ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسماعیلی، حمیدرضا، ۱۳۵۸ -[مستعار]
عنوان و نام پدیدآور : گفتمان عدالت و معنویت: جستاری نشانهشناسانه در گفتمان سیاسی دکتر محمود احمدینژاد / سپهر حکمت.
مشخصات نشر : تهران: هومن نوایی، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۶۱۶ص.
شابک : ۱۲۰۰۰۰ ریال: 978-964-94334-0-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص ۶۰۸ - ۶۱۶.
موضوع : احمدینژاد، محمود، ۱۳۳۵ -
موضوع : احمدینژاد، محمود، ۱۳۳۵ - -- دیدگاههای سیاسی و اجتماعی
موضوع : ایران -- سیاست و حکومت -- ۱۳۸۴ -
رده بندی کنگره : DSR۱۷۲۰/ح۸گ۷ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۹۳۹۹۳
پیشگفتار 9
شناخت اندیشه سیاسی دو گروه اهمیت دارد 11
ضرورت شناخت اندیشه سیاسی احمدینژاد 12
دلیل دیگری بر ضرورت این پژوهش 14
شیوه پژوهش در این کتاب 17
بخش اول/ بررسی تکوین اندیشه سیاسی احمدینژاد... 23
فصل اول/ جامعهپذیری و شکلگیری شخصیت سیاسی (از تولد تا دانشگاه) 23
فصل دوم/ دوران دانشجویی 31
دفتر تحکیم وحدت و تسخیر سفارت آمریکا 38
فصل سوم/ دوران آغاز «خدمتگزاری» 41
استانداری اردبیل 43
فصل چهارم/ دوره نقد و بازیابی (1384-1376) 51
مفهومسازی از «دوم خرداد» 52
الف. نظریههای بنیادی خشونت سیاسی در جبهه دوم خرداد 56
ب. احمدینژاد در مقام آسیبشناس و نقاد 72
نقد و آسیبشناسی جریان دوم خرداد 73
آسیبشناسی عام 103
1-2. دوری از گفتمان اصیل انقلاب اسلامی 103
2-2. اشرافیگری 109
3-2. کم توجهی به عدالت اجتماعی 116
فصل پنجم/ دوران شهرداری 119
سرنوشت دوم خرداد؛ و شوراهای دوم 120
تحلیل و نقد احمدینژاد بر شوراهای اول 123
فرایند انتخاب احمدینژاد به شهرداری تهران 125
انسانمداری مذهبی؛ اساس مدیریت شهری 130
الگوی مدیریتی وظیفهگرا و تاکید بر حقوق شهروندی 134
اقدامات عمرانی و خدماتی 143
الگوی نوین مدیریت؛ مهمترین دستاورد احمدینژاد در شهرداری 146
رهاورد تجربههای شهرداری در آیین کشورداری 148
فصل ششم/ انتخابات نهم ریاست جمهوری 153
ورود به انتخابات 154
روش تبلیغاتی احمدینژاد 156
نقش تشکلهای رسمی و غیررسمی در انتخابات 163
بداخلاقیهای انتخاباتی جریان صاحب قدرت 168
رفتار انتخاباتی احمدینژاد 175
تبیینی از انتخابات نهم ریاست جمهوری 179
بخش دوم/ بازشناسی اندیشه سیاسی احمدینژاد در دوران ریاستجمهوری... 187
فصل هفتم/ نظام و انگارههای معرفتشناسی 189
اعتقاد به جمع میان منابع اصلی شناخت (وحی و عقل و تجربه) 191
باورهای معرفتشناسانه مبتنی بر اصول کلامی و روش فلسفی صدرایی 204
رابطه پیوسته «ساختار، کارگزار» 209
عملگرایی و معرفت ناظر به تولید؛ یا آبادگری معطوف به علم نافع 214
روش انتقادی 220
معرفتشناسی اگزیستانسیالیستی 227
نظریه سیستمی 237
پارادایم اسلام مهندسی و آبادگرانه 241
9 . گفتمان «عدالت، معنویت» 248
فصل هشتم/ تحلیلی بر شخصیت سیاسی محمود احمدینژاد 259
الف. سه روش بررسی شخصیت سیاسی 260
آشنایی با زندگینامه و جامعهپذیری سیاسی 260
بررسی مهمترین هدف اصلی 261
کاربست نظریه آدلر در شناخت شخصیت سیاسی احمدینژاد 263
1-3. الگوی پیشوایان دینی 276
نشانهشناسی از پیامبر گرامی اسلام 276
نشانهشناسی از حضرت علی(ع) 282
نشانهشناسی از امام حسین(ع) 297
2-3. الگوی علمای دینی 301
نشانهشناسی از امام خمینی 304
3-3. الگوی معاصر همجنس 309
نشانهشناسی از شهدا و فرهنگ شهادت 315
نشانهشناسی از بسیج 320
نشانهشناسی از شهید رجایی 324
نشانهشناسی از شهید مصطفی چمران 326
ب. ویژگیهای شخصیت خدمتگزار 328
جمعبندی 364
فصل نهم/ مسائل ایران؛ توسعهیافتگی، چالشها و روشها 369
الف. موانع توسعهیافتگی 370
موانع فرهنگی توسعهیافتگی 370
موانع اداری توسعهیافتگی (فساد اداری، اقتصادی) 375
موانع سیاسی توسعهیافتگی (استعمار و امپریالیسم) 391
ب. روشها و سیاستهای معطوف به توسعه 404
سفرهای استانی 421
گسترش صنعت و فرهنگ گردشگری 435
اصلاح نظام مدیریت و برنامهریزی 441
اصلاح نظام پولی و بانکی 452
توسعه بنگاههای کوچک و زود بازده اقتصادی 480
خصوصیسازی یا «مردمیسازی» اقتصاد... 490
اصلاح نظامهای هفتگانه (یا طرح تحول اقتصادی) 502
فصل دهم/ اندیشههای بینالملل و سیاست خارجی 515
الف. اندیشه مهدویت 516
ب. خودشناسی جمعی؛ یا هویتشناسی «ایرانی، اسلامی» 546
ج. نظریه صدور انقلاب اسلامی در اندیشه احمدینژاد... 554
د. چهار مولفه اصلی اندیشه بینالملل احمدینژاد 569
نظریه «عدالت، معنویت» 569
رئالیسم جنوب 580
گرایش مبتنی بر صلح 583
سیاست نگاه به شرق 595
سخن پایانی 601
فهرست منابع 609
تقدیم به
مظلومان تاریخ؛
آنان که بیش از نامشان سزاوار ستایشاند.
نگاهی به تاریخ معاصر ایران نشان میدهد، علاقه به مباحث اندیشه سیاسی تنها به دانش آموختگان رشتههای علوم انسانی منحصر نمیشود و توجه به اینگونه مسایل در میان سایر گروهها و به ویژه رشتههای فنی/ مهندسی نیز طرفدارانی داشته است. مهندس بازرگان، چمران و آوینی نمونههای برجسته این افراد هستند که از دهه 1320 تاکنون همواره در زندگی اجتماعی و سیاسی ایران حضور داشتهاند. محمود احمدینژاد را نیز باید از جمله این افراد دانست که گرچه مدارج تحصیلی خود را تا پایه دکترا در رشتههای فنی و مهندسی گذراند اما از دوران جوانی به مباحث سیاسی گرایش داشت و به آن مشغول بود.
با آن که پرداختن به چرایی گرایش دانشآموختگان رشتههای فنی به امور سیاسی در این دوره از تاریخ ایران پژوهش جداگانهای میطلبد، اما به اجمال میتوان به دو علت اساسی اشاره کرد.
و فرهنگ شیعی، به عنوان مهمترین انگیزه، آنان را به سوی تامل و تفکر در موضوعات سیاسی کشانیده است. به این معنا که بخش عمدهای از دین به حوزه باورها تعلق دارد. باورهایی که به طور ویژه در اسلام در عین دینی بودن رنگ سیاسی دارند و برخلاف مسیحیت کلیسا به حوزه انتزاعات عبادی منحصر نمیشوند. عبادت در اسلام و از منظر قرآن معنایی عام دارد و با در برگرفتن تمام عرصههای زندگی بشر به حوزه فردی منحصر نمیشود.
از نگاه نیروهای مذهبی، دینداری در اسلام تنها به مکانهای مقدس و تشریفات عبادی خاص محدود نمیشود. «توحید»، اساسیترین اصل اندیشه اسلامی، تمام ابعاد و حوزههای وجودی بشر را در بر میگیرد. اسلام همانطور که در حوزه فردی ساحتهای سهگانه ذهنی یعنی «باورها»، «عواطف» و «خواستها» را تحت تاثیر قرار میدهد، در حوزه عمومی هم «سیاست»، «اقتصاد» و دیگر امور اجتماعی را جهت میبخشد.(1)
از سوی دیگر وجود نیروهای غربمدار و گرایشهای مارکسیستی که با دو
1) برای نمونه بنگرید به: آوینی، مرتضی؛ حلزونهای خانه به دوش؛ تهران، نشر ساقی، 1379، صص2- 16 و بازرگان، مهدی؛ پادشاهی خدا؛ تهران، شرکت سهامی انتشار، 1377، ص 101 و بازرگان، مهدی؛ آیا اسلام یک خطر جهانی است؟؛ تهران، انتشارات قلم، 1374، ص 102.
ایدئولوژی متفاوت به رقابت و حتی مبارزه با اندیشههای دینی میپرداختند نیروهای مذهبی را وادار میکرد تا بیش از هر زمان دیگری به مطالعه درباره باورهای خود و اندیشههای رقیب بپردازند. لذا تضارب افکاری که با رسوخ اندیشههای جدید غربی و مارکسیستی به وجود آمد نتیجهاش رشد اندیشه سیاسی در میان نیروهای مذهبی، حتی در میان دانش آموختگان رشتههای مهندسی، بود.
لذا در دوره پهلوی زمانی که مثلث ائتلافی «استعمار»، «روشنفکران وابسته» و «حکومت پهلوی» عملیات عرفیسازی (سکولاریزاسیون) را در جامعه ایران با سرعت و شدت بیشتری پی گرفت، گرایش به امور سیاسی در میان نیروهای مذهبی که زندگی اجتماعی و دیندارانه خود را در معرض تهدید میدیدند افزایش یافت.(1)
در میان اصحاب سیاست بررسی اندیشه سیاسی دو گروه از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ «ارباب اندیشه» و «دولتمردان». ارباب اندیشه، متفکران برجستهای هستند که سالهای متمادی به تحقیق و نظریهپردازی در امور انسانی و سیاسی پرداختهاند. آنان تولیدگران اندیشه هستند و گاهی با تفلسف خاص خود به نظریهپردازی روی میآورند. نمونه این افراد را در ایران پس از اسلام میتوان در افرادی چون فارابی، ابن سینا و غزالی مشاهده کرد و در تاریخ معاصر در امام خمینی و سپس علی شریعتی سراغ گرفت. آنان به دلیل داشتن تلاشهای نظری و مفهومی عمیقی که محصول سالها جهاد علمی است از جذابیتهای نظری فراوانی برخوردارند و در واقع طلیعهداران گفتمانهای علمی محسوب میشوند. تولید اندیشه در گام نخست حاصل فعالیتهای علمی ایشان است.
اما در کنار ارباب اندیشه، شناخت اندیشههای دولتمردان نیز از اهمیت فراوانی برخوردار است. شناخت باورها، ارزشها و الگوهای رفتاری دولتمردان به واسطه
1) برای بررسی بیشتر بنگرید به: درخشه، جلال؛ گفتمان سیاسی شیعه در ایران معاصر؛ تهران، دانشگاه امام صادق(ع)، 1384، صص 111- 132 و کاظمی، عباس؛ جامعهشناسی روشنفکری دینی در ایران؛ تهران، طرح نو، 1383، و امیری، جهاندار؛ روشنفکری و سیاست و بررسی تحولات روشنفکری در ایران معاصر؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382، صص226-247.
جایگاه راهبردی، موقعیت رهبری و زمینههایی که ایشان در اداره امور جامعه دارند و تلاش میکنند جامعه را به سوی آن باورها، ارزشها و الگوهای رفتاری سوق دهند، از اهمیت فراوانی برخوردار است. دولتمردان مبتکر گفتمان و ایدئولوژی نیستند؛ آنها پارادایم علمی و نظری تولید نمیکنند و از این جهت وامدار ارباب اندیشه هستند، اما به دلیل تاثیرپذیری و گرایشی که به هر یک از گفتمانهای سیاسی و متفکران برجسته دارند میتوانند موجب تقویت یک مکتب سیاسی شوند و موجب شوند یک گفتمان سیاسی بر گفتمانهای دیگر غالب شود. لذا اینکه دولتمردان آیین کشورداری را از چه کسی آموخته و از کدام مکتب و گفتمان تاثیر پذیرفتهاند و وامدار کدام اندیشه هستند از اهمیت برخوردار است. به طور نمونه محمود احمدینژاد که شناخت اندیشه سیاسی او موضوع پژوهش این کتاب است، به عنوان دولتمردی که متاثر از گفتمان «عدالت، معنویت» امام خمینی قرار گرفته و از ایدئولوژی سیاسی شیعه و اندیشههای مرجعیت تشیع تاثیر پذیرفته است، میتواند مثال مناسبی در این زمینه باشد.
البته این که «دولتمردان» متاثر از گفتمان و اندیشه «ارباب اندیشه» هستند به آن معنا نیست که از خود اندیشه مستقلی ندارند و دقیقا پیرو و مقلد گروه نخست هستند. آنان با داشتن تجربیات خاص خود در حوزه سیاست و فهمی که از آن دارند در حقیقت بیانگر تفسیری از آن گفتمان و اندیشه هستند. ایشان گرچه در کلیات تحت نفوذ ارباب اندیشه قرار دارند اما با داشتن تجربیات شخصی در این عرصه، تلاش میکنند پلی برای عملیاتی کردن آن مفاهیم نظری باشند. از این جهت در زمانی که آن اندیشهها در مرحله عملیاتی شدن قرار گیرد، صاحب سخنان ناشنیدهای هستند.
شناخت اندیشه سیاسی محمود احمدینژاد به جز موارد بالا از جهات دیگر نیز ضرورت دارد. برای ذکر این ضرورت لازم است توجه کنیم که انسانها برای شناخت پدیدهها و افراد دیگر به ویژه سیاستمداران از نظریهها و تئوریها بهره میبرند. اصولاً شناخت افراد دیگر همیشه با فرضیه و نظریه همراه است. در واقع شناختی که ما از افراد دیگر داریم برآیند تصاویر ذهنی برآمده از تجربیات ما از هر فرد، به اضافه فرضیاتی است که درباره انسانها و تیپهای شخصیتی داریم. گرایش به تیپولوژیک
دیدن انسانها که میل درونی اغلب افراد است و به منظور تسهیل در فرایند شناخت اشخاص صورت میگیرد، موجب میشود که فاعل شناسا در برخورد با افراد جدید آنها را به سرعت شناسایی و در یک گروه خاص طبقهبندی کند.
در حوزه سیاست مفاهیمی همچون «راست»، «چپ»، «محافظهکار» و «اصلاحطلب»که فرهنگ سیاسی یک جامعه آنها را معنا میکند، تلاش دارند این وظیفه را انجام دهند. این مفاهیم حامل انگارهها، تئوریها و فرضیههای فراوانی هستند که ناخواسته حجم معنایی فراوانی را القا میکنند. حتی در اینجا میتوان به نظریه برچسبزنی (Stigmata theory) نیز اشاره کرد که صاحبان رسانههای فراگیر را توانا میسازد برای پیگیری برخی اهداف تعیین شده، مفهومی را به صورت برچسب و به منظور تیپولوژیک کردن شخصی به کار برند.
براساس این مطلب، شناخت سیاستمداران که حتی دیدار چهره به چهره با آنان برای بسیاری از افراد جامعه امکان ندارد، به طریق اولی از مفاهیم و تئوریهای رایج در جامعه تأثیر میپذیرد. افراد جامعه تلاش میکنند مفاهیم و تئوریهای از پیش آموخته را با فلان سیاستمدار منطبق کنند و در جهت شناخت او از آن بهره ببرند. اما نکته اینجاست که گرچه میتوان بسیاری از سیاستمداران را در قالب مفاهیم و تئوریهای گذشته گنجاند و مفاهیم گذشته در شناخت آنان به کار میآید، اما واقعیت آن است که در عالم سیاست، گاهی سیاستمدارانی ظهور میکنند که تئوریها و مفاهیم پیشین دیگر توانایی شناخت و شناسایی آنان را ندارند.
به طور مثال در طول یک دهه گذشته برخی رسانهها اصرار دارند از تئوری محافظه کار/ اصلاحطلب بهره گیرند و فعالان سیاسی را به هر نحوی جزو یکی از آن دو قلمداد کنند، در حالی که این تئوریها و مفاهیم نمی توانند در شناسایی گروهی از شخصیتهای سیاسی به کار آیند. البته این موضوع میتواند به آشفتگی مفاهیم سیاسی و قبله بودن غرب در ادبیات علمی و ژورنالیستی کشور مربوط باشد که اصرار دارند آن مفاهیم را به هر نحوی درباره پدیدهها و فرایندهای سیاسی کشور به کار برند.(1)
1) درباره آشفتگی مفاهیم سیاسی در ایران بنگرید به: حقیقت، صادق؛ روش شناسی علوم سیاسی؛ قم، دانشگاه علوم انسانی مفید، 1385، صص 113-140.
به هر طریق، اصحاب سیاست را باید به دو گروه سیاستمداران «پساتئوریک» و «پیشاتئوریک» تقسیم کرد. سیاستمداران پساتئوریک افرادی هستند که پس از پیدایش نظریهها ظهور میکنند و برای شناخت آنها نیازی به تولید مفاهیم و تئوریهای جدید نیست و بهرهگیری از تئوریهای گذشته در دستیابی به مقصود کفایت میکند. اما سیاستمداران پیشاتئوریک آنهایی هستند که پیش از تولید نظریهها ظهور میکنند و شناخت آنها به تولید مفاهیم و نظریههای جدید نیاز دارد. به بیان دیگر آنها هستند که به تولید تئوریهای جدید در سیاست منجر میشوند. اما نکته اینجاست که تا پیدایش آن تئوری ممکن است در شناخت و معرفی آنان دچار سرگشتگی شویم و با پناه بردن به بهانههایی همچون «پیشبینیناپذیری» از فقر تئوریک خود شانه خالی کنیم.
بر این اساس زمانی که گفته میشود فلان سیاستمدار قابل پیشبینی نیست، به این معناست که ما از ساز و کار شناخت او بیبهرهایم. به عبارت سادهتر مشکل از آن سیاستمدار نیست، بلکه عیب در ذهن شناسای ماست که به دلیل فقر تئوریک نتوانسته است اندیشه، شخصیت و رفتار او را بشناسد. پیشبینیناپذیری یک فرد به غلط بودن معیارهای شناختی و آشفتگی نظری ذهن شناسا باز میگردد نه به بیقاعدگی رفتارها و اندیشههای آن شخص. ذهن شناسا ممکن است بر اثر ضعف تئوری نتواند به قواعد، نظم و ارتباطهای منطقی یک دستگاه فکری و مجموعه رفتاری آن پیببرد، اما این حجت نمیشود که بخواهد ضعف خود را با سلب مسئولیت از خود فرافکنی کند و به مسایل دیگری مربوط بداند. تداوم این رویکرد میتواند به ایستایی در حوزه علوم انسانی و نظریهپردازی بیانجامد.
مطالب بالا که به طور خلاصه میتوان با عنوان «فقر تئوری در شناخت احمدینژاد» از آن نام برد، یکی از عوامل مهمی است که پرداختن به اندیشه سیاسی احمدینژاد را ضروری میسازد.
پژوهش در اندیشهها، باورها، ارزشها، الگوهای رفتاری و سیاستهای موردنظر دولتمردان ایرانی فینفسه ارزشمند است و میتواند به رشد علوم سیاسی بومی در کشور یاری رساند.
علوم انسانی گرچه به واسطه آن که با یک موضوع یعنی احوالات متفاوت انسان سر و کار دارند، ممکن است همانند علوم طبیعی از قواعد ثابتی در نقاط جهان برخوردار باشند، اما از سوی دیگر چون انسانها برساخته فرهنگها، جوامع مختلف و شرایط خاصی هستند که بر روی الگوهای شناختی تاثیر میگذارند، لذا با بودن این تفاوتها نمیتوان علوم سیاسی تولید شده غربی را کاملاً در جوامعی مانند ایران یا دیگر کشورهای آسیایی و اسلامی به کار گرفت. فلسفه سیاسی، انسانشناسی سیاسی، جامعهشناسی سیاسی، روانشناسی سیاسی، حقوق عمومی و علومی از این دست در کشورهای اسلامی و از جمله ایران دارای شرایط خاص خود هستند و با الگوهای نظری غربی قابل تبیین نیستند.
یکی از روشهای دستیابی به الگوهای شناخت بومی این است که بیش از گذشته درباره اندیشمندان و دولتمردان خود کار پژوهشی انجام دهیم، تا به تدریج و با انباشت نتایج این پژوهشها به غنی شدن علوم سیاسی بومی یاری رسانیم.
هنوز آثار ناشی از غربزدگی در علوم انسانی ما نمایان است. در پندار ما هنوز نظریههای دانشوران و اندیشمندان غربی مهمترین نظریهها به شمار میآیند و کماکان براساس همان پارادایمها و نظریهها به تبیین پدیدههای انسانی و اجتماعی جوامع خود میپردازیم و محک سنجش اصحاب سیاست خود را بر همان ابزارها و معیارها قرار دادهایم. اما این روحیه مانع تولید اندیشه و توسعه علوم انسانی است. جنبش نرمافزاری در علوم انسانی به خود باوری و تولید الگوهای بومی نیاز دارد. پرداخت خودباورانه به اصحاب سیاست ایرانی و اسلامی اعم از «اندیشمندان» و «دولتمردان» در مرحله نخست میتواند به شکلگیری الگوها و معیارهای شناختی مورد نیاز بیانجامد و سپس به پاگرفتن و پویایی این علوم در ایران یاری رساند. ما نیازمند توجه علمی بیشتر به اندیشمندان و دولتمردان خود هستیم و در پرتو «تحلیل» و «نقد» و «تطبیق» آنهاست که میتوان به توان علمی کشور افزود؛ و با مقایسه آنها با معیارهایی همچون قرآن و سنت به سوی اندیشه سیاسی اسلامی و هرچه اسلامی کردن دولت و جامعه پیش رفت.
پیگیری این رویکرد حتی میتواند به رشد توسعه و نظریههای بومی توسعه در کشور بیانجامد. تنوع گفتمانی نخبگان سیاسی ضمن آن که میتواند در برخی موارد با بودن الگوی فرهنگ سیاسی «منازعهگرا» چالشبرانگیز باشد و به اختلافها و گسترش
شکافها دامن بزند اما چنانچه با رویکردهای عقلانیتمدار (کمتر عاطفی و به دور از سیاستزدگی) و علمی (پژوهشی و خودباورانه) همراه شود، میتواند به الگویی از توسعه بیانجامد که از تکامل مناسبی برخوردار است. الگویی که وجوه متفاوت و متنوعی از توسعه را در بردارد: توسعه اقتصادی، سیاسی، دینی و فرهنگی.
هر کدام از دولتهای تشکیل یافته پس از جمهوری اسلامی دارای گفتمانها، اندیشهها، سیاستها و تجربیات ویژهای بودهاند و توسعه را از منظرهای متفاوتی نگریستهاند که تحلیل و نقد و بررسی آنها میتواند به رشد نظریههای توسعه در کشور یاری رساند. هر دوره دارای فراز و نشیب و نقاط ضعف و قوتی است که با اتخاذ رویکردهای علم بومی آمیخته با تحلیل و نقد میتوان مواد آن را استخراج کرد و از درون آن منابع به نظریههای جدید و کاملتری از توسعه دست یافت که هم با شرایط ایران سازگار باشند و هم با هویت دینی و فرهنگی آن.
امروز که اسطوره پژوهشهای بیطرف و علم بیجهت شکسته شده و این باور طرفدار چندانی ندارد، پژوهشگران ایرانی باید بدون چشم داشتی از نتایج پژوهشهای غربی با خودباوری به مسایل مختلف علوم سیاسی و مباحث توسعه بپردازند و در جهت رشد آن علوم همت گمارند.
بدون شک یکی از مهمترین شیوهها، شناخت، تحلیل، نقد، تطبیق و مقایسه دستگاه فکری دولتمردان و الگوهای سیاسی آنان برای اداره کشور است. این رویکرد با هیجانزدگی، سیاستزدگی، و مباحث ژورنالیستی که چشمه عقل و انصاف را خشک میکند، سازگاری ندارد. روش علمی به معنای بیطرفی پژوهشگر نیست، زیرا دانش از ارزش جداییناپذیر است و پژوهشگران نمی توانند خود را از چهارچوب مقولههای ذهنی و معارف پیشین برهانند. اما پژوهشگر با آن که ناخواسته بیطرف نیست ولی میتواند خواسته منصف باشد. یعنی تا آن جا که به طور خودآگاه ممکن است در داوریهای خود آن چه را که حقیقت مییابد، بگوید. از بار عاطفی کلام خود بکاهد و ادب را نگاه دارد. از روش نقد و مقایسه بهره جوید، به روشهای پژوهش پایبند باشد و به دستاوردهای آن التزام نظری و عملی داشته باشد.
این اثر با تمام ضعفهایی که دارد و نقدهایی که بر نویسنده آن وارد است، یکی از اهداف خود را دستیابی به این آرزو میداند.
پژوهش در «اندیشه سیاسی» شامل دو بخش اساسی میشود؛ «علتهایی» که تولیدکننده و منشأ اندیشه هستند؛ و «دلایلی» که یک اندیشه به آنها استناد میکند تا مدعای خود را تبیین کند.
علتهای یک اندیشه را به طور کلی میتوان به علتهای درونی و بیرونی تقسیم کرد. علتهای درونی را میتوان در مباحث معرفت شناسانه و روانشناسانه جستجو کرد و علتهای بیرونی را در مباحث جامعهشناسانه. همچنین اگر اندیشمند بررسی شونده در دورههای مختلف زیسته باشد، تاریخ و فهم شرایط حاکم بر آن دورهها نیز ضروری خواهد بود. اما از سوی دیگر فلسفه و منطق نیز در جهت بررسی استدلالهای یک اندیشه ابزار لازم را در اختیار ما میگذراند تا بر اساس آنها استحکام منطقی بیانهای یک اندیشه را ارزیابی کنیم.
برخلاف «فلسفه سیاسی» که به مطلوبها، بهترینها و ایدهآلها میپردازد، با نظام اخلاقی سر و کار دارد و جدا از آن که باورها و ارزشها چه اندازه مجال عینیت یافتن دارند به فهم سیاست و داوری آن میپردازد، «اندیشه سیاسی» به طور مستقیم با واقعیتها و چالشهای بیرونی پیوند خورده است. گرچه اندیشه سیاسی در سوگیریهای خود به نوعی در جهت فلسفه سیاسی حرکت میکند و در ذیل آن قرار میگیرد اما مهمترین مسأله آن دستیابی به مطلوبهای آرمانی دست نیافتنی نیست. اندیشه سیاسی کوشش نظری برای تعیین و دستیابی به اهدافی است که به طور معقول قابل تحقق هستند. اندیشه سیاسی همچنین ابزار و روشهای رسیدن به این اهداف را در اختیار ما میگذارد. به عبارت دیگر هم تعبیر است و هم تغییر؛ هم به کلیات میپردازد و هم به جزییات. اندیشه سیاسی بیش از آن که با فلسفه اخلاق، بد و خوب های انتزاعی و باید و نبایدهای خارج از زندگی روزمره و واقعی سر و کار داشته باشد همت خود را مصروف امور شدنی، عینی و در مقابل چشم قرار داده است. به همین دلیل است که اندیشه سیاسی نسبت به فلسفه سیاسی از تحولات اجتماعی و سیاسی بیشتر تاثیر میپذیرد. اندیشه سیاسی حاصل انباشت تجربیات هر فرد در حوزه سیاست است و به صورت واکنشی و مسأله محور شکل میگیرد. لذا برای فهم اندیشه سیاسی هر فرد باید به مراحل تکوین آن در طول دورههای متفاوتی که او در زندگی
خود پشت سر گذاشته است؛ به مسألههایی که ذهن او را مشغول کردهاند؛ و نقدهایی که او بر اندیشهها و گفتمانهای دیگر دارد، نظر کرد. اندیشه سیاسی در انتقاد به باورها و ارزشهایی که نمیپسندد، در پاسخ به شیوههایی که رضایت ندارد و برای رفع نواقص و معایب موجود، حول محور پرسشهایی که در دورههای متفاوت در ذهن یک شخص پدید میآید و با گذر زمان شاخ و برگ جدید مییابد، شکل میگیرد. لذا وقتی میتوان به ماهیت و عمق یک اندیشه سیاسی پیبرد که تکوین آن را در دورههای مختلف بررسی کنیم و بتوانیم مسألهها و نقادیهای آن را بشناسیم. هویت یک اندیشه سیاسی در تقابل با اندیشههای دیگر و نقدی که بر نحلههای فکری دیگر دارد مشخص میشود، و «خودشناسی» هر اندیشه از «دگرشناسی» و نقدی به دست میآید که بر اندیشههای دیگر دارد و در واکنش به آنها تکوین یافته است.
با این توصیف، پژوهش اندیشه سیاسی پیش از هر چیز باید به سه پرسش اساسی پاسخ دهد:
الف. شرایط تاریخی/ اجتماعی یا فضای بیرونی حاکم بر فرد که دورههای گوناگون تاریخ زندگی او را شکل میدهند؛
ب. نظام معرفتی و شیوههای شناختی او؛
ج. الگوهای شخصیتی و ویژگیهای روانشناسانه وی.
تمام این مسایل در کنار تحلیل زبانی یک فرد که در نظام فکری او واژهها معنایی خاص دارند میتواند فهم بهتری از آن اندیشه به دست دهد.
در پژوهش پیش رو نیز تلاش شده است در گام نخست، نظری به دورههای متفاوت زندگی محمود احمدینژاد، هرچند به طور اجمالی، بیاندازیم و با پیبردن به نکات مهم هر دوره تصویری از چگونگی تکوین اندیشه سیاسی وی به دست آوریم. در گام بعد نیز به شناخت «نظام معرفتی» و «شخصیت سیاسی» او میپردازیم. در واقع با گذشتن از این سه مرحله است که زمینه برای فهم اندیشه سیاسی او فراهم میشود.
به این ترتیب، پژوهش حاضر از دو قسمت اساسی تشکیل شده است. بخش نخست به بررسی فرایند شکلگیری اندیشه سیاسی احمدینژاد در دورههای مختلف پیش از ریاست جمهوری میپردازد که از نظر زمانی به سالهای پیش از 1384 باز میگردد. این بخش خود از شش فصل تشکیل شده است که از دوران کودکی تا ایام
انتخابات نهم ریاست جمهوری را شامل میشود. بخش دوم که به دوران پس از ریاست جمهوری میپردازد از چهار فصل شکل گرفته است. فصل نخست به نظام و انگارههای معرفتشناسانه احمدینژاد میپردازد. فصل دوم به ویژگیهای روانشناسانه، شخصیت سیاسی و بنیانهای فکری متناسب با این شخصیت نظر دارد. فصل سوم به اندیشههای او در حوزه مسایل ایران؛ و چالشها و راههای توسهیافتگی میپردازد. فصل چهارم نیز اندیشه سیاسی وی را در حوزه روابط بینالملل و سیاست خارجی مورد پژوهش قرار میدهد.
انجام این اثر بیش از چهار سال به طول انجامیده است که البته یک سال آن به صورت پیوسته بوده است. هدف اساسی از این پژوهش دستیابی به افق معرفتی مناسب برای بازشناسی رفتار، آراء، و شخصیت سیاسی دکتر محمود احمدینژاد است. در پایان از تمامی دوستان و عزیزانی که در تحقق یافتن آن نقش داشتهاند صمیمانه سپاسگزاری میکنم و امیدوارم تلاشهای صورت گرفته اندکی غبار از چهره شاهد دریاصفت حقیقت بزداید.
اواسط دهه 1330 آغاز امواج مهاجرت روستانشینان و ساکنان شهرهای دیگر به تهران بود. این پدیده که ریشه در سیاستهای حکومت پهلوی داشت ساخت اجتماعی و اقتصادی کشور را دگرگون ساخت. حکومت پهلوی که با دخالت بیگانگان در سال 1304 تاسیس شد، نخستین دولت مدرن در تاریخ ایران شناخته میشود که پس از حکومت قاجار که حالت شبه دولتی داشت و به معنای امروزی دولت نبود بر سرنوشت کشور حاکم شد. پهلوی از زمان رضاشاه در پی تمرکز قدرت در شخص شاه برآمد و با مقابله با رقبای محلی و روحانیت شیعه سعی کرد رشته امور داخلی را به دست گیرد. آنها پس از تصاحب هر چه بیشتر قدرت و تمرکز منابع قدرت و حتی ثروت در دستان شاه در پی دگرگونسازی گسترده اوضاع داخلی ایران برآمدند. دگرگونسازیهای پهلوی دارای دو بعد اساسی بود؛ «عرفیسازی» و «نوسازی». سیاستهای دگرگونسازانه پهلوی سامانه سنتی و بومی کشور را که مبتنی
بر اقتصاد کشاورزی و ساخت اجتماعی روستایی خود کفا بود از حالت تعادل خارج ساخت و با افزایش درآمدهای نفتی که منابع مالی و اقتصادی را در شهرهای بزرگ و به ویژه تهران متمرکز میکرد ساخت اجتماعی را نیز متحول ساخت و با دولتی کردن تدریجی اقتصاد زمینههای گسترش زندگی شهرنشینی را در پرتو اقتصاد صنعتی و متکی بر
سرمایههای
نفتی گسترش داد. به عبارت دیگر، تمرکز منابع مالی و امکانات مادی در شهرهای بزرگ و به ویژه تهران که با دخالت دولت تمرکزگرای پهلوی صورت گرفت انگیزه مهاجرتهای گسترده به تهران را از دهه 1330 در میان گروههای مختلف ایرانی ساکن مناطق دیگر گسترش داد.(1)
در این شرایط تاریخی و اجتماعی محمود احمدینژاد در ششم آبان 1335 در شهر ارادان که در 14 کیلومتری گرمسار قرار داد و در گذشته مرکز این شهر بوده است، متولد شد. به اعتقاد برخی مردمشناسان، منطقه گرمسار به علت جمع کردن انواع اقوام ایرانی در خود دارای فرهنگی آمیخته از خرده فرهنگهای مختلف ایرانی بوده که در اثر داد و ستد فرهنگی بین آنان ایجاد شده است.
طبق سرشماری سال 1335 جمعیت کشور در این سال بیش از 5/18 میلیون نفر بود که هفتاد درصد آن در روستاها و یک دوم از سی درصد باقیمانده در تهران سکونت داشتند. احمدینژاد در واقع در سالی به دنیا آمد که موج مهاجرت از ارادان آغاز شده بود. طبق برخی گزارشها، جمعیت این شهر که در این سال به 4290 نفر میرسید، با آغاز مهاجرتها در طی ده سال به 1560 نفر و به عبارت دیگر 312 خانوار کاهش یافت. شغل بیشتر افراد این شهر همانند دیگر شهرهای کوچک ایران به کشاورزی و بازار میانجامید. بازار در واقع ستون فقرات ساخت اجتماعی و شالوده زندگی اقتصادی این شهرها را تشکیل میداد. فروشندگی اشیای مذهبی، پارچه فروشی، کتاب فروشی، چرمسازی، صحافی، درودگری، مسگری، آهنگری، قفلسازی و فروشندگی مواد غذایی از مهمترین شغلهایی بود که بسیاری از جمعیت این شهرها به آن اشتغال داشتند.(2)
پدر احمدینژاد نیز آهنگر بود و مانند بسیاری از گروههای هم طبقه از دگرگونیهای به وجود آمده و وضع معیشتی جدید رضایت نداشت. لذا او نیز در خیل مهاجران قرار گرفت و در حالی که سن فرزند نورسیدهاش به یک سال نمیرسید به تهران مهاجرت کرد. احمدینژاد خود درباره شرایط اجتماعی این سالها و علت
1) خلیلیخو، محمدرضا؛ توسعه و نوسازی ایران در دوره رضاشاه؛ تهران، مرکز انتشارات جهاد دانشگاهی، 1373.
2) اسدی، نوش آذر؛ نگاهی بر گرمسار: سرزمین خورشید درخشان؛ تهران: پارینه، 1378، و انواری، زهره؛ شهر گرمسار (انسان شناسی شهری)؛ دانشگاه تهران (دانشکده علوم اجتماعی؛ گروه انسان شناسی)؛ 1386، مأخذ www.fokouhi.com
مهاجرت خانوادهاش چنین مینویسد:
در ایامی که اشرافیت شرافت بود و شهرنشینی کمال، در خانوادهای تهیدست در روستایی دور افتاده از توابع گرمسار متولد شدم. از شهریور 1320 و سلطنت مستبدانه پهلوی دوم پانزده سال میگذشت که پدرم کام مرا با تربت سیدالشهدا باز کرد. از آنجا که قرار بود شاه کورکورانه ایران را دروازه تمدن غرب کند، طرحهای زیادی اجرا شده بود تا ایران به بازار مصرف دیگری برای کالاهای تشریفاتی غرب تبدیل شود، بدون آنکه در زمینه علمی پیشرفتی داشته باشد. (اما) فرهنگ ایران اسلامی ما اجازه چنین هجمهای را نمیداد و مانعی بر سر راه آمال شاه و اربابان بیگانهاش بود. از این رو میخواستند تا آرام آرام این فرهنگ اصیل و مستحکم را کم رنگ کنند تا وابستگی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران به غرب روز به روز بیشتر شود. در پی اجرای همین سیاستها و رونق ظاهری شهرها، آن سالها سالهای هجوم روستاییان به شهرها بود. پس از پیادهسازی سیاست اصلاحات ارضی، وضع روستاها به مراتب بدتر از گذشته گردید و روستاییان برای پیدا کردن لقمهای نان فریب زرق و برق و ظاهر اغواکننده شهرها را خوردند و شهرنشین یا به بیان دقیقتر «حاشیهنشین» شدند.
بر خانواده ما نیز در روستا بسیار سخت میگذشت. با تولد من که چهارمین فرزند خانواده بودم فشارها بیشتر شد. پدرم شش کلاس سواد داشت. او آهنگری زحمتکش و سرد و گرم چشیده و با ایمان بود و دین را به خوبی میشناخت. در مسجد حضور پررنگی داشت و قرآن و احکام درس میداد. اگرچه هیچگاه زرق و برق دنیا در چشم او ارزشمند نبود اما فشارهای زندگی او را نیز یک سال پس از تولد من وادار کرد به تهران مهاجرت کند. در تهران محله پامنار را برای سکونت برگزیدیم. برای دور شدن از فضای به ظاهر مترقی و در واقع بیهویت آن روز تهران که با فشار رژیم شاه ایجاد شده بود، پدرم خانواده ما را با مسجد و منبر آشنا کرد. من نیز کمی که بزرگتر شدم و دوران کودکیام آغاز شد همراه خانواده با مسجد و روحانی آن آشنا شدم.(1)
1) احمدینژاد، محمود؛ زندگینامه؛ www.ahmadinejad.ir/fa ، وبلاگ شخصی محمود احمدینژاد.
احمدینژاد دوران کودکی را در تهران و در مناطق قدیمی مذهبینشین گذراند. به عبارت دیگر جامعهپذیری سیاسی او در خانوادهای مذهبی، متعلق به طبقه کارگر و در پیوند با روحانیت و نهادهای مذهبی و در شرایطی رخ داد که نسبت به سیاستهای غرب زده، سرمایهسالارانه، عرفیگرا، استبدادزده، تجملگرایانه و غیرمردمی پهلوی انتقادهای فراوانی در جریان بود، و در عوض نسبت به فرهنگ سیاسی شیعه که از طریق علما و روحانیون بیان میشد گرایش فراوانی وجود داشت. او که به طور کلی تحتتأثیر گرایشها و عقاید مذهبی پدر قرار داشت و با مسجد مأنوس بود، در سن هفت سالگی و بر اثر دغدغهمندی پدر و خانواده با قیام پانزده خرداد آشنا میشود. این پدیده تاثیر ماندگاری در ذهن او میگذارد. قیام پانزده خرداد تبدیل به نمادی سیاسی در ذهن احمدینژاد میشود و ضمن آن که همواره مشروعیت سیاسی پهلوی را نزد او به چالش میکشد از امام خمینی تصویری برجسته ترسیم میکند که تا دههها بعد نیز همچنان در ذهن او نقش میبندد.
صحبتهای امام را در آن ایام هیچگاه فراموش نمیکنم، در صحبتهایش چیزی نهفته بود که همه را شیفته خود میکرد. ایمان به خدا در کلام او موج میزد و مردم را به اسلام حقیقی دعوت میکرد. پیامش دعوت به توحید بود و عدالت و رفع ظلم و فتنه از جهان. شجاع بود. با صلابت سخن میگفت. کلامش ساده و صادقانه بود. رهنمودهای امام بر دلهای مردم مینشست و به عمق جانها رسوخ میکرد. همین ویژگیها بود که او را محبوب قلوب ملت از پیر و جوان و البته مغضوب رژیم شاه و اربابان امریکاییاش کرده بود. اما جالب اینجاست که که حتی دشمنان او نیز برای او احترام خاصی قایل بودند.(1)
در واقع تاریخ معاصر نشان میدهد که ورود این طبقه اجتماعی به سیاست همواره از دریچه نگرش مرجعیت و رهبری روحانیت بوده است. آنان در پیوندی که با روحانیت و علما داشتهاند سیاست را فهم میکردند؛ و دغدغه سیاست نیز امری مذهبی و در پیوند با آموزههای دینی و اعتقادات کلامی شیعی بوده است.(2)به این ترتیب، پیوند
روحی و فکری احمدینژاد با امام خمینی از دوران کودکی و نوجوانی شکل میگیرد و با گذر زمان حتی عمیقتر نیز میشود. امام خمینی در این دوران با عنوان مرجعی دینی که شور مذهبی، هیجانات ملی و مظلومیت تبعید نیز با آن همراه بود در طبقات درونی جامعه نفوذ عمیقی داشت. این مسأله در خانوادههای مذهبی و انقلابی از حالت ویژهای برخوردار بود.
در دورانی که امام در تبعید بود در کلاسها و جلسات یاران و شاگردان امام با افکار او بیشتر آشنا شدم. هر چه بیشتر با افکار و اصول امام آشنا میشدم علاقهام به آن مرد الهی بیشتر میشد و تحمل دوری وی برایم دشوارتر.(1)
احمدینژاد اظهار میکند که باورهای اشرافیتستیزانه و انتقادی به شیوه زیست تجملگرایانه حاکمان که در دوران انقلاب، فرهنگ «طاغوتی» نامیده میشد، از دوران نوجوانی همراه وی بوده است. سالهای نوجوانی احمدینژاد مصادف بود با برنامههای پرهزینهای که حکومت کاخنشین پهلوی به دور از اعتقادات و مطالبات واقعی مردم به اجرای آنها میپرداخت. این برنامهها شکاف عمیق آنها با جامعه را نشان میداد؛ برنامههایی که هزینههای فراوانی را به کشور تحمیل میکرد اما کارآیی و دستاورد چندانی به همراه نداشت. این سیاستها بیش از همه بیانگر شکوه پوشالی نظامی بود که تلاش میکرد مهجوریت خود در میان مردم را با هزینههای سنگین تجملاتی که از بیتالمال خرج میشد، پنهان کند. در این میان جشنهای 2500 ساله پهلوی که در سال 1351 بیش از صد میلیون دلار خرج برداشت بیش از برنامههای دیگر مورد اعتراض عموم واقع شد. احمدینژاد که یکی از دل نگرانیهای سالهای نوجوانی خود را اشرافیگری و هزینههای اسرافگونه و ناکارآمد پهلوی میداند در این سال شانزده سال داشت و دانشآموز اول دبیرستان بود.(2)
دوران دبیرستان من همراه با جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی بود. آن سالها فشار فقر بر اقشار محروم مضاعف شده بود. تحمل هزینههای سنگین جشنها و عیش و نوشهای خاندان شاه و اشرافزادگان و میهمانان خارجیشان کمر مردم را
میشکست. تمام ملزومات این جشنها با هواپیماهای اختصاصی از اروپا به ایران آورده میشد و شاید بتوان ادعا کرد که جشنهای ننگین 2500 ساله شاه خائن پرهزینهترین جشن تاریخ تمدن بشری بود.(1)
احمدینژاد که دوران دبستان را در مدرسه سعدی نارمک گذراند، دبیرستان را در مدارس ادیب و دانشمند سپری کرد. او در این سالها به سه فعالیت عمده میپردازد: تحصیل، کار و فعالیتهای مذهبی/ سیاسی. البته در مرحله بعد میتوان کوهنوردی و ورزش را نیز به آن افزود. در واقع در این سالها تحصیل تنها راه مطمئنی بود که یک فرد متعلق به طبقات پایین و متوسط جامعه میتوانست برای ارتقای موقعیت اجتماعی خود برگزیند و کار هم برای او که در خانوادهای پر جمعیت و ضعیف اقتصادی زندگی میکرد ضرورت داشت تا فشار مالی بیشتری بر خانواده تحمیل نکند.
در چنین شرایطی دیگر پتک و سندان پدر کفاف مخارج خانواده را نمیداد و من مجبور شدم برای کمک به خانواده و تامین خرج تحصیل در کارگاه یکی از همسایهها مشغول به کار شوم و کانال کولر پرس بزنم. با وجود آن که بسیار بازی گوش و پر جنب و جوش بودم اما از درس و مدرسه هم غافل نبودم و دانشآموز ممتاز محسوب میشدم. از همان دوران بود که به معلمی علاقهمند شدم و گاه و بیگاه برای دوستانی که تقاضای کمک داشتند در خانه یا مسجد کلاسهای تقویتی برگزار میکردم. سال آخر دبیرستان با چند کتاب تست و تلاش شبانهروزی مانند همه کنکوریها و البته بینصیب از کلاسهای تقویتی کنکور خود را برای این آزمون آماده کردم.
قرار داشتن در بحبوحه جریان انقلاب و فعالیتهای مبارزاتی پراکنده علیه رژیم شاه (نیز) باعث نشده بود که دچار ضعف تحصیلی شوم و با تلاشهای مضاعف سعی میکردم تا در کنار فعالیتهای اجتماعی و انقلابی آمادگی علمی خود را نیز همواره در حد مطلوب نگه دارم.(2)
شاید یکی از علل اعتماد به نفس بالای احمدینژاد که موافقان و منتقدان او به آن
معتقدند را بتوان در همین واقعیت جست که وی از پایینترین سطوح جامعه، با تلاش و به تدریج توانسته است مراحل رشد اجتماعی را با موفقیت پشت سر بگذارد. نگاه به تحولات زندگی وقتی منحنی رو به بالا را نشان دهد که حاصل تلاشها و ریاضتهاست حس مثبتنگری و اعتماد به نفس را افزایش میدهد. یعنی تبلور همان واژههای معروفی که چند دهه بعد احمدینژاد از آنها با عنوان «میشود» و «میتوانیم» یاد کرد. البته روشن است که این ویژگی کم و بیش از دوران جوانی با او همراه بوده است و با یادگیری و ضریب هوشی بالای او که موفقیتهای درسی را به همراه داشت تقویت میشده است. مصداق مشخص این اخلاق را میتوان در کنکور سال 54 مشاهده کرد.
صبح روز امتحان کنکور مطمئن بودم که رتبهام تک رقمی خواهد بود. اما تقدیر چنان رقم خورد که در جلسه امتحان دچار خونریزی بینی شوم. با این حال رتبه 132 ریاضی هم رضایت بخش بود و من توانستم در رشته مورد علاقهام، مهندسی عمران، در دانشگاه علم و صنعت سه سال قبل از پیروزی انقلاب پذیرفته شوم.(1)
به این ترتیب، دوران جامعهپذیری و شکلگیری بنیان فکری و شخصیت سیاسی احمدینژاد از دو ویژگی مهم برخوردار بود: مذهبی بودن و تعلق داشتن به دوران پیش از «انقلاب». به عبارت دیگر خاستگاه ارزشها و باورهای درونی شده وی ریشه در فرهنگ سیاسی شیعه داشت که وی در ارتباط با روحانیت و مسجد آنها را دریافت کرده بود. او همچنین دوران جامعهپذیری خود را در فضای انقلابی و جنبشی گذراند. در این شرایط بر اثر فروپاشی مشروعیت و مقبولیت نهادهای سیاسی حاکم ویژگیهای مقاومتطلبی، خستگیناپذیری، میل به اصلاح و تغییر، ارادهگرایی، خودباوری و خوداتکایی تقویت میشود. در این دوران افراد بیش از دورههای دیگر اجتماعی میشوند و اهداف اجتماعی همپای اهداف شخصی و حتی مهمتر از آن در جهت بخشی به رفتار و تربیت افراد نقش ایفا میکند.
اصلا اساس ماندگاری ما تلاش برای ساختن است و خودمان باید بسازیم. من به شما به عنوان برادر کوچک میگویم. این باور من از چهل سال قبل است. من این
1) پیشین.
را از دوران دبستان فهمیدم... (آن روز) پدر من برای من تشریح کرد و این ماند؛ و هر روز که گذشت من شواهدش را دیدم. جز خودمان نمیتوانیم کشورمان را به قلهها برسانیم. اصلا مناسباتی که در دنیا حاکم است مناسبات این که کسی دلش برای کسی بسوزد یا کمک بکند نیست.(1)
1) سخنرانی در دیدار با جمعی از جانبازان و بسیجیان دانشگاه علم و صنعت؛ 25/7 1385.
احمدینژاد پس از ورود به دانشگاه با داشتن روحیات برونگرا و تمایل به رفتارهای اجتماعی و مشارکتهای گروهی در دوران دانشجویی نیز از فعالیت اجتماعی بالایی برخوردار بود. او در این سالها که مصادف با دوران انقلاب است به همراه برخی دوستان دانشگاهی مانند صادق محصولی و مجتبی ثمره هاشمی در جلسات شهید باهنر، مفتح و بهشتی شرکت میکند و فعالیتهای خود را با آنان هماهنگ میسازد. آنها همچنین در این سالها در کلاسهای تفسیر قرآن و مسایل مذهبی شرکت میکنند.(1)
32 سال قبل وضعیت کنکور مثل الان نبود. آن موقع حدود 560-570 هزار نفر شرکتکننده بود و مجموع کسانی که پذیرفته شدند حدود 27 هزار نفر بود. ما هم جزو آن 27 هزار نفر بودیم. اسم اینجا «دانشگاه» نبود، نام آن در سال 1354 «دانشکده علم و صنعت ایران» بود... اما در همان سال به دانشگاه علم و صنعت ایران تبدیل شد.(2)
سال 1354 وقتی دانشگاهها میخواستند دانشجو بگیرند، شیوه را عوض کردند. هر دانشگاهی جداگانه (دانشجو) میگرفت. من هم، مدارکم را برای پنج دانشگاه
فرستادم. احتمالا در بایگانی دانشگاه امیرکبیر موجود است. یکی از دانشگاههایی که در رشته عمران پذیرفته شدم، دانشگاه بسیار پرافتخار امیرکبیر بود، اما به دلایل شخصی که ما خانهمان نزدیک دانشگاه علم و صنعت بود، در مجموع تشخیص دادم به آن دانشگاه بروم.(1)
سالهای دانشجویی احمدینژاد در دانشگاه علم و صنعت مصادف با یکی از نقاط عطف جنبش دانشجویی بود. در این سالها بر اثر شرایط خاص انقلابی جامعه، جنبش دانشجویی تحرک زیادی داشت. با این اوصاف احمدینژاد که از پیش با تاثیرپذیری از نهضت امام خمینی تمایل به مبارزات سیاسی علیه حکومت پهلوی داشت در دانشگاه به طور جدیتری به این فعالیتها ادامه میدهد.
ما قبل از این که بیاییم دانشگاه با کسانی که اهل مبارزه بودند ارتباط داشتیم. روزی که من میخواستم بیایم ثبت نام بکنم یکی از آشنایان ما از روی دلسوزی آمد به من نصیحت کرد و گفت فلانی داری دانشگاه میروی خیلی مراقب باش. مبادا از این حرفهایی که در خانه و محله میزنی آنجا بزنی. آنجا حتی لای درختهایش هم میکروفن است. نه اینکه واقعا میکروفن بود. میخواهم ببینید چه فضایی حاکم بود... صبحها که ما میآمدیم، رییس گارد (دانشگاه که) فردی به نام سرهنگ هنری بود، آنجا (مقابل سردر دانشگاه) میایستاد و بسیاری از اوقات یک کوچه درست میکرد. دو طرف این، گاردیها با کلاه و باتومهای بزرگ میایستادند و او همه را خودش بازرسی بدنی میکرد. نگاه میکرد و به هرکس مشکوک میشد، میگفت «بزن کنار»... و اگر کسی حرفهایش حساب و کتاب نداشت یا نمیتوانست از پس آنها بر بیاید تحویل ساواک میشد و حداقل 40 روز در انفرادی میماند... من بین بچههایی که کار مبارزه را انجام میدادند، مأمور نقل و انتقال اعلامیهها و کتابهای ممنوعه بودم و همیشه هم یک ساک ورزشی دستم بود، بخشی از ساعاتمان را هم در همین سالن میگذراندیم و ورزش میکردیم. معمولا روزهایی که من میآمدم اعلامیه بود. یک کمدی در مجموعه کمدها داشتیم که یک قفل رمزی داشت. چند نفر این رمز را میدانستند. این اعلامیه را
1) سخنرانی در دیدار با دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر؛ 20/9/1385.
آنجا میگذاشتیم، افرادی میآمدند و برمیداشتند و میبردند و پخش میکردند. در آن زمان داشتن یک اعلامیه یا پخش اعلامیه حداقل 15-20 سال زندان و هفت هشت ماه زندان انفرادی در کمیته داشت.(1)
یک روز با دوستی که (دانشجوی) رشتة صنایع بود، صبح وارد دانشگاه شدیم، این گاردیهای قوی هیکل با باتومهای الکترونیکی شوکآور و سپرهای بزرگ دو طرف دانشگاه صف کشیده بودند. ما آمدیم از بین اینها عبور بکنیم، وقتی به وسطهای راه رسیدیم، رییس گارد... گفت، بایستید. در حالی که کیف من پر از اعلامیههای انقلابی علیه دیکتاتوری وابسته به امریکا و علیه امریکا بود. ما توجه نکردیم... یک دفعه این رییس گارد فرمان حمله داد. این دوست رشتة صنایعی که با من بود، هیکل درشتی داشت. از پشت چنان به او ضربه زدند که با صورت روی زمین افتاد و کتابهایش تا جلوی مسجد دانشگاه علم و صنعت یعنی پانزده متر آن طرفتر پخش شد. البته من از آن محل فرار کردم و اعلامیهها را در جای امنی گذاشتم. آن دوست من دستگیر شد و در سیاهچالهای ساواک چهل روز تحت شکنجه بود.(2)
از اواسط دهه 1350 که فضای به ظاهر باز سیاسی در کشور ایجاد میشود طیفهای مختلفی از دانشجویان فعالیت میکنند که به ایدئولوژیها و گفتمانهای متفاوتی وابستهاند. برخی به گفتمانهای مارکسیستی تعلق دارند؛ برخی لیبرالیستی؛ و برخی هم مذهبی. در واقع جریان مذهبی دانشجویی در سالهای اخیر و بر اثر فعالیت انجمن اسلامی دانشجویی و با کمک برخی شخصیتهای روشنفکر دینی از جمله بازرگان و شریعتی؛ و روحانیانی نظیر مطهری، مفتح، بهشتی، طالقانی و باهنر توانسته بود جان بگیرد و به رقابت با جریانهای دیگر بپردازد. این نهادهای مدنی دینمدار در پاسخ به نهادهای عرفگرا (سکولار) و سیاستهای دینزدای پهلوی تاسیس میشد تا با دفاع عقلانی و متناسب با شرایط زمان از دین، به تقویت جریانهای مذهبی یاری رساند. این شرایط رقابتی میل به مطالعه کتب اندیشهای، دینی و مرتبط با علوم انسانی را حتی در دانشکدههای فنی دامن میزد و به گفتگوها و مناظرههای چالشبرانگیز میانجامید. این وضعیت حتی تا دو سال
پس از انقلاب سال 57 و تا آستانه انقلاب فرهنگی نیز ادامه داشت.(1)
در سالهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی و نیز یکی دو سال بعد از آن، هم در سطح کلان سیاسی و هم در سطح داخل دانشگاهها چند جریان عمده فعال بودند. یک جریان پیروان حضرت امام(ره) و به اصطلاح جریان ناب بود که نقش اصلی و اساسی در تشکیل نهضت اسلامی و جریانات منتج به پیروزی انقلاب اسلامی داشت. این جریان به کامل بودن دین اسلام و توانایی آن برای پاسخگویی به نیازهای بشری اعتقاد داشت و بر همین اساس (پس از انقلاب) به حکومت دینی و ولایت فقیه و نیز اصل «نه شرقی، نه غربی» معتقد بود. جریان دوم، جریان «التقاط» بود. این جریان دو شاخه داشت که به رغم وجوه افتراق بین آنها، در بسیاری موارد با هم همراهی و معاضدت داشتند. یک شاخه «التقاط مارکسیستی» بود که با وجود اعتقاد ظاهری به اسلام، مارکسیسم را علم مبارزه میدانستند و شاخه دیگر «التقاط لیبرالی»؛ که آنها هم به رغم حفظ ظواهر شرعی، حداقل در عرصه سیاست و اداره جامعه «لیبرال دمکراسی» را نقطه اوج بشر میدانستند. و بالاخره جریان سوم، جریان مارکسیم بود که هیچ داعیه اسلامی نداشت و رسما آموزههای مارکسیستی را تبلیغ و بر اساس این آموزهها موضعگیری میکرد…
جریان خط امام(ره) و طرفداران اسلام ناب عمدتا در قالب انجمنهای اسلامی دانشجویان فعال بودند. جریان التقاط لیبرالی طرفداران چندانی را به خود جذب نمیکرد. اما گروههای التقاطی مارکسیستی مثل سازمان مجاهدین (منافقین) در سطح دانشگاهها فعالیت گستردهای داشتند. آنهایی که در دانشگاه سمپات سازمان منافقین بودند، عمدتا در قالب انجمن دانشجویان مسلمان فعالیت میکردند. طرفداران جنبش مسلمانان مبارز هم تحت عنوان سازمان دانشجویان مسلمان فعال بودند. البته بعضا برخی از آنها در انجمنهای اسلامی دانشجویان هم نفوذ داشتند. البته قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و نخستین ماههای بعد از آن مرزبندی دقیق میان انجمنهای اسلامی دانشجویان، انجمن دانشجویان مسلمان یا سازمان
1) درباره وضعیت و شرایط جریانهای مذهبی در این دوره بنگرید: جعفریان، رسول؛ جریان ها، و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران، سالهای 1357 – 1320؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1383، صص 593 – 526.
دانشجویان مسلمان وجود نداشت و بعضا تداخلهایی میان آنها به وجود میآمد، ولی صبغه غالب همان بود.
اما جریان مارکسیستی هم در سطح دانشگاهها به شدت فعال بود که البته گروهها و تشکلهایی که ذیل این جریان فعالیت میکردند زیاد بودند. طبقهبندیها و دستهبندیهای متفاوتی داشتند. مائوئیستها، لنینیستها، طرفداران کوبا و چهگوارا، طرفداران شیوه آلبانیایی و انور خوجه و... البته مشی بارز گروههای مارکسیت مشی نظامی و مبارزه مسلحانه بود... هواداران آنها (پس از انقلاب) هر روز در دانشگاهها تجمع و میتینگ به نفعشان برگزار میکردند، اعلامیه میدادند، سخنرانی میکردند. حتی کار را به جایی رسانده بودند که برای تقویت حرکتهای تجزیهطلبانه چادر جذب و اعزام نیرو برپا کرده بودند. شاید جای تعجب باشد اما از کشته شدگان درگیریهای تجزیهطلبانه در برخی دانشگاهها تجلیل میشد و هر کس در برابر نظام میایستاد به عنوان قهرمان خلق از او یاد میکردند. به تدریج برخی گروهها اسلحه به داخل دانشگاهها هم وارد میکردند و این محیطهای علمی تبدیل به اتاق جنگ علیه نظام و انقلاب شده بود. این در حالی بود که فضای علمی و کارکرد آموزش دانشگاهها به حد صفر رسیده بود... از صبح که وارد دانشگاه میشدی، از در و دیوار اعلامیه و تابلو و نشریه میبارید. گروه گروه افراد دور هم جمع شده و به بحث سیاسی یا تبلیغ دیدگاههای خود مشغول بودند. هر گوشه یک مجمع و میتینگ در حال برگزاری بود. این فضای ملتهب سیاسی حتی به داخل دانشکدهها و گروههای آموزشی هم سرایت کرده بود و معلوم است که در این فضا جایی برای کارکرد آموزشی باقی نمیماند...
در آن فضا اعضای انجمن اسلامی مسئولیت سنگینی برعهده داشتند. اولا باید از کلیت نظام جدید دفاع میکردند و به نیازهای تخصصی آن پاسخ میدادند. در این راستا بچههای انجمن اسلامی از یک سو در داخل دانشگاهها میبایست از بنیانهای تئوریک انقلاب و نظام در برابر مارکسیستها و التقاطیها دفاع میکردند، از سوی دیگر در نهادهای جدید برای دفاع از حیثیت و امنیت نظام مشارکت میکردند، مثل جهاد سازندگی و سپاه.(1)
1) احمدینژاد، محمود؛ «پیشینه تاریخی و علل استحاله مهمترین تشکل دانشجویی»؛ کیهان؛ 18/7/1381.
احمدینژاد گرچه در این سالها نیز به جریان عدالتطلب تعلق داشت و به ظاهر و اقتضای مد آن روز باید به گروههای چپگرا متمایل میشد، اما چنین نبود. سیدنژاد از اعضای نخستین شورای دفتر تحکیم وحدت مدعی است دانشجویان دانشگاه علم و صنعت برخلاف دانشجویان صنعتی شریف و پلی تکنیک (امیرکبیر) که چپ بودند و همچنین دانشگاه ملی (شهید بهشتی) که گرایش چپ مسلمان مبارز داشتند به علت نفوذ اندیشههای دکتر اسرافیلیان استاد این دانشگاه، منتقد نگرشهای سوسیالیستی و ضد شوروی بودند.(1)با وجود این، باید ریشههای این پدیده را بیش از هر چیز در اندیشههای مذهبی احمدینژاد و پیوند او با روحانیت جست. او در سالهای دانشجویی در گفتگو با دانشجویان پیرو مارکسیست، عدالت منهای توحید و معنویت را ناممکن میدانست.
من یادم است در دوره دانشجویی با کسانی که به مارکسیسم گرایش داشتند، بحث میکردیم و شرایط کشورهای کمونیستی را بررسی میکردیم. سوال میکردیم، شما که میگفتید بناست برابری ایجاد کنیم این چه وضعیتی است؟ این چه تبعیضی است که در این کشورها برپاست؟ کسی به شوخی میگفت در این کشورها همه برابرند، اما بعضی برابرترند؛ یعنی بازگشت بشر به نقطه صفر و آغاز و شروع. اگر بخواهیم عدالت را برپا کنیم. جز در سایه توحید و خداپرستی امکانپذیر نیست. ما برای برپایی جامعه متکامل نیازمند تعلیمات و هدایت پیامبران الهی هستیم.(2)
احمدینژاد در این دوران هم بیش از هر اندیشمند و شخصیت دیگری متاثر از امام خمینی بود. لذا اندیشههای او و اصولا دانشجویان خط امام را در این سالها باید بیش از هر کس و هر چیز در قیاس با اندیشههای امام خمینی سنجید. او که دو ویژگی ممتاز جریان خط امام را تبعیت از ولایت امام خمینی(ره) و اعتقاد به شعار «نه شرقی، نه غربی» میدانست علت خروج طرفداران سازمان مجاهدین خلق (منافقین) از انجمنهای اسلامی دانشجویی را به دلیل تقابل آنها با این دو اصل میداند.
آن چه که جریان خط امام را از طیفهای دیگر جدا میکرد، دو نکته محوری بود
که اتفاقا بعدها در جریان تاسیس دفتر تحکیم و نوشتن اساسنامه و مرامنامه آن باز هم مورد بحث و تاکید قرار گرفت. اول آن که جریان اسلام ناب، تبعیت از حضرت امام(ره) را یک اصل خدشه ناپذیر میدانست و دیگر آن که همه مظاهر استکبار اعم از شرق و غرب را محکوم میکرد. اما جریان مقابل میگفت ما الزامی به تبعیت از امام(ره) نداریم. رهبری ایشان را میپذیریم، اما پذیرفتن رهبری با تبعیت دو بحث جداگانه است. این حرف را اینها در شرایطی میزدند که همه دنیا حتی امریکا هم پذیرفته بود که امام(ره) رهبر ایران است. آنها شعار «نه شرقی و نه غربی» را هم قبول نداشتند. به جای مبارزه با استکبار شرق و غرب میگفتند مبارزه با امپریالیسم و ارتجاع. یعنی همان شعاری که مارکسیستها میدادند. امپریالیسم را در امریکا خلاصه میکردند و منظورشان از ارتجاع هم نیروهای مذهبی بود.(1)
احمدینژاد ضمن نقد نگرش سطحی و تقلیلگرایانه افرادی که شوروی را از دایره امپریالیسم خارج میکردند، به چرایی خروج دانشجویان طرفدار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) از انجمنهای اسلامی دانشجویان میپردازد و آن را براساس تغییرات ایدئولوژیک سازمان در سال 1354 تبیین میکند، که تعارض با دو اصل یادشده از آثار آن ایدئولوژی «التقاطی» بود.
قبل از آن، گروههایی مثل سازمان منافقین هم خود را یک گروه مذهبی عنوان میکردند و لذا عناصر آن در انجمنهای اسلامی دانشجویان هم ممکن بود عضو باشند. مثلا در انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت که محل فعالیت خود ما بود، بعضی از طرفداران سازمان منافقین عضو شورای مرکزی این انجمن بودند، اما زمانی که اختلافها آشکار شد و بر سر مسایلی مثل تنظیم اساسنامه و مرامنامه به اوج رسید آنها مجبور شدند از انجمن خارج شوند. نحوه خروج آنها هم بدین ترتیب بود که یک مجمع حکمیت بیطرف تشکیل شد که برخی اعضای آن همفکر همانها بودند، اما بالاخره استدلالهای جریان خط امام(ره) موجب اثبات فعالیت ما شد و نتیجه حکمیت به نفع ما تمام شد. طرفداران سازمان منافقین هم در
1) احمدینژاد، محمود؛ «پیشینه تاریخی و علل استحاله مهمترین تشکل دانشجویی»؛ کیهان؛ 18/7/1381.
اعتراض به این نتیجه از انجمن خارج شدند. اما فعالیتشان را متوقف نکردند، بلکه نمایشگاه برپا میکردند، مجله «مجاهد» توزیع میکردند و یک دفتر به نام جنبش ملی مجاهدین را هم راهاندازی کردند.(1)
از رویدادهای مهمی که در آن سالها رخ داد و ذهن احمدینژاد را به خود معطوف کرد، به گونهای که بارها در سخنرانیها و مصاحبههای گوناگون و حتی بینالمللی پس از ریاست جمهوری نیز از آن یاد کرد، این بود که؛ «در جریان همان حکمیت، فردی که منافقین فکر میکردند هوادار آنهاست و به عنوان حکم معرفی کرده بودند، پس از استدلالهای بچههای خط امامی، انجمن اسلامی، به نفع ما و علیه منافقین حکم صادر کرد. چند وقت بعد عناصر وابسته به منافقین همین شخص را که سرپرست خانواده مادرش بود دم افطار به شهادت رساندند.»(2)
احمدینژاد که از اعضای موسس دفتر تحکیم وحدت به شمار میرود و شکلگیری آن را «نقطه عطف و نقطه اوجی در حرکت دانشجویی» میداند که تاثیرات فراوانی در جامعه به همراه داشته است، درباره علت و چگونگی شکلگیری آن چنین توضیح میدهد:
این جریان چون اعتقادی به وابسته شدن به گروهها و احزاب سیاسی نداشت، نمیتوانست روی توان تشکیلاتی خارج از دانشگاهها حساب کند، از طرف دیگر دفاع ایدئولوژیک از انقلاب و سازماندهی نیروهای مسلمان در دانشگاهها و هدایت آنها برای حضور در عرصههای مختلف، نیاز به تشکیلاتی منسجمتر از مجموعه انجمنهای اسلامی پراکنده و جدا از هم داشت. این طور بود که کم کم اندیشه تشکیل یک اتحادیه مرکزی برای انجمنهای اسلامی دانشجویان در میان برخی اعضای انجمنها شکل گرفت. اولین جلسات هماهنگی در این رابطه در ساختمانی که متعلق به جهاد سازندگی بود برگزار شد.(3)
در واقع دفتر تحکیم وحدت از درون این نشستها شکل گرفت. به این ترتیب که در مرداد سال 1358 از انجمنهای اسلامی دانشجویان بیش از بیست دانشگاه سراسر کشور دعوت شد تا در نشستی در دانشگاه امیرکبیر شرکت کنند. در این نشست قرار بود مرامنامه و اساسنامه تصویب شود. پس از همکاری گروهی در این نگارش، اولین شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت با شش عضو تشکیل یافت که اعضای مهم آن عبارت بودند از: محمود احمدینژاد، محسن میردامادی، ابراهیم اصغرزاده، بیطرف و سیدنژاد. اعضای دفتر تحکیم وحدت وابسته به خط امام برای آن که بتوانند از درست بودن فعالیتهای خود اطمینان یابند، تلاش میکنند با امام خمینی دیدار کنند.
قرار شد چهارنفر به نمایندگی از اعضای انجمنهای اسلامی دانشجویان خدمت امام برسند و گزارش کارهای انجام شده را خدمت ایشان ارایه کنند. آقای بیطرف، میردامادی، اصغرزاده و بنده برای این کار ماموریت پیدا کردیم. ما رفتیم و گزارشی از روند کارها به امام(ره) عرض کردیم. ایشان فرمودند حالا چه میخواهید؟ گفتیم که حضرت عالی افرادی را تعیین کنید که ما با آنها ارتباط داشته باشیم و به نمایندگی از شما بر کارهای ما نظارت داشته باشند. حضرت امام(ره) در پاسخ بر این درخواست، اسم آیتالله خامنهای را بر زبان آوردند.(1)
از مهمترین رخدادهای این دوره مسأله تسخیر سفارت امریکا (لانه جاسوسی) در 13 آبان 1358 توسط دانشجویان خط امامی است. حادثهای که حتی در ابتدای دوران ریاست جمهوری احمدینژاد در سال 1384 پروپاگاندای وسیعی را از سوی رسانههای غربی علیه او به همراه داشت. دانشجویان پیرو خط امام در آن روز با رهبری شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در واکنش به سیاستهای استعماری و مداخلهجویانه امریکا در امور انقلاب و اوضاع داخلی کشور تصمیم به تسخیر مرکز فرماندهی این ستاد یعنی سفارت امریکا میگیرند. در واقع امریکا از آغاز انقلاب نماد «امپریالیسم» شناخته میشد و این خطر احساس میشد که ممکن است هر آن با مداخله سیاسی و نظامی آن ورق برگردد و روند انقلاب نوپای اسلامی که هنوز از آب و گل در نیامده است با نفوذ نیروهای بیگانه به گونه دیگری رقم بخورد. این احساس در میان شورای
1) پیشین.
دفتر تحکیم وحدت بحثهایی را دامن میزند. در این شورا دو نفر نسبت به این تصمیم تردیدهایی داشتند. یکی از این افراد احمدینژاد بود. او با این باور که ممکن است این رفتار مورد رضایت و پسند امام نباشد با احتیاط بیشتری برخورد میکند. سیدنژاد عضو دیگری که با این پیشنهاد مخالف بود، در این باره چنین میگوید: «اصولا ما معتقد بودیم که تسخیر سفارتخانه بدون طی مراحل قانونی کار درستی نیست. در آن جلسه ما گفتیم که الان حمله به نقاط مختلف تنها از سوی گروههای معارض با حکومت صورت میگیرد و ما دیگر در چنین قالبی قرار شده است که حرکت نکنیم و با انجام این کار خارج از مراحل قانونی و بدون اجازه امام، دیگر چگونه میتوان میان نیروهای معارض و همسو با حاکمیت خط کشی کرد. ما به هر حال مخالف بودیم و آن جلسه پایان یافت. با این توافق که این بحث فراموش شود و هیچ کس در خارج از این جلسه درباره آن در جایی صحبت نکند.»(1)
امام بعد از این اقدام از آن استقبال کرد و از آن به عنوان «انقلاب دوم» نام برد.
تسخیر لانه جاسوسی علاوه بر تاثیری که بر جهتگیریهای کلی انقلاب و مناسبات جهانی گذاشت، در محیط دانشجویی هم انعکاس وسیعی داشت. این حرکت منجر شد به این که جریانات و نیروهایی که در مقابل انقلاب بودند، در موضع انفعالی قرار بگیرند. این حرکت، یک کار ضدآمریکایی، شجاعانه و در سطح بسیار بالا بود.(2)
با وقوع انقلاب اسلامی و فضای باز سیاسی حاصل از آن، مباحث و منازعات فراوانی در جامعه و دانشگاه و در میان طیفهای مختلف در گرفت. برخی گروههای تندرو حتی با حمل اسلحه، دانشگاه را تبدیل به سنگر مبارزاتی خود کرده بودند. این فضا موجب شد تا مدتها اصل تدریس و تحصیل به حاشیه رانده شود. این موضوع و نیز وجود برخی مولفههای غیردینی به جا مانده از دوران پهلوی در دانشگاهها موجب طرح مسأله «انقلاب فرهنگی» شد که در پی آن دانشگاهها تا مدتها تعطیل شد.
من یادم است (دانشجویان خط امام) سال1357، 1358و1359 هم زمان در چند جبهه میجنگیدند. از یک طرف باید نیرو تجهیز و پشتیبانی میشد بروند از مرزها دفاع کنند... از یک طرف باید با لیبرالهایی که آمده بودند حکومت را گرفته بودند و میخواستند اصل امام، انقلاب و مردم را کنار بگذارند (مقابله میکردند.) برای ما خیلی جالب بود. اینها انقلاب را قبول نداشتند و میگفتند که حرکتی کور است، باید سازش کرد و بختیار را به رسمیت شناخت. به هر دلیل امام به اینها میدان داد که سر کار بیایید. یک دولت تشکیل دادند همهاش از گروه خودشان یک دانه از انقلابیها و حزباللهیها را روی کار نگذاشتند. این قدر اینها انحصارطلب بودند. بعد به امام هم میگفتند برو خانهات بنشین، مردم هم بروند خانههایشان و کسی دخالت نکند ما دیگر سرکار هستیم... ما دورانی (را) گذراندیم
که هفتاد گروه سیاسی علیه انقلاب در دانشگاه فعالیت میکردند. این دیوارهای دانشگاه پر بود از روزنامه، اعلامیه، بیانیه... مسابقه بود که چه کسی اعلامیهاش را بچسباند. جا نبود و همهاش فشار سنگین. از یک طرف دیگر باید نظام آموزشی را درست میکردند، بالاخره نظام آموزشی و دانشگاهی باید در خدمت کشور و سازندگی باشد.(1)
از سوی دیگر، مطابق این اصل که هر انقلاب نیاز به نهادهای جدید و نیروهای همسو با خود دارد، نهادهای جوان انقلاب اسلامی نیز نیاز به نیروهای پیرو امام و انقلاب داشت تا مسئولیتهای اجرایی آن را برعهده گیرند. به طور نمونه نهادهایی چون جهاد سازندگی و سپاه به همین دلیل و توسط دانشجویان و جوانان پیرو امام پا گرفت. انقلاب فرصت آن را نداشت که نیروهای جوان آن با فراغت خاطر تحصیل کنند و با آسودگی خاطر و به تدریج به مسئولیتهای مورد نیاز دست یابند. اوضاع انقلاب و سپس جنگ بسیاری از جوانان را بدون آنکه فرصت یابند دوران تحصیل خود را به پایان رسانند به سوی موقعیتهای متفاوت هدایت کرد. سپاه، جهادسازندگی و فرمانداریهای مناطق دورافتاده نمونههایی از این دست بودند.
در سال1359 احمدینژاد که به تازگی با یکی از هم دانشگاهیهای خود و در مراسم دانشجویی ازدواج کرده بود به فرمانداری ماکو منصوب میشود.(2)در این سال آیتالله مهدوی کنی وزیر کشور؛ و بنیصدر رییسجمهور بود. مهدوی کنی که مشاهده میکرد بسیاری از مسئولیتهای کشور در دست نیروهای مخالف قرار دارد، از گروهی جوانان پیرو امام میخواهد که با پذیرش مسئولیتهایی در مناطق دور از مرکز به انقلاب کمک کنند. در این میان احمدینژاد و گروهی از دوستان دانشگاهی علم و صنعت به سوی شمال غرب کشور میروند که در آن سالها به علت فعالیت ضد انقلاب از شرایط بحرانی برخوردار بود.(3)
احمدینژاد مدتی بعد به فرمانداری خوی میرسد و تا سال 63 در آنجا میماند. او در این سال به تهران باز میگردد و با تکمیل دروس باقی مانده در سال 64 مدرک
کارشناسی خود را در زمینه مهندسی عمران میگیرد. احمدینژاد سپس در سالهای 64 تا 66 به سمت مشاور عمرانی استاندار کردستان منصوب میشود. او در دو سال پایانی جنگ به عنوان مسئول مهندسی رزمی لشکر 6 ویژه سپاه پاسداران در جبهههای غرب به دفاع مشغول میشود.(1)او که از عملیات کرکوک این مسئولیت را برعهده داشت در عملیاتهای فتح 4 و فتح 5 نیز شرکت میکند.(2)
احمدینژاد با پایان جنگ در سال 67 و پس از بازگشت به تهران، در مقطع کارشناسی ارشد مهندسی راه و ساختمان در دانشگاه علم و صنعت پذیرفته میشود و در سال 69 موفق به پایان این دوره میشود. او بلافاصله مشغول تحصیل دکترا در گرایش حمل و نقل در همان دانشگاه میشود. احمدینژاد در این زمان به عضویت هیات علمی دانشگاه علم و صنعت در میآید و تدریس خود را در این دانشگاه آغاز میکند.(3)
سال 1372 آغاز دوره دوم «دوران سازندگی» بود. در این دوره به منظور گسترش توسعه مناطق مختلف کشور تقسیمات اراضی ایران با دگرگونیهایی مواجه شد و استانهای جدیدی رسمیت یافت. یکی از این استانها اردبیل بود. احمدینژاد با داشتن تجربه سالها فرمانداری در مناطق آذری زبان ماکو و خوی، داشتن شخصیتی کوشا، آشنایی با زبان ترکی و داشتن گرایشهای عمرانی و سازندگی میتوانست گزینه مناسبی برای این استان تازه تاسیس باشد. استانی که در عین استعدادهای فراوان اما دارای محرومیت وسیعی بود.
علی محمد بشارتی، وزیر کشور وقت، در مراسم معارفه احمدینژاد بیان میکند: «این استان به یک فرد تلاشگر نیاز داشت و هیات دولت به یک فرد با تجربه، متعهد و در خط امام و انقلاب رأی داد.»(4)لذا او در 8 آذر 1372 به عنوان نخستین استاندار استان
1) «وزیر کشور اولین استاندار اردبیل را معرفی کرد»؛ جمهوری اسلامی؛ 9 آذر1372؛ ش 4202؛ ص4.
2) محصولی، صادق؛ «عملیات کرکوک چگونه رقم خورد؟» ایران؛ 15 مهر 1387؛ ش 4042.
3) «وزیر کشور اولین استاندار اردبیل را معرفی کرد»؛ جمهوری اسلامی؛ 9 آذر1372؛ ش 4202؛ ص4.
4) «نخستین استاندار اردبیل معرفی شد»؛ اطلاعات؛ 8 آذر1372؛ ش؛ 20070؛ ص2.
اردبیل از سوی وزارت کشور معرفی میشود. احمدینژاد پیش از آن و در سالهای آخر، مشاور فرهنگی و اجتماعی وزارت فرهنگ و آموزش عالی بود.(1)
در واقع میتوان ادعا کرد بسیاری از اندیشههای کشورداری احمدینژاد در طول تجربیات فرمانداری، فرماندهی و به ویژه استانداری شکل گرفت. اصولاً نگرش مدیرانی که در ایران مسئولیت استانداری دارند و در انجام وظایفشان مجبورند از زاویه دیگری با قدرت مواجه شوند با نگرش مدیرانی که در پایتخت نشستهاند و از مرکز به نواحی دیگر مینگرند تفاوت دارد. انتظارات و برداشت آنها از دولت، حکومت و سیاست تفاوتهایی میکند. آنان از قدرت مرکزی انتظار دیگری دارند که وزیر و مسئولی که در مرکز وظایف دیگری بر عهده دارد نسبت به آنها احساس دیگری دارد. به تعبیر دیگر، تاثیر تجربیات این دوره از مسئولیت بر آیین کشورداری احمدینژاد به این ترتیب بود که وی به تدریج مراحل مدیریت اجرایی را از پایین به بالا طی کرد و توانست نسبت به نقاط ضعف و قوت قوانین و شیوه اجرای آنها در مناطق دور از پایتخت آگاهی مناسبی داشته باشد. احمدینژاد تا رسیدن به ریاست جمهوری طریقی را پشت سر گذاشت که تجربیات حاصل از آن تفاوت چشمگیری داشت با سیاستمدارانی که مقیم مرکزند.
نگاهی به وظایف فرمانداران و استانداران کشور تا حدی میتواند این مطلب را تبیین کند. طبق حقوق اداری کشور، وظایف و اختیارات فرماندار را میتوان به دو دسته وظایف سیاسی و اداری تقسیم کرد. فرماندار نماینده سیاسی دولت در شهرستان به شمار میرود و به این منظور مسئولیت اجرای سیاست عمومی دولت بر عهده اوست. او به جز محاکم قضایی و امور نظامی بر کلیه ادارات کشوری محل مأموریت خود نظارت عالی دارد. فرماندار ناظر بر رعایت قوانین و مقررات در سازمانها و اداره حوزه مأموریت خود است. فرماندار هر نوع صلاحی را که از لحاظ حسن اداره امور لازم بداند به استاندار پیشنهاد خواهد کرد و میتواند نسبت به رؤسای ادارات قلمرو مأموریت خود اظهارنظر کند. لذا برقراری امنیت و حفظ نظم عمومی از وظایف فرماندار در شهرستان محسوب میشود. نیروهای انتظامی کشور که تابع وزارت کشور
1) «وزیر کشور اولین استاندار اردبیل را معرفی کرد»؛ جمهوری اسلامی؛ 9 آذر1372؛ ش 4202؛ ص4.
هستند، موظفند هرگونه حوادث و اتفاقات محلی را به وی اطلاع داده و دستورهای قانونی او را به اجرا گذارند.
وظایف و اختیارات اداری فرماندار شامل ابلاغ و نظارت بر قوانین شهرستان، نظارت و سرکشی مرتب به حوزه فرمانداری و وضع آییننامه های انتظامی میشود. به این ترتیب کلیه قوانین و مقررات معمولا به وسیله فرماندار به اطلاع اهالی شهر میرسد. فرماندار قوانین و مقررات را در قسمت مربوط به دوایر خود به طور مستقل اجرا میکند و مسئول اجرای آنهاست. او در دوایر و ادارات دیگر شهرستان هم بدون آن که به طور مستقیم مداخله کند که موجب اختلال در امور شود، نظارت دارد تا قوانین و مقررات کامل اجرا شود و مأموران دولتی از حدود و وظایف خود تجاوز نکنند.(1)
اما استانداران به نسبت فرمانداران از وظایف پیچیدهتر و متنوعتری برخوردارند. استاندار به عنوان نماینده عالی دولت علاوه بر وظایف سیاسی و اداری دارای وظایف قضایی و عمرانی نیز هستند. استانداران مسئول اجرای سیاست عمومی دولت در حوزه مأموریت خود هستند و در کلیه امور اجرایی استان نظارت تام و عالی دارند. فرمانداران برابر دستور استاندار انجام وظیفه میکنند و گزارش اقدامات خود را مرتب به او میدهند. تمام سازمانها و ادارت مکلفند مسایلی را که با سیاست عمومی ارتباط دارد و یا ممکن است از لحاظ سیاسی و حفظ انتظامات محلی حایز اهمیت باشد به اطلاع استاندار برسانند و با راهنمایی و جلبنظر آنان در اینگونه مسایل اقدام کنند. استانداران میتوانند به بازرسی سازمانها و ادارات دولتی بپردازند. هماهنگی سازمانهای مختلف استان نیز از وظایف استاندار است. همچنین کنترل اتباع بیگانه، برگزاری انتخابات، انجام کلیه امور تشریفاتی و نظارت بر کلیه انجمنها و کانونهای استان از دیگر وظایف سیاسی استاندار است.
اما مهمترین وظایف و اختیارات اداری استاندار شامل حفظ نظم عمومی، تأمین رفاه مردم، ریاست بر فرمانداریهای تابع، بازرسی حوزه مأموریت و تهیه و ارایه گزارش به مرکز است. استاندار باید وضع امنیتی، سیاسی و اجتماعی استان را به شورای امنیت کشور گزارش کند و در جهت هماهنگی با شورای امنیت کشور بکوشد.
1) موسی زاده، رضا؛ حقوق اداری 1و 2؛ کلیات و ایران؛ تهران، نشر میزان، 1377، صص 117و 118.
وظایف و اختیارات قضایی استاندار نیز با صدور دستورات و تعلیمات لازم در کشف جرایم و کشف مواد مخدر و عاملان آن مرتبط است. در حالی که وظایف و اختیارات او در امور عمرانی شامل مراقبت دقیق در اجرای برنامههای عمرانی و نوسازی و بهسازی شهر و روستا و مناطق مختلف استان میشود. همچنین به منظور تسریع در انجام برنامههای عمرانی و اصلاحی شهرستانها و استانها اختیاراتی در مورد فعالیتهای وزارتخانهها در سراسر کشور به استانداران تفویض شده است.(1)
اما فارغ از این مسایل حقوقی و پیشبینی شده در حوزه وظایف و اختیارات استانداران که تا حدود زیادی بازگوکننده دایره گسترده مسئولیت و پیچیدگیهای مدیریتی آنان است و از این جهت میتواند بیانکننده نگرش چند بعدی استاندار به کشورداری و سیاست باشد، رهبر انقلاب نیر درباره مهمترین وظایف و مسئولیتهای استانداران بیاناتی دارد که میتواند مکمل مباحث گذشته باشد و نگاهی عینیتر از آن به نمایش بگذارد. این بیانات تصویر روشنی از جایگاه یک استاندار در نظام مدیریتی و سیاسی کنونی ایران به دست میدهد و تصور نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی درباره استاندار کارآمد و مطلوب را نشان میدهد. ایشان در دیداری که با استانداران سراسر کشور در تاریخ 27 دی 1384 داشتند وظایف استانداران را چنین توصیف میکند:
یک وظیفه مهم استاندار این است که در منطقه خود، از نظر سیاسی و امنیتی، فضا و محیطی به وجود آورند که بشود کار کرد... استانداران مثل نخست وزیران هر استان هستند و وظیفه جمع و جور کردن و هماهنگ نمودن بخشهای مختلف استان با یکدیگر و با وضع کلی کشور از لحاظ بودجه و امکانات و امثال اینها را بر عهده دارند.
اگر فرض کنیم در هر استانی، مدیران کل بخشهای مختلف، آدمهای کارآمدی هم باشند، اما استاندار ضعیفی بر سر کار باشد، این افراد کارآمد نمیتوانند درست کار بکنند. در حقیقت استاندار است که بخشهای مختلف را متوجه خلا و مشکلی میکند و در دولت حضور مییابد و بودجههای ملی و کلان عمرانی را جذب میکند و هر یک از بخشها را به فعالیت و حساسیت و تحرک لازم وا میدارد.
1) پیشین؛ صص 112- 1116.
بنابراین اگر در یک استان، استانداری باشد که فعال و با نشاط و زنده و مبتکر و نواندیش باشد، وضع این استان با استانی که در آنجا استانداری بیحال و بیابتکار قرار دارد و برای ورود در میدانهای اساسی و مهم، جرأت و حکمت و پختگی لازم را نداشته باشد و نتواند بخشها را با هم هماهنگ کند و فعالیت نیروی انتظامی را با اینها تنظیم نماید و مشکل بین بخشها و قوه قضاییه را برطرف کند، تفاوت میکند.(1)
چنین تصویری از استانداری که در مجموع مطالب پیشین ترسیم شد دربردارنده چند ویژگی اساسی است. استانداران از جمله مدیرانی هستند که به مثابه رؤسای دولت و به دلیل سر و کار داشتن با وزارتخانهها و سازمانهای مختلف که شامل تمام حوزههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، امنیتی، حقوقی و... میشود، میتوانند با سهولت بیشتری از بخشی نگری دوری گزینند. آنان بیش از مدیران دیگر میتوانند آثار منفی تمرکزگرایی را لمس کنند. همچنین به سیاست اجرایی و عملی گرایش بیشتری دارند تا به سیاست نظری و تئوریک.
با این ویژگیها، شخصی که تجربه استانداری دارد چنانچه به ریاست دولت برسد، تلقیاش از ریاست جمهوری، کشور داری، سیاست، اداره کشور و شیوههای مدیریتی متفاوت خواهد بود با کسی که از بخش دیگری همچون وزارت امور خارجه، وزارت علوم یا از سطوح دیگر دولتی و غیردولتی به آن دست یافته است. به عبارت دیگر اگر تمرکززدایی را بنیادیترین و مهمترین سیاست داخلی احمدینژاد بدانیم که جهت بخش سیاستهای دیگر اوست، باید یکی از ریشههای آن را در تجربیات زمان استانداری وی بدانیم. به طور نمونه اقداماتی نظیر اصلاح سازمان برنامه و بودجه، اصلاح شیوه بودجه نویسی و افزایش اختیارات استانداران همه میتوانند برآمده از تجربیات وی در دوران استانداری باشند، یعنی موانعی که وی در طول سالها مدیریت استانی با آنها مواجه بوده است و راه حلهایی که او اینک در فرصت جدید برای رفع آنها به کار میگیرد.
لازم به ذکراست که احمدینژاد در طول چهار سال استانداری خود در اردبیل با
1) «رهبر انقلاب در جمع مسئولان وزارت کشور و استانداران»؛ کیهان؛ 27 دی 1374؛ ش 15549؛ ص14.
ارزیابیهایی که از استانداران کشور صورت میگرفت، به دلیل راهاندازی تشکیلات اداری استان و حجم بالای فعالیتهای عمرانی ضمن محدود بودن فصل کار عمرانی به دلیل سردسیری بودن اردبیل، در سالهای 74-75 طبق ردهبندی سازمان برنامه و بودجه به عنوان استاندار برتر شناخته شد. او پس از بازسازی 7500 واحد مسکن تخریب شده در زلزله سال 76 در طول مدت کمتر از هفت ماه مورد تقدیر قرار گرفت و به این ترتیب سه سال پیاپی استاندار نمونه کشور شد.(1)
اولویت احمدینژاد در مدیریت این سالها عمران و افزایش آبادانی منطقه بود. اردبیل گرچه از لحاظ جغرافیایی و نیروی انسانی از استعداد خوبی برخوردار بود اما هنوز از امکانات بسیاری بیبهره بود؛ به گونهای که بخشدار یکی از مناطق استان در ماههای نخست مسئولیت او حتی از دایر نبودن ادارات ثبت اسناد و املاک، دادگاه حقوقی مستقل، نهضت سوادآموزی، مراکز فرهنگی، کمبود امکانات شهرداری و نبود امکانات ورزشی و تفریحی به عنوان مهمترین مشکلات نام میبرد.(2)وضعیت جادههای استان به گونهای بود که گاهی مسافران در بین راه و در اثر برف و کولاک جان خود را از دست میدادند.(3)
احمدینژاد در ماههای نخست مسئولیت خود برنامههای استانی را چنین اعلام کرد: 33 طرح بزرگ در زمینه آبرسانی، احداث سد و کانالکشی، 200 طرح ایجاد مرکز آموزشی، احداث 75 مرکز بهداشتی و درمانی و 40 طرح در زمینه راه و حمل و نقل. وی همچنین از تکمیل گمرک بیله سوار مغان با هدف گسترش روابط تجاری با کشورهای قفقاز و آسیای میانه و تسهیل در امور صادرکنندگان سخن گفت. احمدینژاد از صاحبان سرمایه منطقه و سراسر کشور خواست تا با سرمایهگذاری در این منطقه به پیشرفت و آبادی استان کمک کنند. او اعطای تسهیلات بانکی، کمک مالی و تهیه طرحهای مختلف از سوی اداره کل صنایع اردبیل را از جمله اقداماتی دانست که برای رشد سرمایهگذاری این منطقه انجام خواهد شد.(4)
گرچه در شروع به کار استان، مسئولان مرکز نسبت به جذب اعتبارات سال 73 در منطقه اظهار نگرانی میکردند، اما حجم بالای فعالیتهای عمرانی باعث شد رشد و توسعه استان سرعت بالایی داشته باشد و حتی بودجه عمرانی استان از 54 میلیارد ریال در سال 73 به حدود دو برابر یعنی به 105 میلیارد ریال در سال 74 ارتقا یابد.(1)در واقع در این سالها استان توانست در برخی شاخصها به مقام نخست کشور دست یابد. به طوری که سازمان مسکن و شهرسازی استان رتبه نخست در بین استانها را کسب کرد و همچنین از نظر شتاب و سرعت کارهای عمرانی و جذب اعتبارات، استان اردبیل در رده نخست کشور قرار گرفت.(2)افزایش طرحهای عمرانی در سطح استان به گونهای بود که منجر به کاهش آهن در سطح استان شد و احمدینژاد از مسئولان مربوط خواست تا در این اوضاع از صادرات آهن جلوگیری کنند.(3)
احمدینژاد گسترش صنایع تبدیلی، افزایش کشت مکانیزه محصولات کشاورزی و توسعه توریسم را از اولویتهای اقتصادی استان اردبیل میدانست.(4)همچنین در گزارشی که از فعالیتهای انجام شده در استان ارایه میکند، به این میپردازد که در سالهای گذشته، در بسیاری از بخشهای مختلف مانند آموزش و پرورش، عمران شهری و روستایی، مهار آبهای سطحی، اصلاح وضعیت بهرهبرداری از آبهای گرم معدنی، احیای میراث فرهنگی و ایجاد فضاهای تفریحی و ورزشی در سطح استان اقدامات بسیاری عمدهای آغاز شده است. او افزایش میزان درختکاری در سطح استان را از مهمترین برنامههای اجرا شده میداند که طی آن تعداد نهالهای کاشته شده در سطح استان از 30 هزار در سال 1371 به چهار میلیون در سال 1373 میرسد.(5)
احمدینژاد ضمن آن که عمران و آبادانی هر منطقه را در اصل همکاری مردم و مسئولان میدانست، حفظ روحیه خدمتگزاری در میان مسئولان استان، تفاهم و وحدت و همکاری در دستگاههای مختلف و توجه به صرفهجویی را از عوامل موفقیت
استان در دستیابی به رتبه نخست کشور ارزیابی میکرد.(1)
او برگزاری انتخابات نمونه و با شکوه را از وظایف استانداری میدانست و ضمن آن که از مسئولان استان میخواست وحدت خود را حفظ کنند همچنین به آنان توصیه میکرد بیطرفی خود در انتخابات را از دست ندهند.(2)
به جز امور عمرانی، از دل نگرانیهای مهم احمدینژاد در این سالها مسأله برخورد با «تهاجم فرهنگی» بود. این پدیده که پس از سالهای دفاع هشت ساله و با گسترش نوسازیهای دولت سازندگی و دگرگونی چهره اجتماعی و اقتصادی کشور بیش از پیش نمایان شد، مهمترین موضوع فرهنگی کشور به شمار میرفت. احمدینژاد با تأکید بر گسترش فعالیتهای فرهنگی از مسئولان و هنرمندان استان میخواهد که به طور دایم و مستمر با برگزاری نمایشگاهها و جشنوارههای فرهنگی مناسب، با این پدیده مقابله کنند. او از ناشران به عنوان مرزبانان مرزهای فرهنگی کشور نام میبرد و از شجاعت، علم، آشنایی عمیق با فرهنگ اسلامی و آگاهی به زمان و سیاست با عنوان ویژگیهای مورد نیاز هنرمندان یاد میکند، که میتواند در شرایط کنونی راه گشا باشد.(3)
ماههای پایانی مسئولیت احمدینژاد در اردبیل مصادف با زلزله نوروز 76 در این استان بود. این حادثه جلوهای از ویژگی کم یاب احمدینژاد، یعنی پر تلاشی و خستگی ناپذیری مضاعف او را به نمایش گذاشت. او در این روزها همپای مردم آسیب دیده و برای کمک به آنان همراه مسئولان اجرایی از نزدیک به امور رسیدگی میکرد. این وضعیت موجب شده بود احمدینژاد روزانه کمتر از یک ساعت استراحت کند. البته تداوم این فشار کاری در نهایت او را تا مدتی روانه بیمارستان کرد. دوران خدمتگزاری احمدینژاد در اردبیل با آغاز تحولات سیاسی سال 1376 در مهر همان سال پایان پذیرفت.(4)
پدیده دوم خرداد که پیرو آن دولت منتسب به اصلاحطلبی به قدرت رسید و مباحث بیشمار اجتماعی و سیاسی و دینی را موجب شد، در تکوین اندیشه سیاسی احمدینژاد مؤثر بود و جلوهای دیگر از او نمایان ساخت. این دوران ابعاد انتقادی احمدینژاد را که تا آن زمان آشکار نشده بود، آشکار کرد. دوم خرداد مباحث فراوانی را در جامعه و در میان نیروهای سیاسی دو جناح «دوم خرداد» و «منتقدان» آن برانگیخت که احمدینژاد هم به عنوان یکی از شخصیتهای منتقد دوم خرداد در آنها شرکت داشت. او که در این سالها از مسئولیتهای اجرایی به دور بود بیشتر زمان خود را صرف تدریس در دانشگاه کرد. احمدینژاد فعالیتهای فرهنگی/ سیاسی خود را پس از مدتی سکوت و به طور جدی در 1378 آغاز کرد. او در این راستا به سخنرانی در دانشگاهها و نهادهای مذهبی پرداخت. در شورای مرکزی برخی تشکلهای سیاسی اصولگرا از جمله جامعه اسلامی مهندسین و جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی شرکت کرد و گاهی نیز در برخی نشریات مطلب مینوشت.
هسته اصلی این فعالیتها نقد دوم خرداد و برخی مؤلفههای پدیده آمده پیش از آن دوره بود؛ پدیدههایی که انحراف از آرمانهای انقلاب و امام خمینی تلقی میشد. با این توصیف، پرداختن اجمالی به این پدیدهها برای شناخت اندیشه سیاسی احمدینژاد ضرورت دارد.
دوم خرداد آن چنان که رخ داد، آن چنان پیش نرفت. در واقع باید میان انتخابات روز دوم خرداد 1376 و تحولات سیاسی پس از آن تفاوت نهاد. خود انتخابات که محصول دوره پیشین جمهوری اسلامی بود، حاوی انتخاباتی با شکوه، حداکثری و با حضور جمعیتی سی میلیونی بود که در میان گزینههای انتخاباتی، اکثریت شخصی را برگزید که بیش از دیگران به اصلاح شیوههای مدیریتی شناخته میشد. آنها با بینشها و نگرشهای گوناگون، اما تداوم شیوه مدیریتی «دولت کارگزاران» را نمیپسندیدند.
«دوری از شعارهای انقلاب و امام»، «افزایش تورم و فاصله طبقاتی»، «گسترش تجملات و اشرافیگری»، «فضای بسته سیاسی و فرهنگی» و «گسترش فساد اداری و اقتصادی» مرکز ثقل تمام انتقادهایی بود که به شیوه مدیریتی این دوران وارد میشد. «نماد» گسترش این انتقادها و مخالفتها را میتوان در چند سخنرانی حاج احمد خمینی مشاهده کرد که در آن روزها با استقبال گسترده مردم مواجه شد. هسته مرکزی انتقادهای او در حقیقت شامل همان «پنج محور اساسی» بالا بود. او در سخنرانی 18 مهر 1373 چنین میگوید:
اینجانب چند سال قبل هشدار دادم که مذاکره با سرمایه داران بزرگ برای گردش درآوردن چرخ اقتصاد کشور، خطر بزرگی برای انقلاب است. امروز هم سر منشأ گرانی و اخلال در امور را نفوذ سرمایهداران بزرگ در پیکره اقتصاد کشور میدانم. ما اگر بخواهیم با کسبه جزء و خردهفروشان برخورد کنیم به بیراهه خواهیم رفت، باید با تروریستهای اقتصادی و سرمایه داران بزرگ که سر فصل سرمایهداران وابسته به خارج هستند، به شدت برخورد کنیم. آنها کسانی هستند که خود و ایادی متخصصشان در رشتههای مختلف در ارگانهای اقتصادی، فرهنگی و دانشگاهی نفوذ کردهاند و در مواردی با نفوذ در دستگاههای دولتی، عملکرد انقلابی نظام و فرزندان آن را زیر سؤال میبرند. در کارخانهها و ادارات، همه تلاش خود را میکنند تا مردم را نسبت به نظام اسلامی بدبین کنند... باید مشکلات و نارساییهای اقتصادی و فرهنگی را ریشه یابی کرد و قبل از آن که مشکل به معضل حاد و درجه یک جامعه تبدیل شود، به فکر چاره باشیم... این که در ادارات فساد و رشوهخواری است، به این علت است که ما از اول برخورد قاطعی
با اینگونه افراد نداشتهایم... وقتی میبینید عدهای بیضابطه و از برخورد آرام نظام سوءاستفاده کرده و وارد کشور میشوند و اموالشان را پس میگیرند و به راحتی فعالیتهای گذشته خود را ادامه میدهند و کم کم به صورت شبکههای حرفهای وارد مراکز اقتصادی و تولیدی، ادارات و دانشگاهها میشوند، باید انتظار داشت که جوانهای انقلابی که تا دیروز در برابر گلولههای دشمن میایستادند امروز بیتفاوت شوند... مردم؛ انقلاب، نظام، امام، رهبر و کشورشان را دوست دارند، بنابراین لازم است که در کمال آزادی حرفشان را بزنند. این جوی که درست کردهاند... به مصلحت انقلاب و نظام نیست. نباید این جو باشد، چرا مطبوعات و نمایندگان مجلس شورای اسلامی بعد از موضع رییس جمهور محترم جرأت پیدا میکنند و حرف دلشان را بیان میکنند.(1)
حاج احمد خمینی یک هفته بعد نقدهای دیگری را نیز مطرح میکند:
آن روحانیونی که وضعشان خوب است باید حواسشان را جمع کنند که از زیطلبگی خارج نشوند، زیطلبگی مورد وفاق بزرگان ما است. رهبران روحانی همواره زندگی محقرانهای داشته و عمل و گفتارشان با مقتضیات شغل آنها سازگار بوده است. امام اعتقاد داشتند که طلاب و روحانیون نباید از زیطلبگی خارج شوند... نباید اجازه بدهیم که تحت تأثیر جو تبلیغاتی حق کسی ضایع شود و بیگناهی را محکوم کنند. در چنین کار مهمی اول باید به سراغ دانه درشتها برویم. بسیاری از نهادها و شرکتهای دولتی برای افزایش درآمدهای کاذب خود، قیمتهای واقعی و سود عادلانه را رعایت نمیکنند. تحت عناوین ملی و دولتی ما یحتاج مردم را با قیمت و سود عادلانه عرضه نمیکنند. دولت و مسئولان مبارزه با گرانفروشی اول باید به وضع شرکتها و نهادهای دولتی رسیدگی کنند... ما از اول گفتیم که آزادی عمل سرمایهداران بزرگ و متکاثر کار را به اینجا خواهد رساند، کسی با کارهای زیربنایی و بازسازی زیر ساختهای اقتصادی مخالف نیست. ما میگفتیم اجازه ندهید به این بهانه لجام گسیختگی اقتصادی حاکم شود، عدهای با شعار رفاه اقتصادی کار را به جایی رساندند که به همان نقطه اول تعزیرات
1) اطلاعات؛ 19 مهر 1373؛ ش 20315؛ ص2.
حکومتی برگشتیم.(1)
فضای عمومی جامعه تحت این شرایط در سال 76 به دنبال مدیری میگشت که به رفع آن نقدها بپردازد و بر اصلاح امور گذشته تأکید کند. در میان چهار گزینه آن دوره انتخابات، محمد خاتمی از نگاه عموم میتوانست بهترین گزینه تلقی شود. او سیدی روحانی و منتسب به خانواده امام خمینی بود که به اصرار برخی رسانهها دکتر نیز خوانده میشد، هر چند که خود آن را رد کرده بود. با این وجود او با نطقهایی که بیش از دیگران حس تحولخواهی را القا میکرد، در ترکیب جمعیتی پیچیده جامعه ایران از روستا تا شهر و از نیروهای کاملا مذهبی تا نیروهای غربگرا توانست نظر اکثریت را به خود جلب کند. در این ترکیب ناهمگون جمعیتی اکثریت با مردمی بود که به دنبال اصلاح پنج اصل فوق بودند. جمعیتی که در انتخابات، تظاهرات، راهپیماییها و بسیاری از عرصههای مشارکت عمومی به دفاع از نظام جمهوری اسلامی میپرداختند.
خاتمی برای اکثریت بازگشت به مطالبات اصیل انقلاب بود. مطالباتی که چکیدهای از آن را در مطالب احمد خمینی مشاهده کردیم. او با ادبیات تحولخواهانه و متفاوت از کاندیداهای دیگر و با شعارها و عکسهای تبلیغاتی شاعرانه در کنار تکرار شعارهای جوانان، زنان، معلمان و کارگران که بر جذابیت ادبیات او میافزود به نوعی همان مطالبات پنجگانه را در سخنرانیهای خود تکرار کرد. او در چند هفته نزدیک به انتخابات برنامههای سیاسی و اقتصادی خود را اینگونه معرفی کرد: باید روح عدالت علوی بر تمام سیاستگذاریها و برنامهریزیهای نظام اسلامی حاکم باشد؛ از وظایف قطعی جمهوری اسلامی زدودن فقر و تأمین زندگی شرافتمندانه برای همه افراد است؛ دولت اسلامی خدمتگزار مردم است نه ارباب آنان؛ استقرار امنیت مستلزم مبارزه با قانونشکنی است؛ تلاش برای زدودن رذیلتهای اخلاقی از جمله ریا، تملق، نفاق، فساد و بیبندوباری از وظایف دولت به شمار میرود؛ و پرهیز از خودکامگی و ممانعت از شکستن حرمتها و تجاوز به حقوق و آزادیهای قانونی رسالت دولت است. خاتمی همچنین در سخنرانیهای خود تأکید کرد که «مظهر حکومت اسلامی عدالت است و برای رسیدن به یک جامعه ایدهآل باید عدل را برپا کرد.» او جامعه مطلوب را
1) اطلاعات؛ 26 مهر 1373؛ ش 20321؛ ص2.
جامعهای معرفی کرد که به بیگانگان وابسته نباشد و کار مهم دولت در کنار توسعه را از بین بردن فقر اعلام کرد. خاتمی با این رویکرد که مردم از حرف زدن و عمل نکردن دل زده شدهاند و باید برنامهها و حرفها ناظر به عمل باشد خود را اینگونه معرفی کرد که: گرایش و علاقه من تقویت اندیشهها و معارف اسلامی و عزت اسلام و استحکام پایههای جامعه مدنی است که در آن خردمندی، آزادی، عدالت اجتماعی و اخلاق امکانپذیر باشد. توسعه اقتصادی مستلزم جدی گرفتن مشارکت است و مشارکت اگر در جامعه نهادینه شود و مردم صاحب حق و اعتبار شوند، خود به خود گونهای از دمکراسی نیز برقرار میگردد.
با این حال جهتگیری همیشگی ما باید به سوی عدالت اجتماعی باشد. در واقع توسعه اقتصادی توام با توسعه سیاسی به عنوان دو بال پیشرفت جامعه و جهتگیری دایمی به سوی عدالت اجتماعی ما را به سمت نمونهای از توسعه که متناسب و برآمده از موازین دینی و شرایط اجتماعی ما باشد، رهنمون خواهد شد. خاتمی همچنین ولایت فقیه را محور نظام جمهوری اسلامی معرفی کرد و با رد گرایش به لیبرالیسم افزود که رییس جمهور آینده با توجه به شرایط و اوضاع و احوال باید برنامههایی داشته باشد که مورد قبول مردم و رهبر معظم انقلاب باشد.(1)شاه بیت شعارهای انتخاباتی او که تا سالها بعد هنوز بر در و دیوار شهر باقیمانده بود شعار «درود بر سه سید فاطمی؛ خمینی، خامنهای، خاتمی» بود.
اما «حماسه دوم خرداد» لقبی که رهبر انقلاب در ساعتهای نخست پس از انتخابات به آن داد، از همان نخستین روزها از سوی برخی گروههای منسجم با نگرشی تقلیلگرایانه و انحصارطلبانه مواجه و به گونهای دیگر تفسیر شد و جهت دیگری را پیش گرفت. اختلافات ایدئولوژیک از همان ابتدا در میان هیجده تشکل جبهه دوم خرداد مشهود بود. در چنین شرایطی گروهی که انسجام بیشتری داشت و برنامهریزیشدهتر عمل کرد توانست روند امور را به دست گیرد.
1) انتخاب هفتم، روز شمار هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران؛ به کوشش ابراهیم انصاری لاری؛ تهران، همشهری، 1376، صص325، 218، 213، 184، 186، 173، 167، 161، 144.
این جریان برنامههای سیاسیای را مطرح میکرد که به طور مشخص در نشریه «عصر ما» به چاپ میرسید. عصر ما محل تئوریپردازی و اعلام برنامههای سیاسی آنان بود. برخی از این جمع با عنوان «حلقه کیان» نام بردهاند. حلقه کیان شامل اعضای برجسته برخی احزاب و سازمانهای سیاسی میشد که مدیران و عناصر اصلی روزنامههای دوم خردادی و نیز برخی مدیران دولت تازه تأسیس بودند. آنها پیش از انتخابات 76 در محل ماهنامه کیان به طور هفتگی و گرد شخصیت عبدالکریم سروش جمع میشدند و در موضوعات فکری و سیاسی گفتگو میکردند.(1)برخی نیز از آن گروه با عنوان «حلقه آیین» نام بردهاند. آنها در اصل همان وابستگان حلقه کیان هستند به اضافه افرادی که در مرکز تحقیقات استراتژیک دفتر ریاست جمهوری فعال بودند. البته برخی از آنان مانند سعید حجاریان در هر دو محل رفت و آمد داشتند. در مرکز تحقیقات استراتژیک نفوذ اندیشههای حسین بشیریه بیش از دیگران بود.(2)
لذا کاربرد مفهوم حلقه آیین به معنای تأکید بر نفوذ اندیشههای آن دو شخصیت بر لایههای درونی این جریان است. به تعبیر دیگر بدون شناخت اندیشهها، ارزشها، بینشها و مدلهای مطلوب سروش و بشریه شناخت دوم خرداد ناممکن است. اعماق این جریان در درونیترین لایههای خود به اندیشهها و ایدئولوژیهایی ختم میشود که آن دو تفسیر روشنی از آنها ارایه کردهاند، و در سطوح و لایههای بعد به افرادی میانجامد که هم میل به تئوریپردازی دارند و هم گرایش به ژورنالیسم و فعالیت در عرصه رسانه. به بیان دیگر این دو لایه (نظریهپردازی و ژورنالیسم) در جریان دوم خرداد تبدیل به یک لایه میشود؛ پدیدهای که به تقویت خواستها و توان تبلیغاتی آن یاری میرساند.
این جریان به هنگام در دستگیری دولت بیش از آن که به کشورداری بپردازد به گرایشهای روشنفکری و نظریهپردازانه تمایل نشان داد. از دلایل عمده این رویکرد عدم انتظار پیروزی در انتخابات بود. به گفته نزدیکان خاتمی علت حضور او در انتخابات،
رییس جمهور شدن نبود. علت اصلی فضایی بود که انتخابات در اختیار آنان میگذاشت و به دست آوردن روزنامه و تریبونی برای اعلام اندیشهها. این گروه در پی آن بود تا از طریق انتخابات جریانی اجتماعی را با محوریت اندیشههای حلقه کیان سازماندهی کند؛ و اصولا سقف انتظارات آنان از دولت بیش از آن که معطوف به تکالیف کشورداری باشد متوجه نظریهپردازی و فرصتهایی بود که در اختیار آنان میگذاشت تا به جریانسازی بپردازند. آنها حتی برای اندیشههای کلانی که مطرح کردند مانند «تنشزدایی» و «گفتگوی تمدنها» نیز به صورت جزیی و عملیاتی برنامهای نداشتند.(1)
البته برعکس آن چه که در عرصه کشورداری رخ داد و آنها بیبرنامه دولت را در دست گرفتند، در زمینه رقابتهای حزبی با برنامه ظاهر شدند. در واقع فعالیتها، تئوریپردازیها و برنامهریزیهای این گروه بود که توانست پدیده دوم خرداد را به انحصار گروهی خاص درآورد و بر روند تحولات سیاسی سالهای 76 تا 84 تأثیر بگذارد. با این تعبیر، ماجرای دوم خرداد از آنجا شروع شد که تئوریسینهای این جریان بلافاصله پس از انتخابات در پی بهرهگیری از نیروی مردمی در جهت خواستهای جناحی و حزبی خود برآمدند.
سعید حجاریان با هشدار به «هم رزمان» خود در «جبهه» دوم خرداد مینویسد، نباید گمان کرد با در دست گرفتن قوه مجریه کار تمام شده است. او توصیه میکند که «باید هرچه زودتر برای جنبش اجتماعی برخاسته در کوران انتخابات فکری کرد و ظرف سازمانی مناسب را برای نهادینه کردن این تحرک عظیم فراهم آورد. نباید تصور کنیم کار دیگر تمام شد و دنیا به کام شده است و لذا مردم باید به منزل رفته و به صورت تماشاچیانی منفعل تا چهار سال بعد منتظر رقابتهای انتخاباتی و وعدههای ما باقی بمانند. باید مردم را سیاسی و در صحنه نگاه داشت... مهمترین گام در این زمینه تقویت نهادهای مدنی است، یعنی ایجاد و یا گسترش تشکلهای صنفی، راهاندازی و حمایت مطبوعات منتقد و مستقل، تقویت احزاب و جمعیتهای سیاسی و اجرای سریع قانون شوراها... انتخابات اخیر را به حق میتوان میدان تحرک سیاسی جوانان نامید... انرژی سرشاری که از این طریق آزاد شد و پارهای از مفاسد اجتماعی را با خود زایل کرد...
1) گفتگو با محمد رضا خاتمی؛ تصور پیروزی نمیکردیم؛ پیشین؛ صص 44- 47.
غنیمتی است که نباید به آسانی از دست نهاد.»(1)
این جملات اساس راهبردهای این جریان را در سالهای بعد نشان میدهد. راهبردی که اندکی بعد با دو تئوری مهم «فتح سنگر به سنگر» و «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» تکمیل و عملیاتی شد.(2)این نظریهها و راهبردها که بیش از هر چیز با پارادایم جامعهشناسی سیاسی مارکسیستی حسین بشریه یعنی «نیروهای اجتماعی» انطباق داشت، تحولات سیاسی را از منظر نیروهای اجتماعی و سیاسی مشاهده میکرد. آنان برای تبیین پدیدههای سیاسی آن روز ایران؛ پیشبینی تحولات آتی سیاسی و موفقیتهای احتمالی و راههای رسیدن به آن، از پارادایم «نیروهای اجتماعی» بهره میبردند. این دیدگاه به آنان میآموخت که قدرت سیاسی صرفا از طریق نهادها و سازمانهای حکومتی به دست نمیآید. قدرت سیاسی لزوما به قدرت دولتی وابسته نیست و میتوان از پتانسیلهای اجتماعی، به قدرت سیاسی رسید. جامعه به مثابه رودخانه شامل انرژی خفتهای است که بهرهگیری از آن به سد و توربین نیاز دارد و نهادهای جامعه مدنی در حقیقت دارای این خاصیت هستند. نیروهای نهفته در گروههای اجتماعی و به ویژه نیروهای جوان دانشجویی مولد قدرت سیاسی از قدرت اجتماعی هستند. از قدرت اجتماعیِ جمعیتهای مختلف و اصناف گوناگون که دارای زمینههای مستعد هستند میتوان برای رسیدن به قدرت سیاسی و مناصب حکومتی بهرهبرداری کرد. بر این اساس، توسعه سیاسی در یک دریافت انحصارطلبانه اینگونه تلقی میشد که جامعهای مدنی براساس گفتمان آنها شکل بگیرد و نهادهای آن منافع جریان مذکور را تامین بکند.
به این ترتیب، آنان با هدف «فتح سنگر به سنگر» نهادهای قدرت در نظام جمهوری اسلامی ایران تلاش کردند از رهیافت «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» بهره ببرند. انتظار این بود که «فشار» از سوی نیروهای اجتماعی و با تحریک و جریانسازی نشریات و رسانههای آنها صورت گیرد و «چانهزنی» برای دستیابی به مطالبات هم از سوی فعالان سیاسی و مدیران داخل در مناصب حکومتی انجام شود.
حجاریان که سیاست را میدان جنگ تلقی میکرد، تلاش داشت با ادبیات نظامی و جنگی این مفاهیم را تئوریزه کند. او در مصاحبه 19 آذر 1377 با روزنامه ایران چنین میگوید: «دوم خرداد، سنگر و جبهه مردمسالاری را تا حدود زیادی در خاک حریف پیش برده است و در افق بسیار بالایی خط جبهه را ترسیم کرده است و نیروها در دو طرف این خط صف آرایی کردهاند. نخستین وظیفه ما مثل هر استراتژیست نظامی این است که با ایجاد سنگرهای مستحکم مانع تک و پیشروی حریف شویم و همچنین خطوط تدارکاتی، لجستیکی و مواصلاتی را تقویت بکنیم تا اجازه ندهیم به سنگرهایمان حمله شود. در نبرد مردمسالاری و انحصارطلبی نیاز داریم نهادهای جامعه مدنی مستحکمی را در جبهه خودمان به وجود بیاوریم. همه روزنامهها و نهادها سنگر مقاومت هستند و مطبوعات مهمترین معبر مواصلاتی محسوب میشوند. همه مطبوعات و نهادهای مدنی حامی دوم خرداد باید متصل به ستاد فرماندهی مورد اطمینان باشند، چرا که اگر با کارهای پارتیزانی در اعماق استراتژیک حریف پیش بروند، بدون این که اتصال خود را با ستاد فرماندهی تعریف و ترسیم کرده باشند، گرفتار محاصره شدگی، غافلگیری و شبیخون میشوند.»(1)
با این نگرش، اصناف، طبقات و گروههای متفاوت اجتماعی نظیر دانشجویان، معلمان، کارگران، جوانان، زنان وحتی مسایل قومی بیش از هرچیز «گروه فشار» تلقی میشدند که میتوانستند به عنوان ابزاری کارآمد علیه دارندگان قدرت در بخشهای دیگر حکومت به کار روند. نمونهای از دستاوردهای این سیاست را شاید بتوان در رأی کاملی دید که مجلس پنجم به تمام وزرای دولت هفتم داد، در وضعیتی که مخالفت با برخی وزرای مطرح شده بسیار جدی بود. مجلس پنجمِ متعلق به اکثریتِ منتقدِ دولت در شرایطی به تمامی اعضای معرفی شده کابینه دولت هفتم رأی داد که مجلس هفتمِ متعلق به اکثریتِ موافقِ دولت به چهار وزیر معرفی شده دولت نهم رأی نداد.
پیگیری این سیاستها که مبتنی بر نگرشهای دگرسازانه و برخاسته از فرهنگ «توطئهانگار» بود، بر خلاف آنچه که ادعا میکرد که تلاش دارد «دشمن را به مخالف و مخالف را به دوست» تبدیل کند از جریانهای داخلی منتقد خود و پای بند به
1) حجاریان، سعید؛ «انتخابات شوراها بزرگ ترین جبهه مردمسالار است»؛ ایران؛ 19 آذر1377؛ ش 1115؛ ص3.
اندیشههای انقلاب و قانون اساسی، دشمن تراشی میکرد. آنها با پیگیری این سیاستها حتی موجب شدند نقدهای پراکنده یی که به برخی پدیدههای نامطلوب فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی وجود داشت و ناقدان آن هیچگاه سیاست زده و ایدئولوژیک آنها را به کار نمیبردند و در زمینههای تخصصی خود به علت یابی آنها میپرداختند، در فضایی سیاست زده و با رسوخ ایدئولوژی سکولاریستی موردنظر آنان به کلیت نظام سیاسی تعمیم پیدا کند. به عبارت دیگر آنها از «منتقدانی تخصصی، اپوزیسیونی ایدئولوژیک» ساختند.
پیشبرد راهبرد و سیاستهای تعیین شده یاد شده بیش از هر چیز به «رمانتیسیسم سیاسی»، هیجانزدگی و تحریک عواطف عمومی نیاز داشت. عقلانیت سیاسی برای در صحنه نگاه داشتن مردم، آنچنان که حجاریان پیشنهاد میکرد، نیروی مناسبی نبود. عقلانیت سیاسی با هیجانات افراطی و عواطف تند تحریک شده اسطورهسازی شده نمیسازد و از گروه عقلمدار نمیتوان گروه فشار ایجاد کرد. سیاست فتح سنگر به سنگر بر خلاف اندیشههای دمکراسیخواهانه، هم مبتنی بر تمایلات تمامتخواهانه و ارائه تصویری منجیگرایانه از خود بود و هم براساس راهبرد «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» که به بسیج گروههای مردمی میاندیشد نیاز به دشمنسازی از تمام منتقدان خویش داشت. این جریان به اقتضای دو راهبرد یاد شده و برای دستیابی به مقصود، به «پوپولیسم ژورنالیستی» پناه میبرد تا از طریق آن با «اسطورهپردازی از خود» و «اهریمنسازی از منتقدان و رقبا» از تک تک آنان دیوی سیاسی بسازد که هر آن با «خشونتگرایی»، «انحصارطلبی» و «ارتجاع» در پی نابودی دستاوردهای صد ساله آزادیخواهی و دمکراسیخواهی هستند.
در این میان، دوم خرداد گاهی با مشروطه قیاس میشد و در تاریخسازی که صورت میگرفت ریشههای آن را به جنبش مشروطیت میرسانیدند. البته آنها این حق را نیز برای خود قایل بودند که در «درسهایی از نهضت مشروطیت» این نقد را بر مشروطه وارد کنند که پس از انجام نهضت، راهبران از نیروهای مردمی در جهت بسط آن بهره نبردند و به عبارت دیگر از دو سیاست یاد شده استفاده نکردند. آنها پس از پیروزی مردم را به خانهها فرستادند و از پتانسیل آنها غافل ماندند؛ و همین از علل مهم شکست مشروطه بود. با این «درسآموزی» از مشروطه پیشنهاد این بود که مردم را با
شیوههایی که پیشتر گفته شد با سیاستزدگی وارد جریانهای سیاسی و تنش زای خود کنند.(1)
در این شرایط، دولت هفتم گرچه در عرصه بینالملل اولویت خود را سیاست تنشزدایی اعلام کرد اما با پیگیری این جریان وابسته به دولت در حوزه داخلی آنچه که در عمل رخ داد گسترش سیاستهای تنشزا میان گروههای سیاسی داخلی بود. تنشزدایی در خارج و تنشزایی در داخل خلاصهای از وضعیت آن دوره بود. به عبارت دیگر، آموزه اصلی «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم»(2)واژگون شده و به عکس عمل میشد.
در واقع مرزبندی میان گروههای مردمی و قرمز و آبی کردن جامعه از لوازم و تبعات آن سیاستها بود. آنان تنها راه اثبات خود را نفی طرف مقابل میدانستند. پیگیری سیاست دو قطبی کردن جامعه از آن جهت اهمیت داشت که اگر فضای سیاستزدگی و التهابات ناشی از آن فرو مینشست این جریان برای تحریک عواطف عمومی و عملی ساختن «فشار از پایین و چانه در بالا» به منظور دستیابی به هدف «فتح سنگر به سنگر» ناکام میماند. در فضای تفاهم و گفتگو سخن گفتن از «فشار» بیمعناست. تئوری «فشار از پایین» به طور ضمنی اقرار به این باور بود که با گفتگو و روشهای قانونی و رسمی نمیتوان سنگرها را فتح کرد. روشن است که اگر افکار عمومی ارزیابی مثبتی از اوضاع کشور داشته باشد؛ فرایند سیاسی را به سوی جلو بداند؛ مطالبات بر زمین مانده را از ناتوانی دولت و نه شعارهای توطئه باورانه ببیند؛ هر دو جریان سیاسی را مکمل هم و نیاز ساختار انتخاباتی بداند؛ و احزاب را سیاه و سفید نبیند، هیچگاه به آن شیوهای نخواهد شد که گروهی قادر باشند از آن استفاده ابزاری کنند. زمانی که جریانهای سیاسی، خوب و بد مطلق دریافت نشوند، برانگیختگی سیاسی برای به صحنه کشاندن مردم در حمایت از یکی علیه دیگری ممکن نخواهد بود. در چنین شرایطی بهترین روش گفتگو و پرهیز از رادیکالیسم است.
در نتیجه، اتخاذ آن رویکرد در جبهه دوم خرداد به معنی تداوم پارادوکسهای این
جریان در اهداف، شعارها و سیاستهای اعلامیاش بود. تناقض نماهایی نظیرگسترش دمکراسی با تئوری گروه فشار و تمایلات قدرتطلبانه؛ رها کردن گفتگو و تفاهم در داخل در عین سخن گفتن از گفتگوی تمدنها در خارج؛ سخن از توسعه سیاسی و رقابت سیاسی بدون رعایت ثبات سیاسی؛ دعوت به تسامح و تحمل همدیگر به رغم طرد شدید رقیب؛ نقد جزمگرایی در عین جزماندیشی و حق مطلق پنداشتن خویش؛ و اسطورهپردازی از شخصیتهای دوم خردادی در عین ادعای افسونزدایی از قدرت و قداستزدایی از سیاست.
این جریان گرچه ادعای تقدسزدایی از سیاست و افسونزدایی از قدرت را داشت اما در نتیجة نگرش راهبردی و پیپگیری سیاستهای یاد شده، بیش ازهر چیز به «اخلاقیزدایی» انجامید. رواج کینهتوزی، منفیانگاری، بیاعتمادی، سیاستزدگی، ترور شخصیت افراد حقیقی و حقوقی، برچسبزنی و شایعه پراکنی از رهاوردهای این سیاستها بود که در فضای عمومی و سیاسی جامعه نمایان بود.
از همان روزهای نخست، نهادهای بسیاری همچون شورای نگهبان، صدا و سیما، قوه قضاییه، مجلس، نیروی انتظامی، سپاه و بسیج و بسیاری از نهادهای دیگری که زیرنظر دولت قرار نداشتند و باید به تدریج تسخیر میشدند مخالف تلقی شده و به شیوههای مختلف با پروپاگاندای گسترده و متحد رسانهای آن جریان مواجه شدند. افراد گوناگونی اعم از نمایندگان مجلس، شخصیتهای روحانی، ائمه جمعه، مسئولان دستگاه قضایی، مدیران صدا و سیما، فرماندهان سپاه و نیروی انتظامی، مسئولان نشریات منتقد، نویسندگان و اندیشمندان مستقلی که هر یک به دلایلی همسو با این جریان نبودند مورد حمله قدرت رسانهای آنها قرار گرفتند. در این دوران استفاده از عکسهای جهت دارد، تیترهای جنجالبرانگیز، حذف واژههای احترامآمیز، هجو سیاسی و رویکردهایی از این دست که پس از جمهوری اسلامی جدید تلقی میشد، جدای از آن که به قداستزدایی از قدرت انجامید یا نه، اما به بیحرمتی افراد کشیده شد. در واقع با راهاندازی نشریات جدید که هم از لحاظ سبک و شکل جدید بودند و هم از لحاظ محتوا، جنگ سیاسی برای فتح نهادهای قدرت آغاز شده بود.
پیگیری آن تئوریها به طور جدی از پاییز سال 1377 آغاز شد. نخستین سنگر مهمی که باید فتح میشد، شوراهای شهر و روستا بود. این شوراها به لحاظ تشکیلاتی
و از این جهت که سراسری بود و به طور گسترده در سراسر کشور احیا میشد و از طریق شوراهای عالیتر به یکدیگر پیوند میخورد، میتوانست در نگاه نخست برای هماهنگی و بسیج نیروها و قدرت نمایی آنان مهم تلقی شود. کما اینکه در تجمع چندین ده هزار نفری آنان نیز اقداماتی صورت گرفت.
در این دوره، همزمان با نزدیک شدن به انتخابات شوراها چندین رویداد مهم دیگر نیز رخ داد که به التهابات سیاسی کشور افزود. قتلهای زنجیرهای، تأسیس «حزب مشارکت» و راهاندازی روزنامههای «صبح امروز» و «خرداد» سرعت تحولات سیاسی را آنگونه که مورد دلخواه این تئوریها بود شتاب بخشید. قتلهای زنجیرهای جدای از آن که عوامل آن چه کسانی بودند و با چه اهدافی آن را انجام دادند، حلقه مفقوده و گمشده آن راهبرد بود که میتوانست زمینه مناسب را برای تهییج افکار عمومی فراهم سازد و با جهتدهی و تفسیر آن به در صحنه نگاه داشتن برخی گروهها در دفاع از دوم خرداد بیانجامد. هنوز پیش از آن که متهمی مشخص شود، دادگاهی تشکیل شود، مجرمی شناخته شود، چنین القا میشد که مخالفان دوم خرداد در «تاریکخانه اشباح» برای نابودی آن تصمیم به این کار گرفتهاند. نوشتههای مربوط به قتلهای زنجیرهای در این نشریات که بیشتر به داستانهای آگاتا کریستی شباهت داشت و از آن طریق حس کنجکاوی و عواطف عمومی را برمیانگیخت، حلقه گمشده راهبرد «فشار از پایین» بود و میتوانست با پوشش قرار دادن فضای رسانهای و تبلیغی شتاب و سرعت تحقق راهبرد یاد شده را به نحو چشمگیری افزایش دهد.
مسأله قتلهای زنجیرهای با تداوم این فضای رسانهای آغاز همان راهی بود که به آشوب 18 تیر 78 انجامید. در واقع، زمینههای اجتماعی این حادثه در «پوپولیسم ژورنالیستی» این جبهه قرار داشت. این حادثه که یادآور تئوری «انقلابهای رنگی» و مدل ناقصی از آن بود نقطه عطف سیاست «فشار از پایین» محسوب میشد. هر چند که نظریهپردازان آن به این اندازه هم راضی نبودند و سالها بعد حجاریان اظهار داشت که هیچگاه نظریه بالا به طور کامل آنگونه که مدنظر او بود جا نیفتاده است و او باید برای «اقناع» دیگران بیشتر بر روی این موضوع کار کند. وی حتی معتقد بود که اساسا در دورة حاکمیت این جریان هیچ فشاری وارد نشده است. او الگوی موردنظر خود در این نظریه را، کشورهای اسپانیا و لهستان میدانست و معتقد بود این تئوری در آن دو
کشور
به طور کامل اجرا شده است.(1)
پس از تیر 78 گرچه سلسله «فتوحات» این جریان تا مدتی ادامه داشت و حتی آنها توانستند چند ماه بعد مجلس ششم را به دست آورند اما تابستان 78 آغاز سرما و اختلافات درونی این جبهه بود که اندکی بعد نمود یافت. در واقع بخشی از آنها معتقد بودند که سرعت «اصلاحات» کم است و خاتمی از توان چانهزنی کافی برخوردار نیست. آنان به دنبال جایگزینی افراد دیگری برای رهبری «اصلاحات» بودند. این پدیده که در محافل سیاسی از آن با عنوان «گورباچفیزاسیون» یا «عبور از خاتمی» یاد میشد طریق پیگیری راهبردها و اهداف خود را در شخص دیگری میجست. کسی که تندتر بدود و بیملاحظه مطالبهخواهی کند. تلقی این بود که چانهزنی خاتمی برای «فتح سنگر به سنگر» کافی نیست و سرعت مطلوبی ندارد.
آنان هدف و رسالت خود را انجام «اصلاحات» میدانستند؛ لذا با وجود این شرایط، ایده «پیاده کردن خاتمی از قطار اصلاحات» را مطرح ساختند. گرچه هیچگاه معنا و مراد از «اصلاحات» به طور رسمی تعریف و تعیین نشد اما در اعماق اندیشه آنها میان اصلاحات و تئوری «فتح سنگر به سنگر» پیوند عمیقی وجود داشت. در واقع معنای واقعی و عینی اصلاحات از دید آنان اشغال مناصب قدرت توسط این جریان بود. وقتی هم که سخن از شکست اصلاحات به میان میآمد معنایش ناکامی آنها در پیگیری سیاست «فتح سنگر به سنگر» نهادهای قدرت بود. البته اصلاحات معنای اندیشگی هم داشت که به آرا و نوشتههای سروش و بشیریه منتهی میشد و شامل دو بعد دگرگونیهای دینی و سیاسی بود. اما آن چه که قابل اندازهگیری است و در سالهای بعد میتوانست معیاری برای آنان باشد تا نشان دهد که آیا «اصلاحات» شکست خورده یا نه، همان اشغال مناصب بود.
«اصلاحات»، گرچه در فرهنگ سیاسی ایران معنایی مثبت، غیرایدئولوژیک و منعطف دارد و بیش از آن که بیانگر اندیشهای خاص باشد نشانگر عزم و اراده برای رفع معایب و مشکلات است، اما به دست آنان کارکردی ایدئولوژیک یافت که بیش از همه بیانگر مفهوم «رفرم» (reform) و مجموع اقدامات و فرایندی بود که در غرب رخ
1) «گفت و گوی انتخاباتی سعید حجاریان، دفاع از ایده فشار از پایین و چانهزنی در بالا»؛ اعتماد؛ 11 دی 1386.
داد و در نهایت به عرفی شدن جامعه و سیاست انجامید. «اصلاحات» از نگاه ایدئولوژیک این جریان بیش از آن که به حوزه اراده و عواطف و سطوح اقتصادی و معیشتی باز گردد به حوزه اندیشه و تمایل به مدرنیسم شبه غربی معنا میشد. به بیان دیگر، «اصلاحات» ایدئولوژی مبارزاتی این جریان بود که استعداد پیوند با رفتارهای رادیکالیستی را داشت؛ و از این جهت حتی به معنای مقابله با رادیکالیسم هم نبود. اصلاحات، ایدئولوژی مبارزه برای بسیج توده و فتح سنگر به سنگر مناصب قدرت بود. از این جهت با مفاهیمی همچون رفرم، مدرنیسم شبه غربی، لیبرالیسم و عرفگرایی هم خویشی داشت.
به نوشته یکی از نویسندگان این جریان، «جبهه دوم خرداد متشکل از یک طیف وسیع است که در یک سر آن نیروهای معتقد به فرایند «تغییر شکل» و در سر دیگر طیف نیروهای معتقد به فرایند «جا به جایی» قرار دارند.» او فرایند «تغییر شکل» را اینچنین معنا میکند که، ابتدا گروهی از رهبران اصلاحطلب در گام اول فضا را لیبرالیزه میکنند و سپس با اشغال مناصب کلیدی و ائتلاف گسترده حتی با مخالفان خارج از نظام روند جاری را تغییر میدهند.(1)وی تفاوت مهم این فرایند با براندازی و فروپاشی را در این میداند که، «در حالی که در فرایند فروپاشی مقامات رژیم پیشین تقریبا همواره مجازات میشوند، در فرایند تغییر شکل تقریبا هرگز مجازات نمیشوند.» او همچنین فرایند «جا به جایی» را این چنین معنا میکند که مطابق آن مخالفان در مییابند که توانایی براندازی رژیم را ندارند و حکومت میفهمد که مخالفان قویتر از آنند که بتوان نادیدهشان گرفت. لذا چارهای جز گفت و گو باقی نمیماند.» او گفت و گوهای جا به جایی را شامل چهار مرحله میداند: «نخست، حکومت قدمهایی در جهت لیبرالی کردن بر میدارد و کم کم از اقتدار خود میکاهد. دوم، مخالفان با بهرهگیری از این موقعیت و تضعیف حکومت به تقویت هواداران میپردازند و فعالیت خود را تشدید میکنند. بدین امید که به زودی خواهند توانست حکومت را براندازند. سوم، حکومت به جایی میرسد که به اجبار و از روی اضطرار در مقابل مخالفان بایستد و تحرک قدرت سیاسی آنان را محدود کند. چهارم، رهبران حکومت و مخالفان مشاهده میکنند
1) کنفرانس برلین نمونهای از تلاشها برای این ائتلافهاست.
که بیحرکت ماندهاند. به فکر میافتند از امکانات برای گذار سود جویند. در این شرایط مذاکره و مصالحه به مقابله و ایجاد فاجعه ترجیح داده میشود.»(1)
9/5/1378.
به این ترتیب، آشفتگی مطالبات و اختلاف در اهداف میان طیفهای مختلف جبهه دوم خرداد و عدم توافق بر سر معنای اصلاحات پس از مدتی موجب شد دو «تاکتیک» و «سناریو» در میان آنان برای تعیین بازی سیاسی در تحولات آینده کشور شکل بگیرد. نخست، تداوم وضعیت پیشین با رعایت این نکته که «سرعت اصلاحات» باید با «ظرفیتهای ایجاد شده» متناسب باشد و دیگر، الگوگیری از شرایط اوت 1991شوروی که طی آن یلتسین علیه گورباچف کودتا کرد و به قدرت رسید. طریق دوم در پی آن بود تا با کنارگذاری خاتمی روند موردنظر خویش را شتاب بیشتری بخشد.(2)روندی که میتوان به تغییر ماهیت و استحاله جمهوری اسلامی از آن یاد کرد. در این مسیر، انقلابی رخ نمیدهد قانون اساسی ملغا نمیشود و نظام سیاسی حفظ میشود اما ماهیت آن از حکومتی مذهب به حکومتی عرفی و سکولار تغییر مییابد، و با جا به جایی سنگینی قدرت در ارکان نظام، اصل پنجم قانون اساسی یعنی «ولایت فقیه» که ماهیت دینی نظام به آن وابسته است بر فرض حضور دوباره به اصلی نمادین و فرمالیته تبدیل میشود. آن چه که تکلیف این وضعیت را مشخص میکرد نظریه «حاکمیت دوگانه» بود، که براساس آن نهادهایی که «انتصابی» خوانده میشد باید در موازنه قدرت جای خود را به نهادهای «انتخابی» میداد.(3)با تداوم این وضعیت و جدی شدن سیاست گورباچف / یلتسین در میان بخشهایی از جبهه دوم خرداد، رهبر انقلاب در یکی از سخنرانیهای مهم خود در این دوران در 19 تیر 1379 در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام به طور مبسوط به شرح و تحلیل این پدیده میپردازد. این موضوع و تشابهسازی که از همان ماههای نخست به وسیله برخی مقامات آمریکایی صورت گرفته بود موجب میشود که رهبر انقلاب بیاناتشان را از نقد بر همین مطلب آغاز کنند.
امروز از چیزی به نام اصلاحات و آزادی در ایران دفاع و حمایت میکنند. این
باید هر هوشمندی را به فکر وادار کند و هر غافلی را بیدار و هوشیار نماید. مسأله چیست؟ این یک صحبت بسیار مهم و یک سؤال بسیار اساسی است. بنده به عنوان کسی که از اول این انقلاب تا امروز در مسایل گوناگون و در عرصههای مختلف این نظام، با جوانب و جریانهای گوناگون مواجه بودهام: همه آدمها را میشناسم، همه حرفها را میشناسم و هم با تبلیغات رسانهای دنیا آشنا هستم؛ به یک جمعبندی رسیدهام که به طور خلاصه این است: یک طرح همه جانبه آمریکایی برای فروپاشی نظام جمهوری اسلامی طراحی شد و جوانب آن از همه جهت سنجیده شد. این طرح، طرح بازسازیشدهای است از آن چه که در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد. به نظر خودشان میخواهند همان طرح را در ایران اجرا کنند... (البته) وقتی میگوییم طرح آمریکایی فروپاشی شوروری، لازم است سه نکته را در کنار این کلمه آمریکایی عرض کنیم: نکته اول این است که وقتی میگوییم طرح آمریکایی، معنایش این نیست که بقیه بلوک غرب در این زمینه با آمریکا همکاری نداشتند... نکته دوم این است که وقتی میگوییم طرح آمریکایی، معنایش این نیست که ما عوامل داخلی فروپاشی شوروی را ندیده میگیریم... نکته سوم این است که این طرح آمریکایی یا غربی، به هر تعبیری که میگوییم، یک طرح نظامی نبود. در درجه اول یک طرح رسانهای بود که عمدتا به وسیله تابلو، پلاکارد، روزنامه، فیلم و غیره اجرا شد. اگر کسی محاسبه کند، میبیند که حدود پنجاه، شصت درصد آن مربوط به تأثیر رسانهها و ابزارهای فرهنگی بود... بعد از عامل رسانهای و تبلیغی، در درجه دوم، عامل سیاسی و اقتصادی بود. عامل نظامی هیچ نبود... گورباچف وقتی در سال 1985، حدود سالهای 64 و 65، سرکار آمد، یک عنصر جوان در قبال دبیرکلهای پیر و قدیمی بود. روشنفکر و خوش برخورد بود. شعاری که او مطرح کرد، شعار پروستریکا در درجه اول و گلاسنوست در درجه دوم بود. تعبیر فارسی پروستریکا، بازسازی و اصلاحات اقتصادی است؛ و گلاسنوست یعنی اصلاحات در زمینه مسایل اجتماعی، آزادی بیان و امثال اینها. در یکی دو سال اول، به وسیله رسانهها، آواری از حرف و تحلیل و تفسیر و تشویق و جهتدهی و پیشنهاد بر سر گورباچف فروریخت و کار به جایی رسید که توسط مراکز آمریکایی، گورباچف
به عنوان مرد سال معرفی شد! این در همان
دوران جنگ سرد هم بود؛ یعنی در دورانی که آمریکاییها شبح هر موفقیتی را در شوروری با تیر میزدند! قبل از گورباچف، اگر واقعیتهای خوبی هم در شوروی وجود داشت، به شدت آن را انکار میکردند و علیه آن تهاجم تبلیغاتی راه میانداختند اما ناگهان نسبت به گوباچف چنین وضعی را پیش گرفتند... مدتی گذشت، سیل تبلیغاتی غربی و فرهنگ غربی و نمادهای غربی، سمبلهای لباس و «مک دونالد» و از این چیزهایی که در واقع سمبلهای امریکایی است، در شوروی راه پیدا کرد... شعارهای گورباچف یکی دو سال رو به اوج بود؛ اما بعد ناگهان یک عنصر دیگر به نام یلتسین در کنار گورباچف پیدا شد. نقش یلتسین تعیینکننده است. نقش او این است که مرتب پا به زمین بکوبد و بگوید، که این شعارها فایدهای ندارد، این شتاب کم است، دیر شد؛ اصلاحات عقب افتاد... کار به جایی رسید که گورباچف معاون خود، یلتسین، را عزل کرد؛ اما رسانههای امریکایی و غربی نه فقط عزلش نکردند، بلکه تقویتش کردند! و حدود یک سال یا بیشتر به عنوان یک چهره برجسته روشن بین اصلاحطلب مغصوب و مظلوم در تبلیغات غربیها و امریکاییها مطرح شد. بعدا انتخابات ریاست جمهوری روسیه پیش آمد... کاندیدا کیست؟ آقای یلتسین! با رأی بالایی یلتسین، یعنی همان عنصر تندرو، رییس جمهور شد. از این جا داستان شیرینی است. از روزی که یلتسین در ژوئن 1991 یعنی 24/3/1370 رییس جمهور شد، تا حدود چهارم یا پنجم دی ماه که رسماً شوروری منحل شد، حدود هفت ماه طول کشید... آنها این مقایسه را کردند و صریحاً گفتند که در ایران هم گورباچف به قدرت رسید! البته فراموش نکنیم که متأسفانه یک عده هم در داخل خوششان آمد و این اهانت را نفهمیدند و آن توطئهای را که پشت این اهانت هست، به طریق اولی نفهمیدند.(1)
اما گذشته از تاکتیک گورباچفیزاسیون مدل دیگری نیز بعد از حملات امریکا به افغانستان در میان برخی ناظران سیاسی به طور جدی مطرح بود. به اعتقاد آنان، پیروان اندیشه فتح «سنگر به سنگر» و «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» اکنون با الگوگیری از
نیروهای متحد شمال افغانستان به تئوری «فشار از بیرون و فروپاشی از درون» به عنوان
1) بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران؛ 19/4/1379.
مکملی برای دو تئوری پیشین میاندیشند. مطابق این الگو که مقارن همان سالها رخ داد آمریکا با حمله هوایی به مرزهای طالبان و کمک به نیروهای متحد شمال زمینه را برای به قدرت رسیدن گروههای داخلی مخالف طالبان در افغانستان فراهم کرد.
تلقی این بود که در ایران نیز در فضای نارضایتیها، به یکباره ترس از تهدیدات خارجی و آغاز جنگ دوباره انگیزه را برای شکلگیری آشوبها علیه نظام فراهم میسازد و با وجود آلترناتیو داخلی که زمینههای پیداش آن با شعار «حاکمیت دوگانه» و «خروج از حاکمیت» فراهم شده بود مردم به سوی بخشی از حاکمیت میروند که به گفته آنان انتصابی نیست و با غرب و امریکا هم رابطه خوبی دارد. البته گرچه برخی افراد مانند تاجزاده تلاش کردند ساحت رادیکالیستهای دوم خرداد را از این نظریهها پاک بدانند،(1)اما اعترافات عباس عبدی در دادگاه موضوعی را که نیاز به اعتراف نداشت روشنتر ساخت.(2)
در آن شرایط حتی نظریهپرداز محافظه کاری چون بشیریه نیز براساس نظریات سیاسی خود پایان عمر جمهوری اسلامی را پیشبینی میکرد؛ پایانی که باید آن را «ماهوی» دانست نه «وجودی». او این مسأله را چنین تحلیل میکند که قانون اساسی ایران دارای سه مبنای مشروعیت است: 1. مشروعیت تئوکراتیک/کاریزماتیک (متجلی در ولایت فقیه)؛ 2. مشروعیت سنتی/ روحانی (متجلی در شورای نگهبان)؛ 3. مشروعیت قانونی/ دمکراتیک (متجلی در مجلس و نهاد ریاست جمهوری). اما تداخل و تعارض آن سه نوع، موجب بیثباتی سیاسی، بروز اختلاف درباره شکل فعالیت و مشارکت سیاسی و نهایتا بحران در مشروعیت میشود. به نظر میرسد که خلط و تداخل انواع مشروعیت و عدم غلبه الگویی واحد زمینه چنین بحرانی را در جمهوری اسلامی فراهم آورده است. ظهور تعبیرهای تازه مختلف از معنای ولایت فقیه خود حاکی از بحرانی است که در زمینه مشروعیت در حال شکلگیری بوده است. اکنون حلقههای بیرونیتر پیروان و مریدان ولایت فقیه گسیخته شده و بیشتر حلقههای
درونی، آن هم در حوزه جناح محافظهکار سنتگرا باقی ماندهاند. به سخن دیگر جنبش
کاریزمایی در حال کوچک شدن فزاینده بوده است و به نظر نمیرسد که کوششهای جدید برای بسیج و مقابله فرهنگی بتواند این جنبش را از نو رونق بخشد.(1)
در واقع نگرش حاکمیت دوگانهای که حجاریان مطرح میکرد نیز بر همین استدلال مبتنی بود. اما بشیریه در جهت ادعای خود به شرایط بیرونی و بینالمللی نیز اشاره میکند. او مینویسد، دولتهای ملی دیگر نمی توانند به راحتی برخلاف مسیر تحولات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان خود سرانه (؟!) تصمیمگیری کنند. به نظر میآید که تحت تاثیر عوامل بینالمللی و تحولات جهانی اخیر کفه نیروهای سیاسی به سود عوامل مساعد دمکراسی در حال تغییر باشد.(2)
به این ترتیب، باگذر زمان و دورشدن از خرداد 76 به تدریج شعارهایی نظیر «جامعه مدنی»، «توسعه سیاسی» و «اصلاحطلبی» تحت اراده نظریهپردازان «فتح سنگر به سنگر» و... تبدیل به سلاحی سیاسی شد و در جهت روشهای افراطی قدرتطلبی به کار رفت. در این میان نخستین ضربه را همان آرمانها مشاهده کردند و قربانی بازیهای سیاسی شدند. پیگیری آن سیاستها از طرفی فضای عمومی را سیاست زده کرد و ضمن بستن فضای تفاهم و گفتگو میان نیروهای سیاسی به تغافل از مشکلات اساسی کشور نظیر بیکاری، بیعدالتی، مفاسد اجتماعی/ اقتصادی و بیماری نظام اقتصادی انجامید، و از سوی دیگر موجب نارضایتی طیفهای دیگر جبهه دوم خرداد شد که به «انحصارطلبی» این جریان و مصادره کردن دوم خرداد به سوی خود انتقاد داشتند. به عبارت دیگر، «تز»های فتح سنگر به سنگر و فشار از پایین و چانهزنی در بالا در درون «آنتی تز» شعارها و سیاستهای اعلامی جبهه دوم خرداد را آفرید. قدرتطلبی، انحصارطلبی و جزم اندیشی؛ همگی واقعیتهای عینی بود که از پس شعارهایی چون تساهل و تسامح، تکثرگرایی، تحمل یکدیگر و گفتگو سربرآورد. محمدرضا تاجیک از نظریهپردازان جریان اصلاحات در نقد فضای ایجاد شده در این جبهه چنین مینویسد: «لیکن آنگاه که عدهای از آنان در چنبره قدرت گرفتار آمدند و
بر آن شدند که «صدا» را از آن خود کنند، دیگر صدایی جز صدای خود برنتابیدند و
دیگر با هم زیستن را در میان خود تقسیم نکردند... مریدان «مهر» و «محبت»، انگارهپردازان «تحمل دگر» و کاروانسالاران سفر «وصل» بودند؛ اما حاملان و عاملان «فصل» و «فاصله» شدند، روایت آنانی که منادیان تساهل و تسامح، نظریهپردازان «تمایز» و «تکثر»، گوش سپردگان به «اقوال» و برگزیدگان «احسن»، صاحبان «قول لین» بودند، اما خداوندان «تصلب» و «بستار» و «خشونت» شدند... خرده گفتمانهایشان را فرا گفتمان کردند، نظام «اندیشگی» و «صدقی» خود را «عام» و جهانشمول کردند، لوح ملفوف باورهای خود را، روح تاریخ تعریف پنداشتند، اما در قلمرو «جامعه مومنان» نیز «جمعیت» نگردیدند و جز در «حذف» و «طرد» دگر تعریف شدگان نکوشیدند.»(1)
گزیده آن که در دوران دوم خرداد دولتمردان از وظایف اصلی خود به سوی وظایف روشنفکری، با گفتمانی غیربومی و شبه غربی که با گفتمان اصیل انقلاب فاصله داشت، میل کردند؛ که در نتیجه آن بسیاری از فراز و فرودهای این دوران که مهمترین ویژگی آن سیاستزدگی بود رخ داد. تقی رحمانی از نویسندگان این جبهه با نقد محمد خاتمی به عنوان نماد حاکمیت این دوران آن را چنین تصویر میکند: «خاتمی در هشت سال ریاست جمهوری در سخنرانیهای گوناگون در کلیات تاخت، اتمسفرسازی فرهنگی کرد، کلی گویی کرد، اما کلی نگری نداشت. انگار مقام ریاست جمهوری به وی این امکان را داده بود که دیدگاههای نظری خود را درباره اسلام، دمکراسی، لیبرالیسم و سکولاریسم به نمایش بگذارد. در مقام مدیر اجرایی ریاست جمهوری، مانیفست اسلام، آزادی منتشر کرد و با نسلهای آینده سخن گفت و جالب این بود که روشنفکران ایرانی به دلیل تئوریک بودن از سخنان وی بسیار خشنود میشدند. خاتمی میخواست در مقام یک مدیر اجرایی، نقش یک روشنفکر و مصلح اجتماعی آگاهی بخش را اجرا کند، از همین روی در کلی گویی و نظر عام تئوریک به شدت میتاخت و به جلو میرفت. خاتمی در مقام یک خطیب در جایگاه ریاست جمهوری سخن میگفت، در حالی که دولتمرد را وظیفه اصلی آن است که اندکی ایده، بیشتر برنامه و راهبرد ارایه دهد. در مجموع خاتمی در مقام یک مهندس اجرایی، دکترین ارایه میداد
و در زمان اجرا از حداقلهای توانایی و اختیار اجرا محروم بود. خاتمی را یارای آن
1) تاجیک، محمد رضا؛ «آری اینچنین شد برادر»؛ اعتماد ملی؛ 4/11/1386.
نبود که میان شعار و عمل، ایده و اقدام نسبت معقولی برقرار کند. خصلت روشنفکری وی باعث میشد که در مبانی نظری به جدالپردازی اما در میدان اجرا از توانایی و دقت لازم برخوردار نباشد، انگار وی نمیدانست این بار باید آزادی را به مردم نشان دهد نه درباره آن حرف بزند. خاتمی توجه نداشت که اهمیت وضعیت معیشت مردم به اندازه آزادی بیان و عقیده مهم است. وی به سیاستهای دوران قبل نقب زد اما همان سیاستها را به شکل دیگری ادامه داد، تیم اقتصادی خاتمی کارگزارانی، تیم مطبوعاتی وی مشارکتی و تیم مدیریتی وی از گرایش چپ سنتی بود. چنین معجونی بدون راهبرد، یکدیگر را خنثی میکردند. به عبارتی خاتمی در عرصه مطبوعاتی تا عرش روشنفکری میتاخت، منتها با طرح بحثهای انتزاعی در دوره مطبوعاتی خاتمی، اصلاحطلبان داخل حاکمیت در عرصه ذهن، کربلا را نتیجه کشتار جنگ بدر دانستند. علیه خدا تظاهرات را آزاد کردند. جالب این بود که خاتمی با نقد سیاست تعدیل اقتصادی رای جمعآوری کرده بود، اما همان مدیران اقتصادی را حفظ کرد. مهمتر این که مدیران اجرایی خاتمی با دیدگاه سنتی، در عمل اجازه رشد جامعه مدنی را ندادند. به عبارتی خاتمی در عرصه مطبوعاتی تا عرش آزادی میرفت، اما در عرصه اقتصادی در انحصار در جا میزد.»(1)
تحولات سال 76 به بعد موجب شد احمدینژاد به طور علنی به آسیبشناسی انقلاب اسلامی بپردازد و از پدیدههایی که آنها را مانع پویایی کشور و عامل دوری از اهداف دینی و ملی میدانست، نقادی کند. نقدهای او برخی خاص بود و به طور ویژه به پدیدههای نامطلوب پس از خرداد 76 باز میگشت؛ و برخی هم عام بود و شامل دوران پیش از آن نیز میشد. احمدینژاد که به طور کلی جامعه و «نظام اسلامی» را به سه بخش رهبری، مردم و مدیران تقسیم میکرد، با تمرکز بر لایه مدیران، آسیبشناسی خود از جمهوری اسلامی را در واقع به نقد این بخش اختصاص میدهد. از نگاه او
رهبری و مردم وظایف خود را انجام میدهند و از این رو چشم اسفندیار نظام اسلامی
1) رحمانی، تقی؛ «روشنفکر یا مقام دولتی»؛ کارگزاران؛ 12 تیر 1387؛ ش 532.
بیش از هر جای دیگر در طبقه مدیران نهفته است؛ مدیرانی که از گفتمان دینی و انقلابی فاصله میگیرند، و اصلا جان کلام نیز در دوری از همین گفتمان است.
دوران رهبری امام(ره) و رهبر معظم انقلاب قله افتخار مدیریت شیعی است و هر کدام در شرایط خاص، دقیقترین و هوشمندانهترین عملکرد را داشتهاند... اگر اشکالاتی وجود دارد باید آن را در رفتار و نگاه لایه مدیریت کشور جستجو کنیم. هر نقطهای از کشور که مدیریت آن با نگاه و تفکر انقلاب عمل کرد آن جا نقطه افتخار ما شد ولی هر جا با این تفکر فاصله گرفتیم به همین میزان دچار مشکل شدیم.(1)
گفتمانی که احمدینژاد در این آسیبشناسیها بهره برد تعبیری از گفتمان امام خمینی بود. به این معنا که ارزشها، اهداف، الگوها و مطلوبهایی که او وضع موجود را با آنها میسنجید و روشی که با آن میاندیشید همگی به این گفتمان تعلق داشت. این گفتمان که درباره آن در آینده بیشتر سخن خواهیم گفت، شاقولی بود که میزان انحراف از اهداف اصیل انقلاب اسلامی را که در واقع عصاره اهداف ملی و دینی بود روشن میساخت. جان کلام احمدینژاد و دلنگرانی او معطوف به آرمانهایی بود که در مبارزات تاریخ معاصر و به ویژه در انقلاب اسلامی تجلی یافته بود. در ضمن احمدینژاد با تاکید بر رعایت اخلاق و اصول نقادی بیان میکند که «ما با کسی دشمنی نداریم بلکه با روشهای غلط و انحراف از اهداف مخالفیم.»(2)
در مباحث زیر ابتدا به نقدهای او به برخی پدیدههای پس از دوم خرداد 76 میپردازیم و سپس به نقدهای عام او نظر میاندازیم.
احمدینژاد در نقد برخی مسایل مربوط به دوم خرداد ابتدا میان دو معنا از آن تفکیک قایل میشود. او میان پدیده دوم خرداد و تفسیری که جریان غالب این جبهه از آن کرد
تفاوت میگذارد. او دوم خرداد را آنگونه که برخی گروههای تجدیدنظرطلب واژگونه
تفسیر کردند و پیشتر بیان شد، تعبیر نمیکرد و آن را در راستای تحولات طبیعی انقلاب و مطالبات اصیل مردم میدانست. مطالبات اکثریت مردم که در شکلگیری آن حماسه موثر بود شامل ارزشهای عدالتخواهی، پایبندی به اهداف امام و انقلاب، مسایل معیشتی و مقابله با مفاسد و اشرافیگری بود. اما گروهی با سیاستزدگی و تجدیدنظرطلبانه ترسیم کردن مطالبات مردمی آن را از مسیر اصلی منحرف ساختند و با کشاندن نهادهای اجرایی به نزاعهای سیاسی، مهمترین اشتباه را که همان دوری از فضای خدمت و کار بود موجب شدند. آنها با انجام بنیادیترین خطا، فرصت سازندگی و حل مشکلات مردمی در این سالها را از دست دادند.
حادثه دوم خرداد یک حماسه بزرگ در جهت تایید نظام بود که به دلایل مختلف از این انرژی عظیمی که در جهت اجرای برنامههای سازنده در آستانه آزاد شدن قرار گرفت، استفاده نشد و... (در مجموع) ما دوران پرتنشی را طی کردیم. نگاه نقادانه به این اتفاقات و جریانات به وقوع پیوسته میتواند نکات مثبت را روشن کرده و نقاط منفی را از بین ببرد، راضی شدن به وضع موجود یک نوع در جازدن و عقب گرد است. از جهات مختلفی میتوان این دوره را بررسی کرد. از نظر فرهنگی، اقتصادی، سیاست داخلی یا خارجی و... هر کدام بحثهای مختلفی دارد. اما نکتهای که هم طرفداران دولت و هم منتقدان بر آن اتفاقنظر دارند این است که این چهار سال (زمان انتشار مطلب) در جهت پیشبرد امور کشور دوران موفقی نبوده است. این مطلب به این معنا نیست که خدمت و کاری انجام نشده، اما همه بر این عقیدهاند که کارهای انجام شده متناسب با امکانات موجود نیست و فرصتهای ارزشمندی از دست رفته است.(1)
نقطه اوج دوم خرداد حضور آگاهانه سی میلیون جمعیت است و در کنارش ظرفیتهای بالای نظام که میتواند در درون خودش سلایق مختلف را بدون هیچگونه تبعات منفی جایگزین کند، که البته اینها مولود رهبری است. رهبری به
تنهایی ایستادند و این حادثه عظیم را خلق کردند. ولی بعد یک سری گروههای
1) احمدینژاد، محمود؛ «تقسیمبندی چپ و راست، لباسی بود که دیگران بر ادبیات سیاسی ما دوختند»؛ قدس؛20/6/1380.
سازمانیافته که حتی خیلیهایشان انتخابات را تحریم کرده بودند با توجه به امکانات مالی و تشکیلاتی که داشتند آمدند و این حماسه عظیم را به نام خودشان مصادره کردند.(1)
حماسه دوم خرداد دو برجستگی ارزشمند نظام جمهوری اسلامی را به نمایش گذاشت. برجستگی اول، حضور گسترده مردم که پس از سالها فشار جنگ، مشکلات دوران سازندگی، تبلیغات گسترده دشمنان، نشاندهنده پشتیبانی مردم از نظام و سازوکارهای نظام بود و احساس مردم این بود که آمال و خواستهها و سلایقشان را میتوانند در چارچوب نظام محقق کنند. برجستگی دوم این بود که نظام جمهور اسلامی به گونهای است که در درون خودش به آرامی و بدون کوچکترین تبعات، سلایق مختلف را جایگزین کند و گرایشهای مختلف میتوانند با کمترین مقاومتی و با رای مردم کرسیهای قدرت را در اختیار بگیرند... (ما) چیزی به نام «جنبش» دوم خرداد نداریم. یک «حماسه» دوم خرداد داریم که مجموعه ای بعد از این حماسه مدعی میراثخواری این حماسه هستند... اینکه میگوییم «مدعی» و میراثخوار به دلیل این است که بعضی گروهها انتخابات را تحریم کردند اما بعد از دوم خرداد اسم آن را «حماسه» گذاشتند و خودشان را به عنوان پدید آورنده این حماسه معرفی کردند، و از موضع طلبکاری با کل نظام و مردم وارد شدند... در حماسه دوم خرداد نقش اصلی را رهبری و مردم بازی کردند. رهبری فضا را باز و برحضور و مشارکت مردم تاکید و اصرار داشتند و آن قدر اصرار کردندکه حتی پیشنهاداتی را که در مورد محدود کردن کاندیداها و انجام یک انتخابات کنترل شده مطرح بود را نپذیرفتند و تاکید داشتند که فضا بایستی باز باشد و همه بتوانند حرکت کنند... رهبری گفتند من سی میلیون رای میخواهم. این یعنی این که همه بیایند و مفهوم آن این است که پتانسیلهای داخل جامعه باید بالفعل شود... در طول بیست و چهار سال گذشته (زمان انتشار مطلب) ما نمیبینیم که رهبری انقلاب به اندازه انتخاب دوم خرداد بر حضور و مشارکت
مردم تاکید داشته باشند... حتی روزهای آخر که شایع شده بود ایشان میخواهند از
1) احمدینژاد، محمود؛ «وظیفه جنبش دانشجویی؛ بازنگری براساس تجربه»؛ راه مردم؛ 12/8/1381.
شخص خاصی حمایت کنند، ایشان فرمودند: نه، هرکسی که مردم به آن رای بدهند از او حمایت خواهم کرد.(1)
احمدینژاد با توجه به فضای پیش از دوم خرداد و مطالبات پنجگانهای که وجود داشت و قسمتی از آن در نقدهای حاج احمد خمینی متجلی بود، به نقد افرادی میپردازد که با ایدئولوژیهای سکولاریستی در پی تفسیر و معنابخشی دوم خرداد هستند. او به شعارهای معیشتی این جریان در انتخابات و در همسویی آن شعارها با مطالبات پنجگانه اشاره میکند و معتقد است که این جریان پس از پیروزی با شکل گرفتن برخی رخدادها جهت و شعارهای خود را دگرگون ساخت.
در دوم خرداد در دانشگاهها تلقی این بود که وقتی این مجموعه حاکم بشود عدالت گسترش پیدا میکند. اشرافیگری و سوءاستفاده از قدرت کنار میرود. سادهزیستی جایگزین میشود. به تخصصها و توانمندیها و شایستهها اعتبار داده میشود و واقعا این تلقی بود. این طور نبود که بخش عظیمی از دانشجویان و اساتید که به آقای خاتمی رای دادند نقطه مقابل نظام هستند. آنها در شعارها و چهره آقای خاتمی نوعی اصولگرایی منطقی روشن را میدیدند که ایشان شایستهها را حاکم میکند... من تمام شعارهای آقای خاتمی را در زمان انتخابات (به یاد) دارم. بخش عمدهای از آن شعارها اقتصادی است. ایشان روی ریز مسایل اقتصادی موضعگیری کرده است. آقای خاتمی روی اشتغال، تولید ملی، عدالت اجتماعی، صنعت، کشاورزی و فقرزدایی مواضع جالب و شفافی گرفته است، اما بعد میگویند ما شعارمان پاسخگویی به مطالبات اقتصادی نبوده است، چرا که اصلا این مسأله را در دستور کار نگذاشتند.(2)
احمدینژاد در آسیبشناسی این دوره، علت اصلی و منشا بسیاری از نابسامانیها را در برنامه نداشتن این جریان در حوزه کشورداری میداند، به گونهای که آنها حتی انتظار پیروزی در انتخابات را نیز نداشتند و به این منظور در آن شرکت نکرده بودند.
آنها تنها برای تبلیغ جریان خود در انتخابات حضور یافته بودند. از این رو در
حوزههای اقتصاد، مدیریت و رفع مشکلات رفاهی کشور، که وظیفه اصلی قوه مجریه است، برنامهای نداشتند و برای جبران آن نقص به تئوریپردازی روی آوردند. آنان در حالی که وظیفه دولتمردان، کشورداری و اجرای برنامههای عمرانی و خدماتی و رفع مسایل معیشتی است در قامت نظریهپرداز و تئوریسین ظاهر شدند. این مسأله، هم به سیاستزدگی و ایجاد بحرانهای سیاسی منجر شد و هم دولت را از وظیفه اصلی خود که سازندگی کشور و رفع مشکلات حوزههای مختلف کشورداری است، و در یک کلام میتوان آن را «خدمتگزاری» نامید، بازداشت.
هم خود آقای خاتمی و هم دوستانشان بارها گفتند از آن جایی که پیروزی خودشان را در انتخابات بعید میدانستند؛ و از آنجایی که در مواضع اثباتی وحدتنظر نداشتند؛ به این دو دلیل قبل از انتخابات برنامه جامعی را برای اداره کشور تدوین نکردند و به همین دلایل تا امروز هم موفق نشدند که برنامه روشنی که مورد اتفاق تمام گروههای مجموعه دوم خرداد باشد تهیه کنند. حالا صرفنظر از تواناییها، وقتی شما برنامه نداشته باشید و در انتخابات به پیروزی برسید در یک جناحی که طیف وسیعی از تمایلات گوناگون وجود دارد دو اتفاق میافتد. دولتی که فاقد برنامه بود جهتگیری خود را به سمت حضور در مباحث تئوریک و فلسفی کرد. قوه مجریه وظیفهاش اجراست و وظیفهاش تبیین مبانی فکری و فلسفی و اعتقادی و نظریهپردازی نیست. بنابراین، جناح دولتی برای حفظ انسجام چون برنامه نداشت، به سمت مباحث تئوریک رفت. این مباحث تئوریک هم باز تخریبی بود نه اثباتی. یعنی موضع هجومی علیه مبانی رقیب بود نه در جهت تبیین چارچوبی که بشود در کشور پیدا کرد... اتفاق دومی که میافتد آن است که، گروههایی که منسجمتر هستند رهبری مجموعه را دراختیار میگیرند و تاثیرگذار میشوند بر رفتار آنهایی که انسجام کمتر یا قدرت سازماندهی یا تئوریپردازی کمتری دارند.(1)
به عبارت دیگر، احمدینژاد علت اصلی میدانداری گروههای تندرو دوم خرداد در
این دوره را در بیبرنامگی دولت میداند، گروهی که پیش از انتخابات نیز با داشتن
1) پیشین.
برخی محافل سیاسی از انسجام مناسبی برخوردار بود. آنها با تئوریپردازی، از تمام پدیدههای جزیی و کلی کشور در قالب یک ایدئولوژی تفسیر ویژهای ارایه کردند و با تبلیغ آن در بینش و رویکرد گروههای همسو تاثیر گذاشتند.
بیبرنامگی دولت حتی موجب شد که در حوزه تئوریپردازی و مفهومسازی نیز نتواند به صورت مدون و برنامهریزی شده و قانونی شعارهایی نظیر «توسعه سیاسی»، «جامعه مدنی»، «قانونمداری» و «آزادی» را به انجام برساند. لذا بیبرنامگی دولت حتی به شعارها و نظریههای سیاسی آن هم آسیب زد. روشن است که مفاهیم مبهم و تعریف نشده و عملیاتی نشده برای اجرایی شدن از شانس کمی برخوردارند و برای اجرا ابتدا باید آنها را به قانون و برنامه تبدیل کرد. در واقع درس نخست توسعه سیاسی «همگرایی»، «حرکت جمعی»، «رفتار قانونمند و مشارکتی» و «دوری از فرقهگرایی و منازعهطلبی» است. چیزی که در جبهه دوم خرداد کمتر به آن توجه شد.
به اعتقاد من مهمترین مسأله قابل ذکر (در نقد این دوره) برنامه نداشتن دولت است. مجموعه هواداران آقای خاتمی به اقرار خودشان انتظار پیروزی در دوم خرداد را نداشتند و صرفا برای تحکیم موقعیت سیاسی و ارزیابی جایگاه اجتماعی خود وارد صحنه شدند، و هدف برخی هم کاهش رای رقیب بود. طبیعی است کسی که با چنین هدفی در صحنه حاضر میشود برنامهای برای آینده خود ندارد. به طوری که بارها اذعان کردند ما برنامهای برای اداره کشور نداشتیم. در نبود برنامه این خلا به گونهای دیگر پرخواهد شد... اول آن که دولت در بخشهای مختلف اداره کشور به جای برنامهریزی، با هدایت برخی افراد خارج از دولت وارد عرصه نظریهپردازی شد. اصولا قوه مجریه و سایر قوا مجری هستند، لفظ «مجریه» دقیقا به همین معناست. نظریهپردازی فکری خوبی است اما کار قوه مجریه نیست...
اگر برنامهای وجود داشت، روشهای آن برنامه در جامعه پیادهسازی میشد، مانند جامعه مدنی. (اما) بعد از مدتی این حرف فراموش شد و جامعه مدنی هیچگاه تولید نشد. مدتی بعد گفته شد آزادی مخالف، مدتی دیگر بحث مردمسالاری، بعد اصلاحات و... در این زمینه یک نوع نظریهپردازی ناقص سیاسی و اجتماعی
انجام شد. این مفاهیم تعریف نشد؛ پس هنگامی که قرار است در کشور حرکتی بر این
اساس انجام شود، نوعی وفاق و نظر عمومی روی آن موضوع به وجود نمیآید و هرج و مرج ایجاد میشود. هرکسی برداشت خود را در نظر میگیرد و در حوزه اختیاراتش عمل میکند... به علاوه این مفاهیم هیچگاه به یک برنامه تبدیل نشد. اگر شما بخواهید جامعه مدنی تاسیس کنید لازمه آن یک سری سازوکارهای اجرایی و مقررات است، که اسم آن را برنامه میگذاریم، اما هیچ وقت این نظر به برنامه تبدیل نشد. شما هر هدفی را که در جامعه تعقیب میکنید الزاما بایستی ساختارهای آن را هم پیشبینی کنید. بزرگترین اهداف اگر در چارچوب قانون قرار نگیرد، فقط در حد حرف باقی میماند... اگر این تعاریف کاملا روشن میشد و سپس به عنوان لایحه آن را به مجلس میبرد، آن زمان واقعا میفهمیدیم چه چیزی منطقی است، چه کسی مخالف و چه کسی موافق است. بحثی که تعریفی مشخص نشده، مثل توسعه سیاسی، و حتی اعضای گروه مطرحکننده روی آن توافق ندارند... چگونه میتوانند آن را اجرا کنند... در زمان مجلس پنجم حقیقتا دولت در راستای شعارهایی که مطرح کرد هیچ لایحهای را به مجلس نداد که ما بدانیم مجلس در قبال آن چه موضعی خواهد گرفت... هر کس با برداشت خودش از توسعه سیاسی موافق است. اما آیا این تعریف در کشور ما قابل اجرا است، یا این که باید یک برداشت واحد از این تعریف به وجود آید تا به قانون مبدل شود... البته یک علت عدم تعریف این موضوعات، پایین بودن بضاعت علمی دولت بود. طبیعی است که مجریان آدمهای تئوریپردازی نیستند. این کم بضاعتی دولت در نظریهپردازی به همراه اختلاف نظرها که در خود مجموعه دولت وجود داشته، عملا امکان اجرایی کردن این سخنان را از میان برد.(1)
از نگاه احمدینژاد این شرایط حتی میتواند دولت را به شرکت سهامی تبدیل کند و از کار آمدی آن بکاهد:
دومین اتفاق و نتیجه ناهمگونی بخشهای مختلف دولت، پایین آمدن میزان
همگرایی اعضای کابینه است. چرا که وقتی برنامه مشترکی وجود نداشته باشد
1) احمدینژاد، محمود؛ «تقسیمبندی چپ و راست، لباسی بود که دیگران بر ادبیات سیاسی ما دوختند»؛ قدس؛20/6/1380.
اعضای کابینه هم برسر موارد یکسانی انتخاب نخواهند شد. این مسأله در دو بخش فرهنگی و اقتصادی نمود بیشتری داشت. اتفاقی که در عرصه مدیریت اقتصادی افتاد و دولت به یک شرکت سهامی مبدل شد و عملا امکان حرکت روشن از دولت ستانده شد. معلول چنین شرایطی است اگر شاهد قاچاق ، ناامنی، نابسامانی فرهنگی و... هستیم، این نشان کاهش اقتدار دولت است.(1)
لذا احمدینژاد مظلوم نمایی طرفداران دولت در این که رقیب نمیگذارد آنها آزادانه فعالیت کنند و تلاش آنها برای افزایش اختیارات ریاست جمهوری را نیز در بیبرنامگی دولت ارزیابی میکند. نشانه این که رقیب اجازه کار نمیدهد آن است که دولت لوایح و برنامههایی برای انجام داشته باشد و آنها را برای اجرا یا تصویب مجلس در معرض عموم قرار دهد؛ حال آن که دولت در آن دوره چنین ظرفیتی از خود نشان نداد و بیشتر اقدامات آن حتی در دورهای که مجلس ششم نیز با دولت هماهنگ بود حول جنجالآفرینیهای سیاسی دور زد. احمدینژاد یکی از اهداف این فرافکنیها را منحرف ساختن افکار عمومی از مشکلات درونی جبهه دوم خرداد و ناتوانیهای آن دولت در انجام وظایفش میدانست.
هنگامی که شما برنامهای نداشته باشید، طبیعی است که اگر یک گروه کوچک و منسجم برنامهای را طراحی کنند به راحتی میتوانند بر دولت اثر بگذارند؛ و این مسأله در رفتار سیاسی چهار سال گذشته به خوبی قابل مشاهده است که گروههایی با مسأله کردن موضوعی خاص در سطح جامعه آن را در دستور کار دولت قرار میدادند، به گونهای که کل دستاندرکاران و گروههای سیاسی به دنبال این مسأله میافتادند، در صورتی که اگر برنامهای وجود داشت، دیگر نمی توانست برای کشور مسیر تعیین کنند. وقتی کسی برنامه ندارد دنبال عامل بیرونی میگردد و میگوید: نگذاشتند کار کنیم، مانع شدند، اختیارات نداریم و... شما اصلا هیچ دولتی را پیدا نمیکنید که در طول فعالیتش با مانعی مواجه نشود. موانع متعددی وجود دارد و هنر مدیریت این است که با توجه به موانع موجود
برنامهریزی کرده و فعالیت کند. دولت بیمانع در کجای دنیا سراغ دارید؟... طبیعی
1) پیشین.
است کارشکنیهایی هم باشد، چرا که در خود دولت (برخی) کارگزاران دولت در روند امور دستاندازیهای متعددی را ایجاد کردند. من اعتقاد دارم بسیاری از کارهایی که جناح منتقد دولت انجام داد، با زمینهسازی خود هواداران آنها انجام شد... در طول یک سال و نیم گذشته که دولت و مجلس کاملا هماهنگ بودهاند، چند طرح در جهت حل مشکلات اساسی کشور ارایه شده، همه طرحهایی که طرح شده جنجالآفرینی بوده و صرفا در دنباله مسایل سیاسی طرح گردیده است.(1)
فرافکنی ناتوانیها، تضادها و اختلافات درونی و منحرف ساختن افکار عمومی از فساد مالی و رانتخواریهایی که در بین آنها ریشه دوانده است، از جمله دلایل و زمینههایی است که بحرانسازی و تنشآفرینی را به یک نقطه نجات و امیدبخش برای افراطیون جناح دولتی مبدل ساخته است.(2)
اما گذشته از بیبرنامگی دولت هفتم در انجام وظایف قانونی در هنگام به دستگیری قدرت، نقد اساسی دیگر احمدینژاد به راهبرد و تاکتیکهای قدرتمدارانه آن جناح بود که با گسترش سیاستزدگی به رواج نزاع و خشونت در سطح گروههای سیاسی و حتی اجتماعی میانجامید. پیگیری این سیاستها موجب شده بود که فضای عمومی کشور در این سالها با تنش و تشعشع انرژیهای منفی در سطح جامعه همراه شود. احمدینژاد به دو نظریه «فتح سنگر به سنگر» و «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» به عنوان راهبردهایی قدرتمدارانه و تنشزا که وضعیت سیاسی کشور را از حالت خدمتگزاری به جنگ قدرت سوق میداد، نقد اساسی وارد میسازد. او از این که جناح صاحب قدرت به جای آن که پیروزی در انتخابات را آغاز خدمتگزاری و خدمترسانی و انجام امور عمرانی تلقی کند، آغاز فتوحات سیاسی محسوب میکرد و زمان و نیروی خود را صرف این امور میکرد به تلخی یاد میکند. در حالی که کشور با مشکلاتی چون بیکاری، فقر، فساد، اعتیاد و ناامنی مواجه بود دمیدن بر آتش حزبسالاریها و دستهبندیهای سیاسی و معنا کردن سیاست به عنوان روشی برای
«کسب و حفظ و بسط قدرت» معنایی منطقی، اخلاقی و دینی نداشت.(3)
احمدینژاد سیاست را برنامهریزی برای اداره کشور و حل مشکلات مردم معنا میکرد.(1)
در مجله عصر ما میآید، درست است که ما قوه مجریه را برنده شدیم اما تنها بیست درصد قدرت در اختیار ماست. مفهوم آن این است که ما باید تلاش کنیم برای در اختیار گرفتن بخشهای دیگر قدرت. باز ایشان میگوید: بزرگترین دشمن ما جناح راست است. این دو مطلب را کنار هم بگذارید. باز «عنصر محوری» همین جناح در جای دیگر میگوید، ما باید با استفاده از تاکتیک «فشار از پایین و چانهزنی از بالا» گام به گام سنگرهای نظام را فتح کنیم. این سه را کنار هم بگذارید و بعد حوادث اتفاق افتاده در پنج سال اخیر (را) بررسی کنید و ببینید آیا حوادث اتفاق افتاده در پنج سال اخیر غیر از این سه جمله است؟ یعنی پروژه فتح سنگر به سنگر، از بین بردن رقیب و کسب قدرت. یک تیم منسجمی میآفریند و موجآفرینی میکند و بقیه هم تابع میشوند و دنبالهروی میکنند. برای این که میخواهند انسجامشان را حفظ کنند چون میدانند اگر جدا شوند قدرتی ندارند.(2)
ترجمه روشن فشار از پایین، بحرانسازی و فضاسازی است تا امکان چانهزنی را فراهم آورد، همه فشارهایی که به وجود آمده در جهت حذف یک جناح بوده نه در جهت اداره کشور و بهبود اوضاع.(3)
(یکی از ایشان) در جایی فرمودند که بزرگترین دشمن ما جناح راست است و پس از آن هر کس و هر نهادی که بر پاسداری استقلال کشور پایداری کرد توسط شبکه تبلیغاتی مشکوک و یا وابسته تحت عنوان جناح راست طبقهبندی شد و عملا زمینه دفاع از هستی ملت و منافع حقیقی او تا حدود زیادی تحتالشعاع تبلیغات سهمیگن پایگاههای مطبوعاتی دشمن قرار گرفت. پس از آن یکی از دوستان فرد
فوق صحنه داخلی را به صحنه نبرد نظامی تشبیه و دستور پیشروی و تسخیر گام به
گام مواضع با استفاده از همه امکانات را صادر کرد.(1)
احمدینژاد که «استبداد» را بیش از هر چیز برآمده از روحیه قدرتطلبی و ذات انسان غیرخودساخته و بیتقوا میداند ترویج اینگونه قدرتمداریها، و دوریگزینی از روشهای قانونمند را که در قوانین جمهوری اسلامی در نظر گرفته شده است عامل استبداد سیاسی نام میبرد. در واقع او معتقد بود که جریان افراطی جبهه دوم خرداد با پیگیری این سیاستها و زیر پا گذاشتن فرهنگ وفاق و تفاهم گرچه مدعی دمکراسی و آزادی هستند اما با قربانی کردن اخلاق و خویشتنداری به گسترش فرهنگ استبداد یاری میرسانند. مردمسالاری نیز مانند هر پدیده انسانی دیگر ابتدا از درون انسان میجوشد و سپس به نهاد و ساختار تبدیل میشود. لذا تا زمانی که جریانهای قدرتمدار بر طبل تفرقه و فتوحات و نزاعهای سیاسی میکوبند، امکان دستیابی به مردمسالاری از سوی آنان وجود نخواهد داشت.
اصولا استبداد قبل از این که در قالب یک سازمان و نظام متجلی شود یک ضعف و روحیه است که از نهاد افراد نشات میگیرد. تمایل به استبداد از روح ناساخته و بیتقوای انسانهای قدرتطلب بر میخیزد و صرفا ارتباطی به نحوه تشکیل سازمان و یا نهاد ندارد. اجرای قاطعانه و دقیق قانون، عملی ضددیکتاتوری و ضداستبدادی است و تنها کسانی که قاطعانه بر اجرای قانون پای میفشارند شایسته خطاب مردمسالار هستند. اصولا جایگاه اداری یا قانونی نمی تواند به معنای مردمی بودن یا ضد دیکتاتور بودن و یا عکس آن باشد بلکه روحیات و حالات و منش انسانها است که خوی مردم دوستی و یا استبدادی را متجلی میسازد... آیا ترویج روحیه قدرتطلبی و گسترش فرهنگ مقامپرستی در قالب شعارهای به ظاهر مردمی؛ و اشاعه بدبینی بین نهادهای نظام بیانگر خوی دیکتاتوری و استبداد رای عاملان آن نیست؟(2)
در پرتو این سیاستها حتی امکان تحقق شایستهسالاری نیز فراهم نمیشود. این
سیاستها و راهبردها به حزبسالاری که ریشه در تفکر «قبیلهگرایی» دارد
میانجامد. حزبسالاری خود از مصادیق عمده رفتار مغایر با شایستهسالاری است. در حزبسالاری چون قدرت از طریق حزب به دست میآید، هم حزبی اصالت دارد؛ و در تقسیم مناصب جدای از آن که چه کسی شایسته است هم حزبی بر غیر آن تقدم دارد.
اقدام براساس منافع جناحی و فداکردن منافع مردم به پای منافع حزبی یک تفکر متحجرانه «قبیله ای» است.(1)
حزبی بودن جایگزین شایستهسالاری شده است.(2)
چنین واقعیتی در جوامعی که احزاب فضای بسته سیاسی دارند و دایره ورود به آنها بسیار تنگ است، معنای دیگری نیز مییابد که همان بسته بودن دایره مدیران است. وقتی احزاب به افرادی معدود محدود شود، مدیریتهای حزبی هم به معنای این است که افراد معدودی زمینه دستیابی به مدیریت را دارند.
متاسفانه پس از گذشت بیش از دو دهه از انقلاب، قبیلهگرایی مفرط بر فضای احزاب و گروهها حاکم شده و مسایل اصلی کشور در حاشیه قرار گرفته است... منحصر کردن حلقه مدیریت کشور به عدهای خاص، آفت بزرگ انقلاب است. ما صدها مدیر توانمند داریم که میتواند بسیاری از عرصهها را با مدیریت تحولگرا، متحول کنند؛ نه این که با انحصاری کردن مدیریتها، چنین القا کنند که تنها آنان هستند که میتوانند از عهده این مسئولیتها برآیند.(3)
حزبسالاری از سوی دیگر خود علتی برای مدیریتهای محافظهکار است. لذا احمدینژاد مدیریت غیرتحولگرا، ایستا و محافظهکار را که در اثر فضای سیاستزده و حزبسالار ایجاد شده است یکی از آفتهای انقلاب میداند که به دلیل برخی ملاحظات نمی تواند در مواقع ضروری تصمیمهای بزرگ بگیرد.(4)در واقع براساس همین دلایل است که احمدینژاد معتقد است دولت اسلامی نباید وامدار هیچ حزب و
گروه و جریان سیاسی باشد.(1)
ما در قاموس اسلام، در حکومت پیامبر اسلام(ص) و حکومت امیرمومنان(ع) چیزی به اسم چپ و راست نداریم. در هیچ جای قرآن هم اثری از این چپ و راست بازیها نیست، چرا این حضرات اصرار دارند که جامعه باید قرمز و آبی باشد؟(2)
البته باید توجه داشت که احمدینژاد با «حزب» که از لوازم نظام انتخاباتی است و به مشارکت سیاسی مردم میانجامد، مخالفتی ندارد. نقد او بر «حزبسالاری» است که مطابق آن حزب معیار درستی و نادرستی و خوبی و بدی شناخته میشود. در حزبسالاری که نتیجه نگرشهای سکولاریستی است، ماهیت احزاب «قدرتگرایی» است اما در نظام اسلامی حزب ماهیت «تکلیفگرایی» دارد. لذا در صورتی که احزاب بتوانند به خدمترسانی و افزایش حضور مردم در امور کشورداری بیانجامند، مفید و ضروری تلقی میشوند.
ما در اسلام تشکل داریم ولی تشکل تکلیفگرا؛ نه قدرتگرا.(3)
در واقع تئوریها و راهبردهای قدرتمدارانه بخش افراطی جبهه دوم خرداد جلوهای از حزبسالاری بود. حزبسالاری به شیوهای که همه چیز قربانی منافع حزبی شود تا منافع شخصی به دست آید و «حزب» معیار حقیقت و جایگزین ارزشهای اخلاقی و دینی شود، جدای از آسیبهایی که در حوزههای مختلف دارد پیامدها و آفتهایی نیز در حوزه سیاست دارد. از جمله این آسیبها میتوان به سیاستزدگی، گسترش فرهنگ نزاع و کینهتوزی، اخلاقزدایی و زیر پا نهادن کرامت و شخصیت انسانها اشاره کرد.
«سیاستزدگی» در معنای عام، تعمیم سیاست به تمام حوزههای زندگی است. سیاستزدگی همه چیز را سیاسی دیدن و با سیاست سنجیدن است و در تمام امور، مناسبات قدرت را لحاظ کردن است. سیاستزدگی مانع تخصصگرایی و شایستهسالاری میشود و جهان را تنها به حوزه سیاست تقلیل میدهد. به این دلیل، سیاستزدگی نوعی گفتمان و پاردایم است که جهان را به ما واژگونه میشناساند. سیاستزدگی سنجش افراطی
امور مختلف با معیارهای سیاست، قدرت و حکومت است. سیاستزدگی در دو سطح متفاوت رخ میدهد: سطح «کارگزاران و بازیگران سیاسی» و سطح «عموم افراد جامعه». سیاستزدگی کارگزاران به این ترتیب است که امور وابسته به قدرت شخصی و گروهی برای آنان اولویت مییابد و با دورشدن از مباحث فرهنگی، علمی، تخصصی، آموزههای دینی، اخلاقی و منافع ملی ترازو و میزان سنجش امور ازدایره حقیقت و عدالت خارج میشود. در فضا و جو ساخته شده سیاست زده صحنه سیاست به میدان جنگ و به تعبیر رقیقتر میدان ورزشی تشبیه میشود که پیوسته باید حمله کرد و مراقب بود امتیاز نداد و در نهایت شکست نخورد. حتی در این شرایط فرایندهای سیاسی جدای از منافعی که بر آن مترتب است جنبه حیثیتی مییابد و برد و باخت در آن از اهمیت مضاعفی برخوردار میشود. در این فضا هر رفتاری از جانب هر بازیگری، سیاسی و معطوف به قدرت تلقی میشود و تفسیرهایی که از هر رفتار صورت میگیرد بر نیت قدرتمدارانه آن بازیگر مبتنی میشود. در فرهنگ سیاست زده مرزهای سیاسی بسیار پررنگ است و گرایش به ایدئولوژیها، احزاب و جناحهای سیاسی نه تنها هویت سیاسی بلکه اجتماعی را نیز مشخص میکند. اگر در جوامع ابتدایی «قبیلهگرایی» رواج دارد در جوامع سیاست زده «حزبسالاری» رونق دارد. سیاستزدگی البته به همان اندازه که برای بازیگران ابعاد رقابتی پیدا میکند همچنین وجوه تفریحی و سرگرمی نیز مییابد و موجب دلمشغولی و سرگرمی آنان میشود. هر امتیازی از رقیب شادی آور است و هر امتیازی به او، غم آور. ملاک داوری و نشر اخبار رسانهای منافع حزب و فرد است؛ نه حقیقت و عدالت و منافع ملی. هر پیروزی و امتیازی همان گونه که در میدان مسابقات همهمه و هیاهو برپا میکند. درون آنان را به وجد و خروش میآورد، و برعکس هر شکستی آنان را در سکوت غم فرو میبرد و گاهی نیز به پرخاشگری میکشاند. تولید چنین فضای سنگینی منشا بسیاری از بداخلاقیهای سیاسی خواهد بود و با الگوگیری از اخلاق ماکیاولیستی در توجیه وسیله برای هدف، در نهایت به گذر از خطوط قرمز و شکستن حرمت امور مقدس میانجامد. این بازی به تمام باورها، ارزشها و ایستارهای اجتماعی کشیده میشود و پدیدهای را خارج از دست تطاولگر خود باقی نمیگذارد. سیاستزدگی زمینههای فهم مشترک و همکاری میان گروههای مختلف را از بین میبرد. در حالی که گفتگو و تفاهم در قبال افقهای مشترک ایجاد میشود، اما سیاستزدگی پیشتر افقهای مشترک را از میان برده
است. از این رو سیاستزدگی میزان توافق و اجماع را کاهش میدهد و زبان مشترکی برای کارگزاران باقی نمیگذارد. از این جهت هر چه گروهها و تشکلهای سیاسی بر محوریت قدرت سیاسی و تقویت مواضع خود در بازیهای سیاسی شکل بگیرند، موجب تقویت این فرهنگ و بازتولید سیاستزدگی میشوند. در ضمن باید اشاره کرد که یکی از پیامدهای سیاست زدگی در سطح کارگزاران، سرایت این بیماری سیاسی به عموم افراد جامعه است.
سیاست زدگی در سطح عموم جامعه به این معناست که آنان به جای سنجش پدیدههای اقتصادی، فرهنگی، علمی و اجتماعی با معیارهای خاص خود همه امور را با عینک سیاست میسنجند، و ریشه هر نابسامانی را به جای آن که در ظرف خود بیابند به حکومت تسری میدهند. این رویکرد عموما به بدبینی به سیاست و حکومت میانجامد و تمام خدمات و برنامه ریزیهای دولت را که برای سامان بخشی به امور کشور اتخاذ میشود، با سوءنیت تلقی میکند و گاهی نیز برای تامین منافع گروهی خاص میپندارد. در چنین شرایطی، کوچکترین اشتباه و نقیصهای مانند دیر کردن اتوبوس میتواند به بزرگترین مقام اجرایی کشور تسری یابد و او را مورد پرسش قرار دهد.
چنان که پیشتر نیز بیان شد یکی از روشهای مقابله با سیاستزدگی از نگاه احمدینژاد تغییر نگرشها نسبت به حزب و گروههای سیاسی است. از این منظر، فلسفه وجودی احزاب نباید قدرتمداری و تلاش برای رقابتهای سیاسی صرف باشد که از آن طریق به گسترش فضای سیاست زده بیانجامد. احزاب جوامع دینی با احزاب غربی و فرهنگ سکولاریستی آن تفاوت ماهوی دارند. در بینش اسلامی اولویت قدرت نیست بلکه مسئولیتپذیری، تولیدگری، خدمتگزاری و بها دادن به وظیفه و خیررسانی است. لذا تصور کلاسیک از حزب که محصول غرب سکولار است باید جای خود را به تصویر جدیدی از آن که مبتنی بر آموزههای اخلاقی و دینی است، بدهد. در این نگاه، احزاب و گروههای سیاسی میتوانند فعالیت سیاسی داشته باشند اما اولویت، هسته مرکزی و عامل اصلی تشکیل آنها باید اموری همچون مسایل خدماتی، تولیدی، فنی/تخصصی؛ و با انگیزههای فرهنگی، علمی، اخلاقی و دینی باشد.(1)
در واقع احمدینژاد علت و زمینه اصلی حوادثی همچون قتلهای زنجیرهای، حادثه
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8401290372 و 8305210318.
تیر 78، مسأله خرم آباد و بسیاری از رخدادهای تنشآفرین آن سالها را در فراگیری فضای سیاستزده میدانست. این حوادث با هر تفسیر و نگاهی، اما یک علت اصلی داشتند؛ سیاستزدگی ناشی از قدرتگرایی. این فضا بر اثر راهبردهای «فتح سنگر به سنگر» و «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» ایجاد شد.(1)
گر چه دولت هفتم در این شرایط هدف اصلی خود را «توسعه سیاسی» اعلام کرده بود، اما احمدینژاد با وجود راهبردهای یاد شده، مسایل پیش آمده، تنشآفرینیها، تخریب شخصیتهای حقیقی و حقوقی، سیاستزدگیها، رفتار غیرقانونی و رویکردهای سکولاریستی، جهت امور را به سوی توسعه سیاسی ارزیابی نمیکرد. او توسعه سیاسی را در افزایش دانش سیاسی، همبستگی ملی، اخلاقیگرایی و مسئولیتپذیری افراد جامعه میدانست و معتقد بود توسعه واقعیتی چند بعدی است که نگاه تک بعدی به آن دستیابی به توسعه و از جمله توسعه سیاسی را ناممکن میسازد. او معتقد بود جریان صاحب دولت اگر میخواهد به توسعه سیاسی یاری رساند بهتر است به جای پرداختن به مباحث اختلافبرانگیز، برچسبزنی و پیگیری سیاستهای تنشزا به واقعیت توده مردم اعتقاد یابد و تلاش کند با افزایش دانش سیاسی، آنان را با حقوق شهروندی آشنا سازد. زیرا مهمترین عامل ظلم و توسعه نیافتگی عدم آشنایی مردم با حقوق خویش است. احمدینژاد یکی از وظایف خود در دوران شهرداری را همین موضوع میدانست.
اگر روزی دیدیم که درجامعه قدرت درک و تحلیل مسایل سیاسی بالا رفت، آن وقت میگوییم جامعه، توسعه سیاسی یافته است و به جایی میرسیم که مردم در مورد همه مسایل جامعه احساس مسئولیت میکنند، و آمادگی آنان برای دفاع از کیان جامعه و کشور و تقویت همبستگی ملی بسیار بالا میرود و آن زمان میتوانیم بگوییم که کشور توسعه سیاسی اسلامی یافته است.(2)
نگرش تک بعدی و نامتوازن جناح دولتی به توسعه سیاسی و نادیده انگاشتن مولفههای دیگر توسعه در عمل موجب شد اقتصاد و فرهنگ دچار بحران (شده) و
کشور مجبور شود هزینه زیادی بابت این رویکرد نادرست به توسعه بپردازد. اکنون کشور بیش از این نمی تواند اینگونه هزینهها را تحمل کند. این بیتوجهی دولت موجب شد بسیاری از مشکلات تشدید شده و در مواردی مانند بیکاری و فساد اجتماعی به نقطه بحرانی برسد... القای ادعاهای نادرستی چون اجتنابناپذیری سکولاریسم و مدرنیسم و هم عرضی توسعه سیاسی با سکولاریزاسیون از مصادیق مقابله با فرهنگ دینی محسوب میشود.(1)
نگاه ما به توسعه سیاسی، نگاهی نو، مترقی و بومی است نه وارداتی... ما خودمان را درگیر جنجالهای سیاسی خانمانسوز نمیکنیم، ما در یک فضای دوستانه و سازنده به دنبال افزایش کمی و کیفی آزادیها خواهیم بود و نحوه استفاده از آزادی را تمرین میکنیم.(2)
عدم اطلاع شهروندان از حقوق خود زمینهساز اجحاف به مردم و انجام کارهای نامناسب است که لازم است در این زمینه اقدامات جدی صورت گیرد... فرهنگ شهروندمداری و اصلاح حوزه ارتباطات با مردم و نخبگان و پیگیری نهضت خدمت رسانی به مردم باید در اولویت اول قرار گیرد.(3)
احمدینژاد توسعه سیاسی را مصداق عینی آیه زیر میداند که میفرماید: «رحماء بینهم و اشدّاء علی الکفار». در واقع او گسترش فرهنگ تحمل یکدیگر و دوری از تخریبهای شخصیتی و تن دادن به اخلاق را در فعالیتهای سیاسی معیاری برای توسعه سیاسی میدانست. تعجب و نقد احمدینژاد این بود که جریان پرچمدار «توسعه سیاسی» به هیچیک از آن ارزشها احترام نمیگذارد.
جای تعجب دارد کسانی که در بیرون از مرزها شعار گفتگو حتی با دشمنان معاند ملت را سر میدهند در داخل تحمل گفتمانی ساده و معمولی را در رقابتهای حزبی و سیاسی ندارند.(4)
نتیجه برنامهها و شعارهای توسعه باید به تعمق و گسترش مهربانی، دست همدیگر
را گرفتن، راستی، صداقت و صفا، آرامش، آسایش و عبودیت بیانجامد، چه در غیر این صورت، افزایش تیراژ روزنامه و رشد فلان شاخص اقتصادی به تنهایی نشانگر توسعه نخواهد بود.(1)
تخریب چهرههای رقیبی که در طی سالهای اخیر انجام گرفته در تاریخ دو دهه اخیر کشورمان بیسابقه است. به طور مثال برخورد جناح دولتی در انتخابات مجلس ششم با آقای هاشمی رفسنجانی هم تاسفبار و در عین حال عبرتانگیز میباشد... شخصیتی را که تا چند ماه قبل از او به عنوان «امیرکبیر» دوران و «سردار سازندگی» یاد میکردند و حتی مصمم بودند با تغییر قانون اساسی دوره مدیریت ایشان را تمدید کنند با ناجوانمردانهترین و پیچیدهترین شیوههای تبلیغاتی مورد هجوم قرار دادند... این تخریبها فقط در حوزه سیاست صورت نمیگیرد. بلکه دامنه این تخریب و توهینها در بخش فرهنگی هم ادامه دارد. در مقابل سیل تحریفات و تبلیغات علیه مبانی دین و انقلاب، بزرگانی با سلاح منطق و استدلال وارد میدان شده و ایستادگی کردند. به طور مثال شخصیت ارزشمند و عالمی وارسته و دانشمند مانند آیتالله مصباح یزدی که از مفاخر برجسته روحانیت و حوزه علمیه در عصر ما هستند. اما ملاحظه شد که این شبکه عظیم تبلیغاتی به جای بیان استدلال و ارائه بحثهای منطقی، شیوه توهین و تخریب را در پیش گرفته و تهمت و افتراها و داستانپردازیهای ناجوانمردانهای را به سوی ایشان روانه کرده و ثابت کردند چون در مقابل اندیشههای استاد مصباح یزدی حرف منطقی ندارند، به ناچار راه توهین و تخریب را در پیش گرفتهاند.(2)
احمدینژاد نیروی اصیل انقلاب را مانند مادر راستینی میداند که برخلاف مادر دروغین، نمیخواهد به هر قیمتی که شده حتی آسیب دیدن فرزند، ادعای خود را ثابت کند. از نگاه او نیروهای اصیل انقلاب به دلیل ملاحظاتی که دارند دست به هر رفتاری نمیزنند، زیرا رفتارهای غیراخلاقی و غیراصولی در نهایت به زیان انقلاب تمام میشود.
مجموعه نیروهای انقلاب به خاطر اعتقاداتشان اصلا روشهای تخریبی
ناجوانمردانه را نمیپذیرند و قبول ندارند، چرا که در نهایت به نفع نظام نیست.(1)
نقد دیگر احمدینژاد این است که نمیتوان با زیر پا گذاشتن قانون به بهانه آزادی، آزادی برپا کرد. تئوریهای فشار و اندیشههای قدرتمدارانه با آزادی سازگار نیست. نظریه «فتح سنگر به سنگر» تبلور و جلوهای از روحیات و اندیشههای تمامتخواهانه است که سعی میکند با ادعای رسالت دمکراتیک آن را توجیه کند. با «استبداد اصلاحطلبانه» نمیتوان به تحقق دمکراسی و جامعه مدنی امیدوار بود، و اصولا نمیتوان چنین رهیافتی به سیاست را اصلاحطلبی نامید. در فضای ارعاب و خفقان که حیثیت و آبروی مخالف در نشریات رعایت نمیشود و از این طریق مجال نقد از فرد گرفته میشود چگونه میتوان از آزادی و مردمسالاری سخن گفت؟ عدم آزادی همیشه به معنای مجازاتهای معهود و رسمی نیست؛ بیاعتبار کردن شخصیت اجتماعی افراد و ترور شخصیتی، خود از نمونههای بارز نبود آزادی است. مردمسالاری با ترور شخصیتی رقیب حاصل نمیشود و با پروپاگاندای رسانهای که از حریف چهرهای سیاه تصویر میکند نمیتوان از مردمسالاری و انتخابات آزاد سخن گفت. از سوی دیگر با کلیگویی و کاربرد مفاهیم مبهمی همچون «آزادی» توسط کارگزاران حکومتی که وظیفه دارند برنامه و قانون ارایه دهند، اداره کشور با سختی مواجه خواهد شد و زمینه برای سوءاستفاده برخی افراد صاحبت قدرت فراهم میشود. به جای شعار دادن باید این مفاهیم را با روشهای قانونی عملیاتی کرد و در شرایط وفاق اجتماعی آنها را به اجرا گذاشت.
مدیران اجرایی باطرح مفاهیم مبهم چگونه میتوانند تصمیمات روشن و هماهنگ اتخاذ نمایند و کشور را اداره کرده و فضای سیاسی جامعه را سامان دهند؟... آیا وقتی آزادی به طور مطلق و بدون تعریف حدود و برنامه اجرایی آن مطرح میگردد باعث سستی ارکان جامعه و نابسامانی در اداره کشور و نهایتا تسلط اشرار سیاسی که از هر ابزاری استفاده کرده و بهرهمند از انواع امکانات مادی و حمایتهای آشکار و پنهان هستند بر فضای سیاسی کشور نمیگردد... اگر منظور از این مباحث، آزادی ابراز مخالفت در چهارچوب قانون و منافع ملی و برای
1) احمدینژاد، محمود؛ «وظیفه قوه مجریه نظریهپردازی نیست»؛ سیاست روز؛ 30/9/1381.
همگان است که حرف جدیدی نیست و در طول بیست سال گذشته همواره وجود داشته است... به راستی کدام دولت است که نماینده و وکیل مخالفین باشد؟ مگر نه این که دولتها همواره باید نماینده ملتی باشند که به آنها رأی دادهاند. به راستی اقلیت انگشت شمار پرمدعا و غریبه از ملت، تا کجا بر شهروندان و مردم عادی ارجحیت دارد؛ و آیا به خاطر پز مدارا و دمکراسی در عرصه جنگ رسانهای قدرتهای استکباری میتوان حقوق مردم را که بلندگوهای آنچنانی ندارند، نادیده گرفت... اگر این تعابیر از آزادی (که دشمنان میکنند) درست است پس حق 2/98 ملت ایران که برای آزادی جنگیدند و... دولت و مجلس و همه ارکان نظام با رأی آنها مستقر میگردند از آزادی چیست که آرمانها و آمال و خواستهایشان توسط همان معاندان پایمال میشود.(1)
جامعه نیازمند ترسیم و تثبیت مرز بین آزادی و بیبند و باری است تا زمینه و بهانهای برای سوءاستفاده مفسدان فراهم نشود... رییسجمهور بنا بر سوگندی که میخورد موظف به حفظ ایمان دینی مردم در برابر فرهنگ فرسوده غرب و برخورد قانونی باکسانی است که به ترویج و اشاعه ابتذال میپردازد.(2)
هر جا بیقانونی حاکم شود اولین قربانی آن آزادی است.(3)
متأسفانه امروز اصلاحات به معنای اسم به کار میرود و نه به معنای صفت و آرمان. یک گروه اسم خودشان را گذاشتهاند اصلاحطلب، اما کاری که میخواهند بکنند اصلا ربطی به این اسم ندارد. بالاخره اصلاحات تعریف دارد. باید به سمت خیر و صلاح حرکت کند. اصلاحطلبان طیف گستردهای هستند که از عناصر انقلابی در بین آنها وجود دارد. همه هم میگویند اصلاحات، بدون این که آن را تعریف کنند.(4)
پس از دوم خرداد یک فضای خشن و مرعوبکنندهای در جامعه ایجاد شده بود که مجلس (به طور نمونه مجبور شد) برای اولین بار به طور کامل به 22 وزیر
1) احمدینژاد، محمود؛ «آزادی به مفهوم درنوردیدن مرزهای امنیت و منافع ملی نیست»؛ کیهان؛ 28/7/1378.
2) احمدینژاد، محمود؛ «غفلت از فرهنگ دینی و ملی، بستر اباحیگری و فساد اخلاقی است»؛ جام هفته؛ ش 141.
3) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8403230130.
4) احمدینژاد، محمود؛ «وظیفه قوه مجریه نظریهپردازی نیست»؛ سیاست روز؛ 30/9/1381.
دولت رأی داد و هیچ کس هم جرأت مخالفت با دولت جدید را نداشت. در تمام دوره مجلس پنجم هیچ لایحهای نبود که مجلس با آن مخالفت کند. نکته بسیار عجیب این که برای اولین بار دولت برای پرداخت هزینههای جاری درخواست استقراض کرد و مجلس هم با آن مخالفتی ننمود... در این چهار سال همه این کارها در جهت تحقق این اهداف (فشار و ارعاب) بوده و اگر جناح رقیب هم کاری انجام داده عکس العملی بوده است. یعنی هجومی به آن شده و در موضع تدافع یک اقدامی انجام داده است.(1)
ما معتقدیم مقابله سازمانیافته مجریان با دستگاه نظارت بر انتخابات از یک طرف و تخریب گسترده و سازمانیافته رقبای احتمالی از سوی دستگاه تبلیغاتی بیرقیب حزب حاکم، امکان رقابت سالم و برابر را (در انتخابات هشتم ریاست جمهوری) به شدت کاهش داده است. تخریب چهره رقیب به یک امر عادی و روزمره در رفتار مجموعه دستاندرکارانی که شعار مبارزه با تمامیتخواهی سر میدهند اما در مقام عمل به حد اعلای تمامیتخواهی میاندیشند تبدیل شده است.(2)
در این دوران یکی از محورهای تبلیغاتی سکولاریستی جناح صاحب دولت که به لحاظ نرم افزاری تبعات امنیتی نیز در پی داشت راهبرد «حاکمیت دوگانه» بود. خاستگاه این راهبرد ریشه در فلسفه غرب و روش اندیشه دوگانه نگر آنها داشت. در تاریخ فلسفه غرب همیشه میان عقل و ایمان، انسان و خدا، دنیا و عقبی، دین و سیاست و اصولا امور مادی و معنوی مرز و جدایی وجود داشته است. به این دلیل اندیشمندان و نظریهپردازان غرب زده ایرانی نیز متاثر از آن فلسفه در نظریههای خود اینها را مقولاتی دوگانه فرض کرده و بر اساس آن نظریهپردازی کردهاند. نظریه حاکمیت دوگانه نیز در واقع با غیرقابل جمع دانستن مشروعیت و حکومت الهی با حکومت مردمی، به شیوهای افراطی تلاش داشت میان مردم و خدا فاصلهای پرناشدنی ایجاد کند و روش فکری «یا این یا آن» را حاکم کند. به عبارت دیگر این نظریه میتوانست بسترهای فکری لازم برای دگرگونسازی «جمهوری اسلامی» از جنس انقلابهای رنگی را فراهم سازد. در
این
شرایط، احمدینژاد در تاثیرپذیری از فرهنگ سیاسی شیعه، رویکرد دوگانهنگر به حکومت و مشروعیت را نقد میکند و با رد وجود این نگرش در اسلام و مردمسالاری دینی، «جمهوریت» و «اسلامیت» را مکمل هم معرفی میکند. او حتی معتقد است که بدون اسلام، مردمگرایی محقق نمیشود و بدون مردمگرایی اسلام در جامعه پا نمیگیرد. اندیشههای سکولاریستی تنها یک تفسیر از مردمسالاری را ارایه میدهد که چندان هم معتبر نیست و توانایی تحقق مفهومی و عمیق آن را ندارد. البته احمدینژاد ارایه این نظریهها را صرفا مفهومی و فکری نمیداند بلکه آنها را حامل برخی اهداف راهبردی و سیاسی در راستای جنگ قدرت و «فتح سنگر به سنگر» ارزیابی میکند. احمدینژاد مدتی بعد در زمان شهرداری و ریاست جمهوری الگوی جدید عملی از مردمسالاری دینی را ذیل گفتمان انقلاب اسلامی به نمایش گذاشت.
من جمهوریت و اسلامیت را از هم جدا نمیدانم. یعنی اینها قابل تفکیک نیست. چون یکی از آنها روش و شکل است و دیگری قالب و محتوا است. در کشور ما قالب به خاطر محتوا ایجاد شد و ظرفیت نظام به خاطر اسلامی بودنش است. چون نظام اسلامی است فضا را باز میکند و برای رأی و نظر مردم ارزش قایل میشود و به آن اعتبار میدهد.(1)
تقسیم جامعه و اقشار مخلف آن به دو بخش متفاوت که یکی وظیفه دفاع از اسلامیت و دیگری وظیفه دفاع از جمهوری را بر عهده بگیرد، در اصل هدف ایجاد شکاف بین جمهوریت و اسلامیت را تعقیب میکند، در صورتی که اسلامیت و جمهوریت در نظام مردمسالاری دینی هیچ تضادی با هم ندارند و تمام اقشار برای صیانت از جمهوری اسلامی موظف به دفاع از هر دوی این مؤلفهها هستند. در کشور ما نظام جمهوری را اسلام به پا کرده و امروز و فردا هم اسلام از آن دفاع خواهد کرد. القای تضاد بین اسلامیت و جمهوریت نوعی فریبکاری از جانب کسانی است که به هیچ یک از آن دو اعتقادی ندارند. ما نیز همچون گذشته بر دفاع توأمان از اسلامیت و جمهوریت تأکید میکنیم.(2)
القای شکاف و دوگانگی در حاکمیت و تقابل بین نهادهای انتخابی و انتصابی (تز حاکمیت دوگانه)، تهدید نظام به شیوههای مختلف به ویژه خروج از حاکمیت و ناکارآمد ساختن حاکمیت، مجموع شیوههای ستون پنجم برای تضعیف تا حد ممکن نظام در مقابله با تهدیدات دشمن است.(1)
مجموعه نهادهای نظام در یک تقسیم کار و نظم منطقی، کارکردی دارند که برآیند آن، نظام مردمسالار و دینمدار جمهوری اسلامی است. در یک نظام طبیعی است که بعضی نهادها مسئول برخورد و ممانعت و برخی دیگر مسئول تشویق و امتیاز دادن هستند و هر دو در خدمت نظام مردمی و مکمل یکدیگرند. استناد به کارکردهای موضعی برای مشوه جلوه دادن چهره بعضی نهادها و تفکیک مأموریت هر نهاد از سایرین و از کل نظام حرکتی بیمعنا و اصولاً خسارت بار است. مثلاً مجلس شورای اسلامی با حضور و تأیید شورای نگهبان رسمیت مییابد و اگر بخواهد واقعا طرفدار مردمسالاری و آزادی باشد باید قوانینی تصویب کند که مورد تأیید شورای نگهبان قرار گیرد و در غیر این صورت آن مصوبات نه مردمی و نه اسلامی خواهد بود... اختلافنظر و سیلقه امری طبیعی است لیکن نماد مردمسالاری و دینمداری تنها و تنها حرکت در مرز قانون است.(2)
احمدینژاد معتقد بود مردمسالاری با لفاظی و بازی با نظریههای غربی به دست نمیآید. مردمسالاری در پس کتابها و متون فلسفی اقدام عملی و رفتار عینی میطلبد. نبود عدالت اجتماعی، فاصله میان حاکمان و مردم، فرهنگ تجملگرایی و کاخنشینی، نگاه قیممآبانه روشنفکری، که خود را در ادبیات فخرفروشانه تفکیک میان توده و نخبه نشان میدهد، همگی شاخصهایی هستند که با مردمسالاری رابطه معکوس دارند. به عبارت دیگر، لازمه مردمسالاری عینی و واقعی، گسترش «عدالت اجتماعی»، «ساده زیستی» و «مردمی بودن» است. مردمی بودن دل برگرفتن از ادبیات تکبرآمیز «نخبه، توده» و در میان مردم به سر بردن و با آنان صادق بودن است. از نگاه احمدینژاد «مردمسالاری» بدون «مردم داری» و «مردمی بودن» ناممکن است. بیتوجهی به
ثروتهای نامشروع بادآورده، نادیده گرفتن فاصله طبقاتی، بسته بودن دایره مدیران و جدی نگرفتن مردم و مشارکت آنان در اداره امور مختلف کشور با مردمسالاری همخوانی ندارد.
امروز باید بیاییم یک تعریف کاملا روشن از وظایف مدیران و نقش مردم در اداره کشور (ارایه دهیم) که بخش کوچکی از آن تعریف شده است؛ رأی دادن... اما این، بخش کوچکی از مشارکت در اداره کشور است. مردم باید لحظه به لحظه و در همه جا و راجع به همه مسایل، هر جا که هستند حضور داشته باشند، نظر بدهند، بحث کنند؛ اصل امر به معروف و نهی از منکر یعنی این. یعنی همه مردم نسبت به اجرای عدالت، نسبت به پیگیری اهداف انقلاب، نسبت به درست اداره کردن کشور، نسبت به حذف رابطه بازی، نسبت به از بین بردن فقر، نسبت به از بین بردن تبعیض باید نقش داشته باشند... در بنای حکومت اسلامی همه حضور دارند، نه این که (میان جامعه و حکومت جدایی بیاندازند و) ببینیم یک لایهای را بریدیم به نام نظام و حکومت... اتفاقا تنها نظامی که بدون مشارکت فعال همه جانبه و مستمر مردم نمیتواند بنا بشود، نظام اسلامی است.(1)
متأسفانه بعضیها اصلا مردم را به حساب نمیآورند... به رغم شعارهایی که برای مردم میدهند، کوچکترین شأنی برای مردم قایل نیستند.(2)
مردمسالاری که فقط در برگزاری انتخابات نیست. مردمسالاری یعنی این که ما تمام اداره کشور را بر عهده مردم بگذاریم. دولت موظف است راه را برای مردم باز کند تا انرژی بیپایان آنها در راه شکوفایی کشور هزینه شود.(3)
اگر عدالت از بین برود، قلههای ثروت نامشروع در کشور شکل میگیرد و عرصههای سیاست و فرهنگ و رسانه به خدمت این قلهها در میآیند و به این ترتیب فرصت استفاده از آزادی از دیگران سلب خواهد شد.(4)
از روی کاغذ و گزارشهایی که در کاخها به دست افراد میرسد، نمی توان درد مردم را لمس کرد. مسئولان کشور اگر میخواهند برای ملت برنامهریزی کنند باید به میان تودههای مردم و به ویژه محرومان و پابرهنگان بروند تا بتوانند یک پیوند پایدار و سازنده را میان برنامهها و سیاستهای کشور با خواستها، مشکلات و نیازهای مردم برقرار سازند... دولت متعلق به ملت است و باید به مردم باز گردانده شود و لازمه تحقق این هدف نیز یکرنگی و صداقت مسئولان کشور با مردم است... در ابتدا گفته شد که میخواهند کارها را به دست مردم بسپارند و چندی بعد آن را به خصوصیسازی تعبیر و تفسیر کردند و خصوصیسازی نیز مفهومی جز فروش اموال دولتی آن هم به عدهای خاص پیدا نکرد.(1)
مسئولین از اتاقهای دربسته بیرون بیایند و با قدم زدن در کوچه و به همراه مردم از نزدیک مشکلات آنان را شنیده و فقط گزارشهای کاغذی را منبع تصمیمگیریهای خود قرار ندهند.(2)اینکه عدهای فکر میکنند صرفا با دولت و مجلس میتوان آرمانها را محقق کرد، یک تصور باطل است. عدالتخواهی باید توسط آحاد مردم مطالبه شود... اگر همه مردم متولی اداره کشور باشند، نظام اسلامی محقق میشود... حکومت مردمی در متن حکومت دینی است. نقش مردم در اداره کشور نقش اصیل و پایهای است، اگر قرار است فضای کشور معنوی شود، باید فرصتهایی فراهم آورد تا مردم نقش خودرا در امور معنوی تقویت کنند... اصلاح وضعیت اقتصادی و تحقق عدالت اجتماعی بدون حضور مردم امکانپذیر نیست.(3)
تنها نظامی که بدون حضور مردم نه بر پا میشود و نه توان ادامه حیات دارد، نظام اسلامی است که میخواهد عدالت و معنویت را بر پا کند.(4)
به هر تقدیر احمدینژاد معتقد بود این وضعیت سیاست زده و بیبرنامه دولت که همراه با تنشهای وسیع در سطح جامعه و حکومت است اینگونه دوام نمیآورد و نمیتواند با این وضعیت تداوم یابد. او معتقد بود گروهی که معترض است، پس از
رسیدن به قدرت هرچند که تا مدتی بهانه بیاورد اما به تدریج افکار عمومی را از دست خواهد داد و باید نسبت به مسئولیت خود پاسخگو باشد. در ضمن گروههای پراکنده معترض پس از
رسیدن به قدرت با اختلافات درونی مواجه میشوند و هر گروهی به سویی میکشد و انسجام پیشین به تدریج از بین خواهد رفت.
این روند به چند دلیل نمیتواند ادامه داشته باشد. دلیل اول این که قوه مجریه باید به مطالبات واقعی پاسخ دهد و این امر نیاز به برنامه و کار دارد و وقتی برنامهای نباشد و طبعا کار جدی هم اتفاق نمیافتد. سه سال، چهار سال میگویی نمیگذارند و رقیب خودش را کنار میکشد و از جلو چشم مردم عقب میرود و خیلی جاها از مواضع عقبنشینی میکند و کوتاه میآید و حتی در جایی میگوید حتی کاندیدا هم نمیدهم، اما بالاخره در مقابل این پرسش قرار میگیرند که چه کاری انجام دادید؟ دیگر بهانه نیاور. دلیل دوم این که چون این طیف ناهمگون است و یک سر این طیف نه تنها رقیب دوم خرداد را نمیخواهد بلکه مجموعه نیروهای اصولگرای دوم خرداد را هم نمیخواهد. اصل نظام را هم نمیخواهد و این طیف از ابتدا جهتگیریاش همان سمت بود... یک مجموعه معترض تا جایی که حالت اعتراض و طلبکاری دارد، انسجامش را میتواند حفظ کند، اما به محض این که به مرحله پاسخگویی میرسد، تفرقه آشکار میشود.(1)
مهمترین و اصلیترین توصیه احمدینژاد به جناح حاکم بر دولت در آن سالها این است که با دست کشیدن از سیاستهای تنشزا و نزاع انگیز به وظیفه اصلی خود که انجام کار و تلاش برای گسترش تولید و توسعه و فقرزدایی و عدالت گستری است، باز گردند. ذهن ظرفی است که اگر با کینه و اندیشههای سیاست زده پر شود، فضایی برای مهرورزی و اندیشههای سازنده باقی نخواهد گذاشت. ظرفیت و زمان آدمی محدود است. اگر فرصتهای کار و خدمت صرف رقابتهای سیاسی شود و در جلسات پیدرپی برای برنامهریزی در مسابقه سیاست بگذرد مجال چندانی برای خدمتگزاری و مدیریت امور کشور باقی نخواهد ماند.
این کشور نیازمند کار و تلاش خستگیناپذیر است و منحرف کردن اذهان مسئولان
1) احمدینژاد، محمود؛ «وظیفه قوه مجریه نظریهپردازی نیست»؛ سیاست روز؛ 30/9/1381.
کشور از این نیاز مبرم خیانت به آرمانهای انقلاب و اهداف بلند انقلاب اسلامی محسوب میشود.
ما میگوییم در رقابتهایمان هم، فضای اسلامی را رعایت کنیم. این که یک عدهای تا به یک پستی برسند بنا را بر این بگذارند که دیگران باید نابود شوند، این کجایش اسلامی است؟... این حالت کینه ورزی که هر روز دارد تبلیغ میشود به این که حتما کشور را قرمز و آبی کنیم، حتما تقابل، حتما باید نابود کنیم، این کجایش با فرهنگ ما هماهنگ است؟ همه نیروهای دلسوز کشور اگر دست به دست هم بدهند باز هم کم میآوریم، چون آن قدر خرابی داریم، آن قدر مشکلات داریم و توطئههای دشمنان است که همه هم کار کنیم، کم میآوریم.(1)
احمدینژاد شرط توسعه و مردمسالاری را دوری از درگیریهای سیاسی و تلاش برای همدلی و رسیدن به «وفاق ملی» میدانست. زیرا در این صورت نیروها و منابع در جهت توسعه به کار میرفت، نه دفع یکدیگر.
باید سریعتر منشور «وفاق ملی» را مبتنی بر قانون اساسی، اصول و ارزشهای اسلامی، محکمات انقلاب اسلامی، خط امام و رهبری و متناسب با مردمسالاری دینی شکل داد تا همه نیروهای انقلاب و کشور به این موضوع با دید یک استراتژی بلندمدت و نه مقطعی بنگرند.(2)
اما گذشته از مسایل داخلی، عمدهترین نقد احمدینژاد بر سیاست خارجی این بود که چطور جریانی که در برابر نیروهای منتقد داخلی با شدت برخورد میکند در عرصه بینالملل انفعال نشان میدهد. احمدینژاد دیپلماسی موفق را در ایمان به توانمندی ملت و خودباوری و تعهد به اصول انقلاب میدانست.(3)زیرا این عوامل میتواند موجب خروج سیاست خارجی از حالت انفعال شود و با افزایش اعتماد به نفس در میان سیاستمداران آنان را در عرصه خارجی در برابر نیروهای بیگانه مقتدر سازد.(4)در واقع اگر هدف از دیپلماسی تحصیل منافع مادی و معنوی باشد به نظر احمدینژاد این منافع با روحیات پر
شده از ترس که نتیجه آن دادن امتیاز است به دست نخواهد آمد. از این رو، او به افرادی که در چنین شرایطی حتیخواهان مذاکره با آمریکا بودند نیز انتقاد میکرد.
در شرایطی که آمریکا ایران را تهدید و از هیچ کوششی برای اهانت و تحقیر ملت ایران فروگذار نمیکند، مذاکره با امریکا اقدامی کاملا غیرمنطقی است... ایجاد فضای یأسآمیز که در آن ترس و هراس از قدرت دشمن، انگیزه دفاع را از مردم سلب کند و به القای آشفتگی و بحران (بیانجامد از) وظایف تبلیغاتی و مطبوعاتی ستون پنجم است... مذاکره در شرایط تهدید دشمن، معنا و نتیجهای جز تسلیم ندارد و به تسلیم کشاندن نظام، خود مبنا و اساس مأموریتهای ستون پنجم است.(1)
احمدینژاد با این رویکرد، همچنین به استقراضهای خارجی، در شرایطی که کشور از ذخیره ارزی مناسبی برخوردار است نیز انتقاد میکند.
در حالی که درآمدهای نفتی در سال جاری (سال 1381) بسیار بالاتر از ارقام قانون بودجه است و صندوق ذخیره ارزی از هفت میلیارد دلار مازاد درآمدهای نفتی برخوردار میباشد، معلوم نیست چه دستهایی در کار است که اصرار دارد به جای استفاده از منابع داخلی همچنان کشور را زیر بار تعهدات جدید فرو ببرد که با احتساب تعهدات فعلی و تعهدات مصوب سال آینده از مرز هشتاد میلیارد دلار فراتر خواهد رفت... ما از رییس جمهور محترم و دولت خدمتگزار و مجلس شورای اسلامی میخواهیم این روند را پایان داده و به جای اتکا به تسهیلات و منابع خارجی از منابع و ظرفیتهای داخلی استفاده کنند.(2)
احمدینژاد در فضای سیاسی ایجاد شده آن سالها که جریان سکولار و غربگرا قدرت یافت و بنیانهای فکری انقلاب و جمهوری اسلامی را مورد هجوم قرار داد، نسبت به بازگشت «استعمار نو» هشدار میدهد. پدیدهای که ضمن انفعال در سیاست خارجی، از خودباختگی فرهنگی و وادادگی فکری نیروهای داخلی و گرایش آنها به سوی غرب برآمده است. استعمار نو بر خلاف استعمار قدیم که توسط نیروهای بیگانه انجام میشد، از طریق نیروهای داخلی غرب زده صورت میگرفت.(3)
در استعمار نو اگر حاکمیت سیاسی و عناصر فکری جامعه همگام با استعمارگر نباشند امکان تداوم استعمار وجود ندارد. در طول این دوره آنها روی دو چیز کار کردند. یکی وابسته نگه داشتن ساختار سیاسی و دیگری تحتتأثیر قرار دادن عناصر فکری و روشنفکر کشور به گونهای که مبانی فکری استعمار را در جامعه بر اساس سلایق داخلی ترجمه و منتشر نمایند. به کارگیری عناصر داخلی و به ظاهر خودی در کشور ما از شیوههای استعمار نو برای تداوم چپاول است. خوشبختانه در کشور ما با پیروزی انقلاب اسلامی رکن اول متلاشی شد و رکن دوم ضربات اساسی دریافت کرد، لیکن فرصت سازماندهی مجدد را به دست آورد.(1)
بر این اساس، از بنیادیترین نقدهای احمدینژاد بر تحولات این دوره، گسترش اندیشههای سکولاریستی و تبلیغ و ترویج این نگرش در رسانهها و در میان نیروهای اجتماعی است.
سکولاریسم از نگاه او، نه تنها به حاشیه رفتن باورها و ارزشهای دینی را در پی دارد، بلکه وجه دیگر آن منزوی ساختن روحانیت است. در حالی که روحانیت در طول تاریخ منشأ بسیاری از دستاوردهای ملی ایرانیان بوده است و هر جنبشی که در تقابل با روحانیت پدید آید به سرانجامی نخواهد رسید.(2)
تجربه تاریخی هم نشان میدهد جریاناتی که بدون اسلام و روحانیت شکل گرفتهاند، فقط و فقط در مسیر تخریب حرکت کردهاند و همواره برنامهریزیشان ضربه به کشور بوده است. اگر انقلابی شده به شکست کشاندهاند و پای دشمن را باز کردهاند، اگر استقلالی ایجاد شده به وابستگی تبدیل کردهاند، اگر آزادی بوده به استبداد تبدیل کردهاند. در سلطنت مشروطه و نهضت ملی شدن نفت نمونههایش را دیدهایم.(3)
رییس جمهور بنابر سوگندی که میخورد موظف به حفظ ایمان دینی مردم در برابر فرهنگ فرسوده غرب و برخورد با کسانی است که به ترویج و اشاعه ابتذال میپردازند.(4)
در واقع، احمدینژاد به نقد جریانهای عرفگرایی میپردازد که ناکارآمدی خود را در نظریهپردازیهای گوناگون پنهان میسازند و ضعفهای خود را به باورهای ایمانی و نظام سیاسی دینی نسبت میدهند و سکولاریسم را ضرورت توسعهیافتگی میخوانند.
برخی مدیران، ناکارآمدی خود را به کلیت نظام ربط میدهند در حالی که با احکام مترقی اسلام میتوان کشور را اداره کرد و خود را در این راه فدا نمود.(1)
حال مدیری که از نگاه انقلاب فاصله گرفته است، فلسفه میبافد که اشکال و ضعف و ناکارآمدی در حوزه کاری خود را به گردن نظام جمهوری اسلامی بیندازد.(2)
البته احمدینژاد سکولاریسم را تنها نتیجه اندیشههای غربی و لیبرالیستی نمیداند بلکه در کنار آن از اندیشههای «متحجر» و از جمله اندیشههای مرتبط با «انجمن حجتیه» نیز یاد میکند و نتیجه هر دو رویکرد را دینزدایی از سطح جامعه و سیاست میداند.
متحجرین عناصری هستند که با تحولات زمان حرکت نمیکنند، محدود نگر هستند و افق دیدشان بسیار کوتاه است. همچنین اهل خطرپذیری و پذیرش مسئولیتهای بزرگ اجتماعی نیستند... متحجرین که بخشی از آنها در انجمن حجتیه متشکل بودند عمدتا نیروهای انقلاب را در میدان غیر اصلی مستهلک میکردند.
کسانی که معتقد بودند نباید در سیاست دخالت کرد، معمولا حضور و موضعگیری ایشان به نفع نظام سلطه و استبداد تمام میشد... جریان تحجر عمدتا در موضع نق زدن و مخالفت و مستهلک کردن نیروهای انقلاب، جهت جلوگیری از تشکیل حکومت اسلامی بودند. آنها با القای ترس از شکست احتمالی تن به حاکمیت زور و استبداد میدادند... مسئولین امنیتی کشور موظفند به خاطر هزینه و اختیاراتی که ملت به آنها داده است، مراقب فعایت این انجمن باشند و با آن برخورد کنند... مبانی و نتیجه عملیاتی تحجر و لیبرالیسم یکی است... لیبرالها به سمت سکولار کردن جامعه پیش میروند. متحجرین نیز (با رفتن) به سمت جلوگیری از تحرک مذهبی در صحنههای سیاسی و نفی تحرکات انقلاب اسلامی قبل از حکومت جهانی، (با این) عمل زمینه را برای حاکمیت سکولارها فراهم میکنند.(3)
احمدینژاد علاوه بر نقدهایی که در این دوره به برخی پدیدههای جاری و سیاستهای اتخاذ شده جبهه دوم خرداد میکند، در آسیبشناسی انقلاب به نقدهایی میپردازد که شامل دورههای پیشین نیز میشود. نقدهایی عام که دست کم در طول دو دهه اخیر در امور سیاسی کشور وجود داشته است.
مهمترین این نقدها که احمدینژاد به آنها توجه دارد عبارتند از: «دوری از گفتمان اصیل انقلاب»، «اشرافیگری» و «کم توجهی به عدالت».
در آسیبشناسی آفتهای انقلاب احمدینژاد اساسیترین نقد را دور شدن از گفتمان امام خمینی و به تعبیر دیگر گفتمان انقلاب میداند. با ذکر این توضیح که در اندیشه او فرهنگ انقلاب چیزی جدای از اندیشههای امام خمینی نیست و اصولا انقلاب اسلامی 57 با تمام شکوهش جلوهای از مرجعیت شیعی امام خمینی است. در حقیقت ریشه تمامی آفتها و نقدهایی که او بر میشمرد همگی به این موضوع باز میگردد. دوری از این باورها و ارزشها علتالعلل مشکلات کشور به ویژه از اواخر دهه شخصت به بعد است. دوری از این گفتمان، دوری از فرهنگ بومی، دوری از ایمان راستین و عمیق و دوری از جامعه و مردم بود؛ که نتیجه آن برخی گرفتاریها و دور افتادن از توسعه مطلوب و متوازن است. از نگاه احمدینژاد اصولا توسعه غیردرونزا امکان وقوع ندارد. اگر جامعهای با توجه به شرایط خاص خود که به طور مشخص از جوامع دیگر متمایز است و تفاوتهایی با آنها دارد نتواند در حوزههای مدیریت اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... به تولید اندیشه و اجرای آنها بپردازد فرصتی برای رشد و توسعه عمیق و پایدار پیدا نمیکند. چاهی که آبی از آن نمیجوشد با استمداد دلو و سطل نیز راهی از پیش نمیبرود. گفتمان انقلاب، گفتمانی بومی است که حاصل هزاران سال تاریخ فرهنگی و جریان فکری در این کشور است که توسط امام خمینی نضج گرفته است. فاصله گرفتن از این گفتمان و رویآوری به تئوریهای غربی در بدنه مدیران دولتی آغازگر سلسله اشتباهاتی بود که به تدریج در حوزه باورها، ارزشها و رفتارهای دولتی نمایان شد و سپس به سطح جامعه کشیده شد. با تغییر گفتمان دینی انقلاب و روی آوردن به آموزههای غربی ابتدا باور و ارزشهای مدیران تغییر
کرد و سپس این دگرگونیها خود را در برنامهریزیها و سیاستگذاریها نشان داد. در نهایت هم با پیگیری آنها، شرایط زیست اجتماعی تغییر کرد و جامعه نیز به ناچار با تحولات جدیدی آشنا شد. چرخش از گفتمان اصیل خودی به سوی گفتمان عاریتی، جهانشناسی مدیران را متحول ساخت و زبان جدید آن گفتمانها دنیای تجربه ناشدهای را پیش روی آنان قرار داد. انتظارات از سیاست و حکومت و قدرت و زندگی عمومی دگرگون شد و از عالمی نو «آدمی دگر» ساخت.
گسیختگی گفتمانهای جدید عاریتی با گفتمان اصیل پیشین، سرگشتگی و بحران هویت را در گروهی از کارگزاران حکومتی موجب شد که خود عامل آفتهای پسین بود. این آغاز راهی بود که منزلگاههای طریق آن اشرافیگری، سیاستزدگی، فساد اقتصادی و بیتوجهی به متن مردم بود؛ که جوهر همه آنها به اخلاقزدایی و عرفیگرایی (سکولاریسم) میرسید.
بر این اساس ضعفها و کمبودهای پس از انقلاب بیش از آن که بر آمده از نگرشهای انقلابی باشد ناشی از دور شدن از آنهاست.
به تجربه دریافتهایم که به هر نسبت که از نگاه انقلابی فاصله بگیریم از همان جا آسیبپذیر خواهیم شد و مشکلات بروز خواهد کرد. مدیرانی که از نگاه انقلابی فاصله گرفتهاند اشکال و ضعف و ناکارآمدی خود را به گردن نظام میاندازند. مدیر انقلابی اعتقاد دارد که اسلام، دین کاملی است و میتواند نیازهایش را تأمین کند و هیچگاه به دنبال الگو گرفتن و گرتهبرداری از الگوهای غربی نیست.(1)
هرگاه مدیران این کشور به آرمانهای انقلاب توجه کردهاند موفق بودهاند، اما هر زمان از این خط فاصله گرفتند به همان میزان نیز آسیب دیدند.(2)
احمدینژاد «تأسیس حکومت علوی» را مطلوب دیرینه تاریخ ایران میخواند؛ و نه تنها جنبشهای تاریخ معاصر از جمله مشروطه و انقلاب اسلامی را قیامی با «هدف تشکیل حکومت علوی» میداند، بلکه از تشکیل حکومتهای آل بویه، علویان، طبریان و صفویه نیز با همین هدف یاد میکند؛ مسألهای که عمق گفتمان انقلاب را در تاریخ
نشان میدهد.(1)اما با تغییر گفتمان مدیران، ارزشها و بینشها تغییر کرد و آرمانهایی نظیر «مدینه النبی» و «حکومت علوی» جای خود را به «توسعه غربی» و «دمکراسی» داد.
گر چه آرمانهای انقلاب به طور ضمنی ارزشهایی نظیر آزادی، پیشرفت و مردمسالاری را احیا میکرد اما آنها خود ارزش غایی نبودند، و گفتمانی که تنها از این اهداف نیرو و قوام بگیرد با گفتمان انقلابی که به مدینة النبی و حکومت علوی نظر دارد تفاوتهای فراوانی خواهد داشت. گفتمانی که جدای از خاستگاههای بنیادین انسان دینیِ این جامعه، تنها به میانه مسیر نظر اندازد و اهداف عالی دینی را در برنامهریزیها و سیاستگذاریها در نظر نگیرد و تناسب خود با آنها را نسنجد، به سوی سکولاریسم پیش خواهد رفت.
به هر طریق باید فاصله میان باورهای دینی و حوزه سیاستگذاریها را از طریق گفتمان انقلابی از میان برداشت. اعتقادات دینی بقچه راه نیست که تنها به هنگام خستگیهای معنوی گاهی آن را باز کنیم و روان خسته خود را مداوا کنیم. اعتقادات دینی جهت بخش زندگی است؛ در حوزه فردی بهگونهای و در حوزه عمومی و سیاستگذاری نیز به گونهای دیگر.
اگر چه برپایی آزادی، دمکراسی، پیشرفت و... از اهداف این انقلاب بوده ولی رسالت بزرگ و تاریخی انقلاب با عنوان هدفی در عرض رسالت انبیای الهی، تشکیل جامعهای نمونه و پیشرفته اسلامی به عنوان سکو و مقدمه برپایی حکومت جهانی امام مهدی(عج) است.(2)
دولتمرد اسلامی باید اعتقاد داشته باشد که اسلام نجات بخش بشر و راه حل مشکلات جامعه است و کسانی که به این اصل معتقد نیستند و همواره به دنبال نسخههای شرقی و غربی بوده و هستند، نمیتوانند دولت اسلامی برپا کنند.(3)
(عدهای) میخواهند ما را از حکومت علوی به حکومت دمکراسی غربی منحرف کنند.(1)
لذا نقد اساسی احمدینژاد این است که کارگزاران حکومتی در طول سالهای پس از انقلاب به جای تدوین برنامههای متناسب با اسلام و گفتمان اصیل انقلاب به سراغ علوم عاریتی رفتند که نتیجه آن عدم توسعه متناسب و متوازن و بروز مشکلات اجتماعی و فرهنگی بود.(2)در این میان لیبرال دموکراسی بیش از اندیشههای دیگر در میان گروههایی از این طبقه نفوذ کرد. در حالی که آن مکتب، در اقتصاد و سیاست و فرهنگ طریقی جز اندیشههای اسلامی میپیماید و نسخههای متفاوتی ارایه میکند که با جامعه اسلامی ایران سازگاری ندارد.
اقتصاد لیبرل، وحی منزل نیست که به آن سجده کنیم. یکی از ریشههای مفاسد اقتصادی همین رویکرد لیبرالیستی اقتصاد است، آن هم در کشوری مانند ایران که اسلامی است.(3)
اصولا ما یک تفاوت مبنایی داریم با بعضی از دوستان. ما اصلا نگرشمان به ساختار حکومت، نگرش قدرت به این مفهومی که در غرب مطرح است، نیست.(4)
در این مقطع لازم است که شیوههای اقتصاد اسلامی متناسب با شرایط امروزی برای دستیابی به اهداف تبیین بشود و اجرا بشود... پیشرفت کالایی وارداتی نیست که با دست یافتن به آن بتوان کشوری پیشرفته را به جهان معرفی کرد. پیشرفت رشدی است که از درون یک جامعه میجوشد و استعدادها و توانمندیها را در خدمت اهداف و آرمانهای بلند یک ملت قرار میدهد. خودباوری پایه اصلی و مقدمه پیشرفت است. کسی که توانمندیها و استعدادهای خود را شناسایی و باور نکرده است، احساس هویت و هدفمندی نمیکند و نقطه اتکایی برای حرکت ندارد.(5)
در واقع تبلور اصلی خودباوری و احساس هویت، اعتقاد به گفتمان اصیل دینی خویش است. این گفتمان، خودباوری و هویت را یک جا تأمین میکند و زمینه را برای توسعهای چند بعدی و مبتنی بر تواناییها و استعدادهای درونی فراهم میسازد. البته تأکید بر گفتمان اصیل تعارضی با بهرهگیری از علوم جوامع و تمدنهای دیگر ندارد. به
این معنا، تأکید بر گفتمان انقلاب پیش و بیش از آن که به حوزه باورها مرتبط باشد با حوزه روحیات سروکار دارد و به معنای این است که در برابر علوم و اندیشههای جدید خود را نبازیم؛ و ضمن استقبال از ورود آنها با رویکردی نقادانه مواجه شویم؛ تا آنچه را که درست دانستیم به کار بندیم و آنچه را که نادرست یافتیم و با ارزشهای ایمانی خود سازگار نیافتیم، از آفاتش دوری گزینیم. با چنین رویکردی ایرانیان میتوانند در توسعه علوم در جهان مشارکت کنند و ضمن تولید اندیشه به رفع معایب اندیشههای غربی نیز یاری رسانند.
باید افکار را وارد کنیم، نقد کنیم، جواب دهیم و تولید کنیم... در تفکر ما این یک اصل است. جلوی اندیشه را نمیشود گرفت. اندیشه مثل یک نسیم است، پراکنده میشود. ممکن است یک دفعه عطر آن عطر خوشایندی و یا ناخوشایندی باشد، اما ناگهان منتشر میشود. ما باید افکار را تولید و منتشر کنیم این تنها راه است و راه دیگری نیست.(1)
احمدینژاد فرایند دوری از گفتمان انقلاب در طبقه مدیران را متناسب با شتابی که داشتهاند به سه مرحله تقسیم میکند. مرحله نخست به دوران پس از شهادت رجایی باز میگردد. این دوران که تا سال 68 ادامه داشت و به تمرکزگرایی، اقتصاد دولتی و در نتیجه فراهم شدن زمینههای رانتخواری در کشور انجامید، گرچه مانند گذشته به گفتمان انقلاب توجه نداشت اما به دلیل حضور امام خمینی و شرایط جنگ و آثار ناشی از آن، کم و بیش گفتمان انقلابی بیش از دورههای بعد حاکم بود. پس از این دوره، دوری از گفتمان انقلاب با حاکمیت تدریجی گروهی از مدیران در بخشهای کلان اقتصادی و مدیریتی شتاب بیشتری میگیرد و به الگوبرداری از اقتصاد و توسعه غربی میانجامد. اما در مرحله سوم که با سال 76 آغاز میشود مقابله و تضعیف این اندیشه با صراحت و روشنی انجام میگیرد و حتی جنبه نظری و ایدئولوژیک نیز پیدا میکند و چنان که پیشتر آمد از جانب برخی لایههای جبهه دوم خرداد به صورت برنامهریزی شده و منسجم پیگیری میشود.
1) «گفت و گوی منتشر نشده احمدینژاد با خبرنگاران قبل از انتخابات»؛ راه مردم؛ 20 و 21/4/1384.
پس از دولت شهید رجایی دولتهای بعدی منشا خدمات فراوانی بودند اما چون نگاه به این عرصه دارای اشکال بود، هم روند فعالیت دولت دچار عیوب فراوانی شد و هم آثار بسیار منفی در فضای عمومی کشور بر جای گذاشته شد... در طول 25 سال گذشته هرجا که نگاه انقلابی حاکم شد آنجا پیروزی حاصل شد و هر جا که این ویژگی غایب بود روند معکوس طی شد.(1)
دوره اول، مدیریت در فضای جنگ بود. این فضا تمام کشور را تحتالشعاع قرار داده بود. مدیریت کلان کشور به سمت تمرکز همه امور در مسایل اجرایی پیش میرفت و شرایط جنگی آن را توجیه میکرد. در این شرایط امتیازات برقرار میشد و فضای رانتخواری در جامعه به وجود آمده بود. دوره دوم مدیریت کشور، دوران سازندگی بود. در این دوره مدیران کشور خواستههایی عکس دوران قبل داشتند، ولی با این نوع مدیریت هم عدالت اجتماعی تحق نیافت. در دوران سوم مدیریت کشور، مفاهیم و جهتگیریهای سیاسی/ اجتماعی عکس بود و حتی بسیاری از اصول انقلابی تغییر یافت، ولی باز هم به سوی عدالت اجتماعی گامی برداشته نشد. در دوره دوم، یافتن برخی مفاهیم عدالت به مفهومی تبدیل شد که در دل توسعه قرار داشت و محرومیتزدایی تبدیل به ارزش درجه دوم و سوم شد؛ و در دوره سوم مدیریت، اصل حکومت دینی و استقلال کشور مورد مناقشه قرار گرفت.(2)
بعد از ریاست جمهوری اول آقای هاشمی تقریبا اواخر برنامه اول، دیگر ما رسیدیم به نقطه صفر، یعنی دیگر کشور از خطر سقوط در اثر عبور از خط قرمزهای اقتصادی عبور کرد، در این مدت ما برای اداره کشور لاجرم از بسترهای موجود روشهای قبلی، حتی روشهای عاریهای از دیگران استفاده کردیم، برای اینکه در واقع ما به حکم ضرورت و مقطعی استفاده کردیم، اما میدانیم که این روشها اصلا نه هدف انقلاب اسلامی بود، نه پاسخگوی نیازهای یک جامعه اسلامی است. حتی اگر جامعه غیر از اسلامی هم باشد روشهای مبتنی بر
مبانی
فکری و بافت اجتماعی دیگران نمیتواند در این فضا پاسخگوی نیازها باشد، (چرا) که بخشی از مشکلاتی که ما داریم زاییده امثال همین روشهاست.(1)
احمدینژاد در آسیبشناسی انقلاب اسلامی، رسوخ فرهنگ اشرافیت در طبقه مدیران را از مهمترین آفتها میداند. او از دو منظر دینی و عقلی اشرافیت را نقد میکند. وی نه تنها اشرافیت را با اسلام سازگار نمیداند بلکه آن را دربردارنده فرهنگی میداند که با کارآمدی و ارزشهای انسانی مانند آزادی و عدالتخواهی نیز در تعارض است. اشرافیت یا کاخنشینی گرایش به شیوهای از زندگی تجملگرایانه است که در برابر عقبا اصالت را به دنیا میدهد. اشرافیت از فراموشی آموزههای دینی و بیاعتنایی به آنها سرچشمه میگیرد. به این ترتیب، از نگاه احمدینژاد مدیر حکومت اسلامی نمیتواند اهل اشرافیت و کاخنشینی و رفاهزدگی باشد. اشرافیت نمیتواند با اسلامی که در زندگی شخصی، میانهروی را به جای افراط در دنیاگرایی برمیگزیند و در زندگی اجتماعی عدالتخواهی را سرلوحه امور قرار میدهد، سازگار افتد.
اشرافیت دوری از زندگی میانه روانه و پیوستن به دنیاگرایی افراطی است. چنین افرادی انگیزه و توانایی عدالتخواهی را که با زیادهخواهی منافات دارد، نخواهند داشت. همان طور که اندیشیدن میتواند شیوه زندگی را تعیین کند و ابتدا فرد بیاندیشد و سپس چگونه زیستن را انتخاب کند، شیوه زندگی هم میتواند بر چگونگی رفتار و اندیشه تأثیر گذارد. مدیرانی که به اشرافیت و فرهنگ رفاهزدگی عادت کردهاند نمیتوانند برای اجرای عدالت و آزادی توده قیام کنند و در باطن به اندیشههای عدالتخواهانه پای بند باشند. دولتمرد اشرافی حوصله توده مردم را ندارد و با والا دانستن فرهنگ خود، با فرهنگ توده سازگار نیست. فرهنگ اشرافی حتی به مردمسالاری واقعی که متن مردم تعیینکننده باشند نیز اعتقادی ندارد. سیاستمداران این حوزه حتی از دمکراسی تفسیرهای الیتیستی ارایه میدهند و دمکراسی را بهانهای جز جا به جایی قدرت بین طبقات ممتاز که آن را «نخبگان» میخوانند، نمیدانند. فرهنگ اشرافی، مدیریت را فرصتی شخصی تلقی میکند
نه زمینهای
1) احمدینژاد، محمود؛ «نواندیشی دینی از شعار تا عمل»؛ حریم؛ ش 27.
برای خدمت. از این جهت «مدیر اشرافی» در برابر «مدیر خدمتگزار» قرار دارد. اشرافیگری که در ذات خود با رفاهزدگی و دنیا دوستی پیوند خورده است، در حوزه مدیریت انگیزهای برای تلاش مضاعف برای محرومیتزدایی و تحمل سختیهای آن ندارد. مدیری که از مناصب حکومتی انتظار منافع شخصی دارد، یعنی انتظاری که از لوازم و تبعات اشرافیگری است، حوصله رنجهای خدمتگزاری را ندارد؛ به ویژه در جغرافیایی مانند ایران که از مناطق محروم تاریخی برخودار است. تلاش برای اجرای عدالت و مبارزه با فقر و تبعیض و مفسدان اقتصادی با مدیر رفاه زده اشرافی تأمین نمیشود. به عبارت دیگر، گرچه اشرافی نبودن شرط کافی برای یک مدیر کارآمد و اسلامی محسوب نمیشود، اما شرط لازم خواهد بود. اصولا فرهنگ اشرافی به اندیشههای محافظهکارانه گرایش بیشتری دارد تا به اندیشههای اصلاحگرایانه و بیش از آن که اصلاحطلب باشد مصلحت سنج است. خدمتگزاری صبر و انگیزه میخواهد که با فرهنگ اشرافی منطبق نیست. مدیر اشرافی به جای آن که وقت خود را صرف حل مشکلات توده کند ترجیح میدهد آن زمان را با ناموران حوزههای مختلف و در محیطی بهاری و بزمی بگذارند.
پیوند با ناموران حتی در محبوبیت آنها نیز تأثیرگذار است. لذا مدیران اشرافی شهد همنشینی با ناموران را با تلخی و سختی دیدارهای مردمی معاوضه نمیکنند. گزیده آن که اشرافیگری با اصول دمکراسی و رفاه عمومی سازگاری ندارد، و همانطور که در گذشته حکومت آریستوکراسی با طبقه اشراف در ارتباط بود امروز نیز فرهنگ اشرافی، حکومتی که ماهیت مردمسالار داشته باشد نمیزاید و به سمت نظریههای الیتیستی و حکومتهای محافظهکار آریستوکرات پیش میرود.
با وجود این، خطاست اگر در زمان حاضر فرهنگ اشرافی را با اشرافیت یکی بدانیم و اشرافیت را نیز به زمینداران و سرمایهداران بزرگ محدود کنیم. هرچند که گرایش به اشرافیگری در نهایت به تمایل پیوستن به طبقات ممتاز جامعه میانجامد، اما منظور از اشرافیگری تمایل به فرهنگ رفاهزدگی به آن سانی است که در میان صاحبان سرمایه و ثروت مرسوم است.
اشرافیت بیش از آن که به یک طبقه خاص مرتبط باشد یک فرهنگ است؛ با بینشها، ارزشها و رفتارهای خاص خود. اشرافیت شیوه زندگی و خوی کاخنشینی است و به این معنا «کاخ» نماد اشرافیگری محسوب میشود، اگر نه اشرافیت به
کاخنشینی منحصر نمیشود.
نقد احمدینژاد بر اشرافیگری ریشه در گفتمان امام خمینی دارد، و به تعبیر دیگر اشرافیگری از جلوههای دوری از گفتمان امام خمینی است. یعنی همان نقد نخستی که احمدینژاد در آسیبشناسی مدیریتهای پس از انقلاب به آنها اشاره کرد. در میان رهبران و اندیشمندان جهان اسلام شاید کمتر کسی را بتوان پیدا کرد که به اندازه امام خمینی در نقد فرهنگ اشرافی و کاخنشینی حساسیت نشان داده باشد. ایشان در یکی از سخنرانیهای مبسوط خود در نقد این فرهنگ چنین بیان میکند:
طبع کاخنشینی منافات دارد با تربیت صحیح، منافات دارد با اختراع و تصنیف و تألیف و زحمت... ما باید کوشش کنیم که اخلاق کاخنشینی را از این ملت بزداییم. اگر بخواهید ملت شما جاوید بماند و اسلام را به آن طوری که خدای تبارک و تعالی میخواهد، در جامعه ما تحقق پیدا کند، مردم را از آن خوی کاخنشینی به پایین بکشید، خود کاخنشینی این خوی را میآورد، ممکن است که در بین آنها هم کسی پیدا بشود لکن نادر است. توجه کنید که این ملتی که الان کوخنشینانش مشغول فعالیت هستند و مشغول به زحمت هستند در جبههها پشت جبههها، این کوخنشینان را زحمت بکشید که به همین حال خوی کوخنشینی و خوی این که توجه به کاخها نداشته باشند نگه دارید تا بتوانید ادامه بدهید زندگی صحیح اسلامی را. آن خوی کاخنشینی مضر است، خودش مضر نیست، خویش مضر است، لکن خود او، این خوی را به دنبال دارد... وقتی خوی زمینخواری و باغداری و کاخنشینی در بین مردم باشد، این اسباب این میشود که انحطاط اخلاقی پیدا بشود. اکثر این خویهای فاسد از طبقه مرفه به مردم دیگر صادرشده است... آن روزی که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید ما فاتحه دولت و ملت را بخوانیم. آن روزی که رییس جمهور ما خدای نخواسته، از آن خوی کوخنشینی بیرون برود و به کاخنشینی توجه بکند، آن روز است که انحطاط برای خود و برای کسانی که با او تماس دارند پیدا میشود. آن روزی که مجلسیان خوی کاخنشینی پیدا کنند خدای نخواسته، و از این خوی ارزنده کوخنشینی بیرون بروند، آن روز است که ما برای این کشور باید فاتحه بخوانیم. ما در طول مشروطیت از این کاخنشینها خیلی صدمه خوردیم... آن روزی که توجه
اهل علم به دنیا شد و توجه به این شد که خانه داشته باشیم چطور، و زرق و برق دنیا خدای نخواسته در آنها تأثیر بکند، آن روزی است که ما باید فاتحه اسلام را بخوانیم... آن روزی که زرق و برق دنیا پیدا بشود و شیطان در بین ما راه پیدا کند و رهنمای ما شیطان باشد، آن روز است که ابرقدرتها میتوانند در ما تأثیر کنند و کشور را به تباهی بکشند. همیشه این کشور به واسطه این کاخنشینها تباهی داشته است. این سلاطین جور که همه کاخنشین تقریبا بودند، اینها به فکر مردم نمیتواستند باشند، احساس نمیتوانستند بکنند فقر یعنی چه، احساس نمی توانستند بکنند بیخانمانی یعنی چه، اینها اصلا احساس این را نمی توانستند بکنند. وقتی کسی احساس نکند که فقر معنایش چی است، گرسنگی معنایش چی است، این نمیتواند به فکر گشنهها و به فکر مستمندان باشد. لکن آنهایی که در بین همین جامعه بزرگ شدهاند و احساس کردند فقر چی است، دیدند، چشیدند فقر را، احساس میکردند، ملموسشان بوده است که فقر یعنی چه، اینها میتوانند به حال فقرا برسند. کوشش کنیم که این وضعیت در همه ما محفوظ باشد.(1)
در واقع، احمدینژاد نیز بر اساس همین گفتمان، اشرافیگری را با اسلام سازگار نمیداند، آن را عامل سقوط حکومت اسلامی از ماهیت واقعی و دینی خود معرفی میکند و نفوذ آن فرهنگ در طبقه مدیران را موجب گسترش آن در جامعه میداند.
باید دست از اشرافیگری خودشان بردارند، بعضی از آقایان دست از رفاهشان بردارند، دست از هوای نفس بردارند، آدمهای متقی باشند، آدمهای مؤمنی باشند، چون نمیشود آدم تابع هوای نفسش باشد، بعد اسلام هم پیاده کند، اصلاً امکان ندارد.(2)
حاکمان اسلامی تا وقتی که ساده زندگی میکردند حرکت رو به جلو داشتند اما به محض این که کاخها برافراشته شد منحنی رشد آنها نیز سیر نزولی پیدا کرد.(3)
عنصر تعیینکننده در باروری ارزشها، تثبیت آنها و جهتگیری مردم، رفتار دستگاههای حکومتی است. ممکن است هزاران مقاله درباره راستگویی بنویسید یا هزاران منبر برای تبیین راستگویی برپا کنید اما یک آییننامه یا دستورالعمل اداری
میتواند به راحتی مردم را وادار کند که برای رسیدن به حقشان صداقت را زیر پا بگذارند.(1)
لذا رسوخ اشرافیگری در طبقه مدیران، این فرهنگ را به جامعه نیز تسری خواهد داد. به تعبیر دیگر، احمدینژاد مسأله «تهاجم فرهنگی» را بیش از آن که شامل جوانان و گروههای مختلف اجتماعی بداند شامل مدیران و دولتمردان میداند. نخست، مدیران هستند که به واسطه فرهنگ اشرافی تحت نفوذ «تهاجم فرهنگی» قرار میگیرند و سپس با اعمال سیاستها و مدیریتهای خود آن را به جامعه منتقل میسازند. لذا او تهاجم فرهنگی و عمده آسیبهایی که از این طریق در طول سالیان گذشته به کشور وارد شده است را ناشی از آن میدانست که مدیریت اجرایی کشور خود را از آرمانهای گذشته انقلاب جدا کرده و با فاصله گرفتن از گفتمان امام خمینی در طول اهداف انقلاب حرکت نمیکند.(2)
احمدینژاد شکوه و هیمنه مدیریت اشرافی و تجملگرا را پوشالی میداند؛ که در پس تفاخر ریاگونهاش نمیتواند اقتدار مناسب و کافی را در عرصه داخلی و بینالملل به دست آورد.
آبروی نظام در اجرای عدالت، رفع فقر و تبعیض، و جلب رضایت مردم، ترویج فرهنگ اسلام و رفتار صادقانه و صمیمانه میان مسئولان با مردم است. خاصه خرجیها و صرف هزینههای چند صد میلیون تومانی از کیسه بیتالمال برای دکوراسیون اتاقها، موجب اقتدار و تدبیر و توانمندی برای مسئولان نخواهد شد و کسانی که ضعف و ناتوانی خود را در پشت دکورها و ساختمانهای گرانقیمت پنهان میکنند، به بیراهه کشیده شدهاند.(3)
آن چه که در مدیران جامعه اسلامی قدرت مواجهه با مسایل بینالمللی را ایجاد میکند خودروهای مجلل و رعایت آداب تشریفاتی نیست، بلکه مدیر اسلامی قدرت و کارآمدی خود را برای دفاع از آرمانها و منافع ملی، از ایمان، هوشمندی
و پایبندی به مبانی و آداب اسلامی و اعتقادی کسب میکند.(1)
احمدینژاد که با نقد «مدیر اشرافی» مدل «مسئول خدمتگزار» را مطرح میکند و در برابر «رویکرد فرصت جو»، «رویکرد وظیفهگرا» را مطرح میسازد، معتقد است که مدیر اسلامی بیش از آن که به فکر منافع شخصی باشد در اندیشه رفاه عمومی است. او بیش از آن که از مزایا، حقوق و پرستیژ اجتماعی خشنود باشد به وظایف و خدماتی که باید ارایه دهد میاندیشد. احمدینژاد منبع این وظایف را دین و اخلاق والای انسانی معرفی میکند و از جانب آنهاست که باید این وظایف را انجام دهد.(2)
مدیر اسلامی حداکثر را برای خود نمیخواهد و چنین مدیری امکان ندارد از وجود عدهای گرسنه و فقیر در حوزه مسئولیتش آگاه باشد و راحت سر به بالین نهد یا به مسافرتهای پی در پی تفریحی برود.(3)
در دولت اسلامی مدیران باید به دنبال تامین بیشترین رفاه برای مردم و کمترین برخورداری برای خود باشند و اینگونه نباشد که یک مدیر به محض دریافت حکم انتصاب خویش در جستجوی خانههای میلیاردی در شمال شهر برآید.(4)
احمدینژاد نمونههای عینی از مدل مدیریت اسلامی نیز معرفی میکند، که آنها نیز پرهیز از اشرافیگری را اصل مدیریت اسلامی میدانسته اند:
ما الگویمان شهید بهشتی است، الگوی ما مقام معظم رهبری است، وقتی که رییس جمهور بودند و الان که رهبر هستند؛ یا شهید رجایی. اصرار میکنند که بیا، وقتی که میآید میگوید من به خاطر اعتقاداتی که دارم آمدم و خودم را خدمتگزار ملت میدانم و آن زندگیاش بود. دیدیم که اصلا نه در روحیاتش، نه در اخلاقش یک کلام دروغ نگفت به مردم. پشت صحنه و جلوی صحنهاش یکی بود. بعضی دوستان پشت صحنه مینشینند یک حرفهایی میزنند، حتی طراحی میکنند که ما چه جور بگوییم که رقیب را در کنیم و خودمان عزیز شویم. این اصلا فرهنگ
اسلامی نیست.(1)
مدیریت اشرافی موجب میشود رابطه دولت و جامعه کمرنگ شود و با بلندتر شدن دیوار جدایی جامعه و حکومت روابط سرد و بیاعتمادی میان آنان حکمفرما شود. همچنین در اثر حاکم شدن چنین شرایطی حاکمان نمی توانند از آثار سیاستها و برنامههای متنوع اقتصادی، خدماتی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود در جامعه ارزیابی مناسبی به دست آورند.
از روی کاغذ و گزارشهایی که در کاخها به دست افراد میرسد، نمی توان درد مردم را لمس کرد. مسئولان کشور اگر میخواهند برای ملت برنامهریزی کنند باید به میان تودههای مردم و به ویژه محرومان و پابرهنگان بروند تا بتوانند یک پیوند پایدار و سازنده را میان برنامهها و سیاستهای کشور با خواستها، مشکلات و نیازهای مردم برقرار سازند.(2)
مسئولین از اتاقهای دربسته بیرون بیایند و با قدم زدن در کوچه به همراه مردم از نزدیک مشکلات آنان را شنیده و فقط گزارشهای کاغذی را منبع تصمیمگیریهای خود قرار ندهند.(3)
در واقع با شناخت این زمینههاست که میتوان انتقاد احمدینژاد به تشریفات حفاظتی را رمزگشایی کرد. از نگاه او تشریفات حفاظتی به آن شیوهای که مرسوم است موجب رواج فرهنگ اشرافی و شکلگیری طبقهای ممتاز در جامعه میشود. احمدینژاد که برخلاف اندیشههای سیاسی غربی میان حکومت و جامعه تفاوتی نمیگذارد و دولتمردان حکومت اسلامی را نه در طبقهای جدای از عموم جامعه که در میان آنان بررسی میکند، رسوخ چنین فرهنگی را موجب پیدایش زمینههای جدایی حکومت از جامعه میشناسد. هر چند که او انجام این تشریفات را برای عدهای معدود از مدیران به دلیل نیازهای امنیتی انکار نمیکند، اما در این افراد نیز نگاهی حداقلی دارد تا رابطه آنان با جامعه قطع نشود.
چند شخصیت بارز و برجسته در داخل کشور داریم که حفاظت از آنان ضروری
است، اما قرار گرفتن سایر افراد در لاک حفاظتی، توجیه منطقی ندارد. برخی افراد مدیریت را یک فرصت شخصی قلمداد میکنند و حاصل چنین رویکردی به هیچ وجه نمیتواند برقراری ارتباط با مردم باشد. این نگاه باید عوض شود زیرا مسئولان مالک مردم و حاکم بر مردم نیستند بلکه باید خدمتگزار، همراه و جزیی از مردم باشند.(1)
از دیگر آثار و تبعات دوری از گفتمان امام و انقلاب کم توجهی به عدالت اجتماعی بود. احمدینژاد نقد میکرد که با اقتصاد لیبرالیستی و نگاه دست چندم و حاشیهای به عدالت نمیتوان این ارزش غایی اجتماعی را محقق کرد. عدالت روح حاکم بر تصمیمات است، نه آن که برنامهای حاشیهای در کنار سیاستگذاریهای دیگر باشد. عدالت باید هدف و جهت بخش برنامههای دیگر باشد نه آن که انواع سیاستهای مغایر با عدالت اجرا شود و سپس تبلیغ شود که پس از توسعه عدالت محقق خواهد شد. پس از توسعه و زمانی که قلههای ثروت با فساد اقتصادی و روشهای نامشروع شکل گرفت، اقدام برای عدالت بسیار مشکل خواهد بود.
در چنان شرایطی صاحبان ثروت که تبدیل به صاحبان قدرت نیز شدهاند، مجال عدالت گستری را نخواهند داد. تا زمانی که مناسبات برخاسته از فسادهای اقتصادی و بیعدالتی نهادینه نشدهاند و ساختهای اجتماعی را تشکیل ندادهاند امید به تحقق عدالت به مراتب بیشتر است تا زمانی که تمام ساختهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بر اثر روابط ناعادلانه شکل گرفته و سپس ادعای عدالتگستری میشود. در واقع وجود این نگرش است که موجب گسترش بیعدالتی در جامعه میشود.
احمدینژاد «فقر» و «فساد» و «تبعیض» را از مهمترین مؤلفههای بیعدالتی میداند. این سه مؤلفه در حقیقت پیامد، شاخص و نشانه بیعدالتی هستند، و به عبارت دیگر مبارزه با بیعدالتی به معنای مبارزه با فقر و فساد و تبعیض است. در این شرایط، هر سیاستی که به فقرزدایی، فسادستیزی و مقابله با تبعیض بیانجامد حرکتی به سوی عدالت
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8309110364.
خواهد بود. احمدینژاد سیاستهایی نظیر رهایی از اقتصاد دولتی، کوچک کردن دولت و مبارزه با پدیدههایی نظیر پارتیبازی، رشوهگیری، رانتخواری، و حلقه انحصاری مدیران را از مصادیق سیاستهای عدالت گستر میداند. او تحقق عدالت اجتماعی را سختترین مرحله تاسیس حکومت دینی میداند که بدون آن حکومت دینی به کمال نمیرسد. احمدینژاد دستیابی به این مرحله را بدون همراهی مردم ناممکن میداند.
اگر چه رویدادهای 16 سال گذشته برای ما خدماتی به همراه داشته، اما به دلیل
عدم دقت در انتخاب صحیح رویکردها، در زمینه فقر یا فساد و تبعیض ضرباتی را به ما وارد کرده است.(1)
دولتهای قبلی به دنبال توسعه اقتصادی و سیاسی بودند، اما در مدل توسعه کپیبرداری شده از آن سوی مرزها، عدالت جایگاهی ندارد. در حالی که اگر توسعه اقتصادی برمبنای اسلام باشد، محور عدالت خواهد بود و حاصل آن بر سر سفرههای مردم دیده خواهد شد.(2)
اگر عدالت از بین برود، قلههای ثروت نامشروع در کشور شکل میگیرد و عرصههای سیاست و فرهنگ و رسانه به خدمت این قلهها در میآیند، به این ترتیب فرصت استفاده از آزادی از دیگران سلب خواهد شد.(3)
وقتی میگوییم دولت اسلامی یعنی دولتی که همه برنامههایش منطبق بر اسلام باشد، و این منطبق با توسعه اقتصادی و سیاسی لیبرال نیست... این به معنی نفی خدمات دولتهای گذشته نیست که دستاوردهای خوبی هم داشتهاند، اما نگاه اسلام به همه چیز عدالت محور و متکی بر دریافتهای حلال و حرام است که اگر چه در گذشته کارهای خوبی انجام شد اما نتایج منفی نیز داشته است.(4)
عدهای از مدیران بر این عقیدهاند که ابتدا باید زمینههای پیشرفت را فراهم نمود و بعد به اجرای عدالت پرداخت، در حالی که بدون توجه به عدالت، امکان پیشرفت حقیقی وجود ندارد... وقتی فاصله طبقاتی به حد غیرمتعارفی رسید چگونه میتوان
عدالت را اجرا نمود؟... امتیاز جوییهای بیهوده باید از بین برود و در این راستا دانشجویان باید فریادگر مطالبات عمومی ملت باشند.(1)
عدالت روح حاکم بر تصمیمات است و بدون آن، امکان پیشرفت واقعی وجود ندارد، حتی امنیت، آرامش، استقلال و آزادی به عدالت پیوند میخورد.(2)
این که عدهای فکر میکنند صرفا با دولت و مجلس میتوان آرمانها را محقق کرد،
یک تصور باطل است. عدالتخواهی باید توسط آحاد مردم مطالبه شود... اگر همه مردم متولی اداره کشور باشند، نظام اسلامی محقق میشود.(3)
در ابتدا گفته شد که میخواهند کارها را به دست مردم بسپارند و چندی بعد آن را به خصوصیسازی تعبیر و تفسیر کردند و خصوصیسازی نیز مفهومی جز فروش اموال دولتی آن هم به عدهای خاص پیدا نکرد.(4)
برخی از مدیرن و تصمیمگیرندگان جامعه، از عدالت تعریفی در حد یک برچسب تبلیغاتی ارایه میدهند و بحثهای انحرافی مانند تقدم توسعه بر عدالت یا عدالت بر توسعه را مطرح میکنند، در حالی که عدالت باید روح حاکم بر تصمیمات و فعالیتها باشد و فرصتها به طور مساوی و میان همه مردم توزیع شود چه در غیر این صورت با شکل گرفتن قلههای ثروت، اجرای عدالت امکانپذیر نخواهد بود.(5)
همان طوری که احمدینژاد پیشبینی میکرد جریان دوم خرداد نتوانست به آن وضعیت بیبرنامه، سیاستزده و غیرپاسخگو ادامه دهد. به این ترتیب، فتوحات نخست این جریان گرچه با پیگیری سیاستهای پوپولیستی، سیاستزده و هیجانآفرینیهای کاذب به دست آمد و آنان توانستند از موضع اپوزیسیون نقش منجی را در یک دوره چند ساله بازی کنند، اما مرکز ضعف و چشم اسفندیار آنها نیز در همین نقطه نهفته بود. به عبارت دیگر، با گذشت چند سال و به دستگیری بسیاری از مراکز قدرت آنها دیگر نمیتوانستند به راحتی نقش اپوزیسیون را بازی کنند و نسبت به مسئولیتهای خود پاسخگو نباشند. همچنین امکان حفظ ائتلاف گذشته که از طریق دشمنسازی از جناح رقیب صورت میگرفت، به دلیل لوث شدن و از دست دادن کارکرد خویش ممکن نبود؛ و با گسترش و آشکار شدن اختلافهای داخلی که چهرهای دیگر از سیاستزدگی آن جریان بود، ضعف سیاسی آنان را در کنار ضعف مدیریتیشان بیش از گذشته روشن ساخت.
در واقع عدم پاسخگویی این جریان به مطالبات واقعی مردم و پیگیری نیازآفرینیهای کاذبی که تحت مفهومسازیهای مبهم برخاسته از گفتمانهای غربی صورت میگرفت، که منافع آن تنها به برخی گروههای سیاسی محدود میشد، و نیز وجود پارادوکس گفتاری و رفتاری که صداقت آنان را مورد پرسش قرار میداد، در افکار عمومی میان «خود واقعی» و «خود تبلیغی» جبهه دوم خرداد شکاف عمیقی ایجاد کرد. نتیجه این
شکاف و دریافت دوگانه از «خود واقعی» و «خود تبلیغی» گسترش بیاعتمادی و بدبینی عمومی نسبت به آن جریان بود. البته این فضای بیاعتمادی و بدبینی
میتوانست تمام فضای سیاسی کشور را دربرگیرد، کما اینکه یکی از جلوههای آن کاهش مشارکت عمومی در انتخابات شوراها بود.
این شرایط، نتیجه راهبردهایی بود که نظریهپردازان دوم خرداد برای در صحنه نگاه داشتن گروههای اجتماعی به نفع خود، به صورت سیاستزده پیگیری میکردند. آنان در پی بسط قدرت سیاسی و کنار زدن رقیب تلاش کردند با استفاده از تحریک افکار عمومی با پدیدههای مختلف روزانه و هفتگی، مردم و گروههای مختلف اجتماعی را به صورت پوپولیستی در صحنه سیاست نگاه دارند تا به عنوان اهرمی برای «فشار از پایین» در مواقع ضروری به کار آیند. در حالی که استفاده از این راهبردها تا یک جای محدودی ممکن است. لذا با تداوم تحریک گیرندههای حسی جامعه در طول بیش از پنج سال، آستانه تحریک آنان نسبت به محرکهای سیاسی بالاتر رفت و نسبت به محرکهای راهبردی چند سال گذشته آن جبهه واکنش نشان نداد. در واقع اکثریت جامعه از سیاستزدگی گذشته و کشمکشهای سیاسی و جناحی بیحاصل که در آن به بهانه «مردمسالاری» مردم فراموش شده بودند و حتی دولتمردان وجود مشکلات معیشتی و اقتصادی را انکار میکردند، خسته شده بودند و بیش از هر چیز به فضایی گرایش داشتند که موضوعات ملموس اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی در آن مطرح شود. یکی از نشانههای این فرایند کاهش چشمگیر تیراژ روزنامههای سیاسی و تمایل به نشریات فرهنگی بود.
در منحنی صعود و نزول دوم خرداد، نقطه شکست این منحنی که پس از چند سال حرکت صعودی، آغازگر دوران نزول بود، انتخابات دوم شوراهای اسلامی شهر و روستا است. این انتخابات که در 9 اسفند 1381 برگزار شد از دو جهت شکست آن جریان را به نمایش گذاشت. نخست نتیجه انتخابات بود که پیروزی رقیب را نشان میداد و دیگری کاهش چشمگیر مشارکت عمومی در دورهای است که محوریترین شعار اعلامی آن «توسعه سیاسی» و «مردمسالاری» بود.
در تحلیل علل شکست جریان دوم خرداد، فعالان و نویسندگان آن گرچه گاهی از روی انفعال و سرپوش گذاشتن بر مشکلات درونی، فرافکنی کرده و رقیب را عامل
شکست خود معرفی میکردند، اما در تحلیلهای واقعبینانهتر مهمترین علت شکست را «عملکرد ناموفق شوراها» در دوره نخست میدانستند که در این باره به پدیدههایی همچون «گران شدن وحشتناک زمین» و «سیاست نادرست فروش تراکم» اشاره میکردند.(1)اما «عملکرد ناموفق شوراها» به ویژه در تهران خود ریشه در دخالت نگرشهای سیاسی و گسترش جو سیاستزده در نهادهای خدماتی و عمرانی داشت. البته علت این سیاستزدگی هم، چنان که پیشتر بیان شد، ریشه در راهبردهای قدرتمدارانه آن جریان داشت که اصولا یکی از اهداف احیای شوراها از نگاه نظریهپردازان آن دستیابی به همین اهداف سیاسی بود. چه این که برخی از آنها خود در انتخابات نامزد شده و در لیست انتخاباتی جبهه دوم خرداد قرار گرفتند.
به این ترتیب، در دوره نخست شوراهای شهر و روستا کسانی به شورای شهر تهران راه یافتند که بیش از آن که به امور مدیریت شهری نگاه تخصصی داشته باشند به آن از منظر یک سنگر قدرت و مرکزی برای گردهمایی نیروهای سیاسی و نماد قدرت نمایی مینگریستند. لذا با این «خشت اولی» که در سنگ بنای شوراها نهاده شد مسیر حرکت آن در چهار سال بعد تعیین شد. آشفتگی و اختلاف در شورای شهر تهران از همان روزهای نخست و بر سر انتخاب شهردار نمایان بود و در نهایت هم شهردار نخست شورای تهران بدون آن که از طریق ساز و کار تخصصی و فنی برگزیده شود با مسایل سیاسی انتخاب شد. در طول سه سال بعد نیز این شورا به آینهای برای انعکاس اختلافهای درونی جبهه دوم خرداد تبدیل شد، و هرچه زمان میگذشت اختلافها شدت مییافت. در سال 1381 و در آستانه دومین دوره انتخابات شوراها، شورای شهر تهران به دو پاره تقسیم شد و به دلیل آبستراکسیون هر یک از گروهها جلسات آن به عمد تعطیل میشد.
اعضای شورای شهر علاوه بر اختلافات درونی، با شهرداران متعددی که عزل و نصب کردند نیز توافق نداشتند. لذا در مسایلی که در این سال بر سر مسأله فروش تراکم در تهران به وجود آمد یکی از اعضای شورای شهر معتقد بود، «شهردار تهران
1) «آرایی که مردم پس گرفتند»؛ اعتماد؛ 12 اسفند 1381.
مانند یک دلال بساز و بفروش واقعی رفتار میکند، یعنی به خوبی میداند چگونه جنس خود را گران کند.» او با تأکید بر مسأله فروش 8 میلیون متر مربع تراکم از سوی
شهردار و اصرار بر استیضاح وی افزود که: «شهردار فکر میکند از کره دیگر آمده است و باید شورایی مخصوص تشکیل دهد.»(1)
لذا با تداوم و تشدید این وضعیت، مدیریت شهری به سوی سردرگمی و نابسامانی بیشتر پیش رفت که نه تنها برنامههای عمرانی را در وضعیت پیچیده و رو به بحرانی تهران با مشکل مواجه کرد بلکه وظایف خدماتی شهرداری نیز به درستی انجام نمیشد. سرانجام هم بر اثر حل نشدن این اختلافها حتی با میانجیگری بزرگان آن جناح، شورای شهر تهران با پیشنهاد وزارت کشور و توسط هیات حل اختلاف که از هر سه قوه دو نماینده در آن حضور داشت، تعطیل شد.
در چنین شرایطی انتخابات دوم شوراها در 9 اسفند 1381 برگزار شد. در این انتخابات که به دور از نظارت استصوابی شورای نگهبان صورت گرفت و مراحل اجرا (وزارت کشور) و نظارت (مجلس ششم) هر دو برعهده جبهه دوم خرداد بود، به جز جریان موسوم به «راست سنتی»، طیفهای متنوع و گستردهای از گروههای سیاسی از جمله نهضت آزادی و نیروهای ملی/ مذهبی به طور بیسابقه در آن شرکت داشتند. جبهه دوم خرداد که گمان میکرد در این انتخابات پیروز خواهد بود و در ادامه اختلافهای درون جناحی گذشته بدون آن که بر سر فهرست واحدی به توافق برسد با چندین فهرست که همگی خود را منتسب به آن جریان میدانستند در انتخابات شرکت کرد. اما در طرف مقابل که رقیب دیرینه و سنتی اصلا در انتخابات فهرستی معرفی نکرده بود، گروهی جوان و منتسب به آن جناح با عنوان «جمعیت آبادگران» با اعضای جوانی که بیشتر ناشناس بودند اما در امور شهری تخصص داشتند و با شعارهایی که با ماهیت و فلسفه وجودی آن نهاد خدماتی و عمرانی مطابقت داشت، در انتخابات شرکت کردند.(2)در نهایت هم این گروه توانست به دلایلی که پیشتر بیان شد در انتخابات پیروز شود و با مدیریت مناسب امور شهری، در دگرگونی فرایند سیاسی کشور در سالهای بعد مؤثر باشد.
مسایل شورای شهر تهران و آسیبشناسی از مدیریت شهری به دلیل آن که با تخصص دانشگاهی احمدینژاد مرتبط بود و با تجربه مدیریتی گذشتهاش همپوشانی داشت از مشغلههای ویژه ذهنی وی در آن سالها بود. احمدینژاد علتالعلل عملکرد ناموفق شورای شهر نخست را در رویکرد قدرتمدارانه آن نهاد عمرانی و خدماتی ارزیابی میکند. نقد احمدینژاد به منش سیاستزده شورا از همان اوایل آغاز شد و تنها به دوره دوم انتخابات شوراها که شکست آن سیاستها را معلوم ساخت، منحصر نبود.
از مجموعه رفتارها و مواضع چهار ماه اخیر چنین استنباط میشود که طرح مسأله شوراها قبل از آن که نقش مشارکتی مردم را توسعه و تعمیق بخشد بیشتر جنبه سیاسی داشته است... (به طور نمونه) مجموع گزارشها و اخبار و مواضعی که مردم از اختلافنظر بین هیات اجرایی و نظارت شنیدهاند بیش از مجموعه اطلاعاتی است که در رابطه با شوراها به دست آنان رسیده است... شوراها تبلور مشارکت نظاممند آحاد مردم در اداره صحیح امور شهرها و روستاها و از فرازهای برجسته قانون اساسی جمهوری اسلامی است. لیکن درعمل به دلیل غلبه احساس سیاسی همه جانبه برای معرفی و نقش و چگونگی تشکیل شوراها و افزایش آگاهی عمومی از آن کاملا محسوس است... اصولا کسانی که فاقد هر نوع تجربه مفید اجرایی در زمینههای مرتبط با نیازهای شهری بوده و با فضاسازی سیاسی میخواهند وارد شوراها شوند، عملا در جهت تضعیف شوراها حرکت میکنند. کسانی که انتخابات شوراها را محل تسویهحسابهای کهنه سیاسی میپندارند، ریشه برنامههای دولت و تحقق خواستهای مردم را میخشکانند. حضور کسانی که از منظر سکو و کرسی قدرت به شوراها نگاه میکنند، میتوانند شوراها در جهت عکس اهداف ترسیمی سوق دهد. بنابراین شورا باید متشکل از کسانی باشد که صرفا برای خدمت بهتر و بیشتر به مردم خود را آماده کردهاند.(1)
اما در مجموع احمدینژاد در پایان کار دوره نخست شوراها عوامل شکست آن را
1) احمدینژاد، محمود؛ «شوراها سامانههایی مفید خواهند بود اگر اعضای آن متخصص؛ کارآمد و هماهنگ باشند»؛ جام هفته؛ ش34.
چنین تحلیل میکند:
به اعتقاد من چند عامل باعث شد که تصویر شوراها، تصویر مخدوش و ناموفق باشد که علت (نخست) این بود که به هر حال دور اول شوراها بود و معمولا نهادهایی که برای اولین بار تشکیل میشوند از یک ضعف طبیعی برخوردارند. دلیل دومِ شکست یا صدمه دیدن شوراها در تهران و بسیاری از نقاط کشور این بود که شوراها در یک فضای کاملا سیاسی شکل گرفت در حالی که شوراها اصولا نهاد اجرایی هستند... حتی بعضی آن قدر این غلظت را زیاد کردند که گفتند: انتخابات شوراها شب قدر اصلاحطلبان است... (علت دیگر، اختلاف اعضا بود)، اگر چه همه اعضا با یک شعار و زیر یک پرچم و به ظاهر یک دست بودند، اما در داخل خودشان برای کسب کرسیهای ریاست و حضور در تصمیمگیریهای اصلی، اختلاف سنگینی داشتند و این اختلافها به کرات از محدوده اتاق شوراها خارج شده و در فضای افکار عمومی منتشر گردید... وزارت کشور (نیز) بیشترین مقاومت را در برابر تصمیمات شوراها کرد. در خیلی از شهرها وقتی اعضای شوراها انتخاب شدند و باب میل مدیران وزارت کشور نبودند، شهرداری که آن شورا انتخاب میکرد، یک سال طول میکشید تا حکمش صادر شود، در صورتی که طبق قانون باید بلافاصله حکمش زده شود. در خیلی از تصمیمات دیگر هم، چنین مقاومتهایی بود... علت دیگر شکست شوراها عدم رعایت قانون و ضوابط قانونی توسط بعضی از اعضای شوراها بود و به عنوان مثال، ماده یک قانون میگوید که اگر یک عضوی در شورا، شش جلسه متوالی شرکت نکند، عضویت وی لغو میشود ولی ما میبنییم که در شورای شهر تهران، رییس اسبق شورا دو سال در جلسات شورا شرکت نمیکرد و یا یک خانمی از اعضای شورا در لندن درس میخواند و سالی چند ماه به لندن میرود ولی همچنان از اعضای شورای شهر هستند و از حقوق و مزایای آن استفاده میکنند. در حالی که مطابق قانون، کسی که به شورا نمیآید باید کنار گذاشته شود و از عضو علیالبدل دعوت گردد، اما چون علیالبدل از سنخ آنها نبود، دعوت نمیکنند.(1)
1) احمدینژاد، محمود؛ «هر جا که آبادانی و کار اساسی انجام شده دست نیروهای حزباللهی در کار بوده است»؛ یا لثارات الحسین(ع)؛ ش 213.
انتخابات دوره دوم شوراهای شهر و روستا که با پیروزی آبادگران در تهران همراه شد نه تنها به شهردار شدن احمدینژاد انجامید، بلکه اساسا او خود در پدید آمدن این موفقیت سهیم بود. در واقع احمدینژاد به عنوان یکی از نیروهای فعال اصولگرا که در «شورای هماهنگی اصولگرا» از اعضای فعال و اصلی به شمار میآمد در شکلگیری و سازماندهی فهرست آبادگران در آن انتخابات نقش مؤثری برعهده داشت. علی ذبیحی، از اعضای شورای هماهنگی، درباره شکلگیری آن شورا و نقش احمدینژاد در انتخابات شوراهای شهر و روستا چنین میگوید: «در نشستهای سیاسی جریان اصولگرا بحثهای زیادی در ارتباط با این که چه شد دوم خرداد اتفاق افتاد صورت گرفت. ما در جامعه اسلامی مهندسین یا جمعیت ایثارگران که بودیم، آقای احمدینژاد هم عضوی از این دو تشکل بود. آنجا تحلیلهای مختلفی صورت میگرفت. این تجزیه و تحلیلهای کارشناسانهای که با نقطه نظرات همه دوستان اصولگرا شکل گرفت، منجر به این شد که شورای هماهنگی فعالیت خودش را شروع کند. شورای هماهنگی به این دلیل فعالیت خودش را شروع کرد که باید تحول جدیدی را در جریان سیاسی کشور شکل میداد... لذا محصول همفکری همه دوستان در جریان اصولگرا و جریان خودی منجر به این شد که باید طرح نویی در انداخت. این طرح نو منجر به تشکیل شورای هماهنگی شد. قوه محرک اصلی این جریان هم آقای دکتر احمدینژاد بود. همه دوستان هم اتفاقنظر دارند که آقای دکتر احمدینژاد به عنوان موتور اصلی آغازگر این حرکت بودند. از دید افرادی که در شورای اجرایی اول هماهنگی حضور داشتند، باید یک پتانسیل جدید و نو، کار سر و سامان دادن به فعالیتهای سیاسی را شکل میداد. از آن جا بود که کلید شروع این کار زده شد و بحثها شکل گرفت و حتی بعد از بیانات رهبر معظم انقلاب، بحث به این سمت رفت که با نیروهای اصولگرای جبهه دوم خرداد هم تفاهماتی صورت بگیرد که البته به نتیجهای نرسید. این دیدارها انجام شد و بعد از همه رایزنیها، صحبتها، جمع بندیها، نقطه نظرات و... به این جا رسید که باید در جریان خودی یک جریان نو و مورد وفاق همه با شعارها و برنامههای جدید شکل بگیرد. خب آقای دکتر احمدینژاد شخصیت اصلی این جریان بود که پا جلو گذاشت و بقیه را هم امیدوار میکرد و به صحنه میآورد.
برای همین تحولی که باید اتفاق بیافتد از قبل صحبت شده بود و همه هم اتفاقنظر
داشتند. آقای دکتر احمدینژاد هم این مسأله را دنبال کرد و جلو برد. در انتخابات دوره دوم شورای شهر و روستا هم که برنامهریزی شورای شهر تهران صورت گرفت و در استانها و شهرستانها هم هماهنگیهایی به عمل آمد، در چینش نیروها و انتخابات افرادی که در آن شوراها حضور پیدا کردند، از چهرههای قدیمی هیچ استفادهای نشد به جز یکی، دو نفر (آقای دکتر شیبانی و آقای مهندس چمران) که نماد بودند برای این که نشان دهند که فلش به کدام جهت میرود. بنابراین، تحولگرایی مذکور و این که باید طرحی نو را دراندازیم از آن جا شروع شده بود و مشخص است که آقای دکتر احمدینژاد در رأس این تحولگرایی قرار داشت.»(1)
برای انتخابات شوراها ما گروهی درست کردیم، وقت گذاشتیم و با بعضی از دوستان؛ آقای دکتر شریعتمداری، زیاری و... صحبت کردیم و گفتیم آقا وضع شهرداری خیلی خراب است، بیاییم یک وقتی بگذاریم، یک شورایی تشکیل بشود و تلاش کنیم تا درست بشود. نمیشود ما این طور بنشینیم و نگاه کنیم... کمیتهای درست کردیم و هشت، نه ماه، از اردیبهشت 1381 نشستیم و روی موضوع شوراها کار کردیم تا در انتخابات 9 اسفند این تیم بچههای خودمان برنده شدند.(2)
احمدینژاد که با برخی تحلیلهای جامعهشناسانه اندکی پیش از انتخابات شوراها نتیجه آن را پیشبینی کرده بود، همچنین به دلیل عملکرد ناموفق شورای نخست شهر تهران، کاهش مشارکت انتخاباتی مردم تهران را قابل پیشبینی میدانست.(3)او بر همین اساس، پس از انتخابات پیامهای آن را اعلام نارضاتی مردم از حزبسالاری و سیاستزدگی عنوان کرد و آن انتخابات را آغازی بر «تغییر معادلات سیاسی» دانست.(4)
با استقرار شورای شهر دوم در بهار 1382 رایزنیها که برای انتخابات شهردار پایتخت آغاز شده بود به صورت جدی پیگیری شد. شورا از گزینههای مطرح مانند احمد توکلی، حسن غفوریفرد، محمد غرضی و محمود احمدینژاد برنامه خواست و
در جلسات غیررسمی به بررسی آنها پرداخت. نتیجه و جمعبندی آن گفت و گوها
انتخاب احمدینژاد در نخستین جلسه علنی شورای شهر در 13 اردیبهشت 1382 به عنوان شهردار تهران بود. او با دوازده رأی موافق، دو رأی ممتنع و یک رأی مخالف با اکثریت قاطع اعضا به این مسئولیت دست یافت. احمدینژاد با داشتن تخصص دانشگاهی مرتبط با امور شهری و نیز سالها تجربه موفق در زمینه مدیریت استانی گزینه مناسبی به نظر میرسید. اما مهدی چمران رییس شورای شهر تهران علاوه بر این موارد اولویتهایی نظیر «ساده زیستی»، «بسیجی» (پرتلاش) و «امانت داری» را نیز از معیارهای انتخاب شهردار معرفی کرد.(1)
احمدینژاد در روز دفاعیه به نقد مدیریت گذشته شهری پرداخت و اولویتها و برنامههای خود را معرفی کرد. او در آسیبشناسی از مدیریت شهر تهران به فقدان برنامه جامع مدیریت شهری و بیهویتی ناشی از آن اشاره کرد. او معتقد بود ضعف مدیریت شهری، ناهمگونی قوانین حاکم، روابط ناسالم، دوبارهکاریها و عدم رعایت استاندارد در فعالیتهای عمرانی، همگی نارضایتی عمومی از شهرداری را افزایش داده و موجب کاهش شدید همکاری و مشارکت مردمی در اداره شهر شده است. احمدینژاد اصرار داشت که باید از هرگونه سیاسیکاری و جناحی عمل کردن در اداره شهر پرهیز کرد و کارها را بر محور قانونمداری و عدالت انجام داد.
او فقدان توزیع عادلانه تسهیلات و خدمات شهری، فقدان نظارت جامع بر فعالیتهای فنی، فقدان حضور سازمانیافته مردم و نخبگان در تصمیمگیریها، تاثیرپذیری فعالیتها از منافع سیاسی و حزبی را از چالشهای گذشته در شهرداری و مدیریت شهری معرفی کرد.
احمدینژاد در تبیین برنامههای خود، «خدمترسانی آسان و سالم»، «احیای اعتماد عمومی به شهرداری تهران» و «پایهریزی برای دستیابی به شهری آباد و موفق» را اهداف اصلی معرفی کرد. او دستیابی به این اهداف را طی یک برنامه جامع که در سه مقطع زمانی کوتاه مدت، میان مدت و بلندمدت مدون شده باشد، ممکن میدانست. او همچنین تدین، پاک دستی، امانتداری و تخصص را از معیارهای مهم در انتخاب
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8202130048.
همکاران خود اعلام کرد و پذیرش افراد بر اساس توصیه را نادرست خواند.(1)
محور برنامههای احمدینژاد در مجموع شامل موارد زیر بود: عملکرد قانونمدارانه و عدالتخواهانه در تمام فعالیتها، پرهیز از هرگونه روابط غیرقانونی و سیاسیکاری، اطلاعرسانی به مردم از حقوق شهروندی، تشکیل سازمان نظارت فنی و اداری، ارتباط با مردم و نخبگان جهت استفاده از آنان برای تصمیمگیری، گسترش فرهنگ شهروندمداری، ایجاد مدیریت شهری و ساماندهی منابع درآمد شهرداری بر اساس قانون.(2)
با زمزمه انتخاب احمدینژاد از سوی شورای شهر و حتی پیش از روز دفاعیه، شورا از جانب جناح صاحب قدرت و برخی گروهها تحت فشار قرار گرفت تا از تصمیم خود صرفنظر کند. این فشارها بعد از انتخاب نیز ادامه یافت. نخستین نشانههای این فشار، تعلل وزارت کشور در ابلاغ حکم احمدینژاد بود که به جای کمتر از یک روز، 22 روز طول کشید. همچنین اظهارات سخنگوی دولت بود مبنی بر آن که برخلاف عرف سالهای گذشته و پس از انقلاب، شهردار جدید تهران را به هیات دولت راه نخواهند داد.
رییس شورای شهر در واکنش به این رفتارها که در ضمن با شعارهای «توسعه سیاسی» و «مردمسالاری» ارایه شده از سوی دولت تناقض داشت، بیان کرد ما منتظریم مانند شهرداران سابق که وزیر کشور حکم آنها را دو ساعته، نصف روزه یا یک روزه صادر میکرد، در مورد احمد نژاد نیز براساس قانون عمل کند و حکم او را در اسرع وقت صادر کند.(3)همچنین در پیرو این رفتارها اعضای شورای شهر نیز با پافشاری بر رای خود اظهار کردند که ضمن احترام به نظر رییس جمهور مبنی دعوت نکردن شهردار به جلسات هیأت دولت، اما این رفتار سیاسی تلقی خواهد شد و در اذهان عمومی پرسش ایجاد میکند.(4)
با تداوم این مسأله و عدم پاسخگویی مناسب وزارت کشور تفسیرهای متفاوتی از این عمل صورت گرفت. در این میان سخنان پیر مؤذن، نماینده مردم اردبیل در مجلس شورای
اسلامی که به جبهه مقابل اصولگرایی تعلق داشت، قابل توجه بود. او بر اساس شخصیت مدیریتی سالم، تخصص دانشگاهی مرتبط و تجربه موفق احمدینژاد در استان اردبیل به دفاع از او و نقد وزارت کشور پرداخت. وی علت این تصمیم را چنین بیان کرد: در ابلاغ حکم شهردار تهران دو مانع وجود دارد. دسته اول کسانی هستند که توان تحمل اندیشه شهردار جدید را ندارند. آنها تنها شعار میدهند و در عمل به شعارها پای بند نیستند؛ و دسته دوم افرادی هستند که از بستر شهرداری به عنوان زمینه ثروتهای بادآورده استفاده کرده و به نام و مقامی رسیدهاند. او منتقد بود، چطور شهرداری که ثروت خود را میلیاردها تومان اعلام کرد و دیپلم بود به راحتی از وزارت کشور حکم گرفت اما شهردار جدید با وجود روحیه پاسخگویی به مشکلات مردم، جریان صدور حکمش به تأخیر افتاده است؟ بنابراین وزارت کشور باید همانطور که به شهرداران سابق کمک کرد، حکم احمدینژاد را هم سریعا بدهد. «در مورد احمدینژاد پروندهای وجود ندارد، زیرا ایشان انسان سالم و دارای سابقه اجرایی موفق در استان اردبیل بودند و با توجه به تحصیلات عالی ایشان در زمینه توسعه و عمران شهری و روحیه سازندگی و عمرانی، دارای یک شخصیت مثبت و مناسب برای شهرداری تهران هستند... روحیه آقای احمدینژاد برضد فساد، رشوه و پارتیبازی است و این برای کسانی که اینگونه نیستند نگرانکننده است. لذا تأخیر در شروع به کار شهردار تهران زمینه را برای سوءاستفاده کسانی که از مجموعه شهرداری به نفع خود استفاده میکنند، فراهم میسازد. سردرگمی و بلاتکلیفی مدیریت تهران خواسته کسانی است که از این زمینه ناسالم به ثروتهای کلان رسیدهاند. بنابراین از این تأخیرها و قضایا نهایت سوءاستفاده را میکنند. اما با روحیهای که آقای احمدینژاد دارد بعید میدانم که ایشان به آدمهای مفت خور میدان بدهد و با شناختی که از او دارم تهران را متحول خواهد کرد. با توجه به گستردگی تهران و ایجاد بسترهای فساد در شهرداری حضور احمدینژاد در رأس شهرداری باعث برچیده شدن این روابط ناسالم خواهد شد. آقای احمدینژاد نه تنها هیچ مشکلی ندارد بلکه سادهزیستی و تحصیلات بالای ایشان باعث شده است کسانی که در بستر شهرداری به اسم و نام رسیدهاند و منافع خود را در خطر میبینند اهرمهایی را برای عدم موفقیت وی ایجاد کنند.»(1)
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 820260021.
با پافشاری اعضای شورای شهر تهران، وزارت کشور به ناچار در چهار خرداد 1382 حکم شهرداری احمدینژاد را در نامهای نامتعارف ابلاغ کرد. این نامه که با «انتظارات دهگانه دولت از شهرداری» همراه بود مورد انتقاد برخی رسانهها قرار گرفت. به طور نمونه روزنامه «انتخاب» نوشت، صدور حکم شهرداری احمدینژاد توسط وزیر کشور تداعیکننده خط و نشانهای سیاسی برای شهردار جدید است. نکته بارز نامه، این نوشته بود که انتظار میرود شهردار در جهت پیش برد دقیق سیاستها و خط مشی «دولت» پیش برود، در حالی که شهردار موظف به پیروی از «شورای شهر» است.(1)
انتخاب احمدینژاد به عنوان شهردار تهران امید به احیای مدیریت شهری را پس از سالها آشفتگی و بیبرنامگی، به جامعه بازگرداند. این موضوع را حتی میتوان در نشریاتی مانند «اطلاعات» نیز مشاهده کرد. این روزنامه در پی استقبال از انتخاب احمدینژاد به آن مسؤلیت چنین مینویسد: «دکتر احمدینژاد با سابقه مدیریت اجرایی و کسب نشان سازندگی از دولت آقای هاشمی رفسنجانی و دارای تحصیلات عالیه مرتبط به دانش شهری از این توانایی علمی و مدیریتی برخوردارند که در پست شهردار تهران به دنبال کاهش مشکلات شهروندان، بسط عدالت اجتماعی، توسعه و بههنگام کردن خدمات شهری و روان کردن حمل و نقل شهری پایدار اجتماعی، ترافیکی، خدمات شهری، کالبدی و اقتصادی شهر و ترسیم شهری باشد که قابل زیستن برای شهروندان متمدن امروز تهران باشد... شورای شهر تهران و دکتر احمدینژاد به عنوان شهردار بر اساس سوابق و عملکردشان و قراین، افراد اهل زد و بند نیستند و در سلامت زندگی و بیآلایشیشان نباید تردید کرد و همه کمر همت به خدمت بستهاند. پس به جای هیاهو باید با وی همراهی و همدلی کرد تا مفهوم توسعه پایدار شهری و منافع ملی تحقق پیدا کند.»(2)
اساس اقدامات احمدینژاد در شهرداری را باید در نگرش «انسانمدارانه مذهبی» او
سراغ گرفت. در اندیشه وی نوعی از انسانمداری دیده میشود که ریشه در باورهای دینی او دارد. در این اندیشه که در رویکرد مدیریتی وی جریان دارد او برای انسانها و تک تک افراد به حرمت و کرامت انسانی معتقد است. در نگاه احمدینژاد مدیریت باید به گونهای باشد که با این ارزش در تضاد نیافتد و نباید حرمت انسانی که والاترین ارزشها به شما میرود خدشه پذیرد. البته باید توجه داشت که ریشه این انسانمداری در دینشناسی او نهفته است. مطابق این فهم از دین، آزادی و عدالت و معنویت مهمترین آموزههای دینی هستند که در حوزه فردی از آنها با عنوان «تقوا» یاد میشود و در حوزه عمومی مفهوم «عدالت اجتماعی» با جامعیتی که دارد این معانی را دربر میگیرد. پیگیری این ارزشها در حوزه فردی و عمومی به نوعی احترام گذاشتن به مسأله کرامت انسانی است و در سایه این ارزشهاست که کرامت و حرمت تک تک افراد حفظ میشود. به این ترتیب، انسانمداری احمدینژاد نه تنها در برابر اندیشههای الهی و دینی او قرار نمیگیرد بلکه اصولا ریشه این انسانمداری از باورهای دینی و موحداندیش به دست میآید. احمدینژاد حتی انسانمداری واقعی را در خداپرستی و رهایی از فردگرایی توام با فلسفه لذتگرایی میداند. با این نگرش «بهترین عبادتها خدمت به خلق است» و به استناد برخی روایات هیچ عبادتی برتر از آن نیست. این باور که با شعر و فرهنگ ایران نیز پیوند خورده است که «عبادت به جز خدمت خلق نیست» اساس رویکرد مدیریتی احمدینژاد را تشکیل میدهد.
باید تمام ما تلاش کنیم تا با تقویت این انگیزه، یک گام دیگر برای جلب رضایت (خدای) متعال برداشته و توشهای برای آخرتمان فراهم کنیم، چرا که «عبادت به جز خدمت خلق نیست.»(1)
انسانمداری مذهبی، هم رویکردی بینشی است و هم روشی. به این معنا که باید در تمام امور این اصل را رعایت کنیم که پدیدههایی مانند شهر، نظام بوروکراسی و قدرت حکومتی هیچ اصالتی ندارند و آن چه که اصل است انسانهایی هستند که با گوشت و پوست و استخوان و با عواطفی که میتواند لگدمال شود یا به چشم آید و به کرامت نگریسته شود در آن زندگی میکنند. شهر بدون انسانها چیزی نیست؛ قدرت بدون انسانها
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8401090078.
معنا ندارد؛ و نظام دیوانسالاری هم بدون آنها اصلا شکل نمیگیرد. از این منظر همه چیز به عموم انسانها تعلق دارد که حتی موضوعات مختلف و خطاهای ذهنی و وجودشناسانه و مغالطاتی نظیر «اشتباه مقوله» نیز نباید موجب شود ما این فهم را که انسان در محور همه امور قرار دارد فراموش کنیم. در زندگی بشر اصل انسان است و همه امور دیگر فرع هستند و ابزاری برای خدمت به بشر. فهم عمیق این موضوع موجب میشود که افراد رویکردهای «انسانمداری» را در شیوههای مدیریت از دست ندهند و با رعایت این اصول در پی خدمتگزاری به هم نوع خود برآیند.
نباید از شهر به عنوان مجموعهای متشکل از تیرآهن، بتن، آسفالت و فولاد با رباتهای متحرکی که در کنار یکدیگر هستند تلقی داشت، بلکه شهر مطلوب شهری است که مردم آن به شدت با یکدیگر صمیمی باشند و به شهر، همشهری و موطن خود عشق بورزند و از زندگی در آن احساس غرور و افتخار کنند... برای رسیدن به چنین هدفی باید فضاهای تفریحی، ورزشی و نشاط آور و متناسب با هر قشری اعم از جوانان، سالمندان و... (را) گسترش داد، یعنی برای جوانان فضاهای پرتحرک و برای پدربزرگها و مادربزرگها مکانهای آرام و با لطافت ایجاد کرد.(1)
تکریم سالمندان به معنای استمرار موقعیتها و دستاوردهای حاصل از تجربیات این قشر از جامعه است. جامعه از خانوادههای مستحکم و اصیل تشکیل شده و تکریم از بزرگترها در واقع تکریم زندگی و بالندگی است. ای کاش میتوانستیم این واژه (بازنشستگی) را از فرهنگ خودمان حذف کنیم، زیرا معنا ندارد که چنین اصطلاحی را برای قشری به کار ببریم که همچنان زنده است و میخواهد در چرخه امور جامعه حضور داشته باشد.(2)
احمدینژاد در شهریور سال 1383 با شرکت در سومین اجلاس شهرداران جهان در مسکو با نقد فقدان این نگرش بر فضای حاکم مدیریتی شهری جهان به آسیبهای ناشی از آن میپردازد. او بیان میکند که ترویج فردگرایی و لذتجویی افراطی به همراه نفی معنویت و اخلاق در مناسبات بین انسانها و ملتها و قدرتطلبی کشورهای
سلطهجو، اصالت و کارکردهای شهری را به خطر انداخته است. این موضوع همچنین هویت، سلامت و همزیستی هدفمند و سازنده جامعه انسانی را به شدت مورد تخریب قرار داده است و به این ترتیب امنیت و صلح جهانی را به چالش کشیده است. احمدینژاد با تأکید بر این که روابط عاطفی و معنوی بین ساکنان یک مرکز جمعیتی، روح حقیقی شهر است، تصریح میکند شهری که ساکنان آن در بهترین حالت مانند رباتهای متحرک و بیاحساس در چارچوب ضوابط مدون با یکدیگر تعامل دارند شهر مطلوبی نیست. بهترین شهرها، شهری است که مردم آن با احساس امنیت و سرور، از زندگی در جمع شهری لذت برده و راه را برای تحقق آرمانها و شکوفایی استعدادهای خود و نسلهای آتی هموار یابند. برای تحقق جامعه جهانی سعادتمند و ساختن شهرهای آباد و مرفه باید تعریف جدیدی از مدیریت شهری ارایه داد که بر توسعه روابط عاطفی و انسانی، گسترش معنویت و تقویت بنیان خانواده بنا شده باشد. احمدینژاد در این زمینه همچنین به نقش مشارکت مردم در اداره شهرها و تحقق نظارت عمومی و احساس مسئولیت همگانی اشاره میکند و از جوانان با عنوان نماد نشاط و بالندگی و امید در هر جامعه برای برپایی جهانی سرشار از انسانیت، معنویت و عدالت یاد میکند.(1)
احمدینژاد در دوران شهرداری برای نشان دادن این نگرش خود حتی به طور نمادین ضمن دیدار با خانواده برخی شهدای مسیحی تهران از مقام آن شهدا تقدیر میکند و همچنین با حضور در مراکز فرهنگی/ ورزشی ارامنه از فعالیتهای فرهنگی ایشان بازدید و تشکر میکند. در واقع این رفتارهای نمادین بیانگر این معنا بود که شهروندان تهرانی گذشته از هر مذهب و قومیت و تنوعی که دارند، «انسان» هستند و برای داشتن شهری مطلوب، همگی باید بیش از هر مسأله دیگر بر روی این نقطه مشترک اتکا کنند.(2)
احمدینژاد همچنین در مراسم تبدیل زندان قصر به بوستان شرکت میکند و ضمن تقدیر از مسئولان این کار آرزو میکند روزی برسد که تمام زندانها به بوستان تبدیل شوند.
شاید روزی که شاه قاجار سنگ بنای کاخ خود را در این مکان میگذاشت، گمان
نمیکرد که در عرض هفتاد سال عمر این بنا، حکومت پهلوی آن را تبدیل به زندانی مخوف برای فرزندان آزادیخواه این مرز و بوم کند و در حکومت اسلامی تبدیل به پایگاهی برای انجام فعالیتهای فرهنگی/ورزشی برای رشد و اعتلای شهروندان شود.(1)
اما به طور کلی تبلور اندیشه «انسانمدارانه مذهبی» در دوران شهرداری را در سه رویکرد مدیریتی احمدینژاد میتوان مشاهد کرد: «تحقق حقوق شهروندی»؛ «خستگیناپذیری در انجام امور خدماتی»؛ و «تلاش برای گسترش عمران و آبادانی شهری.»
احمدینژاد با رویکرد احترام به حقوق شهروندی و «مدیریت وظیفهگرا» که در مقابل «مدیریت حق به جانب» قرار دارد و مدیر را محور امور و حقوق قرار میدهد نه شهروندان، مهمترین عوامل پیش روی تحقق حقوق شهروندی را «عدم شفافیت مقررات» و «ضعف نظارت بر عملکردها» معرفی کرد و برای رفع آن موانع اقداماتی را صورت داد. در واقع اعتنا به حقوق شهروندی و اتخاذ رویکرد مدیریتی وظیفهگرا دو روی یک سکهاند که احمدینژاد برای دستیابی به هر دو برنامههایی را به اجرا گذاشت.(2)
احمدینژاد در اوایل مسئولیتش ضمن تأکید بر ضرورت تدوین حقوق شهروندی اعلام کرد: «ضرورت تدوین این حقوق از آنجا ناشی میشود که حوزه ارتباط متقابل مردم با مدیریتی شهری و دستگاههای اجرایی نامشخص است و این باعث کندی پیشرفت امور و کاهش مشارکت مردم میشود. به همین دلیل یک گروه کارشناسی با سرپرستی دکتر افروغ مأموریت یافتهاند با استفاده از نظرات کارشناسانه دانشگاهی و نظرات مردم، منشور را تدوین کنند تا نوع رابطه مردم با مسئولین در مناسبات شهری کاملا تعریف شود.»(3)
از اقدامات دیگر احمدینژاد برای افزایش آگاهی مردم نسبت به حقوق خود و به تعبیر دیگر شفافسازی مقررات در نگاه شهروندان، نصب تابلوهایی در شهرداری و چاپ دفترچههایی مربوط به حقوق شهروندی بود تا به مراجعهکنندگان در شهرداری اعطا شود. البته به این موارد میتوان راهاندازی «همشهری محلات» را نیز اضافه کرد.(1)
اما در حوزه نظارت، احمدینژاد به دو نوع نظارت «عمومی» و «سازمانی» اعتقاد داشت که از دو طریق نظارت عیان و ثابت و بازرسی سرزده صورت میگرفت. احمدینژاد «مدیریت شهری پاسخگو» را مقدمه نظارت عمومی معرفی کرد و معتقد بود «برای آن که کارها اصلاح شده و به موقع، مفید و با کارکرد ثمربخش به انجام برسد، باید بیشتر نظارت عمومی را تقویت کنیم.»(2)او اصولا مدیریت شهری را بدون همراهی مردم فاقد اعتبار میدانست و معتقد بود: «هرکسی با هر مسئولیتی باید بپذیرد که به مردم خدمت کند و در این راستا، مسایل شخصی و منیتها را باید از فضای عمومی جامعه حذف کرد... (و با) توجه به این که پایههای اصلی نظام بر دوش ملت است، بنابراین همه نظام متکی بر تصمیمهای راسخ مردم است.»(3)
علاوه بر نظارت درون سازمانی که تقریبا تعطیل شده بود و ما آن را احیا کردیم، تلاش کردیم نظارت عمومی با قوت بر شهرداری اعمال شود... اصل سیستم نظارت باید همگانی باشد. مردم بهترین و دقیقترین ناظرانند.(4)
با این حال، در حوزه نظارت تکمیلیِ عمومی/ سازمانی برجستهترین اقدامی که احمدینژاد برای تحقق «مدیریت پاسخگو» و زمینهساز برای نظارت عمومی انجام داد، دیدار هفتگی با مردم مناطق مختلف تهران بود که در کنار دیوارهای فرو ریخته تجملات اداری و اشرافیگری سازمانی میتوانست نظام جدیدی به نظارتهای عمومی ببخشد.
دیدار هفتگی با مردم مناطق مختلف تهران از اقدامات نوین و ابتکاری احمدینژاد در مدیریت شهری بود. این دیدارها که «با هدف پاسخگویی شفاف به شهروندان و ایجاد سهولت در امر مراجعات شهروندان و حل و فصل شکایات مردمی و بررسی و
رسیدگی نامهها و تقاضاهای مردمی از شهرداری» صورت میگرفت، هر هفته از طریق رسانههای عمومی به اطلاع مردم میرسید. در این اطلاعرسانی منطقهای که قرار بود احمدینژاد از آن دیدار کند اعلام میشد تا شهروندانی که با شهرداری مسأله و نیاز به مراجعه داشتند چند روز قبل به روابط عمومی شهرداری همان منطقه برای ثبت نام و گرفتن موعد دیدار مراجعه کنند. این دیدارها پنجشنبهها در مرکز شهرداری هر منطقه صورت میگرفت و احمدینژاد به اتفاق معاونان و شهرداران منطقه در آن شرکت میکرد.(1)در واقع نفس این دیدارها که نشاندهنده عزم مدیریت جدید شهری بر حل مشکلات مردمی بود خود در احیای اعتماد عمومی به شهرداری مؤثر افتاد و نشان از آن داشت که شهرداری تهران علاوه بر نگرشهای کلانی که به امور شهری دارد از مسایل جزیی نیز غافل نمیشود. احمدینژاد معتقد بود که شهرداری باید به این مرحله از رشد برسد که مشکل هر شهروند را مشکل شهرداری بداند و برای رفع آن از طریق قانونی اقدام کند.(2)
احمدینژاد معتقد بود دیدارهای هفتگی با مردم موجب شده است تا وی آثار واقعی و عینی تصمیمات مدیریت شهری بر زندگی شهروندان را از نزدیک مشاهده کند. بر این اساس، او به مدیران شهرداری توصیه میکرد پس از این، کلیه کارها و امور در مجموعه شهرداری باید خارج از تصمیمگیریهای شخصی و تحت تأثیر مر قانون باشد تا سرگردانیها و بلاتکلیفیهای مردم نیز به پایان برسد.(3)در اندیشه مدیریتی او مشاهده واقعیتهای زندگی شهری، نشان میدهد مدیریتی که به مسایل و واقعیتها اشراف نداشته باشد، امکان ندارد تصمیمگیری درستی کند. مدیریتهای تودرتو و پشت درهای بسته نمیتواند مشکل گشا باشد. در حالی که دیدارهای مردمی موجب میشود مدیران از آثار زیانبار برخی تصمیمها بر زندگی مردم آگاه شوند.(4)
اما رویکرد مدیریتی وظیفهگرا که احمدینژاد برای نهادینه ساختن آن اهتمام جدی داشت وجه دیگری از عزم او برای تحقق حقوق شهروندی و نگرش انسانمدارانه
مذهبی وی بود. این شیوه مدیریت که احمدینژاد گاهی مفهوم «مسئول» را برای آن به کار میبرد تفاوتهایی با مفهوم «مدیر» دارد. از نگاه او، «فرق این دو در این نکته نهفته که یک «مدیر» از سرتکلیف اداری صرفا بر حوزه کاریش مدیریت میکند، در حالی که یک «مسئول» از سر وظیفه انسانی و دینی نسبت به کل جامعه احساس مسئولیت مینماید و با تمام وجود در جهت خدمت به مردم در رفع مشکلات ایشان میکوشد.» احمدینژاد مهمترین عناصر مدیریت وظیفهگرا که در ماهیت همان مدیریت اسلامی و انقلابی است را «تکلیفگرایی، توکل به خدا، اعتقاد به کارایی اسلام و مردمسالاری دینی، اهتمام به بیتالمال و فداکاری در راه اسلام و حقیقت» معرفی میکند.(1)
او همچنین در حکم نصب یکی از مدیران شهرداری ضمن ذکر برخی ویژگیهای دیگر آورده است که: « (امیدوارم) با استفاده از همکاران امین، پاکدست، دقیق و دلسوز و بر اساس بازسازی اعتماد عمومی به سازمان خدمتگزار و بزرگ شهرداری، دفاع از حیثیت و حرمت خیل عظیم عناصر فداکار و خدمتگزار در شهرداری، حفظ امانت اموال و بیتالمال مسلمین، حفظ حرمت و کرامت انسانها و مراجعین به شهرداریها و دفاع از حقوق شهروندان، در انجام وظایف خود موفق باشید.»(2)
با توجه به رویکرد مدیریت وظیفهگرا، احمدینژاد مهمترین آفتهای مدیریت در سازمان شهرداری را موارد زیر میدانست: حاکم شدن نگاه اقتصادی در شهرداری و تبدیل آن به بنگاه اقتصادی؛ سیاستزدگی و بهرهبرداری حزبی؛ و داشتن منش اشرافگرایانه. او بر همین اساس، نخستین و مهمترین وظیفه مدیریت شهری در دوران خود را نهادینه کردن تواضع و خضوع نسبت به شهروندان عنوان کرد و سپس از عنصر پاسخگویی نام برد. او اعتقاد داشت «طی سالهای اخیر، مدیریت شهری از این اصل فاصله گرفته و این در حالی است که پایه اصلی فعالیتها در حوزه حمل و نقل، مسکن، خدمات شهری و برنامهریزی شهری، شکلگیری پیوند عاطفی و اعتماد میان مردم و مدیران است. چه اگر غیر از این باشد به هر میزان هم که فعالیت صورت بگیرد اما رضایت و اعتماد مردم جلب نشود، شهر از پویایی فاصله خواهد گرفت و روابط
انسانی در حاشیه فعالیتها عرض اندام خواهد کرد.»(1)
احمدینژاد مبارزه مستمر با فساد اقتصادی را از وظایف این مدیریت در دوران شهرداری میدانست. او معتقد بود، «مبارزه با فساد امری مستمر و سخت است. هرجا که پول و امکانات و اختیار تصمیمگیریهای بدون نظارت باشد اژدهای هفت سر همان جا لانه میکند و مبارزه با آنها بسیار مشکل و مستمر است. (ولی) ما خود را برای ادامه با این مبارزه سنگین آماده کردهایم و مطمئن هستیم با امید خدا و همکاری مردم با موفقیت تا پایان راه خواهیم رفت.»(2)
احمدینژاد با این رویکرد، وظیفه دیگر خود را مقابله با اشرافیگری بیان کرد تا از طریق صرفهجویی ناشی از ریخت و پاشها، منابع مالی آن را در امور خدماتی و عمرانی هزینه کند. او یک نمونه از این صرفه جوییها را خرید چهارصد دستگاه ماشین آلات شهرداری اعلام کرد.(3)
او همچنین ارزش نهادن به زمان و وقت شهروندان را از وظایف شهرداری میدانست و معتقد بود، «چنان چه کوتاهی و کم کاری هر یک از ما موجب به هدر رفتن وقت گرانبهای شماری از شهروندان ولو برای چند ثانیه هم بشود، نه تنها در این دنیا بلکه در فردای قیامت و در محضر الهی نیز میبایست جوابگو باشیم.»(4)
احمدینژاد سختکوشی و خستگیناپذیری را از ویژگیهای دیگر «مدیر وظیفهگرا» میدانست. او در اوایل مسئولیت خود در جمع مدیران شهرداری خواستار دو برابر شدن حجم فعالیت این سازمان شد. وی گفت: «مشکلات بیشمار شهر تهران در حوزههای بسیار مختلف، تلاش مضاعف مدیران و کارکنان را میطلبد و من خواستار نهادینه شدن شعار «هشت سال کار و فعالیت در طول چهار سال» در شهرداری تهران هستم و خود نیز به آن پایبند بوده و سعی میکنم شانزده ساعت کار روزانه در شهرداری را رعایت کنم.»(5)
از این منظر، هر مسئولیت را باید شرکت در «مسابقه خدمت رسانی» تلقی کرد. لذا اولویت نهادن به مزایا، حقوق و دستمزدهای کلان مدیریتی دیگر معنا نخواهد داشت؛ و مدیریت فرصتی برای خدمت است نه مجالی برای انتفاع شخصی. لذا احمدینژاد دو ماه پس از مسئولیت خود اعلام میکند که در مدیریت جدید از فیشها و حقوق کلان در شهرداری خبری نیست و فاصله دریافتهای پایین و بالا باید مناسب و متعادل باشد.(1)او به همین دلیل خود به حقوق هیأت علمی دانشگاه کفایت میکند و از شهرداری حقوق نمیگیرد.(2)
از دیگر آثار و پیامدهای نگرش انسانمدارانه مذهبی احمدینژاد بر شیوه مدیریتی او این بود که وی اصرار داشت شهرداری برخلاف رویه خشونتآمیز شهردار اسبق تهران که با قوه قهریه با برخی گروهها به ویژه دستفروشان و دورهگردها برخورد میکرد، حق برخوردهای خشن را ندارد. این شیوه که سالهای متمادی در شهرداری جریان داشت از این نهاد عمومی چهرهای نامطلوب در اذهان عمومی ساخته بود.
هیچ یک از ماموران شهرداری حق برخورد فیزیکی و خشن با متخلفان و سدکنندگان معابر را ندارند؛ و در صورت چنین اقدامی که اغلب از کارمندان سابق هستند این مسأله قابل شکایت و ارجاع به نیروی انتظامی و برخورد قانونی است.(3)
اما در جمعبندی و شناخت بیشتر ویژگیهای «مدیریت وظیفهگرا» از منظر احمدینژاد میتوان به دستورالعمل ده مادهای او به مدیران ارشد شهرداری تهران در ماههای نخست مسئولیتش اشاره کرد. این نامه به نوعی مانیفست مدیریتی وی در شهرداری را تشکیل میدهد. برخی از موضوعات مهمی که در این نامه بر آنها تاکید شده است عبارتند از: 1. خدمت به مردم و جلب رضایت آنان؛ 2. افزایش سرعت رسیدگی به مسایل و نامههای شهروندان و کاهش پیچ و خمهای دیوانسالارانه؛ 3. احترام به شخصیت مراجعهکنندگان؛ 4. اصلاح قوانین و مقررات مشکلساز؛ 5. نظارت دقیق؛ 6. رعایت ضوابط و استانداردها در عملیاتهای عمرانی و خدماتی؛ 7. رعایت حقوق شهروندان به ویژه در مسایل ملکی؛ 8. گسترش لوازم و زمینههای رفاه شهری؛ 9. جلب
رضایت عمومی به ویژه طبقه محروم جامعه؛ 10. زیباسازی و حفظ طراوت شهری.
خدمت به مردم و جلب رضایت آنان از اصول قطعی و وظایف اصلی شهردار تهران است و بر این مبنا، کار شهروندان تهرانی که به شهرداریها مراجعه میکنند باید بدون هیچگونه وقفهای و تا حصول نتیجه با جدیت پیگیری شود. متوقف کردن روند خدمترسانی به مردم در شهرداریها و در ساعات موظف اداری، پذیرفتنی نیست و تخلف اداری محسوب میشود.
فرایند ارایه انواع خدمات شهری به مردم در شهرداریها از نظر اداری و زمانی باید به حداقل کاهش یابد و از اعمال رویههایی که سبب طولانی شدن یا معطل ماندن کار مردم میشود، قویا اجتناب گردد. مسئولان و کارکنان شهرداریها باید توجه داشته باشند که امکانات و وقت اداری، متعلق به مردم است و احترام حقیقی به شهروندان و اعتبار قایل شدن برای شخصیت مراجعهکنندگان به شهرداریها یک اصل قطعی است که باید به وقت مورد توجه قرار گیرد.
قوانین و مقررات باید متضمن رعایت حقوق شهرداری نسبت به شهروندان و حقوق شهروندان نسبت به حقوق شهرداری باشد. شهرداران مناطق بیستویکگانه موظف هستند برای اصلاح آن دسته از قوانین و مقررات مزاحم و مشکلساز بر سر راه زندگی مردم، با همکاری بخش حقوقی شهرداری نسبت به تهیه و تنظیم لوایح ضروری جهت ارایه به شورای اسلامی شهر تهران اقدام مقتضی به عمل آورند.
هرگونه عملیات حفاری در سطح معابر شهر از سوی سازمانهای خدمترسانی در تهران باید بر مبنای ضوابط و استانداردهای تعیین شده و در کوتاهترین زمان ممکن به انجام برسد و برای مردم نیز مشکل ایجاد نشود. شهرداریها موظف به نظارت دقیق در این زمینه هستند و رعایت حقوق مردم در حین انجام عملیات خدمترسانی باید به دقت مورد ملاحظه و توجه قرار گیرد.
آگاهی از علت و مدت زمان مسدود شدن معابر عمومی، حق بدیهی مردم است و بر این اساس، هر خیابان یا معبری که برای انجام خدمات شهری و حفاریهای ضروری به روی آمد و شد مردم و خودروها مسدود میشود باید چهل و هشت ساعت قبل از اجرا با نصب تابلو، پلاکارد و پیامهای رادیو تلویزیونی، به اطلاع استفادهکنندگان از مسیر مزبور برسد تا از اتلاف وقت مردم و تضییع حقوق آنان،
جلوگیری شود.
پاکسازی محیط زندگی شهری یکی از وظایف مهم شهرداری تهران است. کارکنان خدوم شهرداری در بخش نظافت شهری، باید به صورت برنامهای کار پاکسازی محیطهای شهری را به انجام برسانند و روند شست و شوی خیابانهای اصلی و فرعی را در دستور کار خود قرار دهند تا شهروندان عزیز در تهران بزرگ، در هر روز بتوانند از محیطی پاک و فرح بخش در زندگی شهری بهرهمند باشند.
پارکهای شهر تهران، محلی برای احساس آرامش و آسایش مردم در تمامی ساعات شبانهروزی است. شهرداران مناطق مختلف در شهر تهران موظف هستند، ضمن نظارت بر گسترش نگهداری پارکها، به همکاری با ادارات برق برای روشن نگاه داشتن این مراکز تفریحی مردم در طول شب اقدام کنند و آنها را برای استفاده عموم به صورت فعال آماده بهرهبرداری نگاه دارند.
... به تمامی شهرداری مناطق تهران بزرگ تذکر داده میشود که خدمات مناسب را تنها در ازای رعایت این حقوق به دستگاههای دولتی و خصوصی ارایه دهند.
در مواردی که اجرای طرحهای شهرسازی و زیست محیطی، شهرداری تهران را ناگزیر از تملک برخی از اراضی و ساختمانها میسازد، حقوق مالکان آنها باید به طور کامل رعایت شود و رضایت آنان در این ارتباط جلب گردد. بدیهی است متقاعد کردن مردم به اهمیت توسعه صحیح شهر تهران، همکاری نزدیک آنان را به همراه خواهد داشت و شهرداریها در حوزه تهران بزرگ باید به مسأله متقاعدسازی شهروندان تهران جهت همکاری با شهرداری اهمیت ویژهای بدهند.
شهرداران مناطق مختلف به ویژه در محدودههای محروم تهران، به هنگام بررسی اعتبارات واحدهای اجرایی باید رضایتمندی شهروندان محروم و زحمتکش را در اولویت کار خود قرار دهند و در بودجه پیشنهادی خود اعتبارات مناسبی را برای آبادانی این مناطق و بهبود زندگی شهری در نظر بگیرند و به هنگام اخذ حقوق شهرداری، مراعات قشر مستضعف جامعه را بنمایند.(1)
اما از نتایج و پیامدهای «مدیریت تکلیفمدار» این است که به جای بهانه آوردن در
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8210230259 .
برابر سختیها و موانع، تلاش میکند ضمن شناخت و بر شمردن آنها با اعتماد به نفس و امید، به حل مشکلات بپردازد و بدون آنکه در رفع آنها فرافکنی کند و انرژی خود را در امور «نزاعی و انتزاعی» و «حاشیهای و غیرواقعی» هدر دهد با کوشش مضاعف آنها را از میان بردارد. در واقع به همین دلیل است که وقتی احمدینژاد مسئولیت شهرداری تهران را بر عهده میگیرد به رغم ناملایمتیها و ناهماهنگی دولت که نمونه آن ورود دو هزار دستگاه اتوبوس دیزلی بود،(1)چندان به این موضوع توجهی نمیکند و با همه تخریبها و سنگاندازیها در فضای سیاست زده آن زمان کشور بر انجام مسئولیتهای خود انگیزه بیشتری مییابد.
با شهردار شدن احمدینژاد، جریان صاحب دولت که از تمام پدیدهها تفسیری سیاسی و جناحی داشت از او رقیبی جدی برای خود تراشید. در این میان، مسایل شهری به یکباره اهمیت یافت و مشکلاتی که تا دیروز به چشم جریان صاحب قدرت نمیآمد تازه مشاهده شد. گویی مشکلاتی مانند ترافیک، بافتهای فرسوده و آلودگی هوای تهران یک شبه متولد شدند. لذا آنها تلاش میکردند با بالا بردن انتظارات از شهرداری آن را با بحران ناکارآمدی مواجه سازند. اما واکنش احمدینژاد در مواجهه با این برخوردهای سیاسی آن بود که بدون مظلوم نمایی کار کند و به جای شعار «نمیگذارند» که در آن سالها از سوی طرفداران دولت برای توجیه ناکارآمدیهای خود، فراوان به کار میرفت، فرهنگ تلاش را نهادینه سازد. او ضمن آن که سعی میکرد به جریان صاحب دولت نشان دهد مدیریت شهرداری خود را رقیب کسی نمیداند و قصد همکاری با نیروی اجرایی کشور را دارد، همچنین به مدیران خود توصیه میکرد بدون توجه به توهینها و تهمتها فرصت خدمت را از دست ندهند.
وقت و انرژی و امکاناتی که دراختیار مدیریت شهری است و فرصتی که مردم در اختیار مدیریت جدید قرار دادهاند امانتی است که فقط باید برای خدمترسانی به مردم مورد استفاده قرار گیرد و هر دستی که روند خدمترسانی به مردم را مخدوش کند، اگر از روی جهل و بیخردی نباشد، حتما یک عامل تحریک شده از سوی دشمنان و بدخواهان مردم محسوب خواهد شد... تهمت، افترا، فضاسازی،
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8312200035 .
ایجاد تنش کاذب، تمسخر و بازی با کلمات تحریکآمیز از جمله ابزارهایی بوده است که طی سالیان اخیر برای منحرف کردن مسئولان از خدمترسانی به مردم به کار گرفته شده و امروز مدیریت شهری با این ابزار پیچیده آماج یک هجوم حساب شده قرار گرفته است تا از مسیر خدمترسانی به مردم منحرف شود... (اما) امکاناتی که در اختیار مدیریت شهری قرار دارد، متعلق به همه شهروندان با هر سلیقه و دیدگاه و گرایشی است و ما خود را بدون استثنا در خدمت همه آنان میدانیم و جهتگیریها و موضعگیریهای ما نیز مبتنی بر رعایت همین اصل است... امروز تحمل ناملایمات و نامهربانیها برای حفظ وحدت و حقوق عمومی مردم یک ضرورت جدی و اساسی است... مدیریت شهری هیچ شأنی جز کار و خدمت صادقانه به شهروندان و تلاش در جهت تامین و حراست از منافع و حقوق مردم برای خود قایل نیست و خود را رقیب هیچ گروه یا جریانی در کشور احساس نمیکند.(1)
مسئولان شهرداری تهران موظفند بدون توجه به بازیهای گذرا و تمام ناشدنی سیاسی از توان علمی اعضای هیات علمی دانشگاهها در راه سازندگی و رفع مشکلات شهر استفاده کنند.(2)
شهرداری تهران به دنبال تغییر و اقناع ذهنیتها برای دستیابی به هماهنگی است؛ چرا که در صورت همراهی نکردن سایر دستگاهها، کارشکنی صورت میگیرد.(3)
از آنجا که بررسی کامل اقدامات احمدینژاد در شهرداری به دلیل گستردگی فعالیتها و تخصصی بودن آن، پژوهشی جداگانه میطلبد، در این گفتار تنها به ذکر عناوین برخی کارهای انجام شده و به ویژه گزارشی که وی در ماههای پایانی مسئولیت خود ارایه کرده است، اکتفا میکنیم. احمدینژاد با حضور در یکصد و چهل و یکمین جلسه
علنی شورای شهر تهران گزارشی از بیست و سه ماه فعالیت خود در بخشهای مختلف شهرداری تهران به اعضای شورای شهر ارایه کرد.
او تغییر فضای عمومی مدیریت شهری از تنش و جنجال به فضایی آرام و منطقی را از جهتگیریهای اصلی شهرداری از آغاز مدیریت جدید عنوان کرد. احمدینژاد سالمسازی بدنه شهرداری و تلاش برای کاهش شکایتهای مردمی را از دیگر محورهای مورد توجه شهرداری دانست. او زنده کردن سرمایههای اجتماعی، توسعه مشارکت و سرمایهگذاریهای مردمی و تلاش برای اصلاح ساختار درآمد شهرداری بدون فشار به مردم را از دیگر رویکردهای قابل توجه دانست و تصریح کرد شعار «هشت سال کار در چهار سال» در این مدت محقق شده است. اما در ادامه احمدینژاد در تشریح اقدامات انجام شده به موارد زیر اشاره کرد.
افزایش تعداد اتوبوسهای شهری از 3300 دستگاه در سال 81 به شش هزار اتوبوس در سال83؛
عقد قرارداد 57 کیلومتری برای توسعه دو خط مترو و برگزاری مناقصه برای احداث دو خط جدید به طول 44 کیلومتر؛
طراحی 140 دوربرگردان که 35 مورد آن تا زمان ارایه گزارش اجرا شده است.
پانصد مورد اصلاح هندسی؛
تعبیه صد چراغ هوشمند؛
عقد چهل قرارداد برای توسعه پلهای مکانیزه؛
اعطای نهصد میلیارد تومان به اتوبوسرانی؛
اختصاص 145 میلیارد تومان سالانه به طور میانگین به مترو؛
توسعه سازمان میادین محلی میوه و ترهبار برای عرضه مستقیم کالا؛
گسترش بازیافت زباله از سیصد تن به دو هزار تن در طول یک سال؛
اقدام به ساخت 118 ایستگاه آتش نشانی؛
خرید چهار کارخانه جدولسازی؛
عقد قرارداد برای بازیافت آسفالت سرد؛
تعویض روکش پلها و لکهگیری نهصد هزار متر مربع از سطح معابر؛
آسفالت بیش از سیصد هزار تن از روکش خیابانها؛
روانسازی و همسانسازی مقررات شهرسازی؛
طراحی شهرداری الکترونیک و بهرهبرداری از مرحله اول آن؛
راهاندازی نهاد برنامهریزی شهری با همکاری وزارت مسکن و شهرسازی؛
تشویق شهروندان برای بازسازی بافتهای فرسوده و از جمله طرح تراکم تشویقی؛
اصلاح کاربریهای تهران؛
آزادسازی املاک داخل طرحها؛
توسعه سالنهای ورزشی؛
برپایی مسابقات ورزشی در تابستان 1383؛
اعطای وام ازدواج به جوانان؛
توسعه سالنهای ورزشی بانوان و برپایی مسابقات بینالمللی در حوزه ورزش بانوان؛
طرح تکریم سالمندان و صدور کارت منزلت برای متقاضیان؛
نصب سیزده دستگاه لرزه سنج در محدوده تهران؛
ایمنسازی بخشی از نه میلیون واحد ساختمانی فاقد استحکام لازم با اجرای طرح اتاق امن با کمترین هزینه؛(1)
همچنین به اقدامات بالا میتوان موارد زیر را هم اضافه کرد:
پیگیری تاسیس بانک شهرداری؛(1)
آغاز ساخت منوریل صادقیه/ فرودگاه؛
احداث نخستین پلهای عابر با پله برقی؛(2)
تاکید بر اجرای هویت شهری و حفظ میراث فرهنگی؛(3)
تاکید بر انجام پروژهها طبق زمانبندی؛(4)
تسریع درعملیات و تکمیل برج میلاد؛(5)
دو برابر شدن بودجه شهرداری در مدت یکسال به رغم حذف درآمدهای تراکم فروشی؛(6)
راهاندازی همشهری محلات.
البته در کنار این موارد میتوان به تکمیل و راهاندازی برخی پروژههای نیمه تمام در زمینههایی همچون بزرگراهها، بوستانها و پلها که در برخی مناطق گاهی به دهها پروژه میرسید نیز اشاره کرد.(7)به طور نمونه تنها در سال 82 بیست کیلومتر بزرگراه ساخته شد؛(8)و در همین سال بیش از 8500 پروژه با صرف پانصد میلیارد تومان در تهران بزرگ به بهرهبرداری رسید که این مقدار در سال 83 و با صرف هفتصد میلیارد تومان به 1550 پروژه رسید.(9)
با وجود این فعالیتها، اما مهمترین دستاورد احمد نژاد در شهرداری تهران را باید ارایه یک الگوی مدیریتی نوین در عرصه شهری دانست. او در طول دو سال فعالیت بیوقفه
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8207180024 .
2) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8303030272 .
3) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8205200108 .
4) پیشین.
5) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8209190124 .
6) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 812270081 .
7) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8310240047 و 8212030254.
8) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8303190216.
9) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 831220035.
خدمات فراوانی انجام داد و از نظر عمرانی اقدامات مناسبی ارایه کرد. اما همه تصوری که از مدیریت این دوره میتوان در ذهن داشت به این عوامل محدود نمیشود. در واقع احمدینژاد در این سالها شیوه جدیدی از مدیریت معرفی کرد که تا پیش از آن در مدیریت شهری تهران مشاهده نشده بود. او نه تنها به جبران عقبافتادگیهای چند سال اخیر میاندیشید بلکه در پی اصلاح تصور از شهرداری که از حدود یک دهه پیش به نوعی آسیب دیده بود نیز برآمد. به این ترتیب، احمدینژاد مهمترین هدف و دستاورد مدیریت جدید را جلب اعتماد عمومی به شهرداری از طریق خدمتگزاری، آبادگری و برداشتن فاصله اشرافیگونه میان مدیران شهرداری با مردم اعلام کرد، با این هدف که مردم خود فعالانه در امور شهری مشارکت جویند.
به این ترتیب، انتخابات نهم ریاست جمهوری تفسیری عملی از دستاور احمدینژاد در ارائه موفق الگوی مدیریتی جدید و مورد پسند جامعه بود. به ویژه آن که او در مرحله نخست انتخابات توانست در میان هفت کاندیدا بیشترین رای تهران را به خود اختصاص دهد. معنای این رای از جانب مردم تهران که شناخت بیشتری از او نسبت به مردم مناطق دیگر کشور داشتند قابل تامل بود.
به تعبیر دیگر، در شرایطی که جامعه از سیاستهای گفتار درمانی خسته شده بود و بیش از هر چیز در پی دولتی بود که بتواند فعالانه و فراتر از مسایل و نیازهای غیرضروری قشری خاص، به امور عینی و معیشتی عموم جامعه بپردازد، فعالیتهای شهرداری در مدیریت نوین این حس را القا میکرد که وضعیت شهر در دو سال اخیر با گذشته بسیار تفاوت کرده و با آغاز فعالیتهای جدید، شهر در حال نفس کشیدن است. لذا تعمیم این وضعیت از شهرداری به فضای عمومی کشور در مرحله دوم انتخابات میتوانست مولد این باور باشد که شایسته است مدیریت شهرداری با ویژگیهای بروز داده پیشین قوه اجرایی کشور را به دست گیرد.
در انتخابات نهم ریاست جمهوری اکثریت جامعه به یک دولت «مقتدر مردمی» میاندیشید که نیازهای اصلی جامعه را مورد توجه قرار دهد و برای تحقق آنها اقدام کند. نیازهایی که از اوایل دهه هفتاد هنوز بر جا مانده بود و فضای سیاست زده آن دهه و تفسیرهای جناحی «فاتحان» انتخابات سال 76 اجازه نداد به آنها رسیدگی کنند. یعنی همان نیازهای پنجگانهای که پیشتر به آنها اشاره شد.
احمدینژاد بر اثر تجربه دو سال مدیریت در شهرداری تهران اندوختههایی را با خود به دوران ریاست جمهوری منتقل کرد که در اندیشه سیاسی و کشورداری او قابل تشخیص است. مهمترین این موارد که برخی از آنها در تداوم تجربههای مدیریت استانداری و باورهای پیشین وی قرار دارد به صورت زیر قابل بیان است.
مهمترین تمرکزی که تهران را دچار آسیب میکند، تمرکز تصمیمگیری است و نباید کلیه تصمیمگیریها در تهران متمرکز باشد... شصت درصد چرخش اقتصاد کشور در تهران است که سرمایه عظیمی در تهران بلوکه شده است... اولین راه حل، خروج شرکتها و سازمانهایی است که حضورشان در تهران غیرضروری است و دومین راه حل نیز واگذاری بخشی از اختیارات عمرانی کشور به استانها است.(1)
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8312150388.
مدیریت کشوری بود. این دریافت که با نظریه و روش تحقیق او در رساله دکترایش، یعنی نظریه سیستمی، تناسب داشت، بخشی نگری را مانع توسعه میدانست. از نگاه وی، مدیریت بخشی نگر که هر نهاد تنها مشکلات خود را مشاهده کند و از سازمانها و وزارتخانههای دیگر بیخبر باشد و با آنان همکاری نکند، موانع توسعه در ایران را برطرف نخواهد کرد. لذا او معتقد بود، باید با نگاهی سیستمی همه امور را با هم نگریست. گرچه ذهن به دلیل قدرتی که در انتزاع پدیدهها دارد مسایل را از یکدیگر تفکیک میکند و به طور نمونه میان حوزههای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تفاوت میگذارد اما واقعیت این است که آنها از یکدیگر جدا نیستند و بر هم تاثیر میگذارند. لذا به هنگام سیاستگذاری اگر سازمانهای مختلف با همکاری و هماهنگی با یکدیگر راهکار و راهبرد اتخاذ نکنند، تصمیمهای گرفته شده حتی اگر به پیشرفت یک بخش کمک کند، میتواند برای توسعه بخشهای دیگر مشکلساز شود.(1)احمدینژاد به طور نمونه در بررسی ترافیک تهران به سه سطح متفاوت این پدیده اشاره میکند: «مدیریت تقاضای سفر»، «بهسازی شبکه شهری» و «ایجاد تاسیسات جدید» که هر کدام به سازمانهای مختلفی مربوط هستند. با وجود این، مسأله ترافیک زمانی قابل کنترل است که آنها در تناظر و هماهنگی با یکدیگر اجرا شوند. لذا مسایل اجتماعی و مدیریتی تک متغیره نیست و باید در کلان نگریسته و مدیریت شوند.(2)
نظام بوروکراسی شتاب کارها را میگیرد، منابع را تلف میکند، پاسخگویی را از بین میبرد و در نهایت موجب ناکارآمدی میشود. مهمترین کاری که باید بشود و ما سعی کردیم (در شهرداری) بکنیم، تغییر رویکرد در جهتگیری سازمانی است. این ساختار اداری که در کشور ما هست، بر مبنای آموزههای دینی و انقلابی پایهریزی نشده
است. ما بخش اعظم این ساختار را از گذشته مملو از فساد قبل از انقلاب به ارث بردهایم و متاسفانه تا امروز تغییرات ناچیزی هم در آن داده شده است. این ساختار فاسد چند ویژگی دارد. اول این است که دایم خودش را بزرگ میکند و میل به فربه شدن دارد. خاصیت دومش این است که درون آن عملا هیچکس «تصمیم» نمیگیرد. یعنی روند تصمیمگیری در آن بسیار طولانی است و هیچ کس حاضر نیست مسئولیت کار را بپذیرد.(1)
بعضا در سطح مجامع تصمیمگیرنده مشاهده میشود که مشکلات و کمبودهای کشور را به گردن جوان بودن جمعیت انداخته و از آن به عنوان یک تهدید در متن برنامهریزیهای اقتصادی خود یاد میکنند و یا این که معتقدند جوانان کشور هیچ نگاه ملی و کلان به کشور نداشته و مسئولیتپذیر نیستند و آرمانهای بزرگ انسانی و متعالی را فراموش کرده به دنبال مسایل شخصی و لذتجویی انفرادی هستند... با چنین اعتقادی نسبت به جوانان یا باید صبر کرد تا دوران جوانی جمعیت سپری شده و از حوزه تصمیمگیری مدیران دور شود و یا اسباب سرگرمی جوانان را فراهم کرد. در حالی که اعتقاد شخصی من خلاف این است... من معتقدم جوانهای ما به همان نسبت
سالهای انقلاب آرمانخواه هستند و باید از حضور جمعیت عظیم، دلسوز و پاک و مبتکر به عنوان یک فرصت استثنایی برای اعتلای کشور استفاده کرد.(1)
به هر طریق، احمدینژاد با داشتن تجربه مثبتی که از دوران شهرداری از همکاری با جوانان داشت، در دوران ریاست جمهوری نیز این رویکرد را ادامه داد.
1) «احمدینژاد در جمع دانشجویان دانشگاه امیرکبیر: جوانان را وارد حوزه تصمیمگیری شهر کنیم»؛ همشهری؛ 6/8/1382.
بررسی انتخابات نهم ریاست جمهوری آخرین ایستگاه و مرحلهای است که تا پیش از پرداختن به «اندیشه سیاسی احمدینژاد» در دوران ریاست جمهوری وجود دارد. در واقع شرایط خاص این مدت کوتاه که فشارهای متفاوتی را بر افراد وارد میسازد یکی از بهترین مقیاسهای شناخت سیاستمداران است. انسانها بسیاری از وجوه شخصیتی خود را در شرایط عادی زندگی بروز نمیدهند. آنها ابعاد پنهان و پوشیده فراوانی دارند که در مقاطع خاص و بحرانی بروز میکند که گاهی برای خود افراد نیز به دلایل مختلف تعجبآور است.
سیاستمداران بزرگ اصولا کسانی هستند که در شرایط خاص چهره مطمئنی از خود نشان میدهند. انتخابات یکی از این شرایط ویژه است. انتخابات از مراحلی است که میتواند میان «خود واقعی»، «خود آرمانی» و «خود تبلیغی» سیاستمداران شکاف و آشفتگی ایجاد کند و آنان برای بهتر نمایاندن خود و کسب موفقیت، از روشهای تبلیغی و «صنعت فرهنگی» متفاوتی بهره گیرند که گاه با «خود واقعی» و «خود آرمانی» آنان فاصله زیادی دارد. به تعبیر دیگر، آنان با رفتاری که در این زمان کوتاه از خود نشان میدهند، حقیقت و ماهیت اندیشهها و ارزشهای خود را نیز به نمایش میگذارند. از این منظر اصلیترین اندیشههای افراد، اندیشههایی است که در رفتار آنان تجلی میکند.
بر این اساس، بازشناسی رفتار احمدینژاد در مقطع انتخابات میتواند ابعاد دیگری
از وجوه فکری، ارزشی و شخصیتی او را نشان دهد. این که آیا میان «نمود» تبلیغی احمدینژاد در این مقطع کوتاه حساس با «بود» او در زمانهای پیش از آن گسیختگی بوده یا نه، پرسشی اساسی است که میتواند به شناخت هر سیاستمدار و از جمله احمدینژاد یاری رساند.
این که وی برای تبلیغ آرای خود از چه شیوههایی بهره برده است، اخلاق انتخاباتی را رعایت کرده یا نکرده و برای رسیدن به مسند ریاست جمهوری در مجموع چه رفتاری از خود بروز داده است؟ هر کدام پارههایی هستند که کنار هم قرار دادن آنان میتواند دریافتهای از این تصویر را واضحتر و کاملتر کند. البته در کنار این مطالب میتوان به علتهای موفقیت او در انتخابات نیز اشاره کرد.
در نگاه بخشی از تحلیلگران جبهه دوم خرداد احمدینژاد به دلیل ویژگیهای شخصی و موفقیتهای مدیریتی میتوانست جدیترین نامزد انتخاباتی رقیب تلقی شود. در این باره معاون ستاد انتخاباتی «جبهه مشارکت» در بهار 1383 شانس نامزدی او را بیش از گزینههای دیگر جناح مقابل معرفی کرد. روزنامه شرق نیز با همین بینش در مقالهای که به تبیین انتخابات میپرداخت در توصیف احمدینژاد آورد: «چهره تکیده و سادهاش در کنار این صدای تاثیرگذار آمیخته با واژههای«مردم»، «خدمتگزار»، «ساده زیستی»، «مبارزه با فساد» و... از او چهرهای مردمی نزد عامه ساخته است.» مقاله همچنین از نگاه این افراد مینویسد که «او «تشریفات شهرداران قبلی را ندارد»، «به احترام همه از جا بر میخیزد»، «مخلص همه مردم است»، و هیچ نامهای را بدون پاراف «بررسی شود و اقدام شود» باز نمیگرداند، لباسهای ساده دهه شصت میپوشد و با زیردستان اسرافگرش به شدت برخورد میکند.»(1)روزنامه اعتماد نیز چند ماه بعد در پیشبینی انتخابات نهم ریاست جمهوری در صورت حضور احمدینژاد مینویسد «اگر احمدینژاد تهران را سر و سامان دهد ناجی جناح خود خواهد شد. چنان که جناح متبوعش به مدد او قویترین رقبا را از میدان ریاست جمهوری به در خواهد کرد. آیا
1) افروز منش، مهدی؛ «تکذیب نشد»؛ شرق؛ 19/3/1383.
در اصطلاحطلبان هم کسی پیدا خواهد شد که جایی را آباد کند و یا آباد کردن جایی را اطمینان دهد و اعتماد مردم را بازسازی نماید... این موفقیت (احمدی نژاد) به اندازه همه یا بیشتر از همه اقداماتی که تا کنون از سوی مخالفان دوم خرداد صورت گرفته اثرساز خواهد بود. گویا شهرداری تهران و چگونگی اداره آن به پیشانی عملکرد جناحها و شاه کلید قفلهای فروبسته آنها مبدل شده است و چون کسی را خیال فتح و ظفر میافتد راه خود را از معبر شهرداری تهران میجوید. اکنون که ماحَصَل کار آقای احمدینژاد در گوشه و کنار شهر یکی پس از دیگری سر بر میآورد رفته رفته روشن میشود که اصلاحطلبان با همه زیرکی «تهران» را به تغافل سپردند. اکنون حداقل این که آقای احمدینژاد «کار» میکند و اتفاقا همین «کار» است که برای اصلاحطلبان سوال و تامل و چالش ایجاد مینماید.
مردم از «تعارف»ها عبور میکنند و به «مبلغ»ها مینگرند. وقتی شهردار تهران در خدمت رسانی به مردم موفق شود دیگر کسی نخواهد گفت که او با بحرانی رو به رو نبود، نهادها و ارگانهای حاکمیت حمایتش کردند، (زیرا دولت دوم خرداد با شهردار تهران در چالش و تعارض بود.)»(1)
با وجود این، احمدینژاد در میان کاندیداهای انتخابات نهم ریاست جمهوری آخرین شخصی بود که ورود خود به انتخابات را اعلام کرد. او در آخرین زمان ممکن، یعنی به هنگام ثبت نام در انتخابات در روز 23 اردیبهشت 1384 از قصد خود برای شرکت در انتخابات پرده برداشت. گذشته از تخریبها و ممانعتها که ممکن بود با اعلام حضور زود هنگام او آغاز شود، از دلایل مهم دیگر رویکرد احمدینژاد این بود که او به عنوان شهردار نمیخواست فعالیتهای شهرداری تحتالشعاع کاندیداتوری وی قرار گیرد و احیانا با کندی و مسایل دیگر دچار شود. او همچنین نمیپسندید فعالیتهایش در شهرداری به منزله تبلیغات انتخاباتی تلقی شود. به این ترتیب ستاد انتخاباتی احمدینژاد به عمد و از روی اراده بسیار دیر، پا گرفت و در اصل پس از اعلام صلاحیت نامزدها و همزمان با شروع رسمی فعالیتهای تبلیغاتی تشکیل و
1) «شهردار تهران دروازه پیروزی یا شکست جناحهای سیاسی»؛ اعتماد؛ 28/7/1383.
مسئولان آن معرفی شد.(1)
احمدینژاد بر اساس نگرش خاصی که به جامعهشناسی سیاسی ایران داشت عجلهای برای آغاز تبلغیات نداشت و با خونسردی رفتار میکرد. او معتقد بود ستاد تبلیغات مردمی وی نیز باید توان خود را برای روزهای پایانی نگاه دارد. لذا در حالی که بسیاری از ستادهای تبلیغاتی نامزدهای دیگر از هفتهها پیش تبلیغات خود را شروع کرده بودند، ستاد احمدینژاد به طور جدی در هفته پایانی به فعالیت پرداخت.
روش تبلیغات او نیز به گونهای طراحی شده بود که ضمن آن که با نامزدهای دیگر متفاوت بود، با گفتمان وی نیز مطابقت داشت. احمدینژاد از روشی بهره میبرد که در آن ضمن استفاده از رسانههای مدرن، نسبت به رسانههای سنتی و به طور ویژه روش چهره به چهره بسیار تاکید داشت. ستاد تبلیغاتی احمدینژاد از چندین پایگاه اینترنتی، نشریه و برخی روشهای تبلیغی ساده مانند چاپ عکس بهرهمند بود. اما راهبرد تبلیغی او بر این موارد متمرکز نبود. عدم تمرکز احمدینژاد بر روشهای اینچنینی به گونهای بود که حتی روزنامه کیهان که بیشتر اخبار اصولگرایان را منعکس میکرد نسبت به همشهری که روزنامه شهرداری است بیشتر به اخبار مربوط به احمدینژاد میپرداخت. لذا روزنامه همشهری آنچنان که مورد انتظار حامیان احمدینژاد بود، عمل نکرد. در واقع مهمترین ارکان تبلیغی احمدینژاد را باید در سه عنصر «تجربه مدیریت مردمی او در شهرداری تهران»، «سفرهای استانی» و «فرصت تبلیغاتی تلویزیون» جست و جو کرد.
مهمترین نکته در روش احمدینژاد این بود که او با پیروی از عقلانیت عملی در موضوع «تبلیغات» دچار شیئی شدگی نشد و میدانست که تبلیغات برای تولید و چاپ پوستر و لوح فشرده و تابلوهای تبلیغاتی و حجم انبوهی از این محصولات نیست. او تبلیغات را برای تبلغیات نمیخواست. احمدینژاد با شناختی که بر اساس گفتمان خود از جامعه ایران داشت سعی کرد از روشی بهره ببرد که نسبت به تاثیرگذاری پیام آن مطمئن بود. این روش، کیفیت را فدای کمیت نمیکرد و به تعبیر دیگر، نشان از
سیطره
1) موسوی، نظام الدین؛ انتخابات نهم ریاست جمهوری؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385، ص 526.
کیفیت بر کمیت داشت. مهم تاثیرگذاری بود، نه حجم انبوهی از تولیدات که هزینههای بسیار سنگینی تحمیل میکرد. از علل و عوامل چنین دریافتی را شاید بتوان در تجربه انتخابات سال 1376 پیدا کرد که به هر جهت احمدینژاد برخلاف برخی سیاستمداران این موضوع را فراموش نکرده بود.
نگاه من به انتخابات و تبلیغات در آن متفاوت از دیگران است. از نظر من تبلیغات پوستری و تابلویی خیلی موضوعیت ندارد و میتوان با استفاده از روشهای ساده هم به مردم اطلاع رسانی کرد.(1)
همانند روش مدیریتی احمدینژاد در شهرداری، روش تبلیغی او نیز در باورهای «انسانمدارانه مذهبی» وی ریشه داشت که در نقطه مقابل روش تبلیغاتی «صنعت فرهنگ» قرار دارد. «صنعت فرهنگ» یا «صنعت فرهنگسازی» که بر سرمایهسالاری متکی است و بدون هزینههای سنگین سامان نمیگیرد جامعه را به مثابه تودهای میبیند که از طریق رسانهها قابل تغییر شکل هستند. از این منظر آن چه اصالت دارد رسانهها هستند نه انسانها. صنعت فرهنگ بیش از آن که به عقلانیت افراد جامعه معتقد باشد آنها را به شکل تودهای شکلپذیر میبیند که با روشهای حرفهای رسانه که متکی بر تجربههای روانشناسانه هستند به سادگی دگرگونی میپذیرند. از انگارههای صنعت فرهنگ این است که هر که پولش بیشتر رسانهاش بیشتر؛ و هر که رسانهاش بیشتر قدرتش بیشتر. لذا در مبحث صنعت فرهنگ سخن از ذات ناپاک تکنولوژی و رسانههای مدرن نیست بلکه مطلب این است که حرف اول را اقتصاد و سلطه «تکنولوژی، رسانهای» مبتنی بر سرمایهسالاری میزند. ساخت و قواعد این فرهنگ و تبلیغات برآمده از آن را نیز نظام سرمایهسالاری تعیین میکند. «صاحبان منافع در این قضیه... به توجیه و ضروری انگاشتن فرایندهای بازتولید و نیاز به سازماندهی و برنامهریزی از سوی مدیریت میپردازند. اما حاصل کار همان حلقه مغزشویی و نیازهای از پیش ایجاد شده است که در متن آنها وحدت سیستم هر روز قویتر و مستحکمتر میشود.» «محصولات نهایی برای همگان تولید میشود تا هیچ کس قادر به گریز از آن نباشد؛ تمایزات مورد تاکید قرار میگیرند و گسترش مییابند. طیف و
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8403120046.
سلسله مراتبی از محصولات تولید انبوه با کیفیت متنوع به مردم خورانده میشود، و بدین ترتیب حاکمیت کمی شدن تمام عیار گسترش مییابد.»(1)
البته برخی برای تبیین رفتار و روش انتخاباتی احمدینژاد ترجیح دادهاند از مفهوم «انتخابات فرایند بنیاد» بهره ببرند. این معنا که در مقابل مفهوم «انتخابات پروژه بنیاد» قرار دارد، همانگونه که به مقولهای مانند «انقلاب» فرایندی مینگرد و معتقد است که انقلابها «میآیند» به انتخابات نیز فرایندی مینگرد. مطابق این تلقی، روش انتخاباتی احمدینژاد به عنوان نمونهای از «انتخابات فرایند بنیاد» دارای هفت ویژگی زیر بود:
در منطق انتخابات فرایند محور و معطوف به مباحث معرفت شناختی انقلاب اسلامی، قدرت و سیاست و دسترسی به کرسیهای پارلمانی و مقام ریاست جمهوری از اصالت ذاتی برخوردار نیست. فرایندگرایان انتخابات را به مثابه فریضه میدانند و اصالت آن را منوط به احیای عدالت و خدمت بیمنت به مردم تلقی میکند؛
انتخابات باید بر اساس خواست باطنی ملت و مطالبات حقیقی کشور و پرهیز از تولید مطالبات غیر واقعی و تصنعی باشد؛
اصیل و حقیقی دانستن نقش مردم در انتخابات و اداره کشور ضرورت است؛
نقش و نظارت مردم پس از انتخابات باید جاری باشد و تعامل انتخاب کنندگان و برگزیدگان استمرار یابد؛
لزوم برخورداری مردم از «تکالیف» و «حقوق» به صورت توامان؛
تاکید بر آگاهی بخشی، اقناع مردمی و عدم اصرار و پافشاری در خواست خویش از طریق تبلیغات و ایجاد تشویش و غوغا در راستای احترام به قوه تشخیص و تفکر ملت؛
فقدان اصالت مراکز حزبی و گروهی برای کنترل افکار مردم و تاکید بر شکست انحصار در سیاست ورزی و ضرورت مشارکت عمومی در اداره کشور.
گزیده آن که بر اساس «انتخابات پروژه بنیاد» نفس دست یابی به قدرت سیاسی
1) مطالعات فرهنگی (مجموعه مقالات)؛ به کوشش سایمون دیورینگ؛ مقاله «صنعت فرهنگ سازی»؛ ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو؛ سرپرست ترجمه: نیما ملک محمدی و شهریار ثقفی پور؛ تهران، تلخون، 1382، صص 46- 48.
اصالت دارد، در حالی که در «انتخابات فرایند بنیاد» هیچ راهبرد هدفگذاری شده قدرتمدارانهای جز «خدمتگزاری» و تلاش برای «تحقق عدالت» معتبر نیست.(1)
به تعبیر دیگر، اگر تبلیغات را بر اساس ماهیت به دو نوع «تبلیغات معطوف به هدف» و «تبلیغات معطوف به شناخت» تقسیم کنیم و متشکل از سه بخش ابزار، هدف و پیام بدانیم، تبلیغات در صنعت فرهنگ از جنس تبلیغات معطوف به هدف خواهد بود که در پی به دست آوردن مدرنترین رسانهها برای دستیابی به هدف است و چندان به پیامی که ناظر به شناخت باشد اهمیت نمیدهد. در حقیقت این روش تلاش دارد مخاطب را در حوزههای مختلف، نسبت به هدف تبلیغاتی متقاعد و مجبور سازد.
اما نفوذ نگرش «انسانمدارانه مذهبی» در تبلیغات احمدینژاد به این صورت بود که او تبلیغات را برای انسانها و درون و ذهن آنها میخواست نه در و دیوار شهر. نوع برداشت احمدینژاد از مقوله «تبلیغات» همان «تبلیغات معطوف به شناخت» بود که تجربه دیرینه آن را روحانیت در راستای گسترش معارف دینی در طول سدهها به همراه خود داشت. در این روش که مبتنی بر دو انگاره اساسی است: الف. انسانها دارای فطرت پاک هستند؛ و ب. انسانها دارای عقلانیت هستند، برای مقام انسانیت و فهم آنان احترام فراوانی قایل است.
باور من این است که اگر کسی از روی اخلاص و قربه الیالله فقط با دست خودش یک جمله را روی یک تکه کاغذ بنویسد و در معرفی و تبلیغ یک نفر سر کوچه خودشان بزند این بسیار بیشتر از تبلیغات آن چنانی با بیلبورد و روشها و ابزار پیشرفته تبلیغاتی کارایی و ارزش دارد... ما در تبلیغات دنبال تسخیر چشمها و ذهنها نیستیم چون اینها گذرا هستند، بلکه دنبال گفتگو با دلهای مردم هستیم.(2)
با بودن این انگارهها در کنار گفتمان «عدالت، معنویت» وی چند ویژگی اساسی در تبلیغات احمدینژاد مشاهده شد: «صداقت»، «سادگی»، «هویت واحد»، «تاکید بر مفاهیم فطری»، «کم هزینگی تبلیغات» و «اهمیت دادن به پیام» جدای از این که آیا میتوان به هدف رسید یا نه. توجه به «پیام» زمانی اهمیت دارد که فرد به توانایی درک مخاطب
معتقد باشد. گفتار و رفتار احمدینژاد در مجموع از یک هویت منسجم و یکپارچه برخوردار بود که یک علامت به مخاطب میداد. این علامت در حقیقت در راستای شخصیتی بود که او پیشتر از خود در دوران گذشته و به ویژه مدیریت شهرداری ساخته بود. پیام تمام گفتار و رفتار احمدینژاد در یک جهت بود و با تصویر ذهنی پیشین جامعه از او نیز انطباق داشت. لذا این موضوع باورپذیری آنها را بیشتر میکرد و تصمیمگیری را برای مخاطب آسانتر میساخت. به عبارت دیگر، تبلیغاتی که علامتهای متفاوتی به مخاطب القا کند، از هویت یکپارچهای برخوردار نباشد و با تصویر ذهنی پیشین جامعه مطابقت نکند، تصمیمگیری را برای مخاطب دشوار میسازد.
به هر طریق احمدینژاد به عنوان یکی از نمایندگان جریان اصولگرا شناخته میشد که از سالها پیش بر روی اصولی همچون مردمی بودن، ساده زیستی، پاک دستی، عدالتخواهی و... پافشاری میکرد، لذا این پیامهای اصولگرایانه نمی توانست با ابزارها و روشهایی که محتوا را به چالش میکشند، صورت بگیرد.
تبلیغات نامزدی که با خاستگاه اجتماعی او و جریان سیاسی وی مطابقت نکند، علامت یکسانی را به مخاطب نمیرساند و در تصمیمگیری او نارسایی ایجاد میکند. احمدنژاد نمیخواست «هست» خود را با تبلیغات بیهویتی که علامت یکسانی به مخاطب القا نمیکرد به هستی دیگر تبدیل کند و از «بودی»، «نمودی» دیگر بسازد. او روشی را برگزید که کاملا در اختیار گفتمانی بود که وی پیشتر در آسیبشناسی انقلاب اسلامی از آن بهره برده بود و بر اساس همان دوم خرداد را نقد کرده بود.
به این ترتیب، محور پیامهای احمدینژاد در روزهای انتخابات به طور کلی شامل موارد زیر بود:
گام سوم ملت ایران در مسیر تحقق جامعه نمونه تشکیل دولت اسلامی است. یعنی دولتی که همه راهکارها و روشهای اداره جامعه را از متن اسلام و از دورن احکام نورانی آن جستجو کند.
دولت اسلامی خود را مسئول رفاه، آزادی و امنیت ملت و تحقق عدالت میداند.
در جامعه اسلامی ما طبقه برتری به عنوان طبقه مدیران نداریم که خود را منتگذار مردم بدانند.
رعایت شود و رانتخواری که نمادی از حرامخواری است به زرنگ بازی تفسیر نشود.
در دولت اسلامی مدیران باید به دنبال تامین بیشترین رفاه برای مردم و کمترین برخورداری برای خود باشند.
در دولت اسلامی رضایت مردم به یک هدف اساسی برای مدیران جامعه تبدیل خواهد شد.
جهتگیری دولت اسلامی به سمت عدالت است.
نتیجه برنامهها و شعارهای توسعه باید به تعمیق و گسترش مهربانی، دست همدیگر را گرفتن، راستی، صداقت و صفا، آرامش، آسایش و عبودیت بیانجامد. در غیر این صورت افزایش تیراژ روزنامه و رشد فلان شاخص اقتصادی به تنهایی نشانگر توسعه نخواهد بود.
توسعه سیاسی غربی یعنی این که در جامعه تعداد احزاب زیاد شود، رقابتها برای کسب قدرت سنگین شود و درگیریهای سیاسی اوج بگیرد. در حالی که اولویتها و مطالبات مردم چیز دیگری است. اما از نگاه اسلامی توسعه سیاسی یعنی مردم به لحاظ فهم سیاسی و قدرت تحلیل، رشد یابند. دلها به هم نزدیک شود و وحدت و همبستگی ملی، حساسیت به همه تحولات کشور و قدرت دشمنشناسی بالا رود.
اجرای عدالت امکانپذیر اما در عین حال یکی از سختترین مراحل اجرای احکام است.
با اجرای عدالت ریشههای ظلم، فساد، تبعیض و ارتشا خشک خواهد شد.
جاری بودن عدالت در تصمیمات و اقدامات دولت موجب افزایش اطمینان و اعتماد عمومی به نظام و تحکیم پیوندهای عاطفی مردم با مسئولان کشور میشود.
پیشرفت اسلام وابسته به حاکمیت عدالت و تقوا، قطع دست منفعتطلبان از بیتالمال و جلوگیری از توزیع امکانات و فرصتها میان افراد و گروههای رابطه باز و فرصتطلب است.
این که یک کارمند عالی رتبه بیست برابر یک کارمند معمولی حقوق میگیرد
حاکی از افزایش فاصله طبقاتی است و با این روند نمیتوان به چشمانداز مطلوب بیست ساله رسید.
بروز تجملگرایی، جدایی از مردم، اشرافیگری، خودخواهی و قدرتطلبی، حاصل تضعیف رویکرد تحولگرا در عرصه مدیریتی کشور است.
در شرایطی که بسیاری از جوانان این کشور برای دست و پا کردن یک شغل و بروز دادن خلاقیتهای خود و داشتن یک زندگی شرافتمندانه به دنبال منابع ناچیزی هستند، چگونه میتوان پذیرفت که یک مدیر 150 میلیون تومان از منابع عمومی را خرج تغییر دکوراسیون اتاق کارش کند؟
صدها میلیارد تومان از پول بیتالمال صرف خرید ساختمانهای مجلل دستگاهها در تهران شده است که بسیاری از این ساختمانها غیرضروری است و با فروش آنها و خرید ساختمانهای ارزانتر در شهرستانها، هم بازدهی امور بیشتر میشود و هم منابع مالی برای رفع مشکلات جوانان و مردم فراهم میآید. بسیاری از این ساختمانها متعلق به دستگاههایی است که مرکز انجام ماموریت آنها در شهرستانها است.
چرخش بیش از شصت درصد از فعالیت اقتصادی کشور در شهر تهران با دارا بودن یازده درصد جمعیت کل کشور، از نشانههای روشن بیعدالتی است. عامل این چرخش اقتصادی نه همه مردم تهران بلکه یک بخش خاص و محدود است و این تحول اقتصادی نیز پیام آور اشتغال و تولید نیست.
دولتهای قبل به دنبال توسعههای اقتصادی و سیاسی بودند اما در مدل توسعه کپیبرداری شده از آن سوی مرزها، عدالت جایگاهی ندارد در حالی که اگر توسعه اقتصادی بر مبنای اسلام باشد، محور عدالت خواهد بود و حاصل آن بر سر سفرههای مردم دیده خواهد شد.
یکی از علتهای مهم فساد و فقر و تبعیض سود بانکی است. سود بالای بانکی عامل اختلاف طبقاتی و تمرکز فرصتها در اختیار عدهای خاص است. سود 24 درصد در نظام بانکی به هیچ وجه گسترش تولید پایه، توسعه کشور و ایجاد اشتغال را به دنبال نمیآورد. از این پول تنها عدهای خاص و برخوردار از پشتوانههای مالی و سیاسی، میتوانند استفاده کنند. این افراد به هیچ وجه به
دنبال کار تولیدی و اصیل نمیروند. آنها به سمت خرید و فروش و سوداگری کشیده میشوند تا بتوانند این سود را به بانک برگردانند.
فرصتهای علمی، هنری، فرهنگی و ورزشی باید در اختیار همه جوانان ایرانی قرار بگیرد تا بتوان با داشتن جامعهای پرنشاط، به آینده امیدوار بود.
ما خودمان را درگیر جنجالهای سیاسی خانمان سوز نمیکنیم، ما در یک فضای دوستانه و سازنده به دنبال افزایش کمی و کیفی آزادیها خواهیم بود و نحوه استفاده از آزادی را تمرین میکنیم. ما معتقدیم آزادی روح انقلاب است و بدون آن امکان رشد و پیشرفت وجود ندارد.
ما باید در عرصه جهانی حضور قدرتمندانه داشته باشیم و اگر میخواهیم وارد یک چرخه تعهد آور شویم باید از موضع اقتدار باشد در غیر این صورت به ضرر ملت ایران خواهد بود.
اگر کشوری اقتدار ملی نداشته باشد و یا از مدیران خودباور و شجاع استفاده نکند، در عرصه سیاست خارجی حرفی برای گفتن نخواهد داشت.
امروز بزرگترین راه مبارزه با امریکا ساختن و آباد کردن ایران است.(1)
وعدهای که نشدنی باشد نمیدهم.(2)
من «معلمی» هستم که به هیچ حزب و گروه سیاسی وابستگی ندارم.(3)
انتخابات نهم ریاست جمهوری و پدیده سوم تیر از نظر کارکرد تشکلهای رسمی سیاسی و غیررسمی مردمی شباهتهایی با انقلاب سال 57 داشت. در نظریههای انقلاب اسلامی یکی از مواردی که کم و بیش مطرح میشود پیشبینیناپذیری آن بود. زیرا در میان تشکلهای رسمی سیاسی کشور در دوران پیش از انقلاب گرایش چندانی به انقلاب «اسلامی» قابل رصد نبود. سازمانهای امنیتی کشور که تنها میتوانستند
تشکلهای رسمی را تحتنظر بگیرند با اشرافی که بر آن تشکلها داشتند وقوع انقلاب را ممکن نمیدانستند. اما واقعیتی که برخی از تحلیلگران انقلاب اسلامی به آن اشاره کردهاند این است که انقلاب 57 از دل تشکلهای غیررسمی که در پیوند با روحانیت و نهادهای مذهبی بودند زاده شد، نه از درون تشکلهای رسمی تحت نفوذ ساواک. در حقیقت دلیل پیشبینیناپذیری انقلاب اسلامی و پوشیده ماندن آن از منظر کارشناسان مسایل ایران «ضعف دید تئوریک» آنان و عدم توجه به این نکته بود که معیار آنها برای تبیین اوضاع کشور و پیشبینی آینده بیش از آن که معطوف به بافتهای درونی جامعه ایران باشد ناظر به تشکلهای رسمی اسم و رسم دار است.(1)
به عبارت دیگر در انتخابات نهم ریاست جمهوری گرچه احمدینژاد از حمایت حزبی چندانی برخوردار نبود اما با «نشانه»هایی که او در طول دو سال از خود بروز داد، از یک سو مورد حمایت گروههای غیرسیاسی مانند تشکلهای دانشجویی قرار گرفت و از سوی دیگر از پشتیبانی گروههای غیررسمی مردمی برخوردار شد، که به طور خود انگیخته و از سر علاقه و تکلیف به حمایت از او برخاستند. طبیعی بود که احمدینژاد با آن «نشانه»هایی که دارد و برای خدمت به مردم آمده است آهی در بساط ندارد و در شرایط کنونی به کمک مردمی نیازمند است. لذا مورد حمایت و عنایت درونی جامعه قرار گرفت.
این حمایتها شامل کمکهای مالی، هزینههای زمانی و دعوتهای شفاهی از دوستان و آشنایان برای دفاع از او بود. برخی نیز برای موفقیت او نذر میکردند. شاید در میان همه مواردی که در این باره ذکر شده است، کمک یک میلیون تومانی طلبهای که برای تهیه این پول قرض کرده بود تا آن را در اقساط ماهانه سی هزار تومانی بپردازد و یا نذر «صلوات» به تعداد رای دهندگان از سوی دختری جوان بیش از دیگران، قابل تامل باشد. پدیدهای که نشان میدهد از منظر این افراد انتخابات و کمک به کاندیدای مورد نظر، فراتر از یک تحول سیاسی صرف و یا منفعتطلبانه با باورها و ارزشهای درونی آنان پیوند خورده است. در این شرایط، نوعی همذات پنداری میان گروههایی از
1) میلانی، محسن؛ شکلگیری اتقلاب اسلامی از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی؛ ترجمه مجتبی عطارزاده؛ تهران، گام نو، 1381، صص40- 54.
مردم با احمدینژاد ایجاد شد که حمایت آنان از وی نه برای کسب منافع شخصی یا از روی حقوق شهروندی بلکه از روی اشتیاق و با تمام وجود بود. احمدینژاد به نماد پیامهای تبلیغاتیش تبدیل شده بود.(1)
در این باره، نگاهی به بعضی از بیانیههایی که در حمایت از احمدینژاد صادر شد میتواند به این دریافت یاری رساند. به طور مثال، «مجمع اسلامی دانشجویان» در بیانیه خود چنین نوشت: «به طور قطع مردم فهیم و درد آگاه ما، بین شهرداری که شبها تا ساعت دوازده شب مشغول رسیدگی به امور شهروندان است، شهرداری که لباس رفتگری بر تن نموده و همانند یک کارگر معمولی در رفع مشکلات تهران گام بر میدارد تا مسئولینی که به فکر چپاول اموال بیتالمال هستند، تفاوت قایلند.»(2)همچنین گروهی از بزرگان عشایر لرستان در جریان دیدار خود با احمدینژاد ضمن تمجید از توانمندیهای مدیریتی وی در اداره کلان شهر تهران، تحولآفرینی، سادهزیستی و تقوا را از جمله ویژگیهایی دانستند که شهردار تهران را در موضع یک شخصیت بارز انقلابی و کارآمد قرار داده و عملکرد درخشان او موجی از امید و نشاط و شادابی را در جامعه به وجود آورده است.(3)«جامعه توان جویان دانشگاهی و نخبه» نیز طی بیانیهای با معرفی احمدینژاد به عنوان کاندیدای موردنظر خود مینویسد: «بر اساس این تفکر، مردمیترین، بیریاترین و عملگراترین کاندیدا را دکتر محمود احمدینژاد، با سابقه هیات علمی دانشگاه علم و صنعت ایران، شهردار موفق تهران و استاندار نمونه کشور در سالهای 74- 76 تشخیص داده و رأیمان در نهمین انتخابات ریاست جمهوری را به نفع وی به صندوقهای انتخاباتی در سراسر ایران خواهیم ریخت.»(4)همچنین «مجمع سازمانهای غیردولتی پیشرو» نیز در سمیناری که با حضور گروه زیادی از نمایندگان و فعالان سازمانهای غیردولتی کشور برگزار کرد ضمن ارزیابی برنامههای نامزدهای انتخابات و بررسی عملکرد و سوابق آنان و «نظر به توجه دکتر محمود احمدینژاد،
1) برای بررسی بیشتر درباره انتخابات نهم ریاست جمهوری ر.ک. به: روزنامه ایران (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3/4/86، ش 3669 و روزنامه ایران (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3/4/87، ش 3959.
2) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8309210295.
3) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8401230289.
4) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8403240408.
شهردار تهران، به بالندگی و پیشرفت جوانان متخصص و متعهد و مشی ایشان در زمینه تحولگرایی، استفاده از مدیران جوان، خدمتگزاری صادقانه و تاکید بر سادهزیستی و مردمی بودن مدیران، حمایتهای همه جانبه خود را از ایشان اعلام نمود...»(1)
با این رویکرد و «نشانهشناسی» از احمدینژاد، گروهی از اعضای هیات علمی دانشگاههای کشور نیز در نامهای چنین نوشتند، «ما جمعی از اعضای هیأت علمی دانشگاههای کشور ضمن احترام به بقیه نامزدهای ریاست جمهوری با شناختی که از مدارج علمی، شیوه مدیریتی، مراتب ایثارگری و تلاشهای خستگیناپذیر حضرت عالی در خدمترسانی بیمنت به مردم تهران و بعضی استانهای کشور داریم، حمایت قاطع خود را از شما اعلام میداریم.»(2)به عبارت گزیدهای که دبیر کل جامعه اسلامی دانشجویان میآورد: «نقطه مطلوب دانشجویان، مدیریت انقلابی تحولگرا به سبک مدیریت احمدینژاد است.»(3)لذا در همایش دانشجویی حامیان احمدینژاد در مجتمع سیدالشهدای تهران، «مدیریت انقلابی تحولگرا» اینگونه تفسیر میشود: عملگرا به جای شعارگرا، دردکشیده، قاطع، مقتدر، دارای برنامه جامع، خلاق و بومی، دلسوز، ساده زیست و عدالتخواه.(4)به همین ترتیب، گروهی از اعضای حوزه و دانشگاه نیز با بیانیهای که صادر میکنند دلایل حمایت خود از احمدینژاد را چنین بیان میکنند: «دلایل ما برای اتخاذ این تصمیم و اعلام آن عبارت است از وجود ویژگیهای زیر در ایشان: دینمداری، صداقت، ارتباط مداوم با مردم، کارآمدی، نشاط جوانانه، پرکاری و پرهیز از هزینههای اضافی، سادهزیستی و به ویژه برخورداری از روحیه عدالتمحوری و شجاعت در مبارزه با فساد اداری و اقتصادی که تمامی آنها در مدیریت قوی شهرداری تهران عینیت یافت و همواره در طول سالهای قبل، در سطح کلان کشور مورد مطالبه دلسوزان و مقام معظم رهبری بوده است.»(5)
اما در میان بخشی از جمعیت آبادگران که به حمایت از احمدینژاد برخاستند نیز
همین دریافتها و نشانهشناسیها از احمدینژاد به چشم میخورد. مهدی چمران، احمدینژاد را چنین توصیف میکند: «آقای احمدینژاد به عنوان اولین استاندار استان تازه تاسیس اردبیل در سه سالی پیاپی استاندار نمونه کشور شد و چندین بحران بزرگ مانند کمکرسانی به آسیب دیدگان زلزله و بازسازی خرابیهای ناشی از زمین لرزه شدید توأم با بارش سنگین برف در این استان را با بهره گرفتن از استعدادهای ذاتی و هوش سرشار خود، مدیریت کرد و در دو سال گذشته که برای شهرداری تهران یک دوره طلایی از انجام خدمات گسترده و ماندگار محسوب میشود، وی یک کارنامه بسیار درخشان و کم نظیر مدیریتی را از خود به یادگار گذاشته است... شهردار تهران فردی مدیر، مدبر، با تقوا، متعهد، آگاه و آشنا به مسایل زمان در عرصههای داخلی و خارجی است و از کفایت و شایستگی بالایی برای تصدی پست ریاست جمهوری برخوردار است... اگر چنین مدیری بر مسند ریاست جمهوری و در رأس قوه مجریه قرار گیرد، همه وجود خود را وقف خدمت عالمانه به مردم خواهد کرد و امکان غارتگری و دستاندازی به بیتالمال را از فرصتطلبان و ویژهخواران باز خواهد ستاند و منابع کشور را به بهترین وجه ممکن برای ساختن ایران آباد و آزاد، مستقل و مرفه به کار خواهد گرفت.» چمران همچنین حذف ربا از چرخه تعامل پولی مردم با شهرداری تهران را یک سند پرافتخار از دوران مدیریتی احمدینژاد معرفی میکند و بیاعتنایی او به امور مالی دنیا را از امتیازهای ویژه احمدینژاد میداند.(1)
نادر شریعمتداری، از اعضای جمعیت آبادگران، احمدینژاد را چنین توصیف میکند: «قدرت تعامل و تفاهم دکتر احمدینژاد با تمامی گرایشها و سلایق در عین ثبات، ویژگی برجستهای است که در کمتر کسی سراغ داریم... 27 سال است که دکتر احمدینژاد را میشناسم و در محیطهای علمی و اجرایی شاهد عملکرد وی بودهام و در این مدت ویژگیهایی همچون ثابت قدم بودن، خستگیناپذیری، توکل به خدا، نوآوری و برنامهریزی و قدرت تعامل و تفاهم با گرایشها و سلایق در ایشان به وضوح تبلور یافته است... با وجود تمام تحولات اجتماعی/سیاسی سالهای گذشته احمدینژاد همواره در حمایت از آرمانهای انقلاب اسلامی ثابت قدم و وفادار بوده و
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8403210364.
ویژگیهایی مانند سادهزیستی، از خودگذشتگی و پیشرو بودن در تمامی مراحل مبارزات و فعالیتهای علمی و اجرایی را حفظ کرده است... احمدینژاد با توکل به خدا و روحیهای خستگیناپذیر همواره به استقبال دشوارترین چالشها و مشکلات میرفت و با انرژی و انگیزه شگفت آور خود مایه تقویت روحیه و تحرک دوستان بوده است... با وجود آن که ایشان همواره جهتگیری مشخص انقلابی و اسلامی داشت، اما در تمام شرایط یکی از بهترین، امینترین و مشخصترین مراجع کلیه گرایشها در میان دانشجویان، اعضای هیأت علمی دانشگاه و فعالان سیاسی برای حل مسایل و مشکلات شخصی، صنفی و رفع معضلات مدیریتی در سطوح مختلف بود... با روحیهای که ایشان دارد تحول و تغییر در مناسبات حاکم بر مدیریت کرخت و فرتوت فعلی به سرعت اتفاق خواهد افتاد... احمدینژاد وابسته و وامدار هیچ حزب و گروه و فردی نیست و قدرت برخورد با عوامل ثروت اندوزیهای نامشروع ناشی از مناسبات ناسالم را که مانع تحقق عدالت است، دارد.»(1)
سخن گزیده آن که در نشانهشناسی از احمدینژاد در نهایت به نماد «رجایی» میرسیم که همواره در فرهنگ سیاسی ایران از احترام خاصی برخوردار بوده است. به این ترتیب «نمود»های مدیریتی احمدینژاد با تبلیغات انتخاباتی او سازگاری داشت و ضمن دادن علامت یکسان، با برداشتهای عمومی از او منطبق بود. لذا نه شکافی میان «خود»های گوناگون احمدینژاد وجود داشت و نه میان آن «خود» واحد با برداشت اکثریت جامعه فاصله بود. لذا در زمانی که قریب به اتفاق احزاب و تشکلهای رسمی سیاسی از وی حمایت نکردند و علیه او تبلیغ کردند، بافتهای درونی جامعه به طور خودجوش و با تشکیل گروههای غیررسمی به حمایت از وی پرداختند.
انتخابات نهم ریاست جمهوری در میان انتخابات پس از انقلاب به دلیل حضور جدی طیفهای مختلف، پرشورترین انتخابات محسوب میشد. اما از سوی دیگر به لحاظ رعایت نکردن اصول اخلاقی ضعیفترین انتخابات بود. این بداخلاقیها که در راهبرد
1) خبرگزاری فارس؛ کد خبر 8403240320.
«پوپولیستی ژورنالیستی» هشت سال گذشته ریشه داشت و چنان که پیشتر بیان شد با گسترش فضای سیاست زده و دمیدن بر حس دشمنسازی از جناح رقیب و شکستن بسیاری از خطوط قرمز اخلاقی و قانونی که مبتنی بر تئوریهای قدرتطلبانه و غیردمکراتیک، اما با توهم دموکراسی بود، همچنان تا انتخابات 1384 پا بر جا بود. با گسترش سکولاریسم در این دوره نه تنها امور مقدس، مقدس نماند بلکه امور محترم مانند «آبروی افراد» نیز رعایت نشد.
در میان نامزدهای مختلف انتخابات که مورد بد اخلاقی قرار گرفتند، موضوع احمدینژاد داستان دیگری بود. او علاوه بر آن که به لحاظ حجم بالای تخریبهای رسمی و غیررسمی قابل مقایسه با نامزدهای دیگر نبود و به ویژه راهیابی او به مرحله دوم میزان این تخریبها را چند برابر کرد، از نظر شکلی و محتوایی نیز بداخلاقیهای انجام گرفته درباره او تفاوتهای زیادی با رقبا داشت. این بداخلاقیها گاه به قدری موهن بود که هیچگاه فرهنگ ایرانیان نمیپذیرد در نوشتارهای رسمی به آنها اشاره شود. برخی از این روشهای تخریبی ظاهرگرایانه که از روی احساسات غیراخلاقی و از نداشتن منطق استدلالی صورت میگرفت چندان مشمئزکننده بود که مردم و علاقهمندان وی را متأثر ساخت.
گرچه نمی توان از نامههای اینترنتی، مطالب وب نوشت، پیامهای کوتاه و جوکهای ساخته شده آن دوران که بعدها نیز ادامه یافت در این گفتار سخن گفت، اما پرداختن به برخی رفتارها و گفتارهای رسمی ضروری است. گفتار و رفتار رسمی هرگونه باشد، وضعیت عملکردهای غیررسمی را که شدیدتر از آن است مشخص خواهد کرد.
انتخاب احمدینژاد در مرحله نخست انتخابات به دلیل آن که اصالت گفتمانی خود را حفظ کرد و در عمل و اندیشه هیچ نشانی از وادادگی به گفتمانهای «رفرمیستی» موردنظر جریان دوم خرداد نداشت، از نظر آن جبهه میتوانست نامطلوبترین گزینه ممکن باشد. دوم خرداد گرچه تلاش میکرد وانمود کند که گفتمان آنها در تمام گروههای اجتماعی نهادینه شده است و آنان به اهداف خود دست یافتهاند و دست کم با این دلیل شکست خود را توجیه کنند، اما نتیجه انتخابات روشن کرد که چنین امری رخ نداده است، و این به معنی نافرجام بودن سیاستهای آنان تلقی میشد. عزم جدی احمدینژاد بر انجام پیامهای عدالتخواهانه تبلیغاتیش در کنار گفتمان اصیل انقلابی و
اسلامی او که با هدف تحول و دگرگونی در ساخت قدرت صورت میگرفت، آنان را به فعالیت واداشت تا پس از انتخاب او در مرحله نخست، هرچه در هشت سال گذشته در تخریب شخصیتهای دیگر آموخته بودند این بار همه را یک جا درباره احمدینژاد عملی سازند.
با چنین رویکردی در جریان دوم خرداد، حتی دولت هشتم نیز با شکستن مرزهای قانونی و مداخله در انتخابات تیر خلاصی را به شعارهای دموکراسیخواهانهای که در طول هشت سال داده بود وارد ساخت و این آخرین عدول از دموکراسی در لحظات پایانی عمر دولت دوم خرداد بود. نخستین رفتار بحثبرانگیز دولت و وزارت کشور، در اعلام نتایج مرحله نخست انتخابات در 28 خرداد 1384 رخ داد. با آن که در ساعات اولیه صبح آن روز، طبق آرای شمارش شده به ویژه با احتساب آرای استانهایی مانند تهران، اصفهان، سمنان و قم نام محمود احمدینژاد پس از هاشمی رفسنجانی دیده میشد، اما وزارت کشور در انتشار نتایج نهایی انتخابات تعلل میکرد و ضمن حذف آن استانها از شمارش آرا، که تا غروب آن روز نیز ادامه داشت، به اطلاعرسانی قطرهچکانی پرداخت. نتیجه این رویکرد، قرار گرفتن نام مهدی کروبی در رده دوم بود. توقف ناگهانی انتشار نتایج انتخابات در بامداد روز 28 خرداد، نگرانیهای زیادی در میان خبرنگاران مستقر در ستادهای انتخاباتی کشور و برخی نمایندگان مجلس به وجود آورد.(1)لذا از زمانی که مسئولان وزارت کشور به رغم آن که بخش زیادی از آرای شهرهای بزرگ، شمارش شده و نتایج آن به ستاد انتخابات کشور واصل شده بود، به صورت عامدانه از انتشار آن خودداری میکردند و تنها نتایج حوزههایی که کروبی در آنها رای بالایی داشت را منتشر میکردند، غلامحسین الهام سخنگوی شورای نظارت بر انتخابات در مصاحبه با خبرنگاران صدا و سیما، اقدام به ارائه آخرین نتایج انتخابات کشور کرد. اما اعلام این خبر از سوی الهام موجب نارضایتی وزارت کشور شد و کار به دفتر ریاست جمهوری کشید. الهام ممنوعالمصاحبه شد و خاتمی چندین بار به ستاد انتخابات وزارت کشور رفت.
الهام خود در باره وقایع این روز میگوید: «بعد از انتخابات تا صبح رأیگیری،
1) موسوی، نظامالدین؛ پیشین؛ صص 623 و 624.
مرتب در پیگیری نتایج به سر میبردیم و آن شب کسی نخوابید و همه منتظر بودند تا ببینند نتایج انتخابات چه میشود و تا نیمههای شب هنوز فضای تصمیم مردم را نشان نمیداد و عدد آرا به حدی نبود که روال انتخابات قابل حدس زدن باشد و با ورود بخشی از آرای تهران مسلم شد که انتخابات دو مرحلهای شده است. برخی دوستان اعلام کردند که از طریق وزارت کشور قصد دارند نتایج انتخابات را به گونهای دیگر اعلام کنند، یعنی برخلاف روالی که از نتایج استانها به دست آمده بود. اگر این گزارش خلاف واقع اعلام میشد این شائبه ایجاد میشد، شبههای ایجاد میکردند که در مسأله تبیین و نظارت و اصلاح انتخابات، مشکلات جدی به وجود آید. در آن زمان خبرنگاران هم مرتب پیگیری داشتند و در نخستین مصاحبه صبح (7 صبح) در جمع خبرنگاران، ما براساس نتایجی که از تجمیع آرای ناظرین به دست آمده بود، گزارش ارایه دادیم. بعد از این اعلام بود که متوجه شدیم دستگاه اجرایی و وزارت کشور بسیار عصبانی شدهاند و آقای خاتمی هم مستقیما به وزارت کشور آمده بودند و آقای کروبی هم ظاهرا خوابشان آشفته شده بود. آنها این مسأله را مطرح کردند که شورای نگهبان نباید گزارش بدهد و نباید نتایج فعلی قطعی و نهایی اعلام شود. در صورتی که ما واقعیت قضیه را مطرح کرده بودیم. ما گفتیم که اگر مسأله، بحث اعلام نتایج است پس نتایج باید به صورت نهایی و تا آن جا که شمارش شده اعلام شود و بعد از تکمیل انتخابات و قطعی شدن نتایج، این نتایج به وزارت کشور اعلام شود. اما گزارشات در طول انتخابات و به صورت تدریجی مجاز است که وزارت کشور هم همین کار را میکند، این کار در چارچوب قانون انتخابات نیست. روند آرا است که در طول شمارش حاصل میشود، پس اگر روند اشکال دارد هم از سوی وزارت کشور است و هم از سوی دیگران و اگر گزارش روند آرا اشکال ندارد منعی ندارد که این اطلاعرسانی که از سوی شورا یا وزارت کشور باشد. البته نتیجه رسمی انتخابات باید از سوی وزارت کشور اعلام شود اما در هیچ انتخاباتی به این مرحله اکتفا نمیشود و در طول انتخابات اطلاعرسانی میشود این اطلاعرسانی یا برای همه منع دارد و یا برای هیچ کس منع ندارد و این گزارشات، طبیعتا گزارشات نهایی نیست. به هر حال آنها از اعلام نتیجه راضی نبودند، با این که میدانستند واقعیت چیست... (لذا) شروع به برخورد کردند و من ممنوع المصاحبه شدم و عملا فشارهایی که آوردند به من تکلیف
کردند که مصاحبه انجام ندهید و من هم سکوت کردم و یک مقداری در جامعه التهاب ایجاد شد و به شائبهها دامن زده شد و شمارش آرا را تا غروب به تأخیر انداختند. آنها در گزارشات خود، انتخابات تهران و اصفهان را در محاسبات خود نمیآورند و این مسأله را تا حوالی غروب ادامه دادند که بالاخره با ورود دو حوزه تهران و اصفهان و تجمیع آرا ناگزیر به اعلام نتیجه پرداختند و نتیجه همان بود که سیستم رایانهای نظارت شورای نگهبان نشان داده بود و همان را تأیید کرد و نشان داد گزارش تجمیعی که در اول صبح داده شد، هم درست و از ابتدا قابل کشف بود و طولانی شدن اعلام نتیجه از نظر دستگاههای اجرایی، محل ابهام و سؤال بود. اتفاقاتی که در وزارت کشور پیش میآمد نشان از فشارهای زیادی بود تا شاید مطلب طوری دیگری وانمود شود.»(1)
به نظر برخی افراد اعلام نتیجه انتخابات در غروب شنبه، حاصل فشار نهادهای نظارتی و همچنین حضور جمعی از نمایندگان مجلس هفتم از جمله محمد خوش چهره، عماد افروغ، عشرت شایق، فاطمه آجرلو و عفت شریعتی در ستاد انتخابات کشور بوده است، زیرا مطابق برخی اخبار قرار بود نتیجه قطعی انتخابات یکشنبه 29/3/1384 اعلام شود.(2)
این شیوه اطلاعرسانی گرچه نمی توانست با وجود فاصله یک میلیونی میان نفر دوم و سوم و نیز وجود نهادهای نظارتی، در نتیجه انتخابات تأثیرگذار باشد، اما توانست در مسأله تبلیغات علیه احمدینژاد ابزار مناسبی به دست دهد. به این ترتیب روز شنبه بیش از آن که احمدینژاد در کانون توجه رسانههای داخلی قرار گیرد، کروبی خبرساز بود. مصاحبه او با خبرگزاری ایسنا و نامههای معروف وی به برخی مسئولان جمهوری اسلامی در صدر اخبار رسانهای و موضوع مطرح محافل مختلف قرار داشت. هاشمی رفسنجانی که در طول دهههای گذشته رقابت قابل مشاهدهای با کروبی داشت و حتی مدتی پیش کروبی نامهای انتقادی به او نوشته بود، در بیانیهای تبلیغاتی که میتوانست تقویت آن ادعا در اذهان را در پی داشته باشد، خواستار رسیدگی به شکایت کروبی میشود. البته تلقی حامیان هاشمی این بود که رقابت با کروبی در مرحله دوم انتخابات
آسانتر و با احتمال موفقیت بیشتری همراه است تا با شخصی همچون احمدینژاد.
بحث تخلف در انتخابات به نفع احمدینژاد از سوی وزارت کشورِ متعلق به جریان دوم خرداد به قدری نا ممکن بود و پذیرفتن آن غیرعقلانی مینمود که این تبلیغات به زودی جای خود را به ادعای دیگری داد؛ مداخله تشکلها و دستهای پشت پرده که به طور هماهنگ فعالیت میکنند تا در فرایند انتخابات احمدینژاد رای آورد. به این ترتیب جریان دوم خرداد تلاش کرد خاطرات هشت سال پیش را در طول روزهای باقی مانده مرور و فرمولیزه کند و از شعارهایی مانند مداخله «گروه فشار» و «لباس شخصی»ها بهره ببرد، یعنی نمادها و شعارهایی که در اوایل دوم خرداد جواب داده بود. حتی در آن روزها برخی با هویت نامعلوم و پوششی که نماد نیروهای بسیجی و به اصطلاح «حزباللهی» تلقی میشد، اقدام به برخی رفتارهای خشونتآمیز در سطح شهر کردند.
اما بازی با نمادهای منفی موجود در گفتمان دوم خرداد و کاربست آنها علیه احمدینژاد تنها به این موارد محدود نشد. برچسبهایی نظیر «فاشیسم»، «تحجر»، «استبداد»، «واپسگرایی»، «دگم اندیشی» و «انسداد سیاسی» نیز فراوان علیه او به کار رفت. گرچه هر کدام از این موارد میتوانست براساس قانون انتخابات قابل پیگرد باشد و قانونشکنی محسوب میشد، اما چشمان بسته مجریان مجوزی برای تکرار فراوان این بیقانونی رسمی بود.
سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در بیانیهای نوشت، این سازمان «بنابر اصول و ثوابت فکری سیاسی و تحلیل مشخص از شرایط حساس کنونی، خطر حاکمیت فاشیسم را اصلیترین مسأله این مرحله از مبارزات سیاسی/اجتماعی ملت ایران میداند و علیرغم اختلاف آرا و دیدگاهها و فارغ از هرگونه «چشمداشت و سهمخواهی سیاسی» در شکست پروژه تبدیل رییس جمهور به رییس دفتر را در این مقطع در گرو حمایت از کاندیداتوری آقای هاشمی رفسنجانی میداند... (لذا) از ملت رشید و آگاه ایران میخواهد با درک شرایطی خطیر کنونی و جلوگیری از حاکمیت تحجر و استبداد، آرای خویش را به نفع ایشان به صندوقهای رأی بریزند.»(1)پس از آن حزب مشارکت نیز در دو بیانیه پیاپی نوشت، «ضمن بر شمردن خطر فوری بازگشت تحجر، از عموم ملت ایران
1) خبرگزاری ایسنا؛ بیانیه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی؛ 29/3/1384.
خواستیم با آرای خود در دور دوم انتخابات این خطر را از کشور مرتفع کنند... این حمایت بدون هیچگونه «سهمخواهی» است و همانگونه که بارها تأکید شده با حفظ هویت خود و با رعایت همه مرزبندیهای موجود تنها برای نیافتادن کشور در ورطه سقوط انجام میگیرد.»(1)به همین ترتیب، نهضت آزادی هم در بیانیهای نوشت، «با توجه به خطر سهمناک تقویت استبداد و بسته شدن جامعه، به هیچ روی نباید این قلمرو باقی مانده از قدرت را همانند شوراها و مجلس به فریب تحریم یا سراب قهر به رایگان باخت.»(2)اما کروبی که قرار گذاشته بود در انتخابات از شخصی حمایت نکند نیز در بیانیهای نوشت، «اگر پای صندوقهای رأی حاضر نشوید وضعیتی در ایران به وجود میآید که «تحجر، دگم بودن و واپسگرایی» از نتایج آن خواهد بود.»(3)در نهایت نیز تمام احزاب جبهه دوم خرداد با رویکرد مصلحت سیاسی و فراموشی مسایلی که در گذشته با هاشمی داشتند در بیانیه شورای هماهنگی جبهه دوم خرداد نوشتند: «جبهه اصلاحات برای مقابله با تحجر و واپسگرایی دینی، جلوگیری از انسداد سیاسی، تحقق حقوق مدنی و آزادیهای سیاسی و اجتماعی و پرهیز از تنش در روابط بینالمللی، در مرحله دوم انتخابات از جناب آقای هاشمی رفسنجانی حمایت میکند.»(4)
از دیگر رفتارهای غیرقانونی، مداخلهجویانه و غیردمکراتیک دولت هشتم، حمایت صریح سخنگوی دولت و برخی از وزرای کابینه از هاشمی و سفرهای استانی آنان برای تبلیغ وی بود،(5)به اضافه این که در شب گفتگوی احمدینژاد در شبکه دوم تلویزیون برق برخی شهرهای کشور قطع شد.(6)
اما بحثبرانگیزترین این رفتارها نامه انتخاباتی محمد خاتمی بود که ضمن داشتن گرایش قیم مآبانه فاقد لحن متواضعانه بود. خاتمی در آن نامه نوشته بود که «بیایید همت بلند داریم و در میان طوفانهای سهمگین استبدادزدگی، استیلاطلبی بیگانگان و
1) خبرگزاری ایسنا؛ بیانیه حزب مشارکت؛ 30/3/1384.
2) خبرگزاری فارس؛ بیانیه نهضت آزادی؛ 31/3/1384.
3) خبرگزاری ایسنا؛ بیانیه مهدی کروبی؛ 31/3/1384.
4) خبرگزاری ایسنا؛ بیانیه شورای هماهنگی جبهه دوم خرداد؛ 1/4/1384.
5) موسوی، نظام الدین؛ پیشین؛ ص 655.
6) برای دیدن نام شهرهایی که برق آنان در هنگام گفتگوی خبری احمدینژاد قطع شده بود ر.ک. به: خبرگزاری فارس؛ 1/4/1384.
کژاندیشیهای رنگ تقدس گرفته، بار دیگر اثبات کنیم که این موج، جز بر ساحل مردمسالاری سازگار با دین آرام نخواهد گرفت... در موقعیت خطیر کنونی از شما میخواهم که با استمرار حضور آگاهانه و با رأی بالا، رییس جمهوری در شأن ملت ایران انتخاب کنید... بیایید بار دیگر پیمان ببنیدیم که همچنان در دین داری، وطنخواهی و دفاع از اسلام منادی آزادی و حرمت انسانی استوار خواهیم ماند و با مقابله با خشونت و تحجر، صلح مبتنی بر عدالت را در جهان ندا خواهیم داد.»(1)
گذشته از بیشتر جملات کلی گویانه این نامه که به همین دلیل معنای منطقی قابل فهمی را القا نمیکنند و باید آنها را جزو شعارهای انتخاباتی تلقی کرد، مهمترین بخشنامه که بعید است شخصی متواضع و معتقد به مردمسالاری آن را بر زبان بیاورد این جمله است که «رییس جمهوری در شأن ملت ایران انتخاب کنید.» این جمله بسیار قابل تامل است و زوایای فکری و شخصیتی گوینده آن را مشخص میکند. به هر طریق، این نامه که با اصل بیطرفی رییس جمهور مغایر بود، موجب نارضایتی برخی نمایندگان مجلس و فعالان سیاسی شد.(2)
جریان صاحب قدرت تلاش داشت با بداخلاقیهای انتخاباتی و با به کارگیری نمادهای منفی گفتمان دوم خرداد و تحریک حساسیتهای عمومی جامعه، احمدینژاد را اینگونه معرفی کند که او قرار است در حوزه سیاست داخلی، اختناق و وحشت ایجاد کند؛ آزادیهای اجتماعی را محدود سازد و به طور نمونه پیادهروها و آسانسورها را میان زنان و مردان جدا کند؛ ورزش بانوان را به تعطیلی بکشد؛ حوزههای موسیقی و هنر را نابود کند؛ بورس سهام را مانند قمارخانهها ببندد؛ در سیاست خارجی تندروی کند و خلاصه آن که همه مظاهر رفاه و آسایش مدرن را تعطیل کند.(3)
انتخابات نهم ریاست جمهوری با وجود بداخلاقیهای انتخاباتی دو ویژگی مهم داشت.
نخست آن که چهرهای مطمئن، آرام، استدلالی و پر حوصله از احمدینژاد متجلی ساخت و دیگر آن که از بالاترین درجه شفافیت سیاسی برخوردار بود. تخریبها علیه احمدینژاد گرچه برخی مؤثر افتاد و بسیاری هم مؤثر نیفتاد اما در مجموع توانست موضع احمدینژاد را در برابر بسیاری از موضوعهایی که مخالفان او علاقه داشتند آنها را برای جامعه معلوم سازند، مانند تحولات هشت سال گذشته، جبهه دوم خرداد و مواردی از این دست معلوم سازد. در مرحله دوم انتخابات، دیگر کسی نبود که هویت سیاسی، خاستگاه فکری وگونه شخصیت سیاسی احمدینژاد را نشناسد. « اصولگرا»، «مذهبی» و «بسیجی» تنها بخشی از این مفاهیم بود. اما مسأله این بود که از نگاه اکثریت این مفاهیم با نمونههای آرمانی آنها قیاس میشد، نه مصادیقی که جریان دوم خرداد تلاش داشت آنها را القا کند. احمدینژاد در روزهای منتهی به مرحله دوم انتخابات در حقیقت تمرین میکرد که چگونه از ماههای آینده در برابر هجوم رسانههای خارجی در برابر سیاست خارجی جمهوری اسلامی و به ویژه مسأله انرژی هستهای، با آرامش در برابر ادعاهای مطرح شده به طور مستدل پاسخ دهد.
مسئول کمیته رسانه ستاد انتخاباتی احمدینژاد درباره رفتار و احوال روحی وی در آن روزها میگوید: «در هیچ موضوعی ندیدیم عصبانی شود یا به کسی توهین کند. در بعضی سخنرانیها طیف مقابل افرادی را میفرستادند برای این که سخنرانی آقای احمدینژاد را بر هم بزنند و هیاهو به راه بیندازند ولی ایشان بدون این که ناراحت شود صبر میکرد تا آن فرد حرفش را بزند و وقتی حرفش را میزد، میگفت اگر آرام شدی بگذار من حرف بزنم و سعی میکرد پاسخ قانع کنندهای بدهد. هیچگاه در مقام پاسخگویی تند و تحکمی بر نیامد و همین امر، مخالفان ایشان را مات و تلاش آنها را خنثی میکرد... بعضیها هم نسبتهای ناروا به آقای احمدینژاد میدادند که ایشان اصلا واکنش تند نشان نمیداد و با لبخند از کنارش رد میشد. ایشان خودش را آماده کرده بود که در برابر انواع حرفهایی که علیه او زده میشود آرامش خود را حفظ کند. طبیعی است کسی که میخواهد وارد چنین عرصهای بشود و مدیریت اجرایی کشور را بر عهده بگیرد حتما باید این ظرفیتها را در خودش ایجاد کند که ایشان ایجاد کرده بود.»(1)
1) جوانفکر، علی اکبر؛ «سوم تیر پدیده است نه اتفاق»؛ ایران؛ (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3/4/1386؛ ص5.
انتخابات نهم ریاست جمهوری نه تنها با پیروزی سیاسی احمدینژاد در رقابتیترین انتخابات پس از انقلاب خاتمه یافت. بلکه با پیروزی تبلیغات «فطرتگرا» بر تبلیغات مبتنی بر «صنعت فرهنگ» نیز همراه بود. تبلیغات فطرتگرا به این معناست که روش تبلیغاتی آن با عناصر فطری بشر مانند صداقت، عدالت، سادگی، پاکی، امانت داری و اصول اخلاقی انطباق دارد و در محتوا نیز پیام رسان این مفاهیم و ارزشهاست. روش تبلیغاتی احمدینژاد که مبتنی بر اندیشههای انسانمدارانه مذهبی و گفتمان «عدالت، معنویت» بود، کم هزینه و اخلاقمدار بود. او سعی در معرفی خود و نقد رویکردهای اشتباه گذشته داشت اما تخریب افراد را نمیپسندید. احمدینژاد از امکانات عمومی و به ویژه روزنامه همشهری که مدیر مسئول آن بود استفاده شخصی و تبلیغاتی نکرد. او با اتکا به انگاره «عقلانیت عمومی» از یک سو و این که برنامههایش در صورت معرفی مورد تأیید جامعه قرار خواهد گرفت، راهبرد تبلیغاتی خود را نه براساس تخریب طرف مقابل، بلکه بر پایه معرفی خود و برنامههای مورد نظرش قرار داد. احمدینژاد همچنین مطابق روش انتقادی، به نقد برخی رویکردهای گذشته که اشتباه میدانست پرداخت. مسئول کمیته رسانه ستاد انتخاباتی او میگوید، «ما سعی نکردیم به سمت مقابله برویم و با آنها به چالش بپردازیم. اگر مجموعه فعالیتهای رسانهای ستاد آقای احمدینژاد را مرور کنید به روشنی به این نتیجه میرسید که ما به هیچ وجه وارد این عرصه نشدیم. احساس میکردیم روندی که آنها آغاز کردهاند (در تخریب احمدینژاد) منتج به انزجار بیشتر مردم نسبت به خود آنها خواهد شد و این برداشت هم رهاورد همان «مردم باوری» بود... یعنی مردم را فهیم و هوشمند میدانستیم و معتقد بودیم که آنها از میان هیاهوی فراوان و گرد و غبارهایی که اصلاحطلبان به خشم آمده، بر پا کرده بودند، دست به انتخاب درست خواهند زد... آقای احمدینژاد مدیر مسئول روزنامه همشهری هم بودند، شما اگر روزنامه همشهری را در ایام انتخابات مرور کنید، درخواهید یافت که حتی در همین روزنامه هم مطالبی به زیان آقای احمدینژاد منتشر میشد و ایشان به هیچ وجه راضی نبودند از روزنامهای که متعلق به اموال مردم است برای انتخابات استفاده شود. روزنامه همشهری اطلاعرسانی میکرد اما هرگز به نفع آقای احمدینژاد تبلیغ نکرد.»(1)
1) پیشین.
همچنین مسئول ستاد مردمی حمایت از احمدینژاد جزییات دیگری از روش و اندیشههای تبلیغاتی او را تبیین میکند. او درباره بودجه ستاد میگوید، «بودجهای که تهیه کردیم از دوستان و افرادی بود که میآمدند و کمک میکردند؛ گاهی رقمهای ناچیز. مثلا دیدیم کسانی را که پانصد تومان و هزار تومان کمک میکردند. اینها را ما با عشق میگرفتیم، حتی کسانی را داریم که یک حلقه یا انگشتر طلای خودش را میداد. ما برکات کارمان را در همینها میدانستیم و اینها را جمع میکردیم. افراد از حقوقشان و از پولی که جمع کرده بودند، کمک میکردند. حتی طلبههایی داریم که از شهریه ماهانه خود، تبلیغات میکردند. دانشجویی که در مضیقه بود ولی پول خودش را جمع کرده بود و عکس دکتر احمدینژاد را کپی میکرد و آن را بر در و دیوار میچسباند. بیشتر تبلیغات ما مردمی بود و به دست خود مردم انجام میشد. البته کسانی هم بودند که پیشنهاد رقمهای بالا دادند و ما نپذیرفتیم و خود آقای احمدینژاد هم منع کرده بود و گفته بود راضی نیستم که هیچ پول شبهه ناک و ناپاک وارد عرصه فعالیتهای انتخاباتی من شود. حتی کسانی بودند که مبلغ کلانی در قالب چک ارایه دادند و چون پی بردیم که آنها به دنبال اغراض خاصی هستند، پولشان را به آنها باز گرداندیم. تبلیغات ما کاملا مردمی بود. خانمهایی بودند که در منطقه زندگی خود، مراسم دعا و نیایش برگزار میکردند و اهمیت و ضرورت رأی دادن به دکتر احمدینژاد را به دیگران مورد تأکید قرار میدادند. مردم حتی بعضی از پوسترهای تبلیغاتی ارزان قیمت را که به صورت بسیار ساده بود، با ابتکار و خلاقیت خودشان تهیه و توزیع میکردند. ابتکارات مردم در امر تبلیغات، از کاری که ما میکردیم خیلی قویتر، عمیقتر، و اثرگذارتر بود. تجربه نشان میدهد که اگر تلاشها، مبنای اعتقادی داشته باشد، اثرگذاری آن نیز افزایش مییابد. تبلیغات ستاد ما نیز چون بسیار ساده و مردمی بود و اسراف نداشت، با کمترین هزینه همراه بود.»(1)
مسئول کمیته اقشار ستاد انتخاباتی احمدینژاد معتقد بود روش تبلیغاتی احمدینژاد و برخی ملاحظات او کار را برای تبلیغات دشوار میکرد. او در این باره میگوید، «بعضی از ملاحظات آقای احمدینژاد برای تبلیغات کار را دشوار میکرد. به خاطر
1) زریبافان، مسعود؛ «سوم تیر منطقه ممنوعه را باز کرد»؛ پیشین؛ ص 3.
دارم، پس از یکی از دیدارهای مناطق آقای احمدینژاد حدود چهارصد نفر از دانشجویان را در یکی از خانهها در میدان ولیعصر جمع کرده بودم... (اما) توجه نداشتیم که این خانه مربوط به چه کسی است. در واقع چندان مطلع نبودم. یکی از دوستان به ایشان گفته بود کسی که این خانه را در اختیار بچهها گذاشته است بیتوقع نیست. با وجود هماهنگیهای زیادی که شده بود وقتی آقای احمدینژاد نزدیک ولی عصر رسید اطلاع داد که من آنجا نمیآیم... بالاخره پیاده دانشجوها را به جای دیگر منتقل کردیم. از آن جا که خیلی ناراحت، خسته و عصبانی بودم، در آن جلسه شرکت نکردم. شب آقای احمدینژاد با منزل تماس گرفت که از من دلجویی کند و گفت اگر قرار است ما روی آرمانها و اعتقاداتمان بایستیم نباید هیچ جا کوتاه بیاییم. اگر در یک مورد کوتاه بیاییم در مورد از این بزرگتر هم کوتاه میآییم.»(1)
بهرهگیری از پارادیم «فرهنگ سیاسی» و «نیروهای اجتماعی» در تبیین پدیده انتخابات که از طرفی با رفتار مردم سر و کار دارد و از سوی دیگر با رفتار نیروهای سیاسی، میتواند نسبت به رهیافتهای دیگر یا کاربرد هر کدام به تنهایی، شناخت کاملتر و مطمئنتری عرضه کند. فرهنگ سیاسی ضمن آن که در شناخت و تببین رفتار سیاسی جامعه مفید است، در کنار مولفههای دیگر میتواند به پیشبینی تحولات سیاسی یاری رساند. اما آن چه که تحلیلهای فرهنگ سیاسی را کاملتر میکند بهرهگیری همزمان از رهیافت نیروهای سیاسی است.
فرهنگ سیاسی در معنای عام شامل تمام حوزههای اندیشه، ویژگیهای اخلاقی/عاطفی، ارزشها، ایستارها، رفتارها، ساختها و کالاهای سیاسی یک جامعه میشود. به عبارت دیگر فرهنگ سیاسی از وجودی سه لایه برخوردار است که در لایه نخست و درونی، ویژگیهای اخلاقی/عاطفی، ارزشها و باورهای سیاسی قرار دارد؛ در لایه دوم، رفتارها، سنتها، نقشها، ساختها و نهادهای سیاسی قرار میگیرد؛ و در لایه سوم هم کالاها، اعیان و آثار هنری سیاسی قرار دارد. اما در معنای خاص که
1) بذرپاش، مهرداد؛ «رقابتیترین انتخابات»؛ پیشین؛ ص 3.
گابریل آلموند (Gabriel Almond) آن را به کار برده است و در ادبیات سیاسی امروز این معنا کاربرد بیشتری دارد، فرهنگ سیاسی توزیع خاصی از ایستارها، ارزشها، احساسات، اطلاعات، باورها و مهارتهای سیاسی است. از این منظر همانگونه که باورها و ایستارهای هر فرد بر اعمال او تأثیر میگذارد، فرهنگ سیاسی یک ملت نیز بر رفتار شهروندان و رهبران آن در سراسر نظام سیاسی تأثیر میگذارد.(1)
اما در کاربرد مفهوم «فرهنگ سیاسی» باید به برخی نکات توجه داشت:
نسبت دادن یک اندیشه، اخلاق یا خواسته به فرهنگ سیاسی یک جامعه بر این انگاره استوار است که همگی در تمام سطوح و بخشهای جامعه به یک اندازه قوت ندارند و هر ویژگی یا اندیشه در بخشهایی کمرنگتر یا پررنگتر است.
سرگذشت تاریخی، ایمان دینی و تجربههای سیاسی یک ملت از عوامل مهم شکلدهنده فرهنگ سیاسی هستند.(2)
فرهنگ سیاسی بیشتر جوامع دوگانه است: یکی فرهنگ سیاسی دولتمردان و فعالان سیاسی است که مشارکت فعال در سیاست دارند و دیگری فرهنگ سیاسی عموم جامعه است. رهبران و فعالان سیاسی که به طور روزمره با قدرت ارتباط دارند با شهروندان معمولی که اساسا ناظر یا مشارکتکننده صرف هستند و از منظر دیگری به آن مینگرند تفاوت دارند. لذا وجود این دو فرهنگ سیاسی تا حدی طبیعی به نظر میرسد.(3)
به تعبیر دیگر فرهنگ سیاسی هر جامعه به دلیل پیچیدگیهایی که دارد و گفتمانها و ایدئولوژی مختلفی که در درون خود جای داده است به تنهایی تبیینگر رفتار سیاسی افراد جامعه نیست و نمی تواند رفتار آنان را پیشبینی کند. لذا خاستگاه تمام رفتارهای سیاسی یک جامعه گرچه در فرهنگ سیاسی آن ریشه دارد و فرهنگ سیاسی به عنوان مادر و منبع اصلی رفتارهای جامعه محسوب میشود، اما به تنهایی جواب گوی
1) آلموند، گابریل و ...؛ چارچوبی نظری برای بررسی سیاست تطبیقی؛ علی رضا طیب؛ مرکز آموزش مدیریت دولتی، 1376، ص 71.
2) دایرهالمعارف دموکراسی؛ زیرنظر سیمور مارتین لیپست؛ سرپرستان ترجمه کامران فانی و نورالله مرادی؛ تهران، وزارت امور خارجه، کتابخانه تخصصی، ص 1007.
3) پای، لوسین؛ خرد در سیاست؛ مقاله «فرهنگ سیاسی»؛ ترجمه عزتالله فولادوند؛ تهران، طرح نو، 1376، ص 332.
پرسشهای مختلف در این زمینه نخواهد بود. به طور نمونه، رفتار سیاسی جامعه به ویژه رفتار انتخاباتی آن ممکن است در طول چندین دوره به ظاهر تغییر کند و دگرگون شود، در این صورت چگونه میتوان آن را تبیین کرد؟
لذا باید از رهیافت «نیروهای اجتماعی» نیز در کنار «فرهنگ سیاسی» مدد گرفت. نیروهای اجتماعی که در بطن فرهنگ سیاسی یک جامعه فعالیت میکنند، در صورتی که بتوانند منسجم فعالیت کنند وگفتمان خود را با روشهای گوناگون ترویج کنند میتوانند به فعال شدن بخشهایی از فرهنگ سیاسی که با گفتمان آنان تناظر دارد، کمک کنند. به این ترتیب، فرهنگ سیاسی فضا و بستری است که از طریق درونی شدن در باورهای افراد جامعه آنان را به سوی انتخابها و گرایشها سوق میدهد، اما چون فرهنگ سیاسی در بسیاری مواقع یکپارچه نیست و با شکاف یا شکافها همراه است، در این شرایط پای نیروهای اجتماعی به میان میآید که خود به یکی از آن خرده فرهنگها گرایش بیشتری دارند. نیروهای اجتماعی هر کدام که بتوانند با انسجام بیشتر و فعالیتهای مؤثرتر عمل کنند میتوانند فرهنگ سیاسی را که به آن تعلق دارند به گفتمان غالب مبدل سازند و در انتخابات، آرا و نظرات را به سوی خود جلب کنند. به این ترتیب «فرهنگ سیاسی» و «نیروهای اجتماعی» عوامل عمده جهت بخش و آراساز در هر انتخابات به شمار میآیند.
برگزیدگی محمود احمدینژاد از سوی جامعه در انتخابات نهم ریاست جمهوری نیز از اصل بالا مستثنا نیست. انتخاب وی نتیجه فرهنگ سیاسی دیرینه مذهبی در کنار فعالیتهای مؤثر و منسجم نیروهای مذهبی عدالتخواه در سالهای پیش از آن بود. به جز این عوامل ایجابی، عوامل سلبی نیز مانند برخی سیاستهای اشتباه دولتهای گذشته و ضعف گفتمانهای رقیب، در مسلط شدن گفتمان عدالت محور و در نتیجه انتخاب احمدینژاد مؤثر بودهاند.
با توجه به شناختی که از گفتمان احمدینژاد در انتخابات و پیش از آن به دست آوردیم، روشن میشود که مولفههای این گفتمان صداقت، عدالت، مردمداری، سادهزیستی، خضوع در برابر جامعه، ایستادگی در برابر بیگانگان، مسئولیتپذیری، مردمباوری، عدم مماشات در برابر فساد، فقر ستیزی و مقابله با تبعیض است. مطالبه این ویژگیها گرچه ریشه در فطرت بشر دارد و در تمام فرهنگهای دیگر نیز مشاهده
میشود و بسیاری از آنها در گفتمانهای دیگر نیز دست کم در وادی نظر مورد توجه و پذیرش قرار دارد، اما در اسلام و مذهب شیعه به شیوهای موکد و اصولی مورد توجه قرار گرفته است.
ایرانیان در طول قرنهای گذشته به ویژه سدههای اخیر و در قالب نهادهای مذهبی و نمادهای شیعی با این فرهنگ سیاسی زیستهاند. اندیشه و کلام شیعی در کنار تاریخ اسلام و سیره معصومان که بیش از همه پیامبر اکرم(ص)، حضرت علی(ع)، امام حسین(ع) و امام عصر(عج) مظهر آن بودهاند ، پر است از آن مفاهیم یاد شده. این ارزشها و بینشها همیشه در تاریح ایران از طریق سخنوران و نویسندگان باز تولید شده است و در ضمیر ناخودآگاه جامعه مورد ارادت مردم قرار گرفته است. نمونههای اخیر این مطالبات در تاریخ معاصر ایران را که به روشنی در رفتار سیاسی آنان تجلی داشته است میتوان در انقلاب 1357 و پدیده شهید رجایی مشاهده کرد، چه زمانی که به ریاست جمهوری برگزیده شد و چه زمانی که پس از شهادت به یکی از نمادهای قابل احترام ایرانیان تبدیل شد. انقلاب 57 و پذیرش الگوی مدیریتی رجایی در جامعه هر دو ریشه در مذهب شیعه داشتند و در پی احیای هر چه بیشتر ارزشهای شیعی در جامعه بودند.
فرهنگ سیاسی شیعه از طریق منابع نشر این فرهنگ و به ویژه روحانیت اینگونه سامان گرفته است که پیامبر اکرم شخصی ساده و بیکبر و ریا بود. او اگر در جمعی مینشست شخص ناشناس نمی توانست او را از دیگران تشخیص دهد. همراه مردم زندگی میکرد، با آنها کار میکرد، در میان آنان بود و از چیزی که بخواهد او را از دیگران متمایز و ممتاز سازد بهره نمیبرد. امتیاز را در تقوا و پرهیزگاری و خدا ترسی میدانست و از اموال دنیا از همه انواع آن تنها به قدر نیاز بهره میبرد. اصولا در چنین شرایطی است که مدینة النبی برای مسلمانان و شیعیان به مدینه فاضله و یوتوپیا تبدیل میشود و در فرهنگ سیاسی جهان اسلام «مدینه النبی» مترادف «مدینه فاضله» به کار میرود.
پس از پیامبر، علی(ع) به عنوان رهبر «مقتدر مردمی» شناخته میشود که در برابر ظلم بالادستان میایستد و در مقابل پایین دستان و بیسرپرستان خاضع و فروتن است. علی(ع) در فرهنگ شیعه نماد مظلومیت و در عین حال نماد مبارزه با ظلم است. او یار یتیمان بوده و در سفره او هیچگاه دو خورشت دیده نمیشود. شبانه برای مستمندان غذا
میبرد تا در تاریکی شب کسی او را نشناسد. به کسی زور نمیگوید و برای احقاق حق خود تنها از طریق قانونی اقدام میکند، حتی اگر آن شخص مسلمان نباشد. به کودکان بیوهای که شوهرش در یکی از جنگهای زمان او کشته شده رسیدگی میکند. نه عبادت را ترک میکند، نه کار و تولید را. در برابر ظالمان «شیرمردان عرب» است و در برابر مظلوم از شرم و حیا سر بلند نمیکند. او اهل مصلحتبازیهایی که عمر و عاص و معاویه او را به آن میخوانند، نیست. به عثمان بن حنیف، استاندار خود، که با بزرگان بصره نشست و برخاست کرده است و در محل خطر دوری از سادهزیستی و فراموشی مردم قرار گرفته، نامهای عتابآمیز مینویسد. به فرزند خود توصیه میکند که قاتل او را تنها با یک ضربه قصاص کند. با چنین شخصیتی شیعه و ایرانیان، علی(ع) را شهید محراب اما در راه حق و عدالت میدانند. به همین ترتیب امام حسین(ع) نیز نماد مبارزه با ستمگران و تن به ذلت ندادن است و این مسیر نورانی با گامهای امام عصر(عج) که برای برپایی حق و عدالت قیام میکند، به سر منزل خود خواهد رسید.
اما با انتزاع این ویژگیها از پیشوایان دینی که رهبران اجتماعی نیز هستند، این انتظار در فرهنگ سیاسی ایرانیان پدید میآید که دولتمردان تا جای ممکن باید از خصوصیات ایشان برخوردار باشند. بر این اساس ارزشهایی چون عدالتخواهی، مردمسالاری، و مقابله با اشرافیت و ظلم ستیزی از ارکان فرهنگ سیاسی شیعه به شمار میآید و در تلقی آنان نسبت به حکومت و وظایف حاکمان تأثیرگذار است. این فرهنگ سیاسی در طول تاریخ رفتار سیاسی متناسب با آن را نیز تولید کرده است.
فرهنگ سیاسی شیعه، پس از انقلاب نیز همانند پیش از آن باز تولید شده است. با این تفاوت که پیش از انقلاب از طریق نهادهای مدنی، مانند مسجد، انجمنهای دینی، حسینیهها، تشکلهای اسلامی، روحانیت و افرادی چون شریعتی صورت میگرفت. اما پس از آن به جز نهادهای مدنی، حکومت نیز در تبیین و گسترش آن نقش داشت. بعد از انقلاب امام خمینی مهمترین شخصیتی بود که در نظر و عمل به بسط آن اندیشهها و ارزشها یاری رساند. پس از ایشان هم آیتالله خامنهای تلاش کرد با پیگیری همان سیره وگفتمان در بازتولید فرهنگ سیاسی شیعه از جانب حکومت مؤثر باشد.
گرچه در دو دهه گذشته اهتمام به این باورها و ایستارها از جانب دولتها با فراز و نشیبهایی همراه بوده است و حتی در هشت سال پیش از مسئولیت احمدینژاد با
حاکم شدن گفتمان سیاسی غیربومی در جامعه از طریق جریان صاحب دولت حضور فرهنگ سیاسی شیعه در جامعه چندان حس نمیشد، اما این فرهنگ همواره در جامعه حضور داشته است. درک و کشف این فرهنگ نیاز به گفتمانی عدالتخواه و متناسب با شرایط جدید کشور داشت که در حقیقت احمدینژاد در انتخابات سال 1384دست به این کار مهم زد.
انتخاب محمود احمدینژاد گرچه ریشه در فرهنگ سیاسی شیعه داشت، اما در بافت پیچیده فرهنگ سیاسی ایران و چند پارگی آن که توانایی پذیرایی گفتمانهای دیگر را نیز دارد، بدون فعالیت نیروهای مذهبی عدالتخواه که در طول دهه گذشته تلاش کردند گفتمان عدالت محوری را از حالت خمودگی و خفتگی خارج سازند، ممکن نبود. برتری و احیای گفتمان عدالتخواه مرهون فعالیت طیفهای گوناگونی بود که در طی یک دهه در محیطهای گوناگون فرهنگی از دانشگاه تا رسانهها فعالانه در فرایند سیاسی کشور مشارکت میکردند. پتانسیل نهفته در نظام سیاسی جمهوری اسلامی که متکی بر اصل ولایت فقیه است، شرط لازم برای احیای گفتمان عدالتخواهانه را در اختیار آنان میگذاشت. راهبردهای رهبر انقلاب در طول سالهای گذشته در زمینه مقابله با ثروتهای باد آورده، رانتخواری، مبارزه با فقر و فساد و تبعیض و مسایل مربوط به آن، زمینه را فراهم کرد تا نیروهای مذهبی و جنبشهای اجتماعی عدالتخواه مانند جبنشهای دانشجویی فعالیت خود را در دانشگاهها و رسانهها مجدانه پیگیری کنند.
البته آن چه که موجب تقویت این گفتمان شد از طرفی تجربه مثبت جریان اصولگرا در مدیریتهای دو سال گذشته بود، که به طور ویژه میتوان از دوران مدیریت شهرداری تهران در سالهای 82 تا 84 سخن گفت؛ و دیگری تجربههای ناموفق مدیریتی جریان اصلاحطلب بود. با پایان یافتن سمفونی رادیکالیسم ژورنالیستی دوم خرداد در آستانه دهه1380، اکنون نوبت پاسخ گویی به مطالبات اصیل اکثریت مردم فرا رسیده بود. چارهجویی برای بیکاری، مسایل معیشتی و رفاهی، مقابله با فسادهای اقتصادی و اجتماعی و شکاف طبقاتی سرخطهایی از این مطالبات بود که همگی بیپاسخ ماندند. افزون بر نیازهای ارضا نشده، آغاز اختلافهای درون جناحی اصلاحطلبان که در حقیقت انعکاسی از راهبرد قدرتمدارانه در اردوگاه دوم خرداد
بود، و نیز تداوم مباحث بیپایان سیاسی و تئوریپردازیهای نامنتج، ناکارآمدی گفتمان دوم خرداد را مشخص کرد. این موضوع دلسردی اکثریت جامعه از آن گفتمان را در پی داشت که به طور مشخص در دو انتخابات پیشین خود را نشان داده بود. انتخابات شوراهای دوم و مجلس هفتم، هم با کاهش مشارکت عمومی همراه بود و هم با عدم استقبال مردم از گفتمان دوم خرداد پایان پذیرفت.
گزیده آن که گفتمان عدالتخواه مطالبات اصیل مردم را که حتی در شکلگیری دوم خردا سهم عمدهای داشت ولی مورد تغافل قرار گرفت نیز احیا کرد. «دوم خرداد» جدای از «سوم تیر» نبود اما مصادره این پدیده از سوی یک جریان خاص آن را از مسیر اصلی خود منحرف ساخت. به این ترتیب سوم تیر حلقه مفقوده دوم خرداد بود تا پس از هشت سال وقفه مطالبات آن را احیا کند. سوم تیر فریاد بلند جامعه در برابر کسانی بود که با راهاندازی مباحث بیحاصل جناحی، پیامهای دوم خرداد را نشنیده بودند. بر این مبنا، سوم تیر را نمی توان از دوم خرداد تفکیک کرد. سوم تیر تلاش مجدانه جامعه برای به کرسی نشاندن مطالبات حقیقی خود است. آن چه که در انتخابات نهم ریاست جمهوری اتفاق افتاد، انطباق این خواستها با گفتمان سیاسی احمدینژاد در بستر فرهنگ سیاسی ایران بود.
نظام و انگارههای معرفتشناسی هر فرد و این که او چه باورهایی را صادق و درست میداند، در نظام فکری او تأثیرگذار است. اندیشهها همانگونه که متأثر از علل بیرونی و عواملی نظیر پدیدهها و ساختهای اجتماعی، تاریخی، سیاسی و اقتصادی هستند از علل درونی و به ویژه نظام یا انگارههای معرفتشناسی افراد نیز تاثیر میپذیرند. باورها و عقاید افراد در نسبت مستقیم با نظام معرفتشناسی آنان قرار دارد. به همین دلیل شناخت این نظام، چگونگی پدید آمدن دیگر باورها را تبیین میکند و در بیان چگونگی پدیدار شدگی آنها فهم ما را از آن باورها عمیقتر میسازد. انسانها هر روز با گزارهها و اندیشههای متفاوتی مواجه میشوند اما این که چگونه تنها برخی از آنها تبدیل به باورهای درونی و ذهنی میشوند به طور جدی ریشه در معرفتشناسی آنها دارد. ذهن در مواجهه با اندیشهها و باورهای جدید تنها آن بخشی را میپذیرد و صادق میانگارد که با نظام و انگارههای معرفتشناسی او سنخیت و تناسب داشته باشد. به این دلیل شناخت معرفتشناسی هر فرد در شناخت اندیشههای او نقش اساسی دارد. این شناخت به ما امکان میدهد تا باورهای او را براساس نظام شناختی وی تبیین کنیم و فهم منطقی خود را از گفتار افراد عمیقتر سازیم.
این که یک فرد حصول معرفت (باور صادق) را قابل دسترسی بداند، به علم (معرفت) نگاه عملگرا و طریقتی داشته باشد، یا تنها نگاه موضوعیتی قایل باشد، اینکه منابع تحصیل
علم را چه بداند، برای چه دستهای از علوم ارزش بیشتر قایل باشد، انواع علم را چگونه تقسیم کند، رابطه علم و دیگر احوال نفسانی و درونی بشر را چگونه بپندارد، رابطه دانش و ارزش را چگونه ارزیابی کند، رابطه معرفت و علل بیرونی را چه بداند و پرسشهایی نظیر آن میتواند به نظام فکری هر فرد جهت و رنگی مخصوص ببخشد.
باید توجه داشت که دست یابی به پاسخ این پرسشها لزوما از طریق مباحث فلسفی یا مباحث مربوط به رشته معرفتشناسی به دست نمیآید، بلکه بسیاری اوقات و در اکثر افراد از طریق نظامهای آموزشی و تربیتی (رسمی و غیررسمی) که یک فرد در دوران مختلف زندگی خود با آنها مواجه بوده است و به صورت «انگارههای» معرفتشناسانه در ذهن وی شکل گرفته است. لذا سخن گفتن از معرفتشناسی در نوشتار حاضر به معنای آن نیست که تکتک افراد در دستیابی به تکتک باورهای معرفتشناسانه خود تحقیق کرده و همگی به مثابه یک فیلسوف، هرم یا شبکهای از نظام معرفتی را برای خود ترسیم کردهاند. از این منظر حتی میتوان بسیاری از نظامهای معرفتشناسی را «انگارههای» معرفتشناسی دانست که در طول دورههای مختلف زندگی افراد در ذهن آنها درونی و نهادینه شده است.
لذا با توجه به مطالب ذکر شده، در بررسی مسایل مربوط به معرفتشناسی احمدینژاد ذکر دو نکته در ابتدای سخن ضرورت دارد. نخست این که نظام و انگارههای معرفتشناسی او به طور مشخص حاصل سه پدیده است:
باورهای ایمانی و اعتقادات کلامی شیعه؛
تحصیلات دانشگاهی و آموزههای مهندسی؛
تجربیات مختلف وی در دورههای گوناگون زندگی.
نکته دیگری هم که پس از بررسی آثار گفتاری و نوشتاری احمدینژاد معلوم میشود، این است که مهمترین موضوعات قابل طرح در معرفتشناسی او به طور عمده شامل عناوین و موارد زیر است:
اعتقاد به جمع میان منابع اصلی شناخت، یعنی «عقل»، «وحی» (شهود) و «تجربه» (علم)؛
باورهای معرفتشناسانه مبتنی بر اصول کلامی و روش فلسفی صدرایی؛
مبحث تقدّم «ساختار، کارگزار»؛ یا به عبارت فلسفیتر مبحث تقدم ذهن و
عین (که در اصل گفتاری هستیشناسانه است)؛
عملگرایی و معرفت ناظر به تولید؛ یا آبادگری معطوف به علم نافع و سازنده؛
روش انتقادی؛
نظریه سیستمی؛
معرفتشناسی اگزیستانسیالیستی؛
پارادایم اسلام مهندسی؛
گفتمان «عدالت، معنویت».
مهمترین مسأله پیوند عقل و تجربه و وحی در نگاه احمدینژاد این است که بشر در طول حیات خود زمانی به انحطاط و زوال رفته که یکی از منابع شناختی را کنار گذاشته است. او در اینباره به طور ویژه به دوران قرون میانه در اروپا و دوران پس از رنسانس اشاره میکند. در قرون میانه بشر غربی علم (تجربه) و عقلانیت را به ضعف و سستی کشاند و آزادیهای معرفتی را محدود ساخت. پس از رنسانس هم که رفتاری واکنشی به دوران پیشین بود، به طور بسیار افراطی وحی و باورهای ایمانی را پس زد و با رفتن به سمت علمزدگی و عقلانیت دور از معنویت حیات بشری را به سوی بحرانهای متعدد امروزی در غرب کشانید. البته احمدینژاد معتقد است که جهان کنونی در حال بازگشت به پیوند میان منابع معرفتی است.
امید دیگر (در تحولات جهانی) درک مشترک جهانی از منابع معرفتی است. گرچه عقل، تجربه و علم از منابع بزرگ و عظیم معرفتی هستند، تاریکاندیشی قرون وسطی بخش عمدهای از جهان غرب را از این منابع مهم معرفتی محروم کرد. عکسالعمل حرکت متحجرانه مزبور در بازداشتن مردم از دسترسی به علم و معرفت، به کنار گذاشتن منابع دیگر معرفتی یعنی خدا و معرفتهای دینی از زندگی بشر در غرب منجر شد؛ معرفتهای آسمانیای که پیامبرانی چون نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد (که درود خداوند بر آنان باد) حاملان آن بودند. اما تفکرات الحادی رو به افول است و نقطه مشترک و درخشان (اندیشه) بشری در
حال حاضر توجه توامان به دین و دانش و علم و معنویت میباشد و این شروع مبارکی است.(1)
در واقع، مسأله دوگانگی ایمان و عقلانیت یا ایمان و علم که در معرفتشناسی امروز رایج است و بسیار مهم تلقی میشود به گونهای که «جان لاک» معتقد بود تا پاسخ این مسأله روشن نشود پاسخ هیچ مسأله دیگری روشن نخواهد شد، از مسایل پیش آمده در فلسفة غرب است. اگر نه در مکاتب فلسفی شرق به ویژه در اسلام جریانهای غالب فلسفی هر کدام به طریقی مخصوص میان آنها پیوندی قایل بودهاند.
«روژهگارودی» از فیلسوفان معاصر غرب، که او نیز همچون احمدینژاد از گفتمان «عدالت، معنویت» بهره میبرد، نگاه تجزیگرا و دوگانه باور را از ویژگیهای اندیشه غربی میداند که اساس و بنیان تمام بحرانها و کژراهههای غرب را در طول هزارههای گذشته تشکیل داده است. گارودی به طور مبسوط بیان میکند که چگونه غرب در تاریخ اندیشه خود از زمان افلاطون تاکنون به این دوگانه باوری رسید و تمام تحولات تاریخ گذشته خود را با این نگاه تجزیگرایانه به سوی تک بعدی شدن سوق داد. این تک بعدی شدن در پیش از رنسانس به گونهای بود و پس از آن هم به گونهای دیگر پیش رفت. لذا گارودی به عنوان فیلسوفی که به غرب تعلق دارد و در آن فرهنگ زیسته و رشد کرده است، همانند احمدینژاد، درد مشترک را در تمدن غرب پیش و پس از رنسانس تشخیص میدهد، که آن هم تقلیلگرایی و فروکاهی در منابع شناختی است. این رویکرد گاهی درقبال عقل و تجربه است و گاهی نیز در برابر وحی و شهود. گذشته از آثار زیانبار این رویکرد در پیش از رنسانس، اما مسأله مطرح امروز که آسیبهای فراوانی را به زندگی انسان عصر جدید تحمیل کرده این است که بحران «عدالت، معنویت» در مرحه نخست فرآورده و برآمده از این تقلیلگرایی در معرفتشناسی است. به تعبیر دیگر در گفتمان «عدالت، معنویت» که احمدینژاد و گارودی به آن تعلق دارند، دوری از ایمان به عنوان تعیینکننده ارزشهای زندگی در کنار تقلیل دادن دانش به علوم پوزیتیویستی که به تجربهگرایی افراطی دچار است عوامل بحران «معنویت، عدالت» به شمار میرود. این گفتمان ضمن باور به سه منبع
1) سخنرانی دوم در مجمع عمومی سازمان ملل؛ 26/4/1384.
عمده معرفتی عقل، تجربه و وحی، غرب را دچار علمزدگی و تقلیل معرفت به علم تجربی میداند. به این معنا علمزدگی یعنی عبد و عبید علم ناقص مادی شدن و واقعیت و اثبات همهچیز را تنها از راه حواس پنجگانه و تجربه عملی و ملموس خواستن. نگرش علم زده در حالت نهایی و افراطی خود با دو تقلیل مواجه است:
کاهش و تنزل دانش به بینشی که از پیش حاصل شده و فرمولبندی شده است،
تنزل دادن همه امور و برداشتهای زندگی به قلمرو محدود چنین دانشی که نه تنها پویا و زاینده نیست بلکه مرده و میراننده است .
به این ترتیب علمزدگی یا تجربهگرایی افراطی یا پوزیتیویسم که باید آن را «جنون علمی غرب» نامید با دچار شدن به محافظه کاری و تقلیلگرایی به این اندیشه ناصواب منتهی میشود که آینده را آینه امروز و گذشته ببیند و مدعی شود که آینده چیزی نیست جز ادامه اکنون و گذشته.(1)
از نگاه احمدینژاد معرفت از هر نوع که باشد و از هر منبعی که به دست آید ارزشمند است و سه منبع عقل و وحی و تجربه به جای آن که با یکدیگر متعارض باشند مکمل یکدیگرند. او مانند بسیاری از متعلقان به کلام شیعی و حکمت صدرایی به معرفت قدسی اعتقاد دارد و نه تنها علم را «نور» و از جانب خدا میداند بلکه سعادت بشر را نیز در علم قدسی میداند. احمدینژاد اصولا توجه به علم و حکمت را از مهمترین اهداف انبیا و ادیان الهی میداند. به تعبیر دیگر، مطابق این دیدگاه جدا کردن معرفت و علم از ایمان و دین خیالی و ناشدنی است و تاریخ علم بشر در تعامل با دین پیش رفته است. لذا علوم تجربی نیز نباید با دچار شدن به تقلیلگرایی نسبت خود را با این نظام معرفتی گم کنند. اگر چنین نشود علوم تجربی و مرتبط با عالم ماده نیز تبدیل به معرفت قدسی میشود و در نسبت با معارف یاد شده، آنها نیز قدسی به شمار میآیند.
در مأموریت همه انبیای الهی سخن اول تلاوت آیات و نشانههای حق و تعلیم کتاب و حکمت همراه با تزکیه و پاکی بوده است و در مورد حضرت عیسی(ع) آمده است: «و یعلمه الکتاب و الحکمه و التوراه و الانجیل و رسولا الی بنی
1) گارودی، روژه؛ هشدار به زندگان؛ علیاکبر کسمایی؛ تهران، انتشارات هاشمی، 1364، صص83،91 و 92.
اسراییل انی قد جئتکم بایه من ربکم.»(1)یعنی به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل میآموزد و او؛ پیامبر به سوی بنی اسراییل است به راستی که من از جانب خدا نشانهای آوردهام.
اولین کلامی که بر پیامبر اسلام نازل شد دستور به خواندن بود: «اقرا باسم ربک الّذی خلق» (بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد) و در ادامه فرمود «اقرا و ربک الاکرم» (بخوان به نام پروردگارت که گرامیترین است)؛ «الّذی علّم بالقم. علّم الانسان ما لم یعلم» (او که با قلم آموخت و آموخت به انسان آن چه را نمیدانست).(2)ملاحظه میفرمایید که در چند آیهای که اول بار بر پیامبر اسلام نازل شد بحث از قرائت، تعلیم و قلم است و این آیات، خداوند را به عنوان معلم انسان معرفی میکند. معلمی که به انسان هر چه را نمیدانست آموخت.
در بیانی دیگر، رسالت پیامبر اسلام را این طور بیان میفرماید که او کسی است که از بین مردم عامی پیامبری را از خودشان برانگیخت تا آنان را از آلودگیهای فکری و اعتقادی و اخلاقی پاک کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد.
تمام سخن و پیام انبیای الهی عبور دادن انسان از تاریکیهای جهل، غفلت، خرافه، اخلاق ناصواب و اندیشههای نادرست به سوی علم، معرفت، نور و اخلاق صحیح است. علم را به نور، معنا و تعریف کردهاند. علم یعنی روشنایی و علم حقیقی علمی است که بشر را از گمراهی نجات دهد و نافع به حال او باشد. در یکی از این تعابیر بلند آمده است که علم نوری است که خداوند در قلب کسانی که بخواهد میافکند. در این بیان علم هدیهای الهی و قلب، جایگاه این هدیه معرفی شده است.
اگر قبول کنیم که علم به مفهوم نور است، آنگاه دایره آن از حوزه علوم تجربی فراتر میرود و هر حقیقت پیدا و پنهانی را شامل میشود. یکی از ستمهای بزرگ به علم، محدود کردن دایره آن به علوم تجربی بوده است در حالی که گسترة علم بسیار وسیعتر است. حقایق عالم محدود به حقایق مادی نیست و ماده سایهای از
حقیقت بالاتر است و خلقت مادی تنها یک طبقه از خلقت عالم است. انسان نمونهای از خلقت است که جمع ماده و روح است و روح و جوهره انسانی بر مادیت و جسم او غلبه دارد.(1)
احمدینژاد همانند دیگر پیروان «عدالت، معنویت» معتقد است دانش و شناخت تجربی غرب فضیلتی در خدمت ارزشهای متعالی و تحقق وجودی الهی نیست بلکه نوعی توانایی در خدمت به اراده تسلط بر طبیعت و چیرگی بر انسانهای دیگر است. تاریخ علمی، تاریخ انسان تهی شده از خود، بیهویت و بیاصالت است. علوم جدید با شناخت عینی و منطق خود البته خیلی چیزها درباره بشر و خلقت به ما میآموزد ولی انسان و جهان را چنان که «هست» به ما معرفی نمیکند. باید به هوش بود، شناختی که از روش عقلانی صرف و بریده از ایمان به دست آید نمیتواند ابعاد زندگی بشر را نشان دهد. آن چه که غرب با طمطراق آن را علم «Science» مینامد چیز کوچکی جز «دانش غربی» نیست. یعنی دانشی که از دانایی جدا مانده و علمی که از حکمت بریده است. این دانش درباره هدف و کمال مطلوب و غایت قصوای زندگی والا، اندیشه و سخنی برای گفتن ندارد.(2)
نکته بسیار مهم دیگر ارتباط علم با پاکیزگی روح، جان، اخلاق و رفتار است. در تعلیمات انبیای الهی یک حقیقت همواره باید مقارن و مصاحب علم باشد و آن پاکی روح و اخلاق نیکو است. علم و معرفت با معنای وسیعی که گفتم یک حقیقت زلال و پاک است. علم روشنایی است، کشف است و آن عالم و پژوهشگری میتواند به این حقیقت دسترسی یابد که او هم پاک و زلال باشد و اندیشههای غلط، اوهام و خرافات یا وابستگیهای مادی و خودخواهیها مانع او از ادراک و پذیرش حقایقی که کشف میشوند، نگردد.(3)
احمدینژاد نه تنها عقلانیت و عقلمداری را با ایمان گروی در تقابل نمیداند بلکه اساسا «عقل خودبنیاد» را مفهومی غیرمصداقی و دست نیافتنی میداند. از نگاه او هیچ عقل خود بنیادی وجود ندارد. دستگاه عقل و استدلال بشر متأثر از خواستها، ارزشها
و امیال درونی از یک سو و عوامل اقتصادی و سیاسی و دیگر علل بیرونی قرار دارد. از این جهت معرفت مستقل و عقل خود بنیاد متکی بر ادله صرف قوه استدلال بشر وجود خارجی ندارد و این را باید تنها در فلسفه بافیهای فیلسوفان مدرنیست غربی جست. لذا احمدینژاد با پیوسته دیدن نظام ارزشی و بینشی و جدا نساختن این دو نظام از همدیگر معتقد است، عقلانیت و عقلمداری تنها زمانی با ایمان و گزارههای وحیانی در تعارض میافتد که نظام ارزشی آن مبتنی بر اصول غیراخلاقی، بیتقوایی و دنیازدگی باشد. اما اگر عقلانیت متکی بر تقوا، تزکیه و امور معنوی باشد آن چه که در انتهای استدلال و استنتاج عقلانی حاصل میشود، در تعارض با ایمان قرار نمیگیرد. به این تعبیر، ایمان تنها گزاره معرفتی نیست، بلکه ایمان هم جهت است و هم معرفت؛ هم بینش است و هم ارزش.
او معتقد است در عصر جدید در اثر کمرنگ شدن جایگاه ایمان در منابع شناختی؛ دانش و علم جدید جدای از آن که چه اندازه شناخت آنها پردهاز حقایق امور بر میدارد، به دلیل توانایی و کارکردی که اعمال میکنند، در خدمت صاحبان سرمایه و قدرت در آمده و تبدیل به ابزاری علیه انسانیت شدهاند.
هر چه فساد و تباهی است؛ یا از جهل است یا از عالمان ناپاکیزه که علم خود را در اختیار هوا و هوسهای سیریناپذیر زورمداران و دنیاپرستان قرار دادهاند... در روایات است که اگر چهل روز دست و زبان و قدم خود از گناه بر کنار داشتی، چشمههای حکمت در دلت میجوشد. بیجهت نیست که آیات الهی مربوط به تعلیم و تزکیه (باهم) مؤانست و مجاورت دارد. تعلیم بیتزکیه ره به جایی نبرد. تاریخ گواه آن است که از عالم ناپاک جز ناپاکی انتشار نیافت و عموم گمراهان به دنبال عالمان خود ناساخته بودهاند و بالعکس عالمان باتقوا و دانشمندان با مذکی تاریخ را با وجود و آثار خود عطرآگین کردهاند... به زلال چشمه حکمت و معرفت آنگاه میتوان رسید که جان و روح زلال باشد... تعلقات دنیوی و زرق و برق و متاع قلیل آن همچون دیواری، جویبار حکمت، عرفان و نور را که خداوند در جان آدمی به ودیعت نهاده است، سد میکند... متأسفانه امروز بسیاری از علوم به خصوص در حوزة علوم انسانی در خدمت بدخواهان و سلطهجویان است. این که چگونه بتوانند بر ملتها مسلط شوند، فرهنگ آنان را ضایع کنند، هویت آنان را
بگیرند، فکر و ذهن آنان را از کار بیاندازند، به اموری غیرمفید و مجازی معطوف کنند، چگونه ارادهها را سست کنند و خودباوری را از ملتها بگیرند. این که چگونه بتوانند یأس و ناامیدی را بر ملتها حاکم کنند. برای مثال علوم ارتباطات که میتواند در خدمت تعالی فرهنگ، علم و اندیشه باشد تا حد زیادی در خدمت مطامع بدخواهان و سودپرستان قرار گرفته است. رسانههایی که میتوانند نقش بیبدیلی در تنویر افکار و تعالی اخلاق و رفتار و ترویج علم و معرفت داشته باشند، ابزار نفوذ و اقتدار سیاسی، فرهنگی و خبری قدرتهایی شدهاند که جز به گسترش و داوم سلطه خود نمیاندیشند.(1)
نتیجه چنین نگرشی در جمع میان علم و عقل و وحی این است که احمدینژاد حتی در برابر تکنولوژی نوین غرب که حاصل علم تجربی جدید است بر خلاف برخی فلسفههای منتقد غرب که آن را به طور ذاتی موجب تباهی بشر میدانند، چنین نتیجهای نمیگیرد. او برخلاف آن فلسفهها، ذات تکنولوژی غرب را ناپاک نمیداند. احمدینژاد در آسیبشناسی تکنولوژی عصر جدید انسان خود ناساخته را که از ارزشهای اخلاقی و معنوی فاصله گرفته است موجب این نابسامانیها میداند. از نگاه او صنعت و دستآوردهای مهم علم، ارتباطی با ذات پلید آن ندارند. چیزی که باعث شده است تبعات منفی این دستاوردهای بشری زیاد باشد و کارشناسان محیط زیست و جامعهشناسی و... نسبت به آن هشدار دهند، انسان غیراخلاقی، نا پرهیزگار و دور از معنویت است. به تعبیر مخالف، اگر انسان خود ساخته و متکی بر اصول ارزشی فضیلتمند مدیریت صنعت، رسانهها و تکنولوژیهای جدید را بر عهده بگیرند دیگر آثار منفی را در آن تکنولوژیها نمیبینیم. به طور مثال، اینترنت وقتی در اراده و اداره انسانهای غیراخلاقی باشد آثار زیانبار دارد اما اگر انسانهای با فضیلت این ابزار را به دست گیرند، آثار آن متفاوت میشود. به عبارت دیگر، از پیامدهای بینش انسانمدارانه مذهبی احمدینژاد در اینجا آن است که او انسان را محیط بر محیط میداند. از نگاه او انسان بر همه چیز تسلط دارد و اسیر محیط خود نمیشود به شرط آن که خود ساخته و با تقوا باشد. عموم انسانها اگر خود ساخته و با تقوا باشند در استفاده کمی و کیفی از
1) سخنرانی در مراسم آغاز سال تحصیلی دانشگاههای سراسر کشور؛ 5/7/1384.
تکنولوژی میتوانند آن را مدیریت کنند؛ آثار مفید را افزایش دهند و آثار منفی را کاهش.
علم و معرفت آفاتی نیز دارد. شایدبزرگترین آفت آموختن و یاددادن و اندیشه و تحقیق، خودخواهیها، آلودگیها و وابستگیهای مادی و منافع شخصی باشد. دلبستگیهای مادی، انسان را در نقطه مقابل حقایق عالم قرار میدهد، انسان آلوده و وابسته در پذیرش حقیقت مقاومت میکند. حتی اگر آن را پذیرفت، در برابر آن تمکین و از آن تبعیت نمیکند. بسیارند عالمانی که حقایق را میدانند، اما به آن ایمان نمیآورند و خودخواهیها اجازه نمیدهد حقیقت را قبول کنند. آیا کسانی که در طول تاریخ بشریت، جنگها را تحمیل کردهاند، از درک این حقیقت که جان، مال، ناموس، سرزمین و حقوق انسانها محترم است، عاجز بودهاند یا اینکه میدانستهاند، اما به آن ایمان نیاورده و در برابر آن تمکین نمیکردند. تا قلب انسان خالی از کینه، حسد و خودخواهی نشود، در برابر حقیقت، روشنایی و علم تمکین نمیکند. علم نوری است که حامل آن باید پاک و منزه باشد. اگر بشریت به بالاترین علوم مادی و معنوی دسترسی پیدا کند، اما عالمان و دانشمندان پاکیزه نباشند، آن را در خدمت بشریت قرار نخواهند داد. آنگاه ممکن است چند حالت اتفاق بیافتد.
تنها بخشی از حقایق را که به نفع آنان است، در اختیار مردم قرار دهند و بخشهایی از آن را کتمان کنند. چنان که حتی بعضی از علمای ادیان الهی در گذشته چنین کردند و متأسفانه امروز نیز برخی از پژوهشگران و دانشمندان حقایقی را از مردم پنهان میکنند.
علم و عالم در خدمت منافع شخصی، گروهی و حزبی قرار گیرد. معالاسف در جهان امروز قدرتمندان زورگو بسیاری از عالمان و علوم مختلف را در اختیار خویش گرفتهاند تا ملتها را چپاول کنند و همه فرصتها را در انحصار خود بگیرند. شما میبینید؛ با استفاده از ابزار و شیوههای علمی ملتها را فریب میدهند. اقدامات خود را توجیه میکنند تا به نام مبارزه با نا امنی و تروریسم همه امور را تحت کنترل خود بگیرند.
آزادیهای فردی و اجتماعی ملت خود را نیز نقض میکنند و حتی به حریم خصوصی افراد هم احترام نمیگذارند، تلفنها را شنود و رفت و آمدها را کنترل و
ناامنی روانی ایجاد میکنند و با استفاده از چنین فضایی اقدامات جنگطلبانه خود را در نقاط مختلف دنیا توجیه میکنند.
با استفاده از شیوهها و برنامهریزیهای دقیق، فرهنگهای بومی را که حاصل هزاران سال تلاش، تعامل و خلاقیت و هنرورزی ملتهاست، مورد حمله قرار میدهند.
تلاش میکنند با نابودی آن، مردم را بیهویت و رابطه آنان را با تاریخ و ارزشهای خود قطع نمایند. با القای خصلتها و روشهایی که ملتها را به ذات تقلید و مصرفگرایی، سلطهپذیری، ترس، احساس حقارت و ناتوانی میکشاند، زمینه را برای به یغما بردن منابع مادی و معنوی آنان فراهم میکنند.
ساخت بمبها و سلاحهای مخرب اتمی، میکروبی و شیمیایی نتیجه دیگری از دستاندازی قدرتهای بزرگ به ساحت علم و تحقیق است.
اگر نبود همکاری برخی از عالمان و محققان، نسلهای مختلف بمبهای اتمی و میکروبی، شیمیایی و نوترونی تولید نمیشد. آیا سلاحهای مزبور برای دفاع از امنیت جهانی است؟ برافراشتن چتر تهدید دایمی اتمی چه دستاوردی برای بشریت دارد؟ اگر جنگ اتمی بین قدرتها رخ دهد، چه فاجعه بشری اتفاق خواهد افتاد.(1)
در رویکرد معرفتشناسی احمدینژاد به وضوح میتوان دریافت که او اسلامی را که امام خمینی آن را در عصر جدید احیاکرد مکتبی میداند که میتواند درستترین شناختها و مفیدترین آنها را در اختیار بشر قرار دهد. اسلام به دلیل توجه کردن به هر سه منبع شناختی عقل و وحی و تجربه و نیز اهتمام به گسترش فضایل اخلاقی که حتی پیامبر اسلام مکارم اخلاقی را از اهداف و علل مهم رسالت خود معرفی میکند، توانایی آن را دارد که جریان علمی و فکری جهان را به دست گیرد و در پایان عصر لیبرالیسم جایگزین مناسبی برای آن باشد.
لذا اکنون که با دستاوردهای مباحث معرفتشناسی و فلسفه علم، افسانه «علم بیجهت» دربارة علوم بشری که همیشه از «نقصان» و «تأثیرپذیری از شرایط متعدد درونی و بیرونی» برخوردارند، شکسته شده است و با مطرح شدن مفاهیمی همچون «ایدئولوژی»، «پارادایم» و «گفتمان» که هر کدام به مثابة عینکی از پیش تعیین شده در
1) سخنرانی در دانشگاه کلمبیا؛ 4/7/1386.
برابر چشمان دانشوران، پژوهشگران و اندیشمندان قرار دارند، احمدینژاد «اسلام» را به عنوان برترین مکتب، صائبترین ایدئولوژی، کاملترین پارادایم و فراگیرترین گفتمان میشناسد که میتواند درستترین شناختها و مفیدترین آنها را برای سعادت بشر به ارمغان آورد.
اسلام به دلیل آن که علم بشری نیست، به علم و عمل یکسان اهمیت میدهد، و برای تقوا بیشترین ارزشها را قایل است، اگر خاستگاه و محل تولید علم شود، آن علم نسبت به علوم دیگر از شناخت کاملتری برخوردار است و نتایج مفیدتری برای بشر در بر خواهد داشت. لذا اگر احمدینژاد در جایی سخن از «علوم اسلامی»، «اقتصاد اسلامی»، «سیاست اسلامی» و مفاهیمی از این دست به میان میآورد، منظور او علمی با ویژگیهای بالاست. به طور مثال، دانشور علوم سیاسی که به منبع شناختی وحی و شهود اعتقاد دارد و با تربیت اسلامی رشد کرده است برداشت و تفسیری از سیاست دارد و قدرت را به گونهای میفهمد که به طور کامل با دانشور دیگری که به منبع شناختی وحی و شهود اعتقادی ندارد و یا با آن آشنا نیست و اخلاق ماکیاولیستی و ابر مرد نیچه را اساس نظریهپردازیهای خود قرار میدهد، متفاوت است. این موضوع درباره علوم دیگر، به ویژه علوم انسانی، به همین ترتیب صادق است.
بسیاری از علوم جهت دارند، بعضی از علوم هم جهت ندارند و علم محضاند (مانند ریاضی). این که فرمودند «اطلب العلم ولو بالصین»، کدام علم را فرمودند؟ علم جهتدار یا علم بیجهت را؟ اینها قابل بحث است. میتوانیم بنشینیم با هم بحث کنیم. اما توجه داشته باشیم کشور را بدون اتکا به علم، دانش و تخصص نمیتوان اداره کرد. تلاش من و شما باید این باشد که جهت علوم را به سمت معیارهای خودی، ملی و اسلامی برگردانیم.(1)
(در تاثیرپذیری از اقتصاد اسلامی) ما باید باور کنیم که رباخواری بد است. باید باور کنیم که رباخواری ریشه پیشرفت، ایمان و اقتصاد کشور را میخشکاند. باید باور کنیم که قرضالحسنه خوب و در خدمت تعالی جامعه است. باید باور کنیم که انفاق و صدقه خوب است. باید باور کنیم کلید حل بسیاری از مشکلات کشور
1) سخنرانی در مجلس شورای اسلامی پیش از بررسی رای اعتماد به وزیران پیشنهادی؛ 30/5/1384.
رفع محدودیت از محرومان است. باید با آثار معنوی و عنایات غیبی و دست مقتدر و مهربان حقتعالی که در محیط تقوا و ایمان پیدا میشود، باور داشته باشیم. اگر چنین شد، حرکت ما سریعتر و غنیتر خواهد بود.(1)
در نگاه احمدینژاد و اعتقاد او به «علم اسلامی»، ایمان تنها یک معرفت محدود و یا مجموعهای از چند گزاره معدود تاریخی و اخلاقی و فقهی نیست. دین بقچهای نیست که هر زمان به آن احتیاج افتاد از صندوق پستوخانهها بیرون بکشی و گاهی به آن رجوع کنی. آنچنان که «رنه گنون» در نقد سکولاریسم غربی مینویسد، دین برخلاف دنیای مدرنیته، در تمدنهای متعلق به سنتهای دیرین امر موسعی بود که به هیچ وجه محدود به چیزی نبود. دین برخلاف ارزشها و ایستارهای سکولار امروزی جدای از امور دیگر نبود که تأثیری بر آنها نداشته باشد. برعکس، دین در همه امور و شؤون زندگی نفوذ داشت و هیچ امر «غیرمقدسی» وجود نداشت. اما در دوران سکولار، باورهای دینی را تنها به شیوه ماشینی و مکتب خانهای از حفظ یادگرفتهاند و به هیچ وجه آن را درک و تحلیل نکردهاند. آنها حتی اندکی هم درباره مذهب خود نیاندیشیدهاند، بلکه تنها آنها را به صورت یک پوشه بسته در حافظه خود نگاه داشتهاند تا در برخی مواقع مورد نیاز آن را باز و طوطی صفت بازگو کنند.(2)
لذا درباره رابطه «ایمان» با دیگر انواع معرفت باید گفت که ایمان فراتر از یک شناخت معمولی، یک «پارادایم» است و اسلامی بودن علوم هم به این معناست که علوم از دریچه، منظر و چارچوب ایمان دینی نگریسته شود. اکنون که میدانیم دانش و ارزش از همدیگر جداییناپذیرند، باید با برگزیدن ایمان دینی ارزشهای فضیلتمند را جهت بخش علوم قرار دهیم. هیچ دانشمند و اندیشمندی بدون پارادایم نیست؛ پارادایمهای خرد که تنها مخصوص یک رشته علمی هستند و پارادایمهای کلان که چهارچوب اصولی علوم و شناختها را مشخص میکنند. البته باید این پارادایمها را در افراد مختلف کشف کرد. ایمان در حقیقت پارادایم کلانی است که یک مومن واقعی آن را در تمام امور لحاظ میکند. به عبارت دیگر، نزاعهای علمی بیش از آن که نزاع
گزارههای علمی باشند نزاع پارادایمها هستند. لیبرالیسم پارادایم کلانی است که علم متناظر با خود را میآفریند و مارکسیسم نیز پارادایم کلانی است که علم با ویژگیهای مخصوص به خود تولید میکند. به این معنا، پارادایم چارچوب نگرشی ترکیب یافته از معارف پیشین و ارزشهای درونی فرد است که بر شناختها و دریافتهای او تأثیر میگذارد. احمدینژاد اسلام را پارادایم کاملی میداند که قادر به جمع میان سه منبع شناختی عقل و تجربه و وحی است.
البته اعتقاد به مزیت پارادایم اسلامی در ارائه منابع شناختی کامل و کاملترین روش شناخت تنها به احمدینژاد و اسلامگرایان منحصر نمیشود. برخی فیلسوفان غربی که به اسلام روی آوردهاند مانند گارودی و گنون نیز از دلایل اسلام آوردن خود را همین ویژگی اسلام میدانند. آنها این ویژگی را نیاز امروز بشریت میدانند. زیرا این ویژگی است که معنویت و عدالت را به ارمغان میآورد.
مگر میشود با اقتباس الگوهای مبتنی بر مادیگرایی جامعه را در جهت اسلام حرکت داد... مگر میشود با شیوه بانکداریای که براساس نظام سرمایهدای است اقتصاد را به سمت اقتصاد اسلامی برد. مگر میشود با فلسفه تربیتی غربی بچهها را در جامعه اسلامی حزباللهی و مؤمن و پاک تربیت کرد، نمیشود. هر برنامه اجتماعی نیازمند یک اندیشه مستحکم است... مگر میشود جز مبتنی بر اسلام و احکام اسلام حرکت کرد و یک نقطه نورانی در دنیا به وجود آورد. در آنها که نوری نیست. چطور چیزی که نور ندارد میتواند نور پراکنده کند... ما باید نظام تربیتی خودمان را داشته باشیم، نه این که هر گروهی را که مأمور میکنیم بروند پنج تا کتاب خارجی ترجمه کنند و یک مقدار لغات را عوض بدل کرده و اول آن یک «بسمالله» و آخرش هم یک «والسلام علیکم» تحویل ما بدهند و بگویند با همین بروید نظام تربیتی خودتان را درست کنید... دولت با همه ابعاد وتوانش هم عقیده دارد و هم تلاش میکند که فضا و مدیریت و بخشهای گوناگون کشور را به سمت الگوی اسلامی جلو ببرد، اما این نیازمند نظریه است. ... دیگر، تئوریهای مادی به پایان رسیدهاند و حرف جدیدی برای دنیا ندارند.(1)
1) سخنرانی در دیدار با علما و روحانیون استان فارس؛ 28/1/1386.
آن چه از خیر تا امروز بشر تجربه کرده، حاصل علم مفید، عالم مزکی و معلم فرهیخته است و آن چه از بدبختی تجربه کرد، حاصل علم محدود مادی و عالمان و معلمان خود ناساخته است... دنیای مادی و نگرش مادی به جهان، امروز به پایان خط رسیده است. میبینید، هیچ پیام امید بخشی از ناحیه دمکراسی لیبرال و لیبرال دمکراسی به دنیا منتشر نمیشود. میبینید، دیگر تدبیری ندارند. در یک دورهای، هیجانی درست شد و توجهاتی را جلب کردند. اما شما ببینید، حداقل در این صدسال اخیر کدام معضل جهانی را به طور بنیادین حل کردند؟ فقر، بیسوادی، بیماری، جنگها و اختلافات قومی را حل کردند؟ کدام را حل کردند؟... هیچ راهبردی در اختیارشان نیست. برای این که یک نگاه بسته محدود است و اصلا نمیتواند افق بلند انسان را بفهمد... روح بلند انسان ملکوت و فضای لایتناهی میخواهد و این نمیتواند جواب بدهد. چیزی برایشان باقی نمانده و امروز دنیا دنبال راه جدید است و این راه جدید همین راهی است که شما انتخاب کردهاید. راه متکی بر معنویت، پاکی، عشق، سلامت، ایمان و یکتاپرستی. این است که افقهای بینهایت را در مقابل بشر باز میکند و این است که علم حقیقی را به دست آدم میدهد.(1)
تلاش کنید که فضای علوم انسانی به فضای علوم انسانی خودی بیاید. این تلاش از شما (دانشجویان)، و کمک مالی از دولت. گفتند پیشرفت در غرب در (اثر) علوم انسانی بوده،... درست است، (اما) انقلاب ما هم بر پایه علوم انسانی انجام شد. (یعنی) یک کار فرهنگی شد، ذهنیتها اصلاح شد، مبانی اصلاح شد (تا) انقلاب شد؛ نه این که در دانشگاه علوم انسانی اصلاح شد و انقلاب شد. حالا باید این را اصلاح کنیم... باید این فضا را ببرید به سایر دانشگاهها و این قدر تولیدات داشته باشید که تولیدات شما بشود مرجع برای دیگران... (به طور نمونه) در مورد اقتصاد اسلامی، دارای خلأ تئوریک هستیم... متأسفانه بعضیها فکر میکنند هرچه از غرب میآید، علم است. ما نمیگوییم علم نیست. هزار نوع علم داریم، علم مفید داریم، علم غیر مفید داریم. غیر مفیدش هم علم میشود و به آن علم میگویند. یک مشت اطلاعات و روشهای تجربه شده است. اما معلوم نیست تجربه حتما
1) سخنرانی در مراسم آغاز سال تحصیلی دانشگاههای سراسر کشور؛ 16/7/1386.
جواب بدهد. متأسفانه این اقتصاد سرمایهداری را یک عده با هزار رنگ و لعاب در ذهن جا انداختند و الان ما مشکل داریم... اصلا نمیشود اقتصاد را با یک متغیر سنجید. تابع اقتصادی تک متغیره نیست. اصلا توابع اجتماعی تک متغیره نیست. چرا شما (وابستگان به پارادایمهای علمی غربی) یک شاخص را گرفتهاید؟(1)
الان مشکل ما در اقتصاد این است که با نسخهای که نظامات سرمایهداری برای کشورهایی مثل ما میپیچند، میخواهند کشور و اقتصاد اسلامی را اداره کنند. تناقضات و مشکلات از اینجا بیرون میآیند. باید بنشینیم طراحی کنیم، میتوانیم، همه مبانیاش را داریم، سازوکارهایش را هم طراحی کنیم... در علوم سیاسی هم همینطور است. چند روز پیش با جمعی از دانشجویان جلسهای داشتیم. یک دانشجوی عزیزی که دکترا میخواند، آمد یک صحبتی کرد... گفت مبانی قدرت سه چیز است؛ یا علم و فناوری یا ثروت و سرمایه و یا ارتش و قوای نظامی است. بعد نوبت من شد، من به ایشان خطاب کردم و گفتم برادر عزیز، منابع دیگری هم برای قدرت وجود دارد، آیا ایمان به خدا منشأ قدرت نیست؟ مگر نفرمود «انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین.»(2)چرا نیست؟ (زیرا) ادبیاتی را که در حوزه سیاسی طراحی کردهاند، عینا میخواهیم بیاوریم در داخل رواج بدهیم، تربیت کنیم و مبنای تصمیمگیریهای سیاسی خودمان قرار بدهیم. میشود (تولید علم اسلامی کرد) و باید وارد این کار بشویم.(3)
نظام اقتصاد اسلامی یک نظام جامع و کامل است.(4)
احمدینژاد که از دوران کودکی و جوانی همنشین و درسآموز روحانیانی نظیر مطهری، بهشتی و اندیشمندان متعلق به حکمت صدرایی بوده است، برخی انگارهها و اصول معرفتشناسی خود را از آن نظام فلسفی به دست آورده است. گذشته از تأثیرات
امام خمینی که حتی سمت استادی آن روحانیان را نیز داشت، احمدینژاد در اثر مصاحبت و مطالعه آثار این افراد به طور مستقیم و غیرمستقیم از باورهای معرفتشناسی ایشان بهره جست. گرچه احمدینژاد اهل فلسفه نبود اما برای تأثیرپذیری از آن باورهای معرفتشناسانه که میتوانسته به صورت مستقیم و غیرمستقیم در وی القا و درونی شود، نیازی به فیلسوف بودن یا اهل فلسفه بودن نداشت، چنان که دیگران هم اینگونهاند. به عبارت دیگر، برای القاپذیری از باورهای معرفتشناسی نیازی به شرکت در کلاسهای مخصوص نیست. زیرا بسیاری از اندیشهها دارای انگارههای معرفتشناسانه هستند که به صور ضمنی و ناخواسته به افراد منتقل میشوند.
نگاه احمدینژاد به برخی از این روحانیان به ویژه مطهری و بهشتی نگاه به یک «استاد» است. چنین نگرشی در واقع به معنای تأثیرپذیری از باورهای فلسفی ایشان و از جمله در حوزه معرفتشناسی است. لذا پیش از پرداختن به اصول و اهم این انگارههای معرفتشناسانه به جا میدانیم برای تبیین بهتر مسأله، اندکی به نگرش احمدینژاد دربارة مطهری و بهشتی بپردازیم. او در عبارات زیر به بخشی از تأثیرپذیری خود از ایشان اشاراتی میکند. (1)
یکی از عوامل اصلی در شکلگیری این شخصیت (مطهری) وجود استادان و بزرگانی بوده است که راهنمای عمل او بودند؛ استادانی که خودشان حرکت میکردند و ساخته شده و راه یافته بودند و راهنمای عمل استاد شدند. خود استاد این موضوع را تلویحی به این ترتیب بیان میکند. ایشان از قول حافظ در شرح عرفان حافظ در «تماشاگه راز» به نکتهای درباره حافظ اشاره میکنند. ایشان میفرمایند حافظ در دوان خودش تکیه عجیبی دارد در این که هیچکس بدون مربی به جایی نمیرسد.
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی باز نقل میکنند که حافظ مدتها تلاش کرد که فقط و فقط با همت خودش و بدون استاد و مربی مسیر را طی بکند. بعد از این که سالها زحمت میکشد و
1) برای بررسی بیشتر درباره پیوند آرای احمدینژاد با حکمت صدرایی بنگرید به: زارعی، مجتبی؛ پیشین؛ صص 57-96.
خون جگر میخورد، به یک سلسله حقایقی دسترسی پیدا میکند و در آنجا میرسد به این که بدون راهنما نمیشود و اقرار میکند که:
به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم که من خویش نمودم صد اهتمام و نشد
بدون تردید، استادانی مثل حضرت امام رحمهالله علیه و مرحوم علامه طباطبایی راهنمای این عزیز بزرگوار بودهاند.
عامل دوم مجاهدت و تلاش بیوقفه است. همه زندگی استاد مطهری مجاهدت و تلاش بیوقفه است. شما وقتی به تألیفات، سخنرانیها، تحقیقات و تصنیفات ایشان نگاه میکنید، عمق، قوام، جامعالاطراف و صحیح بودن مطالب را میبینید. شما میدانید که حضرت امام(ره)... فقط درباره یک نفر فرمودند که بدون استثنا تمام مطالب و... گفتارها(یش) آموزنده است... استاد مطهری چشمش باز شده بود، در خودش دست و پا نمیزد، اسیر زمان و مکان خودش نبود، وقتی چشم حقیقت (بین) باز شد اوضاع بسیار عوض میشود. جالب است که استاد خودشان میفرمایند که انسان تا در این جهان حرکت نکند، در آن دنیا برای او خبری نیست. همه قلههای کمال جهان ابدی را باید در این دنیا فتح کرد. همه آن مراتب را در این دنیا باید طی کرد و مستندش آن آیه قرآن است که فرمود: «فمن کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی.»(1)در این دنیا اگر حقیقت را پیدا نکرده باشد، در آن دنیا دیگر چیزی نیست، دستها کوتاه است... ایشان میفرمایند: علم و دین و فلسفه وطن ندارد. همهجایی و همگانی است، همچنان که بزرگان و رجال علم و دین و فلسفه نیز وطن خاصی ندارند، همه جایی هستند و متعلق به همه جهاناند و همه جهان وطن آنهاست و همه جهانیان هموطن آنها هستند... من یادم هست روزی که استاد شهید شد، در همین دانشگاه کسانی بودند که خوشحالی میکردند، کسانی که در تیم ترور استاد بودند. بعضیهایشان هم دوره دانشگاهی ما بودند، من یادم هست جلوی همین ساختمان پانزده خرداد با اینها بحث میکریم، بعضی از اینها در طول عمرشان دو سه کتاب بیشتر نخوانده بودند، دو سه جزوه آن گروهک وابسته فرقان را، اما آن چنان کوردلانه و متعصبانه از دریافتهای بسیار
1) سورة اسراء، آیه 72.
جزیی خودشان دفاع میکردند تا جایی که خودشان را راضی کردند به این که دست به این جنایت بزرگ بزنند و این ذخیره و عالمی را که علیرغم این همه دستاوردهای بزرگی که برای ما داشت، تازه در آغاز شکوفایی متعالیتر و متعالیتر بود و درست در دورانی که ملت ایران بیش از همیشه به او نیاز داشت، دورانی که بنا بود حکومتی بر پا بشود و همه این اندیشهها در زندگی روزمره، اقتصاد و فرهنگ و خانواده و دانشگاه و علم وتحقیق ما جاری شود، از دست ملّت گرفتند. کسی که در دامان اسلام و ایران تربیت شده بود. استاد مطهری یکی از دستاوردهای بزرگ«خدمات متقابل اسلام و ایران» است.(1)
او (بهشتی) اولین کسی بود که فریاد اقتصاد اسلامی را در این کشور بلند کرد. مبارز خط اول با ربا بود. کسی بود که بانکداری اسلامی و نظام مالی و پولی اسلامی را تبیین کرد و آنچنان موضوع را شکافت که تا آخر برای همه حجت شد. او حتی با جرایم دیرکرد هم به شدت مخالف بود. او دنبال اجرای احکام اسلام بود. شما در قانون اساسی که در واقع تدوین قانون اساسی حاصل اندیشه و مدیریت اوست، میبینید که روح اسلام و عدالت موج میزند. او اول کسی بود که ملاقات عمومی مسئولین تراز بالای کشور با مردم را باب کرد و پاسخگویی منظم و گزارشدهی به مردم را برپا کرد.(2)
بر این اساس، در مطالب زیر به برخی اصول معرفتشناسی آن فلسفه که مطهری آن را «رئالیسم» میخواند و در برابر «ایدهآلیسم» و «ماتریالیسم» به کار میبرد، اشاره میکنیم. با این هدف که احمدینژاد نیز در اثر درسآموزی از آموزگاران خود به آنها معتقد است.
علم عین کشف از خارج است و ممکن نیست علم باشد و صفت کشف نباشد و یا علم و کشف باشد اما واقع مکشوف وجود نداشته باشد. (3)
وقوع خطا در بعضی موارد سبب نمیشود که ما منکر جمیع واقعیتهای خارج بشویم که از راه علم به آنها رسیدهایم. بلکه خود همین پیبردن به خطا دلیل بر این
است که ما یک سلسله حقایق مسلم داریم.(1)
دعوی فلسفه این نیست که ما خطا نداریم بلکه دعوی فلسفه این است که ما واقعیتی خارج از ذهنمان فی الجمله داریم و به طور فطری این واقعیت را اثبات میکنیم.(2)
در زندگی بشر برخی باورها فطری هستند. به این معنا که حقایق مسلمی وجود دارد که همه اذهان بدون آموختن، در آنها توافق دارند و برای احدی قابل انکار یا تردید نیست و اگر کسی به زبان، انکار یا تردید کند در عمل آن را قبول دارد. (3)
«امتناع تناقض» یک اصل و پایه علوم و ادراکات است.(4)
حقیقی بودن و مطابق با واقع بودن ادراکات انسان بدیهی است، یعنی همه معلومات بشر صد درصد خطا و موهوم نیست. (5)
«تجربه» مربوط به حقایق احتمالی یا نسبی است نه حقایق یقینی. (6)
مادامی که خلاف یک نظریه مسلم نگشته است آن را یک قانون علمی و حقیقت احتمالی فرض میکنیم و البته هر وقت فرضیه دیگری پدید آمد که با تجربیات بیشتری تطبیق شد آن را حقیقت علمی تلقی خواهیم کرد و به همین ترتیب...(7)
منظور از تکامل علوم یکی از این دو معناست:
الف. توسعه تدریجی معلومات یا توسعه عرضی؛
ب. تحول و تکامل مخصوص به علوم تجربی یا تکامل طولی.
لذا تا وقتی که فرضیهای جامعتر و کاملتر که با تجربههای بیشتر و دقیقتر منطبق شود و بهتر بتواند پدیدهها و حوادث طبیعی را توجیه کند نیامده است فرضیه پیشین به قوت خود باقی است.(8)
از پرسشهای دیرینه تاریخ اندیشه مبحث استقلال اندیشه یا وابستگی آن به عوامل غیراندیشگی درونی و بیرونی است. منظور از «درونی» و «بیرونی» عوامل درون ذهن یا بیرون ذهن است. پرسش اساسی این است که آیا دستگاه فکری افراد تنها بر اساس منطق ارسطویی به صورت مکانیکی کار میکند و «داده»ها را به «برون داد» تبدیل میکند و به این ترتیب تاریخ اندیشه، خط گفت و شنود اندیشمندان با یکدیگر در طول تاریخ است و در وادی اندیشه تنها «دلایل»، «حجتها» و «بینهها» بررسی میشود، یا آن که عوامل درونی مانند عواطف و خواستها و ویژگیهای شخصیتی و همچنین عوامل بیرونی مانند شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، شهری و تکنولوژیکی نیز در شکلگیری و جهت بخشی به اندیشهها دخیلاند؟ و به عبارت دیگر مسایل اندیشمندان که در طول حیات خود در پی پاسخ به آن برآمدهاند، هم برآمده از پرسشهایی است که اندیشمندان پیشین ساخته و به آن توجه کردهاند و هم در گرو عوامل غیراندیشگی درونی و بیرونی حاکم بر فرد قرار دارد که وی در واکنش به آن شرایط اندیشه خود را تولید کرده است.
در فلسفه و هستیشناسی غرب پرسش اساسی و بنیادی این حوزه، مسأله تقدم ذهن یا عین است که پاسخ به این پرسش به طور کلی مرز میان «ایده آلیست»ها و «ماتریالیست»ها را روشن ساخته است. اما در زبان غیر فلسفیتر که امروز به ویژه در روششناسی علوم انسانی مطرح میشود مبحث «ساختار، کارگزار» است. طبق این مبحث، هرگاه که تصویری اجمالی از علیت اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی ارایه میدهیم، به صراحت یا تلویح به اندیشههایی درباره ساختار یا کارگزار متوسل شدهایم. در واقع شیوهای که ما برای بیان این مسأله برمیگزینیم نشاندهنده برداشت ما از
1) پیشین؛ صص 113 و 114.
استقلال یا عدم استقلال کنشگران و کارگزاران در محیط و فضایی است که در آن حضور دارند. آیا کنشگران محصولات نادانسته زمینهشان هستند؛ افراد ناتوانی که کمترین کنترل را بر سرنوشتشان دارند، یا آن که فاعلهایی آگاه و با اراده هستند که بر محیطی که به کارشان شکل میدهد نظارت کامل دارند؟ آیا پدیدههای مورد پژوهش، محصول فعالیت کنشگران با گزینشهای نامحدودند یا نتیجه آشکار یک ساختار است که کارگزاران کنترل و نظارتی بر آن ندارند؟(1)اما پرسش سادهتر این است که آیا انسانها آنگونه که زندگی میکنند میاندیشند، یا آنگونه که میاندیشند زندگی میکنند؟ در واقع پاسخ به این پرسش مسیر فکری هر اندیشمند یا دولتمرد را دگرگون خواهد ساخت.
در نگاه احمدینژاد میان ذهن و عین پیوستگی تنگاتنگی وجود دارد. نوعی رابطه دیالکتیکی که دوگانه باوری و دوآلیسم در آن ممکن نیست. باورها و شناختها به شیوه منطق مکانیکی ارسطویی شکل نمیگیرند. کارگزاران از قید ساختها رها نیستند و اندیشهها نیستند که شیوه زندگی را تعیین میکنند، بلکه در سوی دیگر واقعیت ساختها و شیوههای زندگی هستند که باورها و شناختها را تشکیل میدهند. لذا گذشته از مباحث متفاوتی که در این حوزه میتواند مطرح باشد آن چه که در این مقطع توجه ما را به اندیشه سیاسی احمدینژاد جلب میکند، نوع دریافت وی از این موضوع است که تأثیر عمیقی در اندیشه سیاسی وی و سیاستهای اجرایی او بر جای گذاشته است. این که ذهن را از عین جدا ندانی و باورها را از ساختها جدانسازی به این معناست که اندیشهها صرفا زاییده اندیشهها نیستند و در بسیاری مواقع ساخته ساخت و شرایطی هستند که بر فرد تحمیل میشوند. شیوه زیست اشرافی اندیشه اشرافی میزاید و شیوه زیست زاهدانه اندیشه زاهدانه. شیوه زیست غیردینی اندیشههای دینگریزانه میسازد و شیوه زیست دینی اندیشههای دینباورانه. البته روشن است که چنین باوری عمومیت دارد و استثنائات و نوادر را شامل نمیشود.
نتیجه چنین باوری در سیاستگذاری آن میشود که برای تغییر نگرش جامعه بیش
1) مارش، دیوید و جری استوکر؛ روش و نظریه در علوم سیاسی؛ امیر محمد حاجی یوسفی؛ تهران، پژوهشکده مطالعات رهبردی، 1384، ص 303 و 304.
از آن که نیاز باشد گفتمانها را تغییر دهیم و کار آموزشی و فرهنگی متعارف بکنیم نکته مهمتر این است که فضای پیرامونی را تغییر دهیم و اشکالات و نقصها را برطرف سازیم. همانگونه که ایمان باور صرف نیست و قرآن هم همواره ایمان و عمل صالح را در کنار هم میآورد، باید بدانیم که اندیشهها جدای از رفتار و ساختها نیستند. به عبارت دیگر ساختها، هم در شناخت افراد تأثیرگذارند و هم در چگونگی رفتا آنها. لذا کار فرهنگی تنها به حوزه فرهنگ محدود نمیشود بلکه شاید بتوان فرهنگیترین امور و سیاستها را در اصلاح ساختهای فاسد اقتصادی و اجتماعی جستجو کرد. در حقیقت به همین دلیل است که احمدینژاد همواره ماهیت سیاستهای دولت نهم را فرهنگی ارزیابی میکند.
برای مثال، برای حذف فرهنگ نادرست «رشوه» در یک جامعه آیا بهترین روش آن است که ساختهای فاسد اداری را اصلاح کنیم و فرصتهای چنین اشتباهی را با روشهایی همچون نظارت، اصلاح حقوق کارمندان و فقرزدایی از بین ببریم یا آن که با تولید آثار فکری و هنری و تئوریپردازی و سخنرانی از مذمت آن سخن بگوییم؟ در این که هر دو روش مفیدند سخنی وجود ندارد، اما اولویت با کدام است؟ احمدینژاد گرچه آگاهی بخشی و شناختسازی به شیوه دوم را مهم میخواند اما تأثیرگذاری اصلاح ساختهای فاسد را بیشتر میداند. انسانها در بسیاری از رفتارهای نادرستی که انجام میدهند به اشتباه بودن آن آگاهی دارند، با وجود این برای کسب منفعتی که روی آن حساب کردهاند مرتکب چنان رفتاری میشوند. آگاهی به یک عمل نادرست همیشه مانع از انجام آن نیست. برای دستیابی به این مقصود باید فرصتهای ساختاری یک عمل ناپسند را از بین برد.
بهترین راه معرفی اسلام ناب، عمل درست است: «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم.» اما عمل درست شرایطی دارد. یکی از مهمترین شروط عمل درست این است که از روی محبت باشد. فرهنگ اسلام ناب، فقط و فقط از مسیر محبت و عاطفه منتقل میشود. هر چقدر عاطفه و محبت بیشتر باشد، انتقال فرهنگ هم بیشتر خواهد بود. تنها مکتبی که مطلقا با زور پیشرفت نمیکند، مکتب اسلام است. برای این که با قلب، روح و فطرت انسانها سر و کار دارد. از دیگر شرایط، خدمت کردن است. خدمت کرن جزو آرمانهای انبیا و ائمه(ع) است. ما شنیدهایم که بعضی از امامان
ما طراحی و فرصتسازی میکردند تا بتوانند به مردم خدمت کنند. من فکر میکنم یکی از بهترین راههای معرفی اسلام ناب، دوست داشتن، مهرورزیدن و خدمت کردن به خلق خداست. در خدمت هم نباید بین مردم مرزبندی کنیم، چون وقتی اسلام میآید، متعلق به همه است. راه معرفی اسلام هم نباید حد و مرزی بشناسد.(1)
(طبق برخی گزارشهای تاریخی) اولین بار یک خانواده از ایران به اندونزی سفر کرد و اسلام را برای مردم این خطه به ارمغان آورد و باعث شد مردم اندونزی همه مسلمان شوند. او توپ، تانک، مسلسل، بمب اتم و این چیزهایی که قدرتهای امروزی دارند، با خود نداشت. تنها چیزی که با خود داشت، یک شخصیت ساخته شده اسلامی و توکل بر خدا و اخلاق اسلامی بود.(2)
ما خیلی وقتها فکر میکنیم که دولت دارد کار اداری میکند. (مثلا میگوییم) این بانک چه اثر فرهنگی دارد؟ این ساز و کارهای اداری چقدر اثر فرهنگی دارند؟ به نظر من آثار فرهنگی اینها بسیار عمیق، ماندگار و گسترده است. برای شما مثال بزنم. هزاران منبر برای تشویق مردم به راستگویی برپا بشود، اما اگر کسی داخل سیستم اداری برود و در عمل بفهمد که برای عبور از موانع و رسیدن به حق خودش باید دروغ بگوید، در عمل دروغگویی را فرا میگیرد و دیگر نمیشود از او گرفت و با حرف نمیشود آن را از او جدا کرد. یا وقتی بانکها مسابقه گذاشتند در درصدهای بالا، شما چگونه میتوانید در جامعه به مردم بگویید درصدی نگیرید؟ نمیشود. نمیشود یکی یکی اینها را صدا کرد که آقا این بحث احکام حکومتی است، اسم این تسهیلات است و... رفتار دولت آثار عملی فرهنگی دارد. یا اگر کسی بفهمد که برای رسیدن به حقش باید رشوه بدهد، شما هزاران روایت در حرام بودن رشوه بخوانید، بالاخره زندگی که متوقف نمیشود. این آرام آرام حرکت میکند.(3)
(امروز) خیل جوانان برومند و تحصیلکرده و آماده به کار که فرصتی برای اشتغال و بروز استعدادها نمییابند، مهمترین دغدغه خانوادههاست. این وضعیت، انگیزه
تحصیل را کاهش میدهد و روند ازدواج را کند میکند که خود آثار مخرب بعدی را در پی خواهد داشت. اگر مشکل اشتغال و به دنبال آن معیشت، ازدواج و مسکن حل شود، بسیاری از مشکلات اجتماعی، فرهنگی و آموزشی حل خواهد شد. بنابراین مهمترین خدمت دولت باید رفع مشکل بیکاری و تأمین معیشت باشد. با رفع این مشکل استعدادهای خفته بیدار میشود، خلاقیتها بروز میکند و نشاط و سرزندگی حاصل میشود.(1)
لازم نیست همهاش جلسه بگذارند برای احکام. احکام هم باید بگویند، بالاخره احکام پایه است اما همه چیز این نیست. همان نحوه حشر و نشر و جوشیدن و تعامل با اینها است که میسازد. بعضی وقتها یک نگاه، یک نفر را جذب میکند.(2)
انقلاب ما انقلاب فرهنگی است. نگاه دولت به همه عرصهها نگاه فرهنگی است، چرا که موضوع کار دولت و حکومت عبارت است از انسانها. هدف انقلاب و دولت تعالی انسانهاست. پس نگاه حتی در عرصه اقتصاد فرهنگی است.(3)
اثر ایمان عمل صالح است. ایمان بدون عمل صالح فایدهای ندارد. ایمانی که نافع باشد و از آن برای بشریت سود و فایده حاصل بشود، مقبول حقتعالی است. کسانی هستند که مدعی ایمان به خدا و رسول خدا هستند، اما اهل عمل صالح نیستند. ایمان نافع، ایمانی است که به دنبال آن عمل صالح اتفاق بیافتد و اگر ایمان با عمل همراه شود، انسان در مسیر سعادت، کمال و تعالی قرار میگیرد. کسانی که ایمان دارند و عمل صالح انجام میدهند، مطلقا ضرری متوجه آنها نخواهد بود. همه زندگی آنها نفع، پیروزی و عزت خواهد بود.(4)
آن چیزی که ایمان را مستحکم، تأیید و تصدیق میکند، عمل صالح است. ایمان باید منجر به عمل صالح بشود. ایمان بدون عمل و بدون عمل صالح، ایمان ضعیف است و ایمان ضعیف کارساز نیست و نمی تواند انسان را به بلندیهای تعالی و
کرامت برساند. ایمان با عمل تقویت میشود.(1)
البته نکته مهم در پیوند با مبحث «ساختار، کارگزار» آن است که برخلاف برخی اندیشههای ساختگرا که در نهایت به نوعی از جبرگرایی و بیعملی میانجامد، در باور احمدینژاد «ارادهگرایی» جای «جبرگرایی» را گرفته است که به نظر میرسد ریشه این باور در آموزههای کلامی شیعه به ویژه در مسئله «قضا و قدر» باشد. گرچه مسأله قضا و قدر موضوعی متفاوت از موضوع یاد شده است اما در این مسأله که آیا انسان اراده دارد یا نه، پرسش و سرنوشتی مشترک دارند. در کلام شیعه که به آموزه قضا و قدر توجه شده مسأله اراده فرد نیز به شدت مورد تاکید قرار گرفته است. چنین رویکردی در واقع زمینه را برای ارادهگرایی و در نتیجه اصلاحگرایی و تلاش برای بهبود وضعیت «کنونی» و مبارزه با بیعدالتی باز میگذارد.
از پرسشهای مهم معرفتشناسی، موضوعیت داشتن یا طریقیت داشتن علم است. آیا علم فی نفسه ارزشمند است یا آن که خود موضوعیت ندارد و به عنوان ارزشی آلی در جهت دستیابی به غایاتی والاتر به کار میرود. آنچه که از غایتشناسی احمدینژاد و برخی اظهارات صریح او به دست میآید میتوان پی برد که او علم را ارزشی آلی و برای دستیابی به ارزشهایی والاتر به کار میبرد. از نظر او تحصیل علم و معرفت، آخرین منزل سعادت و کمال بشری محسوب نمیشود. علم و معرفت گرچه فینفسه لذت بخش و نشاط آورند اما با کسب آنها بشر به غایت و کمال خود دست نیافته است. سعادت، علم صرف را شامل نمیشود. از این جهت علم موضوعیت ندارد و ارزش فینفسه محسوب نمیشود. علم در دست یابی به ارزشهایی غایی که به دو بخش مادی و معنوی تقسیم میشوند طریقیت دارد. البته بازگشت ارزشهای مادی مانند رفاه و آسایش نیز به ارزشهای معنوی است. به این ترتیب، در گفتار احمدینژاد واژههایی مانند «علم نافع» و «علم مفید» فراوان به کار میرود.
ارزش هر تئوری، نظریه، اقدام و تبلیغ به آرمان و هدفش است و این که دنبال چه
1) سخنرانی در دیدار با مردم بابلسر؛ 16/9/1385.
چیزی است. این است که به آن ارزش میدهد.(1)
علم باید مفید باشد. مفید به حال جامعه باشد.(2)
علمی که معطوف به حل مشکلات و پیشبرد امور نباشد، به چه دردی میخورد؟ باید فهرست مسایل جامعه در دستور کار دانشگاه قرار بگیرد.(3)
اکنون پرسش این است که احمدینژاد علم نافع و مفید را چه علمی میداند. البته پاسخ به این پرسش را بعدها به طور روشنتر میتوان در فرجامشناسی، دینشناسی و جهانشناسی او نیز مشاهده کرد. اما به طور اجمالی میتوان گفت که او برای علم مفید به ویژگیهای زیر معتقد است. ویژگیهایی که در نهایت برآورنده نیازهای مادی و معنوی هستند. لذا عملگرایی احمدینژاد را نمیتوان با آن چه که در فلسفه «فرانسیس بیکن» قابل مشاهده است و علم را برای نوعی از توانایی و قدرت به کار میبرد که نتیجه آن سکولاریسم و آثار منفی محیط زیستی است یکسان تلفی کرد؛ یا این که به دلیل اشتراک لفظی، پیرو پراگماتیسم افرادی همچون «ویلیام جیمز» دانست. در حقیقت عملگرایی احمدینژاد ریشه در دینشناسی او دارد. او «ایمان و عمل صالح» را همواره با هم میبیند و تحت نفوذ برخی ادعیه که از «علم لاینفع» به خدا پناه میبرد؛ یا آموزههای امام خمینی که علم بدون عمل را «حجاب اکبر» میداند، قرار داد.
در این باره علوم، بسته به موضوع شناختی خود، وظایف جداگانهای دارند. به طور مثال علوم دینی و عرفانی باید جهاد با نفس و رسیدن به قرب الهی را تسهیل کند و علوم طبیعی زمینههای رفاه و آسایش همگان را فراهم سازد. البته این علوم در ارتباطی که با یکدیگر دارند و در حقیقت یک منشأ دارند، در نهایت نیز باید یک هدف را که کمال انسانی و رسیدن به مقام قرب الهی است تأمین کنند. این مسیر بدون رعایت اخلاق دینی، انسانمداری عملی (نه نظری صرف)، رشد فضیلتهای فردی، نیکی به دیگران، تلاشگری، آبادگری، تولید، عبودیت الهی و خویشتنداری (تقوا) به انجام نمیرسد. نتیجه علمی که راهی جز این بپیماید گسترش تسلیحات کشتار جمعی، آموزش روشهای روانشناسانه پیچیده آزار زندانیان، تخریب محیط زیست، فقر،
بیعدالتی، بیروح شدن زندگی، بیاخلاقی، تنها شدن انسانها و کمرنگ شدن کرامت انسانی است.
متأسفانه امروز بخشی از قدرتها سرمایههای خودشان را در خدمت علم مضر و علم علیه رحمت و منافع بشریت به کار گرفتهاند. ببینید آن کسانی که امروز زرادخانههای میکروبی و شیمیایی راه انداختهاند و دانشمندان خودشان را به سمت تولید سلاحهای کشتار جمعی تشویق میکنند، موجودیت و وجود اینها مضر به حال بشریت است. این علم مورد تأیید اسلام نیست. این علم مورد تأکید پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) مصطفی نیست... اما علم باید دست چه کسانی باشد. علم باید دست انسانهای خود ساخته، صالح، متقی و مؤمن و انسانهای مسلط بر نفس و انسانهایی که در خدمت تعالی جامعه بشری هستند قرار بگیرد و اگر علم در اختیار انسانهای خودخواه، قدرتطلب، مستکبر و غیر الهی قرار بگیرد، این علم میتواند محیط بشری را به محیط تهدید، ناامنی، سلطه، ظلم و تجاوز تبدیل کند...علمی که در اختیار انسان ناصالح است، مانند تیغ در دست زنگی مست است. این زندگی انسانها را تباه خواهد کرد... ما معتقدیم امروز در بخشی از جهان چه در مسیر به دست آوردن علوم و چه کسانی که به دنبال علوم هستند یک انحراف بزرگ اتفاق افتاده است. کسانی تلاش دارند علم را به انحصار خودشان در بیاورند و علم را ابزاز سلطه بر سایر ملتها قرار بدهند و از حداکثر بار منفی علوم استفاده کنند. ما اعتقاد داریم علم باید از دست جهان و انسانهای خودخواه و سلطهطلب خارج شود و علوم به سمت علوم مفید و نافع سوق داده بشود.(1)
یکی از بزرگترین درسهای پیامبرعزیز ما علمآموزی است. از روز اولی که وحی بر پیامبر عزیز نازل شد، باتوصیه به علم و علمآموزی و نوشتن آغاز شد. خداوند انسان را در اولین آیاتی که نازل شد با علمآموزی، قلم و فراگیری دانش توصیف کرد. خداوند انسان را با قلم تعلیم کرد. پیامبر آمدند که تعلیم کنند: «یعلمهم الکتاب و الحکمه.»(2)آمدند دریچههای نور علم را بر بشریت باز کنند. پیامبر ما فرمود در
زندگی علم بیاموزید و مکتب و پیامبر ما طلب علم و آموزش علم را بر همه بشریت و مسلمانان واجب و فریضه فرمودند. علم باعث بیداری، خروج از غفلت و مقدمه خداپرستی و برپایی حیات طیبه اسلامی است. علم نقطه مقابل جهل و تعصبات و عقبماندگیهاست. علم مخالف کج فهمیها و ظلم و جهالت است. علم مقدمه شناخت آیات الهی و گرایش به خدا و پیروی از نور هدایت است... جامعه اسلامی جامعه علما و دانشمندان و اهل معرفت است. در بین مسلمانان، دانشمندان و غیر دانشمندان متفاوتاند و علما و دانشمندان دارای جایگاه رفیعی هستند. خداوند هم علما و دانشمندان را بر دیگران ترجیح داده است. «یرفعالله الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات»؛(1)خداوند به آن کسانی که علم آموختهاند درجات و مراتب داده است. اما کدام علم را باید بیاموزیم و علم در اختیار چه کسی و چه کسانی باید باشد. آن علمی که برای جامعه بشری مفید است. علمی که مقدمه پیشرفت و تعالی جامعه بشری است. علمی که میتواند زندگی مرفه و همراه با صلح و آرامش و زندگیای را که مقدمه تعالی فکری و روح بشر است فراهم بکند. علمی که نافع است، مفید به حال بشریت است. اما علوم مضر، علومی است که در زندگی بشری اخلال ایجاد میکند، موجب تهدید جامعه بشری است، آرامش و امنیت را از محیط اجتماعی سلب میکند، موجب سقوط، عقب رفت، غفلت، دنیازدگی و تشجیع انسانها به سمت ظلم و اجحاف و تجاوز است. این علم، مفید نیست.(2)
با توجه به مطالب بالا روشن است که میان عملگرایی و جهت دار دانستن علوم رابطه مستقیمی وجود دارد. علم یک «عین» نیست و متناسب با شخصیت و اهداف هر فرد دگرگونی میپذیرد. اهداف دنیوی و قدرتمدارانهگونهای از علم را میآفریند و اهداف معنوی و بشردوستانه گونهای دیگر. شخصیتهای شجاع، پرهیزگار، صبور و مهربانگونهای از علم را تولید میکنند و شخصیتهای محافظهکار، کم صبر، بیتقوا و دل سنگ گونهای دیگر. لذا مهم این نیست که علم جهت نداشته باشد مهم این است که چه جهتی داشته باشد. اهمیت به رعایت و حفظ این جهت در علم، که ممکن است
ارزشهای متفاوت و متضادی موردنظر باشد، به معنای عملگرایی خواهد بود. بر این اساس، معیار مرزبندی علوم و دانشمندان این خواهد شد که هر دانشمند کدام جهتها، ارزشها و اهداف را برگزیند. احمدینژاد تقوا و شجاعت را مهمترین معیار تقسیمبندی دانشمندان میداند و ایشان هستند که میتوانند علم نافع و مفید تولید کنند.
اگر تقوا باشد، علم و حکمت الهی هم میآید. علم و حکمتی که از ناحیه خداوند بیاید مشابهی ندارد. رقیبی ندارد. بالاتری ندارد. آن علم و حکمتی که معلم او خداست، بالاتری ندارد. علمی که کلام خداوند است... آن چیزی که ما در تعلیمات پیامبر عزیزمان دیدهایم، راه نجات فقط و فقط در تقواست. راهحل کلیه مشکلات مادی و معنوی در تقوای الهی است... اگر تقوا باشد عقلها کامل میشود، فکرها باز میشود، تدبیرها نافذ میشود، شجاعتها بروز پیدا میکند «و منحیثولایحتسب» برکات خداوند بر متقین نازل میشود. این نقطه فرق بین تفکر الهی با تفکر مادی است. ما باید تقوا را در زندگیمان، در مدیریتمان، در برنامهریزیهایمان و در نگاهمان وارد بکنیم. آن کسانی که فکر میکنند با نگاه مادی و دنیایی میتوانند برنامهای بریزند که انسانها را به سعادت برسانند سخت در اشتباه هستند. آن برنامهای که در سایه تقواست، انسانها را به پیروزی خواهد رساند.(1)
البته لازم به ذکر است که اعتقاد به جهتدار بودن علوم، بیشتر در حوزه علوم انسانی مطرح است و کمتر به حوزه علوم طبیعی و باز هم کمتر به علوم ریاضی باز میگردد. اما به هر طریق، برداشت یک ریاضیدان حکیم متاله از ریاضی و معادلات آن با برداشت یک ریاضیدان ملحد تفاوتهایی خواهد داشت و دست کم در تحلیل ریاضی و نسبت آن با علوم دیگر ظهور بیشتری مییابد. با تقوا بودن یا نبودن برداشت و تفسیر از خلقت را دگرگون میسازد.
امروز بزرگترین حجاب برای دریافت نور پیامبر، خود ما انسانها هستیم. نسلهای ناساخته، انسانهای تربیت نشده، انسانها و دلهای پر از هوا و هوس بزرگترین مانع و حجاب در مسیر بهرهمندی از لطف پیامبر عزیز است... امیرالمومنین کم مصرفترین انسان تاریخ بود. اما بزرگترین مولد تاریخ حضرت علی(ع) بود. این
1) سخنرانی در دیدار با مردم نیشابور؛ 25/1/1385.
فرهنگ ما، راه ما، سرمایه ما برای کار و تلاش و حرکت است.(1)
راهحل یک مشکل، انحصاری نیست. فقط یک راه نیست. متناسب با این که شما با چه مبنایی حرکتی کنی، با چه زاویهای نگاه کنی، راهحلها متفاوت است.(2)
با این توصیف، عملگرایی موردنظر احمدینژاد با آرمانگرایی و اصلاحطلبی (به معنای میل به بهتر شدن) پیوند مییابد و با محافظهکاری در تعارض میافتد. در واقع یکی از ریشههای مهم محافظهکاری یا اصلاحطلبی در نوع نگرش به علم است. نگاه عملگرایانه به علم و معرفت ناظر به تولید، گرایش به تولید و نفی حال را در پی دارد اما نگاه تفریحی و اشرافی به علم؛ به این معنا که علم را برای طبقهای خاص و ممتاز طلب کنی و با کشیدن مرزهای سفت و سخت اجازه رشد علمی را برای برخی طبقات محدودسازی، با محافظهکاری تناسب دارد. در اینجا نیز احمدینژاد تقوا را مهمترین رکن آرمانگرایی و اصلاحطلبی میداند و دنیازدگی را عامل محافظهکاری و توجیهکننده ساختهای فاسد و اشتباه میداند. با دنیازدگی، علم نافع و اصلاحطلبی حقیقی ممکن نمیشود.
یکی از آفاتی که انقلاب را تهدید میکند، فراموش کردن آرمانهاست، به خصوص وقتی که زمان میگذرد، مرزها عوض میشوند و بعضیها به سمت دنیاگرایی میل میکنند، بعضی افراد نسبت به وضع موجود توجیه میشوند، با آن خو میگیرند و تلاش میکنند وضع موجود را به گونهای تئوریزه و مستند کنند. در این شرایط زمینه فراموشی آرمانها بیش از گذشته فراهم میشود.(3)
عملگرایی موردنظر احمدینژاد با «مبحث ساختار، کارگزار» نیز ارتباط مییابد. اینجا هم تقوا است که میتواند کارگزار را از تحمیل برخی ساختها رها سازد و اجازه ندهد که ساختهای حاکم بر فرد بر او تحمیل شود. تقوا از طریق پرسشگری همیشگی از فرد (مشارطه و مراقبه و محاسبه) و تعارضی که با محافظهکاری دارد و آرمانگرایی را میطلبد مشروعیت ساختهای فاسد را به چالش میکشد. شخص متقی با بریدن از تعلقات دنیوی سادهتر میتواند حجاب ساختهای گوناگون را از مقابل دیدگان خود بردارد.
علوم در پی پرسشها و مسألهها قوام گرفته و توسعه یافتهاست. اما مسأله اینجاست که پرسشها خود چگونه به وجود میآیند. در منظر احمدینژاد و بسیاری دیگر، بخش مهمی از پرسشها محصول نقادیهای یک فرد به وضع موجود و موضوعات مختلف پیرامونی شکل میگیرد. به عبارت دیگر، «روش انتقادی» نقد را سرآغاز شناخت میداند. لذا گزاره «نقد میکنم تا بشناسم» را به اجمال گزاره درستی ارزیابی میکند. چنانکه پیشتر نیز در اندیشههای احمدینژاد مشاهده کردیم او عملا عقل نظری و عملی را در هم میآمیزد و میان آنها تفکیکی قایل نمیشود. به باور او این عقل نظری نیست که شناخت را ممکن میسازد بلکه عقل عملی هم در شکلگیری شناخت نقش دارد. چنان که گفتهاند عقل نظری تناسب بخشیدن میان دلیل و مدعاست و عقل عملی تناسب بخشیدن میان وسایل و هدف مطلوب است.
لذا شناختشناسی انتقادی، که به گونهای با مکتب فرانکفورت پیوند خورده است، منتقد شناختشناسیهایی از نوع خرد باوری دکارتی، سنت فلسفه تجربی انگلیس و روشهای پوزیتیویستی است. این روشها و فلسفهها نسبت سوبژه با ابژه را چیزی ثابت، تغییرناپذیر و جاودان میپندارند و گرایش همگی آنها به جدا کردن دانش از راستای اهداف عملی آن است. آنها هیچ نگرش نقادانهای نسبت به پیش نهادهها و انگارههای اصلی بحث خود ندارند، یعنی پیش شرطهای اجتماعی تحقق دانش را رها میکنند و مدام جزم «رهایی پژوهش از ارزشها» را تکرار میکنند. لذا روش انتقادی بر باور آمیختگی عقل نظری و عملی استوار شده است و به باور آنها روش رها از ارزش وجود ندارد و چشم بستن بر آنها از کاراییشان نمیکاهد. جامعه از ارزشها شکل گرفته است و پژوهش واقعیت در جامعه به وسیله کسانی که خود «موجود اجتماعی هستند» رها از ارزشها نیست و نمیتواند باشد. با این توصیف، در روش انتقادی نقد اهداف و ارزشها خود راه گشای فهم و دستیابی به معرفت خواهد بود. از این منظر «عقل ابزاری» نیز که تنها به دست یابی به ارزشهای «سرمایهداری» میاندیشد اساسا خردباوری تلقی نمیشود و ابتدا باید به نقد آن پرداخت.(1)
1) احمدی، بابک؛ مدرنیته و اندیشه انتقادی؛ تهران، نشر مرکز، 1373، صص 118-128.
البته تفاوت عمدهای که میان روش انتقادی احمدینژاد با روش انتقادی مکتب فرانکفورت وجود دارد اینجاست که اگر مکتب فرانکفورت «سرمایه داری» و نگرشهای لیبرالیستی را موضوع نقد خود قرار میدهد، احمدینژاد «دنیازدگی» را که در آموزههای اسلامی مورد مذمت قرار گرفتهاند موضوع نقد خود قرار میدهد. «عقل ابزاری» تنها به کاپیتالیسم و لیبرالیسم ختم نمیشود بلکه عقل ابزاری لازمه هر مکتب مادی و دنیوی است. زیرا اگر امور دنیوی اصالت پیدا کند وابسته به هر مکتبی که باشی برای دستیابی به آنها از «عقل ابزاری» بهرهخواهی برد. از سوی دیگر، اگر مکتب فرانکفورت دغدغه عدم آگاهی جامعه از نوع ساختهای استعمارگرانه دنیای لیبرالیستی را دارد و در پی روشهای انتقادی است که بتواند این «آگاهی» را به جامعه منتقل سازد،(1)احمدینژاد مهمترین رکن این آگاهی بخشی و «رهایی انسان از بردگی» را «تقوا» میداند. عنصر «تقوا» موجب نقادی میشود و در پی نقد عقل ابزاری و ساختهای تحمیلی بر فرد به نوعی از معرفت و عقلانیت قابل اتکا یاری میرساند.
البته احمدینژاد نیز همپای نظریه انتقادی موردنظر هورکهایمر نشان داده است که وظیفه روش انتقادی تنها توصیف امر واقع و وارد شدن در مباحث انتزاعی صرف نیست بلکه پرداختن به تکالیف آینده و نیز نقد پدیدههای نامطلوب است. به عبارت دیگر، روش انتقادی به «شدن» نظر دارد نه «بودن».
هنرمند و هر انسان مصلح باید همواره به وضع موجود معترض باشد. اعتراض به وضع موجود یعنی تجلی روح کمالجویی و کمالخواهی. اگر ما وضع موجود را بپذیریم، درجا خواهیم زد و دیگر کمالی اتفاق نمیافتد؛ یعنی همواره باید با یک نگاه نقاد و معترض به وضع موجود نگاه کنیم و آیندههای روشن و برتر را ترسیم کنیم... هنر باید فریاد همیشگی عدالت باشد؛ هنر باید لطیف اما عمیق و تأثیرگذار بر ملتها علیه بیعدالتی باشد و البته هنر باید همواره پرچمدار مهرورزی باشد.(2)
ارزش انسان به این است که حرکتی رو به تعالی دارد. اگر حرکت رو به تعالی را از او بگیریم چه تفاوتی میان انسان و سنگ و چوب و... است؟ برای حرکت
سمت تعالی سه عنصر لازم است... اول این که (انسان) خودش را بشناسد و بداند در کجاست؟ اگر کسی خود را نشناسد، اصلا نمیتواند نسبت خود و محیط را تعریف کند، چه رسد به این که بخواهد حرکت و تعالی را تعریف کند. (باید) خود و هویت خود را بشناسد؛ این نکته آغاز میشود. دوم این که به کجا میخواهد برود و قله کجاست؟ بالاخره کسی که فهمید چه هست، میخواهد برود، ولی به کجا؟ (به سوی) آرمانها. سوم این که چگونه یک خط اتصالی از این نقطه موجودش به آن نقطه آرمانیاش وصل کند؟... هنرمند باید شجاعت داشته باشد. شما میخواهید یک خطهایی را بشکنید، یک فضایی را باز کنید و خلاقیتهایی میخواهید بروز کند، اصلا پایه و مایه خلاقیت شجاعت است. چون شما میخواهید به این وضع موجود بگویید نه؛ یک وضع بهتر. اصلا وظیفه مسلمان این است، نباید به امروزش راضی باشد و دو روزش نباید یکی باشد. یعنی چه؟ یعنی مسلمان باید به وضع موجود خودش معترض باشد.(1)
فضای آموزش و پرورش باید یک فضای آرمانی باشد. بعضیها میآیند تضاد، تناقض و درگیری بین نسلها را مطرح میکنند. اعتراض و طغیان و... نه. ما در جمهوری اسلامی اعتراض و طغیان نداریم، اما باید با ظرافت به گونهای تربیت کنیم که هیچ جوانی به وضع موجودش راضی نباشد. چون اگر راضی شد یعنی درجا زدن دیگر. به وضع موجود تکیه بکند، اما راضی نباشد. به گذشته تکیه بکند اما راضی نباشد و به دنبال افقهای بلندتر باشد. حالا اگر بچههای ما در سطح ما توقف کنند، اتفاقی نمیافتد در عالم، پیشرفتی نمیشود، تعالی و حرکتی به سمت کمال اتفاق نمیافتد. نمیگویم درگیری بشود، درگیری نیست. حرکت رو به جلوست. ما یک نسل هستیم، نسل بعد ما باید جلوتر برود، افقها را باز کند... هیچ کس جز «انسان کامل» سقف پرواز انسانها نیست. سقف پرواز، انسان کامل است و هیچ کس نباید آن را ببندد... بچهها (باید) حرف بزنند، نظر بدهند، بحث کنند، در بسیاری از جاها بتوانند اعتراض بکنند و اعتراض کردن را یاد بگیرند، اعتراض
1) سخنرانی در دیدار با اصحاب فرهنگ و هنر؛ 25/7/1385.
سازنده بکنند.(1)
گذشته از بنیادهای معرفتشناسی احمدینژاد که او را به روش انتقادی کشانده است، چنان که از عبارات بالا بر میآید، نوع دینشناسی وی و الهام او از آموزههای شیعی هم موثر بوده است. در واقع این گفته احمدینژاد که دو روز یک مسلمان نباید شبیه هم باشد اشاره به حدیثی از حضرت علی(ع) است.
بازشناسی رفتار احمدینژاد در طول سالهای پس از اواسط دهة 1370 نشان میدهد که روش انتقادی او در حوزة سیاست عملی تعیینکننده بوده و این بینش دارای ثمرات و نتایج عملی مشخص و قابل مشاهدهای در رفتار وی بوده است. او در دو موقعیت متفاوت، یعنی چه زمانی که از قدرت بر کنار بود و چه زمانی که درانتخابات نهم ریاست جمهوری به مسئولیت دست یافت به نوعی متأثر از این روش بود. اما نکته اساسی در رفتار برخاسته از روش انتقادی احمدینژاد که با مفهوم «تقوا» پیوند خورده این است که دو طرف متقابل «نقد» باید پایبند به برخی اصول اخلاقی و دارنده برخی ویژگیها باشند.
احمدینژاد مهمترین ویژگیهای شخص نقدکننده را شجاعت، صداقت، خلاقیت، لطافت، خودباوری، انصاف، نیت اصلاح، آرمانگرایی و رعایت رضایت الهی میداند. در طرف مقابل، شخص نقد شونده نیز باید در برابر نقدها سعه صدر داشته باشد، در پی واکنش برنیاید، همه نقدها را بشنود، آن چه را که مفید میداند به کار بندد، اگر اشتباهی داشته به آن اعتراف کند و از صاحبان نقدهای سالم قدردانی کند. در حقیقت باداشتن این ویژگیهاست که روش انتقادی میتواند برای شخص نقدکننده معرفت حاصل کند و برای جامعه فواید عملی داشته باشد.
چنانکه پیشتر مشاهده کردیم احمدینژاد در سالهای 84-1376 از روش انتقادی بهره برد و به آسیبشناسی انقلاب اسلامی و جریانهای آن پرداخت. بیشتر نقدهای احمدینژاد در این دوره از جنس نقدهای «ماقال» بود و کمتر به نقدهای «منقال» میپرداخت؛ نقدهای مفهومی که به جای پرداختن به اشخاص به نقد موضوعات و عملکردها نظر داشت. اما با جا به جایی قدرت در سال 84 جریان نقادی نیز در کشور
1) سخنرانی در بیست و سومین نشست روسای آموزش و پرورش؛ 1/5/1385.
دگرگون شد. در دوره جدید، در کنار برخی نقادیهای علمی که از سوی افراد مختلف ارایه میشد، همان فضای تخریب و توهینی که از زمان انتخابات علیه احمدینژاد آغاز شده بود، از جانب جریانی که قدرت را پس از سالها واگذار میکرد ادامه یافت. در ادامه، به دلیل آن که پیشتر به مواضع انتقادی او پرداختهایم، اکنون تنها به رویکرد وی در دوران ریاست جمهوری اشاره میکنیم. رویکردی که هم انتظار احمدینژاد را از منتقدین نشان میدهد و هم رفتار او را در برابر آنان تبیین میکند.
ما دوست داریم نقد بشویم، یعنی حقمان است که نقد بشویم. این حق ماست که هم کمک کنند ما درست عمل کنیم، هم صادقانه کمک کنند. ما نه معصومیم و نه نعوذبالله بدون اشکالیم. ما میخواهیم کشور را بسازیم و نیت ما این است که سریع و درست بسازیم.(1)
(در برابر نقدها) ما اصلا هیچ برخوردی نکردیم. گفتیم بگذار بگویند. با این که خیلی از آنها توهین، تهمت و واقعا افترا است. من میبینم بعضی به دروغ عمل مجرمانهای را به خود من نسبت میدهند. این افترا است، زندانی دارد. اما گفتیم سکوت، بگذارید بگویند، یواش یواش یاد میگیرند درست حرف بزنند... بدانید که صد برابر این هم توهین کنند، این دولت تا آخر جلوی آنها را نمیگیرد. مشی این دولت این است. بالاخره دیگران شعارش را دادند، بگذارید این دولت عمل کند... این دولت هیچ ناراحت نمیشود که کسی از او انتقاد کند و من خوشحال میشوم. البته بداخلاقیها آدم را آزرده میکند؛ (اما) نه این که ناراحت شویم و بخواهیم جوابش را بدهیم.(2)
بدون تردید، انتقادپذیرترین دولت بعد از انقلاب همین دولت است. سند میخواهید؟ نداشتیم هیچ دولتی را که در سال اولش (زمان سخنرانی) این تعداد در تیتر یک و دو، در 90-95 درصد مطبوعات مورد تندترین انتقادات قرار بگیرد و عکسالعملی هم نشان ندهد. نداشتیم، ما که بالاخره یادمان هست. در دولت قبل تا چهار سال اولش- من خودم اهلنظر بودم، مقاله مینوشتم و سخنرانی میکردم البته ما خیلی
حرمت دولت و مسئولین دولت را رعایت میکردیم، یادم هست، کوچکترین انتقاد نه به معنای این که آدم بتوپد، کافی بود شما بگویید آقا! اینجا این اقتصاد این جوری عمل بشود، بهتر است. فردا سی روزنامه تیتر یک درشت (مینوشتند) آقا! توطئه علیه دولت فلان! بشتابید باند جنایتکار ضد مردم و ضد توسعه سیاسی میخواهد دولت را بکوبد. اما الان شماکی چنین تیتری دیدهاید؟... متأسفانه بعضیها رقابت را با دشمنی عوضی گرفتهاند. خیال میکنند اگر رقیب این دولت شد، یا احمدینژاد به دولت آمد، دیگر آبروی خودش، یارانش و وزرایش مباح است. بعضی وقتها من یک چیزهایی را میبینم، متأسف میشوم. یک تهمتهایی میزنند، یک دروغهایی میگویند، من نمیدانم اینها... آخر فردای قیامتی نیست؟ ما حتی جواب اینها را نمیدهیم که یک یادداشتی روابط عمومی ما بدهد و بگوید آقا اشتباه میکنی... یادتان هست، دولت قبلی وقتی سر کار آمد، آن قدر کتاب علیه دولت قبلی نوشتند، صدها مقاله در روزنامههای طرفدار دولت قبلی نسبت به دولت قبلش نوشتند. چگونه میگویید در دولتها هیچ وقت باب نبوده و در این دولت باب شده است. ما علیه دولتهای قبلی کی حرف زدهایم؟ حتی اولین جلسهای که من به مجلس رفتم، میخواستم بگویم شرایط اقتصادی و فرهنگیای که تحویل گرفتم، چیست. با دوستان مشورت کردیم، گفتیم آقا بگذار کنار، عیب ندارد. ممکن است که فضا را خراب کند. ممکن است دو دستگی ایجاد کند. ممکن است فضا را قطبی کند. ما از این حق خودمان گذشتیم. در حالی که این حق دولت بود. حق دولت بود که بگوید ثروت در کجاها متمرکز است. حق دولت بود که سیاستهای اقتصادی را به نقد بکشد. حق دولت بود که با استفاده از آمار خود آن دولت بگوید که چه خبر است، ولی ما این کار را نکردیم. البته بنده چندبار این کار را کردهام و از این به بعد هم حتما اینکار را خواهم کرد که کسانی را که دنبال انحصارطلبی، تسلط بر منابع مردم و دستاندازی به بیتالمال باشند، حتما با همه توان در مقابلشان خواهم ایستاد.(1)
شاید به خاطر همین انتقادات است که ما به سمت کارهای زیربناییتر رفتیم، چون هرچه دایره انتقادات وسیعتر میشود، ما را به سوی ریشهیابی مشکلات سوق
1) سخنرانی در بازدید از دانشگاه امام صادق؛ 28/7/1385.
میدهد. اتفاقا ما پاسخی ندادهایم. تقریبا پاسخ ندادیم. من وزرا را هم از برخورد مستقیم با منتقدان منع کردهام به معنای این که بگویند آقا! تو چرا این حرف را میزنی؟... مگر در جایی که دیگر اطلاعات کاملا غلطی منتشر شده باشد. علتش هم این است که گفتیم بگذارید بیاید. بگذارید جا بیفتد که انتقاد کردن از یک وزیر و یک مسئول یک چیز مذموم و بدی نیست، بلکه چیز خوبی هم هست، اما همانطور که میدانید، ما باید تلاش کنیم فضای انتقاد سازنده، دوستانه و تفاهم را ایجاد کنیم.(1)
سال 1376 که ما دوباره برگشتیم دانشگاه، شلوغ و سروصدا و... بود... روزی در جلسهای بودیم، یکی از همینها که به عنوان دفاع از رییسجمهور وقت، دیگران را میکوبید، شروع کرد به توهین کردن به رییسجمهور وقت. بالاخره نوبت من شد، من هم اعتراض کردم و هم حرفش را رد کردم و از رییسجمهور وقت دفاع کردم. انتظار نداشتند، گفتند تو چرا این حرفها را میزنی؟ ما تو را مخالف این دولت میدانیم. گفتم بله، من به این دولت انتقاد دارم، ولی دشمنی ندارم. این دولت مال این کشور است. مردم چهارسال سرنوشت کشور را به دست این دولت دادهاند، باید کمک کنیم دو قدم کشور را جلو ببرد. از این که خدای ناکرده این دولت ناموفق باشد که من خوشحال نمیشوم، چون کشورمان ناموفق است. زمان دارد میگذرد، دیگران دارند به سرعت میروند، ما کاری کنیم که مثلا وزارت کشاورزی موفق نشود و به زمین بخورد تا بعد بگوییم این دولت کنار برود و ما بیاییم. گیرم شما آمدید. آن طرفِ مقابل هم برود همین کار را بکند. این که نشانه عقبافتادگی سیاسی است.(2)
هنر این است که مشکلات و نواقصی را که داریم به صورت انتقادی به همدیگر بگوییم و صورت هم را ببوسیم، تمام.(3)
در میان تمام رفتارهای احمدینژاد، اهدای جوایز به منتقدان برتر شاید نمادیترین رفتاری بود که اهتمام او را به روش انتقادی، حتی در زمانی که بالاترین مسئولیت
اجرایی کشور را در دست داشت، نشان میدهد.(1)
اگر مبانی اگزیستانسیالیسم را تأکید بر مفهوم «خود» و آموزههایی نظیر «خود را بشناس»، «خودت باش»، «خود را باش» و «خودت را بساز» بدانیم، و اگر اگزیستانسیالیسم را اعتراض به جدایی عقل عملی از نظری بخوانیم و ویژگی عاطفی آن را انسان دوستی بدانیم، این اندیشه قدمتی به طول تاریخ ادیان الهی دارد و تنها به مکاتب اگزیستانسیالیستی قرن بیستم محدود نمیشود. از این جهت میان آموزههای اسلامی و اگزیستانسیالیسم اشتراکاتی وجود داد. در اندیشههای اسلامی تفسیری از اگزیستانسیالیسم مشاهده میشود که منحصر به فرد است. در این اندیشه ضمن تأکید بر تفرد آدمیان، اما مسایل اجتماعی و نقش فرد در «امت» اسلامی مورد غفلت قرار نمیگیرد. لذا این آموزهها در میان برخی افرادی که تفسیر موسعی از «ایمان» دارند و از پارادایم اسلامی بهره میبرند قابل مشاهده است.
بر این اساس، در اندیشه احمدینژاد نیز میتوان رگههایی از گرایش به اگزیستانسیالیسم را یافت. البته باید میان «اگزیستانسیالیسم فرد محور» و «اگزیستانسیالیسم اجتماعی» تفاوت قایل شد، که طبق این تقسیمبندی احمدینژاد را باید جزو گروه دوم دانست. گرچه مفاهیم و باورهای اصلی اگزیستانسیالیسم اجتماعی از اگزیستانسیالیسم فرد محور گرفته شده است، اما تفاوت عمده دو گروه در آن است که در اگزیستانسیالیسم اجتماعی مفهوم «خود» از سطحی «خرد» به سطحی «کلان» مانند «جامعه»، «قوم»، «ملت»، «امت» و جمعیتهایی اینچنینی ارتقا مییابد. در اینجا «خود» دیگر یک فرد نیست بلکه در تفسیر موسع در سطحی کلانتر هویت و معنا مییابد. اگزیستانسیالیسم اجتماعی بر خلاف اگزیستانسیالیسم فردی که پدیدهای فلسفی است، پدیدهای اجتماعی، سیاسی است و در تشکیل هویتهای سیاسی نقش موثری دارد.
اندیشه اگزیستانسیالیسم اجتماعی بر محور «خود، بیگانه» شکل گرفته است. این اندیشه با معرفی هویت خود در برابر بیگانه، به تمایز گروهی از افراد مانند مردم یک
1) جشنواره مطبوعات؛ 22/8/1386.
کشور از بیگانگان تأکید میکند و با این تمایز انگیزههای تلاش و فعالیت را در آن جامعه افزایش میدهد. اگزیستانسیالیسم اجتماعی با تأکیدی که بر مفهوم «خود» دارد تلاش میکند جمعیتی که «خود» تلقی میشوند در گامهای متفاوت ابتدا قابلیتهای خویش را بشناسند، آنها را بارور کنند، در این مسیر خودسازی کنند و در نهایت به خودکفایی و استقلال از بیگانگان دست یابند. در این تقسیمبندی، «بیگانه» در حقیقت جمعیت و گروهی است که مانعی در برابر «خود» ایجاد کند. لذا مفهوم «بیگانه» با مفهوم «دگری» تفاوت دارد و هر «دگری»ای بیگانه تلقی نمیشود. به بیان حوزه روابط بینالملل، بیگانه کشوری است که در برابر منافع ملی مانع ایجاد کند. لذا بسیاری از کشورها گرچه «خود» تلقی نمیشوند، اما «بیگانه» هم نیستند بلکه آنها را باید «دگری» دانست.
دکتر علی شریعتی نمونه برجستهای از یک اگزیستانسیالیست اجتماعی در تاریخ اندیشه سیاسی معاصر ایران است. شریعتی و نسلی که همزمان با او در کشورهای مختلف جهان ظهور کردند با شعار «بازگشت به خویشتن» و محور قرار دادن خودشناسی و «خودسازی انقلابی» الگویی از اگزیستانسیالیسم اجتماعی را در یک دوره از حیات تاریخ معاصر به نمایش گذاشتند.(1)
اگزیستانسیالیسم اجتماعی حتی در برابر تفسیرهایی از فرد محوری (ایندیویدوئالیسم) که فرد را در مقابل جامعه قرار میدهد و موجب انزوای او در جامعه میشود نیز مخالفت میکند. این شیوه نگرش به ویژه از نوع اسلامی آن، تقابلی میان «فرد» و «امت» نمیبیند و هر دو را مکمل هم میداند. از نتایج دیگر این نگرش نفی سکولاریسم است که قداست عجیبی به انگاره جدایی حوزه فردی از عمومی میبخشد.
یک القای شیطانی از تقریبا دویست سال قبل در کشور ما با پیچیدگی و ظرافت انجام شده است. مبانیاش همین اومانیسم و لیبرالیسم غربی است، اما ناقص. اصلا در فرهنگ ما این که من فقط میخواهم برای خودم زندگی کنم و کاری به دیگران ندارم، چنین چیزی نیست. شما آداب و رسوم، اعتقادات، سنتها، جشنها، عزاها، ادبیات، شعر و عرفانمان را ببینید. اصلا مفهومی ندارد که من فقط «خودم» و به
1) برای بررسی بیشتر در این باره ر.ک: اسماعیلی، حمیدرضا؛ دین و سیاست در اندیشه سیاسی معاصر ایران؛ تهران، پژوهشکدة مطالعات فرهنگی واجتماعی، 1386، صص 392-429.
بقیه کاری ندارم. اصلا نیست. همیشه زندگی، دلبستگی و تعالی اجتماعی در متن فرهنگ، اعتقادات و زندگی ماست. تلاش کردهاند این را بگیرند و در کنارش یک نوع القای ناتوانی، خودباختگی و ضعف که «نمیتوانیم»، «نیازمندیم»، «آنها میتوانند»... (و مسایلی از این قبیل) را القاء کنند... اگر تلاش در جهت ساختن، برپایی و فتح قلهها نباشد یک ملت منحل میشود. اصلا منقرض میشود. آن چیزی که برای مردم منفعت دارد، میماند. «و اما ما ینفع الناس، فیمکث فی الارض»(1)... اصلا اساس ماندگاری ما تلاش برای ساختن است و خودمان باید بسازیم ... وقتی خودمان به دست بیاوریم دیگر کسی نمیتواند از ما بگیرد و پایه است دیگر. (مثلا در انرژی هستهای) اگر ما از کسی عاریه گرفته بودیم تا الان هشت مرتبه ما را ضربه فنی کرده بودند.(2)
هر جامعهای برای اداره خودش و هر اندیشهای برای اداره جامعه نیازمند یک سازماندهی اجتماعی است. نمیشود جامعهای را و پنجاه الی شصت میلیون انسان را تک تک اداره کرد؟ آدمها جداجدا (باشند و) هر کس برای خودش عالمی داشته باشد و این اداره بشود. هر جایی جامعه را یک جور سازماندهی میکنند. یک جا احزاب و گروهها درست میکنند؛ یک جا شوراها درست میکنند. اگر سازماندهی نباشد، انسجام اجتماعی و تعامل اجتماعی پیدا نمیشود. قدرت آحاد جامعه یک دست و یکپارچه نمیشود که بتواند جامعه را به جلو ببرد. فرمانی که از فرماندهی صادر میشود به اعماق جامعه نفوذ نمیکند. پیامی که شما میفرستید، منتقل نمیشود. از آن طرف نیروهای پراکنده متحد و منسجم نمیشود. در گذشتههای دور قبایل بودند و سازماندهی قبیلهای: «قبیله الف»، «قبیله ب»، «طایفه الف»، «طایفه ب»، «طایفه ج». این یک نوع سازماندهی بود و روسای طوایف موضوعی را با هم هماهنگ میکردند و اعلام میکردند: اعلام صلح، جنگ، تحریم، فعالیت، موضعگیری و اینگونه جامعه را اداره میکردند.
(اما) در جامعه اسلامی سازماندهی چیست؟ کانون سازماندهی کجاست؟ به نظر
من مرکز سازماندهی جامعه اسلامی که منطبق بر فرهنگ و آیین ماست در وهله اول مسجد و بعد نماز جمعه است. این یک شبکه است. یک شبکه بسیار مترقی. ببینید چقدر زیباست؟ اولا، کاملا مردمی، در متن مردم، متکی به مردم و همراه مردم است. نیروی مردم است که آن جا مجتمع میشود و تبدیل به قدرتهای بزرگ میشود. در ثانی منطبق بر مفاهیم دینی و اسلامی (است.) خود مسجد، کسی در آن جا جمع بشود سازنده است. مسجد محل عبادت و ترویج توحید و عدالت است، یعنی وقتی آدم در مسجد جمع میشود فضا فضای معنوی است. آن که فرمودند «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست» خاطرتان است. امام فرمودند از مسجدها حکومتها اداره میشود و از مسجد لشگرها تجهیز میشود.(1)
به هر طریق، مطابق این دیدگاه «خود جمعی» ایرانیان باید با اتکا بر خودشناسی هویت جمعی و تاریخی خویش که به طور تنگاتنگ با ماهیت دینی آن پیوند خورده است به شناختی از موقعیت خود در جهان کنونی دست یابد و برای کسب مراحل پیشرفت و تکامل با «خودباوری» و «خودسازی»، برای تأمین آینده و شکوه از دست رفته خویش به تلاش و مجاهدت گسترده دست بزند. در این مسیر نباید چشم داشتی از «بیگانگان» داشت، نباید در برابر علوم و اندیشههای عاریتی آنان «از خود بیگانه» شد و نباید در برابر سنگاندازیهای آنان به «از خود بیگانگی» رسید. برعکس، باید هویت دینی و ایرانی خود را بشناسیم و به پشتوانه فرهنگ و تمدن تاریخی خود به آینده «امید» داشته باشیم و با «نشاط» در پی اهداف خود برآییم.
برای حرکت به سمت تعالی سه عنصر لازم است... اول این که (انسان) خودش را بشناسد و بداند در کجا است؟ اگر کسی خود را نشناسد، اصلا نمیتواند نسبت خود و محیط را تعریف کند، چه رسد به این که بخواهد حرکت و تعالی را تعریف کند. (باید) خود و هویت خود را بشناسد؛ این نکته آغاز میشود. دوم این که به کجا میخواهد برود و قله کجاست؟ بالاخره کسی که فهمید چه هست، میخواهد برود، ولی کجا؟ (به سوی) آرمانها. سوم این که چگونه یک خط اتصالی از این نقطه
1) سخنرانی در گردهمایی ائمه جماعات استان تهران؛ 29/7/1385.
موجودش به آن نقطه آرمانیاش وصل کند.(1)
این که آدم خودش تلاش بکند، سختیها و موانع را پشت سر بگذارد، خود این است که مفید و ارزشمند است و موجب میشود روح، فکر، ایمان، شجاعت، ابتکار، خلاقیت، اندیشهها و علم انسان قوی بشود، وقتی قوی شد میتواند به نقطههای بالا برسد.(2)
خودباوری باید در حداکثر ممکن باشد. باید خودش را کاملا باور داشته باشد. اگر کسی خودش را باور نداشته باشد، حقیقت را هم که ببیند جرأت نمیکند بپذیرد. ما باید خودباور باشیم.(3)
ما خودمان باید کشورمان را بسازیم. شماها از روابط حاکم بر مناسبات جهانی به خوبی آگاهید. هیچ دولتی ما را در برپایی این جامعه یاری نخواهد کرد. نه این که نخواهند، نمی توانند. این مأموریت ماست. خودمان باید کشورمان را بسازیم. خودمان باید قلههای بلند را فتح بکنیم... میتوانیم خودمان روی پای خودمان بایستیم. بدون التماس کردن از این قدرتهای زورگو میتوانیم دانش، فناوری و پیشرفت داشته باشیم، و این برای آنها شکننده است.(4)
ما باید خودمان باشیم. اگر خودمان بودیم، هم پیشرفت میکنیم و هم عزیز خواهیم بود و هم میتوانیم به اهدافی که مدنظرمان هست، دسترسی پیدا کنیم.(5)
وقتی خودباور باشیم، تئوریها، برنامهها و طراحیهایمان از متن فرهنگ خودمان و از درون نیازهای مردم خودمان میجوشد. آن وقت است که بازار اندیشه ما بازار مکاره تئوریهای وارداتی نمیشود. اشکال ندارد تئوریها وارد بشود، نظام یک نظام آزاد است؛ آزادی اندیشه. بحث بشود، اما آن چیزی که میخواهد عمل بشود از کجا باید بیاید؟ باید از متن فرهنگ و نیازهای مردم ما بجوشد. کی این اتفاق میافتد؟ موقعی که خودمان را باور داشته باشیم. ما دارای گذشته تاریخی پر
1) سخنرانی در دیدار با اصحاب فرهنگ و هنر؛ 25/7/1385.
2) سخنرانی در مدرسه دخترانه نیکان به مناسبت آغاز سال تحصیلی؛ 1/7/1385.
3) سخنرانی در دیدار با دانشجویان و تشکلهای دانشجویی؛ 18/7/1376.
4) سخنرانی در مراسم آغاز سال تحصیلی دانشگاهها؛ 8/7/1385.
5) سخنرانی در دومین جشنواره زعفران در قائن؛ 20/8/1384.
افتخار، استعدادهای عظیم، نظریه و اندیشه یک ملت بزرگ هستیم.(1)
احمدینژاد در این مسیر به سر مشق قراردادن اندیشه بزرگان ایرانی تاکید دارد، به ویژه افرادی همچون مولوی که دارای اندیشههای اگزیستانسیالیستی هستند، مولوی یکی از ارباب اندیشه در ایران است که در ادبیات او بر آموزههای «خودشناسی»، «خودسازی»، «خود بودن» و «خود را بودن» تأکید ویژهای شده است. تأکیدی که قرنها بعد دستمایه اندیشه افرادی چون اقبال لاهوری و شریعتی، البته با تفاسیر اجتماعی، قرار گرفت.
امروز و همه روز جامعه بشری نیازمند به مولوی و اندیشههای اوست. نیازمند به روح بلند مولوی است. مولوی نه متعلق به یک زمان و یک مکان، بلکه مولوی متعلق به همه بشریت است. او از اسارت قوم، جغرافیا، نام و نان بریده است و به کمال انسانیت رسیده است و به همین دلیل است که ما و همه بشریت به اندیشه مولوی نیازمندیم. به خصوص در زمان حاضر که هجوم اندیشههای مادی، هجوم فرهنگهای مخرب یا ضد فرهنگهای بنیانکن؛ آنها که شخصیت خودباوری و اصالتهای انسانی را مورد هجوم قرار دادهاند، (ما را به این نتیجه رساندهاند که) بیش از گذشته به اندیشههای مولوی نیازمندیم. البته مولوی هم مثل همه عدالتطلبان، پاکان و کسانی که به دنبال حاکمیت عدالت و پاکی در جهان هستند، منتظر بود تا همه زیباییها بر عالم بشریت حاکم شود.(2)
اما نکته اساسی بحث اینجاست که این باورها دو تاثیر مهم در معرفتشناسی احمدینژاد بر جای گذاشتهاند:
تأکید بر علم بومی یا اصیل که منشأ آن «خود» است؛
تلاش در سادهسازی علوم و به کار بردن ادبیات ساده قابل فهم برای عموم.
نگاهی به آثار شفاهی و مکتوب احمدینژاد نشان میدهد که یکی از دلمشغولیهای ذهنی او در حوزه معرفتشناسی اهتمام به علم بومی یا علم اصیل است. علم اصیل شناختی است که منشاء و جوشش آن خود فرد است و از علم انتقالی و عاریتی که از
طریق ترجمه و مطالعه صرف به دست میآید، متمایز است. علم اصیل در واقع حرف
درونی یک فرد است. واقعیتی است که او خود به آن دست یافته و مطلبی نیست که وی از روی تقلید و مُد علمی و ژست روشنفکری آن را به زبان و قلم آورده باشد. علم اصیل جوششی درونی است که یک فرد عمیقا به آن اعتقاد دارد. میان علم اصیل و ترجمه مبهم و نامفهوم متون خارجی فاصله فراوانی وجود دارد. علم اصیل ریشه در نیازها و شرایط حاکم بر یک فرد و جامعه دارد لذا از آن جا که هر جامعه شرایط و نیازهای خاص خود را دارد، علم اصیل یا بومی هم اهمیت مضاعفی مییابد. علم بومی نه به معنای بیتوجهی به تولیدات فکری و علمی دیگران است، بلکه به معنای تأکید بر اصالت خویشتن و حذر داشتن به «از خودبیگانگی» است. هر فرد یا جامعهای باید با اعتماد به نفس و خودباوری و درک شرایط حاکم بر خود در پی پاسخ به مسایل پیرامونی خویش برآید. او در این راستا میتواند از تجربیات و علوم دیگران بهره ببرد به شرط آن که اصالت خود را گم نکند و دچار از خودبیگانگی نشود تا هر آنچه را که دیگری تولید کرده بیکم و کاست علم بپندارد. فراگیری علوم دیگران بدون آن که منجر به بومی شدن علم شود، نه به معنای واقعی علم است و نه نتایج مفیدی به بار میآورد.
اما هدف از سادهسازی علوم این است که همگان به دور از مفاهیم و ادبیات گاه پیچیده علمی تا جای ممکن از نعمت علوم بهرهمند شوند. روشن است که تا گزارهای فهم نشود و با دستگاه شناختی افراد سازگار نیافتد به علم تبدیل نمیشود. لذا یکی از پیش شرطهای اصلی علم اصیل، فهم عمیق از یک گفته یا شنیده است. چیزی هم که کمک میکند تا همگان از یک موضوع فهم عمیق پیدا کنند پیراستن حواشی و سادهسازی آن است. با مفاهیم بغرنج و ادبیات مغلق یا پیچیده که بسیاری از افراد از فهم ساده آن محروماند، نوعی فخر فروشی علمی باب میشود که حاضر است بسیاری از جویندگان علم از نعمت شناخت بیبهره شوند، یا آن که مسیری را که در زمان کمتر و با سرعت بیشتر میتوان طی کرد به جادهای سنگلاخ منحرف سازد که سالهای متمادی به طول بیانجامد.
وقتی مطلبی فهم نشود، قطعا علمی هم به دست نخواهد آمد، اما اگر فهم شود مجالی برای علم یافتن خواهد بود. لذا میل به سادهسازی امور یا سادهگویی و استفاده از تجربیات و تمثیلات که در ادبیات احمدینژاد به سهولت قابل مشاهده است، ریشه در
این اندیشه و گرایش وی دارد.(1)
اساس اول پیشرفت، خودباوری، مجاهدت و تلاش علمی و تحقیقاتی است. بومی کردن علوم یک اصل است. علمی که از درون بجوشد، متوازن و صحیح جلو میرود و دایمی و مستمر خواهد بود.(2)
این مسابقه که در ترجمه و توزیع ادبیات لیبرال راه افتاد و عدهای با هم مسابقه گذاشتند که ترجمه و ترویج کنند، به آن افتخار کنند، از آن دفاع کنند و منتقدین آن را منکوب بکنند، اینها همه برای این بود که خودباوری را بگیرند... به ما باوراندهاند که منشأ همه علوم، فنون و فناوریها دیگران هستند... (لذا) وقتی آدمی از گذشته بریده میشود، سرگشته میشود. سرگشتگی یعنی چه؟ مثلا شما الان پیش مهندسین معمار، شهرساز و راه و ساختمان ما میروید، هر کدام یکسازی میزنند. هیچکدام الگوی روشنی برای پاسخگویی به نیازهای کشور ندارند. در صنعت هم همینطور است... نمیگویم به علم دیگران توجه نکنیم. اما نه این که ما اقتباسکننده هر چیزی بشویم که وارد بازار مکاره بیریشه امروز دنیا میشود، مرتب به عنوان علم بیاوریم و کسی هم جرأت نکند به آن (چیزی بگوید.)(3)
بحث تولید علم... الان برای ما یک وظیفه شده و واجب است. بدون تولید علم بومی امکان هیچ حرکت رو به جلویی وجود ندارد. ریشه بسیاری از مشکلات... در دانشگاه است، مبانی علمی است که امروز ما داریم آن را ترویج میکنیم؛ نظام آموزشی است که افراد را تربیت میکند؛ نوع نگاهی است که بر تعلیم، تربیت و تولید علم ما حاکم است.(4)
ما ناگزیر از دسترسی به علوم و فناوریهای نوین هستیم. نمیتوان از تلاش برای دستیابی به آن در گذشت... اگر علمی را خودمان به دست آوردیم، میشود علم و فناوری بومی. در این صورت است که این علم و فناوری پایدار خواهد ماند و چون در این سرزمین ریشهدارد، بالندگی هم خوهد داشت. پایداری، تداوم و
بالندگی از خصوصیات علم بومی است.(1)
اگر به سمت تولید علم بومی برویم، آن وقت پژوهشمان مفهوم پیدا میکند، اما چون نمیرویم، بودجههای پژوهشی هم که در اختیار وزارتخانهها گذاشته میشود، عمدتا به تغییر رتبه دانشگاهی بسیاری از کارمندان و مدیران تبدیل میشود. این چیز بدی نیست، اما آن چیزی که ما میخواهیم نیست. بودجه پژوهشی باید در خدمت پژوهش باشد، منتها چون پژوهش ناظر بر حل مسایل داخلی نیست، گیج میزنیم و جهت نداریم.(2)
مثل سایر بخشها، در علوم اجتماعی طرف میترسد بگوید که اسلام دارای یک نظام مترقی اجتماعی است. ما از تجربیات دیگران استفاده میکنیم، اما نیازمند پیروی از دیگران نیستیم. اصلا نظام «جامع» اجتماعی دارای نظام مترقی، عادلانه و برادری، صلح، تعالی، محبت و خدمت است. فکر میکنند که ما همیشه باید برویم این کتابهای علوم اجتماعی بدون محتوای چهار تا آدم غربی را بگیریم و مرتبا آن را روی جامعه بیاندازیم و اگر پایش دراز آمد، اره کنیم، کوتاه آمد بکشیم و بالاخره ما هستیم که باید خودمان را تطبیق بدهیم. ما باید از همه تجربیات بشر استفاده کنیم؛ اندیشه اسلامی بسته نیست. اما بالاخره ما دارای یک پیشینه غنی و پر افتخار در(علوم مختلف و از جمله) پزشکی هستیم، هم پزشکی سنتی خودمان و هم پزشکی اسلامی خودمان. چرا نباید به این اعتنا بکنیم؟ چرا نباید این در آموزش و پرورش ما جایگاه بسیار برجستهای داشته باشد؟ چرا؟ این را هم تجربه کنیم دیگر. اعتماد به مواردی که ابوریحان یا ابن سینا گفته نداریم؟ بیاییم همان دستورات را الان تجربه و دوباره ثبت کنیم. اگر جواب داد اجرا کنیم. هر عمل اجتماعی زمانی موفق است که متن مردم با آن همراهی و همدلی بکنند.(3)
البته سوی دیگر این نگاه معرفتشناسانه که در تاثیرپذیری از «علم اصیل» برای «تجربه» ارزش فراوانی قایل است، آن است که فرد از مفاهیم و نظریههای کلی گریزان است و به جزیی کردن آنها گرایش بیشتری دارد. لذا «کل» را جز مجموعهای از اجزا
نمیبیند و برای آن یک وجود مستقل قایل نمیشود. این نگرش از جزء به کل میرسد، نه از کل به جزء. این دریافت را میتوان در اصل «سفرهای استانی» نیز مشاهده کرد که در طی آن نگاه کلان به کشورداری از ابتدا شکل نمیگیرد تا بر اساس آن استانهای مختلف کشور اداره شود، بلکه ابتدا وضعیت هر استان به طور مجزا در نظر گرفته میشود تا در نهایت درباره کشورداری یک نگاه کلان شکل بگیرد. به نظر میرسد، این روش عملیاتیتر و تجربیتر خواهد بود.
ما خیلی وقتها مشکلات جاری تکتک مردم را بیارزش و کوچک میشماریم و فکر میکنیم که باید مسایل کلان کشور را حل کنیم. بله، کلان را باید حل کنیم، اما از اینها نباید غافل شویم. (بازکردن) هر گره کوچک، یک خانواده و چه بسا خانوادههایی را نجات میدهد و احیا میکند و زیر و رو میکند یا روستا و شهری را نجات میدهد.(1)
در ذهنمان نیاید که پیگیری یک پروژه کوچک که پنج نفر حالا در آن جا دارند کار انجام میدهند، چیز مهمی نیست و ما باید به مسایل مهمتری برسیم. اینها القائات شیطانی است. همین پروژههای کوچک کشور را میسازد، وقت بگذارید یکی را حل کنید. وقت بگذارید یکی دیگر را حل کنید. پنج تایش را حل کنید متوجه میشوید گیر کجاست. آن وقت یک تصمیم کلی میگیرید و پانصد مورد آن حل میشود.(2)
کلام آخر این که، گرچه مرز «خود» و «دگری» را در این اندیشه موضوعاتی مانند مرزهای سیاسی، مسایل عقیدتی و مواردی از این دست که متغیر و تفسیرپذیرند میسازند، اما مرز «خود و بیگانه» را بیگانهترسیم میکند. در حقیقت در ادبیات اگزیستانسیالیستی موردنظر احمدینژاد هیچ موضوع یا مولفه «بیگانهسازی» وجود ندارد که از جانب «خود» مرز خود و بیگانه را ترسیم کند. آن چه که موجب میشود مرزی میان خود و بیگانه شکل بگیرد، رفتار زیادهخواهانه و استعمارگرانه «بیگانه» است؛ «بیگانه» را بیگانه میسازد. به عبارت دیگر، ویژگی انسانمدارانه مذهبی موجود در این
گرایش اجازه نمیدهد مرزی به نام «خود، بیگانه» به وجود آید، مگر آن که گروهی زیادهخواه در پی استعمار برآید. اصالت با دوستی و همزیستی و تعامل است؛ هر چند که عوامل مختلفی میان گروههای انسانی شکاف ایجاد کرده باشد. اما اگر «بیگانه»ای در پی تجاوز یا مانع پیشرفت شدن برآید، نباید در برابر آن کوتاه آمد و اصالت زندگی خویش را به زیادهخواهیهای آن از دست داد. زندگی اصیل حکم میکند که برای نجات «خود» باید در برابر «بیگانه» متجاوز، مقاوم بود و استقامت ورزید. در واقع شاید جان کلام احمدینژاد در مسأله هستهای و منطق وی در آن موضوع تأکید بر همین اندیشه باشد. او در بسیاری از سخنرانیها و مصاحبههای خود بر این نکته تأکید ورزید که «ما دوستدار همه ملتها هستیم ما نمیخواهیم تنش باشد، کینه باشد، سلطه و چپاول باشد، نمیخواهیم دروغ و فریب باشد. نمیخواهیم بین ملتها دشمنی باشد. ما میخواهیم دوستی و برادری باشد. رمز آن هم معنویت، خداپرستی و عدالت است... ملت ایران، ملتی شجاع، آرمانی و ایمانی است و بدانید که این ملت تا تحقق همه آرمانهای خودش ایستاده است.»(1)
در میان دانشآموختگان رشتههای مهندسی، گرایش به نظریه سیستمی مشهود است. این گرایش در اندیشه و آثار پژوهشی احمدینژاد نیز به چشم میخورد. او در رساله دکترای خود و برخی مقالاتی که درباره ترافیک و حمل و نقل نگاشته، از نظریه سیستمی بهره برده است و به همین ترتیب در آرا و افکار دیگر نیز به تناسب متأثر از نظریه سیستمی بوده است. احمدینژاد در رساله خویش که به موضوع «حمل و نقل عمومی در شهر و متروی تهران» میپردازد بر اساس نظریه سیستمی مدلی را طراحی میکند که در آن امکانات حمل و نقل عمومی شهری، رفتارهای شهری، سفرهای شهری، ظرفیتها و اصولا کارکرد سیستمهای مختلف حمل و نقل مورد بررسی قرار میگیرد. او در این رساله به متغیرهایی مانند «ایجاد تأسیسات جدید»، «مدیریت تقاضای سفر» و «بهسازی شبکه شهری» به عنوان راه حلهای عمده و مرتبط با یکدیگر در
1) سخنرانی در گردهمایی فرماندهان سپاه؛ 20/6/1386.
زمینه ترافیک شهری اشاره میکند.(1)
سیستم در تعریف ساده مجموعهای از اجزای تشکیلدهنده است که دارای آثار و روابط متقابلی با یکدیگر هستند. مطابق این نظریه، سیستمها دارای هدفمندی، کلگرایی، نظمیافتگی، سازشپذیری، تعامل و وابستگی متقابل اجزا هستند. مفاهیم کلیدی نظریه سیستمی عبارتند از: ورودی، خروجی،پردازش، کنترل و باز خوران. اساسیترین آموزههای آن هم شامل موارد زیر میشود: شناخت مسأله در بطن کل سیستم، جمعآوری اطلاعات، تعیین راههای گوناگون، ارزشیابی راه حلهای تعیین شده، انتخاب بهترین راه حل، اجرای آن و در نهایت ارزشیابی. اما مراحلی را که در تجزیه و تحلیل یک سیستم طی میشود میتوان چنین نام برد.
روشن ساختن حدود و مرزهای سیستمی که میخواهیم مدل آن را بسازیم؛
شناخت اجزای مهم و روابط آنها؛
تعیین پیوندها؛
طبقهبندی عوامل و اجزای سیستم؛
تعیین متغیرهای نشان دهندة جریانها، مدلسازی و شبیهسازی.(2)
نظریه سیستمی که با «کارکردگرایی»، «ساختگرایی» و «عقلانیت عملی» نیز پیوند نزدیکی دارد میتواند سه تأثیر عمده بر فرایند اندیشگی بر جایگذارد، تأثیراتی که در دستگاه فکری احمدینژاد نیز قابل مشاهده است:
اعتقاد به وجود متغیرهای متفاوت در یک مسأله و محدود نشدن به یک پاسخ و راه حل؛(3)
فرایندی نگریستن؛
عملیاتی اندیشیدن.
به عبارت دیگر، افرادی که تحت تأثیر نظریه سیستمی قرار دارند برای علت یابی و تبیین یک پدیده تلاش میکنند به جای آن که خود را به یک متغیر محدود سازند با
شناخت بیشتر آن، متغیرهای متفاوتی را که میتوانند با آن مرتبط باشند بررسی کنند و پدیده را محصول تعامل عوامل متعدد در طی یک فرایند ببینند. لذا برای حل مسایل و مشکلات نیز راه حل را در یک پاسخ منحصر نمیکنند. فرایندی اندیشیدن یعنی تبیینگری، علت یابی و تحلیل یک پدیده بر اساس عوامل گوناگون به وجود آورنده در یک مکانیسم و پروسه زمانی؛ و به تعبیر دیگر یعنی«عقلانیت».
در نگرش سیستمی، چون رابط اجزاء با کل سیستم یا اجزاء با یکدیگر مورد توجه قرار دارد، گرایش به روشهای عملیاتی که بتواند تک تک اجزا را مورد کاوش قرار دهد، افزایش مییابد. به طور نمونه چنان که در مسأله ترافیک شهر تهران مشاهده کردیم، احمدینژاد برای ساختن الگوی سیستم ترافیکی شهر تهران، عوامل و متغیرهای متعددی را بر میشمرد و اجزای متفاوتی را تعریف میکنید که همین امر به عملیاتیتر شدن پژوهش میانجامد. از این منظر حتی یکی از مهمترین نقدهای احمدینژاد به منتقدان خود این است که آنان کلی گویی میکنند و عملیاتی نشده نقد میکنند که همراه با راه کار نیست.
اما نکته دیگر درباره نظریه سیستمی، رابطه آن با کارکردگرایی است. همانگونه که پارسونز میگوید اصولا یکی از ویژگیها و شرایط سیستم، کارکرد است و سیستم بدون کارکرد معنا ندارد. لذا در درون نگاه سیستمی نگرش کارکردگرایی نیز نهفته است. اما باید تأکید کرد که منظور از کارکردگرایی نوعی رویکرد غایتاندیشانه و بها دادن به عقلانیت عملی است که مطابق آن موضوعات مختلف در محک و ترازوی عقل، غایتشناسی میشوند. مطابق این رویکرد سه پرسش اساسی وجود دارد:
آیا سیستم کارکرد دارد؛
اگر ندارد، آیا بودنش مفید است؛
اگر مفید است، راههای اصلاح کارکرد سیستم و افزایش بهرهوری کدام است؟
به تعبیر دیگر، با این نگرش فرد دچار روز مرگی و شیئی شدگی نمیشود. عقل حکم میکند اگر سیستمی کارکرد خود را از دست داد و دیگر سود و منفعتی ایجاد نکرد، آن را حفظ نکنیم و منابع را در درون آن هدر ندهیم. ما باید پدیدههای اطراف خود را با عقل عملی بسنجیم و کارکرد آنها را مورد ارزیابی قرار دهیم تا ببینیم آیا در راه اهداف و غایات پیش میروند یا نه؟ بر این اساس اگر سازمانی بهرهوری نداشته باشد یا
فرایندی
دردسرساز شود با پرسشهای بالا مواجه خواهد شد. لذا دغدغه اصلاح نظام بوروکراسی فرجام گسیخته فرسوده کنونی را که در رفتار و گفتار احمدینژاد مشهود است باید در همین جا سراغ گرفت. همچنین به نظر میرسد انحلال برخی شوراها و ادغام برخی سازمانها که در دوران ریاست جمهوری وی رخ داد ریشه در این نگرش داشته باشد. رویکرد کارکردگرایانه هیچ پدیده مدیریتی را عادی و طبیعی تلقی نمیکند و چیزی را به صرف این که از گذشته به ارث رسیده است درست نمیپندارد. معیار درست بودن کارکرد داشتن است، نه «مسبوق به سابقه بودن.»
«مدیریت تحولخواه»، که رویه مدیریتی احمدینژاد بوده و در انتخابات نیز از آن سخن گفت، در گرو داشتن رویکرد کارکردگرایانه است. بدون این بینش، مدیریتها فرسوده و ایستا میشوند و به تدریج سنتهایی اداری که پیشتر «طریقیت» داشتند و اکنون در اثر تغییر شرایط، فلسفه وجودی خود را از دست دادهاند در پیچ و خم مسایل اداری «موضوعیت» مییابند. از این منظر، کارکردگرایی پیش نیاز اصلاحات تلقی میشود.
ما همینطور که در اندیشه دنبال تحول هستیم، در ساختار اداری و اجرایی کشور هم باید دنبال تحول باشیم. من از موقعی که یادم میآید درباره ساختار اداری، نظام برنامهریزی کشور، مشکلات سیستم، بازدهی پایین سیستم، معطل شدن کارها در سیستم و ناکار آمدی سیستم همه مدعیان اظهارنظر کردهاند. در رثای نبود سلامت در این سیستم، سخنرانیها، مقالات و کتابها فراوان است. میدانید که بازدهی سیستم 64 صدم است. معنای آن این است که نوعی عقب گرد سیستماتیک مستمر وجود دارد. یا باید ذخایر را بفروشیم و چند برابر پول تزریق کنیم تا نتیجه بگیریم، یا همیشه یک تومان میدهیم 64 ریال بازدهی است. این که خیلی بد است. ما باید راندمان را بالای یک ببریم، با خلاقیت، ابتکار، اصلاح سیستم و سلامت.(1)
ما به ساختار اداری چابک، منسجم، سریع، تصمیمگیر و مصمم بر اجرای تصمیمات (نیاز داریم). والا یک سازمان در هم پیچیدهای در کشور که در مرکز تصمیمی گرفته میشود، با اهداف مشخص، وقتی وارد این هزارتوی سیستم اداری میشود خروجی
1) سخنرانی در جمع تشکلهای دانشجویی؛ 25/7/1385.
آن انطباقی با ورودی و تصمیمات و اهداف ندارد.(1)
این که دستگاههای اجرایی و سازمان دولت بسیار بزرگ است، (به این معناست که) هزینهاش بسیار بالاست. دایم خودش را بزرگتر میکند. بازدهیاش پایین است. سرعت تصمیمگیری و اجرا در ساختار مدیریتی کشور پایین است. کیفیت تصمیمگیریها پایین است. پروژهای میخواهد اجرا بشود پانزده سال طول میکشد. اصلا تصمیماتی که در ساختار مدیریتی کشور گرفته میشود با آن چیزی که مدنظر عموم ملت و خواستهای عمومی ملت است معمولا دارای زاویه است. یک تعداد خواستهای را به سیستم اجرایی میدهیم، خروجی با آن چیزی که دادیم کاملا متفاوت است... البته نیروهای فراوانی دارند آنجا زحمت میکشند. اما این ساختارها اجازه نمیدهد که تمام توانی که صرف میشود به نتیجه برسد و با بازدهی صد در صد در اختیار مردم بیاید.(2)
یک موجودی طی 40-50 سال شکل گرفته که خروجیاش همین وضع کشور است، یعنی شما وضع کشور را ببینید، بالاخره یکی از عوامل اصلی آن، سازمان مدیریت است... بیست و پنج سال است که ایجاد تحول در ساختار سازمان مدیریت در دستور کار نظام قرار دارد. همه دولتهای قبلی خواستهاند و نشده است... حالا امروز بنده (که) از سال 74 روی ساختار سازمان مدیریت مطالعه و بررسی و فکر کردهام و صدها ساعت مناظره، سؤال و جواب و پرسش و پاسخ با آدمهای گوناگون، با تیپهای گوناگون (داشتهام) و یکی از برنامههایی که در زمان انتخابات در مجامع گوناگون اعلام کردم، تحول در ساختار سازمان مدیریت بود، (در پی آن هستم.)(3)
چنان که پیشتر نیز مشخص شد، باورهای ایمانی احمدینژاد همنشین باورهای دیگر در
نظام فکری وی نقش تعیینکنندهای دارد. باورهای ایمانی نه تنها در نظام شناختی او جایگاه ویژهای دارد بلکه در نظام ارزشی وی نیز نقش مهمی دارد. ایمان شاخص و معیار سنجش باورهای دیگر است. همانطور که ایمان نباید با اصول مسلم علمی و عقلانی در تعارض باشد، علم و عقل نیز نمیتواند با اصول مسلم ایمانی در تعارض افتد. در نظام فکری احمدینژاد جهت و معیار را ایمان عقلانی شده تعیین میکند. ایمانی که خرد ستیز نیست و به افکار و رفتار آدمی در حوزه فردی و اجتماعی جهت میبخشد. در این نگاه، جهان دینی شده و دین جهانی شده مطلوبترین حالت است. مکانیسم ذهنی و فکری احمدینژاد از دین و باورهای ایمانی او جداییناپذیر است. ایمان عنصری واقعی و جهت بخش است نه شیئی تزیینی و تسکین بخش. ایمان همنشین همیشگی انسان است و باید تمام افکار، گفتار، رفتار و ویژگیهای خود را با آن سنجید. دین تنها احکام فقهی نیست، بلکه صاحب آموزههای اخلاقی و حکمی است که روح زندگی را شکل میدهد. هیچ ساحتی از زندگی وجود ندارد که تحت یکی از احکام حکمی و فقهی دین نباشد. در هر حالت و وضعیتی که باشی جدای از ساحت دین نیستی و دین روح حاکم بر زندگی است که باید تمام حوزههای ذهنی و رفتاری و گفتاری فرد را جهت بخشد.
دین که نمونه کامل آن اسلام است در برنامه زندگی درسی را تعطیل نگذاشته و اصولی را برای بشر پس از خاتم الانبیاء مشخص کرده است تا در هر دوره به مقتضیات زمان و دانش خود بر اساس آن بیاندیشد و عمل کند. لذا وقتی احمدینژاد سخن از «اقتصاد اسلامی»، «سیاست اسلامی»، «مدیریت اسلامی» و موضوعاتی از این دست به میان میآورد به این معناست که اصول و جهت را اسلام مشخص میکند و سپس انسان با تکیه بر منابع شناختی دیگر و استفاده از علوم دیگران آنها را شکل میدهد. در حقیقت نسبت «اسلامی» در اینجا بیانگر نوعی از بینش است که میتوان آن را با مفهوم «پارادایم» برابر دانست.
پارادایم مشتمل است بر مفروضات کلی نظری و قوانین و فنون کاربرد آنها که جامعه علمی خاصی آنها را بر میگیرند. پارادایم معیارهای کار پژوهشی مجاز را در درون علمی که ناظر وهادی آن است تعیین میکند. آن چنان که مطرحکنندگان مفهوم پارادایم نیز گفتهاند بخش مهمی از پارادایم حاوی بعضی اصول مابعدالطبیعه است که
پژوهش درون پارادایم را هدایت میکند. پارادایم دارای یک چهارچوب مفهومی خاص است که با آن جهان دیده میشود و در آن جهان توصیف میشود.(1)لذا «پارادایم اسلامی» یعنی با اسلام دیدن، با اسلام داوری کردن و با اسلام زندگی کردن.
به تعبیر دیگر هیچ اندیشمند و دانشمندی بدون پارادایم سراغ علماندوزی و علمآموزی نمیرود. علم بدون پارادایم ممکن نیست. سخن اینجاست که دانشمندان اسلامی گرچه همانند دانشمندان دیگر از منابع دیگر شناخت بهره میبرند و تفاوتی از این جهت میان آنان وجود ندارد اما در انتخاب پارادایم باید اسلامی بنگرند و براساس ایمانی واقعی و غیرسکولاریستی، یعنی همراه با پارادایم اسلامی به موضوعات و علوم بنگرند.
لذا تفاوت عمده دانشوران و دانشمندان اسلامی با دیگران در پارادایم است. اگر نه علوم اسلامی هم مانند بسیاری از علوم دیگر میتوانند از روشهای اندیشمندان و دانشمندان دیگر بهره ببرند. از این جهت آن چه از بیانات احمدینژاد میتوان استنباط کرد این است که پارادایم علمی یک مسلمان باید اسلامی و برخاسته از باورهای ایمانی او باشد. اگر چنین شود علوم مختلف نیز جهت و رنگ اسلامی به خود میگیرند. در این حالت احکام دینی مورد بیمهری قرار نمیگیرند و غایات دینی مانند عدالتخواهی، مهرورزی و پرهیز از دنیاگرایی میتواند در علوم انسانی سرنوشتساز شود. به این معنا احمدینژاد خود از پارادایم اسلامی بهره برده است.
امروز ما در آغاز یک تحول جهانی قرار داریم. مارکسیسم نتوانست عدالت وعده داده شده را به ارمغان بیاورد و مکتب لیبرالیسم هم امروز به نقطه پایان خود رسیده است. امروز بشریت در آستانه یک انتخاب جدید قرار دارد. امروز بشریت تشنه توحید و عدالت است. ما باید با اتکا به خداوند و تبیین چارچوبهای اندیشه اسلامی، در همه زمینهها، در اقتصاد، فرهنگ، علوم و فناوریهای پیشرفته، راه را برای پیشرفت همه جانبه هموار کنیم. اسلام که آیینه و نقطه کمال همه ادیان الهی است، میتواند بشریت تشنه عدالت و معنویت را سیراب کند.(2)
سعادت نهایی بشر زندگی در جامعه اسلامی است و امروز ملت ما موظف است و مأموریت دارد که در سرزمین مقدس ایران، جامعه شاهد، وسط و الگو را بر پا کند. قرآن برنامه و دستورالعمل برپایی جامعه وسط است.(1)
اسلام قدرتمند است. ما بعضی وقتها خودمان ضعیفیم، خیال میکنیم اسلام هم ضعیف است... لذا آن چیزی هم که از اسلام بروز میدهیم و معرفی میکنیم چیز ضعیفی است. این نیست. اسلام آمده است بشریت را اداره بکند و ما باید با این نگاه به اسلام، جمهوری اسلامی و وظایفمان نگاه بکنیم.(2)
برای اسلامی اداره شدن و اسلامی شدن، وجود مدیران متعهد، مؤمن و مسلمان لازم است، اما کافی نیست. ما نیازمند برنامه اسلامی هستیم. یعنی آن مدیر، متعهد باشد به این که حوزه مسئولیت خودش را اسلامی اداره بکند. ما فکر کردیم خب مدیران مسلماناند. دور هم بنشینند این کتاب و آن کتاب، این کشور و آن کشور و فلان الگو را ببینند و از اینها اقتباس کنند. آن قدر این آش اقتباس کردن شور شد و شور شد که دیگر وقتی ما گفتیم آقا باید کشور را اسلامی ادار کنیم، عدهای گفتند این آقا متحجر است، این آقا میخواهد کشور را به هم بریزد و عقب گرد کند... ما برای اداره اسلامی کشور، هم مدیران مسلمان و متعهد و هم برنامه، نگاه و جهتگیری اسلامی میخواهیم. نمیشود ما بانکهایمان را با فرمولهای اقتصاد سرمایهداری که مبتنی بر ربا، اجحاف و دنیاپرستی است، اداره بکنیم و بعد بخواهیم اقتصادمان، اسلامی بشود. این نمیشود. نمیشود فرمولهای سرمایهگذاری صنعتی ما فرمولهای سرمایهداری باشد آن وقت بخواهیم صنعت پیشرفته اسلامی داشته باشیم. نمیشود که ما روابط کارمان را بر اساس روابط کار دنیای سرمایهداری «ابزار محور» تنظیم بکنیم، بعد بخواهیم مشکلاتمان حل بشود، نمیشود.(3)
کشور ما کشوری اسلامی است. همه تلاشها و خدمتها در نهایت باید به تعالی و کمال انسانی منجر شود. اسلام بنیان فرهنگ و تفکر ملت ایران است. هویت و
فرهنگ ما مبتنی بر دین است. اگر دین تضعیف شود، فرهنگ ما و مظاهر ارزشمند
آن از «ادبیات و شعر»، «هنر و عرفان»، «ایثار و جهاد» و «عشق و محبت» تضعیف میشود. در سالها و دهههای اخیر تلاش فراوان شد که نقش دین در زندگی فردی و جمعی به ویژه در سیاست و حکومت کمرنگ شود. آیا علت جز این است که اگر دین ضعیف شود، هویت ما تضعیف میشود و اگر هویت آسیب دید، آنگاه میتوانند همه چیز ما را بگیرند و هر چه خود خواستند به ما بدهند و حتی سلیقه و منش و فرهنگ را به ما تحمیل کنند.(1)
چنان که روشن است این اندیشه در نقطه مقابل سکولاریسم یا عرفگرایی قرارداد و اصولا احمدینژاد سکولاریسم را به همین معنا، یعنی نداشتن پارادایم اسلامی یا چهارچوب نظری و جهت دینی تعریف میکند. لذا در اندیشه او تمایلی به برخی از تعریفهایی که سکولاریسم را با «علمی شدن» و «عقلانی شدن» برابر میدانند، دیده نمیشود.(2)علمی شدن و عقلانیت به خودی خود به سکولاریسم نمیانجامد، بلکه جهت دینی نداشتن و متاثر از پارادیمهای سکولاریسم بودن است که سکولاریسم می زاید. علم و عقلانیت رقیب ایمان نیستند بلکه مکمل آن هستند، به شرط آن که در پیوند با برخی دنیاخواهیها به سکولاریسم آلوده نشوند. به این ترتیب در نظام فکری احمدینژاد میتوان دو نوع سکولاریسم را از هم تفکیک کرد: «سکولاریسم اخلاقی» و «سکولاریسم معرفتی». سکولاریسم اخلاقی شامل کنار گذاشتن نظام ارزشی و آموزههای اخلاقی دین و ناشی از بیتقوایی است. با به حاشیه رفتن نظام اخلاقی دینی آن چه که جای آن را میگیرد نوعی هرج و مرج برخاسته از خواستهای فردی و هوسبازانه آدمی است. چنین نظامی که میتوان آن را عدم نظام خواند رفتارها و ساختهایی را شکل میدهد که کارگزاران را به سوی تصمیمهای غیرانسانی، غیرعدالتخواهانه و مخالف صلح و آرامش سوق میدهد. سکولاریسم اخلاقی با این فضایی که میآفریند به سکولاریسم معرفتی میانجامد. لذا سکولاریسم معرفتی که دانش دور مانده از وحی، و باور جدای از ایمان
است ریشه در امیال نفسانی دارد و لزوما هر عقلانیت و دانشی به سکولاریسم ختم
نمیشود. عقلانیت و پژوهش انسانهای بیتقوا و مهجور از ایمان شائبه سکولاریستی دارد اما عقلانیت و دانش انسانهای مومن موجب تقویت ایمان میشود. تاریخ ایران پس از اسلام گواه این مطلب است.
ملت ما از معدود ملتهایی است که همواره موحد زیسته است و با ظهور اسلام، به پیامبر عزیز(ص) ایمان آورد. در دامان اسلام تعالی و تکامل یافت و آن چه از ذوق، استعداد و توان داشت در خدمت اسلام قرار داد. او در سایه اسلام به قلههای بلند علم، معرفت و کمال دست یافت. اسلام با فداکاریها، جان فشانیها و مجاهدتهای علمی و معنوی ایرانیان گسترش یافت. این تبادل و «خدمات متقابل» به گسترش فرهنگ، ادب و تمدن و تربیت ستارگانی در علم، ادب، حکمت، ریاضی، نجوم، اخلاق، فلسفه، پزشکی و سایر رشتهها انجامید. ستارگانی که تمدنساز و فرهنگساز شدند و همچنان در دنیای امروز می درخشند و نامشان همواره قرین اسلام و ایران است. اگرچه با فاصله افتادن میان مردم و حکومتها در دورانهایی، فرصتهای مهمی از دست رفته و آفتهایی عارض شده است، ولی در عین حال فروغ علم، ایمان و مجاهدت در این سرزمین افول نکرده است.(1)
با وجود این، احمدینژاد مهندسی خوانده و تحصیلات دانشگاهی او مهندسی عمران است. این موضوع در نگرش و ویژگیهای روحی او تاثیر گذاشته و بر همین اساس پیش فرض ذهنی او را به سوی آبادگری و عمران کشانیده است. ضمیر ناخودآگاه و جهت ذهنی او به آبادگری معطوف است و در پدیدههای مختلف میل به تولید و آبادسازی دارد. چنین ذهنی در مواجهه با هر ماده و پدیدهای خواسته یا ناخواسته به این میاندیشد که چگونه میتوان آن را از یک مرحله به مرحله بالاتر ارتقا داد. اگر به این اصل معتقد باشیم که در تک تک افراد یک میل بیش از امیال دیگر قدرت دارد و در بیشتر احوال و فرصتهای زندگی فرد را به سوی آن سوق میدهد، امیالی همچون پژوهشگری، قدرتخواهی، آبادگری، ثروتاندوزی و...، در مورد احمدینژاد باید بگوییم که آن گرایش آبادگری است. این میل بزرگترین کشش روحی
و خمیرمایه وجودی او شده که آثار آن در گفتار و رفتار وی تجلی یافته است. لذا در
1) سخنرانی در مجلس شورای اسلامی پیش از بررسی رأی اعتماد به وزیران پیشنهادی؛ 30/5/1384.
پارادایم احمدینژاد این رویکرد را که با روح وی عجین شده است نمیتوان نادیده گرفت. واژه «مهندسی» در ترکیب پارادایم «اسلام مهندسی» دو معنای دیگر نیز دارد؛ یکی تاکید بر مباحثی است که در گذشته و به ویژه در نظریه سیستمی مطرح شد و دیگری بازگشت به این مطلب است که باید شکاف میان باورهای دینی و علوم دانشگاهی برداشته شود. در حقیقت یک مهندس مسلمان باید در کنار علوم دانشگاهی از باورهای ایمانی دور نیفتد و میان آنها جمع ببندد.
کار مهندسی یعنی کاری که چهارچوب دارد. کاری که در آن اندازهگیری و حساب و کتاب است و قابل کنترل است. تقریبا همه کارهایی که در اجتماع انجام میشود اگر بخواهد درست انجام بشود باید با نگاه مهندسی انجام شود. حتی میبینیم در کارهایی که عمدتا مفهومی یا کیفی است، برای این که به آن چهارچوب بدهند و به ذهن نزدیک کنند یک اسم مهندسی اول آن میگذارند، حتی در بخش فرهنگ. مهندسی فرهنگ یعنی ما بیایم فرهنگ را در چهارچوبهای معینی بیاوریم و قابل اندازهگیری و برنامهریزی و نظارت کنیم و البته شدنی است. بنابراین، نگاه در بخشهای مختلف باید نگاه مهندسی باشد؛ نه این که لزوما مهندس فارغالتحصیل از دانشگاه در یک رشته خاص... ممکن است کسی تحصیلاتش در دانشگاه تحت عنوان مهندسی نباشد، اما نگاهش نگاه مهندسی باشد. یعنی ذهن منظم و چهارچوبدار (که) پدیدهها را خوب بتواند تجزیه و تحلیل، ریشه یابی، برنامهریزی و سازماندهی کند؛ برای رسیدن به اهداف برنامه. این میشود کار مهندسی، ولو علوم اجتماعی خوانده باشد.(1)
مهندسی یعنی بهینهسازی. بهینهسازی یعنی با طبیعت و محل کار کنید و بهترینها و ارزانترینها را بسازید. اصلا مهندس یعنی کار آفرین. من معمولا در کلاس برای بچهها این را میگویم و اصرار دارم این را بگویم که مهندس یعنی کسی که اگر ما چند تا از آنها را سوار هلیکوپتر کردیم و وسط کویر پیاده کردیم و مقداری هم آذوقه به آنها دادیم و گفتیم شما ده پانزده روز خودتان را در اینجا
نگه دارید، رفتیم سال بعد آمدیم ببینیم اینها یک اجتماع برپا کردهاند؛ یعنی از
1) سخنرانی در دیدار با اعضای سازمان نظام مهندسی ساختمان؛ 5/12/1385.
همان طبیعت استفاده کرده، ساخته و ایجاد کرده است. حالا در این کشور وسیع ایران با همه امکانات مادی، ما میخواهیم کشورمان را بسازیم. من فکر میکنم شدنی است. همان مهندسی فکر کنیم یا طراحی کنیم و بسازیم. یعنی هم در آن خلاقیت، هم نوآوری و هم بهینهسازی باشد و هم متکی بر منابع خودمان باشد.(1)
وحدت حوزه و دانشگاه که میگویند معنایش این نیست که اینها را با هم قاطی کنیم، گرچه در گذشته ما این مرزبندی را در علوم نداشتیم. یعنی اگر کسی فقیه یا فیلسوف بود، ریاضیدان، منجم و پزشک هم بود. حالا بالاخره بر ما تحمیل شد و برای کشور دو دسته علوم درست شد. علم، علم است دیگر. علم مفید، علم تعالی بخش و علمی است که قلب را در مقابل خداوند خاشع میکند و انسان را بالا میبرد. حالا یک تقسیمبندی شده است. نمیگویم دوباره برگردیم. گرچه ممکن است در آینده این اتفاق بیفتد که مهندس ما فقیه هم باشد، فقیه ما مهندس هم باشد و یک فیلسوف ما اقتصاددان هم باشد. اما تا آن موقع باید تلاش کنیم هم حوزه و هم دانشگاه آرمانها و اهدافمان را یکی کنیم. اگر آرمان یکی شد، وحدت در عمل و روش هم حاصل خواهد شد و اگر اهداف یکی شد وحدت هم حاصل میشود و علم موردنیاز خودمان و بشر را تولید میکنیم.(2)
گرچه مفهوم «گفتمان» همانند «پارادایم» فضای ذهنی، جهتگیریها، چهارچوب بینشی و نظام ارزشی فرد را بیان میکند، اما به برخی دلایل ترجیح میدهیم ضمن استفاده از «پارادایم اسلام مهندسی» از «گفتمان عدالت، معنویت» نیز بهره ببریم. جدای از کاربرد فراوان این اصطلاح در ادبیات احمدینژاد نکته دیگر این است که هر کدام از این مفاهیم بر روی عناصری تاکید دارند که در دیگری کمتر دیده میشود. چنان که خواهیم دید در گفتمان «عدالت، معنویت» مباحثی مطرح میشود که گرچه تقریر و تفسیر
دیگری از پارادایم اسلام مهندسی است، اما ورود به بحث، تاکیدات و واژههای آن
متفاوت است و به همین دلیل میتواند ابعاد دیگری از دستگاه فکری او را بشناساند. این مبحث که آخرین گفتار فصل حاضر به شمار میرود همانند گفتارهای پیشین تنها یک هدف را پیگیری میکند و آن هم شناخت هر چه بیشتر و دقیقتر نظام شناختشناسی احمدینژاد است. تمام گفتارهای نُهگانه این فصل به یک موضوع، اما از زاویه دیدهای مختلف پرداختهاند. لذا ذکر مفهوم پارادیم و گفتمان تنها به این منظور اتخاذ شده است تا با زوایای دیگری از این اندیشه آشنا شویم؛ تاکیدات آن را درک کنیم و به نوعی هم افقی با احمدینژاد در سپهر شناختشناسی برسیم.
چنان که پیشتر نیز تکرار شد، علم بیجهت وجود ندارد، علم لاینفع ارزشی ندارد، علم بیپارادایم ممکن نیست، جدایی عقل نظری از عملی امکانپذیر نیست و شناختها همانگونه که به زندگی جهت میدهند خود متاثر از شیوههای زندگی هستند؛ شناخت محصول رابطه دیالکتیکی عین و ذهن است و در فرایندی که بین عوامل متعدد درونی و بیرونی رخ میدهد، حاصل میشود.
به این ترتیب، گفتار آخر در معرفتشناسی احمدینژاد این است که مهمترین جهت زندگی عدالت و معنویت است و باید تمام ساحتهای زندگی در حوزههای فردی و اجتماعی به سوی این دو ارزش والا و غایی در حرکت باشند. باید گفتار، کردار و افکار ما به سوی عدالت و معنویت باشد؛ باید حوزههای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و تمام ابعاد اجتماعی به سوی عدالت و معنویت باشد و گزیده آن که عدالت و معنویت غایت قصوا، نهایت آمال و کعبه مقصود است. ادبیات احمدینژاد سراسر پر است از واژههای عدالت و معنویت، مفاهیم هم خانواده با آن و مفاهیمی که آن دو را تفسیر میکنند. گفتمان «عدالت، معنویت» که میتوان آن را از زبانشناسی احمدینژاد استنباط کرد، بنیان اندیشه سیاسی او را در حوزه مسایل داخلی و بینالمللی پیریزی کرده است. اصولا اگر اندیشه وی را فرمولبندی کنیم باید از آن به عنوان «اندیشه سیاسی مبتنی بر عدالت و معنویت» یاد کرد. لذا اگر گفتمان را سیستم یا ساخت زبانی یک فرد بدانیم که جهان در آن معنا میشود و عرصههای معرفتی را میآفریند، به همین معنا «عدالت، معنویت» را باید گفتمان احمدینژاد دانست.
امروز عدهای هستند که سیاست را به معنای فریب و جستجوی راههای تسلط بر
ملتها تفسیر میکنند. اما ما فکر میکنیم سیاست یعنی تدبیر امور جامعه بشری و این
باید براساس «ارزشهای» انسانی و الهی باشد. این باید بر پایه عدالت و معنویت باشد... (ما) باید ادبیات و مبانی و روشهای دیپلماسی را خودمان تعریف کنیم. منتها این تعریف ما حتما باید برپایه عدالت و معنویت باشد... آنها (دولتهای استعماری) علاقهمندند از ملتها و دانشمندان و آزادیخواهان همان کلماتی را بشنوند که خودشان به آنها یاد دادهاند. در دنیا هر کس حرفهای آنها را تکرار کند، روشنفکر، دانشمند، آزادیخواه و دمکرات است، اما هرکس مستقلانه بیاندیشد، متکی بر فکر و فرهنگ خود تصمیم بگیرد و سخن بگوید، به دیکتاتوری، خشونت و تحجر متهم میشود.(1)
در این شانزده، هفده سال و بلکه بیشتر، شاهد بودهایم که همواره یک گفتمان و ادبیاتی بر فضای عمومی کشور مسلط شده است که تمام نظریهپردازیها، تولید اندیشهها، طراحیها، برنامهریزیها، و حتی اجرای کشور را به شدت تحتتأثیر قرار میداده است ... اگر واقعا بیاییم از منظر عدالت به جامعه نگاه بکنیم، میتوانیم تمام نظامات حاکم بر دنیا را زیر سؤال ببریم و راه کارهای جدید، نو، مؤثر و توانمندی برای حل مشکلات بشر عرضه کنیم ... عدالت امر جامع و فراگیری است؛ عدالت در رفتار فردی، در خانواده، در تعامل با دیگران، محل کار، مدرسه، دانشگاه، بازار و در همه جا. ... (باید) از روایات، احادیث و قرآن کریم استفاده کنیم تا عدالت و عدالتگستری به عنوان یک ارزش و منش و مطالبه عمومی در جامعه ما مطرح شود و به گونهای شود که عدالت معیار سنجش رفتار انسانها در همه زمینهها و مشاغل باشد.(2)
به نظر میرسد مهمترین پرسش درباره گفتمان «عدالت، معنویت» این باشد که معنای عدالت و معنویت چیست و رابطه آنها با هم و ارزشهای دیگر چگونه است؟ احمدینژاد عدالت را در مقابل مفاهیمی همچون «ظلم»، «فساد»، «فقر» و «تبعیض» به کار میبرد. او در تعریف آن به ویژگیهای زیر اشاره میکند: «توزیع صحیح منابع در قلمرو حاکمیت دولتها»؛ «توزیع امکانات و فرصتها»؛ «تخصیص منابع برای مناطق،
به نسبت محرومیت، استعداد و ظرفیت»؛ «حقوق برابر» یا عدالت در وضع قانون؛
«تساوی در برابر قانون» یا عدالت در اجرای قانون؛ و مبارزه با عواملی همچون فساد، فقر، تبعیض، ظلم، ظالم و فاسد.
«لقد ارسلنا رسلنا با لبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط»؛(1)پیامبران الهی آمدند، نشانهها و بینات را آوردند، برای این که مردم را به قیام برای قسط وا دارند. آنها مقدمه است تا قسط در جامعه انسانی برپا شود. یا در جایی دیگر فرمودند: «هوالذی بعث فیالامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین.»(2)... عدالت چیست؟ محور و قائمه هستی است. محور اصلی جامعه اسلامی است؛ یعنی اگر ما همه احکام اسلامی را داشته باشیم؛ بسیاری از اخلاق و روحیات اسلامی را هم داشته باشیم، اما در جامعه ما عدالت برپا نباشد، من میگویم ناقص است؛ بعضیها میگویند چیزی وجود ندارد، چون بالاخره آن چیزی که ضامن همه احکام اسلام، همه فرهنگ اسلام و همه اخلاق و روحیات اسلامی است، عدالت است... عدالت یعنی آحاد مردم در برابر قانون و احکام الهی یکسان و مساوی باشند. عدالت یعنی تلاش کنیم حقی از کسی ضایع نشود. همه تلاش کنیم تا ظلمی واقع نشود و کسی در این جامعه مظلوم نشود... عدالت یعنی در تصمیمگیریها تبعیض نباشد، عدهای خود را مالک همه چیز بدانند و عدهای از همه چیز محروم باشند. البته عدالت مرز نمیشناسد، سیاست داخلی و خارجی نمیشناسد. عدالت روح حاکم بر همه تصمیمگیریهاست؛ عدالت چیزی جدای از منش، رفتار، سیاستها و تصمیمها نیست.(3)
عدالت از حقوق برابر، توزیع صحیح منابع در قلمرو حاکمیت دولتها، از تساوی آحاد بشر در برابر قانون و از احترام به قراردادهای بینالمللی سخن میگوید. عدالت حق همه را در داشتن آرامش، صلح و زندگی شرافتمندانه به رسمیت میشناسد. عدالت، زورگویی و رفتار دوگانه را نفی میکند. عدالت مفهومی
جذاب دارد و مورد علاقه و توجه همه ملتهاست. عقل و منطق در برابر عدالت خضوع میکند. به گفته دخت گرامی پیامبر اسلام(ص): عدالت مایه آرامش و هماهنگی
دلهاست.(1)
اجرای عدالت یعنی دادن فرصت کافی و یکسان به همه استعدادها، نه فقط به قشر و طبقهای خاص، بلکه به همه ... عدالت یعنی شرایطی فراهم بشود که هر کس در هر زمینهای استعداد دارد، بتواند آن را فعال بکند، نه برای عدهای خاص. البته عدالت در توزیع مناسب و درست ثروتها و بودجههای کشور هم هست.(2)
فرصتها باید به گونهای توزیع شود که همه کشور و آحاد ملت بتوانند از آن برخوردار باشند و کسانی که در اطراف یا مرکز ایران یا در هرجا هستند، بتوانند از فرصتها برای شکوفایی استعدادها و رشد و تعالی برخوردار باشند. این یک اصل محوری است. این تمام سیاستهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، شهرنشینی و ... را تحتتأثیر قرار میدهد.(3)
معیار قانونگذاری عدالت است. ما معمولا برابری افراد در برابر قانون را عدالت میدانیم که مطلب درستی است. ولی از موضوع مهمتری غافلیم و آن ارزیابی قانون با ملاک عدالت است. زمانی برابری افراد در برابر قانون منجر به عدالت میشود که خود قانون با ملاک عدالت تدوین شده باشد. تحمیل نظامات غیرعادلانه و برابری همگان در برابر آن ظلم بالسویه است و تفکر اسلامی ظلم بالسویه را عدل نمیداند.(4)
اما مقصود از «معنویت» در گفتار احمدینژاد «زندگی توأم با توحید و یکتاپرستی و عمل به دستورات انبیای الهی» است. در این دیدگاه هرچند اسلام کاملترین دین محسوب میشود اما همه ادیان الهی دارای یک ریشه هستند و تفاوت ماهوی میان آنان وجود ندارد. اگر پیروان هر دین به آموزههای اصیل آن دین رجوع کنند اشتراکات میان بشر افزایش مییابد و فضا برای دینداری و معنویت فراهم میشود. لذا گفتمان
«عدالت، معنویت» ضمن اعتراف به حقیقت و عظمت اسلام در پی تحمیل هیچ دینی نیست و پیشنهاد آن تنها بازگشت به ریشههای حقیقی هر دین است؛ مسیحیان به
مسیحیت، یهودیان به یهود و مسلمانان به اسلام. دستیابی به «معنویت» در گرو بازگشت به توحید و معارف انبیای الهی است. اگر پیروان ادیان الهی هر کدام به فرامین دینی خود پایبند باشند بسیاری از مشکلات انسان امروز حل خواهد شد. تعالیم انبیا دارای منطقی ساده و منطبق با فطرت آدمی است و به همین دلیل به سادگی قابل فهم است و با درون انسانها رابطه برقرار میکند. مهمترین تجلیگاه این بینش احمدینژاد را میتوان در سخنرانیهای عمومی او در مجامع بینالمللی و به ویژه در نامه وی به بوش مشاهده کرد.
بر اساس کلام الهی، همه ما به پرستش خدای یگانه و تبعیت از رسولان الهی دعوت شدهایم: «پرستش خداوندی که فوق همه قدرتهای عالم است و بر هر کاری تواناست»، «خداوندی که دانای پنهان و آشکار و گذشته و آینده است و میداند در قلب بندگانش چه میگذرد و اعمال آنان را ثبت میکند.» «خداوندی که مالک آسمانها و زمین است و همه عالم عرصه پادشاهی اوست»، «تدبیر همه عالم به دست اوست و به بندگان وعده مغفرت و بخشش گناهان میدهد»، «او یار مظلومان و دشمن ستمگران است»، «رحمان و رحیم است»، «بندگان را به ایمان و عمل صالح دعوت میکند و از آنان میخواهد که در مسیر حق قدم بردارند و در این مسیر استوار باشند»، «بندگان را به اطاعت رسولانش دعوت میکند و بر اعمال آنان شاهد و ناظر است» و «پایان بد را متعلق به کسانی میداند که فقط حیات این جهانی را انتخاب کنند و از امر او سرپیچی کنند و به بندگان او ظلم روا دارند.» «و پایان نیکو و بهشت جاوید را از آن بندگانی میداند که از عظمت و مقام او بترسند و از هوای نفس خویش پیروی نکنند.» ما معتقدیم بازگشت به آیین انبیای الهی تنها راه سعادت و نجات است. شنیدهام جنابعالی (بوش) به آیین مسیح(ع) گرایش دارید و به وعده الهی حکومت صالحان در زمین اعتقاد دارید. ما نیز حضرت عیسی مسیح(ع) را از پیامبران بزرگ الهی میدانیم که در قرآن بارها از ایشان تجلیل شده است... همه این آیات (بالا) به نحوی در کتاب مقدس نیز آمده است. پیامبران الهی وعده دادهاند که: روزی برپا خواهد شد که همه انسانها در پیشگاه
خداوند متعال حاضر خواهند شد تا به اعمال آنان رسیدگی شود. نیکوکاران به بهشت رهنمون خواهند شد و بدکاران به عذاب الهی دچار میشوند. فکر میکنم
هر دوی ما به چنین روزی اعتقاد داریم.
اما محاسبه اعمال حاکمان آسان نخواهد بود. زیرا ما باید پاسخگوی ملت خود و همه کسانی باشیم که اعمال ما به نحوی در زندگی آنان مؤثر بوده است. پیامبران، صلح و آرامش را بر پایه خداپرستی و عدالت و حفظ کرامت انسانی برای همه بشریت خواستهاند. آیا اگر همه ما به این مبانی؛ یعنی توحید و خداپرستی، عدالت و حفظ کرامت و عزت انسانی و اعتقاد به روز واپسین معتقد و متعهد باشیم، نمیتوان بر مشکلات امروز جهان که نتیجه دوری از اطاعت خداوند و آیین پیامبران است، فایق شد و بهتر و زیباتر نقشآفرینی کرد؟ آیا اعتقاد به این مبانی، صلح و دوستی و عدالت را گسترش نمیدهد و تضمین نمیکند؟ آیا مبانی مزبور آیین نوشته یا نانوشته اکثریت مردم جهان نیست؟ آیا جنابعالی این دعوت را اجابت نمیکنید؛ بازگشت حقیقی به آیین پیامبران، به توحید و عدالت، به حفظ کرامت انسانی و به اطاعت از خداوند و رسولان او؟(1)
ریشه این نابسامانیها چیست؟ و تا کی میتواند ادامه یابد؟ آیا فکر نمیکنید ریشه اصلی این نابسامانیها دوری بعضی از حاکمان و قدرتها از تعلیمات انبیای الهی، تعلیمات حضرت ابراهیم، حضرت موسی و حضرت عیسی (علیهمالسلام) و پیامبر خاتم حضرت محمد(ص) است؟ در همه ادیان الهی که ما و شما بدان معتقد هستیم، این آموزهها وجود دارد:
خداوند خالق و پروردگار همه است. او انسانها را آزاد خلق کرده است و اجازه نداده است بنده کس دیگری غیر از او باشند.
او امر به تقوا، نیکی و خدمت به بندگان خدا، مهربانی و دفاع از مظلومان و مبارزه با ستمگران کرده است.
خداوند به انسانها کرامت بخشیده است و ذلت را برای آنان نمیپسندد.
او پیامبرانش را با دلایل روشن و کتاب و میزان فرستاده است و از بندگان خود
خواسته است در اقامه عدل بپاخیزند.
بر اساس همین مبانی مشترک ما معتقدیم؛
1) متن نامه رئیس جمهور اسلامی ایران به رئیس جمهور آمریکا؛ 18/2/1385.
صلح و آرامش واقعی فقط بر پایه خداپرستی و عدالت میتواند در جهان مستقر و پایدار شود.
صلح و آرامش و کرامت انسانی حق همه ملتهاست.
تلاش در جهت پیشرفت و تعالی و تأمین زندگی توأم با معنویت، محبت و رفاه از حقوق همه مردم است. ما و شما میتوانیم با اتکا به این مبانی که مبانی مشترک همه ادیان الهی است، پایهگذار حرکتی نو در تحقق این آرمانهای بلند بشری باشیم.(1)
چنان که از عبارات بالا نیز بر میآید، عدالت و معنویت لازم و ملزوم یکدیگرند. بدون عدالت، معنویت محقق نمیشود و بدون معنویت، عدالت به دست نمیآید. این دو غایت زمانی حاصل میشوند که مکتب و گفتمانی بتواند با تأکید بر هر دو در پی تحقق آنها برآید. این گفتمان باید علاوه بر نظر و تئوری با عمل نیز بیگانه نباشد. گفتمان «عدالت، معنویت» تنها به حوزه اندیشه محدود نمیشود بلکه تحقق آن در گرو پیوند نظر و عمل است. این گفتمان بستر دست یابی پایدار به حقیقتخواهی، آزادی، صلح، آرامش، امید، نشاط، کرامت انسانی، سعادت، مهرورزی، فرهنگ خدمتگزاری، توسعه، دمکراسی، گسترش فضایل اخلاقی، وحدت و ارزشهایی نظیر اینهاست. بدون عدالت و معنویت ارزشهای دیگر حاصل نمیشود یا در صورت حصول پایدار نخواهد ماند. به عبارت دیگر، احمدینژاد به جای آن که وارد دیالوگ «زیربنا بودن اقتصاد یا فرهنگ» شود، «عدالت، معنویت» را که مفهومی چند بعدی است علتالعلل و زیربنای پدیدههای فردی و اجتماعی معرفی میکند.
اگر توحید و خداپرستی نباشد، خودخواهیها و سلطهطلبیها رخت برمی بندد. اگر خداپرستی باشد، خودپرستی نیست و اگر خودپرستی نباشد، حقوق دیگران رعایت میشود و اگر حقوق دیگران رعایت شود، تجاوز، ظلم، جنگ و فتنه نخواهد بود و عدالت برپا میشود. با استقرار عدالت، صلح برپا میشود و همراه با صلح، آرامش و امنیت خواهد بود؛ بنابراین، ما بر اساس تعلیمات الهی میگوییم:
توحید و عدالت ریشههای اصلی صلح و آرامش جهانی هستند و صلح و آرامش جهانی بر
1) متن نامه رئیس جمهور اسلامی ایران به صدراعظم آلمان؛ 7/6/1385.
پایه توحید و عدالت ممکن خواهد بود و تحقق آن دیر نخواهد بود.(1)
علت اصلی همه این گرفتاریها دوری برخی از قدرتمندان از خداپرستی و عدالت است. اگر خدا در زندگی بشر نباشد عشق، محبت و عدالت نیز وجود نخواهد داشت. اگر خدا نباشد یا فقط نام او باشد و اطاعت از او نباشد، وضعی است که امروز در بسیاری از نقاط جهان شاهد آن هستیم. لیبرالیسم غربی در حال فروپاشی است زیرا فاقد اخلاق و معنویت است. زورمداران چه بخواهند و چه نخواهند، مردم، خدا و عدالت و کرامت انسانی را دوست دارند. این یک ودیعه الهی در انسان و یک حقیقت انکارناپذیر است. راه نجاتی برای بشریت جز بازگشت به خدا، عدالت و آیین پیامبران نیست. این موحدین و خداپرستان هستند که خدمتگزار مردماند و بر معیار عدالت عمل میکنند. عدالت میزان قابل فهمی برای همه بشریت است. یکی از ملاکهای عدالت این کلام بلند است که «آن چه را برای خود میپسندید برای دیگران هم بپسندید و آن چه را برای خود نمیپسندید برای دیگران هم مپسندید.» عدالت جز با حضور مردم برپا نمیشود. پیامبران الهی ماموریت دارند ابتدا با نشانهها و دلایل محکم و روشن مردم را به خداپرستی دعوت نمایند و با راهنمایی مردم و آموزش «کتاب و حکمت» آنان را به برپایی عدالت ترغیب کنند.(2)
در جامعهای که همه انسانها بنده خدا و تابع دستورات خدا باشند، آیا در چنین جامعهای بیعدالتی، تبعیض، تجاوز و فساد وجود خواهد داشت؟ در جامعهای که انسانها همه بنده خدا هستند، جز لطف، محبت، رافت و مهربانی چیزی دیده نخواهد شد... در چنین جامعهای همه انسانها غمخوار هماند در شادی و غم هم شریکاند. در کارها یار و مددکار هم هستند. در اقدامات خیر و مفید برای جامعه از یکدیگر سبقت میگیرند. در جامعه بندگان خدا همه یکدیگر را دعا میکنند، همه برای یکدیگر خوبی و خیر میخواهند، مثل آن چیزی که در صدر اسلام
دیدیم. مهاجرین و انصار برادر یکدیگر شدند. برای یکدیگر فداکاری و ایثار
میکردند، مورد نیاز خودشان را فداکارانه در اختیار برادرشان قرار میدادند، دیگران را بر خودشان ترجیح میدادند و بخل نمیورزیدند. به همین دلیل است که خداوند آنها را اهل فلاح و رستگاری مینامد.(1)
چگونه میتوان بر جهان آینده تاثیر گذاشت؟ صلح، آرامش و نیکبختی برای تمام انسانها چه وقت و چگونه محقق خواهد شد؟ اینها سوالات اساسی پیش روی ماست. ما معتقدیم نظم پایدار و مولد آرامش و صلح آنگاه محقق خواهد شد که بر پایه عدالت و معنویت بر پا شود. هر چه جامعه بشری از عدالت و معنویت دور شود به همان نسبت به نا امنی نزدیک خواهد شد، به طوری که اندکی بحران ولو از جنس حوادث طبیعی نیز موجب بروز ناهنجاریها و رفتارهای غیربشری میشود. متاسفانه در جهان امروز تبعیض و فقر به نحو چشمگیری دیده میشود. تبعیض خود بستر زایش کینه ورزی، جنگ و ترویسم است. ریشه عموم این پدیدهها دوری از معنویت و بیعدالتی است... امروز دنیا منتظر چنین عدالتی (توحیدی) است. اگر اراده انسانها به این خواست فطری پاسخ دهد، عدالت ظهور پیدا خواهد کرد. این همان وعده الهی است که همه انسانهای پاک از همه ادیان منتظرش هستند. اگر گفتمان حاکم بر مناسبات جهانی، گفتمان «عدالت و معنویت» باشد، صلح پایدار و آرامش تضمین میشود و بر عکس اگر مناسبات منهای عدالت و معنویت تعریف و از اخلاق تهی گردد آنگاه بسیاری از سازوکارها برای ایجاد اعتماد و تحکیم و صلح همچنان ناکافی و ناکارآمد خواهد بود... پیام امروز ملت تمدنساز ما به ملتها و دولتها، پیش به سوی آرامش و صلح پایدار براساس عدالت و معنویت است.(2)
صلح تحمیلی، صلحی که در سایه زرادخانههای هستهای و شیمیایی و میکروبی بر ملتها تحمیل میشود، گرچه اساسا صلح نیست، حتی اگر صلح هم باشد، پایدار نیست... تجربه تاریخی نشان داده است که در هر مقطعی از زمان و در هر گوشهای
از جغرافیای بشری که اسلام ناب، بیپیرایه و حقیقت اسلام معرفی شده است،
دلهای بشریت به سمت اسلام گرایش دارد و امروز مطالبه عدالت و معنویت یک مطالبه جهانی است و ما مسلمانان موظفیم به این مطالبه درست پاسخ مناسب و صحیحی ارایه بدهیم.(1)
1) مصاحبه مطبوعاتی در عربستان؛ 17/9/1384.
شناخت شخصیت سیاسی و تحلیل روانشناسانه سیاستورزان از روشهای مرسوم در علوم سیاسی است. اصولا اندیشه سیاسی جدای از شخصیت سیاسی نیست و تحلیل روانشناسی سیاسی لازمه شناخت اندیشه یک فرد است. موضوع روانشناسی سیاسی که برخی آن را شاخهای از روانشناسی اجتماعی میدانند و به تحلیل فرایند شکلگیری شخصیت سیاسی یک سیاستمدار میپردازد، به طور ویژه بررسی تاثیر شخصیت افراد بر سیاست است. روانشناسی سیاسی به طور کلی با ویژگیهای روانشناسانه بازیگران سیاسی سروکار دارد؛ اعتماد به نفس، شجاعت، خودمحوری، احساس امنیت یا ناامنی و... از ویژگیهای مورد توجه روانشناسان است. روانشناسی سیاسی همچنین به این پرسشها میپردازد که چگونه انسان گرایشهای سیاسی را میآموزد؟ چگونه افکار او شکل میگیرد؟ چگونه افکار میتواند تغییر کند؟ و چگونه افراد تصمیم میگیرند؟(1)
این فصل به دو مسأله اساسی میپردازد و از دو قسمت اصلی تشکیل یافته است. نخست تلاش میکند بر اساس سه روش، شخصیت سیاسی احمدینژاد را تحلیل و بررسی کند و در قسمت بعد، به ویژگیهای شخصیت سیاسی او میپردازد که میتوان
1) پالمر، مونتی و دیگران؛ نگرش جدید به علم سیاست؛ منوچهر شجاعی؛ تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1380، ص 139.
آن را به دلایلی که خواهد آمد «شخصیت خدمتگزار» نامید. لذا در این فصل تاثیر «شخصیت خدمتگزار» بر سیاست کشور و نیز ویژگیهای او از نظر ارزشها و اندیشههای مردمسالارانه و عدالتخواهانه و... مورد بررسی قرار میگیرد.
در فصل حاضر برای تکمیل مباحث گذشته به بررسی شخصیت سیاسی احمدینژاد و تحلیل روانشناسی سیاسی او میپردازیم. به این منظور سه روش را مفید میدانیم:
آشنایی با زندگینامه؛ چگونگی جامعهپذیری سیاسی و بررسی مراحل مهم زندگی؛
بررسی مهمترین هدف اصلی که بر تصمیمگیری و سیاستگذاری فرد تاثیر میگذارد؛
بررسی الگوی شخصیتی ایدهآل و ریخت روانشناسی مورد علاقه فرد.
آشنایی با زندگینامه یک فرد، از مفیدترین روشهای آشنایی با شخصیت سیاسی به شمار میآید. در این شناخت میتوانیم جامعهپذیری سیاسی وی را بررسی کنیم و رشد شخصیت سیاسی او را در مراحل مختلف و دورههای حساس زندگی مورد توجه قرار دهیم. خانواده، مدرسه، همسالان، رسانههای گروهی، فرهنگ و موقعیت اجتماعی از عوامل موثر در فرایند جامعهپذیری سیاسی هستند. به این ترتیب، فرد در همان مراحل نخست زندگی به شخصیتی سیاسی دست مییابد که به تدریج و در مراحل بعدی رشد مییابد و دگرگونی میپذیرد.(1)تحولات و رخدادهای زندگی، تحولات عمیق اجتماعی، ورود به دانشگاه، دستیابی به یک شغل، پیوند با یک گروه و مواردی از این دست همگی از موضوعاتی هستند که میتوانند مرزهای تاریخی زندگی یک فرد به شمار آیند و در جهت بخشی به زندگی و در نتیجه شخصیت سیاسی تاثیرگذار باشند.
اما چنان که پیشتر مشاهده کردیم، بخش نخست کتاب به همین موضوع، یعنی
1) فتحی آشتیانی، علی؛ روانشناسی سیاسی؛ تهران، انتشارات بعثت، 1377، صص 39-44.
بررسی تحولات مهمترین دورههای زندگی احمدینژاد تا پیش از دوران ریاست جمهوری میپردازد. در بخش نخست به موضوعاتی نظیر شرایط خانوادگی، موقعیت اجتماعی، شرایط تاریخی، چگونگی جامعهپذیری سیاسی، مهمترین مسألههای ذهنی، دوران دانشجویی، دوران مسئولیتهای استانی، سالهای هشت ساله حاکمیت جبهه دوم خرداد، دوران شهرداری و مقطع انتخابات پرداختیم. بر این اساس، در فصل حاضر به جای تکرار مطالب پیشین تنها به دو روش بعدی میپردازیم.
آدلر، موسس مکتب روانشناسی فردی، در پژوهشهای خود به مطالبی اشاره کرده است که نویسنده با توجه به برداشتی که از آن عبارات دارد در روش حاضر از آنها بهره میبرد. در رویکرد وی شخصیت آدمی به عنوان یک کلیت وحدت یافته و به عنوان یک سیستم کلی قابل فهم است. به این معنا که شخصیت هر فرد، به عنوان یک کلیت قابل تمایز که در یک بستر خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی خاص پرورش یافته و با در نظر گرفتن تمامی این عوامل، قابل فهم و بررسی است. انسانها موجوداتی اجتماعی، خلاق و تصمیمگیرنده هستند که در زندگی هدف مشخص داشته و خارج از چارچوب و متنی که در آن زندگیشان معنادار است، نمی توان آنها را شناخت. از دیدگاه آدلر هر رفتاری معنادار و معطوف به یک هدف است. از آن جا که در روانشناسی فردی، کلیه رفتارهای آدمی واجد معناست، انسانها در زندگی برای خود غایتی را ترسیم میکنند و بدینگونه تمامی رفتارهایشان در متن این اهداف وحدت و انسجام مییابند.
از این رو آدلر و پیروان او بدون آن که نقش گذشته را در ساخت و تحول شخصیت نادیده بگیرند، تاکید اصلیشان بر آینده است. آنان معتقدند که تصمیمات هر فرد بر مبنای تجاربش در شرایط فعلی و در جهتی که او حرکت میکند استوار است. مفهوم مهم دیگری که آدلر و پیروانش از آن استفاده میکنند، اصطلاح «غایتگرایی خیالی» است که به آن هدف اصلی که رفتارهای فرد را هدایت میکند، اشاره دارد. اهداف خیالی منعکسکننده تصور فرد از موقعیت مطلوب و دلخواه است که در هر شرایطی آن را جست و جو میکند و یا در تدارک و طراحی نقشه برای دست یابی به آن است. واژه غایتگرایی نیز به همین ترتیب به ماهیت هدف نهایی شخص و گرایش دایمی او به
حرکت در جهت مشخص و معین اشاره دارد. غایتگرایی به این معناست که همگی انسانها واجد یک قوه انتخاب هستند که چه چیز را به عنوان حقیقت بپذیرند، چگونه رفتار کنند و چگونه وقایع و رویدادها را با توجه به هدفی که در ذهن دارند تفسیر کنند. آدلر تاکید میکند که تلاش برای رسیدن به کمال و برتری، امری کاملا غریزی است. او معتقد است که میل به موفقیت، مردم را به سوی برتری و فایق آمدن بر موانع پیشرفت میکشاند و میل به برتریطلبی باعث توسعه و رشد جامعه انسانی میشود. توضیح این نکته ضروری است که برتریطلبی در نظر آدلر به معنی کسب برتری نسبت به دیگران نیست، بلکه به معنی موقعیت بهتر در زندگی و تلاش برای گذار از موقعیت ادارک شده سطح پایین به موقعیت ادارک شده سطح بالاست و به عبارتی دیگر عبور از احساس منفی به احساس مثبت است. او اضافه میکند که فرد برای دستیابی به موفقیت و هدف اصلی به سبکی از زندگی تن میدهد. در این کاربرد، «سبک زندگی» به معنی جهتیابی اولیه و اصلی فرد نسبت به زندگی است و در بردارنده مضامین و موضوعاتی است که هستی و کلیت وجود فرد را مشخص میکند. آدلر مترادف سبک زندگی را «نقشه زندگی»، «جهت حرکت در زندگی»، «استراتژی زیستن» و «نقشه راه زندگی» تعریف کرده است. از دیدگاه آدلر، به وسیله سبک یا نقشه زندگی است که ما به سوی هدفمان در زندگی (اهداف غایی) گام بر میداریم. از این روست که آدلر انسان را نویسنده، بازیگر، و کارگردان صحنه زندگی خودش تعریف میکند.
اما از مفاهیم دیگر مورد تاکید آدلر «رغبت و تعلق اجتماعی» است که شاید از شاخصترین مفاهیم در نظریه وی باشد. مطابق این مفهوم که به نگرشهای فرد نسبت به اجتماع اشاره دارد، تعلق اجتماعی بدین معنی است که هر فرد در فرایند تحول و رشد سالم، خود را جزیی از جامعه انسانی دانسته و در جهت آیندهای بهتر برای جامعه جهانی تلاش کند. در این دیدگاه، فرایند اجتماعی شدن یا جامعهپذیری که از دوران کودکی شروع میشود، به معنی یافتن جایگاهی اجتماعی و احساس تعلق به جامعه و مشارکت فعال در آن است. آدلر رغبت اجتماعی را مترادف «همانندسازی با دیگران» تعریف میکند. «رغبت اجتماعی یعنی با چشم دیگران دیدن، با گوش دیگران شنیدن و با قلب دیگران احساس کردن.» او رغبت اجتماعی را معیار برخورداری فرد از سلامت روانی میداند، به این معنا که سلامت روانی هر کس در گرو آن است که او تا چه
اندازه میتواند با دیگران مشارکت داشته باشد و به رفاه و آسایش دیگران علاقه و دلبستگی نشان دهد. گزیده آن که در نظریه آدلر شخصیت هر فرد حول محور «هدف غایی» که او برای خودش در نظر گرفته است وحدت پیدا میکند و تمامی رفتارهایش در راستای «نیاز به جبران» و تبدیل نواقص به برتری است. از سوی دیگر، سبک زندگی هر فرد نیز نقشه چگونگی حرکت از نواقص به سوی برتری و موفقیت یا حرکت از احساس منفی به احساس مثبت است. بنابراین، تمامی رفتارها، واکنشها و عناصر شخصت هر فرد را بدین طریق میتوان شناسایی و پیشبینی کرد.(1)
کاربست نظریه آدلر در شناخت شخصیت سیاسی احمدینژاد در صورتی ممکن است که به جای هدف اصلی فردی، هدف اصلی اجتماعی و سیاسی او را که به رفتار وی وحدت میبخشد بررسی کنیم. به هر طریق، هر فردی همانطور که در زندگی شخصی دارای اهداف و ارزشهایی است و برای آن «نقشه زندگی» دارد، در صورت رشد شخصیت اجتماعی ممکن است در زندگی اجتماعی برای جامعه خود و حتی در صورت کمال یافتهتر برای جامعه بشری نیز به اهداف و ارزشهایی معتقد باشد و برای آن نقشه و برنامه طراحی کند؛ همانطور که آدلر نیز به آن اشاره میکند و اصولا این ریخت شخصیتی را سالم تلقی میکند. لذا شناخت آن اهداف اجتماعی گامی در شناخت شخصیت سیاسی احمدینژاد است.
اگر نظری به دوران مدیریتی احمدینژاد در گذشته بیاندازیم؛ اگر نظام شناختشناسی وی را مدنظر قرار دهیم و به گفتان «عدالت، معنویت» او از نو بنگریم؛ اگر به اظهارات صریح وی در آغاز مسئولیت ریاست جمهوری و سالهای پس از آن توجه کنیم، در مییابیم که وی چهار هدف اساسی را برای خود در مقام مسئول اجرایی کشور ترسیم کرده است: «عدالت گستری»، «مهرورزی»، «خدمتگزاری»، و
1) اسپربر، مانس؛ تحلیل روانشناختی استبداد و خودکامگی؛ علی صاحبی؛ تهران، ادب و دانش، 1379، صص 8-13 و لوسین، فرنان و مولر؛ تاریخ روانشناسی؛ علی محمد کاردان؛ تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1367، صص 38-41.
«توسعهیافتگی». اما نکته اینجاست که جنس این چهار هدف یکی است و همگی را میتوان یک هدف با زاویه دیدهای مختلف تلقی کرد. عدالت بدون توسعه همانند خدمتگزاری بدون مهرورزی است که ناتمام و ابتر است و قابلیت شکلگیری ندارد. چنان که پیشتر در مفهوم «مدیریت وظیفهگرا» و گفتمان «عدالت، معنویت» نیز به گونههای دیگری مطرح شد این ارزشها از همدیگر جداییناپذیرند و همگی لازم و ملزوم یکدیگرند. با این توصیف، در معرفی شخصیت سیاسی احمدینژاد مناسب است از مفهوم «شخصیت سیاسی خدمتگزار» بهره ببریم که بهتر میتواند حاوی معانی شخصیتی و روانشناختی وی باشد.
در حقیقت کاربرد این اصطلاح را پیشتر در نوشته لوسین پای، دانشور فرهنگ سیاسی، مشاهده کردهایم. وی در یکی از آثار خود که به گونهشناسی شخصیتهای سیاسی در کشورهای در حال توسعه میپردازد، دست کم به سه گونه اشاره میکند. دسته نخست کسانی هستند که به سیاست از منظر تمایلات شخصی برای دستیابی به امنیت شغلی مینگرند. دسته دیگر شماری از فعالان سیاسی هستند که از طریق نشاط ناشی از مشارکت در حرکتهای ملی با توانمندیهای سیاسی آشنا شده و رفته رفته معتقد شدند که سیاست باید فعالیتی به شدت احساساتی باشد. اما دسه سوم کسانی هستند که به سیاست به عنوان فرصتی برای «خدمات عمومی» مینگرند.(1)
«شخصیت خدمتگزار» اگر به عینیت نرسد و جلوههای آن را نتوان در رفتار و ویژگیهای اخلاقی یک فرد تشخیص داد، نامی بیمعنا خواهد بود. فارغ از واژهها آن چه که اهمیت دارد سلوک رفتاری و «سبک زندگی» است. در حقیقت سبک و نقشه زندگی است که نشان میدهد یک سیاستمدار به چه هدفی تمایل دارد و کدام هدف را در زندگی اجتماعی و سیاسی خود برگزیده است. صرف شعار دادن و کاربرد واژههای مثبتی نظیر «خدمتگزاری»، «توسعه»، «دمکراسی» و «مردمسالاری» نشان نمیدهد که آیا افراد به طور قطعی به آن اهداف گرایش دارند یا نه. نشانه و شاخصی که این حقیقت را آشکار میکند «نقشه زندگی» و «سبک زندگی» یک فرد است. به طور نمونه، زندگی اشرافی و
1) پای، لوسین و دیگران؛ بحرانها و توالیها در توسعه سیاسی؛ غلامرضا خواجه سروی؛ تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی، 1380، صص 165 و 166.
سبک زندگی کاخنشینانه با شعارهای خدمتگزاری و مردمسالاری انطباق ندارد. لذا برای
شناخت هدف اصلی فرد باید ضمن بررسی سخنان و اندیشههای او، نقشه زندگی و سبک مدیریتی وی را نیز مورد توجه قرار دهیم.
بر این اساس، برای شناخت «نقشه زندگی» احمدینژاد و انطباق آن با مدل شخصیتی «خدمتگزار» یکی از بهترین روشها استفاده از تجربیات و مشاهدات افرادی است که در سالهای دوران ریاست جمهوری با او از نزدیک رابطه داشتهاند و به چشم، شاهد برنامه زندگی او در طول شبانه روز بودهاند؛ کسانی که از صبح تا شب و همه جا همراه او زیستهاند. لذا در میان تمام مدارکی که در این زمینه وجود دارد به نظر میرسد اظهارات سرپرست تیم حفاظتی احمدینژاد که در طول یک مدت طولانی از نزدیک و تنگاتنگ شاهد گسترده شدن این «سبک زندگی» و «استراتژی زیستن» بوده است، بیش از اظهارات دیگر بتواند جزییات زندگی احمدینژاد را در این دوران معلوم سازد. سردار «جهانگیر دایی حامد» که از سال 84 به مدت دو سال مسئولیت تیم حفاظت احمدینژاد را برعهده داشت، درباره شیوه زندگی احمدینژاد در این سالها چنین میگوید:
میدانید که حفاظت برای انجام کار خود چارچوبها و قواعدی دارد که باید رعایت شود... (اما) رییس جمهور میگفت من میخواهم در دل مردم باشم و مرا از مردم جدا نکنید. در اینجا کار ما سختترین حالت را به خود میگرفت؛ هم میخواستیم حفاظت را انجام دهیم و هم ایشان از مردم جدا نشوند. شرایط سختی بود که با لطف خدا و همت بچهها کار به پیش رفت. به دهها استان و شهر و روستا سفر کردیم که سختترین دوران کار ما در زمان ریاست جمهوریها بود. از آشیانه جمهوری اسلامی که پروازهای سران از آن جا انجام میشود، میگفتند که در یازده ماه، تعداد «سورتی» ماموریتهای یگانی ما در دوران آقای احمدینژاد بیشتر از هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی و نیز شش ماه آخر دولت آقای هاشمی بود. شش ماه آخر دولت آقای هاشمی به لحاظ کارها و پروژههایی که برای افتتاح میرفت، بسیار زیاد بود. پس حساب کنید که یازده ماه کار در این دولت با دو دوره هشت ساله مقایسه میشود. هر برنامه و پروژهای که ما انجام میدهیم، خود یک عملیات است. در عملیاتهای جبهه و جنگ هم میدیدم که
چقدر کار میبرد. اما سختترین دوره مسئولیت نیروهای حفاظت رییس جمهور
در این دوره است. کار ما حدود 11-12 شب تمام میشد و تازه بعضی شبها به منزل آقای احمدینژاد در میدان 72 (نارمک) میرفتیم که در آن جا انبوهی از جمعیت منتظرند که ایشان بیاید و به مشکلات آنها رسیدگی شود. آن جا هم دو سه ساعت میایستادند و به تکتک مراجعهکنندگان رسیدگی میکردند و نامهها را میگرفتند؛ تازه حدود دو شب کار تمام میشد و ایشان برای استراحت به منزل میرفتند و شاید یکی دو ساعت بیشتر استراحت نمیکردند و صبح زود ساعت پنج یا شش هم بیرون میرفتیم. یعنی ما در 24 ساعت شاید بالغ بر 20-21 ساعت کار میکردیم و 2-3 ساعت استراحت میکردیم. تازه ما یکی دو ساعت استراحت میکردیم اما نیروهای دیگر تازه پستشان شروع میشود. این نشاندهنده حجم کاری بالای آقای احمدینژاد است. من چون تقریبا با همه آقایان کار کردم و در دوره آقای هاشمی هم بودم میتوانم بگویم که پرکارترین روزها و سختترین کارهای نیروی حفاظتی در دوره آقای احمدینژاد بوده و هست. هر روز کار ایشان را میشود با یک هفته کار آقایان به لحاظ حجم کار مقایسه کرد.
ما ماندهایم که این همه توان را از کجا میآورد. خواب ندارد، غذا ندارد. بچهها را از پا میاندازد. من خودم یکی از پرکارترین افراد مجموعه بودم ولی نسبت به ایشان مانده بودم که چه کنم. چون ایشان توان مضاعفی داشته و دارد که این چیزی جز عنایت خدا نیست. ما در استانها و شهرهای مختلف، خوراک و غذای ایشان را میدیدیم، چون به هر حال کنترل مواد غذایی مقام مسئول همواره برعهده نیروهای حفاظتی است. ایشان یک سوم یا یک چهارم غذایی که برایشان میآوردند را میخوردند. گوشت و مرغ و این جور چیزها هم نمیخورد؛ به چند جهت، یکی به علت این که قشر مستضعف نمی توانند از این چیزها بخورند. آقای احمدینژاد همیشه بحثهای اخلاقی را خیلی رعایت کردهاند. مثلا این که حتما با وضو باشند. یک وقت در فشار کار میدیدیم که ایشان از خستگی خوابش میبرد. اما بلافاصله مقداری آب میخواست و حتی در هلیکوپتر وضو میگرفت. یا وقتی که در سفر استانی به محل مراسم میرسیم، جدا از این که سریع نماز را میخواندند، اگر میزبان بگوید ابتدا غذا را صرف کنید و بعد به میان مردم بروید، این کار را
نمیکرد و بلافاصله به میان مردم میرفت چون اعتقاد دارد مردمی که اینجا ایستادهاند ناهار نخوردهاند و درست نیست ما غذا بخوریم. حتی وقتی سخنرانی هم
تمام میشود، غذا نمیخورد و میگفت مردم هنوز به خانه نرسیدهاند و در بالگرد غذا میخورد. پزشکان به ما اشاره میکردند که آقای احمدینژاد باید بحث غذا و استراحت را رعایت کند چون فشار کار، ایشان را از پا میاندازد. ما سعی میکردیم به صورت غیرمستقیم این نکته را رعایت کنیم.
در دوران ریاست جمهوری دکتر احمدینژاد کار نیروهای حفاظت ایشان در شرایط سختی طی میشود. ایشان به خاطر دید مردمی و برای خدمتگزاری سر از پا نمیشناسد؛ من با بسیاری از مسئولان کار کردم ولی به این شکل کسی را ذوب در کار و خدمت ندیدم. من همان نکتهای که آقای بهشتی اشاره میکردند و میگفتند «ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت» را در آقای احمدینژاد دیدم. چیزی که در شعار و عمل شهید بهشتی دیدم، در آقای احمدینژاد هم عملا دیدم که در خدمت سر از پا نمیشناسد... .
دکتر احمدینژاد در استفاده از بیتالمال خیلی مقید هستند و به مجموعه دولت و وزرا هم در این زمینه سخت میگیرند. بعضی اوقات به خود ما هم در حیطه کاری سخت میگرفتند تا هزینهای به بیتالمال وارد نشود. ما هم مجبور بودیم که با حداقل امکانات امنیت را تأمین کنیم. زمانی که ایشان برای یک سفر استانی وارد یک فرودگاه میشود بسیاری برای استقبال میآیند. ایشان نظر داشت که این استقبال انجام نشود. در زمان برگشت از فرودگاه، کسانی که برای استقبال آمده بودند هر کس اتوموبیلی آورده و طول ستون ما زیاد میشد. ایشان اتوموبیل را نگه میداشت و اعتراض میکرد که چرا این همه ماشین آمده اند؛ و از ما میخواستند که طول ستون را کوتاه کنیم. حتی سعی بر این بود که از خودرو جمعی استفاده شود تا هیات همراه کمتر از وسایل متفرقه استفاده کنند و این کار توسط نیروهای حفاظتی، عملیاتی شد. یعنی دقت و صرفهجویی حتی در چنین موقعیتی هم در نظر گرفته میشود. در برخی سفرها از حسینیهها و نمازخانهها استفاده میکردیم... گاهی در حین حرکت میگفتند بایستید تا نامه مردم را بگیریم که ما میگفتیم ادامه حرکت بدهید، ما خودمان میگیریم. چون به هر حال بحثهای امنیتی مطرح میشود. اما در
اکثر اوقات میایستند تا نامه را بگیرند و مشکل را رسیدگی میکنند... ایشان همواره سعی دارد که شرایط عادی جامعه را در نظر بگیرد. هنوز پژوی قدیمی را دارد که
هر وقت خراب بشود، به تعمیرگاه میبرند. ترددهایشان اوایل کار بیشتر بود البته ما سعی میکردیم با حفظ دیدگاه مردمی ایشان، کار خود را انجامدهیم. اما به هر حال بحثهای امنیتی را رعایتمیکردیم چون معمولا در همین فضاهای عادی ضربهها وارد میشود... آقای احمدینژاد هنوز هم غذایش را از خانه میآورد. ما اگر حتی میوهای میخریم، اگر از بودجه دولتی باشد، استفاده نمیکند. اگر بگوییم ما خریدیم، چون با هم حساب و کتاب داریم قبول میکند. آن قدر رعایت میکند که یک لقمه شبهه ناک هم وارد زندگیاش نشود... .
در طول سفرهای استانی گاهی ما در طول مسیرهایی که زمینی میرفتیم، روستاهایی بود که مردم روستا تجمع میکردند. توقف میکرد و بالای ماشین میایستاد و با مردم صحبت میکرد. اینها در مسایل حفاظتی خیلی نامتعارف است، اما به جهت روحیه خاص ایشان شرایط ما هم سخت میشود. البته سعی ما هم این بود که به صورت غیرمستقیم کارهایمان را انجام دهیم... در سفر به اصفهان، دکتر اشاره کرده بودند که چرا مغازههای میدان نقش جهان بسته است؟ گفتند حفاظت گفته است. ما گفتیم که اصلا ما نگفتیم چون با توجه به دیدگاه شما که میگویید جایی را تعطیل نکنید ما هم جایی را تعطیل نکردیم. ایشان گفتند بررسی کنید چون میگویند حفاظت گفته است. گفتیم چنین نیست ما کل میدان را در اختیار گرفتیم و کل میدان و مغازهها را دادهایم چک کردهاند و مجموعه مغازهها را هم قبل از ورود به میدان، گیت (دستگاه چک) گذاشتیم. حالا مغازهها به دلیل فشار جمعیت و یا برای حضور در مراسم تعطیل کردهاند، ربطی به ما ندارد. ما حتی آقای فرماندار را آوردیم برای آقای دکتر توضیح دادند که چنین نبوده است. حجم کار ما زیاد شده بود اما مغازهها را چک کرده بودیم که مردم هم دچار ضرر و زیان نشوند. یکی از دیدگاههای آقای احمدینژاد همین بحث مردمی بودن است که به سرعت در قبال تضییع حقوق مردم جبهه میگیرند و ناراحت میشوند که حق و حقوقی از مردم ضایع نشود... سختترین شرایط ما در بدو ورود به استانها بود که استقبالهای مردمی در طول مسیر از طرفی خیلی باشکوه
است. کار به اندازهای سخت بود که وقتی بعد از عبور از استقبال مردمی وارد استادیوم میشدیم، اصطلاحا میگفتیم کمر کار شکسته شد. چون سختترین
شرایط ما مسیر فرودگاه تا استادیوم بود که جمعیت هم مشتاق هستند و همه میخواهند به نوعی با حرف یا نامه مشکلات خود را به گوش رییسجمهور برسانند. چون مردم آقای احمدینژاد را یک رییس جمهور مردمی و حامی مستضعفان میدانند، میخواهند کارشان را از طریق ایشان دنبال کنند. اینها دست به دست هم میدهد و وضعیت سختی را برای نیروهای حفاظت به دنبال جمعیت ایجاد میکند که کنترل و نظمدهی خیلی دشوار میشود... شاید بتوانم بگویم که یک استقبال مردمی از رییسجمهور، به اندازه پنج روز انرژی نیروهای حفاظت را میگیرد، اما رییس جمهور حتما میخواهد با مردم صحبت کند و نامههایشان را بگیرد. حتی گاهی میگفت فلان فرد که در مسیر استقبال دیدم را بیاورید تا در استادیوم ببینم... در طول مسیر گاهی از همان بالا که در حال پرواز بودیم، اشاره میکردند که چرا مسیرها را از دور بستهاید و مردم پیاده میآیند. در عین حال ما میگفتیم اگر فضای کنترلی را به جمعیت ندهیم اتفاقات ناگواری ممکن است (برای جمعیت) رخ دهد... .
عشق به مردم در همه کارهای ایشان وجود دارد. وقتی به نیروهای محافظ میگویند راهها را باز کنید ما مجبور میشدیم بگوییم که با رعایت نکات امنیتی راه را سریعتر باز کنند. وقتی هلیکوپتر از زمین بلند میشود، در آن جا خاک بلند میشود. برای همین هم آقای احمدینژاد به ما ایراد میگرفتند که سریع آب بپاشید تا مردم اذیت نشوند. آقای رییس جمهور در بالگرد تا جایی که میتوانند نامههای مردم را میخوانند و رسیدگی میکنند و مقدمات را برای سخنرانی بعدی فراهم میکنند. در طول مسیر هم با توجه به این که استاندار و امام جمعه همراه هستند، مشکلات آن شهرها را مطرح میکنند و دکتر بررسی میکند که مشکلات چیست و پروژهها و موارد مهم را پیگیری میکنند و حتی گاهی از آنها بازخواست میکنند. جالب است بدانید قبل از این که رییس جمهور به یک استان برود، استاندارها از یکدیگر وضعیت را جویا میشوند. چون میدانند که دکتر با کسی شوخی ندارد و بسیار محکم و جدی مسایل را دنبال میکند... اگر این روحیهای
که در رأس است در بدنه هم بود، میشود به جرأت قسم خورد مشکلات جامعه ما خیلی زود حل میشد... .
دیدار از دانشگاه امام صادق(ع) از دیدارهای سرزده بود. باران شدیدی میآمد و دکتر خیس شده بود. چتر گرفتیم که بیشتر خیس نشود. اما چون دیدند بقیه خیس شدند، به لحاظ اخلاقی قبول نکرد که چتر بگیریم. حتی چفیه دادیم که خشک کنند، قبول نکرد. به همراه رییس جمهور، بعضی اوقات به صورت سرزده به دیدار خانواده شهدا میرویم و بازدیدهای اعلام نشده داریم. دیدارهای از قبل تعیین نشده مانند عیادت در بیمارستان و بازدید اقوام هم داریم. بازدید از وزارتخانهها هم داشتهایم که اصلا خبری از آن منتشر نشده است. ما در دید و بازدیدهای عید نوروز هم همراه ایشان رفتیم که به خانه همسایهها هم میروند. ما هم خیلی غیرمحسوس تمهیدات را درنظر میگرفتیم. یکی دو بار هم بازدید سرزده از کهریزک داشتیم عموما هم جاهایی که وضعیت خاصی دارد و کمتر توجه به آنها میشود را آقای دکتر بیشتر توجه میکند و خود را موظف میداند سر بزند. بازدید از بیمارستان کودکان و بازدید از اردوهای ورزشی که قرار است به مسابقات اعزام شوند از این دست است... .
ما خودمان هم دوبار خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم از آقای احمدینژاد گله کردیم که ایشان مسایل مربوط به حفاظت و امنیت را رعایت نمیکند و از هیچ کس حرف شنوی نمیکند غیر از شما. در یکی از موارد، دکتر احمدینژاد هم نبود. آقا پرسیدند چطور؟ گفتم من مسئولیت حفاظت ایشان را دارم اما ایشان در تعامل نیست و یک مقدار کار را برای ما سخت میکند؛ گفتند خدا به شما صبر بدهد، کارتان سخت است، من به ایشان تذکر میدهم که رعایت کنند. که آقا از طرف خودشان یکی دوبار تذکر دادند. یک بار هم نزد خود دکتر احمدینژاد، غیرمستقیم گله خود را با آقا مطرح کردیم که آقای احمدینژاد همانجا چشم غرهای به ما رفتند.
آقای احمدینژاد فردی مقید و معتقد است. با تمام سختیهایی که وجود دارد، نماز اول وقتشان ترک نمیشود. مثلا گاهی کار دولت تا ساعت 2 و 3 نیمه شب ادامه پیدا میکرد، اما ایشان تا نماز صبح بیدار میماند و کارها را انجام میدادند که نمازشان
قضا نشود. یا در فشارهای کاری نماز اول وقت را فراموش نمیکند. آقای احمدینژاد در تقید و تعهد و ولایتمداری زبانزد است. ممکن است چیزی در کلام
گفته شود اما ما این را به عینه دیدیم و لمس کردیم. هر کس این حالات را ببیند به عنوان مثال زبانزدش خواهد کرد... به خاطر ملاحظات و دیدگاههایی که آقای دکتر دارد، این دشواری وجود دارد و گرنه آقای احمدینژاد یک انسان با صفا، با مرام، با محبت، با ایمان، معتقد و با تقواست و کار کردن با ایشان افتخار است... .
بعضی اوقات موقع مصاحبه (رسانهای) طناب کشی میکردند و به نوعی خط قرمز میکشیدند. اما آقای احمدینژاد گفت که این خط قرمزها را بشکنید و الان اصلا این مسایل نیست و سعی شد هر امکانی برای کار کردن بهتر دوستان خبرنگار فراهم باشد. هر چیزی که برای شناسایی گروه خبری لازم بود، تدبیر شد، مانند کارت و کاور. سعی کردیم کار خبرنگاران خیلی سخت نشود و شرایط لازم را فراهم کنیم. دکتر هم تأکید داشتند که به خبرنگاران احترام گذاشته شود و در پایان مصاحبهها میدیدیم که با بچهها، عکس میگیرند و گپ میزنند... این دولت سعی میکند حتی در سفرهای خارجی و در هر شرایطی صرفهجویی کند. دکتر احمدینژاد حتی در گروههای پروازی هم همین روال را اعمال کرده است. ما میگفتیم بگذارید اینها حداقل استراحت کنند، اما میدیدیم که در یک روز به دو کشور سفر میکند. وقتی هم که به یک کشور میرسیدیم، میگفتند برنامه چه شد؟ میگفتیم مثلا دو ساعت استراحت داریم، میگفتند استراحت لازم نیست. حتی وقتی ما به کشور میزبان میرسیدیم مثلا از لحاظ تغییر ساعت اینجا شب بود و آن جا روز و سیستم جسمی و خواب به هم میریخت ولی در همان شرایط هم برنامهها را به صورت فشرده میگذاشتند و حتی سعی میکرند که برای برگشت برنامهریزی کنند که قبل از ساعت 12 برسیم که یک روز به برنامه سفر اضافه نشود و هزینه ارزی از بیتالمال کم نشود. ما میگفتیم این سفری که شما در یک روز و نیم رفتید را قبلا شش روزه میرفتند... پرکاری دکتر احمدینژاد خیلی خاص است و به سرعت کارها را سامان میدهد. گاه مجبور بود یک جلسه را برای رسیدن به ملاقات رییس جمهور کشور دیگری رها کند و زمان از رییس جمهور عقب میماند؛ نه ایشان از زمان و کارها. کار آن قدر زیاد است که رییس
جمهور میگوید 24 ساعت کم است. زمانی کسی به ایشان میگفت ما شما را کی ببینیم، میگفت ساعت 25، یعنی باید برای ملاقاتها یک ساعت به 24 ساعت
اضافه شود. زمان برای کارها کم است و کارها خیلی فشرده است. اما ایشان با اشتیاق کار میکنند و حتی در روزهای تعطیل برنامه میگذارند در حالی که کمتر میبینیم کسی از تعطیلاتش بگذرد... آقای احمدینژاد بسیار آدم پرکار و پرتلاشی است و در خدمت سر از پا نمیشناسد. ما با بسیاری از آقایان کار کردیم. از سال 60 – 59 وارد شدیم و در همان زمان با فعالیت حزب جمهوری و لزوما مقابله با ترورها وارد این مرحله از کار شدیم. تا الان با بسیاری از آقایان از مسئولان و شخصیتهای تراز اول کار کردیم. ولی به این شکل نبودند، حتی اگر هم بودند بسیار نادر بودند. مواردی که گفتیم جزیی از کل است. هیچ چیز نمی تواند مانع عشق آقای احمدینژاد به خدمت شود. ایشان هم هرچه به جلو میرود بسیاری مشکلات عقب افتاده را رسیدگی میکند و شاید هنوز به جاده اصلی نرسیده است. ما که در کنار ایشان بودیم سعی میکردیم با تمام سختیها دیدگاههای ایشان را محترم بشماریم و عمل کنیم و سعی میکردیم از ورود ایشان به بطن مردم جلوگیری نکنیم، حتی کمک هم بکنیم... آقای احمدینژاد حتی در خیابان هم اجازه نمیدادند از خط ویژه برویم، یا این که آژیر بکشیم، یا چراغ را عوض کنیم. چون میخواهند حق مردم ضایع نشود. حتی در مورد خانه ایشان که در نارمک بود، ما در نهایت دیدیم که در بحثهای امنیتی همسایهها اذیت میشوند و کنترل سخت است، به همین خاطر مجبور شدیم مکانی را در پاستور بگیریم. اما ساختمانی که قرار بود رییس جمهور و خانوادهاش در آن مستقر شوند، 40–30 سال از عمرش میگذشت و کارهایی از جمله کار بنایی مقدماتی برای خرابیهای خانه داشت. کارگران در حال کار برای مرمت خانه بودند که دکتر احمدینژاد آمد و داد و بیداد کرد که چه کسی گفته اینجا تعمیر شود. هر کسی گفته باید خودش پولش را بدهد... .
از این دست مسایل زیاد است، اما نمی توانیم بگوییم. فقط در این حد که نشان دهیم دید ایشان این است و مردم هم به خاطر همین ایشان را انتخاب کردند، (به برخی اشاره کردم)... براساس تکلیف، بر خود فرض دانستم که بعضی موارد را
بگویم. علی رغم این که برای ما سخت است که مسایل را بیان کنیم، اما وقتی کسی با این ویژگیها به لحاظ تعهد و ولایتمداری و تدین و شیفتگی خدمت
هست، اگر کسی نکتهای را بداند و نگوید مدیون است. ما در این جریان باید دین خود را تا حدی ادا کنیم. هرچند که دست ما بسته است و بسیاری چیزها را نمی توانیم بگوییم. اما فکر میکنم بعد از دوران ریاست جمهوری شاید دستمان باز شود و بتوانیم بسیاری ناگفتهها را بگوییم. در هر زمینهای که بخواهیم وارد شویم گفتنیها زیاد است.(1)
نکته مهم در فهم «شخصیت خدمتگزار» این است که چنین شخصیتی با ویژگیهای رفتاری و اخلاقی گوناگونی پیوند خورده است و اصولا این شخصیت چیزی جدای از مجموع آنها نیست. سخت کوشی، خستگیناپذیری، پرحوصلگی، گذشتن از رفاه فردی، تواضع در برابر مردم، گذرا دیدن فرصتهای خدمتگزاری، اراده قوی و شکستناپذیری در کسب اهداف تعیین شده، عملگرایی، مثبت اندیشی، احساس ایمنی و امنیت، نگاه مثبت به انسان، داشتن احساسات عاطفی، احترامگرایی، خودباوری، صمیمیت، بیآلایشی، سادگی، باریک بینی و نکته سنجی، مردمی بودن و خود را از مردم جدا ندانستن از اهم این ویژگیهاست. اما از تمام این موارد مهمتر وجود ایمان و یقین به درستی کاری است که انجام میدهی. بدون یقین و با غلطیدن در نظریههای نسبیتگرایانه و شکاکانه، رسیدن به این شخصیت و انجام چنین رفتارهایی نا ممکن است. بدون فهم مومنانه از زندگی و یقین قلبی، تحمل این سختیها نامعقول جلوه میکند و نمی توان انتظار داشت که فردی این چنین از رفاه و آسایش خود بگذرد تا از آلام دیگران بکاهد و جامعه را در رسیدن به اهدافش شتاب مضاعفی ببخشد. لذا بنیان «شخصیت خدمتگزار» را بدون هیچ تردیدی باید در ایمان دینی جست. بر این اساس، اگر تحلیلگری بدون رعایت این موضوع دست به تفسیر رفتارهای احمدینژاد بزند نمی تواند به شناخت درستی از او دست یابد.
البته نیرو و انگیزهای که چنین شخصیتی را در فردی میآفریند دو تاثیر دیگر نیز به دنبال خواهد داشت: «شجاعت» و «اعتماد به نفس». در واقع این ویژگیها شناخته
1) دایی حامد، جهانگیر؛ ناگفتههای سر تیم حفاظت احمدینژاد؛ خبرگزاری فارس؛ 3/4/1387.
شدهترین عناصر شخصیتی احمدینژاد هستند که به نظر میرسد نه تنها ایرانیان بلکه افکار عمومی جهان نیز با آن آشناست. مدیریت سیاست انرژی هسته ای، بر انداختن
پرده از «تابوی هولوکاست» و به چالش کشیدن ساختار تحمیلی و استعماری نظام بینالمللی که محصول فرایند پس از جنگ جهانی دوم است، شاید اساسیترین موضوعاتی باشد که در سالهای مسئولیت احمدینژاد به ترسیم تصویر چهره وی در جهان خارج پرداخت. این در حالی بود که او در داخل کشور نیز با اتخاذ رویکردی شالودهشکنانه، که نوعی شجاعت را میطلبید، در پی اصلاح زیر ساختهای فرسوده و ناکارآمد گذشته اقتصادی برآمد. ساختهایی که عامل فساد و علتالعلل مشکلات کشور محسوب میشدند.
در واقع مطابق نظر آدلر مهمترین هدف و مسأله زندگی هر فرد در پی تجربیات و دریافتی که یک شخص از نواقص و کاستیهایی که با آن مواجه بوده است، شکل میگیرد. به این ترتیب، به نظر میرسد «شخصیت خدمتگزار» نیز در پی کاستیها و نواقصی که احمدینژاد در دوران متفاوت گذشته خود با آنها رو به رو بوده و برداشتهایی از آنها در ذهن داشته، شکل گرفته است. مهمترین این موارد در دوران پیش از انقلاب، وجود «فرهنگ طاغوتی» در میان دولتمردان پهلوی بود و در دوران پس از انقلاب وجود نشانههایی از «مدیریت حق به جانب» در برخی مدیریتهای جدای از مردم بود. لذا تکوین شخصیت خدمتگزار را باید در واکنش به این دو ریخت شخصیتی دانست.
به عبارت دیگر، به نظر آدلر برای شناخت یک فرد باید دید که او چه هدفی دارد و پیشرفت را در چه میداند، زیرا پیشرفت وضعیتی است که در نسبت دستیابی به هدف معنا میشود. از دید او «هدف» در پاسخ به احساسهای منفی گذشته شکل میگیرد. همان احساساتی که زاییده وضعیتهای نامطلوب گذشته به ویژه در دوران کودکی هستند. با حرکت به سوی هدف که پاسخی به آن نیازها و کاستیهاست، پیشرفت و احساس مثبت حاصل میآید. نگاهی به اظهارات احمدینژاد نشان میدهد که دغدغه پیشرفت و توسعهیافتگی از دوران کودکی ذهن وی را مشغول داشته است. او دوران آغازین زندگی خود را در فضایی سپری کرد که نسبت به توانمندی خود جمعی تردیدهای فراوانی وجود داشت. هنوز ادعای رزم آرا که ما نمیتوانیم لولهنگ بسازیم
در بخشی از فرهنگ ایران حضور داشت. احمدینژاد پس از پرتاب موفق ماهواره «امید» در بهمن 1387 به این مسأله اشاره میکند. وی میگوید در دوران کودکی ما
ترانهای بود که کودکان آن را زمزمه میکردند. مضمون ترانه ناتوانی ایرانیان بود و این که ما نمیتوانیم آفتابه بسازیم اما فلان کشور اروپایی ماهواره به فضا میفرستد. او از این خاطره به تلخی یاد میکند.
لذا اگر دو شعار اصلی احمدینژاد را «میشود» و «میتوانیم» بدانیم، این اهداف در واکنش به نقصها و فرهنگ خودباخته گذشته در او نهادینه شده است. از همین روست که او میانه خوبی با مفاهیمی چون «جهان سوم» «توسعه نیافته» و «در حال توسعه» ندارد. باز در واکنش به همان شرایط است که پروبلماتیک او تمرکززدایی، فقرزدایی و عدالتگرایی شده است. زیرا موارد یادشده همان کاستیهای اجتماعی دوران آغازین زندگی اوست که در سالهای بعد نیز به نوعی بازتولید شده است.
انسانها فارغ از نقشهای اجتماعی خود در هر شأن و طبقه اجتماعی و در هر جنس و رده سنی که باشند دارای الگوی شخصیتی مطلوب و آرمانی در ذهن خود هستند که وابسته به متغیرهای فوق است. از فطرت، دین، تبلیغات، رسانهها، فرهنگ عمومی و اصولا شیوه زندگی میتوان به عنوان مهمترین عوامل تکوین الگوی شخصیتی مطلوب نام برد. جدای از این که آن الگو مصداق بیرونی داشته باشد یا نه، افراد به طور معقول تلاش میکنند رفتار خود را برای دستیابی به آن شخصیت و تبلور آن کیش در خویش تنظیم کنند. از الگوی شخصیتی مطلوب میتوان به دلیل آن که با خودشناسی و آرمانهای انسان پیوند مییابد به عنوان «خود مطلوب» که در کنار «خود واقعی» قرار دارد نیز یاد کرد. «خود مطلوب» دربردارنده اهداف یک فرد در حوزه فردی و حتی اجتماعی است و نظام اخلاقی و ارزشی هر فرد را بیان میکند.
از این جهت شناخت آن میتواند مکمل نظریه آدلر باشد و به شناخت شخصیت سیاسی یک فرد نیز یاری رساند.
درباره الگوی شخصیت مطلوب احمدینژاد باید آن را به سه دسته که در واقع به سه سطح متفاوت تعلق دارند، تقسیم کرد: «الگوی پیشوایان دینی»، «الگوی علمای
دینی» و «الگوی معاصر هم جنس.»
پیشوایان دینی در میان شیعیان به طور خاص شامل «چهارده معصوم» میشود که سپس میتوان انبیا و اولیای دیگر الهی را نیز بر آن افزود. اما در میان ایشان نیز چهار شخصیت به شیوهای نمادینتر در طول تاریخ نقش الگوسازی را در جوامع شیعی بر عهده داشته و در فرهنگسازی آن موثر بودهاند. نخست ایشان که قرآن با عنوان اسوه از او یاد میکند پیامبر گرامی اسلام(ص) است؛ «لقد کان لکم فی رسولالله اسوه حسنه لمن کان یرجواالله و الیوم الاخر و ذکرالله کثیرا.»(1)سپس حضرت علی(ع)، امام حسین(ع) و امام عصر(ع) قرار دارند. البته این نکته قابل ذکر است که از نگاه شیعه آنها در ویژگیها و اصول اخلاقی تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند و تنها به دلایل تاریخی بروز و ظهور متفاوتی داشتهاند.
روشن است که میزان الگوگیری از پیشوایان دینی به دو عنصر مهم «ایمان دینی» و «فهم دینی» وابسته است. هرچه ایمان دینی قویتر باشد، درسآموزی از ایشان هم بیشتر خواهد بود. فهم دینی نیز در کیفیت برداشت از رفتار و شخصیت ایشان تأثیرگذار است. از آنجا که در فصل پیش درباره جایگاه ایمان دینی احمدینژاد در انگارههای معرفتشناسانه وی سخن گفتیم، در ادامه به کیفیت برداشت او از این چهار الگوی دینی میپردازیم و به شیوهای نشانهشناسانه تلاش میکنیم دریافتها و باورهای وی را در مورد ایشان به دست آوریم. البته از آن جا که سخن از امام عصر(ع) در مبحث مهدویت تکرار خواهد شد، در فصل دهم به نشانهشناسی از امام دوازدهم خواهیم پرداخت.
نشانهشناسی به طور کلی عبارت است از یافتن مناسبتی میان دالّ و مدلول و هدف آن کشف مناسبتی است میان آن چه گوینده اراده کرده و آن چه مخاطب فهمیده یا تفسیر
1) سوره احزاب، آیه 21 .
کرده است.(1)در اینجا تلاش ما این است که ابتدا بفهمیم دالّ «محمد»(ص) در نظام
نمادی و ذهنی احمدینژاد بر چه معانی و مدلولهایی اشاره دارد و «محمد»(ص) نماد چه معانی و احساساتی محسوب میشود تا سپس دقت فهم خود از آن واژه را نسبت به نظام نمادی وی افزایش دهیم. به عبارت دیگر در ضمیر ناخودآگاه احمدینژاد دالّ «محمد»(ص) یا مفاهیمی نظیر پیامبر اسلام دربردارنده معانی و عواطف بسیاری است که بهتر است برای فهم دقیقتر آنها به ساخت زبانی خود او مراجعه کنیم. هر چند که در نشانهشناسی «محمد»(ص) در ابتدا نیز میتوان برخی دریافتهای کلی از این نشانه به دست آورد، اما فهم دقیقتر نیاز به مراجعه به ساخت زبانی شخص گوینده دارد. نکته دیگر این است که اگر چه واژهها برای ما حاوی اطلاعات هستند ولی در ضمن از لحاظ عاطفی برانگیزاننده تخیل هستند. لذا با توجه به درهم تنیدگی نمادی ذهن بشر با تخیل و عاطفه نباید نقش آن را در تنقیح و بسط نظریهها و اندیشههای سیاسی فراموش کرد.(2)
در مجموع دالّ «محمد»(ص) در ذهن احمدینژاد تداعیگر و نماد ویژگیها و عواطف بسیاری است که برخی از آنها عبارتند از: رأفت، رحمت، محبت، عزت، هدایت، عدالت، معنویت، کرامت، شجاعت، مجاهدت، مقاومت، استقامت، پیشرفت، حکمت، گذشت، صداقت، معرفت، تلاش، سربلندی، علم و عمل، ساده زیستی، صبر، مدارا، صلحطلبی، آزادیخواهی، انقلاب علیه ظلم، فقرزدایی، جهلزدایی، توحید، اخلاق و ایثار. احمدینژاد اصولا حضرت محمد(ص) و تمام انبیاء را کانون همه خوبیها و مظهر تمام زیباییها میداند.
خداوند پیامبر عزیز اسلام را به عنوان الگو و اسوه برای همه بشریت قرار داد. یعنی چه، یعنی این که اگر پیامبر ما نقطه اوج خداپرستی و توحید است، اگر او نقطه نهایی عشق به خدا و عبودیت است، اگر او موحد است و جز خدا را نمیبیند و همه زندگی او خالص برای خداست، همه اوقات، فکر، اندیشه، قدم و زبان او برای خداست. اگر پیامبر مظهر رأفت، رحمت و عطوفت است، اگر پیامبر مظهر صداقت، صبر و مقاومت است، امت و پیروان او نیز باید چنین باشند. اگر
پیامبر ما همه زندگی و دلسوزیش برای خدمت به محرومین و مستضعفین است، اگر همه وجود پیامبر یکپارچه دلسوزی برای مردم، هدایت مردم و برای خدمت به
محرومان است، پیروان او نیز باید چنین باشند. اگر پیامبر سرتاسر زندگیش جهاد در راه خدا و استقرار عدالت و توحید است، پیروان او نیز باید چنین باشند. اگر پیامبر ما در مقابل مردم و مومنین خاضع و فروتن و در مقابل سرکشان شجاع و سرافراز ایستاده بود، پیروان او نیز باید چنین باشند. اگر اخلاق پیامبر ما بهترین جاذبه و دعوت برای اسلام بود، پیروان او نیز باید چنین باشد. ما باید زندگی و اخلاق و دیدگاه و روش و منش پیامبر عزیز را الگو و سرمشق خودمان قرار دهیم. گمان ما این است اگر تک تک ما پیامبر عزیز را الگوی خودمان قرار دهیم، آنگاه به جامعه مهدوی و متکامل نبوی که به دست فرزند برومندش حضرت مهدی(عج) برپا خواهد شد، نزدیک خواهیم شد.(1)
ما واقعا هر جایی بر هر ملتی درد و رنجی وارد میشود غصه دار میشویم و این خصلت از پیامبر عظیمالشأن ما حضرت محمد بن عبدالله به ما به ارث رسیده است که در غم و رنج دیگران میسوخت.(2)
پیامبر رحمت الگوی همه ارزشهای انسانی است. او مروج همه خوبیهاست و از همه بدیها، ظلمها و بیعدالتیها منع میکند. او مروج عدالت، علم، حکمت و اخلاق است و همگان را به آزادی از رفتارها و اخلاقهای پلید و آزادی از خرافات، ظلم، بیعدالتی، جهل و تاریکی فرا میخواند.(3)
پیامبر عزیز ما وقتی با افراد گفتگو میکردند، صبر میکردند، حرفها را میشنیدند و بعدا با نرمی پاسخ میدادند. پیامبر ما مجسمه تواضع بود. اشرف مخلوقات، حبیب خدا و برترین انسانهای عالم. وقتی در جمعی مینشستند به گونهای مینشستند که تازه واردین ناآشنا او را تشخیص نمیدادند. پیامبر ما مظهر تواضع بود. کسی نتوانست در سلام به پیامبر پیشی بگیرد و اگر کسی پیشی میگرفت
حتما به او جایزه میدادند.(1)
پیامبر عزیز ما ساده زیست بود. مثل مردم زندگی میکرد. لباسهای ساده میپوشید.
غذا میخورد، مثل مردم معمولی و در خانههای ساده زندگی میکرد. پیامر ما در برابر مردم خود فخر و برتری قایل نبود. در کارهای جمعی مشارکت میکرد. میفرمود من دوست ندارم کسی کل (طفیلی و سربار) بر مردم باشد. اگر قرار است که با هم کار بکنیم، با هم شهر را اداره بکنیم، با هم کشور را بسازیم و با هم غذا درست کنیم و بخوریم، او هم مشارکت میکرد و به سهم خودش عمل میکرد... پیامبر عزیز ما در ایجاد صلح و آشتی بین مردم، هم قبل و هم بعد از بعثت پیش قدم بود. مظهر اخلاق انسانی، صلح و آرامش بود... پیامبر عزیز ما به زنان و کودکان احترام میگذاشت... پیامبر ما برای مردم غصه میخورد و دلسوز بود.(2)
او در برخورد با مردم اصل ملایمت و نرمی را مبنای کار قرار داده است. خشنترین و بیادبترین افراد از اعماق بیابانهای اعراب حرکت میکردند، میآمدند و در مواجهه با پیامبر درشتی، گستاخی و بیادبی میکردند اما پیامبر عزیز ما با آرامش، ملاطفت و محبت (آنها) را نوازش میکردند.(3)
پیامبر اسلام پیامبر رأفت، رحمت و محبت برای همه جهانیان است. پیامبر اسلام خواهان آزادی، عزت و سربلندی همه انسانهاست. او هدایت، عدالت و رفع جهالت، فقر و ذلت را برای همه میخواهد.(4)
پیامبر ما اسوه حسنه است. بهترین و زیباترین و کاملترین الگو برای سعادت دنیا و آخرت همه بشر، از اول تا آخر. هر جا که مشکلی هست، حاصل دور شدن از روش، منش و اندیشه پیامبر است. این مشکلاتی که امروز در عالم هست همهاش به خاطر دور شدن از تعلیمات انبیا است.(5)
زندگی پیامبر سرشار از تلاش، کوشش و تحمل سختی برای رساندن خیر و
رحمت به انسانها و ملتها بود. پیامبر ما زندگی خود را وقف هدایت، کمال و تعالی انسانها و وقف مبارزه با تبعیضها، بیعدالتیها، ظلمها و تجاوزها کرد. پیامبر آن قدر انسانها را دوست داشت که وقتی آن زن غیر مسلمان و یهودی، که
هر روز در مسیر پیامبر زباله میریخت و اهانت میکرد، مریض شد، پیامبر عزیز ما به عیادت آن زن غیر مسلمان رفت. پیامبر ما آن قدر دلسوز انسانها بود که نزدیک بود از غصه، تلاش، مجاهدت و تحمل سختیها از دنیا برود و خدا به او هشدار داد که نزدیک است حتی خودت را برای هدایت انسانها بکشی. خودت را به زحمت میاندازی. بیست و سه سال به طور شبانه روز برای رساندن خیر و رحمت، برای برپایی صلح و آرامش و عدالت مبارزه کرد و پیروان خود را به همین ترتیب تربیت کرد.(1)
(در ابتدای مأموریت) آن قدر فضا سیاه و سنگین است که امکان ابلاغ علنی پیام الهی وجود ندارد. سه سال به طور مخفی نفر به نفر، تک به تک پیامبر مجاهدت عظیمی را برای هدایت انسانها آغاز میکند. بعد از سه سال دعوت مخفی دستور میرسد که «و انذر عشیرتک الاقربین»(2)اقوام و نزدیکان خودت را به پیام توحید و مسیر هدایت دعوت کن. میبینیم از همان روزی که آشکار شد، مقاومتها سنگینتر شد. حتی اقوام نزدیک، خانواده و عشیره هم در مقابل او ایستادند... در طول دوران تبلیغ علنی همه جا با سنگ باران، تمسخر، توهین، خاکسترپاشی، و بالاخره با محاصره سنگین اقتصادی مواجه شد. اما مجاهدت پیامبر همه این مقاومتها را یکی پس از دیگری شکست. پیامبر عزیز ما مورد تهمت قرار گرفت. گفتند او به دنبال ثروت، مقام و حکومت است، اماپاسخ پیامبر چه بود، ایستادگی... پیامبر عزیز مجبور شد در دل شب و در تنهایی و تاریکی و در نهایت مظلومیت به مدینه هجرت بکند؛ اما مجاهدت ادامه دارد. از لحظه ورود به مدینه تا لحظه وفات، از لحظه تولد تا لحظه رحلت یک لحظه عنصر مجاهدت در زندگی پیامبر عزیز اسلام تعطیل نشد.(3)
هنوز اندکی از آغاز ریاست جمهوری احمدینژاد نگذشته بود که مسأله
کاریکاتورهای توهینآمیز به پیامبر گرامی اسلام در اروپا و به ویژه دانمارک پیش آمد. این رفتار که در میان مسلمانان موجی از ناراحتی ایجاد کرد، در ایران هم تأثیر گذاشت. به واسطه این رفتارهای غیر اخلاقی، سال 1385 از سوی رهبر انقلاب سال «پیامبر
اعظم اسلام» نامیده شد و احمدینژاد نیز در آغاز تمام سخنرانیهای خود از پیامبر اسلام و از ویژگیهای ایشان یاد میکرد. او به طور موکد در سفرهای استانی در هر شهر به درسآموزی از زندگی و سیره پیامبر میپرداخت.
این که میبینید به پیامبر اسلام توهین میشود، در واقع به خداپرستی، حقجویی، عدالتطلبی، و به همه پیامران الهی توهین میشود. واضح است که توهینکنندگان به پیامبر اسلام نه مسیحیاند و نه یهودی، بلکه کسانی هستند که ندای «لا اله الاالله» را که ندای همه پیامبران است و مخالفت موسی بر دستگاه فرعونیان و دعوت عیسی که همه را به نصرت خود برای پیمودن راه الهی فرا میخواند؛ «من انصاری الیالله»(1)بر نمیتابند. آنان میخواهند بشریت را از رحمت و هدایت پیامبر اکرم محروم کنند، اما نور انبیای الهی خاموش نشدنی است.(2)
نور پیامبر را هم باید از پشت حجابها دریابیم. امروز بزرگترین حجاب برای دریافت نور پیامبر خود ما انسانها هستیم. نسلهای ناساخته، انسانهای تربیت نشده، انسانها و دلهای پر از هوا و هوس بزرگترین مانع و حجاب در مسیر بهرهمندی از لطف پیامبر عزیز است.(3)
پیامبر عظیم ما مظهر اعلای مقاومت و استقامت است. همه زندگی پیامبر استقامت است... سنگ به دندان مبارکش زدند ایستاد. او را سنگباران کردند، تنفر کردند، خاکستر ریختند، موانع درست کردند، (در همه حال ایستاد.) حتی بعد از تأسیس حکومت اسلام در مدینه هفتاد نبرد، توطئههای داخلی، خارجی، توطئههای ترور پیامبر عزیز، طعنهها، گوشهها، کنایهها و جوسازیهای سنگین جبهه کفر و نفاق؛ پیامبر ما استقامت ورزید و ایستاد. ویژگی دوم (ایشان) مجاهدت... است. ما لحظهای را در زندگی پیامبر عزیز سراغ نداریم که بگویند پیامبر عزیز کارها را تعطیل کردند
و رفتهاند مثلا برای استراحت یا گشت و گذار. ویژگی دیگر پیامبر عزیز ما رأفت و مهربانی است... ویژگی دیگر... شدت در مقابل کفار و دشمن است. بسیاری از اوقات نفس اراده و عزم جامعه برای ایستادن و مقاومت آنها را به پیروزی میرساند.
ما یک مرزبندی بیشتر نداریم؛ «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم.» این تقسیمبندیهایی که میخواهند به جامعه اسلامی تحمیل بکنند و بین مسلمانها (رواج دهند) اینها متعلق به اسلام نیست، متعلق به فرهنگ انقلاب نیست.(1)
گذشته از شخصیت بزرگ پیامبر اسلام که در ذهن و روان احمدینژاد از جایگاه ممتازی برخوردار است، با نشانهشناسی از حضرت علی(ع) میتوان دریافت که ایشان نیز دارای الگویی زنده در ذهن احمدینژاد است و در هر سه ساحت ذهنی اندیشه، عواطف و خواستها او را تحت تأثیر قرار داده است. در اینجا نیز تلاش میکنیم از نماد علی(ع) در ساخت زبانی احمدینژاد رمزگشایی کنیم و دریافتها و تصاویر ذهنی او را از این امام شیعه به دست آوریم. این روش همچنین میتواند ابعاد دیگری از اندیشه سیاسی احمدینژاد را روشن سازد و خاستگاه برخی آرای سیاسی او را آشکار کند.
همچنان که در فرهنگ سیاسی شیعه علی(ع) نماد عدالت، بزرگ مرد مبارزه سختگیرانه با ظلم و فساد و تبعیض و رهای از اسارت و وابستگیهای دنیوی است و در راه عدالت آشنا و بیگانه نمیشناسد، همین معانی را میتوان مدلولی از دالّ علی(ع) در زبان احمدینژاد دانست. در این زبان، علی(ع) اسطوره خداپرستی و عدالتطلبی است. مظهر شجاعت و غیرت و وفاداری است. عطوفت و محبت و رحمت در او کرانه ندارد. پیشوای متقین است و در پرهیزگاری بیهمتاست. مظلوم مقتدر تاریخ است. در علم مانند ندارد و در عدالتطلبی کسی به پای او نمیرسد. زیاد تولید میکند و کم مصرف میکند. منبع صبر و بردباری است. غم خود را فرو میخورد و چهرهاش در برابر دیگران همواره گشاده است. دولت او مردمیترین حکومت تاریخ است. عارف سجادهنشین و یکهتاز میدانهای نبرد است. امام حقی که در برابر دسیسهها به حرمت حفظ اسلام خون دل
1) سخنرانی در دیدار با خانواده شهدا و ایثاگران خراسان رضوی؛ 21/1/1385.
میخورد و سکوت میکند. در علم و عرفان و شجاعت و صبر و توکل و اخلاص و مقاومت شاگرد ممتاز پیامبر است. در حفظ بیتالمال ذرهای مدارا نمیکند. فرهنگ اشرافی سرمایهسالاری را آغاز انحراف از حق و عدالت میداند و خصم ظالم و یار
مظلومان است. او شهید راه عدالت است و به هیچ عصر و جغرافیای خاصی محدود نمیشود و به همه بشریت تعلق دارد. علی(ع) با این ویژگیها روح دین است و اگر شخص به ظاهر متدینی که به طور سنتی دین را تنها مجموعهای از آداب و سنتها و شعائر و عبادتهای غیرعقلانی ظاهری میداند، با ویژگیهای آن بیگانه باشد در حقیقت چنین مشی و رویکردی خالی از روح دینی و حقیقت دین است.
امروز بیش از هر روز نیازمند مشی علوی هستیم که آرزو و مطالبه تاریخی ملت ماست. مردم ایران با پذیرش اسلام آرزوی تحقق مشی علوی در دلشان نهفته شد و در انقلاب اسلامی این آرزو شکفته شد... اصولی که دولت فعلی، که در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی تشکیل شده است، اعلام کرده (یعنی چهار اصل عدالت، مهرورزی، خدمتگزاری و توسعه) در واقع برگرفته از مشی امام علی(ع) است.(1)
امیرالمؤمنین علی(ع) اسطوره خداپرستی و عدالتطلبی است. زندگی امیرالمؤمنین(ع) را نگاه بکنید، از به دنیا آمدن تا لحظه شهادت همهاش فریاد توحید است و میبینید در سرتاسر زندگی پر افتخار و پر برکت ایشان حتی یک لحظه توقف، انصراف یا کوتاه آمدن از دعوت به توحید و عدالت مشاهده نمیشود. اسم اعظم خداست، همه زیباییها در وجود امیرالمؤمنین در اوج است. همه ارزشهای الهی در وجود ایشان به طور کامل و در نهایت متجلی است. شما ایمان ناب را نگاه کنید، اخلاص امیرالمؤمنین، کسی نمی تواند شاهدی بیاورد که ایشان حتی یک قدم برای غیرخدا برداشته باشد. همه زندگی امیرالمؤمنین مجاهدت برای خداست. سکوت، فریاد، جنگیدن، نصیحت کردن، محبت و خشمش همه برای خداست. شجاعت امیرالمؤمنین را ببینید، غیرت امیرالمؤمنین و وفاداری ایشان را ببینید. عطوفت و محبت و رحمت امیرالمؤمنین(ع) را ببینید. خشم؛ تجلی خشم خدا، غیرت؛ تجلی غیرت الهی (است)... همه زندگی امیرالمؤمنین عدالت است. تا
1) مصاحبه با گزارشگر واحد مرکزی خبر؛ 23/5/1384.
جایی که میفرماید من حاضر نیستم دانهای را از دهان مورچهای بگیرم. خدای متعال انسان را آفرید، هم قله را نشان داد و هم راهنما را.(1)
پیامبر 23 سال زحمت کشید تا بنایی را بنیانگذاری کند. مسئولیت ادامه راه به عهده امیرالمؤمنین است. یک کاروانسالار، اما مسلوب الاختیار. باید کاروان را جلو ببرد، اما اختیار ندارد و حقش سلب شده است. از یک طرف باید مراقب وحدت امت باشد و از طرف دیگر مراقب دشمنان بیرونی. از یک طرف باید مراقب باشد تا مردم به دوران جاهلیت باز نگردند و از طرف دیگر باید مراقب دین و ایمان مردم باشد. از طرفی باید مراقب باشد که عدالت جاری شود و حقی ضایع نشود و از طرف دیگر مراقب فتنه منافقین و فتنهگران باشد. همزمان باید در دهها جبهه درگیر باشد... طبیعی است وقتی انسانی بار سنگین مسئولیت الهی را به منزل میرساند، نقطه پیروزی است، و مسئولتر از امام علی(ع) و شرایطی سختتر از دوران امیرالمؤمنین در تاریخ سراغ نداریم. شماها میدانید چطور با صبر، حوصله و خودخوری (این رسالت مهم را به انجام رساندند.)... اگر امیرالمؤمنین نبود اسلامی برپا نمیشد، چرا که یار، برادر، همراه و ناصر پیوسته پیامبر بود. در صحنههای سنگین خطر ایستاد. روز بدر و خندق را مدیریت کرد. همه، داستان خندق را میدانیم؛ مدعیان در آن پشت میلرزیدند و با منافقین پیوند برقرار کرده بودند. منتظر بودند که جبهه حق شکست بخورد و آنها به جهال و متعصبین مکه بپیوندند. یک تنه در قامت همه اسلام در مقابل همه کفر (ایستاد)، آن جا که همه پاها میلرزید. کسی که جای پیامبر خوابید. ذهنمان را ببریم به محیط خشن و پر از خفقان و جهل. سران قبایل وقتی تصمیمی بگیرند، دیگر رد خور ندارد و هیچ کس نمیتواند در مقابل این تصمیم اعتراض کند. تصمیم میگیرند که پیامبر را در منزل به شهادت برسانند. امام به جای پیامبر میخوابد؛ والاترین نقطه و قله ایثار، برای اسلام. کسی که وقتی رو به روی خدا میایستد و میخواهد نماز بخواند از همه دنیا منقطع میشود. میگویند این خار را وقتی در حال نماز است، از پای ایشان بیرون بیاورید، چون چیزی از دنیا متوجه نمیشود.(2)
امیرالمؤمنین علی(ع)در زمان پیامبر(ص)، پرچمدار یکهتاز میدانهای نبرد بود. تمام قلدرها و سران کفر و شرک را به خاک مذلت نشاند. اما وقتی که کفر در مقابل ایمان شکست خورد با یک حرکت انحرافی در کنار مؤمنین قرار گرفت... به رنگ
مؤمنین درآمدند و بعد مدعی مؤمنین شدند. آن قدر ادعاها بالا میرود تا جایی که کفار رنگ عوض کرده و در مقابل امیرالمؤمنین ادعای (مسلمانی) میکنند. در اینجا و در چنین صحنههایی اثبات حقانیت بسیار سخت، پیچیده و مشکل است. تنها سلاحی که میتواند در این عرصه بسیار سخت و شکننده به کمک جریان حق بیاید و حقانیت آن را اثبات کند، سلاحی که دشمن در مقابل آن هیچ سلاح برتری را در اختیار ندارد، هیچ پاتکی نمیتواند بزند، هیچ مقابلهای نمیتواند بکند، سلاح شهادت است. سلاح شهادت سلاح برندهای است که جبهه حق و باطل را به طور کاملا روشن تفکیک میکند و حقانیت جبهه حق را اثبات میکند.(1)
غصه امیرالمؤمنین(ع) این بود که با حاکمیت نظام سرمایهسالار و تبعیضآلود ذائقهها عوض میشود. توقعات و انتظارات خارج از حق به حق طبیعی افراد تبدیل میشود و وقتی میخواهی آنها را بگیری، فریادها بالا میرود. آن وقت باید با تبر بیایند و طلاها و شمشها را خرد کنند و نمیتوانند. وقتی قدرت، ثروت و فرصتها در اختیار عدهای خاص قرار گرفت مگر دیگر اجازه میدهند که کسی بیاید که بخواهد عدالت را برپا کند؟(2)اصلا نظام اسلامی برپا شده است که عدالت و ارزشها برپا بشود. امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: اگر به کابین زنان هم برده باشید من به بیتالمال برمیگردانم.(3)
امیرالمؤمنین(ع) این جور نبود که در اجرای عدالت با نزدیکان خودش با لطف و محبت سخن بگوید و با دورترها و دشمنان با خشونت. این دستور متعالی اسلام است.(4)
حرمت بیتالمال بسیار، بسیار مهم است. آن قدر مهم است که امیرالمؤمنین علی(ع) برای صیانت آن سختیها، تهمتها، فشارهای سنگین سیاسی و تبلیغاتی را تحمل
کرد... شما میدانید وقتی کسی میآید بدون اجازه و رعایت مقررات چیزی را از بیتالمال ولو به امانت میگیرد، امام علی(ع) به خروش میآید. آن جا نمیگوید که آبروی آن شخص باید محفوظ بماند، برخورد میکند و اجازه میدهد که این
برخورد منتشر و در تاریخ ثبت بشود. آن جا نمیگوید ممکن است آبروی دختر من در خطر باشد، چرا؟ چون حقوق عمومی ترجیح دارد.(1)
در اجرای عدالت یک دفعه آدم چشم باز میکند و میبیند در مقابل برادر خودش است. همانطور که امیرالمؤمنین علی(ع) در مقابل برادرش بود. انسان چشم باز میکند و میبیند عجب، باید در مقابل همراه و همرزم بیست، سی و پنجاه ساله خودش بایستد. چشم باز میکند و میبینید باید جلوی عنوانها بایستد. جلوی برخی شخصیتهایی که دارای عناوین و برو بیا و... هستند، بایستد. اما هیچ کدام از اینها نباید مانع از حرکت ما در جهت تحقق عدالت بشود.(2)
خدا از علما تعهد گرفته است برای برپایی عدالت، مقابله با ظلم و بیعدالتی؛ برای دفاع از حقوق مظلومان. این کلام مولا امیرالمؤمنین علی(ع) است که فرمود اگر تعهد خدا از علما برای دفاع از مظلوم و مقابله با ظالم نبود هرگز در عرصههای اجتماعی وارد نمیشدم.(3)
مولای ما امیرالمؤمنین علی(ع) برای چه به شهادت رسید؛ «لشده عدله»(4)
حضرت علی(ع) به مالک اشتر میفرمایند که شما یک ساعات و زمانی را برای مواجهه رو در رو با مردم قرار بده. باید مردم دسترسی داشته باشند، باید ببینی، حرف بزنی و حرف بزنند. تجربه ما هم در این 27 سال نشان داده که در تهران نشستن و گزارشها را از روی کاغذ خواندن، دردی را دوا نمیکند. باید رفت و دید. باید رفت و شنید. باید رفت و نشاط را ایجاد کرد. باید در محل رفت و تصمیم گرفت.(5)
تقوا بالاترین سفارش است که امیرالمؤمنین علی(ع) فرموده است. ایمان و عمل صالحی که همراه با تقوا باشد، موجب رأفت، محبت، دوستی بین جامعه و مردم و نهایتا تلاش، کوشش و پیشرفت میشود. تقوا ذخیره و سرمایه دنیا و آخرت انسان
است. امیرالمؤمنین فرمود: ذخیره کنید و بهترین ذخیرهها تقوا است. تقوا موجب نجات است. تقوا جواز ورود به بهشت رضوان الهی است.(1)
امیرالمؤمنین امام علی(ع) سرسلسله همه عارفان جهان و عاشقان حقیقی خداست.(2)
او امام المتقین است، پیشوای متقین است.(3)
پیامبر در حق امیرالمؤمنین فرمودند: او باب و ورودی شهر علم من است. علی(ع) با آن که در تمام مراتب وجود و ابعاد انسانی در اوج کمال است، در علم و عرفان و شجاعت و مجاهدت و صبر و توکل و اخلاص و مقاومت، او شاگرد مکتب پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) است.(4)
امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند: ملتی که بنشیند و دشمن مستکبر بیاید در خانه او با او درگیر شود، حالا درگیری فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی باشد، آن ملت شکست خورده است و لباس ذلت را خواهد پوشید. باید دشمن را در خانه خودش گرفتار کنیم. البته ما اهل جنگ و هجوم نظامی نیستیم، اما در عرصه سیاسی و فرهنگی تمام پایگاههای نظام سلطه را باید مورد هجوم قرار بدهیم و به لطف الهی منهدم بکنیم.(5)
امیرالمؤمنین علی(ع) فرمانی برای همه کسانی که بویی از انسانیت بردهاند دادند که خصم ظالمان و یار مظلومان باشید، هرجا که هستند. امام بزرگوار ما فرمودند که تا ظلم هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم. امکان ندارد کسی از حداقل استانداردها در خصایل انسانی برخوردار باشد و بتواند بیتفاوت باشد.(6)
کسی که در آن سوی دنیا اصلا دین ندارد، (اما) مظلوم واقع شده ما مدافعش هستیم. این دستور امیرالمؤمنین علی(ع) است: «کونوا الظالم خصماً و للمظلوم حونا»، این دستور
1) سخنرانی در دیدار با مردم انزلی؛ 3/12/1385.
2) سخنرانی در دیدار با مردم میانه؛ 22/4/1385.
3) سخنرانی در مراسم جشن فارغالتحصیلی نیروی انتظامی؛ 11/7/1385.
4) سخنرانی در دیدار با مردم کرمان؛ 12/2/1386.
5) سخنرانی در دیدار با خانوادههای شهدا و ایثارگران استان کرمانشاه؛ 28/9/1385.
6) سخنرانی در مراسم افتتاح شبکه خبری Press.TV؛ 11/4/1386.
اسلامی است.(1)
اصلا نمیشود یک مسلمان حقیقی پیرو امیرالمؤمنین علی(ع) باشد و از غم
مستضعفین جهان غمگین نباشد. تا این را میگوییم بعضیها میگویند آقا این میخواهد پولهای ایران را ببرد و به آنها بدهد. نه لازم نیست پول بدهد. برای شریک شدن در غم دیگران لازم نیست پول بدهید بلکه سود هم دارد. شما برای خدا کار کن سود هم دارد.
شما وقتی یک کارخانه آن جا میزنید خوب سود میبرید. ضرر نمیکنید. وقتی در کارهای نفتی آن جا مشارکت میکنید دارید سود برای کشور میآورید، ضرر نیست، اما دارید کار مکتبی و اعتقادی خودتان را هم انجام میدهید و به ملتها کمک میکنید. این دو با هم است.(2)
امیرالمؤمنین علی(ع) نه متعلق به یک عصر و نه متعلق به یک نسل یا یک گروه یا طایفه خاصی است، بلکه متعلق به همه بشریت است.(3)
این کلام را از امیرالمؤمنین علی(ع) (به یاد) داشته باشید که «المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه»، اگر یک موقع ناراحتی هست در دلش است، اما بیرون با نشاط است.(4)
امیرالمؤمنین علی(ع) کممصرفترین انسان تاریخ بود. اما بزرگترین مولد تاریخ حضرت علی(ع) بود. این فرهنگ ما، راه ما و سرمایه برای کار و تلاش و حرکت است.(5)
مردم را به کجا باید وصل کنیم؛ «کلمه «لا اله الاالله» الحصنی و من دخل حصنی، امن من عذابی. ولایه امیر المؤمنین(ع) حصنی و من دخل حصنی، امن من عذابی.» ولایت امیرالمؤمنین یعنی چه؟ حبلالله متین یعنی چه؟ یعنی الان بنشینیم برای امیرالمؤمنین(ع) عزاداری کنیم؟ مدح امیرالمؤمنین را بگوییم. بله، این کارها را باید بکنیم، اما این آن نقطه اتصال است؟ آیا ولایت امیرالمؤمنین 1400 سال قبل بود،
1) سخنرانی در دیدار با نمایندگان رادیو، تلویزیونهای کشورهای اسلامی؛ 31/3/1386.
2) سخنرانی در جمع عزاداران مسجد نارمک؛ 11/7/1386.
3) سخنرانی در مراسم افتتاح صندوق قرضالحسنه سکه بانک رفاه؛ 6/5/1386.
4) سخنرانی در کنگره پرسش و پاسخ مهر؛ 13/8/1385.
5) سخنرانی در دیدار با منتخبین استان کهگیلویه و بویر احمد؛ 6/1/1385.
تمام و بسته شد. اگر این باشد که اصلا به کجا متصل بشویم. ولایت امیرالمؤمنین الان چیست؟ چه در دستمان است و به کجا وصل بشویم؟ بالاخره ما که به امیرالمؤمنین دسترسی نداریم. ولایت امیرالمؤمنین ولایت جاری در هستی است...
از شما سؤال میکنم، اگر کسی دلش مالامال از عشق امام شد، آیا دیگر در این دل شیطان میتواند رسوخ کند؟ شهوات میتوان این دل را تسخیر کند؟ اصلا دیگر دشمنان میتوانند بر این چشم مسلط بشوند. محال است؛ «ولایه امیرالمؤمنین حصنی» یک سنگر تسخیرناپذیر است.(1)
لذا چنان که در شیوه روایت احمدینژاد از شخصیتها و الگوهای دینی مشاهده میکنیم، او پیشوایان دینی را تنها یک پیشوای تاریخی، مذهبی که جنبه قداست بیحاصل داشته باشند نمیبیند. او با الگوهای دینی زندگی میکند و در زندگی سیاسی خود از تاریخ آنها درس میآموزد. روشن است که توجه به مجموع این ویژگیها در دوران ریاست جمهوری حاکی از دغدغهها و درسآموزیهای او از الگوهای دینی است. این که او از مهمترین ویژگیهای ایشان در دوره تاریخی حاضر به این موارد اشاره میکند، نشان از نظام ارزشی او دارد.
نکته مهم در شناخت شخصیت سیاسی احمدینژاد و رمزگشایی از رفتار و آرای سیاسی او، آشنایی با نهجالبلاغه و سپس وصیتنامه امام خمینی است. واقعیت این است که الگوی رفتاری، فکری و شخصیتی احمدینژاد را میتوان حاصل رابطه او با این دو متن دانست. او چنان که خود مینویسد با نهجالبلاغه مأنوس است و در فرصتها و خلوتهای خود به آن مراجعه میکند. در میان فرازهای مختلف نهجالبلاغه آن چه که بیش از همه در دوران دولتمردی نظر احمدینژاد را به خود جلب کرده است نامه امام به مالک اشتر است، که به نوعی حاوی دستورالعملهای ایشان به مالک و به تعبیری تمام دولتمردان اسلامی است. احمدینژاد مینویسد، «آن چه در این نامه ارزشمند، که نامه پنجاه و سوم از این کتاب شریف است آمده، بدون شک والاترین منشور مدیریت اسلامی است... اگر چه باید گفت که فاصله ما با آن چه امیرالمؤمنین از ما خواسته، بسیار بسیار زیاد است، اما میتوان و باید برای کم کردن این فاصلهها تلاش
1) سخنرانی در دیدار با علما و روحانیان اردبیل؛ 30/8/1386.
نمود.» نامه امام علی(ع) به مالک اشتر یکی از بلندترین، تأملبرانگیزترین و زیباترین نامههای نهجالبلاغ است که از میان مضامین بلند این «رساله»، موارد زیرنظر احمدینژاد را به خود جلب کرده است:
ای مالک، قلبت را از رحمت، محبت و مهرورزی نسبت به مردم مالامال کن. مبادا نسبت به آنان مانند حیوان درندهخو باشی که شکار آنان را غنیمت بشماری؛ زیرا مردم دو دستهاند یا برادر دینی تو هستند یا شبیه تو در خلقت. لغزشهایی از آنان سر میزند، و خطاهایی بر آنان روی میآورد، و از روی عمد یا خطا دچار تجاوز میگردند. مردم را از بخشش و چشم پوشیهای خود آنچنان بهرهمندساز که دوست داری مثل آن را خدا برای تو عطا فرماید. زیرا گرچه مقام تو بالاتر از آنان است، اما مقام زمامدار تو بالاتر از توست، و خداوند نیز مافوق زمامدار توست. خداوند رسیدگی امور مردم را از تو خواسته، و تو را به وسیله آنان آزمایش کرده است... و از عفوی که کردهای هرگز نادم مشو و به کیفری که دادهای هرگز شادمان مشو، و مادامی که راهی برای گریز داشته باشی به غضب و پرخاش مشتاب... و اگر با مقام و قدرتی که داری، دچار تکبر یا خودبزرگبینی شدی به بزرگی حکومت پروردگار که برتر از توست بنگر، که تو را از آن سرکشی نجات میدهد، و تندروی تو را فرو مینشاند، و عقل و اندیشهات را به جایگاه اصلی باز میگرداند... ای مالک، میان خدا و مردم از یک طرف و خودت و خاندانت و آن کس از مردم که دوست میداری از طرف دیگر، انصاف برقرار کن. اگر انصاف برقرار نکنی، ستم ورزیدهای و هر کس که به بندگان خدا ستم روا دارد، خداست که از طرف بندگانش دشمن آن ستمکار است، و هر کس که خدا با او خصومت کند، کاری از پیش نمیبرد و چارهای نخواهد داشت، و چنین شخصی در حال جنگ با خدا است تا آنگاه که از ستمکاری برگردد و توبه نماید. آگاه باش که هیچ چیزی بیش از رفتار ظالمانه، موجب تغییر نعمت خداوندی و تسریع در انتقام او نمیشود، زیرا خداوند شنونده دعای ستم دیدگان است، و در کمین ستمکاران... باید محبوبترین امور در نزد تو، میانهترین در حق، فراگیرترین در عدالت، و جامعترین آنها در جلب رضایت مردم باشد؛ زیرا غضب عمومی، رضایت خواص (صاحبان قدرت و ثروت) را زیر پا خواهد گذاشت؛ و غضب خواص در صورت
رضایت عموم، قابل چشمپوشی میشود و اهمتی نخواهد داشت. خواص در دوران صلح و آرامش، بیش از سایر افراد مردم سبب تکلیف و مشقت زمامداران هستند و در روزگار سختی نیز یاریشان کمتر، و در اجرای عدالت از همه ناراضیتر و
درخواستههایشان مصرتر و در عطا و بخششها کم سپاستر و در پذیرش عذر و دلیل، در صورت امتناع زمامدار از عطا، سختگیرترند... و هیچ فرد و گروهی در حوادث بزرگ روزگار مانند خواص، کم صبر و بیتحمل نیستند. (لذا) درحالی که ستونهای استوار دین و اجتماع مسلمانان و وسیله دفع دشمنان، عموم مردم هستند، پس گوش تو، شنوای سخنان این مردم و تمایل تو به سوی آنان باشد... ای مالک، دورترین و مبغوضترین مردم در نزد تو کسی باشد که بیشتر به دنبال عیبجویی و ابراز عیوب مردم است؛ زیرا در مردم عیوبی است که شایستهترین انسانها برای پوشاندن آنها زمامدار است، پس به دنبال کشف آنچه را که از تو پوشیده است، مباش. زیرا جز این نیست که تکلیف تو پاک کردن چیزیست که بر تو ظاهر گشته است. خداوند متعال خود درباره آن چه از تو مخفی است حکم خواهد کرد. ای مالک، تا میتوانی پرده بر روی آن چه باید پوشیده شود بینداز، تا خداوند سبحان آن چه را که میخواهی از تو برای مردم پوشیده بماند، مخفی بدارد. گره هر کینه را از دلهای مردم باز کن، و عامل هرگونه عداوت را از خود دور کن، و از هر امری که برای تو واضح نیست کناره بگیر، و هرگز در تصدیق سخن چین شتاب مکن، زیرا سخن چین خیانت پیشه است، اگرچه خود را خیرخواه جلوه میدهد. هرگز با بخیل مشورت مکن که تو را از بخشش و احسان باز میدارد و وعده فقر به تو میدهد، و ترسو را هم در مشورت دخالت مده، زیرا در انجام کارها روحیه تو را ضعیف میکند، و حریص را از این کار مهم دور بدار؛ زیرا حرص را از روی دشمنی در نظر تو میآراید. همه این صفات پست بخل، ترسویی و حرص غرایزی است گوناگون که ریشه همه آنها بدگمانی به خداست... بدترین وزرای تو کسی است که پیش از تو، وزارت اشرار را داشته و در گناهان، شریک آنان بوده است. هرگز او را از خواص خود قرار مده، زیرا آنان یاران گنه کارانند، و برادران ستمکاران، و تو میتوانی جانشینانی بهتر از آنان پیدا کنی که قدرت فکری و نفوذی مثل آنان داشته و در عین حال از وزر و وبال گناهان آنان به دور باشند،
کسانی که هیچ ستمکاری را در ستم ورزی و هیچ گنهکاری را در ارتکاب گناه کمک نکردهاند. زحمت آنان برای تو کمتر، و یاری آنان برای تو نیکوتر است و از نظر عطوفت به تو مایلتر، و با غیر از تو کم انستر میباشند. پس اینگونه
انسانهای ممتاز را خاص مجالس سری و علنی خود قرار بده. نزدیکترین خواص در نزد تو حق گوترین آنان اگر چه تلخ باشد، و آن شخص باید که در مواردی که خداوند برای اولیایش نمیپسندند، کمترین یاری را به تو نماید. خواه خوشایند تو باشد یا ناخوشایندت... همواره به مردمی که اهل پرهیزگاری و صدقند بپیوند. سپس آنان را امر کن که در شأن تو مبالغه نکنند و تو را به خاطر عدم ارتکاب باطل ستایش نکنند؛ زیرا ستایش زیاد خودپسندی را به دنبال میآورد و انسان را به سرکشی رهنمون میسازد. ای مالک، هرگز نیکوکار و بدکار نزد تو مساوی نباشد، زیرا چنین تسویهای نیکوکاران را به انجام کارهای نیکو بیرغبت، و مردم بدکار را به کارهای زشت، تحریک و تشویق مینماید. هر کدام از آنان را بر اساس کردارشان پاداش بده... هرگز سنتی نیکو را که پیشتازان این امت به آن عمل نموده، موجب انسجام امت شده، و مردم جامعه بر مبنای آن به حیات صالحه نایل گشتهاند مشکن، و هرگز سنتی را بنیاد مگذار که به چیزی از سنن گذشته ضرر برساند، که در نتیجه پاداش نصیب سنتگذاران نیکو شود، و وبال سنتشکنی گریبان تو را بگیرد. ای مالک، برای بهرهبرداری از علم عالمان، زانوی تعلم در برابر آنان بر زمین بگذار، و برای اخذ حکمت از حکما، با آنان به تبادلنظر بپرداز، زیرا علم و حکمت آنان تأثیر قطعی در اصلاح امور جامعه تو خواهد داشت، و هر آن چه که حیات مردم را پیش از تو قوام میداد، تثبیت خواهد نمود. بدان که مردم متشکل از طبقاتی هستند که مصلحت زندگی بعضی از آنان تأمین نمیشود مگر با بعضی دیگر، و هرگز با قسمتی از آن طبقات نمیتوان از قسمت دیگر بینیاز گشت، از آن جمله است: لشکریان خدا، کاتبان عمومی و خصوصی، قضات عادل، اهل انصاف و سازشدهندگان مردم با یکدیگر، وصولکنندگان مالیات از مردم ذمی و مسلمین، بازرگان و صنعتگران، و نیز طبقه پایین از حاجتمندان و بینوایان، و خداوند متعال در کتاب خود یا سنت پیامبرش سهم و موقعیت هر یک از آنان را مشخص فرموده است، و این پیمانی است از سوی خدا که نگهداری آن بر ما لازم
است. ... طبقه پایین مردم از حاجتمندان و بینوایاناند که کمک به اداره زندگی آنان لازم است، و قانون خدا برای هر یک از آنان امکانی نهاده است، و برای مصالح هر یک از آنان حقی است که بر عهده زمامدار است، و زمامدار نمیتواند
از حقیقت آن چه که از حق آنان برعهده دارد برآید مگر با کوشش و استمداد از خداوند متعال، و آماده کردن نفس خود برای التزام به حق و شکیبایی در همه موارد، چه آسان باشد چه دشوار. ... قطعی است که بهترین روشنایی چشم زمامداران، گسترش و نفوذ دادگری در جامعه و ظهور محبت مردم در جامعه است. قطعی است که محبت مردم بروز نمیکند مگر با آسودگی خاطر آنان نسبت به زمامداران، و خیرخواهی مردم جامعه به وجود نمیآید مگر به وسیله اطلاع و احاطه آنان درباره زمامداران، و احساس اندک بودن سنگینی حاکمیت آنان، و ملول نبودن از طولانی شدن حکومتشان... معاونان خود را با دقت کامل زیرنظر بگیر، در آن هنگام که کسی از آنان دست به خیانت گشود و این خیانت را اخبار بازرسان مخفی تأیید کرد، از جنبه شهادت به آن اخبار اکتفا نموده، و او را کیفر کن، و آن چه را که به دست آورده است، از او بگیر و او را به موقعیت ذلت وخواری بکشان و با نشان خیانت او را مشخص نما و ننگ اتهام را برگردنش بیاویز... ای مالک، آباد کردن زمین در نظرت با اهمیتتر از اخذ مالیات باشد، زیرا مالیات بدون آبادی قابل دریافت نیست، و هر کس بدون آباد کردن زمین مالیات مطالبه کند، شهرها را خراب کرده و بندگان خدا را به هلاکت رسانده و روزگار زمامداری او مدت زیادی به طول نمیانجامد... سپس ای مالک خدا را، خدا را در نظر بگیر درباره طبقه پایین؛ از مردمی که درماندهاند، از بینوایان و نیازمندان و مشقت زدگان و زمینگیران، زیرا در این طبقه مردمی قانع و حاجتمند وجود دارند، حق خدا را که از تو مراعات آن را درباره آنان خواسته است حفظ کن، و برای آنان قسمتی از بیتالمال و قسمتی از عایدات را درهر شهری در نظر بگیر. زیرا برای آن بینوایان و نیازمندان که از جایگاه تو دورند، همان حقی وجود دارد که برای نزدیکان، و تو باید حق همه آنان را مراعات نمایی. ای مالک، هشیار باش که سرمستی تو را از آنان غافل نکند، زیرا تو به بهانة اشتغال به کارهای بزرگ از ضایع کردن حق کوچک معذور نیستی، و هرگز توجه خود را از آنان دور مساز، و
از روی تکبر روی از آنان برمگردان. امور کسانی از این طبقه را که نمیتوانند به حضور تو برسند و مردم به آنان با دیده تحقیر مینگرند و آنان را پست میشمارند، تحتنظر بگیر... سپس درباره این طبقه مستمند چنان رفتار کن که روز دیدار با
خداوند سبحان معذور باشی و سربلند. این طبقه از دیگر مردم جامعه به انصاف (عدل و محبت) نیازمندترند. حقوق همه مردم و طبقات جامعه را چنان ادا کن که در نزد خدا معذور و سربلند باشی. اداره شؤون ایتام و کسانی را که گذشت سالیان عمر، آنان را ناتوان ساخته است، از کسانی که درماندهاند و دست نیاز دراز نمیکنند با دقت و توجه به عهده بگیر و به آن ملتزم باش. اگر چه این دقت و تعهد بر زمامداران و التزام به همه انواع حق سنگین است، اما خداوند متعال این سنگینی را برای کسانی که طلب عاقبت نموده و نفس خود را درباره حق شکیبا ساختهاند و به صدق وعده خداوندی اطمینان دارند، سبک میکند... برای نیازمندان که مراجعه آنان به تو ضروری است قسمتی از وقت خود را اختصاص بده تا با شخص تو به طور مستقیم ارتباط برقرار کنند، و برای آنان مجلس عمومی قرار بده و در آن جا در برابر خدایی که تو را آفریده است فروتنی کن. در این ارتباط، لشکریان و معاونانت مانند نگهبانان و پاسبانانت را دور بساز، تا کسی از آن نیازمندان که با تو سخن میگوید بتواند بدون لکنت زبان سخنش را بگوید: زیرا من در مواردی متعدد از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود: «هیچ امتی به پاکی و قداست نخواهد رسید، اگر حق ضعیف آن امت از قدرتمندش بدون لکنت زبان گرفته نشود.» آنگاه برخورد بد و تندی سخن آنان را تحمل کن، و مگذار آنان در تنگنای هیبت فرمان روایی و تکبر تو به سختی بیافتند (و نتوانند درد دل و حاجات خود را ابراز بدارند)، تا خداوند ابعاد رحمتش را بر تو بگستراند و پاداش اطاعتش را برای تو مقرر دارد، و آنچه را که عطا میکنی، به طور گوارا اعطا کن. اگر نتوانستی نیاز کسی را برآوری، با روی خوش و پوزشخواهی او را برگردان... برخی از امور است که باید خود تو مستقیما آنها را مورد بررسی یا اجرا قرار بدهی، از آن جمله است: 1. پاسخ مسایل کارگزاران در آن موقع که کاتبان تو ناتوان باشند؛ 2. برآوردن نیازهای مردم که بر تو ارایه شده و دستیاران تو در برآوردن فوری آن نیازها ناتوانند... ای مالک، عمل هر روز را در همان روز به
جای بیاور، زیرا برای هر روز موقعیت و قانون خاصی حکمفرماست، که اگر آن روز بگذرد دیگر آن موقعیت به دست نخواهد آمد. ای مالک، مابین خود و خدایت قسمتی از بهترین اوقات و شایستهترین آنها را اختصاص بده. هرچند که اگر
اوقات عمر تو با نیت صالح بگذرد و مردم در آن اوقات در آسایش باشند عبادتی است برای خدا. از کارهایی که به خدا اختصاص دارد و باید با اخلاص انجام دهی، انجام واجباتی است که ویژه پروردگار است. پس در بخشی از شب و روز، وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده، و آن چه تو را به خدا نزدیک میکند بیعیب و نقصانی انجام ده، اگر چه دچار خستگی جسم شوی... هرگز خود را مدتی طولانی از مردم جامعه خود دور مکن، زیرا اختفای زمامداران از مردم وادار کردن نوعی فشار بر آنان و عامل کم اطلاعی از امور حیات اجتماعی مردم است. غیاب زمامداران (و هرگونه کارگزاری) از مردم، زمامداران را از دانستن اموری که از آنان پوشیده است، باز میدارد. در نتیجه امر بزرگ در نزد آنان کوچک، و کوچک بزرگ و زیبا زشت، و زشت زیبا جلوه میکند و حق با باطل درهم میآمیزد... سپس برای زمامدار، خواص و نزدیکانی است که دارای صفت خودخواهی و مقدم شمردن خود بر دیگران، دست درازی و کم انصافی در معاملات میباشند. ریشه اینگونه افراد را با قطع صفات مزبور بخشکان. هرگز به کسی از اطرافیان و خویشاوندان خود قطعه زمینی از زمینهای مردم را اختصاص مده و به گونهای رفتار مکن تا برای بستن قراردادی که به زیان مردم است، در تو طمع کند و زحمت و مخارج آن را به گردن دیگران بیاندازند، که درنتیجه خوشی و امتیاز این خطاکاری برای آنان، و عیب و ننگش در دنیا و آخرت از آن تو خواهد بود. حق را درباره همه، چه از نزدیکان و چه بیگانگان اجرا کن و در انجام این تکلیف بردبار باش وتقرب به خدا را موردنظر قرار بده. هر وضعی که اجرای حق درباره خویشان و خواصت پیش بیاورد، مانع اقدام تو برای اجرای حق نباشد، و تو عاقبت احقاق حق را اگر چه سنگین است در نظر بگیر، زیرا نتیجه و پایان آن پسندیده است... اگر مردم تو را به تعدی و ظلمی متهم کردند و درباره تو بدگمان شدند، عذر خود را برای آنان آشکار کن و با آن عذر آشکار، بدگمانیهای آنان را از خود برگردان، زیرا در این اعتذار و رفع سوءتفاهم مشقتی است برای نفس تو، و
محبت و مدارایی است برای مردم جامعه، و با عذری که میآوری در پا برجا ساختن آنان در مسیر حق، به خواسته خود نایل میگردی... اگر میان خود و دشمن معاهدهای منعقد نمودی یا از طرف خود پناهندگی به او دادی، به معاهده خود به
طور کامل وفا کن، و با کمال امانت تعهد پذیرش پناهندگی او را مراعات نما، و خود را در برابر عهدی که بستهای سپر کن، زیرا هیچ یک از واجبات الهی مانند وفای به عهد نیست که همه مردم با تمام اختلافی که در افکار و تمایلات دارند در آن اتفاقنظر داشته باشند... خداوند متعال عهد و پیمانی را که با نام او شکل میگیرد با رحمت الهی خود میان بندگانش عامل امنیت و پناهگاهی قرار داده است که در آن بیارامند، و در همسایگی آنان با احساس امنیت به زندگی خود ادامه بدهند. پس هیچگونه دغلبازی و فریبکاری و نیرنگ را در تعهدها نباید راه داد، و هیچ معاملهای را به گونهای منعقد مکن که ابهام انگیز بوده و امکان اختلال در آن وجود داشته باشد، و پس از تأکید و استحکام متن معاهده، دست از بهانهجویی بردار. اگر تعهد الهی، تو را در موردی در تنگنا قرار داد، این امر هرگز موجب نشود که در صدد فسخ به ناحق آن تعهد برآیی، زیرا شکیبایی تو بر تنگایی که امید گشوده شدن و نیکی عاقبت آن را داری بهتر از عذرخواهی است که از نتیجه بد آن بیمناک بوده، و از بازخواست خداوندی که در دنیا و آخرت تو را فرا خواهد گرفت هراسناک باشی... بپرهیز از خودپسندی و به خود بالیدن، و از اطمینان به آن چه که از نفس خود، تو را به خودپسندی وادار کرده، و بپرهیز از دوست داشتن مداحی و تملق دیگران، زیرا این صفات پلید از محکمترین فرصتها برای شیطان است که نیکی نیکوکاران را در آن محو میسازد. بپرهیز از منت گذاردن بر مردم خود به خاطر احسانی که به آنان کردهای، و از زیاد شمردن کاری که در حق آنان انجام دادهای بر حذر باش. بپرهیز از تخلف در وعدهای که دادهای، زیرا منت گذاردن احسان را باطل میکند و زیاد شمردن کاری که به سود جامعه انجام گرفته است نور حق را از بین میبرد، و تخلف از وعده موجب عداوت در نزد خدا و مردم میگردد. خداوند متعال فرموده است: «این که بگویید چیزی را که به آن عمل نمیکنید عداوتی بزرگ است.» بپرهیز از شتابزدگی در امور پیش از رسیدن موقع آنها، و از سستی و درماندگی در موقعیت مقتضی آن
امور بر حذر باش و از لجاجت در موقعیتی که مشکل و ابهامانگیز باشد، و از
مسامحه درباره آن امور، وقتی که آشکار شدهاند، بپرهیز. پس هر امری را در موضع خود قرار بده، و هر امری را در جایگاه مناسب خود مقرر بدار.(1)
در فرهنگ سیاسی شیعه هیچ یک از شخصیتها و پیشوایان دینی به اندازه امام حسین(ع) «نماد» انقلاب، اصلاحگری، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر (یا به بیان امروزی سنت نقادی)، مقاومت، ایثار و شهادت شناخته نمیشود. امام حسین(ع) و عاشورا دو مفهومی هستند که از یکدیگر جداییناپذیرند. امروز نشانهشناسی از امام حسین(ع) در گرو نشانهشناسی از عاشوراست. عاشورا تجلیگاه کامل این ویژگیهاست. عاشورا مرز میان اسلام محافظهکار و اسلام انقلابی و جداسازنده اسلام سنتی از اسلام مکتبی است. مکتب عاشورا زمانی که از دست تحریفهای خلسهساز در امان بوده آغازگر جنبشهای اصلاحگر شده است و الگو بخش رهایی از وضعیتی بوده که روابط ظالمانه را بازتولید میکرده است. عاشورا جسارت فریاد علیه بیعدالتی و ظلم است و انگیزه مقاومت در برابر سختیها و تن به ذلت ندادن است. شیعهای که به معنای واقعی منبع فرهنگ خود را عاشورا میداند در آن احیا میشود و از آن تسلی مییابد.
لذا در زبان احمدینژاد نیز که ایمان باورانه به دین مینگرد امام حسین(ع) دلالت بر همین معانی دارد. در زبان او امام حسین(ع) الگوی فداکاری، محبت، ایثار، عظمت و تعالی انسان است. عاشورا رمز پیروزی ملتهای تحت ستم و راه رهایی از ذلت و بندگی غیر خداست. در چنین مکتبی قدرتهای دنیوی و سیاسی توان تسخیر اراده و درون افراد را ندارند و چنین بینشی بن بست نمیشناسد.
امام حسین(ع) پرچمدار شرافت و عزت برای همه بشریت است. او الگوی فداکاری، محبت، ایثار، عظمت و تعالی انسان است. مکتب عاشورا و مکتب حسینی الگوی کامل زندگی شرفتمندانه و متعالی برای همه انسانها در طول تاریخ است. حرکت
1) نامه پنجاه و سوم نهجالبلاغه (نامه امام علی(ع) به مالک اشتر) به نقل از: WWW.Ahmadinejad.ir.fa؛ مقاله «راهنمای حکمرانی اسلامی»؛ 9/9/1386.
امام حسین(ع) مجموعهای کامل و کاملترین برای همه انسانهاست. همه زیباییها
در آن جمع است. شما از روابط خانوادگی، روابط اجتماعی، اصول متعالی اعتقادی، عزت، شرافت، کرامت و شجاعت و محبت در آن میبینید؛ هر زیبایی را که بخواهید در حرکت امام حسین(ع) به بهترین نحوی متجلی است. او تبلور همه خوبیهای عالم است و در عین حال نماد مظلومیت انسان متعالی و کامل است که در طول تاریخ جریان داشته، یعنی همیشه انسان کامل و متعالی در عین حال که در اوج قدرت و عزت بوده، مظلوم هم بوده است.(1)
عاشورا یک مکتب کامل برای زندگی سعادتمند است. در عاشورا همه چیز هست. توحید در صدر درسهای عاشوراست... اگر محبت و عاطفه و عشق به انسانها و شیوه هدایت انسانها و عشق به خانواده و انسجام خانواده، بزرگواری و عبادت و اخلاص میخواهیم، در عاشورا هست. همه ویژگیهای برجسته یک انسان کامل در عاشورا متبلور است. عاشورا درس زندگی است. خلاصه دعوت همه پیامبران و خلاصه دستاوردهای همه پیامبران در عاشورا و در حرکت ابا عبدالله الحسین(ع) متجلی است. فرموده اند: «ان الحسین(ع) مصباح الهدی و سفینة النجاة.» راهی جز عاشورا برای نجات نیست. خلاصه مکتب توحید در یک روز، درعمل، الگوی عملی و البته عاشورا جاری است. همه روزها عاشورا و همه زمینها کربلاست، چرا که ما هر لحظه در معرض انتخاب و تصمیم هستیم. کاروانی که با سکانداری پیامبران الهی در طول تاریخ حرکت کرده، در عاشورا به کمال رسید و امروز هم در زندگی ما جاری است. کاروان همین امروز هم در حرکت است و کشتی همین امروز هم در حرکت است. البته پرچمدار عاشورای امروز و کشتی نجات امروز، فرزند برومند امام حسین(ع) حضرت بقیهالله(عج) است... این درس عاشوراست. بعضیها خیال میکنند ما در خانهمان بنشینیم و زندگیمان را داشته باشیم و چرب و شیرین دنیا را هم کاملا بچشیم و کسی به ما نگوید بالای چشمت هم ابروست، اما همه آرمانهای انقلاب محقق بشود. ایران هم یک کشور پیشرفته قدرتمند بشود؛ این که خیال خام است. بعضیها آن قدر در دنیا (فرو) رفتهاند و از این کاروان
1) مصاحبه با بخش گفتگوی ویژه خبر شبکه دوم سیما؛ 3/11/1385.
دور شدهاند که اخم دشمن را هم نمی توانند تحمل کنند و برایشان سخت است.
دشمن تا اخم میکند، اینها فوری میترسند و به اندازه اخم دشمن هم نمیخواهند سختی تحمل کنند. آن وقت خیال میکنند که میشود به قلهها رسید. کدام دانشمندی در تاریخ بدون تحمل سختی چیزی به دست آورد؟ این همه اکتشافات، این همه نظریهها، فقها و بزرگان دینی و علمای خودمان را ببینید، کدامشان در ناز و نعمت بودهاند و توانستهاند یک اثر ماندگار برجای بگذارند. بعضی کتب اصلی شیعه در زندان نوشته شده است.(1)
رمز پیروزی ملت ما روحیه ایثارگری و شهادتطلبی است... (اما برخی) حتی فشارها را به جایی رساندند که شهدا و جانبازان ما را رسما، نوشتند و منتشر کردند، به تمسخر گرفتند و راه شهیدان را تخطئه کردند. اما اینها ایستادند و این درسی است که ما از سیدالشهدا حسین بن علی(ع) و یارانش گرفتهایم.(2)
امام حسین(ع) برای اصلاح جامعه قیام کرد و ما افتخار میکنیم که در ایران عزیز در هر قطعه و گوشهای از ایران انسانهای صالح، مؤمن و شجاعی هستند که برای اصلاح امور قیام کردهاند.(3)
آن چیزی که به عمل انسان ارزش و اعتبار میدهد، اتصال با این جریان و حقیقت عالم و قطب عالم امکان و واسطه فیض الهی است. اگر کسی از این دور بود، دیگر مهم نیست کجا باشد. کسی که دعوت امام حسین(ع) را شنید و استجابت نکرد، دیگر مهم نیست کجا باشد. هر جا باشد بدبخت و شقی است. مهم نیست که برود نماز شب بخواند یا فسق و فجور کند، اصلا دیگر مهم نیست و در ظلمات است.(4)
کسی اگر دلش پیش امام نباشد، چه در محراب باشد، چه در میکده. چه فرقی میکند؟ مگر خدا به این معلق زدن آدمها احتیاج دارد. همه نماز، همه اینها برای این است که طرف متصل بشود به ریسمانی که او را به خدا میرساند. اگر به آن ریسمان وصل نباشد، هرجا میخواهد باشد. مثل حادثه عاشورا میماند. کسی که
با امام نبود، هرجا که بود؛ چه در طواف کعبه چه در حال عشرت و فساد. این دو
با هم چه فرقی میکنند؟ امام حسین پرچم را بلند کرده و میگوید بیایید، میشنود. در حال طواف مکه است. این بدتر از بتپرستی صدر اسلام است. اینها با هم چه فرقی میکند؟ اصلا ما مأموریتی جز متصل کردن مردم به امام نداریم. اصلا نظام ولایت فقیه همه اصالت و مشروعیتش همین است.(1)
از قول امام حسین(ع) نقل است که «کفی بی عزّ ان اکون له عبداً.» برای من همین عزت کافی است که بنده خدا باشم. اصلا بندگی خدا عین عزت و پیروزی و ماندگاری و جاودانگی است. وقتی امام حسین(ع) به بندگی خدا افتخار میکند و میگوید: برای من و عزت من همین بس که بنده خدا هستم. در نقطه مقابل، بنده نفس و هوا بودن و بنده دیگرانی که نه عالماند، نه خالقاند، نه قدرتی دارند و نه هادی و رازقاند، جز ذلت، شکست و سقوط برای انسان حاصلی نخواهد داشت. کسانی که خودشان فانی هستند، کسانی که ضعیفاند، نه حیاتشان، نه مرگشان و نه روزیشان به دست خودشان نیست. اگر کسی بنده چنین افرادی و چنین قدرتهایی باشد، این عین ذلت و شکست است.(2)
محرم هر سال، عرصه منحصر به فرد تجلی عشق و اخلاص و ایمان ملت بزرگ ایران و ارادت و وفاداری آنان به شهیدان والامقام کربلاست که در حماسه عاشورا، در اوج عزت و افتخار، پیام دفاع از حق و عدل، یاری مظلوم و مبارزه با ظالم را جاودانه کردند و مظلومانه در دفاع از امام خود به شهادت رسیدند. چنین رویدادی که از هماهنگی و درهم آمیختگی منطق، حماسه و عاطفه پدیدار شده است در هیچ نقطه دیگری از تاریخ جهان نظیری ندارد. این فرهنگ حسینی، نیاز امروز بشر و تنها راه نجات و سعادت اوست، اما در طول سالیان دراز بسیاری مغرضانه کوشیدهاند تا نور عزاداری برای امام حسین(ع) را که زمینه مرور و انتقال پیامهای عاشورا و راز آزادگی ملتها و نیروی محرکه انقلاب علیه ظلم و ظلمپذیری و علت استمرار فرهنگ جهاد و شهادت است را کم فروغ و بلکه اگر
بتوانند خاموش کند. در این میان گروهی با شبه استدلالهای به اصطلاح
روشنفکرانه، به جنگ مذهب آمدند و برای غلبه دادن آنچه تجدد مینامیدند، بسیاری از سنتهای انسانی و زیبای پدید آمده در جریان احیای این رویداد بینظیر را خرافه خواندند تا راه را برای سیطره تخریبگر شبه فرهنگهای مادی و منحط وارداتی هموار کنند. اما به فضل الهی موفق نشدند. از دیگر سو دیکتاتورهای دستنشانده بیگانگان نیز با استفاده وسیع از قوه قهریه و اعلام ممنوعیت مجالس عزاداری برایسالار شهیدان، تلاش کردند تا عشق ملت ایران به امام حسین(ع) را سرکوب کنند. اما باز هم نور خدا درخشانتر و کید خدا کاملتر از مکاید آنها بود و این شور حسینی الگوی قیام امام و امت علیه نظام سلطه و استعمار و استبداد گشت و شکوفه انقلاب اسلامی نیز در محرم سال 57 بود که شکفت. پس از پیروزی انقلاب نیز همین فرهنگ حسینی بود که بستر رشد معنوی و تکامل رزمندگان دفاع مقدس شد و میدیدیم که آنان با جوششی وصفناپذیر از عشق به امام و شهادت، راهی جبههها شده و با ذکر مقدس یا حسین در شبهای عملیات نورانی میشدند. امروز نیز داروی الهی و جان بخش ملتها در گذر از پیچ و خم روزها و وقایع به امانت به دست این نسل سپرده شده است.(1)
علمای شیعه به دلیل تقوا و علم دینی در طول تاریخ نزدیکترین افراد از لحاظ شخصیت به پیشوایان دینی بودهاند. عالم اسلامی در درجه اول قرآنشناس است، در درجه دوم پیامبرشناس است و به سنت یعنی سیره و حدیث نبوی تسلط دارد، در درجه سوم اهل بیت و سیره و شخصیت امامان و اصحاب را میشناسد، و در درجه چهارم کسی است که فرهنگ اسلامی را میشناسد و در یکی از علوم اسلامی متخصص است: فلسفه اسلامی، تاریخ اسلام، علم حدیث، رجال، اصول، فقه و غیره.
علمای شیعه در طول هزار سال تاریخ اسلام همواره مشعلدار قیام علیه ظلم و پاسدار جنبش عدالتخواهی و آزادی اجتماعی و رهبری علمی و تقوا در مبارزه مستمر
1) مقاله «بایستههای پاسداری از فرهنگ حسینی»؛ 19/11/1386؛ WWW. Ahmadinejad.ir.fa
علیه نظامهای استبدادی، اشرافی، حکومتهای دستنشانده یا وارث خلافت ظلم و
غصب بودهاند. آنها پیشاپیش همه نهضتهای توده محروم و تسلیمناپذیر قرار داشتهاند. در مقایسه با دیگر روحانیان، علمای شیعه به علت آن که از لحاظ اقتصادی و اجتماعی بر جامعه و توده تکیه داشتهاند، خصیصه تقوا، مردمگرایی، ارتباط با متن جامعه و فاصله گرفتن از قدرتهای حاکم نامشروع از ویژگیهای طبیعی آنان بوده است. گذشته از برخی روحانیان که امام خمینی از آنان به عنوان «روحانیان درباری» یاد میکند، این گروه اجتماعی همواره مأمن، پناهگاه و محل رجوع افراد جامعه بوده است. به گفته دکتر شریعتی «چهره علی واری اگر باشد، باز در میان همین علمای مذهبی و در میان همین حوزههای علمی هست.»(1)
شریعتی در تبیین اجتماعی و نهادی این موضوع که چرا علمای شیعه حتی به نسبت طبقه دانشگاهی از شخصیت ممتازی برخوردار است به عوامل متعددی اشاره میکند. او میگوید، در یک کنفرانس عمومی دانشجویی در حسینیه ارشاد خطاب به دانشجویان گفتم که من برای آینده این نهضت فکری، برای بیداری مردم و احیای روح حقیقی اسلام و برانگیختن روح معترض و عدالتخواه شیعه علوی و رستگاری جامعه، به طلاب بیشتر از شما امید بستهام. چه، عمر روشنفکری شما کوتاه است و چهار تا هفت سال بیشتر نیست و فردا که تصدیق گرفتید و جذب زندگی شدید بیدرنگ در طبقه بورژوا قرار میگیرید و خیالاتش از سرتان میپرد، اما این طلبه است که عمر مسئولیت اجتماعیاش با عمر حیاتش یکی است و تا مرگ، مسئول افکار مردم و سرنوشت مردم میماند. البته اگر طلبه بیدار شود که خوشبختانه بیدار شده است.(2)شریعتی بر اثر تحقیقاتی که در این زمینه انجام داده است در مجموع به مزایای زیر در علمای دینی اشاره میکند: 1. انتخاب رشته علمی بر مبنای ارزش فکری نه درآمد اقتصادی؛ 2. احساس مسئولیت اجتماعی آمیخته با رشته تحصیلی از لحظه انتخاب؛ 3. انتخاب آزاد استاد بر اساس لیاقت معلمی و ارزش علمی شخص وی؛ 4. ضرورت حفظ چهره علمی و اخلاقی برای استاد؛ 5. رابطه ارادت میان استاد و شاگرد؛ 6. متد تعلیم چند
درجهای؛ 7. رواج سنت «مباحثه» پس از هر درس میان طلاب؛ 8. آزادی حضور و عدم
تقید به شرایط ظاهری و فرمالیسم پیچیده و خشک اداری؛ 9. رایگان بودن تحصیل؛ 10. آزادی تحصیل برای عموم مردم؛ 11. بورس و تأمین مسکن و امکانات تحصیل برای هر داوطلب؛ 12. جداییناپذیری اخلاق و علم؛ 13. تماس دایمی با توده؛ 14. تعهد رهبری فکری و هدایت اجتماعی مردم؛ 15. پیوند ناگسستنی ایدئولوژی و علم؛ 16. پیوستگی با گذشته تاریخی، فرهنگی و اعتقادی؛ 17. وجود یک «فرهنگ عمومی مشترک» ضمن وجود رشتههای علمی و تخصصی؛ 18. نبودن فرمهای ظاهری و قالبی در ارزیابی و ارزش یابی درجات شاگردی و استادی و واگذاری آن به خود مردم.(1)
لذا با وجود عوامل درونی و بیرونی که در علمای شیعه نهفته است و آنان را به پیشوایان دینی نزدیکتر میسازد، طبیعی است که احمدینژاد در سطح بعد، الگوهای شخصیتی خود را در علمای شیعه بیابد. این موضوع به صراحت و به طور مؤکد در کلام او تکرار شده است. احمدینژاد در میان علمای شیعه نیز امام خمینی را به دلیل آن که وی را جامع و دربردارنده تمام ویژگیها و برجستگیهای سایر علمای شیعه میداند، سرآمد همه علما در الگوبخشی میشناسد. در واقع این موضوع به اندازهای در وی جان گرفته است که به راحتی میتوان تأثیرات امام خمینی را در زبان، لحن و ادبیات احمدینژاد مشاهده کرد. اصولا او تمام تلاش و عمر خود را به عنوان شاگردی از این مکتب مصروف فهم بهتر و دقیقتر گفتمان امام خمینی، به منزله روایتی صادق از اسلام، کرده است تا آن را در زندگی سیاسی خود به کار بندد.
علمای شیعه به ویژه شخصیت فرهمند امام خمینی در تاریخ معاصر احیاگر نوستالژی عصر امامان شیعه بودهاند. علما «نشانههایی» هستند که در خط تاریخ، شیعیان را با اهل بیت و معصومین پیوند دادهاند. به این ترتیب، علمای شیعه نه تنها به عنوان الگوهای ایمانی بلکه به عنوان الگوهای زندگی نیز مطرح بودهاند. چنان که شخصیت امام خمینی اینگونه بود و در علم و هنر و فلسفه و سیاست و مدیریت نیز به عنوان شاخصی برای نسل و تبار احمدینژاد مطرح است. در مطالب زیر به نشانهشناسی از امام خمینی در ساخت زبانیِ احمدینژاد میپردازیم.
1) پیشین؛ صص 122-126.
عزیزان من، امام امت ما دستپرورده مکتب پیامبر عزیز اسلام حضرت محمد مصطفی بود. ببینید امام ما هم جلوهای از ایمان و عرفان و توکل بر خدا و مظهر پایداری و مقاومت و ایستادگی بود. امام ما مانند پیامبر عزیز اسلام پرچمدار توحید و بتشکنی بود. او با تمسک به پیامبر عزیز اسلام، همه بتهای دوران ما و همه طاغوتها را شکست. هیبت قدرتهای بزرگ را شکست و همه آنها را فرو ریخت و خودباوری و امید را به ملتها بخشید. او دست پرورده مکتب پیامبر اسلام بود. او آغازگر نهضت عظیم اسلامی و بیداری مسلمانان بود. حقیقتا امام بتشکن قرن ما بود. امام در عین شجاعت، ایستادگی و بتشکنی همه کارهایش خالصا و مخلصا برای خدا بود.(1)
امام معلم همه شجاعان، همه مجاهدان فی سبیلالله و معلم همه قهرمانان میدان نبرد توحید و خداپرستی علیه شرک و بتپرستی بود... امام عزیز ما چون فقط خدا را میدید و خود را نمیدید، چون از خود گذشت و به خدا روی کرد، همه عالم متوجه او شدند. امام چون از ظلمت نفس خود گذشت، به نور خدا رسید، یعنی به حکمت، یعنی به روشنی قلب، عرفان و به حقیقت عالم دسترسی پیدا کرد و به خاطر همین امام عزیز ما به مقام اطمینان رسید. مطمئن به وعدههای الهی، مطمئن به پیروزی حق، مطمئن به شکست و خواری دشمنان اسلام.(2)
در دورهای که همه امیدها به یأس تبدیل شده بود و آخرین کورسوهای امید در دل بشریت داشت خاموش میشد، خدا به بشر هدیهای داد به نام امام خمینی(ره)... حیات امام پایان نپذیرفته است، بلکه در گستره وسیعتری آغاز شده است... علت آن هم روشن است. مخاطب پیام الهی، دلها و فطرتهای الهی است. امام با اجسام و اجساد صحبت نمیکرد، او با دلها صحبت میکرد، مثل همه پیامبران. امام هست و از افق بالاتری بر بشریت میتابد.(3)
حرکت امام دنباله حرکت پیامبر عظیمالشأن بود، جنس آن جنس حرکت پیامبر بود: آرمان، هدف، نگاه و ویژگیهایش همه عینا مثل حرکت پیامبر عظیم اسلام بود. به
همین دلیل از ابتدا پیروز بود و الان هم پیروز است و انشاءالله در آینده هم پیروز خواهد بود.(1)
امروز من به جرأت میتوانم بگویم، گفتمان غالب بر کل عالم، گفتمانی است که امام پرچمدار آن بود، این را الان داریم میبینیم. امروز نبرد سنگین جبهه استکبار در سرتاسر کره زمین، نبرد با پرچمی است که امام برافراشت. از آن طرف ملتها فوج فوج به اندیشه امام میگروند. این تعبیری غیرواقعی یا خبر نادرست نیست. این یک اطلاع است و ما داریم در دنیا میبینیم.(2)
ملت ما پیرامون پرچمی که فرزند حضرت زهرا(س)، حضرت روحالله امام خمینی برافراشت همان ندایی را فریاد میزند که همه عالم فریاد میزنند. همان ندایی که از حضرت آدم تا خاتم همه پیامبران فریاد زدند. همان را که امام المتقین در خانه خدا و در محراب و شهادت امام حسین(ع) در روز عاشورا فریاد زد. همان فریادی را که منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) در کنار خانه خدا فریاد خواهد زد.(3)
حضرت امام(ره) لاینطق عن الهوی بودند؛ یعنی ایشان کسی نبودند که از روی هوای نفس حرف بزنند و هر کلمه ایشان، هدایت شده و تعبیه شده بر زبان مبارک ایشان بود. حضرت امام حلقه وصل بین بشریت و آسمان بودند.(4)
حضرت امام خمینی(ره) فرمودهاند: این قرن، قرن غلبه مستضعفان بر مستکبران است و ما به این وعده اعتماد داریم. اما پیروزیها از میان رنجها و مجاهدتها و مقاومتها میگذرد.(5)
امام احیاکننده مکتب حیاتبخش پیامبران الهی بود... برجستهترین ویژگی امام ایمان به خدای یگانه بود. توحید و خداپرستی برجستهترین ویژگی امام بود. امام با
همه وجود به خدای یگانه، قدرت خدا، علم خدا و به سیطره و مالکیت خدا بر عالم ایمان داشت. امام جز خدا هیچ عاملی را در عالم صاحب اثر و صاحب علم
و قدرت نمیشناخت. با همه وجود به خدا ایمان داشت و او یک موحد حقیقی بود... ویژگی دیگر امام این بود که بعد از ایمان به چنین خدایی همه عالم و نیات خود را برای خدا خالص کرد. خالص برای خدا. او صحبت میکرد برای خدا، سکوت میکرد برای خدا، فریاد میزد برای خدا، لبخند میزد برای خدا. خشم، رحم، سکوت، فریاد و موضعگیریهای او فقط و فقط برای خدا بود. او بارها و بارها این آیه نورانی و این وصیت حضرت حق را برای ما تکرار میکرد که فرمود: «قل انما اعظکم بواحده ان تقوموالله»، برای خدا حرکت کنید، اگر کسی برای خدا حرکت بکند، همه آفرینش پشتیبان و همراه او خواهند بود و او شکستناپذیر است. جمله نورانی امام پیش روی ماست که فرمود: کار برای خدا شکست ندارد... ویژگی دیگر امام این بود آن چیزی را که سفارش میکرد، قبلا خودش عمل میکرد. واعظ غیر متعظ نبود. کسی نبود که مردم را به صبر دعوت کند، اما خودش اهل صبوری نباشد. مردم را به شجاعت دعوت کند اما اهل شجاعت نباشد، مردم را به ایثار و شهادت دعوت کند، اما خودش اهل ایثار نباشد، مردم را به سادهزیستی دعوت کند، اما خودش اهل سادهزیستی نباشد. هر دعوتی که میکرد قبلا خودش به آن عمل میکرد. ویژگی دیگر امام این بود که پیامش پیام جهانی و بشری بود. امام نیامد که فقط اهل شهر یا کشور خودش را نجات بدهد. امام نیامد که فقط مسلمانان را نجات بدهد. دعوت امام مثل همه پیامبران الهی بشری است... و به همین دلیل امام فرمود: در همه دنیا باید هستههای مقاومت؛ بسیج مردمی و گروههای مؤمن برای مقابله با نظام سلطه برپا بشود... امام برای همه انسانها کرامت و شأن انسانی قایل بود. هر انسانی هر جا که هست، محترم است. باید حرمت و کرامت او محفوظ بماند، نباید زیر سلطه باشد، تحقیر بشود و نباید به حقوق او دستاندازی بشود. به همین دلیل است که شما میبینید امام همه طراحیهای استعمار کهنه و نو را افشا میکند و در مقابل چشم بشریت قرار میدهد... ویژگی دیگر امام این بود که به مردم و ملتها به عنوان دست قدرتمند الهی ایمان داشت. متکی به قدرت ملت بود و اعتقاد داشت که قدرت ملت برآمده
از قدرت خداست. وقتی ملتی یا ملتها به یک نقطه تصمیم برسند، هیچ قدرتی نمیتواند با آنها مقابله کند. ما در ایران این را تجربه کردهایم. امام هویت،
شخصیت، فرهنگ و تاریخ ملت ایران را زنده کرد و قدرت ملی ملت ایران را به او فهماند.(1)
در عصر امام خمینی، لیاقت آن را یافتیم که به چشم خود، دو فرهنگ سیاسی متفاوت را به موازات یکدیگر، تجربه و مقایسه کنیم. در یک سو «سیاستمداران» بوده و خواهند بود که تنها بر مدار سیاست و قدرت و چرتکهاندازیهای عادی و مادی، تحلیل میکنند و تصمیم میگیرند. آنان هیچ وقت و هیچ کجا دست خدا و مدیریت الهی را نمیبینند و هرگز، حتی هالهای از نور عنایت خدا را که در عصر خمینی عزیز بر این ملت باریدن گرفت، مشاهده نمیکنند. اصطلاحا مذهبیاند، اما نه اهداف و نه طرز محاسبات سیاسیشان، با اهداف و طرز محاسبات مادیون عالم، تفاوتی ندارد. منکر تدبیر الهی و دست غیب خدا در عرصه انقلابند و درست مثل ماتریالیستهای عالم، حضور خدا و حجت خدا را در تحولات عالم و سیر تاریخ بشر انکار میکنند و ای کاش فقط انکار میکردند، به سخره میگیرند و نیشخند میزنند. اما خط دوم، خط خمینی است که نه «سیاستمدار»، بلکه «حقیقتمدار» بود. او سیاست را هم از منظر معنوی میدید، دست خدا را بالاتر از همه دستها به وضوح میدید، در هیچ مرحلهای از مراحل مبارزه، ماده را مستقل از معنی ندید و هرگز تن به محاسبات صرفا مادی نداد و هرچه میشد و میکرد به خدا و عالم بالا نسبت میداد. انقلاب را کار خدا میخواند، جملههای او با خدا آغاز میشد، میگفت قلب مردم را خدا منقلب کرد، خرمشهر را خدا آزاد کرد، ابرقدرتها به اذن خدا نابود خواهند شد، فتوحات رزمندگان را فتح الهی میخواند، زیرا فتح به دست اوست؛ «و ما رمیت اذ رمیت و لکنالله رمی.» در معجزه طبس که طوفان شن، جنگندههای مهاجم آمریکایی را نابود کرد، و دقیقا آنگاه که دوست و دشمن، مشغول تفسیرهای صرفا سیاسی و نظامی از ماجرا بودند او صریحا اعلام کرد که آن شنها مأمور خدا بودند. او تحول ملت ایران را تحولی الهی میدانست و
1) دیدار با میهمانان خارجی شرکتکننده در مراسم هجدهمین سالگرد ارتحال حضرت امام(ره)؛ 13/3/1386.
میگفت «این یک امر غیرعادی است که حاصل شده» و «از اول انقلاب و پس از پیروزی تاکنون هرچه دیدیم معجزات بوده است.» او میگفت «جنود غیبی
همانطور که در صدر اسلام بود همان تأییدات غیبی ملائکه الهی امروز هم با ماست.» و «بدون توجه خاص حضرت بقیه الله(عج) کاری نمیتوانیم بکنیم.» او همه جا جنود خداوند را میدید و از همه چیز، تفسیری الهی و ماورای مادی داشت، بیآن که سلسله عوامل ظاهری و طبیعی را انکار کند. همه جا نام مبارک ولی خدا، حضرت صاحبالامر(عج) را به عنوان صاحب اصلی انقلاب و آن که این انقلاب را باید تحویل او بدهیم بر زبان میآورد، پیروزیهای جبهه را با نام آن حضرت، به ثبت میرساند و پیشرفت انقلاب و اقبال دلها به این نهضت را محصول عنایت ناجی بشریت و برپاکننده عدل جهانی مینامید و انقلاب خود را مقدمه انقلاب جهانی ایشان میدانست. او همه چیز را تحت عنایت الهی و نظارت حجت خدا میدید و همانگونه که آن روز، برخی گروههای سیاسی این طرز تعبیر را مصداق ارتجاع و خرافه مینامیدند، امروز نیز کسانی دیگر حتی (تنها) هالهای از نور هم نمیبینند. خداوند را از محاسبات سیاسی خود کنار گذاشتهاند و میخواهند خود صاحب و مالک انقلاب باشند، حال آن که در منطق خمینی بزرگ، صاحب اصلی انقلاب، حجت خدا و تودههای مردم بودند. اینان همان سیاستمداران و قدرتمدارانی هستند که اگر مذهبی هم باشند، جهانبینی مذهبی ندارند و تنها از ادبیات مذهبی استفاده میکنند، و الا اگر همچون خمینی کبیر، توحید افعالی را پذیرفته بودند، ولایت تکوینی حضرت ولی عصر(عج) به اذن خدا را مورد تمسخر قرار نمیدادند و هالههای نور را نه فقط در گوشهای از عالم انکار نمیکردند، بلکه عالم را سراسر غرق در نور عنایت و تدبیر خداوند میدیدند. امام عارفان به ما آموخت که سیاست را و همه چیز را از چنین چشماندازی بنگریم و همه جا و در همه چیز و در همه پیروزیها، دست خدا و عنایت حجت خدا را ببینیم و هیچ حسنهای را به خود، و هیچ سیئهای را به خدا نسبت ندهیم و پیروزیها را اتفاقی ندانیم و نگوییم فلان حادثه، اتفاق افتاد، و هیچ پیروزی را نیز مغرورانه به خود نسبت ندهیم. در منطق امام خمینی، نباید از محاسبات مادی ذرهای غافل شویم، اما هرگز نباید در محاسبات مادی نیز غرق شد. او حتی در فرو ریختن چهارده کنگره
کاخ کسری هنگام تولد پیامبر اعظم(ص) علامتی معنوی بر وقوع انقلاب اسلامی ایران در قرن چهاردهم هجری میدید، در هر حادثه ظاهرا طبیعی، یک زمینه
ماوراءالطبیعی و دست خدا را میدید، و همه پیشرفتها و پیروزیهایی را که نابینایان به خود منتسب میکردند، او که نایب مهدی(عج) بود به مهدی(عج) متعلق میدانست و همه را از برکت او میدید. من امروز نیز فقط و فقط، تحلیلهای سیاسی از نوع امام را موفق میدانم و حال که تبدیل جنبش ظاهرا کوچک پانزده خرداد به یک نهضت عظیم و بینالمللی از شرق آسیا تا قلب اروپا و از آسیای میانه تا عمق آفریقا را میبینیم، میتوانیم آزمون موفق این چشمانداز را حتی با چشمانداز مادی هم ببینیم و هرچه هم قسیالقلب باشیم، نمیتوانیم هالههای نور خدا را منکر شویم.(1)
با انقلاب اسلامی ساخت اجتماعی کشور دچار تحولات شدیدی شد. در این میان، بسیاری از اشراف طبقه حاکم و مسلط جامعه با فروپاشی حکومت پهلوی از ایران خارج شدند و در غیاب طبقه حاکم وابسته به نظام پهلوی، طبقه متوسط وابسته به انقلاب امور اداره کشور را به دست گرفت. اما واقعیت این است که تحول انقلاب به این دگرگونیها محدود نشد. همراه با انقلاب طبقهای از مدافعان و محافظان آن که با روحانیت و از گذشته رابطه نزدیکی داشت به شکل جدیدی برای دفاع از انقلاب پا به عرصه گذاشت. این گروه که اغلب از لحاظ سنی جوان و شیفته امام خمینی بودند به واسطه هشت سال جنگ تحمیلی با هویت مدافعان انقلاب و در پیوند با رهبری روحانیت در جامعه ایران نهادینه شدند. خاستگاه اجتماعی این گروه در طبقات متوسط و رو به پایین جامعه مانند دهقانان، کارگران، خرده فروشان و معلمان و کارمندان پس از انقلاب قرار داشت.
از افراد وابسته به این تیپ اجتماعی، که دارای ریخت روانشناسی خاص خود نیز بودند، افراد کمی وارد حوزه سیاست شدند و به جز برخی استثناءها مانند رجایی، آنها
1) مقاله «امام خمینی؛ سیاستمدار یا حقیقتمدار؟»؛ 22/3/1387؛ WWW. Ahmadinejad.ir.fa
کمتر به سطوح عالی سیاست راه یافتند. یکی از عوامل اصلی این پدیده حضور آنان در میدان جنگ بود که ناخواسته و به دلیل تحمیل بیرونی صورت گرفت. جنگ در واقع به
سازماندهی و نهادینه شدن این گروه یاری رساند و به آن انسجام، هدف، هویت و یکپارچگی بخشید و در تجلی و شناسایی این فرهنگ جدید به جامعه یاری رساند. فرهنگی که ضمن میراث بری از فرهنگ مذهبی گذشته در طول دوران پس از جنگ توانست خود را به عنوان هویت بر آمده از انقلاب اسلامی تثبیت کند و آثار هنری مربوط به خود را نیز تولید کند. از چهرههای شاخص این فرهنگ و ریخت روانشناسی میتوان به شخصیتهایی چون چمران، همت و باکری اشاره کرد. آنها زمان کوتاه مدیریت خود را که گاه به صورت مدیریت نظامی فرصت عینیت یافت، تبدیل به ارائه الگوی جدید مدیریتی کردند. لذا همراه با آنها یک الگوی شخصیتی و مدیریتی جدیدی در کشور جان گرفت که به برخی دلایل همواره مورد مطالبه بخش زیادی از جامعه ایران بوده است.
به این ترتیب، شرایط ایجاد شده پس از انقلاب و جنگ، فرهنگ نوینی را در برخی سطوح کشور به ویژه جامعه کوچک «جبهه» به نمایش گذاشت که الگوهای شخصیتی خاص خود را نیز در پی داشت. از این فرهنگ با تعابیر متفاوتی یاد شده است: «فرهنگ شهدا»، «فرهنگ جبهه»، «فرهنگ بسیجی» و «فرهنگ جهادی.» وجه تسمیه و علت نامگذاری آنها نیز روشن است. بسیاری از شخصیتهای گمنام و معروف آن در طول دوران جنگ تحمیلی در «جبهه»ها به «شهادت» رسیدند. در این مناطق واژه «بسیجی» به دلیل تعریفهایی که امام از آن میکرد و نیز به دلیل بیآلایشی آن واژه، و این که هیچ گروهی را از دیگری متمایز نمیکرد و خط و مرزی میان آن اجتماع نمیکشید، رواج گستردهای داشت. اما چون برخی از آنان از جهاد سازندگی آمده بودند و با محاسبات اخلاقی و ایمانی در امور خدماتی و رزمی مشارکت میکردند با عنوان «فرهنگ جهادی» نیز شناخته میشود.
فرهنگ جبهه جامعه متفاوتی را ترسیم میکرد که یوتوپیای گمشده عصر ماست. جامعه کوچکی بود که در آن طبقه اجتماعی و حاکم مسلط وجود نداشت؛ جامعهای بیطبقه با آمیختگی از عناصر اخلاقی و ایمانی و از خود گذشتگی. رابطهها عاطفی و ایثارگونه بود. فرمانده و فرمانبر معنای تحکمآمیز نداشت. فرماندهانی چون «ابراهیم
همت» خادم سربازان خود بودند و انسانهای خود ساخته و عارفی چون مصطفی چمران در آن مشارکت و رهبری داشتند. آنها نه در پی ارضای حس قدرتطلبی، که
در پی انجام تکلیف دینی بودند.
ماهیت قدرت و اقتدار در این فرهنگ با آنچه که در متون سیاسی غرب مشاهده میشود، شباهتی ندارد و از جنس دیگری است. در واقع فهم و بازشناسی این «اقتدار» بدون داشتن آن گفتمان ایمانی ناممکن است. نکته مهم اینجاست که این جامعه نه در تخیل نویسندگان سیاسی، که درعالم واقع تحقق یافته بود و از این جهت نیازی به خیالپردازی نداشت. لذا شاید بتوان علت آرمانشهرگرایی فیلمسازان دفاع مقدس را در همین جا پیدا کرد.
برای بررسی و شناخت این فرهنگ در میان منابع مکتوب میتوان مجموعه کتابهای «فرهنگ جبهه» را که اکنون به یکی از کتب مرجع در این زمینه تبدیل شده است، به عنوان یکی از بهترین کتابهای تحقیقی و علمی به شمار آورد که در آن از روش نمونهگیری آماری استفاده شده است. این کتاب محصول هزار روایت از راویان رزمنده پنجاه گردان در بیست یگان شهرستان و استان تهران است. لذا برای بیان دقیقتر این فرهنگ از کتب یاد شده بهره میگیریم، که در آن چنین آمده است:
فرماندهان در جبهه اعم از فرمانده لشکر و تیپ و گردان و گروهان و دسته، حتی فرمانده سنگر و توپ را پیش از آن که به نشان و امتیازات و تحکم بشناسند، به خصوصیات علمی و عملی و اخلاقی و نظامی و شرعی میشناسند. معمولا فرماندهان از مقیدترین و پایبندترین اشخاص به اصول و فروع و واجب و مستحب دین هستند، به نحوی که بارزترین خصوصیات فرماندهان، تهجد و شبزندهداری آنان بود که نه کار زیاد و نه کم خوابی هیچکدام موجب غفلت از آن نمیشد. همیشه در دشوارترین کارها و خطرناکترین موقعیتها ایشان را میخوانند. آنان کسانی هستند که نمیگویند جز قول خدا و رسول و ولی فقیه و رهبر خود را؛ کسانی که آیات صبر و استقامت، و سمبل شجاعت و غیرتند. نه خلوتشان خالی از تفکر است و نه جلوتشان پر از تظاهر. سختی را بچهها با وجود ایشان آسان مییابند و خودشان را در آنها گم میکنند. در نظافت ظاهر و باطن و نظم در خوردن و خفتن، و آرایش لباس و سلاح خاصاند، همیشه خود را بدهکار و مدیون خدا و
بندگان صالح او میدانند و آن چه در این میان جایی ندارد، خودشان هستند. مثل پیامبرشان رسول خدا(ص) واقعا در میان جمع از سایرین ممتاز نیستند. بسیار اتفاق
میافتد که امثال شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشکر را به داخل قرارگاه و لشکر خود راه نمیدهند و آنها با کمال میل (و تواضع) مثل بقیه برگه ملاقات میگرفتند و داخل میشدند. هیچ مشخصهای به عنوان لباس و سلاح و تجهیزات نداشتند. با این حال کافی بود یکی از بچهها نسبت به وسایل آنها ابراز علاقه کند؛ همان جا باز میکردند و برای همیشه کنار میگذاشتند؛ چنان که شهید حاج همت کلت و فانوسقه خود را باز کرد و هرگز آنها را نبست... نسبت دوستی و صمیمت و نزدیکی سببی و نسبی بچهها را به فرماندهان از شرایط و اوضاع و احوالشان میتوان فهمید. هر چقدر اشخاص به این فرماندهان در ردههای مختلف نزدیکتر باشند، فشار کار روی آنها بیشتر است و از مصاحبت و التفات خاص ایشان محرومند؛ به نحوی که این آشنایی و دوستی برای بعضی واقعا قابل تحمل نیست... همه با هم هستند. هیچکس نمیداند فرمانده کیست و فرمانبر کیست. با بچهها غذا میخورند، با هم در یک سنگر و چادر میخوابند. کشتی میگیرند، شنا میکنند. فوتبال میروند، مزاح و مطایبه مینمایند، مثل همه لباس میپوشند، حرف میزنند و راه میروند... امور شخصی خود را خودشان انجام میدهند... نه کوچکی کار را کسر شأن خود میدانستند و نه از بزرگی آن طفره میرفتند. حد و مرز نمیشناختند. وقت و بیوقت نمیدانستند. تمیزی و کثیفی کار را در نظر نمیگرفتند. گاهی مشغول خراب کردن و ساختن سنگر نیروها بودند؛ گاهی در کار تخلیه و بارگیری مهمات و وسایل تدارکاتی که مسئول معینی داشت. مثل پدر شب به سنگرها سرکشی میکردند، پتوی کنار رفته را روی بچهها میکشیدند، حمامهای عمومی آنها را نیمه شب نظافت میکردند، توالتها و دستشوییهای گرفته را تمیز و مجاری و کانالهای فاضلاب را باز میکردند... هرگاه به شهر میرفتند با بضاعت اندک خودشان برای بچهها خوراکی و بعضی اجناس را که در جبهه نبود میخریدند. برای بچهها در اوقات فراغت آب یخ درست میکردند، چای درست میکردند، فانوس نفت میکردند، ظرف میشستند، اطراف چادر و سنگر را نظافت میکردند، نیمههای شب بیدار میشدند و پوتین بچهها را واکس میزدند و خلاصه
همه کارهایی که یک «خدمتگزار» به معنی واقعی آن با جان و دل و خشنودی تمام انجام میدهد و به آن افتخار میکند... فرماندهان پیوسته در کام خطر بودند. نه
تنها در شب عملیات و مواضع پدافندی خود را پیش مرگ بچهها میدانستند بلکه در شرایط عادیتر هم که بنا بر تقسیم کار و قبول وظایف، هرکس کار خودش را انجام میداد، داوطلب میشدند تا اگر قرار است در یک امر ریسکی بشود آنها بکنند... مثل مواقع شیمیایی که ماسک خود را به نیرو میدادند یا موقع درگیری که سلاح و لباس خود را به بچهها میدادند و بعضا خودشان از بیسرپناهی و بیجنگافزاری به شهادت میرسیدند، چنان که شهید بزرگوار حاج حبیبالله کریمی فرمانده تیپ 63 خاتم کرد... و کم نیستند فرماندهان و مربیانی که در حین آموزش وقتی با مشکل فنی و پیشبینی نشدهای مواجه شدند خودشان را روی نارنجک و مین انداختند و جان بچهها را با شهادت خود خریدند... اگر بنا بود کسی را بشین و پاشو بدهند خود نیز چنین میکردند... آنها همه اینها را جلوههای آن عدالت اجتماعی موردنظر امام میدانستند... بچهها اطاعت از فرماندهان را از ردههای پایین تا بالا اطاعت از امام میدانستند، آن هم نه یک اطاعت ضروری نظامی صرف، بلکه اطاعتی واجب، مخلصانه و عاشقانه.(1)
در جلد «اصطلاحات و تعبیرات» همین کتاب که به معانی واژههای رایج در آن فرهنگ میپردازد، در مقابل واژه «خدمتگزار» چنین آمده است: «فرمانده، مسئول و سرپرست. کسی که به نوعی هدایت و تأمین میکند نیروها را در جبهه. ظاهر این کلمه به تاسی از آن امام همام(ره) است که میفرمود: به من خدمتگزار بگویید بهتر است از این که رهبر بگویید.»(2)همچنین در برخی تابلو نوشتههای آن که در جلد دیگری از این مجموعه به آنها پرداخته شده است، جملات زیر نقش بسته بود: اگر مقام ماندنی بود به تو نمیرسید؛ این جنگ ثابت کرد که ایمان بر سلاحهای مدرن غلبه خواهد کرد؛ بسیجی خستگی را خسته کرده است؛ تا مادامی که ایمان در قلب شماست پیروزید؛ در فرهنگ
شهادت واژه «وحشت» نیست؛ تا زندهایم رزمندهایم؛ اگر خسته جانی بگو یا حسین.(1)
البته پس از جنگ نیز با وجود نهادهایی چون پایگاههای مقاومت بسیج و حضور آن در مساجد، دانشگاهها، مدارس، ادارات و دیگر مراکز اجتماعی، فرهنگ یاد شده در میان بخشهای مختلف جامعه معرفی شد و با بازگشت بسیاری از آنان به شهرها و انجام امور فرهنگی، به صورت مطالبهای قابل دسترس در جامعه تزریق شد. برگزاری شبهای خاطره، سرودن شعر، تئاتر، داستاننویسی، فیلمهای داستانی و سینمایی، مستندهای «روایت فتح» به ویژه روایت تأثیرگذار مرتضی آوینی که تصویری عارفانه و فلسفی از رزمندگان به تصویر کشید، برگزاری مراسم سوگواری و هیأتهای مذهبی که بسیاری از آنان به رزمندگان تعلق داشت، همگی نسل جدید و نوجوان را با فرهنگ جبهه و بسیجی آشنا ساخت. فرهنگی که اصول خود را از اندیشههای شیعی امام خمینی گرفته بود و در تجلیگاه رزم تنها گوشهای از آن را نمایان ساخته بود. به این ترتیب، شهدا و پیشتازان بسیجی به عنوان الگوهای اجتماعی معرفی شدند که اغلب آنها به دلیل آن که از جنس توده مردم بودند مورد استقبال آنان قرار گرفتند. به ویژه آن که نمادهای این فرهنگ در راه ایمان و وطن خود به شهادت رسیده بودند.
با بیان مطالب گذشته اکنون باید تأکید کنیم که احمدینژاد پس از دو الگوی «پیشوایان دینی» و «علمای دینی» در سطح بعد از «الگوی معاصر هم جنس» تأثیر پذیرفته است. این الگو یک تفاوت عمده با دو الگوی پیشین دارد. در دو مورد قبل رابطه و پیوند براساس«اصل تکامل» بود اما در این الگو مبنای رابطه بر «اصل تشابه» استوار است. در واقع احمدینژاد از لحاظ موقعیت اجتماعی و ویژگیهای شخصیتی، ضمن الگو قراردادن آنان و به طور مشخص رجایی و چمران، خود از این گروه محسوب میشود و از تبار آنان به شمار میآید. خاستگاه طبقاتی و اجتماعی یکسان، ایدئولوژی مشابه، باورها و ارزشهای یکسان، جهان زیست هم افق، شیوۀ زیست همسان، شرایط سنی یکسان و حضور در جبهه از جمله آن موارد است. «بسیجی» هویتی است که احمدینژاد آن را بارها درباره خود به کار برده است. او حتی در جلسه
1) فهیمی، مهدی؛ فرهنگ جبهه؛ تابلو نوشتهها؛ تهران، انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1368، صص 20 و 21.
دفاعیه پیش از شهرداری نیز خود را بسیجی معرفی کرد. به هر طریق، احمدینژاد خود به این نسل تعلق دارد و تعریف آرمانی آن را که نسب به شهدا میبرد الگویی برای شخصیت سیاسی خود میداند.
در ادامه تلاش میکنیم با نشانهشناسی در زبان احمدینژاد از مفاهیمی مانند «شهدا»
و «بسیجی» و برخی شخصیتهایی چون «رجایی» و «چمران» به فهم دقیقتری از این الگوپذیری دست یابیم. در واقع در زبان احمدینژاد این مفاهیم به گونه شعاری به کار نمیرود و دربردارنده اعماق باورها و ارزشهای اوست.
علما، زهاد و عرفا در طول زندگی دنبال چه بودهاند؟ همه برای رسیدن به قلههای سعادت و زندگی جاوید و ابدی تلاش کردهاند، شبها بیدار ماندهاند، خودشان را از مواهب مادی محروم کردهاند، سختیها تحمل کردهاند و ریاضتها کشیدهاند. بسیاری از افراد شصت، هفتاد سال زحمت میکشند، همه سختیها را بر خودشان میخرند برای این که درجاتی از کمال انسانی را تجربه کنند و به دست بیاورند و برای این که به قلههایی از کمال انسانی دسترسی پیدا کنند. اما عزیران! شهدای عزیز ما که پیروان خط سرخ حسینی هستند، همه در کوتاهترین زمان ممکن و با انتخاب کوتاهترین راه به بالاترین قله ممکن دسترسی پیدا کردهاند... آن جمله زیبای امام عزیز ما که فرمودند «شهدای ما ره صد ساله را یک شبه طی کردهاند» این همان راه میان بر است... داشتن روحیه شهادتطلبی به این معنا نیست که امروز هفتاد میلیون ملت ایران شهید بشوند. روحیه شهادتطلبی مطلب دیگری است. خود شهادت یک موضوع است، روحیه شهادتطلبی موضوع دیگری است. گرچه ما امیدواریم همه کسانی که روحیه شهادتطلبی دارند این فیض عظما و این هدیه ویژه الهی نصیب آنها بشود. اما کسانی که با روحیه ایثارگری و شهادتطلبی زندگی میکنند، اینها در طول زندگی عزیز، سربلند و آزاد زندگی میکنند.(1)
1) سخنرانی در دیدار با مردم دشستان؛ 12/11/1384.
(وجود) شهیدان و فرهنگ شهادت نشانه حیات یک ملت است. یک ملت زنده و پویا در درون خودش فرهنگ شهادت و شهیدان را پرورش میدهد. مطمئنا اگر شهیدان نبودند و اگر فرهنگ شهادتطلبی نبود، ملت ما مرده بود و امروز شهیدان، جانبازان و آزادگان مایه و نشانه حیات و سرزندگی ما هستند... شهیدان رأیت و
عَلَم عدالتاند. شهیدان ما همه در راه برپایی عدالت و حکومت اسلامی شهید شدهاند... شهدا ضامن آزادی و آزادگی یک ملتاند.(1)
شهدا عصاره و میوه تلاش و مجاهدت صد ساله ملت ایراناند. شهدا نماد فرهنگ، پاکی، ایمان و تمدن ملت ایراناند. شهدا حاصل صدها سال فداکاری، تلاش و پیگیری آرمانهای الهی ملت ایران هستند. شهدا ذخیره و سرمایه بیپایان ملت ما برای پیمودن راه طولانی و بلند انجام وظیفه تا رسیدن به قلههای افتخار و شرف هستند. شهدا ستارگان رهنمای بشریت در شب دیجور ظلمت استکبار هستند. شهدای ما خورشیدهایی هستند که دل شب را شکافتند و حقیقت ایمان و عدالت و خداپرستی را در مقابل بشریت امروز گذاشتند.(2)
آن چیزی که امروز کشور ما را به جلو میبرد. پیشرفتها را تضمین میکند، سلامت و دوام ملت ما را شکل میدهد و دشمنان ما را مأیوس میکند، بدون تردید همین فرهنگ شهادت، و تبعیت بخش عظیمی از ملت ما از فرهنگ شهادت است. هر جای کشور که روحیه شهیدان حاکم باشد همان جا پیشرفت، تعالی و پیروزی است. از سوی دیگر تردید نداریم که روح بلند شهیدان هم راهنما و هم حامی ملت ماست... ملتی که بتواند در دامن خودش چنین گوهرهای درخشانی را تربیت بکند و در یک دوران 20، 25 ساله بیش از دویست هزار ستاره درخشان به آسمان بشریت تقدیم بکند، بدون تردید این ملت شکستناپذیر است.(3)
در طول تاریخ دو خط و مسیر و جبهه و حرکت را میتوانیم مشاهده کنیم. یک حرکت به محوریت انبیای الهی، صلحا، صدیقین و شهداست و یک حرکت هم در نقطه مقابل؛ قدرتطلبان و زراندوزان و زورگویان و خودخواهان. یک طرف
خداپرستان و عدالتطلبان و یک طرف یاران شیطان و خودپرستان و خودخواهان. یک طرف انسانهای عاشق مردم، متواضع و خدمتگزار و فداکار در راه نجات انسانها و تعالی و صلاح دنیا و آخرت انسانها و یک طرف متجاوزین و غارتگران و سلطهگران. این جبهه در طول تاریخ ادامه داشته است. رمز
ماندگاری جبهه حق روحیه ایثارگری و شهادتطلبی است، چرا که همواره در طول تاریخ فقط در مقاطع کوتاهی این طور نبوده است. مشاهده میکنیم همواره ثروت، قدرت و امکانات تبلیغاتی در اختیار جبهه باطل و فرصتطلبان بوده است و جبهه حق از امکانات مادی کم بهره برده است. از عصر فرعون و نمرود تا امروز شما نگاه کنید. فقط در دورهای کوتاه، در زمان سلیمان نبی قدرت و ثروت در اختیار آن پیامبر الهی قرار گرفت والا بقیه دوران همیشه جبهه حق در فشار، محرومیت و سختی بوده است و عمده قدرت مادی و نظامی در اختیار طرف مقابل. یک نبرد نابرابر همواره وجود داشته است. آن چیزی که باعث شده جبهه حق دوام بیاورد، همواره با نشاط بماند و پیامش به نسلهای بعد منتقل بشود، و انگیزه لازم برای ایستادگی در آن ایجاد بشود، روحیه ایثارگری و فرهنگ شهادت است. روحیه ایثارگری، هم سلاح است، هم یک فرهنگ است، هم خودش قلهای از آرمانها و هدف است و هم رمز شکستناپذیری و پایداری است.(1)
شهادت یک راه و رسم و مشی است که زندگی شهید را قبل از شهادت شکل میدهد و او را در مسیری قرار میدهد که انتها و ختامش مثل شهادت است. شهادت یک فرهنگ است که در این فرهنگ عزت موج میزند. پایه آن استقامت و تضمین آن صبر است. استقامت پایه رسیدن و صبر تضمینکننده رسیدن به قله شهادت است. ذکر خدا این مسیر را نورانی میکند و تسبیح خدا این مسیر را از آلودگیهای دنیا دور و منزه میسازد. شهادت با نماز قوام پیدا میکند و با خدمت به خلق و بندگان خدا اوج میگیرد و با مجاهدت، ایثار، دعا و اخلاص نزدیک میشود. عزیزان من! چه بسیار بزرگانی که قبل از شهادت شهید شده بودند و قبل از عروج عرفانی چشم دل آنان باز شده بود و گوش آنان شنوای سروش حق و
1) سخنرانی در دیدار با خانوادههای شهدا و ایثارگران استان خراسان شمالی؛ 10/5/1385.
حقایق عالم شده بود. آری شهادت یک رشته و یک راه است که بخشی از آن در این دنیا و دنباله آن در آخرت است.(1)
بعضیها فکر میکنند که ما شهدا را از دست دادهایم، این تصور غلط است، ما
شهدا را به دست آوردهایم. تا به حال روی کره زمین میلیاردها نفر آمدهاند و رفتهاند؛ همه فانی شدهاند؛ آثار اینها از زمین محو شده است. از بین همه اینهایی که آمدهاند و رفتهاند، یک گروه هستند که خداوند میفرماید که «بل احیاءٌ»؛ میگوید که اینها زندهاند. کسی که به زندگی ابدی دسترسی پیدا میکند در واقع به دست آمده، از دست نرفته است. آنهایی از دست میروند که بروند و چیزی از آنها نماند؛ بمیرند و محو بشوند. اما آنهایی که «بل احیاء عند ربهم یرزقون»(2)هستند، اینها که از دست نرفتهاند، به دست آمدهاند. بعضیها فکر میکنند شهدا حضور ندارند. این هم باز اشتباه است. شهدا زندهاند و حضور دارند. خیلی چیزها در عالم هست که ما درکشان نمیکنیم و نمیفهمیم. مگر ما همه چیز را میفهمیم؟ شهدا زندهاند، حضور دارند و از افق بالاتری بر عالم اشراف دارند.(3)
یاد، ذکر و بازگویی شهیدان یک وظیفه است. چرا که بهترین الگو و راه برای ما الگو و راه شهیدان است که ما تا آخر به آن نیازمندیم. اندیشه، روح بلند و مکتب شهیدان بزرگترین پشتوانه ملت ما برای حرکت خودجوش است. باید به جایی برسیم که همه ما با شهیدان زندگی کنیم... ما امروز بیش از گذشته به استقامت، روشنبینی، صلابت، ایمان و اخلاص آن شهیدان نیاز داریم. بعضیها خیال میکنند پیشرفت و پیروزی و فتح قلههای بلند فقط با این محاسبات مادی است. بله، محاسبات مادی هم لازم است. اما آن چیزی که قلهها را فتح میکند. اینها نیست. همین امروز ما به اندیشههای شهیدان در اقتصاد، فرهنگ و مسایل اجتماعیمان نیاز داریم.(4)
صحبت کردن از شهادت صحبت کردن از حیات جاوید، حیات طیبه و زندگی
متعالی در همین دنیاست. علتش هم خیلی روشن است. اصلا هیچ کس تا از خودش رها نشود و از زمین نکند و حلقهها را قطع نکند، لذت حقیقی حیات ناب را نمیچشد. انسانها سرگرم هستند، لذت حیوانی هست و جاری است، اما لذت زندگی حقیقی را کسانی میچشند که از این بستر جدا شده باشند، والا کسی که
در ارتباطات، وابستگیها و علایق غرق و در تمایلات مادی محصور ماده باشد او اصلا کی میتواند لذت حقیقی را بچشد. در همین دنیا لذتی که میچشد لذت حقیقی است. برای او غم و اندوه و دل نگرانی نیست؛ «لاخوف علیهم و لا هم یحزنون».(1)برای آنان خوفی نیست و حزنی ندارند. حزن و اندوه مال این پیوستگیها و وابستگیهاست... صحبت کردن از شهادت و شهادتطلبی صحبت کردن از کرامت انسانی و حاکمیت ارزشهای الهی در جامعه بشری است. صحبت کردن از انگیزه برای حرکت به سمت حاکمیت ارزشهاست. (لذا) این نیست که شهادتطلبی یک کار فردی است.(2)
ایفای عهد مهمترین ویژگی ایثارگران ماست. آنان به عهدی که با خدای خودشان بستند وفا کردند، بر پای آن ایستادند و امروز ملت ما را بر بام جهان نشاندند... اولین شرط برای وفای به عهد صبر و مقاومت است. بدون صبر، امکان اتصال به قلهها وجود ندارد. دسترسی به آرمانها و ارزشهای متعالی، درنوردیدن همه افتخارات انسانی و الهی مستلزم صبر و مقاومت است... دومین عامل و دومین کاری که (به پیروی از شهدا) باید بکنیم، عبارت است از تشخیص وظیفه. تشخیص درست وظیفه کمک میکند که در راه حرکت کنیم. کمک میکند که به عهد خودمان عمل کنیم. فراوان بودهاند افرادی که جنگیدهاند، مجاهدت و فداکاری کردهاند، اما در شرایط گوناگون وظیفه خودشان را درست تشخیص ندادهاند... تشخیص وظیفه با گذر زمان و دستورات امام تغییر میکند.(3)
آن چیزی که ما را ویژه کرد وجود فرهنگ ایثارگری و شهادتطلبی در بین ملت ماست. همان چیزی است که ملت ما را شکستناپذیر میکند؛ یعنی سلاح و
قدرتی است که اصلا شکست در آن نیست. کسی که آماده فداکاری در راه انقلاب، اسلام، دین و کشورش باشد او را از چه چیزی میخواهند بترسانند. امام عزیز ما چقدر زیبا فرمود: «مکتبی که شهادت دارد، اسارت ندارد.» عزیزان من، امروز رمز پایداری ملت ما جاری بودن فرهنگ ایثارگری و شهادت در متن
جامعه است. این را باید زنده نگه داریم و تقویت کنیم. این یک ماموریت الهی و مقدس است. این یک کار بزرگ، کار انبیا و ائمه طاهرین(ع) است. همان چیزی که ملت ما را تا ابد بیمه خواهد کرد.(1)
امروز الگوی نجات ملتها الگوی بسیج است. بسیج و تفکر بسیجی راهنما و پشتوانه همه ملتها برای دست یابی به حیات طیبه و رهایی از حاکمیت طاغوتها ظالمان و بتپرستان است... برای فتح قلههای بلند هر روز بیش از گذشته نیازمند حاکمیت اندیشه بسیجی هستیم. در دانشگاه، پژوهشگاه، مدرسه، کارخانه، اداره و در همه جای کشور، در مزرعه و هر جایی که عزمی برای سازندگی و پیشرفت حضور دارد، برای تحقق آرمانها نیازمند حضور اندیشه سبز بسیجی هستیم. اندیشه بسیجی یعنی خود را به خدا سپردن، یعنی محو در خدا شدن، یعنی همه کارها خالصا و مخلصا برای خدا انجام شدن، یعنی در راه خدا سر از پا نشناختن و خسته نشدن. اندیشه بسیجی یعنی عشق به همه انسانها، یعنی محبت، مهرورزی و هدیه عشق به همه انسانها. یعنی دیدن روح پاکی در همه جای سرزمین. امروز هم ملت ما و هم همه ملتها برای تعالی، پیشرفت و شکستن حصارهای دست و پابند جهل و خرافه و عقب ماندگی نیازمند بسیج و اندیشه بسیجی هستند. امروز چشمها و دل ملتهای عالم به ایران و اندیشه بلند بسیج دوخته شده است. بسیاری از دولتها و ملتها بالاترین درخواستشان از ملت ایران حمایت، پشتیبانی، معرفی الگو و اندیشه بسیج است... (در گذشته) در هر جای کشور و هر جای جهان و در هر زمان بین مسئولین و مردم اندیشه بسیجی جاری بود، در همان نقطه پیروزی و
1) سخنرانی در دیدار با خانواده شهدا و ایثارگران شهرستان بیرجند؛ 18/8/1384.
موفقیت هم بود و در هر زمان و هر جایی که از اندیشه بسیج و روح بسیج فاصله گرفتیم در همان جا شکست، در جا زدن و عقب افتادن نصیبمان شد. امروز نیازمند یک همت بلند بسیجی هستیم.(1)
والاترین ویژگی و اندیشه و مکتب بسیج، خداپرستی و کار برای خداست. اصلا مرز مشترک انبیا و اولیا و پیروان آنها با دیگران کار برای خداست. این طور نیست که ما عمل میکنیم و دیگران عمل نمیکنند. ما مقاومت میکنیم و دیگران مبارزه نمیکنند... مرز جدایی و آن چیزی که تفاوت ایجاد میکند کار برای خداست. اصلا جنس کار برای خدا با سایر کارها متفاوت است. اثرش هم در عالم متفاوت است... اگر یک کاری صد در صد برای خدا باشد دنیا را متحول میکند ولو ظاهرش خیلی کوچک باشد یا در یک جغرافیای محدود در گوشهای دور از دنیا هیچ بلندگو، میکروفون و دوربینی هم آنجا نباشد، هیچ چیز نباشد. اما یک کار صد درصد برای خدا اوضاع عالم را به هم میریزد... سرفصل دوم یا ویژگی دوم روحیه خدمتگزاری است. اصلا کرامت انسان الهی به خدمتگزار بودنش است... پیامبر عزیز ما پرچمدار خدمتگزاران است... (ایشان) میگوید بهترین انسانها کسی است که بیشتر خدمتگزار باشد. همه برای خدا کار کنند بعد همه مسابقه بدهند که به دیگران خدمت کنند. (در این صورت) اصلا نقصی و فاصلهای، فقری و دعوایی میماند؟... از ویژگیهای دیگر اندیشه و عمل بسیجی هوشمندی است... ویژگی دیگر اندیشه بسیجی اصلاحگری و تحولخواهی است. بدانید برای رسیدن به نقطه هدف، آرمان و نقطه موعود، باید خیلی چیزها عوض بشود. خیلی چیرها هست که الان ما به آن اعتقاد داریم اما باطل است. نمیدانند که باطل است؛ تا برویم در ساختارها، سیستمها و... ما میخواهیم یک جامعه آرمانی برپا کنیم؛ با این سیستم اداری نمیتوانیم. چهل سال روی ریلی راه رفته، هر روز هم فهمیده این اشتباه است و چهل و یکمین سال هم میخواهد دوباره روی همان ریل برود. نمیشود، فایدهای ندارد. تحول در همه چیز... بسیج اصلا آمده دنیا را درست کند. اصلا بسیج هست برای اینکه اصلاح بکند. عزیزان بدانید اصلاح از خود آدم و بعد
1) سخنرانی در اجتماع گردانهای عاشورا (لشکر پایداری)؛ 5/9/1385.
محیط اطراف شروع میشود. یک بسیجی در یک اداره باید مثل خورشید بدرخشد. یعنی مظهر کار برای خدا، خدمتگزاری، کم توقعی، اصلاحگری و امید باشد.(1)
تشکیل بسیج برای آن است که این روح خداجوی، عدالتطلب، آرمانخواه و
شجاع در لحظه لحظه زندگی ملت ما جاری بشود... بسیج یعنی غایت بلند و در اهتزاز عدالتخواهی. بسیج یعنی پرچم مستحکم ظلم ستیزی. بسیج یعنی دلی مالامال از عشق به انسانها و دوستی و مهرورزی به همنوع و همه بشریت. بسیج یعنی آمادگی فنا شدن در راه اعتلا و اهتزاز میهن و آرمانها. بسیج یعنی تجلی خدمتگزاری و خدمت رسانی. بسیج یعنی مظهر دوست داشتن، تواضع و فروتنی. فرهنگ بسیج فرهنگ فطری است. فرهنگ بسیج در یک کلمه همان فرهنگ اسلام ناب محمدی است... امروز بیش از گذشته و در جای جای زندگی و در جای جای میهن اسلامی در عرصههای داخلی و جهانی برای تحقق آرمانها و انجام وظیفه نیازمند حاکمیت روحیه و فرهنگ بسیجی هستیم. اگر بخواهیم اقتصادمان را اصلاح کنیم و به لحاظ اقتصادی کشورمان را به قله برسانیم، نیازمند کار و تلاش صادقانه، ایثارگرانه و شبانهروزی هستیم و این یعنی فرهنگ بسیجی. اگر نیازمند اصلاح فرهنگ و رسیدن به نقطه اوج فرهنگ دینی و اسلامی هستیم، نیازمند دلهای پاک، اندیشههای پاک و زلال هستیم و این یعنی دلها و اندیشههای بسیجی. اگر در عرصه جهانی نیازمند صیانت از عزت و کرامت ملت ایران و دستیابی به همه حقوق حقه و قانونی ملت هستیم، باید تدبیر، شجاعت و حکمت را با هم بیامیزیم و با اقتدار و البته ظرافت از منافع ملت دفاع کنیم و این همان فرهنگ و منش بسیجی است.(2)
اندیشه بسیجی یعنی اندیشه لطف و رحمت جاری برای همه. یعنی اندیشه خدمتگزاری بیوقفه. یعنی اندیشه پافشاری بر اصول. یعنی اندیشه دفاع از مظلومین، محرومین، مستضعفین و مقابله شجاعانه با همه قدرتهای فاسد.(3)
بسیجی پیرو امیرالمومنین علی(ع) است؛ همه دنیا یک طرف باشند و او تنها باشد
غمی به دل ندارد.(1)
اولین و زیباترین ویژگیای که در دفاع مقدس متجلی شد، ایمان زلال بود. صحنههای ماندگاری از رابطه عاشقانه انسانهای مخلص با پروردگار، آن گریهها،
عبادتها، شب زندهداریها، عزاداریها و آن ارتباط عمیق با ذات لایزال الهی که همه روحها را لطیف و قلبها را آماده پذیرش میکرد. ویژگی دوم که ظهور کرد، خودباوری، اعتماد به نفس و باور به توانمندیهای خودی بود. نظام سلطه برای تقویت سلطه و دوام سلطه خودش خودباختگی و حقارت را به ملتها تحمیل میکند. خودباوری رمز ایستادگی است. در شرایطی که دشمنان ما به همه تجهیزات روز دنیا مجهز بودند و همه قدرتهای اقتصادی و سیاسی پشتوانه آنها بود و رزمندگان و ملت ما تقریبا دست خالی بودند، با اعتماد به نفس، اتکا به خود و باور و توانمندیهای ملی و فرهنگی خود روی پای خود ایستادند و دفاع مقدس را با سرافرازی به پایان بردند. ویژگی دیگری که بروز کرد، خلاقیت و ابتکار بود. اصلا بدون خلاقیت و ابتکار امکان پرکردن خلاء عقبماندگی وجود ندارد. سرتاسر جبههها و پشت جبههها و همه دوران دفاع مقدس سرشار از ابتکار و نوآوری است. نوع طراحی عملیات، ساخت تجهیزات و به کارگیری نیرو و تجهیزات، مالامال از خلاقیت و ابتکار بود. آن چیزی که ما را به تجهیزات پیشرفته دشمن مسلط میکرد، ویژگی خلاقیت و ابتکار رزمندگان و فرماندهان عزیز در دوران دفاع مقدس بود. ویژگی دیگر، ایثار و فداکاری بود؛ ایثار، فداکاری و روحیه شهادتطلبی، این سلاحی است که هیچگاه شکست بر او راه ندارد... ویژگی دیگر، دوستی با مردم، محبت و مهرورزی به مومنین و همکیشان و هموطنان و خشم انقلابی علیه مستکبرین است... و بالاخره ویژگی امید؛ امید به آینده، امیدی که برخاسته از انتظار انقلابی و ظهور عدالت است. این همان چیزی است که همواره نشاط، شادابی و سرزندگی را به اردوگاه مومنین میآورد.(2)
او مرد عقیده و عمل بود. مرد جهاد و اخلاص بود. مرد خدمت و اقتدار بود. مرد پایداری و پیگیری بود. مرد سادگی و عزت نفس بود. مرد تحمل و بردباری، مرد نظم و پشتکار، مرد تواضع در برابر ملت و ایستادگی و عزت در برابر دشمن، مرد
آخرتگرایی و مرد فداکاری بود. او فرزند ملت، مقلد امام و الگوی جاوید برای حکمرانی اسلامی بود. اگر منش، اخلاق و آرمان شهید رجایی در ساختار اداری کشور ما نهادینه بشود، اگر ویژگیهای شهید رجایی در روح و عمل ساختار مدیریت کشور جاری و ساری بشود، آنگاه میتوانیم فریاد بزنیم که راه رجا بسته نیست گرچه رجایی برفت.(1)
این دو بزرگوار (رجایی و باهنر) حقیقتا الگوی جاویدان مدیریت و خدمتگزاری انقلابی و اسلامیاند... اولین ویژگی این دو بزرگوار عدالت محوری بود... از اقدامات آنها عدالت در دریافت کارکنان دولت به واسطه کاهش حقوق وزیران و افزایش حقوق کارمندان بود، و به بازگشت بیتالمال همت گماشتند... نگاه آنها به کشور نگاه عادلانهای بود. همه جای کشور را سرزمین ایران میپنداشتند. برای همه ملت حقوق یکسان قایل بودند. به همین خاطر دیدید که اولین کسانی که دولت را به چرخش درآوردند و به سمت مردم بردند و جلسات هیات دولت را در استانها تشکیل دادند، شهیدان رجایی و باهنر بودند. میفرمودند که همه جای ایران، ایران است و همه جا باید با هم پیشرفت و تعالی پیدا بکند... ویژگی دیگر این عزیزان حمایت از محرومین بود. حمایت از محرومین نه تنها یک ارزش است، بلکه یک وظیفه قطعی برای مدیران و دستگاه حاکم است. نمیشود با تغییر اسم بگوییم اینها دیگر از محرومیت درآمدند و حالا اقشار آسیبپذیر هستند. مستضعف یعنی کسی که حقش ضایع شده است و دولت موظف است حق را به او برگرداند... ویژگی دیگر این عزیزان اهتمام به حفظ و رعایت بیتالمال است. عزیزان من! این امکاناتی که در اختیار ماست، ریال به ریال آن متعلق به آحاد ملت ایران است. وقت ما، خود ما، تجهیزات و منابع مالی، اینها مال ملت است. حفظ
1) سخنرانی در دیدار با مردم قزوین؛ 18/3/1385.
بیتالمال، درست استفاده کردن، بهینه استفاده کردن، به جا استفاده کردن، جلوگیری از ریخت و پاشها، جلوگیری از بد خرجیها و اسرافها یک اصل است... (ویژگی دیگر آنها مردمی بودن است) بعضیها خیال میکنند همراه مردم بودن یعنی (تنها) شریک غمها و شادیهای مردم بودن؛ یعنی با غصه مردم غصهدار و با شادی مردم
شاد بشود. وقتی میبیند مردم شادند، لذت ببرد و وقتی میبیند که مردم غصهدار هستند، ناراحت بشود. (اما) همراه مردم بودن، یعنی دغدغههای او همان دغدغههای مردم باشد. این مسأله خیلی مهم است و البته باید وسط مردم باشد. اگر کسی بخواهد ویژگی همراه مردم را پیدا کند، باید در متن مردم زندگی کند و از مردم بشنود و زندگی مردم را ببیند... غم و شادی و دردهای مردم را از روی کاغذ نمیشود دریافت. روی کاغذ همه چیز خوب است. کاغذ که احساس را منتقل نمیکند، باید دید و آن عزیزان با مردم زندگی میکردند و میدیدند. آنها بسیار پرکار و کم هزینه بودند... ویژگی دیگر آنها خودباوری بود... وقتی خودباور باشیم، تئوریها، برنامهها و طراحیهایمان از متن فرهنگ خودمان و از درون نیازهای مردم خودمان میجوشد. آن وقت است که بازار اندیشه ما بازار مکاره تئوریهای وارداتی نمیشود. اشکال ندارد تئوریها وارد بشود، نظام یک نظام آزاد است؛ آزادی اندیشه. بحث بشود، اما آن چیزی که میخواهد عمل بشود، از کجا باید بیاید؟ باید از متن فرهنگ و نیازهای مردم ما بجوشد. کی این اتفاق میافتد؟ موقعی که خودمان را باور داشته باشیم. ما دارای گذشته تاریخی پرافتخار، استعدادهای عظیم، نظریه و اندیشه و یک ملت بزرگ هستیم... ویژگی دیگر آنها مقاومت بود... ویژگی دیگر آنها معلمی بود؛ معلمی همان که شغل انبیاست. همه صداقت، صمیمیت، پاکی و عزت معلمین را شما در تک تک رفتارهای این دو عزیز میدیدید.(1)
ایشان واقعا مظهر سادهزیستی بود. در همین ساختمان یک شب یازده شب به ما وقت ملاقات داده بود به اتفاق یک نفر... ما چند دقیقه زودتر رسیدیم، گفتند بنشینید ایشان دارد شام میخورد. آوردند بیرون، دیدیم از این کتلتهای سلف
1) سخنرانی در جشنواره شهید رجایی؛ 6/6/1386.
سرویسی است که فقط برای شیشه شکستن به کار میآید. نصف آن با یک تکه نان بربری و یک نصفه لیوان آب. در عمل اینگونه زندگی میکرد که الگو میشد. این در جامعه جاری میشود، مثل این که اگر کسی صداقت داشته باشد این صداقت خود به خود در جامعه منتشر میشود. ایمان، اخلاق و سادهزیستی منتشر
میشود. مراقب باشید که بند نشوید. اینها غل و زنجیر است. یواش یواش میبینی بعد از بیست سال همان چیزی که از آن خیلی بدتان میآید به آن تبدیل شدهاید، اما مدعی. مراقب باشید.(1)
چرا کسی شهید چمران میشود؟ چطوری میتواند یک نفر همه ویژگیهای برجسته و متعالی را در خودش جمع کند؟ در موقع رزم و جهاد در خط مقدم است. در شجاعت در نقطه اوج است. لطافت روح هم در نقطه اوج است. در وسط معرکه توپ و خمپاره میآید جنگ و آتش است، یک دفعه یک گلی را میبیند، مینشیند با این گل صفا میکند... در میدان علم وارد میشود، همه قلهها را فتح میکند و به اوج علوم زمان دسترسی پیدا میکند. وارد عرصه مدیریت میشود، همه را پشت سر میگذارد، وقتی به عشقورزی و مهروزی میرسد، همه را مجذوب خودش میکند. آن کسی که از منظر عرفان به این نگاه میکند، میبیند که این یک عارف کامل است. آن که از نگاه علم و تخصص نگاه میکند، میبیند این یک متخصص درجه یک است. در شجاعت، مردم داری، زندگی، روابط خانوادگی و گذشت و مردانگی (نیز همینگونه است)... بعضیها میگویند این خصلتها ضد هم است. کسی که شجاع است، رزمنده است، دلاور میدانهای نبرد است، این دیگر در میدان عاطفه کم میآورد. بله، اگر کسی شجاعت و رزمندگی را به عنوان یک حرفه و شغل انتخاب کند، روحیهاش روحیه خشکی میشود و اگر کسی عرفان را به عنوان یک شغل انتخاب کند، او اصلا از همه دنیا منقطع میشود و دیگر یک آدم گوشهگیر، منزوی و یک بعدی است... من فکر میکنم رمزش یک کلمه بیشتر نیست، یعنی چرا این
1) سخنرانی در دیدار با شرکت کنندگان در همایش مشاوران جوان دولت نهم؛ 7/6/1385.
طوری شد و چطور میشود این گونه شد؟ راهش را نشان دادهاند. خدا نشان داده است... مگر درباره امیرالمومنین نشنیده بودید؟ اینها ضد هم نیست. اینها یکی است. یک حقیقت است. انسان الهی در میدان نبرد با همه قدرت میایستد، اما در مقابل یک یتیم و اشک یتیم متلاشی میشود. این همهاش یک حقیقت است و خدا را سپاس
گزاریم که در عصر ما هم جلوهها، نمونهها و رشحاتی از آن حقیقت را در معرض دید ما قرار داد... (رسیدن به این مرحله) شرطش این است که برای خدا کار کنی و شهید چمران کسی بود که زندگیاش را برای خدا تنظیم میکرد. برای خدا دوست داشتن، برای خدا دشمن داشتن و برای خدا قدم برداشتن. (اگر) انسان همه تمایلات، خواستها، حرکات و همه زندگی خودش را برای خدا بیاورد، آن وقت رنگ خدایی میگیرد و همه این عالم به کمک انسان میآیند.
آن وقت انسان ذو وجوه و ذو ابعاد میشود... بعضیها خیال میکنند اینها مربوط به دوران صدر اسلام است و به تاریخ پیوسته است. نه، اینها جاری است. امام را ببینید، شهید بهشتی، شهید باهنر، شهید رجایی و شهید چمران را ببینید. بله میشود انسان هم عالم باشد، هم خدمتگزار باشد، هم مجاهد باشد، هم هنرمند باشد و هم عاشق باشد، و میتواند همهاش را با هم داشته باشد. الگو میخواهید؟ مرحوم شهید چمران. الگو میخواهید؟ شهید بهشتی. رمزش یک کلمه بیشتر نیست و عزیزان من مشکل بشریت هم در طول تاریخ غفلت از همین یک کلمه بوده است و همه پیامبران آمدند که توجه انسان را به این یک کلمه جلب کنند و افرادی مثل مرحوم شهید چمران، اینها برای ما نشانه و فلشاند و راه را نشان میدهند. من فکر میکنم اگر ما همین یک درس را از مکتب شهید چمران بگیریم، همه امور جامعه ما و جامعه بشری اصلاح خواهد شد؛ کار برای خدا. آن وقت همه قدرتهای عالم در مقابل آدم پوچاند. نه این که آدم بیاید بفهمد آنها قدرتمندند و کم محلی کند. نه اصلا قدرتی نیستند دیگر. برای این که همه قدرتها در دست خداست. کسی که در مقابل خداست از خودش چیزی ندارد... کار برای خدا همهاش پیروزی، زیبایی و نشاط است. میگفتند ایشان اصلا هیچ وقت خسته نمیشد و میگفت اصلا خستگی یعنی چه؟ به پاهایش میگوید از دست من خیلی سختی کشیدید، اما به زودی راحت میشوید... خستگی برای کسی است که برای خودش میدود. کسی که متصل به
همه حقیقت عالم است، اصلا خستگی برایش معنی ندارد... دلتنگی معنا ندارد، قهر کردن معنا ندارد، و مایوس شدن معنا ندارد.(1)
نشانهشناسی در زبان احمدینژاد از سه الگوی پیشوایان دینی، علمای دینی و الگوی معاصر هم جنس، روشن میسازد که «شخصیت خدمتگزار» برآمده از سه الگوی شخصیتی مذکور است. در واقع الگوی شخصیت خدمتگزار با داشتن ویژگیهایی نظیر ایمان دینی استوار، آراستگی به فضایل اخلاقی، مقاومت در برابر سختیها، مهرورزی در برابر عموم انسانها، از خودگذشتگی ناشی از تقوا، خودانگیختگی ناشی از مسئولیت دینی، خستگیناپذیری ناشی از آرمان بلند دینی، خودباوری ناشی از خداباوری، شجاعت ناشی از انقطاع از هواهای نفسانی، احساس امنیت ناشی از توکل به خدا، مثبت اندیشی ناشی از آموزههای دینی و عدالت و صداقت ناشی از اخلاق دینی، منشأ دینی و ایمانی دارد.
«شخصیت خدمتگزار» جریانی در طول تاریخ است که پس از پیشوایان دینی و شخصیتهای بزرگی مانند پیامبر اسلام(ص)، حضرت علی(ع) و امام حسین(ع)، پیروان راستین آنها نیز تلاش کردهاند آن مسیر را طی کنند. در این میان علمای دینی و شهدا بیش از دیگران این مسیر را پیمودهاند و در تاریخ معاصر شخصیتهایی چون امام خمینی، شهید رجایی و چمران نماد الگوهای معاصر به شمار میآیند. شخصیت خدمتگزار برآمده از فرهنگ سیاسی شیعه است و با وجود شخصیتهای بزرگ دینی همواره به عنوان مطالبهای در فرهنگ سیاسی شیعه باقی خواهد ماند و کسانی هم که مومنانه و از روی درسآموزی به آن بنگرند، به سویش تمایل مییابند. شخصیت خدمتگزار با توجه به درون مایه فرهنگ شیعه در گرو دوری از دنیازدگی، رفاهطلبی و هواهای نفسانی است و بدون تقوا و خودسازی، بدون بینش عمیق توحیدی و بدون درسآموزی از مکتب علی(ع) و نهضت عاشورا قابل تحقق نیست.
«شخصیت خدمتگزار» لزومی نمیبیند برای تبیین فرهنگ سیاسی خود از گفتمان
1) سخنرانی در سالگرد شهادت دکتر چمران؛ 30/3/1386.
افرادی چون آلموند و وربا بهره ببرد و بخواهد دمکراتیک بودن یا نبودن خود را ثابت کند و نشان دهد که فرهنگ سیاسی شیعه «محدود اندیش» است، «پیرو» است یا «مشارکت جو»، و آیا به دمکراسی غربی میانجامد یا نه. شخصیت خدمتگزار گفتمان خاص خود را بر میگزیند که ریشه در فرهنگ خودی و اعماق تاریخی آن دارد. شخصیت
خدمتگزار برای مردمسالاری اهمیت ویژهای قایل است اما لزومی نمیبیند «مردمسالاری» را به شیوه دمکراسیهای غربی و با ایدئولوژی سکولاریستی تعریف کند. مردمسالاری نهفته در شخصیت خدمتگزار با احترام عمیق فلسفی و عرفانی که برای نوع بشر و تک تک افراد قایل است، «مردمسالاری» را جدای از «مردم داری» نمیبیند. آن را جدای از عدالت اجتماعی و کمک به رشد تودههای جامعه جستجو نمیکند و مردمسالاری را با کاخنشینی و عافیتطلبی و واقعیتسازیهای تبلیغاتی و سرمایهسالاری ممکن نمیداند. «شخصیت خدمتگزار» به شیوه اگزیستانسیالیستی مینگرد و از این که هر «انسان» را یک «رأی» ببیند دوری میکند. او با کرامت نهادن به مقام انسانی، آنها را انسانهایی همچون خود میداند که دارای احساسات، عواطف و اهداف هستند؛ نه به صورت برگههای رأی که تنها در پای صندوق انتخابات معنا مییابند.
در بطن معنای «خدمتگزار» به دلالت التزامی و به طور ماهوی، معنای «مردمسالاری» نیز نهفته است و اصولا این ریخت شخصیتی یکی از اهداف خود را دست یابی به این مطلوب میداند. انگیزه رفتار «شخصیت خدمتگزار» نه اهداف شخصی و خانوادگی و عشیرهای و حزبی که اهداف جمعی و انسانی و دینی است. برخلاف دمکراسی غربی که مبتنی بر ایدئولوژی بورژوازی غرب و خاستگاه سرمایهسالاری است و به همین دلیل تلاش میکند دمکراسی را جدای از عدالت اجتماعی مورد بررسی قرار دهد، «شخصیت خدمتگزار» مردمسالاری را به طور مستقیم با عدالت اجتماعی و مسایل معیشتی در پیوند میداند. با وجود فقر و تبعیض و فساد اقتصادی و اجتماعی سخن گفتن از دمکراسی در یک جامعه بیمعناست. دمکراسی حقیقی نمیتواند نسبت به آلام و سرنوشت مردم جامعه خود بیتفاوت باشد.
شخصیت خدمتگزار با مفهومسازیهای ایدئولوژی سکولاریستی سازگاری ندارد که به شیوهای توتالیتریستی تلاش میکند «شخصیت دمکراتیک» را تنها در قالب ایدئولوژیهای بنیادگرایانه سکولاریستی معنا کند. بنیادگرایی سکولاریستی به معنای
جزمگرایی در باورهای دینزدایانه است که آنها را اصولی ثابت و لایتغیر در نظر میگیرد. ایدئولوژی بنیادگرایی سکولاریستی، ایدئولوژی طبقات سرمایهسالار است که دمکراسی را تنها بازی قدرت در میان برخی گروههای معدود میبیند. این ایدئولوژی با توسل به رسانههای وابسته که کارخانههای رأیسازی هستند ابزار تسلط گروههای
حاکماند که دمکراسی را روشی تناوبی برای انتقال قدرت میان خود میدانند. چنان که در امریکا بیش از یک سده است که قدرت به طور تناوبی میان دو حزب دست به دست میشود. دمکراسی در غرب، اکنون فلسفه سیاسی گذشته خود را از دست داده و تنها به بازی صاحبان قدرت و ثروت که به طور محترمانه نخبگان سیاسی و اقتصادی نامیده میشوند. تبدیل شده است.
ساموئل هانتینگتون در این زمینه به نظریه الیتیستی ژوزف شومپیتر درباره دمکراسی اشاره میکند که چگونه انتقاد وی نسبت به نظریه کلاسیک دمکراسی مورد استقبال دیگران در غرب و به ویژه دانشوران امریکایی قرار گرفته است. مطابق تئوری کلاسیک، دمکراسی برحسب «اراده مردم» (منبع) و «نفع عامه» (مقصود) تعریف شده است. اما شومپیتر با کنار زدن جدی این برداشتها معتقد است «روش دمکراتیک ترتیبات سازمان یافتهای است برای نیل به تصمیمات سیاسی که در آن افراد، از طریق انتخابات رقابتآمیز و رأی مردم، به قدرت و مقام تصمیمگیری میرسند.» با این تعریف دمکراسی دارای دو بعد است: رقابت و مشارکت.(1)چنان که مشخص است رقابت، میان گروههای صاحب قدرت و ثروت است که از آنان به عنوان نخبگان سیاسی و اقتصادی نام میبرد و مشارکت نیز در میان توده مطرح است. نقش توده تنها مشارکت در انتخابات است. لذا از نظر او دمکراسی سیاسی، نظامی است که قدرت پشتیبانیکننده از آن مردم خواهد بود، ولی اهرم قدرت اجرایی در دست نخبگان منحصر میشود. او میگوید، دمکراسیهای نوین در وضعی رقابتی در معرض تمایلات عامه توده قرار میگیرند و در نتیجه گروههایی از بین اجتماع این فرصت را به دست میآورند تا با تایید توده، قدرت سیاسی را به دست گرفته و از طرف آنان تصمیمگیری نمایند. نکته قابل توجه این که تصمیمات گروه حاکم که از طرف ملت به قدرت رسیدهاند، همیشه
1) هانتینگتون، ساموئل؛ موج سوم دمکراسی در پایان سده بیستم؛ احمد شهسا؛ تهران، روزنه، 1373، صص 9 و 10.
با خواستها و منافع آنان (توده) حتی اکثریت ایشان و در بعضی مواقع اقلیت هم همراه نیست و اصولا آنان (هیات حاکمه) خود را در تصمیمگیریها در برابر توده مسئول و جوابگو نمیدانند. از آن گذشته تودههای رأیدهنده در روند انتخابات (به ویژه در ایالات متحده امریکا) چنان مسحور تبلیغات و پروپاگاندا به
مفهوم سیاسی آن میشوند که تقریبا از خود ارادهای ندارند و در حقیقت سیاستمدار حزبی و ماشین حزبی پاسخی به این واقعیات هستند. سیاستمداران و نخبگان حزبی سعی میکننند تا مبارزه انتخاباتی را به طور دقیق همراه با یک گروه پر قدرت اقتصادی و مالی به اجرا درآورند و در این رابطه از هرگونه فنون و ابزار روانی استفاده کنند تا تودهها به سمتی که هدف سیاستمدار حزبی قرار دارد هدایت شوند. نتیجهای که از مدل الیتیستی افرادی چون شومپیتر به دست میآید این است که آزادی در این نوع حکومت در حقیقت آزادی مبارزه بین نخبگان جامعه برای کسب قدرت و در نهایت تصمیمگیری آنها برای مسایل عمده اقتصادی و سیاسی جامعه است و به هیچ وجه صحبت از آزادی فردی در شکل کلاسیک آن نیست که در نظرات افرادی چون آدام اسمیت و روسو وجود داشت.(1)نظرات او درباره جوامع دمکراتیک بیشتر به مدل پاره تو، بنیانگذار مکتب الیتیسم، شباهت دارد. او جوهر سیاست را قدرت میداند، قدرتی که در واقع در دست چند قطب سیاسی دست به دست میشود و توده مردم را از آن نصیبی نیست، زیرا آنها به طور عمده در پی منافع غیرسیاسی هستند و نقش منفعلانه و دنباله رو ایفا میکنند. او نخبه را فردی میداند که در وجودش نوعی قابلیت فوقالعاده نهفته باشد؛ نخبه شامل افرادی میشود که از برجستگی خاص و خصایلی چون هوش، ذکاوت، مهارت و صلاحیت برخوردارند و در زندگی توأم با رقابتهای مداوم نمره بسیار بالایی دریافت میدارند.(2)
در چنین شرایطی سخن گفتن از فرهنگ و شخصیت سیاسی دمکراتیک بیمعنا جلوه میکند و حتی نسبت دادن ویژگیهایی چون مدارا، میانهروی و چانهزنی به آنها نیز مشکلی را حل نمیکند. زیرا در شرایطی که دایره صاحبان قدرت و ثروت کوچک
است و بازیگران جدید توان ورود ندارند، به گفته رابرت دال که معتقد است شیوه دمکراسی دستاورد تجربه تاریخی نخبگان است، تنها به این دلیل شکل میگیرد که نخبگان سیاسی و اقتصادی به این نتیجه میرسند که دمکراسی کم خرجترین و سادهترین راه برای جابه جایی و گردش قدرت سیاسی است.(1)از سوی دیگر، با ظهور
جلوههای توتالیتری در ایدئولوژی بنیادگرای سکولاریستی در قالب حکومت لاییسیته فرانسه که آزادی ایدئولوژیهای دینی را سد میکند و حتی تلاش دارد با وضع برخی قوانین نمادهای دینی را از جامعه حذف کند، دیگر بازی نخبگان نیز معنای خود را از دست میدهد. لذا دمکراسی نه تنها برای توده معنا نمییابد بلکه برای نخبگان نیز محقق نمیشود، کما اینکه نخبگان دینی اعم از مسیحی و مسلمان در این کشور آزادی و فرصت برابر رقابت سیاسی را ندارند.
لذا «شخصیت خدمتگزار» نه تنها تلاش نمیکند برای معرفی خود از آن گفتمانها بهره ببرد بلکه اصولا وجود دمکراسی حقیقی در آن را نیز قبول ندارد. او نظامهای مرسوم را تنها بازی قدرت و ثروت در میان ارباب قدرت و ثروت آن جوامع میداند. دمکراسی به دور از واقعیتسازیهای تبلیغاتی نیاز به صداقت دارد. دمکراسی نیاز به دولتمردانی دارد که هدف اصلی خود را نه افزایش قدرت و ثروت شخصی و گروهی، که افزایش سطح رفاه عمومی و کمک به دستگیری طبقات پایین جامعه قرار دادهاند. دمکراسی نیاز به همزیستی با مردم و برابری با سطح معیشت عموم جامعه و حتی پایین دستان دارد. دمکراسی نیاز به تقوا و ترس الهی دارد که حاصل آن «مشارطه» و «مراقبه» و «محاسبه» از نفس خویش است. این شیوه، رهیافتی قانونمدار و حتی بالاتر از آن اخلاقی است که حقوق دیگران را ارج مینهد. دمکراسی نیاز به دولتمردانی شجاع، مقاوم و اصلاحگر دارد که در برابر قدرتهای استثمارگر داخلی و خارجی بتوانند پایداری کنند و از حقوق موکلین خود دفاع کنند. دمکراسی نیاز به شخصیتهایی ایثارگر دارد که برای جبران عقب افتادگیها، افزایش سطح رفاه جامعه و کم کردن فاصلههای طبقاتی بدون انگیزه مادی و اهداف شخصی، با تلاش و قدرت
1) نفیسی، رسول؛ «فرهنگ سیاسی و هویت ملی»؛ فصلنامه مطالعات ملی؛ سال دوم؛ ش 5؛ پاییز 1379؛ صص 179 و 180.
مضاعف بکوشند. دمکراسی به دولتمردانی نیاز دارد که درباره حقوق عمومی و بیتالمال حساسیت ویژه دارند و حتی حاضرند برای دفاع از آن جان نثاری کنند. حکومتی که حاکمان آن از جنس مردم نباشند دمکراتیک نیست. دمکراسی با کاخنشینی، فخرفروشی بر توده و دوری از مردم سازگاری ندارد. اصولا دمکراسی سیاسی بدون
دمکراسی اقتصادی و عدالت اجتماعی ناممکن است و هیچگاه صورت نمیبندد. لذا لازمه دمکراسی «ایمان» و «عمل صالح» است که موجب میشود یک حاکم صالح به دلیل انقطاع از هواهای نفسانی به ویژگیهای فوق دست یابد و در پی احقاق حقوق عمومی جامعه برآید.
به این ترتیب، از آثار وجودی «شخصیت خدمتگزار» تجلی «مردمسالاری دینی» است که موجب میشود آن دو مفهوم با یکدیگر تناظر و نسبت مستقیم داشته باشند. شخصیت خدمتگزار با داشتن اعتقادات ایمانی به جای آن که اصالت را به دنیا بدهد و به دنیازدگی و خودمحوری برسد و بخواهد از آنها برای ارضای امیال درونی خود بهره ببرد، اصالت را به آخرت یا به تعبیر دیگر قرب الهی میدهد. قرب الهی نیز حاصل نمیشود مگر با مبارزه با نفس و دوری از منافع شخصی در برابر منافع جمعی. در سایه این تعالیم دینی و توجه به تقوا و خودسازی، ابعاد دیگر وجودی انسان که همان دیگر دوستی است، تجلی میکند. به عبارت دیگر، دست یابی به مرحله دیگر دوستی یا محبت به همنوع بدون تقوا و مبارزه با نفس ممکن نمیشود. انسانها وقتی عاشق انسانهای دیگر میشوند و به مقام انسانی کرامت و ارج مینهند که از قید توجه به خود و آمال خود گذاشته باشند. از سوی دیگر، انسانهایی که اینگونه از ایمانی استوار و شخصیتی خودساخته برخوردار باشند به خودباوری و خودانگیختگی میرسند و در برابر موانع و سختیها، بر اثر آن دو ویژگی خستگیناپذیر میشوند و به خلاقیت دست مییابند.
در نظر گرفتن خدا در تمام مراحل زندگی و احساس اتصال به آن قدرت مطلق و سرچشمه خوبیها و زیباییها، اعتماد به نفس و شجاعت را در فرد افزایش میدهد و افق دید او را گستردهتر میسازد تا دچار ایستایی و محافظهکاری نشود. چنین بینشی زندگی را همواره در حال پیشرفت، تحول و تکامل میبیند.
اعتقاد به معاد، اعتقاد به روز جزا، همه اعمال انسان، حرکات و سکنات، اندیشه و فعل انسان را تحت تاثیر قرار میدهد. این اعتقاد که تمام اعمال ما بدون ذرهای کم
و کاست ثبت و ضبط میشود و در روز جزا عمل و حقیقت عمل به انسان بر میگردد، این یک معرفت الهی است؛ معرفتی که پیامبران آوردهاند و چشم و فطرت انسان را به روی آن باز کردهاند. اعتقاد به این معرفت الهی و اعتقاد به روز جزا باعث تحریک یک کنترل، نظارت و مهار در عمل انسانها میشود. اعتقاد به
معاد انسان را به سمت خیر، انتخاب نیکی، هدایت، عدالت، رحمت و محبت راهنمایی میکند... امروز آن چه را از نابسامانیها در دنیا مشاهده میکنیم به خاطر انحراف عدهای از قدرتها از تعلیمات انبیا و از توحید و معاد است. آنها همه حیات و هستی را در این دوران کوتاه عمر مادی بر کره خاکی تلقی میکنند و همین موضوع باعث میشود افق دید آنها کوتاه بشود و از شهوت، قدرت، خودخواهی و غرور آنها فراتر نرود. این ریشه همه بدبختیهای عالم امروز است.(1)
اگر تقوا باشد عقلها کامل میشود، فکرها باز میشود، تدبیرها ناقد میشود، شجاعتها بروز پیدا میکند و «من حیث لایحتسب»، برکات خداوند بر متقین نازل میشود. این نقطه فرق بین تفکر الهی با تفکر مادی است. ما باید تقوا را در زندگیمان، در مدیریتمان، در برنامهریزیهایمان و در نگاهمان وارد بکنیم. آن کسانی که فکر میکنند با نگاه مادی و دنیایی میتوانند برنامهای بریزند که انسانها را به سعادت برسانند سخت در اشتباه هستند. آن برنامهای که در سایه تقواست، انسانها را به پیروزی خواهد رساند... کسی که متقی باشد، حتما با فساد، رانتخواری، ویژهخواری و فرصتطلبی مبارزه میکند و هرگاه که ما با این مفاسد مبارزه بکنیم، یعنی در مسیر تقوای الهی حرکت کردهایم و اگر در مسیر تقوای الهی باشیم پیروزیها پیدر پی خواهد بود... امروز آن چه شما در دنیا از ظلمها، فسادها، تبعیضها، فقرها و تحمیلها میبینید نشانه بیتقوایی است، نشانه دوری بعضی از حاکمان و مدیران از توجه به خدا و تقوای الهی است.(2)
«شخصیت خدمتگزار» در برابر زیردستان فخر فروشی نمیکند در برابر بالا دستان به طمع منافع، خود را کوچک نمیسازد. چنین شخصیتی در سیاست خارجی نیز
موفقیت و شرافت را در نزدیکی به قدرتهای سلطهگر بینالمللی نمیداند و شکست را در بیمهری و دوری از آنها معنا نمیکند. او با شجاعت و خلاقیتی که دارد تلاش میکند قدرتی را باز بیافریند که منبع آن نه در دستان قدرتهای سلطهگر که در تواناییهای خود و جوامع و ملتهای ستم کشیده نهفته است. اعتقاد او به مردمسالاری
دینی، ایمانی قلبی است و مانند نظریههای دمکراسی از سر ناچاری و ضرورت و به دلیل منافع و کم هزینگی نیست. مردمسالاری دینی گرچه با عقلانیت و استدلالهای معطوف به اهداف دنیوی سازگار است اما ریشه در ایمان دینی دارد و آنگونه نیست که اگر با منافع شخصی در تضاد افتاد، درستی خود را از دست بدهد. مردمسالاری دینی پژواک صدای گروههای ستم دیده و تبلور قدرت اکثریت بیپناه است. از مهمترین عناصر و ویژگیهای مردمسالاری دینی که در گفتار احمدینژاد به آنها اشاره شده موارد زیر است: استبداد ستیزی، قانونگرایی، مردمداری، خدمتگزاری به توده، عدالتگرایی در تمام ابعاد اجتماعی و اقتصادی، شایستهسالاری، دولت حداقلی و جامعه حداکثری، شفافیت در سیاست، گردش مدیران، مدیران مردمی و ساده زیست، ارتباط حکومت و جامعه، اصلاح مفاسد، نظارت مردمی، آگاه بخشی به مردم، رواج امر به معروف و نهی از منکر در برابر حاکمان، خضوع در برابر مردم و سختی در برابر متجاوز و پاسخگویی به جامعه.
دمکراسی (سکولار) به معنای واقعی کمله امکان تحقق ندارد. ما جایی را سراغ نداریم که صد در صد مردم در یک انتخابات شرکت کنند و صد در صد هم یک رای بدهند. نظرات متفاوت است. معمولا در دمکراسی یک اقلیتی حاکم میشود. این اقلیت به چه دلیل باید بر دیگران حکومت کنند؟ کسانی که رأی ندادهاند، کسانی که انتخاب دیگری داشتهاند. نمیتوانیم بگوییم این یک قرارداد اجتماعی است. این حق حاکمیت نمیآورد. تفاوت جمهوری اسلامی با دمکراسی در این است که یک تعهدی در کنار تمام انتخابات است. هر کس رأی آورد، باید براساس این مکتب و نظام ارزشی عمل کند. کسانی که در انتخابات شرکت کردند یا نکردند، یا انتخاب دیگری داشتند همه در چارچوب آن نظام ارزشی محترماند و با آنها یکسان برخورد میشود. حاکم اسلامی حق ندارد از خودش و بر پایه هوا و هوس و خواستههای شخصی خودش تصمیم بگیرد. او موظف به خدمتگزاری به
بشریت و پیشبرد احکام الهی و انسانی است و هرگاه از این تعهد خارج بشود، خود به خود ساقط است. حتی اگر رای هم بیاورد، حکومت او مشروعیت ندارد. امروز در دنیا مجلسها و دولتها مینشینند و هر تصمیمی که به ذهنشان میآید، بدون توجه به رأی و ارزشهای الهی و انسانی میگیرند. هنر و قدرت نظام
جمهوری اسلامی در این است که تمام تصمیم گیران موظفاند بر اساس مکتب عمل کنند. بنابراین کسانی هم که قبول ندارند، شرکت نکردهاند، یا انتخاب دیگری کردهاند، آنها هم مثل دیگران از حقوق یکسانی برخوردارند.(1)
به عبارت دیگر، مردمسالاری دینی برخلاف دمکراسی سکولار که تنها به فرم و شکل و صورت محدود میشود، به جز ویژگیهای شکلی و ظاهری مانند انتخابات و نظام تفکیک قوا به لحاظ محتوایی نیز واجد ویژگیهایی است که در آن سعی میشود فلسفه مردمسالاری از معنا تهی نشود و به برخی ساختهای خشک و اداری فرونکاهد. در مردمسالاری دینی حق حاکمیت از آن خداست و همین موضوع در کنار عوامل دیگر ضامن ماهیت و قوانین عامالمنفعه است. در این نظام با اجرای قوانین شرعی از استبداد فردی و گروهی جلوگیری میشود، زیرا در دمکراسیهای غربی قوانین جدای از احکام دینی به سوی منافع شخصی و گروهی صاحبان قدرت و ثروت میل میکند.
اما مردمسالاری دینی نه تنها به ساختها و نظام سیاسی محدود نمیشود و از شرایط ضروری آن، وجود قوانین شرعی است تا ضامن پایداری و فواید عمومی آن باشد، بلکه قوام آن در گرو مدیران اسلامی است که از ویژگیهای «شخصیت خدمتگزار» برخوردار باشند. بدون وجود مدیران متخلق به اخلاق اسلامی، که اهم آن در مطالب پیش ذکر شد، این نظام نیز میتواند به چالشهای نظام دمکراسی مواجه شود و به دست ارباب ثروت و قدرت در آید.
پایهگذار اصلی قوانین در اختیار بشر، انبیای الهی و بر اساس وحی بودهاند. اصولا قانون بدون ارتباط با خالق اصلی و نشأت ناگرفته از نظام هستی نمیتواند کرامت آفرین و تعالی بخش باشد. در طول تاریخ قوانین همواره مقدس بودهاند که یک
1) سخنرانی در جمع نخبگان و فرهیختگان سوریه (مکتب الاسد)؛ 29/10/1384.
علت آن ریشه داشتن در فطرت، دین و تعلیمات انبیای الهی بوده است... متاسفانه در عصر جدید قانونگذاری و قانون را از دین و متن دین جداکردند و این یک تحمیل بزرگ و تاریخی بر ملتها و قانون بود. در جامعه ما این تحمیل از اواسط مشروطه و شاید از همان اوایل آغاز شد... حرکت مشروطه برای حاکمیت قوانین
اسلام و عدالت اسلامی آغاز شد. ملت آمدند به رهبری علما سرمایهگذاری کردند تا شاهد برپایی عدالت اسلامی و قوانین اسلامی باشد. ولی الگوگیری از نظامات مادی و سکولار در قانونگذاری با القای بیگانگان آغاز شد و البته مقاومتها نیز شکل گرفت. علمای بزرگی که پایهگذار نهضت مشروطه بودند در مقابل این تحمیل ایستادند و تلاش کردند تا قانونگذاری را با مطالبات فطری و توحیدی همسان کنند که در این رابطه میتوان از تلاش عالم شهید شیخ فضلالله نوری نام برد و از تصویب اصل دوم متمم قانون اساسی موسوم به «اصل تراز» یاد کرد که اجازه داد حداقل پنج فقیه عادل بر تطبیق قوانین با شرع مقدس اسلام نظارت کنند. این تلاشهای مقدس با طراحی اجانب و غرب زدگان و به خصوص با حاکمیت دیکتاتوری و تحمیل تفکر و نظامات غربی بر مجلس شکست خورد و روند سکولاریسم از مجرای قانونگذاری بر کشور تحمیل شد. نظام تحمیلی این دوره نه ولایت شرعی بود و نه وکالت عرفی، و بر کشور رفت آنچه رفت... هرگاه که مسیر حرکت از اسلام و اسلام ناب فاصله بگیرد مردم از صحنهها کنار خواهند رفت و چیزی جز شکست حاصل نخواهد شد... معیار قانونگذاری عدالت است. ما معمولا برابری افراد در برابر قانون را عدالت میدانیم که مطلب درستی است. ولی از موضوع مهمتری غافلیم و آن ارزیابی قانون با ملاک عدالت است. زمانی برابری افراد در برابر قانون منجر به عدالت میشود که خود قانون با ملاک عدالت تدوین شده باشد. تحمیل نظامات غیرعادلانه و برابری همگان در برابر آن ظلم بالسویه است و تفکر اسلامی ظلم بالسویه را عدل نمیداند... زمانی در این ماموریت بزرگ موفق خواهیم شد که چاه خواستهای فردی، صنفی و گروهی را پر کرده باشیم و فقط و فقط برای خدا کار کنیم و پس از وضع قانون عادلانه بر اجرای آن نیز عادلانه نظارت کنیم. وقتی قانونگذاری عادلانه شد و نظارت بر اجرای قانون نیز عادلانه شد مجلس معیار عدالت در نظر و عمل خواهد شد و چنین مجلسی عصاره
فضایل ملت است. چرا که ملت عدالت و توحید را میخواهد و هیچ فضیلتی برتر از عدالت نیست.(1)
مسئولیتپذیری در جمهوری اسلامی با سایر نقاط دنیا یک تفاوت اساسی دارد. در نظامات مادی، مسئولین مناصب و فرصتها را برای تثبیت و ارتقای جایگاه خودشان میخواهند. حتی در بسیاری از نقاط دنیا وقتی خدمتی را ارایه میدهند، هدف از این خدمت بالابردن خودشان و ایجاد فرصتها برای خودشان یا گروه یا تشکیلاتشان است. در جمهوری اسلامی همه مناصب و امکانات فرصتی برای خدمت رسانی و خدمتگزاری و اجرای عدالت است. در تفکر اسلامی حتی جانها فدای تحقق عدالت میشود و همه مناصب یک «امانت الهی» است.(2)
سازمانها، نهادها و عناوین در نظام جمهوری اسلامی هیچ شأنی جز خدمتگزاری به مردم ندارند. همه این اسمها، اختیارات، امکانات و چرخش کارهایی که در اختیار ماست، «امانت مردم» برای خدمتگزاری است.(3)
حکومت اسلامی، بخشی از آن قوانین اسلامی است. بخشی از آن مدیرانی هستند که اسلامی عمل کنند. بخشی از آن هم مردماند که هم اسلامی بیاندیشند و هم خواستههایشان همان چیزهایی باشد که اسلام و نظام اسلامی میخواهد. این قسمت ظاهرا جزو سختترین بخشهاست که هنوز وارد آن نشدهایم.(4)
مردم ما در عمق وجودشان در صراط الهی و در مسیر فطرت حرکت میکنند، اما زندگی اسلامی و حرکت درست نیازمند انذار بیرونی است. اگر انذار نباشد فضاسازیها، های و هوی و شیطنتها، گرایش درونی مردم را مخفی میکند و میپوشاند.(5)
(از سوی دیگر نیز) همه باید بر کار دولت نظارت کنند. من این را با آگاهی و افتخار از ملت ایران میخواهم. بر همه اجزای دولت از پایینترین سطح تا بالاترین
سطح باید نظارت بشود. نظارت مردم باید بالای سر دولت باشد. اگر نباشد، احتمال این که سیستم منحرف شود خیلی است. نظارت عمومی، یعنی «کلکم راع و کلکم مسئول.» امر به معروف و نهی از منکر بر همه واجب است. بالاترین امر به
معروف نظارت بر دولت است. از بنده شروع شود تا پایین.(1)
(لذا) یک مسئولیت ویژه بر عهده مردم است که تضمین سلامت و کارآمدی همه دستگاههاست و آن هم نظارت دایمی و مستمر است... باید با چشمان باز اعمال تمام کارگزاران حکومت زیر چشمان تیزبین مردم باشد. تذکر بدهیم، بخواهیم، حرف بزنیم؛ امر به معروف (کنیم). بهترین امر به معروف و نهی از منکر در مقابل مدیران و مسئولین است. نه این که حالا بیچارهای کنار خیابان میرود و پایش را کمی کج گذاشت حمله کنیم. باید به او تذکر داده شود؛ آن به جای خود، اما مهمتر از آن باید آدم به مسئولین تذکر بدهد... چنین نظارتی که دستور پیامبران و اسلام است، بر مسلمانان واجب است... امر به معروف و نهی از منکر یعنی فرمان نظارت عمومی.(2)
در نظام مردمسالاری دینی برخلاف اندیشههای سیاسی دوگانه باور غرب، میان جامعه و حکومت رقابت و نزاع وجود ندارد و رابطه جامعه و حکومت رابطهای سرد و اداری نیست. مردم و حاکمان در جامعه اسلامی و نظام مردمسالاری دینی دارای رابطه عاطفی متقابل هستند. بر این اساس در مردمسالاری دینی دولت نه تنها موظف است کار ویژهها و وظایف اساسی خود را انجام دهد، بلکه باید به مشکلات جزیی شهروندان نیز توجه کند. در این نظام توجه به امور کلی نباید مانع از توجه به مسایل جزیی شود. برای دولتمرد اسلامی هر رفتار، گفتار، اندیشه و تصمیمی بیش از آن که پدیدهای سیاسی و اجتماعی باشد، فعلی در محضر الهی است که مورد بازخواست قرار خواهد گرفت. در این بینش، فرد بیش از آن که خود را در حضور نهادهای جامعه پاسخگو ببیند در پیشگاه وجدان و محضر الهی پاسخگو میداند. دادگاه وقتی در درون فرد باشد محاسبه به جزییات نیز کشیده میشود و فرد تنها به آمار سازمانهای رسمی
بسنده نمیکند و خود را مسئول اعمال خویش و تاثیرات آن بر جامعه میداند. این موضوع حتی به جزییات و مسایلی که در اندیشههای سکولاریستی به چشم نمیآید نیز کشیده میشود. در ایدئولوژیهای غیر دینی که منبع کنترل درونی تضعیف شده است
فرد تنها خود را به بازدارندههای بیرونی محدود میبیند، که این مطلب انگیزهای برای توجه به مسایل جزیی و حساب رسی از خود باقی نمیگذارد. البته در اندیشه احمدینژاد توجه به جزء در کنار کل ریشه در بینش هستیشناسانه او نیز دارد. مطابق این بینش جز در کل نابود نمیشود و نگرشهای سیستمی و ساختگرایانه نباید موجب شود جزء وجود خود را از دست بدهد. جامعه گرچه به عنوان یک کل قابل بررسی است. اما چیزی جدای از تک تک افراد نیست. نظر به جامعه از طریق نظریههای مختلف نباید مانع از آن شود که فرد انسانی مورد توجه قرار گیرد.
(وظیفه) حکومت فقط عمران و آبادانی و اظهار لطف و محبت به مردم نیست؛ حکومت باید همه ابعاد زندگی مردم را تامین کند و پاسخ بدهد. حکومت در واقع ارتباط با دلها، عواطف، عقول و روح انسانهاست.(1)
یکی از مهمترین ماموریتهای دولت و کارهایی که حتما باید انجام بدهیم، ارتباط مستقیم با متن مردم است. این کار بسیار کلیدی است، یعنی رییسجمهور، وزیر و معاون ایشان نباید طوری باشد که حاجب و مانعی بین ایشان و مردم باشد... البته این کار سخت است... ولی اگر اجازه بدهیم که تقاضاها بیاید، گرچه یک مقدار به ما فشار میآید، اما این کار برکات زیادی دارد که ابعاد آن برای ما پنهان است و قابل اندازهگیری نیست. شما فکر نکنید برآوردن حاجت بندگان خدا، امر کوچکی است. تذکری که اخیرا در ذهن برنامهریزان ما باب شده این است که چنین مواردی را مسأله نمیدانند و فکر میکنند با حرفهای گنده باید خودشان را سرگرم کنند... نفس ارتباط مستقیم با مردم بسیار مهم است، هر چند کاری با شما نداشته باشند. این کار ابعاد گوناگونی دارد. اگر چنین احساسی در یک ملت به وجود بیاید که اگر (هر وقت) در زندگی دچار مشکلی شدند، یک سلسله وسیع از مدیران دولتی هستند که بلافاصله به آنها دسترسی دارند و به حرف او گوش
1) سخنرانی در مراسم معارفه فرهاد رهبر؛ 5/6/1384 .
میدهند و از او پشتیبانی میکنند، حالا ببینید چه امنیت خاطری برای آنها به وجود میآید... این احساس نوعی آرامش به مردم میدهد و زمانی این طور
میشود که شما در معرض باشید و مشکلات مردم را به طور مستقیم حل کنید.(1)
ائمه ما(ع) به متن مردم میرفتند و حجابها و ردایع را بر میداشتند و اجازه میدادند که این تماس برقرار شود... ما خیلی وقتها مشکلات جاری تک تک مردم را بیارزش و کوچک میشماریم و فکر میکنیم که باید مسایل کلان کشور را حل کنیم. بله، کلان را باید حل کنیم، اما از اینها نباید غافل شویم. (باز کردن) هرگره کوچک، یک خانواده و چه بسا خانوادههایی را نجات میدهد و احیا میکند و زیر و رو میکند؛ یا روستا و شهری را نجات میدهد.(2)
اگر یک رابطه عاطفی بین شما و مخاطب شما برقرار نشود... تأثیری در باورها و رفتارها اتفاق نمیافتد... اصولا اگر بخواهد در جامعه اسلامی عدالت و احکام اسلامی پیاده بشود باید جامعهای باشد که همه نسبت به هم مهربان باشند؛ «رحماء بینهم» یک اصل است.(3)
دولت در مقابل متن مردم خاضع، خاشع، خاک پا و دست بوس همه ملت است، اما در مقابل متجاوزین به حقوق مردم و بعضیها که حق خودشان را به رسمیت نمیشناسند و با گستاخی به حقوق مردم تجاوز میکنند با قاطعیت (برخورد میکند) و ان شاءالله دستهای متجاوز را قطع خواهد کرد.(4)
هر جور با مردم عمل کنیم، همانگونه با ما عمل خواهد شد... از هر دستی که بدهیم، با همان دست میگیریم. اینها سنتهای الهی است.(5)
از دیگر دلایل ظهور اندیشه «پیوستگی جامعه و حکومت» در الگوی مردمسالاری دینی، حضور باورهای «انسانمدارانه مذهبی» در «شخصیت خدمتگزار» است. انسانمداری مذهبی در تأثیرپذیری از آموزههای دینی که برای مقام انسانی حقوق و
1) سخنرانی در اولین جلسه هیات دولت در مشهد؛ 3/6/1384.
2) سخنرانی در جلسه با نمایندگان استان خراسان؛ 3/6/1384.
3) سخنرانی در دیدار با مدیران دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم؛ 6/7/1384.
4) سخنرانی در دیدار با منتخبین استان سیستان و بلوچستان؛ 25/9/1384.
5) سخنرانی در جمع استانداران و مدیران عامل بانکها؛ 13/9/1384 .
جایگاه ویژهای قایل است، به مقام انسانی حرمت نهاده و حقوق او را اعم از مال، جان، آبرو، شخصیت و تمام حقوقی که برای یک فرد در نظر گرفته شده، محترم میشمارد.
لذا از مهمترین مسایل فلسفه سیاسی «مردمسالاری دینی» این است که در مرتبه نخست باید حقوق انسانها که حقوقی الهی و شرعی (نه طبیعی) است، حفظ شود و حکومت حق تعدی به این حقوق را ندارد. در مرحله بعد حکومت موظف است که از حقوق افرادی که در جامعه توسط دیگران مورد نقض قرار گرفته نیز حمایت کند. اما انسانمداری مذهبی در مرحله متعالیتر خود از حفظ حقوق بالاتر میرود و ضمن رعایت آن به نوع دوستی نیز میانجامد؛ چنان که در الگوی آرمانی «شخصیت خدمتگزار»، یعنی پیامبر اسلام رابطه رهبری و جامعه از مسایل حقوقی فراتر میرود. در جایی که امام امت به افراد جامعه نگاهی محبتآمیز دارد مباحث حقوقی سطح نازلتر رابطه جامعه و حکومت است. انسانمداری مذهبی تولیدگر رابطهای عاطفی میان حاکمان و جامعه است و در این نگرش اختلافات مذهبی ونژادی و قومی و حتی ملیتی تعیینکننده نیست.
از آموزههای متعالی و مهم پیامبران بزرگ الهی و مصلحان بشری نگاه شایسته به انسان و جایگاه رفیع اوست. انسان صاحب کرامت است و مهمترین کرامت او جانشینی خداوند در زمین است. خداوند انسان را در زمین قرار داد تا به آبادانی آن و بسط عدالت همت نماید، از خودخواهی بپرهیزد و هیچ خدایی را جز پروردگار یکتا پرستش نکند.(1)
انسان مخلوق خدا و عزیز است. از هر نژادی، از هر قومی، از هر طایفهای و در هر منطقهای از جهان که زندگی کند، عزیز است و از نگاه ما از حقوق یکسان برخوردار است. هیچ یک از انسانها نباید تحقیر بشوند، چه تحقیر فرهنگی، چه تحقیر سیاسی و چه تحقیر اقتصادی.(2)
ما مسلمانیم و در دادن خدمات هم فقط منحصر به مسلمانها نیستیم. همه بشریت حوزه خدمتدهی به اسلام است. یعنی مسلمان غمخوار همه بشریت است... حفظ
کرامت انسانها و بازیابی کرامت انسانها (وظیفه ماست.) اگر ما به شکمها و لباسها هم میرسیم، آخرش این است که کرامت انسانها را احیا کنیم که
مسئولیت انقلاب و مسئولیت ماست.(1)
البته معنای عمیقتر «پیوستگی جامعه و حکومت» در از میان برداشتن مرز جامعه و حکومت معنا مییابد. در اندیشه سیاسی غرب و پیروی از فرهنگ دوگانه باوری که میان «عقل و ایمان»، «خدا و انسان»، «دنیا و آخرت» و مفاهیمی اینچنینی جدایی میافکند، از قرن شانزدهم به بعد و با اندیشههای «توماس هابز» میان جامعه و حکومت نیز مرز و دیواری کشیده شد تا آنها را به دو مفهوم مجزا و سپس متقابل تبدیل کند. مفروض اغلب نظریهپردازیهایی که از آن پس صورت گرفت و در جهان گسترش پیدا کرد، این است که جامعه و حکومت در نقطه مقابل هم قرار دارند. گرچه در اندیشه سیاسی غرب دریافتها و برداشتهای متفاوتی درباره «دولت» وجود دارد، اما همگی در داشتن این مفروض که میان جامعه و حکومت جدایی و حتی تقابل وجود دارد اشتراک نظر دارند. شاید یکی از اساسیترین پرسشهای اندیشه سیاسی غرب در چند سده اخیر پرسش از رابطه جامعه و حکومت باشد. لیبرالیسم کلاسیک، نو لیبرالیسم و نومحافظهکاری هر سه به دولت حداقلی معتقدند، آنارشیسم اصولا به نوعی از جامعه مینگرد که حتیالمقدور سایه دولت از سر آن کوتاه باشد، اماکمونیسم و فاشیسم به گسترش اقتدار دولتها در برابر جامعه انجامیدهاند.
اکنون پرسش این است که پاسخ مردمسالاری دینی در پر تو اندیشه «پیوستگی جامعه و حکومت»، به مسأله و مشکله دنیا جدید چیست. در گفتار احمدینژاد به دو شیوه میتوان این مسأله را تبیین کرد:
نخست این که (ضمن حفظ مفروض بالا) در مردمسالاری دینی با «جامعه حداکثری و دولت حداقلی» مواجهیم، زیرا در این بینش تمام امور اعم از سیاسی، اقتصادی و فرهنگی باید در دستان مردم باشد و آنها خود مدیریت کنند و اگر چنین نباشد دولت باید به تدریج بخشهای مختلف خود را به جامعه واگذارد. در این بینش دولت تنها نقش کاتالیزور و یاری رساننده جامعه را دارد؛ در جایی که پروژههای سنگینی وجود
1) سخنرانی در دیدار با مسئولین کمیته امداد؛ 14/12/1384.
دارد که جامعه و بخش خصوصی توان و انگیزه ورود به آنها را ندارد، وارد میشود. دولت سعی میکند با حرکت جامعه همراه باشد تا در موقع لزوم، موانع
را از سر راه آن بردارد. دولت نباید تا جای ممکن تصدی امور اجتماعی و اقتصادی را بر عهده بگیرد. در این جامعه مردم در قالب اصناف، تعاونیها، انجمنها، تشکلها و نهادهای مدنی در ساختن جامعه و پیشبرد اهداف آن مشارکت میجویند. ناگفته نماند که در این رهیافت به دلیل ماهیت دینی جامعه به جای مفهوم «جامعه مدنی» از مفهوم «جامعه دینی» استفاده میشود که مدینه فاضله خود را دست یابی به شاخصهای «مدینه النبی» میداند.
مردمسالاری یعنی مردم باید کشور را اداره کنند، مردم باید اسلام، فرهنگ و حتی امنیت را اداره بکنند. برای اینکه در تفکر دینی، مردم مجموعهای نیستند که برای خودشان زندگی کنند و دولت هم در جای دیگر زندگی کند... مردم باید عدالت را بر پا کنند... مردم صاحب و مالک کشور هستند و خودشان باید آن را اداره بکنند. در اقتصاد هم همین است... باید خصوصیسازی کنیم... این همان چیزی است که انقلاب میخواهد که بدنه مردم فعال بشود و مثل سیل مفاسد را ریشه کن کند و کشور را جلو ببرد.(1)
مردمسالاری دینی یعنی مردم کشور، اقتصاد، فرهنگ و سیاست را اداره میکنند و دولت ناظر، حامی و هادی است.(2)
ملت باید وارد صحنه بشود و کشور را بسازد، همه چیز کشور را بسازد. این یک نگاه مکتبی است. این یک جنس وارداتی از غرب نیست. این دستور اسلام است: «کلکم راع و کلکم مسئول...» و «من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین...» (نمونهای از آنهاست.) امور مسلمین چیست؟ همه چیز است: اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... حداکثر وظیفه دولت این است که زیربناها را بسازد. راهی لازم است، دانشگاهی لازم است، فرودگاه و بندری لازم است؛ آب، برق، گاز اینها را آماده کند، بقیهاش را باید ملت انجام بدهد... در رابطه با حضور اصناف در مراجع تصمیمگیری من به طور اصولی با این موافقم.(3)
مدیریت باید راه را باز کند. این که راه را باز کنیم، دولت به سهم خودش منابع را
اضافه میکند، حمایت و تشویق میکند، اما این باید به یک فرهنگ تبدیل بشود؛ در مجموعه کسانی که دستاندرکار امور با جوانها و امور پایهای کشور هستند؛ چه در دانشگاه، چه در تربیت بدنی، چه در هنر، چه در فرهنگ و صنعت، هر جا که برویم. این فرهنگ که؛ راه را باز بگذاریم، جسارتها و شجاعتها را احترام بگذاریم، دنبال محافظه کاری به مفهوم روز آن نباشیم، یعنی وضع موجود ولاغیر، و نوآوریها را اجازه دهیم (رشد کند.)... دولت دو کار انجام میدهد: یک، زیر بناها را آماده میکند... دوم، از فعالیتهای اقتصادی مثبت مردم عزیز حمایت میکند ... ما مطلقا دنبال اقتصاد دولتی نیستیم.(1)
کشور را دولت نمیسازد، کشور را ملت میسازد. دولت زیربناها را میسازد؛ دولت باید بندرگاهها را اصلاح بکند، گمرک برپا بکند، اجازه رفت و آمد و تجارت بدهد، سد بزند، راه بزند، مسیرها را هموار کند، دانشکدهها را فعال کند، امکاناتی که برای ورزش و فعالیت جوانها لازم دارند، اینها را فراهم بکند، اما اقتصاد، کشاورزی و صنعت را چه کسی باید فعال بکند؟ آن نیروی بیپایانی که باید... کشور را بسازد، همانا نیروی عظیم مردم و نیروی پرشور جوانان با نشاط، مؤمن و عزیز میهن اسلامی است.(2)
پاسخ دوم به مسأله رابطه جامعه و حکومت که ریشه در «فلسفه سیاسی» مردمسالاری دینی دارد، اصولا مفروض جدایی جامعه و حکومت را به نقد میکشد. همانطور که در عبارات گذشته احمدینژاد نیز مشاهده کردیم، اصولا او با اعتقاد به پیوستگی جامعه و حکومت در مدل مردمسالاری دینی، جدایی آن دو را مربوط به نظامهای غیردینی میداند. گرچه در جوامع غیراسلامی، دولت به طبقه مسلط و سرمایهدار تعلق دارد، توده را فراموش میکند و در پی عدالت اجتماعی نیست و همین موجب جدایی دولت از جامعه میشود اما در «مدینهالنبی» و «حکومت علوی» به عنوان الگوهای «مردمسالاری دینی» مرز روشنی را نمیتوان میان جامعه و حکومت معلوم
کرد. در این جوامع اصولا حکومت با چهره سلطهگر و اقتدارگرای امروزی وجود ندارد
و رهبری «امت» جدای از مردم نیست. از متن مردم برخاسته، از آنهاست، در میان آنهاست و با آنان زندگی میکند. لذا رابطه جامعه و دولت در این جوامع که بهتر است آن را «امت» و «امامت» بخوانیم به هم پیوسته و جدایناپذیر است.
لذا مفاهیم «اسلام» و «دین» در زبان احمدینژاد بیش از آن که بیانگر «وضعیت موجود» و واقعیتهای حاکم بر کشورهای اسلامی باشد، نشانگر آرمانهای اسلامی و «وضعیت مطلوب» است. وضعیتی که ابتدا و انتهای روشنی دارد؛ از مدینة النبی آغاز میشود و به حکومت عدل جهانی مهدی(عج) میانجامد. اصولا احمدینژاد علت بسیاری از مشکلات جوامع اسلامی امروز را در دور شدن از این آرمانهای دینی میداند. آرمانی که در اثر شناخت گذشته تاریخی هویت میبخشد و با تبیین آینده انگیزه و هدف میدهد.
احمدینژاد تفکیک جامعه سیاسی به دو طبقه توده و نخبه را نیز روا نمیداند و سخن گفتن از مردمسالاری به عنوان گردش نخبگان را به انحراف کشاندن معنای آن میداند. «دمکراسی نخبگان» به عنوان نظریه غالب و موردپذیرش اندیشمندان غربی مبتنی بر انگارهها و پیش فرضهای متفاوتی است. یکی از آن پیش فرضها جدایی جامعه از حکومت است و پیش فرض دیگر اعتقاد به وجود دو طبقه نخبه و توده در درون جامعه سیاسی است. این اندیشه، اکثریت جامعه را که چندان در سیاست مشارکت و نقش فعالانهای ندارد «توده» مینامد و اقلیت معدودی را که در سیاست مشارکت فعالانه دارد «نخبه» میخواند. نخبگان را گاه به نخبگان سیاسی و اقتصادی تقسیم میکنند و نخبگان سیاسی را به نخبکان حکومتی و غیرحکومتی بخش میکنند. مطابق این اندیشه رفتار نخبگان بر اساس عقلانیت و معطوف به قدرت است اما رفتار توده مبتنی بر هیجانات و احساسات.
احمدینژاد نظریه «توده، نخبه» را با «مردمسالاری دینی» که بر اصول اخلاقی و دینی استوار است و همگان را در یک سطح و رتبه میبیند، سازگار نمیداند. زیرا طبق این اصول گرامیترین افراد تنها با تقواترین آنهاست؛ «انّ اکرمکم عندالله اتقکم.» حتی اگر در جوامع امروزی نیز این وضعیت ثابت باشد که یک طبقه مسلط خود را نخبگان سیاسی و اقتصادی بخواند، دلیل آن عدم گسترش فرهنگ اسلامی و عدالت اجتماعی است. ریشه
چنین تسلطی نه در صلاحیتهای فردی و عوامل نژادی و ذاتی که در فقر و
تبعیض و بیعدالتی و عدم آگاهی دیگر بخشهای جامعه است. لذا از وظایف مهم مردمسالاری دینی گسترش عدالت اجتماعی و فرهنگ اسلامی است، تا هم فقر و تبعیض اقتصادی از بین برود و هم فقر و تبعیض فرهنگی. در جامعه تحت حکومت مردمسالاری دینی شکاف «توده، نخبه» معنا ندارد. به عبارت دیگر در نظریه «دمکراسی نخبگان» مفاهیم اساسی سیاسی همچون «حکومت»، «قدرت» و «سیاست» از معنایی برخوردارند که در اندیشه «مردمسالاری دینی» جای خود را به معنای دیگری دادهاند. انگارههای دمکراسی نخبگان مبتنی بر ایدئولوژی سکولاریستی است که در ایستگاه امروزی خود به این نظریه رسیده است. در حالی که در ایدئولوژی اسلامی با تغییر بینشها و ارزشها، دمکراسی نخبگان جای خود را به مردمسالاری دینی میدهد که مبتنی بر عدالت اجتماعی و عدم تبعیض میان افراد جامعه است.
نوع نگاه به حکومت و حکمرانی، عامل اصلی در تعیین نحوه تعامل با مردم است. اگر حکومت را امتیاز و طعمهای برای حکمرانان بدانیم، دوره حکمرانی تبدیل به فرصتی خواهد شد برای ارضای امیال شخصی و گروهی و فخرفروشی و خوشگذرانی حاکمان. اما اگر حکومت در نظر ما مسئولیتی در برابر خداوند برای اقامه عدل و تکلیفی برای احقاق حقوق عامه و خدمت به خلق خدا و یاری مظلومان باشد، آنگاه آن چه اهمیت مییابد تنها مصالح امت خواهد بود و حاکمان دیگر خود را برتر از سایر مردم نخواهند دانست و برای خود شأنی جز خدمتگزاری قایل نخواهد شد. در چنین دیدگاهی، هدف نهایی جلب رضایت پروردگار از طریق خدمت به بندگان او و گسترش عدالت و معنویت است و این همان هدفی است که جز با سر سپردن به آستان حضرت حق دست یافتنی نیست و برای تحقق آن بذل جان و بلکه آبرو نیز شیرین است. با چنین منطقی، لبخند رضایت کودکی یتیم که به حق خود میرسد بر رضایت سیاستمداران مستکبر و سیریناپذیر ترجیح مییابد و قدردانی پیرزنی رنجدیده که از ظلمی رهایی یافته از صدها مدال رسمی و تقدیر جهانی ارزشمندتر خواهد بود.(1)
1) مقاله «راهنمای حکمرانی اسلامی» به آدرس: www.ahmadinejad.ir/fa
امروز عدهای هستند که «سیاست» را به معنای فریب و جستجوی راههای تسلط بر
ملتها تفسیر میکنند. اما ما فکر میکنیم سیاست یعنی تدبیر امور جامعه بشری که باید براساس انسانی و الهی باشد؛ باید بر پایه عدالت و معنویت باشد... آنها علاقهمندند از ملتها و دانشمندان و آزادیخواهان همان کلماتی را بشنوند که خودشان به آنها یاد دادهاند. در دنیا هر کس حرفهای آنها را تکرار کند، روشنفکر، دانشمند، آزادیخواه و دمکرات است، اما هرکس مستقلانه بیاندیشد، متکی بر فکر و فرهنگ خود تصمیم بگیرد و سخن بگوید، به دیکتاتوری، خشونت و تحجر متهم میشود.(1)
اصولا رویکرد پوپولیسم چه در اشکال فاشیستی آن و چه در اشکال لیبرالیستی، ریشه در انگاره «توده، نخبه» دارد و در واقع هر دو ایدئولوژی نیز داعیه دار نظریه «توده، نخبه» هستند. امروز با از میدان خارج شدن اشکال حکومتهای فاشیستی اهمیت بررسی «پوپولیسم لیبرالیستی» که با سرمایهداری پیوند خورده است، بیش از گذشته خواهد بود. پوپولیسم لیبرالیستی بیشتر از طریق رسانهها و «ژورنالیسم» عینیت مییابد. از لحاظ تاریخی، ژورنالیسم به دوره بعد از بورژوازی در اروپا تعلق دارد و اصولا زاییده فرهنگ و طبقه بورژوازی است. «پوپولیسم ژورنالیستی» از لحاظ معنایی با «صنعت فرهنگ» موردنظر هورکهایمر و آدورنو رابطه تنگاتنگی دارد. ایشان که از نظریهپردازان برجسته «فرهنگ توده» به شمار میآیند، ریشههای این فرهنگ را در صنعت فرهنگسازی طبقه سرمایه دار میدانند. ارباب ثروت یا صاحبان صنعت فرهنگ که توانایی تأمین هزینههای سنگین آثار فرهنگی را دارند، این هزینهها را برای باز تولید قدرت خود انجام میدهند. صنعت فرهنگسازی استبداد تن را وا میگذارد و حملهاش را متوجه روح و ذهن میسازد. دیگر کسی نمیگوید باید همچون من فکر کنی یا بمیری، بلکه میگوید: آزادی تا چون من فکر نکنی. زندگی، اموال و همه چیزت از آن تو باقی خواهد ماند، اما از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانهخواهی بود.(2)
لیبرال دمکراسی و نظریه دمکراسی نخبگان اکنون که توده را ناتوان از ورود و
مشارکت در سیاست میداند و وجود عقلانیت لازم را در آنها منتفی میبینید، به جای هدف قراردادن افزایش آگاهی جامعه و بالا بردن سطح عقلانیت آن، به احساسگرایی و دمیدن بر مسایل هیجانی از طریق ابزارهای رسانهای بر میآید. این موضوع که خود محملی برای خروج از قواعد اخلاقی و دینی خواهد بود در فصل تبلیغات انتخاباتی نمود بیشتری خواهد داشت. مردمی که احساساتی تلقی میشوند و غیرعقلانی رأی میدهند، لاجرم با آنها باید ژورنالیستی برخورد کرد و گردآوری رأی از چنین راهی ممکن خواهد بود. این شیوه که به سیاستزدگی انجامیده است و با چرخه جا به جایی نخبگان سیاسی در این ساختار باز تولید میشود، رقابتهای انتخاباتی را هر بار غیراخلاقیتر و غیرعقلانیتر میسازد. تبلیغات سیاسی در این نظریهها دیگر بر عقلانیت تأکید ندارد و بر این پیش فرض استوارند که مردم غیرعقلانی و احساسی هستند و باید با شیوههای جدیدتر با این احساسات و هیجانات بازی کرد. در این نگرش، شیوه تبلیغات انتخاباتی به جای آن که بیشتر رویکرد ایجابی داشته باشد و تواناییهای خود را تبیین و تشریح کند، رویکرد سلبی دارد و تلاش میکند رقیب را تخریب سازد. همانطور که در رقابتهای ورزشی برخی تیمها برای پوشاندن ضعف فنی خود بازی جوانمردانه را رها میکنند و به بازی فرسایشی و ناجوانمردانه روی میآورند، در این جا نیز رقابتها جنبه اخلاقی خود را از دست میدهند و بیشتر جنبه تخریبی مییابند. لذا نخبهگرایان همان قدر که به وجود عقلانیت در میان خواص سیاسی اعتقاد دارند به همان اندازه توده را غیرعقلانی میدانند.
از این رو اصولا پوپولیسم زاییده نخبهگرایی است. پوپولیسم و نخبهگرایی دو مفهوم متضایفیین هستند که با هم و در کنار هم معنا مییابند. این رهیافت نخبهگرایانه است که مفهوم پوپولیسم را تولید میکند و به رهبری «اقلیت» نخبه سیاسی بر «اکثریت» توده غیرعقلانی اعتقاد دارد، و روشن است که وقتی توده زبان عقل را نمیفهمد و با زبان احساس زندگی میکند، از همین زبان برای کنترل و اداره آن بهره بگیرد. به عبارت دیگر، عدم اعتقاد به نظریههای نخبهگرایانه سیاسی، چون «سالبه به انتفاع موضوع» است، در ضمن به نفی پوپولیسم نیز میانجامد. زیرا دیگر به طور منطقی مفهومی به نام «توده» وجود نخواهد داشت که بخواهد به پوپولیسم منجر شود، یا نشود.
سیاستزدگی و حزبسالاری از پیامدهای دمکراسی سکولاریستی است. در واقع
حزب مرکز سازماندهی نخبگان تلقی میشود که در کنار گروههای ذی نفوذ نقش برجستهای در روابط قدرت و جهتگیریهای سیاسی بر عهده دارند. احزاب ظرفهای جابه جایی قدرتاند که قدرت از طریق آنها در نهادهای حکومت جا به جا میشود و به اشخاص انتقال مییابد. لذا کار ویژه اساسی احزاب رقابت برای کسب قدرت است و قدرتطلبی را نمیتوان از معنا و سرشت حزب جدا کرد؛ چنان که حزب همزمان با آیین انتخابات به وجود آمد. البته در برداشتی که از مدل آرمانی آن وجود دارد، احزاب به عنوان یکی از مهمترین نهادهای جامعه مدنی به شمار میآیند. در این بینش نهادهای مدنی ضربهگیر توده تلقی میشوند که به رابطه دولت با جامعه یاری میرسانند. احزاب در این دیدگاه پلی هستند که افراد را از جامعه به طبقه حاکم منتقل میسازند. آنها ابزار گردش نخبگان به شمار میآیند.(1)
اما نکته اینجاست که تأسیس حزب پایدار و مشارکت فعالانه در انتخابات به هزینههای مالی بسیار سنگینی نیاز دارد. در واقع در پی تأمین این هزینهها بود که اصولا دو نوع حزب در جوامع سیاسی مدرن تشکیل شد: احزاب بسته (خواص) و احزاب فراگیر (عوام). احزاب بسته به دلیل وابستگی به سرمایهداری چون از این طریق نیازهای مالی خود را تأمین میکرد نیازی نمیدید که به گسترش حزب و جذب افراد گوناگون از جامعه بپردازد. در مقابل احزاب فراگیر بیشتر در احزاب چپ و سوسیالیست دیده میشود.(2)
با وجود این، احزاب گذشته از ماهیت قدرتمدارانهای که دارند و میتواند مورد انتقاد قرار گیرد، در عمل نیز همواره به گونهای نبودهاند که کارویژههای دمکراتیک خود را به درستی انجام دهند. «روبرت میشلز» در تحقیقی که در این باره انجام داده معتقد است احزاب از لحاظ درونی نیز به الیگارشی و بوروکراسی میانجامند و تمام اعضای حزب از موقعیت یکسانی برخوردار نیستند. وی از این پدیده با عنوان «قانون آهنین الیگارشی» نام میبرد. الیگارشی به معنای حکومت عدهای معدود است. به نظر میشلز،
هرچه سازمان بزرگتر و بوروکراتیکتر بشود، تمرکز قدرت در دست تعداد اندکی از
افراد در موقعیتهای بالای سازمان بیشتر میشود. لذا همچنان که ابعاد حزب گسترش مییابد، بوروکراسی درون حزبی فزایندهای به وجود میآید. میشلز سعی کرد نشان دهد که قدرت واقعی به گونه فزایندهای در انحصار افرادی در میآید که بوروکراسی حزبی را از بالا اداره میکنند، یعنی معدودی مقامات بالای حزبی. بنابر نظر میشلز هر سازمان بزرگی چنین گرایشهایی را از خود نشان میدهد. حکومت عدهای معدود صرفا یک جنبه ناگزیر ماهیت بوروکراتیک سازمانهای بزرگ است. میشلز نیز مانند استاد خود ماکس وبر معتقد بود که بین گرایش در جهت بوروکراسی در جوامع امروزی از یک سو و گسترش دمکراسی از سوی دیگر، تنشی واقعی وجود دارد. با وجود این، رشد احزاب در این جوامع به توسعه ماشینهای حزبی بزرگ و اداری انجامیده است که تحت سلطه دستههای کوچک رهبران قرار دارند.(1)میشلز عقیده دارد که هیچ گروه و حزبی بدون داشتن سازمان نمیتواند استمرار پیدا کرده و به اهداف خود نایل آید و باید این اصل اساسی را پذیرفت که در حقیقت سازمان معنا و عملکرد واقعی الیگارشی است. سازمان ایجاد نظم میکند سپس محدودکننده آزادی است و باعث محافظهکاری میشود. او در حقیقت سعی در اثبات این نکته دارد که تا چه حد دمکراسی به عنوان مشارکت همگان در رهبری و تصمیمگیری حتی در داخل پر ادعاترین احزاب دمکراتیک کلا بیمحتوا است. زیرا حتی اگر فرض کنیم در ابتدا کارگران و افراد طبقه پایین را در سمتهای مهم حزبی در داخل احزاب تودهای و فراگیر، منسوب یا انتخاب کنند، بعد از گذشت مدتی نه چندان طولانی، همین افراد به سبب اطلاعاتی که بنا بر ضرورت شغلی در اختیار آنان گذارده میشود و یا مهارتی که کسب میکنند و از آن گذشته به سبب اشتغال به کارهای فکری به جای یدی، خود به خود موقعیت پیشین را فراموش کرده و به خوی اشرافی و ریاستطلبی عادت میکنند.(2)روشن است که در این بین وضعیت احزاب بسته به مراتب شدیدتر از احزاب فراگیر است. در میان دیگر دانشوران غربی، نقدهای آلکسی دو توکویل به احزاب نیز از توجه ویژهای برخوردار بوده است.
احزاب با کار ویژههایی که در غرب دارند در فرهنگ اسلامی نیز با انتقادهایی
مواجه بودهاند. چنان که در اهداف و برداشتهای «شخصیت خدمتگزار» و نقد آن بر نگرش سکولاریستی از «سیاست» مشاهده کردیم، آنها سیاست و حکومت را با رهیافت «قدرت» معنا نمیکنند و از این جهت به احزاب که غایت قصوای خود را کسب قدرت میدانند، نقد اساسی دارند. «شخصیت خدمتگزار» که هدف سیاست را «اداره امور جامعه و خدمترسانی به مردم» میداند، هدف قرار دادن قدرت را منافی با مردمسالاری دینی و حکومت مطلوب میداند. لذا نمیتواند با سرشت اقتدارگرایانه احزاب موافق باشد. مردمسالاری دینی راهبرد خود را نه در «دمکراسی حزبی» که در «دمکراسی صنفی» میداند. دمکراسی صنفی نهادهای اصلی مشارکتکننده در سیاست و انتخابات را نه احزاب، که انجمنها، کانونها، اصناف، شوراها و دیگر تشکلهای مدنی میداند که برای اهداف تخصصی، خدماتی، تولیدی، مذهبی و علمی گرد هم جمع شدهاند. فلسفه وجودی تشکیل سازمانهای مذکور رسیدگی به امور صنفی، تخصصی، خدماتی، تولیدی، علمی و مذهبی است و کسب مدیریت برای آنها ابزاری برای دست یابی به اهداف بالاست. نهادهای صنفی کارویژه خود را قدرتطلبی صرف تعریف نمیکنند و از منظر و اهداف دیگری به سیاست وارد میشوند. با تخصصی شدن، علمی شدن و صنفی شدن امور، از حوزه «سیاست» کاسته میشود و «مدیریت» که تطابق بیشتری با معنای «اداره امور جامعه» دارد، جای «سیاست» را میگیرد. در دمکراسی صنفی، که البته با تسامح از این واژه بهره میگیریم، توزیع قدرت افزایش مییابد و از تمرکز قدرت در دست یک یا دو حزب بزرگ جلوگیری میکند. در این نظام اولویتها از «قدرت سیاسی» به سوی «مدیتهای تخصصی» دگرگون میشود. دموکراسی صنفی با کاستن از حوزه سیاست و وظایف دولت تلاش دارد مدیریت را در بخشهای مختلف جامعه پراکنده سازد. دمکراسی صنفی بر آن است که با توزیع قدرت و مدیریت در بخشهای مختلف جامعه، همگان را در اداره جامعه به مشارکت و فعالیت جدی وا دارد. دمکراسی صنفی، به عنوان یکی از روشهای مردمسالاری دینی، مشارکت را تنها در زمان انتخابات و پای صندوقهای رأی نمیداند و مردمسالاری را به «دمکراسی نمایندگان» تقلیل نمیدهد. این رویکرد، چنان که پیشتر ذکر شد، اصولا تفکیک میان جامعه و حکومت را نادرست میداند، زیرا فرض همین اندیشه است که
موجب میشود «اکثریت» منزوی و «اقلیت» بر اداره کشور حاکم شود. به این معنا
دمکراسی صنفی، سیاستزدا و تخصصگراست و میخواهد با واگذاری بخشهای اداره جامعه در حوزههای اقتصاد، فرهنگ و مدیریت به باز تعریف حکومت و جامعه بپردازد. اندیشه «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» که اساس مردمسالاری دینی را تشکیل میدهد، عدم جدایی جامعه و حکومت را در توزیع مسئولیتها در جامعه میداند و از طریق دمکراسی صنفی در پی تبدیل «سیاست» به «مدیریت» است. مدیریت را که با نهادهای علمی، صنفی و تخصصی آمیخته است با سهولت بیشتری میتوان به جامعه و متن مردم واگذار کرد، در حالی که واگذاری سیاست با چالشهای بزرگتری مواجه است.
دمکراسی صنفی با جایگزین کردن «نخبگان علمی» به جای «نخبگان سیاسی»، یکی از روشهای مناسب برای پرهیز از سیاستزدگی و حزبسالاری است. چنان که پیشتر مشاهده کردیم، از نقدهای اساسی احمدینژاد به دوره زمانی سالهای 84 - 1376 تسلط فضای سیاستزدگی بر کشور در این دوران بود. در آن شرایط، با گسترش حزبسالاری مسایل تخصصی و علمی از جایگاه خود خارج و به مسایل ایدئولوژیک تبدیل شد که همین موضوع به گسترش اختلافهای گروهی و اجتماعی دامن زد. در حالی که اگر امور به صورت تخصصی، فنی، علمی و غیر ایدئولوژیک بررسی میشد و حزبسالاری بر کشور حاکم نبود، از اختلافها میکاست و مسایل عقلانیتر حل و فصل میشد. عواطف و اخلاقایات زیر پا قرار نمیگرفت و «مهرورزی» و «توسعه» و «خدمتگزاری» و «عدالت اجتماعی» فراموش نمیشد. سیاستزدگی و حزبسالاری ریشه اخلاقیات و عواطف انسانی را میسوزاند و عقلانیت را در محاق میبرد. سیاستزدگی با قدرتطلبی و منفعتطلبی گروهی سازگار است. برای اصلاح ساختاری سیاستزدگی باید از گسترش حزبسالاری و ایدئولوژیهای بنیادگرای سکولاریستی و قدرتمدارانه جلوگیری کرد و به تقویت «نخبگان علمی» در کنار نهادهای تخصصی و فنی که دارای رهیافت علمی و مذهبی هستند یاری رساند. لذا یکی از آمال و اهداف احمدینژاد در دوران ریاست جمهوری طراحی سیستمی بود که طبق آن انتخاب و جا به جایی مدیران در کشور بر اساس اصل نخبگی علمی باشد. در واقع او جامعه سالم را جامعهای میداند که انتخاب و گردش مدیران در آن نه بر اساس روابط قدرت و ثروت که بر اساس
تواناییهای علمی و مدیریتی باشد. احیای سازمان ملی نخبگان، ایجاد معاونت علمی و
برگزیدن معاون خود به عنوان رییس آن سازمان، افزایش بودجه و اختیارات آنها، تصویب مصوبات گوناگون برای گسترش سطح رفاهی نخبگان و یا پیشنهاد تشکیل گروه مشاوران نخبه در هر وزارتخانه از جمله آن موارد است. احمدینژاد یکی از اهداف خود را در این دوره نزدیک ساختن بخش نخبگان علمی به مدیریتهای دولتی قرارداد.
بنابراین اگر معنای «نخبه سیاسی» را با رهیافت «نخبه علمی» تعریف کنیم و بر همین اساس حزب را دارای کار ویژهای تخصصی بدانیم که در دست نخبگان علمی قرارداد، نخبگان سیاسی و نهادهای حزبی نیز میتوانند بخشی از نخبگان علمی تلقی شوند و نهادهای مورد توجه دموکراسی صنفی باشند. لذا اگر احزاب برخاسته از فرهنگ سکولار کارویژه قدرتمدارانه خود را تغییر دهند و متناسب با نظام ارزشی و بینشی «شخصیت خدمتگزار» و «مردمسالاری دینی» به مسایل خدمترسانی و تخصصی بپردازند آنها نیز به عنوان نهادهایی مطلوب مورد توجه خواهند بود. در جهان امروز که سیاست خود به مسألهای تخصصی و دانشی برای کشور دارای تبدیل شده است، احزاب میتوانند با بازتعریف خود مطابق نظام ارزشی و بینشی یاد شده، آن اهداف را برگزینند و به این ترتیب در گسترش مردمسالاری دینی نقش مهمی بر عهده گیرند. احزاب همانطور که مرکز انباشت تجربههای یک ایدئولوژی در درون یک سازمان هستند، میتوانند مرکز انباشت تخصصهای کشورداری باشند و با اتخاذ روشهای علمی به توسعهیافتگی، خدمترسانی و عدالت اجتماعی یاری رسانند.
در میان اندیشمندان اسلامی از جمله افرادی که به دمکراسی صنفی توجه کرده، آیتالله محمدتقی مصباح یزدی است. البته او از ابعاد دیگری به این موضوع مینگرد. وی این شیوه را بر اصل اجتماعی «شورا» در اسلام استوار کرده است که موید حمایت اسلام از مشارکت همه جانبه جامعه در امور کشورداری است. او مزیت این روش را انتخاب تخصصیتر و کارشناسانهتر مدیران جامعه میداند. در این انتخابات، افراد چون از نزدیک و مستقیم نامزدها را میشناسند و متناسب با تخصص و وضعیت شغلی و صنفی خود رأی میدهند، کمتر تحت تأثیر پوپولیسم ژورنالیستی و تبلیغاتی احزاب قرار میگیرند و از این جهت با عقلانیت بیشتری تصمیم میگیرند. مطابق این رویکرد، افراد در جوامع کوچک و بزرگ روستایی و شهری و بین اصناف و اقشار مختلف،
عادلان جامعه خود را بر میگزینند و آنها هم طبق تخصص و صنف و شغلی
که به آن تعلق دارند، تقسیم میشوند و نمایندگان خود را بر میگزینند. نمایندگان جدید نیز در شورایی نمایندگان عالیتر را بر میگزینند و این مکانیسم از سطوح پایینتر و از جوامع کوچکتر به سطوح عالیتر و جوامع بزرگتر ادامه مییابد و در نهایت به عدهای معدود خاتمه مییابد.(1)
هر مکتبی برای مدیریت جامعه سازماندهی اجتماعی دارد. بدون سازماندهی اجتماعی یک جامعه اداره نمیشود. نمیشود هفتاد میلیون جمعیت را همین طوری اداره کرد. اسلام برای اداره جامعه بشری سازماندهی دارد. سازماندهیاش هم خیلی روشن است. محور و کانون سازماندهی اجتماعی اسلام، مساجد و سلسله مراتب مساجد است.(2)
بعضی از مکاتب سازماندهی اجتماعیشان بر مبنای قبیله است... رییس قبیله حرف میزند، همه گوش میدهند. یک عده دیگر آمدهاند گفتهاند ما حزب میخواهیم... رییس حزب دستوری میدهد و همه اطاعت میکنند. رؤسای احزاب با هم مینشینند و توافق میکنند که چه بکنند. اما در نظام اسلامی که بر محور ولایت است ما سازماندهی خاص و ویژه نظام اسلامی را داریم که همه اندیشههای اسلامی در آن متجلی است، یعنی چه؟ در اندیشه اسلامی میگوییم هیچ کس بر کسی برتری ندارد جز به تقوا. همه ارزشمندند. کرامت انسانها باید حفظ بشود. کرامت انسانها به اتصال آنها با خداست. کار جمعی و همکاری جمعی اولویت بر کارهای فردی دارد. مسلمانها باید نسبت به همه مسایل کشورشان آگاه باشند. نسبت به همه امور مسئولیت دارند؛ «کلکم راع و کلکم مسئول». بنابراین سازماندهی نظام اسلامی با آنها بسیار متفاوت است. سازماندهی، یک سازماندهی صد در صد مردمی است. پایههای آن چیست؟ آنها میگویند شورا. نمیخواهم آنها را نفی کنم، بالاخره باید از تجربیات استفاده کرد، اما آن محور حقیقی در نظام اسلامی چیز دیگری است. پایههایش چیست؟ مسجد. همه بیایند در جایی که
خدا را عبادت میکنیم، عبادت کنیم و به مسایل اجتماعی بیاندیشیم... اگر مسجد
بتواند در تراز جامعه اسلامی قوی کار بکند، دیگر این قدر کاخ و قصر و هزینههای (فراوان و) برو و بیا لازم نیست. این همه اداره تو در تو و تشریفات و پولهای کلان دیگر لازم نیست. بخش مهمی از آن حل میشود. مردمی هم هست... حالا مسجد در یک یا چند محله است. یک خرده بیاییم بالاتر در سطح شهر و کلان کشور این سازماندهی چه میشود؟ نماز جمعه. بعضیها ساده میگیرند، یعنی متوجه نیستند. همین که هر جمعه ما میآییم، داریم سنگ بنای جامعه اسلامی را میگذاریم. آجر آجر را روی هم میگذاریم و انسجام اجتماعی را حفظ میکنیم. داریم از تمامیت خودمان دفاع میکنیم... وقتی سازماندهی انجام شد، هم برنامههای اسلامی در بدنه اجتماع میرود، هم قدرت مردم به پشتوانه جامعه اسلامی میآید. هم عبادت است و هم سیاست. همهاش یکی است. سیاست اسلامی عبادت است. عبادت اسلامی سیاست است... کدام حزب، طایفه و شورایی چنین سازماندهیای را دارد که هر جمعه در سر تا سر کشور عده کثیری جمع میشوند و آخرین خبرها را میگیرند، میدهند، مطلع میشوند و تازه اعلام موضع میکنند... بدون شک نماز جمعه در رأس اسباب حفظ نظام و انقلاب قرار دارد... نماز جمعه کانون حق جویی، دفاع از حق، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلومیتها، دفاع از حقوق حقة مردم و کانون دفاع از تمامیت کشور است... ما معتقدیم کسانی میتوانند دنیا را اصلاح کنند که خودشان صالح باشند؛ انسانهای متقی و خداپرست. آن کسی میتواند دنیا را اداره بکند که از هوای نفس، خواستههای نفسانی، منافع گروهی، حزبی، سرمایهداری و چه و چه خالی باشد.(1)
برخلاف بسیاری از کشورهایی که مدعی حاکمیت مردماند، اما تقریبا همه تصمیمات خارج از حوزه حضور مردم و در پستوهای حزبی، گروهی و دستهای اتخاذ میشود و بعد با شبکههای گسترده تبلیغی به اعماق جامعه تحمیل میشود. در کشور ما حضور و تصمیم مردم و اعمال اراده مردم یک امر حقیقی و اصیل است و آن چیزی که مردم میخواهند حاکم میشود. اصولا خواست مردم را در
1) سخنرانی در دیدار با اعضای ستاد نماز جمعه؛ 5/5/1385.
جهت اصل نظام و اعمال اراده الهی میدانیم... از دیدگاه اسلامی همه در مقابل
سرنوشت، نیازها و رفع اشکالات و نواقص جامعه مسئولاند. امامت و مدیریت جامعه به نحوی و عموم مردم به نحو دیگر مسئولاند. این طور نیست که بعضیها خیال میکنند حفظ کشور و آرمانها، ارزشها و اصلاح امور به عهده یک عده است و اکثریت قریب به اتفاق جامعه که مردماند نقش ندارند. نه خیر، همه هم نقش دارند و هم مسئولاند و همه باید مسئولیتشان را درست ایفا کنند و در پیشگاه الهی هم پاسخگو باشند. این نظام اسلامی و امامت است. این مردمسالاری دینی است. یعنی آن چه مردم تصمیم بگیرند اجرا میشود. در مقابل تصمیمشان هم پاسخگو و مسئول هستند... نباید شخصی در گوشهای از کشور پیدا بشود و خیال کند که او باید جای مردم تصمیم بگیرد و میتواند گوشهای در یک صندوقی و در نقطه دوری رأیی را هدایت، جا به جا و این طرف و آن طرف کند. چه در اخذ، چه در شمارش، چه در ثبت و چه در گزارش. احدی حق ندارد، نه قانون اجازه داده و نه ارزشها و دین و فرهنگ ما و نه ملت به او اجازه داده، هیچ کس... بعضیها هستند که به جای رعایت قانون و حرمتها، همه سرمایهشان نفی دیگران است. با نفی دیگران خودشان را اثبات میکنند. این کار، کار زشتی است و خلاف قانون انتخابات است. طبق قانون انتخابات هیچ کس حق ندارد دیگران را برای اثبات خودش نفی کند؛ توهین، بیادبی، تخریب و شایعه پراکنی کند. این کارها خیلی زشت است و متعلق به ما، فرهنگ، دین و اخلاق و ملت ما نیست. طبق قانون همه آزادند خودشان را معرفی کنند و بگویند این توانمندیها را داریم و اگر بیاییم این کارها را میکنیم... انتخابات عرصه بکش بکش قدرتطلبانه نیست. عرصه بروز دشمنیهای کینه ورزانه نیست. انتخابات محلی برای مسابقه در کار خیر و انجام عمل صالح و خدمتگزاری به ملت است... نمیشود برای کار خیر و عمل صالح مقدمات فاسد فراهم کرد. منجر به عمل صالح نخواهد شد. اگر کسی بخواهد با تخلف از قانون و تجاوز به حقوق مردم، دروغ، تهمت و خلاف اخلاق به جایی برسد که اخلاق را ترویج بکند، این نشدنی است. خودش را فریب ندهد.(1)
1) سخنرانی در دیدار با اعضای هیئتهای بازرسی انتخابات؛ 16/8/1385.
اعتقاد من این است که از سالهای 64-1363 انحرافی در مدیریت فضای عمومی
کشور ایجاد شد و آن هم اصالت دادن بیحد و حصر به حزب و حزب بازی بود. نمیگویم حزب بد است، تشکل خیلی خوب است، اما (نه) اصالت دادن به چپ و راست. یک گروه چپ و یک گروه راست شدند. اول اینها میگفتند ما طرفدار مستضعفین هستیم و آنها طرفدار سرمایه دارند... آرام آرام دیدیم که خود این جناح و حزب اصالت شد. بعضی جاها جای خدا و پیامبر را هم گرفت. حتی جای منافع ملی را گرفت... آن قدر اصل شد که تصاحب قدرت برای بعضیها هدف شد. میبینیم، خوشحال میشوند که نقصی یک جا پیدا بشود! حالا در جامعه اسلامی اگر نقصی پیدا بشود آدم خوشحال میشود؟ ناراحت میشود و باید تلاش کند که آن نقص را برطرف کند نه این که جشن بگیرد و ده برابر منعکس بکند. حالا این هیچی. بعضیها اصلا نقص میتراشند، برای این که رقیبشان را از میدان به در بکنند.(1)
در حالی که ما میبینیم جوانان برومند، پر استعداد و مؤمن برای پیدا کردن یک کار شرافتمندانه ماهها و سالها باید بدوند و در محرومیت به سر ببرند و بعضیها آرزوی داشتن شغل مورد علاقه خود را سالهای طولانی با خود دارند، اگر مسئولین، وزرا، نمایندگان، سیاستمداران و توانمندان به جای خدمت کردن، کار شبانه روزی و تلاش برای ایجاد کار و اشتغال برای جوانان به کار دیگری بپردازند، به باند بازی، حزب بازی، و گروه بازی بپردازند، این خیانتی نابخشودنی به جوانان این ملت است.(2)
ساختن ایران نیازمند چند عامل است. اولین و مهمترین عامل برای تحقق اهداف وحدت و برادری است. وحدت و برادری رمز پیروزی ملت ایران و مسلمانان است. این آن نقطه کلیدی است که دشمنان فاسد با هزار ترفند مورد هدف قرار دادهاند؛ از گذشتههای دور در تلاشاند به بهانههای گوناگون و به بهانه دستهبندی سیاسی، گروهی، حزبی، باندی، فرقهای، و انواع دستهبندیهای بین صفوف ملت
ایران رخنه و فاصله ایجاد کنند.(1)
یکی از کارهای شیطان این است که آدمها را از هم جدا میکند. یک ملت را اول تقسیم میکند. اول میگوید دو گروهشان میکنم. به نام منطقه، حزب، نگرش و... آن قدر جلو میرود که دو برادر را از هم جدا میکند. باز به این اکتفا نمیکند. شیطان انسان را از درون دچار تفرقه و متلاشی میکند.(2)
گرفتاری امروز بشر آن است که با بعضی رهبران، قدرتها و مدیرانی مواجه است که بویی از ایمان و عمل صالح نبردهاند و فقط به منافع، حزب و گروه خودشان میاندیشند و متأسفانه عقل و اندیشه آنان به آنها اجازه نمیدهد که حقایق را بفهمند و به منافع دراز مدت ملتهای خود و خودشان توجه کنند. آنان حاضرند برای منافع خود دنیا را به آتش بکشند.(3)
تعهد ما به کجاست؟ ما به چه کسی بدهکار هستیم؟ برای چه کسی باید کار بکنیم؟ تعهد ما به یک گروه، یک دسته، یک شهر، یک قشر، یا فرد است؟ نه، تعهد ما به اصل آرمانهای اسلامی، خط ولایت و عموم ملت ایران است. این که ما خودمان را متعهد به عموم ملت ایران احساس کنیم اصلا فضای کاریمان عوض میشود تا این که کسی خودش را متعهد به یک گروه، دسته، جناح، حزب، باند یا فردی بداند. ما موظف خدمت به همه هستیم.(4)
ما مدیون ملتیم. مسئولین فقط به ملت، ولایت، خدا و پاکان بدهکار هستند. ما بدهکار هیچ باند، گروه و حزبی نیستیم. ما خادم مردمیم و نباید مردم را با هیچ کسی عوض کنیم یا بفروشیم. هر کاری میکنیم برای متن مردم است. من به همکارانم گفتهام اینجا هم میگویم که مبادا کسی در گوشه و کناری در استان مدیری، فرمانداری، بخشداری، مدیر کلی باشد که برای خوشامد این آقا یا آن آقا عزل و نصبی بکند، پروژهای را جا به جا بکند یا حقی را بالا و پایین بکند، این مال این دولت نخواهد بود. ممکن است خبرش به ما دیر برسد، اما در آن دورانی
که هست او آن جا غاصب است و حق ندارد که باشد. چون ملت ما به این چیزها
رأی ندادند و این چیزها را نمیخواهند.(1)
این دولت، دولت کار است. دولت خدمتگزاری و نوکری مردم است. ما در راه ساختن، کار کردن و خدمتگزاری حتی یک دقیقه را هم تلف نمیکنیم. این دولت نه اهل حزب بازی، گروه بازی و باند بازی است و نه اهل این است که در جلسات دولت و غیر دولت بنشینند و ساعتها وقت خودشان و ملت را برای باند بازیها و گروه بازیها تلف بکنند.(2)
(در گذشته) کشور تقریبا حزبی اداره میشد. امکان نداشت کسی متصل به یک حزب و قسم خورده به اهداف آن حزب نباشد و در مناصب مهم قرار بگیرد. نمیخواهم بگویم حزبی بودن بد است. اما افراد شایستهای هستند که داخل حزب نیستند... تجربه تاریخی ما نشان داده است هر دولتی که آمد برای بقای خودش حزب درست کرد، بنیانهای مدیریت کشور را متلاشی کرد و هم خودش و هم حزبش زمین خوردند. حزب باید از درون مردم بجوشد. بجوشد و ریشههایش در بدنه مردم برود. من به این که رسانههای دولتی هم راه بیاندازیم اعتقادی ندارم. دولت میتواند برود بیست روزنامه راه بیندازد، پول بدهد، پول را مستقیم و غیرمستقیم میشود داد. یک امتیاز به گروهی بدهی و یک دفعه 10-15 میلیارد تومان سود ببرد و بگوییم روزنامه راه بینداز. من به اینها اعتقاد ندارم.(3)
من خودم بالاخره برآمده از متن مردمم، یعنی حزبی، گروهی و اینها نبود. دولت (قبل) هم نمیخواست که من بیایم. بالاخره مردم یعنی همین نهادهای مدنی مردم (اراده کردند). ما فکر میکنیم مردم باید کشور، اقتصاد و فرهنگ را اداره کنند. این دیدگاه دولت است. عنایت بکنید و حمایت هم میکنیم. اما حمایت معنایش این نیست که ما برای تشکلهایی که اسمش تشکلهای غیردولتی است، پول یا بودجه بدهیم. این که اصلا نفی آن هدف اصلی است. تشکل مردمی یعنی متکی به متن مردم است. ما هم میدان و فرصت میدهیم... دولت از متن مردم بود، همین
تشکلهای محلهای و نهادهای مردمی، اینها خودشان آمدند حرکت کردند و
دولت را تشکیل دادند. بنابراین دولت به طور کامل از آنها حمایت میکند. البته خیلی جاها هست ما الان داریم کمک میکنیم، چون بالاخره مردماند و انواع کارها را انجام میدهند، تشکلی هستند کوهنوردی میکنند، نظافت محله میکنند و کار فرهنگی و خیریه میکنند. دولت در حد توان کمکهایی را انجام میدهد. این دیدگاه دولت است. هر چقدر اینها تقویت و فعال بشوند، یعنی مردماند که دارند کشور را اداره میکنند و ما از این استقبال میکنیم.(1)
دولتهای قبلی بلافاصله بعد از این که دولت تشکیل شد هر کدام برای خودشان یک حزب درست کردند. گرچه قبلش هم مورد حمایت احزاب بودند. این دولت مورد حمایت احزاب نبود. دولت مردم از متن مردم جوشید، یعنی خود مردم تصمیم گرفتند... شاید به این تعبیر بشود گفت که مردمیترین دولت بود... تقریبا هیچ حزبی قبل از انتخابات از این دولت حمایت نکرد. بعد از انتخابات هم تقریبا همین طور بود. دولتهای قبل هر کدام یک حزب درست کردند، حزب رسمی... و رسما مورد حمایت رییس دولت هم بودند. رسما هم در فشار به دستگاههای نظارتی و انتخاباتی و درون سیستمی و هم در تبلیغات (از آن بهره بردند)... اما ما حزب درست نمیکنیم، یعنی قبول نداریم که از امکاناتی که مردم در اختیار ما قرار دادهاند، ما از این امکانات برای دوام این اختیارات استفاده کنیم. این غلط است. ما باید از این امکانات برای خدمت استفاده کنیم... ما دنبال حزب نیستیم و اصلا وقت حزب را نداریم. ما آمدهاید کار بکنیم و بگذارید یک گروه هم کار بکنند، حالا یک عده بروند و حزب درست کنند، یک عده هم بالاخره باید برای این کشور کار کنند ما فکر میکنیم که ما برای مردمیم. مردم ما را اینجا آوردهاند و از این ثانیهها برای کار استفاده کنیم. این وظیفه ماست. تشخیص هم با مردم است.(2)
مبارزه با فساد و ایجاد تحول، فقط سر و صدا کردن و داد و بیداد کردن نیست. واقعا برنامه و تدبیر میخواهد، چون مخالفتها خیلی زیاد است و طبیعی هم
هست. من پیشبینی میکردم. روزی که تصمیم گرفتم وارد این عرصه شوم، از
خدا چند چیز خواستم. یکی این بود که خدایا اگر بناست این مسئولیت بر عهده من باشد، دولت بیمنت میخواهم. منت هیچ حزب و گروه و آدمی روی دوشش نباشد. برای این که بتواند تصمیم بگیرد، و الان ما واقعا داریم تصمیم میگیریم.(1)
حزبهایی که الان در کشور هستند نگاهشان حزبی است. میآیند آدم حزب خودشان را سر کار میگذارند. مهم نیست این چه کار بکند. از او دفاع هم میکنند. دیدیم دیگر، حزبی سر کار بودند. همین جا (ایلام) دفعه اول که ما آمدیم رویشان نشد این اطاقها را به ما نشان بدهند. خود آقای استاندار میگفت. میگفت استاندار قبلی گفت فلانی را به این اطاقهایی که ما این قدر خرج کردهایم نبریم. حالا ما امروز صبح به یک محله محروم در ایلام رفتیم. چه قدر آدم در همین ایلام هست که به مختصر و جزیی نیازمند است. چه قدر هست؟ خب آنها سیاسی بودند و همین طوری میآیند و کاری به صلاحیتهای افراد ندارند. برای این که نمیخواستند در کشور کاری بکنند. فقط میخواستند حاکم باشند.(2)
حزب، دسته و گروه... اینها ابزار خدمت است. خود اینها که هدف نیست. چرا وقت مردم را با حرفهای بیربط و بسیاری اوقات با حرفهای خلاف واقع بگیریم... بگذارید کشور ساخته بشود. همه ما خواهیم رفت. اما اسلام، آرمانها، ایران و ملت ایران میمانند.(3)
قانون اساسی ما اجازه داده که احزاب باشند و تشکل از دید من چیز خوبی است. اما من این تحزب وارداتی را قبول ندارم. اولین اصل برای یک حزب این است که برای اداره کشور برنامه داشته باشد؛ برای اقتصاد، اشتغال، فرهنگ و سیاست خارجی. تقریبا همه احزاب موجود ما فاقد این برنامهاند. بعضیهایشان 20-30 سال است که فعالیت میکنند، اما هنوز برنامه ندارند. کادری هم برای اداره کشور نساختهاند. دیدیم دست به دست شده، برنامه روشنی وجود ندارد. عمده تمرکز احزاب ما الان روی رقابتهای سیاسی متمرکز شده است. خب این یک بخش
کوچک کار حزبی است. این حزب قدرتگرایی که به ما ارث رسیده، یعنی فرهنگ
حزبی، این مال ما نیست. ما تشکلی میخواهیم که دنبال انجام وظیفه و خدمت باشد، این خیلی خوب است. نمیگویم اصلا نداریم. نفی نمیکنم، ولی فضای عمومی تحزب در کشور ما این است. من با این مخالفم نه با تشکل.(1)
من مخالف حزب نیستم. بالاخره من یک آدم سیاسیام و همیشه هم تشکیلاتی بودهام، آیا به صرف اینکه عدهای دور هم جمع شدند و حزب «الف» و «ب» و جناح «الف» و «ب» درست کردهاند، حقی برایشان در انقلاب ایجاد میشود؟ نه، حقی ایجاد نمیشود... عدهای که منابع و ارتباط دارند، حزب درست میکنند، بعد طلبکار همه انقلاب و ملت میشوند. ما زیر بار این نمیرویم. اصلا مرز بندیهای انقلاب، این مرزبندیهایی که درست کردهاند نیست. انقلاب یک روح، تفکر، حرکت، آرمان و مجموعه ارزشی است که... در قالب هیچ یک از دسته بندیهای موجود نمیگنجد.(2)
الان بسیاری از سیاستمداران ما خیال میکنند انقلاب درست شده است که ما چند گروه و حزب بشویم... یک مدت این حاکم باشد، بعد آنها بروند خودشان را تجهیز کنند، ضعفهای آن را پیدا کنند، علیه این فعالیت کنند. این را کنار بزنند، آنها سر کار بیایند و هفت، هشت سال هم آنها باشند. دوباره همین طور... (لذا) بسیاری از مشکلات اخلاقی امروز جامعه ما به خاطر این است که آرمانها جا به جا شد و از آرمانهای اصلی انقلاب فاصله گرفتیم.(3)
همه احزاب میتوانند نقش بسیار مؤثر و مفیدی در خدمت به کشورشان داشته باشند. احزاب باید کادرسازی کنند، اندیشه را بسط دهند، برنامه تهیه کنند، راه کار برای پیشرفت اداره کشور ارایه دهند، در همه زمینهها میتوانند کمک کنند. همچنین میتوانند بدنه اجتماعی را سازماندهی کنند و وارد عرصههای خدمات اجتماعی، علمی، فنی و اقتصادی شوند.(4)
از میان تمام مفاهیم و ریختهای سیاسی، «شخصیت خدمتگزار» بیش از مفاهیم دیگر بیانگر ویژگیهای روانشناختی و شخصیتی احمدینژاد است. شخصیت خدمتگزار برآمده از نمادها و فرهنگ سیاسی شیعه است. اگر هدف از انتخاب مفاهیم در این جا برتری خاصیت تبیینکنندگی رفتار سیاسی افراد باشد، «شخصیت خدمتگزار» نسبت به مفاهیم دیگر از خاصیت تبیینکنندگی بیشتری درباره رفتار سیاسی احمدینژاد برخوردار است. این مفهوم به خوبی اهداف او را در حوزه جامعه و سیاست نشان میدهد، نظام فکری او را تشریح میسازد، دلیل تصمیمها و گرایشهای سیاسی وی را در دورههای مختلف تبیین میکند و حتی در پیشبینی رفتارهای او در آینده یاری میرساند.
طبق نظریه روانشناسانه آدلر که ریخت شخصیتی را بر اساس اهداف نهایی افراد که واکنشی به نقصها و رفع نیازهای آنان است، و نیز برنامهای که آنها برای رسیدن به اهداف خویش برگزیدهاند تبیین میکند؛ شخصیت خدمتگزار اهداف غایی خود را عدالت گستری، خدمت به جامعه با انگیزه دینی، اخلاقگرایی، مهرورزی و طلب توسعه و رفاه برای همگان میداند. شخصیت خدمتگزار از یک سو واکنشی است به فرهنگهای طاغوتی و مدیریتهای حق به جانب که مدیریت را فرصت استفادههای شخصی میدانند و از سوی دیگر با داشتن «انگیزه» و «امید» واکنشی است به فرهنگ تحقیر شده و استعمارزده زمان پهلوی که «اعتماد به نفس» و خودباوری را از ایرانیان سلب میکرد. شخصیت خدمتگزار الگوهای مطلوب و آرمانی خود را پیشوایان دینی و افرادی میداند که بیش از دیگران به ایشان نزدیکاند. از این جهت علمای دینی و مجاهدان برجستهای که در این راه به شهادت رسیدهاند، بیش از افراد دیگر مورد توجه واقع میشوند. دلیل این الگوبرداری وجود نظام معرفتشناسیای است که در آن، میان معارف دینی و معارف جدید شکافی وجود ندارد؛ هر دو موید یکدیگرند و با هم انسجام و یکپارچگی دارند.
تحقق «مردمسالاری دینی» را میتوان از آثار ظهور شخصیت خدمتگزار در حوزه سیاست و حکومت دانست. مردمسالاری دینی نشان میدهد که نظامهای سیاسی مردمی لزوما به لیبرال دمکراسی نمیانجامد و مردمسالاری به معنای لیبرال دمکراسی نیست. در واقع اگر در روانشناسی سیاسی غرب امروز «شخصیت دمکراتیک» مطلوب محسوب
میشود، در فرهنگ سیاسی شیعه «شخصیت خدمتگزار» شخصیت مطلوب است که با
الگو قرار دادن پیشوایان دینی حرکت اصیل را به سوی ارزشها و بینشهای دینی میداند. شخصیت خدمتگزار در پی نشان دادن مزیتهای مردمسالاری حقیقی مبتنی بر دین است که در برابر دمکراسی کاذب سکولار، مردمسالاری را از عدالت اجتماعی جدا نمیسازد و مردمداری و اصالت بخشیدن به متن مردم را در برابر خواست گروههای فشار و ارباب ثروت و قدرت از اولویتهای خود میداند.
مردمسالاری دینی بر سه اصل «نظام سیاسی انتخاباتی»، «قوانین دینی مبتنی بر عدالت» و «کارگزاران عادل خود ساخته» بنا شده است. شخصیت خدمتگزار معتقد است که اصلاحات از درون انسانها آغاز میشود و خودساختگی و اصلاح درونی کارگزاران و صاحبان مناصب بیش از افراد دیگر جامعه اهمیت دارد. کارگزاران مردمسالاری دینی باید آراسته به اصول و فضایل نظام اخلاقی اسلام باشند. لذا روشهای تبلیغاتی مرسوم در نظامهای سکولار غربی را که مبتنی بر سرمایهداری و رفتارهای غیراخلاقی است روا نمیداند. شخصیت خدمتگزار به اصالت گفتمان دینی خویش ایمان دارد و گوهر ناب مفاهیم خودی را به متاع قلب دنیوی شده مفاهیم و گفتمانهای غربی نمیفروشد.
امروز یک سؤال جدی این است که آیا ساز و کار انتخابات فعلی و هزینههای سرسام آور و روشهای مادی تبلیغاتی به چه میزان در روح و عمل قانونگذاری تأثیر دارد. امروز مجلس محترم، دولت و همه دلسوزان باید با اصلاح قانون و جدیت از تأثیر ثروت در شکلگیری ارکان حکومت جلوگیری کنند و احدی نباید حق داشته باشد که با اتکا و اعتبار ثروت و منابع مالی به مناصب قدرت دسترسی داشته باشد... امام عزیز ما فرمودند؛ بیان این حقیقت که صاحبان مال و منال در حکومت اسلام هیچ امتیاز و برتری از این جهت بر فقرا ندارند و ابدا اولویتی به آنان تعلق نخواهد گرفت. مسلم راه شکوفایی و پرورش استعدادهای خفته و سرکوب شده پا برهنگان را فراهم میکند و تذکر این مطلب که ثروتمندان هرگز، به خاطر تمکن مالی خود نباید در حکومتها و حکمرانان و ادارهکنندگان کشور اسلامی نفوذ کنند و مال و ثروت خود را بهانه فخرفروشی و مباهات قرار بدهند و به فقرا و مستمندان و زحمت کشان افکار و خواستههای خود را تحمیل کنند. این خود بزرگترین عامل تعاون و دخالت دادن مردم
در امور و گرایش آنان به اخلاق کریمه و ارزشهای متعالی و فرار از تملق گوییها
میگردد و حتی بعضی ثروتمندان را از این که تصور کنند که مال و امکاناتشان دلیل اعتبار آنان در پیشگاه خداست، متنبه کند.(1)
اینک اسلام است و آزادی و آزادگی. اسلام است و ایمان به خدای واحد. اسلام است و فریاد عدالتخواهی و مبارزه با ظلم و ستم و با همه فراعنه و نمرودها در همه عصرها و نسلها. اینک اسلام است و صلح و آرامش بر پایه خداپرستی و عدالت و اسلام و خدمت به بندگان خدا.(2)
در پایان این فصل به جاست که به پیمان اخلاقی که احمدینژاد در آغاز مسنولیت خود با اعضای دولت نهم منعقد کرد، اشاره کنیم. این پیمان که به «میثاقنامه» شهرت یافت روایتگر دغدغهها و دلمشغولیهای احمدینژاد در آغاز دوران ریاست جمهوری است. مفاد این پیمان ضمن آن که برداشت احمدینژاد را از مسئولیت جدید به تصویر میکشد به دلیل آن که محتوای آن در رسانهها انتشار نیافت سند روشنی برای ترسیم چهره «شخصیت خدمتگزار» در نزد احمدینژاد است.
بسمالله الرحمن الرحیم. الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلوه و اتوا الزکوه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور.(3)
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه و احفظ قائدنا.
اینجانب با امضای این میثاقنامه در پیشگاه الهی و در محضر حضرت ولیعصر(عج) به قرآن مجید سوگند یاد میکنم تا زمانی که در دولت اسلامی مسئولیت دارم پاسدار و مجری تعهدات زیر باشم و با همه توان در تحقق آن بکوشم:
همه توان خود را صرف تحقق اهداف و برنامههای دولت اسلامی به ویژه اصول عدالت گستری، مهرورزی، خدمت به بندگان خدا و پیشرفت و تعالی مادی و معنوی کشور که برخاسته از اصول انقلاب اسلامی است، نمایم.
با همه توان از ارزشها و فرهنگ اسلامی از جمله ولایت مطلقه فقیه،
دینمداری، ایثارگری، شهادتطلبی، جانبازی در راه خدا، آزادی و آزادگی، ساده
زیستی، پاکدستی، پاکدامنی، صداقت در گفتار و سلامت در عمل و رعایت شعائر اسلامی دفاع نموده و در راه ترویج آن بکوشم.
مدت زمانی را که در دولت اسلامی حضور دارم، وقف خدمت صادقانه و متواضعانه به مردم و رفع مشکلات آنان و پیشرفت کشور نموده و از حقوق مردم دفاع نمایم و در مقابل بدخواهان ملت و متجاوزان به حقوق عمومی با قدرت بایستم.
در گزینش همکاران، شایستهسالاری و معیار تقوا، مجاهدت در راه خدا، شجاعت، مردم داری، کاردانی و کارآمدی، ساده زیستی، روحیه خدمتگزاری و خدمت به مردم را بر هر معیار دیگری ترجیح دهم و از هر نوع رابطه بازی، گروهگرایی و جناح بازی به شدت خودداری نمایم.
با همه توان در جهت موفقیت دولت تلاش نمایم، موفقیت خود را در موفقیت و پیروزی دولت بدانم، از تصمیمات دولت به طور کامل تبعیت نمایم و در اجرای آنها بکوشم و از هر اقدام ناهماهنگ جداً خودداری نمایم.
همراهی و همدلی و وحدت اعضای دولت و کار جمعی را یک اصل خدشهناپذیر دانسته و از هر اقدامی که این اصل را خدشه دار کند، خودداری نمایم. با شجاعت نظرات خود را در دولت مطرح کنم، همه امور را در درون مجموعه دولت بررسی نموده و تصمیم نهایی را ولو مغایر با نظر خودم باشد با جدیت و صداقت اجرا نمایم و از روح مسایلی که موجب وهن دولت در اذهان مردم گردد، اجتناب کنم.
در مدتی که در دولت حضور دارم از هر نوع فعالیت اقتصادی شخصی و تلاش برای جمعآوری ثروت بپرهیزم و به دریافتی از دولت در زندگی شخصی اکتفا نمایم.
در حفظ بیتالمال و کاهش هزینههای دولت و جلوگیری از ریخت و پاشها و مصارف غیر ضرور و اسراف با همه توان بکوشم.
در ارتقای کیفیت کار و تحقق برنامههای دولت در افزایش بهرهوری تلاش نمایم.
با همه توان با اشرافیگری دولتی، تجملگرایی، فقر، فساد و تبعیض مبارزه نمایم.
خدمت به محرومین و مناطق محروم را در سرلوحه اقدامات خود قرار داده و آن را یک ارزش بیبدیل بدانم.
در راه آبادانی و رفع محرومیت از همه آنان با تمام توان بکوشم. این میثاق یک تعهد الهی است و عدول از آن به هر ترتیب به منزله نقض تعهدات اسلامی است.
مسألهای که در بررسی اندیشه سیاسی دولتمداران بیش از موضوعات دیگر مهم تلقی میشود باورها و سیاستهای ایشان در باره توسعهیافتگی و راه کارهایی است که برای رفع موانع توسعه برگزیدهاند.
هر اندیشه سیاسی را از یک دیدگاه میتوان به چهار بخش تقسیم کرد: اهداف، ابزارها، تلقی از چالشها و راه کارها. البته ابزارها و راه کارها را میتوان از یک جنس و هر دو را روشهایی برای دست یابی به مطلوب دانست، با این تفاوت که ابزارها معطوف به اهداف هستند و راه کارها معطوف به چالشها. لذا در بررسی اندیشه سیاسی یک دولتمرد سه پرسش از موضوعیت بیشتری برخوردارند: این که وی اهداف را چه میداند و توسعهیافتگی را چگونه تعریف میکند؛ این که چه دریافتی از چالشهای پیش روی توسعه دارد؛ و چه روشهایی را برای دست یابی به توسعه و رفع موانع مناسب میداند؟ پاسخ به این پرسش وابسته به متغیرهای زمانی و مکانی است و با توجه به هر کشور و در هر دوره تفاوتهایی خواهد داشت. در این میان اهداف ثبات بیشتری دارند و چالشها و روشها بیشتر دگرگونی میپذیرند.
در فصول گذشته با اهداف و مطلوبهای اساسی احمدینژاد آشنا شدیم، لذا در فصل حاضر بر آنیم که او چالشهای پیش روی توسعهیافتگی در ایران را در زمان کنونی چه مسایلی میداند و در نهایت کاربست چه روشهایی را برای آن توصیه میکند.
بر اساس باورها و تجربههای احمدینژاد به طور کلی میتوان به سه مانع مهم در دست یابی به توسعه اشاره کرد: موانع فرهنگی، موانع اداری (فساد اداری، اقتصادی) و موانع سیاسی.
احمدینژاد در آسیبشناسی توسعهیافتگی در ایران مهمترین نقد و آسیب را مربوط به نظریههای غیربومی و تحمیلی میداند. در نظریههای عاریتی نوسازی که از سوی مکتبها و سازمانهای غربی تحمیل شده، «عدالت اجتماعی» مورد تغافل قرار گرفته است. بومی نبودن، دینی نبودن و جهت عدالتخواهی نداشتن همگی به نادرستی سیاستها و تئوریهای توسعه در سالهای گذشته اشاره دارد. به عبارت دیگر، نقدهای او به سیاستهای گذشته اجرایی کشور صرفا مبحثی ارزشی نیست که تنها به تضاد آن سیاستها با ارزشهای دینی و عدالتخواهانه باز گردد، بلکه نقدهایی توسعهگراست که به نادرستی و بیسرانجامی تئوریهای وارداتی میپردازد. احمدینژاد توسعه بدون عدالت را در مسیر توسعهیافتگی پایدار و حقیقی نمیداند و اصولا توسعه با وجود مؤلفههای فقر و فساد و تبعیض را وهمی و خیالی میداند. توسعه ریشه در فرهنگ، تاریخ و شرایط هر سرزمین دارد و مقولهای تحمیلی، تک بعدی، تک نسخهای و غیردرونزا نیست که تنها از یک مدل تبعیت کند. «ایران اسلامی» با نسخههای لیبرالیستی و سکولاریستی به توسعه نمیرسد و رهاورد پیگیری این سیاستها شکاف طبقاتی، وابستگی به دولتهای غربی و گسترش فقر و تبعیض و بیکاری است.
آنان (دولتهای غربی) علاقهمند هستند حتی برنامههای پیشرفت، نوع زندگی، نوع نگاه و آرمانها و هدفها را هم به سایر ملتها تحمیل کنند... امروز برنامهها، معیارها و جهتگیریهای توسعه که از ناحیه برخی سازمانهای به ظاهر بینالمللی، اما در اختیار قدرتهای بزرگ، به کشورهای در حال توسعه یا کشورهای عقبافتاده توصیه میشود، دقیقا در جهت تامین منافع همان قدرتهای بزرگ است... پیشرفت هر کشور باید مبتنی بر توانمندیها، استعدادها و ویژگیهای فرهنگی و اجتماعی همان کشور برنامهریزی، سازماندهی و اجرا شود. برنامههای
توسعه در واقع یک برنامه اجتماعی است. برنامه اجتماعی، زمانی موفق است که مبتنی بر ویژگیهای محیطی باشد که در آن محیط اجرا میشود. اقتباس برنامهها، ملتها را به جایی نمیبرد... امروز توسعه به مفهوم غربی یک سراب دست نیافتنی است، یعنی هدفی است که واقعیت بیرونی ندارد .... اجرای برنامههای توسعه وارداتی منجر به خروج بیشتر سرمایهها و منابع از کشورهایی شده است که میخواهند این برنامهها را اجرا کنند. علاوه بر این، تولیدات سنتی، بومی، روابط کار و ویژگیهای فرهنگی این کشورها هم که بزرگترین سرمایه یک ملت و یک کشور برای دسترسی به قلههای پیشرفت است، به شدت دچار آسیب شده است... چیزی که مدنظر نیست، شکوفایی استعدادهای بومی و ملی، خودباوری و اعتماد به نفس و احیای تقویت هویت ملی ملتهاست که بزرگترین سرمایه آنهاست... حفظ هویت فرهنگی و حفظ هویت تاریخی در واقع سکو و پشتوانه حرکت یک ملت است... ابتدا گفتند برنامه توسعه اقتصادی، دیدند کافی نیست. بعد گفتند توسعه سیاسی، یعنی نظامات حاکم بر کشورها باید از الگوی وارداتی پیروی بکند. امروز هم دنبال توسعه فرهنگی هستند، یعنی مانع فرهنگی، مانع سنتها و معیارها و هویت ملتها که در مقابل موج استیلای بیگانه مقاومت میکند باید برداشته شود تا تسلط کامل شود. میبینید که بسیاری از رسانههای امروز در خدمت جریان سلطه هستند. ادبیات، فرهنگ و معیارهای نظام سلطه را به روشهای بسیار پیچیده ترویج میکنند... فرهنگهای بومی جزو زیباترین، خلاقترین، ماندگارترین و انسانیترین فرهنگهای بشری هستند. کشورهای اسلامی و تقریبا همه کشورهای دوست و جنوب، پیروان پیامبران الهی و مصلحان بشری هستند. از شخصیتهای بزرگی مثل کنفوسیوس و بودا تا پیامبران الوالعزم الهی، پیامبر بزرگ اسلام و حضرت مسیح(ع).(1)
اگر به اسم «پیشرفت» عدالت را فراموش کردیم یا به عدالت به عنوان عنصری دست دوم و سوم نگاه کردیم، آنگاه توسعه کشور که باید به محرومیتزدایی و رفاه همگانی منتج بشود، اصل قرار میگیرد و ضد عدالت عمل میکند. قلههای
1) سخنرانی در دیدار با بازرگانان ایرانی و مالزیایی؛ 11/12/1384.
ثروت شکل میگیرد و مناسباتی به وجود میآید که میتواند بقا و گسترش چنین تجمعاتی از ثروت را حفظ و تضمین کند. بعد از مدتی متوجه شدیم و میشویم که عمران و آبادی کشور در مواردی با هزینههای بسیار بالا مواجه شده است. هزینه گسترش فقر و تشدید فاصله اقشار برخوردار و اقشار محروم؛ هزینه تربیت قشری از بوروکراتها و مدیرانی که فقط به منافع خود میاندیشند و برای حفظ بقای خود از مقررات تخلف میکنند و به بیتالمال دستاندازی میکنند، قانون را دور میزنند و در مراکز تصمیمگیری نفوذ میکنند، بخش مهمی از منابع و ثروت کشور را با ویژهخواری، رانتخواری و زد و بند در اختیار میگیرند و بعضی از دستگاهها و مسئولین را آلوده میکنند و بدین ترتیب سد بزرگی در برابر اهداف انقلاب ایجاد میکنند. همینها با پولهای باد آورده، بسیاری از رسانهها را هم در اختیار مطامع خویش به کار میگیرند و بیانضباطی مالی و استفاده سهل و آسان از بیتالمال را نه فقط حق خود میدانند، بلکه ترویج هم میکنند. وقتی حرمت بیتالمال شکسته شد همه گرفتار میشوند و بسیاری این گرفتاری را توجیه میکنند و حتی پای بعضی بزرگان را هم به میان میکشند... آن مقدار که در مقابل هتک برخی از ارزشها مقاومت میکنیم و فریاد میزنیم، به همان اندازه هم باید در مقابل اقدامات عدالت شکن فریاد بزنیم... تئوریهای مادی که متعلق به ملت ما نیست، در چنین فضایی به راحتی جا باز میکنند. این تئوریها برای نجات نوع بشر وضع نشده است. اینها برای تضمین منافع گروههای خاص، احزاب، قدرتها و سرمایهداران وضع شدهاند. نمیشود با اقتباس تئوریهای مبتنی بر تفکر مادی جامعه اسلامی را اداره کرد و زمینهها را برای بسط عدالت فراهم کرد... در فضای غیرمعنوی، مناسبات غیراسلامی و غیرعادلانه حاکم میشود. تئوریهای اقتصادی، پولی، سیستمهای پولی و بانکی وارداتی ما را به مقصد نمیرساند، بلکه روز به روز از مقصد دور میکند... ما باید باور کنیم که رباخواری بد است. باید باور کنیم که رباخواری ریشه پیشرفت، ایمان و اقتصاد کشور را میخشکاند. باید باور کنیم که قرضالحسنه خوب و در خدمت تعالی جامعه است. باید باور کنیم که انفاق و صدقه خوب است. باید باور کنیم که حل بسیاری از مشکلات کشور رفع محرومیت از محرومان است... اگر چنین شد حرکت ما سریعتر و غنیتر خواهد
بود... سالها درباره توسعه بحث کردهایم، توسعه سیاسی، اقتصادی و...، اما غافل ماندهایم که تعالی کشور و جامعه منوط به تعالی مادی و معنوی است. توسعه اقتصادی بدون توجه به معنویت و توسعه فرهنگ، ما را به مقصد نمیرساند... امروز متأسفانه بنای بسیاری از ساختارهای اداری و برنامهریزیهای اقتصادی و فرهنگی ما بر تئوریهایی است که ما از دیگران میگیریم. نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که اینها به تعالی معنوی و عدالت در جامعه منجر شود، چون آنها برای سرمایهداری وضع شدهاند.(1)
(لذا) در وهلة اول باید کمک کنیم که ادبیات نوین «توسعه عدالت محور» را تبیین بکنیم.(2)
درونزا بودن توسعهیافتگی به معنای وجود برخی ویژگیهای شخصیتی نظیر «خودباوری»، «امید»، «تلاش علمی» و «مجاهدت عملی» است. از نگاه احمدینژاد اصولا پیشرفت و توسعه جدای از ویژگیهای بالا قابل تصور نیست. هر سیاست و اندیشهای که خودباوری، امید و حس اعتماد به نفس را از جامعه سلب کند از موانع توسعه محسوب میشود.
او نوع نظام آموزشی کشور را که به خاموشی خلاقیت و خودباوری منجر میشود و گاه در برابر علم اصیل و بومی ایستادگی میکند، نیاز به اصلاح میداند. احمدینژاد وجود فرهنگ مدیران غربزده که دل در گرو تئوریهای غربی دارند را از موانع توسعه بر میشمرد و تهاجم فرهنگی را بیش از جوانان شامل حال ایشان میداند. لذا گذشته از آن که موانع توسعه در تاریخ گذشته ایران چه بوده است، او در شرایط کنونی مهمترین موانع فرهنگی توسعه را دقیقا در رسوخ اندیشهها و تئوریهای غربی میداند که خود را «تئوریهای توسعه» مینامند ولی موجب از خودبیگانگی و بیهویتی جوامع غیرغربی میشوند. احمدینژاد طراحی و ارائه مدلی از توسعهیافتگی بومی مبتنی بر عدالت را از اهداف خود میداند. او توسعه پایدار و حقیقی را در اصلاح نظام آموزشی از پایینترین سطوح تا بالاترین سطوح میداند؛ از مدرسه تا دانشگاه. نظام آموزشی باید علاوه بر آن که
روحیه تلاش علمی را گسترش میدهد خودباوری و امید را نیز افزایش دهد. پیشرفت زمانی حاصل میشود که «خودت باشی» و «خود را بسازی». با نظریههای وارداتی و متناسب با فرهنگ «دگری» توسعه محقق نمیشود. توسعه نیاز به فرهنگ مجاهدت و تلاش گسترده دارد و با فرهنگ اشرافی و مصرفگرایی نمیسازد. احمدینژاد وحدت، تلاش، عدالت و خودباوری را ارکان توسعه میداند. او یکی از موانع توسعهیافتگی را وجود اندیشههای «جبرگرای» جدید میداند که از طریق مکاتب علمی غربی ترویج میشود. علوم انسانی کشور در حال حاضر با نوعی سرگشتگی و جبرگرایی ساختارگرایانه مواجه است. احمدینژاد در مقابل، فرهنگ «ارادهگرایی» را پیشنهاد میکند؛ فرهنگی که در دو شعار «میشود» و «میتوانیم» تبلور مییابد.
اساس اول پیشرفت، خودباوری، مجاهدت و تلاش علمی و تحقیقاتی است. بومی کردن علوم یک اصل است. علمی که از درون بجوشد، متوازن و صحیح جلو میرود و دایمی و مستمر خواهد بود. رویکرد دانشگاهها در علوم باید رویکرد تولید علم باشد... ما حق توسعه فرهنگی و اعتلای آن چه را به امانت به ما رسیده است ادا نکردهایم، لذا باید از مدرسه آغاز کنیم. شیوههای نو و علمی را به کار گیریم، خودباوری، امید، عشق و نشاط را تقویت کنیم... در وهله اول باید کمک کنیم که ادبیات نوین توسعه عدالت محور را تبیین بکنیم. باید این را به نقطهای برسانیم که همه برنامهریزان و تصمیمگیران کشور اینگونه بیاندیشند و عمل کنند. فکر نکنیم که نمیشود. مرتب مشکلات را در پیش روی خودمان بزرگ نکنیم. بله، مشکلات بزرگاند، اما «اراده جمعی» به حول و قوه الهی بر همه مشکلات غلبه خواهد کرد.(1)
بسیاری از مشکلاتی که ما امروز در عرصه اداره اقتصاد و سیاست داریم، ناشی از تضعیف یا از دست دادن خودباوری در بسیاری از مدیران جامعه است. اصلا بدون خودباروی امکان برداشتن حتی یک قدم به جلو نیست... این مسابقهای که در ترجمه و توزیع ادبیات لیبرال راه افتاد و عدهای با هم مسابقه گذاشتند که ترجمه و ترویج کنند، به آن افتخار کنند، از آن دفاع کنند و منتقدین آن را منکوب بکنند، اینها همه برای این بودکه خود باوری را بگیرند... به ما باوراندهاند که منشأ همه
1) سخنرانی در مجلس شورای اسلامی پیش از بررسی رأی اعتماد به وزیران پیشنهادی؛ 30/5/1384.
علوم، فنون و فناوریها دیگران هستند... در مسیر تعالی ملت ما یک بریدگی و انقطاع اتفاق افتاد و یک موج سنگین که از ناحیه حکومتهای وابسته به شدت حمایت میشد، آمد یک برش زد و ارتباط را قطع کرد... وقتی آدم از گذشته بریده میشود، سرگشته میشود. سرگشتگی یعنی چه؟ مثلا شما الان پیش مهندسین معمار، شهرساز و راه و ساختمان ما میروید، هر کدام یکسازی میزنند. هیچ کدام الگوی روشنی برای پاسخگویی به نیازهای کشور ندارند. در صنعت هم همین طور است... زیانهای ناشی از عدم شناخت گذشته و توانمندیهای خود، در مذاکرات بینالمللی هم تاثیرات منفی و امتیازدهی در پی داشته است.(1)
مقصود از موانع اداری توسعه در این گفتار پدیدههایی است که به طور کلی «فساد» نامیده میشود. معنای «فساد» به گونهای است که به طور ضمنی به بدی دلالت دارد و از این جهت اندیشمندی پیدا نمیشود که از «فساد» به عنوان امری مطلوب یاد کند. اما تفاوت اینجاست که آیا مبارزه با فساد شرط لازم توسعه هست یا شرط لازم محسوب نمیشود؟ و آیا توسعه با وجود «فساد» گسترده ممکن است یا نه. سخن اینجاست که اندیشهها و گفتمانهای متفاوت چه اندازه برای این موضوع اهمیت قایل هستند و نقش آن را در توسعه چگونه ارزیابی میکنند. اینجاست که مرز میان اندیشههای عدالتخواه و فساد ستیز با دیگر گفتمانها و اندیشهها شکل میگیرد. برخی گرچه فساد را مطلوب نمیدانند اما برای مبارزه با آن هم اولویتی قایل نیستند و اصولا توسعه ضمن فساد را ممکن میدانند. برای آنان فساد دغدغه نیست و فساد ستیزی اولویتی ندارد. اما در مقابل، اندیشههای عدالتخواه که مبارزه با فقر و تبعیض و فساد را از اصول مهم خود میدانند، توسعه را با وجود مؤلفههای فساد دست نیافتنی دانستهاند و در اندیشههای توسعهگرای آنان فساد ستیزی جایگاه برجستهای دارد. در این بینش توسعه با بودن فساد نه ممکن است و نه معنا دارد. اصولا تصور همزمان توسعهیافتگی و فساد در یک جامعه اعتقاد به «اجتماع نقیضین» است. به عبارت دیگر،
گاهی فساد از «موانع» توسعه
1) سخنرانی در دیدار با اعضای جامعه اسلامی مهندسین؛ 10/6/1384.
تلقی میشود و گاهی از «پیامدهای» توسعه نیافتگی. در چنین شرایطی دو راهبرد در برابر فساد ظهور میکند: اگر فساد را از علل توسعه نیافتگی بدانیم، روشهای توسعه در آغاز به مبارزه و رفع فساد میل میکند، اما اگر آن را از پیامدهای توسعه نیافتگی بدانیم، روشهای دیگری جای آن را خواهد گرفت که برای فسادستیزی اولویتی قایل نخواهد بود. حتی اگر فساد را یک دور باطل بدانیم که هم مانع توسعه است و هم از پیامدهای توسعه نیافتگی، باز پرسشهای بالا به قوت خود باقی خواهد ماند و در مسأله توسعهیافتگی باید به آنها پاسخ دهیم.
فساد ماهیت ضد توسعهای دارد و موجب تاراج، اتلاف و تخصیص نابهینه و غیر اثربخش منابع محدود میشود. شیوع فساد علاوه بر آن که سیاستهای کلان اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه را با تهدیدهای جدی مواجه میسازد موجب افزایش فقر، فحشا، به خطر افتادن مشروعیت دولت و مردمسالاری میشود. فساد همچنین سبب تباهی و زوال ارزشها و باورهای اخلاقی جامعه و گسترش فرهنگ دروغ، تزویر و تظاهر، حقه بازی، رواج سیاسی کاری، از بین رفتن صداقت و درست کاری، لوث شدن وجدان کاری و به طور خلاصه بیاعتبار شدن ارزشهایی میشود که مبنای رسیدن فرد و جامعه به کمال و رستگاری است و این خود پیامدهای مضاعف زیانبار در حوزه اقتصاد و سیاست دارد. اگر چه تعاریف مختلف و زیادی از فساد ارایه شده است اما وجه مشترک تمام این تعاریف آن است که در محیط فاسد، حقوق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شهروندان نادیده گرفته میشود و یا حق مسلم فرد یا گروهی به آسانی پایمال یا به ناحق به دیگری یا دیگران واگذار میشود. غالبا در نتیجه فساد چیزی نقض میشود. این چیز ممکن است یک اصل، رویه یا شیوه اخلاقی یا قانونی یا مقررات اداری باشد. البته برخی از جنبههای رفتاری فساد نسبی بوده و مرتبط با نظام ارزشی هر جامعه یا سازمان است.
فساد شامل یک «دور باطل» از ریشهها و پیامدهای پدیدههای نابسامان اجتماعی است. مداخله بیش از حد دولت در اقتصاد، نظام اداری نامناسب، پیچیده و دارای بوروکراسی زاید، انحصار دولتی و خصوصی، گسترش رانتخواری، تخصیص غیر منطقی و غیرهدفمند یارانهها، وجود سیستمهای چند نرخی ارز، قوانین غیرشفاف، تفسیرپذیر و دست و پاگیر، مدیریت ضعیف، ناکارآمد و نالایق، ناکافی بودن حقوق
مستخدمین دولت، توزیع ناعادلانه در آمد، ثروت و قدرت، رشد روز افزون فقر و تبعیض، اعمال نفوذ سیاستمداران و دولتمردان عالی رتبه و سوءاستفاده آنها از قدرت و موقعیت خویش، عدم پاسخ گویی دولت، سیاستمداران و سازمانهای دولتی به جامعه و افکار عمومی، فقدان کنترلهای مستمر، دقیق و کارا، نظام قضایی ضعیف، تحت نفوذ و غیر پاسخ گو، نبود نهاد مستقل مبارزهکننده با فساد که دارای قدرت، امکانات و بودجه کافی باشد، فقدان مردمسالاری لازم و غیره سبب رواج فساد و شیوع رشوهخواری، سرقت، اختلاس، رانتخواری، ارتشا، تبانی در معاملات دولتی، فروش مشاغل یا دادن پستها به نزدیکان، تخصیص نابهینه منابع، سوءاستفاده یا فروش اطلاعات محرمانه، فرار سرمایههای داخلی و خارجی، فرار مغزها، توزیع نابرابر درآمدها، گسترش فقر و غیره میشود. در دور بعدی، این پیامدهای فساد مجددا به نوبه خود سبب تشدید فساد و گرایش سیاستمدارن، دیوانسالاران و بوروکراتها به گسترش دیوانسالاری، ایجاد موانع بیمورد، رشد انحصارطلبیها و در یک کلام شیوع فساد میشود.(1)
بدون کنترل فساد کلان امکان از بین رفتن فساد خرد محدود است. فساد کلان نوعا فسادی است که توسط افراد و مقامات رده بالای اداری، به صورت گروهی و با ارقام زیاد و قابل توجه صورت میگیرد. مرتکبان این نوع فساد، جزو گروه مجرمان یقه سفید و از صاحبان قدرت سازمانی هستند و با آن که زیانها و خسارات غیرقابل جبرانی بر پیکر جامعه وارد میسازند، کمتر تحت تعقیب کیفری دستگاه عدالت قرار میگیرند. این گروه با برخورداری از «توان توجیه» به ویژه در بهرهگیری از رسانههای جمعی و برخورداری از «حمایت»های خاص یا «امکان فرار» اصولا مصون از تعقیب میمانند، مگر آن که هر سه پایگاه خود را به دلایلی از دست داده باشند. از سوی دیگر، هنگامی که قسمتی از هیأت حاکم فاسد باشد، برای دستیابی به درآمدهای غیرقانونی، هم به کمک مدیران میانی نیازمند است و هم تلاش میکند در نهادهای حسابرسی، نظارتی، مطبوعاتی، دستگاه قضایی و سازمانهای بازرسی نفوذ کند و آنها را محدود یا با خود همراه سازد. اصلا مقوله رانت به طور ویژه با فساد کلان و مجرمان یقه سفید مرتبط
1) فرج پور، مجید؛ موانع توسعه: بررسی فقر؛ تبعیض و فساد؛ تهران، خدمات فرهنگی رسا، 1381، صص 1- 9 .
است. در ایران سه نوع رانت اقتصادی، سیاسی و اطلاعاتی گسترش بیشتری دارند که هر سه نیز با یکدیگر در پیوند هستند. به این ترتیب که رانت اقتصادی اغلب توسط سیاستمداران و مقامات عالی رتبه صاحب نفوذ و موقعیت که از توان ایجاد رانت سیاسی نیز برخوردارند ایجاد میشود. همچنین رانت اطلاعاتی نصیب کسانی میشود که به لحاظ دارا بودن موقعیت سیاسی و شغلی، توانایی تعیین یا اثرگذاری بر تعیین خط مشیها را دارند و یا خود تصمیمگیر هستند و لذا به سادگی از اطلاعاتی که میتواند رانتساز باشد، برخوردار میشوند. بنابراین فعالیتهای اقتصادی سیاستمداران و تصمیمگیرندگان و خط مشی گذاران دولتی حتی اگر منشأ اولیه فساد هم نداشته باشد، تداوم و استمرار آن به فساد میانجامد. زیرا آنان به اطلاعات و مجوزهای دولتی دسترسی داشته و از موقعیت و توان استفاده از آن برخوردارند و این امر سبب ایجاد انحصار و رانتخواری میشود.(1)
طی سالهای دهه 1370 وقتی نوع کار و حرفه افراد در جامعه ایران تغییر کرد، افرادی از جامعه به درآمد و ثروت بیشتری دست یافتند که به کارهای دلالی، سفته بازی و کارهای غیرتولیدی اشتغال داشتند و عمده درآمد آنها از طریق دریافت رانتهای دولتی مانند دریافت تسهیلات بانکی کلان و کم بهره، ارز ارزان، مجوز واردات کالا و یا قاچاق کالا به دست میآمد. درآمد بالا و ثروت این ثروتمندان عمده جامعه کمتر منجر به افزایش تولید و اشتغال در جامعه شد و این افراد به طور عمده سرمایه و پساندازشان را یا به خارج از کشور انتقال دادند و یا در کارهای غیرتولیدی به کار گرفتند.(2)
لذا فساد در ایران عمدتا ناشی از نوع نظام اقتصادی آن یعنی «سرمایهداری دولتی» بوده است. نظامی که اقتصاد را به انحصار و تحت سیطره و سلطه عدهای خاص در آورده و انواع رانتخواری اقتصادی، سیاسی و اطلاعاتی را در آن رایج ساخته است. به لحاظ این که بخش اعظم اقتصاد کشور دولتی است، کانونهای خاص سیاسی، اقتصادی با کنار آمدن با بانکها و سایر مراکز مالی، قدرتهای اقتصادی به وجود آورده و با استفاده از
شرایط انحصاری و شبه انحصاری، جریان ثروت در جامعه را به سوی خود منحرف میکنند. برآوردها نشان میدهد که در اوایل دهه 1380 بیش از هشتاد درصد ثروت کشور در اختیار پانزده تا بیست درصد افراد جامعه قرار داشته است.(1)
در موارد متعددی همچون فولاد، شکر، چای و... انحصارگران و رانتخوارانی وجود داشتهاند که از طریق واردات آنها سودهای کلان نصیب خود کرده و لذا مانع از تولید و یا توسعه صنایع مربوط به این کالاها در کشور شدهاند. به عنوان مثال، طبق آمار همان سالها، سالانه شصت میلیون متر پارچه چادر مشکی مصرف میشده است در حالی که حتی یک متر چادر مشکی هم در کشور تولید نشده است. سالانه نزدیک به سیصد میلیون دلار ارز برای واردات چادر مشکی اختصاص داده شده که واردات آن نیز در انحصار رانتخواران بوده است. این در حالی است که چهار کارخانهای که قرار بود به تولید چادر مشکی بپردازند، در مدت بیش از بیست سال به دلیل کمبود اعتبار، از انجام فعالیت باز ماندهاند.(2)
شیوع فساد در جامعه منجر به افزایش هزینهها و کاهش انگیزهها برای سرمایهگذاریهای داخلی و خارجی میشود و این امر خود افزایش نرخ بیکاری و فقر را در پی دارد. سفیر هلند در اکتبر سال 2000 طی نامهای به مرکز توسعه صادرات ایران مشکلات سرمایهگذاری خارجی ایران را از نگاه خود تشریح کرده است. جالب اینجاست که بسیاری از مواردی که از نظر وی مانع سرمایهگذاریهای خارجی در ایران است، جزو عوامل غیرسیاسی و از زمره فساد اداری است. برخی از آن موارد عبارتند از: تغییر مداوم قوانین و مقررات و عدم شفافیت آنها، وجود دیوانسالاری، طولانی بودن مراحل اخذ تصمیم، ناکافی بودن مکانیسمهای مربوط به حل و فصل دعاوی، تحمیل مالیاتهای گزاف، جذاب نبودن فضای سرمایهگذاری به دلیل دشواری اخذ مجوز برای تملک سهام بیشتر، دشواری انتقال سود یا منافع حاصل، ضعف سیستم بانکی در اجرای وظایف، عدم فعالیت بانکهای خصوصی خارجی در ایران، وجود سیستم چند نرخی ارز، رشوهخواری، فقدان رقابت عادلانه، فقدان آمار قابل اعتماد یا
اطلاعات مناسب در مورد شیوههای داد و ستد در ایران، مشخص نبودن خط مشی دولت در این زمینه و اتخاذ مشیهای غالبا متضاد توسط وزارتخانهها.(1)
گزیده آن که فقر و بیکاری از بین نمیرود مگر با تقویت رشد اقتصادی و این امر اتفاق نمیافتد مگر با رفع محدویتهای اقتصادی، از بین رفتن انحصارات و زمینههای رانتخواری و مبارزه با فساد، یعنی مهار رشوهخواری، اختلاس، تخصیص ناکارآمد منابع، تبارگماری، مدیریت ناکارآمد دولتی و سایر مصادیق فساد.
بر همین اساس، در اندیشه احمدینژاد مبارزه با فساد برای دست یابی به توسعه از جایگاه ممتازی برخوردار است. «فساد» در زبان احمدینژاد با بوروکراسی و مسایل اداری رابطه تنگاتنگی دارد. در اصل زمانی که او سخن از بوروکراسی به میان میآورد، بیش از آن که معنای «وبری» بوروکراسی را در نظر داشته باشد به معنای «فساد اداری» میاندیشد. البته باید اعتراف کرد که وی چندان هم نسبت به مسایل وبر درباره بوروکراسی بیتفاوت نبوده است. در اندیشه ماکس وبر گرچه بوروکراسی در برابر دمکراسی توده میایستد و به حکومت دیوانسالاری میانجامد، اما مظهر مدرنیته و عقلانیت ابزاری محسوب میشود و بر نظامهای دیگر سنتی و فرهمند برتری دارد.(2)در ادامه پیش از آن که به مسأله «فساد اداری» و روابط آن با «توسعه نیافتگی» در اندیشه احمدینژاد بپردازیم، به دریافت وی از بوروکراسی و رابطه آن با «عقلانیت»، «محافظهکاری»، «شیئی شدگی»، «تجدد» و «مردمسالاری» میپردازیم.
مدتهاست که به خدمتها و خیانتهای دیوانسالاری (بوروکراسی) میاندیشم، دیوانسالاری موجود، چه قدر به حل مشکلات کمک میکند و چه میزان به تثبیت مشکلات میانجامد؟ دیوانسالاری پدیده جدیدی نیست و تمدنها و حکومتهای مقتدر هرگز بدون انضباط دیوانی نبودهاند. در دورههای اخیر هم بوروکراسی را تجسم مدیریت عقلی و علمی دانستهاند ولی باید دید آن چه روی کاغذ آمده با آن چه عملا اتفاق افتاده و به خصوص آن چه با پوشش مدرنیزه کردن دولتها در دهههای اخیر تحقق یافته، واقعا چه مقدار دولت را عقلانی و چه مقدار عقلها را
دولتی یعنی رسمی، کلیشهای و اداری کرده است؟ بسیاری از انقلابها در تارهای عنکبوتی بورورکراسی گرفتار شدهاند. تارهایی که خاصیت ارتجاعی و بازگرداننده دارند و همه شور و شعور انقلاب را خنثی میکنند و اوضاع را به عصر ماقبل انقلابها باز میگردانند.
خواص مثبت دیوانسالاری را کاملا میپذیریم مشروط به آن که به راستی به مدیریت علمی بیانجامد. اما دست کم در کشورهایی چون کشور ما که دهههای متوالی تحت سلطه رژیمهای وابسته بودهاند و الگوهای جعلی، تحمیلی و وارداتی پوسیده را تجربه کردهاند، مسأله بوروکراسی غالبا نوعی دولت در دولت را میسازد تا ظاهرا بودجه اقتصاد و مملکت را محاسبهپذیر، برنامهریزی شده و علمی و شفاف، نشان دهد اما در واقع مسایل بسیاری را غیرشفاف، غیرعملی و حتی تبدیل به ضد برنامهریزی مینماید. حتی بهتر است بگوییم بوروکراسی گاهی، نقش ابزاری خود را از دست میدهد، تبدیل به یک ایدئولوژی میشود و اخلاق ویژهای میسازد که حالتی تخدیری و ایستا را برکل سیستم تحمیل میکند. در نتیجه کم کم وسیله تبدیل به هدف میگردد و هدف به وسیله ایدئولوژی دیوانسالارانه، عملا باعث اصطکاک درون سیستمی میشود. همه چرتکه میاندازند و هر کس جزییات کار خود را میداند اما هیچکس از کلیت کار و نتیجه عملی آن چیزی نمیداند. همه مشغول کارند اما کاری پیش نمیرود. تلاش میکنند ولی گرهای باز نمیشود.
به طور خلاصه باید گفت که نظام بوروکراسی موجود چند شاخصه برجسته دارد. اول اینکه پیچک وار در حال توسعه است. یعنی اصولا میل دایمی به بسط حوزه نفوذ و سیطره اختیارات و دایره استیلای خود دارد. دوم این که با تمام توان از خود دفاع میکند. حتی ساختمان و ابزار کار مازاد خود را هم راضی نیست که به دیگران بدهد و به بهانههای واهی از آن مراقبت مینماید. سوم این که به شدت بخشی نگر و جزیی نگر است. شاخصه چهارم این است که در مقابل تحولات مقاوم است. هر نوع تحول را به منزله آسیب به خود تلقی و در برابر آن مقاومت مینماید و آخر این که بازدهی آن بسیار پایین و هزینه آن فراوان و رو به افزایش است.
در چنین وضعیتی چه راه حلهایی وجود دارد؟ عدهای تسلیم میشوند و بیلان
کاری از پایینها میگیرند و به مسئولین بالاتر میدهند و وجدانشان با همین آمارها آرام میگیرد در حالی که برای امثال من آدمها مهمند نه آمارها. آمارها را همه دولتها و مدیران میدهند و بازی با اعداد را بلدند، یعنی طبق گزارشهای رسمیشان همه چیز خوب و ایدهآل است. همه میتوانند آرام بخوابند که بوروکراسی بیدار است! اما در صحنه زندگی واقعی مردم، مشکلات حل نشده باقی میماند، این همان خطری است که من از دوران مسئولیتم در دوران شهرداری تهران و حتی قبل از آن، همواره از آن رنج بردهام و خواستهام با شکستن سنتهای غلط و بدعتهای وارداتی، دستگاه اداری را از این تار گسترده عنکبوتی خارج نمایم که البته گاهی امکانپذیر شده و گاهی نیز نشده است. راه دوم برای رهایی از باتلاق بوروکراسی، قانونشکنی و یا دور زدن قانون است که بسیاری برای منافع ایل و تبار و حزبهای دولت ساخته و یا منافع شخصی خود بارها و بارها به این اعمال مبادرت کردهاند. این اعمال با اعتقادات و منش من سازگار نیست و به هیچ وجه به چنین راههایی اعتقاد نداشته و ندارم و برای اصلاح آن آمدهام. چرا که معتقدم تا برابری همگان در برابر قانون تأمین و تضمین نشود، به دولت اسلامی نخواهیم رسید. راه سوم، اصلاح انقلابی و آنی قوانین و خانه تکانی سنگین در سیستم دیوانسالاری کشور است. این وظیفه مهم و مشترک مجلس و دولت است که باید در همین دوران و در سریعترین زمان ممکن تحققِ هر چند نسبی یابد. در غیر این صورت به این زودیها دیگر چنین اتفاقی رخ نخواهد داد و یا حداقل کار روز به روز سختتر خواهد شد، کما این که تاکنون چنین روندی را شاهد بودهایم. اگر بوروکراسی که مظهر عقل ابزاری است و باید ابزار باشد خود تبدیل به هدف و شغل اصلی دولت شود؛ به جای آن که هزینهها را کم کند و بودجهها را شفاف و برنامهها را عملی کند، تبدیل به ترمز سیستم میشود و بلکه باید گفت این اختلال تا جایی پیش میرود که شبکههایی ایجاد میشود که بودجه عمومی را هزینه خصوصی میکند، (یعنی) ساختاری برای توقف خلاقیتها و تبدیل رودخانه مواج انقلابی و مبتکر به مردابی مرده و ساکن. اینک ما بر سر دو راهی مهمی قرار گرفتهایم؛ انقلاب فدای بوروکراسی یا دیوانسالاری در خدمت انقلاب؟
نکته دیگر در این رابطه، آن است که باید به نقطه تعادل میان نظریه و عمل برسیم.
ما با دو خطر در این مسیر همواره مواجه هستیم. یکی برخورد غیرکارشناسانه و غیرعلمی و بدون توجه به مشکلات کشور است که آن را میتوان عملزدگی نامید. البته باید توجه داشت که عملزدگی با عملگرایی متفاوت و بلکه متضاد است. خطر دوم آن است که به نام مدیریت علمی یا عقلانیت و به بهانههای دیوانی و پشت عنوان اصلاح گام به گام بخواهیم رکود و توقف و تحجر مدیریتی را توجیه و تثبیت کنیم و حتی عقب گرد نماییم. عدهای میخواهند تنبلیها و کندیها و وقتکشیهای ملی و مدیریتی را تحت لوای دروغین علمی بودن توجیه و تئوریزه کنند. از درون اتاق دربسته نمی توان همه مشکلات واقعی را حل کرد. علم باید در خدمت عمل باشد من از تفکری میترسم که بودجه عمومی و فرصت تاریخی دولت نهم را قربانی ذهنیتها و عملگریزی و محافظهکاریها کند. با شتابزدگی و عملزدگی مخالفم ولی نباید اجازه بدهیم که انقلاب و مردم را فدای بوروکراسی کنند. وظیفه تاریخی ما آن است که بوروکراسی را در خدمت مردم درآوریم. شعار ما این خواهد بود: دیوانسالاری در خدمت مردم، نه مردم در خدمت دیوانسالاری.(1)
احمدینژاد که به دلیل تجربیات مدیریتی و به طور خاص از زمان استانداری اردبیل با مسأله دیوانسالاری مواجه بوده است، از دهه 1370 نسبت به مسایل مدیریتی و سازمانی نقدهایی داشته که حتی به طور مکتوب نیز به برخی مقامات عالی نظام ارسال کرده است. در این میان نقدهای او به سازمان برنامه و بودجه و نظام بانکی از سایر موارد مهمتر بوده است. دریافتهای احمدینژاد از مسأله بوروکراسی با اندیشههای وبری اختلافهایی دارد. او سازمان را برآمده از عقلانیت ابزاری و متاثر از کارآمدی آن میداند، اما نکته اینجاست که آنها گرچه با اهداف عملی و به عنوان ابزاری برای انجام برخی وظایف تعریف شده تاسیس شدهاند، ولی به تدریج با شیئی شدگی مواجه میشوند. پدیدههایی که تا دیروز «طریقیت» داشتند و برای رسیدن به اهداف دیگری تشکیل شده بودند امروز خود «موضوعیت» مییابند و به این ترتیب بر اثر فقدان عقلانیت عملی لازم به شیئی شدگی میانجامند. لذا مشکلات بوروکراسی در عدم
1) مقاله «دیوانسالاری در خدمت مردم، نه مردم در خدمت دیوانسالاری»؛ WWW.Ahmadinejad.ir/fa .
عقلانیت و روحیات محافظه کارانه ریشه دارد. سازمان گرچه در ابتدا میل به عقلانی کردن واقعیت دارد اما به تدریج به واقعی کردن عقلانیت و به عبارت دیگر محافظه کاری میانجامد.
دیوانسالاری در فرایند تقویت و گسترش خود با عقلانیت، مردمسالاری، انسانمداری، اصلاحات و روحیات ترقیخواه انقلابی دچار تعارض میشود و تلاش میکند آنها را در هاضمه پرناشدنی خود ببلعد. برای دوری از این آسیبها باید همراه با عقلانیت ابزاری و روحیه اصلاحگری در برابر دیوانسالاری شیئی شده ایستادگی کرد؛ به این صورت که با گذر زمان و پس از مدتی که سازمان اداری فرسوده شد و از تحولات جامعه فاصله گرفت و عقب ماند آن را با توجه به واقعیتهای جدید بازسازی کرد. سازمانها متناسب با شرایطی که تاسیس میشوند ساختار میبندند و اگر به مرور زمان بازسازی و با توجه به شرایط جدید احیا نشوند، کارآمدی خود را از دست خواهند داد. به طور نمونه بسیاری از نظامهای اداری و سازمانی کنونی ایران مربوط به شرایط عصر پهلوی است، در حالی که با تحولات سریع جامعه ایران در نیم قرن اخیر نیاز است برای دوری از مشکلات دیوانسالاری و به منظور از دست ندادن عقلانیت ابزاری آنها را با توجه به نیازها و شرایط جدید ترمیم و دگرگون کرد. البته بوروکراسی میل به اصلاحات ندارد و در برابر آن ایستادگی خواهد کرد. در چنین شرایطی تنها افرادی که دارای روحیات انقلابی هستند، وابستگی حزبی و گروهی ندارند، در اسارتهای معهود و مرسوم سیاست در نیامدهاند و بینش و شجاعت این اقدام را دارند میتوانند قدم جلو بگذارند و جامعه را از دست موجودی که منابع و ارزشها را در خود میبلعد، رهایی بخشند.
عبارتهای بالا را اینگونه نیز میتوان تعبیر کرد که احمدینژاد بوروکراسی را زاییده مدرنیته و عقلانیت مدرن نمیداند و در بسیاری از تمدنهای گذشته و از جمله ایران باستان نشانههای آن را مییابد. گذشته از برخی روایتهای تاریخی، اما ریشه این باور و نقد او به اندیشههایی از جنس وبر که بوروکراسی را متعلق به مدرنیته و عقلانیت ابزاری مدرن میدانند، در جریان فلسفه صدرایی معاصر و به ویژه مطهری و امام خمینی نهفته است. این جریان فلسفی برای «مدرنیته» و «سنت» به ذاتی اعتقاد ندارد تا آن را از لحاظ ماهوی و در سیر تاریخ از یکدیگر جدا سازد. تفکیک سنت و مدرنیته به شیوهای که آنها
را دو ذات متضاد در نظر بگیریم دارای خطایی فلسفی و وجودشناسانه است. زیرا در میان مفاهیم، دست کم مفاهیم اعتباری دارای ذات نیستند تا بتوان با این معیار سنت و تجدد را از هم تفکیک کرد. احمدینژاد عقلانیت ابزاری را پدیدهای منحصر به دوران پس از مدرنیته نمیداند. از دید او نه تمدن امروزی غرب لزوما عقلانیت دارد و نه تمدنهای پیشین خالی از عقلانیت بودهاند. به عبارت دیگر، او میان «تجدد» و «عقلانیت» و «سکولاریسم» و «غربی شدن» رابطهای ضروری نمیبیند؛ تجدد نه سکولار شدن است و نه غربی شدن. تجددگرایی رابطه ضروری با سکولاریسم و غربی شدن ندارد. نه تجدد به تنهایی مبتنی بر عقلانیت ابزاری است و نه عقلانیت ابزاری فی نفسه پدیده مذمومی است. عقلانیت ابزاری شرط زندگی در دنیا است و «عقل معاش» و «عقل معاد» با یکدیگر تقابلی ندارد؛ تفاوت در حوزه وظایف آنهاست.
اما چنان که پیشتر نیز آمد در زبان احمدینژاد موضوع «موانع اداری توسعه» بیش از هر چیز با مسأله «فساد اداری و اقتصادی» مرتبط است و در نظر او مهمترین راهبرد عدالتخواهانه در زمان کنونی، اصلاحات اداری و مبارزه با فساد است. در واقع بسیاری از موانع توسعه و بیعدالتیهای اجتماعی کنونی در فساد اداری ریشه دارد: رشوه، اختلاس، تبارگماری، باندبازی، اسراف، تبعیض، رقابت ناسالم، انحصارطلبی، عدم شفافیت، کم کاری، روابط غیرمردمی برتریجویانه و دوری از مردم و اصول مردمسالاری از جمله آن موارد است. این موارد ضمن آن که به بیعدالتی در جامعه دامن میزند، راههای دست یابی به توسعه را دشوار میسازد و معنای مردمسالاری را به چالش میکشد. «عدالت»، «توسعه»، «مردمسالاری» و «اصلاحات» لازم و ملزوم یکدیگرند و بدون دیگری معنا و تحقق نمییابند. لذا فساد اداری، اقتصادی در نقطه مقابل این ارزشها قرار دارد و در اندیشه احمدینژاد مهمترین علل بیعدالتی، که خود با مردمسالاری و توسعه تقابل دارد، محسوب میشود. لذا در اندیشه احمدینژاد اصلاحات اداری از اهمیت و اولویت زیادی برخوردار است.
ناسلامتی در سیستم اداری بخش مهمی از منابع را تلف میکند. وقت و انرژی و استعدادهای کشور هدر میرود... طبق تحقیقات، من در سال 1374 و 1375 بر روی پنجاه پروژه بزرگ ملی به این نتیجه رسیدم که حداقل 25 درصد منابع در بخش عمرانی در همین چرخهها تلف میشود. با مطرح کردن آن در جلسه هیات
دولت وقت در نهایت با مدیر سازمان و معاونان آن جلسهای گذاشتیم. آنها حتی گفتند این 25 درصد تنها در طراحیهاست، اگر نه بیش از پنجاه درصد است.(1)
45 درصد اقتصاد ما متعلق به دولت است، یعنی دولت مستقیما متصدی کار اقتصادی است. این چیزی است که همه صاحبنظران با آن مخالف هستند و میگویند اقتصاد دولتی پرخرج و کم بازده است. اقتصادی موفق است که متن مردم در آن فعال باشند و تولید بکنند، بسازند و کار کنند. آماری ما از سال 1370 تا امسال گرفتهایم؛ میدانید سیاست عمومی دولت واگذاری کارها به مردم بوده است، یعنی بنا بوده موسسات اقتصادی دولتی مثل کارخانهجات، کشت و صنعت و شرکتهای بزرگ را به مردم واگذار بکنند که دولت کوچک بشود و جامعه بزرگ بشود. متاسفانه در طول ده سال بین سال 1370 تا 1380 آمارها میگوید نسبت سرمایهگذاری جدیدی که موسسات دولتی انجام دادهاند به آن میزانی که به مردم واگذار کردهاند، در سال 1370 ده برابر و در سال 1380 پانصد و هشت برابر است، یعنی سودی که باید در خزانه دولت بیاید و در اختیار مردم قرار بگیرد، مردم کارگاه برپا بکنند و اقتصاد را فعال بکنند، مجددا در اقتصاد دولتی صرف شده است، اقتصادی که بازده آن کم و هزینه آن بالاست.(2)
از سال 1370 مصوبهای شد با این هدف که دولت خیلی بزرگ شده، متصدی شده و خودش دارد کارخانهداری و شرکتداری میکند، ما بیاییم این کارخانهجات و شرکتها را به مردم واگذار بکنیم تا سر دولت خلوت بشود و به کارهای اصلی خودش برسد. طی پانزده سال آن چیزی که واگذار شد کمتر از سه هزار میلیارد تومان است. آن وقت بسیاری از کارخانهجاتی که واگذار شد، افرادی که گرفتهاند به قیمت بسیار بسیار کمتر از قیمت واقعی کارخانه گرفتهاند. بعدش هم که کارخانه را گرفتند، تعطیل کردند و انبارها را خالی کردند و ماشین آلات را فروختند. بعضیها حتی سولههای کارخانهها را از ریشه تراشیدند و بریدند و فروختند و کارگران را آواره و رها کردند. بعضی از اینها 20-30 ماه حقوق
کارگران را پرداخت نکردند.(1)
اگر بخواهیم به نقطه پیشرفت و تعالی برسیم، باید ثروت کشور، ثروت ملی، و ثروت آحاد مردم اضافه بشود. ما باید رشد اقتصادی بالا داشته باشیم. برای رشد اقتصادی بالا مردم باید وسط بیایند. تجربه نشان داده که دولت نمی تواند رشد بالای اقتصادی را به دست آورد. ما تلاش کردیم بر اساس سیاستهایی هم که ابلاغ شد (سیاستهای اصل 44)، فرصتها را در اختیار مردم قرار دهیم. (دولت نهم) اولین دولتی است که رسما توسعه سرمایهگذاری دولتی را مگر در موارد بسیار ویژهای که در سیاستها ابلاغ شده، ممنوع کرده و اجازه ندادیم. مگر این که حالا در قانون جایی تصویب شده، به ما تکلیف شده و ما آنها را اعمال کردهایم. هم واگذاریها را شروع کردیم و هم فرصتها را برای مردم اضافه کردیم... همه همکاران ما در صددند که راه را برای مردم باز کنند. در دولت بخش مهمی از مصوبات ما در واقع مقرراتزدایی است؛ آن جایی که مانع کار است، آن جایی که گرفتاری درست میکند، چرخههای کار را طولانی میکند و هزینه تولید را افزایش میدهد.(2)
ما همین طور که در «اندیشه» دنبال تحول هستیم، در ساختار اداری و اجرایی کشور هم باید دنبال تحول باشیم. من از موقعی که یادم میآید درباره ساختاری اداری، نظام برنامهریزی کشور، مشکلات سیستم، بازدهی پایین سیستم، معطل شدن کارها در سیستم و ناکارآمدی سیستم همه مدعیان اظهارنظر کردهاند. در رثای نبود سلامت در این سیستم، سخنرانیها و مقالات و کتابها فراوان است. میدانید که بازدهی سیستم 64% است. معنای آن این است که نوعی عقب گرد سیستماتیک مستمر وجود دارد. یا باید ذخایر را بفروشیم و چند برابر پول تزریق کنیم تا نتیجه بگیریم، یا همیشه یک تومان میدهیم 64 ریال بازدهی است. این که خیلی بد است. ما باید راندمان را بالای یک ببریم، با خلاقیت، ابتکار، اصلاح سیستم و سلامت. اما بدانید، گروههای گوناگونی هستند که همواره در مقابل تحول مقاومت میکنند. اولین گروه خود ساختار اداری است که مهمترین ماموریت را حفظ خود
و گسترش حوزه اختیارات و ابعاد خود میداند. به همین خاطر است که 30-40 سال است که میگویند میخواهیم دولت را کوچک کنیم، دولت مرتب بزرگتر شده است. برای این که کوچک کردن را به خودش میسپارند، آن هم خودش را کوچک نمیکند.(1)
ما به ساختار اداری چابک، منسجم، سریع و تصمیمگیر و مصمم بر اجرای تصمیمات (نیاز داریم)، والا یک سازمان درهم پیچیدهای در کشور که در مرکز تصمیمی بگیرد، با اهداف مشخص، وقتی وارد این هزار توی سیستم اداری میشود خروجی آن انطباقی با ورودی و تصمیمات و اهداف ندارد؛ نه این که ندارد، بالاخره تطبیق آن بسیار پایین است. این نمیشود و باید اصلاح بشود. نظام برنامهریزی ما باید نظامی بسیار روشن و شفاف (باشد) به گونهای که همه ملت و دلسوزان همه بفهمند و همه امکان مشارکت در تحقق برنامه را داشته باشند. والا اگر کسی خیال بکند یک سازمان، یک اداره و مجموعه ادارات هستند که اهداف را محقق میکنند، این تلقی صد در صد اشتباه است. ملت است که یک کشور را میسازد و نظام برنامهریزی ما باید به گونهای باشد و برنامهای را تدوین بکند که هم در ادبیات، هم در جهتگیریها و هم در چرخش کارها ملت آن را بفهمد و همراهی بکند. ملت همراهی نکند هیچ برنامهای محقق نخواهد شد و نظام برنامهریزی و برنامهای که تحت تاثیر فشارهای سیاسی، گروهی، گرایشهای فردی و افراد نباشد (موفق میشود).(2)
دستگاههای اداری متعلق به مردماند، باید در خدمت مردم و در کنار مردم باشند. این ساختمانها، منابع مالی، ماشین، تلفن، کارمند، بروبیا، اطاقها، ساختمانها، و تشکیلات همه متعلق به مردم است و وقت و امکان و فرصت تصمیمگیری باید به طور کامل در اختیار مردم قرار بگیرد. باید با نظارت مردم و همت مدیران پارتی بازی و بعضی از رفتار ناشایست اداری از این کشور رخت بربندد.(3)
دولتی که مردم سرکار میآورند، نمی تواند با مردم بیگانه باشد، بد رفتاری کند و از
مردم فاصله بگیرد... مردم از گردش پیچیده کارها ناراضیاند. باید گردش کارها روان شود و این مستلزم بازنگری در نظامهای حاکم اداری است... دولت نباید رقیب مردم در سرمایهگذاری، تولید، جلب خدمات و تسهیلات و بهرهگیری از امکانات باشد. بسیاری از نابسامانیها و نارضایتیها به همین دلیل است. باید فرهنگ رقابت با مردم کنار رود و سطح مشارکت مردم حتیالمقدور بالا رود.(1)
به نظر من علل بیعدالتی اینهاست:
رویکردها، یعنی جهتگیریهای اقتصادی و برنامهای؛
عدم تخصیص مناسب منابع و حمایتهای دولتی؛
سود بانکی بالا؛
تمرکز در تهران و برخی کلان شهرها؛
هزینههای مصرفی بالای دولت؛
برخی عملکردهای غلط و غیرقانونی؛
برخی امتیازجوییها و رانتخواریها.(2)
عدالت یعنی اجازه ندهیم عدهای با رابطه، با سوءاستفاده از فرصتها و بعضی ارتباطات ناصحیح قلههای ثروت را برافرازند و در کنارش خیل عظیم جوانان مومن، دلسوز و با اراده برای به دست آوردن یک شغل شرافتمند سالها، ماهها و روزها در انتظار بمانند و از پیگیری و تلاش خودشان مایوس شوند... اگر امروز در تولید، اقتصاد، صنعت، صادرات و پیشرفت کشور نقص و مشکل داریم، به خاطر این است که راهها برای حضور مردم مسدود است... طوری نباشد که وقتی ده پانزده جوان تحصیلکرده و غیرتحصیلکرده علاقهمند و توانمند دور هم جمع میشوند و میخواهند معدنی را فعال کنند، زمینی را آباد کند، (یا) کارخانهای را برپا کند با درها و راههای بسته مواجه شوند.(3)
یکی از وظایف دولت امروز مبارزه با مفاسد اقتصادی است. مفاسد اقتصادی استعدادها را میخشکاند. فرصتها را از ملت میگیرد و انگیزه کار و تلاش را از
بین میبرد. بسیار مطلب روشن است وقتی یک جوان، یک متخصص، یک کارگر، یک انسان کارآفرین و توانمند میبیند یک نفری، یک گروهی، یک حزبی، یک دستهای با زد و بند، با سو استفاده، با امتیاز ویژه یک شبه و یک ساله به ثروت و دارایی فراوان میرسد و آن کسی که میخواهد سالم کار بکند با دهها مانع مواجه است، طبیعی است که انگیزه کار از بین میرود، طبیعی است که رشد اقتصادی کشور به اندازه مطلوب نخواهد بود. فساد اقتصادی مانع حرکت سالم جامعه است، اما میبینیم بعضیها وقتی با فساد مقابله میکنیم فریادشان بلند میشود. اینها دو دستهاند. یک دسته آدمهایی هستند که کج فهم هستند. خیال میکنند که رشد اقتصادی و آبادانی با فساد و با تقلب لازم و ملزوم همدیگر هستند. میگویند اگر پیشرفت اقتصادی میخواهید این چیزها را هم باید قبول کنید. باید سوءاستفادهها را هم قبول کنید. اینها کج فهماند، اینها یک دانش مختصر ناقصی را از این طرف و آن طرف جمع کردهاند خیال میکنند خیلی میفهمند. در صورتی که فساد اقتصادی مثل آفت میماند، وقتی آفتی به جان یک درخت بیافتد محال است آن درخت رشد بکند، شکوفا بشود و به نقطه کمال برسد. اما گروه دومی هستند که خودشان ریشه همه این مفاسد و پشت همه این مفاسد هستند. هر جا که ما میرویم سراغ یک فساد ریشه دارتر و گستردهتر برمیخوریم به یک مشت گردن کلفت. من هر موقع که سراغ اینها میروم اینها پیغام میدهند. آقا دست بردارید، مواظب باشید اینجا حریم فلان آقاست. اینجا حریم فلان حزب است، اینجا حریم فلان دسته و فلان خانواده است.(1)
توسعه اقتصادی در مبارزه با فساد اتفاق میافتد. چون اصلا رشد در محیط سالم است. ملت ما که ملت خرابی نیستند. قریب به اتفاق ملت ما سالماند. برای فعالیت محیط سالم میخواهند. اگر میبینید که محیط آلوده است، جلو نمیآیند و رشد هم اتفاق نمیافتد. بعضیها میگویند آقا! بگذار کارکند، آلودگی هم داشت اشکال ندارد... این که نمیشود. این کل سیستم را آلوده میکند. وقتی آلوده شد، دیگر حرکت اتفاق نمیافتد. شما میخواهید یک کارگاه صد میلیونی بزنید، باید پنجاه
1) سخنرانی در دیدار با مردم اردستان؛ 5/3/1386.
میلیون زیر میزی بدهید. خوب، نمی توانید بدهید، زمین میخورید. میخواهید یک وام بگیرید، باید ده درصدش را توی جیب آن آدم مسئول یا میز این کار بدهید، خوب، نمیصرفد. چطور میتوانی با اقتصاد جهانی رقابت کنی؟ چگونه میتوانی رشد کنی؟(1)
محور امنیت سرمایهگذاری این است که فساد از سیستم اداری بیرون برود. وقتی فساد هست، سلسله موانع در مقابل کار تولیدی و سرمایهگذاری شکل میگیرد. وقتی میگوییم فساد بیرون برود، یعنی امنیت و آرامش بیاید و کسی که میخواهد کارکند، تولید کند، خدمات بدهد، رشد بدهد و خدمت مفید انجام بدهد، بتواند بیاید و انجام بدهد. بزرگترین مانع در مقابل سرمایهگذاری فساد است که امنیت اقتصادی و امنیت سرمایهگذاری را از بین میبرد... امروز هزینههای مدیریتی در کشور ما بسیار بالاست؛ در همه جا؛ در خود دولت بالاست تا نمایندگیهای دولت و وزارتخانهها و بانکها. باید این هزینهها را پایین بیاورید.(2)
در مجموع، حرکت دولت حرکت اصلاحی است... وقتی ما داریم راهها را برای توسعه و تولید داخل و صادرات باز میکنیم... وقتی موانع را از پیش پای تولید، فکر، اندیشه و خلاقیت بر میداریم، اینها اصلاحات است. وقتی رانتخواریها را محدود و مسدود میکنیم؛ اینها اصلاحات است. تصمیمات دولت، تصمیمات زیربنایی است. وقتی عادلانه منابع را در کشور توزیع میکنیم، این بهترین اصلاحات است. وقتی توسعه سرمایهگذاری دولتی را محدود میکنیم و فرصت را به مردم میدهیم، این اصلاحات است. وقتی سود تسهیلات بانکی را کاهش میدهیم این اصلاحات است.(3)
موانع سیاسی توسعهیافتگی را میتوان به طور کلی به دو دسته عوامل داخلی و
بینالمللی تقسیم کرد. در فصلهای گذشته به عوامل سیاسی داخلی موردنظر احمدینژاد همچون سیاستزدگی، حزبسالاری، از خودبیگانگی و برخی وجوه سیاسی، اداری پرداختیم. لذا در این گفتار به جای تکرار مطالب پیشین تنها به عوامل بینالمللی میپردازیم. در این راستا، استعمار و امپریالیسم در اشکال قدیم و جدید آن را میتوان مهمترین موانع بینالمللی توسعهیافتگی دانست که در اندیشه احمدینژاد نیز از نقش برجستهای برخوردار است.
در میان نظریههای گوناگون توسعهیافتگی مربوط به کشورهای جنوب، یا با مساحه «جهان سوم»، به طو عمده میتوان دو سنت فکری را از یکدیگر متمایز کرد: اندیشهها و نظریههای متعلق به سنت فکری «نوسازی و مدرنیسم» که موانع توسعه را داخلی میدانند و به سنتی بودن جوامع یاد شده نسبت میدهند و اندیشههای متعلق به سنت «وابستگی» که موانع توسعه را با عوامل استعماری و وابستگان داخلی آن مرتبط میدانند. مکتب وابستگی زمانی شکل گرفت که پس از جنگ جهانی دوم و در دهههای 1950 و 1960 میلادی مکتب نوسازی با ایدئولوژی مدرنیستی به شیوهای افراطی عوامل توسعه نیافتگی این کشورها را به مسایل داخلی نسبت میداد.
مطابق نظریات سنت فکری «نوسازی»، مدرنیسم در ابعاد فردی، جمعی، شهری، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دارای ویژگیهایی است که کشورهای غیرغربی چون واجد آنها نیستند، نتوانستهاند پیشرفت کنند. لذا اگر آنها واقعا تمایل به توسعه دارند باید پیوسته مسیری را که غرب طی کرده است و از سنتهای خود جدا شده و به دنیای مدرن گام نهاده آنها نیز به صورت خطی همان مسیر را طی کنند. در این میان برخی همچون «روستو» مراحل اقتصادی آن را ترسیم میکردند، عدهای همچون «پارسونز» متغیرهای الگویی هر دو فرهنگ را تفکیک میکردند و برخی چون مک کللند نیز به تفاوتهای شخصیتی افراد متعلق به هر دو جامعه اشاره میکردند.(1)در تمام این نظریات سخنی از عوامل استعماری به میان نمیآمد و این که چه اندازه تجاوزهای نظامی و مداخلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آنان، کشورهایی را که به طور مستقیم
1) اسمیت، برایان کلایو؛ فهم سیاست جهان سوم؛ نظریههای توسعه و دگرگونی سیاسی؛ امیرمحمد حاجی یوسفی؛ تهران، وزارت امور خارجه، مرکز چاپ و انتشارات،1380، صص 105 - 138.
و غیرمستقیم تحت سلطه استعمار بودهاند، از توسعه دورنگاه داشته است. گذشته از آن که مکتب نوسازی با چه اهدافی تشکیل شد و در مراکز علمی جهان مورد حمایت قرار گرفت که البته در این باره پرسشها و تردیدهایی وجود دارد، اما محدویتهای روش شناختی و پارادایم علمی آن نتوانست واقعیت کشورهای جنوب و مستعمره، که پس از دههها به استقلال میرسیدند را تبیین کند. به عبارت دیگر، گذشته از تردیدی که به حسن فاعلی اینگونه نظریهپردازیها وجود دارد، حسن فعلی آنها نیز مورد پرسش است و تجربیات بعدی نیز نشان میدهد که این نظریهها منجر به توسعه نشدند.
در تقابل با این نظریهها اندیشههایی وجود دارند که معتقدند اصولا «از رشد ماندگی» و «توسعه نیافتگی» جهان سوم روی دیگر سکه رشد و توسعه جهان پیشرفته است. به عبارت دیگر، رشد و توسعه گروه دوم به بهای از رشد ماندگی و توسعه نیافتگی گروه اول امکانپذیر شده است. لذا مباحثی نظیر نوسازی در چنین شرایطی گمراهکننده است. این دسته از صاحبنظران استدلال میکنند که عقبماندگی کشورهای موسوم به جهان سوم از زمانی شروع شد که تحت تسلط استعمار و استثمار امپریالیسم قرار گرفتند و در این میان کشورهای امپریالیست رشد و توسعه یافتند و کشورهای جنوب دچار عقبماندگی شدند. لذا توسعهنیافتگی یک وضعیت و رابطه ساختاری (رابطه سلطه و وابستگی) است و به مسأله زمان محدود نمیشود و تا این ساختار پابرجاست نمی توان آن را از نظام جهانی موجود حذف کرد.(1)
لذا چنین بینشی به شدت با نظریهها و ادعاهایی که عوامل «از رشد ماندگی» را به عوامل جغرافیایی،نژادی، فقر منابع معدنی، کمبود نیروی متخصص، کمبود سرمایه و جمعیت اضافی نسبت میدهد، مخالفت میورزد.(2)برخی روایتهای تاریخی و آمار استعماری میتواند بیانگر نقش دولتهای استعماری در توسعه اقتصادی خود و توسعه نیافتگی کشورهای جنوب باشد. بین سالهای 1521 تا 1660 دولت استعماری اسپانیا پس از جنگ با دو تمدن مایا و اینکا در قاره امریکا 200 تن طلا و 1800 تن نقره غارت کرد. این گنجینه خیرهکننده به تدریج از اسپانیا به اروپا رفت و موجب افزایش
قدرت مالی آنان شد. همچنین یک دریانورد انگلیسی به نام «دریک» در سفری دریایی یک تن طلا و نقره از امریکا با خود به همراه آورد. در هندوستان، انگلستان پس از جنگ 1757 و شکست نواب بنگال به تسلط کامل در شبه قاره دست یافت. تنها پس از آن جنگ و عقد قرارداد 1757، شرکت انگلیسی هند شرقی چهار میلیون لیره استرلینگ (به قیمت آن زمان) اشیای قیمتی به یغما بردند. بین سالهای 1757 تا 1815 خراج و اشیای گران بهای خارج شده از بنگال بالغ بر پانصد تا هزار میلیون پوند شد. در کلکته ثروتهای عظیم توسط انگلیسیها به سرعت جمعآوری و خارج شد، در حالی که سی میلیون مردم هند به سمت فقر و گرسنگی سوق داده شدند، به طوری که در سال 1770 قحطی عظیمی در بنگال روی داد و بیشتر از یک سوم مردم تلف شدند. جالب اینجاست که درآمد کمپانی هندشرقی در این سالها کاهش نیافته است. در استعمار شبه قاره تنها انگلیسیها شرکت نداشتند، بلکه فرانسویها، هلندیها و پرتغالیها نیز به نحوی در حال غارت بوند. به طوری که کل سود سهام، پسانداز مامورین دولتی و ادویهای که بین سالهای 1650 تا 1780 از اندونزی خارج شد بالغ بر ششصد میلیون فلورین طلا گشت. در آفریقا نیز وضع به همین منوال بود. نه تنها بردهداری صدمات جبرانناپذیری به توسعه و تکامل آفریقا وارد آورد، بلکه منابع مادی دیگر آن نیز تاراج شد. به عنوان مثال عاج همانند تجارت برده موجب تلف شدن ثروتهای طبیعی این منطقه شد، به طوری که صدها هزار فیل در این دوره از بین رفتند و به علاوه تجارت عاج خود باعث نابودی نیروی انسانی این قاره شد. چنان که از هر پنج نفر باربری که عاج فیل حمل میکردند فقط یک نفر زنده به ساحل میرسید و در آن جا هم معمولا به عنوان برده فروخته میشد. در آفریقای جنوبی سرزمینهای وسیعی چون رودزیای شمالی و جنوبی به چنگ بریتانیا افتاد و آنها معادن عظیم طلا، مس و اراضی حاصلخیز این سرزمینها را غصب کردند و بومیان را به بردگی کشیدند. گسترش حرص و آز برای تصرف مستعمرات بیشتر در آفریقا، تضاد و رقابت بین دولتهای استعمارگر را به وجود آورد که بالاخره منجر به تقسیم کامل افریقا در کنفرانس برلین 85-1884 شد. بدین ترتیب بریتانیا 000/200/12 کیلومتر مربع از اراضی مهم و استراتژیک افریقا را که از نظر معادن طلا، الماس، مس، سرب و روی غنی بود تصاحب کرد. این سرزمینها همچنین از نظر تولید مواد کشاورزی تولیدکننده مهم پنبه، کاکائو،
موز، نارگیل و دیگر محصولات استوایی بودند. فرانسه 000/800/10 کیلومتر مربع از این قاره را به دست آورد که دارای منابع فسفر، سنگ آهن، منگنز و فلزات غیرآهنی بود و قهوه، برنج، لاستیک و غیره در آنها به میزان وسیع تولید میشد. بلژیک سرزمینی به وسعت 000/600/3، آلمان 000/900/3 و پرتغال 000/100/3 کیلومتر مربع را تصاحب کردند. وقتی تقسیم افریقا پایان یافت استعمارگران آنجا را به مراکز تأمین مواد خام خود تبدیل کردند. قاره افریقا از ثروتش محروم شد و مردم به بردگی افتادند و مورد استثمار قرار گرفتند و بسیاری از قبایل به مناطق خشک و بایر کوچانده شدند. به درستی نمی توان گفت که طی سالهای 1445 تا 1870 چه تعداد برده از افریقا صادر شده است. ارقام از چندین میلیون تا یکصد میلیون نفر تخمین زده میشود. طبق آماری جدید، که البته سعی دارد از اهمیت تجارت برده بکاهد، 15 میلیون نفر آفریقایی در امریکا، جزایر اقیانوس اطلس و اروپا زنده پیاده شدهاند. به این ترتیب خوی توسعهطلبی و تجاوز در اروپای چند سده گذشته که به سلاح گرم دسترسی داشته آنها را در مقابل تمدنهای دیگر هم عصر خویش قرار داد تا آنها پس از جنگهای فراوان به چپاول ثروت آنها بپردازند. اینگونه آنها سیل سرمایه را به اروپا سرازیر کردند و همین سرمایهها موجب وقوع انقلاب صنعتی در انگلیس شد.(1)
به عبارت دیگر، نظام سرمایهداری و طبقه بورژوازی اروپا، که فرهنگ و ایدئولوژی لیبرالیسم را به آن منتسب میدانند، به واسطه همین رفتارها تقویت شد. لذا این فرهنگ و ایدئولوژی نه تنها نمی تواند عامل پیشرفت کشورهای جنوب باشد بلکه عامل عقب افتادگی آنها نیز بوده است.
امروز مردم جهان با چالشها و مشکلات فراوانی رو به رو هستند... بخش عظیمی از این چالشها عملکرد قدرتهای بزرگ است. گسترش فقر، بازماندن از پیشرفت و تعالی درخور شأن ملتها، تشدید اختلافات و جنگها، آوارگی، شیوع امراض مسری، از بین رفتن فرهنگها و ارزشهای بومی، ترویج فساد و مواد مخدر، سرکوب استعدادها و خلاقیتهای بیپایان ملتها به ویژه جوانان، مبارزه با خداپرستی، عدالت و ارزشهای برتر انسانی، تحمیل ارزشهای غیربومی و
1) الهی، همایون؛ پیشین؛ صص 165-171.
وارداتی و ایجاد جو تهدید و ناامنی نمونههایی از مشکلات امروز بشریت است... در ریشه یابی مشکلات مزبور با چند نکته اساسی مواجه میشویم:
یک؛ سلطهجویی و زورگویی بعضی از قدرتها. دولتهایی هستند که با اتکا به قدرت، حق خود میدانند که منافع نامشروع خود را با فشارهای سیاسی، تبلیغاتی و اقتصادی، ایجاد بحرانهای امنیتی، تفرقه افکنی و اختلاف بین مردم، اقوام و قبایل و اختلاف بین کشورها به دست آورند و متاسفانه این جریان از بعد از جنگ جهانی دوم تاکنون ادامه داشته است. آنان در اتخاذ چنین رویکردی به هیچ اصل و قانونی پایبند نیستند.
دو؛ کانونهای بحران. ایجاد کانونهای بحران نیز برای اعمال فشار علیه مردم و دولتها و حفظ فضای تهدید و باجخواهی دایمی از اقدامات دیگر آنان است، نمونه بارز چنین رویکردی ایجاد رعب و وحشت در بین یهودیان اروپایی و کوچ دادن اجباری آنان به سرزمین فلسطین بود... .
سوم؛ حفظ منش و اخلاق برده داری. ریشه بعدی گرفتاریهای بشر حفظ اخلاق بردهداری است. دخالت در امور کشورها، تشدید اختلافات، غارت ثروت ملتها و استفاده از ابزار زور و تهدید، خاطرات دوران بردهداری را تداعی میکند. امروز از بردهداری خبری نیست. اما قدرتهای زورگو اخلاق بردهداری را به ارث بردهاند و فکر میکنند که کشورها و ملتهای دنیا باید برده آنان باشند. در اینجا میخواهم به نکتهای اشاره کنم، اینجانب میدانم که مردم مظلوم افریقا و امریکای لاتین چه رنجها و مصیبتهایی را تحمل کردند. میلیونها نفر از نوجوانان، جوانان و زنان و مردان افریقایی از سرزمین و خانه خودشان با زور اسلحه ربوده شدهاند و از پدر، مادر، خانواده و مردم خود جدا شدند و در همین نزدیکیها (محل سخنرانی) و در بنادر و جزایر متعددی از افریقا در بدترین وضعیت نگهداری شدند تا با سوار شدن به کشتیها در غیرانسانیترین شرایط زیستی به سوی سرنوشت نامعلوم خود رهسپار گردند. آن روز بسیار کم بودهاند کسانی که تراژدی این جنایت بزرگ را بنویسند. واقعا گناه این مردم چه بود؟ و چند میلیون نفر به چنین سرنوشتی دچار شدند؟ اماکن و ساختمانهای باقی مانده که محل نگهداری بردگان بوده است، سند رفتار ضد بشری برده داران و متجاوزان به سرزمین مقدس
افریقاست. اما این سوال مهم وجود دارد چرا از زندانها و امکانات مزبور که کسی در سندیت تاریخی آن شکی ندارد و میلیونها نفر از مردم و جوانان مظلوم افریقایی در آن نگهداری، شکنجه و احیانا کشته شدهاند، کسی سخنی نمیگوید. آیا اهمیت این به اندازه چند اتاق در بعضی پادگانهای کشورهای غربی که مدعیاند محل کشتار یهودیان بوده است، نیست؟ آیا جان، مال و سرزمین این مردم به اندازه جان و مال و سرزمین دیگران ارزش ندارد و آیا خسارات مادی و معنوی جنایتهای بزرگ بردهداری طی قرون پانزده تا نوزدهم پرداخت شده است؟ پرواضح است که جان، مال و سرزمین همه مردم از هر نژادی و دینی و متعلق به هر سرزمینی محترم است... (امروز) ماسکها کنار رفته است. مردم میبینند به نام توسعه، دمکراسی و آزادی به کشورها حمله میشود، سرزمینها اشغال میگردد و اشغالگران صدها هزار نفر را به خاک و خون میکشند. مردم میبینند که مدعیان حقوق بشر، زندانهای مخفی در نقاط مختلف جهان درست میکنند و مخالفان خود را ترور میکنند. مردم میبینند که لیبرالیسم غربی در برابر جنایات رژیم صهیونیستی ساکت است و بلکه از آن حمایت میکند. مردم میبینند ملتهای مختلف جهان از آسیا تا آفریقا و تا امریکای جنوبی و در بخشهایی از اروپا دایما تحقیر میشوند. مردم میبینند که زورگویان عالم از پیشرفت فنی و علمی کشورهای دیگر عصبانی میشوند و میخواهند کشورها و ملتها را عقبمانده نگه دارند. مردم میبینند که منابع و ثروت ملی آنان مورد طمع زورگویان است. آنان حاضرند برای تسلط به منابع مختلف به خصوص منابع انرژی و معادن صدها هزار انسانی را قربانی کنند و در عین حال حاضر نیستند منابع انرژیهای نو نظیر انرژی هستهای را در اختیار سایر ملتها قرار دهند. مردم میبینند که سازمانهای بینالمللی فاقد کارایی لازم در حفظ صلح و امنیت مبتنی بر عدالت هستند.(1)
امروز گرچه عصر استعمار به شیوه قرن نوزده به پایان رسیده است اما هنوز آثار آن در کشورهای استعمارگر و استعمار شونده در اشکال گوناگون وجود دارد. کشورهای
1) سخنرانی در اجلاس سران کشورهای افریقایی؛ 10/4/1385.
استعمارگر هنوز از قدرت اقتصادی برخوردارند و از سوی دیگر عناصر روحی مربوط به عصر استعمار در فرهنگ سیاسی آنان وجود دارد و سیاست خارجی آنان با جوامع دیگر مبتنی بر روابط سلطه است. رفتاری که احمدینژاد از آن با عنوان فرهنگ «برده داری» یاد میکند. از سوی دیگر، هنوز در کشورهای جنوب در میان برخی گروهها احساس خودباختگی و از خودبیگانگی وجود دارد. عدم اعتماد به نفس و احساس خود کم بینی در برابر تمدن و کشورهای غربی از جمله موانع فرهنگی توسعهیافتگی است که ریشه در پدیده استعمار دارد. لذا احمدینژاد در میان موانع توسعهیافتگی بر اصلاح فرهنگ سیاسی آمیخته با خود کم بینی تاکید فراوانی دارد؛ فرهنگی که به جای مانده از عصر استعمار است.
احمدینژاد اصولا عوامل توسعه نیافتگی در دو سده اخیر را همزمان با استعمار میداند. تا پیش از این دو سده و آغاز حضور استعمار در فرایند سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران و نفوذ در طبقه حاکم آن، ایران در کش و قوس تاریخی خود در مجموع حرکتی رو به جلو داشته است، اما این حرکت با گسترش سیاستهای استعماری انگلیس و روسیه و امریکا با دشواری مواجه شد که البته پس از انقلاب اسلامی و بیداری و مقاومت ایرانیان موانع استعماری به تدریج و مرحله به مرحله در حال برطرف شدن هستند.
ایران با هفت هزار سال سابقه تمدنی و با آثار تاریخی بینظیر در سرتاسر سرزمین پهناور خود با فرهنگ غنی، با فیلسوفان، ریاضی دانان، منجمان، پزشکان، عارفان و دانشمندان علوم مختلف که در آسمان ایمان و علم و اندیشه بشری میدرخشند از مهدهای تمدن بشری است... با طلوع خورشید اسلام در سرزمین ایران، آهنگ رشد و تعالی ملت ما چند برابر شد. پس از اسلام نیز ایرانیان قرنها پیشاهنگ ایمان و علم و فرهنگ و تمدن بودهاند. (اما) با ظهور قدرتهای نو بعد از رنسانس و با جهان گشاییها و لشکرکشیهای آنان سرزمین ایران نیز از دستاندازی قدرتهای استعماری مصون نماند و با حوادث مختلفی مواجه شد. در اوایل قرن بیستم دولتهای استعماری انگلیس دستاندازیهای زیادی به سرزمین ایران داشتند و حکومتهای دستنشاندهای بر مردم ما تحمیل کردند. اما ملت ایران با قیامهای متعدد توانست انگلیسیها را اخراج و حکومت قانونی موردنظر خود را تاسیس
نماید. در سال 1332 (1953) با مداخله دولت امریکا حکومت قانونی این سرزمین سرنگون و با کودتا حکومت دیکتاتوری سر کار آمد. ملت مظلوم ایران 25 سال تحت حکومت دیکتاتوری مورد حمایت بیگانه سختیها و خسارات زیادی را تحمل کردند و دهها سال دچار عقبماندگی شدند. منابع ایران به خصوص منابع نفتی به غارت رفت تا این که در سال 1357 (1979م) مردم ایران با رهبری حضرت امام خمینی(ره) و بدون حمایت شرق و غرب، حکومت دیکتاتوری را ساقط و نظام جمهوری اسلامی ایران را بنیانگذاری کردند.
در طول 28 سال ملت ما بهای سنگینی برای آزادی، استقلال و استقرار نظام اسلامی خود پرداخته است. ایجاد درگیریهای داخلی، تحمیل جنگ تمام عیار در طول هشت سال، تحریم اقتصادی و عملیات روانی تبلیغاتی سنگین از جمله برنامههایی بود که علیه ملت ایران تدارک دیده شد. در جنگ تحمیلی، صدام با تشویق برخی دولتهای غربی از زمین، هوا و دریا در طول تقریبا دو هزار کیلومتر از مرزها به سرزمین ما حمله کرد. دو بلوک شرق و غرب و هم پیمانان آنان در منطقه با پشتیبانیهای مالی، تسلیحاتی، اقتصادی و اطلاعاتی صدام را حمایت کردند. محاصره شدید اقتصادی، حمله به سکوهای نفتی، نفت کشها و پایانههای صدور نفت ایران برخی از اقدامات آنان بود. در سال آخر جنگ امریکا رسما علیه کشور ما وارد جنگ شد، به سکوهای نفتی حمله کرد و هواپیمای مسافربری را بر فراز آبهای خلیج فارس سرنگون کرد... ملت بزرگ ایران در هشت سال مقاومت و دفاع با تقدیم صدها هزار شهید و مجروح و تحمل بمبارانهای مختلف شیمیایی و میکروبی بر دشمن پیروز شدند. در این جنگ نابرابر دهها شهر و هزاران آبادی، زیربناهای کشور، پلها، فرودگاهها، جادهها، مراکز صنعتی و اقتصادی بمباران شدند... به راستی گناه ملت ما در جنگ هشت ساله چه بود؟ و چرا هشت سال جنگ را بر ما تحمیل کردند؟ گناه ملت ما این بود که میخواست آزاد و مستقل زندگی کند و تحت نفوذ و سیطره قدرتهای بزرگ نباشد و اسلام را مبنای حکومت خود قرار دهد. امروز نیز گناه ملت ایران پیمودن راه استقلال و برداشتن قدمهایی در پیشرفت علمی و فنی است. آنان نمیخواهند سایر ملتها به فناوریهای نوین و پیشرفتهای علمی دست یابند. حدود 35 سال است که ایران
عضو آژانس بینالمللی اتمی است و بر اساس مواد معاهده N.P.T میتواند ضمن تولید سوخت هستهای از همه مزایای آن بهرهمند شود... بر اساس گزارشهای آژانس از ابتدا تاکنون، هیچگونه انحرافی در فعالیتهای ما دیده نشده است، اما حرکت قانونمند و صلحآمیز ملت ایران مورد مناقشه و مخالفت برای قدرتهایی است که خود به طور کامل از انرژی هستهای سود میبرند و آشکارا منحرف شدهاند و از ضوابط تخلف میکنند. امروز موضوع کاملا صلحآمیز هستهای ایران آزمون دیگری برای شورای امنیت سازمان ملل متحد و به خصوص اعضای دایم آن است. تصمیمات اعضای شورا نشان میدهد که تا چه حد پای بند حقوق بینالملل، حقوق ملتها و ملتزم به رعایت عدالت و راستی و درستی و حتی مقرراتی هستند که خودشان وضع کردهاند... قدرتهای پیروز در جنگ (جهانی دوم) ساز و کاری تعبیه کردند که بتوانند جهان را تحت سلطه خود اداره کنند. در آن موقع جهان به دو قلمرو شرق و غرب تقسیم شد و دهها سال رقابت بین این دو ادامه یافت. در قلمرو این دو بلوک جنگها و تجاوزهای زیادی اتفاق افتاد، اما هیچ قدرتی نمی توانست علیه دیگری به شورای امنیت شکایت کند. ساختار شورای امنیت با حضور اعضای دارای امتیاز «وتو» نظیر امریکا و انگلیس به نحوی طراحی شده است که آنان دارای مصونیت و نفوذ کارساز کامل هستند. هیچ عضوی از جامعه بینالملل نمی تواند از امریکا و انگلیس به شورای امنیت شکایت کند و امیدوار باشد به شکایت او رسیدگی و حق او استیفا میشود... از جانب دیگر، این قدرتها با هر کشوری مخالف باشند میتوانند از او به شورای امنیت شکایت کنند و زمینه را برای محکومیت او فراهم نمایند و سپس احکام شورا را به اجرا بگذارند. یعنی همزمان شاکی و دادستان و قاضی باشند و در صدور و اجرای حکم نیز مشارکت نمایند.(1)
به ما میگویند میخواهیم شما را تحریم کنیم و قطعات تولید سوخت هستهای را به شما ندهیم... شما کجا به ملتها کمک کردهاید و کجا باعث پیشرفت ملتی شدهاید، بیایید بگویید. شما سیصد سال است که همه ملتهای عالم را غارت
1) سخنرانی در نشست با رسانههای داخلی و خارجی آزادی ملوانان انگلیسی؛ 15/1/1386.
میکنید. در آفریقا،... در آسیا، هر جا شما بودید جز فقر و عقب افتادگی حاصلی نداشتید. در همین ایران خود ما مگر شما حضور نداشتید، مگر همه خزاین کشور ما دست شما نبود، مگر آن قدر جلو نرفته بودید که فهرست وزرا و نمایندگان را هم شما تنظیم میکردید و به دولت تحت سلطه خودتان تحمیل میکردید، مگر تمام این صنعت نفت و معادن بزرگ ما در اختیارتان نبود، چه به ما دادید که حالا انتظار داشته باشیم که بدهید؟ شما خیرتان به کجای عالم رسیده... «ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان.»(1)
حدود صد و پنجاه سال قبل از پیروزی انقلاب ما، به خاطر تسلط عناصر خودخواه و ضعیف النفس و منفک از جریان عمومی ملت ایران و میدان دادن به نظام سلطه و استعمار برای تاثیرگذاری بر محیط این سرزمین، انقطاعی در مسیر رو به رشد ملت ما پیدا شد. علاوه بر این که جلوی پیشرفت و خلاقیت ما را گرفتند و بدتر از آن در عرصه فرهنگی آسیبهای فراوانی وارد کردند. به نظرم مهمترین آسیبی که وارد کردند تضعیف روحیه خودباوری و اتکا به نفس ملت ما بود و البته این، شیوه نظام سلطه و استعمارگران است. تحقیر کردن و القای ناتوانی رمز ماندگاری نظام سلطه است. هر جا میروند ملتها را تحقیر میکنند، فرهنگ ملت، توانمندی ملتها و داشتههای ملتها را تا بتوانند مسلط بشوند و به نظرم یکی از بزرگترین دستاوردهای انقلاب اسلامی شکستن سیطره این اندیشهها و باورها در ملت بود و هست.(2)
نظام آموزشی ما صد و پنجاه سال متاثر از اندیشه سکولار است. پایه حرکت استعمار، فرهنگی است؛ تحقیر و گرفتن خودباوری و فرهنگ و تحمیل مبانی خودش است؛ مبانی سکولار. این را جا انداختهاند، در سیستم آموزشی آوردهاند و نهادینه کردهاند هزارانP.H.D درست کردهاند و از موضع علمی (آمدهاند)؛ علم را هم فقط همان داشته خودش میداند و چیز دیگری را علم نمیداند. این مقداری زحمت میبرد.(3)
هرگاه در ایران یک حرکت انقلابی آغاز شده است، متناسب با عمق و اصالت آن
حرکت، و متناسب با حضور ملت در عرصهها به سرعت آثار حرکت ملت ایران در میان سایر کشورها و در سایر ملتها آشکار شده است. ملت ایران به واسطه تاریخ، تمدن و فرهنگ غنی خود همواره توسط ملتها به عنوان یک الگو، سرمشق و پیشگام موردنظر بوده است. شما نگاه بکنید، وقتی جنبش مشروطه اتفاق افتاد بلافاصله در بسیاری از کشورهای جهان حتی کشورهایی که از نظر فاصله جغرافیایی نسبت به ملت ایران دورتر بودند، آنها هم بلافاصله حرکت کردند. وقتی نهضت ملی شدن نفت اتفاق افتاد ملتهای فراوانی بلافاصله حرکت کردند و وقتی انقلاب اسلامی که به واسطه عمق، اصالت و وسعت حرکت بینظیر ملت ایران آغاز شد، بلافاصله ملتهای بزرگ و متعددی حرکت خود را اغاز کردند. آنها از این نگراناند که آبادانی، عزت و استقلال ایران سطح توقع همه ملتها را بالا ببرد و آنها در مقابله سلطه ابرقدرتها بایستند.(1)
احمدینژاد که استعمار را از موانع «سیاسی، اقتصادی، فرهنگی» توسعه در کشورهای جنوب و از جمله ایران میداند، ادعاهای غرب مبنی بر کمکهای اقتصادی، توسعه دمکراسی و احترام به حقوق بشر در قبال این جوامع را صادق نمیداند. قدرتهای غربی با مردمسالاری واقعی مخالفند که منافع جوامع بومی را تأمین میکند، اما برای گسترش نفوذ خود به شعار «توسعه دمکراسی» روی میآورند. آنها احترامی برای جمعیت ساکن کشورهای جنوب قایل نیستند، اما برای گسترش دخالتهای سیاسی خود به شعارهای «حقوق بشر» تمسک میجویند. آنها همچنین در پی گسترش هر چه بیشتر وابستگیهای اقتصادی کشورهای جنوب به اقتصاد امپریالیستی خود هستند، اما تلاش میکنند آن روابط را تحت عناوین مثبت و سازمانهای بینالمللی پنهان سازند. در واقع سازمانهای بینالمللی به دست صاحبان قدرت جهانی به روشهای جدید و زیرکانهتر استعمار تبدیل شدهاند، تا اهداف سابق را متناسب با عصر ارتباطات پیگیری کنند و مشروعیت ببخشند. در چنین وضعیتی استقلال حقیقی و خودباوری که شرط لازم توسعه هستند از کشورهای تحت سلطه سلب میشود. لذا زمانی که قدرتهای جهانی جلوی توسعه صنعتی و تکنولوژیکی کشورهای دیگر را به
1) سخنرانی در دیدار با مردم سرپل ذهاب؛ 30/9/1385.
بهانههای به ظاهر فریبنده مانند «صلح جهانی» میگیرند، دیگر سخن گفتن از موانع توسعه نیافتگی به شیوهای که در علوم انسانی غربی دیده میشود که مطابق آن برای جوامع دیگر نسخه میپیچند جز فلسفه بافی و تفنن علمی نخواهد بود.
یکی از مامورین بانک جهانی بازنشسته شده و خاطراتش را نوشته است. کسی اخیرا آن را در ایران ترجمه کرد. ظاهرا این مامور اتفاقاتی برایش افتاده و متنبه شده، جنایاتی که این موسسات جهانی علیه اقتصاد ملتهای دیگر میکنند را تشریح کرده. چه قدر این آقا آموزش دیده که بتواند حرف دروغ و خلافی را حقیقت جلوه بدهد و در ذهن مدیران کشورها جا بیاندازد و اینها را روی ریلی بیاندازد که راه پس یا پیشی نداشته باشند. اسم میبرد که من به فلان کشور رفتم و قبل از آن بازرسی هم رفته بود و میگفت من خیلی متاثر شدم که به خاطر راهنماییهای غلطی که کردم، این مردم به فقر و فلاکت افتادند. اینها دلشان برای ما نسوخته است. آنها که میآیند در دارو مواد نابودکننده میریزند و روی ملتها آزمایش میکنند ما اینها را انتظار داشته باشیم که ما را راهنمایی درست بکنند؟ این که بیعقلی است؛ نه این که از تجربیات دیگران استفاده نکنیم. این فرق میکند تجربیات دیگران بله، اما نسخههای آنها خیر.(1)
دمکراسی لیبرال غربی وقتی آمد با صدها شعار و آرمان فریبنده پای به عرصه حاکمیت جهان نهاد. آنها شعار دادند که ما آمدهایم و با تفکر لیبرالیسم میخواهیم صلح و امنیت را برای جهان به ارمغان بیاوریم. بعد از دویست سال، کارنامه لیبرالیسم سرشار از خونریزی، جنگ و ناامنی است. میبینید که امروز در دنیا در بین بیش از شش میلیارد انسان احساس امنیت وجود ندارد. فضای تهدید همه عالم را پر کرده است. این حاصل دویست سال حاکمیت لیبرالیسم غربی بر جهان است. گفتند آمدهایم حقوق بشر را تضمین کنیم؛ حقوق یکسان برای همه انسانها. اما میبینیم مدعیان حقوق بشر امروز دستشان تا مرفق به ظلم، جنایت، شکنجه و اجحاف آلوده است. زندانهایی که آنها بر پا کردهاند، در گوانتانامو، ابوغریب، در قلب اروپا و در کشورهای تحت سلطه روی چنگیز و نرون را سفید کردهاند.
1) سخنرانی در جمع روحانیون و طلاب حوزه علمیه قم؛ 25/3/1386.
میبینید که در مقابل دوربینها به نام حقوق بشر بدترین شکنجههای قرون وسطایی را اعمال میکنند. گفتند ما آمدهایم تا آزادی را برای بشریت به ارمغان بیاوریم، میبینید که بیشترین سرکوب به دست مدعیان آزادی در جهان انجام میشود. آنها آزادی را فقط برای وابستگان و عناصر تحت سلطه خودشان میخواهند و هر جا ملتی، هر انسانی، هر دانشمند و صاحب نظری نظریهای علیه آنها و برخلاف منافع آنها بدهد به شدت سرکوب میشود. امروز ما اوج آزادی آنها را در فلسطین اشغالی میبینیم. اوج حقوق بشر آنها را در فلسطین میبینیم که مرد و زن و کودک را جلوی دوربینها و جلوی چشم عالم به خاک و خون میکشند.(1)
احمدینژاد در شهریور 1384 زمانی دولت را به دست گرفت که ناتوانی اجرایی در دولتهای هفتم و هشتم موجب شده بود بسیاری از طرحهای کلان اجرایی کشور به اجرا درنیاید و مسئولیتهای دولت بعدی را سنگینتر سازد. نظام بیسامان بانکی، آشفتگی وضعیت یارانه، اقتصاد دولتی و ساختار فرسوده اداری به ویژه در سازمان مدیریت و برنامهریزی از مهمترین چالشهای پیش رو بود که در سالهای منتهی به 84 با ناکامی به دولت بعدی به میراث رسید. این وضعیت به گونهای بود که حتی رییس دولت پیشین انجام برخی از آنها را از آرزوهای دست نیافته خود بر میشمرد. در واقع نبودن راهبرد مشخص مدیریتی موجب شده بود دولت به صورت بخشینگری اداره شود. رییس دولت وقت که امور اجرایی و مدیریتی جزو علایق و اولویتهای وی به شمار نمیآمد و بیشتر در قامت نظریهپرداز ظاهر میشد، توانایی هماهنگی بخشهای مختلف دولت را نداشت. در چنین وضعیتی برخلاف شعارهایی همچون «جامعه مدنی» و «دمکراسی» دولت روز به روز فربهتر میشد و منابع مختلف مالی، انسانی و... در چندین شهر معدود تمرکز مییافت. همراه با این تمرکز فاصله طبقاتی نیز گسترش مییافت. افزایش جمعیت تهران از یک سو و افزایش تولید انبوه کارخانههای خودروسازی از سوی دیگر، مسأله ترافیک و آلودگی هوای تهران را بیش از همیشه به
1) سخنرانی در دیدار با مردم قزوین؛ 18/3/1385.
صورت مشکلی جدی به رخ میکشید، اما همچنان راهبردی اساسی یا حتی عزم کافی از سوی دولتمردان برای رفع این مشکلات به چشم نمیخورد.
با لجام گسیختگی مدیریتی ناشی از سیاستزدگی در این دوران مفاسد «اداری، اقتصادی» جهش قابل توجهی داشت. به طور نمونه بر اساس آمارهای ارایه شده میزان اختلاس در بانکها طی سالهای 1373 تا 1379 افزایش مییابد و در مقایسه با دوره 73-1363 حدود دویست درصد میشود.(1)در این سالها همچنین به دلیل درگیریهای سیاسی و حزبی میزان فعالیتهای عمرانی کاهش و به جای آن بیکاری افزایش مییابد، به گونهای که میزان بیکاری در سالهای 1376 تا 1379 به شانزده درصد میرسد.(2)
در ادامه پیش از آن که به راهبرد و روشهای اساسی موردنظر احمدینژاد در سالهای ریاست جمهوری بپردازیم و سیاستهای او را در قبال آن چالشها بشناسیم به توضیحات وی درباره شرایطی که دولت را به دست گرفته است و تغییراتی که در دو سال نخست مدیریتی خود به وجود آورده میپردازیم.
چهارم شهریور 1384 ما دولت را تحویل گرفتیم. شرایط چه بود بگذارید دو سه تا عدد و رقم بدهم که ببینید چه شرایطی بود. اینها از عدد و رقمهای رسمی ثبت شده خود آقایان است... در پایان سال 1383 و نیمه اول 1384 وقتی ما دولت را تحویل گرفتیم بنابر آمار رسمی سه و نیم میلیون نفر بیکار داشتیم و رشد اقتصادی ما در سال 1383، 6/4 درصد بود. صادرات غیرنفتی ما که یک معیار تولید و فعال بودن درونی اقتصاد است 5/7 میلیارد دلار؛ از صنعت، کشاورزی و خدمات و پتروشیمی همه با هم 5/7 میلیارد دلار بود. از دو هزار کارگاه صنعتی بزرگ، بیش از هشتصد کارگاه در مرز بحران بودند و بعضیهایش هم از مرز بحران عبور کرده بودند... کل فعالیتهای عمرانی کشور در سال 1383 پنج هزار و هفتصد میلیارد تومان است؛ از نزدیک به 43-44 هزار میلیارد تومان بودجه (کل) کشور. سهم نفت در بودجه عمومی 62 درصد است. اینها آمارهایی است که همان موقع منتشر شده است. یعنی نفت سهم بالایی در اقتصاد دارد. تورم سال 1383، 7/15 و در سال 1381، 6/15 بوده است... بیکاری که
ما تحویل گرفتیم 1/12 درصد به گزارش خود آقایان است. حال روشهای محاسبه فرق میکند و... ما کاری نداریم. با همان روشی که محاسبه کرده بودند 1/12 درصد، تا پایان سال 1385 این رشد 3/11 شد. در صورتی که در برنامه چهارم 8/11 پیشبینی شده. تازه سال اول برنامه این دولت با ورود متولدین سال 64-60 (بیشترین سالهای رشد جمعیت در ایران) همراه بود که (در آن سالها) ما رشد جمعیتمان چهار درصد بود. یعنی یک میلیون و 588 هزار نفر علاوه بر بیکاریهای قبلی دارد به بازا رکار اضافه میشود... سال اول (دولت نهم) تورم 1/12 درصد شد. امسال (1385) 6/13 شدیم یعنی 5/1 درصد بالا رفت. علتش هم روشن است. ما یک مقدار فعالیت عمرانی را توسعه دادیم... یک مقدار هم بعضی بانکها بد عمل کردند، یعنی پول را به بخش خرید و فروش بردند به جای سرمایهگذاری و تولید و صنعت. یک مقدار هم فضای روانی که ایجاد کردند؛ یک بخشی از تورم حاصل فضای روانی است... در سال 1385 حجم فعالیتهای عمرانی دولت 4/2 برابر سال 1383 است، یعنی 4/2 برابر کار عمرانی شد. هنوز ما فکر میکنیم باید بالای 3 برویم. برای این که کشور میخواهد جهش کند. نیازمند زیرساختهاست، آب، برق، مواد انرژی و سوخت و راه، حمل و نقل، دانشگاه و... میخواهد... سال 1384 صادرات غیرنفتی ما 3/11 میلیارد دلار شد و سال 1385، 3/16 شد... سال 1382 و 1383 رشد واردات ما 33 درصد است. در سال 1383 و 1384، 12 درصد. سال 1384 و 1385، 1/4 درصد است... سال 1385 بخش ساختمانمان نسبت به سال قبلش و سال قبلش 8/13 درصد رشد دارد. یک قلمش مسکن روستایی است. ده سال قبل از این دولت مجموعا روی هم دویست هزار مسکن روستایی ساخته شده است، در یک سال این دولت هم دویست هزار واحد ساخته شده است.(1)
بین سالهای 1381 تا 1383 (در مجموع) 5900 میلیارد تومان پرداختهای حمایتی و تامین اجتماعی بوده است که امسال (1386) به بیش از 12 هزار میلیارد تومان افزایش پیدا کرده... اعتبارات مناطق محروم در این دوره شصت درصد افزایش پیدا کرده... (به طور نمونه) در سال 1385 ده هزار کیلومتر راه در مناطق
1) سخنرانی در دیدار با دانشگاهیان استان اصفهان؛ 7/3/1386.
روستایی و محروم آسفالت شده... در سال 1383 رشد اقتصادی کشور 8/4 درصد بود، در سال 1384 این رشد به 4/5 رسید و در سال 1385 بیش از 6 درصد رشد اقتصادی داشتیم. رشد سرمایهگذاری داخلی نسبت به سال قبل 9/8 درصد در سال 1385 رشد داشت، ولی سرمایهگذاری خارجی بسیار بالاتر بود، یعنی در سال 1385 نسبت به سال 1384، 148 درصد است... موافقت با سرمایهگذاری خارجی در سال 1383، 2/7 میلیارد ریال، در سال 1384، 6/4 و در سال 1385 بیش از ده میلیارد دلار است. امسال (1386) در پنج ماهه اول بیش از 9 میلیارد دلار برای سرمایهگذاری خارجی موافقت شده... کار عمرانی در سال 1385، 42/2 برابر سال 1383 است... در نفت سرمایهگذاریها دارد به سرعت توسعه پیدا میکند. تا الان بیش از 37 میلیارد دلار قرارداد سرمایهگذاری بسته شده است... در سال گذشته تعداد زیادی طرح (زودبازده) معرفی شد. نزدیک به ده هزار میلیارد تومان با بانکها برای بنگاههای کوچک قرارداد بسته شد... 95 درصد این طرحها در محل خودش اجرا شده و بیش از 81 درصد اجرا و نهایی شده و بقیه هم در دست اجراست. نزدیک به پنج درصد و کمتر از پنج درصد انحراف داشتیم... در سال گذشته تسهیلاتی که به بخش خصوصی پرداخت شد، دو برابر سال 1384 است... برای تقویت کشاورزی، محصولات کشاورزان برای اولین بار به طور نقدی خریداری شد. حمایت از کشاورزان و صادرات محصولات کشاورزی در دستور کار دولت قرار گرفت... ما پنج میلیون تن گندم داشتیم که جا برای نگهداری آن نداشتیم، سیلوسازی در دستور قرار گرفت و امروز که من در خدمت شما هستم در همین دولت 5/3 میلیون تن ظرفیت سیلو، آن هم به دست مردم ایجاد شده است... برای اولین بار در کشور همایش سرمایهگذاری در گردشگری برگزار شد که با استقبال خوب سرمایهگذاران خارجی مواجه شد و 450 سرمایهگذار شناخته شده خارجی شرکت کردند و بیش از سی میلیارد دلار طرح که مطالعات اولیهاش انجام شده بود، تعریف شد و در اختیار آنها قرار گرفت... الان بورس یکی از بهترین دوران تاریخ خودش را میگذارند. حبابی که در سالهای 1382 و 1383 ایجاد شد و کاذب بود - ما از کشورهای گوناگون آمار و گزارش گرفتیم- این حبابهایی که به این شکل هست، یعنی رشد 149 درصدی در قیمتها ایجاد میشود، هشت
نه سال یا شش سال طول میکشد تا این حباب تخلیه بشود. اما خوشبختانه با تلاشی که وزارت اقتصاد و گروهی که آن جا بودند و مجموعه اقتصادی کردند، الان بورس ما مجدد فعال شده و حجم معاملاتش بسیار بالاست... الان ما بیش از 55 میلیارد دلار در سال مصرف انرژی در کشور داریم که بیش از شصت درصدش متعلق به حمل و نقل شهری و غیرشهری است... ( که برای کنترل آن برخی سیاستهای زیر انجام شده است:) تا سال 1384 کل خودروهایی که در کشور گازسوز شده بود 76 هزار دستگاه بود. در سال 1385 به تنهایی 370 هزار دستگاه (گازسوز شد.)... در توسعه حمل و نقل عمومی در سال 1383، 1500 دستگاه اتوبوس در کشور توزیع شد. در سال 1384، 1740 دستگاه و در سال 1385، 4000 دستگاه... در توزیع تاکسیهایی که برای حمل و نقل عمومی است در سال 1382 و 1383 و 1384، 5400 دستگاه تاکسی به ناوگان اضافه شد. در سال 1385 به تنهایی پنجاه هزار دستگاه اضافه شد... و برای اولین بار ون وارد حمل و نقل شهری شد ... کل کمکی که دولت به متروی تهران کرده از سال 1379 تا 1384 روی هم 103 میلیارد تومان است، اما در سال گذشته 215 میلیارد تومان به متروی تهران کمک شد. دولت به قطار شهریهای کل کشور در سال 1383، 130 میلیارد و در سال 1384، 196 میلیارد و در سال 1385، 522 میلیارد تومان کمک کرد... خروج خودروهای فرسوده تا سال 1384، 46 هزار دستگاه بود. در سال 1385 به مدت یک سال 265 هزار دستگاه و امسال 300 هزار دستگاه بود.(1)
در سال 1382 حجم سرمایهگذاری خارجی یک میلیارد و سیصد و پنجاه و هشت میلیون دلار، سال 1383 دو میلیارد و هفتصد میلیون و سال 1384 چهار میلیارد و سیصد و ده میلیون و در سال 1385 در هشت ماهه هفت میلیارد و دویست میلیون دلار سرمایهگذاری خارجی شده است. این غیر از سرمایهگذاری است که در بخش نفت انجام شده است. فقط در دوره یک سال و سه ماهه این دولت یازده و نیم میلیارد دلار قرار داد سرمایهگذاری خارجی بسته شده است... در خصوصیسازی از سال 1372 تا 1384 که این دولت تحویل گرفت، مجموعه سهامی که به بخش
1) سخنرانی در دیدار هیات دولت با مقام معظم رهبری؛ 4/6/1386.
خصوصی واگذار شد، مقداری کمتر از سه هزار میلیارد تومان است. این دولت از زمانی که مجوز اصل 44 و سهام عدالت را گرفت تا امروز در کمتر از شش ماه 2300 میلیارد تومان به مردم واگذار کرده است. اما فرق و اگذاری ما با آنها در این است که ما سهام را به سهام عدالت تبدیل کردیم و از پایینترین اقشار جامعه شروع کردیم. اما ما یک واگذاری دیگری هم داریم... مجموعههای صدر اصل 44 مثل فولاد، برخی از بانکها، بیمهها، پتروشیمیها، بخشهایی از نفت، مس، آلومینیوم و... .(1)
جزو افتخارات این دولت است که برای اولین بار شتاب و سرعت واردات کالا را کند کرد و صادرات کالا را افزایش داد... سال 83 نسبت به 82 رشد واردات 33 درصد است، سال 84 ما شش ماه تحویل گرفتیم، رشد 84 نسبت به 83 شد 12درصد؛ 85 به 84 شد 4 درصد؛ یعنی واردات را کنترل کردیم و بردیم به سمت کالاهای مفید اما صادرات چه؟ وقتی ما دولت را تحویل گرفتیم سال 83 صادرات غیرنفتی 5/7 میلیارد دلار بود، یک سال و نیم بعد یعنی پایان اسفند 85 شد 3/16 میلیارد دلار صادرات غیرنفتی. صادرات غیرنفتی، یعنی تولید داخل، یعنی حمایت از تولید، حمایت از اشتغال جوانان.(2)
در سال 1383 یعنی سال قبل از این دولت 4/35 میلیارد دلار واردات بود؛ که نسبت به سال قبلش 33 درصد رشد داشت. در سال 1384 این عدد 7/39 شد. رشدش نسبت به سال قبل از آن 3/12 درصد شد... آن وقت جالب است ترکیب واردات هم عوض شده است و عمدتا به سمت مواد اولیه رفته که به درد کارخانجات ما میخورد و کالاهای واسطهای سرمایهای (است)... به گزارش گمرک 88 درصد واردات ما الان مواد اولیه و واسطهای شده است که خود این یک اتفاق بزرگ است، یعنی ترکیب واردات دارد به نفع تولید اصلاح میشود. پس واردات کالا در سال 1385، 4/41 بوده (است)... صادرات غیرنفتی یک شاخص بسیار مهم (توسعه در ایران) است. در سال 1383 ما 6/7 میلیارد دلار صادرات
داشتیم. در سال 1384 یعنی اولین سال این دولت... 1/11 شد؛ یعنی 1/46 درصد رشد. این یک جهش بزرگ بود. قبلا سالانه یک میلیارد، 700 میلیون دلار اضافه میشد، (اما) یک باره سه و نیم میلیارد دلار اضافه شد به صادرات غیرنفتی در یک سال... در سال 1385 صادرات غیرنفتی ما شد 3/16 میلیارد دلار. 1/47 درصد نسبت به 1384 (رشد داشت)... این یعنی رشد صادرات ما صعودی و واردات ما با یک شیب کم (است)... قیمت کالای صادراتی ما هم در سال 1384 و 1385 بهبود پیدا کرد است. معلوم است که داریم کالای تمام شده میفرستیم؛ یعنی کالای صنعتی... سهم مواد اولیه پایین آمده و کالای ساخته شده دارد میرود. هر تن موادی که ما در سال 1383 صادر میکردیم، ارزشش 444 دلار بود که به کشور برگشته است. در سال 1384 این 487 دلار شده و در سال 1385 شده 493 دلار. یعنی قیمت محصولاتی که داریم صادر میکنیم، مرتب دارد بالا میرود. معنایش این است که کیفیت دارد بالا میرود و ساخته شده میفرستیم به جای این که مواد اولیه را بفرستیم... در سال 1383، ما 4/35 واردات داشتیم و 6/7 صادرات، یعنی 28 میلیارد دلار تراز منفی. در سال 1385 این 25 میلیارد دلار شده است... ظرف 17-18 سال صادرات 6/7 شده است. ظرف یک سال و هشت ماه همان 3/16 و بیش از دو برابر شده است، یعنی صادرات ما 9 میلیارد دلار اضافه شده است. این یک اتفاق عظیم در کشور است. بعضیها میگویند این حاصل سرمایهگذاریهای گذشته است. بسیار خوب، پس این دولت توانایی داشته که سرمایهگذاریهای گذشته را هم سریع به نتیجه برساند... طبق آمار مرکز آمار در دو سال 1384 و 85 یک میلیون و نهصد و پنجاه هزار شغل درست شده، یعنی سالانه 975000 به طور متوسط؛ بیشترین شغلی که در گذشته ایجاد شده در یک سال 690000 نفر است... ما سهم کارهای عمرانی را در بودجه بالا بردهایم، در سال 1383، 5/19 بود؛ در سال 1385، 3/25 شده است... اتکا به بودجه نفت در سال 1383، 9/61 بوده، در 1384 و 1385 شده 52 درصد... شما وقتی عمران، مسکن، صادرات و چرخش پول را زیاد میکنید، تولید زیاد و ثروت ملی هم اضافه میشود. اتفاقا مراجع جهانی هم تایید کردهاند گفتهاند ایران مثلا از بیست و چندم به بیست و یکم رسیده است. دو سه پله صعود کرده است. شما میدانید صعود در
اینجا یعنی حرکت جهشی، والا اگر بخواهی مثل آنها حرکت کنی رتبهات ثابت میماند.(1)
پدیده تمرکزگرایی در ایران و کشورهای جنوب با نظریههای «دولت رانتیر» (دولت تحصیلدار)، «دولت مطلقه مدرن»، «دولت اقتدارگرای بوروکراتیک» و نظریههای «مکتب وابستگی» که سیاستهای استعمار را در پدید آمدگی آن موثر میدانند، پیوند خورده است. این نظریهها همگی در ایران به یک واقعیت اشاره دارند که از دیدگاههای متفاوتی صورت گرفته است. در تاریخ ایران تمرکزگرایی محصول دوران پهلوی است. این وضعیت با نفتی شدن اقتصاد ایران پیوند دارد. تا پیش از این دوره اقتصاد ایران کشاورزی بود و مردم یا بخش خصوصی و محلی آن را اداره میکردند. اقتصاد، کشاورزی و محلی بود و مهمترین کار دولت گرفتن خراج و مالیات بود. تمرکز منابع وجود نداشت؛ گرچه شهرهایی همچون تبریز و تهران و مشهد و اصفهان و شیراز از سایر بخشها مهمتر بودند. اما پس از کشف و گسترش استخراج نفت و اهمیت راهبردی این کالا در اقتصاد جهان، از اوایل قرن بیستم به تدریج چهره اقتصادی کشور دگرگون شد و با نیازمندی کشورهای استعماری به این منبع انرژی استراتژیک، ایران نیز مانند بسیاری از جوامع جنوب به سوی کشوری تک محصولی پیش رفت. با گذشت زمان وابستگی اقتصادی کشور به درآمدهای نفتی بیشتر شد. درآمدهای نفتی و سیل منابع مالی به چند شهر معدود و به ویژه تهران جمعیت را از روستاها و شهرهای دیگر به سوی تهران کشاند و وضعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور را دگرگون ساخت. هجوم مهاجرت از اواخر دهه 1330 پدیده شهرنشینی مدرن را در ایران در پی داشت. حکومت پهلوی با اتکا به منابع مالی حاصل از فروش نفت کمتر به جامعه احساس وابستگی میکرد و توان رویارویی با خوانین و قدرتهای سنتی را پیدا کرد. تضعیف خوانین خود در دگرگونی تراکم جمعیتی کشور موثر بود، زیرا با از بین رفتن قدرت سنتی زمینداران نیروهای روستایی با سهولت بیشتری به شهرها مهاجرت کردند.
1) مصاحبه ریاست جمهوری درباره عملکرد اقتصادی دولت نهم (گزارش اقتصادی)؛ 27/2/1386.
اقتصاد تک محصولی متکی به نفت پیامدهای فراوانی در جامعه، اقتصاد و سیاست ایران بر جای گذاشت. اقتصاد دولتی، دیوانسالاری گسترده، گسترش تمرکزگرایی، دولت مطلقه و غیرمردمسالار، ترکیب جمعیتی ناهمگون و تراکم جمعیتی نامناسب و گسترش فساد اداری از جمله آن موارد است. این وضعیت با سه ارزش و هدف اجتماعی، یعنی «مردمسالاری»، «عدالت» و «توسعه» در تضاد است. گرچه دولت رانتیر یا دولت مطلقه مدرن یا دولت اقتدارگرای بوروکراتیک، که هر سه برداشتهای متفاوتی از یک پدیده هستند، به صنعتی شدن و شهری شدن انجامیدند اما نتوانستند زمینههای درونی، بومی و پایدار توسعهیافتگی را در جامعه ایران بنا نهند.
رانت به درآمدهایی گفته میشود که یک دولت از منابع خارجی یعنی با فروش منابع زیرزمینی و دریافت کمک از بیگانگان به دست میآورد. به نوشته لوسیانی در کتاب «دولت رانتیر» هر دولتی که 42 درصد یا بیشتر از کل درآمد خود را از رانت خارجی حاصل از صدور یک یا چند ماده خام به دست آورد، دولت رانتیر لقب میگیرد. مطابق این نظریه، بینیازی اقتصادی و درآمد مستقل دولت از جامعه به بوروکراسی و دوری از مردمسالاری میانجامد. دولتهای رانتیر تنها زمانی حاضر به پاسخگویی به نیازهای اساسی مردم هستند که تامین مردمسالاری مشکل مهمی برای اجرای سیاستهای رانتگونه آنان نباشد. این ساز و کار تواناییهای دولت به خصوص کارویژههای استخراجی و دوباره توزیعی دولت را به شدت تضعیف میکند و در نتیجه دولت در مقابل تغییرات درآمدهای نفتی خود که عمدتا خارج از اراده آن قرار دارد به شدت آسیبپذیر میشود. برخلاف اقتصاد تولیدی که ثروت نتیجه کار و کوشش است، در اقتصاد رانتی ثروت محصول شانس، تصادف، روابط فامیلی و نزدیکی و ارتباط به منابع قدرت است. طبیعی است در شرایط وجود امکانات کسب درآمد از طریق رانت، استعدادهای جامعه به نوآوری و خلاقیت و فعالیت مولد به سوی کسب درآمدهای آسان فعالیتهای منفی، فرصتطلبی و دلالی جذب میشود. این وضعیت موجب رشد کمی بوروکراسی به منظور توزیع درآمدهای نفتی میگردد. چنین بوروکراسی با مفهوم بوروکراسی عقلایی کاملا متفاوت است و عمدتا فلسفه وجودی آن اصل عدم دریافت مالیات در مقابل عدم وجود نمایندگی است. هر چند که از سوی دیگر، توسعه بوروکراسی به عنوان وسیلهای برای اشتغال میتواند در کوتاه مدت موجب مشروعیت
طبقه حاکم و دستگاه حکومتی شود ولی در بلندمدت نمی تواند حافظ رابطه قانونی جامعه با دولت باشد و در نهایت ممکن است به رویارویی بین دولت و جامعه منتهی شود.(1)
به عبارت دیگر، از تبعات دولت رانیتر پدید آمدن کلان شهرهایی چون تهران است که با بلعیدن بیشتر منابع کشور و زیر پا گذاشتن عدالت، مسیر توسعه را با چالش مواجه میسازند. در این بین دسترسی بیشتر به منابع برای کسانی مقدور است که از اقتدار بوروکراتیک برخوردارند.
اصولا تمرکزگرایی و تجمع منابع در یک شهر معضلی است که به عنوان یکی از مشترکات جوامع جنوب مطرح شده است. از ویژگیهای مهمی که در جریان افزایش سریع جمعیت شهری در کشورهای جنوب خود را نشان میدهد، رشد فوقالعاده یک یا دو شهر در آنهاست، که معمولا پایتختهای این کشورها یکی از این شهرهاست. به عبارت دیگر، فاصله جمعیت یک یا دو شهر پرجمعیت در این کشورها با بقیه شهرها بسیار زیاد است. برخی محققان این خصوصیت توزیع جمعیت شهری را به یک بیماری معروف به نام «ماکروسفالی» یا «بزرگ سری» تشبیه کردهاند و این پدیده را در زمره یکی از بیماریها و نابسامانیهای این کشورها قلمداد کردهاند. آن چه موجب تمرکز و شهرنشینی در کشورهای کم توسعه شد، حضور مستقیم و غیرمستقیم استعمار سرمایهداری در این کشورها بود. گسترش تجارت خارجی در این سرزمینها، در عمل به گسترش شهرها انجامید. برای تجارت خارجی، لازم بود که مراکز و شبکههای تولید یا جمعآوری کالا و مواد صادراتی مستعمرات و همچنین شبکههای توزیع کالاها و مصنوعات وارداتی در یک جا متمرکز شود. در نتیجه در کنار فعالیتهای مرتبط با تجارت خارجی، فعالیتهای محلی و بومی نیز در مراکز شهری تمرکز یافت. به علاوه همراه با تمرکز اقتصادی، تمرکز سیاسی و اداری نیز به وقوع پیوست. این شهرها همچنین به مرکز پیدایش و رشد صنایع جدید وارداتی تبدیل شدند. ماهیت تولید و تجارت سرمایهداری در تمرکز «نیروهای تولیدی» ، «بازار»، «سرمایه» و «جمعیت» است. به جز عوامل اقتصادی، خصوصیات دولتهای حاکم نیز عامل مهمی در تمرکز
1) ازغندی، علیرضا؛ درآمدی بر جامعهشناسی سیاسی ایران؛ تهران، قومس، 1385، صص 39-41.
شهرنشینی در این کشورهاست. در این کشورها دولتهای اقتدارگرای بوروکراتیک به منظور کنترل مستقیم بر همه عرصههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به تمرکز نهادها و مؤسسات سیاسی، اداری و نظامی در یک شهر تمایل دارند. طرفداران نظریه «مرکز و پیرامون»، این شهرها را به مثابه «مرکز پیرامون» و «ایستگاههای اصلی انتقال ثروت ملی به خارج و جذب و همهگیر ساختن الگوی مصرف سرمایه دارانه» میدانند. بر اساس نظریه «مرکز و پیرامون»، نظام سرمایهداری جهانی به دو بخش مرکز و پیرامون تقسیم شدهاند، در خود پیرامون نیز یک مرکز وجود دارد که همچون مرکز نظام جهانی بر پیرامون خود مسلط است و بخش اعظم سرمایه، امکانات و قدرت را درون خود متمرکز میکند. در کشورهای کم توسعه مرکز پیرامون جایی جز پایتخت یا یکی دو شهر بزرگ دیگر نیست که بخش اعظم بودجه نیز صرف آنها میشود. همچنین امکانات آموزشی، بهداشتی و تفریحی همگی در این شهرها متمرکز میگردند. ذکر این نکته ضروری است که فرصتهای شغلی این شهرها در مقایسه با دیگر مناطق کشورهای کم توسعه بسیار زیاد است؛ علاوه بر جمع شدن بخش اعظم اعتبارات داخلی و سرمایههای خارجی در این شهرها که امکانات سرمایهگذاری و ایجاد اشتغال را افزایش میدهد، وسعت جمعیت این شهرها نیز خود به عنوان یکی از عوامل و زمینههای ایجاد انواع فرصتهای اشتغال و درآمد عمل میکند. در اینگونه شهرها، به رغم همه مسایل و مشکلات، سطح زندگی و درآمد چندین برابر بهتر از دیگر شهرها و به ویژه روستاهای این کشورهاست. به همین دلیل برخی از این پدیده با عنوان «استعمار داخلی» نیز یاد کردهاند. البته افزایش جمعیت شهری از سوی دیگر، برای ساکنان این کلان شهرها نیز آفتهای فراوانی به همراه دارد و از نظر جامعه شناختی علت ساختاری بسیاری از پدیدههای منفی رایج در این شهرها به شمار میآید. طلاق، ولگردی، بیکاری، جنایت، فساد، افسردگی و بیماریهای روانی، اعتیاد و مرگ و میرهای مدرن مانند تصادفات و ایدز از جمله پدیدههای متعلق به بیماری ماکروسفالی است که با رشد این شهرها به شدت افزایش مییابد.(1)افزون بر این مشکلات، گسترش و تمرکز شهرنشینی به تمرکز اقتصادی و بوروکراتیک میانجامد و ضمن تهدید
1) ساعی، احمد؛ پیشین؛ صص 91-100.
مردمسالاری، زندگی را به نوعی از حالت طبیعی دور میسازد و به صورتی مصنوعی اقتدار دولتهای بوروکراتیک را در زندگی خصوصی افراد گسترش میدهد. به همین دلیل است که شخصیتهای برجستهای چون تولستوی و گاندی با این شیوه شهرنشینی مخالفت میورزند و زندگی در جوامع کوچک را ترجیح میدهند که افراد در آن از آرامش و آزادی بیشتری برخوردارند و در آنها به صورت طبیعیتر زندگی میکنند و به عدالت نزدیکترند.(1)
برای کاهش عوارض منفی گسترش شهرنشینی، آن چه در برنامهریزیهای کلان کشورهای جنوب باید به طور جدی به آن توجه شود، جلوگیری از رشد نامتوازن شهرهاست. توزیع مناسبت و عادلانه منابع و امکانات (اعم از اعتبارات، سرمایهها و دیگر منابع و فرصتها) در مناطق مختلف کشور (شهرها و روستاها) و بخشهای مختلف اقتصادی (کشاورزی، خدمات، صنایع و غیره) برحسب نیازهای حیاتی و واقعی کشور و برطبق یک الگوی ملی و درون زای توسعه، میتواند از رشد بیرویه شهرنشینی و به ویژه شهرهای بزرگ در این کشورها جلوگیری کند. تا آن جا که به شهرهای بزرگ موجود در این کشورها مربوط میشود، باز گرداندن بخش عظیمی از جمعیت این شهرهای بزرگ به سوی دیگر مناطق و مراکز شهری و روستایی است که اگر ناممکن نباشد، دست کم بسیار مشکل است. در چنین شرایطی، برنامهای که برای تعدیل مسایل اینگونه شهرها عملیتر و مطلوبتر است، ایجاد وضعیت «چند مرکز» در آنهاست. به عبارت دیگر میبایست از تمرکز تأسیسات و مراکز صنعتی، تجاری، اداری، فرهنگی، تفریحی و... در این شهرها جلوگیری کرد. ایجاد قطبهای چندگانه صنعتی، تجاری، خدماتی، مسکونی و اداری در هر یک از این شهرها میتواند دست کم برخی از مسایل آنها را، که به طور عمده ناشی از تمرکز است، مانند مسایل ترافیک و آلودگی هوا تا حدودی تعدیل کنند و شتاب توسعهیافتگی را شدت بخشند.(2)
به نظر میرسد پس از دههها گسترش فرایند تمرکزگرایی در ایران، احمدینژاد نخستین رییس دولتی (اعم از رییس جمهور و نخست وزیر) باشد که به طور جدی
تلاش دارد شتاب و سرعت آن را در گام نخست بکاهد و سپس متوقف سازد. نگاهی به اندیشههای اجرایی و سیاستهای احمدینژاد نشان میدهد روح حاکم بر این سیاستها در تمام ابعادش تمرکززدایی با هدف توسعه و عدالت است. تمرکززدایی با سیاستهای متعددی مانند اصلاحات اداری و بانکی، سفرهای استانی، توزیع عادلانه درآمدهای ملی و گسترش صنعت گردشگری ارتباط مییابد.
تمرکززدایی عبارت است از انتقال یا واگذاری قدرت اختیارات برنامهریزی، تصمیمگیری یا مدیریت از دولت مرکزی یا کارگزاریهای وابسته آن به سازمانهای میدانی، واحدهای تابعه دولت، شرکتهای عمومی نیمه مستقل، مقامات محلی، مقامات اجرایی و سازمانهای غیردولتی. اهمیت این سیاستها زمانی مشخص شد که برنامههای نوسازی غربی در جوامع جنوب با شکست مواجه شد و حتی مشکلات جدیدتری را به آنها تحمیل کرد. تمرکززدایی ممکن است به دو طریق صورت گیرد: «تمرکززدایی کارکردی» و «تمرکززدایی حوزه ایی». در تمرکززدایی کارکردی اختیارات به سازمانهایی انتقال مییابد که از لحاظ کارکردی دارای تخصص هستند؛ مانند انتقال اختیارات از یک وزارتخانه مرکزی به یک شرکت عمومی. اما تمرکززدایی حوزهای اختیارات را به سازمانهایی انتقال میدهد که در داخل مرزهای مشخص سیاسی قرار دارند، مانند استانها، ناحیهها و فرمانداریها. به طور کلی اهداف اشاره شد در منطق تمرکززدایی را میتوان به صورت زیر برشمرد:
تمرکززدایی با تقویت کردن امکانات اجرایی و اداری واحدهای منطقهای و زیرمنطقهای و قادر ساختن مقامات محلی و رهبران سیاسی در شناسایی مشکلات و اولویتهای توسعه، فرایند توسعه را تسهیل و تسریع میکند؛
تمرکززدایی موجب کاهش تشریفات زاید اداری و چیرگی بر گرفتاریهای ناشی از روشهای دیوانسالارانه میشود؛
تمرکززدایی میتواند با ارتقای مشارکت عمومی در کشور، وحدت ملی و مشروعیت سیاسی حکومت را افزایش دهد؛
تمرکززدایی میتواند موجب هماهنگی موثرتر برنامهریزی و اجرا در سطح محلی شود؛
تمرکززدایی میتواند با رها ساختن مقامات بلندپایه از وظایف عادی که مقامات محلی میتوانند آنها را به نحو مؤثرتری انجام دهند، کارایی کارگزاریهای دولت مرکزی را
افزایش دهد؛
تمرکززدایی شرط لازم افزایش مشارکت شهروندان در فرایند برنامهریزی توسعه است؛
تمرکززدایی میتواند دسترسی به تسهیلات و خدمات دولتی را افزایش دهد؛
تمرکززدایی میتواند از طریق کاهش هزینه ارایه خدمات، شناسایی مشکلات نظام عرضه و برانگیختن حساسیت مردم نسبت به برنامههای رفاه اجتماعی و زیربنایی دولت به ارایه مؤثرتر خدمات عمومی جهت رفع نیازهای اساسی انسان کمک کند؛
تمرکززدایی میتواند انعطاف کارگزاریهای محلی، کارکنان میدانی و رهبران محلی را برای رسیدگی به مشکلات خاص یک ناحیه یا منطقه، تجربه کردن طرحها بدون این که مجبور باشند آنها را برای کل کشور توجیه کنند، آزمودن نوآوریهای اداری در داخل یک منطقه و ابتکار مقامات محلی را افزایش دهد.(1)
دولت فقط متعلق به مرکز کشور نیست، دولت متعلق به همه است. بسیاری از تصمیمات در مرکز گرفته میشود، اما وقتی میخواهد اجرا بشود در دستگاههای اجرایی میغلطد، میآید به نقاط دوردست که میرسد چیزی از آن باقی نمیماند. بسیاری از تصمیمات هست که با نیت و فکر خوب گرفته میشود، اما وقتی در اجرا میآید به نقاط دور دست میرسد، نتیجه معکوس میدهد. بسیاری از اوقات تصمیماتی که گرفته میشود، بدون توجه به واقعیتهای کشور و نیازهای حقیقی کشور است.(2)
پیشرفت کشور در این نیست که همه در ده شهر جمع بشویم... همه در اینجا از آلودگی هوا مینالیم. آلودگی را هم خودمان ایجاد میکنیم. آلودگی هوا در شهر از آسمان که نازل نشده، خودمان همه جمع میشویم، بعد بیکاریم، بعد میگوییم اوقات فراغت، کلی پول را از ملت میگیریم که خرج کنیم اوقات فراغت را پر کنیم.(3)
یکی از مهمترین مشکلات امروز کشور ما، جا به جایی و حرکت جمعیت به سمت
مراکز بزرگ شهری است و این برای اقتصاد ما سم مهلکی است، یعنی افزایش مصرف و کاهش تولید؛ افزایش چرخ کاذب اقتصادی و کاهش چرخ مثبت. ما باید جلوی این حرکت جمعیت را بگیریم، همان که اسمش تمرکززدایی گذاشته شد... (لذا در مهمترین اقدام باید) تخصیص منابع را از نقطه مرزی شروع کینم و جلو بیاییم تا ان شاءالله همه کشور با هم پیشرفت کند.(1)
تصمیم قطعی دولت این است که سهم اعتبارات استانی را افزایش بدهد، بالا ببرد، عادلانه در سطح کشور توزیع بکند و اختیاراتش را به طور کامل به مدیران استانی بدهد. بالاخره شورای برنامهریزی استان، نمایندگان محترم و فرهیختگان استان خیلی از مشکلات استان را بهتر از ما میتوانند تشخیص بدهند... برای اولین بار قرار است که ان شاءالله بودجه سراسری را به نسبت عدم برخورداری و محرومیتها توزیع بکنیم. بالاخره همه کشور باید با هم حرکت بکند و ساخته بشود.(2)
قرار به تمرکززدایی است که بحثی استراتژیک و بسیار مهم و اساسی است... (بحثی) هم که در دل این است؛ افزایش اختیارات استانها، واگذاری بسیاری از امور قابل واگذاری به استانهاست که بتوانند در بسیاری از جهات خود را اداره کنند.(3)
تمرکززدایی جزو محورهای اصلی برنامههای دولت است. به سازمانها، شرکتها و دستگاههایی که در تهران کاری ندارند مهلت داده شده و اینها باید به استانها منتقل بشوند، از رفت و آمدها جلوگیری بشود و اختیارات به استانها واگذار بشود. دولت جدید بنا دارد که اختیارات استانداران را اضافه کند، چون تمرکززدایی از محورهای اصلی برنامه دولت است. ما در استانها دنبال عناصر اجرایی و عمرانی هستیم. اینها را میخواهیم بیاوریم برعهده مدیر استان بگذاریم. برای اینکه میخواهیم اینها همه بار اجرایی کشور را در استانها به دوش بگیرند تا دولت به سیاستگذاری و نظارت پردازد.(4)
آنچه در فصل عدالت مطرح میشود، توزیع امکانات و فرصتها با ملاحظه میزان
محرومیتها، استعدادها و ظرفیتها در همه جغرافیای کشور است. باید آن چه قابل توزیع است، به سرعت شناسایی شود و... در اختیار مردم قرار گیرد... این با تمرکزی که در حال حاضر وجود دارد، مغایرت دارد. وقتی امکانات، سرمایههای مادی و معنوی متعلق به همه کشور است و بنای دولت و مجلس آبادانی و توسعه سراسری است، چه دلیلی دارد که این امکانات در تهران متمرکز شود. تمرکز هزینههای سنگینی را به ملت تحمیل میکند. دفترها و ستادها علیالقاعده باید پشتیبانیکننده طرحها و پروژهها باشند و دلیلی ندارد که هزینه ستادها و دفترها به قدری بالا باشد که اصولا اقتصادی بودن طرحها را زیر سؤال ببرد. پذیرفته نیست کاری که میتواند با ده نفر و در یک ساختمان پنجاه میلیونی انجام شود با بیست نفر و در ساختمان یک میلیاردی انجام گیرد. چرا باید سرمایهها بلوکه شود؟ اصولا دفترهای پروژهها و طرحها باید در میدان عمل و فعالیتها باشد. این اقدام هزاران میلیارد تومان سرمایه ملی را آزاد میکند و هزینههای سنگین ترددها را حذف میکند. البته این فقط یک مثال است. فعالیتهای عمرانی، اقتصادی و سرمایهگذاریهای مولد و اشتغالزا در مناطق آنگاه جهت صحیح خود را پیدا میکند که مبتنی بر نیازها، درجه محرومیت، ظرفیتها و استعدادهای مادی و معنوی همان مناطق ساماندهی شود.(1)
برای ساختن کشور کارهای فراوانی باید انجام بشود. از جمله کارهایی که باید انجام بشود مبارزه همه جانبه با بیکاری و ایجاد اشتغال برای جوانان برومند ایران اسلامی است. دولت برای ایجاد اشتغال سه تصمیم مهم گرفته است. تصمیم اول بنابراین شده است در ادامه سرمایهگذاریهای دولت در بخش اقتصادی کارخانجات و صنایع، فرصتها به جای این که در برخی از شهرها متمرکز بشود، باید در سراسر کشور توزیع بشود. این طور نباشد که ما بیش از چهل درصد کل صنایع کشور را فقط در اطراف تهران داشته باشیم و هر سال سرمایهگذاریای که در آن جا میشود معادل سرمایهگذاری کل کشور باشد، این یعنی بیعدالتی و تمرکز و این از نظر دولت پذیرفته نخواهد بود. تصمیم دومی که دولت گرفته
1) پیشین.
است، این است که تسهیلات ارزان قیمت را به طور عادلانه در سراسر کشور توزیع بکند؛ سهم هر استان و شهرستان در اختیار جوانان قرار بگیرد و جوانان بتوانند با همت خودشان کارگاهها و مزارع و دامداریها را برپا و آباد کنند... کار دیگر دولت تأسیس صندوق مهر امام رضا(ع) است.(1)
پیشرفت و عدالت لازم و ملزوم هماند؛ ما عدالت بدون پیشرفت و پیشرفت بدون عدالت نمیخواهیم. محور برنامههای اجتماعی اسلام در عین این که همه پیشرفتها و رفاهیات و علم و فناوری را در خود دارد، حتما سرشار از عدالت است. پیشرفت بدون عدالت یعنی جمع شدن ثروت در دست عدهای خاص و عدالت بدون پیشرفت یعنی درجا زدن و عقب افتادن. تلاش ما این است که همراه با پیشرفت، عدالت (نیز) همراه با ایجاد تحرک مناسب در بخشهای گوناگون اقتصادی و فرهنگی اجرا شود. ما برای اجرای عدالت کارهای فراوانی را در طول سال گذشته انجام دادهایم و باید در سالهای آینده هم این را ادامه بدهیم. یکی از اقداماتی هم که در جهت پیشرفت و هم در جهت عدالت است، توجه به مناطق محروم است؛ هم از جهت عمرانی و هم از جهت سرمایهگذاری. من به برخی از کارهایی که انجام شده اشاره میکنم. اطلاع دارید که سهم اعتبارات عمرانی استانها که عمدتا در مناطق محروم هزینه میشود از بیست درصد به بیش از 35 درصد در سال 1384 رسید و به بیش از چهل درصد در سال 1385، و حداقل چهل درصد این اعتبارات در روستاها هزینه شد. در همین مدت یک سال بیش از نه هزار کیلومتر راه روستایی بهسازی و آسفالت شد... برای اولین بار در تاریخ کشور طی یک سال بیش از دویست هزار مسکن روستایی نوسازی شد. در حالی که در طول ده سال قبل از آن فقط دویست هزار واحد نوسازی شده بود... در زلزله لرستان در کمتر از هشت ماه بیش از 35 هزار واحد مسکونی بازسازی شد. جهتگیری همه ما این بوده که از سرمایهگذاری در روستاها و مناطق محروم حمایت بکنیم. از تولیدات روستایی حمایت کنیم. برای اولین بار محصولات اصلی روستاییان نقدی خریداری شد و تشکلهای کشاورزی و دامداری مورد حمایت
1) سخنرانی در دیدار با مردم سراب؛ 22/4/1385.
مستقیم قرار گرفتند. بسیاری از روستاها دارای طرح هادی و بهسازی شدهاند. دولت تلاش دارد هویت مناطق گوناگون کشور را احیا و تثبیت بکند.(1)
اصولا تمرکز جمعیت و منابع در تهران یکی از علل ساختاری تورم و افزایش قیمت برخی کالاها مانند مسکن و زمین است. زیرا به علت تراکم بالای جمعیت در یک جغرافیای کوچکی از کشور، تقاضا نسبت به عرضه فزونی مییابد و موجب میشود که زمین و مسکن در این مناطق به همراه اجاره بها افزایش پیدا کند. با گسترش قیمت در تهران، این افزایش به گونهای هرچند کمتر اما به دیگر بخشهای کشور سرایت میکند و همچنین افزایش قیمت در یک بخش اقتصادی به بخشهای دیگر منتقل میشود. به هر طریق تجربه نشان میدهد در کشورهایی که از وضعیت اقتصادی مناسبی برخوردارند شهرها به یکدیگر نزدیکترند و تراکم جمعیت از پراکندگی یکنواخت و معقولی برخوردار است.
در آغاز قرن بیست و یکم به نظر میرسد دولت به تدریج مفهوم گذشته خود را از دست میدهد و با دگرگونیهایی مواجه میشود. گسترش وسایل ارتباطی و دنیای مجازی رسانهای که بسیاری از تصاویر ذهنی و الگوهای رفتاری را تغییر داده معنای دولت را نیز با گذشته متفاوت کرده است. دولت با حضور رسانهها و به ویژه اینترنت بیش از گذشته قابل دسترسی به نظر میرسد و اخبار آن کم و بیش در جامعه منتشر میشود.
به همین ترتیب، دیگر تصاویر آرمانی و اسطورهپردازی از دولتهای کلاسیک و رؤسای آن حتی جای خود را به حرمتشکنی و توهینها دادهاند. پدیدهای که نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا به چشم میخورد. در چنین وضعیتی دریافت افرادی چون «ژان بودریار» از دوران جدید قابل تأمل به نظر میرسد. وی با طرح مفهوم «ابر واقعی» بر آن است که در این شرایط، امر غیرواقع بیشتر از خود واقعیت، واقعی است. یعنی واقعیتی که به شکل مصنوعی تولید شده (مانند فیلم، گزارشهای خبری، عکس و...) واقعیتر از واقعی است، مدلها در آن جایگزین واقعیت میشوند. شبیهسازیها از
1) سخنرانی در مراسم تقدیم لایحه بودجه 1386؛ 1/11/1385.
نهادهای واقعی واقعیتر میگردند و مرز میان اطلاعات و سرگرمی، سیاست و سرگرمی، جنگ و سرگرمی (به ویژه در برنامههای تلویزیونی) در هم میریزد. حتی قدرت دیگر مفهوم قدیمی خود را ندارد و به امر انتزاعی تبدیل شده است که در هیچ نهادی نیست چه خرد و چه کلان، قدرت دیگر انظباطی هم نیست. بلکه قدرتی «مرده» است که از طریق چرخش نامعین نشانهها حرکت میکند و در نتیجه، قدرت به یک «صورت خیالی» تبدیل میشود. برداشت بودریار از قدرت به رغم آن که آن را چنان منتشر و انتزاعی میداند که قابل پیگیری نیست و اساسا مبارزه با آن را به نوعی ناممکن میداند، از نظر توجه به ابعاد جدیدی از جامعه و قدرت که در رسانهها و نشانهها دیده میشود حایز اهمیت است. به اعتقاد او نشانهها به نظم جدید اجتماعی قوام میبخشند.
نشانهها بر زندگی اجتماع حاکماند. فیلمهای سینمایی، اخبار تلویزیوین و... جلوههایی از این شرایطاند. در جامعه معاصر به تدریج تمایز میان مدل و واقعیت، مرز میان تصویر یا شبیهسازی و واقعیت در هم میشکند و همراه با آن، نفس تجربه و زمینه امر واقعی نابود میشود.(1)
با وجود این، در گفتار پیش رو دگرگونی در معنای دولت به ابعاد دیگری نظر دارد و به مفهوم پیوند «دولت» و «پایتخت» میپردازد. شاید هنوز مفهوم سنتی دولت که مرکب از هیاتی از وزراست که جلسات خود را در شهر مرکزی یک کشور به نام پایتخت برگزار میکند، مشروعیت خود را از دست نداده باشد. اما به نظر میرسد با تغییرات محیطی که بر انسانها حاکم شده و بسیاری از لوازم و شرایط دولتها را تغییر داده است، شرط لازم برگزاری جلسات هیات دولت در پایتخت جایگاه خود را از دست داده باشد و به تدریج این شیوه سنتی در جهان با بحران مشروعیت مواجه شود. امروز نه تنها وسایل ارتباطی و حضور نهادهای موازی دولت که به پراکندگی قدرت منجر شدهاند، مفهوم سنتی دولت را دگرگون ساختهاند بلکه با گسترش وسایل نقلیه جدیدی که شهرها را به یکدیگر نزدیک ساختهاند، مفهوم پایتخت نیز در حال سست شدن است. اگر زمانی دولتها به دلیل نبودن فناوریهای امروزی مجبور بودند به طور
1) مشیرزاده، حمیرا؛ تحول در نظریههای روابط بینالملل؛ تهران، سمت، 1385، ص 265.
حساب شده شهری را به عنوان مرکز حکومت خود برگزینند تا به راحتی بر تمام قلمرو و ملک خود حاکم باشند، امروز این تلقی از پایتخت در حال فرو ریختن است.
در این میان احمدینژاد را میتوان آغازگر شیوهای جدید و مبتنی بر عقلانیت عملی در کشورداری دانست. او متناسب با شرایط جدید به شالودهشکنی ساختارهای موروثی گذشته که اینک کارکرد خویش را از دست دادهاند، پرداخته است تا به افزایش کارایی و بهرهوری سیستم دولت یاری رساند. این شیوه تلاش دارد از ابعاد «چهره خصوصی» دولت بکاهد و بر ابعاد «چهره عمومی» با ماهیت «خدمتگزاری» آن بیافزاید. این اصلاحات برای تقویت خدمات عمومی و رفاهی دولت است. اما در گفتمان احمدینژاد این دولت را نباید «دولت رفاهی» نامید و بهتر است آن را «دولت خدمتگزار» بنامیم، زیرا دولت خدمتگزار از معنای عمیقتری برخوردار است و افزون بر آن که کار ویژههای دولت را نشان میدهد، تعیینکننده رابطه حاکمان با جامعه نیز خواهد بود و با فلسفه سیاسی اسلام در این باره که پیشتر به آن پرداختیم، انطباق بیشتری دارد. دولت خدمتگزار مهمترین وظیفه و کار ویژهاش پس از تامین نظم و امنیت که شرط لازم و ابتدایی هر حکومتی است در مرحله بالاتر و کاملتر، انجام خدمات عمومی و رفاهی و کمک به توسعه و آبادانی تمام کشور است.
راهبرد «سفرهای استانی» که ریشه در دوران شهید رجایی دارد، در شیوه نوین خود که با ساز و کار جدیدی جنبه عملیاتیتری یافته است از ابتکارات احمدینژاد به شما میرود. سفرهای استانی با سیاستهایی همچون تمرکززدایی، اصلاحات اداری، عملیاتی ساختن مردمسالاری دینی، پیش رفتن به سوی عدالت اجتماعی و آمایش سرزمینی مرتبط است. سفرهای استانی با اصالت بخشیدن به اکثریت مردم که در تمام نقاط کشور پراکندهاند به تحقق مردمسالاری حقیقی چشم دوخته است، تا با توزیع مناسب اعتبارات گامهای خود را به سوی عدالت بردارد. نکته اینجاست که به شیوه سنتی جذب اعتبارات کافی برای استانهای محرومتر ممکن نبود، در حالی که سفرهای استانی ضمن سرعت بخشیدن به فرایند تصمیمگیری و سیاستگذاری به جذب اعتبارات کافی در آنها نیز یاری میرساند. سفرهای استانی تلاش دارد با کوتاه کردن فرایند تصمیمگیری و سیاستگذاری مراحل پیچیده و مانعساز اداری را که مانع از تحقق تصمیمهای درست در زمان مناسب میشود، از میان بردارد. اجرای اصل 44، فعالسازی دفتر امور مناطق محروم
کشور، تأکید بر اشتغال زودبازده و هدایت منابع بانکی به سوی استانها از جمله بازوهای اجرایی این راهبرد بودند. همچنین سفرهای استانی با تأکید بیشتر بر آمایش سرزمینی تلاش دارد تا از ظرفیتهای غیرفعال و نیمه فعال استانها که به دلیل فرسودگی ساختار بوروکراسی کشور چندان به کار گرفته نشدهاند، بهره ببرد. در این سفرها با دریافت نامههای فراوانی که از سوی مردم نوشته شده است، وضعیت استانها از نگاه مردم به تصویر کشیده میشود. نیازها و شکواییههای مردمی مشخص میشود و سازمانهایی که ضعیفتر عمل کردهاند بر اساس همان شکواییهها مشخص میشوند تا در مجموع دولت را در فرایند تصمیمگیری یاری رسانند.
یکی از مشکلات کشور ما، ساختارهای اداری به جا مانده از زمانهای دور است که این ساختارها برای تحول و حرکتهای سریع ایجاد نشدهاند. برای این که این ساختارها به حرکت در بیایند و نظارت کافی بر آنها انجام بشود هم سفرهای استانی بسیار مفید هستند. دولت نظارت خودش را بر کل سازمان اداری کشور به طور بسیار سازمانیافته دارد انجام میدهد. به جای این که گزارشها از دور دست کشور حرکت بکند و بعد از مدتهای طولانی و چرخشها و تغییراتی که در ساختار اداری انجام میشود، آیا به دولت برسد یا نه، دولت مستقیما در صحنه حاضر است و همان جا تصمیم میگیرد.(1)
اولین کسانی که دولت را به چرخش درآوردند و به سمت مردم بردند و در استانها تشکیل دادند، شهیدان رجایی و باهنر بودند. میفرمودند که همه جای ایران، ایران است و همه جا باید با هم پیشرفت و تعالی پیدا بکند.(2)
حضرت علی(ع) به مالک اشتر میفرمایند که شما یک ساعات و زمانی را برای مواجهه رو در رو با مردم قرار بده. باید مردم دسترسی داشته باشند، باید ببینی، حرف بزنی و حرف بزنند. تجربه ما هم در این 27 سال نشان داده که در تهران نشستن و گزارشها را از روی کاغذ خواندن، دردی را دوا نمیکند. باید رفت و دید. باید رفت و شنید. باید رفت و نشاط ایجاد کرد. باید در محل رفت و تصمیم گرفت. الان
ما میرویم و کل مسایل یک استان را در دولت بحث میکنیم و همه وزرا نسبت به همه مسایل آن استان آشنا میشوند. بنابراین، وقتی وزیر بهداشت مثلا به وزیر راه زنگ میزند که آنجا درمانگاه مشکل دارد، بولدوزر خود را بفرست، او دیگر نمیگوید به من مربوط نیست. چیزی که قبلا هزار هزار در سال اتفاق میافتاد.(1)
سفر دولت به استانها اتفاق بزرگی بود که در کشور ما افتاد. در حقیقت توبه و استغفاری از جانب دستگاه دولت و مدیران و مجریان کشور بود. سالهای طولانی و دهههای متوالی در دستگاه دولت به صورت یک عادت درآمده بود که همه توجهات را اولا به مرکز، از مرکز به مجموعه خودش و از مجموعه خودش به خودش و مدیران هم همین مسیر را طی کنند. آخرش به خودشان برسند. خیلیها بودند که از تبعیضها، محرومیتها و فاصلهها به درستی سخن گفتند، اما وقتی به وسعت نیازها مواجه شدند، گفتند این وسعت را که نمیشود، ما که نمی توانیم همه ظلمها و خسارات تاریخی و تبعیضهای طولانی دههها و سدهها را جبران کنیم. پس بیاییم روی جاهای خاصی متمرکز بشویم. از آن جاهای خاص هم به جاهای اخص رفتند. بعد دیدیم فرهنگی از دل آن درآمد که فرهنگ رسیدگی به خود و گروه و دسته و جیب خود بود و چیزی در کشور درست شد که عدهای پیدا شدند که فقط به فکر خودشان بودند و این در نقطه مقابل همه ضرورتها و نیازهای کشور و فرهنگ اسلامی و ملی ایران زمین بود. احساس من از گذشته این بود که دیوارهای ضخیم و سدهای مستحکم و بلندی به مرور بین مدیران و برنامه ریزان و متن مردم شکل گرفته، به گونهای که مدیران حتی از دریافت آثار تصمیمات خودشان هم غافل و محروم اند؛ یعنی در ساختمانهای بیست طبقه و هجده طبقه و بلند مرتبه و دارای سیستمهای اداری تو در تو و پیچ در پیچ مینشینیم و تصمیماتی میگیریم، بدون این که به آثار این تصمیمات در صحنه زندگی مردم توجهی کنیم. بعد هم مرتب شروع میکنیم به ناله کردن، چرا بازدهی پایین آمده؟ چرا مصرف بالا رفته؟ چرا برنامهریزیها جواب نمیدهد؟ چرا تبعیض هست؟ چرا فقر هست؟ چرا همه جای کشور با هم پیشرفت نمیکند؟ لازم بود که این دیوارها برداشته شود و در درون ساختار اداری کشور تحول و انقلابی به وقوع بپیوندد. تلقی و باور من
1) سخنرانی در جمع تشکلهای دانشجویی؛ 26/7/1385.
این بود که آن نقطه محوری و کلید این تحول، برقراری ارتباط بین نظام تصمیمگیری و اجرایی کشور با متن مردم است. ارتباطی که بسیار تضعیف شده و در بسیاری از جاها قطع شده بود. بگذارید نشانههایی را بگویم. مثلا دفاع از مدیران دولتی در هر سطحی به یک تعصب و یک ناموس تبدیل شده بود. بخشداری، فرمانداری، مدیرکل، معاون و وزیر در هر جایی کار میکرد، همه خودشان را متعهد میدانستند که از کار خلاف او درست دفاع کنند، ولو همه ملت مخالف باشند. از سویی دیواری تشکیل شده، ارتباطات قطع شده، در حالی که مالک و صاحب کشور مردماند، اصلا دولت میوه درخت مردم است. دولت برآمده از ارادههای مردم است. دولت خودش به خودی خود که چیزی نیست... ما خودمان چیزی نیستیم. این مردم ما را در اینجا گذاشتهاند تا به همین مردم خدمت کنیم و منافع و حقوق این مردم را پای هیچ چیز معاوضه نکنیم و هیچ چیز را بر آن ترجیح ندهیم. ما فقط به متن مردم تعهد داریم و به غیر مردم هیچ تعهدی نداریم. اگر به اسلام و آرمانها تعهد داریم همه اینها در متن مردم است و فرهنگ و خواست مردم ماست و اعتقادات ملت ایران است. این دیوار بایستی برداشته میشد... این دیوار میبایست با یک حرکت سنگین هجومی بلدوزری تخریب میشد... باید همه دولت یک اردوکشی سنگینی بکند و حرکت کند و به متن مردم برود و از نزدیک ببیند. نمیشود یک وزیر ببیند و آن یکی نبیند.(1)
قبل از این که دولت سفر بکند، دهها گروه کارشناسی در تهران تشکیل میشود و آمار و اطلاعات را میگیرد. بعضیها سفر میکنند، گزارش میگیرند، مسئولین استان را میخواهند، بحث میکنند چه کار باید بشود، کدام مهمتر است، کدام در اولویت است و حالا که تصمیم گرفتیم، پول و منابع و قانون آن از کجا (میآید)؟ اینها را بررسی میکنند و یک فهرست آماده میکنند. بعدا جلسهای با نمایندگان محترم، بحثها نهایی و بعد سفر به استان انجام میشود و بعد وزرا در جلسات شورای اداری شهرستانها میروند دوباره همان چیزها را مرور میکنند.(2)
(لذا) دولت قبل از سفر به استان گروههای کارشناسی در تهران تشکیل میدهد با
حضور معاونین رییس جمهور، وزرا، آقای استاندار، مدیران، نمایندگان محترم در مجلس، کارهایی که باید در استان انجام بشود، شهر به شهر و بخش به بخش و در کل روستاها اینها را احصا و بررسی و کار کارشناسی میکنند و برای سفر دولت آماده میشود. دولت وقتی سفر میکند، خود بنده به مراکز شهرستانها میآیم، وزرا هم در شهرستان پخش میشوند، جلسه شورای اداری میگذارند، از پروژهها دیدن میکنند و مشکلات را از نزدیک میبینند. بررسیهای تهران مقداری چکش کاری و اصلاح میشود و در جلسه دولت مورد تصویب قرار میگیرد.(1)
ما هر سفری که میرویم زمانش به عوامل گوناگون بستگی دارد: به تعداد شهرستانها، به آب و هوا و زندگی مردم. مثلا به یک استان میرویم کشاورزی است، اگر ما فصل کشاورزی برویم مردم آسیب میبینند، یک جا بارندگی است اگر در بارندگی برویم آسیب میبینند. آن جایی که سرد است اگر در برف برویم آسیب میبینند. مسافرتهای خارجی پیش میآید. دولت باید مطالعه کند و خودش را آماده کند که وقتی به استان میرود، چند تصمیم درست و حسابی بگیرد که تکان بدهد و وضعیت آن استان را تغییر بدهد. (لذا) هیچ تأخیر و تقدمی نیست.(2)
حضور در استانها چند هدف مشخص را دنبال میکند. هدف اول دریافت مشکلات و شرایط محیطی به طور مستقیم از محل و از طرف مردم (است). دوم، بررسی تأثیر تصمیمات دولت در زندگی مردم مناطق و نقاط مختلف کشور است. ما معمولا در مرکز کشور تصمیم میگیریم، اما از آخر و عاقبت این تصمیم مطلع نیستیم. گزارشهایی که برای ما میآید، روی کاغذ است و معمولا گزارشهایی که روی کاغذ میآید، همه امور به سامان است. آنگونه که باید و شاید تغییر و تحولی که در اجرای یک تصمیم و سیاست اتفاق میافتد، منعکس نمیشود. وقتی با بدنه مردم ارتباط برقرار میکنیم، مردم آثار تصمیمات دولت را به روشنی و مستقیما به دولت منعکس میکنند و این باعث میشود که ما در تصمیمگیریها تجدیدنظر بکنیم و روند تصمیمگیریها را اصلاح بکنیم. سومین هدفی که دنبال
میکنیم، دریافت اطلاعات راجع به عملکرد سازمان اداری به طور مستقیم از طرف مردم است. ما گزارشهایی که از عملکرد سازمانها داریم، باز از طریق درون سازمانی و سلسله مراتب درونی است که به طور طبیعی تمام واقعیتها در آن منعکس نیست، اما وقتی با بدنه دولت ارتباط داریم مردم آخرین مسایل، پیچیدگیها و مشکلات درون ساختار اداری را منعکس میکنند و زمینه اصلاح آن را فراهم میکنند. هدف دیگر اطمینان بخشی و ایجاد امنیت خاطر در بین مردم و سلامت اداری است. وقتی مردم مطمئن هستند که با کمترین زمان و فاصله میتوانند به مدیران ارشد و تصمیمگیر کشور دسترسی پیدا بکنند، مطمئنا زیر بار بعضی تحمیلات خارج از قانون نخواهند رفت و این به سالمسازی محیط اداری و امنیت روانی آحاد جامعه در ارتباط با سازمان اداری کمک میکند. هدف دیگری که ما دنبال میکنیم، فعالسازی سیستم اداری است. همان طور که مستحضرید، دیوانسالاری اداری ما ساختار بسیار پیچیدهای دارد. این ساختار اولا تمرکزگراست، ثانیا از خودش به شدت دفاع میکند و ثالثا کارآمدی آن بسیار پایین است، یعنی در چرخه اداری ما بازدهی پایین است. حضور مستقیم در استانها و ارتباط با مردم یک نوع دورزدن و فعال کردن این دیوانسالاری است که به نظرم یک کار هوشمند و علمی است... بسیاری از تصمیمات وقتی درون سلسله مراتب اداری قرار میگیرد، علاوه بر این که مدت زمان طولانیای را به خودش اختصاص میدهد، در پیچ و خم اداری دچار تغییرات فراوانی میشود. بسیاری از اوقات با یک هدف مشخص تصمیمی اتخاذ میشود، اما وقتی این تصمیم به نقاط دور دست اداری کشور میرسد، کاملا تغییر جهت و ماهیت میدهد... وقتی ما با بدنه مردم ارتباط بر قرار میکنیم، در واقع نوعی منفعل کردن این سیستم و فعال کردن برای اجرای برنامههای دولت و تقاضاهای مردم عزیزمان است... دولت متعلق به همه ملت است. باید همه نقاط کشور حضور دولت را احساس و لمس کنند، چون دولت متعلق به خودشان است. دولت متعلق به ساختمانهای گران قیمت مرکز کشور نیست. نه این که در آن جا نباید کاری انجام بشود. چرا، بالاخره آن جا مرکز تصمیمگیری و سیاستگذاری است، اما دولت یعنی بخش اجرایی، این باید در متن مردم باشد. در همه نقاط کشور دولت باید
حضوری زنده، فعال و مستمر داشته باشد تا همه مردم بتوانند به آن دسترسی داشته باشند. بالاخره این یک سنتشکنی است. دولت خادم و نوکر مردم است و شأنی جز خدمتگزاری مردم ندارد. این حواشی و شئون کاذبی که در بعضیها و در بعضی جاها درست شده، هیچ اصالتی ندارد. رییس جمهور در صدر خادمان و خدمتگزاران مردم قرار دارد و خودش را در مقابل ملت جزء کوچکترین ملت ایران و بدهکارترین به ملت ایران میداند و در بقیه هم به همین ترتیب باید این احساس زنده بشود. بدانید ارتباط با بدنه مردم و اطلاع از واقعیات به طور مستقیم از زبان مردم و ملاحظه نابسامانیها یک انگیزه بسیار قوی و تمام نشدنی در مدیران و کارگزاران نظام برای خدمت بیشتر و بهتر ایجاد میکند که با هیچ روش دیگری نمیشود این انگیزه را به وجود آورد.(1)
همچنین فرصتی برای نمایش اقتدار ملت ایران است. شما میدانید که در قضیه هستهای، پشتوانه اصلی سیاستها مردم بودند و تجلی آن در همین سفرهای استانی اتفاق افتاد. میدیدید که مردم قبل از شروع صحبت من اظهارنظر میکردند. قبل از این که من بخواهم صحبت کنم، «شعار انرژی هستهای حق مسلم ماست» سر میدادند و دشمنان را منکوب میکردند و میگفتند ما هستیم، ما ایستادهایم، دست برنمیداریم و چقدر برای مسأله هستهای شعار درست کردند، که اصلا مال ماست. بعضیها میگفتند: «در ید قدرت ماست.» بعضیها میگفتند: «انرژی هستهای به جان ما بستهای.»... تجلی اقتدار ملت در اینجا اتفاق افتاد؛ هوشیاری و ویژگیها و عظمتهای ملت ایران. شما به غرب کشور میرفتید، میدیدید مردم به طور خودجوش همان حرفی را میزنند که در شرق کشور زده میشد. در یک شهر کوچک میرفتیم، مردم همان شعارها را میدادند که در یک منطقه برخوردار میرفتیم؛ حتی در روستاها، هیچ وقت تا حالا عظمت ملت ایران این طور در مقابل چشم جهانیان به تصویر کشیده نشده بود.(2)
سفرهای استانی دستاوردهای فراوانی دارد... یکی از دستاوردهای سفرهای استانی این
است که همه اعضای دولت با نیازمندیها و توانمندیهای همه نقاط کشور آشنا میشوند. این دستاورد خیلی بزرگی است، در مقایسه با عدهای که کشور را نمیشناسند تا برای آن تصمیم بگیرند. ما چقدر تصمیماتی داریم که به بایگانی سپرده شده است یا با هدفی تصمیم گرفته شده، اما خروجی آن چیز دیگری است و نتیجه عکس داده، چون متناسب با وضعیت کشور نیست. دستاورد دوم، عدالت است. بالاخره ما میرویم منابع را عادلانه توزیع میکنیم، والا کسانی که نزدیکترند و دسترسی دارند، فشار میآروند و منابع را به خود اختصاص میدهند. سوم، پیوند عاطفی است. احیای هویت مناطق است. همه جای ایران عزیز است. هر کس در هر جا زندگی میکند باید همان جا را دوست داشته باشد و همان جا را آباد کند. اگر بنا باشد که همه فکر کنند باید در تهران زندگی کنند یا زندگی متعالی فقط در تهران است، چه اتفاقی میافتد؟... دیگر ایجاد شور و نشاط در مناطق است. دستگاه اجرایی ما، دستگاهی رایانهای با نرم افزاری بسیار روان نیست که در اینجا شاسی آن را بزنیم و تا ته همه کار خود را انجام دهند، مثل دومینو؛ این طور نیست. ساختار اداری نیازمند پیگیری، تشویق، نظارت، رفع گره و خیلی جاها نیازمند هل دادن است... یکی از دستاوردهای آن این است که به سرعت در دنیا رایج میشود. با خیلی از رؤسای دنیا که تماس میگیریم، میگویند به سفر دورهای، یعنی سفر استانی، رفته است! بالاخره همه جای ایران باید با هم ساخته شود، دولت هم باید حضور داشته باشد.(1)
برای انجام این سفرها (تا اردیبهشت 1386) قبلش 780 جلسه هماهنگی و کارشناسی تشکیل شده است و بیش از 29 هزار نفر ساعت کار کارشناسی انجام شده است؛ یعنی تمام مطالعات قبلی، برنامههای قبلی و تصمیمات قبلی آمده و مطالعه شده، کدام اجرا شده، کدام اجرا نشده، کدام درست بوده، کدام غلط بوده، تصمیمگیری شده است... بیشترین مصوبات ما از آن وزارت نیرو (زیربناها، آب، سد، شبکه آبیاری، آب آشامیدنی، برق، فاضلاب، چیزهایی که پایهها را برای پیشرفت اقتصادی درست میکند) بوده است، و کمترین آن مربوط به وزارت امور خارجه بوده و طبیعی هم هست. در بخش سیاست خارجی مربوط به گرههایی
1) مصاحبه مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی؛ 23/8/1385.
است که استانها با کشورهای همسایه داشتهاند. وزارت خارجه مسئول شده برود مثلا مشکل بازارچه مرزی را حل کند، یا گمرکی باید درست بشود، باید برود و مشکل آن را حل کند.
از نظر ترکیب مصوبات ما دو مسأله در استان داریم. یک «مصوبه» داریم که دولت مصوبه میکند و این مصوبه دولت است. یک «توافق» بین استاندار و دستگاههای اجرایی با وزیر مربوطه داریم. اینها دیگر مصوبه دولت نمیخواهد. یک امکاناتی در دست آنهاست و در بعضی جاها باید گرهها را باز کنند. یک امکاناتی این میدهد و یک امکانی او، مشکل حل میشود. مثلا پادگانی در بوشهر هست که مانع گسترش شهر شده است، قیمتها بالا رفته، زمین گران شده، مسکن گران شده و شهر حالت خودش را از دست داده است. این پادگان باید بیرون برود. این توافق آقای وزیر دفاع و استاندار است... ما اسم اینها را «توافقات» گذاشتهایم. از مجموع مصوبات و توافقات 78 درصدش برای احداث یک چیز جدید است، یعنی کار عمرانی است، تکمیل یک چیز جدید است، چیزی که از قبل بوده و ناقص است و تجهیز چیزی که بوده است. مثلا بیمارستان درست شده، تجهیزات ندارد و اصلا مردم نمیتوانند استفاده کنند. این باید تجهیز بشود. یک کتابخانه درست شده باید تجهیز بشود، یک ورزشگاه و آزمایشگاه درست شده، باید تجهیز بشود تا بتوانند استفاده کنند... 22 درصد مصوبات و توافقات، مربوط به صدور مجوز یا مطالعه است. کاری که باید انجام شود، باید مطالعه شود و بعد تصمیمگیری گردد... ما الان آمار به روز و خیلی خوبی داریم، که کدام دستگاهها خوب عمل کردهاند، کدام دستگاهها عقباند. کدام استان جلو و کدام استان عقبتر است. کدام بخش چند درصد اجرا شده و چند درصد در دست پیگیری است؟... ما مجموعا 6100 مصوبه و توافق داشتهایم. بیش از هفتاد درصد اینها تمام شده، یعنی اجرا شده؛ بین 74 تا 76 درصد، اما ما همان هفتاد را میگیریم که محکم هفتاد درصد حداقل نهایی شده؛ بقیه دارد اجرا میشود... از کارهایی که در این سفرهای استانی انجام شده، امکانات ازدواج 31 هزار زوج تأمین شده است... پانزده هزار مورد اضطراری یعنی خانوادهای بوده مشکلی داشته، یا بایستی عمل جراحی میکرده یا بایستی پول میدادیم بچهاش از دانشگاه اخراج نشود، یا بایستی پول میدادیم صاحبخانه وسایل
زندگیش را از خانه بیرون نریزد، یا خانوادهاش از هم جدا میشده، پانزده هزار مورد اورژانسی تا ده روز بعد از سفر مشکل حل شده است... هزار مورد در همان دیدار مردمی (چهره به چهره) انجام شده است. هشت هزار مورد داشتهایم که مشکل داشتهاند، در طول همین سفر از معاونین و وزرای من به خانه یا کارگاهی رفتهاند و سرکشی کردهاند و در همان جا مشکل را حل کردهاند... در این سفرها، احداث 215 شهرک و ناحیه صنعتی تصویب شده است و در بخش تربیت بدنی، امکانات ورزشی کشور دو برابر شده است که بسیاری از آنها اصلا عملیاتی شده است و این یک اتفاق بزرگ است... در مراکز فنی، حرفهای طی این یک سال و چند ماه، ظرفیت آموزش فنی حرفهای کشور دو برابر شده است؛ یعنی کل چیزهایی که طی چهل سال درست شده، یک طرف و در این یک سال و نیم ایجاد شده و در اختیار مردم قرار گرفته است، یک طرف. مثلا در بخش امداد جادهای 412 مرکز امداد جادهای به تصویب دولت رسیده... دو برابر کسانی که در لحظه حادثه از دنیا میروند، به خاطر تأخیر در امدادرسانی در دوره امداد و نجات و بیمارستان از بین میروند. 412 مرکز امدادرسانی تصویب شده و تقریبا همهاش دارد ساخته میشود و امسال تمام میشود... در حمایت از سرمایهگذاری، دولت در سفرهای استانی 13 میلیارد دلار اعتبارات ارزی ارزان قیمت به استانها تخصیص داده که مردم بروند و سرمایهگذاری کنند... قبلا طی یک دوره چهارساله مجموعه این رقم 5/3 میلیارد دلار بوده است و آن هم در چند نقطه کشور متمرکز بوده است. حالا در یک سال و هشت ماه 13 میلیارد دلار در تمام کشور توزیع شده است. همین طور اعتبارات بانکی برای اشتغال زایی در تمام کشور توزیع شده است.(1)
بعضیها میگویند سفرهای استانی توفعات مردم را بالا میبرد... ما اول باید بگوییم که بالا میرود یعنی چه؟ توقع یعنی چه؟ اگر الگویی که ما برای مردم میدهیم، الگوی آپارتمان برج فلان تهران متری ده میلیون تومانی باشد، این توقع مردم را بالا میبرد یا شما به یک روستا میروید که سیصد خانوارند و نان خشک و آب میخورند؟ به ما میگویند آقا! ببین این آب گل آلود است. آب ما را به ما بده. ما
1) سخنرانی در دیدار با مردم کوه بنان؛ 13/2/1386.
میگوییم چشم. آب شما را میرسانیم. این بالا بردن توقعات است؟... تأمین حداقل نیازهای مردم بالا بردن توقعات است؟ این نیست. اتفاقا این نوع مطالبه سیستم برنامهریزی را اصلاح میکند و مدیران را به تحرک وا میدارد. اما تقاضاهای اضافی و اشرافی است که سطح مطالبات کاذب را بالا میبرد. والا هرچه سطح مطالبات واقعی بالاتر برود، تحرک اجتماعی در جامعه بیشتر میشود، یعنی هدفگیری مردم این نباشد که ما یک کشور فقیر باشیم. هدفگیری مردم این باشد که ما باید یک کشور آباد باشیم. آن موقع، هم دولت میدود و هم مردم میدوند و بازدهی بالا میرود... تا الان هم همه تصمیمات ما درباره زیرساختهاست. یعنی داریم ابتداییها را فراهم میکنیم. اینها که توقعات را بالا نمیبرد.(1)
عدهای به من نامه نوشتهاند که شما در این سفرهای استانی که میروید، اسناد توسعه استانی را نادیده میگیرید. گفتم شما خبر ندارید، اصلا این اسناد از ماهها قبل مطالعه میشود و براساس این اسناد، ما تصمیم میگیریم که در این استان چه کار کنیم. براساس این اسناد است که به یک استان میرویم و میگوییم که این استان به لحاظ مالیات سرمایهگذاری تا ده سال معاف است. من دیدهام بعضیها تبلیغ میکنند که رییس جمهور جلو جمعیت میرود، آن جا مردم چیزی میگویند و او احساساتی میشود و میگوید بسیار خوب یک سد بزنید، یک دانشگاه هم بزنید، یک کارخانه هم بزنید، در صورتی که اصلا این طوری نیست. ما میرویم، امام جمعه، نماینده، استاندار این قدر به من فشار میآورند و میگویند تو را به خدا، این را هم به مردم بگو، ما آن را حل میکنیم. میگویم مطلقا. چیزی که قبلا کار شده، کارشناسی و مطالعه (شده)؛ دستگاهها هم امضا کردهاند. حتی در جلسه دولت، شما دیدهاید یک نماینده میآید و چیزی میگوید؟ میگویم... صورت جلسه کارشناسی برای ما اصل است، ما اینجا هیچ چیز اضافه نمیکنیم. مگر اینکه خود یک وزیری به این نتیجه برسد که اینجا میتواند کار بیشتری بکند.(2)
من دیدم بعضیها ایراد گرفتند که یعنی چه شما (سفر استانی) رفتید؟ معلوم است
نظام اقتصادی کشور را خوب نتوانستهاید اداره کنید، (که) مردم نامه دادند. بله، اشکالات در نظام (اداری) هست. آن هم به ما به ارث رسیده است، اما علت اصلیاش این نیست. اصلا در نظام اسلامی بین مردم و مسئولین دلبستگی و رابطه عاطفی هست. مردم یک مشکلی دارند، اگر به یک مسئول نگویند به چه کسی بگویند؟ چه کسی امینتر؟ به مسئولینشان علاقهمندند. امید خیر از مسئولین دارند. دوستشان دارند و باورشان این است که مسئولینشان هم آنها را دوست دارند و دلسوز و غمخوار آنها هستند. دستشان درد نکند. من از همه کسانی که نامه دادند تشکر میکنم.(1)
یکی از راههای ارتباط با مردم همین نامههاست... دو و نیم میلیون نفر از نویسندگان نامهها (تا تیرماه 1386) مشکل مالی داشتهاند که تقریبا به همه اینها پاسخ داده شده است. البته نه این که همه نیازشان را برآورده کردیم. اما یک مقداری که میتوانستیم، تأمین کردیم. بقیهاش کارهای اداری، تقاضا برای سرمایهگذاری و رفعگیرهای اداری است که به این پاسخ اولیه داده شده است. بخش مهمی از آن از سیستم خارج شده است، یعنی کارها انجام شده و خارج شده و بخش کمی از آن هم در دست پیگیری است. الان دفتر مکاتبات مردمی تیمهایی را درست کرده، با آمار به استانها سفر میکنند. دستگاه به دستگاه از نزدیک، آقا سرنوشت این نامه چه شده و چرا جواب ندادهاید یا چرا جواب منفی دادهاید؟ این جواب میتوانست مثبت باشد. ستاد و برنامهای هست برای پیگیری اینها. ضمن این که از طریق ماشین پیگیری میکنند، حضوری هم پیگیری میکنند. برای پیگیری به آن جا میروند. البته حجم نامهها زیاد است و هنوز هم دارد میآید. یعنی ما اگر در آغاز سال 1384 روزانه هزارنامه دریافتی در نهاد داشتیم، الان به 5 یا 6 هزار نامه رسیده است... همکاران ما سیستمی را طراحی کردهاند... که هر کس هرجا نامهای را به اولین ایستگاه میدهد، درون سیستم میآید و در اینجا میبینند و به سرعت از طریق ماشین به دست مسئول مربوطه میرود. او باید جواب را به صاحب نامه بدهد و رونوشت آن را به ما بدهد و
1) سخنرانی در چهاردهمین گردهمایی مدیران دفاتر پاسخگویی به شکایات دستگاههای اجرایی؛ 20/6/1386.
اینجا در ماشین کنترل میکنند... روزانه گزارشگیری، پیگیری و بازرسی میشود؛ خوشبختانه این سیستم مکاتبات دارد به یک سیستم ارتباطی تبدیل میشود و این خودش یک تحول است و یک سیستم نظارتی بر دستگاههاست.(1)
تقریبا به همه نامهها پاسخ داده شده، اما بخشی از نامهها قابل اجرا نیست، یعنی از توان ما خارج است. بخشی از نامهها هم مربوط به ما نمیشود، که ما به دستگاه مربوطه ارجاع دادهایم. مثلا مربوط به دستگاه قضایی است. خوب ما کاری نمی توانیم بکنیم. فقط یک نامه روی آن میگذاریم و به دستگاه قضایی ارجاع میدهیم. برخی از نامهها تقاضاهایی است که ما برنامهریزی هم بکنیم بخواهد عمل بشود زمان میبرد. مثلا کسی گفته که آب شهر ما را درست کنید... بخش عمدهای از نامهها تقاضای اشتغال است. ما که در سیستم اداری نمی توانیم جذب کنیم. اینها همه را به سمت وزارت تعاون و کار و اشتغال زودبازده هدایت کردهایم. بسیاری از اینها در نوبت رفتهاند. بخشی از نامهها درخواست وام بانکی است که بخشی از وامهای بانکی قابل اجراست و ما آنها را انجام دادهایم...، بعضیها هم... به هیچکدام نمیخورد... میگوید من بدهکارم مثلا این قدر میخواهم. یک بخش زیادی از نامههای ما تقاضای کمک مالی است. تا امروز که من خدمت شما هستم بیش از دو میلیون و چهارصد هزار تا از این نامهها کمک مالی شده... یک سری نامههایی بوده شکایت از ادارات و گیرهای اداری بوده، که بعضی از آنها اجرا شده و بعضی دستگاهها هم جدی نگرفتهاند. الان گروههای بازرسی ما به همراه سوابق این نامهها و پیگیریها استان به استان سراغ فرد میروند که آقا شما تشریف بیاورید، آقای مدیر و آقای مسئول کارشناس شما هم بیا؟ این چه بوده و چرا عمل نشده، شما اینجا برای ما توضیح بدهید.(2)
گسترش صنعت و فرهنگ گردشگری از جمله سیاستهای اساسی موردنظر
احمدینژاد بود که در کنار راهبرد تمرکززدایی در پی رونق بخشیدن به اقتصاد بومی مناطق مختلف کشور برآمد. در سفرهای استانی در کنار بسیاری از مصوباتی که دولت برای عمران بخش صنعت و کشاورزی تصویب میکرد و در کنار برخی تصمیمات درباره کارخانه و سد و مزارع و دامداری و... به مسأله گردشگری در سطح استان نیز میپرداخت. در این سفرها در هر استان دهها منطقه نمونه گردشگری متناسب با ظرفیتهای هر شهر و منطقه به تصویب رسید به طوری که مناطق نمونه گردشگری از هفت منطقه در سال 83 به 720 منطقه در سال 1387 افزایش یافت.
در واقع دولت با هر تصمیم مبنی بر به رسمیت شناختن منطقه گردشگری خود را موظف میدانست زیرساختهای صنعت گردشگری در آن منطقه را فراهم کند. از نگاه احمدینژاد، گردشگری که میتواند به عنوان روشی مناسب به گردش سرمایه و گسترش سطح رفاهی در تمام کشور بیانجامد، با موانعی همچون آماده نبودن زیرساختهایی مانند جاده، بزرگراه، هتل، فرودگاه، قطار و وسایل رفاهی گردشگران مواجه بوده است. با توسعه این امکانات در سطح کشور در کنار توسعه فرهنگ گردشگری و شناسایی ظرفیتهای گوناگون و متنوع گردشگری در تمام نقاط ایران میتوان امیدوار بود در آینده سطح اقتصادی و معیشتی در نقاط مختلف کشور رشد یابد. احمدینژاد اصرار دارد گردشگری در ایران نباید تنها به چند استان و منطقه محدود مانند اصفهان و شیراز و مناطق شمالی کشور محدود شود. تواناییها و ظرفیتهای گردشگری در سراسر ایران از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب در همه جا وجود دارد، نکته در نبودن امکانات در این مناطق و ایرانشناسی ضعیف ایرانیان و خارجیهاست.
در این بینش، گردشگری تنها به توریسم و گردشگران خارجی محدود نمیشود و باید با اتخاذ برخی سیاستها نظیر «کارت سفر» بر گسترش متنوع و متعدد سفرهای داخلی یاری رساند. در واقع برای گسترش این پدیده «فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی»، احمدینژاد دولت و مدیریت استانی را موظف میداند به احیای هویت مناطق و ترسیم چهرهای زیبا و جذاب از بخشهای مختلف استان بپردازند و هر شهر استان را به نمادی از یک فرهنگ و جاذبه توریستی تبدیل کنند تا با تبلیغ آن «نماد» بر جذابیتهای گردشگری منطقه افزوده شود. به طور نمونه اصفهان توانسته است خود را به عنوان
نمادی از آثار باستانی عصر صفوی و مرکز تولید آثار و صنایع هنر ایرانی بشناساند؛ شیراز توانسته است با داشتن آثار ملی تخت جمشید، حافظیه و سعدیه خود را به یکی از قطبهای گردشگری ایران مبدل سازد؛ مشهد با داشتن جاذبههای زیارتی و شمال با جاذبههای طبیعی همگی بیش از استانهای دیگر کشور موفق بودهاند، اما باید برای مناطق دیگر کشور نیز نمادهایی از گردشگری متناسب با ظرفیت آنجا تعریف کرد تا با سرمایهگذاری و تبلیغ بر جذابیتهای آن افزوده شود. اردبیل، کردستان، سمنان، یزد، لرستان، کرمانشاه، زنجان، خراسان جنوبی و تمام استانهای کشور دارای این ظرفیت هستند که هر کدام به نمادی از گردشگری و جذابیتهای توریستی در ایران تبدیل شوند. ظرفیتهای گردشگری ایران بسیار متنوع است و درهر منطقه پدیده ویژهای وجود دارد: آثار باستانی متعلق به تاریخ چندین هزار ساله که در نقاط مختلف کشور پراکنده است، طبیعت و شرایط اقلیمی بسیار متنوع، هنر و صنایع بومی و سنتی متکثر، فرهنگ و آداب محلی متعدد و جذابیتهای مردمشناسانه که شیوههای زیستی متفاوتی را در ایران به تصویر کشیدهاند، همگی میتوانند از جاذبههای گردشگری بخشهای مختلف ایران به شمار آیند.
در دولت نهم تلاش شد صدور روادید با سهولت بیشتری برای گردشگران خارجی صورت گیرد به طوری که در این سالها سفر گردشگران خارجی به ایران افزایش یافت و در سال 1386 به 2171000 نفر رسید. در سال 86 و 87 دو همایش بینالمللی سرمایهگذاری برای نخستین بار در بخش گردشگری ایران تشکیل شد که در همایش نخست بیش از 1164 بسته سرمایهگذاری به ظرفیت بیش از سی میلیارد دلار به سرمایهگذاران خارجی و داخلی معرفی شد. تا مهر 1387 دو و نیم میلیون کارت سفر برای کارکنان دولتی صادر شد. در این سالها بودجه مرتبط با مسایل گردشگری به چند برابر افزایش یافت، به طوری که تنها بودجه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری سه برابر شد. در این باره میتوان به موارد زیر نیز اشاره کرد: 1. تامین اعتبارات توسعه زیر ساختها به میزان 855 میلیارد ریال در قانون بودجه 1387؛ 2. صدور موافقت کلی و تأییدیه فنی و اقتصادی در بخش تسهیلات مالی خارجی (فاینانس) به مبلغ 470 میلیون یورو و 350 میلیون دلار؛ 3. تأمین مبلغ 600 میلیارد ریال اعتبارات عمومی برای پرداخت یارانه نرخ سود و کارمزد تسهیلات طرحهای به بهرهبرداری رسیده بخش
خصوصی؛ 4. اختصاص پنج درصد از اعتبارات تملک داراییهای استانها برای توسعه زیرساختهای گردشگری، صنایع دستی و میراث فرهنگی در قانون بودجه سال 1387؛ 5. فراهم ساختن امکان برخورداری طرحهای توسعه زیرساختهای گردشگری از تسهیلات حساب ذخیره ارزی؛ 6. برقراری معافیت هشتاد درصد عوارض تغییر کاربری برای طرحهای بخش گردشگری در قالب قانون حفظ کاربری اراضی و باغات؛ 7. تأمین منابع تسهیلات متمرکز یارانه دار (بانکهای ملی، ملت، صادرات و تجارت) 30 هزار میلیارد ریال.(1)
البته تأکید احمدینژاد بر اهمیت گردشگری تنها به مسایل اقتصادی محدود نمیشود؛ او که فرهنگ ایرانی و اسلامی ایرانیان را فرهنگی با مضامین جهانی و آموزههای اخلاقی و حکمی عمیق میداند، معتقد است گسترش گردشگری میتواند به طور شایستهای به ارتقای جایگاه ایرانیان در جهان بیانجامد و در بهبود وضعیت نابسامان فرهنگی جهان امروز نقش مؤثری ایفا کند. از نگاه او گردشگری برای جامعهای که از فرهنگی غنی برخوردار است، فرصت است؛ نه تهدید.
باید دست به دست هم بدهیم و استانمان را خوب معرفی کنیم. من گفتم هرکس در هر تریبونی میخواهد از شهر خودش حرف بزند، باید زیباییهای شهر خودش را بگوید، البته نیازها را هم بگوید که مسئولین مطلع باشند، اما اگر بیاید یک تصویر کج و معوج، بد و نازیبا (ارایه دهد)، کسی اصلا رغبت نمیکند حتی بیاید گردشگری کند، یا به هموطنانش سربزند، چه رسد به اینکه بیاید سرمایهگذاری کند... خوب اگر مثل احمدی نژاد (به آنجا) نیاید... یک تصویر ناصحیحی در ذهنش شکل میگیرد، در صورتی که حقیقت مردم این است. این زیباییها را باید معرفی کرد. امکانات استان؛ فضاهای گردشگری، معادن، مراتع، زمینها و فرصتها.(2)
گردشگری روستایی قبل از این که یک کار اقتصادی باشد یک نگاه فرهنگی است که بسیار ارزشمند است... من خودم در این حاشیه کویر به خیلی از روستاها
رفتهام. یک آثاری هست که آدم میخواهد ساعتها بنشیند نگاه کند. من خودم این کار را کردهام، واقعا آن موقع که فرصت بود ساعتها همین طور نگاه میکردم؛ این بنا را که صدها سال قبل پدران ما با ایمان و پاکیهایشان با درایت و هوش و علمشان ساختهاند. ششصد سال، هفتصد سال بعد ما هنوز داریم از آن استفاده میکنیم. خیلی کم هم خرج میکنیم. در آن، هم علم است هم هنر و فرهنگ است. خوب این یعنی ایجاد یک ظرفیت جدید در روستاها... بدانید دو هزار سال داخل این ساختمان 21 طبقه بنشینید، با این ساختمان 21 طبقه کشور پیشرفت نمیکند. کشور با آن دستان پر برکتی که میسازد پیشرفت میکند... فرصتهای ایران خیلی زیاد است. من یادم هست یکبار رفتیم دامنه سبلان در خدمت عشایر. اصلا آدم چند روز وقت میخواهد از خدا که برود زندگی این عشایر را تماشا کند. زیرا آن کومه و آن لطافت و آن صفا و سنتها و صمیمتها اصلا یک دنیای خیلی زیباست. انسان وقتی میرود و میآید روحیهاش کاملا متحول میشود. روستاهای ما، جنگلهای ما، کویر و عشایر ما و میراث فرهنگی ما بهترین جاذبههای گردشگری است.(1)
باید امر ایران گردی و گردشگری را توسعه بدهیم. حالا در برنامه دیده شده، به نظرم ظرفیتها خیلی بیش از این است. اولین کار این است که در داخل خود ایران، خود ایرانیان ایران را بشناسند. الان هزینههای ایران گردی بسیار بالاست. به نظرم میشود این هزینهها را کاهش داد. حداقل برای بخشهایی از جامعه به خصوص دانشآموزان و دانشجویان این هزینه را کاهش بدهیم... در رابطه با گردشگرانی هم که از بیرون میآیند، ما باید راه را بسیار سهل کنیم، یعنی باید ورود و خروج به ایران بسیار آسان باشد. هرکس از هر جای دنیا میخواهد بیاید ایران را ببیند، باید خیلی راحت بتواند بیاید ببیند. البته نیازمند سرمایهگذاری هستیم و تأسیسات و تجهیزات میخواهیم. اما تصور نکنیم که این تجهیزات و تأسیسات، تأسیسات بسیار پیچیده و گران قیمتی (هستند) نه، همان امکانات اولیهای که باید
1) سخنرانی در همایش توسعه گردشگری عشایری و روستایی؛ 8/12/1385.
در اختیار یک گردشگر قرار بگیرد.(1)
میل به گردشگری از یک آرزو، امید و آرمان بزرگ بشری سرچشمه میگیرد... از لوازم تحقق آن نقطه آرمانی یک دلی ملتهاست، هماهنگی بین مطالبات ملتهاست. آشنایی ملتها با نیازها، چالش ها، مشکلات و ریشه مشکلات بشریت است. لازمه آن آشنایی انسانها با تاریخ انسان، جامعه بشری و سرنوشت انسان است. به نظرم گردشگری، آشنایی با اقوام و ملل و تاریخ و سرنوشت، با نیازها و مشکلات و مطالبات و همدلی و همزبانی بین انسانها گام بلندی در تحقق آن آرمان درخشان است... من به عنوان کسی که همه ایران زمین و شهرها و شهرستانهای آن را از نزدیک دیدهام به شما عرض میکنم که ایران دیدنیترین کشور عالم است. اگر کسی بخواهد میراث برجسته فرهنگی این کشور را از نزدیک ببیند، ماهها و سالها وقت نیاز دارد برای این که بتواند همه آنها را از نزدیک مشاهده بکند. شما در بیش از شصت هزار روستای این کشور حتی یک روستا پیدا نمیکنید که دارای سوابق فرهنگی، ساختمانها و میراث کهن فرهنگی نباشد و برای خودش یک تاریخ ثبت شده مستقل نداشته باشد. در هرکدام که شما میروید، آداب و رسوم و سنتهای بسیار زیبا و متعالی انسانی را میبینید. در غذا، لباس، ضرب المثل، آیینهای گوناگون شما زیبایی در زیبایی را مشاهده میکنید و در هر شهری که میروید آثار بسیار فراوانی میبینید... وقتی ما میگوییم ایران، بسیاری از گردشگران و صاحبنظران اصفهان، شیراز، مشهد، تبریز و شبیه اینها را میشناسند. درست است بخش قابل توجهی از میراث فرهنگی ایران زمین در این شهرهاست، اما من میخواهم بگویم این چیزی که در این شهرهاست، در مقابل آن چیزی که در ایران وجود دارد، قطرهای از دریاست. بنابراین، ایران یکی از دیدنیترین مناطق جهان به لحاظ میراث فرهنگی است و از لحاظ طبیعت هم ما زیباترین طبیعتها را در ایران داریم... (اما) بالاتر از اینها مردم ایراناند. مردم ایران مردمی مهربان، با محبت، منصف، دوست و اهل تعامل و معاشرت نیک با
1) سخنرانی در مراسم معارفه رحیم مشایی به عنوان رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری؛ 12/6/1384.
سایر اقوام و ملل هستند.(1)
سال 1386 نقطه عطف توجه احمدینژاد به اصلاح ساختار اداری کشور به ویژه در سه حوزه سازمان مدیریت، بانک و بیمه بود. او در این سال ضمن آن که در بسیاری از سخنرانیها و مصاحبهها به دفاع از ضرورت اصلاح این ساختارها پرداخت و علاوه بر اقداماتی که در بخشهای مختلف اداری انجام داد، اقدام به انجام تغییرات اساسی در سازمان مدیریت و برنامهریزی کرد و آن را به یکی از معاونتهای زیر نظر مستقیم رییس جمهور در آورد. احمدینژاد سازمان مدیریت را در کنار نظام بانکی مهمترین مراکز سیاستگذاری و کانونهای اصلی مدیریت و اداره کشور میدانست و در جهت اصلاح اداری، از اصلاح سازمان مدیریت به عنوان بزرگترین جراحی اداری کشور نام میبرد. او که از اوایل دهه 1370، یعنی از زمان استانداری اردبیل، به طور ویژه با این سازمان و نحوه چگونگی فعالیتهای آن آشنا بود به نحوه عملکرد آن انتقادهایی داشت که حتی برای تبیین آن در جلسه دولت ششم نیز شرکت کرد. نقدهای احمدینژاد این بود که سازمان مدیریت تمرکزگراست، از واگذاری اختیارات به استانها امتناع میکند، بودجه را عادلانه توزیع نمیکند، تصمیمگیری را تنها به مرکز منتقل میسازد، در فرایند تصمیمگیری کُند عمل میکند و بازدهی پایینی دارد. سازمان مدیریت در امور جزیی وزارتخانهها و سازمانهای دیگر وارد میشود، بدون آن که تخصص و زمینه کافی داشته باشد و به این واسطه خود را نیز به امور اجرایی وارد ساخته است. در حالی که وظیفه این سازمان «برنامهریزی و سیاستگذاری کلان»، «نظارت» و «هدایت» است. سازمان مدیریت باید با هماهنگی میان بخشهای مختلف دولت اعم از سازمانهای مرکزی و استانی یا وزارتخانههای مختلف به سیاستهای اجرایی دولت یکپارچگی بخشد و بودجه نویسی را ساده سازد. در نهایت این که باید از خاستگاه غرب زده که در دوران پهلوی شکل گرفته خود را رها سازد و الگوهای توسعهیافتگی را براساس الگوهای بومی و اسلامی تعریف کند.
1) سخنرانی در همایش فرصتهای سرمایهگذاری در صنعت گردشگری؛ 3/6/1386.
ما در گذشته از نقاط مختلف آسیب دیدیم. سه نقطه بسیار مهم است: اول، ماندگاری بر اصول است. افرادی داشتهایم که در ابتدا پای بند اصول بودهاند، اما در مسیر اجرا و تحولات از اصول دور شدهاند. دوم، هماهنگی کل دولت (است.) ما از نگاه بخشی آسیب دیدهایم... اگر برنامه یک مجموعه موزون است، همهاش باید با هم جلو برود. چرا بخش صنعت ما در تولید خودرو به جایی رسیدکه پدر همه شهرهای ما را درآورده، اما سایر بخشها عقبمانده است؟... سومین نقطهای که آسیب دیدهایم، عدم نفوذ تصمیمات دولت است... ما به گونهای کشور را اداره کردهایم که وزیری که بلند حرف بزند، در برنامه و بودجه باشد، پول بیشتری بگیرد، و اگر دنبال بسیاری از کارهای خارج از قانون باشد، برایمان یک فرد توانمند است... دولت بنا دارد اختیارات استانداران را اضافه کند، چون تمرکززدایی از محورهای اصلی برنامه دولت است. ما در استانها دنبال عناصر اجرایی و عمرانی هستیم... میخواهیم اینها همه بار اجرایی کشور را در استانها به دوش بگیرند تا دولت به سیاستگذاری و نظارت بپردازد.(1)
مجموعه دولت و حکومت، یعنی بالاتر از دولت به معنای قوه مجریه، یک نقطه کانونی و مغز متفکر دارد. این نقطه کانونی و مغز متفکر سازمان مدیریت و برنامهریزی نام دارد. قبلا سازمان برنامه و بودجه بود. من نمیخواهم بگویم این از کِی شکل گرفت، چگونه شکل گرفت و برای چه شکل گرفت. ساختارهایش چگونه است. گذشته را نمیخواهم بگویم. ولی همین مقدار بدانید که تمام دلسوزان اجرایی کشور، چه در قوه مجریه، چه در قوه مقننه و چه در قوه قضاییه در طول 27 سال فریادشان از چرخهها و ساختارهای درونی سازمان مدیریت (بلند) بوده است. یک موجودی طی چهل، پنجاه سال شکل گرفته که خروجیاش همین وضع کشور است... (این سازمان) یکی از عوامل اصلی است که برنامههای ما برنامههای انقلابی، عدالت محور و تحولی تنظیم نمیشود... بنده از سال 74 روی ساختار سازمان مدیریت مطالعه و بررسی و فکر کردهام و صدها ساعت مناظره، سؤال و جواب و پرسش و پاسخ با آدمهای گوناگون، با تیپهای گوناگون
1) سخنرانی در مجلس شورای اسلامی پیش از بررسی رای اعتماد به وزیران پیشنهادی؛ 30/5/1384.
(داشتهام) و یکی از برنامههایی که در زمان انتخابات در مجامع گوناگون اعلام کردم، تحول در ساختار سازمان مدیریت بود.(1)
(در گذشته) همواره یک مجموعه اشکالاتی را همه میدیدند. این که دستگاههای اجرایی و سازمانی دولت بسیار بزرگ است. هزینهاش بسیار بالاست. دایم خودش را بزرگتر میکند. بازدهیاش پایین است. سرعت تصمیمگیری و اجرا در ساختار مدیریتی کشور پایین است. کیفیت تصمیمگیریها پایین است. پروژهای میخواهد اجرا شود پانزده سال طول میکشد. اصلا تصمیماتی که در ساختار مدیریتی کشور گرفته میشود با آن چیزی که مدنظر عمومی ملت و خواستهای عمومی ملت است معمولا دارای زاویه است. یک تعداد خواستهای را به سیستم اجرایی میدهیم، خروجی آن کاملا متفاوت است. مثلا مردم از یک مشکلی نگراناند و اظهار نگرانی میکنند، اما ساختار اجرایی دارد به چیزهای دیگری میاندیشد، یعنی اولویتها، دغدغهها و نگرانیهایی که در ساختار اجرایی هست، با آن چیزی که در متن جامعه جاری است با هم معمولا متفاوت است. اصلا ادبیاتشان با هم متفاوت است. کسی که در ساختار بودجه و برنامه صحبت میکند این برای اکثر مردم نامفهوم است، چون اصلا ادبیاتش ادبیات عموم ملت و مردم نیست، (همگی) این اشکالات را میشنیدیم و میشنویم. در کنار این همواره از ضرورت اصلاحات بنیادین در نظام تصمیمگیری و اجرایی همه سخن گفتهاند. همه گفتهاند باید ساختار اجرایی کوچک و چابک بشود و به سرعت بتواند تصمیم بگیرد. منسجم فکر بکند. بازدهیاش بالا برود و هزینهاش پایین بیاید. کارها را به مردم واگذار بکند. برای جایگاه مردم در اداره کشور شأن بالایی قایل بشود... خوب تحقق این حرفها مستلزم تحولات بنیادین است. یعنی باید اتفاقات بزرگی در سیستم اداری کشور بیافتد.(2)
اصلاح سازمان مدیریت بزرگترین جراحی اداری کشور است... این که یک نهادی شصت سال قدمت دارد پس چیز درستی است؟ این از کجا آمده؟ کی گفته
قدمت درستی و حقانیت میآورد؟ کدام علم و منطق این را میگوید؟... همه دولتها گفتهاند که باید دولت را کوچک کنیم. ما هم میگوییم. اما ببینید قوانین برنامهای که دولتها نوشتهاند، یعنی همان قوانین برنامه، دولتها را بزرگ کرده است. دولت را کوچک کنیم یعنی چه؟ یک موقعی میآییم شکلی کوچک میکنیم و میگوییم این بخش کارمندان را قیچی میکنیم و بیرون میکنیم، بعد از طریق یک شرکت پیمانکاری دوباره واردشان میکنیم و هزینه دولت را دو برابر میکنیم. این واقعا کوچک شدن دولت است؟ کوچک شدن دولت یعنی حوزه اختیارات و مسئولیتها و دخالتهای دولت را کوچک کنیم. وقتی مأموریتهای دولت کم بشود، خود به خود کوچک میشود... اما وقتی طرحی در مجلس تصویب میشود و قانون برنامهای که مأموریتها و مسئولیتهای دولت را دو برابر میکند، چطور ما انتظار داریم دولت کوچک شود. اصلا خود سازمان مدیریتی که ظرف شش سال حجمش دو برابر میشود، آیا این میتواند دولت را کوچک کند؟... نظام برنامهریزی ما باید پاسخگوی نیازهای خود ما باشد؛ یعنی ما برای برنامهریزی، الگوی بومی لازم داریم. شما ببینید شصت سال برنامهریزی کرده، این وضع روستاهای ماست. این وضع مهاجرت به شهرهاست. این وضع مسکن ماست... سازمانی که خودش را بزرگ کند و همه اختیارات را بگیرد و در خودش بلوکه کند، این که نمی تواند مشکل کشور را حل کند. اگر خود رییس جمهور دنبال این باشد که مرتب دولت را بزرگ کند، این که نمی تواند مسایل کشور را حل کند. از خودش باید مرتبا دور کند. همین کاری که الان دولت دارد انجام میدهد. ما داریم تمرکززدایی میکنیم... من دارم اختیارات خودم را به استانها تفویض میکنم. طبق اصل 126 قانون اساسی امور برنامه و بودجه و اداری و استخدامی مستقیما به عهده رییس جمهور است. دقت کنید، یعنی اختیارات شخص رییس جمهور است. رییس جمهور میتواند به دیگران واگذار کند... بگذارید توزیع کنیم تا بشود اینجا فکر و برنامهریزی کرد... ما نیازمند کانونی هستیم که به مسایل کلان کشور فکر کند، همه جای کشور را ببیند، نخبهترین و زبدهترین آدمها آن جا باشند و از بالا نگاه کنند. برنامههای کلان کشور را تدوین کند و نظارت کلان و راهبردی کند... اصلا سازمان مدیریت با این عنوان درست شد. اما این قدر در
کارهای اجرایی ریز شد که یک وزیری که طبق قانون اساسی مسئول است، همه اختیاراتش سلب و در اختیار یک کارشناس در سازمان مدیریت (قرار گرفت)... ما باید ساختار اداریمان را طبق قانون اساسیمان بنویسیم. اینها طبق قانون اساسی ما نیست. قانون اساسی ما اتفاقا بسیار روان است. میگوید کار را باید برای وزیر تعریف کنی، اختیار و منابع را هم بدهی و از او سؤال هم بکنی. الان این طور نیست. به وزیر میگویی، میگوید دست من نیست. میگوید شما به من بگویید، ده نقطه برای من ترمز زده، بیست نفر قبل از من برایم اختیار تعیین میکنند، در صورتی که من وزیرم. اصل شصت میگوید اعمال قوه مجریه از طریق وزیر و رییس جمهور است؛ یعنی کس دیگری حق ندارد اعمال قوه مجریه کند. این دو هم پاسخگو هستند. (اما) ما مرزها را مخدوش کردیم.(1)
ما در کشور سه نقطه کلیدی داریم که باید اصلاح بشود. یکی همین سازمان مدیریت است... (زیرا) اصلا نمی تواند در برنامهریزیهای کلان کشور حرکت بکند. (به طور مثال) چرا نُه هزار پروژه داریم که نُه سال طول میکشد تا تمام بشود. چرا صد تومان پول خرج میکنیم، فقط از آن چهل تومان بازدهی داریم. باید بنشیند اینها را حل کند و برایش راه کار بدهد. اما این قدر سرش را با کارهای اجرایی شلوغ کردهایم (که فرصت این امور را ندارد.)... آن وقت حوزه اختیارات و مسئولیتها هم مخدوش شده است. تمام دستگاههای اجرایی پول بگیر و جواب نده شدهاند... شما اصل 60، 113، 126، 127 و 138 (قانون اساسی) را ببینید، این قدر کار را روان کرده که ما بیخودی بار مدیران کشور را در کارهای بیحاصل اجرایی سنگین نکنیم. یک کاری که با دو امضا و تصمیم یک نفر انجام میشود، همه را درگیرش نکنیم ... او انجام بدهد، پاسخ هم بدهد. الان وزارتخانهها و سازمانها به یک کانال یک طرفه تبدیل شدهاند که دایم به سازمان مدیریت و برنامهریزی فشار میآورند که پول بده... هر جا هم کم میآورند میاندازند گردن سازمان مدیریت. میگویند اینجا بودجه نداد، پول را دیر داد، دیر تخصیص داد. کم داد، پیشبینی نکرد... باید ساختار سازمان از
1) مصاحبه در برنامه گفتگوی ویژه خبری اخبار شبکه دو؛ 3/5/1386.
گذشتههای دور اصلاح میشد. شما بدانید، اساس تأسیس سازمان برنامه و بودجه در کشور ما برای توزیع پول نفت بود. درآمدهای نفتی در کشور بالا رفت، گفتند ما یک سازمان درست میکنیم این را به پروژه تبدیل بکند و به افراد بدهد. یک سازمان اداری و استخدامی هم درست میکنیم کارمند درست کند برای این که در کشور بیکاری نباشد. یعنی به اشتغال جواب بدهد و مرتب سازمان اداری بزرگ شد. اصلا مأموریت اینها بوده. حالا اگر ما بیاییم فقط شاخههای این را اصلاح کنیم، اصلاحات در کشور انجام نمیشود... ما نیازمند یک اتاق فکر بالا، یک نهاد برنامهریزی راهبردی و نظارت راهبردی هستیم. در کارهای کشور که نظارتی نمیشود. نه این که نمیشود؛ نظارتها پراکنده و غیرهدفمند است. خود ساختار اجرایی باید نظارت مستمر بکند. یعنی گزارشگیریهای علمی و اندازهگیریهای علمی.
برایتان مثال بزنم. همین امسال نزدیک هشت هزار میلیارد تومان بودجه آموزش و پرورش است. نمیخواهم بگویم زیاد است، چه بسا کم است. اما سیستم مدیریت ما به این ترتیب است که آموزش و پرورش دایم میآید و میگوید پول بده، اما از این طرف هیچ نهادی نیست که بگوید... خروجی شما چیست؟ ما باید به نقطهای برویم که بگوییم آقای آموزش و پرورش هشت هزار تا عیبی ندارد، من ده هزار به شما میدهم... (اما) آخر سال میآیم خروجیات را اندازهگیری میکنم... از نظر فرهنگی و پایبندی به منافع ملی، هویت ملی و فرهنگ ملی باید این قدر بالا بروند... آقای وزارت نیرو ما به تو این قدر پول میدهیم. شما باید پایان سال این قدر سد، شبکه آب و برق و فاضلاب تحویل من بدهید. ما اصلا چنین چیزی نداریم. اصلا نمیرسیم. گزارشگیری هفتگی و ماهانه و... این قدر سر سازمان مدیریت را شلوغ کردهایم، اصلا به این چیزها نمیرسد... (سازمان مدیریت چرا دخالت کند که) وزیر میخواهد سد را کجا بسازد. او از نظر علمی باید برود مطالعه کند برای بهترین جا. ما میرویم نظارت میکنیم اگر جایش مناسب نبود با آن برخورد میکنیم. آن وقت مجلس میتواند استیضاح کند. دیوان محاسبات میتواند گوشش را بگیرد. ذیحساب میتواند پول ندهد. بازرسی کل کشور برود با آن برخورد کند. این همه نهاد نظارتی... وزیر هم طبق قانون اساسی باید در مقابل
مجلس و رییس جمهور پاسخگو باشد. خوب ما آمدیم و گفتیم یک «معاونت برنامهریزی و نظارت راهبردی» یعنی یک سطح بالا برود. ما میخواهیم اتاق فکری برای کشور درست کنیم. دایم بنشیند فکر کند و برنامه کلان را نظارت کند. این کارهای ریز برود در خود وزارتخانهها و سازمانها. اصلا نباید کار اجرایی بکنند. برنامههای کلان کشور و کنترل تحقق برنامههای کلان و یک معاونت نیروی انسانی، باز تمام جزییات در اختیار خود وزارتخانههاست. این معاونت نیروی انسانی و مدیریت فقط باید به ارتقای کیفیت و آسان کردن ساز و کارها (بپردازد.)... نه این که ما یک بخشی داشتیم به نام امور اداری و استخدامی. یک وزیری میخواهد یک کارمندی را از اینجا بگذارد آن جا، باید برود دو سال پشت خط ده تا دفتر که شماره پست و عنوان و رده پستش چه میخواهد بشود... آقای وزیر تو مسئولی، پانصد تا هم کارمند داری، این هم بودجهات. برو بنشین و تنظیم کن. این هم ضابطههاست... من از نهاد ریاست جمهوری شروع کردم، گفتم ما باید تمام بودجههای اضافی را حذف کنیم. خودم نشستم و گفتم این لازم نیست و... برای چه این پول را دست ما میدهید. بدهیم دست همان کسی که دارد کار میکند. قرار است راه ساخته بشود، وزارت راه باید راه بسازد. چرا پولش را میدهید به من که من به وزارتراه بدهم. بدهید خودش انجام بدهد. با این خرجهایی که اضافی هست. خودم نشستم دانه دانه خط زدم. گفتم رییس جمهور از خودش شروع نکند، اصلاح نمیشود... اگر نهاد ریاست جمهوری و مجموعه وابسته به رییس جمهور خوب کار کرد، بعد میتوانیم از بقیه هم انتظار داشته باشیم که درست کار بکنند... این فلسفه تغییرات است و تغییرات ادامه خواهد داشت. ما نمیخواهیم سطحی و روبنایی کار کنیم. سه تا با هم ادغام شود اما هیچ تحولی درونش نشود... (اکنون) چه کسی مسئول اتلاف منابع کشور است؟ معلوم نیست. برای این که مرز تصمیمگیری، نظارت، برنامهریزی، اجرا و مسئولیتها کاملا مخدوش شده است. ما شروع کردیم مرزها را شفاف کنیم و همه بدانند بنده خودم پای این کار هستم و اینها را از سالها قبل مطالعه کردهام. وظیفه خودم میدانم اصلاحات ساختاری در کشور به واقع انجام بشود... (اصلاح سازمان مدیریت از) اختیارات رییس جمهور بود، با این احال من بردم در شورای عالی اداری. جالب است در شورای اداری دو
نفر ناظر از مجلس محترم هست. از بخشهای گوناگون سه کارشناس دانشگاهی هستند. جزء مواردی بود که به اتفاق آراء رأی دادند... (البته) در قانون اساسی ما تنها دو تا شوراست. شورای امنیت ملی و شورای انقلاب فرهنگی، امام تأسیس کردند و مقام معظم رهبری تنفیذ، بسیار پر برکت و عالی. جایگاهشان هم جایگاه خوب، اما بقیه شوراها دیگر دستساز خودمان و مجلس و قوانین است. چرا؟ بسیاریشان کارشان مشترک است. وزرا اصلا در آن مشترکاند... 33 تا 36 شورا درست کردهایم، سالی یک بار هم به آنها نمیرسیم. کارها متوقف میماند و تصمیمگیری نمیشود تا در طول یک سال آیا رییس جمهور وقت کند یا نه. خوب چه کاری است. ما باید اینها را جمع کنیم. آنهایی که اقتصادی است با هم یکی، فرهنگی با هم یکی، آنهایی که سیاسی است و آنهایی که میتواند با کمیسیونهای دولت مخلوط بشود یکی... یک نظام تو در تو (درست شده) که همه تو هم میپیچیم. همه در شورا امضا میکنند، چه مخالف چه موافق. مسئولیتش به عهده کیست. در قانون اساسی فقط دولت است که تصمیماتی که میگیرد همه وزرا چه مخالف، چه موافق پاسخگو هستند و شورای عالی امنیت ملی و شورای عالی انقلاب فرهنگی. بقیهاش را دیگر چرا درست کردهایم.(1)
اصلاح نظام برنامهریزی کشور یک جراحی عظیم در ساختار اداری کشور است که دولتهای قبلی هم میخواستند اما یا نکردند یا نتوانستند. من خودم با بعضی از آنها در دولتهای قبل گفتگو کردم. خودشان به من میگفتند باید اینجا زیر و رو بشود، اما عمل نکردند. اما این دولت به لطف خدا تصمیم گرفت و عمل کرد. این یک اتفاق بزرگ است؛ آغاز اصلاحات بنیادین در نظام اداری کشور است. اگر یک دولتی میآمد چهار سال، هشت سال میماند و فقط همین کار را انجام میداد دولت موفقی بود. یعنی هیچ کاری نمیکرد جز این که نظام برنامهریزی را به سمت برنامهریزی «ایرانی، اسلامی» برگرداند.(2)
سازمان مدیریت باید مرکز اندیشه اسلام ناب باشد. پایه و مایه تمام این قوانین
بودجه، قوانین عمرانی پنج ساله، قوانین توسعه از سازمان مدیریت در میآید، والا وزارت نیرو (به طور مثال) میخواهد سد و نیروگاهش را بسازد و برقش را بکشد، کاری ندارد به مسایل اصلی اقتصادی؛ وزارت راه، جهاد، بهداشت و... آن جا که باید سیاستگذاری کلان بکند، نظارت و هدایت کند و مبانی و چرخش کارها، ساختارها و نگاهها را اصلاح کند (سازمان مدیریت است.)(1)
نظام برنامهریزی ما باید نظامی بسیار روشن و شفاف (باشد)، به گونهای که همه ملت و دلسوزان، هم بفهمند و هم امکان مشارکت در تحقق برنامه را داشته باشند. والا اگر کسی خیال کند یک سازمان، یک اداره و مجموعه ادارات هستند که اهداف را محقق میسازند این تلقی صد در صد اشتباه است. ملت است که یک کشور را میسازد و نظام برنامهریزی ما باید به گونهای باشد و برنامهای را تدوین بکند که هم در ادبیات، هم در جهتگیریها و هم در چرخش کارها ملت آن را بفهمد و همراهی بکند. ملت همراهی نکند هیچ برنامهای محقق نخواهد شد و نظام برنامهریزی و برنامهای که تحتتاثیر فشارهای سیاسی، گروهی، گرایشهای فردی و افراد نباشد (محقق نخواهد شد.)(2)
من در گذشته رصد کردم و امروز تک تک اینها را داریم پیدا میکنیم و رفع و اصلاح میکنیم. حتی در قانوننویسی و تنظیم برنامههای دولت یک کلمه و عبارت مبهمی را به گونهای در قانون تنظیم و در مقررات تعبیه میکردند، هیچ کس متوجه نمیشد این یعنی چه و فقط آنها میدانستند و میرفتند از آن استفاده میکردند. از همین موارد بود که ما مطلع شدیم که یک باره صدها هزار هکتار زمین به نام طرح فلان به یک گروه کوچک میرسید. در صورتی که در همان منطقه انسانهای فراوانی هستند که برای دو هکتار، پنج هکتار زمین مستاصلاند و البته جلوی آن گرفته شد.(3)
موضوع دیگری که دولت در تغییر اساسی قرار داد، نظم بودجهریزی است. الان (تا پیش از بودجه سال 87 و 88) کتابچه بودجه خودش یک معضل است. این قدر
تبصره و بندهای گوناگون، صدها حکم در قانون بودجه میآید که اصلا آدم باید دو سه واحد دانشگاهی بگذراند تا بتواند بر این مسلط بشود. بسیاری از مدیران حتی تا پایان سال بر اجزای بودجه احاطه پیدا نمیکنند.(1)
ما ساختار اداری میخواهیم که کار کشور در کوتاهترین زمان ممکن و با بازدهی بالا در آن انجام بشود. اگر یک تصمیمی که دو روزه باید اتخاذ و اعلام بشود، شش ماه طول میکشد و چیز دیگری در میآید، یک جا عیب دارد دیگر. چه کسی باید اصلاح کند؟ یا اگر ما در نظام برنامهریزی برنامه ریختیم که بعد از بیست سال کار سد سازی بیست میلیارد متر مکعب آب جمع کردیم، اما شبکهای که این آب را بین کشاورزان توزیع کند احداث نکردیم، یعنی پول را زمین گذاشتهایم، تورم آن به مردم تحمیل شده است. استهلاک سرمایه در حال اتفاق افتادن است. بهرهای هم نداریم یا آن طوری که باید بهره نداریم. اگر قیمت تمام شده یک محصول یک ساختمان یا یک سد بر اساس فرمهای موجود بازار باید n ریال باشد، در پایان ما میبینیم n3 ریال شده، یک جای کار ایراد دارد. باید ایراد را برطرف کنیم. اگر دیدیم در یک بخش سه برابر پیشرفت کردیم و بخشهای همجوارش حرکت نکرده و رشد ناموزونی است... یک جای کار ایراد دارد. پس باید نظام برنامهریزی یک نظام روشن و هماهنگ با این چشمانداز باشد... به گمانم عمده اینها بر عهده سازمان مدیریت و برنامهریزی است ... سازمان مدیریت بازوی رییس جمهور در پیشبرد اهداف است. البته همه دستگاههای اجرایی همینطور هستند. چون دستگاههای اجرایی که جزایر مستقل از هم نیستند... مجموعه قوه مجریه یک قوه است با یک ماموریت، یک تقسیم کار داخلی دارد... اما رییس جمهور یک بازو میخواهد که جای او در بسیاری از موارد بیاندیشد، طراحی کند، برنامه بدهد و بعد هم بر تحقق آن نظارت بکند. این شأن سازمان مدیریت است. سازمان مدیریت باید بالاترین سطح اندیشه در نظام اجرایی و یا اداری کشور باشد. سایر قوا را هم در بر میگیرد. چرا؟ به دلیل این که رییس جمهوری مجری قانون اساسی است و برنامهای که رییس جمهور میدهد باید همه قوای دیگر را هم در بر بگیرد... اجازه
1) سخنرانی در دیدار هیات دولت با مقام معظم رهبری؛ 4/6/1386.
بدهیم سازمان مدیریت یک ذره سرش از ریزه کاری خلوت بشود، برای کشور بیاندیشیم و آینده را پیشبینی کنیم ... سازمان مدیریت جسمش باید الان باشد و اندیشهاش بیست سال دیگر. یعنی تا آنجا منحنیها را ترسیم کرده باشد... (به طور مثال) تبصره سیزده کار بسیار قشنگی بود. بالاخره خیلی از شماها (کارمندان سازمان مدیریت) دخالت داشتید. کسانی هم بودند از ده سال، دوازده سال، پانزده سال قبل کار، مطالعه و بررسی کرده بودند. اینها روی هم ریخته شده یک تبصره شد... ان شاءالله پنج، شش سال دیگر آثارش را خواهیم دید. در سایر بخشها هم میتوانیم... انتظار من از همکارانم در سازمان مدیریت این است که در یک سطح اندیشه بنشینند نظاره و طراحی بکنند، تصویب شد به نمایندگی از رییس جمهور نظارت کنند و گزارش آن را به رییس جمهور بدهند. آن وقت کشور شکل میگیرد و شاهد این نخواهیم بود که منطقهای از کشور در عقبماندگی و فقر بسوزد و بعد مرتب بخواهیم با وصله و پینهکاری بکنیم و نشود. شاهد این نخواهیم بود که بیست تا فرودگاه ساختهایم، برای هر کدام ده، پانزده، بیست میلیارد تومان خرج کردهایم، اما در آن پروازی اتفاق نمیافتد. شاهد این نخواهیم بود که دهها بیمارستان ساختهایم، الان یا تجهیز نمیتوانیم بکنیم یا پزشک نیست آنجا برود؛ یا پزشک و تجهیزات هست، بیمارستان نیست. پزشک نمیرود چون بیمار نیست. باید سازمان مدیریت بیاید در جایگاه شایسته خودش قرار بگیرد. سازمان مدیریت مرکز اندیشه است. کسی هم تلاش نکند که سازمان را توی این کارهای اجرایی صرف بیاورد. کار اجرایی مسئول اجرایی دارد.(1)
احمدینژاد بنیان اصلاحات اداری را در اصلاح سازمان مدیریت میدانست؛ سادهسازی نظام اداری، سادهسازی برنامهنویسی و بودجهنویسی، اصلاح و ارتقای نظام آماری، علمی کردن مدیریتها، دوراندیشی و رهایی از روزمرگی، و افزایش نظارت و تأکید شدید بر پاسخگویی مدیران همگی از جمله این موارد بود. به عبارت دیگر، احمدینژاد معتقد است که مردمسالاری با شعار و نظریهپردازی صرف نمیشود و برای
1) سخنرانی در مراسم تودیع فرهاد رهبر و معارفه رئیس جدید سازمان مدیریت و برنامهریزی کشور؛ 28/8/1385.
گسترش مردمسالاری مهمترین اقدام در شرایط کنونی انجام اصلاحات اداری است. اصولا او در برابر تمام مفاهیم و ارزشها تمایل دارد آنها را عملیاتی سازد تا بتوان میزان و مقدار موفقیت در تحصیل آن را سنجید و ارزیابی کرد.
مردمسالاری نیز از جمله آن موارد است. در نظام اداریای که منافع مالی و انسانی تلف میشود، زمان هدر میرود، حقوق افراد ضایع میشود و فساد اقتصادی و تبعیض و بیعدالتی تولید میشود چگونه میتوان سخن از مردمسالاری گفت. نظام دیوانسالارانهای که تلاش میکند قدرت و ثروت و اقتدار به کارگیری آنها را در خود متمرکز کند مهمترین مانع پیش روی مردمسالاری است.
لذا در شرایط کنونی برای رفع موانع مردمسالاری ابتدا باید از اصلاحات اداری آغاز کرد. این اصلاحات شتابدهنده توسعهیافتگی در حوزههای سیاسی و اقتصادی خواهد بود تا به این واسطه تمرکززدایی کند و مدیریت را در سطوح متفاوت به گروههای مختلف جامعه واگذارد.
احمدینژاد وضعیت کنونی نظام بانکی را از مهمترین موانع توسعهیافتگی کشور میداند. وضعیتی که موجب تبعیض و بیعدالتی و فساد میشود و به تمرکزگرایی در تهران و چندین شهر معدود میانجامد. چنین شرایطی با احکام شرعی انطباق ندارد و به ضرر تولید و توسعه است. اصلاح نظام بانکی از اهمیت ویژهای برخوردار است و همانگونه که اقتصاددانان تشبیه میکنند نظام پولی و بانکی به سیستم گردش خون میماند که اگر درست کار کند پول را به طور متوازن در کشور توزیع میکند و سلامت اقتصاد و شکوفایی تولید را در پی خواهد داشت و اگر نادرست باشد به نارساییها و بیماریهای اقتصادی میانجامد.
احمدینژاد در میان مشکلات نظام بانکی بر اصلاح دو مورد اساسی تاکید دارد:
بالا بودن نرخ سود بانکی؛
توزیع نا برابر تسهیلات که همراه با مفاسد اقتصادی، ویژهخواری و رشوه و پارتی بازی است؛
او پیامدهای منفی این دو اشکال را کاهش تولید به دلیل افزایش هزینهها، بیکاری
ناشی از کاهش تولید و گسترش تبعیض و فاصله طبقاتی در سراسر کشور میداند. او قصه تورم و نرخ سود بانکی را که به مثال «تقدم مرغ و تخم مرغ» تبدیل شده است با این پرسش که ابتدا کدام را باید پایین آورد، موجب محافظهکاری و بیعملی میداند که دست مدیران و کارگزاران را در اتخاذ سیاستهای درست خواهد بست. لذا به طور انتزاعی نمیتوان تعیین کرد که ابتدا کدام باید پایین بیاید و برای اصلاح ساختاری تورم نیاز است به تدریج و در طی هر سال مقداری نرخ سود بانکی کاهش یابد تا تورم و هزینه تولید پایین بیاید و بر عکس میزان تولید و اشتغال افزایش یابد. در واقع احمدینژاد اصلاح نظام بانکی را در گرو تغییر نگرش کسانی میداند که به دلیل منافع حاصل از نظام کنونی به اصول روشن علم اقتصاد پشت کردهاند، علمی که برای بانک شأن خدماتی قایل است نه تجاری. بانک وظیفه دارد مانند شبکه خون پولهای راکد را از جامعه جذب کند و به طور متوازن بخشهای تولیدی سراسر کشور را تغذیه کند، نه آن که خود به عنوان مرکز تجاری در پی معاملات و سودهای سرشار برآید، که در این صورت کسی را یارای رقابت با آن نخواهد بود.
احمدینژاد راه رهایی از این وضعیت را در توجه بیشتر به شیوه «بانکداری اسلامی» میداند که در آن قرضالحسنه جایگاه ویژهای دارد و بانک در تسهیلاتی که ارایه میدهد بر اساس عقود اسلامی نه تنها در سود که در زیان هم شریک است. در واقع بسیاری از بخشودگیهایی که هیأت دولت در سفرهای استانی بر جرایم دیرکرد برخی بخشهای خصوصی به ویژه در کشاورزی تصویب میکرد ریشه در همین نگرش داشت. او تلاش کرد سود بانکی را در سال 85 به 16 درصد، در سال 86 به 14 درصد و در سال 87 به 12 درصد کاهش دهد. از دستاوردهای احمدینژاد در این حوزه آگاهسازی جامعه در سخنرانیها و مصاحبههای مختلف بود. او به عنوان یک مقام مسئول نشان داد که تسهیلات بانکی در کشور به طور نامتوازن تقسیم میشود و تسهیلات تنها به وامهای کوچک و خردی چون ازدواج و مسکن محدود نمیشود و وامهای میلیاردی نیز به برخی افراد پرداخت میشود. او با زبان ساده خود، در مسأله بانکی مانند بسیاری از امور دیگر کشورداری که تا آن زمان چندان شفافسازی و آگاهسازی نشده بود تلاش میکرد به بیان و تبیین کارویژههای دستگاهها و سازمانهای مختلف دولتی بپردازد و جایگاه آن را در کشورداری و اقتصاد برای عموم توضیح دهد.
او در سخنرانیها و مصاحبههای خود که در تمام نقاط کشور صورت میگرفت با بیان و ادبیاتی ساده درباره شیوه کشورداری، مدیریت و سیاست ورزی سخن میگفت. در حقیقت این روش آگاهی بخشی دههها بود که از سوی دولتمردان به فراموشی سپرده شده بود. مردم نه به طور دقیق نسبت به وظایف و وضعیت سازمانها آگاهی داشتند و نه نسبت به حقوق و وظایف متقابل حکومت و مردم. او به عنوان رییس دولت درباره نظام پولی و بانکی، بودجهنویسی، ساز و کار تصویب بودجه، چگونگی برداشت دولت از منابع مالی کشور، رابطه بانک مرکزی با دولت و بانکهای دیگر و مواردی از این دست به طور مبسوط به جامعه توضیح میداد. در واقع گفتمان احمدینژاد در این دوره موجب شد مسایل به شیوهای جزییتر، علمیتر و عینیتر در جامعه مطرح شود و او در هر شهر و استان در بسیاری از مصاحبههای خود درباره بسیاری از سیاستهای دولت از جمله مسایل بانکی و بنگاههای زوده بازده به پرسشهای رسانهها و افکار عمومی پاسخ دهد و به تبیین سیاستهای دولت بپردازد. این که رییس جمهور بر خلاف دوره گذشته از مسئولیت اجرایی و اقتصادی کنارهگیری نکرد و درباره آن به جامعه گزارش میداد، از یک سو به طور گسترده با نقد مخالفان آن سیاستها که نظری متفاوت با دولت داشتند مواجه میشد و از سوی دیگر علمیتر شدن فضای عمومی کشور نسبت به گذشته را در پی داشت و موجب شد تا از کلیگوییهای سابق فاصله بگیرد.
البته این موضوع در کنار جابه جاییهای سختگیرانه احمدینژاد در برابر مدیران اقتصادی و سرعت بالای فعالیتهای اجرایی همگی بیانگر این مطلب بود که وی به هنگام بهدستگیری مسئولیت در سال 84 در این حوزهها، بر خلاف دوره گذشته که به بیبرنامگی خود اذعان داشتند، صاحب برنامه بوده است.
ما برای توسعه بومی و پایدار ناچار به اصلاح ساختار و سیستم پولی کشور هستیم. در حال حاضر سرمایههای زیادی از دولت یا بانکها که عموما به دولت تعلق دارند، راکد مانده است. بسیاری از ذخایر پولی تبدیل به سرمایههای راکد به شکل اموال شده است؛ اموال راکدی که نقشی در تولید یا خدمت رسانی مفید ندارند. اینها باید به سرمایه فعال تبدیل شود؛ سرمایهای که در خدمت تولید، اشتغال و معیشت مردم قرار گیرد... تا زمانی که به بانکها به عنوان بنگاههای اقتصادی که باید سودآور باشند، نگاه شود، نمیتوان توقع داشت تولید و اقتصاد در کشور به جایی برسد.
هزینههای جاری و مصرفی بانکها باید مورد رسیدگی مجدد قرار گیرد. نباید حجم بالای هزینه از طریق گران کردن تسهیلات جبران شود.(1)
46 درصد منابع بانکی ما را تهران تامین میکند، اما 53 درصد تسهیلات را تهرانیها میگیرند. این 53 درصدی را که میگیرند، هشتاد درصدش نصیب کمتر از ده درصد میشود و بالای شصت درصد در کار غیرتولیدی است. حالا در عمل چه اتفاقی میافتد؟ در عمل یعنی تهران دایم متمرکز میشود، بازار کاذب اقتصادی شکل میگیرد، بیکاری، دلالی، اختلاف طبقاتی و فاصله بین محروم و برخوردار (به وجود میآید) و اطراف کشور محروم میشود.(2)
ما اگر بتوانیم سیستم بانکی را اصلاح کنیم، کل اقتصاد کشور اصلاح میشود. یکی از ریشههای اصلی بیعدالتی و مفاسد بانکها هستند، شک نکنید. رانتخواریها، ویژهخواریها و سوءاستفادهها همهاش در این روابط بانکی است... نزدیک شصت درصد کل اعتبارات بانکی وامهای یک میلیاردی به بالاست، در صورتی که بسیاری از کشاورزی و صنعت ما نیازمند وامهای ریز است... یک میلیارد به بالا را چه کسی میگیرد؟ عده خاصی میگیرند و جالب است هشتاد درصد منابع بانکی نصیب کمتر از بیست درصد از متقاضیان میشود. اینها نسبتهایی است که باید آنها را اصلاح کنیم... (مفاسد اداری اقتصادی) دو دلیل دارد: یکی این که مبارزه با فساد، نمیگویم صوری است، اما در میدان فرعی اتفاق میافتد. در جاده خاکی است. با ریشهها نیست. دوم این که این مناسبات اصلاح نشده. تا شما این مناسبات را اصلاح نکنید همیشه هست. مثلا شعبهای در خیابان افریقا میتواند صد میلیارد تومان وام بدهد به چه کسی میدهد؟ به شما میدهد؟ حتی به مردمی که در خیابان افریقا مینشینند میدهد؟ نه، به کسی که ارتباطات دارد میدهد. آن هم تازه در تولید نمیبرد... تهران 46 درصد منابع بانکی را تامین میکند. اما 53 درصد وام بانکی میگیرد در حالی که خراسان هفت درصد منابع بانکی را تامین میکند و پنج درصد میگیرد. معنایش چیست؟ معنایش این است
که یک بیعدالتی مرتب گسترش پیدا میکند.(1)
من اصرار دارم که در همه مجامع، مسأله بانکها را مطرح کنم. برای این که باورم این است که اگر بانکها اصلاح بشوند و در مسیر عدالت و فرهنگ انقلاب بیایند، بسیاری از مسایل اقتصادی ما خود به خود حل خواهد شد، یعنی علت العلل بسیاری از نابسامانیها سیستم بانکی ما است.(2)
دولت مصمم است با توسعه سرمایهگذاری، با توزیع مناسب منابع بانکی بین کشور و در بین جوانان جویای کار، فرصت اشتغال را برای همه جوانان به طور یکسان و عادلانه فراهم بکند. ما از قبل گفته بودیم امروز هم میگوییم بالا بودن نرخ سود بانکی هم موجب تورم و افزایش قیمتهاست و هم مانع سرمایهگذاری، تولید و اشتغال مناسب است. سود بانکی باید پایین بیاید تا هم تورم پایین بیاید و هم سرمایهگذاریهای تولیدی دارای صرفه اقتصادی بشود.(3)
بانک باید کار بانکی بکند. کار بانکی یعنی چه؟ یعنی خدمات بانکی بدهد و پول خدمات بانکیاش را بگیرد. الان بانک تمام پول مردم را جمع میکند خودش یک طرف قضیه میشود و هر کس بخواهد کار اقتصادی بکند باید در این بانک برود و اگر با این بانک توافق کرد میتواند کار اقتصادی بکند و اگر توافق نکرد منابعی ندارد. این جاست که گزینشها شروع میشود، ممکن است که خدای نکرده ارتباطات برقرار شود و اولویتها به هم میخورد. اصلا کارهای اقتصادی در کشور ما الان قابل ارزیابی نیست. کدام سرمایهگذار موفق است و کار بهینه میکند و کدام نمیکند؟ ما نمیدانیم، قابل ارزیابی نیست. چون هر دوی اینها منابع را از بانک میگیرند و آخرش بانک است که میگوید شانزده درصد سود و... مردم هم کنار کشیدهاند. پولشان را در بانک میگذارند میگویند بانک تو از طرف ما برو کار اقتصادی بکن. در صورتی که مردم خودشان باید کار اقتصادی بکنند. یا بروند مشارکت کنند یا بروند در بورس یا سرمایهگذار را بشناسند. اصلا انتخاب کنند. در کشور هزار تا پروژه میخواهد سرمایهگذاری بشود. کارخانه فولاد، آلومینیوم،
پالایشگاه، مسکن، لباس، دوخت، نساجی، کارخانه روغن و شیر و هرچه هست، اعلام بشود هرکس در هر کدام دوست دارد برود و سرمایهگذاری کند و سرمایهگذاران برای مردم قابل ارزیابی باشند. کسی که وارد نیست، دلیلی ندارد بیاید منابع مردم را که به اعتماد بانک گرفتهاند و انباشته کردهاند، بگیرد و بعد از پانزده سال هم نتواند. این اقتصاد مردمی نیست. این استعدادها را میکشد و آنها را بلوکه میکند... حتی خود بانک نظام ارزیابی مشتریانش را نمیداند. بانک فقط خیال خودش را راحت کرده است. پولهای مردم را میگیرد. یک عده قرضالحسنه و یک عده ذیل جاری هستند. نصف منابع بانکها قرضالحسنه و جاری است که چیزی در جیبشان نمیرود. یک عده هم آمدهاند کوتاه مدت و دراز مدت پولشان را در آنجا گذشتهاند. همه اینها را روی هم میریزد و وام به اشخاص میدهد. میگوید باید شانزده، هجده، بیست یا دوازده درصد بدهی و به اینها میگوید این قدر به شما میدهم. هیچ جای دنیا اقتصاد را این طور اداره نمیکنند. امکان ندارد (با چنین وضعی) ما رشدهای بالا را تجربه کنیم. باید مردم قدرت تصمیمگیری داشته باشند. ارزیابی هم بشوند که بتوانند رشد کنند.(1)
امروز یکی از مشکلات کشور ما در اقتصاد همین کارکرد شبکه پولی کشور است. توزیع نادرست و ناعادلانه؛ به یک جا چند برابر نیاز، بعضی از اندام مطلقا و بعضی جاها منابع آلوده. این را باید درست کنیم. البته بعد از انقلاب تلاشهایی شد، تلاشها به قانون «بانکداری اسلامی» منجر شد، اما چون ساختارها برای اجرای این قانون درست طراحی نشد همان کارهای قبلی تحت عناوین آن قانون آمد و دارد اجرا میشود... نزدیک به پنجاه درصد سپردههای مردم قرضالحسنه است؛ پسانداز قرضالحسنه یا جاری قرضالحسنه است. اما کمتر از یک سیام تسهیلاتی که بانکها میدهند، قرضالحسنه است، یعنی پنجاه درصد منابع را مردم تامین کردند بدون این که چیزی از بانک بگیرند. بانکها قرضالحسنهها را به اضافه سپردههای سرمایهگذاری و اینها را روی هم میریزد و وام میدهند. قرار بر این بود که عقود اسلامی جاری بشود، یعنی مضاربه، مساقات و مشارکت، اما
1) مصاحبه در برنامه گفتگوی ویژه خبری اخبار شبکه دو؛ 3/5/1386.
امکان ندارد که ده بانک بیایند به نمایندگی از همه ملت با همه کسانی که میخواهند کار اقتصادی بکنند وارد معامله بشوند. امکان حسابداری و حسابرسی وجود ندارد. چون امکانش وجود ندارد، آرام آرام همه اینها جمع شده بانک پول را از مردم میگیرد، با یک درصد معینی دست یک عدهای، پس میگیرد و یک درصدی هم به بخشی از مردم میدهد. هر کس ارتباط قوی داشته باشد از منابع بانکی استفاده میکند و هر کس که ارتباط نداشته باشد، نمیتواند استفاده بکند.(1)
این که نود درصد کل تسهیلات بانکی در اختیار ده درصد متقاضیان است و از شصت، هفتاد هزار میلیارد تومان یعنی مانده تسهیلاتی که هر سال دارند چهل هزار تای آن ثابت است، یعنی کسانی هستند که پولی را از بانک میگیرند، میآورند میدهند و دوباره میگیرند، یعنی همیشه این پول دستشان است. یعنی دو سوم مانده تسهیلات بانکی دست یک عده خاصی است و هیچ وقت تسویه نمیشود. میدانید یعنی چه؟ معنایش این است که فرصتی برای دیگران نیست یا هیچگاه وجود نخواهد داشت. حتی بانکهای خصوصی هم که درست شده باز انحصاری است. نه تنها بانکهای دولتی انحصاری است؛ آنها هم انحصاری است و بنای آن فقط بر سود است. وقتی بنا بر سود بود اصلا اقتصادی شکل نمیگیرد و کشور ساخته نمیشود.(2)
ما باید سیستم بانکی را اصلاح کنیم. یعنی چه اصلاح کنیم؟ مگر میشود یک بانک خودش، هم منابع مردم را جمع کند هم خودش شرکت سرمایهگذاری داشته باشد و هم خودش وارد تجارت بشود. اگر یک چنین بانکی پیدا شد مردم اینجا چه کاره هستند؟ چه کسی میتواند با این بانک رقابت بکند؟ یک بانکی پیدا شده که پولهای مردم را جمع میکند و تیرآهن و فولاد میخرد و انبار میکند که گرانتر بفروشد. دیگر جایی برای فعالیتهای مردم باقی میماند؟ نمیماند. بانکداری یک وظیفه تعریف شده است. بانک باید منابع را جمع کند و به دست کننده کار بدهد. اگر کسی بخواهد سرمایهگذاری کند باید یک موسسه جدا تشکیل شود، نه موسسه
جدا به این معنا که امروز داریم. وصل به آن انبار بانک است و هر چقدر پول میخواهد میگیرد. این که راه را بر مردم میبندد. این همان اقتصاد دولتی است، نقابش را عوض کرده است. همان انحصار است نقابش را عوض کرده است.(1)
جهتگیری بانک تعیینکننده جهتگیری نظام اقتصادی است و رفتار بانک تعیینکننده رفتار عوامل اقتصادی در جامعه است. اگر مجموعه نظام بانکی پر نشاط، هدفمند و در جهت اهداف اقتصادی نظام حرکت بکند، مطمئنا با شرایطی که به خصوص در کشور ما هست ما شاهد رشد و شکوفایی روز افزون و توسعه عدالت در سرتاسر این سرزمین عزیز خواهیم بود... امروز اصلا هیچ فعالیت اقتصادی بدون بانک معنا ندارد. هه فعالیتهای اقتصادی، مستقیم و غیرمستقیم مرتبط با بانک و متاثر از بانک و مقررات بانکی است... اگر هدف از سیستم بانکی ما فقط سودآوری باشد این فرهنگ به تمام اجزای اقتصادی کشور منتقل میشود و میشود همین. کسی الان فرزندش دارد تحصیل میکند، میخواهد منابعی را به عنوان کمک هزینه داشته باشد، نمیتواند به راحتی به دست بیاورد، چون این برای بانکها سودی ندارد. نمیتوانیم از او 12، 14 یا 16 درصد بگیریم. چون سودی ندارد. لذا سهم این جور فعالیتها در مجموعه تسهیلاتی که میدهیم به شدت کاهش پیدا میکند. اگر نگاه سودآوری باشد، تمام اقداماتی را که شاید روزی در ذهنمان ضد ارزش میپنداشتیم اینها را گام به گام توجیه میکنیم و جلو میآییم. تا جایی که منابعی که مردم برای قرضالحسنه دادند یک مشت مقررات پشت آن مینویسیم که کسی که میآید قرضالحسنه باز کند از او اجازه تام میگیریم. آن را هم در فعالیتهای سودآور میبریم. خوب وضعیت اقتصاد چه میشود؟ اگر نگاه آحاد نسبت به یکدیگر و نسبت به همه فعالیتها صرفا سودآوری باشد، بدانید جامعه هیچگاه روی آرامش را به خود نمیبیند و هیچ نقطه مطلوبی در انتظار ما نیست. بگذارید یک مقدار واضحتر بگویم. با نگاه سرمایهداری نمیشود یک ملت اسلامی را اداره کرد... اگر بانک بخواهد همه نقشهای اصلی را از کلید زدن یک پروژه تا به بهرهبرداری رسیدن آن بر عهده بگیرد دیگر مردم چه کارهاند؟ جایی برای مردم نمیماند. بانک خودش بشود
1) سخنرانی در همایش روز صنعت و معدن؛ 10/4/1386.
جمعکننده منابع، خودش بشود سرمایهگذار، خودش بشود تسهیلات دهنده، خودش بشود ناظر و ارزیاب، خودش بشود طرف معامله کسی که میخواهد سرمایهگذاری بکند؛ اصلا برای مردم جایی نمیماند. جالب است که ما در نظام برنامهریزی و برنامهنویسیمان شعار میدهیم که میخواهیم دولت را کوچک کنیم و کار را به دست مردم بدهیم. اما تقریبا بالای نود درصد فعالیتها را در نهادی به نام بانک متمرکز کردیم... (این که) بانک صدها هزار فعالیت متنوع را تا جزییاتش اندازهگیری کند، اصلا نشدنی است، یعنی یک موجود عظیمی درست کردیم با چرخهای فولادی بسیار عظیم که همه ما را زیر دست و پای خود خرد میکند. این را باید اصلاحش کنیم. نقش اصلی بانک واسطه بین کسی است که میخواهد کار کند، منابع ندارد یا کم دارد با کسی که منابع دارد. یعنی واسطه بین این عقود است نه یک طرف عقد... نمیشود یک نهادی مثل بانک از همه مردم نمایندگی بگیرد و به نمایندگی از مردم وارد فعالیتهای اقتصادی بشود. این نظام مارکسیستی و کمونیستی است. پس کار دست مردم چیست؟ بهترین حالت این است که هر کس بخواهد سرمایهگذاری بکند اعلام کند... (مثلا) گفتند ما میخواهیم پتروشیمی بسازیم، مردم آمدند پول ریختند، خوب بیایند پول بدهند. ما میخواهیم در ممسنی پتروشیمی بسازیم، مردم بیایید پول بدهید. هر کس بیاید در این امر مشارکت بکند و با هر کس قراردادی مشخص بسته شود و او هم برود طلبکاری و نظارت کند و عقود اسلامی جاری بشود. اگر این پتروشیمی سود کرد توزیع کند. اگر ضرر کرد خوب همه ضرر میکنند واگر موفق بود مردم به او در پروژههای بعدی اعتماد میکنند... اما همین الان چقدر بار آدمهای ناموفق اقتصادی روی دوش شما بانکیهاست و شما واسطه انتقال این بار به مردم هستید. چون منابع مردم دست شماست. (کسی که) ناموفق است، نباید به آن منابع داد. اما آمده به دلایل گوناگون حتی با فشار دولت این منابع مردم را از دست شما بیرون کشیده است. این ظلم و خلاف عدالت است.(1)
(پس از انقلاب) نظام بانکداری اسلامی را تهیه کردند و به خود همینها دادند و گفتند اجرا کن. اینها خیلی زحمت کشیدند اما چرخ دندههایش بر اساس دیگری
1) سخنرانی در مراسم افتتاح بانک قرضالحسنه مهر ایران؛ 22/9/1386.
تنظیم شده است و نمیشود یک رنگ اسلامی روی آن چرخ دندهها بمالی و بعد بگویی اسلامی شد. نمیشود دیگر. بالاخره میگوید هجده درصد، پانزده درصد، شانزده درصد و... اساس آن بر این گذاشته شده است. سازهاش را بر این اساس ساختهاند. چگونه میخواهی آن را عوض کنی؟ میتوانی معماری آن را دستکاری کنی، اما اسکلت آن را به سادگی نمیتوانی عوض کنی. ما آمدیم طراحی کردیم، گفتیم یک نظام موازی با این درست میکنیم که مبانی آن خودی باشد، از صفر. این که رشد کرد، آن هم مجبور میشود خود را اصلاح کند، چون نمیتواند دوام بیاورد. آن را باید حمایت کنیم. دو، سه سر فصل در آن داشت که یکی از آنها همین صندوق مهر امام رضا(ع) است. آن لایحهای که ما به مجلس دادیم در آن کاملا هم منابع ریالی و هم منابع ارزی پیشبینی شده بود. کار این صندوق حمایت از ازدواج، مسکن و تولید از طریق قرضالحسنه است. الان کشورهایی هستند که کلا سیستم بانکیشان وام با سود صفر میدهد، کارمزد هم نمیگیرد. خوب ما نمیتوانیم این کار را بکنیم؟ این مال ماست. نمیگویم از عقود استفاده نکنیم. عقود را بگذارید مردم بین خودشان عمل کنند: مضاربه و مساقات و... نه این که تحت این عناوین پول را بدهند با 13 درصد، 18 درصد و 24 درصد سود، که این کار هم عملا انجام نمیشود. چرا انجام نمیشود؟ برای این که تا الان این همه وام تحت عقود اسلامی دادهاند یک بار یک بانک ضررها را نپذیرفته است. طرف رفته است مضاربه گرفته، کار کرده، ضرر کرده است، نه تنها بانک ضرر را نپذیرفته است بلکه به دیرکرد آن جریمه هم زده است. این کجایش اسلامی است؟(1)
(اقدام بعدی تاسیس بانک قرضالحسنه بود.) قرضالحسنه... یک منش اقتصادی است. یک نظام اقتصادی است. یک راه است. نه این که بگوییم این فقط برای فقیر فقراست... اتفاقا در فرهنگ ما و هم در تمایلات مردم ما قرضالحسنه خیلی جایگاه والایی دارد... آمدیم مردم را از قرضالحسنه جدا کردیم، بخشی از آنها را بردند در همین کارهای پول درآور. اما همین الان بیش از چهل، چهل و چهار پنج درصد منابع شما منابع قرضالحسنه است. مردم پول را میگذارند هیچ چیزی هم
1) سخنرانی در بازدید از دانشگاه امام صادق(ع)؛ 28/7/1385.
از شما نمیخواهند... مگر این چیز بدی است که ما میخواهیم این را عوض کنیم. مگر چیز بدی بود که عوضش کردیم. چرا ما خیال میکنیم هر کس هر کاری میکند باید مستقیم سود مادی داشته باشد... حالا جامعه هفتاد میلیون نفر شده است و ممکن است همدیگر را دیر پیدا کنیم... خوب یک بانک درست میشود روابط را در سراسر کشور بین مردم تنظیم میکند... من این (بانک قرضالحسنه) را مقدمه و گام اول در تحول نظام بانکی و ارائه یک خدمت برجسته و مکتبی از ناحیه نظام بانکی جمهوری اسلامی به ملت عزیز میدانم... (اما) انتظار نداریم و ملت هم انتظار ندارند که همان روز اول همه نیازهای تعریف شده را این بانک بتواند تامین کند. اما امیدواریم با منابعی که مردم به این بانک میآورند به سرعت بتواند به آن نقطه مطلوبش برسد... (البته) اجازه بدهید پای این بانک به دایره کارهای سرمایهگذاری و مشارکت باز نشود، چون آن جا یک محیط پیچیده، نمیخواهم بگویم آلوده، است که کسی اگر پایش یکی دو روز باز شود بالاخره آلوده میشود.(1)
یکی از مهمترین و بزرگترین تصمیمات (دیگر) دولت کاهش بهره بانکی است. کاهش بهره بانکی بزرگترین مانع تولید و یکی از عوامل اصلی تورم است. یعنی مانع رشد اقتصادی است... (به طور مثال) اگر کسی صد میلیون تومان از بانکی قرض بگیرد برای این که کارگاهی ایجاد کند یا کاری را انجام دهد، بنا باشد که به ازای هر سال شانزده درصد اضافه بر پول اصلی به بانک برگرداند و بخواهد ده درصد هم سود ببرد، میشود 26 درصد، پانزده درصد هم که سال گذشته یعنی سال 1383 و 1384 تورم داشتهایم، میشود حدود چهل درصد و معنایش این است که کسی به سمت سرمایهگذاری نمیرود، چون هیچ سرمایهگذاری نیست که به سرعت بتواند چهل درصد برگرداند. معنایش این است که پولها دریافت میشود، اما میرود در کارهای واسطهگری و کارهایی که بالاخره در اقتصاد کار مبنایی نیست... ما دنبال این هستیم که ان شاءالله این را به زیر ده درصد برسانیم و تک رقمی بکنیم... من دیدهام یک عده تکرار میکنند که کاهش سود بانکی باعث
1) سخنرانی در مراسم افتتاح بانک قرضالحسنه مهر ایران؛ 22/9/1386.
شده که مردم پولهایشان را از بانک در بیاورند، در بازار ببرند و این موجب گرانی کالاها میشود. این یا از روی بیاطلاعی یا از روی بداخلاقی است. آن سودی که به مردم داده میشود که کم نشده است. (در نتیجه) سپردههای مردم در چهار ماه اخیر در بانکها افزایش پیدا کرده، چون شانزده درصد داده میشود... آن چیزی که از مردم گرفته میشود کاهش پیدا کرده و این به معنای رونق اقتصادی و سرمایهگذاری بیشتر در تولید و به معنای این است که افراد گوناگون بتوانند از این منابع و تسهیلات استفاده کنند.(1)
یکی از آقایانی که به من نامه نوشته بود، استدلالش برای این که سود بانکی نباید پایین بیاید این بود که میگفت اگر پایین بیاید دایره متقاضیان وسیع میشود. یعنی چه؟ یعنی سود باید بالا باشد که فقط یک عده خاصی بتوانند بگیرند. این نظام سرمایهداری است و ما این را نمیخواهیم. نه این که سرمایه دار بودن بد است اما ما نظام سرمایهداری را نمیخواهیم؛ اصالت را بدهیم به آن کس که پولدارتر است؟ اصالت با سرمایه است؟ ما این را قبول نداریم. اصالت با انسانهاست. ما اقتصاد را میخواهیم در خدمت انسانها بسازیم. این سیستم بانکی باید درست بشود. دایم یک بازی درآوردهاند مثل مرغ و تخم مرغ، میگوییم سود بانکی را پایین بیاور برای مردم سرمایهگذاری بصرفد و اقتصاد بچرخد، میگویند نه. شما اول تورم را پایین بیاور، تا ما این را پایین بیاوریم. میخواهیم تورم را پایین بیاوریم، میگویند وقتی سود بانکی چهارده درصد است شما انتظار دارید تورم زیر چهارده درصد باشد. بدانید در اقتصاد ما همین سال گذشته (سال 1385) دو سوم 6/13 درصد تورم حاصل عملیات بانکی بود. اگر عملیات بانکی درون تولید برود، میشود ضد تورم؛ در بازرگانی میشود تورم. نمیگویم در بازرگانی نیاید اما به اندازه سهم خودش بیاید. اگر از سهمش بالا زد تورم میشود... مگر میشود بانک خودش کار اقتصادی و سرمایهگذاری و خرید و فروش کند؟ ملک بخرد، ملک گران بشود، بفروشد سود ببرد. یعنی اگر بانک به عنوان یک رقیب قدرتمند اقتصادی وارد عرصه اقتصادی بشود چه کسی میتواند با بانک رقابت کند. همه
1) مصاحبه درخصوص عملکرد 45 روزه دولت؛ 23/5/1385.
پولها دست بانک است. دیگر بخش خصوصی و مردم و باقیمانده له میشوند.(1)
بیش از نود درصد رقم ریالی تسهیلات معوقه مال حدود پنج درصد کسانی است که تسهیلات گرفتهاند. تازه ما بالای یک میلیارد تومان را حساب کردیم. بانک برایش نامه مینویسد که آقا بیاور بده، میگوید یعنی چه بیاور بده؟ تلفنها شروع میشود. از مراکز قدرت و سیاست و... یک ذره فشار میآوری، میگویند اینها دارند اقتصاد را خراب میکنند، اینها از تولیدگران حمایت نمیکنند اینها میخواهند فقر را توزیع کنند. این که بگوییم منابع بانکی باید در اختیار همه مردم باشد، این توزیع فقر است؟ و این که بیش از نود درصد تسهیلات معوقه که بیش از دوازده هزار میلیار تومان است، در دست چهار پنج درصد متقاضیان باشد، این اقتصاد علمی است؟ علمی اداره کردن یعنی این؟ البته من میفهمم. همین اخیرا جلوی یک موردی را گرفتیم. گروهی که در کشور به ثروتاندوزی مشهورند، رفتهاند صدها هزار هکتار زمین را گرفتهاند که میخواهیم اینجا بعدا کار کنیم. یک بار پارسال و یک بار امسال (84 و 85) جلوی آنها را گرفتیم. پارسال گفته بودند ما میخواهیم یک مجتمع گاوداری بزنیم. حدود ده میلیارد تومان تسهیلات از بانک گرفتهاند... روی زمین خبری نیست. یک بیابانی را نشان میدهند، میگویند قرار است که ما در این جا بزنیم. ما گفتیم آن پول را باید برگرداند. الان یک جوان فارغالتحصیل دانشگاهی ما زحمت کشیده است، لیسانس و فوق لیسانس گرفته، میخواهد یک دفتر درست کند به مردم مشاوره بدهد، یک مطب میخواهد بزند، میخواهد نرم افزار بنویسد، میخواهد یک کتاب شعر چاپ کند، میآید میگوید یک میلیون تومان به من وام بدهید، باید برود در نوبت. بعد وقتی میخواهی (جلوی فساد) را ببندی فریادها بلند میشود. البته نمیآیند بگوند که چون دستهای ما کوتاه میشود ما مخالفت میکنیم. حرفهای دیگری میزنند.(2)
زمانی که اردبیل بودم یادم است که شانزده تا از جوانان خوب اردبیل که بعضی جانباز و خانواده شهید بودند، دیدند در دشت اردبیل مقدار زیادی شیر تولید
میشود اما کارخانه پاستوریزه برای تبدیل شیر وجود ندارد. تصمیم گرفتند در همین نزدیکیهای فرودگاه کارخانهای بزنند، کارخانهای که ظرفیت آن سی تن در روز بود، در حالی که این شهرستان نیازمند کارخانهای با سیصد تن ظرفیت است. من یادم است که میخواستند هشتاد میلیون تومان وام از بانکها بگیرند، آن قدر رفتند و آمدند که به من گفتند فلانی ما برای گرفتن وام باید کفش آهنی بپوشیم و در بعضی جاها با کمال تاسف، برای این که بتوانیم وام بگیریم و کارخانه درست کنیم، باید آلوده به کارهایی بشویم که به آنها اعتقاد و علاقه نداریم.(1)
تسهیلات بانکی متعلق به همه است. باید سهمینهبندی بشود و هر استان و شهرستان سهم خودش را ببرد. دولت این کار را کرده است... اما میبینیم بعضیها اعتراض میکنند چرا این کار را میکنید؟ چرا تسهیلات ارزان قیمت در حد قرضالحسنه به جوانان میدهید؟ این باعث تورم میشود و اوضاع اقتصادی را به هم میزند... اگر مدیری از فرصت سوءاستفاده کرده و برای ایجاد کارخانهای 95 میلیارد تومان از بانکها وام گرفته، اجناس کارخانه را به قیمت آزاد میفروشد و تابع نرخ گزاری هم نیست و قسطهای بانک را هم نمیدهد، آیا این موجب تورم نمیشود؟... اگر یک کشاورز مشکین شهری دو میلیون تومان، سه میلیون تومان به خاطر خشکسالی از بانک بگیرد، نتواند قسط را بپردازد باید جریمه بشود، اما آن فردی که 65 میلیارد تومان گرفته است و یک ریال قسط را پس نداده است، نباید جریمه بشود؟(2)
بخش بانک مثل شبکه خون و خونرسانی در بدن انسان است. باید منابع سالم را به همه اجزای اقتصادی تزریق کند. اگر به یک جایی بیشتر یا به جایی بیش از نیاز و به جایی کمتر از نیاز برسد، میبینیم عدم تعادلهای اقتصادی شکل میگیرد. یک جایی بیجهت درشت و یک جایی دیگر کوچک میماند. فاصلهها زیاد میشود. موقعی اقتصاد ما به طور هماهنگ و موزون رشد خواهد کرد که شبکه پولی به طور منظم، هوشمندانه و دقیق کار خودش را انجام بدهد.(3)
باید دو جهتگیری اصلی را دنبال کنیم. اول این که کار سرمایهگذاری را از
خدمات پولیای که بانکها میدهند یعنی جا به جایی پول، حواله و تضمینها جدا کنیم... جهتگیری دوم این که نیازهای اولیه مردم دیگر نرود در قالب عقود. کسی میخواهد ازدواج کند؛ یکی مریض شده میخواهد درمان کند؛ یکی بچهاش میخواهد برود دانشگاه هزینه آموزش میخواهد؛ یا کسی میخواهد یک مسکن در حد الگوی مصرف بخرد در آن زندگی کند، دیگر این چه معنایی دارد که در قالب عقود برود... موقعی همه ما موفق هستیم که کل ملت سعادتمند بشود. آن موقع همه ما موفق هستیم که نیازهای اولیه را به سمت قرضالحسنه ببریم. کسانی که پولشان را به عنوان قرضالحسنه در بانکها میگذارند این حداقل انتظار را از بانکها دارند که پولشان را قرضالحسنه بدهد... همین پولهایی که مردم قرضالحسنه میگذارند همین معادل نیازهای اولیه است و آن را بر طرف میکند... با این دو جهتگیری یک کارگروهی درست شده که قرار شد هم مقررات و هم آییننامه ها را اصلاح بکنند و اگر قانونی لازم است تدوین بکنند. چه اشکالی دارد که ما در این کشور هزاران شرکت سرمایهگذاری داشته باشیم. خودشان آگهی بدهند، خودشان مشتری جلب کنند و بانک هم واسطه آن باشد و (هزینه) خدماتش را بگیرد... سهم اموال بانکها و داراییهای غیرمنقول خیلی بالاست. بانک نباید دنبال این باشد بگوید من این ساختمان را میخرم، گران میشود. این نگاه، نگاه غیر عقلانی است... این خیلی اشتباه است. اصلا خلاف هدف بانک است، بعد فشار آن به دوش مردم میآید. بانکها اموال را کم کنند و خود را بتکانند. چه کسی گفته گرانترین جاهای شهر (شعبه بزند) اینها... را بفروشید بروید در کوچه پس کوچهها... این منابع را آزاد کنید. بگذارید در اختیار مردم تا اقتصاد فعال بشود و پیشرفت کند. منابع بانکی باید با تمرکز بر پشتیبانی از تولید کشور دایما در گردش باشد. تمرکز که بر پشتیبانی باشد بازرگانی و خدمات هم حمایت میشود... نگاه من، افق بانکهای کشور را یک بانک محصور در جغرافیای ایران نمیبیند. قرار شد بانکهای قدرتمند، اول وارد منطقه بشوید، بعد وارد عرصه جهانی بشوید، میتوانید. ایران کشور قدرتمندی است. به لحاظ اقتصادی هم قدرتمند است. نکند خدای نکرده نگاهمان به افقهای محدود باشد... ما در هیچ شرایطی برای اقتصاد بن بست نداریم. معنایی ندارد. برای پیگیری امور
اقتصادیمان هم منحصر در یک گزینه یا دو گزینه نیستیم. هیچ وقت نباید خودمان را محصور کنیم. دهها گزینه در مقابل ماست. همانطور که میبینید در عرصه سیاسی هم همینطور است.(1)
مرحوم شهید بهشتی سخنرای مفصلی درباره اقتصاد اسلامی دارند، میگویند هر جوری سود ثابت شما قرار بدهید و توافق کنید، رباست. ایشان در آن جا میگویند حتی کارمزد را هم باید به اندازهای که هزینه میکنید بگیرید. نه این که از اول بگویید دو درصد کارمزد میگیرم... یکی از علل اصلی تورم همین سود بالای بانکی است. وقتی بانک مثلا پانزده درصد میگیرد دیگر آیا کسی حاضر است کمتر از پانزده درصد سود ببرد؟(2)
یکی از موانع اجرای عدالت سود بالای سیستم بانکی است. وقتی سود بانکی بالاست؛ همه مردم نمیتوانند از تسهیلات بانکی استفاده کنند. تسهیلات بانکی در اختیار عده خاصی قرار میگیرد. آن عده خاص هم این تسهیلات بانکی را در خدمت تولید، اشتغال و آبادانی قرار نمیدهند، بلکه صرفا و صرفا در خدمت تجارت و خرید و فروش استفاده میکنند. این یعنی افزایش تورم و افزایش تورم یعنی افزایش فاصله بین افرادی که ندارند با افرادی که دارا هستند و این ضد عدالت است. کاهش سود بانکی در جهت عدالت است برای این که همه مردم بتوانند از تسهیلات ارزان قیمت استفاده کنند. کشاورز، دامدار، صنعتگر و جوان اهل «نیر» یا هر جای دیگر کارگاهی دایر بکند و بتواند از تسهیلات استفاده بکند. دولت امروز مصمم است سود تسهیلات را کاهش بدهد و انشاءالله تا زمانی که این تسهیلات یک رقمی بشود و حدود پنج درصد برسد دولت تلاش خود را ادامه خواهد داد و انشاءالله تلاش خواهیم کرد تسهیلات بانکی ارزان قیمت را به طور عادلانه در سرتاسر کشور توزیع بکنیم. این طور نباشد که عدهای خاص رقمهای درشت را بهرهبرداری کنند، اما مردم در نقاط دور در روستاها و شهرستانهای دور دسترسی نداشته باشند. یک کشاورز که میخواهد یک تراکتور، یک خیش و
تجهیزات بخرد و کار کشاورزی را انجام بدهد نتواند چهار، پنج میلیون وام بانکی بگیرد، اما افرادی باشند که به راحتی بتوانند دهها میلیارد تومان بگیرند.(1)
ما همه تلاشمان این است که بانکها در خدمت متن مردم قرار بگیرند. مناطقی که دچار خشکسالی شد یا بارندگی نشد، یا مشکلاتی بود، قرار شد جرایم بخشیده بشود و سود کاهش پیدا کند و فرصت کافی داده بشود تا کشاورزان و دامداران بتوانند بدهیهای خود را تأدیه کنند. علاوه بر آن، برخی از بانکها مثل بانک کشاورزی از این که در تهران و شهرهای بزرگ سرمایهگذاری کنند یا در کاری غیر از کشاورزی و دامداری وارد بشوند، منع شدهاند. دیگر حق ندارند غیر از کشاورز و دامداری حمایت کنند... ما در گذشته کسی را داشتیم که برای ساختن برج از بانک کشاورزی وام گرفته بود، بعد کشاورزان «کلیبر» برای دو میلیون تومان وام پشتیبانی کشاورزی مستاصل مانده بودند.(2)
شما یک اقتصاد دان پیدا نمیکنید که بگوید بالا بودن سود بانکی در جهت رشد تولید است. پایه اقتصاد هم تولید است. همه اقتصاددانها (حتی) همین دوستان منتقد هم میگویند که سود بالا مضر به حال تولید است. اما در عرصه عمل وقتی میخواهی سود را پایین بیاوری هزار توجیه، هزار دلیل و بهانه وجود دارد. وقتی در آن بهانهها و دلایل دقیق میشوی میبینیم همان بحث اصالت سرمایه است. باز بگذارید کمی روشن کنیم ببینید باید وارد کجاها شویم. روزی درکشور ما شعار میدادند که کارها را باید به دست بخش خصوصی بدهیم، چون بخش خصوصی انگیزه، ابتکار و خلاقیت دارد، هزینههای بالاسری آن پایینتر و بازدهی آن بالا میرود. ما هم قبول داریم کار مردم همین است؛ کسی که برای خودش بدود حتما تندتر میدود تا برای دیگری. با همین شعار اجازه داده شد که بانکهای خصوصی راه بیافتند. حالا صرفنظر از این که این بانکها لااقل تا الان در اختیار یک گروههای خاص است که حالا ما داریم راه را باز میکنیم که کسان دیگری هم بیایند استفاده کنند، شعار این بود که بانکهای خصوصی میآیند چرخه پول را
روان میکنند و بازدهی را بالا میبرند و پول را ارزان میکنند. با این شعار اینها تاسیس شدند، اما وقتی تاسیس شدند بلافاصله یک حرف جدیدی جلو آمد که اینها بخش خصوصی و تازه پا هستند و ما باید اینها را کمک و حمایت کنیم و این حرف چه قدر قشنگ است. خوب چه جوری کمک کنیم؟ اگر بانکهای دیگر از مردم چهارده درصد سود میگیرند اجازه بدهیم اینها هفتده درصد بگیرند. قرار بود که اینها بیایند و بازدهی را بالا ببرند و هزینه را کاهش بدهند. یعنی اگر بانک دولتی که بازدهی آن پایین است چهارده درصد میگیرد این دوازده درصد بگیرد. بعد هم حالا تخلف کرده 22 درصد گرفته، اشکال ندارد. بگذارید اینها راه بیافتند. فعلا چیزی به آنها نگویید. بابا 32 درصد گرفته! نه حالا بگذارید اینها جان بگیرند. خوب جان بگیرند که چه بشود، بعد میخواهند چه کار کنند؟ ببینید چطور یک اصالت سرمایه میآید یک رنگ ارزشمند را به خودش میدهد. میآید در جریان اجرا به کجاها میرسد.(1)
جهتگیری دولت این است که تورم را کاهش میدهد. این که داریم سود بانکی را کاهش میدهیم، در واقع حمایت از تولید و بخش خصوصی است. البته بخش خصوصی که ما میگوییم چند نفر آدم خاص مدعی نیست. بخش خصوصی یعنی مردم. دولت سهم خودش را کاهش بدهد، فرصتها را در اختیار مردم قرار بدهد. توان و استعداد متن مردم بیپایان است. از داخل روستاها شروع میشود تا مراکز دانشگاهی و تحقیقاتی. اینها مردماند. آن خصوصیسازی که ما بیاییم اموال دولت را با روشهایی به دست افراد خاصی بدهیم، مدنظر دولت نیست و ما آن را خصوصیسازی نمیدانیم... بانکها باید درست مدیریت کنند که این وام به دست افراد خاص نیافتد. به طرف نگویند که تو پانصد میلیون میخواهی هشتصد میلیون بخواه که مقداری از آن هم به جیب ما برود. اینها باید مدیریت بشود.(2)
خدا سیدجمالالدین اسدآبادی را رحمت کند. به میرزای شیرازی نامه مینویسد زمانی که اولین بانک به ایران آمد، میگوید: «البانک مالبانک و ما ادراک ما
البانک.» ویژگی بانک این است که زایش پول دارد. همه پولها در بانک است و باید هم باشد. از یک پول در سال میتواند پنج بار وام بدهد، اما به صاحب پول یک بار سود میدهد.(1)
در سایر کشورها با سه، چهار درصد سودی که از مردم میگیرند وام میدهند. صنعت، مسکن، کشاورزی و بازرگانی را راه میاندازند. اما در کشور ما چهارده درصد میگیرند و میگوییم این چهارده درصد، دوازده درصد بشود میگویند نمیشود. چطور نمیشود، چطور دیگران میتوانند این کار را بکنند... آیا نظام بانکی (ایران) در خدمت خودش است یا در خدمت اقتصاد کشور؟... در اکثر جاهای دنیا اینگونه است. هر کس خدمات بانکی انجام میدهد هزینهاش را میدهد. بانک نمیآید به همه مردم یک درصد بالایی را تحمیل کند. بانک یک بنگاه اقتصادی نیست. اگر این باشد اقتصاد ما هیچ وقت مردمی نمیشود.(2)
قانون برنامه چهارم را نمایندگان مجلس قبل نوشتهاند که دولت در طول برنامه چهارم باید سود بانکی را از هیجده درصد یا شانزده درصد بیاورد زیر ده درصد... اگر بخواهیم همین قانون برنامه را اجرا کنیم باید دو درصد امسال (1386) بیاوریم پایین، دو درصد سال دیگر، دو درصد هم سال بعد. تا بیاید زیر ده درصد. این قانونی است که خودشان نوشتند ما (هم پای آن) ایستادیم. یا این قانون را بدون علم و درک نوشتهاند، یا واقعا آگاهانه نوشتهاند. اگر نوشتن آن قانون علمی بوده است، اجرایش هم علمی میشود. چطور میشود شما بنویسید سود را یک رقمی کن، ما که میخواهیم عمل کنیم، بگویید عمل شما غیر علمی و شتابزده است؟ من قبل از انتخابات گفتم این سود باید بیاید زیر ده درصد؛ قانون هم هست. همینها شروع کردند، ببینید چه تیترهایی؛ «آقای رییس جمهور به حرف کارشناسان گوش نمیدهد.» کارشناسان چه کسانی هستند؟ این کارشناس که شما میگویید کیست؟ اگر همانی است که قانون برنامه را نوشته، که ما باید بیاوریم زیر ده درصد؛ اگر آن دیگر دلتان را زده است و گذاشتید کنار، یکی دیگر استدلالش را بیاورد. یک نفر از این اقتصاددانان مدعی بیاید و
به لحاظ علمی در تلویزیون اثبات کند که سود بالای بانکی به نفع اقتصاد کشور است. نه این که همینطور حرفهایی بزنند و پشت نقاب علم قایم بشوند و یک حرف غیر علمی را به جامعه قالب کنند... این به ضرر اقتصاد است که بانکها بگویند چند هزار میلیارد تومان معوقه داریم. اکثر آن دست قلدرهایی است که نمیدهند. تا گفتیم باید بگیریم، بگویید اقتصاد شما علمی نیست. اگر اقتصاد علمی آن است، ما از این علم نه اطلاع داریم، نه میخواهیم اطلاع داشته باشیم. اصلا بیزاریم. این چه علمی است؟ وقتی که میگویید صد میلیون بده دست چهار جوان فارغالتحصیل سمنانی یا شاهرودی برای خودش کارگاه بزند میگویند این به ضرر اقتصاد است. اما در یک جلسه هزار میلیارد تومان میدهند به دو تا از رفیقهای خودشان، این به ضرر اقتصاد نیست... یعنی دولت راه زده، آب کشیده، مدرسه و دانشگاه و بیمارستان ساخته است و 5/2 تا 3 برابر سال 83 کار عمرانی کرده این علت تورم است؟ با صراحت به دولت بگویند کار عمرانی نکن؛ راه نکش، فرودگاه، مدرسه، دانشگاه و بیمارستان نساز، این عامل تورم است.
چرا این را نمیگویند؟ میروند یک حرفهای مبهمی میزنند که اقدامات دولت باعث (تورم) شده است. تسهیلاتی که بانکها سال گذشته در کل کشور دادهاند بیش از دویست هزار میلیارد تومان است. کل بودجه دولت چقدر است؟ شصت هزار تا. آن وقت تازه دولت آن مقداری که از نفت بر میدارد با مصوب مجلس در بودجه خرج میکند، در مقایسه با آن چیزی که میفروشد به مردم، چهار هزار میلیارد تومان تفاوت داشته در سال گذشته. چهار هزار میلیارد تومان به خاطر بودجه دولت؛ یا دویست هزار میلیارد تومان تسهیلات بانکی کدام تورم درست میکند؟ آن چهار هزار تا؟ شما اقتصاد دان علمی هستید، آن تورم درست میکند، این دویست هزار تا تورم درست نمیکند؟... ما این بنگاههای کوچک را راه انداختیم. میگویند این باعث تورم است. از بیش از دویست هزار میلیارد تومان وام بانکی شش هزار تا را دادهاند به این بنگاهها، این شش هزار تا تورمزا است؟ آن 194 هزار تا تورمزا نیست؟ اینها را جواب بدهند. این سئوال جدی است. بیایند استدلال علمی کنند و ضرب و تقسیم که بالا بودن سود بانکی به نفع اقتصاد کشور است. یک صنعتگر پیدا کنند که این را امضا کند برایشان... (یا) یک کشاورز. یک کشاورز پدر خودش را در میآورد سالی ده درصد
ارزش افزوده ندارد، شما میخواهید سیزده درصد از او بگیرید. همیشه منفی است دیگر، کی کشاورزی پیشرفت میکند؟ پیشرفت نمیکند. بله جمع میشوید با آدمهایی که دارید، نفوذی که دارید (علیه دولت تبلیغات میکنید). بله هنوز (آدمهای شما) در سیستم هستند. هنوز ما چیزی بیرون نریختیم. به ما میگویند دایره را تنگ کردید؟ این گونه دایره را تنگ کردیم؟(1)
یک واژهای را به نام نقدینگی در ذهن همه انداختهاند که این عامل گرانی است. میگوییم، بسیار خوب نقدینگی چیست؟ میگویند دولت خرجش زیاد شده است. میگوییم بسیار خوب دولت آمد پارسال و امسال (85 و 86) هزینهها را فشرده کرد تا آن جایی که میشده... میگوییم خوب ما که بستهایم و دولت اصلا اضافه بودجه نمیآورد، بودجه امسال دولت ضد تورمی است. چطور نقدینگی دوباره زیاد میشود؟ میگویند دولت به بانکها فشار آورده است که به این بنگاههای کوچک و فقرا وام بدهید. بعد (رسانهها را) بسیج میکنند و یک دفعه میبینیم رییس محترم مجلس، نایب رییس، نماینده فلان شخصیت و فلان آقا و صاحبنظر را سر ما میریزند که (لایحه) دولت تورمزا است و شما هم مقصرید. هر چه میگوییم برادر عزیز مگر تمام این تکلیفی که ما به بانکها کردیم چقدر بوده (است). سال گذشته بانکها دویست هزار میلیارد تومان وام دادند که (تنها) شش، هفت هزار موردش را به این بنگاههای کوچک دادهاند که ما گفتیم جوانهایی که کار بلدند، پول کمی به دستشان بدهیم که یک کاری درست کنند. میگویند این باعث نقدینگی شده است. داد و بیداد و شلوغی، یک مشت روزنامه وابسته هم هستند که حرفهایشان را تکرار میکنند و نمیگذارند که حرف ما به مردم و مسئولان برسد... رفتیم و گشتیم و دیدیم از یک جایی در بانک مرکزی دریچهای را باز کردهاند و یک مجوز نامحدود به بانکها دادهاند که آقا برو چک پول چاپ کن. چک پول (در مبحث نقدینگی) بدتر از پول است. قانون دارد هر بانکی میتواند یک درصدی چاپ کند، آن هم چگونه؟ یک چک پول که به بنده و شما میدهند (مثلا صد هزار تومان)، باید صدهزار تومان از حساب ما بردارد و در
1) سخنرانی در دیدار با منتخبین استان سمنان؛ 24/3/1386.
صندوق بگذارد و در آن را قفل کند. یعنی این صد هزار تومان را از رده خارج کند تا یک چک صد تومانی به شما بدهد. اسم هم رویش بنویسد و یک امضا بگیرد شما ببرید بانک بعدی بدهید و صد تومان را بگیرید. اولا دیدیم اینها آن صد تومان اول را قفل نمیکنند. یک صد تومان بدون پشتوانه درست میکنند، یک صد تومان هم که دارد میچرخد. بعد این صد تومان دوم را آزاد میدهند. حساب کردیم دیدیم گردش اسکنانس ده بار در سال و گردش چک پول هیجده بار در سال است. کل سال پانصد هزار میلیارد تومان گردش سالی کشور است. اینها دویست هزار میلیارد تومان این جوری درست کردهاند. البته به فضل الهی جلویش را بستیم... میگوییم، ترکیب این وامی را که دادهای اقلا به ما گزارش بدهید. ترکیب وام 53- 54 درصدش به سمت تجارت است. البته تجارت لازم است ولی کشور تولید میخواهد.(1)
رشد نقدینگی شمشیر دو لبه است. ما برای توسعه اقتصادی نیازمند نقدینگی هستیم. بدون نقدینگی که اقتصاد نمیچرخد. همین سال 1385 اگر ما چهارده هزار میلیار تومان به بخشی از صنعتمان تزریق میکردیم، چیزی حدود سیصد هزار شغل جدید درست میکردند و ثروت ملی و رشد اقتصادیمان بالا میرفت. پس نقدینگی لازم داریم. برای تولید هم نیازمند نقدینگی هستیم. اگر ما رشد هشت درصدی را هدف میگذاریم، متناسب با آن نقدینگی لازم داریم. اما اگر نقدینگی به (بخشهای) واسطه برود، این به ضرر کشور است. بعضیها میآیند تناسب یک به یک بین نقدینگی و تورم برقرار میکنند. این درست نیست. ما کشورهایی داریم که آن قدر نقدینگی دارند که به بیرون از خودشان سرریز میکنند. میروند جاهای دیگر سرمایهگذاری میکنند. در کشور خود ما دارند از کجا میآورند؟ نقدینگی است که میآورند و سرمایهگذاری میکنند. ما تلاش داریم که نقدینگی را به سمت سرمایهگذاری و تولید ببریم. اگر این اتفاق بیافتد نه تنها (عامل) تورم نیست، ضد تورم است و ثروت ملی بالا میرود. اما اگر مهار نشود، که یک مقدار سال گذشته (1385) برخی از بانکها این را رعایت نکردند و در بخش خرید و فروش
1) سخنرانی در دیدار با ائمه جماعات استان تهران؛ 7/9/1386.
و واسطهگری بردند، مثلا در بخش مسکن یک دفعه هجوم کردند و بعضی از بانکهای خصوصی وامهای سنگین دادند، خوب این تورم درست میکند.(1)
دو سوم تورم (در سال 1385) ناشی از عملیات بانکی است؛ چه بانک خصوصی و چه بانک دولتی. یعنی وقتی برویم ببینیم سال گذشته در نیمه دوم، فقط بانکهای خصوصی هزار و چهار صد میلیارد تومان وام برای خرید ساختمان دادهاند، آن هم عمدهاش در تهران است، این یعنی بار کردن یک تقاضای سنگین بر بازار مسکن و افزایش گرانی. سال قبل از آن میبینیم که چنین رقمی اصلا وجود ندارد... میخواهیم ساختارها را اصلاح کنیم. میخواهیم سیستم بانکی را اصلاح کنیم نه آدمها را. آدمها خوباند باید سیستم را اصلاح کنیم. بنا نیست یک بانک برود و اول سال چند صد هزار تن تیرآهن از بازار داخل بخرد برود در بورس پیش خرید کند که گران بشود. بفروشد و سود ببرد. این جوری که بازاری نمیماند... بانک باید معکوس عمل کند. بانک وقتی میبیند که مثلا قیمت مسکن دارد بالا میرود باید بگوید مثلا من وام خرید نمیدهم، هر که میخواهد بسازد من به او وام میدهم. یعنی تولید را بالا ببرد نه این که وام خرید بدهد و مصرف را بالا ببرد.(2)
اگر نقدینگی کشور دست یک عدهای خاص بیاید؛ پانصد میلیون دلار، پانصد میلیارد تومان، هزار میلیارد تومان و هزار و پانصد میلیارد تومان دست چند تا گروه خاص، این تورم درست میشود. اما اگر در کشور پخش شود، آن کشاورزی که میخواهد یک تاسیسات آبیاری بگذارد بتواند پنجاه میلیون تومان وام بگیرد. این تورم درست میکند یا ضد تورم است؟ ما برای آبیاری قطرهای پنجاه میلیون به کشاورز بدهیم و امسال بزند، سال بعد محصولش چهل درصد بالا میرود. سطح زیر کشتش سی درصد بالا میرود. این ضد تورم است. اگر عدالت در توزیع مناسب باشد که به نفع تولید و ضد تورم است. بله ما همه قبول داریم اگر منابع بانکی و پولهای کشور بیاید در اختیار عدهای خاص قرار بگیرد میشود تورم. بیش از نود درصد معوقههای بانکی، آخرین گزارشی که رییس کل بانک مرکزی
(شیبانی) به من داد حدود چهارده هزار میلیارد تومان است، که البته ایشان میگفت سی درصد بیش از این است که هنوز بانکها گزارش ندادهاند. یعنی (در مجموع) نزدیک بیست هزار میلیارد تومان پول بانک را گرفتهاند و نگه داشتهاند و نمیدهند.(1)
(بانکها) بیش از دو سوم تسهیلاتی که سالانه میدهند تسهیلات تعهدی ثابت است. مثلا یکی از آنها کارخانه ایران خودرو است که همیشه سه هزار میلیارد تومان نزد او بلوکه است. میدهد و بلافاصله میگیرد. من مدیرعامل را صدا زدم گفتم یعنی چه؟ سه هزار میلیارد تومان مردم را بلوکه کردهای. خودرویی که مردم صف میکشند، پول پیش میدهند و شما پیش فروش میکنید، از مردم بگیرید به خودشان بدهید. یعنی چه این سه هزار میلیارد تومان را بلوکه کردهاید. بگذارید برود چهار تا کارخانه دیگر راه بیافتد... پس معلوم است در اقتصاد ما فقط برای یک سوم جای رشد و تحرک جدید داریم. آن هم چقدر از آن در تولید برود و نسبتش با خدمات، بازرگانی و صادرات چگونه تنظیم بشود و... خدا میداند. باید بنشینیم اینها را آزاد کنیم تا سرمایهها بلوکه نشود.(2)
ما این سابقه و توان را الان داریم. این همه زرگر داریم که میخواهند بیایند پول و نقدینگی بگیرند و کارشان را راه بیاندازند. اما میگوییم محدودیت داریم و تورم و... میشود. اینها گفتند ما از شما پول نمیخواهیم. شما شمش طلا به ما بدهید ما میسازیم و صادر میکنیم. شمش طلا هم از ما پس بگیرید. الان چند صد تن شمش طلا ما انبار کردهایم، یعنی پول انبارش را میدهیم. بالاخره ذخایر کشور است و باید هم باشد. (اما آیا) نمیشود صد تن، پنجاه تن یا سی تن از این را بیاوریم به اینها بدهیم بچرخد و اینها مرتب کار کنند، اشتغال درست کند، صادر کنند و سود برای کشور درست کنند و در این سمت پیشرفت هم بکنند و مرتب هم برگردانند؟ واقعا میشود، (اما) وقتی ذهنها باز بشود... ولی بعضیها به این پول سیستم بانکی معتاد شدهاند. به جای این که بروند سیستمشان را اصلاح کنند...
باز میآیند سراغ بانکیها میگویند نقدینگی ما را بده. چرا باید این طوری باشد؛ وقتی مردم میروند از قبل خودرو میخرند و پول آن را میدهند؟ این چطور مدیریتی است که پول را قبلا از مردم میگیرد باز میآید از بانک هم معادل همان وام میگیرد بعد بسازد و بدهد و قیمت آن هم گرانتر از سایر نقاط دنیاست؟ معلوم است یک جای کار عیب دارد.(1)
در سال گذشته (1385) که ما 6/13 درصد تورم داشتیم، یک سومش ناشی از نقد کردن ارز به ریال توسط دولت بود. یعنی چیزی حدود 5/4 درصد به خاطر این فعالیت بود. اما نُه درصدش از فعالیتهای موسسات مالی و اعتباری و پولی کشور از جمله بانکها بود... خوب دولت کار خودش را (برای کاهش تورم) انجام داد، یعنی بودجه 1386 را فشرده کردیم و مصرف ارز را کاهش دادیم. یعنی مصرف ارز را به آن سقفی آوردیم که بانک مرکزی بتواند از ما بگیرد و ریال بدهد و آن نقدینگی را ایجاد نکند. در مقابل ارزی که به بازار برای واردات میفروشد این سهم کمی را داشته باشد. اما متاسفانه در بخشهای پولی و مالی آن کاری که باید انجام میشد، نشد و اتفاق دیگری افتاد. دو گروه خلق پول کردند؛ یک گروه بانکهای دولتی بودند که از فرصت تغییر رییس کل بانک مرکزی، که نظارت یک دفعه تضعیف شد و نهاد نظارتی وظیفهاش را خوب انجام نداد، استفاده کردند و چک پولهای وسیعی چاپ شد. هم چک پول چاپ شد و هم منابع به سمت بازرگانی و خدمات رفت. البته سهم بازرگانی از خدمات بیشتر شد. مثلا بازرگانی و خدمات از چهار درصد سال 1383 به 48 درصد رسید. یعنی پول عمدتا وارد بخش خرید و فروش شد و چک پولهایی چاپ شد که عمدتا خلاف قانون بود. میدانید بانکها میتوانند چهل درصد داراییهای نقدی و جاریشان چک پول چاپ بکنند. این رقم در بعضی از بانکها به دویست درصد رسید. طی شش ماهه اول بانکها میتوانستند با چک پول سه، چهار هزار میلیارد تومان قدرت خرید ایجاد کنند. یعنی 24 هزار میلیارد تومان از معاملات با چک پول انجام بشود. اما این در عمل 120 هزار میلیارد تومان شد. در حالی که معاملات ما 270 هزار
1) سخنرانی در مراسم افتتاح صندوق قرضالحسنه سکه بانک رفاه؛ 6/5/1386.
میلیارد تومان است. یعنی چیزی حدود هفتاد درصد قدرت خرید تولید شد، برخلاف قانونی که باید اجرا بشود. میدانید چک پولها شانزده بار و اسکناس ده بار میچرخد... کل اسکناس و مسکوکات ما 6900 میلیارد دلار است، اما رسوبی که ما پایان مهر ماه گرفتیم 12300 میلیارد تومان رسوب چک پول در بازار بود.(1)
در واقع، مسأله رابطه نقدینگی و تورم که در طول سالهای مدیریت احمدینژاد همواره منتقدان و مخالفان وی به گونهای آن را ترجیعبند نقدهای خود قرار داده بودند و بارها آن را تکرار میکردند زمانی آغاز شد که دولت نهم لایحه بودجه سال 1385 را برای بررسی به مجلس شورای اسلامی برد. در این بودجه، دولت با اتکا به درآمد بالای کشور و ذخیره ارزی کافی تلاش داشت بسیاری از طرحهای نیمه تمام کشاورزی و صنعتی را که برخی از آنها دههها به طول انجامیده بود یکسره کند و همگی را با افزایش دادن سهم عمرانی بودجه در کوتاهترین زمان به اتمام برساند. گذشته از کیفیت و چگونگی بودجه 85، اما از آن پس این موضوع به برچسب و انگی تبدیل شد تا سیاستهای اقتصادی و اجرایی دولت از سوی مخالفان غیر کارشناسانه و غیر علمی شناسانده شود. در این بودجه جنجالی نکته جالب توجه آن بود که گرچه برخی نمایندگان مجلس هفتم معتقد بودند این بودجه نقدینگی و تورم را افزایش میدهد اما در نهایت مجلس سهم هزینههای عمرانی را کاهش داد و هزینههای جاری را بالا برد. راهبرد احمدینژاد در بودجه 85 انجام پروژههای عمرانی نیمه تمام و زود بازده با هدف تولید اشتغال و توزیع ثروت در سراسر کشور بود. این بودجه آغاز عملیاتی تمرکززدایی محسوب میشد.
مصاحبه معروف احمدینژاد با شبکه یک سیما درباره مسایل اقتصادی کشور یک روز پیش از سفر به حج در 25 آذر 1386 که برای نخستین بار در دهههای اخیر رییس دولتی شجاعت انتقاد از زیر مجموعه خود را نشان میداد، در حقیقت تاکید مجددی بر بودجه 1385 بود. احمدینژاد در این مصاحبه گرچه نقدینگی حاصل از عملیات بانکی را از علل تورم در سال گذشته عنوان کرد، اما او این رفتار بانکی را نه در اثر سیاستهای دولت که بر اثر بیدقتی و عدم نظارت درست بانک مرکزی در مسایلی
1) مصاحبه به شبکه یک سیما در خصوص مسائل اقتصادی کشور؛ 25/9/1386.
چون صدور بدون پشتوانه چک پول در بانکها و سرپیچی از سیاستهای دولت دانست. پیشتر به طور مبسوط به نقدهای احمدینژاد درباره نظام بانکی و از جمله مسایل مذکور پرداخته شد، اما از آن جا که اندیشههای مستتر در ارائه بودجه 85 نیز مکمل مباحث پیشین است و در ضمن از نقاط عطف دوران ریاست جمهوری احمدینژاد محسوب میشود به نقل دفاعیه او از این بودجه میپردازیم:
راجع به بودجه، اعتقاد ما این است که ظرفیتهای کار و تلاش در کشور ما خیلی بیش از وضع موجود است. ما منابع ارزی داریم، پروژههای نیمه تمام فراوانی داریم که اینها جز هزینه و تورم ثمر دیگری ندارند. یعنی هر سال بودجهای که ما برای اینها میگذاریم صرف حفظ وضع موجود میشود و پیشرفت اندکی میشود و سالهای طولانی به درازا میکشد تا اینها به اقتصاد ما برگردد. وقتی ما منابع داریم، باید از آنها استفاده کنیم. دولت هم واقعا خودش را آماده کرده برای این که شبانه روز تلاش بکند و ظرف دو، سه سال این پروژهها را جمع بکند. نمیشود که ده، پانزده، بیست سال مرتب پولها برود و چیزی به اقتصاد کشور بر نگردد. دولت به لطف خدا این توانمندی را دارد و خودش را هم آماده کرده است. دولتی که به طور متوسط مدیرانش بالای شانزده ساعت کار میکنند، ظرفیت عظیمی برای کشور ایجاد میکند و میتوانند همه این پروژهها را تمام کنند... همین پروژههای عمرانی بخشی از اشتغال ما را تامین میکند. بعد از این که به بهرهبرداری رسید، باز اشتغالهای جدید ایجاد میکند. مثلا سدی ساخته شده، پنج سال افتتاح شده، اما شبکه پایین دستی آن نیست. چهارصد، پانصد هزار هکتار زمین معطل است. میلیاردها متر مکعب آب را جمع آوری کردهایم، اما شبکه پایین دستی نیست. پس این را کی باید بسازیم؟ اگر همین امسال بسازیم، سال بعد این به اقتصاد ما بر میگردد. چهارصد، پانصد هزار هکتار زمین زیر کشت میرود، تولیداتش در اقتصاد میآید و مردم سرکار میروند... اگر میخواهیم تعادل در اقتصاد ایجاد کنیم و همه ظرفیتهای اقتصادی کشور فعال شود، باید همه جای کشور را فعال کنیم. این پروژههای کوچک زود بازده تولیدی در واقع امروز دارو و درمان اقتصاد ماست که همه استعدادها فعال بشود و ما رشد اقتصادی بالا را تجربه کنیم. این همه استعداد انسانی تحصیل کرده ما بیکار است و باید فعال بشود و راه کار آن
این است. والا سرمایهگذاریهای بزرگ که الان شروع کنیم، پانزده سال بعد کلید بخورد، الان نمیتواند جواب بدهد. آن هم سرجای خودش است. اما برای امروز راه حل ما بنگاههای کوچک و زود بازده تولیدی و اقتصادی است. پیشبینی کرده بودیم که یارانه بدهیم. چون باز اینها نمیتوانند با چهارده، پانزده، شانزده درصد سود بانکی راهاندازی بشوند. ما باید یارانه بدهیم... آن رقم اعتبارات عمرانی که در بودجه گذاشتهایم، با احتیاط آن را پیشبینی کردهایم. ظرفیت کشور بیش از آن است. واقعا میتوانیم در یک سال این را جذب بکنیم. این رقمی که برای فعالیتهای اشتغالزایی و اقتصادی گذاشتهایم، میتواند جذب بشود. اگر دو تا از آنها را کم بکنیم، یعنی اشتغال را از بین بردهایم و فرصتها را از کشور گرفتهایم... الان منابع ما در بانکهای خارجی است و چیزی به ما نمیدهند... این چطور میتواند در اقتصاد ما منعکس بشود؟ یک جوری باید در اقتصاد ما فعال بشود و سودش به مردم برسد. یکی از مهمترین بخشهای آن همین پروژههای عمرانی است، بالاخره کی باید تمام بشود؟
ما بگذاریم هر سال سه درصد، ده درصد، برویم جلو. ده سال بعد یک سری پروژه به نتیجه میرسد که حداقل ده سال از عمر اینها گذشته و فرسوده شدهاند. ضمن این که در این ده سال کار جدیدی شروع نکردهایم. در صورتی که کشور ما هنوز پروژههای فراوانی دارد که باید راه بیافتد و اجرا بشوند؛ با فرض این که ما پروژه جدیدی شروع نکنیم. دولت مصمم است ظرف سه سال و نیمی که از دوره دولت باقیمانده، اینها را تمام کند... بالاخره تورم راه کارهای دیگری دارد. اگر ما تولید را راه بیاندازیم، ضد تورم است. اگر پروژهها به بهرهبرداری برسد، ضد تورم است. از ترس این که ممکن است زمانی تورم پیدا بشود، پولهای خودمان را در کشورهای دیگر بگذاریم و آنها بهرهاش را ببرند، بعد که خودمان میخواهیم از آنها وام بگیریم، با هزار منت بخواهند یک چهلم آن چیزی که داریم، وام بدهند تا ما بیاییم پروژههایمان را اجرا کنیم. این چه منطقی است؟ بله، وام هم میگیریم، اما بخشی از منابع خودمان را هم بیاوریم... ما باید نگاه کلان و بلند مدت داشته باشیم. من دغدغه بعضی از دوستان را درک میکنم، اما راه حلش این نیست که بودجههای عمرانی ملی دولت را که در واقع تحرک اصلی اقتصادی و اشتغالی
است و آن رقمی که باید برای اشتغالزایی برود را برداریم یا آن را کم کنیم، نصف کنیم و این را هم برداریم هزینه جاری کنیم. دولتی که خودش دارد هزینههای مصرفی را کم میکند؛ ما داوطلبانه این کار را کردیم، برای اولین بار در تاریخ بودجهنویسی کشور ماست که دولتی خودش داوطلبانه هزینههای مصرفیاش را بیست درصد به نسبت همین امسال کاهش داده است. با این که قیمتها بالا میرود، ما برای سال آینده کاهش دادهایم. برای این که معتقدیم خیلی از این هزینهها نباید بشود؛ مسافرتها، ریخت و پاشها، تجهیزات اداری، ماشینها، تلفنها و تشریفات نباید باشد... اینها را کم میکنیم و به جای آن اعتبارات عمرانی را بالا میبریم... همیشه اختلافنظرها در مجلس سر این بود که بودجههای عمرانی را بالا ببرند و جاری، یعنی مصرفی را کاهش بدهند. ما خودمان مصرفی را پایین آوردهایم و عمرانی را بالا بردهایم، اما الان عکس آن دارد اتفاق میافتد. یعنی مصرفیها رقمش اضافه میشود و عمرانیها کم میشود، این چیز جدیدی است.(1)
تقویت بنگاههای زودبازده سوی دیگر سهمیهبندی استانی تسهیلات ارزان قیمت بانکی بود که احمدینژاد آن را به عنوان یکی از راه کارهای تمرکززدایی برگزیده بود و در سفرهای استانی به عملیاتی ساختن آن میپرداخت. تا فعالان اقتصادی در هر شهر با جذب اعتبارات پیشبینی شده در بخشهای کشاورزی، صنعت و معدن، خوداشتغالی و گردشگری به تولید و اشتغالزایی بپردازند. حمایت از بنگاههای زود بازده شش هدف اساسی را پیگیری میکرد:
اشتغالزایی و افزایش فرصتهای شغلی؛
افزایش تولید و صادرات غیر نفتی؛
توزیع عادلانه منابع در سراسر کشور به ویژه مناطق محروم؛
تقویت تحرک اقتصادی؛
1) مصاحبه با واحد مرکزی خبر در خصوص لایحه بودجه سال 1385؛ 14/12/1384.
افزایش کارایی تسهیلات بانکی و تقویت کارآفرینی،
توزیع عادلانه منابع بین گروههای مختلف جامعه به ویژه جوانان و طبقات محرومتر.(1)
احمدینژاد بنگاههای زود بازده را مترادف با «سهمیه جوانان» هر استان و شهرستان از تسهیلات پیشبینی شده ارزان قیمت بانکی به کار میبرد. اصولا یکی از بندهای ثابت سخنرانیهای احمدینژاد در تمام شهرستانها در طول نخستین دور سفرهای استانی اعلام مقدار تسهیلات سهمیهبندی شده بنگاههای زود بازده بود. در نشانهشناسی مفهوم «جوان» در ادبیات احمدینژاد باید به این اشاره کرد که لفظ و دالّ «جوان» دربردارنده این معناست که این اعتبارات نباید به افراد خاصی برسد و باید به متن مردم تعلق گیرد. در واقع «سهم جوانان» که احمدینژاد در هر شهری بر آن تاکید داشت در برابر «ویژهخواری» و «رابطه بازی» و «فامیلسالاری» قرار میگرفت. در رمزگشایی از این گزاره که «اعتبارات بنگاههای زود بازده در هر استان «سهم جوانان» آن استان است» میتوان به مفاهیم و باورهای زیر دست یافت: «تخصصگرایی»، «اقتصاد مردمی»، «کمک به استعدادهای هر منطقه» و «اشتغالزایی» به ویژه برای دانش آموختگانی که به دلیل فقر منابع مالی دچار بیکاری هستند.
تمام تلاش احمدینژاد در ارتباط با بنگاههای زود بازده و سهمیهبندی استانی تسهیلات مرتبط با آن، تسهیل واگذاری منابع مالی در اختیار متن مردم بود. زمانی که او مسئولیت دولت را به دست گرفت آمار بیکاری در کشور بیش از سه میلیون نفر بود که آماری هشداردهنده به شمار میآمد. لذا احمدینژاد در سالهای نخست مسئولیت خود حل این مشکل را در اولویت قرار داد. مشکل بیکاری با مسأله جوانان و بحرانهای اجتماعی و فرهنگی پیوند داشت و از سوی دیگر به معنای از دست رفتن نیروی مفید منابع انسانی کشور بود که به دلیل عدم به کارگیری آن انرژی مثبتی را تولید نمیکرد. هدف وی این بود که با چنین رهیافتی بخش خصوصی و تعاونیها تقویت شود تا با توجه به استعدادهای هر منطقه به شکوفایی اقتصادی آن بیانجامد.
1) دولت اقدام؛ تاملاتی گذرا در گزارش عملکرد دولت نهم؛ تهران، نشر جمهور، مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری، 1387، ج 2، ص 421.
احمدینژاد به همراهی دولت نهم بر اساس جمعیت، وسعت، ظرفیت جذب و دیگر استعدادهای هر منطقه به تقسیم منابع مالی بنگاههای زود بازده پرداخت و آنها را در سفرهای استانی در هیات دولت به تصویب رسانید. از جمله اعتبارات تقسیم شده متعلق به بنگاههای زوده بازده بین شهرستانهای مختلف در سال 1385 میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
بابلسر 20 میلیارد تومان، ثلاث 12، روانسر 22، پاوه 20، جوانرود 21، کنگاور 32، سنقر و کلیا 46، گیلان غرب 26، سرپل ذهاب 26، قصر شیرین 15، دالاهو 23، بانه 54، بهشهر 34، نکا 21، نور 25، تنکابن 50، نوشهر 80، رامسر 18، چالوس 34، آمل 55، محمود آباد 15، قائم شهر 67، دشت آزادگان 120، خرمشهر 280، آبادان 200، شوش 98، دزفول 180، گتوند 99، شوشتر 80، بندر امام و ماهشهر 145، امیدیه 82، رامشیر 66، هندیجانی 93، ایذه 150، رامهرمز 96، باغ ملک 62، لالی 96، شفت 48، رودسر 32، املش 39، ماسال و شاندرمن 50، انزلی 50، تالش 50، رودبار 50، استان یزد 440، ابرکوه 22، مهریز 32، صدوق 40، تفت 40، میاندوآب 80، کازرون80، ممسنی 70، سپیدان 50، بواناتی 30، صفاشهر (خرم بید) 50، ارسنجان 30، آباده 50، لامرد 80، پارسیان 40، لارستان 99، فسا 65، جهرم 75، نی زیر 70، زرین دشت 50، فیروزآباد 80، سیرجان 70، بم بیش از 100، منوجاتی 50، قلعه گنج 30، کهنوج 50، رودبار بیش از 30، عنبرآباد 50، جیرفت بیش از 100، بابک 40، رفسنجان بیش از 100، کوه بنان 10، راور 20، زرند 50، بافت 100، بردسیر 50، فلاورجان 100، گلپایگان بیش از 70، فریدون شهر 50، چادگان 50، مراغه بیش از 30، نایین 70 ، اردستان 40، نطنز بیش از 40، آران و بیدگل بیش از 60، برخوار و میمه (شاهین دژ) بیش از 100، سمیرم بیش از 80، دهاقان بیش از 40، مبارکه بیش از 100، لنجان بیش از 100، نجف آباد بیش از 110، تیران و کرون بیش از 50، خمینی شهر بیش از 100، استان سمنان بیش از 250، شاهرود بیش از 100، گرمسار 50.
این مطالب و دادهها متعلق به سخنرانیهایی است که احمدینژاد در طول سفرهای استانی در همان مناطق ایراد کرده است. به این موارد میتوان استانها و شهرستانهای دیگر را نیز اضافه کرد.
این دوره، دوره تحولات و کارهای بزرگ است. حقیقتا میشد هم مجلس و هم دولت بگوییم روند جاری را به همان ترتیب ادامه میدهیم. هیچ اصلاح اساسی در
آن ایجاد نمیکنیم. میشد واقعا ما سالانه 5700 میلیارد تومان بودجه عمرانی داشته باشیم. دیگر این قدر چوب بر سر همهمان نمیخورد که آقا نقدینگی بالا رفت یا پایین آمد. ما چه کار داریم. میشد ما سه میلیون بیکار را حفظ کنیم. اصلا چه کار داشتیم به طرحهای زود بازده یا توسعه فعالیتهای عمرانی. واقعا میشد. میشد رییس جمهور هم در روز چهار، پنج ساعت بیشتر کار نکند... چرا من امریکای جنوبی میروم در چهار روز باید به پنج کشور بروم. خوب میتوانم در دوازده روز به پنج کشور بروم. چرا مجلس این قدر حساسیت نشان میدهد؟ چرا این قدر جلسات مشترک و پیگیریها و سفر به استانها و... چرا؟ برای این که دنبال اصلاحات بنیادین و کارهای بزرگ و اساسی برای کشور هستیم.(1)
ما در هرم سرمایهگذاری و بنگاههای اقتصادی بررسی کردیم و دیدیدم خلأیی هست. عمده سرمایهگذاریهای اصلی ما در بنگاههای بسیار بزرگ یا در کارهای انفرادی است. این هرم ناقص است، یعنی در آن پیوستگی وجود ندارد. به همین خاطر بنگاههای کوچک و متوسط زودبازده در دولت طراحی شد. با یک کار بسیار فشرده ادبیات و مقرراتش تنظیم شد، آموزشها داده شد و در کل سلسله مراتب سازماندهی اجرایی کامل شد و از امسال (1385) کار آغاز شد... شما میدانید بسیاری از کشورها برای بنگاههای کوچک، وزارتخانه خاص و بانک اختصاصی دارند. یعنی یک مجموعه اجرایی اختصاصی دارند. ما از همین ظرفیتهای موجود تا امروز استفاده کردهایم. شوراهای اشتغال و دستگاهها فعال شدند. یک اقدام بزرگ آغاز شده که من برخی از ارقامش را میگویم. تا 20/10/1385، 488950 طرح به بانکهای کشور معرفی شده است که از این تعداد 286865 طرح با مبلغ بیش از 13772 میلیارد تومان مورد تایید بانکها قرار گرفته است... این طرحها یک میلیون و 32 هزار اشتغال ایجاد میکند. متوسط هر طرح هم 49 میلیون تومان است، یعنی طرح کوچک. تا امروز 202747 طرح با مبلغ بیش از 6700 میلیارد تومان و 632123 اشتغال به تایید قطعی بانکها رسیده و قرارداد را منعقد کردهاند. یعنی در روال اجرا قرار گرفته است. 121900 طرح به بهرهبرداری کامل رسیده و
1) سخنرانی در نشست مشترک دولت و مجلس؛ 28/7/1386.
بیش از 254 هزار نفر مشغول کار شدهاند... ما قبلا برای این کارها تجربیات ناقصی داشتهایم. پولهایی داده شده است یا سرجایش نرفته یا رفته به یخچال و تلویزیون و لوازم منزل و نیازها تبدیل شده یا کسانی که رفتهاند، بدون مطالعه رفتهاند. بنگاه برای نیازهای روزمرهاش مانده و بدهکار شده و مشکلاتی پیدا شده است. این بار (در دولت نهم) با تشکیل کارگروهها، کمیتهها و شرکتهای بالا دستی و گروههای نظارت و پیشبینی ضعفهای گذشته بحمدالله به گونهای جلو میرویم که کمترین ریزش ممکن را داشته باشد.(1)
طرح بنگاههای زودبازده آخرین حرفی است که اقتصاددانان جهان برای ایجاد جهش در رشد اقتصادی میزنند. البته ما این را از آنها نگرفتهایم و واقعا خودمان با تیمی که داشتیم، نشستیم و اقتصاد ایران را مطالعه کردیم و به این نتیجه رسیدیم. بعد به ما گفتند دیگران هم همین را میگویند.(2)
دیگر در دنیا به ذهن کسی نمیرسد که بیاید یک کارخانه ایران خودرو را با این وسعت درست کند. این را به هزاران کارگاه کوچک تبدیل میکند. الان ما در دنیا کارخانجاتی داریم که چند برابر ایران خودرو تولید دارند، اما انبار ندارند. قطعات از آن طرف میآید و از این طرف بیرون میرود. آن را خرد کردهاند و همه جای کشور فعال است و در بدنه اجتماعی و ملت توزیع شده است و همه فعالاند. آن وقت خواهید دید که رشد اقتصادی بالا خواهد رفت.(3)
ما باید بنگاههای کوچک را تقویت کنیم، (زیرا) سه میلیون بیکار هست (که) نمیشود این سه میلیون بیکار را به بنگاههای بزرگ برد. شرکتهای بزرگ پنج سال، ده سال طول میکشد تا راه بیافتد. بیکار نمی تواند ده سال منتظر بماند تا آن درست بشود و سر کار برود. باید کار زودتری باشد؛ حلقه وصلی میخواهیم.(4)
ما علاوه بر این که بنگاه بزرگ را باید سامان بدهیم که درست هم هست و داریم سامان میدهیم باید بنگاههای کوچک را به سرعت راه بیاندازیم... (زیرا) هم مکمل
آنهاست، هم رشد اقتصادی ما را سریع بالا میبرد، ثروت ملی اضافه میشود و هم بیکاری را جواب میدهد. نمیشود به جوانان بگوییم صبر کنید ما سی سال دیگر شما را میبریم سر کار یا فرصت شغلی برای شما درست میشود؛ این که دیگر زندگیاش از دست رفت، ما باید به سرعت اشتغال درست کنیم. سال گذشته (1385) ده هزار میلیارد تومان به سمت بنگاههای کوچک هدایت شد.(1)
(در سفرهای استانی) بخش عمدهای از نامهها تقاضای اشتغال است. ما که در سیستم اداری نمی توانیم جذب کنیم. لذا همه را به سمت وزارت تعاون و کار و اشتغال زود بازده هدایت کردهایم.(2)
از سیاستهای دولت، توسعه اشتغالهای خرد و زوده بازده در مناطق محروم است و این اتفاقا جای کار تعاونیهاست.(3)
جهتگیری اصلی دولت، کاهش تصدیگری دولت و دادن فرصتها به متن مردم است. این بنگاههای زود بازده یک نمود و نمادی از همین سیاست دولت است. این که توسعه سرمایهگذاریهای بنگاههای دولتی را محدود کردیم، نمود دیگری است. این که از مقام معظم رهبری درخواست کردیم که اجازه بدهند صدر اصل 44 را هم به مردم واگذار کنیم و ایشان هم موافقت کردند، نمود دیگری است. این که تقاضا شد که بخشی از این را به تعاونیهای استانی تحت عنوان سهام عدالت در بین اقشار گوناگون توزیع کنیم، باز یک نماد دیگری است.(4)
جهتگیری دولت در اشتغال یک اشتغال متوازن در همه کشور است؛ یعنی هر جا استعدادی هست، آن استعداد در آن جا شکوفا بشود. این نیست که ما اعتبارات را صرفا براساس جمعیت توزیع بکنیم. اگر صرفا بر اساس جمعیت توزیع کنیم، تمرکز و حرکت جمعیت به سمت شهرهای بزرگ و مرکز کشور ادامه خواهد یافت. تسهیلات بانکی را برای اشتغال ساماندهی کردهایم. خوشبختانه بانکها (در سال 85) حرکت خوبی را آغاز کردند. بیست درصد از کل تسهیلات در کل
استانهای کشور توزیع شد. سال آینده 35 درصد از این تسهیلات پیشبینی شده که در استانها و شهرستانهای کشور برای سرمایهگذاریهای زود بازده توزیع شود؛ یعنی بنگاههای کوچک زود بازده. نرخ تسهیلاتش هم همراه با یارانه باشد که دولت میپردازد و پایین باشد که بتوانند استفاده کنند و زود برگردانند.(1)
(بر این اساس) مسئولین استانها یک قدمی برداشتند برای تسهیلات زود بازده اقتصادی. چه نشاطی درست شد. سال 1384 و 1385 یک میلیون و 950 هزار فرصت شغلی درست شد. حال اگر این رقم دو برابر یا سه برابر بشود، خوب بیکاری جمع میشود. با رعایت همه جوانبش که رعایت شده است. مطالعه و بررسی شده، بالا دستی و پایین دستی آن، صادرات و وارداتش و بازار کارش. حالا ما باید مرتب غصه بخوریم، جوان ما فارغالتحصیل میشود، شش سال نشاطش را باید هدر بدهد، دنبال یک کار باشد و بعد برود در آن رشتهای که تخصص و علاقه ندارد. باید با بد دلی و ناچاری استعدادهایش سرکوب بشود. چرا؟ امکانات هست دیگر. خوب بدهید تا اجرا بشود... این (تسهیلات) اگر بیست هزار تا بشود ظرف دو سال این عقبماندگی ما در ایجاد اشتغال جمع میشود. چرا میگذاریم بماند تا در دل ملت عقده بشود؟ چرا یک عده مانع میشوند؟ مرتب فضاسازی و کارشکنی میکنند. خوب بگذارید کار جلو برود. این پول مال همین ملت است.(2)
بعضیها میگویند دولت انبساطی عمل کرده، آمده بنگاههای زود بازده را راه انداخته این باعث تورم شده است... بالاخره بانک ما دارد (سالانه) 120 هزار میلیارد تومان تسهیلات میدهد. خوب ما گفتیم این تسهیلاتی که میدهید بخشی از همین را به بنگاههای زود بازده بدهید، این چه تورمی دارد؟ بنگاه زود بازده که اتفاقا سریعتر به اقتصاد برگشت میکند و ضد تورم است. با توجه به این که توزیع شده، متصل به تولید داخلی و ملی است. این ضد تورم است. در دو سال که بانکها نزدیک به 240 هزار میلیارد تومان تسهیلات دادهاند، مجموعه پولی که به بنگاه زود بازده داده پانزده هزارتاست... ما طیفی از بنگاهها را لازم داریم.
کسی نمیگوید ما این را میخواهیم برای همین. در قوانین همه کشورها تقسیمبندی کردهاند. میگویند بنگاههای کوچک، متوسط و... برای هر کدام هم مقرراتی وضع کردهاند و به هر کدام امتیازاتی میدهند برای این که این نسبت حفظ شود. فرض کنید شما اگر بیایید صد تا ذوب آهن بگذارید اما پایین دستهایش را نداشته باشید، اقتصاد نمیچرخد. اشتغالتان درست نمیشود. پس یک این که ما باید یک هرم بنگاهی داشته باشیم. دو، (باید به فکر) جمعیت فراوان بیکاری که پشت خط بودهاند (باشیم). ما وقتی دولت را تحویل گرفتیم، بنا بر آمارهای منتشره دولت قبلی سه میلیون نفر بیکار داشتیم. خوب این دو تا را با هم تلفیق بکنید. من از قبل مطالعه کردم. خلاء ما بنگاههای کوچک است. بالا دستیها را داریم، پایین دستیها را نداریم. نه این که ما برویم یک چیر مجزا بزنیم... وزارتخانههای مختلف آمدهاند کلان و نیازها را دیدهاند و با توجه به استعدادهای مناطق تعریف پروژه کردهاند. ما مأموریت دادیم. اینها با تمام مطالعات قبلی، شش ماه وزارت کشاورزی، صنایع و (امثال) اینها استعدادهای منطقه و نیازهای کشور را تعریف کردند که حلقه تکمیلی برای اینها بشود... اصلا قبلش (برای بررسی) تخصصی به وزارت علوم میرود. آنها این طرحها را تعریف کردهاند. خیلی جاها موافقت نمیکنند... بدانید در برخی کشورها یک وزارتخانه و بانک ویژه فقط برای بنگاههای کوچک وجود دارد. حداقل دو تا کشور داریم که یک کشور خیلی بزرگ و کشوری کوچکتر از ما که این کشور کوچکتر از ما را خیلی از مردم ما او را موفق میدانند. اینها موتور حرکت اقتصادشان با توسعه بنگاههای کوچک بود. بنگاههای کوچک اشتغال را سریع درست میکنند، تولید ناخالص داخلی را به سرعت افزایش میدهد. این معنایش نفی بنگاههای بزرگ نیست. ما در کشورمان بین عدهای خاص (این) مشکل را داریم. هر ابتکاری بیاوری، این را زود ضد چیز دیگری جلوه میدهند. اینها ضد هم نیست... اینها همه باید با هم باشند و همدیگر را تکمیل کنند. (به طور مثال) اگر کارگاههای قطعهسازی نباشد ایران خودرو مفهومی ندارد.(1)
1) مصاحبه با شبکه یک سیما در خصوص مسائل اقتصادی کشور؛ 25/9/1386.
هم برای ایجاد اشتغال و هم برای اجرای عدالت، دولت توسعه بنگاههای کوچک را در دستور خود قرار داد... در صنایع بزرگ ما به ازای هر یک نفر اشتغال باید بیش از سیصد میلیون تومان سرمایهگذاری کنیم، اما در اینجا پانزده، ده و سی میلیون تومان، بسته به نوع کار (نیاز است). میانگین آن حدود 12- 13 میلیون تومان است. برای این (منظور) نیازمند مقررات، ادبیات، آییننامه، اساسنامه، سازماندهی و آموزش بودیم. خود این، کار بسیار بزرگی است. کشورهایی برای شروع این کار حداقل یک مدت پنج ساله را اختصاص دادهاند. دولت با کاری بسیار فشرده (آغاز کرد.) همه بانکها بسیج شدند، بسیاری از کارشناسان و مدیران بانکها شبانه روز کار کردند و این سازماندهی انجام شد... در گذشته برای ایجاد اشتغال وام اشتغال داده میشد. یعنی پول نقد دست فرد داده میشد، در حالی که الان به طرحهای مصوب در شورای اشتغال که کمیته کارشناسی آن را تأیید کرده باشد، پول میدهند نه به فرد، یعنی به جایگاه حقوقی پول را نمیپردازند. جالب است بدانید که در آن موقع نهصد میلیارد تومان کل پرداختی در یک سال بود، اما الان در هفت ماه بیش از سه هزار میلیارد تومان پرداخت شده است.(1)
مطابق گزارش معاونت توسعه اشتغال وزارت کار به نقل از آمار ارسالی بانکهای عامل سراسر کشور، از اواخر سال 1384 تا 30 دی 1386 در مجموع 1067606 طرح از سوی دستگاههای اجرایی مورد بررسی قرار گرفته است. از این تعداد 1002444 طرح به بانکهای عامل معرفی شدهاند. از کل طرحهای معرفی شده در مجموع 850571 طرح، یعنی 67/79 درصد در بانکها بررسی شده و از آن میان 713833 طرح تأیید شدهاند. در میان طرحهای تایید شده نیز در نهایت 555878 طرح به مرحله انعقاد قرارداد رسیدهاند. از میان قراردادهای منعقد شده 99/31 درصد مربوط به بخش کشاورزی، 06/11 درصد به بخش صنعت و معدن 04/17 درصد به خدمات، 53/39 درصد به خود اشتغالی و 37/0 درصد مربوط به گردشگری است. ارزش کل قراردادهای منعقد شده در مجموع بیش از نوزده هزار میلیارد تومان بوده که بیش از سیزده هزار میلیارد آن به متقاضیان پرداخت شده است. از کل مبلغ پرداخت شده به
1) مصاحبه مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی؛ 23/8/1385.
متقاضیان، 21/20 درصد مربوط به کشاورزی، 32/51 درصد به صنعت و معدن، 38/17 درصد به خدمات، 71/9 درصد به خود اشتغالی و 38/1 درصد مربوط به گردشگری است. تا تاریخ 30 دی 1386 در مجموع 392024 طرح به بهرهبرداری رسید که از آن تعداد 03/31 درصد به بخش کشاورزی، 10 درصد به صنعت و معدن، 08/16 به خدمات، 6/42 به خود اشتغالی و 29/0 به گردشگری مربوط بود. طبق این بررسیها 831529 شغل جدید از اجرای طرحها ایجاد شده است، که نسبتهای آن به ترتیب زیر است: بخش کشاورزی 32/28 درصد، صنعت و معدن 61/31 درصد، خدمات 85/17 درصد، خود اشتغالی 44/21 درصد و گردشگری 77 درصد. بررسی سهم استانهای کشور از کل مبلغ پرداخت شده به متقاضیان نشان میدهد که استان خوزستان با 97/8 درصد و سپس تهران با 86/8 درصد و خراسان رضوی با 44/8 درصد بیشترین مبلغ را از کل تسهیلات دریافت کردهاند. بیشترین سهم از طرحهای معرفی شده به بانکها از استان آذربایجان غربی بوده به طوری که 14/8 درصد از کل طرحهای معرفی شده به بانکهای عامل از این استان بوده است. بعد از استان آذربایجان غربی، استانهای فارس، آذربایجان شرقی و خوزستان به ترتیب با 93/7، 17/7 و 17/7 درصد از کل طرحهای ارائه شده به بانکهای عامل بیشترین سهم را در ارائه طرحهای زود بازده داشتهاند. با وجود این که استانهای خراسان رضوی و تهران با سهمهای 60/8 و 51/8 درصد بیشترین سهم را در تصویب طرحهای زود بازده داشتهاند. با این حال استانهای آذربایجان غربی و خراسان رضوی به ترتیب 98/10 و 76/6 درصد از کل قراردادها را منعقد کردهاند. از نظر بهرهبرداری نیز استان آذربایجان غربی بیشترین تعداد طرح به بهرهبرداری رسیده یعنی 53/13 درصد را دارد و پس از آن استان خراسان رضوی با 34/8 درصد قرار دارد. در نهایت از کل اشتغال ایجاد شده در کل کشور، استان تهران، خراسان رضوی و آذربایجان غربی به ترتیب با 78/11، 31/10 و 2/9 درصد بیشترین سهم از اشتغال ایجاد شده را دارا بودهاند. در نسبت مبلغ قراردادهای منعقد شده به کل اعتبارات در نظر گرفته شده، استان قزوین با 29/79 درصد کمترین فاصله را بین برنامه دولت و عملکرد داشته است. به طور متوسط در کل کشور 12/84 درصد از مبلغ قراردادهای منعقد شده به متقاضیان پرداخته شده است. اگر چه در برخی استانها مثل ایلام و بوشهر این نسبت پایین است
اما هیچگاه به کمتر از 64 درصد نرسیده است.(1)
تأمل در آراء و اندیشههای احمدینژاد نشان میدهد که وی در انتقاد به دو مدل اقتصادی غرب یعنی لیبرالیسم و اقتصاد سرمایهداری از یک سو و سوسیالیسم و اقتصاد دولتی از سوی دیگر به مدل سومی گرایش دارد که میتوان آن را «اقتصاد مشارکتی» یا «اقتصاد مردمی» نامید. پس از فروپاشی شوروی و روشن شدن ضعفهای اقتصاد دولتی و تعارض آن با توسعه، آزادی، جامعه مدنی و حتی عدالت بسیاری از افراد راه رهایی را در نظریههای سرمایهداری و لیبرالیستی دانستند. احمدینژاد همانگونه که معتقد است اقتصاد دولتی مانع توسعه و رشد اقتصادی است، آزادیهای مدنی را سلب میکند، زمینه مفاسد اقتصادی را فراهم میسازد و به عدالت نمیانجامد، همچنین معتقد است که اقتصاد لیبرالیستی سرمایهدارانه نیز مغایر با توسعه همه جانبه و فراگیر است، آزادی را پای منافع صاحبان ثروت قربانی میکند و در درون منجر به فساد و تبعیض و فاصله طبقاتی میشود. در چنین اقتصادی گروه اقلیتی که منابع مالی را در اختیار دارند بر امور سیاسی نیز حاکم میشوند. او اقتصاد آزاد حقیقی را در مدلهای سرمایهداری جستجو نمیکند که به دلیل بلوکه شدن بیشتر ثروت جامعه در دست گروهی اندک اجازه مشارکت اقتصادی را از اکثریت جامعه سلب میکند. «اقتصاد مردمی» مبتنی بر مشارکت عمومی، عدالت و توزیع مناسب فرصتها و ثروتهاست. اقتصاد مردمی یا دمکراسی اقتصادی همچنین شرط لازم دمکراسی سیاسی است. نمی توان در جامعهای که بیشتر ثروت آن در دست گروهی اندک است و آنها به عنوان کارفرما اکثریت جامعه را به عنوان کارگر و کارمند اداره میکنند و برای خرده سرمایه داران تصمیمگیری میکنند، از اقتصاد آزاد یا دمکراسی سخن گفت. مدل اقتصاد مشارکتی موردنظر احمدینژاد که متأثر از دریافت وی از «اقتصاد اسلامی» است تلاش دارد ضمن احترام به مالکیت خصوصی و تأمین آزادی برای کسب سرمایه شخصی، از
1) دولت اقدام؛ تاملاتی گذرا در گزارش عملکرد دولت نهم؛ ج2، صص421-431.
انباشت ثروت در دست گروهی اندک جلوگیری کند. زیرا جامعهای که در آن تجمع سرمایه در دست عدهای معدود باشد، به ویژه که از طریق مفاسد اقتصادی به دست آمده باشد، توانایی ایجاد توسعه همه جانبه و فراگیر وجود ندارد، با عدالت اجتماعی در تضاد است و به فقر و تبعیض و بیثباتی میانجامد. مدل «اقتصاد مشارکتی» اقتصادی را سالم میداند که در آن تمام جامعه بهرهای معقول از سرمایه داشته باشند و در عمران و آبادانی جامعه خود سهم رضایت بخشی بر عهده گیرند. در این اندیشه دخالت دولت در اقتصاد به طور مطلق پدیده مذمومی به شمار نمیآید و دولت در راستای توسعه و عدالت وظیفه نظارت و هدایت را بر عهده دارد.
احمدینژاد در عملیاتی ساختن چنین اقتصادی به دو شیوه اساسی نظر دارد:
تقویت و توسعه تعاونیها و بنگاههای کوچک و زود بازده؛
واگذاری سرمایههای دولتی به مردم از طریق «سهام عدالت» و واگذاری در بورس.
در میان این دو شیوه که شیوه نخست آن پیشتر بیان شد، واگذاری سرمایههای دولتی و چگونگی آن از جایگاه ویژهای در اندیشه احمدینژاد برخوردار است. زیرا خصوصیسازی یا واگذاری سرمایههای دولتی سیاستی است که از اوایل دهه 1370 در ایران آغاز شده است، اما این سیاستها به دلایل متفاوتی نتوانستند موفقیت موردنظر را به دست آورند. تجربه خصوصیسازی در دهه گذشته نشان داد که این سیاستها به اهداف خود دست نیافتند و حتی حجم دولت چندین برابر شده است. اما یکی از مهمترین نقدها این بود که در طول آن برنامهها، کارخانهها، شرکتها و اموال دولتی به اشخاص معدودی واگذار شد که گاه همراه با فساد اقتصادی بود که پیشتر نمونههایی از آن ذکر شد. احمدینژاد از این شیوه خصوصیسازی با عنوان «اختصاصیسازی» یاد میکند، به این معنا که عدهای با فساد اقتصادی از جمله رشوه، پارتی بازی و رانتخواری برخی کارخانهها و شرکتهای دولتی را ناعادلانه تصرف کردند. این شیوه منافعی را برای کشور تأمین نکرد و تنها به سود همان افراد معدود تمام شد. با بودن این تجربه تاریخی از یک سو و گسترش بورس از سوی دیگر، احمدینژاد عادلانهترین و موفقترین روش در واگذاری سرمایههای دولتی را واگذاری از طریق سهام و بورس دانست. او از این رهیافت با عنوان «مردمیسازی اقتصاد» نام برد. با چنین زمینه و انگیزه ای، رهبر انقلاب طی نامهای در ماههای آغازین مسئولیت احمدینژاد به
درخواست وی پاسخ مثبت داد و عملیاتی ساختن اجرای اصل 44 قانون اساسی را به او ابلاغ کرد. تا دولت با دستی گشادهتر به اجرای آن سیاستها بپردازد. بر این اساس، بیست درصد سرمایههای دولتی همچنان در اختیار دولت باقی میماند. چهل درصد از طریق «سهام عدالت» و با اولویت دهکهای پایین جامعه به مردم منتقل میشود و چهل درصد نیز در بورس ارائه میشود. در باور احمدینژاد انجام این سیاستها میتواند به تقویت اقتصاد مشارکتی یا مردمی و کوچکسازی دولت بیانجامد که رشد اقتصاد و عدالت اجتماعی را در پی دارد.
امروز دولت اصرار دارد که منابع و فرصتهای کشور عادلانه در همه جا توزیع شود. امروز دولت اصرار دارد شرکتها، موسسات، کارخانجات و ثروتهایی که روزی با دلارهای نفتی انباشته شد بین آحاد مردم توزیع بشود. بخش مهمی از سیاستهای اصل 44 مربوط به توزیع عادلانه ثروتهاست. ما احصا کردیم تا امروز بیش از 150 هزار میلیارد تومان ثروتهای انباشته از سرمایهگذاریهای دولتی است که در همه جا و (از جمله) در کشور ما بسیار کم بازده و ضعیف اداره میشوند. اینها متعلق به مردماند، باید به مردم برگرداند. دولت امروز براساس سیاستهایی که رهبر عزیز انقلاب تصویب کردهاند، مصمم است به دو طریق اینها را به مردم برگرداند. یک طریق توزیع سهام عدالت است... (یکی) هم از طریق بورس، با ضوابطی که خدای نکرده این ثروت ملی در اختیار افراد خاص با دیدگاهها و منافع خاص قرار نگیرد... مثل همین شرکت الکتریک ایران (رشت)؛ یک ثروت با ارزش که با قیمت بسیار پایین در اختیار عدهای خاص قرار گرفت. آنها علی رغم تعهدی که دادند که باید گسترش میدادند، حفظ میکردند و حقوق کارگران را میپرداختند، متاسفانه فقط به دنبال بهرهمندی شخصی، بیکار کردن کارگران و فرصتطلبی بودند... بخش دیگر سیاستهای اصل 44 زمینهسازی برای سرمایهگذاری ملت است ... معنای سرمایهگذاری این نیست که حتما افرادی بیایند چند هزار میلیارد تومان سرمایهگذاری کنند. البته آن هم هست. معنای سرمایهگذاری این است که هرکس در هر کجا اگر میتواند به اندازه یک آجر در ساختن این کشور و تولید ثروت سهیم بشود؛ به اندازه یک آجر و اگر کسی میتواند صد میلیارد تومان، او هم به اندازه توان خود باید در تولید ثروت مشارکت کند. وظیفه دولت باز کردن راه و تهیه مقررات و پشتیبانی است... واگذاری ثروت و
سرمایهگذاری موازی با آن یک انقلاب عظیم اقتصادی و ورود ایران به عرصههای جدید و پیشرفته است. کار دیگری که لازم است انجام بشود مبارزه با مفاسد اقتصادی است. متأسفانه بعضیها توزیع عادلانه ثروت را معادل فقر میگیرند و مبارزه با فساد را جلوگیری از سرمایهگذاری، در حالی که هر دو بیانی انحرافی است. وقتی که ما با فساد اقتصادی مبارزه میکنیم، در واقع راه را برای کار و تلاش مثبت باز میکنیم. امکان ندارد با وجود رانتخواریها، پارتیبازیها و ویژهخواریها شاهد پیشرفت کشور باشیم. مبارزه با فساد در واقع از بین بردن میکروبها، آفتها و مریضیهایی است که مانع از رشد کشور و رشد اقتصادی کشور است... وقتی آلودگیها میآید انسانهای سالم از عرصه کنار میروند و همه وقتها و توانمندیها در اختیار عدهای خاص قرار میگیرد.(1)
با سیاستهای اصل 44 دیگر دولت خودش سرمایهگذاری جدید نمیکند، مگر در جاهای خاص مثل بالا دستیهای نفت، اما در پایینترها حمایت میکند... میدانید از سال 1370 تا ابتدای سال 1384 سه هزار و هفتصد یا هشتصد میلیارد تومان واگذاری بنگاههای دولتی اتفاق افتاد. هدف واگذاریها چند چیز بود: 1. کم کردن بار دولت؛ 2. میدان دادن به مردم برای فعالیت اقتصادی؛ 3. ارتقای کارآمدی واحد واگذار شده. متأسفانه چون برنامهریزی مناسبی نبود، بخش مهمی از این واگذاریها امروز وبال گردن دولت است. ما سالانه هفتصد تا هشتصد میلیارد تومان باید وامهای جدید بدهیم و انباشته شود و بازگشتی هم نداشته باشد. بسیاری از آنها هم، چون از روی رابطه و چانیزنی (لابی) واگذار شده، کارخانه را از بیخ تراشیدهاند، کارگران را آواره کردهاند و سود آن را برداشتهاند بردهاند. یکی همین ایران الکتریک رشت است که من از آقای استاندار پرسیدم چقدر ارزش مجموعه است. گفتند فقط زمیناش سی میلیارد تومان میارزد، غیر از کارخانه و دستگاهها و سولهها. اینها را چند داده بودند؟ دو و هفتصد، دو و هشتصد، سه ساله، حالا ما میگوییم سه ساله یعنی یک دهم. بعد هم تراشیدند و کارگران هر روز میآیند سراغ دولت. جاهای دیگر هم همینطور است... من جای دیگری هم گفتم، من با
1) سخنرانی در دیدار با مردم رشت؛ 1/12/1385.
مردمیسازی اقتصاد موافقم، اما با خصوصیسازی موافق نیستم. این خصوصیسازی یک قدم که میرویم جلو اختصاصیسازی میشود. اما مردمی یعنی هر کس استعداد و توان دارد، هرکس هست، بیاید جلو کار بکند، نه این که فقط دست فامیل و دوست و رفیق و همحزبی و همگروهی و زیرمیزی، پشتمیزی و پارتی بازی باشد.(1)
یکی از راههای اجرای عدالت این است که کارها را به مردم واگذار کنید. این مردماند که باید کشور را بسازند. وظیفه دولت این است که امکانات، پشتیبانی، راهنمایی و حمایت را در اختیار مردم قرار دهد. اما با این شیوه خصوصیسازی که از چند سال قبل در کشور ما به راه افتاد، به شدت مخالفیم. ما با این شیوه که بیایند کارخانه ای، مزرعهای و یک شرکت دولتی را با دهها میلیارد تومان ثروت به گروه کوچکی با قیمت بسیار کم واگذار بکنند و آنها هم بیایند بلافاصله انبارها را خالی کنند، سولهها را جمع کنند، کارگران را بیرون کنند و فقط شیره جان دولت را بکشند، به شدت مخالفیم. البته کسانی هم بودهاند که با وجدان پاک آمدهاند، کارخانه یا جایی را که از دولت گرفتهاند، درست اداره میکنند و خدمت میکنند، اشکالی ندارد، اما من میخواهم اینجا اعلام بکنم همه آن واگذاریهایی که طی این چند سال انجام شده است، اگر این افراد برخلاف تعهدات واگذاری انجام دادهاند... این دولت با قدرت خواهد ایستاد و اموال مردم را از آنها پس خواهد گرفت.(2)
خصوصیسازی این نیست که ما به هر ترتیبی بیاییم اموال دولت را بدهیم برود. این اسمش خصوصیسازی نیست. خصوصیسازی این است که دولت فضا را اشغال نکند که مردم بتوانند فعالیت کنند. فضا را باز کنیم که مردم جلو بروند. این میشود خصوصیسازی. به نام خصوصیسازی اتفاقاتی افتاد که فکر نمیکنم هیچ کس راضی باشد... ما میگفتیم این کارخانه (الکتریک ایران) متعلق به کل مردم رشت است. اگر سهامش را مجانی در بین مردم رشت تقسیم میکردیم، بیشتر سود
داشت... به همین دلیل دولت تصمیم گرفت سهام کارخانجات را به صورت سهام عدالت در متن مردم توزیع کند. گام اول را هم از اقشار ضعیفتر شروع کردیم.(1)
مقام معظم رهبری در پاسخ به نامه و تقاضای بنده سیاستهای صدر اصل 44 را که صنایع بزرگ و اصلی کشور است، ابلاغ فرمودند و تکلیف روشن شد و تکلیف واگذاریها را روشن کردند و جهتگیری دولت در بخش واگذاریها مشخص شد. همه بدانند در این واگذاریها اجازه داده نخواهد شد که عدهای خاص با ارتباط با سیستم دولت، بر ثروت ملت چنگ بیاندازند. این متعلق به ملت است. بنابراین طراحی ما به گونهای است که این میان مردم برود. یک بخش آن که سهم عدالت است، با ترتیباتی که کمیته مربوطه تنظیم کرده، میان همه ملت توزیع خواهد شد. آن بخش را هم که باید به بورس برود و مردم بتوانند بخرند نیز طوری تنظیم میکنیم که بین مردم پخش شود... سیاستهای اصل 44 یعنی دادن فرصت به عموم مردم برای سرمایهگذاری در موضوعات اساسی و مادر کشور. چیزی که تا الان مردم اجازه سرمایهگذاری در آن بخشها را نداشتهاند... در سال گذشته (1384) اجازه داده بودند بخشی از موجودی دولت واگذار بشود، آن چه قابل بازگشت بود حساب کردیم پارسال، شد 4200 میلیارد تومان آن باقیماندهای که به این دولت رسید، این را دیگر متوقف کردیم که در سهام عدالت بیاوریم. این یک واگذاری است. توجه داشته باشند این به خودی خود مشارکت یا افزایش سهم بخش خصوصی در تولید و سرمایهگذاری نیست. این واگذاری سهام عدالت به مردم است.(2)
(با ابلاغ این اصل) ما میتوانیم برخی از سهاممان را صد درصد واگذار کنیم. میتوانیم برخی از کارخانجات و موسسات را صد درصد واگذار کنیم. آنهایی که صدر اصل 44 هست، میتوانیم هشتاد درصدش را واگذار کنیم. نصفش سهام عدالت است یعنی حدود شصت هزار میلیارد تومان و نصفش هم به بورس میرود. بیست درصدش هم برای دولت میماند. بالاخره دولت باید در گوشهای از صنایع
بزرگ و سرمایهگذاریهای بزرگ باشد، والا کار فعلا راه نمیافتد.(1)
اجرای سیاستهای اصل 44 یک انقلاب بزرگ اقتصادی است. ظرافت دارد، برنامهریزی میخواهد. باید پایمان را جای سفت بگذاریم. والا در یک مسیری میافتیم که بیست سال بعد از قضیه نتیجه معکوس میگیریم، یا مثل همین پانزده سال قبل واگذار میکنیم و میافتد دست یک عده خاص... (لذا) باید پایهها، ساختارها، مقررات و رفتارها را درست کنیم.(2)
دقت کنید ما اجرای اصل 44 را دنبال نمیکنیم. سیاستهای اصل 44 را داریم عملیاتی میکنیم. اتفاقا اینجا جایی است که مطلقا نباید شتابزدگی باشد. در عین حال که ما داریم با حداکثر سرعت حرکت میکنیم دهها سئوال پیچیده مقابل ماست. کشورهایی که خصوصیسازی کردند بار را از دولت برداشتند و به مردم منتقل کردند، همه را داریم مطالعه میکنیم و با استحکام قدم برمیداریم. شما ببینید یکی از نتایج استحکام اقدامات اقتصادی دولت رونق بورس است. الان میدانید بورس ما یکی از پر رونقترین دوران خودش را میگذراند. حجم معاملات در بالاترین سطح هفت الی هشت سال اخیر است، یعنی از اولی که بورس درست شد، و به سمت ثبات و استحکام دارد قدم بر میدارد. این به خاطر برنامهریزی درست دولت برای اجرای سیاستهای اصل 44 است.(3)
حداقل 150 هزار میلیارد تومان ثروت دولت باید واگذار شود. چگونه واگذار شود؟ تأثیر آن در بازار و رشد سرمایهگذاری ما چیست؟ اصلا آیا منابعی هست؟ قدرت خریدی هست که آن را بخرد؟ بعد چه میشود؟ ادامه کارش چه خواهد شد؟ حمایت از او چه خواهد شد؟ چقدر نقدینگی لازم دارد؟ بازار سرمایه ما چگونه است؟ اینها سوالاتی است که ما داریم تلاش میکنیم (ابتدا) اینها را جواب بدهیم و بالاخره این بخش را راه بیندازیم.(4)
ما نمی توانیم همه 150 هزار میلیارد تومان قابل واگذاری را امروز بریزیم داخل
بازار، اصلا اقتصاد ما مختل میشود. بازار کشش ندارد. از یک طرف باید برای مردم ظرفیت درست کنیم که بتوانند بیایند بپذیرند، از یک طرف دیگر باید مواظبت بکنیم سرمایهگذاریهای جدید ما آسیب نبیند. اگه همه توان مردم را بکشیم و تحلیلشان بدهیم خوب چه کسی سرمایهگذاری کند. دوباره خود دولت نمیشود که. پول را میخواهیم بگیریم به چه کسی بدهیم تا بورسمان مختل نشود. ما سالانه پنج، شش هزار میلیارد تومان تا الان کلا چرخش بورسمان بوده است... خوب وقتی پنچ، شش میلیارد تومان چرخش بورس است، یک دفعه ما نمی توانیم بیست هزار تا به آن تزریق کنیم. بقیه صنایع میخوابد، بر سرش میخورد. اینها ملاحظاتی است که ما باید به آن توجه کنیم... بحث اقتصادیای مهمتر از اجرای سیاستهای اصل 44 الان (در سال 1385 و 1386) در دستور کار کشور نداریم و جالب است که همه دنیا روی این حساس شده است که در ایران چه خبر است. خوب ایران کشور بزرگی است. ما یک کشور قدرتمندی هستیم. از نظر جمعیت، هفتاد میلیون جمعیت با استعداهای بسیار بالا، کارشناسان، متخصصین، دانشگاهیان و توانمندان فراوان به لحاظ استعدادهای طبیعی و در منابع هم بحمدالله غنی هستیم. اگر ما بتوانیم اقتصادمان را در ریل صحیح بیاندازیم، این اقتصاد نه تنها کل منطقه را، کل دنیا را تحت تأثیر قرار میدهد.(1)
این یک اتفاق بسیار بزرگ اقتصادی است و از پیچیدگیها و ظرافتهای فراوانی برخوردار است. دولت یک ستاد بسیار قوی تشکیل داده، چهار کارگروه تشکیل داده و دارد بخشهای مختلف آن را دنبال میکند. آن بخشی که مربوط به سهام عدالت است، چون قبلا کار کرده بودیم و سازماندهیاش انجام شده بود، الان سرعتش زیاد است... (اما در بخش بورس) دقت داشته باشید، کل سرمایه داخل بورس اوراق بهادار، کمتر از پنجاه هزار میلیارد تومان است. بنابراین، سرعت و چگونگی واگذاری، فرصت حضور در بورس و رقابتهای اقتصادی باید تابع چهارچوب دقیقی باشد تا رشد اقتصادی ما را آسیب نزند، منجر به عدم تعادل در توزیع ثروت نشود و زمینههای تحرک مردم را در اقتصاد و سرمایهگذاری بیش از
1) سخنرانی در دیدار با اعضای سازمان نظام مهندسی ساختمان؛ 5/12/1385.
گذشته فراهم کند. ده سئوال جدی است که ما داریم به آنها جواب میدهیم. اعلام هم کردهایم هر کس نظر و دیدگاهی دارد بگوید. خیلیها هم مقالات خیلی خوب نوشتهاند، اظهار نظرهای خوبی کردهاند. از آنها هم داریم استفاده میکنیم.(1)
الان بنگاههای بزرگ ما به خط شدهاند برای این که واگذار بشوند. فولاد، مس و مخابرات ما دارند میآیند. هر کدام از اینها تا برای واگذاری آماده بشوند میدانید چقدر کار میبرد. باید تمام اموالش احصا بشود، سندها صادر و ارزشیابی بشود، بدهیهای آن داده یا مشخص بشود و ارزش روز در آن بیاید، که هر کدام چند ماه کار سنگین میبرد. اما این کار را کردیم و همه دارند به نوبت میآیند. در بودجه هم بردیم (86، 87)، خودمان پیشنهاد دادیم و خودمان را به هفت هزار میلیارد تومان فروش موظف کردیم که این کار هم کار بزرگی بود. قبل از این دولت هیچ گاه سیصد میلیارد تومان هم فروش نرفته است.(2)
برای این که بدانید چرا ما به سهام عدالت رسیدهایم، میخواهم در محضر شما، یکی دو نمونه را عرض کنم... ما چرا باید این را در اختیار افراد خاص بگذاریم؟ تصمیم گرفتیم همه شرکتهای دولتی، همه کارخانجات دولتی و همه اموال اقتصادی دولت را در یک سبد و کاسه بریزیم. هرچه شد، این را به صورت سهام عدالت بین کل ملت ایران با اولویت محرومترین (افراد) ملت ایران، تقسیم کنیم. اسم این شد سهام عدالت. سهام عدالت را در گام اول از استانهای محروم آغاز میکنیم. روشهایی را طراحی کردیم و آییننامه نوشتیم. برای این که ببینیم این روش درست عمل میکند و اشکال و نواقص آن چیست، در چهار تا از محرومترین استانهای کشور و در آن استانها بین محرومترین افراد آن استان شناسایی کردیم، حدود هفتصد هزار نفر جمعیت شد.(3)
سهام عدالت با سه هدف عمده طراحی و اجرا میشود. هدف اول، مشارکت همه ملت ایران در ساختن است. همه باید در این خاک ریشه داشته باشیم، ریشه فرهنگی و اجتماعی. به لحاظ اقتصاد فردی ریشه داریم، اما همه باید در یک کار اجتماعی برای
ساختن ایران زمین مشارکت بکنیم و همه شریک باشیم. هدف دوم، اجرای عدالت است که شاید مهمترین هدف است. سالهای سال از منابع عمومی سرمایهگذاری شد و ثروتهایی فراهم آمد، اما همه ملت به طور عادلانه از منابع این سرمایهگذاری بهرهمند نشدند و به دلایل گوناگون فاصلهها ایجاد شد. سهام عدالت یعنی توزیع ثروت دولت به طور عادلانه بین اقشار گوناگون. به همین دلیل است که شما میبینید برای دهکهای پایین درآمدی هم تخفیف و هم تسهیلات هست. انشاءالله به همه اقشار سهام عدالت عرضه خواهد شد. (اما) تا امروز (آبان 85) مجوز دو دهک از مقام معظم رهبری اخذ شده است؛ با پنجاه درصد تخفیف و پرداخت پنجاه درصد مابقی در ده سال، بدون آن که سودی روی آن کشیده شود... هدف سوم کوچک کردن دولت است. بالاخره همه میدانیم دولت بزرگ است و تصدیگریاش خیلی توسعه پیدا کرده است و این امکان برنامهریزی، نظارت و هدایت را از دولت سلب کرده است. دولت خودش به عنوان یک کارفرما و متصدی بزرگ، اصلا رقیب مردم است. وقتی دولت بیاید، امکان ندارد مردم بتوانند رشد کنند. چون هیچ کس زورش به دولت نمیرسد. دولت در هر عرصهای که وارد بشود، عرصه را بر مردم تنگ میکند. چرا که قوانین، مقررات، مجوزها و همه چیز دست خود دولت است. معلوم است که یک شرکت بزرگ دولتی راحتتر میتواند از بانکها وام بگیرد و بیمه و مالیات و قسط بانک را ندهد و راحتتر میتواند مجوزها را بگیرد... بعدش هم در رسیدگیها و کنترلها و... دولت است دیگر، سود هم نداد کسی به او کاری ندارد. کما این که سالهای طولانی اقتصاد دست دولت بود، سود هم نمیداد و کسی هم با او کاری نداشت... در گام اول پانصد هزار تومان به هر نفر با اعضای خانوادهشان (پرداخت میشود). این میتواند چهار برابر شود، چون ما به ازای هر نفر دو میلیون تومان پیشبینی کردهایم... البته ما قرارمان این است و مصوبه دولت این است که تا تکمیل روند واگذاری، این سهام قابل خرید و فروش نباشد تا تکمیل بشود و بعد باز بشود. باید خیلی مراقبت کنیم. البته ساز و کارهایی پیشبینی شده، باید خوب اجرا شود. عدهای نیایند این سهام را از دست مردم به قیمت پایین در بیاورند و بعد دوباره مردم فقیر بمانند و عدهای پولدار شوند... بعدش هم توصیه میکنم که نفروشید. ملک است. نگه دارید. از آن موقعی که من یادم میآید و آمارهای اقتصادی ما ثابت کرده، سرجمع
ملک هیچ وقت ضرر نکرده. همیشه سود کرده است. حالا یک موقعی کمتر و یک موقعی بیشتر، ولی همیشه سود کرده است. یعنی هم سود را میگیرید و هم قیمت سهامتان بالا میرود. دستگاهها آموزش بدهند و مردم هم مراقبت بکنند که کار انجام بشود... تا امروز همه سوالهایی که درباره سهام عدالت مطرح بوده است، همه سوالها، نحوهاش، چگونگیاش، آیندهاش، معاملاتش، سودش و (این که) مدیریتش چه میشود، کجاها ممکن است سوءاستفادهها اتفاق بیافتد... نقش اینها در آینده اقتصاد چه میشود؟ چه بکنیم که بازدهی پایین نیاید و بالا برود؟ همه اینها پاسخ داده شده است.(1)
در واگذاری سهام عدالت شناسایی دهکهای مختلف درآمدی جزء پیچیدهترین و حساسترین کارهایی است که باید انجام بشود. چون برای هر دهک یک تسهیلات و امکانات ویژه آن دهک بر مبنای عدالت منظور شده است، مثلا کسانی را که در روز همایش واگذاری سهام عدالت واگذار کردیم (6 آبان 1385) جزء پایینترین سطوح درآمدی کشورند. چهار میلیون و ششصدهزار نفر که پیشبینی ما این است که حدود یک و نیم میلیون نفر دیگر پشت دروازههای نهادهای حمایتی هستند که باید وارد بشوند. بعد دهکهای بعدی، تا کار واگذاری درست انجام شود. قرار شد به دهکهای اول و دوم پنجاه درصد تخفیف داده شود و بقیه هم ده ساله. معنایش این است که تقریبا مجانی و رایگان واگذار میشود و این کار درستی در جهت اجرای عدالت است. بعد دهکهای بعدی با تسهیلات متناسب با خودشان. وزارت رفاه در شناسایی و ساماندهی این دهکها نقش محوری دارد. بعضا آمار نامناسب داریم که ما را از هدف اصلی دور میکند. افرادی که در وهله اول توسط بخشهای گوناگون شناسایی شده بودند، پنج میلیون و هشتصد هزار نفر بودند، بعد که وزارت رفاه و سازمان خصوصیسازی نشستند و این آمار را تجزیه و تحلیل کردند، مشابهها و تکراریها را کم کردند، یک میلیون و دویست هزار نفر از آن کم شد،... این وظیفه وزارت رفاه است که حداقل باید مرزبندی تا شش دهک را برای ما روشن بکند، بعد
1) سخنرانی در همایش واگذاری سهام عدالت؛ 6/8/1385.
در واگذاری کار آسانتر میشود.(1)
دولت دو مأموریت مهم در حوزه
تعاون بر عهده دارد: مأموریت اول ارتقای سهم بخش تعاون براساس سیاستهای ابلاغی تا سقف 25 درصد از کل اقتصاد کشور است و دوم توزیع سهام عدالت که در قالب شرکتهای سرمایهگذاری استانی و شهرستانی انجام میشود.(2)
آن که (رهبر انقلاب) فرمودند: «مردم در نظام جمهوری اسلامی سهام داران نظام هستند»، این یک اصل کلی است که هر کس هر جا هست، سهامدار است. اما میخواهیم از این به بعد به طور سمبلیک هم جلوهای داشته باشیم. این طراحی سهام عدالت یعنی همه شریک باشند و هر کس سهامی در کارخانه، مرکز اقتصادی و... دارد کل اینها یک کاسه بشود و از مجموع این سرمایهگذاری دولت هر ایرانی سهمی داشته باشد. اسمش را «سهام عدالت» گذاشتهایم.(3)
به نظرم این جزء بهترین کارهایی است که اتفاق افتاده و سالمترین است. چون یکی یکی سطح درآمدی و کد ملی افراد شناسایی میشوند، این که چه تسهیلاتی میدهیم ثبت میشود و ما اکثریت مردم را وارد فعالیتهای مثبت اقتصادی میکنیم. آن کسی که سهام دارد، میخرد، میفروشد، سهامش را زیاد میکند، در مجموع شرکت میکند و کارهای اقتصادی را یاد میگیرد. البته رسانهها هم باید مردم را آموزش بدهند که سهم بورس، اقتصاد و سرمایهگذاری یعنی چه و مجمع، تصمیات، سود و سرمایهگذاری چیست. اگر واقعا میخواهیم که مردم وارد عرصه بشوند باید آموزش بدهیم؛ والا اگر ببریم در بورس باز قشرهای خاصی میخرند و بقیه سرشان بیکلاه میماند.(4)
(در پی عدالت گستری) ما دریافتهای کمیته امدادیها را چهار برابر کردیم و سهام عدالت را هم دادیم و همین امسال (86) به فضل الهی سودش دارد تقسیم میشود. حقوق کارمندان، آنهایی را که پایینتر بودند بیشتر اضافه کردیم... یعنی
به صورت پلکانی اینهایی را که رده پایین بودند بیشتر اضافه کردیم، به بالاییها رسید چهار، پنج درصد و قرار شد این را انشاءالله تا پنج سال ادامه بدهیم که فاصلهها کم بشود. البته ما سهام عدالت را هم از ردههای پایین میدهیم. شما بدانید مطابق آخرین آماری که گرفتهاند (در پاییز 1386) ما به بیش از ده میلیون نفر سهام عدالت دادهایم. نظارت میشود و سهام به نام شخص است. ببینید ما از کجا شروع کردیم. به بهزیستی و کمیته امداد گفتیم اول اسامی را بدهید. اینها پایینترین طبقات را جدا کردند. حدود شش میلیون نفر شد، به آنها سهام دادیم. در هر روستا کمیته درست کردهایم و گفتهایم شناسایی کنید و پایینترین طبقات را به ما معرفی کنید. ممکن است در یک جا دو نفر اشتباهی هم بکنند. بعد گفتیم باید آقای بخشدار امضا کند و فرماندار هم تأیید کند تا ما قبول کنیم.(1)
دقت در رفتارشناسی احمدینژاد بیانگر آن است که او به سمت سیاستهای مرحلهای گرایش دارد. وی برای تحصیل اهداف خود متناسب با دوره و فرصت مدیریتی مشخصی که دارد، آنها را زمانبندی میکند و در هر دوره بر موضوعی تأکید بیشتری میورزد. اگر در سال 85 و 86 احمدینژاد بر موضوعاتی چون نهادینهسازی بنگاههای کوچک زوده بازده اقتصادی، اصلاح نظام بانکی، اصلاح نظام مدیریت و برنامهریزی و اجرای اصل 44 و واگذاری سهام عدالت تأکید داشت، در سال 1387 و از همان آغاز سال بر روی طرح تحول اقتصادی تمرکز کرد. البته دلیل این تقدم و تأخرِ زمانی را میتوان در مسائلی چون میزان توانایی و ظرفیت اجرای دولت که در سه سال گذشته افزایش یافته بود و حتی افزایش تجربیات او نیز یافت، کما این که به گفته احمدینژاد و معاونت اقتصادی وزارت اقتصاد طرح یاد شده بیش از دو سال در مرحله کارشناسی و ارزیابی بوده است.
فرایند تدوین طرح تحول اقتصادی با پیشینهای دو ساله، متعاقب تشکیل ستاد راهبردی و در جهت تحقق اهداف چهارگانه دولت نهم آغاز شد و شامل چهار مرحله بود. مرحله
1) سخنرانی در دیدار با ائمه جماعات استان تهران؛ 7/9/1386.
اول به شناخت مشکلات و ریشه یابی آنها اختصاص داشت. مرحله دوم به طراحی چهارچوب کلی اصلاحات، رئوس برنامه و پروژههای مربوط به هر بخش میپرداخت. مرحله سوم شامل طراحی تفصیلی پروژهها و مرحله چهارم، عملیاتی ساختن آنها بود. احمدینژاد در نخستین برنامه تلویزیونی که به منظور تبیین طرح تحول اقتصادی صورت گرفت از آن به عنوان زیر بناییترین راه کارهای رفع مشکلات اقتصادی کنونی نظیر بیکاری، تورم، سرعت پایین رشد اقتصادی، فاصله طبقاتی و اتلاف منابع کشور یاد کرد. او در این طرح از اصلاح مواردی چون، «نظام بهرهوری»، «نظام یارانهها»، «نظام مالیاتی»، «نظام گمرکی»، «نظام ارزشگذاری پول ملی»، و «نظام توزیع کالا و خدمات» در کنار «نظام بانکی» که از سالها پیش بر آن تأکید داشت، سخن گفت.
تمرکز بر طرح تحول اقتصادی در سال 1387 گرچه چرخش و دگرگونی در تاکتیکهای گذشته بود اما مکمل آن سیاستها به شمار میآمد و همان اهداف و راهبردها را پیگیری میکرد که عبارت بودند از توجه به طبقات و مناطق محروم، تمرکززدایی، کاهش هزینههای دولت، جلوگیری از اسراف، مردمی کردن اقتصاد و کوچک کردن دولت. در پی تبیین اهداف و اندیشههای موجود در ارائه طرح تحول اقتصادی که احمدینژاد بر آنها تأکید داشت، به جاست که به بخشهایی از مقالهای که از سوی معاونت اقتصادی وزارت امور اقتصاد و دارایی و دبیرخانه کار گروه طرح تحول اقتصادی درباره این طرح تهیه شده است، اشاره کنیم.
مطابق این نوشتار، در بخش «اصلاح نظام مالیاتی» دولت برای آن که بتواند خود را از اقتصاد دولتی رها سازد باید بر روی درآمدهای مالیاتی اتکا کند. در کشورهایی که از نظام مالیاتی مطلوب و کارایی برخوردارند بخش قابل ملاحظهای از بودجه عمومی دولت از محل مالیاتها تأمین میشود. در حالی که در ایران به دلیل سهم اندک درآمدهای مالیاتی در تولید ناخالص داخلی، سهم پایین مالیات ثروت از کل مالیاتها و بالا بودن نسبت هزینههای جمعآوری به نسبت درآمدهای وصولی، نظام مالیاتی کشور کارایی لازم و مناسب را ندارد. از مشکلات این حوزه وجود قوانین و مقررات ناهمسو، فرایندهای غیراستاندارد، عدم استفاده از فناوریهای روز، فرار مالیاتی به خصوص در دهکهای بالای درآمدی جامعه، پایین بودن فرهنگ مالیاتی و گستردگی معافیتها در قوانین مالیاتی است. در این خصوص برنامه اصلاحی نظام مالیاتی بر اجرای سه برنامه
طرح جامع مالیاتی، بازنگری قوانین مالیاتی و اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده نظر دارد. این اهداف با اجرای سیاستهای زیر عملیاتی میشود: استانداردسازی فرایندهای مالیاتی، شناسایی و ایجاد بانک اطلاعاتی اشخاص حقیقی و حقوقی، شناسایی پایگاههای اطلاعاتی برون سازمانی، سیستم حسابداری مالیاتی، بازنگری و اصلاح ساختار سازمانی، تدوین استراتژی منابع انسانی و مدل ارائه خدمات، و در نهایت ارتقای فناوری اطلاعات و یک پارچهسازی نرم افزارها و بانکهای اطلاعاتی.
در حوزه «اصلاح نظام گمرکی»، بررسی عملکرد این مجموعه نشان میدهد که این نظام با مشکلاتی چون زمانبر بودن تشریفات گمرکی و قاچاق کالا مواجه است. بررسی جزییتر در این باره نشان میدهد بنیان مسایل فوق در موارد زیر است:
جامع و کامل نبودن نظام تعیین ارزش در گمرک ایران؛
وجود انگیزه تخلف در بخشهایی از جامعه تجاری کشور با هدف انتفاع مالی که از بالا بودن نرخ حقوق ورودی برای تعدادی از کالاها و همچنین مزیتهایی مثل جوایز صادراتی سرچشمه میگیرد؛
عدم وجود سلامت اداری در بخشهایی از گمرک؛
تخصصی نبودن گمرکات کشور؛
تعدد گمرکات در ایران و گسترش روز افزون آنها؛
پیچیدگی رویههای اداری و تفسیرپذیری قوانین و رویههای گمرکی؛
باز بودن دست کارکنان در اتخاذ تصمیات؛
عدم وجود تعامل مناسب میان گمرک و سایر دستگاههای ذیربط در تشریفات گمرکی.
در حوزه «نظام توزیع کالا و خدمات» که رکن سومی در فعالیتهای اقتصادی و در کنار دو رکن تولیدکننده و مصرفکننده است، مهمترین مشکلات عبارتاند از: عدم کفایت آمار و اطلاعات در خصوص فرایندهای توزیع، نا مطمئن و غیررسمی بودن بخش قابل توجهی از حمل و پخش کالا در شبکه توزیع، تعدد واحدهای صنفی در سطح خرده فروشی، عدم وجود نماینده کشوری در رستههای مختلف صنفی حوزه اصناف کشور، عدم امکان تعامل کشوری میان اصناف برای استفاده از تواناییها و ظرفیتهای صنفی با رویکرد توسعه صادرات و تنظیم بازار، بالا بودن هزینههای شبکه توزیع کالا، ناهمسانی نظام کدینگ
کالایی بین مبادی ورودی و شبکه توزیع داخلی، نابرخورداری از تشکلهای غیردولتی حمایت از حقوق مصرف کننده، نابرخورداری از نهاد مدون تنظیمکننده بازار. پروژههایی که در طرح تحول اقتصادی جهت تقویت مدیریت شبکه توزیع، منطقی کردن تعداد و فعالیت عوامل توزیع، تسهیل نظارت و کنترل جریان توزیع کالا در کشور و تسهیل رقابت در بازار پرداخت، اندیشیده شده به این قرار است: پروژه ساماندهی نظام پخش کالا، پروژه بهرهگیری از شبکه کارت اصناف، پروژه ایجاد اتحادیههای کشوری، پروژه ایجاد شبکههای زنجیرهای خرده فروشی اصناف، پروژه بهرهگیری از نظام طبقهبندی و خدمات شناسه کالا (کدینگ ملی کالا)؛ توسعه خدمات بازرگانی برای محصولات کشاورزی، و پروژه تشکیل نهادهای غیردولتی حمایت از حقوق مصرفکنندگان.
در بخش «نظام بهرهوری»، چالشهایی همچون فقدان تقاضای موثر و مشوقهای اساسی برای بهرهوری، ناکارآمدی نظام مدیریت در سطح دولتی و غیر دولتی، کاستی در قواعد حقوقی و الزامات قانونی سازگار با مفاهیم بهرهوری، وجود نگرشهای فرهنگی ناسازگار با مفهوم بهرهوری، فقدان نظام جبران خدمات مبتنی بر بهرهوری و ناکارآمدی سازمانها و بنگاهها در تولید ارزش و ضعف کارایی و اثر بخشی آنها در طرح تحول اقتصادی مورد توجه قرار گرفت. مشکلاتی که جملگی ریشه در اقتصاد مبتنی بر نفت و به تبع آن فقدان فضای رقابت موثر در عرصه کسب و کار کشور، عدم استقرار نظام اطلاعات اقتصادی/ اجتماعی شفاف، رویارویی با مشکلات اساسی نظام توزیع و تخصیص منابع، فقدان نظام ارزیابی عملکرد دستگاههای اجرایی بر مبنای عملکرد شاخصهای بهرهوری در بخشها و زیر بخشهای اقتصادی، کم رنگ بودن ارزش کار به جهت وجود درآمدهای کم زحمت یا بدون زحمت، فقدان نظام جامع سنجش و اندازهگیری بهرهوری در کشور داشت. در این رابطه، راه کارهای عملیاتی متعددی جهت اصلاح نظام بهرهوری پیش بینی شد: برقراری رابطه بین بودجه و بهرهوری، برقراری رابطه بین دستمزد و بهرهوری، تشویق دستگاهها و بنگاهها به ارتقای بهرهوری، طراحی و استقرار نظام سنجش و اندازهگیری، عارضه یابی و بهبود بهرهوری، راهبری حرکت بهرهوری کشور و ارائه خدمات مشاوره بهرهوری.
در بخش «نظام بانکی» پیشتر به مهمترین وجوه منفی آن از نگاه احمدینژاد پرداختیم، اما در طرح تحول اقتصادی مشکلاتی که شبکه بانکی را در حال حاضر به آن
گرفتار میبیند، عبارتند از: پرداخت تسهیلات بدون ارزیابی دقیق طرحهای اقتصادی، عدم نظارت دقیق بر نحوه مصرف تسهیلات پرداختی، اولویت داشتن سیاستهای مالی بر سیاستهای پولی، وجود بدهیهای دولتی به سیستم بانکی، دولتی بودن بانکها و بهرهوری پایین و ساختار غیررقابتی بانکها، عدم وجود ابزارهای مالی مناسب و جایگزین، پیچیدگی قوانین بانکی، عدم تطابق کامل نرخ سود تسهیلات اعتباری با بازدهی جایگزین، پیچیدگی قوانین بانکی، عدم تطابق کامل نرخ سود تسهیلات اعتباری با بازدهی بخشهای اقتصادی در عقود مشارکتی، مشکلات ناشی از نظام بوروکراسی و چارچوب قانونی فرایند اعطای اعتبار، عدم شفافیت و به روز نبودن سیستم اطلاعرسانی از وضعیت تعهدات متقاضیان و مشتریان بانکها، نبود نظام یک پارچه اعتبار سنجی و رتبهبندی مشتریان حقیقی و حقوقی. در جهت رفع این مشکلات، راه کارهایی که مطرح میشود عبارتند از: طرح مبارزه با پولشویی، طرح واگذاری سهام بانکها، طرح ایجاد نهادها و ابزارهای نوین مالی، طرح تقویت تسهیلاتدهی بانکها، طرح توسعه بانکداری الکترونیک و طرح توسعه و تقویت بانکدای اسلامی.
در بخش «نظام ارزشگذاری پول ملی»، علاوه بر تعیین ارزش پولی در مقابل اسعار خارجی، به وسیله مبادله بودن پول و رفع مشکلات نظام پرداخت داخلی نیز توجه شده است. در واقع، انتخاب نظام ارزی و تعیین صحیح نرخ برای پول ملی در مقابل اسعار خارجی، تاثیرات قابل توجهی به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر بسیاری از متغیرهای کلان اقتصادی برجای میگذارد. از این رو، انتخاب نظام ارزی و تعیین صحیح نرخ پول ملی در مقابل اسعار خارجی به عنوان نقطه اتصال مالی و ارزشی اقتصاد داخلی با اقتصاد خارجی در برقراری و تسهیلات مبادلات کالایی/ خدماتی و سرمایهای اقتصاد داخلی با جهان خارج بسیار کلیدی است. البته انتخاب یک نظام ارزی کارآمد خود به عوامل زیر وابسته است: میزان تولید ناخالص ملی، درجه باز بودن اقتصاد، نرخ تورم داخلی و تفاوت آن با تورم جهانی، درجه تحرک سرمایه و وجود بازارهای مالی توسعه یافته. اما از سوی دیگر، نظام پرداختها نیز در نظام ارزشگذاری پول ملی موثر است. نظام پرداختها دارای یک ساختار سه وجهی شامل وجه نقد، انواع چک و پرداخت الکترونیک است که ناکارآمدی هر یک از آنان، موجب انتقال مبادلات به نوع دیگر میشود. بررسی وضعیت گردش پول در اقتصاد کشور معلوم میدارد که به دلیل عدم
هماهنگی قطع اسکناس با حجم مبادلات به ویژه در غیاب نظام پرداخت الکترونیک، گرایش به استفاده از انواع چک تشدید یافته است. لذا با توجه به مشکلاتی همچون تورم و پیامدهای آن بر واحد پول ملی کشور، رواج چک پول، هزینه چاپ اسکناس و مشکلات اجتماعی، اصلاح نظام پرداختها مورد توجه قرار گرفت. در این خصوص به سه راه کار اصلی توجه شده است: بهبود و گسترش پرداخت الکترونیک، چاپ اسکناس با ارزش اسمی بالاتر و تغییر واحد پول (رفرم پولی).
اما مهمترین بخش طرح تحول اقتصادی به اصلاح نظام یارانهها تعلق داشت که با توجه بیشتر رسانهها به آن، عنوان «هدفمندسازی یارانهها» در عمل با «طرح تحول اقتصادی» مترادف قرار گرفت. هدفمندسازی یارانهها موضوعی بود که دست کم در دهه اخیر توجه بسیاری از مدیران و صاحب نظران را به خود معطوف ساخته بود و علت آن هم در ناکارآمدی این نظام یارانهای بود. زیرا بررسیها نشان میداد که به رغم اختصاص حجم قابل ملاحظهای از منابع کشور برای پرداخت یارانه در اشکال مختلف، میزان دستیابی به اهداف ناچیز بوده و تناسبی با حجم منابع مصرف شده ندارد. علاوه بر این میتوان به کاهش اثر بخشی یارانههای پرداختی ناشی از میزان برخورداری گروههای مختلف درآمدی، افزایش بیرویه مصرف حاملهای انرژی، فشار بر منابع عمومی بودجه و عدم امکان تداوم آن، شکلگیری تولیدات داخلی براساس مزیتهای غیرواقعی، فراهم شدن زمینه فسادهای اقتصادی به ویژه قاچاق کالاهای یارانهای، افزایش مداوم فشار بر منابع محدود مالی دولت به دلیل رشد جمعیت و افزایش تقاضا برای کالاهای یارانهای، کاهش نسبی تورم حال در مقابل افزایش تورم آینده به دلیل بر هم خوردن توازن بودجه، افزایش مقاومت در برابر تغییر و مشکلتر شدن اصلاح نظام پرداخت یارانه و افزایش هدر رفت منابع و تشدید و تخریب محیط زیست و... به عنوان دلایلی که مؤید غیرکارا بودن نظام یارانههای فعلی میباشد، اشاره کرد. بر این اساس دولت لایحه هدفمندسازی یارانهها را تقدیم مجلس کرد که سه محور اصلی را شامل میشد: اول، اصلاح قیمتها که میتوانست به صورت یکنواخت و یکسان و یا به صورت ترجیحی و تبعیضی انجام شود.
گزینش هریک از دو حالت مذکور بستگی به اثر بخشی سیاست منتخب در اصلاح رفتار مصرفکننده و تولیدکننده و در عین حال، توجه به آستانه تحمل اقتصاد و مردم
در اصلاح قیمتها دارد. دوم، توزیع منابع حاصله میان خانوارها، بنگاهها و دولت به منظور پوشش آثار کوتاه مدت. سوم، پیشبینی یک نظام مالی جهت توزیع منابع حاصله از طریق ایجاد صندوق هدفمندسازی یارانهها و واریز منابع حاصله به آن به همراه طراحی ساز و کار مناسب برای اجتناب از نوسانات زیاد قیمت حاملها با استفاده از ابزار یارانه و عوارض.(1)
به رغم پیشرفتهای بیسابقه و احساس امید که در همه مردم وجود دارد، اما جایگاهی که اکنون در آن قرار داریم آن جایگاهی نیست که باید در آن باشیم و آهنگ پیشرفتها در مقابل استعدادهای فراوان مادی و انسانی این سرزمین ناچیز است. با وجود سرمایهگذاری که در عرصه صنعت، نیروی انسانی و عرصههای گوناگون در کشور شده است، خروجی آن شایسته ملت بزرگ نیست و مشکلاتی در مجموعه اقدامات اقتصادی کشور وجود دارد. دولت یک و نیم سال به صورت عمومی و یک سال به صورت سازمانیافته در کارگروههای تخصصی، این مشکلات را مورد بررسی و ریشه یابی قرار داد و در حال حاضر با توجه به این بررسیها و نیز تحقیقاتی که از گذشته صورت گرفته است تصویر روشنی از مشکلات اقتصادی در اختیار دارد. یکی از این مشکلات، عدم وجود رشد اقتصادی متناسب با ظرفیتها و سرمایهگذاریهای انجام شده در کشور است. در حال حاضر، مدیران کشور و بدنه اجرایی دولت بیوقفه مشغول فعالیت و تلاش و کوشش هستند ولی با وجود این، رشد اقتصادی کشور پایدار مستحکم نبوده و دارای نوساناتی است و با کوچکترین حرکت دچار تزلزل میشود. در حالی که برای رسیدن به جایگاه مناسب در اقتصاد باید رشد بالای هشت درصد را تجربه کنیم... از دیگر مشکلات گریبانگیر کشور، مشکل بیکاری است. اگر چه تا کنون در بخشهای گوناگون سرمایهگذاری زیادی صورت گرفته، ولی با این همه، نرخ بیکاری در کشور بالاست. حدود چهل سال است که کشور دچار مشکل بیکاری است و در بیست سال و به خصوص ده سال اخیر، نرخ بیکاری دو رقمی بوده و به زیر ده درصد نرسیده است... اگرچه با تلاش دولت نهم نرخ بیکاری به کمتر از
1) دولت اقدام؛ تاملاتی گذرا در گزارش عملکرد دولت نهم؛ ج2، صص 49-67.
یازده درصد رسیده است، ولی نرخ بیکاری در مقاطعی 17 درصد و حتی 22 درصد نیز بوده و این معضلی است که خانوادههای ما آن را به خوبی لمس میکنند. تورم مشکل دیگر اقتصاد کشور است. تورم سابقه چهل الی پنجاه ساله در کشور دارد و ریشه اصلی تورم، اتکای اصلی درآمدهای دولت به نفت است و در طول سالهای متمادی، آرزوی مسئولان این بوده که اتکای کشور به نفت قطع شود که البته در این راستا تلاشهایی هم صورت گرفته است. البته مقداری از تورم نیز جهانی است که به داخل کشور منتقل میشود. همچنین بهرهوری پایین نیز قیمتها را بالا میبرد. خلق پول و نحوه تخصیص منابع بانکی و همچنین سوداگری از عواملی است که در ایجاد تورم موثر هستند و دولت تلاش دارد این عوامل را کنترل کند، ولی در کنار آن باید ساختارها را نیز اصلاح نماید و اگر این ساختارها اصلاح نشوند، تورم همچنان باقی خواهد ماند. تورم یکی از عوامل اصلی ایجاد فاصله طبقاتی است. با وجود تورم، فردی که پولدار بوده، پولدارتر میشود و آن کسی که فقیر بوده نیز فقیرتر خواهد شد و از سوی دیگر، تورم امکان برنامهریزی صحیح را از دولت میگیرد. یکی دیگر از مشکلاتی که در کشور وجود دارد، اتلاف منابع و اسراف است. همه میدانند که مقداری زیادی از منابع در کشور به انحای مختلف اتلاف میشود. مثلا در مصرف آب، برق و سوخت اسراف زیادی صورت میگیرد. در صورتی که فرهنگ ما نقطه مقابل این مسأله بوده است. اسراف و اتلاف منابع در صورت تداوم به طور طبیعی تبدیل به عادت میشود و ضروری است برای جلوگیری از اتلاف منابع، برخی سیستمها اصلاح شود. فاصله بین پر درآمدها و کم درآمدها نیز از جمله مشکلات کشور است. برخی ابتدا تصورشان این بود که برای حل این مشکل و این که فاصلههای طبقاتی کم شود، باید پر درآمدها را حذف کرد، درصورتی که نگرانی از این است که چرا عدهای باید نابرخوردار باشند؟ (لذا) معتقدیم که باید در اقتصاد کشور به نحوی عمل کنیم که فاصلهها کم شود و در این راستا باید ساختارها را اصلاح کرد و اگر این ساختارها اصلاح نشود، این فاصلهها ادامه پیدا خواهد کرد. (بر همین اساس بود که طرح تحول اقتصادی مطرح شد.) این طرح برآمده از نظرهای کارشناسی و خرد جمعی است و فکر نمیکنم دولتهای آینده هم آن را کنار
بگذارند. همه حرکت دولت در خصوص طرح تحول اقتصادی بر اساس مستندات قانونی صورت میگیرد. ما براساس قانون و به ویژه قانون برنامه چهارم، تحول اقتصادی را اجرایی میکنیم و این تکلیفی است که قانون بر عهده ما گذاشته است. در برنامه سوم هم این قانون وجود داشت اما اجرایی نشد و دولت نهم میخواهد با تمام توان آن را اجرا کند... طرح تحول اقتصادی شامل مجموعهای کامل و جامع است... طرح تحول، بسته کامل اقتصادی است و هیچ کس به تفکیک محورهای آن اعتقاد ندارد. با اصلاح اقتصادی کشور در محورهای هفتگانه این طرح، قوانین دیگری مانند قانون کار نیز اصلاح میشود... اگر بخشی از این طرح اجرا نشود، دیگر بخشها نیز بر زمین میماند. بنابراین، باید همه بخشهای طرح تحول اقتصادی با یکدیگر به پیش رود.
محورهای هفتگانه طرح تحول اقتصادی: پایین بودن نرخ بهرهوری، از جمله علل شرایط نا مطلوب اقتصادی کشور است و کمتر از نصف هم از نیروی مصرف شده، برداشت بهینه صورت نمیگیرد. دولت بر این اساس، نظام صحیح بهرهوری را باز تعریف کرده است. این مسأله باید به فرهنگ تبدیل شود و نظام بهرهوری باید اصلاح و در بخشهای مختلف اعمال شود. علت دیگر مشکلات اقتصادی کشور، نظام نامطلوب توزیع یارانههاست. یارانهها ابزار اقتصادی است که باید در دست مدیران اقتصادی باشد و اهدافی را مانند پر کردن فاصلهها بر اساس عدالت و فعال کردن مزیتهای نسبی کشور دنبال کند. هم اکنون یارانهها به صورت عمومی توزیع میشود و هدف معینی از تخصیص آن وجود ندارد. البته در ذهن مدیران، این مسأله وجود داشته است که اقشار ضعیف از آن بیشتر بهرهمند شوند اما واقعا فقرا چقدر از آن استفاده میکنند؟ یارانههای توزیع شده هدف معینی ندارد و در جای مناسب خود مصرف نمیشود، به طوری که هفتاد درصد یارانههای توزیع شده توسط سه دهک بالای جامعه جذب میشود، در حالی که باید عادلانه توزیع گردد. اینگونه توزیع یارانه تبعات منفی در اقتصاد کشور داشته است. با شرایط کنونی تخصیص یارانهها نه تنها کار، اندیشه و تولید ایجاد نمیشود، بلکه باعث میشود که بیشتر استخراج کنیم، بیشتر بفروشیم و بیشتر توزیع کنیم و مسایلی نظیر تورم را نیز تحمل نماییم. کل یارانههای توزیع شده در بخش فرآوردههای نفتی با
نفت نود دلاری نزدیک به نود هزار میلیارد تومان میباشد که این مبلغ باید اقتصاد را زیر و رو کند و فعال نگه دارد، در حالی که هیچ اتفاقی برای عموم مردم واقع نمیشود. هم اکنون یارانهها از حالت مفید خارج و به عکس آن تبدیل شده است. در شرایطی که اقتصاد کشور باید با دنیا رقابت کند با اینگونه یارانهها صنعت نمی تواند رقابتی با خارج داشته باشد. مثلا صنایع گاز و حتی سنگ معدن را در حد رایگان از دولت دریافت میکنند، ولی قادر نیستند با بازار جهانی رقابت کنند و این نشانگر مشکلات فراوان نظام یارانهای است. دولت این معضلات را شناسایی و برنامهریزیهای لازم را برای اصلاح آن انجام داده است و در صدد توزیع هدفمند یارانههاست. اگر یارانهها با شرایط موجود ادامه یابد، کشور در نهایت سه سال دیگر فلج میشود، لذا ضروری است یارانهها را به صورت هدفمند توزیع کنیم. دولت همه این معضلات را مورد بررسی کارشناسی قرار داده و به زودی با اطلاعیه و فراخوان مرکز آمار ایران، کسانی که متقاضی استفاده از یارانه هستند با پر کردن فرم مخصوص ساماندهی نظام مالیاتی کشور، یارانه دریافت خواهند کرد. نظام مالیاتی، مشکل دیگر اقتصاد کشور است. مالیات همواره باید به صورت متوازن و متناسب در سیستم اقتصادی اخذ شود. در بسیاری از کشورها میزان مالیات بیش از بیست درصد تولید ناخالص داخلی است، در حالی که در کشور ما این رقم هفت درصد است. بسیاری از بخشها مالیات نمیدهند و بسیاری از فرصتهای مالیاتی نیز هنوز در اقتصاد کشور تعریف نشده است. در حالی که در بسیاری از کشورها مبنا هزینههای دولت از محل مالیاتهاست، اما این مقدار برای ما یعنی دولت به حداقل تبدیل شده است. چنانچه تنها حدود 43 تا 44 درصد بودجه اقتصادی کشور با مالیات اداره میشود. این در حالی است که 52 درصد بودجه از منابع فروش نفت و برخی منابع دیگر تأمین میشود. البته این رقم قبل از دولت نهم 67 درصد بوده است. برای مثال، در سال گذشته 802 هزار معامله ملکی در کشور صورت گرفته است که بر اساس قانون باید هر کدام از این معاملات پنج درصد مالیات دهند، در حالی که رقم اخذ شده 125 میلیارد تومان بوده است که باید اطلاعات این معاملات در پایگاهی ثبت و مالیات آنها اخذ شود و از سوی دیگر، اطلاعرسانی در این زمینه صورت گیرد... مشکل دیگر
اقتصادی کشور، نظام گمرکی نامطلوب میباشد. گمرک ما از نظر حجم نیرو در سی ساله گذشته کوچکتر، اما از نظر حجم کار چند برابر شده که برای این مسأله نیز باید ساختار، ابزار و اختیار لازم به گمرکات به هم وصل شده و هر کالا کدی مخصوص و مربوط به خود داشته باشد. مشکل بعدی نظام اقتصادی کشور است، البته هر دفعه که ما از سیستم بانکی گله کردیم، عدهای ناجوانمردانه جهت ناکارآمدی آن را به سمت خادمان بانکها بردند؛ در حالی که پرزحمتترین بدنه دولت، کارکنان بانکها هستند و اساسا بحث اصلاح نظام بانکی به کارمندان و مدیران خدوم بانکها مربوط نیست. اشکال آن است که قانون عملیات بانکی ما ساختار تعریفشدهای ندارد و به همین دلیل، این سیستم بانکی قادر نیست فعالان اقتصادی را ارزشیابی کرده و به این خاطر فعالیت جاری بانکها صد برابر شده است. بانکها نمی توانند منابع را در جهت اهداف اقتصادی هدایت کرده و به همین علت، ساختارها باید به کمک آمده و مسیر را هموار کنند. طراحی ساختارها و زیر ساختهای مناسب از سوی دولت باعث خواهد شد که مدیران، از جمله وزیر اقتصاد و رییس بانک مرکزی بتوانند سیستم را به درستی مدیریت کنند. با اجرای این ساختار و پیاده شدن دقیق عقود اسلامی، همچنین با مطالعه اقتصادی و بازگشت مصرف منابع، کارکرد سالم، به میزان و به موقع در اقتصاد حاصل میشود، چرا که در غیر این صورت نظام فعلی بانکی اجازه سوداگریها را به راحتی میدهد. نظام ارزشگذاری پول ملی نیز مشکل دیگر اقتصاد کشور است. باید پول ملی به درستی ارزشگذاری شود و رابطهای تنظیمکننده در این خصوص ایجاد شود. در قانون برنامه چهارم دو حکم متناقض درباره ارز ورودی به اقتصاد وجود دارد. از یک سو، حکم میگوید که قیمت ارز باید از نوع «شناور مدیریت شده» باشد. بر اساس سه نوع سیستم تعریف شده که یکی «قیمت قطعی»، دیگری «مدیریت شناور»، و سومی «قیمت آزاد» میباشد، قانون برنامه چهارم سیستم شناور مدیریت شده را مدنظر قرار داده است. عدم قیمت مناسب ارز، عنوان دادن علامت غلط به اقتصاد کشور است. زیرا این مسأله به تولید کمک نخواهد کرد و این که بعضی در جریان تنظیم بودجه امسال میگفتند که باید این قیمت آزاد باشد، غیرمفید بوده و به اقتصاد ضربه خواهد آورد... یکی دیگر از عواملی که باعث
ایجاد اشکال در ساختار اقتصاد کشور شده است، نظام توزیع کالا و خدمات میباشد... به دلیل آن که نظام توزیع در کشور ما نظام سردستی بوده و کالاها برای رسیدن به دست مردم، چند دست مورد گردش قرار میگیرد. این نظام باید اصلاح شود. در این راستا، باید ایستگاههای متعدد و شبکه توزیع بزرگی ایجاد شود و از طرفی دیگر، نظارت مناسبی نیز صورت گیرد. به عنوان نمونه، این که در دو مغازه که فاصله چندانی از هم ندارند، یک کالا با دو قیمت متفاوت عرضه میشود، که این نشاندهنده مشکل در نظام توزیع ماست و خبر از آن میدهد که شبکه توزیع، شبکه دستی بوده و شبکه مناسبی نیست. در طول عمر دولت نهم همواره سعی کردیم حجم دولت را کم کرده و بودجه مصرفی دولت را کنترل کنیم و آن را کاهش دهیم. از سوی دیگر، تلاش داشتیم تا بازدهی را بالا ببریم. چنانچه معتقدیم که وظایف دولت نیز باید بازتعریف شود.(1)
1) مصاحبه با شبکه اول سیما؛ 4/4/1387 و 23/4/1387. مأخذ: «دولت بومی؛ هویت و کارآمدی (سیری در آرا و گفتارهای رییس جمهور اسلامی ایران)»؛ ضمیمه فصلنامه تخصصی نامه دولت اسلامی؛ ش 39؛ هشتم تیر 1387، صص 230-242.
اندیشه سیاسی احمدینژاد در حوزه مسایل بینالملل و سیاست خارجی بر باورهایی استوار است که برای بیان و تبیین آنها مناسب است از چهار کلیدواژه و سرفصل زیر بهره ببریم:
1 . نظریه «عدالت، معنویت»؛
2 . رئالیسم جنوب؛
4 . همگرایی اسلامی (همگرایی منطقهای و فرامنطقهای).
البته در این میان سه گزینه بعدی همگی ابعاد و وجوه دیگری از نظریه «عدالت، معنویت» به شمار میآیند و این نظریه اساس اندیشه احمدینژاد را در روابط بینالملل تشکیل میدهد که توضیح آنها در ادامه خواهد آمد.
با وجود این، به نظر میرسد که مفاهیم بالا به تنهایی نتوانند افکار و رفتار احمدینژاد را در حوزه بینالملل به خوبی تبیین کنند و برای شناخت کاملتر اندیشههای وی در این حوزه نیاز است به دو موضوع اساسی جهت بخش در نظام فکری او بپردازیم که در واقع نظریه «عدالت، معنویت» مبتنی بر آنهاست:
اندیشه مهدویت؛
خودشناسی جمعی؛ یا هویتشناسی «ایرانی، اسلامی».
به عبارت دیگر، برای آن که تبیین کاملتری از آرای احمدینژاد در حوزه بینالملل و سیاست خارجی به دست آوریم باید مبدا و قصد این اندیشه را مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهیم. این که یک سیاستمدار چه دریافتی از خود و ظرفیتها و تواناییهای کشورش دارد و این که چه انتظاری از آینده دارد و افق انتظارات او از آینده چیست، همگی در انتخاب نوع سیاست خارجی او نقش تعیینکنندهای دارند. این اندیشهها و پرسشها مبدا و مقصد اندیشه سیاسی در حوزه بینالملل را تشکیل میدهد. لذا پیش از پرداختن به چهار ویژگی اساسی اندیشه بینالملل احمدینژاد به دو اندیشه مهدویت و هویتشناسی «ایرانی، اسلامی» وی میپردازیم که بنای چهار ویژگی فوق بر آنها استوار است.
نکته دیگری هم که به فهم اندیشه احمدینژاد در حوزه بینالملل و سیاست خارجی یاری میرساند و برآمده از دو اندیشه بنیادین فوق است، اندیشه «صدور انقلاب اسلامی» است که در ادامه به آن نیز خواهیم پرداخت.
فلسفه سیاسی شیعه را نمی توان از اصول پنجگانه اعتقادی و کلامی آن جدا ساخت. تاروپود باورهای سیاسی شیعه با باورهای عرفانی و ایمانی به هم آمیخته است و توحید درسآموز فلسفه سیاسی شیعه است؛ برای مقاومت در برابر طاغوت، استکبار، ظلم، بیعدالتی و پیروی از حقیقت به جای تن دادن به مصلحت و منفعت مادی فردی و گروهی. توحید در همه ابعاد آن در حوزههای فکری و رفتاری، پیروی از احکام الهی و جانبداری از حقیقت و عدالت را میآموزند و ایستادگی در برابر «طاغوت» را توصیه میکند که هر حکومت غیرمشروعی را شامل میشود. «مشروع» از نگاه علمای شیعه ویژگیهایی دارد که نمونه برجسته آن را میتوان در کتاب «ولایت فقیه» امام خمینی مشاهده کرد. به هر طریق این باور در شیعه مسلم است که اطاعت از طاغوت، یا حکومتی که به دلیل غصب حکومت الهی و عدم پیروی از احکام دینی غیرمشروع داسته میشود، با اصل «توحید عملی» مغایرت دارد.
البته دو اصل «عدل» و «معاد» نیز که در نسبت مستقیم با ساماندهی نظام ارزشی و بینشی اسلامی هستند به پیروی از آموزههای بالا اشاره دارند، اما تأکید این نوشتار در
بخش کنونی بر عنصر «مهدویت» است که در ذیل دو اصل «نبوت» و «امامت» قرار میگیرد. در واقع اصل اعتقادی نبوت که در نگاه شیعه با اصل امامت تکامل مییابد نگاهی را در باور آنان جاری میسازد با نام «مهدویت» که نگرشی فرجامشناسانه به آینده تحولات تاریخ بشر است. این فرجامشناسی با دیگر اجزای فلسفی سیاسی شیعه تناظر دارد. البته ایده ظهور «منجی» که با خروج خویش عدالت، امنیت و آرامش را در مقطع پایانی تاریخ حیات بشر به ارمغان آورده و ظلم و تجاوز را ریشهکن خواهد کرد، عقیدهای است که نه تنها شیعیان و پیروان ادیان ابراهیمی بدان باور و ایمان دارند، بلکه زرتشتیان، بوداییان، هندوها و بسیاری از ادیان دیگر نیز به آن معتقدند. حتی تصور ایجاد جامعه آرمانی که همیشه تعدادی از دانشوران و اندیشمندان جهان را مجذوب و شیفته کرده است و هر کدام طرحی برای آن داده و با نامهای گوناگون از آن یاده کردهاند به نحوی با این نگرش پیوند خورده است. این باور در کلام شیعه به دلیل نام امام دوازدهم که «مهدی»(ع) نام دارد «مهدویت» لقب گرفته است. ضرورت وجود امام و واصل ولایت در این تفکر، لزوم وجود انسان کاملی است که با رهبری خویش، بشر را به سوی هدفی آرمانی و متعالی هدایت نماید و کاملکننده این هدایت وجود مقدسی است که نوید ظهورش به انحای گوناگون داده شده و کتابهای فراوانی به زبانهای مختلف و از زاویه دیدهای متفاوت درباره او تصنیف، تدوین، تحقیق و گردآوری شده است.(1)
«مهدویت» تنها فرجامشناسی درباره تاریخ زندگی بشر نیست بلکه جان فلسفه سیاسی شیعه در عصر غیبت و وابسته به روایتی است که شیعیان میتوانند در هر دوره از آن داشته باشند. مهدویت و حکومت جهانی مهدی(ع) جامعه آرمانی و به تعبیر اسلامی «مدینه النبی» شیعیان در آخر زمان است. مهدویت زیربنای فلسفه سیاسی شیعه در عصر غیبت را تشکیل میدهد و حکومت ولایت فقیه مشروعیت خود را از نیابت عام امام زمان غایب میگیرد و در فقه و کلام و علوم اسلامی هواره این اعتقاد از تأثیرگذارترین باورهای سیاسی و کلامی شیعه بوده است. امام خمینی مانند بسیاری از علمای دیگر شیعه حکومت مشروع و غیرطاغوت در عصر غیبت را حکومتی میداند که دارای دو ویژگی اصلی باشد. نخست این که قوانین حاکم بر آن حکومت و جامعه تحت اختیار آن مبتنی بر احکام شرعی باشد و
1) شجاعی، محمد؛ حضرت بقیهالله(ص)؛ تنظیم و نگارش محمد رضا کاشفی؛ قم، وثوق، 1384، صص 7و8.
دیگر آن که تحت نظارت و ولایتِ فقیهی جامعالشرایط باشد که مسلط به علوم اسلامی و متخلق به اخلاق اسلامی است. چنین شخصی در حقیقت طبق روایات معصومین دارای «نیابت عام» امام عصر خواهد بود.(1)
اما پرسش مهم اینجاست که تأثیر اندیشه مهدویت در زندگی امروز شیعیان چه اندازه است و به چه میزان در زندگی فردی و جمعی آنان تأثیرگذار است؟ در واقع، هر اندازه که در نظام معرفتشناسی یک شیعه باورهای ایمانی از جایگاه مستحکمتری برخوردار باشد و در ذهن و رفتار وی تأثیر گذارد، اصل مهدویت در زندگی او نقش برجستهتری پیدا میکند. چنان که در روایتهایی که به برخی از آنها در آینده خواهیم پرداخت، موضوع «انتظار» از بزرگترین عبادتها قلمداد شده است. انتظار یک فرهنگ و شیوه زیست است که سراسر زندگی را دربرمیگیرد و تنها به آدابی چون دعا و اوراد زبانی منحصر نمیشود. فرهنگ انتظار تأکید مجددی است بر دینی زیستن با رعایت این نکته که دین «متولی» و «صاحب امر» دارد و باید برای «ظهور» او در جامعه امروزی زمینه را فراهم کرد. زمینهای که توصیف آن در همان متون مقدس یعنی قرآن و روایات موجود است.
کسانی که در گفتار و اندیشههای احمدینژاد دقت و تامل کردهاند میدانند که «مهدویت» عنصری زنده و جهت بخش به رفتار، انگیزه، شخصیت، گفتار و افکار اوست. او به عنوان یک شیعه «ایمان باور» تلاش کرده است که در اندیشههای موعودگرای خود به «انتظار» تشریفاتی و به عنوان یک آداب عبادی صرف مانند خواندن دعا ننگرد. او «انتظار» را دینی زیستن همراه با امید و انگیزه میداند که همواره یک مومن را در انتظار ظهور پیشوای دینی خود در بهجت، امید و تلاش قرار میدهد. اندیشه مهدویت در حوزه اندیشه سیاسی شیعه از ابعاد متفاوتی برخوردار است که نمونه آن را در موضوع «ولایت فقیه» و حکومت اسلامی در زمان غیبت مشاهده کردیم. اما نکتهای که در این بخش از گفتار بیش از سایر وجوه اهمیت دارد، پیوند این موضوع با مسایل بینالمللی و پدیده «جهانی شدن» است، که در زبان احمدینژاد نیز اشاراتی درباره آن وجود دارد.
1) امام خمینی؛ ولایت فقیه؛ تهران، انتشارات امیر کبیر، 1357، صص 27، 28، 58، 82، 85، 116، 117،140.
طبق روایات شیعه، امام دوازدهم پس از ظهور، جامعه نمونه خود را تشکیل میدهد که زیر پرچم حکومت جهانی او قرار دارد. در روایاتی از امام باقر(ع) آمده است که: «وقتی قائم اهل بیت قیام کند (منابع و امکانات) را به طور مساوی تقسیم میکند و عدالت را برای رعیت برقرار میسازد. هرکس از وی اطاعت کند از خدا اطاعت نموده و هرکس نافرمانی او را بکند نافرمانی خدا را نموده است. تورات و دیگر کتابهای الهی را از غاری در انطاکیه خارج میسازد و بین یهودیان بر اساس احکام تورات و میان مسیحیان طبق احکام انجیل و بین اهل زبور بر پایه دستورات آن و بین مسلمانان بر اساس آیات قرآن داوری میکند. اموال و ثروتهای دنیا از درون و برون زمین نزد وی جمعآوری میشود و به مردم میگوید بیایید به سوی چیزی که به خاطر آن قطع رحم و خویشاوندی نمودید و برای آن خونهای حرام ریختید و به علت آن مرتکب محرمات خدا شدید... به هرکس به اندازهای میدهد که قبل از او هیچکس آن مقدار نداده است و زمین را پر از عدل و داد و نور گرداند همانگونه که از ظلم و جور و شر پر شده است.»(1)«خداوند متعال دین خود را به وسیله او آشکار میگرداند هرچند مشرکان نپسندند و ویرانیهای زمین همه آباد میگردد.»(2)«گویی من یاران قائم را میبینم که بر شرق و غرب جهان احاطه پیدا کردهاند و همه چیز تحت فرمان آنهاست.»(3)همچنین در روایات دیگری از امام صادق(ع) نقل شده است که: «وقتی حضرت مهدی(ع) قیام میکند حکومتش را بر اساس عدالت قرار میدهد. در عصر او ظلم و ستم بر چیده میشود. جادهها و راهها امن میشود. زمین برکات خود را آشکار میسازد. هر حقی به صاحبش میرسد. هیچ فردی نمیماند مگر این که اسلام را میپذیرد و به آن اقرار مینماید. آیا شنیدهای سخن خدا را که میفرماید: «افغیر دینالله یبغون و له اسلم من فی السماوات و الارض طوعاً و کرهاً و الیه یرجعون.»(4)(برای او خواه نا خواه اسلام آورد هر که در آسمانها و زمین است و به سوی او بازگردانده میشوند.) در میان مردم همانند داوود(ع) و محمد(ص) داوری میکند. در آن هنگام زمین، گنجها و برکات خود را آشکار میسازد، کسی از شما موردی برای انفاق و صدقه و کمک مالی خود نمییابد، زیرا همه
مومنان غنی و بینیاز خواهند شد.»(1)«مهدی محبوب دلهای مردم است و خداوند به وسیله او آتش فتنه ناگوار را خاموش میسازد.»(2)«دانش بیست و هفت حرف (شاخه) است و مجموع آن چه پیامبران آوردهاند دو حرف است و مردم تا آن روز بیش از آن دو حرف را نمیدانند و چون قائم قیام کند بیست و پنج حرف باقی را برون آورده و در میان مردم منتشر میسازد و بدین سان مجموع بیست و هفت جزء دانش را نشر میدهد.» همچنین در روایات دیگری از پیامبر اسلام(ص) آمده است که: «امت من در زمان مهدی از چنان نعمتی برخوردار شوند که مانند آن را هرگز برخوردار نشده باشند، آسمان باران بر سر آنان فرو ریزد و زمین هیچ گیاهی را نداشته مگر این که آن را میرویاند.»(3)«امت او چنان نزدش پناه جوید که زنبورهای عسل نزد ملکه خود، زمین را از عدل و داد مالامال کند همانگونه که از جور و ستم مالامال شده است، به طوری که مردم همچون جامعه نخستین خود گردند، وی خفتهای را بیدار نمیکند و خونی را نمیریزد.»(4)
با چنین فرجامشناسی نیک فرجامی از تاریخ زندگی بشر، طبق روایات دیگر «انتظارِ» ظهورِ «مهدی موعود» برترین عبادتها معرفی شده است. رسول اسلام(ص) میفرماید: «افضل العباده انتظار الفرج.»(5)از حضرت علی(ع) نیز نقل است که: «انتظار فرج حضرت مهدی(ع) بهترین عبادت است.»(6)همچنین امام صادق(ع) میفرماید کسی که با اعتقاد به امامت حضرت مهدی(ع)، در حال انتظار (آمدن) او بمیرد مانند آن است که در خیمه (مرکز فرماندهی سپاه) آن حضرت مرده است. «کسی که در انتظار امام دوازدهم حضرت مهدی(ع) است، مانند کسی است که شمشیرش را کشیده و در پیشاپیش رسول خدا(ص) با دشمن میجنگد و از آن حضرت دفاع مینماید.»(7)اما «انتظار» که مطالبه و درخواست درونی فرج از سوی امت است با «ظهور» رابطه مستقیمی دارد. زیرا طبق روایتی از
1) ترجمه ارشاد مفید؛ ج 6، ص 359.
2) بشاره الاسلام؛ ص 185.
3) نسخه خطی ابن حماد؛ ص 98؛ برگرفته از: کورانی، علی؛ عصر ظهور؛ ترجمه عباس جلالی؛ تهران، شرکت چاپ و نشر بینالملل سازمان تبلیغات اسلامی، 1379، ص 364.
4) نسخه خطی ابن حماد؛ صص99؛ به نقل از ماخذ پیشین.
5) بحارالانوار؛ ج52، ص122.
6) پیشین.
7) پیشین، ص 125، 129.
حضرت علی(ع) یکی از فلسفههای غیبت «ستمگری انسانها» و «زیادهروی آنان در گناه» است: «زمین از حجت خدا (یعنی امام معصوم) خالی نمیماند، اما خداوند به علت ستمگری انسانها و زیاده رویشان در گناه، آنان را از وجود (ظاهری) حجت بیبهره میسازد.»(1)مطابق روایتی از امام باقر(ع): «قضای حتمی خداوند است که اگر به بنده خود نعمتی دهد، آن نعمت را از او نمیگیرد مگر آن که گناهی انجام دهد که شایستگی داشتن آن نعمت را از دست دهد و این مطلب، مطابق با این سخن خداوند است که «انّالله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.»(2)(خداوند وضع هیچ گروهی را تغییر نمیدهد مگر آن که آنها خود وضع خویش را دگرگون سازند.)»(3)به عبارت دیگر معنای «انتظار»، مخاطب آیه فوق قرار گرفتن البته با رویکردی مثبت است، یعنی جامعه بشری خود را به گونهای تغییر دهد که آمادگی پذیرش حضور امام معصوم را پیدا کند.
لذا پرسش مهم این است که معنای واقعی انتظار چیست و انتظار شامل چه آدابی میشود و کسی که به طور واقعی در پی ظهور امام زمان خویش است باید چه کند و چه نکند؟ بخشی از پاسخ به این پرسش را میتوان از احادیثی به دست آورد که درباره ویژگیهای یاران امام زمان وارد شده است. امام علی(ع) درباره کسانی که با امام پیمان میبندند و بیعت میکنند، میفرماید: «امام با این شرط با آنان بیعت میکند که در امانت خیانت نکنند، پاک دامن باشند، اهل دشنام و کلمات زشت نباشند، به ظلم و ستم خونریزی نکنند، به خانهای هجوم نبرند، کسی را به ناحق آزار ندهند، ساده زیست باشند و بر مرکبهای گرانقیمت سوار نشوند، لباسهای فاخر نپوشند، مسجدی را خراب نکنند، به حقوق مردم تجاوز نکنند، به یتیمان ستم نکنند، دنبال شهوترانی نباشند، شراب ننوشند، به پیمان خود عمل کنند، ثروت و مال را احتکار نکنند... و در راه خدا به شایستگی جهاد نمایند.»(4)امام صادق(ع) نیز در توصیف یاران ایشان میگوید: «یاران مهدی(عج) مردمانی پولاددل، سرشار از یقین به خدا و محکمتر از صخرهها هستند؛ اگر
به کوهها روی آورند، آنها را متلاشی میکنند.» «مردانی که گویا دلهایشان پارههای آهن است. غبار تردید در ذات مقدس خداوند متعال خاطرشان را نمیآلاید، سبک خواب و شبزندهدارند، و در نماز بسان زنبور عسل زمزمه میکنند.»(1)
اما بخش دیگری از پاسخ به پرسش گذشته که معنای واقعی و عملی «انتظار» چیست را میتوان از دستورات و نواهی به دست آورد که به طرق مختلف از امام عصر(ع) نقل شده است. در زیر به مواردی از آنها میپردازیم:
«در پیشامدهای روزگار به راویان احادیث ما مراجعه کنید، زیرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.»(2)
«هر یک از شما باید به آن چه عمل کند که او را به مقام محبت ما نزدیک میسازد.»(3)
«همگان باید گناه و پیروی از هوای نفس را ترک کنند.»(4)
«برای نزدیک شدن ظهور و فرج زیاد دعا کنید که همین موجب گشایش (در مسایل زندگی) شماست.»(5)
«اگر شیعیان، که خدا برای اطاعت خود توفیقشان دهد، در راه وفای به پیمانی که بر عهده دارند، همدل و همراه میشدند، سعادت دیدار ما برای ایشان به تأخیر نمیافتاد.»(6)
«همانا هر یک از برادران دینی تو پرهیزکار باشد و حقوق الهی را که بر عهده دارد به مستحقین آن بپردازد، به برکت دعا و یاری ما، در فتنههای باطلکننده و ویران گر، ایمن و محفوظ خواهد ماند.»(7)
«ما را (از دیدار و یاری شیعیانمان) باز نمیدارد، مگر آن چه از کردارهای ناپسند
آنان به ما میرسد که برای ما ناخوشایند است و توقع آن را از ایشان نداریم.»(1)
در جمعبندی روایات فراوان مربوط به «مهدویت» میتوان به این نتیجه رسید که انتظار، هم در حوزه ذهن و آگاهی رخ میدهد و هم در حوزه عمل و زبان. هم آداب عبادی را شامل میشود و هم اعمال سازندهای را که با نیت یک «منتظِر» انجام شده باشد. خودسازی و اخلاقی شدن از شرایط ضروری زمینهسازی برای ظهور است. فراهم ساختن زمینههای ظهور برای هر منتظری شامل دو مرحله است:
خودسازی و اصلاح درونی؛
اصلاح جامعه و ایجاد حکومتهایی که توانایی و ظرفیت پذیرش چنین حضوری را داشته باشند.
بر این اساس، در جامعه شیعه مسئولیت «انتظار» بیشتر بر دوش کسانی است که از اختیارات و مسئولیت بیشتری برخورداند. به طور نمونه، وظیفه یک کشاورز سادهای که در دورافتادهترین نقاط زندگی میکند با مسئولی که در مرکز مدیریت تصمیمگیری یک حکومت حاکم بر جامعه اسلامی قرار دارد به یک اندازه نیست. لذا وظیفه مدیران و حاکمان در جامعه شیعی در مسأله انتظار بیش از دیگران است. در واقع، وجود چنین بینشی در نظام فکری احمدینژاد است که «مهدویت» را در اندیشه او تبدیل به یک راهبرد کرده است.
بررسی مبحث «مهدویت» در نظام فکری احمدینژاد را همچنین میتوان در ادامه مباحث نشانهشناسی از پیامبر اسلام(ص)، حضرت علی(ع) و امام حسین(ع) که در فصل هشتم به آنها پرداختیم به شمار آورد. در آن جا «انسان کامل» یا «خود مطلوب» موردنظر احمدینژاد را در کنار «جامعه آرمانی» او مشاهده کردیم. در اینجا نیز هر دو الگو، در نشانهشناسی از امام عصر(عج) به چشم میخورد و مطرح میشود. امام عصر الگوی انسان کامل و جامعه تحت حکومت او جامعه آرمانی و مطلوب است و بر این اساس «انتظار فعال» یا زمینهسازی برای ظهور که رفتاری مبتنی بر «عقلانیت» و «ایمان» محسوب میشود یکی از وظایف شیعیان و به ویژه حاکمان شیعه است.
«انتظار فعال» مسألهای ایمانی است زیرا جزو اصول اعتقادی و کلامی شیعه است.
1) پیشین.
همچنین مسألهای عقلانی است به این معنا که نسبت به انتظار انفعالی تناسب بیشتری با عقل عملی دارد. این که مفهومی مانند «انتظار» در معنای انحرافی، انفعالی و غیرمفید خود بخواهد فرد یا جامعهای را از کردار ثمربخش و افکار رهایی بخش جدا سازد، روشن است که با عقلانیت انطباق و سازگاری ندارد. اندیشهای که بیعملی، محافظه کاری، تن آسایی، سکوت در برابر فساد، دنیازدگی و تن به ظلم و طاغوت دادن را توجیه کند، نمی تواند عقلانی باشد و با اراده صاحب شرع نیز در تناقض خواهد بود. لذا در اندیشه و مکتب مهدویت مقصود از انتظار، «انتظار فعال» است که رهیافتی عقلانیتمدار، انگیزه دهنده، امید ساز، سازنده، جهت بخش و عملآفرین است. انتظار فعال جهاد و اجتهادی شبانه روزی برای فراهمسازی زمینههای ظهور است. مطلبی که امروز برخی از آن با عنوان «دکترین» و «استراتژی» یاد میکنند.(1)انتظار فعال در برابر ظلم و فساد و بیعدالتی سکوت نمیکند و خود را مسئول میداند. این رهیافت تلاشی است در جهت توزیع ارزشهایی که قرار است پس از ظهور معصوم در جامعه انجام شود. حتی به گفته احمدینژاد، میتوان آن ارزشهای کیفی که موردنظر شارع مقدس و امام عصر(ع) است مانند «عدالت» و «مهرورزی» را در برنامههای سالانه ، پنج ساله و... گنجاند و عملیاتی کرد تا از این طریق نیز زمینههای ظهور فراهم شود. در واقع این گونه جهت داشتن به سوی مهدویت و راهبردی اندیشیدن از وظایف یک شیعه مسئول است که معنای واقعی منتظر را محقق ساخته است. در اندیشه احمدینژاد زمینهسازی برای ظهور از دو بخش «درونی» و «بیرونی» تشکیل شده است. بخش و مرحله درونی همان خودسازی، اصلاح نفس و رشد ایمانی است. بخش بیرونی زمینهسازی برای ظهور نیز در مسایلی چون آگاهی بخشی، تعلیم و تربیت، گسترش عدالت، مهرورزی و دیگر ارزشهای موردنظر امام عصر(عج) در بستر جامعه بشری است. احمدینژاد اصولا شعارهای چهارگانه دولت خود را در همین راستا عنوان میکند و معتقد است انقلاب اسلامی که با فلسفه مهدویت به پیروزی رسیده است باید با آن راهبردیتر برخورد کند و این اندیشه را که اساس جمهوری اسلامی بر آن استوار شده و در قانون اساسی آمده است به حاشیه نراند.
1) به طور نمونه میتوان به کتاب «استراتژی انتظار» نوشته اسماعیل شفیعی سروستانی اشاره کرد.
امام عصر تجلی همه خوبیهای انبیاء و ائمه(ع) است. زمانی که حضرت ظهور کنند، در اولین خطبهای که خواهند خواند، به این مطلب تصریح میکنند؛ هر کس هر امام و پیامبری را که میخواهد ببیند، به من نگاه کند. زیرا امام زمان آرزوی دیرین تمام خوبان عالم از اولین و آخرین است. او چکیده همه زیباییها و رشدها و کمالات انسانی است. امام تجلی اسمای الهی است. واسطه فیض الهی است.(1)فیض الهی هم که محدودیتی ندارد؛ برای همه، برای همیشه، بهترینها و زیباترینهاست... امام وارث همه خوبان عالم است. حالا یک بعدش این است که حکومت بالاخره به ایشان میرسد و ایشان هم وارث و صالح است، تحویل میگیرد... تجلی همه زیباییهای عالم امام است.(2)تازه ما اول راه هستیم. فرمودند این راه اصلا محدودیت و حدی ندارد. همانطور که کمالجویی انسان حد ندارد.(3)
او هم (مانند پیامبر) شاهد بر امت، مبشر و نذیر است. او هم برای اتمام و اکمال اخلاق بشریت قیام خواهد کرد و هم اینک نیز هرچه از مکرمتهای اخلاقی در بشر دیده میشود، حاصل تربیت و نگاه اوست. او کار پیامبر عظیمالشأن را تمام خواهد کرد و با توجه او عقل همه بشریت به کمال خواهد رسید. اوست که تزکیه نفوس میکند و با نفس مزکی و الهی و نگاه رحمت و ولایی خود انسانها را تربیت میکند. اوست که غصهها میخورد، «عزیز علیه ما عنتم»(4)، و دائم شاهد احوال ما و احوال بشریت است. هرچه از نابسامانیها، حقکشیها و تجاوزها میبیند، غصه میخورد. او نمیتواند شاهد هدر رفتن خون مؤمنین و انسانهای بیگناه و ضایع شدن حقوق انسانها و مظلومان عالم باشد. خدا میداند او چه غصهها میخورد. «حریص علیکم».(5)با آنکه ظاهر نیست، اما حضور دارد و دائم در پی اصلاح است. البته در منطقه و محدودهای که در دوران غیبت مؤثر است. همینجاست که باید دائم تلاش و دعا کنیم تا دست آن عزیز باز شود و آنچه را
اراده میفرماید در دایره حضور و ظهور محقق فرماید. او نسبت به مؤمنین رئوف و رحیم است.(1)
ارزش
هر تئوری، نظریه، اقدام و تبلیغ به آرمان و هدفش است و اینکه دنبال چه چیزی است. این است که به آن ارزش میدهد. در نظامات تبلیغی دنیا معلوم است که دنبال چه هستند، اما ما دنبال چه چیزی هستیم؟ آن سنگ بنای کار ما چیست؟ ... هدف اصلی از خلقت زمین و آسمانها و انسان و هدف اصلی از ارسال رسل و مجاهدتهایی که در تاریخ انجام شده است، علاوه بر باز کردن راه کمال معنوی به روی انسان، قطعا و بدون شک، برپایی حاکمیت اسلام در همه جهان است. اگر ما آن وعده بزرگ و آخرین را از هستی برداریم، دیگر چیزی برای هستی باقی نمیماند. آیا این همه زمین و آسمان، این همه انسانها، این همه پیامبران، مصلحان و اولیا آمدند و رفتند تا جامعه بشری چنین زندگی را تجربه کند؟ اصلا آن مفهومی که خدای متعال اراده کرد از خلقت آدم، در کجای تاریخ بشر محقق شده است؟ کجا متجلی شده است؟ ممکن است بعضی بگویند خب پیامبران آمدهاند، پیامبر عزیز اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) آمدند، بعضی عرفا و زهاد آمدند. اما این سؤال همچنان برجاست؛ پس دیگران چه؟ خداوند، میلیاردها و میلیاردها انسان خلق کرده است. گرچه این چند نفر، در بالاترین جایگاه و در نقطه اوجاند و بالاتر از آنها نخواهد بود و البته میارزید خدای متعال همه عالم را خلق کند، فقط برای وجود نورانی و مقدس حضرت زهرای اطهر(س)، اما عزیزان من، اگر آن وعده آخرین محقق نشود تقریبا میتوان گفت تمام مجاهدتهای انبیا بیحاصل و ابتر میماند. همه آمدند دست بشر را گرفتند تا به جلو ببرند؛ به سمت قله نورانی. آن حادثه آن قدر مهم است که فرمودند اگر یک روز به پایان عمر عالم باقیمانده باشد، آن روز آن قدر طولانی میشود تا آن اتفاق مهم بیفتد. اصلا از اول خلقت، کاروانی حرکت کرده است، که مقصد نهایی آن کاروان، همان نقطه نورانی و درخشان است و در طول تاریخ، هر کسی که با این کاروان همراه بود، حقیقتی پیدا کرد و ماندگار و جاوید شد و هر کس با این کاروان همراه نبود، وجودی پیدا
1) سخنرانی در همایش بینالمللی دکترین مهدویت، 15/6/1385.
نکرد... کسی که متصل و منتظر و پیوسته به امام نباشد، چه بهرهای از حقیقت برده است؟ آقا سیاستمدار است. در دنیا سیاست به چند؟ دو زار نمیارزد. خوب تحلیل میکند، خب تحلیل کند. آقا عارف است. عرفانی که منشعب از امام و متصل به امام و دعوتکننده به امام نباشد، با بقیه کارهایی که خلقالله انجام میدهند، هیچ تفاوتی ندارد.(1)اصلا کسی که در این مسیر نباشد و متصل و منتظر نباشد، هر جایی که میخواهد، باشد. مثل حادثه عاشوراست. نقطه اوج است. کسی که دعوت را شنید و لبیک نگفت، دیگر مهم نیست در کجا باشد؛ در حال طواف خانه خدا یا در میکده و عشرتکده باشد، هیچ فرقی ندارد. مگر خدا به این طوافها نیاز دارد؟(2)
بعضیها تصور میکنند امام مشغول زندگی شخصی خودش است، ما هم باید مشغول زندگی شخصی خودمان باشیم تا یک روز ظهور اتفاق بیفتد و ما حرکت کنیم. این هم جزء اندیشههای انحرافی است. امام حضور دارد، امام پیشرو و راهبر است. اینکه فرمودهاند: «اگر کسی بمیرد و امام زمان خود را نشناسد بر مرگ جاهلیت مرده است»(3)، معنایش این نیست که اسم، فامیل، اجداد و تاریخ تولد را بشناسیم. لازمه شناخت پیروی، توجه، ارتباط روحی، دنبال کردن و پیدا کردن است. ما باید بدویم تا به امام برسیم. باید بدویم تا به حکومت امام برسیم. این طور نیست که ما بنشینیم تا امام بیاید؛ باید رفت تا به امام رسید. انسان منتظر با انسان غیرمنتظر متفاوت است. نظام هستی دقیقترین و منضبطترین نظام است. تقسیم کار بسیار خوب و مدیریت عالی و برجسته در آن است. بعضیها خیال میکنند بشر رها شده است. میگویند ما تو را رها کردیم برو دیگر. این طور
1) در روایات مکرر تصریح شده است که پذیرش ولایت و اتصال به ایشان یکی از شروط مهم و قطعی پذیرش عبادات است. مانند این روایت که امام صادق(ع) فرمود: «همانا اگر مردی شبها را به عبادت به پا خیزد و روزها را روزه دارد و تمام اموالش را صدقه دهد و در تمام دوران عمرش به حج رود، و امر ولایت ولیّ خدا را نشناسد تا از او پیروی کند و تمام اعمالش با راهنمایی او باشد، برای او از ثواب خدای عزوجل حقی نیست و او از اهل ایمان نباشد.» (اصول کافی؛ ج2، ص19).
2) سخنرانی در سرزمین منا؛ 7/10/1386.
3) «قال رسولالله(ص): مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة.» (وسائلالشیعة؛ ج16، ص246).
نیست. دقیقترین و زیباترین مدیریت بر عالم و بشر دارد اعمال میشود.(1)
برداشت من این است نه اینکه من خودم اهل این حرفها هستم. بله، این حرف ها نظری است، ممکن است کسی راجع به توحید خیلی حرف بزند و خودش اهلش نباشد. من فکر میکنم اصلا مگر میشود بدون ارتباط عاطفی، دل، فکر و ذهن با امام زندگی کرد؟ اصلا ما برای چه انقلاب کردیم؟ برای چه حکومت درست کردهایم؟ برای چه زندهایم؟ برای چه درس میخوانیم؟ برای چه درس علوم دینی میخوانیم؟ همهاش نوکری ایشان است. باید کاری کنیم که ایشان زودتر بیایند. نه این که ایشان بیاید، برای این که زودتر به ایشان برسیم و کار تمام بشود. یعنی دوران درخشان تجلی آن کلمات و ارزشهای الهی به طور کامل آغاز بشود.(2)
اصلا کسی که دلبسته امام است و امام دارد، یأس و دل زدگی ندارد. کسانی مأیوس میشوند که امام ندارند. همینطور در ظلمات دارند برای خودشان حرکت میکنند. هرچه جلوتر میروند، بیشتر غرق میشوند و سقوط میکنند، اما کسی که امام دارد و لطف، عنایت و توجه امام به سمت اوست، اصلا چه کم دارد؟... همه عزت اینجاست. خارج از این چیزی به نام عزت وجود ندارد. میدانید رئیسجمهور فلان ابرقدرت آدم قدرتمندی است، اما آدم عزتمندی نیست؛ عزیز نیست. (سوره منافقون، آیه 8 میفرماید:)«ولله العزه و لرسوله وللمؤمنین.»(3)
انتظار درست یعنی اینکه بدویم تا به امام برسیم؛ نه اینکه بایستیم تا امام بیاید. بدویم تا به امام برسیم، (یعنی) هم خودمان را آماده کنیم، هم محیط را آماده کنیم.(4)اگر امام میخواهد بیاید عدالت برپا کند، ما با همه توان در جهت اجرای عدالت تلاش کنیم. اگر امام میخواهد خداپرستی را حاکم کند، ما با همه توان در جهت
حاکمیت توحید تلاش کنیم. این جوری به امام میرسیم.(5)
1) سخنرانی در دیدار با اعضای مؤسسه آینده روشن (پژوهشکده مهدویت)؛ 4/6/1385.
2) سخنرانی در دیدار با علما و روحانیون شهر کرد؛ 3/12/1384.
3) سخنرانی در دیدار با جانبازان و ایثارگران؛ 8/6/1384.
4) در روایتی از پیامبر اسلام(ص) آمده است که: مردمانی از مشرق ظاهر میشوند و زمینههای لازم برای سلطنت مهدی(عج) را فراهم میسازند. (سنن ابنماجه؛ ج2، ص1368، کشفالغمة؛ ج2، ص477؛ بحارالانوار؛ ج51، ص87).
5) سخنرانی در بازدید از دانشگاه امام صادق؛ 28/7/1385.
آدم یک مهمان عزیزی را منتظرش هست چه حالی دارد؟ خصوصا وقتی ماه مبارک است، دم افطار. مهمان عزیزی را برای افطار دعوت کردهاید. دائما قدم میزنید. چه شد؟ برویم دم در، بیاییم تو؟ بچه برو تو کوچه ببین چه شد؟ نکند آدرس را اشتباه گرفتهاند. تلفن بزن، حالا موبایلش جواب نمیدهد، بزن خانهشان، بزن خانه همسایهشان. دائم سراغ میگیرد. تا موقعی که یک خبری نیاید آرامش ندارد، از ذهنش بیرون نمیرود.(1)این «انتظاری» است که ما پای منبر از شما (روحانیت) یاد گرفتهایم. انتظار یعنی این.(2)
انتظار یعنی اینکه برای او کار کنیم... امام واسطه فیض الهی است. وقتی امام نباشد، خدا تمام طومار جهان را در هم میپیچد، آن را برای چه میخواهد؟ همه اینها برای این درست شده که امام باشد و نقطه کمال را محقق کند.(3)
(پس باید پرسید) واقعا فلسفه «انتظار» چیست؟ انتظار این است که هیچ رابطهای بین زندگی، افکار و رفتار امروز ما با امام نباشد؟ ما حالا زندگی میکنیم فوقش آدم خوبی هستیم. یک روز امام میآید کارها را رو به راه میکند. این طور است؟ امام میآید یا ما باید برویم به امام برسیم؟ من فکر میکنم علمای ما، بزرگان دینی ما در هر دو این بخشها مأموریت و مسئولیت اصلی دارند. هم تعریف نسبت ما با جامعه مهدوی؛ یعنی دائم باید تعریف بشود. اگر تعریف بشود تمام برنامههای اجرایی کشور متحول خواهد شد. نسبت تعریف بشود دیگر آموزش و پرورش یا دانشگاه هم نباید آدم سکولار تربیت کند، باید سرباز امام زمان تربیت کند. دانشمند تراز حکومت مهدوی باید تربیت کند. مدرسه و بازارمان هم همین طور. صنعتمان هم همینطور... هم در تعریف نسبت ما با جامعه مهدوی یعنی معیارها و برنامه اداره کشور، اقتصاد و تربیت اسلامی چه باشد، نه کلی؛ عملیاتی... باید باور
کنیم که مسئول اداره اسلامی حکومتیم. قبول کنیم. ما در متن یک جریان تاریخی
داریم زندگی میکنیم. نهضت انبیا آمده، امام هم حاضر است.(1)
امام به دنبال چه چیزی هستند؟ غیر از این است که به دنبال عدالت جهانی هستند؟ پس هرکس در این راه قدم گذاشت، در راه آن حضرت قدم گذاشته است و هرکس در راه او قدم گذاشت، مفتخر به نشان سربازی اوست.(2)
فرهنگ انتظار همه شئون زندگی انسان را در بر میگیرد. آدم منتظر یعنی آدم متصل. واقعا ما در کشورمان این حالت را مشاهده میکنیم؟... یک لحظه در ذهنتان تصور کنید، در این کشور همه صبح که بیدار میشوند، به عشق امام زمان بلند شوند و سر کار بروند، به عشق اینکه حکومت او را برپا کنند. یک نانوا وقتی میخواهد نان بپزد، بگوید من دارم در حکومت امام زمان نان دست مردم میدهم. تا استاد دانشگاه، محقق، عالم دینی و مرجع تقلیدش. ببینید چه فضای عطر آگینی در کشور درست میشود و سرعت پیشرفت چهقدر زیاد میشود. فرمودند امام به طرف مردم نمیآید، امام مثل کعبه است، مردم باید به سمت امام بروند؛ یعنی ما باید این حقیقت را بخواهیم.(3)
اگر از این مسیر جدا بشویم، مفهومی نداریم. سه برنامه توسعه که هیچ، صد برنامه توسعه هم اجرا بکنیم، به نقطه آرامش، امن و اطمینانی نخواهیم رسید و معلوم نیست به کجا میرسیم. برنامههای سازندگی ما به آن نقطه (باید باشد). الان همه توان و تلاش ما باید در جهت تحقق هرچه بیشتر ویژگیهای آن جامعه باشد. به عنوان گام اول و ایستگاه بین راه، چشمانداز بیست ساله ما تعریف شده و در واقع این ایستگاهی است که ما در همین راستا نگاه بکنیم، افق و انتهای نگاه ما آن جامعه خداپرست، مؤمن و عدالت محور جهانی است که انشاءالله به دست انسان کامل امام عصر(عج) برپا خواهد شد.
امروز وظیفه ما تحقق چشمانداز بیست ساله به عنوان یک سکو و ایستگاه بعدی است. این را باید عملیاتی کنیم. اگر بخواهیم این را عملیاتی کنیم، باید ویژگیهای
آن ایستگاه را تعریف بکنیم. اجازه بدهید، یکی دو مورد از آنها را خدمتتان بگویم.
عناصر و آدمهای جامعه اسلامی همانطور که اشاره فرمودند، نسبت به هم محبت دارند و همدیگر را دوست دارند. مؤمن، مؤمن را دوست دارد. اصلا مؤمن همه بشریت را دوست دارد. پیامبر عزیز ما برای عالمین رحمت بود. آن قدر دلش برای آدمها میسوخت که نزدیک بود خودش را به خاطر مردم بکُشد. ائمه ما هم همینطور بودند. حضرت زهرای اطهر مجسمه مهرورزی، عشق به ناس و مردم است و الان هم امام زمان و حضرت حجت بن الحسنالعسکری نماد عشق به مردم است. اصلا مگر میشود بدون مهر به یکدیگر به آن نقطه رسید. به فرض اینکه ما به نقطهای رسیدیم که همه جادههایمان اتوبان چهارخطه شد، همه شهرهایمان فرودگاه داشت، در همه خانهها آسانسور و سیستمهای صوتی و تصویری پیشرفته بود و اصلا به جایی رسیدیم که آدمها یک شاسی میزدند طی الارض میکردند. از این جا یک شاسی میزد، با یک چشم به هم زدنی در مشهد، کرمان، شیراز و اهواز بود. قطارها، متروها، اتوبوسها و آخرین و پیشرفتهترین فناوریها در اختیار ملت ما بود، اما دلهای مردم از هم جدا بود، آیا آن محیط با جهنم تفاوتی داشت؟ حتما تفاوتی نداشت. پس برنامههایی که ما تنظیم میکنیم، حتما باید در متن و بطنش نزدیک کردن و علاقهمند کردن دلهای مردم به هم باشد. اتفاقا آثار وضعی فراوانی هم برای ما دارد. اگر مردم همدیگر را دوست داشته باشند، اجحافها، تقلبها و بعضی کارهای سطح پایین انجام نمیشود. سستیها، کم گذاشتنها و خلاف قانون انجام دادنها صورت نمیگیرد. مگر پدر یا مادری برای بچهشان کم میگذارند؟ نمیگذارد. دوستش دارند.(1)
این دولت چهار شعار مطرح کرده است: عدالت گستری، مهرورزی، خدمت به بندگان خدا و پیشرفت و تعالی جامعه. همه اینها برگرفته از فرهنگ انتظار است. در واقع، ابعاد مختلف یک جامعه منتظر است. ما بالاخره زمانی میتوانیم به نقطه کمال و آرمانهایمان برسیم که هم آرمانی و اسلامی بیندیشیم، هم عمل کنیم و هم قوانین، مناسبات و روشهایمان مبتنی بر آن اصول و آرمانهایمان باشد... به نظر
من این چهار محور میتواند گفتمان اسلامی و گفتمان انتظار را بر همه فضای
1) سخنرانی در دیدار با منتخبین استان گلستان؛ 23/12/1384.
کشور غلبه بدهد و این ظرفیت را دارد.(1)
به نظر میرسد که علیرغم حجم عظیم کارهای بسیار با ارزشی که انجام شده، وقت آن رسیده که ما تغییری اساسی نسبت به نوع نگاه و زاویه دیدمان به همه مسائل اعتقادی، اجتماعی، نظام حکومتی و رفتار حکومتی داشته باشیم. بالاخره جمهوری اسلامی بر پا شده است که به کجا برسیم؟ انقلاب کردیم که به کجا برسیم؟ انبیا آمدهاند که به کجا برسیم؟ ائمه همه مجاهدت کردند، این همه شهادتها برای چیست؟ همه اینها دنبال یک آرمان و هدف هستند. اگر آن (آرمان و هدف را) از آن بگیریم با تلاشهایی که دیگران انجام میدهند هیچ تفاوتی ندارد؛ یعنی هیچ ارزشی بر تلاشهای ما افزوده نمیشود. همه این تلاشهایی که در طول تاریخ انجام شده، برای تحقق یک آرمان بزرگ است: تحقق عدالت مهدوی در سراسر عالم؛ یعنی همه آمدهاند مثل این دوندگانی که چوب امدادی را به هم میدهند، همه یاری برسانند و آجرها را روی هم بگذارند تا بنای حاکمیت عظیم و درخشان اسلام بر دنیا به دست امام عصر(عج) بر پا بشود. در دوران غیبت پایه تمام فعالیتها و نگاه ما عبارت از انتظار است. به نظرم روی این کم کار کردهایم. نه اینکه در تعریف انتظار و جمعآوری احوالات امام یا در ثواب انتظار و اهمیت آن کم کار شده است، نه خیر؛ حجم عظیمی از منابع ارزشمند گرد هم آمده است. آن مطلبی که من میخواهم خدمت شما عرض کنم، این است که اگر ما از زاویه انتظار به برپایی حکومت امام نگاه بکنیم، آن وقت تعلیم و تربیتمان، اقتصادمان، بانکداریمان و نظام اداریمان چیست؟ اقتصادمان چیست؟ مسائل اجتماعیمان چه شکلی میشود؟ بالاخره ما منتظر هستیم، هر لحظه منتظر هستیم. نمیدانیم چه موقع اتفاق میافتد. امیدواریم همین الساعه اتفاق بیفتد. ما مرتبا دعا میکنیم، «عجل علی ظهورک»؛ یعنی هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد. (ما باید) از منظر وظیفه منتظر مجددا نظریهپردازی کنیم و نگاه بکنیم؛ من تردید ندارم بسیاری از این مفاهیم، روشها و دستورالعملهایی که ما برای زندگی اجتماعی و اداره
کشور صادر میکنیم عوض میشود. من فکر میکنم اگر ما در مقابل این مبانی
1) سخنرانی در دیدار با مدیران دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم؛ 6/7/1384.
مادی غربی که همه بنیانهای اجتماعی را بر پایه آن سوار کردهاند، ساختمانها ساختهاند و همه پدیدهها را تحلیل، توجیه و تفسیر میکنند و راه حل تعریف میکنند، به این مبانی انتظار برگردیم، حتما نوآوریهای ما برای جهان و جامعه بشری بسیار پرجاذبه خواهد بود و به سرعت میتوانیم بر فضای فکری و فرهنگی جهان غلبه کنیم؛ چرا که این حتما اتصالی با فطرت و آرزوی انسانها دارد و در حقیقت همه منتظر و دنبال کمال هستند. نقطه کمالی که در این دنیا اتفاق میافتد جز آن چیزی که ما دنبالش هستیم، نیست. ما از این غافل شدهایم. ویژگیهای معلم، مدیر، حاکم، عالم، محقق، کارمند، دانشجو و دانشگاه منتظر چیست؟ به نظر من این یک گام بالاتر از دانشگاه اسلامی است. دانشگاه اسلامی الان تعریف شده است، اما دانشگاه اسلامی که منتظر است، ویژگیهایش چیست؟ چه فضایی باید داشته باشد؟ چه چیزی را باید مطالعه کنند؟ رابطه معلم و دانشجو چه میشود؟ به نظرم از این منظر یک فضای لایتناهی باز میشود و ما میتوانیم از همه مناسباتی که در عالم هست، تفسیر جدیدی بکنیم.(1)
اگر حرکت باشد، برکت هم خواهد آمد. اگر مجاهدت باشد، راههای هدایت نشان داده میشود. حرکت در راه خلیفةاللهی یعنی اجرای فرمانهای الهی در زمین. همانگونه که خدا هادی بندگان است، انسان حرکتکننده در مسیر الهی هم باید هدایتکننده باشد. همانگونه که خداوند رحمان و رحیم است، انسان هم باید نسبت به بندگان خدا رحمان و رحیم باشد. همانگونه که خدا کریم است، انسان هم باید کریم باشد. همانگونه که خدا عادل است، انسان هم باید در مسیر اجرای عدالت حرکت کند. همان جور که خدا با ستمگران، ظالمان و طاغیان مخالف است، انسان الهی هم باید مخالفت کند. اگر خدا یار مظلومان و بیپناهان است، انسان مؤمن و موحد هم باید چنین باشد. اگر کار خدا آبادانی، رشد و هدایت است، بشر هم چنین وظیفهای دارد و نقطه اوج این حرکت زمانی است که انسان کامل بر همه زمین و همه انسانها حاکم بشود و حکومت الهی در همه جهان
1) سخنرانی در دیدار با مدیران دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم؛ 6/7/1384.
مستقر بشود. با تحقق حکومت مهدوی راه برای تعالی همه انسانها باز میگردد.(1)
از وقایع بزرگی که اتفاق میافتد این است که عقل انسانها کامل میشود، عقلها کامل میشود،(2)وقتی عقلها کامل شد دنیا جور دیگر میشود. میگویند در آن دوران همه چشمها بینا میشود. بینایی حقیقی آن روز اتفاق میافتد، همه گوشها شنوا میشود، همه زبانها گویا میشود، همه اندیشهها شکوفا میشود و همه استعدادهای انسان سرشار میشود. هر کس که دنبال توانمندی، دنبال فتح قلههای بلند و دنبال جاودانه ماندن است، باید برای تحقق آن روز تلاش بکند. آن روز اگر اتفاق بیفتد دیگر نقص و اشکالی باقی نمیماند. همه انسانها به درجه کمال میرسند و همه آن کسانی که با عشق وصال به آن حادثه و واقعه از دنیا رفتهاند آنها هم حاضر میشوند و میآیند.(3)آن وقت دیگر از غم، غصه، عقب ماندن، فاصله و دردها و رنجها خبری نیست، آنجا همهاش زیبایی است. من امروز به شما عرض کنم، عزیزان من، بشر تشنه این فرهنگ است. هر جای دنیا میرویم وقتی با ملتهای گوناگون گفتگو میکنیم، میگویم شما چه چیزی میخواهید، بالاخره آخر حرف شما چیست؟ میبینیم آن چیزی که میخواهند وصف همان روزی است که ما دنبال آن هستیم. وقتی خوب تصویر میکنند، میبینیم آنها دنبال حقیقت هستند، اما راه را گم کردهاند و من فکر میکنم شما و ملت ما امروز پرچمدار این فرهنگیم و باید این پیام را به همه دنیا برسانیم. البته رساندن پیام از نظر من دو وجه دارد. وجه اولش این است که کشور عزیز خودمان را خوب و براساس همین فرهنگ بسازیم. همه دنیا ببینند یک ملت هفتاد میلیونی اینها همه دوستدار و عاشق هم هستند. یکی هستند و یک تن واحد و یک خانواده هستند و یک کشور آزاد، آباد، مقتدر، پیشرفته، همدل، انشاءالله بسازیم تا این الگو بشود. گرچه فاصله بین آن چیزی که ما میخواهیم بسازیم و آن چیزی که اتفاق خواهد افتاد زمین تا
1) سخنرانی در اولین همایش روحانیون و طلاب بسیجی؛ 1/9/1385.
2) این مطلب در بیان امام صادق به صورت زیر وارد شده است: چون قائم ما قیام کند خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان گذارد پس عقولشان را جمع کند و (در نتیجه) خردشان کامل شود.» (اصول کافی؛ ج1، ص25).
3) بحار الانوار؛ ج53، ص96؛ مفاتیحالجنان؛ دعای عهد.
آسمان است.(1)
هنر ما این است که انسانها و فطرت انسانها را متوجه انسان کامل کنیم. وصلشان کنیم. یک خط اتصالی به دلها بزنیم و از دلها به آن. همان چیزی که وظیفه همه ما در دوران غیبت است. این را برداریم، چیزی از اسلام و نهضت انبیا نمیماند. همه برای این آمدهاند. چقدر ائمه(ع) ابراز عشق میکنند که ای کاش ما آن لحظه را ببینیم. اگر ما در قبل از ظهور باشیم چه میکنیم و چه میکنیم، این کار را میکنیم، آن کار را میکنیم؛(2)دارند ما را هدایت میکنند.
احمدینژاد از جمله شرایط ظهور را ایجاد احساس «نیاز بشر» به یک مکتب کامل به رهبری انسان کامل میداند. زمانی که بشر به این آگاهی و احساس نیاز برسد که مکاتب، ایدئولوژیها و راههای خودساخته بشری آنها را به مقصود و سعادت نمیرساند و رهبران اصلاح نشده و ناخودساخته کنونی جهان صلاحیت این مسئولیت را ندارند، در چنین زمانی یکی از مهمترین موانع ظهور برطرف شده است. لذا دوستداران امام معصوم باید این گاهی بخشی را از وظایف خود بدانند و نیز در جهت ارزشهایی بکوشند که آن حضرت قرار است پس از ظهور پیگیری کند و گسترش دهد. اگر نمونهای از حکومت مطلوب در زمان حاضر تأسیس شود که بتواند عدالت گستر، خدمتگزار و مهر گستر باشد که رفاه و آسایش و پیشرفت را برای افراد جامعه خود تأمین کند و در نتیجه افرادی که در آن زندگی میکنند به نسبت از رضایت درونی برخوردار باشند، چنین حکومتی میتواند نمونه ناقصی از حکومت موعود جهانی را به مردم معاصر ارائه دهد. این اقدامات در واقع مهمترین وظایف منتظران در زمان غیبت و در جهت فراهمسازی زمینههای ظهور است.
بازشناسی این باور در حقیقت رمزگشایی از سختکوشی شخصیت ایمانگرایی چون احمدینژاد است. احمدینژاد تمام هم و غم خود را در سالهای گذشته در جهت این هدف قرار داد که در تشکیل آن جامعه الگو و نمونه سهیم باشد. از سوی دیگر، این رهیافت مرحله جدیدی از سیاست خارجی ایران به ویژه در تحولات
سیاست «صدور انقلاب» را از سال 1384 به بعد به نمایش گذاشت. در اندیشه احمدینژاد سیاست صدور انقلاب با مسأله «جهانی شدن» و مشارکت در جنبشهای علمی و سهیم بودن در اداره جهان معنا مییابد. در نظام فکری او «صدور انقلاب» از دو بخش کلان تشکیل شده است و به دو شیوه میتوان به بسط ایدئولوژی و ارزشهای انقلاب در سطح جهان یاری رساند:
راهاندازی جنبشی نرمافزارانه با تأکید بر انجام انقلاب علمی و فلسفی در جهان؛
ایجاد و معرفی جامعه نمونه و الگو؛ جامعهای پیشرفته و برخوردار از شاخصهای مثبت کیفی و کمی در حوزههای اقتصادی، اخلاقی، صنعتی، فرهنگی و هر آن چه که در نهایت افراد را به رضایت درونی و احساس آرامش برساند.
شرایط دنیا به سرعت در حال تغییر است. تحولات و گرایش به معنویت روز افزون است و این مأموریت ما را سنگینتر میکند... این موج جدیدی که در دنیا آغاز شده است، انشاءالله به لطف الهی و با مجاهدتهای شما تا حاکمیت انسان کامل بر همه جهان با قدرت پیش خواهد رفت.(1)
تردید نداشته باشید که این سنت الهی است؛ یعنی هر قوم، فرد یا جامعهای استحقاق و ظرفیت نعمتی را پیدا کند، به طور حتم آن نعمت را به او خواهند داد؛(2)منتها تعابیر و برداشتهای ما از این ظرفیت متفاوت است. مثل پیروزی انقلاب اسلامی که خیلیها فکر میکردند بعد از بهمن ماه 1357 هم باید بیست سال دیگر مبارزه کنیم. به همین دلیل میگفتند: مگر میشود با ساواک، ارتش، شاه و امریکا و چین و شوروی در بیفتیم و پیروز هم بشویم؟ خیلی از بزرگان ما هم بهدنبال سازماندهی و طراحی برنامههای حکومتداری و تربیت کادر و اینطور حرفها بودند، ولی انقلاب اسلامی، علیرغم تمامی این حرفها، پیروز شد. اگر به یاد داشته باشید، تحلیل بعضی از گروههای التقاطی این بود که انقلاب زود پیروز شد و ما هنوز سازماندهی نداریم. البته آنها نمیفهمند که معادلات الهی با این معادلات متفاوت است. حضرت امام در یک جمله پاسخ دادند و فرمودند: ملتی که
انقلاب میکند، خودش قادر است از آن دفاع کند؛ یعنی هنگامی که ظرفیتهای لازم در ملتی ایجاد میشود، آن اتفاق خواهد افتاد و این طور نیست که فکر کنیم همه ظواهر باید فراهم بشود. بنابراین، ما باید تلاش کنیم و به سرعت به سمت ایجاد ظرفیتهای لازم برویم... بعضیها فکر میکنند آماده شدن به این معناست که تمام خیابانهای ایران را آسفالت کنیم، پل بزنیم، ریل قطار بکشیم، گلستان درست کنیم و خانههای هشتاد طبقه بسازیم و همه چیز کامپیوتری بشود، ولی هیچکدام از اینها نیست. آن استعداد و ظرفیتی که اندازهگیری میشود، استعدادها و ظرفیتهای مادی نیست، بلکه ظرفیتهای ایجاد شده در وجود انسانهاست و ما باید اینگونه ظرفیتها را ایجاد کنیم؛ بنابراین، اتفاقی که باید بیفتد، وابسته به ظواهر مادی نیست، گرچه ممکن است برخی از این ظواهر، مقدمه یا اسباب حصول به آن تغییرات باشد.(1)
همه پیامبران برای یک آرمان مقدس آمدند و بشر را برای رسیدن به آن آرمان یک گام جلو بردند. همه در یک مسیر حرکت کردهاند. هیچ فرقی بین پیامبران نبود؛ به لحاظ پیام. همه آمدند به خداپرستی و عدالت دعوت کنند. همه آمدند بشر را یک گام به سمت آن آرمان نهایی جلو ببرند. همه پیامبران مقدمهساز بودند و تمهید مقدمات کردند برای اتفاق بزرگی که باید بیفتد و حرکت امام عزیز ما هم از همان جنس است؛ یک حرکت مقدمهساز.(2)تمهید مقدمات است برای یک اتفاق بزرگ؛ روزی که حاکمیت عدل اسلامی به دست فرزند پیامبر عزیزمان، حضرت مهدی(عج) در سرتاسر گیتی حاکم شود و دوران درخشان حاکمیت احکام الهی به طور کامل آغاز شود.(3)
انقلاب و نظام اسلامی وظیفه و مأموریتی جز تمهید مقدمات آن حرکت آخرین ندارد؛ یعنی هر چیزی از این راستا خارج باشد، هم بی هدف است هم بیارزش ولو در آن کشته هم بشود، ولو بیخوابی هم بکشد. همه انبیا و ائمه آمدهاند و همه تلاشها برای تحقق آن هدف نهایی است. انقلاب و نظام هم جز این وظیفهای
ندارد. به نظر من میرسد که اگر یک لحظه این ارتباط آرمانی قطع بشود، همان لحظه، لحظه سقوط یا انحراف ماست. در هر کاری که این ارتباط قطع بشود آن کار باطل و بیثمر است. بعضیها خیال میکنند حالا ما جمهوری اسلامی درست کردیم و حکومتی درست کردیم دو دسته سه دسته بشویم با همدیگر رقابت بکنیم، یک مدت اینها حکومت بکنند، انتخابات بگذاریم، با تبلیغات اینها را بگذاریم کنار، یک عده دیگر بیایند، همینطور صد سال دویست سال پانصد سال؛ دعوا بر سر این باشد که چه کسی حاکم، نماینده مجلس، رییسجمهور، شورای شهر و شهردار باشد. همه همتمان را جمع کنیم آنها را کنار بگذاریم ما سر کار بیاییم. یا کمی بالاتر؛ بعضیها خیال میکنند جمهوری اسلامی درست شده که ما به آن چیزی که به نظرمان میآید عمل کنیم. ببینیم دنیا چه کرد، ما هم همان کار را بکنیم. آیا واقعا اینطور است؟(1)
امروز مسئولیتهای ما از 27 سال قبل بسیار بسیار سنگینتر است. امروز آن کلام نورانی امام آشکارا دارد در دنیا موج میزند که فرمودند: «امروز جهان تشنه فرهنگ اسلام ناب محمدی است.»(2)من فکر میکنم این تشنگی باید با قلم و بیان و اندیشه بلند علمای اسلامی سیراب بشود. در همه جای دنیا میخواهند... کسانی که از منابع اصیل و در چارچوب و ضوابط درست دریافت کردند، باید منتشر بکنند والا بدانید این موج و انگیزه و حرکتی که در بشریت درست شده، اگر پر نکنیم دیگران میآیند به طریق انحرافی آن را پر میکنند... این را الان باید به دنیا پاسخ بدهیم. اصلا این بسیاری از مشکلات داخلی ما را هم حل میکند. جامعهای که آرمان نداشته باشد، دچار سرگشتگی و فساد میشود. درست مثل آبی است که راکد شده است. حرکت حقیقی انسان به این تحرکات اقتصادی، اداری، خانه درست کردن و ماشین خریدن و اینها که نیست. آن حرکت روحی و تعالی معنوی انسان (است) و تعالی معنوی هم جز در ارتباط با این جریان حقیقی عالم اتفاق نمیافتد.(3)
دنیا از ملت ما هم انتظار تبیین، تدوین و ترویج این اندیشه و نظام ارزشی را دارد و هم انتظار ارائه الگویی عملی؛ به نظرم در هر دو این جهات روحانیت عزیز و متعهد شیعه که همواره پرچمدار این حرکت بوده است، امروز مسئولیتش مضاعف است. چشمها به دلها، اندیشهها و زبانهای روحانیت شیعه است. باید پیام را تدوین شده، زلال و درست برسانیم؛ بدانید که آن اتفاق بزرگ خواهد افتاد. چون انسانها الان در آستانه انتخاب هستند. در داخل کشور هم همینطور است. شما میبینید عشق جوانها به معنویت، عدالت و امام عصر(عج) روز افزون است و اگر با اندیشه ناب این دلها سیراب نشود و درست هدایت نشود، اندیشههای انحرافی به سرعت جایگزین خواهد شد.(1)
بحث جهانیسازی به شکلی که امروز مطرح است، در واقع تحمیل فرهنگ، تحمیل ادبیات و تحمیل یک نوع زندگی خاص بر همه ملتهاست و در واقع تضمین تداوم نظام سلطه بر همه جهان و حفظ فاصله بین کشورهای فقیر و غنی است. جهانیسازی با ادبیات فعلی یعنی برداشتن آخرین موانع فرهنگی ملتها در مقابل نظام و موج سلطه. مطلع هستید که ابتدا گفتند برنامه توسعه اقتصادی، دیدند کافی نیست؛ بعد گفتند توسعه سیاسی؛ یعنی نظامات حاکمیتی کشورها باید از الگوی وارداتی پیروی بکند. امروز هم دنبال توسعه فرهنگی هستند، یعنی مانع فرهنگی، مانع سنتها و معیارها و هویت ملتها که در مقابل موج استیلای بیگانه مقاومت میکند باید برداشته شود تا تسلط کامل شود. میبینید که بسیاری از رسانههای امروز در خدمت جریان سلطه هستند. ادبیات، فرهنگ و معیارهای نظام سلطه را به روشهای بسیار پیچیده ترویج میکنند. خوشبختانه، امروز ملتها و دولتها بیدار شدهاند. حرکتهای جدیدی در حال شکلگیری است و جوانهها در حال شکوفایی است.(2)
نظم نوین جهانی را که مطرح کردند، برای چه مطرح کردند؟ پایان تاریخ، گفتند ما آخر خط هستیم و دیگر به چیز دیگری فکر نکنید. هرچه بخواهید در این هست.
دهها و صدها میلیارد دلار هزینه میکنند که ذهنها را منحرف کنند.(1)
امروز بشریت به سرعت به این حقیقت پی میبرد که سعادت بشر، عدالت، آرامش، عشق، محبت و همه آرزوهای بشر فقط و فقط در سایه حاکمیت انسان کامل میسر است. با این وضعیتی که ما امروز در جهان میبینیم، انسانهای ناصالح، خودناساخته و اسیر شهوات چطور میتوانند بشریت را به سعادت برسانند؟ کسی که در وجودش ذرهای اخلاق، ذرهای مکرمتهای انسانی و عشق به بشریت وجود ندارد، چگونه میتواند بشریت را به سمت سعادت مدیریت کند؟... امروز ما به لطف خدا میبینیم یک گرایش با شتاب فزاینده به سمت این آرمان در بشریت شکل گرفته است. مارکسیسم به تاریخ سپرده شد و لیبرالیسم هم امروز در صحنه عمل ناتوانیها و ناکامیهایش آشکار شده است. امروز روزی است که ما بشریت را به حقیقت عالم هستی و به تنها راه و جریان حقیقی دعوت و متوجه بکنیم، غیر از این راهی وجود ندارد... کسانی که وقتی میخواهند با مردم صحبت بکنند دستانشان را روی بمب میگذارند و حرف میزنند، اینها نمیتوانند بشریت را هدایت بکنند. انسانِ مصون از خطا و گناه و انسانی که در قله اخلاق و معنویت است او میتواند اخلاق و معنویت را در جان بشر جاری کند. این فلسفه امامت است... به مدعیان حقوق بشر، مدعیان آزادی و دموکراسی اعلام کردهایم که آمادهایم در یک مناظره رو در رو (افکار و عقایدمان را) عرضه کنیم، مشکلات جهان را ریشهیابی کنیم و راه حل ارائه بدهیم. شما بگویید ما هم بگوییم و اجازه بدهیم بشریت انتخاب بکند. شما که معتقد به جریان آزاد اطلاعات هستید، شما که مدعی هستید انسانها باید خودشان سرنوشت خودشان را تعیین بکنند. شما که مدعی حقوق بشر هستید. ما اعلام کردیم بدون سانسور، مشروط بر اینکه سانسور نکنند به خصوص برای مردم امریکا، اجازه بدهند همه بشریت بشنوند. چرا میخواهید همه مسائل جهان را با اسلحه حل کنید؟ چرا همه حیثیت، شخصیت و قدرت خودتان را از زرادخانههای هستهای و شیمیایی میگیرید؟ چرا خیال میکنید با زور میشود مناسبات جهانی را اداره کرد؟ دوره زور و اسلحه به سر رسید.
1) سخنرانی در دیدار با بازرگانان ایرانی و مالزیایی؛ 1384/12/11.
من این جا عرض میکنم تحت مدیریت انسان کامل، بشر از یک دوران گذشت و وارد دوران جدیدی شد. امروز دوران اندیشه، منطق، فکر و فرهنگ است. اگر منطق و مبنایی دارید، چشمهایتان را باز کنید. باعث تأسف است، بعضی از اینها حتی میان مردم کشور خودشان هم مقبولیت ندارند، اما مدعیاند که نماینده جامعه جهانی هستند. این همان روحیه استکباری و خودبرتربینی است که خودشان را برتر از همه عالم میدانند و این ریشه همه مشکلات عالم، تبعیضها و جنگهاست. اندیشه مهدوی، امامت و علوی با این تفکر و روحیه مخالف است.
ما با صدای بلند اعلام میکنیم که با حاکمیت این انسانها بر جهان و با این شیوه مدیریت جهان مخالفیم. ما با روحیه ظلم، تجاوز، چپاول و فریب انسانها و بیعدالتی مخالفیم. ما با اینکه امریکا و انگلیس بخواهند خودشان را بر همه ملتها مسلط کنند و ثروت و فرهنگ ملتها را چپاول کنند، مخالفیم. اما اهل گفتگو، منطق و استدلال هستیم. اگر منطق و استدلالی هست، بسمالله. البته من قبلا هم گفتهام کسانی که دعوتها را پاسخ نمیدهند، آنها سرنوشت خوبی ندارند. من دیدم که رییس یکی از این کشورها همین جمله را بهانه کرده و گفته بله، رییس جمهور ایران ما را تهدید کرد. نه خیر، من شما را تهدید نمیکنم. همه عالم هستی شما را تهدید میکند، چون جریان عالم هستی علیه شما و ظلم است. حرکت عمومی عالم خداپرستی، عدالت، معنویت و پاکی است. این رودخانه عظیم در حال حرکت است و همه آلودگیها را از جهان خواهد شست. شما که در عالم چیزی نیستید. لا مؤثر فی الوجود الاالله. شما در مقابل قدرت خدا عددی نیستید. ما شما را به راه راست، مسیر انبیا، توحید و عدالت دعوت میکنیم. اینکه فکر کنید در کاخهای شیشهای بنشینید و بر بشریت فرمانروایی کنید تاریخش گذشت. دوران امپراتوریها به سر آمد و دوران ملتها آغاز شد.
این دعوت از روی دلسوزی برای شماست. ما نمیخواهیم شما بیش از این بیحیثیت و ساقط بشوید. نمیخواهیم بیش از این دستانتان به جنایت آلوده بشود. نمیخواهیم به نقطه غیرقابل برگشت برسید. این رحمت است نه تهدید. اما اختیار با شماست. آزادید که انتخاب کنید. ما علاقهمندیم که شما راه فلاح، رشد و حقیقت را انتخاب کنید، اما آزادید و ما مطمئنیم تحولات عالم به سرعت به سمت
حاکمیت اسلام ناب محمدی و حاکمیت توحید و عدالت در حال حرکت است.(1)
موج دوم انقلاب اسلامی آغاز شده و این موج گستردهتر و عمیقتر از موج اول است. در واقع صدور مبانی انقلاب و ارزشهای انقلاب امروز در دنیا دارد ظاهر میشود... (البته)خود انقلاب مقدمه چیز دیگری است. انقلاب یک مسئولیت دیگری بر عهده دارد، کما اینکه نهضتهای همه انبیای الهی هم مقدمه بوده است. حرکت یازده امام معصوم هم مقدمه بوده است. همه اینها آمدهاند مقدمهساز آن اتفاق بزرگ بشوند و اگر ما میگوییم انقلاب اسلامی صادر شده است، یعنی در گوشه و کنار دنیا، در همه جای دنیا یک تحرکی در جهت تحقق آن آرمان به وجود آورده است، نه اینکه لزوما ما فکر کنیم حالا صد تا کشور در دنیا حکومتشان جمهوری اسلامی بشود. این نیست. چون برای تحقق آن آرمان ضرورتی ندارد همه کشورهای دنیا یکی یکی جمهوری اسلامی بشوند و بعد آن اتفاق بیفتد. نه، چنین ضرورت و الزامی نیست. ممکن است بشود، اما الزامی نیست.
... روحیات ملتها دارد عوض میشود و این عجیب است؛... آن روحیهای که امروز در شرق آسیا در بین مسلمانان میبینیم همان را در بین مسیحیان میبینیم. همان را در بین هندوها میبینیم... دنیا از ما دو انتظار دارد. یکی اینکه بایستیم، دوم اینکه الگو بدهیم. باید محکم بایستیم. البته با تدبیر ولی باید بایستیم. و دوم الگو بدهیم. دنیا الگو میخواهد، جامعه شاهد میخواهد. چه کسی باید این را درست کند؟ غیر از ما؟ پیامبر عزیزمان حضرت محمد مصطفی(ص) وعدهاش را دادهاند. مگر نفرمودند که یک قومی میآیند اینطوری و آنطوری هستند و اسلام را منتشر میکنند. باید الگو بسازیم... انسان وقتی میخواهد سیاست خارجی را مدیریت کند باید قدرت خود و شرایط دشمن را بفهمد، مرعوب نباشد و از اینها نترسد. ما بارها اتفاق افتاده میگوییم آقا نگران نباشید تمام است پیروزیم. بعضیها میگویند احمدینژاد حرفهای آسمانی میزند. بعد شروع به تمسخر میکنند.(2)
امروز ملت ما یک مأموریت بزرگ تاریخی بر عهده دارد؛ مأموریتی که گذشته آن،
نهضت انبیا و آینده آن برپایی حکومت عدل جهانی به رهبری امام زمان خواهد بود. امروز ما باید در سرزمین ایران یک جامعه نمونه، پیشرفته، مقتدر و اسلامی بر پا کنیم تا این جامعه نمونه الگو، سکو و نقطه آغازین آن حرکت جهانی برای برپایی عدالت در سر تا سر زمین بشود.(1)
مهمترین مأموریت امام زمان برپایی عدالت است... اصلا عدالت بدون امام، انسان کامل و امام منتظر مفهومی ندارد. تمام کسانی که در مسیر عدالت حرکت کردند، به عشق امام زمان حضرت مهدی(عج) است.(2)
مقام خلیفهاللهی برای این است که عدل برپا شود و این مقام پیامبران و اولیای الهی است. این مقام مقدمه اجرای عدالت است. فرمود: «وَلَقَد کَتَبنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ.»(3)امام عصر حضرت مهدی(عج) که خلیفةالله هستند منتظرند، امید همه انبیا و اولیا هستند. امید همه صالحان و مستضعفان هستند و مقصد نهایی همه ادیان توحیدیاند. ایشان میآیند که زمین را پر از عدل و داد کنند. بنابراین، پهن کردن عدالت در زمین مقصد اعلای همه انبیا و اولیاست. البته امثال بنده قادر نیستیم آن عدالت حقیقی را اجرا کنیم، اما موظفیم در آن جهت حرکت کنیم و در حد توان تلاش کنیم.(4)
(زیرا) عدالت ستون بقا و دوام جامعه است.(5)اگر عدالت باشد، همه چیز به دنبال آن میآید؛ عدالت پایه ترویج محبت و برادری، وحدت و انسجام جامعه، رضایتمندی عمومی و اقتدار و استحکام جامعه است.(6)عدالت زمینه امنیت همهجانبه عمومی است؛ امنیت روانی، امنیت اقتصادی، همه چیز و همه خیرات عالم بعد از توحید و ایمان به خدا با عدالت حاصل میشود و با بیعدالتی و تبعیض همه چیز از بین میرود و ضایع میشود. عدالت یک خواست فطری و عمومی است. امروز هم عدالت یک امر جهانی و مفهوم قابل درک برای همه
1) سخنرانی در دیدار با مردم شیروان؛ 9/1384.
2) سخنرانی در کنگره پرسش و پاسخ مهر؛ 13/8/1385.
3) سوره انبیاء، آیه105.
4) سخنرانی در مراسم تجلیل از قضات نمونه کشور؛ 6/4/1385.
5) «قال امیرالمؤمنین(ع): العدل قوام الرعیة؛ عدالت مایه پایداری جامعه است.» (غررالحکم؛ ص339).
6) «قال امیرالمؤمنین(ع): العدل اقوی اساس؛ عدالت قویترین پایه و اساس است.» (غررالحکم؛ ص446)
ملتها و جوامع است.(1)
افراد ناصالحی که نمی توانند خود را اداره و کنترل کنند چگونه میتوانند بر بشریت حکومت و امور انسانها را اصلاح کنند؟ متاسفانه آنان خود را به جای خدا قرار دادهاند! تابع هوسهای خود هستند و همه چیز را برای خودشان میخواهند. برای آنان کرامت انسانی، جان و مال و سرزمین دیگران اعتباری ندارد. قرنهاست بشر زخم عمیق برخی قدرتهای ناصالح را بر تن خسته خود دارد و هم امروز نیز ریشه اصلی مشکلات جهان، بیاعتنایی به ارزشها و اخلاق و مدیریت انسانهای خودخواه و ناشایسته است. تنها راه اصلاح پایدار، بازگشت به تعلیمات انبیای الهی، یکتاپرستی، احترام به کرامت انسانها و جاری شدن عشق و محبت در همه تعاملات، مناسبات و قوانین و سپس اصلاح ساختارها بر همین اساس است... باید این سخن خدای بزرگ در قرآن کریم را به آنان یادآور شد که : «آیا به قدرتها و دولتهای قبل از خود نمینگرند. اگر گذشتگان صاحب چیزی بودند، آن را نگه میداشتند و اجازه نمیدادند شما جایگزین آنان شوید. خدا به واسطه گناهانشان آنان را نابود کرد و کسی در برابر خدا از آنان حفاظت نکرد.»
آنان بدانند راه و رسم و اندیشه مبتنی بر بیعدالتی و ظلم از بین خواهد رفت. آیا نشانههای بیداری و مقاومت مبتنی بر خداپرستی، انسان دوستی و عدالتطلبی ملتها را نمیبینند. آیا متوجه نیستند که غروب امپراتوریها نزدیک است... بشر از یک گردنه سنگین تاریخی عبور کرده است و دوران گرایش به توحید، پاکی، مهرورزی، احترام به دیگران، عدالت و صلحطلبی واقعی آغاز شده است. وعده الهی است که حق پیروز است و زمین به انسانهای صالح به ارث خواهد رسید.
ای آزادگان، مومنان و مردم جهان به خدا امیدوار باشید و ای تشنگان ارزشهای متعالی در هر کجا که هستید بکوشید تا با خدمت به انسانها و عدالتخواهی، فرصت تحقق این وعده بزرگ الهی را فراهم کنید.
دوران تاریکیها پایان میپذیرد، اسیران به خانههای خود برمیگردند، سرزمینهای اشغالی آزاد میگردد، فلسطین و عراق از سلطه اشغالگران آزاد میشود و مردم
1) سخنرانی در مراسم تجلیل از قضات نمونه کشور؛ 6/4/1385.
اروپا و امریکا از فشار صهیونیستها رهایی خواهند یافت. دولتهای مهربان و دوستدار انسانها جایگزین دولتهای خشن و زورگو خواهند شد. کرامت انسانی اعاده میگردد. عطر دلانگیز عدالت منتشر خواهد شد و مردم با محبت و برادری در کنار یکدیگر زندگی خواهند کرد.
تلاش در این راه و برای حاکمیت انسانهای صالح و انسان صالح کامل، آخرین برگزیده خدا و موعود امم، در حقیقت مرهم نهایی زخمها و حلال همه مشکلات و بر پاکننده عشق، زیبایی، عدالت و حیات سعادتمند در همه دنیاست. همین اعتقاد و تلاش، رمز وحدت و تعامل سازنده بین ملتها و دولتها و آحاد جامعه بشری و همه عدالتخواهان واقعی است.
بدون تردید موعود امم و مصلح کل و نجات بخش نهایی و آخرین پیک آسمانی میآید و همراه همه خداپرستان، عدالتطلبان و مهرورزان، آینده درخشان را بر پا و جهان را پر از عدل و زیبایی خواهد کرد. این وعده خداست و وعده خدا تخلف نمیپذیرد. بیایید ما هم سهمی در تحقق این همه شکوه و زیبایی داشته باشیم. به امید آینده روشن بشری و طلوع صبح رهایی و آزادی همه انسانها و محو مظاهر ظلم، نفرت و خشونت و حاکمیت کامل عشق و محبت در سراسر جهان. آیندهای که آن را نزدیک میبینم.(1)
امروز جهان بیش از همیشه نیازمند انسانهای صالح و عدالتخواه و عاشق بشریت و بالاتر از همه نیازمند انسان صالح کامل و منجی حقیقی است که موعود همه امتها و بر پاکننده عدالت و صلح و برادری خواهد بود. ای خدای بزرگ مردم بندگان تو هستند و تو خود بر هدایت و رستگاری آنان تأکید داری. تو خود انسان کامل و موعود امم را بر بشریت تشنة عدالت ارزانیدار و ما را از رهپویان و تلاشگران برای ظهور و حرکتش قرار بده.(2)
البته بررسی سیاست «صدور انقلاب» در آرای احمدینژاد نیاز به توضیح بیشتری دارد. اما پیش از بیان مبسوط آن نیاز است که ابتدا به هویتشناسی وی از خود جمعی
یا هویت «ایرانی، اسلامی» بپردازیم که با این موضوع ارتباط مستقیمی دارد.
اساتید رشته روابط بینالملل در تحلیل پدیدههای سیاست بینالملل از سه سطح تحلیل متفاوت نام میبرند: سطح تحلیل «فرد»، «دولت» و «نظام جهانی». بررسی اندیشههای یک دولتمرد در حوزه بینالملل در واقع به نوعی تحلیل سیاست خارجی آن کشور در سطح تحلیل فردی محسوب میشود. در این رویکرد فرد تصمیمگیرنده، عوامل موثر بر تصمیمگیرنده و تصمیمگیری و نتایج تصمیمگیری مورد بررسی قرار میگیرد. در عوامل موثر بر تصمیمگیری در سیاست خارجی به مواردی چون روانشناسی سیاسی فرد، شرایط و مقتضیات تصمیمگیری و دریافتهایی که شخص تصمیمگیرنده (دولت مرد) از محیط بینالملل و تواناییهای خود دارد، پرداخته میشود.(1)
در این بخش از گفتار و با توجه به این که پیشتر به مواردی چون روانشناسی سیاسی احمدینژاد پرداختیم، تلاش میکنیم دریافتهای کلی او را از «ایران» و «نظام کنونی جهان» معلوم سازیم تا در ارتباط آن دو در نهایت بتوانیم فرایند تصمیمگیری وی را در سیاست خارجی تبیین کنیم.
احمدینژاد عدم خودشناسی مناسب را موجب عدم خودباوری میداند و آن را منشأ بسیاری از ضعفها و شکستهای سیاست خارجی میخواند. دولتمردی که خودشناسی درست و خودباوری دارد در دیپلماسیها و گفتگوها بهتر میداند منافع ملی را کسب کند. او هویت هر ملت را متشکل از چگونگی دریافت از «گذشته تاریخی» و «توانمندیهای فعلی» میداند و معتقد است پیشرفت در صورتی محقق میشود که مبتنی بر این دو عنصر هویتساز باشد. در ایران هم دیپلماسی موفق زمانی صورت میبندد که دولتمردان، کارگزاران و دیپلماتهای ایرانی بر اساس این دو عنصر هویتی شناخت مناسبی از ایران داشته باشند. زیرا ایران، هم از گذشته باشکوهی برخوردار است و هم از ظرفیتها و استعدادهای فراوان. از منفیانگاری و خودکمبینی
1) در این باره بنگرید به: قوام، عبدالعلی؛ اصول سیاست خارجی و سیاست بینالملل؛ تهران، سمت، 1386، صص، 14 و 42-52.
سیاست مثبت و سازندهای حاصل نمیشود؛ سیاستی «قدرت» تولید میکند که مبتنی بر خودباوری و مثبت اندیشی باشد.
احمدینژاد ایران را در طول تاریخ کشوری بزرگ و پیشرو میشناسد که در هر دوره و نسبت به موقعیت زمان خویش در تمام ابعاد فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی سرآمد جامعه بشری بوده است. ایران چه پیش از اسلام و چه پس از آن منشأ علم و هنر و فرهنگ و اندیشه بوده است. از نگاه او ایران به دلایل انسانی، ایدئولوژیکی، سیاسی، اقتصادی، طبیعی و مادی که همگی عناصر تشکیلدهنده قدرت محسوب میشوند، این توانایی و ظرفیت را دارد که در زمان حاضر نیز به عنوان «قدرت صالح» و «فرهنگ رهایی بخش» از سوی جامعه جهانی شناخته شود و به یاری بشر امروز بیاید. اما این کشور به دو دلیل «استعمار» و «دولتهای مستبد ضعیف و دستنشانده و ناصالح» در دو سده اخیر و تا پیش از انقلاب اسلامی نتوانست رشد کند و از مجد و شکوه گذشته خویش فاصله گرفت، یعنی در همان دورهای که غرب از لحاظ مادی رشد کرد. با وقوع انقلاب اسلامی 1357 ایران دوباره به مسیر پیشرفت و توسعه خویش بازگشت و با ظهور تواناییهای خود و شخصیتهای برجسته، رسالت گذشته خویش را به دوش گرفت. در اندیشه او فرهنگ ایرانی به فضایل اخلاقی و شاخصهای مثبت انسانی آراسته است. ایرانیان اهل تجاوزگری نبوهاند، اما از حقوق خویش به خوبی دفاع کردهاند. فرهنگ سیاسی ایران به پیروی از فطرت الهی، خواهان عدالت و حقیقت بوده و خونگرمی و مهرورزی از ویژگیهای آنان بوده است. ایرانیان همواره ملتی دینمدار و موحد بودهاند و اصولا مهمترین دلیل گرایش آنان به اسلام ریشه در همین ویژگی آنان دارد. دینمداری و ایمان با روح و فرهنگ ایرانیان آمیخته است و به همین دلیل ایران و اسلام دو مفهومی هستند که نمی توان آنها را از یکدیگر تفکیک کرد. ایرانیان با داشتن فرهنگ رشد یافته دینی خود، این رسالت را به ویژه پس از انقلاب بر عهده دارند که پیام فرهنگی خویش را به بشر امروز برسانند که به دلیل بحرانهای معنویتی و معرفتی دچار سرگشتگی شده است. با وجود این، احمدینژاد معتقد است که ایرانیان هیچگاه گرایشهای ناسیونالیستی به معنای منفی آن نداشتهاند و همواره نگاه جهانی داشتهاند. او حتی دلیل مهاجرتها و مسافرتهای میلیونی ایرانیان به کشورهای دیگر را در همین ویژگی میداند. لذا وی این پدیده را «فرصت» تلقی
میکند؛ نه «تهدید» و در بیشتر مهاجرتها رویکردی مثبت میبیند و آنان را «سفیران ملت ایران» میخواند. ایرانیان به کشور خود علاقهمندند اما به آن تعصب نژادپرستانه ندارند و دارای اندیشههای فراملیتی هستند که میتوان ریشه آن را در «انسانمداری دینی» جست. به این معنا که به حجت و حرمت اسلام، تمام انسانها محترم و دارای کرامت هستند و ملیت و رنگ و نژاد و دین در این باره نقشی ندارند. روابط انسانها حتی فراتر از مسایل حقوقی باید مبتنی بر اخلاق و روابط عاطفی باشد. شاید آن چه که موجب تقویت این باور درباره ایرانیان میشود وجود روایات و احادیثی باشد که درباره خصایل نیکوی ایرانیان از امامان شیعه(ع) و پیامبر اسلام(ص) وارد شده است. این مسأله حتی با موضوع «مهدویت» پیوند مییابد و این که ایرانیان در زمینهسازی ظهور نقش مهمی بر عهده دارند. همچنین میتوان به ستایشهای امام خمینی(ره) و رهبر انقلاب از جامعه امروز ایران اشاره کرد که ایشان آن را برتر از جامعه مسلمانان صدر اسلام میدانستند.
روایاتی که درباره ایرانیان و پیرامون آیاتی که تفسیر به ایرانیان شده وارد شده است، بیشتر تحت عناوین زیر بوده است: پارسیان، طرفداران سلمان فارسی، اهل مشرق زمین، اهل خراسان، اهل قم، اهل طالقان، یاران درفشهای سیاه، سرخ رویان و فرزندان سرخ رویان. برخی از روایات نیز به افرادی از اهل ری تعلق دارند. صاحب «کشاف» نقل میکند که از پیامبر(ص) درباره کلمه «قوم» که در آیه 38 سوره محمد(ص) آمده است سئوال شد. آن حضرت به سلمان اشاره کرد و فرمود: «به خدایی که جان من در دست قدرت اوست، اگر ایمان (و دانش) در کهکشانها باشد مردانی از پارس به آن دست مییابند.»(1)در واقع، روایات فراوانی از پیامبر اسلام و دیگر معصومین با مضامینی مشابه روایت شدهاند. برخی از آنها حتی از ایرانیان به عنوان زمینهسازان ظهور امام عصر(عج) یاد کردهاند. در یکی از این روایتها از امام کاظم(ع) نقل شده است که: «مردی از قم، مردم را به سوی خدا دعوت میکند، افرادی گرد او جمع میشوند که قلبهایشان همچون پارههای آهن ستبر است که بادهای تند حوادث آنان را نمیلغزاند. از جنگ خسته نشده و نمیترسند. اعتماد آنان بر خداست و سرانجام کار از
1) کشاف؛ ج 4، ص 331.
آنِ پرهیزکاران است.»(1)در یکی دیگر از این روایتها از امام صادق(ع) آمده است که: «بلاها از قم و اهل آن دور شده است، به زودی زمانی خواهد رسید که قم و اهل آن حجت بر مردم خواهند بود و این در زمان غیبت قائم ما و ظهور وی میباشد.»(2)
هویت حاصل دو عنصر است: یک، گذشته تاریخی. دو، توانمندیهای فعلی... کسی که هدف مشخصی را تعقیب نمیکند هیچ پیشرفتی برایش اتفاق نمیافتد. میزان پیشرفت با نزدیک شدن به هدف متناسب است. هدفها هرچه بزرگتر، تلاشها بیشتر. انسانهایی که اهداف بلند ندارند، سرگشتهاند و هر لحظه به یک سمت (میروند) و انسانهایی که اهدافشان صرفا اهداف مادی است، باز در ماده محدود هستند... در این آرمانها میشود عدالت جهانی، تعالی انسانها و صلح جهانی را جستجو کرد. اینها را هم داریم که آرمانهای بلندتری هستند... قطع ارتباط با هویت یا آرمان به سرگشتگی منجر میشود.(3)
برای این که کشور را بسازیم به عوامل فراوانی نیاز داریم. یکی از مهمترین عواملی که برای آن مجاهدت بزرگ لازم داریم عبارت است از «خودباوری». ما باید خودمان را باور کنیم. برای این که خودمان را باور کنیم، باید عوامل گوناگونی را مدنظر قرار دهیم. به دو تا از آنها مختصر اشاره میکنم. یکی از آنها این است که هویت خودمان را دریابیم. ما که هستیم؟ چه هستیم؟ کجا بودیم؟ از کجا میآییم؟ کسی که هویتش را گم بکند خودش را باور نمیکند. کسی که خودش را باور نکرد حرکتی رو به جلو نخواهد داشت. ما یک ملت مسلمان پیرو اسلام ناب محمدی هستیم. گذشته پر از مجاهدت و گذشته دینی؛ این هویت ماست. شجاعت، غیرت، حمیت، وحدت، الفت و تبعیت از احکام دینی؛ این هویت ماست. عامل دیگر برای خودباوری عبارت است از شناخت داشتهها. ما چه داریم؟ اگر ندانیم چه داریم، مطمئنا نمی توانیم حرکت رو به جلو داشته باشیم. ملت ما ملتی غنی است. سرزمین ما سرزمینی غنی است. ما همه چیز را برای حرکت رو به جلو داریم. استعدادهای انسانی، فرهنگ، هوشمندی، جوانان،
همتهای بلند، ایمان پاک و زلال و در کنار آن امکانات مادی فراوان.(1)
پایه حرکت هویت است. هویت لازمه حرکت است. هویت تعریف یک ملت و یک انسان است. مرز ما را با محیط و دیگران تعریف میکند. حفظ و ارتقای هویت رمز ماندگاری و پیروزی است، همینطور که خودباوری رمز پیروزی است. تخریب هویت ملتها جزو محور تهاجم فرهنگی است. جزو محور کار فرهنگی نظام سلطه است. وقتی هویت مخدوش یا زایل شد، انسان بیهویت انسان اسیر، ذلیل و تسلیم است. هویت ما، هویت ملی و منطقهای ما، کالای ارزشمندی است که در طول هزاران سال و با مجاهدت و تلاش همه دلسوزان، اندیشمندان، علما، فضلا، ادبا، هنرمندان و بزرگان به دست آمده است و چیزی نیست که در خمره رنگرزی بزنیم و یک دفعه درست بشود. در طول تاریخ هویت حاصل تلاش فکری و دسترنج همه دلسوزان یک ملت است که البته در حال رشد و تحول است.(2)
یک ملت، یک شهر و یک استان زمانی میتواند حرکت رو به جلو داشته باشد که خود را باور کند. اگر همه استعدادها، معادن و امکانات عالم را به ما بدهند و ما خودمان را باور نداشته باشیم، همهاش ضایع میشود. باید خودمان را باور داشته باشیم. به خودمان اعتماد کنیم، توانمندیهای خودمان را بشناسیم و به آن متکی بشویم. این درست همان چیزی است که نظام سلطه میخواهد در ملتها تخریب کند، تحقیر کند و خودباوریها را بگیرد. خودباوری که رفت دیگر چیزی نمیماند... اگر بدانیم اینجا عرفا، علما و بزرگان و ادبا و صاحب نظرانی بودهاند که نظریاتی دادهاند که امروز هم در دنیا نظیر ندارد. اگر بدانیم چه تمدنی داشتهایم، اگر میراث فرهنگی و استعدادهای امروز خودمان را بشناسیم، این پایه خودباوری است. اگر خودمان را باور کنیم، دیگر هیچ قدرتی نمی تواند مقابل انسانی که خودش را باور کرده، متوکل بر خدا هم هست، برابری کند.(3)
ملت ما از معدود ملتهایی است که همواره موحد زیسته است و با ظهور اسلام، به پیامبر عزیز(ص) ایمان آورد، در دامان اسلام تعالی و تکامل یافت و آن چه از ذوق،
استعداد و توان داشت در خدمت اسلام قرار داد. او در سایه اسلام به قلههای بلند علم، معرفت و کمال دست یافت و اسلام با فداکاریها، جان فشانیها و مجاهدتهای علمی و معنوی ایرانیان گسترش یافت. این تبادل و خدمات متقابل به گسترش فرهنگ، ادب و تمدن و تربیت ستارگانی در علم، ادب، حکمت، ریاضی، نجوم، اخلاق، فلسفه، پزشکی و سایر رشتهها انجامید؛ ستارگانی که تمدنساز و فرهنگساز شدند و همچنان در دنیای امروز هم میدرخشند و نامشان همواره قرین اسلام و ایران است. اگرچه با فاصله افتادن میان مردم و حکومتها در دورانهایی، فرصتهای مهمی از دست رفته و آفتهایی عارض شده است، ولی در عین حال فروغ علم، ایمان و مجاهدت هرگز در این سرزمین افول نکرده است.(1)
ملت ایران همواره و در طول تاریخ ملتی با معنویت و یکتاپرست بوده است... و به خاطر همین یکتاپرستی، تنها ملتی است که دین اسلام را با آغوش باز پذیرفت و به سرعت دانشمندان ایران در صدر دانشمندان اسلامی و جهان اسلام قرار گرفتند.(2)
علامه جعفری در کتاب «تاریخ علم» ریشه بسیاری از علوم را ایرانیان میداند.(3)
امام (خمینی) فرمودند: ملت ما الهی شده است. همانطور که میدانید حضرت امام(ره) لاینطق عن الهوی بودند، یعنی ایشان کسی نبودند که از روی هوای نفس حرف بزنند و هر کلمه ایشان، هدایت شده و تعبیه شده بر زبان مبارک ایشان بود. حضرت امام(ره) حلقه وصل بین بشریت و آسمان بودند. همچنین رهبر معظم انقلاب هم فرمودند: ملت ایران بهتر از ملت اسلام در صدر اسلام و در زمان پیامبر عزیزمان، حضرت محمد بن عبدالله(ص) هستند. ملتی نجیب، مومن، پاک، فداکار، انقلابی و عاشق واقعی اهل بیت(ع)... ملت ما به طور عمیق عاشق اهل بیت(ع) است و به دست ایشان و با نظارت مستقیم آنها تربیت شده است. لذا اگر کسی خادم این ملت باشد، افتخار است و هیچ افتخاری با آن برابری نمیکند.(4)
جریان تفکر دینی و ایمان الهی مردم متعلق به امروز و دیروز نیست، این شالوده و
اساس فرهنگ ماست. حتی در اعصاری که مهاجمان غیرمسلمان به ایران توانستند سلطه نظامی خود را پهن کنند، نتوانستند سلطه فرهنگی داشته باشند، بلکه عموم فرهنگهای مهاجم در تمدن اسلامی و ایرانی ذوب شدند و رنگ باختند.(1)
اساس تعالی جامعه ما بر خودباوری است. آن دستاورد عظیمی که به واسطه انقلاب اسلامی برای ما حاصل شد. ما ملتی هستیم توانمند، با فرهنگ، تمدنساز، دارای سابقه بسیار طولانی در تولید علم، ادب و هنر، برپایی تمدن، شهرسازی، ریاضیات، پزشکی، نجوم، ادبیات و معماری. ملت ایران در همه آن چیزی که بشریت امروز میتواند به آن افتخار کند، سرآمد بوده است.(2)
انقلاب، انتخاب آگاهانهای بود که ملت ما بیش از 1400 سال دنبال آن بود. این که میگوییم 1400 سال، برای این که ملت ما همیشه موحد بوده و دنبال حکومت عدل با ویژگیهای علوی بوده (است). به همین دلیل اسلام را خیلی راحت پذیرفت... آن موقعی که ملت ما اسلام را پذیرفت، به لحاظ اقتصاد و تمدن بسیار پیشرفتهتر از کسانی بود که او را به اسلام دعوت کردند... این انقلاب ادامه نهضت انبیاست... اگر این را از آن بگیری بیمعنا میشود. اصلا نمیارزد که آدم یک دقیقه وقت برای آن بگذارد، چه رسد به این که بخواهد جانش را بدهد و آن هدف انشاءالله طلوع خورشید درخشان امامت و فرزند حضرت زهرا(س) و برپایی حکومت عدل جهانی در سراسر دنیاست. همه پیامبران بدون استثنا آمدهاند مقدمه آن حرکت را فراهم کنند. گرچه یک مأموریت مقطعی در زمان خودشان هم داشتهاند، اما مأموریت اصلشان تحقق آن هدف است... (باید) اینها را در یک سیر رو به کمال و متصل به هم ببینیم که همه (برای آن) آمدهاند.(3)
ایران متعلق به همه بشریت است؛ به خصوص ایرانیان عزیز. ایرانیها هرجای دنیا هستند، ایرانی هستند و تحت حمایت و خدمترسانی دولتاند. دولت متعلق به همه ایرانیهاست؛ هرکس هرجا هست. ما محدودیتی هم برای انتخاب محل سکونت برای هیچ ایرانی نداریم. هر ایرانی آزاد است هر جای دنیا را برای زندگی
انتخاب کند، ولی یک خواهش هموطنانه داریم که آن ارتباط با ایران و علقه به ایران و آن رسالت ترویج فرهنگ ایرانی و اسلامی است که باید بر عهده داشته باشند. آنها سفیران ملت ما هستند، به خصوص آنهایی که در عرصههای علمی و فناوری دارند تلاش میکنند.(1)
ایرانیهایی که خارج کشور هستند، یک سرمایه برای ملت ایراناند. سرمایه بودن به مفهوم این نیست که ما انتظار داریم شما از اینجا پول قابل توجهی استحصال کنید و با خودتان به ایران بیاورید. حالا آن کسانی که الحمدلله در بخش اقتصادی موفق هستند و دوست دارند بیایند و در ایران عزیز سرمایهگذاری کنند، خیلی خوب است. اما منظور من از سرمایه، سرمایه فرهنگی است. چرا که ایرانیها در هر جای عالم که قرار بگیرند، بالاخره ایرانی هستند و فرهنگ، آداب و رسوم، نگاه، اخلاق و سلایق ایرانی چیزی خاص خود ایرانیهاست... میخواهید که بدانید چرا ایرانیها بهترین هستند؟ من چند تا دلیل ساده میآورم. اگر برتر بودن به انسانیت، اخلاق انسانی، دوست داشتن دیگران، با محبت بودن و با عاطفه بودن است، کدام ملت در دنیا از ملت ایران با عاطفهتر است؟... اگر هوش، استعداد و توانمندیهای فردی را بگیریم، کدام ملت قویتر از ایران است؟... کدام ملت فرهنگیتر از ایران است؟ اگر برتری به شجاعت است کدام ملت شجاعتر از ملت ایران؟... بالاخره ایرانیها در درون خانواده، احترام به پدر و مادر، دوستی فرزند، فداکاری برای فرزند و فداکاری برای پدر و مادر تقریبا منحصر به فرد هستند.(2)
ملت ایران در طول تاریخ پر افتخار خودش در مقابل مهاجرت فرزندان خودش حساسیت نشان نداده است. علتش هم این بوده است که فرهنگ ما که مبتنی بر فرهنگ اسلامی است و همه سنتهای ایرانی ما ممزوج با فرهنگ اسلامی است... از آن چنان غنایی برخوردار است که هر جمع ایرانی در هر منطقه از جهان که قرار بگیرند، اگر آن باور در آنها باشد، به سرعت محیط خودشان را تحت تأثیر قرار میدهند و بعد از یک یا دو نسل میبینیم همه فضا عوض شد... تک تک
ایرانیهایی که خارج از کشور هستند، سفیران ملت ایراناند و در بسیاری از مواقع نقشی که در دفاع از منافع ملی و هویت ایرانی و اسلامی ما میتوانند ایفا کنند، بسیار بیشتر از اشخاص رسمی است که اینجا مسئولیت دارند... ایرانیان هر جای دنیا که باشند، اگر با هویت خودشان کار کنند، این در یک نگاه بلند مدت به نفع ایران است، چون همیشه فرهنگ و تمدنی که ایرانیان به بشر ارائه دادهاند، فرهنگ و تمدن جهانی بوده است. یادتان باشد ایرانیها هیچ وقت ناسیونالیستی به عنوان ایران فکر نکردهاند که بگویند ما هرچه داریم، فقط برای خودمان است و منتشر نمیکنیم.(1)
گرچه ما دوست داریم همه ملتها به قلهها برسند، یعنی منحصر در خودمان نمیدانیم، اما برای ایران یک مسئولیت ویژه داریم. مأموریت اصلی ما تعالی ایران اسلامی است... شرط موفقیت ما در سیاست خارجی این است که به اصول انقلاب و نظام ایمان داشته باشیم. باید ایمان داشته باشیم که «الاسلام یعلو و لایعلی علیه.» باید ایمان داشته باشیم که تنها راه نجات بشریت خداپرستی و عدالت است.(2)
یکی از مراحل مهم هر انقلاب بزرگ مرحله بسط آن پس از نهادینهشدگی است. نگاهی به انقلابهای بزرگ فرانسه (1789م) و روسیه (1917م) نشان میدهد که در این انقلابها نیز گرایش به بسط فرهنگ و ایدئولوژی به جوامع دیگر وجود داشته است و رهبران و ایدئولوگهای آن تلاش کردهاند اندیشه خود را بسط و گسترش دهند. این ویژگی عمومی انقلابها را در انقلاب اسلامی ایران نیز میتوان مشاهده کرد، که امام خمینی از آن با عنوان «صدور انقلاب» یاد کرد.
به عبارت دیگر، نظریه صدور یا بسط انقلاب از همان بدو تولد انقلاب اسلامی از سوی رهبران آن ارائه شد که در هر دوره از عمر جمهوری اسلامی نیز تأثیرات خود را
به نوعی در سیاست خارجی ایران برجای گذاشت. البته رهیافتهای این سیاست در هر دوره متفاوت بوده است.
امام خمینی به جهان شمول بودن دین اسلام و صدور آن به سایر جهان باور داشت. به گفته او، اسلام «برای یک کشور، برای چند کشور، برای یک طایفه، حتی برای مسلمین نیست. اسلام برای بشر آمده است... همه بشر را اسلام میخواهد زیر پوشش عدل خودش قرار بدهد.»(1)«ما امیدواریم که این امر به تدریج مهیا بشود.»(2)در نتیجه این برداشت از آرمان نظام جهانی اسلام، ایران تحت حکومت ولایت فقیه باید بکوشد اندیشههای انقلاب خود را در جهان بسط دهد. امام خمینی تأکید داشت که «ایران نباید برای صدور این ایدئولوژی، شمشیر بردارد. صدور اندیشه با زور، صدور نیست.» او در همین زمینه اضافه کرد که راه صدور انقلاب، ایجاد سرمشقی از رفتار اخلاق اسلامی است.(3)
به رغم اندیشه و مقصود روشن امام خمینی از نظریه صدور انقلاب که مبتنی بر گسترش بینش و ارزش اسلامی با رویکردهای صلحآمیز و برخاسته از گفتمانهای علمی/ سیاسی بود، اما باز تاب این نظریه در مباحث ژورنالیستی و سیاست زده به گونهای غیرواقعی منعکس شد. آن چه که به تقویت این پروپاگاندا یاری رساند وقوع رخدادهایی نظیر تسخیر سفارت امریکا، جنگ عراق علیه ایران و اقدامات برخی سازمانها نظیر «سازمان انقلابی تودههای جمهوری اسلامی ایران» بود که در فضای بینالمللی تصویر نامطلوبی را به واسطه رسانههای غربی و عربی علیه ایران و انقلاب اسلامی ترسیم کرد. البته دلیل مهمتر، بیم تحریک ناشده حکومتهای محافظهکار منطقه بود که به نوعی از تکرار داستان «طوطی و بازرگان» و درسآموزی انقلاب به جوامع دیگر مسلمان واهمه داشتند؛ جوامعی که به دلیل حضور استعمار و دولتهای ضعیف دستنشانده، مانند ایران پیش از انقلاب در حالت انفجار قرار داشتند. به عبارت دیگر، این ایران هراسی به دلیل تشابه وضعیت جوامع اسلامی و حکومتهای حاکم بر آنان به شرایط ایران زمان پهلوی بود و لذا با چنین رویکردی تقابل آن حکومتها با جمهوری
اسلامیخواهی نخواهی رخ میداد و ارتباط چندانی با سیاست خارجی جمهوری اسلامی نداشت.(1)
بسیاری از صاحبنظران در تقسیم تحولات مربوط به نظریه صدور انقلاب و سیاست خارجی ایران، به برخی دلایل زیر سالهای 68- 1358 را به یک دوره جدای از دورههای بعد تقسیم میکنند. از سال 68 به بعد با وقوع برخی رخدادهای داخلی و بینالمللی شرایط داخلی و جهانی دگرگون شد و در نتیجه سیاست خارجی ایران نیز از آن پس چهره متفاوتی یافت. در سال 68 با روی کار آمدن دولت جدید، دگرگونی در دولتمردان ایرانی و پایان جنگ رژیم بعثی عراق علیه ایران و ثبات و اثبات موقعیت جمهوری اسلامی در منطقه از یک سو و آغاز تحولات مهم منطقهای و جهانی نظیر فروپاشی شوروی، حمله صدام به کویت و جنگ اول خلیج فارس از سوی دیگر، که همگی با فاصلههای کوتاه زمانی از یکدیگر رخ دادند، سیاست خارجی ایران با تغییراتی رو به رو شد. بالاترین اولویت ایران در این دوره، بازسازی و توسعه اجتماعی و اقتصادی کشور بود. با این شرایط و تغییرات، سیاست خارجی کشور به تدریج به سمت تنشزدایی گام بر میدارد. ایران در این دوره برای تأمین منابع مالی سازندگی کشور به سیاستهای جدید نفتی روی میآورد که این موضوع سبب میشود ایران به سوی بهبود رابطه خود با کشورهایی نظیر عربستان و دیگر کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس در داخل و خارج از سازمان اوپک گام بردارد. هرچند که این آمادگی در آنان هم به دلایل فوق به وجود آمده بود. این نگرش جدید در اقتصاد و نیز سیاست داخلی و خارجی موجب تغییراتی در نظریههای صدور انقلاب در این دوره شد. برخی نظریهپردازان این سالها از مفهوم «ام القرای اسلامی» برای ایران بهره بردند که تلاش داشت بسط ایدئولوژی انقلاب را از طریق الگوی «ایرانی، اسلامی» و با شاخصهای کشوری موفق و توسعه یافته و با روشهایی احتیاطآمیز به پیش ببرد.(2)
در سال 1376 با روی کار آمدن دولت هفتم، سیاستهای دوره گذشته بدون آن که
دچار تغییرات ماهوی شود با تأکید بیشتر بر تنشزدایی ادامه یافت. بسیاری از پژوهشگران نماد سیاست خارجی این دوره را شعار «گفتگوی تمدنها» میدانند. در این دوره تلاش بر آن بود که تصویر وارونه شده ایران در رسانههای غربی اصلاح شود و جمهوری اسلامی بتواند پیام مسالمتگرا و صلح دوست خود را به جهان برساند. لذا اصلاح چهره سیاست خارجی در رسانههای غربی و عربی در حقیقت خود رویکرد جدیدی در نظریههای صدور انقلاب به شمار میآمد، تا از این طریق پیام فرهنگ و تمدن ایران اسلامی با زبانی قابل فهم برای جهان امروز و غرب مخابره شود. هرچند که انفعال، محافظه کاری بیش از حد و عدم عملیاتی شدن این راهبرد موجب شد که این سیاستها از توانایی و کارآمدی لازم برخوردار نباشند و در برخی مقاطع نسبت به تأمین منافع ملی تردیدهایی را ایجاد کند.
لذا تا پیش از تشکیل دولت احمدینژاد در سال 1384 نظریه صدور انقلاب در تطور تاریخی خود سه دوره مشخص را پشت سر گذاشته بود. با وجود این، نگاه رهبران انقلاب اسلامی همواره در طول دهههای گذشته بر آن استوار بود که انقلاب اسلامی با پیروزی خود در ایران بر خشنترین و قدرتمندترین دیکتاتورها، راه آزادی از قید استبداد و امپریالیسم را بر ملتهای محروم و ستمدیده گشود و به آنها نشان داد که چگونه میتوان بر این قدرتها غلبه کرد. اندیشه صدور انقلاب، برآمده از آموزههای مکتب اسلام و رسالت جهانی آن در راستای گسترش افکار و اندیشههای اسلامی است. امام خمینی مسأله صدور انقلاب را در درجه اول به عنوان خصلت ذاتی یا اجتنابناپذیر انقلاب اسلامی معرفی میکند. زیرا ایشان به لحاظ اسلامی بودن انقلاب و حضور میلیونها مسلمان در نقاط مختلف جهان که عزت و عظمت اسلام را همچون گمشدهای محبوب جستجو میکنند، اشاعه پیام رهاییبخش و عزتآفرین انقلاب اسلامی را لزوما موکول به اخذ تصمیم از جانب منادیان یا اجازه نشر از جانب مخالفان نمیداند. علاوه بر این، اصل کلی پیوستگی امور انسانی و اجتماعی مانع از آن است که رخداد و حادثهای به عظمت انقلاب اسلامی در عصری که وسایل و لوازم ارتباطی به چنان سطحی از پیشرفت رسیده که خبر و پیامهای کلی این قبیل رخدادها به سرعت منتشر میشود، دیگر انسانها و جوامع را تحت تأثیر قرار ندهد. به ویژه اگر این انقلاب علیه درد و رنج مشترک انسانها ندا داده باشد، این تأثیر و تأثر
اجتنابناپذیر خواهد بود. برای امام، صدور انقلاب یک تکلیف در راستای همان احساس حاکمیت اسلام و احکام تعالی بخش آن در داخل کشور بود. ایشان حاکمیت اسلام در سایر سرزمینهای اسلامی و پاسخگویی به ندای مظلومیت سایر مسلمانان و مستضعفان جهان را وظیفه خود و دیگر پیروان «اسلام ناب» میدانست. او انقلاب اسلامی را الگوی ارزشهای مطلوب مردم تحت ستم میدانست و معتقد بود انقلاب اسلامی از آن جهت که معرف آرمانهای مردم محروم و مسلمانان مظلوم است، مورد پذیرش آنان است.(1)
در مقدمه قانون اساسی که به وضوح میتوان فلسفه مهدویت و رابطه آن را با صدور انقلاب مشاهده کرد، چنین آمده است: «قانون اساسی با توجه به محتوای انقلاب اسلامی ایران که حرکتی برای پیروزی تمام مستضعفین بر مستکبرین بود، زمینه تداوم این انقلاب را در داخل و خارج کشور فراهم میکند. به ویژه در گسترش روابط بینالمللی با دیگر جنبشهای اسلامی و مردمی میکوشد تا راه تشکیل امت واحد جهانی را هموار کند و استمرار مبارزه در نجات ملل محروم و تحت ستم در تمامی جهان فراهم آید.» در فصل دهم قانون اساسی تحت عنوان سیاست خارجی، در اصل 154 در تعیین اهداف نظام و حدود و ثغور اعمال سیاست خارجی چنین آمده است: «جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود میداند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان میشناسد. بنابراین در عین خودداری کامل از هرگونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزه حقطلبانه مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت میکند.» البته در برخی اصول دیگر قانون اساسی نیز به این موضوع اشاراتی شده است.
انقلاب اسلامی به رغم نظر متفاوت و خاص خود که متاثر از اندیشههای روابط بینالملل اسلامی است اما نظام بینالملل موجود را به عنوان یک واقعیت، مورد قبول قرار داده و در چارچوب نظام «دولت، ملت» و در تعامل با سایر دولتهای جهان، برنامههای فرامرزی خود را تنظیم کرده است. مخاطب صدور انقلاب در این شرایط
1) برای بررسی بیشتر در این باره بنگرید به محمدی، منوچهر؛ بازتاب جهانی انقلاب اسلامی؛ تهران، پژوهشگاه فرهنگ اندیشه اسلامی، سازمان انتشارات، 1385 صص 59-82.
دولتها نبودند، بلکه این ملتها و جوامع مختلف بودهاند که مخاطب اصلی انقلاب اسلامی قرار گرفتهاند. در عین حال که جمهوری اسلامی روابط خود را بر پایه اصل تنشزدایی و همزیستی مسالمتآمیز با همه دولتها و اصل عدم مداخله در امور داخلی سایر کشورها قرار داده است؛ در عین حال منافاتی با این اصل نمیبیند که پیام انقلاب خود را به گوش جوامع دیگر برساند و به آنها آموزش دهد که راه رستگاری، آزادی و برقراری عدالت اجتماعی چیست.(1)
به همین ترتیب، سیاست صدور انقلاب در اندیشه احمدینژاد ضمن پیروی از چهارچوب کلی نظری انقلاب و جمهوری اسلامی اما از هویت خاصی نیز برخوردار است. این سیاست متأثر از دیگر ابعاد سیاست خارجی او دارای ویژگیهای زیر است:
تأکید آگاهانه بر گفتمان «عدالت، معنویت» به عنوان مهمترین رکن صدور انقلاب، در زمانی که جهان به دلیل بحرانهای معنویت و شکست دیگر گفتمانهای عدالتخواه به چنین گفتمان چند سویه نگری نیازمند است.
راهبردی شدن اندیشه صدور و لحاظ کردن آن در تمام ابعاد سیاست خارجی حتی در تجارت.
بینش عمیق درباره یکسان دیدن ریشههای مشکلات داخلی و بینالمللی و جدا ندانستن آنها در زمانی که جهانی شدن مسایل داخلی و بینالمللی را به هم پیوند داده است. احمدینژاد معتقد است برای حل مشکلات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی داخلی نیز باید جهانی اندیشید و جهانی عمل کرد. مسایل داخلی را بدون حل مسایل جهانی نمیتوان مرتفع کرد.
تأکید بر سیاست خارجی فعال و تهاجمی به جای سیاست خارجی منفعل و تدافعی. با وامگیری از ادبیات ورزشی میتوان چنین گفت که «بهترین دفاع حمله است.» سیاست خارجی منفعل ناشی از عدم خودباوری و نبود اعتماد به نفس است و به دلیل خودکم بینی، در نهایت توان دفاع از منافع ملی را در حوزههای نرم و سخت از دست خواهد داد.
در این راهبرد، سیاست صدور انقلاب را نمیتوان جدای از جهانی شدن، در نظر
1) پیشین؛ ص 79.
گرفت. زیرا در اندیشه احمدینژاد جهانی شدن، غربی شدن نیست و در واقع مشارکت تمام فرهنگها و تمدنها در ساختن فضای کلی حاکم بر جهان است. در این میان فرهنگ و تمدن ایران اسلامی که از تمدنی چندین هزار ساله برخوردار بوده و متکی به آخرین دین ابراهیمی یعنی اسلام است از آن ظرفیت و توانایی برخوردار است که نقش مهمی را در آینده جهان ایفا کند. احادیث و روایات معصومین شیعه درباره سرانجام تاریخ نیز مؤید این اندیشه است که اندیشههای اسلامی اندیشههای فراگیر و جهانی خواهند بود و بشریت در پایان تاریخ به این رشد خواهد رسید که به اسلام ناب پیامبر اسلام رجوع کند. لذا خاستگاه اندیشه صدور انقلاب به تمدن و فرهنگ ایران اسلامی باز میگردد که در انقلاب 1357 تبلور و ظهور یافته است و از این جهت مسألهای نیست که تنها به ویژگی انقلابها مربوط شود.
احمدینژاد تلاش دارد پیوسته بر روی این راه باریک سیر کند که بدون غلطیدن به هر دو طرف؛ نه چهره گفتمان «عدالت، معنویت» انقلاب که در پی صلح پایدار است مخدوش شود و نه حقوق و منافع کشور در حوزههای نرم و سخت پایمال شود. کسب اقتدار و تامین منافع که چهره دیپلماسی یک کشو را چهرهای موفق نشان میدهد خود یکی از روشهای بسط انقلاب است. دیپلماسی منفعلانهای که توان دفاع از منافع کشور را ندارد هر اندازه هم که چهره روشنفکرانه به خود بگیرد به دلیل ضعفهایش جذابیت کافی نخواهد داشت. زیرا در آن سه رکن «عزت»، «مصلحت»، و «حکمت» رعایت نشده است. به عبارت دیگر، کنشگر مؤدب و سر به زیری که نتواند از حقوق خود دفاع کند و ضعف سراپای وجودش را گرفته باشد علاقهای بر نمیانگیزاند و چنگی به دل نمیزند. نگاه واقعبینانه بر آن است که حق «گرفتنی» است نه «دادنی» و هیچ کنشگری نمیتواند به صرف سر به راه نشان دادن خود، حقوق خویش را در عرصه جهانی استیفا کند. البته از سوی دیگر باید روشن ساخت که ایران ضمن دفاع از منافع مشروع خود، برنامههای مشخصی برای صلح پایدار جهانی، رعایت حقوق بشر و حفظ کرامت انسانها دارد و راهبرد اصلی آن، «گفتگو»، «دیپلماسی» و «بازرگانی» است.
صدور انقلاب یا «بسط گفتمان انقلاب» که در طول سه دهه گذشته مطرح بوده،
تعبیر دیگری از مشارکت در تضارب آرا و افکار جهانی است. در واقع تلاشی است برای به دست آوردن فرصت مناسب و برابر در کنار گفتمانهای دیگر تا انقلاب نیز بتواند پیام خود را به مخاطب امروز برساند. احمدینژاد نیز با ارائه گفتمان «عدالت، معنویت» برخاسته از انقلاب اسلامی معتقد است که این گفتمان تنها به مسلمانان جهان منحصر نمیشود. زیرا ارزشهایی نظیر عدالت، معنویت، آزادی و صلح که گفتمان انقلاب مروج آنهاست، متعلق به همه بشریت است و محدود به مسلمانان نیست. لذا گفتمان «عدالت، معنویت» برای معرفی و بسط خود و در مراحل مخاطبشناسی سه گروه مخاطب را به طور کلی از یکدیگر تمیز داده است:
الف. مسلمانان و جمعیتهای ساکن در کشورهای اسلامی؛
ب. جمعیت متعلق به کشورهای جنوب و استعمار زده؛
ج. افراد ساکن در جوامع غربی که با مشکلات بحران معنویت و عدالت مواجهند.
این گفتمان با معرفی یک نظام فکری چند بعدی بر یکی از آن ارزشهایی که تأکید دارد «معنویت» است. معنویت به عنوان ارزش و هدفی نهایی، احساس و حالتی ذهنی همراه با آرامش، امید و نشاط را شامل میشود که حاصل شیوه زیست و نوع برداشتی است که یک فرد از عالم خلقت دارد. بنابراین، «معنویت» لزوما به معنای گرویدن به اسلام و مذهب شیعه نیست. بلکه دعوت و موج دوبارهای برای ایمانگرایی است تا هرکس هر دینی که دارد به آن مراجعه کند و پایبند باشد. زیرا سرشت ادیان همه یکی است و همگی نیک است و اگر هرکس در دین خود راسخ باشد بشر کمتر با مشکل مواجه میشود. اما بیعدالتی نیز چالشی فراگیر است که نه تنها از سوی کشورهای شمال علیه کشورهای جنوب اعمال میشود، بلکه در جوامع غربی نیز به دلیل وجود نظام سرمایهسالار وجود دارد، و از درون همین بحرانهاست که جنگ و بیثباتی و ناامنی در جهان گسترش پیدا میکند. لذا گفتمان «عدالت، معنویت» با تبیین این شرایط و ارائه یک دستگاه فکری مشخص، روشهایی را نیز برای حل آنها ارائه میکند و در خود این توانایی و ظرفیت را میبیند که چنانچه درست به بشر امروز معرفی شود، توسعه یابد و در حل مشکلات وی موفق باشد. با وجود این، گفتمان «عدالت، معنویت» پیام خاصتری هم برای جوامع جنوب دارد که همان ماهیت ضداستعماری و
ظلم ستیزی آن است. گفتمانی رهایی بخش که نوید عدالت و آزادی میدهد. اما پیام ویژه این گفتمان برای مسلمانان و شیعیان است که پیشتر به آن پرداختیم.
در طول سه دهه گذشته انقلاب اسلامی، به طور کلی راهبردهای صدور انقلاب عبارت بودهاند از: الگوسازی، تبلیغ، آگاهسازی، آموزش و حمایت از نهضتهای آزادی بخش.(1)در اندیشه احمدینژاد نیز اساسِ صدور انقلاب، مبتنی بر گسترش ایدئولوژی انقلاب و ارائه جامعه نمونه و الگو از ایران به ملتهای مختلف جهان است. اما این روشهای بنیادین موجب انفعال در سیاست خارجی وی نمیشود و مانع از آن نمیشود که وی نسبت به نهضتهای آزادیبخشی چون «حزبالله لبنان» و «حماس فلسطین» که سازمانهایی مردمی هستند و زیر فشار رژیم صهیونیستی قرار دارند، بیتفاوت باشد و کمکهای سیاسی و اقتصادی نکند.
احمدینژاد برای ابلاغ پیام گفتمان انقلاب اسلامی ضمن بهرهگیری از دیپلماسی فعال و سفر به کشورهای مختلف جهان، اما از دو شیوه اساسی بهره برد:
الف. انجام مصاحبههای عامدانه فراوان با رسانههای مهم غربی و ارائه دیدگاههای جمهوری اسلامی در خصوص مسایل بینالمللی و دفاع از سیاست خارجی ایران در این رسانهها با استفاده از منطقی شفاف و قابل فهم برای همگان؛
ب. شرکت در چهار دوره پیاپی مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک. به این موارد میتوان شرکت در اجلاس دوربان دو را نیز افزود. وی در سخنرانیهای خود و همچنین برنامههای جانبی این سفرها تلاش کرد از فرصت ایجاد شده بهره ببرد و دیدگاه ایران درباره مسایل مختلف بینالملل و چالشهای جهانی را به اطلاع رؤسای کشورهای دیگر و همچنین ملتهای جهان برساند. به طوری که حتی میتوان از مضامین سخنرانیهای احمدینژاد در مجمع عمومی سازمان ملل به عنوان مانیفست آرای سیاسی او نام برد.
اما در تمام برنامههای جانبی سفر وی به نیویورک به نظر میرسد سخنرانی در دانشکاه کلمبیا نقطه عطف سیاست خارجی وی باشد. چنان که حمید مولانا از اساتید شناخته شده علوم ارتباطات مینویسد، از زمان پیروزی انقلاب اسلامی هیچ رییس
1) پیشین؛ ص72.
جمهوری از ایران به اندازه احمدینژاد مورد توجه جهانیان قرار نگرفته است. البته این موضوع شامل بسیاری از رؤسای برجسته کشورهای دیگر جهان هم میشود. در سالهای بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم تا به امروز، بسیاری از رهبران سیاسی و برجسته جهانی در نشست سالیانه مجمع عمومی از تریبون سازمان ملل سخنرانی کردهاند: نهرو از هند، تیتو از یوگوسلاوی، ناصر از مصر، کاسترو از کوبا، خروشچف از شوروی، کندی از امریکا و... ولی هیچ کدام نتوانستند همچون احمدینژاد توجه ملل جهان و دولتمردان جهانی را به خود جلب کنند. خروشچف در دهه 1960 در یکی از جلسات مجمع عمومی سازمان ملل متحد حتی با مشت زدن روی میز کوشش کرد توجه جهانیان را به خود جلب کند ولی نه خشم و عصبانیت او به عنوان رهبر یک کشور ابر قدرت، و نه فریاد کاسترو به عنوان یک رهبر انقلاب سوسیالیستی و نه طنین ضداستعماری فریادهای نهرو و ناصر و تیتو نتوانست آن بازتاب و تأثیری که سخنان احمدینژاد ایجاد کرد، به وجود آورد. این قضاوت و ارزیابی تنها مبتنی بر قرائت و مطالعه تاریخ روابط بینالملل نیست، بلکه این ادعا بیش از همه بر پایه مشاهدات خود به عنوان استاد دانشگاه و پژوهشگر به مدت پنچاه سال در واشنگتن و نیویورک است. از سوی دیگر حضور احمدینژاد در دانشگاه کلمبیا نیز یک واقعه تاریخی بود. هر کس که این نبرد منطق و ستیزهجویی را میدید، لازم نبود که برای نتیجه و پیام اصلی این نمایش تا آخر منتظر بماند، زیرا در اولین دقایق این صحنه جهانی از بسیاری از اسطورهها راز گشایی شد و پس از آن انبوهی از حقایق نیز آشکار شد، ضمن این که نقشه دشمنان ایران نتیجه معکوس داد. روش توهین و تهمت به احمدینژاد از سوی رییس دانشگاه کلمبیا، مهمانی که خود دانشگاه برای سخنرانی دعوت کرده بود و مهمانی که هنوز فرصت بیان و سخنرانی به او داده نشده بود، با هر معیاری که مورد سنجش قرار گیرد، خارج از نزاکت و ادب بود. رییس جمهور ایران با خونسردی و متانت فوقالعاده این توطئه را نقش بر آب کرد. همچنین آن چه در دانشگاه کلمبیا گذشت، بسیاری از مفاهیم و فرضیههای عصر ما را زیر سئوال برد، یعنی همان ارزشهایی که تمدن غربی، مدعی آنهاست؛ آزادی بیان، منطق، خردگرایی، روشنفکری، الگوی بحث و مناظره، جامعه باز و جامعه مدنی و معیارهای مطلق عقل و دانش در مغرب زمین. با این وصف باید پرسید چرا دنیا به احمدینژاد توجه کرد؟
پاسخ در سهگانهای است که احمدینژاد بر آن تأکید میکند؛ «نواندیشی فضیلت محور و حکمتآمیز»، «عدالتخواهی» و «توحیدگرایی». سهگانهای که میتوان آن را جزیی از نظریه انقلاب نوین عمومی در عالم کنونی به شمار آورد. به عبارت دیگر، در دنیایی که یک ابرقدرت و امپراتوری مانند شوروی سرنگون شد و ابرقدرت و امپراتوری دیگر مانند امریکا در آستانه افول است، در دنیایی که رهبران آن مقابل ظلم و بیعدالتی سخن جدیدی ندارند و سازمانهای بینالمللی مقابل زورگویی و قانونشکنی و جنگ خودسرانه سلطهطلبان سکوت اختیار کردهاند، و در دنیایی که اغلب سران و حاکمان مشروعیت خود را از دست داده و مورد اعتماد مردم خویش نیستند، در چنین محیطی پیام احمدینژاد شنیدنی است. گرچه محتویات آن به گوش و مذاق بعضی سنگین و تلخ به نظر برسد، اما او مسایل و موضوعاتی را در سطح بینالمللی مطرح میکند که دیگران از اظهار آن ابا داشته و خودداری میکردند. احمدینژاد ریشههای درخت اختلاف و کشمکش را نشانه میرود و نه شاخههای فرعی آن را. او نظریهها، فرضیهها و پیشفرضهای حاکم بر نظم جهانی را زیر سئوال میبرد و خواستار تأمل و تفکر در آنها میشود.(1)مولانا ضمن آن که احمدینژاد را نماد و نشانه یک جریان بزرگ در سطح ملی و بینالمللی میداند به دلایل بالا معتقد است که او در رویارویی ایران و امریکا در غوغای رسانهای کلمبیا خود یک رسانه شد.(2)
آنهاست که میزان موفقیت دیپلماسی را تعیین میسازد. دولتهای وابسته، اهداف وابسته دارند؛ دولتهایی که توانایی کشور خود را نمیشناسند اهداف بلندی را در نظر نمیگیرند؛ دولتهایی که علمی و عملیاتی شده نمینگرند در تعیین اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلندمدت خود دچار مشکل میشوند؛ و یا دولتهایی که اعتماد به نفس ندارند و یا غرب زده و متاثر از ایدئولوژیهای غربی هستند اهداف محافظهکارانه برمیگزینند.
در سیاست خارجی دولت احمدینژاد آن چه که میتواند به فهم درست اهداف آن یاری رساند تحلیل درست اندیشه صدور انقلاب است. این اندیشه در درون خود دارای این انگارههاست که سیاست خارجی ایران مستقل و برآمده از اراده ملی ایرانیان است؛ به توانایی و ظرفیت بالای ایران آگاه است و اهداف کوچک و طفیلی برای آن بر نمیگزیند؛ متکی به تمدن چندین هزار ساله ایران است و وضعیت نابسامان کنونی را نمیپسندد که منافع بیشتر ساکنان روی زمین و از جمله ایرانیان را تامین نمیکند. این اندیشه همچنین به عنوان یک راهبرد به دیگر اهداف سیاست خارجی انسجام میبخشد.
الف. جهان به سوی تحولات جهانی شدن در حرکت است، اما رهبری آن نه ممکن است به دست قدرتهای امروزی باشد و نه به صلاح است؛
ب. مهدویت پدیدهای جهانی است و با جهانی شدن همراه است. لذا در فلسفه سیاسی شیعه جهانی شدن یک تهدید نیست و در صورت سیاستگذاری درست و مشارکت در امور جهانی یک فرصت مناسب است.
الف. راهاندازی جنبش نرمافزاری با تاکید بر انجام انقلاب علمی و فلسفی در جهان؛ به این معنا که علوم و معارف جدید باید برخاسته از گفتمان و ایدئولوژی انقلاب اسلامی باشد. زیرا احمدینژاد معتقد است که انقلابهای سیاسی و اجتماعی بزرگ همانند انقلاب اسلامی ایران میتوانند به «انقلاب در پارادایمهای علمی» بیانجامند. اما
این انقلاب علمی مستلزم آن است که نقطه آغاز آن از داخل ایران و از مراکز علمی حوزه و دانشگاه باشد.
ب. ایجاد و معرفی جامعه نمونه و الگو؛ جامعهای پیشرفته و برخوردار از شاخصهای مثبت کیفی و کمی در حوزههای اقتصادی، اخلاقی، صنعتی، فرهنگی و آن چه که ایران را مظهر اقتدار و «قدرت صالح» نشان دهد.
تفکر اسلامی و حاکمیت اسلامی در یک جغرافیا یا قوم یا یک مقطع زمانی محصور نیست. هر چه به جامعه اسلامی نزدیکتر بشویم و هر چقدر تشنگی به عدالت بیشتر شود ما به عدالت عمومی و کلی «مهدوی» نزدیکتر شدهایم... از چنین منظری جمهوری اسلامی باید سمت و سوی عدالت گستری و تعالی مادی و معنوی را داشته باشد. باید تلاش نماید خود را به جامعه مهدوی نزدیک کند... رسالت انقلاب جهانی است. امروز ما باید خودمان را برای پاسخ گویی به نیازهای بشریت آماده کنیم. تفکر مهدوی یعنی همین؛ انتظار یعنی همین؛ یعنی امروز که به لطف خدا به پرچمداری یک فقیه حاکمیت اسلام در این سرزمین برپا شده، ما باید خودمان را به سرعت برای اداره جهان آماده کنیم. اگر نگاهمان آن جا نباشد، مطمئن باشید نمیتوانیم مشکلات داخل را هم حل کنیم و در مشکلات داخل غرق خواهیم شد. باید نگاه آن افق بلند باشد.(1)
اسلام کاملترین دین و مکتب زندگی است. اسلام تنها راه نجات بشریت است که در آن خداپرستی، عدالت، کرامت انسانی، صلح و آرامش، اقتصاد متعالی و همه نیازهای بشر در یک نظم بسیار عالی فراهم آمده است... امروز بشر تشنه عدالت و معنویت است. امروز انسانها از شرایط حاکم بر جهان خسته شدهاند و جستجو برای راه نجات به یک امر روزمره برای دانشمندان، نخبگان و علمای ملتها تبدیل شده است. اسلام، پاسخ کامل به این مطالبه برحق بشری است... (اما) تا زمانی که ملتها بایستند تا دیگران (قدرتهای غربی) حتی دستور کار روزمره برای زندگی شخصی و اجتماعی آنها تعریف کنند، خبری از عدالت و صلح و آرامش نخواهد بود. آن چیزی که ما از آن به «سیاست فعال» یاد کردیم، یعنی تاثیرگذاری مثبت بر معادلات
1) سخنرانی در اجلاس مشترک حوزه علمیه و علمای بلاد؛ 5/7/1384.
جهانی (چاره کار همان است)... انقلاب اسلامی متعلق به بشریت است. نه تنها به مسلمانان؛ به همه بشریت، به همه خداپرستان، به همه کسانی که از فطرتهای پاک انسانی برخوردارند. به همین خاطر است که شما میبینید پیام انقلاب منحصر به یک جغرافیا و مرزهای خاصی نیست. در زمان خاصی هم محصور نیست. چون مرتبط با فطرت انسانهاست، یعنی ارزشهای الهی است که در نهاد انسانها قرار داده شده است. مطلقا هیچگاه ما معتقد نیستیم که انقلاب اسلامی متعلق به ملت ایران است، یا در جغرافیای ایران است، انقلاب بشریت است.(1)
انقلاب اسلامی پس از انقلاب فرانسه و روسیه بزرگترین حادثهای است که در جهان اتفاق افتاده است. این حادثه درست در زمانی اتفاق افتاد که بشریت به آن نیاز داشت. آن دو انقلاب یک خاستگاه واحد داشتند: دوری از حاکمیت دین و خداپرستی در زندگی بشر و زندگی اجتماعی، ولی انقلاب اسلامی یک حرکت نوین بر پایه دین و خداپرستی است. شما حاصل آن دو انقلاب را به راحتی میبینید؛ هر روز که میگذرد، فضای تهدید، ناامنی، التهاب و فاصله بین ملتها و کشورها بیشتر میشود و شعلههای کینه و نفرت و جنگ بیش از گذشته فروزان میشود. با حاکمیت آن دو مکتب و نگاه هیچ چشمانداز روشنی برای برپایی صلح و آرامش پایدار در مقابل بشریت نیست... صلح و آرامش پایدار صرفا بر پایه خداپرستی و عدالت امکانپذیر است. بدون اتکا به خدا و آموزههای دینی و بدون توجه به برقراری عدالت امکان استقرار صلح و آرامش در جهان وجود ندارد... از نگاه ما و از نگاه دین همه انسانها ارزشمندند. حفظ و پاسداری از کرامت انسانی یک وظیفه عمومی است. انسانهایی که در امریکای جنوبی زندگی میکنند با انسانهایی که در شرق دور زندگی میکنند، از نگاه دین و دینمداران همه انساناند و حفظ کرامت آنها بر همگان واجب و لازم است. رفع کینهها، جنگها و عداوتها جز با برقراری عدالت امکانپذیر نیست. عدالت ریشه محبت و مهرورزی است. آن چیزی که دلهای ملتها را به هم نزدیک میکند، عدالت است. عدالت صمیمیت و اعتماد به یکدیگر میآورد. امروز متاسفانه در کل جهان
1) سخنرانی در جمع نخبگان و فرهیختگان سوریه (مکتب الاسد)؛ 29/10/1384.
فضایی از بیاعتمادی حاکم است. ما چطور میتوانیم در فضایی که سرشار از بیاعتمادی است، صلح و آرامش پایدار برقرار کنیم؟ برای ایجاد اعتماد باید همگان به عدالت پایبند باشیم؛ عدالتی که عشق به انسانها، عشق به ملتها و همنوع را در دل انسان زنده میکند.(1)
این ملت (ایران) خواستار رابطه عادلانه و برابر با همه ملتهاست. این ملت چشم به منافع و خاک هیچ نقطهای از امکانات سایر ملتها ندارد. اما اگر بدخواهان بخواهند در هر عرصهای حقوق این ملت را ضایع کنند یا به حقوق ملت ما تجاوز بکنند، این ملت با همه وجود و با اقتدار در مقابل همه دنیای آنها خواهد ایستاد... امروز دنیا در آستانه تحول است. این مکاتب بشری که عدهای شرقی و غربی درست کردهاند و همه بر مادیت، دور شدن از دین، آرمانها و احکام دینی مبتنی است، آزمایشهایشان را پس دادهاند... امروز یک شعله، یک نور، یک نقطه امید در دل ملتهای جهان روشن است و آن هم عبارت است از نوع نگاه و اسلامی که در جمهوری اسلامی و نظام جمهوری اسلامی تعریف میشود... ما امروز باید به بشریت الگو بدهیم.(2)
علم بدون فرهنگ و معنویت، سلاح در دست زنگی مست است؛ در دنیا دیدهایم. بنابراین علمی که ما تعریف میکنیم، در بستر فرهنگ دینی، انقلابی و اسلامی تعریف میکنیم. این رسالت امروز دانشگاه است؛ تربیت انسانهای مومن، شجاع، عالم، خلاق و خودباور. این ماموریت اول دانشگاه است و بعد توسعه علمی و تولید علم بومی که نیاز قطعی امروز ماست... اگر نگاهمان را برگردانیم و رویکردها را اصلاح کنیم، این حجم عظیم تلاش علمی که در دانشگاه انجام میشود بیاید با رویکرد تولید علم بومی و نگاه شکستن مرزهای دانش اتفاق بیافتد، انقلاب علمی جدیدی برای بشریت در راه است.(3)
کسانی موفقاند که شرایط دورانشان را بشناسند، ماموریت های دورانشان را بشناسند و درست عمل کنند. در طول تاریخ هرگاه ملت شناخت، تصمیم گرفت و عمل کرد جهشی جلو رفت و هرگاه نشناخت یا کوتاهی کرد، این حرکت رو به
رشد دچار کندی یا مشکل شد. امروز ماموریت ما این است که بالاخره بعد از نوسانات فراوان ایران را شایسته ملت ایران و در تراز شایستگیهای ملت ایران بسازیم و این شدنی است... اگر بگوییم همین خوب است که دیگر اتفاقی نمیافتد. نمیگویم با وضع موجود بجنگیم، اما هیچگاه نباید به وضع موجود رضایت بدهیم. در هر شرایطی که هستیم، باید یک گام بلندتر برداریم. این رمز تکامل و پیشرفت است... دنبال مقصر نگردیم، دنبال راه حل بگردیم.(1)
دوره حاکمیت ثروت و سلاح بر مناسبات سیاسی به پایان رسیده است. امروز روز ملتهاست، روز منطق است، روز فرهنگ است و روز انسانهای خداجوی، موحد و عدالتطلب است... در هر نقطهای از زمین اگر اجازه و فرصت ابرازنظر به انسانها بدهیم، تصمیمات ملتها به سمت عدالت و خداپرستی خواهد بود. در این تردیدی نکنید. اگر حاکمیت تبلیغات پشتیبانی شده از میلیاردها ثروت بادآورده را برداریم، اگر تحمیلات گروهها و احزاب را برداریم و اجازه بدهیم ملتها اظهارنظر کنند، مطمئن باشید خواست همه ملتها جز عدالت، توحید و مهرورزی نیست... ملتها رو به بیداریاند... و اراده خود را بر همه قدرتها حتی اگر به ظاهر شکستناپذیر باشند، تحمیل خواهند کرد.(2)
اندیشه سیاسی احمدینژاد در حوزه روابط بینالملل و سیاست خارجی نیز مانند دیگر زوایای فکری او متاثر از گفتمان «عدالت، معنویت» است. تجلی آن گفتمان در این حوزه موجب بروز آرا و نظراتی شده است که به زبان این رشته علمی میتوان از آن به عنوان «نظریه عدالت، معنویت» نام برد. این نظریه که در آن انسجام و نظم درونی به چشم میخورد دارای مباحث نظری و فرانظری مشخصی است که در هر یک از آنها ویژگیهایی وجود دارد که نمیتوان به طور یک باره گفت با کدام نظریه در این حوزه
رابطه سلبی دارد و با کدام رابطه ایجابی. در واقع، کار این نظریه در برابر نظریههای دیگر نه دربست به انکار میانجامد و نه یک باره به پذیرش میرسد.
پیشتر و در فصل نظام معرفتشناسی، با مباحث فرانظری و به طور ویژه معرفتشناسی و هستیشناسی احمدینژاد آشنا شدیم. در آن فصل به طور مبسوط به نُه ویژگی فرانظری دستگاه فکری او پرداختیم. ویژگیهایی که عبارتند از: 1. اعتقاد به جمع میان منابع اصلی شناخت، یعنی عقل، وحی (شهود) و تجربه؛ 2. باورهای معرفتشناسانه و هستیشناسانه مبتنی بر اصول کلامی و روش فلسفی صدرایی؛ 3. رابطه پیوسته «ساختار، کارگزار» و یا به عبارت فلسفیتر رابطه دیالکتیکی ذهن و عین؛ 4. عملگرایی و معرفت ناظر به تولید؛ یا آبادگری معطوف به علم نافع و سازنده؛ 5. روش انتقادی؛ 6. نظریه سیستمی؛ 7. معرفتشناسی اگزیستانسیالیستی؛ 8. پارادایم اسلام مهندسی؛ 9. گفتمان «عدالت، معنویت»؛ که برای بررسی بیشتر و دوباره میتوان به آن فصل رجوع کرد.
اکنون برای بازشناسی نظریه «عدالت، معنویت» ضمن توجه به آن مباحث فرانظری و همچنین در نظر گرفتن آرا و سیاستهای احمدینژاد در مسایل مختلف بینالمللی و سیاست خارجی میتوان دریافت که نظریه مذکور دارای ویژگیهای زیر است: نخست این که رهیافتی «انتقادی» دارد. یعنی برخلاف سنت رئالیسم غربی، «واقعیت» و «هستِ» تحول در روابط بینالملل را میپذیرد و بدون انکار آن به طور هنجاری نیز، «تحول» در نظام ناعادلانه و خشونتآمیز کنونی را تجویز میکند. این نظریه در عین پذیرش ساختارهای بینالمللی اما سطح تحلیل را به ساختارها و نظام بینالملل تقلیل نمیدهد و نگاهی دترمینیستی و جبرگرایانه به کارگزاران و کنشگران ندارد. برای آزادیِ انتخاب و تصمیمهای افراد و دولتها جدای از ساختارهای مادی و معنایی احترام و اختیار قائل است و به مسایل جامعهشناختی و درونی کشورها نیز نظر دارد. مسایل بینالملل را از مسایل درونی کشورها جدا نمیسازد. معتقد است، ساختارها تاریخیاند و ابدی نیستند؛ در دورهای شکل گرفتهاند و در دورهای هم با دگرگونی در نهاد و درون آدمها دگرگون میشوند؛ به این طریق که از درون برخی انسانهای برجسته به جامعه سرایت میکند و سپس از آن جا به نظام بینالملل منتقل میشود. لذا در این جا نه تنها بر نقش «دولت»ها، که بر بازیگری «ملت»ها نیز تاکید میشود.
این نظریه دولتها را لزوما یکپارچه فرض نمیکند و معتقد نیست که در کشورهای مختلف تمام دولتها یک نقش را بر عهده خواهند گرفت و یکسان رفتار خواهند کرد. سیاست خارجی هر کشوری از دو بخش ثابت و متغیر تشکیل شده است. بخش ثابت متاثر از عوامل ثابتی چون جغرافیای سیاسی، تاریخ، ظرفیتها و برخی تحمیلهای نظام بینالملل است، اما بخش متغیر متاثر از عوامل دیگری چون ایدئولوژی است. دولتها متناسب با ایدئولوژیهایی که به آنها وابستهاند از یک قابلیت انعطافپذیری برخوردارند و رفتار دولتها وابستهای از متغیر ایدئولوژیهاست. این موارد را به وضوح میتوان در دولتهای ترکیه، عراق، افغانستان و حتی ایران پیش و پس از انقلاب مشاهده کرد که با دگرگونی حکومتها و دولتهایی با ایدئولوژی متفاوت رفتار آنها نیز در حوزه بینالملل دگرگون شد.
نظریه «عدالت، معنویت» برخلاف اغلب نظریهها که یا «فرهنگ محور»اند یا «اقتصادمحور» و یا «قدرت محور» به هر سه مولفه توجه دارد و از این جهت دچار تقلیلگرایی نمیشود. چنان که پیشتر نیز در مسایل ایران مشاهده کردیم، احمدینژاد ضمن جایگاه برتری که برای مسایل فرهنگی و ایدئولوژیکی در نظر دارد، اما رشد فرهنگی را در گرو اصلاح ساختها و زیربناهایی میداند که ریشه در مناسبات و روابط اقتصادی دارند. این مطلب به اندازهای اهمیت دارد که بدون فهم آن نمیتوان به شناخت درستی از دستگاه فکری احمدینژاد دست یافت. به طور مثال تاکید بر تمرکززدایی، گردشگری، طرح تحول اقتصادی و برخی اصلاحات بوروکراتیک و اقتصادی از مواردی بود که پیشتر به آنها پرداختیم. احمدینژاد توسعه فرهنگی را بدون اصلاح زیرساختهای ناکارآمد، بیمار و فاسد که فرهنگسازی واژگونهای در پی دارند ممکن نمیبیند. اصلاح اقتصادی به همان اندازه که به توسعه اقتصادی میانجامد، توسعه فرهنگی و سیاسی را نیز در پی خواهد داشت. لذا نظریه «عدالت، معنویت» همانطور که بر صدور انقلاب توجه دارد که مسألهای فرهنگی است بر مسایل اقتصادی بینالملل نیز تاکید میکند. اما درباره نوع نگاه این نظریه به «قدرت» در ذیل مبحث «رئالیسم جنوب» به آن میپردازیم.
در مجموع اگر بخواهیم به ویژگیهای مهم نظریه «عدالت، معنویت» بپردازیم میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
مفروض و انگاره اصلی نظریه «عدالت، معنویت» این است که صلح و امنیت پایدار جهانی بدون احیای عدالت و معنویت ممکن نیست. جهان امروز جهانی پیوسته است و سرنوشت و سعادت همه بشریت به یکدیگر پیوند خورده است؛ اگر در قسمتی از آن فقر و جنگ و بیعدالتی باشد آثار منفی آن به تمام انسانها آسیب خواهد رساند. همچنین اگر اخلاق، معنویت، دین و نظام بینشی و ارزشی متعلق به آن کنار گذاشته شود بشر روی آرامش و پیشرفت را نخواهد دید. اگر در قسمتی از زندگی مانند صنعت و تکنولوژی هم دستاوردی حاصل شود، این نه تنها برای دیگر بخشهای جهان آسیبهایی به همراه خواهد داشت که بحرانهای زیست محیطی و تهدید سلاح هستهای نمونههایی از آن است؛ بلکه آرامش روان و آسایش خاطر نیز از زندگیها خارج میشود. از سوی دیگر، این وضعیت به طور غیرمستقیم و در بلند مدت حتی به صورت جنگ و تروریسم دامن جوامع صنعتی را هم خواهد گرفت.
تاکید بر ایمان، اخلاق و مشترکات بشری یک ضرورت است. در این میان اصولیترین و جهان شمولترین قاعده این است که: «هر چه برای خود میپسندی برای دیگران بپسند؛ و هر چه برای خود نمیپسندی بر دیگران مپسند.»
این نظریه اصل را بر عقلانیت انسانها قرار میدهد و به نوع بشر خوشبین است.
فرق نهادن میان اخلاق فردی و سیاسی همچون سنت فکری ماکیاولیسم، روش مزورانهای برای اخلاقزدایی در سیاست است و ریشه در ایدئولوژی سکولاریسم دارد.
نظریه «عدالت، معنویت» برخلاف سنتهای نظری اصلی موجود در روابط بینالملل که تنها به نظم و امنیت توجه میکنند، دو هدف نهایی را به عنوان کارویژههای اساسی نظریههای بینالملل معرفی میکند: الف. نظم و امنیت؛ ب. عدالت. اما نکته این جاست که این دو ارزش از یکدیگر جداییناپذیرند و بدون یکدیگر قابلیت تحقق ندارند.
نظریه «عدالت، معنویت» نقش تجارت و ارتباطات را در کاهش جنگ و ایجاد صلح مفید میداند، اما معتقد است که نظام اقتصادی سرمایهسالار کشورهای غربی موجب شده «نظام بینالملل» به «نظام سلطه» تبدیل شود که خاصیتی امپریالیستی و استعماری دارد. این وضعیت جهان را با چالشهایی نظیر فقر، بیعدالتی، جنگ و تروریسم مواجه میسازد.
نظریه «عدالت، معنویت» اندیشه نهادگرایی را در گسترش صلح و مشارکت عموم «دولت، ملتها» در اداره جهان مفید ارزیابی میکند، اما ساختار کنونی نهادهای بینالمللی را کارآمد و عادلانه نمیداند و معتقد است که باید رژیم و نهادهای بینالمللی را متناسب با ارزش و هنجار عدالت و معنویت بازسازی کرد.
این نظریه همچنین رویکرد فراملیگرایی نیز دارد که به طور ویژه برای نهادهای مذهبی که به مرزهای ملی محدود نمیشوند، نقش بازیگری قایل میشود.
جهان به سوی هویتهای مضاعف به پیش میرود و همانطور که هویتهای شهروندی و ملی وجود دارند، هویتهای دینی نیز در حال پررنگ شدن هستند.
نظریه «عدالت، معنویت» در توجه به چالشهای جهان امروز به «معضله امنیت» به عنوان مهمترین تهدید جهانی مینگرد. به این معنا که توجه به سلاحهای اتمی که برای تامین امنیت صورت گرفت نه تنها امنیت را تامین نکرد بلکه خود به «معضله امنیت» تبدیل شد. این نظریه تهدید را در یک جانبهگرایی و دخالتهای نظامی و سیاسی دولتهای صاحب قدرت در امور مختلف جهان میداند که اغلب نیز با بیاعتنایی به قواعد، هنجارها و سازمانهای بینالمللی صورت میگیرد.
از روشهای دستیابی به امنیت، صلح و عدالت دگرگونی در نظام کنونی بینالملل است و این که قدرتهای دیگری از شرق، جهان اسلام یا کشورهای جنوب ظهور کنند. پدیدهای که میتواند وضعیت فعلی نظام بینالملل را تغییر دهد ظهور قدرتهای جدید به ویژه قدرتی از متن تمدن اسلامی است. زیرا اسلام کانون اصلی گفتمان «عدالت، معنویت» است.
صلح پایدار در نهایت محصول شکلگیری جامعه جهانی است که به شکلگیری دولت جهانی منجر میشود.
نظام امروز بینالملل در اصل حاصل یک فرایند تاریخی است که با فرهنگ، مفروضات، قواعد و هنجارهای خاص اروپاییان در دوران مدرن شکل گرفته، سپس در یک روند تاریخی به کل جهان تعمیم یافته و به عبارت دیگر تحمیل شده است.
به دلیل وجود نظام بینالملل کنونی که ماهیت آن «نظام سلطه» است، نظریه «عدالت، معنویت» ابعادی از نگرش رئالیستی را نیز درخود دارد؛ البته با تفسیر ویژهای که آن را «رئالیسم جنوب» نامیدهایم و توضیح آن در ادامه خواهد آمد.
امروز اندیشه بشر از نقاط ممتاز مشترکی برخوردار است که زمینه مناسبی برای تلاش مشترک ایجاد میکند، امروز با سپری شدن عصر اندیشههای الحادی، یگانهپرستی و اعتقاد به ربوبیت مبدأ هستی از جمله مشترکات انسانها در کره زمین است. این اعتقاد راهگشای بسیاری از مشکلات در عصر حاضر خواهد بود، زیرا حقیقت نور ایمان و اخلاق را وارد زندگی میکند و (انسان) را از تجاوز، زورگویی و بیعدالتی باز میدارد و به سوی مهرورزی و خدمت به همنوع رهنمون میسازد... ایمان و عمل صالح میتواند نیک فرجامی را برای انسانها در همین دنیا نیز به ارمغان آورد. دست یابی به چنین امری تابع اراده ما و شماست. میتوان بر مبنای فطرت مشترک بشری این زندگی خوب را محقق ساخت... ما معتقدیم این بیمها و تهدیدها اگر چه واقعی است، جبری نیست و اراده مشترک انسانها نه تنها میتواند این روند را تغییر دهد، بلکه قادر است آن را به سوی حیاتی سرشار از امید و بهروزی سوق دهد. این از آموزههای آسمانی ماست که «خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آن که آن قوم خود اراده تغییر داشته باشند.»(1)... ما معتقدیم نظم پایدار و مولد آرامش و صلح آنگاه محقق خواهد شد که بر پایه عدالت و معنویت برپا شود. هرچه جامعه بشری از عدالت و معنویت دور شود، به همان نسبت به ناامنی نزدیک خواهد شد، به طوری که اندکی بحران ولو از جنس حوادث طبیعی نیز موجب بروز ناهنجاریها و رفتارهای غیر بشری میشود. متاسفانه در جهان امروز تبعیض و فقر به نحو چشمگیری دیده میشود. تبعیض خود بستر زایش کینه ورزی، جنگ و تروریسم است. ریشه عمومی این پدیدهها دوری از معنویت و بیعدالتی است. عدالت از حقوق برابر، توزیع صحیح منابع در قلمرو حاکمیت دولتها، از تساوی آحاد بشر در برابر قانون و از احترام به قراردادهای بینالمللی سخن میگوید. عدالت حق همه را در داشتن آرامش، صلح و زندگی شرافتمندانه به رسمیت میشناسد. عدالت، زورگویی و رفتار دوگانه را
1) سوره رعد، آیه 11.
نفی میکند. عدالت مفهومی جذاب دارد و مورد علاقه و توجه همه ملتهاست. عقل و منطق در برابر عدالت خضوع میکند. به گفته دخت گرامی پیامبر اسلام(ص): عدالت مایه آرامش و هماهنگی دلهاست. امروز دنیا منتظر چنین عدالتی است. اگر اراده انسانها به این خواست فطری پاسخ دهد، عدالت ظهور پیدا خواهد کرد. این همان وعده الهی است که همه انسانهای پاک از همه ادیان منتظرش هستند. اگر گفتمان حاکم بر مناسبات جهانی، گفتمان عدالت و معنویت باشد، صلح پایدار و آرامش تضمین میشود و برعکس اگر مناسبات منهای عدالت و معنویت تعریف و از اخلاق تهی گردد، آنگاه بسیاری از ساز و کارها برای ایجاد اعتماد و تحکیم صلح همچنان ناکافی و ناکارآمد خواهد بود. اگر عدهای بخواهند با اتکا به قدرت نظامی و اقتصادی برتر، از حق بیشتری برخوردار باشند، این نه تنها صلح و آرامش به ارمغان نخواهد آورد بلکه موجب اشاعه تسلیحاتی و رشد فریب کاری و بیم و ناامنی خواهد شد. اگر روند جهانی بر اساس منافع گروههای کوچک از قدرت پیش برود، بدون شک منافع بخش کثیری از مردم حتی در کشورهای قدرتمند نیز حفظ نخواهد شد.(1)
ببینیم پس از گذشت دویست سال از این مکتب (مادیگرا) وضعیت امروز جهان چگونه است. به وضعیت اقتصادی جهان نگاهی بکنیم. فاصله بین جنوب و شمال، فقیر و غنی هر روز بیشتر و بیشتر میشود، جریان چپاول ثروت ملتها هر روز شتاب بیشتری میگیرد، نظام سلطه اقتصادی به گونهای عمل میکند که هر انسانی در هر گوشهای از کره زمین تولیدی و دستاوردی دارد، به طور خودکار بخشی از این تولید و دستاورد به خزانههای نظام سلطه منتقل میشود. امروز در بخشهای وسیعی از جهان، مردم از غذا و آب سالم، بهداشت و از حداقلهای لازم برای زنده ماندن هم محروم هستند... سرکوب، تجاوز و رقابت سنگین تسلیحاتی امروز فضای جهان را پر از رعب و تهدید کرده است. کسانی که میگفتند در فضای سیاسی باید گفتگو کنیم؛ همه انسانها از حقوق برابر برخوردارند و هر کس یک رای دارد؛ کسانی که میگفتند برای کشورها و ملتها حق حاکمیت قائلیم، امروز
1) سخنرانی دوم در مجمع عمومی سازمان ملل؛ 26/6/1384.
با انباشتن زرادخانهها از کشندهترین سلاحهای هستهای و شیمیایی و میکروبی به عنوان ابزار سرکوب و تسلط و تحمیل استفاده میکنند. در آن کشورها اخلاق از عرصه سیاست به طور کامل کنار رفته است و دروغگویی، فریب، تجاوز و تهدید امر مباح شمرده میشود... امروز نادیده گرفتن اصول اولیه ارزشهای انسانی بسیار عادی است. خشونت، بداخلاقی و بیبند و باری ارکان خانواده را به عنوان پایه اصلی نظم و نسق اجتماعی مورد تهدید جدی قرار داده است. امروز فضای عمومی جهان، فضای تهدید است و آرامش و امنیت از ملتها و کشورها رخت بربسته است... در چشمانداز ما صلح و آرامش هر روز دورتر و دورتر میشود. وقتی به مناسبات حاکم بر جهان امروز مینگریم، دسترسی به صلح و آرامش برای همه انسانها و تحقق کرامت انسانی یک آرزوی دستنیافتنی میشود... اگر صلح و آرامش میخواهیم، اگر کمال و کرامت انسانها را جستجو میکنیم و اگر دنبال رفاه برای همه بشریت هستیم، باید آن را در سایه عدالت جستجو کنیم و عدالت محقق نمیشود جز در سایه معنویت و خداپرستی... (لذا) ساختن، اتحاد و قدرتگیری جهان اسلام به نفع همه ملتهاست، به نفع صلح و آرامش جهانی است. در سایه اسلام همه خداپرستان و همه انسانها میتوانند با کرامت و در کمال صلح و آرامش زندگی کنند. همین امروز شما میبینید در کشورهای اسلامی اقلیتهای مذهبی در کمال آرامش و با کرامت زندگی میکنند، اما در کشورهایی که مدعی مساوات و بیرنگی بشر هستند، نهایت تبعیض مذهبی و حداکثر محدودیت برای اقلیتهای مذهبی اعمال میشود... باید هوشمندانه شرایط را در نظر داشته باشیم که مبادا با گرفتن فرصت، تجدید قوا کنند و مجدد سیل جدید هجوم خودشان را به سمت ملتها آغاز کنند... اصولا پایههای نظام سرمایهداری بر تخریب همه داشتههای ملتهای آزاد استوار میشود و بالا میرود. امروز اگر شما رفاهی را در برخی از کشورهای غربی میبینید، حاصل تخریب اقتصاد ملتهای فراوانی است. حاصل غارت منابع کشورهای دیگر است. امروز اگر امنیتی در آنجا پابرجاست، حاصل ناامنی و تحمیل ناامنی در سایر ملتهاست... آنها برای تداوم استیلای خودشان باید تمام فرهنگ بومی، اصیل و ادبیات، شعر، هنر، فکر، دین و هر چیزی که متعلق به ملتهاست، آن چیزی که به ملتها هویت
میدهد، آن
چیزی که به ملتها خودباوری میدهد را تخریب کنند. پایههای نظام سلطه بر تخریب شخصیت، فرهنگ و اقتصاد سایر ملتها استوار است و ما امروز با صیانت از فرهنگ، هویت و خودباوری خودمان باید در مقابل این هجوم تخریب بایستیم... امروز شما میبینید که در بین مسیحیان عزیز هم گرایش به معنویت بیش از گذشته است. حتی بین یهودیان عالم هم گرایش به معنویت بیش از گذشته است. جنس همه اینها یکی است. جنس توجه به خداوند و دین و ارزشهای انسانی است. امروز حتی در ملتهای غربی هم گرایش به معنویت را میبینید. این یک فرصت است.(1)
ما به ابرقدرتها میگوییم چشم خود را باز کنید، سرنوشت قوم عاد، ثمود، لوط و شعیب را ببینید. چشم خود را باز کنید، کسانی که در مقابل حضرت عیسی ایستادند به کدام سرنوشت دچار شدند. همه تاریخ داستان نبرد جبهه حق با جبهه باطل است و تاریخ گواهی داده است که ظالمین و جبهه باطل زمینگیر خواهند شد و دست قدرت مومنین به خاک مذلت گرفتار خواهند شد. چشمان خود را باز کنید، ببینید امپراتوری پرتغال کجاست؟ امپراتوری انگلیس کجاست؟... یکی از اصلیترین معیارهای عدالت این است که آن چه را برای خود نمیپسندید برای دیگران مپسندید.(2)
انسان برای برپایی جامعه سعادتمند در این جهان، و حیات زیبای ابدی باید خدا را بشناسد و برای تحقق این امر، باید خود را بشناسد و برای تعالی خود و جامعه تلاش کند. اما تا زمانی که جهان، بسته و محدود و غیرهدفمند تلقی شود؛ تا زمانی که حیات ابدی امری خیالی و ذهنی و معاد و حساب و کتاب و پاداش و مجازات موهوم و غیر واقعی معرفی گردد؛ تا زمانی که اخلاق و پایبندی به آن عقبماندگی نام بگیرد و بیاخلاقی، دروغ، فریب و خودخواهی و برتریجویی، مباح بلکه پسندیده تلقی گردد و حیات انسان محدود به زندگی مادی در این جهان تصور شود؛ تا زمانی که تلاش شود انسان به جای بندگی خدا و اطاعت از
پیامبران او و آزادی حقیقی در قید بندگی تمایلات خاکی و حیوانی و همنوعان سلطهگر قرار بگیرد و تزاحمها به اوج خود برسد؛ تا زمانی که متجاوز به واسطه قدرت مالی، سیاسی و تبلیغاتیاش صاحب حقشناخته شود و نه تنها از مجازات بگریزد بلکه مدعی و طلبکار هم بشود؛ و تا زمانی که برای کسب رای در انتخابات جنگ راه بیاندازند و ملتها را اسیر و برده کنند مشکلات جامعه جهانی نه تنها حل نخواهد شد بلکه روز به روز بر دامنه آن افزوده میگردد.(1)
در حالی که بخش مهمی از منابع طبیعی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین با تسلط سیاسی و اقتصادی برخی قدرتها به یغما میرود، وضعیت فقر و محرومیت بسیار هشداردهنده است. به برخی آمارهای منتشر شده توسط سازمان ملل متحد توجه کنید:
روزانه حدود هشتصد میلیون نفر گرسنه سر به بالین میگذارند و حدود 980 میلیون نفر در فقر مطلقاند؛ یعنی روزانه کمتر از یک دلار قدرت خرید دارند؛
مردم 31 کشور (نُه درصد جمعیت جهان) دارای طول عمر 46 سال یعنی 32 سال کمتر از متوسط کشورهای برخوردار هستند؛
نسبت برخورداری بین غنی و فقیر در برخی نقاط به چهل برابر رسیده است؛
در بسیاری از کشورها، اکثریت مردم از آموزش و تعلیم و تربیت محروماند؛
در کشورهای در حال توسعه از هر یک صد هزار مادر، در هنگام زایمان 450 نفر میمیرند. این نسبت در کشورهای برخوردار هفت است و نسبت کودکانی که در هنگام تولد میمیرند 59 در برابر شش است.
یک سوم مرگ و میر در جهان (روزانه پنجاه هزار نفر) ناشی از عوامل مربوط به فقر است... .
(از سوی دیگر) برخی از کسانی که خود واضع قوانین بینالمللی هستند، آشکارا و به راحتی آن را نقض و سیاست تبعیضآلود و دوگانه اعمال میکنند. قانون خلع سلاح اتمی را وضع میکنند، ولی هر روز نسلهای جدیدی از آن را آزمایش و انبارها را پر میکنند. منشور ملل متحد را تنظیم کردهاند، ولی حق استقلال و
1) احمدینژاد، محمود؛ عدل و صلح (گفتارهای رییس جمهوری اسلامی ایران در چهارمین سفر کاری به امریکا)؛ تهران، ریاست جمهوری، مرکز پژوهش و اسناد، نشر جمهور ایران، 1387، ص 123.
حاکمیت بر سرنوشت ملتها را محترم نمیشمارند. قراردادهای رسمی خود را به راحتی و با تغییر سیاست زیر پا میگذارند. به قوانین مربوط به حفظ محیط زیست تن نمیدهند. بیشترین تخلف از قوانین توسط چند قدرت جهانی انجام میشود. برخی قدرتها در مناسبات جهانی و هر کجا که منطق آنان در میماند به راحتی از زبان تهدید استفاده میکنند. رقابت سنگین تسلیحاتی سایه تهدید را بر جهان میگستراند. مردم اروپا که قربانی دو جنگ بزرگ و چند جنگ دیگر خانمان سوز و چند ده جنگ سرد در قرن گذشته بودند، امروز نیز زیر سایه تهدید زندگی میکنند و منافع، امنیت و سرزمین آنان در سایه مسابقه تحمیلی از سوی برخی قدرتها در خطر قرار میگیرد... آشکارا مشاهده میشود که سازمانها و ساز و کارهای موجود فاقد ظرفیت و توانمندی لازم برای حل مشکلات، رفع چالشها و تنظیم عادلانه مناسبات و برقراری صلح و برادری و امنیت هستند. کمتر دولت و ملتی است که برای احقاق حقوق یا دفاع از استقلال، تمامیت ارضی و منافع ملی خود امید به این ساز و کارها داشته باشد... اینک سوال مهم و تعیینکننده این است که ریشه این چالشها و نابسامانیها چیست و در کجاست؟ در یک ارزیابی علمی و دقیق، ریشه این وضعیت در دو عامل اساسی خلاصه میشود. بدون تردید، عامل اول را باید در مناسبات برآمده از جنگ دوم جهانی جستجو کرد. آن جا که برخی قدرتهای پیروز، نقشه سلطه بر جهان را ترسیم و سیاستهای خود را نه بر اساس عدالت، بلکه بر اساس تضمین منافع پیروزمندان در برابر شکست خوردگان تنظیم کردند. از این رو ساز و کارهای برآمده از این رویکردها و سیاستها نیز شصت سال است که از حل عادلانه مسایل جهانی عاجز است. برخی قدرتهای بزرگ همچنان رفتار پیروزمندان در جنگ جهانی را دارند و سایر دولتها و ملتها، حتی آنان را که در جنگ مشارکت و دخالتی نداشتهاند، شکست خوردگان جنگ به حساب میآورند و از موضع ارباب و رعیتی، ملتها را تحقیر و از آنان باجخواهی میکنند. برای خودشان حقوق برتر قایلاند و در برابر هیچ سازمان و مرجع بینالمللی پاسخگو نیستند... در میان همه سازمانهای ناکارآمد متاسفانه شورای امنیت سازمان ملل در صدر قرار دارد. شرایطی ایجاد کردهاند که برخی قدرتها با حق ویژه و انحصاری در شورای امنیت، چه شاکی باشند چه متهم، همزمان دادستان، قاضی و مجری حکم
هم هستند. بسیار طبیعی است که کشورها و ملتهای مورد تعرض آنان امید نداشته باشند از طریق آن شورا حقوق خود را تأدیه کنند. بشریت شاهد بود که متاسفانه، در تمام جنگهای طولانی نظیر جنگ کره و ویتنام، جنگ صهیونیستها علیه فلسطینیان و لبنان، جنگ صدام علیه ملت ایران و جنگهای نژادی در اروپا و آفریقا همواره برخی از قدرتهای عضو در شورای امنیت در یک طرف مخاصمه بودهاند یا از یک طرف که غالبا متجاوز بوده است یا از اصل مخاصمه حمایت کردهاند... حضور برخی قدرتهای انحصارطلب، شورا را از انجام وظایف اصلی خود یعنی پاسداری از صلح و امنیت بر عدالت باز داشته است. اعتبار شورا مخدوش و کارآیی آن در دفاع از حقوق اعضای سازمان ملل از بین رفته است. بسیاری از ملتها اعتماد خود را به این شورا از دست دادهاند. برخی دیگر از ساز و کارها مثل ساز و کارهای پولی و بانکی نیز وضعیت مشابهی داشته و به ابزار تحمیلی خواسته برخی قدرتها تبدیل شدهاند. روشن است که این ساز و کارها توان پاسخگویی به نیازهای امروز و حل چالشها و برقراری مناسبات عادلانه و پایدار را ندارند. باز بدون تردید عامل دوم و مهمتر، رویگردانی برخی از قدرتهای بزرگ از اخلاق، ارزشهای الهی و آیین پیامبران و نادیده گرفتن دستورهای خدای حکیم و همچنین حاکمیت انسانهای ناصالح است. افراد ناصالحی که نمیتوانند خود را اداره و کنترل کنند، چگونه میتوانند بر بشریت حکومت و امور انسانها را اصلاح کنند؟ ... تنها راه اصلاح پایدار، بازگشت به تعلیمات انبیای الهی، یکتاپرستی، احترام به کرامت انسانها و جاری شدن عشق و محبت در همه تعاملات، مناسبات و قوانین و سپس اصلاح ساختارها بر همین اساس است. برای تحقق این هدف از همگان دعوت میکنم تا جبهه برادری، دوستی و صلح پایدار بر پایه خداپرستی و عدالت را تحت عنوان «همبستگی برای صلح» تشکیل دهیم.(1)
درباره نظریههای رایج در روابط بینالملل یکی از نقدهای اساسی این بوده که نظریههایی
1) احمدینژاد، محمود؛ تجلی هویت ایرانی در نیویورک؛ صص 39-55.
که تاکنون در این حوزه مطرح شدهاند بر اساس نگاه غرب به جهان بوده است. نادیده گرفتن بخشهای عمدهای از جهان سبب میشود تصویر درستی از ویژگیهای ساختاری دولتهای جنوب و همچنین نظام بینالملل در اختیار نداشته باشیم. اینک ما به پارادایمی نیاز داریم که عاری از خصوصیات قوممداری باشد تا بتواند الگوهایی ارائه دهد که در شرایط محیطی گوناگون جهان قابلیت کاربردی داشته باشد.(1)این انتقاد را هدلیبول از نظریهپردازان برجسته انگلیسی نیز وارد میداند. وی حتی به «غربی» بودن دانش روابط بینالملل و در نتیجه محدودیت آن توجه دارد و حتی بر آن است که این امکان وجود دارد که نگاه غربی مانع از توجه به وجود دیدگاههای غیر غربی شود، تا چه رسد به پذیرش آنها.(2)بر این اساس نظریه «عدالت، معنویت» که برآمده از نگرشی فراگیر است، ضمن نقد نظریههای غربی به تبیین مسایل بینالملل از منظر دیگری میپردازد که از این جهت میتواند با واقعیت کشورهای جنوب و از جمله ایران انطباق داشته باشد. اما چنان که پیشتر نیز گفته شد، یکی از ویژگیهای نظریه «عدالت، معنویت» وجود مولفههایی از واقعبینی است که نمیتوان آن را با سنتهای رئالیستی غرب برابر دانست. در واقع رئالیسم موجود در نظریه «عدالت، معنویت» دارای ویژگیهای متفاوتی است که به همین دلیل از آن به عنوان «رئالیسم جنوب» یاد کردهایم.
بنیاد «رئالیسم جنوب» برآمده از دریافتی متفاوت از سرشت نظام بینالملل است. در این دریافت، نظام بینالملل متاثر از «نظام سلطه» است. در نظام سلطه اگر کشوری قدرت نداشته باشد نمیتواند از منافع و حق خود دفاع کند. برای گسترش دیپلماسی نیز باید قدرت داشت. برای گفتگو با دولتها و فرهنگهای دیگر نیز باید قدرت داشت. برای ایجاد صلح و تامین عدالت و معنویت و امنیت نیز باید قدرت داشت. نظام سلطه تلاش میکند کشوری را که بر پایه قدرت خود و جدای از مرزبندیهای بلوک قدرت قرار گرفته است، زیر سلطه خود درآورد. سازمانها و نهادهای بینالمللی تحت تاثیر نظام سلطه از کارایی و کارآمدی کافی برخوردار نیستند و توانایی تامین امنیت و صلح و عدالت را ندارند. در چنین نظامی باید بر تواناییهای خود متکی بود و قدرت
خود را افزایش داد. نظام بینالمللِ مبتنی بر توانایی قدرتهای سلطهگر، نظامی «آنارشیک» است و اصل «خودیاری» در آن ویژگی بسیار مهمی به شمار میرود. در چنین نظامی انتظار این که دیگران بر اساس قانون و اخلاق و نهادهای بینالمللی بخواهند حقوق و منافع کشوری را به رسمیت بشناسند، ایدهآلیسم و خیالپروری است. برای گفتگوی با دیگران باید قدرت برابر داشت، اگر نه میز گفتگو تبدیل به میز محاکمه و صدور احکام یک جانبه خواهد شد. گفتگو شرایط برابر میخواهد و شرایط برابر در نظام سلطه را قدرت تعیین میکند. در نظام سلطه «منطق قدرت» است که واقعیت یک مدعا را به کرسی مینشاند، نه «قدرت یک منطق». گرچه نباید از حکمت و استدلال غافل شد اما از سوی دیگر نباید دیپلماسی را تنها به استدلال تقلیل داد.
«رئالیسم جنوب» در واقع انتقادی واقعبینانه به رئالیسم غربی و دیگر نظریههای مبتنی بر سکولاریسم است. رئالیسم جنوب شکلگیری نظام سلطه را در سکولاریسم و جدایی جریان عمومی سیاست در آن کشورها از اصول اخلاقی و دینی میداند و از آن جا که آن را ازلی و ابدی نمیداند تلاش دارد با افزایش قدرت خود از طریق توان دفاعی معقول در کنار توسعه اقتصادی، علمی، صنعتی و فناوری از یک سو و ایجاد اتحادیههای منطقهای میان کشورهای جنوب و اسلامی از سوی دیگر به سمت توازن قدرت در نظام بینالملل گام بردارد. همانطور که از نگاه حاکمان «نظام سلطه» دوران توسعه قدرت به شیوه کشورگشایی و فتوحات سرزمینی به اتمام رسیده است و در زمان حاضر «توسعه قدرت» معنای فرهنگی، اقتصادی، ایدئولوژیکی و بازدارندگی دارد و به تعبیر دیگر «توسعه افقی قدرت» جای خود را به «توسعه عمودی قدرت» داده است، دولتها و جوامعی هم که در پی رهایی از «نظام سلطه» و خلاصی از قدرتهای دیگر هستند باید به این موضوع توجه کنند.
البته باید توجه کرد که «قدرت» را نمیتوان از «احساس قدرت» جدا کرد؛ چنان که مورگنتا نیز معتقد است: قدرت سیاسی رابطهای روانی است میان کسانی که آن را اعمال میکنند و آنهایی که قدرت بر ایشان اعمال میشود.(1)اگر احساس قدرت نباشد چنانچه قدرتمند هم باشی تصمیمات و سیاستهایی اتخاذ میشود که منافع ملی را تامین نخواهد کرد و در گفتگوها بیش از آن که امتیاز به دستآوری، امتیازخواهی داد.
1) پیشین؛ ص 98.
به اضافه این که عدم احساس قدرتِ ناشی از خودکمبینی موجب میشود که در برابر سیاستهای «بازدارنده»، که از شایعترین سیاستهای اعمالی نظام سلطه است به راحتی سر تسلیم فرو آوری. در واقع، رمز تأکید احمدینژاد بر «خودباوری» از یک سو و «عدم ترس از تهدید بیگانه» از سوی دیگر را باید در این باور واقع بینانه جست.
(اگر) فضای تهدید نباشد آنها مردهاند. در فضای ملتهبی که تحمیل میکنند، سلاح میفروشند، درگیری درست میکنند باز سلاح میفروشند، قراردادها را تحمیل میکنند، نظام سلطه و چپاول اقتصادی را حفظ میکنند... دشمن میخواهد القا بکند که یک قدرت شکستناپذیر و جاوید است. این یک دروغ بزرگ است، اتفاقا خیلی ضعیفاند، میخواهد نشان بدهد خیلی هوشمند است؛ این طور نیست. نمیخواهم بگویم دشمن را ضعیف بپنداریم، نه؛ واقعی بپنداریم. ما سیاست خارجی فعال میخواهیم. این که خودشان مبانی دیپلماسی را بنویسند، قواعد و ضوابط آنرا تعریف بکنند، ادبیات آن را هم تعریف بکنند، بعد به ما بگویند در این فرمول بازی کن نتیجه آن که معلوم است. ما مطلقا نباید اسیر این بشویم. این چیزی است که شما به هر شکلی در آن بازی کنی او مسلط است. بنابراین ما بر مبانی خودمان دیپلماسی را تعریف میکنیم. قواعد آنرا هم خودمان مینویسیم، ادبیات آنرا هم باید خودمان طراحی بکنیم... آدم مومن به کسی که خودش آشکارا دارد فریاد میزند اخلاق، دین، معنویت و خداپرستی در سیاست و رفتار من هیچ مبنایی ندارد، نباید به او اعتماد کند.(1)
(به یکی از میهمانان خارجی که به ما درباره مسأله هستهای نصیحت میکرد کوتاه بیاییم) گفتم: شما حتی اگر میخواهید به اینها نزدیک هم بشوید، باید از موضع قدرت نزدیک بشوید. والا خواستههای اینها پایان ناپذیر است و سیریناپذیر است.(2)
چنان که پیشتر نیز در بحث گفتمان «عدالت، معنویت» در فصل هفتم مشاهده کردیم در
اندیشه سیاسی احمدینژاد میان نظم و امنیت جهانی از یک سو، با عدالت و اندیشههای معنویتخواهانه از سوی دیگر رابطه ضروری وجود دارد. بدون عدالت و معنویت بشر نمیتواند به صلحی پایدار و پیشرفتی همگانی و همه جانبه امیدوار باشد. لازمه صلح پایدار و پیشرفت همه جانبه و جهانی داشتن رویکردهای عدالتخواهانه است و عدالتخواهی حقیقی نیز بدون داشتن اندیشههای توحیدی و معنوی محقق نمیشود.
البته این دریافت از «صلح» که معتقد است صلح پایدار بدون عدالت و دگرگونی در ساخت ناعادلانه جوامع و بنیانهای نظام کنونی بینالملل به دست نمیآید، پیشتر نیز در برخی اندیشهها و نظریههای بینالملل وجود داشته است. به طور نمونه «رویکرد مطالعات صلح» که روابط بینالملل را از سطح تحلیل میان دولتها به سوی مفهوم وسیعتری از روابط اجتماعی، در سطوح تحلیل فردی، داخلی و جهانی سوق میدهد، مسائل مربوط به جنگ و صلح را به طور عمده در مسئولیتهای فردی، نابرابریهای اقتصادی و روابط ناعادلانه جستجو میکند. آنها بر درک صحیح از فرهنگها و ابعاد گوناگون اجتماعی تأکید دارند. در واقع مطالعات صلح سعی میکند تا امکانات موجود برای استقرار صلح را در تغییرات کلی جوامع از طریق انقلاب اجتماعی و در اجتماعات فراملی جستجو کند، نه لزوما در مبادلاتی که میان رهبران دولتها صورت میگیرد. بر اساس این رویکرد بهترین راه برای کسب معرفت و دانش مشارکت عملی است، نه نظاره کردن صرف. این رویکرد بر آن است تا میان تئوری و عمل رابطهای منطقی برقرار سازد. طرفداران این رویکرد مسأله اصلی و عملگرایانه را در این نمیدانند که بدانند دنیای کنونی چگونه است و واقعیت آن را چگونه باید توصیف کرد. آنها میخواهند بدانند که دنیا چگونه میتوانست باشد و یا چگونه باید باشد؟ رویکرد مطالعات صلح، ماهیت جنگ و نقش آن را در جامعه بشری زیرسؤال میبرد و بر آن است که جنگ تبیین طبیعی قدرت به شمار نمیرود، بلکه به خصوصیات نظامیگری در هر فرهنگ بستگی دارد. این رویکرد بر مفهوم «صلح مثبت» تأکید میکند، صلحی که موجب حل و فصل دلایل زیر بنایی جنگ به شمار میرود. بر این اساس صلح تنها در قالب آتش بس توصیف نمیشود، بلکه نوعی تغییر و دگرگونی در روابط تلقی میگردد. تحت این شرایط نه تنها ارتش دولتها جنگ علیه یکدیگر را متوقف میکنند، بلکه از مسلح شدن مجدد دست خواهند کشید. آنها از سازمان دهی گروهی
مرگ در مقابل اعتراضات داخلی خودداری و از گسترش ظلم سیاسی، که موجب بروز تعارض و جنگ میشود، پیشگیری میکنند و بالاخره با هر شکل استثمار اقتصادی مبارزه خواهند کرد. بدین ترتیب برخی از طرفداران این رویکرد، فقر، گرسنگی و سرکوب را از اشکال گوناگون خشونت میدانند که به خشونت ساختاری موسوم است، زیرا مسبب این خشونت و تعارض ساختار روابط اجتماعی است که تعداد قربانیان آن به مراتب بیش از جنگ تن به تن است. هدف اصلی «صلح مثبت» از میان بردن خشونت ساختاری در جامعه است، در حالی که صلح منفی صرفا از بروز خشونت ظاهری جلوگیری کرده و شرایط حفظ وضع موجود غیرعادلانه را فراهم میآورد. طرفداران صلح مثبت ضمن انتقاد از فرهنگ نظامیگری، در صدد تغییر و دگرگونی کل نظاماند، نه فقط تغییر بخشی از آن. برای تحقق این امر آنها ساز و کارهای بدیلی را جهت حل و فصل تعارضات پیشنهاد میکنند که باید جایگزین جنگ شود.(1)
توجه به صلح مثبت و یا به عبارت دیگر صلح مبتنی بر عدالت را میتوان در اندیشههای «هدلی بول» نیز مشاهده کرد. او در اواخر عمر به این نتیجه رسیده بود که بدون عدالت نمیتوان نظم داشت. او بر آن بود که نظم ناعادلانه پایدار نیست و بنابراین لازمه حفظ نظم، وجود درجهای از عدالت است و بنابراین برای رسیدن به عدالت باید تلاش کرد. در عین حال، او با توجه به برداشتهای متفاوت از عدالت در فرهنگها و تمدنهای مختلف از دادن تعریفی از عدالت به عنوان تعریفی جهان شمول اجتناب میکند و بر آن است که چنین تعریفی لاجرم وابسته به فرهنگهای خاص میماند، که شاید بتوان امید داشت که با گفتگوی میان فرهنگها برداشتی مشترک از عدالت شکل بگیرد.(2)چنین رویکردی را در تحلیلگران «نظریه انتقادی» نیز میتوان مشاهده کرد که در کنار نظم و ثبات به عدالت نیز توجه دارند.(3)
اما باید توجه داشت که تفاوت اصلی نظریه «عدالت، معنویت» با نظریهها و گرایشهای بالا اینجاست که در این نظریه دست یابی به صلح مثبت و پایدار نه تنها نیاز به عدالت دارد، که نظریههای فوق هر کدام به نحوی بر آن تأکید داشتهاند، بلکه
نیاز به معنویت نیز دارد. اصولا عدالت بدون معنویت قابل تحقق نیست، چنان که هیچکدام از اندیشههای مارکسیستی نتوانستهاند به آن دست یابند. صلح بدون عدالت و معنویت امکان تحقق و پایداری ندارد. لذا نظریه «عدالت، معنویت» گرایشی مبتنی بر صلح مثبت و پایدار است که برای تحقق آن چارهای جز بازگشت به عدالت و معنویت نمیداند. اما برای دوری از اطاله کلام و از آن جا که در مبحث گفتمان «عدالت، معنویت» و نیز در مباحث گذشته این فصل به آنها پرداخته شد، از سخن بیشتر در این باره پرهیز میکنیم.
«همگرایی» از روشهای مطرح در حوزه بینالملل برای دست یابی به صلح و مقابله با یکجانبهگرایی بوده است. نظریههای سیاسی همگرایی با سنتهای فکری کارکردگرایانه پیوند دارد و همانطور که در نظام معرفتشناسی احمدینژاد مشاهده کردیم او با داشتن این اندیشهها و نیز بهرهگیری از عقلانیت عملی و غایت اندیشی در امور، دارای زمینههای گرایش به نوعی از «همگرایی» است.
مطابق رهیافت همگرایی «کارکردی عملگرایانه» برای رسیدن به صلح نمیتوان تنها از طریق انعقاد موافقتنامه و پیمان صلح به تحقق آن امیدوار بود، بلکه در عمل باید به آن تحقق بخشید. راه آن هم پیوند مشترک است. یعنی دولتها به تدریج در حوزههای موضوعی خاص و کارکردهای خاص، بخشی از اقتدار یا حاکمیت خود را به نهادهای دیگری منتقل میکنند. در این رهیافت اهمیت بخشهای اقتصادی و امکان همکاری در هر یک از بخشها، توجه به بازیگران فراملی و نقش نهادهای کارکردی حائز اهمیت است. همگرایی را میتوان به عنوان «فرایندی» توصیف کرد که از طریق آن کنشگران سیاسی در فضاهای ملی متعدد و متمایز متقاعد میشوند که وفاداریها، انتظامات و فعالیتهای سیاسی خود را به سمت مرکز جدید و بزرگتری سوق دهند که نهادهای آن از صلاحیت قانونی برخوردارند یا خواهان چنین صلاحیتیاند. همگرایی از این منظر مبتنی بر عملگرایی است که در آن کشورها با انگیزه کسب منافع به همگرایی با یکدیگر میپردازند. هر اقدامی برای همگرایی در یک بخش وضعیتی را ایجاد میکند که مستلزم همکاری در بخشهای دیگر است و همگرایی از بخشی به بخش دیگر
سرایت میکند و سرریز میشود. درسهایی در یک حوزه نظیر اقتصاد گرفته میشود که تعمیم آن به دیگر بخشها موجب سرایت به آنها میشود. همگرایی همچنین مستلزم وجود نهادهای فراملی و فوق ملی در سطح منطقهای است. این نهادها برای رشد و تعمیق همگرایی و تسهیل آن ایجاد میشوند و از درجات متفاوتی از اختیار برخوردارند.(1)
احمدینژاد سیاستهای همگرایی را در مقابل یکجانبهگرایی ارزیابی میکند. او معتقد است در عصر حاضر برای موازنه قدرت در نظام بینالملل که ماهیت سلطه دارد «همگرایی اسلامی» از موثرترین روشهاست. «همگرایی اسلامی»، هم از ابعاد منطقهای برخوردار است و هم به دلیل جهان شمولی اسلام و پراکندگی کشورهای اسلامی ابعاد فرامنطقهای دارد. احمدینژاد «همگرایی اسلامی» و یا به عبارت دیگر تشکیل «اتحادیه کشورهای اسلامی» را از موثرترین اقدامات برای دگرگونی در ساخت و ماهیت نظام بینالملل میداند. همگرایی اسلامی روشی عملی برای مقابله با دو پدیده «استعمار» و «یکجانبهگرایی» است. برای رفع تهدیدها و ایستادگی در برابر «نظام سلطه» همگرایی اسلامی روش مفیدی است که میتواند به یاری کشورهای اسلامی و حتی غیراسلامی آید. به اعتقاد او جهان اسلام با داشتن ویژگیها و مؤلفههایی چون ایدئولوژی و ایمان مستحکم، رشد بیداری اسلامی، منابع عظیم مادی، سابقه تمدنی، جغرافیای وسیع و متنوع در کنار جمعیت گسترده که در طلیعه شکوفایی علمی و پیشرفت قرار دارد، میتواند در صورت اراده، اتحادیه قدرتمند کشوهای اسلامی را تشکیل دهد. او در آبان 1384 که برای نخستین بار در نشست سران کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی شرکت داشت، پیشنهاد تشکیل «اتحادیه کشورهای اسلامی» را به اعضای این سازمان ارائه کرد. تشکیل این اتحادیه ضمن آن که به موازنه قدرت میانجامد، به دلیل آن که موجب تقویت گفتمان «عدالت، معنویت» میشود به گسترش صلح و امنیت جهانی یاری میرساند. احمدینژاد در ذکر لوازم تشکیل این اتحادیه به مواردی چون تاسیس شبکه رادیو تلویزیونی مشترک، تاسیس بانک مشترک، ایجاد تسهیلات گمرکی و تسهیل در رفت و آمد مسلمانان به کشورهای یکدیگر، تشکیل بازار مشترک اسلامی، تاسیس دیوان داوری
1) پیشین؛ صص 60-64.
اسلامی، تشکیل سازمان حقوق بشر اسلامی، پیمان امنیتی و دفاعی مشترک و داشتن یک نماینده به عنوان عضو دائم در شورای امنیت سازمان ملل اشاره میکند.
پیوستگی دولتها و ملتهای اسلامی قدرت عظیمی را ایجاد خواهد کرد که نتیجه آن یأس و شکست دشمنان اسلام و امید به آینده روشن در همه ملتهاست. همه اختلافات احتمالی با مذاکره بر مبنای عدالت اسلامی قابل رفع است. وحدت و اقتدار جهان اسلام علیه هیچ ملت و کشوری نیست، بلکه قدرت جهان اسلام در خدمت بسط آرامش و صلح جهانی و توسعه حیات طیبه اسلامی در جهان خواهد بود. اسلام آرامش، کرامت و عزت را برای همه انسانها میخواهد. امید این است که تشکیل «اتحادیه کشورهای اسلامی» گامی بلند در انجام این رسالت تاریخی باشد... پایه اقتدار و عزت مسلمانان و پاسخ درست به همه نیازهای عصر حاضر، فرهنگ و ارزشهای متعالی اسلامی است که باید با تمام قوا تدوین و ترویج و از آن حفاظت شود... امروز رسانههای مختلف در تبادلات فرهنگی نقش اساسی ایفا میکنند. با تشکیل اتحادیه رادیو تلویزیونهای کشورهای اسلامی، فرصت تبادل اطلاعات، فنون، علوم، هنر و تولیدات رسانهای فراهم میگردد. تأسیس شبکه رادیو تلویزیونی مشترک و شبکه اطلاعرسانی بینالمللی اسلامی با هدف ترویج فرهنگ ناب اسلامی و تقارب اندیشهها و سلایق گوناگون در امت اسلام و در جهان و تولید و نشر فرهنگ و دانش مفید ضرورتی انکارناپذیر است... تقویت روابط اقتصادی از طریق تأسیس بانکهای مشترک بین کشورهای اسلامی بر اساس شریعت و عقود اسلامی زمینهساز گسترش تبادلات اقتصادی و ارائه الگوی موفق اقتصاد اسلامی است... تنوع تولیدات و نیازهای جهان و ضرورت فعال سازی نظام اقتصادی و توانمندیهای جهان اسلام، تشکیل هر چه سریعتر بازار مشترک اسلامی و برقراری تسهیلات گمرکی به عنوان الگوی اقتصاد عدالتمحور را الزام آور مینماید... رفت و آمد آسان مسلمانان به کشورهای یکدیگر زمینهساز وحدت امت اسلامی و معرفی عملی مهرورزی برادرانه و همراه با صلح و آرامش به جهانیان است و چه زیباست که این رفت و آمد بدون اخذ روادید ممکن شود. جمهوری اسلامی ایران آمادگی دارد در این راه پیشگام شود... تأسیس دیوان داوری اسلامی برای بهرهگیری مناسب از نظام قضایی کامل اسلامی و رفع اختلافات و تقویت وحدت و انسجام بین کشورهای اسلامی و استیفای حقوق همه ملتها،
دولتها و آحاد بشر بر اساس قوانین مترقی اسلام یک ضرورت انکارناپذیر است. شایسته است دبیرخانه، ساز و کار عملیاتی تمام موارد را تهیه و پس از تصویب به اجرا گذارد... امروز بعضی از کشورهای اسلامی در معرض تهدید قدرتهای بزرگ قرار دارند. اگر بدخواهان و دشمنان اسلام با عکس العمل مناسبی از جانب کشورهای اسلامی مواجه نشوند، هیچ مرزی را برای تجاوزات خود نخواهند شناخت. تهدید یک کشور اسلامی باید به منزله تهدید همه کشورهای اسلامی تلقی شود. پیشنهاد میشود دبیرخانه سازمان کنفرانس اسلامی ساز و کار عملی رفع تهدید از کشورهای اسلامی را در قالب پیمان امنیتی و دفاعی مشترک تبیین و به تصویب سران برساند... کشورهای اسلامی با بیش از یک پنجم جمعیت جهان باید از سهم مناسب در مراجع تصمیمگیری بینالمللی برخوردار باشند. حضور یک نماینده به عنوان عضو دائم در شورای امنیت سازمان ملل متحد تا زمانی که این قانون برقرار است، حق امت اسلام است که میتواند توسط سازمان کشورهای اسلامی مدیریت شود. بدون تردید، حضور یک نماینده از کشورهای اسلامی تضیمن صلح و آرامش و عدالت در جهان را به دنبال خواهد داشت. پیشنهاد میشود دبیرخانه سازمان کنفرانس اسلامی ساز و کار پیگیری تحصیل این حق را، تدوین و به تصویب سران برساند... مکتب اسلام واجد کاملترین نظام حقوق فردی و اجتماعی است. متأسفانه بسیاری از شهروندان، اقلیتها و مهاجرین در برخی از کشورها از جمله کشورهای مدعی دموکراسی به عنوان شهروندان درجه دو محسوب میشوند و با آنان با بیعدالتی و تبعیض رفتار میشود. پیشنهاد میشود سازمان حقوق بشر اسلامی تشکیل گردد تا رفتار کشورهای مختلف را در قبال حقوق بشر بررسی و گزارش سالانه آن را منتشر و در راه استیفای حقوق انسانها تلاش نماید.(1)
البته او برای دستیابی به «همگرایی اسلامی» به موانع و چالشهایی نیز اشاره میکند که عبارتند از:
نبود انسجام و هماهنگی در سیاستهای منطقهای و جهانی بین کشورهای اسلامی؛
تأثیرپذیری از تلاش دشمنان اسلام برای ایجاد تفرقه در صفوف مسلمانان و در
1) سخنرانی در اجلاس سران کشورهای اسلامی (عربستان)؛ 16/9/1384.
میان کشورهای اسلامی؛
دخالتهای نظامی و سیاسی نظام استکباری؛
ضعف اعتماد به نفس و خودباوری در بخشهایی از جهان اسلام؛
هجوم سازمانیافته فرهنگ و اخلاق مادی و مخرب؛
فقر و بیکاری در بخشهایی از جهان اسلام؛
عقب افتادگیهای علمی و فنی در بسیاری از بخشها؛
وجود رژیم اشغالگر صهیونیستی در قلب منطقه اسلامی.(1)
احمدینژاد گذشته از همگرایی اسلامی و داشتن ایده تشکیل اتحادیه کشورهای اسلامی اصولا برای سازمانهای منطقهای و پیمانهای دوجانبه و چندجانبه با هدف تقویت همکاری و همبستگی بین اعضا از یک سو و تقویت جبهه مقابله با نظام سلطه و یکجانبهگرایی از سوی دیگر ارزش فراوانی قائل است. در واقع او نخستین رییس جمهور ایران است که در نشستهای فراوانی از سازمانهای منطقهای و پیمانهای دوجانبه و چندجانبه شرکت کرد و در دوران مسئولیت خود تلاش کرد ضمن گسترش روابط و همکاری با کشورهای اسلامی منطقه با کشورهای دیگر اسلامی، کشورهای عدم تعهد، کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین نیز سطح روابط اقتصادی و سیاسی را گسترش دهد. گذشته از اقداماتی که در این دوره برای گسترش سطح روابط با کشورهای قدرتمند اسلامی نظیر ترکیه و مالزی صورت گرفت و روسای این کشورها به ایران سفر کردند، احمدینژاد نیز علاوه بر سفر به آن کشورها به بسیاری از کشورهای دیگر آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین سفر کرد.
همکاری در چهارچوب سازمانهای منطقهای مانند سازمان همکاری اقتصادی (اکو) یکی از راههای مناسب توسعه روابط و تجمیع امکانات کشورهای عضو میباشد... تلاش جمعی اعضای اکو برای تمرکز بر اولویتهای مورد علاقه، حضور هماهنگ و قدرتمند در عرصههای بینالملل میتواند در تعدیل و اصلاح روابط بینالملل تاثیرگذار باشد... ظرفیتهای فراوان موجود برای همکاری بین اعضا نشان میدهد که اکو در صورت رفع موانع موجود و ایجاد تحرک بیشتر در
1) پیشین.
فعالیتهای خود، میتواند عاملی مهم برای ایجاد همگرایی بیشتر بین کشورهای منطقه باشد... متأسفانه در نظام جاری بینالملل بیعدالتی، تخلف از قانون و نادیده گرفتن حق ملتها از جانب چند قدرت زورگو به چشم میخورد. یکجانبهگرایی، کاربرد استانداردهای متفاوت، حمایت از غاصبان و ستمگران برای آنان امری عادی است. سازمانهای بینالمللی نیز تحت نفوذ قدرتهای بزرگ کارایی خود را تا حدود زیادی از دست دادهاند. در این سازمانها از حقوق کشورهای عضو حمایت نمیشود و در مواردی به صراحت میخواهند تا ملتها از حقوق مسلم خود دست بردارند. نمونه بارز چنین رفتاری حمایت از رژیم صهیونیستی و فشار بر دولت مردمی منتخب ملت فلسطین است. ملت ایران نیز در معرض چنین فشارهایی قرار دارد... (لذا) جمهوری اسلامی ایران خواهان صلح و آرامش بر مبنای توحید، عدالت و کرامت انسانی در همه جهان میباشد و در این راستا اولویت سیاست منطقهای خود را بر همکاریهای اقتصادی مفید و گسترده، استقرار صلح، امنیت و رفاه و برقراری اعتماد، همکاری و تفاهم با همه همسایگان و همه کشورهای منطقه قرار داده است. توسعه روابط دوجانبه و چندجانبه و همچنین تقویت و گسترش پیمانهای منطقهای نظیر اکو در جهت تأمین منافع مشترک مبتنی بر چنین سیاستی است و جمهوری اسلامی ایران برای تحقق آن، آماده همکاری صمیمانه با تمامی کشورهای منطقه است. جمهوری اسلامی ایران به عنوان یکی از اعضای بنیانگذار و میزبان سازمان اکو، همچون گذشته در تلاش دستهجمعی کشورهای عضو برای رشد و توسعه منطقه، خود را در کنار کشورهای دیگر عضو میداند و آماده استفاده از کلیه ظرفیتهای خود، برای موفقیت همکاریهای منطقهای در چارچوب اکو و مشارکت فعال و جدی در برنامهها و فعالیتهای سازمان میباشد.(1)
در شرایطی که از یک سو بسیاری از کشورهای جهان با چالشهای فراوان به ارث مانده از قرن گذشته، به خصوص باقی مانده از مناسبات قدرت، بعد از جنگ جهانی دوم، نظیر جنگ و تروریسم و مهمتر از همه تهدید ارزشهای اخلاقی جهان
شمول
1) سخنرانی در نهمین اجلاس سران کشورهای عضو سازمان همکاری اقتصادی (اکو)؛ 15/2/1385.
و کرامت انسانی مواجه هستند و ازسوی دیگر روند مناسبات ناعادلانه و تبعیضآمیز بینالمللی در زمینه توسعه تجاری، سیاستهای پولی و مالی، دستیابی به فناوریهای نوین و نظایر آن، فشارها را بر دولتها و ملتهای جهان سوم افزایش داده است. به نظر میرسد که بهترین گزینه برای کشورهای عضو گروه، توسعه و تعمیق همکاریهای جنوب - جنوب به عنوان یک هدف بنیادین گروه G15 باشد. گروه G15 دارای توانمندیهای قوی اقتصادی و سیاسی است و با عزم جدی سران محترم کشورها و دولتهای عضو میتواند به گروهی تأثیرگذار در معادلات اقتصادی و حتی سیاسی در عرصههای منطقهای و بینالمللی تبدیل شود. حضور کشورهای توانمند از سه منطقه آسیا، افریقا و امریکای لاتین و وجود امکانات و منابع عظیم خدادادی در این کشورها و مناطق، ایجاب مینماید موجبات ارتباط هرچه بهتر و بیشتر مناطق مذکور را فراهم آوریم. کشورهای عضو گروه پانزده، 6 درصد مساحت، 34 درصد جمعیت کل جهان، 17 درصد از حجم مبادلات تجاری، 12 درصد تولید انرژی برق، 28 درصد تولید نفت، 18 درصد تولید گاز و 29 درصد ذخایر ثابت گاز طبیعی در جهان را دارا هستند، اما علی رغم تواناییهای فوق، هنوز گروه G15 متناسب با شأن و ظرفیت خود در صحنههای منطقهای و بینالمللی، فعال نیست. لزوم دمیدن روحی تازه درکالبد گروه و بازشناسی مجدد تواناییها و امکانات از یک طرف و نیازمندیها و زمینههای همکاری از جانب دیگر، همچنین شناسایی طرحها و پروژههای جدید و تأمین اولویتهای همکاری به ویژه در زمینه توسعه تجارت، قویا احساس میشود... متأسفانه امروز بعضی کشورها تلاش میکنند با ایجاد محدودیت، سایر ملتها را از دستاوردهای فنی و علمی محروم کنند تا موجبات وابستگی را فراهم آورند و از این طریق فشار سیاسی اعمال نمایند. آنان با پیشرفت کشورهای ما موافق نیستند. ما میتوانیم در چارچوب گروه و همکاریهای دوجانبه و چندجانبه دستاوردهای علمی و فنی خود را مبادله کنیم... جمهوری اسلامی ایران به منظور تقویت گروه و تحقق اهداف عالیه آن موارد ذیل را پیشنهاد مینماید: 1. تعریف پروژههای جدید کاربردی بر حسب اولویتها با پیشبینی صندوق ویژهای که موجب شود پروژهها عملیاتی شوند؛ 2. بررسی راههای تسهیل تجارت میان کشورهای عضو؛ 3. شناسایی پروژههای عملیاتی در زمینههای نفت و
گاز، کشاورزی و آبیاری، سدسازی و مسکن؛ 4. پیگیری تشکیل جلسات سالیانه کمیسیون مقامات ارشد جهت نظارت دقیقتر بر مصوبات و توصیههای اجلاس سران و ارائه توصیههای لازم به اعضاء... جمهوری اسلامی ایران در رویکرد سیاست خارجی خود سه عنصر مهم عدالتخواهی، اخلاق و معنویت و حفظ کرامت انسانی را موجب صلح و ثبات پایدار میداند و به همین دلیل با مخالفت با یک جانبهگرایی و حمایت از دنیای چندقطبی و در بستر همکاریهای اقتصادی گسترده و مفید، آمادگی خود را برای همکاریهای صمیمانه با سایر کشورها و اعضای گروه اعلام میدارد.(1)
جنبش غیرمتعهدها در حالی ایجاد شد که دو قطب مدعی اداره جهان در توسعه حوزة نفوذ خود، با یکدیگر رقابت نموده و در تأمین هر چه بیشتر منافع خود در بخشهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی با اتکا به منابع ثروت و قدرت ملتهای دیگر تلاش میکردند. آنچه برای آنان مطرح بود توسعه سیطرة جغرافیایی و سیاسی و آنچه مطرح نبود، منافع و مصالح ملتهای دیگر بود. بدین ترتیب دهها سال مردم جهان هزینه خودخواهیها و رقابتهای دو قدرت بزرگ را تحمل کردند و بسیاری از دولتها با گرایش به یک قطب، توان سیاسی و مادی خود را در اختیار آن قرار دادند تا در برابر قطب دیگر در امان باشند. در آن زمان که جنبش غیرمتعهدها تاسیس گردید و سالها بعد از آن، کمتر دولتی بود که میتوانست امکان عدم وابستگی به یکی از دو قطب مزبور را باور نماید. اما به هر صورت جنبش غیر متعهدها تشکیل گردید و این باور تقویت شد که میتوان مستقل از قطبهای قدرت هم زندگی کرد... جنبش غیر متعهدها با هدف ایجاد پناه گاهی برای کشورهای مستقل برپا شد. پناه گاهی که محل تأمین منافع کشورها در ارتباطات دو جانبه و چند جانبه و به دور از نفوذ قدرتهای بزرگ باشد. جنبشی که نواقص و معایب سازمان ملل را پوشش دهد و مدافع منافع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی هر عضو باشد. اکنون دو سؤال جدی مطرح است. اول اینکه در طول این مدت ما تا چه حد به اهداف جنبش نزدیک شدهایم؟ و دوم این که آیا با تغییرات
1) سخنرانی در اجلاس G15 (کوبا)؛ 23/6/1385.
مهم در معادلات قدرت جهانی، فلسفه وجودی جنبش مزبور تضعیف یا تقویت شده است؟ در پاسخ به سؤال اول باید گفت به نظر میرسد جنبش دارای ظرفیت و استعدادی بسیار بالاتر از حدی است که تاکنون مورد توجه قرار گرفته است. بیش از دو سومِ کشورهای جهان عضو این جنبش هستند. تصمیمات این جنبش میتواند به نفع صلح و آرامش و عدالت درجهان بسیار تأثیرگذار باشد. اما در پاسخ به سؤال دوم مایلم اعلام نمایم که با توجه به تحولات گذشته و جاری در جهان، نه تنها فلسفه وجودی جنبش غیر متعهدها کم رنگ و یا تضعیف نشده است، بلکه روز به روز پر رنگتر و قویتر نیز میشود... این جنبش باید نقش واقعی خود را بیش از پیش باز یابد. جنبش غیر متعهدها میتواند با برخورداری از اکثریت اعضای جامعه جهانی نسبت به تصحیح روندهای یکجانبهگرایانه و تبعیضآلود موجود، نقش اساسی ایفا نماید. جنبش غیرمتعهدها میتواند خواستار تصحیح ترکیب شورای امنیت به عن--وان اصلیترین چالش صلح و امنیت در جهان باشد. اگر این شورا اصلاح شود امید آن است که با اعمال عدالت، آرامش و صلح جهانی پایدار شود.(1)
طبق گزارش سازمان توسعه تجارت وزارت بازرگانی، صادرات غیرنفتی ایران بدون حساب میعانات گازی در طول 41 ماه از برنامه چهارم توسعه، یعنی سالهای 1384 تا پنج ماه نخست 1387، به 9/46 میلیارد دلار رسید که 41 درصد بیش از پیشبینی برنامه است. این در حالی است که در برنامههای اول، دوم و سوم هیچگاه عملکرد واقعی از اهداف تعیین شده فراتر نرفته بود. گرچه این سازمان علل دستیابی به این دستاورد را از منظر تخصصی و مورد توجه آن سازمان در عواملی نظیر برقراری مشوقهای صادراتی، معافیتهای مالیاتی، اختصاص منابع لازم در بودجههای سالیانه، انعقاد موافقتنامههای بازرگانی و ترجیحی با سایر کشورها، توسعه سرمایهگذاریهای صادراتگرا در مناطق مختلف کشور، اقدامات بازاریابی و از جمله اعزام هیأتهای تجاری و برگزاری نمایشگاههای انجام گرفته میداند، اما چنان که در بند موافقتنامههای بازرگانی نیز اشاره شده است، میتوان دلیل این دستاورد را از رهیافتی دیگر و در سیاست خارجی دولت
1) سخنرانی در اجلاس غیرمتعهدها (کوبا)؛ 24/6/1385.
نهم جستجو کرد. به ویژه آن که در میان ده شریک اصلی صادرات خارجی ایران به جز دو کشور ایتالیا و آلمان که به طور تاریخی شریک تجاری ایران محسوب میشوند سایر شرکا به کشورهای منطقه و آسیا تعلق دارند که به ترتیب عبارتند از: امارات متحده عربی، عراق، چین، ژاپن، هند، جمهوری کره، ترکیه و افغانستان. نگاهی به فهرست موافقتنامهها و یادداشتهای تفاهم جمهوری اسلامی ایران خود بیانگر این موضوع است. در این فهرست به جز برخی موارد نادر مانند سوییس و استرالیا بیشتر اسامی به بازارهای پیرامونی، آسیا، آمریکای لاتین و اروپای شرقی تعلق دارد. همچنین در آن نام برخی سازمانهای منطقهای مانند اکو و پیمان شانگهای نیز مشاهده میشود.(1)
برخی نویسندگان از این رویکرد احمدینژاد تعبیر به «سیاست نگاه به شرق» کردهاند. آنها معتقدند بعد از روی کار آمدن دولت نهم، از مهمترین مسایلی که در سیاست خارجی ایران مطرح شد بحث سیاست نگاه به شرق و گسترش مناسبات ایران با کشورهای آسیایی بود. در واقع، عدم دست یابی به بازده مناسبی از روابط ایران با کشورهای غربی در سالهای گذشته به ویژه طی سالهای 76 تا 84 موجب شد تا بار دیگر گسترش روابط ایران با شرق مورد توجه قرار گیرد. از این منظر، نگاه به شرق موضوع جدیدی نیست و همواره از ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی به عنوان وزنه تعادلی در برابر غرب در تفکر راهبردی ایران حضور داشته است. به این اعتبار که برای ایجاد توازن در برابر غرب باید تلاش بیشتری برای گسترش همکاری با شرق صورت گیرد. به طور نمونه در دولت ششم رفتارهایی به منظور تقویت پیوندهای موجود با کشورهای مهم آسیا مانند چین، هند و روسیه در راستای ایجاد نوعی اتحاد راهبردی صورت گرفت.
البته این مسأله متاثر از شرایط جهانی، در دورههایی شدت یافته است. تحولات پس از پایان جنگ سرد که به تغییرات عمده در رویکرد قدرتهای بزرگ و متوسط منجر شد، تأثیر حوادث 11 سپتامبر بر تحولات مذکور با توجه به تاکید بر سیاست
1) دولت اقدام؛ تاملاتی گذرا در گزارش عملکرد دولت نهم؛ ج 2، صص 181- 209.
یکجانبهگرایی از جانب آمریکا و به چالش کشیدن این سیاست توسط سایر قدرتهای بزرگ و متوسط که خواهان ایجاد نوعی نظم بینالمللی مبتنی بر چندجانبهگرایی بودند و همچنین تاکید آمریکا بر اعمال سیاستهای نظامی، همگی ضرورت بازنگری در برخی جهتگیریهای سیاست خارجی ایران را نزد برخی محافل به ویژه در دولت نهم تقویت کرد. این امر با توجه به مطرح بودن پرونده هستهای ایران که سه کشور اروپایی انگلستان، فرانسه و آلمان در مذاکرات مربوط به آن نقش اصلی را ایفا میکردند و بروز بن بست در این پرونده از ناحیه کشورهای مذکور که در مقاطعی خود را به عنوان نماینده جامعه اروپا و یا به طور کلی غرب معرفی میکردند، موجب شد که گرایش به یافتن افقهای جدید در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران افزایش یابد. البته در این میان نباید از اهمیت جایگاه جدید آسیا در قرن 21 غافل شد. اهمیت آسیا از همان سالهای اواسط قرن بیستم روشن شد و بسیاری از متفکران اعتقاد یافتند که با توجه به روندی که در پیش است، قرن بیست و یکم را باید متعلق به آسیا دانست، در حالی که قرن بیستم قرن اروپا بود. حتی برخی از استراتژیستهای آمریکایی ضمن مطالعاتی که در این زمینه داشتند به این نتیجه رسیدند که آمریکا باید در راهبرد آینده خویش جایگاه ویژهای را به آسیا اختصاص دهد و این امر در سیاست راهبردی آمریکا هم وارد شد. در حالی که در قرن بیستم آمریکا به اروپا و به اتحاد آتلانتیک توجه ویژهای داشت، این اهمیت در قرن بیست و یکم به آسیا معطوف شد. به طور کلی، باید گفت که ایران نمیتواند سیاست نگاه به شرق را نادیده بگیرد. کشورهای آسیایی نسبت به گذشته از جایگاه بالاتری از قدرت اقتصادی و سیاسی برخوردار شدهاند و به نظر میرسد آسیا به تدریج عرصه سیاستهای جهانی میشود. آسیا در حال رشد است و پتانسیلهای بالایی دارد. اگر رشد آسیا از نظر اقتصادی از حدی بالاتر برود، از نظر سیاسی نیز در منطقه صاحب قدرت و نفوذ بیشتری میشود. لذا «سیاست نگاه به شرق» برخاسته از شرایط ضروری بیرونی نیز بوده است.(1)
به این موارد باید فقر تئوریک سیاستمداران غربی درباره شناخت واقعیتهای جهان اسلام را نیز افزود. آنها نگاه دقیق و درستی نسبت به تحولات جهان اسلام
1) .http://www.csr.ir/departments.aspx?lng=fa&abtid=01&depid=44&semid=181.
ندارند. سیاستمداران غربی به طور متعصبانه تلاش میکنند جریانهای فکری و سیاسی جهان اسلام را به سه جریان کلی «تجددگرا»، «سنتگرا» و «بنیادگرا» تقسیم کنند و دوستان خود در کشورهای مسلمان را در میان تجددگرایان و سپس سنتگرایان بیابند و از تمام افرادی که معتقد به پیوند دین و سیاست هستند با واژههایی چون «بنیادگرا» و «رادیکال» دشمنتراشی کنند.(1)اینگونه فرمولیزه کردن جریانهای فکری و سیاسی به هیچ وجه با واقعیتهای موجود جهان اسلام تناسب ندارد. امروز مفاهیم و تئوریهای غربی ناتوان است از آن که بخواهد زوایای فکری و جزییات جریانهای اسلامی را تبیین کند. اما دولتمردان و استراتژیستهای غربی هنوز با این چارچوب نظریِ از کارکرد افتاده درباره سیاستمداران اسلامی پیش داوری میکنند. به طور نمونه پس از انتخابات تیر 1384 و پیش از آن که احمدینژاد مسئولیت جدید را برعهده بگیرد، او را در فرمولهای از پیش تعیین شده بالا قرار دادند، در برابر منتخب جدید ایران موضعگیری کردند و به جنجال تبلیغاتی درباره وی روی آوردند.
احمدینژاد ضمن اصرار و تاکیدی که بر منافع ملی دارد، در برابر تهدیدها نفوذناپذیر است و در برابر فشارهای نظام سلطه نرمش نشان نمیدهد، اما در اندیشه او عنصر غرب ستیزی وجود ندارد. احمدینژاد، نه به لحاظ فکری با تجددگرایی تقابل دارد و نه به لحاظ سیاسی با غرب. در اندیشه او آن چه اهمیت دارد حفظ منافع ملی و رساندن ایران به جایگاه مناسب خویش در عرصه بینالملل بر اساس توانمندیهای ایران است. در این رویکرد اولویت با روشهای مسالمتآمیز و همکاریهای بینالمللی است، اما نباید همکاریهایبینالمللی را به منزله دست کشیدن از منافع ملی تلقی کرد، که مهمترین نمونه آن در موضوع انرژی هستهای رخ داد. لذا بخشی از ریشههای «سیاست نگاه به شرق» را باید در رویکرد استعماری و سلطهجویانه سیاست خارجی برخی کشورهای غربی در برابر ایران و به ویژه در مسأله انرژی هستهای یافت، که به گفته احمدینژاد وعده بیست سانتریفیوژ را پس از ده سال مذاکره میدهند.(2)
آن چنان که از قدیم گفتهاند سیاستمدار باید از یک سو «شیر» باشد و از سوی
دیگر «روباه»، یعنی دارای شجاعت و تدبیر باشد. احمدینژاد در مسأله انرژی هستهای چنین شخصیتی را از خود و سیاست خارجی ایران بروز داد. او در این راه رهبری «ارکستر هسته ای» را نیز بر عهده گرفت و برای تامین اقتدار کافی در سیاست خارجی، مسأله هستهای را با سفرهای استانی در سراسر ایران پیوند زد و در دوران اوج این مسأله از ایران ارکستری ملی ساخت و خود رهبری این سمفونی را بر عهده گرفت.
تجربه سیاست خارجی قدرتهای غربی پس از جنگ جهانی دوم نشان داده است که آنها با تاکید بر سیاست «بازدارندگی» و تهدید دیگر کشورها از یک سو و ارائه یک دیپلماسی فرسایشی و درازمدت از سوی دیگر میتوانند با کمترین هزینه از کشورهای دیگر امتیاز کسب کنند و لذا کارایی این رویکرد را به مراتب بیش از سیاستهای دیگر آزمودهاند. در مسأله انرژی هستهای و در مقابل ایران هم تلاش کردند از این دو اهرم در برابر ایران بهره ببرند. آنها در دو سال نخست مذاکرات ایران با تروییکای اروپا که در سالهای 82 به بعد رخ داد ابتدا در این باره نیز چنین دریافتی داشتند. اما با تغییر رویکرد سیاست خارجی ایران که در آستانه تاسیس دولت نهم آغاز شد، این تلقی با چالشهایی مواجه شد. احمدینژاد با درک این رویکرد قدرتهای غربی تلاش کرد دو پیام را به دولتمردان آنها برساند. نخست این که ایران به توانمندیهای خود آگاه و متکی است و در دام تهدیدهای غرب فرو نمیافتد و دیگر آن که از حوصله و بردباری کافی برای گفتگو و رایزنی برخوردار است و برای استیفای حقوق خود «خسته» نمیشود. احمدینژاد در تمام سخنرانیهای خود چه در سفرهای استانی و چه در دیگر سخنرانیها و نیز در دیدارهای رسمی با نمایندگان سیاست خارجی برخی کشورها که در این باره صورت میگرفت بر آن دو پیام تاکید داشت. تهدیدهای نظامی که حتی در برخی اوقات همراه با آرایش نظامی در مرزهای ایران بود در کنار تهدیدهای دیگر و صدور چندین مصوبه در شورای امنیت سازمان ملل و تحریم اقتصادی نمونههایی از رویکرد سیاست بازدارندگی دولتهای غربی بود. راهبرد دولتهای غربی آن بود که ضمن این تهدیدها، که در فضای حمله به افغانستان و عراق پس از 11 سپتامبر حتی تشدید نیز شده بود، فعالیتهای هستهای ایران را به تعلیق درآورند و با کشاندن ایران پای میز مذاکره و فرسایشی کردن مذاکرات برای سالهای طولانی ایران را از دست یابی به این فناوری جدید و اقتدارساز بازدارند. اما تجلی سیاست «شیر و روباه» در سیاست خارجی دولت نهم که موجب شد
برخی نویسندگان غربی از ایران با عنوان شطرنج بازی حرفهای یاد کنند نشان داد که فرایند تصمیمگیری در این دولت با وجود دو عنصر شجاعت و هوشمندی، از سیاستهای بازدارندگی غرب تاثیر نمیپذیرد و تداوم مذاکرات نیز ایران را از بردباری به منظور دادن امتیاز خارج نخواهد ساخت.(1)
امروز بیش از آن که غرب ستیزی از سوی جریانهای اسلامی پیگیری شود، این پدیده اسلام هراسی (Islamophobie) است که دامان دولتمردان غربی را گرفته است. دولتمردان و سیاستمداران غربی نسبت به گفتمانهای غیرغربی حساسیت و هراس دارند. اندیشه احمدینژاد گرچه به غرب ستیزی نمیرسد اما به غرب زدگی هم نمیانجامد. او برای سیاست خارجی موفق تنها یک راه که آن هم نزدیکی به دولتهای غربی باشد، نمیشناسد. امروز واقعیات بینالمللی در جهان غرب و شرق در حال دگرگونی است، جهان در مرحله زایشی جدید قرار گرفته است و اگر این تحولات را درک نکنیم در ساختار بعدی نظام بینالملل نمیتوانیم جایگاه مناسبی برای خویش به دست آوریم. امروز قدرتهای جدیدی در حال شکلگیری هستند و قدرتهایی هم در حال افولاند که آمریکا از جمله آنهاست. برای درک چشمانداز پیش رو نباید منفعل بود و دولتهای غربی را فعال مایشاء دانست. عصر جدیدی در روابط بینالملل آغاز شده است که در آن نقش افکار عمومی و ملتها جدای از نقش دولتهاست. امروز دولتهای غربی حتی نماینده افکار جوامع غربی هم نیستند. گرچه هنوز نظام گذشته بینالملل تداوم دارد، اما پا برجا نخواهد ماند. در چنین دنیایی، غربزدگی، طفیلی سیاستهای غربی شدن و تعریف منافع از دریچه نگاه غربی، برآمده از عدم خودباوری و درک تحولات جدید است.
1) برای بررسی بیشتر ر.ک به: نهضت ملی هستهای در ایران: سیری در آراء و اندیشههای دکتر محمود احمدینژاد، رییس جمهور اسلامی ایران؛ تحقیق و تدوین: حسین حجازی و مجتبی زارعی؛ تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1387.
سوم تیر 84 و انتخاب دکتر محمود احمدینژاد از سوی مردم به مقام ریاست جمهوری فینفسه گام دیگری از مراحل توسعه و به ویژه توسعه سیاسی در ایران بود. در واقع با انتخاب او گرایش به تخصصی شدن امور، ارتقای عقلانیت سیاسی، توزیع منابع قدرت، پرهیز از پوپولیسم رسانهای، پاسخگویی در قبال سیاستهای اتخاذ شده، رابطه بیشتر با رسانهها به منظور پاسخگویی، احترام به منتقدان و مخالفان، گسترش سعه صدر و بردباری سیاسی در میان مسئولان و افزایش زمینههای اجتماعی و انگیزشی انتقاد فراهم شد.
انتخابات سال 84 با حضور چندین نماینده از دو جناح اصلی کشور و عدم توافق و اجماع بر سر یکی از آنها در هر جناح، روایتگر این واقعیت بود که ساخت سیاسی کشور در سالهای آینده از وضعیت دو قطبی هشت سال گذشته و تک قطبی پیش از آن خارج شده و به ساختی چند پاره خواهد رسید. این پدیده خود به معنای گسترش نقدهای درون گفتمانی هم بود که میتوان آن را تجربه جدیدی در جهت توسعه سیاسی و رهایی از فرهنگ حزبسالاری و مصلحت سنجیهای جناحی ارزیابی کرد. انعکاس این وضعیت جدید در دولت که ساخت سیاسی چند پاره و نقد درون گفتمانی از ویژگیهای اصلی آن به شما میرود این بود که دولت نهم نسبت به دولتهای گذشته بیشترین انتقادها را شنید. انتقادهایی که در برخی رسانهها حتی به تخریب نیز میانجامید. اما واکنش دولت نهم در برابر این رویکردها، تحمل و افزایش کار عمرانی و خدماتی بود. احمدینژاد معتقد بود پاسخ انتقادها و تخریبهایی که برخی از آنها را جهتدار و
غیرمنصفانه میدانست در ارتقای سطح عمرانی و خدماتی دولت است. به این دلیل دولت نهم به جای آن که در پی تأسیس حزب دولت ساخته برآید و یا به راهاندازی نشریات زنجیرهای در حمایت از دولت بیاندیشد، با استدلالی از جنس عقلانیت عملی، پاسخ انتقادها را در سکوت و کار بیشتر دنبال کرد. این بینش و دریافت احمدینژاد در مواجهه با منتقدان و مخالفان که باید میان آنان از لحاظ انگیزشی و رویکردی تفاوت گذارد، همانند روش تبلیغاتی او در انتخابات بود که مبتنی بر انگاره عقلانیت عمومی، رابطه بیواسطه با مردم و گرایشهای انسانمدارانه مذهبی بود.
پایان سوم تیر، برخلاف پروژه دوم خرداد به جای آن که بر هیجانات کاذب اجتماعی بدمد و به دشمنسازی از رقبا بپردازد و یا دستهبندی جدیدی از جانب دولت در گروههای سیاسی ایجاد کند، جهت «عقلانیتگرایی» و «مهرورزی» را برگزید. احمدینژاد که اجرای برنامههای توسعهگرایی مبتنی بر عدالت را مهمترین وظیفه خود در سالهای پیش رو میدانست برخلاف راهبرد «فشار از پایین و چانهزنی در بالا» گسترش فضای آرامش و تفاهم را نیاز ضروری کشور میدانست. از این جهت تأکید او بر حزبی نبودن هم تلاشی بود برای نشان دادن ماهیت دولت تا بتواند اهداف و راهبردهای خود را از طریق دولتی فراجناحی و به دور از فضاسازیهای سیاسی محقق سازد. به عبارت دیگر، شعار مهرورزی که در روزهای آغازین دولت مطرح شد واکنشی اعتراضآمیز به فضای تنشآفرین سالهای گذشته بود که میتوانست مانعی در طریق فرصتهای عمرانی و خدماتی ایجاد کند. پیروزی در انتخابات برای احمدینژاد آغاز یک راه بود نه پایان یک طریق و رسیدن به مقصد. در جهانشناسی احمدینژاد هر روز تداوم مسیر سازنده دیروز است. جهان عرصه تحرک و حرکت است و با ثبات و ایستایی هماهنگی ندارد. نگرش پویای او برای شخصیتها، مقامها و موقعیتها اعتباری قایل نیست. ریاست «خدمتگزاری» است و همه چیز در حال «شدن» است. انسان چیزی که میاندیشد نیست و چیزی که هست نیست. ریاستها دوامی ندارد و مقصد محسوب نمیشود. مقامها بیش از آن که منزل باشند مُقاماند و زندگی عرصه کاروانسرایی است که مهمانهای آن در حال رفت و آمدند. هیچ حالت و موقعیتی ثبات ندارد و انسان به سرعت در حال رفتن به سوی سرنوشت ابدی خود است. دنیا محل ثبات و ماندگاری نیست. موقعیتها، فرصتهای خدمتگزاری است و هر روز و هر
لحظه فرصتی است که نباید آن را از دست داد.
دولت اسلامی برآمده از مردم در این دوره بر چهار اصل بنیادین که تجلی پیام مردم در این انتخابات است، تأکید خواهد داشت:
اصل اول، عدالت گستری: اقامه عدل و قسط، اعلا مقصد انبیا واولیا و آرزو و آرمان همه آزادگان جهان است. اگر عدالت بیاید، ظلمت بیعدالتی و تبعیض و ظلم رخت بر خواهد بست. کام جان مردم با شهد عدالت که محبوب خداست، شیرین میشود و با حقیقت پیوند میخورد. راه گم کردگان با رایحه عدالت به راه حق برخواهند گشت... عدالت در توزیع فرصتها و امکانات، تخصیص منابع برای مناطق مختلف نسبت به محرومیتها، استعدادها و ظرفیتها، رفع فقر و مبارزه با تبعیض و فساد در سازمان اداری سرلوحه اقدامات دولت خواهد بود... .
اصل دوم، مهرورزی با بندگان خدا: خداوند از رهگذر محبت بیمنتهایش به محبوب خود حضرت ختمی مرتبت، همه هستی را خلق فرمود. اگر محبت و مهرورزی، مودت و برادری و احترام به حقوق یکدیگر در جامعه پایدار شود، اختلافات، کینهورزیها، بخلها، حسادتها، حقکشیها و بیانصافیها به طور کلی رخت خواهد بست و خیرخواهی، ایثار و فداکاری جانشین آن خواهد شد. چنین امری علاوه بر تأثیرات گسترده بر زندگی فردی و جمعی آحاد جامعه، پایههای وحدت و اقتدار ملی را نیز تقویت خواهد کرد. دولت با اتکا به فرهنگ دینی و ملی که اساس آن بر عشق و محبت استوار است، تمام هم و غم خود را در ترویج روحیه برادری، محبت و همبستگی بین اقشار مختلف مردم، صرفنظر از قومیت، دین، مذهب و جغرافیا به کار خواهد بست.
اصل سوم، خدمتگزاری به آحاد ملت: دولت با اتکال به خداوند و با آرمان خدمتگزاری، کار خود را شروع میکند و با به کارگیری همکاران مومن، شجاع، کارآمد و مردمی، همه توان خویش را به کار خواهد بست تا در این دوره خدمتگزاری بیمنت و پرافتخار به فرهنگ و منش پایدار دولت و مدیران در همه ردهها و سازمانها تبدیل شود.
اصل چهارم، تعالی و پیشرفت مادی و معنوی کشور:... (تلاش میکنیم) راه ترقی و تعالی به سرعت طی شود و قلههای علم، معرفت و پیشرفت فتح گردد و ملت ما
بر بام عزت جهانی بدرخشد. ملت ما شایستگی این افتخار را دارد و به لطف خدا این امر دست یافتنی و شدنی است.(1)
ما همه یک خانوادهایم و در آغاز راهی طولانی و پر پیچ و خم. ما باید نظام نمونه اسلامی را بر پا کنیم. این مأموریتی است که انبیا و اولیا و شهدا و صدیقین بر دوش ما گذاشتهاند. ما باید همراه و همدل باشیم. مبادا کدورتها ماندگار شود. این خلاف آموزه امام است.(2)
دوم خرداد گرچه از امور معنوی قداستزدایی کرد اما با اسطورهپردازی از دوم خرداد و مقام ریاست جمهوری بر قداستهای قدرت افزود. در حالی که احمدینژاد با برابر نشستن با عموم جامعه، رنگ دیگری برای خود قایل نشدن، مقام ریاست جمهوری را در دسترس عموم قرار دادن، گسترش زمینههای نقادی در داخل کشور، حضور در مصاحبههای چالشی و انتقادی و تشریح سیاستهای دولت در همین مصاحبهها و رسانهها، به قداستزدایی از قدرت یاری رساند و به این ترتیب گام مهمی را در توسعه سیاسی برداشت. دیگر، نقد رییس جمهور نه مخالفت با ارزشهای دینی تلقی میشد و نه مخالفت با ارزشهای تجددگرایانه. لذا این حضور آغاز فصل جدیدی در توسعه سیاسی و نقد آزادانه دولت در فرایند سیاسی ایران به شمار میرفت.
بررسی اندیشه سیاسی احمدینژاد در این پژوهش نشان داد که بنیان این اندیشه بر گفتمان «عدالت، معنویت» نهاده شده است. او گرچه «اندیشمند سیاسی» به معنای مصطلح آن به شمار نمیآید و در دایره دولتمردان قرار میگیرد و از این جهت در پاسخ به پرسشهای اساسی این حوزه پیرو دیگر اندیشمندان انقلاب اسلامی به ویژه رهبر آن، امام خمینی(ره)، قرار دارد اما اندیشه سیاسی او از یک انسجام مناسبی برخوردار است که میتوان از آن به عنوان «دستگاه و نظام فکری» یاد کرد. در واقع، این نظام فکری محصول سالها فعالیت علمی و عملی است که در تاریخ معاصر ایران به صورت جنبشی با گفتمان «عدالت، معنویت» حضور داشته و توانسته است انقلاب اسلامی را در سال 57 پدید آورد. لذا اندیشه احمدینژاد را باید برآمده از حیات فکری،
سیاسی این نهضت در طول دهههای اخیر دانست.
ظهور احمدینژاد در سپهر سیاست ایران زمانی رخ داد که سایه گفتمانهای غیراصیل بر کشور گسترده بود و برخی از تئوریسینها و ایدئولوگهای غربگرا به روشنی سخن از پایان عمر گفتمان انقلاب اسلامی به میان میآوردند. در چنین شرایطی او در انتخابات نهم ریاست جمهوری با گفتمان اصیل انقلاب اسلامی وارد عرصه انتخابات شد و در شفافترین و رقابتیترین انتخابات پس از انقلاب و با اعتمادی که از سوی جامعه به او شد بار دیگر زندگی دوباره گفتمان انقلاب را در لایههای درونی جامعه نشان داد و تلاش کرد آن را در میان طبقه مدیران حکومتی گسترش دهد. احمدینژاد در طول انتخابات و پس از آن شیوهای از مدیریت را ترسیم و اجرا کرد که پیشتر شهید رجایی در مدت کوتاهی که برای او ممکن شده بود تلاش کرد آن را به اجرا درآورد. از این جهت بود که احمدینژاد با عملی ساختن این شیوه مدیریت توانست به نمادی از این جریان فکری، سیاسی تبدیل شود. احمدینژاد نه تنها در سخن و اندیشه، که در رفتار و مدیریت نیز آن نشانگی را بازتولید کرد. سادهزیستی، مردمی بودن، اهتمام به «شمع بیتالمال»، سختکوشی، تواضع در برابر مردم، انضباط، سختگیری بر مسئولان و اطرافیان و شجاعت در برابر «نظام سلطه» از عواملی بود که احمدینژاد را به این «نمادی شدن» برمیکشید.
او همچنین برای تبیین رفتار خود از منطق و ادبیاتی ساده و همه فهم بهره میبرد. نمونه این منطق ساده را احمدینژاد در مسأله «هولوکاست» و ارتباط آن با بحران فلسطین و ایدئولوژی صهیونیسم به نمایش گذاشت. بیان مسأله متشکل از چند پرسش روشن و ساده بود که هر پاسخی به آن بنیان ایدئولوژی صهیونیسم را متزلزل میساخت. آیا هولوکاست به راستی رخ داده است؟ بر فرض اتفاق چه کسانی آن را انجام دادهاند؟ در این میان گناه فلسطینیان چیست که باید تقاص این حادثه ادعایی را بدهند؟ حادثهای که بر فرض اثبات، جرم آن را اروپاییان انجام دادهاند. به این ترتیب، احمدینژاد همانگونه که در ایران به نمادی از یک جریان و گفتمان تبدیل شد، در عرصه جهانی هم به نماد مبارزه با صهیونیسم و امپریالیسم تبدیل شد. توجه رسانههای غربی به او، محبوبیت وی در جوامع اسلامی و عربی و استقبال نهادهای مردمی جهان از او در اجلاسهای متفاوت و از جمله «دوربان دو» که عملا این اجلاس را با نام
«احمدینژاد» قرین ساخت، همگی به دلیل این نمادی شدن بود. رمزی کلارک، دادستان کل اسبق آمریکا، در دیدار با احمدینژاد اندکی پس از این اجلاس درباره نطق وی اظهار داشت، مهمترین حرفهایی که میتوان زد از سوی شما در این اجلاس مطرح شد و من مطمئن هستم آمریکاییهای زیادی وجود دارند که علاقهمند هستند سخنان شما را بشنوند و به شما کمک کنند. او همچنین درباره موضوع هستهای جمهوری اسلامی ایران نیز معتقد بود، تاکنون بهترین استدلالها را در مواضعتان داشتهاید و مطمئن هستم اگر حرفهایتان به گوش مردم جهان برسد هیچ کس نمی تواند آن را رد کرده و به شما اعتراض کند.(1)
تعیین دستور روز در عرصه بینالمللی یک منبع بزرگ قدرت است. دستور روز به این معنی است که مردم دنیا درباره چه مطالبی فکر کنند و چه موضوعاتی در راس توجه قرار گیرد. در گذشته قدرتهای بزرگ و به ویژه آمریکا در تعیین دستور روز تسلط کامل داشتند. امروز همانطور که در اجلاس ژنو نیز مشاهده شد احمدینژاد و ایران با توجه به گفتمان یاد شده قادر هستند در تعیین دستور روز بینالمللی تأثیرگذار باشند و نقش بزرگ و موثری ایفا کنند. این وضعیت در آغاز انقلاب اسلامی ایران و در دهه اول انقلاب نیز وجود داشت. امروز ایران و رییس جمهور آن بخشی از محور اصلی و مورد توجه گفتمانها را بیان میکنند و تصویر کاملا متفاوتی از آنچه کشورها و رسانههای مسلط در گذشته از وضع جهان ترسیم کرده بودند، به دنیا ارائه میسازند.(2)
در دنیای سکولار امروز، احمدینژاد نماد نگاه متفاوت به سیاست است که بنیاد آن بر عدالتخواهی و معنویت جویی استوار است. ارزشهایی فراملی که به قوم و ملت و جامعه خاصی منحصر نمیشوند و در زندان زمان و مکان گرفتار نمیآیند. ارزشهایی که در آغاز قرن 21 به شدت نسبت به آنها احساس نیاز وجود دارد. بحران عدالت و معنویت در سراسر جهان نیاز به گفتمانی از این جنس را عام و فراگیر ساخته است و این تنها شامل کشورهای جنوب یا شمال نمیشود و هر دو را به نوعی در بر میگیرد. از این روست که نماد چنین گفتمانی شدن با پرسشها و کنجکاویهای فراوانی همراه است.
گفتمان «عدالت، معنویت» و تبلور آن در شخصیت «خدمتگزار» با هدفگذاری «مردمسالاری» مبتنی بر دین و عدالت تلاش دارد جامعه مطلوب خود را به پیروی از پیامبران الهی و بر اساس ایمان و عقلانیت، و علم و پرهیزکاری بسازد. این گفتمان گرچه در حال حاضر خود را نیازمند به تولید بیشتر اندیشه و نظریهپردازی میداند اما با توجه به انباشت علمی دهههای گذشته بیش از «تولید» نیازمند به «توزیع» اندیشه است. اکنون به نظر میرسد با احیای گفتمان «عدالت، معنویت» در عرصه داخلی و جهانی زمینه برای اهل نظر و اندیشمندان متعلق به این گفتمان فراهم شده است تا به بسط اندیشههای متناسب با آن بپردازند.
کتابها
قرآن کریم.
نهجالبلاغه.
مفاتیح الجنان.
اصول کافی.
بحار الانوار.
آلموند، گابریل و...؛ چارچوبی نظری برای بررسی سیاست تطبیقی؛ علیرضا طیب؛ مرکز آموزش مدیریت دولتی، 1376.
آوینی، مرتضی؛ حلزونهای خانه به دوش؛ تهران، نشرساقی، 1379.
احمدی، بابک؛ مدرنیته و اندیشه انتقادی؛ تهران، نشر مرکز، 1373.
احمدینژاد، محمود؛ تونل به زبان ساده؛ تهران، دانشگاه علم و صنعت، 1382.
____؛تجلی هویت ایرانی در نیویورک؛ تهران، مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری؛ نشر جمهور، 1386.
____؛عدل و صلح (گفتارهای رییس جمهوری اسلامی ایران در چهارمین سفر کاری به امریکا)؛ تهران، ریاست جمهوری، مرکز پژوهش و اسناد، نشر جمهور ایران، 1387.
ازغندی، علیرضا؛ درآمدی بر جامعهشناسی سیاسی ایران؛ تهران، قومس، 1385.
____؛ ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب؛ تهران، قومس، 1376.
اسپربر، مانس؛ تحلیل روانشناختی استبداد و خودکامگی؛ علی صاحبی؛ تهران، ادب و دانش، 1379.
اسدی، نوش آذر؛ نگاهی بر گرمسار سرزمین خورشید درخشان؛ تهران پارینه، 1378.
اسماعیلی، بهمن؛ انتخابات مجلس هفتم؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384.
اسمیت، برایان کلایو؛ فهم سیاست جهان سوم؛ نظریههای توسعه و دگرگونی سیاسی؛ امیرمحمد حاجی یوسفی؛ تهران، وزارت امور خارجه، مرکز چاپ و انتشارات،1380.
اسناد انقلاب اسلامی؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1374.
الهی، همایون؛ شناخت ماهیت و عملکرد امپریالیسم؛ تهران، قومس، 1383.
امام خمینی؛ صحیفه امام؛ تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1378.
____؛ ولایت فقیه؛ تهران، انتشارات امیر کبیر، 1357.
امیری، جهاندار؛ روشنفکری و سیاست (بررسی تحولات روشنفکری در ایران معاصر)؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی،1382.
انتخاب هفتم، روزشمار هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران؛ به کوشش ابراهیم انصاری لاری؛ تهران، همشهری، 1376.
انواری، زهره؛ شهر گرمسار؛ انسانشناسی شهری؛ دانشگاه تهران (دانشکده علوم اجتماعی؛ گروه انسانشناسی)، 1386.
بازرگان، مهدی؛ آیا اسلام یک خطر جهانی است؟؛ تهران، انتشارات قلم، 1374.
____؛ پادشاهی خدا؛ تهران، شرکت سهامی انتشار، 1377.
بشیریه، حسین؛ دیباچهای بر جامعهشناسی سیاسی ایران (دوره جمهوری اسلامی)؛ تهران، نشر نگاه معاصر، 1381.
____؛ جامعهشناسی سیاسی؛ تهران، نشر نی، 1374.
بنارد، چریل؛ اسلام دمکراتیک مدنی؛ رویکرد آمریکایی؛ عسگر قهرمانپور؛ تهران، دانشکده مطالعات راهبردی، 1384.
پالمر، مونتی و دیگران؛ نگرش جدید به علم سیاست؛ منوچهر شجاعی؛ تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1380.
پای، لوسین و دیگران؛ بحرانها و توالیها در توسعه سیاسی؛ غلامرضا خواجه سروی؛ تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی، 1380.
جامعهشناسی انتقادی؛ به کوشش پل کانرتون؛ ترجمه حسن چاوشیان؛ تهران، اختران، 1385.
جعفریان، رسول؛ جریانها، و سازمانها مذهبی سیاسی ایران سالهای 1357–1320؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1383.
چالمرز، آلن اف؛ چیستی علم؛ سعید زیبا کلام؛ تهران، سمت، 1379.
چیما، جی. شابیر و دنیس ای. راندینلی؛ اجراح طرحهای تمرکززدایی در آسیا، امکانات محلی برای توسعه روستایی؛ عباس حکیمی؛ مرکز تحقیقات و بررسی مسائل روستایی.
حقیقت، صادق؛ روششناسی علوم سیاسی؛ قم، دانشگاه علوم انسانی مفید، 1385.
خرد در سیاست؛ ترجمه عزتالله فولادوند؛ تهران، طرح نو، 1376.
خلیلی خو، محمدرضا؛ توسعه و نوسازی ایران در دوره رضاشاه؛ تهران، مرکز انتشارات جهاد دانشگاهی، 1373.
دایرهالمعارف دموکراسی؛ زیرنظر سیمور مارتین لیپست؛ سرپرستان ترجمه: کامران فانی و نورالله مرادی؛ تهران، وزارت امور خارجه، کتابخانه تخصصی، 1383.
درخشه، جلال؛ گفتمان سیاسی شیعه در ایران معاصر؛ تهران، دانشگاه امام صادق(ع)، 1384.
دکمجیان، هرایر؛ اسلام در انقلاب: جنبشهای اسلامی در جهان عرب بررسی پدیده بنیادگرایی اسلامی؛ حمید احمدی؛ تهران، کیهان، 1366.
دولت اقدام؛ تأملاتی گذرا در گزارش عملکرد دولت نهم؛ تهران، نشر جمهور ایران، مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری، 1387، ج 1.
دولت اقدام؛ تاملاتی گذرا در گزارش عملکرد دولت نهم؛ تهران، نشر جمهور ایران، مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری، 1387، ج 2.
دوورژه، موریس؛ جامعهشناسی سیاسی؛ ابوالفضل قاضی شریعت پناهی؛ تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1367.
رمضانی، روحالله؛ چارچوبی تحلیلی برای بررسی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران؛ ترجمه علیرضا طیب؛ تهران، نشر نی، 1380.
زارعی، مجتبی؛ حکمت و دیالکتیک؛ قم، نشر مجنون، 1387.
ساعی، احمد؛ مسائل سیاسی، اقتصادی جهان سوم؛ تهران، سمت، 1377.
سلیمی، حسین؛ کالبدشکافی ذهنیت اصلاحطلبان؛ تهران، گام نو، 1384.
سیاح، امیر؛ نقشآفرینان سوم تیر؛ تهران، مولف، 1384.
شجاعی، محمد؛ حضرت بقیهالله(ص)؛ تنطیم و نگارش محمد رضا کاشفی؛ قم، وثوق، 1384.
شجاعیزند، علیرضا؛ عرفی شدن در تجربه مسیحی و اسلامی؛ تهران، انتشارات باز، 1381.
شریعتی، علی؛ میزگرد پاسخ به سؤالات و انتقادات؛ تهران، حسینیه ارشادی، بیتا.
صلاحی، ملک یحیی؛ اندیشههای سیاسی غرب در قرن بیستم؛ تهران، قومس، 1381.
طباطبایی، محمد حسین؛ اصول فلسفه و روش ئالیسم؛ پاورقی: مرتضی مطهری؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ج اول تا سوم.
فتحی آشتیانی، علی؛ روانشناسی سیاسی؛ تهران، انتشارات بعثت، 1377.
فرج پور، مجید؛ موانع توسعه: بررسی فقر؛ تبعیض و فساد؛ تهران، خدمات فرهنگی رسا، 1381.
فرهنگ و دین: برگزیده مقالات دایره المعارف دین؛ مقاله «جداانگاری دین و دنیا»؛ مرتضی اسعدی؛ تهران، طرح نو، 1374.
فهیمی، مهدی؛ فرهنگ جبهه؛ آداب و رسوم 1؛ تهران، انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1369.
____؛ فرهنگ جبهه؛ اصطلاحات و تعبیرات؛ تهران، انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1368.
____؛ فرهنگ جبهه؛ تابلو نوشتهها؛ تهران، انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1368.
غلامرضا کاشی، محمدجواد؛ نظم و روند تحول گفتار دموکراسی در ایران؛ گام نو، 1384.
قوام، عبدالعلی؛ اصول سیاست خارجی و سیاست بینالملل؛ تهران، سمت، 1386.
کاظمی، عباس؛ جامعهشناسی روشنفکری دینی در ایران؛ تهران، طرح نو، 1383.
کمالی، مسعود؛ جامعه مدنی، دولت و نوسازی در ایران معاصر؛ ترجمه کمال پولادی؛ تهران، مرکز بازشناسی اسلام و ایران،1381.
کورانی، علی؛ عصر ظهور؛ ترجمه عباس جلالی؛ تهران، شرکت چاپ و نشر بینالملل سازمان تبلیغات اسلامی، 1379.
گارودی، روژه؛ هشدار به زندگان؛ علیاکبر کسمایی؛ تهران، انتشارات هاشمی، 1364.
گفتار در روش ایرانیان: نامههای شهروندان امریکایی به رئیس جمهور اسلامی ایران پس از واقعه دانشگاه کلمبیا؛ تهران، مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری؛ نشر جمهور، 1386.
گفتمان و تحلیل گفتمانی (مجموعه مقالات)؛ تهران، فرهنگ گفتمان، 1379.
گنون، رنه؛ سیطره کمیت و علائم آخر زمان؛ علی محمد کاردان؛ تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1374.
گیدنز، آنتونی؛ جامعهشناسی؛ منوچهر صبوری؛ تهران، نشر نی، 1376.
لوسین، فرنان و مولر؛ تاریخ روانشناسی؛ علی محمد کاردان؛ تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1367.
مارش، دیوید و جری استوکر؛ روش و نظریه در علوم سیاسی؛ امیر محمد حاجی یوسفی؛ تهران، پژوهشکده مطالعات رهبردی، 1384.
محمدی، منوچهر؛ بازتاب جهانی انقلاب اسلامی؛ تهران، پژوهشگاه فرهنگ اندیشه اسلامی، سازمان انتشارات، 1385.
مجموعه سخنرانیهای رییس جمهور؛ تهران، مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری، 1384- 1388.
مشیرزاده، حمیرا؛ تحول در نظریههای روابط بینالملل؛ تهران، سمت، 1385.
مصباح یزدی، محمد تقی؛ حقوق و سیاست در قرآن؛ قم، مؤسسه امام خمینی، 1379.
مطالعات فرهنگی (مجموعه مقالات)؛ به کوشش سایمون دیورینگ؛ سرپرست ترجمه نیما ملک محمدی و شهریار ثقفی پور؛ تهران، تلخون، 1382.
موسوی، نظامالدین؛ انتخابات نهم ریاست جمهوری؛ تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385.
موسی زاده، رضا؛ حقوق اداری 1و 2؛ کلیات و ایران؛ تهران، نشر میزان، 1377.
میلانی، محسن؛ شکلگیری اتقلاب اسلامی از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی؛ ترجمه مجتبی عطارزاده؛ تهران، گام نو، 1381.
نعمانی، محمد بن ابراهیم؛ کتاب غیبت؛ ترجمه سید احمد فهری زنجانی؛ تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1359.
نهضت ملی هستهای در ایران: سیری در آراء و اندیشههای دکتر محمود
احمدینژاد، رییس جمهور اسلامی ایران؛ تحقیق و تدوین: حسین حجازی و مجتبی زارعی؛ تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1387.
هانتینگتون، ساموئل؛ موج سوم دمکراسی در پایان سده بیستم؛ احمد شهسا؛ تهران، روزنه، 1373.
هی وود، اندرو؛ درآمدی بر ایدئولوژیهای سیاسی؛ محمد رفیعی؛ تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالملل، 1379.
وبر، ماکس؛ دین، جامعه، احمد تدین؛ تهران، هرمس، 1382.
مقالات و مصاحبهها
احمدینژاد، محمود؛ «آزادی به مفهوم در نوردیدن مرزهای امنیت و منافع ملی نیست»؛ کیهان؛ 28/7/1378.
____؛ «احمدینژاد در جمع دانشجویان دانشگاه امیرکبیر: جوانان را وارد حوزه تصمیمگیری شهر کنیم»؛ همشهری؛ 6/8/1382.
____؛ «انتخابات ریاست جمهوری را تک نامزدی میکنند»؛ رسالت؛ 28/7/1379.
____؛ «پیشینه تاریخی و علل استحاله مهمترین تشکل دانشجویی»؛ کیهان؛ 18/7/1381.
____؛ «تشکیل حکومت علوی هدف انقلاب اسلایم است»؛ جام هفته؛ ش143.
____؛ «تقسیمبندی چپ و راست، لباسی بود که دیگران بر ادبیات سیاسی ما دوختند؛ قدس»؛ 20/6/1380.
____؛ «چشمان آگاه انقلاب باشیم»؛ راه مردم؛ 24/7/1382.
____؛ «در گفت و گوی سیاست با دکتر احمدینژاد...»؛ هفتهنامه سیاست؛ ش 91.
____؛ «دکتر احمدینژاد عضو هیات علمی دانشگاه علم و صنعت در گفت و گو با رسالت»؛ رسالت؛ 26/4/1378.
____؛ «سایه سنگین سیاست بر مدیریت شهر»؛ راه مردم؛ 4/9/1382.
____؛ «شوراها سامانههایی مفید خواهد بود اگر اعضای آن متخصص، کارآمد و هماهنگ باشند»؛ جام هفته؛ ش 34.
____؛ «غفلت از فرهنگ دینی و ملی بستر اباحیگری و فساد اخلاقی است؛ جام
هفته»؛ ش 141.
____؛ «گفت و گو با دکتر احمدینژاد»؛ کیهان؛ 2 و 5/8/1383.
____؛ «گفت و گو با محمود احمدینژاد استاد دانشگاه علم و صنعت؛ بروید دنبال جریان سوم.»
____؛ «گفت و گوی منتشر نشده احمدینژاد با خبرنگاران قبل از انتخابات؛ راه مردم»؛20 و 21/4/1384.
____؛ «مدیریت تحولگرا»؛ همشهری؛ 26/11/1383.
____؛ «مدیریت کشور باید به آرمانهای انقلاب باز گردد»؛ سیاست روز؛ 12/11/1383.
____؛ «نتیجه فعالیت متحجرین و لیبرالها سکولار کردن جامعه است»؛ سیاست روز؛ 19/6/1381.
____؛ «وظیفه جنبش دانشجویی، بازنگری براساس تجربه»؛ راه مردم؛ 12/8/1381.
____؛ «وظیفه قوه مجریه نظریهپردازی نیست»؛ سیاست روز؛ 30/9/1381.
____؛ «هر جا که آبادانی و کار اساسی انجام شده دست نیروهای حزباللهی در کار بوده است»؛ یا لثارات الحسین(ع)؛ ش 213.
احمدینژاد محمود و حمید بهبهانی؛ «ارزیابی سهم راه آهن سریع در حمل و نقل شهری»؛ جاده؛ ش 37.
اسلامی، حمید؛ «خط و نشان سیاسی»؛ انتخاب؛ 11/3/1382.
افروزمنش، مهدی؛ «تکذیب نشد»؛ شرق؛ 19/3/1383.
الهام، غلامحسین؛ «آن سوی انتخابات نهم ریاست جمهوری»؛ ایران؛ (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3/4/1387؛ ش 3959.
بذرپاش، مهرداد؛ «رقابتیترین انتخابات؛ ایران»؛ (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر؛ 3/4/1386.
حجاریان، سعید؛ «انتخابات شوراها بزرگترین جبهه مردمسالار است»؛ ایران؛ 19 آذر1377؛ ش؛ 1115.
____؛ «درسهایی از نهضت مشروطیت»؛ عصر ما؛ ش 76؛ 22/5/1376.
____؛ «دو تاکتیک»؛ عصر ما؛ ش 143؛ 1/10/1378.
____؛ «گفت و گوی انتخاباتی سعید حجاریان؛ دفاع از ایده فشار از پایین و چانهزنی در بالا»؛ اعتماد؛ 11 دی 1386.
____؛« مصاحبه «عصر ما» با سعید حجاریان»؛ عصر ما؛ ش 108؛ 27/8/1377.
____؛ «نگرش نهادی به ولایت فقیه»؛ عصر ما؛ ش 109؛ 11/9/1377.
تاجزاده، مصطفی؛ «فشار از بیرون؛ فروپاشی از درون»؛ آفتاب یزد؛ 22/5/1381.
تاجیک، محمد رضا؛ «آری اینچنین شد برادر»؛ اعتماد ملی؛ 14/11/1386.
جامساز، محمود؛ «فساد دولتی در گردونه تکرار»؛ آسیا؛ 9 دی 1380.
جوانفکر، علی اکبر؛ «سوم تیر پدیده است نه اتفاق»؛ ایران؛ (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3/4/1386.
چراغی، داوود؛ «توزیع ناعادلانه درآمد و ثروت»؛ همشهری؛ 28 بهمن 1380.
دارابی، علی؛ «جبهه دوم خرداد و خط تولید استراتژی»؛ هفتهنامه سیاست؛ ش 125- 127؛ سال 1379.
«دولت بومی؛ هویت و کارآمدی (سیری در آرا و گفتارهای رییس جمهور اسلامی ایران)»، ضمیمه فصلنامه تخصصی نامه دولت اسلامی، ش 39، هشتم تیر 1387.
ذبیحی، علی؛ «پایان عصر چپ و راست»؛ ایران؛ (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3 تیر 1386؛ ش 3669.
رحمانی، تقی؛ «روشنفکر یا مقام دولتی»؛ کارگزاران؛ 12 تیر 1387؛ ش 532.
روحانی، لطیف؛ «شهردار جدید و چالشهای پیش رو»؛ اطلاعات؛ 17/3/1382.
زریبافان، مسعود؛ «سوم تیر منطقه ممنوعه را باز کرد»؛ ایران؛ (ویژهنامه سالگرد انتخابات سوم تیر)؛ 3/4/1386.
«شهرداری تهران دروازه پیروزی یا شکست جناحهای سیاسی»؛ اعتماد؛ 28/7/1383.
«غوغای اختلاس در بانکهای ایران»؛ اقتصاد ایران؛ سال پنجم؛ ش 45؛ آبان 1381.
«گفتگو با سیدنژاد عضو اولین شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت»؛ شرق؛ 13/8/1383.
گنجی، اکبر؛ «نگاهی به حادثه حمله به کوی دانشگاه و پیامدهای آن 2»؛ صبح امروز؛ 9/5/1378.
محصولی، صادق؛ «انقلاب فرهنگی از دانشگاه علم و صنعت آغاز شد»؛ روزنامه ایران؛
14 مهر 1387؛ ش 4041.
____؛ «عملیات کرکوک چگونه رقم خورد؟»؛ ایران؛ 15 مهر 1387؛ ش 4042.
مولانا، حمید؛ «ایران مقتدر در عرصه جهان»؛ کیهان؛ 3/2/88.
نفیسی، رسول؛ «فرهنگ سیاسی و هویت ملی»؛ فصلنامه مطالعات ملی؛ سال دوم؛ ش 5؛ پاییز 1379.
نشریات
ابرار اقتصادی
اطلاعات
اعتماد
ایران
جام جم
جام هفته
سیاست
شرق
عصر ما
کارگزاران
کیهان
اینترنت
www.ahmadinejad.ir
www.csr.ir
www.farsnews.com
www.fokouhi.com
www.isnanews.ir
www.leader.ir
www.rajanews.com