ghaemiyeh.com
اشارات 97
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
دیشب، صدای جیرجیرک، اذان روشنی بود که از گلدسته شاخه سوم درخت، مرا مجذوب تو میکرد. برگها به نماز نسیم، قامت بسته بودند و تو در ریشهها، فوران میکردی - تو درخت را، - نه - درخت، تو را - نه - نه - همه چیز درهم تلفیق شده بود - گمانم تو همان درخت بودی و درخت همین تو! عشق را چه تناسبی با آتش است و وصال را چه تشابهی با سوختن؟! مرا هرگز آتش مپسند! نمیخواهم هر لحظه، دیدگان را به خود بخوانم و شعلههایم جز تا ارتفاع کمی، به سمت تو صعود نداشته باشد! هیچ آتشی را ندیدهام که از دایره محدود خود فراتر رود. مرا خاکستر بخواه که آتش را در خود هضم کرده باشم و بیادعا عاشقت باشم!
در آستان عبودیت تو
مهربانا! این عبور لحظهها و این گذر ایام، مرا بهکدام سو میبرد؟ کیست جز تو که نشانی بلوغ را بلد باشد و آدرس وصال را بداند؟! از تو، تو را خواستن، منتهای آزمندی و توقع است، یا ابتدای سرگشتگی و حیرانی؟
پرندگان، با هر بال زدن خود، حضور تو را قسم میخورند. یکبار مشتی از پرهایشان را جمع کردم و خوب با انگشتان مجذوبم، اندیشیدمشان! من پرها را - نه - پرها مرا لمس میکردند! و من به رحمانیت تو شهادت میدادم. اینک، با مرور لذت آن ثانیهها، شهادت میدهم که تو را در بیتعلقترین حضور، لمس کردهام و در سادهترین ظواهر، به شهود رسیدهام. پس ای معلومترین نشانی! ما را به آستان عبودیتت بار ده که شعلههای اشتیاقمان تداوم داشته باشد.
وقتی دل، گذرگاه عبور لحظههای سختِ تنهایی میشود؛
وقتی قلب، حرمت حریم خویش را فرو مینهد و بازیچه تباهی و گناه میشود؛ وقتی امید، از دلِ رنجورِ فرو رفته در اندوه، رَخت برمیبندد؛
وقتی هزار راهِ رفته و نارفته، به بُنبست تردید و وَهم و شکست میخورد؛
وقتی «تطمئن القلوبِ...» انسانِ سرگشته دوران، میشود: رقابت در ثروت، دست و پا زدن در مرداب غرور و نخوت و ثمره کوشش، دور شدن از طریقِ حقیقت و طریقت شریعت و واماندن از قافله عزت و کرامت ماندن در غفلت و حسرت؛ وقتی رسیدن به تمامِ این توحیدهای به ظاهر آرامشبخش، آرام و قرار از انسان میستاند و به دالانهای تاریک و فریبنده زمان میکشاند؛ وقتی قلبها به یادت نمیتپند و هوسها را به عشقِ عاشقترین معشوق، ترجیح میدهند؛
معراج سبزِ درگاهت، نیایشگاه دستهای خسته به آسمانْ برخاسته میشود؛ دلهای شکسته، چشمهای به خون نشسته و... بالهای خونین و بسته که پرواز را از یاد بردهاند؛ اما هنوز اندک رمقی دارند و میخواهند نسیمی از مهرت بوزد تا پرواز، از سر گیرند؛ میخواهند زنده بمانند، نمیرند!
آنگاه، عشق، معنا مییابد و... لحظه لحظه زندگی، سرشار میشود از نجوایی صمیمانه، دلدادگی عارفانه و راز و نیازی عاشقانه.
خداوندا! تو را با کدام نام بخوانم؟
همه واژهها در طوافت باز میمانند. دانشت، تواناییات، لطف و عطوفتت در حصار واژهها نمیگنجد. مهربانیات، از تمام دریاها و درههای عالم سرریز است و محدوده کوچک کائنات، در بیکرانگیات محو میشود.
«سبحان اللّه»، خرمایی است که تو در دهانم گذاشتهای تا تلخی هبوط از بهشت را از کامم بزدایی.
«لا اله الا اللّه»، ریسمانی است که با آن، مرا از چاه دوگانهپرستی و دنیاخواهی بیرون میآوری.
«غفار»، نامی پربرکت است که بر شرمساریام میوزد؛ آنوقت که به خود میآیم و وجودم را در چنگال گناه، اسیر میبینم.
«جمیل»، با آب و باد و خاک و آتش آمیخته است؛ نامی که تو مصداق تمام عیار آنی.
«حیّ»، یعنی همیشه کسی هست که مرا به خود وانگذارد و هوای بیکسیام را داشته باشد؛
گمراهیام را به شاهراه هدایت برساند، نیازمندیام را فرو بنشاند و امید واماندگیام باشد.
امید، واژهای است که مرا به زندگی پیوند میزند و خلأهای روحم را با حسی آرامبخش، لبریز میکند؛ وقتی تو «قاضی الحاجات» میشوی.
«اللّه»، نام شکوهمند توست
«دافع البلایا»، لقبی است که خود بر خود نهادهای تا من از هرچه ناسزاوار، بهسوی تو بگریزم و تنها تو را مفتاح الابواب و مسبب الاسباب بخوانم.
... و «اللّه» نامی شکوهمند است که با آن، قلبهای متروک را میلرزانی تا فقط حریم مقدس تو باشند و بر تمام معابد، مباهات کنند.
مهربانم! دستانم، پر از اوراق خاطرات از هم گسستهای است که غرور سرکش درونم، پریشانشان کرده است. چگونه تو را بخوانم که حقیرترین ذره ناچیز درگاه باشکوه توام؟!
یا نور النور! ظلمتزده قافله شب را چه چیزی پربهاتر از نور، که دستانش را به طریق روشنش بیاویزد و رها شود از این همه تاریکی؟
مهربانم! تو شایسته برترینهایی و من سزاوار هر آنچه مقدر درگاه توست؛ اما چه کنم که قلب کوچکم، در شتاب لحظههای عجول، زبان به ناسپاسی و گردنکشی میگشاید.
چه کنم که در حصار غفلت و نسیان تباه میشوم و در عمق مرداب خواستههای نَفْسم، فرومیروم!
از تو، تو را میخواهم
خدایا! تو را میخوانم؛ با نام زیبای رحمان و رحیم که زیباترینِ سرمشقهاست؛ با نام زیبای نور که طریق هدایت است.
از تو، تو را میخواهم، که تو تمامیِ نیاز منی؛ هرچند که رهتوشه زندگیام، چیزی جز نافرمانی نبوده است.
الهی! خود میدانم که کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ أَنا، أَنَا؛ چگونه بخوانمت؛ در حالی که من، منم [با همه بدیهایم] اما «کَیْفَ أَقْطَعُ رَجائی وَ أَنْتَ، أَنْتَ»؛ چگونه امیدم [به تو] را قطع کنم؛ در حالی که تو [خدای منی].
«بِسْمِ اللّهِ النور، بِسْمِ اللّهِ النُّورِ النُّورْ...»
حال چه بگویم، که به آنی و ناوکِ مژگانی، با تَراویدن به لَبَم - یکباره - همه زیباییات را، دریابم؟
آسمانا! ببار؛ اینک، تمام کالبدم از زمین کنده میشود.
با هر نجوای عاشقانهام با تو، لحظه لحظه قامتِ من میشکند.
هر نامی از «اَسمای متبرک» تو میبرم، بیرنگتر میشوم و انگار نیستم.
تا هویدا شدن دوبارهام، این نیازهای زمینیاند که از دلِ خاک، پنجه برمیآورند و چنگال میآویزند، به دامانِ رقصانِ عبادتم، که در نسیمِ بهشتیِ نیایشام، رهاتر از برگ بهار، وَرَق وَرَق در باد میجنبد - پایین میکِشَند مرا، و صبر باید کرد؛ تا اذانی دیگر، صبر باید کرد.
من و تو...
آفریدگارا! انسانها «... لِرَبِّهِ لَکَنوُد»اند؛ رحمی کن تا نباشم.
جویبارِ رحمت لایزالت، گناهان سِترگ میشوند.
آسوده خاطرم میکنی، هنگامی که میگویی: «اَنَا اَقْرَبُ اِلَیکَ مِنْ حَبْلِ الْوَریدْ...».
از تو میپرسم: چگونه گم نشوم هرگز؟
و تو در گوشِ دلم میخوانی: «اُذکُروُنی، اَذکُرْکُمْ».
حالِ موری را دارم که قطرهای هم برایش سِیلی است و از چکه چکه بلاهای روزگار، میهراسد.
تویی که دریای مواج رحمتت، او را غرق در الطافی آشکار و نهان میسازد و از غرقاب حسرت و اندوه، رهایی میبخشد.
خدایا! بر رواق کلبه دل
به جز نامِ تو نامِ هیچکس نیست...
الهی! به عقل زمینگیرم، بینش روشن عطا کن تا بداند که تنها تو لایق ستودنی و ستایش از آنِ توست.
ای مهربانترین! مرا از لطف بیحسابت، محروم مکن و از دایره عنایت خاص خود بیرون مفرما؛ که میدانم بیمدد تو، برگی فرو نمیافتد و بیحمایت تو، مرا یک لحظه دوام نخواهد بود.
در هجوم خواهشهای نفس، این غفلت است که پایم را به بند کشیده و در دیار بندگان صالحت غریبهام کرده. ای خالق زیبایی و ای زیبای جاودان! به خلاقیت همان دستان قدرتمندی که از خاک ناچیز، موجود شگرفی چون مرا آفرید، روحم را نیز به لطافت حمد و طراوت تسبیحت زیباتر کن؛ تنها در سایه دستان مهربان توست که دل، آرام میگیرد و گرمای محبت توست که نهال کوچکِ امیدم را تا قد کشیدن به درخت پرشاخ و برگ رضایت و شادمانی، باغبانی میکند.
نور نگاهت را به این قلب مشتاق، آنچنان بتابان که محبوب گمشدهاش را بازیابد و بیش از این در برهوت دوریات سرگردان نماند.
این صدای باران است.
این صدای باران است که میخواهد دشتهای خشکیده را سیراب کند.
این صدای باران است که میخواهد به سبزهها جانی دوباره دهد.
این صدای باران است که میخواهد به آسمان، رنگینکمان هدیه دهد.
این صدای باران است که میخواهد به گلهای پژمرده، طراوت ببخشد.
این صدای باران است که میخواهد ردی از سراب، باقی نماند.
این صدای باران است که میخواهد آبشار شود.
این، صدای باران است، حَیَّ
عَلَی الصَّلوة.
دعاهای خسته، از پا افتادهاند. صدایی اگر مانده، تنها نفسهای ملولانهای است که از آمد و شد ناچارند.
غروبها که تمام گذشتههای مجبور، در غمی ناشناس، با سرخی خورشید میآمیزند و مرا
نشانه میروند، دلتنگیهایم را بر دوش میگیرم و یکپارچه نماز میشوم تا در آن واژههای اعجاز، در شکستن بغضهایم، تطهیر شوم.
آرزوهایم، رو به قبله میایستند و اشکهایم، سجده میشوند و چادر نمازی که در رکوعهای زخمی، به انحنایی غمانگیز میرسد، غیر از خدا، کسی را نمیشناسد برای شفای عاجل خویش.
چه کنم با این همه روسیاهی؟
خدایا! آغوش رحمتت را بیش از تمام نوازشها، آرزومندم و محتاج.
چه کنم با این همه گناه و روسیاهی و آرزوهای دور و دراز؟
چه کنم با گره در گرهِ زندگیِ پیش رو؟
صدای تو را دلتنگم؛ صدایی که شبیه هیچ لحن و طنینی نیست، صدایی از جنس حریرِ مهتاب و ستاره بارانِ شبهای تار. صدایی سرشار از نور و امید و آرزوی دستیافتنی.
فقط با تو میشود دلتنگیهای زخمی را گفت؛ دلتنگیهایی که ممنوعاند و نانوشتنی و نمناک.
دستم را هرگز رها نکن. من راه رفتن نمیدانم؛ جز آنکه در مسیر نشانههای تو رهسپار باشم.
چشم به اجابت دارم
خدایا! دلخوشم به صدای واژههای تو؛ طنین آیههای معصومی که گاه و بیگاه، در تنهایی پرانزوای خویش، زمزمه میکنم و در تکرارهایی سبز، فرمانروای دلم میشوند؛ آیههایی که بر شانههای دلتنگیام وحی میشوند و آنگاه که اشکهایم را جاری میکنند، فروغ کورسوی نگاهم را به روشنایی بلندتر مژده میدهند.
سورههای تو، مرا به سرافرازیِ دور و نزدیک، به عافیتِ ابدی، بارها وعده دادهاند.
استغاثههای کبودم را در هر عزلت و کنجی که بر لب بیاورم، میشنوی و تمنّای بخشش و عفو مرا در خاطر داری. من چشم در راه اجابتم.
کتاب فضایل، باز میشود و بهترین حالات انسان، در پاورقی، به صبح، ارجاع داده میشود.
صبح، مبلّغی است آراسته و وارسته، تمام نشدنی از هرچه خوبی و نشاط. تیرگی روزمره فقط در زلالی چشمه صبح، شسته میشود.
شبشکن
صبح که میوزد، زیبایی، از سر گرفته میشود و ما به طرز قشنگی از عشق میرسیم.
میخواهیم مرتب از درخت صبح، آسمان بچینیم.
هیچ مشکلی سرِ راه زندگی نیست؛ وقتی که صبحدم، چون فاتحی سرمست، دژها را یکییکی میگشاید.
صبح، از قماش تصاویر شاد است که اندوهزدگی را به سپیدی بالهای غزلش گره میزند.
صبح، صدای خشنِ شب یأس را میشکند.
ترنم بهار
صبح شده است و دستانِ خورشید، خواب ریخته روی شهر را میزداید. صدای آفتاب، در رگان کائنات میدود. هر وقتِ سال که باشد، با صبحاش، گنجشک و بهار مترنم میشود. بیاییم چشمها را رو به آفتاب صبحدمان بگیریم و تا شب، از این آرامش ذخیره کنیم.
زیرنویس:
نگاه ما به در دوخته شده تا صبح، از راه برسد و برای دل مهربان، شعر فروغ و چراغ بیاورد.
عمده محصولات صبح، عشق است.
سلام، طلوع آکنده از خندههای اردیبهشتی است.
نور، از کمرکش کوچههای صبح رد میشود تا به دلها و منزلگه عشاق برسد.
صبح، شاعری است که با غزلهای خود، «سپید» میخواند.
صبح، دورهگردی است با نرمترین صدا که زنبیلها را به خود جلب میکند تا از شعف پر شوند.
سالهاست که آسمان، کوچ غریبت را بر شانههایمان، پرنده میتکاند و آفتاب، مسیر چشمانت را به انگشت نشان میدهد و میگرید.
سالهاست که رفتهای و بادها، بوی پیراهنت را بر خاکریزهای بسیار، مویه میکنند. تو انعکاس روشن خورشید در رودخانههای سرخ حماسهای.
دلت، دریا مینوشت و نگاهت، توفان میسرود.
برخاستی؛ آن هنگام که نفسهای سرما، پنجرهها را سیاه کرده بود و شهر، میرفت که در اضطراب ثانیههای تجاوز، کمر خم کند. برخاستی و با قدمهای استوارت در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد.
برای بالهای زخمیمان دعا کن!
صدایت را از حنجره کانالها و سنگرها میشنوم.
میبینمت، پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جادههای صلابت را پشت سر میگذاری و خاک را لبخند میکاری.
پا در رکاب ستاره و باران، آسمان عشق را تا دورترینها درنوردیدی و اینک، ما ماندهایم و این خاک مردابی. ما ماندهایم و تکثیر بیوقفه ابرهای خاکستر.
رفتهای و بارانها را با خود بردهای و فصلهایمان، بیجوانه و آفتاب ماندهاند.
با ما که مرثیهخوان در قفسماندن خویشیم، از پرواز بگو و برای بالهای زخمیمان دعا کن.
میستایمت
کوچههای شهر را که ورق میزنم، نامت را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان مییابم. از پشت نیزارهای به خون نشسته صدایت میزنم و رودخانههای وطن، شکوه سرخت را به ترنم میآیند.
میستایمت که شانههای شکوهمندت، آبروی کوهستانهاست و اردیبهشت نگاهت، در چشمان هیچ بهاری نمیگنجد.
میستایمت که قانون جوانمردی را بر صفحههای تاریخ این دیار، حک کردی و سرانگشتان حماسیات، ثانیههای ظلم را به کام مستبدان زمین، جهنم کرده.
میخوانمت که چون سپیداران، پیوسته در اندیشه باران بودی.
از زندگی، شعری جز شهادت نمیدانیم.
تقویمها جفا کردهاند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلمهای منظوم اگر کم بگذارند، در حق خون، کوتاهی کردهاند.
ما کجا میتوانیم با آمدن چند کتاب در قفسههامان، به رفتن آنان پی ببریم؟! کجا میتوان آنان را شناخت؟!
پوتینها فقط اندکی از رشادت بچهها را پیش بردند.
معبرها فقط مقداری باریک، برای شناخت آنان گام برداشتند. کولههای همت آنان، واکنش سبزی بود در برابر خزانزدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشمهای ما، حرفی برای گفتن نداشت.
همه حرفها را با لبخند و گریهها میزدند.
خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشکهای چکیده از دعای کمیلشان.
شبهای جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گامهای نرفته ما.
اُنس با واژههای دنیایی، برای لبهای ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه، با لحنهای متفاوت، استقامت را به شعر درآوردند!
آنگاه که مفاتیح یا اسلحه به دست میگرفتند، غزلهایی از ملکوت، در چهار گوشه سنگر گل میکرد.
دنیایی از عرفان، گوشهای از لبخند آنان بود و برای ما، چیزی جز همین واژگان اشکآلود نمانده است.
«کمیل» و «حمله» و «لبخند»، «گریه»
درونِ کوله: عشق و چند گریه
دوبیتی مانْد و صد چشمانتظاری
شهیدان برنمیگردند... گریه!
بهار را که مهار کردند، دست بر شناسنامه برد
چند گل که چیزی نیست
بگذارید تحویل شود
سبزه سیدالشهدا بر پیشانیاش روییده
خمپارهها کجایند تا معنیات را بشکافند
و بگشایند فردا
کتابچه دعایت را در موزه شهدا؟
وقتی پیدایت کردند
همه چیز زنگ زده بود
همه جا هنوز زنگ میزد و میپوسید.
آیا کسی هست یاریام کند؟
کتابهای جغرافی مینوشتند: جزیره، قسمتی از خشکی است که دور تا دورِ دریا را گرفته است.
موج بزن سونامی!
آفرینش، ورطه توست
خراب کن خیابانهای بعد از خودت را
که در تضاد کارتن خوابها و سازههای کلمات ژلزده
غوطه میخورند
ایستایی انگشتان نیمه پوسیدهات کافیست
تا برای انحرافهای تصادفی، کروکی بکشد!
حق تقدم با توست؛
اگر جوی خون راه نمیافتاد
کدام قطره، سلام ما را به لبان تشنه
درخت میرساند؟
مثل کبوتری که به سنگر نمینشست
از پا نمینشست کبوتر نمینشست
ای مَرد شخم باغچه خاک جبههها
بیتو گلی به وسعت باور نمینشست
شأن نزول آیه «والسابقون» تویی
حتی بهشت از تو جلوتر نمینشست
پشت تن تو حادثه سنگر گرفته بود
تیری اگر به قلب برادر نمینشست
امشب مبارک است تو را آسمان شدن
دیگر سر مزار تو مادر نمینشست
روی تختش پر از اَقاقی بود
آنکه با عشق هماتاقی بود
وزنِ دستان او شکسته شده
سبک این زخمها عراقی بود
وقت پیوند از طبیب گرفت
آسمان تشنه تلاقی بود
روی شطرنج بازیِ چفیه
بردن شاه، دست ساقی بود
آی مثبت نداشت خون کسی
روح میرفت و مرد باقی بود
شب - پرستارِ آفتاب پرید
جای خالی پر از اقاقی بود
رفتی و بعد تو هی ثانیهها سر شدهاند
کوچهها مرتکب حالت دیگر شدهاند
بیتو با نان یتیمی شب پنهان سکوت
جوجهها بال گرفتند و کبوتر شدهاند
اسم تو ای گل لاله به سر کوچه نشست
لااقل نامهرسانها همه از بر شدهاند
وصیتنامه تو موزه متروک شد و
چه حروفی که ترکخورده و لاغر شدهاند
سهمم از وسعت دریای تو همواره چه بود
اندکی قافیههای غزلم تَر شدهاند
شعر، کفر کلماتی است که درمیآیند
عطر گلهای شهیدی است که پرپر شدهاند
خسته از جبر زمانه و شکنجه آتش بادهای کینه، با آیات شفابخش، زندهای. رنجور از محدودیتها و تنگنظریها، یکتنه بر بلندایِ عزت میایستی و لبخند تلخی میپاشی به سمت بیتفاوتی سازمان ملل.
زیتونهایت را مینگرم که با گلویی پارهپاره، از سرود دلنواز پیروزی میگویند که در راه است.
هراسی نیست از این همه شب که کنار تو خیمه زده است.
تو، بیباک از سیاهترین رنگ که نام دیگرش سازمان ملل است، در تقلای رسیدن به فصل شکفتنی. صبح، نزدیک است برای تو.
بهار، فصلی حرام باد برای مردان آسودهخاطر که بر مبلمانِ فراموشی لمیدهاند و نسکافه سر میکشند.
سنگهایت، کار سازند
بهشت، مجذوبِ سعادتهای پیدر پی در اقلیم توست.
تا یاد بهشت در بین جوانانت مرسوم است، همیشه شهادت در کوچه پس کوچههایت جاری است.
چشمهای گلولههای کفتاران، روبهروی کودکان سنگ به دستت از حدقه درآمده است؛ خیرگی دنیا از این بیشتر باد مقابل سنگهای کارسازت.
سهشنبه
1 خرداد 1386
5 جمادی الاول 1428
22.May.2007
مسجدالنبی بود؛ یک مسجد، دو خانه. در یکی، آفتابِ رسالت و آنسو: مهتابِ ولایت و بانوی عصمت؛ که هر روز، پنجره میگشودند و در سایه آفتاب، خوشدل بودند.
«مایه خوشدلی، آنجاست که دلدار آنجاست...».(1)
و سالیان میگذشت. آفتاب، در سفر بود و مهتاب، در محراب، ایستاده بر نماز؛ که آوای شور و سُرور در محله «بنیهاشم» پیچید و سفیر نینوا از راه رسید.
چون پیامبر از سفر بازگشت، قاصدک وحی، بر او نازل گردید و سرنوشت «زینب» را تا فرجام بر وی نمود. رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله، نوزاد را در آغوش کشید: «فاطمه جان! نام او را زینب میگذارم».
آنگاه - دیگر بار - بر چهره زینب نگریست و آرام گریست! پیامبر دلش در هوای زینب خویش(2)میتپید؛ هرچند بیشتر به آینده میاندیشید و زینتِ علی علیهالسلام(3)را - با تمام اندوه و ماتمش - در آیینه زمان میدید.
زینت و زخم و صبر
از رحلت پیامبر، حادثهها - یکایک - رقم خوردند؛ از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله که لبخند شادی را از لبان فرزندان علی علیهالسلامسترد و فاطمه علیهاالسلام و شویش را در اندوهی جانکاه فرو بُرد... تا... و زینب، از اوان کودکی، با مصیبتها و رنجهایی چنین، خو کرد، اما هرگز زیر بار بلایا، کمر خم
نکرد. و آنگاه که این ستمها میدید، با خود میاندیشید که چرا مردمان، در میثاقشان چنین ناپایدارند؟ مگر محنتِ زهرا علیهاالسلام، آزار پیامبر نیست؟ پس این امواج خشم و فریاد جماعت، بر خانه پاره تن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهاز بهر چیست؟ و اگر علی علیهالسلام را، مولای مردم و دروازه شهر دانش پیامبر میخوانند، چهسان به اکراه و اجبارش به مسجد میکشانند؟
آری، همه اینها را میدید و چون پدر، برمیآشفت، ولی هیچ نمیگفت! شاید زینب علیهاالسلام باید اشکهایش را در دیده و غمهایش را در سینه میانباشت؛ زیرا فصلی دیگر از فِراق، فراروی خویش داشت!
«عالمه غیرمعلمه»
مَسندِ علمی حضرتش چنان شاخص بود که او را «راوی حدیث» خواندند؛ حکایت بیماری پدر، داستانِ نزول سفره آسمانی برای مادر، سرگذشت میلاد برادر و... .(1)
زلالِ علم، از چشمه جانش میجوشید و آنگاه که با پدر، در «کوفه» بودند، زنان را، احکام شرعی و قرآن میآموخت. او خویش را مهیّا میکرد تا خطبههای خورشیدی و آتشین خود را، بیهیچ بیمی از ستمپیشگان دوران، بر زبان جاری سازد.
کربلا فقط یک عرصه از حیات زینب علیهاالسلام بود
حضرتش «اَهلُ التُّقی» بود؛ نمازش، یادآور نمازهای مادر و تضرعش به درگاه الهی، چون زمزمههای غریبانه پدر، در خلوتِ تنهایی و تنهاییِ خلوت نخلهای بیسر!
راستی! چرا شکوه و عظمتِ زینب کبرا علیهاالسلام را، تنها در روز عاشورا، وداعِ واپسین و سفرهای شام و... محدود میکنیم و هنگامِ نگاشتن از شخصیت والایش، فقط از «مظلومیت» حضرتش میآغازیم؟! میدان کربلا، فقط و فقط یک عرصه از یک اعجاز و یک پنجره از آسمان بیکران پرواز اوست.
1) . ر.ک: ریاحین الشریعه، ج 3، ص 72.
صبر، عفاف، عبادت و...
آن راستْقامت توحیدگو، آن بانوی محمدیخو را باید از منظر «تعبد» دید؛ که نماز شب را در شام غریبان، اگرچه توان نداشت، نشسته بر پای داشت.
از منظرِ «وفاداری»؛ که در آتش عشق حسین علیهالسلام سوخت.
از منظر «صبر»؛ که از کودکی، انبوه اندوهها را در دل و جان اندوخت.
و آیا تاریخ، میدانی والاتر از این «فصاحت» به یاد دارد:
«ای مردمان کوفه؛ مردمان پست و بیمقدار؛ مردمان پرحیلت و فریبکار! بگریید؛ که چشمهاتان هماره گریان و سینههاتان آتشافشان و بِریان باد... چون است، که دست به کشتنِ فرزند پیامبر، یازیدید؟ و اینسان - چه آسان - در آتش سوزان و مانای دوزخ، در غلتیدید... که این ننگِ سراسر نیرنگ را هرگز به هیچ آبی، نتوان شُستن، و نَه به هیچ زبانی، پاسخ گفتن!»(1)
میلاد، مبارک!
و... ما اگر مرزهای مکتبِ خویش را پاس داریم؛ اگر شمشیرِ تیز زبانمان را بر رگ رگِ حیات کژیها و زشتیها، فرود آریم؛ اگر وابستگیها و دلبستگیها را - چونان وارستگان صافیضمیر- اَرجی ننهیم و هرگز هوا و هوسهای نفسانی را بر عزت نفس و کرامت، ترجیح ندهیم؛ اگر گوهر پاکدامنی را به چشمهای آلوده نفروشیم؛ اگر جامه تقوا بپوشیم؛ اگر با بیداد و ستم بستیزیم و... باید از دل و جان، میلادِ زینب کبرا علیهاالسلام را به سور و سرور برخیزیم.
گاهِ کثرت برکت، در خانه است؛ همان خانه بیزوالی که ریشه در کوثر دارد و بر ستونهای کسا، تکیه داده است. شب تکثیر رحمت، در خانهای است که اهل آسمان، برای ورود به آن، اذن میگیرند.
1) . ترجمهای آزاد و ادبی، از نگارنده.
شب لبخند فاطمه علیهاالسلام و علی علیهالسلام است؛ شب تبسم خدا و جبرئیل.
ولی مردم چه میدانند، این قنداقه کوچک، استقامت کوهها را به سُخره خواهد گرفت و ارتفاع شکیبایی را به زانو درخواهد آورد؟
مرم چه میفهمند که خدا، کوثری از صبر را به اهلبیت عطا کرده است تا بار دیگر، ابتریت شیطان را در زمین، امضا کرده باشد و معصومیت این خاندان را گواهی باشد!
زینب علیهاالسلامآمد تا...
زینب علیهاالسلام آمده است، تا صبر، از ظرفیت تعریف شده خود، عدول کرده باشد. آمده است، تا
پایمردی، بر مدار بینهایت انسانیت استقرار یابد. آمده است، تا کوثر، کوثری ممتد آورده باشد.
شاید هیچکس به روشنی رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله، گستره این آمدن را به یقین نرسیده! این را آغوش بیکرانی که برای فشردنش گشوده، اثبات میکند.
از کربلا بپرس!
آیا شکوه این میلاد، تناسبی ازلی با رویش بهار، در متن زمان ندارد؟! آیا این بهار اهل بیت علیهمالسلام، شکوفایی خویش را در بطن مصایب، دنبال نخواهد کرد؟! اینها را میتوانی از کربلا بپرسی؛ چیزی جز «ما رَأَیتُ اِلاّ جَمیلاً»، پاسخ آن نخواهد بود.
سلام هماره تاریخ، بر لحظه طلوع او؛ لحظه شکفتن خورشید شکیب، بر کوه ایمان! سلام بر او که نامش «زینب» است و میلادش جاودان!
سلام بر تو که آفتاب چشمان فاطمه علیهاالسلام، در نگاهت بود و هیمنه علی علیهالسلام، در وجودت. مهربانیات، تار و پود حسین علیهالسلام را خواهری میکرد؛ آنچنان که تاریخ گواهی میدهد صفحات درخشان خواهرانگیات را.
تو از آینهها و حوالی معطر یاسها آمدهای.
نشانههایت، صلابت کوهها را دارد.
پیشانی بلندت را مهتاب سجده میبرد و رودها، جاری حضورت را در سرزمین عفت و پاکدامنی، شهادت میدهند. قبله بهاریمان، وامدار نفسهای معطر توست.
بانوی صبوری
تو آن بانویی که پایداریات، کوه را صبوری میآموزد.
دریای خروشان دلت را در توفان ستمگری و شقاوت میشناسم.
ایستادی، تا گلهای سیلیخورده حرم را پرستاری کنی.
ایستادی، تا سیاهکاری یزیدیان، پنجرههای حقیقت را تاریک نکند.
پایداریات، هیبت ذوالفقار را بهخاطر میآورد و بردباریات، متانت فاطمه علیهاالسلام را.
ای بزرگ! حماسه ایستادنت، کربلایی دیگر است.
تیغ سخنانت، شکوه پوچ امویان را از هم درید. تو را میستایم که حضور حماسیات، تا ابد بر پیشانی تاریخ حک شده است.
اگر تو نبودی
سرّ نی در نینوا میماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود
و برخاستی تا در بحبوحه تاریکی، پیامآور روشنایی باشی. شهر بیخبری - شام - را به راه افتادی و در هر کوچهاش، شمشیر کلام تو بود که دلهای جاهل را به بیداری میخواند.
دلت، پاره پاره داغ بود و درد.
آمده بودی که از بیداد ستم بگویی و دستان آلودهاش را رو کنی.
آمده بودی، تا حصارهای خفقان را درهم بشکنی و نفسهای بیعدالتی را در سینههای شبآلوده، به بند بکشی.
اگر تو نبودی، پیام بلند عاشورا، در جادههای توطئه و غفلت، عقیم میماند.
اگر تو نبودی، روایت به خون نشسته نینوا را سکوت حنجرههای سوداگر، به ورطه فراموشی میکشاند.
آمدی و ایستادی، تا حماسه حسینی، برای همیشه، کوچههای حقیقت را روشنگری کند.
امروز، روز میلاد زیبایی صبر است؛ روز تولد ستارگان پایداری در آسمان دلِ دختر علی علیهالسلام. زینب علیهاالسلام، زیبایی را صبورانه تفسیر میکند. کافی است چندی در دیدگان دختر امیر علیهالسلام بنشینم؛ آنوقت، طوماری از دردهای جانکاه و جوانیکُش، از برابرمان رد میشود و کارنامهای از رنج اما با تزیین به رنگ و صبغه خدایی، بر ما گشوده میشود.
زینب؛ از جنس پروانههای شمع ولایت بود
پروانهها را دیدهاید که چه ظریف و سبک، بال میزنند و چه بیپروا و کودکانه به هر سو میدوند؟
زینب، دختر زهرا، از جنس پروانههای شمع ولایت بود. وقتی پنج ساله بود، با عروج روحِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، تا عرش رفت و برگشت.
شاید روز رفتن پدربزرگ، اولین روزهای زینب بود که به سرزمین شگفتِ مصایب، گام میگشود.
ایام میرفت و روزها به سَحَر میرسید و دختر پایداری و نشانه خستگیناپذیری، به مقام مقاومتهای بزرگ و بزرگتر، نزدیک میشد.
خدا خواسته بود که نردبان تعالی زینب از پلههای دشواری و محنت ساخته شود تا او را به آن آخرین رتبه و آن واپسین مرتبه واصل کند.
شاگرد مکتب علی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلام
در گوش زینبِ کمسال، خروش خطابههای فاطمه علیهاالسلام چهها میکرد؟ فقط خدا میداند و زینب. دخترِ شکوهِ امواجِ توفانی، همه عزت را آموخته بود؛ از درسهای مکتب علی تا بستر شکوههای پرشکوهِ مادر در زمانه سایه - مردها، جز مردانگی ندید.
زینب، تلألؤ صبر و سکوت است، اما حرف تکلیف و روشنگری و غیرتِ تبارِ نبوی و ولایی که به میان آید، خطبههای فصیح و بلیغ میخواند و صاعقه میافکند.
امروز، روز میلاد ناموارهِ برتریهاست؛ روز میلاد مادرِ همه پروانههایی است که عشق به شمع ولایت و پاسداری از حصارهای دیانت، بیتابشان کرده است.
در کنار نام زینب، نام شکوهمند زن مسلمان و بیدار است که سوسو میزند.
زادروزش مبارک باد!
خدا برای لحظه لحظه بودنت، برنامهای داشت. از آن زمان که شکوفه زدی و مهمان تلاطم روزگار شدی، تا دقیقهای که نگاه بارانیات را از دنیا دریغ کردی؛ از آن روز که خبر آمدنت، بر اهل خانه نسیمِ شادی شده بود، تا روزی که آمدی و شکوهِ نامت را - که زینت پدر بود - بر همه ثابت نمودی.
یک زن و این همه افتخار
بانو! تو نقطه اوج داستانهای عشقی خدایی؛ نقشآفرین هر اتفاق حماسی و پیشآمد عاطفی، حتی اگر سه بهار، بیشتر از خاطرت نگذشته باشد؛
نَفْسی که دستچین صفات عالی زمانه بود، گوهر درخشندهای که از قطره آفتاب و درّ صدف عصمت به دنیا آمده بود؛ دختری که زینت و افتخار پدر و مادر و جدش بود و مایه حسرت فرشتگان و خواهری که سرباز و پرستار و فرمانده و وزیر و جانشین برادرانش، بلکه همه کس آنها بود، و اسیری که به شیوه خودش میجنگید و در هر حال، شکست برایش معنی نداشت.
دنیا، مدیون توست
بانو! دنیا، مدیونِ نَفَس نَفَس صدای توست.
دنیا، مدیون کلمه کلمه خطبههای آتشینِ توست؛ مدیون حنجره حنجره فریادهایت.
دنیا، مدیون تمام غمهایِ بیانتهایی است که بر شانههای خمیدهات حمل کردی و سینه سینه داغی که فرو بردی.
دنیا، مدیون کوه کوه صبر بیقرینه و بیشباهت توست و مدیون منظره منظره چشمِ زیبا بین تو.
دنیا، مدیون رسالت توست؛ بانوی حمیّت و حماسه؛ زینب!
از همین امروز که آمدهای، کاخ زور، روبهروی آن کربلایی میلرزد که تو در آن، زیبا میدرخشی. امروز، آمدهای که شکیبایی در پیش بگیری و معادلات یزید را با این رویّه، درهم شکنی. ای زنِ مرد افکن که نحوست یزید و یزیدیان را هدف استقامت خود قرار میدهی!
امروز، روز حضور تو در دلهای ماست که با هیچ شعفی برابر نیست. امروز، روز شکفتن شاهنامه عشق، در سینهکش بلاهاست.
تو را همیشه باید سرود
بیهودگی، آن لحظه از زندگی است که شاعران، از تو نمیگویند. روزی که شاعری از تو نمیگوید، سیاهترین شب، برای واژههاست. هرچه چراغ روشن است، سرودهای است که از صبر تو مدد گرفته است. هرجا شاهبیتی گل میکند، طفیلِ بیاناتِ شیوای تو خواهد بود در شام.
تا روز خطبههایت، چیزی نمانده است
از امروز، خاک شام، تشنه زیبایی پیام و جلوههای تمامنشدنی کلام توست. بهار، آن زمانی است که پیغام آتشین تو از شام، به قلبهای دور، فرستاده میشود. رستگاری شام، وقتی خواهد بود که ببیند خوابآلودگانش، از مجلس بیداری، ضجه زنان بیرون میآیند.
خوشبختی شام، آن هنگام است که گلهای مریم، دسته دسته در خطبههایت باز میشوند.
ساعات امروز، به پیشواز هیبت و شکوه و نجابت رفتهاند.
امروز، روز برپایی خیمه سرفرازی و چادر عزت در روزهای زنان جهان است.
بانو، آمدی و بوی کربلا از تو برخاست.
ناطقه تو، رشادت را با حکمت درآمیخته بود تا صبورترین زن تاریخ را بیافریند.
گلی را که علی در دامان خود بپروراند، جز این انتظاری نیست و غنچهای که از شاخه فاطمه علیهاالسلام سر میزند، عطر کرامات خود را اینچنین، در فضای عشق میپراکند.
میرویی و دست تو، روزی مرهم کاروان خستهای میشود که ستارههای مسیرش را از آسمان تو چیدهاند و شانههای تو، تنهای تنها، بار صبوری را بر دوش خواهد کشید.
هممسیر با حسین علیهالسلام
خوشآمدی، بانوی خوشکلام نینوا!
ماه شبهای تاریک سوختن و ساختن، درآ!
«درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تنمرده روان درآید باز»(1)
حقیقت این است که مسیر تو، مسیر حسین علیهالسلام بود و در دوراهی کربلا، از ریشه علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، دو شاخه گل رویید؛ گل حسین علیهالسلام را، با خون خودش سرخ کردند و تو را با داغ حسین علیهالسلام؛ تا عطر دلانگیز نجابت و شهامت تو، بوی کربلا را همه جا
پخش کند.
تو، شمشیر بُرنده حسین علیهالسلام بودی که پس از پر کشیدنش، رو کرد.
زینت زنان عالم
تو نه تنها زینت پدر، بلکه زینت تمام بانوان عالمی. از هر طرف برای وصف تو وارد میشوم، به کربلا میرسم. دشت نینوا، قلهای بود تا تمامی بلندای تو را نشان دهد، که بانوی مسلمان، غنچه لای گلبرگ پیچیده پردهنشین نیست؛ بلکه میتواند قوت استدلال و سخنوری را در مصاف با شمشیرها، رویارو کند. میتواند زورآوریِ بازوان صبر و تقوا را به رخ مصیبت بکشد. زن، میتواند به اوج برسد و حتی زینب علیهاالسلام باشد!
بهار تولدت مبارک!
1) . حافظ.
زینب!
تو، پرستار مجروحترین لحظات هجوم درد بودی؛ آنجا که - خود - آزار دهندهترین شکنجه روح را متحمل میشدی. وسعت علم تو، حلم تو را تحتالشعاع قرار میداد. تو را گاه، خلاصه حسن علیهالسلام و گاه، تفسیر حسین علیهالسلاممیبینم و حقیقت این است که بهار، زیباترین پایان برای هجوم زمستان است، بهارت مبارک!
زیرنویسها:
زینبا! کربلا، آیینهای بود که تو را در برابرش گرفتند، تا خورشید را از آنسو به قلب ما بتابانی، ای مکمّل حسین علیهالسلام!
آسمان، جز خورشید و ماه، چیزی نزاییده؛ پس بتاب، تا وسعت آسمان علی علیهالسلامو فاطمه علیهاالسلام را نمایان کنی، ای زینت پدر!
سلام بر تو، عقیله بنیهاشم! از همان نخست که آمدی و کائنات، حضورت را بر جبین خاک لمس کردند، با خود عطر کربلا آوردی و حدیث پروانگی... .
بال و پرت را خدا آنگونه خلق کرد که در آتشهای رنجِ روزگار، به زودی خاکستر نشود... .
شانههایت را آنگونه آفرید که کوهها و ستونهای عرش، در مصایب خانمانسوز هستی، به تو تکیه کنند... .
و آغوشت، به وسعت تمام زخمها و از پا افتادنهای بشریت... آغوشی به وسعت همه ارض... آغوشی که تمام کربلا را در خویش جای دهد و مرهم باشد.
صبر فاطمی داشتی و سینهای که راز مکنون آفرینش بود و شرح مبسوط ولایت آلاللّه. حنجرهای و زبانی داشتی که میراثدار بلاغت علوی بود.
اگر زبان میگشودی به خطابه، عرش و فرش، یکصدا سوگند میخوردند که علی، دوباره بر منبر است.
در معرض تندباد و توفان بیمروت زمانه که میایستادی، فاطمه مظلوم، بار دیگر پیش چشمان اهالی خاک، زنده میشد. سکوت که میکردی، حکمت بیبدیل الهی، از چشمانت در هستی جریان میگرفت و خشم اگر بر لحظههایت راه مییافت، هفت پشت ارکان هستی را میلرزاند.
بانوی صبور و استوار
عشق را هر قدر بنویسیم، اندک است. دریا را هر قدر بنوشیم، قطرهای بیش نیست و زینب را از زبان صبر و اقتدار، هرقدر روایت کنیم، حدیثی ناتمام است.
در خانهای که خدا همواره میهمانش بود و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هر صباح، آغاز روزش را به سمت پنجرههای آن خانه، سلامی بهشتی میفرستاد، در خانه وحی و تکرار جبرئیل، در معرض نفسهای آسمانی آلعبا، «زینب» هم خواهد درخشید.
او آمده بود تا ادامه زهرا علیهاالسلام و علی علیهالسلام، برای غربت معصوم برادرانش باشد. تا صبر مهربان حسن علیهالسلام، بر دامان پرمهر او، ظلم زمانه کوردل را از یاد ببرد، تا از لبهای او، حدیث کربلای سرخ، در گوشهای تاریخ، طنینانداز شود.
سلام بر او که نامش، امتداد حقیقت اهل بیت است و دامان مقدسش، دنباله دامان پرستاره زهرا!
«کَشَجَرَةٍ طَیِّبَهٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ...»(1)
«درخت پاکی که ریشه آن در زمین و شاخههایش در آسمان است...».
عشق، از نهانخانه دل، پای بیرون مینهد و از محاسبات و فرضیات خاکی و زمینی عقل، پاپس میکشد. از بامِ شدنها و ناشدنها اوج میگیرد و فارغبال، در آسمان معنا سیر میکند؛ آنک تویی که از عرش، بر فرش میتابی.
عشق در این عروج روحانی، دیدگانی را مفتون قدرت سیر و صعودش میکند که تا حال، با اشاره انگشت به ماه، نوک انگشت را میدیدند؛ نه خود ماه را!.
زینب! تو چکاوک آشیان گزیده عرشی، نام تو را رسول، از آسمان آورده است.
نامت، محفوظ در لوح آسمانهاست. منادی عرش، نام «زینب» را زمزمه میکند.
1) . ابراهیم: 23.
تو را با عقل و عشقم دوست دارم
ای فرشته لحظههای تنهایی حسین علیهالسلام! میخواهم از تو بنگارم. تو را ندیدهام؛ ولی انگار میبینم. صدایت را نشنیدهام؛ انگار میشنوم!
من، صدای دلکش خطابه زینب را از جایی میشنوم که پای مفلوجِ معادلات تهی از قدرت عشق، کوتاه است و از پیمانه خلوتنشینان بیهنرِ لایعقل، در آنجا خبری نیست؛ چراکه آن عقلِ معادلهای، برای اثبات ادله خویش نیز در بند آزمون و خطاست و آن عشقِ تُهی لایعقل، مثال فردی کور است؛ گاه پس میرود و گاه پیش؛ نه میرسد، نه میرسانَد!
بر آستان جانان... مویی سپید کن
مپندارید این دختر حوریوش آسمانی مقام، در لابهلای چرخ دندههای زنگاربسته عقل منهای عشق، که گرهخورده و بیتحرک، در متن صفحات قطور تاریخ خفه ماندهاند، یافت میشود، یا در جام رندان مست، که با زلف پریشان در کوچههای عشق منهای عقل لاف میزنند و سر و موی میکنند، رُخ مینماید!
از زینب، تاریخ تولدی و تاریخ شهادتی دانستن، در این یکی، غزلی از گل و در آن یکی، جامه مشکین کردن و هِق هِق زدن چهکار آسانی است و چه شناختِ بیرنجی!
رها کنید زینب را با این سادهانگاریها!
این دختر، از تبار علی علیهالسلام است؛ یا در شناختش زحمتی بِکِش، سر و مویی سپید کن که سر
و موی کَنْدَن هنر نیست؛ یا رحمتی کن و از مرکب معرفتش فرود آ و راه خویش گیر!
اینک تو میآیی...
ای بانوی زلالتر از آب روان! تو میآیی و غنچههای باغچه، آمدنت را در گوش هم نجوا میکنند.
ای کوه تنها مانده در میان نیزههای شکسته!
جز تو چه کسی با کمر خمیده به داغی و فراقی، فریاد «ما رَأَیتُ اِلاَّ جَمیلا...» سر میدهد؟!
تو پناه آهوان گمگشته خرابههای شامی.
تو همان پروانه پر و بال سوخته بر بالین شمع مقتلی.
تو اینک میآیی و دلها، خرسندند از آمدنت.
درّ غلتان وجودت را فرشتگان، در حریرِ قنداقهای از جنس بالهای آسمانیشان میپیچند.
عطر روحافزای وجود مقدست، از پس ستیغ کوههای تاریخ، در دشتِ کنون از هنوز تا همیشه به مشام میرسد.
یا زینب کبرا! ما اهالی شهر چهارده ستارهایم.
«رواق مَنظر چشمِ من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ، که خانه خانه توست»(1)
خورشید، تمام حرارتش را به چشمهای پاک و معصوم تو هدیه کرد، تا بار دیگر، باورم شود که سبزترینی و تو چه خالصانه امواج پرتلاطم نگاهت را به اقاقیهای تشنه پاشیدی، تا مبادا سایه سرد تاریکی، بخشکاندشان!
نمیدانم، کنار سبزههای کدامین دشت، سبز بودن را آموختهای؛ از کوچههای مدینه، از «در» و دیوار محله بنیهاشم، از چادر خاکی، از جنازه تیرباران شده، از چشمهای گرسنه، از مشکهای تشنه، از گونههای نیلی، از رگهای بریده، از شام یا... ؟
نه! من فقط همین قدر میدانم که سبز بودن را «سبز» فهمیدهای؛ و گرنه کجاوه ماه، به تو تعظیم نمیکرد و سرود «ما رایت الاّ جمیلا...» به لبهای تو تکیه نمیداد.
زینب! اگرچه زود، ولی چشمهای روشنت شهادت میدهند.
تو از ابتدای کودکی به انتهای جاده خیره شدهای و بندبند وجودت پر از التهاب است.
1) . حضرت لسان الغیب.
میآیی و صدای گامهایت، خاطر دردمند بیماران را تسلیبخش است.
از آسمانها آمدهای؛ سپیدپوش و مهربان.
عطر نفسهایت، سلولهای زخمی را مرهم است.
نگاهت، طنین نالهها را به سمفونی تبسم بدل میکند.
قانون صبوریات را صفحات زمان، گواهی میدهد.
تو آن آفتابی که خاطر مکدر و سرد این همه بیمار، دستهای گرمت را محتاج است. سرمای فاصلهها را حضور روشن و شکوهمندت، نوید رسیدن است.
برمیخیزی تا شانههای ناتوان را تکیهگاه امن باشی. روایت تو در پیچاپیچ این اتاقها، دهان به دهان میگردد و قلبهای متلاطم، قدمهای یاریگرت را به آرامش مینشینند.
تو، نوید بهاری
اگر تو نبودی، این همه چشم نگران، به انتظار کدام نجاتدهنده به درها خیره میماند؟ اگر تو نبودی، آسمان ابری دلهایمان، تا همیشه بارانی بود و مژده هیچ آفتابی از گذرگاه خانههامان، رد نمیشد. با تو، نالههای مچاله شده در گلو، جادههای شادی و آرامش را به تکاپو برمیخیزند.
تو، نوید بهاری؛ خاکهای رخوتخیز و مهگرفته را.
نامت، شبهای غمگرفته را روشنای ستاره و مهتاب است.
صدایت، پنجرهای است گشوده به چشماندازهای شفابخش آسمان.
دلت، دریایی است مواج ، لبالب از مرواریدهای امداد و محبت.
از قبیله زینب علیهاالسلام
تو از قبیله آن بانویی که لحظههای طاقتسوز عاشورا را صبوری کرد و کودکان سیلیخورده و زخمی را پرستاری.
شانههایت، رسالت عظیم زینب را به دوش میکشد.
تو، نفسهای مجروح بیماران را یاری دهندهای؛ همچنانکه او، حنجرههای زخمآلود کربلا را پرستاری کرد.
میستایمت که در هوای پاکیزه دستگیری و مهر، نفس میکشی. آیینت، درماندگان دردمند را شکوه مرهم و ایثار است. پلک که میگشایی، هزاران خورشید، مرام مادرانهات را عاشقی میکند.
بزرگی، آنگونه که انعکاس ستایشت، گلوی کوهستانهای زمین را سرشار کرده است.
صدای قدمهایت، در راهروهای پر رفت و آمد بیمارستان، مهربانترین صدای آشنایی است که بیماران منتظر را مشتاق میکند.
با لبخندی صمیمی، آرامشت را در هوای اتاق تکثیر میکنی. کلمات امیددهنده تو، آینه لبخند بیماران میشود.
شب و روز را به هم گره میزنی و خواب و بیداریات را وقف میکنی تا سلامت را به همه کسانی که منتظر دستهای یاری تواند، هدیه کنی. کلمات تو، از متن مهربانترین لغتنامههای دوستیاند.
بیمهربانی تو...
مادرانهترین مهربانیها را میدانی. همه بیماران را چونان کودکان، با مهر مادری نوازش میکنی.
تو از همه مرغهای دریایی، به ساحل نزدیکتری.
موجها، نشانه تلاش تواند.
سنگ صبور همه دردمندانی.
قرص و کپسول و شربت، هیچکدام بدون مهربانی پایانناپذیر تو کیمیا نیستند. راز دریاها را میدانی؛ بیشتر از همه گوشماهیهای رانده شده از دریا.
با لبخند تو، گلهای سرخ، شکوفه میزنند و بهار، به پنجرههای اتاقهای منتظر تو سرک میکشند.
اقتدا به زینب علیهاالسلام کردهای
آیین پرستاری و تیمار و طاقت و صبر را از مقتدایت حضرت زینب علیهاالسلامآموختهای. به کاری که انجام میدهی، ایمان داری.
خدمت به دردمندان برای تو، چون نمازی است که با حضور قلب میخوانی.
ذکر مدام تو، خدمت به بیماران است.
هر کلمهای که برای روحیه دادن به بیماران میگویی، سپاس و ستایشی میشود از پروردگارت.
همه کسانی را که برای درمان به تو روی میآورند، چون خویش میپنداری؛ همانگونه که سعدی میفرمود: «بنیآدم اعضای یکدیگرند».
با خندههایشان میخندی و با گریههایشان اشک میریزی. برای دستگیری، بهانه نمیخواهی... .
وقتی که درد دیگران را میبینی، درد خویش را از یاد میبری. خوب میدانی که: «طریقت به جز خدمت خلق نیست». هیچچیز آرامت نمیکند؛ نه پاداش و نه... تنها آرامش و سلامت دردمندان است که آرامشت را فراهم میکند.
از خدا همیشه سلامت خویش را میخواهی تا خدمتگزاری کنی و با توفیق حضرت دوست، به سلامت جامعهات یاری برسانی.
فرشته مگر چه میکند با لحظههای بدحالیِ ما؟ مگر جز این است که بر بستر بیماری بنشیند و دست بر بال دعا بگیرد؟!
مگر جز این است که همه سعیاش را به دست بگیرد و پابهپای او، تا بهبودی بدود؟! مگر فرشته چیزی جز سلامتی روح و جسم ما را میخواهد؟!
و فرشته چه تمثیل خوبی است برای پرستاری دلسوز که با همه توانش، آستین همت و تجربه را بالا زده و خود را میان سیلاب بلا انداخته!
ستاره شببیداری که همنفسِ نفسهای مغموم میشود و همدرد تنهای تبدار و داغ؛
پرنده روشنی که بر بالین هر بوته افسرده، نغمه امید میخواند و شبنم شفایی میچکاند.
مادرِ دلواپسِ لحظههای هذیان و تب، خواهر مهربان دقایق یأس و اضطراب، پرستار مهربان و پایدار است.
مراقب فرشته خودت باش!
میدانم همینطور محکم و راستا ایستادهای و هیچ توفانی نمیتواند شاخههای استوارت را به حرکت وادار کند.
میدانم از سختی هراسی نداری و تنت، با هجوم لحظههای سخت و دردآور، خو گرفته است.
میدانم شببیداری، گوشهای از عادات روشنِ تو شده است.
میدانم لباس سپید و پاکیزهات، نشانهای از همرنگی درونت است.
اما برای حفظ فرشتگیات، باید این هاله نورانی صبر را در اطرافت حفظ کنی و کمربند همتت را محکم و پاپوش طاقتت را از خود جدا نکنی.
میدانم کار سختی داری؛ اما هر دشواری، جزایی دارد که نیایش جای آن را نمیگیرد؛ پس مراقبِ فرشته خودت باش.
هنوز آسمانیان، بر روی زمین به پایان نرسیدهاند، هنوز شبزندهداران، قداست سجاده را به میان مردم میبرند و تقسیم میکنند.
برای ما که همواره دردهایمان را برایشان به ارمغان آوردیم، تا حجم جانها و بدنهای خسته درد را با نوازش و دلجوییشان به آرامش و امید برسانیم، هنوز دهلیزهای پرپیچ و خم و سرد مریضخانههای شهر، با گرمای آمد و رفت فرشتگان سپیدپوش سبزاندیش، حیات را در رگهایمان میدواند و من هر بار، هفتاد فرشته را میبینم که به نوبت، بر دستهای سخاوتتان بوسه میزنند؛ آنگاه که مهر مادری و تدبیر پدری را در لبخند شفابخشتان نثار چشمهای رنجور میکنید.
واسطه شفا
صدای قدمهای تو، وقتی به حریم ناتوانیِ بشر نزدیک میشوی، شبیه ضربه باران به روی پنجرههاست برای شستن غبار.
عظمت تو برای آن است که وسعت ضعف آدمی را شاهدی و هر لحظه میبینی که چهسان، رحمت پروردگار، معجزه شفا را به واسطه موجودی دیگر، بر بندگانش نازل میکند.
تو، مصداق «اِنَّ مَعَ العُسرِ یسرا»یی که شاخههایت، همواره آماده پیوند جراحت و درد، به شیرینی شفاست. بوسه بر دستهای تو که خالق لبخند، در زمین است!
میتوان تسکین دردهای یکدیگر بود؛ آنگاه که روح رنجوری، با تسکین یک مدارای تو، به روشنا میرسد. بیآنکه لباسی تو را معرفی کند، تو عشق را به همه معرفی کن. گاهی به لبخندی، گاهی به سخاوتی و گاهی به پرسشی از سر مهر، دردمندان شکستهدل را دریاب!
من، روحهای خسته سرگردانی را میشناسم که چشمانتظارِ یک سلام تواَند. چشمهایی را میشناسم که خیره بر درگاه خانه، منتظر یک آشنا و دست نوازش و همراهی توست.
زیرنویسها:
تو، پیامآور امیدی که مجاهدت شبزندهدارانِ راه عشق در شفابخشی دستانت تجلّی پیدا میکند.
صبر باغبان در تحمل خار و خزان، هدیهای از جنس بهار را به باغچه بخشید و اینگونه بود که تو طراوت را از خالق، به مخلوق انتقال دادی.
با گوشه آستین که عرق پیشانیاش را پاک میکرد، نگاه خستهاش به ساعت افتاد. نیمهشب بود. ناگهان به یادش افتاد یک ساعت از پایان ساعت کاریاش گذشته است. گره آخر را که بر روی زخم پیرمرد زد، حس کرد دیگر نمیتواند سرپا بایستد.
پلکهای نیمهبازش افتاد به کاغذ کوچک روی دیوار: «پرستاری، امتداد راه زینب کبراست».
ناگهان گرمایی امیدبخش را در دل احساس کرد. گویا جان تازهای گرفته بود. آهسته از جایش بلند شد، دیگر اثری از خستگی در چهرهاش نبود.
کسالت، از نردههای تختم بالا میرود. لحظههایم، در تب تندی، دستوپا میزنند و گُر میگیرند. انگار خواب را از تقدیر چشمهایم ربودهاند! چشم میگردانم در تمام زوایای اتاق، تا شاید کسی جویای احوالم شود، اما صدای التماسم، در همهمه خواب گم میشود. اسیر شدهام در تنگنای این شب
یلدایی و به گمانم صبح، از دریچه این اتاق، داخل نخواهد شد. آه! نالهای از حنجرهام برمیخیزد و لرزان از دالان دهانم بیرون میزند.
درد، در تمام سلولهای بدنم میخزد و بیتابی به نفسهایم هجوم میآورد.
در را که باز میکنی، نسیم میوزد. در پهنه چشمانم، چون فرشته سبزپوشی میآیی که بر برکه
پهناور آرامش، گام برمیدارد. امتداد سایهات، تا روی دیوار روبهرو، سرشار خنکی است. دست میگذاری بر کوره آتشی که بر پیشانیام میسوزد و آرام میپرسی: «درد داری؟»
به محبتت محتاجم
خوب میدانم که این لحظههای لبریزِ آسودگی، از معجزه حضور مهربان و دلسوزانهات در پیکرم روییده است؛ نه آن داروی مسکّن.
من محتاجم به تسلای تو در این ریگستانِ درد؛ به تراوش زمزمههای همدردیات، در سکوت محض بیماری.
صبح، از نگاه تو طلوع میکند. آرامشمان از دامان صبورانه تو پا میگیرد.
اینجا، همه چیز تکراری و کسالتبار خواهد شد؛ جز لبخندِ مهربان تو که هر روز، به احوالپرسیمان میآید.
به واگویه رنجهایمان با تو عادت کردهایم! با آهنگ ملایمِ کلامت که در هوای بیمارستان میپیچد و زندگی میپراکند، خو گرفتهایم.
به فرشته مهربانی که حضور سپیدش، امید را به آسمان چشمهایمان هدیه میکند، عادت کردهایم.
دانشمند، چراغ بیزوالی است که بودنش، افروختن است و فقدانش، جهتبخشی.
اسلام، مهد پرورش دانش است و آیین بلوغ دانشمند.
از میان آنان که متصدی ابلاغ حقیقت در زمینند، نام ملاصدرا، بر صحیفه معنا میدرخشد. وقتی دقیق بنگری، روشنگری و حقطلبی این مرد اندیشمند را به وضوح درخواهی یافت.
ملاصدرا؛ مرد عرفان و فلسفه
نهم جمادی الاولی سال 980 بود که محمد، دیده به جهان گشود تا روزگاری، شکوه صدر المتألهین را رقم زند.
شاید که نه، بیتردید، آشنایی او در جوانیاش با شیخ بهایی بود که سنگبنای شخصیت علمی و اخلاقیاش را بنیان نهاد، تا استادش، سید امیرشمسالدین (میرداماد)، بلوغ بینهایت را واضحتر برایش به تصویر کشاند. او، بهترین و زیباترین آیین شاگردی را ادا کرد، تا روزگاری، در صدر استادی جهانی از حکمت، قرار گیرد.
عرفان و فلسفه، او را به وادیای سوق میداد که خود میگوید: «وقتی دیدم زمانه با من سر جنگ دارد و به پرورش اراذل و جُهال مشغول است و روز به روز، شعلههای آتش گمراهی برافروختهتر و نامردمی فراگیرتر میشود، ناچار روی از فرزندان دنیا برتافتم و دامن از معرکه بیرون کشیدم».
حکمت متعالی
هفتاد و یک سال تنفس در زمین، او را از علم و عشق سرشارتر کرد و هفتبار، با پای پیاده، وی را به طواف کعبه کشانید.
آغاز سفر هفتم بود که با تنی رنجور، در شهر بصره، پیش از رسیدن به کعبه، به طواف حق نائل آمد.
گرچه از او دوریم، اما شمیم دلانگیز و رایحه تجلیبخش حکمت متعالیاش، همواره در جان اسلام و در گستره سرزمینهای حقیقتجو، جریان دارد.
بزرگداشت او، نه کار زمین است و نه در ظرفیت اهل خاک میگنجد. شکوهش همواره در آسمان، لایزال باد و دسترسی ما به افق اندیشهاش میسّر!
کاروان فلسفه اسلامی، از فارابی و ابنسینا آغاز شد، به سهروردی رسید و ابن عربی را در خود دید. از منزلها، یک بهیک عبور کرد و با نام میرداماد و شیخ بهایی، رویارو شد، اما این کاروان پُر مسئله، با توشههایی از سفرهای دور و دراز عقلی، همچنان بهسوی آسمانهای دیگر راه میگشود.
به این کودک نگاه میکنم. در هوایی گیج از عطر نارنجهای شیراز، روی ایوان حیاط نشسته و قرآن قرائت میکند. باغچه آبپاشی شده، بیتابی میکند تا این نوباوه، تاجِ حکمت اسلامی را از دستِ روزگار بگیرد و بر سر بگذارد.
تعارضها و تناقضها، گرههای ناگشودنی، آرامآرام در پهنه ذهن صدرالدین قد میکشد. پس صدرالدین آهنگ اصفهان میکند؛ سرزمین معرفت و پایتخت دانشهای زمانه صفوی در مهد ایران.
بدرود، ای سرزمین پدری، ای شیراز! یاد باد آن منظرههای شاد و رنگارنگ، اما اینک منم و جادههای ناهموار اندیشه که بدانها سلام میکنم.
صدرالدین؛ نگین حکمت ایران
کسی چه میدانست که باید صدرالدین، در ایستگاهی از زمان، چهارراه فلسفه مشاء و اشراق و کلام و عرفان را به هم پیوند بزند و نامش را نگین تاریخ فکر ایرانیان مسلمان کند.
این محمد، پسر ابراهیم است که در لباس شاگردی، پیش شیخ بهایی زانوی ادب میزند، دانشهای نقلی را فرا میگیرد، پس آنگاه نشان اجتهاد بر سینه مینشاند.
این جوان شیرازی است که اکنون از گوهرافشانی کلام میرداماد، جان خویشتن را از حکمت و دانشهای عقلی سیراب و سیرابتر و عطشناکتر میسازد.
اما دریغ! کجایند آن دریادلان و صحرااندیشان، آن ابْرپروازان که راه عرفانی او را برتابند و در خود گیرند؟! ملاصدرای ایرانی، در تنگنای حصارهای ظاهراندیشان زمانهاش چه کند؟ به کدام روی خوش، دلخوش کند؟ پس رخت به سرایی دیگر میکشد تا پلههای عروج معنایی را به سوی عرش خدا بپیماید، از دنیا چشم بپوشد و با مظاهرش وداع گوید.
اسفار اربعه
روستای کهک، دیوار به دیوار و گُل به گُل، هنوز طنین نام صدراست. نیایشهای شبانهروزی او، خلوت و زهد او، از آن آبادی، از دالان تاریخ، به گوش جان میرسد. انگار تقدیر این بود که ملال شهود و کشفهای باطنی، اینجا به صدرا پیشکش شود:
«رموزی بر من کشف شد که با برهان و دلیل، امکانپذیر نبود، بلکه آنچه پیش از آن با برهان عقلی آموختم، با پر و بال بیشتر، از شاهراه شهود و بالعیان، رؤیت کردم».(1)
حالا، دوباره شهر اجدادی، آب رکنآباد و گلگشت مصلا، برای ورود دیگرباره مردِ عرفان و فلسفه، مردِ «حکمت متعالیه»، بزرگمردِ «اسفار اربعه» تن میشوید؛ که صدر المتألهین هرجا که رود، شیرازی است.
و کرسیهای درس و نقد و آزاداندیشی بهسوی کوی دانستن، با دستهای او، با قلم و زبان او، بنا میشود و این آتشفشان، این آبشار، نور و گرما جاری میکند.
اندیشه صدرا، تا هر جای دنیا که رود، - تا هر گوشه خلوت و بیصدا - در خانه سکوت اندیشمندان نفوذ میکند. ملاصدرا همیشه ایرانی است.
1) . سخن ملاصدرا.
از شهر کوچ کن ملاصدرا! خرقه تنهایی، بر تنت شایسته است. کوچ کن از شهری که عالمانش، اسلام را به اندازه درک خود کوچک میدانند و از مدرسهای که در آن فیلسوف خوب، فیلسوف مرده است.
بوی تازگی میدهی، خود را در میان عطر تازه گلها جا بزن و با قافله نسیم، به جایی برو که عطر گلها را بدانجا تبعید کردهاند.
شیرازی آسماننشین
عشق را بر صندوقچه دل نگهدار و ایمان را در اندرونی افکار بکرت. پسر اندیشه پارسی، شیرازی آسماننشین! از تو بوی بهاری به مشام خورد که بر کوچه باغ ایمان میدمید و پلههایی را دیدم از تقوا و نور که تو بر پله آخرش پا میگذاشتی و دستت را بر شاخههایی از طوبای محبت، گره کرده بودی.
من، درجات ایمان تو را فهمیدم؛ وقتی از کوچه حدیث سلمان و ابوذر میگذشتم و در مدینه فکر و سنّت محمد صلیاللهعلیهوآله، جای پای تو را میجستم.
فرزند اندیشههای نورانی
زندانی کویر دنیا، فرزند اندیشههای نورانی آفتاب! خسته از غربت تبعید مباش که ما همه در فراق معبود خویش، در تبعیدیم. خسته از جور کجفهمان دین مباش که کویر غیبت، چشمههای دل بشر را خشکانده است. تو میدانی و فقط تو میدانی غیبت خورشید، چه بر سر جوانهها میآورد، اما تو جوانه نیستی؛ تو نخل سربلندی که ریشه در اعماق حقیقت دارد و از کوثر ولایت آب میخورد.
این خاک، هنوز بوی تو را دارد. برخیز که صبح، سرمست از ندای تو، برخاسته است. «لمعات» تو، شراب طهور هستی است. مگر میتوان از قلم لاهوتی تو، نشئه ملکوت را ندید؛ که آفتابی است در بلاتکلیفی ستارگان ظلمتزده؟!
فلسفه، جان تازه گرفت، وقتی تو بر آن دمیدی. اشراق کلام تو، آنقدر طلوعی خجسته داشت که نیازی به هیچ روشنایی نبود. ای چلهنشین کتابها و واژهها و ای همصدا با آوای هستی!
به کدام رمز هستی چشم دوختی که اینچنین بیخود شده، درها را در پی جوابش میکوبی؟
با اسفار اربعه
شرح تو را برای شهود عالم، باید به تفسیر نشست؛ وقتی که حجرههای گمشده فلسفه، نام تو را فریاد میکنند. قلم بردار؛ که قلم به دستان، هنوز حیران «شوارق» کلام تواند. چگونه نمیتوان از تو انتظار این همه را داشت؛ که راه تو نبود، مگر «صراط المستقیم».
آنگونه که تو بر گونه بهار بوسه دادی، عجیب نیست اگر حکمت، چون پرندهای، در لابهلای کلامت یخ بسته است. تو، قدمزنان، باغ معارف را درخواهی نوردید، در حالیکه اسفار اربعه را عصای راهت کردهای؛ ای آفتاب رقصان حکمت!
یاد تو، جاری است
کوچههای اصفهان، لهجه شیرازیات را که در حجرههای اهل علم طنین میانداخت، از یاد نبردهاند. تو، بهاری بودی که کوچه باغهای شهر را آذین بستی؛ بیآنکه بر طبل غرور بنوازی. جای جای این خاک که بر قدمهای تو آشنا شده، هویت خود را با نام تو بیان میکند که از شیراز و اصفهان و کهک و هر که از تو یادگاری دارد، نام تو را بر شناسنامه خویش حک کرده است. کتابها، در خلسه روحانیات غرقاند.
هیچ دشمنی، خیرخواه نبوده و هیچ ظالمی، پایندگی را تجربه نکرده است. وقتی قبیله ما، استقلال را به دست آورد و این گنجِ بیپایان را در صندوقِ ماهیتش ثبت کرد، آرامش دشمن، به هم ریخت؛ مگر نه اینکه خداوند، پیش از این فرموده بود: «همانا حیله آنان، ضعیف است»؟!
چگونه میشد استقلال را از ملتی بیدار، پس گرفت؟! این، سؤالی بود که اذهان مکدّر غرب را سخت برآشفت و خواب را از چشمانش ربود.
محاصره اقتصادی؛ طمع خام
انقلاب مردی در نابرابرترین شرایط، به پیروزی رسیده و حاکمیت اسلام، بر کشور جمهوری، سایه افکنده است. پس ریشههای استقلال، در بطن هر شهروند انقلابی، عمیقتر خواهد شد. فقط یک راه مانده است.
حال که جنگ هم با هشت سال مقاومت مؤمنانه ملت، نتیجهای برای دشمن نداشته؛ فقط یک راه باقی است. باید اقتصاد را از آنان گرفت.
اما دشمن، در طمع خام افتاد. پس محاصره اقتصادی، میانبرترین راه برای تسخیر استقلال ایران است.
با عزت، روی پای خود میایستیم
چه عبث امید بستهاند و چه بیهوده برنامه ریختهاند. وقتی پیر قبیله میفرمایدمان: «ما نان و پنیر خود را میخوریم و روی پای خود میایستیم».
معادلات دشمن، به هم ریخته است. فقط یک چیز را از یاد برده بودند. آری، یادشان رفته بود که سالار شهیدان، یعنی خدای معرفتِ حماسهسازان، در کربلای قیامش فرمود: «مرگ باعزت، از زندگی ننگین، شیرینتر است!»
ایران، حسینی علیهالسلام شده و این حسینی شدن، نه فقط محاصره اقتصادی دشمن، که همه معادلات دشمن را برای همیشه، درهم شکسته و خواهد شکست.
صدای زنجیر میآمد و اسارت. صیادان، در تدبیر قفسهای بسیار بودند و در اندیشه به خاک کشیدن پرندگیمان. کیش زمستانیشان، قانون یخبندان بود و رخوت.
گلویمان را مچاله بغض میخواستند، آنان که هراس از بهاری شدنمان داشتند.
از چشمان دوراندیشمان میترسیدند و اینچنین، به حصارها اندیشیدند و به دیوارهای بلند.
حلقههای زنجیر را درهم فشردند و دلهای عنکبوتیشان را به تنیدن تارهای محاصره گماشتند.
نقشههای خاکستری را بر میز اتاقهای تاریک گستردند و در بوقهای توطئه دمیدند.
آمده بودند که پیچکهای عزممان را از رفتن بازدارند، اما نمیدانستند که:
با سنگها بگو که چه اندیشه میکنند
حتی بدون بال، کبوتر، کبوتر است
عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد
خویش را که در محاصره زنجیرها دیدیم، چون ابرها درهم فشرده شدیم، تا بهاریترین باران وطن را بیافرینیم. پنجرهها را چهباک از دیوارهای بیشمار که صدای آفتاب را از پس محکمترین حصارها هم میشنوند.
سپیداران را چه غم از تبرهای دسیسه که ریشه در خاک اتحاد، دشتهای بینیازی را قد برافراشتهاند.
ما سواران قلعههای خورشیدیم؛ راستقامتان میدانهای خوف و خطر.
ایستادگیمان را هیچ توفانی به خاک نشستن نمیتواند. آموختهایم که تاریکترین شبها را با دستان پرتوان عشق، به روزهای روشن سربلندی بدل کنیم.
ایران را حافظه تاریخی جهان، اینچنین ثبت کرده است.
هراسی نداریم
... و آنان که در مرداب سیاه کینه زیستهاند و از ناجوانمردی تار و پود دارند، آنان که شب مینوشند و قبر میفروشند، بدانند که در معبر توفان و رگبار ایستادهایم؛ بیهراسِ از پا نشستن و زمین خوردن.
درختان جانمان، با سرانگشتانی از آسمان، افقهای خودکفایی را قد میکشند.
اگرچه به محاصرهمان نشستهاند، اما پنجره نگاهمان به گندمزارهای وسیع گشوده میشود و گامهای استوارمان، جادههای اراده و پشتکار را درمینوردد.
ما، دیوارهای توطئه را فرو ریختهایم و از خاک زرخیز این وطن، دانههای عزت و سرفرازی برداشتهایم.
ما، ایستادهایم و پرچم افتخارمان، قلههای جهان را فتح کرده است.
بهار انقلاب که به شکوفه نشست و اسلام که بارور شد، زمستانها، پشت دیوار تماشای باغ ما قد کشیدند و پاییزهای حسود، با بهار، دشمنی کردند؛ اما باغبان انقلاب، حصار کشید و فاصله انداخت بین همه آفتهای شرق و غرب، با این باغ همیشه بهار.
ابرهای تیره، وقتی که دیدند دستهای آلوده بادها، به دامان درختان استوار ما نمیرسد، قصد پرهیز کردند از باریدن بر این خاک بهشتی.
نمیدانستند که این خاک، دامن چشمهساران میشود.
وقتی به پا ایستادیم...
وقتی که به پا ایستادیم و خانه خویش را آباد ساختیم، همسایههای شوم و کابوسهای مدام که قصد ماندن بر پیشانی ایوان مهتابی ما را داشتند، ظلمت شدند، اما این ایوان، تاب ظلمت را ندارد. همیشه راهی به روشنی پیدا میشود. همیشه پرندهها، آسمان را لمس خواهند کرد.
و ما پرندههایی شدیم که به روشنی راه بردیم. ما به سقفهای کوتاه، دل نمیبندیم. ما کبوترانی هستیم که به نفس کشیدن در آزادی، عادت داریم.
هرچه دیوارها را بالاتر بردند، پرواز برای ما آسانتر شد
هشت سال، بال و پرمان را زخمی کردند و آشیانههایمان را سوزاندند و آب و باد و خاک را گره زدند، تا مبادا هوا به آزادی و استقلال ما برسد! اگر میتوانستند، حتی هوا را به روی ما میبستند! میخواستند ما را وابسته خویش کنند. امریکا، جهان را در مقابل ما صف کرد و میخواست ریشههای اسلام و انقلاب را بخشکاند. نمیدانست که این نهال، همه بادهای وحشی را میشکند و برگهای بهاریاش، جهان را به تماشای استقلال و آزادی و ایستادگی میخواند.
جنگ نظامی و تبلیغاتی و فرهنگی، هیچکدام جواب نداد؛ پس چارهای جز تحریم اقتصادی نبود، اما این همه، چارهساز نبود و نیست. امریکا، به بنبست رسید. هرچه دیوارهای محاصره را بلندتر کردند و بالاتر بردند، پرواز برای ما آسانتر شد و آسمان به دستهایمان نزدیکتر. امریکا نمیداند که هوا را نمیتواند از ما بگیرد؛ همچنانکه آزادیمان را، همچنانکه غیرت و ایرانی بودنمان را، همچنانکه اسلاممان را.
با دستهای تهی، بالیدیم!
... و حصار بسته دشمنی، به بار نشست و روزنهها در تاریکی، امید را بر ما تابیدند. غیرت، حمیت، همدلی و همبستگی ما، چون رشتهکوههای البرز و زاگرس، سربلندمان کرد و ما چونان دماوند، سر بر ابرها ساییدیم. با دستهای تهی، انرژی هستهای تولید کردیم و خودکفا شدیم در تولید گندم تا برای نان سفرههایمان، دست بهسوی هیچکس دراز نکنیم.
آنقدر بالیدیم و رشد کردیم که غیرت و شهامت و شهادتمان را به تمام نقاط دنیا صادر کردیم؛ چنانکه اسلام و انقلابمان را. بگذار تا امریکا در خیال خوش محاصره اقتصادی ایران غرق شود! بگذار...!
از شیطان، جز تهدید و ارعاب و تحریم برنمیآید و ترس از شیطان، فقط در دلهایی نفوذ میکند که پیوند ازلی خود را با حق، از یاد بردهاند. قرنها میگذرد که شیطان بزرگ، از سوراخ مخفی خویش بیرون خزیده و در هیبت گوساله سامری، خروج کرده و بر خر دجال نشسته و علناً، جهان را به کفر و باطل فرامیخواند و سیطره طاغوتی خویش را بر جهان میگستراند و همه را به دام مکر خویش میکشاند. اما اکنون، زمانهای است که شیطان بزرگ - امریکا - رفته رفته از رؤیای شیرین تصاحب قرن بیستم، بیدار میشود و خود را با فردایی مواجه میبیند که به دست منادیان اسلام رقم خواهد خورد؛ ملتی که طلسم همه تحریمها و تهدیدها را با توکل خویش، میشکند و تکلیف تاریخی خود را در مبارزه با باطل، به انتها میرساند.
خانه شیطان، سست است
دشمن، متکی به سلاح و ابزار است. در جنگ نظامی، با آهن سرد، به رویارویی ایمان میآید و در جنگ فرهنگی، با قطع روابط سیاسی و اقتصادی، با استقلال ما میجنگد و گمان باطل میبرد که فشارهای اقتصادی و سیاسی، ملت ما را از پا خواهد انداخت و تسلیم حکومت جبّارانه ابلیس خواهد کرد. تکلیف ملت ایران را سیدالشهدا تعیین فرموده است و این مجاهدان آخرالزمان، فقط در برابر حق، تسلیم هستند و همین رضا و تسلیم است که قدرتی فراتر از همه قدرتهای پوشالی جهان، به آنها بخشیده است. حکومت استکباری امریکا، همچون خانه سست عنکبوتهاست که در برابر توفان ایمان و توکل ملت ما، در یک لحظه بر باد میرود.
ترس از شیطان، فقط در دلهایی نفوذ میکند که پیوند ازلی خود را با حق از یاد بردهاند؛ نه کسانی که هنوز در تعقیبات نمازهای جماعتشان، مشت گره میکنند و فریاد مرگ بر امریکا سر میدهند.
چیز عجیبی نیست که امروز، دستهای کشورها را به هم زنجیر کنید تا بند دست و پای ایران شود.
چیز عجیبی نیست که چنگالهای سیاهتان را روی چشمان دنیا بگذارید تا تابلوی رنگین حقانیت و عدالت را نبینند.
دستهایی که از چپاول و غارت خانهای کوتاه شود، زبان به طعن صاحبخانه میگشاید، تا او را از چشم همه بیندازد. اما خاک این سرزمین، آشنای چکمههای سیاه شماست و سینههای جوانان این مرز و بوم، سپر دشنههای شما. محاصره اقتصادی هم برگی کوچک از سابقه درخشان شماست که در دفتر خاطرات ایران، ثبت شده است تا عاقبت ببینیم دنیا برای شما چه تحفهای را به ارمغان خواهد آورد.
ما را از تحریم نترسانید!
بذر جنگ، فشاندید و ثمره شکست درو کردید.
تخم نفاق و کودتا افکندید و محصول نفرت برداشت کردید و اینبار، ایران را در حصار تحریم اقتصادی، محبوس کردید تا جنبش حقطلب اسلامی را مدفون کنید؛ اما نمیدانید که ما از جنگ، نعمت میسازیم و از لحظههای محاصره، برکت.
ما را از ندادنهایتان نترسانید؛ که ارمغان دادههایتان، جز جنگ و خیانت و کودتا و نفرت، چیزی نبوده است. ما به ندادههایتان خرسندتریم؛ چراکه آن وقت، طعم تعالی را مزمزه خواهیم کرد. آری! عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
زیرنویس
تفکر محاصره اقتصادی، زندانی شد که صاحبان خویش را در آن محبوس کرد.
محاصره اقتصادی، آزمون بزرگ دیگری بود که ایرانیان، در عین نیاز، بینیازی از اغیار را تجربه کردند.
آری! این داستان مکرّر تاریخ است که قابیلیان، حقجویی و سعادت هابیلیان را برنتابند و سپاهیان شیطان، در این مسیر، هرچه توان دارند، بهکار گیرند؛ شاید شعله غیرت و حمیت و خداخویی خدا را خاموش کنند! وعده و وعید؛ تهدید و ارعاب و یا حمله نظامی و محاصره اقتصادی و... همه و همه، دستاویزهای سست شیطان است.
«یُریدُنَ لِیُطفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفواهِهِم وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِه».
مگر نشنیدهای که «خداوند، امتی را که در گفتار و رفتار، پروردگارشان را «اللّه» دانستند و بر این باور مؤمنانه پای فشردند، وعده نصرت و یاوری داده»؟
با تابش خورشید،
با یاری رودی همیشه جاری،
با کمک لالهها،
دشتی سبز شدیم.
میخواستیم سبزی و طراوت را به همه جا بگسترانیم، اما...
سنگهای خشن، راهمان را بستند تا تشنه بمانیم و افسرده و پژمرده شویم.
خورشید گفت: باید خودمان آب شویم تا سنگها را مأیوس کنیم.
لالهها گفتند: ما هم بیشتر میشویم.
و رود هم گفت: من هم استقامت میکنم.
همه جا در محاصره سنگها بود؛ اما با همت خویش، توانستیم چشمه استقلال را بجوشانیم تا برای همیشه سبز بمانیم.
آری! ما میمانیم.
سنگها هرچقدر هم که میخواهند، راه آب را ببندند؛ ما چشمه میشویم.
ما میمانیم.
کلید مزرعه گم شد کجا؟ سوال همه
رسید کولی کوری، گرفت فال همه
دوام خون شما بستگی به من دارد
من آسمان شمایم، منم که بال همه
نه پیر بود و نه کودک، هم آبی و هم زرد
به رنگ هرچه تعلق، به سن و سال همه
همه مرددّ و مبهوت، تازهوارد کیست؟
که باغبان شده دق مرگِ قیل و قال همه
زنی سبد به بغل، در میان باغچه مُرد
گریست طفل یتیمش، ولی به حال همه
درختهای جوان، ریشه ریشه زرد شدند
چه اتفاق بدی! میرسد زوال همه
قرار بود بیاید کسی، از آبادی
به اذن او برسد میوههای کال همه
کسی که منتظرش بود باغبان، آمد
کسی که سهم خدا شد، کسی که مال همه
کلید مزرعه تکثیر شد؛ قضا برگشت
و مرد گفت: زمین خدا، حلال همه!
پنجشنبه
3 خرداد 1386
7 جمادی الاول 1428
24.May.2007
به نخلهای بیسرت فکر میکنم که گلولههای ستمگر را تاب آوردند و از پا نیفتادند.
به مردان و زنان دلیرت میاندیشم که دیوار محاصره را درهم شکستند و از هر ذره خاکت، خورشیدی برآوردند. به تو فکر میکنم و حماسهات را بر دروازههای استقلال، اشک شوق میریزم.
ایستادی؛ آنچنانکه کوه، توفانهای هرزهگرد را. خشت خشت جانت، بانگ تکبیر شد و فریادهای سرمست متجاوزان را تکه تکه بر زمین ریخت.
ایستادی و آموختیمان که بر پنجرههای شکسته نیز آفتاب طلوع میکند. نامت، تا همیشه آذین عزتمان باد!
نفس این قوم، با عطر ایمان آمیخته است.
آمده بودند تا فراموش کنیم روشنایی را. آمده بودند که در کوچههای مه گرفته، به زنجیرمان بکشند، تا تبار آسمانیمان را به انکار بنشینیم؛ اما نمیدانستند که نفسهای این قوم، با عطر آفتابی ایمان، آمیخته است و ریشههای عظمتش، از آبشخور توکل آب میخورد. نمیدانستند که بازو به بازوی کوهستان، آبیهای دور را پیمودهاند و دست در دست آسمان، دورترین ستارگان معرفت و بندگی را رصد کردهاند. اینان، همانند آن پیر فرزانه، به روشنی دریافته بودند که رمز پیروزیشان، ملکوت را وامدار است.
نغمه پایداری
حالا که در کوچههای صبورت، آفتاب استقلال قدم میزند؛ حالا که پرندگان از قفس رستهات، ترنم استقلال را بر شانههای به خون نشسته آزادی سر میدهند، برخیز و نوباوگانت را مشق عشق بیاموز.
به مادرانت بگو، چفیههای نبرد را بر شانههای فرزندانشان بگذارند. کارون را صدا بزن با حنجره مقاومت، تا ماهیان موج گرفتهاش را حماسه دریا بیاموزی.
ای شهر فریادها و آینهها! حالا که از حصار هر چه بیداد رها شدهای، بلند شو و کوچههای غرورت را از سرود اراده و ایمان، لبریز کن! جاری شو در نخلستانهای داغدارت و مرثیه درد و داغ را به نغمه پایداری، بدل کن. آسمان، استواریات را به تحسین ایستاده است.
دوباره نخلها متولد شدند و عطر رطبهای تازه، کام شهر را شیرین کرد.
تمام اروندرود، برای شادی خرمشهر، کل کشید.
خلیج فارس، تا آستانه بندر آمد و به شهر، سلام داد.
همه ویرانهها زیبا شدند و پنجرهها از زیر آوارهای فراموشی، سر برآوردند و «به آفتاب سلامی دوباره دادند.» خرداد، غرق هیاهو شد.
سوم خرداد، از اول فروردین، بهاریتر شده بود.
همه پرندههای مهاجر جهان، به تماشای تو آمدند؛ برخیز، که روزهایی تازه، در راهند. هنوز عطر شهری بودنت، از لهجه همه تمدنهای تازه تأسیس غرب، دلنوازتر است؛ برخیز خرمشهر، برخیز...!
دشمن، غیرتت را فراموش کرده بود!
میخواستند نخلهایت را نردبان کنند و پرندههایت را قفس، اما فراموش کرده بودند که بندر تو، محل صادرات غیرت ایرانیها نیست؛ فراموش کرده بودند که «تو را خدا آزاد خواهد کرد.» شاید وقتی قدمهای آلودهشان را بر پوست آفتاب سوختهات گذاشتند، عطر هوای سربآلوده تهران را استنشاق کرده بودند، اما نمیدانستند که خون برادری تو، سد راهشان خواهد شد. فراموش کرده بودند به عطر مسلمانی تو که میرسند، صلوات بفرستند.
خرمشهر، خرمشهر میماند؛ اگرچه خونین شهر شود
هر ثانیه که میگذشت، ابرهای تیره، خورشید روزهایت را میبلعیدند و روزه شیشههایت را خمپارهها میشکستند. بادهای وحشی، گلهای روضهات را پرپر میکردند.
چقدر بوی مدینه میداد تن زخمیات! به سرشان زده بود که خرمشهر را شام کنند و معاویهها، خیال خام حکومتشان را بر خاک آسمانیات لبخند میزدند؛ اما فراموش کردند که خرمشهر، نه شام میشود، نه اندلس.
خرمشهر، همیشه خرمشهر میماند؛ اگرچه خاکش را با خون بنویسند؛ اگرچه خونینشهر شود.
نفسهایت را به شماره انداخته بودند. با خمپارهها و گلولههای پیدرپی توپ خانههاشان؛ اما صدای هیچ انفجاری نتوانست آنی، صدای تلاوت قرآن نخلها و صدای اذان منارههای زخمیات را قطع کند.
عطر آزادی
و عشق، تولدی تازه یافت. دوباره خانهها متولد شدند، نخلها ایستادند و عطر آزادی، پرندهای شد که آوازش، دهان همه بادهای گذرا از خرمشهر را خوشبو کرد. همه خونها و زخمها، لاله شدند و لالهها، استوار ایستادند و آوازهای دستهجمعی خواندند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده...» و لالههای دمیده، بهارهای تازهای را به خاک هدیه کردند تا رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی رحمهالله فرمود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
ایستادگی را از درختان آموختی و تا آخرین برگ، رو به بادهای ناموافق، قد برافراشتی؛ چراکه ریشههای عمیق، همواره هستی درخت را پا برجا نگه میدارند و آنها که ریشههایشان تا اعماق باورشان دویده است، طعم شیرین میوههای رسیده صبر را به فصلهای تاریخ بخشیدند.
خرمشهر! پا برجا باش؛ عمر کوه، برای این دراز است که میل بالا رفتن و پیوستن به آسمان دارد. آنچه تو را پا برجا نگه داشت، نگاه به بالا بود که شیوه قلههای قد برافراشته است؛ قلههایی که سنگینی و سردی برف را بر شانههای خود تحمل کردند تا برای تشنگانِ شهر، پیروزی را جاری کنند.
به نام شقایقها
اینجا، دانه شقایق کاشتهاند. شقایق را میکارند تا سبز شود؛ ولی خرمشهر، نشان داد که روییدن، بایستی سرخرنگ باشد تا در یادها بماند؛ مگر نه این است که طاقت مرد را با درد میسنجند؟!
پایداری تو، تنها خرمشهر را نگرفت؛ بلکه تمام خرّمیها را فتح کرد. دیوارهای تو که هنوز، نقطههای گود رفته گلوله را بهدوش میکشد، یادگار روزهای مقاومت و پیروزی است. امروز، کارون، تنها خطی آبی و نازک بر روی نقشه جغرافیا نیست؛ کارون، شاهرگ سرخِ غیرت مردانی است که روح خلیج فارس را به نبض حیات ایرانی، وصل کردهاند.
همه جای زمین قانون ایستادگی یکی است
مرزها، خطوط شرافتند که حد و حدود عزت را ترسیم میکنند و آن روز که رنجیرهای طلایی سرحدات، رو به فشردن بود، چه آستینهای مردانهای که بالا رفت و بازنگشت! و... اینچنین، طرز تفکر آزادمردان را سنگریزهها منتشر میکنند. وقتی در آن سوی زمین، کودکان فلسطینی میخواهند «فهمیده» باشند، پا جای پای «همّت» میگذارند که ذات ایستادگی - خود - پیروزی است؛ گرچه ایستاده بمیری، مثل نخلهای بیسر خرمشهر.
بوی امنیت سیب
پایداری تو، سنگها را به زانو درآورد؛ در آن روز سیاهیها، تبانی کرده بودند تا خطه سبز تو را دربرگیرند. تو را پس گرفتند تا لبخند کودکان، به امنیت کوچههای سکوت، بازگردد و تداوم حیات، در خیابانهای شهر، به چرخش درآید، تا ثابت کنند، خنکِ آفتها بر سیب سرخ وطن ممنوع «سیبی که از درخت فرو افتاد، افتاده است و رودها به کوه بازنمیگردد و عطر این تابستانها فقط برای همین تابستان است، اما قطار اندیمشک بازمیگردد، با بوی سیب و پیرهن یوسف».(1)
زیرنویسها:
سایهسار قامت بلندتان را میستاییم که امروز، آسوده نشستن را مرهون ایستادگی دیروز شماییم.
امروز میهمان دایمی بزم آنهاییم که مجلس را با سرخی خون خود، چراغان کردند تا شیرینی فتحشان را به لحظه لحظه ما تعارف کنند.
1) . شعر از علیرضا قزوه؛ قطار اندیمشک
در تاریخ چند هزار ساله ایران، هیچ شهری به اندازه خرمشهر، به کربلا قرابت و شباهت نداشته است. بگذار اهل ظاهر، خرمشهر را فقط ویرانهای سقوط کرده بدانند؛ اما ما که میدانیم خرمشهر، میقات و میعاد یاران آخرالزمانی سیدالشهدا علیهالسلام بود که زیر عَلَم خونخواهی ثارالله علیهالسلام گرد آمده و کفن «هیهات منّا الذلة» را دربر کرده بودند.
آری، خرمشهر، مظهر جراحتی است که بر قلب امت اسلام وارد شد و این جراحت فقط با خون ترمیم یافت؛ آن هم خون کسانی که داغ کربلا را بر سینه داشتند.
خون شهدا، بر در و دیوار نیمسوخته خرمشهر، خبر از شکوه فتح و نصرت خدا میداد. شهدای خرمشهر، میانداران آسمان و زمین بودند که رحمت و نصرت حق را بر ما نازل کردند.
راز ماندگاری خرمشهر
راز ماندگاری خرمشهر، در استقامت و مقاومت دلاورمردانی است که چونان حسینبنعلی علیهالسلام، زخم شمشیرها را بر جان خریدند و عهد و پیمان ازلیشان را با امام خویش، نشکستند و در انتظار وعده خداوند، صبر ورزیدند. کجا میتوان وعده نصرت خداوند را محقق دید، جز در سایه شهادت مردان خدا؟! پیروزی خرمشهر، گشایش دروازههای آن فتح الفتوحی بود که از پیروزی مجاهدان، در جهاد اکبرشان سرچشمه میگرفت؛ زیرا انسان، تا بر ترس و تردید و تعلق خویش غلبه نکند و کفر درونیاش را سر نَبرد، کی میتواند حسینی علیهالسلام شود و راه به خاک کربلا یابد؟!
تاریخ ایران را با خرمشهر بشناسید
تاریخ ایران، به جز همین قریب به سه دهه که از انقلاب اسلامی میگذرد، سراسر تاریخ پادشاهان و جباران است؛ تاریخ از دست دادن مرزهای جغرافیایی. اما خرمشهر، تاریخ ایران را
دگرباره نوشت و برگ جدیدی به تقویم تاریخ ایران افزود؛ تاریخ مبارزه حق و باطل، تاریخ مقاومت مظلومان.
آن همه خانه که در خرمشهر ویران شد و آن همه نخل که سر به سوختن سپرد و آن همه مردان خدا که از دست رفتند، فقط جلوه ظاهری پیروزی پوشالی چند روزه دشمنی است که تمام تاریخ ستمگران سفاک را در پیشینه خود دارد.
دشمن، کابوس ویرانی و مرگ را بر شهر حاکم کرد تا حکومت جبار ظالمان را بر پهنه جهان بگستراند؛ غافل از آنکه اینجا، در خرمشهر، تاریخ، در مسیر سرنوشت خویش، به راه جدیدی میرود و این شهر پر آتش، زیر پاهای فرزندان خلیل الله علیهالسلام، گلستان میشود و مظلومان و صالحان، بنابر آن عهد مألوف، وارث زمین ویران شدهاش میشوند.
از آزادی خرمشهر به بعد، تاریخ را مجاهدان فیسبیلالله مینویسند که زیر سایه عَلَم «یالثارات الحسین علیهالسلام» در دستان آن پیر عاشورایی، خونشان بر خشت خشت خرمشهر ریخت، اما یک وجب از این خاک آسمانی، به دست دشمن متجاوز نیفتاد.
تاریخ ایران ما را با خرمشهر بشناسید؛ نه عهدنامه ننگین ترکمنچای و معاهده منحوس فینکناشتاین و هزاران امضای جباران که حمیت و غیرت را با خاک این مملکت، به بهای ترس خویش در برابر دشمن، فروختند.
با ایمان و اراده
اکنون سراسر خرمشهر، نخلستانها و خانهها و دیوارها، آیینه عبرتی است که دیده بصیرت میتواند در آن به نظاره قدرت خدا بنشیند که در ایمان مردان خدا، تجلی یافته است.
اگر ارتش و سپاه دشمن، با ارعاب و تهدید و فشار، بهمصاف آمده است، مجاهدان در راه حق، ایمان و اراده الهی خویش را به میدان مبارزه آوردهاند. فرق جبهه حق و باطل در این است که اهل باطل، جنگ را با توپ و تانک و سلاح شیمیایی پیش میبرند و اهل حق، با پیشانی بندهای یا حسین علیهالسلام و یا زهرا علیهاالسلام و مشتهای گره کرده الله اکبر.
و اگر چنین نبود، کجا میتوانست خرمشهر، 45 روز در زیر باران آتش که از زمین و آسمان و دریا میبارید، سر پا بایستد و دست تجاوز نابکاران را از دامن پاک خویش، کوتاه کند؟!
جای شهدا خالی!
اکنون، بر بام خانههای خرمشهر، پرچمهای سبز و قرمز «نَصْر مِن الله و فتحٌ قریب» آویخته و سراسر شهر، عطر سلام و صلوات و بوی گلاب و دود اسپند پیچیده است. پیالههای نقل و نبات، دست در دست میچرخد و دعای خیر امام، بر همه سایه میگستراند و در این میان... جای شهدا خالی است. جای محمد جهانآرا، بهروز مرادی، عبدالرضا موسوی، مجید خیاطزاده و بهنام سیزده ساله و همه مردان گمنامی که در آسمان، شهرهترند تا در زمین؛ مردانی که از شهر ویران و سقوط کرده خرمشهر، معراجی تا آسمان هفتم گشودند؛ معراجی نه فقط در آن روز و آن زمان، بلکه دروازهای به پهنای ابدیت که جز با پای حرّیت و مقاومت، نمیتوان از آن عبور کرد.
نگاه مثنویها را به سمت فرازی از عزمِ «جهانآرا» بچرخان. «ممّد» نبود تا ببیند همرزمانش، جشن صبح را در تلویزیونها به نمایش گذاشتهاند و به همراهِ مسجد جامع، فاتحانه لبخند میزنند. «مَمَّد» نبود تا پرچم افتخار را بر بامهای خرمشهر، الله اکبر بگوید.
نامت بلند، خرمشهر!
ساعات امروز، هر کدام، قطعاتی تصنیف برای تو هستند؛ به رنگ آبشارهای نوازش؛ پر از درود و ستایش.
گلولههایی که روح خیابانهایت را جریحهدار کرد، با اشکهای ثناگوی شاعرانِ امروز، به درمان میرسد و نامت بلند و پایدار!
تو، جگرگوشه این وطن بودی که ناگهان، دستی پلید، از پیکر این خاک جدایت کرد. تو، با آن نخلهای سرفراز، با مردمی که سراپا غیرت و ایمان بودند، جایت در دستان اهریمن نبود.
دستها و بازوانی، با پیراهن رشادت و عزم و عشق، «یا علی» گفتند و قدم در راه بازپس گرفتن تو، کربلا به پا کردند. سرانجام تو به آغوش وطن بازگشتی.
خرمشهر، به وطن بازگشت
نبودم... نمیدانم چه گذشت در آن شب پر هیاهو؛ شبی که قطرههایت غیرت سرخ، بر جبین خاک، نقشِ ایمان زد. خونهای شهید، دریا شد و جریان گرفت و خرمشهر، با دستهای پینهبسته مردانِ جهاد، به اصالت خویش بازگشت.
خرمشهر، بار دیگر، به وطن بازگشت و در کنار سربلندی ایران زمین، سلامت بیگزندِ میهن را تمام مردم دستافشانی کردند.
هنوز شهیدان در هوای تو نفس میکشند
سالها میگذرد... هنوز که هنوز است، در ورقهای خسته تقویم، روزی به نام تو، سرخ میدرخشد. تو، یادگار گذشته یک زخمی؛ زخمی که یک روز، دست بیگانه بر پیکر ایران نشاند و دستهایی آشنا و جان نثار، با خون خویش، مرهم بر آن نهادند.
بر شانههای آزادگی وطن ایستادهام و تو را نظاره میکنم. از دور دست، از سمت نخلستانهای معصومات، صدای تکبیر میآید... هنوز شهیدان در تو نفس میکشند.
شهر، در تب تند شقایقها میسوخت. اینک، ذرهذره، حیات و زندگیاش زیر آوار چکمههای دشمن بعثی، به آغوشِ مرگ میرفت.
مسجد جامع، دلش لک میزد برای پیر آشنا و عارفی که طنین اذان او بر مناره، حلاوت افلاک را در ذائقه شهر میریخت. خوش به حال نخلها که سری بر اندام رعنایشان نبود تا لمس کنند جنس غربتِ آسمان را! خوش به حال کارون که هر شب، عطر خوش حضور شهیدان بر پوست لطیف و روانش میدوید!
دل مواج کارون
دل کارون، عجیب موج میزد برای رهایی!
انگار موج مقاومت و ایثارِ بهنامها و فهمیدهها، قلبش را به تلاطم آورده بود.
گویی قطرهای از خون فرزندان خونینشهر، بر سینهاش چکیده بود!
طنین خوش آزادی
خونِ پاک شهیدان که بر خاک خونینشهر شتک زد، سرانجام، لایههای سردِ اسارت را شکافت و سر به آسمان رهایی سایید.
گویی آفتابِ روز سوم خرداد، از سینه سرخِ کارون بالا آمده بود تا حرارتِ آزادی را در پیکر زخمخورده مسجد جامع بریزد!
خبر رهایی خرمشهر، آنقدر تازه نفس و شیرین بود که شادی، به سرعت نور فراگیر شد و ردای سبز خوشبختی، بر دوش پهناور میهن کشید.
92 روز شهامت و جانبازی فرزندان این دیار، طنین خوش پیروزی به ارمغان آورد و خرمشهر، آن جان خونین ملت، به آغوش جانانه ایران زمین، بازگشت. «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
دستهایت را تُهی ساختند تا شکست قامتت را نظاره کنند؛ غافل از سینههای عاشقی که بهنام حسین علیهالسلام و به فرمان خمینی رحمهالله، سپر دشنههای دشمن شده بود.
سلاح تو، قلب تو بود که سپری راسخ در برابر دشمن شد؛ آنانی که در جهل مرکب خویش، از یاری خداوند بینصیباند، دنیا، چشمانشان را بَست. ایمان راستین تو، تشویش و دلآشوبی را از وجود تو رانده بود. تو میدانستی که «اِنْ تَنْصُر اللّهَ یَنْصُرُکُمْ». پس، خاکستر شدن در آتش عشق را برگزیدی و مردانه خود را به توفان بلا سپردی تا خرمترین شهر را که پارهای از وجود تو بود، از شیطان پس بگیری و به راستی که «اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الغالِبونَ».
«خدا آزاد کرد»
آن هنگام که فریاد «الله اکبر» از بلندای ویرانههای مسجد جامع خرمشهر برآمد، سروش آسمانی والا پیامبر بود که از نای تاریخ شنیده میشد.
از نخلهای خوزستان بپرس که سَر دادن و تن به ذلت ندادن را از که آموختهاند؟
دنیا، متحیّر از غیرت و مردانگی شما، چگونه باور میکردند که قامتهای جوان و نورسته، نارنجکِ تانکهایشان شود؟ چگونه باور میکردند که پا برهنگان تاریخ، سواران ارابه جنگ شوند و جنگ یک روزهشان را به درازای هشت سال بکشاند؟ شکست ابدیشان در بستر پیروزی کوتاهی جوانه زده بود که غفلت از بالانشینی خداوند داشتند و خداوند خود میداند که با معاندان و کینهتوزان چگونه رفتار کند، و اینگونه شد که «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
از نخلستان سرافراز تو، از خیابان آواز تو، تا دروازههای بهشت، راهی نبود. نسیم عطر لبخندت، گیسوان دخترکان شهر را، چون دستِ مهربان مادر، نوازش میکرد.
پنجره را که رو به مهتاب باز میکردی، میتوانستی رقص ستاره را در آغوش آسمان، به نظاره بنشینی.
آرام بودی؛ آنقدر آرام که باورمان نمیشد روزی در گردباد خاکستر و خون، چشمهایت، مرثیه اشک بخوانند و ترانههای سوختهات، شعری برای جنگ بسرایند.
صبور بودی؛ آنچنانکه وصف صبوریات را تمام کوهها و دریاها و نخلها شنیدهاند.
امیدوار بودی؛ آنچنانکه در شبهای زخمیات، میشد ستارهها را، از زمین به آسمان، تماشا کرد. راستی! چند نسل از سرزمینت آسمانی شدند؟
دستانِ چند کودک از کودکان سرزمینت، بیعروسک ماندند؟
چند نخل، از نخلستانهای دیارت، در آتش خشم و بیشرمی بعثیها سوخت و خاکستر شد؟
خرمشهر آزاد شد
آه، چقدر بوی کبوتر میآید! انگار باران، سجادهاش را در دشتهای سوختهات پهن کرده! انگار دوباره سبزینهها از دشتهای به خون نشستهات سر برآوردهاند! نگاه کن، روی آن کاغذی که در دستِ آن رزمنده است، چه نوشته است؟ «خرمشهر آزاد شد».
سلام بر تو، ای شهر داغ و شقایق! ای سرزمین صمیمی رویش و پرواز، ای دیار آینههای شکسته و نخلهای سوخته، ای خرمشهر!
دوشنبه
7 خرداد 1386
11 جمادی الاول 1428
28.May.2007
قانون، نیروی لازم برای حرکت به سوی سعادت را با تار و پود رأی و آییننامه فراهم میکند. رمز پیروزی یک جامعه در میدانهای دانش و توسعه و عزت، چیزی نیست جز قانونهایی که پیشرفتهاند و پیش برنده. مجلس، عصاره فضایل ملت است؛ چکیدهای از همه میوههای تجربه و ایده و کارآیی و تعهد، که در دیدگاه و نطق پیش از دستور و طرح و رأی نمایندهها، بروز میکند و به فردای روشن ایران اسلامی، لبخند میزند.
با هر نشست و برخاست وکیلان ملت، باید چراغی از امید و تازگی و رفع خستگی، در سرای دل مردم کلید بخورد و گرهی کور بگشاید.
قانونها مثل پرچینهای یک باغچهاند؛ حصارهایی دلسوز برای پاسبانی از هر ناهمجنس و هر آفت؛ دیوارههایی برای تضمین رشد سالم هر گیاه و هر گل و بدین سان است که قانون، مبارک و پر خیر است.
قانون، به سود ماست، نه بر ضد ما. پس وقتی کسی از قانون میگریزد، زرنگی نمیکند؛ بلکه برای کودکی که در راه است، پریشانی و آشفتگی به یادگار میگذارد و برای خود و محیط خود، ناامنی و بیبرنامگی. دانایان، قانون نمیشکنند.
پیامهای کوتاه
مجلس ملت به مصالح ملت میاندیشد، نه به منافع خویش؛ به سود عدالت نظر میدهد، نه به نفع فاصله طبقاتی.
در هفته مجلس، قدر خادمان دین و میهن را روی کرسیهای خانه ملت میدانیم و بر آنان درود میفرستیم.
طنین قدمهای صبح، بر نتهای تو تنظیم است، ای رمز بودن حیات و ای آوای چرخش جهان!
عالم، بر تارهای محکم قانون، پود شده است و این، صبح آشکار زندگی است. اگر نبود این آرامش نظم، آفتاب، رنگ بودن نداشت. و تو ای قانون! فریاد آشکار سرزمین منی؛ سرزمینی که برای داشتن تو، جانها فدا کرد تا تو را بر طاقچه تقدیر خویش، حاکم ببیند.
امروز، تو بر تمام زاویههایی که با نام تو روشن است، حاکمی.
زندگی را با عطر قانون میشناسم
بگذار بر تو خیره باشم، که چشمهایم با نور تو خو گرفته است. امروز، تو ندای حق را فریاد میکنی؛ ندایی که از نای تمام انبیا، فریاد شد و حرمتی که خدا پاسش داشت.
تمام ایران، در یک نهاد خلاصه شد؛ تمام ایران؛ با سالها تمدن، سالها تاریخ و سالها دین و مذهب.
زندگی را با عطر قانون میشناسم. قانون، همه جهان است که از ریسمان روح من بالا آمده است. با خیال قانون، زندگی شیرینتر است. بیقانون، حتی نمیتوانیم به خستگیهایمان تکیه کنیم. با ابرهایی تیره در چشم، شعله میکشیم در پیراهن تاریکمان؛ ای مقتدای مسیر آزادی، ای قانون!
تو در دشت مواج ذهنت میرویی و من در انتهای کوچه پس کوچههای صداقتم؛ برای هر یک از اینها، جریان زایندهای است که مسیر درست حرکتهایمان را نقش میزند؛ حقیقتی انکارناپذیر که در دستهای راسخ قانون به بار نشسته است. دستهای قانون است که علفهای هرز و کرمهای باغچه اجتماع را ریشه کن میسازد.
سلاح کوبندهای که ریشه پیچکهای خودرو را از ساقه نازک گلها جدا میسازد، تا چشمهای آبی آسمان، شبنم طراوتش را بر گونههای سرخ آنها نظاره کند.
قانون، مانعی مستحکم است که عبور کفتارهای آشوب را در پس چراغ قرمزش، متوقف میکند تا مسیر چلچلههای صلح و صداقت، سبزتر از همیشه ترسیم شود؛ زندانی است که جغدهای شوم تاریکی را به زنجیرههای روشنش میکشد تا مرغان حق، در سایه آرامشش ندا سر دهند.
خانه ملت
قلمهای آبی قلبهای سرخ، خانهای بنا کردند تا بزرگترین سرنوشتشان را رقم زند؛ خانهای که تپش لحظههایش، در قداست خونهای سرخ، جاری است. یارانی از تبار بهشتی که قافلهسالار حرکت این کاروانند. خانهای در قلب ایران که حیات را در رگهای مرز و بومش جاری میسازد.
لحظههای این کانون، پرشتابتر از همیشه، بار سنگین تکلیف را بر دوش یارانش نهاده است تا ثمره سبزترین صنوبرِ آن را بر بلندای البرز نظاره کند. آبی خزر در مویرگهای بنایش جاری است، تا درختان قد برافراشته جنگل را سیراب کند و ثمره ابرهایش را بر کویر نهالهای نورسته بباراند. خانهای در قلبهای ایرانی و به وسعت سرزمین ایران.
از خزر تا خوزستان... از خاور تا باختر... از من تا ما... خانهای بزرگ؛ خانه ملت.
ما وارثان «الجار، ثم الدار» هستیم
از چه چیز میگریزیم، از خویشتن خویش، یا از فریاد همیشه بلند نیمه پنهان وجودمان که نام وجدان را یدک میکشد؟ از چه چیز میگریزیم؛ از هراس از شبهای سرد، و یا ترس از عطش روزهای سوزان؟
گاهی، به زیر پایمان هم نگاهی بیندازیم تا خُرده مقررات اجتماع را که آمیخته با حقوق دیگران، در زیر چکمهها له میشوند، نظاره کنیم. گاهی، زبان را در جهت حرکت خواستههای آسمانی بچرخانیم تا ژاژخواهی شیطان، تکرار نشود. اگر انگشتها، در تار و پود این فرش هزار رنگ، گیر کردند، تقصیر تفکرات بیهوده ذهن ماست. دست و پاگیر بودن بندهای قانون، برای پاهایی که نابهجا، اندازه گلیم خود را بسی فراختر از دیگران میخواهند و این، همان شکستن شیشههای حقوق همسایه به دست سنگهای سرد زیادهخواهیهاست.
دستهایت را به من بسپار؛ بگذر از این همه تلاطم و توفان! من و تو، هر دو از تبار آب و آینهایم، از نسل سبزی و صداقت و طالب مدینه فاضله نیاکانمان؛ همسایههای دیرینی که برای رعایت حقوق هم، «الجار ثم الدّار» را به ما آموختند. پس چگونه با ندیده گرفتن حق دیگران، قلبهایمان را به نارضایتی از هم، راضی کنیم؟ ما شاگردان مکتب تفکر و پیروان آیین زلال «رحمت للعالمین» هستیم.
دستهایت را به من بسپار تا در اندیشه هم، غمخوار هم باشیم.
پیامهای کوتاه
قانون، چراغی همیشه سبز برای راستیها و چراغی همیشه قرمز برای کاستیهاست.
قانون، زاییده تفکرات سعادتمحوری است که در جستوجوی مدینه فاضله، تمام زوایای پنهان زندگی را میکاوند.
مجلس، سیمرغ سعادتی است که بر بلندای قله قاف قلبهای ایرانی، لانه گزیده است.
شاهین شَه پَر آسمان آبی ایران، مجلس و مجلس نشینان مسئولیتپذیر و با صداقتاند.
دوشنبه
14 خرداد 1386
18 جمادی الاول 1428
4.Jan.2007
همیشه غروب در یک سو، مساوی طلوع در سویی دیگر است.
شمیم دلانگیز نیمه خرداد، هماره تحوّلآفرین است؛ آن هم برای مردی که فلسفه بودنش، مقارن با حرکت بوده و وجودش، مترادف پویایی است.
روح الله رحمهالله، هیجان ساعت را در رسیدن به نیمه خرداد، احساس کرده است که چنین آرام و مطمئن و با دلی خشنود، دایره امکان را وداع میگوید. شعف و شور، آن سوییها را که به تماشای طلوع روح الله رحمهالله رسیدهاند، دربر گرفته؛ اما در زمین، در گسترده ایران نوپا، در متن جمهوری چند ساله، ماتمی به وسعت بیکران، آشیان کرده است. اشک، کمترین راوی مصیبت تلخی است که در سینههای مردم نشسته است و مرثیه، کوچکترین مجالی است که فقدان آن بزرگ را درمییابد.
با دلی آرام
پیر قبیله، سوار بر بیتعلّقترین مرکب یقین، سفر را برگزیده و با سادهترین خداحافظی، ایران و انقلاب اسلامیاش را به ایرانی مسلمان واگذارده است؛ با دلی آرام و قلبی مطمئن؛ چرا که در هشت سال دفاع مقدس و پیش از این، جز رشادت و ایثار، از فرزندان میهنش، خاطرهای ندیده است.
دعا کن روح اللهی بمانیم!
تا بود، حسینیه جماران، مأمن دلدادگان بود و نجابت کلام مردمی پیر جماران، جاذبه هر عاشق ولایت. تا رفت، گلدستههای مرقدش در بهشت زهرا علیهاالسلام، سایبان ایران شد و قبلهگاه هر بیداردلی که به خون شهدا سوگند خوردند تا پاسبان حریم انقلاب و اقامهکننده نماز حماسه، باقی بماند.
امام! هر سال، حوالی نیمه خرداد، پیش از آنکه به اوج غرور بار یابیم، اندوه رفتنت را به مرثیه مینشینیم و مرور میکنیم تو را در آن شکوه اعجازانگیزی که به جهان شرق، هدیه کردی و غرب را در حیرت ابدی فرو نشاندی. دعامان کن که روح اللهی باقی بمانیم.
خدا خواسته بود که رودی زلال از آبشار کوثر ولایت، آهسته آهسته به ایران بیاید و جاری شود. روحالله روزی دنیا آمد که قرنها پیش، در همان روزها، مادر طاهرهاش، زهرا علیهاالسلام به هستی آمده بود.
دوران کودکی و نوجوانی را در کلاس شجاعت و مردانگی پدر گذراند؛ پدری که به سایه خانهای زورگو، سرِ تسلیم فرود نیاورد و از جان نیز گذشت تا از عزّت مسلمانی نگذشته باشد. و این، نخستین بار بود که روح الله، مفهوم روشن شهادت را به چشم دید و به دل شناخت.
نهال برآمده از تبار سادات موسوی، پر کشید، در بوستان درس و دانایی بالید و از حوزههای علمیه اراک تا به قم رسید.
روح الله جوان
مقرر شده بود که بُتهای بزرگ زمانه، با خم ابروی او به خشم، درهم شکنند و از فرزندان ابراهیم، سنّت احیاگری و یگانهپرستی، با او بازآفرینی شود.
روح الله جوان، از نردبان فضیلت و جهاد با نفس، هر روز و هر سَحَر، به فراز میرسید؛ بالاتر و بالاتر. تا اینکه فقه و اصول و فلسفه و عرفان، چونان افشانهای از نور از زبانش، در کلاس درس حوزه نجف و قم، بر جان مشتاقِ طالبان علم فرو میبارید و نام او را بر چکاد کرسی تدریس مینشاند.
گرامی باد خاطره کلام او که از حکومت اسلامی و ولایت فقیه، قصیده میسرود!
امام خمینی رحمهالله، هرگز پایبند و دستبسته درس و کتاب نمیشد و از روزنه تکلیف الهی خویش بود که به جهان مینگریست. نوای بلند او، آذرخش آسمانهای خفته میشد و صلای بیداری از حلقومِ او به گوشهای از یاد رفته میرسید.
به ما عزت داد
این بار، مدرّس، در پیکره یک سید بزرگوار دیگر قد کشیده بود؛ در قامت خمینی. عالمی ربانی که شور جهاد در سر داشت و نمیتوانست لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را به سکوت بگذراند و به ترس، برگزار کند. شیری آهنکوه که در میدان ستیز با کاپیتولاسیون، کابوس ذلتپسندی بیگانه را باطل السّحر کرد.
خمینی با خدا بود و خدا با خمینی. همیشه میگفت: نهضت اسلامی ایران، از مصالح امت اسلامی، هیچ وقت جدا نمیشود. پس آن شد که چون طبیبان حکیم، اسرائیل را غده سرطانی شناخت و بر آن شورید.
پانزده خرداد، رمز افشاگریهای اوست در مصاف ملت مظلوم، با تبار شوم پهلوی.
عزت، از همان روزها بود که با نام روح الله موسوی خمینی، ماندگار شد؛ حتی به قیمت تهدید و تبعیدش؛ حتی به بهای حبس در پشت حصارهای آهنی و تنها با همه کتابهای خلوت او.
ایرانی، شهد از دست رفته آزادی را از دستاناش هدیه گرفت و به استقلال و جمهوری اسلامی، سلام گفت. ایران، تن به اسارت پنجههای تانکهای صدام و همدستانش نداد؛ زیرا پر
از گهوارههایی که با هیجان و امید، به ردیف، منتظر هجوم به خط مقدم شده بود؛ گهوارههایی که در آغوش مادرانی روییده بود که سر میدادند: «روح منی خمینی بتشکنی خمینی».
گردبادهای فتنه، کمکم میخواست سپهر پاک کشورمان را در خود فرو ببلعد، اما زهی خیال باطل، که چشمان تیزبین و حساس رهبر فرزانه مردم، آرزوهایش را به گور فرستاد.
خدا با خمینی بود و خمینی با ملّت و آن همه معدنهای گوهر و زَر، از دل کوهسارهای عظمت و معنویت و دیانت و سیاست او بود که رُخ مینمود و در دالان زمان، روزا روز به کُرد و ترک و عرب و فارس، پیشکش میشد.
راه ما، راه امام؛ هدف ما، هدف او
خمینی رحمهالله با خدا بود و خدا با خمینی. زمینِ خانه، هنوز از شبنمهای پاکِ دیدگان او به هنگام سحر و صلات لیل، مرطوب مانده است. هقهق نالههای او را میشنوم؛ توبهکنان از همه گناهانی که حتی به خیالش در نیامده بود؛ چرا که شیطان خویش را برای همیشه دربند کشیده بود و در جهادی بزرگ، نَفْس را کشته بود.
«من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم»
نگارنده «اسرار الصلوة» و «تفسیر سوره حمد»، «چهل حدیث» و «صحیفه نور» و «نامههای عرفانی»، دیگر هوس دیدار با دوست کرده بود. میسرود:
«وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد!»
آری، بشارت وصال از اشارات عالم ملکوت بر او مکشوف شده بود و چنین شد که پیر جماران، با صندلی ساده سخنرانی، بدرود گفت و جرعه تسلیم سر کشید. پس آنگاه وصیتنامه سیاست الهی را برای زمانه و زمین به میراث گذاشت؛ میراثی عزیز که جاودانه است. تا پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران، با نوازش باد رقص میکند، «راه امام خمینی رحمهالله در کنار راهبری سیدعلی خامنهای - ، راهِ ما - هدف او، هدف ما و رهنمود او مشعل فروزنده ماست».(1)
1) . با تضمین یکی از جملههای مقام معظم رهبری درباره امام خمینی رحمهالله.
بوی گلهای پرپر میآید
زخمی از زخم خنجر میآید
آسمان زخمی ابر تیره است
شادی و زندگی سر میآید
رفتی؛ پیش از آنکه پرندهها به فکر کوچ بیفتند، پیش از آنکه دستهای سرد ما بتواند عطر گلهای تازه بودنت را لمس کند.
چقدر به شانههای مردانهات محتاجیم؛ در این روزها که سراسر چشمانمان ابری است!
بیدوستی تو، کدام لبخند، آینهها را زیبا خواهد کرد؟! تو که نباشی، همیشه جای پدر خالی میماند. همه نیشکرها، شوکران مینوشند بعد از تو.
برای پرنده شدنت زود بود
برای پرنده شدنت زود بود. ما هنوز تشنه شنیدن طنین صدای توییم.
جهانی، تشنه تو بود تا رستاخیز انقلاب اسلامی را در ذره ذره جانش بر پا کنی.
چقدر مظلوم در گوشه گوشه این جهان خاکی، چشمانتظار دادخواهی تو بودند!
چقدر سرو که چشمانتظار نشسته بودند تا تو، حکم آزادیشان را با فریادهای ظلمستیزانهات امضا کنی!
دنیا مشتاق بود تا تمام حکومتهای استبدادیاش را در بهمنهای نیامده، سرنگون کنی.
دریغ که با رفتنت، اشک و آه، بر شانههای خرداد تشییع شد!
داغ بهار
«سر بر کدام صخره بگرییم داغ را/ داغ بهار رفته که سوزانده باغ را»
آینه چشمهای منتظر، هنوز باور نمیکند ناگهان رفتنت را.
بادها، مویه میکنند داغ سنگین نبودنت را.
کلمات، بعد از تو لال میمیرند و شعرها، لکنت زبان میگیرند.
تو امید همه ناامیدان بودی.
بعد از آینهها، با کدام لبخند، غمهایشان را فراموش کنند؟ دستهای گرم تو که نیست، عطر نوازش، چگونه آرامش را بر سر یتیمی ما بکشد؟ کاش هوای حوالی بودنمان متوقف میشد و اشکهایمان، رود رود خون میشدند تا ما را در جزر و مد دریاهای مهتاب، ندیده غرق کنند!
عطر بودنت، همیشه در خاطرههامان جاری است
خرداد، تلخترین خاطره تاریخ انقلاب اسلامی شد؛ شبی که در سایه روشن مهتاب، خورشید نورانی تو را پشت سوسوی همه ستارههای نیمهجان، گم کردیم.
ما هنوز، از خرداد زخمخورده، شوکران مینوشیم و مشتاقانه انتظار میکشیم.
هنوز، خردادهای نیامده را با تو شاعرانه زمزمه میکنیم:
«روزها میگذرد حادثهها میآید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم»
و بعد از تو، ما هنوز منتظریم تا عطر گلهای محمدی، در خردادهای نیامده، جهانی شوند.
ما به وعدههای تو ایمان داریم، ای «عزیز سفر کرده» که هیچگاه عطر بودنت، از خاطره روزهای ما محو نخواهد شد.
توقعی جز این هم نداشتیم. آن آمدن، چنین رفتنی هم دارد. اگر غیر از این بود، ما باید به سالها روشنی چراغهامان شک میکردیم. اگر غیر از این بود، ما باید هر چه در دامان جوانهزده بود، بُن کَن میکردیم. مگر میشود کسی بیپشتیبانی آفتاب، دم از صبح بزند؟
مگر میشود کسی بدون طرح شقایق، حکایت بهار را برای دیگران تعریف کند؟ مگر میشود بدون آسمان، خاطره پرواز را به یادمان بیندازد، بیچراغ حرف بزند و در ظلمت شب، بیفانوس، جلو بیفتد و آواز مقصد بخواند؟!
همه ما میدانستیم که نمیشود؛ برای همین، گره نگاهمان را به لبانش چفت کردیم و از نغمههای دریاییاش، پُر شدیم. او، ما را به یاد همیشه خدا انداخت. او، ما را به یاد حدیث باران و برکه انداخت. به یادمان آورد هدف رود را که اگر جز به دریا بریزد، در چنگال مرده مرداب، غرق میشود. او، ما را به یاد خودمان انداخت. آنوقت ما بیدار شدیم و از نو جوانه زدیم؛ شعله کشیدیم و بالا رفتیم و به آسمان رسیدیم.
رفته، اما تنهایمان نگذاشت
روح الله رفته است؛ اما حالا او با دلی آرام و قلبی مطمئن، کولهاش را برداشته و دارد در ساحل خلوتِ رحمتِ پروردگارش قدم میزند. او رفته و ما را با یادش تنها گذاشته است.
او رفته و ما در حسرت نگاهِ بیانتهایش، هر شب، خواب باران میبینم.
او رفته و ما هنوز به هوای دیدنش، مدام خط آسمان را مرور میکنیم.
او رفته و ما با دلی داغدیده، یکییکی، شمع هر سخنش را در جمعمان روشن میکنیم و نور میگیریم.
او رفته، اما ما را تنها نگذاشته است. هنوز خط سرخی که به اشاره انگشتانش نشانمان داد، در دل تاریخ، ما را بهسوی خود میکشد.
هنوز آن پرنده نشانه که داشت در آسمان اوج میگرفت، مسیرمان را مشخص میکند.
هنوز کسی هست تا برایمان پدری کند و قصه پرواز را برایمان تکرار کند.
هنوز پدری هست که از غصه فرزندان این خاک، دلش آرام نداشته باشد.
هنوز کسی هست برای ناخدایی این کشتی؛ برای همین، ما از توفان ترسی نداریم.
گفتی با دلی آرام
و قلبی مطمئن از سؤال و جواب باد و باران،
انتظار فرج از نیمه خرداد را
در انتهای کوچه رو به غروب
به پایان میرسانی!
تکیه به دیوار علاقه ملکوت
ایستاده بر آستانه روشنترین آواز خدا
به همسفران گفتی که راه دریا دور است؛
که چراغ را کجای جاده روشن کنند؛
که خانه بعضیها، ترانه ندارد؛
که حواستان به بابونه در باد باشد
و بعد، رو به راه کربلا گریستی و رفتی
و هفت شب و هفت روز تمام
باران بارید.
خودم دیدم
دیدم دیدهبانان باران خورده مرز سپیده و شام
با هزار قافله از ستاره
به جانب درگاه جماران آمدند
دمی نپایید
دمی مانده به دوبارهخوانی آیینههای نشسته در بهار
که یکی از اولیای نسیم آمد
و تو را به زیارت مزار ازلیات برد؛
آنجا که دسته دسته
کبوتر و آیینه
در نجوای میل ملاقات، پر پر میشوند.
فقط جایت را عوض کردهاند
به پیاله آب پشت سرت
و گریههای پشت پرده وداع
نیازی نیست
تو جای دوری نرفتهای
تنها تو را به حجلهنشینی رؤیای ستاره
و گلابافشانی عطر یاس بردهاند.
تو از دست نرفتهای
فقط سایه دعای دستهایت را
بالاتر از نگاه کوتاه مهتاب بردهاند.
هیچ اتفاقی نیفتاده است
نه خواب بهاری هیچ آهویی به تیر صیاد، پریده؛
و نه خاطره هیچ مسافری در خم کوچهای گم شده است؛
فقط تو جایت را عوض کردهای؛
از زمین بدرقه ما
تا آسمان استقبال خدا!
زندهتر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم؟
ننگ بادا و مبادا که تو را گریه کنیم
ما به جسم شهدا گریه نکردیم؛ مگر
میتوانیم به روح شهدا گریه کنیم؟!
این صبح تیره - که بوی بهار را به تاراج خزان بخشید - را چه بنامیم، وقتی خبر فراق تو را آهسته در گوش زمان نجوا میکند.
ای رفته با ملکوتیان! دلتنگ توایم که آفاق نگاهت، آرامشی بود بر تمام دردمندان. کدام پنجره را بگشاییم که عطر لبخند تو را مکرر کند و کدام آینه را فریاد زنیم که نام تو را تکثیر نماید؟
دستهای مهربانت کجاست تا تسبیح عبادت را به گردش درآورد، تا گردش دلهای مؤمنین را آغاز کند؟ کجاست وسعت آبی حضورت که جهانی را غرقه در ملکوت کلامت میکرد. این دل ویرانه را چگونه صبوری بخشیم، وقتی میدانیم شکوه قامت قیامتگونهات را در جماران نخواهیم دید؟
تو، پایه محکم انقلاب بودی
ای پایه محکم انقلاب! چگونه پس از تو به پیش برویم، حال آنکه تو بودی که دریچهها را گشودی و راه نور را نشان دادی؟ چگونه بایستیم، حال آنکه افتادگانی بودیم که نَهیب باصلابت تو، استوارمان کرد؟ چگونه برگهای بعدی کتاب انقلاب را ورق بزنیم، حال آنکه تو بودی که قلم تقدیر را از بیگانه گرفتی و به دستمان دادی تا آینده ما، بهدست خودمان رقم بخورد؟
ای هم سفره آفتاب! صبح بدون تو را چه نسبتی است با روشنایی و چه فرقی با تاریکی دارد؟
آفتاب شبهای بعد از تو
ما را با تو پیمانی است که با هیچ اتفاقی گسستنی نیست.
روزی که تو از خواب غفلت بیدارمان کردی، عهد کردیم که مگر با مرگمان، پرچم انقلابت را زمین بگذاریم. امروز، فرزندی صالح از مکتب تو، دست بر اراده کشور برده است، تا آفتاب شبهای بعد از تو باشد؛ شیرمردی که زهر دشمنان دیروز و امروز را آشناست و راه را از تو فراگرفته. دستی که یادآور دستان توست، بر سر ملت سایه افکنده است. مردی که نسبت نزدیکی با آفتاب دارد. لبخندش، یادآور زلال چشمههای نگاه توست.
مگر نفس در گرمگاه گلو، بند بیاید که دست از پیمان خویش با تو برداریم.
با امام خویش، سیدعلی خامنهای پیمان میبندیم جز امر او را نشنویم و جز فرمان او را نگوییم تا به سرمنزل مقصود بیاییم.
با چشمانتظاریِ فرج از خرداد، پر کشیدی به اشعاری از کبوتر و ما ماندیم و لحظههای ناگاه گریستن.
تقویمها، ملتهب شدند و کوچههای جماران، آغشته به رنگ درد شد.
مساجد، پارچههای مغموم خویش را بر در و دیوار زدند. میخواستیم لحظههای حیات، پایان ما را عقربه بزند. میخواستیم هر چه صدا در قعر این سکوت بمیرد. هر چه گُل، تاج زیباییاش را بشکند.
کوچ تو را آه میکشیم
اینک، چندین تقویم، خرداد کوچ تو را آه کشیدهایم. صفحههای یاد ما، پر از اشکهای هجران دیروز است که تا آخرِ بیکسیها،جادهها را پیمودیم و شکستن را تجربه کردیم. اینک، تقویم خرداد را نشان میدهد، بوی عبورت از روی خاطرات هر یک از ما رد میشود. شعرهای سوگ، گرد اشکریزی شمع، حلقه میزنند. اینک، مرقدت، در ردیف قشنگترین غزلها، از گرفتاریِ خالِ لب میگوید. در امتداد قهوهای روزگار، تلخترین حادثه دوران را به یاد میآوریم، با اشکهای جهان. پیراهن سیاه خرداد را خاطرات ما درنمیآوَرَد. سرانجامی چنین از تو هر وقت که بود، زود بود. این را لکنتی که بر تنهایی جماران افتاد، گفت.
دنیا را تسخیر کردی و رفتی
هنوز احساس میکنم الفاظ تو، با تحول بهار، پیوندی داشته است که اینگونه دنیا را تسخیر کرده است. احساس میکنم کلامت، خویشاوند آبها بود؛ جاری و شفاف. قلم، هرگاه از بیانات تو میگوید، طلوع رایحهای سبز از کاغذها را میتوان شنید. هر وقت از جماران میگویند، هجاهای آسمانی چشمهایت هم میآیند.
هر وقت از خمینی میگویند، دنیا، درماندهای بیش نیست؛ روبهروی پیام آگاه چشمانت.
با زبان آینه آشنا بودی. وقتی به هیئت ساجدان درمیآمدی، قلههای حضور را تسخیر میکردی و من با شوق، به دستانت اقتدا میکردم. وقتی در حوالی سجاده پرسه میزدی، پرتوهای اشراق، تا انتهای کوچه میآمد. وقتی که عشق را احساس میکردی، چشمان آسمان، شرمنده نگاه بارانیات میشدند.
کوچههای شب را با فانوس بندگی روشن کرده بودی و با چشمانت، فلسفه درد را تدریس میکردی. وقتی کلاس عاشقی آغاز میشد، با دستانت، آیههای مهربانی میچیدی!
نگاهت، حکایت از ابوذری داشت که قرار بود به فراسوی باغ، تبعید شود. پرستویی بودی که از حصار تن گذشتی و معراج را تجربه کردی.
آری، وقتی عقربه زندگیات از حرکت باز ایستاد، آسمان، سوگوار ستارهای بود که حیثیت خورشید را به بازی گرفت.
روح الله به خدا پیوست
دیشب، گلهای محمدی، کفشهایت را جفت کرده بودند و میخواستی به سلک شاعران آب بپیوندی. قاصدکها، با دلی زخمی، در جاده غم رفت و آمد میکردند... و روح الله به ملاقات خدا رفته بود.
افسوس که پژواک صدایش خاموش شد!
غربت جماران
اکنون که ملکوت، مست تجلی توست، گلدستهها برایت روضهخوانی میکنند و زائران، بر گردِ مرقدت طواف میکنند و اشک میریزند، کبوتران حرم هم سینه میزنند و گلهای شقایق، در داغ تو، غم تلاوت میکنند.
زیارتنامهها، اینک برایت زاری میکنند. شاعران، غزل «کمال الانقطاع» تو را میسرایند.
اینک که تصاویر شهیدان و مادرانشان را به یاد میآوریم، وقتی که عکسهای تو را مرور میکنیم، وقتی به غربت جماران نگاه میکنیم، پای چشمانمان تر میشود و میگوییم: «ما آن شقایقیم که با داغ زندهایم».
شهر، شلوغ است؛ مثل روز آمدنت. مسیر بهشت زهرا، مملو از فداییان توست؛ مثل آن روز باشکوه. کاش این آمدنها را رفتنی نبود!
صبح روزی غریب، بهانه هقهق آسمان شد؛ رفتن خورشید و شکستن پشت مردان قبیله است.
صبح روزی غریب، خالق لحظههای خدایی زمین، از کوچه هجران گذشت و پشت دیوار خاطرهها، یک نگاه به اندازه هزار حرف ناگفته، جا گذاشت. خمینی رحمهالله رفت، اما نگاهش که پیام بیداری فطرت بشر بود، در چشمهای گریان ما تا ابد باقی ماند.
آمدهام وداع کنم
من، طلایهدار غربت زمینم.
من طلایهدار فراق امام خویشم که در این صبح شلوغ، از کوچههای غربتاندود شهر، به آغوش آرامش تو دویدهام. آمدهام وداع کنم با مسافری که آن روز، همینجا سلامش کردم؛ در همین بهشت زهرا. آمدهام در نگاه آخرم، عقده هزار سال تنهایی پس از او را خالی کنم. آمدهام، با او بودن را یکبار دیگر شادمان باشم، اما شادمانی دردناکی است نگاه آخر.
کجا رفتهای...؟
ساعت اگر کار نمیکرد، ثانیهها اگر برمیگشتند، اگر فقط یک بار تا همیشه، زمین به دور تنهایی خود نمیچرخید و زمان بیتابی ابدیاش را اگر چارهای میجست، اگر میماند و تو میماندی...
آه، مساجد سیاهپوش شهر، خبر از بر باد رفتن ای کاشها و اگرها میدهند و اشکها و کودکان پدرگم کرده.
من خودم را و رشته کلامم را گم کردهام، همچنانکه تو را در ازدحام ثانیههای زمان پیدا نمیکنم. کجا رفتهای، بابای دلتنگی کودکانه زمین!
دیری است که سنبلکان آزادی، طلایی شدهاند و خورشید، از پَس میغ سیاه سر زده است.
چلچلههای بهاری، خوش مینوازند و سَبد سَبد شکوفه حمد و یاسین، بر سر رادمردانمان میپاشند.
ولی از بوییدن گلهای بهاری، حس غریبی دارم. آن سالها، وقتی که از پلههای آسمان فرود میآمدی، سیل گامهای مشتاقمان، خیابانهای تشنه شهر را درنوردید و از سینه جادههای انقلاب، تا آزادی، گل سرخ محمدی چیدیم و اکنون در سکوتی مبهم از فراقت، سر در گریبان عُزلت نهادیم؛ چرا
که پیر روح آذین کالبد خسته شجاعت، ایثار و عشق؛ «با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار...» رُخ از عاشقان برگرفت و اشک و افسوسهامان، جهانی را به تفسیر این دلدادگی واداشت.
بیهمگان به سر شود/ بیتو به سر نمیشود
آمدنت را با هلهله شادی و اشک شوق، به سوز و برف بهاریترین بهمن، گره زدیم و به استقبال روی مهتابگونهات، در دل آفتابیترین شب شتافتیم و عروجت را در واپسین برگهای بهار، تا کشف شهود غریب عرفانیات به سوگ نشستیم.
«سالها میگذرد، حادثهها میآیند
انتظار فَرَج از نیمه خرداد کشم»(1)
و اینک، خوش رایحهترین گلهای بهاری را میبوییم و بر ضریح مقدسات آذین میبندیم.
1) . از سرودههای حضرت امام خمینی.
خلوتی دستوپا میکنم در شب سوگ تو
از دلم عقده وا میکنم در شب سوگ تو
مثل مادربزرگم و تسبیح و انگشترش
من به ابر اقتدا میکنم در شب سوگ تو
سر به دیوار غم میگذارم سر فرصتی
زندگی را رها میکنم در شب سوگ تو
ناگهان سرنوشتم عوض میشود، با همان
سرنوشتی که «ها» میکنم در شب سوگ تو
میزنم دل به دریا - هلا - شعله آتشی
با خودم آشنا میکنم در شب سوگ تو
آسمان تا زمین غرق غم میشود - لحظهای-
گر بگویم چهها میکنم در شب سوگ تو
شاعر خورشید جمارانیام
دست به دامان پریشانیام
فصل عزاداری شعر است و من
باز در آن حالت روحانیام
مثل نفسهای عذاب آورم
در تب یک گریه پنهانیام
محو تماشای پرستو شدن
یا که در اندیشه عرفانیام
بغض غزلهای ترکخوردهام
میشکفد در شب بارانیام
عطر سرودم همه تقدیم تو
ای به فدایت سر و سامانیام
آمده بودم که ببینم تو را
لایق دیدار نمیدانیام!
عطر خوش دیگر، بوی غربت جماران را میزداید. خورشیدی، سایه افکنده است بر درگاه امروز. سرود امید، در ادامه سوگهای جمارانی، شکوفا شده است. پس از بدرودی تلخ، درودی دیگر. انقلاب، باز هم شنیدنی است و با مدیحههای امروز، پا به پای بهار گام برمیدارد. دستاورد امروز، آینه و روشنی است، پیش قصیده بلند جمهوری اسلامی.
بر لبهای میهن، طرح خشنودی نقش بسته است. استقبال از سرنوشت پس از جماران، چشمها را روشن کرده است. وظیفه پوشاندن تلخیهای کوچ، دستِ طراوات و امید است که امروز شاهدیم.
سلام بر فرصتهای فکور!
سلام بر نیکوترین تدبیر و والاترین تصمیم! برترین گزینش، نمیگذارد لحظهای وقفه و تنهایی، بر اندام سبز کشور رخنه کند.
زندهباد فرصتهای فکور و مشورتهای مفید!
از چهار سمت امروز، چشمانداز فخرآفرینی پیداست.
باغبان رفت؛ گلها هراسانند.
کسی هست که به باغ، آب حیات برساند؟
کسی هست تا دست نوازش بر سر گلها بکشد؟
کسی هست تا آفتها را از ساحت گلها دور کند؟
باغ، نگران شده است.
آفتها، آماده شدهاند تا به گلها هجوم بیاورند؛ اما گویا صدای گام کسی از دور میآید؛
کسی که نگاهش، چون نگاه باغبان سفر کرده، مهربان است.
اصلاً، او خودِ باغبان است.
خدا کند هیچوقت از پیش ما نرود!
سهشنبه
15 خرداد 1386
19 جمادی الاول 1428
5.Jan.2007
نیمه خرداد، برادر تنی عاشوراست. حماسهسازان این روز، همسایه دیوار به دیوار کربلاییانند!
پانزده خرداد، یک روز نیست؛ یک فرهنگ است، یک آیین؛ فرهنگ باور خویش و آیین چگونه به باور رساندن حقیقت وجود! پانزده خرداد، روز آغاز است؛ روز تولد حماسه، روز فوران اراده و روز ناگهان بیداری! بعضی چیزها، ریشه در اسراری دارند که دست عقل، از رسیدن به دامان ادراکش عاجز میماند. یکی از آنها، صفحه سرخی است که در تقویم حماسه، به نام پانزده خرداد ثبت شده است.
مردم، چنان با یگانگی خویش در تارک این روز، عجین شدند که گویی قطرهها، اتصال آبشار را.
قبله ثانیههای بیداری
چه کسی باور میکرد، کویرستان ایران، در رونق بارانی چنین با کرامت، غوطهور شود؟ از ذهن کدام جامعهشناس میگذشت که وحدت اسلامی ایرانیها، سقفی گسترده چون پانزده خرداد را بر سر ملتی مسلمان، استوار سازد؟
چه کسی تصور میکرد، پانزده خرداد، و این تاریخ ساده، قبله ثانیههای بیداری شود؟
به شکوه این تاریخ حماسی، ایمان بیاوریم. ایمان به پانزده خرداد، ایمان به ارزشهای وحدت و ولایت است؛ چرا که این روز، جز به ندای رهبری عارف و سالک، به ثمر نمینشست و جز با یکدلی و اتحاد دلهای مردم، امتداد نمییافت.
ساعت، سراسر، هیجان دویدن بود. عقربهها، خود را خستهتر از زمان، تا نرسیدنهای همیشه مدور، میکشاندند.
ساعت داشت از سه بامداد لبریز میشد که آفتاب به فراموشی سپرده شود.
نسیم، خبر پنهان را در سراسر خاک آواز خواند و بادها و درختان، به شوق زیارت دوباره آفتاب، قیام کردند.
قیام عاشورایی
قطره قطره باران شدند و سیل شدند و راه افتادند تا بشویند سیاهی و تباهی را. از قم شروع شد و به تهران و مشهد و تبریز و شیراز کشیده شد.
گلولهها، صف کشیدند تا گلها، عطر آزادی را در دهان بادها منتشر نکنند؛ اما پشت این قیام
خونین، آرمان عاشورایی حسین علیهالسلام خوابیده بود. نهضت حسینی، با هیچ غبار بیارزشی، دامن آلوده نخواهد شد.
خون عاشورا، در رگهای ایمان ما جریان گرفت، تا پاسخگوی «هل من ناصر» فرزندان حسین علیهالسلام باشیم.
گلها، شاخه شاخه برخاستند و برگ برگ، خون شدند و عطر پرپر شدنشان، راز آزادی و ماندگاریمان شد.
که شهیدان کهاند این همه گلگون کفنان
باران گلولهها باریدن گرفت و پیراهنها، باغچه گلهای سرخ شدند.
پانزده هزار کبوتر، در پانزده خرداد چهل و دو، در خون خویش پرپر زدند. آسمان، به زیارت کبوتران، بر سنگفرش خیابانها بوسه میزد.
خیابانهای قم، تهران، مشهد، تبریز و شیراز، بوی حرم میداد.
خیابانها، زیارت کردنی شده بودند.
نسیمهای دلتنگ، به زیارت آمدند؛ زمزمهکنان: «که شهیدان کهاند این همه خونینکفنان».
پیراهنها، بوی یوسف گرفتند و گلولهها زیر پیراهنها زائر شدند.
ایران، زخمی شد
قم، شیراز، تهران، مشهد و تبریز،... ایران، سراسر زخمی بود.
خیابانها، با خون پرندهها غسل کردند.
درختان کنار خیابان، زیارت عاشورا میخواندند و ابرهای تشنه، بغض خویش را بر چشمهای سرخ خیابان میباریدند.
نهضت عاشورا، در پانزده خرداد زنده شد و اسلام، جان گرفت.
انقلاب، شکوفه داد و از «خون جوانان وطن لاله رویید».
خورشید، در خون زانو زد و روز، نام خویش را با خون، بر صفحه ماندگار تاریخ نوشت تا یاد شهیدان، همیشه جاویدان گردد.
... و این آغاز ماجرا بود.
زمزمهای که بهمن 57 را فریادی رعدآسا شد. خون پانزده خرداد که بر سنگفرش خیابان جاری شد، صدای مرثیه داغ مادران که در شهر پیچید، با خود عهد کردیم، شکستن شیشه عمر دیو را.
از آن پس بود که قدمهایمان را بر جادههای رهایی، استوارتر برداشتیم و نگاهمان را به دوردست سپیدش دوختیم.
از آن پس بود که الفبای ایستادگی را در مدرسه جانمان، هجا به هجا، مکرر کردیم؛ که میخواستیم باشیم و ادامه دهیم عزت به گلوله بستهمان را. نمیخواستیم شبهای بلند استبداد را و اینچنین، با روشنگریهای بتشکن تاریخ، آغاز شدیم در کوچههای خون و حماسه.
تاب خورشید نداشتند
حضور خورشید را تحمل نمیتوانستند؛ که از تبار زمستان بودند و عشیره یخبندان.
جانشان، با اهالی شب پیوند خورده بود و اینچنین بود که پیشوای نهضت را رهسپار تبعید کردند، تا روشنایی روز، در حصار تردید بماند.
آیینشان، به تکثیر دیوارها دستور میداد؛ آنان که پنجرههای بیداری این ملت را بسته میخواستند.
یک طرف یکسره ظلم بود و بیدادگری و سوی دیگر، مردمی بودند که ذلت نمیپذیرفتند و زیر پا گذاشتن اعتقاداتشان را تاب نمیآوردند.
دشمن، نگاه سبز خمینی رحمهالله را از این امت بزرگ دور میخواست؛ اما نمیدانست که آفتاب، از تمام حصارها عبور میکند و سرانجام، دریچههای بسته، به سمت نور، قد میکشند.
رود خرداد، به دریای بهمن انجامید
با خرداد، آغاز شدیم؛ در روزهایی مهگرفته و خونآلود. به راه افتادیم، جادههای پایداری و حماسه را دریافته بودیم که راز ماندگاری رود، رفتن است و دریا شدن.
ایمان داشتیم که ستم، پایدار نمیماند و آزادگی، میلههای بیداد را در هم خواهد شکست. برخاستیم و بازو به بازوی یکدیگر، با مشت هایی گره کرده، غرور کوچههای شهر را فریاد کردیم.
ما ایستادیم، تا اقتدار بهمن را تجربه کنیم؛ هر چند داغ سپیداران جوان، بر دل داریم و هر کوچه این سرزمین، مرثیهسرای شهیدان آزادی است، اما عاقبت، رود خرداد، دریای بهمن را به چشمانداز نشست.
خرداد، به نیمه عمر خود رسیده بود. دلواپسی غریبی در نگاه ستارهها موج میزد. ماه، چشم برنمیداشت از خانه کوچکی که این روزها، قلب جریان یک ملت در آن میتپید. ناگاه، سایه شوم کابوسی، به ذهنِ کوچه هجوم برد. صدای چکمه کماندوها و سربازان مزدور شاه، چونان پتکی، بلور آرام شب را شکست.
نطفه توطئهای در تاریکی شب بسته میشد. حکومت پلید خفاشان، دیگر آفتاب درخشان خمینی رحمهالله را تاب نمیآورد. نبض طاغوت، به شماره افتاده بود. آن شب، در پسِ هجوم سایهها، ابلیس کمین کرده بود. چه خیال خامی در وهم پلید شیطان میبالید؛ ربودن خورشید از آسمان دل ملت؟!
«یا مرگ، یا خمینی»
بانگی که در سکوتِ وهم آورِ شب، از حنجره پاک امام طلوع کرد، چه زود فراگیر شد! جوانه شوری که از شبنم آگاهی جان گرفته بود، در تمام کوچهها سرک کشید و ناغافل، در باغچه تمام خانهها گل داد.
زمزمهها، فریادی شدند و فریاد، بر سر زبانها عروج کرد: «یا مرگ یا خمینی»! دستها گره شدند و غنچه اعتراض، به سمت آسمان بالا رفت.
خیابانهای شهر، هر لحظه در انبساط جمعیت غرق میشد. انگار آینهها برای رهایی نور، به اتحاد رسیده بودند! انگار مطلع یک مثنوی حماسی، در آغاز سرودن بود! اندام یخزده ظلمت، از حرارت عشق مردم به امام، به لرزه افتاد. وقت آن بود که تاریخ، به سیاحت عزم ملت بیاید. زمان آن رسیده بود که چهره زمین، به سرخی خون شهیدان، گلگون شود.
خاطره همیشه جاری
صفیر گلولهها، زوزه مسلسلها و صدای ناموزون تانکها در گوش آسمان پیچید. ناگاه، شهر، چون بوستانی که در افسونِ نابهنگام خزان، خشکیده باشد، غرق گلهای پرپر شد؛ بر شاخه خیابان، چشمههای خون جوشیده بود.
لب خونین جویها، خبر از ملاقاتِ تلخ گلوله با قلبها میداد.
ناله دلخراش مجروحان، در گوش حادثه میپیچید، انگار میبایست خاطره سرخ پانزده خرداد 42، تا ابد در ذهنِ زخمی شهر، باقی بماند!
امروز، روز تقدیر از طبیعت است. ما همه یکصدا فریاد میزنیم: زنده باد طبیعت زیبا!
ای درختان سبز! ای روشنایی آسمان آبی! ای همه آبها، رودها و اقیانوسها! ای شادمانهترین پرندگان! امروز روز شماست.
به احترام شما زندگان، امروز جشن گرفتهایم؛ جشنی به وسعت همه کوهستانها، جلگهها، مرتعها و همه بوستانهایی که آرامش و هوا و غذا را به ما انسانها هدیه میکنند.
ما امروز، قول میدهیم که دیگر یادمان نرود که چقدر به این همه طبیعت و روح، محتاجیم. ما امروز، پیش خداوند قسم میخوریم که حق و احترام همه جانوران را عزیز بداریم. به مرغان دریا و خشکی تعهد میدهیم که آسمانهایشان را سیاه نکنیم.
تقصیر بخارهای مسموم است
امروز، روز سپاس بزرگ است. ما، وارثان دینی هستیم که پیامآورش، حق چارپایان را ارج مینهد؛ پیامداری که برای همه عالمیان، حتی کبوتران، رحمت و مهر میآورد.
انسان در کنار گوسفندان، در پناه بیدها و تبریزیهاست که زنده میماند و نفس میکشد. فکرش را بکنید، یک روز بشود که صبح نشود، یعنی شب، تمام نشود. این تقصیر خورشید نیست؛ لابد تقصیر ما بوده است که آنقدر دود و بخارهای مسموم، روانه ابرها و ستارگان کردهایم.
تقصیر ماشینهای بیرحم است که همیشه خودخواه بودهاند؛ گاز دادهاند و ساقههای گُلها و جوانهها را نادیده گرفتهاند.
نعمتهای خدا را به یاد آور
روز جهانی محیط زیست، روز معذرتخواهی از همه نعمتهای خداست؛ همه طبیعتی که به ما حیات داده است.
یادمان نرود، اگر سپاسگزاران خوبی بودیم، به لایه اُزُن زخم نمیزدیم. اگر گاهی به زمین فکر میکردیم، اینگونه بیجهت گرم نمیشد.
پاسداشت زندگی به این است که عناصر زندگیساز را پاس بداریم. «وَ أمَّا بِنَعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ؛ ارمغانهای آفریدگار را یاد کنید.» این پیام کتاب آسمانها و زمین است که به همنشینان شبانهروزی زمین و آسمان ارسال شده است.
چه خوب است اگر وقتی تشنه میشویم، بیدرنگ آب را ننوشیم؛ به زلالی این آب نگاه کنیم، به آب، لبخند بزنیم و فکر کنیم که بر ما منت دارد. گوارا و شیرین، از گلوی ما فرو میرود و نشاطمان میبخشد. پس بیایید: «آب را گل نکنیم. در فرودست انگار، کفتری میخورد آب».
میخواهم اعتراف کنم که من دفتر خاطراتم را پر از دروغ کرده بودم. اعتراف به اینکه پنجره دود گرفته خیابان آلوده ما، هیچ آسمان آبیای ندارد؛ شمشادها مریضاند، حال درختان خوب نیست و گنجشکها و پرستوها، با محله ما قطع رابطه کردهاند. آب، طعم همیشگی را ندارد. دروغ گفته بودم که کوچهها لبریز عطر اَقاقیا هستند. این کوچهها در چکچک زبالههای دیشب، میغلتند و فراشهای مدرسه، شبها، ورق امتحانها و سیاهمشقهای بچهها را دود میکنند و به خوردشان میدهند. بیایید اعتراف کنیم؛ پیش از آنکه صبح روز بعد، پا روی پدالهای حرکت بگذاریم و هوا را آلوده کنیم.
آسمان آبی
مادربزرگ، سهم نیمخورده شب پیش را پیشکش گنجشکهای حیاط کرد؛ بهخاطر همین، آسمانِ کودکیهای من، همیشه پر از پرنده بود. با خود فکر میکنم این همه آلودگی صدا، نفرینِ
اولین درختی است که به آن آویختیم و شاخهاش شکست. امروز که چرخه آفرینش، بریده بریده نفس میکشد، دیگر گلهای مصنوعی، جای طراوات هیچ مرتع سبزی را نمیگیرد. نکند آهِ مادر طبیعت، دامن فرزند خود را گرفته باشد! چرا که او امانتدار خوبی نبوده است.
«آب را گل نکنیم»
مرگ دستهجمعی ماهیان کنار رودخانه و مرثیه تکههای زباله به روی آب، خبر اول روزنامههای امروز صبح است. هیچکس جز جریان خودخواهی بشر، مسئولیت حادثه را به عهده نخواهد گرفت. مگر قرار نبود «آب را گِل نکنیم، شاید این آب روان میرود پای سپیداری، تا فروشوید اندوهِ دلی، دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب...»؟!(1)
روزی طبیعت، شهادت خواهد داد
با خود عهد کردهام که هرگز دستان شاخههایی را که برای نیایش بهسوی آسمان دراز شدهاند، کوتاه نکنم. ای کاش میتوانستیم صبحها، وقتی خورشید میدمد، متولد بشویم و بدانیم ریشههای سبزی را که از خاک جدا کردیم، سهم نوزادان فردا بود که با هم تقسیم کردیم! سرانجام، روزی بیشههای مقطوع النسل و گونههای نایاب پایان یافته، شهادت میدهند که ما امانتدار خوبی نبودهایم.
دخترکان زنده به گور ماهیان سرخ، از مردن بیگناه خویش در آغوش دریاها، گلایه خواهند کرد.
پیامهای کوتاه
افسوس، پیشینیان، هر چه از طبیعت برداشتند، به او پس دادند و ما هر چه را طبیعت پس داد، برداشتیم!
زیبایی، امانت است. چیزی از آن را برای فرزندان خود به جا بگذاریم تا عظمت طبیعت را تماشا کند.
1) . از هشت کتاب سهراب سپهری.
اینجا هر چه هست، از آنِ من و توست. اینجا هر چه هست، از هوا و درخت و خاطره بهار، برای اهلش است، اهل زمین؛ زمینی که مثل من و تو زنده است، روح دارد و جسم. گاهی خسته و خوابآلوده به سردی مینشیند و ما را تماشا میکند و گاهی از رفتارمان به خشم میآید و به خود تکانی میدهد و گاهی، آه سوزانش از حفره زخم باز شدهای شعله میکشد. زمین میفهمد، درک میکند و حتی گاهی عشق میشود.
مگر زمین، مادر ما نیست؟!
از این آب گوارا و اشک شوق زمین که هدیه قطره قطره آسمان است، مینوشیم، از این هوا، ارمغان رایگان و مطبوع طبیعت، ریههامان را پر و خالی میکنیم.
بر این خاک ساکن و آرام، بیدغدغه قدم میگذاریم و از برگ برگ هر روییدنی، مستقیم و غیرمستقیم، متنعم میشویم. آنوقت، پشت به آنها میکنیم و بیوفا، راه عبورمان را به چشم میکشیم و میرویم.
ما حتی دستی از روی ملاطفت، بر بدن کهنسال درختی که تا دقایقی پیش، مهمان سایه سخاوتش بودهایم، نمیکشیم و از روی مهر، سنگینی سنگی را از راه عبور زلال چشمه برنمیداریم.
به صبح باغ، سلام نمیکنیم و تکه ناهمگون زبالهای را از سینه دشت، جدا نمیکنیم.
مگر ما از کجا آمدهایم که اینگونه مست و مغرور و طلبکارانه در برابر همه خوشه زیست، میایستیم و ارثیه زمین را به تاراج میبریم؟!
مگر از یاد بردهایم که این زمین، مادر ماست و روزی دوباره ما را در آغوش خواهد کشید؟!
محیطزیست، در خطر است
جنگل تا کی میتواند داغ یکیک فرزندانش را تحمل کند و دم برنیاورد؟!
تا کی آسمان، سنگینی دودآلود و خفقانآور شهرها را بنوشد و سرفه نکند؟!
تا کی دریا، صبر بیرویه کشتیهای حریص را به جان بخرد و انتقام نگیرد؟ مگر آنها چه گناهی کردهاند که تکفّل انسان، این موجود از خود راضی را قبول کردهاند تا هر روز، با تیشهای جدید، سراغ ریشههایشان را بگیرد؟!
باور کنید دنیا اینطور نمیماند.
آسمان، همیشه مهربان و زمین خاموش نمیماند. باور کنید محیط زیست در خطر است.
خدایا! تو آغوش آبی و مهربان دریا را آفریدی؛ با رقص و همنوایی مرغانِ سپید دریایی!
موج آفریدی، با صدای شیرینِ زندگی که ذرات شِن آرمیده بر ساحل را در پیِ پاهای گریزان خود، تا لبهای کفآلود دریا بکشاند و بگریزد.
تو طاقِ بلند آسمان را گره زدی به انتهای سپیدِ دریا.
تو حیات آفریدی در اعماق قلبِ اقیانوس، با تنوعِ پر جاذبه ماهیها و مرجانها!
و ما آفریدیم پسمانده کارخانهها را؛ ما آفریدیم کشتیهای بزرگ و غولپیکر را که قلب آبی و بیکرانش را بشکافند و در کامش، سیاهی و تلخی نفت را بریزند. ما آفریدیم فاضلاب و زباله بیمارستانها را که در آغوش گشادهاش، سرازیر شوند!
تو درخت را آفریدی با دستانی بلند و سبز! تو جنگل را آفریدی، تا در پیکر زمین، اکسیژن حیات بدمد. تو بوتهزارها و گلها را آفریدی تا ویترین چشمها را غرق زیبایی و رنگ کنی. تو رؤیای سبز رشد و شکوفایی را در ذهنِ سپیدارها و سروها پراکندهای! حتی سبزه آفریدهای برای تنِ برهنه یک صخره، برای اندامِ رعنای کوه، برای شانه گسترده دشت.
و ما آفریدیم حجمهای مکعبی شکلی از آهن و شیشه و سنگ را که قلب آبی آسمان را سوراخ کند. ما آفریدیم بیلهای مکانیزه و بولدوزرهایی که اندام سبز درختان را، از ریشه بیرون بیاورند. ما آفریدیم غولهای بتنی را که از فراز آنها تا انتهای مه گرفته شهر، اسکلتهای آهنی را سیاحت کنیم! ما آفریدیم خیابانهایی را که دل خوش کردهاند به سبزی و طراوت یک بلوار!
ذرات عالم همه در محور قانونی بینقص، در چرخشند؛
درخت، در قامت بلندش؛
گل، در لطافت گلبرگهایش؛
جویبار، در نجوای شبانه شنهایش
و باران، در زلال قطرههایش؛
... و دستهایی سر برآوردند؛ دستهایی که به ریشههای این چرخش بینقص پیچیدند، دستهای منفعتطلبی که سود را در ویرانی میدید.
دستهایی که بر مزار جنگل، برجها برافراشت و از قامت بلند سپیداران سبز، تکههایی از آتش ساخت.
دستهایی که اقیانوس آزاد را به اسارت سیاهی و پلیدی داد.
دستهایی که شببوهای دشت را به آبهای متعفن و کشنده کارخانهها سپرد.
دستهایی که داغ بهار را بر دل گلهای حسرت نشاند و حریم قانون فصلها را با چرخش زمان بیقانون خویش شکست. آنوقت بود که پس از این همه ویرانی و آشوب، تازه فهمید که حیطه زیستن ریشههایش، همان محیط زیستن چیزهایی بوده است که فشار انگشتانش، نفسهای آنها را به شماره انداخته است.
... اینک دستهایی که تازه سَر بر آورده است تا منجی زیستگاه خویش باشد!
پیامهای کوتاه
نفسهای خاک، ضربان قلب انسانهاست؛ پس از قلبهامان درست محافظت کنیم.
آسمان آبی است، دریا آبی است، درخت سبز است، جنگل سبز است و انسان، نگهبان این گنج هزار رنگ است.
آسمان، سقفِ آبی خانه خاکی زمین است و انسان، خانهنشین محفلش؛ خانه، آرامش و سعادت را در پاکی و طراوت مییابد.
تلألو خورشید، از لای روزنههای انبوه برگهای درختان، بر کنار آب برکهای که همیشه برای تو جاری است، پهنه دشتها و کوهسارها که عرصه توست، آسمانی پر از ابر و گاهی بیابر، همه و همه، لحظهای درنگ میخواهد تا بفهمی که در کجا زندگی میکنی و بفهمی که اینجا، زیستگاه توست؛ طراوات خاکش، طراوات توست، عطر هوایش، لحظههای خوش زندگی توست، صدای جویبارش، موسیقی جانفزای توست و درختهایش، سر بر فلک کشیده یا نکشیده، برای تو سایه میگسترانند. قدری بیشتر گوش فرا ده و درنگ کن؛ شاید فارغ از هر هیاهویی، ندای درونی خودت را از این میانه بشنوی!
دوشنبه
28 خرداد 1386
3 جمادی الثانی 1428
19.Jun.2007
فاطمه جان! آمدنت را بهخاطر میآورم؛ تو را از بهشت آورده بودند. یادت میآید؟!
پدر، چهل روز هجران دید؛ راست میگویم، فاطمه جان! از خلوتِ «حرا» بپرس! و مادر، چقدر رنج کشید از زخمزبانهای زنان قریش و بنیهاشم! و «مریم» آمد؛ و «آسیه» و «ساره» هم بودند؛ و همه اینها فقط بهخاطر تو بود.
تو آمدی و تا واپسین روزهای زندگیِ مادر، با او بودی. آن روزهای تلخ اسارت را بهخاطر داری؟ چشمهای مادر، سنگین شده بود و تو در کنارش بودی. انگار تو مادر بودی و او فرزند! همانسان که «مادر پدر» نیز شدی و مادر فقط چند روز پیش از آزادی، پرواز کرد!
چقدر رنج کشیدی، فاطمه جان! پیش از هجرت... و چقدر محجوب بودی، آنگاه که به خانه علی علیهالسلام رفتی.
و تو - هیچگاه - از او چیزی نخواستی.(1)
1) . «یا اَبَاالْحَسَن! اِنّی لَاُسْتَحْیی مِنْ اِلهی اَنْ اُکَلِّفَ نَفْسَکَ مالا تَقْدِرُ عَلَیْهِ؛ ای علی! من از پروردگارم، شرم دارم چیزی از تو درخواست کنم که توان برآوردن آن را نداشته باشی.» ؛ ر.ک: بحارالانوار، ج 43، ص 59.
چقدر مظلوم بودی!
و چقدر مظلوم بودی و علی از تو هم، مظلومتر.
و آنگاه که پدر، در بسترِ ارتحال افتاد، قلبت شکست.
هیچوقت، تو را چنین غمگین ندیده بودم.
پدر که گریههایت را دید، در آغوشت کشید؛ هر چند خود نیز میگریست! راستی! نگفتی پدر، برایت چه گفت؟
چه زود او را فراموش کردند و حرفهایش را! چه زود، تو را خشمگین کردند و خدا را.(1)
آمده بودند تا علی را بِبَرند. یادت میآید؟ هر چند، به یاد آوردنش نیز قلبم را میآزارد. هر چند، هیچکس نمیخواهد تو را به یاد بیاوَرَد، اما من شهادت میدهم خونِ تو را و کودک نیامدهات را و «فضه» نیز با من همزبانی خواهد کرد آغوشِ گرم و خونینت را.
تمامِ مظلومیت، در چشمهای علی علیهالسلام جمع شده بود و ریسمان، فریاد را در گلویش میشکست.
دیگر وقتِ نشستن نبود. انگار پیامبر بود که برخاست و از پسِ پرده - در مسجد مدینه - سخن گفت؛ برآشفت و تو - دیگر - هیچ نگفتی؛ هر چند کودکانت را در برابر دیدگان اشکبارِ علی علیهالسلامدر آغوش گرفتی؛ هر چند علی علیهالسلام 30 سال، تنها شد؛ هر چند... .
محمد صورت و علی هیبت
1) . «اِنَّ اللهَ یَغْضَبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ وَ یَرْضی لِرِضاها؛ به یقین، خداوند، با خشمِ فاطمه به خشم میآید و با خرسندیاش خشنود میگردد.»؛ از پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله؛ ر.ک: بحارالانوار، ج 43، ص 320.
زهرا علیهاالسلام، بهارِ رسالت را در آستین داشت و گلاب ولایت، از دیدگانش فرو میچکید.
مرد آفرین بانویی که طنین فریادش، بتخانهها را درهم میشکست و دستانِ سبز و مهربانش، بوسهگاه همیشه پدر گشت.
خدایش از گُل و آیینه و لبخند آفرید، تا آفریدگانش، یازده گُلِ سُرخش ببویند. بهشتی سیرتی که محمد صورت بود و علی هیبت.
«اُم اَبیها»ی عشق؛ زندهترین زنان و روح مسیحای زمین و زمان که سکّان شفاعت را در روز حشر، به او سپردهاند. روزی که هر فریادگری، چشم به فریادرسی دوخته و دست التجا به دامنش میزند، تا از هول رستاخیز، رها گردد؛ که ناگهان، آفتاب عشق، تابیدن میگیرد.(1)
ارمغان «هل أتی»
نام بلند و باشکوهت از ازل تا ابد، در فرهنگ آفریدگار ثبت است و القابت تا هماره برای مردان و زنان، نمود وارستگی، ایستادگی، صبر، عفت، نجابت و... همه نیکیها و زیباییهاست.(2)
ای مادر آیینه و لبخند، اسوه وقار، قبله دلها، ضریح گمشده، شکوه تاریخ، زینت هستی، آبروی عشق، شفیع شفیعان، سرچشمه رحمت، بانوی قیامت، عصمتِ ناب، شکسته استوار، ارمغان «هل اَتی» سرو باغ محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله، الفبای امامت، الهه ایثار، زهره زهرا! محبت انفاق در راه خدای مهربان و تلاوت قرآن را نصیب دلهامان گردان(3)و از سر احسان، ما را به کاروانِ شیعیانتان برسان.(4)
این جماعت را خدا فقط برای گریستن آفریده و این شهر را تنها برای تماشا. آن لحظه که صدایشان کردی، بیپاسخت گذاشتند و اینک که خاموش شدهای، برایت به سر و سینه میکوبند! تنهاترین مرد مدینه، به ابوذر میفرماید: «برو، با صدای بلند، اعلام کن که به خانههایشان برگردند،
1) . «آنگاه که در روز قیامت، برانگیخته شوم، گناهکاران امت پیامبر اسلام را، شفاعت خواهم کرد.» ر.ک: اِحقاق الحق، ج 19، ص 129.
2) . امام مهدی - روحی فداه - فرمود: «دختر رسول خدا فاطمه برای من سرمشقی نیکوست.» ر.ک: طوسی، الغیبة، ص286.
3) . حضرت فاطمه علیهاالسلام: «از دنیای شما، محبت سه چیز در دل من نهاده شد: تلاوتِ قرآن، نگاه به چهره پیامبر و انفاق در راه خدا.»؛ ر.ک: نهج الحیاة، حدیث 164.
4) . حضرت فاطمه علیهاالسلام: «اگر به آنچه فرمانت میدهیم، عمل کنی و از آنچه بر حذر میداریم، دوری کنی، از شیعیان مایی؛ در غیر این صورت، هرگز!» ر.ک: بحارالانوار، ج 68، ص 155.
تشییع جنازه فاطمه علیهاالسلام به تأخیر افتاده!» کمکم مدینه در سکوت فرو میرود و کودکانت در خویش! چارهای جز صبر نیست که اینان وارثان زخم غربت تواند!
علی علیهالسلام، تنهاتر شده است
شب، عمیق شده است. وقت آن است که جنازه را بهسوی بقیع حرکت دهند. کودکان، غریبانه به دنبال تابوت میدوند. پدر سفارش کرده که بیصدا بگریند. مبادا اهل مدینه - همانها که تو اجازه حضور در تشییع خود را به آنان ندادهای - بیدار شوند و...
دشوارترین هنگامه هستی فرا میرسد. علی علیهالسلام در قبر داخل میشود. با خاک، با خدا چه میگوید؟! هیچکس نمیفهمد جز تو: «پروردگارا! مردمان از او بریدند. پس تو با او پیوند کن!» اگر کسی علی علیهالسلام را پیش از این دیده باشد، اینک که از قبر تو بیرون میآید؛ دیگر او را نخواهد شناخت. اینجاست که تنهایی خود را امضا کرده است!
دیگر برای پشیمانی دیر شده است
خبر در شهر منتشر شده: دختر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیشب به خاک سپردند!
و علی در بقیع، چندین صورت قبر درست کرده تا کسی نتواند مزار واقعیات را پیدا کند.
مردم، به سرزنش هم مشغولند (وای بر ما! پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم یک دختر بیشتر نداشت. آن وقت او را به خاک سپردند. بیآنکه بر او نماز بخوانیم... حتی جای قبرش را نمیدانیم!) چه سرزنش عبثی! چه ملامت بیهودهای! دیگر برای پشیمانی، دیر شده است، خیلی دیر!
نگاه سبزت را از زمین، دریغ مدار!
علی علیهالسلام به مزار بینشانت خیره مانده و عالم به علی علیهالسلام. تو از شرقیترین زاویه عرش، به تماشای زمین نیممرده نشستهای. چشم از این تماشای پرشکوه، آنی و کمتر از آنی برندار که بیرونق نگاه سبزت، زمین دوامی نخواهد داشت.
علی علیهالسلام به خانه برمیگردد؛ با غربتی که هیچکس جز تو، ارتفاعش را درک نکرد. ذوالفقار را در نیام فرو میبرد و خود به نیام خانه برمیگردد، اما به راستی، کدام خانه؟! مگر علی علیهالسلام بیفاطمه علیهاالسلام خانه دارد؟! این سؤالی است که آفرینش از پاسخ به آن ناتوان است!
سنگریزهها سیاه،
آسمان کبود،
دستهای مهربان کبود،
در سیاه، سوخته، مثل سینه زمینیان، آسمان.
پهلوی زمان شکسته است.
حق دارد آسمان اگر زانو بزند این همه غم را.
سکوت، غم بزرگی است که گلوی پرندهها را میفشارد.
بعد از تو، حق دارند اگر نخوانند. بعد از تو، رد پاها به کدام سو میروند؛ وقتی مدفنت، مشام هیچ نسیمی را معطر نمیکند؟ مبادا که بیراههها، نشان تو را دوباره بخواهند از همه صراطهای مستقیم، پنهان کنند! کاش نشانهای به قاصدکها میدادی! کاش...!
عطر کلامت در ذرات عالم جاری است
با آمدنت، جهان سرشار شد از عطر سیبهای سرخ و آواز رودها. آنقدر بلند شد تا خاک، هراسناک شود از زنده بلعیدن دختران قبایل جاهلی عرب.
با آمدنت، آسیهها در تالارهای کافر مصر، بالیدند و پروانه شدند و مریمها، در آینهها تکثیر شدند و همه پیامبران، لبخند زدند و عشق سربلند شد.
روزی که به دنیا آمدی، ستارههای آسمان تکثیر شدند و ماه، نورانیتر شد و زمین، آسمانیتر؛ عطر گلهای محمدی از شش جهت وزیدن گرفت و سفرههای برکت، با قدم دختران گستردهتر شدند.
زمین به تو افتخار میکند و خاک، میبالد، بیشتر از همه بهارهایی که آمدهاند و همه بهارهایی که در راهند.
از عطر دینداری تو، خانه امامت، عطر و نسل تو، نورانیتر از آفتاب شد.
ای مادر پدر! ای چراغ راهنمای شبهای بیستاره زمینیان! خطبههای شور افکنت، هنوز ستونهای مسجد کوفه را میلرزاند. عطر کلامت، در ذرات عالم جاری است؛ نفسهای معطری که خواهان اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
نمیدانم کجایی، اما...
نمیدانم کجایی، اما هر روز برایت گل میچینم.
اگر بودی، مردانگیها، بوی تعفن نمیگرفت و دستهای سیاه تفرقه، کشورهای مسلماننشین را نمیبلعید. ما در تنهایی خویش، غرق میشویم و آوازهای ابوجهلها را صیقل میدهیم. ما از تو دور افتادیم.
هنوز بوی در نیمسوخته را از کوچههای تنگ مدینه میشنویم؛ از پشت صفحات غبارگرفته تاریخ.
هنوز کلمات و آیینهای زندگی تو زندهاند. اگر سیره تو فراگیر شود، دوباره عطر امامت، مشام روزهای تنها مانده ما را خواهد آکند.
کاش به ما یادآوری میکردی شیوه پیروان حقیقی را! کاش ما از این خواب زمستانی برخیزیم!
کاش...!
زندگی ساده و صمیمانه تو، زیباترین الگوی زندگیهاست و مادریات، بینظیرترین نمونه مادریها.
ای تمام زن، ای بینظیرترین آفریده! کمال آفرینش تویی که زنانگیات را در خانه و اجتماع، سرآمد و الگو کردی و دینداری و اطاعت از امامتت، زبانزد است. اما دریغ که ما راه را بیراهه میرویم! دریغ که ما تو را گم کردهایم! عطر بقیع، تنهایی تو را در خانههای ابری ما باران میکند.
کاش دوباره با عطر رسالت بندگی تو متولد شویم؛ کاش...!
سنگها بر سوگ تو ندبه میخوانند؛ در غروبی که شاخهات را شکسته بودند.
امشب، جای پای دوست، در خانه خالی است و ترنم مهربانی، بیحدیث حضور او، خاموش است.
... علی، شبانه یاس میکارد! شبانه، داغ دلش را به خاک میگوید؛ اگرچه فردا صبح، از سمت خانه همسایه بوی نان آید.
دوباره بغض حسن با حسین میگیرد.
و جای خالیِ مادر به خانه میپیچد.
کجاست فاطمه امشب؟ کجاست بانوی نور؟
بیمهر رُخت
پر کشیدن تو، پایان گریستنهایت در سوگ پدر بود. آرام بخواب، ای شهر! دیگر امشب صدای نالههای زهرا، کسی را نخواهد آزرد.
علی چراغها را خاموش کرده تا شبِ غریبی او، در آغوش طفلانش به سر شود و شبهای دیگر، قصه دنبالهداری را برای چاه بازگوید و زمزمه کند:
«بیمهر رخت روز مرا نور نمانده است/ وز عمر مرا جز شب دیجور نماندهست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم/ دور از رخ تو چشم مرا نور نماندهست»
چه زود رفتی!
قرآن را بوسیدم، گلبرگهای یاس، از لابهلای ورقها فرو ریخت. یاسها چقدر شبیه تواند، فاطمه! ای گمگشته بقیع! کدام گمشده به تو پناه آورد و پیدایش نکردی؟!
ای بهشت گمشده پهلو شکسته، کدام شکسته! از تو التیام جست و مرهم نگذاشتی؟! تو، آنسوی خودت بودی و همیشه بهترین را برای دیگران میخواستی و این است شیوه عشق، که از پدر به تو رسیده بود.
بانوی مهربانی و آیینهها، سلام!... اما چه زود وقت خداحافظی رسید.
غروب، بر گستره خانههای ناهموار مدینه، سایه میافکند؛ غروبی سیاهتر و وحشت انگیزتر از پیش، غروبی که رنگ غربت داشت. داغی که بر سینه تاریخ، حک شد و خورشیدی که تلألو خویش را از خفتگان تاریکی برچید.
کسی که دریای وجود خویش را بستر پاکیزگی خلایق کرده بود و خیره در چشمش، آفتاب به نظاره مینشست، راه سفری دور در پیش گرفت. با هر طلوعش، دنیا از شانههای دردآشنایش سرازیر میشد و آسمان به زیر گامهایش جا گرفت.
عفت، گوشهنشین مکتب بانویی بود که حتی از نابینا، روی میگرفت. آری! او که در شأنش چنین سرودهاند: «چون نور بود؛ آنسان که برای دیدنش، چشم لازم نیست؛ از اینرو بود که از نابینا هم روی گرفت».(1)
به کدام نام بخوانمت؟
و آنگاه که جهان، رنگ نابودی میگرفت و جز رخوت و تیرگی، رنگی تجلی نداشت، تو تابیدی، تا آفتاب زنده بماند. تو تابیدی، تا نور در خمرههای فراموشی نماند و تپیدن را در صبح صادق نوید دهد. بانوی ولایت، شهید امامت!
کجاست فریادت تا ارکان ظلم را به لرزه افکند و کجاست دستانت که بر ریسمان الهی چنگ زند که همانا ولایت، بود؟ به کدام نام بخوانمت، بانو؟
کوچهها، سر در گریبان سکوت داشتند و خانهها معذور مانده بودند؛ نشنیدن و ندیدن خستگیهای خانه خورشید را... .
آفتاب که ناموس پروردگار بود و از سلاله «لولاک»، آفتاب، که سایه مهری بود بر تمام زمین، با دامانی از عصمت، از کوچهها رد میشد و بهاران از جای پای او میرویید و چشمهای رحمت خدا، به یمن ستارهباران دامان او، با خلق زمانه مهربانتر میشد. خورشید، دست دعای شبانهروز بود و سجاده بینهایتی که از هر سو به عرش راه داشت.
اما... همیشه چشمهای تاریک و بیفانوس، تاب تماشای روشنی را ندارند... .
روزی فرا رسید که شب، در پیراهن شوم بوفهای کور، خانه خورشید را حملهور شد... .
1) . حمیدرضا شکارسری.
خورشید، بهار جوانی بود که جز حدیث مهر و عطوفت از لبانش نمیتراوید، اما گوشهای زمخت خزانزده، ترنم حقیقت را از حنجره صبور بهار، باور نداشتند. خارهای بیسر و پا، حصار خانه او شدند. دیوارها، از همه سو تنگتر شدند... پنجرهها، ردای تاریکی به دوش گرفتند و خورشید، گرفتار قفس شد؛ قفسی که شعلهها، در و دیوارش را در خویش میفشردند. انحصار این همه اندوه، خورشید را ذره ذره تا کرد و خورشید، باران شد و قطره قطره فرو چکید و... از نفس افتاد...
آه از اندوه ریحانه رسول!
فاطمه علیهاالسلام، صبر لایزال نبوی بود که در هیأت عفتی سر به فلک کشیده، چادر به سر میکشید و در کوچههای مدینه، در تمام رهگذرهای هستی، حضور خدا را به کائنات، یادآور میشد.
سیلی ستم و تازیانه کینه را به جان خرید تا هجوم تندبادِ انکار، شمع یکتنه حقیقت را خاموش نکند.
افسوس از سوره کوثر که در آن خانه گِلین، همسایه اهالی غفلت و سنگدلی شد! آه از زمزمههای شرحه شرحه بتول که در نیمهشبِ سجاده و تسبیح، ارکان عرش را به لرزه میافکند! آه از ریحانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که در مشام حسادتِ زمین، به هدر میرفت و چشمانِ حقیقتستیز زمانه، رخساره طهارتش را طاقت نداشت.
رازت، روزی برملا خواهد شد
بانو! درشگفتم که پس از تو، دنیا چگونه از شرم، با خاک یکسان نشد؟
اما پس از «عشق»، پس از آن حماسه پهلو به پهلو در خون تپیده، «محبوبه حق» را یازده آفتاب، وارث شدند و خدا هرگز ایمان را بیسرنوشت رها نکرد.
اما تو، از پسِ آن خزانِ توفانی، ناپیدا ماندی و ردّ پای مزارت را حتی هیچ چشم داغداری ملاقات نکرد.
رازِ سر به مُهر تو را روزی از همین روزهای نزدیک، موعود واپسین، برملا خواهد کرد... .
این روزها، بغضهای سیاهپوش، داغ تو را بر کدامین سنگ مزار، خون ببارند؟
پیراهن بوی غصه گرفته است؛ بوی رفتن میدهد، بوی تنها ماندن؛ رفتن پدر و تنها ماندن دختر با هجوم هزارها سایه و ستم. غریبانههاست که ساعتها باران را در خلوت پدر و دختر میهمان کرده است.
حالا به یاد تبسمی افتادهام که بعد از گریه، به سراغ مادرم آمده.
حتماً پیام روشنی بوده که اینچنین پرنور و سرور شده. آخر چند وقتی میشود که با لبخند، احساس غریبی میکند. باز همان هوای شرجی و لهجه بارانی، سراغم را میگیرد و من سراغ مادرم را.
خورشید را چه زود فراموش کردهاند!
پیراهنم بوی غصه گرفته است؛ بوی گفتن و شنیدنها، بوی بهتان و افترا میآید. خانههای مدینه، ملولِ هوای مسمومِ دسیسه شدهاند. انگار همه فراموشی گرفتهاند. هنوز لحظهای از غروب نگذشته، خورشید فراموش شده است. از مادرم، شاهد میخواهند؛ از بانوی خلوتِ کبریا، از کلمه پاک خدا شاهد میخواهند! انگار از دست کسی کاری برنمیآید... من هم میروم، فانوس دلم را با یاد مادرم روشن کنم.
پیراهنم بوی غصه گرفته است
پیراهنم بوی غصه گرفته است؛ بوی دود، بوی زخم. صدای ناله میشنوم، اما ناله نمیکنم دیگر. کسی پدرش را صدا میزند، کسی از کنیزش میخواهد که کمکش کند، کسی... فریاد میزنم، همه حقیقت دلم را فریاد میزنم. اشک میشوم، گریه میکنم؛ بلند بلند، بدون گرفتن آستین در دهان، بدون تاریکی شب، بدون تکیه سر بر دیوار. میخواهم ساکن خاطره غمهای مادرم باشم. برای همین، پیراهنم بوی غصه گرفته است.
به گریهام نخندید، خوابآلوده مردم مدینه! گریه من، ذوالفقار من است. دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را با گریه چه نسبتی است؟ مرا با گریه نسبتی نیست؛ اگر گوشتان را سر شنیدن ندای حق باشد، مگر جز گریه، راه چارهای هست برای بیدار کردن شما؟! گریهام، ذوالفقار من است؛ پس بهراسید از گریه فاطمه تا دامن خوابتان را نگیرد و از نادانی بیدارتان نکند!
جهان، بیت الاحزان من است
دلم، قبیله دلتنگی است. دلتنگی من، شام تنهایی حیدر است که چاههای تاریک، مأمن آفتابش شدهاند.
منم؛ صدای گریه همیشه که جهان، بیتالاحزان تنهایی من است و آسمان، سایه آرامشی را از من دریغ میکند.
بعد از پدر، زندگی برای دردانه دخترش سخت شده و شهر، کاروانسرایی غریب مینماید.
گریهام برای شماست
من برای شما گریه میکنم که شهر رسول صلیاللهعلیهوآله را که از حمله احزاب خندقی حفظ کردید، بیهیچ محافظی به روی لشکر کینه گشودید!
من برای شما گریه میکنم که چند صباحی از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نگذشته، شیوه زندگیاش را به فراموشی سپردهاید؛ وای بر شما! چه بد فراموشکارانی هستید!
کدام آرامش؟!
سایهها را از من دریغ کنید؛ زیرا آرامش، با فاطمه دشمنی دیرینه دارد.
سایهها را از من دریغ کنید؛ زیرا دیگر پدرم نیست که از خستگی تبلیغ دین و از جراحت سنگ بتپرستان، به سایهای پناه ببرد و من مادرش باشم و تیمارش کنم.
سایهها را از من دریغ کنید. بعد از پدرم، آرامش را چه سود؛ که او لنگر کشتی نجات شما بود، ای تازه مسلمانان راه گم کرده!
گلایه میکنم از دیوارهای سرد و خاموش مدینه، از این کوچهها که آشنای دیرینهاند با حضور روشن تو، از این خشتها که لب فرو بستهاند؛ حال آنکه بارها سلام و تحنیت پر مهر پیامبر، به تو و خاندانت را شنیدهاند. از این آسمان افسرده و محزون که شاهد بود حبیب خدا، کلام الهی را بر در خانه شما تلاوت میکرد: «انما یرید اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا».
گلایه دارم از چشمان سرخ این آفتاب که هنوز بعد تو، دیده به این کوچههای تهی از عطر یاس میدوزد.
شکوه میکنم از ملاقات سرخ در و دیوار خانه با سینه پاک تو که هنوز جای بوسه پیامبر بر آن تازه بود.
به ستارهها گفتهام برایت آرام بگریند تا آزرده نشوی. به ماه سپردهام شیون چشمهایش را پنهان کند تا نشان قبر تو، از دیدگان شب مخفی بماند. کودکانت، ناله یتیمی را در بغض گلوهاشان فرو میبرند تا تو را مخفیانه غسل دهم و به دستان سپید پدرت بسپارم.
به زمین سفارش کردهام پیکر مجروح یاس را آرام در آغوش بگیرد.
فاطمه جان! «بعد تو اندوه من جاودانه و شبهایم شب زندهداری است، تا آن روز که خدا خانه
زندگی تو را برای من برگزیند».(1)
رمز سحر
روشنایی است
در ژرفنای شب
و فانوس
1) . نهج البلاغه، خطبه 202.
اشارتی است به خورشید
که از راه میرسد.
فاطمه
نام کوچک فانوسهای شب است
که تا الهه صبح
مژده روشنی میدمد
از ملکوت بهشت
تا قلب زمینیان
تا کویر مدینه
آبشاری روان شده است، نامش: کوثر
که در عطش و تاریکی
آب و آفتاب
میدمد
و به رؤیای سیبها
نقش حقیقت میزند
خطابه میخواند
بیدار میکند
بالا میبرد و فرا میخواند
فاطمه
نام کوچک سیبهای خداست
کودکی، سراسر خاک
میدود
گریه میکند و سراغ مادر میگیرد
فرصت میلاد را حتی، دریغش کردهاند
که پیش از آنکه به شهر غاصبان سفر کند
با خاطره آتش و دود
بدرود گفته است
فاطمه
نام مادر کودکی است که از یاد رفته است.
و حالا- من که نه - یک ماهی سرگرم با توفان
به اسم شعر میجوید تو را در قرنها توفان
برای این سفر، از دشنهها تا ساحل زخمت
تمام پلکها کشتی شدند و ناخدا، توفان!
درست است آبروی آسمان، مدیون بالت بود
حرامم کرده اما بعد تو پرواز را، توفان
ولی تا چادرت هفت آسمان، کفشت زمین باشد
چگونه میتواند خم کند با در، تو را توفان
جنون با لهجهای ساکت هیاهو را صدا میزد
و دستاس و در و دیوار میگفتند: یا توفان!
اگرچه خرد شد دل، شب که پهلویت شکست ای خوب!
تحمل میکنم این زخم را تا صبح، تا توفان
همین فردا که سمت تربت آیینه میآید
به من میگوید این شعرت چه فرقی داشت با توفان؟!
بوی آواز یاکریمی نیست
خانه آن خانه قدیمی نیست
بین این کوچههای دلتنگی
هیچکس با علی علیهالسلام صمیمی نیست
آفتاب دلش دو نیم شده است
نیمهای ابری است و نیمی نیست
بعد زهرا علیهاالسلام به جز غم غربت
در دل کوچهها نسیمی نیست
روز آغاز میشود، اما
خبری جز شب یتیمی نیست
فرشتهها همه در خانهات قدم زده بودند
شبی که یاس سپید تو را رقم زده بودند
نه آن که مریم و هاجر نه آن که دختر عمران
هزار شربت شیرین تو را به هم زده بودند
ببار بانوی باران، ببار ابر محمد صلیاللهعلیهوآله!
چقدر پنجرهها از تو حرف کم زده بودند!
تو سیب سرخ بهشتی برای لحظه چیدن
به سیبهای بهشتی به جز تو سم زده بودند
خدا محاسبه کرد و پس از خلاصه قرآن
نوشت سوره کوثر تو را قلم زده بودند
تبر درست به بال و پر کبوتر خورد
تبر به ریشه پروانههای بیپر خورد
درست پشت در خانه خدا، خورشید
شکست و ماند و به اصرار میخها بَرخورد
تبر... بهار جوان... قامتی که تا برداشت...
نمازهای همیشه که مُهر بستر خورد...
پرندگان یتیمی که سرخ بالیدند
تبر... که باز به پروانههای دیگر خورد...
تبر... نه!... خون قلم بیش از این مهیا نیست
که نسل سبز بهاران چقدر خنجر خورد
منی که خستهترین جان به دوشِ بیمادر
منی که در پی او قرنها به شب برخورد؛
دوباره، ابرترین، محض شکر باریدم
که هفت پشت غزلخوانیام به کوثر خورد
خدا قبول کند واژهها پر از بغضاند
اگرچه شاعر شیدا به سطر آخر خورد
در باز خواهد شد، تو صاحبخانهگر باشی
کافی است تا نیت نمایم، در نظر باشی
میخواهم از آیینه هم آیینهتر باشم
میخواهم امشب همنشینم تا سحر باشی
بگذار با تکرار تسبیح سرانگشتم
تا صبح در انگشتهایم شعلهور باشی
هر لحظه میپیوندمت ای مادر بابا!
من با تو هستم با تو، تو با من اگر باشی
گفتم که یک دریا کویرم تشنهام، تشنه
گفتی که - اعطیناک کوثر - خوشخبر باشی!
من از صدای ناله چرخیدن درها
شک دارم ای بانو هنوزم پشت در باشی
شب و بغض در و دیوار، نقطه
و بهت ممتد مسمار، نقطه
تو غرق جمله آیا شما هم؟!
از آن سو: بگذر و بگذار؛ نقطه
کلامی، نالهای، بغضی، نگاهی
من از تو دلخوشم حتی به آهی
نمیگویی غریب شهر بی تو
چه خواهد کرد در دنیای واهی؟
گذشتم از هوای دیشب تو
پرم از گریههای دیشب تو
فقط ای کاش میشد من بخوانم
فرازی از دعای دیشب تو!
امشب، مدینه در دلش درد است، بانو!
حال و هوای کوچهها سرد است، بانو!
پشت دری، یاس سپیدی، سخت پژمرد
یاس عزیز من، چرا زرد است، بانو؟!
آیینهها، حتی حضورت را ندیدند!
سنگی به دستی ناجوانمرد است، بانو!
امشب، دلم پرواز را از یاد، بُردهست
«پهلو به پهلو در دلم، دَرد است، بانو!»
دیشب، غروب غربتت، مولا علیهالسلام چه میگفت؟
انگار او هم با تو همدرد است، بانو!...
امشب، مدینه در دلش دَرد است، بانو!
حال و هوای کوچهها سرد است، بانو!
پنجشنبه
31 خرداد 1386
6 جمادی الثانی 1428
21.Jun.2007
در بیمارستان سوسنگرد، اتفاقی افتاده است. مردی که ترکش، سر و صورت و سینهاش را با خون درآمیخته، با آرامشی تمام، به این آیه میاندیشد: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَةً».
هیجان و اضطراب، هزاران دل بیقرار را در زمهریر انتظار و التهاب، به زانو درآورده که خدایا! چه خواهد شد؟! مردی پس از چهارده قرن، با بوی علی علیهالسلام، در خاک تنفس میکند، مردی که خلوت نخلستانش را مطالعات پیوسته و تلاشهای علمی پر میکند و روز تکاپویش را، کار و کوشش و بندگی. مردی که با اقتدایی حقیقی، جز به تماشای مولا در تمام ابعاد زندگی نمیاندیشد. نگاهش به دنیا طوری است که گویی تا ابدیت زنده است و دیدگاهش به آخرت این است که تا آنی دیگر، از این جهان گذرا، خواهد کوچید!
علم را جز وسیله بندگی خدا نمیدانست
درخشش علمی در دانشکده فنی دانشگاه تهران و ادامه تحصیل در امریکا، آینده علمی کسی را رقم زد که به بیهودگی علم بدون عمل، ایمان داشت. دکتر چمران، علم را جز وسیله بندگی نمیدید و تعریفی غیر از نردبان طلوع، از آن نداشت. علم، سرمایه توانمندی او بود و توانمندی را فقط برای خدمت به خلق میخواست و تنها برای افزودن یقین قلبی به اقتدار خداوندی که یگانه است و لایتناهی!
... و چمران، پرواز را برگزید
اجتماعیترین مرد، فردیترین شهود را در جان هستی دنبال کرد. جبهه برای او، همان کلاس تحصیل و تدریس بود و شهادت در اندیشه او جز بلوغ قلم، نبود. شهید، پیوند یافته اسرار آسمان و زمین است و اجرا کننده حقایق ماورا در عالم خاک. شهید چمران، در خلسهای بیدار، پروازی بیکران را برگزید تا جاودانگی را بر هستی خویش ثبت کرده باشد. یادش سبز و نامش ممتد باد!
در کوچه دل، صدای پای عشق میآید. برخیز، دلا! تا خیمه ظلمت از زمین، برچینیم و همچون صبح- صادقانه - از عطر حضور آفتاب، سرشار شویم. برخیز! تا مضمون غریب عشق را، بر جان پاییز زدگان، جاری کنیم:
پشتِ سبزی، چیزی است
که باید آن را دید،
آن را یافت؛
چیزی به رنگ طراوت،
به رنگ پاک حقیقت،
و عشق:
حقیقتی سبز است،
به رنگ روییدن،
به رنگ جوشش خون،
و من چه سرسبزم،
وقتی باران،
طلوع سرخ خونم را،
به فصل سبز روییدن،
پیوند میزند.
آموزگار عشق
آموزگار ما، در آرامش سرسبز عشق، به سلام آسمان برخاست و از عاشقترین معشوق - چنین - خواست: «خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای کشمکشهای پوچ، مدفون نشوم.
خدایا! دردمندم؛ روحم از شدت درد میسوزد؛ قلبم میجوشد؛ احساسم شعله میکشد و بند بند وجودم از شدت درد، صیحه میزند. تو مرا در بستر مرگ، آسایش بخش.
خسته شدهام؛ پیر شدهام؛ دلشکستهام؛ ناامیدم؛ دیگر آرزویی ندارم؛ احساس میکنم که این دنیا - دیگر - جای من نیست...».(1)
چمران، «برگزیده» بود
«مصطفی» برگزیدهای بود که آیین سبز آیینه را تشریح میکرد؛ آب را بخش و خاک و عشق را، معنا.
شرح سیمای گلهای بهاری را مینوشت و راه بیداری و رهایی را بر سینه خاکهای تشنه باران، حک میکرد.
1) . شکوه درد، بخشی از نیایشهای دستنوشتِ شهید دکتر چمران؛ به نقل از: سردار خوبیها، ص21.
«چمران»، از خیل بیقرارانی بود که در خرابآباد غم و حزنآباد فنا، گام نهاد، تا زمزمه عشق، سر دهد و با دستان سبزش، جانهای خزانزده را مرهم آفتاب بپوشاند.
در محضر گسترده پروردگار، حضوری عاشقانه داشت و اندیشه «اصلاح»، وی را به «عمل صالح» فرا میخواند؛ هر چند گوهر ارزنده «اخلاص»، سخت گمنامش مینمود؛ «خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا، انیسی و همراهی نداشته باشم. خوش دارم که زمین، زیراندازم و آسمان بلند، رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن، آزاد گردم.
خوش دارم که...».
«قَمَر دهلاویه»
بیایید حکایت آن مرد خوب را هرگز از یاد نبریم. او هنوز اینجاست؛ در کنار چشمه روستا، در میان شببوها و خواب خوب ما.
او در همین سرزمین، بهسوی ما آمد؛ در خاک خوب خدا؛ و آنگاه که بوی افلاک گرفت، خورشید بر حنجرهاش هزاران بوسه نثار کرد. بیایید با شهیدان، مهربانتر باشیم. شهیدان در ما حضور دارند!
... و چهسان میتوان از «قَمَر دِهلاویه» نگاشت که در همه جا حضور داشت: بسیج محله بیداری، کتابخانه روستای آفتاب، کوههای زخمی لبنان، دانشگاه عرفان کردستان و...؟! او رفت از ظلمت این خاکدان، آموزگار عشق و ایمان... شهید دکتر مصطفی چمران، بیادعا همچون باران، با پرواز و نگاه کبوتران.
و بخشید طعم عشق را به دلهای پریان و عاطفههای سرگردان، و بخشید بشارت «بینایی»، «آگاهی» و... را بر وجودمان.
آن را که نور حق در دلش تابیده، تاب سیطره ظلمت بر عالم را نباشد؛ پس از اینسو به آنسو میشتابد تا حکومت ظلمت را به دیار عدم، بازپس راند. شهید چمران، یکی از این طلایهداران
سپاه صبح بود که بشارت سپیده را بر تاریکخانه دل آفتابگردانهای نور ندیده، به ارمغان میآورد؛ چه آن زمان که در سازمان امل شهر بیروت، در رثای غربت اسلام زخمخورده، اشک میریخت و میجنگید و چه آن زمان که در غرب ایران، فراتر از همه مرزها و قومیتها، نسیم حیات تشیع را بر سر و روی شکوفههای پرپر پاوه و مریوان و کردستان، نثار میکرد. شهید چمران، پرتویی از شمس وجود حق بود که در این ظلمتکده کفر و باطل تابید، تا جهان را به نور ولایت، روشن کند.
شهدا، از سوختن نمیترسند؛ بلکه پروانههای شیدای نور هستند و در هر جا که نور ولایت را بیابند، گرد آن حلقه میزنند و به آن سرچشمه ازلی نور، میپیوندند.
دنیا، هیچگاه تهنشین نخواهد شد تا مردانی از قبیله سرسبز اردیبهشت، هستند. روزها، تازهترین ایدهها را از نگاه آنان میگیرند.
«چمران»، یکی از نامهای درخشان کتاب انقلاب است. حتی در کتاب اسطورههای لبنان، صدای دلیری گامهای او تا جغرافیای درختان سیب لبنان، کشیده شده است. لهجههای عربی، با گلوی دعوتگر او همراه شدند و روزگارشان را پر از آینه کردند.
چمران، در قلبها، ادامه دارد
پیش چشمان غیوران این خطه، صفحات شهامتش ورق خورده و هر صفحهاش، تحسین ما را برانگیخته است.
این است چمران که عشق، از دستنوشتههایش جان میگیرد.
قلمهای متعهد از رجزهای عارفانهاش مایه میگیرند. او از هبوط دیرین انسان، پلی زد به سوی آسمان پرستاره نیایش. چمران، در قلبها ادامه دارد.
آن بازوان جنگاور و شانههای چون کوه، از آنِ مردی بود که در سینهاش، دلی از جنس کبوتر میتپید؛ مردی که در تمام سالهای ناآرام حیاتش، لحظهای به سکون و سکوت دچار نشد و با خستگی و رنج، از پا ننشست. لبنانِ پر آشوب، لبنان لبریز از گلوله و زخم و جنگ، تمام جرئتش، به شانههای چمران گرم بود و نفسهای آسمانیاش نیز.
تو، بیقرار شهادت بودی
تو، بیقرار شهادت بودی و تشنه قربانی شدن. صخره به صخره، دشت به دشت و صحرا به صحرا، در پی گلولهها و خمپارههای بیدریغ، در معرض آتشهای یکسرهای که هستی اسلام را نشانه میرفت و سر از ایران و گاه لبنان درمیآورد، میدویدی و سینه سپر میکردی، تا مگر شهادت، راهی به آغوش منتظرت بیابد.
زخم، حتی بهانهای نبود برای آرام گرفتن و از پا نشستن چند صباح؛ زخم که بر تو مینشست، روئینه تنت میکرد. بیپرواتر میشدی در پی به چنگ آوردن شهادت.
مگر تو نبودی که میگفتی: «من به ملکه مرگ حمله میکنم، تا او را در آغوش بگیرم و او از من فرار میکند...»؟!
بیگمان، صدای خدا را شنیده بود
فرشته مرگ، از چنگ او میگریخت. در تعقیب شهادت، چمران، از لبنان تا ایران، شب و روز دوید، اما سرانجام، در حوالی کارون و شبهای مواج اهواز، لحظهای، دعایش، پیراهن اجابت به تن کرد و پروردگار، او را به خویش فرا خواند.
هنوز کارون، سر به زیر و آرام، در پیچ و خم مسیر خویش، خاطرات او را موج میزند و صدای زخمی او، با نالههای عاشقانه، ساحل خاموش را به اشکهای شبانه وامیدارد.
چمران، بیگمان صدای خدا را شنید که قفس تنگ دنیا را بیطاقت مانده بود.
اگر خدا صدایش نکرده بود، اگر شوق پرواز در سینهاش پرپر نمیزد، هرگز وصیت نمیکرد: «دست عشق را بگیرید... عشق که مصیبت را به لذت تبدیل میکند و مرگ را به بقا...»
هرگاه که به او میاندیشی، احساس میکنی افق نگاهت، فقط تا ساحل آن دریای مواج، پیشتر نمیرود. به راستی، چگونه میتوان توصیف کرد بزرگمردی را که هنوز تصویر چهره آسمانیاش، اشک را مهمان چشمان هزاران انسان، در ایران و لبنان و امریکا میکند؟
تو چه میدانی که «مصطفی»، کودک بازیگوش کوچه پس کوچههای تهران، در عمر کوتاه خود، چه راهی را پیمود که هزاران جوان عاشق، جایگاه بلند «دکتر مصطفی چمران» را افق دوردست آمال و آرزوهای خود میدانند و به گام زدن در آن مسیر، بر خود میبالند... .
چمران، همان است که همسرش در وصف او سرود: «مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین؛ به خلوص».
راز بزرگ چمران
به چهره پرصلابت او که مینگرم، از عجز خود در درک افقهای روحش، پریشان میشوم. بامش همواره برایم سرشار از شکوه بود، ولی نگاههایش... در نگاههایش، رازی بزرگ بود که هیچگاه درنیافتمش. همیشه از خود پرسیدهام چگونه میشود دنیا را با همه زیباییهایش به دست آورد و به راحتی آن را رها کرد؟ چگونه میشود، بالاترین مقام علمی روز را در دفتر افتخارات خود به ثبت رساند و آنگاه، آن همه افتخار و احترام و اعتبار را با گمنامی و آوارگی، عوض کرد؟ احساس میکنم پاسخ همه پرسشهایم در نگاه خیره به دوردست او پنهان است... به یاد میآورم که او، مرید علی علیهالسلام بود. نهج البلاغه را میگشایم؛ پاسخم را از مولای پرهیزکاران میگیرم:
«عَظُمَ الْخالِقُ فی اَنْفُسِهِم فَصَغُرَ مادُونَهُ فی اَعْیُنِهِمْ».
آری! خالق عالم آنقدر در جان او عظمت یافت که غیر او هر چه بود، در چشم همیشه بارانیاش حقیر و کوچک شد.
راهی که چمران برای ما گشود
اگر چمران را قطرهای واصل به دریا بخوانی، به بیراهه رفتهای. او اگرچه نخست، قطرهای کوچک بود، اما آنقدر از سرچشمههای ایثار و انسانیت و اقیانوس محبت الهی سرشار شد که چون سیلی خروشان، به راه افتاد تا هم خود به مقصد برسد و هم موانع رسیدن به دریا را از سر راه هزاران قطره سرگردان دیگر بردارد و رسیدن به حق، شاهراهی باشد جاودان. مگر سیل را خار و خس بسیار، از رسیدن به دریا باز میدارد؟!
چمران، پرستوی کوچک عاشق در آسمان معرفت است؛ به چنان عظمتی رسید که شاهباز قاف عاشقی شد و خود را بر دامنه حریم عنقای بلند آشیانه رساند تا نه تنها سیمرغ، که هزاران مرغ پرشکسته دیگر را عزم پرواز ببخشد. چه زیبا و باشکوه، در دشت دهلاویه، به مقصد رسید و با جسم خستهاش، عاشقانه وداع گفت!
کتابهایتان را از دوشم بردارید!
مهر قبول مدرسه را از مدارک تحصیلیام بردارید!
نشانی هیچ دانشگاهی را از من نپرسید؛ اینجا، در دانشگاه، زخمهای بشر، درس آزادگی مردمان جبل عامل را هیچکس بیست نمیشود و تاول کورهراههای کردستان و زخم آتشبارهای پاسگاه غریبی پاوه، همه نوابغ جهان را تجدید میکند.
من از کرسی تدریس دانشگاههای بینالمللی، به سنگر شما آمدهام، ای بسیجیهای فیلسوف، ای دانشمندان بیمدرک!
وزیر جنگ عشق
عشق را بر پیشانی مردی از تبار علم نوشته بودند؛ رزمآوری عاشق که وزیر جنگ عشق بود. در عرصه نبرد عشق و استدلال، تمامی ذرات بدنش را صغرا و کبرا چید، از پایش پرسید و نماندن شنید؛ از دلش پرسید و پریدن فهمید؛ در عرصه نبرد عقل و عشق، هزار خمپاره از جوارش گذشتند و هزار بار، عقل و دل را قربانی کرد تا از چمران، فقط یک نشانی بماند؛ یک نشانی کوچک، مثل عبور نور از روزنه گنبدی سبز رنگ.
دانشمند مجاهد
گاهی شمشیر، حجاب شهادت میشود و گاهی جهاد اکبر، بهانه نفس اماره. سپاهیان جهاداکبر، از گذرگاه تنگ جهاد اصغر میگذرند؛ آنجا که پاها همه آبستن لغزشند و دلها، شب آلوده وهم زنده ماندن و ترس، چه میکند با ایمان؛ و شک، عجب میستیزد با یقین!
نیروی سلوک عارفانه دانشمند مجاهد، در سنگرهای خاکی جهاد اصغر بود و نفس او، مسخّر اولین جوابش به قالوا بلی، در اولین صبح بهار خلقت. وقتی عشوه علم، پای رفتن را سست میکند، وقتی نام و نشان، عارفی را به سیاهچال تنهایی میکشد، وقتی بودن، حجاب عاشقی میشود، شاید چمران بودن کافی نیست؛ شاید فقه و فلسفه و علم کفایت نمیکند؛ شاید جز جاری شدن خون پاکان، زمین را به شاهد وصال رهنمون نیست!
دستان نوازشگرت، آرامشی زلال به دلهای بیقرار یتیمان هدیه میکرد.
تو از قبیله عشق بودی؛ از تبار ابراهیم؛ استوار و باصلابت، نجیب و سربلند. تو، به آسمان نزدیک بودی؛ به لحظههای تولد باران و در لحظههای ناب دعا که تنها تو بودی و خدا.
هنوز لبنان، لبریز است از رایحه نَفَسهای مسیحاییات.
هنوز «صور» و «صیدا» و «جبل عامل»، صلابت گامهایت را که هر روز از کوچه پس کوچههایشان، با عشق و شور میگذشتی، به یاد دارند.
هنوز میتوان از مریوان و سردشت و هویزه، صدای مهربان و صمیمیات را شنید. تو بزرگ بودی... بزرگتر از آنکه تنگنایی این قفس دردآلود دنیا، گنجایش روح بلند تو را داشته باشد. چشمانت به رنگ آفتاب بود، اما عاقبت سرخی داشتی.
... و آن شب که آسمان، پُر بود از غربت نیلوفرها، نگاه تو قصد سفر داشت؛ سفر تا زمین شقایقهای بینشان.
پیران سحرخیز، مُشکفشانان زمانه، عارفان دانشمند و دانشمندان عارف... چه کسی به گردِ پای این غزالان تیزپای سجده سحر و سپیدپوشان آزمایشگاههای علمی، خواهد رسید؟
مگر نه اینکه همین انسان خاکی، «خَلیفَةُ اللّهَ» در زمین است؟! تو، به تفسیر این جمله نازل شدی.
چمران! چکاد عبادت و قلههای علم، زیر گامهای تو مسخّر شد.
تاریخ سرزمینم، گوهرهایی ناب و درخشانی چون تو پرورید. میبالم به خویش که با تو، همکیشم؛ با تو هممرزم و به تو عشق میورزم.
مردان خدا پرده پندار دریدند...
در این زمانه بیهنر، انسانها، دلّالْ مسلکاند، در قبال اندک تواناییشان خرمن خرمن زَر میخواهند.
تو، دانشمند رزمنده؛ ای قلم بر زمین ننهاده و سلاح از دست نداده، «چمران»! خرمن خرمن نبوغ و دریا دریا گوهر علم در انبان اندیشهات پنهان بود که حتی بیگانان، ریزهخوار خوان دانشات شده بودند و ترس از دست دادنت را تدبیر میاندیشیدند:
ص:125
«من نمیخواهم چنین محققی را از دست بدهم...».(1)
اما تو، پرنده سبکبال پهنه آسمان بودی و زراندوزی، حرفهات نبود. چه بیادعا بودی، چه خوش میسرودی:
«... چه فایده دارد حقوق زیادی بگیرم، ولی در دنیا بیعدالتی وجود داشته باشد؟».
تکهای از آسمان
کدام کارنامه درخشانت را باز گویم، که با خواندنش، سوز فقدان تو، آشکارتر و سوزانتر میشود:
ورود به دانشگاه تهران.
اعزام به امریکا، آغاز تحصیلات کارشناسی ارشد، در دانشگاه «تگزاس».
آغاز دوره دکترا دانشگاه «بریکلی» «کالیفرنیا» در رشته «فیزیک پلاسما».
اخذ مدرک دکترا.
آغاز به کار در مؤسسه تحقیقاتی «بل».
انتصاب به «وزارت دفاع ایران».(2)
سلام به صبح صادق سجاده و قلههای رفیع دانشات!
هنگامی که سینه ستبر چون تویی، بوسهگاه سربهای داغ شهادت میشود، قلمها چه بنگارند که در پستی ایام تهی فکر، فقط ملعبه دستاناند.
یک حرف از هزاران
«... خدایا! راهنمایم باش، تا حق کسی را ضایع نکنم؛ که بیاحترامی به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است.
خسته شدهام، پیر شدهام، دلشکستهام، ناامیدم. دیگر آرزویی ندارم و احساس میکنم که این دنیا دیگر جای من نیست؛ با همه وداع میکنم و میخواهم، فقط با خدای خود تنها باشم...».(3)
بهار منسجم موعود، در پس انتظار تاریخ، طالع خواهد شد و روزگاران، به منتهای مطلوب، بار خواهد یافت. آری! این وعدهای است که از تمامی منادیان صبح شنیدهایم و در ورقهای کتب آسمانی، آمدنش را به یقین رسیدهایم، اما تکلیف سرگردانی دلهایی که فرصت زندگی در آن روزگار رهایی را نیافتهاند و یا نمییابند، چیست؟ چه کسی این عطش مقدس طغیانگر را جواب خواهد داد؟!
غیبتت، عین حضور است
ای شکوه محض، ای بلوغ تمام! به راستی که موجزترین معجزه خدا، در توست؛ در تو که غیبتت، عین حضور است و نبودنت، تجلی وجود؛ در تو که پنهان ماندهای تا چشمان دل، جز تو را جستوجو نکند و سکوت کردهای که طنین زمان، غیر از فریاد تو را انتظار نکشد.
تو در دلم نشستی
هنوز نیامده بودم که تو در دلم نشستی. هنوز تماشایت نکرده بودم که تو سایبان نگاهم در افق امید شدی! اینک به جاده فراگیر فردا مینگرم و میاندیشم که رونق سفر، چگونه بیهمرهی
مبارکت، ممکن
خواهد شد؟ این در حالی است که از ابتدای ناکجاآباد خلقتم، همواره اشارت ابدیت به سوی تو امتداد میگرفت. میدانم که این جاده، به پایانی جز، کلبه حضور، ختم نخواهد شد!
معنای روشن فرج
معنای ظهور را میدانم، اما انتظارت را نه. مگر نه اینکه تو، ظهور مداومی در قلبهای هر روزه ما داری؟! من، هر لحظه، هر آن که یادت در درونم مشتعل میشود، ظهور تو را درمییابم. تو، با سیصد و سیزده شاخه نرگس، مشام آرامش جان را پر میکنی. از تو چیزی جز حلول گسترده در روحم، نمیخواهم. بیا و شعبهای از نور، در میدان مرکزی جانم بزن که این، معنای روشن فرج است و بس!
هوای ابری این روزها، جانم را از اندوهی خیس انباشته است. دلتنگ آسمانی آفتابیام؛ با هیاهویی از پرنده و نور، به تو میاندیشم که یال مواج اسبت، قرار است در بهاری نزدیک، رودخانههای جهان را انعکاس روشنی باشد.
ای خوب! کار پنجرهها، به دیوارهای بلند کشیده است و کودکان انتظار، بیقرار آمدنت، دامنههای زمین را میگریند. سنگینی لحظههایمان را چشم در راه تو، طاقت میآوریم؛ بازگرد و این همه صدای مچاله را نوید رهایی باش! بازگرد و باران ریز چشمانمان را تسلی باش که خورشید آخرین، از پس شانههای تو، سر بر خواهد آورد.
از کدام جاده میآیی؟
نشانههای آمدنت را بارها از این شهر رها شده در دود و آهن، پرسیدهام و این هیاهوی خاموش را پاسخی برای نگاه جستوجوگرم نبوده است.
نیستی و ما سکوت خیابانها را در ردیف درختان سر در گم، تکرار میشویم. نیستی و آدینههای منتظر، مرثیهخوان دوریات، در کوران لحظههایی بیهوده، تحلیل میروند.
تو از کدام جاده میآیی تا مسیر گامهایت را با چشمان مشتاقمان، مفروش کنیم؟ نگاه کن، چگونه آبیهای دور را خیره ماندهایم؟
پابوس قدمهای توایم
میآیی؛ ستاره در چشم و خورشید در مشت. صدایت، حنجرههای زخمی را مرهم است و شانههایت، بیپناهان زمین را پناهگاه.
میایستی در حدود بارانی حادثه و زبانهای ستمگر را به شمشیر عدالت میخوانی. کلامت، شاخههای خشک را میرویاند و نفسهایت آینههای به زنگار نشسته را صیقل میدهد.
میآیی و آیههای متبرک آمدنت را، بارانهای یکریز، به تلاوت مینشینند.
عبورت، کوچههای آدینه را شکوفه میپراکند.
قدمهایت را عابران شهر، به پابوسی میآیند و این چنین، سالهای خاکستر، به حجمی از آفتاب بدل میشود.
همه در جستوجوی کوی تواند، بیآنکه خوب تو را شناخته باشند. همه در هوای روی بهارند؛ بیآنکه از غصه زمستان، به تنگ آمده باشند.
همه در غربت شب، خوابیدهاند، بیآنکه از صدای خروس سحری سراغ بگیرند.
پهنای شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاویدهام. از نردبانهای کوتاه و بلند مذاهب و مکتبها، ایسمها و فلسفهها، از همه عبور کردهام. رفتهام، فرو افتادهام، برخاستهام و خستهام.
میگویند تو گشایشی. فرج تویی. این گشایش باید شبیه یک گلستان باشد، پر از جوانههای صداقت. جایی برای تبسم بیدغدغه. من منتظرم.
انگار نزدیک است!
قصه شوق، محال است به تقریر آید. کسی چه میداند راز رسیدن در دل یک مشتاق که مهجور مانده است چیست؟ کسی چه میداند جز دل روشن تو؟!
ما از رفتن، تمنای رسیدن داریم و کوی مهدی خدا، انگار نزدیک است؛ زیر پلک یک ندبه، روی آواز یک سجاده و بر بلندای شکفتن یک صبح آدینه. از رو به روی خانه کعبه، صدایمان زدهای که: من گنجینه خدایم؛ اوج آرزوهای دیرینه، با سیرتی شبیه محمد صلیاللهعلیهوآله، با شوری به وسعت دلتنگی
و با جشنی از جنس خوشبختی.
عدالت، میوه درخت ظهور است
عدالت، میوه درخت ظهور است که با دستهای نیرومند و آسمانی تو غرس میشود. عدالت، یعنی برآمدن و تابیدن ماه برای همه چشمها؛ حتی نابیناها و شبپرهها. نزدیکتر میشوی، قرآن میخوانی و لبخند میزنی. من همان رؤیای صادقهام که در قلب خدا تعبیر شد و اینک تعبیر رؤیای خدا در سرزمین سوخته انسانها.
از راه میرسی
از تولد حرف میزنی. تولد دوباره روزیهای معنوی و مادی. تولد دیگرباره جانهای عاشق سرفرازی. مکث دیدار و زیبایی بر دشت خشک بیکسی و تنهایی. حضور پیوسته باران بر کامهای تشنه ابدی. از راه میرسی، بیدار میشویم، راه میرویم و همه سرزمینهای نرفته دانش و اندیشه، در کنار خاک پای تو، بر ما مکشوف میشود. به جزای ستمها که بر خلایق مظلوم، آوارگشته بود. بر سر ظالمان، غضب میباری و شیوه نوازش را ترویج میکنی. در انتظار توییم!
هیچ سرور لبریزی، راه لحظههایم را بلد نیست. من در تمام هجاهای سنگین اندوه، خانه دارم و حرف حرف روزگارم، در چشمهای غم، اشک میشود و فرو میریزد.
این انتظار فرسوده، این صبر گیسو سپید، دیگر زمینگیر شده و کور سوی چشمانش را امیدی به امتداد نمانده است. تو کجایی؟
نکند شبها و تاریکیهای بیروزنه، تنها نصیب این حوالی است؟ نکند آنجا که تو نشستهای، هیچ صدایی از دردها و نالههای پریدهرنگ، به گوش نمیرسد؟ نکند ما بر باد فراموشی رفتهایم؟
اما نه... تو را دیدهام که هر صبح از چشمان شب بیدارت، خورشید سر میزند و روز، در رگهای شهر ابراز میشود. هر غروب، از امتداد ردای متبرک تو، شب بر فراز شهر سایه میافکند و از دعای تو شبها به خیر میشوند و خوابها، پشت پلکها به راه میافتند. تو را دیدهام که نان و نام هر روزه را با
دستهای معطرت، در سفرههای بیرمق خانهها هدیه میکنی و اگر نفسی هنوز در پیکر زمین باقی است، از نفسهای توست.
تو از خدا بخواه!
نذرهای یتیم، دعاهای گریباندریده و دستهای فرا رفته تا شانههای ملکوت، تا کجا ادامه دارند؟ این استغاثهها، در معرض چشمان خداوند بیآبرو ماندهاند. امیدی به اجابت ندبههای ما نیست... تو، دست برآور به دامان صبر پروردگار... دستهای تو، عصمت بیشبههاند. دستهایت، تصویر دستهای خداست که بر خاک، انعکاس دارد. خداوند، دست رد به سینه بقیة اللّه نمیزند. خدا، استغاثه تو را بیپاسخ رها نمیکند. پس تو بخواه! تو برخیز و غبار این همه فاصله را از پیراهن غیبت سالیان، بتکان و رخصت جاری شدن در جادههای موعود را، از کردگار، به دعایی بیقرار، طلب کن.
پنجرهها را دلخوش نیستم دیگر... تمام درختهای روبهرو، آشیان کلاغهای بدخبر را بر دوش دارند... کلاغان حسود قصههایی که امید دیدار بهار را در من انکار میکنند. کلاغان ننگ بر دوش که مزرعههای زمین را به یغما میبرند و بالهای سیاهشان، تاریکی روزگار را دامن میزند. پنجرهها را از تمام خانه برمیچینم، وقتی که هیچ افق دوردستی غبار مسافر موعود را به تصویر نمیکشد.
دست از دعا برندار!
موعود ندیده من! دستبردار این انتظار نیستم؛ اینگونه که لحظه لحظههایم، در حسرت حضور تو بر باد میرود. هر کجای این زمین نشستهای، بیتابی خانه به دوش مرا نگاه کن که در جستوجوی رد پایت، چشمهایم، سینه آسمان و زمین را هر روز شخم میزند. نه!... دستهای دعاگویت را لحظهای از آسمان برنگیر.
مبادا فراموشی اهل زمانه، زخمهای دلت را بیشمارتر کند و ناگاه، لب از دعای خیرخواه خویش فرو ببندی!
دلهای خاکنشینان، چشم دوخته بر آسمان است تا مگر از اهالی آن سفرکردهای که صد قافله دل با خود برده است، بازگردد؛ همو که خدا وعده فرموده تا در صبح جمعهای از راه برسد و اوضاع به هم
ریخته زمین را سامان دهد. برای همین است که جمعهها، خورشید، از تکرار طلوع هر روزهاش در برابر نگاه پر سؤال زمین، گوش به زنگ و زمان، چشم به راه، شرم میکند. خورشید میداند انتظار کسی را میکشد که روشنای طلوعش، سراسر گیتی را نور میبخشد و خود نیز از او نور یافته.
خورشید بیزوال
ای تنها حجت خدا بر روی زمین! در این روزگار غریب، در هنگامه درخت و تبر، در همهمه حیرتآلود چشم و حقیقت، تمنای آمدنت، زبان دل را به لکنت انداخته و خستگی را به جان انتظار ریخته و امید آرزومندان است که پا در رکاب رهوار عشق، رهسپار مدینه فاضله حضورت باشد.
ای خورشید بیزوال! بتاب که ذکر قنوت هر نماز، دعای طلوع توست. روی بنما که وسعت کویری دل، به نرمنرمک باران نگاه تو دل خوش کرده و میداند که هر گاه از گناه روی گردانده، از سخاوت چشمان تو سهم برده است.
به ادب خدمتتان عرض سلامی دارم
عددی کوچکم و بنده بیمقدارم
اگر از حال من غمزده جویا باشید
خسته از دوریتان منتظر دیدارم
خبری نیست در این شهر، فقط منتظرم
بیشما، شنبه کمام؛ جمعه کمی بسیارم
خبری نیست در این شهر به جز فرقت دوست
نفسی میکشم از هجر شما - ناچارم -
دو سه روزی است دلم سوخته میدانی که!
چه بلا آمده از شعله سر نیزارم
چه شد آخر که دل نازکتان تنگ نشد
مگر ای دوست نگفتید که مردمدارم؟!
دلتان گرچه که رنجیده شد از من، اما
مدعی نیستم این را که گل بیخارم
«من ملک بودم و فردوس برین»(1)...اما
نه!
من محک بودم و دلبسته آن معیارم
حرف آخر به تو این است سفر چیز بدی است
زودتر باش بیا، آینه بیدارم!
1) . حافظ.
سلام، فرصت فریاد! حضرت موعود!
منم... همانکه شما را کبوترانه سرود
همانکه در غزلش رد پای باران هست
همانکه نام شما را گذاشت؛ عشق کبود
چه روزگار غریبی است مهربان!... بیتو -
غزل غزل دل تنها و تنگمان فرسود
تمام آینهها خط به خط چروک شدند
بهار، پلک دلش را به سمت ما نگشود
شما که مخمل سجادهتان نسیم بهشت
شما که یوسف حُسنید و نغمه داوود
دعا کنید که باران به ما رجوع کند
دعا کنید نمیریم در خزان رکود
چقدر نذر کنم شاخههای نرگس را؟
چقدر گریه کنم بین واژگان سجود؟
چراغ سبز خیابان نوید آمدن است
ولی هنوز کلاغان قصههای حسود،
امید آمدنت را بعید میشمرند
که راهها همه تنگند و جادهها مسدود...
اگر مزاحم اوقاتتان شدم آقا!
به جان عشق ببخشید! بیسبب که نبود...
درین که سخت بزرگید و خوب، شکی نیست...
برای شاعر مصلوب عصر آتش و دود،
دعا کنید بمیرد به پای عشق شما...
کسی که یک شب یلدا، اسیرتان شده بود
برای رفتن پاییز التماس دعا
به چشمهای خدا میسپارمت بدرود!
تو، پنجرهای بساز شیرین باشد
در باز شود آن طرفش دین باشد
معمار تویی بقیه لامذهبیاند
پایان تمام قصهها - این باشد
باید که دگر مرا بیابی ببری
میدان خطر اگر پُر از مین باشد
بیفایده است بیشما خندیدن
بگذار تمام عمر غمگین باشد
یک گوشه دامنت کنار دل ما
یک گوشه دامن تو در چین باشد
یک گوشه چشمهای تو میدانم
پایان قضیه فلسطین باشد
بت رفته به سامرا بیا ابراهیم
وقت است که پاسخش تبرزین باشد
این واقعه ممکن است آقا؟ شب عید
سین سفر تو هفتمین سین باشد
حس میکنند میآیی طرح غزل که بریزند
یا نقل آمدنت را در هر محل که بریزند
حس میکنند شکسته است قانون بتکدههامان
خشم و خروش تبر را روی هبل که بریزند
حس میکنند بهشت است دنیای آدم و گندم
در زیر پای درختان شیر و عسل که بریزند
پاییزهای خشن را فورا به باغ بیاور
این برگ، برگ خرافه از شاخه بلکه بریزند
چشمان واژه میپرد، گفتند میآیی
با چشم بسته بشمرم تا چند میآیی؟
من از شروع مهر بر تو منتظر بودم
گرچه بهاری، آخر اسفند میآیی
نام تو هر چه هست در فرهنگ دل ای دوست
مثل حروف ربط از پیوند میآیی
بوی خوشی در جامههای زائرانی تو
همراه آنها کز سفر آیند میآیی
«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم»(1)
رفت
تو آخر هر بیت من هر چند میآیی
1) . سعدی.
گنبدنشین قلب توام از قدیمها
کی میرسی به داد دل یا کریمها؟
دیوار صوتی دل ما را شکستهاند
باید شکستهتر نشود این حریمها
آخر نبودهای که ببینی چه میکنند
با بادبادک دل تنگم، نسیمها
هُل داده دست تو همه هستیام، ببین
پا را فرا نهادهام از این گلیمها
راضی مشو به شهر دکلهای ارتباط
گنجشک دل قدم بزند روی سیمها
ما آسمان بودنمان فرق میکند
با ما نمیپرند اگر یاکریمها
منّت خدای عزوجل را که اینچنین
گنبدنشین قلب توام از قدیمها