ghaemiyeh.com
اشارات99
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
دیشب، اذان باد، برگلدسته درخت، تسبیح ممتد تو بود و سجده برگ بر سجاده رود، حکایتی دیگر! پرنده، نام تو را بر صحیفه پرواز خویش حک کرده است.
از سادگی و سستی آشیانهاش معلوم است که دل به ماندن خویش نداشته است.
همه اینها را نشانم میدهی که به کوچکی خودم معترفم سازی؟!
درمانده از ادراکیم
مهربانا! در رونق این عالم و در تنوع کائنات، چیزی جز خداوندگاری تو مشهود نیست. با این همه، از ادراک ذات اقدس تو، همه درمانده و حیرانیم.
همه چیزمان را ازما بگیر؛ اما ادراکاتمان را تعالی ببخش!
مسیر تماشای خویش را بر ما هموار ساز؛ که بدون سیر در این جاده هشیاری، هرگز به خلیفهاللّهیات نخواهیم رسید.
از ما ناامید مشو!
خدای بزرگ، کوچکی ما را ببخش! به رحمانیتت، از ما ناامید مشو؛ که وای بر مخلوقات، اگر خالق، درصدد تأدیبشان برآید!
میترسیم. از کمرنگ شدن تبسم خداییات بر لحظات زندگیمان، میترسیم.
مباد روزی که عصیانگریهای جاهلانه ما، میان دستهای نیازمان و دامان اجابت تو، دیوار بکشد!
ای کرامت محض!
ای معطی بیمانند! عالم، دل به بخشندگی بیشائبه تو خوش داشته و ما آنچنان به مهربانیات امید بستهایم که خود را مستحق هرگونه کرامت، از سوی تو دیدهایم؛ حال آنکه استحقاق هر عطا، تنها به گستردگی و بیکرانگی تو مربوط است.
ای رأفت تام و ای کرامت محض! مانند همیشه خداوندیات، باز هم ما را در پناه و در امان خویش، به سمت بلوغ بندگی، هدایت کن!
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
بار الها! اگر ذکر تو را بگویم، زبانم از توست و اگر راه تو را بپویم، توفیقم از توست.
من همانم که چیزی از خود ندارم؛ چرا که میهمان تا هنگامی که در محضر میزبان باشد، هر آنچه در اطراف میبیند، در تملک صاحبخانه است. پس چگونه تحفهای برای تو داشته باشم که هرچه پیشکشت کنم، از خود توست؟!
نداشتههای مرا به حرمت داشتههای خود نادیده گیر و توفیقم ده، آنچه را که در من زمینهساز خشم توست، پیرایش کنم که تو تنها کسی هستی که به دستان خالی من نظر محبت میکنی.
مردمیام کن!
بارالها! در دنیایی که به مور و زنبور و عنکبوت وحی میشود، خود را آنقدر حقیر میپندارم تا بر من ترحم کنی و به معجزهای، راه راست را بر قلبم الهام کنی.
اما درست که نگاه میکنم، تمامی آنها که نام بردهام، با اجتماع خویش، مورد توجه تو قرار گرفتهاند؛ پس به من معرفتی عطا کن که مردمی باشم؛ بیآنکه دلی را آزرده سازم؛ با خلق تو آنچنان معاشرت کنم که حضور دست تو را بر تارک جماعت احساس کنم.
ای تنهایی که ما را در کنار هم میپسندی! بلوغ درک یکدیگر را به ما عطا بفرما.
آرامش را به جان آدمیان میهمان کن
خداوندا! به هر ذرهای که دقیق میشوم، نظم و حکمت تو مرا به شگفتی وامیدارد. مگذار غرق شدن در امور جهان، مرا از دقت در عظمتت باز دارد؛ چرا که هنرهای تو، برای همصحبتی با من است و ذرههای عالم، کلماتی هستند که تو با آنها به تکتک آدمها تلنگر میزنی تا بیدار شوند؛ حال آنکه
سرعت گذشت زمان و برآوردن نیازهایم، دست به دست هم داده و مرا در غفلتی همیشگی، از تماشای دقیق خلقت، باز داشتهاند.
تنها با اراده تو
چارپایان و پرندگان و خزندگان، در صدای منفرد خود ماندهاند و این تنها انسان است که حرف میزند. بارالها! مادامی که شیطان، میان عقل و زبان آدمی تاب میخورد، تنها اراده توست که میتواند چرخش زبان او را در جهت رضای تو وا دارد؛ وگرنه، نفس ضعیف، راهی از گمان بد تا زبان بد ندارد.
خداوندا! مگذار به آنچه به من عطا فرمودهای عادت کنم، تا هر روز با دید تازهای در شوق داشتههایم، به راز و نیاز با تو مشغول گردم. نکند با ابتلای به مصیبت، مرا تنبیه کنی؛ که خود به ضعف جسم و روانم آگاهتری!
خدای من!پیشکش دستهای من به سوی آسمان اسم تو، چیزی نیست، جز اندوههای بیانتهایم.
ای دلدار! وقتی زیر حجم انبوه غصهها، ناکامیها و درماندگیها خم شدهام، ناگهان روزنه چشمهای تو در قلبم، ستاره زردی روشن میکند.
عزیزا! سرداب تاریک و نمور درون من وقتی به نور و آفتاب، تازه میشود که خسته و دلزده و ناامید، به جملههای زنده نیایش با تو دل میدهم و جان میگیرم و روشن میشوم.
نازنینا! بر کوچه پس کوچههای دلم قدم بگذار.
وقت نمازم نزدیک شده است و بیتابیهای سرخ من، پیش چشمهای تو پر میکشد؛ نوازشم کن. بر صورتم دستی بکش به مهر؛ من با قطرههای یاد تو، وضو ساختهام.
مهربانا! لحظههای عزیمت تنهایی من، به بیکرانه ساحل توست.
سحر شده است و من تنهاترینم.
صحن این حرم که من باشم، خالی است، حتی از آن کبوتران سفید و خاکستری؛ حتی از آن شُرشُر صدای فواره حوض فیروزهای؛ حالا من ماندهام با تو، در کنار تو، پیشاروی تو.
تمام بیکسیام را آماده کردهام برای سفر به کوهستان سرسبزی که سرشار از حضور تو باشد؛ سبزستان نیایش با تو!
کاش این خلایق در این سفر زیبا، مرا درمییافتند! کاش کسی بود که از این همه شیرینی مناجات که در رنگ صورتی دعای من نشسته، بهرهای مینوشید!
در من بمان و با این دستهای خیس از شبنم صبح بهار که از تو به هدیّت گرفتهام، شادم نگهدار؛ خدای من!
الهی! اگر گناهان، تار و پود غفلت میبافند تا بر بندگیام پرده افکنند و میان من و تو حائل شوند، ای شنواترین که هیچ نجوایی از گستره سمع تو بیرون نیست، اجازه مده که گناهان، مرا از لذت مناجات با مقام کبریاییات محروم دارند و دریچه استجابت دعایم را مسدود کنند!
سجدهام را بپذیر!
ای بیناترین! ای خدای بیهمتایی که نه پیش از تو وجودی اظهار حیات کرده و نه پس از حیات، جز تو کسی یارای حضور دارد؛ اگرچه هیچ اندیشهای به ادراک وصف تو نمیرسد، اما آنقدر به این دل مشتاق، بصیرت عطا کن که به ادراک مقام بندگی خویش، سر تسلیم بر آستان معرفتت نهد!
ای قدرتمند لایزالی که با آفرینش عالمی چنین شگرف، هیچ از قدرتت کاسته نشده! زانوان بندگیام را قوت ببخش و سجده سپاسم را بپذیر.
نماز، سر برداشتن از آخور«دنیا» و سفر به قرارگاه «آخرت» است.
نماز، بال پرواز است.
برای شرفیابی به حضور خدا، رعایت تشریفات نماز، الزامی است.
شیطان با آدم، دشمنی دیرینه دارد؛ او حتی در خواب هم به سراغ ما میآید. آدم باید همیشه بیدار باشد.
شیطان، با کسی که خدا را از زندگی خود کنار گذاشته، خیلی راحت کنار میآید.
شیطان، همیشه از دلهای شکسته، شکست میخورد.
بعضی از آدمها آنقدر اهل «شوخی» هستند، که حتی «شیطان» را نیز جدی نمیگیرند.
«خودشکن» بزرگترین «بتشکن» است.
بعضی وقتها برای دیدن زیباییهای حقیقی، باید چشمها را بست.
«خودبینی» نشانه «نابینایی» است.
در دل تاریکی «شب»، بهتر میتوان «خدا» را دید!
نمازگزار، باید بعد از خواندن نماز، آن را «تعقیب» کند.
نماز آدم بینشاط، سر از «نفاق» درمیآورد.
نماز، یک عاشقانه بلند کوتاه و درنگ کوتاه بلند است.
نماز، فقط «الف» اسلام است؛
میماند «سلام»؛
«و السلام».
در نگاه زلال آسمان، چند قطره اشک میدود و روی مردمک تاریک زمین سرازیر میشود.
با انگشتهای نرم، تنمان را آب میدهد. طوری از خواب میپریم که انگار خودمان بیدار شدیم! از خواب کشدار صبح، تنمان را جدا میکند و دستمان را در دست روحمان میگذارد. از پوستههای سنگین خودبینی درمیآییم و خمیازههای خستگی، خاموش میشوند.
لب حوض مینشینیم، دلمان حسودی ماهیها را میکند؛ به این ماهیها که با وضو میخوابند و خواب، وضویشان را باطل نمیکند. دستمان را به لبهای ترکخورده حوض میکشیم. تا اشتیاق حضورت در گوش آب زمزمه میشود، شانههای ماه، توی حوض میلرزد.
مشتی نور برمیداریم و تا آسمان نیازت قد میکشیم....
هر صبح، هدیهای است از دوست؛ هدیه دوست را ببوسید!
هر صبح، هدیهای است از سوی خداوند. صبح را روی قلب خویش بگذارید؛ صبح را در جان خود بفشارید و غافل نشوید از صاحب صبح و بوی گلهای تر صبحگاهی.
اذان صبح
صدایت را شنیدم؛ در خروسخوان تازگی صبح؛ در حنجره خسته مؤذنی جوان.
ای صاحب صداها! صدایت را شنیدم؛ در بیدار شدن ذرات زمین و گذشتن آفتاب، در رگ گلها.
صبح، صدای معبود است؛ سحرخیزان به گوش باشید و به هوش.
طبیب خستگیها
ای بادهای شرقی! بر من بوزید.
ای جادههای عشق! از نگاهم بگذرید.
ای آفتابگردانهای سرخوش، همنوایم شوید.
صبح، بوی شفا دارد.
آفتاب آمده، تا بیماری غنچههای نشکفته را درمان کند.
آفتاب آمده، تا درد سیاه کوچهها را دوا آورد.
صبح، طبیب خستگی روزهاست.گوش به زنگ آمدن طبیب باشید و منتظر قدوم حبیب.
سلام بر آفتاب
سلام بر آفتاب، آن سوار پیروز دشت صبحگاه!
سلام بر آفتاب و کمان و نیزه نورانیاش که قلب زمین را نشانه میرود!
سلام بر شما که نیت آفتاب شدن میکنید، هر صبح بر صفحه صفحه تاریخ میتابید و نور ارادهتان، نام ایران را در برگهای تاریخ، روشن میکند.
سلام بر ما، اگر«ما» بودن را هر صبح، با شیطان تفرقه زمزمه میکنیم!
سلام بر ما، اگر سلام کردنمان، سلامت و یکپارچگی ایران است!
سلام بر ایران، آفتاب جهان تاریک عصر غیبت و سلام بر آینده روشن بشر!
سلام بر آفتاب نهان در ابرهای غیبت!
همه چشمها متوجّه توست، و نگاههایی که حرف میزنند، لبخند... و آنگاه که از پیچوخم کوچههای تنگ بهشتزهرا میگذری، تو را صدا میکنند. البته با همان نگاههای همیشگی که هیچ وقت نتوانستی آنها را بفهمی؛ یعنی هیچوقت نخواستی بفهمی.
اگر هنوز مهربانی، خانه دلت را ترک نکرده باشد، میفهمی که در نگاهشان، هزاران فریاد است؛ و در سکوتشان!
نگاه کنیم
سرت را پایین میاندازی. میخواهی از نگاهشان بگریزی. اما آنان در تو حضور دارند؛ در دلت، ذهنت و... .
سرت را پایین میاندازی. دنبال چیزی میگردی. به اطرافت سرک میکشی. چند قدم آن طرفتر، سطلی شکسته افتاده. اول، خجالت میکشی که آن را برداری. باز هم به دور و برت نگاه میکنی. هیچکس نیست تو را ببیند؛ همانطور که هیچ کس نیست تا منظورت را بفهمد! آهسته برمیخیزی. سطل را پر از آب میکنی و روی سنگی سیاه میریزی.
باز هم پیرامونت را مینگری. خوشحال میشوی از اینکه کسی تو را ندیده! با عجله، راه میافتی که بروی.
آشتی کنان
و چقدر زود فراموش شدند! آنها برادران و خواهران ما بودند. و آنان ما را خواهند بخشید!
بیا به بهشت زهرا برویم تا برادرم تنها نماند.
بیا به بهشت زهرا برویم تا با همه احوالپرسی کنیم.
بیا به بهشت زهرا برویم تا با نگاههایشان آشتی کنیم.
سلام کنیم
و شهیدان در ما حضور دارند.
من بارها با شهیدان، در بهشت زهرا، قدم زدهام و برایشان شعر خواندهام.
من، روزی صد بار به بهشت زهرا میروم؛ غربتم را به شهیدان میگویم و آنها روزی هزار بار، مرا به گریه مهمان میکنند.
بیا با شهیدان، مهربانتر باشیم.
بیا با آنان حرف بزنیم؛ سلام کنیم، دست بدهیم!
آنها خواهران و برادران ما هستند.
و... ما را میبخشند.
بیا به بهشت زهرا برویم.
صدای سرخگون شهادت، همیشه در راه است؛ موانع را برداریم.
شهیدان، عطرهایی هستند که از تمامی گلهای دوستداشتنی، فراترند.
یاد شهیدان، رونق بهار است و نامشان، رواج نور.
بر مزار هر شهید، شعر سپید بوسه - دستهگلهای فرشتگان - چقدر خوانا است!
سنگ قبر هر شهید، تداعی آزمونی مهم، پیش روی ماست.
وقتی ساعت خود را به وقت بهشت تنظیم میکنیم، خونها با ما سخن میگویند.
تنور جنگ زبانه میکشید
سیاهی شب بر تن دشت تازیانه میزد
نخلها سر بریده میشدند
آواز در گلوی نیها خشکیده بود
و تنها موسیقی سهمگین خمپارهها و توپخانه، در گوش چنگ میانداخت
لالهها پرپر میشدند!
کسی باید به داد بشریت میرسید!
کسی باید بر میخاست
و آنگاه، برخاستند
لشکر پابرهنه خدا؛
با گامهایی استوار
«ما مسلح به الله اکبریم»
میتاختند، تا لبخند تجاوز را بر لب دشمن بخشکانند
یک، دو، سه؛ شهید!
یک، دو، سه؛ شهید!
تکه تکه نور میشدند؛ و بر بال فرشتگان تشییع؛
و اینگونه بود که شهید جان میگرفت
و متولد میشد.
پیش از آنکه خورشید بیدار شود، آرام از پیچ کوچه گذشتی؛ با کولهباری از آویشن و ماه.
توانستی با یک گام، زمین را پشت سر بگذاری و به ماه برسی و با گام دیگر، از خودت بیرون آمدی و در کنار خداوند، آرمیدی؛ آرامتر از همه نسیمهایی که در بهشت میوزید.
صبح که ما از خواب برخاستیم، ابرها همه عطر زیتون باریدند به جای باران و از ناودانهای بیتالمقدس، عطر کبوتر و یاس سرازیر شد.
آن روز، الخلیل به روح بلند تو اقامه بست و بوی پیامبرانه شهیدان در بلندیهای جولان، فراگیر شد.
کودکانت بزرگ شدهاند
کودکان هفت ساله تو بزرگ شدهاند؛ با سنگهایی که از ابابیل به یادگار دارند و هفتروز هفته را هفت بار به رمی دشمنان خونی سرزمین و زیتونهایت، با سنگهایی در مشت، میشتابند. سنگهای سرزمینت، تکبیر و درختان زخمی باغهایت اذان میگویند و خانههای ویرانت، نشسته نماز میخوانند.
کودکان هفت ساله تو بزرگ شدهاند؛ آنقدر که هیچ دیوار حائلی نمیتواند جلویشان قد علم کند؛ اما من با همه بزرگسالیام، هزار سال تا بزرگ شدن فاصله دارم.
شعر و سنگ
تو، با انتفاضه، با سنگ، با خون کودکان و باغهای سوخته و خانههای ویرانت، جهان را بیدار میکنی و من، با شعرم که از عشق زخمی تو سرچشمه میگیرد.
تو، سنگ میزنی و من شعر میگویم.
من شعر میگویم و تو سنگ میزنی.
دستهای من، ادامه دستهای مقاوم تواند.
میخواهم پیراهنی از سنگ بدوزم و برای تو پست کنم، تا تو، با آوازهای داوودیات، کوهها را به حرکت درآوری و پیراهن سنگیات را بر تن ابرها بپوشانی، تا بر سر دشمنانت سنگ ببارند.
دلم برای فلسطین تنگ شده است
چقدر پیشانی زخمی تو، شبیه خرمشهر است!
چقدر دستهای دعایت، بوی جبهههای جنوب را میدهند!
چقدر عطر نفسهایت بوی پیراهنهای خاکی و سربندهای آدمهای آسمانی را میدهد.
اگر گذرت به آسمان هفتم افتاد، سلام مرا به برادرهایم برسان؛ پیشانی مرتضی را ببوس و گلوی بریده حسین را طواف کن! شاید من خواب باشم، وقتی که تو از پیچ کوچههای آسمان میگذری؛ اما کاش مرا هم بیدار کنی!
همسایه! چقدر دلم برای دیدن فلسطین تو تنگ شده است؛ پس کی بیدارم میکنی؟
پس کی نقشههای جغرافیا بیدار میشوند؟ پس کی اردیبهشتها، با بهار یکی میشوند؟ پس کی...
جایی در قلب خود باز کردهایم برای تو؛ تو که از همه دوستداشتنیها، روشنتری و مثل اشیای دم صبح، امید میپراکنی.
واقعیت دارد عطر قبلهگاه نخست که در دلهای ما پیچیده است و طنین آیههای پیروزی، در جان ما.
فلسطین؛ ای صدایت یادآور استوارترین درختان؛ ای نگاهت بوی پرچمهای افراشته! نام تو، همچنان در ردیف اول پایداری، تمام واقعههای سبز دیگر را کنار زده است.
مهم نیست که سازمان ملل، به کدام جانور شبیهتر است؛ این مهم است که هرچند با دست خالی، هیچگاه از پا نیفتادهای .
ایستادهای؛ چون قصیدهای که از زیبایی خود، ناتمام است و عطر خوشش، هنوز مخاطب را به ادامه ایستادگی، فرامیخواند.
پندار خام تیرهبختان
نمیتوانند اذانت را به بند بکشند و ایمان استوارت را قتلعام کنند. بزرگتر از کودکانت، حماسهای نیست که مرگ، آنها را هر دقیقه در آغوش میکشد.
تو، همیشه هستی و آزادی، پیغامی است که تنها در دستهای تو میدرخشد.
تو هستی و التیامبخش روزهای زخمیات، آیههای سبز «نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ» است.
شوق حضور
فلسطین! اعجاز مقاومت تو، بهاری است و همیشگی. تازه، ما هیچ کدام نه کوچههای سرفرازت را دیدهایم و نه قبلهگاه نخست
را، که اینچنین از اشتیاق و دلبستگی میسراییم؛ اگر روزی بیاید که نماز هر یک از ما، با شوق حضور در آن معبد گره خورد، چه خواهیم کرد؟
میآید آن روز که همگی، پر میشویم از لبخند و ستاره؛ از پیوند و یکی شدن.
گلداغهای آوارگی
چشمانت را با تمام زجر، با تمام گلداغها، عادت دادهای به خون دیدن و افتادن و برخاستن. با تمامی کوچههای آوارهات، نفست سبز است.
این سو، ما چیزی نداریم جز شعرهای برخاسته از جانمان که به پیشواز آوارگیات میآیند.
ما را بپذیر، فلسطین! ما فریاد سکوت تو را میشنویم؛ اما کورها نمیبینندت.
اسم کوچهای را در دلم فلسطین گذاشتهاند، پرچم شکسته همت مسلمین را بر دوش گرفته، از قلبم میگذرانند. اسم کوچهای را در قلبم فلسطین گذاشتهاند، که خون کودکان یازده ساله، در رگهایم جریان یابد.
اسم کوچهای را در قلبم فلسطین گذاشتهاند تا فراموش نکنم که صدای «یا لَلْمُسْلِمیِن»، از تمام سلولهایم به گوش میرسد.
انگار صدایم میزند!
بانگ اذان نابههنگام شنیدم. گویی مسلمانی گرفتار ظلم شده است! گویی زنی شویمرده صدایم میزند تا غیرت مرده شیوخ عرب را دفن کنم.
گویی کودکی بیخانمان صدایم میزند، تا بر صفه مسجد رسول خدا، در پناهگاه وحدت گمشده مسلمین بخوابم و خواب شهادت برادرانم را ببینم.
من، گم شدهام
یا رسول اللّه! من گم شدهام در کوچهای که کودکان مسلمان را در آن شهید میکنند و خانهها را ویران.
من گم شدهام در هیاهوی رسانه و غفلت و اختیار.
من گم شدهام در خیابانهای کابل، در کوچههای نجف، در خانههای نیمهویران غزه؛ پشت اردوگاه آوارگی خودم.
کبوتری را به دار کشیدهاند
بر در شورای امنیت، کبوتری را به دار کشیدهاند؛ نه! نامهای را زیر بال کبوتری.
بر سردر سازمان ملل، صدایی را به دار کشیدهاند، که از عمق درد کودکی برمیخیزد. چوبه دار را چه کسی آفرید؛ و صندلی داغ شکنجه و گلوله را و تانک را؟ شاید هیچ کس نداند و همه میدانند.
سنگ را خدا آفرید و فلاخن را و وطن را و زخم را و شهادت را.
مرهم زخمها، من و توایم
زخمی عمیق را در کهکشان راه شیری نقاشی میکنم؛ زخمی بر سینه عالم اسلام؛ تاولی شاید عمیقتر از غصه فرشتگان؛
زخمی بر دل محمد صلیاللهعلیهوآله که با دستهای من و تو، درمان میشود؛ مشتی فریاد.
دستی به دست حادثه قلّاب میشود
تا سنگ، رو به ظلمت پرتاب میشود
از سنگها بپرس که لبخند کودکان
تا کی میان بغض کفن قاب میشود؟
چشمان سبز زیتون لبریز گریه است
شبها که چشم دنیا در خواب میشود
این قبله قدیم که در موج اشک و خون
کم کم شبیه رخوت مرداب میشود
یک روز سجدهگاه هزاران رسول بود...
«پس کی خدا ازین غم بیتاب میشود؟»
طاقت بیار قدس! بهاران میآید و
برف سکوت اهل زمین آب میشود...
چهارشنبه
3 مراداد 1386
10 رجب 1428
25.Jul.2007
به کوری چشم حسود و دهان یاوهگوی هرچه بدخواه و تیرهدل، به اشاره انگشت مهربانی خداوند، در زمانی که به نظر میرسید کار از کار گذشته و نسل خورشید به غروب رسیده، به دنیا لبخند زدی .
خردسالْ امام مهر و جود، جوادالائمه علیهالسلام! پدرت - امام علی بن موسی علیهالسلام - بارها تو را مولود بابرکت خوانده بود، تا همه بدانند راز دیر آمدنت را.
همه، بیآنکه بدانند، امتحان شده بودند؛ دوستان کمنور و کمطاقت و دشمنان کینهتوز و بیمروت، گمشدگانی که در ریسمان خفه کننده«واقفیه» اسیر بودند و دشمنانی که دامن به موج جهالت آنها میزدند.
همه میدانستند؛ اما...
همه میدانستند تو فرزند کیستی؛ اما انگار کسی در مرداب تردید پرتشان کرده باشد، پای در گِل تقلای بیثمر میکردند. بعضی هم که به دنبال نور بودند، منتظر پاسخ پدرت مانده بودند، تا حقیقت برای همه آشکار شود و دیگر جایی برای پچپچههای پنهانی نماند.
با اینکه قیافهشناسی در مرام پدر و اجدات نبود، ولی پدر به آن تن داد تا همه چیز تمام شود.
تو در باغی بودی، به همراه برادران، برادرزادگان، عموها، عموزادهها و عمههای پدرت و پدرت با لباسی پشمین و کلاهی بر سر، در گوشهای از باغ، در ظاهر به آبیاری درختان مشغول بود. قیافهشناسان همه را در آن جمع شناختند؛ اما هرچه چشم گرداندند، پدرت را در میان آن جمع نیافتند و وقتی پدرت بیل بر پشت از آنجا عبور میکرد، گفتند: «پدر این فرزند اگر در این مکان باشد، کسی جز این مرد نیست.» سکوت و نگاههای تحسین، همهجا را فراگرفته بود و تو چشم در چشم پدر لبخند میزدی.
مگر از سرگذشت عیسی علیهالسلام بی خبر بودند؟!
چرا بعضی خیال میکردند که خداوند، چراغ علم الهی خویش را در سینه کوچک تو روشن نخواهد کرد و ولایت این امام کوچک هشت ساله ادعایی بیش نیست؟
مگر از سرگذشت عیسی علیهالسلام و تکلّمش در گهواره بیخبر بودند؟ مگر از داستان یحیی علیهالسلام که در کودکی تاج رسالت را بر سر نهاده بود، چیزی نمیدانستند؟! مگر به علم و قدرت بینهایت خداوند ایمان نداشتند؟!
حالا دیگر همه امام خویش را شناختهاند
«هر که سؤالی دارد بیاید و جواب بگیرد و روشن و پرنور از اینجا برود. هرکس مسئله و مشکل دارد، بیاید به نزد محمدبنعلی بن موسی علیهالسلام.» این بود زمزمه و همهمه مردم در مدینه.
حالا دیگر نور پیشانی تو را همه میبینند و تو را میشناسند. حالا دیگر همه میدانند که باید به سمت کدام قبله نماز بخوانند. حالا دیگر همه میدانند انتهای کدام رشته به خورشید میرسد. حالا مردم، امام خود را شناختهاند؛ خردسالْ امام برکت، جوادالائمه علیهالسلام.
نهمین ماه ولایت، بر برج مبارک رجب برآمده است تا آینهدار رخسار خورشید ازلی شود.
از بشارت حلول این ماه نوظهور، افلاکیان به وجد آمدهاند.گویا به میمنت مولود پاک
«رضا علیهالسلام»، مدینه، مرکز کائنات شده است، که فوج فوج فرشتگان آسمانی، برای طواف عاشقانه این قداست ناب، زمینی شدهاند.
امشب، ستارهباران رحمت الهی است.
امشب، ملکوت زمینی، قوّت قلب اهالی آسمان است. کودکی درخشیده است که از تبار «طه» و از قبیله «یاسین» است و بر لبانش، شکوفههای معطر «الرحمن» میتراود.
خصال پاکش از جنس طهارت محض «محمد» است و انتشار فضائلش، دهان دقایق را به برهان تازگی سپیده خواهد برد.
با ردایی از پارسایی
امشب، بر در خانه امام هشتم، فانوسهای شادی آویختهاند و به یمن لحظههای پرتبسم میلاد «جوادش»، در سبد احساس شیعیان، زنبق وصال میریزند.
این شور و شوق آمدن نوزادی است که چشمان منتظر «رضا» را به سیاحت لحظههای پدرانه خواهد برد و نور را به شفافیت نگاه پنجره خواهد تاباند.
این شادی رسیدن نهمین بهار امامت است که قندیل دیدگان تردید را در دستان گرم خود میگیرد و بر چهره مبهوت شب، نور ولایت میپاشد.
صفای این لحظههای ناب، از برکت نسیم نودمیدهای است که نفسش آکنده از جود و سخاوت است. ردایی از پارسایی و تقوا بر دوش خود دارد و سینهاش لبالب از علم لدنی و اسماء الهی است.
کودکی گام به دامان نجیب «خیزران» نهاده است که پنج سالگیاش، گره خواهد خورد به امتداد امامت عالم آلمحمد صلیاللهعلیهوآلهکه توشههای پر و پیمان معرفتش، عالمان بزرگ را به پای خوانِ گسترده حکمتِ خردسالی خواهد کشاند و از اعجاز عیساییاش علوم آسمانی، زبان شیرین کودکی را سرشار خواهد کرد.
از این پس، تمام آنها که در خزان فراموشی پژمردهاند، به برکت بهاریههای جود امام تقی علیهالسلام، به یاد میآورند که «خدا بهتر میداند رسالت خود را در کدامین جایگاه قرار دهد».(1)
1) . انعام: 124.
شنبه
6 مرداد 1386
13 رجب 1428
28.Jul.2007
درخت را دیدهای که چگونه در پس حلول بهار، شکوفهدار شدن را تجربه میکند؟
قنات را دیدهای که با چه اشتیاقی، لحظه تموّج آب را در دل خویش، به رخ کویر میکشد؟
کعبه نیز همینگونه، مباهات رویش تو را بر جهان فریاد میزند. این کعبه نیست که شکافته میشود تا شکفتن تو را لمس کرده باشد؛ این آغوش خداست که برای تحویل دادن تو به آفرینش خویش، گشوده شده است.
کادوی خداوند به آفرینش
آموختهایم که هدیه دادن را بهانهای برای تحکیم مهربانیها برشماریم و آن را ارج نهیم. مردم، در رسم اهدا و اعطا، هدیه را در جلو کادویی، تنظیم و عرضه میدارند؛ به کعبه مینگرم و به تو میاندیشم. آری، خدا برای هدیه دادن تو به عالم بشری، متناسب با ارزش بیمرز وجودیات، جلدی بهتر از کعبه نیافته است!
اشتیاق هستی
سه روز تمام، مکث میکند تا آمادگی و ظرفیت پذیرش تو به جهان حاصل شود. سه روز، نفس عالم در سینه محبوس میماند. سه روز، تجسّم هدیه خدا، هستی را به مرز جنون میکشاند. سه روز، نبض جهان به شماره میافتد، تا اشتیاق علیدار شدن، در تار و پود خلقت به بلوغ مطلوب راه یابد.
سلام بر علی علیهالسلام!
فاطمه بنت اسد، از شکاف کعبه خارج شده است؛ اما حجم آمدنش، ظرفیت مکه را به تنگ آورده است. نه مکه، که تمام عالم امکان، پر شده است از نفس کودکی که جز بقیّهاللّه، چیزی را تداعی نمیکند. نفس این کودک، بادها و توفانها را به زانو درآورده است.
عالم، در وحدتی تام، به تقدیس تو مشغولاند و ناخودآگاه و در ناگهانیترین دم، ندای روحانی «السلام علیک یا علی بن ابیطالب»، در تار و پود ثانیهها حلول میکند.
تکثیر حیدر از کعبه
آمدهای تا بتها به حقارت پرستندگان خویش، گواهی دهند.
آمدهای تا اصول رفتن را تذکر داده باشی!
آمدهای تا علوی شدن را به نمایش بگذاری.
آری! تو آمدهای تا حجّت بر اهل آسمان و زمین تمام شود. پس سلام هماره خداوند، بر تو و بر این آمدن لایتناهی!
سه روز و شب شجرهنامهات ورق میخورد
که گُل کند پدر از خویش، مادر از کعبه
پس از اَلَست به لبیک، سر فرو بردی
چنان که حال برآوردهای، سر از کعبه
کنون که مرتکب شعر میشوم، مددی!
دلی است صوفی و تکثیر«حیدر» از کعبه!
امروز، وقتی خورشید، سر از بالین کوهها بردارد و طلوع کند، همتای خود را در زمین خواهد یافت؛ مولای نخلستانهای سکوت و چاه، مولای شبگرد کوچههای کوفه را که بار امانت بر دوش، خلافت خدا را بر زمین مجسم خواهد کرد.
فردا، یتیمان، طعم نان دستهای فاطمه را در بخشش شبانه او، بیمنّت خواهند چشید.
ببار ای ابر رحمت؛ که میلاد تو، آغازگر انگشتان ذوالفقاری نور است و فتح خیبر، دری است که به روی بازوان عدالت گشوده است تا آن را برای همیشه، در تاریخ قلوب مؤمنین ثبت کنی.
تا که بر لب نامت ای زیباترین، میآورم
آسمانها را تو گویی بر زمین میآورم
تو طلوع آفتابی، من اذان مغربم
زیر لب نام امیرالمؤمنین میآورم
سلام ای مظلوم کربلای نجف
میآیی و گلها به احترام تو برمیخیزند، تا سبزی ردای تو را بر دوش خویش، برای همیشه برگیرند؛ که اگر جهان به جمال زیبای علی علیهالسلام روشن نمیشد، هیچ رویندهای به غنچه نمینشست تا در نسیم نوازش تو، گلخانه دین را بیاراید.
جهان، اگر علی نداشت، بار گناهان بنیبشر، همه چیز را به آتش میکشید.
آنگاه که دیوار کعبه برای میلادت گشوده میشد، گویا میشنیدم که ملائک میگفتند:
کعبه شیرینی طلب کرد از خدا
لب گشود و دید در کامش علی است
و اینگونه بود که غبار خجلت زمین را با گریههای شبانه تو شستوشو دادند.
ای ذوالفقار صبر! آغاز میشوی تا روزی، استخوان دردها در گلوی تو، کوفه نامردها را به تصویر بکشد.
ای مظلوم کربلای نجف!
«مردی، ز کَنَنده در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه قنبر پُرس
گر طالب فیض حق به صدقی، حافظ
سرچشمه آن ز ساقی کوثر پُرس»(1)
علی، یگانه مظهر خداست
پیامی که با کفشهای وصلهدار تو ارسال میشد، مراتب بندگی و خضوع تنهاترین مرد عرب بود که میآمد تا مردانگی را تمام کند.
ای افلاکی ساکن خاک! میلاد تو، اولین غسل کعبه برای رهایی از خاطره بتها بود.
بیا که تبرداری تو در شکست بتها، سرنوشتت را تا کینههای ابنملجم رقم خواهد زد و به سوی راحتی خواهد کشاند.
1) . حافظ.
گرچه ساحت میخانه عرفان تو را در سجده خواهند شکست، اما قلبمان تا همیشه، ترکخورده یاد توست.
«دهید مژده دوستان، که نوبهار میرسد
به طرْف باغ و بوستان گل و هَزار میرسد
عدم نهاد در جهان یگانه مظهر خدا
علی ولیّ ذوالمِنَن وصی پاک مصطفی»(1)
علی واضع میزان
یاعلی! امشب،چشمهای روشن تو، فانوس نخلستان دلها خواهد شد. نورانیّت انگشتان عدلآفرینت را برای گرفتن انگشتری در معراج، آماده کن.
ای وصی مصطفی؛ ای مقصد لیلة الاسری؛ ای معنای الرحمن و عَلَّمَ القرآن و ای واضع میزان و روحبخش عالم امکان! جان فدایت که ما همه دردیم و درمانش تویی. امروز، قدسیان محو جمال تو هستند و خرقهپوشان، محو رخسار تو.
«ای همایون اختر و میر غضنفر یا علی
لنگر عرش و ولیّ پاک داور یا علی»(2)
پیام کوتاه
میلاد علی علیهالسلام آغازگر اشاعه عدالت و مردانگی و معرف والاترین الگوی شهامت و دیانت، بر عاشقانش مبارک باد!
یا علی! شکفتن تو، بهار دلهایمان را معنا داد تا ببینیم چگونه انسان، لایق سجده فرشتگان میشود؛ آنگاه که از خویش بگذرد و در اوج قدرت، پیشانی بندگی به درگاه حق بساید؛ مثل تو.
در که روی پاشنه میچرخد، عطر تو، فضای خانه را پرمی کند.
هر غروب که خورشید، از چشمها پنهان میشود، چشم به در میدوزیم تا طلوع تو را در خانه تماشا کنیم.
با کولهباری از لبخند و مهربانی، به نوازش ما میآیی.
پیش از آنکه کفشهایت را درآوری، خستگی از تن درمیآوری. خستگیات را پشت در، جا میگذاری، تا عالم کودکانه ما را با آغوش مشتاق، پذیرا باشی. لبخند میزنی تا ما به تماشای رنگینکمان دلتنگیهایت ننشینیم.
عطر پدر
آینه کوچکی هستی که در تو، میتوانم عطر پدرانه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را تماشا کنم.
چشمهایت، بوی مهربانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به لبخندهای ما پیوند میزند.
تو، ادامه مهربانیهای خداوندی که در خانه کوچک ما، جاری شدی.
دستهای تو، دستهای حقیقی عدالتاند که بیهیچ چشمداشتی، سخاوتمندانه، به نوازش تنهایی و دلتنگیهای کودکانه ما میآیند.
گلدانها، به نوازش دستان تو، شکوفه میدهند، ای آشناترین بهار.
حریر کلمات برای دستهای پینهبسته
به عطر نفسهای تو زندهام. شادمان از بوی لبخندهای توام. زندگی من، ادامه لبخندهای توست. برای از تو نوشتن، باید مسیر کلمهها را عوض کرد.
هنوز کلمات، قدرت آفرینش شکوه صبر تو را ندارند. برای دستهای پینهبسته تو، حریر کلمات، کمتریناند. بگذار تا سکوت لغتنامهها را کلمات، برای سرودن تو ادامه دهند.
یک روز، کلمهای تازه خواهم آفرید که سکوت وصف تو را بشکند: تو را باید بزرگتر از دریاها وصف کرد؛ جاریتر از رودها؛ مهربانتر از ابرها... .
دستهای تو، مهربانترین سقف، برای آرامش بوسههای منند.
سایه دستانت، آرامشی است که آواز جویبارها را ممتد میکند.
همه کشتیها، در سایه مهربانی تو پهلو میگیرند.
آسمان، وسعت چشمهای همیشه خندان توست و دریا، ترجمه دلت.
بگذار تا چونان روزهای کودکی، سر بر زانوان تو، رؤیاهایم را به واقعیت گره بزنم. سرنوشتم را تو به سمت جادههای خوش سرانجامی، بچرخان، ای پیر مراد، ای پدر.
هیچ کس نمیداند آغاز اقیانوس از کجاست و پایانش تا کجا؟
آغاز تو را اما همه دیدند که در دستهای زنی، از پس دیوارهای کعبه بیرون آمدی و لبخند زدی؛ دیوارهایی که پیش پای خورشید شکاف برداشت، تا روزگار معصوم عدالت آغاز شود؛ تا آفتاب، قدم بر خاک بگذارد.
شکافهای تاریخ، چه عجیباند! تاریخ، شکافهای مقدس خود را از یاد نخواهد برد؛ چه آنجا که عصای معجزه، دریا را شکافت، چه آنجا که یُمن قدوم نوزاد بلندبالایی، دیوارهای بیت العتیق را و چه آنجا که سالهای بعد، همان مولود معصوم، درهیئت سجدهای مهربان، با لبهای پرهیز رمضان، با فرق شکافته، خطبه رستگاری خواند و محراب خونین را به لرزه افکند.
امیر گریههای سر در چاه
امیر نخلستانهای نیمهشب، امیر گریههای سر در چاه، متولد شد تا بذر عدالت را با دستهای خویش، در خاک ستمپیشه بیفشاند.
کوفه بیمروّتی، کوفه گرسنگی یتیمان و بیتکیهگاهی بیوهزنان، کوفه تزویر و ظلم، از ابتدای تاریخ، چشم به راه او بود و خواب او را میدید.
مدینه، این کوچه پسکوچه سالهای جوانی، روزهای نفس کشیدن در جوار رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله و مهر ورزیدن به ریحانه پیغمبر، سرنوشت ناگزیر او بود.
دستهایت، آتیه ذوالفقارند
کودک بزرگ ؛ مرد مردستان ؛ امیر دلاور! سلام بر تو.
چه مبارکند لحظههایی که حول میلاد تو، خجسته میشوند!
خوش به حال روزگاری که تو را در خویش دارد!
دستهایت، آتیه ذوالفقارند و نفسهای امروزت، خطبههای بلیغ فردای امامت.
محمدِ امین، شادی خود را نمیتواند پنهان نگاه دارد. نگاه کن که به شکرانه ولادت تو، چگونه به سمت و سوی ملکوت، لبخند میزند و خدا را سپاس میگوید.
درختان غزل، پیراهنی از تصنیف پوشیدهاند.
چهره پروانههای احساس، گل انداخته است. بوی عشق همه جا را متبرک کرده است. عقربهها، به مهمانی خنده رفتهاند .
اینک، «رجب»، ماه بشارت است و سرشار از فضایل الماسگون.
امروز، پنجرههایی رو به بیکران احدیت باز میشود و دریاها، صفبهصف،جاموصلمینوشند.
دستهای نیازمندان، آستانی مییابند لبریز از استجابت .
همه آنچنان سپید شدهاند که از رنگ طلوع هم پیشی گرفتهاند.
امروز، چشمههای ازلی، در مصراع نگاه شاهدان تقّرب جاری است.
روز اهدای عشق همیشگی به زمین است. با یک گل، بهار میآید و سرسبزی فراگیر میشود.
منظومههای روحنواز شاعران، چه به موقع رسیدهاند ؛ با تنپوشی از تصنیف! دل را بردار تا هرچه سریعتر، خود را به هلهله کائنات و جشنی که برپا شده است برسانیم.
چکیده فضایل
سلام بر«ابوطالب»، آن سراپا ایمان و خلوص که برای خود، در جاودانگی مکانی برگزید!
درود بر جایگاه «فاطمه بنت اسد» که با این فخرآوری، نام او تا همیشه سربلند میدرخشد!
درود بر کعبه که پذیرای فرخندگی رجب است و دیوارش، برای ورود حادثهای سبز، شکافته شد!
و سلام بر فرشتگان بزم انس که با خطی از نور، سیزدهم رجب را دسته دسته میسرایند.
اگر همه تاریخ را بکاویم، نامی چنین پرطراوت را در باغستان انسان نمییابیم.
«علی»، تصویری کامل از انسانیت است.
چه میگویم! ابیات بلند فضایلش را همه کتابخانههای دنیا نمیتوانند تحمل کنند.
تولد واژههای علوی
امروز، پایان لحظهشماری زمین است. مردی آسمانی میآید که شورانگیزترین پیامهای شیرین را به همراه دارد. نگاهش، سرشار از نهج البلاغه است و اخلاقش، منطبق با قرآن. از خطبههایش، دریاتر وجود ندارد. کجایید، سرمستانِ واژههای علوی؟!
شگفت از درک نور مطلق
کدام حقیقت شگفت، به پای امروز میرسد؟!
ماندگاری مکتب ما، به حرمت استقامتهای اوست؛ او که معیار کمال است و ملاک تقوا.
چه میگویم! فهمیدن نور مطلق، در حیطه ادراک ما نیست؛ تنها قلمی دست گرفتهایم تا احساس، چون اشک شوقی بر صفحات کاغذ چکیده شود.
فرسنگها غفلت
چقدر از صنوبر و سوسن و یاس باید گفت، تا به تو رسید؟
نه! این عمر کوتاه ما قد نمیدهد که حماسههای شیرافکن تو را در سینه داشته باشیم .
این سالها، چه کوتاهند برای بازگویی عدالت و عبادتهای تو!
تمام سجادههای روی زمین را اگر روی هم بچینم، در برابر ثانیهای از تعبد تو کم میآورند.
چقدر بیهوده دنبال نوروزیم؛ حال آنکه گلی همچون تو را جهان دارد.
اصلاً جهان چه داشت بیتو؟!
چقدر ما غافلانه در پی دنیاییم و تنها به نام تو، بسنده کردهایم! ما را ببخش اگر با وجود تو، گفتهایم خورشید نورانی است و درخت زیبا است.
به طواف آمده بودی و خداوند، آرامش را در قدم زدنت به تصویر کشیده بود.
طوافت، به حریر میمانست که نسیم در آن پیچیده باشد.
تو آن روز، به ساره، آسیه و مریم بیشتر شباهت داشتی. طواف میکردی و قدمهایت میرفت که سنگین بشود. اول به روی خودت نمیآوردی؛ اما با پاهایت که انگار در تپهای شنی فرو میرفتند، چه میتوانستی بکنی؟
چه کسی فکرش را میکرد که تقدیر، تو را به این سمت کشانده است؟ ماجرای بیسابقه تو، در فهم مردم کوچه و بازار نمیگنجید. نگرانیات را این سو و آن سو میکردی ؛ تا شاید بتوانی از ازدحام نگاهها، در امان بمانی.
کافی بود تنهاییات را به پرده کعبه بیاویزی و بیآنکه تصورش را بکنی، به جذبه دیوار شکافته برسی.
حالا شبیه مریم شده بودی؛ قدیسهای که نالههای ناگزیرش را نه در سایه درخت خرما، بلکه در امنترین خانه آفرینش حبس کرده بود.
میلاد در کعبه
روزی شگرف بود آن روز. درختها برای تو، دعای قنوت میخواندند، پرندهها همه ذکر یا رئوف و یا رحیم گرفته بودند، آب زلال عفاف تو بود که جریان داشت و سنگها برای نجات تو، سر به سجده سوده بودند.
شهر، مبهوت تو بود. به سر زبانها افتاده بودی و درِ کعبه، همچنان هجوم مردم را سد کرده بود.
دیوار، چنان به هم پیوسته بود که خیال میکردی شکافی در میان نبوده است؛ جز رد درزی که باید میماند و معجزهای بزرگ را تشریح میکرد.
ناگهان، صدای گریه کودکت در کائنات پیچید؛ مثل حریر طواف تو که آرام بود و دوستداشتنی.
معجزه آفرینش
حالا که ثقل آفرینش را در آغوش فشردهای و از شکاف همان دیوار بیرون میآیی، انگار تمام بهشت، در زمین قدم میزند.
آرامتر قدم بردار بانو! نگاه کن فرشتهها به طواف نوزادت میآیند.
حالا که کعبه در آغوش تو است، بگذار همه نگاهها در اطرافش بچرخند؛ بگذار شهر، این معجزه را سیر ببیند!
اما باید به فکر چشمهای بسته نوزادت نیز باشی که جز در آغوش امین شهر، گشوده نمیشوند.
باید هرچه زودتر این دو نور به هم برسند؛ همچنان که از آغاز با هم بودهاند.
شتاب کن بانو! قلب امین شهر، گهواره خوبی برای فرزند تو خواهد بود.
در ناگهانی از لبخند افلاک و بهت خاک بود که حاصل دست ابراهیم خلیل اللّه، به احترام قدومی مبارک، خضوع میکند. دیوار، شکافته میشود تا برای عدالت، یاوری مقتدر از راه برسد و شکافهای جامعه، به اعجاز دستان او مرمّت شود، دیوار میشکافد تا خورشید از دامان کعبه برآید.
کسی آمده که به راههای آسمان، آشناتر است تا زمین. آسمان، موطن اوست و در زمین، مسافری است که آمده تا مردم از او بپرسند، پیش از آنکه به فقدانش دچار شوند.
از زمین تا آسمان، راه زیادی است. خطر در کمین ماست. معلوم نیست هر قدمی که برمیداریم، به آسمان نزدیکتر میشویم یا از آن دورتر. نفس فریبندهمان، سایه به سایه، دست به دست شیطان دادهاند و دنبالمان میکنند و در راه، از هر دری وارد میشوند و جلوی قناتهایی که تو در وجودمان زدهای، سنگ میاندازند تا به آسمان نیاییم و ساکن ملکوت نشویم. اما همینکه زمین میخوریم، دست به زانو میگیریم و تو را صدا میزنیم: یاعلی علیهالسلام!
تو با همه فرق میکردی
همه را بیرون کرد. خودت ماندی و خودش. میخواست با تو خلوت کند. میخواست چشمت را با «بسم اللّه النور»، روشن کند و بعد، چشمهایت را بسپارد دست محمد صلیاللهعلیهوآله. هر زمینی که نمیشد رویش پا بگذاری و هر در و دیواری که نمیتوانست از تو تبرک بگیرد. تو با همه فرق میکردی؛ خدا خواست جور دیگری بیایی و با نور بار بیایی... .
زمین، به تو که رسید...
امروز، آسمان آنقدر دست و دلباز شده که اگر بخواهی، تمام قلبش را به زمین میبخشد و زمین، آنقدر دست و پایش را گم کرده که نمیداند چه پیراهنی به تن کند، چه عطری بزند و با کدام زمزم، تنش را بشوید.
یادش رفته که این همه کودک در دامن خود بزرگ کرده است. اما به تو که رسیده، نمیداند چگونه جلویت در بیاید.
انگار با این همه بهار و چشمه، باز هم کم آورده است... .
اگر تو نبودی...
هربار چشم دین به تو میافتد، سرش را بالا میگیرد و از داشتن فرزندی چون تو، سرشار از شوق میشود. اگر تو نبودی، چه بر سر دین میآمد؟ دین چگونه میتوانست قد بیافرازد و نامش رانگهدارد؟!
دین، تا همیشه مدیون بزرگواری توست... .
شانههایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که میگذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگهایم میدود.
در برابر توفانهای بیرحم زندگی میایستی؛ آنچنانکه گویی هر روز از گفتوگوی کوهستانها باز میآیی.
لبخند پدرانهات، تارهای اندوه را از هم میدراند.
تویی که صبوریات، دلهای ناامید را سپیدهدم امیدواری است. مرامنامه دریا را روح وسیعت به تحریر میآید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجرههای خانه را باران میپاشند.
آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.
آموزگار بردباری
ای آموزگار بزرگ مجاهده و بردباری! اندیشیدن فرداهای دور را از تو آموختم. چینهای صورتت، نقشه سالهای کودکی من است. تو روزهای بادباک و شبهای ستاره را با من نفس کشیدهای و من، پیر شدن آسمانم را نظارهگر بودهام؛ اما کهنه شدن غرورش را هرگز.
شبانههای خیس چشمانت، مسیر برخاستن و جستوجو کردن را روشنترین راهبر است. جانم، جادههای تجربه و آفتاب را پوست میترکاند؛ وقتی که چتر اعتمادت، بر مویرگهای اندیشهام گسترده میشود.
باتو... بی تو...
با تو، باران بهاریام را پایانی نیست و بیتو، پرندهای آشیان گمکرده در جادههای پاییزم.
تو که هستی، پنجره، با بالهایی گشوده از آفتاب، باغچه را مرور میکند. با تو، نفسهای مادرانه، تیررس اضطراب و تشویش را مجال نمیدهند.
آجر به آجر، ساخته میشوم؛ وقتی پناه دستهای امنت، موسیقی مهربان عشق را به ترنم میآیند.
بیتو، بنبستی میشوم در هزار توی رنجهای خویش.
بیتو، شکوه جهان، ویرانهای است مسکوت و بیهیاهو.
میستایمت که رونق کوچههای سردسیر وجودم هستی؛ آنچنان که آفتاب، رگهای سپید قطب را.
پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خستهترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانهات، کودکیهایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
میخواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصههایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخنهای ضربدیدهات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمدهام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانیات بزنم. سایهات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایهات آنقدر بزرگ بود که وقتی میایستادی، همه چیز را فرا میگرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکتهای غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی میریزد.
دلم میخواهد به یکباره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبیات را که نگاه میکنی، یادم میآید که وقت غنچهها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.
این، تصادف قشنگی است که امروز در تقویم، کلمات هممعنی، کنار هم چیده شدهاند. یعنی در دائرة المعارف عشق، پدر، ترجمه علی علیهالسلام است.
پدر؛ ترجمه علی علیهالسلام
پدر! میخواستم دربارهات بنویسم؛ گفتم: یداللّهی؛ دیدم، علی است. گفتم نانآور شبانه کوچههای دلم هستی؛ دیدم علی است. خلوص تو در عشق ورزیدن را نوشتم و روح تو را از هر طرف پیمودم، به علی رسیدم.
آنگاه، دریافتم که تو، نور جدا شدهای از آفتاب علی هستی، تا از پنجره هر خانهای، هستی را گرما ببخشی ؛ و اینگونه بود که علی علیهالسلام، نماینده خدا و نبی شد و پدر، نماینده علی علیهالسلام.
تو را به من هدیه دادند و من امروز، تمامی خود را به تو هدیه خواهم کرد؛ اگر بپذیری.
پیامهای کوتاه
پدرم! تو تپش قلب خانهای؛ وقتی هر صبح، با تلنگر عشق، از خانه بیرون میروی و با کشش عشق، دوباره باز میگردی. دهلیزهای قلبم، تقدیم مهربانی تو باد!
علی آموخت هر جا که جای مهر پدر خالی است، میتوان پدر بود تا جامعه را از یتیمی بیمهری، رهایی بخشید؛ آن وقت است که میتوان خیبر دلها را فتح کرد.
پشتم به تو گرم است. نمیدانم اگر تو نبودی، زبانم چطور میچرخید، صدایت نزنم!
راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت میزنم؛ بابا!
آنقدر با دستهایت انس گرفتهام که گاهی دلم لک میزند، دستانم را بگیری.
هر بار دستانم را میگیری، خیالم راحت میشود؛ میدانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی، گم نمیشوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمیکنی... .
هوای ابری بالای چای عصرانه
کمی رطوبت اطراف شیشه خانه
و آفتاب، عروسی که ناز کرد و نماند
مرا سپرد به دست غروب، رندانه
و تو که حجم دلم را فشردهتر کردی
برای دیدن رویت به صحنه خانه
دلم گرفته بدون تو، عصر دلگیری است
لباسهای تو شال و کلاه مردانه
برای بار دهم روبهروی آینههام
چقدر حوصله دارد به گیسوان شانه
صدای پای تو آمد؛ نسیم، تازهدم است
بریز خنده که قندم کم است در خانه
بپاش عطر تنت را در آستان اتاق
و ساده، مرغ دلم را بگیر با دانه
رسیدی و ز سلامت بهشت جاری شد
خدای من! چه نگاهی، چقدر پروانه!
باید این سه روز را به یاد بسپارم و در ذهن هر ذره وجودم، ثبت کنم.
باید گرمای خورشید این سه روز، مرا تا آخر عمر، دلگرم نگه دارد.
اگر خورشید را در سینه داشته باشی، هیچ ظلمتی تو را با خود نخواهد برد. باید بکوشم کولهام را از هوای کبریایی این اوقات روشن، پر کنم.
باید لحظه لحظهاش را به خاطر بسپارم.
مجالی نیست ؛ باید جان بگیرم و قوی شوم؛ گرم شوم و پر نور؛ ریشه بدهم و قد بکشم زیر این آفتاب شرقی .
چارهای نیست؛ باید در همین سه روز بزرگ شوم.
آمده بودم عوض شوم.
یادم میآید، آمده بودم کوزهام را از این چشمه هوش پر کنم.
یادم میآید، آمده بودم تنی به آب آشنا کنم؛ آمده بودم پیِ پاکی. آمده بودم نامهای را که سالها پیش نوشته بودم، به دست جریان این چشمه بسپارم تا با خود ببرد؛ نامهای که جرئت باز کردن و خواندنش را در خود نمییافتم.
آمده بودم پیراهن خستگی قرن را در زلال این چشمه بشویم و با رطوبتش، تمام این دره نفسگیر را تا پایان، یکنفس بدوم.
آمده بودم، عطش هزار ساله انسانیام را با جرعه جرعه این آب گوارا برطرف کنم.
آمده بودم در پی تغییر، تحول. آمده بودم پوست بیندازم. آمده بودم پیله بِتَنَم؛ میخواستم رها شوم از این شَفیرگی، بال بگیرم و به دیوار باغ بروم.
آمده بودم عوض شوم.
دیگر سبک شدهام
احساس سبکی میکنم. در این دقایق آخر، نمیدانم چه شد که از هوشِ زمین رفتم. نمیدانم چه شد که وصل شدم. نمیدانم چه شد که فراموش شدم. نمیدانم چه شد که با جریان تند این زمزمهها رفتم.
چه شد که غرق نوای ربّنا شدم، چه شد که بیپیرایه، دوباره به دنیا آمدم.
دوباره احساس کودکی میکنم؛ کاش دوباره بزرگ نشوم!
سفرهای گسترده شده است به وسعت مهربانی خدا.
سفرهای پهن است به غِنایِ بخشندگی حق. من به مهمانی سهروزه عشق، دعوت شدهام. با پیراهنی از جنسِ پشیمانی، به درگاه امید وارد شدهام. طنین ثانیهها، نفس مضطربم را در سینه به سمت آغوشی به نام توبه سوق میدهند. خوب میدانم که در این ضیافت، خودِ خدا میزبانم خواهد بود.
اعتصاب یا اعتکاف؟
سه روز، اعتصاب خود را به او اعلام میکنم؛ اعتصابی به معنای اعتراض در برابر بتهای درون؛ اعتصابی به مفهوم مبارزه با
جاذبههای پوشالی دنیا؛ اعتصابی به عمقِ ادراک و به ژرفنای تَعقّل. خدا، نام اعتصاب را، اعتکاف میگذارد، تا موافقت خویش را اعلام کرده باشد.
ایام البیض، سه روزی است که کارنامه زندگی من، به روشنایی و سفیدی دعوت میشود و خداوند، نگاه عفوآمیز خود را بر من منتشر میسازد.
مجالی برای تولد دوباره
این سه روز، فرصتی است خاص، برای آشتی با دوست. سه روز، اوج یگانگی من است با او؛ با او که از شوق علیوار شدن جهان، به تصَدّق حیدریاش، به تمام بشریت از در مهربانی و کرامت، سلام کرده است. چه بهانه مقدسی است این میلاد؛ بهانهای برای تولد دوباره همه ما.
میلاد علی علیهالسلام، رویش دوبارهای است در جان جهان و خدا در ایام البیض خویش، پذیرنده هر نوع رویشی در سمت بلوغ و کمال است؛ پس دریابیم این فرصت بینظیر را.
یک عمر اگر معطّلی دارد عشق
یک نسبت خاص با علی دارد عشق
هر لحظه از آسمان علی علیهالسلام میروید
بنگر که چه سرعتْ عملی دارد، عشق
درهای آسمان، گشوده شده است.
بالها، بوی آسمان گرفتهاند. فاصلهای تا رسیدن نمانده است. مأذنهها، راه پرنده شدن را نشان میدهند. انگشتهای مسجد، به اشارت میخواندمان. مسجدها، آغوش گشودهاند تا گرم و مهربان، پذیرایمان شوند.
مسجد، پر از بوی خداوند است؛ پر از بوی رحمت، پر از بوی آمرزش، پر از بوی... .
سه روز رها شدن از خود
سه روز تا نهایت وقت است؛ سه روز تا ابدیت ؛ سه روز برای آخرین پرواز.
آسمان، مشتاقانه آغوش گشوده تا پرواز در بینهایتمان را نفس بکشد.
پلک که میبندی، صدای بال فرشتهها را میشنوی. چقدر به خداوند نزدیکم؛ نزدیکتر از فرشتههای مقرّب!
سه روز فرصت از خویشتن رها شدن ؛ سه روز فرصت بریدن از دو روزه دنیایی؛ سه روز برای پرهیزگاری. سه روز، در خویش مینگری و در خویش زندانی میمانی، تا نفس اماره در مسجد، پاک و طاهر شود و پیشانیات، بوی سجدههای امام چهارم را بگیرد.
مهربانتر از تو چه کسی؟!
مهربانتر از تو، سراغ ندارم.
همه گناهانم را میبینی؛ اما هر بار، با مهربانی بیشتر از پیش، مرا به خود میخوانی؛ به خانه امن خویش میسپاری تا سه شبانهروز، عطر خداوندیات را از جانم لبریز کند. به گلدستههای مسجد سپردهای، بهترین آوازهای داوودی را اذان کنند و در گوش ما، حضور مهربانیات را زمزمه کنند. من، سراپا تسلیم، به شوق زیارت عطر خداوندیات، پیشانی خویش به سجده میسایم و با اشک، درِ رحمت بیپایان تو را میکوبم که: «الهی العفو، الهی...».
ماهنشینان بارگاه انس، در «رجب» چه خواندهاند که هنوز از برگهای مفاتیح آنان، بوی نوروز میآید و تقرب ؟
سبکبال، پر از حس رفتن و رسیدن، در دقایقِ خلوت خود، عطر و روشنی میکارند؛ رایحهای که تا سال آینده، رجب با آن آشناست.
روشنترین انتخاب
سلام بر شما جوانههای مسیر خوشبختی! سلام بر شما انتخابگران کوچهباغهای ملکوت؛ شما که دلخواهترین رنگ را از «رجب» برداشتهاید؛ همان بیرنگی و خلوص را. نگاه هیچ کبوتری، به تصمیم آسمانی شما نمیرسد. سه روز پرواز در بهشت؛ سه روز جسم و روح خود را از بحبوحه دنیا بیرون میکشید و در صفاخانه تقوا، جام طهور مینوشید.
«رجب»، ماهی است که شاید به اشتیاق نفسهای شما، قصیدهای ماندگار شده است.
ما را از دعا فراموش نکنید
چقدر فاصله است بین این قلم و حال خوش شما؛ میان این دنیا و پاکیتان!
سبز باشید و به یاد ما باشید، ای مسافران رها در روزهای خورشیدی!
ما را در لحظههای آسمانیتان فراموش نکنید، ای سالکان باغهای نیایش!
این قلم همچنان در حسرت دلشکستگی شما، با اعمال «امداوود» است.
یک عمر تنهایی را چله نشستهام، میخواهم بیکسیام را فاتحهای بخوانم. میخواهم چار تکبیر بر زنم به هرچه گناه، به هرچه فراموشکاری.
دانههای اشکم را به قربانگاه کرمت آوردهام.
دردآشنای نادیده! دیدهام بگشا تا جمال یار بینم و پایم دِه تا به دیار عشق برگردم!
در ماتم روزهای رفته، مینالم.
ای شب عاشقانه مسجد! در هجر موعود ازلی، میگریم.
ای هوای دلتنگی محراب! دلتنگ آن عشقم و شرمگین روی سیاه خود و کوچهای که آب و جارو نکردهام برای قدوم مبارکش.
مشتاقم و دلواپس آمدنش.
ای صاحب صباح، ای فالق صباح! گواه اشکم باش و پناه خستگیام.
میخواهم تازه شوم
سُبّوحٌ قُدّوسٌ ربُّ الملائِکةِ و الرُّوح.
سه روز به درازای یک سال غفلت، از سبوی غم عشقت نوشیدهام. سبوی عشقت، بیدارم میکند.
گوش به صدای باران دادهام؛ شاید بشنوید کهنگی درونم را!
بعد از این گریه بیپایان، میخواهم تازه شوم؛ به حرمت این اشک و این عشق.
زنجیر عادت از پایم بردار!
بلبلی در قفسه سینهام، آتش گرفته. پیری گوژپشت، کنار ستون فقراتم، بسط نشسته و بر قامتم دخیل بسته است.
هزار پتک آهنین، بر سندان سرم میکوبند. من مجنون شدهام در پی لیلایِ روی تو، ای نادیدنی که دل بردهای! این بیابان لمیزرع را از من بگذران! این زنجیر قفل شده عادت را از پایم رها کن! مرا به مزرعه اعمال نیک مؤمنان بازگردان که پاییز، نزدیک است و برگریز عمر و فصل درو.
دوشنبه
8 مرداد 1386
15 رجب 1428
30.Jul.2007
خداحافظ، ای زخمهای دلت یادگار نینوا! دیگر امشب به مرور خاطرات سرخ پرپر شدن کبوتران نخواهی پرداخت؛ که تو نیز کبوترانه کوچ خواهی کرد تا به کاروان آسمانی حسین بپیوندی.
زمین، چه عرصه تنگی برای پارههای دل فاطمه و علی بود! گرچه از همان روز که رأس حسین را بر نیزهها بردند، بهانههای زندگیات، به پایان رسیده بود.
مگر گلهای چیده وجودت ای ام المصائب، چقدر میتوانستند در آب دیدگانت، زندگی را ادامه دهند؟
از امشب، اشکهای فراق یوسف تو، بر دامن پیراهن خونینش سرریز خواهد شد و زمینیان، داغدار جای خالی تو خواهند بود.
شکوه غیرت زنانه تو
آن روز که هُرم خطبههایت، شام را گرفته بود و دودِ آه از دلت برخاست، در میان خاک عطش، ریشه دواندی تا امروز، وقتی خاک، تو را در برمیگیرد، نام تو در جای جای خاطرات کربلا شکوفه کند.
شکوهِ غیرت تو ای زن، هنوز شنیده میشود که چگونه قلب سنگهای خارا را آب کردی و شعله صبرت، بر همگان روشن کرد که چگونه بیبرادر، یتیم میشوند.
ای دخترِ یتیمنوازترین مرد زمین! پاسخ «ما رأیت الّا جمیلا»ی تو، هنوز در گوش تاریخ میپیچد. بدرود، ای زیباترین تصویر صبر!
پیوستن زینب علیهاالسلام به حسین علیهالسلام
یازینب! صبر آزموده تو در فرهنگ لغات عاشورا، قشنگترین واژهها را بعد از حسین آفرید و حسین که بیطاقت از دوری تو بود، امشب، دعای تو را مستجاب کرد و اینگونه بود که سفر، تو را برگزید تا بر پهلوی شکسته مادرت، مرهم شوی.
مگر بهشت، بدون زینب، بهشت میشود؟!
امشب، کوه به دریا میپیوندد تا منظره غروب حسرت را در قلبمان بیافریند.
امشب، طناب اسارت جهان خاکی، از دستهای زینب باز خواهد شد و فرشتگان صفبسته، نوای «ارجعی الی ربّک» را برای او خواهند سرود.
هنگام اجابت دعایت
یا عقیله بنی هاشم! اگر روزی از عون و محمد خواستی تا برای پیوستنت به حسین علیهالسلام دعا کنند، آیا میدانستی که چه زود، هنگامِ استجابت فرا خواهد رسید؟
امشب، تو را سبکتر از بال فرشتگان و روشنتر از روز و زیباتر از نخستین سپیدهدم آفرینش، به سوی آسمانیان خواهند برد؛ چرا که نهایت آرزویت، پیوستن به حسین بود و هرکه به حسین نپیوندد، مرداب خواهد شد.
تشنه توایم یا زینب! دعا کن که قلبهایمان به لاهوت و ملکوت، گره بخورد و به راستی:
«کی با فنای تن ز تو کس دور میشود
شمع از گداختن همگی نور میشود»(1)
پیام کوتاه
1) . حفیظ اصفهانی.
میبینمت که بر تپههای سوخته، ثانیههای مصیبت را تاب میآوری و از خیمههای عطشان، شعله میتکانی .
میبینمت، سرفراز و نستوه. آغوشت، خونآلود حنجری بریده است و دلت، تکهتکه حادثه گودال.
تو همانی که بیهراس از ارتفاع شمشیرها، حقانیت عشق را به تفسیر نشستی و خواب راحت را از چشمان بیعدالت کفر، ربودی.
تو زینبی، او که روح اسطورهایاش، عصیان بادها را به سخره میگیرد.
ریگزاران تشنه میشناسندت، وقتی که مرهم بالهای زخمی پروانهها میشوی. دستان جهان، افول زنجیرهایش را مدیون تو است.
نیزههای بیداد را از نفس انداختی
مگر چشمان حماسه را غروبی است که من سوگوار تو باشم؟
یا زینب! اتفاق تو را شنباد هیچ حادثهای، دفن نمیتواند کرد.
شکوه ایستادنت، تاریخ است. نگاهت، پنجرهای است گشوده بر دوردست آینه و عرفان.
جانت، پرندگی را هجا به هجا، آسمان میشود.
با توام که تقویم حقیقت شیعه را به شهادت ایستادی تا قرنهای پس از تو، زلال آفتاب را تجربه کنند.
ایستادی؛ وقتی که از سر و روی شهر، دیوار نخوت میبارید و اینچنین، نیزههای بیداد را از نفس انداختی.
پاسدار شکوه فاطمیات هستیم
حالا تو رفتهای و در دورهای مهآلود، پنهان شدهای.
رفتهای؛ با کفشهایی از باران و ابریشم و مسیر عبورت را چراغهای شکوفه، روشن کردهاند.
میروی و پنجرههای آسمان، به پیشوازت گشوده میشوند. میروی و ما، مچاله داغ سترگت، روزهای بیتو را میگرییم .
ببین چگونه شانههای بیپناهمان را توفان کوچت میلرزاند؛ چگونه خورشید بیقرار چشمان روشنت، بر کوههای زمین مویه میکند؟
ای بزرگ! اگرچه نیستی، اما باور حسینی ما را خللی نیست.
میمانیم و در تقاطع آتش و خنجر، شکوه فاطمیات را پاسداری میکنیم.
از این چادر بپرس،
تن هزار زخمخورده را چه باید کرد؟
دیگر گریه هم شفای بغضهای به خون نشسته نیست!
قد خمیده را به رکوع پی در پی نافله شبانه، بهانه دهی؛
زخم پیشانی شکسته را
به نوازش کدام دست آشنا، آرام نمایی؟
بیا از اینجا برویم!
کسی چه میپرسد حال تو را؟
این دیوارهای تبعید چه میدانند
که عطر کوچه باغهای مدینه
در سجاده به یادگار مانده از مادرت، محبوس مانده است؟
بگو خاطرات، دست از سرت بردارند!
هر روز، چوب خیزران و لب خونین
بر طاقچه نگاهت پرپر میزنند
و شب نشده،
سر بریده ماه را بر نیزه، به غنیمت میبرند.
خواب به چشمت نیامده؛
گاهواره میسوزانند و تازیانه میچرخانند...
اصلاً بگذار همه خلخالها و گوشوارهها را به غارت ببرند
این هروله شبانهات، در پی سر بریده برادر، تا کی؟
بیا از اینجا برویم؛
خرابه نزدیک است.
لااقل سهساله را بهانه کن
و برای بی سر و سامانی دلت
سر به دیوار غربت بگذار.
دیگر تمام شد...!
راستی، با آن قنداقه خونین که رباب علیهاالسلام، در پیاش میگشت، چه کردی؟
مشک تیرخورده را در کدام پستوخانه دلت مخفی کردی تا سکینه نبیند؟
عبای هزار تکه شده علی اکبر علیهالسلام را به کدام بازمانده از تبار مجنون بخشیدی، تا به دست لیلا نرسد؟
ام البنین علیهاالسلام را چه صدا کردی که یاد پسران پرپر شدهاش نیفتد؟
در آن کربلای هزار بار گریسته تو
کسی نبود تا آن پیراهن کهنه خونآلود را از چشم مصیبتزده تو، دور نگه دارد؟
گریه کن، صبورترینِ عالم!
آن تن عریانی که بر خاک و خار و خون غلتید،
عزیز تو بود؛ عزیزتر از جانت!
همین که عکس سر بریده ماه، در پیاله آب افتد
و باد، عطر غبار قبور کربلا را در هوای یادت بپراکند،
وقت زیارت تو رسیده است؛
وقت آنکه کبوتران پرپر شده در قفس نگاهت، پرواز کنند
و ستارههای غروبکرده در حنجره زخمیات، آواز بخوانند؛
وقت آنکه دوباره عباس علیهالسلام برایت رکاب بگیرد
و علی اکبر علیهالسلام زانو بزند
و قاسم علیهالسلام، مرکبت را آرام بنشاند
و حسین علیهالسلام، دست دراز کند،
تا تو را همانطور که شایسته عقیله بنیهاشم است،
سوار محمل نماید.
چشمهایت را باز کن
تمام شد خواب وحشتناک این روزها!
اکنون، آغوش پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و گریههای وقت تولدت!
واژهها، سیاهپوش قامتی مطابق با شکیبایی هستند.
وداع فریادگری از نسل خورشید، کوچههای دمشق را عزادار کرده است.
زینب علیهاالسلام، کلام دوباره علی علیهالسلام در شام بود؛ بهترین وجه مردانگی ؛ معلم سبز جاودانگی .
پیام مهرآفرین و قاطعش، چهره کریه عصیان و دغلکاریهای شیطان را از دل زدود.
شامیان را به خود آوردْ و اندیشههای زمستانی یزید را شکست. زینب علیهاالسلام، همیشه هست؛ با خطبههای زندهاش.
معیار سربلندی
از دمشق تا کربلا، فاصلهای در دل نیست. فرقی نمیکند؛ زینب علیهاالسلام هرجا که باشد، فاتحانه
بر بلندای هستی ایستاده است و از حسین علیهالسلام میگوید.
روبهروی زینب علیهاالسلام، هرچه که بوی قدرت بدهد، مرده است.
نام زینب علیهاالسلام که میآید، تکلیف انسان با خودش روشن میشود؛ میداند با آنچه که باید باشد، چقدر فاصله دارد؛ پی میبرد چند جام عرفان لازم است تا «زیبا دیدن مصیبتها».
امروز، اگرچه از زینب علیهاالسلام میگوییم و از زینب علیهاالسلام مینویسیم و خود را زینبی میدانیم؛ اما تنها خود اوست که از رویارویی با گونههای مختلف داغ، سربلند آمده است.
حجم رنج، توان روشن
دمشق، در بهت فرو رفته است، پیش روی این همه عفت و صلابت.
تاریخ، کجا زنی را سراغ دارد اینچنین؟!
زینب علیهاالسلام، توان روشنی است که همه مردان روزگار، او را میستایند.
یک زن، با آن همه رنج و کارهای فراوان دیگر بر دوش:
حمایت پررنگ از بازمانده ظهر عطش؛ پناهدِهیِ یتیمان عاشورا، بیان مفاهیم تیغهای کربلایی.
زینب علیهاالسلام، یعنی چکامههای روشن غم؛ بیانیهای پر از سوز؛ اما همچنان استوار.
شیرزنی در ادامه عاشورا
بازگشت دوباره قلم، به شکیبایی زینب است.
جفا کارترین قلم، آن است که عاشورا را در کربلا جا بگذارد و به فصل صبوری بعد از خونهای عاشورایی نپردازد.
زینب علیهاالسلام، پیام صبر و رضا را از کربلا به دمشق و از آنجا، به همه جهان نشان داد.
عاشورا، ادامه دارد؛ حتی استقامتی بالاتر از نمازهای نشستهاش نیست. امتداد نینوا، نام زینب است که تبلوری است در همه دقایق.
امروز، زینبیههای دل، رخت سوگ پوشیدهاند و یاد آبی تبار کربلا را زنده نگه داشتهاند.
وقتی کودکیهای در غربت گذشتهات را ترمیم میکنم، دخترکی نمودار میشود لطیفتر از گلهای مریم، که خردسالیاش را توفانهای متخاصم، به غارت بردهاند؛ دخترکی که دنباله چادر نمازش، دردهای زمین را به افلاک میرساند.
وقتی خلوت متروک خانهتان، با زانوان در بغل گرفته پدرت میآمیزد، قلب آفرینش از تپش باز میماند؛ اما تو با همه کودکیات، باید بمانی و مهربانی دستانت را دور گردن پدر حلقه کنی و صبر بیاموزی.
مادرت سفارش برادرانت را حتی به آب کرده است و تو- آبروی آفرینش - خود را نذر هستی آنها میکنی.
نمیشود که نباشی
زمان دیر یا زود میگذرد. جوانیات در شهادت پدر خم میشود؛ اما باید سر پا بمانی تا دنیا شهادت زهرآلود برادرت را پلک بزند.
وقتی مدینه در تیرباران تابوت نواده پیامبر متمرکز میشود، نمیشود که نباشی.
تازه اینجاست که آغاز میشوی ؛ تا به حال، مقدمه وجود خویش را گذراندهای.
حادثهای سترگ در راه است و تو باید به پیشوازش بروی. باید آن اتفاق سرخ را، آن شوکران دردهای مداوم را، جرعهجرعه سر بکشی.
تکیهگاهت، ستون زندگیات به خاک میافتد. روحت از زخمهای متراکم انباشته میشود و تو هنوز باید بمانی و به اسارت رفتنت را بر دوش خسته تاریخ، آوار کنی .
صبور میایستی
باید با همه شکستگیات، ستون قامت امام زمانت بشوی تا حقیقت، در سنگباران ممتد فرزندان جاهلیت، دفن نشود.
میایستی؛ صبور میایستی و روشنی را در تاریکی شام، جار میزنی.
وقتی شمعی سهساله را در خرابه، روشن میگذاری و میروی، اطمینان داری که شهر از معجزه لبریز خواهد شد.
دوباره، وقتی بیکسیات به شام تبعید میشود، همه فکر میکنند دیگر از تو چیزی نمانده است؛ اما هنوز هم بر آستانه معرفت ایستادهای تا به تشنگان سرگردان، جام حقیقت تعارف کنی.
و امروز، از زمین تیره و تار ظلم، قامتْخمیده کربلا هجرت کرد تا در روشنایِ مطلقِ حق، آرام گیرد.
حسین علیهالسلام، به دیدار کهکشان شکیبایی، عاشقانه میایستد و در دیدگانِ زهراییِ زینب علیهاالسلام، تصویری دوباره از سیمایِ پرنور برادر نقش میبندد. زمین، بار دیگر مبتلای پشیمانی است و برای از دست دادن دردانه دیگری از آفرینش، به افسوس مینشیند.
بانویی که جز زیبایی ندید
زینب، در مهیبترین برخورد اهل رذالت با خاندان نبوت، چنین بر سینه تاریخ ثبت میکند راز صبر بزرگ و جاودانگی نگاهش به حقیقت را؛ آنگاه که در عشرتکده باطل، مقابل تمسخر احمقانه یزیدیان فرمود: «جز زیبایی ندیدم.» چرا که معاشقه با معشوق ازلی، تماشاییترین زیبایی زمین است؛ هرچند جولان ظلم و بیداد جهل، داغ عزیزان را بر دل او بگذارد. ازاینروست که زمین و زمان، داغدار کسی شدند که با چشمان ملکوتی، تمام بدیهای آنها را زیبا دید و خم به ابرو نیاورد.
قیامت خطبه
پس از آن ظهر شگفت و خونبار، زندگی بدون حسین علیهالسلام، روی زمینی که بین روح و جسم او فاصلهای به ارتفاع زمین و آسمان انداخته و زینب علیهاالسلام را در برزخ فقدان حسین علیهالسلام، تنها گذارد، چه تلخ میگذشت؛ تلختر از تمام آن مصائب عظیم!
برای زینب علیهاالسلام، زمین، بیوجود حسین علیهالسلام، غربتآباد است و زمان بیحضور او، ملالانگیز! ولی ماند، تا فریاد گلویی بریده از حنجر او برخیزد و در میان عربده باطل، سکوت مظلومانه حقیقت را به بلاغت کلام روشنگر خویش، بشکند.
پیام کوتاه
رحلت پیامبر صبور کربلایی بر لبیکگویان عاشورایی تسلیت باد!
وفات پیامآور حقیقت کربلا، امین خیمهها و امان کودکان حسین علیهالسلام زینب کبرا علیهاالسلام تسلیت باد!
صبر، در امتداد قلبی به بزرگی عاشورا، استقامت میورزید. یگانه بانوی تل و خون، در کرانه غم، خلوت اشک گزیده بود و از حریم ضجه، استغاثه میکرد.
آیا فریادرسی هست؟ نیزه شکستهها کنار میروند. ناگاه، دریای دیده به طغیان میآید. دیگر هیچ مجال سخن باقی نیست. موج موج، بیقراری، سینه را احاطه کرده است. صدای کمرنگی میگفت: آیا این جسد چاک چاک برادر من است؟! دیگر حتی اشک هم یاری نمیکند. کاش تلی نبود و خواهر، همه چیز را نمیدید! کاش معجزه «أَمَّنْ یُجِیب» بر زمین نازل میشد و آنگاه که دو خورشید در آسمان طلوع کرد، خورشید خواهر، بر نی مأوا نمیگزید! کاش...!
سفری به کربلا
تلاطم درد، قلب خواهر را شرحه شرحه کرده است؛ اما قلب اندوهگین، همچنان آرامش نثار میکند و اگر نبود آن دست مسیحایی که بر سینه توفانی خواهر، آرامش را به ارمغان آورد، دیگر هیچ نمیتوانست این دل داغدار را به سکون آورد.
در میان گودی، نگاه خواهر، خیره مانده است. جایی پیداست که حتی مادر ندیده است. بر رگهای بریده، بوسه مینشیند به جای مادر.
اینجا همه چیز به تاراج رفته است؛ حتی کهنهپیراهن. انگشتر را با انگشت بردهاند. اینجا رسم میهماننوازی را، تمام به جای میآورند و عطش، شرط ماندن است.
اینجا آب بخواهی، سنگت میزنند و اگر کوچک باشی، به مصاف تیر سهشعبه خواهی رفت. اینجا سرها بر پیکر نی سوارند. اینجا همه چیز، تازه میشود؛ حتی غل و زنجیرها... .
همراه کاروان اسیران
گاه رفتن است. دل بریدن سخت مینماید؛ اما ضرب تازیانه، آهنگ رحیل دارد. سوز تازیانه، مادر را به عرصه درد فرا خوانده است و مادر، خمیدهتر میشود؛ بیشتر از آن روزی که دستان غیرت را بستند. باید رفت و تکبیر الوداع سر داد که سفری دراز در پیش است؛ بر استرانی بیمحمل، اسیر میبرند. خواهر، همه را سوار کرده. کسی نمانده است. خواهر، این سو و آن سو را به جستوجو مینگرد. از
برادر، خبری نیست. چگونه باید بر استر سوار شد؟! کودکی هنوز بابا را میجوید، سیلی امان نمیدهد و خواهر، دوباره سپر میشود.
با خطبههای عاشورایی زینب علیهاالسلام
فریادی بلند میگوید: «خارجیها آمدند؛ سنگها را مهیا کنید!» شهر بیوفایان، باز به شقاوت تن داده است. بر فراز بامها باران سنگ میبارد و نگاههایی محقر، ترحم نثار میکنند. نیها جلودارند، تا حرم در امان باشد؛ اما سنگها، حرمت نگاه نمیدارند؛ پیشانیها میشکنند و باز هم صبر... . جایی برای مویه، باقی نمانده است. سکوت دیگر معنا ندارد. زبانی به رسایی شقشقیه، رسالت سخن برمیگیرد. خطبههای عاشورایی، بار دیگر عاشورا را رقم زد و «کل یوم عاشورا»، در صحیفه عالم به تکرار درآمد. زمزمهای میگفت: آیا علی، دوباره آمده است؟! عالمیان، همه مبهوت، چنین سر میدادند: غیرت حیدری دوباره تجلی یافته است.
صبر هم از زینب خسته شد
کنج خرابهای، نور به آسمان حواله میکند. سایبانی نیست؛ سوز آتش، جسمها را میگدازد و سوزانندهتر، زخمزبانی است که از گوشه و کنار، شعاع قلبها را درمینوردد. صبر، خسته و خستهتر میشود؛ اما کسی هست که صبر را خسته کرده است. گردهای که هیچگاه از آتش زخمزبان خمیده نشد و حتی در توفان بلا گفت: «ما رأیت الاّ جمیلا.» بساط
جور را جوابی نبود. کسی یارای مصاف نداشت. صدایی از آسمان میگفت: کسی جز او، داغ برادر را چنین، تاب نمیآورد!
عروج
مدتها از روز واقعه میگذرد و خواهر، همچنان از سایه، گریزان است. برادر، سه روز آفتاب سوزان را تاب آورده است و خواهر، تا حین عروج.
زمانی چند باقی نیست. صبر خواهر به انتها رسیده است؛ مثل آن روز که دستانی کوچک، آسمان را در برگرفته بود و لبهایی، اجابت را انتظار میکشیدند: «اللهم عَجِّل وَفاتی سریعا.» آمین خواهر مستجاب میشود و روح عاشورا، کالبد خاکی تن را بدرود میگوید: «یا دَهر اُفٍّ لَکَ مِن خلیل».
چشمها بیبهانه اشک میریزند
بیبهانه، نه!
که رفتنت، بیدرنگترین بهانه اشکهای من است.
لحظهها، داغدار غمی بزرگاند
آبها، در خروشند مصیبت عظمای خاک را
کلمات، مرثیه میشوند، غم غربت تو را
ای شرافت مدام
ای نجابت تمام
ای کهکشان صبر
ای زبان گویای علی علیهالسلام
هر جا خاکی، آبی، خرابهای میبینم
ناگاه، نامت، بر دروازههای اندیشهام سبز میشود
هر جا قافلهای میبینم
عجیب دلم به یاد غربت لحظههایت، میگیرد
بانو!
بر دیدگان مبهوت من
شوراب ناگزیری است
که هر روز، در فراغ تو، جاری میشود
چگونه باورمان شود بانو!
رفتنت؟
چگونه باورمان شود،
خاموشی فانوس مهربانیات؟!
چگونه تو نیستی؛
که هنوز، هُرم خطبههای آتشینت
ریشههای ظلم و ستم را میسوزاند؟!
چگونه تو نیستی؛
که هنوز، درختان از شنیدن داستان رنجهایت قد خم میکنند؟!
و باران
بیوقفه، به یاد روزهای بیکسیات
بیحسین!
بیعباس!
بیرقیه!
اشک میشود و از چشمها باریدن آغاز میکند!
بانو!
چگونه باورمان شود که تو نیستی؟!
کاملترین آیین را برای بشریت به ارمغان آوردهای. افسوس که ادراک این حقیقت، هنوز برای مردم زمین زود است!
برای تکمیل هدایت آمدهای؛ هدایتی که در طول قرنها، با واسطه پیامبران، بنیانگذاری شده است. یهودیان هم مانند همگان باید به این باور برسند که فرقی میان اسلام تو و دین آنان نیست؛ چرا که خدای همگان یکی است. تو و پیروان مسلمانت، با عزمی راسخ و استقامتی پویا، در مسیر روشن اسلام، به بلوغ و تعالی میاندیشید. آنسو، یهودیان شماتت میکنند: «اگر اسلام کاملترین دین است، پس چرا در قبله به عنوان نمادی اساسی، استقلالی ندارد. ما از اسلام او برتریم؛ چراکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله، بیتالمقدس را قبله رکوع و سجودش کرده است!» اما افسوس که نمیفهمند!
پاسخ خداوند
در نماز، به مناجات عارفانه خویش قامت بستهای و مسلمین، سراپا شور و عشق، به تو و نماز روشنت اقتدا کردهاند. گاهِ آن است که خداوند، پاسخ این عنادها و لجاجتها را بدهد. گاهِ آن است که
پوچی ادعاهای یهودیان را با استقلال قبله به سمت کعبه، برملا سازد. وقتِ آن است که در میانه نماز، رو به سوی کعبه برگردانی.
باید درست وسط نماز این اتفاق بیفتد، تا در ذهنها جاودان بماند. باید درست میان نماز،
رو به سوی خانه حق برگردانی، تا رویگردانی خداوند را از آنان که با اسلامِ او، سرِ سرکشی دارند، به نمایش بگذاری.
به هرسو رو کنی، خدا همان سوست
حق با اوست. به هر سو رو کنی، او همان سوست. این گستره بیمرز لایتناهی، این دامنه منتشر لایزالی، در عظمتی فرمانروایی دارد که در اندیشه هیچ آفریدهای جای نمیگیرد.
آری، کعبه و بیت المقدس، در نظر او فرقی ندارد. این دید حقیر و معاند انسانهاست که وحدانیت خدا را به زبان یقین درک نکرده است. سلام بر حق و بر قبله جاودان او که سینه مؤمنان است و بس.
همه آفتابگردانها، به سمت تو میچرخند ؛ خورشید هم.
دریا، در آستانه برخاستن است.
ابرها، مهربانیشان را بیدریغ، بوسه میکنند و میبارند.
کوهها، اقتدا میکنند به تو، تا به جماعت، نماز بگزارند، ایمان تازهشان را.
تاکها، مست از عطر خوش نمازت، بر خاک، سر به سجده میسایند.
زمین، میچرخد تا تو با آدم و ابراهیم علیهماالسلام، قبله یکی کنی و به پرستش یگانه متعال بایستی.
و مکه، قبلهای است که از امروز، نماز میگزاری به آن سو، تا بلال گواهی دهد رسالتت را و نسیمها، جاری کنند عطر قبله تازه را بر تمام سجادههای تازهمسلمان شده جهان.
زمین، چرخید؛ چشمها نیز. سرها نیز مثل قبله چرخیدند.
اولین قبله من؛ قبله دوم تو
آسودهتر از نسیم، خانهام را از دوش موجهای ناآرام، به ساحل امن نام تو میکشانم و آرامتر از هر نسیمی، در دامنه روح تو، دو رکعت نماز میگزارم رو به قبله تازه؛ قبلهای که
برای تو، قبله دوم بود و
برای من اولین قبله است. وقتی با آرامش تمام، رو به قبله نماز میگزارم، تمام رودهای ملتهب جهان، در پیراهنم گم میشوند و شانههایم، بادهای وحشی را با بوسه ابرهای بارانی، آرام میکند.
نماز عاشقان
چراغ چشمهایم را روشن میکنی تا زمین، در تاریکی نمیرد. من، خلیفه توام بر این خاکی که مرا از آن آفریدهای.
آدم را آفریدی تا کعبه را بنا نهد، تا ابراهیم هم این قبله مطهر و معطر را ترمیم کند، تا آخرین فرستادهات بیاید و خدایان سنگیاش را بشکند و عطر تو را دوباره در فضای پاکش، جاری نماید، تا آفتاب، مثل همه آفتابگردانها، به سوی خانهات سر بچرخانند و رودها و جادهها، چون نماز عاشقان، به سوی تو جاری شوند.
محراب، در انتظار هر لحظه شناور است. ملائک، بیتاب دقایقاند. چشمان بیقرار کعبه، به فراسوی آسمان دوخته شده؛ ولی قلب روشن پیامبر خدا، به استجابت آن نگاههای منتظر و صبور شبانه، گواهی میدهد.
قامت پر از سپیده و جان پر از ایمان و یقین او، در اندام ستونهای مسجد، آرامش ذکر میریزد. او ایستاده است به سمتِ همان قبلهای که خدا به آن امر کرده است؛ اگرچه لطافت قلب او از زخمزبان پرکینه یهود، خسته و غمین است.
آفتاب، دو رکعت از فریضه ظهر را طی کرده بود که جبرئیل، با دهانی پر از گلهای نورسیده وحی، پای در محراب نهاد. دستانش را از طهارت دستان نبی سرشار، و او را به سمت اشتیاق کعبه متمایل کرد.
اینک، کعبه چهارگوشه تن را از زمزم رخسار پیامبر، هشیار و پرطراوت مییافت.
«همه سو وجه اللّه است»
قبله میچرخد، تا تو خود را در بند خشت و خاک نکنی.
قبله میچرخد تا همه چیز، بر مدار اطاعت و بندگی دور بزند.
قبلهگاه، از سمت پاکی بیت المقدس، به زاویه گسترده کعبه میل میکند تا خدا بندگان خود را بیازماید؛ که آیا در بند مکان و خواهش خویشتناند، یا جان را در بیکران عبودیت شستوشو دادهاند؟
اگر دل را به خدا سپرده باشی، به هر سو که رو کنی، به آفتاب دیدگان او میرسی!(1)
و اگر در ظاهر توقف کنی و آسمان عرشی دل را به مشتی خاک و پارهای سنگ وابسته کنی، به کنج کوردلانه جهل یهود خواهی رسید!
اکنون، چراغهای حجت از هر زمانهای پرفروغ ترند ؛ چرا که «مشرق و مغرب عالم، همه ملک پروردگار متعال است».(2)
سهشنبه
9 مرداد 1386
16 رجب 1428
31.Jul.2007
چشمهایت چقدر سردند و غمگین و پلکهایت چقدر سنگین! نه از خستگی؛ که از دلشکستگی.
دلت خون است، میدانم. این را از اشارات نگاهت میخوانم.
چشمهایت را ببند. برایم تبسّم کن؛ بخند.
من و تو، مثل هم هستیم؛ «با همان تنهایان» و آفریدگان آفریدگار مهربان. اما تو در بستر بیماری افتاده، و من کنارت ایستاده؛
برایت یک سبد شعرِ تَر آوردم، چه میگویی؟
غزلهایی سپید و نوتر آوردم، چه میگویی؟
من هم، روزی مثل تو بودم؛ یادت میآید؟ تو آمدی. یک شاخه نیلوفر در کنار تختم نهادی و زندگی را به من هدیه دادی.
نه! اشتباه نمیکنم. خودت بودی که سرودِ سبز رود را برایم سرودی. حالا: فقط یک لحظه، چشمت را ببند و آرزویی کن.
اگر من آرزویت را برآوردم، چه میگویی؟
تو خوبی. بد نیستی. من بدم که دیر آمدم. باید زودتر از اینها به تو، سر میزدم.
زندگی زیباست
امروز آمدهام خونت را به خودت بدهم، تا با هم زنده بمانیم و شعر زندگی را بخوانیم: «تا شقایق هست، زندگی باید کرد».(1)
چشمهایت امروز، چقدر امیدوارند! چقدر حرف برای گفتن دارند!
حالا چشم بگشا. با من بیا؛
بیا دست دلهای خونین و غمین را بگیریم.
بیا برای آدمها بمیریم!
بیا قصه زیستن را - به شیوه پریان - بخوانیم.
بیا با هم «دوای هم، شفای هم، برای هم، فدای هم»(2)
زنده بمانیم.
«بیا تا قدر یکدیگر بدانیم».(3)
سبز سرخ
پشت سبزی، چیزی است که باید آن را دید؛ آن را فهمید؛
چیزی به رنگ حقیقت، به رنگ سبز عشق، به رنگ روییدن؛
و من، چه سرسبزم، وقتی که باران، طلوع سرخ خونم را به فصلِ سبزِ روییدن، پیوند میزند.
تو نیز «مثلِ چشمه، مثلِ رود»(4)
روان باش، و «به مهربانی گیسوی نرم باران باش».(5)
باور کن تو از فرشتهها خوبتری، اما «خاری اگر ز پای ضعیفی درآوری».(6)
بیا، لحظهها منتظرند.
بیا، تا برویم. شاید وقتی دیگر، دست ندهد، تا «از محبت، تلخها شیرین شود».(7)
هر قطرهاش، دم و بازدم خوشترین ساعات زندگی است .
زندگی، گرم جریان مییابد با هر قطرهای که تو با لبخند اهدا میکنی.
خون؛ یعنی زندگی.
اهدای زندگی به دیگران چون عطر لیموهای ترش خاطرهانگیز و چون رقص شاخههای گل سرخ و سیبهای سرخ بر رودخانههای مواج به یاد ماندنی و نافراموش است. چقدر لذتبخش است چونان باران بیمضایقه مهربان بودن. قطرههای خون بهاری است که پیشکش میکنیم تا هیچوقت زندگی دیگران به زمستان نرسد.
تو، خود منی
چنانکه رسم مؤمنان است، انفاق میکنم و چه بهتر انفاقی که در راه خدا باشد!
من هم خونم را انفاق میکنم، برای رضای خدا؛ به شکرانه سلامتی که در وجودم به ودیعه گذاشته است؛ تا بتوانم با تو همنفس شوم.
ای دوستی که نمیشناسمت! من فصلها را با تو میخواهم؛ درختها را با تو، نسیمها را با تو.
شاید تو پدر من، برادر، مادر، خواهر یا حتی خود من باشی. پس به امید سلامتی تو و خودم، خونم را هدیه میکنم؛ چون میدانم دنیا بیتو، یک تلفظ عجیب از زندگی است؛ هرچند نمیدانم تو کیستی!
ما همسایهایم
من و تو، همسایه همیم؛ هرچند فرسنگها فاصله با هم داریم.
همسایه من! از بوی نفسهای تو جان میگیرم. وقتی که میدانم با این همه فاصله، هنوز در کنار تو نفس میکشم، امید در ابرهای خاکستری آسمانم جریان میگیرد و کلمات زندگیام، بوی باران میدهند.
همانگونه که تو دیروز، با خون پسرانت و برادرانت، به ایران و عزت و شرف و غیرت من، زندگی دادی، من هم امروز به دستهای تنهایی تو، با چند قطره خون بیمقدارم، سلامی دوباره میدهم، تا تو به زندگی سلام کنی و آفتاب، با لبخند، بر پیشانیات بوسه بزند.
قطرهها، لحظه به لحظه در رگهای حیات تو جاریاند و تو از این قطرههای سرخ، زندهای و در کوچههای زندگی، جریان داری.
نفسهایت، تأخیر نمیکنند. صدایت را به هر طرف میپراکنی، چشمهایت به هرچه تماشا قد میدهند و لبخند، راه لبانت را گم نمیکند.
لبخند هر لحظه، صدای مواج شادی و چشمهای درخشان تماشایش از رونق میافتند و چون شمعی در آستانه خاموشی، بر درگاه مرددِ ماندن و رفتن، مینشیند؛ در انتظار دستهای توانگر یک بخشش.
تو اگر از این قطرههای سرخ در تن او بریزی، تو اگر دست به کار این اهدای آسمانی شوی، رگهای خشکیده او زندگی از سر میگیرند و خزان رخسارهاش به بهاران میرسد.
بگذار با هم لذت ببریم!
ما قطره قطره در دل هم جاری میشویم و زندگی، از امتداد خونهای غمخوار، به تمام پیکرها میرسد و در کوچههای رگبهرگ هر تنی، به راه میافتد.
من و تو در پیوندی عمیق، زندگی را با هم قسمت میکنیم و حتی با قطرهای، شاید مرگ را از حوالی یکدیگر میرانیم.
بگذار هرچه زیبایی دیدهام، تو نیز ببینی! بگذار آسمان فرا رفته تا خدا را تو نیز تجربه کنی! بگذار نفسهای به شماره افتاده، از نو آغاز شوند! بگذار همه با هم، در بزم لبخند بنشینیم! بگذار ذرهای از رگهایم را در لحظهای شیرین، به شما ببخشم!
برای خدا
«هرگز به نیکی نمیرسید، مگر از آنچه که دوست دارید، انفاق کنید».(1)
پروردگارا! من خون حیات خویش را هدیه خواهم داد.
تو نظارهگر باش و حیات مرا با حلاوت بیپایانی بیامیز.
آبشار سخاوت تو را از دور، به تماشا نشستهام. میدانم زکات تندرستی خویش را از بازوان خستهام دریغ نمیکنی. میدانم در لحظههای کبود ناخوشیام، دست ایثار تو، در خانه دلم را مینوازد و البته آفتاب مهر تو گونههای خستهام را.
آی شرقیترین همسایه پنجره! گرمی آفتاب را حس نکردهام. مدتی است روزنی از چشمهای خستهام به فراسوی باغ زیبای هستی، گشوده نشده است. مدتی است ضربان حیات را در قلب شکستهام حس نکردهام....
اما صدای پای تو را خوب میشناسم. پشت پرچین نگاهم، صبورانه به انتظارت ایستادهام .
هدیه تو، هدیه من
من ستاره دردم. مدتی است که انبوهی زخم را به تماشا نشستهام؛ بیآنکه صمیمیت سیال بهار را حس کنم، روزهای زمستانی را
میشمارم. مدتی است شکوفههای بهاری را لمس نکردهام.
چندی است از درختان نارنج بالا نرفتهام. میدانی؟ چند وقت است انوار طلاییرنگ خورشید، گونههای کوچکم را نوازش نکرده است؛ اما امروز که پنجره خیالم را به سوی جاده بزرگ امید گشودم، پرستویی به من خبر داد که تو میآیی. تو میآیی و من دوباره برای چیدن تمام بهارنارنجها، نقشه میکشم. من فکر میکنم تو بهتر از خورشید، میتوانی سینه سردم را گرما ببخشی و مرا سبز کنی. هدیه تو به من: چند قطره خون و هدیه من به تو: آرزوی یک سلامتی پایدار زیر نور تابان خورشید!
1) . نک: آل عمران: 92.
همیشه همانگونه که شایسته است، زندگی را دیدهای؛ همانگونه که در جعبههای جادویی نشان میدهی. همیشه از رنجها، تلخیها، غمها، تاریکیها، شادیها، شیرینیها و سبکباریها میگویی. هم از فراز میگویی، هم از نشیب.
تو، آیینه حقیقتی، چشم بینایی و گوش شنوا و دهان گویا و رازگوی همه حوادث عالم. تو هم مثل دشتها، بارانها، ستارهها، کوهها، پرندهها و همه و همه، آمدهای تا تنهایی ما را پر کنی؛ آمدهای تا ما تنها نباشیم.
با تو، غرق آرامشم
هر وقت که دلم میگیرد، پیچ رادیو را میچرخانم، تا صدای گرم گویندهای، با آرامش جاری موسیقی، به کوچهباغهای نشابورم بکشاند. خلوت شبهایم را پر میکنی؛ مثل ستارههای سوسوزن.
ساعت شبهایم، با تو غرق آرامش و دوستی میشود.
وقتی دلتنگ از همه، دلتنگ از روزگار به خانه میآیم، به تو پناه میبرم؛ به تو رو میکنم؛ به تو گوش میسپارم، تا با دیدن دلتنگیهای جهان، دلتنگیهای خویش را به فراموشی بسپارم.
تو، آموزگار منی
خبرهای داغ را تو میدهی؛ پیش از آنکه از دهان بیفتند.
شب و روز، همه زحمتکشان عرصه صدا و سیما میکوشند، تا لحظهای، جهان ما خالی نماند و ما بیخبر.
تو نشانم میدهی ستارهای که روی لبان کودکانم نشسته، هر صبح ببوسم و شببوهای معطر حرفهای همسرم را ببویم و شبها، کیف پر از خستگیام را پشت در خانه کوچکم بگذارم و بیحوصلگیام را به چوبلباسی خانه آویزان کنم.
تو به من، عطر نجیب عشق را و حس غریب انتظار را میآموزی.
چشم بینای عدالت
لبنان و فلسطین و عراق و افغانستان و... ؛ تو، آینه تمامنمای رنج همسایههای دور و نزدیکی. مرا به اندیشه فرو میبری؛ با صدایت، با تصویرهایت. من، سالهاست به دنبال عدالتی میگردم که امریکا، مدعیاش است؛ عدالتی که لابهلای پروندههای پوسیده سازمان ملل، زیر خروارها غبار، در خودش، خفه سرفه میکند؛ اما تو چشم بینای عدالتی؛ تو زبان گویای حقیقتی؛ تو همه رازهای مگوی شبزدهها را میگویی، تا ما همزاد خورشید و حقیقت باشیم.
حقیقتگو
صدای تو، آرامشی است که حقیقت را نجوا میکند و سیمای تو، سراسر تصاویری است که عدالت روحانی و مهربانی پایدار و بیچشمداشت را میجوید و تصویر میکند.
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، آیینه تمامنمای زیباییهای ایران و ایرانی است که عطر آزادگی و عدم وابستگیاش، جهان را برداشته است.
این آینه، حقیقتی است که «بی. بی. سی» و «سی. ان. ان» و... را مثل همه سیاهیهایی که نشان میدهند، به شکل واقعیشان، سیاه نشان میدهد؛ همانگونه که منفورند، همانگونه که در باتلاقها و لجنزارهای خبریشان، در حال غرق شدناند.
صدا و سیما، چشم یک ملت است؛ چشمی بینا که باید هیچ ریز- حادثهای را از قلم ثبت و ضبط، نیندازد.
از روزنه تلویزیون، میتوان به بُعد و ژرفای فرهنگ و تاریخ یک سرزمین، پی برد.
سیمای تابنده یا تاریک کشورها، از جلوه کانالهای رادیویی و تلویزیونی آنهاست که رؤیت میشود.
کارگردانان، هنرمندان ثبت لحظههای جاودانی هستند که بر میهن ما رفته است و اکنون با دوربین، این روایت بشکوه را روی نگاتیوها ثبت کردهاند.
سیما، محمل عبور داستانهای غرورآفرین است؛
میعاد با خاطرههای رزم و حماسه در سالهای هشتگانه.
در قاب تصویرهای شیشهای، صحنههای آتش و فریاد وخون و جانبازی دیده میشود. کتابی پر از تعقیب و گریز مردان استوار، که با صخرههای آهنکوه، تن میزنند و ایام انقلاب سرخ اسلامی را، صفحه صفحه به تماشا فرا میخوانند.
سیما و صدا، منزلگاه شنیدن و به چشم دیدن سرفرازیهای رزمندگان دیروز، در قرارگاههای سازندگی امروز است.
رادیو، صدای آبشار دمادم عشق و مهربانی است. بر گونههای باطن هر شنونده.
رادیو، میتواند رودِ یادِ خدا باشد بر سر و روی پیکر انسان.
امواج صدا و سیمای مطلوب، پاسبان زبان فاخر فارسی است. به رهآورد عظیم فردوسی و سعدی و حافظ و مولوی و رشته متین پیوند بومی، عزیزانه مینگرد و از خدشهدار شدن گوهر درخشانش، دردناک میشود.
وجدان چنین سیمایی، قدردانی از دانش و فرهیختگی و دانایی است. هرچند که تفریح و خوشی هم از جدول برنامههایش، هیچگاه حذفشدنی نیست.
چهارشنبه
17 مرداد 1386
24 رجب 1428
8.Out.2007
این آخرین پسمانده گروه یهود معاند، در قلعههای خیبر سکنا گزیدهاند و در سکونی منجمد، توقف اسلام را خواهانند؛ اما خدا نمیخواهد پیامبر در چنین غربت و مظلومیت، تنها بماند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مسمانان، باید این گروه پایانی را به اسلام فرا خوانند؛ اما این فراخوان، مدتهاست که به طول انجامیده و بینتیجه رها شده. پاسخ دعوتهای صادقانه رسول، چیزی جز عناد و لجاجت نبوده است. این روزها هم یهودیان قلعه خیبر، پیماننامهای را که با اسلام داشتهاند، زیر پا گذارده و با پیامبر به نزاع برخاستهاند.
مدینه را به حمله تهدید کردهاند. از صلح حدیبیه چیزی نگذشته، خبر کارشکنیهای یهود، به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله رسیده.
گاهِ آن آمده که آخرین پایههای امنیتی اسلام، مستحکم شود. پیامبر و یارانش به تسخیر قلعههای خیبر آمدهاند. مقاومت یهودیان به نهایت رسیده؛ اما امدادهای الهی، پیروزی را نصیب اهل حق خواهد کرد.
پرچمدار
نقاط حساس و راههای سرّی، شبانه اشغال شده است. دژها، یکی پس از دیگری گشوده میشود. پیامبر، فرماندهانی را به قلعه خیبر فرستاده؛ اما دست خالی برگشتهاند. فتح این قلعه، بسیار دشوار است. اینک در اجتماع مسمانان ندا میدهد: «این پرچم را فردا به دست کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول، او را دوست دارند. خداوند این دژ را به دست او خواهد گشود؛ او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه نبرد، نخواهد گریخت».
هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام، تمام زور بازوی خود را به کار گرفتهاند تا درِ خیبر را به سمت دیگر برگردانند؛ اما نمیشود. در بحبوحه جنگ، امیر دین، علی علیهالسلامدر را از جای میکند و مانند سپر، برای دفاع از خود به کار میبرد. چیزی که همگان دارند با چشمِ سر میبینند، در ادراک و باور احدی قابل ثبت نیست. گویی رؤیایی است و تصوری ذهنی؛ اما علی علیهالسلام قلعه خیبر را فتح کرده است. علی علیهالسلام در برابر آنانی ایستاد، که هماره مانعی بر پویایی دین خدا بودهاند.
یا پای عبور را فلج میکردند
یا جاده را به درّه کج میکردند
آن قوم سکونطلب، به هر ترتیبی
با حرکت ذوالفقار، لج میکردند
خیبر را قُرُق کردهاید؛ اما از منجنیقهاشان سنگ و چوب و آتش میبارد و ضربآهنگ قلبها را به تشویش میکشاند که مبادا امروز هم مثل دیروز... .
سپاه پشت سرت، در زیر چتری از سکوت، تقدس نام تو را به پیشگاه خداوند، شفیع برده است.
سپاه رو در رویت، نخوت پوشالی خویش را در پس حصاری برافراشته از سنگ و آهن، به رخ میکشد و تو، مرز میان کفر و ایمان شدهای .
آمدهای تا هجوم پیمانشکنی یهود را سد کنی و آنها را رام و آرام، بر جای خویش بنشانی.
خفقان احزاب را مرور میکنی که چگونه با آتش بنیقریظه، بنیمصطلق و بنینظیر، گُر
گرفت؛ و خیانت ممتد یهودیان بیابانگرد را که گمان میکردند هرگاه بخواهند میتوانند اسلام نوپا را به شرک بسپارند.
مرحب افکن
حالا بقایای یهود، در قلعهای سترگ، پا میفشارد و تو، درست رو در روی درِ ستبر آن، با مرحب شمشیر میزنی.
و این ثانیههای مکدر میآیند و نمیروند، تا ببینند که چگونه مرحب - ستون فقرات یهود- را چون سنگ بر زمین میکوبی.
وقتی سپر از دستت میافتد، دل کائنات میلزرد؛ اما دست توانای خداوند درِ قلعه را با دستان تو از جا میکَند.آن را چون سپری کموزن، پیش رو میگیری و باز شمشیر میزنی.
وقتی در را بر خندق پل میکنی، دیگر از ثانیههای مکدر، اثری نمانده است.
و سپاه اسلام، میرود که این تعصب کور را به زانو درآورد.
دوباره اسلام را پیشکش میکنید و آنها سر باز میزنند.
ولی از دو راه جزیه و نبرد، جزیه را منصفانهتر میبینند.
آنها را شکستخورده، در قلعه وا میگذارید و سبکبال و رها، به سمت شهر و دیار خویش میپیچید و اطمینان دارید که دیگر آنها را نه یاریگر ایران و روم، و نه همدست قبایل عرب خواهید یافت که رشادت از این قوم سرخورده، رخت بر بسته است.
پنجشنبه
18 مرداد 1386
25 رجب 1428
9.Out.2007
میدان، میدان عرضِ اندام باطل است که چشمها را هراسان کرده و به دلها اضطراب میپاشد. شهرآشوب از راه میرسد: رسالتی بر دوش دارد و برای مقام امامت، برازندهترین است. میانه میدان، قد علم میکند. هراس، قلب هارون را در مشت میگیرد و ترس در جان هارون میافتد.
هارون را چه تدبیری کارساز است؛ جز آنکه گمان میکند میتواند خورشید را به زنجیر کشد؟! غافل از آنکه نور این ولایت راستین الهی، از پشت هر حصاری به انجماد ارواح غفلتزده بتابد، گرمای امید را بر دل شیعیان خود خواهد پاشید.
کاظم الغیظ
هارون، تمام قدرت خود را به کار گرفت. میخواست زلال حضور امام کاظم علیهالسلام را از تشنگان هدایت دریغ کند، غافل از آنکه، نه میتوان دریا را زندانی کرد و نه میشود کهکشان
را در تنگنا گذاشت. همه آن افکار، توهمی بیش نبود، مگر میتوان خشم کسی را برانگیخت که صبور و بزرگوار از کنار حماقت و جهل او میگذرد و لبخند سرد حکیمانهاش، تن شقاوت او را میلرزاند؟!
هارون، وقتی اینها را میفهمد که خشم، ذره ذره وجودش را فرا میگیرد و در آتش افروخته آن، تمام مکر و زیرکی خود را از دست میدهد؛ آخر امام، حقیقت محضی است که آگاهیاش بر همه خلایق سیطره افکنده و حتی با شهادت خود، فرو ریختن قدرتهای پوشالی را رقم میزند.
تلخیِ غربتِ زندان و کامِ شیرین آفتاب؟! دریا و دیوارهای تنگ؟! کوه و غل و زنجیر؟! چه شگفتیها که این عالم تزاحم، به خود نمیبیند! وقتی که شب، در این میان خانه به خانه نفوذ کند و تمام پنجرهها را ببندد؛ هرچه فریاد را خاموش کند و هرچه تولد را به مرگ نزدیک سازد، جز شما، کیست که مشعل به دست بگیرد و راهی بگشاید در میان این شب آلودگی مسموم؟!
چه شگفتآور است که آسمان سِیری، تلخی غربت زندان را به کام شیرین خود بخرد؛ برای فریاد آزادی و دیوارهای تنگ را برای درهم شکستن بایدهای بیمنطق و غل و زنجیر را برای به تصویر کشیدن شکوه یک زندانی!
از صبرت به ما بیاموز!
ای عبدصالح! کمی از نیروی به افسار کشیدن اسب چموش خشمت را به ما ببخش!
شعاع نوری از فانوس دریایی دوراندیشت را به ما ارزانی دار. دست خالی، زانو زدهایم در شب وصالی دیگر، مقابل درهای خانه اجابت باب الحوایج.
دو راهیهای احساس و عقل، توانمان را بریدهاند. شمایید که زندان را برای مصلحت ما و خرمای زهرآلود را برای آموختن دلدادگی، به جان میخرید.
از آن مردی که تا شما را میدید، به شما و پدرانتان ناسزا میگفت، درمیگذرید؛ تازه، به مزرعه او رفته و با او مزاح میکنید و سیصد دینار به او کمک مالی میکنید. شمایید که او را به زانو درمیآورید و به مسجد مدینه میکشانید که پشیمان و آزرده، زیر لب تکرار کند: «أَللهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه» پس فرمودید: کدام کار بهتر بود، مقابله با او یا آنچه من کردم؟(1)
آقا! ما نیز سخت نیازمندِ وسعتِ صبرتان هستیم.
امروز شاید بیشتر از دیروز، عرصه تزاحم خشم و رحم است. در این دنیایی که سخت دیوارهایش به هم نزدیک میشوند و شهرها و مرزها و کشورهایش همدیگر را در مینوردند و آرزوها و آمال ساکنانش برهم سبقت میگیرند و تصمیمها، نقشآفرینان زندگانیهای آباد و خرابند، بیشتر از همیشه
نیازمندیم که ذرهای از وسعت صبرتان را به ما ببخشایید و عمل کنیم. به آموزههاتان. بر ما بتابید؛ بر این شبآلودگی مسموم!
پیام کوتاه
غروب غربتآمیخته هفتمین آفتاب ولایت را به تمام آزادگان جهان، تسلیت میگوییم.
ای صبرپیشه سروقامت، ای هفتمین تجلی معجزهکمال! سالروز آزادیات گرامی باد.
1) . نک: شیخ مفید، ارشاد، ص 278.
شنبه
20 مرداد 1386
27 رجب 1428
11.Out.2007
نامت را میدانستند،(1)و اینکه میآیی؛ حتی دشمنانت!
اما دوستانت، بغض لبخندشان، چندان پنهان نبود؛ که دیدگان و لبهاشان اشک شوق و شورِ لبخند را مینمود.
نوبتِ عاشقیِ دستهایی بهارآور، رسیده بود؛ نوبتِ آخرِ واپسین و والاترین پیامبر؛ به صورت: رَشکِ شمس و قمر، و به سیرت: از تمامِ آفریدگانِ آفریدگارِ بلندمرتبه، برتر.
تو که آمدی، موکلان مشیت، برای هدایت بشر، طرحی دیگر زدند؛ طرحی نو در کارگاه قضا و قَدر.
تو آمدی و باید میماندی، تا تمامتِ جان و جهان را به خدای خویش فرامیخواندی.
بخوان به نامِ خدا
«کعبه» و «اُمّ القری» در بستر خواب آسودند؛ اما فرشتگان در دامان «حرا» منتظر بودند.
چهل سالِ تمام، از غم انسان، کامت شرنگِ ماتم بود و دلت سرریزِ اندوه و غم... هیچ
1) . حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: «وَ مُبِشَّراً بِرَسولٍ یَأتی مِنْ بَعدی اِسْمُهُ اَحْمَد؛ بشارت میدهم به رسولی که پس از من میآید و نامش احمد است». نک: صف:6.
پیامبری چون تو، آزار ندید و خدای حرا، در بزمی سرشار از شور و صفا، پیکِ خوشخبر خویش را، میزبانت گردانید؛
«بخوان به نامِ خداوند»،(1)
ای محمد؛
ای احمد!
و تو، هرچند «اُمّی» بودی، خواندی.
حیران بودی، اما در حرا ماندی.
وقتی هزار چشمه نور در نهادت نشست و فروغ روحت به ملکِ جان پیوست، خدا - فقط برای تو - مرزهای زمان و مکان را گسست. زرتشت، انگار از فراسوی تاریخ، از آتشِ بلند بدعتآورانِ آشیان خویش، دیده فرو بست. ای سید بطحا که راز و رمز پیدایی افلاک، برای تو بوده است!(2)
چقدر آیینه تاریخ را با تحریف شکستند! چقدر به تو افترا بستند!
نغمه سروش، هرگز تو را نترسانیده و هیچکس - جز خدا - آرامشت نبخشید.(3)
«ورقه»(4)حتی ورقی از صحیفه پیشانیات را نفهمید؛ آنگاه که راز وجود، در گلشن جانت ریشه دوانید و پروردگار، جبرئیل امین را، همزبان و همدلت گردانید، ای ستاره شبهای مکه!
طلوع عشق بود
... اما تو برخاستی و از خدایت مدد خواستی. خود کوشیدی و دیگران را کوشاندی؛ کوچاندی به سوی خدا.
ای سوار سبزپوش حرا!
1) . علق: 1.
2) . اشاره به: «لَوْلاکَ لما خَلَقْتُ الافلاکَ؛ اگر تو نبودی، افلاک را نمیآفریدم».
3) . حالاتِ مخصوص ِ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله هنگام وحی - در غار حرا منشأ تحریفاتی، بین مورخان و محققان - از دیرباز تاکنون - گردیده؛ از جمله: اینکه برخی معتقدند: حضرتش با تردید و شک، پس از نزول نخستین آیات قرآن کریم، به دامان عموی همسرش پناه برد!
4) . عموی حضرت خدیجه علیهاالسلام: ورقه بن نوفل.
ای در دَستانت چراغِ درخشانِ رهگشا، برای رهاییِ آدمها!
ای انسان ناطقِ دور از هوس و هوا!(1)
ای اَبَرمَردِ شبشکن دوران ظلمها و سیاهیها!
آن غروب را، چرا شاعران - هنوز هم - سرد و سنگین میخوانند و چنین غمگین؟! آن غروب، طلوع عشق و زندگی بود، آیا نمیدانند؟!
حتی شعرهای سپیدِ بلندشان که موج زد و از حضیض به اوج آمد نیز در آیینه چشمانم چندان سپید نیست! ما را ببخش، اگر هیچ یک از اشارتهامان، در خورِ این بشارت و نوید نیست.
آن غروب را، خدا آفرید؛ ولی هیچکس آن را نفهمید؛ حتی شاعران که همسایههای پیامبرانند و لطیفترین و نازنینترین آفریدگانِ آفریدگارِ مهربان!
لبخند تو، خورشیدی بود، که هرگز غروب نکرد و هیچ شاعری، آن را - در خور و شایسته - بر زبان نیاورد!
ای رسول مهر!
... آوای ایمانت در عالَم نور، منتشر، و نورِ رسالت بر جبینات جلوهگر گردید! انگار پیوند خجسته کرامات فلق و باور شفق، کفر را هم وسوسه کرد، تا به حق، ایمان آورد!
وقتی طنین خوش نوای جبرئیل در جانت پیچید و هنگامه خروش صور اسرافیل رسید، کشتی پیامبران پیشین، در توفانِ نامت گم گردید و خدا برای رستگاریِ آفریدگانش، تو را از راه مِهر برگزید.
مکه شکفت و شکفت و تا خداوند رسید و جهان، عِطرِ خوب عشق و نوید جمله انبیا علیهمالسلام را در شبِ ستاره و نور، بو کشید.
اگر تو نبودی
آه، ای ارمغانِ جهانآفرین!
ای خاتم قلبها را، نگین!
ای بر او رنگِ ایمان، مؤیّد!
ای روح مجرد؛ یا محمد!
1) . رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله هرگز از روی هوا و هوس، سخن نمیراند.
اگر تو نبودی، شبهای ما، هرگز به صبح صادق نمیکشید و عصرِ نفوذِ تندیسهای حکومتهای بیحکمت و معنویت، به سر نمیرسید.
اگر تو نبودی، «لات»ها آبروی مذهب را میریختند و «بوجهل»ها، طومارهای رنگین و آهنگین و... ننگینِ خویش را به نام حقیقت و شورِ شعر و شعور، نَه هفت، که هفتاد بند، بر پردههای خانه دوست میآویختند!
اگر تو نبودی... اما نه! تو هستی؛ از صبح اَزَل، تا شامِ ابد. ای آیینه «اَحَد»! ای احمد! و فریادِ گلدستهها، ما را به تو میرساند.
«بِلال» هنوز، تو را به ما میگوید...؛
یعنی: «اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد صلیاللهعلیهوآله بس است و، آل محمد».(1)
«از خشکسال حادثه در مصطفی گریز
کانک به فتح باب، ضمان کرد مصطفا»
تو مبعوث شدی و خیال پیامبران، برای همیشه آسوده شد.
و آنگاه که همه هستی، در تماشای «بهانه پیدایش» خود، به جشن و پایکوبی پرداختند، دستانت پر بود از همه آنچه که رسولانِ پیش از تو آورده بودند و همه آنچه خداوند، تنها به تو عطا فرموده بود، تا همه را یکجا، تقدیم بشریت کنی و بلوغ انسانیت را به نظاره بنشینی.
تو، سرچشمه رویشهایی و چون در برهوت دنیا تراویدی، جهان، تَر شد و به زیباترین شکل خود درآمد.
چقدر خداوند، خاطر بندگانش را میخواست که چون تویی را به میانشان فرستاد، تا با صَلای مهربانی و رحمت، مرغ دل آدمیان را صید کنی و تسلیم آستان پرشکوه پروردگارشان سازی.
«چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد»
نه که الفاظ، ناتوان از ترسیم چهره توست، که هستی، عاجز از آینهداری توست و گیتی، تجلی کامل چهره تو را به قیامت وعده کرده است:
«عرصه گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد»(2)
بعثت تو...
دلتنگ آدمیان بودی و آرزومند سعادتشان. قلبت، به عشق هدایت آنان میتپید. خدایت، اینگونهات دید که تو را برگزیده و به سوی بندگانش روانهات ساخت.
در کنار مردمان ایستادی تا پنجرهای رو به ملکوت باشی و دست بندگان را در دست فرشتگان بگذاری و انسانها را تا خدا بار دهی.
کدام انسان، با برکتتر از تو که از یکسو، صورتپرستان و نااهلان، از «چراگاه حلم» تو روزی میخوردند و از سوی دیگر، دوستانِ اهل معنی، از منبع علم تو ارتزاق میکردند؟!
«مرتع حلمش چراخواران صورت را ربیع
منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا»
بعثت تو، بشارت بهار است و نوید نور و سرور.
بعثت تو، کلید رهایی از قفس خودخواهیهاست و مژده پرواز در اوج انسانیت.
تو با بعثتت، بارانی شدی بر دلهای کویری و نسیمی شدی بهاری و گرهگشا، تا گره از کار فروبسته بشر بگشایی.
کاش ما نیز به سهم خویش، به تو اقتدا میکردیم و نسیمی بودیم بهاری و گرهگشا!
«چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گرهگشا میباش»
برای سعادت انسان، دنبال بهانه میگردی
تو آمدی و عطر خوش مهرورزی و مدارا را در میان مردمان پراکندی.
آمدی و رنگ و بوی خدا را به آدمیان نمایاندی و شامه خاکیان را با شمیم عصمت، آشنا کردی.
اگر بعثت تو نبود، زمین با آسمان بیگانه بود و زمینیان، بیبهره از دیدار ملکوتیان.
از تبرک بعثت توست که بشر میتواند از شجره قرآن، مائدههای آسمانی بچیند، و از این نردبان، تا دیدار خدایش، بالا برود. سلام بر تو، ای بزرگترین امید بشریت، که گستردهترین دایره شفاعت، از آنِ توست. دنبال بهانه میگردی تا مُهر سعادت، بر پیشانی آدمیان بزنی و از تباهی و گمراهی نجاتشان دهی.
عزیز! ما را از شب جهل، به سپیده دانایی مهمان کن و دستان ما را بگیر و شیوه «چگونه زیستن» و «چگونه مردن» را به ما بیاموز!
آفتاب وجودت را بر ما بتابان تا تاریخهای خودخواهی ما را ذوب کند و جوانههای خداخواهی را بر وجود ما بتاباند.
سلام بر تو، از آن دم که از مشرق لایزال، طالع شدهای تا تفسیر کمال انسان باشی!
آری! امروز، روز بلوغ تو در حرا نیست؛ امروز، روز پذیرش اهل زمین، برای ابلاغ رسالت توست؛ روزی است که خدا با نگاه کرامت خویش، ظرفیت حلول آخرین پیغمبر آسمانی خود را به اهل خاک، اهدا کرده است.
واپسین رسول روشنایی
بعثت، نقطه عطف خلقت است و امروز، تجلی کمال انسان. در خلوت چهلروزه خود با ذات حق، چقدر قبل از خود، امت زمین را به تکامل رساندهای و بستر رویش همیشگی بشر را رقم زدهای! ای آخرین رسول روشنایی! بیتردید، بهتر از ما، از دردِ نسیانِ ما خبر داری؛ پس به درمانمان بشتاب. ای طبیب لایزالی! خدا تو را بر همه جهانیان خجسته گردانده و روز مبعث تو را روز هدیه عمومی به همه مسافران ره گمکرده، در جادههای زندگی دنیا قرار داده است؛ هدیهای ممتد به نام هدایت. پس سلام بر تو و خاندان پاکت که منتهای نجاتید.
به اهل مکه خبر دهید که از ارتفاع کوه، آبشاری جریان یافته است که نقطه تلاقیِ خدا با زمین خواهد شد. مردی از عرب برمیخیزد تا ردای سبز رسالت را از دوش خود، بر شهر یخزده بتها بکشد تا در پناه آیهها و سورههای نگاهش، روح منتظر بشر را به اشارتی، آسمانی کند.
به اهل مکه خبر دهید، مردی از بالا میآید تا قطره قطره، دریا را به جان قلبهای سنگی بچشاند و خبر دهد از روزی که خواب از سر دیوارها خواهد پرید و پرندگان ایمان، در تمام زمین، نامهرسانِ رسالت او خواهند شد.
ای اهل زمین! بگشایید انحنای بازوانِ خود را تا صراط مستقیم او را در آغوش گیرید!
محمد - دگرگون کننده ارزشها
امروز، شهادت میدهم که نیست خدایی جز او و محمد صلیاللهعلیهوآله رسول و فرستاده خداست.
شهادت میدهم که سراپرده بهشت را به حرمت دستان امین محمد، بنا کردهاند.
مبعث، سپیدهدمی است که خداوند، نامه سی جزئی خود را، به دست امینترین بندهاش داد، تا دست زمین را به آسمان برساند.
محمد صلیاللهعلیهوآله؛ یعنی انقلاب؛ یعنی صبحی که سیاهیِ بلال حبشی، روشنتر از آفتاب، در بلندای کعبه اذان میگوید و سنگهای تراشیده بتپرستان، در طبیعتِ لال خود فرو میماند. این صدای جبرئیل است که میگوید: «اقرأ باسم ربک الذی خلق».
برخیز محمد!
پایداری در رسالت؛ رمز پیروزی تو
مبعث، پایان ماجرای دختران زندهبهگور و آغاز تساوی سیاه و سپید، در قاموس محمد صلیاللهعلیهوآله بود؛ او که قطره قطره، برخلاف جریان آبهای زمانه حرکت میکرد.
آن روز، آغاز معرفی گل محمدی و ثبتنام وسعت او، در واپسین شناسنامه عشق بود.
وقتی محمد صلیاللهعلیهوآله باشی، دیگر فرقی ندارد که سنگ و خاکستر، بر کوچههای عبورت سرریز کنند یا نکنند. تو جاری میشوی، تا باران خود را بر همه بباری؛ گرچه خشم درهای بسته، راه را بر تو ببندد.
از آن روز، تو، مراد و مقصود تمام غزلهای عاشقانه قرآن شدی، سَر و سِّر خدا با تو را در الف - لام - میم و یا - سین خواندم و بوئیدمت که میگفتی:
دل به دل راه ندارند در این شهر؛ چرا؟
کیست بر هم زند این شیوه معماری را؟
محمد صلیاللهعلیهوآله؛ بزرگترین امانتدار الهی
دهلیزهای سیاه جهل، از امشب در آفتاب عالمتاب محمدی، راهی به سپیدهدمان باز خواهد کرد و خدیجه و علی و محمد، در اولین نماز جماعتِ دنیا، سر تعظیم به خدای کعبه فرود خواهند آورد، تا به یگانگی خالق عشق، اقرار کنند. دیری نخواهد پایید که صفوف موحدان، حلقههای لبیک را به دور خانه دوست، بیارایند. بارِ امانتی که آسمان، توانِ کشیدن
آن را نداشت، بر دوش نازنینِ احمد از صفین به اُحد و از تبوک به جمل و خیبر کشیده خواهد شد.
آوای بخوان بخوانِ او میریزد
از غار، صدای گفتوگو میریزد
میگفت فرشته: اقرأ باسم ربک
عشق است کز آسمان فرو میریزد
پیام کوتاه
یا محمد! حسن ختام نبوت، نقطه آغاز تو بود؛ روزی که علفهایِ هرز مفاهیم جا افتاده را برکندی و خاک بشر را زیر و رو کردی تا تنها بذر وحدانیّت الهی را در آن رها کنیم.
مبعث؛ یعنی وساطت تو میان بنده و معبود. یا رسول اللّه! دستانم را بگیر تا بتهای باقیمانده دلم را بشکنم که خدای تو خریدار دلشکستگان است.
من سالها نمازخانه کوچک مردی بودم که جای پایش، به پهنای دریا بود و دستان دعایش، از سقف کوتاه من میگذشت و به آسمان میرسید.
من که سالها، تاریکترین نقطه در دل کوهی از هزارههای دور بودم، ناگهان مأوای حضرت آفتاب شدم که جز در کرانه خلوت شب، بر من نمیتابید.
تا پیش از آن، گفتوگوی محرمانه که عطر وحی را بر قلب او پاشید، میهمان دائمی من، مردی اُمّی و درسناخوانده بود که به امانتداری و مهرورزی و صبوری میشناختندش؛ اما ناگهان، رفیق ساده و صمیمی شبهای تنهاییام، جای خود را به مردی از سلاله انبیا داد؛ به آخرین حلقه از سلسله تکامل انسان!
اکنون، نوبت کوههای فاران است
آنگاه که آن فرشته امین، محمدِ صلیاللهعلیهوآله مرا به خواندن دعوت کرد، قلب من از جای کنده شد و وجودم به لرزه افتاد. پیش از این، ماجرای فروپاشی کوه طور، با تجلی جلوه حق و بیهوشی موسای نبی علیهالسلام را شنیده بودم. در آن لحظات، احساس کردم اکنون نوبت کوههای فاران است که بر خود بلرزند و چون پنبهای در مقابل عظمت کلام حق، حلاجی شوند، اما وقتی بر محمد صلیاللهعلیهوآله نظر کردم، جز آرامش و طمأنینه، چیز دیگری ندیدم.
آری! اگر قرار بود من مهبط وحی خدا باشم، بیدرنگ از هم فرو میپاشیدم؛ اما منزل و مسکن کلام خدا، قلب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بود که از منتهای عرش، فراتر میرفت و به «طور سینا»یی میمانست که حضور خدا در آن به تجلی مینشست.
هرچند دیگر تنها نماندم...
با خود پنداشتم میهمان عزیزم را برای همیشه از دست دادم. دیگر کجا میتوانم مسجد کوچک و محقّر مردی باشم که نمازش، معراج هفت آسمان است؟! اما محمدامین صلیاللهعلیهوآلهکه دیگر مصطفایش صلیاللهعلیهوآله میخواندند، همچنان دامان خلوت نیایشش را بر پهنای خالی من میگستراند و مرا در تکلمش با نور، سهیم میکرد.
اینک، هزاران زائر بینام و نشان، از کوه بالا میآیند و سر در تاریکی اندوهبار دلم میکنند و از در و دیوارم، سراغ مردی را میگیرند که روزگاری دیرین، در آغوش من، پر به رواق ملکوت میگشود؛ بیآنکه اکنون بداند غار حرا، چقدر بدون میهمانش، احساس تنهایی و اندوه میکند و بر کوچکی خویش میگرید.
و خدا میداند در آن لحظات شگفت، چه رخ داده است! گویا زمان برای ساعتی، از حرکت افتاد و زمین از تکاپو و گردش؛ همه فرشتگان آسمانها، با شگفتی و شوق، به زمین چشم دوخته بودند؛ در زمین اما اضطرابی دیگرگونه حاکم بود. همه موجودات، از جماد و نبات و حیوان، بلکه همه ذرات عالم که لحظهای از ستایش خداوند فرو نمیایستند، مضطربانه و لبریز از شوق، این حادثه عظیم را مینگریستند.
عالم، بیاغراق، در سکوتی محض، فقط چشم شد خیره به غاری تاریک و کوچک در حوالی مکه، تا لحظه عظیم نزول وحی، این بزرگترین ارتباط ملک و ملکوت را به نظاره بنشیند.
... و ناگهان، صدای پرهیبت فرشته اعظم الهی، در غار که نه، در همه عالم طنین افکند: «اقرأ باسم ربک الذی خلق».
درود بر تو
درود بر تو ای بزرگمرد تاریخ؛ ای آنکه سیاهی زمان و زمینی که در آن میزیستی، به قدر خردلی، دل دریاییات را آلوده نساخت و تباهی و جهالت و نکبت عالم، جرئت نزدیکی به حریم قدس انسانیت و شرافت تو نیافت.
چهل سال، گوهر ناب وجود خویش را از دستبرد شیاطین حفظ کردی و با صیقل عشق و شیدایی حق، جلا بخشیدی تا نگینی شود بر خاتم زیبای رسالت حق؛ گوارا باد بر تو این جایگاه رفیع!
اکنون که آهسته و باوقار، ولی تسلیم خواست الهی، از غار حرا فرو میآیی، درود همه ذرات عالم را پذیرا باش و به آواز «السلام علیک یا رسول اللّه» ما، گوش بسپار!
پیام کوتاه
سپیدهدمی از جنس بهار، مردی، شب زندهداریهای سالیانش را در ردای خویش پیچیده بود و حرا را با خود به خانه میآورد و خورشید، از شانههای مبعوث و مسرور او، روز را آغاز
میکرد.
«آن پریشانی شبهای دراز و غم دل» در او به مژدهای سحرانگیز بدل شده بود.
خدا او را صدا زده بود و مرد، مبهوت و مشعوف از این فراخوانِ پر از وحی، میرفت تا روزگار تاریک زمین را به سمت آفتاب، برانگیزد.
سر به اوج
او صدای وحی را شنیده است؛ بیشبهه و سر به اوج؛ صدایی که شبیه هیچ صدایی نیست؛ صدایی که مواج است و در هیچ گوشی طنین نمیاندازد، مگر آنکه مَحرم خلوتگاه انس باشد.
سینهاش، بیتابی نمیکند در معرض این رسالت شگرف.
شانههایش کمطاقت نیستند که از پلکهای آغاز خلقت، پروردگار آفرینش، او را درخور تمام رازهای هستی آفرید و دلش را اقیانوس رقم زد برای این روز بیپروا.
برخیز، محمد!
صدای پروردگار، از لبهای امینِ وحی تراوید و جبرئیل، با بالهایی از ملکوت، بر تو نازل شد. آیههای نخستینِ رسالت، بر شانههایش بود و او با هرچه امر خداوندی، تو را خطاب کرد.
بخوان، دلیل خلقت کائنات!
بخوان، آفتابِ خاکنشین!
بخوان، بلدِ راههای آسمان!
تا پروردگارت، تو را تاج سرِ هستی کند؛ تا رحمت خویش را در هیئت تو، بر عالمیان جاری کند.
بخوان، که تمام رسولان گذشته، مقدمه وجود تو بودند و تمام تاریخِ تا امروز، تمهید سرنوشت تو بود.
برخیز محمد! برخیز و ردای عصمتِ خویش را از چلهنشینیِ این سالها بتکان.
برخیز و اعجازِ مؤکد خود را به دوش بگیر و در کوچههای زمین جاری شو، تا اهالی طغیانگر خاک، در معرض رسالت تو به سجده بیفتند و اطاعت و بندگی را فرمانبردار شوند!
برخیز تا تمدن دستهایت، هستی را رام کند و شق القمرِ کلامت، شعورِ ابدی را در زمین حکمفرما سازد.
نامش تا همیشه زنده است
پیامبر واپسینِ خداوند، مشعلِ هدایت در دست گرفت و بیست و سه سال، بیوقفه، تمام راههای صعب زمین به سمت آسمان را گشود.
در تمام کورهراهها و سنگلاخها، گام زد و لاعلاجیِ تمام مصایب را چاره کرد.
... گوش کن، هنوز که هنوز است، حنجره مؤذنان توحید، به شوق او فریاد میشود و منارههای بلند خاک، مکتب موحد او را تا فلک، ندا میدهند.
نامش را، تا ابد، گلدستههای عاشق، دست به دست به عرش میبرند و با سلام و صلواتِ اهل زمین، کروبیان، درّ و گوهر بر سر خاکیان فرو میبارند.
نشانههای هدایت، مندرس شدهاند. زمین، سرگردان آخرالزمان خویش است. آدمیان، این تودههای سردرگم، در تلاقی جهل و فساد و عصیان، معلق ماندهاند. تباهی ممتد در جانها رسوب کرده و اندیشه - این آفریده سیال خداوند - را به نقطه انجماد رسانده است.
ابراهیم و موسی و عیسی، تحریف شده، تکثیر میشوند. اورشلیم، به سوگ خویش نشسته و کعبه در قرق خفقانآور خدایان سنگی و چوبی، کز کرده است.
عناد از آتشکدهها زبانه میکشد. هزار سال است که دین، در دخمههای دودآلود، خاکستر میشود و موبدان، همچنان میتازند تا توانمندی خویش را بر کرسی بنشانند. این است دورنمای تمدنی که دنیا را به آخرالزمان میبرد.
بخوان!
ای عقل کامل کائنات! بخوان، به نام پروردگارت که انسان را از خون بسته آفرید! بخوان؛ آب را بخوان، تا عطر گلپونههای وحشی، دوباره در خشکسال آفرینش بپیچد!
با همه امی بودنت، فانوسهای هدایت را به نقطه نقطه شب، سنجاق کن.
روشنی را آرام آرام در کام زمین بریز و آسمان را آبیتر از پیش، به اهتزاز درآور! نور بخوان، تا ستارهها ببالند و سیارههای حیران، به مدار خویش باز گردند!
بخوان تا کلامت، زن را به کمال برساند!
آزادگی را زمزمه کن تا اسارت از دست و پای اهل عالم بگسلد!
آفرینش را با صدای ملکوتیات بنواز تا به فطرت نخستین خویش باز گردد!
به نام خداوند، شرک را مچاله شده در زبالهدان تاریخ بیانداز و یگانهپرستی را به نقاط دوردست ذهنها پرواز بده! رسالت خویش را در گوشهای پر شده از نادانی بریز!
بخوان محمد! سرود عشق بخوان!
روزهای بهاریِ ایمان، در خزانِ خرافات و غفلت، دست و پا میزد و نغمه بندگی فرزندان اسماعیل، در قهقهه شوم شیاطین، میپژمرد.
سالها میگذشت و چشم انتظاریِ کعبه، برای حج عارفانه ابراهیم خلیل، در حضورِ سردِ بتان سنگی، غریب میماند.
چه دختران بیگناه که در گورِ جهل پدران خود خفتند و چه بردگان و پابرهنگانی که زیر تازیانه ستم سلاطین، آهسته و بیصدا پوسیدند!
همه آن چهل سال، تنها نیایشها و دلگویههای تو بود که در پوستِ نازک شب رشد میکرد و بر تمام خشتهایِ مکه، طراوت حضورِ خدا را میرویاند. مهتاب فیروزهای زمزمههای تو بود که از کنج خلوتِ غار حرا بیرون میتراوید و تا آسمان تنها و بیپناه مکه، قد میکشید.
جشن بعثت
امشب، شبستان چشمان حرا، به ضیافت فرشتگان سپیدبال و مقرّب الهی، روشن شده است.
امشب، مهتاب، با گامهای چالاک، از قلب حرا برمیآید تا بر شانه کعبه بوسه بزند.
جبرئیل از راه رسیده است؛ با تاج دلبرانه رسالت احمدی بر دست و ردایی از جنس حریرِ بهشتی نبوت برای قامت برازنده خاتم رسولان.
امشب، واپسین پیامبر الهی، از حرم آسمانی، پای به حریم رسالت مینهد تا مکارم اخلاق، به تازگی نفس او، کمال یابد. جشنِ بعثت محمد امین صلیاللهعلیهوآله است؛ امینی با پیام برابری و برادری مؤمنان که اوج آزادگیِ بلال را در سینه دارد؛ جانِ شیفته عمار را با نسیم خوشِ تقوا، به آسمان پر میدهد و ایثار و جانبازی یاسر و سمیه را بارور خواهد کرد.
ماه، مسرور از عظمتِ اتفاقی است که توحید سلمان را فراگیر خواهد کرد، پارسایی و قناعتِ ابوذر را تکثیر میکند و شرافت
خلیفة اللهی را به نمایش میگذارد تا تمدنِ شکوهمند اسلام، بر دوش سادهزیستی و ایمانِ مهاجر و انصار، جهانی شود و رؤیای مدینه فاضله نسل آدمی، تحقق یابد.
بوی پر جبرئیل
تو مبعوث شدی تا بارانِ رحمتِ فراگیرت بر ریگستانِ عطشناک جان ببارد و دستان تهی از گوهر ناب ایمان را به قنوتِ زلال دعا و نیایش ببرد.
تو برگزیده شدی تا کاملترین و بهترین آیین را برای چشمانِ تبدار و بینور بشریت به سوغات بیاوری؛ تا خار و خس شرک را از پهنای خشکیده قلبها برکنی و غنچه شاداب وحدانیت را با اعجاز کلمه «لا اله الا اللّه» در آنها برویانی. آمدن تو، آغاز نجابت و حدیثِ کرامت انسان بود. آمدنت، بوی پر جبرئیل را میداد، عطر صلوات را بر شانههای خود پاشیده بود و از صمیمیت آبی تو با معبود، حکایت میکرد.
برانگیخته شد، تا...
رسولِ عشق آمده است، تا نیکی و محبت به والدین را به سجاده سبز عبادت و بندگی خداوند، سنجاق کند. پیامبری با رسالت بیداری، برانگیخته شده است تا آفتاب عدالتِ اسلام، از اندامِ گداخته اهل حجاز تا پشت خمیده از ستمِ ایران و روم را با درخشش بیبدیلِ انساندوستی و هدایت، سرشار کند.
حبیب خدا، با قلبی لبریز از نور آمده است تا آیههای شفابخش قرآن را بر بالین انسانهای بیمار زمزمه کند، تا حکمت و حلاوتِ سخن خالق، جان تازه در کالبد خفته مخلوق بدمد.
سلام و صلوات بر تو!
هزار گلبرگ لطیفِ صلوات، تقدیم به چشمانِ مهربان و عاشق تو؛ چشمانی که با آهِ یک یتیمِ دردمند، به نمناکیِ باران میرسید و از خنده سرخوشانه کودکان، موج برمیداشت!
هزار گلِ محمدی، با عطر ناب صلوات، نثار لبهای پر ذکر و موعظهگر تو؛ لبهایی که نذرِ آسمان بودند تا ستارههای نورانی کلامِ خدا را بر پیکر زمین بپاشند؛ لبهایی که شکوفههای سپید تبسم، زیبا و دوست داشتنیشان کرده بود و در رویش کلمه پرمهر «سلام»، بر همه پیشی میگرفت!
دامن دامن گلِ ناز صلوات، بر پاهای مجروح و تاولزده تو، بر آن لب و دندان، که از کینه جاهلانه مشرکان، خونین شد و به نفرین گشوده نشد؛ بر آن پیشانی تابناک که در راه هدایتِ انسان، شکافت!
سلام و درود بیپایان خدا بر تو باد؛ آن هنگام که پا بر جان خاکی مکه نهادی و در آن روز که از کنج ساکتِ حرا، با سروش «اقراء» جبرئیل، امین پروردگارت شدی و در تمام این روزهای پیاپی، جانِ بهاریِ تو در روح تکافتاده بشریت، نور و زندگی میپراکند!
بوی حجاز میدهیای دل، دل آشفته!
امشب، صدای پای خدا از صدایت میشنوم.
ای دل! امشب با من نیستی؛ شاید به سوی خانه محمد امین دویدهای! شاید تکههایت را در مسیر کوه نور ریختهاند! شاید در راه غار حرا ماندهای!
ای کویر خسته عربستان، ای نخلستان بیبر عراق، ای جاهلیت رنج و تنهایی، رنگ پیام محمد گرفتهای. ای کاش تا ابد در راه غار حرا بمانی و برنگردی!
مدرس امین
در شهرهای آسمان، در هزار امپراتوری نورانی، سکه به نام محمد صلیاللهعلیهوآله زدهاند. هزار خسرو در هزار ملک آباد و ویران، دل در گرو نقشِ نگین و مُهرنامه محمد صلیاللهعلیهوآلهدادند.
مردی عامی را میبینم که یکشبه، ره آسمان رفته و بر صدر مجلس دانایان جلوس کرده است.
آری! این نگار مکتب نرفته محمد صلیاللهعلیهوآله است؛ مدرس امین، معنی توحید و معلم مهربان کلمه، وحدت و مجری متبسم حکم عدالت.
پیام توحید
محمد صلیاللهعلیهوآله خبر از توحید آورده و توحید، صلای با هم بودن است در بلای تنهایی.
محمد صلیاللهعلیهوآله توحید آورده؛ تحفه آسمانی که از نگاه آشنای جبرئیل ستانده و سکههای یقینش را داده است.
آنانکه به وحدت کلمه رسیدند، دست از پریشانی برگیرند. توحید، معنی با هم بودن ما انسانهاست برای با هم پرستیدن آن معنی بیواژه، آن نام بینشان و آن یگانه بیهمتا.
شب عید است
شب عید است؛ لباس تازه شدن بر من بپوشان، ای مادر افکار بِکَرم! من، کودکی دست و پا گم کرده در شوق ندای محمدم.
صبح آشنایی، بیدارم کن؛ میخواهم صدای «قُولُوا لا إله إلاَّ اللّه تُفلِحُوا» را بشنوم. میخواهم تمرین اندیشیدن بکنم. میخواهم آزادی فکرم را از زندان جهل، جشن بگیرم. میخواهم بعثت گلها را در هوای توحید، به تماشا بنشینم و صدای بهار را در زمین خسته اعتقادات بشر، به جان بشنوم.
اذان بگو، مؤذن!
مؤذن! در گوش یکایک زمینیان اذان بگوی! بشر، بدون وحی، کودکی بیش نیست؛ مشغول بازی کودکانه عقل.
اذان بگو در گوش بشر که امروز، همه زمینیان، در صدای خوشحالی محمد، دوباره متولد شدهاند. امروز، روز تازگی است؛ روز خانهتکانی زمین از خستگی جهل.
لباس اتحاد بپوشید!
از خود گریختگانِ مکه، به مکه باز آیند! در خودشکستگان زمین، از زمین برخیزند! قبایل پریشانی را بگویید، زلف اتحاد شانه کنند؛ محمد صلیاللهعلیهوآله، خبر یگانگی آورده است. از این پس، سیاهپوست را در بازار برده، نفروشید و تن نحیف دخترکی را در قبر نادانی مگذارید! محمد صلیاللهعلیهوآله خبر برابری آورده است؛ به سوی شهر افکار سبزش بدوید لباس احرام بر تن، بروید تا شما را به یگانگی بشناسند؛ یگانگی خدا؛ یگانگی دین و یگانگی سخن.
حجاز بود و زمینی پر از عصیان. زمین بود و سکوتی سهمگین. سکوت بود و بغض نشکفتهای که حنجره مکه را میفشرد.
حجاز بود و دشتی که اردوگاه جهنم بود؛ جهنمی به رنگ دل و دشنه. کعبه، سرشار از خدایان سنگی قوم بتپرست بود. خدای بشر، جهلشان بود؛ خدایانی از سنگ و چوب و خرما، خدای جنگ، خدای باران؛ لات، هبل، عزی؛ ساکت و خاموش. و قومی که از سر جهل و نادانی، شب و روزشان به پای بتهای سنگی و چوبی میگذشت.
خواند و آسمانی شد
آن شب، محمد صلیاللهعلیهوآله آرام نشسته بود و پیشانی بندگی بر خاک میسایید. گلبوتههای دعا و نیایش، در وجودش تکثیر میشد.
آن شب، محمد بود و حرا؛ محمد بود و نجابت یک دیدار.
تاریخ، تحویل شد؛ نوری آسمانی، وجود محمد صلیاللهعلیهوآله را نوازش داد. جبرئیل، با جامی پر از شبنم صلوات، فرود آمد. محمد صلیاللهعلیهوآله، تا آسمان قد کشید.
صدایی طنینانداز شد: محمد بخوان؛ محمد بخوان: «إقْرَأْ بِسمِ رَبِّکَ الّذی خَلَقْ».
و محمد خواند و آسمانی شد؛ خواند و جاودانه شد و اینچنین بود که بشر بر بلندترین قلههای انسانیت جای گرفت.
مسلمان، دورِ کعبه... کعبه، قربانِ تو میگردد
یقیناً آسمان - دائم - به فرمانِ تو میگردد
تمام ماجرا این بوده: چشم گوشهگیرت را
خدا، میدیده و، سی جزء، مهمان ِ تو میگردد
عبایت از گل و عمامهات گل، حرفهایت گل
بهارا! آفرینش، رویِ دستانِ تو میگردد
همه آیات قرآن، در مدارِ چشمهای تو،
تو میگردی و، قرآن نیز حیرانِ تو میگردد
به خشکی، گرچه طی شد فصل - فصلِ زندگی، بیتو
و اما فصل آخر، مستِ بارانِ تو میگردد
نظر کردی و، بیت اللّه شد بیت الغزلهایم
پس از این، شعرهایم نیز از آنِ تو میگردد
خواب تو رو دیده بودن تو طالع پیر زمین
گفته بودن یه روز میآی کاهنای آیینهبین
اسم تو رو بلد بودن کتابای عهد عتیق
راویای دین خدا، زندونیای دم تیغ
نگار مهربونی که نرفته بود به مکتبی
اومد با یه کتاب سبز تا بشه ذکر هر لبی
تا اسمشو رج بزنن تو مشقای هر شب عشق
دلای سر به راه شده تو سایه مذهب عشق
تویی که دستای همه دخیل آبروی توست
تو که طهارت زمین به رشحه وضوی توست
با دستای کریمت و نگاه شقالقمرت
دستی بکش رو سرِ ما عاشقای دربهدرت
تو رحمت دو عالمی! سایه رو سرِ زمین!
تو این روزای بیامون بیکسیامونو ببین!
جمعه
26 مرداد 1386
3 شعبان 1428
17.Out.2007
سرود سعادت(1)
آنان را که دوست داشتم
«ذَهَبَ الَّذینَ اُحِبُّهُم وَ بَقیتُ فیمَنْ لا اُحِبُّه...»
آه! رفتند آنان که هماره دوستشان میداشتم و نهالِ عشقشان را در دل میکاشتم. دیگر، دل و جان به دوستیِ چه کس بسپارم و سر بر زانوان کدامین مهربان بگذارم؟
راستی! اینان کیستند، که هرگز دوست داشتنی نیستند؟ اینان عشق را در نگاهم نمیخوانند و مرا مَحرمِ رازهاشان نمیدانند.
این نامردمان، چه فرومایه و پَستند؛ که پیوسته در جستوجوی زشتیها هستند. آنان در وجودم چه میجویند؟ و چرا هنگام نبودنم ناسزا میگویند؟... اما من هرگز لب به دشنام و کژیها نمیگشایم و جز عشق و زیبایی نمیسرایم.
آنها از ژرفای دل و جانشان، با تمامتِ تاب و توانشان، اندیشههایی پلید در سر میپرورانند و آرزوی نابودیام را دارند. ولی من آنان را هماره به راه خوشبختی و هدایت میخوانم و به سوی رستگاری و سعادت میرانم.
1) . دیوان منسوب به امام حسین علیهالسلام، گردآوری و تدوین: محمد عبدالرحیم، سوریه، فصل ششم؛ ترجمه آزاد، با نثری روان، از برخی اشعار سالار شهیدان علیهالسلام.
میانِ ماندن و رفتن
«یحول عن قریب من قصور
مزخرفة الی بیت التّراب
فیسلم فیه مهجوراً فریداً
احاط به شحوب الاغتراب...»
ستمها و طغیانهای ستمپیشگان و پلیداندیشان، دیری نمیپاید و روزگارِ خدایان خیالیِ قصرهای سربرافراشته، به زودی به سرمیآید. چه زود خواهد بود که در اعماق خاکهای تیره، پنهان و به سوی سرای حقیقت، رهسپار شوند!
تنها و غریب، در سرایی شگرف و عجیب که ترس از غربت تنهایی و وحشت بر آن فرمان میدهد و هیچ کس از کیفر وعده داده شده آن روز نمیرهد؛ ترس از روزی دهشتناک و وحشتآور؛ روز پاداش و کیفر... و هراس از هنگام که از دنیا، رانده، و برای حسابرسی به عدالتکده فرا خوانده میشوند.
آنگاه در محکمه مینشینند و زشتیها و زیباییهای گفتار و رفتارشان را میبینند. خداوند، همه چیز را در کتابی فراهم آورده و ثمراتِ کردارشان را، به روشنی، در آن، ثبت کرده است.
چه زیباست قبل از آنکه ما را بمیرانند، خود بمیریم و زادی از بهرِ آخرت، برگیریم! اگر چنین باشد، بسی خرسندیم؛ وگرنه، اسیرانی در بندیم؛ مبتلای هوس و هواها و شیفته دنیا و مافیها.
مرگ، در یک قدمیست!
«اخی قد طال لیتک فی الفساد
و بئس الزّاد زادک المعاد
صیافیک الفؤاد فلم تزعه
وحدت الی متابعة الفؤاد...»
چه فراوان در تباهی و فساد، درنگ کردی و چه اندکْ زاد، برای بازگشت، گردآوردی! در برابر خواستهای دلت که تو را به دنبال خود کشاندند و به کژیها خواندند، هیچ نگفتی؛ بر هوسهایش نیاشفتی، و هر آنچه فرمان داد، شنفتی.
و گناهان، بر تو - به دلخواه - تاختند، و پَست و زبونت ساختند.
چون نیک بنگری، راهی دراز، فرارویْ داری، اما هیچ توشه نداری! حال، پیک مرگ بر آستانِ سرایت رسیده و نجوای کوچ، در گوش جانت پیچیده؛ جامه اقامت از جان و تن، بر کن و خویشتن به ناشنوایی مزن.
گویی پیکرت نیز پیام مرگ را شنیده، که سیاهی مویت به سپیدی گراییده! میدانی این چیرگی از بهرِ چیست؟ آیا نشانه مرگ نیست؟ این آوا را بشنو و به سرای جاودان، روانه شو.
مهربان باش و مهربانی کن
«إذا جاءت الدّنیا علیک فجدیها
علی النّاس طراقیل ان تنقلت
فلا الجود یعینها اذا هی اقبلت
ولا البخل یبقیها اذا ما تولت»
هنگام که عزت و دولت جهان، بر تو روی آورد، پیش از آنکه دستت کوتاه شود، به خود آی و از داراییات بر مَردمان ببخشای.
این بذل، به گاهِ اقبال دنیا، ثروتت تباه نمیگرداند و به نیستیات نمیکشاند؛ چنانکه با بخل، در زمانِ رویگردانیِ جهان از انسان، چیزی برایت نمیماند.
به مهربانیِ گیسویِ نَرمِ باران باش(1)
«علیک من الامور بما یودی
الی سنن السلامة و الخلاص
و ما ترجوا النّجاة به و شیکا
و فَوزاً یوم یؤخذ بالنّواصی...»
در کارها، چنان باش، که تو را به سلامت بخوانند و از عذاب و کیفر برهانند. کاری کن که بهرِ ثوابش نجات و رستگاریات را، همگان - آدمیان و فرشتگان و... تمام آفریدگانِ آفریدگار مهربان - دست به دعا برآورند؛ آن روز که با سر، به دوزخت میبَرَند.
1) . مصرعی از: استاد عزّت اللّه فولادوند.
به نیکی، رویْ آور، و پاکی از گناهان؛ زآن پس: خویش را مهیّای آمرزش و بخشش پروردگار گردان.
با اهل ایمان، مدارا کن و با آشنایان و بیگانگان، جز نیکی و نصیحت، پیشه نکن.
دستهای مؤمنان را از سرِ مهر و محبت بفشار و همچون باران، بَر باغ و بُستان شورهزاران ببار؛ تا درهای رستگاری را در روز قیامت به رویت بگشایند و فرشتگان به احترامت، سر بر خاکِ پایت سایند و مقام و منزلتت بستایند.
سلام بر تو که گلویت، بوسهگاه پیامبر بود. ای خلاصه فاطمه و علی! بر ما بتاب که در تیرگی خاک، بیآفتاب یاد تو، پامال عبور روزهاییم و تنها عشق است که میتواند در تعریف تو، قد راست کند.
امروز، خانه محقر علی، در آفتاب جمال تو، به مرکزیّت عالم، شناخته خواهد شد و نورِ سرگردانِ حسین که سالها پیش از خلقت آدم در افلاک غوطه میخورد، در قاب جسم خویش، حلول خواهد کرد.
بیا ای همبازی جبرئیل و پیمبر، که عشق تو، هول قیامت و سکرات مرگ را بر ما آسان میکند.
سلام کردم و به من تبسمت جواب داد
فتاد سایهات سرم، دوباره آفتاب داد
چهار سوی خانهام سلام میفرستمت
سلام دادم و به من دعای مستجاب داد
دریایی به نام حسین
میگویند: «پایان شب سیه سپید است» و ازاینرو، خورشید تو دوبار، متولد شد؛ یکی در خانه فاطمه و دیگربار بر نیزههای شبزدگان.
روزی که عطر تو در ایوان ملائک پیچید، ملائک، تبریکگویِ پروردگارِ تو بودند، تا ذرات جهان، به سجود درآمدند و تو را ذکر گفتند؛ «یاحسین».
خداوند، تو را آفرید تا از رعدِ گریههای شبانه علی، بارانِ رحمت خود را بر زمین ببارد و به ازای هر قطره اشک علی، دریایی به نام حسین را هدیه کند.
در دوستیِ حسین علیهالسلام
هیچ سجادهای باز نشد که نام تو را رمز عبور خود نکرد، یا حسین!
خاکِ تو، آبروی سجده من است و آب، با تولد تو، در فرهنگ لغات دلم، همخانواده حسین شد.
آنکه تو را زیارت کند، هزار هزار درجه نزد خداوند به او عطا کنند؛ چراکه باران مهرِ تو، پوسته سخت دانه دل را میشکافد.
یا حسین! از قرنهای آن سوی تقویم، وقتی نوازشِ نور تو در رگهایمان جاری میشود، چه تماشا دارد لذت گم شدن و غرق شدن در اسمت!
شفیع قیامت
حسین، تنها واژهای است که وقتی زاده شد، برخاست؛ مثل عطر، وقتی که سرِ مظروف آن را جدا میکنند و سرریز میشود.
تکرار تو بر نوارهای سبز دیوارهای مسجد، یادمان داد که تو بیش از یک نفر بودی. تو را باید آنقدر نوشت، تا محراب و جانماز و نقش اسلیمی طاقنماهای زمین، به ناتمامِی تو اقرار کنند؛ یا حسین!
«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفتوگوی تو خیزم به جستوجوی تو باشم»(1)
پیام کوتاه
یا حسین! تولدِ تو تبدیل نور به انسان است و تو انسان را با شهادت خود به نور مبدّل کردی.
امام حسین علیهالسلام فرمودهاند: «کسی که از راه نافرمانی خدا درصدد چیزی برآید آنچه را امید دارد زودتر از دست میدهد و آنچه را بیم دارد زودتر سر میرسد».(2)
قدوم نورسیده آفتاب را ملائک بیشمار، به تبریک آمدهاند و بر بام خانه دختر خورشید، بال میافشانند. از بهشتِ دامان بتول، بهاری سرزده است و خانه علی و زهرا، امروز، خانه تمام شادیها و دستافشانیهاست.
خدا، لبخند میزند این روز شگفت را و مرد تنهای نخلستانها، به نسل سبز این کودک میاندیشد. به نور ممتدی که سینه به سینه، تا قیامت خواهد رفت؛ «وَلَو کَرِهَ الْکافِرُون».
عاشورا متولد شد
اتفاق کمی نیست... بگذار تمام کائنات بدانند آغاز تو را! دو دریای آبی، به هم آمیختند و در پیوند خدایی و زبانزدشان، اقیانوسی پدید آمد که تاریخ را دیگرگونه خواهد کرد.
بگذار از امروز، همه شمشیرها، خود را مهیا کنند! بگذار لبها برای تشنگی، آبدیده شوند! بگذار کفر، از هماکنون، دست به کارِ تیز کردن تیغ کینه باشد و ایمان، کوه صبرش را به شانههای تو تکیه دهد!
تاریخ، در راه است تا با خون معصوم تو، خود را رقم زند.
حادثهها در راهند. آبهای متلاطم و دستهای جفاپیشهای که سدِّ سیراب شدناند، توفان خونخواهی حق و رسوایی باطل، خطبههای بلیغِ روسیاهی کفر، قرآن فصیح بر منبر نیزهها و خدایی که دلشدگانِ زخمخورده را خود به پرسش و مرهم میآید؛ همه در راهند. تو، مولود عشق، امروز، در آغوشِ مادر، مهیّای فردای خونخواهی و «هل من ناصر» باش! لبخند بزن، تا خون در رگهای طبیعت جاری شود!
لبخند بزن، تا خدا به یمن آمدن تو، اهالی روزگار را امان دهد! لبخند بزن، تا همه بدانند «عاشورا» متولد شد... .
طَرَب بچین ای ماه از زمین! شَعَف بردار ای خاک از آسمان! دوران پُر مهر امتزاج عطر و آینه است.
صحنه درستی از زندگی، اتفاق میافتد. زندگی از این به بعد، کتابی است خواندنی که در آن، واژههای عزت و سربلندی، به وفور یافت میشود. دورانِ ساخت ارزشها است؛ بُرههای از تاریخ که عملی شدن آرزوهای زلالِ بشریت را به همراه دارد.
خشتهای آغازین آزادگی و سرفرازی، امروز نهاده میشود.
پیوند امروز با عشق
امروز، به کربلا پیوند میخورد.
نسیم، به دستبوسیِ لالهها آمده است.
لالهها چقدر با عشق، در تناسباند! چقدر با جاننثاری همگوناند! با شنیدن نام حسین علیهالسلام، لالهها به احترام قامت میبندند.
امروز، به عرفه پیوند میخورد.
از هماکنون، طنین آیههای عرفه او، به گوش میرسد.
این نام، سرشار از جام وصل است و حضورش، همان عشق است.
او، آینه تمامنمای زیباییهای چشمگیر معنوی است. امروز، به دلها پیوند میخورد.
از خانه کوثر و حیدر
شیرینترین واژهها، در خانه علی علیهالسلام، جشن به راه انداختهاند. خدا میداند این میلاد لطیف، در دل فاطمه علیهاالسلام چه سروری برپا کرده است.
اینک، نتیجه درخشان کوثر و حیدر، در دستان پرکرامت نبوی صلیاللهعلیهوآله است.
فرزندی از دیار ولایت آمده است، تا در دل خفتگان، بذرهای بیداری بپاشد.
شگفت نیست، اگر از دامان پاک فاطمه علیهاالسلام، فرزندی زلالتر از دریا آمده باشد که همه را به سمتِ آبی عشق بخواند.
شگفت نیست، اینکه از پدری که تمام لحظاتش، روشنتر از هرچه نوروز در زمین بوده است، نوزادی بیاید که با عطرش، هفت آسمان مدهوش شوند. سلام بر شُبیرِ خانه ولایت!
سلام بر دُردانه منزل اُنس و بیآلایش!
دستِ توسلِ ما روبهروی این نام
دفترهای چشمانتظاری، بسته میشود و مرحله پرشکوفه تابندگی، آغاز میشود. چشمههایِ نشاط، از کوههای سرسبز تقدس جاری میشود و همه ما را به تماشای بهاری نو، دعوت میکند.
سماع خورشید، پا میگیرد و بساط خندههای ماه، رو به راه میشود.
سوم شعبان آمده است و فصل شهود سبز پروانههاست و سجود روشن آبها.
سلام بر حسین علیهالسلام که شمهای از برکات نخستیناش، درمان بالهای «فُطرُس» است.
آری؛ حریم شفافِ عصمت است و تمنای مستجاب «فطرس». افلاکنشینان، سر میسایند به آستانِ حسین علیهالسلام.
در باغهای احساس زمین، گلها، رنگ سرخ گرفتند.
چهره زرد عشق، به سیلی شاهد شهادت، سرخ شد.
بهار، نوید آمدن گل همیشه بهاری، به باغ فاطمه علیهاالسلام آورد؛ گلی که با شکستن، نمیشکند و
با چیدن، شاخه میدهد.
نوید آمدن مردی که با کشتن، نمیمیرد؛ بلکه با خونش زندگی میبخشد دین محمد را.
پیش از تو...
پیش از تو، عشق یا نبود یا اگر بود، سرخ نبود.
پیش از تو، زندگی ارزش دل بستن نداشت.
پیش از تو، کودکی در آغوش مادرش، عشق را با اشک مادر نمیآموخت.
تو، حسین فاطمهای؛ تفسیر عشق خدا به آفریدههایش و تمرین عشق بنده، به آفریدگارش. تو تمام دوست داشتنی.
چه کسی صدایم میکند؛ حسین؟!
به نام تو مینازم، وقتی صدایم میکنند، از نامت خجالت میکشم. نمیدانم این چه شوقی است! چه کسی است صدایم میکند: «حسین» و تنم برگ خزان میشود و میلرزد؟
چه کسی است صدایم میکند: «حسین» و اشکم بیاختیار میریزد.
نامم ببر و همنام تو بودن را یادم ده.
امیر عشق!
امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی! بهار آمدنت، نوید زندگی عاشقانه است.
کودکیات هم بوی شهادت میدهد. کودکیات هم نوید اشک میدهد.
امیر اشکهای بیپایان! بیتو گریه کردن، معنی ذلت است و با تو فریاد اعتراض به هرچه طاغوت، امیر اشکهاست.
بهانه اشکهایم باش تا باران شود و ترس را از مزرعه وجودم بشوید.
میخواهم آفتابگردان عشق بکارم.
یا حسین!
خاک اگر فصل بهار را «یا حسین» نگوید، جانش گرم آفتاب نمیشود. دانه اگر آب را با «یا حسین» ننوشد، جوانه نمیدهد. سنگ اگر نام «حسین» نبرد، زیر سم اسبان و پای ستوران میشکند. باران اگر عزادار «حسین» نباشد از تقدیر ابر، رها نمیشود، رود اگر نیت سفر کربلا نکند، کوهها را نمیشکافد.
هرجا جهادی است، هر جا مبارزهای است، هرجا ذرهای میل آفتاب میکند، نام تو را میگوید: «یاحسین!»
جگرگوشه فاطمه علیهاالسلام
در گوش بهار، اذان بگویید! سوسن فاطمه را به آغوش محمد برسانید!
کودکی با قنداقهای از سوسن، آمده تا همبازی سجده رسول خدا شود.
طبیب کوچکسالی، دارد غم ناامیدی بشر را درمان میکند.
حسین، بزرگ خواهد شد و از کودکی خواهد گذشت؛ ولی جگرگوشه فاطمه خواهد ماند.
حسین، قد خواهد کشید و سرور جوانان بهشت خواهد شد. حسین علیهالسلام معنای بهار است؛ سرخی لاله، سبزی آزادگی سروها و آبی مهربانی مشکهای آب... .
امایمن، تمام دیشب را نخوابیده است. این شبها، مدینه فرشتهباران است و هوا بوی بشارتی سبز و سرخ میدهد؛ بوی مراتع سبزی که غروب، به تماشایشان نشسته باشی.
زمین، شانههایش را برای قدوم آسمانی فرزند خورشید، تکانده است و یحیی ابن زکریا، از پس ِ پردههای غبارآلود تاریخ، دوباره متولد خواهد شد.
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریهاش، برای لحظهای بند نیامده است. چند روزی بیشتر به سوم شعبان سال دوم هجری نمانده و التهاب غریبِ اشیا و بهت ثانیهها و دقیقهها، بوی تردید دارد. هوا رنگِ دلهره به خود گرفته است و خاک، سرخیِ شرم. حسین علیهالسلام، بر زمین قدم بگذارد؟ زمینی که رسم مهماننوازی آسمانیان نمیداند؟! زمینی که یکبار برای همیشه، مسیح را در آن میزبانی کردند؟! زمینی که یحیی ابن زکریا را بر عرصهاش سر بریدند و برای پلیدی بردند که حکم قتل زندگی را صادر کرد؛ زمینی که... .
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریهاش لحظهای بند نیامده است. او در عالمِ رؤیا، پارههای تن پیامبر را در خانه خود یافته است. چه چیز وحشتناکتر از آلوده شدن خانهاش به خون پیامبر؟! اعضای تن پیامبر، در خانه او چه میکنند؟!
ام ایمن، آنقدر پریشان است که تمام همسایهها را هم نگران کرده و به سراغ پیامبر فرستاده است.
پیامبر این روزها در انتظار یکی از بهترین ساکنان روی زمین است و چشم در راهِ یکی از برترین جوانان اهل بهشت دارد و چشم در راه طاووس ِ اهل بهشت، کشتی نجات، ستاره امان اهلِ زمین و بیشترین سهم خود را از گلهای روی زمین دارد.
ام ایمن تمام دیشب را نخوابیده است... و پیامبر خوابِ او را اینگونه تعبیر میکند که: «ای ام ایمن، به زودی فاطمه فرزندی به دنیا میآورد که تو دایه او خواهی بود و به او شیر خواهی داد پس بعضی از اعضای پیکر من و پاره تن من در خانه تو خواهد بود».
تاریخ را بشارتِ ظهور
آب را بشارتِ تولد روشنی باد و تاریخ را بشارتِ ظهورِ یک تحول جاویدان!
زمین، تندتند نفس میزند و صدای گامهای روشنی از دور میآید؛ از سمتِ افق. آب، چند چنگ بر گلو دارد و سخت احساسِ تشنگی میکند.
شمشیرها، در اعماق تاریخ، سر خم میکنند و نیزهها در آسمان زار میزنند.
فرشتهها، لحظهای لبخند میزنند و لحظهای بغض میکنند.
«اسماء»، صبح علیهالسلام را پیچیده در پارچهای سفید، در آغوش پیامبر میگذارد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله در گوشِ راست صبح، اذان میگوید و در گوشِ چپ، اقامه و بعد، صبح را در آغوش میکشد و میبوید و میگرید. «اسماء» میپرسد: پدر و مادرم فدایت برای چیست این گریه؟ و پیامبر میفرمایند: «برای صبح.» اسماء میپرسد: او که هماکنون متولد شد! و پیامبر میفرمایند: او را گروهی ظالم، بعد از من به شهات میرسانند. بعدها پیامبر، بشارت امتداد سرخی صبح را تا بینهایت میدهد. و بعدها، چهره شفقگونِ صبح، روی نیزه، شکستِ شمشیر مقابل خون را فریاد میکند.
«سلام بر تو روزی که متولد شدی
و روزی که از دنیا رخت بستی
و روزی که (دوباره) زنده مبعوث میشوی».
پیام کوتاه
خجسته باد آمدن سومین بهار ولایت و مبارک باد این طلوع سبز بیپایان!
میلاد لالهترین سرور جهان بر تمام عزتمداران و دوستدارانت مبارک باد!
آسمان خم میشود تا به زمین تکیه کند. فرشتگان، دسته دسته از آسمان فرود میآیند؛ انگار کسی میآید!
تمام کائنات، ایستادهاند تا ورودش را به نظاره بنشینند.
نسیم، مژده آمدنش را در کوچه کوچههای مدینه جار میزند؛ انگار کسی میآید؛ کسی که تمام گلهای زیبا، رایحهشان را از عطر خوش او وام گرفتهاند؛ کسی که تمام آبهای دنیا، با افتخار، دست تعارف به سویش گرفتهاند؛ کسی که کشتی نجات و چراغ هدایت خواهد شد.
حسین علیهالسلام آمد تا...
حسین میآید؛ با کولهباری از عشق و ایمان. میآید، تا کمر طاغوتهای جهان بشکند و شوکت ستم، فرو بریزد.
حسین میآید؛ تا همه پنجرههای دنیا، رو به حق و حقیقت باز شوند؛ تا بندهای اسارت و بندگی را از پای بشر باز کند؛ تا ریشه باورهای سبز و آسمانی، نخشکد؛ تا فریاد آزادی و آزادگی، در سینهها یخ نزند و اسلام، جاودانه شود.
از اینکه همیشه در تاریکیهای ذهنم، نور تو را حس میکنم و به نامت دخیل میبندم، عاشقترینم.
نامت را که میآورم، قلبم شروع میکند به دلتنگی. راه میافتد میان آبها، زلال میشود و یک تکه از خاک پایت را میکند مُهر تقرب... .
اگر یک نگاهی به دلهایمان بیاندازی، میبینی چقدر دوستت داریم. شاید جای دیگری باشی؛ اما دستانت یک ضریح توی دلمان زده است. ششگوشه قلبمان همیشه برای توست... .
کبوتری به زمین وحی شد، خدا خندید
: - [سلام بر قدم نورسیده خورشید!]
به چارسوی جهان سر به سجده آوردند
پرندگان غزلخوان، فراز شاخه بید
زمین به روز بزرگی دچار شد با تو
به رغم عمری خاموش و مانده در تبعید
هزار قرن زمین خواب ماجرا میدید
در آرزوی تو چشمان عشق ماند سپید
آهای حضرت خورشید، صد بهاران شکر!
از اینکه آمدهای با چقدر مرتبه عید
به انتظار تو با شور مانده در شمشیر
هزار قافله باران، هزار نسل مدید
نشستهاند... فقط امر کن که خون باشند
به زیر پای تو لب تشنهماندگان شهید
خوشا به حال غزل! خوش به حال عاشورا!
که در رکاب تو و چشمهات شد جاوید
از نردبان چشمهایت، میتوان بالا رفت و به خدا رسید. در استوای مهربانیات، میتوان ذوب شد. دلت به وسعت دریاهاست، چهرهای به زیبایی شقایق داری؛ بر لبان آیهخوانت، هر روز خورشید تبسم طلوع میکند؛ اندیشهات، محکمترین سنگر ایمان است.
تو، حافظ خون شقایقها و پاسدار مرزهای مردانگی و غیرتی. حادثهها تو را خوب میشناسند؛ آنگاه که پنجه در پنجه نامردان میاندازی تا میهنت اسیر نشود.
نامت، سوغات امنیت و آرامش را به وطن هدیه میکند.
آخرین آرزویت، پرواز است.
امتداد چینهای پیشانیات، به کانالهای دعا و شبزندهداری، ختم میشود.
اروند، از چشمان تو میجوشد، شلمچه را تو بهشت کردهای، عشق و ایثار در مکتب تو درس آزادگی و صداقت میآموزند؛ تو که در جویبار سینهات، خون ولایت جاری است.
صحبت از لحظههایی است که توفان نشست و مردانی از سمت غرب، در غروب، چهره شستند و برای اقامه نماز در وطن، بازگشتند.
شما کدام مسافرید که فاصله بدرقه تا استقبالتان را در دفترِ خاطرات، مجهول میگذارند؟
این کدام سفر است که وقتی از آن باز میگردند، بزرگتر میشوند و خندههایشان را با گریه ابراز میکنند؟
... و سرانجام اتوبوسی که شیشههای آن، نگاه چند نفر را در پنجره قاب کرده بود، میرسد. دست تکان میدهند؛ فضای افکارم تکان میخورد.
حسین، اباالفضل، قاسم بن حسن، یوسفهای گم گشته، خوش آمدید!
گرچه بلندایتان بر خاک غلتیده و تکیده شدهاید، اما صبر کنید، یکی یکی پیدایتان میکنیم. این بار، اسم شما را از فهرست شهیدان خط نمیزنیم؛ تنها آدرسهایتان عوض شده است؛ «أَلاَْعْمالُ
بِالنِّیّاتِ».
حضورِ بیامام؛ تکرار تاریخ
سینهخیز، در مرقد معشوق میرفتید و من فهمیدم که قلب خود را به مسیر عبور یار آغشته میکنید، تا زمین، صدای درد را از دلهایتان به گوشش برساند.
عیبی ندارد اگر خیلی شبیه عکسِ خودت نماندهای؛ وقتی روح، بزرگتر میشود، از همه طرف بیرون میزند؛ حتی از میلههای موازیِ اسارت.
روزی که آمدی، یکی یکی در چشمها مرور شدی و سرانجام، یکی تو را برگزید؛ پیرمردی که میگفت پدرت بوده است، اما حالا دیگر به آستین بالا زدن برای تو فکر نمیکند؛
چرا که تلاطم آستینِ آزادت در باد، فقط نیمی از تو را در آغوشش سپرده بود و نیمِ دیگر از بهشت تو را تماشا میکرد.
برای برداشتنِ کولهبار از دوشِ او، همان یک دست کافی بود.
دوباره این جمله در تاریخ تکرار شد: قدم بزن حسینم تا قد و بالایت را تماشا کنم!
ای دریغا از آن عصر شیرین
آنجا، تقویم نداشتی. نمیدانم، بر دیوارِ اسارت، شاید با کشیدن ضربدری، عبور ضربه شبهای نامعلومِ غربت را حساب میکردی؛ اما هرچه بود، دیگر تمام شد. نمیدانم تو آن روزها، در آینه چشمانت، تصویر خاطرات جنگ را چند بار شکستهای و صدای ریزشِ روحِ تو را به جز دیوارهای اسارت، کسی نشنیده است؛ اما امروز بر رودِ غزل، پل خواهیم بست، تا وقتی شهروندِ قلبمان میشوی، تلخی صبر را به دریای فراموشی بسپاری.
«شهرِ مسکوتِ فریادها - من
نخلِ سیلیخورِ بادها - من
کاروان رفت و من بازماندم
بال و پرسوزِ پرواز ماندم
ای دریغا از آن عصر شیرین
مرگ فرهاد در قصر شیرین
من اسیرم اسیرم اسیرم
کاروانْ رفته این کویرم»(1)
صبر تلخ است ولیکن...
میدانم که ورای تحمل است، تا زمانی نامعلوم از شش جهت، تو را میان دیوارها محبوس کنند؛ اما آنجا که عشق در روح آدمی حلول میکند، عظمت اندیشه، از دایره تن بیرون میزند، تا آزادی را زودتر از آنکه فرا رسد، در آغوش بگیرد.
لباسهای اسارت و گلهای نرگس، هر دو - زرداَند و هر دو اهلِ انتظار.
روزی که بازگشت تو، آرزوهای مفقودالاثر را مستجاب کرد، پایانِ شیرینِ - صبر تلخ، برای قصه مردانگی تو رقم خورد.
امروز کلبه احزانِ دلها با نور یوسفهای گم گشته، روشن میشود تا آنها که حقیقت را در چاه میافکنند بدانند همیشه دَلْوی برای رهایی هست اگر صبور باشیم.
1) . غلامرضا کافی، نک: سمفونی سیمهای خاردار.
پیام کوتاه
خوش آمدی پرستو!
خوش آمدی؛ گرچه جای خالی کسی، نگاه مشتاقت را سخت بارانی کرده است!
چشم ما را روشن کردی، آفتاب؛ گرچه چشمانت، از شدت رنج، دیگر سویی ندارد!
قدم بر دل و دیده ما گذاشتهای اَفرا؛ گرچه در فشار ضربات کینه و خشم، قامتت خمیده و شکسته شده!
دل ما را گرم کردی؛ گرچه دلگرمیات را از دست دادهای.
خوش آمدی برادر؛ گرچه بیبرادرانت آمدهای!
شما که نبودید...!
احساس غربت نکن عزیز، اینجا همان وطن است؛ اشتباه نیامدهای.
شما که نبودید، خیلی چیزها تغییر کرده؛ خیلیها رفتهاند و خیلیها هم آمدهاند.
بعضی از کلمات را گذاشتهاند در بایگانی زمان، تا عتیقه بشوند؛ مثل بعضی آدمها.
شما که نبودید، ما حسابی بافرهنگ شدهایم؛ به دفاع و رشادت، میگوییم خشونت! به کشتن دشمنِ بیرحم و بیصفت، میگوییم برادر[!] کُشی!
به بیبند و باری میگوییم آزادی و به آزادگی میگوییم حماقت!
شما که نبودید، اینقدر از شما بد دفاع کردهاند که مثل مریخیها، برایمان غریب شدهاید.
در خیال بچههای ما، شما فقط یک عده حاجی و سیدید که فقط در فیلمها میشود دیدشان. اما... .
صادق، کاظم هم باید باشد
ناراحت نباش برادر! حالا هر کس صادق باشد، باید کاظم هم باشد. خیلی چیزها را باید فراموش کند و خیلی چیزها را هم نباید از یاد ببرد. نباید از یاد ببرد که جنگ تمام شده، نباید از یاد ببرد که دنیا عوض شده. نباید از یاد ببرد که کشور، متمدن شده و کسی بیدلیل به کسی سلام نمیکند. خوش آمدی عزیز ولی... .
«یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور»
آسمان، بر دست و بال پرندگان وطن غزل میپاشد. میآیند؛ سرفراز و تابناک، و آفتابگردانها، به سمت چشمانشان میچرخند.
شانههایشان، مجروح رنج و شقاوت است؛ اما دلهای سترگشان را از آن همه نامردمی، باکی نیست، که فرزندان دریایند و وارثان کوهستان.
میآیند و گونههای خیس مادران، سرشار از لبخند میشود.
باد خنیاگر و سرمست، بر دف میکوبد و ایران زمین، دوباره اقتدارش را به جشن مینشیند.
در چراغانی چشمها
«آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد»
چشمانمان، چراغان آمدنی مبارک است و دلهایمان، آینهبندان حادثهای بزرگ و فرخنده.
از جادههای خون و آتش باز میگردند، سیاوشانی که عصمت نگاهشان، زبانزد کوچههای تاریخ است.
باز میگردند و به جانهای منتظرمان، آفتاب تعارف میکنند.
اینان، مصداق روشن آیات خداوندیاند و مؤمن به ذات جلالهاش که فرمود: «وَاستَقِم کَما أُمِرت».
ایستادند، تا زمین همچنان بر مدار عشق بگردد.
پیروز گردنههای خطر
میشناسمت، وقتی که مسافر گردنههای خطر بودی و چشم بر قلههای پیروزی، ثانیههای رزم و ارج میزدی. عاشق و مصمم رفتی؛ اما بازگشت دورت، سالهایمان را به
مویه کشاند و حالا که آمدهای، با نفسهای آزادت، بر درختان وطن، پرنده میشویم.
آمدنت، خون آفتاب در رگهایمان جاری کرد.
حالا هر صبح، با غرور کوه، برمیخیزیم و هر شب، بر شانههای ستارگان، سرود عزت میخوانیم.
با تو، دلهایمان را مرگی نیست. جهان، اتفاق شکوهمندت را رشک میبرد.
برای آزادگانی که اسیرانِ عشقاند
میخواستم شعری بگویم در هوایت
شعری برای جاودان بانگِ رهایت
یک مثنوی از دستهای مهربانت
منظومهای بالا بلند از چشمهایت
میخواستم شعری... ولی شرمنده هستم
شرمندهتر از اینکه میخوانم برایت!
وقتی زمین، بر گامهایت بوسه میزد
میریخت گُل، هفت آسمان، بر ردپایت
نورِ خدا در سینهات تا شعلهور شد
صد کهکشان، گرما گرفت از روشنایت
طومارِ تاریکی و درد و رنجِ انسان
پیچیده شد دَر هم، به اعجازِ دعایت
خواب جهان، آشفته شد، وقتی که پیچید
در قلّه تاریخ، پژواک صدایت...
این شعرِ تَر، نَه! شرمِ دیگر، از من... اما
میخواستم شعری بگویم در هوایت
شنبه
27 مرداد 1386
4 شعبان 1428
18.Out.2007
دلم پیوسته، مستِ توست عباس!
نگاهم پایْبستِ توست عباس!
اگرچه، مَشکِ آب، از دستت افتاد
دو چشم من به دستِ توست عباس!
بگذار باز هم از تو بگویم:
پروانه عشق، بال و پَر میافکنْد
با زمزمهاش به دل، شرر میافکنْد
هنگام که بر خاکِ عطشناک افتاد
آهسته به خیمهها، نظر میافکنْد
نَه! بگذار تو را از اول بگویم. قول میدهم مانند بنیهاشم، دستافشان و پایکوبان به سراغت بیایم. اما باید دستم را بگیری. سالهاست دستهایم میلرزد؛ هرچند، نوشتارهایم به پشیزی نمیارزد! اضطرابهایم در تلفظ نامت، تمام میشوند.
برگهای دفترم عطر عود و گلاب میدهند... .
از کوچه تا خانه
«گلاب بیاورید، اسپند و عود...».
تا میروم دنبالِ گلاب، زنی دیگر فریاد برمیآوَرَد:
«امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد است، یک نفر برود...».
از خانه بیرون میروم. میدوم... لبخند علی علیهالسلام، دلم را آرامش میبخشد. مولا و لبخندی چنین فرحزا؟ آن هم بعد از رفتنِ زهرا؟! دوست دارم این همه اشتیاق را زودتر از همه به «امّالبنین» بگویم؛ به همه بنیهاشم و... اما هرچه میدوم، به گَردِ مولا هم نمیرسم! «یا اللّه» که میگوید، صدای صلواتِ زنها و... صحنِ کوچک خانه، پُر میشود از هیاهو و غوغا. چشمهای علی، عشق و اشتیاق را در قابِ نگاه امّ البنین مینشاند. و دستهایش ماه بنیهاشم را به آغوش میکشاند؛ تو را میگویم!
خداوند را فراوان میستاید. سپس در هلهله شادیِ پنهان و آشکارِ فرشتگان، آوای اذان و اقامه را، فقط برای تو میسراید. از خانه که بیرون میزنم، اهلِ مدینه هجوم میآورند برای دیدنِ ماه؛ همچون خیل فرشتگانِ آسمان، مثل خورشیدِ مهربان.
مرا به خانهات بِبَر
دستم را بگیر... همیشه در آغازِ از تو گفتن، به پایان میرسم. یا «باب الحوایج!» بگذار تو را آواز بخوانم:
«اَلسَّلامُ عَلَی العَبّاسِ بْنِ اَمیرالمُؤمِنین المَواسیِ اَخاهُ بِنَفْسِه...».(1)
دستم را بگیر، و دانشم بیاموز؛ ای عین عدالت، تقوا، حکمت و معرفت!(2)
دستم را بگیر، تا تو را آواز بخوانم:
1) . امام زمانعج چنین به سلام حضرت عباس علیهالسلام برمیخیزد: «سلام بر عباس، فرزند امیرمؤمنان علیهالسلام که جانش را در راه مواسات با برادرش، پیشکش کرد...» . نک: بحارالانوار، ج 45، ص 66. این سلام و ستایش، در زیارت ناحیه مقدسه آمده است.
2) . مرحوم مامقانی فرمود: «وَ قَدْ کانَ مِنْ فُقَهاءِ اَولادِ الأَئِمَّة وَ کانَ عَدلاً ثِقَةً تَقِیّاً نَقِیّاً؛ حضرت عباس علیهالسلام از فقیهان و مجتهدانِ فرزندانِ امامان، عادل، موثق، متقی و پاکیزه بود». نک: تنقیح المقال، ج 2، ص 128... . گفتنی است: نویسندگان و محققان و شاعران و... کمتر به جنبههای علمی، ادبی و عبادی حضرت عباس علیهالسلامپرداختهاند!
«وَ اِنَّ لِلْعَبّاسِ عِنْدَاللّهِ - عَزَّوَجَلَّ - مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ یَوْمَ القِیامَةِ».(1)
و با تمامِ شهیدان، در حسرتِ رسیدن به مقامت بمانم. دستم را بگیر، تا تنها و تنها، ذرهای از مضامینِ آسمانی واپسین نگاهت را بسرایم؛ آنگاه که فریادِ «العطشِ» کودکان از خیمهها، چشمهایت را به آسمان، پیوند زد و حرفِ دلت بر زبان آمد:
نگاهت را به آفتاب خواهم گفت
میخواهم من هم، همان نگاهِ ناگهان و ناگاه نگاهت را، بر زبان آورم؛ حتی فروغی از آن را... همان نگاهی که با آن، دستم را گرفتی، و... این نیز نشانی از:
... تأثیر آن نگاه، نگاهی که داشتی
داغی که هرگز از دل من، برنداشتی
تنها نگاه، نگاه، نگاهی پُر از سرور
سرشار از امید، وَ از اشتیاق و شور
تنها نگاه، نگاه، نگاهی بلند و ژرف
تنها نگاه، نگاه، نگاهی به رنگی برف...
ناگاه آن نگاه، که با من سخن نگفت
ابری شد و چکید... وَ چیزی به من نگفت!
آنگاه، یک نگاه، نگاهی غمین و سرد
آنگاه، یک نگاه، نگاهی ز جنسِ درد...
چشمم ولی هنوز به دنبالِ آن نگاه
مبهوت مانده است به خیمه، به شب، به ماه...
میدانم دستم را میگیری؛ وگرنه حرفی برای گفتن ندارم... هرچند از همان نگاه و لبخندت، جانبازیِ راهت و پیوستن به نگاهت را، آرزو دارم.
ای رازِ رشید!
مضامین عرفانیِ چشمانت را در دلم خواهم نهفت و روزی، نگاهت را به آفتاب خواهم گفت.
آمده بود تا کودکان فاطمه علیهاالسلام را کنیزی کند؛ اما مادری کرد. آمده بود تا چراغی هرچند کمسو، برای خانه علی علیهالسلامباشد؛ اما ستاره شد، تا خورشید فاطمی علیهاالسلام را در ذهنها تداعی کرده باشد. گفته بود «مرا به نام فاطمه علیهاالسلام صدا نکن، علی جان! کودکانت غصه میخورند!» امالبنینش خواندند تا مادر پسرانی باشد که جز شور الهی چیزی در دل نداشتند.
نوزاد امالبنین
پاداشِ زنی بدین مقام از معرفت و کمال، چه میتواند باشد، جز امالبنین شدن؟!
و خداوند بهترین و وفادارترین عشق را در سینه انسانی قرار خواهد داد که او را مادر صدا کند. روز روشنی است امروز! صدای گریه نوزاد، خانه علی علیهالسلام را پر کرده است و این، یعنی عباس به دنیا آمده. قنداقه آسمانیترین کودک، در دستهای پدرانه علی علیهالسلامقرار گرفته و اشک شوق از دیدگان مادر سرازیر است.
شادمانی و گریه
چرا پدر چنین مضطرب و غمگین، دستهای کودک را مینگرد؟! این چه حسی است که بر جان علی علیهالسلامچنگ میزند؟ این چه اندوهی است که چهره عاشق حیدری را به سمت آسیمگی میکشاند؟! مادر باید چیزی بپرسد؛ امالبنین علیهاالسلام باید بداند چرا از لحظه دیدن نوزاد، پدر به این حال افتاده است؟ چرا اشک از محاسنش سرازیر است؟
«این دستها، روزی در راه برادری حسین علیهالسلام، از تن جدا خواهد شد».
باید گریه کند؛ باید ضجه بزند؛ مگر مادر نیست؟ مگر میشود عاشق نوزادش نباشد؟! اما لبخند میزند. شوقی آسمانی، وجود عاشقش را تسخیر میکند: (خداوندا! تو را سپاس که پسرم، فداییِ اربابش حسین علیهالسلامباشد!)
... و عباس میآید؛ بیآنکه به خود جسارت برادر خواندنِ حسین علیهالسلام را بدهد. عباس، میآید تا آیین وفا را در عالم بنیان نهد.
عباس میآید تا...
میآید تا رونق ادب و عشق را به تجلی بکشاند. عباس میآید تا نظام سرسپردگی در مسیر حق و عدالت را بنیان نهد و مسیر پویای بیداری را رقم بزند.
میآید تا پدر فضایل باشد و اباالفضل بودن را به جهانِ عشق بنمایاند.
یا عمو! دست خودت را به زمین جا مگذاری!
آبها را چه کسی جز تو به امضا برساند؟
کربلا! منتشرِ عشق، تویی، هرچه تو کردی
عقل، خود را به خطوط تو مبادا برساند!
ماندهام این بوسهها برای چیست؛ بوسههای مکرر؛ آن هم بر فرق و پیشانی و دست!
ماندهام چرا امروز، همه حال دیگری دارند؛ هم مولایم علی علیهالسلام و هم خودم! شاید بهخاطر این باشد که اولین فرزندم را از نسل آفتاب، به دنیا آوردهام؛ شاید برای این باشد که نمیخواهم غنچههای باغِ زهرا علیهاالسلام، او را رقیب خود بدانند! اما آنها که از همیشه شادترند؛ حتی تا به حال آنها را اینقدر خوشحال ندیدهام. شاید هم این فرزند نورسیده، علی علیهالسلام را به یاد گذشته و شکفتن حسن و حسین علیهماالسلام انداخته! اما این بوسهها چه؟ «اسماء» هم نگاههای معنیداری به ما میکند و هرچه میکوشد نگاه بارانیاش را از من پنهان کند، نمیتواند. به یقین این بوسهها علتی دارد. آخر هیچ کار اولیا، بیدلیل و نشانه نیست. خدایا! این چه حالی است دیگر؟! به بزرگیات سوگند، خود میدانی بیش از خود و کودکم، نگرانِ مولایم هستم؛ آخر نمیتوانم نمناکی چشمانش را تحمل کنم. خدایا کمکم کن، کمکم کن!
تو دیگر «ام البنین» شدهای
دیگر بس است فاطمه جان، گریه نکن. ببین چگونه فرزندان فاطمه علیهاالسلام دارند غمناک، نگاهت میکنند! دلت میآید شادی تولد برادرشان را با ریزش اشکت تلخ کنی؟! تو که حتی یکآن هم راضی نیستی آنها را غمگین ببینی؛ پس بس کن دیگر بیبیجان.
تو حالا داری ام البنین میشوی. مگر نخواسته بودی تو را فاطمه صدا نزنیم؟! مگر نخواسته بودی بچهها تو را کنیز خود بدانند؛ نه در جایگاه مادرشان؟! مگر برای همین اسمت را عوض نکردی؟ پس بس کن دیگر. آری! میدانم راضی هستی به رضای خدا، حالت را میفهمم. حتی این را هم میدانم که به خاطر این واقعه و فدایی شدن فرزندت در راه فرزندان فاطمه و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بسیار خوشحالی؛ اما دست خودت نیست؛ من هم اگر چنین ماهی را در آغوش خود میدیدم، دلم توفانی میشد برایش. میدانی ام البنین؛ گریههای تو مرا یاد بانویم انداخت. حتی همان لحظه که بوسههای مولایم را بر دستانِ کودکت و چشمان بارانیاش دیدم، همه چیز را فهمیدم؛ چراکه همین اتفاق، در زمان شکفتن حسین علیهالسلامهم اتفاق افتاد. روزی که او به دنیا آمد و مثل آفتاب در آغوش بانویم، شفیعه محشر، زهرای مرضیه علیهاالسلام همه جا را روشن کرده بود، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه دیدارش آمد و زمانی که کودک را در آغوش کشید، همچنان زیر گلویش را میبوسید و گریه میکرد. همه نگران و مضطرب بودیم و بانویم - مثل امروز تو - از همه نگران و مضطربتر، بهطوری که مروارید اشکش بر گونه جاری بود. آنگاه، رسولخدا صلیاللهعلیهوآله آنچه از برادرش جبرائیل در مورد آن کودک شنیده بود، برای ما فرمود و همگی تا ساعتها باریدیم.
بیبی جان! نگران نباش؛ تو و فرزندت سعادتمندید و به واسطه همین واقعه، به مقامی بلند در نزد خداوند خواهید رسید. حالا بیا و این ماهپاره نورس را از شیره جانت سیراب کن! بگذار فدایی حق، هرچه زودتر بزرگ شود، زودباش بیبی جان!
پنجرههای روشن نگاهت را چشم میچرخانم و در این مسیر عزیز، میبینمت که شانه به شانههای کوه دادهای و گیسوان هاشمیات را به بادهای معطر سپردهای.
قامتت، کوچههای جوانمردی را قیامتی است؛ همچنانکه ثانیههای روز دهم گواهی میدهند.
تو میرسی؛ با گامهایی که آبروی قبیله خورشید است.
رودهای جهان، رو به قبله دستانت، نماز دریا میخوانند. فضیلتهای بیشمارت، دهان به دهان میچرخد و خاکهای تشنه معرفت را سیراب میکند. تو میرسی تا عشق، طلایهدار روزهایمان شود.
برادر لحظههای سرخ عاشورا
میآیی و دیدگان ام البنین، روشنای سپیدهدمان را به لبخند مینشینند. میآیی و زمین، تپشهای قلبت را به مبارکباد میآید.
نامت، کلید زرین درهای بسته است. تو از دست و زبان بسته ما، قفل میتکانی که باب الحوایجات خواندهاند. دستانت، لحظههای خونین عاشورا را برادری میکند.
فرات، شرمسار همیشه چشمان تو است که هنوز اینچنین سرخ، دقایق خویش را مویه میکند.
میآیی و شمشیرهای گستاخ، تکه تکه میشوند. آمدنت، فجری است بیغروب.
نگاه کن، چگونه بر بیرقهای عاشق، حک شدهای؟!...
خوش آمدی، عباس!
خوش آمدی، ای که نامت مشکهای تشنه را بیتابتر میکند و خیمههای عطش، پایمردیات را قرنهاست به ستایش نشستهاند! تو را که میگویم، اُبهتی علوی، مویرگهای جانم را میلرزاند.
صدایت میزنم؛ آنچنانکه خاک و باد و آب و آتش، شبانهروز به جستوجوی تواند.
یا عباس! زمین بیتو گویی مچاله در حصار خویش است! یادت، تا آسمانهای فضیلت و عشق بلندم میکند و من، سرخوش از لمحه مقدست، در شکوهی بیبدیل، غوطه میخورم. بر آستان شریفت، پرندگان ارادتم را به پرواز میخوانم و قدمهای ارجمندت را بر دیده میگذارم.
ماه، مقابل قامت رشید ایثار، خم شده است.
در دستان تعظیم، مولودیه میدرخشد. تبسمها میآیند. عطر خوش ساقی، در لحظههای عطشناک و کویری زمین جاری است. رشادتها، به امروز اقتدا کردهاند. برکت یکدست سپید، ارمغان گلخندههای حجیم است.
«فضل» فراوان، دستاورد امروز است.
امروز، باید سلام داد به چهره درخشان وفا و همراه با ثانیهها، چنین خواند:
«من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو»(1)
باب الحوایج
یاد نیک «عباس علیهالسلام»، بوی سبز ادب و معرفت را میپراکند.
نام نورانیاش، پاسخگوی تمامیِ توسلهای رو به دریا است.
امروز، روز توسل به او، برای کسب معرفت است.
چشمهای همه اعصار، از سروستان کرامات «ابوفاضل علیهالسلام» پُر است.
هر که امروز دل را در سفری تا آخر فضایل نَبَرد، از دریای وصلِ ساقی، چیزی نچشیده است.
طرحهای فتوت
در شاهبیت غزلهای وفا و احساس، نام عباس علیهالسلام، پُر تلألؤ است.
کتابِ سرخِ کربلا، با این نام بزرگ، در کنار حسین بن علی علیهالسلام کامل میشود.
کربلا، مرحلهای از خاک بود که وفایِ عباس، در آن حضور داشت و فرات، لایقِ پذیرایی از چنین دریادلی نبود.
این شرم، هنوز بر پیشانیِ فرات باقی است و دستان مقبول او، بوسهبارانِ آسمانهاست.
حالا پس از قرنها، هر جایِ «از خودگذشتگی» را بنگری، هر گوشه طرحهای فتوت را نظر افکنی، باز هم نام عباس، جذاب است.
مولود امروز، دنیایی از حمایت و دلاوری است؛ بنیه قویِ ایثار است؛ بازوی پر غرورِ ایمان است که سیاهدلیِ زمینیان را محو میکند.
1) . از: مولوی.
تنها بهانه آمدن تو این بود که عشق، در روز مبادا تنها نماند. هنوز در بطنِ «شدن» شکل نگرفته بودی که تمام کائنات، از هراسِ آن روز خونین، آن عاشورای سرخ، دست به کار تدبیر بودند و در پی چارهای که در آن هنگامه در راه، «عشق» بییاور نباشد و خدا چنین خواست که تو باشی و پدیدار شدی... آغاز شدی.
رونق بزم عطش
صدای پایت در رخوت زمین پیچید و آنها به لرزه درآمدند.
آب، این فلسفه جاری، روزی که از تو سرپیچید، به خاک سیاه نشست. حدیث آن روزِ بیشبیه، از ازل بر جبین آبهای جهان حک بود. قطرهها از آغاز زمین میدانستند که روزی مردی با پیرهنی از دریا، در پی جرعههای یک نهر سنگیندل، جگر کویر را میشکافد و خود را به تیرها و نیزههای بیوقفه میسپارد.
مردی که ساقیانه، بزم عطش را رونق بود و شراب مردافکنی که در ساغر داشت، به لبهای خماران نرسید.
تو آغاز شدی
تو آغاز شدی؛ با بازوانی خیبرگشا و بلندبالاییِ پرطاقتی که نسب از حیدر کرّار داشت و میراثدار تمام صبر بیباک علوی بود؛ از دامان زنی خدایی که چراغ خانه علیِ بیفاطمه بود و هرگز، جز به کنیزی فرزندان زهرا رضایت نداد.
فرات، از همان صبح میلاد، چشم به راه تو بود و خواب دستهای دلیر تو را میدید.
مشکهای بیقرار روزگار، از همان موسم، با نام تو بغض میکردند و تمام لبتشنگان زمین، با اسم تو سیراب میشدند.
خوش آمدی پسر امالبنین...!
خوش آمدی، قمر بنیهاشم!...
آه، در این چشمها چه شجاعتی موج میزند! این دستها چه خوبند برای ساقی شدن! این بازوان، چه بینظیرند که علمدارِ آتیه حسین من باشند!
این پیشانی بلند، بیگمان تلاوت «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفار رُحَماءُ بَینَهُم» است.
در آن روز جگرسوز، موسای نینوا، چه هارون خجستهای خواهد داشت و حرم رسول اللّه، چه عموی مهربان و عاشقی!
آغوش طفلی که امروز در آغوش من است، فردا، تاب خواهد داشت تا تمام کودکان تشنهام را در خویش بگیرد.
خوش آمدی عباس من! شانههایت را رویینهتن کن، برای به دوش کشیدن مشکی که از جنس گریههای سر در چاه پدر خواهد بود. چشمهایت را مهیا کن تا شعبگیِ کینه را تاب بیاورد و زانوانت را که اگر بر خاک افتادند، در محضر «حسین» به ادب برخیزند؛ حتی اگر آغوش عاشقت، بیدست و بیادامه مانده باشد.
از همین امروز، آغوش بگشا بر روی تمام آینده نیزه و شمشیر و تشنگی؛ آتیهای که پر از نالههای سهسالگی دخترکان و بیتابی ششماهه است؛ آتیهای به رنگ خون گلوی حسین، به رنگ اسارت زینب، به رنگ فرات جاری و شهیدانِ عطشزده... .
خوش آمدی پسر امالبنین! منتظر باش برای روزی که فاطمه به مادریات بیاید.
آسمان مدینه، در دستافشانی نور و آینه غرق است.
ستارهها در حوالی خانه مولا علی علیهالسلام، گرد آمدهاند تا از رخسار فروزان ماهِ بنیهاشم، قدحهای نور بردارند.
اینک، زمان تولد کهکشان حماسه است و پنجره بیتاب قلبها، همه بر دستان نوگل علی علیهالسلام دخیل بستهاند.
امشب، در بوستانِ دامانِ امالبنین علیهاالسلام، کانون تمام خوبیها و مردانگیها، گل داده است تا عالمیان، شیدا و مدهوش نسیم خوش جانبازیاش شوند.
امشب، مدحِ مرامِ آسمانی عباس علیهالسلام، محفلِ شبانه قدسیان را برکت میدهد.
امشب، هدیه خدایِ مهربان به پسران فاطمه علیهاالسلام، برادری است از جنس وفای اباالفضل؛ برادری که شجاعت و غیرتِ علی علیهالسلام در چشمانش جاری است و ارادت و محبت فرزندان زهرا علیهاالسلام، در سینه پاکش فوران میکند.
باب الحوایج
آفتابِ عشق، از ابتدای نام بلند تو طلوع میکند، ای مرید دلداده حسین!
فصل چراغانِ نیکیها و فضیلتها، از حوالیِ سبزِ حضورِ تو متولد میشود، ای پدر خوبیها و فضائل، خاک، سر برمیدارد تا بر پیشانی بلند و مردانه تو سجده آورد، ای عبدصالح خدا!
در نگاه تو، نسیم عطرآگین بهشت شناور است و در بازوان دلیرت، غیرتی علیوار جولان میدهد!
بعد از آمدنت، تفسیر ادب و متانت را باید در دیدگانِ نجیبِ تو جُست.
با آمدنت، دیگر لحظهها، نگرانِ غربت حسین علیهالسلام نیستند.
تا تو هستی، زینب علیهاالسلام، به همت برادرانه تو دلگرم است. تا تو هستی، علی علیهالسلام با خیال آسوده، دستان حسینش را به گرمی دستهای ارادتِ تو میسپارد.
یا بابالحوائج! تا تو باشی، نخلهای تنهای مدینه، به بازوان ستبر تو تکیه دارند و بغض تمام حاجتها، به شفاعت دستانِ بریده تو گشایش مییابند.
رشک بهشتیان
آسمان، خم میشود تا بر بازوان تو، بارانِ بوسه ببارد. پلکِ خیس ابرها، درست در جایی میچکد که پدرت علی علیهالسلام، بر حواشی آن، یک دشتِ پرشکوفه از بوسه، به یادگار میگذارد.
تو آمدهای؛ با صلابتی که نسب آن، به شجاعانِ «کلابی» میرسد و ارادت به کودکان فاطمه علیهاالسلام که از مشیِ عارفانه امالبنین علیهاالسلام حکایت دارد.
تو میآیی، تا مشقِ شمشیرِ دلیرانه پسر حیدر، لرزه بر پشت اهالیِ مکاره صفین بیاندازد.
تو میآیی تا سینه فراخ تو، گنجینه علم لدنی بوتراب علیهالسلام شود. اینک ای علمدار شوریده حسین علیهالسلام، ای سقایِ بیمشک نینوا!
به یمن معراجِ چشمانت که در لحظه وداع، در دامانِ صمیمیتِ یاس، لاهوتی شد، به میمنتِ نذر آسمانی مادرت که دستانِ سپید تو را به قربانگاه حسین فاطمه میکشاند، به شادباش نگاهِ خواهرانه زینب علیهاالسلام، به قنداقه کوچک تو و به شرافت آن مقامِ بهشتی تو که تمام شهیدان در حسرت آنند، کام تشنه ارادتمان را به حلاوتِ زمزمِ وصالِ خود سیراب کن!
مهربان و باسخاوت و دلیر
باشکوه و استوار و سر به زیر
مثل هرچه قله پایدار
مثل ماه، ماهِ نیمه، پرتلألؤ، پر ز نور
یادگار فاتح بزرگ خیبر و حُنین
یکهتاز عرصه وفا، و پاسدار حرمت حسین
با توام برادر صبور و سربلند من
مرهم دل غمین و قلب دردمند من!
ای شبیه رودهای پرخروش
ای درست مثل سایه درخت، دلپذیر
مایه امید هرچه دردمند و بیکس و اسیر!
فتح قله زمان به دست توست
ای وفا و صبر و استقامت از تو یادگار
مثل ابر، پر سخاوتی
بر دل تمام عاشقان ببار
باغ بشارت (رمز حروف واژه جانباز)
ج؛
با جهل و جُبن، در جدالم و از جور و جفا، جدا.
در جمع جنداللّه، جای دارم و در جسم و جانم، جز جَهد و جدیت جریان ندارد.
در جنگ با جانیانِ جیرهخوار و جلادانِ جفاکار، در جبههها، جوازِ جانبازی گرفتهام، تا در جوارِ جانان، جایگاهی جاودان یابم.
ا؛
در آفاقِ آبیِ آسمانِ ایمان و آگاهی، آشیان دارم.
ایثار و استقامت و اخلاص را، با اصول و ارکان انضباط آراستهام، تا با استفاده از آیات و احکام الهی، آسایش و آرامش را به ارمغان آورم.
با اشک و آه، الفت گرفتهام، تا اندرونِ آشفتهام، اندکی آرامش یابد و آکنده از انوار ایمان گردد.
ن؛
در نَبَرد و نزاع با نیرنگ و نفاق، نابودی را به ناکسان و نامردمان، نوید میدهم.
از نعمتهای نامتناهی و نامحدود الهی، نصرت میجویم، تا به فرجامی نیک، نایل شَوَم.
ب؛
از بطالت بیزارم و از بدبینی و بدگویی، به دور.
بازوی بیکسان و بیچارگانم و از بدکاران و بیخردان، بیم ندارم.
در باغِ بشارت باریتعالی، بصیرت یافتهام و دل به سرای باقی و بهشتِ برین بستهام.
ا؛
اعتقادم به انبیا و ائمه اطهار است و آرزویم: انتشار آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی ایران، و افکار و آرای امام امت رحمهالله.
بر آنم با استمداد از امدادهای الهی و ارادهای آهنین، اساس استبداد و استعمار اهریمنان را براندازم.
اندیشهام، انسجام و اخوت آحاد امت اسلامی در برابر امریکا و اجانب است.
ز؛
از زراَندوزی و زیادهجویی بیزارم و از زخمزبان زدن و زورگویی، برحذر.
در زمره زاهدانم و زینت و زیور زبانم، زمزمه ذکر پروردگار است.
شهید زندهام و دلم زنجیریِ زلف زیبای یار است... .
درد، طاقتش را طاق کرده بود. دیگر واقعاً بریده بود. این، سی و هشتمین عملی بود که بر روی او انجام میشد. حتی دیگر امکان بیهوشی هم نبود و باید مثل دفعه پیش، درد طاقتسوز تیغ جراحی را هم تاب میآورد. به یاد حرف دکتر افتاد که خیلی خونسرد میگفت: «نباید انتظار داشته باشی با این عملها، مشکلت حل شود؛ این عملها فقط یک درمان مقطعی است!»
خدایا! چه میشد مرا هم با دوستان شهیدم میپذیرفتی و از این درد جانکاه... ؛ این جمله هنوز در ذهنش کامل نشده بود که اشک از گوشه چشمش جاری شد و با لحنی عذرخواهانه، آهسته گفت: «الهی! راضیام به رضای تو»؛ اما این درد، آه! با این درد همیشگی چه باید میکرد...؟ ناگهان، چشمش به پشت پنجره اتاق عمل افتاد که شعری کوتاه بر آن نوشته شده بود:
«طبیبم گفت دردت را دوا نیست
ولی درد مرا درمان حسین است»
بیاختیار، اشک از چشمانش جاری شد. گریست؛ سیرِ سیر؛ به خود آمد؛ احساس کرد آرامش ابدی، همه وجودش را گرفته؛ گویا دیگر دردی هم احساس نمیکرد!
حکایت آن پاهای آرام
نمیدانم زندگی بر روی آن صندلی چرخدار چگونه است. بارها آرزو کردم برای یک روز هم که شده، جای تو بودم و دنیا را از منظر تو مینگریستم. احساس میکنم زندگی بر
روی آن صندلی، انسان را به گذشته میبرد؛ به دوران کودکی.
مگر نه اینکه هرگاه مرا میبینی، به زحمت سرت را بلند میکنی و با لبخندی همیشگی میپرسی: «چطوری جوون؟»
شاید به خاطر همین، اینقدر روحت لطیف و قلبت شکننده است!
بر بال ملائک
هرگاه که تو را بر روی ویلچر کهنهات میدیدم که به زحمت خود را از این سو به آنسو جابهجا میکنی و دستهایت، جور پاهای بیحرکتت را میکشد، احساس بدی داشتم. فکر میکردم این پاها، سربار تواند و چون وزنههایی، خود را به تو و زندگیات تحمیل کردهاند؛ اما وقتی دیدم تو چگونه به این پاهای رفته عشق میورزی، دریافتم که با ارزشترین عضو بدنت، همین پاهای رفته تواند؛ آخر پایی که بر بال ملائک که نه؛ بر عرش الهی قدم نهاده، دیگر نباید بر زمین دنیا نهاده شود... .
کاش جای تو بودم
خودت خوب میدانی که با اینکه همیشه از من جلوتر بودی، هیچگاه به تو حسادت نکردم؛ حتی وقتی جانباز شدی، فقط به تو افتخار کردم و به دوستی با تو...؛ اما دیگر نمیتوانم حسرت درونیام را پنهان کنم.
آخر روز تو - روز جانبار -، با نام اباالفضل العباس علیهالسلام گره خورده است. هر سال که به این روز میرسم، از ته دل آرزو میکنم «ای کاش جای تو بودم!»
چشمان تو کمسو نیست؛ گناه شهرآلودگی ما، حجاب چشم روشنت شده است.
دستان تو بریده نیست؛ دستهای خالی ما، مجال دستت را کوتاه کرده است.
پایت شکسته نیست؛ جور افکار زمینگیرمان را میکشی.
ما به جرم نتوانستن، از همراهی تو باز ماندهایم و تو، کولهبار خاطره شهید را برای غفلت ما تحفه آوردهای.
پیامبر دستهای بریده عباس
حدیث عشق بر دوش، نگاه یار بر چشم، از پای افتاده برجا مانده، منم. خسته از راه دراز؛ از شلمچه، از دو کوهه، تا اینجا؛ یاران رفتهاند و چشمی بیسو برایم گذاشتهاند.
هر روز، صدای برخورد سرم و دیوار دلگیر خانه، بیدارم میکند.
میگوید: باید رفت. خیلیها منتظرند؛ اما من و زخمهایم، رسالتی بر دوش داریم و ماندهایم تا پیامبر دستهای بریده و سرهای بیتن باشیم.
دستمان در خاطره آسمان ماند
همپای خدا رفتگان را بیپایی، عیب نیست. چشم در چشم مرگ خندیدگان را نابینایی عار نیست. عاریت تن را باید پس داد و عهدی را که روز ازل گرو گذاشتهایم، پس باید گرفت. ما را از روز ازل، عهدی بود با جان زمین و آسمان که اگر شکستن پا، زمینگیرمان کرد و تکههای دستمان در خاطره آسمان ماند، بیپا و بیدست و بیآب، وضو سازیم و نماز بگزاریم. ما زخمی نمازیم؛ زخمی نمازی که ظهر دهمین روز عشق در حقیقت کویر تاریخ، به نیت تشنگی نفس اماره، اقامه شد.
اسمم را صدا کنی، خجالت میکشم
مادرم! دارم به خانه نزدیک میشوم؛ نکند «وَ اِنْ یَکاد»، از زبانت بیفتد! نکند کاسه و آب و قرآنت در دست نباشد! نکند از دیدنم، آه برکشی و اشک بریزی! من آمدهام؛ بیپا و دست آمدهام، تا نیت سقا بودن عاشورای کودکیام را به خاطر بیاوری. آمدهام و به جای دستهایم، نامی از مولای دستهای بریده آوردهام.
آمدهام که اگر اینبار، اسمم را صدا کنی، اندکی کمتر خجالت بکشم. شاید بتوانم نگاهت کنم، وقتی صدایم کنی: ابوالفضل.
در چشمانت، جا پای اشکهای زلال نیمهشبهای دعا و نیایش به جا مانده. وجودت، سرچشمه پاکترین و بیکرانهترین
کانونهای عشق و محبت است و قامت چون سروت، نشانی از استقامت
و پایمردی. از تکههای سربی گلولههای دشمن، بر وجودت سدّی ساختی در برابر هوا و هوس.
تو، راهت را خود، برگزیدی؛ تو عاشق بودی و نگذاشتی عشقت را از دلت بگیرند؛ نگذاشتی بر بوم سفیدرنگ قلبت، طرحی از سنگ بکشند.
ایثار کردی، تا دلت اسیر نشود؛ تا اندیشههای آسمانیات، ترور نشود.
تو، رمز پرنده شدن را میدانستی و این را همان هنگام که بالهایت را عاشقانه به خدا هدیه دادی، ثابت کردی.
یادگار نخلهای سوخته و پرچمهای برافراشته! یادگار لحظههای مقاومت و ایثار و شهادت و افتخار! برایمان بمان تا از هُرم نفسهای خداییات، فریاد آزادی و آزادگی، در وجودمان جان گیرد.
ای نشان بینشانها و ای افتخار زمین و آسمانها!
از زبان همسر یک جانباز
میگفت، من به راه وطن پا گذاشتم
رفتم به جبهه پای چپم جا گذاشتم
دستی به روی زخم درونش کشیدم و
«پشتی» به پشت حضرت دریا گذاشتم
پاشویهای برای تبش ساختم که گفت
پا، مالِ هرکه بوده به او واگذاشتم
هی سرفه کرد و خاطرهها ریخت از لبش
باران گریه را به تماشا گذاشتم
دارد شبیه حضرت عباس میشود
مردی که در حریم غمش پا گذاشتم
حالا که پر شکسته پر و بال میزند
خود را به جای حضرت زهرا گذاشتم
ای آسمان خیال نکن در مسیر عشق
عباس را دو مرتبه تنها گذاشتم
به همسران جانبازان
ادامه دارد اگر، زخم جنگ حالا هم
به غیر مجنون رزمنده است لیلا هم
خدا تو را که پسندید و نقش مادر داد
فلک سپرده به دست تو نقش بابا هم
تو پشت صندلی دردِ مرد - خورشیدی
خوش است منظره تو کنار دریا هم
دلش نیامده تنها خودش شهید شود
بلیتهای دوتایی گرفته تا با هم،
قدمزنان به قطار خدا سوار شوید
به زیر پای تو باشد بهشت آنجا هم
سکوتِ مردِ همیشه نشسته با تو چه گفت؟
رسم باغبانی (به همسرانِ جانبازان)
بهپای شاخه گل ریختی جوانی را
کجا بلد شدهای رسم باغبانی را
فرشته بر رخ تو بوسه میزند وقتی
به دوش میکشی آن مرد استخوانی را
که آدم از پل حوّا بهشت خواهد رفت
درست آمده باشد اگر نشانی را
شکسته قامت باغ شقایق تو ولی
چه خوش گره زدهای بند مهربانی را
چه امتحان بزرگی که در کرانه زخم
تو سایبان شدهای مرغ آسمانی را
یکشنبه
28 مرداد 1386
5 شعبان 1428
19.Out.2007
«تَعْصِی الاِلهَ وَ اَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ
هذا لَعَمْری فِی الْفِعالِ بَدیعٌ
لَوْ کُنتَ تُظهِرُ حُبَّهُ لاَطَعْتَهُ
اِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ یُحِبُّ مُطیعٌ»(1)
تمامت دلت را برای خدا گفتی... با واژههایی که ریشه در ابر دارند و هنوز بر دلهای آسمانی میبارند.
کاشکی ما نیز «فهمیده» بودیم! کاشکی دستی به «دعا» میگشودیم!
کاشکی حتی ذرهای حقِ دوستیِ حق را، ادا میکردیم و فقط ادعا نمیکردیم!
اگر دوستِ خدا بودیم، هرگز اهل گناه نبودیم!
حق با تو است... ما راست نگفتیم؛ دروغ گفتیم!
1) . علامه مجلسی، بحارالانوار، چاپ قدیم، ج 11، ص 84؛ «گناهکاری و گمان میکنی خدا را دوست میداری...».
ما اینسان که نُمودیم، نبودیم.
مگر میتوان دوستارِ کسی بود و مُطیعش نبود؟!
مگر میشود حُرمتِ آنکه را دوست داشت، نگاه نداشت؟
ما، دل به حق نسپردیم... آبروی عشق را بردیم!
از دنیا بگذرید
«اصحابی؛ اِخوانی! علیکم بِدارِ الاخِرَةِ وَ لااُوصیکُمْ بِدارِ الدُّنیا فَاِنَّکُم عَلَیْها وَ بِها مُتَمَسِّکُونَ؛ اَما بَلَغَکُمْ اَنَّ عیسی علیهالسلام قالَ لِلحَوارِیّینَ: اَلدُّنیا قَنطَرةٌ فَاعْبُروُها وَ لا تَعمروُها وَ...».(1)
ایستادی؛ چشم در چشم ما. وقتی لب گشودی، تمام بغضم ناگهان ترکید؛
«به دنیا، دل نبندید(2)
بارِ سفر ببندید».
آنگاه، اندکی برآشفتی و از عیسی علیهالسلام گفتی... که او نیز برآشفته بود، و به یارانش گفته بود:
بَر اَمواج، خانه نسازید. به آبادیاش نپردازید.
و ما - اما - ویلاها ساختیم و فراوان به آنها پرداختیم؛ هرچند میدانستیم حتی «مولا ویلا نداشت»! و دنیا را برای اهلش واگذاشت. اما فقط و فقط سرودیم. ما را ببخش، اگر نااهل بودیم!
ما را ببخش
دلم سخت گرفته. «هوای خانهام ابری است»(3)
به صحیفه سبزت مینگرم.
«انجیل اهلبیت»، «زبور آل محمد» و... حسی غریب دارم. دوست دارم ببارم «چون ابر در بهاران».(4)
ما، بَدیم؛ که با «قرآن» کنار نیامدیم. گلی - هم - بر سر خواهر آن(5)
نزدیم!
قرآن را کنار گذاشتیم و حُرمتِ خواهرش را نگاه نداشتیم؛ چنانکه «نهجالبلاغه» را «دون»(1)
نمودیم و
حتی به دنبال واژهای درخور برای وصفش نبودیم.
ما را ببخش، اگر حق برادری را به جا نیاوردیم و به خواهر قرآن، خیانت کردیم!
برایم تبسم کن
یا علی!
میخواهمت در دنیا و میخوانمت؛ که خدا نیز در آخرت میخوانَدَت.(2)
ای زینتِ عبادتپیشگان؛(3)همدم بینوایان؛(4)
بردبارترین بردباران؛(5)
شفاعت کننده فرمانداری معزول نزدِ عبدالملک مروان؛(6)و... شبیهترین کسان به امیرمؤمنان علی علیهالسلام!
آری، میدانم هیچگاه به هیچکس «نَه» نگفتی و بر کسی نیاشفتی! چشمهایت را از گناهانم فرو بند. در دل و جانم گُل کُن. امروز برایم تبسم کن.
میخواهم دیگر به دنیا دلشاد نباشم. میخواهم مثل تو «سجاد» باشم.
به نگاهی، دلشادم کن.
اینجا، هوا برای نَفَس کشیدن، کم است؛ از این قفس، آزادم کن.
1) . «دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق»! و مگر «دون» معنایی جز پَستی، پایینی و... دارد؟ مولا علی علیهالسلام در خطبه 189 نهجالبلاغه میفرماید: «شناخت مطالب ما، کاری بس دشوار است، که جز بنده مؤمنی که خداوند قلبش را با ایمان آزموده، آن را نپذیرد؛ و احادیثمان را فقط سینههای امین و عقلهای سلیم، نگاهبان هستند.» نهجالبلاغه، مفسر قرآن و در پرتو آن است.
2) . منتهی الآمال، ج 2، «از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میخوانیم: روز قیامت، ندا میآید: کجاست زینالعابدین؟ و میبینم فرزندم علیبن الحسین علیهالسلام، پاسخ میدهد و میآید».
3) . عبادت و سجدههای علیبن الحسین علیهالسلام، چنان بود که به «زین العابدین» و «سجاد» ملقب گردید؛ نک: منتهی الآمال، ج 2؛ به نقل از: امام باقر علیهالسلام.
4) . علاوه بر منابع شیعی، از اهل تسنن روایت شده است: چون امام سجاد علیهالسلام شهید گشت، مردمان دانستند حضرتش صد خانواده را مخفیانه اداره میکرد؛ نک: مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، صص 153و 154.
5) . امام سجاد علیهالسلام فرمود: «بر کسی گذشتم، که مرا بَد میگفت. به او گفتم: اگر راست میگویی، خداوند متعال مرا رحمت کند، و چنانچه دروغ میگویی، خدا تو را بیامرزد.» نک: بحارالانوار، چاپ قدیم، ج 11، ص 13.
6) . امام سجاد علیهالسلام همچون مولا علی علیهالسلام در برابر «ابن ملجم» به اصحاب خویش فرمود به فرماندار معزول مدینه که دلش را خون کرده بود، توهین نکنند و او را نزد عبدالملک مروان، شفاعت کرد؛ نک: ارشاد مفید، ج 2.
از چشمهای آینه، میتوان خواند که امروز، شفافترین مرحله سجاده است و هیچ رنگی، از احساس معطر سجاده زیباتر نیست.
از این پنجرههایی که رو به دقایق معنوی باز میشوند، میتوان خواند که نیایشهایی از جنس بلور، در محراب چکیده شده است و هیچ انبساطی، فراتر از تصاویر جذبههای الهی نیست.
شوقستانی از ذکر «سبحان اللّه» پدید آمده است و دریاها، بوی قنوتِ «ربّنا» میدهند.
شعرها، کاروانی از پرنده و لبخندند که تا دیار خدا پر میکشند.
پایان بیقراریها، خبری شاد است که درِ خانه حسین علیهالسلام را میزند. گلسرودهایِ بشارت میآیند تا در محضر مادری عفیف، زانو بزنند.
برای خطِ سرخِ حسین علیهالسلام، ادامهای مقدستر از امروز نیست.
تلاوت حدیث بیداری
زینالعباد علیهالسلام آمده است و طغیان شیطان، باز ایستاده است روبهروی این تنومندیِ تعبد؛ روبهروی این همه صلابت ایمان، مقابل این روح شفاف.
صدا، صدایِ عارفانههای شب است که حدیث بیداری تلاوت میکند.
قافلهِ نافلهها را بنگر که از ثانیههای معصوم او میگویند.
مبارک است این نام و تکثیر غزلهای پاک، بر صفحات روح بکر!
مبارک است این نام و نزول قطرههای باران، بر کویرستان بشریت!
چه بار گرانی بودند روزها برای انسان؛ اگر حدیثی از طراوت لبهایش، دلها را بهاری نمیکرد و «صحیفه سجادیه»اش نبود!
چه تلخْمنزلی بود دنیا؛ اگر یاد او فضا را چنین درخشان نمیکرد!
هشام، آن روز به موسم حج آمده بود و برای استلام(1)
حجرالاسود، نزدیک کعبه رسید. اما از ازدحام جمعیت ناگزیر، قدم واپس نهاد و در تخت مزین خویش، پشت جمعیت به انتظار فرو کاستن ازدحام ماند.
حاکم مغرور و باهیبتی چون هشام بن عبدالملک، از مطاف، عقب ماند و در میان انبوه حجاج، چون پر کاهی پس رانده شد.
هماندم، نوری از دور هویدا شد؛ حضرت علیبن الحسین علیهالسلام، چون ماهتابی خوشسیما و با قامتی استوار، همچون اَفرا، از افق مسجد درخشید؛ ناگهان جمعیت کنار رفت و انبوه زائران، از میان
شکافته شد. از عظمت و جلال فرزند زهرا، زینالعابدین، جمعیت با احترام عقب رفت و واپس نشست.
امام، نزدیک حجرالاسود رسید و منطقه استلام، در مقابلش خالیِ خالی شد. و آنگاه آن خوشنسیمِ گل شمیم، دستان مبارک را به حجرالاسود برد و به مطاف پرداخت.
هشام ماند و انگشت حیرت به دهان و دیدگانی که از رشک و حسرت وامانده بود.
سحری در پیش است
حوریان آسمان، گرداگرد مدینه بال گشودهاند و کودکی در دامان «شهربانو»، آرام به خواب رفته است.
کودکی از سلاله پاک رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، که وارث رسالتی بزرگ، یعنی امامت و ولایت خواهد شد. او فرزند حسینبن علیبنابیطالب علیهالسلام، «سجاد» و «زین العابدین» است.
بیشک، سال 38 هجری در مدینه، سال خرم و مبارکی بوده است؛ سالیکه امام سجاد علیهالسلام به دنیا پلک گشود.
1) . استلام؛ دست کشیدن، بوسیدن، ادای احترام کردن.
نگینِ سبز نیایش، شکوهِ حلقه توست
از پسِ دانههای تند باران، من تو را میبینم. کوههای پرصلابت، سر به سجود نهادهاند. در قنوت تو، آبشاری از نور تلاطم دارد.
در خفقان مسموم حکومت اموی، زبان «دعا»، بهترین شاهراه استعانت از ایزد متعال، برای هدایت گمراهان و دینفروشان دوران بود.
آقا! از آن دریای مواج نورانیت و ایمان، نَمی ما را بس.
امام سجاد علیهالسلام: «مؤمن از دعای خود یکی از سه نتیجه را میگیرد: یا برایش ذخیره میشود؛ یا در دنیا برایش برآورده میشود؛ یا بلایی از او بازگردانده میشود».(1)
اگر آن دوران وحشتزا، دعاهای دلکش تو در دل شبهای سیاه، همچون همای سعادت بر سر تکتک مردم مینشست و موجبات آمرزش و عافیت آنان میشد، امروز نیز شیعیان شما از آن صحیفه نور، همان «زبور آل محمد صلیاللهعلیهوآله»، بهرهها دارند.
هنوز نغمه خوش دعای «ابوحمزه ثمالی»، دل ما شیعیان را جلا میدهد و گوهر اخلاص و بندگی را در صدف وجودِ جان، میپروراند.
شکوه قامت سروَت به آسمان برسید
شگفتا که وقتی غرق خدا میشدی، آسمان، خورشید، باد، محو تماشای قیام و قعودت بودند.
امام صادق علیهالسلام: «امام سجاد علیهالسلام هرگاه به نماز میایستاد، چونان تنه درختی بود که چیزی از آن نمیجنبید، مگر آنچه را که باد میجنباند».(2)
مشتاقانه سلامت میکنیم، و عود و عنبر، به یمن قدوم مبارکت میفشانیم.
ص:120
سه شنبه
30 مرداد 1386
7 شعبان 1428
21.Out.2007
از دور که گلدستههای بلند و گنبد فیروزهایات را دیدم، خیال کردم کسی نشسته و دست بر آسمان بلند کرده است. نزدیکتر که آمدم، طنین اللّهاکبرت، مرا به سر نهادن بر آستان جانان فرا میخواند. چیزی در خیابان تکان نخورد! هنوز عابران میخرند و کاسبان میفروشند. تو تنها در آغوشِ ریسههای رنگیِ چراغها و دیسهای خرمایِ درگذشتگان، خلوتسرای خود را از گلدستهها فریاد میزنی و سرانجام میرسد روزی که مساجد غریب، همسایگانشان را مؤاخذه خواهند کرد؛ از صفوف رها شده جماعت. میرسد روزی که سؤال خواهد شد از آیینهکاریهای دیوار مسجد که هنگام اذان، به کدامین غفلت، جای خالیِ نمازگزاران را منعکس کردند؛ پس هیچ مسجدی، خالی مباد!
در صدف محراب
بوی گلاب و تربت و مهرهای شکسته با زیلوهای نمناکش، خاطرات سجدههای من شدند؛ حالا هر وقت که باران میبارد، عطرِ خاک، مرا به یاد مسجد میاندازد؛ جایی که کویر تشنه روحم را برای اولین بار، به باران آشنا کردم. تکهآیینهها، سمبلِ چشمهای نمازگزاران
و تار و پود قالیها، نشانه صفهای جماعتند که ما را به زیر پای محبوبِ ازلی میاندازد تا قیمتی شویم؛ مثل محراب، که در صدف خویش، برگزیدگان را در خود جای میدهد.
و بدینسان، تنها بنایی که با ساکنین خود حرف میزند، مسجد است؛ آنجا که خالیترین دستها میآیند و پُر بازمیگردند.
یا ایها المساجد!
سلام بر مدینه، شهر مساجد مقدسه که دو رکعت نماز در «قبا»، ثواب عمره را بر نمازگزارش، نازل خواهد کرد! سلام بر مسجد «فضیح» که آن را ردّ الشمس میخوانند! بوسه میزنم بر آستانه مسجد رسولِ خدا صلیاللهعلیهوآله که رکعتی نماز در آن، ذخیره ده هزار نماز در توشه آخرت است.(1)
تو را از دور سلام میفرستم، ای مسجد شریف که محل عبور قدمهای مبارک رسول اللهی که در کوچه و بازار آن تردد کرده است؛ آنجا که موضع وحی و تنزیل و محل نزول جبرئیل و ملائکه است.(2)
سلام، ای عرصه مسجد «سهله» که خانه حضرت ادریس و ابراهیم علیهالسلام و محل ورود خضر علیهالسلام و مسکن آن حضرت بودهای و هیچ شب و روزی نیست، مگر آنکه ملائکه در آن مسجد عبادت میکنند! قسم به فضای آغشته به دعای خود، مرا در سایه آبرومندی خویش پناه دهید.(3)
مسجد، قدمگاه جبرئیل
مسجد، سهمی از باغهای بهشت است که به زمینیان هدیه شد.
قدمگاه جبرئیل و محمد و علی است که درهای استرجاع را به روی بندگان خالص میگشاید.
ای جایگاه دعاهای مستجاب و ای محل قدمهایِ لرزانِ آمرزشخواهان، آنگاه که به نماز در تو میایستند! صدای بالِ ملائک را
در رکوع و سجود میشنوم که بدرقه راز و نیاز خلوتیان با معبودند.
«اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ مکیده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است»(1)
پیامهای کوتاه
برای معاشرت با خداوند، به خانه او در مساجد بروید تا او نیز به خانه دلهای شما برای بازدید فرود آید؛ که دوست تنها اوست.
آنها که نمازهای (فرادا) را در مسجد تکثیر و روزی چند مرتبه در اقیانوس جماعت، روح خود را تطهیر میکنند، به عضویت اقیانوسی درآمدهاند که آتش دوزخ در آن بیاثر است.
معماری قدسی، بیش از هرچیز در وجود مسجد متجلّی است که به خاطر خصلت تقدسبخش و وحدتآفرین خویش، انسان را به رؤیای ازلیاش که به پیش از هبوط وی از بهشت مربوط است، پیوند میزند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، پیش از آنکه بر «فرش» نماز گزارد، در بارگاه الهی «عرش»، نماز اقامه کرده بود و با تقدس بخشیدن دوباره به فرش، به
عنوان بازتابی از عرش، زمین را به جایگاه دیرین آن باز گردانید. در واقع، زمین به واسطه سجده کاملترین مخلوق خداوند، پاک و مطهر شد.
مسجد، به تبعیت از خانه کعبه، قبله مسلمانان در هر شهر است که همه نقاط پیرامون را به سوی مرکز فرامیخواند و همه مردمان که در گوشه و کنار پراکندهاند، در این خانه به وحدت، ثبات و آرامش میرسند و روحشان در پیوند درونی با مسجد، به وحدت الهی نزدیکتر میشود.
هر یک از عناصر مسجد، بر تصویری از عالم ربانی و روضه رضوان اشاره دارد و حقایق متعالی را نمایان میسازد.
1) . از: حافظ.
گنبد، به عنوان بالاترین نقطه مسجد، همه مراتب وجود را در عالم هستی با پروردگار یکتا، مرتبط میکند که رنگ سبز آن، سمبل اسلام و نفس مطمئنه است.
مناره، جایگاهی است که خداوند، کلام خود را در قالب اذان، از آنجا به گوش مردمان میرساند؛ یعنی همانگونه که قرآن، انسان را به سوی خداپرستی رهنمون میشود، مناره نیز همچون نوری است که مسیر تاریک انسان را در این جهان، روشن میسازد.
دیوارهای مسجد، با ساحت اعتلایی، زمینه عروج انسان را به سوی عالم بالا میسر میسازد و تزئینات داخلی، چون گچبری، کاشیکاری و مقرنسکاری، با نقوش پایانناپذیر اسلیمی و هندسی، عالم لایتناهی و جاودانی ملکوت را به یاد انسان، میآورد.
مسجد، تبلور معنویت اسلامی بر زمین است؛ به گونهای که از طبیعت که میتواند بهانه غفلت و فراموشی آدمی شود، مکانی میسازد که حضور الهی را همواره طنینانداز شود.
دلتنگ از شلوغی خیابانها و دلگیر از دلتنگی کوچهها، به تو پناه میآورم.
صدای دلنشیت که فضا را میآکند، مثل لالایی است که همه شبهای کودکیام را آرام میکرد.
بیاختیار، به سوی تو پر میکشم.
شبستانت را میبینم که آغوش گشوده و با لبخندی از جنس نور، مردم را به خویش میخواند؛ به پرواز.
در آستانه تو میایستم و نفس میکشم.
پا در آغوش تو میگذارم، نسیمی خنک از دالان میگذرد. به حیاط که قدم میگذارم، حوض آبیات را میبینم که آینه زیبایی آسمان و خورشید است... .
از گلوی مأذنه
مأذنههایت، دستهای دعایند. گنبد فیروزهات، سری است که رو به آسمان بلند کردهای. هر روز، درست رأس ساعت اذان، همه ستارههای جهان، در چهارگوشه آسمان تو تکثیر میشوند و درختها، با بوی اذان تو، گیسوانشان را شانه میکنند.
گلوی مأذنههایت، پر از بهار است و آوازهای داوود.
فصلها را با تو دوست دارم؛ درختها را با تو، نسیمها را با تو.
شب که فراگیر میشود، چراغ چشمها را به حضور عاشقانهات روشن میکنی تا زمین، در تاریکی نمیرد، تا پرندگان، در بیستارگی آسمان، نمیرند.
اگر مسجد نبود...!
لبخندهای من در فضای معطر و نورانی تو، جان میگیرد. تو، محکمترین پیونددهنده مسلمانانی. صفهای به هم پیوسته نمازت، عطر دوستی و برادری و برابری را برای شیعه و سنی، ارمغان میآورد. ما، لبخندهایمان را با تو قسمت میکنیم.
تو، خانه امن خدایی و در حریم تو، عطر حرم جاری است.
در سایه تو، آرامشی جاری است که پر از بوی بهشت است.
با تو، دلهای مسلمانان، به هم نزدیکتر میشود؛ و دستهای دعا، به خدا.
نمیدانم اگر تو نبودی، این همه گلهای محمدی، در باغهای جهان میشکفت یا نه!... .
روزی میآید که...
روزی خواهد آمد که صدای اذانت از همه بامهای بلند جهان بگذرد و خورشید تابیده بر گنبد فیروزهایات، شبهای بیستاره را روشن، و عطر نماز جماعت تو، همه کوچه پس کوچههای غمزده را، راهی بقیع کند.
روزی میآید که هیچ نمازگزاری، دیگر در مسجدهای «الخلیل» و...، به خون نخواهد غلطید.
روزی میآید که صفهای به هم پیوسته نماز، دستهای بیتالمقدس را به گردنِ گرامیِ کعبه برساند.
روزی میآید که سر هر کوچهای، از نیویورک تا هند و چین و از شرق تا غرب، یک مسجد ایستاده باشد؛ در حالیکه صدای دلانگیز اذانش، تا آن سوی آسمان هفتم طنینانداز میشود.
منارهها، با قامتی افراشته، به معراج میروند تا پیام ملکوتی آفتاب را به شبهای دیجور کفر، برسانند. ایوانها، سرشار از گلبوته ذکر ملائکاند و شاپرکهای قدسی اذان، در حوالی مأذنهها، بال و پر میزنند.
اینجا مسجد است؛ خانه باصفای آن دوست دیرآشنا؛ قطعهای از بهشت خدا که بر روی زمین جا مانده است؛ همان کعبهای که میتوان نفس شناور خدا را در هوایش بویید.
اینجا حریم بهاری حضور آسمان است. سقف حرمش، از پیچک سبز مناجات پوشیده است و امتداد ستونهایش، به عقیق قلبهای مؤمنین اتصال دارد. اینجا حیاطْخلوت هستی است تا طفل معصوم روح، پای از تنگنای دایره دنیا بیرون گذارد.
معراج منارهها
باران نورانی اذان، رویِ گُلیِ تمام کاشیها را شسته است. شیشههای ساده رنگی برای انعکاسِ معنویت بیتابند. مؤذن که بانگ برمیآورد، پروانههای موزونِ صدایش، برای جهانی کردن پیامِ مساجد، به تکاپو میافتند. قطراتِ زندگی، از حنجره پاکِ تکبیرها، در گلویِ شهر میچکد.
اینک، زمانِ فراگیر شدن لحظه ناب نماز است و مسجد، کانونِ باصفایی است که خلوتگاهِ اهالیِ راز و نیاز را به صفِ همدلانه جماعت، پیوند میزند.
به چشم برهم زدنی میتوان قنوتِ دستها را به شاخههایِ بهشتی طوبا آویخت.
میتوان قوسِ سجده را به امتداد اسلیمیها گره زد.
ابتدای مسجد، از هنگامه نیایش آغاز میشود و امتدادش به تمام ذکرها، بوی سیبِ ایمان میدهد.
در فضایش، یکرنگیِ خلوص جریان دارد و محراب، جاده سرسبزی است که تا خدا کشیده میشود.
در صفهای اتحاد
گامها برای بُریدن از تالابِ روزمرگی و عادت، به سمت نورانیت مسجد شتاب میگیرند و در هر قدم، هفتاد هزار حسنه، از دستان پرخیر خدا را، به ارمغان میبرند!(1)
1) . میزان الحکمه، ج1، ح 2935.
نفس سجادهها به هم آمیخته میشود و بارانِ «قد قامت الصّلوة»، عطشِ جانها را برای پریدن، به اوج میرساند. آنگاه، گُلِ تمام نگاهها به سمتِ یک قبله نورانی میچرخند و جانِ سالک نمازگزاران در صفهایِ هماهنگِ جماعت، به اتحاد میرسد. کتیبههای لبالب از ذکر خدا، مناسباتِ پوچِ دنیا را در خود حل میکنند و هر نفس که در فضای مسجد به ملکوت میرسد، پلکانی میشود برای بهشتیتر
شدن!(1)
کاشیهای اشراق، با دلنشینی اذان، ممزوج است.
شبستانهای لبالب از عبارات بهشت، نگاه روح را تا خدا بالا میبرد.
شکفتن دل، درست همین جا است. این مکان، جبرانی است بر تباهی این خاک تیره. اگر در به در، دنبال آرامش هستی و آسایش میطلبی، کنار حوض ابدیت وضو بگیر و کنار ستونِ عبودیت، به نماز بایست.
این زمین پاک، سجدههای خالصانهات را گواهی خواهد داد.
اینجا که آمدی، آسودگی خاطرت، تضمین است. تمامیِ شرایط پرواز و سلوک، فراهم است.
اینجا همزاد ملکوت است و تلاوتهای مسجد، در روحِ بکرِ نمازگزاران، تغییر اساسی میدهند.
شفاخانه وصل
مسجد، شکل کاملی از حرفهای بهشتی است.
نفسهایش، بوی سطرهایِ روشن قرآن میدهد.
مسجد، چشماندازی بهاری است؛ درست در لحظههای خزانزدگی و نیاز. از ابتدا، انسان یک درد قدیمی داشت به نام جدایی. اینجا همان شفاخانه وصل است.
با حضور روشن مسجد، فضاهای مُرده بیکسی و تنهایی، کنار میرود.
... دقایق را باید نگه داشت، برای دیدن این همه جذابیت که در مسجد موج میزند.
1) . همان، ح 2936.
اصحاب، گرد امیرالمؤمنین، علی علیهالسلام حلقه زده بودند. مسجد کوفه، کمکم آرام و از همهمه خاموش میشد. گرمای هوا، بیش ازین طاقت ماندن را به نمازگزاران نمیداد؛ اما علی مرتضی، هرچند از پس ساعتها کار و عبادت، آثار خستگی در چهرهاش نمایان بود، در جمع دلدادگانش به گفتوگوی ایشان
گوش فرا داده بود؛ سخن از فضیلت و جایگاه بلند مسجد بود.
هر یک از اصحاب که نظر خود را عرضه داشتند حضرت با لبخندی دلنشین فرمود: «من نشستن در جامع [مسجد] را از نشستن در بهشت، بیشتر دوست میدارم؛ زیرا در بهشت بودن باعث رضایت نَفْسم است و در مسجد بودن باعث رضایت خدایم».(1)
ماهی در آب
عرق از سر و رویت میریزد. به خود که میآیی، میبینی چند سالی است یکریز مشغول کاری. مشتریِ بیشتر، نوید درآمد بالاتر میدهد؛ اما گویا دیگر کثرت مشتریها و هیاهوی خریداران، خوشحالت نمیکند. احساس میکنی روحت خسته است. سر و صدای بازار و بانگ مغازهداران و دستفروشان، از هر سو بلند است. گوش تو اما دیگر تحمل شنیدن این همه فریاد را ندارد. ناگهان صدایی دیگر به گوشت میرسد؛ بانگ اذان. همه مشتریها را جواب میکنی و کرکره مغازه را پایین میکشی. خود را به مسجد میرسانی. شیر آب را که با بسماللهی باز میکنی، انگار طراوت بهاریِ وضو، در جانت دمیده میشود! گام که در فضای مسجد مینهی، احساس میکنی از دنیا، با آن همه هیاهو و جنگ و جدل رها شدهای؛ گویا جان دوبارهای یافتهای! نگاهت به تابلویی در گوشه مسجد میافتد که حدیثی از پیامبراعظم صلیاللهعلیهوآله بر آن نوشته شده:
«مؤمن در مسجد، همانند ماهی در آب است».(2)
ای مأمن عاشقان دلسوخته، اولین و آخرین پناه گروندگان به راستی و درستی! نوای حق که بر گلدستههایت فریاد میشود، حس دلانگیز نیاز، مرا مست میکند.
دستی مرا به سوی درگاه خدا میکشاند و پایم به حریم امن او باز میشود.
محراب عطرآگین تو را میبویم و بر جای پای عبادتکنندگان، بوسه میزنم؛ آی بلندترین قله؛ شگرفترین دریا، قشنگترین بوستان!
مروارید بر این مکان بریزید و عطر عشق را تنفس کنید. دست شقاوت هیچ شیطانی، ستون محکم این پناه را لمس نمیکند. پا به مسجد که میگذاری، دروازههای هراس، به رویت بسته شده و پنجرهای رو به باغ سبز نیایش گشوده میشود.
مسجد؛ جاریترین یادگار پیامبر صلیاللهعلیهوآله
روبهروی تو ایستادهام. به هر سو که مینگرم، آغاز است. زندگی را شروعی دوباره میبینم. صدای بال فرشتگان را میشنوم که همراه اذان، به سماع درآمدهاند.
تار و پود زمین، زمزمهکنان، سر بر آستان حق میسایند و رنگینکمان بینظیر هستی گلدستههای نجیب مسجد را به کهکشان، پیوند زده است.
حس میکنم خورشید، هر صبح، پایین دستِ این گلدستهها متولد میشود.
حس میکنم مسجد، مهدِ میلاد تمام بنفشههای صبوری و صداقت است.
جاریترین یادگار پیامبر! آغوش بگشا که خستگان، فوج فوج به سوی تو میآیند.
صبح، در نفس امیدها، جریان دارد و بهار، انقلاب روشنی را در سینهها میجوید.
در این میان، حجت بالغی که دلالت محض است به حضور ممتد تو، سایبان تمام اندیشههاست.
ای یادگار خداوند در زمین! جمعههایمان را پر از عطر تبسم خویش کن که دیوانهوار، به رایحه دلانگیز شهودت، محتاجیم!
«ای پادشه خوبان!»
سوگند به پرده عظیم غیبت! ملموستر از حقیقت تو، چیزی در روح عالم نیافتهام.
خدا پنهانت داشته تا ثانیهها، بیش از هر چیز، تو را به نمایش اندیشهها و امیدها، بار دهند.
آه، «ای پادشه خوبان!» این خیل نیازمندان به حضورت را دریاب که پاسخ تمامی نگاهها، بر مژگان شکوهت حلول کرده است!
همه چیز، گواه حضور توست
خداوند، تو را نشانه مخصوص هدایت خود قرا رداده است.
ای بیرق بیزوال نجات! توفانها را چگونه در برابر اقتدار خود، فرو مینشانی که سالیانی است، اداره توازن خلقت، بهدست توست؟
ای اعتدال محض! اگر نبود حضور منتشر تو در جان جهان، بیتردید، آنی و کمتر از آنی، نظام حیات، از هم میگسست و هستی، به فنا میپیوست؛ پس همین که آبها ادامه دارند و بادها میوزند، گواه روشنی است بر اینکه باقیمانده ملکوتی خدا، در زمین هست و فرمانروایی میکند عالم را.
دعا کن!
ای حضور تام، ما را دریاب! پردههای غیبت ما را کنار بزن و برای فرج هرچه زودتر ما دعا کن! دعا کن که روزگار ظهور ما در شهود عالم فرا برسد که بیش از هر چیز به آن محتاجیم:
از بس که تو را نمیشناسیم همه
از سایه مرگ میهراسیم همه
مولا! تو دعا کن برسد روزی که
بیواسطه با تو در تماسیم همه
امروز، تکتک سلولهای وجودم، اتاقکی است که در آن، کسی نشسته بر سجاده و دعای فرج میخواند. نخستین دیدارِ خود را به حجرههای وجودم بریز تا آنقدر بِرویَم که میوههای شیرینِ آن، زمین را از عطر «أنا المهدی» تو پُر کند.
کعبه، همین جاست؛ دستت را بر آن بگذار و خود را اعلام کن تا در صور بدمم و فریادت کنم که:
«وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامَردَم اگر زین راهِ خونآلود برگردم»(1)
همین حالا...
هر جا که میرسم، نشان پای تو را مییابم و در سینه هر عاشقی تو را میبینم.
ای عیسای جانها! به فریادم رس؛ که بدون تو، طاقتی برای پر کشیدن در من نمانده است.
1) . هوشنگ ابتهاج سایه.
ای آرزوی آرزومندان! غروبی از همین آدینهها، موجی را که از غم دریایی تو در جانمان افتاده، به آرامش مبدّل کن. وقتی نقش نگاهت را در پنجره خیالم میبینم، صفای بارانیِ تو، در متنِ دلم هیاهو میکند؛ بیا و دلتنگی ما را از شکنجه دوری خود وارهان، تا دریچه شعرهای تازهام را به مطلع روشنِ نگاهت باز کنم.
همین امروز، همین حالا، «تو را من چشم در راهم».
بیتو، خود را هم نخواهم شناخت
بیا که پنجرهها دلگیرند و نبض ثانیهها، کند میزند، بیتو.
چه مردابها که در سکوت، بیگناهان را بلعیدند و تو نبودی و چه باغها که بیهیچ پرندهای، خزانِ خود را گریستند و نیامدی!
برای یافتن یوسف، در انتهای کدام چاهِ حادثه جستوجو کنیم؟
اندیشه را به کجا هجرت دهیم، در حالیکه از منتظرِ تو تنها دعا و صبر برمیآید؟
پس کی و کجا، سرنوشت غبارآلود آئینه دلمان، تصویر تو را در خویش فریاد میکند؛ حال آنکه هر که تو را یافته، در «خویش» سفر کرده است و تو سرنوشت پنهان شدهای در درون انسانی؛ وقتی به حقیقت خود میرسد.
اما تمام بغض من این است که بیتو، خود را هم نخواهم شناخت.
عدالت ناگزیر
وقتی در غم دوری روی مهربانت، از مردم کناره میگیرم، فرشتگانِ نصیحتِ دینم، مرا به سوی جماعت دلشکستان اشاره میکنند.
وقتی در تردد شلوغِ افکارم غرق میشوم، ندایی مرا به خلوتِ دعایِ ظهورِ تو فرا میخواند.
گویا از دوری تو، خویشتن را هم گم کردهام و میان تضادها، به بیچارگی خود معترفم؛ و این حال، حالِ عاشق است که از دوریِ مولای خویش، به عجز و ناتوانی رسیده است.
میدانم، زمامِ به همریختگی بیرون و درونم، همه در دستهای توست؛ نظم و عدالت را به روح و روانم و به مردم جهانم و به بینظمیِ آسمانم بازگردان که تو عدالت ناگزیر جهانی، یا مهدی !
سالهاست هراسان و مشتاق، به دنبال تو میگردم.
سررسیدها را، هفتهها را، ماهها را خط میزنم؛ سهشنبهها، پنجشنبهها، جمعهها، یکشنبهها.
نمیدانم تو در کجای زمان ایستادهای، تا ساعتم را با افق نگاه تو تنظیم کنم؟
ای شیرینتر از انگورهای تاکستانهای عشق! عطر گیسوانت را رها کن تا ستارهها، هر آن فرو بریزند و خوابهای هر شب زمین را با یاد تو روشن کنند.
اگر بدانم که مرا دوست داری، شوریدهترین شاعر جهان خواهم شد؛ به کلماتم سوگند!...
رأس ساعت عشق
هر روز، رأس ساعت عشق، همه کبوتران دنیا، در آینه تکثیر میشوند و بالهایشان را به شوق دیدن تو میگشایند. هرروز، رأس ساعت عشق، همه نسیمها از مشرق میگذرند؛ با دستهایی پر از بهار و آواز.
بیا و چشمهای آسمان ما را روشن کن؛ پیش از آنکه زمین، در تاریکی بمیرد.
بیتو، بهارهایم بین دو زمستان به خواب خواهند رفت و پاییزهایم را باد، با برگهای هفترنگ، به سمت فراموشی خواهد بود.
نمیدانم چرا در این روزهای بیتو، جغرافیای جهان در هم نمیریزد! کاش این ابرهای خاکستری، خودشان را سبک کنند!
دلتنگ توام
بیتو فصلها، درختها، نسیمها، ... هیچ کدام، عطر زندگی را در آینه چشمهای من جاری نمیکنند.
دنیا، بیتو یک تلفظ عجیب از زندگی است.
دلم برای تو تنگ شده است:
مثل ماهیهای حوض که سالهاست در این حوض فیروزهای، دنبال آب میگردند، دلتنگ توام.
شاید تو همین نزدیکیهایی. کاش میتوانستم تو را لابهلای عطر شببوهای کنار پنجره، نفس بکشم! میدانم که قلبم برای دیدن تو کوچک است؛ اما دستهایم را نذر در دست گرفتن دستهای گرم و مهربانت کردهام .
هر روز عصر، نام تو را روی اشکهایم مینویسم و به ابرهای عابر میسپارم تا بارانها، عطر نام تو را در همه بهارها تکثیر کنند.
تا فراگیری عطر بهاری تو...
هر شب که میآید، دوباره دلتنگتر از همه عصرها، به دنبال تو میگردم:
ماه من! ستارههای غمگین و بیقرار، در آسمان شب، به دنبال تو میگردند.
ای خلوتگزیده در آسمان! سراغ تو را از کدام ستاره میتوان گرفت؟
سایه روشن کدام شب مهتابی، در سایه آرامش تو جان میگیرد، تا خوابهای ما را آرامتر از درختان کند؟
کاش مثل همه رودها، میتوانستم صدای نفسهای آرام تو را بشنوم! کاش در بهاری که پیش روست، عطر تو فراگیر شود.
«یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم...»
یوسفِ ندیده! رو به کنعانِ کدام سمت و سوی زمین، تو را گریه کنم و در پی شمیم پیراهنت، در کجای بیابانهای سکوت و تشنگی، خیمهنشین شوم؟
جمعههای بیفلسفه، جمعههای خالیِ بیاتفاق، پشت سر هم از تقویمهای روزگار خط میخورند و هیچ جاده خوشخبری، تو را به این حوالی نمیآورد.
جمعهها همه پیرو خمیدهاند؛ بیحوصله و خاموش و سر درگریبان. لباسی به رنگ انتظار فرسوده ناامید دارند و چشمهایشان بیفروغ مانده.
خورشید جمعهها، از سر اجبار طلوع میکند و هیچ رونقِ فریبایی ندارد.
در سکوتی دلخراش، میان آسمان مینشیند و لحظهشماری میکند تا غروب... و غروب، این غم قدیمی نفسگیر، جمعه را در خویش میفشرد و مچاله میکند.
غروب، تمام غصه جمعه را آوار میکند بر سر اهالی روزگار و خورشید زخمخورده، خورشید داغدار، گریبان میدرد و خون میبارد و زمین و زمانه را به سرخی غمانگیز خویش، دچار میکند.
این سزای ماست که روزهای مداوم، در رفت و آمد روزمره سر به هوای خویش، فریفته رنگ و رخساره دنیاییم و غروبِ پایان هفته، به یاد دلِ شکیبایی میافتیم که از ما به ما مهربانتر است.
این سزای ماست که آفتاب را از یاد بردهایم و در انتظار رسیدن نجاتدهندهای، ستارهنمیشمریم و بغضهای زمختمان را، بغضهای پنهانِ در پردههای غرور را نمیشکنیم، تا باران ببارد.
من میترسم
کجایی؟
من میترسم از ستارههای سوسو زنِ شبهای غریبستان که تکتک از آسمان فرو میافتند و پایانشان نزدیک است.
میترسم از خورشید کمرنگی که دروغ است... که چهره در ابرهای تنومند، پنهان میکند؛ خورشیدی که تو نیستی... خورشیدی که گمان میکند شبیه توست، اما تنها شعله افسرده بیرمقی است که هرگز رونق تو را در او سراغ نخواهیم گرفت.
تو باید باشی... خورشید بیمقدمه آسمان به دوش!
این آفتاب، دلربا نیست. این خورشید، روسیاه میماند، اگر پرده از رخسار خویشبرداری و به روزگار، خودی نشان دهی.
برخیز... در یکی از همین روزهای بیهیاهوی زمین، اتفاق بیفت تا زمین هستیاش را از سر بگیرد.
سینه آتشگرفتهام را به حراج گذاشتهام. مرا بخرید ای روزهای خاکستر گرفته! دفنم کنید زیر الوار سوزان مهجوری! رهایم کنید در رنج بیحساب دوری! چگونه نسوزم، وقتی او هست و من از دیدنش محرومم؟! چگونه خاکستر نشوم، وقتی آتش عشقش را آبی نیست؛ وقتی نامش هست و خاطرهای از سیمایش نیست؟!
اما زندگی خوش است بر کام عاشقان، تا آمدنش، به دق الباب دل عاشق میآید.
در راه آمدنت
جوابم بده، ای محل اسرار آسمانها، ای صاحب دیوان بارگاه ربوبی! من، یک کهکشان سؤالم؛ سیارهای کوچک در «راه مکه» آمدنت.
خورشید منظومه آل یس! کدامین مدار، گرد سیمای آسمانی تو میگردد؟
کدامین کهکشان، نشانی حقیقت افکار و اجداد اهورایی توست؟
من یک آسمان سؤالم. مرا در انبوهی راهها و کورهراهها، در جنگ امید و ناامیدی، رهنمون باش!
ای یقین گمشده بشر، برگرد!
همه چیز تازه میشود هر صبح؛ جز چشم من و نگاه جاده.
چشم من، در جستوجوی تو، دست میشود و جان بر کف میگیرد. چشم من در جستوجوی تو، پای میشود و تا حجاز انتظار تو میرود. جان من، مقیم حجاز آشنایی تو، به در میشود و راه بر کاروان جاهلیت میبندد.
خیبر میشود و دروازه ذهن بسته بشر عصر آهن را میگشاید، تا نور محمدی بر آن بتابد؛ خندق میشود و گودالی از یقین، مقابل فلسفه شک، حفر میکند.
من در حد بضاعت خویش، آمادهام؛ بیا!
آب نمیداند؛ باران نمیداند؛ حتی ذرهای پاشیده بر بضاعت خاک هم نمیدانند. هیچ کس نمیداند انتظار چه بر سر یقین میآورد. آسمان نمیداند، ابر نمیداند، آفتاب نمیداند؛ ولی تو
میدانی تلخی معجون انتظار را. تو همچون من، منتظری؛ اما تو مقیم وادی یقینی و ما ساکن هراس و تردید؛ تو در دل ما هر لحظه میآیی؛ ولی در نگاهمان غائبی، ای یقین گمشده بشر برگرد.
تو غریب نیستی؟!
آئینهدار غربت خویشم، مولای خوبم! هستیام فدای غریب نوازیات! اینگونه که نامت، نوازش تنهایی من شده، اینگونه که امیدت، رنج غریبی را آسان کرده، اینگونه که بشر خسته، با یاد تو، درد غریبی را چاره میکند، پیداست درد غریبان را میدانی؛ راستی تو غریب نیستی؟!
چرا نمیآیی؟
فردا جمعه است؛ عید گریههای من؛ صبح امید و عصر دلتنگی.
فردا جمعه است؛ تکرار دل دل کردن و تداوم دلشورهها.
فردا جمعه است؛ روزی که از سایر روزها شرمگین است.
فردا جمعه است؛ من و هزار سؤال؛ باز چون کودکان بیبابا از خود میپرسم که چه کردهام که تو نمیآیی؟
ای مشرق همیشه، جلوه کن!
حلقه دام بلا بر دوش، ساکنان کویر انتظار را بنگر؛ کودکان دویده در جاده امید را ببین! نه ظرف آبی در دست، نه کاسه گدایی بر دوش، تنگدستی به فریادم نمیآورد. به جاده آمده انتظار توام؛ مسافران غریب را بگو ناامیدم نکنند! آفتاب را بگو اینگونه در غروب، شتاب نورزد! سایهام سنگین میشود. مرا از غروب رها کن، ای مشرق همیشه، ای موعود، جلوه کن.
وقتی حضورت در خوابم مینشیند، تمام خوابهایم عطرآگین میشود و کابوسهای شبانهام میمیرند. تو که در خوابم میآیی، بار رخوت و خستگی را از پلکهایم کنار میزنی. نگاهم، گریهام و حتی چشم انتظاریام، عطر تو را میگیرند. کاش همیشه صبحها با عطر توجهت بیدار شوم!...
اگر بیایی...
اگر بیایی، آتشهای جهالت که دین و دنیایمان را با هم سوزانده، خاموش میشوند و از پای آنها، گلستان ابراهیمی میروید.
بتهای سنگی که در دلمان خانه کردهاند، فرو میریزند و دیوار میان من و تو، بر سر سیاهی، خراب میشود.
آنگونه که میخواهی
به یمن دیدارت، هزار بار شکوفه میزنیم و بار گناههایمان سبک میشود.
خودمان را با هرچه که داریم، میگذاریم در خاک و از عطر نگاهت، بر آن میپاشیم. زلال حرفهایت را سر میکشیم و اینبار، آنگونه که میخواهی، به بار میآییم... .
خبر آمدنت
دلم، آمدنت را گواهی میدهد. فرار چشمههای ساکن از بستر رخوت، جوشیدن قناتهای پیاپی از دل خاکی زمین، به زانو درآمدن سنگها میان نرمی آب،... همه و همه خبر از رسیدنت دارند... .
خبر آمدنت را سالهاست که چشمهها در گوش خلوت تنهایی زمین زمزمه کردهاند... .
من خستهام؛ از این و آن، اما تو... اما
هر روز میپرسم تو را از: خاطراتم،
از: پنجره، رنگینکمان؛ اما تو... اما
پرواز - هم - انگار بیتو ناتمام است
در کوچههای آسمان، اما تو... اما...
با این همه، تا بیکران میخواهمت من
ای اتفاق ناگهان! اما تو... اما
آیینه در آیینه، دنبال تو هستم
ای خوب من؛ ای مهربان! اما تو... اما
بگذار حرف آخرم را - هم - بگویم:
من دوستت دارم ز جان، اما تو... اما
پنجرهها بغضای ترد مناند
رو به سکوت کوچهها شکسته
پشت تموم پنجرههای شهر
کسی شبیه اشک من نشسته
کسی که چشم به راه دستای تو
کنار قاب پنجره پیر میشه
وقتی بهار میگذره خالی از تو
حس میکنه داره زمینگیر میشه
به کی بگم این همه انتظار رو؟
به کی بگم که طاقتم تموم شد؟
دامن کی رو بگیرم تو این غم
که بیتو روزگار من حروم شد؟
دلخوش چی دلخوش چی بمونم
دلخوش این آیینهها که تارَن؟
یا جادههایی که ندارن تو رو
توی غبارایی که بیسوارن؟
دلخوش پاییزی که موندگاره
تا دل آدما رو ویرون کنه؟
دلخوش تکسوار سبز قصه
که نمییاد خزونو بیرون کنه؟
غروب پشت پنجره میدونه
که شمع عمرم دیگه رو به باده
گِل بگیرید پنجرههای شهر رو
اون میآید از سوت و کور جاده...
ثانیههای انتظار(1)
... من در زبور چشمه چشمان تو، صنم!
در ریزش هماره یک درد مبهمم
تبعیدی صبورِ پُر از زخم کوچههام
مفلوکِ دربهدر شده اخمِ کوچههام
من طرحِ روشناییِ رندانه میزنم
شبها، کلونِ چوبیِ صد خانه میزنم
من چرخ میزنم شبِ صد کوچهباغ را
آیینه میزنم ضَرَبانِ چراغ را
احساس میکنم تپش شورهزار را
کِش میدهم سلام و علیکِ بهار را...
تو رفتهای، گرفته هوا را، دَمِ جُذام
من ماندهام، زمین و خدا و غمِ مدام
ای شور طور حادثه در انجماد من!
یادآوَرِ نَفَس زدنِ اعتماد من!
1) . بریده از یک مثنوی، نذرِ او که میآید و عشق و مهربانی را میسراید.
آیینه بستهام که بیایی، سحر شود
نور، از کران بپاشی و، صبحِ ظفر شود
سینای من! ز شرق تبسّم، ظهور کن
این سرزمین یخزده را، غرق نور کن
اشکی است در چشم ترم، امروز هم بیتو!
باشد؛ دوباره میپرم امروز هم بیتو!
باشد، دوباره مینشینم گوشه دنجی
فریاد برمیآورم امروز هم بیتو!
ققنوس عشقم؛ میروم آتش بگیرم من!
با شعلهای خاکسترم امروز هم بیتو
خشکید احساس قشنگ خوب بودن... آه!
در ریشههای باورم امروز هم بیتو!
سخت است اما میروم تنها، کبوتر جان!
باشد دوباره میپرم امروز هم بیتو!
سه شنبه شب(1)
دلت دارد نشانی از شکفتن
دعا کن با دهانی از شکفتن
سه شنبه شب «توسل» میکشاند
تو را تا جمکرانی از شکفتن
سه شنبه شب (2)
نیامد مرهمی همتای گریه
نشد چیزی بگیرد جای گریه
سه شنبه شب شده آورده تسبیح
دو رکعت جمکران را پای گریه!
سه شنبه شب (3)
صفِ چشم انتظاران، آیهای خوب
«توسل» میچکد، سرمایهای خوب
سه شنبه شب دلم ای کاش باشد
برای جمکران، همسایهای خوب