ghaemiyeh.com
اشارات 61
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
ای نام تو، معنای حقیقی عشق!
امشب هم، برگی از دفترم را با اشک هایم میشویم و با زبان ناتوان قلم، تو را میخوانم.
الهی! بدم؛ آن چنان که اگر در آتش نادانیهایم بسوزانی و خاکسترم کنی، شکوه نکنم؛ که نتیجه غفلتهای بی شمار خودم هست.
ای سراسر نور، که چشمههای جوشان سینه زمین و آبی بی کران آسمانها، از نگاه تو معنا میگیرد! مرا در خودم رها مکن و در تنهایی بی هویتی گرفتار نکن که سخت میترسم.
با چه رویی بخوانمت، وقتی همواره عهد میبندم و میشکنم، توبه میکنم و همان دم، در تار و پود گمراهی خودم، فراموش میشوم؟
تو آن قدر مهربانی که در حیطه خیال نمیگنجی
ای در میان جانم و جان از تو بی خبر
وز تو جهان پراست و جهان از تو بی خبر
نقش تو بر خیال و خیال از تو بی نصیب
نام تو بر زبان و ربان از تو بی خبر
شرح و بیان تو چه کنم زان که تا ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بیخبر(1)
چرا دستهایم را به آسمان بلند نکنم، که همیشه باغهای بهشت رحمتت، پر از میوه اجابت است.
شرمندهام که لایتناهی بودنت را در دنیای کوچک کلمات میجویم و قلم را به جای دل، واسطه قرار میدهم.
پروردگارا! شبهای سیاهی را، از روی چشمهای ما بردار و ما را عاشق راستین کن که دلمان تنها برای تو بتپد و برای تو گرم بماند.
حالتی است که در وصف نمیگنجد و آرامم میکند، وقتی که از خودم جدا میشوم و وضوی حضور میگیرم و سراغ تو را، از خودت میگیرم.
در میزنم و باز میکنی.
میخواهم و دست رد بر سینهام نمیزنی.
میشناسی و شرمندهام نمیکنی.
صورت گنهکار خود را در آغوش شب میگذارم و میشکنم و تو، شب را مونس تنهاییهایم قرار میدهی.
خداوندا!
احرام دل که میبندم، احساس پروانههای عاشق را میگیرم و ناگاه، در حوالی آتش عشقت طواف میکنم و آرزویم میشود که پرهای اشتیاقم را با آتش محبّت خود، خاکستر کنی و مرا خانه نشین و مَحْرمِ مهربانیات قرار دهی.
درمانده از تمام راهها، به سوی تو میآیم، تا سرگردانیام را در پناه امن تو سامان ببخشم. روزمرگیهایم را در بقچه فراموشی مچاله میکنم و خود را در آغوش مهربانیات رها.
پرندگیام را، به آسمان بی انتهای محبت تو آوردهام، تا پرواز را به تجربه بنشینم، تا تو، چند قدم فاصله دارم. تو دوباره مرا خواندهای. دوباره به من اجازه حضور دادهای، عطر دلانگیز اذان در
1) . عطار نیشابوری.
دهلیزهای حیرانیام میپیچد و بوی تو را، در دالانهای تو در توی فطرت میپراکند. تو در من منتشر میشوی، تو در ذره ذرهی من، نفوذ میکنی.
احساس من، اندیشه من، ... و من، همه تن تو میشوم. سراپا شوق دیدار تو، حضور تو که در پیچ و خم وسعت من میپیچد، همه چیز برایم زیبا میشود.
من دریچهای میشوم به وسعت افقهای نامشکوف، من پنجرهای میشوم به سمت زیباترین چشماندازهای بکر، صدای اذان که میآید... تو آهسته آهسته در من نفوذ میکنی، قطره قطره در من فرو میریزی، شبیه یک حس ناشناخته! آرام آرام در من قدم میزنی، شبیه یک حس سوزنده دلنشین، در من - جغرافیای تنهایی من - فرود میآیی، وجودم را به آتش میکشی، لحظه لحظه مرا میسوزانی و ذره ذره مرا در خود ذوب میکنی، و من قطره قطره در تو حل میشوم، و عطشم را جرعه جرعه با تو فرو مینشانم!!
صدای اذان میآید... و من لحظه لحظه به تو نزدیک میشوم، هوای تو، در من جریان مییابد، و
من، تهی از تمام نیستها، در تو رها میشوم.
نرم و سبک، شبیه قدم زدن بر روی ابرها! و من چه قدر به تو نزدیکم.
صدای اذان میآید... . میخواهم وضو بگیرم، نیت کنم، سجادهای به وسعت پرواز پیش روی من است، عرش انتظار مرا میکشد، و تو، فراسوی تمام اوهام و خیالات، به من لبخند میزنی، وضو میگیرم و گناهانم چکه چکه بر زمین میریزد، دستها را بالا میآورم، با تمام دلم رو به قبله میایستم، و تو با تمام بزرگیات مقابل من ایستادهای.
صدای اذان میآید... و تو از تمام روزنهها متجلی میشوی.
منم؛ دستهای آخرین التماس
منم؛ تَرَک چشم هایی که برای باریدنی تازه لک زدهام.
معبودا! دریاب روح مرا که تیپا خورده بادهای ویرانگر است و به غارهایی پناه میبرد که خود در
گذر بادند.
معبودا! خونی که در دستان التماسم ضجّه میزند، عطش سالها مردگی است؛ من مردهام و تویی که میتوانی «سبز پوشم» کنی یا «سفیدپوش».
مرا ورق بزن از فصلهای کهنگی و کسالت و بهار آن سوی پنجره را در شانههایم شکوفا کن.
مرا پلک بزن که دریا شوم و چلچلهها در جاودانگیام به رقص آیند.
مرا بنوشان از ستاره هایی که به آسمانها نوشاندی.
مرا کِل بکش از حنجره پرندگانی که بهشت را ذره ذره در حنجرههایشان شعر کردی.
معبودا! چه قدر باید دور باشم به خاطر فاصلههایی که ساخته پاهای خودم است؛ مرا از این پاهای
دور کننده بگیر تا احساست کنم در کنار دستهای یخ زدهام.
مرا بگیر از تنی که به زمین میخکوبم کرده و برای ارتفاع، دو بال و یک جرعه شورم عطا کن.
خداوندا! مرغ دلم را با شاخههای توسل و توکلت مأنوس ساز و کبوتر فطرتم را از گزند دام و دانه
هوس مصون دار و پیوسته با نغمه حق حق دمسازش گردان
خدایا! روح با نشاط عبادت را در کالبد بیرمق بندگیام بدم. شهد شیرین ذکرت را به کام مناجاتهایم بچشان و مهر اُوراد و اسمای نیکویت را به دل زبان بینداز.
کریما! دادگاه وجدانم را لحظهای از حکمهای منصفانه الهامت محروم مساز و شلاق نفس لوّامهام
را پیوسته بر تن نیتهای شوم و افکار زشتم فرودآر و با آتش نشان عنایت خودت، لهیب وسوسههای شیطانی که در درون من شعله میکشد را سرد گردان و هوسهای زشتم را با حکم نافذت محکوم به حبس عدم و فراموشی کن.
هستی بخشا! قاضی اراده و اختیارم را به اسحله قوی حکم صواب مجهز گردان و سازمان پیچیده ارادهام را مزیّن به قوانین الهی و صبر و همت گردان و نظام رفتارم را لحظهای از اجرای آئین نامههای بندگیات خالی مساز.
توبه پذیرا! مرداب عَفنِ گناهم، حال پرستشم را به هم زده. عفونت عصیان به قلب عبادتم زده و گرگ وسوسه به پیکر وجدانم حملهور شده. پس ای معبود! رنگ غفلت و زنگ خودخواهی را از
آئینه عقل و دلم بزُدای و کام فطرتم را تشنه پرستش خود گردان و جرعههای معرفتت را به دل هجران کشیده ما بچشان.
الها! دست عنایتت را به تار دلم کش تا برای همیشه به ریسمان الهیات چنگ زنم. و کاری کن که
تنها از تالار زیبای فطرتم موسیقی ذکر تو به گوش جانم برسد.
آفریدگارا! داستان بلند خداییات را به گوش تأمل و بندگیام بخوان و قصه شیرین خلقت خلیفه الهیام را از زبان شیرین الهامت برایم بازگو تا بلندای کرامت و فضیلت انسانیام را در آئینه تعجب و حیرت ملائکه نگران از پرستشمان باز بینم؛ همانهایی که از سر دلواپسی، سر بر آستان کبریائیات
فرود آوردند و گفتند آیا میخواهی کسی را بیافرینی که در زمین خونریزی میکند و فساد؟ و در جوابشان گفتی من از این بشر چیزهایی میدانم که شما از آن بی خبرید.
بی نیازا! در رود رفتارم تنها آب خلوص جاری ساز و رشته دراز خواستههایم را به ریسمان محکم
استجابت و مهر خود پیوند زن.
معبودا! وقتی که طلوع خورشید را در سجاده تکوینی تابش میبینم، زمانی که رکوع خورشید را در افق ستایش میبینم و لحظهای که به سجده و افول خورشید مینگرم، از عبادت خود خجل میگردم؛
پس ای مهربان! خورشید فطرتم را در قیام و قعود دائمی نمازت درآور که
خوشا آنان که اللّه یارشان بی
که حمد و قل هو اللّه کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازاند
بهشت جاودان بازارشان بی
الهی، شب است و پیشانیِ سنگ خورده غفلتم را در پیشگاهِ حضورت بالا میبرم.
بارِ گریه بر پلک هایم سنگینی میکند و دامانم پر میشود از شکوفههای اشک.
شبی دیگر است و چونان گذشته، عظمتِ تو را در چشمانِ کوچکم مرور میکنم و از تو مینویسم
بر رویِ خطوطِ خسته خاطرم؛ از تو که مفهومِ عظمتی و معنایِ شکوه.
سراپا دریا میشوم - دریای شوق - و در قطره قطره یادت غرق میگردم.
الهی، ای پایدار و ای یکتای جاودان! نام تو مرا به یاد بوی خوشِ محبت، معنای دلانگیزِ اجابت و طعم شیرین رحمتت میاندازد؛ به یاد آرامشِ هفت آسمان و ستارگانِ چشمک زن.
پروردگارا، ای بی پایانترین سرآغاز! تو را میستایم.
خدایا، ای بالا بلندِ دست نیافتنی! تنهاییم؛ آن قدر که نگاهت را در جاریِ لحظاتِ خویش میجویم و تو را میپویم در آرامشی شبیه شب.
الهی، ای سایه رحمت همهگیر و ای آرامش فراگیر! دلِ لرزانم را با یاد مقدست آرامش بده که آرامش، همه در پناه توست.
خدایا! سرایِ دلم را با صفایِ اشک مصفّا کن که یاد تو، آرامشی است سیّال در رگ هایم. بگذار در پشتِ درهایِ استغاثه، سربر دیوار عنایتت بگذارم وهایهای بگریم.
«بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم»
مهربانا، ای گشایشگر دستگیر! اینک، آهنگ تو را دارم و بیقرار اجابتت هستم.
پروردگارا! مرا اسیر آفتاب کن و اثیریِ خاک نگردان.
ای وسعتِ درک ناشدنی! بگذار بند از بالِ وجودم بگشایم و به سویِ بی کرانه ات پر بگیرم.
«من به تو رو کردهام بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها»
از دامِ خاک، پرگشوده و به حَرَمت گریختهام؛ پناهم بده.
مهربانا! نگاه مهربانیات، طبع سرکش انسان را پابند آداب الهی کرده است.
«در عشق تو بی سریم، سرگشته شده
وز دست امید ما سررشته شده
مانند یکی شمع به هنگام صبوح
بگداخته و سوخته و کشته شده»(1)
رحیما! پردههای مهر و گذشتت، عریانیهای گناهان انسان را پوشانده و آبرودار عزّت خلیفه اللّه
است که گناه و معصیت را از حد گذرانده است.
1) . خواجه عبدالله انصاری.
ملکا! سایه قهر و غضبت، خواب خوش ستمگران را آشفته نموده و خیال خوش بینانه مؤمنانت را هم به جاده اعتدال کشانده، تا در اندیشه بهشتی بیبها، سیر سلوکانه و زحمت زاهدانه را به فراموشی نسپارند:
«دانی که تو را عشق چه میفرماید
گر نفس و هوا را تو بکشتی شاید
در بند هوای نفس امّاره نباش
تا بر تو در صفای دین بگشاید»(1)
یا جمیل!
«روزی که سر از پرده برون خواهی کرد
دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال از این فزون خواهی کرد
یا رب چه جگرهاست که خون خواهی کرد»(2)
پروردگارا! به سرانگشتان قدرتت، در معماری طبیعت چنان متجلّی هستی که خود زبان به مدح گشوده و فرمودهای: فتبارک اللّه احسن الخالقین.
ای ارباب بنده نواز!بر دل سوخته و شیدایی اگرچه پردههای سیاهی غفلت افکندهایم، امّا امید
رحمتت را هرگز از نظر نینداختهایم.
«تو لاله سرخ ولؤلوی مکنونی
من مجنونم تو لیلی مجنونی
تو مشتریان با بضاعت داری
با مشتریان بی بضاعت چونی؟»(3)
دریای بی کرانه عشق
الهی! از همان اول که انسان پا به عرصه خاک گذاشت، هیچ کس
را نداشت و تو را داشت.از همان روز ازل، انسان به دنبال گمشده خود میگشت. میپرسید و جستجو میکرد تا شاید خود را دریابد و
دُریابد. آن گاه از خود پرسید:
«عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم
دریغ و درد که غافل زکار خویشتنم»
الهی! تو انسان را جانشین خود در زمین قراردادی و فرشتگان را امر نمودی که بر او سجده کنند؛
«اسجدوالآدم».
الهی! اولین نیایشگر عالم، آدم و آخرین نیایشگر عالم، آدم خواهد بود. انسان از آن زمان خود را دریافت که تو را شناخت و آن گاه با رخش سفید مطمئنه خویش بر علفهای هرزه امّارهاش تاخت.
الهی! تو حجّت را بر انسان تمام کردی، آن گاه که پیامبران الهی خویش را فرستادی و کتاب آسمانیات را نازل فرمودی.
ای آینه روبرویم! با تو تا سحر به گفتگویم.
«سوزِ دل، اشکِ روان، آهِ سحر، ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم»
خدایا! این راز و نیازهای شبانه، این سوز و گدازهای عاشقانه است که شب، آسمان چشمان ما را بارانی میکند و قطره قطره آن بر عمق وجودمان مینشیند. دل ما را جلا میدهد. آن گاه، صدف درونمان را گوهر کمال میبخشد.
الهی! تو رب مایی و ما بنده تو؛ ما محتاج و تو اجابت دهنده «اُدعُونی أَستَجِبْ لَکُم».
الهی! تمام عالم هستی از تو و ما ذرّهای از عالم؛ ما زندهایم و میمیریم، و تو زندهای و میمانی «هو
الحی الّذی لا یموت» امّا ایمان به روز رستاخیز داریم و میدانیم که «مرگ پایان کبوتر نیست» و دنیا را جادهای بیش نمیدانیم برای رسیدن به سرمنزل هستی «الدنیا مزرعة الآخرة».
الهی! ما بندهایم و روسیاه، با کولهباری از گناه، به درگاه تو پناه آوردهایم. خطاکاریم و ره به جایی نداریم. ای پروردگار جهانیان! رنگ اعمال ما سیاه و قلبمان سرشار از گناه، امّا امید عفو و بخشش از تو داریم؛ زیرا تو رحمانی و رحیم، علیمی و حلیم و ما امیدوار به این که «لطف خدا بیشتر از جرم ماست».
الهی! افسوس از آن روزی که دامن از خاک برچینم و به سوی تو بیایم، امّا خود را نشناخته باشم و بر کویر منیّت خویش نتاخته باشم.
الهی! مرا آن گونه بخواه که خواهان تو باشم و مجذوب خاندان نبوّتت.
الهی! یک لحظه لطفت را از من دریغ مدار و هر روز مرا به درگاه خویش عاشقتر و از امور دنیایی
فارغم کن و نشان اهل خویش را بر من عرضه دار «نشان اهل خدا عاشقیست با خوددار».
مناجات عارفانه خود را در حالی به پایان میبرم که بحر کرامت تو را پایانی نیست و مردان ره تو هر چه بیشتر مینوشند، تشنه کامتر میشوند؛ زیرا هر جرعه از بحر بی کرانه تو دریایی معرفت است. پس مرا نیز جرعهای از دریای الطافت خویش عطا کن تا در زمره مردان حقیقی تو قرار گیرم. آن گاه دست از مس وجود بشویم و کیمیای عشق را بیابم و زر شوم.
من آشنای غریبم. کسی مرا به خانه میخواند. چه قدر من از تو دور شدهام! ای دوست که جز
نشانهها، نشانی از تو ندارم! مرا به چه کسی وا میگذاری؟!
در این خلوت تنهایی، در این بیراههای بینهایت، در این دوندگیهای پرشتاب بی مقصد، در این نگرانیهای اضطراب آفرین و در این سردرگمیهای پی در پی، مرا به چه کسی وامیگذاری؟!
مهربانترین مهربانان!
میدانم که دست نوازشت پرورشم داده و نگاه لطفت همیشه نگاهبانم بوده است. میدانم که گلستان پاداشت، در انتظار شعله سوز شدن جان من به آتش اشتیاق توحید ابراهیمی است.
شنیدهام عصای اعجازی برایم ساختهای تا در دریای وهم و تردید، راه یقین بر من بگشاید.
شنیدهام برایی کالبد مرده ایمانم، دم مسیحایی آفریدهای تا زندگی دوباره از سر گیرم.
شنیدهام برای دیده مکتب نرفته و امّی دلم، قرآن سعادت و هدایت فرستادهای با آیه آیهاش، پلّه
پلّه راه عرش را بپیمایم. پس ای مربی دوراندیش و دلسوزم! ای حکیم و علیم!
مرا در این وانفسا، در این بی نهایت بی کسی به چه کسی وامیگذاری؟!
حالا این نفس من است که نمرود آتش افروز وجودم شده است. این جهودان جاهل من اند که با بهانههای بنی اسراییلی، میخواهند موسای الهام و امیدم را به زانو درآورند.
این شیطنتهای نفس است که پای اراده ایمانم را میلغزاند تا صبر مرا در صراط عشق، بیازماید.
این منکران عفاف مریمی روح من اند که مسیح معجزه را از درون من انکار میکنند. این بوجهلهای
تازه روییده از باغ جان مناند که به تکذیب قرآن هدایت سربرآوردهاند.
یا هادی و یا کافی! مرا در این همه توطئه و دسیسه، در این همه دشمنی و عناد که شیطان و نفس با من دارند، در این وانفسای بی کسی به چه کسی وا میگذاری؟!
مرا با این خانه و این دعوتنامههای طلایی، با این گنبدی مزین آشنا کن. نگذار غریبهای آشنا از دیار دور فطرت بمانم. مرا در مسجدت، مأوای بی پناهان، پناه ده تا به توحید ابراهیمی شهادت دهم و نماز احمدی بر تربت تشیع به جا آورم.
مرا در صراط فطرت الهی با گلستان پاداش ابراهیمی، عصای توکّل موسی، دم اعجاز گر مسیح، عفّت و اراده پولادین یوسفی یاری کن.
مهربانا! ای آن که به کسی که بندگان بر او رحم نمیکنند رحم میکنی و ای آن که نیازمندان درگاهت را خوار نمیسازی! من همانم که از خویشتن خویش فرار کردهام و اکنون آمدهام که خود را تسلیم تو کنم.
ای سرانجام هر آغازم و ای آغاز هر سرانجامم! مرا دریاب.
معبودا! ای آن که عمل اندک را سپاس مینهی و پاداش بزرگ میبخشی من اندک توشهای دارم و تنها لطف و کرم توست که به زندگیام وامیدارد.
من بنده ناچیز تو هستم که چارهای ندارم، ای انتهای اشتیاق من!
ای یگانه بی همتا! ای آن که از گناهم درمیگذری و مرا بر تیرگیهایم مجازات نمیکنی! سایه آبی رحمتت را بر من بیفکن.
الهی! میترسم از فردایی که بانک جرس نواخته شود و کوله بارم خالی باشد از توشه راه!
خدایا! ای آنکه هر بزرگی در برابر تو کوچک و ای آنکه با تو بی نیاز میشویم.
میدانم هر که جز به درگاه تو روی آورد ناامید میشود. پس ای نهایت مستعان!
«حَرِّم شیبتی علی النار»
بارالها! ای نهایت درخواست حاجتها و ای آن که رسیدن به خواستهها به دست توست! میدانم هر آن چه دارم از لطف و احسان توست که جز تو، دهنده بی منتّی نمیشناسم
کریما! ای امید قلبهای شکسته! دلهای فرسوده ما را لبریز از امید گردان و به دستهای عاجز ما
نیرویی عطا کن تا به سوی آسمان بلند شوند و نام تو را زمزمه کنند.
پروردگارا! به ما بینش عطا کن تا از سیاه دلی، کدورت و کینه که ریشه مهر و عطوفت را میخشکاند بپرهیزم.
ای سرمایه عاشقان و ای آرزوی عارفان!
چگونه دل به احسانت نبندم و دل در گروه مهر تو نداشته باشم، چون میدانم هرگز خانه محبت دیگری نخواهم یافت که چون تو لبریز از عشق و عطوفتم کند.
معشوقا! دست تو در عطایا از هر دست دیگری پرتر و بالاتر است.
بارخدایا! با من، با احسان خویش رفتار کن، نه با عدل و دادگریات.
اَنَا عَبْدُکَ اَلضّعیف!
خدایا! از خویش نران که جز تو تکیه گاهی ندارم. و در این وادی وحشت، جز تو امیدی نیست ای پناه بی پناهان!
این دیده من همه جمالت خواهد
طبع دل من بوی وصالت خواهد
الهی! سراب زندگی آن چنان مرا در خویش گرفته است که اگر تو راهنمایم نباشی، بیش از پیش در غرقاب زندگی فرو خواهم رفت.
الهی! عبادتی نصیبم کن که سرشار از سرچشمه امید تو باشد؛ عبادتی از جنس عبادت برگزیدگانت.
ای واقف اسرار ضمیر همه کس
در حالت عجز دستگیر همه کس
از هر گُنهم توبه ده و عذرپذیر
ای توبه دِه و عذرپذیرِ همه کس
خدایا! خانه پرفریب دنیا را مسکن ما قراردادی؛ دنیایی که گودال تار وسوسه و تار دلبستگی را با هزار رنگ و نیرنگ بر سر راه هدایتمان نهاده و دل وابسته ما را با چنگال دراز آمال، به دام تنگ
رنگها و رشته ننگها کشیده است. اینک ای مهربان! از کینه کمندش به دامان امان تو پناه آوردهایم و از ترس فریب از زیب و زیورش، به ریسمان قوی ثقلین (قرآن و اهل بیت) چنگ زدهایم؛ چرا که عروس دنیا، معشوقهای است که خون عاشقان را در حجله آرزوهای خود، با خنجر تیز هوس، میریزد و مهمانان ویلایی تعلقهایش را، به پرتگاه هلاکت میفرستد.
دستگیرا! دنیا، خانهای است مالامال از ملال، که در پی هر جرعه از جام غفلتش، نیشی نهفته و خفته است.
الهی
«من در کف دشمنت اسیرم
در طاعت و معرفت فقیرم
بر گیر سرم به رحمت از خاک
بنمای دلم ز معصیت پاک
معبودا! آئینه زنگار گرفته فطرتم را به نور زهد جلا ده. توفیق خودت را رفیق بالهای خسته روحم کن و جامه عَفنِ عصیان را از تن و روحم درآر و خود، تدبیر امورم را به دست رُبوبیات بگیر و از معدن پرگنج رحمتت، دامن گدایان کوی معرفت را بی نصیب مکن
«مکن محرومم از فیض حضورت
عطا کن بر دل و جانم زنورت»
هستی بخشا! دشت دلم را از پرتوِ بهار عنایتت سرسبز گردان و در جای جای بوستان جانم نهال محبت و عشقت را بنشان و خورشید معرفتت را بر گل فطرت و دلِ تفکرم بتابان و از شیرینی بخشش و شهد آمرزش خودت به کام تشنه مناجاتم بچشان.
دلنوازا! خانه بی فروغ چشمانمان را در روز دیدارت، با چراغ جمالت روشن گردان. اطاق قلبمان را از خس حبّ و خار دوستی دنیا بِروب؛ همان گونه که با شایستگان و برگزیدگان درگاه لطفت چنین کردی. به حق رحمت بی پایانت، ای مهربانترین.
خدایا! صدایم از گلوگاه تاریکی به آسمان نیمه شبهای روشن میرسند تا بالهای خاکستری نگاهم را به خنکای نسیم کرامت خود نوازش کنی.
از کدام دریچه نور به سوی تو آیم که به هر طرف مینگرم، سراسر نور و نعمت و برکت است؟
مهربانا! هر صبح، با هر طلوع، در قلبم جاری میشوی، چه زیبا میشود اگر این یادها را شبانه به
اشک توبه چشمانم آبیاری کنی!
خداوندا! همه سعی من این است که با یاری ات، دست از گناه بشویم و در دریای معرفت و دوستیات، دل به عشقی ماندگار بندم.
همه سعی من این است که هر صبح به شکرانه نعمتهای بی دریغات دست به آسمان بگشایم تا این حقیر از پای افتاده را با دستان توانایت یاری کنی.
خدایا! از تو یاری میطلبم، آن هنگام که از توفان معصیت گریزان و به آسمان بلند نگاهت پناهنده میشوم.
از تو یاری میطلبم، آن گاه که محتاج و نیازمند، چنگ بر دامن کرامتت میزنم.
عزیزا! ببخش اگر دستم از چاره کوتاه است و یاریام کن تا تنهایی و بی کسیام را تنها با یاد تو سروسامان بخشم.
خدایا! از پای اوفتادهام، چون همیشه، گریان و نالان، دل به دریای سراسر امید بستهام؛ دستهای
غریب مرا، این دستهای بیچاره و تنها را از عظمت و جلال خود بی نصیب مگردان.
خدایا! آن چنان به عفو و بخشندگیات امیدوارم که هر چند بسیار گناهکارم، امّا خوب میدانم که
روزی بر ساحل این دل امیدوار، قدم میزنی و بر سر سفرهای از اجابت خویش میخوانیام.
خالقا گر نیک و گر بد کردهام
هر چه کردم با تن خود کردهام
عفو کن دون همتیهای مرا
محو کن بی حرمتیهای مرا
پروردگارا! در دل این خاک نشستی و شکستهاش خواستی.
الها! ماندهام که بمانم یا بیایم. سرگشته درگاهت را چه توان گوشه نشینی؟ کجاست سیمرغ پرسوخته درگاهت، کجاست ققنوس افسانههای قاف تا این شرار در دامان افتاده را راهنما به سوی تو باشد.
آن گاه که خورشید از صبح گاهان تو را میجوید و به شام نرسیده، ناپدید میشود و باد مسافر
همیشه بی دست و پای تو، سالهاست که باد در کف حیران به دنبال تو میگردد.
بارالها! اکنون دل خویش بر آتش نشاندهام که آتش از شوق دیدار تو چنین سر بر میکشد و شعلهور است.
ای خاک واله و شیدای تو مانده! کیست تا لاف بودن زند با وجود تو و کیست که افسانه شناختن را بر زبان جاری میکند.
اینک منم خدایا! دریا زده، دریای بی کران وجودت، کشتی شکستهای در انتظار باد شرطه از جانب یار.
گدای خیال نقش تو بر دل و اشک ریز لحظههای تاریک بی تو بودن
بارالها!
ای گناه آمرز و عذر آموز من
سوختم صدره چه خواهی سوز من
ای خالق امید درد دلهای سوخته، شهر دل من چراغان یک لحظه نگاه توست، تا به ناز نگاهت هلهله کنان شهر آشوب عالمی گردد. من به ناز نگاهت زندهام، ای زندگی بخش جاوید.
خدایا! ای که تنها در بارگاه تو آسوده دلم و جز سایه پروردگاریات مرا پناهی نیست.
یا اله العالمین، درماندهام
غرق خون بر خشک کشتی راندهام.
تنها طرحی بود، خشک و بی روح؛ مثل نقطه چین؛ نه آغازی داشت و نه پایانی! نه «حرفی» بود، نه پیوند «کلمهای» و نه عطشِ «جمله» شدن و جاری بودن در جادههای طولانیِ سلوک!
همه جا را سکوت فراگرفته بود؛ سکوت!
چشمه بود، ولی خاموش!
رود بود، ولی ساکن!
دریا بود، ولی بی شتاب!
ساحل بود، ولی آکنده از سکوت!
تنها طرحی خشک و بی روح بود؛ تنها طرح!
آسمان تازه داشت شکل میگرفت.
آیینه بود، ولی ذوق تماشا نبود! فرمود:... وَمِنَ الْماَء کُلُ شییٍ حیّ»
سیارهها چرخیدند و زمین در گهواره پرندین کهکشان جان گرفت!
ستارههای دنباله دار، در جنبش آفرینش، شروع به رقصیدن کردند و امواج سپیدِ «آب»، مثل بال فرشتگان، آسمان را به رویای یک شب زمستانی برد!
نخستین لحظههای آفرینش - آفرینش زندگی - ، شکوهِ تازهای به ناکجا آبادِ «عشق» بخشیده بود.
تمام حجمهای تهی و بی رنگ شکل گرفتند؛ تا این که کم کم رنگها پدید آمدند و اشکال تازهای بر پرده آفرینش رقم زده شد.
تمام سیارهها، هر کدام سیراب از «آب حیات»، رنگ و شکل مشخصی یافتند و زمین - این طاووس جلوه زار هستی - چون نوعروسان، چهره به آرایش آفرینش سپرد.
و عشق از دیدن زمین - تبسّم بر لب - زمزمه کرد: فتبارکَ اللّهُ اَحسنَ الخالقین !
موسیقی حیات، آهنگهای زندگی رامیانِ چشمه و «رود» و دریا و اقیانوس تقسیم کرد و عشق، «زخمه» به تار گیسوان آبشار زد.
رنگها روییدند؛ به شکل چمن، به شکل آهو، به شکل باغ و به شکل پرستو!
جویبار، با سحر زمزمههای داوودیاش، دسته دسته پرندگان را مجذوب خود کرد و خورشید، غرق تماشای برکه شد؛ برکهای به وسعتِ تمام نگاههای آکنده از اشراق:
از رقص سارها تا هیجان ماهیها
از سرود رودها، تا رقص قطرهها
از طمع پلیکانها، تا تواضع اردکها
از حیای دلفینها، تا غرور نهنگها
از شرم گلها، تا جسارت سیلابها
از فرود زیبای قوها، تا پرواز دلانگیز فوارهها
همه و همه، برپرده زیبای آفرینش، خوشنمایی کردند و جریان آب، زندگی را از «ازل تا ابد» پیوند زد، جاری شد و تکرارش، بر زیباییاش افزود و لحظه لحظه به «حمد» خداوند «جل جلاله» پرداخت!
... و چه زیبا مهریه کسی شد که از نگاهش زلالی، از عصمتش پاکی، از نامش عظمت و غرور، از یادش عطوفت و ملایمت و از وجودش عزّت میبارید!
آب چیست؟
نَفْسِ جاری شدن،
جسمیّتِ «خلوص»،
آیینگیِ «صداقت».
بی «آب» «خاک»، مرده بود؛
و «باد»، در عطشِ ابدی خویش در بیابانها آواره میشد؛
و مشامِ «هوا» از بوی شکفتن تهی میماند.
آب، زندگی است.
پیامبران، با عصای «توکّل» بر سنگِ «جهالت» میکوفتند و «آب»ِ معرفت به امتهایشان مینوشاندند:
«و اذِاسْتَشْقی موسی لِقَوْمِه فَقُلْنَا اضْرِبْ بَعصاکَ الْحَجَر فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتی عَشَرةَ عیناً... ؛
... و هنگامی که موسی برای قوم خویش آب طلبید، به او گفتم که با عصایت بر سنگ بکوب؛ آنگاه، دوازده چشمه از آن جاری گشت...
آن سان که دوازده چشمه امامت، از بحرِ کرامتِ نبوی، جاری شدهاند، تا دلهای عطشناک شیعیان را سیراب سازند.
... و ا مروز، هر گاه که ما جرعهای آب مینوشیم، از لب های خشکیده مردی یاد میکنیم که سرخترین بهار، با نامِ او و یارانش، در صحرای «عاشورا» رویید...
و زمین، با دامانِ گسترده بی تابِ آفرینش دیگر بود.
چشم انتظارِ احساسی شکننده تراز حریم مهتاب و زلالتر از حریر آسمان.
و باران، چونان قصیدهای روان، بر بستر خاک بارید.
و آب، این هجای آبی، به سمتِ آبیِ دریا شدن،
میجوشید و میخروشید و پیشانیِ عصیانش را بر صخرههای سخت پیکر میکوبید.
آب، در مسیر تب آلودِ خاک میتاخت.
رگهای زمین، پر از طراوتی تازه شد و دستانِ خاک، غرق در سخاوتی بی اندازه.
و تبِ سیاه زمین فرو نشست. گُلها متولد شدند، درختان قد کشیدند و پروانهها چرخیدند و عطشهای تن سوزِ خاک، در لبخندهای باران غرق شد.
و شنهای رسوب کرده در سراب تشنگی، در سر انگشتان باران حل شدند.
و قلب فسرده خاک، با دستانِ زلالش تپید و تبسّمیی سبز بر چهره خاک رویید.
درخت زنده شد، جنگل زنده شد، خاک زنده شد و انسان زنده.
آب، میخروشید از هر کرانه.
و میجوشید از هر سو، صاف، زلال و سربلند.
آیینهها در آب حل شدند، پرندگان به سمتِ آبی پرواز کوچیدند، سرخ ماهیها در خنکایی زلالِ آب لرزیدند، خورشید، در آینه آب سرازیر شد، آواز قناریها برخاست، عِطر گلها جهان را مست کرد، سروها برافراشته شدند و آب، هم چنان میجوشید و پیشانیِ عصیانش را بر صخرههای سخت پیکر
میکوبید؛ گستاخ، مغرور و آزاد.
و خدا از آب محبت گلِ آرام را سرشت و آب، بیتابِ آفرینشی دیگر شد.
و حیات بخشِ یونس
و نابودکننده فرعون
و تفسیر بی تابیِ ابراهیم
و جولانگاهِ کشتیِ نوح
و فتنهای برای ایوب
و رونق گلستانِ خلیل
و راز دستهای گم شده عباس
و صداقِ زهرا
و شاهد نجواهای مولا
و هم چنان سرچشمه صفا
و آب
در ساحلِ نامردی خشکید؛ آن گاه که 72 نگاه تشنه، در قطره قطره موج هایش پرواز را دست افشاندند.
«پاک و صافی شعر و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آبِ در آب آلوده»
به نفسهای داغ شبی میاندیشم که بر سینه مواج تو به رقص آمده است
و ستارههایی که نردبان آرزوهایشان شبها به خواب ملایم تو نقب میزند...
به تو میاندیشم که گوش شنوای دلگویههای جاشوهایی. آنگاه که بر پیشانیات میکشند و خطوط پیشانی ات را که در شبهای مهتابی ملموستر میشود، لمس میکنند.
به لبان شرجی این بندر که میاندیشی، طغیان در گیسوانت موج میزند؛ تو زاده طغیانهای هزار فصلی.
تو در بطن ابرهای هزاران فرسنگ زاده شدی.
و آن گاه که دلتنگ بازی کوچههای پایین شدی، بادها قفست را شکستند و تو بیاختیار، عزم کوچه پس کوچههای این حوالی را کردی.
تو به خواب باغچههای فروردین شباهتی عجیب داری. وقتی عطش در ریشهها اوج میگیرد، تو فرود میآیی و گونه هایت را میچسبانی به تشنگی ریشههای اردیبهشت، تو زاده میشوی از
خاطرات پنجرههای بهاری و به پیچک روی دیوار سلام میدهی.
آه، آبی زلال که انعکاسی از زلال مطلقی! به دستهای تو میاندیشم و پنجرههای این حوالی، باریدنت را التماس میشوند.
مرا طغیان کن تا بر صخرهها بکوبم و پرواز کنم؛ پرواز کنم و برای آسمانهای تشنگی، نور ببارانم.
بیدارم کن؛ که این بستر، به مردابی شبیه است که هیچ پرندهای، پروازش را در آن به تماشا نمینشیند.
بیدارم کن که خوابهای کسالت، ارزانی دیگران!
باز کن پنجره هایم را که هوای دوردست، تماشایی است.
باز کن پنجرهام را که به لحظههای روبرو، سلام دهم.
دلم، هوای تو را میکند.
دلم همیشه هوای تو را میکند.
باید به جستجوی تو بیایم، تو را بیابم، تو را بشناسم، نهج البلاغه را میگشایم. درست از صفحه اول. از سطر اوّل. از آغاز اولین کلمات، تو را میبینم و صدایت را میشنوم، گاهی در هیبت یک بنده، که عجز و ناتوانیاش را فریاد میکشد، آن لحظه که لب میگشاید و «شهادت به یگانگی بیابزار آن معبود مطلق میدهد، شهادتی که خلوصش از آزمایشها گذشته و حقیقت نامش در دل و جان نشسته»(1)
تو را، واژه واژه میخوانم و میبینم و میشناسم، تو را که در بلندای تاریخ، در شمایل یک دادخواه بی نظیر، با شمشیر برنده کلامت نفسها را میبری و سینهها را از حسرت و پشیمانی، لبریز میکنی. آن لحظهای که فریاد میکشی که «هان ای مردم! به خدا سوگند، آن شخص، جامه خلافت را به تن کرد و او خود قطعاً میدانست که موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت مرکز آسیاب به آسیاب است که به دور آن میچرخد»(2)
و گاهی اندوهت پارا فراتر میگذارد و تو را در هیبت یک عاشق ناگزیر میبینم که تنها به عشق حضرت دوست، تلخیهای دنیا را هم چون حلاوتی دلنشین میپذیرد.
آن گاه که میگدازی و میسوزی که «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و روح را آفرید! اگر گروهی برای یاری من آماده نبود و رحمت خداوندی با وجود یاران بر من تمام نمیشد و پیمان الهی با دانایان درباره عدم تحمل پرخوری ستمکار و گرسنگی ستمدیده نبود، مهار این زمامداری را به دوشش میانداختم»(1)
نهج البلاغه را ورق میزنم... قلبم به درد میآید، واژهها ضجّه میزنند، بزرگی و مظلومی تو را
هر کلمه، پتکی است که بر فرق بی خیالی هایم فرود میآید، با هر واژه، عظمت تو برایم مجسّم میشود... تو، ایستادهای؛ هم چون پدری مهربان و دلسوز و باران یکریز مهربانی هایت را بر سر این مردم ناسپاس فرو میریزی. میباری و میباری... «که من نگهبانیِ شما را در راههای حق که در میان جادههای ضلالت کشیده شده است، به عهده گرفتهام، شما ای مردم! به وسیله ما دودمان محمّد «ص» از تاریکیهای جهل و فساد رها شدهاید و راه هدایت را در پیش گرفتهاید و گام بر فراز اعتلا نهادهاید، شبهای تیره و تار جاهلیّت را به وسیله ارشادهای ما پشت سرگذاشتهاید تا فروغ بامداد اسلام، بر عقول و دلهای شما تابیدن گرفت»(2)اشکهایم، قطره قطره فرو میریزند. مگر یک انسان چه قدر عظمت دارد! ای امیری که کوچههای کوفه را نیمه شبها با انبان آذوقهای بردوش، معطّر میکردی و بیداری را در جانشان میریختی، امیری که نیمه شبها در سکوت نخلستان، چونان انسان مارگزیدهای از خوف خداوند میگریستی و دنیا را در سه نوبت بدرود میگفتی!
ای امیری که با آن دستها، دست هایی که افلاک، آرزوی بوسیدنش را داشتند، لقمه بر دهان پیرمرد نابینا میگذاشتی!
ای امیری که صورت بر تنور بیوه زن میگرفتی!
یا علی «ع»! تو کیستی که عدالت هم از عدل تو به حیرت آمده؟
واژه به واژه تو را میجویم، خود را به امواج کلمات میسپارم، به دریای نهج البلاغه.
با هر خبری، در نهایت بزرگی ات فرو میروم و با هر مدّی در وسعت شکوهت غرق میشوم.
ایستادهای؛ محکم و پابرجا و استواری، از شانههایت سرازیر است.
آه، علی! تو هم چنان در وسط پرگار هستی ایستادهای و همچنان آفرینش، بر مدارت، پروانه وار میچرخد. تو دوباره و هزار باره، بی هیچ تکراری متولد میشوی. برای تو هرگز پایانی وجود ندارد. تو فراتر از ذهن روزگاری
تو با هیچ زبانی تفسیر نخواهی شد.
دستها خالی، کامها خشک و نگاهها، خشکیده بر آستان امید!
زمین، آسمان، اصلاً تمامِ هستی، نیاز به عطای حضرت دوست (جلّ جلاله) داشتند؛ عطایی که به خاطرش، هر موجودی، افتخار «وجود» یافت.
دست قدرت الهی - سخاوتمندترین دستِ ازلی و ابدی -، رقم وجود برهستی کشید و هر ذره، افتخار پیوند به اقیانوس «بقا» یافت!
خواست، آفرید؛ ولی از هیچ موجودی، «زیبایی» را دریغ نکرد و هر کس و هر چیز را در خور وجود، منزلت بخشید؛ از اوج آسمان، تا ژرفنای زمین.
از تاریکنای زمین، تا روشنای آسمان!
بشکوهترین بخشش الهی که نشان عظمت و مصداق «سخاوت» اوست، «عشق است» عشق، «طُفیل هستی عشقاند آدمی و پری»!
آری! تجلّیِ سخاوت اوست که در زمزمه باران، تواضع خاک و صداقت آب نهفته است.
تجلّیِ سخاوت اوست که آبشار ارتفاع نگاهها را به تحسین وا میدارد!
تجلّیِ سخاوت اوست که فرصت زیبایی را از «قوها» دریغ نکرده و چشم اندازِ بِرکهها را از فراوانی لذّت، لبالب ساخته است!
تجلّی سخاوت اوست، آنچه هست و آن چه خواهد بود؛ در کمال زیبایی، از ساختار شگفت انگیزِ تک سلولیها، تا اَبَر کهکشانهای ماورای تفکّر.
آری! اوست که عشق، با همراهی نامش نیکوست؛ سبحان الله تبارک و تعالی !
و سخیترین بنده برگزیدهاش در عالم آفرینشش، مولا امیرمؤمنان علی «ع» است که جرعه نوشانِ معرفت از بی کران دریای علمش، مدام مینوشند. الْکَرَمُ أَعْطَفُ مِنَ الرَّحمِ(1)
چه زیباست، ره آورد سخاوت، که «بخشش»، پیش از خویشاوندی، «محبت» میآورد!
... و بی هیچ «منّتی» میبخشد؛ وجود را، آفرینش را، زمین و آسمان را!
دل را برای دوست داشتن.
زبان را برای تحسین
ذوق را برای تماشا
و شوق را برای رسیدن
بی هیچ منّتی به بندگانش «زندگی» میبخشد!
و این است همان: «اَلسَّخَاءُ مَا کَانَ اِبْتدِاَءً، فَأَمَّا مَا کَانَ عَن مَشأَلَةٍ فَحَیاَءٌ وَ تَذَمُّمٌ(2)
اصلاً زیبایی سخاوت، به همین پیشقدم شدن است؛ راه افتادن و جاری شدن و آغوش گشودن.
سخاوت، اگر فقط برای پاسخ به نیازی باشد، رنگ خواهد باخت، کِدر خواهد شد؛ چرا که بخشندگی، از روی «شرم» یا از «ترس شماتت» بوده است. پس باید درخت بود. با سایهای به
وسعت تمام دلهای سبز، بی آن که احساس ملال از هم جواری ات کنند!
باید باران بود و غبار از دلهای غم گرفته زدود! باید... .
«مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ بَادَ بِالْعَطَّیةِ»(3)
چه کسی میتواند کوتاهی از سخاوت کند، وقتی که پاداش الهی را باور دارد؟!
چه کسی میتواند از سخاوت بپرهیزد، آن گاه که خداوند، دوستدار سخاوت است؟
خوشا آنان که حتی برای «توبه» از گناه، دستها را «سخاوتمندانه» به آستان کبرایی حضرت دوست «جلّ جلاله» باز میکنند و عرض نیاز به سوی آن «همیشه بی نیاز» میبرند!
خوشا آنان که حتی برای گریستن، «بخل» نمیورزند و همچون باران، غبار گناه از خویش میزدایند!
خوشا آنان که از آن چه خداوند عطا فرموده - به شکرانه -، برای هم نوعان، دریغ نمیدارند! درختی هستند که میوه هایش بی «عرضِ تقاضا»، پیش پای میهمانان میریزند و سایه سارش را جز «سخاوت» اندیشهای نیست؛ خوشا سخاوتمندان!
اگر دستم را به آن شاخه بگیرم، میدانم که مرا نجات میدهد و تا سبزترین باغستانهای موعود بالا میبرد. شاخهای که گاهی در آئینه چشمانم تکان میخورد و گاهی آن را در ابرها گم میکنم. باید دست هایم را بالا ببرم به نیایش؛ به عبادتی در تداوم اندیشه. و در اوج «سخاوت»، دریچههای
آسمان را به روی پرندگان دعا بگشایم، آن وقت، به شاخههای طیّب، نزدیک و نزدیکتر میشوم.
نه خدا کم گذاشت از سخن، نه انبیای خدا از هدایت و نه امامان او از تعلیم.
میخواهم چشم هایم دست و دل باز باشند؛ مثل ابرهای شمال که در دامنهها و قله هایِ نواحی روحم، درختچههای همیشه سبز بروید و هنگامی که صبح، از هر روزنه وارد میشود و با خود
لحظههای سپید یا طلایی میآورد، سخاوت را از لبخند خورشید بیاموزم.
اگر برای گذشتن، رفتن و رسیدن، سخاوتمندانه، قدمهایم را بر جاده، بچینم، فرشتگانی که در حوالی من رفت و آمد دارند، بال هایشان را قالیچه پروازم میکنند و مرا از این مکعبِ آجری، تا فرازِ رهایی اوج میدهند.
باید دل از دلبستگیها جدا کنم و لبانم را به دانههای معطّر تسبیح بسپارم، تا در من جوانههای فضیلت بروید و از دستانم، میوههای بخشش سرریز شود، هر چند تهی دستم بخوانند.
«سخاوت» جاری است در رگهای زندگی، در شفافیت واژههای مناجات، در گامهای بلند گذشت، در تضرّع چشمانی امیدوار و در دستانی پر از میوههای شیرین بخشش.
سفره سبزِ سخاوت، آسمانِ آبیِ آرزوها...
حیاتِ عریان را میبینم و ایثارِ نسیم را و بهار را، آواز زمین را مینگرم و سخاوت مهر را و خورشید را و بیهودگی ام را به خاطر میآورم و در میمانم در هیأتِ انسان بودنم.
که در دوردستی برهنه و ابری، در بستر کوچه هایی ساده و سوت و کور، در سراب عاطفه و آرامش دستی در آتش نیاز و در عطش پرواز، مرا میجوید میان مهر و بخشایش و تو را و سخاوت
را. نگاه نیم سوختهاش، با شراره نیاز از جاریِ لحظات میگذرد و راهی را میپوید که بختِ نگونش را واژگون سازد. راهی به فراسوی قلبها، راهی مبهم و میجوید نگاهِ سخاوتمندِ مرا و دستِ
بخشایشگر تو را.
تنگ دستی برای او تجربهای است گسترده و فراخ دلی او دستانِ تنگش را میآزارد.
امروز، چشمانِ رو به افولِ نیاز، در بازارِ نامردی، در فراسوی نامهربانی،
نگین انگشتریِ سخاوت را میپوید و رنجِ شانههای تکیده، مدد میجوید از دستانِ من و دستانِ تو.
بیایید در نگاهی عظیم، اندوه مبهم چشمانِ نیم سوخته نیاز را بزداییم.
بیایید گلخندههای اهورایی را بر لبانِ سخاوت نقش بندیم.
بیایید با دستانِ سخاوت، نگاههای آسمانی را به چشمانمان گره زنیم.
که زمان، زمانِ احیای زندگی است در شاهراه کرم.
آنگاه که باغچه کوچکِ عشق، آکنده از عطرِ سخاوت میگردد.
بیایید در کوچههای ساده و سوت و کور، در سراب عاطفه و آرامش، نگاههای نگرانی را دریابیم که لبخندها را میزدایند و قلبها را به درد وا میدارند.
که لبخندی که بر لبان سخاوت نقش میبندد، آغازی است نور از زندگی و بهانهای سبز برای با هم بودن.
شهدا را شهدا شناختند
دلتنگم؛ دلتنگ آخرین شبی که احساس شقایق گرفته بودی و هفت شهر عشق را - از دهان گلولهها - به یک طرفة العین، پشت سر میگذاشتی. دلتنگ لحظه لحظه پرستو شدنت که بالهای
سوختهات را در پای نخلهای خاکستر شده به سینه زمین مهربان چسبانده بوی و پرواز را خواب میدیدی.
هرگز نفهمیدیم و هرگز نفهمیدند؛ جز تلّهای غریب مناطق و نخلهای تنهای دشت. نفهمیدیم ناگفته هایت را، آن گاه که باران میشدی و بر شانههای زخمی نخلها میباریدی.
با شما هستم، برادر آن دورانم و مقتدای این زمانم! چه قدر در سینه سیاهی شب، ناباورانه گل کردی و صدای جیرجیرکها را به مهمانی دلت میخواندی!
شاخههای گم شده زمزم بودید و باید دریا میشدید. با دستهای سرشار از عطر جبهه و نفحه باروت، بین زمین و آسمان پل بستی و غربت دیرینه خود را پشت سر گذاشتی.
از زیر پایت، شهادت میرویید. میرفتی و تمام بود و نبود خود را در تکّه پلاکی خلاصه میکردی.
احساس میکنم که به شما نزدیکم. احساس میکنم که همانجا هستم. گاهی است که در گلویت، بغضهای شبانه و نجوای آسمانی جاری میشود و گاهی است که آتشفشان فریادت، فوران میکند.
گاهی است که جاذبه حنجرهات، پروانهها را به وادیِ بی خودی از خود میکشاند و گاهی است که طنین فریادهایت، خواب را از چشمهای جغدهای خرابه نشین میپراند و رویای محال را در تنگی چشمهایشان میشکند.
آن گاه که هم گام با دهانه آرپی جیها گُر میگرفتی و همصدای تانکها، تمام نفرت خود را بر سر قراولانِ سیاهی میکوبیدی، آن گاه که پرچم «نصر من الله و فتح قریب» را بر شانههای خسته ات میگذاشتی تا مبادا عباسِ علیهالسلام دست بریده، شرمنده باشد و آن گاه که بوی خون و باروت و خنده گرفته
بودی، وسعت پیشانی ات، در مقیاس خاکها نمیگنجید و سینه به سینه آسمان زخمی «منطقه» زخم میخوردی و نمیافتادی.
ای جاودانه ابدی! مبادا بگذاری فراموشت کنیم! مباد که بی یاد تو، راه آسمانها بسته شود و حرمت نگاهت، در میدان «منطقه» جا ماند! باشد که پلاک، نقطه اتصال ما به آن روزها شود. باشد که اسرار خنده لحظات آخرت را - روزی - در لابهلای خاطرات خاک خورده آن دوران پیدا کنیم.
من مطمئن هستم که عاشقان به وصال رسیده «منطقه» پر از معراج، بر سجّادهای به وسعت وجود، مُهری به رنگ خون سرخ کربلا، با دستانی پر از عطر باروت و خطر، در محرابی به بلندای آسمانها، با دلی به صداقت دریا، ایمانی مستحکمتر از تانکها و صخرهها، با آیاتی به پهنای اقیانوسها و به امامت حضرت عشق، نماز میخواندند و نجوای شبانه خود را با قاصدکهای آشنای «منطقه» تقسیم
میکردند، که این چنین، دستهایشان بوی پونه میداد و نفسهایشان، رایحه بهشت.
شهدا را، جبهههای عشق شناختند و خودشان.
شهدا را شهدا شناختند؛
«شهیدان را شهیدان میشناسند»
تو باید میرفتی و این را میدانند آنها که دیدند دستهای سیاه دشمن تا کجا این سرزمین را به غارت برده بود. تو باید میرفتی و چکمههای دشمن را از روی گلهای خاک مال این سرزمین بر میداشتی.
تو باید میرفتی و زنجیرهایی را که بر گستره این باغچه یخ زده بودند آب میکردی؛ چه هراس از این که آتش میگیری! مگر نه این که شمع با آتش نفس میکشد؟ چه هراس از این که جانت را...؟ چه هراس از جان دادنی که در قاموس عشق، برترین زندگی است.
تو باید دستهایت را میدادی تا خورشید بامداد فردا، سایه بر ایوان سبزپوش این مرز و بوم بگستراند تو باید دستهایت را میدادی تا تاریخ، بهاریترین قدمهایش را در دفتر همیشه این خاک بردارد.
ریههای تو باید تصفیه میکرد هوایی را که زائیده شیطانهای مسموم بود تا گلهای بعد از تو، طراوت را در زیر برگهایشان به تماشا بگذارند.
تو میدانستی که بال هایت فقط برای اوج این آسمان آفریده شدهاند تو به بال هایت قول داده بودی که پروازشان دهی و زوایای دور این آسمان را تسخیر کنی.
به شانه هایت قول داده بودی بار سنگین امانت را که از دیروز این تاریخ به ارث برده بودی، تحمل کنی.
از زانوانت قول گرفته بودی که سنگلاخها را از پای ننشینند و از چشم هایت قول گرفته بودی که نیاسایند وقتی خواب بنفشههای این مرز و بوم پریشان است.
چه هراس از این که جانت را...
تو جوانه میزدی از شاخههای بامدادی دیگر؛ چرا که:
«آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است که این خانه به آن خانه برند»
آری! تو سرخ رفتی و امروز، پشت سبز تمام برگهای این سرزمین، تویی که طراوتت را به نظاره نشستهایم.
راهت همیشه سبز
مرثیه عشق را سرودند؛ مردانِ خون و خورشید و خاک و خدا.
آنان که از تبار عاشقان بودند و از قبیله عارفان.
تن را سبک کردند و اوج گرفتند.
با بال هایی زخمی، هفت آسمان را پیمودند و در بستری سرخ، سپید و سبز، خفتند.
کوچیدند از بیغولههای غربت خاکی و در ناکجای افلاک، بیتوته کردند.
برای همیشه، سرخیِ خونشان را با یک دست آبیِ آسمان، آمیختند و شفق سرخ را در سرخی دستانشان حل کردند و تنها نامی ماند از آنها و چند قطره خون و سینهای داغدیده و فرزندی که گاه، دخیلِ نگاهش را به چهارگوشِ ضریحِ چشمانِ قاب شده پدر میبندد و گاهی کشکولِ نیازش را - نیاز به پدر را - پر میکند در خواب و پرواز میکند در آسمان
رؤیاها؛ آسمانی که سرخی اش از دستانِ سرخ پدر است و آبی اش از دستان آسمانیاش و گاه،
جایی پیدا میکند، میان خاک و مینشیند بین مزار و چند شاخه گل... چه قدر به او نزدیک
است!
و او رشد میکند و میبالد، در حالی که حجم وجودش پر است از نیاز به پدر
و زندگی میکند در سرزمینی که پر است از شهامتهای پدر، و حالی است از حضور او. برای او سالگرد شهادت پدر، تنها بهانهای است برای سر بر زانو گذاشتن وهایهای گریه کردن. و ما هر روز در پیچاپیچ روزهای ملتهب، او را میسراییم که بدانیم «گم کردهایم قبله رو به پرنده را»، بی آن که بدانیم بلندای آسمان، در تسخیر دستانِ سرخشان بود و ذراتِ خاک، در زیر گامهای استوارشان
میتپید.
بی آن که بدانیم میجنگیدند برای من، برای تو و برای او.
و آنان رفتند، با مرگی دلنشین و دلشاد، مرثیه عشق را سرودند، تن را به خاک و نام را به تاریخ سپردند و بی نام و نشان، به آنسوی خاطرات سرخ پیوستند.
آنان رفتند و نگاههای خاکی را برای لحظهای ملتمسانه به آسمان دوختند.
آنان رفتند در کوچی ناگهان به میعادگاهِ ایمان و عشق پیوستند و مشامِ لحظات را از شمِ خون و شهادت پر کردند.
آنان رفتند که از همان ابتدا، نگاه زلالشان، بی لحظهای تزلزل، به فردایی سرخ زل زده بود. آنان که مردانِ صلح بودند و صفا و صداقت.
رفتند بی لحظهای تردید.
تن را به خاک و نام را به تاریخ سپردند و به آن سوی خاطرات سرخ پیوستند.
آنان رفتند بی لحظهای تردید.
چه قدر باشکوه میخندی و زیبا نگاه میکنی!
سیمای دلبرانه ات هنوز جذابترین تصویر قاب دل من است. عطر بهشتی حضورت هر غروب پنج شنبه مرا به این بوستان معطر میکشاند.
میگفتی: «سرت را بالا بگیر تا فرشتهها و آسمانی شدن یادت نرود» سرم را بالا میگیرم و تو را در قاب عکس قشنگت بالای مزار میبینم.
هر روز جوانتر میشوی و جوانه میزنی. چه قدر زیبا نگاهم میکنی! شرمنده میشوم از تبسّم رضایتت. من در این سالیان بی تو بودن، چه کردهام که همیشه برویم آغوش لبخند و رضا گشودهای؟!
میدانم که پشت دیوارهای بلند شهر دودی مان، بارها عهد همیشگیام را به فراموشی سپردهام چه عهد خونینی بود با تو! دستان گرما بخشت را هرگز فراموش نمیکنم.
انگار همین تپه، سنگری است که در آخرین لحظه وداع، دستانم را فشردی، اشک ریختم، التماس کردم که «نرو»!
و تو خندیدی؛ مثل همین تبسم زیبایی که در قاب عکس است، با لبهای ترک خوردهات. به سختی گفتی «باید بروم».
و من با ز گریستم که «پس مرا هم با خودت ببر» و چه بی ملاحظه از آن همه تیر و ترکش در جای جای بدنت، تکانت دادم و گریستم و گریستم.
دوباره با تبسّمی خونین گفتی: «باید خودت بخواهی، خودت بیایی.»
و من که غروب آخرین شعلههای نگاهت را خوب میفهمیدم فریاد زدم: «چگونه بخواهم حسین؟! کم نبود این همه سوختن و ساختن؟!»
و تو با آخرین رمق هایت گفتی: «بخواه و سعی کن تا بیایی. من منتتظرت خواهم ماند با هم عهد میبندیم. عهدمان را فراموش نکن. عهد عاشورا را!»
حسین جان! باور کن دلم برایت بهانه میگیرد، ولی پایم همراهی ام نمیکند. چه کنم با این تعلقات زمینی؟! اگر یاریام کنی، خواهم پوسید. میترسم حسین. میترسم همین بهانه آسمانی شدن را هم از دست بدهم. میخواهم دوباره راز پرستو شدن را بخوانم. راز پرواز سبکبالانهام را. همان دو بیتی زیبایی را که بیت اولش را تو میخواندی و بیت دوم را من؛ بعد به من میخندیدی و میگفتی که «چاره پر شکسته، شکسته دلی و همت آسمانی است تا خدا شفایت بخشد. شِفا، رضای خداست.»
«چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آن که مرغی زقفس پریده باشد
پرو بال ما شکستند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد.
حرف بزن
چرا خیساند گونههایت
چرا اشک ریختی؟
راست بگو
دلت چرا شکسته
دلت از چه گرفته؟
از مرگ ترانه
از سکوت غمگین ستاره
یا از ویرانی احساس شقایق
چرا گوشه آن اتاق شیشهای کز کردهای و حرف نمیزنی
چرا لبهایت را که خنده رویشان ماسیده باز نمیکنی
و با لهجه روشن و مهتابیات از خاطرات غبارگرفته برایم نمیگویی
میدانم خستهای
از این زندگی سراسر سکوت و درد
از این سرفههای مکرر و بی پایان
و از این نگاههای بیگانه
امّا من هم خستهام؛
از این که در این لحظههای آخر
تنها صدای سکوت
و هق هق گریهات را میشنوم
از این که نگاهت را از من دریغ کردی و صدایم را نمیشنوی
باور نمیکنم.
میدانم که میشنوی
میدانم که میفهمی
میدانم با آن که پر پروازی برایت نمانده،
میخواهی اوج بگیری و پرواز کنی.
اما نمیدانم چرا باز هم سکوت کردی و چیزی نمیگویی
نگاهت را از من دریغ مکن و صدایم کن!
خوب میدانی که تنها صدای تو راه گشای دل خسته من است
حالا که حرفهایم رو به پایان است، چشمهایت به من زل زدهاند
نفست در تپش است.
انگار میخواهی حرف بزنی
آرام باش، آرام باش!
گل کرده آغوش جاده از گرمی گام هایش
در پشت سر مام میهن، در پیش رو، ناخدایش
در کوچههای گلوله، در گوش دژخیم وحشی
پیچانده خوف و خطر را، آتشفشانِ صدایش
دف میزند تیر و ترکش، گُل میکند زخم و خنده
کِل میکشند آسمان ها، تنها و تنها برایش
حسی شبیه پریدن، چیزی شبیه تلنگر
یعنی دقیقاُ شهادت رویید. از زیر پایش
پل بسته دشت حماسه، از شانه زخمی مرد
تا سینه آسمانها، تا مقصدش، تا خدایش
چسبانده بودی روی سنگر گونه هایت را
تو خواب میدیدی یقیناً ناکجایت را
تو خواب نه، تو خوب میدیدی چه خواهد شد
تو خوب میدیدی کنار خود خدایت را
باران کنارت پلک میزد، اشکها میریخت
باروت میرقصاند عروس پلک هایت را
تا شانه مهتاب بالا... آه، با این بال
تو حتم دارم لمس میکردی خدایت را
آنسو کسی میسوخت بوی عود میآمد
هی نُقل میپاشید شب جشن عزایت را
شب هی ورق میخورد سرد و بی صدا در باد
بویت رها میشد، رها میشد، رها در باد
انگار بوی سیب، بوی قرمز یک سیب
زنبیل در زنبیل میپیچد، یا در باد -
دارد خدا شاید بهشتی تازه میکارد
دارد خدا، دارد خدا، دارد خدا در باد -
دنبال پوتینی که دیگر نیست میگردد
گم کرده شاید پا...، نه پوتین تو را در باد
زنبیل را برداشته هی سیب میچیند
از لای خواب نازک این بوتهها در باد
جاری است بوی قرمز یک ردّپا در خاک
جاری است بوی آبی یک رد پا در باد
بعد از تو طرح کوچه در هر فصل تکراری است
یک قاب عکس کهنه، گلدان، کوچه، مادر، باد
از کدام دریچه نیمه باز،شعاع ناچیز خورشید،بالهای پروازت را مینوازد؟
چشمهای مشتاقت،خورشید را در خود حل میکند،دستهای تشنه ات در خاک ریشه میدواند، هوایت بوی خون و باروت میدهد؛ بوی سالها اندوه دربدری.
آسمان را در مشت میفشاری،کلمات از دهانت سرریز میکند
بلند میشوی و خشمت را از سرانگشت هایت در آسمان میتکانی.
بالهایت درد میکند و اندوهی سرشار را بر شانههای زخمیات میکشی.
فریاد میزنی و خشمت در فضا منتشر میشود.
تلخی سالها در بدری در وطنت را به دوش میکشی.
خورشید، بی رحمانه بر گُرده خاک، تازیانه میکوبد.
میایستی؛ به رغم زخمهای مکرّر به قامت افراها.
ردّ گام هایت بر مرزهای کشورت میوههای زخمی زیتون میدهد.
سینه ات گشادگیِ انبوهی از دردهای متراکم است؛ فریاد میزنی، هوا در هم میپیچد.
سرانگشت هایت گل میدهد.
ریشه میدوانی در پیوستگیِ خاک.
بوی خون در مشامت میپیچد. چفیهات در باد میچرخد؛ حس میکنی بالهای پروازت در هوایی رقیق گسترده شدهاند.
چشمهایت حول خورشید میچرخد؛ کم کم خودت خورشید میشوی، میتابی بر پیوستگیِ زمینت.
از خاطره نامت بوی باروت میوزد.
پلکهای روشنات، بوی گندمزارهای سوخته میدهد.
نفی میکشی در هوایی مسموم
ابلیس پنجه انداخته در خاک کشورت.
بیتالمقدس، روی دو زانو نشسته است و دستهای تضرّعش را به هفت آسمان دخیل بسته است. زخم هایت گل میکند، زخمهایت سرباز میکند، زخمهایت شکوفه میدهد، زخمهایت سالهاست زخم زیتون است.
پروانههای سوخته بال، بر جدارِ آسمان میکوبند، دریچههای آسمان باز میشود و بالهای پروازت.
این داستان، سالهای درازی است با خونِ تو بر کتیبههای تاریخ نوشته شده است.
سالهای زیادی است درختهای کشورت ثمری ندادند، جز درد، و خاکت مچاله میشود در عذابی عظیم.
کدام بهار در پیراهن چاک چاکت جوانه میزند؟
«رنگ به رنگ اگر میشویم، قرار نیست عاشق نباشیم، ابرها که جای دوری نمیروند»
کافی است که باد تلنگری بر گرفتگی ابرها بزند تا خورشید، تمام وجود زمین را خنده باران کند و آن روز...
فلسطین،یادواره جشن گلسنگ ها
جشنواره جفیهها و چکمهها
غزلواره بغضها و دردهای کهنه شده مردمی بزرگ
احساسواره زخمها و گلخنده ها
فلسطین،تنوره آتشفشان،قیام ایدههای بکر و ماندگار
فلسطین،سرزمین رنجهای فراموش شده و دردهای ناگفته
آتشی زیر خاکستر که گُر گرفته است،برای فردایی نزدیک
برای شب سایهها و اوهام.
این روزها احساس میکنم که زمان بازگشت پرستوهای مهاجر،فرا رسیده باشد؛زمان همت دستهای گرمی که خشت روی خشت بگذارند و دیوار انقلاب را بالاتر ببرند،زمان پردرآوردن
کبوتربچه هایی که وسعت پروازشان تا آبی آسمان قدس باشد و سبزی برگهای زیتون.
آن موقع،نه از تلاقی باروت و خون خبری است و نه از حصار سیم خاردارهای جبر.
آن موقع، زمین آن قدر کوچک شده است که در وسعت بالهای کبوتران نخواهد گنجید و در لایتناهی پرواز گم خواهند شد؛ چرا چنین نباشد؟ آخر، سرزمین اعجازها و امداد دستهای
بزرگمرد - ابراهیم - است.
و امروز که باید تاوان سنگین بی گناهی، بر پیکره زخمی مظلومیت باشد، برایشان سخت است.
من از فلسطین حرف میزنم؛ از کشوری که نقشه جغرافیای آن در دل هر مومنی وجود دارد.
سرزمینی که با هیچ بیانیه و پروتکل و استراتژی خاموش نمیشود و با سکوت بیگانه است.
شهری شناور در دل شب را میگویم؛ شبی به وسعت یک نگاه و شبی جاری به سمت دریای خروشان فریادها.
و دقیقاً آن روز نزدیک شده است.
زیتون، در بهارنارنج امسال، جوانههای سرخ رویانده و شاپرکها عاشقتر از همیشه، با رقص باد، دور میگیرند و بر برگ زیتون مینشیند.
امسال که رودخانههای خروشان بالاتر آمده است و سینه ساحل را با امواج خود زخمی کرده است. وطن، امسال که ساحل دریا، پر از گوش ماهیهای رنگارنگ شده است، برای شنیدن هلهلههای شادی زنان قبیله و برای شنیدن صدای مادران، گوش تیز کرده است.
با ترانههای زیتون، آغاز میشوی.
بر شانههای مهربانت، ردّ گامهای پیغمبران اردیبهشت، گل کرده و آفتاب، در آغوش گرم تو به خواب رفته است.
با تو مینشینم؛ زانو به زانو، دست هایت را در دست میگیرم، چشم در چشمت میدوزم و اشکهای داغت را پاک میکنم.
این سنگها که همزاد زندگیات شدهاند، حدیث بیقراری هر روزهات را در کوچههای فاجعه، تکرار میکنند.
تو، هر لحظه با این سنگها زاده میشوی و هر شب، همچنان که هنوز سنگی در مشت داری با رؤیای تولدی دیگر، به خواب میروی.
صدای تانک میآید. زمین در التهاب آمدن فصلی سرد، به خود میپیچد. باروت، راه تنفس درختان را میبندد و تو، قطره قطره بر پیکر سرزمینت میچکی.
سالهای سال است که شبانههای برفی فلسطین را هیچ آتشی، زیبا نکرده است و کودکان معصومش در رؤیای دور آرامش، پیر میشوند. سالهای سال است که بشریت، زخمهای به خون
نشسته فلسطین را سکوت میکند و این زمستان بلند، تنها فصل تقویم پاره پاره فلسطین
است.
سربر میگردانم؛ پرچمهایی را میبینم با دو مثلث درهم فروخورده بر سینه تنفرم برانگیخته میشود و تمام خشمم را بر صورت این ستاره تاریک، تُف میکنم.
خیابانها، آبستن حوادثند. بمبهای اشک آور، صدای تنفس زمین را کند میکنند و سربازان صهیونیست، پوتینهای مأیوسشان را بر گُرده خون آلود سرزمین زیتون میکوبند، با این همه،
زندگی ادامه دارد در کوچهها و خیابانها در اردوگاهها، در قلبهای پرخروش مردمانی که سالهاست حق زیستن را در لابه لای گلولههای آتشین، زیر چکمه پستترین انسانها میجویند؛
مردمانی که آوارگی و سوگ، تنها واژههای قاموس سراسر درد زندگی شان است اما تو ای سرزمین
سلیمان! اگر چه این روزها، در سوگ شکوفههایت، خزان را تجربه میکنی، اگر چه سوختن، همسفر لحظههای غریبت مانده است و سگهای صهیونیست، خاطرههایت را دوره کردهاند، امّا روزی
خواهد رسید که بهار، در کوچههای مه گرفتهات، آهنگ آزادی خواهد نواخت و آرامش، در دشتهای سبزت اردو خواهد زد.
هنگامی که در آستانه در خم شدی تا بند پوتینهایت را محکم کنی، تنها کلامی که بر زبانم آمد این بود: خداحافظ. تو دوباره ایستادی و من از رشادت قامت تو حظ کردم و در حالی که اشک هایم را پنهان میکردم، فقط گفتم: خداحافظ.
حسن، فرزندمان به جلو دوید و تو او را در آغوش کشیدی. او برای تو نقاشی کشیده بود. دیدم که تو هم اشکهایت را پنهان کردی. بعد به من نگاه کردی تا حرف دیگری بزنم، اما من فقط گفتم:
خداحافظ.
حالا هم که نوار آخرین وصیتهای تو را میبینم، تنها میتوانم با تو خداحافظی کنم.
تو رفتی و من چند ساعت بعد، خبر عملیات استشهادی تو را شنیدم. شنیدم که میگفتند خودت را به قلب ستون نظامی صهیونیستها زدهای و چندین نفر را به هلاکت رساندهای. همان موقع، بغض من ترکید و با خودم گفتم چرا برای بار آخر تو را در آغوش نکشیدم؟ چرا جز خداحافظ چیزی نگفتم؟
همه فکر میکنند که من چه قدر سنگدل هستم، اما من فقط برای این تو را در آغوش نکشیدم که به یاد من نباشی، شاید که دستت هنگام فشردن دکمه انفجار، کمی بلرزد! شاید پایت هنگام دویدن به سوی هدف بلغزد و شاید که نیّتت هنگام ملاقات با پروردگار، خدشه دار شده باشد!
حالا تو رفتهای و من مسؤولیت بزرگ کردن یک شهادت طلب را بر عهده دارم؛ همان طور که پیش از آن، مسؤولیت همسری یک مجاهد، بر دوش من بود.
مطمئنم که تو برای من دعا میکنی تا در این کار نیز موفق باشم و میدانم که هنگام بدرقه حسن نیز جز «خداحافظ»، چیز دیگری نخواهم گفت.
جمعه
1 خرداد 1383
1 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 21
پیراهن چاک چاکِ فلسفه را بر تن کردهای.
دلت دنبالِ حقیقتی میگردد که اذهان جهان را برآشفته است.
تو از قامت خود بزرگتری، فراز کهکشانها باید بایستی و به خودت بنگری،
خیالِ متعالیِ تو، تمامِ روزنهها را کاویده است. راهیِ بیابانت کردهاند، مگر خستهات کنند؛
گلویت از دسته قناری هاست.
آوازخوان بامهای جهان! در شمال و جنوب، نسیم تو میوزد.
رگهای سرزمین من آکنده از خونِ توست.
طاقهای مقرنس اصفهان،هنوزچشم بر جادهها دارند
بلند ایستادهای بر راه،طعم تلخ غربت را غباروار،بر دامانت احساس میکنم
یاختههایت بر بیابانهای داغ ،فرو میریزند و تو از هر یاخته ات،جهانی میسازی که مصاف خردمندان دنیا خواهد بود.
دستارت از شیراز آکنده است و گلویت از اصفهان.
رنج بزرگ قبیله بر شانههای توست
از منازل خاک پرکشیده ای
قدم هایت بر چشم کهکشان هاست
خیالت،عقاب وار،بر چکادهای حکمت میتازد
سترگ و سربلند،در نی لبکهای ذوق،میدمی
سنجاقکهای لبانت در ترانه اند
بیابان بیابان،عطشت را سر میکشم؛جذبههای آسمانی ات کجاست؟
از خلق به حق و از حق به خلق،تکاپوکنان،بر گسترهها شال میتکانی.
هوای جهان،بوی تو را میدهد.
بهارهای دنیا را بر شاخهها، ترانه خوان میشوی.
گوشهای نیست که خنیاگران خرد،به نام تو پنجه در آن نینداخته باشند.
رگبار اندوهت چراغ نیمه شبهای صحراست،کویر،
زیر پایت جان گرفته است.
تو هیچ گاه در ابتدای راه نبودی.
خوشا که پنجرههای تامل را باز کنی،دام دانه از آن توست،کبوتران عقل را گریزگاهی نیست.«لمعات»تو را بر تمام چشمها گشودهاند و بینهایت خورشید بر جذبه «شوارقت»ایستادهاند.
نامت بوی شروههای شبانگاه میدهد.
سقفهای بلند شریعت را ستون شدهای،گورستانهای پرت،آخرین صفحات کتاب تو نیستند.
تو در مقابل دیدگان حیرت شهر،تا آخرین ثانیه هم باز خواهی ماند.
کشف شادمانه
صدرا! ای صدرنشین منصب بصیرت! ای صاحب سرّ! هم صاحب قدمی و هم صاحبقران عرصه صاف دلی
«مکن تعلق خاطر به نقش صفحه دهر
جریده وار همی زیّ و ساده وش میباش»(1)
سینه ات به پهنای اقیانوسها بود و سادگی در سینهات موج میزد.
«آن که او بی نقش و ساده سینه شد
نقشهای غیب را آیینه شد»(2)
صدرا! در صبح پیشانی تو آفتاب معرفت طلوع کرده است که این چنین، تمام ذرات وجودی تو سرشار از شعورند و لبریز از حضور.
نگاه تو، نقطه کانونی تمام ستارههای عالم و فضیلت بود. صبح صادق تو نقش بر نیستی میشدند.
در آن شبهای پوشالیِ شیوع شحنه و شیون، شراب و رباب
در آن شبهای سرزده در هوس و هراس. شبهای «شرابات ثمین» در خرابات زمین، شبهای آتش و شکم، زر و زور، تجلی بی غل و غش عرفاتی تو بود که طراوتی تازه به تفکر و تاریخ میبخشید و آخرین کورسوی امید را در بارقه انتظار میپروراند. گیرایی تدبیر پیر تو، بیشتر از شراب کهنه تازه به دوران رسیدهها بود. بادهای که تو مینوشیدی، منصوری بود و لایزالی؛ و این زمزمه وجودی تو بود که:
«ما مست شراب لایزالیم
ما گلبن عشق را نهالیم
صدرا! هنوز که هنوز است زمین، پابه پای سماع سپهر مدوّر تو میچرخد و زمان، در جوهره وجودی معرفت مواج تو در حرکت است. نشئه فلسفه ات، افلاطون و فارابی را به وجد آورده و مارک و هگل را زمینگیر کرده است. برق تجلی عرفانی تو لبه تیز تیغ «اکامی» را دو نیمه کرده است که این، نتیجه اندیشه برتر است و ماحصل ارادت قلبی تو به عشق
صدرا! شش سوی نگاهت را آرامشی عمیق فرا گرفته بود، امّا تو هنوز در جستجویی بیسمت و سوترین آفتاب فراگیر بودی.
صدرا! هنوز که هنوز است تلألو تو فانی و تلاطم تابناک عشق و معرفت و فلسفه توست که جعبههای جادوی شعبدهپردازان و شعبدهبازان بازار کشف و کرامت را در هم میکوبد، تا این مارهای به جان خویش افتاده را گفتار طغیان زهر خورده خویشتن کند و دچار نفرین ابدی اندیشه تاریک
خویش نماید.
«زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز
فریب خورده چشمت هزار شعبده باز»
صدرا! هنوز که هنوز است در راهروی رهروی، چراغ بینش توست که روشنگر راه عشق پویان است و معرفت جویان.
صدرا! تو آنی که فلسفه در برابر معرفت تو سر تسلیم فرود آورد و معرفت در حضور تو، جلوهای تازهتر یافت که تو در ملازمت مهربانی بودی و در همسایگی کشف و شهود.
بر بالش تواضع تکیه میدادی و در برابر تمام نامهای بزرگ میایستادی که حکمت تو آسمانی بود و فلسفه تو عرفانی.
شعور را مست از گیرایی لبالب چشمان خویش میکردی و شکوه را قافیه پرداز شعر بلند طبع خویشتن مینمودی.
صدرا! تو کشف شادمانه اندیشه روشنایی بودی که یک عمر سوختی و همواره بر جای ماندی.
دیر هنگامی است که دیو سیاه، بر تمامی مرغزار سبز سایه افکنده است. فریاد گلهای پرپر شده در زیر پاهای زشت و سیاه دیو و فرزندان و خاندان او، هیچ فریاد رسی ندارد. دیو، تمامی راههای فرار را هم بسته است. مسلط و غالب بر سر اهالی باقی مانده دیداری که زمانی سبز و خرم بوده است.
و مگر دیو را جز از بین بردن لالهها، کاری هست؟
و مگر برای فرزندان او جز ریشه کن کردن نرگسها، بازیچهای هست؟
حتی از دست خارهای گل سرخ نیز کاری ساخته نیست. حضور دیو، با سیاهی شب در هم آمیخته است و خورشیدی نیست که به امید طلوعش، سرمای شب تحملپذیر باشد.
گاهی این سوال در ذهن آلالههای وحشی میگذرد که مگر همیشه دیو، بر ایشان مسلط بوده است؟ و دریغا که حضور او حتی حافظه پیرترین ایشان را نیز در هم کوبیده است؛ چرا که هیچ از سالهای روشن به یاد نمیآورد.
تقویمها، سال 1356 را نشان میدهد و دیو سیاه، سیطره خویش را بر جزیره ثبات، جشن گرفته است و در ذهن هیچ کسی نمیگنجد که میتوان روز را بیحضور این دیو آغاز کرد.
و بعد، معجزه اتفاق میافتد.
یک صبح، باد صبا که هنوز گاهی از لابلای دیوارهای سیاهی که دیو کشیده است، گذر میکند؛ با خود عطر یاس را میآورد. پیری که عمری در مبارزه با دیو، تمام راهها را پیموده است، حال میآید تا نه تنها برای آلالهها، که برای همه، روزگار بدون دیو را تصویر کند.
زمانی نمیگذرد که دیو را که نمیرفته، بیرون میکند. دیو بیرون نمیرفت؛ نعره میکشید و فریاد میزد و با هر فریاد، گلی را از ریشه بیرون میآورد، تا مگر چند صباحی بیشتر بماند.
اما حالا دوباره هر صبح، عطر یاس بر تمامی مرغزار سبز مسلط
میشود. دیو و فرزندان او همه به
تاریخ مرغزار پیوستهاند.
اما مگر میتوانی دیو باشی و سالیان سال، حاصل زحمت مردان و زنان و ثروتهای خدادای ایشان را به یغما ببری و بعد اجازه بدهی که به راحتی تو را و مستشارانت (فرزندانت) را بیرون بیاندازند؟
نه! تو آن چنان دیو سیاهی هستی که سیاهی نیز از تو میگریزد. چگونه میتوان تو را بیرون کرد و بعد...
دیو تنوره میکشد، تحریم میکند. آب را بر اسرای تشنه میبندد؛ غافل از این که پیری که خود، دیو را بیرون کرده است، چشمهها را برای مرد و زن جاری میسازد.
دیو، هنوز تنوره میکشد. از گلوی سوخته و دهان سیاهش، فریاد جگر سوختهاش به آسمان میرود؛ میخواهد دوباره به مرغزار سبز برگردد، دوباره با گامهای سیاه و کثیفش، دامن گلها را بیالاید و تنوره دیو را پایانی نیست.
همه چیز از این نقطه آغاز خواهد شد. فرصتها به سرعت میگذرند. زمان چون رودخانهای از سر دنیا گذشته است و تو هنوز به گامهای سپردهات چشم دوختهای.
اجازه میدهی به آینده فراموش شدهات چنگ بیندازند.
دنبال خودت نیستی؛ در کوچههای اکنون سرگردانی.
ساعت هاست منتظر ایستادهای، بی آن که به فکر خویش باشی.
همه چیز شتاب گرفته است، امّا تو هنوز آرامی. زمان را دریاب!
اگر گفته میشد «وقت طلوع است»، تو هیچ گاه دل ندادی.
بر هر پلّهای که ایستادهای، استوار باش و بند کفش هایت را محکم ببند!
هر جا که هستی، احساس کن کار مهمتری داری.
آدمهای بی شمار از مقابلت میگذرند، درها و دیوارها را بیهوده میکاوند.
احساس میکنی همه آدمها، همه چیز را باختهاند.
هیچ کس چیزی را فرا نمیگیرد. ماشینها حکومت میکنند؛ زمان را کور کردهاند.
تلاش میکنی در این قافله نباشی به تکاپوی یافتن میافتی. میخواهی زمان را برای خودت به زنجیر بکشی. تلنگری به پیشانیات میزنی.
با خودت فکر میکنی چه قدر به این درها و دیوارها زُل زدهای.
چه قدر دقیقهها را زیر پایت لگد کردهای!
این بار به شیوه تازهای بزرگ میشوی آرام آرام قد میکشی و آن سوی دیوار دقایق را میبینی.
خودت را میبینی که با زنبیلی از تمام آن چه نیاندوختهای، بر سر راه نشستهای؛ میترسی ثانیهها از تو انتقام بگیرند.
در دلت چیزی تکان میخورد، خوشت نمیآید که آیندهات را به تماشا گذاشتهاند. در خودت فروکش میکنی. خوشحالی از این که همه چیز تمام نشده است. بر میگردی به خودت، به زمان
خودت. اینبار دقیقهها را تنگ در آغوش می کشی. میخواهی از تمام زمانت استفاده کنی. دیوار دقایق، آن قدرها هم بلند نیست. سعی میکنی همیشه هوای آن طرف را داشته باشی.
دلت برای آدمها میسوزد. رودخانه زمان، از سر آنها هم گذشته است. در برابر خویش طغیان میکنی.
بیهودگیهایت را دور ریختهای. آن چه در مشت توست، صدای صیقلخورده ساعتهاست. دیگر فرصتها را بر طاقچههای خاموش نخواهی گذاشت...
یک شنبه
3 خرداد 1383
3 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 23
این زمین سوخته را بر تمام صخرههای جهان بنویس...
این فریاد را بر تمام کتیبهها بکَن.
ترکش خورده را نای باریدن نیست.
تانکها میغرّند و شهر آتش گرفته است.
ماره گل آلود را پائین کشیدهاند و شب - چکیدهتر از پیش - بر پیشانیها تاختن گرفته است.
زمزمهای در گوش نخل هاست.
سرود آتش، آخرین ترانه کودکان شهر، آخرین تکاپوی ماهیها بر خاک است.
دستهایت را و دهانت را کنار یادهای نافراموش، آویختهای.
در پیراهنت دردیست؛ درد آویختن از کلمات، درد فروریختن در گریبان خویش.
در پیراهنت دردیست که نامت را مچاله کرده است...
خونین شهر! چشمهایت به شهادت رسیدهاند و نوای باقیماندهات را بر شاخههای کهنه، آتش زدهاند.
خانههایت را در مشتها فشردهاند و خیابان هایت را.
لهجه بندریات، در باد نمیرقصد.
این منم که چکّه چکّه از دریچههای غبارینت فرو میچکم. صدایت را از تهِ چاههای نفت نمیشنوند.
ماهورهایت، زخمهای سرباز کرده زمین است.
نامت را بر دیوارها مینویسم، نقطه هایت تاول میشوند.
در رگهایم جان گرفتهای.
چون خون تازهای، میدوی بر گونههایم.
سرخی ملایمی در شروه هایت جریان دارد.
فرزندانت را سخت در آغوش فشردهای.
ای خاک! رنج بزرگت، آسمان را فلج میکند.
میچرخی بر مدار خاکستر. لباسهای خاکیات را به تن کردهای و در کنار جوانانت زانو زدهای.
ای شهر بی آواز! کلمات، مرا در دهان تو دفن کردهاند. تو زانوی بی تاب جهانی.
خرمشهر! حرامیان در کمینت نشستهاند. چشمهای دریده شیاطین براندامت میلغزد.
تو را چون خون تازهای از رگهای خاک بیرون میکشند، امّا تو از قلّههای بلندت قدمی بر زیر نخواهی گذاشت. ایستادهای به قامت سپیداران.
لباس خاکیات خونین، لباس خاکیات وصله خورده است، امّا ردّ پروازت در بینهایتهاست.
شهر من! یادت باشد تا هستم، بلند و بشکوه، بر پیشانی دنیا مینویسمت.
ایستادی؛ همچنان آفتاب،
بربلندای جهان
همچنان کوه،
بر گرده زمین
زیر باران موشکها و خمپاره ها
زیر آوار خانهها و کوچهها
در حصن «لااله الاالله»
موشکها، دیوارهایت را تکه تکه کردند
زنانت را آواره بیابانها نمودند
مردانت را خاکستر کردند
گهواره هایت را سوزاندند
موشکها،خیابان هایت را ویران کردند
نخلها را قطعه قطعه بر زمین پاشیدند
ماذنه هایت را فرو ریختند
صدای پوتینهای مرگ،در کوچه هایت پیچید
پوتینها،گلویت را فشردند
پوتینها خشمگینانه آمدند
چیزی از شهر نمانده بود
نه چراغی و نه پنجرهای و نه درختی
پل هایت فرو پاشیدند
صدای گوش خراش موشک ها
خواب عروسک هایت را برآشفت
ابرهای تیره تو را در برگرفتند
ابرهای شعله ور سرخ
ابرهای غباراندود
خانه هایت بدون سقف شدند
درختانت بی آشیانه
و آشیانههایت خالی از پرندگان صبح
تو یکجا به آسمان پاشیده شدی
زیر موجهای خمپاره و تیر
در بی امان توفان مرگ
تو یکجا درهم شکستی
در زیر لگدکوب تانکها و پوتین ها
مرگ،تو را در محاصره گرفت
پیش چشمان تو،خیابانها خمیده شدند
خانهها خراب شدند
آسمان در خویش افسرد
پوتینها،بی رحمانه آمدند
پوتینها،بی رحمانه کشتند
پوتینها،بی رحمانه شکستند
پامال تانکها شدی
زیر بارش مرگ
درختانت لرزیدند در هم
کوههایت پراکنده شدند
باران گرفت
باران تیر و گلوله
صدای خشمگین بمبها
لانه گنجشکانت را ویران کرد
پرستوهایت را آواره کرد
پیشانی ات را شکافت
رودها را از هم پاشاند
و تو همچنان ایستادی
تا صدای دوباره اذان
از مسجد جامع ات
تا صدای دوباره گنجشکان
از بلندای درختانت
تا وزش نسیم از
پنجره هایت
تو همچنان ایستادهای
رو به چشماندازانِ شقایق زارها
با غریو سوگواران
بادها، آوازهای خونین تو را
در گوش نی زارها خواندند
بادها، پیامبران رهاییات شدند
بادها، ایستادنت را نواختند
در دل کوههای مغرور جهان
سلام بر تو ای خرمشهر! ای آزاد شده دست خداوند!
ای آرزوی گمشده در لابهلای مویههای موبهمو آشفته عاشقان
«از بارگاه قدر تو هر شب ندا رسد
گردون لاجورد قبا را که خونگری»(1)
سلام بر تو ای طراوت تمنای تمام توفان دلان دریایی!
سلام بر تو ای خرمشهر! یادت میآید که کدامین شب، شب بوها را به رایحه رایج مهربانی ات
دعوت کردی.
یادت میآید که در صدای مهیب مسلسلها و سوت قطار خمپارهها، چگونه شقایقهای شوریده را در آرامش ابدی دعوت میکردی؟
سلام به تو خرمشهر! هنوز که هنوز است، چهره آفتاب خورده و گرده زخم خورده تو، یادآور لهجه غلیظ غیرت و غربت تو و بلندی همت هفت آسمانی توست.
سلام بر تو ای خرمشهر! ای حضور جاودانه فریاد! ای تجلی تماشایی عشق و شعور!
یادش بخیر! آن روزهایی که امواج با شکوهِ شانه هایت به شدت تکان میخورد و هر آشوبی را همچون خسی به میقات دوردستترین حادثهها میبرد.
سلام بر تو ای خرمشهر! ای جنوبیترین انگیزه و پایداری! ای سروترین غرور جاری! ای ماندگارترین ترانه بهاری! و ای زلالترین زمزمه خاکساری!
سلام بر تو که از هیچ جسارتی طفره نرفتی و با تمام لحظههای زخم خوردهات، با تمام تنهاییات ایستادی تا تمام خطوط در هم را در صف مقدم مقاومتت بر هم زنی. ایستادی تا حنجرههای سرخ عاشورایی را به تشنگی برسانی و به عشق ملحق کنی، ایستادی تا به ترس شبیخون زنی. ایستادی تا ...
سلام بر تو ای خرمشهر! که هر وجب از خاکت، سرشار از آغوشهای گشوده است و هر لحظه از حماسه ات، لبریز از تمنای دستهای به آفتاب پر کشیده.
سلام، تو ای خرمشهر! ای نزدیکترین لحظه به عشق! ای تداوم مرثیه! ای همسایه عاشورا! ای در مجاورت حماسه! سلام به تو که گردان گردان زخم در سینه داری و با عشق نسبتی دیرینه.
خرمشهر! سلام بر تو و درود بر پایداری مسجد جامعه تو که قرارگاه ایثار بود و وعدهگاه افتخار
خرمشهر! نامت، هنوزکه هنوز است پر از ترکش است و یادت هنوز که هنوز است پر از حماسه است. آن شب چه شبی بود که در آن آتشبارهای سنگین و منورهای رنگین از هر آتشی گدازندهتر
1) . شمس طبری.
و از هر منوری، روشن دلتر بودی و دل آشوبتر، که قرنهاست همسایه حماسه حسینی و همنشین عشق.
آن شب چه شبی بود که دروازههای سبز دعا گشوده شد و شکوه شرقی آفتاب از سرنیزههای گلگون مردان بی قرار طلوع کرد؟
آن شب چه شبی بود که ابوالفضل علیهالسلام، دستهای خود را به پشتیبانی گردانهای عاشورا میفرستاد، تا علمداران خرمشهر، بیرق بلند آزادی را بر بام عاشورایی دیگر به اهتزاز درآورند.
آن شب چه شبی بود که شط بوی علقمه را میداد و خاک، طعم سلامهای مجروح عاشقان را.
«السلام علیک یا ابا عبداللّه و علی الارواح التی حلت بفنائک... »
آن شب چه شبی بودکه عاشقانهترین حماسه را در روبهرو داشت و صادقانهترین صبح را در پرده طلوع؟
آن شب چه شبی بود که تاریکی دچار رخوت همواره هراس شده بود و بیداری، هم صحبت شکوفایی شکوهمندترین شقایقهای از عشق بی دریغ؟
قُطر قطرههای اشک در بیشترین حد زلالی رسیده بود و لاله لاله تمنا از ضمیر عاشقان دمیده و آفتاب دلان در صفهای طولانی باران، در انتظار ناگهانترین حادثههای بی قرار، غزل خداحافظی
میسرودند.
آن شب چه شبی بود که ذهن گردآلود ذرات، زلالتر از بلور مهتاب بود و سرشار از حضور آفتاب.
خرمشهر در آستانه سلامهای سالخورده پیردلال میداندار ایستاده بود و شاهد خلق جوانترین حماسهها و بالغترین رشادتها بود. رایحهای عجیبتر از بوی سیب در سرتاسر دشت جاری بود و رؤیای آزادی به نزدیکترین فاصله خود با کبوتر رسیده بود. صدای شط بلند میشد و بلندتر، عطر بال در پس کوچههای خرمشهر موج میزد و تمام لحظههای مفقودالاثر و پنجرههای موج گرفته
چشم به راه بازگشت فوج در فوج پرندههای آفتاب پیما بودند.
خرمشهر در خویش نمیگنجید و آفتابهای شناور و روشن، در شط موج میزدند و موج کوچه باغها، مهیای حضورِ حسی فراگیر میشدند تا هزاران هزار بغض وانشده را در جستوخیز قاصدکها
به دست زمانه و به ذهن خاطرها بسپارند، خرمشهر در جغرافیای خاکی و اندازه زمینی خودش
نمیگنجید، عکسهای یادگاری و نور فلاشها، حیاتی دوباره به باغچه پژمرده خاطرهها و رؤیاها میبخشید و شط هنوز سرشار از شعشعه شعر بود و شور. شط موج میزند و مسجد جامع شهر، تن
مجروح و خاک خورده خویش را در بارانی از رنگین کمان شستشو میداد. سبزترین لحظههای بی
قراری در خون «محمد جهان آرا» جوانه میزد تا خرمشهر را به خونین شهر پیوند زند.
نَصْرُ مِنَ اللّه وَ فَتْحٌ قَریب...
پیروزی بسیار نزدیک است... غبار محنت از چهره پاک کن! دستان زخمی ات را سایبان دیدگان منتظر ساز و افقهای روشن را به نظاره بایست.
ای زیبای در حصار گرفتار آمده! آن دورها، سایه هایی آشنا، میوزند...
خرمشهر! نفس بکش و بگذار بوی خوش قدمهای صمیمی، در ریه هایت جریان بگیرد.
بگذار، حرارت شوق دیدار در شریان هایت بدود... پیروزی بسیار نزدیک است.
راه درازی در پیش داری، شهر به مصیبت نشسته!
شهر مادران غمدیده و داغدار!
شهر پدران نجیب و صبور!
شهر عروسان حجله ندیده!
شهر کودکان برای همیشه خاموش!
یک روز، آزادی را در آغوش خواهی گرفت...
خرمشهر! ای خرّم از لالههای پرپر! ای خرّم از غنچههای نشکفته!
ار خرّم از نخلهای سوخته! ای خرّم از جوانههای نارسیده! ای خرّم از پروازهای ناتمام!
ای خرّم از آههای جانسوز! ای خرّم از ضجّههای جان گداز! ای خرّم از خون! ای خونین شهر!
یاری خدا نزدیک است؛ میشنوی؟! این عطر خوش پیروزی است، پلک بگشا! گرمای حضور دستان خدا را حس نمیکنی؟!... یاری خداوند بسیار نزدیک است
قد راست کن! شانههایت را محکم نگه دار،ای سرو از بار تعلق آزاد!
تو را به خونْ نشسته میخواستند
تو را ویرانه میپسندیدند
تو را به خاک افتاده آرزو میکردند
تو را به خون تپیده میدیدند،کوچه هایت را بن بست،کبوترهایت را دربند،آسمانت را ابری، نخلهایت را سربریده، خانههایت را آوار، کودکانت را یتیم.
تو را این گونه میخواستند.
ببال سرافرازی ات را!
ببال غرورت را!
ببال مردانگی و غیرت جوانانت را!
ببال تولد دوبارهات را، خرمشهر!
انّا فتحنا لک فتحا مبینا
همه خواهند دید
تمام چشمها به تو خیره شده است
دنیا از تمام زاویهها،تو را مینگرد.
پیروزی تو بسیار آشکار است، پیروزی تو عالم گیر است، اسارت، اصلاً شایسته تو نیست!
رهایی ات را جار بزن! از این پس، آوای آزادی، از بلندای نخلهایت، طنینی میافکند.
از این پس، نخلهای بی سرت، پرچمهای آزادی تو خواهند شد، آسمانت پر از پرواز خواهد شد، دوباره از خاکت، دسته دسته لاله میروید... و تو خرمشهر... برای همیشه سربلند خواهی شد...
... اما دوام نیاورد، سایههای سنگین قبرها، بر شانههای زخمی نخلها، آری، خندههای بی هویت اجانب پست دوام نیاورد و حنجره شعله ور شده شهر، بعد از آن همه سکوت، ترکید. حجم آوار و تیر و ترکش و زخم را پشت سرگذاشت و جادههای غریب خود را فراموش نکرد.
باغچههای اقاقی و اطلسی را زیر سنگینی تانکها، شکستند.
خمپارهها، جواب بی گناهی شد و کوچهها، آواری از فروریختن را باور کردند و مرغهای زندگی،
از شهر بال گشودند و مرگ تلخِ سراپای شهر را، در هم کشید...
و اینچنین، «خرمشهر»، لباسی از خون و ویرانی بر تن کرد و «خونین شهر» شد.
«خرمشهر» به سوگ نشست و تازیانههای هیولاهای آهن، دل دیوارهای شهر را از هم گسست و این همه سال، در شولای سیاه شب گم شد.
از میان تیغ و باروت، از لابهلای تلّ خاکستر و تنفّر، نسیمی، تل شهر را نوازش میداد. و ستارگان شب، در خود نمیگنجیدند.
ما به ققنوس ایمان داریم. به گُر گرفتن نالههای ققنوس از زیر خاکستر و آتش.
به فریادهای هزار آهنگاش از هزار حنجره زخمی.
به تولّد دوباره ققنوس، ایمان داریم. و شهر، ققنوس شد و از زیر آتش و عصیان، سربرآورد و زنده بودن خود را به گوشهای کر ابلیسها، فریاد زد.
فریاد زد و پرچین را در خشم خود شکست و قهقه قراولان شب پرست را در دهانش آتش زد؛ آهی دمید و سواران قبیله را به آغوش فراخواند و زمان دوری به سر آمد.
اسبها، سُم بر سنگها کوبیدند و رعد و برق خشم اهالی، آسمان کفتاران را به آتش کشید و بر سرشان آتشفشان باراند.
هق هق باران شروع شد و کوچههای خاک گرفته شهر را بوسه باران کرد و لالههای سرخ را به روئیدن دعوت کرد و تمام پنجرهها را، به سمت آسمان گشود.
غیرت مردان عشیره، گرداب شد و مرداب خیال شوم را در خود فرو برد و خرمشهر، بعد از این همه شکنجه و درد، نفس کشید و از سینه سوزان خود، سرخ سرخ لاله رویاند. بانک اذان «مؤذن
زاده»، در منارههای شهر پیچید و خرمشهر آزاد شد.
میگویند هر شهیدی که به خاک بیفتد، کبوتری از آن نقطه به هوا بر خواهد خاست که مقصدش
کربلاست و آن کبوتر خونین بال قاصدی از جانب سیدالشهداء علیهالسلام است تا با پرواز روح مطهر شهید به سوی آسمانها همراه شود.
اما در آن وقت مبارک که پیشانی تو بر خاک افتاد و خطوط شهادت بر آن نقش بست، هزاران کبوتر از مقتل تو به آسمان پر کشیدند که هر یک حامل قطرهای از خون تو بودند که به خون مظلوم حسین علیهالسلام در آمیخته شد.
روح بزرگت بر بال هزاران کبوتر خونین دل بر آسمان کربلا تشییع شد، اما جنازه غربت در هجوم بادهای ویرانگر بر زمین خرمشهر ماند.
تو اگر فقط یک شهید بودی، باز هم حق با کبوتران عاشق بود که خون تو را به تبرّک برای قبیله خویش ببرند، اما هر شهیدی که در خرمشهر جان سپرد، جریان خونش در رگهای تو امتداد یافت، تا آنجا که تو یک تنه وارث خون همه شهدای خرمشهر شدی و به جای همه جنگیدی، مقاومت کردی و... شهید شدی!
شهادت تو، عروج یک روح به ملکوت اعلی نبود که با پرواز یک کبوتر در زمین تمثّل یابد. هر گوشه از خاک خرمشهر، نشان از دلاوریهای مردانه فرمانده غریبی دارد که هزاران بار شهید شد تا خرمشهر بماند.
هر سال در یاد بود فتح خرمشهر، هزاران کبوتر حسینی، عطر یاد تو را در کوچههای دلسوخته خرمشهر میپراکنند و در فراقت نوحه دلتنگی هایشان را سر میدهند:
«ممّد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته
آه و واویلا کو جهان آرا؟!»
زندگی در گلوی تانکها دفن میشد و شهر، خالیِ کوچه هایش را با چشمانی زخمی میگریست. زمان، متوقف مانده بود و خورشید، کم کم میرفت تا در ذهن آسمان، خاطره شود.
کارون، آی کارون! بر شانههای خونینت چه داری که چشمان ماه این گونه از دیدنت سرخ مانده است؟
آغوش مهربانت را زخم کدام خنجر، به میهمانی نشسته است؟
تو آن رودی که اقیانوسها را نیز تاب برآشفتنت نیست؟ که آتش خشمت را در مویههای
طاقت سوز زنان شهرت پیچیدهای، شهری که پیشانی بلند مردانش، گذرگاه همیشگی خورشید است.
خمپارهها دهان آب را و موجهای انفجار، شهر را به سرگیجه انداخته بودند. ناگهان، چیزی گلوی شب را فشرد.
زمین، چرخشی دوباره آغاز کرد، ابرها کنار رفتند و نخلها، هر چند بی سر، به تماشای خورشید، قد راست کردند. صدا، ذرههای خاک را شکافت «خونین شهر، شهر خون آزاد شد» دستی، تمام
گهوارهها را تکان داد و کودکان شهر، لالایی آزادی نوشیدند. کارون، ماهیان گُرگرفتهاش را در آغوش فشرد و گریست. خرمشهر برخاست و گلدستههای مسجد جامع، بر پیکر شهر، اذان عشق پاشیدند. مردانِ حماسه، نماز شکر خواندند و کبوتران شهید، بر دوش آسمان، تشییع شدند.
«با وضو وارد شوید؛ کوچهها و خیابانهای این شهر، با خون شهیدان تطهیر شده است»
سوم خرداد، یادآور ایستادگی و پایمردی مردان و زنانی است که جز سرافرازی و سربلندی سرزمین و مردم خویش، به چیز دیگر نیندیشیدند.
یاد و خاطره همه حماسه سازان سوم خرداد، گرامی باد.
این سؤالی است که هنوز هم در هر سالگرد آزادی تو، خرمشهر، تکرار میشود.
سیاستمداران و دیپلماتها ژست متفکرانه به خود میگیرند و سعی میکنند آزادی تو را طبیعی قلمداد کنند.
آنها میگویند: خوب یک سال بود که عراقیها این جا بودند، دیگر خسته شده بودند و باید میرفتند و بعد خودشان را پشت کتابهای قطور تحلیل استراتژیک آزادی تو پنهان میکنند؛ کنایه از این که جواب این سؤال قبلاً داده شده است و نباید به سراغ این مسایل قدیمی رفت.
ژنرالها با آن سینههای پر از مدال و پیشانیهای چین خورده که نشانه دقت و تلاش در حل مسایل بغرنج نظامی است، دلایل دیگری میآورند. آنها میگویند: ایرانیها کوچههای خرمشهر را بیشتر بلد بودند. تک تک خانهها را میشناختند و هر خیابان را به اسم کسی نشانی میدادند. از طرفی آنها نیروی حمله کننده بودند و طبیعی است که نیروی حمله کننده همیشه پیروز میشود.
از تو، خرمشهر، میپرسم چه کسی تو را آزاد کرد؟
سیل بی امان فرزندان تو که برای رهاییات لحظه شماری میکردند؟
غیرت به جوش آمده ایشان از خونهای به ناحق ریخته شده در کوچههای تو، عامل آزادیات بود؟
یا زمزمههای نیمه شب پیر جماران که برای فرزندان در خون غلتیدهاش دعا میخواند، علت این حماسه بود؟
از تو میپرسم؛ چرا که بهترین پاسخ دهنده و نزدیکترین شاهد این حماسه خود تو هستی.
تنها تو بودی که فریاد نیمه شبهای خاموش اشغال را میشنیدی. زمزمه شهیدان در خون خفته و مادران زیر خاک مدفون شده به همراه صدای خانههای فروریخته و گلهای پرپر شده تنها در گوش تو میپیچید.
تو بودی که اول بار هر کوچه و خیابان را به نام شهیدی مزین کردی و مهربانانه پیکرهای بی سر را در آغوش کشیدی.
صدای تو را میشنوم که سیاستمدارها و ژنرالها را ریشخند میکنی. صدای تو را میشنوم برای فرزندانت لالایی میخوانی و بالاخره در حالی که رودهایت از اشکهای مادرانه پر شده است، فریاد میزنی: خرمشهر را خدا آزاد کرد.
این فریاد شادی کدامین قبیله است که چنین هلهله سردادهاند و هم نوا با شط، سوار بر موجهای شادی، زیباترین سرود رهایی را زمزمه کنند؟
جاده با تن عرق کردهاش، کامهای خسته را در آغوش میکشد و به تبرک، جای پایشان را برای خویش به یادگار میگذارد.
چشم بگردان و گوش بخوابان بر دروازههای شهر بشنو آواز خوش پیروزی را، بشنو فریادهای مسجد جامع را و هم نوا شو با لحظههای آبی آزادی.
پای بگذار به کوی طالقانی که اکنون چون عروسی، چهره آراسته و در ویرانههای خویش، تو را به پایکوبی میخواند.
نفس بکش هوای تازه خونین شهر را و نوازش کن تن خستهاش را. ببین آن سوتر مردانی که به سجده، سر به خاک نهادهاند و به خاطر بسپار گلهای سرخ پرپرشده را بر مزار جهان
آرایِ جهان آرا
آمدهام؛ منم فرزند تو ای خرمشهر! فرزندی جدا مانده از بالین مادری. اکنون بر خاکت بوسه میزنم و جای پاهای به یادگار ماندات را میبویم و میبوسم.
آمدهام به زیارت لحظههای خونینت. آمدهام تا در آغوشت بگیرم تا سالها جدایی را بر شانه ات بگریم و بوی خوب تنت را عطر همیشه جامهام کنم، تا همگان بدانند من فرزند توام
آمدهام تا با شط غمگین، خاطرهها بگویم؛ از روزهای حصار. و شط میگرید، آن گاه که به ناچار در خاطره خویش عکس بیگانهای را در خویش میبیند و لحظهای بعد، از شادی قهقهه سر میدهد و خندههای خویش را بر موج مینشاند، وقتی از مردان حماسه سوم خرداد سخن میگوید.
و اکنون به پاس حرمت حریم شهادت، به پاس جانهای به معشوق پیوسته و دل شدگان آزادی، هر سال در غروب سوم خرداد، شط، سرک میکشد و در بلندترین مد خویش بر پای میایستد و شهر، با یک بغل اشک و نرگس بر مزار شهیدان راه آزادی، فاتحه میخواند.
و من فرزند تو، هر سال، خاطرات شط را مرور میکنم تا هرگز فراموش نکنم که روزی روزگاری... خرمشهر، بوی خون گرفت، تا فراموش نکنم که خاک شهرم با خون هزاران هزار شهید راه آزادی تطهیر شد و تا فراموشم نشود که روزی روزگاری، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
سلام بر روشنای خورشیدی که خرمشهر است!
سلام بر استواری سپیداری که خرمشهر است!
تو کدام شهری که پرندگانت، دسته دسته در سپیده دمان خون و آتش، تن در امواج سرخ میشویند؟
تو کدام شهری که نخل هایت، نماز ایستادگی و استواری را با قیامی ابدی خواندهاند؟
... ایستادهاند و تبر باران است.
ایستادهاند در فصل انتشار زخم و تاول.
ایستادهاند و بادهای هرزه پو، به مویه، گیسوانشان را به چنگ میکشند،
تو کدام شهری که گیسوانت، امواج متلاطم کارون اسست؟
تو کدام شهری که دخترانت، کوزه بر دوش، در خاک و خاکستر از چشمهها بر میگشتند و در کوزههاشان انگار چیزی جز سکوت نبود، که دخترانت، خواهران هزار مویه پیکرهای رها در خونند و مادرانت ضجّهزنان پرواز سپید کبوتران سرخ را کل میکشند؟
وکدام شهری که پنجرههایت، پلکهای نیمه بسته زمین و میزبانان همه چشمهای سرگردان جهانند؟
تو کدام شهری، ای ایستاده پرپر و ای تناور مکدّر.
سلام بر مسکن گلهای گمنام شهادت، خرمترین شهر قیام و خونینترین سرزمین استقامت!
آنگاه که سپاه سپیده، سیاهی را از سیمای تو زدود، آغوش خویش را به سوی ستارههای شادی گشودی و سرشک شوق، بر گونههای سُرخت چکید. ای باغ سرسبز عروج و ای صحیفه خونین تاریخ عشق!
هنوز شبنم یاد یارانت بر گلبرگهای عاطفه باقی است و هنوز نهر اندوه و داغ شهیدانت در دلهای دلدادگان جاری است.
خرمشهر! سرخترین شقایقِ بی قراری، در خاک تو رویید و آلالهها از سمت آبی آسمانت به عرش کوچیدند.
خرمشهر، ژالهای است که در پیمانه لاله، چون شراب ناب میدرخشد.
فتح آسمانی خرمشهر، فصل وصل سالکان است.
ای شهر شهیدان! روایت رزم آوران سرخ و سبزت، دهن به دهن میچرخد.
آمدهام از بارانها، گیسوانی ببافم برای تو
آمدهام از ستارهها، تاج گلی بسازم برای تو
آمدهام برای بی کسی ات پرنده بیاورم
بر چهره دیوارهایت دست میسایم
بر چشم هایت دست میسایم؛ بر بی کرانگی تنهاییات، ای بی پرنده شهر، ای بی درخت شهر، ای کوه شهر، ای صلابت مجسم، ای ایستادگی مسلم!
آمدهام تا خواب عمیق پنجره هایت را بشکنم، ای آسمان شهر.
آمدهام تا بی پرستوترین کوچههای بالاییات را به ضیافتی از نقل و پرنده دعوت کنم؛ که تو ایستادی و فراز آمدی.
آمدنم پرپراست، اگر تو گیسو رها نکرده باشی در بادهای فروردین.
آمدنم پرپر است، اگر زخم سالهای بیکسیات را در سرآغاز زیستنی دوباره، به فراموشی نسپرده باشی.
آمدنم پرپر است، اگر ویرانههایت را از یاد نبرده باشی.
شنیدهام که روزگاری، موجها، دامن دخترکان خردسالت بودهاند در بسیط ساده بندر.
مردانت با حنجرههای سوخته آواز میخواندند، دخترانت با آوازهای سوخته میخواندند، مادرانت بر خاکستر نخلهای سوخته کل میکشیدند و مویه میکردند. شنیدهام...
خرمشهر ای آسمان غبار گرفته تاریخ...
ای بوسه گاه فرشتگان، شرار آتش ایمان... ای خونین شهر!
خمخانه خونین تو، مقصود دل عاشقان و مراد حلقوم عطشناک تشنگانِ باده سرخ شهادت است.
ای دست نیایش خاک! زآستان کبریایی افلاک، جرعهای از ساغر جنون را تحفه نگاه شفق بین عشاق گردان.
اینک که نغمه نینوایی یاد تو، رَخت دنیایی ما بر چیده و طنین آهنگ رندانهات، طبع خروشگرمان را برانگیخته، در انتظار طلعت ندای «هل من ناصر» دیگری از افق ولایی حقیم، تا نمایشگر زیباترین رقص مرگ شویم؛ چرا که نوای طربانگیز نی وجودمان را دم عاشورایی حسین علیهالسلام به شور انداخته...
خرمشهر، جلوه گاه غرش رعد آگین عشق است و مسجدجامع آن، پادگان ملکوتی لشگر توحید.
مسجد جامع، علم مقاومت و پیروزی این شهر است و طراوت و آراستگی آن هنوز از رایحه حضور سردار پایداری، شهید محمد جهان آراست که سرچشمه میگیرد.
خرمشهر، پیشانی وطن است و مسجد جامع، پیشانی بند سرخ آن که نشان مقدس یا زهرا علیهاالسلام با ترکشهای اصابت کرده بر پهلوی مسجد سبز شده است.
خرمشهر اگر خرم است، مرهون صدها قلب بی تپشی است که هم آغوش بستر خاک گشتهاند...
بر فراز بام آسمانی خرمشهر که نیزه عشق، با تلألو هزاران رأس منور، سرافراز میشد و قامت افتخار بر میبست و بر انتهای افق کهکشانی نگاه شهر، شفق سرخ گون وصال، نقش معراج خون را تداعی میکرد.
غبار تهاجم، اگر چه فضای شهر را کدر مینمود، ولی دیری نپایید که خورشید حماسه با هر درخششی که بر دار آفرینش مییافت، جامه سپید رهایی را تا ابد بر پیکر تنومند خرمشهر پوشانید.
سلام بر تو!
سرخترین لالهها، ارزانی نگاه سبزت باد
از دوردستها آمده بودم به دیدارت ای حماسه روشن!
در نگاهت شراره آزادگی شراره زد و من آمدم تا دعوت بلورین استقامت و ایثار، آمدم تا هر صدای آشنا با صدها پلاک بی زنجیر، آمدم تا نخلهای بیسر دامانت را سایبانی باشم.
از دوردستها آمده بودم تا دستانت که بوی بهشت میدهد.
در تصویری گنگ، پنهانی، در کلمات نمیگنجی، و من چه قدر از ایمان تو به وجد آمدهام، چه قدر متحیرم از این همه صبر و ایستادگی و استقامت.
از دوردستها آمده بودم به دیدارت. آمدهام تا بافنده پریشان موهای تو گردم. آمدهام تا خانههای با خاک یکسانت را به یکی دو رکعت نماز عشق میهمان کنم. آمدهام و رسیدهام به غروب مه آلود شط، به نسیمی لبریز از عطر اذان و خدا بزرگتر از آن است که وصف شود.
من از دوردستها آمدهام با کاروانی از مهر. دلم را به گرمای وجودت گرم کن تا نگاهمان آینه دار خاک مقدست گردد. آمدهام با کاروانی از ایثار و رشادت و در نگاه سبز و شیرینت آشیانهای ساختم به استواری نخل هایت؛ آشیانی سراسر شهامت و ایثار، پر از عشق به میهن، آشیانهای ساختم به نام غیرت.
از دوردستها آمده بودم. وقتی آمدم، باران نور میبارید، بوی تن داغ نخلها آرامشی سبز در من رویاند. مرا درسی از مردانگی آموخت و من تا نهایت صبوری، دلهای داغدیدهاش را تصلی
دادم.
دو شنبه
4 خرداد 1383
4 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 24
کوچههای شهر ری چه بیچراغ به انتها میرسیدند
و بامهای خانهها چقدر از افق دور بودند.
نمیدانم
در کدام روز تقویم تاریخ آرزوهای شهر ری بود.
که مسافری از مدینه
از دروازه بی نام و نشان ری گذشت
و کفشهایش را در کوی «سکة الموالی» از پای درآورد.
سحرگاه همان روز بود که هزاران یا کریم خاکستری
در کفشهای خاک خوردهاش لانه کردهاند و باغبانهای پیر شهر، در جای پایش، ستارههای سبز کاشتند و بامهای شهر پرشرار از کبوترهایی که میخواستند در همسایگی خانه خورشید، تخم بگذارند.
آن سید کریم
که از اولاد سبزپوشان بنی حسنی علیهالسلام بود،
هر غروب که سجادهاش را در ایوان عبادت پهن میکرد
بوی گل یاس در جانماز همه مؤمنین میپیچید و به نفس حق آن مرد پارسا، دعای همه حاجتمندان برآورده میشد.
طلاب و حجره نشینان فقه و حدیث
بر سر سفره فضل و کمال او نشستند
تا در زمانه اخلاط صدق و کذب
از روایات ناب و خالص او که نسل در نسل در رگ و خون او جاری شده بود، طعامی برای رزق خویش برگیرند.
برای شیعیان دورمانده از عطر امامت
مصاحبت با مردی که همنشینی با سه امام را در کوله بار تنهایی خویش دارد، به سان یافتن چشمه آبی است برای عطش زدگان وادی حیرت!
اهالی شهر ری که سالها در حسرت کربلا
دانههای اشک برشته تسبیح فراق شمرده بودند
به نیت آن حدیث مبارک
که دیدار حضرت عبدالعظم حسنی علیهالسلام را به سان زیارت کربلا دانسته بود،
دلتنگیهایشان را به ضریح چشمان او بخشیدند
و هنوز
راه کربلای خیلیها،
که دست شان از ضریح شش گوشه کوتاه است،
از جاده شهر ری میگذرد.
سهشنبه
5 خرداد 1383
5 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 25
بر بلندای تپهای که بر کشت زارهای شبعا مشرف است، ایستادهای و آخرین ذرههای خاک وطنت را که زیر چکمه متجاوزان لگدمال میشود، نظاره میکنی.
به یاد میآوری و من هم با تو به یاد میآورم که زمانی بر بلندای تپهای دوردست ایستاده بودیم و تو با حسرت به جایی که اکنون ایستاده ای نگاه میکردی و میگفتی آیا میشود دوباره بر سر مزرعهات برگردی؟ یادت هست که چند قطره اشک بی صدا روی گونههایت لغزیدند و من غرور
پای مال شده تو را دیدم که بر روی خاکهای حاصلخیز لبنان میچکید؟
یادت هست که امحسن - همسرت را میگویم - چندین سال به عنوان هدیه سالگرد ازدواج تنها از
تو یک کف دست خاک خواسته بود و شرط کرده بود که باید خودت آن را از روستای پدریاش
بیاوری و تو هر بار نیمههای شب از زیر سیم خاردارها رد شدی و یک مشت خاک را به هر جان
کندنی آوردی تا او آن را به خاکهای قبلیاش اضافه کند و یک بار که پرسیده بودی برای چه؟ تنها گفته بود برای کفنم!
به یاد میآوری که حنظله صبح روزی که برای آخرین بار به تو - به پدرش - سلام کرد، خندیده بود و گفته بود میرود یک خروار خاک بیاورد تا تو هر سال به زحمت نیفتی و همان شب دوستانش
برای تو خبر شهادتش را آوردند که حتی مشتی خاک هم از او نمانده بود؟
دست هایت را سایه بان چشم میکنی تا شاید چهره سرباز اشغال گری را که در سنگر روبه روی تو نشسته است، ببینی. فکر میکنی قیافه او آشنا به نظر میآید. شاید همانی باشد که از گلولهاش فاطمه را... بعد پشیمان میشوی. چه فایده دارد که به یاد بیاوری؟ میدانی و میدانم که همه شان شبیه هم هستند. با اونیفرمهای زیتونی، به رنگ زیتونهای باغهای تو و همسایه هایت. اصلا شاید رنگ زیتونی را برای این انتخاب کردهاند که تو را به یاد درختان شاداب زیتون بیاندازند. همان درختانی که سالهای قبل زیر شنی تانکها و در انفجار بمبها از بین رفتند.
صدای پای کسی از پشت سر میآید. بر میگردی و از جعبهای که به سوی تو دراز شده است، شیرینی آزادی دوباره وطنت را برمیداری. من هم با تو که طعم شیرین آزادی را میچشی، سهیم میشوم.
شاید به این فکر میکنی که دوباره درختان زیتون را خواهیم کاشت یا به این که برای سالگرد بعدی آزادی لبنان همراه با همسرت به بلندای تپه بعدی - که آزاد خواهد شد - بروی و فلسطین را نظاره کنی، به این امید که نماز جمعه سالهای بعد را در مسجدالاقصی اقامه کنی. میدانی که این نیز دور نیست؛ چرا که روزهای تلخ اشغال گذشته است.
جمعه
8 خرداد 1383
8 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 28
«... و عشق، امروز زیباترین تصویر خلقت را به نمایش میگذارد»
شمیم گلهای «ربیع الثانی»، فضای «مدینه» را فرا میگیرد و لحظهها آکنده از عطرِ «صلوات» میشود.
خانه «امامت» را اینک پایان انتظار است؛ انتظاری که آمدنش را با «انتظاری» شگفت و گسترده، پیوند خواهد زد.
کسی میآید از آن سوی کهکشانها، - عطر شکوفه بر لب - تا غربت سرایِ مدینه را غرق شادی و شور نماید؛ غرق عطر حضور!
کسی میآید که ادامه «طلوع» در تاریکستان قهقرایی زمان است.
کسی میآید تا «انسان»، به حق راستین خویش برسد؛ حقی که روزی در تمام نگاهها متجلّی خواهد شد.
کسی میآید که نقطه عطفی در پیوندِ باورهای «نخستین» و «واپسین» خواهد بود و در دامان حق نمایِ ولایتش، نجات دهنده حقیقی و موعود ازلی «عج» را پرورش خواهد داد!
کسی میآید که ادامه «خیر» است؛ از «آدم» علیهالسلام تا «خاتم» صلیاللهعلیهوآله و از حضرت خاتم صلیاللهعلیهوآله، تا وارث حقیقیِ خیر؛ «حضرت بقیة اللّه الاعظم، مهدی (عج)»!
کسی میآید که روح «حقیقت»، در کالبد زمان است و چلچراغ ولایت علوی علیهالسلام را در تاریکنای جهالت «عباسیان» روشن خواهد کرد.
کسی میآید که بهارانه ربیع الثانی را علت طراوت و درون مایه شگفت زیبایی ست.
بهار تازه و گل تازه و چمن تازه
ستاره یار و فلک یار و دورگردون، یار
هر آن که بر گل رخسار تو گشاید چشم
بهار را چه کند؟ ای به «چهر» رشکِ بهار!
درخت اگر گل سوری، به باغ آورده
نهال قامت تو، آفتاب دارد بار!
مولا جان، یا ابا محمّد، ای آیینه جمال الهی!
ای منظری که معرّف زیبایی و شکوه خداوندی! امروز دریاب دلهای شیفتهای را که مفتون اجابت نگاهت شدهاند.
دریاب در اجابت سبز دعایت، قنوتِ دست هایی را که دخیل به «سامّرای» یادت بستهاند و تو را به عظمتِ «موعود واپسین» قسم میدهند.
برآور حاجت هایمان را مولا!
مولا! امروز، نام و یادت آسمان و زمین را مفتون خویش کرده است و دلها، پر از شادمانههای «ولایت» توست!
چه غرورانگیز است یادمانههای امروز و چه مبارک است طلوع خورشیدی که مولودش، بشارت رسان «موعود» است!
مولاجان، یا ابامحمد، یا حسن بن علی علیهماالسلام!
درود خداوند بر تمام لحظههای آسمانی زندگیات؛ چه در مدینه، چه در سامّرا! چه آنگاه که «عطر ولادتت»، مشام مدینه را نواخت؛ چه آنگاه که «سوز شهادتت»، سینه سامّرا را گداخت!
درود خداوند بر تو و بهاریترین لحظاتِ خاندانت؛ که سرشار از شادی و شور است!
درود خداوند بر تو و شادمانیهای امام هدایت - امام علی بن محمّد علیهماالسلام -
درود خداوند بر تو و بهاری که در راه است!
مولاجان، دردمندانیم، بسته به آستانت نظر! عطایمان کن در دنیا زیارتت را و در آخرت شفاعتت را.
آسمان از آواز بال ملایک سرشار است. فوج فوج فرشته، از عرش به فرش نازل میشوند: مدینه یکپارچه شوق است و نور...، شمیم لبخند محمّد صلیاللهعلیهوآله است که در گستره افلاک پیچیده است، تبسّم فاطمه علیهاالسلام است که بهشت را به رقص وامیدارد... طنین خنده علی علیهالسلام است که عالم را به شوق آورده است.
حُدیث، درد شیرینی را به شوق نشسته است؛ دردی با شکوهتر از تمام خوشیهای دنیا، این درد، سرآغاز تمام شادی هاست.
آرام باش، بانوی بزرگوار، که تو برگزیده خداوندی. به خود ببال، حُدیث... میان این همه زن، تنها تو شایسته این انتخاب بودی... که انیس امامت باشی و مادر امامت!... به خود ببال! این افتخار بزرگ از آن توست... وجود تو آسمانی شد، تا عاشقانه در آغوش بگیرد، ستاره دنبالهدار ولایت را این درد، ضرباهنگ یک تولّد است که در وسعت تو قد کشیده! این درد، آغاز یک مکتب است...،
یک مکتب آسمانی! حُدیث! خوشحال نیستی که این سعادت بزرگ نصیب تو شده است؟
صدف وار، گوهر ولایت را پروراندی.
وجود تو، مشرق یازدهمین آفتاب امامت شد.
زمان، بی تابانه، پشت در خانه امام هادی علیهالسلام، قدم میزند...
باد، بی صبرانه، منتظر شنیدن صدای خوش گریهای است...
پرندهها، گوش خواباندهاند، ماهیان، سر از آب بیرون آوردهاند.
از خاک تا افلاک، از عرش تا فرش، همه و همه، لحظه موعود را لحظه شماری میکنند...، چیزیی نمانده...
آن لحظه مقدّس بسیار نزدیک است...
و گریست، مطلع قصیده بلند امامت!
و گریست، الفبای کتاب ظهور!
و گریست، امتداد باشکوه عترت و عصمت.
باد، صدای گریهاش را مشتاق شد و خبر، شکفتنش را، دیار به دیار وزیدن گرفت و عالم، ورود باشکوه امام را به شوق نشست.
آمد؛ با اصالتی بی نظیر و شاخهای از شجره طیبه که ریشه در عترت و طهارت دارد.
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
آمد؛ همان که حسن علیهالسلام است در حُسن، بی نظیر.
خوش آمدی، ای خاک پایت توتیای چشم ما!
شرقیترین شکوفههای شکوه، دامن دامن از آسمان مدینه میبارید و شاد باش فرشتههای شکوفه پوش، نثار لحظههای زردرنگ و زنگار خورده زمین میشد.
شب برات بود و سپیدهدم برکات. آفتاب از همه سوی لحظهها، طلوع میکرد تا زمانه به درک عمیق روشنایی برسد. مدینه غرق در شادی بود و ربیع الثانی غوطه ور در سروری ناگزیر. پروانههای
شوق، پی در پی میآمدند و شالی از پرواز بر دوش نسیم میافکندند. درختها تا پرنده شدن قد
میکشیدند و لحظههای سرنوشت ساز، در شوق جوانه میزدند. بوی خوش نسیم نیایش، سرتاسر جهان را غرق در آهنگ شکوفایی کرده بود. ولایت سبز حضرت امیر علیهالسلام یک بار دیگر در تبسم معصومانه طفلی، تجلی کرده بود و خندههای پی درپی «ابو محمد» تازهترین شعر مولا را میسرود و سرشارترین اشتیاق به دریا پیوستن را به جریان در آورده بود. جوّ مدینه، ابری ناپایدار بود و قلب ولایت به قرصی مهتابب شبهای شیدایی بود.
مدینه، عطرآگین عطوفت و طراوت لطیف اطلسیها بود. مدینه آبستن نور بود و «ابومحمد» میآمد تا هویت هولانگیز شب صفتان را روشن کند. «ابومحمد» میآمد تا تنفس خوشبویش،
جایگزین تعفن رایج حجاز شود.
«ابومحمد» میآمد تا تبسم را به انسان تعارف کند.
«ابومحمد» میآمد تا تردید در خاک خیال تاریخ ریشه ندواند که روشنی اولین اصلِ حقیقی زیستن است. «ابومحمد» میآمد تا «معتمدها» را به تماشای فروپاشی شیطان و عصیان دعوت کند. «ابومحمد» میآمد تا تمام ناباوریهای ناباور را به کمال کدورتناپذیر و زایینده خویش فراخواند. «ابومحمد» میآمد تا پشت میلههای زندان را خم کند. میآمد تا خمی به ابرو نیاورد. میآمد تا تمام سیاه چالها را در معرض تابش آفتاب سیمای خویش قرار دهد، میآمد تا زنبقها در تاریکترین
لحظهها برویند. میآمد تا پشت میلههای زندان را خم کند، میله هایی که هیچ زمانی آسمان را درک نمیکنند و چشمه را نمیفهمند. «ابومحمد» میآمد تا حقارت به اوج تاریخ رسیده را خط بطلانی بکشد. «ابومحمد» میآمد تا زمینه ساز طلوع فراگیر زندگی باشد. از پشت پرده با خلق سخن میگفت تا نقش پرده غیبت را بر ضمیر روشن دلان هوشیار، حک کند. از پشت پرده با خلق سخن میگفت تا غربت خویش را بپوشاند و زمینه ساز غیبت آخرین حجت خداوندی باشد. «ابومحمد» میآمد تا
هزار توی دلهر و هراس را با گامهای استوار خویش به لرزه درآورد. میآمد تا تشنهترین مدارهای مداوم را اسیر جاذبه کهکشانی خویشتن سازد.
«ابومحمد» میآمد پابه پای ذوالفقار علی علیهالسلام میرفت شانه به شانه قافله سالار کربلا و میماند پهلو به پهلوی فاطمه علیهاالسلام
همیشه پا در رکاب انتظار بود و چشم انتظار پا در رکابترین لحظهها. سینهاش موج خیز التهاب بود و شانهاش، تبعیدگاه زنجیرها، آن قدر زلال بود که در حسرت تمام رودها جاری بود. آن قدر آرام
میشکست که قلبش بدون صدا ترک برمی داشت. آن قدر ستاره بود که تمام شبها، رؤیایش را به خواب میدیدند و آن قدر «محمد صلیاللهعلیهوآله» که «ابو محمد» شد. زمانه از یاد نخواهد برد که چگونه با برهانی بارانی و لطافت روحانی خویش، «فطرس نصرانی» را اسیر جذبه لاهوتی و غرق در شگفتی
سرشار خویشتن نمودی؛ آن چنان که تا آخر عمر ملازم تو بود و پا در رکاب محبت تو.
آن زمان که «معتمد» میخواست تو را در «برکة السباع»، طعمه کینه ورزی خویشتن کند، عطر عطوفت و کرامت امامت بودکه در حضور تو موج میزد و حتی سنگها را در برابر تو به تواضع وا میداشت چه رسد به فطرت شیرهای بیشه تصرف. تاریخ به خاطر دارد که تو ایستادی و نماز به جای آوردی، آن زمان که شیران در قفس تسبیح تو را میکردند و شغالان بیرون از قفس، نفسهای منفور و کینهپرور خویش را میکشیدند و در آتش انتقام میسوختند. آری! «ابومحمد» آمد تا اینبار،
شرقیترین شکوفههای شکوه، دامن دامن بر آسمان مکه ببارد و جهان تشنه را از این انتظار طولانی وا رهاند.
یکشنبه
10 خرداد 1383
10 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 30
بانوی کریمه
عطری عجیب از دل این خانه میدمد
حسی غریب میوزد از سمت آسمان
امروز از نگاه زمین اشک جاری است
بغضی شگرف خیمه زده بر گلویمان
رنج راه،سوگ همرهان،اشک وآه و داغ توأمان،قرار از دلتان وتوان از جانتان برده بود.
حق با شما بود بانو!
سختی فراق را توشهای جز اندوه نیست.
گویی غربت، همزاد ازلی شما خاندان هدایت است؛ غربتی به طول تاریخ، چه در«مدینه»، چه در «قم»؛ چه در «بیت الاحزان»، چه در «بیت النّور»!
آه از این غربت همزاد،بانو!
آه از این اندوه شگرف توأمان!
گویی عطر غربت فاطمه علیهاالسلام است پیچیده در شامگاهان بقیع!
اندوه واره گلدستههایت، آسمان را به گریستن فرا میخواند و آیینهها،آرام آرام،دل به سرشک زایران میسپارند.
آه از این ماتمی که بر جان «حَرم» نشسته؛ آسمانِ پوشیده شولای ماتم! کبوترانِ شکسته بغضِ دمادم! صحن و رواق و گنبد و گلدسته بسته چشم جاری، میان آینهها اشک زایران!
کاری، میان مرثیهها بغضِ شاعران!
فصل فصلِ غریب اجابت است؛ اینک بخوان زعمق دل ای دردمند عشق: اَلْلّهُمَّ وَ رِضَاکَ وَالَّدارَ الاخِرَةَ؛ یَا فَاطِمَةُ اِشْفَعی لی فِی الْجَنَّةِ، فَاِنَّ لَکِ عِندَاللّهِ شأْنا مِنَ الشَّانِ.
فصل، فصلِ اجابت است؛ وقت، وقتِ گرفتن حاجات.
الهی، به حق این سیده معصومه مظلومه، به حق این غربتْ نوایِ فراق «برادر»، به حق این خاتونِ فضیلت و تقوا - که فرشتگان، التجا به عظمت «نماز» و شکوه «عصمت»اش میبرند -! دعاهایمان را بپذیر و در پناهِ آستانِ آسمانیاش قرارمان ده!
زایران، نجواکنان، اشک و غربت خویش را در زیارتنامهها گم میکنند و دستهای امیدوار، با تمام نیاز، غریبانههای معصومانه «ضریح» را لمس مینمایند!
هر کس، از دردهای کهنه و نو شکایت میکند و به امید درمان، عظمت «بانو» را واسطه شفای خداوند «جلّ جلاله» قرار میدهد.
چه صفایی دارد زیارت نیازمندان!
«دهم ربیع الثانی» است؛ ماهی که در ضمیر بهاریاش، خزانی بود و بهار زندگیِ بانو را به برگ ریزانِ خزان سپرد.
حسرتا! چه زود، شهر در فراوانیِ اندوه، پژمرد! چه زود، شوق میزبانی در سویدای دلها، مُرد!
وسعت اندوهش، عاقبت بر رنجِ تن افزود و شدّت غم، توانِ جان پاکش را فرسود.
آه که چه لحظات تلخی بود! هنگام وداع است؛ وداعی سخت غریبانه!
آسمان، پلههای «عروج» را میآراید و «بهشت»، منتظر استقبال از خاتون عصمت و عفاف، میشود!
قزمین، «فاطمه» علیهاالسلام دیگری را از دست داده است و آسمان، نام شهر «قم» را به یکی از شاخههای «طوبی» میآویزد و عرش الهی، به تعظیم و تکریم حضرت میپردازد.
حضور بهاری و هر چند کوتاه خاتون، از «کویر»، گلستان ساخت
السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ وَلیِّ اِاللّه
السَّلامُ عَلَیْکِ یَا اُختَ وَلیِّ اِاللّه
السَّلامُ عَلَیْکِ یَا عَمَّةَ وَلیِّ اِاللّه
السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ مُوسَی بن جَعفر علیهالسلام
درود خداوند، بر «عظمت» و «عصمت» و «کرامت» شما باد!
بانو! دردمندانیم، جویای شفا،
دست ما و دامن آیینهها،
روی ما و آستانِ «هَل اَتی»
گلدستههای حرم، آسمان هفتم را خط میزنند.
قدم میکشند آرام آرام از سیاهی خاک تا سپیدی افلاک
کبوتران، بال میگیرند در آسمانی مچاله و پرواز در حوالی سکوت و سیاهی را تجربه میکنند. بوی اتّفاق میآید؛ آن قدر تلخ که مشام تاریخ را پر میکند از ناکامی.
بانو! از کدام مسیر آمدهای که از ردّ گام هایت، تمام سنگریزهها جوانه زدهاند؟
ستارهها بر مدار چشم هایت میچرخند، پیشانی ات بهانه خورشید برای طلوع است.
با بالهای گسترده عرشی ات عبور میکنی از مرز مکان و زمان.
ملایک به دستبوسیات مباهات میکنند.
در کنار چشمه ماه، نفس تازه میکنی؛ آسمانی فراتر میخواهی برای پرواز و این سوتر، گلدستههای حرمت سیاه پوشیدهاند و نفس میزنند در فضای ملتهبِ از دست دادنت.
صدای سنج عزاداران در کوچهها میپیچد و خورشید مچاله میشود در انبوهِ تیرگیِ آسمان.
بانو! نیستی و چشمهایم، به آسمان، خشکیدهاند.
نیستی و دست هایم را به ضریحت دخیل بستهام.
نیستی و همراه کبوترانِ رها در حرمت، هر روز آسمان را بال میگیرم تا در اوجها، جذبه نگاهِ سرشارت، از خود بی خودم کند.
نیستی و چشم اندازِ دعاهایم را در صحنِ گسترده خاطرت، اشک میریزم.
دیواری میخواهم تا سر بر آن بگذارم و انبوه اندوهم را زار زار بگریم.
دریچهای میخواهم تا از هوای راکد پیرامونم بال بگیرم به سوی کرامت آبیات.
هم چنان صدای دستههای زنجیر زن، در کوچههای ذهنم میپیچد.
دست هایم عزادارند و واژههایی سیاه بر کاغذ میبارند.
نگاه میکنم، چشم هایم زل میزنند به گلدستههای حرمت که آسمان را خط میزنند.
تو را قسم به خدایت، تو را قسم بانو
تو را قسم به خودت میدهم بمان و بگو
تو سرگذشت غزلمویههای نیمه شبی
چگونه با غمِ خود روز و شب گرفتی خو؟
ستارهها همشان در مدارِ شب گنگند
گمان کنم تو به هفت آسمان نمودی رو
خشت خشتِ گنبد طلایی ات مثل یک آهن ربای نیرومند، دلها را به سمت خود میکشد...
وسعت میدان مغناطیسی جاذبه ورازمینی، از خاک تا افلاک ادامه دارد. تنها نه دلهای ما خاکیان، که افلاکیان را به طواف میخواند...
ای فرشتههای خدا، زایر همیشه درگاهت!
چه قدر خداوند تو را خوب آفریده است و چه نیکو در وجودت آفرینش را خلاصه کرده و چه زیبا تو را به زمینیان محتاج، هدیه بخشید.! تو را، که در قداست، به مریم میمانی، در نجابت به ساره، در کرامت به خدیجه علیهاالسلام، تو را که به زهرا علیهاالسلام مانندهای.
یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة!
خود را مطهر میکنم که به دیدار تو بیایم.
در صحن حرمت که تکّهای از بهشتاست، احساس آرامشمیکنم؛ احساس سبکی، احساس بیوزنی.
مرا میپذیری شفیعه روز جزا؟!
کبوتر دلم را نذر گنبد طلایی نگاه تو کردم تا زیر سایه مهربانیات به خوان کرامتت میهمان شوم و
از دستهای لطف و عنایتت، آب و دانه معرفت، گدایی کنم!
ضریح نقرهایات به من لبخند میزند. هر بار که مرا میبیند، به من لبخند میزند؛ چه دیر بیایم و چه زود.
ضریح تو، اصلاً از من دلگیر نمیشود...
ضریح نقرهایات، کلونِ در بهشت است.
مگر نه این که «هر کس تو را با معرفت زیارت کند، بهشت بر او واجب میشود؟! و اینک این منم! آمدهام، با کوهی اندوه بر شانههایم! با دریادریا غم در قلبم! با آسمان آسمان نور در سینه!
تا زایر لحظههای باصفای تو باشم، میشود که جام ادراک مرا از معرفت سرشار کنی؟
میشود، فقط من باشم و تو! من زیارت نامه بخوانم و تو گوش فرا دهی! من همراه فرشتگان آستانت نجوا سردهم و تو پذیرا شوی!
میشود من تو را بخوانم، تو جوابم ندهی؟ میشود، من بیایم، تو نپذیری؟ میشود من با تمام مصیبت هایم تو را دوست بدارم و تو، با تمام خوبی هایت، دست رد به سینهام بزنی؟ نه، هرگز! کدام عقده در حرمت ناگشوده مانده است؟! کدام قدم از در آستانت ناامید برگشته است؟
کدام دعا در حریمت به اجابت نرسیده است؟!
تو خود دل شکستهای و از اندوه شکستن آگاهی! پس هرگز دلهای زایرانت را نخواهی شکست. تو خود چشم انتظاری را تجربه کردهای؛ پس هرگز، چشم انتظاران حرمت را منتظر نخواهی
گذاشت!
نایب الزهرا! هر بار که از خودم دلتنگ میشوم، به سوی تو میآیم؛ به آستان تو که همیشه از خدا لبریز است. در حرمت خدا میوزد، خدا احساس میشود! خدا جریان دارد، در تمام آینه هایت، خدا متجلّی است. السلام علیک یا معصومه علیهاالسلام! ای مزارت انعکاس قبر پنهان بتول! چه قدر غربت صحن و سرایت به بقیع میماند.
روزگاری قدم به دیده قم نهادی و باران یکریز مهربانیات را، بر اهالیِ این خاک باریدی و
باریدی
یک روز به دنبال برادر، میهمان شهر شدی و شهر میهمان خوان کرامتت شد.
یک روز آمدی و برای همیشه ماندی
و اینک از گوشه گوشه عالم، بوی خوش چادر تو، همه دلهای عاشق را به قم میکشاند.
یا کریمه اهل بیت!
این دست کوتاه ما و این بلندای کرامت تو
شاید از مدینه تا خراسان، جاده را طولی نباشد، وقتی قدم به قدم، برادر را در برابر چشمانت میبینی، او را با حضور عاشقانهات مینوازی و آغوش استقبالش را به گرمی حس میکنی.
برای تو که جان را پیش پای عشق، قربانی کردهای و راه سفر گرفتهای، سفر، وصال است؛ چرا که هر لحظه، شکوفههای معطّر دیدار، در مشام روحت متولّد میشوند.
... تا این که طغیان شمشیرهای دشمنی، خونِ همسفرانت را جاری میکند. و نفس هایت در آیند و روندی سنگین، این مصیبت را تاب نمیآورد.
سلام بر تو ای بانوی غریب نوازی که هر چند در برهوتِ غربت، خاموش گشتهاید، ولی هماره در شبستان قلبها شمع روشن میکنید!
سلام بر تو ای مسافر عشق که جاده، زیر قدم هایتان جانِ سفر گرفت.
سلام بر تو ای معصومه محبوبه، که دل بر ضریحتان دخیل میبندد، ولی هماره از بیابانِ تنهاییش عبور میکنید.
امام رضا علیهالسلام: مَنْ زارَها عارِفا بِحَقّها فَلَهُ الْجَنَّة
هر کس ایشان (فاطمه معصومه علیهاالسلام) را زیارت کند، در حالی که عارف به حق او باشد، بهشت از آنِ اوست.
داغ سنگین است.
خیمههای صبوری را به پاکنید.
پردههای سیاه را برپا کنید.
داغ سنگین است؛ همه را به ساحلِ اشک میکشاند.
حتی چشمه آسمان هم اشکبار است.
از آسمان، به جای باران، گلبرگهای سپید یاس میبارد.
چه قدر کوتاه بود!
چه قدر کوتاه بود فصل خوشبختی گنجشکهای شهرمان!
بانوی شهرِ کوچک ما! هنوز از جای قدم هایت، بوی بهشت در کوچههایمان میپیچد.
هنوز شهر ما، بر پایه گنبد نگاهت، برپا ایستاده.
چه روزهای قشنگی بود!
هفده صبحِ دلانگیز، که شهرمان را میهمانِ نفسهای آسمان گسترت نمودی.
هفده صبح دلانگیز، که نگاه اهورایی ات را به چشمان، یاسها و بنفشهها و حریمهای شهرمان گره زدی.
بیخبر از این که ثانیههای بغض آلود، غزل خداحافظی چشمان تو را میسرودند و مرکبِ راهوارِ سفرت را زین میکردند.
هر جا تجمع یاسهای سپید را میبینم، تو را به خاطر میآورم و حریم امنِ حَرَمت را.
دستِ اجابت به سویت میگشایم؛ دستانم را سخت در دستانت بفشار.
هنوز شهر ما خاطراتِ هفده روز با تو بودن را در خویش میکشد.
هنوز شهر ما مهر تو را در آغوشش احساس میکند.
شهر ما امروز غمانگیزتر از هر روز دیگری است که بانوی آب و آفتاب را، بر رویِ دستانش
تشییع میکند.
شهر ما، امروز با رجز خوانیِ حادثه، به ماتم کشیده شده و در زخمی عظیم به سوگ نشسته.
بارانِ تسلّی را بر پیکر شهر کوچکمان ببارید.
خیمههای صبوری را به پاکنید.
داغ سنگین است.
به حریم حرمت میآیم، آشفته و شوریده سر، خسته و تنها، غرق در غربتی دیرینه که هر غروب، با یاد تو در سینهام رخنه میکند وتنها ضریح مقدس توست که نگاه مضطرب و نابسامان مرا آرام میکند.
به حریم حرمت میآیم تا بغض مانده در گلو را مجال شکستن دهم و اشک را فرصتی ،تا وجودم را صاف و زلال سازد.
به سوی حریم مقدس حرمت میآیم،خسته از تمام نامردیها و نامردمیها، از تمام روزمرّگیهای خود،غرق در گناه.
خسته میآیم و محتاج تا با تمام تشنگی و نیاز، مانندکبوتران حرمت، مسافرانی که از دوردستها به امیدت میآیند و پیشانی بر ضریح مقدست میسایند تا هم نغمه با فرشتگان،زمزمه کنم: «عمّه سادات سلام علیک»
چه قدر ستودنی است قم،آن زمان که نگاه تو بر سرش سایه افکنده و چه قدر آبی است آسمانش، آن زمان که منارههای بارگاهت چون دستان سبز دعا نوازشش میدهند.
چه منّتی که تو به سوی شهر ما بیایی و چه سعادتی که ساکن دیار ما گردی!
اگر نبود آمدنت و اقامت سبزت،شهری نبود که از آن ما باشد.
به سویت میآیم تا در دریای عشق غوطه ور شوم و دلم را به امید نگاه بلند و آسمانیات، همرنگ دریا سازم.
دو شنبه
11 خرداد 1383
11 ربیع الثانی 1425
2004 .may. 31
خونی که از صبح بر سنگفرشهای مسجد گوهرشاد ریخته شد؛سرهای شکسته، دست و پاهای قطع شده و پیکرهای پاره پاه شده،حالا بار دیگر جلوه گر شده است.
چادرهای پاره پاره،این جا و آن جا افتاده است.با این که از صبح تا غروب،صحن مسجد را شستهاند،اما هنوز خونابه از لای سنگفرش هابیرون میزند.آن سوتر،کپهای کوچ از کفشهاو
نعلینها درست شده است.
بلندترین نردبانهای حرم را هم آوردهاند،اما دست کسی به شیارهای خونی که روی دیوارها به جا مانده است. نمیرسد. جایی وسط دیوارها، کسی با خون چیزی نوشته بود، اما حالا آن را گچ کردهاند.
کامیونها پشت در مسجد به ردیف ایستادهاند. کامیونهای سقف دار ارتشی با چادرهای انداخته و رانندهها و سربازهای عصبی که پشت سرهم سیگار میکشند و پچ پچ میکنند تا شاید بتوانند این را به خودشان بقبولانند که ماشینها خالی است.
از صبح تا غروب امروز درمسجد را بسته بودند. تنها صدای تق تق تفنگها و چک چک ماشهها و گلنگدن کشیدنها به گوش آن هایی که داخل حیاط مسجد گیر کرده بودند رسیده است و بعد دیگر هیچ.
حتی به کبوترهای حرم نیز رحم نکردهاند. شاید یکی و یا شاید همه سربازها اسحله هایشان را به سمت آسمان گرفته بودند تا کبوترها را هم بزنند چرا که سرتاسر صحن و بدن اجسادی که داخل
کامیون هاست، با پرهای خونی پوشیده شده است.
حالا که دیگر شب شده است، خونهای خشکیده کمتر به چشم میآیند. حتما فردا صبح دوباره تا شب صحن مسجد گوهرشاد را میشویند تا شاید سنگفرشهای خونی پاک شود.
پنج شنبه
14 خرداد 1383
14 ربیع الثانی 1425
2004 .june. 4
زمستان بود.
که آمدی
به استقبالت آمدیم
با شاخههای گل محمدی
در حجمی از شادمانی و غرور
تا فرودگاه مهرآباد
و در بهشت زهرا
پیمان برادری بستیم
پیمان مهربانی بستیم
پیمان بستیم که باشیم و بمانیم.
سوز سرما بود و گرمی محبت پدرانهات
بهار بود
نه، زمستان بود
که به بدرقهات آمدیم
از مصلی تا بهشت زهرا
فرشتگان، دسته دسته فرود آمدند
فرشتگان لباس عزا پوشیدند
فرشتگان تابوت تو را به آسمان بردند
فرشتگان، نوحه سردادند.
باران گریستیم
باران گریستیم
بهار بود؛
نه زمستان بود
سرد بود زمین
یخ بسته بود زمین
روح تو آرام آرام به آسمانها رفت
روح تو به پیشواز خدا رفت
هیچ کس باور نمیکرد برای تو لباس سیاه بپوشد
هیچ کس باور نمیکرد برای تو عزاداری کند
هیچ کس باور نمیکرد برای تو نوحه بخواند
هیچ کس باور نمیکرد تو را دیگر نبیند؛
تو را و آن صندلی سفید و آن چهره خندانت را
تو را و آن صدای گرم دلنشینت را
هیچ کس... هیچ کس
خبر ساعت 7 صبح، داغ بود
مصیبت بود، اشک بود
خبر ساعت 7 صبح، بغض آلود بود
خبر ساعت 7 صبح، سیاه بود
کشنده بود.
خبر ساعت 7 صبح، ناگوار بود
قلب تهران ایستاد
قلب ایران ایستاد
قلب جهان ایستاد
«اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون»
زمین، یکپارچه تاریک شد
چراغهای جهان خاموش شدند
پابرهنههای جهان، خاک یتیمی بر سر ریختند.
رستاخیز شد.
مردان از خانه بیرون آمدند.
زنان سراسیمه بر سر زدند
کودکان زانوی غم گرفتند.
پدر پیر جهان، به آسمان رفت
جماران یتیم شد
قلب جهان ایستاد
آن دستی که بر سر ما سایه انداخته، یَد بیضایی است که از آستین خدا بیرون آمده است و ما که در معجزه حضور تو، صدق قصص انبیاء را باور کردیم، چون ساحران فرعون، در برابر انقلاب تو سربه سجده نهادیم که «آمنَّا بِربّ موسی و هارون».
اما اکنون چگونه باور کنیم که سایه دست خدا از سرمان پرکشیده است و رخ آفتاب در نقاب کفنی سفید، پنهان شده است.
اماما! تو نیز به سنّت آن حجت موثق که مهربانی را در رگهای سادات به ارث گذاشته است، دست از میان کفن بگشا و ما یتیمان غربت نشینت را در آغوش بگیر! شاید که این وداع، کمی از تلخی هجرانت بکاهد و نوشداروی حبس بر پیاله وجودمان سرازیر کند.
پدر مهربانمان!
ببین که تن هایمان به مثابه قبرهای از پیش کندهای شدهاند که جان از دست رفته مان را در خود دفن میکنند. فاتحهای بر ما بخوان ای زنده تر از دم مسیح!
شاید که در گورستان سینه هایمان با عطر دلانگیز نفس تو، رستاخیزی بپا شود و حیات به رگ و خون خشکیدهمان باز گردد.
اما نه! ما جان را میخواستیم که به پای تو بریزیم. وقتی تو نباشی، جان بلای خانمانسوز زندگیمان میشود، پس همان بهتر که ما را پیش از آن تن عزیز تو، به خاک بسپارند و جسدمان همنوا با ذرات خاک، در استقبال از جسم نازنینت، سوره الرحمن سردهند و بر آن پیشانی هزار بار خاک خوردهات، بوسه بزنند.
جانا! پیش از آن که تو نباشی، ما نیز نبودیم! ما از نسل خون و آتشایم! از نسل آن ابراهیم خلیل علیهالسلام که چون قدم بر آتش نمرودیان نهاد، زمین زیر پایش گلستان شد. ما فرزندان آخرالزمان همان پیامبری هستیم که به اذن او، گردن به تیغ عشق میسپاریم و خود را فدای مأموریت عظیم رسول حق میکنیم.
ما را نیاموختهاند که بی خمینی زندگی کنیم. ما چشم در چشم روح اللّه به دنیا آمدیم و به جای شهد
شیرین شیر مادرانمان، اشک شورشان را مکیدیم و بجای بازیهای کودکانه، راه و رسم مبارزه با باطل را آموختیم که اماممان ما را سربازان خویش در گهواره نامیده بود.
پس از ما نخواهید که بی رهبر و مقتدایمان زنده بمانیم وقتی که مایه زندگی ما پارچه وفات بر سر کشیده است.
ما همه بلاها را آزمودهایم و خم به ابرو نیاوردهایم! اما به جان نازنین امام سوگند! بر این بلای جانسوز قوتی در ما نمانده که بخواهیم صبوری کنیم.
پس بگذارید مانیز در این توفان مصیبت زدگی، از دست برویم تا جای خالی سکاندار کشتی وجودمان را نبینیم.
سروجان ما فدای پیر و مرادمان
دلم نمیگیرد که سربگذارم بر آرزوی روزی که فردا خواهد رویاند. (هر روز نزدیکتر میشوند سینهها به سوختن)
بی تو باید چه کرد؟ بی تو چه میتوان کرد؟ به چه باید پناه برد یا به که؟
بی تو باید نشست،کز کرد و بر خویش آوار شد؛همچون تمام این لحظههای بی امتداد که بر تن و جان شکسته من آوار میشوند؛میچرخد و میچرخد و پیش نمیرود.
بی تو باید شکست در خود و باز هم شکست.و خواب ساعتهای مرده را بر هم زد،تا کمی از سنگینی این غم جان گداز،بکاهد و... آیا ساعتها به روفتن این شب از روی شانههای شکسته شهر بر خواهد خاست؟
نیش سرخ خورشید هنوز در چشمانم میسوزد و آتشی را که از تو در سینه دارم، شعلهورتر میکند.
اشکم خشک شده و نالههایم دیگر مرا یاری نمیکند... آه! بی تو چگونه خواهم صبح کرد. ای همه زندگی من؟
حسن میکنم عمق تاریکی نمور را. با تمام استخوان هایم، پوسیدگی روحم را لمس میکنم و به
انتظار قطره صبری، چشمانم را میجویم، اما دریغ از قطرهای صبر!
دلم نمیگیرد که سربگذارم بر آرامش دروغین بی تو که آرامشی هرگز نیست بی تو در این تنهایی بی تنفس، هرگز! بی تو باید این جا نشست و بر همیشه آوار شد.
گوشهها همه تاریک؛ لحظهها، مردارهای آوار شده بر صفحات دل.
نمیدانم حال، رختم را به کجای جهان بکشم که بتوان بی تو زیست؛ جای خالی تو، همه جا را پرکرده است و جایی را نمییابی که اندوه تو، فرشی نگسترانده باشد و نه جایی که نتوان نشانی از مصیبت بزرگ رفتن تو یافت.
حس میکنم نیش خورشیدهای سوزان را در چشم و عمق نمور تاریکی در جانم فریاد میزند.
کوچه به کوچه میگردم. شهر به شهر و دیار به دیار، نامت را فریاد میزنم و از ذهن ورم کرده آسمان، نشان تو را میجویم. از هر پنجره و از هر دریچه که رو به تنهایی باز میشود.
بی تو در کجای جهان میتوان آرام یافت. در کجای جهان، در کجای زمان؟
انقلاب کردیم و انفجار نور آفریدیم. نگا همان همیشه شرمنده دستان تنها و غریبت شد، آن زمان که آرامش خویش را با تبعیدها و نامردمیهای نامردان روزگار، تنها به خاطر آسایش، معامله کردی.
مهربان من! دیری نپایید که آسمان ایران، در غربتی دیرینه فرورفت و تو به پرواز بلند عشق رسیدی پرواز کردی و ما یتیمی زمان خویش را به حس ادراک نور پیوند داریم.
پرواز کردی و ما داغدار آینهای زلال گشتیم.
پرواز کردی و روح بلند سبزترین نخل استقامت و شجاعت را به آسمان رساندی تا غم تنهاییات، قامت مقام نو سرودههامان را تا قیامت خم کرد.
ای دریای بی کران بردباری و ایستادگی! وسعت سبز نگاهت با ضمیر ایران آشناست و نامت در سینه تاریخ، حلاجوار، فریاد اناالحق میزند.
با روحی مطمئن به پرواز درآمدی؛ آن سان که شکوه و عظمت صدایت، مشت بر دهان کفر زد و
ایران رازنده نگه داشت.
به وسعت نجابتت سوگند که تا امروز، آمدنت نوازشگر لحظات تنهاییمان بود، اما تو پرگشودی و چون روشنای یک صبح بلورین، به پرواز درآمدی تا ظهر انقلابمان را با یادت تجربه کنیم و غروب ستارههامان را باز هم چون همیشه، با یاد تو صبور باشیم.
پرواز کردی، ای روح همیشه ماندگار خداوندی؛ به بلندای نامت سوگند که در پروازت دلهامان چون غروبی مه آلود، خون گریه کرد.
ای بزرگ مرد اندیشه و عرفان، که نامت در تاریخ، چون ستارهای روشن، معنای تکامل و بیداری است.
غم پرواز تو را کدام دیده بینا بر سفرهای از اشک و خون میهمان نشد؟
ستاره دیده فروبست و ماه چهره نهفت
که روشنان جهان، جمله سوگوار تواند
خمیده قامت شعر و شکافت فرق قلم
ردیف و قافیه بی تاب و بی قرار تواند
تو رفتی با دلی آرام و امانت را بر شانههای شرافت نهادی تا به قیمت روز، معامله نشود.
رفتی، با قلبی مطمئن.
رفتی، با ضمیری امیدوار به اندیشههای جوان؛ اندیشه هایی که سپردی به تجربههای کهنسال.
... و گذشتی از فراز تابوتی روان و مرواریدهای معطر گلاب و دریای توفان زدهای از جامههای عزا
گذشتی از فراز بی شمار جانِ به تشییع آمده.
آیا امروز، در قحطی التفات، نسلِ وحشت و سرعت، آرامش را در تکاپویی «برای رضای خدا» درک میکنند!؟
کودک دهساله آن روز، هنوز هم که هنوز است، یتیمی را رنج میبرد.
ای آشنای پس کوچههای دل! حضور بارانیات هنوز التیام بخش وسعت باورهاست. بگو چگونه ترنم عشقت را بر صفحه کوچک دل ترسیم سازیم؟
آبشار دستهای مهربانت، هنوز از ورای زمان بر ما جاری است.
روزگار، خاطرات تو را بر تارک هستی نشانده است. اکنون که رفتهای، بگذار بگویم، مهربانا! حجم اندوه فراقت را در کدامین کوه فریاد زنم؟
هنوز دستهای ملتمسانه عاشقانت، در نور بی رمق ماه، در جستجوی خاطرههای آسمانیات هستند.
ای محبوب دلها! روزی که رفتی، پرندگان، پرواز را فراموش کردند و گوش آسمان از صدای بال پرندهها خالی شد.
روزی که رفتی، ماهیان هم، دیگر تحمل آرامش آبی دریاهای بی کران را نداشتند و رودهای پرخروش، آهنگ خشم بی قراری شان را بر سینه ساحل، فریاد میکردند.
ای کوثر آسمانی! روزی که رفتی، «شکیبایی» هم بی قراری میکرد.
آری! چه زود زمین تو را در تن سردش جای داد. ای مرد! آفتاب نگاهت را هرگز از دل هایمان نخواهیم نشست.
سحر، در ذکر تو وضو میگرفت، آن گاه که تو را به روی سجادهای از نور میدید و گلدستههای تکبیر، در تو قامت میبستند.
آن گاه که تو در بلندترین محراب ابدیت، حمد را جاری میکردی.
تو آفتاب را به کهکشان قنوت پیوند دادی.
تو رسالت رویش را به وسعت زاویههای سبز، شناساندی و آشنا کردی اندیشه را با خاک، تپیدن
را در قلب قرن، نفس کشیدن را در دشت آزادی، آزاد زیستن را در واژههای سرخ فریاد و گام برداشتن را در عصر احتضار انسانیّت.
... و بی تو لحظهها چه خالیاند!
حتی در امتداد دشت شقایق. و سطح روشن آب، در سکوتی اندهبار، دفن میشود.
درختان سبز رویاهام، با غروب تو به زردی گرائید.
اماما!
آن گاه که از پس دیوارهای بلند کودکی ام
گرمای دستانت را احساس کردم
آن گاه که بر بال فرشتگان نشستم
و به دور قاب عکست طواف کردم
آن گاه که با فهم کمم
کلام پرمهرت را درک کردم
آن گاه که میخواستم از بهشت سخن بگویم
تو را در آن میدیدم
آن گاه که عکس تو را بزرگترین گنج دنیا میدانستم
آن گاه که نمیدانستم و نمیفهمیدم که تو کیستی، ولی با این حال، عاشقت بودم
و آن گاه که دیدار تو، بزرگترین آرزویم بود،
شنیدم که میگفت: «روح خدا به خدا پیوست»
نفهمیدم
نفهمیدم چه شد
تا آن وقت که لرزیدن شانههای مادرم
و اشکهای پدرم
راز تو را برایم فاش کرد
و آن هنگام بود که چشمم بر عکست دوخته شد
و آن هنگام، غریبی خود را حس کردم
آن هنگام که فهمیدم
به بزرگترین آرزویم
که دیدار تو بود
دست نخواهم یافت
سخت پریشان شدم
آن هنگام که جسم بی جانت را
از پشت شیشههای تلویزیون دیدم
و بوسه بر آن زدم
آن هنگام، تنهاترین بودم
و آن هنگام، دانههای بلورین اشکم
غریبانه بر زمین ریختند
اما اینک مردی دیگر از قبیله سبزت، هادیمان شده است
باز هم نور چشمانت را در نگاهش میبینم
امام! نمیدانی چه عاشقانه از تو سخن میگوید!
او تنها نیست
ما همه با او هستیم
امام!
ما با تو پیمان میبندیم
و به خون شهدا
و به خط سرخ حسینی
قسم میخوریم
که تا آخرین لحظه
در رکابش خواهیم ماند
ما با تو پیمان میبندیم
که هیچ گاه تنهایش نگذاریم
و تا ظهور سبز مولایمان
بقیهاللّه الاعظم، با او باشیم.
و هر گاه که سجاده مان را سجده باران میکنیم
دست به سوی آسمان بلند میکنیم
و این ندا را سر میدهیم که
اللهم احفظ قائدَنَا الخامنهای
و در آن لحظات ملکوتی
با شنیدن صدای آمین کبوتران سپید حرمت
سرشار از شوق میشویم
امام جان!
از شما میخواهیم
یادی از عاشقانتان در این کره خاکی کرده
و برای هدایت همه ما دعا کنید!
سید علی کشید عَلَم عشق را به دوش
مردی که از قبیله خورشید پا گرفت
کشتی به گل نماند و گذشت از غروبها
سکان به دست خویش که این ناخدا گرفت
حبلالمتین درد شد آن مرد مشرقی
وقتی که زخم، حجم زمین را فرا گرفت
و دستها، همان دستهاست؛ همان پیمانها؛ همانهایی که زمانی، سنگ روی سنگ
میگذاشتند و روی جادههای شهر، انقلاب میساختند. همان هایی که طنابِ دارِ تباهی را بر پیکره مجسمه رضا شاه میانداختند.
همان دستهاست.
دستهایی که هشت سال کربلا آفریدند، دست هایی که از تن خود برای حصار وطن از یورش بعثیها، سنگها افراشتند؛ همان هایی که مرد ماندهاند.
و حالا دست بیعت روی دست قافله سالار ولایت میگذارند؛ همان دست هایی که گرمی دستهای پیر سفر کرده مان را دارند.
... و میبینند که او هم ادامه بیعت دیروز است و چه قدر گرمی و صداقت همان دستها را میدهد.
چهارده خرداد؛ غم نامهای نوشته میشود، این دست تقدیر است، غم نامهای به اندازه اشکهای یک ملت. غم نامهای برای هجرت بزرگ مرد ایران زمین. برای کوچ همیشگیی پرنده آزادی و
انقلاب. و این دردی است بزرگ و فاجعهای است ورای باور و چه قدر دردناک است، دیدن پارچههای سیاهی که بر پیکره جماران کشیدهاند.
این به شور مینشیند و زمین میگرید و فردایی که شاید...
خورشید طلوع میکند؛ ادامه همان خورشید است، میدرخشد و تمام زوایای افکار را روشن میکند.
میایستد و دست بالا میزند و ادامه میدهد.
سکان را به دست میگیرد و
مسیر انقلاب را ادامه میدهد. همچنان به سمت مشرق، به سمت خورشید، به سمت ساحل آرامش و امید، به سمت آرمانهای سبزی که خواسته هر کسی است و چه
قدر مردانه میتازد. بر سینه ناهمگون و ناهموار زمان؛ گویا این که ثانیهها را مبهوت خود کرده باشد.
این راهی است که از کربلای حسین شروع شده و تا ظهور صاحب الزمان ادامه دارد...
ای پیشوای آینههای زمین،امام!
آیینه شکسته ما را ببین،امام!
بعد از تو با حریم شهیدان چه میکنند؟
بعد از تو چیست،طالع این سرزمین،امام!
خاموش میشد آتش خورشید اگر نبود
از دستهای روشن تو خوشه چین،امام!
آری تو را خدا به سوی خویش خوانده بود
آن شب که ماه،بوسه زدت بر جبین،امام!
هرگز نمیرسید از آن خیل سوگوار
دست کسی به دست تو بالانشین،امام!
بر شانههای سوخته تشییع میشدی
خورشید گُر گرفته به دوش زمین،امام!
شب را ورق زدند تو رفتی و بعد ماند
با ما دلی خزان زده - تنها همین - امام!
این جا ببین دخیل هزاران شهید را
آخر رهایمان نکنی بعد از این،امام!
رفتی تمام آینه و دریا، من ماندهام میان کویر و درد
ای تکسوار جاده بی برگشت،محض دلم... رضای خدا برگرد
رفتی شما و پشت سرت خورشید از آسمان زخمی ما گم شد
آن گاه مرد هر چه در این جا بود،حتّی لبی که زمزمه ات میکرد
این نفخ صور اعظم دنیا بود در هجرت تمامی ایمانش
یک جفت چشم پشت سرت جا ماند از روح نعشهای تمامی زرد
و دشتی از کبوتر عاشق خواند،با تو نماز آخر با خورشید
با بالهای سبز غزل آلود،با چشمهای سرخ عطش پرورد
مرده است این گلوی غزل چندی است... دیگر مرا صراحت طغیان نیست
دل را سیاه کردهای ای اندوه!نفرین کنم به آن که تو را آورد
نفرین؟ نه! چشمهای زمین شور است،تاب کشیدن «دل دریا» نیست
تنها سفر نمودی و دنبالت پروانههای گمشده شبگرد
ای روح آب - روح خدا - برخیز این شعر- گریه را تو به دریا ریز
از خاک مرده محو زمستان کن این گرگ و برف و سوز و هوای سرد
رفتی تمام آینه ودریا؟آیا هنوز روزنهای باز است؟
تا بشکند سیاهی این شبها یا روزهای نو به وجود آورد؟
دلم گواهی بد میدهد خدا چه شده است؟
دوباره مادر غم ضجّه زد، خدا چه شده است؟
و باز آینهای بی سبب زمین افتاد
شکستنش خبر از اتفاق بد میداد
نشسته دلهرهای در دلم از اوّل صبح
احاطه کرده مرا اوج غم از اوّل صبح
هوای خانه گرفته است و باز غم دارد
و آه،از در و دیوار و سقف میبارد
و ناگهان خبری در دل زمانه نشست
که هفت پشت غم از این غم بزرگ شکست
طنین فاجعه در ذهن باغمان پیچید
صدای خنده به لبهای یاسها خشکید
دوباره از سر تاریخ سایهای کم شد
و باز فصل عزاداری و محرّم شد
زمین و هر چه در او هست، بی پدر شده است
زمان به دور مسیر که، در به در شده است؟!
پدر! حضور تو هم چون هوا ضروری بود
نفس کشیدنمان بی تو سختتر شده است
کسی که بودنمان بسته بر وجودش بود
چقدر ساده و زود عازم سفر شده است؟!
... و رفت و داغ بزرگی به قلبها بخشید
دل زمانه از این داغ شعله ور شده است
و رفت و آینهها از غمش ترک خوردند
بهار پر زد و گلها یکی یکی مُردند
همیشه عطر دعایش از آسمان میریخت
و جرعه جرعه خدا را به کاممان میریخت
دلیل سبز شکفتن! بیا که پاییزم
شبیه برگ درختان زرد میریزم
بمان! که بی تو تمام پرندهها لالند
گیاه و برگ درختان ز سوگ مینالند
نگاه ثانیهها طعم مرگ را دارد
دقیقههای زمان بدشگون و بدفالند
از آن زمان که تو رفتی تمام پنجرهها
غریب و دل زده، تبدار و ناخوش احوالند
چه قدر دست زمان خوش سلیقه میچیند
فقط تو خوب رسیدی و مابقی کالند
زمین به خاطر از دست دادنت غمگین
پی عوالم بالا چه قدر خوشحالند!!
به پای بوسیِ روحت فرشتگان خدا
تمام منتظرند و به خویش میبالند
اگر چه عکس تو از قاب چشم هایم رفت
نمیروی ز دلم ای بزرگ بی مانند!!
شکسته قامت بغضم، گلوم میسوزد
تمام هستی من، پیش روم میسوزد
پدر بزرگ! برایم تبسّمی کافی است
برای ریشه زدن، بذر گندمی کافی است
پدر بزرگ، سکوتت، برای من سخت است
و بی حضور تو این دل غریب و بدبخت است
میان غربت تقویم رمز و رازی بود
و چهارده عدد سرنوشت سازی بود
و رفت و وسعت اندوه را به دنیا داد
نشست گرد یتیمی به چهره خرداد
و شهر زیر سکوتی غریب گم شده است
میان عطر دلانگیز سیب گم شده است
اگر چه روح بلندش در آسمان گم شد
ولی ادامه راهش چراغ مردم شد
به یادگار نگاهی که آشنا مانده است
قسم که سوگ تو تنها برای ما مانده است
دوباره فصل محرم به سینهها جاری است
دوباره دیده ما رو به کربلا مانده است
قسم به معنی آن بغضهای سُرخ و نجیب
که دستمالتری از شما به جا مانده است
قسم که فصل بهار و درختهای زمین
سیاه پوش تو در ماتم و عزا مانده است
چرا که دست رحیمت به روی سر ننشست
و دست ما به دُعا و خداخدا... مانده است
هنوز عَطر تو میپیچد، درون خلوت دل هامان
ببین که بی تو غمانگیزست، همیشه ساحت دل هامان !
کجاست ای به خدا عاشق! طنین صوت مناجاتت
که انتظار تو را دارد، هنوز خلوت دل هامان
بیا که شب زدگان راهی به صبح قافله میخواهند
دوباره میشکند بی تو، غرور و حرمت دل هامان
ببین غریو گلوها را، که در نبود خداخواهی
به رغم سلطه شب جوشد، هم از صَلابت دل هامان
صدای خشک تبرها را، دوباره میشنوم، بی تو
فضای سرخ جهان یعنی: رسیده نوبت دل هامان !
دعا کن ای همه خوبی، دعا به عمق نگاهی که
طلوع مثل تو خواهد کرد، سَحر به وسعت دل هامان !
طلوع، مثل بهاری سبز، به حجم سبز تماشاها
و شوق پنجره خواهد زد، دَم از طراوت دل هامان
هنوز، یاد تو میخواند، به سمت گریه جماران را
هنوز عطر تو میپیچد، درون غربت دل هامان
خمها شکسته بود و سبوها... تَرَک تَرک
مرهم نداشت زخم گلومان به
جر نمک
این دردهای توست که بر دوش بادهاست
این داغهای ماست که در گوش قاصدک...
مرهم نداشت زخم بزرگی که خوردهایم
این داغ مانده بر دل و این زخم مشترک
باریده است، بر سکنات زمین غمت
پیچیده است داغ تو در گوش قاصدک
از باغهای سبز مجاور بلند شد
آوای گریههای پریشانی از ملک
دریا کنار وسعت تو جوی کوچکی است
ای بی کران عشق خدا را شده محک !
تو رفتهای به اوج و بلندای دور دست
مثل عقاب، آه که این بال شاپرک
دیگر توان تا تو پریدن نداشته است
خمها شکسته بود زمین زیر بار شک...
سبز بود، آبی شد!
چشمه بود، دریا شد!
آبی!
آبیتر از لحظه لحظه پرواز!
از لحظههای سبز
تا جلوههای بلورینِ آفتاب!
آسمان
یک ستاره کم داشت،
آسمان
یک روح زلال !
امّا نه روی دوشها،
که در سماعی عارفانه
مصلّی
به دورش چرخید و چرخید و چرخید...
و گلدستههای نور
حجم تراکم فضا را شکافتند
تا تصویرِ پیوندی دیگر
با شاخههای بلورین طوبی
و روشنای ستارهای دیگر
بر گستره سبز خاطرات !
آی باران! آی باران!
دسته گلی از سوسنهای آزاد بچین !
مزار عاشقانه پیر
اینک
آیینه پوشِ نگاه ابری من و تو است
مختار! برخیز که هنگامه خونخواهی است و زمان انتقام رانی.
زمان آن رسیده است که غرور رنگ خورده تیغت را از رگهای عصیانگر یزیدیان
بیرون آری و در انتقامی سبز غلاف کنی.
مختار! برخیز که فریاد رقیه، امان صبر را بریده است.
برخیز که هنوز خون شش ماهه عاشورا، در بی قراری جاری زمانه بال بال میزند.
مختار! آتش خشمت را تیزتراز تیغت کن که این بار باید به قلب شقاوت بزنی
مختار! خندههای حرام کوفیان را به دهانهای دریده آنها بدوز و طعم سه شعبه انتقام و زخم را به کام آنها بچشان.
مختار! فریاد دادخواهیات را از فراز منارههای مسجد کوفه، جاربزن و بلندی طبعت را بر سر و روی نامردان کوفی سزا بریز و نشان بده که هیچ دیواری کوتاهتر از دیوار کفر کوفیان نیست.
مختار! برخیز تا آنان که دیگ هوس را به جوش آوردند، بر سر آتش خویش پروری بنشینند.
مختار! تاوان این همه خیانت را بگیر، که عاشورا سخت منتظر است و کربلا، بی قرار.
شنبه
16 خرداد 1383
16 ربیع الثانی 1425
2004 .June. 5
به نظر شما کدام یک بهتر است؟
این:
خستگیام را با یک خمیازه عمیق بیرون میریزم و به ریههایم اجازه میدهم تا کمی نرمش کنند.
پنجره را باز میکنم تا از هوای تازه دعوت کنم که میهمان اتاقم شود... به محض گشودن پنجره، توفانی از دود و سرب و سروصدای سرسام آور، به اتاقم هجوم میآورند... و صبح آغاز میشود!
پنجرهها را میبندم. و به ته مانده اکسیژن اتاقم قانع میشوم
کار روزانه، انتظار مرا میکشد... قدم به خیابان میگذارم، اولین منظره ناخوشایندی که نگاهم را به تأثیر فرا میخواند، کیسههای زباله همسایه است - که لابد باز هم دیروقت کنار جوی آب گذاشته که توپ فوتبال چند گربه بازیگوش شده» قاب زلال جوی را، پر از... و صبح آغاز میشود... .
اتوبوس، با انبوهی مسافر به سمت مقصد حرکت میکند، بوق... بوق... بوق...
عصبهای ذهنم، کنسرت سردرد مینوازند...، درست، لحظه پیاده شدن از اتوبوس،
در اثر تماس پایم با پوست موز، نقش زمین میشوم و در این حین، نگاهم روی تیتر درشت تابلوی شهرداری خشک میشود... «شهر ما، خانه ما»
عصر... با کوله باری از خستگی به خانه باز میگردم، خانه با تمام آسایشش در انتظار من است.
یا این:
صدای زنگ ساعت، خواب را از چشمهایم میپراند... و من با آرزوی یک روز خوب، بیداری را تجربه میکنم با یک خمیازه، خستگی را بیرون کرده و دوازده ساعت انرژی را در سلولهایم ذخیره میکنم...
پس با این سوختگیری عمیق، پنجره را باز میکنم تا هوای تازه را در آغوش بگیرم.
هوا بوی تازگی میدهد... و پردهها آرام آرام میرقصند...
قدم به خیابان میگذارم و صبح آغاز میشود، صدای سلام همسایه را میشنوم که دم درب خانه را آب و جاروب میکند، اتوبوس در هالهای از آدمهای کوچک و بزرگ به سمت مقصد حرکت میکند.
دیدن بچّههای کوچک که با شوق به مدرسه میروند، روح تازهای در من میدهد. کودکی پاکت خوراکیاش را مچاله کرد و روی زمین میاندازد، خم میشوم و پاکت را برداشته و داخل سطل زباله میاندازم
کودک لبخند میزند.
عصر... به خانه باز میگردم، خانه با تمام آرامشش در انتظار من است.
دیدهها را آفرید تا نگاهبان هوشیار زیباییها باشند و به پاس گلها، پاسبان بوستانها و دشتهای خرم شوند.
دستها را آفرید تا دست در دست هم در آبادی زمین بکوشند و معمار دلسوز و آگاه طبیعت باشند.
پاها را آفرید تا گام بردارند و «قل سیرو فی الارض» را در سیطره آفاق وانفس تفسیر کنند.
دلها آفرید تا دلداده جمال و جلال او در کائنات شوند و زبان را، تا مدّاح ذات یگانهاش باشد.
دیدهها، دستها، پاها و دلها را نگاهبان این همه جمال و جلال فرمود تا با عشق و علاقه، مأنوس زیباییها شوند و خود نیز زیبایی آفرین.
چگونه دیدهها، پاسخ لطف الهی را خواهند داد، وقتی که آسمان دود زده شهر جایی برای تماشای ابرهای سپید و پرواز دسته جمعی پرندگان زیر پرتو افشانی گرمابخش خورشید باقی
نگذاشته باشد.
چگونه دستها، حق دشتها و درختان را ادا خواهند کرد، وقتی تبرهای نابینا، احساس سبز جنگل را به خزان همیشگی پژمرده کردهاند؟
چگونه پاها، پاسخگوی گلهای زیبا و چمنهای ظریف خواهند بود، وقتی که با غرور و بی تأمّل، زیر گامهای شتابان انسان صنعتی، له شدهاند و حتّی فرصت نفس کشیدن نیز نیافتهاند.
چگونه دلها در محفل انس الهی، همپای فرشتگان، ستایش جمال و جلال پروردگار را بگویند در حالی که با تمام وجود، در اختیار دود و دم دستگاهها و ماشینهای صنعتی قرار گرفتهاند و نَفَس با طراوت طبیعت را سالهاست که به فراموشی سپردهاند.
آنها که درختان را در قاب گلخانه، مینیاتوری میسازند و گلهای معطر را، سبزینههای زندانی در گلدانها میبینند و حتّی در چهره گلها دستکاری کرده، سیمای مصنوعی آنها را زینت بخش محفل انسشان ساختهاند.
آنها که پروانهها را میان برگهای زمخت آلبومهای خویش زندانی کردهاند... آنها که از رسالت زیبای قاصدکها، تنها کندن دانه دانه پرهای آنها را فهمیدهاند و جریان جاری رودها را ماشین سیّار جمع زباله میپندارند.
آنها که وسعت کوهپایهها و منظرههای زیبای تنها میخهای مساعدی برای برج سازی میبینند و پهنه گسترده آسمان، صحنه رقابت آسمان خراش هایشان شده، هرگز نمیتوانند فلسفه دل و دیده را در درک جمال و جلال الهی دیابند.
راستی انسان امروز به کدامین بها، فرشته سیرتی خود و زیبایی کون و مکان را قربانی کرده است؟!
روز، روزِ رویش زندگی است از پس خاکِ درو شده فن آوری.
روزِ بزرگداشت «شب پرهها» و حمایت از «گنجشکانِ بی پناه»
آسمان سرخ فام نه در عطش ستاره که در عطش ذرهای پرنده میسوزد.
پُشتِ پلکهای سنگین و سُربی اش را به زحمت به پایین میچرخاند، از شدت ماجرا سرش گیج میخورد.
دود، فولاد، برج
و گلهای کاغذی و گاه، چند شمعدانی کوچک و رو به مرگ.
امروز گویش گوش ماهیها، نه از موسیقی اصیل دریایی که سرشار از صدای مکرّرِ «نفتکش»هاست.
امروز، دستانِ طبیعت، نه از طراوتی که پر از «تبردارانِ قوی پنجه» است.
بیایید شکوهِ لبخند طبیعت را دریابیم و باور کنیم گم شدنِ «گوزنها» را
بیایید نهال به نهال، سبز بودن را در دستان تکیده و رو به افولِ خاک بگنجانیم و جنگل به جنگل زندگی را در چشمان ضعیف و دود زده زمین پیر نقش بندیم.
بیایید زندگی را سبزتر درک کنیم تا آسمانِ بی پرنده، در عطش پرواز نسوزد.
بیایید نفسهای شورانگیزِ خویش را از پسِ ماسکهای سرب زده پیدا کنیم، زیستنی دوباره از سر گیریم.
طراوتِ طبیعت را به سکههای سربی نفروشیم و زیبایی زیستن را تباه نکنیم.
نگذاریم چشمانِ بهت زده تکنولوژی، در کوچه باغهای سبز، اسیر کوررنگی دود شودد و باران پروژههای پر از خاک، جنگلهای سبزِ ما را تباه کند.
نگذاریم گلوی خشکِ خاک، در سوگِ درختان بخشکد و لبانِ زمین، از عطش طراوت، ترک بخورد.
دریچههای طلاییِ تمدن را کمی تنگ ترکنیم تا غبار آلاینده تمدن، چشمانِ سبز طبیعت را نیازارد.
دنیا، چکیدهای است از زیباییها، نگاشته شده با قلم معرفت الهی
پر است از کلمات زیبا
رود
آفتاب
آسمان
و درخت.
و چه زیباست نجات نفسهای به شماره افتاده زمین و رویش و بالیدن زندگی، از بطنِ خاک؟
از شمال، جنوب، شرق و غرب، مانند گلهای افسار گسیخته - که به قصد خرابی و نابودی میآیند - وارد میشدند و همه چیز را زیر پاهای خود از بین میبردند، ولی دیگر خارج نمیشدند.
حتی مغولها هم بهتر از این قوم منفور بودند. مغولها آمدند و کشتند و سوزاندند و سرانجام رفتند؛ اما این قوم نفرین شده، کشتند و سوزاندند و مانند تا نگذارند هیچ گیاه سبزی بر خاک داغدار بیتالمقدس بروید.
با صورتهای سیاه و چشمان دریده و دندانهای دراز، هم چون گرگهای هاری که گریزی از ایشان نیست، پردههای مسجدالاقصی را دریدند و صحن آن را به خون نمازگزارانش رنگین کردند و مگر گرگ، جز برای دریدن آفریده شده است؟
سیاهی پشت سیاهی، قرمزی پشت قرمزی، از لابلای دندانهای بیرون زده شان جز خون چیزی پیدا نیست. همین الان صدای آخرین نالههای خادم مسجدالاقصی میآید. بیچاره پیرمرد فکر
میکرد اگر به داخل مسجد پناه ببرد، با او کاری ندارند. مگر این قوم وحشی، حرمت مسجد و کلیسا را میشناسند؟
از این جا که من ایستادهام، بالای بلندی مشرف به شهر، دود و آتشی که برافروختهاند و آسمان بیت المقدس را سیاه کرده است، پیداست.
مردمان پیمان شکن، حالا در مقابل هجوم گرگهای مست و خون ریز، تنها به نالهای اکتفا میکنند و تسلیم میشوند. برخی دم از سازش میزنند؛ مثال این که بگویند بگذارید زمانی که این گرگ وحشی آرام گرفت، برایش پوزه بندی خواهیم خرید. جوانانشان، بزدلانه، در پشت سنگرها به عقب نشینی فکر میکنند.
تنها در چشمان کودکانشان نفرت انبار میشود. میبینند که دیگران بزدلانه و ترسیده، با گرگ وحشی بر سر میز مذاکره مینشینند تا زمان دریده شدنشان را اندکی به تأخیر بیاندازند، در میان دستان نرم و نورسیده این کودکان، سنگهای سخت شکل میگیرد تا زمانی، با نفرتی که در قلبهایشان
ریشه دوانده است، یک جا به سمت متجاوزان پرتاب شود.
از این جا که من ایستادهام، بلندی مشرف به بیت المقدس، سیمهای خاردار ستاره داوودی که به دور مسجد کشیدهاند، پیداست.
و من به امید روزی که آزادنه پا در شهر بگذارم، آستانه شهر را ترک میکنم. میدانم که در تاریخ خواهند نوشت: آخرین مبارز، ساعتی بر تپههای مجاور شهر ایستاد و بیتالمقدس را که به اشغال صهیونیست درآمده بود، نظاره کرد.
اما سالیانی دیگر، فرزندان و نوههای من در تاریخ خواهند نوشت:
آخرین متجاوز صهیونیست، حتی فرصت نکرد نگاهی به بیتالمقدس آزاد شده بیاندازد.
پنج شنبه
21 خرداد 1383
21 ربیع الثانی 1425
2004 .June. 10
روح لطیفی که در کالبد بی جان این اشیای ظریف حلول کرده، در عمق وجودم رخنه میکند و ذرّه ذرّه مرا به سمت خویش فرا میخواند... و روح مرا به لحظه لحظه خالق این جمادات پیوند میزند.
آن قدر که حضور آن دستهای هنرمند را، به وضوح حس میکنم. و من تکّه گلی میشوم در انتظار جان گرفتن و دستهای سفالگر، خالق بی مانندی میشود و مرا از هیچ، همه چیز میبخشد...
عمیقترین احساسها را در انگشت هایش میریزد و در یک آن، از من - یک تکه گل ناچیز - شاهکاری بدیع میآفریند، پس در کورهای مملو از آتش عشق، مس وجودم را میگدازد و من به
کوزهای مبدل میشوم. از سرنوشت کوزه گر و کوزههای سفالیش عبور میکنم، در گوشهای، قالیچه ظریفی، مدام صدایم میزند و من، آهسته آهسته در صدای گرههای کوچک و بزرگ محو میشوم،
این بار انگشتان لطیف دخترکی هنر را در تار و پودم میریزد و در من هزاران هزار گره از عشق و شور پدیدار میشود با شور و شوق گره میزند، آبی، قرمز، سبز... و باعشق میکوبد.... و من مخلوق احساسی آمیخته با عشق و شور میشوم. که در هر گره، آرزوها و امیدها و احساسهایی پاک را به ارث میبرم، میراث چشمانی کم فروغ و دستانی لطیف و قلبی هنرمند...
نمایشگاه پر است از هنر، اعتقاد، اصالت... و ایثار در اوج سکوت، پرده از راز زیبایی خویش بر میدارند و به هنرمندی خالقان خود اعتراف میکنند.
و روح لطیف هنرمندان خود را به تصویر میکشند، این اشیا، آئینهای هستند که تنها جلوهای از تواناییهای انسان را منعکس میکنند... این اشیا نتیجه، یک لحظه، دل بریدن از خاک و اوج گرفتن تا افلاکند... .
اشیایی که روزی هیچ بودند و امروز همه چیز و همه از حضور دستهای هنرمندی را روایت میکنند و من بالاتر از همه دستها، به دست خالقی مینگرم که آفریدگار خالق این مخلوقات
زیباست. فتبارک الله احسن الخالقین
دستی خسته، پینههای پیوسته که پوست میاندازد و رازهای آفرینش را بر ملا میکند.
دستی که عناصر چارگانه زمین را نرم و ملیح، به هم میآمیزد تا در پیشگاه چشم تماشاگر تو، پیشکشی باشد از دنیای لطیف او.
مگر نگفتهاند هر صنعتی، صورتی از جلوه خداست؟ مگر آیینه جمال او، هزار تکّه نشد و در هنرهای هزار و یک رنگ تجلّی نکرد؟
شگفتا از تراوشهای روح هنرمند، که در اوج لطافت، پوستش را خشن میترکانَد و نازکای دستانش را زمخت میخراشد!
و تو حتما همسایه احساسهای اشراقیات را میشناسی، وقتی سفالینههای او را میخری و به خانه میآوری. وقتی عکسهای یادگاری، در قابی از خاتم کاریِ او به تو لبخند میزند یا وقتی زیر سایه بهار نارنجهای حیاط، جاجیم پهن میکنی و گلیم میاندازی، تا ساعتی در سایه خودت به زیبایی بیاندیشی و فال حافظ بگیری.
او را در هنرهای رازناکِ زندگیات خواهی دید، تکیه زده بر دیوارِ کارگاهی کاهگلی؛ و زمزمهاش را خواهی شنید؛ پیچیده در خلوتِ توأمان سکوت و صدا.
او، پشت کرده به دنیا، لحظههای رنگارنگِ درنگ هایش را با همه صداهایی که در حافظه صنعتِ اوست، به خانه ات میفرستد - به بهایی که با آن، دلت را نیز پرداختهای -، از مجرای نیازی زمینی تا مجلای رسیدن به رازی آسمانی.
زیر قدم هایت آواز دختری که نازک میخوانَد سرود نیازش را. شاید برای خریدن داروهای مادربزرگ، یا برداشتن باری از دوش پدر، یا دلخوش کردن مادر که:
«من هم بزرگ شدهام و بزرگی میآفرینم».
گوش کن! صدای آرزومندی در اطاقت اتراق کرده است. آوازی آغشته به رنگ گلهای قالی و غوطه ور در خوشبختیهای خیالی. همان آرزوهایی که در دشت کودکیهای دخترکی بر باد رفتند و پایِ دارِ نداریها، تاروپود شدند. گوش کن! چه اندازه زیبایی زندگی رازناک است!
چهار شنبه
27 خرداد 1383
27 ربیع الثانی 1425
2004 .June. 16
قسم به خورشید، زمانی که بر مزارع طلایی گندم طلوع میکند و حاصل تلاش کشاورزان را روشن میکند.
قسم به ماه، زمانی که بر بیابانهای سرسبز میتابد و نتیجه زحمت مردان و زنان را مینمایاند.
و قسم به دستان پینه بستهای که اسلحه تلاش را به کار میگیرد و کشور را میسازد.
و مگر جهاد تنها در اسلحه به دست گرفتن و با متجاوزان جنگیدن است؟
و مگر مجاهد تنها کسی است که در میدان نبرد کشته میشود؟
و مگر بر مردان وزنان سخت کوش و جوانان غیرتمند، جهادگران عرصه سازندگی، میتوان جز
مجاهدان راه خدا نام دیگری نهاد؟ مجاهدانی که با سلاح کار و تلاش، به جنگ ناملایمات میروند و بیهیچ ادعایی، به مبارزه با فقر و کمبودها میپردازند.
سنگر سازانی که در جبهههای نبرد حق علیه باطل برای هر کسی جز خود، سنگر میساختند و زیر باران گلوله و غرش آتش، شیرمردانه قیام میکردند و بی پروا، پروای جان رزمندگان را داشتند، در سنگری دیگر با خشکسالی و فقر میجنگند.
و مگر مجاهدت در راه خدا
جز این است؟
و مگر جز شهید، نام دیگری میتوان بر ایشان نهاد؟
شهدای زندهای که هر روز مانند دیگران از خواب بر میخیزند اما نیتشان آبادانی و سازندگی است.
چه زیباست دیدن لبخند کشاورزی که جاری شدن آب را به زمین هایش جشن گرفته است و شادی مادری که ساخته شدن مدرسهای برای فرزندانش را به نظاره نشسته است و ناله رضایت مندانه بیماری که دکتری جهادگر او را درمان میکند.
و خداوند مجاهدان راه خویش را پاداشی بس بزرگ خواهد داد؛ چرا که ایشان به افتخار جاودانی دست پیدا خواهند کرد.
یکشنبه
31 خرداد 1383
1 جمادی الاولی 1425
2004 .June. 20
که را میشود از اندوه گرفت و قنداقه زمان را بر تنش درید؛ وقتی که زمین، این گونه چون مار به تن کودکان پیرش پیچیده است؟
که را میشود از خاک گرفت و جامه آسایش بر تن درید و یک تنهاش به سمت بی نهایت آتش برد؟
که را میشود از آدمی زادگی گرفت و شیوه انسان خوشایندش و ابتدای فرشته را نشانش داد تا در حوالی خدا پیاده بدود؟ که را میشود تلخابه آزادی و اختیار در گلوگاهش ریخت و شیطان را و شعر وسوسه را عریان و آغشته به هزاران تغزل شوخ در برابرش رقصاند، تا وقتی که چشم بر هم نهی، شیطان و وسوسه عریانش، تغزل و حبابهای شکوهش را همه بر باد شده بینی و «او» را یک جا در
جامه آتش؟
که را میشود شهید نامید و به گواهی بزرگیِ انسان گرفت. با او در جذبه عشق رقصید و شراب سکوت نوشید، وقتی که آسمانیان از حضور انسانی در حوالی خدا به شگفت آیند؟
غزل خوان و بی انتها، غوطه ور در دریای هستی (بی این که هستی را توان آن باشد که بی هوا او را معلق بیند)
و به واقع هستی را به سماع در پیراهن انسان دیدن؛ که میتواند این گونه انسان باشد؟ چه کسی؟
من، زانو بریده، تشنهام در آستانه بی کرانگی تو.
خویش را نمییابم در تلألو بی کرانگی خورشیدت.
تنی فروریخته در هیجان و دلی که فقط سرخوش است به این که نامی چون تو دارد؛ انسان.
و دل خوش به زمانی که میتواند در خلوت حضور تو جریان یابد به نام بی قرارت.
من، زانو بریده به دنبال تو آمدم. به هر دره و هر کوه و صحرایی که تو پاگذاشتهای با پای جان.
گم میشوم، میسوزم و باز میمانم از همراهی جریانی با این عظمت؛ روحت توفان آتش است.
تمام اندیشهام در حاشیه ساحت تو گم میشود. در آستانه انتخاب تو میماند و در برابر سلوک تو پاهای تغزل زدهام جز ایستادن و خمیده خمیده در آینه زنگارین دل زل زدن، چه میتوانند کرد.
من... زانو بریده... بر آستانه هرگز... آه باید سفر کنم
باید سفر کنم؛ به «باید» تو... از شک همیشهام تا یقین جاودان تو
باید سفر کنم آه! بی هیچ پایافزار و هیچ تردیدی. تا مگر با این زانوان بریده بتوانم رد پای تو را بیابم...
باید سفر کنم به سمت آغاز؛ به سوی ناگهان پریدن، یا به انتهای شکوه نام پرنده.
باید از پایان بگسلم... باید... باید... به سمت آغاز نام تو، از آستانه هرگز... باید تو را حتما بیابیم.
آمد؛ با تمام سادگی هایش، با کوله باری از صداقت.
آمد و بودنش را فریاد زد، از حنجره خاموش شب.
شمع شد و تاریکیها را پس زد.
برای خودش پروانه شد و ذرّه ذرّه زیر پای وطن ذوب شد.
آمد و حجم بی شمار مظلومیت را بر دوش خود کشید و از کوچه پس کوچههای ازدحام و انزوا،
شیوع خطر را بر سینه دشتهای سبز، فریاد زد.
باورش را برداشت، از جادههای زمان کودکیهایش دل کند و هم قبیله سوران سرسپرده خطر شد؛ با تفنگی بر دوش و پلاکی بر سینه و لبخندی بر لب.
آمد و در برابر نعرههای تانکها و غولهای آهنی، سینه سپر کرد تا از پای ننشیند.
ساده و بی ریا، شعله پوشید و احرام دل بست و پاهای همیشه استوار خود را به سمت تقدیر، سوق داد.
فریاد میزد. آن چنان که خوابها، آشفته میشد و گوش شیاطین کر.
زمان را نمیفهمید، هر کجا حجمی از درد بود، مسؤول آن جا بود، فرقی نمیکرد برایش لبنان باشد یا کردستان. بچههای محله جنوب لبنان باشد یا فرماندهان بزرگ
شرط معراج، حرمت دل است و بوسیدن خون و باروت و خاکستر.
شرط معراج، تحویل دادن بار امانت دیرینه و دو بال آبی برای آسمانی شدن است.
تو خورشیدی بودی که ستارگان، وام دار نور تو بودند و شباهنگام که دیده از اغیار پنهان میساختی، در آسمانها طلوع میکردی تا ستارهها، راه تو را بپیمایند. ای پیک سرخ فام سحرگاهی! هر بامداد، جهان با چشمه نگاه تو، رو میشست و سراز خواب بر میداشت.
طلوع تو، طلوع عشق بود.
تو آبیتر از آسمان بودی.
وقتی سجاده راز و نیاز میگشودی، در خلوت عارفانهات، گلهای خلوص میشکفت.
روح آیینهها در تو تجلّی میکرد و جسارت شیر، در هیبت نگاهت ذوب میشد.
نفس هایت، صبح را رنگ روشن ایمان میزد و عشق، زیر پایت به سجده میافتاد.
وقتی که اذان شهادت به لب میآوردی، تمام رودخانهها در مسیرشان به تو اقتدا میکردند.
هر ستاره دوردستِ غریبه شامگاهان، به این امید چشمانش را به روی خاکدان تیره میگشود تا شاید تو را بر زمین خالی ببیند و حدیث درد دوری و تنهایی خویش را با تو بگوید.
تو عصاره عشقی بودی که آسمان به خاک، تقدیم کرده بود.
تو درد نخلهای بی سر را میدانستی.
تو که برخاستی، امتی به پشتوانه سلاح تو، قد برافراشت و آموخت از تو چگونه ایستادن را.
مصحف گلگون حیاتت، منشور تحقق آفتاب بود و زخمهای پیکرت، سکوت رفتنت راپژواک زمزمهای سرخ نمود و تو ای همیشه غریب! با همه بزرگی در زمین آن قدر کوچک زیستی که شاپرکها هم تو را نمیفهمیدند.
و حال در غیبت آن نگاه پر تلاطم، با تو هستم ای حماسه ساز سفر کرده! هر گاه با خود به خلوت نشستی، پنجره آن را به دنیا بستی و دیده دل را گشودی. ای ستاره دنبالهدار، منظومه امام، چمران!
در آستانه آمدنت، تو را میجویم تا با رشتهای از روشنایِ حضورت، جانِ رو به زوالم را حیاتی دوباره بخشی.
تا سرورِ آفتاب را بخوانی و مرا میهمان نگاهت کنی.
تو را میجویم تا با نوشخندی اهورایی، تمام نیشخندهای اهریمنی را بر کنج لبها بخشکانی.
من در پی تو هستم تا حسِّ شکفتن را به تجربه نشینم و زیستن دوباره را از سرگیرم. تا عظمتت را برای سروها تفهیم کنم و شکوهت را برای خورشید تفسیر نمایم.
من تو را میجویم تا جاوید بمانم تا سبزترین بهار را در چشمانِ آسمانیات بنگرم. تانگاهِ گناه آلودهام را شست شو بدهم.
من در پی تو هستم. تا زنده شدن اعجاز الهی را در تو نظاره کنم.
و با تو میمانم. تا گستردگی زندگی را با همه ذرات وجودم حس کنم، تا بر شانههای صبورت بوسه زنم
من تو را میجویم؛ در آستانه ظهورت، در هنگامهای که هوش از سر کائنات میرود و رنگ از رخِ آسمان میپرد. بپذیر مرا و به خویشتنم وا مگذار و حجم سبزِ زندگیام را با نسیمِ فرح زایت پرکن.
بی شک تو میآیی و سایه من میشوی بر سرِ همه مظلومان.
وقتی بیایی، دستانِ موزونِ تو، توازن زندگی میشود.
زمین غرق در تلاطم آبی و نگاهِ سبزِ تو میگردد.
بیا و خزانِ زندگی را شکوفه پوشِ نگاهت کن.
بیا و گرمای نگاهت را تا دوردستِ آغوشِ گرمِ آفتاب پیدا کن.
بیا و از آوازِ زمان، حیات عریان را لباس سبزِ صلح بپوشان.
پایههای دین سست شده؛ بیا و موریانههای جهالت را در زیر آخرین گام خویش نابود کن.
طلوع کن، یا «طلعة الرشیدة و... »
بیا که ما بی تابِ آمدنِ توایم و چشم انتظارِ عدالتِ فراگیرت.
بیا تا عطشِ زمین و زمان فروکش کند.
بیا و اشراقِ مشرقیات را بر همه بنما.
قدم میزنم در خودم؛ در کوچه پس کوچههای شهرِ سراسر بن بست، در خیابان هایی که پنجرههایش به دیوار باز میشود و خیابانهایی که به سکوت ممتد، عادت کرده است.
باید مرد باشم و روی تیغِ زبانها بخندم.
عادت کردهام به سنگینی نگاه هایی که از آن، نیشخند میبارد. پس قدم میزنم در انتظار.
وقتی که خودم، کولی دلواپسیهای خودم باشم و آنگاه که وارث تنهایی خودم باشم، تنها تو را باور میکنم و خودم را. و میترسم، مسیر گامهایم را که در شولای شب ناامیدی گم شود.
«موعود آخرین»، این باور ریشه دوانده در تمام حجم بودنم. ناقوس زمان را کوک میکنیم و در مسیر خودمان، خاموش میشویم و صد افسوس، اگر زیر سقف بودنت، به بهار دیدارت شکوفا نشویم و لذت با تو بودن را به خاموش خانه ابدی ببریم.
صد افسوس اگر که چراغدار راه تو نباشیم و خودمان را در خودمان گم بکنیم!
امروز تو را داد میزنم، ای اَبَر مرد! من که پیراهنی سرشار از بوسههای خیس باران اجابت دارم و سوزِ شلاق ثانیهها، گلهای روی پیراهم را میتکاند و باغ احساسم در همهمه خنده کفتاران، به خزان مینشیند.
نمیدانم! شاید فرصت دمیدن خورشید، نرسیده باشد.
شاید دشت تشنه شانه هایی به وسعت هق هق باران نداشته باشد و باید هنوز هم، دل به هجوم بادها داد، قاصدکها را در هیاهوی سرگردانی، تنها گذاشت و بادیه را به دست فرداها سپرد!
ما عادت کردیم که تو را با دهان پرگلایه بخوانیم و با آرایش غلیظ الفاظ، همسفره خوان کرم تو باشیم؛ما که در همه تاریخ، در کوله بار حرف هامان ؛«عتاب نامه» داریم و تو را در گوش زمان فریاد میزنیم.
خدا قوّت ،تنها امید قبیله!
خدا قوّت، بالانشین دل گرفته!
خدا قوّت ای شانه هایت پر از دستهای مهربان باران و آه سرد ابرها،ای در زیر پایت، سوسوی ستارگان!
شاید زمان رسیدن، رسیده باشد.
عشیره، بی سوار مانده است و گرگهای بادیه، خون گرم بی گناهان، هارشان کرده است.
از چارسوی زمان، صدای قهقهه شوم کفتاران، آرامش زمین را بر هم میزند و دستهای دعای مردان قبیله، بهار نمیرویاند.
این روزها، انجماد باور، خود را بر شاخههای درختان شهر انتظار تحمیل میکند و خندههای سبز پرستوها، در زیر آوار بی کسی گم شده است. این روزها که سواران خسته قبیله، خستهتر از همیشه میتازند و اسبهای وحشی، سم بر سنگ نمیزنند و خروش ابرها و زادن آتشفشان را شیهه نمیکشند.
پس کی آتشفشان حنجرهات گُر میگیرد و فریاد در گلو مانده ات فوران میکند؟
ما چه قدر دور شدهایم از خودمان، از تو ،و...
برخیز تا بتابی و ذوبمان کنی!
بتاب تا در انجماد خود نپوسیم !
بتاب، مولا!
بی گمان هنگامه رقص ذوالفقارت نزدیک است.
همین که باران میگیرد و امتداد جاده، ماندگان را به حرکت میخواند، همین که باغهای کوچه کسالت، حوصله شکوفه را در شاخه هایشان احساس میکنند، همین که دریچهها، بهار را از تاروپود پیراهنشان عبور میدهند و آینه، تکانی به تماشایش میدهد، از گندمزارهای مجاور، صدای پاهایت را نسیم، به دوش میکشد تا خواب از سر جهان بپرد
... تو میآیی
با دستان سبزت، با چشمهای مهربانت و با سینهای که به گستره یک تاریخ صبر، میآیی.
برای کاسهها نور میآوری و چمدانت را که پر از مهربانیهای همیشه است، به چشمهای پابرهنه میدهی.
به کوچهها عطر حضور میریزی تا پیچکها در فرصتی دیگر، ساقههای یک روز زلال را در آغوش بگیرند.
پاهای برهنه؛ چون روز پیادهروی.
من آمدهام... آری! تو آمدهای تو آمدهای و دریای آیههای زلال، دیگر گَرد نسیان نخواهد گرفت.
چشمانم! صبور باشید؛ شما را به وعده روزگاری امید خواهم داد که بی شام، و تا ابد صبح است؛ لبالب نور و سرشار از خورشید.
پاهای تعلقم که در مرداب مادیات فرورفتهاید و برای لحظهای دویدن دلتنگ شدهاید! شما را نیز به هروله اشتیاق خواهم برد؛ روزی که خورشید، جامه عربی پوشیده و بر دیوار
مکّه تکیه خواهد زد.
روزی که بهار، در تندیس انسان، تجلی نمود و نهالهای خشکیده جان هایمان را به استقبال از جوانهها فرا خواهد خواند.
آن روز، دل دیوانهام را به کیمیای نگاهش شفا خواهم بخشید. و خانه تار بسته جانم را به شیرینترین مژده الهی، خانه تکانی خواهم کرد.
آی، پاهای اسیر و دستان به زنجیر کشییده! آی، چشمان نور ندیده و دلهای زجر کشیده! آی، ارواح فرهیخته منتظر، مصلحان داغدیده و صبور! بردباری کنید که من سپیدهای در آسمان نیمه تاریک جهان میبینم؛ سپیدهای که فجر حقیقت در پیش دارد و شب، با آن شکافته خواهد شد.
سپیدهای که پروانهها و اقاقیا را با روزگار قحطی زده انسان پیوند خواهد داد و هزار قاصدک خوش خبر برای شب زدگان به ارمغان خواهد آورد.
سپیدهای با سبد سبد نرگس شکفته و محمدی معطّر و بهار آفرین.
صبور باشید، بندبند وجودم! که بهانه آفرینش، پا بر آستانه ظهور نهاده است.
«با سریر ملک دل آن شاه خوبان خواهد آمد
با قد رعنا و با زلف پریشان خواهد آمد»(1)
1) . میرزا عباس آصف.
بیتو در بیابان بی کسی، چشم هایمان را به تموج انتظار سپردهایم و آمدنت را به دردمندی دل هامان مژدگانی میدهیم، تا پژمردگی برگها را نبینیم و در گریه میخندیم تا باغ و بهار، هم آغوش هم باشند.
ماییم و آسمانی از بغض ابرها و امید تیغ تو که انتشار باران است و آب رابه مذاق جویبار میرساند.
ماییم و تهی دستی و تشنگی، ماییم و این صحیفه ناتمام و چشم هایی که در انتظار فصل توست.
ماییم و شبهای شوق که به واژههای «ندبه» صبح میشود.
ماییم و این روزگار فرو خفته و این جهان وازده که به جای فریاد، خمیازه میکشد.
ماییم و صفای سجادههایی که فرج را جست و جو میکند.
ماییم و تن تب کرده کوچه هایی که به فراخترین باغها میرسند.
ماییم و آفتاب که در برابر چشمان تو حقیر است.
دریا، شبنمی است چکیده بر غنچهای از باغ تو، «حُسن» از تو میآموزد و «فیض» از تو بهرهمند میشود.
قامت تو «قدقامت» بلندی تا قیامت است.
«رستگاری» در پی قدمت افتاده و «نجات» محتاج توست.
ماییم و دشت، که نقطهای است در برابر نگاهت.
ماییم و کوه، که شرمنده طاقت توست.
ماییم و خط خون، که تا قیامت جاری است.
ماییم و نسل شقایق، که آبروی ایثار است و ماییم و فریاد، که تا آمدنت در فوران است.
پس استوار میمانیم تا نسیم سعادتت، از جانبی بدود و نور دیدارت از فرازی بتابد.
زمان میگذرد و جمعهها میآیند و میروند و هر روز انسان در انتظار آمدنت، نگاه خاکستریاش را به زلالی اشکها میسپارد.
تو آسمان نشینی و تنها به آسمان میاندیشی و به خداوند
زمان میگذرد و عاجزانه در حصار ثانیه هایی سیاه، به طلوعی سبز میاندیشیم؛ به ظهوری سپید.
ای مفاتیح اجابت و هدایت! در شبانه کدام سپیده جستجویت کنم؟ با کدام جمعه میآیی که به امیدت، عشق را در تمام جمعههای تقویم به تصویر کشیدهام.
با کدام جمعه میآیی که تمام جمعههایم را قربانی آمدنت کردم و همچنان در انتظار آمدنت هر روز سبز میشوم و هر غروب مه آلود؟ آقا! تو هر صبح جمعه، ندبه وار، در سینه شکوفا میشوی،
ظهور میکنی و من در طلبت اشک میریزم.
در طلبت تمام شمعهای دلم را روشن میکنم و تا بهاری دیگر، به امید هفت سین سبز نگاهت اشک میریزم.
آن قدر غم نیامدنت را گریستهام که تمام غروب هایم، رنگ گرفته عصر جمعه را دارد.
تمام صفحههای تقویم، چون برگهای پامان خورده، سبز شدند و در غربت عشق فقط به تو اندیشیدهاند.
آرام آرام، پر از تشویش میشوم.
هنوز گرمای اشک را، کمیلِ چشمانم حسّ میکنند.
انگار ظلمت شب، در مفهوم سپیده محو شده است.
به فردا میاندیشم؛ به فردایی بسیار نزدیک.
زمزمه واژگان، در سکوت شب آغاز میشوند و من نجوا میکنم:
دلم پر میزند، ای صبح فردایی که میآیی
پر از آئینه خواهی شد پر از فصلی تماشایی
خدا میداند از تنهایی خود، سخت غمگینم
بدون تو زمان یعنی غم و اندوه و تنهایی
بیا ای صبح، تا خورشید با آیینه گردانی
بگیرد پرده گلگونه از رخسار زیبایی
گرفته رنگ خاکستر تمام آروزهامان
بگو آیا نمیخواهی که این صحرا بیارایی؟
خداوند تمام فصلهای آبی و روشن
شکسته انتظارت قامت مرغان دریایی
کدامین جاذبه جادوی چشمان تو را دارد؟
به آن چه دیده، مینازد اگر آهوی صحرایی
دلم پر میزند، آری، برای صبح یک روزی
که پر خواهد شد از آئینههای سبز رویایی
آرام آرام، پرتشویش، صبح آغاز میشود و من، چشم به آسمان میدوزم و در انتظار رنگین کمان - همان طلایه دار حضور آسمانیات - میمانم!
مولاجان! تا کی باید دلخون از دیدن شفق، باشیم؟
کجاست آیینه سبز حضورت تا در رنگهای امیدواری غرق شویم و هر روز صبح، دل به دیدار و زیارتت بسپاریم؟
ای امید دلهای خستگان!
میآیی از آن سوی جادههای صبوری
میآیی در یلداییترین شب انتظار؛در خشکسال ایمان و عدالت،آن گاه که ابرهای جهل و نخوت، بر سراسر کویر دلها مان سایه افکند.
و آن هنگام که همگان به دنبال سراب بدوند.
آن هنگام که درختان از بی برگی برهنه گردند.
آن روز که ماهیان دریا در طلب آب از دریا بیرون میآیند.
آن هنگام که آسمان، تحمل از کف دهد، خورشید، خسته از تابش است و ابرها تشنه بارش.
آن زمان که دفتر عاشقی به آخرین برگ خود برسد و آن لحظه که زمین و زمان، ثانیهها را گم کنند و غنچههای «الغوث الغوث»،شکوفا گردد و زمینیان، نوای «الامان الامان» سر دهند.
تو خواهی آمد، ای معنای غیرت،ای معمای هستی!
تو خواهی آمد و دیوار بلند انتظار، فرو خواهد ریخت و عطر وجودت فضای دل هامان را پر خواهد کرد.
میدانم خواهی آمد و با کرشمه نگاهت، دلشورههای نا امیدی را به شیرینی لحظه دیدار مبدل خواهی کرد
ای انعکاس مهربانی و پژواک امید!
وقتی که تو بیایی، دیگر از پاییز هراسی نداریم و در زمستان نمیلرزیم.
تو گرما بخش دل هامان میشوی و ما در بهار آمدنت، دل هامان را فرش راهت میکنیم.
ای از قبیله آفتاب!
کدام لحظه خوشبخت را در آغوش خواهی کشید؟
ای مهربانی که آفتاب در مقابلت زانو خواهد زد و ماه در پیشگاهت به سجده خواهد هفتاد!
ای راز خلقت!
همه منتظرانت یاد تو را در قاب کهنه انتظار نگه میدارند و لحظههای خود را با «ای کاش»ها سپری میکنند تا به جمعه وصال برسند.
العجل العجل العجل.
کی میشود ظهور کنی تا ببینمت
در عرض چند ثانیه، تنها ببینمت
بگذار بعد از این همه دوری - عزیز من -
یا بشنوم صدای تو را یا ببینمت
موعود من / فریادم در گلو بغض شده است / میخواهم ببینمت، نمیتوانم / میخواهم سراغت را بگیرم، نمیدانم از کجا؟ / از کجا بپرسمت؟/ در کجا بجویمت؟/ با کدام آشنا بگوییم که نشانی از تو
داشته باشد؟/ باور کن در شبهای تیره و تاریکم که میگذرد، باورم به آفتاب نگاه توست که در گوشه کناری هست و میدرخشد / دلم از سنگینی آسمان که میگیرد ایمان به دو چیز آرامم میکند: یکی به رد شدن ابرها و یکی بر آمدن خورشید / امیدم به توست که تندیس تمام نمای معجزات
پیغمبرانی / تحقق بخش آرزوهایی که روزگاری به باد رفتهاند / رجعتی دوباره از عصر طلایی ولی سسعادت آورتر از همه / تاریخ را تو به زانو درخواهی آورد / جغرافیا را تو دوره خواهی کرد / حقیقت را تو به کرسی خواهی نشاند، در روزی که رهروانِ در مجاز افتاده شرمنده از خویشاند / بساط اهریمن پلید ظلم و ظلمت را اراده اهورایی تو بر هم خواهد زد / و از آن پس، بهشت میشود زمین خدا / موعود من / آیا بگویم که کشته آن دمم که تو بیایی و من نباشم / بگویم که دلم برای آمدنت تنگ شده است
برای آن جمال جمیلی که شنیدهام نمونه ندارد / و تنهاییام چشم انتظار عشق به اوست / سکوتم امیدوار هم سخنیاش / و حرفهایم تبدار تا مگر بشنود آنها را / هم دردم درد ندیدن اوست و هم درمانم از او / اول از همه چشم به محبتش دوختم تا روشن شد و فردا - که همه چیز به اصل خویش برمی گردد - دلم میخواهد پایانم در کنارش باشد / به موعود چه میتوانم گفت؟/ به منزل نمیرسم، اما نگران از فرومردن ایمانم
تو اما آن ندایی در دوردست که به تقّلا میخواندَم / دست هایم را هم که بالا میبرم در
زمستان فقط میخواهم یخ زدگی شان را تو ببینی / تو ببینی بس است. تو بخوانیام کافی / هم مگر افتخار پروانگیات را داشته باشم / موعود من / نمیدانم آیا تا رسیدنت تاب خواهم
آورد یا نه؟ و زنده خواهم بود؟ / اما دلم میخواهد بنویسند: از دنیا میرفت و امیدش تو بودی!
میدانی که در خودمان گره خوردهایم
در گذر بادهای بی هوییت
در هجوم فریادهای شیاطین
در مسیری سراسر عصیان
در زمانی که دستها، خالیتر از همیشه به سینهها بر میگردد.
در روزهایی که چشمهای اهالی، برای انتظار سنگین شده است
در مسیر سیلاب ناامیدیها
در تنگنای وسوسه ابتذال
در یورش بی امان صاعقههای گناه
گم شده خویشیم
در شبی هولناک
در شبی سخت خاموش و تاریک
مردهایم و راه میرویم
در جادههای بی سرانجامی
با زبان میخوانیمت و شاید با دل نمیخواهیمت
جمعهها را در دانه دانه تسبیح گره میزنیم
جمعهها را در لابه لای ندبه گم میکنیم
و تو را پیدا نمیکنیم
مینگریم و کوریم
دستمان را میگیری و نمیبینیمت
اجابت دست هایمان را در آسمانها گم کردهایم
و بدتر، که دست هایمان به آسمانها نمیرسد
دیوار را، با دلتنگی پنجرهها پیوند دادهایم
و شمعدانیها را درحصار سایهها، پرچین کشیدهایم
شاید که نیامدنت، عادت ما شده است
در گورستان زندگی دفن شدهایم و برای زندهها، فاتحه میخوانیم
آن قدر بد شدهایم که اجابت از دست هایمان گرفته شده است
وقتی که خودمان را در سکوتی مبهم، خلاصه کردهایم
امّا تا کی؟!
امّا تا کجا؟!
تا کی بخواهیمت و چگونه؟!
هوای سمّی «از خودگریزی» ریه هایمان را میسوزاند
با شمایم! ای هفت آسمان عشق
با چه کسی بگویم
با چه کسی درددل کنم؟
چه قدر فریاد بزنم که: «اَیْن المنصور علی من اعتدی علیه»
«اَیْنَ الطالب بِدَم المقتول بکربلا»
زمین در خودش نمیگنجد
ثانیهها، بی قرارتر از همیشه، بر سیینه زمان میکوبند
... و باز، مثل هر صبح آدینه،
ای زبور داوود علیهالسلام، بر دست
ای ذوالفقار مرتضی، در کمر
ای مِهر عیسی در قلب
ای عصای موسیِ بر کف
ای کتاب فرقان در سینه
به اعجاز دوبارهات، سخت محتاجیم
بتهای عصر جاهلیت جان گرفتهاند
عدالت را دوباره به سقیفه نشستهاند
برخیز و غرور ابلیس پیر را درهم بپیچان
برخیز و عدالت خانه نشین را در شریان تک تک اهالی، جاری کن
بگذار تا زمان بازگشت پرستوهای مهاجر فرا برسد
بگذار دعای عاشقان، بر قلّه اجابت بنشیند
بگذار ستارگان، بر شانههای خستهات بریزند
بگذار آسمان، در زیر قدمهایت، شکوفا شود
بگذار زمین، دوباره متولد شود
بگذار نخلهای مدینه، ناگفتههای خود را برای اهالی گریه کنند
بگذار اشک مادرت، خشک شود
بگذار فدک، یک بار دیگر، میوه دهد
بگذار بهار چهل فصل، پا بگیرد.
بگذار بر آسمانها حک شود:
«جَاءَ الْحَقُّ وَذَهَقَ الباطِلُ، اِنَّ الْباطِلَ، کانَ ذَهُوقا»
بگذار صدای بلال، بر مأذنههای مکّه، طنین افکند
و آنگاه تو...
سوار بر شانه آسمان ها
بالاتر از وسعت باورها
زیباتر از رنگین کمان ها
با قلبی سرشار از برکت و رحمت
زندگی را تفسیرر و تأویل خواهی کرد.
کی میآیی از سفر عشق، بیا که در انتظار آمدنت دخیل دل خود را به ضریح یاد تو بستهایم. بلور قدم هایت کی از سمت مشرق جغرافیایی دلها متبلور خواهد شد؟ گل حضورت کی در کویر خشک
ما شکوفا میشود؟
مرا هزار بار نااُمید و اُمیدوار، نااُمید از آن که قرنها گذشت و نیامدی و اُمیدوار از آن که خواهی آمد. امّا کی؟ آقا! چه بهارانی که درختان شکوفه زدند و نیامدی و چه پاییزهایی که برگها خزان شدند و نیامدی. چه جمعههایی که ساحل نگاه خویش را به مشرق دریای تو متصل نکردهایم تا شاید کشتی نجات تو از راه برسد. امّا غروب شد و نیامدی.
آقا دلم شکست. تمام تار و پودم بی تاب شد و نیامدی.
ای همه هستی! راستی تو کیستی؟ اگر بگویم میشناسمت، دروغ گفتهام. اگر بگویم نمیشناسمت، دروغ گفتهام.
ای تو چراغ کوچههای هفت شهر عشق! انوار شعله هدایتت، چنان پرتوافشانی میکند که بیاختیار، هر عاشقی را به آخرین شهر عشق - که فنا است - میرساند.
آقا! روزها گواهاند که چه عاشقانی در انتظار رؤیت رویت بودند، امّا نیامدی و مُردند. آقا! به مولایم علی قسم بیا که این گلهای مانده، در انتظارت فسردند.
آقا! پیش از این ما را محک مزن و این گونه زخم ما را نمک مزن که دیگر زخم انتظارمان عمیق شده است.
شب تا سحر در انتظار آمدنت چه شمعها که سوختهاند و از سینه عاشق خویش شعلهها افروختهاند، بیتابانه آب شدند، امّا نیامدی.
تو ای مشعل دار یازده چراغ هدایت، بیا! ای نقطه گذار پایانی خط انتظار! بیا تا با آمدنت، آفتاب عدالت از پشت ابرهای نیرنگ بیرون آید و پرتوافشانی کند. آن گاه، زمین پر از عدل و داد شود.
بیا! یا صاحب الزمان.
چه بسیار ندبهها که ناله زمینیان به آسمان رسانده و عقدههای ناگشوده را گشودهاند.
چه بسیار دست هایی که به کهربای امید، مجذوب آسمان شده و شبها و روزها «اللّهم عجّل لولیک الفرج» را با تسبیح انگشتان شمردهاند.
چه بسیار چشمانی که در آینه نگاهت، فاصلهها را درنوردیده و مبهوت پریشانی خویش ماندهاند.
چه اشکهای شتابانی که حوضچههای دلتنگی را به مقصد سبکبالی ترک کردهاند و هرگز به هدف نرسیدهاند.
چه دلهای دعاگو و جانهای ثناگویی که هر ثانیه یادت را تبرک کعبه آمالشان ساخته اند و در حسرت وصالِ آرزوی آسمانی شان ماندهاند.
«بیا که خانه خراب غم توایم ای دوست!
به دست گریه بگو تا به کی عنان بدهیم
نوای مرغ شباهنگ میشود خاموش
اگر به ناله شبگیر خود امان بدهیم
زراه دیده خود هر چه خون به دل داریم
به پایبوس غم صاحب الزمان بدهیم»(1)
بگذار دوستانم در تقاضای ظهورت، کهربایی آسمانها بمانند و دیدگانم برای عقدهگشایی غم هجران تو همیشه بارانی باشند.
بگذار نوای نیازم، نیزار حنجره را لبالب اندوه نماید و اشکستان ندبه هایم، گرمابخش یاد تو باشند.
بگذار کبوتر ذهنم به طواف خیمههای خیالی، عاشقانه تنها گنبد حضور تو را بجوید و قاصدک ذهنم در برابر همه خیالپردازیهای دنیاپرستان، رؤیای نجات جهانیان را در ظهور تو جستجو کند، امّا هرگز نگذارم آوای شوم یأس و دلمردگی بر ویرانههای نومیدی آوار شود.
بگذار در میان همه ابهامها، چشم امید به آینه روشن ظهورت بدوزم امّا تارهای پوسیده دست و پای زندگیام را نبندد و تن به تب سوزناک بیکسی نسپارم.
1) . محمد جواد غفورزاده شفق.
آن گاه که شما خود به تعجیل فرج دست دعا برآورده و ما رانیز
به نیایش ظهور سفارش فرمودهاید: «واکثر و الدعا؛ بتعجیل الفرج فانَّ ذلک فرجکم: برای تسریع ظهور بسیار دعا کنید همانا این
فرج و گشایش شماست»(1)
دیگر چه جای نومیدی؟ چه جای خستگی و بی کسی؟
باید ندبه خوان همیشگی مولایی باشیم که خود منتظر امر ظهور از جانب پروردگار برای اصلاح امور جهان است.
آری، ما را کسی است که دنیا به خود ندیده و نخواهد دید. او خواهد آمد.
«جواب آن که ز دشواری سفر میگفت
میان قافله گفتیم تک سواری هست
میان موج حوادث به کام ورطه غم
از آن خوشیم که این بحر را کناری هست
ز دیده غایبی و ما مدام میبینیم
که با جماعتمان دست آشکاری هست»
سالهاست دلم را به ریسمان محبت تو بافتهام و در حواشی نگاه تو ساکن شدهام تا بیایی و از مردابهای عفن گناه، رهایی ام بخشی.
سالها ست سبدهای خالی، کفشهای وصله دار و سفرههای بیگانه از بوی نان، در انتظار آمدنت لحظه شماری میکنند.
سالها ست که گلهای یاس، درهای نیم سوخته، سجادههای خونین، لبهای به عطش نشسته، دستان بریده و خیمههای به آتش کشیده، آمدنت را انتظار میکشند تا زمین را از بی عدالتیها پاک کنی و همه جا را از عطر گل یاس سرشار، و میان مظلومان، محبت قسمت کنی.
سالها ست دلتنگ توأم و این دل چشم انتظارم، هر شب، خواب وصال میبیند و به این خوش است که روزی از راه میرسی و با آن جلوه اهورایی و دم مسیحایی، پرده از اسرار بر میداری و ناگفتنیها را باز گویی.
اما من از روزی بیمناکم که بیایی و من نباشم
1) . بحارالانوار، پاسخ امام عصر به پرسشهای اسحاق بن یعقوب.
هر چند دلم سرشار از تیرگیها و غفلتها ست، اما همیشه با یاد تو، آتش عشق دلم گُر میگیرد و بدیها را میسوزاند.
و عصر جمعه چه قدر دلگیر است!
عصر جمعه که میآید، همه تن چشم میشوم و میبارم، تنها به امید نگاه تو، اشک میریزم و به امید عصر جمعهای مینشینم که دلگیر نباشد.
و آن روز میآید به مدد لطف تو ای همیشه قداست و زیبایی !
به امید آن روز که از درآیی ای موعود!
هر روز، با گوش جانم میشنوم، صدای خُرد شدن استخوانهای مظلومیت تو را در زیر چرخ تانکهای تباهی.
میشنوم موسیقی شوم مرگ را، از دل سیاه تفنگی که سینه سپید پرستوهایت را نشانه رفته.
میشنوم سوز فراق را از سینه مادری در «شتیلا» که گذر ایام کهنهاش نکرده.
میشنوم فریاد سکوت را از ویرانههای خاموش «کفر قاسم»
میشنوم انبوه جانکاه نوعروسان غریبت را که خاک عزا نقشبند پیراهن سپیدشان گشته.
صدای وحشتِ باران تنهایی را می شنوم که بی مهابا، بر سر خرد و کلانت میبارد و لحظهای از باریدن نمیایستد.
آری! میشنوم که چه غمگنانه، خاک بیپناهت نالههای غربتش را به گوش آسمان رسانده و میبینم که چگونه عطش درختان بی گناه زیتونت را با دشنه و تیر پاسخ میدهند!
میبینم هر روز بر صفحه خاکت، خطوط سرخ خون را که جوانانت شجاعانه مینگارند.
میبینم تیرگی دلهای سنگی را که دلت را فقط به جرم آینه بودن، می شکنند.
میبینم در مسلخ عشق،پرپرشدن غنچههای شکفتهات را به دست توفان مرگ زاری ظلم.
جرم نوجوانان خفته در خون تو تنها عاشقی ست؛ عاشق بهار و آفتاباند.
امّا افسوس که سیاه دلان ظاهر فریب، با بهار و آفتاب نامأنوسند.
غایت نالههای بیکسیات فرا میرسد. اندکی صبر، سحر نزدیک است!
ای آقای آدینهها! زمین به دنبال ردپایی از خورشید، به ثانیهها چشم دوخته و قامت راست کرده است. آری! خواهی آمد - در خشکسال ایمان و یلداییترین شب فراق، از پشت قاب کهنه انتظار - و پنجرههای محبت و امید را به باغ مهربانی باز خواهی کرد.
خواهی آمد - با ردایی از عدالت، از میان آبی آرام دریاها - و خرقههای تزویر و ریا را از تنها بیرون خواهی کرد.
خواهی آمد و سکوت ثانیهها را میشکند طنین گام هایت،
ای بهانهای برای اشک! جمعهها بی تو، میل گریستن دارد و بغض جمکرانیمان، سیلاب عشق را بر گونههامان جاری میسازد.
ای موعود جمعه! ما را به جمعهِ موعود برسان.
میدانم که میآیی؛ «الیس الصبح بقریب»
اگر نگاه تو نبود، نابود میشدم. نگاهت، سرچشمه ولایت است؛ جوشنده و جاری، تا نگاهِ مرا دریابی. تا به من وسعت بدهی و عمیق تَرَم کنی.
اگر نفسهای تو بر مدار کاینات نوزد، کهکشان از گردش وامی مانَد. هیچ یک از ما نمیدانَد از کدام سو، جهان را بر مدار، نگاه میداری؛ کاش میدانستم!
من اگر آماده آمدنت بودم، من اگر سنگلاخ نبودم، حتماً آتش فشانِ صدای تو از سمتِ کعبه میجوشید.
لهجه فصیح عبور رودخانه از کنار ناهمواریهای زمین زیباست. شنیدهام بی هیچ درنگی، راه دریا را پیش میگیرد؛ حتی اگر پرتگاهی در راه باشد، آبشار میشود؛ یا وقتی به مانع میرسد،
نمیایستد. تو نیز این گونه بیا. حتی زمینه آمدنت را به من وامگذار.
نمیدانم به جرم سنگلاخ بودن از ظهور تو محرومم، یا به عقوبت گستاخ بودن؟ ولی میدانم مسیر رودخانههای جاری نگاهت را سد کردهام. در من نمیریزد نگاهت که دریای دیدگانم دلشوره
میگیرد، و اگر نیایی، شوره زار میشوم. و تو حتما نمیخواهیی کویر شدنم را.
در ساحل سکوت مینشینم تا به روزهای کویری گذشته بیاندیشم. همصدا با موجهای نگاهِ جستجوگَرَم، هُرم انتهای جاده را مینگرم؛ میخوانمت، میخواهمت، امّا نمیآیی.
با نامت میبارم، سربه زانوی ندامت میگذارم، شاید بیایی و آرامم کنی، شاید داغهای باغِ دلم را بچینی. امّا نه... دریغ از خبری، یاد ردّپایی، یا صدایی.
ای غبار انتهای جاده! ای مسلّم مبهم! نزدیکتر بیا! موجها را ببین که نفس زنان، خود را به ساحل میکشانند، تا دریا سرود تلاطم را، آرام زمزمه کند. ولی موجهای نگاهِ من، سالهاست آرامشها را به خواهشها سپردهاند. و فقط از توفانها ارث بُردهاند.
من آرامشم بی تو معنا ندارد. من بی تو، یک دریا خواهشم.
کویر، وارث دریاست. خورشید، شهادت میدهد که روزی غالب کویرهای زمین، دریا بودند، تو هم شاهد باش که من هنوز دریا ماندهام - دور از تو - میترسم از نیامدنت. روزی از همین روزهای دور از تو، آوازهایم ته نشین میشود و رازهایم لبهای کویر خستگیام را میترکانَد.
امروز پشت ابر ماندی، امّا فردا من آسمانی آفتابی میخواهم؛ درست مثل لحظه هایی که سایه آسمان، روی پیشانی دریا میافتد و مرزِ میان این دو وسعتِ آبی، محو میشود.
نگاهم را محوِ تو میخواهم، مرا راهی نگاهت کن ای مسافرِ آه بر لب! امروز بهتر از دیروز، گرمای دست خورشید را لمس میکنم، وقتی روسری کویر را گره میزَنَد و روی دامان بیابان، گلهای عطش میکارد. فردا، بهتر از امروز، روشنان چشمه و خورشید را میبینم، وقتی در جوش جاری
شدن، روی کِتف زمین گل میکنند و تا بی نهایت، من به آمدنت ایمان دارم، وقتی هنوز دیدگانم برای تو دریاست
به ویرانهها مانندهایم
و به شوره زاران وسیع.
چه قدر تاریک است زمین!
چه قدر ویران است زمان !
چگونه دم از غیبت بزنیم؟
که در کنارمان هستی
در کنارمان زندگی میکنی
و درجمع مان مینشینی
در نوحه خوانیها و اعیاد.
چگونه منتظرت باشیم؟
که چشمانمان خاموش است
که میرسد آن صبح موعود
صبح عاشورا
صبحی که رو به کعبه میایستی
پشت به مقام
در کنار حجرالاسود
و خطبه میخوانی
«ای مردم! ما برای خداوند (از شما) یاری میطلبیم
و کیست ما را یاری کند؟»
کجاست اقامت گاه بلندت
زیر سقف کدام آسمان
در حاشیه کدام اقیانوس
بالای کدام کوه
فاران؟
حوریث؟
طور؟
حرا؟
... کدام یک؟
فردا که بیایی
روز اول بهار است.
روز اول فروردین
فردا که بیایی
چشمی نگران نیست
دلی شکسته نیست
روزگاری سیاه نیست
همه جا یکدست روشن است
همه جا بهار است.
با این همه اسفندهای متراکم چه کنیم؟
این همه پائیزان؟
این همه روززهای گرفتار؟
کی میرسد آن روز معلوم؟
آن روز موعود عاشورا؟
کی میرسد آن ماه مبارک
که صیحه آسمانی تو در جهان بپیچد
و صدای فصیح تو
دلهای عاشق را ذوب کند
در هر نقطه از این جهان که باشی
خورشید، به واسطه تو هنوز گرم است
باران واسطه تو
هنوز میبارد
و کوه، به واسطه تو
هنوز پا برجاست
تا کی این شبان و روزان سیاه؟
یا حجة الله التی لاتخفی
ای پیداتر از پیدا!
بر بلندای کدام قله ایستادهای
که عطر خوش پیراهنت
در تمام درختان بی صداست
در لابه لای تمام شاخهها و برگها
یا نورالله الذی لایطفی؟
کی روشن میشود زمین
به واسطه آفتاب چشمهای تو؟!
ای کلمه طیّبه !
کدام ساعت نامعلوم
طبلها به صدا در میآیند
شیپورها نواخته میشوند
و چلچلهها، آواز رسیدن تو را میپراکند در جهان.
کدام ساعت نامعلوم؟!
چشمانم جز یک نگرانی شیرین، یا یک بروز ناگهانی و یا یک سرود که سرخوش بر جانمان مینشیند و اندوهی لذت بخش را سرازیر میشود.
یا یک درخت که ایستاده است تا قناریاش از سفر برگردد، همچنان ایستاده است؛ به یقین و پابرجا.
خسته میشویم و هذیانی هم شاید. .. و گاهی هم رعشه لرزاننده تردید، در تنهاییمان بروز میکند...
اما حضور روشن تو، آفتابتر از آن است که بگذارد سرهامان بر شانه تاریکی بیفتد و در میانه راه، طعمه تنهایی شویم. نگران، به دریچه، چشم دوخته ایم (و آن سوی دریچه، کودکان به بازی مشغولند و مردان به جنگ و زنان...)
دریچه را نمیشود گشود؛ چرا که آن کس که عطر افسون کنندهاش را از دریچه میخواهیم و نور رخسار روشنش را، خود به گشودن تمام دریچههای بسته جهان میآید؛ بی هیچ تردیدی و دل گزشی.
دلم گَزیده میشود؛ با همه این یقین، با همه این باور سترگ که به هستیات داریم. دلم گَزیده میشود از هجوم تنهایی؛ از هجوم ممتد بی کسی، از غروب، از دلواپسی.
دستم به پنجره نمیرود و به گشودن عقدهای که در سینهام، سالیان بسیار است که خیمه زده است.
چرا که میدانم پشت پنجرههای امید من، هنوز هم خارهایند که به بچ بچه مشغولند؛ بی این که خبری از یاس بوته سپید امیدواریهای من باشد.
دستم به پنجره نمیرود و به گشودن رازی که در دلم جوانه زده و زودا که نشکفته، پیر شود؛ چرا که میدانم کسی پشت پنجره نیست که رازم خوشایند حوصلهاش باشد.
چشمها به واقع جز یک دل زخمی، جامانده از هجوم تند بادهای تنهایی جز یک نگرانی دایم، نگران و امیدوار و ... باز هم صبور.
چیستیم جز یک شوره زار که هر اشکی را در این سالیان دراز به امید این که باران است، نوشیدهایم و هر سراب را شاد شدیم. شاید تمرین باشد برای آمدن آن شادی بزرگ.
تا وقتی که پیش میآید، آن تقدیر سرخوش، بدانیم که شاد چگونه باید بود؟
ویژه کودک و نوجوان
به کوشش: علی باباجانی
الهی در این سیاهی شب، هنگامی که ماه با ستارگان نجوا میکند و آسمان، اسرارش را برای زمین زمزمه میکند تو را مناجات میکنم.
معبودم! هنگامی که درختان و گیاهان در خواب هستند و شب بوهای عاشق، در گوش اقاقیا قصه عشق سر میدهند، تو را نیایش میکنم.
خداوندا! هنگامی که پروانه با شمع مشغول راز و نیاز است و به دور او طواف میکند، تو را پرستش میکنم.
ای پرندگان، ای نسیم و ای خورشید! بدانید که چه قدر دوستش دارم و تنها او را ستایش میکنم.
از جاده ترس، میگذشتم آرام
یک دشت بنفشه رو به رویم خندید
باد آمد و توی دامنم شبنم ریخت
یک شاخه یاس روی مویم خندید
انگار که توی آسمان یکباره
جشن گل و گندم و چمن برپا شد
یک ابر مرا به آسمان دعوت کرد
یک هدیه میان دست من پیدا شد
لبخند زدم صورت من شد روشن
تنهایی و ترس در نگاهم گم شد
راهم که پر از سیاهی و وحشت بود
یک دشت طلایی پر از گندم شد
لبخند و دو قطره اشک با هم گل کرد
چون لحظه تابیدن خورشید رسید
خورشید به آسمان قلبم آمد
وقتی که خدا روی مرا میبوسید
پروردگارا!
ای توانا و داناترین !
ای خدای جملههای ناتمام!
دانای بی حد و حصر!
ای قادر مطلق !
به هر چه که ما نمیدانیم، به آن چه که نخواهیم دانست، تو آگاه ترینی .
به اسرار و شگفتیهای بی مرز کاینات، تو واقفترینی.
خدایا!
تو را معلم یگانه هستی باید نامید؛چرا که علمت را کرانهای نیست .
چرا که تمام موجودات، کوچک و بزرگ، زنده و غیرزنده، شاگردان ناچیز توأند .
آه... توانا و داناترین !
ای خدای آسمان و زمین !
پروردگار کهکشانهای دوردست !
ای در میان هر ذرّهای نهان گشته !
ما از بی کرانگی قدرتت، هیچ نمیخواهیم .
از علم سرشارت، از مهربانی پایان ناپذیرت، هیچ نمیخواهیم .
از دریای لطف و کرمت هیچ نمیخواهیم، جز توفیق شکر گزاری ات، جز عنایت بندگی و اطاعتت.
هیچ نمیخواهیم، جز این که گریههای ما، شکسته دلیها مان را پذیرا شوی.
جز این کهای دردپذیر درمان ده، ما را دریابی!
یاد تو جوانه زد
باز در دعای من
غنچه دلم شکفت
مهربان خدای من!
من تو را صدا زدم
وقت رویش نماز
شد قنوت سبز من
پر ز شبنم نیاز
باغ جانماز من
گشت پر ز بوی تو
باز قمری دلم
بال زد به سوی تو
من تو را صدا زدم
ای خدای اطلسی!
چون نبستهام امید
من به جز تو بر کسی
ای خدا دل مرا
پاک مثل آب کن
قلب کوچک مرا
پر ز آفتاب کن
ای خدای خوب! پدربزرگ میگفت: شما از او هم مهربانتر هستید .
میگفت: آن قدر خوب هستید که مهربانی پدربزرگ، پیش شما، مانند قطره پیش دریاها و اقیانوسهاست.
پس ای خدای مهربان من! به من کمک کن تا خوب باشم و خوب زندگی کنم.
به من کمک کن تا قدر پدر و مادرم را بدانم و دستهایم، همیشه به سوی آسمان آبی رحمت تو دراز باشد.
ای خدایی که از همه خوبها خوبتری! فکر مرا به گناهان مشغول نکن و مرا یاری کن تا با اراده وسعی بیشتر، راههای ترقی را پیش بگیرم و علم را در سینه خود، گنجینه فردای خود قرار دهم.
مهربان پروردگار! میخواهم همان طور باشم که تو میخواهی و آن طور زندگی کنم که رضای تو در آن است و آن گونه عمل کنم که فردای قیامت، آتش جهنم گریبانگیر من نباشند. پس پای مرا در این راه محکم کن و نیرویی به من عطا کن که سختیهای زندگی را بیشتر تحمل کنم. و به سوی بدیها و کارهای گناه کشیده نشوم.
خدایا! دست مرا بگیر و به آبشارهای بلند معرفت خودت راهنمایی کن.
کمکم کن تا جرعهای از دستهای مهربان تو بنوشیم و زیر چتر مهربانی، شما را عبادت کنیم.
پروردگارا! حالا که من نوجوان هستم، مرا یاری کن تا دوران جوانی و پیریام را، با عمل به احکام اسلام زندگی کنم و یک مؤمن و مسلمان واقعی باشم.
در پرواز پرستو
در آواز قناری
هر جا که شرشر آب
از چشمه هست جاری
در فصل سبز و زیبا
در قطرههای باران
توی سفیدی برف
یا آفتاب تابان
هر جا که مهربانی است
در هر هست چه زیبا
در هر چه میتوان دید
تنها خداست آن جا
خدایا! حالا که به سن تکلیف رسیدم، چه خوب میتوانم با تو حرف بزنم و مثل بزرگترها هر روز دستانم را به سوی تو بلند کنم. حالا میدانم که حرف زدن با تو چه قدر لذت بخش است.
خدایا به من بیاموز چگونه تو را بشناسم و چگونه تو را بپرستم.
خدایا! ای آفریننده همه پرندگانی که آواز میخوانند و رنگین کمانهای هفت رنگ پس از باران، میدانم که صدایم را میشنوی و دستهای کوچکم را که به سوی تو گرفتهام میبینی، حالا هر روز در نمازم تو را صدا میزنم:
«ربّنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه وقنا عذاب النار»
برحمتک یا ارحم الراحیمن
خدایا! چگونه میتوانم از تو سپاسگزاری کنم وقتی که میدانم من آن قدر کوچکم که در این دنیای بزرگ گم میشوم
ای خدای آسمانها و زمین!
به من کمک کن تا آن طور که دوست داری از نعمتهای فراوانت استفاده کنم.
به من کمک کن تا آن طور که دوست داری به پدر و مادرم نیکی کنم.
خدای من !
ای خدای پرندگان و درختان.
تو آن قدر بزرگی که تمام پرندگان و تمام درختان روی زمین را آفریدهای.
آفریدههای تو مرا به یاد بزرگی و هنرمندی تو میاندازند.
من آفریدههای تو را دوست دارم.
خدای خوب!
تو به من چشم دادی تا خوب ببینم و خوبیها را ببینم
به من گوش دادی تا خوب بشنوم و خوبیها را بشنوم
تو به من دست دادی تا کارهای خوب انجام دهم
به من پا دادی تا در راه خوب قدم بردارم
تو به من قلب دادی تا با دوستانم مهربان باشم
چگونه میتوانم از تو سپاسگزاری کنم!
خدای من! خدای خوب و مهربان! وقتی به ستارههای چشمک زن نگاه میکنم، احساس میکنم آنها با من حرف میزنند و از تو برایم سخن میگویند.
من ستارههای چشمک زن آسمانت را دوست دارم.
دوست دارم حالا در پایان شب، چشمانم را ببندم و تو را ببینم. با تمام خوبیهایت، ای آفریننده آسمان بزرگ پرستاره،
من میدانم که یکی از شبها، پرنورترین ستارهات را به من هدیه خواهی داد.
تا تو را با تمام خوبیهایت در آن ببینم.
من جمعهها را خیلی دوست دارم. جمعهها که میشود انگار تمام دقیقهها منتظر هستند تو بیایی. تو بیایی و در جهان پادشاه شوی. من جمعهها را دوست دارم. جمعهها را و دعای
ندبهاش را.
جمعهها روز عیدند. عیدی که هفت سینش، سلام به توست،
سلام بر تو ای دوازدهمین امام، ای آفتاب!
سلام بر تو که تمام جهان، چشم انتظار آمدن توست.
سلام بر تو که میآیی با سبد سبد گلهای شادی.
من هر روز صبح برای تو دعای فرج میخوانم
من هر روز صبح برای سلامتی تو صدقه میدهم.
من هر روز صبح به تو سلام میکنم.
سلام بر تو ای چراغ روشن هدایت!
بیا و از گمراهیها ما را نجات بده.
بیا و دشمنان اسلام را نابود کن.
ای قاصدک خوش خبر.
باز با نسیم بهاری همسفر شدهای و به شهر ما آمدهای. بگو تا بهار، چند فصل دیگر باید به انتظار بنشینم؛ ببین که تنها گل آرزویم نیز زرد شده. این جا همه خزان زدهاند. برای بهار، پیغامم را ببر که چه چشم انتظار بر دروازه دنیا نشستهام.
ای آینه تصاویر رؤیایی ام!
برایم از آخرین باری که تصویر او را در دل خویش جای دادهای و نگاه نورانی اش را به تماشا نشستی بگو! برایم از خال و لب و کمانِ ابرویی بگو که جهان شیفته و شیدای تماشای یک لحظه او هستند. چه قدر نگاهِ منتظرم اشک باران دیدار سیمای خورشید است!
ای نسیم نوازشگر بهاریام!
بوی گلهای بهاریات مرا دگرگون کرده است.
از نوازش گلهای نرگس بگو. نرگسهای بهار آفرین در کدامین دشت به انتظار نشستهاند؟
ای پروانههای پیام آور! ابرهای رحمت الهی! زمین و زمان را برایم بگردید، شاید آخرین امید، گمشده قرنها انتظارمان، را بیابید. مرا هم به طواف کعبه دلها ببرید که دیری است سیّاره عشقم از مدار جاذبه خورشید ولایت جدا گشته و سرگردان و حیران در کهکشان انتظار، ظهور را لحظه شماری میکند.
شب است این جا و هر جا
پر از جغد سیاهی
نشسته در دل ما
غم بی سرپناهی
شب است، این باغ زیبا
چه بی معنا و سرد است
صدای خش خش برگ
میان باغ زرد است
کسی انگار این جا
کشیده طرح یک برگ
برای هر دل سبز
برای شاخه و برگ
برای این شب سرد
کمی فردا بیاور
کمی فردای روشن
کمی فردای بهتر
ما دعا میکنیم بر گردد
مهربانی که دل بر او تنگ است
آن کسی که سوار ثانیه هاست
صوت قرآن او خوش آهنگ است
سبز پوش است و سبز میآید
مثل رنگین کمان دلانگیز است
خنده هایش شبیه فصل بهار
میزداید هر آن چه پاییز است
از بلندای کوههای بلند
میرسد در غروب آدینه
او فقط با نگاه ساده خود
میبرد غصه را زهر سینه
او میآید ولی زمانی که
فکر مردم همیشه بد شدن است
مردمی که برای خاطر خود
فکرشان حیله را بلد شدن است
پدر من همیشه میگوید
قلب کودک همیشه پاکتر است
حرمت دستهای کوچک او
پیش پروردگار بیشتر است
پدر من همیشه میگوید
دست هایی به آسمان داریم
... و دعا میکنیم برگردد
چون که ما صاحب الزمان داریم
3 خرداد، 3 ربیع الثانی
زنگ جغرافی است. معلّم میگوید: «سرخترین شهر ایران را روی نقشه نشان دهید.»
همه انگشتها به طرف خرمشهر میرود.
معلّم میپرسد نامهای دیگر خرمشهر را بگویید.
همه یکصدا فریاد میزنیم: «خونین شهر، شهر پرنندگان، شهر لالهها، شهر شقایقها...»
معلّم باز میپرسد: روی تابلوی ورودی کدام شهر نوشته شده است «با وضو وارد شوید»؟
همه یکصدا فریاد میزنیم: «خرمشهر، خونین شهر، شهر پرندگان، شهر لالهها، شهر شقایقها...»
معلّم میگوید حالا نخلهای سوخته را روی نقشه مشخص کنید.
چند قطره اشک از چشم هایمان روی خرمشهر میچکد.
معلّم میگوید: «جای بال فرشتگان را روی نقشه نشان دهید.»
دستهای مان بال فرشتگان را روی نقشه لمس میکند.
معلّم میپرسد: این شهر در چه تاریخی از دست دشمنان آزاد شد؟
همه فریاد میزنیم: «3 خرداد، همین امروز.»
و روی نقشه همگی با هم مینویسیم: خرمشهر! خونین شهر! شهر پرندگان! شهر لالهها! شهر شقایقها! آزادی ات مبارک باد!
صدایت را میشنوم. صدایت پر از شادی است. تو از قلبی پر از شادی فریاد میزنی و ما را به سوی خود دعوت میکنی و من یاد گرفتم با پای برهنه روی خاک تو راه بروم. پدر میگوید خاک تو مقدس است.
من یاد گرفتم با وضو تو را به آغوش بکشم. مادرم میگوید: «هوای تو پر از نفس شهیدان است.»
حالا دوباره پرندگان پریدن را به یاد میآورند و گلها شکفتن را میآموزند و ما کودکان خرمشهر، سرود رهایی را زمزمه میکنیم.
خرمشهر، نام قشنگ تو بود. از همان روز اول تو را با این نام قشنگ میشناختند.
چه اسم بامسمّایی داشتی! خیلی هم بهتو میآمد؛ چون باشکوه و خرمبودی و پر از سلام و صلوات.
تو بودی و آن هوای گرم و شرجی و آن مردمان خونگرمی که به وجودت افتخار میکردند. تو بودی و آن خیابانهای مطهر به عطر سلام و پاکی. تو بودی و آن مسجد بزرگ جامع که گنبدش به شهر شکوه داده بود.
نام قشنگی داشتی. اما وقتی در تصرف دشمن بودی، دشمن نمیخواست که این نام روی تو بماند. میخواستند نام تو را عوض کنند. آنها آرزو داشتند که با فتح تو، سه روزه تمام ایران را فتح کنند. میخواستند روی جادههای خاکیات ردپای پوتینهایشان باشد. میخواستند روی جاده
آسفالتت، رد عبور تانکها و ماشینهای جنگی باشد.
هر چه بود، تو بودی و وجود نامبارک آنها. هر چه بود، تو بودی و وجود نامبارک آنها.
هر چه بود، یک عمر صدای گلوله و توپ و تانک و مسلسل بود. آنها نمیخواستند اسم «خرمشهر» روی تو بماند. اما با وجود مردان بزرگ و مقاومت جان باختگان، تو سراپا ماندی و دشمن به آرزویش نرسید.
با دستان کوچکم تن زخمی ات را نوازش میکنم و برخاکت که به خون شهیدان رنگین است، بوسه میزنم. ای شهر خرم، خرمشهر! دوباره گلهای رنگارنگ زندگی در کوچه پس کوچهات خواهد رویید و آن گاه با کودکان تو، دسته دسته گلهای آزادی را بر مزار شهیدان نثار خواهیم کرد و به یاد میآوریم روزهایی را که دشمن، زنجیر بر دست و پای تو بسته بود و
مردان بزرگ سرزمین ایران تو را با همه خوبیهایت دوباره به ما هدیه دادند. من به سوی تو میآیم با دستانی پر از شادی و چشمانی پر از اشک شوق. آه! امروز چه بوی خوشی دارد
خرمشهر، بوی خوب آزادی
من خرمشهرم، پارهای از آسمان هفتم. کوچههای پیچ در پیچم بوی خون میدهد. هر آجرِ گلوله خوردهام، جای فریاد یک شهید است. گوش کنید! حتما صدایش را خواهید شنید. لطفا احتیاط کنید! لطفا با وضو وارد شوید!
من خرمشهرم. شهری که در زمان جنگ، زخمی و بی قرار، بلند بود و بهشت را از پشت ابرهای سُربی صدا میزد. من خرمشهرم، ابتدای روشنی چشمهای ایران و انتهای بغض شکسته ایرانیان...
8 خرداد، 8 ربیع الثانی
گوش کن تا صدای شادی آسمان را بشنوی.
آسمان مدینه، فریادکنان، ما را به سرزمین سرسبز شادیها دعوت میکند تا در جشن تولد گل شکفته امام هادی علیهالسلام، دلها مان را پر از نور کنیم
امروز، خورشید، با دیدن چهره کودک تازه به دنیارسیده، آسمان را نورباران کرده است و امام هادی علیهالسلام، با دیدن « حسن» علیهالسلام، دستهایش را به سوی آسمان میگشاید و از خدا سپاس گزاری میکند.
امروز باغچههای مدینه، سبدسبد گل به خانه امام علیهالسلام میفرستند تا جشن تولد امام حسن عسکری علیهالسلام گلباران شود .
امروز، امام همه خوبیها میآید تا با خود، نوری دو باره بر جهان بتاباند.
امروز، چون هر سال، پدرم رو به جمکران میایستد و لبخندزنان، میگوید: «ألسّلام علیک یا صاحب الزّمان»
امروز پدرم با شاخه گل محمدی در دست، رو به جمکران میایستد تا به امام زمان علیهالسلام تبریک بگوید.
من از پدرم بارها شنیدهام که امروز، تمام فرشتهها به امام زمان علیهالسلام تبریک میگویند .
امروز من هم رو به جمکران میایستم و دستهای کوچکم را بر سینهام میگذارم تا به امام زمانم، حضرت مهدی (عج) تبریک بگویم.
یا مهدی (عج)! این روز بزرگ بر تو مبارک باد.
10 خرداد، 10 ربیع الثانی
امروز کبوتران حرم غمگین اند .
آسمان دلش گرفته است .
امروز گلدستهها سیاه پوشند.
امروز در خیابانها، دستههای عزاداری به راه میافتد.
امروز شهر قم سوگوار است.
سوگوار بانوی مهربانی که آمده بود تا به زیارت امام رضا علیهالسلام برود.
بانوی مهربانی که دلش میخواست به توس برود.
امروز روز وفات بانوی مهربان حرم است.
امروز کوچههای قم غمگیناند.
حرم حضرت معصومه علیهاالسلام امروز حال و هوای غم گرفتهای دارد.
فرشتهها امروز در صحن فرود میآیند تا عزاداری کنند
فرشتهها امروز در کنار مردم شهر قم نوحه میخوانند
امروز روز غم است
کوچهای آرام و پر از یاکریم
توی آن یک خانه از جنس بهار
خانهای که خاطرات خوب آن
میشود در ذهن مردم آشکار
گوشهای از خانه، پر از خاطره
یادگار خلوت معصومه است
آن گل خوشبوی هنگام دعا
با خودش تنهای تنها مینشست
چشم هایش چشمه میشد، غرق اشک
دست هایش بال میشد، روبه نور
با نماز و خلوت بی بی قم
هر سیاهی میشد از این خانه دور
وقتی او از آن محله کرد عبور
پر شد از بوی خدا میدان میر
او گذشت اما همیشه مانده است
غرق آواز دعا میدان میر
کوچهها را رد پای آن بهار
رودی از آیینه جاری میکند
یاد بی بی خلوت ستّیه را
عطر میبخشد، بهاری میکند
14 خرداد، 14 ربیع الثانی
چهاردهم خردادماه برای همیشه تلخ است.
روزی تلخ برای من و همه بچههای مظلوم جهان؛
بچههای لبنان، فلسطین، آفریقا، افغانستان.
چهاردهم خرداد روزی است که فرشتهها آمدند و امام خمینی را تا آسمان بردند.
امام خمینی پدر همه بچهها بود؛ پدر پیر و مهربان.
او زندگیاش خلاصه شده بود در عشق به خدا و مردم محروم.
او روشنتر از آفتاب بود.
مادرم میگوید: امام خمینی خدا را در ایران زنده کرد
دین خدا را در ایران زنده کرد.
مادرم میگوید: امام خمینی دلها را به هم نزدیک کرد
او دلش آسمانی بود.
و حرف هایش روشن بود؛ مثل آب
اچهاردهم خرداد، روح بزرگ امام خمینی به خدا پیوست
آن روز همه ایران سیاه پوش شد.
آن روز همه بچههای جهان عزاداری کردند.
آن روز از بیمارستان قلب تهران تا بهشت زهرا
فرشتهها پیاده روی کردند.
حالا مزار او در بهشت زهرا، مثل نگینی میدرخشید.
هر سال چهاردهم خرداد که میشود، پدر و مادرم به زیارت مرقد امام میروند. امسال هم میخواهند در مراسم سالگرد امام شرکت کنند و به زیارت مرقد امام بروند. دیروز از آنها پرسیدم: آخر شما چرا هر سال به زیارت امام میروید؟ مگر امام که بوده و چه کرده که همه این قدر به او احترام میگذارند و هر سال برای او مراسم میگیرند؟
پدر و مادرم به هم نگاه میکنند و بعد پدرم میگوید: «او به ما استقلال داد» مادرم میگوید: «او به ما آزادی داد.» همین سؤال را از معلم هم پرسیده بودم و او گفته بود! «... مهمتر از همه، او به ما جمهوری اسلامی داد و ما را از ظلم و ستم حکومت ظالمانه پادشاهان نجات داد و هدیهای را که خداوند از طرف پیامبرش برای انسانها آورده بود، دوباره به یادمان آورد. آری! ما حتی
مسلمانیمان را هم مدیون اوییم.»
شاید دیده باشید کسانی را که به موقعیّت یا مقامی هر چند ناچیز و زودگذر میرسند و همه را فراموش میکنند. حتی خویش را گم میکنند. امّا جاودانگی مردان بزرگ که رهبری مردم
را بر دوش دارند چیزی جز تواضع آنها نیست.
رهبر کبیر انقلاب ما، در برابر یک کودک، در کنار یک پیرمرد، یک مجروح، پاسدار و یا کشاورز، آن
قدر خضوع و فروتنی میکرد که میگفت: من یک طلبهام، خدمتگزار مردمم، به من نگوئید رهبر.
ای کاش من هم پاسدار بودم، رهبر ما طفل سیزده سالهای است که... و صدها نکته دیگر که دل بیدار خواهد و چشم بینا.
رحلت امام خمینی «ره» تسلیت باد.
دلم برایت تنگ شده، مدت هاست احساس میکنم چیزی را گم کردهام. سالها ست که میبینم چیزی از من کم شده است. چند سالی است که در عزای تو همه به هم تسلیت میگویند، اما هیچ کس به من تسلیت نمیگوید. همه خیال میکنند که چون من از سنگ و آجر و آهن هستم، پس احساسی
ندارم. اما تو میدانی که اگر بغض من بشکند و سیل گریه از چشمانم راه بیفتد، همه تهران، نه! همه ایران و شاید همه جهان را آب خواهد برد. خیلی دلتنگم. آخر چگونه میتوان دوری مردی چون تو را تحمل کرد. چگونه میتوان آن همه عظمت و بزرگی و مهربانی را فراموش کرد.
حتی حضور زایرانت هم نمیتواند دلتنگیهای مرا کم کند.
تنها چیزی که میتواند تحمل این درد را برایم کم کند، خاطراتی است که از تو دارم و تصویری که از تو روی سینهام نصب شده است.
باورش سخت است خیلی سخت، آه...
مثل اشک از چشم، رفت از پیش ما
ای امام روزهای بی کسی!
چیست بی تو سرنوشت اشکها
بی تو هر جای زمین سرد است، سرد
چشم هایت را مبند ای آفتاب!
کوچهها و شهرها و قلبها
بی تو یخ بسته است، برخیز و نخواب
آه... دیگر قاصدکها تا ابد
خاطراتی تلخ را میآورند
بادبادکهای دلتنگی، چه وقت
رو به سمت بادها میآورند؟
وقتی تو رفتی، بالهای غمزده پرندگان جمارانی توان پریدن نداشت. وقتی تو رفتی، دلهای همه کودکان ایرانی گریه کردند. وقتی تو رفتی، اشک در چشمهای همه مردم ایران حلقه بست، ای امام خوبم!
دلم گرفته، دلم هر روز سراع تو را میگیرد. میخواهم باز هم با دستان مهربانت نوازشم کنی. میخواهم حرفهای خوبت را یک بار دیگر بشنویم. حالا که از میان ما رفتهای، قاب عکست را در آغوش میگیرم و با تو حرف میزنم.
حالا دیگر نیستی که ببینی چه قدر دلم برای تو تنگ است. هر روز به یاد تو از چشم هایم باران میبارد.
امام خوبم! تصویر تو را در قلبم نقاشی کردهام و همیشه عکس تو را میبوسم. هنوز جماران بوی تو را میدهد.
دیشب ای مهربان خواب دیدم
خواب دیدم که برگشتهای باز
سر گرفتند یکباره مردم
شور و پاکوبی و شعر و آواز
جملهای گفتی، احساس کردم
میدهد بوی آیه صدایت
گام برداشتی دیدم ای خوب
نور میجوشد از جای پایت
شادمان پاشدم، ناگهان حیف...
خواب من محو شد چون حبابی
خواب من رفته بود و به جایش
قصهای مانده بود و سرابی
آه خوابم چه شیرین و خوش بود
مثل یک قصه مثل چکامه
آروز میکنم کاشکی داشت
خواب من تا قیامت ادامه...
من تو را ندیدهام
باغبان پیر ما
صبر کن نرو نرو
ای امید غنچهها
بیتو خشک میشود
چشمههای آسمان
بی تو خنده میرود
از لب ستارگان
فصل سبز زندگی
بی تو زرد میشود
بی تو آفتاب هم
سرد سرد میشود
لحظهای درنگ کن
من ندیدهام تورا
ای امید زندگی
باغبان پیر ما
او مثل پرنده گرم پرواز
در وسعت سبز آسمان بود
مانند بهار شادی آور
با باغ و پرنده مهربان بود
پیشانی او نشانی از نور
در چشم و دلش دعای باران
بر گونه او سپیده جاری
همرنگ نگاه چشمه ساران
آن چشمه از ترانه لبریز
هم صحبت خوب سبزهها بود
چشمان پر از طراوت او
با دشت نگاهم آشنا بود
مانند پرنده گرم پرواز
در آبی بی کران دلها
با یاد و به نام آن ستاره
روشن شود آسمان دلها
16 خرداد، 16 ربیع الثانی
قطعه قطعه شد زمین
بعد خلقت خدا
داده شد به دست ما
سهم هر کسی جدا
جای جای سبز باغ
سهم هر پرنده شد
دشت خشک و بی علف
خانه خزنده شد
بیشه سهم شیر شد
سهم قوش روی کوه
سهم باز، آسمان
آسمان پرشکوه
روستا و شهر شد
سهم ما از این زمین
در میان سهمها
خوب بود و بهترین
کم کمک بزرگ شد
روستا و شهر ما
ما درندهتر شدیم
از پلنگ و گرگها
عاقبت به دست ما
هر پرنده شد اسیر
کنج باغ وحش شد
خانه پلنگ و شیر
سهم ما که کم نبود
پس چرا کلک زدیم
بر تمام سهمها
زود ناخنک زدیم
سوی ده میآمد
پیرمردی تنها
بر رخش میدیدم
خستگیهایش را
در نگاه گرمش
نقشی از صحرا بود
باز در بقچه او
عطری از گل ها بود
در کنار چشمه
او نشست آبی خورد
خستگیهایش را
آب با خود میبرد
مثل یک بوته نهال
بودهام من پنهان
از نگاه باران
...
دستهایم امّا
تشنه باران بود
دستهای خود را
سمت بالا بردم
تا بگیرد باران
دستهای من را
شهر ما
پر شده از بوی دود
برگها
قهوهای و سوخته
آبها
سمی و آلودهاند
آفتاب
گم شده در آسمان
پنجرهها را باز کنید
دلم برای زمین تنگ است
دلم برای کوه، برای دشت،
دلم برای جنگل و دریا تنگ است.
پنجرهها را باز کنید...
میخواهم برای زمین، برای این خیابانهای شلوغ، برای عابران خسته از هم - این ماشینهای مصنوعی - ، میخواهم برای درختهای دود گرفته، برای گلهای رنگ باخته باغچه، آسمانی نقاشی کنم، آبی و بی ابر، صاف و معطر؛ آسمانی پر از یاکریمهای اوج گرفته، کبوتران بال گشوده.
میخواهم برای زمین دل مرده آسمانی نقاشی کنم، روشن تر از تمام چشمهها و رودهای روان.
من آسمانی برای زمین خواهم کشید، مملو از طراوت و سرزندگی، سراسر شادی و نشاط.
آسمان من، دود را نمیفهمد، ترافیک و بوقهای گوش خراش را نمیشناسد.
آسمان من، آشیانه پروانههاست.
آسمان من، برای زمین، برای بچههای مدرسه، برای سنجابها و خرگوشها، آسمان من، برای ماهیان و ستارگان دریایی، برای مرغابیان شناور در آبهای زلال، دست تکان میدهد.
آسمان نقاشیام، آشنای سالهای دور زمین است.
آسمان من، آسمان پاک آرزوهاست.
آه... پنجرهها را باز کنید
کسی به فکر زمین نیست
21 خرداد، 21 ربیع الثانی
دستهای کوچک توست که نخل را به گل و درخت و رودخانه و خورشید و آواز پرندگان تبدیل میکند.
دستهای کوچک توست که روز و شب زیر پاهای ما لگد میشود و دستهای کوچک توست که ریشه در خاک دارد، اما در تار و پود خالی شکوفا میشود.
دستهای کوچک تو نماینده آبی آسمان است.
دستهای تو در کتاب تاریخ مان قدیمیترین تاریخ است و در کتاب جغرافی در همه جای دنیا گسترش پیدا کرده است.
دستهای کوچک تو قلب مهربان تو را در تار و پود قالی جا میگذارد و این قلب توست که ما بر روی آن پا میگذاریم.
از پرندگان روی درختهای قالی، آوازهای غمگین تو پشت دار قالی به گوش ما میرسد و گل بوتههای سرخ قالی، جنسش از خون انگشتهای ظریف تو است؛ انگشتهایی که خیلی زودتر از
آن چه باید، پینه بسته است.
قالی، دفتر خاطرات توست که هر روز زیر پاهای ما ورق میخورد؛ خاطراتی که از آرزوهای کوچک تو میگوید و از دردهای بزرگ تو و از دستهای کوچک تو. تو شاید رنگ مدرسهای را به خود ندیدهای؛ امّا
قالی، دفتر مشق توست که زیر پاهای ما خط میخورد، دفتر املایِ توست که هیچ غلطی ندارد و دفتر نقاشی توست که پر از گل و درخت و پرنده و آهو و رودخانه است. نقشه قالی، دفتر ریاضی توست و کتاب تاریخ، تارو پود قالی توست که روزها را دستهای کوچکت بر آن بافته است
کتاب جغرافی ما اصلاً مثل کتاب جغرافی تو پر از کوه و جنگل و دریا نیست. در نقشه کتاب تو سرسبزی زیاد است.
معلّم تو خداست. تو از او الهام میگیری. او به تو درس میدهد و تو از جهان آفریده دست توانای او میآموزی و روز امتحان در برگه امتحانی ات که همان قالی است، خوبِ خوب یاد گرفتههایت را پیاده میکنی.
نمره تو همیشه بیست است؛ بیستی که خدا به تو میدهد.
28 خرداد، 28 ربیع الثانی
روز و شب جریان شن
روح سرگردان شن
باز هم فریاد باد
باز هم توفان شن
آسمانی تیره رنگ
بعد هم باران شن
سیل وحشتناک خاک
نعره و طغیان شن
آسمان از شهر دور
شهر در دستان شن
زندگی خاکستری است
در بلوچستان شن
بیابان سبز خواهد شد
بیابان میوه خواهد داد
بیابان باغ خواهد شد
و پشت دار قالی خواهرم
آواز میخواند و میبافد
و روی نقشه طرح یک بیابان است
میدانم که در رجهای بعدی او
بیابان را چو باغی سبز خواهد کرد
میخواند و میبافد
درختان را
درختان میوه خواهد داد
پشت دار قالی خواهرم
خط میزند نقش بیابان را
31 خرداد، 1 جمادی الاولی
در این لحظههای آخر عمر، آبروی من را حفظ کنید. شما سالهای دراز به من خدمت کردید
ای پاهای من! سریع و توانا باشید. ای دستهای من! قوی و دقیق باشید
ای چشمان من، تیزبین و هوشیار باشید. ای قلب من، آخرین لحظهها را تحمل کن! به شما قول میدهم پس از چند لحظه، همه شما در استراحتی عمیق و ابدی، آرامش خود را برای همیشه بیابید و تلافی این عمر خسته کننده و این لحظههای سنگین و سخت را ببینید... این لحظههای حساس به لحظههای وداع با زندگی و عالم، لحظههای لقای پروردگار. باید زیبا باشد!
شبی لب های خشکش بی صدا شد
پرید و چون پرستوها رها شد
میان کوچههای کهکشان گشت
تمام آسمان را شادمان گشت
نگاهش مهربان، قلبش پر از نور
پروبالش ز جنس پولک و نور
دلش با شعر خورشید آشنا شد
مزارش خانه پروانهها شد
همیشه روی دوشش شاهرک داشت
میان جیبهایش قاصدک داشت
نگاهش غرق در رنگین کمان بود
دلش مثل مفاتیح الجنان بود
دو تا دستش پر از عطر مناجات
همیشه با خدا گرم ملاقات
سفر کرد او ولی در یادها ماند
تفنگش یادگاری پیش ما ماند...
لحظهها
من و تو را
خبر نمیکنند
مثل ابر آسمان
مثل دانههای برف
مثل یک صدای در
لحظهای که شعر میچکد
توی ذهن شاعری
بی صدا و بی خبر
لحظهها
گاه تند
مثل باد
گاه نرم
چون نسیم
میرسند و میروند
گاه تلخ
مثل غم
گاه شاد
مثل یک تبسّم قشنگ
میتوان مهربان بود
مثل ابر بهاری
مثل لبخند یک گل
با صدای قناری
میتوان مهربان بود
مثل یک رود پر آب
با لب تشنه خاک
با دل تنگ مرداب
میتوان مهربان بود
مثل رنگین کمان ها
پل زد از سینه خاک
تا دل آسمانها
آقا معلم، زنگ اول روی تخته سیاه نوشت. سلام نام خداست.
او به ما یاد داد که به دیگران سلام کنیم.
او گفت: خوب است در سلام گفتن مسابقه بگذاریم
هر که زودتر سلام گفت، زودتر به بهشت میرود.
آقا معلم گفت: خوب است هر روز با سلام گفتن، نام خدا را برای هم یادآوری کنیم.
من یاد گرفتم که سلام زیباست. آن قدر که نام خداست
من خدا را دوست دارم و سلام گفتن را
من یاد گرفتم به همه سلام کنم
من یاد گرفتم سلام هدیه خداست
من یاد گرفتم با سلام میشوددیگران را دوست داشت
با سلام به دیگران میگویم شما با من دوست هستید.
سلام خلاصه مهربانی هاست.
من فرزند همین کوچههایم
عطر خاک همین خیابانها با تنم آمیخته است
سینه در سینه همین شهرِ سوخته، قد کشیدهام
رسالت خود را از یاد نمیبرم
حتی اگر در زیر حجمی از آوار فراموشی، مانده باشم
سنگ برای من مقدس است
سنگ نماد مقاومت فرزندان وطن مظلوم من است
آن قدر این سنگ برایم حرمت دارد که درخت زیتون
بگذار تا پاهایم از شدت
جراحات تاول ببندد
من نمیمیرم
حتی اگر شعلههای سوزناک تفنگها بر تنم تازیانه بزنند
من ققنوس همین دیارم
من امید مظلومیت مام وطنم
سنگ، تنهاه جاه پناه من است
ما را از جادههای خسته شهرمان بپرسید
ما را از ابرهایی که هیچ وقت باران نمیبارانند بپرسید
فرق نمیکند
من باشم یا دوستم (حمزه) یا برادرم (خالد) یا پدر پیرم (ابواحمد)
نهایت پرتاب سنگ های ما یکی است
نهایت پرتاب سنگ ما به سوی شیطان است
شاخههای زخمی زیتون را نگاه کنید
میسوزد، امّا از جای خاکسترش، جوانه میزند.
و خورشید را در آسمان آبی دیده ایم
شب هر چه قدر هم سیاه باشد ماندگار نیست
شب، محکوم رفتن است
این را ستارگان، موقعی که با من حرف میزدند گفتند.
دوباره آمدهام کنار این زمین خاکی. نگاه کن تا ببینی زمین بازی ما چگونه ویران شده است. انگار همین دیروز بود و شاید چند روز پیش. دیگر برایم گذشت روزها معنا ندارد. چه فرقی میکند دیروز یا ده روز پیش. حالا دیگر نه جاسم است تا به اشتباهم بخندد و نه یاسر تا سر روزهای رفته چانه بزند.
«ورقاء»، خواهر کوچولوی مهربانم هم نیست تا با جیغهای بلند و پشت سر همش، کلافهام کند. کاش ورقاء اینجا بود. دیگر موهای عروسکش را نمیکشیدم و با جاسم و یاسر مثل توپ آن را به این سو و آن سو پرت نمیکردیم. تمام مدّت کنارش مینشستم و نوازشش میکردم شاید هم ساعتها
جیغهایش را گوش می کردم و حتّی یک داد هم سرش نمیکشیدم. روی دوشم سوارش میکردم تا
دور زمین بازی با هم بدویم و خوشحال شود.
چه قدر دلم برای شیطنتهای کودکانهاش تنگ شده است.
اینها کاغذ سوختههای نقاشیهای ذغالی ماست که بر کاغذهای باطله و اعلامیههای برادرانمان میکشیدیم. یادش بخیر! جلیل از همه بهتر عکس تانکهای اسرائیلی را میکششید و من بهتر از همه، سنگها و بطریها را. کاش آن روز حرف مادر را گوش نکرده بودم. کاش خرماها را به خانه
مادربزرگ نبرده بودم.
و برای بازی با بچهها مثل هر روز به میدان بازی اردوگاه میرفتم. آن وقت الان به جای اینکه تنهایی به جای همه دوستانم گریه کنم، در آسمانها و میان ابرها با هم میدویدیم و بازی میکردیم؛ مثل خواب دیشبم که دیدم جاسم میان ابرها میدوید و به من میخندید.
آه! خدایا! دیگر نه توان نشستن دارم و نه حتّی اشکی برای گریه کردن. بگذار برای همیشه من نیز از این زمین بازی بروم تا همینطور ساکت و آرام بماند
این سنگها! خدایا این همه سنگ که قبلاً در این زمین بازی دیده نمیشد. حتما بمباران صهیونیستها، زمین را زیر و رو کرده که سنگها اینگونه بیرون ریختهاند. حالا میدانم چگونه انتقام دوستانم را بگیرم. باید دامنم را پر از سنگهای ریز و درشت کنم، سنگهای خونین که هر کدام بوی عزیزی را میدهند. من از امروز، همپای برادران جاسم و یاسر و جلیل، برای گرفتن انتقام
دوستانم مبارزه خواهم کرد.
من با سنگ هایم همه تانکهای دشمن را بیرون خواهم کرد و به همه بچهها، زمینهای بازی بزرگ و آرام هدیه خواهم داد.
فرم نظرخواهی
سفید است