ghaemiyeh.com
فروتن پی،روزبه، -
چهار مصراع سرخ: مجموعه رباعی های عاشورایی / گردآورنده روزبه فروتن پی؛ [برای] مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما. - قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، 1384.
56ص. - (مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما؛ 921)
3500 ریال : ISBN 964-514-029-3
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص. 55 - 56؛ همچنین به صورت زیرنویس.
4ف2ع / 4191 PIR00831/ 1فا8
چهار مصراع سرخ (مجموعه رباعی های عاشورایی)
کد: 921
گردآورنده: روزبه فروتن پی
ناشر و تهیه کننده: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ: برهان
نوبت چاپ: اول / 1384
شمارگان: 1400
بها: 350 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.IR
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 3-029-514-964ISBN: 964-514-029-3
تصویر
تصویر
درود بر چاووش گلگون عشق، چشمههای حیات و سفینههای نجات. سلام بیپایان بر سرخترین لالههایی که در هنگامه فداکاری، نام حسین علیهالسلام را سرخگونه فریاد زدند و سر از لالهزار شهادت برآوردند و نام همیشه جاودان خود را در صحیفه تاریخ نگاشتند.
یادسپاری این رشادتها در قالب کتاب، همچون گلستانی پر از گلهای عطرآگین است و شعر در این گلستان چون شکوفهای است که یکی پس از دیگری میشکفد و مشام جانها را عطرآگین میسازد. بیشک، گلواژههای عترت از بهترین و خوشبوترین گلهای آفرینشاند و برچیدن دسته گلی از این بوستان، بسیار دشوار است.
عاشورا، مشرق عرفان است و منادی عزت و آزادگی؛ صحنه بشکوه بشریت و آزمایش بزرگ آفرینش و نمایش شگفتِ اشرف مخلوقات است. ای اهل بیت پیامبر رحمت! کدامین مرثیه را در سوگتان میتوان سرود؛ کدامین داغ، مصداق مویه بر دستهای جدا مانده از پیکر عباس است. کدامین اشک را در روضه سبز یادتان، طاقت نوحهسرایی است. با این حال، این آتش و عطش در رثای رباعیها رخ نموده است. در گریستن مشک، عزم ساقی، نوای کودکان، خجلت فرات و سر به زیری نخلهای علقمه و ندای «هل من ناصر» حسینی، صبر زینب، شجاعت حیدری و... .
سرودههای این مجموعه برخی در کمال اوجاند و آن ساحت پاک و منزهی را که میان عاشق حقیقی و معشوق واقعی وجود دارد، به نمایش میگذارد و جلوه اصیل و باطنی عاشورا را که هماره برخلاف ظاهرِ غم گرفته آن، روشن و شفاف است، به پرده شهود میآورد. همانگونه که برخی دیگر از رباعیها نیز به جلوه ظاهری عزا توجه دارد و بیشتر به صحنههایی میپردازد که به جراحت دل و ریش کردن جان و تن میانجامد. هر دو رویکرد به یاری مجموعه آمده است تا با قریحه مناسب شعری و لطافت ذوقی و به کارگیری الحان مناسب، به کمال و جمال این اثر بیافزاید. باشد که عاشقان عترت طاهرین پذیرای این اثر باشند که نمی از یَم و حبابی از دریای بیکران کرامت اهل بیت علیهمالسلام است. بیشک، اهتمام پژوهشگر ارجمند، جناب روزبه فروتن پی و تلاشهای برنامهسازان گرامی شایسته تقدیر است.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
شعر شیعی، مقولهای در ادبیات دینی است که نقطه اوج آن را باید در «شعرهای عاشورایی» جستوجو کرد. «شعر عاشورایی» متعلق به مکان و زمان خاصی نیست، همان گونه که نهضت عظیمِ عاشورا تنها به سال 60 و 61 هجری محدود نمیشود. شعرِ عاشورایی - در حقیقت - انتشار پیامها و پیآمدهای قیام کربلا در تمامی مکانها و زمانهاست.
جهانِ امروز، سخت نیازمندِ عاشوراست. مردمانِ جهانِ امروز، اگر عاشورایی بیندیشند و عاشورایی زندگی کنند، جهان در یک تحول بزرگ و شگفت، به تحرک، آرامش و صلحی پایدار دست مییابد؛ کاری که از بدو تاریخ بشر، تا کنون به منصه ظهور نرسیده است.
شعر عاشورایی، پهنهای بسیار وسیع و در عین حال، عرصهای بس باشکوه است که از اندیشههای الهی و پویا بهره میبرد. بدیهی است که بررسی و پرداختن به تمامیِ شعرهای عاشوراییِ ادبیاتِ دیروز و امروز، در این نوشتارِ مختصر امکانپذیر نیست و نیازمند پژوهش گروهی و همهجانبه است.
«شعر عاشورایی»، پس از انقلاب، از نظر قالب و محتوا به پیشرفتهای قابلتوجهی دست یافت که در طول تاریخ ادبیات فارسی، نظیر و مانندی
برایش یافت نمیشود. شعرهای عاشورایی متقدمان، بیشتر در موضوع نوحه و ذکر مصیبت بود، ولی در شعر عاشورایی امروز، اندیشه و پیام، حماسه و پیآمدهای نهضت عاشورا متبلور شده که از نظر محتوا، بیسابقه است. همچنین این شعرها در قالبهای جدید شعر امروز (شعر نیمایی، سپید و...) ارائه شده و از نظرِ نوع بیان و ساختار، بسیار تازه و متنوع است.
«رباعی» قالبی از شعر است که وزنِ آن، ساخته و پرداخته شاعران ایرانی است. برخی، ابداع «رباعی» را به «رودکی» نسبت میدهند. وزنِ رباعی، در عروضِ ادبیاتِ عرب، یافت نمیشود و به شعرِ فارسی اختصاص دارد.
شاعران پارسیگوی، در طولِ تاریخِ ادبیات فارسی، موضوعهای گوناگونی را در چهار مصراعِ رباعی گنجاندهاند. «رباعی» تا کنون محتوای غنایی، عرفانی، فلسفی، تعلیمی، دینی، حماسی، سیاسی، اجتماعی و حتی طنز را تجربه کرده است. در این بین، رباعی عاشورایی، زیرمجموعه بزرگی از رباعیِ دینی را تشکیل میدهد که به حق، میتوان آن را فرزند خَلَفِ «شعر انقلاب» دانست.
رباعیهای این مجموعه که از مجموعه شعرهای گوناگون و نشریات پس از انقلاب گردآوری شده، به مثابه قطرهای از دریا و - در حقیقت - گزیدهای از رباعیهای عاشورایی امروز است. در انتخابِ رباعیها، تنها به آثار شاعرانِ نسلِ اولِ انقلاب بسنده نشده و رباعیهای نسلهای بعد و
شاعرانِ جوان نیز در این گزیده، گنجانده شده است. رباعیهای این مجموعه به دو فصل (شخصیتها، تقسیمبندی موضوعی) تقسیم میشود و امید است این مجموعه که نذرِ حضرت امام حسین علیهالسلام و شهیدانِ کربلاست، مورد قبولِ حضرت حق قرار گیرد.
گهواره کودک تو تنهاست، حسین!
فریاد تو در گلوی صحراست، حسین!
با آنکه در آتش عطش میسوزی
لبهای تو بوسهگاهِ دریاست، حسین!
عزت الله الوندی
خونی که ز پیشانیِ او جاری شد
سرسبزترین بهارِ بیداری شد
آن سر که به روی نیزهها گشت بلند
آیینه روشنِ فداکاری شد
محمدحسین امیدی
آن دم که سپیده از افق سَر زده بود
امش ز میانِ دفترم پَر زده بود
محدوده عشق را مشخص میکرد
تا بوسه به پیشانیِ خنجر زده بود
وحید امیری
آن سو نگران، نگاه پیغمبر بود
خورشید، رسولِ آهِ پیغمبر بود
ای تیغ پلید! میشکستی ای کاش
آن حنجره، بوسهگاهِ پیغمبر بود
ساعد باقری
میرفتی و بوی جوی خون میآمد
فریادِ گُلی ز بوی خون میآمد
طفلی به کبودیِ افقهای شهید
میسوخت در اشک و روی خون میآمد
خورشید، سرش فتاده بر نیزه سرخ
با زخمِ دهان گشاده بر نیزه سرخ
زنهار که پایمالِ غفلت نشود
مِهری که دلش نهاده بر نیزه سرخ
حبیب الله بخشوده
آن جانِ ز جسم رسته، قرآن میخواند
با نای ز هم گُسسته، قرآن میخواند
در طشتِ طلا، به بزمِ شباندیشان
خورشیدِ به خون نشسته، قرآن میخواند
مردی که سپاهِ درد و غم، یارش بود
چون لاله، به سینه، داغِ بسیارش بود
هُرمِ عطش و وسعتِ سوزانِ کویر
همسایه دیوار به دیوارش بود
عباس براتیپور
گودال که تشنه بود، خونش نوشید
از رگْ رگِ سنگ، باز خونش جوشید
تا خاطرهاش ز یادهامان نرود
از درد، شفق، لباسی از خون پوشید
تقی پورمتقی (م - پاسدار)
بر نیزه، سری به نینوا مانده هنوز
خورشید، فَرازِ نیزهها مانده هنوز
در باغِ سپیده، بوتهْ بوته گُلِ خون
ز رونقِ دشتِ کربلا مانده هنوز
محمد پیلهور
در اوجِ عطش، عشق، تو را تنها خواست
یک قطره، دو چشمِ من از آن دریا خواست
دانی که چرا حَنجرِ تو بوسیدم؟
بوسیدنِ حَنجرِ تو را زهرا خواست
آهنگِ عطش، اگرچه در گوشش بود
پیراهنی از امید، تنپوشش بود
با شبنمِ اشک، رو به میدان میرفت
یک غنچه نشکفته در آغوشش بود
یک قافله غم، ز کربلا آوردم
صد شور و نوا، ز نینوا آوردم
بر روشنیِ تیره دلانِ کوفه
یک ماه، به روی نیزهها آوردم
محمود تاری (یاسر)
همواره تجسم قیام است حسین
در سینه عاشقان، پیام است حسین
در دفترِ شعر ما، ردیف است هنوز
دلچسبترین شعرِ کلام است حسین
معصومه جمهوری
عالَم، همه، خاکِ کربلا بایدمان
پیوسته به لب، خدا خدا بایدمان
تا پاک شود زمین ز ابنای یزید
همواره حسین، مقتدا بایدمان
گر بر ستمِ قرون، برآشفت حسین
بیداریِ ما خواست، به خون خفت حسین
آنجا که زمان، محرمِ اسرار نبود
با لهجه خون، سِرِّ گلو گفت حسین
زندهیاد سیدحسن حسینی
آن روز که آهنگِ سفر داشت حسین
از رازِ شهادتش خبر داشت حسین
از بهرِ سرودنِ یکی قطعه سرخ
هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین
ای خونِ خدا! خدا بُوَد یاوَرِ تو
توحید، چه خوش نشسته در باورِ تو
خود چاره تشنه کامیِ اصغر کن
کافتاده ز پا، دو دستِ آبْآورِ تو
عزیزالله خدامی
آن روز که از گلوی تو خون میریخت
خون از رگِ آفتاب، گلگون میریخت
این خونِ خدا بود که از رگْ رگِ تو
با جوششِ سرخِ عشق، بیرون میریخت
احمد خوانساری
در باورِ شب، شهاب بودن، عشقاست
همصحبت آفتاب بودن، عشقاست
در کربوبلا به روی لبهای حسین
یکْ جرعهْ زُلالِ آب بودن، عشقاست
مژگان دستوری
در باغِ سپیده تا قدم زد خورشید
از داغِ دلِ شکفته، دَم زد خورشید
با نیزه شب شکار، بر لوحِ فلق
خوننامه اختران، رقم زد خورشید
با جاریِ خونِ سر، وضو کرد و گذشت
گُل را به گلاب، شستوشو کرد و گذشت
بر مخملِ خون، به سَجده، سَر چون بنهاد
بیپرده، به دست، گفتوگو کرد و گذشت
خنجر، چو به عاج حَنجرش کاری شد
آیینه پاکِ عشق، گُلناری شد
از رگْ رگِ پاره پارهاش، خونِ خدا
با زمزمه «هو الاحد» جاری شد
در دشتِ عطش، لالهْ صفت سوخت حسین
تا مشعلِ آزادگی افروخت حسین
بر لوحِ فلق، تا به قیامت، نقش است
رسی که ز خون، به خلق آموخت حسین
احد دهبزرگی
هم «حیّ علی الفلاحِ» او خونین بود
هم سجده بیسلاحِ او خونین بود
افسوس که چند ساعتی بعدِ نماز
پیشانیِ ذوالجناحِ او خونین بود
علیرضا دهقانیان
جوبارِ زُلالِ ربّنا بود لبت
در حصرِ عبادتِ خدا روز و شبت
ای چشمه آفتاب، یکْ دریا درد
فوّاره زد از حنجره حقطلبت
گفتا: غمِ عشق کن برون، گفتی: نه
بگشای جریده فسون، گفتی: نه
آنگه که به پای مسلخت آوردند
جان دادی و با زبانِ خون، گفتی: نه
غلامرضا رحمدل
عشق است که سوی کربلا میآید
با پرچمِ خون و بانگِ «لا» میآید
تا نقش کند ستاره صبح سپید
بر قامتِ نیزه، سَر جدا میآید
همرنگِ شفق، جامه ز خون پوشیدی
مانندِ سحر، به مرگِ شب، کوشیدی
تن را ز بلای عافیت کردی دور
از چشمه خونرنگ خطر نوشیدی
یونس رنجکش
چون ابرم و بر سَرِ چمن میگریم
بر حالِ تباهِ خویشتن میگریم
دیری است که در عزای جانسوزِ حسینی
مینالم و در غمِ حسن میگریم
در عشق، چرا به جان و تن فکر کنیم
تا اوست چرا به خویشتن فکر کنیم
گُل کرد حماسه حسین تا ما
یک لحظه به غربتِ حسن فکر کنیم
محمود سنجری
ای کاش، پس از تو، فتنه، سر باخته بود
یا خانه در آغوشِ شَرَر، ساخته بود
ای کاش، به قولِ «خواجه»، بعد از تو، خدا
سمِ سفر از جهان، بر انداخته بود
محمد سنگری
در خون و غبار، نرگسِ مستش بود
بر سینه، نشسته دشمنِ پستش بود
وقتی که ز گودال برون آمد «شمر»
خورشید به خون نشسته در دستش بود
بس خیمه که در حریقِ سرکش میسوخت
دامانِ یتیمانِ مشوش میسوخت
در آرزوی بوسه به لبهای حسین
لبهای فرات هم در آتش میسوخت
روزی که ستم، دستدرازی میکرد
با خنجر، حنجرِ تو بازی میکرد
وقتی که سرت به منبرِ نیزه نشست
دیدند که نیزه، سرفرازی میکرد
شد غرقه به خون، نگاهِ پیغمبرِ گُل
لرزید فلک، ز آهِ پیغمبرِ گُل
عمری است خورم غبطه بر آن خنجر، کو
زد بوسه به بوسهگاه پیغمبرِ گُل
از بس که گُل و شکوفه پرپر کردی
پیراهنِ خاک را معطر کردی
وقتی که تنت فتاد از زین به زمین
چشمانِ خدای عشق را تر کردی
برخاست نسیم و پیکرت را بوسید
آن حنجره ز خون تَرَت را بوسید
آن شب که سرت به نیزه، نورافشان دید
مَه، خَم شد و از شوق، سرت را بوسید
خاکِ حرمت، مُهرِ نماز است حسین
راهِ تو همیشه چارهساز است حسین
ای خونِ تو دشنه بر گلوگاهِ ستم
از خونِ تو شیعه، سرفراز است حسین
عمری است که راهِ سرخِ تو میپوییم
با خونِ حماسههای تو میروییم
گردی که گرفته قبرِ ششگوشه تو
فردا به گلابِ دیدگان میشوییم
در دل، ز حسین، طُرفه داغی دارم
زان داغِ پُر از شکوفه، باغی دارم
بیمم نَبُوَد ز قبر و تاریکیِ آن
از مِهرِ حسین، چلچراغی دارم
تا ذکر حریم، مشتعل میآید
اشکم ز دو دیده، متصل میآید
با یادِ حسین، عطرآگین شده است
اشکی که ز کربلای دل میآید
نی گُل ندهد، عقل، تجاهل کرده
از حیرت و شکِّ خود تغافل کرده
این طُرفه خبر، مرا معما شده است
در کربوبلا چگونه نی، گُل کرده؟
مَه، خنجرِ آبدیده را میمانَد
شب، یاغیِ آرمیده را میمانَد
غلتیده به خون، میانِ گودالِ غروب
خورشید، سَرِ بُریده را میمانَد
از دشتِ غروب، های و هو میآید
شب، مضطرب و پریشْمو میآید
از مجلسِ ختمِ جانگدازِ خورشید
مهتاب، پریده رنگ و رو میآید
محمدرضا سهرابینژاد
ما حلقه به گوشِ عشقِ روحافزاییم
سرمست ز شورِ جامِ عاشوراییم
گشتیم چو قطره، محو در عشقِحسین
اکنون بهطفیلِ عشقِ او دریاییم
ای گرم، دلت ز شعله یادِ حسین
وی بر شده از نای تو فریادِ حسین
بر خلقِ ستمدیده مبارک بادا
روزِ تو که هست روزِ میلادِ حسین
محمود شاهرخی
چون باده نابِ عاشقی را نوشید
یراهنِ سرخِ زخم، بر تن پوشید
آن روز، به رغمِ تشنگی، لحظه وصل
صد چشمه نور، از دو چشمش جوشید
آرش شفاعی
از حجمِ گلو، شراب را دزدیدند
از وارثِ آب، آب را دزدیدند
آنگاه که از عطش، زمین لب وا کرد
مِهریه آفتاب را دزدیدند
یک سلسله موی بید، قربانیِ تو
یک دشت پُر از شهید، قربانیِ تو
نیلوفر عشق! آی ای لادنِ سرخ!
یک حنجره سپید، قربانیِ تو
سیدعلی شفیعی
میرفتی و ابرِ دیده، بارانیِ تو
بر نیزه، سَرِ شریف و نورانیِ تو
گُلهای هزار واژه خَم میگشتند
در مَعبر آفتابِ قرآنیِ تو
بهمن صالحی
میرفت و به راه، چشم میدوخت فرات
آن روز که چون ستاره، افروخت فرات
ای کاش، حسین هم لبی تر میکرد
در آتشِ این عطش چه میسوخت فرات
مهدی طهوری
شمعی است که سوز و ساز را ترک نکرد
راهِ خطرِ حجاز را ترک نکرد
این عشق، چه عشقی است که در جنگ، حسین
سَر داد، ولی نماز را ترک نکرد
زندهیاد سیدمحمد عباسیه کهن
خود را به خلوص، بستهات میکردم
مصلوبِ نگاه خستهات میکردم
ای کاش، خدا هزار دل میدادم
تا وقفِ دلِ شکستهات میکردم
سیدضیا قاسمی
با خیلِ ستاره، فوج در فوج، بمیر
طغیان کن و با ترنمِ موج، بمیر
این است به روی نیزه، پیغامِ حسین
همواره پرنده باش و در اوج، بمیر
محمد کامرانی اقدام
میآمد و جسمِ بیکفن، خونآلود
از زخمِ شَرَر، تمام تن، خونآلود
تنها نه دلِ شقایق از داغش خون
سرتاسرِ باغِ نسترن، خونآلود
شیرینعلی گُلمرادی
با کعبه، وداع آخرین بود و حسین
چون اهلِ حرم، کعبه، غمین بود و حسین
بشکوهترین لحظه، تداعی میشد
تکبیرِ نمازِ واپسین بود و حسین
کو شیردلی که پنجه با شیر زند؟
بیحمله، رهِ هزار نخجیر زند؟
مانَد به تو خورشید، اگر بخروشد
مانَد به تو شیر، اگر که شمشیر زند
از قهرِ تو، شاهینِ قَدَر، پَر ریزد
وز هیبتِ تو، شیرِ قضا بگریزد
مانَد به تو کوه، اگر به رفتار آیَد
دریا به تو میمانَد، اگر برخیزد
باید دلِ خود به عشق پیوند زدن
دم از تو - تو ای خونِ خداوند - زدن
از تو، ره و رسمِ عشق باید آموخت
وز اصغرِ تو، به مرگ لبخند زدن
چون دردِ تو دید، غم به فریاد آمد
وز ماتمِ تو، الم به فریاد آمد
زهرا به وداعِ تو چنان زار گریست
کز حالت او، حرم به فریاد آمد
صد دجله خروش، در سکوتش جاری است
گُل نغمه «لا» در ملکوتش جاری است
مردی که عطش، از او بلندآوازه است
صد رشته قنات، در قنوتش جاری است
محمدعلی مجاهدی
چون لاله، به ساحتِ چمن میسوزم
با یادِ تو پاره پاره تن میسوزم
در حسرتِ بوسهای که خنجر، آن روز
بر حلقِ تو زد، هنوز من میسوزم
لب تشنه به خاکِ عشق، کردی منزل
لب تشنه، ولی هزار دریا در دل
گفتم: به غمت، قصیدهای ساز کنم
دیدم شده یک رباعیِ ناقابل!
جواد محقق
او روزِ شهود خویش را میدانست
گودالِ فرودِ خویش را میدانست
چون شاعرِ چیرهای از آغازِ سخن
پایانِ سرودِ خویش را میدانست
محمدرضا محمدی نیکو
گر سر ندهد حسین، با سَر چه کند؟
با خرمنِ لالههای پر پر چه کند؟
گیرم که به خیمه، مشکِ آبی هم بود
با دست بریده برادر چه کند؟
غلامرضا مرادی
مَه، بارقهای است در شبستان حسین
شب، حادثهای ز دردِ پنهانِ حسین
هر صبح، ز دامنِ افق، خونآلود
خورشید، برآید از گریبانِ حسین
مشفق کاشانی
خونِ من و هر دو دیده، خویشاوندیم
در ریختنِ اشک، سخاوتمندیم
در راهِ تو یاحسین ما از دل و جان
احرامِ شهادت و بلا میبندیم
امیر علی مصدق
از خونِ تو شمشیر، وضو بگرفتهاست
مرگ از تو هزار آبرو بگرفتهاست
زان باده خونین که تو بر لب زدهای
آتش به دلِ جام و سبو بگرفتهاست
مرگِ تو، تمسخرِ ستمکاری بود
رزمِ تو، نهایتِ فداکاری بود
خورشیدِ زمانه بودهای در همه عمر
مِهرِ تو میانِ عاشقان جاری بود
الحق که به ما درسِ وفا داد حسین
هر چیز که داشت بیریا داد حسین
یعنی که: تأملی کنید ای یاران!
آن هستیِ خود ز کف چرا داد حسین؟
تیغ از رُخِ او ز ترس، گریان گردید
مرگ از نگهش، به خویش، لرزان گردید
آوخ، چه سیهکاری و ننگی ابدی
از مرگِ حسین، سهمِ انسان گردید
از بهرِ ستیز و مرگ، آماده شوید
در محضرِ عشق دوست، افتاده شوید
از خونِ حسین بشنوید این پیغام
در طولِ زمان، همیشه آزاده شوید
سیدهاشم نبیزاده
آن روز، ز دشتِ کربلا خون بارید
از ابرِ سیاهِ نینوا خون بارید
آن لحظه که شد شهید، فرزندِ رسول
از زخمِ دل ستارهها خون بارید
هادی وحیدی
وقتی که شکسته دل، دعا میکردی
سجاده سبزِ شُکر، وا میکردی
حتی دلِ سنگ هم به داغِ تو گریست!
آن دَم که خدا، خدا، خدا میکردی
سیده راضیه هاشمی
ای تشنه لبی که آب، شرمنده توست
تا صبحِ جزا، سحاب، شرمنده توست
در اوجِ عطش، گذشتی از آبِ فرات
و الله که انتخاب، شرمنده توست
حسن احمدزاده
او غربتِ آفتاب را حس میکرد
در حادثه، التهاب را حس میکرد
بیتابیِ کودکانش آتش میزد
وقتی خُنکای آب را حس میکرد
محمدحسین امیدی
ای ساقی سرمست ز پا افتاده!
دنبالِ لبت، آبِ بقا افتاده
دست و علم و مشک، سه حرفِ عشق است
افسوس، ز هم، این سه جدا افتاده!
علی انسانی
بر کند دل از جهان و تقدیم تو کرد
خون ریخت ز دیدگان و تقدیمِ تو کرد
ون تیر، به مشک خورد و رفت آب ز دست
بر دست نهاد جان و تقدیمِ تو کرد
تا ماه، اسیر پنجه غم شده بود
خورشید، سیاهپوشِ ماتم شده بود
توفانزده کشتیِ نجاتِ امت
بشکسته کنارِ نَهرِ علقم شده بود
عباس براتیپور
بر دامنِ او گردِ مدارا ننشست
سقا، نَفَسی ز کارِ خود وا ننشست
هر چند قلم شد عَلَمِ بازوی او
با دستِ بریده، باز از پا ننشست
تقی پورمتقی (م - پاسدار)
مردی که به جستوجوی دریا میرفت
با شِکوه به گفتوگوی دریا میرفت
هنگامِ نزولِ اشک از دیده مشک
دیدند که آبروی دریا میرفت
زکریا تفعلی
پیراهنی از زخم، به تن دوخته است
این رسم، ز حضرتِ غم آموخته است
ای سروِ تماشاییِ ایمان، عباس!
دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است
در محضرِ آفتاب، جان میدادی
در آتشِ التهاب، جان میدادی
آن روز، به دشتِ کربلا، ای عباس!
لب تشنه، کنارِ آب، جان میدادی
مجتبی تونهای
تا جنگلی از تیغ، بر او راه گرفت
بارانِ هر آنچه زخم، ناگاه گرفت
خورشید! بر او نماز آیات بخوان
در علقمه، از خون، رخِ آن ماه گرفت
محمدعلی حضرتی
یکباره چو مِهر، شعلهور گشت عباس
سوزندهتر از خشمِ شرر گشت عباس
ا یادِ لبِ خشکِ جگر گوشه عشق
از شط فرات، تشنه برگشت عباس
از ساغرِ ماه، باده نوشید و گذشت
بر تن، زره از ستاره پوشید و گذشت
بیدست، کنارِ شط خونین فرات
خورشیدصفت، به شب خروشید و گذشت
آن شیر که فرمانده لشکر گردید
سقای گلِ سرخِ پیمبر گردید
تفتیده جگر، برون شد از شط فرات
در دجله خونِ خود شناور گردید
بر تشنه لبان، دجله بیتاب، گریست
چون چشمِ فرات، مشک پُر آب، گریست
در دامن کهکشانیِ دشتِ عطش
خورشید، کنارِ نعشِ مهتاب، گریست
احد ده بزرگی
آغشته بهخون، سپیدهدم شد ای وای
یک لاله، ز باغِ عشق، کم شد ای وای
بر مصحفِ خون، رسولِ تاریخ نوشت
اسطوره والقلم، قلم شد ای وای
غلامرضا رحمدل
هر چند چراغِ ماه، سوسو بزند
با عشق، کدام صخره، پهلو بزند؟
برخاست، صلا به تشنگان داد و فرات
برخاست که بوسه بر لب او بزند
آن لحظه که مِیْپرست از دست نداد
نازی است که چشمِ مست از دست نداد
تا دست نداد دامنِ عشقِ شریف
سقای شهید، دست از دست نداد
طفلانِ حرم، تو را توان میدادند
یعنی: به قدمهای تو جان میدادند
میآمدی و فرشتگان بر لب رود
اعجاز تو را به هم نشان میدادند
او آمد و امواج تب و تاب آورد
با تشنگیاش، حماسهای ناب آورد
او آمد و با آمدنی دیگرگون
یک دجله دریغ، بر لبِ آب آورد
آن روز که نبض شط، مشوش میزد
آن روز که آسمان صدایش میزد
سقای کبوترانِ لبتشنه عشق
همدوشِ عطش، به آب و آتش میزد
ای سروِ من! آن قدِ رسایت چه شده است؟
آن باغِ نگاهِ دلربایت چه شده است؟
در دست تو بود، آب اگر آبی بود
سقای من، آه، دستهایت چه شده است؟
جنگاورِ حقپرست، بر خاک افتاد
سرمستِ مِیِ «الست»، بر خاک افتاد
بر تشنه لبانِ خیمهها ناله برید
عباس، بدون دست، بر خاک افتاد
محمود سنجری
توفان شد و شاخه گُلِ یاس شکست
در دیده مرد، اشکِ الماس شکست
بر سینه مشک، تیرِ جان سوزی خورد
یک علقمه، آیینه احساس شکست
آن نخل به خون تپیده را میبوسید
آن مشکِ ز هم دریده را میبوسید
خورشید، کنارِ علقمه خم شده بود
دستانِ ز تن بُریده را میبوسید
تکبیر تو چون به گوش مرداب افتاد
صد رعشه ز خوف، بر دل خواب افتاد
وقتی که قدم به شط نهادی ای مرد!
از ترسِ تو لرزه بر تنِ آب افتاد
بسیار گریست تا که بیتاب شد آب
خون ریخت ز دیدگان و خوناب شد آب
از شدتِ تشنه کامیات ای سقا!
آن روز، ز شرمِ روی تو، آب شد آب
محمدرضا سهرابینژاد
افراشت به کوی عشق، پرچم، عباس
در عشق، فشرده پایِ محکم، عباس
بیآب، از او گلشنِ دین شد سیراب
بیدست، گرفت دستِ عالَم، عباس
محمود شاهرخی
در رودِ زمانه، پیچ و تاب افتاده است
خورشید، به خوف و اضطراب افتاده است
ظهر است و در آیینه چشمانِ فرات
تصویرِ بلندِ آفتاب افتاده است
امین شیرازی
ناگفته بسی مانده سخنها، عباس!
افتاده عَلَم به روی شنها، عباس!
در خاک، بکار دستها را ای مرد!
برخیز که عشق مانده تنها، عباس!
سید عبدالمجید ضیایی
در خیمه، کسی خدا خدا میخوانَد
یک کودکِ تشنه لب، دعا میخوانَد
ای دست! چرا چرا به خاک افتادی؟
یک قافله تشنگی، تو را میخوانَد
مهدی طهوری
شتاقم و غیر من کسی ساقی نیست
در هیچ دلی، این همه مشتاقی نیست
در سینهام، آرزوی سقایی هست
افسوس که دست در تنم باقی نیست
محمدجواد غفورزاده (شفق)
جز شُر شُرِ آبِ مشک، چیزی نشنید
جز چشم به خون نشسته خویش ندید
آن لحظه که مشک، گریه را پایان داد
با دستِ بُریده، از خودش دست بُرید
لب تشنه، برون شده است دریا ز فرات
او آمده دستِ خالی، اما ز فرات
پیداست ز حنجرش که در اوجِ عطش
نوشیده فقط کمی از آوازِ فرات
با زحمت بسیار، لبش را جنباند
با حنجرِ پارهاش برادر را خواند
خورشید به بالای سرش آمد و او
آغوش گشود و در همان حالت ماند
محمد کامرانی اقدام
خورشید، میان آب دریا میرفت
مهتاب، به شامِ سبزِ رؤیا میرفت
در پیچکِ گُلرنگ، تنِ زخمیِ عشق
بر دوشِ ستاره، رو به بالا میرفت
شیرینعلی گُلمرادی
در هیبتِ تو، سطوتِ حیدر دیدند
در خشمِ تو، التهابِ آذر دیدند
آن دم که حسین را برادر خواندی
در جاریِ تو، زلالِ کوثر دیدند
محمدعلی مجاهدی
آب و عطش، آن اراده را نرم نکرد
جز یادِ خدا، دلِ تو را گرم نکرد
دستی که نشست در کمینِ دستت
الله الله، از خدا شرم نکرد
محمدجواد محبت
هرچند که مضمونِ غریبت تنهاست
نامِ تو سرودِ موجْ موجِ دریاست
بالی ز علی است با تو، بالی ز حسین
پروازِ تو از غدیر تا عاشوراست
مصطفی محدثی خراسانی
هنگامِ سفر، پیشْقدم شد دستم
قربانیِ قامتِ عَلَم شد دستم
تا نامه عشق را به خون بنگارم
در محضرِ وصلِ او، قلم شد دستم
جلال محمدی
آن روز، غریبانه و تنها جان داد
پرورده آسمان، به صحرا جان داد!
اسرارِ شگفتِ عشق، معنا میشد
وقتی که عطش، کنارِ دریا جان داد
سید محمدحسن مؤمنی
زان دست که چون پرنده، بیتاب افتاد
بر سطحِ کرختِ آبها تاب افتاد
دستِ تو چو رود، تا ابد جاری شد
زان روی که در حمایت از آب افتاد
زندهیاد سلمان هراتی
دستی که بر آن دست خدا زد بوسه
صد حیف که شمشیر جفا زد بوسه
در کربوبلا، حسین از روی زمین
برداشت و با قدِ دوتا زد بوسه
حسین یاری
عباس! دلی که پایْ بستِ تو بُوَد
مشتاقِ لقای حقپرستِ تو بُوَد
امروز، چه کردهای که فردا، زهرا
اسبابِ شفاعتش، دو دستِ تو بُوَد؟
شهاب یزدی
زان فتنه خونین که به بار آمده بود
خورشیدِ «ولا» بر سَرِ دار آمده بود
با پای برهنه، دشتها را زینب
دنبالِ حسین، سایهوار آمده بود
حسین اسرافیلی
آن روز که خونِ عاشقان ریخت به دشت
دریای فرات، غرق در خون میگشت
دیدم که به دنبالِ حسینش زینب
سرتاسرِ دشتِ کربلا را میگشت
علی پورحسن آستانه
زینب ز فراق، باخبر میگردد
در آتش اشک، شعلهور میگردد
یک مرکبِ بیسوار و زخمی، در باد
با یالِ پریشان شده برمیگردد
محمود تاری (یاسر)
بر مشرقِ نیزه، خواند زینب، قمرش
شب در همه جا بود چراغِ سفرش
از ماه و ستاره، بیشتر میتابید
خورشید به خون تپیدهای بود سرش
عباس حداد کاشانی (حداد)
سرلشکرِ پیرِ عشق، افتاده به خاک
آن شیرِ دلیرِ عشق، افتاده به خاک
زد خواهرِ عشق، دستِ غم بر سر و گفت:
ای وای، وزیرِ عشق، افتاده به خاک
احد دهبزرگی
درها همه بسته بود، در قحطیِ مرد
فریاد، نشسته بود، در قحطیِ مرد
یک زن، شبِ کوچههای بنبست و غریب
مردانه شکسته بود، در قحطی مرد
محمد سنگری
در تشتِ طلا بود سَرِ سردارش
زنجیر گران به گردنِ بیمارش
توفان شد و کاخِ ظلم را درهم کوفت
با خطبه آتشینِ حیدروارش
محمدرضا سهرابی نژاد
دلسوزتر از هَزار، آوایش بود
تا وسعتِ سبزهوار، همپایش بود
هرچند عطش، سینه او را پُر کرد
فرماندهیِ بهار، بابایش بود
سیدعلی شفیعی
در صبرِ تو روحِ استقامت دیدند
آثارِ بزرگی و کرامت دیدند
آن دم که به پا خاستی ای روحِ بزرگ!
در قامتِ خطبهات، قیامت دیدند
آن روز که شهر، از تو پُر غوغا بود
در خشم تو هیبت علی پیدا بود
آن خطبه پُر شور تو در کوفه و شام
فریادِ بلند و سرخِ عاشورا بود
والاییِ قدر تو، نهان نتوان کرد
خورشیدِ تو را نمیتوان پنهان کرد
توفندگی خطبه توفانی تو
کاخِ ستمِ یزید را ویران کرد
محمدعلی مجاهدی
تو رهبرِ هر چه رهنوردی، ای دوست
تو کعبه عشقِ هر چه مردی، ای دوست
چون شمع، برافروختی از شعله تب
با آنکه طبیبِ هر چه دردی، ای دوست
در خیمهاش از هُرمِ تب، افتاد آتش
زین شعله، به دامانِ شب، افتاد آتش
بنشست چو آتش به پرستاری او
در خرمنِ صبرِ زینب افتاد آتش
آگه چو شد از حالتِ بیماری او
دامن به کمر بست پیِ یاری او
چون دید کسی بر سَرِ بالینش نیست
سرگرم شد آتش به پرستاری او
محمدعلی مجاهدی
خونابه ز چشم ماه و اختر آمد
شمشیر چو بر تارکِ اکبر آمد
تا در بَرِ کشته پسر، جان ندهد
خواهر، پیِ یاری برادر آمد
جعفر رسولزاده (آشفته)
آن جمله چو بر زبانِ مولا جوشید
از نای زمانه، نعره «لا» جوشید
تنها ز گلوی اصغرِ شش ماهه
خون بود که در جوابِ بابا جوشید
زندهیاد سیدحسن حسینی
این پرچمِ عشق است که بر دوشِ من است؟
یا پاره قرآن که در آغوشِ من است؟
نه، نه! بگذارید بگویم این کیست:
ششماهه گُلِ سرخِ عطشنوشِ من است
محمدعلی حضرتی
تیر آمد و غنچه سحر را بوسید
سیاره خون، قرصِ قمر را بوسید
در خیمه، حسین پیشِ چشمِ زینب
قنداقه خونینِ پسر را بوسید
احمد دهبزرگی
هفتاد و دو آیینه به سنگ آمده بود
زین جانبازی، مرگ، به تنگ آمده بود
فرزند علی و ننگِ سازش؟ هیهات!
شش ماهه شیعه هم به جنگ آمده بود
آن روز، تمامِ عرشیان آزردند
زان قوم که غنچه تو را پژمردند
قنداقه خونین چو نهادی بر خاک
تا پیش خدا، فرشتگانش بردند
محمدرضا سهرابینژاد
آن طفل که بوی آب، بیتابش کرد
فواره خونِ گرم، سیرابش کرد
ناگاه ز سمتِ کوفه، تیری برخاست
لالاییِ گرم خواند و در خوابش کرد
زندهیاد سیدمحمد عباسیه کهن
در دفترِ گُل، ورق ورق، گوهر بود
از اشک، سر انگشتِ نگاهم تر بود
چیزی که به من توانِ زاری میداد
قنداقه خون گرفته «اصغر» بود
مهدی فخارزاده
آن شاهدِ بزمِ دل که گلگون کفن است
از شهدِ وصالِ دوست، شیریندهن است
در عرصه کربلای گُلگونِ حسین
قربانیِ عشق، قاسم بن حسن است
محمود تاری (یاسر)
سفیرِ خورشید
در کشورِ دل، امیرِ امید تویی
مشعلکِشِ جیشِ شیرِ توحید تویی
مانند سهیلِ سرخ در باغِ فلق
بر شبزدگان، سفیرِ خورشید تویی
دریا دلِ تکسوار، تنها شده بود
در عرصه گیر و دار، تنها شده بود
بر بامِ سیاه کوفه، چون مِهرِ مُنیر
«مُسلم» - گُلِ سربهدار - تنها شده بود
احد ده بزرگی
شعر بیداری
افراشت ز مِهر، بیرقِ یاری را
خوش بُرد به سَر، طریق دینداری را
شد «حُرّ» و درید پرده ظلمت را
شد مست و سرود شعر بیداری را
شد دامنش از شرم، پُر از لاله سرخ
سر زد ز گلوگاهِ دلش، ناله سرخ
آن نادمِ آگاهدلِ آزاده
چون قرصِ قمر، شکفت در هاله سرخ
احد ده بزرگی
مردی که طلایهدارِ توفان شده بود
بر قافله عشق، خروشان شده بود
فانوسِ دلش ز شعله توبه شکفت
میرفت و چو خورشید، فروزان شده بود
آن تشنه مِهر، آبیاری شد و رفت
آن روحِ خزانزده، بهاری شد و رفت
آن «ابرِ سیه» که ره به خورشید گرفت
با شطِّ زُلالِ توبه، جاری شد و رفت
محمدرضا سهرابینژاد
میآمد و سر به زیر و شرمنده تو
با گریهاش آمیخت شِکَرخنده تو
«حُر» بود اسیر، تا امیری میکرد
آن لحظه، امیر شد که شد بنده تو
از خویش تهی شد، از تو پُر شد ای دوست
یک قطره نبود بیش و دُر شد ای دوست
آن سر که ز شرمندگی افکند به زیر
اسبابِ سرافرازی «حُر» شد ای دوست
محمدعلی مجاهدی
عشق از حرمِ درون، برونش آورد
سرمست به عرصه جنونش آورد
عریان، بدنش کرد گَهِ رزم، آنگه
خورشید صفت، برون ز خونش آورد
در حجله خون، باده گُلگون میزد
لبخندِ جنون، به عقلِ مجنون میزد
از بهرِ رضای عشق و لیلای دلش
عریان شده بود و چرخ در خون میزد
احد دهبزرگی
از شورِ تو پُر کون و مکان شد «عابس»!
در سوگِ تو خون، دلِ جهان شد «عابس»!
تن از تو و تو برهنهتر از تنِ خویش
عریانتر از این نمیتواند شد «عابس»!
محمدعلی مجاهدی
غلام آزاد (برای جناب «جون»)
چون گُل که فتد ز شاخه، بر خاک افتاد
در حالتِ خَلسه، عشق را زد فریاد
عشق آمد و آن غلامِ آزاداندیش
سَر بر سَرِ زانویش نهاد و جان داد!
ای عشق! چه خوش، مستِ امیدم کردی
با خنده زیرِ لب، شهیدم کردی
با آنکه چو شب، سیاهرو بودم من
از بوسه خویش، روسپیدم کردی
احد دهبزرگی
کمالِ غیرت (پیام مادر برای «وهب» تازه داماد)
ای روح شرف، کمالِ غیرت، برخیز
آرامِ دلم، جَلالِ عزت، برخیز
شیر اوژن گُردافکن، آزاده«وهب»
مپسند به خود ملالِ ذلت، برخیز
برخاست ز جا، سپندآسا برخاست
چون صاعقه با خروش و غوغا برخاست
آن حجلهنشینِ گُل، چنان بلبلِ مست
با ذکرِ اَحَد به عشقِ مولا برخاست
دلداده سینهچاکِ فرزانه عشق
دُردیکِشِ لبتشنه پیمانه عشق
رخصت طلبید و سَرِ خود را چون گُل
افکند به پای پیرِ میخانه عشق
احد دهبزرگی
سبوی کربلا
در محفلِ عاشقانِ فرزانه و مَست
میگشت سبوی کربلا دست به دست
ناگاه ز خیلِ ناکسان، دستی پَست
هفتاد و دو پیمانه به یک سنگ شکست
محمد خلیل جمالی
گُلپرورِ گُلسرشت در دشتِ عطش
هفتاد و دو لاله کشت در دشتِ عطش
آنگاه به نامِ عشق، بر هر برگی
خوننامه دل نوشت در دشتِ عطش
احد دهبزرگی
لب تشنه، به صحنِ آب کردند طواف
شوریده و با شتاب کردند طواف
بر نیزه، به گردِ خیمه خونِ خدا
هفتاد و دو آفتاب کردند طواف
محمدرضا شیرازی
هفتاد و دو سینهسرخ هجرت کردند
با سَروَرِ آفتاب بیعت کردند
رفتند و به دریای ابد پیوستند
چون رود، به اصلِ خویش رجعت کردند
شب، خونِ دلِ غروب را مینوشید
خورشید، به جنگِ شب، زره میپوشید
از خونِ شهیدانِ حسینی آن روز
هفتاد و دو چشمه، بر زمین میجوشید
روزبه فروتن پی
لبهای وی از داغ حکایت میکرد؟
یا از عطشِ آب، روایت میکرد؟
گویی که به عرشِ نیزه، از سوره عشق
هفتاد و دو آیه را تلاوت میکرد
خورشید بر این تیره مغاک افتاده است؟
یا بر سَرِ نی، آن سَرِ پاک افتاده است؟
بر عرشِ نی، از تلاوتِ او پیداست
هفتاد و دو سوره، روی خاک افتاده است
آن شب که فروغِ مَه بر افلاک دمید
با حالتی آشفته و غمناک دمید
هفتاد و دو قرصِ ماه در آن دلِ شب
چون پنجه آفتاب، از خاک دمید!
چون کرد نظر به قتلگاه، آن شب، ماه
تا صبح کشید از دل آه، آن شب، ماه
هفتاد و دو خورشیدِ به خون غلتان را
حیرتزده میکرد نگاه، آن شب، ماه
محمدعلی مجاهدی
تا خیمه به خون زنند در یاری عشق
دادند صلای سرخِ بیداری عشق
در کربوبلای عاشقان پرپر شد
هفتاد و دو لاله در هواداری عشق
غلامرضا مرادی
آزاد و سبکبال و رها میآیم
بیآنکه کنی مرا صدا میآیم
در قافله جا اگر نباشد، چون اشک
با پای برهنه، کربلا میآیم
محمد کامرانی اقدام
آمد به کنارِ قتلگاه و پرسید:
آیا تو برادرِ منی ای خورشید؟
من در عَجَبم چگونه طاقت آورد
آن لحظه که رگهای تو را میبوسید
علی پورحسن آستانه
در معرکه عشق، دلیلی کردی
در حقِ خلیلِ حق، خلیلی کردی
گامیات به فرش بود و گامیات به عرش
نازم به سُمَت که جبرئیلی کردی
در قحطی گُل، هوا بهاری شده بود
در شَطِّ عطش، سپیده جاری شده بود
در لحظه پُرشورِ اذان گفتنِ او
انگار فضا پُر از قناری شده بود
روحِ حَرَم از حَرَم چو بیرون میرفت
آه از دلِ خاکیان به گردون میرفت
آن غربتِ معصوم، خدا میداند
چون آمده بود و از حرم چون میرفت!
او بود و دو چشمِ اشکباری که مپرس
در بُهت و سکوت، شامِ تاری که مپرس
میرفت و صدای شیونِ مادرِ او
میگشت بلند از مزاری که مپرس
میگفت دلِ یکدله تو با من
همقافله شد سلسله تو با من!
خورشید من! ار نیست قیامت، ز چه رو
یک نیزه بُوَد فاصله تو با من؟
محمدعلی مجاهدی
آنقدر از این کرانهها دور شدند
تا در نَفَسِ سپیده مَستور شدند
در هیئتِ یک نسیمِ عاشورایی
این بود که با حسین محشور شدند
مصطفی محدثی خراسانی
امسال بنفشه را سیهپوش کنید
گُلخنده عیش را فراموش کنید
در شامِ غریبانِ حسین بن علی
هر جا که بُوَد چراغ، خاموش کنید
عباس حداد کاشانی (حداد)
گُلگونه آفتاب، در هم از چیست؟
پشتِ فلک و قامتِ مَه، خَم از چیست؟
گر نیست عزای عشق برپا، ای عقل
پُر شور، چو روزِ حَشر، عالَم از چیست؟
احد دهبزرگی
من اشکِ به خون تپیدهام یا مولا!
از چشمِ غمت، چکیدهام یا مولا!
دانی که چرا مُرید راهت شدهام؟
از بس که یزید دیدهام یا مولا!
علیرضا دهقانیان
ای چشم، ببار، باغِ آهم گُل کرد
جان، شعله کشید، داغِ آهم گُل کرد
پروانه واژهها به پرواز آیید!
در خلوتِ غم، چراغِ آهم گُل کرد
غلامرضا رحمدل
در کوچه دل، صدای پا میشنوم
آوازِ نگارِ آشنا میشنوم
این طُرفه صدایی که مرا میخوانَد
از نای شهیدِ کربلا میشنوم
احمدرضا زارعی
من ماندم و داغی که مرا خواهد سوخت
در سینه، چراغی که مرا خواهد سوخت
در ساحلِ آرامِ شبی توفانی
اندیشه باغی که مرا خواهد سوخت
سیدعلی شفیعی
این سوگ که زخم را شکوفا کرده است
سوگی است که پُشتِ کوه را تا کرده است
چندی است زمین و آسمان خونرنگ است
یعنی که: جهان، تعزیه برپا کرده است
روزبه فروتن پی
گفتم که: سرت؟ گفت: سپردیم به دوست
گفتم که: دلت؟ گفت: دلم همرهِ اوست
در خلوتِ خونینِ شفق پَر زد و گفت:
جان دادن و پیمان نشکستن نیکوست
حبیب الله بخشوده
امیری، وحید، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 75، )، تهران، انتشارات کتاب نیستان چاپ اول، 1378.
براتیپور، عباس، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 24)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
پورحسن آستانه، علی، مضراب مژگان، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر، شماره 148)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپاول، 1381.
رحمدل، غلامرضا، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 66)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
رنجکش، یونس، ... خاکستری... (مجموعه شعر)، انتشارات نسیم شمال، چاپ اول، 1377.
سنجری، محمود، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 13)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
سهرابینژاد، محمدرضا، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 22)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
شاهرخی، محمود، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 21)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
عبدالملکیان، محمدرضا، رباعی امروز، تهران، انتشارات برگ، چاپ دوم، 1368.
فروتنپی، روزبه، ترنم دل (مجموعه رباعی)، تهران، نشر شریف، چاپ اول، 1382.
گُلمرادی، شیرینعلی، آینه در کربلاست (گزیده شعرهای عاشورایی)، تهران، انتشارات اهل قلم، چاپ اول، 1378.
------------------ ، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 36)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
13. مجاهدی (پروانه)، محمدعلی، بال سرخ قنوت (مجموعه شعر عاشورایی)، تهران، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپاول، 1376.
------------------ ، شکوه شعر عاشورا در زبان فارسی، نشر پیکِ جلال، چاپ اول، 1379.
محدثی خراسانی، مصطفی، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 46)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
محقق، جواد، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 78)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
نبیزاده، هاشم، ستاره باران (مجموعه رباعی)، مؤلف، چاپ اول، 1378.
هراتی، سلمان، گزیده ادبیات معاصر (مجموعه شعر شماره 2)، تهران، انتشارات کتاب نیستان، چاپ اول، 1378.
اشارات، گلبرگ، کیهان، رسالت، جمهوری اسلامی، اطلاعات، جوانان امروز، اطلاعات هفتگی، مجله شعر و... .