ghaemiyeh.com
اشارات48
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
بارالها! داغ ننگی که بر چهرهام میبینی یادگار جُرمی است که با آن، خون تجرّی در رگهای تنم
جاری کردم.
دستِ بستهای که مینگری، دستی است که در آغوش خطا آویختم.
پای ناتوانی را که نظاره میکنی، پایی است که در منجلاب عصیان گذاشتم.
سرِ فرو افتادهای را که چشم دوختهای، سری است که در برابرت به طغیان، فراز کردم.
و اینک، سایههای خود فریبی بر وجودم پا نهادهاند و من در ورطههای انجماد و در تاریکیهای نخوت گرفتار آمدهام.
خدایا! مباد که روح انسانیم، از بلندای آسمان تواضع، بیش از این در برهوت تکبر فرو غلطد!
مباد که تیغ ریا، رشته تسبیحم را از هم بگسلد و ذکرم را از فکر تو تهی گرداند!
خداوندا! نام آشنایت، التیام دردهای کسی است که روانش، از غصه غربت رنجیده است و مرحمتت، مرهم زخمهای کسی است که در هر قدم زندگی، هزار خار معصیت به جانش خلیده است.
معبودا! دلم اگر رخوت زمستان را پشت سر گذاشت، سجاده تضرع بر آستان تو خواهم گسترد و چشم در چشم آینه عمر تباه کردهام، بهار را سراسر خواهم بارید، تا شاید شقایقزار سینهام، جوانه عشق برویاند.
بزرگا! چنان کن که به مدد تو، از بیابان حیرت بگذرم و گام به وادی امن و قدس تو بگذارم.
چنان کن که به لطف تو، کوران حادثه را بتوانم که راه بسپارم و دل به نسیم دلانگیز اطمینان تو بسپرم.
اگر ستیغ آرزو را بتوانم که در نوردم، به سوی سپیده سرازیر خواهم شد.
اگر دست ارادتم به دامن آفتاب برسد، هرگز غروب نخواهم کرد و در چشمه خورشید، آن چنان غوطهور میگردم، که تیرگی وجودم در عمق نورش، عدم گردد.
اینک منم؛ این مسافر خسته، از سفری غریب؛ از «قُصوای» من، تا «قُرب» تو. مرا بپذیر، تا در سایهسار محبت تو، دمی آرام گیرم.
عزیزا! اگر منم، که بدا شقاوت من! و اگر تویی، که خوشا کرامت تو!
خدایا! آن چنان به دریای لطف و رحمت تو عادت کردهام که خشمت را باور ندارم.
خدایا! دلم با همه کوچکی، عظمت وجود تو را در خود جای داده است.
خدایا! بالهای شکستهام در جست و جوی آسمانی است که در آن، به شوق تو اوج بگیرد؛ مرا اسیر قفس خاک مپسند.
خدایا! پیشانیام را جز بر خاک درگاهت، به دریوزه بر خاک دیگری مپسند.
خدایا! دستهای آهم کوتاه است و اندوهم بسیار، با این همه، دامن بلندت را از دستهای خواهشم دریغ مدار.
خدایا! دنیا راه است و من، در راه ماندهای غریب؛ چنان کن که پا در راه کشم و به امید رسیدن به تو، کوره راهها را با پای دل بدوم.
خدایا! میدانم که دنیا را در رنج آفریدهای تا میزان صبر و شکیبایی مرا محک بزنی، اما میدانی که من بندهای کوچک و ضعیفم؛ آن چنان که نه تاب گرما دارم و نه طاقت سرما.
خدایا! با من چه خواهی کرد؟!
خدایا! آسمان را آنگونه وسیع آفریدی تا هر پرندهای که دلش گرفت، بال بگشاید و اندوهش را در اوج بیکرانه آن از یاد ببرد؛ اینک منم پرندهای که دلش به اندازه همه آسمان گرفته است. اما کو مجال عاشقی؟ کجاست پر و بال رهایی؟
خدایا! دل سپردن به غیر تو، دل بستن به هیچ است و پوچ؛ مرا به وادی هیچستان مکشان.
خدایا! پناه میبرم به تو، از این که سفره دلم را در پیش هر کس و ناکس بگسترم و نگاهم را بر دست دیگری بدوزم.
خدایا! گل اگر به سمت آفتاب قد نکشد، چه کند؟! قطره اگر به دریا نرسد، چه؟!
خدایا! اگر آفتاب مهر تو بر ریشههای عطشان دلم نتابد، حتی شاخه عشقی هم از آن نخواهد رویید.
خدایا! سیاهی شب، بر راهها، سایه افکنده است و چاههای پیش رو، در انتظار نشستهاند؛ آن چنان که نه مجال رفتن دارم و نه تاب ماندن؛ نه دیواری هست که بر آن تکیه کنم و نه چراغی، تا در چاه نلغزم.
خدایا! بر آفتاب حکم بران تا از فراسوی ابرهای تیره و تار، بدرخشد و بساط شب را برای همیشه از دامن خاک برچیند.
خدایا! باران رحمتت را دیگر بار بر سرزمین روستای فطرتم ببار و آبادم کن.
مبادا همه راهها را بر خود بسته باشم ...
مبادا کور سوی امیدی در تاریکیهای دلم نمانده باشد...
مبادا تو را از دست داده باشم...
خدایا! امانم بده که بیتو امانی نیست.
ای ابتدا و انتهای هستی! راهی پیش پایم بگذار که آغاز و انجامش تو باشی.
هنوز که هنوز است؛ اشک نِدامت آدم و نالههای نوح و نغمههای داوود و ندبههای یونسی، طنینانداز بندگی بر سرای معبود است.
کدامین دیده است که تو را در شبنم اشک ندیده؟ کدامین دل است که به یادت، بیتاب نگردیده؟ کدامین تَن است که از هیبت تو، لرزه بر آن نیفتاده؟
ای مهربان خدای من! اگر به درگاهت آن قدر زاری کنم که پلک چشمانم برهم اُفتد و چنان به آه و ناله، ندبه سر دهم که آهنگ صدایم قطع گردد،
در پیشگاهت چنان قامت بیفرازم که پاهایم ورم کنند و آن قدر بر سجاده نیاز، رکوع و سجود نمایم که استخوانهای پُشتم از هم بپاشد،
اگر چشمهایم از کاسه درآیند و تا زندهام خاک زمین خورم و آبِ آلوده به خاکستر بنوشم و در ذکر تو چنان مداومت ورزم، که گویش خویش را از دست بدهم و از روی شرمساری هیچگاه دیده به آفاقِ آسمان نگشایم، لکه ننگ حتی یکی از گناهانم از دامن پاک نخواهد شد.
بارالها! چه بسیار فرمانهایی که مرا بدانها أمر نمودی و من در انجامشان سستی ورزیدم و چه بسیار اموری که مرا از آنها باز داشتی و من به سویشان شتافتم؛ حال با کدامین روی، به آستان حضورت پا نهم که تهی از هر گونه توشهای، سر افکنده و پریشان حال، در پیشگاه عظمتت ایستادهام؛ نه مرا عبادتی در خور تُست که بدان شفیع گیرم نه آه و ناله شبانگاهی است که از آن توسّل جویم؛ تنها چیزی که مرا مانَد، لطف بینهایت توست.
ای مهربانترینِ مهرورزان!
با دلی شکسته و پُشتی خَم گشته از بار گناهان به سائلی، بر دَرِ سرایِ تو مقام گُزیدهام و جز به امید بر آستان قُدسیات نمینگرم؛ حال که تو را به امید خواندهام، ناامیدم مکن!
«هله نومید مباشی اگرت یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
گربه روی تو ببندد همه درها و گذرها
دَرِ دیگر بگشاید که کَس آن راه نداند
در به روی تو ببندد تو مرو صبر کن آن جا
که پس از صبر تو را او به سرِ صدر نشاند»(1)
رحیما! اگر گمراهی زمانه مرا به معصیتت وا داشته، جهل به مقام کبریایی و بینایی تو نبوده؛ بلکه این گذشت و عیب پوشی تو است که بندگانت را بر کردار زشتشان گُستاخ ساخته است.اگر میدانستم که تو از لغزشهای ما در نمیگذری هیچگاه خود را به ورطه نافرمانیات نمیانداختم و ریسمان بندگیات را از هم نمیگسستم.
کریما! گناهانم مرا به خلوت تنهایی کشانده و جامه ذلّت و خواری را بر تنم نمودهاند؛ اگر تنهایم گذاری، کیست که جز تو یاریم دهد و مرا از غضبت ایمنی بخشد که مرا از حکومت عدالتت گریزی
نیست، و اگر مرا در عذاب دوزخت بیندازی، مرا بدان شکایتی نیست؛ زیرا که من ظالم به نفس
خویشتنم. اگر از خطاهایم بگذری، به خاطر شایستگیام نیست؛ بلکه از کرامت توست.
ای کریم عیب پوش! قلبم را خلوتگه محبّتت قرار ده که جز درگهت مرا امیدی نیست.
ستایش خداوند را سزاست که سرانجام خلقت و پایان کارها به او باز میگردد.
الهی! تو را به هر آنچه از احسان و نیکی بسیار و فراوانی فضل و بخشش خویش بر ما منّت نهادهای میستاییم؛ ستایشی که حق تو را ادا کند و شکرِ شایسته تو را به جا آورَد و ما را به ثوابی که پسندیده توست نزدیک سازد و موجب فراوانی احسانِ تو گردد.
1) - دیوان شمس الحق تبریزی، مولوی.
«خدایا! تنها از تو یاری میطلبیم»؛ یاری خواستن کسی که به فضل تو امیدوار است و آرزومند بخششِ توست؛ کسی که به قدرت تو معترف و به گفتار و کردار تو معتقد و به رفع نیازش مطمئن است.
معبودا! به تو ایمان میآوریم؛ ایمان کسی که با یقین به تو، امیدوار و با اعتقاد خالص، به تو توجّه دارد و با ایمانی پاک، در برابر تو کرنش میکند و با اخلاص به یگانگی تو اعتقاد دارد و با ستایش فراوان، تو را بزرگ میشمارد و با رغبت و تلاش به تو پناهنده میشود.
الهی! تو آن خدایی که از کسی زاده نشدی، که در عزّت و توانایی، دارای شریک باشی و فرزندی هم نداری تا وارث تو گردد؛ تو آن خدایی که زمان از تو پیشی نگرفت و زیادی و نقصان در تو راه ندارد و تو آن خدایی که با نشانههای تدبیر استوار و خواستههای حکیمانه، در خلق نظام احسن، آشکارا جلوه کردهای.
خدایا! خلقت آسمانهای پا بر جای بدون ستون و تکیهگاه از نشانههای آفرینش توست.
معبود من! آسمانها را به اطاعت از خویش دعوت کردی و آنها بیدرنگ اجابت کردند. پس اگر اقرار آسمانها به پروردگاری تو و اعترافشان در اطاعت و فرمانبرداری از تو نبود، هرگز آسمانها را محل عرش خویش و جایگاه فرشتگان و محل بالا رفتن سخنان پاک و اعمال نیک و صالح بندگان
قرار نمیدادی.
خداوندا! ستارگان را نشانههای هدایتگرِ بیابان ماندگان سرگردان قرار دادی تا به وسیله آنها راهنمایی شوند؛ ستارگانی که پردههای تاریک شب، مانع نورافشانی آنها نمیگردد و نمیتواند از نورافشانی و تلألؤ ماه در دل آسمان جلوگیری کند.
تو پاک و منزّهی؛ خداوندی که پوشیده نیست بر او، سیاهی و روشنی روی ناهمواریهای زمین و کوتاه و بلند کوهها و پوشیده نیست بر او غرّش رعد در کرانه آسمان و درخشش برق در لابهلای ابرها و وزش بادهای تند و توفان و ریزش برگها بر اثر بارش باران و نه محل سقوط قطرات باران. خداوندی که پوشیده نیست بر او کشیده شدن دانهها به وسیله مورچگان و نه غذاهای کوچکِ نادیدنیِ پشّهها و نه آنچه که در شکم حیوانات ماده در حال رشد است(1).
پس ای معبود من! «ما را به راه راست هدایت فرما!»
1) - با الهام از نهجالبلاغه.
مهربانا! از جور نفس خستهایم و از سیاهیهای روزمرگی خویش دل شکسته. دغدغههای پوچ، چنان دست و پای دل را بسته، که امانمان را بریده و مجالی برای با تو بودن برایمان نگذاشته.
در حسرت دقایقی میسوزیم که لحظهای با تو دور از غوغای غریب این دنیا، بنشینم و از زخمهایی بگویم که بیالتیام ماندهاند.
میدانی، چه قدر بار گناه، شانههای رنجورمان را فرسوده و تلخی دور بودن از تو، نمک بر زخم این دلها پاشیده.
میدانی، چه قدر چشمها در تاریک خانه قلب، به دنبال دریچه امیدی از سوی تو، به این در و آن در زده و تا چه اندازه دردمندانه سر بر دیوارهای سنگی و سیمانی کوبیده!
با آنکه همواره حس میکنیم که دیگر کار دل ما از کار گذشته و این جراحت کهنه، آن قدر در عمق جانمان ریشه کرده که دیگر التیام آن محال به نظر میرسد، باز امید به رحمت تو، آراممان میکند.
خدایا! بنده گناهکارت ضعیفتر از این حرفهاست که در دادگاه عدل تو، محاکمه شود؛ دست و پای دل شکستهام را چنین بسته مخواه! درست که خطا کار است و مجرم؛ امّا تو که مهربانی و پرتو لطف و رحمتت، خشم آسمانها را به سکون فرا میخواند و آتش سوزان عذاب را خاموش میکند.
دستهایم را تا امتداد بیکرانگی آسمانت بالا میبرم، تا بار دیگر، با تمام وجود فریاد برآورم: «یا غیاث المستغیثین».
اکنون که چون گم کرده راهی، در بیراهههای سخت زندگی، سر در گمِ لحظههای هدایت و گمراهیم، اکنون که بال پروازم در اولین مرحله پرواز، در آتش غفلتم سوخته و اکنون که هالهای از
تردید، روحم را احاطه کرده است، تو را فریاد میزنم، تا بیکرانگی لحظههای مناجات ... تا شکوه جاودانه عشق.
ای معبود من! أَنَا فَقِیرٌ مِسْکینٌ
چگونه نگویم، حقیرم که معبود تویی و عبد ضعیف منم.
«فارْحَم الهی یا کریم» که جز تو امیدی ندارم.
الهی! تو را به کلام اسم اعظمت سوگند دهم که ...
پس ای بینهایتِ مستعان!
«حَرّم شیبتی علی النّار».
خدایا! پشیمانم، در حالی که طنابهای نادانی، دستهای دعا را بسته و تاریکی گناه و نیستی، چشمهای بصیرتم را کور کردهاند.
ای سرانجام هر آغازم و ای آغاز هر سرانجامم!
تو را آغاز میکنم در هر طلوعم و سپاس میگویم در هر غروبم و نجوا میکنم در هر نیمه شبم.
الهی! فریادهای مرده روحم را زنده کن و زبان لال دلم را برای مناجات آماده.
قلبم را در سرچشمههای روشن دعا شست و شو بده و دعایم را اجابت کن که:
«أَنْتَ مُسْتَجابُ الْمُسْتَجِیبینَ».
پروردگارا!
بالی دوباره برای پریدن بده، که هنوز این پرنده ضعیف، هفت مرحله از پرواز را پیش رو دارد و بیکمک و یاری تو، او را یارای این آغاز سخت نیست.
من، همانم که از خویشتن خویش فرار کردم و اکنون، آمدهام تا خود را تسلیم تو کنم.
من همانم که جان پاک را به لوث هوس آلودم و اکنون، میخواهم خود را به درگاه رحمتت بسپارم؛ پیش از آنکه به دادگاه عدل تو احضار شوم.
من همانم که سر به سرکشی در برابر تو برداشتم و این چنین، به قعر خودبینی افتادهام.
غلطیده به خاک مذلتی هستم که خود حاصل آوردم.
گُرده تواضعم را پنجه خود ستایی شکسته است و دست التجایم را بند غرور بسته.
پای سلوکم را تاول جهل، ناتوان کرده است و سوز سینهام به خمودی گراییدْ و بالهای آسمانیام، در سستی و سنگینی گرفتار آمده.
شمع تهجدم از خمار غفلت افسرده است و آرزوی ماندن، باور رفتن را از خاطرم برده. کوری استغنا عارض چشم نیازم شده و بصیرتم را کدورت شهوت میرانده و فطرتم را فَترت تکبر رنجانده
است. میترسم از روزی که رذیلتها، سنگوار، در گوشه گوشه پنهان من آشیان کرده باشند. با اینکه آینه دلم گرد آلود گناه است، امّا میتوانم به آب توبه، به اشک، ضمیرم را شست و شو دهم، «بر من ای ابر خطاپوش ببار»!
اکنون مرا دریاب، ای آبی زلال بیانتها! چشمهای بیسویم، ملتمسانه به سوی فضل توست، تا شاید سینه خستهام را مرهمی از اجابت گذاری. ای تنها امید ...!
فدای قبر شش گوشهات آقا!/خدیجه پنجی
نمیدانم چه رازی در این مزار است که از کودکی مبتلایم کرده است. کم کم عشق یک لحظه دیدنش، در دلم جوانه زد، قد کشید و همراه با خودِ من، بزرگ و بزرگتر شد. تازه میفهمم، که صاحب این شش کنگره عرش کیست!
ولی هنوز، نمیشناسمش و هرگز هم نخواهمش شناخت! مگر این همه که از عاشورا گذشته است، کسی عظمتش را شناخته؟!
این همه از کربلا حرف زدند، کتاب نوشتند، شعر سرودند، و هنوز «حسین علیهالسلام» ناشناخته مانده است.
قرنها پیش، در یک روز بینظیر، اتّفاقی افتاد و تا هنوز ... هر سال، هر روز، هر لحظه، و هر دقیقه، تکرار میشود ... .
هر چه هست، زیر سَرِ آن ظهر داغ است! این همه ارادت، این همه عشق و این همه پرواز و جاودانگی از یک روز، از یک ظهر، و از یک «حسین علیهالسلام» سرچشمه میگیرد.
آخر چگونه میشود کودکِ شش ماههات را در آغوشت تیر باران کنند و تو صبر کنی؟ برادرت را، تنها امید آب آورت را، تکّه تکّه کنند و تو از هم فرو نپاشی؟! همه اینها را ببینی و جز «او» هیچ نبینی؟
حسین! آه! حسین اگر اشاره میکرد، کوهها از جا کنده میشدند، آسمانها بر زمین آوار میشدند. به یک اشارهاش آبهای جهان قیام میکردند و تمام رودها، طغیان!
پسر فاطمه علیهاالسلام باشی و قدرت بازوان حیدری، در دستانت باشد و هستی و هر آنچه در اوست، به فرمانت باشند، آن وقت، کربلا و آتش خیمهها و حنجرههای شعلهور و ...؟!
این یعنی حسین! و من، حالا میفهمم، که چرا هنوز، بعد از سالهای سال، هم چنان ناشناخته ماندهای! و هنوز، داغ مصیبت تو، تا روز قیامت، هم چنان تازه خواهد ماند، و تازه میفهمم که چرا، چشمهای امام عصر، همواره بر اندوه عاشورا میگرید و تازه میفهمم که چرا میگویند: فدای قبر شش گوشهات آقا!
شب، شاهد نیایشهای عارفانه علی علیهالسلام است و روز، رازدار منشهای عادلانه او. صدای پای شب و قدمهای علی علیهالسلام باهم پیوندی ناگسستنی دارند.
آن گاه که هستی روی را میپوشاند و پوست شب، تیرهتر میگردد، علی، خورشید شبهای مدینه و کوفه نیز روی میپوشاند و آرام آرام، کوچههای تنگ و تاریک را زیر پای خود مینهد و کوبه درهای فقر و تنگدستی را میکوبد؛ بیآنکه در انتظار بیرون آمدن سری بماند.
مباد که چشمی او را ببیند و زبانی به ستایش او گشوده شود. درها یکی پس از دیگری گشوده میشوند. و چونان شبهای پیشین، دستهای آبرومند زنان غمزده، شتابان، هدیههایی که از دوست ناشناخته رسیده است به درون خانه میکشند و باز از سر عشق و یا کنج کاوی، سری برون میآید و راست و چپ را مینگرد؛ شاید رنگ این پدر پنهان را ببیند. آه! امشب نیز از دیدن ماه کوفه محروم است!
بزرگ مرد تاریخ، به خانه بر میگردد؛ شادمانتر از همیشه و سفره ساده و بیپیرایه خویش را میگشاید. او آخرین کسی است که در کوفه، سفره شام میگستراند و تنها پدری است که خود، نان جو میخورد و نمک و فرزندان یتیم خویش را خرما میخوراند و نان گندم!
راستی! چه میشد اگر ای روزگار؛ ای آفرینش! - به گفته آن نویسنده مسیحی - تمامی قدرتها و نیروهای خود را بسیج میکردی و انسانی همچون علی از نظر عقل و بیان و قدرت و شجاعت، به جامعه بشری تحویل میدادی؟(1)
علی علیهالسلام را محراب میشناسد و میدان و کوچههای انفاق و ویرانه نشینهایی که با دستهای او آشنایند؛ دستهایی که با کشت و کار بیگانه نبوده و آبیاری باغها و نخلها را به زحمت انجام میدادند(2). همان دستهایی که چندان از چاههای مدینه آب میکشیدند و درختهای خرمای یهودیان را آبیاری میکردند که پینه بسته و سخت شده بودند.(3)
چه میگویم خدایا؟! مگر میشود بیکرانه دریایی را چنین کودکانه توصیف کرد و مگر فضیلتهایی با آن عظمت، در واژههایی چنین کوچک و کوتاه میگنجند؟! واژهها تنها و تنها میتوانند عظمت انسانهای بزرگ را در بند کشند.
علی علیهالسلام را باید با جان فهمید، او را باید باور کرد؛ اگر چه میتوان از بردباری و علم و خُلق پسندیدهاش گفت؛ امّا او، تنها آنچه میگوییم و میخوانیم نیست. نگاشتهها، گوشهای از عظمت این بزرگ مرد تاریخ بشر است.
به راستی حضور او در شب معراج، آن جا که رسول خدا پای نهاد و همدلی و همراهی او در مدت 33 سال با بهترین آفریده الهی، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، بالاترین گواه بر عظمت اوست.
«او خواستهها را تابع هدایت وحی میکند هنگامی که مردم هدایت را تابع هوسهای خویش قرار میدهند و آن گاه که به نام تفسیر، نظریههای خود را بر قرآن تحمیل میکنند؛ او اندیشهها را تابع قرآن میسازد.»(1)او میآید و قرآن، در کلام و مرام او تجسم مییابد.
او میآید و آیه آیه قرآن را در رگهای بشریت جاری میسازد.
او میآید و جهت عقربه ذهنها را از هوسهای واهی و پوچ، به سوی حقیقت والا و عظیمی چون قرآن تغییر میدهد.
او که میآید، هوی و هوسها غل و زنجیر خواهند شد و هدایت انسان، بر اساس آیههای آسمانی خواهد بود.
آن روز دیگر کسی قرآن سترگ را به دنبال اندیشه کوتاه خویش نخواهد برد، که اندیشهاش را تابع قرآن خواهد ساخت.
او میآید و دوران مهجوریت قرآن به پایان میرسد و حرف حرف کلام خدا بر قلب انسانها نازل میشود و آنها را بالنده میکند و پویا.
1) - نهجالبلاغه، خطبه 138/1.
او میآید، امّا زمانه با او چگونه خواهد بود؟!
پاسخ این پرسش که دغدغه توست، در کلام امام است و در پیام او که میفرماید: «آگاه باشید! فردایی که هیچ نمیشناسید و نمیدانید چه زمان است، زمامداری حاکمیّت پیدا میکند که غیر از خاندان حکومتهای امروزی است. او کارگزاران حکومتها را به اعمال بدشان کیفر میدهد. زمین، میوههای دل خود را برای او بیرون میریزد و کلیدهایش را به او میسپارد ...»(1).
میوههای دل زمین، گُهرهایند که به حجت خدا تقدیم میشوند. این هدیه زمین است بر او که حجت خداست بر روی زمین؛ بر او که انسان کامل است و آرمان بشریت. امّا فرزند علی و پسر عدالت و قناعت با این طلاها همان خواهد کرد، که علی علیهالسلام پیش از این کرده است. آن گاه که به خزانهدار
خویش در پاسخ اینکه «طلا یا نقره دهم به فلان مستمند؟» فرمود: «کِلاهُما عِندی حَجَر»
هر دو - طلا و نقره - نزد من سنگ است؛ هر کدام مشکل او را حل میکند، پرداخت کن.
نگاه مهدی منتظر به طلا و نقرههایی که به امر خدا در دستان او قرار میگیرند، علی گونه است و به یقین خواهد گفت: «یا صفراء یا بیضاء غُرّی غَیری» ای زردها و ای سفیدها غیر مرا فریب دهید.
او با این میوههای زمین، سفرههای خالی یتیمان را و دستهای نیازمندان را پر خواهد کرد، دردها را درمان خواهد کرد و درهای تنگدستی را خواهد بست و ... .
کلیدهای زمین در دستان او، سلیمان گونه خواهد بود و قفلهای محکم و درهای بسته را خواهد گشود.
در عصر او، به یقین بن بستی نخواهد بود و نالهای شنیده نخواهد شد از بیغولهها و ویرانههای حاشیه شهر.
امام باز هم از او سخن میگوید که:
«او روش عادلانه در حکومت حقّ را به شما مینمایاند و کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را که تا آن روز متروک مانده بودند، زنده میکند.»(2)
و اینک در انتظار آن روز که کتاب خدا و سنت رسول او احیا گردد، چشم به درهای آسمان میدوزیم و برای سلامتی خورشید، دعا میخوانیم.
گفته بودند که تو «میزان» اعمال هستی.
گفته بودند که گلبوتههای عدالت در دستان تو، به مساوات شکفته میشود.
گفته بودند و شنیدهام که «اعتدال» روش و منش توست ای امام عشق و عدالت، ای علی!
باور من از تو، آن گاه آسمانیتر شد و رنگ و بوی ملکوت به خود گرفت، که خود خواندم و به چشمهای ناقابل خویش دیدم و به قلبم سپردم قصه آن دو برادر را؛ قصه «علاء» و «قاسم»، فرزندان «زیاد حارثی» را.
«علاء» خانهای مجلل دارد و باشکوه. بزرگی خانهاش، چشم عرب را خیره میکند. به او گفتی: «با این خانه بزرگ و مجلل در دنیا چه میکنی در حالی که در آخرت به آن نیازمندتری؟!» سپس چونان همیشه، که دست شیعیان را گرفته و به جاده مستقیم، هدایت میکنی، میگویی: «آری! اگر بخواهی، میتوانی با همین خانه به آخرت برسی!».
و در پاسخ به چشمان مشتاق «علاء» و همه آنان که نعمتهای دنیا در دستانشان جای دارد، میگویی: «در این خانه بزرگ، از میهمانان پذیرایی کن، به خویشاوندان، با نیکوکاری بپیوند و حقوقی که بر گردن تو است به صاحبان حق برسان. پس آن گاه، تو با همین خانه به آخرت نیز میتوانی
بپردازی.»(1)برق شادی در چشمان صاحب آن خانه میجهد از اینکه یاد گرفت چگونه از گذر دنیا به آخرت برسد و خانهای را، هم سبب خیر دنیا کند و هم سبب خیر آخرت. چشم در نگاه عالمانه و معصوم امام خود میدوزد و از درد دیگری که در برابر این مشکل است، سخن میگوید: «ای امام عزیز! از برادرم عاصم نزد شما شکایت میکنم. او عبایی پوشیده و از دنیا کناره گرفته است و لذتهای دنیوی را از خود دور میکند».
1) - نهجالبلاغه، خطبه 209.
امام او را میخواهد و وقتی در برابر او قرار میگیرد، میفرماید: «ای دشمن جان خود! شیطان تو را سرگردان کرده است؛ آیا به زن و فرزندانت رحم نمیکنی؟ تو میپنداری که خداوند نعمتهای پاکیزه را حلال کرده، امّا دوست ندارد تو از آنها استفاده کنی؟»
عاصم، ژولیده و منزوی، نگاهی به امام خود میکند و عبای ساده او را میبیند، سپس میگوید: «ای امیرمؤمنان! پس چرا تو خود لباس خشن میپوشی و غذای ناگوار میخوری و ...» امام پاسخ میدهد که: «وای بر تو. من همانند تو نیستم. خداوند بر پیشوایان حق، واجب کرده که خود را با مردم ناتوان همسو کنند تا فقر و ناداری، تنگدستان را به هیجان نیاورد و به طغیان نکشاند».
از آن روز که این ملاقات را خواندم با تمام وجود دریافتم که «میزان» به چه معناست و چرا تو میزان اعمالی.
چقدر دلتنگم از غربت ستارهها؛ دلتنگ هم کلامی با فرشتههای خاکی آسمانی شده؛ از اینکه زانو به زانویشان بنشینم و حرفهای در گلو ماندهام را با آنان نجوا کنم.
دلتنگ آن روزهای پیشین، که جوشن کبیر، تن پوشمان بود و با غسل شهادت به دشت میزدیم.
آن شبها که هر شبمان، شب قدر بود و هر روزمان عاشورا؛ گام به گام شب زنده دارانی که هق هق گریه هایشان، خبر از رفتنشان میداد.
آن روزهایی که فاصله خاک تا افلاک، نیم نگاهی بیشتر نبود؛ روزهایی که فقط یک گلوله، تو را به حریم وصل میرساند.
یادشان به خیر، مردانی که دارو ندارشان را در بازار عشق سودا کردند تا عاشقی بماند؛ آنان که مرگ در حسرتشان میسوخت. آنان که خستگی را خسته کردند.
یادشان به خیر، سردارانی که بیسر رفتند؛ آنان که از قفس تن رهیدند، از خاکریز نفس گذشتند و بوی باروت را بر همه عطرهای دنیا ترجیح دادند.
یادشان به خیر، پیشانی بندهایی که آفتابی از ایمان را پشت خود پنهان میکردند.
یاد پلاکهایی که شماره پرواز بودند.
یاد کوله پشتیهایی که بساط آخرت در آنها جمع میشد.
یاد لباسهایی که خدا، زمین را به رنگ آنها آفرید.
یاد میدانهای مین به خیر، که سکوی پرواز و رهایی بودند.
یاد گلولههایی که مژده وصل بودند.
یاد معبر به خیر، که راه عبور از مرز خاک بود.
یادشان به خیر، دستهایی که به عباس پیوستند.
یادشان به خیر، جنازههایی که هرگز تشییع نشدند و در خلسه سکوت، هم صحبت هور شدند.
اینک، دلتنگم که چرا دروازههای شهادت را بستند و من جا ماندم، با قلبی یتیم و شکسته.
دلتنگم که چرا دل به تعلقات حقیر دنیا سپردهام و روحم را در قفس خاک، از پرواز، مانع شدهام.
دلتنگم که چرا کولهبار سفرم را با گناه انباشتهام.
سرفه میکند؛ پشت سر هم.
و صدای دلخراش سرفههایش، به قلب لحظههایم چنگ میزند. وقتی که رفت - سالها پیش -، مثل من بود، مثل تو، مثل همه مردم.
بند پوتینش را محکم بست، چفیهاش را به گردن آویخت، ساکش را برداشت و با یک لبخند - که همیشه گوشه لبهایش مهمان بود - ، رفت؛ با پاهای خودش رفت.
در آخرین لحظات نگاه کرد؛ به من، به مادر؛ چشمهایش سالم بود، چشمهایش خوبِ خوب میدیدند. خداحافظی که کرد، یک باره دلم لرزید؛ دلم آوار شد. صدایش نمیلرزید.
صدایش از هر آهنگی دلنشینتر و دلانگیزتر بود.
صدایش زلالتر از تمام آبشارها، صافتر از همه آینهها بود.
رفت.
مدتها پیش رفت و کار من هر روز، به تسبیح کشیدن دانههای اشک بود که در فراق او، نذر گنجشکهای دلتنگیام میکردم. دقیقهها، جای خود را به ساعتها دادند؛ ساعتها به روز، روزها به ماه و ماهها به سال. و سالها آمدند و رفتند.
و یک روز، حیاط خانه، پر شد از قاصدک.
قاصدکها، پشت سر هم میآمدند و مژدگانی میخواستند.
پس او میآید؟!
و آمد؛ امّا دیگر مثل من نبود؛ مثل تو هم نبود؛ اصلاً به هیچ کس جز خودش شباهت نداشت.
مرا ندید ولی حضورم را حس کرد.
چشمهایش را هدیه داده بود.
پاهایش را سخاوتمندانه بخشیده بود.
این همه یادگاری؟!
جبهه، این همه یادگاری را، برای چه از تو گرفت؟
لبخند زد: جبهه نه! خدا؛ خدا یادگاری میخواست؛ من هم دادم. و اشکی روی گونههایش چکید. صدایش، آه! صدایش گرفته بود. سینهاش، درست مثل برگهای پاییزی خش خش میکرد؛ انگار کسی روی سینهاش راه میرود؛ شاید یک غم بزرگ، شاید یک یادگاری از جبهه.
و حالا، او مدام سرفه میکند؛ تمام اندوههایش را سرفه میکند، تمام زندگیاش را ... و در هر سرفه، یک قدم به شهادت نزدیک میشود.
هنوز دفترچه خاطراتت را در گوشه گوشه سنگرهای عشق، جستجو میکنم.
هنوز در ویرانههای غربت، به جز آخرین برگی که به خط تو ماندگار گردید، چیزی پیدا نکردهام.
هنوز شمیم صبحگاهی، عطر وجود تو را از خاکهای شلمچه و حاج عمران و دهلاویه به ارمغان میآورد و جانم را از این عطر سرمست میکند.
هنوز دستمالی را که در آن مهر و تسبیح و انگشترت را پیچیده بودی به خاطر دارم؛ همان دستمالی که یک روز زخم بازوی همسفری دیگر را بستی، همان دستمالی که ردّ چشمان ترت بر آن بود.
هنوز آن سحرگاه را که بر پیشانی همسفرت بوسه آخرت را زدی، به خاطر دارم.
هنوز آتشی را که بال و پرت را سوزاند و حتی خاکسترت را عرشیان به ملکوت بردند، به یاد دارم. هنوز آسمان هویزه و سوسنگرد به ترنم یاد تو مشغول است و واژههای گنگ، با نام تو گویا میشود و هنوز، یاد روزی که پیکر بیسرت را بر فراز دستهایمان تشییع کردیم، آتش به جانمان میزند.
ای مسافر! شقایق همیشه عاشق! درنگی کن و یاران کوی کربلا را به خویش بخوان.
آسمان از حضور پرندههای مهاجر سرشار است!
دوباره، دستهای دیگر، از زمین کوچیدند. یک گروه از پرندههای مهاجر، روی شانههای شهر، تا بهشت بدرقه میشوند!
قافلهای کوچک، امّا خوشبخت، با عطر صلوات و اسپند، آرام آرام پر میکشند! و باز هم نگاه مادر، بارانی میشود؛ میبارد و میبارد، هر بار که از این قافلهها، به شهر میآیند، نگاهِ مادر بارانی میشود، حال و هوای دِلِ مادر بارانی میشود، و اصلاً خود مادر، باران میشود و آرام آرام میبارد! دیگر از مادر چیزی باقی نمانده؛ از بس که فراق تو را در خود، آه کشیده و آتش گرفته و بعد، شعله شعله باریده ... .
روی تابوتها اسمی ننوشته است؛ باز هم شهدای گمنام! تابوتها همه شبیه همند.
شهرت این شهدا، گمنام بودنشان است.
شهرت این شهدا، غریب بودنشان است.
انگار دوست ندارند، کسی آنها را بشناسد، دوست ندارند چیزی به این زمینِ ببخشند.
انگار میخواهند گمنامِ گمنامِ گمنام، به سمت خدا بروند!
تابوتها، میایستند ...
مردم، دلهایشان را به تابوتها گره میزنند. مردم، دلهایشان را به پرندههای مهاجر میسپارند. بعضیها آرام آرام زمزمه میکنند. پدری سراغ تنها پسر گمشدهاش را میگیرد! دختری کوچک، از بابایش میپرسد و مادری ... .
مادرم، دوباره میبارد و با خون دل، روی دیواره تابوت مینویسد: سلام مرا به مادر مظلومهتان، فاطمه علیهاالسلام، برسانید و بگویید: مادری، سخت چشم به راه پسری گمشده است.
آسمان دلش میگیرد؛ آسمان میبارد؛ آسمان خون میبارد.
و پرندههای مهاجر - با بالهای زخمی - ، از بلندای شانههای شهر، تا بهشت پر میکشند. آی! پرندههای مهاجر! خوش آمدید، سفر به خیر!
مانند تسبیح باران ...(1)
پوسیده لبخند گندم، افسرده روح جوانه
اندوه، بر شاخه شعر، پیچیده نیلوفرانه
گفتی که بیاستخاره، باید گذشت از شب دشت
مثل پرستو گذشتی از خیر این آشیانه
بود و نبودم تو بودی، شعر و سرودم تو بودی
بیتو چه جای ترنّم، بیتو چه جای ترانه
شبها که لبریز آهم، در جانماز نگاهم
1) - هشت فصل عشق، صص 101 - 102.
مانند تسبیح باران، گل میکنی دانه دانه
فردا که در فصل توفان، گیسو پریشان شود بید
چشم تو و نور امّید، پشت من و تازیانه!
ردّ پایی روی سنگر مانده است
از کدامین نعش بیسر مانده است؟
یک پلاک از یک عبور بینشان
روی خاک گرم سنگر مانده است
آسمان جبهه سوسو هم نزد
مثل اینکه بیمنور مانده است
روی دوش باد! از یاران فقط
پرچم اللّه اکبر مانده است
در میان آسمان جبههها
از کبوترها فقط پر مانده است
ای غرور شانهها باور کنید!
بر زمین، دست برادر مانده است
در هیاهوی عبور فصل سبز
شاخه تقسیم، بیبر مانده است
باز هم یک قرن افسوس ای خدا!
تا طلوع زخم دیگر مانده است
آسمانیها! کمی آهستهتر!
یک کبوتر ... یک کبوتر ... مانده است
سلام بر تو ای قدس، ای قبله حضور و کعبه الهام!
سلام بر تو و پیامبران آسمانیات؛ آنان که با دلی بیقرار و گامهایی استوار، در سنگستانها و صحراها، در سایهسار انجیر و زیتون و در دامنههای روشنت، به آواز آبی وحی گوش میدادند و در موسیقی جاری نور، شناور میشدند، به آنان که با ابروان محرابی و دل غوطهور شده در دریای محبّت الهی، با پوستینی پاره پاره و با چوبدستی سراسر استواری، در برابر «رامسس»ها و «نمرود»ها،
ایستادند و شهرت پوشالی آنان را به باد دادند.
سلام بر تو ای قدس، شهر گلهای زخمی!
سلام بر تو و فریادهای متراکمی که در سینهات سنگینی میکند.
سلام بر تو، ای شهری که نیایش و نور، از ازل در مدارت بود و چشمههای روشن صدا، از دامن کوه زیتونت میجوشید، تا دلها را به زلالی و بیکرانگی پیوند دهد!
هنوز، «ابراهیم، لوط، شعیب، اسحاق، یعقوب، یوسف، موسی، داوود، سلیمان و مسیح»، در تو جریان دارند و تا پشت پلک صبح، بیکرانگیات را به نظاره نشستهاند.
درود خداوند بر تو باد، که در کتاب تاریخ، نام و نشان اندوههایت را با نور نوشتهاند و جاودانگیت را با خون امضا نمودهاند!
قسم به صبح/سیدعلیاصغر موسوی
سقفهای ویران، دیوارهای فرو ریخته، اثاث شکسته؛ تنها تصاویر زندهای هستند که از ماهوارهها پخش نمیشوند، که در رد پای تانکها گم شدهاند: آشپزخانه سرد، اتاق بیعروسک، حیاط
بیکودک، محله بدون همسایه! ای کاش در این نزدیکی دست کم مسابقه فوتبالی برپا بود تا دوربین تلویزیونها - حتی به اشتباه - اندکی این تصاویر کاملاً زنده را پخش میکردند.
چشمهای سیاهش را به خانهای دوخته است که تانکها و لودرها مثل موریانهها در حال ویران کردن آن هستند؛ خانهای که عطر مهربانی میداد، خانهای که میوههای آرزویش، چیدنی شده بود؛ آیا کسی میداند که در دل او چه میگذرد؟!
آیا کسی به فکر آرزوهای او خواهد بود؟
آنها، یک روز آمدند؛ آنهایی که مثل ضحّاک از چشمهایشان مار میدمید، رودخانه و دشت را، دریا و افق را و کوه و بیابان را از دستهایش گرفتند؛ خواست زیتون بکارد، نگذاشتند! خواست شعر بگوید، نگذاشتند! خواست نیایش کند ... خواست به آسمان بیاندیشد ... نگذاشتند... نگذاشتند... .
... و امروز، حتی خانههای بیپنجرهاش را ویران میسازند! مبادا احساسِ داشتن، او را از همجواری سیمهای خاردار دور کند! آنها او را بَرده میخواهند؛ بَردهای که حتی نفس کشیدنش آکنده از تملق باشد! امّا هیهات! امت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، شهادت را به ننگِ زندگی با کفّار ترجیح میدهند و فردا، فردایی که دستهای آسمانی و سبز، زخم زیتونها را شفا خواهند داد، آخرین روز دشمن است و اولین روز پیروزی.
قسم به صبح ...
قسم به پایانِ تاریکی!
خانهات ساخته خواهد شد؛ دیوارهایش رنگ خواهد خورد؛ اثاثهایش روی طاقچهها چیده خواهد شد. و باغهای زیتون مثل همیشه میوههای سبز خواهند داد. سبز سبز ... زیبای زیبا ... .
من بلند پروازم.
خون عطش، در رگهایم به جوش آمده و قدس، در سینهام جاوید مانده است.
من بلند پروازم.
آسمان نگاهم آبی است.
غزلی از آفتاب سرودهام.
عشق در جای جای تنم رخنه کرده و به باور بلند شهادت رسیده است.
من بلند پروازم و جهان، مات زندگی من است. موهای مرا در کوچه پس کوچههای دلتنگی به شبستان گره زدند و طنین فریاد را از حنجرهام دریدند.
من بلند پروازم و دلم لبریز از نگاهِ عاشورایی است و حماسه من کربلا را دوباره به تصویر میکشد. من خونم را به قیمت مصلوب کردن استکبار جاری میکنم.
من بلند پروازم، اما پر پروازم زخم خورده است. با شما هستم، نوجوان سنگ در مشت! چند خرمن گلایه در سینه پنهان داری؟
چند زیتون نذر مسجدالاقصی کردهای؟
چه سپیده زیبایی است، طلوع سنگ در دستانت، ای فرزند خورشید! دامان مادرت سبز و پر طراوت باد که کبوتر وار، پر پروازت داد!
ای پدران زخم دیده، که بال و پرتان را زیر آوار دلتنگی و غربت گم کردهاید! درد را چگونه تفسیر میکنید، آن هنگام که یاسهایتان در آغوش پرپر میشوند؟ ای دختر سبزپوش سرزمین درختان
زیتون، خواهر باران و ابریشم! چه بلند بالایی!
در دل سنگ روییدهای، ای فرشته صبح و معرفت!
چه نجیبانه ضامن نجابت خود میشوی و چه نیلوفرانه قد میکشی و چه مظلومانه با نگاهت، عشق و دعا را بدرقه راه پدر میکنی!
من بلند پروازم.
من دری دارم به سوی بهشت و دریچهای رو به نور.
من از جنس درختهای تبر خوردهام، اما هنوز پایدارم.
از جنس غَنایم به غارت رفتهام، اما هنوز نفس میکشم. هنوز نفس میکشم و عشق از سینه بلورینم متولد میشود.
من بلند پروازم، اما پر پروازم را شکستهاند.
مشتهایت را گره بزن و فریادهای خفته در گلو را با شلیک هر گلوله ضجّه کن. تو، تنها کسی هستی که معنای شکستن را در زیر چکمههای توحّش حس کردی. بایست و با دستهای گره خوردهات گره کور رهایی را باز کن؛ که پرندهها مدتهاست در انتظار شکوه شاخههای زیتون لحظهشماری میکنند.
فریاد بزن، که این فریادها، تنها ترجمان این زخم کهنه است.
میدانم، خوب میدانم دستهای نازک تو را خداوند برای چیدن دانههای زیتون آفرید، امّا، چارهای نیست؛ سنگها را دانه دانه، بر دار و روی هم بگذار؛ آن قدر، که سنگینیشان، تمام قلبهای سنگی زمین را به درد آورد.
فراموش نکن، شانههای ترک خورده سرزمینت، هنوز تکیهگاه غیرت توست و خاک گرمش، نوازشگر کبوتران بیپناهی است که معصومانه، سر بر بالینش نهادهاند.
ای صبور سربلند! مبادا آوازهای شوم کلاغان سیاه بر فراز آسمان، تو را مأیوس کنند که چلچلهها منتظرند فاصله این کوچ طولانی را طی کنند و به آغوش وطن بازگردند.
نامت بلند، ای سرزمین آزادی و آزادگی!
نامت بلند، ای سرزمین سرخ شهادت، که هفت خوانِ عشق را در خویش گنجاندهای!
نامت بلند، ای سرزمین زیتون و گندم زاران سوخته!
نامت بلند، ای قبله اول مسلمین!
نامت بلند! که عزت و سرفرازی، در ویرانه سراهای سوخته تو، بشِکوه و دیدنی است.
نامت بلند، ای سرزمین ویرانهها! آن جا که کبوتران، بیآشیانند.
نامت بلند، ای سرزمین مادران داغدیده و در سوگ نشسته؛ مادرانی که اسوه صبر و ایثار این روزگارند!
ای سرزمین هزاره دردها، ای سرزمین نو عروسان خاموش، ای سرزمین قلبهای صد پاره و زخمی و سینههای سوخته! نامت بلند، ای میعادگاه عشق و حماسه، خون و اشک، درد و شور، مهر و خشم؛ ای سرزمینی که سرخی غروب باختریات، هرگز آرامش رویایی مدیترانه را به خاطر ندارد!
نامت بلند، ای قدس، ای مسجدالاقصی، ای سرزمین آزاده زیستن!
چه مطلع زیبایی، که اشک چشمان تو، آسمان سرخ سنگها را مهآلود میکند!
چه مطلع زیبایی، که تو در خفقان، در رفتهای پیاپی و در مکانی که فقط چشمها بسته میشوند، چشم به جهان میگشایی و میآیی!
چه مطلع زیبایی، که من تو را بزرگ ببینم، در کودکیات و بر آمدنت اشک بریزم!
چه قدر بزرگی! چه قدر خورشید را میمانی، ای کودک آسمانی فلسطین!
تو ستارهای را میمانی که از بدو تولد، در رنگین کمان نگاه مادر پنهان میشود. به خاطر بسپار، غربت نگاه سنگها را که به مادر، تولدت را تبریک میگوید.
چه قدر ابریشم نگاهت سبز و آسمانی است!
ای کودک فلسطینی! تو در دغدغه عشق متولد میشوی، در فریاد سنگ.
ای کودک فلسطینی! نگاهت، در دستاندازهای ظلمانی شب، آخرین فانوس روشن دریایی است و اولین مأنوس سنگهای آواره. ای جوان! آسمان فلسطین اگر به زمین نمیافتد، از غیرت بازوان محکم توست که ستون استوار آن شده است.
غرور مانده در سینه غیورت، چون طلوع خورشید، در آسمان نگاه زیتونهاست. آری! غرور مانده در سینهات هفت رنگ قشنگی را میماند که متولد میشود در هوای خفته در مه خاطرات تو.
چشمههای اقیانوسگونه سینهات، مرهم زخمهای آتشین خواهران توأند. از کدامین سمت آسمان فلسطین طلوع میکنی و جراحات زیتونها را مرهم میشوی و فریاد میزنی فلسطین را؟
«سنگها به یاریات میشتابند؛ در غروب نگاهِ مظلومانه کودکانت راست قامت باش و ایستاده، ای فلسطین!
سنگها به یاریات میشتابند؛ در هر زمان که خفتهای در غبار و خون، زیر سم اسبهایی نانجیب و افسار گسیخته.
آری! سنگها به یاریات میشتابند، ای انیس و مونس یتیمان! آن زمان که غربت و قحطی تو را به اسارت میبرد.
ای مهربان فلسطینی! نگاه معصومت را که در سنین پاک جوانی است، ارزانی بهشت میکنی و با چشم روشنی، دل آسمان را به نگاه پاک و معصومت روشن میسازی. دستانت بوی کرامت ابر را
میدهند؛ بوی بخشش باران، بوی استقامت درخت و بوی ایستادگی کوه. آری! دستانت آغشته به بوی دلاویز مست نسترنهای شکفته در سینه زیتونهاست. مبادا چشمهایت را ببندی.
اگر چه مثل مردم دردمندی
نمیروید بهاری تا نخندی
نگاهت آخرین فانوس دریاست
مبادا چشمهایت را ببندی.
خدا قوّت، دستهای پینه بسته!
خدا قوت، شکوه ملکوتی مسجدالاقصی!
خدا قوت، ای شهر زیتون و سنگ!
خدا قوت، ای قدس، ای آتشفشان همیشه روشن!
راهی نیست؛ او را خبر کنید که کنعانِ فلسطین را گلباران کند؛ به یُمن قدوم ملکوتی یوسفی که در راه است.
تارهای سست و لرزانِ عنکبوت سیاهی و عِفریته قرن که بر پلکهایِ روشنایی تنیده است، با اولین طلیعه آفتاب و با اولین درخشش پیامآور روشنایی، محکوم به فناست؛ آن هم در شهر بتشکن تاریخ، خلیلاللّه، در شهر فداییترین فرستاده، ذبیحاللّه.
سلام بر سنگ!
سلام بر درخت تناور زیتون!
سلام بر «بأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»هایی که به جرم بیگناهی، به خون سرخشان متبرک شدهاند!
سلام بر راست قامتانِ طریقت عشق! سلام بر فردایی که دوباره اذان آزادی، از مأذنههای مسجدالاقصی به تمام جهان طنینانداز خواهد شد.
کوچه کوچه اینجا مناست، جایگاه رجم شیطان است.
دستهای کوچکی که از آسمان امید، سنگ میچینند، رمی جمره عقبهاش دیدنی است. دستت را پر از سنگ میکنی و بعد ... .
: «أَعُوذُ باِللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ»
سنگ اول به نیّت «قربة الیاللّه».
سنگ دوم به نیت زخم زخم درختانی که همچنان استوار ماندهاند.
سنگ بعدی به نیت آسمان در خون نشسته مسجدالاقصی. بعدی به نیت نالههای جانسوز مادرانی که کودکان به خون تپیده خود را در آغوش میفشارند؛ به نیت دستهای ترک خورده پیر و جوانی که بر سنگها بوسه میزند؛ به حرمت وجب به وجب زمین بیتاللحم، بیت المقدس و ... .
ساعتی نمیگذرد که دستانت را از سنگهای کینه و نفرت پر میکنی و دوباره «أَعُوذُ بِاللَّهِ ...
سنگ اول به نیت بالهای زخمی قدس.
سنگ دوم ... .
روزهایت چه پر سکوت میگذرد و شبهایت چه غریبانه، ای تنهاترین سرزمین!
میدانم که سالهاست بر شانههایت غبار خستگی نشسته است؛ خسته از بیپناهی، از خاکهای خون رنگ، از کوچ ابدی پروانهها، از بیستاره ماندن، از نوای پر درد غم، از جنگ و از مظلومیت. میدانم که سالهاست پر پرواز پرندهها، از آسمانت به گوش نمیرسد و کوچههایت با لبخند غنچه سرشار نیست.
میدانم که سالهاست صدای گریه کودکانت، دلت را پر از اندوه تنهایی میکند و چه قدر سخت است برای تو، دیدن پاهای کوچکی که برهنه در ویرانههایت میدوند و نگاههای غریبی که هر روز با اشک، عشق را تشییع میکنند.
میدانم که زمین دل شکستهات، گرمای روییدن گل سرخ را به فراموشی سپرده است. میدانم که باد، بیپروا، تمام بادبادکهای آبیات را از آسمانِ به غروب نشستهات ربود و چشمان خیس کوچکی همچنان در میان خرابههای پر سکوتت، به دنبال دستان شکسته عروسکی میگرید.
میدانم که سالهاست، آهنگ غریبِ بیپناهی را با قلب شکسته زمزمه میکنی تا شاید روزی، همه کبوتران آسمان، با تو همآوا شوند.
سالهاست که موج شادی، صدای پرواز پرندهها، عطر خوش نان و طعم سپید شکوفه، برای تو ناآشنا است.
میدانم وقتی صدای لالایی اندوهت، هر شب، از میان خلوت چادرها به گوشت میرسد، چه قدر دلتنگ میشوی؛ دلتنگ همه کودکانی که روزی در آغوش گرم تو به خواب میرفتند و گرمای نفس پاک آنان، تو را غرق در آرامش میکرد، دلتنگ همه پروازهایی که آبیِ آسمانت را سرشار از امید میکردند، دلتنگ همه درختان پر طراوتی که پناهگاه مرغان عاشق دیارت بودند، دلتنگ همه غنچههایی که در خانههایت شکفتند و موج موج خندههایی که دلت را پر از حسّ خوش بودن میکرد، دلتنگ همه مادرانی که قصه شیرینِ زندگی را نجوا میکردند و همه جوانههایی که آهنگ دوست داشتن مینواختند، دلتنگ همه روزهایی که غرق شور و شوق بودند و همه شبهایی که ستاره ستاره میدرخشیدند و دلتنگ آن روزهای دور سرزمینت.
امّا ای سرزمین خون و عشق! روزی خواهد رسید که قاصدکها، شکوفه شکوفه زندگی را برایت به ارمغان میآورند و دوباره، پرندههای مهاجرت به آغوش پر مهرت باز خواهند گشت، تا تلخی کوچ را در کنار تو به فراموشی بسپارند. باز خواهند گشت؛ روزی که نگاه پرشور کودکانت، بدرقه بادبادکهای آبی خواهد شد، روزی که پروانهها را در کوچههایت خواهی دید و غم سرد جنگ، در لابهلای صدای خنده فرزندانت گم خواهد شد، روزی که تمام خاکِ به خون تفتیده دیارت، لبریز از عطر خوش شکفتن میشود، روزی که هزاران ستاره، دستان شب را به گرمی خواهند فشرد و همه کبوتران، با نغمه تو همراه خواهند شد.
روزی خواهد رسید که لالایی مهربانانه شبانگاه، از پشت پنجره، تو را غرق دلتنگی نخواهد کرد؛
روزی که خسته امّا سرشار از امید، به استقبال پرندههای مهربانت خواهی رفت.
ای تنهاترین سرزمین! روزی خواهد رسید که باران عشق، تو را خیس زندگی خواهد کرد و تمام روزهای سیاه تنهایی و دلتنگی، غروب خواهند کرد و سیب سرخ خورشید، در آسمانت طلوع خواهد
کرد.
روزی خواهی رسید.
واکنش(1)
زادگاه محبوب
زنجیرهای درون من
خشم عقاب و مهر انسان را میپروراند
نمیدانستم که در زیر پوست
پوست ما
توفانها تواند خاست
و جویبارها تواند به هم پیوست
مرا به زندانی تاریک افکندند
دلم از مشعلهای نور فروزان شد
شمارهام را به دیوارها نوشتند
دیوارها به چمنزارهای سبز بدل شد
صورت دژخیم را کشیدند
نوارهای نور
چهره را زود زدود.
نقشهات را با دندانهایم به روی دیوارها کندم
و سرود شب زودگذر را نوشتم
شکست را به تاریکی افکندم
و دستهایم را به پرتو نور
فرو بردم
آنها چیزی را فتح نکردند
1) - تپههای آویشن، ترجمه سیروس طاهباز، صص 41 - 43.
هیچ چیز را
تنها زمین لرزهها را برانگیختند
تنها تابش پیشانیها را میبینند
و صدای زنجیرها را میشنوند
هرگاه من بر صلیب رنج خود
بمیرم
شهیدم
مبارزم.
ما رهسپارانیم(1)
شب از پی شب باز آمد
روشنایی گفت:
میدانم چون من بینورید
اما ستارههای سبز
از چترشان در قلب من میجهند
آبها گفتند:
میدانیم چون ما بیآبید
ما امّا زمستان را
پیش رو داریم
و خون شهیدان گفت:
انجیل اگر چه دور است
1) - فراتر از میراث خون، ترجمه موسی بیدج، صص 112 - 113.
ما رهسپارانیم
آه! ای بیروت!
ای زنی که دود بمباران حنا به گیسوانت بسته است
و با چشمان زیبایت هنوز
بر دروازههای دریا
قهوه تلخ اندوه مینوشی
به تنهایی آواز میخوانی
و بر دریای خون میرانی
ای گنجشک سراسر بال
که خونت را گلولهها قسمت میکنند
و هنوز تپش قلبت را
به تفنگ مبارزان میبخشی
هر کبوتری که میافتاد
بر لوح عشق مینوشت:
وقتی بامدادان شعلهور شدند
و هنگام فتح در رسید
فوج فوج به عرصه جنگ وارد شوید
که ما یک به یک رفتیم
و چراغ خون
تا به آخر روشن ماند.
دوشنبه
1 اردیبهشت 1382
18 صفر 1424
2003 .Apr. 21
اویس آمده بود؛ با لبانی آکنده از ترنّم و چشمانی میان انبوه ستارگان گُم.
اویس آمده بود، تا دلتنگیهای پیامبر را سلام کند؛ سلامی به گستردگی باران.
اویس آمده بود؛ لبریز از مهربانی و سرشار از اندوههای بیابانی.
سلام کرد و واژهها در دهانش عاشقانه ایستادند.
زانو زد؛ با دسته گُلی از جنس کلمات عاشقانه در برابر عظمتی که بتها را فرو ریخت و در هم شکست و تار و پودشان را از هم گسست.
برای آرزوی بزرگی که در او متولّد میشد، میمُرد. خانه را نگریست؛ خانه خالی بود، آیینهها را گریست، خالی بود، به آسمان نگاه کرد و چشمهای خویش را شُمرد؛ هیچ ستارهای از چشمهایش جا نیفتاده بود. با تمام عمر خویش نگاه کرد به لحظههای پر آشوبش. در انتظار یک نگاه طولانی بود که فهمید به یک انتظار طولانی بدل شده است. در ناگهانی از هق هق و باران، خویش را به خاک انداخت، سایههای خیس خویش را بر در و دیوار شهر میکشید و زمزمه زلال خویش را، در نسیم پراکنده میکرد و میرفت، آرام آرام، تا دورترین نقطهچینها، تا گودی چشمهایش.
پیامبر که آمد، بوی اویس، خانه را برداشته بود و چشمهای فراگیر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بغضهایی مهتابی شکفته شد و زمزمه «واَشْوقا إِلَیْکَ یا أُوَیْس الْقَرَنَ» جلوتر از واژهها، با نسیم میرفت و نغمه «إِنّیِ لَأَجِدُ نَفْسَ الرَّحْمَنَ مِنْ قَبلِ الْیَمَنِ» پیامبر را تا دور دستهای دور، تا عاشقانههایش با خویش میبُرد. و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سلام فرستاد بر اویس قرنی.
سلام بر تو که میبایست بایستی و بمانی، تا علی تنها نماند.
بمانی و شمشیر بزنی، شمشیر، حتی اگر دسته شمشیرت شکسته شود، ای پیرمرد روزهای صفین!
سلام بر تو! که صفین، منتظر صفوف به هم فشرده ایمان و ایثار توست.
سلام بر تو و اشتیاق غریبت! به تو که چشم بسته، ایمان آوردی به آورنده «یُؤْمِنُ بِی وَ لا یَرانیِ». به تو که جغرافیای عشق را به نام خویش ثبت کردی. سلام بر تو که تا چند قدمی نور و مهربانی،
دستهایت را رها نمودی و چشمهای بیدریغ و نگاههای منتظرِ مادرت را به راه نگذاشتی، تا مادر نابینایت، غروبها، در ساحل فانوسها تنها نماند و به راه افتادی تا دل شورههای صحرایی مادرت.
تو باید بمانی! تا صفین تنها نماند و خودت را برسانی به زخمهای جا مانده از بدر و أحد و خیبر.
تو باید بمانی! آن چنان که علی علیهالسلام ماندگار میشود. باید بمیری، آن زمان که صفین، چشم انتظار تو میشود، تا علی بر کشته تو نماز بگذارد.
تو باید بمانی و زیبا بایستی بر لبه تیغها و چشمه چشمه، سینه سرخهای خون خویش را به پرواز درآوری و پلشتی را به پرتگاه سیاهی پرتاب نمایی، تا همانی شوی که علی علیهالسلام در جستجوی آن سالها، خون دل خورد.
بوی خوش تو، هر که ز باد صبا شنید
از یارِ آشنا، سخن آشنا شنید
دیگر مجال سکوت نبود؛ غریو جنگ، آرامش «صفین» را به هم ریخته و میدان از عطر «شهادت» لبریز بود؛ شهادت در راه خدا، در جوار ولایت و در میدانی که گذرگاه «بهشت» بود؛ بهشت پاکان، بهشت مردان پایبند به عشق علی علیهالسلام.
... و مردی از بهشتیان که با اشتیاق تمام به سمت شهادت آغوش میگشود؛ مردی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهاش میفرمود: «یَفوُحُ رَوائِحُ الجَنَّةِ مِن قِبَل اِلقَرَنِ و اِلیکَ یا اُوَیْسَ القَرَنِ»(1)(عطرهای بهشت از سمتِ قَرَن میوزد؛ چه قدر مشتاقم به دیدن تو، ای اویس قرنی)
مردی که «خیر التابعین و نفس الرّحمن» بود؛ رها شده از تعلّق، جدا شده از خیلِ خاکیان و پیوسته به افلاکیان. نمازش، آیینه اشراق، مِهرش، صداقت بینش و جهادش، نهایت معرفت بود؛ معرفتی که از او شیعهای خاصّ، مومنی صدیق و مسلمانی باایمان ساخته بود.
سجدههای طولانیاش نه تنها اهالی زمین، که آسمانیان را به تحسین وا میداشت و نگاه سبزش، صداقت ایمان را نشان میداد. عطر نفسهایش، پروانگان عاشق را جذب میکرد و گلستان عرفانش،
جلوههای جاودانی حقیقت را پرورش میداد. غذایش عشق، خوابش شهود و خانهاش، سینه آسمان
بود.
تا ابد معمور باد این خانه، کز خاک درش
هر نفس، با بوی رحمان، میوزد باد یمن
نام سترگ و مقدسش، حبلالمتین «شفاعت» در روز قیامت و وجود گرانقدرش در جهان اسلام، ماندگارترین نمونه «زهد» است.
1) - منتهی الامال، حاج شیخ عباس قمیره.
جناب اویس قرن(ره)، در زندگی، مسلمانی مؤمن و شیعهای عارف و در شهادت، از انصاراللّه بود. عزّت نفس زکیّهاش، مصداق ایمانش بود. او شاگرد مکتبی بود که آموزگارانش، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام بودند و در امتحانِ واپسین، سرافرازانه جنگید تا نام سترگش در کنار جناب عمار یاسر(ره) و دیگر شهدای صفین، در دفتر شهادت ثبت گردد.
درود بر نام مقدسش، درود بر روان آبی و زلالش، درود بر نمازهای عاشقانهاش، که یگانهترین نیایشها بودند و زیباترین نشانه عشق. درود بر زندگی، تقوا و شهادتش؛ که هم رضای خدا در آن بود و هم رضای نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وصی علیهالسلام؛ روحش قرین رحمت الهی و شفاعتش، دستگیرمان در روز جزا باد!
خلسههای عاشقانه/سیدعلیاصغر موسوی
... باز هم: «خوشا شیراز و وضع بیمثالش».
در بهترین فصل سال، آکنده از عطر یاسمن، سرشار از شکوفههای نارنج، لبریز از خمارانه نرگسها و مملو از نازهای سبز سروها و شمشادها ... باز هم فصل تغزّل، فصل گل، فصل «گلستان و بوستان»، فصل غزل و فصل بهارانه «طیّبات». «منتخدای را «عزّ و جلّ» ...» که اگر نبود قلم عالم آرایش، دستی به سمت هنر گشوده نمیشد و زبانی به شکر، باز. اگر نبود دست هنر نمایش، دلی از زنگار زدوده نمیشد و نگاهی به تماشا، عاشق.
به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
نقّاش ازل، آن روز که شعر و نقاشی را در هم میآمیخت، گویی «گلستان و بوستان» را بر پرده تماشا آویخت. همیشه تا چشم بر صحیفه بهار میدوزیم، زبان به تغزّل باز میشود، که:
گفته بودم که بیایی، غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی!
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن، که چنین خوب چرایی؟
نه من خام طمع، عشق تو میورزم و بس
که چو من، سوخته در خیل تو، بسیاری هست!
«سعدیا»، مرد نکونام! امروز تمام نگاهها با تواند؛ تمام پنجرهها به سمت مصلای تو بازند و تمام آینهها، سرشار از تو و تمام تصویرها، آکنده از تغزّل عاشقانههایت گشتهاند؛ چنگ بردار و خنیاگران آسمانی را با سماع غزلهایت به خلسههای عارفانه ببر!
آه، ای همیشه عاشقترین، ای سر حلقه خیل خوبان! برخیز و شولای عشق بر تن، زنجیر جنون برپا و شور عارفانه «یاهو» در سر، خیل آهوانِ نظر را بر گستره سبز بهار برقصان. برقصان، گیسوان تنیده به تارهای شیدایی را! برقصان، بنفشههای پیچیده بر غربت تنهایی را! برقصان، سنبلهای افسرده در حال و هوای جوانی را! برقصان، دخترکان کوزه بر دوش چشمههای آسمانی را؛ آنگونه که باد در یال سمندها میرقصد، آنگونه که آب در ارتفاع آبشارها میرقصد! آنگونه که اشک، در چشم آهوانه و عشق، در سینه تماشا، میرقصد! از سمرقند تا دمشق، از سومنات تا اندُلس، از پاریس تا نیویورک و از شیراز تا آبیترین شهر آسمان؛ تا جایی که دیگر بار، شور عاشقانه، نگاه افقها را به سمت عشق بخواند:
به حقش که تا حق جمالم نُمود
دگر هر چه دیدم، خیالم نُمود
از آن گه که یارم، کسِ خویش خواند
دگر با کسم، آشنایی نماند
از سلوک عارفانه، تا وصال عاشقانه، از شعله تا پروانگی، از غزل تا مثنوی و از گلستان تا بوستان؛ از الفبای تنهایی، تا قاموس فصلهای آبی عشق ...، این کلکِ زرّین «سعدی» است که فانوس معرفت در دست، دور جهان میگردد و شیفتگان هنر الهی را به عشق میخواند.
سعدی، شرافتِ آب، نجابتِ باران، بلاغتِ ابر و صداقتِ اشک را چنان بر پرده «غزل» به تصویر میکشید که بهار، در «خلسههای عاشقانه» و پاییز، در سکر عارفانه فرو میرفت:
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
... عاقبت، بهار تماشا را به تابستان نگاهها گره زد و مجموعههای عاشقانهاش ماندگارترین «الفبای تنهایی» شدند!
نامش چکامه عشق و یادش غزل باران، باد!
دولت جاوید یافت، هر که نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر، زنده کند، نام را!
«به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن؛ واژهای در قفس است».
«بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افقهای باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید».
این کلام مردی است که نفسش، طعم تغزل داشت؛ رنگ احساس و عاشقی.
شاعری که شعرش را بر بوم رنگها میپاشید.
شاعری که خدا را در یک قدمی خود حس میکرد.
شاعری که آب را گل نمیکرد تا مردمان بالا دست و پائین دست، در آن به تماشای راز گل سرخ بروند.
شاعری از جنس آب، که آفتاب، نرم و آهسته به سراغش میرفت و در لابهلای کلماتش، نور میپاشید.
او که با چشمهایی شسته، دنیا را جور دیگر میدید و بهترین چیز را رسیدن به نگاهی میدانست که از حادثه عشق، تر بود.
شاعری از پشت دریاها؛ از اهالی شهری که در آن، پنجرهها رو به تجلّی باز است. او آنگونه زندگی کرد، که به قانون زمین بر نخورد.
شاعری مسلمان، که قبلهاش یک گل سرخ بود و جانمازش چشمه، با سجّادهای به وسعت دشت. شاعری که آب، بیفلسفه میخورد و به آغاز زمین نزدیک بود.
او که دچار بود و عاشق، و همیشه عاشق تنهاست.
شاعری که یک شب در ازدحام خاکستری کوچهها، چمدان تنهاییاش را بست و رفت.
«ای دوست، چه پرسی تو، که: - «سهراب» کجا رفت؟
او نور سحر بود، کزین دشت سفر کرد
او روح چمن بود که با باد صبا رفت
همراه فلق، در افق تیره این شهر
تابید و به آن جا که قَدَر گفت و قضا، رفت
ناگاه، چو پروانه، سبک خیز و سبک بال
پیدا شد و چرخی زد و گل گفت و هوا رفت!
ای جامه شعرت «نخ آواز قناری»
رفتی تو و از باغ و چمن، نور و نوا، رفت».(1)
قایقی آمده است، از راههای دور و خاکهای غریبی که در آن هیچ کسی نیست. و مسافری را از مصاحبت با آفتاب آورده است که اهل کاشان است و پیشهاش نقاشی، - گاهگاهی هم قفسی میسازد با رنگ و به ما میفروشد تا به آواز شقایق که در آن زندانی است، دل تنهاییمان تازه شود!
آمده است و پیامی آورده که آب را گل نکنیم، شاید این آب روان میرود پای سپیداری، تا فرو
1) - شعر از فریدون مشیری.
شوید اندوه دلی! همسفرش چمدانی است که به اندازه پیراهن تنهایی او جا دارد. چمدانش پر از سوغاتی است، پر از سیب سرخ خورشید، برای آنانی که میترسند از سطح سیمانی قرن!
شعرهای تازهاش را به سمساری محله فروخته تا گوشواری بخرد برای زن زیبای جزامی! یک شبه، همه منظومه شمسی را دویده تا دُبّ اکبرش را بر گردن دخترک بیپای روی پُل بیاویزد! همتی کرده تا اگر در تپش باغ، خدا را دید، بگوید که ماهیها حوضشان بیآب است.
کفشهایش گم شده است! شاید آن را آشیانی کرده است برای یک جفت زنجره عاشق، که در پشت دیوارهای هیچستان، صدایشان گم شده است!
به سراغش اگر میروید، مثل برگ رها شده بر روی آب، قدم بردارید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهاییاش که پر از نان و پنیر و ریحان است، برای پیرمرد کور همسایه که نان خشکش را در شبنم نگاه گل سرخ تَر میکند!
از پنجره چشمان او، زندگی رسم خوشایندی است که بال و پری دارد با وسعت مرگ و پرشی به اندازه عشق! در کلبه تنهایی او، زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت، از یاد من و تو برود.
او مثل بوی بابونه سبز، مرگ را میشناسد؛ مرگی که در ذات شب دهکده از صبح، سخن میگوید. حیف که نشد روبه روی وضوح کبوتران بنشنید و به شیوه باران، مهربانی را قطره قطره کند!
آمده بود تا برای پرسش دیرینهاش، جوابی بگیرد که «خانه دوست کجاست؟» و پاسخش را در آبیِ حوضهای خالی یافت و به سر وقت خدا رفت.
و هیچ فکر نکرد که ما در میان پریشانی پنجرههای مهآلود، برای خوردن یک سیب چه قدر تنها ماندیم!
صدای زمزمه آب، تا گلابستان ادامه دارد، امّا خزان زودرس، هالهای از غم در نگاه چلچلهها پدید آورده است؛ چگونه بهار میتواند در نگاهِ یک «شاعر» بمیرد! و یا، یک شاعر در نگاهِ بهار!؟
آخرین «نقاشی»اش، جادهای به سمت ابدیت را نشان میدهد که در کنارههایش دیگر «شقایقی نیست» و زندگی، تنها در آن سوی آینهها ادامه دارد!
او، تمام فصلها را حسّ کرده بود، امّا فصل بهار، آن هم در «کاشان»، که باغهایش گُلابین و کوچههایش آکنده از عطر «شعر»هاست، رنگ دیگری دارد! هر کس برای رفتن به «خانه دوست»
دسته گلی در دست و غزلی بر لب، قصد تفأل میکند و نذر خویش را به سقاخانههای «قمصر» میبرد، تا از اشکِ گلاب، شمع جان به پروانه وصال برساند. امّا امروز بهار، ناباورانه سوگ «سهراب» را با تمام وجود حس کرد و سردترین نقاشی خود را بر پرده سیاه تماشا آویخت!
انگار مرگ، هیچ «نوشدارویی» را نمیشناسد و هیچ بهاری را بهانه زندگی نمیداند؛ حتّی اگر زندگی «سهراب» در میان باشد!
اگر چرخ گردان کِشد زین تو
سرانجام، خشت است بالین تو(1)
سهراب، از شعر تا نقاشی، از سکوت تا فریاد، نیلوفر دلش را از مرداب زمانه بیرون کشید و مثل آرامشِ نگاهش، به دریا بخشید. او نگذاشت «زندگی بر لب طاقچه عادت» از یادش برود؛ آنگونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنهها، جاریاش کرد.
سهراب هیچگاه نگاهش را نفروخت؛ نگاهی که از اشراقی خاصّ و شهودی عالی بهره میبرد. نگاهی که در بین مردم ریشه داشت و بازتاب آیینه آنها بود. نگاهی که «تمام آبها را زلال، تمام درویشها را سیر و تمام کبوترها را سیراب» میخواست!
سهراب، ایمانش را از سپیدارها، تقوایش را از پرندگان و صداقتش را از آبها، آموخته بود؛ با تبسّمِ شبنمها وضو میگرفت و با قدقامت گلها، نماز میخواند!
امروز، سهراب اهل کاشان نیست که در آن سوی نقاشیهایش گم شده باشد! فراتر از مرزهای خطکشی شده اندیشه و فراتر از نگاه بسته زمان، این شعرهای اهورایی اوست که زمزمه میشود.
با مرثیهای سبز، «به سراغ چینیِ نازک تنهایی»اش میرویم، یادش در لحظههای سبز نیایش، ستوده باد.
وه که هر گه که سبزه در بستان
به دمیدی چه خوش شدی، دلِ من
بگذر ای دوست، تا به وقت بهار
سبزه بینی دمیده، از گِل من(2)
گلدستههای آستان کبریایی قدس، شهر «مشهد» را به نیایش فرا میخواند و خانه، باز هم از عطر «بهار» پر شده بود؛ خانهای که بوی عشق، بوی ایمان و بوی شعر، فضایش را از لهجه دیر آشنای «بهار»، پر کرده بود.
چو نو کردی، نوای مهرگانی
ببردی، هوش خلق از مهربانی
... باز هم «خراسان»، خطّه سبز غزلها است؛ غزلهای آمیخته با «بوی جوی مولیان»! خطّهای که ارتفاع قامت شعرش، رساتر از «سرو کاشمر» و عظمت آوازه آن، فراتر از گلهای «زعفران» است.
خطّهای که در پاییزان غزلریز و خزانگاهان چکامهریز، مردی از تبار چامههای سبز را، همچون «بهار»، به گلستان «ادب» سپرد.
محمدتقی بهار - ملک الشعرا - ، مردی بود که در دستهایش کلک ادب، چنان آراسته به هنر بود که هنرمندیاش را حتی در «وکالت و وزارت»، نشان میداد.
آزادگی و آزادی خواهی، جان شیفتهاش را به انقلاب «مشروطه» پیوند زده بود و زبان و قلم
بیهمانندش، سوختگانِ عشق و انقلاب را به «ستم ستیزی» فرا میخواند.
ذات بهاریاش، همیشه با «دیوهای سپیدپای در بند» سر ستیز داشت و نام سترگ و بشکوهش، هنوز چون «دماوند» بر قلّه ادب و هنر میدرخشد.
«سبکشناسی» نگاهش، اشراقی و تاریخشناسیِ قلمش، مالامالِ منطق بود.
«نظمش» شکوه خراسانی و «نثر»ش، لهجه دیر آشنای «دری» داشت؛
بامداد، باده روشن خواه
نیمروز، ساغر زرین، زن
گه سرود نغز، دل را ساز
گه نوای خوبِ نو آیین زن
ذات بشکوهش، جوانمرد و ادب ذاتیاش، آکنده از نجابت بود؛ آنگونه که مدایحش برای اولیااللّه، و آثار انقلابیاش، سرشار از ادب و معرفت بود. روح آزاده و نام فرهیختهاش فراموش روزگاران مباد!
چهارشنبه
3 اردیبهشت 1382
20 صفر 1424
2003 .Apr. 23
کافی است، دلی عاشق دیدار تو شود.
کافی است، حرفی از تو در گوش جان، به زمزمه بنشیند.
دلی در بند زلف مهربان تو گرفتار آید.
کافی است، خبری تازه از خون سرخت، در کوچههای غافل شام و کوفه بپیچد.
زیارت تو، پیر و جوان نمیشناسد.
زیارت تو برای مسیحی و مسلمان تفاوت قایل نیست.
برهنه و غنی نمیفهمد.
برای کربلایی و غیر کربلایی آغوش میگشاید.
عطیه کوفی آمده است.
جابر آمده است.
از کربلای تو، فقط شنیدهاند.
در کربلا نبودهاند.
با تو همرکاب نشدهاند.
با تو شمشیر نزدهاند.
زخمی کربلا نشدهاند، امّا زخم کربلا را چشیدهاند.
دلهای عاشقی که چهل منزل را با معرفت دویدهاند.
از چهل شام برگشتهاند.
از چهل روز بیدارند.
از چهل دریچه تو را بوییدهاند.
چهل شام غریبان را در نوردیدهاند.
چهل روز غربت را معتکف شدهاند.
چهل شبانه روز را چلهنشینی کردهاند.
إِنَّ الإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ
زمین اگر در شگفت نماند چه کند؛
از این انسان همواره زیان کار،
از این انساننماهای حیوان صفت،
از این انسان فریب، انسان ظلم، انسان ویران؟
تو بیدارتر از همه میبینی.
روشنتر از همه حس میکنی.
فرات، قیام کرده است،
شام، در راستای سربلندیات ایستاده.
کوفه را بوفها، به ویرانی نشستند.
خوشبختی از قصرهای سرمست گریخته است.
تو زیباتر از همه، لمس میکنی.
آبهای جهان، شعلهور شدهاند.
درختان صبور، به میوه نشستند.
بادهای حادثه، بنای سیاهی را در هم پیچیده است.
سرهای خبیث، از سر درِ خانههای جاهلی آویزان شدهاند.
هلهلههای یکپارچه مردانِ نیرنگ، به شیون نشسته.
کوچههای فرو دست و دروغ، رنگ باختهاند.
بهار، از روزن خانههای یتیم، سر برآورده است.
زمین اگر در شگفت نباشد چه کند؟
از این همه شیرینیِ غم.
از این همه بسیاری شادی زودرس.
از این همه باران یکریز تبلور خون تو.
از چشمهای رذلی که دیگر کفپوش گورستانها شدهاند.
از خندههای شیرینی که به تلخی زقّوم گرفتار آمدند.
از دستهای خیزران پروری که خوار شدند.
از سرهای مبارکی که از عشق، شکوفه دادند.
از حنجرههای عزیزی که سرشار از صدایِ خدا شدند.
از تظاهرات دلهایی که در منجلاب تزویر پوسیدند.
از سیلهای ویرانگری که شکوه کاخهای زیادهخواهان را در هم کوبیدند.
وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمّةً قَتَلَتْکُمْ
زمین، چهل روز بیشتر دوام نیاورد.
نفرینها، روشنی را از چشمهای خاندان ستم گرفتند.
نفرینها، چراغ زندگی مردان شقاوت را شکستند.
نفرینها، بنای شهرت و مقام و جوایز را در هم کوبیدند.
نفرینها، سرنیزههای خشونت و فریب را قطعه قطعه کردند.
نفرینها، باران رحمت بر زمین گرسنه ریختند.
نفرینها، توفان مرگ را در سینههای ستم شعلهور کردند.
وعده خدا حتمی است.
اراده خدا، خارج از دایره زمان و مکان است.
نفرین خدا، سوزانندهتر از هر آتشی است.
نفرین خدا، برندهتر از هر شمشیری است.
نفرین خدا، ویران کنندهتر از هر توفانی است.
نفرین خدا، کوبندهتر از هر فریادی است.
عشق، شایسته دلهای شکسته است.
سربلندی، سزاوار سرهای بریده است.
ویرانی، ارزانیِ بناهای شرک است.
مرگ، حق مردارهای متحرک است.
و خدا اگر بخواهد، میتواند.
و خدا اگر اشاره کند، میشود.
و خدا اگر اراده کند، همان میشود.
چهل روز را پیاده آمدهام.
چهل روز را به گریه نشستم.
چهل روز را خراب شدم.
چهل روز را عاشقانه خواندم.
چهل روز را اربعین گرفتم.
چهل روز را سوگوار شدم.
تا به تو برسم، ای خون عاشق، خون تپنده.
خون جاری
خون متبلور
خون خدا
خون عشق!
چهل روز است که نگاهم را از قامت بلند بالایت، پر نکردهام.
چهل روز است که شب و روزم یکی شده است.
چهل روز است که آتش خیمههای عاشورایی، هر روز در دلم شعله میکشد.
چهل روز است که چشمی اشک دارم و چشمی خون.
یک روز آتش بر در خانه نشست و مادر ما شکسته بال و خونین، در خاک شد.
یک روز فرق کعبه شکافت و فرشتگان، پدر را تا آسمان تشییع کردند.
یک روز پارههای جگر برادرمان، تشت را به آتش کشید.
و روزی، خورشید وجود تو از فراز نیزهها طلوع کرد.
اینک، همه آن لحظهها از مرز دلم عبور میکنند.
حسین جان! چه شد که رفتی و تنهایم گذاشتی؟ پس قرارمان چه؟!
چهل روز فراق را تا کربلا با پای سر دویدهام.
حسینجان! برخیز و فرات را ببین که هنوز در آتش لبهای تو بیقراری میکند.
برخیز، تا باهم سری به شریعه بزنیم و سراغ دست های قلم شده علمدار را بگیریم.
برخیز و پاسخی به قاصدکهای آوارهای بده که از کوفه و شام به طوافت آمدهاند.
برادر! دشمن را مجال نیرنگ ندادم؛ مجال ندادم تا کربلا در کربلا بمیرد، مجال ندادم تا سرّ نی در کربلا دفن شود. گفتم همه ناگفتهها را. فریاد زدم همه سکوتها را.
با آتش کلامم، سکوت حاشیه نشینان کوفه را با راحتطلبی شامیان، خاکستر کردم.
اینک آمدهام؛ با دلی شکسته و سری سر به زیر، با اندوه چهل کوفه غربت و زخم چهل شام اسارت. آمدهام، اما با قامتی دو تا.
آمدهام تا حکایت سرگردانی روزهای بیتو را با تو بگویم.
آمدهام تا از غربت قافله عاشورا بگویم.
امّا حرفها را از نگاهم بخوان و نپرس؛ شرم و سر به زیریام را ببین و سراغ رقیه را از من مگیر.
اما برادر! خطوط تازیانه، حکایتی دیگر دارد.
میبینی؟ اربعین چگونه زخمها را دوباره شکوفا کرده است؛ چگونه عاشورا را برایم تکرار میکند.
گر از نگاه گرم تو آتش نمیگرفت
در شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود
در حیرتم که بیتو چرا زنده ماندهام
عهدی که با تو بستم از اول چنین نبود
ده روزه فراق تو، عمری به ما گذشت
یک عمر بود هجر بر تو، یک اربعین نبود(1)
کاروان در راه است؛ به سمت گلوگاه عشق.
میآید تا در بریدگی کربلا، به عاشورا ملحق شود؛ به عاشورایی که در سرتاسر این سرزمین، نفس
میکشد. کاروان میآید، تا زینب علیهاالسلام جوشش فریادهای فراتر از فرداها را در جامهای یزیدها و ابنزیادها بریزد.
زینب علیهاالسلام در راه است؛ با اشتیاقی پیاپی و خروشی پیوستهتر از زخمهایش.
1) - محمدجواد غفورزاده.
میآید؛ با سینهای از غم سنگینتر و کاروانی سبکتر، با غمهای ارغوانی غروب.
زمان در مشرق تحول ایستاده است و زمین در جستجوی کیست که گرداگرد خویش را میگردد؟!
زینب علیهاالسلام میآید، تا سکوت سوختهاش را شعلهور کند و آشوب عاشوراییاش را شعلهورتر؛ و صحرا خوب میداند که زینب علیهاالسلام، به هیچ هراسی اهمیّت نخواهد داد. کاروان میآید، تا فرات، بار دیگر طعم بستن چشمهای زینب علیهاالسلام را بچشد؛ چشمهایی که در کربلای فراگیر فردا خیمه زده است.
خاک، بوی تأسف میدهد و باد، بوی نفسهای مدفون ذوالجناح را.
زینب علیهاالسلام میآید، تا به خاک افتد؛ آن چنان که حقیقت به خاک افتاد.
زینب میآید و فریاد میزند: سلام ای سرزمین سرخ شهادت!
سلام ای خاک خونین حسین!
سلام ای خداحافظی مکرر!
سلام ای دیدار واپسین!
سلام بر تو، ای همیشه سبز و یکسره سرخ پوش! خاک را به خاطر دارم و باد را در یاد و آخرین
تصویر حرکت دستهای به خاک و خون کشیده شدهات را که در باد، به سمت هیچ، به سوی صحرا
بلند میشد.
خاک را به خاطر دارم و باد را در یاد، و هنگام جدایی را که چشمهای مماس بر آسمانت، آخرین
تبسّم را بدرود گفت.
سلام بر تو و گوناگونی زخمهایت؟ سلام بر تو و لحظهای که آفتاب، در پشت پلکهای پخش شدهات پژمرد و تو، فراز رنگها ایستادی. به آن زمان که هیچ کس نبود و تو بودی و او بود، و تو تنها به دامن خونین خویش دسترسی داشتی.
سلام بر تو و لحظهای که قناریهای قرمز رنگ قشنگت را از خون خویش به پرواز درآوردی.
سلام بر تو ای عمیق گسترده! که هیچگاه به ذهن کمعمق فرات، خطور ننمودی و هیچ آفتابی نتوانست بر ذرههای زخمی تو پلک بگشاید.
بادهای چهل روزه، همچنان سرگردان و دورهگرد، نینوا را مرور میکنند و خاکِ همچنان خیس، گویی تا ابد سرخ خواهد ماند.
دیگر نمیخواهم از خون و تیر و نیزه و شمشیر بنویسم.
نمیخواهم از خیمههای سوخته بگویم و از سرهای بریده شده.
نمیخواهم حتی از عطش، حکایتی جانسوز، تحریر کنم؛ فقط میخواهم بشنوم.
ساحل فرات، آرام و زمزمهوار، مرا به خویش دعوت میکند.
پس فرات، قصّهاش را آغاز میکند؛ نه داستانی از آنچه در این دیار حادث شده بود، که مرا به آیندهای دور فرا میخواند. رود، هیچگاه به عقب باز نمیگردد. با فرات باید همسفر شد. قصّه را باید شنید.
اینک، چهل روز گذشته است و همه آبها از آسیاب افتادهاند، امّا چهل سال بعد، چهارصد سال بعد، هزار و چهار صد سال بعد را من خوب دیدهام. باید پذیرفت که این آسیاب هرگز ساکن نخواهد ماند و همواره جوشان و متلاطم، خود را و قصّهاش را فریاد خواهد زد. به سیاوشهای پهلوان
میآموزد که از آتش سوزاننده آزمون، بیهیچ گزندی بگذرند و نسوزند، امّا به پاس شرافت و آزادگی، حتی تن به تیغِ حقیرِ افراسیاب بسپرند. همه قصه همین است. بیشک، سیاوش خود این گونه خواست، ورنه خنجر افراسیاب، کُندتر از آن بود که سرِ پهلوان را از تن جدا کند.
اینک من، همپای همه آسیابها، نعره میزنم که نوشیدن از فرات، کار دشواری برای امام نبود؛
اینکه ننوشید، معمّای قصّه ماست.
بادهای چهل روزه، میروند و دور میشوند؛ آن چنان که حادثه سرخ، کم کم به تاریخ میپیوندد. هزار سال پیش بود انگار! به دشتهای نینوا، هنوز هم که نگاه کنی، تصویر مردی را میبینی که بر پای ایستاده و آن قدر عظیم، که تا ابرها کشیده شده است. دستانش را از پهلو گشوده است و شمشیری
خونین را به آسمان نشانه گرفته؛ بیآنکه سری بر بدن داشته باشد.
خاک را اگر گوش بسپاری، خواهی شنید؛ خاک، هنوز نعره دلاورانِ به خاک افتاده را منعکس میکند و راز و نیازِ امام را نیز؛ آن گاه که سجده نمازِ آخر را به جا میآورد.
حالا چهل روز گذشته، امّا زمین، هنوز رختِ سیاه را از تن بیرون نکرده است. مگر سوگِ بزرگ را چهل روزه میشود از خاطر زدود؟ که اینک قرنهاست نینوا به عزا نشسته است.
نینوا را باید دید.
آن جا هر روز، عاشوراست.
اربعین، عاشورای مکرر است؛ روز زخم خوردن دلهای بیپناه، روز خون گریه کردن چشمهایی غریب.
اربعین، خزان سرو قامتان بیکفن کربلا است.
اربعین، فصل تنها شدن دل، غریب شدن گلهای حسین علیهالسلام و شکستن بغض آسمان است.
اربعین را تمام لحظات سرخ به ماتم نشستهاند. اربعین، سرّی است بین خدا و عشق، بین عشق و دل دردمند زینب؛ زینبی که بر فراز بلندترین قله مصیبت گریست و غم فراق برادر را با تمام جان ضجه زد. اربعین، فریادهای خاموش مانده و بغضهای حبس شده در گلوی زمین است.
چهل روز از دیدار عاشقانه تو و بهشت میگذرد و ما، چهل روز را نم نم از غم فراق تو گریستهایم، ای معنای بلند عشق!
ای حماسه آفرین جاویدان! غم هجران تو، دل زمین را به درد آورد و کمر آسمان را خم کرد. تو در کدامین بهشت جای گرفتهای که این همه عاشق را در حصار خاکی دنیا به ماتم خود نشاندی؟
تو سرآغاز اولین سطر شهادتی، ای بهشت مانا! ای بیکرانتر از دریا و مهربانترین آبیها! اینک بهار در غم فراق تو، سیاه پوشیده است و نگاه سرخ لالهها در سوگ تو، به سیاهی نشسته است، ای سپیدتر از یاسهای سپید!
نخلها در ماتم تو، سر بر زانو گذاشتند و چهل روز را اشک ریختهاند و شرمسار از هیبت تو، به پایت سر تعظیم فرود آوردهاند.
ای ماندگارتر از آسمان، ای جاریتر از لطافت باران و ای روح بهاری قرآن! نگاهت، فرات جاویدان است.
هنوز نیزهها، به خون تو آغشتهاند و در انتظار روزی نشستهاند، تا غربتت را شاهد باشند. ای غریبترین فریاد کربلا!
هنوز در تب عطش شما فرات، زیر سؤال است.
قدیمیترها میگفتند که اگر چهل روز غربت بر جنازه مظلومی بگذرد، یک چلچله از راههای دور، خودش را به روز اربعین او میرساند تا وارث غم جاویدان او شود! اما تا به حال بر عزای هیچ مظلومی چون حسین علیهالسلام، این همه چلچله با هم زیارت اربعین نخوانده بودند.
شنیده بودم که اگر کسی بتواند در چهلمین روز اندوه عاشقی، با جرعهای آب، لب چلچله از راه رسیده را تر کند و خستگی را از بال و پرش برباید، چهل روز بر او نمیگذرد که حاجتش روا میشود! اما گویا این چلچلههای ماتم گرفته دور فرات، روزه عطش گرفتهاند که حتی لب فرو بستهاند از آب چشمانشان.
چلچلهها را از آن جهت این گونه نامیدند که الفتی دیرینه با فراقهای چهل روزه دارند و از این چله غم به آن چله غربت سر میکشند و اندوه باز ماندگانِ عزیز از دست داده را با خود میبرند! اما این بار، غم غربت چلّه، آن قدر سنگین است که از صبر و توان دل چهل چلچله هم بر نمیآید و هیچ چلچلهای نمیتواند اندکی از غصههای چهل روزه زینب علیهاالسلام را با خود ببرد!
داغی که قد زینب علیهاالسلام را که عصاره صبر و بردباری است، به خمیدگی نشاند، با چلچلههای دلسوخته چه خواهد کرد؟!
گوش کن که چگونه چلچلهها در کنار آن قبر کوچکِ پشت خیمههای نیم سوخته، همصدا شدهاند؛ با مویههای مادرانهای که تلاش میکند کودکش را به بهانه آبی که سوغات اسارت چهل روزهاش است، از خوابی که با لالایی تیر سه شعبه حاصل شده، بیدار کند!
کمی آن سوتر را نگاه کن، که چگونه چلچلهها، پا به پای دختر بچههای یتیم، از این سو به آن سو میدوند تا شاید نشانهای کوچک از گمشدههایشان بیایند! نشانی از آن عبایی که جنازه تکه تکه شده علی اکبر علیهالسلام را در آن پیچیدند و بر شانههای خسته جوانان بنی هاشم علیهالسلام، به سوی خیام آورده شد، نشانی از آن مشک پارهای که هرگز باز نگشت، نشانی از آن نیزهای که عمو از پهلوی قاسم علیهالسلام بیرون کشید، نشانی از آن عمو و خیمهای که شکست، نشانی از آن قنداقه خونینی که در آتش خیمهها سوخت، نشانی از آن آستین خونین عبداللّه علیهالسلام که بر دست بریدهاش باقی ماند، نشانی از آن انگشتری که با انگشت بریده به غنیمت رفت و ... .
صبر کن و طاقت بیاور! این قصه اربعین چلچلههای کربلا، سرِ دراز دارد!
تو که هنوز چلچلههای جان داده در گودال را ندیدهای که چگونه سر سودایی خویش بر خنجر خونین افتاده بر زمین میکشیدند! تو که هنوز با چلچلههای بازگشته از علقمه حرف نزدی که بدانی چه چیزی میان دست ساقی و مشک آب، فاصله انداخت! تو که هنوز با چلچلههای عزادار خیام آتش
گرفته همراه نشدهای که بفهمی تاول دستهای سوختهای که با تازیانه به خون مینشیند،
چه رنگی دارد!
میبینی که چه اربعین سختی در پیش است! حتی برای چلچلههایی که عاشورا را ندیدهاند و در این چلّه اسارت، با سر بریده و سنگ و خرابه و لب خونین آشنا نشدهاند!
پنجشنبه
4 اردیبهشت 1382
21 صفر 1424
2003 .Apr. 24
پیرمردی تنها، پیرزنی بیکار، کشاورزی خسته، دوزندهای پر تلاش، بافندهای پویا، ... و یاری پر سر و صدا، امّا دوست داشتنی به نام رادیو!
رادیو، تنها کسی، که همیشه به تو تبسم سلام هدیه میکند و دوست ندارد غمی در دلت و اخمی ابروهایت را گره بزند!
دوست دارد هر وقت خواستی، صدایش کنی و لحظههای تنهاییات را با «طول موج عاطفه» قسمت کنی!
هر جا که خواستی، تو را ببرد؛ سوار بر امواج، مثل قالیچه حضرت سلیمان علیهالسلام.
صبحها با «ضرب شیر خدا» دَم بگیری و شبها با «قصه شب» به آن سوی باورها بروی! با «کمیل» شبهای جمعه عاشق بشوی و با «ندبه»های صبح جمعه به زیارت حضرت دوست بروی! از
درجه حرارت اخلاقت تا، تاریخ اولین روز سرما خوردگیات را، بدانی!
چه یار پر سر و صدا، امّا با مرام و با معرفتی! رادیو! و آن هم از نوع «جیبی»اش! آن هم از نوعی که فقط یک موج سبز داشته باشد؛ موج اندیشه و معرفت، آرامش و امید و صداقت و مهر! به گونهای که بشود در خلسههای «نیلوفرانه» نشست، تا «در انتهای شب» به ایمان و عشق و موسیقی، رسید.
آن روزها، «سکوت»، سهم بیشتری داشت و اگر صدایی، خبری و فریادی میخواست از شهری به شهری و از روستایی به روستایی دیگر برود، نجوای آرام، به فریاد گوش خراش مبدل میشد و یک خبر از «یک کلاغ» به چهل خبر از «چهل کلاغ»!
این نوع مشکلات را رادیو، با آمدنش، کمی حل کرده بود؛ امّا مشکل «جیبی» نبودن رادیوهای آن روز، مشکل دیگری بود! آخر مردم به «در گوشی» صحبت کردن عادت کرده بودند؟! رادیو، پنجرهای؛
که با چشم اندازی شگرف، تمام احساس شنونده را تغییر میداد؛ از غم به شادی، از خانه به خیابان، از زمین به آسمان و از دل به عشق، به خاطره و به تمام چیزهای خوب، میبرد.
هر چند اوایل کمی اَشرافی رفتار میکرد، امّا کم کم با شنوندگان اصلی خودش - مهربانترینان زمین - ، مردمان شعر و موسیقی و عشق، دعا و زیارت و مهر؛ مردمان بیآلایش پاکتر از آب و با خانههای گِلی آکنده از صداقت، آشنا شد.
روستا، دیگر نیازی به نینوازی «چوپان» نداشت!
دیگر کسی ساعتش را با ساعت «کدخدا» میزان نمیکرد!
دیگر کسی بیخبر از آن سوی در و دیوارهای بسته نمیشد!
با «آغاز به کار رادیو در ایران»، پنجرهای رو به جهان باز شد که دست کم بتوان فهمید در کجای دنیا ایستادهایم!
کدام نقطه از زمین متعلق به ماست و کدام نقطه از آسمان!؟
... و امروز، رادیو، تمام «اخبار» و «معارف» و «فرهنگ» و «پیام» خود را، حتی وضعیت «آموزش قرآن» و «ورزش» کشور را به طور «سراسری» در اختیار مردم قرار میدهد. رادیو، تنها «رسانه سالم و صادق» در جهان دروغ زده کنونی است. با «زبان»های مختلف و «لهجه»های متفاوت، فریاد مظلومیّت و عدالتخواهیِ جهان را به دورترین نقطه این کره خاکی میفرستد.
درود بر فریاد رسا و همت تلاشگرانش باد!
جمعه
5 اردیبهشت 1382
22 صفر 1424
2003 .Apr. 25
مینگرم؛ بیابان را و عظمتی که به شور آمده است.
اینک امّا هر چه هست، خباثتِ ابرههای دیگر است که این بار، از بیابان تاخته است. فیلهای نوین، ابابیلی میطلبند و شنها، همواره پاسدارانِ حرمتِ خاکند؛ پس هنگامهای که بادها به فراز برآیند، میبینم شعله شعلهای که بر خواهد خاست و شترانِ آتش گرفته، هم چنان که گریز گاهی را بیتابانه به هر سو میدوند، نعرهها خواهند زد.
شنها صدای پای فیلها را خوب میشناسند و همیشه انتظار ابابیل را از آسمان نباید داشت، که زمین نیز قلمروِ پروردگارِ کعبه است و شنها نیز.
آری! افسانهای بود گمشده در پیچ و تاب هزار توی بادهای حجاز. چه کسی میپنداشت که هنوز ابابیلی مانده باشد؟ پس، چونان که اصحاب کهف، پس از قرنها، با آیتی چنان صریح آمدند، اینک خیل ابابیل از تنِ کویر زاده خواهد شد، که اگر ابرههای هنوز باقیست، بیشک ابابیلی همچنان خواهد بود.
قافله زایران، همواره کعبه حقیقی را خواهند شناخت، حتی اگر معبد مرمرینِ یمن را این بار دلفریبتر بنا کنند.
باید دانست که حوادث، همواره بر اساس جدول ضربی ساده نیست؛ همیشه ممکن است چیزی باشد که دقیقترین محاسبات را در هم بریزد. باید دانست، آنچه که قدرت میآفریند، آن چیزی نیست که به دستِ قدرتمندان است.
من از آگاهیِ منوّرِ مطلقی سخن میگویم که عین قدرت است. آنچه که خاکِ طبس را مجنون کرده بود و آنچه که شنها را به طغیان انگیخته بود، بیشک دستِ بیجهتِ بادی دوره گرد نبوده است.
باید دانست که آن سوی شیشه آبی رنگ آسمان، چه چیزی نهفته است. باید دانست که سرنوشتِ جهان، همواره بر اساسِ همین حوادثِ به هنگامِ اتّفاقی، رقم خورده است. به یقین، الهه پنهان، از تصوّر من و تو روشنتر است. آیا حس نمیکنی، دستِ قدرتمندی را که نوازشت میکند؟ آیا حس نمیکنی، عظمت را، عشق را، مهربانی را و خشم را؟ آیا حس نمیکنی، آنچه را که ابرهههای تمامِ تاریخ، هرگز حس نکردهاند؟
کعبه بزرگ عشق و حقیقت، همواره جاودان خواهد ماند. پس ابرههها نیز همیشه خواهند بود و فیلهایی که در تقاطع تاریخ، همواره در گذرند.
امّا همیشه در انتظارِ یاریِ لشگری از آسمان رسیده، نباید بود؛ نگاه کن، ببین! ابابیل منم، ابابیل تویی. دستانِ ما ابابیلند. سنگها را آماده کن؛ فیلها در راهند.
هنوز سایههای سر خوردگی و ناکامی اشغال نافرجام ویتنام و خلیج خوکها در کوبا بر سر سردمداران کفر و سیاهی سنگینی مینمود، که بار دیگر، ابرهه زمان، همراه با همه حماقت همیشگی خویش، در هیأت هراسانگیز هواپیماها و چرخبالها، نمودار شد، تا این بار، تاریخ را در کعبه دلها - ایران - به تکرار بنشینیم.
ابرهه، با تمام توش و توان و ساز و برگ خویش میآمد و صحرا، میخواست با ذرّه ذرّههای خویش به پا خیزد و بر سر ستمگران ریزد و خشاب خشم خویش را بر سر دشمنان خالی کند.
اگر چه خون ابوجهلها، در رگهای جغدهای سیاه پرست در جریان بود، امّا صحرا هنوز ایمان دست نخورده خویش را باور داشت.
شب بود و روشنایی دست نخورده صحرا و ژنرالها و سربازانی که آمده بودند تا خشم و بی خوابی صحرا را تجربه کنند و طعم آتش عصیان و شیطان را با همه وجود پذیرا شوند؛ آتشی که چون توفان به خود میپیچد و زمینی که چشم به راه تولّد عقربهایی است که طعم اسیدی بازوان سربازان را، بیشتر از مادران خویش میخواهند.
کویر، نه چرخبالهای «سیکورسکی» را میشناسد و نه هواپیماهای «130 - C» را. کویر، قلبی است یکدست که فقط خدا را میشناسد و هیچ کس و هیچ چیز را توان ایستادگی برابر او نیست.
چرخبالهای «سیکورسکی» میآیند؛ با محموله مرگ و آتش، تا وعده الهی تحقّق یابد.
«و لا یَزَالُ الَّذینَ کَفَرَوا تُصیبُهُم بَما صَنَعُوا قارِعَة».
و این گونه، دست خدا از آستین بیرون آمد، تا چشمهای مانده در بهت، و خیره به آسمان، در زیر تلّ ماسهها مدفون گردد و سربازان، آخرین عکس یادگاری خویش را با مرگ بگیرند تا قربانی جهالت جدید جامعه جهانی شوند.
و صبح آمد، تا همه بدانند که آسمان متعلّق به پرندگانی است که «آبی» را میشناسند.
صبح آمد و آفتاب در ماسهها روان شد، تا حقوق بشر، منتظر دروغهای رسمی تازهای باشد.
صبح آمد و تاریکی در آخرین نقطه امیدش تو خالی شد، درست مثل ابهت سوخته و غرور چشم به راه پوشالی.
صبح آمد، تا پرونده چمدانهایی که هرگز باز نشد، بسته شود.
صبح آمد و زمزمه طلایی آفتاب، در ماسهها روان میشد که: «چو ایران نباشد تن من مباد».
شنبه
6 اردیبهشت 1382
23 صفر 1424
2003 .Apr. 26
چشمت را که باز میکنی، لاشه عظیم آهن پارهای را میبینی که بر صاعقه خشمِ خداوند دچار شده است و آسمان، این ابلیس پیامآورِ سیاهی را از روی خود خط زده است.
هیولایی که بالهایش به سنگْ سنگِ ابابیلِ طبس دچار شده است و تارهای تنیده عنکبوت غرب را باطل کرده است. کافی است سایه محبّتِ تنها تکیهگاهِ عالم امکان، بر سر ملّتی باشد تا اراده کند و ریگهای بیابان به هوا برخیزد، تا بال و پر هر پروازِ شوم را در هم بشکند.
حالا دیگر مردی میخواهد تا سینه سپر کند و از لابهلای آهن پارههای هواپیما، چهره حقیقی باطل را بر پیامآوران طلیعه نور آشکار سازد و در گوش دنیای خوابزده، فریاد زند که ما، نه فقط با سلاح ظاهری، که با سلاح ایمان، پرواز را بر بالهای هر پرنده آزادیخواه ترسیم کردیم.
ایثار یعنی گذشتن از خود و گذشتن از تمام هستی خود یعنی: شهید محمدمنتظر قائم.
هر قدمی که بر میداشت، آهنگ شهادت، با گرد و خاک قدومش عجین میشد تا حال و هوای گرفته طبس را عطرآگین کند. احساس سبکبالی عجیبی داشت؛ تا آسمان راهی نبود و پرواز، بهترین راه
عبور است از تمام سنگینی بار مسوولیتی که بر دوش است.
قدم در آسمان گذاشت؛ کسی که نگاهش به آسمان و زمین پیوند خورده بود تا بیکران شوند و وسعت پروازش را تماشا کنند.
... و ناگهان، آسمان به خود پیچید و صدای هولناک پرنده آهنی، تمام وسعت طبس را فرا گرفت و چیزی نگذشت که محمدمنتظر قائم، در خون خود غسل کرد و به آرزوی دیرینه خود - معراج شهادت - رسید؛ روحش شاد و یادش گرامی باد!
دوشنبه
8 اردیبهشت 1382
25 صفر 1424
2003 .Apr. 28
جوانی، جوانه زدن ساقههای نور در متن زندگی و زمینه بالندگی است و جوان، شکوفهای است که حاصل این فرایند است.
جوانی، مهر است و لطافت، ظرافت است و زیبایی؛ تا آن جا که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید:
«أوُصِیکُمْ بِالشَّبابِ خَیْرا فَاِنَّهُمْ أَرَقُّ أَفْئِدَة».
«به جوانان نیکی کنید، زیرا آنان، نازکدل هستند و زود رنجیده خاطر میشوند».
جوانی، مقدمهای است از کتاب زندگی، که باید آن را خوب خواند، تا متن اصلی آن را خوب فهمید. جوانی، نقطه اوجی است که باید در آن به فرود اندیشید.
جوانی، نقطه مماس با همه آرزوهاست.
جوانی، تأسف دیروز است و آرزوی فردا؛ اگر بر باد رفته باشد. آن جا که شیخ اجل، سعدی میفرماید:
«دریغا! که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا! که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم و غافل شدیم»
دریغ، از آن زمان که «هزاران ای کاش و افسوس را بدرقه فرصتهای از دست رفته نماییم»!
دریغ، از آن زمان که لبخندهای چروک خورده و پلکهای خاک خورده، حسرت سالهای گذشته را بر چهره ما نقاشی نماید! چه زیبا میفرماید امیرالمؤمنین علی علیهالسلام:
«شَیْئان لا یُعْرَفَ فَضِیلَتُهما اِلاّ مَنْ فَقَدهُما، أَلشَّبابُ وَ الْعافِیِةُ».
«دو چیز است که قدر و قیمتشان شناخته نمیشود، مگر وقتی که آن را از دست داده باشند، یکی جوانی و دیگری تندرستی و عافیت».
«فرصت از دست میرود هشدار!
عمر چون کاروان بیجرسی است»(1)
جوانی شور است و اشتیاق، امید است و آرزو؛ شوری که باید آن را جهت داد تا چون عقربهای شناور، در ناملایمات و توفانهای زندگی، رهنمون سعادت گردد، که مردان بزرگ، عظمت نام خویش را ثمره جوانی میدانند و رمز موفقیّت را در شناخت آن. جوانی نردبانی است که پلههایش را با دستهای خویش باید ساخت، و با گامهای خویش، میبایست به سمت بلندترین نقطه آسمان گام
برداشت، همچون اشتیاق جاری در خون جوانانی که خون خویش را به خاک ریختند، تا «جوان» زنده بماند و امام جوانان، در خلوت اشک و غربت، تنها نماند.
سلام بر جوانانی که در جوشش زندگانی و در اوج جوانی، لبخندهای پیر مراد خویش را، ره توشه نمودند و کشته شدن در جوانی را بهتر از پیر شدن در حسرت و خسران برگزیدند و رفتند، تا فراموشی سالهای دور از خانه را به یاد ما بیاورند، رفتند، تا همراه با قافله جوانان کربلا، در روشنایی سرسبز حضور، بالهای یکدست خویش را رها نمایند.
یک آسمان پرواز میخواهم و عرصهای به وسعت یک کهکشان. بالهایم فرصتی میخواهد، تا پرواز را تجربه کند و اوج بگیرد.
1) - پروین اعتصامی.
تشنهام؛ تشنهتر از ماهی به اقیانوس، تشنهتر از خاک تفتیده کویر به باران.
نگذارید روحم در انجماد بیقیدیهای پوچ، مرداب شود!
میخواهم جریان داشته باشم؛ چون رودخانهای سرکش اما زلال؛ بروم به سمت آبهای آزاد، بروم به سمت دریا، اگر دریا قبولم کند.
ریشههایم اما هنوز پا نگرفتهاند؛ بگذارید به استواریتان تکیه کنم. دستهایم را رها نکنید. میروم؛ دو قدم به جلو و گاهی هم یک قدم به عقب.
پیش رویم پر از دو راهی تردید است؛ من یقین خویش را گم کردهام.
به خیالتان، نشاط عمرم را در پای کدام جاذبه جا گذاشتم، که این گونه مرا از خود میرانید؟ مرا به من وا میگذارید؛ آن هم درست در لحظاتی که بیپناه ماندهام؟! پرندهای در اوج پر کشیدنم.
میشناسیدم؟ من گذشته شمایم، آینه روزهای نشاطتان.
جوانه زدنم را بارها شاهد بودهاید و پا گرفتنم، خستگیهایم، غرورم، آرزوهایم، فریادهایم، خاموشیم، خروشم و ... .
مادر! قد کشیدنم را ببین! من همان کوچک دیروز توام، که در اوج دلتنگیهایم، سر به دامن مِهرت میگذاشتم و بغض ناتمام دلم را فرو میخورم، تا اشکهایم را نبینی؛ هنوز نیازمند دستهای
نوازشگرت هستم، در چشمهایم التماس موج میزند.
با شما هستم، پدر! دستهایت را که برای پا گرفتن من، پینه بسته، بر شانههایم بگذار. نگاهم کن، که نگاهت هزار حرف نگفتنی دارد.
من جوانم؛ فرزند امروز سرزمینم، فرزند فردای سرزمینم، بالنده و رها، سراپا شوق و هیجان. سرزمین من، زادگاه سروهای تناور عشق است که جوانههایش، تمثیلی است از جوانی من.
من آذرخش امیدم، میدوم؛ رو به جلو، به سمت تلاقی آسمان و دریا.
سکون؟ ... نه! در من راه ندارد. گاهی، چموشانه پیش میروم؛ از توقف بیزارم، پرم از هیجان، پرم از فریاد، پرم از نگاهی باز؛ رو به آن دور دستها، رو به فرداهای روشن.
خورشید را در چشمانم ببینید.
دستهایم را بفشارید، تا پای امیدتان را استوار کنم.
پنجشنبه
11 اردیبهشت 1382
28 صفر 1424
2003 .May. 1
غمی در سینهام میجوشه امشب
چراغ آسمون، خاموشه امشب
گمونم پیرنِ مشکی شو، زهرا علیهاالسلام
به جای مادرش، میپوشه امشب!
همه جا غم است، همه جا ماتم! گویی توفان خاموشی در آسمانها وزیده و زمین در حوالی رستاخیز است! حتی صدای سکوت، غمگین است! بغضی سنگین بر گلو و داغی شگرف، بر دل سنگینی میکند؛ کم کم نجوای مرثیههایم سکوت را میشکند:
چه غم دارد، خدایا، این دل من!
گرفته رنگ غم، هم منزل من
میخواهم سر به دیوار «بقیع» بگذارم و با تمام توان گریه کنم؛ برای سکوت علی علیهالسلام، برای گریههای زهرا علیهاالسلام، برای غربت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، برای فرداهای حادثهسازِ مدینه، برای مظلومیّت حسن علیهالسلام، برای تنهایی حسین علیهالسلام، و برای ... چگونه میتوانم گریه نکنم؟
چگونه میتوانم، منبر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را زیر پای «نامحرمان» ببینم و فریاد ابوذرانه خود را در گلو نگهدارم! چگونه میتوانم وقتی نخلهای «فدک» میگریند، من خاموش باشم! وای، اگر تاریخ، زبان به شِکوه بگشاید! وای، اگر تاریخ، پرده از اسرار درونی زمین بردارد!
... و اینک پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، معراج روحانی خود را به تماشا نشسته و اندوه وارههای فردا را، مرور میکند؛ فردایی که فرزندان قابیل را به مسندها خواهد نشانید و آزادگان امت را به ارتفاع دارها خواهد سپرد!
فردایی که دستهای معاویه را با خون بنی هاشم علیهالسلام، خضاب خواهد کرد! فردایی که به اذن خلیفهگان، مؤمنین را در مساجد، گردن خواهند زد!
یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم:
میرَوید امّا زمین، بعد از شما
میشود اندوهگین، بعد از شما
خون ز خون میروید و گل میکند
وای بر حال زمین، بعد از شما!
یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، ای آفتاب عالمتاب «لَولاکْ»! ای آیت آیینه گشته از دلِ افلاک تا خاک! ای رَحمةٌ لِلعالَمین! ای مشرق سبز طلوع روشنِ دین! تنهاترین محبوب یزدان! ای سینه آیینهپوش مِهر قرآن!
جاریترین نعمت در سایه هستی؛ تو هستی!
به رغم مدّعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو، حجّت موجّه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما، نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست(1)
یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم! امروز ماتمسرای دل را به نام تو، سیهپوش کردهایم و نام مبارک تو را با درود و تحیّت بر زبان جاری میسازیم.
سرشار از اندوهان تو، با مویههای غریبانه حضرت زهرا علیهاالسلام؛ با گریههای جانکاه حضرت علی علیهالسلام؛ با بیقراری حضرت جبریل علیهالسلام و با شور و غوغای فرشتگان، همراه میشویم و به یاد گیسوانِ عنایتت، گیسو پریشان، مرثیههای تنهایی را زمزمه میکنیم. درود خداوند، بر تو، بر زندگیات، بر
روشنایی راهت، بر عروج روحانی و رستاخیز جسمانیات! از ساعتی که به دنیا آمدی و در ساعتی که نیازمندانِ شفاعت را دستگیر خواهی بود!
مولا جان، یا سیّدی! ما را به جرعهای از یک تبسّم، میهمان کن.
1) - خواجه حافظ شیرازی.
وقتی در را به رویم گشودی، چشمهایت به رنگ غروب بود؛ سرخ سرخ! گویی که خورشید وجود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در پشت چشمهای تو به خاموشی میگرایید. از شیار اندوهگونههایت، به راحتی میشد فهمید که باران اشکهایت، لحظهای قطع نشده است. وقتی پرسیدی کیستم؟ صدایت شبیه آواز دلتنگ قناری بود که با هیچ نغمهای، بغض حنجرهاش خالی نمیشد!
برایت غریبهای بودم که شوق دیدار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را داشتم! همین کافی بود تا مهربانی بینظیرت را که سهم غریبان این دنیا بود، نثارم کنی؛ اگر چه به خاطر بیماری رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، اذن دخول به خانه را ندادی و من به حرمت حضور تو، پشت در ایستادم!
آن تلألو نگاه نجیبانهات که به زیبایی گلهای محمدی باغ آلاللّه بود، مانع آن بود که از آن «نبأ عظیم»، که هفت آسمان عشق را به عزای دل نشانده بود، با تو حرفی بزنم.
آمده بودم تا روشنایی چلچراغ خانهات را با خویش ببرم، اما دلم به دیدن شبهای تار اندوهت رضایت نمیداد، گویا پیشاپیش، روزهای تنهاییات را در بیتالاحزانی میدیدم که در و دیوارش، با مویههای غریبانه تو همنوا میشد که
«نَفْسی عَلی زَفَراتِها مَحْبوسة
یا لَیْتَها خَرَجَتْ مع اَلزَّفراتِ
لا خَیْر بَعْدَکَ فی الحیاة وَ اِنّما
اَبکی مَخافَةَ أن تَطُولَ حَیاتیِ(1)
آه! از آن رنجی که بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، بر تو و علی علیهالسلام وارد میشود!
وقتی دوباره اذن ورود گرفتم، با دستی لرزان در را گشودی؛ انگار حسّ غریب مرگ به سراغت آمده بود! فهمیدم که از کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، مرا شناختهای و نیّت حضورم را دریافتهای که این گونه ملتمسانه و غمگین، نگاهم میکنی! میخواستم به تو باز گویم که نگاهت میتواند حتی مرگ را به تأخیر بیندازد و تقدیر را بر هم زند، اما دل به رضایت خداوند سپردی و دیده از من برگرفتی.
1) - «پدرجان! جانم، با این همه غم و اندوه، در سینهام حبس شد؛ ای کاش با همان اندوهها، از بدنم خارج میشد! هیچ خیر و خوبی در زندگی نیست؛ گریه میکنم؛ از بیم آنکه مبادا بعد از تو، زندگیم طولانی شود» - بیتالاحزان، ص 94.
آن قدر آرام و ملایم قدم به خانهات گذاشتم که گویی در، برای ورود نسیم بهاری باز شده بود! کاش بر من تکلیف نشده بود که بین جان محبوب خدا و جسم نازنینش مفارقت ایجاد کنم!
در طول سالهای حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، هرگاه جبرائیل از زیارت نبی اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم باز میگشت، پر و بالش خوشبوتر از گلهای بهشتی بود و چهرهاش نورانیتر از چلچراغهای جنّت! و من هر بار آرزو میکردم تا مجالی بیابم برای بوییدن گل وجود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دیدن روشنایی جمالش! و این مجال، هنگام رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فراهم شد؛ در هنگامهای که صدای جانگداز تو شنیده میشد که گفتی: «وا کُرباه لِکَرْبِک یا اَبَتاه».
باور کن، عمری است که پیغامبر خبر مرگ آدمیانم، اما تا کنون هیچ مصیبتی، این چنین دلم را
نلرزانده بود! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابتدا به روی تو آغوش گشاد و در گوشت، رازی را نجوا کرد و بعد به روی من! از آنچه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تو گفت، نخست چشمهایت دریای متلاطم اشک شد و بعد غنچه لبانت، به گل خنده شکفت! میدانستم که امروز، در وقت مرگ رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، اشکهایت را به نظاره نشستهام و چندی نخواهد گذشت که در وقت رفتنت، بر لبخند غریبانهات، خواهم گریست!
فاطمه علیهاالسلام جان!
عزرائیل - فرشته آسمانی مرگ - تا به حال از هیچ کس برای قبض روحش اذنی نگرفته بود؛ جز پدرت، - رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم - که محبوبترین خلایق نزد خداست!
دل آرام باش! که نسیم مرگ، جان پدرت را به توفان احتضار نمیکشاند و جز با ملاطفت و مهربانی، این امانت الهی را نمیستاند.
خدا کند که وعده دیدار ما که در هنگامه شهادت مظلومانه توست، هرگز فرا نرسد که مرا پس از
رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم توانی نمانده است!
خداوند در این مصیبت جانگداز، به تو صبری شایسته این اندوه عظیم، عنایت کند!
غمی به وسعت بیتالاحزان غم، آسمان و زمین را پوشانده است. بیم تنهایی، تازهترین تصویر
آغشته به اشک است؛ اشکی که ماندگارترین خاطره زمین خواهد شد.
چه زود میروید!
ای آفتابِ «سدره نشین»! با کدامین غروب؛ نجواهایم را بخوانم، که سالها دستهای خالیام، بر آستانه نگاهتان، دخیل میبستند و شما، همان مهربانترین بودید که همیشه، تبسّم خود را با همه تقسیم میکرد.
میگذشتید از میان کوچهها، با هر تبسّم
کوچه میشد در میانِ عطر لبهای شما، گم
آه ای پیغمبر ای اشراقهای سبزِ باور
آه از آیین و از آیینههای قلب مردم!
چشمهای فقیرم هنوز از روزنه تاریخ، به دستهای سخاوتمند شما، خیره مانده است، تا شاید لقمهای معرفت، جرعهای کمال و ذرهای عنایت بستاند!
چه زود میروید! زمینی که بار امانت را نتوانست تحمل کند، چگونه میتواند بار اندوه شما را تحمل کند؟!
آه ای همیشه عاشق، ای محبوب خدا و ای رحمت حق! چگونه میتوان زهرای علیهاالسلام خسته را با بیتالاحزان و علیِ علیهالسلام دل شکسته را با چاه؛ تنها گذارد!
بعد از شما از کدامین داغ، آتش به جان شویم؟ از بقیع یا کربلا؟ از لحظههای نیلیِ یاس، یا دستهای حضرت عباس علیهالسلام؟
از خاطرات دردناک حضرت زینب علیهاالسلام، یا از گلوی خسته تنهاترین سجاد علیهالسلام؟
یا سیّدی! یا رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ فدایتان! فدای آن لحظهای که آسمان سر بر داشت و قامت دلارای شما را به نظاره نشست! «لَولاکَ لَما خَلَقْتُ الاَفْلاک».
چگونه میتوانم باور کنم که امروز، مدینه، سوگ شما را به مرثیه بنشیند! مگر میشود جاریترین نور الهی، خاموشی گُزیند! مگر میشود آسمان، تمام پنجرههای آبیاش را، سیاهپوش کند! مگر میشود، بغضها بر گلوی ابرها ببارند و پرندگان، سر به تنهایی فرو برده، مویههای غریبانه بنوازند! به خدا که امروز، روز اندوه زمین است! اندوهی که هزاران عاشورا در وسعت آن گم میشوند! اندوهی که تمام دردها و داغهای عالم، با بیتالاحزان حضرت زهرا علیهاالسلام پیوند میخورد.
امشب دوباره چه شده است که سایه خسته شانههایت که بیصدا میلرزد، بر قبور قبرستان بقیع افتاده است! چه گریه غریبانهای!
پس از آن شب اندوهناک، که مادرت را به آغوش خاکهای من سپردند، همه غربت عالم در بقیع جمع شد و من کم کم عادت کردم به گریههای بیصدای بچههای فاطمه علیهاالسلام که جز در دل شب نمیتوانستند در وقت دیگر به زیارت قبر بینام و نشان مادر بیایند.
هنوز جای پای بیتابیهای کودکانه حسین علیهالسلام و چادر بلند خواهر کوچکت، که بر خاکها کشیده میشد، بر صفحه دل من باقی مانده است!
از اندوه قَلَندر همیشه بیدار شبهای دلتنگ شهر هم که دیگر نمیتوان سخنی گفت، که با بقیع الفتی دیرینه داشت!
اما آمدن تو به بقیع، خود مرثیهای دیگر بود که سوگوارِ خویش را میطلبید!
هر کس دیگری هم نمیدانست، من خوب میدانستم که طولی نخواهد کشید، تو، بغض کودکانهات را پشت دیوارهای بقیع جا میگذاری و با جگر شرحه شرحه، میهمان دایمی من خواهی شد! ولی
امشب، تو با همه شبهای تلخ عمرت فرق داری! گویی این چشمها، جز اشک، حرف دیگری نیز برای گفتن دارند؛ حرفی از جنس خون جگر و طشت و لبهای کبود! چه قدر زود پیر و شکسته شدی حسنجان!
غم نخلهای خونین فدک، موهایت را به سپیدی کشاند، یا داغ چادر خاکی مادر، در کوچههای بیکسی؟ امشب که آمدی، سایهات خمیدهتر از خودت بود!
مثل کودکیات، کنار قبر ناپیدای فاطمه علیهاالسلام نشستی و زانوانت را در بغل گرفتی و آن قدر بیصدا زیارتنامه عشق خواندی و گریستی، که حتی سکوت دل من هم شکست!
سرت را بالا آوردی و از پشت مژگان بارانیات، نگاهی به حرم جدّت که از دور نمایان بود، کردی و بعد، بقیع را از نظر گذراندی و تابوت غریبانه خویش را به چشم دیدی که از حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سمت بقیع، با تیرهای جفا، مشایعت میشد.
آن نقطه که نگاهت را بر خود ثابت نگه داشته، همان مزاری است که حسین علیهالسلام، با دستان خویش، برایت خواهد کند و همان جایی است که عباس علیهالسلام، تیرهای خونین را از تابوتت بیرون خواهد کشید!
فقط خدا میداند که بر حسین علیهالسلام چه خواهد گذشت، وقتی با دیدن کفن خونینت، زخم کهنه دلش سر باز میکند و داغ سینه مجروح مادرت تازه میشود.
عباس علیهالسلام هم اگر زیر بازوی حسین علیهالسلام را بگیرد، باز هم کمرش در مصیبت تو خواهد شکست و قامتش خواهد خمید! مرثیهخوانی او را از هم اینک میشنوی که با تو زمزمه میکند:
«أأَدْهُنُ رَأسی اَطَیِّبُ مَحاسِنی و رأسک مَعْفُورٌ و أنت سَلیب / فَلَیْسَ حَریبا مَن اُصیبَ بمالِهِ و لکنَّ مَن دارءَ اَخاهُ حَریب».
«آیا موی سرم را روغن زنم و محاسنم را با عطر، خوشبو کنم، در حالی که سرت را روی خاک مینگرم و تو را همچون درخت شاخ و برگ ریخته میبینم/ غارتزده، آن کسی نیست که مالش را ربوده باشند، غارتزده کسی است که برادرش را در خاک بپوشاند.»(1)و بیآنکه بخواهی، صحنهای از
1) - مناقب ابنشهر آشوب، ج 2، ص 45.
کربلا، پیش چشمت میآید که پس از ده سال عزای دل، محاسن حسین علیهالسلام، به بوی خون گلوی علی اصغر علیهالسلام،
معطر و خضاب میشود و ناخودآگاه دوباره زیر لب با خود نجوا میکنی «لا یوم کَیَومک یا اباعبداللّه» حسن جان! برخیز که تأخیر نابهنگام امشب تو، دریای دل زینب علیهاالسلام را به توفان بیقراری میکشاند. او نیز میداند که شبهای بقیع، پس از آمدن تو، بیش از پیش، غریب خواهد شد، اما همین یک امشب را در خلوت دل او باش تا برای آخرین بار، تو روضه گوشواره شکسته مادر را بخوانی و او با تو هم گریه شود!
اما غریبم! بقیع را ببخش که نه چراغی دارد تا بر مزار خاموشت بیفروزد و نه میتواند سوگواران داغت را در خود پذیرا شود، تا زایر بیکسیهایت شوند؛ که اگر بقیع را شمع و زایری میبخشیدند، قبر بینام و نشان مادرت، سزاوارتر بود برای زیارت و روشنایی!
اما گویا بر پیشانی تقدیر بقیع، خطوط غربت، نقش بسته و داغ مظلومیت!
بقیع، از هم اینک، چشم انتظار وارث اندوه فاطمه علیهاالسلام است!
بقیع، در خلوت غریبانهاش دل به صدای مردی سپرده است؛ مردی که خدا، بسیار دوستش دارد.
ماه، رخسار به خاک مزاری نهاده، که مدتهاست روشنای هیچ شمعی را حس نکرد، سوسوی هیچ فانوسی را نشنید و گرمایِ هیچ اشکی را لمس نکرد. مزاری که مثل صاحب غریبش، غریب است. تنها حضور اشکهای یک مرد را میفهمد.
یک تکّه از آسمان است، که در دل خاک پنهان است. یک سهم از بهشت است، که در بقیع گم شده است. یک سوره از قرآن است، که قرنها تلاوت نشد، جز با لب و زبان همین مرد؛ همین مرد که چهره بر خاک گذارده و غریبانهترین عاشقانهها را در فراق آن غربت بینهایت، سر داده است!
سلام، غریبتر از هر غریب!
سلام، آشنایِ غریب، مهربانِ غریب، بزرگ زاده غریب!
سلام، مزار بیچراغ، تربت بیزایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعلهور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!
آمدهام؛ با تمام دلم، با قدمهای احساسم، با حضور هر چه تمام ارادتم.
آمدهام؛ تا فانوسهای روشن اشکهایم را، بر مزار بیچراغت، بیاویزم!
آمدهام؛ تا شریک غربت بینهایتت باشم.
آمدهام - کبوترانه آمدهام - تا از دستان مهربانت، آب و دانه بدهی!
آمدهام؛ با دسته دسته یا کریمهای اخلاص و محبّت، تا شاید لحظهای در گنبد نگاه مهربانت، پناه گیرم.
ای کریم اهل بیت! حالا این من و این وسعت بیحدّ و مرزِ لطف تو.
این دلِ کوچک من و این عنایت بزرگ تو. این گدای غریب و این هم، سلطان غریب؛ بزم غریبانهمان جور است.
تو غریب، من هم غریب.
امّا ... نه! غربت من کجا و غریبی تو کجا! آخر شما، غربتت را هم از پدر به ارث بردهای و هم از مادر مولای من! چگونه میشود زینت شانههای پیامبر باشی، خون علی و فاطمه در رگهایت جاری باشد، سید جوانان اهل بهشت باشی و آن وقت، این روزگار نامرد، دل به عشقت نسپارد. امام مظلوم من! چند بار از پشت، خنجر خوردهای؟! چند بار نیش سوزناک خیانت را چشیدهای؟! چند بار ...؟ انگار قصّه غربت شما پایان ندارد! آقا! زهری که بر جگرت نشست، تنها زهر جعده نبود؛ زهر بدعتی بود که مسیر عشق را عوض کرد. وقتی که دل به این بدعت بسپرند، عجیب نیست اینکه حتی در کنار همسفر زندگیت، غریب باشی!
یا کریم اهلبیت! تو بزرگتر از آن بودی که در ذهن کوچک بشر بگنجی.
بقیع، ای آستان غربت، ای تربت مظلومیّت و ای ساحت دیر آشنای غم و تنهایی! چه بیدادها با تو روا داشتهاند؛ خنجر کینه، بر قامت آسمان آرایت نواختند؛ از جنس کینههای ابوجهلی و اباسفیانی، از جنس کوفی و شامی!
... و آن زن، که شبانگاهان، زلالی آب را نتوانست تحمّل کند!
آن زن، که آفتاب را به قیمت سایه فروخت!
آن زن، که دستهایش را در آب، به «آتش» سپرد!
بقیع، ای آستان غربت! چگونه به تنهایی مولایم نگریم، آن گاه که به «مداین» فکر میکنم، آن گاه که خیمهاش را منافقان داعیِ جهاد، غارت کردند!
چگونه به تنهایی مولایم اشک نریزم، وقتی که حتی سایه تابوتش را به آماج تیر گرفتند!
چگونه به تنهاییاش گریه نکنم، که حتی امروز، بر آستان کبریاییاش، شمعی جز اشک فرشتگان نمیسوزد! چه قدر کینه فرزندان قابیل سخت است! کینهای که گاه با شمشیر، گاه با زهر، گاه با آماج تیر و گاه با تخریب تربت پاکان، توام است.
شب بود و لبهای تشنه مولا، حلاوت شربت را میچشید؛ شربتی که انگیزه بازگشت به منزل ازلی - بهشت - بود، شربتی که طعم «شهادت» داشت.
عشق، تمام وجودش را میسوزاند و مستی شهادت، نگاهش را به عرش دوخته بود. کسی صدایش میکرد؛ کسی که دستش را از سینه آسمان، به سمت او دراز کرده بود.
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر، بر سرِ ما، رفت
دور از رخ تو، دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و توفان بلا رفت
نجوای اندوه، تمام اهل خانه را گرفته بود و گاه، صدای نالهای بلند، تا انتهای نخلستان میرفت. باز هم بانویی بیطاقت؛ بانویی که تاب خود را برای حضور در کربلا میآزمود. آه از رسم ناجوانمردانه
دنیا! که سیاهی قلبش نژند، و کینه نژندش، ناتمام است.
مولا جان! قسم به نامت - که زیبایی تمام هستی در آن نهفته است - ، معنایی برای دل، برای «عشق»، برای اشک و تماشا، نمیماند؛ اگر جرعهای از زلال محبتت را نمیچشیدیم!
مولای من! مهربانی نگاهت، مثل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، سخاوت دستهایت، مثل علی علیهالسلام و شهامت کلامت، مثل فاطمه علیهاالسلام بود. مولاجان! امروز، تمام هستی خود را به پای اشکی میفشانیم که با یاد تو، از گونههایمان جاریست؛ تا دل به مویههای غریبانه بقیع بسپارد.
ای خفته در پناه تاریخ، بقیع!
آیینهنمای آه تاریخ، بقیع!
مصداق تمام غصههامان هستی
مظلومترین نگاه تاریخ، بقیع!
مولاجان! با یاد تو، دلها شکسته میشوند و با نام تو، اشکها جاری! تو را به دلهای شکسته؛ تو را به اشکهای جاری! ما را جرعهای زیارت، بچشان؛ که اشکهامان نذر آستانه توست.
جمعه
12 اردیبهشت 1382
29 صفر 1424
2003 .May. 2
هان، ای رضا علیهالسلام! بگیر و بنوش. این جام شوکران، مُزدِ ولیعهدی توست. انگورهای فاجعه، این بار شرابی دیگرگونه آفریدهاند.
مام آسمان، فرزند جگر سوخته خویش را به نام، میخواند؛ پاسخی باید داد. کهکشان آغوش گشوده است.
کدام مظلومیّت از این وسیعتر؟ گناه بزرگ بخشیده نخواهد شد؛ اینکه خلیفه خداوند را، ولیعهد ابلیس دانستند. غربت را ای مردم! چگونه معنا میکنید؟ چه کسی خواهد فهمید که ستارهای دور افتاده از کهکشان خویش، در تاریکیِ مطلقِ شبی جانکاه، چگونه جامِ تلخ را نوشیده است!
جاده بازگشت به کهکشان، از عمقِ زهرآگینترین خوشههای انگور میگذرد. آه! که این کهکشان، چه جاده جگر سوزی دارد؟!
دیشب چگونه شبی بود؟ اینک که سپیده کاذب برآمده است؛ پسی آیا زین پس، هرگز سپیدهای سر خواهد زد، وقتی که آفتاب را به خاک سپردهایم؟
اندیشههای سرگردان، سرم را به یغما میبرند. اینک، من تنها ماندهام در هجومِ سوارانی که از من میگذرند و نیمه شبان، به سمت خانهای میتازند که چراغش همواره روشن بوده است. مردِ منتظر را حس میکنم و کولهباری که بر دوش گرفته است. جادهای مفروش از ستارگان، پیش پایش گسترده
میشود. بنوش مولا! وقتِ رفتن است، که هجرتی این گونه، تقدیر دیرین پدران و فرزندان توست.
این واپسین نفسها را پنجرهای بگشا، مولای من! که اینک، تمام بادهای مدینه، با شتاب به سویت میوزند، تا برای آخرین بار، عطرِ همیشه را از چهره مولای خویش برگیرند.
میوزند، تا خنکایی باشند بر جگری که میسوزد و شرحه شرحه میشود.
میوزند، تا پیکری غریب را بر دوشِ خویش تشییع کنند.
خوب گوش کنید! بادهای وفادار، امشب ناله میکنند.
این واپسین لحظهها را پنجرهای بگشا، مولای من!
بادهای مدینه، خاطرات کهن را در سرت میآشوبند.
اینک، طعم زهرِ «جعده» را بر جگر پاره پاره حسنمجتبی علیهالسلام، خوب میفهمی.
خیانت، چه هُرمِ سوزانی دارد!
شبِ کوفه، این بار از خراسان بر آمده است و بار دیگر، مردی دیگر در محاصره کوفیانِ همیشه.
این جام، آبِ انگور نیست؛ اینک این تیغِ مذابِ ابن ملجم است که در این جام ریختهاند.
آب انگور نیست؛ دشنه پسرِ «ذیالجوشن» است که در دستان مأمون زاده شده است.
آب انگور نیست؛ خرمای زهرآلودِ زندانِ هارون الرشید است.
این سنّتِ دیرینی است؛ تا مدینه باشد، کوفهای نیز خواهد بود.
اینک اگر نیک بنگری، خواهی دید چشمانِ خیسِ زمین را و پنجرهای که همچنان گشود مانده است.
مردی لبخند میزند، گاهِ هجرتِ موعود است؛ چشمها را میبندد و نوری که آرام و کشیده، از پنجره به سمت کهکشان جاری میشود.
سلام، میهمان غریب من! خوش آمدی! صفای قدمت! خاک رو سیاهم را به بهشت قدمهایت آبرو بخشیدی. سالهاست که چشم انتظار آمدنت هستم. سالهاست، که چشم به راه مدینه دوختهام. ضامن آهو! فدای قدمهایت؛ منّت نهادی و پا بر چشمهایم گذاشتی!
«عزیزم کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت»
چشمهای بیفروغ توس را روشنی بخشیدی، آقا! هر چند، این دیار میزبان خوبی برای حضور آسمانیات نیست!...
هر چند، خاک من برایت غریبه است و بوی مدینه را نمیدهد، با این حال، آغوش توس، برای رئوف اهل بیت بازِ باز است! توس، هیچگاه، میهمانی چون تو نداشته است، هیچگاه، میزبان وسعت بینهایتی چون «ثامنالائمه» نبود.
آقا! خاک مرا، به عطر حضورت، معطّر ساختی! غریبی نکن!
از وقتی که خاک توس، مزار بهشت وجودت شد، قداست یافت، از غریبی درآمد و شهره تاریخ شد.
حالا هر کس که دلش میگیرد، به خراسان سفر میکند.
از وقتی که گنبد طلای تو زینت توس شده است، آفتاب، هر صبح، از آسمان خراسان طلوع میکند.
از وقتی که من - توس - میزبان ضامن آهو شدهام، پناهگاه دلهای شکسته لقب گرفتهام.
توس با حضور تو، قبله دلها شده است. حالا دیگر مرا هم در شمار سرزمینهای معروف، نام میبرند! لقب قبله هشتم را گرفتهام. حالا دیگر من هم برای خودم برو بیایی دارم.
زایران قبله هشتم، کمتر از زایران کعبه نیستند.
آب سقّاخانهات، کم از چشمه زمزم نیست!
میهمان عزیز من! میهمان غریب من!
غریبی نکن، که توس، بیحضور تو غریب بود و اینک، تو ای غریب الغربا! آشنای هر دلی و مراد هر مرید و نیاز هر سایل. تو ثامن الحججی و تو میهمان عزیز منی!
السَّلامُ علیکَ یا علیّ بن موسی الرّضا علیهالسلام
ای پادشاه کشور عشق! حَرَمَت قبلهگاه دلهای عاشق است و بارگاه ملکوتیات، مَطاف ملائک. تویی سلطان خراسان و غریبالغرباء مدینه! تو همان غریب آشنایی که قدوم مبارکت را بر سینه خاکِ این دیار نهادی و مس وجود این سرزمین را، اعتبار طلا بخشیدی.
آن گاه که خورشید، تلألؤش را در سینه آسمان مینشاند و سپدهدم، بر چشمانِ خواب رفته، مژدهرسان روشنایی میگردد، باد صبا نیز عطرانگیز حضورت بر پهنه این خاک میشود؛ خراسان،
کنعان آرزوهاست که شمیم عِطر حضور تو را میدهد.
تو مَطْلَع خورشید سرزمین مایی؛ سرزمینی که قداستش، مقام قُدس خلیل و مِنای عشق ذبیح است؛ رضای حق به رضایت توست.
تو با آمدنت، کودک اندیشه را در این دیار، بالندگی آموختی و بر وسعت این سرزمین، حدیث روشنایی خواندی.
تو برتر از سلیمانی، که سلطنتت بر قلوب عاشقان است و رَعایای مُلکت، همه جانهای مشتافند.
تویی فراتر از موسی، که اعجاز امامتت، پریشانگر فرعون زمان گشته بود.
تو مسیح دلشدگانی که حَرَمَت، مَأمن دلسوختگان گردید و حریم زیارتت را خدا بنا نهاده است و مستضعفان، بر سر کوی تو منزل گزیدهاند: السّلام علیکَ یا معینَ الضُّعفاءُ.
تو طبیب دلهایی و مرهم نهنده زخمها، که ذکرت بر هر دردی دواست و زیارتت، التیام دهنده رنجها و غمهاست؛ پنجره فولادت، دریچهای است به سمت امید، که گدایان کویَت، با قلبهایشان بر آن دخیل میبندند.
تو شفیع خلقی و ضامن آهو؛ تو میوه باغ رسالتی و هشتمین ستاره فروزان آسمانِ ولایت.
تویی کتاب محکم توحید و شرط ایمان! ابر رحمت با کرامَت تو باریدن گرفت.
ای امام رئوف! مزار تو مأمن اُنس جانهای گریزان است؛ فیروزه جمالت، قرار از عاشقان ربوده؛
رفتار علویت، جملگی آیاتی از ولایت توست؛ قلب این سرزمین با عنایت توست که میتپد.
امضای اجابتت، همیشه پیرو نامههای ماست.
آمدنت به زیبایی بهار بود و رفتنت چون سرمای زمستان، تاب و توان را از جانهایمان ربود.
همیشه از حرمت، بوی سیب میآید
صدای بال ملائک، عجیب میآید!
سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب میآید
نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب میآید؟!..
به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی علیهالسلام ز سمت نجف، عنقریب میآید
طلای گنبد تو، وعدهگاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بیشکیب میآید
برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» میآید.
استاد! کاش ما را راهی بود تا شبی در حجره تنهایی تو، پای منبر عشق تو مینشستیم، تا تو ما را پس از عمری «قال»، به لحظهای «حال» هدایت میکردی!
در این وانفسای آخرالزمان که باطل، هر آن به لباس حق در میآید و بر حق، دم به دم، گمان باطل میرود و هر کس دین را با زبان نفس خویش، تفسیر میکند و «کُلُّ حِزْب بِما لَدَیْهُم فرِحُون»اند، محرومیت از درک محضر استادی که پیر مرادمان، حضرت امام خمینی(ره)، او را پاره تن خویش و حاصل عمر خود میدانستند، سخت و تلخ و تاب نیاوردنی است.
استاد! دل آزردهایم از این همه گفت و گویی که هیچ یک، چشمِ دل را به سوی راه «یقین» نمیگشاید و ما هنوز اندر خمِ کوچه جهالتیم! آیا هیچ اعجازی نمیتواند ما را از حجاب زمان و مکان برهاند و روح پریشان و آشفتهمان را با لحظهای «تلمّذ» در محضر تو، به سر و سامان برساند و همه پرسشهای بیجواب را پاسخ دهد و ما را از سرگشتگی در وادی حیرت برهاند؟ آنچه میان ما و تو حایل شده است، فاصله زمان و مکان نیست، که شهدا میتوانند هزاران سال نوری را به یک چشم بر هم زدنی بپیمایند و آزاده و رها، همچون نسیمی بر هر کویی بوزند.
آنچه دست ما را از آستان عنایت تو کوتاه کرده است، آلودگی دلی میباشد که نمیتواند با «طهارتِ» روح تو هم مباحثه شود. تولاّی مرید و مُراد، هنگامی است که مراد، آیینه دل مرید را شفاف و صیقلی بیابد، تا بتواند بر آن، خطوط عشق و توحید را حک نماید!
دلِ هزار بار خط خورده من، قابل نوازش دستِ هدایتگر تو نیست! اگر چه سائلی است. که جز در خانه تو، جایی برای گدایی هدایت و کمال نیافته است.
سائل، هر چه فقیرتر و بیبضاعتتر باشد، ترحّم صاحبخانه را بیشتر میطلبد و احتیاج او، عنایت افزونتری را میخواهد. من در مکتب «معرفت» بیچارهتر از هر مسکینی هستم که دستِ خالی خویش را برای گدایی اندکی شناخت، به آستان تو دراز کردهام.
در مَرام بزرگان نیست که گدایان را از خویش برانند، پس استاد! ما را در پای منبر درس شور و مستی خویش، جای بده و به شاگردی بپذیر!
شب، در سیاهیاش گم شده بود و کوچه در انتظار لحظههای ناگهانی، به آسمان مینگریست؛ تا شاهد اتفاقی شگفتانگیز، برای «انسان و سرنوشت» باشد. انگار «تماشاگه راز»، در انتظار لحظهای نشسته است که بهترین تصویر از «انسان کامل» را به نمایش بگذارد.
صدای پایش، رازهای نهفته «حرکت و زمان» را آشکار و سرنوشتش، فصلی دیگر به «داستان راستان» اضافه میکرد. زمان از حرکت باز ماند و هیچ یک از «تعارضات منطقی» نتوانست جوابگوی آن حادثه شگفتانگیز باشد. دژخیم کوفیتبار، از سیاهی کوچه بیرون آمد و انگشت
پلیدش را روی ماشه جنایت گذاشت! انگار «مقدمهای بر جهانبینی اسلامی»اش نوشتهاند؛ شهادت! شهادت؛ تنها پلکانی که با آن میشد «سیره نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم» را پیش رو داشت و ادامه دهنده «حماسه حسینی علیهالسلام» بود.
او از آغاز بودن، شهادت را انتخاب کرده بود و «فلسفه اخلاقش»، سیری در «سیری ائمه اطهار علیهمالسلام» بود.
مسأله شناخت، او را از «آشنایی با علوم اسلامی» چنان آگاه ساخته بود که تنها در مورد «جاذبه و دافعه علی علیهالسلام» صحبت نمیکرد؛ بلکه با تمام توان به آن عمل میکرد. او همیشه سعی داشت «حق و باطل» را از هم جدا، و «تفکر اسلامی» را احیا نماید.
علامه علوم اسلامی، فیلسوفِ متفکر و فقیه مورّخ، استاد شهید حاج شیخ مرتضی مطهری(ره) که به فرموده امام خمینی(ره) از کسانی بود که: «در اسلامشناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم، کمنظیر بود و با شعاع فروزان خود، مردگان را حیات میبخشید و به ظلمتها نور میافشاند».
استاد شهید، آنگونه که شهادت و «شهید» را میستود، سرنوشتش، همان گونه شکل گرفت و عروج روحانیاش، شخصیت معنوی او را به تکامل حقیقی رساند. او در تمام عمر «جهاد» میکرد و جهادش «تعلیم و تربیت در اسلام» بود تا جامعه، شاهد «تکامل اجتماعی انسان» باشد. «گفتارهای
معنوی»اش، مفهومِ «عدل الهی» و «امامت و رهبری» را به فرهیختگانِ طالب دانش و بینش میآموخت و قلم توانایش، با «سیری در نهجالبلاغه» پرده از راز گفتارهای امیرمؤمنان حضرت
علی علیهالسلام بر میداشت.
معلم شهید و استاد زندهیاد، تواناترین متفکر در بین معاصرین بود که نام و یاد و آثارش، حتی تمام خاطرات بازمانده از ایشان، فراموش ناشدنی و ماندگار است.
درود آسمانها و زمین بر بلندای همتش باد!
شنبه
13 اردیبهشت 1382
1 ربیعالاول 1424
2003 .May. 3
باید رفت.
این جا، آرامگاهِ مسافرانِ عشق نخواهد بود. شما خاکِ خویش را جایی دیگر بنا کردهاید. مکّه، شهر غریبی است. با کعبه وداع کن و سوگندی صادقانه که روزی باز خواهی گشت. هجرت، هم چنان که دوری میآفریند، لذّت سرشاری در خویش نهفته دارد.
یک سرزمینِ تازه، برای بارش روشن عشق، قلبهای تازهای دارد؛ پس مردِ از آسمان رسیده، کولهبار سفر را بسته است. جاده، خشمگین و خشن، پیشِ رو دراز کشیده است و بُنه، اندک.
ای شهر! بدرقه شایستهای نبود مسافرِ خستهات را.
تیغهای آخته، همواره تشنه خونهای تازهاند. اینک خانهای را میبینم، روشنتر از یک قلبِ یقین یافته؛ امّا در محاصره شمشیرهایی که در دستانِ کینه میدرخشند و به زهرِ جهل، صیقل یافتهاند و به انتظار، لحظه میشمارند.
کدام تیغ، کارگر خواهد افتاد، وقتی که تقدیر، قصّه دیگری رقم زده باشد؟
هان ای علی! پروردگارِ تو، بارِ دیگر، شهامت تو را طلب میکند.
اینک بخواب، که بسترِ مسافرِ آسمان، امشب خوابگاهِ امتحانِ تو خواهد بود.
شمشیرها بر پیکرت نشانه رفتهاند ... و مسافرِ بزرگ، قدم در راه میگذارد. پس به ناگاه، تمام عنکبوتها، از لابهلای سنگها بر میخیزند و کبوترانِ بیتالحرام، به سمتِ کوهها بال میگشایند.
مدینه در انتظار میسوزد. پس، نسیمی چندان خنک، چهره شهر را نوازش میدهد و عطری آسمانی از دروازه شهر به مشام میرسد.
هان ای همه قلبهای منتظر! بشتابید، که مسافری چراغ به دست به دیدارِ شما آمده است.
مدینه در خویش نمیگنجد و دروازههای شهر، پیش از آنکه کسی برای گشودنشان از بارو فرود آید، خود باز میشوند. پس موجِ بلندِ سپیدهای صادق، فضای شهر را میپوشاند. حیرت و نشاط از سقفِ خانهها فرو میریزد و زمین، زیرِ پای خورشیدِ از راه رسیده، بیاختیار، لرزشی خفیف و شیرین را تجربه میکند. سر فصلِ گفتاری بزرگ، اینک نگاشته میشود و تمامِ کتابهای تاریخ، این لحظه را با وسواس، بارها در خویش تشریح میکنند.
پس خلیفه بزرگ خدا، تکیه بر وقارِ آسمانی خویش میزند و کوهها، در جشنِ شکوهِ عشق، مرتفعتر میشوند. پرستشگاه معبودِ راستین را بنا کنید! اوست که اینک، چنین بر شما رحمت آورده است.
کعبه، شما را درود میگوید؛ کعبهای که دیریست از هُبل خسته است و از مکر آنان که ساحتِ گرامی را از تخته سنگهای درّههای حقیر، پُر کردهاند.
کعبه شما را به خویش میخواند؛ میراثِ ابراهیم را منتظر مگذارید و آرامگاهِ جاودانه آنان که هجرت نتوانستند: یاسر ... سمیّه... و آنان که خونشان، کِشتگاهِ رفیعِ حقیقت را رویانید.
سردارِ آسمان را درود!
آه، ای رسولِ نیک پیغام! اینک مدینه نه، که جهان را به استقبال تو آوردهایم.
مسیر تاریخ داشت عوض میشد و روزی شگفتانگیز آغاز شده بود؛ روزی که جهانِ خاکی بر تفاخر افلاکی، برتری یافت و کهکشان زمینی، مسیر تاریخ را از مکّه به سمت مدینة النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار داد.
خورشید همیشه تابان حقیقت که از بامدادان مکه طلوع کرده بود، نقطه اوجش را در مدینه جشن گرفت و لحظه تابش آغاز شد.
آن روز؛ اولین روز اسلام و اولین حرکت اسلام در مسیر تاریخ بود؛ تاریخی که حرکت خود را از مدینه آغاز و در مدینه پایان خواهد داد.
آن روز، روز مردم یثرب نبود، روز مسلمانان حجاز نبود! آن روز، روزِ آغازین حرکت جهانی اسلام و روز تولّد دوباره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود؛ روز نفس کشیدن دینی که زلال حقیقت را در اختیار جهانیان قرار میداد؛ حقیقتی که امروز بر قلههای رفیع انسانیّت، پرچم معرفت افراشته است و در سایه «لاالهالااللّه و محمد رسولاللّه»، میلیونها مسلمان، از هر قشر و رنگ و لباس، زندگی میکنند.
مسیرِ تاریخ، ردّ پاهای بسیاری از خود به جا گذاشته بود، امّا همیشه کسانی هستند که با چشمهای نابینا، از کنارِ تاریخ رد میشوند. آن روز، کبوتر داخل غار و عنکبوت ورودی غار، آغاز حرکت تاریخ را میدیدند، امّا آن دیگران جاهل، چنان در جهل مرکب بودند که دنبال آسمان، در زمین میگشتند! استقبال، همیشه لحظه شیرینی است و ماندگارترین خاطرهها را میشود از دل تصاویر آن بیرون کشید؛ صفهای منظم و نامنظم طولانی و لبخندستان لبریز از گل. خنیاگران سرشار از شادی، در انتظار ورود مردی آسمانی بودند؛ مردی که دستهایش سبز، نگاهش سبز و وجودِ سبزش، دست مایه زندگانی
بود.
مردی که در قنوت دستهایش، آسمان جا میگرفت و از عظمت نامش، خورشید به سجده میافتاد و ستارگان، از پای بوسیاش، لذّت میبردند.
نامش، مقدسترین در صلوات و چهرهاش، یگانهترین در زیبایی بود، «فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ» حضرت جبریل علیهالسلام، غلام خانهزاد و خیل ملایک، پیشکاران آستانِ آسمانیاش بودند. آمد و پیکر نیمهجان زمین را از هلاکت نجات داد! آمد و مدینه النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آمدنش، فصل تازهای از تاریخ را رقم زد! تمام وجودمان، فدای آن لحظهای که قامت دلارا و عطر محمّدی صلیاللهعلیهوآلهوسلماش، کویر آباد زمین را زیر چتری از عطوفت برد.
صلوات بر روح مقدس و پاک او و اهل بیت علیهاالسلام مطهّرش باد، که هجرت تاریخ سازش، وجود خاکی ما را با آسمان پیوند داد.
دوشنبه
15 اردیبهشت 1382
3 ربیعالاول 1424
2003 .May. 5
نام نیکو گر بمانَد ز آدمی
بِهْ، کز و مانَد سرای زرنگار
آفتاب، وقتی به شهر ری میرسد، تواضعکنان به مزاری سلام میکند که در جوار عظمت و رحمت الهی غنوده است؛ مزاری که روزی، مردی را در خود نهان کرد که در علمِ حدیث، بسیار راستگو و در فقه جعفری علیهالسلام، از والاترینان بود.
مردی که شهر با عظمتِ تشیّع، قم، زادگاهش و عنایات کریمه اهل بیت علیهالسلام، همیشه تکیهگاهش بود. در سایه تعلیمش، ستارگانی هم چون شیخ مفید(ره)، به پرتو انوار ولایت دست یافته و در سایه صداقتش، احادیث نابِ بسیاری به گنجینههای فقه سپرده شدند. قلمش آیینهای بود که زشت و زیبا را از هم جدا میکرد و گنجینه «خصال»اش آکنده از تبلور احادیث ناب نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علوی علیهالسلام بود.
«من لا یحضره الفقیهِ» او، بازتاب انوار خاص الهی، بر اندیشههای تشیّع است.
قلمش، هنر از علی علیهالسلام آموخته و معرفت از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم. جز به پاکی، کتابت نکرد و جز به صداقت، طریقی طی ننمود.
ابوجعفر، محمدبنعلی (ابن بابویه)(ره)، شیخ صداقت پیشه صدوق، در تاریک روزگاران قرن چهارم هجری، فانوس معرفت در دست و نور صداقت بر پیشانی، راهنمای کسانی شد که وامدار
عظمت امروز بودند و در سایه معارف آنها، علوم دینی، مصون از بدعتهای فراوان ماند.
چراغی که پرواز بینش از اوست
فروغ همه آفرینش از اوست
... و امروز، دُردنوشان ساغر معرفت، از کهنْ باده ناب صدوق، حقیقت مستی را میچشند، تا به
معارف آسمانی دست یافته و خصالِ خویش را با خصالِ او بیارایند.
به راستی! چگونه نکو داشتی میتواند به عظمت نامش برسد و چگونه یادمانی میتواند به توصیف
قدرش بپردازد، جز اینکه:
چو خواهی که نامت نماند نهان
مکن نام نیک بزرگان، نهان
روحش قرین رحمت الهی و عظمت نامش ستوده باد!
پنجشنبه
18 اردیبهشت 1382
6 ربیعالاول 1424
2003 .May. 8
چه روز غمناکی خواهد بود، آن گاه که زمین آتش گرفته هویزه به سخن در آید و دردمندترین قطعه حماسه هشت سال عشقبازی را برای اهالی درد، واگویه کند. قصّه نیست، روایت یک واقعیت است؛
واقعیتی که در گمنامترین روز تاریخ رقم خورد تا خاک سوخته هویزه به دامن میهن برگردد. هنوز حماسه یاران «حسین علمالهدی» ورد زبان اهالی شهر است؛ شهری که رهاییاش را مدیون دلاوریهای حسین و یارانش میداند؛ مردانی که سرود سبز رهایی را در زیر شنی تانکهای دشمن، فریاد کردند، مردانی که بیرق خونین رهایی را بر افق شهادت برافراشتند تا هویزه بماند، مردانی عاشورایی با همّتی بلند، مثل آسمان.
آن روز، بر این دشت، شاهدی جز خدا نظاره نداشت. حماسهای در شرف وقوع بود که تاریخ را، قلم را و همه واژهها را برای همیشه به تسلیم وا میداشت.
از همه گروه، تنها ده نفر باقی مانده بودند. پیکر هیچ یک از شهدا بر زمین پیدا نبود، همه به آسمان پر کشیده بودند.
... و در این میان، عروج آخرین ستاره، تماشایی بود؛ ستارهای سوخته از آسمان عاشورائیان. از آنها که قاصدکها، رقصکنان، عطر نامشان را به این سو و آن سو میبرند، آنها که از پیشانیبند «یا حسین»شان عشق میبارید و از پیشانی بلندشان، آفتاب طلوع میکرد.
تانکهای دشمن به سمت خاکریز حسین پیش میآمدند.
مردان خدا نه اهل گریزند و نه تسلیمِ سازش. حسین این جا دیگر، فرمانده نیست،
مسؤول نیست؛ سربازی ساده و جان بر کف است، در پس خاکریز مقاومت.
تانک با سماجت شروع به پیشروی کرد. یکی از بچهها که آر پی جیاش را آماده کرده بود، از خاکریز بالا رفت و آن را هدف گرفت. چهار تانک دیگر به 10 متری حسین رسیده بودند. حسین از جا برخاست و آخرین گلوله را رها کرد. سه تانک باقیمانده، در یک لحظه به سمت حسین آتش گشودند.
گلولهها خاکریز را به پرواز درآوردند. گرد و خاک که فرو نشست، یکی از تانکها میرفت تا از روی جسد حسین عبور کند.
آری! این گونه شد که هویزه، پایتخت غیرت جهان لقب گرفت و کیست که نداند بر حسین و یارانش چه رفت؟
به هر گوشه که چشم میانداختی، تکهای از خورشید را میدیدی که پاره پاره بر خاک افتاده بود. و امروز که بر هویزه میگذری، یک تکه از بهشت را افتاده بر زمین میبینی که رازهای بسیار در دل دارد.
و تو ای هویزه! هیچ از یاد مبر که با پارههای تن خمینی(ره) چه کردند.
بگو که مسافر جادههای کربلاییم؛ مسافری که هیچ در راه نمیماند.
استوار بمان هویزه! بمان تا قصّه «کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا»، با تو تفسیری عاشقانهتر بگیرد.
سلام بر تو ای خاک آسمانی که هفتاد و چند ستاره خونین، بر پهنه آن آرمیدهاند!
سلام بر تو و بر آن پرندگان پر و بال شکستهای که در عروجی سرخ رفتند تا دیگر بار، طلعم آزادی و رهایی، در کام جانت بنشیند.
هویزه، ای همیشه زنده در ذهن تاریخ! تو را میشناسم، با انبوه خاطرات سوخته و چشمهای به آسمان دوختهات.
نامت را تمام پونههای پرپر، قاصدکهای قطع نخاع شده، میناهای مفقودالاثر و شب بوهای شیمیایی شده میدانند.
پنجرههایت، پلاکهای شناسایی توست و خیابانهایت، خاطرهساز کوچههای دلتنگی است. خیابانهایت خاطرهساز است و کوچههایت ترانهساز، ای سرزمین زخمهای حاصلخیز!
سلام بر تو! که هیچ سیم خارداری نتوانست پرندگان تو را از تو جدا کند، ای شهر میراژ و موشک!
هنوز رد پای کودکان و فرزندان تو، در سه نقطه چینهای سرخ رنگ کوچهها و خیابانها جاری است و فریادهای پخش شده مردان تو در ذهن گلولهها و دیوارها، گواه زنده بودن توست.
سلام، ای شهر باغچههای سوخته! ای بزرگترین همایش زخم و آتش! دیوارهایت فرو ریختند، امّا محرابهای تو در برابر خمپارهها، خم به ابروان خویش نیاوردند. چه قدر باشکوه هستی! حتی موشکها نیز در برابر عظمت و شکوه سرشار تو، سر به خاک میبردند و خویش را به خاک میانداختند. زمین گرمت، هنوز بوی گندم زارهای سوخته را میدهد و خاک، حنا بسته خون نوعروسان به خاک افتاده توست و چشم آسمان، منور شده از ستارههای سوخته است. تمام خیابانهایت به لاله ختم میشوند و تمام پنجرههایت بوی حنجرههای سوخته را میدهد. سلام بر تو! که هیچ فانتومی
نتوانست دیوار صوتی را بر فراز آسمان تو بشکند؛ جز صوت دلنشین و آسمانی قرآن.
دل به دریا میزنم و دست به جیب کلمات میکنم. مهر و انگشتر و تسبیح و واژههای به هم رشته مروارید، در دستانم غوطه میخورد و تسبیح اشک، آذین گردنم میشود. سلام بر تو ای شهر پروانههای سوخته! به تو که یک ذره ترس و هراس، نتوانست از پدافند هوایی پلکهای پروانههایت عبور کند و ایستادی و در روشناییها، قامت گرفتی، تا فرزندانت را به آغوش کشی و پنجره، این غربت قاب شده را به سمت بالهای یکدست آسمانی بگشایی.
سلام بر تو! که تا خط آخر خمپارهها رفتی و دختران تو، آنسان در خاک فرو رفتند که تنها گوشه چادرهایشان از خاک بیرون ماند.
شعاع زخمهای تو چه قدر بود! که نور را موجی کرده است و چند کهکشان آن طرفتر را محو گرد و غبار خویش کرده است.
سلام بر تو! که سکوت شمّاطه دارت را هیچ ساعتی نفهمید و نگاه منتظرت را هیچ ستارهای درک نکرد، ای شهر حماسه و روشنی!
شنبه
20 اردیبهشت 1382
8 ربیعالاول 1424
2003 .May. 10
دریا به دریا، موج غم از سینه خالی میکنم
صحرا به صحرا با غمت، آشفته حالی میکنم
با نغمههای نوحهگر، همرنگ باران میشوم
یاد از نگاه عاشقت، یاد از زلالی میکنم!
تا بشنوم یک پاسخی، از داغ بیپایان تو
هر جمله از بغض گلویم را، سئوالی میکنم
آه، ای تمام تنهایی! ای تمام غربت! آیا کسی از ژرفای غریبیات آگاه شد؟ آیا کسی غریبانههای اندوهت را شناخت؟
آیا کسی پی به راز نگاهت برد؛ آن گاه که عطر حضورت را فوج فوج دشمن، در میان گرفته بود و چون گل، در احاطه چشمانی خوارتر از خار، درس مهر و عاطفه، به آسمان و زمین میآموختی؟
انگار، آستان کبریایی خانهات، دانشگاه احساس فرشتگان بود؛ فرشتگانی که عاشق شدن را از تو آموختند و با تو، عشق الهی را تجربه کردند؛ عشقی که تو را در حصار تنهایی - دور از وطن و تحت نظر - قرار داده بود، عشقی که تمام موجودات را وادار میکرد، تا به ارتفاع نگاهت سجده، و ژرفای
شکوهت را در عرش، جستجو کنند.
مولای من! اگر آفتاب میدرخشد، به نام توست! اگر ماه میدمد، به احترام توست!
اگر گل میخندد، اگر آبشار میرقصد و اگر پرنده میخواند، به خاطر تو و عشق آسمانی توست که جلوه جاودانی حیات را به تماشا گذاشته است!
... آن روز، تن رنجوری که داغ غربت بر دل، خستگیهایش را پشت سر میگذاشت، در بهار جوانی، به تجربه خزان نشست و همسایگی عرش را برگزید؛ مردی که کوردلان «بنی عباس»، به آفتاب جمالش رشک میبردند؛ کوردلانی که با چهرههای سیاه، اندیشههای سیاه، دستهای سیاه و
جامههای سیاه، جهل مجسّم تاریخ بودند؛ جهلی که حتی «بوجهل و بولهب» را شگفتزده میکرد!
آن روز، نگاه تاریخ، شاهد غربت امامی بود، که همچون جدش، امام موسی کاظم علیهالسلام، تشییع میشد؛ امام غریبی که تنهاییاش را آسمان، هیچگاه فراموش نخواهد کرد! امام غریبی که تنها فرشتگان الهی، پرستارانِ خلوت رنجوریش بودند!
اَلسَّلامُ عَلیْکَ یا وَلیَّ النِّعَم؛ السلام علیکَ یا هادیَ الْاُمَمْ؛ السلام عَلیک یا سَفینَةُ الْحِلْم؛ السلام علیک یا اَبَا الاِمامِ الْمُنْتَظَر؛
مولا جان!
آدینه همیشه بوی باران دارد
آیینه، غبار غم به دامان دارد
وا کن کمی از راه تماشا، ای اشک!
امروز دلم دوباره، مهمان دارد
درود بر تمام تنهاییات، که حتی از دیدن فرزند، محرومت کردند! درود بر غربت دیر آشنایت، که یاد مدینه را در نگاهت زنده میکرد! درود بر عطر کلامت، که حضور بهاریات را به سراسر گیتی، بشارت میداد! درود بر جهاد فی سبیلاللّه تو، که پایانش به «شهادت» ختم شد.
مولا جان! دستهامان خالی، چشمهامان پر از اشک و سینههامان از داغ شهادتت، لبریز است.
فانوس به خون نشسته مژههامان را نذر سقاخانه عشق میکنیم و پیشانی ارادت به آستان آسمانیات میساییم؛ گوشه چشمی به ما کن، مولا!
آغاز امامت امام مهدی(عج)
روز پادشاهی عدالت
مریم سقلاطونی
دهانی گشوده از آواز در روشنیِ فریادها بود.
فریادهای عقیم
فریادهای لال
فریادهای سوخته
فریادهای خاکسترنشین
رستخیزی عظیم، آسمان را میبارید.
زمین را بالنده میکرد.
دریا را کرامت میبخشید.
درخت را وسعت میداد.
ستارهها، چهره بر آستانت میساییدند.
بادها، آواز خوان پادشاهیات بودند.
کوچهها، آمدنت را شادباش میگفتند.
آمدنی از جنس پادشاهیِ مهربانی
از جنس پادشاهیِ عدالت
از جنس پادشاهیِ دلها
آن روز، روز پایان نگرانی زمین بود.
روز پایان اندوه غریبِ نخلستانها
روز پایان اندوه کوچههای بنیهاشم علیهالسلام
روز پایان تنگدستی قریش
روز پایان سیلی و تشنگی
روز پایان اندوه کوچههای شام
در بدریها
بیحرمتیها
انتقامجوییها
روز پایان اندوه زهر و شمشیر
روز ولایت تو بود و روز خوشبختی همیشه زمین
روز ولایت تو بود و روزهای منتظرِ مبارک
روز ولایت تو بود و شادی همیشه جهان
سامرا گنجایش آن همه شادی را نداشت.
چشمها انتظار آن همه نرگس را نچشیده بودند.
تو بقیه خدا شده بودی و قرار بود:
آدم علیهالسلام را در هیات صفوة اللهی تو ببینیم.
نوح علیهالسلام را در هیات نبیاللهی تو ببینیم.
ابراهیم علیهالسلام را در خلیلاللهی تو ببینیم.
موسی علیهالسلام را در کلیماللهی تو ببینیم.
عیسی علیهالسلام را در روحاللهی تو ببینیم.
محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در حبیباللهی تو ببینیم.
نام تو تبلور نام همه انبیاست.
ولایت تو میراث رنج همه پیامبران است.
ولایت تو مجال تکرار تاریخ گذشته و امروز است.
در صدای تو، حزن هزار داوودی است.
حزن هزار زینب علیهاالسلام است.
حزن هزار حسین علیهالسلام است.
در صدای تو
حزن هزار آواز از نخلستانهاست.
حزن هزار پنجره بقیع پنهان است.
خوشا به حال زمینی که بر آن گام بر میداری.
خوشا به حال دلی که بر آن حکومت میکنی.
خوشا به حال آسمانی که از آن میباری.
خوشا به حال دریچهای که از آن مینگری.
خوشا به حال پرندهای که عاشق آسمان نگاه توست.
خوشا به حال لحظهای که نماز میخوانی.
و هنوز، زمین سر بر خواب گذاشته است.
و هنوز، از رویای بیعدالتی بیدار نشده است.
و هنوز، دست از دسیسه بر نداشته.
و هنوز، در آلودگی دروغ نفس میکشد.
و هنوز، آواره و سرگردان است.
و هنوز، زمین در روزهای بیرمق ناامیدی، غرق است.
و تو خواهی آمد.
از پشت پرچین هزار آینه و یاس
از پشت پرچین هزار روشنی محض
از بلندای وسیع جبلالنور
از بلندای شگرف لحظههای وحی
با زمزمهای از آوازهای مقدس داود
با صدای سبزی از جنس زبور
با نسیم مهربانی از جنس صحف ابراهیم
و با آمدنت، بنیانهای سست فرو میریزند.
سهشنبه
23 اردیبهشت 1382
11 ربیعالاول 1424
2003 .May. 13
فریادی به بلندای آزادی برخاست و نگاه بیگانه باور عدهای را به آسمان دوخت!
به جایی که گلدستههایش، مردم را به رستگاری فرا میخواند! عدهای، با چشمان زرد، که یادآور پاییز مردگان بود، امید آباد سبز نگاهها را تسخیر کرده بودند و دستهای نامحرمشان را مثل عنکبوت، دور آزادی تنیده بودند. حتی از اهل بصیرت، برای مواهب غرب زدگی؛ «حق توحّش» میگرفتند!
حتی عینکهای «دودی»شان از حق بیمه «کاپیتولاسیون» بهره میبرد و تمام قوانین «قضایی»، حتی به اندازه قلاّده سگهاشان ارزش نداشت! ... و این زبونی را ملت، تنها به خاطر خوش خدمتیِ
حکومت طاغوت، تحمّل میکرد. عاقبت، مردی از تبار عدالت، مردی از تبار حماسه سرخ حسینی علیهالسلام، با «لغو کاپیتولاسیون»، باعث رسوایی نوکران بیگانه شد.
اوج دولت شعله طبعان را، دو روزی بیش نیست
خاک اگر امروز بر چرخ است، فردا زیر پاست
انقلاب اسلامی، پنجرهای از آزادی و عشق و معرفت را مقابل ملتهای تحت ستم جهان، باز کرد که تجربهای نوین و متعالی بود و حقوق انسانیِ آحاد بشر را تعریف میکرد؛ حقوقی که جهان امروز، سخت بدان محتاج است!
بزرگ مرد فرزانه انقلاب، جادهای سبز، فرا روی انسانهای آزاد اندیش قرار داد که آغازش شناخت، و پایانش، رسیدن به کمال مطلوب الهی است. روحش شاد و راهش جاودان باد!
چهارشنبه
24 اردیبهشت 1382
12 ربیعالاول 1424
2003 .May. 14
وحدت ما - امّت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم - را چه بهانه بهتر از اینکه همه به یک خدا، یک رسول و یک کتاب باور داریم؟
مسلمان! ما بر گلوگاه حیات تفرعن خوابیدهایم و ثروتمان را به تاراج میبرند و مدنیت نبویمان را به سمّ بدویت نو میآلایند. هزار جان گرامی از این غیرت سوخت که بوجهلها و بولهبهای دوران را وا گذاشتیم و تیغ تکفیر و رفض بر روی هم کشیدیم. به یاد آرید که ما بر لبه آتش بودیم و خدا از آن رهایمان ساخت و در دلهایمان به جای عداوت، اُلفت رویانید؛ پس به این نعمت الهی «برادر»
شدیم.
مهمتر از اینکه آن برگزیده خدا، چه زمانی پای بر این خاکدان نهاده است، این است که او با خود پیام گرانبار الهی را آورده است، که «مومنان برادرند».
پافشاری بر تاریخ، قشریگری است و بها دادن به اختلافات صوری، سطحینگری. باید میراث نبوت را پاس داریم تا به قهقرای جهل و تاریکی نلغزیم.
باید طنین کلام قدوسی حضرتش را به گوش جان شنید؛ کلامی که تاریخ را در مینوردد، قومیت را در همی میشکند و ملیّت را در هم میکوبد و به انسانیت انسان، رنگ فطرت میدهد؛ رنگ دین: «هر آنکه صبح کند و به امر مسلمانان اهتمام ننماید، مسلمان نیست».
«هر آنکه بشنود فریاد مسلمانی را که: ای مسلمانان ... و پاسخش نگوید، مسلمان نیست».
مسلمان! ببین فلسطینی را، چگونه بر ساحل مدیترانه سر میبُرند! اینان پارههای تن اسلامند که در گرماگرم غفلت و بیمسوولیتیها، قصّابی شدهاند. این خونها ما را عبرت بشریت خواهد کرد؛ اگر به خون خواهیشان برنخیزیم.
کور باد آن چشم بدبین که مومنان را برادر ندید!
دور باد آن دستی که بذر تفرقه در حرم خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، در کشور اسلام پاشید و زیانکار دنیا و عقباست، آنکه این نهال دشمنی را به جان پرورید.
با تبسّمهای شیرین
با گلاب و حلقه گل.
با تمام آرزوهای قشنگ نو بهاران، دف بچرخان و برقصان؛ غنچههای کبریا را
فصل میلاد گل آمد!
ترک یا لُر، کُرد یا ترکمن، فارس هستی یا عرب یا ...!
فصل میلاد گل آمد!
فصل زیبای بهاران.
فصل آهنگ دلانگیز ارادت!
«به جهان، خاک درش افسر ماست
هر قدم، سایه او بر سر ماست
پیروانیم، چه هستی، چه عدم
دین احمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، همه جا، رهبر ماست»(1)
ای مسلمان! تو که لهجه شادیات زیباست! اسپند بسوزان! عود روشن کن و با یک «یاعلی»، دل به دریای «وحدت» بزن که امروز، شادمانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شادمانی امتِ خویش است! امتی که در سایه پرچم «لااِلهَاِلاّاللّه» خواهد توانست بر تمام شیاطین جهان غلبه کند!
1) - بیدل دهلوی.
چرا نشود با آهنگ کُردی، غزل خواجه شیراز را در بلوچستان، شنید؟
چرا نشود با دو تار عاشق ترکمن، «بایاتی»های آذری را در هرمزگان، نواخت؟ چرا نشود نغمههای لُری را، حتی تا آن سوی تایباد برد و گوشههای خراسانی را در کنارههای سدّ دِز شنید؟
دست من، دست تو، دست او؛ دستِ قدرت ماست؛ دست اتّحاد ما، دستی که در سایه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عترت پاکش علیهالسلام، مجال از تفرقه افکنی بیگانگان گرفته است.
دستی که در سایه قرآن و سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، وحدت و یکدلی خود را حفظ کرده است. دستی که در سایه امامت و ولایت، پرچم جمهوری اسلامی ایران را بر بام جهان اسلام به اهتزاز درآورده است؛ پرچمی که جز مقابل آلاللّه به کسی سر خَم نخواهد کرد!
ای مسلمان! بچرخ و دف بزن، هلهله کن! که عید احمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد.
امروز جای هر کس، پیدا شود ز خوبان
کان ماهِ مجلس افروز، اندر صدارت آمد
دریاست مجلس او، دریاب وقت و دریاب
هان ای زیان رسیده، وقت تجارت آمد(1)
بچرخ و دف بزن! نغمههای تازه را آغاز کن
روز، روزِ خرّم گلهای زیبای بهار است. روز شادی بخشِ یاران مسلمان.
روز «یاسین» و «محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم».
روز خوشحالیِ زهرا. روز نصر و روز کوثر.
روز عطرآگین طاها. دف بچرخان! شادباش اینک، مسلمان! هفته وحدت مبارک!
1) - خواجه حافظ شیرازی.
پنجشنبه
25 اردیبهشت 1382
13 ربیعالاول 1424
2003 .May. 15
فرحبخشترین بهار، که فرّخفرترین آیینه را میدمید، کلکِ شاینده شرفشاهی، رقم عشق بر «چامه نیایش» زد و رامشگران عاشق، خنیای خویش را در رزمگاه پهلوانان به نمایش گذاشتند.
دستهای سروش فروردین، پر از نیلوفرانههای شعر بود و نغمههای اهورایی عشق، بر گسترههای «توس» میوزید. گُهروشانِ گیتی فروز، گیسوفشان غرق در عشقِ «سیاوش»، شکنج گیسوان «سهراب»
را میستودند و هر شب، آیینهدارِ خیالِ «شاعر» میشدند؛ شاعری که وامدارِ کلک و هنر، آیینه و مهر، حماسه و شور، فرّ و شکوه و عشق و نیایش بود.
شاعری که در تاریکنای هجوم غلامان نالایق غزنین، تنها یل سرافراز «سیستانی» را فریاد میکرد و تنها با جسارتی شگرف، دست به دامان یگانه پهلوان دو گیتی، شاه مردان، حیدر کرّار؛ علیّ مرتضی علیهالسلام میزد:
«منم بنده اهل بیت نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم
سراینده خاک پاک وصی علیهالسلام
برین زاده و هم برین بگذرم
چنان دان، که خاک پیِ حیدرم»
شاعری که شکوه بارگاه «کی» و اقتدار آستانِ «جم» را به تصویر کشید، تا دریوزگانِ خوان «عباسیان و غزنویان»، به حقارت وجودِ اربابان خود پی ببرند.
به هستیِ یزدان نیوشان ترم
همیشه سوی داد، کوشان ترم
شاعری که «درفش کاویانیِ» عدالت را بار دیگر بر بلندای دماوند، برافراشت و گویش جهانمندِ
پارسی را از زیر سُمّ ستوران بیگانه بیرون کشید، تا آنجا که خود فرماید:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم، بدین پارسی
حکیم توس، «فردوسی» نامدار، عظمت زبان پارسی و تمدّن جاوید ایرانی را به جهانیان به گونهای شناساند، که امروز، در آیینه «شاهنامه»، هرکس به دنبال تصویری تازه است: یکی شاهنامه را تجلّی عرفان میداند؛ دیگری روح حکمت! یکی شاهنامه را آیینه خلقت گیتی میداند و دیگری آیینه تمدّن ایرانی!
گر مطرب حریفان، این پارسی بخواند
در رقص و حالت آرد، پیران پارسا را(1)
از سوگ سیاوش تا مرگ سهراب، از درفش کاوه تا رخش رستم، از شور اسفندیار تا جنگ افراسیاب، از نیایش زال تا نیرنگ شغاد، از رشک سودابه تا اشک تهمینه... حکیم توس بود و شبهای آسمانی شعر! فردوسی بود و الهه تغزّل و عشق!
فرشتگان، سرودهای اهورایی را در سبدهای آکنده از عطر بهشت، پیش روی حکیم مینهادند و شکوفههای تغزّل، چامههای شاهنامه را در نهانخانه دلش به رقص وا میداشتند:
به بالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر، لبانش چو قند
بهشتی ست، آراسته، پر نگار
چو خورشید تابان، به خرم بهار
دو ابروکمان و دو گیسو، کمند
به بالا، به کردارِ سرو بلند
روانش خرد بود و تن، جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک!
1) - دیوان خواجه حافظ شیرازی.
آیینه کمال حکیم، فراتر از «واژگان حماسیِ» بی مغز است که تنها در پی اسطورهسازی اند و واجْآرایی؛ بلکه ضربالمثل معرفت است:
چو خرسند گشتی به دادِ خدای
توانگر شدی، یک دل و پاک رای
جهان خواستی یافتن، خون مریز
مکن با جهاندار یزدان، ستیز
حکیم توس که نامش، بشکوهترین چکامه تاریخ است، در بیان حماسه و عشق، ادب و عرفان و حکمت و مهر، تنها شعر بلند پارسی را، چنان عظمت بخشید که هیچ گزندی از حوادث روزگار نخواهد دید؛ نام و یادش، در دیوان روزگار، ماندگارترین باد!
که نام است اندر جهان یادگار
نماند به کس، جاودان، روزگار
جمعه
26 اردیبهشت 1382
14 ربیعالاول 1424
2003 .May. 15
هوای دریا خوب بود، امّا ساحل «حیفا» را هوای آلوده، اشغال کرده بود؛ سیبها مزه باروت و زیتونها بوی گلوله میدادند.
«عثمانی»ها، کلاهِ «افندی»شان را با «انگلیسی»هایِ کلاهِ «شبگاهی» عوض کرده بودند و دیگر کسی مزه آب پرتقال را از قهوه تشخیص نمیداد.
سال هزار و نهصد و چهل و... میخواستند به نام حضرت «موسی» علیهالسلام خانهای خریده باشند؛ خانهای به وسعت تمام جهان! تا بر سر درِ خانههاشان ستاره «داوود» علیهالسلام را بیاویزند؛ تا بالای پشتبام، خرقه «شمعون» را عَلَم کنند و تا دلشان خواست، جلوی خانه، «فلسطینی» قربانی کنند؛ خواه آنروز، اعراب، بیدار باشند و خواه مسلمانان، خواب!
کشتیهای غولپیکر، آدمکهای جورواجور را در بندر پیاده میکردند؛ هوای «مدیترانهای» بندر، به کسانی خوش آمد میگفت که دهانشان بوی «الکل» و دستهایشان بوی «خون» میداد؛
کسانی که از «یهودیت»، تنها به دستورات «هرتسل» عمل میکردند؛ کسانی که مزه «زیتون» را حسّ نمیکردند و از «ده فرمان ملوط» که اساس «دین یهود» است، تنها به موعظههای «خاخام»ها توجه داشتند.
دزدی میکردند، شهادت دروغ میدادند و اموال دیگران را به یغما میبردند؛ آنگاه به نام حضرت موسی علیهالسلام، شمع روشن و به یاد او «مسلمانان» را قربانی میکردند. اردوگاههای «صبرا و شتیلا، دیرْیاسین و کفر قاسم و نوار غزه، تلّ زِعتر، الخلیل و بیتالمقدس» و امروز، تمام فلسطین، پر از کوچههای خونین، پنجرههای خونین، درختهای خونین و میوههای خونین است! چه بسیار دستهای قنوت گرفتهای که با آتش گلولهها، به پرواز در میآیند و چشمهای به خون نشستهای، که ضجّه مادران را تماشا میکنند! کودکان شیرخوارهای که با «حنجره خونین» به معراج میروند و دختران جوانی که با نگاههای غمبار، عشق را «تشییع» میکنند!
آه ای فلسطین! ای خاک گلگون! کدامین گناهت، چنین سنگین بود، که امروز، تاوان کج فهمی دیگران را میپردازی!
ملتی که پرچم دارد ولی کشور ندارد؛ زبان دارد ولی نقشه ندارد؛ وجود دارد ولی انکارش میکنند! فریادش را سکوت و سکوتش را «سازش» میدانند! انسانهایی که در این بازی «دمکراسی»، تنها
گناهشان، بیگناهی است!
آی مردمانِ آن سوی دریاها! آیا هنوز چشمی برای تماشا، در شما هست؟ آیا هنوز دلی در سینههاتان میتپد یا نه؟ «فلسطین سخت تنها مانده در میدان»!
آمدند تا آبی آسمان را به تاراج ببرند.
آمدند تا آفتاب را به زنجیر بکشند.
آمدند تا به گمان خود، مسجدالاقصی را معبد سلیمان کنند.
آمدند تا دستهای فلسطینی با سنگ آشنا شود.
آمدند تا در گهوارههای شهادت، با گلوله، لایی لایی مرگ را در گوش کودکان فلسطینی زمزمه کنند.
آمدند تا برای خود، سرزمینی نداشته را، بر جغرافیای اندوه مردمی رنج کشیده، ترسیم کنند.
آمدند تا در چراگاه شیطان، گوساله سامری را کرنش کنند.
آمدند تا سکّوی معراج رسول عشق صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در زیر چکمههای سیاه خود ویران کنند.
اینجا فلسطین است؛ سرزمینی که مرثیههایش را پایانی نیست. سرزمینی که آسمانش هر روز، افول ستارهای چند را به سوگ مینشیند.
سرزمینی که درختانش در حکومت نظامی صهیونیستها، اسیرند و اذن سبز شدن ندارند.
سرزمینی که در هیاهوی پر زرق و برق قطعنامههای حقوق بشر، گم شده است.
سرزمینی که همه امکانات جنگی جوانانش، قطرات خونی است که در رگهایشان میجوشد و سنگهایی که در دستهایشان، بیتابی میکند.
سرزمینی که چشمهای مادرانش، از غبار گازهای اشکآور، سرخ است.
سرزمینی که در آن هر روز، مرگ، به زندگی شبیخون میزند؛ آن جا که زمان از حرکت باز ایستاده است و زمین، نه پیرامون آفتاب، که بر سراب میچرخد.
سرزمینی که در آن، همه محکوم به زبان «عبری»اند.
سرزمینی که خانههایش، در و دیوار ندارد؛ خیمههایی که خانه شدهاند، در کوچههایی به نام اردوگاه.
سرزمینی که در میان دو مثلث شوم، زنجیر شده است.
سرزمینی که قلب مردمش، سنگ میشود تا به سمت شیطان پرتابش کنند.
فلسطینی! فریاد بزن، تا شاید گوشهای کر بشنوند و زبانهای لال، به حرف آیند. فریاد بزن، تا شاید جامعه جهانی، دلش به رحم آید و دیگر قطعنامهای صادر نکند. بگذار هرچه میخواهند بکُشند و هرچه توان دارند، بکنند؛ به رغم کویر، جنگل همیشه سبز، جنگل همیشه جنگل میماند و به رغم شیطان، قدس همیشه قدس، فلسطین همیشه فلسطین.
چه قدر گریه، چه قدر خون؟
هر روز، روزِ غربتزده دیگری است و این دغدغه گریهآور، چشمانِ هزار زخمِ مرا، سوزشی دوباره میانگیزد؛ چشمانِ هزار زخمی که هر لحظه، خارِ ظلمی تازه را در خویش به تجربه مینشیند.
اینک شعر، مزارِ دهان گشودهای است که مرا به خویش میبلعد، امّا چه سود؟ تا به کِی باید این زخمِ دیرسال را سرود و تازه کرد و نمک پاشید؟ عفونت، رگهای زمین را پُر کرده است؛ وای اگر مرهمی نرسد...!
شب شکافت و دزدانِ جهنّمی، از عمقِ هزارههای تاریک از راه رسیدند؛ با دندانهای خونین، که گوشتِ خامِ برّههای سپید را تکّه تکّه میبلعند؛ همراهِ نیزهای که کاسه چشمِ ستارگان را تهی کرده است.
ماه، به شکل جُمجمه هیولایی مخوف درآمد و چشمهسارِ خورشید، کمکم به سرابی عطشناک بدل شد.
باتومها، فرقِ «قدس» را تا استخوان شکافتهاند. آخر، سِحرِ نوشدارویی کجاست که به فریاد رسد؟ اینک شب، با چکمههای خونین، دیر زمانی است که بر مدارِ بیتالمقدس، رژه میرود.
انتظار، میسوزاند و خاکستر میکند؛ آ خر کجا هستند سوارانِ سپیدپوشی که صفوفِ چکمهپوش را در هم بریزند؟
شکسته و گمراه، هر نیمه شب که فرا میرسد، کوچهها را دوره میکنم. کوچهها به خیابانها میریزند و خیابانها، آنقدر دور میدانها میچرخند، تا از حال میروند؛ بیآنکه کسی را به مقصدی برسانند. تنها تصویر روشن شهر، چراغهای نئونیِ درازی است که نام فروشگاههای بزرگ را به زبان عبری، بر فراز تابلوها حک کردهاند.
هان، ای قدس! تو تنهایی و من تنهاتر؛ تو مردمان خویش را گم کردهای و مردمان تو، وطن خویش را. به من - مردِ بیسرزمینِ آسمانپناه - پاسخی بدهید، کجای دنیا ایستادهام؟
هان، ای قدس! روزگاری بود که در هیچ نقشهای، زیر گوش تو، نام هیچ «تلآویو»ی وجود نداشت و اینک، حتّی زیر گوش تلآویو، نامی از هیچ قدسی نمانده است.
روزی تمامِ نقشهها را خواهیم سوزاند و نیز مرزهایی که چون پیلهای خاردار بر ما تنیدهاند.
دلواپسم؛ آیا کسی نیست که دلواپسی را همراهی کند؟ این مردم ناساز و ناشکیب، از یأسِ خویش به پرتگاهها پناه میبرند و یکایک، با کمال میل، خود را به عمیقترین نقطه درّه میسپارند.
امّا بیشک، این آخر داستان این قوم نخواهد بود؛ روزی همه کبریتها را، تابوتهای یهودیان خواهیم ساخت؛ چنان تابوتهایی که هر یک، قبرستانی را در خویش بگنجاند و همه سیگارهایِ برگِ زمین را همچنان که بر لب فرزندان صهیون به انتها میرسند، پر از باروت خواهیم کرد.
امّا... امّا... چه قدر گریه، چه قدر خون؟ آخر، کِی اتّفاق خواهد افتاد؟
قدس، ای یادگار انبیا در زمین! سلامت میکنم؛ به گستردگی اندوههایت، به لحظههایی که ایستادی در آتش و خون.
ایستادی و شانههایت را که روزگاری مأمن وحی الهی بود، در هم شکستند و قلبت را با دشنه دژخیمان چکمهپوش تاریخ، از هم دریدند، تا مگر آتش محبّت و نور خداوند را از دل و جانت بیرون کشند. ایستادی؛ بالاتر از سیاهیها.
هنوز، خاطرت هست، روزی را که فرزندان صهیون از «اریحا» گذشتند و تو و فرزندان تو را در آتش و خون وا گذاردند.
هنوز خاطرت هست، فتنه بخت النصر را که از هر سنگ و خاک و کاخ و کوخت، خون خروشید و پس از میلاد فرزند صلح جویت - مسیح - سرداران خونخوار، دیوانهوار خروشیدند و از خون فرزندانت نوشیدند، و تو باز به نظاره نشستی!
سنگفرشهای تو، هنوز، «کالیگولیا» را به یاد دارد، که تندیس خویش را از کفر تراشید و در میدان «برسکویی» بنا نهاد و آواز خدایی سر داد و چون فرزندان تو، خویش را به رسوایی و شرک نیالودند، شمشیرهای کنسولهای رومی به رقص درآمد و از پیکرهای خداپرستان شهر، مالامال گشت.
هنوز، محکمه به خاطر دارد، عریانی حقیقت مسیح را!
چه غمانگیز است سرگذشت تو، ای سرزمین صلح! ای سرزمین خلاصه خوبیها!
... و تو آرام گرفتی، آنگاه که اسلام پناهگاهت شد.
در سایهسار آرامش غنودی و با تبسّم گلهای ایمان، سرسبز شدی.
گلدستههای مسجدالاقصی، تا اقصی نقاط آسمان خاک گلگونت سرکشید و قبله شمالیترین درختهای افرا شدی.
چه زیبا، صدای آواز پرندگان، رودها و چشمهها در دشتهایت جاری شد، و طفلان پابرهنه، به دنبال خندههای گم شده خویش، بیابانهایت را به جستجو دویدند!
اما چند صباحی بیش نیانجامید!
جنگهای صلیبی، زبانه کشید و فرزندان ناخلف داوود و سلیمان بهسویت هجوم آوردند و کشتند و به آتش کشیدند، اما تو باز دم بر نیاوردی.
تو باز هم لب فرو میبستی و به زخمهای خونینت تکیه میدادی.
میخواستی نفسی تازه کنی، که اینبار، «کالیگولیا» در لباس استعمار، به خیابانهایت ریخت و زیتون را به غارت برد و آزادی، در زیر رژهای سیاه رنگ، محو گردید.
به تمامی زخمهایت، با تمام واژههای سپیدم، سلامت میکنم؛ سلامی به گستردگی اندوههایی که قلب تو را اشغال کرده است.
سلام میکنم تو را، که خداوند میفرماید: «إنَّ الأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یشِاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین؛ زمین ملک خداست و او به هرکس از بندگان خواهد وا گذارد و حسن عاقبت و پیروزی مخصوص اهل تقواست».
شنبه
27 اردیبهشت 1382
15 ربیعالاول 1424
2003 .May. 17
قبا!
ای اولین پناهگاه پیامبر و میزبان رنجها و زخمهای اسلام!
ای سایبان ایمان بالنده پیامبر و علی، در گرمای سوزان ستم و کفر!
هنوز نفسهای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تو جاری است.
هنوز پنجرههایت منتظرند تا چونان گذشته، اندوههای پیامبر را در آغوش گیرند و در عطر کلمات پیامبر شناور شوند.
سلام بر تو! که اندوهان بیابانی علی علیهالسلام را دریافتی و با آغوش باز، پذیرا شدی. قبا! بایست و پابرجا باش! که شیطان، در حوالی تو ایستاده است.
بایست و پابرجا باش! که زیبایی لرزان چشمهای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و صدای شفاف علی علیهالسلام در تو موج میزند.
بایست! که خنکای گیسوان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در تو احساس میکنم.
قبا! بگذار شروع کنم. گریههایی را که به «منتهی الآمال» ختم میشوند.
بگذار در تو رها شوم و صمیمیت حرفهای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را لمس کنم. منارههای بلندت، یادآور دستهای به آسمان کشیده پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و دیوارهای باشکوهت، شناسنامه شانههای ستبر علی علیهالسلام است.
قبا! از تمام دریچههای جهان بر تو سلام باد، که هیچگاه بوی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام را فراموش نکردی و پس از قرنها ایستادی، تا همه دلتنگیها، با تو مأنوس شوند؛ آنگونه که تو با علی علیهالسلام مأنوس شدی.
قبا، ای سرزمین فرشتهپوش و ای سرچشمه آسمان جوش! میخواهم کلمات را با گلاب بشویم، تا تو را تلفظ کنم.
میخواهم از فاصلهای دور، خیره در چشمهای خورشیدی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، خیمه بزنم.
قبا! میخواهم در حضور تو به اخلاص علی علیهالسلام ملحق شوم، متصل به صداقت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شوم و در تو نماز بگذارم و منتظر آمدن گامهای فرزند علی علیهالسلام باشم، تا غروب غربت چند صد ساله تو را به تماشا بنشینم.
از امواج شناورِ «کوتاه و بلند»، تا کابلهای نوریِ ریز و دُرشت!
از پیامهای سریعِ سرد و گرم، تا احساسات دستهبندی شده قابل کنترل! از گفتگوهای سبز، تا اخطارهای قرمز! از همایشهای سفید، تا نشستهای سیاه! از صادرات صدای قناری، تا وارداتِ
سوتِ پارازیت! همه و همه؛ یعنی: فصلی تازه برای رسیدن به آنچه همه میخواهند!
یعنی: رسیدن به چهار راهی که تمام چراغهایش سبز است، امّا تا حدودی ورود ممنوع است! یعنی: رسیدن به شهری که لهجهها، با رنگ صورت مقایسه نمیشوند و همه، زبان همدیگر را میفهمند!
«روز جهانی ارتباطات»، روز باورهای جدید انسان، روز کشورهای بدون مرز و روز مرزهای بدون سیم خاردار است!
روزی که میتواند بهترین الگو برای «گفتگوی تمدّنها» باشد؛ تمدّنهایی که امروزه با فنّآوری فوق مدرن، تنها مشکلشان، حفظ اخلاق اجتماعی و احساسات انسانی است! در سایه همین ارتباطات،
میشود برق کاشیهای عالیقاپو را در پاریس دید و صدای پای پلههای ایفل را در اصفهان شنید!
در سایه ارتباطات، میشود غزلهای خواجه شیراز را در لندن، و اشعار حماسی شکسپیر را در تهران خواند!
در سایه ارتباطات، میشود فریاد نهجالبلاغه را، پیام «عاشورا» و صداقت صحیفه را، به گوش جهانیان رساند!
در سایه ارتباطات، میشود شعر سبز انتظار را در آسمان تمام قارهها سرود!
در سایه ارتباطات جهانی است، که میشود دست همدیگر را گرفت؛ به خاطرِ صلح سبز، صلح سفید، عدالت جهانی و آرمانهای انساندوستانه دیگر! و جهانی ساخت، بدون جنگ و فقر و فساد؛ جهانی که خداوند مهربان، آن را برای مؤمنین و پاکان وعده داده است - وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ... - .
به امید آن روز، که روز ملتهای ستمدیده خواهد بود.
دوشنبه
29 اردیبهشت 1382
17 ربیعالاول 1424
2003 .May. 19
... و تو بیایی! آن سان که صاعقه نگاهت، ایوان مدائن را از پا درآورد و به آتشکده فارس، فرمان خاموشی داد. آن شب، مادرت آمنه، آینه بود، تا تصویر تو در آغوش آن، قد بکشد. عبدالمطلب، به شوقِ آمدنت، به کودکانِ احساس، عیدی میداد و فریاد میزد: ان شاءاللّه، همه ابوجهلها، ابوعلم شوند؛ همان سال که خدا، ابرهه و سپاه فیلها را با ابابیلهایش فرو کوبیده بود.
مدیون احساسم باشم، اگر تو را جز با واژههای سبز بستایم، واژههایی به رنگ گنبد زیبایت.
به یوسف چهرهات سوگند، مصر دلها، چشم به راهِ شکفتن گلهای تبسّم توست و خورشید زعفرانی عشقِ تو، هر صبح به دنبالِ تو از پشت کوه سَرَک میکشد.
پیامبران، همیشه در «سِدْرَةُ المُنْتَهی اَوْ اَدنی»ی چشمان تو، نافله شب میخوانند و در «وَ الصُبحِ اِذا تَنَفَّس» پیشانیات، نماز صبح.
«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّه اُسوةٌ حَسَنَةٌ»، سرود صبحگاه مشترک نیروهای مسلّح به تقواست. در این مراسم که هر روز، برگزار میشود، جبرییل پس از خوشآمد به تو، آمادگی همه ذرات را در خدمتگزاریت اعلام میکند و تو از ممکن الوجودهای عالم، سان میبینی. این مراسم تا قیامت ادامه خواهد داشت.
در نگاه گرم تو، کبوتر «رَحمةٍ للْمُؤمِنینْ» لانه کرده است و عطوفت دستانِ تو، هر شب، کودکان خاک را نوازش میکند. وقتی میخواهم وسعت مهربانیت را مثال بزنم، خجالت میکشم که بگویم:
دریا!
و وقتی به بلندای مقامت فکر میکنم، با شرمندگی میگویم: آسمان!
پس از نزول «أَنَا بَشرٌ مِثْلُکُم»، فهمیدم که بیش از آن چه گمان داشتم، به خاکیان لطف داری. امروز، مدنیّت، هزاره مدینه تو را جشن میگیرد و عدالت، در مرتضاآباد نجف، به شعف مینشیند.
دستها، در محراب «یا فاطِرَ السمواتِ بِحَقِ فاطمه» به نیایش بر میخیزد.
تدبیر، به صلحنامه مجتبای تو آفرین میگوید.
شمشیر با «هَیْهاتَ مِن الذِلّه»ی حسین تو حماسه میآفریند... .
و به زودیِ زود، مردی هم نامِ تو، مسیح خواهد شد و کالبد مرده زمین را جان خواهد بخشید.
ستارهها زنده به گور میشدند و جهل، در عمق جغرافیای جهان، جاری بود و ترس از فرعونها و جالوتها و شدادها در جانها.
بهار میآمد و میرفت، بیآنکه کسی چشم انتظارش باشد.
زمین در توالی عشقهای عقیم گم بود.
هنوز چهل سال مانده بود، تا مردی فراز روشنایی بایستد و گوش فرا دهد به آواز آبی آسمان، که در
ناگهانی از شکفتن، صدای خنده طفلی، آغوش آمنه را آکنده از آرامش میکند.
پلک که میزند، چشمهایش پر از پری میشود و پروانهها، تا دستهای مهربانش پل میزنند. تا لب میگشاید، عسل از دهان گلها به راه میافتد.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، پلک میزند تا آغوش آمنه را آکنده از آرامش کند.
پلک میزند، تا چشمهای سادهاش، ایوان تو در توی کسری را بر سر ظالمان ویران نماید.
پلک میزند، تا دریاچه ساوه، در مقابل عظمت نامش، بر جای خویش بخشکد و آتشکده فارس، در تاریکی همیشگی خویش پنهان گردد.
صدا، صدای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و کسی میگفت: محمّد! بخند که جهان در انتظار صمیمیّت است و «انسان»، محتاج تبسمهای بیدریغ توست.
محمّد! بخند، تا کفر و عصیان، در مدار زمین از حرکت بایستد.
بایست، با شانههای ستبرت، در ابتدای چهار فصل.
محمد! بایست، که جهان، نیازمند دستهای مهربان توست و منتظر گامهای استوارت. بخند و دورترین نقاط خورشید را پنجره کن.
بیا و بتها را در آخرین جهالت خویش، بشکن و سنگ را از زندان بت، رهایی ده.
محمد! شکوه شرقیات را به آسمان بسپار و بخند، ای همیشگی تکرار نشدنی!
مکه در هیجانی غریب، دست و پا میزد. سالها بود که جاری کلام وحی، بر زمین سرازیر نشده بود.
سالها بود که گمراهی بر دلها سایه افکنده بود و هیچ ستارهای، راه آسمان را روشن نمیکرد.
شب، بساط تیرگی را آنچنان بر خاک گسترده بود، که امید هیچ معجزهای نمیرفت.
تا این که آخرین فرستاده پروردگار - گل سرسبد هستی - در کویر حجاز، ظهور کرد.
او آمد تا تشنگان شراب و شهوت و شمشیر را کرامت انسانی ببخشد.
او آمد تا رحمت خدا بر زمین جاری شود و سرچشمه وحدت به جوش آید.
او آمد تا گامهای اخلاق به اوج قله کمال برسد.
او آمد تا انسانهای خاکی را به معراج و آسمان پیوند بزند؛ او که عشق در نگاهش موج میزد و نرگس چشمانش، سکرآورترین شراب ممکن بود.
او که درد یتیمی را بر دوش میکشید و رنج گمراهی مردم، دلش را میآزرد.
او که تورات و انجیل، مژده آمدنش را داده بودند.
نام احمد، نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست
و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مکه پلک گشود و آفرینش را به روزهای خوش نیامده بشارت داد.
محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، نامی که با هدایت و رحمت یکی شده است.
نامی که با شنیدنش، طنین خوش سلام و صلوات در فضا به رقص میآید.
نامی که از آن عطر خدا به مشام میرسد.
مردی که به رسم ابراهیم، بتهای رنگ رنگ جهان را یکی پس از دیگری در هم شکست.
مردی که قانون دخترکشی را منسوخ کرد و جایگاه راستین زن را نمایاند.
مردی که در راه اسلام، زخمها دید و آبرو گذاشت.
اگر او نمیآمد و باران وحی بر خاک نمیتراوید، اینک ما بودیم و برهوت جاهلیت.
اگر مرد خلوت نشین حرا نمیآمد و پنجرههای بسته را نمیگشود، هنوز آفتاب به خانهها راه نیافته بود.
او بر خاک نازل شد تا در شمیم اعجاز گل محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم جایی برای نفس کشیدن در فضای وهمآلود جهان بیافریند. آمد تا درختان قد بکشند؛ پرندگان، پر بگیرند؛ آسمان، سهم همه باشد و انسانها به دایره تکامل پای بگذارند.
ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظرِ قدرِ با کمال محمد
اینک منم؛ ایستاده بر کرانه جاویدِ تصویر و تخیّل.
فرو میروم در عمیقِ هزارههای دور دست.
زمین را میشکافم و خاطراتِ کهن را بیرون میکشم.
پس آن زمان که ابابیل، خدای کعبه را به وضوح فریاد زدند، همزمان، خدای ابابیل، آخرین سخن را و حجّت را تمام کرد؛ مردی که آخرین کلام را به لب دارد و آخرین اعجاز را، مردی که از راه میرسد.
امشب وعدهگاهِ دیرین است. آتشِ آتشکده بزرگ را جز به خنکای نسیمی از آسمان رسیده، مگر میتوان فرو نشاند؟
طاقِ بلند ظلم، کسری جز به قدرتی عظیمتر، مگر شکسته خواهد شد؟
تورات را میگشایم؛ نام تو، چشمانم را نوازش میدهد و انجیل مقدس، در جای جایش تو را زمزمه
میکند. اینک، وعده دیرسال عیسای بزرگ است که چنین بشکوه، سر برآورده است. چه ائتلاف
رفیعی!
ایمانِ پدرِ ایمان، ابراهیم، عظمت توفان نوح، ید بیضا و عصای موسی، احیای مردگانِ استخوان شده، سلطنت سلیمان، عدل داوود، صبر ایوب، کلامِ تورات، حقیقت انجیل؛ آنکه را که از او سخن میگویم، ائتلافِ بزرگِ همه آسمانیان تاریخ است. پس اینک خود، به تمامی، گفتنیها را گفته است. اینک پیکِ آخرین را باید دریافت.
از راه که میرسد، همچنان که سنگینترین برگِ تاریخ، ورق میخورد، جبلِ «نور» لرزهای شیرین
را بر پیکر خود حس میکند و «حرا» خود را برای چهل سال انتظار، آماده میسازد.
از راه که میرسد، عرقِ شرمی بر جبین مکه مینشیند از جفاکاریِ شب پرستانی که ستاره فرو
چکیده را تاب نخواهند آورد.
شهرها، اهالی خود را خوب میشناسد؛ آنها، ظلمتِ مطلقِ بتخانهها را بیشتر میپسندند؛ این طریقی است که قرنها آموختهاند.
هان ای ستاره! فرود آ.
فرود آی، که چشمانِ به راه مانده، دیری است بر خاکِ وعدهگاههای مقدّس زمین خشکیدهاند.
دردا! غافلند که هیچ ستارهای هرگز از زمین نمیروید، که تو از آسمان زاده خواهی شد.
فرود آی! که هر آینه، نام تو، شوق دیر سال زمین را سرشار میکند.
پس زمین را بگویید که:
هان! تو اینک میزبانِ بزرگ کهکشانی.
دریاب این ستاره کهن را که اینک زاده میشود.
صدای جیرجیرکها از دور به گوش میرسید، شب از نیمه میگذشت و نسیم لذّتبخش، بر سنگهای عربستان میوزید.
شهر مکّه در خواب سنگینی فرو رفته بود و سیاهی شب، تمام زمین را در بر گرفته بود،ولی آسمان،
حال و هوای دیگری داشت؛ ستارگان در نهایت زیبایی، به رقص و سماع مشغول بودند. چیزی نمانده
بود که در شهرِ خدایان سنگی، تاریخی اتّفاق بیفتد. تا سحرگاه، چشمهای آمنه، بیدار مانده بود، تا اینکه با اولین اشعههای حیاتبخش دنیا، چشمان خسته آمنه به تولّد فرزندش روشن شد و
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلمبه روی هستی، پلک گشود.
صدای ضجّههای شیطان در فضا پیچید، چاه زمزم، تمام فراوانی خود را ارزانی زمین کرد و حرا
منتظر ماند تا... .
سراپای کاخ مدائن لرزید و زلزلهای، کنگرههای ایوان مدائن را در هم ریخت.
آتشکدههای فارس، بعد از هزار سال روشناییِ بیوقفه، رو به خاموشی نهاد.
دریاچه ساوه، با همه غرورش، خشکید و خدایان سنگی کعبه، یکایک در هم شکستند.
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد.
عبدالمطلب را خبر کنید تا شاهد حضور ملکوتی مردی باشد که در روزگاری نه چندان دور، تمام
تارهای تنیده عنکبوت خرافهپرستی را با نسیم یکتاپرستی فرو میریزد. تبر بر دوشِ کعبه، خواب
خوش بوجهلها و بولهبها را بر هم میزند.
لات و هُبَل و عزّی و خدایان مترسک پیشه، یارای سرِ پا ایستادن را ندارند. کعبه دوباره سر بلند میکند و محکم و استوار، منتظر بلالِ محمد میماند تا طنین الله اکبر را بر بام کعبه به تمام جهانیان اعلام کند و چنین میشود.
خورشید مدینه دانش(1)
ای صادق آل پیامبر!
با بیانی بلیغ و کلامی فصیح، زبان رسای اسلام بودی.
با سخنانی حکیمانه، منطقی استوار و علمی سرشار، برگزیده روزگار بودی و بنده شایسته پروردگار!
تجسّم صبر و اخلاص بودی؛ چشمه جود و سخاوت، کوه حلم و بردباری، نامآور فراست و شجاعت و جلوه هیبت و جلالت.
چهره فروزان اهل بیت بودی، و وارث علوم رسالت.
از سلاله پیامبران بودی؛ عطر و بوی پیامبر را میدادی و مهابت و شکوه او را داشتی!
ای خورشید مدینه دانش! کدام معلمی را میتوان نام برد که به اندازه تو، تربیت یافته مکتب عترت داشته باشد؟
کدام حوزه است که شاگردیِ تو، بر سر درِ آن نقش نبسته است؟
کدام فقیه است که خوشهچین خرمن حدیث تو نیست؟
1) - محدثی، جواد، قطعات، ص 24.
بشارت باد تو را، ای پاکترین شهر خدا!
بشارت باد تو را، ای خانه سرشار از مهر!
بشارت باد تو را، ای روز آکنده از طراوت!
بشارت باد تمام لحظههای سبزِ سبزت را!
حیرتی زد جوش، زان نقش قدم، در طبع خاک
تا نظر وا کرد، بر فرقاش گلستان ریختند
نام او بردند، اسمای قدم، آمد به حرف
از لب او، دم زدند، آیات قرآن ریختند(1)
آسمان، طرحی نو درانداخته و انتظار مردی را میکشید که نبوغ علویاش، چراغ مصطفوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را روشن نگهدارد.
تمام آسمان، همچون حریر رها در باد، با بال فرشتگان میرقصید و چراغهای بلورین عرش، آکنده از صداقت سبز بود.
خورشید و ماه، این پیشکاران آستان امامت، با خیل ستارگان، به پرتوافشانی خویش مباهات میکردند!
هفدهمین شکوفه «ربیع»، در حال باز شدن بود، شکوفهای که نام مبارک «هشتمین معصوم»، حضرت جعفربن محمدصادق علیهالسلام را به «ششمین» شاخه طوبی میآویخت و عرشیان را با نغمه «اَلسَّلامُ عَلیْک یا صادِقَ ال محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم» آشنا میکرد! اینبار، نوبت مدینه بود، تا خاطرات مکّه را یاد آورد.
مولودی پا به عالم ناسوت گذاشت، که آگاهترین مردم به رموز عالم لاهوت بود. برگزیدهای که علمش، فراتر از تمام علوم و اعجازش، فراتر از زمان و مکان بود!
1) - بیدل دهلوی، کلیات، ج 1، ص 100.
اسلام، رهین اخلاق و صداقتش و تشیّع، مدیون «فقه» و علوم اوست.
بلوغ علمیِ شاگردان حضرت صادق علیهالسلام در تمامی علوم، الهی و طبیعی، علمی و عملی و نظری و استنباطی، نشانه بیکرانگی اوست، نشانه عظمت عرشی اوست که رضای حضرت حق«جل جلاله» را
در هدایت خلق دیده بود!
مولا جان!
ای پیر لحظههای حقیقت فروز دل
رندان دهر، تشنه دُردی ز ساغرت
عشق و خرد که آینهداران هستیاند!
گردیدهاند، محو تماشای منبرت
فقه و اصول و فلسفه، جز نقطهای نبود
گر میگشود حوصله، اوراق دفترت
جاریترین زلال ازل تا ابد تویی
نامیده کردگار جهان، چون که جعفرت علیهالسلام
مولای مهربان!
با تبسّم بهارانه اردیبهشت و ربیع، تمام شادمانی خویش را نثار آستان کبریایی تو میکنیم و دل را به بهشت دلربای «بقیع» روانه میکنیم تا، از شمیم زهراییات، عطرآگین شویم!
ما را در جوار بهارانه نامت، جرعهای عشق بنوشان!
در حوالی صبح، قطرههای لطیف باران، صورت خاک گرفته مدینه را شست و با آهنگی منظّم و رقصی موزون، دستهای التماس زمین را نوازش کرد.
بارانی که با وزش ملایم نسیم همراه بود، طراوتی به کوچههای مدینه بخشید.
آسمان مدینه، زیباترین لباس خود را بر تن کرده بود و انعکاس آبی آسمان، در چشم هر عابری، امام محمد باقر علیهالسلام را به اعماق دریای بیکران اعجاز و کرامت خداوند بُرد. ناگهان، لبهایش به هم
خورد: «اَلْحَمْدُ لِلّه رَبِّ الْعالَمینَ».
قدسیان، فوج فوج، بر خانه امام محمد باقر علیهالسلام فرود آمدند؛ با طبق طبق احسان و برکت که برای خاکیان، از افلاک به ارمغان آورده بودند.
تمام خانه را پر کرد و با بوی یاس و یاسمن در هم آمیخت. تا کودک پلک گشود و در آغوش گرم امامت جای گرفت، بوی سیب، تا ملکوت پیچید و آسمان، از قدومش متبرّک شد.
آمد، تا همه دنیا، با آمدنش صبحی راستین را به تماشا بنشیند و تمام مکتبهای تشنه هان، از علوم غیبیاش سیراب شوند.
آمد، تا از واژه واژه کلام آسمانیاش، تمام مذاهب رونق بگیرند.
خوشحالی از دیدگان ملائک میبارد. زمین یکپارچه غرق شادی است. روز میلاد صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
شوریدهایم و پسِ دیوار خرابهای نشستهایم؛ تنها و بیادّعا. ثانیهها را پشتِ سر مینهیم و خاک آلوده تن را به این سو و آن سو میکشانیم. باید جان آسمانی را از قفس تن برهانیم و به دست حضرت «موعود» برسانیم. باید به او برسیم؛ هم او که حقیقت «انا انزلناه فی لیلة القدر» است. امشب بر اسب سپید نُدبه سوار میشویم و تا خیمه دیدار میرانیم؛ تا حقیقت صبح، تا نهایت آفتاب.
باید به سمت مشرق آشنا آباد پُلی بزنیم و روابط حسنه خود را با کشور آفتاب بیشتر کنیم. باید کِشتی خود را به ساحل امن اجابت برسانیم و پشت ماسههای خیس ساحل احساس، دنبال ردّ پای عابر
تنهای ملکوت بگردیم. باید از کلبه پوشالی دنیا بیرون آییم و به مدینه فاضله عشق برویم؛ همانجا که کودکان احساس، میان سبزههای مرطوب عاطفه میدوند.
باید روزی با غزلی سبز، به استقبال قصیده موزون مژگان یار برویم و شعر سپید پیشانیاش را زمزمه کنیم. باید تپیدن دیگری را آغاز کنیم. باید سجاده یاد را در سراسر زمین بگسترانیم و تمام سروها را به نماز دعوت کنیم. باید ایمان را وارد زندگی کنیم. باید به ژرفای ذکر برویم و به بلندای آسمانِ فکر پربگشاییم.
ما، چشم انتظاران هر روز سپیده، شب را میپیماییم و حقیقت «والفجر» را روزی به امامت آن خورشید پشت ابر، فریاد خواهیم زد.
میترسم آن قدر دیر بیایی که از این مرغ جانِ گرفتار در قفس هجران، جز مشتی از خاکستر بال و پری سوخته، چیزی نمانده باشد و آنگاه، در قفس گشودن سودی ندارد؛ جز اینکه دریغای باد، همان بال و پر سوخته را نیز به یغما ببرد و از او هیچ به جا نگذارد!
اما از میلههای بی احساس زندان فراقش بپرسید که چگونه سرِ سودایی خویش به در و دیوار میکوبید و چه قدر دلش پر میکشید برای لحظهای پرواز در افق چشمهای آسمانیتان!
میترسم آن قدر دیر بیایی، که دیگر اثری از خون حنجره زخمی او را بر در و دیوار قفسش نیابی و حتی میلههای زندان نیز نغمه تنهایی او را از یاد برده باشند!
اما بر دیوارهای تنگ قفس بنگرید، تا ببینید چگونه با اشک چشمهایش، شبهای انتظارش را شماره گذارده است!
دریغا! که فراقتان، طولانیتر از عمر او باشد و آرزوی وصلتان بر دلش بماند!
میترسم آنقدر دیر بیایی که دیگر نه در بال و پرش توانی مانده باشد برای پریدن به سویت و نه در سینه خستهاش، نفسی برای آواز خواندن به شوق رویت! اما از زبان روزگار بشنوید که چگونه برای یافتن خبری از گمشده خویش، به شاخ و برگ هر درختی مینگریست، تا نشانی تو را از مرغان هوایی بپرسد!
میترسم آنقدر دیر بیایی که این قفس تنگ و نمور هجران، تابوتی شود برای مرغ دلخستهای که برای آزادیاش به دست تو، نذر کرده بود، آشیانی بسازد برای هزاران جفت مرغ عشق بیخانمان!
اما از فرشتگان آسمان بخوهید تا برایتان بگویند که چگونه در نیمه شبهای تنهاییاش، سر به زیر پَر خویش فرو میبُرد و در شیون غریبانهاش، برای سلامتیتان دعا مینمود!
ای دلنواز دلشکسته!
آیا روزی خواهد آمد که با دستان سخاوتمند تو، درهای قفسهای فراقمان گشوده شود و مرغ دلتنگ جانمان، در هوای کویتان پر و بالی بگشاید و چرخی بزند و آواز بهاری وصل را بخواند؟
سلام، تمام دستهایی که برای دعا در فرج آقا به آسمانها بلند شدید!
سلام، تمام چشمهایی که جمعه ظهور را انتظار میکشید!
سلام، تمام نگاههایی که جادهها را عاشقانه میگردید!
سلام، تمام لبهایی که نام آقا را میبرید!
سلام، تمام قلبهایی که از حضور عشق «آقا» سرشارید!
سلام، تمام جمعههای دلتنگی، تمام روزهای بیقراری و تمام ساعات چشمانتظاری!
سلام، تمام جادههایی که به «جمکران» میرسید!
سلام، تمام قلمهایی که از انتظار مینویسید!
سلام، تمام انسانهایی که هنوز به واقعه ایمان دارید!
و سلامی گرمتر از تمام آفتابها، زلالتر از تمام آبها، سبزتر از تمام بهار، تقدیم به تو.
ای خورشید پنهان شده در پس ابرها!
چه میشود که چشمهایمان را لایق حضور ببینی؟! چه میشود به یک اشاره، برفهای نشسته بر وجدانمان را ذوب کنی؟!
چه میشود بیایی و به این همه چشمانتظاری پایان دهی؟!
کاش در یک روز، در یک جمعه، در یک جمعه مقرّر، تمام بادها، دست به دست هم بدهند و عاشقانه بوزند؛ آن قدر عاشقانه که دیگر هیچ ابری در آسمان باقی نماند و بعد، تو - خورشید تاریخ - از پشت ابرها، پدیدار شوی!
بتابی و بتابی و بتابی؛ آنقدر روشن، که دیگر برای هیچکس جای انکار نماند!
آنقدر روشن، که نیازی به تلسکوپهای مجهّز نباشد.
آقا! شنیدهام، شما که بیایید، دنیا تماشایی میشود؛ اصلاً دنیا دنیای دیگری میشود.
آقا! دانههای تسبیحمان، نای چرخیدن ندارند؛ چند دور دیگر تسبیح بچرخانیم و دعای فرج بخوانم؟
آقا! روزگار خیلی خسته است، روزها کسل شدهاند و دقیقهها غمانگیزند!
آقا! اصلاً خود شما تا به حال چشم انتظار بودهاید؟ آه! چه میگویم؟ شما که بیشتر از ما شوق ظهور دارید! برای خورشید، واقعا سخت است، اینکه باشد، ولی دیده نشود؛ بتابد، ولی از پشت ابرها!
آقا! نسیم دعاهای ما، کم رمقند! انگار قدرت وزیدن ندارند! چگونه میشود این همه دعا کرد، و توفان نشود!
آقا! این گره فقط به دست خودتان باز میشود؛ مثل همیشه! مثل همان دقایقی که در جمکران، گره دلها را باز میکنید، عقده اشکها را میگشایید و دلتنگیها را، از صفحه سینهها، پاک میکنید؛ دست شما، گرهگشاست.
خدا به شما نه نمیگوید!
دلم بدجور میگیرد برایت
و میگرید شبانه پا به پایت
هوای دیدهات، ابری است آقا!
بمیرم من برای اشکهایت
شبی بالا ببر دستان سبزت
که میلرزد دل عرش از دعایت
عزیز فاطمه، تعجیل فرما
که محتاج است عالم بر ولایت
دلم میخواهد امشب بال گیرم
بیایم تا حضور با صفایت
خدا قسمت کند روزی که من هم
شوم از دوستان با وفایت
چه اندازه دلت تنگ است، آقا؟!
که دلگیر است حتّی جمعههایت
شبی در خواب دیدم آمدی تو
و من جان میفشانم پیش پایت
با کدام جمعه از راه میرسی؟ از کدام راه میآیی؟ آخرین غروب زمین، چه زمان، با طلوع تو رنگ خواهد باخت؟ چه وقت عدالت، با تکیه بر دستهای حیدری تو، کمر راست خواهد کرد؟
تا به کی ذوالفقار در نیامِ چشم انتظاری خواهد سوخت؟
تا به کی کعبه به شوق طوافت، حیران و سینه چاک، خواهد چرخید؟
چه زمان اندوه، بساط خود را از بقیع جمع خواهد کرد؟
ساعت خونخواهی حسین، در کدام نقطه زمان، فاش میشود؟
حقهای لگدکوب شده، چه وقت از حلقوم ستم بیرون کشیده خواهد شد؟
کدام قاصدک، با مژده وصل، ما را به پایکوبی و دستافشانی خواهد کشاند؟
در هنگامهای که دستی نیست تا دستهای افتاده را بگیرد،
در روزگاری که قبرستانها آبادترین نقطه زمینند و کوچهها، بنبستهای تکراری، در فصلی که ابرهای سیاه سترون، فضای آسمان را به اشغال درآورده است، در دنیایی که مرگ، دندان تیز کرده خود را به رخ میکشد و عدالت، در زیر زمین سازمانهای بینالمللی حقوق بشر مدفون شده است، جواب این همه پرسش با کیست؟
اگر هنوز رمقی جان، در تن فرسوده زمین باقی است، تنها به امید صبح ظهور است.
اگر هنوز دستهایی چند، به نشانه تسلیم در پیشگاه شیطان، بالا نرفته است، به پشتگرمی این باور است که: روزی سوار بر سپیده میآیی.
میآیی تا خوابهای تعبیر نشده را به روشنایی صبح پیوند بزنی.
میآیی تا تاوان بغضهای فرو خورده هزاران ساله را بگیری.
میآیی تا کار نیمه تمام هزاران هزار پیامبر را یکسره کنی.
میآیی تا پرچم سبز و سرخ محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام را بر بام هستی برافشانی.
چون چشم تو دل میبرد از گوشهنشینان
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست
از بهر خدا زلف مپیرای که ما را
شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست
باز آی که بی نور تو ای شمع دلافروز
در بزم حریفان اثر از نور و صفا نیست
در صومعه عابد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
عصر قحطی انسانیت است.
مردان، گرسنه نانند؛ تشنه نامند.
جهان، قلمرو اشیای لوکس است.
اندیشهها، هر روز ماشینیتر میشوند.
زندگی، هر روز یکنواختتر میشود.
چشمها، هر روز دریدهتر میشوند.
قدمها، هر روز ناتوانتر میشوند.
دنیا سنگدلتر شده است.
آرزوها، هر لحظه یتیمتر میشوند.
کوچهها، در غفلت چشم میچرخانند.
پستوها، در گناه شناورند.
تو را تنها در ندبه میخوانیم؛ تنها در دعا.
کسی نیست در گوش دیوارها، آوازی از رسیدن بخواند.
کسی نیست هر لحظه به یاد تو باشد.
کسی نیست مُدام از تو بگوید.
کسی نیست چشمهای حریص را بشوراند.
کسی نیست... .
مردم سرگرم نانند.
پرندهها، زمینگیر شدهاند.
شب، بیدارتر از روز است.
ظلم، پایدارتر از برادری است.
چشمها، روزی هزار مرتبه، سنگ میشوند.
عصر مدرنیته مرگ است.
عصر آدم آهنیهای دسیسه است.
عصر همسانی زشتی و زیبایی است.
عصر پیشانیهای ویران است.
عصر دندانهای صیقل خورده است.
عصر لبهای تاول زده است.
هوا لبریز از پونه و آویشن نیست.
زمین سرشار از مهربانی و سیب نیست.
ای که حاضری امّا غایب،
غایبی امّا حاضر!
دقیقهها سنگین شدهاند.
صداها مردهاند.
دیوارها، ناامناند.
چشمها دوزخیاند.
سر به شانههای غربت ما بگذار.
صدایت را در پونهها و نارنجها بریز.
ای حرف اول کتابهای جهان.
بشکاف این شبِ تاریکِ برهنگی را.
بشکن این دقیقههای سنگین را.
آوار کن این سایههای متروک زخم را.
بکوب این دهانهای از خون جهنده را.
سالیان درازی است جادهها، تاول زدهاند.
لحظهها، در شب خیس خوردهاند.
پلکها تیر میکشند.
روزنی برای پریدن نیست.
بیهودگی مرگباری زمین را مچاله کرده است .
چراغهای جهان نمیوزند.
پنجرهها یخ زدهاند.
خون از پنجه شمشیرها در حال جوشش است.
عفونت نابرابری، اپیدمی شده است.
دقایق، دقایق جنون است؛
دقایقِ لاابالیگری است،
دقایق ناسپاسی است.
ای از همه خوبتر!
ای از همه به خدا نزدیکتر!
ای از همه چشم انتظارتر!
فروردین را دوست دارم که عطر رسیدن تو را میدهد .
باران را دوست دارم که شبیه آمدنت زلال است.
دریا را دوست دارم که شکوه چشمان تو را دارد.
درخت را دوست دارم که سبزی قامت تو را دارد.
آسمان را دوست دارم که مثل دستهای تو کریم است.
کوه را دوست دارم که مثل قدمهای تو بالنده است.
زمین را دوست دارم که قدمگاه مبارک تو است.
ندبه را دوست دارم که بوی دلتنگیهای تو را میدهد.
جمعه را دوست دارم که روز آمدنِ توست.
گلدستهها را دوست دارم که سرشار از اشارات توست.
ای حاضر غایب!
دستمان خالی و رویمان سیاه است.
مبادمان که تو را لحظهای فراموش کنیم!
مبادمان که از یاد تو غافل شویم!
جمعه یعنی تو، ندبه یعنی تو
بهار یعنی تو، آسمان یعنی تو
ای محضر مبارک آبهای جهان!
ای مقیم دقایق نرگس و ستاره!
بار غیبت بر زمین بگذار!
عاشقان تو، عشق را به قیمت نخریدهاند تا با سودی اندک سودایش کنند. عشق در ایشان حلول کردهاست؛ آن زما ن که نام تو را بردهاند. جرعه جرعه بلا را مینوشند، امّا سبکبار از لحظهها میگذرند و جان تشنه به جام امید زنده میدارند، دلهایشان به وسعت هستی است و هستیشان، سراسر، ارادتی است که در پای تو میریزند.
تا طلوع خورشید، از آسمان چشمشان ستاره میبارد و نجوایشان تا رسیدن به ساحل صبح جاری است.
خندان لب و گشاده سینه، داغها را پذیرایند و به رسم ادب، هر آنچه را تو خواستهای خوش آمد
میگویند، و به شمیم، هر آن چه عطر تو را دارد، روح را تازه میکنند.
برای کسانی که دیده دلشان به تاریکی عادت کرده است و حریصانه هوای مسموم غفلت خویشتن خویش را میبلعند، انتظار چه معنایی دارد؟ اینان، دستهایشان برای لمس آبی حریر بیکران آسمان کوتاه است و نگاهشان آنسوتر از خودبینی نمیرود.
آینهدارانند که در آستانه آمدن آفتاب، مشتاقانه به انتظار ایستادهاند.
... و صبح نزدیک است... .
شنبههای تازگی، یکشنبههای سردرگمی، دوشنبههای روزمرگی، سهشنبههای پریشانی، چهارشنبههای دلتنگی، پنجشنبههای بارانی، جمعههای بیسرپناهی، جمعههای غریبی، جمعههای
چشم به راهی و جمعههای انتظار... .
صدا را میشنوی؟ دستهای دعا را میبینی؟ کدام دست را برای اجابت میفشاری؟
بوی آشنایی به مشام میرسد. برخیز! کوچهها را آب و جارو کن، چراغانی کن. شمعدانیها را قدم به قدم بچین. مهمان عزیزی در راه است. عطر آمدنش، از سر کوچه، از آنسوی شهر، از آن سمت مرزهای فاصله میآید.
خواب دیدهام؟! نه!
من معنای بیداری را در تک تک پلکهای خیس و پر اشتیاق چشیدهام. کدام خواب؟ کدام رویا؟
کدام خیال؟
آقا، بیقراریهامان رنگ اشتیاق دارند و طعم دلتنگی. دلتنگ آمدنت هستیم؛ التماس نگاهمان را ببین و بیا!
ای که تا آمدنت چیزی نمانده! تا انفجار زمان فاصلهای نیست؛ زودتر بیا.
پُشت پنجره انتظار ایستادهام؛ به افق چشم دوختهام. دلم تنگ گریستنی است که ساعتی بعد، چون
سیلی ویرانگر، خانه صبرم را در هم میکوبد؛ گریستنی که به زودی، عطش چشمهایم را اقیانوسی
بیکران خواهد کرد و نسیم را به آغوش پیراهنم خواهد ریخت.
قرار است که دستهایم را در صداقت برکه امید فرو ببرم و به صورتم، آبِ زلالِ عصمت بپاشم.
قرار است که ژولیده روزگارم را به شهر آیینه ببرم و گیسوانش را به دلخوشی روزهای دیدار شانه بزنم. قرار است پلکهای خستهام را به سمت مشرق لبخندی آسمانی باز کنم و برای ذهنم، خرسندیِ
جاودانه را هدیه ببرم.
روزی آن سوار سبزپوش را از پشت همین پنجرهها خواهم دید و ذوالفقار چشمانش را که از آن صلابت میچکد. روزی به قداست او سلام خواهم کرد و بلور دستهایش را میهمان نوازش خواهد
کرد.
آن روز به همراه گلها خواهم شکفت و با بهار دوستی، خود را آغاز خواهم کرد. و همان روز
است که از ساغر چشمانش، دلم کوثر نور خواهد نوشید.
ای ستارههای آسمان! به مناجاتهای هر شبم سوگند که آن آفتاب پنهانی اگر طلوع کند، شما نیز طعم خوشِ صبح را خواهید چشید و به احترام قائم آل محمد، قیام خواهید کرد!
دلتنگی سراغم را میگیرد؛ وقتی عطر انتظار، وجودم را احاطه میکند. اشکها مشتاقانه از دیدگانم
فرو میریزد؛ آن دم که بوی جمعه میآید و بُغضی بیمحابا راه گلویم را میبندد.
آقاجان! آرزو دارم که بیایی و به تمامِ دلواپسیهایم پایان دهی! کی خواهی آمد؟
کی چشمهای مرا به دیدار چهره دلآرایت روشن میکنی؟
مولاجان! چشم انتظارم تا بیایی و غنچههای انتظارم را با ظهورت شکوفا کنی.
آه! از ثانیههای بیتو.
مهدیجان! سالهاست چشم به مشرق ظهورت دوختهام، تا ظهور خورشیدِ جمالت را به نظاره نشینم و از بوستان کلامت، یاسهای رستگاری بچینم.
مولاجان! بغضها شکستهام که عهد نشکنم و از هم پیمانانِ تو باشم.
عمری در طلبت، بیقراری کردهام، شب زندهداری کردهام، و چون پروانهای، تمام دقایق هجرانم
را با طواف به گِرداگِرد شمعِ نگاهت سپری کردهام.
مولای من! دریایی از شوق، در چشمانم جاری است و پنجرهای از جنس نور، رو به چشمانداز آمدنت باز است.
دلشکسته بر سر راهت نشستهام و از علایق دنیایی گسستهام، تا با تو، ای ناخدایِ زورق عشق! پیمانی به رنگ صداقت ببندم.
تمنّای وصال را از نگاهم و تولایِ جمالِ دلاویزت را از سوزِ آهم، نظاره کن! بیتو، چون سبویی
تهی و رودی خشکیدهام.
بیا، ای التیام بخش قلبهای دردمند!
پیش از آنکه خاکستری زیر شعلههای عشقِ تو شوم، ظهور کن آقا!
کران تا کران
دیشب، با تمام وجود شکستم و آمدنت را دعا کردم.
دستهای خالی ام بوی پونه گرفته بود. احساس میکنم این روزها، عطر تند وصال، کوچههای انتظار را پر کرده است و زمزمههای امید، از آسمان نگاه منتظرت پیداست.
تو میآیی؛
آن زمان که اسبان وحشی، سُم بر سنگها بکوبند و آمدنت را جشن بگیرند و دیوهای عصر دود،
سلیمانیات را به عزا بنشینند.
میدانم که جمعهها ذوالفقارت را با زلال چشمانت صیقل میدهی تا... .
امّا مولا جان! در شگفتم که آیا میدانی که این بوتههای خشکیده، این پرندههای زخمی در حسرتِ
یک آسمان پرواز، این چشمههای به مرداب نشسته، این عصر یخزده، عصر رخوت و... همه و همه به اعجاز دست شما ایمان دارند.
بر اساس یک اصل است، غیر قابل تغییر
بوی سیب خواهد داد کوچه زمستانی
واقعا تماشایی میشود؛ تماشایی
ضلع شرقی کعبه، در غروب بارانی
به امید جمعهای که با کمر خمشده ذوالفقارت، دستهای پینهبسته از دعا را به مهمانی اجابت
فراخوانی!
چهقدر شبهای جمعه، آسمان دلشوره دارد، تا بیایی و روزهای تاریک تاریخ را تعطیل کنی. وقتی که بیایی، هیچ تقویمی، جز با نسیم عبای تو ورق نخواهد خورد.
جمعه میآیی و تمام روزها و ماهها و سالهای روشن از یاد رفته، بر میگردند و جمع میشوند، در حوالی غدیر آشکار چشمانت. میآیی و از شاخهها، چکاوک میچکد.
جمعهای که میآیی، تمام نامهای زشت و واژههای دروغ، خودکشی میکنند و تو، لاشه تمام کلمات سیاه را به آتش میکشی، در همهجا مهربانی مرسوم میشود و گل و لبخند، فراگیر. میآیی و دروغگویانی که زمان را دور میزدند، مجبور میشوند رو به قبله بایستند و در برابر دستهای محرابی تو، خم به ابرو بیاورند.
جمعهای که میآیی، تمام عقربهها، ناپدید میشوند؛ درست رأس ساعت ستارهها، و زمین، تمام یادگاریهای خود را به پای تو میریزد و آسمان، تمام ستارگانش را به دنبال چشمهای تو میفرستد.
وقتی که میآیی، هیچ گنجشکی، از خیابان نمیترسد و تمام آنتنها، تصویر پرندگان شرقی رو به
چشمان تو را پخش میکنند.
تو میآیی و در حضور مسیحایی تو، تمام رُباتها، معنای گل و لبخند را حس خواهند کرد.
تو میآیی و درختها، تا پرنده شدن قد میکشند و دریا، خویش را تا پشت سرت خواهد کشید.
با آمدن تو، سیب، جاذبهاش را از دست خواهد داد و تو، قانون جاذبه را زیر پا میگذاری، تا زمین، در سبکبالی نفسهای تو غوطهور شود و مورچگان، با موسیقی گامهای تو، از تارهای نور به بالا میروند، تا قرص نان خورشید را میان زمستانهای خویش، تقسیم کنند.
تو میآیی و لبخندهای چروک خورده ما، تازه میشوند؛ درست مثل داغهای ما.
جمعهای که میآیی، تو با روی خوش، دست رد به سینه سیاهیها میزنی و جز با لبخند، پذیرای هیچ کس نخواهی بود، تا «کنفوسیوس» به رؤیای آرمانی خویش بپیوندد. وقتی شکوه شرقی نامت
میوزد، فرومایگان، چون گیاهان هرز، با ترس و لرز در برابر گامها تو سر فرود میآورند.
جمعهای که میآیی؛ جذر دریا را تو میگیری و تمام احترامها، تو را مدّ نظر خواهند داشت.
تو میآیی،؛ با چشمهایی مماس بر سالهای نوری و اشکهای عبوری.
تو زیبایی را متناسب با خویش میکنی.
جمعهای که میآیی، هیچ پرندهای از خیابان نمیترسد و هیچ پردهای بر هیچ پنجرهای نیست و درِ
هیچ خانهای بسته نمیماند و تمام سلامهای صمیمی ابراز خواهند شد.
تو میآیی و کوچههای ما بزرگ میشوند، در بزرگ نمایی شبنمها.
بیا! که تمام معجزات، منتظرند تا دستهای تو را وام گیرند! ای سرسبزترین غرور جاری و ای بلندترین انتظار بهاری! طلوع کن که بهار بی تو، خودش را از یاد برده است و صدا روی دو دست سهتار، مرده است.
پنجره نورانی انتظار، همچنان در حصار دلتنگی غبارآلودِ زمان نیمه باز مانده است. کوچه
انتظار را عطری از جنس وصال پُر کرده است.
هر سوی کوچه و خیابان، هر سوی پنجرهها و هر سوی زمین، منتظر گامهای آشنای اوست.
دلها گواهی میدهند که به زودی خواهد آمد و با آمدنش، تمام پنجرههای نیمهباز را خواهد گشود
و زمین را از حصار دلتنگی غبارآلود زمان خواهد رهانید.
او خواهد آمد؛ با فریادی از جنس «أَنَا الْحَقّ» و با عطری از جنس «جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِل». او خواهد آمد و با آمدنش، زمین و آسمان را از سیاهی و کوربختی، به نور خواهد رساند. او خواهد آمد و با آمدنش، تکیهگاهی امن و پناهگاهی مطمئن برای منتظرانش خواهد شد.
او خواهد آمد و با آمدنش، نسیم عدالت بر سراسر گیتی خواهد وزید.
او خواهد آمد و با آمدنش، هرچه سیاهی و ستم، هرچه تاریکی و ظلمت و هرچه زشتی و پلیدی در
هم پیچیده خواهد شد.
او خواهد آمد و با شعشعه پرنور عدالتش، ردی از ستم باقی نخواهد ماند.
مردی که آسمان، قیامتِ قامتش را در انتظار است.
مردی که زمینِ گناهآلود، سالهاست حضورش را به تماشا نشسته است.
مردی از تبار محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، از نژاد حسین و از عشیره خورشید.
مردی که جمکران، خلوت غریبانهاش را هر جمعه ندبه میخواند.
او خواهد آمد.
سلام، ای غریب کوچههای دلتنگی! ای آشنای لحظههای جمکرانی دل!
سلام، ای آرزوی مشتاقان! ای نورتر از نور! ای فریادرس مظلومانِ تاریخ!
جهان، منتظر قدوم مبارک توست.
کی میرسی و این دلهای مشتاق زیارتت را شاد میکنی؟!
کدام روز؟ کدام لحظه بارانیِ اجابت؟
کی گریههای بیامان نیازمندان را به شادی مبدل میکنی؟
زمان در حسرت رسیدن توست.
از تمام جهت، شوق آمدن تو میبارد.
کوچهها در فراق تو میسوزند، چشمهای دوستدارانت، هر روز بارانی میشوند؛ پس کی میرسی؟
هرروز، دعای سمات میخوانیم، هر روز ندبه میخوانیم؛ کی میرسی؟ با کدام دعای سمات؟ با کدام دعای ندبه؟
آیا این واژههای حقیر، آمدنت را میتوانند روزی به تصویر بکشند؟
آیا این کلمات کوچک، میتوانند از بزرگیات بگویند؟
سلام میکند به تو همیشه خشت خشتِ من
بیا که در غروبْ گم شدهاست سرنوشت من
«برای کار خیر حاجتی به استخاره نیست»
طلوع کن! طلوع کن! طلوع کن، بهشت من
آقا! الان که اینها را مینویسم و گدازههای اندوهگین دلم را، در هیبت واژههایی حقیر، به تصویر میکشم، که نهایت فراق را ضجّه میزنم و از ته دل، حضورتان را آرزو میکنم، نمیدانم، شما کجا هستید و کدام خاک، عاشقانه بوسه بر قدمهایت میزند و کدام تکّه از آسمان، قیامت قامتت را به تماشا نشسته است. شاید در بقیع نشستهای؛ درست، کنارِ قبری پنهان، و با یاس پهلو شکسته درد دل میکنی! شاید هم در نجفی و دست به ضریح شیر خدا گرفتهای و سفره دل با علی علیهالسلام گشودهای! یا نه! لباس سفید عربی بر تن، مشغول طواف کعبهای، یا مثل یک زایر غریب، در مشهد، یا قم، جمکران و یا...؟!
آقا! من، وسعت اندوه بیتو بودن را آه میکشم؛ کجایی؟!...
امّا از یک چیز مطمئنّم؛ این که صدای مرا میشنوی، که مرا میبینی، که از راز دلم خبر داری!
میدانم که میدانی، چه قدر مشتاق دیدارم، چه قدر دلتنگ حضورم و چهقدر دل نگران، ساعات دلنشین ظهور را انتظار میکشم!
میدانم که هستی؛ احساس میکنم حضورت را، اما افسوس! که چشمهایم لایق تماشا نیستند. افسوس! که دستهایم سزاوار ادراک نیستند.
آقا! هرهفته، سینهام را خانه تکانی میکنم! به دلم و به شیشههای احساسم، گلاب اخلاص میپاشم؛ امّا شما، هیچوقت نمیآیی!
میدانم که من، هرگز لیاقت میزبانی شما را ندارم، ولی خوب! چه میشود که برای لحظهای - هرچند کوتاه - قدم به این کلبه حقیر بگذارید! برای لحظهای هرچند کوتاه، چشمهای روسیاهم را، به پرتوی از ماه رخسارتان میهمان کنید؟
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرودآ! که خانه، خانه توست
آقا! جمعهها، اوج دلتنگی من است! همیشه جمعهها را در تقویم، علامت میگذارم و به انتظار
مینشینم، تا شاید در یکی از همین جمعهها، صدای دلنشینت را بشنوم؛ صدایی به زیبایی تمام نغمههای آسمانی - اَنَا بَقِیَّهُ اللَّهِ - و بعد، تو با تمام عاشقانت، تو شبیه قرص ماه شب چهارده، میان سیصد و سیزده ستاره، از افق دوردست بدرخشی؛ برسی و تمام دنیا را نور فرا بگیرد.
یعنی میشود من زنده باشم و میهمان این اتفاق شگرف باشم؟ میترسم! میترسم نیایی و چشمهایم در حسرت بمیرند.
تمام ترس من ز خواب چشمهای زندگی است
ظهور کن! که بسته میشود، دو پلک حسرتم
آقا! زودتر برگرد، که چشمهایم دیگر طاقت چشمانتظاری ندارند!
آقا! زودتر برگرد، که دیگر چشمهایم طاقت تماشای این همه تصویر نانجیب را ندارند! آقا! تو را به خدا زودتر برگرد!
ستاره سهیل من، شبی بیا طلوع کن!
که گم شده است راه سبز آسمان خلوتم
در این زمانهای که رسم آن فقط شکستن است
رضا مشو که بشکند دل پر از ارادتم!
خدا! بگو، زمان عمر من کمی بایستد
چه تند میدوند لحظههای تلخ ساعتم!
تمام ترس من ز خواب چشمهای زندگیاست
ظهور کن! که بسته میشود دو پلک حسرتم!
کجاست جمعه موعود؟
سالهاست که روزهای جمعه، ندبهگویان، با اشک، چشمهایم را میگریم و گَرد میگیرم از غبار، تا مگر قدمگاه تو شود.
هر غروب غمانگیز، «سمات» را زمزمه میکنم و اشک حسرت میریزم؛ باشد که در ندبه دیگرم، تو باشی! خورشید، هزاران سال از مشرق طلوع کرد و بیدارمان نکرد؛ مگر با طلوع مغربی تو، این بار از خواب برخیزیم!
بیا و انتقام خون شفق، افتادن سر نورانی خورشید در تنور اُفق و پامال شدن پیکر روز در هجوم سواران شب را بگیر!
بیا و اقامه عشق را در گوش دنیا بخوان! بیا و با دَمِ مسیحاییات «نُرید أن نَمُنَّ...» را فریاد کن، تا مستضعفان خاکنشین، وارثین افلاک زمین باشند.
بیا، که آمدنت اتفاق شیرینی است.
«انتظار»(1)
یک اسب، یک سوار، نقشی از انتظار
یک مرد میرسد، آیا از این غبار؟!
دلهای داغمان مثل کویر درد
ای سبز پرطپش بر زخمان ببار
میآید این سحر، گل پینهای به دست
یعنی که میرسد در کوچهها بهار
چشمان انتظار بر راه مانده است
شاید رسد سحر، آن سبز، آن سوار
سُمکوبِ خستهای در کوچه میدود
یک اسب، یک سوار، پایان انتظار
1) - «شعر جوان»، مجموعه اشعار زنان معاصر، به کوشش سیمین دخت وحیدی، صص 34 - 35.
یک دسته صدای پرپرم کن، جمعه!
در آبی آسمان، ترم کن جمعه!
عمری است که در باور من جا داری
یک بار بیا تو باورم کن جمعه!
گل و لبخند تنها با تو زیباست
بهاری هست امّا با تو زیباست
تو در یک صبح خواهی کرد اثبات
هر آنچه هست زیبا، با تو زیباست
نمیگردی چرا، گاهی نصیبم
چو غمهای سر راهی نصیبم
همیشه دست من بالاست اما
ز دامان تو کوتاهی نصیبم
آن روز که طبع آسمان گل بکند
مانند قصیدهای روان، گل بکند
از پنجره رو به تَرکهای زمان
بیتابی دست باغبان، گل بکند
عمر همه ستارهها سرآید
پایان غروب زخمْ گستر آید
از پنجره رو به گل سرخ شدن
او سر زده چون سپیده از در آید