ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی95-94 عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج تفسیر
موضوع: تفسیر آیات 19 تا 20 سوره شوری
اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (۱۹ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَصِیبٍ (۲۰)) تأمین رزق موجودات با چهار اسم از اسمای الهی
بعد از بیان بخشی از مسائل توحید ـ چه اینکه در آیه 21 به بعد هم باز مسائل توحید مطرح است ـ میفرماید رزق مردم ـ چه رزق مادّی و چه رزق معنوی ـ به دست خدای سبحانی است که به چهار اسم از «اسماء حسنیٰ» در این دو آیه معرّفی شدند: لطیف بودن اوست، رازق بودن اوست، قوی بودن اوست و یکی هم عزیز بودن اوست. خدای سبحان نسبت به بندگانش مهربان است، احسان دارد، غفور و رحیم است؛ امّا همه این برکات لطیفانه است. لطف عبارت از آن دقّت و رقّت مطلب است که اصل مطلب را انسان ادراک میکند؛ امّا راه آن را نمیبیند، این همان مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ (1)است که آن را در سوره «طلاق» وعده داد. خدا میخواهد بشر را موحّدانه که براساس علم به غیب و ایمان به غیب زندگی میکنند اداره کند. در سوره مبارکه «هود» فرمود که هیچ موجودی نیست، مگر اینکه عائلهٴ خداست: مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا (2)که بحث آن در سوره «هود» گذشت؛ یعنی تمام مار و عقربهای عالَم عائله خدا هستند، هیچ موجودی ـ حرامگوشت یا حلالگوشت، دریایی یا صحرایی ـ نیست، مگر اینکه عائلهٴ خداست؛ با «عَلیٰ» هم یاد کرده که خدا متعهّد است روزی آنها را تأمین کند: مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا.
تفاوت مؤمن و غیر مؤمن در بهرهمندی از رزق الهی
امّا مؤمن و مردان باتقوا با دیگر «مرزوقین» فرق دارند. فرمود افراد و موجودات دیگر روزیهای خود را از راه حس دریافت میکنند و خیال میکنند که همین امر محسوس مجرای رزق آنهاست؛ امّا مؤمن را ما از راهی که گمان نمیکند تأمین میکنیم، او یک وظیفه به عنوان کسب و کار دارد که کار خود را انجام میدهد، امّا روزی او را از راه کارِ او ما تأمین نمیکنیم، وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، (1)نه «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»! یعنی کسی که کشاورز است، دامدار و پیشهور است، آن شخص اگر باتقوا باشد، به طریقی ما او را تأمین میکنیم که او میفهمد این از راه مغازه نیست، از راه زمین و از راه دام نیست، از کجاست؟ نمیداند، تا به غیب سر بسپارد. ما حیوانات را تأمین میکنیم، امّا «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»؛ حیوان فکر میکند که از آن راه تأمین میشود، به سراغ چَرا میرود، چَرایش را هم میکند و «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» تأمین میشود؛ لذا جز در مدار مادّه به چیزی نمیاندیشد، اما مؤمنِ باتقوا را ما طوری تأمین میکنیم که او میفهمد از راه زمین نیست، از راه دام نیست، از راه مغازه و پیشه و حرفه و صنعت نیست، امّا از کجاست را نمیداند، وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ؛ این خصیصهٴ ایمان است که همیشه با غیب رابطه داشته باشد نه با شهادت! خدا عَالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَةِ (2)است و خیلیها با «عالم الشَّهادة» کار دارند، امّا مؤمن با «عالم الغیب» کار دارد؛ لذا هرگز نمیماند، چرا؟ چون تا الآن روزی و مشکلات او را «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» تأمین نکرد، بلکه مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ تأمین کرد؛ لذا هر خطری پیش بیاید او سرافراز است، میگوید مگر تا الآن براساس «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» بود؟! تنها چیزی که مشکل مؤمن را حل میکند، اعتماد به مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ است؛ آن «قدرت» غیبی است، «لطیفانه» کار میکند، «رازقانه» روزی میدهد، «قوی و مقتدر» است و «عزّتمندانه» اداره میکند، با چهار اسم خود را معرفی کرده است. فرق مردان باتقوا و بیتقوا در این است که هر دو روزی میخورند؛ منتها بیتقوا خیال میکند که دامداری و کشاورزی و اقتصاد و امثال آنها او را تأمین میکند، امّا مؤمن باتقوا میبیند که از راه غیب دارد روزی میخورد.
مقصود از «لطیف» بودن در تأمین رزق مؤمنین
این معنای لَطِیفٌ است. «لطیف»، یعنی طرزی خدای سبحان این رزق را به شخص میدهد که شخص مسبَّب را میبیند، سبب را نمیبیند؛ اگر متّقی نباشد، «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» میاندیشد و اگر متّقی باشد مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ فکر میکند؛ اگر متّقی نباشد، به عالم شهادت وابسته است و اگر متّقی باشد به عالم غیب گرایش دارد. آنکه به عالم شهادت گرایش دارد گاهی میماند، چون اثر حسّی نمیبیند و آنکه با عالم غیب گرایش دارد، هرگز نمیماند! این بیان لطیفی که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی در هنگام بدرقهٴ اباذر(رضوان الله علیه) نقل میکند (1)که وجود مبارک حضرت امیر، امام حسن، امام حسین(سلام الله علیهم اجمعین) و بعضی از خواص اصحاب در بدرقهٴ اباذر هنگام تبعید تا مرز مدینه رفتند ـ با اینکه حکومت عصر و وقت گفت در تودیع اباذر هیچ کس حق رفتن ندارد و این ذوات قدسی رفتند ـ حرفهایی از طرف حضرت امیر، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) گفته شد، اباذر هم حرفی زد. حضرت به این مضمون فرمود که من معتقدم اگر تمام روی زمین مثل مس گداخته شود که هیچ علفی در روی زمین سبز نشود و قطرهٴ بارانی از آسمان و فضا و جوّ نبارد، معتقدم که خدا میتواند ما را تأمین کند. (2)با این عقیده اباذر رفت ربذه و خوشنام شد. این اعتقاد به غیب در تلخترین حادثه به دادِ آدم میرسد، مشکل آدم را حل میکند و هرگز آدم ناامید نمیشود. اینکه یأس از رحمت خدا کفر است، برای همین است! مؤمن هرگز ناامید نخواهد شد، برای اینکه ذات اقدس الهی همیشه او را به غیب سرگرم کرده است. فرمود همه را من روزی میدهم، امّا مؤمن را مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ روزی میدهم! نه یعنی مؤمن اهل کشاورزی و دامداری و پیشه و صنعت نیست، او این کارها را میکند؛ اما برایش روشن میشود که از باغ و راغ نان درنمیآید، از جای دیگر نان درمیآید، آن جای دیگر کجاست روشن نیست. کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ٭٭٭ این قَدَر هست که بانگ جَرسی میآید این مقدار میفهمد که یک دست غیبی دارد او را تأمین میکند، این معنای لَطِیفٌ است، اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ؛ طوری انسان را اداره میکند که انسان نمیفهمد که از کجا اداره شده است، تا به قدرت خودش تکیه نکند! این متن قضیه است، این آیه اولیٰ بود.
تبیین تفاوت نتیجه کار برای خدا و برای رسیدن به دنیا
آیه دوم شرح این و تفصیل بعد از اجمال است؛ یعنی شرح بعد از متن است. فرمود بندگان خدا دو قسم میباشند: بعضیها فقط برای دنیا تلاش و کوشش میکنند، لطف خدا نسبت به آنها محدود و مشخص است، برخیها برای آخرت تلاش و کوشش میکنند، خدا هم دنیای آنها را تأمین میکند، هم درباره آخرت چندین کار نسبت به آنها میکند که یکی از آنها را نسبت به اهل دنیا نکرده است. اهل دنیا که فقط برای دنیا میخواهند کار کنند، مفهوماً و منطوقاً این مطالب را بیان کرده که آنها سهمی از آخرت ندارند، یک: وَ مَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ (1)که در سوره مبارکه «بقره» است، اینجا هم مفهوماً معلوم میشود که در آخرت سهمی ندارند و هر کسی هم که برای دنیا کار کرده در آخرت سهمی ندارد، برای اینکه در سوره مبارکه «بقره» فرمود: وَ مِنْهُمْ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا، (2)همین! ولی وَ مَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ، اینجا مفهوماً فهماند که سهمی از آخرت ندارد، چون غرض او دنیا بود.
محدودیت بهرهوری از تلاش و کوشش در صورت انجام آن برای دنیا
امّا در رسیدن به دنیا هر اندازه که ما میخواهیم به او میدهیم، نه هر اندازه که او خودش بخواهد! فرمود: مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا نه «نؤته ایّاها»؛ این «مِن»، «مِن» تبعیضیه است؛ بعضی از آن مقداری که ما مصلحت میدانیم به او میدهیم، همه را نمیدهیم؛ چه اینکه در آیه هجده سوره مبارکه «اسراء» به صورت شفّاف روشن کرده است که اگر کسی برای دنیا بخواهد کار کند: مَن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ، یک؛ لِمَن نُّرِیدُ، دو؛ دو حدّ زده است: فرمود آن اندازه که ما بخواهیم و به هر شخصی که ما بخواهیم. خیلیها هستند که برای دنیا کار میکنند و به جایی نمیرسند؛ خیلیها هستند برای دنیا کار میکنند، ولی به آن اندازه که طمع دارند نمیرسند. پس هر کس برای دنیا تلاش و کوشش کند، این دو محدودیت را دارد: عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ، نه «مَا یَشاء»! آنکه ما بخواهیم، نه آنکه خودش بخواهد، این یک؛ لِمَن نُّرِیدُ؛ به آن کسی که ما بخواهیم، نه هر کسی که خودش بخواهد، این دو. این چنین باشد که هر کس به طرف دنیا رفت چیزی گیرش بیاید نیست، این موجبهٴ کلیه نیست و اینکه هر اندازه بخواهد نصیبش شود، این موجبهٴ کلیه هم نیست. این دو موجبهٴ کلیه به دو موجبهٴ جزئیه تبدیل شده است: عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ نه «مَا یَشاء»! لِمَن نُّرِیدُ نه «لِمَن أرادَ»! پس این دو قید آن موجبه کلیهها را موجبهٴ جزئیه کرده است.
دو شرط مضاعف شدن نتیجه تلاش و کوشش انسان
امّا درباره کسی که «حَرث» آخرت را اراده میکند: مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ؛ هر کس قصد آخرت کرد و هر اندازه که قصد آخرت کرد ـ این دو موجبهٴ کلیه محفوظ ـ ما میدهیم، امّا چیزی را هم ما اضافه میکنیم مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ، این دو موجبهٴ کلیه محفوظ است؛ یعنی هر کس به هر اندازه که قصد آخرت کند محفوظ هست، نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ؛ ما در کِشت و کار او افزایش قائل هستیم. مستحضرید که این سه بخشی که قبلاً هم بازگو شد و فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (1)که رقم مشخص نکرد، این یک؛ طایفه دوم: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (2)که رقم مشخص کرد، این دو؛ طایفه سوم هم همان است که در بخشهای پایانی سوره مبارکه «بقره» آمده است که مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِاْئَةُ حَبَّةٍ آن وقت میشود 700 تا، وَ اللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ میشود 1400 تا، وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (3)که دیگر رقم ندارد. پس گاهی ممکن است که یک عمل به میلیونها برابر پاداش داده شود؛ البته تا اخلاص و موقعیت چقدر باشد؛ اما عمده آن است که نفرمود کسی کار خیر بکند، فرمود روز محکمه دستش باشد و بیاورد، نه «مَن فَعَلَ الْحَسَنَة»، بلکه مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ. گاهی ممکن است که انسان کار خیری کند و ـ معاذالله ـ آن را به هم بزند، اگر ـ خدای ناکرده ـ کار خیر را به هم زد، دیگر جَاءَ نیست، «فَعَلَ» است؛ یعنی قیامت وقتی به محکمه میآید دست او پُر باشد مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ نه «مَن فَعَلَ الْحَسَنَة». اگر با دست پُر آمد ما بهتر از او را میدهیم، یک؛ ده برابر او را میدهیم، دو؛ 1400 برابر او را میدهیم، سه؛ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ را اضافه میکنیم، چهار؛ امّا مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ.
ضرورت توجه به محدودیت نقش انسان در کار و باروری آن به دست خدا
عمده آن است که در تمام این موارد فرمود حواس شما جمع باشد، شما «حارث» هستید نه «زارع»! کار به عهدهٴ «زارع» است. ما یک «حرث» داریم و یک «زرع»؛ «حرث» آن است که آن کشاورز و آن باغدار، این بذرها را از انبار منتقل کند، زمین را شیار کند و به دل خاک بسپارد، این میشود «حرث»؛ امّا اینکه بتواند این حبّهٴ مرده را زنده کند، به او ریشه و خوشه و شاخه بدهد کار کشاورز نیست، این را میگویند «زرع»؛ لذا در سوره مبارکهٴ «واقعه» فرمود شما «حارث» هستید نه «زارع»! «زارع» آن است که به یک مرده جان بدهد، شما که این کار را نمیکنید. شما فقط یک کار مادّی انجام میدهید: زمین را شیار میکنید، یک؛ این بذر را از انبار به مزرعه منتقل میکنید، دو؛ زیر خاک میسپارید، سه؛ همه این کارها کار مادّی است، امّا بتوانید این بذر مرده را زنده کنید، یک قسمت آن را در دلِ خاک تبدیل به ریشه کنید و یک قسمت آن را بالای خاک تبدیل به خوشه کنید، این کار شما نیست! أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛ (1)زارع ما هستیم! چه اینکه در بخش خلقت هم فرمود کار پدر إمناست نه خلقت! أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ، (2)آنکه پدر انجام میدهد إمناست، آنکه این مرده را زنده میکند و یک قطرهٴ آب را به این صورت «لؤلؤ لالا» درمیآورد فرمود ما هستیم. پس «خالق» خداست و «مُمنِی» والد است؛ «زارع» خداست و «حارث» باغدار است. فرمود اینچنین است و در کارهای آخرت هم همینطور است، اینطور نیست که شما آن قدرت را داشته باشید که این «صوم و صلاة» خودتان را به عرصهٴ قیامت کبریٰ بیاورید! شما خودتان، همین که مُردید یادتان نیست که چه کار کردید! خیلیها هستند که هنگام احتضار حرفشان این است: «آنها که خواندهام همه از یاد من برفت»، اینطور است! کم هستند کسانی که «عند الاحتضار» یادشان باشد. فرمود شما اصلاً یادتان نیست که چه کار کردید! ما هستیم که این «صوم و صلاة» را به آن صورت در میآوریم! در حقیقت شما بذرافشانی کردید، امّا روح دادنِ به نماز و این نماز را زنده کردن کار ماست! شما این روایاتی که جزء روایات نورانی ما هم هست را ملاحظه بفرمایید که شش فرشته در قبر حاضر میشوند و جان این شخص را نجات میدهند؛ یکی دست راست، یکی دست چپ، یکی روبهرو، یکی پشت سر، یکی پایین و یکی بالای سر که این شش فرشته از هر طرف این شخص را حفظ میکنند؛ یکی نماز است، یکی زکات است، یکی روزه است، یکی حج است، یکی عمره است، یکی خوبیهایی که او در حق برادر مسلمانش انجام میداد است و بالاتر از همه ولایت است که از هر طرفی بخواهند به این مرده بیچاره حمله کنند اینها دفاع میکنند. (3)این فرشته را چه کسی آفریده؟ نماز را چه کسی به صورت فرشته درآورده؟ این از روایات نورانی ماست که روشنتر و شفافتر از همه اینها ولایت است که بالای سر اینهاست؛ به اینها میفرماید که شما کارهایتان را انجام بدهید، اگر کاری از دست شما ساخته نشد من دفاع میکنم؛ به نماز او دستور میدهد، به روزه او دستور میدهد. چه کسی این نماز را به این صورت درمیآورد؟ همانطوری که ذات اقدس الهی یک حبّه را به صورت خوشهٴ زنده درمیآورد که این را میگویند «زرع» و کار کشاورز «حرث» است، در جریان «صوم و صلاة» و عبادات هم اینچنین است. فرمود کار شما نماز خواندن است، اما نماز را به صورت فرشته تبدیل کند کار من است. ما «زارع» هستیم و شما «حارث» میباشید؛ چه در مسائل دنیا چه در مسائل آخرت، از انسان بیش از «حرث» و کشاورزی کاری ساخته نیست و اینکه گفته شد «الدُّنْیَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَة» (4)از همین جاها گرفته شده است.
صبغه الهی دادن به تلاش و کوشش زمینه نتیجهبخشی آن
پس فرمود: یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ که با فعل مضارع یاد کرد؛ یعنی اینطور نباشد که «قضیةٌ فِی الواقعة» باشد، مستقیماً و دائماً در فکر آخرت باشد و هر کاری که میکند صبغهٴ اخروی داشته باشد، اصل آن را حفظ میکنیم؛ اینکه فرمود: نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ، یعنی اصل آن را حفظ میکنیم و به آن اضافه هم میدهیم! حالا چقدر اضافه میدهیم، برابر آن سه طایفه آیات مشخص میشود؛ ولی اگر کسی دنیا را بخواهد وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا، این دو موجبه کلیه او را به دو موجبه جزئیه تبدیل کرده است نُوْتِهِ مِنْهَا، برابر آن آیه سوره مبارکه «اسراء» دو موجبهٴ کلیه، دو موجبهٴ جزئیه شده است؛ فرمود: وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَصِیبٍ، چه اینکه در سوره مبارکه «بقره» هم فرمود: وَ مَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ که بهرهای ندارد.
لطف الهی زمینهساز توجه بیشتر به او در ناامیدیها
اینکه فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ؛ او لطف دارد، روشن میکند که راه را برای انسان به آن عالم غیب همیشه باز میکند. یکی از بیانات نورانی که مرحوم ابن بابویه قمی که در کتاب شریف امالی نقل کرده است ـ در جوامع روایی دیگر هم هست ـ حضرت فرمود «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو»؛ (1)ما به امید زندهایم! این اصل، اصلِ خوبی است که انسان به امید زنده است؛ یعنی باید امیدوار باشد؛ امّا به چیزی که امید نداری، نسبت به چیزی که امید داری امیدوارتر باش! این یک اصل توحیدی است: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو»؛ یعنی او «عالِم الغیب» و «عالِم الشَّهادة» هست؛ ولی شما به «عالِم الغیب»ی او بیشتر تکیه کن، چون در خیلی از موارد است که انسان دچار مشکل میشود، به کجا تکیه کند؟ اما به «قویِّ عزیز» که همیشه وابسته باشد، هرگز ناامید نیست.
1) الامالی، الشیخ الصدوق، ص178.
نمونه قرآنی گشایش بعد از ناامیدیها
آن وقت حضرت در آن روایت سه مورد استدلال دارد. فرمود: موسای کلیم(سلام الله علیه) در آن شب سرد که آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً؛ (1)او «نار» دید و به عائله خود گفت که بایستید و صبر کنید لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ؛ بروم بلکه مقداری آتش بیاورم تا شما گرم بشوید: أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدی، (2)او «نار» دید و به امید «نار» رفت؛ ولی نور نصیب او شد. او که به فکر نور نبود! او که به فکر وحی و نبوّت نبود! فرمود از راهی که امید نداری و به چیزی که امید نداری امیدوارتر باشد، این یک نمونه بود. نمونهٴ دیگر جریان ملکهٴ صبا بود که این ملکهٴ یمن به امید مسئلهٴ حکومت و سیاست به حضور سلیمان(سلام الله علیه) مشرّف شد؛ ولی اسلام نصیبش شد؛ او که به امید اسلام نرفت، بلکه بعد گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ. (3)نمونهٴ سوم هم «سحرهٴ» فرعون بودند که اینها به امید جایزه آمدند که با موسیٰ(سلام الله علیه) مبارزه کنند، امّا ایمان و توحید نصیب آنها شد و گفتند: آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِیلَ، (4)آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَ مُوسَی. (5)اینها به امید جایزه دنیا رفتند، ولی توحید و ایمان و اسلام نصیب آنها شد. این سه نمونه را امام(سلام الله علیه) در آن حدیثی که مرحوم ابن بابویه قمی در امالی و دیگران در جوامع روایی خودشان نقل کردند، فرمود همیشه بشر باید امیدوار باشد، امّا از راهی که امید ندارد امیدوارتر باشد؛ این معنای توحید است. اصرار سوره «طلاق» این است که درست که خدا «رازق» است، امّا شما به «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» فکر نکن، به مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ فکر کن، چون «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» دست شماست و شاید از بین برود؛ امّا مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ که از بین رفتنی نیست! اگر به مخزن غیبی تکیه کردی که از بین رفتنی نیست! اگر به مزرعه دل بستی، ممکن است سیل بیاید، زلزله بیاید، آفت و آسیب بیاید و آن را از بین ببرد، پس این از بین رفتنی است: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو»، این یک اصل توحیدی است؛ آیه وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ اصل توحیدی است؛ آیهٴ اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ هم یک اصل توحیدی است. انسان موحّد هرگز نمیماند و اگر به جایی تکیه کرده است، او در معرض آسیب است؛ اگر آسیب دید، آن وقت انسان چه کار میکند؟ در این صورت مضطرب میشود.
وابستگی رزق انسان به چهار اسم از اسمای الهی
بنابراین اصل کلّی را به عنوان اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ بیان فرمود که در آیه نوزده هست، یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ و چون قدرت دارد هرگز عجز نخواهد داشت، پس خودش قوی است و نفوذناپذیر هم هست که از راه علل و عوامل و حوادث دیگر نمیشود او را از پا درآورد؛ خودش که قوی است، پس ذاتاً این قدرت را داراست و از راه دیگر هم آسیبپذیر نیست؛ عزّت یعنی نفوذناپذیری. اگر به هیچ وجه نمیشود در او نفوذ کرد، پس او «عزیزِ مطلق» است، این «عزیزِ مطلق» عهدهدار روزی ماست، ما به این «عزیزِ مطلق» به این «قویِّ مطلق» به این «لَطیفِ مطلق» به این «رازقِ مطلق» وابستهایم که امیدواریم همگان مشمول عنایت ویژهٴ ذات اقدس الهی باشند.
موضوع: تفسیر آیات 19 تا 22 سوره شوری
اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (۱۹ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَصِیبٍ (۲۰) أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ وَ لَوْلاَ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (۲۱) تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (۲۲)) تکلیفگرایی و اعتماد به غیب دو اصل حرکت توحیدی
ذات اقدس الهی نظام را براساس توحید ربوبی اداره میکند و بشر را هم هدایت کرده است که براساس توحید ربوبی حرکت کند. فرمود بشر روزی میخواهد، اشتیاق به کسب و کار هم دارد، موظف به کوشش هم است؛ لکن اعتماد به غیب باید بیش از اعتماد او بر شهادت باشد. اینکه میبینید یک سال تَرسالی است، یک سال خشکسالی است، یک عدّه پیشمان، یک عدّه پژمرده و یک عدّه نگران هستند، برای اینکه اینها به کارشان تکیه کردند. فرمودند دو اصل است: یکی اینکه انسان موظف به کار است، دوم اینکه به کار تکیه نکند، بلکه به غیب تکیه کند.
آرامش فردی، ثمره عمل به دو اصل تکلیفگرایی و اعتماد به غیب
ص: 10
اینکه فرمود: وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، (1)برای این است که انسان همیشه امیدوار باشد و آرام زندگی کند. این أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (2)از بهترین نعمتهاست. ما باور کنیم که او دارد ما را اداره میکند و وظیفه ما هم کار کردن است؛ چه باران بیاید و چه نیاید، چه خشکسالی و چه تَرسالی.
در اینجا دو مطلب است: ما وظیفهمان چیست؟ و اینکه لطف خدا چیست؟ وظیفه ما کار کردن است، امّا لطف خدا بیشتر از جُرم ماست! اگر کسی به لطف خدا زنده باشد أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ و همیشه آرام است؛ خوب غذا میخورد، خوب زندگی میکند، خوب میخوابد و خوب آرام است! فرمود: وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، نه «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»! فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ که یک مسئلهٴ توحیدی است.
تبیین علت استناد صفت رزاقیّت به غیر خدا
در خیلی از موارد «رزق» را طوری قرآن کریم معنا کرده است که به غیر خدا هم اسناد داده میشود؛ زیرا از آنجایی که فرمود خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ (3)است، معلوم میشود یک عدهٴ دیگر «رازق» هستند و خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ است. در بحثهای توحیدی قبلاً گذشت که قرآن کریم در مقام ذات که منطقهٴ ممنوعه است، شریکی برای خدا قائل نیست؛ در صفات ذات که منطقهٴ ممنوعه است، شریکی برای خدا قائل نیست؛ امّا در مقام فعل که منطقهٴ امکان است، خیلی از اوصاف را قرآن هم به خدا و هم به غیر خدا اسناد میدهد؛ میفرماید: او خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (4)است، او خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (5)است یا او خَیْرُ الرَّازِقِینَ است؛ این خَیْرُ الرَّازِقِینَ، خَیْرُ الْحَاکِمِینَ و خَیْرُ الْفَاصِلِینَ؛ یعنی «فاصل» و «رازق» در عالَم زیاد است و خدا بهترین آنهاست. امّا همین قرآنی که اوصاف فعلی را که منطقهٴ سوم هست نه منطقهٴ اول و دوم، در موارد خاص جمعبندی میکند و میفرماید درست است که ما میگوییم خدا خَیْرُ الْحَاکِمِینَ است، امّا إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ دیگران حکم او را دارند میگویند. درست است که خدا خَیْرُ الْفَاصِلِینَ است، امّا کَلِمَةُ الْفَصْلِ «بید الله» است و دیگران حرف او را میزنند. درست است که خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ است، امّا کلمه فصل این است که دیگران رزق او را تقسیم میکنند. در بخش پایانی سوره مبارکه «ذاریات» دارد که إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ، (6)این کلمه «هو» که ضمیر فصل است، با معرفه بودن خبر که با «الف» و «لام» ذکر شده است، مفید حصر است، إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ، پس دیگران روزی او را تقسیم میکنند. بنابراین درست است که رزق در مواردی به غیر خدا اسناد داده شد، اما دیگران مجاری رزق هستند و روزی او را دارند تقسیم میکنند.
ص: 11
آرامش جامعه در گرو عمل به دو اصل توحیدی
چه زندگیای بهتر از آرامش است!؟ أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ که این بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ یعنی آیا با گفتنِ «لا اله الا الله» دل آرام میشود و انسان، آرام میخوابد و آرام مطالعه میکند یا نه، باید مؤمن باشد؟ ما یک وظیفهای داریم بنام کار، او هم که دارد ما را اداره میکند. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهج البلاغه هم هست که حضرت فرمود: کارها تقسیم شده است: «تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَل»؛ فرمود رازق خداست و خدا فرمود شما عائلهٴ من هستید، روزی شما را ذات اقدس الهی تأمین کرده و به عهده گرفته است، ما موظف هستیم که کار کنیم. حالا اگر کسی کارمند مؤسسهای بود، سود و زیان آن مؤسسه به او مربوط نیست، او فقط موظف بود کارش را انجام دهد و آخر ماه حقوق خود را بگیرد. در خطبه 114 نهج البلاغه فرمود: «قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ فَلَا یَکُونَنَّ الْمَضْمُونُ لَکُمْ طَلَبُهُ أَوْلَی بِکُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَیْکُمْ عَمَلُه»؛ شما باید کارتان را بکنید، شما چه کار دارید که حالا باران میآید یا نمیآید؟ چه کار دارید پشت سَد از آب پُر است یا پُر نیست؟ شما کار حلالتان را انجام دهید. این أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ جامعه را آرام میکند. ما هم آرامش میخواهیم که این آرامش به این نیست که بگوییم: «لا اله الا الله»، بلکه باید باور کنیم که ما کارمند هستیم و به ما گفتند که کشاورزی کن، دامداری کن، دَرس خود را بخوان، کار علمی کن، کار فرهنگی انجام بده، اینها را به ما گفتند و ما هم هر کدام یک گوشهٴ کار را گرفتیم؛ اما فرمود شما عائلهٴ من هستید، «قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ»، آن وقت یک چنین جامعهای آرام است و دیگر به دنبال حرام نمیرود و زد و خوردی ندارد. بنابراین، این أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ یعنی یاد خدا در دل، نه نام خدا بر لب. آن نام، یک ثواب لفظی دارد؛ امّا آنکه اثر دارد و جان را آرام میکند، یاد خداست. فرمود: «تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَل». یک بیان نورانی مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در همین جلد هشت کافی دارد که روضه کافی است و از بهترین مجلّدات کافی است، آنجا وجود مبارک امام(سلام الله علیه) به یکی از اصحاب میفرماید که من اگر به شما بگویم شما کارتان را انجام دهید و تأمین هزینه شما به عهدهٴ من باشد، آیا آرام میشوید؟ عرض کرد: بله، معصوم پسر معصوم، امام پسر امام وقتی بگوید که من عائله شما را تأمین میکنم شما کارتان را بکن، البته ما هم آرام میشویم. حضرت فرمود: ما که هر چه داریم، از ذات اقدس الهی است، همین وعده را خدا به شما داد، پس چرا آرام نمیشوید؟ این استدلالی است که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود امام نقل میکند. این میشود جامعه آرام و جامعه توحیدی جامعه آرامی است.
ص: 12
تأمین رزق موجودات از راه غیب، معنای لطافت خدای سبحان
فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ، لطافتش هم در آن آیه سوره مبارکه «طلاق» مشخص است که یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ. اگر یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ است، به ما هم که گفتند کسب واجب است، ما هم داریم کار میکنیم و هر کسی کار خودش را انجام میدهد، بیکار که نیسـتیم. بر ما واجب است کار کنیم و هر کسی کار خودش را انجام میدهد؛ یک کسی کار فرهنگی میکند، یک کسی کار دامداری میکند؛ امّا آنکه سفره را پهن میکند و ما را اداره میکند، دیگری است، در این صورت است که آدم آرام میشود، أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ. آیه اوّل به منزلهٴ متن است که اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ و آیه دوم به منزلهٴ شرح است که مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا حکمش این است، مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ حکمش این است و در نهج البلاغه میفرماید که اکنون که اینچنین است، شما حواستان جمع باشد. اگر میبینید که سعدی و امثال سعدی میگویند: حاجت موری به علم غیب بداند ٭٭٭ در بن چاهی به زیر صخرهٴ صما این از بیانات نورانی حضرت امیر است که در خطبهٴ 185 میفرماید: تمام این حیوانات، با رقم و نام و مشخصاتشان روزی دارند. خطبه 185 این است: «فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ دَعَا کُلَّ طَائِرٍ بِاسْمِهِ وَ کَفَلَ لَهُ بِرِزْقِه»؛ چه حلالگوشت چه حرامگوشت، چه دریایی و چه صحرایی، تکتک اینها را اسم بُرد و روزی اینها را مشخص کرد. اینها عائلهٴ خدا هستند و این خداست، اگر این خدا عقاب و غراب را رها نکرده، ما را یقیناً رها نمیکند؛ منتها «قَد تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَل». آنگاه در خطبه دیگر فرمود: حالا که این چنین است، بیایید باغدار قرآن کریم باشید. در خطبهٴ 176 فرمود: «وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ صُدِّقَ عَلَیْهِ فَإِنَّهُ یُنَادِی مُنَادٍ یَوْمَ الْقِیَامَة»؛ در قیامت سخنگوی خدا ندا میدهد: «أَلَا إِنَّ کُلَّ حَارِثٍ مُبْتَلًی فِی حَرْثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ غَیْرَ حَرَثَةِ الْقُرْآنِ فَکُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَ اسْتَدِلُّوهُ عَلَی رَبِّکُمْ وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَی أَنْفُسِکُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَیْهِ آرَاءَکُم»؛ بیایید جزء کشاورزان قرآن کریم باشیم، اگر چیزی به ذهن و عقل شما نیامد، عقل خود را متّهم کنید نه قرآن را، برای اینکه او از گذشته و آینده و از غیب و شهادت خبر میدهد، ولی شما از همه جا بیخبر هستید. اگر چیزی به عقلتان نیامد، عقل خود را متّهم کنید، ذهن خود را متّهم کنید نه قرآن را. برای اینکه شما یک گوشه را میبینید؛ ولی او همه جهان را میبیند. «وَ اتَّهِمُوا عَلَیْهِ آرَاءَکُمْ وَ اسْتَغِشُّوا فِیهِ أَهْوَاءَکُم». بنابراین اگر عُقاب و غُراب، اگر حَمام و نَعام و اگر پرنده و چرنده و خزنده همه حسابشده روزی دارند، ما نگران چیزی نیستیم. ما این دو تا اصل را نباید فراموش کنیم: بر ما تکلیفاً واجب است که کار خودمان را انجام بدهیم، حالا هر کسی کار خودش را انجام دهد؛ ولی اعتماد ما به غیب بیش از اعتماد ما به شهادت باشد، آن وقت راحت زندگی میکنیم و میشود أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. در اینجا هم فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ. این لَطِیفٌ یعنی از راه غیب شما را تأمین میکند؛ همان «کُن لِمَا لا تَرجُو أَرجی مِنکَ لِمَا تَرجُوا». (1)اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ، آنگاه این متن را شرح میدهد و میفرماید: مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ؛ نه تنها کم نمیکنیم، بلکه زیاد میکنیم. وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا که اشاره شد، به بعضی از آن خواستههایش میرسد؛ امّا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَصِیبٍ.
ص: 13
1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج15، ص371.
حسابرسیِ جعل شریعت بتپرستان در برابر شریعت الهی در قیامت
بعد وارد اصل مسئلهٴ توحید میشوند که سوره مبارکه «شوری» در آن مصاف حرکت میکرد. فرمود: أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ، در آیهٴ سیزده همین سوره مبارکه «شوریٰ» قبلاً گذشت که خداوند انبیا را فرستاد و شریعتی برای انسانها مشخص کرد: شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی وَ عِیسَی که پنج پیامبر از پیامبران بزرگ الهی؛ یعنی اولواالعزم(علیهم السلام) را نام میبرد، انبیای دیگر هم حافظان شریعت این پنج پیامبر اولواالعزماند. فرمود ما برای اینها شریعت مشخص کردیم و آنها به شما جهانیان ابلاغ کردند. شما که بُت را میپرستید ـ لابد شریعتی دارید، قانونی دارید، یک حساب و کتابی دارید ـ اینها بدون اذن خدا برای شما شریعت درست کردند: أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ؛ اینها افترا بستند، قانون گذاشتند، در برابر شریعت الهی قانونی وضع کردند و ما اگر قیامتی نبود و فقط دنیا بود، حساب آنها را در همین جا رسیدگی میکردیم؛ امّا اینجا جای اختیار است، جای عمل است، جای امتحان است، ولی صحنهٴ معاد صحنهٴ بررسی و دادخواهی و کیفر و پاداش است و اگر نبود کَلِمَةُ الْفَصْلِ که برای «یوم القیامة» است، ما هم اکنون به حسابشان میرسیدیم؛ امّا یک روز فصلی هست، چه عجلهای است؟ آن روز، روز فصل است و هر کسی در آن روز با اعمال خاص خودش محشور خواهد شد و عدهای تعجّب میکنند که مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا. (1)وَ لَوْلاَ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ؛ ما هم اکنون بین اینها داوری میکردیم، امّا یک روز فصلی هست، یک حساب و کتابی هست، چه عجلهای است؟! در روایات ما هست که ذات اقدس الهی شتابان کار نمیکند، برای اینکه کسی شتابزده کار میکند که میترسد از دستش دَر برود، کسی عجله میکند که خوف فوت دارد؛ امّا ذات اقدس الهی که لَبِالْمِرْصَادِ (2)است و همه چیز نزد او حاضر است، هراسی ندارد، بنابراین چه عجلهای است؟ لذا فرمود: وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ؛ الآن در دنیا زمان مهلت است؛ امّا إِنَّ الظَّالِمِینَ که ظلم، شرک عظیم است، وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ.
ص: 14
چگونگی امکان اتحاد مسئله ظلم و ظالم در نفس واحد
یکی از بحثهای دقیق قرآن کریم که به معرفتشناسی برمیگردد، این است که در خیلی از موارد دارد که ما به آنها ستم نکردیم، بلکه آنها به خودشان ستم میکنند. اینها به خودشان ستم میکنند یعنی چه؟ ما به دیگری ستم میکنیم که معنایش معلوم است؛ امّا به خودمان ستم میکنیم یعنی چه؟ بعضی از مفاهیم هستند که الّا و لابد تعدّد در آنها شرط است، مسئلهٴ عالِم و معلوم ممکن است یکجا جمع شود، عاقل و معقول ممکن است یکجا جمع شود، مُحبّ و محبوب ممکن است یکجا جمع شود، اینها مفاهیم متعدّدی هستند که در موضوع واحد امکان اجتماع دارند؛ امّا خالق و مخلوق، محرّک و متحرّک و ظالم و مظلوم، اینها دو تا مفهومی هستند که الّا و لابد دو تا مصداق میخواهند، ظالم یعنی چه؟ ظالم یعنی کسی که از محدودهٴ خودش تجاوز کرده و به حریم دیگری رسیده و حق دیگری را ضایع کرده است، این معنی ظلم است. پس در مسئلهٴ ظالم و مظلوم، الّا و لابد دو شیء مطرح است: یک «الف» و دیگری «باء»؛ امّا فرض ندارد بگوییم که «الف» به خودش ظلم کرده است، «الف» به خودش ظلم کرده یعنی چه!؟ «الف» هر حقی که دارد همان است و دیگر از حق خودش که نمیتواند بیرون بیاید. تا «باء» نباشد «الف» ظالم نمیشود و «باء» مظلوم نمیشود.
تبیین مراتب نفس انسان به خودِ حیوانی، نفسانی و ملکوتی
در تعبیرات قرآن کریم دارد که ما به آنها ظلم نکردیم، بلکه اینها به خودشان ظلم کردند، معلوم میشود که در لفّافهها و لایههای درونیِ ما یک خودِ حیوانی داریم، یک خود میانی داریم و یک خود برتر داریم که آن خود برتر به عنوان امانت نزد ماست، ما مالک آن نیستیم. ما این خود حیوانی را مالک هستیم و خود نفسانی را هم تا حدودی مالک هستیم؛ امّا آن خود ملکوتی به عنوان امانت به ما داده شد، این «یاء» یائی نیست که به ما داده باشد: وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی، این ظهور یای الهی است که در ما پیدا شده است، ما مالک آن نیستیم. ما اگر بیراهه برویم و توحید را انکار کنیم، ظالم هستیم به آن خودی که نزد ما امانت است و ما مالک آن نیستیم، اگر مالک آن بودیم، بالأخره خودمان آزاد و رها بودیم، معلوم میشود آنکه به ما دادند، برای ما نیست، به عنوان امانت به ما سپردند، آن وقت ما در امانت الهی داریم دخالت میکنیم. این خود سوم که خود ملکوتی است، این «یاء» که فرمود: نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی، این «یاء» را به عنوان امانت به ما دادند، نه اینکه به ما تملیک کرده باشند. آنجایی که ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ (1)و مانند آن، آن مائیم که میشویم ظالم؛ اما این «یاء»یی که فرمود: وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی، این «یاء» یای ملکوتی است، این را به عنوان امانت به ما سپردند که ما از آن بهره ببریم، چراغی به دست ما دادند و ما داریم این چراغ را خاموش میکنیم، این چراغ را ملک ما نکردند. فرمود: مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ، این تعبیر در قرآن کم نیست، اینها به خودشان ظلم کردند. ما یک خود حیوانی داریم که فرمود: أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ؛ خیلیها به فکر خودشان هستند. اینها که جبهه و جنگ را به خاطر مسئلهٴ نفاق حاضر نشدند تقویت کنند، در قرآن دارد که هر وقت سخن از جنگ بود، اینها أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ؛ فقط به فکر خودشان هستند، این خودِ حیوانی است. در سوره مبارکه «حشر» هم فرمود: اینها خودشان را فراموش کردند، این کدام خود است؟ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ (2)اینها خودشان را فراموش کردند. اینها که همیشه به فکر خودشان بودند، أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، چطور خودشان را فراموش کردند؟ این أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ همان خود حیوانی است که اینها به فکر خوردن و نوشیدن هستند. این وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ، خود انسانی ماست؛ امّا آن خود ملکوتی که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی این چراغی است که به ما داده شده به عنوان امانت، مِلک ما نکرد. فرمود: شما به این چراغ ستم کردید، مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ؛ شما به این خود سوم ستم کردید. اینکه فرمود: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (3) برای همین است، شما اگر این «یاء» را بشناسید، این «یاء» به من وصل است، چرا بیراهه میروید؟ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ».
ص: 15
اثبات امکان معرفت ربّ و نفس و ردّ بر محال بودن آن
برخی از اهل معرفت میگویند که این «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» تعلیق به محال است، برای اینکه چون معرفت ربّ محال است، معرفت نفس هم محال است. عدهای از بزرگان از جمله سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید که نه، روایات دیگری هم هست که نشان میدهد که این ترغیب میکند که شما بشناسید، برای اینکه دارد که «أَعْرَفُکُمْ بِرَبِّه أَعْرَفُکُمْ بِنَفْسِهِ»، (1)معلوم میشود راه امکانی است؛ ولی بالأخره دشوار است. اینکه فرمود ما به آنها ستم نکردیم آنها به خودشان ستم کردند، این نفس ملکوتی و خود سوم است. فرمود شما به این خود سوم دارید ظلم میکنید، شیشهٴ این چراغ را دارید میشکنید و تاریک میکنید، ما این چراغ را به دست شما دادیم و شما ظلم کردید: إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ. بعد میفرماید: ما به اینها ظلم نکردیم، لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ، چه وقت؟ تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا؛ اینها هراسناکاند، اینها خائف محشور میشوند، از چهرهٴ اینها خوف و ترس و اضطراب پیداست. توی پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) میبینی، دیگران هم در صحنهٴ معاد میبینند، تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ؛ اینها میترسند عذاب الهی بیاید، ولی عذاب الهی میآید و اینها را فرا میگیرد و فرو میبرد و مانند آن.
تفاوت درجات مؤمنین در بهشت
امّا وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، در آیهٴ بیست فرمود: بعضیها دنیا را آباد میکنند بعضیها آخرت را؛ آنهایی که دنیا را آباد میکنند همین است که فرمود: تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ امّا آنها که یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ، کسانی هستند که وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اینها فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ هستند. البته اینها جزء مؤمنان میانیاند، اینها در بوستانهای بهشت به سر میبرند. آنکه مشترک بین همه مؤمنین است، همین جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ است؛ امّا آنکه برای اوحدی اهل ایمان است، در بخش پایانی سوره مبارکه «قمر» مشخص شد؛ در آن بخش پایانی فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (2)دیگر بدون «واو» آنجا ذکر کرده است. فرمود این اوحدی هم جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ را دارند که مشترک است، هم «عند الله»ی هستند و عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ هستند، این عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ که نصیب هر کس نیست. این برای مؤمنین متوسط و قدر مشترک همه است. وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ اینها هر چه بخواهند حاضر است، اراده مهمترین عامل آنجاست، آنجا دیگر باغداری و کشاورزی و اینها نیست؛ ولی همهٴ میوهها دائماً حاضر هستند أُکُلُهَا دَائِمٌ، (3)«اُکُل» یعنی خوراکی، نه یعنی خوردن، خوردن را «أکل» میگویند. میوههای بهشت که از آن به «اُکُل» یاد میشود دائمی است و چهار فصل است؛ اینطور نیست که میوههای تابستانی و زمستانی داشته باشد، دائماً این درخت میوه میدهد، اما به اراده اینها وابسته است؛ یعنی اراده همه کارها را انجام میدهد. درباره ذات اقدس الهی هست که إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ؛ (4)مؤمنین در بهشت مظهر این وصف الهی هستند، خدای سبحان اگر بخواهد چیزی را ایجاد کند إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ، مؤمن هم اگر بخواهد در بهشت چیزی را ایجاد کند با اراده ایجاد میکند، اینطور نیست که آنجا یک باغ و بوستانی باشد، کشاورزی باشد و انسان تابع آنجا باشد. ذیل این آیه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً (5)مرحوم امین الاسلام(رضوان الله علیه) نقل میکند که مؤمن هر جایی را که با دست اشاره کرد و خط کشید، همانجا چشمه میجوشد، نه اینکه یک چشمه مثل دنیا باشد که مؤمن تابع چشمه باشد و آنجا برود خیمه بزند. هر جا او بخواهد چشمه منفجر میشود یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً، مفجّر این عیون خود مؤمنین هستند؛ (6)اینجا هم فرمود: لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ این فضل کبیر است. بعد در دنبال این میفرماید این چیزی است که خدای سبحان بندگانش را بشارت میدهد. پرسش: ...؟ پاسخ: آن توحید تام است؛ عمل مشترک بین اوحدی و متوسط است. آن توحید تام است لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَ لاَ شُکُوراً (7)و امثال آن است که تقوا به ذات اقدس الهی میرسد. در جریان قربانی فرمود: لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ؛ (8)اگر کسی قربانی خالص داشت تقوای قربانی به «الله» میرسد، «دَم» و «لَحم» که به «الله» نمیرسد. اگر تقوا به «الله» میرسد، تقوا وصف است، وصف که بیموصوف به «الله» نمیرسد، پس این موصوف میشود «مقرَّب الهی» و جزء مقربان است. وقتی جزء مقربان الهی شد میشود عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ؛ ولی اگر کسی همین قربانی را «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (9)انجام دارد، این میشود إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، امّا اگر کسی گفت: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی (10)و کار ابراهیم خلیل را انجام داد ـ منتها درباره گوسفند ـ وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ که هیچی از شما نمیخواهم حَنِیفاً مُسْلِماً و کذا و کذا، این میشود قربانی با تقوا. فرمود شما وقتی قربانی کردید گوشت قربانی را به در و دیوار کعبه آویزان نکنید ـ کار جاهلیت همین بود ـ خون قربانی را به در و دیوار کعبه نمالید، چون در جاهلیت این کار را میکردند فرمود: لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ، این نیل بالاتر از آیه إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ (11)است. صعود یک مرحله است و نیل بالاتر از صعود است؛ فرمود اگر تقوا به «الله» میرسد، یقیناً به متّقی میرسد، این میشود جزء مقرّبین «الی اللهی» و میشود «عند اللهی»، اگر «عند اللهی» شد میشود عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ. بنابراین اینها که قربانی میکنند، بعضیها «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، برای اینکه بر آنها واجب است که انجام بدهند و اگر نباشد عذاب است، بعضی «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» است که اینها جزء اوساط اهل ایمان هستند. بعضیها «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» نیست حُبّاً لِلَّهِ (12)است «شُکراً لِلَّهِ» است که بیان نورانی حضرت امیر فرمود که «فَتِلکَ عِبادَةُ الأحرَارِ»، (13)اینجا هم فرمود: ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.
ص: 16
1) الامامه الالهیه، الشیخ محمدالسند، ج1، ص298.
2) قمر/سوره54، آیه54 و 55.
3) الرعد/سوره13، آیه35.
4) یس/سوره36، آیه82.
5) انسان/سوره76، آیه6.
6) بوارق القهرفی تفسیرسوره الدهر، حبیب الله الشریف الکاشانی، ج1، ص125.
7) انسان/سوره76، آیه9.
8) حج/سوره22، آیه37.
9) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
10) انعام/سوره6، آیه79.
11) فاطر/سوره35، آیه10.
12) بقره/سوره2، آیه165.
13) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص68.
حُسن فعلی و حُسن فاعلی دو شرط رسیدن به مقام والا
باز همین مطلب را بازگو کرد که اگر کسی بخواهد به آن مقام والا بار یابد، این حُسن فاعلی و فعلی؛ یعنی آدم خوب باشد و کار خوب بکند، آدم خوب باشد الَّذِینَ آمَنُوا؛ مؤمن طهارت روح دارد و حُسن فاعلی دارد، وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ حُسن فعلی دارد، کار خوب میکند، واجباتش را انجام میدهد و محرّماتش را ترک میکند. اگر کسی جامع این دو کمال بود؛ یعنی گوهر ذاتش خوب بود و عقیده طیّب و طاهر داشت، از نظر جوارح هم به وظیفه انجام داد و وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ شد، این کسی است که خدا به او بشارت میدهد؛ ارادهٴ او منشأ پیدایش هر کاری است، وگرنه تمام نعمتهای بهشت فراهم است؛ ولی هیچکدامشان با کشاورزی و دامداری آماده نمیشود لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا. در بخشهایی از قرآن کریم فرمود که انسان هر چه بخواهد خدا به او عطا میکند؛ منتها چون مظهر مشیئت الهی است، در آنجا جزاف و گزاف و باطل نمیخواهد، هرگز مؤمن در بهشت چیز باطل نمیخواهد لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ (1)این نفی جنس است، منتها چون تکرار شده، اسم رفع پیدا کرده است. اصلاً در بهشت بدی نیست و هیچکس به فکر بدی نیست، در صحنهٴ بهشت جا برای بدی نیست لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ، بنابراین جز طیّب و طاهر چیزی در بهشت نیست؛ امّا هر کاری، هر چه و هر نعمتی را که انسان بخواهد برای او فقط خواستن است، اینجا فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُنَ عِندَ رَبِّهِمْ، در آیات دیگر فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا؛ (2)اما فرمود تنها این نیست، بعضی از چیزهاست که بالاتر از اراده و مشیئت و مانند اینهاست! در بحثهای قبل هم این آیه گذشت که مشیئت و ارادهٴ ما به مقدار معرفت ماست، ما هر اندازه میفهمیم اراده میکنیم، چیزی که بیش از ادراک ما باشد که مشیئت نداریم؛ این نمونه هم قبلاً ذکر شد که یک کشاورز یا دامدار در تمام مدت عمر، هرگز آرزو نمیکرد که ای کاش من نسخهٴ خطی تهذیب شیخ طوسی را داشتم! او تهذیب نشنید تا آرزو بکند! آرزوی هر کسی به مقدار معرفت اوست، ما خیلی از چیزها را نمیدانیم تا آرزو کنیم! فرمود هر چه بخواهی حاصل است، این یک مطلب؛ چیزهایی هم هست که شما نمیخواهید؛ نمیخواهید، نه یعنی دلتان نمیخواهد، نمیدانید تا آنها را بخواهید، مثل همین نمونه؛ در تمام مدت عمر هیچ کشاورز، هیچ دامدار و هیچ پیشهوری این آرزو میکرد که ای کاش من نسخهٴ خطی تهذیب شیخ طوسی را میداشتم؟! اصلاً او نامی از شیخ طوسی و تهذیب را نشنید تا آرزوی آن را بکند. فرمود چیزهایی در بهشت است که شما اصلاً آرزوی آن را هم نمیکنید، برای اینکه آرزو به منطقهٴ ادراک شما وابسته است، شما وقتی نمیدانید آنجا چه خبر است، چه چیزی را آرزو بکنید؟ فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا، امّا وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ، بیش از مشیئت شما چیزهایی هم ما آنجا داریم؛ لذا فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ (3)نمونههایش را که شما در دنیا ندیدید تا بگویید چه چیزی میخواهید؟ شما نمونهاش را باید در دنیا ببینید که بگویید بیشتر از این یا کمتر از این یا همین محدوده. این هم نکره در سیاق نفی است: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ در ذیل این آیه بخش نماز شب است و این برای نماز شب خوانهاست فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ. بنابراین ما یک حدّ خاصی از معرفت را داریم و بیش از آن را نمیفهمیم تا آرزو کنیم. پس برخیها آرزوهایشان محدود است. این دعاهای تعقیبات نماز را میبینید که چه کسانی چه چیزی را انتخاب میکنند؛ طلب مغفرت برای خودشان، پدرشان و شفای بیماری که ـ انشاء الله ـ مشکل حل است؛ امّا آن دعای علمی امام صادق را کم میخوانند؛ وقتی زراره به حضرت عرض میکند که من در عصر غیبت چکار کنم؟ فرمود این دعا را بخوان: «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی»، (4)شما صد تا نماز بخوانی این دعا را کمتر میخوانید؛ در این دعا بُعد علمی، یعنی برهان لمّی در آن است. فرمود طرزی دعا بخوان که بفهمی که بین غدیر و سقیفه فرق است! شما اگر بخواهی بفهمی که بین غدیر و سقیفه فرق است راهش چیست؟ با «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ (5)» (6)که حل نمیشود. تا آدم «الله» نشناسد «رسول الله» را نمیشناسد، برای اینکه معرفت خلیفه فرع بر معرفت «مستخلف عنه» است، مگر «رسول الله» وکیل ماست؟ «رسول الله» خلیفهٴ «الله» است، تا کسی «الله» را، اوصاف الهی و کمالات الهی را که «مستخلف عنه» است نشناسد رسالت را نمیشناسد. مگر وجود مبارک حضرت امیر وکیل ماست یا خلیفهٴ رسول خداست؟ این فرق اساسی غدیر و سقیفه است! این با این دعای علمی مشخص میشود، این دعا را شما در نوبَر پیدا میکنید که کسی بخواند؛ اما دعا خدایا حضرت را سالم بدار! خدایا پدر و مادر ما را بیامرز! این دعاها را خیلیها میخوانند، امّا این دعای زندهٴ علمی روحبخش که خدایا من اگر بخواهم علی و اولاد علی را بشناسم باید پیغمبر را بشناسم، برای اینکه من غدیری هستم، من که سقیفی نیستم! من که نمیخواهم بگویم امام نائب و وکیل من است! میخواهم بگویم امام خلیفهٴ رسول است! اگر من رسول را که «مستخلف عنه» است نشناسم، رسالت را نشناسم، عصمت و معجزه را نشناسم که خلیفهٴ او را نمیشناسم «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ»، آنگاه «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی». این فرق غدیر و سقیفه است! این دعا را شما میبینید که خیلی کم میخوانند. بنابراین تمام مؤمنین هم یکسان نیستند و بر فرض هم اگر ما مؤمنین کامل داشته باشیم، مَرز آن محدود است و دَرک آن هم محدود است؛ چون دَرک آن محدود است، خدای سبحان فرمود که از این حدّ بیشتر هم هست که اوحدی اهل ایمان هم نمیدانند آنجا چه خبر است؟ فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ یک، لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا ولی وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ که ـ إنشاءالله ـ نصیب همه شود!
ص: 17
موضوع: تفسیر آیات 20 تا 23 سوره شوری
مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَصِیبٍ (۲۰ أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ وَ لَوْلاَ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (۲۱) تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (۲۲) ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (۲۳)) ص: 18
کافی نبودن آرزوی محض برای رسیدن به اهداف دنیوی و اخروی
انسان برای اینکه به مقصد برسد، چه مقصدهای دنیایی و چه مقصدهای اخروی، چارهای جز عمل و کوشش و فعالیت برای او نیست؛ فرمود: لَیْسَ بِأَمَانِیِّکُمْ، (1)کار با «اُمنیِّة» و آرزو پیش نمیرود، کار با اعتقاد و عمل صالح به سامان میرسد، پس با «اُمنیِّة»، آرزو و با تمنّی محض کسی به مقصد نمیرسد، این مطلب اول.
کار فنی و علمی عمیق: راه رسیدن به اهداف دنیوی و اخروی
مطلب دوم آن است که برای رسیدن به مقاصد دنیایی یا اُخروی، نه تنها کار لازم است، بلکه کار دشوار و حساب شده لازم است که از آن به «حَرثْ» یاد کردند؛ نظیر کشاورزی که تا یک جان تازهای پیدا نشود ثمر نمیدهد. بنابراین چه کار دنیا و چه کار آخرت، شبیه کشاورزی است که کار فنّی و عمیق علمی است.
تفضّلی بودن پاداش الهی برای بهشتیان
مطلب سوم آن است که اگر کسی در اثر سیئات گرفتار عِقاب شد، این به عدل الهی است و اگر به فیض ثواب رسید، این به فضل الهی است؛ اینطور نیست که انسان استحقاق ثواب داشته باشد، چون «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک»، (2)این دعا که گاهی در قنوتها خوانده میشود یا به عنوان تعقیبات خوانده میشود، محصول آن آیه قرآنی است که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، (3)چون «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک» پس پاداشی که بهشتیها از خدای سبحان دریافت میکنند، این به فضل الهی است و نه به استحقاق؛ لذا در آیه 22 همین سوره مبارکه فرمود: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ.
ص: 19
تفاوت نظام علّی و معلولیِ دنیا و آخرت
مطلب چهارم آن است که نظام «عِلّی» هم در دنیا حاکم است و هم در آخرت؛ یعنی هیچگاه حادثهای بدون سبب ـ چه در دنیا و چه در آخرت ـ پیدا نمیشود؛ منتها در دنیا که ما کار دنیایی یا کار اُخروی میکنیم، نیازمند به «حَرثْ» و کشاورزی است؛ یعنی همانطوری که دربارهٴ کار دنیایی «حَرثْ» و کشاروزی است، دربارهٴ کار آخرت هم «حَرثْ» و کشاورزی است؛ ولی در قیامت که روز پاداش است، پاداشها را هم بخواهیم دریافت بکنیم، این هم براساس نظام «عِلّی» است؛ لکن آن روز دیگر جا برای کشاورزی نیست، آن روز ارادهٴ مؤمن جزء علل و مبادی پیدایش آن کار است. اینکه تعبیر فرمود: لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ یا لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ (1)و تعبیرات دیگری هم در قرآن کریم است که بهشتیها هر چه بخواهند حاصل است؛ یعنی ارادهٴ اهل بهشت جزء مبادی و علل پیدایش آن شیء، میوه و مانند آن در بهشت است. پس چه در دنیا چه در آخرت، کار لازم است؛ منتها در دنیا کار است برای بردنِ ثواب و در آخرت کار است برای دریافت ثواب. کار آخرت اراده است؛ زیرا انسان در آخرت مظهر ذات اقدس الهی است و خداوند با اراده کار میکند «إنَّمَا قَوْلُهُ فِعْلَه»، إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ، (2)در بهشت هم مؤمنین با اراده هر چه را که بخواهند حاصل میشود. پس نظام «عِلّی و معلولی» هم در دنیا محفوظ است و هم در آخرت، منتها علّت در دنیا با علّت در آخرت فرق میکند، کار در دنیا با کار در آخرت فرق میکند. اگر کسی بخواهد بهرهٴ اخروی ببرد، باید در دنیا کار آخرت را کشاورزی کند؛ لذا از او به عنوان «حَرثْ» یاد کرده است.
ص: 20
انحصار مهندسی شریعت در خدای سبحان
در مطلب پنجم فرمود شریعت را ذات اقدس الهی به وسیلهٴ انبیا به شما اعلام کرد و تنها شارع جهان خداست. «شِرعَه» یعنی آن آبراه و آن شیب نرم که میشود از طریق آن به آب رسید و شریعهٴ فرات که میگویند برای همین علت است، چون در رودهای بزرگِ تُند از هر جای آن نمیشود آب گرفت، بعضی از جاها که «گُدار» است؛ یعنی شیب ملایم و نرم دارد که انسان میتواند به آن رودخانه برسد، آن را میگویند شریعه، شریعه فرات یعنی چنین جایی. الآن این رودخانههایی که دو طرف آن تند است، از هر جایی که نمیشود آب گرفت؛ جایی که شیب نرم دارد و قافلهها میتوانند به آن آب راه پیدا کنند و از آن راه بروند، آنجا را میگویند شریعهٴ فرات. آنجا بود که عدهٴ زیادی از تیراندازها حافظ بودند که کسی آب به خیام حسینی(سلام الله علیه) نرساند. شریعت یعنی آبراه و به خیابان میگویند شارع، این راه را در حقیقت ذات اقدس الهی مهندسی کرد و مهندسی میکند، هیچکس مهندس راه نیست؛ یعنی مهندس شریعت نیست، مگر خدا! آن وقت دلیل عقلی و دلیل نقلی، چراغی هستند که این راه را به ما نشان میدهند. عقل و نقل دو سراج و دو چراغ میباشند که صراط و راه، یعنی دین را به ما نشان میدهند. این است که در اصول میگویند دلیل عقلی و دلیل نقلی برای کشف شریعت داریم. فرمود شَرع تنها برای ذات اقدس الهی است، بُت و بُتپرستی و امثال آنها که در برابر شریعت الهی قرار گرفتند، مأذون نیستند. در آیهٴ سیزده همین سوره مبارکه «شوریٰ» قبلاً گذشت که فرمود: شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً و انبیای بعدی؛ یعنی شارع و مهندس و راهساز، خدای سبحان است. در این آیه، یعنی آیه21 سوره مبارکه «شوریٰ» فرمود: أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن؛ بُتهایی برای اینها هست که اینها برای پیروانشان ـ بتپرستها ـ شریعت ساختند؛ یعنی راه ساختند که مأذون الهی نبودند، این میشود «فِریه». فرمود این راه دروغین که به جایی نمیرسد، این به وسیلهٴ بتها تأمین شده است، أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ. این کار، یعنی بتپرستی و بتشدن از سیئات کبیره است و اگر ذات اقدس الهی قیامت را برای کار به عنوان یَوْمُ الْفَصْلِ (1)قرار نمیداد، در همین دنیا به حیات آنها خاتمه میبخشید، وَ لَوْلاَ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ، کَلِمَةُ الْفَصْل برای یَوْمُ الْفَصْلِ و «یَوْمَ النُّشُور» است که یَوْمَ الْقِیَامَة (2)است؛ اگر آن روز به عنوان محکمه انتخاب نشده بود، در همین دنیا ذات اقدس الهی، کیفر اینها را به اینها میچشاند، امّا چون آن روز به عنوان یَوْمُ الْفَصْلِ مطرح است، در آن روز شما میبینید ظالمین گرفتار عذاب ألیم میشوند.
ص: 21
مشاهده تجسم اعمال بتپرستان و مؤمنین در قیامت توسط پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم خطاب کرد و فرمود: تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ، البته دیدن مخصوص آن حضرت نیست، چون حضرت مخاطب این ندا بود، خدا به او فرمود: تو میبینی، وگرنه همه اهل قیامت به اذن خدا میتوانند ببینند. تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا و آنچه را اینها کسب کردند همان کار وَاقِعٌ بِهِمْ، این به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) تجسّم اعمال را نشان میدهد. (1)نفرمود به اینکه ما جَزای اینها را به اینها میدهیم، فرمود خود آنچه را اینها کسب کردند دامنگیرشان میشود؛ یعنی خودِ عمل به صورت دیگری درمیآید که دامنگیر اینها میشود. تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ؛ یعنی «خائفین» مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ؛ یعنی همین مِمَّا کَسَبُوا که وَاقِعٌ بِهِمْ، پس چیز دیگری نیست؛ عمل به یک صورت دیگری درمیآید که اینها از آن صورت عمل رنج میبرند؛ مثل اینکه یک وقت انسان گرفتار غدّهای میشود، این غدّه چیست؟ غذای مسمومی که خورد، این وقتی در کارگاه بدن قرار بگیرد، بعد به صورت غدّهای درمیآید، این غدّهٴ بدخیم محصول همان غذاست و چیز دیگری نیست! کاری کرده است که این کار به صورت غدّهٴ بدخیم درآمده است، این همتا و نظیر آن است، چیز دیگری که نیست و از جای دیگری هم به این بدن وارد نشده است. اینجا هم میفرماید آنچه را اینها کسب کردهاند وَاقِعٌ بِهِمْ؛ ولی در برابر ظالمین که به دنبال بت و بتپرستی میباشند، موحّدانی هستند که در مَدار توحید حرکت میکنند، اعتقاداً و عملاً مسیر توحید را طی میکنند: وَ الَّذِینَ آمَنُوا که حُسن فاعلی است، وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ که حُسن فعلی است؛ آدم طیّب و طاهر هستند، چون عقیده آنها سالم است؛ کار خوب انجام میدهند، چون مطابق با شریعت کار میکنند؛ این گروه در بوستانهای بهشت به سر میبرند و هر چه بخواهند برای آنها حاصل است، این قدر مشترک بین همه مؤمنین است؛ امّا آنها که برابر آیه پایانی سوره مبارکه «قمر»، گذشته از جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ، (2)عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ حضور پیدا میکنند، جزء اوحدی از اهل ایمان هستند. إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، (3)این مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ برای اوحدی از اهل ایمان است و آنچه مشترک بین همه مؤمنان است، همین است که فرمود: فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ، اگر جزء اوحدی بودند عِندَ رَبِّهِمْ هستند و اگر چنین نبود، آن مقام را ادراک نمیکنند و اگر عِندَ رَبِّهِمْ شدند ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ.
ص: 22
مدیریت عالم، بر محور رحمتِ رحیمیه و رحمانیهٴ خدای سبحان
مطلب ششم آن است که دین را چه چیزی اداره میکند؟ درست است که گاهی مسئلهٴ خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ، (1)امّا این در حدّ ضرورت و نهایت است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که دین جهنّم دارد، عذاب دارد، بگیر و ببند دارد، امّا بگیر و ببند نه در خطّ مقدّم است، نه همسطح رحمت رحیمیّه است. رحمت رحمانیّه نقشهکشی میکند که کجا عذاب شود. اینکه گفته شد رحمت خدا بیشتر از غضب خداست، این سخن درست است؛ امّا روایات یک مطلب دقیقتری میگویند؛ لطف خدا بیشتر از جرم ماست ٭٭٭ نکته سربسته چه دانی خموش نه تنها لطف خدا بیشتر از غضب خداست، بلکه لطف خدا پیشتر از غضب اوست، این مهم است! یعنی چه که پیشتر است؟ یعنی مهندسیِ کار خدا را رحمت او اداره میکند. نقشهٴ جهان به دست کیست؟ به دست غضب خداست یا به دست رحمت خدا؟ آیا غضب خدا در ردیف رحمت خداست که خدا هم رحمت دارد و هم غضب که گاهی غضب نقشه میکشد و گاهی رحمت؟ یا نه، رحمت مقابل ندارد؟ آن رحمت رحمانیّه که «وَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ» (2)و در قرآن هم آمده است که وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ، (3)این مقابل ندارد، این «الرَّحْمٰن» مقابل ندارد. نقشهٴ کارهای جهان به دست «الرَّحْمٰن» است و عالَم را «الرَّحْمٰن» دارد اداره میکند. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه» (4)همین را دارد تفسیر میکند؛ یعنی مهندسی عالَم به دست رحمت است و نقشهٴ راه را رحمت ترسیم میکند؛ این رحمت ترسیم میکند که کجا جای عفو باشد، کجا جای انتقام باشد؛ آنجا که جای انتقام است برابر رحمت است، رحمت الهی اقتضا میکند که یک بگیر و ببندی هم باشد تا حق مظلوم از ظالم گرفته شود. اینچنین نیست که خدا رحمت و غضبی دارد، اینچنین نیست که ما هم أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ (5)خیر! ما أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ یک، رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ دو، آن عقل که رحمت رحمانیّهٴ الهی را نشان میدهد، آن رهبری میکند و نقشهٴ راه تنظیم میکند که کجا أَشِدَّاءُ و کجا رُحَمَاءُ؛ اینچنین نیست که اینها در مقابل هم باشند یا «عِدل» و همتای هم باشند. این دو، دو کفهٴ ترازویی هستند که به رهبری یک شاهین عمل میکنند و آن شاهین، شاهین رحمت است، آن دیگر مقابل ندارد؛ این از لطایف بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است که فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»، این مهندس نقشه میکشد که کجا غضب باشد و کجا رحمت؛ مثل مهندسی که دارد نقشهٴ ساختمان طرّاحی میکند، کجا اتاق مطالعه باشد؟ کجا جای پذیرایی باشد؟ کجا جای استراحت باشد و کجای جای دستشویی؟ این نقشه راه را علم تنظیم میکند، اینطور نیست که دستشویی در کنار اتاق مطالعه «عِدل» هم باشند، نقشهٴ مهندس به دست کیست؟ نقشهٴ این ساختمان را چه کسی دارد تنظیم میکند؟ علم دارد تنظیم میکند، اینطور نیست که دستشویی در قبال اتاق مطالعه باشد، آن علم است که میگوید کجا دستشویی باشد و کجا جای استراحت باشد. رحمت خدا دارد عالَم را تنظیم میکند، رحمت خدا پیش از غضب اوست، نه بیش از غضب او! نه اینکه خدا رحمت و غضبی دارد و رحمتش بیشتر از غضب اوست، این هست! رحمت او بیشتر از غضب اوست! اما آنکه مهمتر از همه است این است که هر دو مأموم میباشند؛ رحمت رحیمیّه مأموم است؛ غضب و انتقام الهی که فرمود: إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ مأموم است؛ این دو مأموم، دو صف از نماز جماعت هستند که به امامت رحمت مطلقه کار میکنند. «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»، چقدر این سخن شیرین است؟! این است که ما این کلام را میبوسیم! فرمود قبل از اینکه او بگوید بگیر و ببند، «رحمت» امام است، آن امام دستور میدهد که کجا خُذُوهُ فَغُلُّوهُ و کجا بگویید: ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِینَ. (6)نقشهٴ راه را رحمتی که وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ به عهده میگیرد، بنابراین چیزی به عنوان غضب در عالَم نیست، رحمت است که دارد جهان را اداره میکند.
ص: 23
مأموریت پیامبر بر اداره جامعه با محوریت غدیر
اگر این رحمت بخواهد پیاده شود، به پیغمبر(صلی الله علی و آله و سلم) میفرماید غدیری درست کن که با مودّت جامعه اسلامی اداره شود، من از شما مزد میخواهم و مزد من هم دوستی است که دوستی غدیر است. خیلی این حرف شیرین است! قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی.
ولایت، بارزترین، کاملترین و شفافترین مصداق حسنه
این مودّت فِی الْقُرْبَی هم حَسنه است. ما هر جا تشویق کردیم و گفتیم حسنات داشته باشید و گفتیم: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (1)یا مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا، (2)بارزترین، کاملترین و شفّافترین مصداق حسنه، ولایت است. فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً، از این شفّافتر شما چه میخواهید؟! این دیگر جدا که نیست تا بگوییم تفسیر به رأی است یا با روایت مشخص شده است! فرمود مودّت اهل بیت اجر است و اگر کسی حَسنه بیاورد ما بیشتر از این به او میدهیم و این حَسنه هم مصداق بارزش همان ولایت است.
محبت و مودّت به اهلبیت راه رسیدن به جامعه متحد
پس قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً، آن مزد رسالت که قدر مشترک بین میلیونها مسلمانهاست دوستی اهل بیت است، این میتواند جامعه را متّحد کند! اگر هفته وحدت است، ایّام وحدت است، سال وحدت است، ماه و روز وحدت است، تنها راه، این محبّت است که وحدت میآورد و این دوستی است که محبّت میآورد، وگرنه «کُلٌّ یجرُّ النّار إلی قُرصه» (3)که مودّت نمیآورد! شما ببینید که عالَم دارد با مودّت اداره میشود! این «حدیث کساء» (4)را شما زیارت کنید و مطالعه کنید ـ بالاخره میخوانید ـ هر مشکلی که انسان دارد و این حدیث کساء را بخواند، در آن مجلس این مشکل حل میشود. شما ببینید اول و وسط و آخر، آخر و وسط و اول این «حدیث کساء» محبّت است؛ فرمود من به محبّت اینها آسمان و زمین را خلق کردم و به محبّت اینها «سَماَّءً مَبْنِیَّةً» آفریدم! اگر در «حدیث کساء» است سخن از مودّت است، اگر در آیه سوره «شوریٰ» سخن از محبّت است، عالَم را دوستی اداره میکند! این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که قبلاً طرح شده بود همین است، فرمود: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا»؛ (5)فرمود شما شیعههای ما هستید، یکدیگر را ترک نکنید و جلسات داشته باشید، شما که شیعیان ما هستید و جلساتی دارید، حرف چه کسی را نقل میکنید؟ حرف ما را نقل میکنید! «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا» و خاصیت احادیث ما این است «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض»؛ این احادیث ما درس محبّت و مودّت و عاطفه میآورد. همه ما شنیدیم که میگوییم سنگ روی سنگ بند نمیشود که حرف حقی هم هست، چون سنگ روی سنگ که بند نمیشود! در این بُرجهای بزرگی که دارند میسازند، سنگ که روی سنگ بند نمیشود، یک ملات نرمی اینها را نگه میدارند، فرمود حرفهای ما، مودّت ما، محبّت و راهنمایی ما، آن ملات نرم است که این سنگها را نگه میدارد که این میشود ساختمان و بُرج! اگر این ملات نرم نباشد که سنگ روی سنگ بند نمیشود. فرمود ما آن نرمش را میآوریم، آن گذشت را میآوریم، آن عاطفه را میآوریم، آن دوستی را میآوریم، آن محبّت را میآوریم، آن وقت است که سنگ روی سنگ بند میشود! فرمود: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض».
ص: 24
چگونگی «طبیب دوّار» بودن پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
گاهی هم فشاری هست، امّا این فشار نظیر کار همان جرّاحی است که گاهی رَگزَن است و گاهی هم مَرهمنِه است. این بیان نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه که پیغمبر و اهل بیتش و خودش(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را در حقیقت معرفی میکند که وصف ممتاز برای پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، فرمود: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه»، (1)نه یعنی طبیب دورهگرد! نه یعنی طبیبی که سفر استانی دارد! این «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» که طبّش را دور میدهد، نه خودش دورهگرد است و سری به افراد میزند! این طبّش دورهگرد است. طبّ یکجا دستور به مَرهم میدهد و یکجا هم دستور به رَگزَنی میدهد؛ این بیان را حضرت در ذیل همان جمله که فرمود «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» استدلال کرده است، گفت یکجا باید مرهم بدهد، یکجا باید داغ بکند، این دور میزند که کجا جای داغ است و کجا جای مرهم دادن است. یک پزشک جرّاح هم همین کار را میکند، اوّل قطع میکند و جایی را میبرّد بعد مرهم میدهد، این را میگویند دور طب، نه طبیب، دورهگرد است! «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» که طبّ خودش را دور میدهد، چگونه دور میدهد؟ «أَحْکَمَ مَرَاهِمَه»، این مرهم با «هاء» هوّز، همین داروست، این مرهم همان است، اینکه از رحمت نیست که با «حاء» جیمی باشد، او دارد این مرهم را بعد از جرّاحی میزند؛ در نهج البلاغه این مرهم، همین مرهمی است که با «هاء» هوّز است؛ یعنی در نهایت پمادی میدهد؛ اوّل رَگزَنی میکند و خون میآورد، بعد پماد میزند که این را میگویند: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه»، نه اینکه خودش دورهگرد است. بنابراین نقشه راه این است؛ اگر «حدیث کساء» است، سخن از محبّت است که فرمود به محبّت اینها ما عالَم را آفریدیم؛ اگر آیه است که میفرماید اجر رسالت این است.
ص: 25
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج7، ص183.
ردّ تفسیر نادرست برخی از آیهٴ (مودّت فی القربی)
آنها که نخواستند اهل بیت را خوب ادراک کنند و غدیری فکر کنند، خیال کردند که منظور آیه این است که اجر من این است که قریش با من هماهنگ باشد، قریش کافر را که خداوند اجر نمیدهد! این برای مؤمنین است! اگر کسی مؤمن شد و ایمان آورد به قرآن و عترت، اجر پیغمبر را هم داده است. هیچکدام از انبیا نیامدند اجر بخواهند، اینها هم در حقیقت اجر نخواستند! انبیا همه آمدند براساس إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (1)اسلام را به مردم عرضه کردند، وجود مبارک حضرت هم همان کار را کردند. انبیا هرکدام آمدند حرف سابقی را تصدیق کردند مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ، (2)به استثنای آنکه لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً، (3)هر دینی شریعه ، منهاج و فروعات جزئی دارد، به استثنای فروعات جرئی، خطوط کلّی دین در توحید و وحی و نبوت و معاد، اینها مشترک هستند؛ لذا فرمود: إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ از یک سو، مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ از سوی دیگر. همه انبیا آمدند گفتند: لاَأَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً. امّا آنکه خاتم انبیاست، برای اینکه دین بماند، در نهایت امامت را جانشینیِ رسالت قرار داد، فرمود با این امامت رابطه دوستانه داشته باشید، نه رابطه تکلیفی! بلکه رابطه تشریعی! دوست اینها باشید و اگر دوست اینها بودید اجر ما را ادا کردید: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، نه اینکه با ارحام خود خوب باشید یا به قریش بفرمایید با من خوب باشید، این قریشِ مشرک که کاری نکرده و دینی نیاورده تا اجری خداوند به آنها عطا بکند! بنابراین اساس کار محبّت و مودّت میشود. مودّت هم مثل رحمت رحمانیّه و رحمت رحیمیّه دو قسم است؛ با آن رحمت عقلانی ما میگوییم: أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ یکجا و رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ جای دیگر؛ یعنی این دو در تحت امامت عقلانیت جامعه هستند، آن عقلانیت جامعه میگوید که کجا أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ باش و کجا رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ باش؛ مثل اینکه ذات اقدس الهی براساس آن رحمانیّت مطلقه، طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود رحمت خدا پیش از غضب اوست، رحمت رحیمیّه و غضب را تعدیل و تنظیم میکند و نقشه راه میکشد که کجا جهنّم باشد و کجا بهشت. پس قبل از جهنّم و بهشت، یک مهندسی هست یک هندسه راه و نقشه راه هست که خدا ترسیم کرده است. آیه 23 این است: ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، این بشارت خدایی است. بعد فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، بازگشت این برابر آیات دیگر این است که آنچه را ما خواستیم ـ مُزد ـ به ما برنمیگردد، بلکه به شما برمیگردد مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ، (4)بنابراین اینچنین نیست که ما بگوییم انبیای دیگری چیزی نخواستند و وجود مبارک پیغمبر چیزی خواست؛ آنها گفتند: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی بعد توضیح داد که این مودّت به سود شماست مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ، چیزی که به من برنمیگردد، پس این حرف ایشان هم حرف سایر انبیاست که مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ، اینطور نیست که حالا حضرت چیزی برای خودش خواسته باشد یا برای قوم و خویش خودش خواسته باشد. فرمود اگر دوست غدیر شدید، به سود خود شماست! مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ، من که چیزی نمیخواهم! پس اینچنین که ما بگوییم با انبیای دیگری فرق دارند، انبیا همه آمدند گفتند: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ، ولی پیغمبر اجر خواست! درست است اینجا پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی تبیین کرد، امّا بازگو کرد به سود من نیست؛ یعنی اجر من نیست، اجر من أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ، مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ این به سود خود شماست، در این صورت بیراهه نمیروید. من این را برای اهمیّت مسئله گفتم که اجر رسالت است، چون اینها جانشین رسول هستند و حرمت اینها حرمت رسول خواهد بود. اگر کسی جانشین رسول بود، احترام به او و مودّت به او، مودّت رسول محسوب میشود و مودّت رسول به سود خود این افراد است. پرسش: «ذی القربیٰ» با «قربیٰ» چه فرقی میکند؟ پاسخ: «قربیٰ» یعنی نزدیکی، انسانهایی که دارای این سِمَت میباشند «ذی القربیٰ» هستند. درباره اینها فضیلت هست که برای مبالغه میگویند مودّت اینها را داشته باشید، «لاَ أَسْأَلُکُمْ مَوَدَّةَ» مگر درباره «قربیٰ». «قریب» یعنی نزدیک، «قربیٰ» یعنی طایفه «قربیٰ»، ملت «قربیٰ»، جمعیت «قربیٰ»، اینهایی که نزدیک هستند برای ما و این حَسَنه است و شما از این حَسنه دارید استفاده میکنید. درست است که این انحصار را نمیرساند، امّا مصداق کاملش به قرینه سیاق همین است.
ص: 26
تبیین معنای افزایش عطای الهی در صورت بخشش او
وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً، حالا مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا هم شاملش میشود، مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا هم شاملش میشود، اینجا نَّزِدْ لَهُ برای اینکه امر آخرت است، درباره «حَرثٰ» آخرت فرمود: مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ، این یَزِیدُ اللَّه (1)از همین سنخ است؛ منتها یک بیان نورانی در این دعای ماه مبارک رمضان است که «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»، (2)این هم از بیانات عمیق این ادعیه است. یک وقت است که میگوییم خدا اضافه میکند، بله خدا اضافه میکند؛ یک وقت میگوییم خدا اگر اضافه بکند، چیزی از مخزن خدا کم نمیشود که این را هم میفهمیم، برای اینکه مخزن او نامتناهی است؛ امّا این مطلب سوم فهمش آسان نیست، این مطلب سوم این است که خدا اگر چیزی به کسی بدهد عطای او بیشتر میشود، «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»، اگر بیشتر بدهد جُود او بیشتر میشود، این یعنی چه؟ یک وقت است میگوییم اگر هر چه بدهد و بیشتر هم بدهد از مخزن او کم نمیشود، این قابل فهم است، چون مخزن نامتناهی است إِن مِّن شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ، (3)بله خزینهٴ او به اراده اوست و نامتناهی است، هر چه بدهد کم نمیشود و این درست است؛ امّا اگر هر چه داد بیشتر میشود، یعنی چه؟ «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»؛ هر چه بیشتر بدهد، بیشتر میشود، چرا؟ این بیان نورانی حضرت امیر که در پایان نهجالبلاغه است، شرح این جمله است، فرمود: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»؛ (4)فرمود ظرف علم با ظروف دیگر فرق دارد، اگر چیزی ظرف آب یا ظرف شیر بود، اگر ظرفی ظرفیت ده لیتر شیر را داشت، شما وقتی پنج لیتر شیر در آن ریختی، مقداری از ظرفیت آن اشغال میشود، این دیگر ظرفیت ده لیتر را ندارد، این ظرفیت پنج لیتر را دارد؛ هر مظروفی وقتی به جایی رفت، به اندازهٴ خودش آن ظرفیت را اشغال میکند و ظرفیت ظرف را محدود میکند تا پُر شود، امّا علم مظروفی است که وقتی جایی رفت ظرف را توسعه میدهد: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»! الآن یک طلبه یا یک دانشجو، ظرفیت فهمیدن ده مطلب را دارد، این ده مطلب را وقتی شما به او فهماندی، الآن دیگر ظرفیت بیست مطلب را پیدا میکند؛ این علم وقتی وارد دل شد، دل را توسعه میدهد. قبلاً این طلبه یا دانشجو بیش از ده مطلب نمیتوانست بفهمد، حالا که این ده مطلب را فهمید، الآن بیست مطلب را میفهمد. خاصیت علم این است که جای کسی را پُر نمیکند یک، به دیگران هم جا میدهد دو. علم خاصیتش این است که دل را توسعه میدهد و این میشود شرح صدر! «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»؛ با آمدن علم، این ظرف وسعت پیدا میکند. حالا اگر ذات اقدس الهی علمی عطا کرد، فضل و محبّتی عطا کرد، انسان ظرفیت پیدا میکند که بیشتر دریافت کند، وقتی مطلب بیشتر و فیض بیشتری دریافت، کرد ظرفیتش توسعه پیدا میکند که میشود شرح صدر، وقتی «مشروح الصدر» شد ظرفیت آن را دارد، لیاقت و قابلیت آن را دارد که صد مطلب را بفهمد، وقتی صد مطلب را فهمید ظرفیت آن را دارد که دویست مطلب را بفهمد، پس «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»، نه اینکه از مخزن او کم نمیشود «کما هو الواضح»، بلکه جُودش بیشتر میشود و چون این شخص ظرفیت پیدا کرد، ذات اقدس الهی به اندازه ظرفیت فرمود ما فیض میرسانیم؛ خدا مَثلی میزند، این سیلی که راه میافتد فَسَالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا؛ (5)هر درّهای به اندازه خودش آب میگیرد! اگر شرح صدر پیدا شد، ظرفیت بیشتر میشود؛ وقتی ظرفیت پیدا شد، مظروف بیشتری هم عطا میکند. پس «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً». ص: 27
موضوع: تفسیر آیات 19 تا 23 سوره شوری
اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (۱۹ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَصِیبٍ (۲۰) أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ وَ لَوْلاَ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (۲۱) تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (۲۲) ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (۲۳)) ص: 28
ادبیات قرآن کریم عبارت از آن است که همان الفاظ و کلمات و جملههای رایج در بین قوم عرب را تلطیف، تسطیح و شفّاف میکند، بعد درباره خدا و اسمای خدا به کار میبرد؛ لفظ جدید و کلمهٴ تازهای وضع نمیکند، همان لغت عرب را به کار میبرد؛ منتها لغت عرب که قبل از نزول قرآن به کار میرفت، مثل همین سنگهای معدنی بود که با تضاریس و دندانهها و ناهمواریها و پَستی بلندیها به کار میرفت، در منطقهای که مهندس و دستگاه تنظیم و تلطیف «أحجار» نیست، همان سنگهای معدنی را از دل کوه میگیرند، مختصری چَکُّش به آن میزنند و لای دیوار میگذارند، این دیواری که در روستاها قبلاً ساخته میشد همین طور بود؛ ولی با پیشرفت هنر و صنعت، این سنگهای معدنی که ناهموار است تا کارخانه آورده میشوند و به صورت یک تابلوی زرّین برلیانی درمیآیند که مثلاً میشود سنگ مرمر ایتالیا، این همان سنگ معدنی ناصاف بود. این سنگ «مُضَلّع» ناصاف را مثلاً کارگاهی در ایتالیا به این صورت مرمر شفّاف درمیآورد. وقتی آن سنگهای «مُضَلّع» ناصاف را لای دیوار بگذاری، با یک تکان دیوار میریزد؛ ولی آن سنگهایی که به صورت برلیان درآمده، شفّاف و تابلو شده، مُحکم هستند. قرآن کریم این الفاظ را تراشیده، آن ناصافیها را صاف کرده، «مُضَلّع» بودن اینها را تسطیح کرده، به صورت برلیان و شفّاف و بلور درآورده و درباره ذات اقدس الهی به کار برد؛ این کلمه «یَدْ» همینطور است، کلمه «إصبَعْ» همینطور است کلمه «أنَامِل» همینطور است، کلمه «جَنبْ» همینطور است، کلمه «لطیف بودن» همینطور است، اینها را که قرآن جعل نکرده، این کلمات «لُطفْ»، «لَطیفْ»، «یَدْ»، «قَلبْ» و «جَنبْ» را که جعل نکرده است، تمام این کلمات قبلاً در بین عرب بود؛ این فِی جَنْبِ اللَّهِ (1)است، این یَدُ اللَّه (2)است و امثال آنها را قرآن تسطیح و تلطیف کرده، آن ناهمواریهایش را گرفته، شفّاف کرده و به خدا اسناد داد. این «قوی» قبلاً بود، «عزیز» قبلاً بود، «لطیف» قبلاً بود، مردم این «قوی» و «عزیز» و «لطیف» را درباره خودشان به کار میبردند؛ یک شیء نازک و ظریف را لطیف میگفتند، امّا درباره معانی مجرّد که عرب این حرفها را به کار نمیبرد! عرب که فرشتهها و «اسماء حسنیٰ» و قداست عالَم تجرّد را که درک نمیکرد. همین کلمات را، مثل همین قلوه سنگهایی که از معدن درمیآید ناصاف به کار میبرد، قرآن آمد اینها را تسطیح کرده و به کار برده، این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (3)را مثل پُتکی است که در کنار همهٴ کلمات به کار برد؛ خداوند فلان صفت را دارد لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ، خداوند به فلان وصف موصوف است لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ، این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ یک کارگاه و کارخانه تلطیف مَرمَردُرست کُنی است، با این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ تمام این کلمات ناصاف را صاف کرد؛ جریان «لطیف» بودن هم همینطور است. یک وقت خدا میفرماید: مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا، (4)چرا؟ چون او رازق و قدیر مطلق است، آنجا دیگر سخن از «لطیف» نیست. چرا مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا؟ برای اینکه او خالق است، «ربّ» است و «ربّ» باید «مربوب» خودش را بپروراند، امّا جا برای «لطیف» نیست؛ امّا موحّد را بخواهد بپروراند، میفرماید تو را «لطیف» اداره میکند نه «رازق»، اللَّهُ لَطِیفٌ؛ شما بنده باش، او تو را اداره میکند، چه کار داری که از چه راهی اداره میکند؟! این اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ، سند است برای یَرْزُقُ، او قوی است و میتواند اداره کند، او اگر چیزی را اراده کرد نفوذناپذیر است؛ امّا چگونه اداره میکند را تو چه کار داری؟ چگونه اداره میکند که تو نمیتوانی اَدا کنی! اللَّهُ لَطِیفٌ! این آیه سوره مبارکه «طلاق» که فرمود: مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ (5)از قویترین آیات توحید است. خدا هر موجودی را اداره میکند، چگونه اداره میکند وظیفه ما نیست! اگر یک سال باران کم بیاید و متوسط بیاید ما وظیفه داریم نماز «استسقاء» بخوانیم و مانند آن، امّا نگران نباشیم، برای اینکه او مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ اداره میکند، نه «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»؛ لذا فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ، آنجاهایی که جای لطف است، میفرماید او شما را میبیند و شما او را نمیبینید. او شما را میبیند، چون خبیر است و شما او را نمیبینید، چون «لطیف» است، فرمود: لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ، (6)چون خبیر است، چشمهای شما را میبیند؛ چون لطیف است، چشمهای شما او را نمیبیند؛ این کلمه را شفّاف و صاف کرد و مثل یک تابلو درآورد، بعد به کار برد. این کارها، کارهای اعجازی قرآن کریم است.
ص: 29
در تعبیرات روایی هم ائمه(علیهم السلام) همین کلمات را به کار بردند؛ یک وقت کسی بنّاست یا کارگر کارخانه آهنسازی و مانند اینهاست، او با تمام دست کار میکند که اینجا، جای «یَدْ» است؛ امّا یک وقت کسی در کتابخانه دارد صفحات کتاب را ورق میزند، اینکه با دست ورق نمیزند، او با انگشت کار میکند؛ یک وقت کسی زرگر است، کار لطیف انجام میدهد، او که با دست کار نمیکند و کارگری در آهنگری که نیست. آنجایی که انگشترسازی و طلاکاری است، او با انگشت کار میکند و آنجا که ورق زدن صفحات کتاب است، با انگشت ورق میزند؛ امّا آنجا که کار بنّایی و امثال آن است، کار با «یَدْ» است. کارهای مهم را ذات اقدس الهی میگوید که یَدُ اللَّه است، امّا قلب را که زیرورو میکند، میگوید قلب مؤمن «بَیْنَ إِصْبَعَیْنِ مِنْ أَصَابِعِ الرَّحْمَن» (1)است، نمیگوید با دست خدا قلب را زیرورو میکند، چون کار با قلب به وسیله دست نیست، کار انگشت است. آن ظرافتهایی را که قرآن یا روایت باید اعمال کند، همین کارها را انجام میدهد. بنابراین لطافت آنجایی است که ظریفکاری است، ریزکاری و دقیقکاری است؛ یعنی کارِ تجرّد و غیب است، امّا اصل قوّت و عزّت سرجای خود محفوظ است. این مراحل را گذرانده، بعد چندینجا حرف انبیا را نقل میکند که انبیا فرمودند: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً، (2)به شخص پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ؛ (3)تو که مزدی نمیخواهی، بدون برهان! در بعضی از آیات برهان مسئله را هم ذکر میکند، میگوید یک مطلب جهانی است که اختصاصی به عرب و عجم ندارد، شما با دیگران سهیم هستید! تازی و فارسی سهیم هستند، حق اجر ندارید! مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ، چرا؟ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ، یک حرف جهانشمول است؛ دو اصل کلّی و همگانی و همیشگی: کلّیّت و دوام، همگانی و همیشگی، برای همه مردم و در همه زمان. اگر برای همه مردم و جهانشمول است و اگر دائمی و «الی یوم القیامة» است، یک حرف تازهای که نیست، حرف این مردم نیست و از هیچکسی که اجر نمیخواهی! وَ مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ، چرا؟ چون إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ، پس سه بیان را قرآن کریم تاکنون ذکر کرد: یکی اینکه حرف همه انبیا این است و حرف تو هم این است؛ یکی هم «بالصراحة» میگوید: مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ، آن حرف انبیا که لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً در کلمات تو هم هست، من هم مستقیماً بگویم که مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ و برهان مسئله هم این است که مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ، چرا؟ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ. حرف انبیا یکی است، تو هم همان حرف را داری و من هم مستقیماً به تو میگویم مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ؛ یعنی اجر نخواه و نمیخواهی و در بخش سوم هم برهان مسئله است. کلّیت و دوام، یعنی برای جمیع افراد، یک؛ «الی یوم القیامة»، دو؛ چه باشی چه نباشی! حرف، حرفِ جهانشمولی است! آنوقت از چه کسی میخواهی مزد بگیری؟ نسل بعدی هم همین حرف را دارند، از چه کسی میخواهی مزد بگیری؟ بنابراین مزدخواهی راه ندارد. میماند این مسئله که فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، همین را در آیات دیگر توضیح داد که مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ؛ (4)من چیزی هم از شما نمیخواهم، امّا نفرمود «مودّةُ القربیٰ»، به پنج ـ شش وجه آمدند گفتند؛ یکی اینکه ـ همه آنها ممکن است ـ إنشاءالله ـ در جلسات بعد مطرح شود ـ که الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی؛ یعنی قبیله تو ـ قریش ـ تو را دوست داشته باشند، آنها که مشرک هستند، چه چیزی را دوست داشته باشند؟ و ثانیاً آیه که نگفت شما مرا دوست داشته باشید، آیه میگوید که اجر رسالت من این است، آنها که رسالت را قبول ندارند، میگویند تو «مُفتَری» هستی! بنابراین هیچ وجهی ندارد که ما بگوییم الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، یعنی اینکه قریش او را دوست داشته باشند و هیچ وجه هم ندارد بگوییم انصار او را دوست داشته باشند، اصولاً انصار شیفتهٴ او بودند و شیفتهٴ مسلمانهایی بودند که از مکّه به مدینه مهاجرت میکردند، مردم مدینه فخرشان این بود که قرآن آنها را به عظمت معرفی کرد، فرمود: اهل مدینه یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ، (5)این فخر آنهاست که قرآن کریم مردم مدینه را به عنوان دوستان مهاجران معرفی کرد، فرمود مردم مدینه کسانی هستند که مهاجران را دوست دارند، نه کمک میکنند: یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ و همچنین مسئله «ایثار» هست، مسئله «خصاصة» هست وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ که آنها کمک مالی میکنند؛ «خصاصة»، یعنی «ما یختص به»؛ یعنی آنچه برای خود اینها ضروری است، این را به دیگری میدهند. این یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ این عرب «مُستَأثِر» را قرآن «مُوثِر» کرد. «مُستَأثِر» یعنی خود را بر دیگری ترجیح دهد، این «إستیثار» است. این عربی که کارش و خوی او «إستیثار» بود، قرآن آمد اینها «مُوثِر» کرد؛ یعنی غیر را بر خود ترجیح میداد: وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ. این عربی که از سوسمار نمیگذشت، این عرب را طوری تربیت کرد که فرمود: لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمَاحُکُمْ؛ (6)این آهوهایی که بالای کوه بودند، ما اینها را سرازیر میکنیم تا در تیررس و در دسترس شما قرار بگیرد، این عربی که از سوسمار نمیگذشت، «فی الإحرام و الحرم» از آهو صرف نظر میکرد! فرمود ما شما را به این صورت درآوردیم لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ که تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمَاحُکُمْ؛ با دست میتوانستید این صیدها را بگیرید، ولی نمیگیرید. این عرب «مُستأثِر» غارتگر را «مُوثِر» کرد که وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ، اما بالاتر از همه فرمود اینها دوست مهاجرین هستند: وَ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ، پس اینکه وجود مبارک حضرت از اینها اجر بخواهد معنا ندارد؛ نه نسبت به مردم مکه این درست است و نه نسبت به مردم مدینه این درست است. بالاتر از همه فرمود من مودّتی میخواهم که جایگاه مستقری دارد، نفرمود من میخواهم به اهل بیت من علاقهمند باشید، نفرمود «مَودَّة القُربیٰ»، اگر میفرمود: «مَودَّةَ القُربیٰ»، این مضاف و مضافالیه بود و مشخص، یعنی آنها را دوست داشته باشید؛ امّا فرمود: إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، این فِی الْقُرْبَی مفعول واسطه برای مودّت نیست؛ این ظرف، ظرفِ لغو نیست؛ این ظرف، ظرفِ مُستَقَر است، متعلق به آن «کائن» محفوظ است؛ من اجر رسالتم را دوستی شما قرار میدهم، این دوستی معدنش کجاست؟ کجا باید مستقر شود؟ این دوستی باید در اهل بیت مستقر شود، نه اینکه اهل بیتم را دوست داشته باشید! این دوستی جایش آنجاست! اگر ظرف، ظرفِ لغو بود، یعنی آنها را دوست داشته باشید؛ اما ظرف، ظرفِ مُستَقَر است و متعلق به «کائن» است؛ یعنی دوستی شما در معدن اهل بیت است و فقط همانجاست، جای دیگر نیست! اگر گفتند اینجا جایِ نفت است، اینجا جایِ گاز است و اینجا معدن آب است، یعنی همینجا جایش است و جای دیگری نیست! اگر بخواهد به جای دیگر برسد، باید از اینجا سرایت بکند و این دوستی باید آنجا مستقر شود! اگر خواستید غیر علی و اولاد علی را دوست داشته باشید، باید از اینجا سرچشمه بگیرد. پس معدن محبّت، قرارگاه محبّت، خاستگاه محبّت، جایگاه محبّت و اصل محبّت، علی و اولاد علی است! نه اینکه اینها را دوست داشته باشید که بشود ظرف، ظرفِ لغو، این ظرف، ظرفِ مُستَقَر است. پس «الّا المَودَّةَ المُسْتَقرةَ الْکائنةَ فِی علیٍ و اولادِه»، من اینها را میخواهم! برای اینکه مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ، اگر حسنه باشد، اینها حسنه است؛ ما چیزی از شما نخواستیم مگر آنچه به نفع خود شماست. بنابراین نه مودّت قریش منظور است، نه مودّت انصار منظور است، نه مودّت عرب منظور است، نه مودّت عجم منظور است و نه مودت اینها به عنوان اینکه اینها محلّ علاقه هستند منظور است. خدا علاقهٴ به اعضا و خانواده و برادر و اینها را که در سوره مبارک «توبه» محکوم کرد؛ فرمود: قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ؛ (7)ما شما را دعوت نمیکنیم به اینکه به اعضای منزلتان علاقهمند باشید، بلکه شما را دعوت میکنیم به اسلام، آنها اگر مسلمان بودند، البته صله رحم کنید. اینچنین نیست که علاقهٴ به اعضای منزل اصل باشد. امّا علاقهٴ به اهل بیت اصل دین است و این علاقه هم آنجا مستقر است؛ از هر جا بخواهد علاقه ظهور کند، باید از آنجا بیرون بیاید؛ از جای دیگر، از کجا میخواهی بیرون بیاید؟! جای دیگر مستقر نیست! اگر جایی چشمهٴ آبی بود، حالا میخواهید لولهکشی بکنید، باید بالاخره آب از اینجا بیرون بیاید، از جای دیگر که نیست. اگر مودّت مستقر در علی و اولاد علی بود، به هر چیزی و به هر کسی بخواهید علاقه داشته باشید، باید با اینجا را رابطه داشته باشد، وگرنه برای این دو محبّت در جای دیگر که چشمهای ندارد. مودّت شما یکجا و چشمه آن هم یکجاست؛ اگر در جایی بخواهد این مودّت ظهور کند، باید از همین جا سرچشمه بگیرد.
ص: 30
بنابراین «المَوَدَّة القُربیٰ» نفرمود، الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی گفت که این فِی الْقُرْبَی مفعول واسطه برای مودّت نیست تا بشود ظرفِ لغو، این متعلق است به «الکائن، المستقر، الحاصل» که فعل ظرفِ مُستَقَر است؛ یعنی من از شما مودّتی میخواهم که در خاندان علی و اولاد علی مستقر باشد، همین! هر جا و حتی به خودت! به خودت هم اگر بخواهی علاقهمند باشی، باید از اینجا ارتباط بگیری، چون این مودّت آنجاست و جای دیگر نیست! ما که نگفتیم آنها را دوست باش، ما گفتیم مودّتی که چشمهاش آنجاست! اگر به خودت خواستی علاقهمند باشی باید از آنجا ارتباط بگیری! ببین آیا آنها گفتند به خودت علاقهمند باش، به کارت علاقهمند باش یا نه، آن وقت این میشود شیعه خالص، این میشود ولایت و حسنهٴ کامل هم همین است. بنابراین اینکه فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، با آن سه طایفه آیات هماهنگ است؛ آن آیات بخشی در سوره مبارکه «انعام» است، بخشی در سوره مبارکه «یوسف» است و بخشی هم در سوره مبارکه «یس»؛ در سوره مبارکه «یس» برهان مسئله است که قبلاً گذشت، حرف انبیا این است که از شما مزد نمیخواهیم. آن کسی که از اقصای مدینه آمد، گفت حرف این مدّعی نبوّت را قبول بکنید، برای اینکه این دو عنصر اصیل به همراه اوست: یکی اینکه خوب حرف میزند و یکی اینکه طمع ندارد؛ این برهان مسئله در سوره مبارکه «یس» گذشت. (1)پرسش: ...؟ پاسخ: بله، اما تسطیح و تلطیف کرد، این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ یک دستگاه صافکنندهای است. شما میبینید که کارگر و بنّای محلّی، همین سنگهایی که از معدن درآمده را چند چکش به آن میزند و لای دیوار میگذارد، امّا وقتی به کارگاه سنگتراشی ایتالیا میروید، همان سنگ را مَرمَر درست میکند؛ مثل برلیان! پرسش: ...؟ پاسخ: چرا! لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ همین است! یعنی اگر ما گفتیم قوی است، مبادا خیال کنید شبیه قوای دیگر است لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ؛ اگر گفتیم عزیز است، مبادا خیال بکنید شبیه عزتهای دیگر است لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ، این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ یک کارگاه صاف کردنی است. پرسش: یعنی دیگر از متشابهات نیست؟ پاسخ: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ از محکمترین محکمات است. این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ که متشابهات نیست! گفتند محکمترین محکمات قرآن کریم این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ است. هر جا ما لَنگ شدیم، اگر وصفی را برای خدای سبحان ثابت کردند و نمیدانیم چیست، این قَدَر هست که لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ، این جزء محکمترین محکمات ماست؛ این تمام کلمات را صاف کرده است؛ نقصهای ماده، نقصهای حاجت، نقصهای امکان و نقصهای فقر را زدوده و صاف کرده و به خدا اسناد داده است، وگرنه میگفتیم که به یحیی فرمود: یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ، (2)به بنیاسرائیل فرمود: خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ، (3)به نظامیان فرمود: وَ أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ، (4)امّا میگوییم خدا هم ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (5)است و این قوّه را به همه اسناد داد، امّا لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ! آن کارگاه مَرمَر صافکُنی است که تلطیف میکند و تمام نقصهای امکان ماهوی، امکان فقری، امکان حدوث و همه را صاف میکند و به خدا اسناد میدهد، این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ برای همان است.
ص: 31
سوره مبارکه «انعام» آیه نود این است: أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ؛ حرف انبیا حرفِ هدایتآوری است و تو هم همان حرف را میزنی؛ تابع انبیا نیستی، تابع آن هدایت مشترکی هستی که به همه آنها دادیم. نفرمود «فَبِهُم اقْتَدِهْ» که بحث آن در سوره مبارکه «انعام» گذشت، فرمود: فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ؛ نفرمود به انبیا اقتدا کن، فرمود به دین انبیا اقتدا کن و دین انبیا هم همان اسلام است که من آوردم. اگر فرموده بود «فَبِهُم اقْتَدِهْ»، این میشد تابع؛ امّا فرمود فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ؛ یعنی به آن دینشان اقتدا بکن که دینشان را هم من آوردم. پرسش: دین کامل چگونه میشود ناقص باشد؟ پاسخ: اصل تبعیت و اقتدا نیست، چه رسد به کامل یا ناقص بودن! فرمود دین است و إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ، سلسله انبیا از آدم تا وجود مبارک عیسای مسیح، این سلسله انبیا(علیهم السلام) میباشند، فرمود به اینها اقتدا نکنی، به دین اینها اقتدا بکن!
بعد از اینکه اسم انبیا را برد، قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً، چرا؟ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ (1)که کلی و دائم است؛ یعنی برای همه مردم «الی یوم القیامة» جهانشمول است. چیزی است که برای همه مردم است، حتی برای تو و اهل بیت تو! وقتی «الی یوم القیامة» است، دیگر شما حق اجری نداری! این در سوره مبارکه «انعام» بود.
در سوره مبارکه «یوسف» آیه 104 این است: وَ مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِین این یاد و نام خداست، اجربردار نیست!
برهان مسئله در سوره مبارکه «یس» گذشت؛ در سوره مبارکه «یس» آیه بیست به بعد که فرمود: وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی ـ خیلی حرف بلند و علمی زد ـ قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ، چرا تابع باشید؟ برای اینکه اینها حرف خوب میزنند که غرضی ندارند و عوض هم نمیخواهند. اگر کسی برلیانی را رایگان به شما میدهد، چرا قبول نکنید!؟ این دو اصل را ذکر کرد: یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ، چرا؟ این اتَّبِعُوا را تکرار کرد: اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً؛ عوض نمیخواهند، وَ هُم مَّهْتَدُونَ؛ (2)راه راست را دارند میروند. اگر کسی کار خوب میکند، خدمت خوب میکند و هیچ چیزی هم نمیخواهد آدم باید آن را قبول کند! این دو قید که حدِّ وسط ضرورت اتّباع است، این جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ ذکر کرد؛ فرمود اینها حرفهای صحیح دارند و چیزی هم از شما نمیخواهند؛ نه غرضی دارند، نه عوضی میخواهند و نه به دنبال مرید جمع کردن هستند، اینها را نمیخواهند. اگر کسی هیچ چیز از ما نخواهد و خدمت خوبی هم به ما بکند، ما باید بپذیریم. حرف تمام انبیا هم همین است! کلمه الْمُرْسَلِینَ را که جمع محلّیٰ به «الف» و «لام» است ذکر کردند، اختصاصی به این دو سه نفر هم ندارد، گرچه ممکن است این الْمُرْسَلِینَ «الف» و «لام» آن اشاره باشد و عهد باشد؛ ولی حرف همه انبیا، به دلیل همان سوره مبارکه «انعام» که فرمود به هدایت اینها اقتدا بکن این است و حرف وجود پیغمبر هم همین است؛ فرمود ما حرفهای عالمانه آوردیم و چیزی هم از شما نمیخواهیم؛ نام ما را ببرید، بازی دربیاورید، دنبال ما راه بیفتید! وجود مبارک حضرت امیر فرمود با من کار دارید یا نه؟! عرض کردند: نه! فرمود پس بروید تا من تنها بروم! ما نیامدیم که مرید جمع کنیم! فرمود: اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُم مَّهْتَدُونَ، این برهان مسئله است؛ این برهانی است که همه انبیا هم همین را گفتند. آنگاه در این مسئله به حسب ظاهر الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی را میخواهد، بعد این الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی را هم در آیات دیگر تبیین میکند؛ به اینکه این چیزی نیست که به سود ما باشد، به سود خود شما است، در غیر این صورت ما با هم هستیم! یک وقت وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در بهشت شجرهای است که اصل آن در خانه من است، در حدیث و جای دیگر فرمود در بهشت شجرهای است که اصل آن در خانه علی(سلام الله علیه) است، عرض کردند یا «رسول الله»! شما یک وقت فرمودید که اصل این درخت در خانه من است و الآن میفرمایید که اصل آن در خانه علی(سلام الله علیه) است؟ فرمود «دَارِی وَ دَارَ عَلِیٍّ وَاحِدَةٌ»؛ (3)ما یک خانه داریم! این «دَارِی وَ دَارَ عَلِیٍّ وَاحِدَةٌ»؛ یعنی جایگاه ما آنجاست! امّا اینکه گفته میشود انسان از لذایذ دنیا صرفنظر کند تا در آخرت لذت ببرد، این طور نیست! در دنیا انسان از لذایذ و شهوات صرفنظر میکند، برای اینکه لهو و لغو است!
ص: 32
یک بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد که فرمود هیچ ظرفی بدتر از ظرف شکم پُر نشد، برای اینکه بالا بیاید «عَفِن» است، پایین بیاید «عَفِن» است، چنین ظرفی است! «مَا مَلَأَ آدَمِیٌّ وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِه»، (1)اگر این ساک و کیف را که شما زیاد پُر کردی، در نهایت زیپ آن پاره میشود، مشکل دیگری که ندارد! امّا این شکم که پُر شد جلوی فهم را میگیرد! مگر آدم پرخور خوشفهم درمیآید؟ آدمی که تا آروغ نزده از کنار سفره بیرون نمیرود، او درس میفهمد؟ به اندازه ضرورت باید باشد، این میشود پیغمبر! در ساک، چمدان، جامدان و مانند اینها اگر زیاد وسایل بریزی پاره میشود و مشکل دیگری ندارد، در نهایت یک ساک دیگر؛ امّا هیچ ظرفی بدتر از شکم پُر نشد، این در دنیاست و آخرت هم همینطور است! آخرت را به صورت نفی جنس یاد کرد، فرمود: لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ، (2)نه اینکه انسان اینجا نمیخورد که آنجا بخورد؛ آنجا میوهاش تسبیحگوی حق هست، میوهخورش تسبیحگوی حق است، به مقداری که زائد باشد اصلاً نمیخورد، به مقداری که نافع باشد میخورد و دفع ندارد، نه بالا و نه پایین؛ چنین عالمی است! این تازه حداقل آن است که مربوط به خوردن و اینهاست، نه اینکه اینجا نمیخورد تا آنجا بخورد! شما میبینید در خیلی از تعبیرات دارد که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیحگوی حق است، (3)بهشتیها تسبیح این موجودات را میشنوند، سبّوح و قدّوس این میوهها را میشنوند، این میوهها با سبّوح و قدّوس ساخته میشوند، نه با کود و بذرافشانی و آبیاری، میوههای او با سبّوح و قدّوس پدید میآید، نه با کود و آب و امثال آنها.
ص: 33
بنابراین اصلاً به عنوان نفی جنس فرمود: لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ، به این صورت است؛ حتی گفتند: حُورٌ مَقْصُورَاتٌ، (1)«مقصورات» یعنی مژهکوتاه هستند، کوتاهی مژه که نشانهٴ زیبایی نیست! گفتند اصلاً ممکن نیست که حوری غیر همسر خود را ببیند. این مژه کوتاهی، کوته مژهای و کوتهنظری، یعنی غیر همسر خودش را اصلاً نمیبیند! یک چنین آدمی است، لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ. این برهانی که در سوره مبارکه «یس» است، نشان میدهد که چنین است، فرمود: اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُم مَّهْتَدُونَ، اگر کسی دارد خدمات صادقانه و خالصانه انجام میدهد و هیچ چیزی هم از ما نمیخواهد، این أَجْراً که میگویند، فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ این هم در برنامههای شماست. بنابراین این برهانی که در سوره مبارکه «یس» است، سند آن مطلبهای قبلی است. آیه محل بحث هم که آن را شاهد بیان میکنند، فرمود: «لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ الحَاصِلَةَ الکائِنَةَ المُستَقَرةَ الّتی فِی القُربیٰ»؛ آن وقت اگر کسی بخواهد بچه خود را دوست داشته باشد، باید از اینجا ارتباطگیری کند که آیا راضی هستند یا راضی نیستند. اینطور نیست که مودّت در خودش باشد و بدهد به اهل بیت! نه، کلّ مودّت خود را باید به آنجا بسپارد، این مودّت آنجا مستقر است؛ این مودّت که در آنجا مستقر است، حتی اگر خواست خودش را دوست داشته باشد، باید از آنجا ارتباط بگیرد. اینچنین نیست که ما باید دوست آنها باشیم! بله دوست آنها هستیم، امّا دوستی ما آنجاست! به خودمان هم اگر بخواهیم علاقهمند باشیم، باید از آنجا ارتباط بگیریم، چون وقتی چشمه مودّت مُستَقَر در آنجا شد، جای دیگر که نیست! آن آیات سوره مبارکه «توبه» و مانند آن حالا اینجا خودش را نشان میدهد؛ فرمود اگر خودتان را دوست دارید یا مالتان را دوست دارید: قُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ، از اینها معلوم میشود که خودشان را دوست دارند! بله، هر کسی خودش را دوست دارد، امّا آیا این دوستی صحیح است یا نه؟ خودش را دوست دارد، بچههایش را دوست دارد، مالش را دوست دارد، در سوره مبارکه «توبه» فرمود اگر خودتان، مالتان و فرزندتان أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ، پس معلوم میشود ما دوستیای داریم که باید در اهل بیت مُستقر باشد، هر کسی و هر چیزی را که بخواهیم دوست داشته باشیم، باید از آنجا ارتباط بگیریم.
ص: 34
1) الرحمن/سوره55، آیه72.
موضوع: تفسیر آیات 23 تا 24 سوره شوری
ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (۲۳ أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (۲٤)) مأذون بودن انبیا در شرایع عام
بعد از اینکه در این سوره مبارکه «شوریٰ» معارف توحیدی و بخشی از مسائل وحی و نبوّت را ذکر فرمود، اثر ایمان و کفر را هم که بیان فرمود، قبل از جریان «حَرثْ» دنیا و «حَرثْ» آخرت، فرمود انبیا(علیهم السلام) به اذن خدا شریعت عام را آوردند: شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی وَ عِیسَی که أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ، (1)آنگاه در آیه 21 فرمود: أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ؛ (2)آیا بتهایی هستند که راه قیامت را و راه مستقیم در دنیا را برای آنها تشریع کرده باشند؟ چنین چیزی که نیست! آنها که از مسیر توحید منحرف شدند، هم به خود ظلم کردند و هم به دین، در قیامت آثار هراس در چهرهٴ اینها مشهود است که نه تنها تو ای پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بلکه هر بینندهای این صحنه را میبیند.
ص: 35
امامت، تضمین کننده کلیّت و دوام دین
آنگاه برای تتمیم مسئله جریان ولایت را ذکر فرمود؛ فرمود از آن جهت که شریعت اسلام همگانی و همیشگی است؛ یعنی کلّی و دائم است؛ یعنی برای «کُلّ أحد و فی کُلّ زمان» است؛ یعنی «الی یَوم القیامة» است و از طرفی وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عمر جاودانه ندارد إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم مَیِّتُونَ، (1)وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ؛ (2)لذا برای حفظ این دو اصل ـ کلیت و دوام دین ـ امامت و خلافت لازم است.
راز اجر رسالت قرار گرفتن مودّت اهل بیت(علیهم السلام)
لذا فرمود تنها اجر تو نگهبانی و نگهداری کسانی است که این شریعت را حفظ میکنند که آنها هم اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هستند، من مودّت اینها را از شما به عنوان اجر رسالت میخواهم. اینکه فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً، این حرف همه انبیاست؛ یعنی قصهٴ بسیاری از انبیا(علیهم السلام) را هم که قرآن کریم ذکر فرمود، آنها هم به امتهای خودشان فرمودند: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً. (3)برهان مسئله هم در همان اوایل سوره مبارکهٴ «یس» گذشت که همه اینها مردم را به حق دعوت میکنند، یک؛ ادّعای صادقانه دارند که میگویند ما پیامبریم، دو؛ چیزی هم طلب نمیکنند اجر و عوضی نمیخواهند و غرضی هم ندارند، سه: اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُم مَّهْتَدُونَ؛ (4)براساس این دو اصل که اینها هم حرف خوب دارند، هم غرض و عوضی نمیخواهند، وجود مبارک پیغمبر اسلام هم همینطور است. اما اینکه فرمود: إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، این استثنا، استثنای متصل باید باشد، نه منقطع و اگر هم قدری منقطع باشد، باید رابطه داشته باشد، وگرنه حرف بیگانه زدند که مطابق با ادبیات گفتاری نیست. فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی.
ص: 36
اقسام «ذی القُربیٰ» در قرآن و تعیین مصداق آن در روایات
در قرآن کریم گاهی «ذی القُربیٰ» و گاهی هم «قُربیٰ» مطرح است. «ذی القُربیٰ» در مسئله خمس مطرح است، در مسئله انفال مطرح است، کسانی که به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک هستند و قَرابتی دارند، سه گروه میباشند: گروهی که دشمنان آن حضرت هستند که با تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ (1)محکوم میباشند؛ عموی پیغمبر است و آن آیه نفرین درباره او نازل شده است! پس این «قُربیٰ»، قُربایی نیست که مورد اجر حضرت باشد؛ این نه جزء «قُربیٰ» است نه جزء «ذی القُربیٰ». افراد دیگر که به خاندان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منسوب هستند و از مسائل سهم سادات برخوردارند، از آنها تعبیر به «ذی القُربیٰ» شده است که در سوره مبارکه «انفال» آیه 41 به این صورت بیان شده است: وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا ـ متأسفانه حالا «انَّ مَا» با هم نوشته شده ـ وَ اعْلَمُوا أَنّ مَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبَی که این برای سادات است و اختصاصی به اهل بیت(علیهم السلام) که معصوم هستند ندارد. در بخشی از سوره مبارکه «حشر» ـ آنجا که جریان انفال مطرح است ـ آنجا هم از «ذی القُربیٰ» سخنی به میان آمده است؛ آیه هفت سوره مبارکه «حشر» این است: مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبَی وَ الْیَتَامَی وَ الْمَسَاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ، این دو گروه. پس یک گروه که جزء دشمنان حضرت هستند، اینها محکوم به نفرین الهی هستند؛ مثل تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ، گروه دوم که سادات متوسط میباشند ـ اعم از معصوم و غیر معصوم ـ اینها مشمول آیه سوره مبارکه «انفال» و سوره مبارکه «حشر» هستند، امّا آنچه مربوط به امامت و ولایت و متمّم بودن شریعت و امثال آنهاست، آن در همین آیه 23 سوره مبارکه «شوریٰ» مطرح است که سخن از «ذی القُربیٰ» نیست، سخن از «قُربیٰ» است که حتماً چیزی محذوف است، چون «قربیٰ» وصف کسی نیست، نه مفرد است و نه جمع، این به معنی «قَرابت» است؛ منتها از «قَرابت» لطیفتر است و دقیقتر است. «قَرابت» با «قُربیٰ» از جهت معنا سهیم و شریک میباشند، لکن لطافتی که در «قُربیٰ» است در «القَرَابَة» نیست، بنابراین این «ذی القُربیٰ» گروه خاصی خواهند بود. همانطوری که اصل صوم و صلات در قرآن آمده است، ولی خصوصیت نماز و روزه را روایات مشخص کرده، خصوصیت «قربیٰ» را هم روایات مشخص کرده است. ما از صوم و صلات و حج و زکات که دیگر مهمتر در اسلام نداریم؛ بسیاری از مسائل توحید هست که در روایات بیان شده و بسیاری از مسائل وحی و نبوت هم هست که در روایات مشخص شده است، پس این بیان که فرمود: إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی باید مشخص شود.
ص: 37
1) مسد/سوره111، آیه1.
نقد دیدگاه بعضی از مفسّرین در مقصود از مودّت فِی الْقُرْبَی
برخیها بر این عقیده هستند که منظور از الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی این است که قریش نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) علاقهمند شوند؛ این «بیّن الغی» است، برای اینکه قریشی که «اعدیٰ عدوّ» اوست، در صدد تبعید کردن او بودند، درصدد اعدام آن حضرت بودند و در صدد لشکرکشی بودند؛ منتها در مکه به یک صورت و در مدینه به صورت دیگر، چگونه ذات اقدس الهی به قریش که «اعدیٰ عدوّ» حضرت هستند، میفرماید که اجر رسالت مودّت است؟! اینها رسالت را که «فِریة» میدانند و رسالتی را قبول ندارند تا در برابر آن اجر بدهکار باشند، پس منظور از اینکه من از شما اجر میخواهم، این نیست که از قریش بخواهد که شما علاقهمند به پیغمبر باشید و به عنوان اجر رسالت به حضرت بدهید، اینها که رسالت حضرت را قبول نکردند! گفتند یا شاعری یا کاهنی یا ساحری یا متأسفانه محجوری و مانند آن، پس منظور این نیست. جریان صله رحم و امثال آن هم نیست، برای اینکه خودش جزء احکام دین است! مسئلهٴ صله رحم، نظیر مسئله صوم و صلات جزء فروع دین است که خداوند در موارد فراوانی فرمود صله رحم واجب است و کسانی که وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ (1)مورد لعن ذات اقدس الهی است و مانند آن، اینها جزء برنامههای دینی است و این نمیتواند اجر رسالت باشد.
تبیین مصداق «قُربیٰ» از روایات
پس اگر به افراد خاص من علاقهمند شوید این روایت باید آن را مشخص کند: ابن عباس با سند معتبر و مفصّل میگوید وقتی این آیه نازل شد، ما از حضرت سؤال کردیم منظور شما از «قُربیٰ» چیست؟ فرمود وجود مبارک علی بن ابی طالب است فاطمه است فرزندان اینها(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هستند؛ (2)روایات خاصه که ائمه(علیهم السلام) فرمودند مفصّل است، امّا آنکه از ابن عباس و امثال ابن عباس نقل شده است هم همین است. سَرایندگان و شعرا ـ چه کمیت و چه غیر کمیت ـ همین را گفتند که آنچه در «حم» آمده است که محبّت شما را ذات اقدس الهی معیار قرار داده است و برای ما کافی است. (3)این سَرایندگان که اینگونه گفتند، آن محدّثان عامه که آنگونه گفتند، خاصه که اهل بیت هستند که مرتّب فرمودند منظور از «قُربیٰ» مائیم، در سخنان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست که فرمود خداوند در قرآن کریم محبّت ما و مودّت ما را اجر رسالت قرار داده است. (4)بنابراین از اینکه منظور از «قُربیٰ» صفت است؛ یعنی نظیر قَرابت است، نه مفرد است و نه جمع، برای اینکه به معنی قَریب نیست، همان معنای «قَرابت» را دارد، منتها از آن «قَرابت» لطیفتر است حرفی در آن نیست و برابر روایاتی که چه عامه و چه خاصه نقل کردند که منظور اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هستند، حرفی نیست؛ آن لطیفهٴ بحث جلسه گذشته که این ظرف، ظرف مُستَقَر است و نه ظرف لغو هم سر جایش محفوظ است؛ یعنی اجر رسالت محبّتی است که کانون آن اهل بیت میباشند و محبّت اینجا مستقر است؛ به هر کسی که بخواهید علاقهمند شوید حتی به خودتان، باید از آنجا مُنشعب بشود؛ لذا در روایات دارد که مؤمن وقتی مؤمن است که پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) نزد او محبوبتر از خود او باشند، چه رسد به اینکه محبوبتر از فرزندان او! آن تهدید که هست: قُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا، (5)میماند مطلب بعدی که چگونه اجر رسالت این است؟
ص: 38
بیثمر شدن رسالت با نبود ولایت و تلاش ائمه(علیهم السلام) در حفظ آن
قرآن کریم مسئلهٴ ولایت را متمّم و مکمّل رسالت و نبوّت میداند. میببینید در سوره مبارکه «مائده» دو تعبیر دارد که نشان میدهد که «لولا الولایة، لولا الامامة» و مانند آن، رسالت بیثمر خواهد بود؛ (1)برای اینکه طولی نکشید که اینها آن را با سقیفه حل کردند؛ اگر نبود مسئله «غدیر»، اگر نبود صبر و بردباری ائمه(علیهم السلام) و اگر نبود فداکاری حسین بن علی، اینها در واقع رفتند تا غدیر را حفظ کردند! در همان دروازهٴ شام وقتی از وجود مبارک امام سجاد کسی سؤال میکند که «مَنْ غَلَب» در این صحنه نبرد چه کسی غالب شد؟ فرمود ما رفتیم پیروز شدیم و برگشتیم، صریح! با اینکه زنجیر به گردن حضرت بود فرمود: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِم»؛ (2)وقتی دم دروازه شام از حضرت سؤال کردند در این جنگ چه کسی پیروز شد؟ فرمود ما، اگر میخواهی بفهمی که چه کسی پیروز شد، موقع نماز اذان و اقامه بگو، ببین نام چه کسی را میبری! ما رفتیم این نام را حفظ کردیم و برگشتیم! در کمال شهامت! در حالی که زنجیر بر گردن حضرت است! فرمود ما پیروز شدیم، ما رفتیم که این نام را حفظ کنیم و برگردیم! حالا هزینه سنگینی هم دادیم؛ ولی به هر حال پیروز شدیم. آن سخنرانی زینب کبریٰ اینطور بود، سخنرانی امام سجاد(سلام الله علیهما) اینطور بود، اینها غدیر را حفظ کردند! بنابراین اینها متمّم و مکمّل دین هستند.
ص: 39
تبیین جایگاه ولایت در سوره «مائده»
در سوره مبارکه «مائده» این دو آیه را ملاحظه بفرمایید که جایگاه ولایت و امامت را چگونه قرآن کریم مشخص کرده است. در سوره مبارکهٴ «مائده» آیه سوم چند حکم فقهی است که قبلاً هم نازل شده بود: الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ، (1)تنها یکجا نیست، پس این مطلبی نیست که خدا درباره آن بفرماید: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ، به دو دلیل: یکی اینکه این حرمت و این چند حکم فقهی قبلاً هم آمده بود. دوم اینکه با چند حکم فقهی که دین کامل نمیشود و دشمن ناامید نمیشود، در ادامه فرمود: الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ؛ امروز همه کفّار ناامید شدند، برای اینکه ما میته را حرام کردیم؟! اولاً این تحریم «میته» قبلاً هم آمده بود، ثانیاً با تحریم «میته» که کفّار از مسلمانها ناامید نمیشوند، معلوم میشود که خبر رهبری در کار هست! الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ، پس معلوم میشود که اینها نیست، الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ؛ امروز دشمنان اسلام ناامید شدند، برای چه؟ معلوم میشود که خبری است! آنها گفتند بعد از رحلت حضرت ما دیگر بر مسلمین میتازیم، وقتی مشخص شد که جریان «غدیر» حق است و وجود مبارک حضرت امیر جای پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) مینشیند، آیه نازل شد که امروز دیگر کفّار ناامید شدند، دیدند که علی کار همان پیغمبر(علیهم السلام) را دارد میکند، وگرنه با حکم حرمت «میته» که کفّار ناامید نمیشوند؛ زیرا هم قبلاً این حکم آمده بود و هم اینکه این حکم و مسئله فقهی که باعث ناامیدی کافر نیست. جانشینی حضرت؛ یعنی «غدیر» کاری کرده که یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ.
ص: 40
1) بقره/سوره2، آیه173.
رابطه ابلاغ ولایت با اکمال دین
حالا وقتی که جایگاه امامت، خلافت و غدیر روشن شد چیست، دو مطلب مشخص میشود: یکی اینکه در همان سوره مبارکه «مائده» آیه 67 فرمود: اگر جریان ولایت حضرت را ابلاغ نکنی هیچ کاری نکردی! یکی هم جریان اجر رسالت است؛ این دو عنصر محوری که یکی در آیه 67 سوره مبارکه «مائده» است و یکی هم محل بحث سوره مبارکه «شوریٰ» است باید به هم مرتبط باشند. در آیه 67 سوره مبارکه «مائده» فرمود: یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَ إِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛ تو اگر جریان ولایت حضرت علی(سلام الله علیه) را ابلاغ نکنی، اصل رسالت را انجام ندادی! نه اینکه رسالت یا مأموریت خود را در این زمینه انجام ندادی! وگرنه این اتحاد مقدم و تالی میشود؛ مثل اینکه کسی بگوید اگر زید نیامد، زید نیامد؛ این کلام لَغوی است. إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ «فی الولایه»، اینکه اتحاد مقدم و تالی است! تو اگر جریان ولایت حضرت علی را ابلاغ نکردی، ولایت حضرت امیر را ابلاغ نکردی؟! این مقدم و تالی یکی میشود که این میشود لَغو؛ مثل اینکه کسی بگوید اگر زید نیامد، زید نیامد. وقتی این کلام معنا پیدا میکند که تالی غیر از مقدم باشد «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَ الله» را، در غیر این صورت اصل رسالت را انجام ندادی! برای اینکه اینها با رحلت تو مسئله سقیفه را درست میکنند که در آن کلّ مسئله دین حل میشود! اگر تو این را اعلام نکنی، اصل رسالت خدا را ابلاغ نکردی، چون رسالتی باقی نمیماند! الآن هم این برادران اهل سنّت باید بدانند اگر دینی هم مانده است به برکت غدیر است، ولو اینها باور نکنند! فرمود تو باید کاری بکنی که این قرآن بماند، قرآن را اینها نگه داشتند! پس این ضمیر به «الله» برمیگردد، یک؛ مقدم غیر از تالی و تالی غیر از مقدم است، دو؛ اگر غدیر را به پا نکنی، اصل رسالت خدا را ابلاغ نکردی، برای اینکه ما تو را برای چند روز که به عنوان نبیّ نفرستادیم، تو را برای این دو مطلب کلّی و جهانی ـ یعنی همگانی و همیشگی ـ برای «یوم القیامة» فرستادیم. تنها عاملی که میتواند تا «یوم القیامة» دین را نگه بدارد امامت است، پس وَ إِن لَمْ تَفْعَلْ؛ یعنی اگر جریان «غدیر» را اعلام نکنی، اصل رسالت را اعلام نکردی، برای اینکه دین ناقص را زود از بین میبرند.
ص: 41
مقصود از وعده حفظ پیامبر بعد از ابلاغ ولایت
میماند یک مسئله مهم دیگر و آن این است که فرمود: وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ، (1)این آیه در «حجة الوداع» نازل شد و بعد از جریان فتح مکه است، بعد از اینکه همه «صنادید» قریش خلع سلاح شدند، حالا «أَسْلَمُوا» یا «اسْتَسْلَمُوا»، بعد از جریان فتح مکه است و بعد از پیروزی مطلق پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر «جزیرة العرب» است که حضرت از کسی هراس ندارد، این چیست که فرمود: وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ؛ خدا تو را از مردم حفظ میکند، از کدام مردم؟ مردمی که خلع سلاح شدند؟ مردمی که همه تسلیم شدند؟ این برمیگردد به مشکل سیاسی، نه مشکل نظامی! فرمود اگر یک وقت بخواهند تهمت بزنند، اگر یک وقت بخواهند دسیسهای کنند و اگر یک وقت بگویند که داماد و پسرعمویش را به جای خودش نشانده، ما این را حل میکنیم: وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ، وگرنه مشکل نظامی نبود! آن وقتی که هم تنها بود نمیترسید! فرمود: لاَ تُکَلَّفُ إِلاّ نَفْسَکَ، (2)پیغمبر که تقیّه نمیکند! حضرت علی(علیه السلام) فرمود: در بحبوحهٴ جنگها، مخصوصاً در جنگ اُحُد که خیلیها هراسان بودند، ترسیدند و فرار کردند: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّه»، (3)درست است که حضرت امیر شجاع بود؛ امّا پیغمبر از او «أشجع» بود؛ حضرت فرمود هر وقت ما در نائرهٴ جنگ، وقتی جنگ خیلی داغ میشد، احساس هراس میکردیم، همین که نزدیک پیغمبر میشدیم آرام میگرفتیم: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّه»، «مَلاذ» ما او بود، پس حضرت آن وقتی هم که تنها بود نمیترسید، حالا که فاتح «جزیرة العرب» شد، همه خلع سلاح شدند و همه گفتند: «آمَنَّا»، یا «أَسْلَمُوا» یا «اسْتَسْلَمُوا»، دشمنی در «جزیرة العرب» نبود تا وجود مبارک حضرت از آنها هراسان باشد! اینکه فرمود وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ، این همان هراس سیاسی بود که مبادا دیگران فتنه کنند و بگویند پسرعمو یا دامادش را جانشین گذاشته، ما این مسائل را حلّ میکنیم.
ص: 42
بیان ارتباط ولایت با اجر رسالت قرارگرفتن آن
پس در سوره مبارکه «مائده» فرمود اگر جریان «غدیر» را به راه نمیانداختی، اصل رسالت را عمل نکردی! نه اینکه رسالت ما را دربارهٴ حضرت امیر بیان نکردی که در این صورت مقدم و تالی یکی میشود، هیچ ادیبی اینگونه حرف نمیزند! هیچ عاقلی اینگونه حرف نمیزند که اگر شما این جریان را نگفتی، این جریان را نگفتی. اگر شما جریان حضرت امیر را نگفتی، اصل رسالت را نگفتی! حالا معلوم میشود که اصل رسالت میشود اجر، برای اینکه تتمیم و تکمیل دین به این است! اصلِ ولایت حافظ و نگهبان دین «الی یوم القیامة» است! منتها ائمه(علیهم السلام) یکی پس از دیگری «کُلَّمَا غَابَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ»، (1)این روایت را مرحوم کلینی نقل کرد که فرمود هر وقت یکی از ائمه(علیهم السلام) رحلت بکنند و این ستاره غروب کند، یک ستاره دیگری طلوع میکند: «کُلَّمَا غَابَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ»، تا به وجود مبارک حضرت برسد. بنابراین اگر ولایت این پایگاه را دارد، آن وقت به خوبی روشن میشود که اجر رسالت است؛ به دلیل اینکه اگر این نباشد، اصل رسالت نیست. این آیه 67 سوره مبارکه «مائده» میگوید که اگر جریان «غدیر» را نگفتی اصل رسالت را نگفتی: إن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ، پس این عظمت برای ولایت و امامت است که میتواند اجر رسالت باشد، مزد رسالت همین است!
اجر رسالت قرارگرفتن ولایت و رسول خدا اولین پرداختکننده آن
بعد هم فرمود مزد مادی نیست که به ما برگردد، خود من هم اجر رسالت را باید بدهم! من مگر نباید اجر رسالت را بدهم؟ مگر رسالت یک نعمت شخصی است که خدا به من داد؟ مگر این مسکن است که به من داد؟ مگر زمین و زمان است که به من داد؟ این مأموریتی است که به من داد، پس من هم باید اجر رسالت را بدهم؛ لذا آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ، (2)اول کسی که به غدیر ایمان آورد خود وجود مبارک پیغمبر بود، مگر او معتقد نشد که دوازده امام داریم؟ مگر معتقد نشد که امام اول علی(علیه السلام) است؟ خود پیغمبر هم باید اجر این رسالت را بدهد؛ لذا فرمود ما که چیزی از شما نخواستیم مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ. (3)اگر مسئلهٴ رسالت است، مسئلهٴ ولایت هست و مسائل دیگر است، اول کسی که به الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ ایمان آورده خود پیغمبر است. آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ بنابراین فرمود ما چیزی از شما نخواستیم مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ.
ص: 43
توطئه سیاسی سرّ تأخیر ابلاغ ولایت توسط رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)
پرسش: وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ که منظور منافقین هست، چطور کفّار را هم شامل میشود؟ پاسخ: چون کافر و منافق و همه اینها میخواهند دسیسه کنند که داماد و پسرعمویش را گذاشته، فرمود ما این را جبران میکنیم. این «ناس»ی که یا در اثر نفاق یا در اثر کفر بخواهند توطئه کنند ـ توطئه سیاسی کنند، نه توطئه نظامی ـ ما تو را حفظ میکنیم. وجود مبارک حضرت از جهت نظامی هیچ مشکلی نداشت، چون غدیر در «حجة الوداع» بود و «حجة الوداع» بعد از فتح مکه است، همه آن مسلحها خلع سلاح شدند، حالا یا اسلام بود یا «إسْتِسْلَام»، طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»؛ اینها منافقانه زندگی کردند، حالا چه این گروه چه گروه دیگر، فرمود اینها نمیتوانند توطئه سیاسی کنند، ما تو را حفظ میکنیم، چه اینکه حفظ هم کرده است و هیچکسی هم نتوانست در قبال این جریان غدیر مقاومت کند! پرسش: آیه 41 سوره مبارکه مائده دارد که محزون نکنند تو را کسانی که قبلاً یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْر، میتوانیم بگوییم که حزن پیامبر از بابت یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْر امت بوده است؟ پاسخ: غرض این است که در محدودهٴ ولایت حضرت هیچ مشکلی نداشت، یک؛ و ولایت هم آنقدر مهم است که اول کسی که به او ایمان میآورد خود پیغمبر است، دو؛ و آنقدر مهم است که اگر آن نباشد اجر رسالت و اصل رسالت در کار نیست، سه؛ چند بار در این ابلاغ تأخیر شده است، حضرت منتظر آن دلگرمی نهایی بود که مبادا توطئهای شود، مبادا فریبی شود، مبادا یک عدّه را به طرف خودشان بگردانند، فرمود ما همه جهات را تکمیل میکنیم؛ لذا در آن صحنه غدیر هیچ حادثهای پیش نیامد و هیچکسی نتوانست اعتراضی کند. پرسش: پس روایتی که دارد «ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ النَّبِی...»، (1) منظور ارتداد واقعی بوده؟ پاسخ: ارتداد «عَنِ الوِلایَة» بود نه ارتداد «عَنِ الإسلامْ»، وگرنه اینها حکم مسلمان داشتند، به اینها زن میدادند، از اینها زن میگرفتند، اینها را طاهر میدانستند و با اینها زندگی میکردند. این «ارْتَدُّ عَنِ الوِلایَة» است نه «ارْتَدُّ عَنِ الإسلامْ»؛ البته وقتی دَرِ سقیفه باز شود و دَرِ غدیر بسته شود، همین است. بنابراین ارتداد «عَنِ الإسلامْ» نبود، برای اینکه همه مسلمانها به اینها زن میدادند از اینها زن میگرفتند و با اینها غذا میخوردند، اینها ارتداد «عَنِ الوِلایَة» بود. در اینجا هم فرمود ـ آیه 67 ـ اگر این کار را نکنی اصل رسالت را انجام ندادی، پس آنقدر مسئلهٴ ولایت مهم است که میتواند اجر رسالت باشد؛ رسالت که یک کار شخصی نیست، یک وقت وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای کسی کاری انجام میدهد که این اجر میخواهد، امّا رسالت که کار او نبود، یک مأموریت الهی بود و این مأموریت الهی اجر هم میخواهد، اول کسی که این اجر را میدهد خود پیغمبر است! «شکراً لله» را انجام میدهد! اول کسی که به جریان غدیر ایمان آورد خود پیغمبر است، بعد اهل بیت(علیهم السلام) هستند. بنابراین اینقدر جریان امامت آن عظمت و ابّهت و جلال و شکوه دارد که در آیه محلّ بحث به عنوان اجر رسالت قرار میگیرد قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی که خود من هم باید این اجر را بدهم.
ص: 44
1) الاختصاص، الشیخ المفید، ص6.
تفاوت فِی الْقُرْبَی با «ذی القُربیٰ» و حفظ دین در گرو ولایت آنان
پس ما أقربایی داریم نظیر «ابی لهب» که تَبَّتْ یَدَا برای او هست؛ «ذی القُربیٰ» داریم که آیه سوره مبارکه «انفال» درباره خمس به آنها میرسد؛ «ذی القُربیٰ» داریم که «فیء» و «انفال» به آنها میرسد؛ «قُربیٰ»ای داریم که البته این هم در حقیقت «ذی القُربیٰ» است، امّا این مسئله تنها در مسئله «خمس» یا مسئله «انفال» نیست، این امامت به اینها میرسد که این جانشینی رسالت است که اگر این نباشد اصل رسالت نیست و واقع آن هم همینطور است! اگر نباشد مسئله «غدیر»، همان جریان خاصی که امویین وقتی روی کار آمدند، آن کار را انجام میدادند که ابوریحان بیرونی نقل کرد ـ ابوریحان یک آدم معمولی نیست، حکیمی است همسان و همسطح تقریباً مرحوم بوعلی ـ ایشان در کتاب تحقق ماللهند نوشته، بعد از اینکه بخشی از مغرب زمین فتح شد؛ البته آنها بتپرست بودند و سلاطین آنها بتهای قیمتی داشتند، همین معاویه این بتهای زرّین قیمتی سلاطین غرب را بازسازی کرد و به وسیله کشتی به هند صادر میکرد، چون در هند بتپرستی بود و درآمد سنگینی از راه بتفروشی همین معاویه درآمد پیدا میکرد، (1)اینها اینگونه بودند! این را محدّثی نظیر مرحوم آقا شیخ عباس نقل نمیکند، این را قبل از هزار سال جناب ابوریحان بیرونی در تحقیق ماللهند نقل میکند، همین معاویه! غیر از ابوریحان بیرونی یک حکیم بزرگوار دیگری که در همان عصر میزیست، او هم نقل کرده است؛ این بود بتفروشی! دیگر چیزی نمیماند! حالا آن شعر «لَیْتَ أَشْیاخِی» یا «لَعِبَتْ هاشِمُ» (2)نیّات آنان را نشان میدهد. وجود مبارک سید الشهداء آمده «غدیر» را زنده کرده، فرمود ما رفتیم دین را زنده کردیم و برگشتیم؛ حالا مصیبت بر ما وارد شد و گریه میکنیم مطلب دیگری است؛ ولی ما پیروز شدیم! «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِم»، اینها دین را زنده کردند، اگر اینها نبودند که دینی نمیماند! بنابراین جریان رسالت منهای ولایت، یعنی رسالت منهای رسالت! پس اگر در آیه 67 سوره «مائده» فرمود اگر شما غدیر را اعلام نکردی، اصل رسالت را اعلام نکردی، یا در سوره مبارکه «شوریٰ» میفرماید اجر رسالت این است، برای همین است که الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ. الآن اگر بخواهند اسلام را معرفی کنند، به وسیله غدیر معرفی میشود!
ص: 45
نمونهای از فضل علی(علیه السلام) در برابر همه صحابه از دیدگاه علامه طباطبایی(ره)
خدا سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را غریق رحمت کند! ایشان بارها میفرمود که این اُسدالغابة فی معرفه الصحابه و غیر اُسد الغابة، حداقل هفت هزار نفر ـ بیش از اینها هستند ـ اصحاب را شناسایی کردند که اینها خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند، حالا یا یک روز یا تمام عمر؛ این هفت هزار نفر یک طرف، وجود مبارک حضرت امیر یک طرف! بعضیها عمری با پیغمبر بودند! سخنانی، خطبهای، بیانی یا حدیثی که بتواند معادل گوشهای از سخنان حضرت امیر باشد ندارند، این یک نفر در برابر آن هفت هزار نفر آمده و گفته «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، (1)هیچکسی این جرأت را میکند؟! میفرماید هر چه از من میخواهید بپرسید، این حافظ دین است! بالاخره آدم چه قدر عالم است؟ چه قدر میتواند از غیب خبر بدهد؟ با شهامت در برابر دوست و دشمن! بعضیها خواستند تقلیداً این حرف را بزنند که زود رسوا شدند، اینچنین کسی زیر آسمان فقط علی است! بگوید هر چه از من بخواهید من بلدم! «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض»، این است که دین را نگه میدارد! «الیوم» هم دیگران به برکت علی(سلام الله علیه) متدیّن هستند، حالا نمیدانند که دین از کجا به اینها رسیده است. بنابراین اگر خدا دارد که اجر رسالت این است و اگر در آیه 67 «مائده» دارد که اگر غدیر نبود اصل دین نبود، کاملاً حق است.
موضوع: تفسیر آیات 23 تا 24 سوره شوری
ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (۲۳ أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (۲٤)) مراحل مودّت اهل بیت در اجر رسالت و طریق حبّی نقطه اوج آن
قرآن کریم در بیان اجر رسالت فرمود: مودّت اهل بیت(علیهم السلام) اجر رسالت است. مستحضرید که قرآن کریم از سه راه جامعه را به بندگی دعوت میکند: یکی راه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، یکی «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» (2)است و یکی هم راه محبّت و شکر است. در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست (3)که فرمودند بندگی سه قسم است یا بندگان سه قسم هستند. از این سه طایفه آیات قرآنی استفاده شد که یا «إنذار»، یا «تبشیر» و یا «تحبیب». در بعضی از آیات هست که اگر کسی معصیت کرد، به عذاب الهی گرفتار میشود؛ (4)در برخی از آیات هست که اگر کسی معصیت نکرده و اطاعت کرد جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ (5)نصیب اوست؛ در بخشی از آیات هست که اگر کسی معصیت نکرد و اطاعت کرد عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (6)هست؛ این سه بخش برای سه گروه است، از این سه طایفه آیات وجود مبارک حضرت امیر استفاده کردند که بندگی سه قسم است: یا «خَوْفاً مِنَ النَّار» است یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» یا «حُبّاً لله»؛ این درباره ذات اقدس الهی بود. امّا همین قرآنی که میفرماید: أَطِیعُوا اللّهَ، همین قرآن دارد که وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِمِنْکُمْ، (7)اطاعت رسول و اطاعت اهل بیت(علیهم السلام) هم همین سه قسم است و اطاعتکنندگان هم همین سه گروه میباشند؛ بعضیها از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت میکنند او اگر معصیت کردند، چون اینها امام «مفترض الطاعة» هستند به عذاب الهی گرفتار میشوند، پس «خَوْفاً مِنَ النَّار» از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت میکنند؛ برخیها هم «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» اطاعت میکنند که اگر کسی مطیع اینها بود، جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ نصیب او میشود و برخیها هم «حُبّاً» اطاعت میکنند. این أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ هر سه بخش را شامل میشود؛ ولی مهمترین بخش، بخش محبّت است. آنها که «حبّاً لله» عبادت میکنند، طریق ولایت را طی میکنند، ولیِّ خدا کسی است که «حبّاً لله» اطاعت بکند. اصرار سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این است که در اسلام اول کسی که خط ولایت را ترسیم کرده است وجود مبارک حضرت امیر بود؛ یعنی ولیّپروری کرد، البته اول کس پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ ولی او جزء امت نیست. فرمایش ایشان این است که در امت اسلامی اول کسی که خط ولایت را تعلیم داد، ترسیم کرد و اصرار کرد وجود مبارک حضرت امیر بود، چون غیر از آن حضرت، از هیچکسی این «تثلیث» نقل نشده که بفرماید بعضی «رَهْبَةً» خدا را اطاعت میکنند، بعضی «رَغْبَةً» و بعضی «شُکْراً» و من آن راه را دارم طی میکنم، چون دوست خدایم هرگز معصیت نمیکنم. این اصل کلّی از جریان اطاعت خدا به اطاعت رسول و به اطاعت اهل بیت هم آمده است. پس ولیّ خدا کسی است که خدا را «حُبّاً لَهُ» اطاعت کند و ولیّ خدا کسی است که سنّت پیغمبر را هم «حُبّاً لِلرَّسول» اطاعت کند و همچنین ولیّ خدا کسی است که دستور امامِ «مفترض الطاعة» از اهل بیت(علیهم السلام) را «حُبّاً لَهُم» اطاعت کند، این همان إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی است که از این آیه برمیآید. اگر کسی فرمان این اهل بیت را اطاعت نکرد، جهنّم میرود و اگر کسی اطاعت کرد، بهشت میرود؛ امّا آن دو گروه جزء اوساط مؤمنان هستند، اوحدی اهل ایمان کسی است که چون دوست این خاندان است، حرف اینها را گوش میدهد. بنابراین این طریق محبّت، طریق ولایت است؛ هر ولیّای مؤمن هست، امّا هر مؤمنی ولیّ نیست. آنکه عبادت «أجیر» یا عبادت تاجر را دارد، او «ولیّ الله» نیست، او «مؤمن بالله» است. بنابراین همانطوری که أَطِیعُوا اللّهَ سه گروه را شامل میشود، أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ که برای پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) است هم سه گروه را شامل میشود؛ آن دو گروه مشخص هستند، زیرا اکثری مردم اینچنین میباشند که دستور ائمه(علیهم السلام) را یا «خَوْفاً مِنَ النَّار» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» اطاعت میکنند، اما گروه کمی هستند که مودّت داشته باشند و براساس دوستی حرف اینها را گوش بدهند.
ص: 47
اطاعت حبّی از پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) شرط محبوب خدا شدن انسان
قرآن کریم هم سعی میکند براساس دوستی، آفرینش عالم و آدم را تبیین کند. در جریان آفرینش، آن حدیث قدسی معروف است که فرمود: «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِاعْرَف»، این حدیث نشان میدهد که اصل خلقت بر اساس محبّت صادر شده است. این حدیث نورانی «کساء» را ملاحظه بفرمایید، در «حدیث کساء» دارد که من آسمان و زمین را با محبّت اینها آفریدم! (1)پس آفرینش بر اساس محبّت است، نه براساس «خوف» یا براساس «شوق». در سوره مبارکه «آل عمران» هم فرمود: اگر شما دوستدار خدا هستید، پیرو محبوب خدا باشید تا در مدار محبّت او، از محبّبودن به محبوببودن برسید، کاری کنید که خدا هم دوستتان داشته باشد: قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ؛ (2)شما دوست خدا که هستید، «خَوْفاً» و «شَوْقاً» که نیست، «حُبّاً» هست؛ این أَطِیعُوا اللّهَ اگر «حُبّاً» هست، أَطِیعُوا الرَّسُولَ و «أَطِیعُوا أُولِی الأمْر» هم باید «حُبّاً» باشد! پیرو حبیب خدا باشید، یعنی در مدار محبّت حرکت کنید تا از محبّبودن به محبوببودن منتقل شوید، «حدِّ وسط» این انتقال هم پیرو حبیب خداست. شما که محبّ «الله» هستید، برای اینکه همه نیازهای شما را او تأمین میکند؛ شما اگر دوست او نیستید، پس دوست چه کسی هستید؟! چون اصلِ «کانَ تامّه»، «کانَ ناقصه»، اصل هستی و نعمتها، همه از اوست، یقیناً خدا را دوست دارید! این دوستی خدا، یعنی شما محبّ هستید و «الله» محبوب است، برای اینکه شما از محبّ بودن خدا به محبوب بودن «الله» منتقل شوید، باید در مدار حبیب خدا حرکت کنید: إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی، چرا؟ چون من حبیب او هستم! فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ، پس انتقال از محبّ بودن به محبوب بودن «حدّ وسط» میخواهد؛ «حدّ وسط»، حلقهٴ ارتباطی و رابطه اتصالی آن پیرو حبیب خداست، پس شما پیرو حبیب خدا باشید. این تعلیق حکم بر وصف مُشعر به علیّت است، نه اینکه اگر از من اطاعت نکردید جهنّم میروید یا بهشت نمیروید، البته اگر آن کار را کنید جهنّم نمیروید و به بهشت میروید؛ ولی «حبیب الله» نخواهید بود! اگر بخواهید حبیب «الله» شوید، باید «حدّ وسط» شما پیروی از محبّت «الله» باشد، آن وقت مسئله قُرب فرائض و قُرب نوافل و امثال آنها که در مدار محبّت تنظیم میشود، شامل حالتان خواهد شد. پرسش: از أَسْأَلُکُمْ وجوب فهمیده میشود؟ پاسخ: بله. پرسش: اگر وجوب فهمیده میشود ؟ پاسخ: واجب هست، منتها فرد أفضل واجب است. نماز اول وقت مستحب است یا واجب؟ واجب است، منتها «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است، نه اینکه نماز اول وقت مستحب باشد! نماز جماعت مستحب نیست، «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است. فرق است بین نافله و نماز اول وقت؛ فرق است بین نافله و نماز جماعت؛ نافله مستحب است، امّا نماز اول وقت که مستحب نیست! نماز اول وقت «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است، نماز جماعت «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است. پس ما یک مستحب داریم به نام نافله، یک نماز اول وقت و یک نماز جماعت داریم، ما یک اطاعت داریم که بر همه واجب است حالا یا «خَوْفاً» یا «شَوْقاً» یا «حُبّاً»، «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» آن است که «حُبّاً لله» و «حُبّاً لِلرَّسولْ» باشد. پرسش: ... ترک واجب کرده؟ پاسخ: ترک «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» کردید، چون فردهای دیگر سر جای خودشان محفوظ هستند. بنابراین ما یک مستحب داریم به نام نافله، یک «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» داریم به نام نماز جماعت، به نام نماز اول وقت و مانند آن؛ أفضلِ افرادِ اطاعت «حُبّاً» است و «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است، درباره «الله» هم همینطور است، درباره «رسول الله» هم همینطور است و درباره اهل بیت(علیهم السلام) هم همینطور است. شما به این «حدیث کساء» که نگاه میکنید، صدر و ساقهٴ آن بر اساس مدار محبّت دور میزند. فرمود من براساس محبّت اینها کار کردم؛ یعنی شما هم براساس محبّت اینها، از اینها اطاعت کنید. پس أَطِیعُوا اللّهَ «حُبّاً لَهُ»، الرَّسُولَ «حُبّاً لَهُ»، وَ أُولِی الأمْرِ «حُبّاً لَهُ» که اینها أفضل افراد واجب است و اگر چنین نکردید، لااقل آن افراد دیگر را انجام دهید. بنابراین اگر «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً» است، در مدار محبّت است و اگر «حدیث کساء» است، در مدار محبّت است و اگر آیه سوره مبارکه «آل عمران» است که إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ در مدار محبّت است.
ص: 48
دعوت به حیا نمونهای از تربیت حبّی انسان
اساس کار بر این است که انسان را به آن فرد أعلیٰ تربیت کند. در بحثهای قبل هم داشتیم که اولین کار اسلام این است که انسان را به آن قلّه دعوت میکند؛ حالا اگر نشد، مراحل میانی و وسطی. در این چند آیه اول سوره «علق»، مشهور بین اهل تفسیر «اوّلُ مَا نَزَل» است، فرمود: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، (1)بعد از این اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ، میرسد به اینکه أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی، (2)اینجا سخن از جهنّم نیست، سخن از جَنَّات تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ نیست، سخن از حیا است! آیات دیگر دارد اگر کسی معصیت کرد «فَلَهُ عَذَابُ جَهَنَّمَ» (3)یا اگر اطاعت کرد «فَلَهُ جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ»، امّا اینجا که سخن از بهشت و جهنّم نیست! اینجا سخن از حیا است! آیا انسان حیا نمیکند که در محضر خداست؟! این عالیترین مرحله و «أفضَلُ المَرحله» است. أفضل افراد واجب این است که انسان مشاهده کند که در مَشهَد و محضر خداست! در آیه 61 سوره مبارکه «یونس» همین گذشت، فرمود هر کاری که میخواهید وارد شوید در مَشهَد و محضر ما هستید: وَ مَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ؛ همین که میخواهید وارد شوید، مَشهَد مائید! اینها سخن از بهشت و جهنّم نیست، این سخن از «خَوْفاً مِنَ النَّار» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» نیست، سخن از حیاست! اینها أفضل افراد واجب میباشند.
ص: 49
طریق حبّی افضل افراد واجب در اطاعت خدا و رسول
بنابراین ما أَطِیعُوا اللّهَ داریم، أَطِیعُوا الرَّسُولَ داریم، «أَطِیعُوا أُولِی الأمْر» داریم، «اُعبُدوا الله» داریم و مانند آن که هر سه بخش آنها واجب است: «خَوْفاً مِنَ النَّار» فرد واجب است «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» فرد واجب است، «حَیائاً و حُبّاً» هم فرد واجب است؛ ولی ما را به أفضل افراد واجب دعوت کردند! اگر این اثر نکرد، آنگاه به افراد متوسط دعوت میکند، وگرنه در سوره مبارکه «علق» که «اوّلُ مَا نَزَل» است که سخن از بهشت و جهنّم به این صورت نیست، أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی؛ انسان نمیداند که در مَشهَد خداست؟! این چقدر شیرین است! این کلام بوئیدن دارد، بوسیدن دارد و بالای سر گذاشتن دارد! همین کار را درباره پیغمبر فرمود و همین کار را هم درباره علی و اولاد علی فرمود؛ فرمود من میخواهم دوست اینها باشید، نه اینکه اگر فرمایش اینها را گوش ندادید جهنّم میروید. این میشود مکتب عالی! در کنار آن وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً است.
تبیین جفای جامعه اسلامی در حق قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)
حال میبینید با این قرآن و روایات چه کردند؟! البته دنیا جای بَدَلسازی است و خیلی نباید نگران بود، فرمود: وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ. (1)روز پنج شنبه 24 «ذیالحجه» روز مباهله است که از پُربرکتترین ایام سال است! هیچ در ذهن شما خطور میکند که کسی منکر باشد که علی(سلام الله علیه) در مباهله بود؟! این را صریحاً آمدند انکار کردند که علی نبود. اینکه میگویند این روزها را گرامی بدارید، برای همین است! این را چه کسی نقل میکند؟ مرحوم سید مرتضی علم الهدی در کتاب الشافی فی الإمامة و ابطال حجج العامة از قاضی عبدالجباری که صاحب المغنی است و از بزرگترین متکلّمان اهل سنّت است نقل میکند که او میگوید: «و فی شیوخنا من ذکر عن اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله»، (2)او اصلاً روز را گفته که شب است و خیلیها هم گفتند درست گفتی! این است که آدم باید این روزها را گرامی بدارد و بازگو کند. این جریان مباهله که مخفیانه و در یک گوشهای که نبود، در مدینه و علنی بود؛ همین پنج نفر آمدند، آنها هم که کنار رفتند. وقتی چنین صحنهای، آن هم قاضی عبد الجبار، آن هم در مهمترین کتاب کلامی اهل سنت بگوید: «و فی شیوخنا من ذکر عن اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله»، پس این وَ أَنْفُسَنَا کیست؟ فرمود: نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ، (3)این أَنْفُسَنَا کیست؟ میگوید علی نبود! دنیا جای چنین چیزی است! یا انکار است یا بدلی سازی، یا «لیس تامّه» است یا «لیس ناقصه»، یا میگویند نبود یا میگویند بود؛ ولی منظور این شخص نبود، شخص دیگری بود. وجود مبارک پیغمبر اصلاً اصرار دارد که بگوید علی جان من است! (4)یکی از اصحاب در جلسه رسمی سؤال کردند که صحابه شما چطور هستند؟ حضرت درباره صحابه سخن گفت، بعد گفتند یا رسول الله چرا از علی حرف نزدی! فرمود شما از صحابه و اصحاب من سؤال کردی، از خود من که سؤال نکردی! علی خود من است! اینگونه روشن کرد. در حضور جمع، از حضرت سؤال کردند اصحاب شما چگونه میباشند؟ حضرت شرح داد، همین شخص گفت پس از علی چرا اسم نبردی؟ فرمود آخر شما سؤالتان از اصحاب من بود، از خود من که نبود! علی نفس من است! اینگونه بود، آن وقت این را آمدند انکار کردند! (5)این است که این روزها گفتند ذکر و دعا مستحب است؛ اگر این کارها و احیای شما بزرگواران نباشد، فراموش میشود! اصلاً دنیا جای بدلیسازی است، اینجا بازار بدلیسازی است، از توحید گرفته تا ایمان؛ یکی میگوید من خدایم: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی. (6)یکی میگوید من پیغمبرم، آمار متنبّیان کمتر از انبیا نیست! یکی میگوید من امامم که سقیفه را به جای غدیر مینشاند. یکی میگوید من عالمم، جزء مشایخ سوء است و جزء علما قرار میگیرد. یکی منافق است و میگوید من مؤمن هستم. این دنیا کارگاه بدلیسازی است؛ لذا آدم باید حواسش جمع باشد. بنابراین فرمود درست است که باید از اهل بیت از «اولوا الامر» اطاعت کنید، امّا قلّه آن این است که براساس دوستی اینها باشد.
ص: 50
توصیه قرآن به «اصل» بودن محبت اهل بیت در میان محبوبهای انسان
در بخشی از آیات دارد که مؤمنان کسانی هستند که با غیر مؤمن رابطه دوستی ندارند؛ در سوره مبارکه «مجادله» هست و بخشی دیگر هم در سوره مبارکه «توبه» هست. در سوره «مجادله» فرمود: لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ (1)این وضع و معنایش روشن و تا حدودی واضح است؛ امّا در سوره مبارکه «توبه» آیه 24 فرمود شما دوستتان باید مشخص باشد که کیست: قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا؛ شما محبوبهایی دارید، زن و فرزند و زندگیتان نزد شما محبوب است، باید پیغمبر محبوبتر باشد! کسانی که نظیر پیغمبر هستند؛ یعنی اهل بیت باید محبوبتر باشند؛ یعنی آدم علی و اولاد علی را بیشتر از خودش دوست داشته باشد؛ این همان بحث تحلیلی است که ظرف این کلمهٴ «فی»، ظرف مستقر است، نه ظرف لغو «الا المودّة الکائنَة المستقرة فی علیٍ و اولاده»؛ ظرف، ظرف لغو نیست که برای مودّت مفعول با واسطه باشد، پس «الا المودّة الکائنة المستقرة فی اهل البیت»، نه «الا المودّة فی اهل البیت» که مفعول مع الواسطه شود. اگر این مودّت و دوستی آنجا مستقر است و چشمه آنجاست، اگر کسی بخواهد به خودش علاقهمند باشد باید از آنجا ارتباط بگیرد، پس معلوم میشود آن اصل است. این آیه فرمود که شما خودتان را، زن و بچهتان را، مال و مسکن خود را دوست دارید، اینها را بیشتر دوست دارید یا علی و اولاد علی را ؟ یا خدا و پیغمبر را؟ آن باید اصل باشد! اگر آن اصل است، این میشود فرع، زیرا ما دو اصل که نداریم؛ آن میشود اصل و این میشود فرع؛ اگر به خودت علاقهمندی، از آن جهت که بنده او هستی به او علاقهمندی، همین! اگر به زن و بچهات، اگر به مال و زندگی خود علاقهمندی، چون حلال تهیه شده و در راه اوست، به او علاقهمند هستی. در بعضی از روایات دارد و «بالصراحة» هم همین را تصریح کردند که شما باید حواستان باشد، خودتان را بهتر دوست دارید یا پیغمبر را؟ خودت را بهتر دوست داری یا علی و اولاد علی را؟ نمیشود گفت که این دو همتای هم هستند، زیرا دو چشمه که نداریم! «الاّ المودة فی القربیٰ، الاّ المودة فی النفس»، اینگونه که نیست. یک مودّت است و جایش هم مستقر است؛ یک چشمه است و جایش هم مستقر است، این را باید حواسمان جمع باشد! اگر هم به اینجا نرسیدیم، چند قطره اشک بریزیم که چرا به اینجا نرسیدیم!؟ ولی از نظر علمی حرف این است که ما دو اصل نداریم که هم به خودمان علاقهمند باشیم و هم به علی و اولاد علی، این نمیشود؛ یک محبّت داریم! خدا فرمود نه انسان دو دل دارد، نه در یک دل دو تا محبّت جا میگیرد؛ بخشی از این را در سوره مبارکه «احزاب» فرمود: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ؛ (2)ما برای انسان که دو دل نیافریدیم؛ یعنی دو چشمه و دو منبع نیست: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ، یک قلب و منبع دارد که اینجا هم جای علی و اولاد علی است، آنوقت این میتواند شعبههای فرعی پیدا کند؛ به خودش علاقهمند شود، به زن و بچهاش علاقهمند شود، برای اینکه در راه آنها هستند. غرض این است که یک وقت میفرماید: أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ، این یک راه و اصل کلّی است که شامل سه قسمت است: یک قسمت میفرماید اطاعت اینها باید در مدار مودّت و محبّت باشد؛ اطاعت از ذات اقدس الهی هم همینطور است؛ یک اصل کلّی است که خدا را اطاعت کنید، بعد این اصل کلّی زیر مجموعه آن سه قسم است، یک عدّه «خَوْفاً مِنَ النَّار» یک عدّه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» «و یک عدّه هم «حبّاً»، گاهی میفرماید: اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ (3)که این یک راه است؛ گاهی میفرماید: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ (4)نه نِعْمَتِیَ! این آیه با آن آیه خیلی فرق دارد، آن جملهای که میگوید: اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ، این یا خوف زوال است یا شوق به بقا، این دو گروه است. امّا فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ، نه اینکه شما شاکر باشید تا من نعمت شما را اضافه کنم؛ به یاد من باشید، من به یاد شما هستم! این مرحله سوم است این میشود «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب».
ص: 51
سرّ «اصیل» بودن محبت اهل بیت در میان محبوبهای دیگر
پرسش: آیا انسان میتواند قدر متوسط را داشته باشد؟ پاسخ: نه، این دارد که کدام «أحب» است؟ گرچه در تعبیرات مَنْ أَظْلَمُ گذشت که نفی «أظلم» بودن مستلزم اثبات «أظلم» بودن نیست، در این آیه دارد: مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ، (1)چه کسی از این شخصی که جلوی معبد مردم را میگیرد «أظلم» است؟ قبلاً تفسیر شده بود که این آیه درصدد «أظلم» بودن این شخص نیست، بلکه در صدد نفی «أظلم» بودن غیر است؛ یعنی غیر از این کسی که جلوی مسجد را میگیرد «أظلم» نیست، ممکن است مساوی این باشد؛ ولی بزرگان دیگر میگویند، اصلاً این جمله برای همین گفته شد که ثابت کند این «أظلم» است: مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ؛ یعنی این شخص «أظلم» است، اینجا هم دارد که اگر این «أحب» باشد، خطر شما را تعقیب میکند؛ یعنی این نباید «أحب» باشد، بلکه «أحب» دیگری است؛ محبوبتر از همه، خدا و پیغمبر و اهل بیت هستند و این «اصل» است، برای اینکه نه ما دو قلب داریم و نه در یک قلب دو محبّت «بالاصل» میگنجد. محبّت «بالاصل»، یعنی این «بالذات» اصیل است. «بالذات» اصیل است یعنی چه؟ یعنی کاری به خدا و پیغمبر ندارد، این ذاتاً محبوب است و این را قرآن یقیناً نفی میکند. اینچنین نیست که ما «بالاصالة» به خودمان علاقهمند باشیم و به علی و اولاد علی هم «بالاصالة» علاقهمند باشیم. آنوقت دو «بالاصل» یعنی چه؟ اینکه با توحید سازگار نیست! ما باید در عبادت خدا موحّد باشیم، در اطاعت از پیغمبر موحّد باشیم و در اطاعت از اهل بیت هم موحّد باشیم؛ هم خودمان و هم علی و اولاد علی «بالاصل» باشد که فرض ندارد. بنابراین این آیه سوره مبارکه «توبه» میگوید دو «بالاصل» نداریم و آیه محل بحث دارد که دو «بالاصل» نیست، یک اصل است و یک تبع، آنوقت این درست است و اصلاً امامت معنایش همین است! معنای امامت این نیست که جلو بایستد و ما پشت سر او باشیم! محبّت ما باید پشت سر او باشد، ولایت ما باید پشت سر او باشد، اخلاق ما باید پشت سر او باشد، اعمال ما باید پشت سر او باشید و خود ما هم باید پشت سر او باشیم، اصلاً معنای امامت همین است! نه اینکه ما در مسئله علاقه به خودمان، اصیل و امام خودمان هستیم و در کارها به دنبال او راه میافتیم، این که نیست.
ص: 52
1) بقره/سوره2، آیه114.
وجود بارقههایی از محبت اهل بیت در اهل سنّت و نمونه آن
مسئلهٴ محبّت که اساس کار است ـ و البته اگر کسی در این وادی قدم بگذارد «قُرب فرائض» یا «قُرب نوافل» نصیب او میشود، ـ این را به هیچ وجه نمیتوانستند انکار کنند، گوشهها و رقیقههای محبّتی که شیعهها دارند، نصیب اهل سنّت هم شده است. یک حرف لطیفی زمخشری در کشّاف (1)دارد، همان حرف را فخر رازی نقل کرده، بعد میگوید امام ما شافعی هم در همین وادیها حرکت میکند که آن مسئله حُبّ است. اینها اطاعت و ولایت و امامت به آن معنا را متأسفانه محروم هستند؛ ولی محبّت علی و اولاد علی را اصل میدانند. گرچه زمخشری در کشّاف حرف او اصل است یعنی امام رازی از او نقل میکند، ولی چون فخر رازی اضافاتی بر فرمایشات جناب زمخشری دارد، ما این عبارتها را تبرّکاً که مربوط به اهل بیت(علیهم السلام) است از روی کتاب فخر رازی میخوانیم، چون ایشان میگوید این حرفهایی که زمخشری گفته را ما هم میگوییم و چون خود امام رازی از نظر کلامی اشعری و از نظر فقهی شافعی است و امام اینها هم شافعی است؛ امام ما شافعی هم همین حرف را دارد، بعد میگوید اگر محبّت علی و اولاد علی «رَفض» است من رافضی هستم و معتقدم که در تشهّد همانطوری که درود بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، درود بر اهل بیت هم باید باشد. فخر رازی در مجلّد ششم ـ این مجلّد سه جلد را به همراه دارد ـ صفحه 595 در ذیل آیه «شوری» که آیه محل بحث است، این إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی را از زمخشری به این صورت نقل میکند: «نقل صاحب الکشاف عن النبی صلی اللّه علیه و سلّم أنه قال: من مات علی حب آل محمد مات شهیدا ألا و من مات علی حب آل محمد مات مغفورا له ألا و من مات علی حب آل محمد مات تائبا، ألا و من مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الإیمان، ألا و من مات علی حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنة ثم منکر و نکیر ألا و من مات علی حب آل محمد یزف إلی الجنة کما تزف العروس إلی بیت زوجها، ألا و من مات علی حب آل محمد فتح له فی قبره بابان إلی الجنة، ألا و من مات علی حب آل محمد جعل اللّه قبره مزار ملائکة الرحمة»، تنها این نیست که حالا مؤمنین به وادی میروند، ملائکه رحمت به زیارت قبر مؤمن میآیند، اینها را دشمن دارد نقل میکند! «ألا و من مات علی حب آل محمد مات علی السنة و الجماعة، ألا و من مات علی بغض آل محمد جاء یوم القیامة مکتوبا بین عینیه آیس من رحمة اللّه، ألا و من مات علی بغض آل محمد مات کافرا، ألا و من مات علی بغض آل محمد لم یشم رائحة الجنة »؛ بوی بهشت را دشمن علی و اولاد علی استشمام نمیکند: «هذا هو الذی رواه صاحب الکشّاف»، در کشّاف است هم که مطالعه کنید، همین حرفها را دارد.
ص: 53
1) تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص220.
اجتهاد فخر رازی از روایت بر آل پیامبر بودن علی و فاطمه و حسنین(علیهم السلام)
فخر رازی میگوید: «و أنا أقول: آل محمد صلی اللّه علیه و سلّم هم الذین یؤول أمرهم إلیه فکل من کان أمرهم إلیه أشد و أکمل کانوا هم الآل»، حالا از این به بعد اجتهاد در مقابل نص است «و لا شک أن فاطمة و علیا و الحسن و الحسین کان التعلق بینهم و بین رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلّم أشد التعلقات و هذا کالمعلوم بالنقل المتواتر فوجب أن یکونوا هم الآل» تا اینجا هم حرف صحیحی است. «و أیضا اختلف الناس فی الآل فقیل هم الأقارب و قیل هم أمته، فإن حملناه علی القرابة فهم الآل»، اگر منظور از آل «أقربا» باشد، یقیناً علی و اولاد علی جزء آل هستند، برای اینکه «أَقْرَبَ النَّاس» هستند. «و إن حملناه علی الأمة الذین قبلوا دعوته فهم أیضا آل»، اگر بگوییم منظور از «آل» امت پیغمبر است، اینها هم امت پیغمبر هستند و یقیناً «آل» هستند، پس علی و اولاد علی یقیناً «آل» هستند. «فثبت علی جمیع التقدیرات هم الآل»، به هر تفصیلی که ما «آل» را معنا کنیم، علی و اولاد علی داخل هستند. «و أما غیرهم فهل یدخلون تحت لفظ الآل فمختلف فیه و روی صاحب الکشّاف: أنه لما نزلت هذه الآیة قیل یا رسول اللّه من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودّتهم»؟ اینها چه کسانی هستند؟ «فقال علی و فاطمه و ابناهما». این سؤال و آن هم پاسخها.
نتیجهگیری فخر رازی از روایت بر وجوب محبت به اهل بیت(علیهم السلام)
«فثبت أن هؤلاء الأربعة أقارب النبی صلی اللّه علیه و سلّم و إذا ثبت هذا وجب أن یکونوا مخصوصین بمزید التعظیم و یدل علیه وجوه: الأول: قوله تعالی: إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی و وجه الاستدلال به ما سبق، الثانی: لا شک أن النبی صلی اللّه علیه و سلّم کان یحب فاطمة علیها السلام، قال صلی اللّه علیه و سلّم: فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما یؤذیها و ثبت بالنقل المتواتر عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم أنه کان یحب علیا و الحسن و الحسین و إذا ثبت ذلک وجب علی کل الأمة مثله لقوله»، چرا؟ «لقوله وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ و لقوله تعالی: فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ و لقوله قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ و لقوله سبحانه لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، الثالث: أن الدعاء للآل منصب عظیم و لذلک جعل هذا الدعاء خاتمة التشهد فی الصلاة و هو قوله»؛ در نماز باید اینگونه بگوییم: «اللّهم صل علی محمد و علی آل محمد و أرحم محمدا و آل محمد»، بعد دارد: «و هذا التعظیم لم یوجد فی حق غیر الآل، فکل ذلک یدل علی أن حب آل محمد واجب»، بعد خودش چون شافعی است، میگوید: «و قال الشافعی رضی اللّه عنه»: یا راکبا قف بالمحصب من منی ٭٭٭ و اهتف بساکن خیفها و الناهض سحرا إذا فاض الحجیج إلی منی ٭٭٭ فیضا کما نظم الفرات الفائض إن کان رفضا حب آل محمد ٭٭٭ فلیشهد الثقلان أنی رافضی.
ص: 54
موضوع: تفسیر آیات 23 تا 26 سوره شوری
ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (۲۳ أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (۲٤) وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (۲۵) وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ یَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ وَ الْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ (۲۶)) سؤال در آیهٴ اجر رسالت، تألیفی از درخواست و توبیخ
در سوره مبارکه «شوریٰ» که سخن از مودّت اهل بیت(علیهم السلام) مطرح شد، تأویل به سؤال در آیه مأخوذ شد که قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی. در بحثهای سابق ملاحظه فرمودید که سؤال سه قسم است: یک قسم استفهامی است که کسی سؤال میکند و مطلبی را میخواهد بفهمد؛ مانند فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ (1)و وَ اسْأَلِ الْقَرْیَةَ (2)که از سنخ سؤال استفهامی است؛ سائل مطلبی را از مسئول میپرسد تا چیزی را بفهمد؛ این سؤال، سؤال استفهامی است. قسم دوم: سؤال استعطائی است که سائل نیازمند است و کمبودی دارد، چیزی را از مسئول طلب میکند و عطا میخواهد؛ نظیر اینکه فرمود: فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ؛ (3)به سائلان چیزی عطا کنید و مردم متّقی کسانی هستند که سائلها در اموال اینها حقّی دارند که این سؤال استعطائی است؛ مثل یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛ (4)تمام موجودات آسمان و زمین از خدا درخواست دارند که این سؤال، سؤال استعطائی است. قسم سوم: سؤال توبیخی است که فرمود: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ؛ (5)اینها را بازداشت کنید، چون اینها زیر سؤال میباشند. یا در سوره مبارکه «اعراف» و مانند آن فرمود: فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ؛ (6)همه مسئول میباشند! مسئول هستند، یعنی سؤال توبیخی! از اینها سؤال میکنیم؛ منتها درباره «مُرسلین» سبک دیگری است و درباره افراد عادی هم سبکی دیگر. این وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ سؤال توبیخی است، اینکه میگویند فلان وزیر مورد سؤال قرار گرفت؛ یعنی سؤال توبیخی و سؤال اعتراضآمیز. این بیان سه قسم سؤال بود. اینکه فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، از آن جهت که درخواست است، یک سؤال استعطائی است و از آن جهت با استحقاق همراه است که اگر به این سؤال پاسخ مثبت ندهند مورد توبیخ هستند، این سؤال میشود سؤالِ توبیخی. بنابراین این لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً از سنخ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ نیست، از سنخ یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ نیست، از سنخ فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ نیست یا از سنخ وَ اسْأَلِ الْقَرْیَةَ نیست، سؤالی مؤلَّفِ از درخواست و توبیخ است، برای اینکه أجر است؛ وقتی که فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً؛ یعنی شما بدهکارید، حقی از ما بر عهدهٴ شماست که باید اَدا کنید. بنابراین این یک سؤال تألیفی و ترکیبی است که از آن قسم چهارمی از سؤال به دست میآید.
ص: 55
چگونگی تحقق مودّت به اهل بیت با توجه به امر قلبی بودن آن
عمده آن است که فرمود مودّت اینها را ما میخواهیم و مستحضرید که مودّت یک امر قلبی است؛ اگر یک امر قلبی مورد تکلیف قرار گرفت؛ یعنی مبادی آن را باید فراهم کنیم. یک وقت است که تکلیف به خود مال هست، پس اعطای مال فعل است: فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ که در این صورت باید مال را اعطا کنید. دربارهٴ زکات و خمس فرمود إعطا کنید، زیرا «سائلین» و «ابن سبیل» و مانند اینها در مال شما حق دارند، پس باید اعطا کنید؛ اینها فعل است و فعل هم فعل اختیاری است که انسانِ مختار میتواند این کار را انجام بدهد؛ امّا مودّت یک امر قلبی است و امر قلبی هم مبادی میخواهد که قرآن کریم مبادی و ادلّه آن را فراهم کرده، فرمود شما باید به اینها علاقهمند باشید و راه علاقهمند شدن به اینها هم معرفت به اینهاست. اگر کسی به اینها دل ببندد و معرفت اینها را پیدا کند یقیناً علاقهمند میشود، برای اینکه اینها عدل و عقل را به جهان عرضه کردند؛ وقتی خود عقلانیت و عدل مورد علاقه باشد، مبدأ عقلانیت و عدالت یقیناً محبوب انسان هستند، آنگاه برخیها کار انجام میدهند تا اینها را بشناسند، برخیها اینها را میشناسند و کار را بر اساس محبّت انجام میدهند؛ همین سؤال درباره توحید هم هست. درباره توحید الهی که شما خدا را دوست دارید، خدا را باید دوست داشته باشید و خدا را باید «حُبّاً» عبادت کنید، این سؤال آنجا هم هست که محبّت یک امر نفسانی است و در اختیار انسان نیست! پاسخ این است که امر نفسانی است، چون مبادی ارادی دارد در اختیار انسان است و انسان میتواند این محبّت را کسب کند. در اوایل امر، انسان اطاعت میکند تا به محبّت برسد، در پایان امر چون محبّت دارد، محبّانه این کار را انجام میدهد و توقعی هم ندارد؛ اول این کارها را انجام میدهد و یک اجر میانی طلب میکند، وقتی به مقام محبّت رسیده است، از آن به بعد محبّانه کار انجام میدهد. وقتی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند که خدای سبحان این همه محبّت و نعمت را نسبت به شما روا داشت، چرا اینقدر بیتابانه عبادت میکنید؟ فرمود: «أَ لَا أَکُونُ عَبْداً شَکُورا»؛ (1)درست است که خدا محبّت کرده است؛ ولی من نباید بنده شاکر باشم! از آن به بعد «شاکراً» عبادت میکند، نه اینکه أجر طلب کند، وقتی اطاعت برای او ملکه شد، براساس محبّت و شکر اطاعت میکند.
ص: 56
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص95، ط اسلامی.
أجر امامت، بدهکاری دوم مؤمنین به اهل بیت(علیهم السلام)
مطلب بعدی آن است که درباره اهل بیت(علیهم السلام) ما دو أجر بدهکاریم: یکی أجر نبوّت و دیگری أجر امامت است. به همان دلیلی که ما در برابر پیامبر أجر رسالت باید بپردازیم، به همان دلیل درباره ائمه(علیهم السلام) هم أجر امامت باید بپردازیم. ما چرا درباره پیغمبر باید أجر بپردازیم؟ برای اینکه او معلم کتاب و حکمت است، مربی نفوس است، مزکّی نفوس است، ما را به حقیقت آشنا میکند و صراط مستقیم را نشان میدهد که همین کارها را «باذن الله» بعد از او جانشینان او هم انجام میدهند، گرچه او اصل است و جانشینان او به تبع او هستند، امّا خود پیغمبر هم اصل نیست؛ اصل هدایت الهی، توحید الهی و توفیق الهی است. اگر ذات اقدس الهی اصل است و خلیفه او از ما أجر میخواهد، پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم اصل است و خلیفه او هم از ما أجر میخواهد؛ لذا فرمود شما بدهکارید!
تبیین دو گونه پاداش الهی به مؤمنین دارای کار خیر
مطلب دیگر این است که اگر کسی به راه بیفتد؛ در محکمه، خدای سبحان یک حکم با او دارد و در حین عمل یک حکم دیگر. اگر کسی در محکمه عمل خیر را بیاورد مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ (1)ـ نه «مَنْ فَعَلَ الْحَسَنَة» ـ در محکمه دست او پُر باشد. یک وقت است که کسی کار خَیر انجام میدهد، بعد اوضاع را به هم میزند، این شخص نه، چون او حُسن عاقبت ندارد؛ امّا یک وقت است که کسی کار خیر انجام میدهد و آن را هم حفظ میکند، آن را به کسی نگفت، کار خیر را پژمرده هم نکرد و در قیامت وقتی به محکمه میرسد، با دست پُر میآید: جَاءَ بِالْحَسَنَةِ، نه «فَعَلَ الْحَسَنَة»! گفتند اگر کسی کار خیر انجام داد ـ معاذ الله ـ ریا بود که این خیر نیست، اول آن «وقع باطلاً». بعداً این عمل را بازگو کرد و از آن لذّت برد، نه «تشویقاً للغیر»، بلکه برای لذّت بردن بازگو کرد، در روایات دارد که چرا کار خیری که انجام دادید اینقدر میگویید؟ اگر برای تشویق و هدایت مردم است که خیر روی خیر است؛ اگر چنین نیست، برای این است که خودتان لذّت ببرید، ولو عمل را باطل نمیکند، تعبیر روایت این است؛ مثل اینکه شما یک گُل را هر بار دست به آن بزنید، چند بار که این برگ گل را دست زدید پژمرده میشود، چه داعی دارید که بگویید؟ یک وقت است که میخواهید این راه را به دیگران یاد بدهید، آن حسنه روی حسنه است؛ امّا یک وقت است که میخواهید از این کارتان لذّت ببرید، این مثل آن است که این برگ گل را شما برای لذّت دست میزنید، هر بار که لذّت بردید و دست زدید یک مقدار پژمردگی دامنگیر آن میشود، تا اینکه تبدیل به زباله میشود، عمل خیر هم همینطور است! پرسش: ...؟ پاسخ: چرا! أجر را مطرح کرده است، فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، به دستور ذات اقدس الهی، پیغمبر به مردم اعلام کرد؛ خدا فرمود به مردم بگو که من از شما أجر نمیخواهم، مگر مودّت اهل بیت! مودّت هم مبادی اختیاری دارد. پس یک وقت است که کسی کار خیر انجام میدهد و در محکمه الهی آن کار خیر را میآورد، آیات مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا نصیب او میشود؛ امّا یک وقت قبل از اینکه به محکمه برسد، خدا میفرماید همینجا ما توفیق بیشتر عطا میکنیم مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً؛ «إقْتَرَفَ»، یعنی «إکْتَسَبَ». اگر کسی حَسنهای را کسب کرد، ما هم اکنون این را چند برابر میکنیم؛ توفیقی میدهیم، وسایل آن را فراهم میکنیم و امکانات بیشتری به او میدهیم. پس دو کار را ذات اقدس الهی میکند: یکی اینکه در محکمه پاداش و کیفر، چند برابر پاداش میدهد که این برای قیامت است: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا؛ امّا یک وقت است که کسی وارد کار خیر شد، در همین میدان کار خیر خدا توفیقاتی فراهم میکند که حُسن آن کار بیشتر شود، پس مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً، خواه در متن کار که توفیق میدهیم آن کار شکوفاتر میشود و هم در مسئله میزان و پاداش ما به او چند برابر پاداش میدهیم.
ص: 57
1) انعام/سوره6، آیه160.
ضرورت مباحث کلامی در حوزهها به خاطر تحریف آیات ولایت و نمونه آن
ذیل این جمله مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً در کتابهای تفسیری اهل سنّت آمده است که این مربوط به خلیفهٴ اول است. (1)سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم علامه امینی را خدا غریق رحمت کند! اینها همشهری بودند، در نجف هر دو با هم تحصیل میکردند و مأنوس هم بودند، ایشان فرمودند که یک وقت مرحوم آقای امینی(رضوان الله تعالی علیه) آمده منزل به من گفت فلانی! من هر وقت فضیلتی درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) به وسیله روایات معتبر پیدا کردم، اطمینان دارم که چنین روایتی هم درباره دیگران هست، طولی هم نمیکشد که پیدا میکنم. هر فضیلتی که واقعاً برای حضرت امیر(علیه السلام) بود، برای دیگران هم جعل کردند. در چنین فضایی، الآن گروهی که متکلم هستند، کار کلامی انجام میدهند و پژوهش کلامی دارند، رسالت سنگینتری دارند.
طرح مباحث کلامی در روز مباهله وظیفه اختصاصی حوزویان
پنجشنبه روز مباهله است، در این روز مباهله یک وظیفه مشترکی همهٴ ما داریم که اگر توفیقی داشته باشیم انجام میدهیم؛ روزه گرفتن هست، آن دعای شریفی که شبیه دعای سحر هست هم در روز مباهله است: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ»، (2)مقداری از دعای سحر بیشتر و لطیفتر هست، ترجیعبندی در دعای مباهله، یعنی روز بیست و چهارم «ذی الحجه» است که آن ترجیعبند در دعای سحر نیست. این دعایی که برای روز بیست و چهارم است که ـ إنشاءالله ـ میخوانید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلَالِکَ بِأَجَلِّهِ وَ کُلُّ جَلَالِکَ جَلِیلٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِجَلَالِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَمَالِکَ بِأَجْمَلِهِ وَ کُلُّ جَمَالِکَ جَمِیلٌ» که تا آخر هست، بعضی از کلمات اضافه هست و یک ترجیعبند لطیفی در دعای بیست و چهارم «ذی الحجه» هست که در دعای سحر نیست؛ اینها کارهای عادی است و خیلی مهم نیست؛ امّا اساس مباهله که یک کار کلامی است، ولایت و عظمت حضرت امیر را ثابت میکند. روز روشن بود! این نصارای نجران یک طرف و طرف دیگر وجود مبارک حضرت پیغمبر، حضرت امیر را، حضرت زهرا(سلام الله علیهما) با امام حسن و امام حسین(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را، روز روشن این چند نفر را آوردند! یکی از مهمترین یا مهمترین کتاب کلامیِ اهل سنّت که فعلاً در دسترس است همان المغنی قاضی عبدالجبار است که این بیست جلد است؛ منتها شش جلد آن در دسترس نیست و مابقی هم مکرّر چاپ شده است، جلد بیستم آن مربوط به امامت، جریان حضرت امیر، جریان سقیفه و امثال آنهاست. قاضی عبدالجبار یک انسان شاخصی است، کتاب المغنی هم جزء مهمترین کتابهای کلامی اهل سنت است که کتاب شاخصی است. همین قاضی عبدالجبار، در همین المغنی میگوید: بعضی از شیوخ ما «بالصراحة» گفتهاند که علی در مباهله نبود، مشکل ما این است. این را متکلمین ما و پژوهشگاههایی که مربوط به بحثهای کلامی است، باید در این زمینه بیشتر کار کنند. اگر چنین کسی یک چنین حرفی میزند و اکثریت اهل اسلام هم با آنها هستند و ما بیست درصد هستیم و آنها هشتاد درصد میباشند، کتابهای اصلی آنها هم میگویند علی نبود، به هر حال این بحثها باید در کتابهای کلامی بیاید. کلام باید به عنوان یک درس رسمی در حوزهها مطرح شود! این جلد بیستم المغنی صفحه 142 که دلیل قرآنی را به عنوان ولایت ذکر میکند، قاضی عبدالجبار میگوید: «و ربما تعلق بآیات المباهله و أنها لما نزلت جَمَع» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «علیا و فاطمة و الحسن و الحسین و ان ذلک یدل علی انه الافضل»؛ وجود مبارک حضرت امیر أفضل است، «و ذلک یقتضی انه بالامامة أحق و لابد ان یکون المراد بقوله وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُم» که حضرت امیر باشد «و لا یجوز ان نجعله من نفسه و الا یطلبه من فضله»، این عین آن حضرت نیست، «تالی تلو» آن حضرت نیست، البته نسبت به دیگران أفضل است. این حرفی بود که به عنوان استدلال از شیعهها نقل میکند، بعد خود قاضی عبدالجبار میگوید: «و هذا مثل اول» است «و انه کلام فی التفصیل و نحن نبین ان الامامة قد تکون فی من لیس بافضل»؛ ممکن است دو نفر باشند که یکی أفضل باشد و دیگری غیر أفضل و آن غیر أفضل امام باشد. پس دو مطلب است یکی اینکه این مربوط به امامت نیست، مربوط به فضیلت است؛ دوم اینکه فضیلت غیر از امامت است، ممکن است دو نفر باشند که یکی أفضل و دیگری غیر أفضل و آنکه غیر أفضل است امام شود، برای اینکه همان حُسن و قُبح عقلی به آن معنا را درک نکردند. بعد دارد که «و فی شیوخنا من ذکر ان اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله»؛ (3)یعنی چه؟! پس این أَنْفُسَنَا برای کیست؟! وجود مبارک زهرا(سلام الله علیها) هست که نِسَاءَنَا شامل ایشان میشود، حسنین(سلام الله علیهما) هستند که أَبْنَاءَنَا شامل آنها میشود، این أَنْفُسَنَا کیست؟ ما با چنین دردی روبهرو هستیم! او گفته و میلیونها نفر هم قبول کردند. آن علمی که باید در حوزه شکوفا شود و شکوفا کند و این حرفها را تبیین کند علم کلام است که متأسّفانه کم است. بنابراین این چیزی نیست که آدم بگوید برای ما روشن است و برای آنها هم روشن باشد، آنها صریحاً انکار میکنند! اصلاً دنیا جای این کارهاست!
ص: 58
عاِلم به زمان بودن راز ماندگاری شیخ طوسیها
از آن طرف شما نگاه کنید، مانند مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) که میبینید اینها هزار سال میمانند، برای این است که مرد روز هستند و آن روز فهمیدند که چه کار باید کنند! هم فقه کار کردند، هم اصول کار کردند، هم تفسیر کار کردند، هم کلام کار کردند و هم حدیث کار کردند. دو کتاب از «کتب أربعه» را همین شیخ طوسی نوشته است، تفسیر چند جلدی را هم که نوشته، حدیث هم که همان دو «کتب أربعه» بود و نوشته، فقه هم نوشته، کلام این تلخیص الشافی را او نوشته است. اینکه میبینید اینها هزار سال میمانند به این علت است! روزی حداقل ده هزار نفر میگویند: «قال الشیخ رحمه الله»، این کم نیست! درباره شیخ طوسی آنها که بحث تفسیری دارند، آنها که بحث در تهذیب و استبصار دارند، آنها که بحث مبسوط و نهایه دارند، آنها که بحثهای ذریعه و عُدّه و اینها دارند، میگویند: «قال الشیخ رحمه الله»، حداقل ده هزار نفر در روز در حوزههای علمی شیعه میگویند شیخ طوسی(رحمه الله) چنین گفت، این اوج فضیلت است، این کم نیست! خیلیها در زمان حیاتشان مُردند! بر فرض کسی بمیرد، سال اول یا سال دوم فاتحهای بخوانند، امّا کسی هزار سال بمیرد و در هر روز هم ده هزار نفر بگویند: «رحمه الله» چنین فرمود؟! این شدنی است! اینها که نه امام بودند و نه امامزاده. ما و شما آقایان باید بدانیم باسواد شدن گناه کبیره نیست و این هم که در دسترس خیلیها هست، این را هم نمیگویند سواد! اگر کسی حرف تازه نیاورد که باسواد نیست! این چیزی که در دسترس همه هست، این فضل و سواد نیست! آن چیزی که گفته نشد را باید آدم بگوید و آن هم برای شما مقدور است. بنابراین اگر ما این را فریاد نزنیم اینها صریحاً در کتابشان میگویند که علی نبود!
ص: 59
فریاد شیخ طوسیها بر عظمت و ولایت علی(علیه السلام) و نمونه آن
ما اینجا باید فریاد بزنیم تا دیگران بشنوند، این فریاد را شیخ طوسی زد. شیخ طوسی در همان تلخیص الشافی عظمت و جلال حضرت امیر را ذکر کرد. آنجا دارد یک وقت در محضر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عدّهای بودند، یکی از اصحاب یا دیگری، از این سرشناسهای معروف ـ که حالا لازم نیست اسم او برده شود ـ به حضرت عرض کرد اصحاب شما در چه حالتی هستند؟ نظر شما درباره صحابه چیست؟ وجود مبارک پیغمبر نظرشان را درباره صحابه ذکر کردند. این شخص اصرار داشت و تعمدی داشت که ببیند نظر حضرت درباره حضرت علی(علیه السلام) چیست، به پیغمبر عرض کرد که چطور نام علی را نبردی؟ فرمود آخر سؤال تو درباره اصحاب بود، سؤال تو درباره نفس من که نبود، علی نفس من است، تو سؤال خود را عوض بکن، من هم جواب میدهم، حالا جا دارد که ما بگوییم شیخ طوسی(سلام الله علیه)! این إحیا کرد! فرمود تو درباره اصحاب سؤال کردی، تو درباره نفس من که سؤال نکردی، علی نفس من است! این منظور داشت که ببیند پیغمبر درباره حضرت امیر چه میگوید، پیغمبر هم اینطور جواب داد. عمداً نام علی را نبرد تا او بپرسد که من که گفتم نظر شما درباره اصحاب چیست، بگوید که چرا درباره علی سخن نگفتی؟ حضرت فرمود تو از اصحاب سؤال کردی، تو از نفس من که سؤال نکردی، علی نفس من است! همین شیخ طوسی این حدیث را در بحث مباهله تلخیص الشافی نقل کرده است. (1)
ص: 60
1) مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج2، ص58.
فریاد ولایت علی زدن وظیفه اختصاصی حوزویان در روز مباهله
بنابراین اگر گفتند بیست و چهارم «ذی الحجّه» روز مباهله است، ما هم روزه بگیریم و عوام هم روزه بگیرد، این که کار حوزه نشد! ما باید فریاد بزنیم که علی در مباهله بود، باید فریاد بزنیم اینکه میگوید: «شیوخنا من ذکر عن اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله» دروغ است، کار امینی را باید انجام بدهیم! پرسش: چرا علما ساکت شدند؟ پاسخ: ساکت نشدند، اینها گفتند! حالا یا زندان رفتند یا کشته شدند یا شهید شدند؛ شهید اول شد، شهید دوم شد و شهید سوم شد! به وسیله اینها به ما رسید. این شیخ طوسیها، این علامه حلیها! حتی یک عدّه درباره علامه آن همه اهانتها را کردند! به وسیله همینها به ما رسید! کتابخانه اینها را آتش زدند و اینها را از بغداد فراری دادند! همین شیخ طوسی، کتابخانه او را مگر آتش نزدند؟ بعد از هزار سال، وقتی کنگره هزاره شیخ طوسی را در مشهد گرفتند، برخی از علمای سنّت گفتند به شما پیشنهاد میدهیم که درباره شیخ طوسی نگویید: «شیخ الطایفه»، وقتی میگویید: «شیخ الطایفه» یعنی «شیخ الطایفة الامامیه»، بگویید «شیخ الاسلام» که ما هم در این فضیلت شریک باشیم، آن هم بعد از هزار سال! کتابخانه او را آتش زدند، او را از بغداد وادار کردند که فرار کند بیاید نجف، این خطرها بود. بنابراین حرف تازه در عالم فراوان است، مگر علم همین است که تمام شد؟! حرف تازه فراوان است! علم فراوان است! اینقدر علوم ریخته است که حدّ و حصر ندارد! ما اگر گفتههای دیگران را بخواهیم بازخوانی کنیم، این سواد نیست! حداقل حق اهل بیت را باید اَدا کنیم و آن حداقل این است که علی در مباهله بود، به منزله نفس پیغمبر است، (1)پیغمبر که نمیتواند خودش را دعوت کند! نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُم؛ یعنی ما خودمان را دعوت کنیم؟ یا کسانی را دعوت کنیم که به منزلهٴ خود ماست؟ این یقیناً میشود حضرت امیر!
ص: 61
1) الامالی، الشیخ الصدوق، ص95.
ضرورت برپایی همایشها در پاسداشت آیات ولایت از تحریف
بنابراین اگر گفتند روز مباهله یک کنگره لازم است، یک همایش لازم است، یک جشن لازم است، یک برهان علمی لازم است، یک مقالت لازم است، یک سخنرانی لازم است که معلوم شود که ما بدهکاریم! فرمود شما بدهکارید و من اجرم را از شما میخواهم: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی. ما بخواهیم أجرمان را بدهیم، چه کار کنیم؟ یعنی همان لیالی قدر عزاداری کنیم؟ این أجر حضرت است؟ یا دو أجر را بدهکاریم؟! فرمود أجرمان را باید بدهید! اینها محبوب ما هستند، ما اول اطاعت میکنیم تا به حُبّ آنها برسیم، بعد وقتی به حُبّ آنها رسیدیم، براساس حُبّ عملِ صالح از ما صادر میشود، وگرنه دیر بجنبید همین وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً را میگویند درباره خلیفه اول است و دیر بجنبید میگویند: أَنْفُسَنَا علی(علیه السلام) را شامل نمیشود. هر دو را گفتند! این قضیه، قضیه جزئی نبود، شب تار نبود، یک روز روشن بود، صحنه مدینه بود و همه هم دیدند که آنها آمدند و وجود مبارک هم با همین چهار نفر بود که جمعاً پنج نفر شدند؛ قرار قبلی هم بود، آنها آمدند برای مبارزه و مناظره و برای گفتگو آمده بودند، همهشان حضور داشتند، یک چیز مخفی نبود که در منزل پیغمبر باشد، جریان علنی بود. وقتی جریان علنی باشد، در یک چنین کتابی؛ یعنی قاضی عبدالجبار بگوید بعضی از مشایخ ما میگویند که علی(علیه السلام) نبود، آن بیچارهها که دسترسی به این مبانی ندارند، چه درمیآید؟ قدرت هم که در دست اینها بود.
تحلیل علامه طباطبایی(ره) بر نقش منافقین مدینه در تحریف آیات ولایت
ص: 62
این بیانی حضرت امیر را سیدنا الاستاد خوب شرح کرد. وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا»، (1)این در نهجالبلاغه هست؛ یعنی هر جا قدرت است، مردم هم آنجا حضور دارند. این حرفی که جناب سعدی دارد که «النّاس عَلیٰ دِین مُلُوکِهِم» این برگرفته از بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه است که فرمود: «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا». تحلیل دقیقی که سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی در المیزان دارد، این است که بخش وسیعی از مردم مدینه منافق بودند، به دلیل اینکه در جریان جنگ اُحُد که تقریباً هزار سرباز و نیروی مسلّح حرکت کردند که بیایند در اُحُد، سیصد و اندی در حضور پیغمبر برگشتند! پس یک سوم مردم مدینه منافق بودند! بخشهایی از آیات قرآن کریم درباره نفاق و کوبیدن نفاق است، این منافقین هم دست از هیچ کاری برنداشتند تا توانستند با بیگانهها رابطه داشتند یا با یهودیهای مدینه یا با مشرکان مکه که نامه مینوشتند، پیام میدادند، گزارش میدادند و جاسوسی میکردند؛ در جریان «لیلة العقبه» آنجا کمین کردند که شتر حضرت را بِرَمانند که ـ خدای ناکرده ـ حضرت در درّه بیفتد، تا آنجا هم که این کار را کردند که برقی جهید و حذیفه بود و حضرت فرمود دیدی؟ اینها راشناختی؟ گفت بله شناختم. پَستترین کار هم که جریان «إفک» بود که اینها دریغ نداشتند؛ یعنی آیه یازدهم به بعد سوره مبارکه «نور»، از این پَستتر و رذلتر که دیگر نیست! اینها خواستند به ناموس پیغمبر اهانت کنند! از این کار هم دست برنداشتند. پس جرم سیاسی کردند، بیعفّتی کردند، خیانت و جاسوسی کردند، این کارها را کردند. تحلیل مرحوم علامه این است که وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت کرد، همه این کارشکنیها یکجا از بین رفت، دیگر بعد از جریان سقیفه سخن از منافقین نبود! (2)آیا این یک سوم دفعتاً مُردند؟ اینطور که نیست، یا همه برگشتند و توبه کردند و مانند سلمان و اباذر شدند، اینگونه هم که نیست یا با سقیفه ساخت و سوز کردند «کَما هُوَ الحَق»، چنین شد! بعد از جریان سقیفه ما دیگر در مدینه منافق نداشتیم، کسی با اوّلی درنیفتاد! کسی با دومی در نیفتاد! کسی با سومی در نیفتاد! همه اینها سر کار بودند، «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا».
ص: 63
فریادگری ولایت علی(علیه السلام) بخشی از ادای اجر رسالت
اگر شما فریاد نزنید، برهان اقامه نکنید، این آیه مباهله را تشریح نکنید و فقط به روزه گرفتن و دعاهای روز مباهله اکتفا کنید که این أجر نشد! ما هم واقعاً بدهکاریم! لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، مهمترین بحث، بحثِ کلامی است و این کارهایی که حداقل مرحوم شیخ طوسی و امثال شیخ کردند، اینها را ما لااقل مطرح کنیم تا در خلال این گفتگوها ـ إنشاءالله ـ به مطالب برتر برسیم، راه ولایت علی و اولاد علی راه نجات است و راه علم!
موضوع: تفسیر آیات 23 تا 25 سوره شوری
ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (۲۳ أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (۲٤) وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (۲۵)) ص: 64
ناتمامی تفسیر مودّت قربیٰ بر اجرخواهی پیامبر از مشرکان و مردم مدینه
در جریان اجرخواهی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم)، وجوهی در این آیهٴ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی گفته شد که قسمت مهم آنها در بحثهای قبل گذشت؛ برخیها بر این باور بودند که منظور از مودّتِ قربیٰ این است که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مشرکان حجاز و قبیله قریش فرمود أجر رسالت من این است که نسبت به اهل بیت من علاقهمند باشید. اشاره شد که این باور تام نیست، برای اینکه اینها مشرک بودند و جزء دشمنان خاندان پیغمبر بودند و دین را قبول نکردند تا أجر بدهکار باشند؛ اگر کافر هستند که دین را نپذیرفتند تا خود را بدهکار ببینند، اگر مسلمان شدند که یقیناً به پیغمبر و اهل پیغمبر ارادتمندند و مودّت دارند، پس درخواست مودّت از مشرکان وجهی ندارد. اگر منظور انصار باشند، قبل از نزول این آیه و مانند آن، انصار محبّت، ارادت و مودّت خود را اعلام کردند، به محضر حضرت رسیدند و از حضرت دعوت کردند که وارد مدینه شود و قرآن کریم هم بر این مطلب صِحّه گذاشته و از مردان مدینه به عظمت یاد کرده است؛ فرمود اینها یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ؛ اینها علاقهمند به هجرت مهاجران هستند و مهاجران را دوست دارند، چه رسد به شخص پیغمبر! اینها کسانی بودند که وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ؛ (1)خودشان نیازمند بودند، ولی مهاجران مکّی را بر خودشان مقدم میداشتند، اینها امتحانات خوبی دادند، اینها کسانی بودند که «خصاصهٴ» خود؛ یعنی آنچه مختصات اینها بود و مورد نیاز اینها بود را ایثار میکردند و به مردم مهاجر مکه میدادند، پس نسبت به اینها درست نیست. اگر منظور این باشد که جامعه اسلامی نسبت به أرحام خودشان مودّت داشته باشند، بله صله رحم واجب است؛ ولی این جزء احکام دین هست، این أجر رسالت نیست! همانطوری که نماز واجب است، روزه واجب است، حج و زکات واجب است، صله رحم هم واجب است، این را قبلاً واجب کرده بود، اینکه نمیتواند أجر باشد!
ص: 65
1) حشر/سوره59، آیه9.
تبیین اختلاف شیخ مفید با شیخ صدوق در نوع استثنای آیه مودّت
یک نزاع معروفی بین مرحوم شیخ صدوق و شیخ مفید(رضوان الله تعالی علیهما) هست.
الف: استثنای متصل بودن اجرخواهی پیامبر نزد شیخ صدوق
مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیه) «وفاقاً لعدة من الاعلام» نظر شریفشان این است که این استثنا، استثنای متصل است و معنای آیه این است که أجر رسالت من مودّت اهل بیت است؛ یعنی من هیچ أجری نمیخواهم، مگر همین یک أجر. (1)
ب: نقد شیخ مفید بر شیخ صدوق و منقطع دانستن استثنای در آیه
مرحوم شیخ مفید که نقدهای فراوانی را بر فرمایشات مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیهما) دارد، میفرماید این بیان درست نیست، برای اینکه یک عمل عبادی أجر آن فقط «تَقَرَّبَ إِلَی اللّه» است، از مردم أجر بخواهند یعنی چه؟ این اشکال اول. (2)اشکال دوم آن است که خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت حصر، هم خودش فرمود و هم خدا امضا کرد که مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ؛ (3)خدا فرمود به پیغمبر که شما که أجر نمیخواهی و خود پیغمبر در جای دیگر فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً، (4)پس خود پیغمبر در آیاتی دیگر فرمود من اجری نمیخواهم، ذات اقدس الهی در سوره «یوسف» و مانند آن به پیغمبر فرمود که تو أجر طلب نداری، آن وقت اینجا وجود مبارک پیغمبر از مردم أجر بخواهد، این تناقض در آیات است. (5)این دو اشکال را مرحوم شیخ مفید بر صدوق(رضوان الله علیهما) دارد: اشکال اول این است که عمل عبادی و قُربی أجرپذیر نیست، برای اینکه «قربة الی الله» باید انجام بپذیرد. نقد دوم آن است که در خود قرآن آیاتی هست که دارد وجود مبارک پیغمبر أجر نمیخواهد؛ از زبان خود حضرت دارد که لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً هم در سوره «یوسف» و مانند آن، خدا هم به پیغمبر میفرماید که مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ، پس این استثنا باید استثنای منقطع باشد.
ص: 66
نمونههایی از استثنای منقطع در قرآن
شواهدی هم ایشان ذکر میکند که استثنای منقطع در قرآن کریم راه دارد؛ در جریان فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاّ إِبْلِیسَ، (1)با اینکه صریح قرآن این است که إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ، (2)وقتی جن است که در «مستثنیٰ منه» داخل نیست! پس اگر قرآن یکجا تصریح میکند که شیطان کَانَ مِنَ الْجِنِّ است و بعد جای دیگر میفرماید: فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاّ إِبْلِیسَ، معلوم میشود که استثنا منقطع است. در سوره مبارکه «شعراء» که سخن از عداوت است، در آیات 76 و 77 وجود مبارک ابراهیم خلیل میفرماید: أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُمُ الأقْدَمُونَ ٭ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّ رَبَّ الْعَالَمِینَ؛ فرمود اینها دشمنان من هستند، مگر پروردگار! پروردگار که مستثناست و داخل در «مستثنیٰ منه» نیست، معلوم میشود که اینگونه از استثناها، استثنای منقطع است؛ هم در فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاّ إِبْلِیسَ استثنا منقطع است، هم در فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّ رَبَّ الْعَالَمِینَ استثنا منقطع است؛ طبق اینگونه از شواهد و تحلیل خود آیه، فرمایش مرحوم شیخ مفید نسبت به مرحوم صدوق(رضوان الله علیهما) این است که استثنا منقطع است.
ناتمامی دیدگاه شیخ مفید بر اجرتناپذیری عمل عبادی
لکن «و الّذی ینبغی أن یقال» این است که در فرمایش مرحوم شیخ مفید آمده است عمل قُربی و عبادی أجرپذیر نیست، برای اینکه باید «قُرْبَةً إِلَی اللَّه» باشد؛ این همان بحث معروف در فقه هست که آیا اُجرت در عبادات و امور قُربی راه دارد یا ندارد؟ برخی با تصویر داعی بر داعی انجام دادند و راه را باز کردند، بعضی هم راههای دیگر نشان دادند که ممکن است کسی عمل قُربی «قُرْبَةً إِلَی اللَّه» انجام بدهد و أجر بگیرد؛ مانند اینکه به نیابت از کسی نمازش را بخواند، و روزهاش را بگیرد و حج او را انجام بدهد و مانند آن، پس میشود یک عمل عبادی را انسان انجام بدهد و أجر بگیرد. آنکه مقوّم اُجرت و جریان اجاره هست، این است که این مؤجر؛ یعنی این شخصی که عمل میکند، چیزی را به مستأجر تملیک کند یا از ذمّهٴ مستأجر خارج کند، در نهایت خدمتی به مستأجر کند. اگر هیچ کاری مؤجر برای مستأجر انجام ندهد، ـ نه نفعی به او برساند و نه بار او را کم کند ـ این «أکل»، «أکل» مال به باطل است؛ چه این کار واجب باشد و چه واجب نباشد، چه قُربی باشد و چه قُربی نباشد، اگر مُؤجر نفعی به مستأجر نمیرساند، یا خطری را از او دور نمیکند یا باری را از عهدهاش نمیگیرد، آن وقت این کار را انجام بدهد و از او پول بگیرد، این «أکل» مال به باطل میشود. سرّ بطلان اجاره در اینگونه از موارد این نیست که این امر امر عبادی است، چون آدم ممکن است امر عبادی را انجام بدهد، حالا یا تصویر داعی بر داعی است یا راههای دیگر است؛ مثلاً نماز کسی را، روزه کسی را یا حجّ کسی را که نیابتپذیر است انجام بدهد، مسئولیتی از مسئولیت او را کم کند، خدمتی به او کند و چیزی هم از او بگیرد، اجاره معنایش این است! تسلیط کسی بر مال در قبال اُجرت ـ چه در قبال اُجرت و چه در قبال اجاره ـ مُؤجر باید خدمتی را برای مستأجر انجام بدهد. بنابراین اگر أجر در اینگونه از موارد نیست، نه برای آن است که این عمل، عمل عبادی است، چون گرفتن اُجرت برای عمل عبادی در صورتی که مُؤجر ـ یعنی اجیر ـ خدمتی را برای مستأجر انجام بدهد، این أجر صحیح است. سرّ اینکه در کار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) اُجرت راه ندارد، آن است که این کار بر او واجب عینی است، نه چون عبادی است! البته در غیر عبادی هم همینطور است! اگر بر زید کاری واجب عینی بود، او چیزی را که به دیگری تملیک نمیکند، او بار را از دوش خود برمیدارد، دیگری «بالعرض» استفاده میکند مطلب دیگری است. اگر کاری بر زید واجب عینی بود، او دارد وظیفه خودش را انجام میدهد! او چیزی را به غیر نمیدهد، باری را از دوش غیر برنمیدارد و تملیک نمیکند! در قبالِ مالی که انسان از کسی میگیرد یا باید «عین» به او بدهد که میشود «بیع»، یا «منفعت» به او بدهد که میشود «اجاره»، یا لااقل «انتفاع» به او بدهد که میشود بخشی از حقوق دیگر مانند «عاریه»، اگر زید به عمرو، نه «عین» میدهد، نه «منفعت» میدهد و نه «انتفاع» میدهد، چه مالی را از او بگیرد؟ این نه نظیر «عاریه» است که «انتفاع» میدهد، نه نظیر «اجاره» است که «منفعت» میدهد و نه نظیر «بیع» است که «عین» میدهد؛ آن وقت در قبال هیچ اگر مالی بگیرد «أکل» مال به باطل میشود. این بیان لطیف مرحوم شیخ مفید که فرمود چون امر عبادی است اُجرتپذیر نیست، تام نیست، چون میشود انسان یک امر عبادی را انجام بدهد و اُجرت بگیرد. اینجا چون واجب عینی است، مُؤجر و أجیر کاری را برای او انجام ندادند، وظیفه خودش را انجام داده؛ البته او استفاده میبرد. اگر کسی به دیگری نه «عین» داد، نه «منفعت» داد و نه «انتفاع» داد، چه مالی از او بگیرد؟
ص: 67
تشویقی بودن اجر، دلیل دیگر بر ناتمامی دیدگاه شیخ مفید(ره)
مطلب دیگر آن است که تعبیر أجر در اینگونه از موارد، تعبیر تشویقی است. شما یک قدم جلوتر بروید، میبینید همین کار را خدای سبحان با بندگان خود دارد. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با امت همین کار را دارد، بالاتر از همه ذات اقدس الهی هم نسبت به مردم و مخلوقات همین کار را دارد. بر مخلوقات واجب است که نمازشان را بخوانند که واجب عینی است؛ روزهشان را بگیرند که واجب عینی است. خدا تعبیر کرده و فرمود که شما نمازت را بخوان، اجرت به عهدهٴ من، این یعنی چه؟ ما که نه «عین» میدهیم، نه «منفعت» میدهیم و نه «انتفاع» میدهیم، با اینکه او «غنیّ بالذات» است، کاری برای او انجام نمیدهیم! نماز کاری است که بر ما واجب عینی است! پس تعبیر أجر، تعبیر تشویقی است؛ تعبیر بیع، تعبیر تشویقی است: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم، (1)اولاً ما مالک چیزی نیستیم تا به ذات اقدس الهی بفروشیم، برای اینکه «بالصراحة» قرآن کریم روشن کرد که چشم و گوش شما مال من است: أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ (2)که بحث آن قبلاً گذشت؛ این «أم» منقطعه است، در ردیف أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ (3)که است، «أم» یعنی «بل»؛ آن کسی که «مُضطر» را درمییابد و مشکل او را حل میکند، خداست! آن کسی که مالک چشم است، خداست! آنکه مالک گوش است، خداست! أَمَّن یَمْلِکُ؛ یعنی «بل»، «من یملک السمع» خداست! «من یملک الابصار» خداست! پس او اگر مالک چشم و گوش ما بود ـ چه اینکه هست ـ ما چیزی نداریم تا به او بفروشیم! اینکه فرمود: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی تشویقی است، فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم تشویقی است، هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم (4)تشویقی است؛ البته از هر نظر تشویقی است. در بحثهای قبل هم گذشت که اگر کسی با خدا معامله کرد، خدا عوض و معوّض هر دو را به او میدهد، نه اینکه چیزی را میگیرد و چیزی را میدهد، چه اینکه اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ با ابلیس معامله کرد، او عوض و معوّض هر دو را میگیرد، نه اینکه چیزی به انسان بدهد و چیزی بگیرد! خرید و فروش با شیطان؛ یعنی جمع عوض و معوّض در تحت سلطه او؛ خرید و فروش با «الله»؛ یعنی جمع عوض و معوّض با هبهٴ الهی در اختیار انسان! اینها «بیع» نیست، اینها «شراء» نیست، اینها «اُجرت» نیست، اینها «أجر» نیست. این همه آیات است که خدا میفرماید که اگر کسی این کار را کند اجر او با من است، این تشویقی است! پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید که من از شما أجر نمیخواهم مگر این، این تشویقی است وگرنه اصلاً أجر در اینجا تصوّر ندارد تا اینکه کسی بگوید استثنا منقطع است یا کسی بگوید استثنا متصل است! اگر بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) کاری واجب عینی بود؛ نه «بیع» راه دارد، نه «اجاره» راه دارد و نه «عاریه» راه دارد، او که برای مردم کاری نکرده، حالا مردم نفعی میبرند مطلب دیگری است. بنابراین حتماً باید این آیه به زبان ترغیب و تشویق معنا شود.
ص: 68
توصیه پیامبر به دریافت فهم قرآن از خاندان رسالت با درخواست اجر
آنگاه فرمود من این کاری که کردم و این کتابی را که آوردم، شما باید این کتاب را بخوانید و بفهمید! این کتاب مفسّر دارد، معلّم دارد، مرجع تحقیق و پژوهشگر دارد، من این کتاب را آوردم، اگر بخواهید با این کتاب آشنا شوید، بروید درِ خانه علی و اولاد علی! شما فقط کتابی را میبینید، امّا آن گوینده چگونه گفت و این شنونده چگونه شنید را چه کسی میفهمد؟ مگر با کتاب به تنهایی کسی کلّ حرف نویسنده را میفهمد؟ الآن ما اینجا حرف میزنیم و میگوییم: «جاءَ زیدٌ»، این «جاءَ زیدٌ» جمله خبریه است که ده ـ دوازده گونه ممکن است این «جاءَ زیدٌ» را گوینده بگوید؛ امّا آنکه حاضر در مجلس است میفهمد که گوینده چگونه گفته است. این قرآن را جبرئیل از طرف ذات اقدس الهی آورده و بعضی از کلمات آن را ذات اقدس الهی بلاواسطه فرموده است؛ امّا آهنگ صدا چگونه بود، چگونه بیان کرده، چگونه انشاء کرده و چگونه گفته را خدا میداند و آن کسی که رفته! الآن ما میگوییم: «جاءَ زیدٌ» این «جاءَ زیدٌ» ده ـ دوازده گونه معنا دارد؛ یک وقت انسان میگوید: «جاءَ زیدٌ»؟ یعنی چرا آمده؟ یک وقت میگوییم «جاءَ زیدٌ»؛ یعنی بیچاره آمده، کمکش کن! یک وقت میگوییم «جاءَ زیدٌ»؛ یعنی مواظب باش، این جاسوس است! ده ـ دوازده نحوه این «جاءَ زیدٌ» را این گوینده میگوید، آنکه شنونده است که میفهمد منظور چیست! وجود مبارک امام باقر به قُتاده فرمود تو چه میدانی قرآن چگونه است؟ ما این صداها را شنیدیم. این است که بدون روایات اهل بیت اصلاً قرآن فهمیدنی نیست، اینها بودند که شنیدند! پیغمبر بود که جبرئیل گفت و ایشان شنید! شما هر گویندهای را در نظر بگیرید هر حرفی که میزند، ده ـ دوازده گونه ممکن است که معنا داشته باشد. الآن همین «جاءَ زیدٌ» را میشود ده ـ دوازده گونه گفت یا نه؟ یک وقت میگوییم زید فقیر است و کمکش کن، «جاءَ زیدٌ»، مواظبش باش! یا یک وقت میگوییم که جاسوس است.
ص: 69
ناتمامی اجر رسالت دانستن ادای خمس و زکات
پرسش: پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مانند پیامبران دیگر اجری نخواستند ؟ پاسخ: این تعبیری که فرمود: إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، آیا استثنای متصل است که مرحوم صدوق میفرماید یا استثنای منقطع است که مرحوم شیخ مفید میفرماید؟ یا نه، سخن از استثنای متصل و منقطع نیست، یک تحلیل، روش و منظر دیگری است که درباره قرآن باید نظر داد؟! تعبیر أجر درباره خمس اصلاً درست نیست، تا کسی بگوید که این خمس و اینها را که خواسته، أجر نیست؟ چون خمس و زکات و انفال و اینها چیزی را از مردم خواستن نیست. در جریان خمس، در جریان انفال، در جریان فیء، در جریان زکات و مانند اینها، مستحضرید که ذات اقدس الهی به مردم نمیفرماید شما این مقدار مال را به عنوان خمس یا به عنوان زکات بدهید، زیرا این مقدار از مال برای مردم و مالکیت مردم نیست! اصل مِلک برای خداست که لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (1)یک؛ دین اصل مالکیت اشخاص را برخلاف اصل بُلشویکی امضا کرده است و فرمود: «اموالهم، اموالکم»، مالکیت را امضا کرد، دو؛ امّا در اصل امضای مالکیت، در جریان «درآمد» آن چهار پنجم را مِلک کرد، آن یک پنجم را که مِلک شخصی نکرد! این کسی که خمس میدهد مال خودش را نمیدهد، این برای او نیست! اصل ملک که برای خداست، تملیک هم به عنایت الهی است که اصل مالکیت را امضا کرده است، این پنج پنجم را که ملک او نکرده تا بگوید یک پنجم را بده، این در اصل چهار پنجم را ملک کرده، فرمود یک پنجم را شما شریکی! روایات زکات و خمس را ملاحظه بفرمایید، (2)این اموال را فرمود شما شریک هستید و خدا شریک است، این یک پنجم برای شما نیست؛ لذا میشود غصب! اینطور نیست که بر آدم واجب عبادی باشد که از مال خودش چیزی را بدهد، برای او نیست اصلاً! نه اینکه یک پنجم را به عنوان حقالزحمهٴ ما بدهید، اصلاً مال برای او نیست! این آیهٴ شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ (3)را هم بعضی از نصوص تطبیق کردند که اگر کسی مال غیر مخمّس را ـ ذمّه نه، «عین» ـ «عین» مالِ غیر مخمّس را مهریه زن قرار بدهد، گرفتار وَ شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ میشود، آن وقت آن بچه حلالزاده درنمیآید. بنابراین مسئله خمس و زکات اینطور است، زیرا برای اینها نیست، فرمود بدهید!
ص: 70
ناقص بودن فهم قرآن در صورت شعار «حسبنا کتاب الله»
پس اصل «أجر» را مرحوم شیخ مفید باید تحلیل میکرد، اینجا سخن از أجر نیست؛ زبان، زبان تشویقی است؛ زبان، زبان ترغیب است. بازگشت آن به هر سمتی که باشد، فرمود من این کتاب را آوردم و این کتاب «الی یوم القیامة» میماند. کتاب که کتاب من نیست! آنکه گفته، شما نبودید تا بشنوید که چگونه گفته! لذا هیچ ممکن نیست که کسی بگوید: «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه»، (1)ما خودمان عرب هستیم میفهمیم. وجود مبارک امام باقر به قُتاده فرمود من شنیدم فتوا میدهی؟ عرض کرد بله، فرمود به چه چیزی فتوا میدهی؟ عرض کرد به قرآن، فرمود تو نبودی در آن صحنه که بشنوی جبرئیل چگونه خوانده و چگونه گفته!! یک حرف را تو نشنیدی، تو «علم الدراسة» داری، امّا «علم الوراثة» که نداری! شما این کتاب را میبینی و خیال میکنی که یک آدم عادی این کتاب را نوشته، آنکه این را فرموده، آن جبرئیلی که آمده چگونه گفته، با چه لحنی گفته، اینها را ما میدانیم؛ لذا بعضی از روایات هست که انسان میبیند با ظاهر آیه هماهنگ درنمیآید. حضرت میفرماید که این لسان، لسانِ تعجّب است یا این آیه، آیهٴ تحقیر است یا این آیه، آیهٴ بیان جاسوسی است یا این آیه، آیهٴ ترحیم است. اگر کسی بگوید: «جاءَ زیدٌ»، یعنی مواظب باشد جاسوس آمد، دیگری که این «جاءَ زیدٌ» را ببیند، میگوید این جملهٴ خبریه است؛ یعنی زید آمد. اگر کسی نبوده و حرف جبرئیل را نشنیده، حرف خدا را نشنیده، چگونه میتواند معنا بکند!؟ این است که در بعضی از روایات دارد که «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه». (2)فرمود آنکه گفته خدا بوده، آنکه آورده جبرئیل بوده، آنکه شنیده پیغمبر بوده، اینها شنیدند که چگونه گفته است؛ اینکه این لسان، لسانِ مسخره است یا لسانِ تحقیر است یا لسانِ تحقیق است یا لسانِ جاسوسی است یا لسانِ ترحیم است. الآن ما که با ترحّم میگوییم، میگوییم زید آمده؛ یعنی بیچاره کمک میخواهد، چیزی به او بدهید برود، در حالی که این را هم با «جاءَ زیدٌ» و جمله خبریه میگوییم.
ص: 71
لازمه فهم قرآن داشتن علم الوراثة و انحصار آن در خاندان رسالت
بنابراین حضرت میفرماید: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه» و سرّ اینکه فرمود من اجرم مودّت قُربیٰ است؛ یعنی من مفسّر آوردم، اینها مفسرّ هستند! خدا هم فرمود: کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ، (1)لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ. (2)اینها عرب بودند، خوشفهم هم بودند، بسیاری از خطبههای نهجالبلاغه را میببینید که حضرت امیر برای همین مردم میخواند، شرح که نمیکرد؛ چه در نماز جمعه و چه در موارد دیگر دارد «قَامَ خَطِیباً»، حضرت این را خوانده. در بیانات نورانی حضرت امیر اینها دو قسمت است: یک قسمت خطبه است و یک قسمت هم خطابه است. خطبه را خیلیها را نمیفهمیدند، برای اینکه خطبه حرف بنده است با مولا؛ خدا این است و...، شاید خیلیها نفهمند و نفهمیدن هم ضرر ندارد، امّا خطابه حرف امام با مأموم است، حضرت اینها را که گفته، آنها میفهمیدند یا نمیفهمیدند؟ حضرت خطبههای نهجالبلاغه را برای چه کسی میخواند؟ برای همین مردم میخواند، اینها این فهم ادبی عربی را داشتند که ظاهر فرمایشات حضرت امیر را بفهمند، آن خطبهها از بحث بیرون است؛ امّا خطابهها را میفهمیدند، چون در محضر حضرت بودند و هملحن حضرت بودند؛ امّا وجود مبارک امام باقر به قُتاده میگوید تو که اصلاً در آن صحنه نبودی! تو «علم الدراسة» داری، مگر قرآن را با «علم الدراسة» میشود خواند؟! «علم الوراثة» لازم است، در «علم الوراثة» انسان باید با او پیوند داشته باشد، نه اینکه درس بخواند! آدم ممکن است درس اقتصاد بخواند، تجارت کند و مال پیدا کند، امّا با درس خواندن که ارث نمیبرد، ارث پیوند میخواهد! فرمود یک رابطه پیوند بندگی با ذات اقدس الهی لازم است که شما آن را نداری، این را خاندان ما دارند! ما که اینها را با درس به دست نیاوردیم، اینها با ارث گیرمان آمد، تو هم که ارث نمیبری؛ لذا براساس چه چیزی فتوا میدهی؟
ص: 72
بنابراین اینکه فرمود: الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی؛ یعنی من مفسّر آوردم، من زحمت کشیدم و این کتاب را که به شما دادم، این کتاب بدون مفسّر نمیشود، همین! این را به زبان أجر بیان کرد.
ناتمامی معنای اصطلاحی «اجر» در آیه و اشعار آن به مفسران واقعی قرآن
نتیجه اینکه اصلاً تعبیر أجر در اینگونه از موارد تام نیست، چه استثنای منقطع باشد که شیخ مفید میگوید و چه استثنای متصل باشد که شیخ صدوق میگوید. این زبان، زبانِ ترغیب است؛ این زبان، زبانِ تشویق است؛ یعنی من زحمت کشیدم این کتاب را برای شما آوردم، مفسّر آن هم هست، کسی هست که برای شما معنا بکند، همین! اینها هم مصباح، هم أعلام هدایت و هم نجوم هستند. دریایی فکر کنید، اینها «سفینه» نجات میباشند؛ آسمانی فکر کنید، اینها «مصباح الهدایه» میباشند و زمینی فکر بکنی «سفینة النجاة» میباشند. بازگشت تعبیرات آسمان و زمینی به این است که من این کتابی را که آوردم یک مفسّر میخواهد؛ این کتاب، کتابِ بشری نیست که شما بگویید «جاءَ زیدٌ» یعنی زید آمد؛ آنکه گفته، چگونه گفته و آنکه شنیده، چگونه شنیده، در این کتاب نیست؛ آنکه شنیده مائیم که به اهل بیت گفتیم. اینکه وجود مبارک حضرت امیر دارد که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با اشارهای یک دَر به روی من باز کرد که از آن دَر هزار دَر و از هر دَری هزار دَر؛ (1)یعنی یک میلیون مطلب را حضرت به من فهماند از این قبیل است. اگر یک روایت معتبری ـ البته روایت باید معتبر باشد ـ آمده دلالت کرده که معنای آیه این است، ما هم که ظاهر آن را نمیفهمیم و قبول میکنیم، برای اینکه این لفظ را چگونه گفتند که نبودیم تا بشنویم، ما ظاهر همین جملهٴ خبریه را میبینیم.
ص: 73
1) الخصال، الشیخ الصدوق، ج1، ص572.
بنابراین اصل چیز دیگری است، آنگاه به نِطاق آیه میرسیم؛ حالا بر فرض شما به آیه اشکال داشته باشی، به این همه روایات چگونه میتوانید اشکال داشته باشید؟! معیار این است که این کتاب بدون مفسّر نمیشود، همین! این دین بدون مبیّن نمیشود، همین! سخن از أجر گفتن و مزد خواستن و اینها نیست، چه اینکه در مسئلهٴ خمس و زکات و اینها سخن از مزد خواستن و اینها نیست. حالا این آخرین بحث ماست که ـ إن شاء الله ـ امیدواریم همه شما در محرّم و صفر مخصوصاً دهه پُربرکت محرّم، نام مبارک ابی عبدالله را که بهترین راه برای تبیین آیات قرآن کریم است، در همین مسیر تفسیر قرآن و عترت حفظ کنید. «وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیَارَتِکُمْ». (1)
موضوع: تفسیر آیات 24 تا 26 سوره شوری
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (۲٤وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (۲۵)وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ وَالْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ (۲۶)) محور اصلی سوره مبارکه «شوریٰ» تبیین وحیمیباشد که آغاز آن از وحی شروع شد:کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (2)و در اثنای این سوره هم بخشهای فراوانی درباره وحیهست، آیه هفده هم چنین است:اللَّهُ الَّذِی أَنزَلَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِیزَانَ وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِیبٌ.
پاسخ قرآن به اتّهام افترا بر اجر رسالت بودن مودّت اهل بیت
بعد از جریان ولایت که مودّت اهل بیت(علیهم السلام) اجر رسالت شد، برخیها درباره خصوص این مطلب یا کل جریان وحیو تهمت افتراء زدند و گفتند ذات اقدس الهیـ معاذ الله ـ نگفته و پیامبر افتراء بسته است. پیامبر را ـ معاذ الله ـ گاهی به عنوان شاعر، ساحر، کاهن و مانند آن معرفی میکردند. قرآن کریم راجع به افتراء دو پاسخ دارد: یکی اینکه این کتاب، کتاب افترایی نیست: مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی. (3)افتراء و دروغ این است که انسان بَدَلی جعل کند؛یک حرف بَدَلیرا که برای این شخص نیست، به این شخص اسناد دهد. خدا میفرماید قرآن چنین کتابی نیست که کسی بتواند بَدَلی جعل کند، مثل این بیاورد و بعد بگوید این برای خداست،مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی؛ مثل اینکه کسی بخواهد بَدَل آفتاب را جعل کند. بله! میتواند یک شئ مصنوعییا یک فرش مصنوعی را بَدَلی بسازد یا ببافد؛ امّا یک آفتاب جعلی درست کند؛ یعنی چه؟ آفتاب قابل جعل نیست! فرمود:مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی،اصلاً آیات قرآن قابل جعل نیست!درباره وجود مبارک پیامبر هم که فرمود:وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی. (4)بنابراین نه فاعل که وجود مبارک حضرت هست، اهل افتراء است و نه قرآن قابل جعل است که کسی آیهای ببافد وبنامِ خدا نسبت دهد، اینگونه نیست. خواه درباره جریان مودّت در قُربیٰ، خواه در جریان اصل وحی، فرمود: أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً. کَذِباًمفعول مطلق برای افتراء است؛منتها از ماده آن فعل نیست؛ مثل «قَعَدتُ جُلُوسَاً» که مفعول مطلق نوعی است و تکرار همان فعل است؛ منتها مادّه آن با ماده فعل فرق میکند، این کِذب هم ماده آن با ماده افتراء فرق میکند؛ ولی مفعول مطلق افترا است:أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً. بنابراین هم از نظر مبدأ فاعلیو هم از نظر مبدأ فعلی این سخن آنها باطل است؛ چه درباره مَودّت در قُربیٰ باشد که بعضی از روایات آمده است ـ مانند آنچه که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) نقل شد درباره خصوص مودّت قربیٰ است (5)ـ یا درباره کل آیه باشد. بعد فرمود: فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ؛ اصلاً ذات اقدس الهی اجازه نمیدهد که کسی به نام قرآن چیزی را جعل کند و به نامِ خدا اسناد دهد. در سوره مبارکه «حاقَّة» مشابه این مطلب آمده است، آیه چهل سوره «حاقَّة» این است:إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ که البته حرف ما را او میگوید! رسول «بما أنه رسول» حرفی جز حرف «مُرسِل» ندارد!یک وقت میگوییم که این سخن را فلان پیامبر گفت، وصف پیامبر را نمیبریم، بلکه اسم او را میبریم و میگوییم ابراهیم یا موسییا عیسی(علیهم السلام) این را گفتند؛ امّایک وقتی میگوییم رسول خدا، رسول «بما انه رسول» جز حرف «مُرسِل» حرف دیگری ندارد!إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ؛ لذا با اینکه قرآن «کلام الله» هست، فرمود قول رسول است، نه قول حضرت پیامبر! رسول «بما انه رسول» حرف «مُرسِل» را میزند. یک وقت میگوییم این حرف ابراهیم است، این میشودحدیث دیگر قرآن نیست؛یک وقت میگوییم حرف موسی است،این میشود حدیث و قرآن نیست؛یک وقت میگوییم حرف عیسی است، این میشود حدیث و قرآن نیست، گرچه آنها هم ریشه وحیانی دارند؛ امّا اگر گفتیم این قول رسول است، رسول «بما انه رسول» حرف «مُرسِل» را میزند، نه حرف دیگری را!إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ٭ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ؛این شاعرانه نیست!قَلِیلاً مَا تُؤْمِنُونَ ٭ وَلاَ بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ. (6)
ص: 75
تفاوت احادیث قدسی با قرآن و روایات
پرسش: حدیث قدسی هم هست، قول؟ پاسخ: نه، تعبیر رسول «بما انه رسول» که گفته شد؛ یعنی میشود قرآن؛ امّا میگوییم وجود مبارک پیامبر فرمود، از پیامبر(صل الله علیه و اله و سلّم)و امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل میکنیم، اینها مُجاز هستند که این مطلب را بگویند، نه اینکه این الفاظ معجزه باشد. یک وقت است که مطلب با لفظ معجزهای وارد میشود که میشود قرآن؛ یک وقت است مطلب با لفظ غیر اعجازی وارد میشود، میشود حدیث قدسی؛ یک وقتی خود مطلب القا میشود که مثل روایتهای معمولی است. این روایاتی که در جوامع روایی ما هست و اهل بیت فرمودند، اینها هم وحی است! اینها که حرف خودشان نیست؛ منتها اصل مطلب چنین است و انتخاب لفظ به وسیله خود معصوم(سلام الله علیهم) است که با حدیث قدسی فرق میکند.وَلاَ بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ٭ تَنزِیلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأقَاوِیلِ ٭ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ؛ (1)اگر ـ معاذ الله ـ او چیزی به نام ما افترا ببندد، ما رگ حیاتی او را قطع میکنیم و قدرت او را هم میگیریم. برخیها خواستند بگویند به اینکه این فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَشبیه آن است؛ ولی شاید مراد این باشد که اگر او بخواهد افترا ببندد، ما راه وحی را قطع میکنیم؛ وقتی راه وحی را قطع کردیم، او چگونه میتواند این حرفها را به ما اسناد دهد؟ فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ.
حق بودن آفرینش جهان و عدم راهیابی باطل در آن
ص: 76
1) حاقه/سوره69، آیه42 و 46.
بعد فرمود به اینکه هر گونه باطلی را ذات اقدس الهی به عنوان فعل مضارع که مفید استمرار است، عطف میکند: یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ؛ یعنی فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ،یک؛وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ،دو؛ اگر الفاظ و کلمات باطل گفتند، قرآن کریم با کلمات خودش اینها را از بین میبرد و اگر افعال باطل داشتند، با کلمات تکوینی از بین میبرد. در عالَم جا برای باطل نیست؛ البته ممکن است چند روزی باطل جولانی داشته باشد؛ ولی فرمود ما این نظام را به حق آفریدیم. بارها این آیات گفته شد که فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأرْضَ که بَاطِلاً (1)یا إِلاّ بِالْحَقِّ؛ (2)یعنی اگر از قرآن سؤال بکنید که شما آسمان و زمین را با کدام مصالح ساختید؟ اگر از یک مهندس سؤال کنند که شما این بِنا و این مسجد را با چه چیزی ساختید؟ او از این مصالح اولیه خبر میدهد. از قرآن بپرسیم که این نظام سپهری با کدام مصالح ساخته شد؟ میگوید با حق ساخته شد؛ لذا باطل را نمیپذیرد، مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّیا مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاًیا وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِین؛ (3)ما اهل بازیگری نیستیم، این نظام بازیچه و نظام باطل نیست، اینها قضایای سلبی است که به آن قضیه موجبه برمیگردد؛ یعنی مصالح ساختمانی عالَم حق است. همانطوری که انسان با حق و صحیح آفریده شد،یک مختصر غذای سمّی اگر وارد معده انسان شود، بالا میآورد، برای اینکه دستگاه گوارش غذای آلوده را قبول نمیکند!یک وقت است که تُنگ خالی است، شما چه سم بریزید و چه عسل بریزید، تُنگ آن را نگه میدارد؛ امّا دستگاه بدن این باطل و بدی را قبول نمیکند، بالا میآورد. فطرت هم همینطور است! جهان هم همینطور است! اگر یک کار باطلی را انسان در جهان انجام دهد، بالا میآورد؛ یعنی خود آن شخص را از بین میبرد، کارهایش را هم از بین میبرد وآنچه که میماند حق است.
ص: 77
محو شدن کلمات باطل با حق و عاقبت از آن پرهیزکاران
کل جهان خیر است! در هر پاراگراف تاریخیوَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ میباشد، نه وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ؛ یعنی در بهشت! آن یک گوشهای از جریان است. در هر صحنه و در هر بازیوَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ است. در هر پاراگراف تاریخی، در هر حکومتی و در هر جریانی آنکه برنده است تقوا است.وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَنه یعنی همه دنیا که برچیده شد و به قیامت که رسیدیم، اهل تقوا را وارد میکنند، آن یک گوشه است! در هر صحنهای ـ چون شما تاریخها را که ورق میزنید، از زمان حضرت آدم تا زمان کنونیـ در هر داستانیسرانجام حق پیروز است واینطور نیست که حق شکست بخورد. در اینجا هم به صورت فعل مضارع فرمود: وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ؛ یعنی وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ که این به نحو تنازع مفعول با واسطه برای هر دو است؛ «وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ بِکَلِمَاتِهِوَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ»؛ اگر حرفهای باطل گفته شد، خدا با حرفهای حق آنها را از بین میبرد و اگر کارهای باطل انجام شد، با کلمات تکوینیآنها را از بین میبرد، چه اینکه از عیسای مسیح به عنوان کلمه یاد کرده است، (1)اینها کلمه هستند. در زیارت نورانی جامعه کبیره هم از اهل بیت به عنوان کلمات «تامّات»یاد شده است.
علم الهی به اسرار انسان و توانایی بر به هم زدن بساط آن
إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ؛ نه ذات اقدس الهیاز قلبهای شما باخبر است، آنچه که در قلبهای شما هم به عنوان دفینهٴ قلبی و راز و رمز قلبیهست، باخبر است. در سه مقطع خدا حضور دارد که شما در بخشی از آنها حضور دارید؛ شما در بخشهای عادی خودتان حضور دارید:إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ، (2)خدا میداند و شما هم میدانید؛ برخی از اسرارتان را که خودتان میدانید و دیگران نمیدانند، خدا میداند؛ رازِ راز را که در درونِ درون شما نهفته است و خودتان باخبر نیستید، خدا میداند و شما نمیدانید إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ ٭ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ، وقتی سرّ را میداند «جَهر» را به طریق اولیٰ میداند!إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ ٭ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ؛ یعنی «یَعْلَمُ الجَهرَ و السِّر». وَأَخْفَی، اخفای از سرّ را هم که خود شما نمیدانید! وقتی ما کالبدشکافی کردیم،سرّ درونتان را درآوردیم و به شما نشان دادیم، آنگاه میفهمید که در درون شما چنین فتنهای بود.بنابراین نه اینکه خدا «صدور» را میداند، «ذات الصدور» را هم میداند؛ یعنی آن اسراری که در سینه هستند و صاحب سینه میباشند را هم میداند، پس قبل از اینکه شما آنها را به ظاهر بیاورید، خدا میداند و بساط آن را بهم میزند:إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ. ص: 78
نکته أدبی دال بر عام بودن توبهپذیری خدای سبحان
بعد فرمود راه برای همگان باز است:وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ، گرچه قبول با «مِن» هم استعمال شده است، وقتی گفتند:إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ، (1)این آن نکته زائد را ندارد؛ ولی وقتی با «عَن» ذکر شود، چون «عَن» مفید تجاوز است؛ یعنی گاهی ممکن است که توبه کمبودی هم داشته باشد؛ آن توبه علوی که در نهج گفته شده است، ممکن هست به آن صورت نباشد و کمبودی هم داشته باشد. قبول آن مقداری که صحیح است،یک؛ گذشت و تجاوز از آن مقداری که باید بیاید و نیامده، دو؛ این با کلمه «عَن» ادا میشود. یک وقت میگوییم: «یقبل التوبة منه»، «تقبل منه»،«یتقبل الله من المتقین»؛ یعنی هر چه داد، خدا میگیرد، امّا وقتی با کلمه «عَن» بکار میرود که مفید تجاوز است: «یقبل التوبة متجاوزاً عمّا بقی علیه مما لم یَتُب»، این یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِمیشود. این در بحث سوره مبارکه «توبه» گذشت که هُوَ یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ، (2)این بحث گذشت که «أخذ صدقه» و قبول «عَن عباده»، نه «مِن عباده»، بعد وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ؛ خدا، خداست! فرمود بیتوبه هم ما میپذیریم؛ منتها یَقْبَلُ التَّوبَةَبه نحو موجبهٴ کلیه است، از هر تائبی خدا قبول میکند!این وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ اینها هیچکدام صور موجبه کلیه ندارد، جمیع عباد ندارد! اینها همهشان «فی الجمله» است، قضیه مهمله است که به اصطلاح در زمره قضیه جزئیه است،سیئات را از چه کسی قبول میکند؟ سیئات جمع محلاّ به الف و لام است؛ امّا از چه کسی قبول میکند؟ این لِمَن یَشَاءُ (3)است.
ص: 79
فرق بین شرک و غیر آن در بخشش الهی
در سوره مبارکه «نساء» این آیات گذشت که فرمود: إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ؛خدا شرک را نمیآمرزد، شرک حتماً توبه میخواهد!إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ،یک قضیه؛وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ مادون شرک را، البته بیتوبه، چون شرک را هم با توبه قبول میکند، این همه مشرکین صدر اسلام بودند که توبه کردند و سلمان و اباذر شدند. إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ؛ یعنی بیتوبه، وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ؛ یعنی بیتوبه؛ امّا لِمَن یَشَاءُ،این به نحو موجبهٴ جزئیه است که قضیهٴ مهمله است، چه کسی هست؟ از چه کسی؟ پدر شهیدی، برادر شهیدی یا پدر طیّب و روحانی؟ از چه کسی معلوم نیست؛ لذا قضیه موجبهٴ جزئیه است و انسان بین امید و خوف به سر میبرد، شاید خداوند قبول کند و شاید قبول نکند. وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ؛ امّا آنچه آمده است که لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً، (1)این برای توبه است، چون بعد آن دارد ـ سیأتی إن شاء الله ـوَأَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا. (2)«فتحصل» شِرک بیتوبه اصلاً قبول نمیشود، غیر شرک بیتوبه قبول میشود؛ امّا لِمَن یَشَاءُ و مشیت او هم حکیمانه است. با توبه همه گناهان بخشوده میشود،زیرا «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، (3)لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً؛همه گناهها با توبه بخشوده میشود، چون بعد دارد که وَأَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا، اینجا هم وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ به نحو قضیه موجبهٴ جزئیه است، از چه کسی؟ بیتوبه البته! چون توبه که در جملهٴ قبل بود، بیتوبه خدا قبول میکند؛ ولی بالاخره یک راهی باید باشد که انسان با ذات اقدس الهی پیوند داشته باشد.
ص: 80
تبیین نظریه مختار در وجوب پذیرش توبه توسط خدای سبحان
قبول توبه را ـ متأسفانه ـ معتزله واجب «علی الله» میدانند و اشاعره که منکر حُسن و قبح عقلی هستند، فخر رازی میگوید ما میگوییم کهقبول توبه به عهدهٴ خداست، میخواهد بپذیرد و میخواهد نپذیرد. ما امامیه میگوییم قبول توبه واجب هست؛ امّا نه آنگونه که معتزله میگوید، ما نمیگوییم که واجب «عَلَی الله» است که قانونی بر خدا حاکم باشد، میگوییم واجب «عَنِ الله» هست؛ یعنی ذات اقدس الهییقیناً این کار را میکند، نه یقیناً باید بکند! چیزی بَر خدا حاکم نیست! ما یقین داریم خدا مؤمنان را به جهنّم نمیبرد، نه اینکه قانونیاست که حاکم بر خداست؛ این قانونی که حاکم بر خدا باشد باید امر وجودی باشد،یک؛کارِ خدا هم نباشد، دو؛ این عین شرک است، سه؛زیرادر این صورت چیزی بیرون از حیطه قدرت الهی باید باشد و بر خدا حکومت کند.پرسش: اگر قانونی باشد که حتماً بر علیه خداست؟ پاسخ: نه، قانونی است «عَن الله»، فرمود: إِنَّ اللَّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ. (1)بله، ما یقین داریم خدا دروغ نمیگوید، خدا خُلف وعده نمیکند، این را یقین داریم؛ امّا نه «یَجِبُ عَلَی الله» است، بلکه «یَجِبُ عَنِ الله» است. فرق ما امامیه با معتزله و اشاعره مشخص شد؛ اشاعره که منکر حُسن و قبح عقلی هستند، میگویند خدا توبه را میخواهد بپذیرد یا نپذیرد و معتزله میگوید بر خدا واجب است که توبه را قبول بکند، ما میگوییم یقیناً خدا توبه را قبول میکند،«یَجِبُ عَنِ الله» است، نه «یَجِبُ عَلَی الله»! این بخشها را جناب فخر رازی بیان کرده که تتمیم آن با این وضع بیان شد. (2)
ص: 81
فرق فقه و کلام در معصیت بودن افکار پلید
وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ چه با فعل قلبی، چه با فعل قالبی، فرمود:إِن تُبْدُوا مَا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبَکُم بِهِ اللّهُ. (1)ممکن است که در فقه آن نیتهای پلید قبل از ظهور معصیت تلقّی نشود، هَمِّ به گناه، گناه نباشد، امّا همانطوری که در بحثهای تجرّی و مانند آن مستحضرید،نیّت پلید از خُبث سریره حکایت میکند و کیفر معاد دارد. دیدگاه علامه طباطبایی در مشروط بودن استحباب دعای مومن به عمل صالح
وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ،کفر و کفّار حکمشان آن است؛ امّا ایمان و عمل صالح را خدا استجابت میکند. برخیها خواستند بگویند که مؤمن که عقیده «طیّب و طاهر» دارد و «عمل صالح» دارد؛ یعنی حُسن فاعلی و فعلی هر دو ضمیمهٴ هم است، اگر دعا کند خدا دعای او را مستجاب میکند، وَیَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِو مانند آن؛ امّا تعبیر سیدنا الاستاد این است که خود ایمان خواستن است و خود «عمل صالح» دعاست؛ ایمان و عمل صالح را خدا اجابت میکند. ما وقتی که مؤمن شدیم، وقتی که «عمل صالح» داریم انجام میدهیم، با خدایمان گفتگو میکنیم که این گفتگو را خدا اجابت میکند.وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ آنچه که اینها گفتند را ذات اقدس الهی پاسخ مثبت میدهد، گذشته از اینوَیَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِدر برابر مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا، (2)در قبال مؤمنان، کافران هستند که خدا جوابی ندارد، چون اینها دعا و خواستهای ندارند و از فضل خدا هم محروم میباشند، بلکه عذاب شدید دامنگیر اینها خواهد بود.«فتحصل» که نه قرآن جعلی و بَدَلی پذیر است و نه صاحب قرآن و هر دعایی هم با پاسخ مثبت همراه است. ص: 82
موضوع: تفسیر آیات 24 تا 28 سوره شوری
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (۲٤وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (۲۵)وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ وَالْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ (۲۶)وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ (27)وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ (28)) مراتب سهگانه قبولی عامل و عمل و درجه عالی آن
قبول مراتبی دارد: مرتبه ضعیف و متوسط و قوی که مترتّب بر آن عمل است؛ عملِ ضعیف قبولِ ضعیف دارد، عملِ متوسط قبولِ متوسط دارد و عملِ قوی هم قبول کامل دارد. اینکه فرمود: إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ، (1)اینطور نیست که اگر کسی متّقی نبود و نماز و روزهایرا انجام داد خدا قبول نکند؛ شرط قبول عمل، تقوا و عدل نیست، تقوا بالاتر از عدل است،«التُّقَی رَئِیسُ الْأَخْلَاق». (2) اینچنین نیست که شرط صحّت عمل، تقوایا عدل باشد،آن شرط صحت امامتِ امام و امثال آن است، وگرنه عمل ـ نماز و روزه ـ که واجد شرایط و فاقد موانع باشد نماز و روزه مقبول است؛ امّا همراه با«إِنَّمَا» کهفرمود:إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ،تقوای در متنِ عمل است که واجد شرایط باشد و فاقد موانع باشد لازم است؛امّا تقوای عامل در غیر حوزه عمل لازم نیست، این شخص باید در نماز دارای تقوا باشد؛ یعنی واجد شرایط و فاقد موانع، امّا بیرون نماز اگر معصیت کرده، کاری به صحّت نمازو قبولی نماز ندارد؛ ولی اگر آن مرحله کاملهٴ قبول بخواهد نصیب این نمازگرار و روزهگیر شود، باید با تقوا باشد.این یک مطلب.
ص: 83
مطلب دیگر این است که گاهیخدا عمل را قبول میکند و گاهی عامل را قبول میکند؛ عمل را که قبول کند، به عامل پاداش میدهد و عامل را که قبول کرد، تحت ولایت خود قرار میدهد و ولیّ اومیشود که اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَآمَنُوا. (1)وجود مبارک حضرت مریم(سلام الله علیها) را خدا قبول کرد، نه عمل او را! فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً، (2)وقتییک گوهر انسانی را خدا قبول کند، او دیگر تحت ولایت اوست و خدا ولیّ اوست.
بیانات نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برابر این آیه هست که إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ؛ (3)خدا ولیّ مؤمن نیست،خدا ولیّ«الذّین عملوا الصّالحات» نیست، ولیّالصَّالِحِینَ است؛ تا گوهر ذات صالح نباشد، تحت ولایت «الله»قرار نمیگیرد، فرمود:إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ، نه «یتولی الّذین آمنوا و عملوا الصالحات»!
بنابراین قبول مراتبی دارد که مرحلهٴ عُلیای قبول،پذیرش گوهر ذات عامل است، چه اینکه مریم را خدا قبول کرد؛ وقتی مریم را قبول کرد، کارهای اورا هم به عهده گرفت؛ وقتی کارهای او را به عهده گرفت، فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا میشود،فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (4)و مانند آن میشود. بنابراین اگر کسی بخواهد عمل او مقبول شود، قبول مراتبی دارد و تا مادامیاست که در حوزهالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (5)به سر میبرد. اگر بخواهد گوهر ذات اومقبول حقشودکه تحت ولایت «الله» قرار بگیرد، باید گوهر ذات او صالح باشد. خدا تنها عمل خوب راقبول نمیکند و عمل خوب به آن بالا نمیرسد، اگر گوهر ذات طوری شد که «لاَ رَیْبَ فِیهِ» شد، او تحت ولایت «الله»قرار میگیرد.پرسش:... چگونه معنا میکنیم؟پاسخ: بله، چون مشخص کرد. قرآن کریم وقتی که ولایت ذات اقدس الهی نسبت به رسولش(صلی الله علیه و آله و سلم)را مشخص کرد، برهان را با آن ذکر کرد، فرمود: إِنَّوَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ، دوبرهان در این مسئله است:یکی اینکه او صاحب کتاب است و کتاب عامل صلاح است و خدا هم متولّی هرکسی نیست، متولّیالصَّالِحِینَ است، نه «الذین عملوا الصالحات».آنجا که گفته شد:اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا، دیگر«عملوا الصالحات» در آن نیست، این گوهر ذات وقتی پاک شد، تحت ولایت «الله» است، آن وقت ذات اقدس الهیبرابر قُرب نوافل (6)و امثال آن با زبان او حرف میزند.
ص: 84
فتحصّل که قبول سه مرحله دارد،یک؛ قبول گوهر ذات خارج از مراحل سهگانه است، دو؛ اگر کسی بخواهد تحت ولایت «الله» قرار بگیرد که خدا کارهای اورا به عهده بگیرد، باید گوهر ذات او صالح شود، سه.پرسش: حضرت مریم موردی است و لفظ قبول برای اعمال آدمهاست؟ پاسخ : بله، اگر آن شخص عمل صالح نمیداشت، صلاح به گوهر ذات او نمیرسید! این برهانی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اقامه میکند، این است که خدا متولّی«صالحین» است. مریم(سلام الله علیها) «من الصالحات» است، نه «الّذین عملوا الصالحات». تازه در بحثهای آیه مربوط به حضرت ابراهیم گفته شد: وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ تازه در قیامت «صالحین» تعبیر شده به اهل بیت(علیهم السلام). (1)اینطور نیست که هر کسی صالح شود، گوهر ذات هر کسی به صلاح راه پیدا کند،یعنی ذاتش طوری است که هیچ چیزی در آن جز توحید حق نیست، چنین آدمی مصداق کامل آن اهل بیت میباشند و آن روایت هم در ذیل همین آیه وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ است.
بنابراین وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) از بس موحّدانه عبادت کرد صالح شد، آنگاه ذات اقدس الهی او را قبول کرد. برهان پیغمبر هم این است که إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ، چون اگر کسی بخواهد گوهر ذاتش صالح شود، از راه ایمان به کتاب و عمل به کتاب است: نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ، نه «یتولّی الّذین آمنوا و عملوا الصالحات»! آنهایی که کار خوب انجام میدهند، در مراحل وُسطی قرار دارند یا حداکثر در مراحل عالیه،در بحث قبول فعل قرار دارند؛ امّا اگر گوهر ذاتش بخواهد قبول شود، باید ذات صالح باشد و ذات هم وقتی صالح است که در آن هیچ چیزی جز توحید نباشد.پرسش: حدیث قرب نوافل شامل نوافل نماز میشود یا کلّ نوافل را در برمیگیرد؟پاسخ: نوافل مطلقا نوافل است، گاهی میبینید که پیغمبری را خدا نافله میداند. نافله یعنی زائد بر فریضه که فرمود ابراهیم فرزند میخواست به او اسحاق دادیم که پیغمبری در آینده خواهد بود: وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً، (2)آن فرزند دیگر که پیغمبر بعدی است نافله است؛ او از ما فرزند میخواست، ما به او هم فرزند دادیم و هم نوه دادیم،یک پیغمبر میشود فریضه و یک پیغمبر میشود نافله.
ص: 85
تبیین شمولبخشی الهی بر گناه صغیره و کبیره
فرمود: وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ،در قرآن کریم سیئه دو قسم است:یک وقت میگویند سیئه در قبال کبیره قرار میگیرد، منظور از سیئه گناه صغیره است که فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم، (1)این تقابل نشان میدهد که سیئات در مقابل کبیره است، اگر کسی در طول عمر موفق شد و گناه کبیره را مرتکب نشد و گاهی به صغائر مبتلا شد، خدا وعده بخشش داده است؛یک وقت است که در مقابل کبیره نیست، خود «السیئات» با الف و لام بازگو شد، هر دو را شامل میشود، البته عفو از سیئات اگر با توبه باشد که داخل در جمله قبل است و اگر نباشد که قضیه «فی الجمله» است و نه «بالجمله»، چون ذات اقدس الهی برخی از گناهان کبیره را هم بیتوبه میبخشد، امّالِمَن یَشَاءُ، (2)مشیت الهی هم به علم ذاتی اوست و برابر حکمت هم عمل میکند، این بیان نورانی امام سجاد که فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل» همین است؛یعنی با هیچ توسلی، با هیچ وسیلهای و با هیچ کاری نمیشود که از خدا بخواهیم یک کار غیر حکیمانه انجام دهد و هیچ وسیلهای این سِمَت را ندارد که از خدا کار غیر حکیمانهای را صادر کند. این از غُُرَر بیانات حضرت در صحیفهاست:«یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»؛امّاوَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَهشداری است. فرمود هر چه که شما عمل میکنید خدا میداند، در آن اضلاع سهگانه مشخص شد که جَهرتان را خدا میداند، سرّتان را که خود شما هم میدانید میداند، اَخفای از سرّ را که در درونِ درون شماست و از شما مخفی است و در قیامت زمانی که از درون شما کالبدشکافی کردیم آن وقت میفهمیدکه خدا هم میداند،وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی؛ (3)اخفای از سرّ را هم میداند. فرمود: وَیَسْتَجِیبُ ﴿الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتیا به تعبیر جناب زمخشری در کشّاف (4)و همفکران اویک «لام» در اینجا تقدیر است؛یعنی «یَسْتَجِیبُ للّذِینَآمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَات» این هم یک معنا.یا به تعبیر سیدنا الاستاد که «لام» نخواهد، (5)ایمان و عمل صالح خودش درخواست است و ذات اقدس الهی این درخواست را پاسخ میدهد و قبول میکند. جناب زمخشری میفرمایند: وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ نشان میدهد که استجابت برای خود ایمان و عمل صالح است، نه اگر «الذین آمنوا و عملوا الصالحات اذا دعا الله یستجیب لهم»، «و یستجیب للذین آمنوا و عملوا الصالحات اذا دعاه»، آن چیزیکه زمخشری و همفکران او گفتند اینطور است. سیدنا الاستاد میفرماید که خود ایمان و عمل صالح درخواست است و خدا هم این را به قرینه وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِجواب میدهد؛ هم عمل صالحشان را میپذیرد، هم بیش از آن مقداری که اینها استحقاق دارند از فضل خود به اینها عطا میکند که مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا، (6)امّا وَالْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ عذاب شدید متعلق به اینهاست، برای اینکه اینها نه ایمان دارند و نه عمل صالح.
ص: 86
رسمالخط قرآنی بودن حذف «واو» در بعضی از کلمات
در آن آیه قبل که فرمود: وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ،طبق ظاهر آن باید که کلمه حرف «واو» ذکر میشد، ولی اینجا در نوشتن نیامده است؛ «یَمْحُوا» باید نوشته میشد که وجهی ندارد، چون مجزوم نیست که «واو» افتاده باشد و همچنین عطف بر یَخْتِمْهم نیست، آنجا ـ فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَـ اگر عطف بر یَخْتِمْ بود، «واو» به جزم ساقط میشد؛ ولی عطف بر آن نیست، عطف بر جمله فَإِن یَشَإِاست؛ لذا حذف این «واو» براساس کتابت خطی، قرآنی و امثال آنهاست. در چند جای قرآن کریم هم «واو» بدون اینکه نکته ادبی داشته باشد حذف شده است؛یکی در سوره مبارکه «اسراء» آیه یازده است که آنجا فرمود: وَیَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُبِالْخَیْرِ، آنجا «واو» ندارد، با اینکه باید «واو» داشته باشد.یا در بخشهای پایانی سوره مبارکه «علق» که سجده واجب بعد از آن است، آنجا دارد که فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ، (1)این امر غایب و مجزوم است که «واو» افتاد، امّا در سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ (2)اینجا «واو» دلیلی ندارد که افتاده باشد. حذف «واو» در سَنَدْعُ، حذف «واو» در یَدْعُ الْإِنسَانُ، با حذف «واو» در یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ به کتابت قرآنی برمیگردد، نه نکته ادبی.
وعده الهی به نحو باطل با جریان امواج «حق» در عالَم
اینکه فرمود:یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ، این آیه نمیرساند که با چه چیزی باطل را محو میکند، فقط دارد که باطل را محو میکند و حق را تحقیق و تثبیت میکند؛ ولی در سوره مبارکه «انبیاء» مشخص کرده که با همان حق باطل را سرکوب میکند. سوره مبارکه «انبیاء» آیه هجدهچنین است:بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ؛ دِماغ و مغز باطل را به وسیله حق درمیآوریم، نه اینکه باطل مغز دارد و ما مغزکوب میکنیم؛ وقتی حق خودش را نشان دهد، بیمغزیِ باطل روشن میشود. در جریان فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا، (3)آنجایی که مثال ذکر میکند روی این سیل «زَبَد» هست ـ «زَبَد» همان کَف روی آب است، این کَف و حباب، بیمغز است،درونش چیزی نیست ـ لذا فرمود: فَیَذْهَبُ جُفَاءً، «جُفَا»یعنیآببُرد؛ کسی کاری به این کَف ندارد،در همین سیل که در حرکت است این کَفها از بین میروند. فرمود امواج حق در عالَم جاری است، باطل یک سلسله کَفهایی هستند که روی این آب میآیند، کسی کاری با آنها ندارد! این سیل خروشان در حال خروش خود این کَفها را از بین میبرد،فَیَذْهَبُ جُفَاءً؛ لذا آیه سوره مبارکه «انبیاء» که دارد با حقّ باطل را سرکوب میکند، این ارشاد به نفی موضوع است، نه اینکه باطل مغزی دارد و مغزش با حق کوبیده میشود، بلکه بیمغزی او روشن خواهد شد. فَیَدْمَغُهُیعنی «یظهر أن لادماغ له»؛یعنی ظاهر میشود که مغزی ندارد. پس این آیه محل بحث که دارد یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ روشن میشود که با حق، بیمغزی آن باطل را خدا روشن خواهد کرد:وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ؛ حق را با رحمت واسعه خودش تثبیت میکند بِکَلِمَاتِهِ، البته ممکن است این بِکَلِمَاتِهِ مفعول واسطه به نحو تنازع باشد، البته هم برای فعل یَمْحُو هم برای فعل یُحِقُّ.
ص: 87
تبیین لطافت تأمین ارزاق مؤمنان
در بحثهای قبلیـ آیه نوزدهـ فرمود: اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ، خدای سبحان به همه روزی میدهد، بارها به عرض شما رسید که تمام مار و عقربها عائله او هستند؛ حالا کسی نباید بگوید که آن خرس قطبی«نجس العین» است یا حرام گوشت است! فرمود این خرس عائله من است، آن مار و عقرب عائله من است، همه اینها پرونده دارند و من مسئول روزی اینها هستم! در سوره مبارکه «هود» دارد که وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا، (1)با «عَلی» تعبیر کرده! فرمود من موظف هستم! خودم را موظف میدانم که به این مارها، به این عقربها و به این خِرسها غذا برسانم،شما به اینها اصلاً کار نداشته باش! این پُر کردن شکم برای آنها هم هست؛ ولی برای شما مؤمنان یک چیز دیگری است. هر کس دامدار است، کشاورز است، مدرّس است، کارمند و کارگر است درآمدی دارد، فرمود من نمیخواهم که چشمش به این درآمد باشد، من میخواهم چشمش به دست من باشد! چقدر این آیه شیرین است! در سوره مبارکه «طلاق» فرمود: وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، (2)مؤمن آن است که چشمش به پیشه، به دامداری، به شغل، به شهریه، به تبلیغش و سخنرانیاش نباشد!البته ما وظیفه داریم که کار کنیم،فرمود تو وظیفهات این است که کار بکنی!لکن هرگز چشمت به درآمدت نباشد، تو ببین من چه چیزی به تو میدهم! این میشود: أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، (3)چقدر این آیه شیرین است خدا میداند! فرمود: وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ؛اگر براساس شکم بخواهید حساب کنید،شکم تمام مار و عقربها را من سیر میکنم، آن خرس قطبی را هم سیر میکنم. شما کار دارید و باید هم کار کنید ـ حالا یا این کارهایی که ما میکنیم یا واجب عینی است یا واجب کفایی ـ فرمود چشمت به این درآمد نباشد، آن وقت مؤمن همیشه راحت است! دیگر تَرسالی و خشکسالی برای او فرق نمیکند و به این فکر نیست که امسال چه شد، فلان چیز تحریم شد و فلان چیز تحریم نشد، راحتِ راحت است! برای اینکه فرمود من تأمین میکنم و تو فقط چشمت به دست من باشد، نه اینکه چشمت به مزرعه و درآمدت باشد، این میشود:أَلاَبِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، نه اینکه آدمییک «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» بگوید و آرام باشد. اینکه فرمود:وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ،یعنیاین!در آیه نوزده هم کهفرمود:اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ؛ او از راه مستور و راهی که هیچ کسی پیشبینی نکرد و نمیداند بندگان خودش را تأمین میکند. الآن اینجا هم فرمود خیلیها علاقهمندند که سِعهٴ رزق داشته باشند،خیلی از کسانی که سِعهٴ رزق دارند را دیدید که به فساد مبتلا شدند:کَلاَّ إِنَّ الْإِنسَانَ لَیَطْغَی ٭أَن رَآهُ اسْتَغْنَی، (4)اگر خود را در اثر مال بینیاز از «الله» ببیند گرفتار طغیان خواهد شد. قبلاً هم مکرّر این آیه را شنیدید که خیلی از ماها اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم؛مانند اینکه میگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم، مگر قارون غیر از این گفت؟! گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی. (5)بسیاری از ماها گرفتار این خطر هستیم،مثلاً میگوییم ما سیـ چهل سال درس خواندیم و عالِم شدیم، مگر آن محروم غیر از این میگفت؟ گفت من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم، گفتند در نماز و در تعقیبات نماز بگویید:«اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک»، (6)این تعقیبات نماز خیلی راهگشاست! هرگز دهن باز نکنیم و نگوییم ما سی ـ چهل سال زحمت کشیدیم و درس خواندیم مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، خیلیها آمدند و نشد!بنابراین آن کریمهای که فرمود: وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ،با این آیه نوزده سوره مبارکه «شوری» که محل بحث است:اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِهماهنگ است.یک وقت است إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ، (7)بله این با آیه شش سوره مبارکه «هود» هماهنگ است وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا. این هم را عنایت کردید این همایشهایی که دانشمندان ما سالانه برای تشخیص بیماریهای مشترک بین انسان و دام برگزار میکنند، یک کار علمیو محققانه است، امّا ما تنها چنین همایشیرا نمیخواهیم که در آن مشترکات بین انسان و دام مشخص شود، همایشها و کنگرههاییمیخواهیم که برای تبیین مشترکات انسان و فرشته است جایش خالی است. ما با فرشتهها مشترکاتی داریم! ما آن نیستیم که تمام جواب بیماریهای ما از آزمایشگاه موش دربیاید، ما مشکلاتی هم داریم که جواب آنها از آزمایشگاه فرشتهها درمیآید! قرآن کریم ما را دعوت کرده به اموری که آنها اوصاف فرشتگان هستند؛ فرشته کریمه است، فرشته عادل است، فرشته معصوم و عفیف است. فرمود:«لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلَائِکَة»، این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه است. ما مشترکات بین انسان و فرشته داریم، برای اینکه اینها فرّاشان ما هستند!«إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِه» (8)همین است! آنها فرّاش ما هستند که چه چیزیاز ما بگیرند؟ بگویند که شما با ما مشترکات دارید، «اُولوا أجنحه» شوید و شما هم پَر در بیاورید! این بیان نورانی حضرت امیر استکه ـ در نهجالبلاغه ـدر جواب دربار اموی فرمود: به ما گفتند خودستایی نکنید و ما هم میگوییم چشم! فرمود اگر نبود این نهی حضرت که نهی کرد که «وَ لَوْ لَا مَا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ»، (9)ما میگفتیم که چه کسانیهستیم، امّا دهان ما بسته است و نمیتوانیم بگوییم که ما چه کسانیهستیم؛ ولیای معاویه اجمالاً بدان، خیلیها میروند جبهه شهید میشوند، ما اگر شهید دادیم میشود سید الشهداء، این عموی من است! خیلیها میروند جبهه جانباز میشوند و دست میدهند، ولی برادرم جعفر وقتی که رفت در موته و دستهایش را داد، دو بال خدا به او داد که شده جعفر طیار، طیار کجاست؟ (10)اینأُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنَی وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَاین جناحها این بالها را پهن میکنند:«لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ». پس فرّاشی طالبان علوم الهی را اینها به عهده میگیرند، اینها به ما میگویند روی پَر ما نشستهاید، تو هم پَر دربیار! وقتی پر درآوردی پرواز میکنی، نه مثل این پرندهها که به طمع تالاب از شمال به جنوب و از جنوب به شمال حرکت کنند، اگر کسی پَر درآورد و شده جعفر طیار، از جهت حرکت میکند نه در جهت! او قطب جنوب و مانند اینها نمیخواهد، از شش جهت به درمیآید.بعداز این، نوربه آفاق دهم ازدل خویش ٭٭٭ که به خورشید رسیدیم و غبار آخرشد سفر و سخن آخر شد، این راه است! فرمود من نمیخواهم شما مثل حیوانات دیگر چشمتان به مزرع و مرتعتان باشد یا به درآمد و شهریهتان باشد:اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ،یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ، آنجا هم که فرمود مؤمن کسی است که وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ این است!این پرورش قرآنی است! این هم ولیّ پرور است!
ص: 88
1) هود/سوره11، آیه6.
2) طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
3) الرعد/سوره13، آیه28.
4) علق/سوره96، آیه6 و 7.
5) قصص/سوره28، آیه78.
6) مناسک جامع حج، ناصرمکارم شیرازی، ج1، ص419.
7) ذاریات/سوره51، آیه58.
8) الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص34، ط اسلامی.
9) تفسیرنمونه، ناصرمکارم شیرازی، ج22، ص552.
10) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج15، ص182.
حکیمانه بودن تأمین ارزاق مادّی و معنوی انسان
فرمود که خدا یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ،وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا، وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِمیدانید که مختصر مالی خدا به بعضی از افراد داد چگونه فساد میکنند؟! ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ (1)اگر این مال دست خیلیها باشد آن وقت چگونه خواهد شد؟ وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ، این را بعضی از بزرگان گفتند که علوم و معارف هم همینطور است! ببینید برخیها یک چند کلاس درس یا چند مطلب یاد گرفتند این سینه را وجب میکنند و میگویند یک وجب سینه این همه علم! چه مشکلاتی برای خودشان و دیگران ایجاد میکنند! فرمود ما سواد و علم را هم به هر کس نمیدهیم؛ مثل مال و روزی ظاهری. برخیها چهار کلمه بیشتر یاد بگیرند:لَبَغَوْا فِی الأرْضِ، داعیههای فراوانیدارند، هتک حرمتی دارند و حرمت دیگران را رعایت نمیکنند؛ روزی هم همینطور است، روزی ظاهر اینطور است و روزی باطنی هم اینطور است، چارهای برای ما جز پذیرش «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک» و راضی به قضای الهی بودن نیست.وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ؛اولاً فرمود تمام کارهای من حساب شده است،کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ، (2)یک؛إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ، (3)دو؛وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ، (4)سه؛ هر چیزی حسابی دارد، امّا به برخیها نه علم زائد میدهیم و نه مال زائد میدهیم؛ علم زائد بدهیم داعیه پیدا میکند و نشانهاش فلان شخصاست؛ مال زائد بدهیم طغیان میکند و نشانهاش فلانشخصاست،بعضیها را نشان میدهد، فرمود شما خیلی اصرار نداشته باشید به اینکه آنچه شما میخواهید بگیرید، اصرار داشته باشید که به قضای الهی راضی باشید،ما هم طبق مصلحت شما آبروی شما را حفظ میکنیم. وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُإِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ؛اواهل خُبره است، بصیر است و میداند چه چیزی مصلحت دارد و چه چیزی مصلحت ندارد.
ص: 89
رضای به قضای الهی بهترین راه آرام بخشی انسان
بنابراین بهترین راه خواستن رضای الهی است که «رِضَی اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْت»، (1)این بیان نورانی سیدالشهداء در قتلگاه بود! بهترین راه این است و آدم راحت زندگی میکند؛زیرا او أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (2)است!أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَیعنی چه؟ آیا فرض دارد که ما نسبت به خودمان «ارحم» از خدا نسبت به خودمان باشیم؟ پس این ـ معاذ الله ـ چنین میشود که او «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین» مطلق نیست، اگر او «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین» مطلق است ـ کما هو الحق ـ پس خدا از خود ما به ما مهربانتر است! اگر او به ما از خود ما مهربانتر است، پس گِله برای چیست؟! اگر کسیـ خدای ناکرده ـ خیال کند که رحم او به خودش، بیش از رحم خدا به اوست این مشکل توحیدی دارد. خدای سبحان «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین بِالقُول المطلق» است؛یعنی رحم خدا به ما از رحم خود ما به ما بیشتر است، رحم خدا به کودک از رحم مادر به کودک بیشتر است. این میشود:أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ مطلق، آن وقت میشود: أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُکه آدم راحت است.
به کار بردن غیث برای باران از لطیفترین تعبیرات قرآنی
وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ یَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ، چقدر این کتاب شیرین است!همین باران کهدر فارسی و تازی ما میگوییم باران و آنها میگویند «مطر»؛ امّا شما تفاوت یک مهندس را با یک بنّای عادی و سنّتی ببینید! این سنگهایی که از دل کوه درمیآید، این قلوه سنگ ناصاف است،«کثیر الاضلاح» غیر منتظم است، این بنّا با چهار روش سنّتی چکش به دور و اطرافش میزند و این را لای دیوار میگذارد و این هم با یک تکان از بین میرود؛ ولیوقتی همین سنگ معدِنی را شما به مهندسین ایتالیا دادید این میشود مرمر شفاف و صاف، این هم زیور و زینت است، هم وقتی لای دیوار رفت مستحکم است. قرآن کریم لغتتراشی کرده، این کلمات را تراشیده، ناصافیهایش را صاف کرده و این را جایی به کار برده که هنری است.«غیاث»یعنی پناهندگی، باران را که قیاس نمیگویند! فرمود مشکل شما را این آب حلّ میکند؛ لذا ما از آن به عنوان «غیث»یاد میکنیم:یُنَزِّلُ الْغَیْثَ، تعبیر به «مطر» نیست. مگر شما «یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ أَغِثْنِی» (3)نگفتی ؟ ما برای شما «غیث» فرستادیم مگر شما نخواستید مشکل اقتصادی شما با اقتصاد مقاومتی حلّشود؟ ما برای شما «غیث» فرستادیم. او «غیث» میفرستد ببینید چقدر این لغت را تراشیده و مثل مرمر ایتالیا منظم کرده! در فقیر همین طور است! ما در فارسی میگوییم گدا، عرب هم اگر کسی چیزی نداشته باشد میگوید «فاقد» ، امّا قرآن کریم آمده این را تراشیده و به صورت مَرمَر زیبا درآورده، گفته ملتی که جیبش خالی است کیفش خالی است فقیر است، فقیر نه یعنی گدا، فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است، او قدرت مقاومت ندارد. ملتی که ویلچری است چه مقاومتی است؟ آن قدر این کلمات را تراشیده، زیبا کرده، هنری کرده و در نهایت دلپذیر کرده است. مسکین هم همینطور دارد؟! مسکین؛یعنی زمینگیر. ما که این تعبیرات را نداریم، با اینکه فرهنگ ما تا حدودی فرهنگ غنی است، عرب هم آنقدر قوی و هنرمند نبود! این فخر رازییک بیان لطیفی دارد که قبلاً در ذیل آیه لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ (4)گذشت، حرف، بسیار حرف لطیفی است! بعضی اشکال کردند که «تهلکه» یعنی «تفعله»، ما در ثلاثی مجرد مصدری داشته باشیم بر وزن «تفعله» نداریم، این لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ را که مصدر ثلاثی مجرد است چگونه توجیهکنیم؟ نقد جناب فخر رازی به جوابش این است که مگر شما قبل از قرآن یک کتاب مدوّن ادب عربی نحو و صرف داشتید که حالا طلبکارانه حرف میزنید؟ (5)این قرآن آمد به شما نحو و صرف یاد داد. شما چهار تا «سبعهٴ معلقه» داشتید درباره شتر و امثال آن زایمان شتر و شیر خوردن شتر و اینها بود، شما حرفهای آسمانی نداشتید! حرفهای انسانی نداشتید کتاب لغت نداشتید!در کلّ مکه نویسندههایتان محدود بود، چرا طلبکارانه حرف میزنید که ما ثلاثی مجرد بیش از اینها نداریم؟ چه کسی گفت نداریم؟ تو ببین قرآن به کار برد یا نبرد؟ این حرف خیلی حرف شیرینی است! اینچنین نیست که حالا منتظر باشیم ببنیم که عرب چه گفته؟ قرآن آمده عرب و عربی را احیا کرده، لغت تراشیده زیبا کرده و مرمری حرف زده، نگو«فاقد»، بگو «فقیر»! نگو «فاقد»، بگو «مسکین»! اینجا گفت نگو «مطر»، بگو «غیث»! برای اینکه پناه اقتصادی ملت است وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُإِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ. ص: 90
موضوع: تفسیر آیات 27 تا 30 سوره شوری
وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ (27 وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ (28)وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِنْ دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ(۲9) وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (۳۰)) خوف پیامبر بر فریب خوردن امّت از شکوفههای دنیا و علّت آن
بیانی از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید که«إِنَّمَا أَخَاف عَلَیْکُمْ مَا یُخْرِج اللَّه تَعَالَی مِنْ زَهْرَة الْحَیَاة الدُّنْیَا»؛ (1)بدترین چیزی که من برای شما از آن هراسناک هستم، همین حالت شکوفههای دنیاست. در قرآن کریم ذات اقدس الهی به رسول خود فرمود: وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا، (2)این «زهر» یا «زهرة» مثل «تمر» و «تمرة» یکی برایجنس است ویکیهم برای فرد؛یک خرما را میگویند «تمرة» و جنس خرما را میگویند «تمر»، «زهر» و «زهرة» همینطور است؛یعنی شکوفه وزهر الربیع که نام کتابی است به همین معناست؛یعنی شکوفه، پس جنس آن مراد است. فرمود دنیا برای هیچکس میوه نمیشود، حواستان جمع باشد! هر کسی باغی درست کرد و درختی کاشت، حداکثر این درختها شکوفه میدهد، همین که این شکوفه میخواهد به ثمر برسد، نوبت اینها تمام میشود و رخت برمیبندد، اگر کسی بخواهد از درخت دنیا میوه بچیند اینچنین نیست،میوهها در عالَم دیگر است؛ لذا فرمود: وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا. وجود مبارک حضرت هم به ما فرمود:«إِنَّمَا أَخَاف عَلَیْکُمْ مَا یُخْرِج اللَّه تَعَالَی مِنْ زَهْرَة الْحَیَاة الدُّنْیَا»، درست است که درخت غَرس کردید، آبیاری کردید، سبز شد، برگ پیدا کرد، خوشه و شاخه پیدا کرد و شکوفه نشان داد، امّا سرمای زودرس این شکوفهها را از بین میبرد. شما مستحضرید که در منطقههای سرد درخت میوه به عمل نمیآید، برای اینکه تا این شکوفه میخواهد باز شود، سرمای زودرس میآید و به حیات آن خاتمه میدهد. فرمود دنیا جایی نیست که کسی بتواند از درخت آن میوه بچیند، این در حدّ شکوفه است و آنچه من برای شما هراسناک هستم از همین شکوفههای دنیاست، این بیان از وجود مبارک حضرت است.
ص: 92
سرّ عدم استجابت دعای بعضی مؤمنان
در جریان وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا (1)این مطرح است که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شد که چرا با اینکه فرمود:وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ (2)ما دعا میکنیم و خدا جواب نمیدهد؟ فرمود: «لِأَنَّکُمْ تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُون»؛ (3)شما اصلاً نمیدانید که با چه کسی گفتگو میکنید و از چه کسی دارید چیزی میخواهید؟! این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) در سرّ عدم استجابت «بعض الادعیه»است. امّا زمخشری در کشّاف از اِبْراهیمِ اَدْهَم نقل میکند که از او سؤال کردند چرا برخی از دعاهای ما مستجاب نمیشود، فرمود خدا دعوت کرد و شما اجابت نکردید، شما هم دعوت و دعا میکنید خدا اجابت نمیکند. (4)برخیها وقتی این سخن اِبْراهیمِ اَدْهَم را ـ کهکشّاف نقل میکند ـ شنیدند، گفتند که پس این آیه که فرمود:وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ،وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ این «ارجاء» آیه قرآن کریم است، برای اینکه به انسان امید داد.
مطابق حکمت بودن اختلاف طبقاتی بر محور عدل
مطلب دیگر همان فرق بین بسط عمومی و بسط خصوصی است. بسط عمومی مشکل ایجاد میکند؛یعنی اگر قدرت، همگانی باشد ابتدای نزاع است. قدرت گاهی با مال است، گاهی با علم است و گاهی با عناوین دیگر است. اگر قدرت همه جایی و همگانی باشد منشأ فساد و اوّل درگیری است؛ لذا فرمود:وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ.اختلاف طبقاتی را که بر محور عدل و داد باشد ـ هر کسی برابر استعداد خود، آزادانه بتواند از مواهب الهی برخوردار باشد ـ هیچکس مخالف آن نیست، آنچه مورد مخالفت هست این است که برخیها استعداد بهرهبرداری از مواهب الهی را دارند، ولی راه آنها بسته است؛ وگرنه اگر در نظامی باشد که هر کسی برابر استعدادی که خدا به او داد بتواند از مواهب الهیبهره بگیرد، این اختلاف محمود و ممدوح است و همه راضی میباشند. اگر همه انسانها در یک حدّ از استعداد و یک نظام عامّ از قدرت و سلطه برخوردار باشند، این نظام در امور نمیماند. در سوره مبارکه «زخرف» آنجا راز اختلاف را مشخص کرده است که اگر همهٴ مردم در یک حدّی از نعمت برخوردار باشند، این منشأ فساد است؛ لذا اختلاف را ذات اقدس الهی تنظیم کرده است تا اینها یکدیگر را تسخیر کنند، این تسخیر متقابل منشأ نعمت است. آیه 32 سوره مبارکهٴ «زخرف» این است:أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا.حالا که شما تقسیم کردید، چرا یکسان تقسیم نکردید؟ فرمود ما به طور اختلاف این کار را کردیم، نه به طور تساوی!یعنی اصل حاکم بر تمدّن، اختلاف طبقات است، نه تساوی طبقات، چون تساوی طبقات باعث فروپاشی نظام است؛ اگر همه طبیب باشند، همه مهندس باشند یا همه روحانی باشند این نظام پا برجا نمیماند؛یکی باید روحانی باشد،یکی باید طبیب باشد،یکی باید کارگر باشد،یکی باید کارفرما باشد؛ امّا حالا چرا این شخص کارگر شد و آن کارفرما، این دیگر به خصوصیت استعدادهای شخصی و استعداد و امثال آن برمیگردد. اگر آن کارفرما شود کارگر و این کارگر شود کارفرما، باز هم اشکال هست. آنچه ضروری و لازم است، اختلاف افراد است؛ خصوصیت این افراد بر خصوصیت استعدادها،خصوصیت خانوادگیو کوشش افراد و مانند آن برمیگردد. در آیه 32 سوره مبارکه «زخرف» فرمود: نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ، چرا؟ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، نه «سِخریّا»! نه اینکه مسخره کنند، بلکه تسخیر کنند،یک؛ تسخیر هم متقابل باشد، دو؛ یعنی اگر طبیبی از اتومبیل خودش پیاده شد و ساک او را یک کارگر گرفت، این کارگر هم وقتی بیمار شد، آن طبیب لباس طبّی خود را میپوشد و به درمان او میپردازد و آنچه باید در آزمایشگاه کوشش کند، آزمایش میکند، پس او هم در خدمت این است؛ باید خون او را آزمایش کند، میگوید چشم! او ساک اینشخص را برمیدارد،این شخص خون او را آزمایش میکند! این یک تسخیر متقابلی است! مسخره کردن نیست،یک؛ تسخیر است، دو؛ آن هم متقابل، نه یک جانبه، سه؛ این میشود نظام أحسن! امّا حالا چرا این کارگر شد و آن پزشک شد، این دیگر به تربیت خانوادگی و استعدادهای شخصی برمیگردد، اگر به عکس هم شود باز این سؤال سر جایش محفوظ است؛ یعنی اگر آن طبیب شود کارگر و این کارگر شود طبیب، باز این سؤال محفوظ است.بنابراین بعضی از امور است که به استعدادهای شخصی برمیگردد که مرحوم کلینی در جلد هشتکافینقل کرد که«النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»، هم معدن طلا و نقره لازم است، هم معدن ذغال سنگ لازم است و هم معدن سنگهای معدنی لازم است؛ امّا حالا چرا این ذغال سنگ شد و آن طلا؟ اگر به عکس هم شود باز این سؤال محفوظ است. غرض این است که اصل اختلاف باعث استحکام نظام است و این در صورتی است که برای رشد افراد و شکوفا کردن استعدادشان هیچ مانعی نباشد؛ لذا همه میپذیرند. پس اختلاف طبقات برای تسخیر است نه مسخره کردن، آن هم تسخیر دو جانبه و متقابل نه یکجانبه و اینکه راه برای رشد همگان باز است و هر کسی برابر استعداد خودش ترقّی میکند؛ منتها آنکه برخوردار است باید شاکر باشد، نه اینکه فخر فروشی کند؛ لذا میشود تسخیر متقابل.در آیه محل بحث هم فرمود:وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ،رزق هم مستحضرید که گاهی رزق خوردن، پوشیدن، نوشیدن، ساختمان و امثال آن است و گاهیهم علم، قدرت و معنویت است؛ اگر همه سطح بالای علمی داشته باشند،آن وقت دیگر کسی، کسی را قبول ندارد؛اگر همه در سطح بالایی از قدرت باشند، کسی، کسی را تحمّل نمیکند. رزق چه مادیو چه معنوی باید «فی الجمله» باشد، نه اینکه «بالجمله» باشد. اگر رزق گسترده باشد، تازه اول فساد است.
ص: 93
تقیید عبارت تأمین رزق به لعباده دال بر مهربانانه بودن آن
ذات اقدس الهی در این کریمه لطف خود را درباره بندگان بیان میکند؛ مدام میگوید بندگان من، با اینکه یک اسم ظاهر آورد و جای دیگر میتوانست ضمیر بیاورد، امّا مدام میگوید بندگان من؛ یعنی من مهربانانه دارم اینها را اداره میکنم:وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ، دیگر نفرمود «إنّهُ بِهِم»، با اینکه اگر «بِهِم» میفرمود کافی بود؛ یعنی آن مولا دارد بنده خود را به خوبی اداره میکند.
امتحان بودن بهرهمندی انسان از مال و قدرت
در سوره مبارک «مؤمنون» هم هشدار داد، فرمود مبادا فکر کنید این قدرتهای مالی را که دارید برای شما خیر است، اینها آزمون است. آیه 55 به بعد سوره مبارکه «مؤمنون» این است:أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَاـ حالا متأسفانه در اینگونه از موارد «أَنَّمَا» متّصل نوشته شده است؛ ولیدر معنا «أنّ ما» است ـأَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ بَل لاَّ یَشْعُرُونَ، (1)اصلاً نمیداند که اینها آزمون است! إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ ٭ وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ، (2)وگرنه داشتن مال و قدرت که کمال نیست، کمال در جای دیگر است.بنابراین اگر به همه یکسان قدرت مالی، استعداد، کمال و علم یکسان بدهد اوّل فساد است و اینگونه از موارد هم برای آزمون است، البته برای برخیها هم به عنوان پاداش خواهد بود؛ لذا اگر برای عباد خود همه را گسترده و نعمت عطا کند لَبَغَوْا فِی الأرْضِ.
ص: 94
امتحان بودن بهرهمندی از علم و راه درونی تشخیص قبولی آن
علم باطن هم همینطور است! خیلی کم هستند افرادی که ذات اقدس الهی به آنها علم بدهد و علم به معنای حقیقی باشد که نور است. ما برای اینکه بفهمیم عالِم شدیم یا نه دو راه دارد:یک راه بیرونی که کتاب مینویسیم، امتحان میدهیم و در امتحانات شرکت میکنیمکه به ما نمره میدهند و معلوم میشود که این مقداریرا که خواندیم فهمیدیم، این به درد نمیخورد، چون راه بیرونی است.یک راه درونی است که اگر فهمیدیم واقعاً متواضع و خاضعتر شدیم، از حدّی که خود ما خیال میکردیم خودمان را تنزّل دادیم، نور شد و «فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» (1)شد، خدا را شاکر باشیم که خدا به ما علم دادو ما عالِم شدیم. علم آن است که انسان را متواضع،خاضع و خاشع کند، چون نور است و خاصیت نور این است که آدم راه خودش را ببیند و به دیگری هم نور دهد. این بیان نورانی امام حسن(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرد همین است؛ فرمود ظرف دانش باشید ودستتان هم چراغ باشد، این دانشتان هم چراغ باشد که هم راه خودتان را ببینید و هم راه کسی را نبندید؛ این «کُونُوا أَوْعِیَةَ الْعِلْمِ وَ مَصَابِیحَ الْهُدَی» (2)همین است! حالا «اِنَّ الْحُسین ... مِصْبَاحُ هُدًی» است،«وَ سَفِینَةُ نَجَاةٍ» (3)است اینها در قله هستند، وگرنه شاگردان آنها،دستورهای آنها هم باید چراغ باشند. فرمود علمی پیدا کنید که راه خودتان را پیدا کنید و راه دیگران را هم نبندید،یک؛ به دیگران هم راه بدهید، دو؛«کُونُوا أَوْعِیَةَ الْعِلْم»، جای خالینداشته باشید! تا جان دارید درس بخوانید، چون وقتی آدم «وعاء» باشد،یعنی همین! ظرف باشید، ظرفیتتان برای علم باشد و از این ظرفیت هم حداکثر بهره را ببرید، بعد هم چراغ مردم باشید:«کُونُوا أَوْعِیَةَ الْعِلْمِ وَ مَصَابِیحَ الْهُدَی»، نگویید«اِنَّ الْحُسین ... مِصْبَاحُ هُدًی»، بله او مِصباح جهانی است، شما بشوید مِصباح شهر و مِصباح محله خودتان، آن وقت انسان خدا را شاکر میشود که عالم شد. عالم شدن به این نیست که از ما امتحان بگیرند و در امتحان و پایاننامهنویسی موفق باشیم، آن علم نیست، چون ما خودمان باید بفهمیم که عالم شدیم یا نه؟ علم را معرفی کردند که «نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء»؛ اینجا هم فرمود اگر رزق را خدای سبحان به خیلی از بندگان عطا کند، اوّل دعوا، بَغی و ستم است. هر جا قدرت باشد درگیری است و این را به بعضی افراد هم که میدهند برای آزمون است که بگویید اینها اینطور هستند و شما هم اگر داشته باشید همین هستید:لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَ لکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ و دیگر نفرمود «إنّهُ بِهِم».«فتحصل» اصل اختلاف لازم است، برای تسخیر است و نه مسخره کردن، آن هم تسخیر دو جانبه، نه یکجانبه و هر کسیهم تلاش و کوشش کند بهره خودش را میبرد، هیچکس راه کسی را نباید ببندد.
ص: 95
تفاوت به کار بردن واژه «مَطَر» و «غَیث» در قرآن برای باران
گاهی میفرماید ما «مَطَر»میفرستیم، این «مَطَر» گاهی سیل را به همراه دارد، گاهی سودآور است، گاهی زیانبخش است و مانند آن و گاهیهم «غَیث»میفرستد؛«غَیث» آن است که مشکل مردم را حل کند، پناهی باشد برای مردم و ضرری هم نداشته باشد. اصلاً «غیاث»را به همین میگویند!یک ملت تشنه، مزرعه تشنه، مرتع و دام تشنه «غَیث» میخواهد، نه «مَطَر» بخواهد که گاهی سیل باشد و جایی را ببرد و گاهی چند نفر را بکشد. باید انسان از ذات اقدس الهی«غَیث»درخواست کند، فرمود اوست که به شما «غَیث» میدهد. خیلی باران نخواهید، بلکه«غَیث» بخواهید. در بحثهای قبلی هم داشتیم که کار قرآن کریم این است که این واژهها، فرهنگها و لغتها را مثل سنگ مَرمَر میتراشد، شفّاف میکند، صاف میکند و بجا به کار میبرد؛ کجا بگوید «مَطَر»؟ کجا بگوید «غَیث»؟ چگونه بگوید «غَیث»؟ و به چه کسی اسناد بدهد؟ گاهی همینآب را به ابر نسبت میدهد،گاهی به باد نسبت میدهد،وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1)میگوید، امّا آنجا که پناه یک ملت است و آن پناه را بخواهد بیان کند میگوید خودم این کار را میکنم:هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ،وگرنه نزول باران را در چند آیه شما ملاحظه میکنید که گاهی به ابر نسبت میدهد و گاهی به باد نسبت میدهد، این وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ این است، این سحاب میبارد این است، باد اینها را برای شما تحمیل میکند این است؛ امّا وقتی میخواهد بگوید من برای شما پناهگاه میفرستم تا پناهگاهی باشد برای مرتع شما، مزرع شما، دام شما و خود شما، کار، کارِ من است!اوست که یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا؛ اگر ناامید شدید آن کار را میکند. این نماز استسقاء، این دعای نورانی امام سجاد ـ دعای باران ـ همین است که «غَیث» بخواهید. (2)حالا «أَغِثْنِی» (3)اختصاصیبه مراحل دیگر ندارد، جریان آمدن باران مناسب را هم در بَر دارد.وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ،این درباره بادها هم آمده که آن ناشر رحمت است؛ (4)یعنی این ابرهایی که باردار هستند و میخواهند ببارند او نشر میدهد؛یعنی آن بادها مژده رحمت میدهند.وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ؛ ولیّ مطلق اوست که جامعه را تحت ولایت خود اداره میکند،«حَمید» هم به معنای محمود است و هم به معنای حامد، اوّل کس و بهترین کسی که خدا را حمد میکند خود خداست که الْحَمْدُ لِلَّه (5)دارد، بعد محمود است که إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛ (6)سراسر جهان دارند میگویندالْحَمْدُ لِلَّه، هیچ موجودی نیست که خدا را حمد نکند، مگر انسان کافر، وگرنه إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، البته در بعضی از روایات دارد که کافر خدا را حمد نمیکند؛ ولی سجدهٴ او خدا را شکر میکند کهیک امر تکوینی است. درباره «ظِل» کافر هم گفتند که بدن او سایهای دارد و این سایه او میگوید خدا! خدا! خدا!البته خود کافر ممکن است که این کار را نکند. او «بالقول المطلق»ولیّ است و حمید هم «بالقول المطلق» است.
ص: 96
طرح مباحث توحیدی به خاطر مکّی بودن سوره «شوریٰ»
بعد از این آیات که به بحث توحیدی میرسند، چون سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکّه نازل شد، عناصر محوری این سوره همین اصول دین است، ضمناً برخی از خطوط کلّی فقه و اخلاق و حقوق را هم ذکر میکند؛ اساس بحثهای سُور مکّی همان اصول دین است.وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِاست،یک؛وَمَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ، دو؛ وَهُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ،این سه. آسمان و زمین را با نظم آفرید،از این جهت تمام نیازهای بشر با منظومه شمسیحل خواهد شد. در آسمان و زمین هم جنبندهها زیاد هستند.
نقد بر دیدگاه فخر رازی در معنا نمودن «دابّة» به مَلَک
فخر رازی فکر کرده که این «دابّة» مَلک هست، گفت که ملائکه را هم میگویند «دابّة»، تعبیر هم دارد که چون «دبیب»به معنای حرکت کردن است و جنبنده را میگویند «دابّة»، میگوید ملائکه هم حرکت دارند؛ (1)غافل از اینکه در اصطلاح قرآن کریم هرگز عنوان «دابّة» بر فرشتهها حمل نشده است، فرشتههایی که در مورد آنها دارد:نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (2)وارد قلب پیغمبر میشوند و وحی را در قلب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) القا میکنند، این که نمیتواند «دابّة» باشد یا پر و بال آن چنانی داشته باشد؛ اگر أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَ ثُلاَثَ (3)که در اوّل سوره مبارکه «فاطر» بیان شده دارد، آن برای مرحله نازله فرشتههاست، نه مرحله عالیه آنها، یا برای بخشی از فرشتههاست، نه برای همه آنها؛ ولی بالاخره نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ؛ فرمود این فرشته آمد و آمد تا در دل تو نشست و این حرفها را در دل تو گذاشت و رفت؛ ورودش در قلب توست، خروجش از قلب توست، تو در قلبت فرشته را میبینی، با او گفتگو داریو حرف او را گوش میدهی،نَزَلَ بِهِ؛یعنی «أنزله» که این «باء» برای تعدیه است.نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ، درباره بدرقه کردن سوره مبارکه «انعام» دارد هفت هزار یا هفتاد هزار (4)ـ حالا برخی از این روایات ممکن است خالی از ضعف نباشد ـدر هر حال چند هزار فرشته این سوره را بدرقه کردند تا وارد قلب مطهّر پیغمبر شد. این که گاهی به آن حضرت حالتی دست میداد که غیر قابل تحمّل بود برای این بود یا «ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ [سبحانه و تعالی] لَهُ» (5)بود.
ص: 97
مقصود از «دابّة» در زمین و آسمان و تشبیه آنها به جامعه انسانی
به هر تقدیر فرمود که در آسمان و زمین «دابّة»هست؛ این «دابّة»ای که در زمین است، با «دابّة»ایکه در آسمان است باید به یک معنا باشد، حیوانات فراوانی آنجا هست و هنوز خیلی از چیزها در این نظام سپهری کشف نشده است. فرمود ما اینها را پهن کردیم و روزی هم اگر بخواهیم اینها را جمع میکنیم، چون در سوره مبارکه «انعام» فرمود اینها هم مثل شما امتی هستند؛ در سوره مبارکه «انعام» آیه 38 فرمود: وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ وَ لاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ.وقتی میفرماید که این اجرام سنگین امثال عقاب و مانند آن را چه کسی در آسمان نگه میدارد؟ بالاخره اگر جاذبه زمین هست، این را باید به پایین بکشد؛ سنگینی خود آنهاست، باید به زمین بکشد؛ دفع هواست، باید به زمین بیندازد، در هر حال جسمی که از بالا به پایین میآید، از دیرزمان تاکنون سه مبنا برای آن داشتند؛حالا امروز یک مبنا رایجتر است که جاذبه زمین است، وگرنه تا بشر درباره اینکه این جرم سنگین که از بالا به پایین میآید فکر میکرد، سه مکتب بود که بعضیها در بعضی از عصر و مصر قویتر و بعضیهم ضعیفتر بودند:یکی مسئله جاذبه بود که زمین جذب میکند،یکی مسئله دافعه بود که هوا جرم مخالف خود را از محدوده خودش طرد میکند،یکی هم میل طبیعی به سنگینی بود که حکمت مشاء و فلسفه طبیعیات مشائیبراساس آن حرکت میکرد که این جرم سنگین میافتد در این مرکز. بالاخره این جسم باید بیفتد روی زمین، امّا اینکه گاهی فاصله دو هزار کیلومترییا سه هزار کیلومترییا بیش از این را طی میکنند، از همین راه است. ارسطو میگوید به اینکه این کرکسها دورترین نقطهها را میتوانند بو بکشند، بعد میگفت که نشانهاش این است که در فلان منطقه اصلاً ما چنین کرکسینداشتیم، اینها در دویست فرسخییا سیصد فرسخی بودند، وقتی اینجا جنگی شد و کشتاری شد و مردهها و مردار پیدا شد، بو کشیدند و از فاصله دویست فرسخییا کمتر یا بیشتر آمدند؛یک رقم زیادی را ایشان نقل میکند. غرض این است که فرمود اینها مثل امت و جامعهایمثل شما هستند:وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ وَ لاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ،اینها بالاخره نابود نمیشوند، بعد از مرگ کجا میروند، خدا میداند و خدا با آنها چگونه رفتار میکند، خدا میداند،«این قدر هست که بانگ جرسی میآید». در سوره مبارکه «انعام» فرمود:إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (1)و در اینجا فرمود:وَهُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ،مستحضرید که کلمه «قدیر» «بالقول المطلق» بر کسی اطلاق نمیشود، مگر بر خدا! اگر درباره غیر خدا کلمه «قدیر» به کار رفت حتماً پسوند یا پیشوندی دارد که او«قدیر»نسبت به فلان کار است یا او نسبت به فلان عمل قدرت دارد، «قدیر»«بالقول المطلق» جزء مختصات الهی است؛ امّا قدرت به آن معنا نیست که مرحوم صدوق در بعضی از نوشتههایش نقل کرده یا دیگران پذیرفتند که قدرت و سایر کمالات الهی به معنی سَلب عجز برمیگردد و «قدیر» است،یعنی «لیس بعاجز»؛«علیم» است،یعنی«لیس بجاهل». هرگز اسمای کمالی و صفات ثبوتی خدا به امر عدمی برنمیگردد! قدرت به معنای نفی عجز نیست، علم به معنای نفی جهل نیست، اینها یک مَلَکات و کمالات وجودی است که جهل و عجز را طرد میکند إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ.
ص: 98
1) انعام/سوره6، آیه38.
چگونگی جمع رحمت مهربانانه خدا به بندگان با درد و رنج آنان
بعد میفرماید: او که نسبت به عبادش لطیف است و نسبت به بندگانش رحمت دارد، پس این رنجها و بیماریها و مشکلات چیست؟ فرمود:وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ،این یا مسئله جمعی است یا مسئله فردی و جمعی است؛ اگر مسئله جمعی باشد، انبیا و اولیا هم در آن جامعه هستند، درباره این جامعه صادق است ـ جامعهای که در بین آن انبیا، اولیا، مؤمنین و اتقیا هستند ـ ای جامعه! هر حادثه تلخی که دامنگیرتان میشود در اثر بدرفتاری شماست! این درست هم هست و این معنایش جمیع نیست، بلکه مربوط به مجموع است. اگر در جامعهای که در آن جامعه انبیا، اولیا، اتقیا و ائمه(علیهم الصلوات و علیهم الرحمه) هستند، چنین تعبیری است که ای جامعه! هر بلایی که به سر شما بیاید در اثر بدرفتاری شماست! این خطاب به مجموع است، نه به جمیع! لذا عیب ندارد که در این جامعه انبیا و اولیا باشند؛امّا اگر خطاب به جمیع باشد، نسبت به غیر انبیا و اولیا به عنوان کیفر است و نسبت به انبیا و اولیا به عنوان امتحال الهی است، فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ دیگر نیست؛ حتماً طبق دلیل خارج،نسبت به آنها به عنوان ابتلا و امتحان است. وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ،پس این آیه مربوط به مجموع «من حیث المجموع» است که جامعه اگر گرفتار مصیبت میشود، در اثر سیئاتی است که انجام داده است.وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ، این دعای لطیف که میگوییم: «یَا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثِیرِ» (1)از همین آیه نورانی گرفته شده است؛ خدا از بسیاری از لغزشها عفو میکند و گاهی هم یک گوشمالی میدهد که نسبت به انبیا و اولیا البته آزمون است وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ، (2)امّا نسبت به دیگران کیفر خواهد بود، فرمود: وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ. مدار طغیان چون این است و این اختصاصی به علم ظاهر و علم باطن هم ندارد، اگر برخیها یک علم باطنی هم پیدا کنند، مشکل پیدا میکنند؛ لذا فرمود که قدرت ـ چه قدرت علمی، چه قدرت مالی و چه قدرتهای دیگر ـ اگر به دست همه برسد طغیان میآورد، حتی علم به باطن! لذا اگر میبینید بعضی از افراد داعیهٴ نبوّت پیدا کردند که سلسله متنبّیان کمتر از سلسله انبیا نیست، در اثر این است که نتوانستند آن مطلبی را که ذات اقدس الهی به اینها عطا کرده است تحمّل کنند.
ص: 99
موضوع: تفسیر آیات 28 تا 31 سوره شوری
وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیث مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ یَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ (۲۸وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ (۲۹) وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (۳۰) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَ لاَ نَصِیرٍ (۳۱)) سوره مبارکه «شوریٰ» از آن جهت که در مکّه نازل شد و عناصر محوری سُور مکّی اصول دین است مسئله توحید در ولایت، توحید در مَحمدت و توحید در نصرت جزء مطالب این سوره خواهد بود.
تفاوت ولیّ با ناصر و محرومیت ظالمین از ولایت و نصرت الهی
در آیه هشت همین سوره مبارکه «شوریٰ» ـ که قبلاً گذشت ـ فرمود: ظالمین ولیّ و نصیری ندارند، بعد در آیه نُه به نحو مطلق با ضمیر فصل و معرفه بودن خبر، حصر را ثابت کرد و فرمود: فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی، پس ولیّ مطلق نظام هستی، ذات اقدس الهی است. ولیّ با ناصر فرق جوهری شان در این است که ولیّ تمام شئون «مُوَلّیٰ علیه» را بر عهده دارد، ولی ناصر بخشی را که منصور مانده است تأمین می کند. در نصرت شخص منصور بخشی از کارها را به عهده می گیرد، آن کمبود را از کمک ناصر ترمیم می کند، این می شود نصرت. فرزند انسان، وقتی که کودک و نوزاد است، او فقط ولیّ می خواهد، چون هیچ کاری از او ساخته نیست، مگر اینکه پدر و مادر نیازهای او را تأمین کنند، در چنین حالتی پدر و مادر ولیّ او هستند، امّا وقتی که رشد کرد، نوجوان و جوان شد، بخشی از کارها را خودش به عهده می گیرد، کمبود را پدر و مادر تأمین می کنند، در این جا پدر و مادر ناصر هستند، پس ولایت آن است که تمام شئون «مُوَلّیٰ علیه» را ولیّ به عهده دارد و نصرت به این است که بخشی از کارهای منصور را ناصر به عهده می گیرد. فرمود گرچه واقعاً خدا ولیّ است و همه کارهایی که شما می کنید مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1)است ـ منتها حالا یا با واسطه یا بی واسطه ـ گاهی خدای سبحان به وسیله فرشته ها کارهای شما را انجام می دهد و گاهی هم به وسیله اعضا و جوارح شما کارهای شما را انجام می دهد، شما خیال می کنید که خودتان انجام دادید و حال آن که اگر تحلیل کنید، می بینید که جز ولایتِ الهی چیز دیگری نیست؛ اگر هم تحلیل دقیق نکنید، می بینید در هر حال نصرت در آن هست. تحلیل دقیق آن در آیه نُه آمده است که به صورت حصر ذکر کرد، فرمود: فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی، آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود شما آشنا باشید و بدانید که اگر کاری را با دستتان انجام می دهید، کارهای خیر را با فکرتان، با قلبتان، با دستتان و با بدنتان انجام می دهید، شما اعضا و جوارحتان مجاری فیض خداست و ابزار کار اوست: «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه»؛ (2)[2]این دست شما سرباز خداست! آن جایی که بیراهه می روید، این را از سربازی رد کردی، آن جا که خدمتی انجام می دهی و کار خوبی انجام می دهی این دستتان سرباز خداست، دیگر نگویید من این کار را کردم! «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه». بنابراین براساس این دید نهایی فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی، این طور نیست که ما بگوییم کاری یا بخشی از کاری را ما انجام دادیم و بخشی را خدا! از این توحید ناب که مقداری فاصله بگیریم که اوحدی از موحّدان در این زمینه به سر می برند، اگر تنزّل کنیم خدا ناصر است؛ یعنی تمام کمبودهای ما را او جبران می کند. پس آیه هشت که فرمود ولیّ و ناصر خداست، این برای بخش های میانی است، امّا آیه نُه که می فرماید: فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی، بخش کامل است. مسئله ولایت و نصرت در همین آیات 28 به بعد هم مطرح است که فرمود او «غَیث» می فرستد؛ گاهی «مَطر» است که سیل و خرابی را هم به همراه دارد، سود و زیانش مخلوط هم است؛ گاهی فقط «غَیث» است، «غَیث» دیگر خطری ندارد پناه آدم است، ما وقتی مشکل داریم می گوییم: «أَغِثْنِی یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ»، (3)[3]او که «غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ» است برای ما «غَیث» می فرستد؛ غیث هم نه سیل به همراه دارد، نه ویرانی و خطر دارد. ما اگر از ذات اقدس الهی باران می خواهیم و نماز استسقاء می خوانیم یا دعای استسقای صحیفه سجادیه (4)را می خوانیم، از خدا «غَیث» طلب کنیم، نه «مَطَر» که گاهی با سیل همراه باشد. فرمود او «غَیث» می فرستد، منتها حالا شما نخواستید یا نمی خواهید.
ص: 101
سرّ تاکید بر مظهر ولیّ و حمید شدن انسان
در پایان هم دارد: وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ. یک بیان نورانی از امّام سجاد(سلام لله علیه) در همین اوّلین دعای صحیفه سجادیه است، اینها انسان را معرّفی کردند. ما معمولاً از انسان همین حیوان ناطق را یاد داریم. در سوره مبارکه «یس» گذشت که انسان حیوان ناطق نیست، حیوانی نیست که حرف بزند و یک جانور حرف زننده نیست. در فرهنگ قرآن، انسان «هو الحیّ المتألّه» است؛ «حیّ» است، برای اینکه اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ (1)[5]و «متألّه» است، برای اینکه در سوره «یس» انسانی که در سایه رهبری انبیا حرکت کند، در قبال کافر قرار گرفته است و کافر را قرآن «مرده» می داند، فرمود: لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ، (2)[6]این «صنعت احتباک» که آن را در مطوّل ملاحظه کردید، این مثلاً صنعت چهار ضلعی است؛ در صنعت چهار ضلعی به جای اینکه متکلّم اضلاع چهارگانه را ذکر کند، یکی در میان ذکر می کند تا آن دو موردی که حذف شده را مخاطب بفهمد؛ انسان یا زنده است یا مرده، انسان زنده یا مؤمن است یا کافر که این می شود چهار ضلع؛ ولی سوره «یس» که چهار ضلع را ذکر نکرده است، فرمود انسان یا زنده است یا کافر؛ یعنی آن دو قسم دیگر را بفهم! پس بنا بر سوره «یس» انسان آن کسی است که زنده باشد و زندگی او هم به وسیله سوره «انفال» باید تأمین شود، البته انسان زنده ای که در قبال کافر هست، نه زنده مانند حیوان ناطق! این بخش از سوره که دارد وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ؛ یعنی او حمیدپرور است. این دعای نورانی صحیفه سجادیه دعای اوّل ـ دعای حمد است ـ عرض می کند خدایا اگر راهنمایی تو نبود، حمد و رهبری تو نسبت به حمد و شکر نبود و انسان اینها را نمی فهمید و حمد نمی کرد: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ»؛ اگر حمد نباشد اینها انسان نیستند! این دعاهای حضرت هم حکمت است، هم تفسیر است، هم فقه است و هم اخلاق، وگرنه این دعاهای معمولی مانند «اللّهم اغفر لی و لوالدیه» که آن طور بار علمی ندارد. این دعای اوّل صحیفه سجادیه می گوید جامعه ای که اهل حمد نیستند: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِه إِنْ هُمْ إِلاّ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»، (3)[8] این حکمت است به زبان دعا! پس از امام سجاد(سلام الله علیه) اگر سؤال کنیم که «الانسان ماهو»؟ می گوید: «هو الحیّ المتألّه الحمید»، حمید فصل اخیر انسان است که اگر کسی«الله» را حمد نکند، دیگر انسان نیست. این جا هم که می فرماید: وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ؛ یعنی بکوشید که شما مظهر ولیّ شوید، یک؛ مظهر حمید شوید، دو.
ص: 102
اقامه دو برهان بر اثبات ربوبیت الهی از راه خالقیت
دوباره برمی گردند به مسئله خالقیت و ربوبیّت که او آفریدگار است و پروردگار. درباره آفریدگار بودن، مشرکان حجاز مشکلی نداشتند، می گفتند که خدا آفرید: لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (1)[9] آنها مشکلی نداشند. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، توفیق شناخت خدا و توفیق تکلّم با او حمد می خواهد. پرسش: ...؟ پاسخ: إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2)[10] تکوینی است، در بحث های قبل هم بود که سایه کافر با اینکه وجود ضعیف دارد موحّد است إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ،کَلب و خنزیر هم در نظام تکوین حمد دارند، هیچ موجودی نیست که تکویناً خدا را حمد نکند. فرمود: وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، خالقیت را مشرکان حجاز می پذیرفتند، امّا ربوبیت را نمی پذیرفتند وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ؛ ولی دو برهان در قرآن کریم برای اثبات ربوبیّت از راه خالقیت هست؛ یعنی ممکن نیست کسی «ربّ» باشد و خالق نباشد، بنابراین ربوبیت صَنم و وَثَن مستحیل است، چرا؟ چون ربوبیّت یا به خلقت برمی گردد یا مستلزم خلقت است، برای اینکه ربوبیت و تدبیر و تربیب است، نه تربیت! تربیت جزء لوازم فرعی ربوبیت است؛ این «ربّ» مضاعَف است ناقص نیست، باب تفعیل آن تربیب است نه تربیت، او «ربّ» است و بعد از اینکه نقص ها و عجزها را برطرف کرده است می پروراند، او «ربّ» است. «ربّ» چه کار می کند؟ «ربّ» کان ناقصه عطا می کند، یا علم می دهد یا مال می دهد یا حیات می دهد یا آب می دهد یا نان می دهد یا «غَیث» می دهد، سرانجام چیزی عطا می کند. اعطای چیزی کان ناقصه است و کان ناقصه عبارت از آفریدنِ چیزی است، یک؛ دادنِ او به «مربوب» است، دو؛ پس ربوبیت «عند التحلیل» به خلقت برمی گردد. ممکن نیست کسی «ربّ» باشد و چیزی را نیافریند، وقتی «ربّ» است، یعنی شیئی را می آفریند و به این «مربوب» می دهد. پس ربوبیت «عند التحلیل» به خالقیت برمی گردد؛ این حد وسط یک برهان اول است. حد وسط برهان دوّم آن است که اگر کسی خواست موجودی را تدبیر کند، «ربّ» او باشد و او را بپروراند، باید از هویّت او باخبر باشد، تا اینکه بداند چه چیزی برای او نافع است، چه چیزی برای او ضارّ است و چگونه او را بپروراند، تنها کسی که از هویت اشیاء باخبر است خالق آنهاست، کسی که چیزی را نیافریده چگونه او را بپروراند؟! پس اگر شما قبول دارید «الله» خالق است، باید بپذیرید تنها کسی که «ربّ» اشیاء است، همان خالق اشیاء است، برای اینکه بدون آشنایی به هویت شیء چگونه او را می پروراند؟
ص: 103
نشانه توحید ربوبی بودن خلقت آسمان و زمین و جمع کردن آن
این دو برهان که در اثر تعدّد حدّ وسط دو برهان می شود، در بسیاری از آیات قرآن کریم هست. در این آیاتی که قرائت شد، می فرماید خالقیت و ربوبیت برای اوست: وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، این برای کان تامّه است؛ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ که منظور از این دَابَّةٍ جنبنده است، نه یعنی ملائکه که فخر رازی این سهو قلم و این سخن ناصواب را دارد که فرشتگان چون حرکت می کنند و «دبیب» دارند، آنها هم دَابَّةٍ هستند. (1)دَابَّةٍ یعنی جنبنده، ما که از کهکشان راه شیری و از مجموعه نظام سپهری خبر چندانی نداریم، تازه گوشه ای از ستاره شناسی کشف شده است، بسیاری از آن چیزها که وجود دارد هنوز کشف نشده است. آن که آفرید فرمود در اینها حیوانات و جنبنده هست! منظور از السَّماوَاتِ نظام جوّ و فضا و هوا نیست که ما می گوییم این پرنده هایی که در فضا هستند، چون در قرآن کریم کلمه السَّماوَاتِ در برابر کلمه «أرض» برای مجموعه نظام سپهری است، این فضا را السَّماءِ می گویند امّا السَّماوَاتِ نمی گویند. فرمود ما این باران را از السَّماءِ برای شما نازل می کنیم یا وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا (2)که در سوره مبارکه «نور» بود، برای شما باران نازل می کنیم. کوه هایی که در السَّماءِ است، نه در السَّماوَاتِ! کوه های السَّماءِ همین ابرهاست، ما از ابرهایی که در فضا و هواست، برای شما باران نازل می کنیم؛ امّا از فضا، از جوّ و از هوا به عنوان السَّماوَاتِ یاد شود، در قرآن معهود نیست. السَّماوَاتِ همان «سماوات» مصطلح است که فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخَانٌ، (3)فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ (4)[14] و مانند آن. فرمود آسمان ها را او خلق کرد، زمین را او خلق کرد، جنبنده هایی که در آسمان هاست را او آفرید و جنبنده هایی که در زمین است هم او آفرید. این بَثَّ یعنی گسترش و در کنار این بَثَّ مسئله جمع هم مطرح است که جریان معاد را مطرح می کند: وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ،این سفره خلقت را پهن کرد دوباره جمع می کند. این تعبیر یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ (5)[15] که در قرآن کریم آمده است، می تواند مؤیّد این مطلب باشد؛ فرمود که شما یک صفحه ، کاغذ یا پارچه ای را می نویسید و امضا می کنید، وقتی که این صفحه و کاغذ را امضا کردید، این مکتوب است؛ امّا وقتی که لوله کردید، تا کردید و به صورت بسته ای خاص درآوردید، این طومار و «سِجِلّ» می شود، فرمود ما الآن آسمان و زمین را پهن کردیم: یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ، «سِجِلّ» یعنی طومار، این صفحاتی که مردم می نویسند امضا می گیرند این طومار نیست، این پارچه های طولانی طومار نیست، امّا وقتی که لوله کردند می شود طومار؛ فرمود الآن این آسمان و زمین باز است، بعد لوله آنها را می کنیم: یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ؛ این طومار، آن مکتوبات و امضاها را در درون خود دارد، ما وقتی این آسمان ها را لوله کردیم، آنچه در آسمان و زمین است در این لوله می مانند، ما این را جمع می کنیم و دوباره در صحنه قیامت پهن می کنیم.
ص: 104
هشدار بر ضرورت آمادگی در برابر توطئه های سخت افزاری و نرم افزاری استکبار
حالا فردا که روز سیزده آبان است، مستحضرید ما باید یادمان باشد که قرآن دو مطلب را به ما آموخت: یکی آن کارهای سخت افزار و دیگری نرم افزار؛ آن سخت افزار عموماً برای آن نیروهای نظامی است و برای غیر نظامی است «مع الواسطه». فرمود آن قدر ستبر و قوی باشید که هیچ بیگانه ای در شما طمع نکند! این وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً (1)[16]که بحث آن گذشت، امر غایب است و این امر غایب ضمیرش به کفّار برمی گردد؛ آنها که به مبدأ و معاد و به نظام اسلامی معتقد نیستند که به این امر عمل کنند، حتماً آنها باید احساس کنند! این یعنی چه؟ یعنی آن قدر قوی باشید که آنها بترسند به شما حمله کنند. هیچ آدم عاقلی با بیل و کلنگ به جنگ کوه هیمالیا یا سلسله جبال البرز نمی رود، فرمود شما این طور باشید. این برای نیروی نظامی ما که ـ الحمد لله ـ در صدد این کار هستند و باید هم روزافزون باشد. در آن مطلب نرم افزاری هم فرمود: خُذُوا حِذْرَکُمْ؛ (2)[17] باهوش باشید، دشمن که دست بردار نیست! چه از راه نفوذ سیاسی یا نفوذ اقتصادی خُذُوا حِذْرَکُمْ، این هوشمندی را داشته باشید و محکم بگیرید! اگر آن روایت نورانی را که در ذیل آیه خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّةٍ (3)[18] آمده ملاحظه فرمودید، آن روایت هم همین را می گوید؛ وقتی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند که خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّةٍ یعنی چه؟ اینکه مانند شعار أَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ (4)[19] قرار گرفته، در ذیل آیه خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّةٍ از حضرت سؤال کردند که «أَ قُوَّةٌ فِی الْأَبْدَانِ أَمْ قُوَّةٌ فِی الْقُلُوب» نرم افزار یا سخت افزار؟ فرمود هر دو، هم «قُوَّةٌ فِی الْقُلُوب» و هم «قُوَّةٌ فِی الْأَبْدَانِ». (5)[20]غرض آن است که ذات اقدس الهی فرمود تدبیر برای خداست، خلقت هم برای خداست، الآن ما سفره خلقت را پهن کردیم، بعد جمع می کنیم. به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این جمع در قبال آن بَثَّ است که فرمود: وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا، در قبال آن فرمود: وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ، یک وقت بساط آن را جمع می کند. این کاغذ یا آن پارچه نوشته را اوّل پهن می کند، بعد لوله اش می کند و جمع می کند که یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ. پرسش: ...؟ پاسخ: او را هم شامل می شود؛ یعنی هر دو حق است قرآن چون جزء «جَوَامِعُ الْکَلِم» (6)است، هم شامل زمین و زمینی ها می شود و هم شامل «سماء» و «سماوات» می شود، آنچه کشف شده مشمول این «جامِعُ الْکَلِم» است و آنچه کشف نشده را هم مشمول است.
ص: 105
عرفی بودن انحصار اسناد بلاها به دستِ انسان
مطلب بعدی آن است که اینکه در آیه فرمود آنچه دامن گیرتان شد: فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ هست، لطیفه ای مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) در تصحیح عقاید مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیهما) دارد که اسناد این کارها به «یَد» یک اسناد رایجی است، گرچه آدم حرفی را با زبان می زند یا کاری را با چشم انجام می دهد یا کاری را با پا انجام می دهد، ولی اسناد کار به دست یک چیز رایجی است، آن وقت از آن مَثل معروف «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ» (1)[22]یاد می کنند. مرحوم شیخ مفید در تفسیر این آیه، می گوید اسناد کار به دست براساس آن شهرتی است که بین عرب رواج داشت است (2)که «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ»، این یک مَثل معروف بین عرب هاست. قبلاً که بَلَم و ترّاده و لِنج و امثال آنها نبود، برای عبور از یک طرف شط به طرف دیگر آن، این مَشک ها را پُر از آب می کردند و دهنه آن را محکم می بستند، با این مَشک ها از یک طرف به طرف دیگر عبور می کردند؛ کسی که شتابزده بود کم دمید و دهنه مَشک را هم محکم نبست و وسط این آب رسید داشت غرق می شد که یک نگاه منتظرانه ای هم به افراد ساحل کرد، آنها که در ساحل بودند گفتند: «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ»؛ یعنی دهان تو دمید و دستان تو بست، می خواستی بیشتر بدمی، حالا که داری غرق می شوی ما چه کنیم! این «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ» جزء مَثل های رایج شد. مرحوم شیخ مفید می فرماید که این آیاتی که فرمود: فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ، اسناد فعل به دست، برای این است که انسان بیشترین کار را با دست انجام می دهد، وگرنه کاری که انسان به جایی با پا رفته یا با زبان چیزی را گفته هم مشمول این مطلب است.
ص: 106
ناتمامی استفاده قائلین به تناسخ از آیه فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ بر اثبات آن
مطلب دیگر سخن ناصوابی است که جناب فخر رازی از بعضی ها نقل کرده و آن این است که این حادثه های تلخی که برای جامعه اتفاق می افتد در تحلیل گذشته اشاره شد که یا مجموع است یا «جمیع»، یا «فی الجمله» است یا «بالجمله»، یا برای تک تک افراد است یا برای مجموع امت؛ اگر برای مجموع امت باشد، این فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْهیچ مشکلی ندارد؛ در این مجموع انبیا هستند، اولیا هستند، اتقیا هستند و دیگران هم هستند، به این امت می فرماید که اگر مشکلی پیش آمد تقصیر خود شماست، برای اینکه حرف انبیایتان را گوش ندادید! ولی اگر ناظر به «جمیع» باشد، باید به این سؤال پاسخ داد. در این «جمیع»، در امت انبیا هستند، اولیا هستند، اتقیا و صلحا هستند، چرا این طوری؟ پاسخی که در بحث گذشته گفته شد، این است که اگر «جمیع» مراد باشد نسبت به انبیا و اولیا وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِ هست و امّا نسبت به دیگران کیفر هست. حادثه ای که پیش بیاید ممکن است نسبت به بعضی ها آزمون باشد و نسبت به بعضی کیفر. تا این جا بحث گذشته بود، امّا آنچه امروز از فخر رازی ـ البته ایشان نقل کرده ـ هست، این است که اگر یک حادثه تلخی نسبت به یک جامعه پیش بیاید، تناسخی ها بر این پندار باطل هستند که این حادثه تناسخ را می خواهد تثبیت کند، چرا؟ برای اینکه هر حادثه ای که پیش می آید فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ. اگر بزرگسالان معصیت کردند معلوم می شود که فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ تنبیه آنهاست، خردسالان چه مشکلی دارند؟ معلوم می شود که قبل از اینکه ارواح از ابدان تبهکاران گذشته به این نشئه بیاید، ظالمانه زندگی کردند، یک؛ بعد از مرگ به ابدان کودکان به نحو تناسخ تعلق گرفتند، دو؛ این کودکی که امروز گرفتار عذاب است دیروز زنده بود و ظالم بود، پس این فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ ناظر به آن است. (1)غافل از اینکه تناسخ از چیزهای «بیّن الغی» است که برهان عقلی و نقلی بر استحاله آن هست. گاهی کودک رنج می برد و این تنبیه پدر و مادر است یا امتحان و آزمون پدر و مادر است؟ این وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِ همین است! گاهی این اولاد که آسیب می بینند، مستقیماً بعد از مرگ در روح و ریحان الهی هستند، حتی در بعضی از روایات دارد که در تحت تدبیر و تربیت وجود مبارک خلیل حق(سلام الله علیه) هستند، یک چند لحظه ای رنج می برند و بعد تأمین می شوند؛ ولی عمده یا امتحان است برای پدر و مادر که وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِیا تنبیه اینهاست. بنابراین سخن از تناسخ و شبهه تناسخ و امثال آن اصلاً مطرح نیست.
ص: 107
1) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج27، ص 600 و 601.
قید یَعْفُوا عَن الکَثِیرٍ دال بر بیشتر و پیشتر بودن رحمت از غضب
امّا اینکه فرمود: وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ، این یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ برای این است که رحمت او بیش از غضب اوست، همان طوری که پیش از غضب او هم هست. در سوره مبارکه «مائده» از عفو فراوان سخن به میان آمده است. آیه پانزده سوره مبارکه «مائده» این است: یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَابِ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ، این دعای معروف «یَا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثِیرِ» (1)[26]از این آیات سوره مبارکه «مائده» و «شوریٰ» و امثال آنها استفاده شده است.
ناتوانی انسان در جلوگیری از تقدیر الهی و سبقت از آن
امّا فرمود آسمان بروید، حکم همین است! زمین بیایید، حکم همین است! وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ لاَ فِی السَّماءِ؛ (2)[27]شما بتوانید کاری انجام دهید که جلوی فرمان و تدبیر و قضا و قدر الهی را بگیرید که شما قدرتتان جلو بیفتد و قدرت «الله» ـ معاذ الله ـ به دنبال بیفتد، این چنین نیست. فرمود: وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ؛ (3)[28] هیچ کسی نمی تواند از ما جلو بیفتد! در سوره مبارکه «واقعه» فرمود هیچ کس نمی تواند جلو بیفتد، ما همیشه سابق هستیم وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ که «معجزین» نفی شده، کسی بخواهد ما را عاجز کند و دور بزند این ممکن نیست. فرمود آسمان بروید، حکم همین است؛ زمین باشید، حکم همین است؛ زیرا وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ، (4)[29] چون غالباًَ محور، محورِ زمین است و جریان آسمان کمتر مطرح است، لذا در بعضی از آیات دارد که وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ، اگر در سوره مبارکه «عنکبوت» از «أرض» بودن سخن به میان می آید، به همین مناسبت است؛ در سوره مبارکه «عنکبوت» از «أرض و سماء» سخن به میان آمده و در سوره «شوریٰ» از خصوص «أرض». در سوره «عنکبوت» آیه 22 این است: وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ لاَ فِی السَّماءِ امّا آیه محل بحث سوره مبارکه «شوریٰ» این است که فرمود: وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ؛به هر تقدیر اگر آسمان بروید و آن جا هم ترمینال و زندگی درست کنید وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ، اگر بخواهید کاری انجام دهید، هیچ کاری از دست شما ساخته نیست. در سوره مبارکه «واقعه» ـ کما سیأتی ـ فرمود در کشاورزی هایتان کار اصلی را ما انجام می دهیم، شما فقط این بذرهای مرده را از انبار به دل خاک می سپارید، همین! کارتان جابه جایی اموات است! آن که این بذر را زنده می کند ما هستیم، کار شما «حَرث» است، نه «زَرع»! گندم را از انبار به زیر خاک بردن این «حَرث» است، امّا این گندمِ مرده را زنده کردن و خوشه و ریشه و شاخه دادن «زَرع» است، أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛ (5)[30]«زارع» ما هستیم و ما هستیم که زنده می کنیم، شما کارتان جابه جایی مرده هاست. درباره پدر و مادر هم همین را فرمود، فرمود: أَ فَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ، کار پدر امناء و نقل منی است «من موضع الی موضع آخر»، همین است! امّا منی را انسان کردن که کار شما نیست، فرمود: أَ فَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ (6)[31] و به کشاورزان هم می فرماید: أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ. (7)[32]
ص: 108
موضوع: تفسیر آیات 29 تا 33 سوره شوری
وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ (۲۹ وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (۳۰) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَ لاَ نَصِیرٍ (۳۱) وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ (۳۲) إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (۳۳)) امروز از آن جهت که سیزده آبان است، مسائلی مربوط به استکبارستیزی لازم است. جلسه گذشته تا حدودی برابر آیات قرآن کریم مشخص شد که دو عنصر محوری برای استکبارستیزی لازم است: یکی تقویت بنیه نظامی و دوّم هم هوشیاری و هوشمندی دولت و ملت بود. امیدواریم که ـ إنشاءالله ـ همه ما به این دو آیه قرآن عمل کنیم تا وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً (1)عملی شود.
ص: 110
1) توبه/سوره9، آیه123.
در جریان این آیات اخیر، یک کلمه یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ (1)بود که اشاره شد «واو» در اینجا حذف شده، حذف «واو» در این آیه یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ یا یَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیْرِ (2)یا سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ (3)و مانند آن، البته برای التقای ساکنین است. برای رفع این محذور در التقای ساکنین، گاهی یکی از دو ساکن را حرکت میدهند و محذور برطرف میشود و گاهی هم یکی از دو ساکن را حذف میکنند که محذور برطرف شود.
امّا مطلب اساسی این است که فرمود یکی از نشانههای قدرت، خالقیت و ربوبیت الهی این است که دو کار درباره نظام سپهری انجام داد: یکی کان تامّه و دیگری کان ناقصه است؛ یکی خالقیت و دیگری ربوبیت است؛ یکی آفرینش و دیگری پرورش است، خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ و منظور از این دَابَّةٍ فرشته نیست که جناب فخر رازی چنین پنداری داشت. (4)دَابَّةٍ همان جنبنده است که حیوان و امثال آن است. زمخشری که متفطّن این نکته شد، گفت که این به لحاظ «مجموع» است نه به لحاظ «جمیع»، این وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ؛ یعنی در «مجموع» آسمان و زمین جنبنده هست، نه در آسمان جنبنده است و در زمین جنبنده که این دَابَّةٍ به «کلّ واحد»، یعنی به جمیع برگردد، بلکه به «مجموع» برمیگردد؛ مثل اینکه میگویند در قبیله «بنو تمیم» شاعر هست، قبیله «بنی تمیم» زن دارد، مرد دارد، کودک دارد، نوجوان دارد، جوان دارد، پیر و فرتوت دارد، اینطور نیست که همه اینها شاعر باشند، در این «مجموع» شاعر وجود دارد؛ در «مجموع» آسمان و زمین دَابَّةٍ وجود دارد، شاهد قرآنی که ایشان ذکر میکند این است که خدای سبحان میفرماید: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ (5)که بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ، (6)یکی مِلْحٌ أُجَاجٌ است و دیگری عَذْبٌ فُرَاتٌ (7)و گوارا که یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ، (8)ایشان میگوید که طبق آزمایش، لؤلؤ در آب شور است نه در آب شیرین، (9)با اینکه قرآن کریم دارد که الْبَحْرَیْنِ، یعنی بحر شور و بحر شیرین را ذات اقدس الهی آفرید، به طوری که بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ؛ نه آب شیرین وارد مرز آب شور میشود و نه آب شور وارد محدوده آب شیرین میشود و این یک قدرت غیبی الهی است که بین اینها حاجز ایجاد کرد، با توجه به آن میفرماید: یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ، در حالی که لؤلؤ و مرجان از دریای شور است و نه دریای شیرین، پس «مجموع» مراد است نه «جمیع». این توجیه بهتر از آن توهّمی است که در تفسیر فخر رازی آمده که منظور فرشتگان هستند، برای اینکه مثلاً آنها دَابَّةٍ میباشند، وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ که بحث آن گذشت. بعد فرمود: وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ، در اینجا مَا أَصَابَکُم خطاب به «مجموع» است نه خطاب به «جمیع»؛ اگر خطاب به مجموع باشد، «مجموع» جامعه ممکن است که در اثر معصیت گرفتار کیفر شوند و اگر منظور «جمیع» باشد برای اولیا و انبیا و اتقیا ابتلا و آزمون است و برای دیگران کیفر. امّا در هیچ جای قرآن ندارد که «مَا أَصَابَکَ مِن مُصِیبَةٍ» که خطاب به شخص حضرت باشد. مصیبت نیست، مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ (10)است؛ این سَیِّئَةٍ که در سوره مبارکه «نساء» مبسوطاً مطرح شد، خطاب «بما انّه انسان» به انسان است، نه خطاب به شخص حضرت باشد. در سوره مبارکه «نساء» که جزء مشکلترین آیات آن سوره بود ـ مسئله جبر را باطل کرد، تفویض را باطل کرد و «امر بین الامرین» را ثابت کرد ـ در آیه 78 و 79 سوره مبارکه «نساء» فرمود: وَ إِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ؛ اگر نعمت، صفا و لطفی نصیب آنها شود، اینها میگویند که از نزد خداست، وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ؛ اگر یک ناکامی دامنگیر اینها شود، اینها تطیّر و تشؤّم دارند و میگویند بدقدمی توست. قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ؛ هم حسنات مِنْ عِندِ اللّهِ و هم سیئات مِنْ عِندِ اللّهِ است، این موجبه کلیه. فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً؛ اینها چرا این مطالب دقیق را که ما تکرار کردیم و به کمک سنّت حضرت تبیین کردیم و آیات آن را فرستادیم متوجّه نمیشوند؟ آنگاه جمعبندی نهایی آن در آیه 79 است: مَا أَصَابَکَ، «أیها الانسان»! خطاب به شخص پیغمبر نیست، چون آنها درباره اصل کلّی حرف داشتند ـ در مورد جبر و تفویض در نظام کیانی حرف داشتند ـ اختصاصی به پیغمبر نداشت. مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ، پس موجبه کلیه این است که هر چیزی که باشد مِنْ عِندِ اللّهِ است، برای اینکه «ممکن الوجود» است و «ممکن الوجود» مبدأ واجب میخواهد، نه تصادفی در عالَم هست و نه مبدأیی غیر از خداست! پس کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ، این کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ یعنی مبدأ اصلی هر چیزی خداست؛ ولی حَسنات و سیئات باید مشخص شود؛ اطاعات و معاصی باید مشخص شود. مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ؛ حسنات و نعمتها و نیکیها براساس آن اصل کلّی که کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ، هم مِنْ عِندِ اللّهِ است و هم براساس این تصریحی که فرمود: مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ، مِنَ اللّهِ است؛ امّا سَیِّئَةٍ و مصیبت که مِنَ اللّهِ نیست! وَ مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَفْسِکَ، مِنْ عِندِ اللّهِ هست، امّا مِنَ اللّهِ نیست. فرق مِنْ عِندِ اللّهِ که ثابت شده و مِنَ اللّهِ که نفی شده، چند روز در سوره مبارکه «نساء» بحث شد که سیئات و بدبختیها مِنَ اللّهِ نیست، بلکه مِنْ عِندِ اللّهِ است. ذات اقدس الهی خیر و رحمت و برکت میدهد؛ مثلاً این نسیم و باد صبا میوزد، حالا اگر به گُل وزید، بوی خوش از آن صادر میشود؛ بر قاذوره وزید، بوی بد از آن صادر میشود، این بوی بد مِنَ اللّهِ نیست، گرچه مِنْ عِندِ اللّهِ است. خدا فرمود ما باد را آفریدیم، یک؛ باد رسالت ما و مأموریت ما را به عهده دارد، دو؛ وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ، (11)باد در نظام تکوین رسول خداست، نه خود ساخته است و نه بیگُدار به آب میزند وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ؛ این را ما فرستادیم، برای اینکه عقد ازدواج بین گیاهان بخواند، تلقیح کند و نر و ماده را به هم جفت کند، خیلی از کارها را این باد با مأموریتی که دارد انجام میدهد؛ امّا وقتی میوزد به گُل بوی خوب منتشر میشود، وقتی میوزد به قاذورات بوی بد منتشر میشود؛ این مِنْ عِندِ اللّهِ هست، ولی مِنَ اللّهِ نیست؛ این بالا نمیرود، این بوی بد دو قدم که آمد به همین قاذوره برمیگردد و دیگر از قاذوره بالاتر نمیرود؛ امّا آن حَسنه که لطف و توفیق و صبغه وجودی و برکات و امثال آن دارد، هم مِنَ اللّهِ است و هم مِنْ عِندِ اللّهِ.
ص: 111
1) شوری/سوره42، آیه24.
2) اسراء/سوره17، آیه11.
3) علق/سوره96، آیه18.
4) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص599.
5) الرحمن/سوره55، آیه19.
6) الرحمن/سوره55، آیه20.
7) فرقان/سوره25، آیه53.
8) الرحمن/سوره55، آیه22.
9) تفسیرالزمخشری الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص224 و 225.
10) نساء/سوره4، آیه79.
11) حجر/سوره15، آیه22.
بنابراین در سوره مبارکه «نساء» سخن از مصیبت نیست، بلکه سخن از سَیِّئَةٍ است و خطاب به پیغمبر نیست، بلکه خطاب به انسان «بما أنّهُ انسانٌ» است؛ زیرا اینها در صدر و ساقه این بحث میگفتند که حسنات مِنْ عِندِ اللّهِ است و سَیِّئَةٍ ـ معاذ الله ـ از طرف خود پیغمبر است که نحس هست. خدای سبحان فرمود: نه، هر حادثهای که رخ میدهد ریشه اصلی آن از خداست؛ یعنی اصل هستی از آنجاست، وقتی اینجا که آمد رنگ میگیرد. این آفتاب وقتی که میتابد رنگی ندارد؛ امّا بر شیشه رنگی که تابید، رنگ قرمز و سبز و زرد میگیرد. این نور مِنْ عِندِ اللّهِ است، امّا رنگ مِنَ اللّهِ نیست، رنگ از شیشه است؛ یعنی ذات اقدس الهی نور شمس را به عنوان یک فیض دامنگیر گسترده به جهان میتاباند؛ هر جا که رفت رنگ همانجا را میگیرد، اینطور نیست که بگوییم آفتاب نور زرد دارد، نور سفید دارد یا نور قرمز دارد، این نور برای شیشههاست. پس اگر خیر بود هم مِنَ اللّهِ است و هم مِنْ عِندِ اللّهِ، اگر نقص بود ریشه اصلی آن که همان نور است یا «ریح» است مِنْ عِندِ اللّهِ است، ولی صبغه خاص آن مِن نَفْسِکَ است، مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ کما اینکه مِنْ عِندِ اللّهِ است؛ امّا وَ مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَفْسِکَ، گرچه مِنْ عِندِ اللّهِ هست، امّا مِنَ اللّهِ نیست وَ أَرْسَلْنَاکَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ کَفَی بِاللّهِ شَهِیداً.
در بخشهای دیگر هم لقمان و مانند ایشان نصیحت کردند و گفتند که مواظب اعمالتان باشید که گاهی نقمت به عنوان آزمون داده میشود و گاهی نعمت، لقمان به فرزند خود در آیه هفده سوره مبارکه «لقمان» میفرماید: یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ؛ آنچه پیش میآید، حالا تلخ یا شیرین یا سیئه یا حَسَنه در هر حال امتحان است، انسان تا زنده است باید امتحان بدهد؛ گاهی نشاط و نعمت است و گاهی اندوه و نقمت، هم در آنجا باید شکر کند و هم در اینجا باید صبر کند؛ زیرا چیزی در جهان پیدا نمیشود که صبغه آزمونی نداشته باشد. فرمود موفقیت در امتحان مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است. مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ یعنی چه؟ یعنی «من الامور التی یجب ان یعزم علیها»، یعنی چه؟ مگر میشود ما کاری را بدون عزم و اراده انجام دهیم؟ هیچ کاری بدون اراده نمیشود؛ یعنی انسان اگر بخواهد یک عمل بیارادهای را انجام دهد محال است؛ مثل اینکه دو دوتا پنجتا محال است، انسان بخواهد طنز بگوید، جوک بگوید و شوخی هم بکند باید قصد کند، انسان کارِ بیاراده انجام دهد مستحیل است، چون فاعل، مرید، مختار و متحرّک خلق شده است؛ اگر دست کسی را بگیرند از جایی به جایی ببرند این مورد فعل است نه مصدر فعل، او کاری نکرده است! همانطوری که لباس او جابهجا شد، خود او هم جابهجا شد؛ او مورد فعل است، نه فاعل فعل، پس از بحث بیرون است؛ اگر بخواهد کاری انجام دهد، محال است که بیاراده باشد. انسان حتماً با اراده کار میکند؛ هیچکاری بیاراده نیست، نفس کشیدن ما هم با اراده است، امّا یک وقت به ما میگویند که طبیب میگوید فعلاً نفس نکش، میبینیم نفس در اختیار ماست! میگوید نفس تُند بکش، میبینیم نفس در اختیار ماست! کارِ بیاراده از انسان محال است، چون انسان مرید است و فاعل مختار است؛ امّا اینکه فرمود: مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ؛ یعنی این کار جزء کارهای عادی نیست، ما قدمهایی را که برمیداریم، نفسهایی که میکشیم و حرفی که میزنیم همهشان با اراده است؛ امّا کسی بخواهد ازدواج کند یا خانه تهیه کند مدتها فکر میکند، مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ یعنی از اموری است که «یجب عن یعزم علیها» و «ینبغی عن یعزم علیها» است؛ یعنی فکر کردن، تأمّل کردن، تدبیر کردن، صدر و ساقه آن را بررسی کردن، متن و حاشیههای آن را دیدن و آن وقت تصمیم گرفتن. فرمود موفقیت در آزمون مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است؛ «أی من الامور التی ینبغی»، یک؛ «أو یجب»، دو؛ «ینبغی أو یجب عن یعزم علیها»، باید جداً تصمیم بگیرید که بیمطالعه نمیشود؛ این مربوط به آزمون است و هر دو هم امتحان است.
ص: 112
در سوره مبارکه «فجر» امتحانهای دو جانبه را ذکر کرد و فرمود چیزی ما در عالَم نمیدهیم که پاداش نهایی باشد؛ پاداش نهایی در «یوم الجزاء» است که خدا مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ؛ (1)یعنی مالک روز جزاست. امّا آنچه در دنیا هست گرچه «فی الجمله» ممکن است که صبغه پاداشی داشته باشد یا «فی الجمله» ممکن است که صبغه کیفری داشته باشد، ولی همه اینها آزمون است. در سوره مبارکه «فجر» آیه پانزده به بعد این است: فَامّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ؛ ما اگر کسی را مبتلا به ثروت کردیم، مبتلا به سلامت کردیم و مبتلا به علم کردیم، او میگوید خدا مرا گرامی داشت، در حالی که بداند او مبتلا به سواد است، مبتلا به ثروت است و مبتلا به سلامت است، وَ امّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ؛ (2)اگر کسی گرفتار فقر و بیماری و مشکلات شود، میگوید خدا مرا اهانت کرده، کَلَّا؛ (3)نه آن سخن درست است، نه این سخن درست است. انسانهای سالم مبتلای به سلامت هستند و بیمارانِ بیمارستانی مبتلای به مرض میباشند، مبتلا یعنی «ممتحَن». خدا افراد سالم را با سلامت میآزماید و افراد بیمار را با مرض میآزماید تا روشن شود که درون افراد چیست؟ هیچکسی از نقمت یا نعمت سخن نمیگوید، مگر در کلاس امتحان! فرمود هر دو امتحان است، «الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»؛ (4)جمعبندی آنجاست! بنابراین اگر کسی قدر سلامت خودش را ندانست در امتحان ردّ شد؛ مثل اینکه کسی که قدر فرصت بیماری خود را ندانست در امتحان مردود شد، هر دو امتحان است! یک بیان نورانی را زمخشری از وجود مبارک حضرت امیر در ذیل همین آیه یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ نقل میکند که در این آیات بعدی هم همان ظهور را دارد. این تعبیری که ایشان نقل میکند این است که میگوید این آیه بر وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) خوانده شد، حضرت فرمود اگر ذات اقدس الهی کسی را در دنیا عذاب کرد، او اکرم از آن است که دوباره او را عذاب کند و اگر از سیئه کسی گذشت، کریمتر از آن است که بعد از عفو، کیفر بدهد، پس «هذه أرجی آیة»؛ (5)این کلمه را ما قبلاً هم نقل کردیم، منتها فخر رازی (6)گونهای این جمله را نقل نکرد که معلوم شود که از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است؛ ولی زمخشری در کشّاف «بالصراحة» روشن کرد که این جمله نورانی از حضرت امیر است؛ یعنی «هذه أرجی آیةٍ للمؤمنین فی القرآن»؛ از امیدبخشترین آیات قرآن کریم همین است که خدا از بسیاری لغزشها میگذرد و اگر گذشت دوباره دیگر به رُخ کسی نمیکشد و آنچه را که بخواهد عفو کند، عفو کرده است و اگر از معصیتی نگذشت در قیامت ممکن است پاداش دهد؛ اینطور نیست که اگر در دنیا کیفری داد دوباره بخواهد کیفر دهد، اینطور نیست. پس هر دو جمله از وجود مبارک حضرت امیر است؛ هم آن جملهای که خدا اکرم از آن است تا از چیزی که گذشت دوباره عذاب کند و اکرم از آن است تا چیزی را که اکرام کرده دوباره صرف نظر کند و دوباره به حساب بیاورد و کیفر دهد، اینطور نیست؛ وقتی بخشید، بخشید و چیزی که آنها دادند برنمیگردند، دیگر فیض خدای سبحان طوری است که دوباره ذات اقدس الهی آن را به حساب نمیآورد. جمله دوم این است که «هذه أرجی آیة للمؤمنین فی القرآن»، این هم جمله نورانی وجود مبارک حضرت امیر است. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، آن گذشت، چون آنها گفتند که شک دارد، وگرنه وجود مبارک پیغمبر «علی یقین من ربک» بودند و هیچ تردیدی نداشت، با یقین سخن میگفت، با جزم سخن میگفت و هیچ شکی نداشت آنها نسبت به شک دادند که حضرت هم پاسخ مثبت داد یا در جریان «فاسئل ما ارسلنا»، آنجا این آیه گذشت که اگر شک دارید از انبیای قبلی سؤال کن، چند روایت است که فرمود این آیات از قبیل «إِیَّاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یَا جَارَة» (7)نازل شده است. فرمود: وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ، که گفتیم یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ این است، وَ مَا أَصَابَکُم این است، بعد فرمود: وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ، چند قضیه را در این آیه 31 بیان کرده است؛ فرمود شما نمیتوانید جلوی اراده و تصمیم خدا را بگیرید، هیچ کاری از شما ساخته نیست. در جریان بسط رزق و روزیها، فرمود مبادا شما خیال کنید شما رازق هستید یا شما مالک میباشید و شما دارید به فقرا میدهید؛ ما دو کار به شما گفتیم: یکی اینکه ما فقر اقتصادی در عالَم نداریم و دوم اینکه این عالَم، عالم طبیعت است و فقر طبیعی، یک امر طبیعی است. «بیان الفرق بین الاقتصادین» این است که فرمود ما برای هر کسی روزی معین کردیم: مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا؛ (8)منتها چه حیوان و چه انسان باید تلاش و کوشش کنند! فرمود: فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها، (9)وَ ابْتَغُوا؛ (10)بر روی دوش زمین سوار بشوید، از «مِنکب» و دوش زمین کمک بگیرید، روزیتان هست و ما روزیتان را فراهم کردیم! این فقر اقتصادی است که برای هیچ کسی فراموشی سهو و نسیان نیست که کسی بیروزی خلق شده باشد، پس فقر اقتصادی در نظام هستی نیست. امّا فقر طبیعی لازمه عالم طبیعت است؛ یکی کودک و نوزاد است، یکی سالمندِ فرتوت است، یکی مریض است، یکی تصادفی است و نمیتواند به فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها و وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ عمل کند، این یک امر طبیعی است. ما دنیا داشته باشیم که در آن کودک نباشد، پیرزن نباشد، پیرمرد نباشد، افتاده و تصادفی نباشد، اینکه دیگر دنیا نیست، میشود آخرت! دنیا اینها را دارد. امّا اینها که زمینگیر شدند یا خردسال هستند یا سالمند میباشند، فرمود ما سهمیه اینها را در اموال اغنیا قرار دادیم، هیچ غنیای مال خودش را به مستمند نمیدهد! «مُست» یعنی فقر و «مستمند» یعنی صاحب فقر، غنی باید بداند که او شریک دارد! در قرآن فرمود شما مال خودتان را نمیدهید، مال من هست که سهمیه این فقرای طبیعی است و در مال شما گذاشتم، شما را به حفظ امّانت امر کردم و میآزمایم: وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ، (11)نه مال شماست! این «مال الله» است که به دست شما دادیم، شما حق خودتان و مال خودتان را که به فقیر نمیدهید! این خمس را اگر گفتیم که برای شما نیست، این یک دهم زکات یا یک بیستمی را که گفتیم که برای شما نیست. چرا اگر کسی خمس نداد، لباس غصبی است و نماز باطل است؟ برای اینکه یک پنجم آن مال برای او نیست! فرمود برای شما نیست! برای من هست که سهمیه فقراست، آن را برای آزمون در مال شما گذاشتم! آن کسی که حالا یا کودک است یا بیمار است یا سالمند است که توان کسب را ندارد، من روزی او را آنجا قرار دادم، برای خود من هست، در مال شما گذاشتم و گفتم بدهید. هم وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ ـ نه «مِن مالِکُم» ـ مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ یک، هم وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفِینَ، دو؛ شما نماینده من هستید! یا «مُستخلَف» از اقوام گذشته هستید که آنها هم این گونه میباشند یا «مُستخلَف»، جانشین، خلیفه و نمایندههای من هستید، شما که مال خودتان را نمیدهید! اگر کسی خمس یا زکات نداد، سرّ بطلان صوم و صلات و سرّ حرمت زندگی او برای این است که شریک دارد. در باب زکات دارد که «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ» (12)و مانند آن، درباره خمس هم که دارد که وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ، (13)این یک پنجم اصلاً مال آن آقا نیست! اگر برای آن آقا بود، یا در ذمّه او بود و به منزله دَین بود، اگر کسی خمس نداده بود که نماز و روزه و حجّ او که درست بود! برای اینکه ذمّه او بدهکار است نه عین! این به عین تعلق میگیرد، یک؛ به نحو کسر مشاع است، دو؛ نه «کلّی فی المعین»! هر جزئی را که دست میزند، یک پنجم آن مال برای او نیست. بنابراین این طور نیست که غنی برابر آن توهّمی که برخیها در سوره مبارکه «یس» داشتند، بگویند که أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ؛ اگر خدا میخواست به او میداد! بله، خدا خواست و به او داد، منتها مال او در مال شماست و امانت است و به شما میگوید که مال مردم را بدهید، مال مردم را نخورید. چرا میگویید: أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ؟ بله، «شاءَ الله و أَطْعَمَهُ» و راهش این است که او مال نمیتواند کسب کند، ولی مال نقد را به او داد! به شما که مال نقد نداد! به شما گفت بروید کسب کنید، قدرت به شما داد و میروید کسب میکنید؛ او که قدرت کسب ندارد، مال نقد به او داد و آن مال نقد همین است که یک پنجم آن را در مال شما گذاشته است.
ص: 113
1) فاتحه/سوره1، آیه4.
2) فجر/سوره89، آیه16.
3) فجر/سوره89، آیه17.
4) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج20، ص152.
5) تفسیرالزمخشری الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص226.
6) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص601.
7) میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج9، ص372.
8) هود/سوره11، آیه6.
9) ملک/سوره67، آیه15.
10) مائده/سوره5، آیه35.
11) نور/سوره24، آیه33.
12) الکافی، الشیخ الکلینی، ج3، ص498، ط اسلامی.
13) انفال/سوره8، آیه41.
بنابراین توهّمی که در سوره مبارکه «یس» برای برخیها پیش آمد که گفتند: أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ، خیال کردند که خدای سبحان سهمیهای را برای فقرا قرار نداد. آیه 47 سوره مبارکه «یس» برابر توهّم آنها این است: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ؛ شما میخواهید بگویید که این باطل است، پس او سهمی ندارد. خیر! «شاءَ الله»، یک؛ «أطعَمَه»، دو؛ مال او را گذاشته در مال شما، سه؛ شما امین هستید نه مالک، چهار؛ باید امانت را بدهید و خیانت نکنید، پنج.
بنابراین آنچه در سوره مبارکه «حدید» ذکر شده است، گاهی تعبیر به انفاق دارد که شما خلیفه هستید؛ در سوره «حدید» آیه هفت فرمود: آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ، حالا یا «مُستخلف» اقوام قبلی هستید که آنها هم اینچنین هستند، یک؛ یا خلیفه خدا و جانشین او هستید، دو؛ اصلاً مال شما نیست! در سوره مبارکه «نور» به تعبیر دیگر فرمود: وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ، اگر وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ، کسی حق ندارد بگوید که أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ، در حالی که اینطور نیست. فرمود آنچه را که ذات اقدس الهی به شما داد، مال خداست که در اختیار شما گذاشته و باید به فقرا بپردازید؛ آیه 33 سوره مبارکه «نور» ـ درباره بردگان و امثال آن که فَکَاتِبُوهُمْ، کَاتِبُوهُمْ؛ یعنی با اینها مکاتبه کنید، مکاتبه را در کتاب عِتق ملاحظه فرمودید، یکی از احکام تجاری بین مولا و عبد است ـ چنین است: وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ مال شما که نیست. بنابراین ما فقر اقتصادی در جهان هستی نداریم، فقر طبیعی هست که هر کسی بالاخره باید امانت پیش خودش را برگرداند و به صاحب مال آن بپردازد. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، اگر به ذمّه باشد، تصرف در مال غصبی نیست. پرسش: ...؟ پاسخ: خیلیها ممکن است که اینچنین نگفته باشند، خمس به معنای کسر مشاع است و در روایات زکات هم دارد که «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ»، نه «فی ذمَمِهم» نه اینکه در ذمّه آنهاست، در مال آنها سهمی برای فقرا قرار داده است. بعد فرمود اگر خدا میدانست این مقدار کافی نیست، بیشتر جعل میکرد؛ امّا حالا بعضیها براساس نصوص تحلیل و مانند آن «منةً علی العباد» ممکن است چنین فتوایی داده باشند؛ ولی فتوای بیّن و روشن این است که در خود مال تعلّق میگیرد، یک؛ به نحو کسر مشاع است نه به نحو «کلّی فی المعین»، دو؛ بعضیها خیال میکنند به نحو «کلّی فی المعین» است، میگویند ما خمس نداده میرویم مکّه بعد میآییم و اصلاح میکنیم؛ تعیین آن به عهده ماست و ظاهر آیه خمس هم به نحو کسر مشاع است.
ص: 114
بنابراین ما فقر طبیعی نخواهیم داشت و اینکه فرمود آزمون است، البته برای طرفین آزمون است که برای یکی آزمون صبر است و برای یکی آزمون شکر.
موضوع: تفسیر آیات 32 تا 39 سوره شوری
وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ (۳۲ إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (۳۳) أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا وَ یَعْفُ عَن کَثِیرٍ (۳٤) وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا مَا لَهُم مِن مَحِیصٍ (۳۵) فَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (۳۶) وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (۳۷) وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (۳۸) وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ (۳۹)) ص: 115
سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکّه نازل شد و عناصر محوری آن اصول دین است، بعد از بیان توحید و نبوّت، گاهی به مسئله ربوبیت و آیات الهی میپردازد. از آیه 29 به بعد که فرمود: وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، به بخشی از خالقیت و ربوبیتِ الهی اشاره شد. در آیه 32 میفرماید: وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ؛ از نشانههای ربوبیت ذات اقدس الهی، کشتی است که در دریا در اثر راهنماییها و کمک باد حرکت میکند.
خداوند جهان را براساس نظام علّی و معلولی خلق کرده است و مصالح ساختمانی عالَم هم حق است؛ این دو مطلب را قرآن کریم با آیات متفاوت بیان میکند. آن مطلب اوّل را که جهان براساس نظام علّی و معلولی است، در سوره مبارکه «قمر» (1)و مانند آن بحث میکند که ـ إنشاءالله ـ خواهد آمد، أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ؛ (2)امّا اینکه نظام عالَم بر حق استوار است و مصالح ساختمانی جهان، حقیقت است، آن را زیاد بیان میکند؛ گاهی به صورت موجبه، گاهی به صورت سالبه، گاهی به عنوان نفی باطل و گاهی به عنوان اثبات حق که ما عالَم را به حق خلق کردیم، همان حق «مخلوق به» است که در بعضی از کتابهای اهل معرفت است، همین است. حقّی هم مربوط به خود خدای سبحان است: ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (3)که آن حق مقابل ندارد و اگر در برابر آن حق چیزی به عنوان باطل یاد شد، آن باطل به معنی عدم است، چون حق به معنای «الله» مقابل ندارد؛ زیرا هستی محض تنها چیزی که مقابل اوست عدم است، امّا حقِّی که عالَم با او ساخته شد، آن مقابل دارد و آن باطل هست. فرمود ما عالَم را به حق خلق کردیم، یک؛ باطل در کار نیست، دو؛ لهو و لعب و بازیچه در کار نیست، سه؛ ما هم بازیگر نیستیم «مَا کُنّا لاَعِبِینَ»، (4)چهار؛ این نظام حق است و چون این نظام حق است، اگر کسی کار باطلی انجام دهد این نظام پَس میزند؛ یعنی همانطوری که دستگاه گوارش انسان براساس سلامت است و اگر غذای مسمومی وارد دستگاه گوارش شد، این معده و روده و امثال آن اینها را بالا میآورند، این نظام هستی هم حق باطل را پَس میزند. در هر پاراگراف تاریخی سرانجام حق پیروز است و باطل جایی در عالَم ندارد.
ص: 116
قرآن کریم آن مسئله علّیت را به زبانهای گوناگون بیان میکند. در روایتی امام صادق(علیه السلام)، فرمود: «أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَاب»؛ (1)هیچ چیزی در عالَم جاری نمیشود، مگر از راه نظم علّی و معلولی. اگر شیئی صادر اوّل بود، علّت آن خودِ خداست و اگر چیزی جزء صوادر میانی و پایانی بود، عللِ او موجودات قبلی هستند. اگر گفته شده که خدای سبحان برابر بعضی از آیات این پرندهها را در هوا نگه میدارد مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلاّ الرَّحْمنُ، (2)معنایش این نیست که پرندهها را از راه غیب بدون واسطه نگه میدارد، امساک پرندهها که از سنخ صادر اوّل نیست که خدای سبحان آنها را بلاواسطه نگه بدارد! آن ارواح مطهّر انبیا و روح مطهّر عقل کلّ اینچنین است که اینها را خدا بلاواسطه انجام میدهد، امّا همه مجاری امور را با واسطه انجام میدهد؛ منتها علل فاعلی، یک؛ علل قابلی، دو؛ پیوند فاعلها، سه؛ پیوند قابلها، چهار؛ تحکیم رابطه بین فاعل و قابل، پنج؛ همه اینها نظم عمیق علمی است که ناظم آن «الله» است. به طریقی جاذبه را آفرید که با فشار خاصی از هوا تحت قَهر قرار میگیرد؛ به طریقی هوا را آفرید که فشارپذیر است؛ به طریقی پرندهها را آفرید و هدایت میکند که اینها با بالزدنها، بخشی از هواها را پایین ببرند تا نیرو بگیرند در اثر این فشار متقابل و حرکت را ادامه بدهند.
جمله کوتاه که وجود مبارک موسای کلیم در سوره «طه» دارد، به سه نظام از نظامهای عقلی اشاره کرده است، وقتی فرعون گفت خدای شما کیست؟ فرمود: قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی؛ (3)خدای ما آن است که این سه نظام را آفرید: أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ کانَ تامّهٴ آنها، یک؛ خلق آنها را، هماهنگ کردنِ آنها را و اسباب رشد آنها را به آنها داد که نظام داخلی است، دو. أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ؛ یعنی «خَلَقَهُ و أعطَی خَلْقَهُ»؛ هر چیزی هستی او و کانَ تامّهٴ او را خدا داد، یک؛ ساختار داخلی او را هماهنگ کرده که بتواند به مقصد برسد، دو؛ راه را هم نشان داد که با پیمودنِ آن راه به مقصد برسد، سه؛ أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی؛ یعنی «هَدیَ کلُّ شَیء إلی مَقصَدِه و غایَتِه»، این جمله کوتاه نظام فاعلی و داخلی و غائی را بیان کرده است.
ص: 117
بنابراین اگر در جریان کشتیهاست، سطح آب را طوری تنظیم کرده که کشتیپذیر است و بادها را هم مشخص کرده که از کجا برخیزد؛ این اوّل یک نسیم است، بعد این را میپروراند و به صورت باد درمیآورد، بعد تُندباد میکند، بعد ابر تولید میکند، بعد ابر را رهبری میکند، ابر را تلقیح میکند، ازدواج این ابرها صورت میگیرد، باردار میشوند، از بالا این ابرها را به وسیله باد که رسالت الهی را به عهده دارند رهبری میکند: وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (1)که بادها برای تلقیح گیاهها و ابرها سهم مؤثّری دارند، این از برنامههای رسمی بادها در فضاست؛ امّا در دریا آب را به شیوهای خلق کرد که کِشتیپذیر است و هواها را به طریقی خلق و هدایت کرد که کشتیها را از جایی به جای دیگر رهبری کند. یک وقت است که قهر الهی تعلّق میگیرد که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ؛ (2)از هر جایی خدای سبحان اینها را گرفتار تُندباد کند که حرف دیگری است؛ ولی نظم اساسی این است که این بادها از جایی شروع میشود و اینچنین نیست که گاهی از شرق، گاهی از غرب، گاهی از شمال و گاهی از جنوب باشد؛ این راهها را از قبل شروع میکند، بعد وقتی اینها کامل شدند، رهبری ابرها را در آسمان و راهنمایی کشتیها را در دریا به عهده میگیرد که فرمود یکی از نشانههای تدبیر الهی جریان کشتیها در دریاست. آن روز که مسئله موتور و برق و امثال آنها نبود، اینها با یک راهنماهای آسمانی که وَ عَلامّاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ، (3)اصلاً بهترین وسیله برای شناسایی سفرهای دریایی و صحرایی همین ستارهها بودند! اینها با ستارهها راهها تشخیص میدادند، الآن هم با همین ستارهها تشخیص میدهند که چقدر به قطب نزدیک هستند، چقدر از قطب دور هستند، چقدر به استوا نزدیک هستند یا چقدر از استوا دور میباشند، این چراغها را منظّم در آسمانها ردیف کرد و این بادها را هم منظّم، این کشتیها را هم منظّم و این آبها را هم منظّم که این میشود: «أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَاب» و این عامل غیبی است، این براساس گزاف و گُتره نیست، این براساس نظم دقیق فیزیکی و ریاضی است. یک رهبری متافیزیکی این فیزیک و ریاضی را تنظیم میکند؛ لذا فرمود ما هستیم که پرندهها را در آسمان نگه میداریم، ما هستیم که کشتیها را در دریا نگه میداریم. این نظم عمیق و عَریق علمی که صدها دانشمند بعد از گذشت صدها سال تازه گوشهای از اسرار کشتیرانی یا پرندههای هوا را کشف کردند. فرمود: وَ مِنْ آیَاتِهِ همین کشتیهاست که جاری در «بَحر» هستند و مثل کوه و «أَعْلاَم» میباشند؛ علامتهایی هستند که روی دریا قرار دارند. در قرآن از ابرها به عنوان کوه یاد کرده است؛ در سوره مبارکه «نور» گذشت که ما از کوههایی که در آسمان است ـ آسمان نه، «سماوات» آنجا تعبیر ندارد، «سماء» دارد و «سماء» یعنی فضا، از کوههایی که در آسمان هست نه آسمانها! از فضا و هوا به «سماوات» تعبیر نمیکند، بلکه به «سماء» تعبیر میکند «مَا عَلاک فَهُو السّماء» ـ از آسمان شما ما باران نازل میکنیم که وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ؛ (4)این تگرگها و مانند اینها را ما از همان آسمانهای شما، یعنی فضای «سماوی» شما نازل میکنیم. از این ابرها تعبیر به «جبال»، کوه و «عَلَم» میکند؛ کشتی تعبیر به «عَلَم» شده که «أَعْلاَم» است، مثل کوههاست و مثل علامتهاست که برجستگی دارد، وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ.
ص: 118
رهبری این کشتیها را چه کسی به عهده میگیرد؟ باد، باد رسالت الهی را به عهده دارد، اینچنین نیست که خودبهخود به دنیا پیدا شود، یک؛ یا خودبهخود حرکت کند، دو؛ این نظم دقیق ریاضی که بشر بعد از گذشت قرون تازه به گوشهای از آنها راه پیدا کردند، باد آن چیزی نیست که بفهمد، گنجشک آن موجودی نیست که بفهمد چقدر پر بزند چقدر هواها را پایین فشار دهد تا نیروی عکسالعملی بگیرد و چقدر حرکت بکند، این قَدَّرَ فَهَدَی (1)اوست! فرمود هر چیزی را او آفرید و هر چیزی را او دارد رهبری میکند. اگر یک چیز سادهای بود، با گذشت صدها سال چرا گوشهای از این راز و رمز را تازه بشر فهمید؟! معلوم میشود که یک نظم دقیق علمی است که مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلاّ الرَّحْمنُ، اینجا هم فرمود که هیچکسی این کشتیها و رهبری کشتیها را به وسیله باد که رسالت الهی را به عهده دارند به عهده نمیگیرد، مگر خدا!
اگر خدا بخواهد که به کسی آسیب برساند، یعنی او را تنبیه کند یُسْکِنِ الرِّیحَ، چون این «رِیح» و باد رسالت الهی را به همراه دارد و اگر رسول خداست، هرگز بدون اذن «مُرسِل» خود حرکت نمیکند. إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ؛ یعنی «إِن یَشَأْ سُکونَة الرِّیح» را، این بادها آرام میشوند و وقتی آرام شدند فَیَظْلَلْنَ؛ یعنی «یَصَرنَ»، «ظَلَّ» یعنی «صَارَ». فَیَظْلَلْنَ این «جواریح» و کشتیها، رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ؛ ساکن و آرام روی همین آب میمانند. بین این کشتی، فضای کشتی، حجم کشتی و وزن کشتی چقدر باید باشد که فرو نرود؟ چون اگر بیشتر بود فرو میرود و کمتر بود فرو نمیرود و مانند آن. در این حال که باد ساکن شد، این کشتیها روی دریا میمانند، فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ؛ یعنی «بَحر». فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ؛ یعنی نظم دقیق ریاضی نشانه خردمندان است؛ لذا آنها اگر فیض الهی را دیدند شاکر هستند و اگر نشانه قَهر را دیدند صابر میباشند: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ، در حالی که دارند نشانه عذاب را میبینند و شَکُورٍ، در حالی که دارند نشانه نعمت را میبینند. این صَبَّارٍ بودن و شَکُورٍ بودن، در اثر آن رخدادهای سنگین است؛ اگر حادثه خیلی سخت باشد، میگویند باید صَبَّارٍ باشی یا نعمت خیلی زیاد باشد، میگویند باید شَکُورٍ باشی یا اگر عادی باشد که میگویند «صابر» و «شاکر» باشید. وجود مبارک موسای کلیم وقتی آن کار سنگین را میخواست انجام دهد، در همان اوّل سوره مبارکه «ابراهیم» دارد که موسی فرمود این کار را انجام بدهید: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ. (2)
ص: 119
اگر خدای سبحان بخواهد که نعمتی برساند وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ، این بخش نعمت؛ اگر بخواهد امتحان کند که إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ؛ اگر بخواهد تنبیه کند و انتقام بگیرد أَوْ یُوبِقْهُنَّ؛ «اُوبَق» یعنی «أهلَکَ»، یا این کشتیها را در هم میکوبد و غرق میکند، چرا؟ بِمَا کَسَبُوا، این سرنشینان تبهکارشان که مثلاً دزدان دریایی هستند، در اثر سیئاتی که کسب کردند «بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیهِمْ»، خدا «ایباق» میکند؛ یعنی «إهلاک» میکند و این کشتیها را غرق میکند، امّا وَ یَعْفُ عَن کَثِیرٍ؛ از بسیاری از لغزشها ذات اقدس الهی میگذرد و عفو میکند. این کلمه یَعْفُ در این قسمتها چند بار تکرار شده است که در بعضی از قسمتها مجزوم است و در بعضی از قسمتها مرفوع میباشد. پرسش: اگر کشتیها مسیرشان در یک جهت باشد، باد اینها را میبرد؛ اگر در مقابل هم باشند؟ پاسخ: اینها سعی میکنند بشناسند که باد چه زمانی از شرق به غرب میآید و چه زمانی از غرب به شرق میآید یا «بالعکس»، اینچنین نیست که اینها نشناخته حرکت کنند، کشتیرانی یک آزمون دریانوردی میخواهد که میدانند چه روزهایی و چه علامتی با چه نشانههایی باد از غرب حرکت میکند و چه روزهایی از شرق حرکت میکند، این هم یک فنّ است. در آیه مبارکه 25 در آنجا یَعْفُو مرفوع است و در آیه سی هم یَعْفُو مرفوع است؛ امّا در اینجا یَعْفُ مجزوم است، برای اینکه عطف بر «یُوبِقْ» است: أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا وَ یَعْفُ، این إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ که مجزوم است «إِن یَشَأْ یُوبِقْ» که مجزوم است و «إِن یَشَأْ یَعْفُ» که مجزوم است، اینجا ـ آیه 34 ـ یَعْفُ مجزوم است و در آن دو آیه مرفوع است. وَ یَعْفُ عَن کَثِیرٍ؛ از بسیاری از لغزشها ذات اقدس الهی عفو میکند. چرا این کارها را میکند؟ وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا، این عطف بر محذوف است؛ یعنی «لیَنتَقِمَ الله سبحانه و تعالی من بعض» تا خدا امتحان بگیرد و تا دیگران بفهمند که حسابی در عالَم هست! وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا مَا لَهُم مِن مَحِیصٍ؛ اینها هیچ پناهگاه و ملجأیی ندارند! یک قدرت در عالَم دارد اداره میکند، گرچه از بسیاری از لغزشهای اینها صرف نظر میکند. پس این یَعْلَمَ که منصوب است معطوف است بر «لیَنتَقِمَ» و مانند آن که محذوف است «لیَنتَقِمَ الله کذا و کذا» وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا مَا لَهُم مِن مَحِیصٍ؛ هیچ پناهگاهی ندارند. بعد خطاب میکند که آنچه نزد شماست یک امر دنیایی است، عمده آن است که شما باید بدانید که بشر مهاجر است و هرگز با مرگ از بین نمیرود: فَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا، این تمتّع و لذّت و بهره زودگذر دنیایی است و شما در مسافرخانه هستید، امّا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ. در سوره مبارکه «نحل» فرمود: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ؛ (1)چیزی که نزد شماست از بین میرود، چیزی که «عنداللّهی» است ثابت است و شما در هجرت خود به «عنداللّهی» بودن میرسید؛ «الی الله» رجوع میکنید، به مقام قُرب الهی یا سرانجام به محکمه الهی رجوع میکنید و میمانید، اگر «عنداللّهی» شدید میمانید! همه قافلههای بشری در قیامت به مَشهد و محضر ذات اقدس الهی رجوع میکنند که این میشود «عنداللّهی»؛ لذا مرگ در آنجا راه ندارد. فَمَا أُوتِیتُم، این «ما» چون شرط در او تضمین شده است، جزای او با «فاء» آمده است: فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا؛ امّا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ، این تقابل نشان میدهد آنچه نزد شماست خَیر نیست، اینها وسیله آزمون است! وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی، أَبْقَی بودنش از سوره مبارکه «نحل» استفاده شد که مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ، امّا خَیر بودن آن هم از این آیه استفاده میشود. أَبْقَی و خیر برای چه کسی است؟ در برابر یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا آن تنبیه بود، امّا در برابر لِلَّذِینَ آمَنُوا که اوصافی را برای مؤمنین ذکر میکند، این مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی برای کسی است که واجد این شرایط میباشد. آن وقت جامعهٴ متمدّن اسلامی را شرح میدهد که چه کسانی هستند و چگونه این جامعه را سامان بخشیدند. لِلَّذِینَ آمَنُوا که حُسن فاعلی است و عقیدهمند هستند، وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ که حُسن فعلی است متوکّل بر خدا هستند، تکیهگاهشان خداست و اساساً معنایش این نیست که یک بخشی را خودشان را انجام میدهند و بخشی را «الله» که تلفیقی از توحید و شرک باشد، در همه کارها متوکّل هستند و اینطور نیست که خودشان را مستقل ببینند و بگویند بخش توسّل برای ما و بخش توکّل را ما با خدا قسمت میکنیم، نه خیر! کلّ این مجموعه را ذات اقدس الهی دارد تدبیر میکند، منتها برخی به صورت توسل برخی به صورت توکّل، همه اینها مجاری فیض ذات اقدس الهی هستند. لِلَّذِینَ آمَنُوا باید عقیده طیّب و طاهر داشته باشند، یک؛ وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ در همه امور، دو؛ وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ معصیتهای بزرگ نمیکنند، سه؛ حالا اکثری مردم اینطور نیست که عادل باشند، همین که گناهان کبیره را ـ إنشاءالله ـ ترک کنند، از گناهان صغیرهٴ اینها ذات اقدس الهی میگذرد؛ زیرا وعده داد که إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم. (2)سیّئه اگر مطلق ذکر شود، هم کبیره را شامل میشود و هم صغیره را؛ امّا چون تفصیل قاطع شرکت است، اگر در مقابل کبیره قرار بگیرد، منظور از این سیّئه، سیّئهٴ صغیره است إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم. اینجا سیئات حتماً صغیره است، برای اینکه کبیره را خود آنها ترک کردند، پس براساس وعدهٴ الهی سیئات صغیره در صورت ترک سیئات کبیره بخشوده میشود. اینجا هم فرمود: وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ، «فواحش» هم جزء ذکر خاص بعد از عام است و این هم چون گناهی است خیلی عریق، عمیق و زشت از آن به فواحش یاد شده است و اینها کسانی هستند که وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ؛ اینها در هنگام غضب عفو و مغفرت را مقدّم میدارند.
ص: 120
در بحثهای قبلی آیاتی گذشت که جامعه اسلامی و متمدّنان دینی اینها کسانی هستند که قدرت انتقام خودشان را برای برونمرزی دارند، در درون مرز اگر بین خود شیعهها، بین خود مسلمانها و بین خود مؤمنین اختلافی باشد، اینها با دشمنشان نمیجنگند، بلکه با دشمنی میجنگند؛ بَد را از پا درنمیآورند، بلکه بدی را از پا درمیآورند وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، (1)نه «یدرءون السیّئ»، نه دوست بد، رفیق بد و مؤمن بد را از پا دربیاورند، اینها سعی میکنند با اخلاق زندگی کنند. در برابر بیگانهها فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»؛ (2)ـ این بیان نورانی حضرت امیر است ـ فرمود: هر سنگی که چه از شرق و چه از غرب آمد آن را به همانجا برگردانید! یک ملت ستمپذیر نباشید! عفو و اینها جای خاص خودش را دارد، عفو برای درونمرزی است، در برونمرزی اگر کسی تجاوزی به گوشهای از مرزهای شما کرد، «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»؛ فرمود: مبادا گوشهای از گوشههای مملکت شما سنگی بیاید و شما آرام باشید! عفو و احسان و مانند اینها برای برونمرزی نیست، در کشورتان باید با عزّت و استقلال زندگی کنید، امّا در درون مرز با بدی بجنگید، نه با بد! وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، نه «السیّئ»! نه آدم بد! بدی را بردارید! ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، این آیه غیر از آن آیه اوّلی است، دستوری هست که شما با خوبی بدی و اختلاف را برطرف کن، نه طرف مختلِف را! طرفی که با شما اختلاف دارد، سعی میکنید او را از پا دربیاورید؟! اینکه کار اسلامی نیست! سعی بکن اختلاف را از بین ببر! ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، آن وقت فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ؛ (3)آن وقت آن دوست خوبی برای شما خواهد شد! دوبار که شما گذشت کنید، او دوست «حَمِیم» خواهد شد! «حَمِیم» مثل «حمّام»؛ یعنی دوست گرم، «صَمیم» یعنی پُر، این سنگ سخت را که سبک نیست میگویند صخرهٴ صمّاء، کسی که «ثقل سامعه» پیدا کرده و چیزی در گوش او نفوذ ندارد را میگویند «أصم»، دوست صمیمی یعنی دوستی که درونپُر است و چیز خلاف در او نیست. فرمود اگر شما بدی را از پا درآوردید، فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ، قبلاً «عَدُو» بود، الآن میشود «وَلِیّ»، «حَمِیم» هم هست، «حمّام» هم هست، گرم هم هست و دوست گرمی میشود.
ص: 121
پس وظیفه ما در درونمرزی برداشتن اختلاف و بدی است و رسالت ما در برونمرزی دفاع است. بین «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء» و بین وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، همان فرق بین درونمرزی و برونمرزی است. آن بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «لَا یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیل» (1)همین است! «ضَیم» یعنی ستمپذیری، هیچ ملت آزاده و عزیزی ستمپذیر نیست! فقط ملتِ ذلیل و زبون است که زیر بار ظلم میرود. پرسش: آیا مرزهای جغرافیایی منظور است یا مرزهای اعتقادی؟ پاسخ: بله، مرزهای دشمنی، اسلام که با اسلام مرز ندارد، اسلام با بیگانه مرز دارد. ممکن است کشوری مثل آلسعود به ظاهر مسلمان باشد و یک کشور مسلمان مظلومی را مثل یمن را در هم بکوبد، پس اسلام شناسنامهای نه! کشوری که واقعاً یک کشور اسلامی باشد، دیگر مرزی نیست. وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ که این برای درونمرزی است. وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ؛ دعوتها و ندای الهی را پاسخ مثبت میدهند: اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ؛ (2)مردان الهی و جامعه ایمانی دستور الهی را لبّیک میگویند. وَ أَقَامُوا الصَّلاَةَ؛ این ذکر اعمال مهم است بعد از ذکر اصل اعتقاد، وَ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ؛ امر جامعه اسلامی و متمدّن با مشورت پیش میرود، مستحضرید که نفرمود «أَمْرُ اللهِ شُوریَ بَیْنَهُمْ»، إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ (3)باید از طرف خدا بیاید، احکام شرعی، مسائل اعتقادی و مانند اینها «أَمْرُ اللهِ است که إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ، امّا امر مردم که چگونه شهرشان را بسازند، کجا خیابانکشی کنند، کجا یکطرفه شود، کجا دوطرفه شود، کجا بلوار شود و کجا فلان بیمارستان قرار بگیرد، اینها «امر النّاس» است و «امر النّاس» با مشورت باید انجام شود؛ امّا «امر الله» با مشورت و استخاره و مانند اینها نیست، «امر الله» یعنی احکام شرعی و احکام شرعی هم منحصراً از ذات اقدس الهی است. پس «امر الله» براساس إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ فقط از ناحیه وحی است، امّا امر مردم که چگونه کشور خود را اداره کنند که به موضوعات برمیگردد و نه به احکام، این با مشورت حل میشود؛ احترام گذاشتن به افکار جامعه باعث نیّت خوب و وِداد ملّی است. وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ، احترام گذاشتن به افکار دیگران، باعث انسجام و وحدت است؛ بیاعتنایی به افکار و آرای دیگران سرانجام جامعه را میرنجاند. وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ، قبلاً هم بیان شد که ما فقر اقتصادی در اسلام نداریم، امّا فقر طبیعی یک امر طبیعی است! مادامی که ما در دنیا زندگی میکنیم فقر طبیعی داریم؛ کودک داریم، بیمار داریم، فرتوت و تصادفی داریم، ما یک دنیایی داشته باشیم که اینها در آن نباشد که دیگر دنیا نیست! پس فقر طبیعی امر قطعی است، امّا فقر اقتصادی نداریم، چون برای همه بودجه مشخص شده است! آنکه خدای سبحان به دیگری داد ـ در آیات سوره مبارکه «نور» بود خواندیم ـ فرمود: آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ؛ (4)حواستان جمع باشد! ما به شما دادیم، این «مال الله» است! این «مال الله» را که به شما دادیم را به این مستمندان بپردازید.
ص: 122
یک بیان نورانی از حضرت امیر است که فرمود: «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَة»؛ (1)فرمود اگر شما یک وقت گرفتار شدید، دَینی دارید و مشکل مالی دارید، صدقه بدهید که این ده برابر میآید! ما اینها را باور نکردیم که کار به دست دیگری است. فرمود هر وقت کمبودی دارید و وضع شما قدری ضعیف شد، فوراً صدقه بدهید. صدقه غیر از هدیه است، صدقه غیر از هبه است، صدقه غیر از بخشش رایگان است، صدقه عقد است! ایجاب دارد، قبول دارد، قصد قربت دارد و مثل نماز است! صدقه نظیر مال دادن و کمک کردنی که فلانی بیچاره است، از آن سنخ نیست و تا قصد قربت نشود، صدقه نیست؛ مثل نماز، تا در نماز قصد قربت نشود که نماز نیست! صدقه عقد «واجب الوفاء» است و گرفتن جایز نیست، این نظیر هبه نیست که بشود پس گرفت. صدقه عقد است، یک؛ عقد لازم هم هست، دو؛ مثل هبه نیست که عقد جایز باشد، سه؛ در هبه قصد قربت شرط نیست، چهار؛ این عبادت است و مثل نماز است؛ خدایا! به فرمان تو و «قُرْبَةٌ إِلَی اللَّه» دارم صدقه میدهم. شما گفتی صدقه بده، من هم میگویم چشم! این میشود صدقه! وجود مبارک حضرت امیر فرمود: ««إِذَا أَمْلَقْتُمْ»؛ وقتی مشکل مالی پیدا کردید، مگر نمیخواهید تجارت کنید و سود ببرید؟! بهترین تجارت، تجارت با خداست «فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَة». این نهجالبلاغه باید حداقل در کفِ دست ما باشد، حالا آن شروح دقیق آن از خیلیها توقع نیست؛ ولی یک دور نهجالبلاغه باشد در دست همه ما باشد، چون آداب زندگی به ما یاد میدهد! فرمود این کار را بکنید، ما هم باید بگوییم چشم! اینجا هم فرمود ما به شما دادیم، ما در مال شما سهمیه برای دیگران قرار گذاشتیم. بنابراین وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ٭ وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ؛ آنها یک ملت سلطهپذیر و ستمپذیرِ مظلوم نیستند. این بیان نورانی سیدالشهداء چقدر آن بیان استدلالی است! فرمود من از جدّم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که فرمود: «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّه» که او را با قول و فعل سر جایش ننشاند «حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛ ـ این را به صورت رسمی در آن سفر اعلام کرد ـ فرمود من از پیغمبر شنیدم که فرمود ملت ستمپذیر را خدا با هیأت حاکمه ستمگر یکجا به آتش میبرد! این کدام ملت مظلوم است؟ حالا اگر شد ـ إنشاءالله ـ فرصتی بود عرض میکنیم که ما دو «استضعاف» داریم، گرچه گذشت (2)ملتی که «استضعاف» عمدی دارد، مثل استکبار است.
ص: 123
موضوع: تفسیر آیات 36 تا 42 سوره شوری
فَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی لِلَّذِینَ آمَنُوا وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (۳۶وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (۳۷)وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (۳۸)وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ (۳۹)وَجَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ (٤۰)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ (٤۱)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (٤۲)) در این سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، عناصر محوری آن را که اصول دین بود بیان فرمودند.
آیتِ الهی بودن حرکت کشتیها در دریا و نعمت بودن آن
در بخش اخیر فرمودند این کشتیها که در دریا حرکت میکنند، هم نعمت هستند برای شما و هم آیت الهی میباشند؛ هم بهرههای سفر و تجارت و اقتصاد را تأمین میکنند و هم از نظر کلامی آیه الهی هستند. گاهی تعبیر به نعمت میکند، نظیر آنچه در سوره مبارکه «الرحمن» بیان فرمود؛ فرمود این کشتیهایی که در دریا حرکت میکنندآلاَءِالهی هستند،آیه 24 به بعدِ سورهٴ مبارکه «الرحمن» این است:وَ لَهُ الْجَوَارِ الْمُنشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ؛عَلَم دریا همین کشتیهاهستند که روی دریا شبیه کوه میباشند و از آنها به «أعلام» یاد میکنند:وَ لَهُ الْجَوَارِ الْمُنشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ؛ این کشتیهایی که جاری هستند و مثل کوه دارند روی دریا حرکت میکنند، اینها نعمتهای الهی میباشند فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ. (1)قرآن ابرهای بزرگِ فضا رابه عنوان کوه یاد میکند که در سوره مبارکه «نور» فرمود خداوند از کوههایی که در آسمان است، برای شما باران و تگرگ نازل میکند. منظور از این «سماء» جزء «سماوات» (2)نیست، منظور همین فضا و جوّ است و منظور از کوههایی که در فضاست همین ابرهاست، از جبالی که فِیهَا مِن بَرَدٍ؛ (3)یعنیتگرگ برای شما نازل میکند. پس این کشتیهایی که روی دریا حرکت میکنند شبیه کوه هستند و آن ابرهایی هم که در فضا حرکت میکنند شبیه کوه میباشند که از آنها تگرگ و باران نازل میکند و از اینها هم بهرههای تجاری و مانند آن میبرید، بعد فرمود:فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ، لکن در سوره مبارکه «جاثیه» ـ نظیر آیه محل بحث سوره «شوریٰ» ـ از اینها به عنوان «آیات»یاد میکند،در آیه دوازده و سیزدهم سوره «جاثیه» فرمود: اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ٭وَسَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ، پس گاهی از اینها به عنوان «نعمت»و گاهی از آنها به عنوان «آیت»یاد میکند.
ص: 124
تقسیم آیتهای الهی به دو قسم و تفاوت آن
آیت الهی دو قسم است:یک قسمت آیهای است که نشانه قدرت اوست و صبغهٴ فلسفی و کلامی دارد، این میتواند برای فراگیری معیار باشد که صنعت شبیه این «آیت» و «طبیعت» ساخته شود، چون آنچه در آسمان و زمین است آیه الهی است و همه اینها معیار تکامل صنعت شد که این صنایع از این طبایع گرفته شده است. هر چیزی که در نظام هستییافت میشود، بشر راهنمایی میشود که مشابه آن را بسازد، این یعنی صنعت و بخشی از آیات الهیهم به عنوان معجزه است که راه فکری ندارد. پس اگر حرکتِ پرندههاست در فضا، اینها معجزه نیست، بلکه اینها«آیتِ» کلامی است؛ لذا ساخت و ساز هواپیما و امثال آنها آسان است. جریان کشتی که با باد حرکت میکرد و نه با صنایع موتور و مانند آن، اینها جزء «آیت» است که راه کلامی و فلسفی است و راه فکری دارد؛ لذا بشر کشتی درست میکند که براساس باد حرکت نمیکند، بلکهقدرت موتور و برق و مانند آن حرکت میکند، اینها «آیات» الهی هستند که راه فکری دارند، چون آیهٴ فلسفی و کلامی میباشند.امّایک وقت است چیزی در دریا قرار میگیرد که آیهٴ الهی است و راه فکری ندارد؛ یعنی راه فلسفی و کلامی ندارد؛ نظیر آنچه به مادر موسیفرمود که ما به تو دستور میدهیم این بچه را در جعبهایبگذار و این جعبه را بینداز در آب، تو کار نداشته باش که به کجا میرود! ما گفتیم:أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ، (1)آن وقت «یَم» هر کاریرا که میخواهد انجام دهد ما دستور میدهیم، این دیگر راه فکری ندارد که آدم بنشیند فکر بکند، کودکی را بگذارد درون جعبه و بیندازد در دریا کهاین دریا هر جا میخواهد ببرد؛ این دیگر معجزه است و راه فکری ندارد،از طریق مدرسه و حوزه و دانشگاه نیست که کسی درس بخواند معجزه بیاورد، فقط به قداست روح آن پیغمبر وابسته است؛ او اگر خواست اینچنین برود که میرود و اگر نخواست، نخواست!این آیت اگر از سنخِ علم بود و راه فکری داشت، آدم میتوانست مثل آن را بیاورد؛امّاراه فکری تمام معجزات بسته است؛ خواه معجزه آدم، خواه معجزه خاتم! آن جریانی که صالح(سلام الله علیه) آورد یا معجزاتی که انبیای دیگر آوردند، هرگز راهی نیست که انسان با درس خواندن بفهمد که چگونه از دلِ این سنگِ«صمّاء» شتریهمراه با بچه دربیاورد، این راه علمی ندارد. فقط روح اگر قداست پیدا کرد و ولیّ خدا بود، با اراده انجام میشود، نه با تصوّر و تصدیق و قیاس و استدلال! چون راه فکری ندارد، راه علمیهم ندارد و چون راه علمی ندارد، راه حوزه و دانشگاه بسته است که انسان درس بخواند معجزه بیاورد.بنابراین آیاتی که در عالَم هست چند قسم است: بعضی آیات فلسفیو کلامی هستند که راه فکری دارند؛ لذا ساخت صنعتِ مُشابه آن آسان است؛ ساخت هواپیما که مشابه پرندههای فضاست، آسان است؛ ساخت کشتیهای برقی و موتوری که شبیه کشتیهای بادی است، ممکن است، اینها راههای فکری دارد؛ امّا کودکی را انسان در دریا بیاندازد تا در امّان خدا و به اراده او حرکت کند، این راه فکری ندارد. پس آن آیهای که فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ اینها امر غایب است، فرمود تو بینداز در دریا، به دریا هم امر کردیم که این را ببرد جای امن فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ این امر غایب است؛ یعنی دریا مأمور است که این را ببرد جای امن، این راه فکری ندارد!بنابراین گاهی آیات به عنوان معجزه است نظیر آنچه فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً، (2)حالا آدم درس بخواند که چگونه با عصا بتواند این دریای روان را جاده خاکی درست کند! این راه فکری و علمی ندارد؛ یعنی راه مفهومی و تصور و تصدیق ندارد، این فقط به قداست روح وابسته است. پس آن کاری که برای کلیم خدا در دوران کودکی کردند، آیه است و راه فکری ندارد؛ آن کاری که کلیم خدا در دوران نبوّتش کرد، آیه است و راه فکری ندارد؛ اینها جزء آیات معجزهای هستند. امّا این آیاتی که محل بحث است ـ در سوره مبارکه «شوری» و مانند آن ـ اینها یک آیات تکوینی هستند که راه فلسفی و کلامی دارند و انسان میتواند راز و رمز آن را بفهمد و مثل آن را بسازد که اگر این آیات نبود، هرگز انسان نمیتوانست بسازد! نمیدانست که تناسب وزن و حجم باید محفوظ باشد؛ آن کشتی با آن حجم زیاد، وزنِ معادل و مناسب خود را باید داشته باشد تا روی آب بماند و غرق نشود، امّا یک تکّه سنگ که وزنش هرگز قابل قیاس با آن کشتیهای بزرگ نیست، این در آب فرو میرود؛ این وزن و حجمش تناسب خودش را دارد، فرو میرود و آن دیگری وزن و حجمش تناسب خودش را دارد،فرو نمیرود.بنابراین آیات از این نظر چند قسم هستند؛ در سوره مبارکه «جاثیه» از جریان کشتی به عنوان «آیه» یاد میکند، چه اینکه در بسیاری از بخشها نظیر سوره «قصص» و اینها از جریان حضرت موسای کلیم خواه درفَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً و خواه در فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَ عَدُوٌّ لَهُ به عنوان «آیه» یاد میکند.
ص: 125
اوصاف اعتقادی و اخلاقی مردانِ الهی در بهرهمندی از برکات آیتهای او
در اینجا فرمود که این جواری آیات الهی هستند و برکاتی را برای گروه فراوانی به همراه دارند که خصوصیت این گروه را ذکر میکند؛ این گروه هم در مسائل اعتقادی مؤمن هستند، هم در مسائل عملی و اخلاق متخلّق میباشند و حُسن فعلی دارند.
توکل و توسل یکی از اوصاف مردان الهی
مسئله توکّل را هرگز اینها در برابر توسّل قرار نمیدهند، نمیگویند این محدوده، محدودهٴ ماست و بقیه را توکّل میکنیم که بشود شرکیا این محدوده، محدودهٴ توسّل است و بقیه را توکّل میکنیم که بشود شرک، توکّل قیّم بر همهٴ امور است؛ یعنی من حتی در این ایمانی که میآورم، در حرفی که میزنم و در اینکه میگویم:تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ (1)متوکّل هستم، برای اینکه باید به جایی تکیه کنم. انسانی که أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ (2)است،چگونه میتواند توسّل کند؟ بحث فقیر را قبلاً ملاحظه فرمودید، این «فعیل» به معنی مفعول است، فقیر نه یعنی گدا، فقیر نه یعنی نَدار، فقیر یعنی ویلچری! کسی که ستون فقرات او شکسته است، آنکه گداست و ندارد را میگویند فاقد مال است. اگر قرآن کریم از ملّتی که جیبو کیف او خالی است تعبیر به فقیر میکند، برای اینکه ملتی که کیف و جیب او خالی است مقاوم نیست، ویلچری است! فرمود فقر این است! در روایات هم ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «مَا ضُرِبَ الْعِبَادُ بِسَوْطٍ أَوَجَعَ مِنَ الْفَقْرِ»؛ (3)ـ «سوط» با «سین» و «طاء مألّف»یعنی تازیانه ـ هیچ تازیانهای دردناکتر از فقر نیست که ملّتی را ذات اقدس الهی مبتلا نکند!بنابراین فرمود شما فقرا هستید، بشر فقیری که ویلچری است و در جمیع امور ستون فقرات او شکسته است، او چگونه میتواند توسّل کند و چگونه میتواند بگوید «آمنتُ»؟ او در همین «آمنتُ» گفتن و همین توسّل کردن هم معتمدِ بر خداست، پس او در جمیع امور متوکّل است، نه اینکه مرزی است و بگوید این بخش برای خود من و بقیه را توکّل میکنم، این میشود شرک!یا بگوید این بخش برای توسّل و بقیه بشود توکّل، این میشود شرک! انسان حتی در توسل و حتی در قیام و قعود خود، متوکّل «علی الله» است. این جمله نورانی که در نماز میگوییم:«بِحَوْلِ اللَّهِ [تَعَالَی] وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد» (4)همین است؛یعنی تمام برخاستن و نشستن ما به قدرت الهی است. وقتی از امّام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا در نماز میشود به دیگری بد گفت؟ فرمود بله، عرض کرد چطور؟ فرمود: شما این «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد»که میگویید، هم دارید اشاعره و هم دارید معتزله را نفی میکنید؛ معتزله که قائل به تفویض است میگوید: «لا حول و لاقوة لله»، چون از نظر آنها ـ معاذ الله ـ تمام کارها برای عبد است و اشاعره که گرفتار جبر است میگوید: «لا حول و لا قوة الا لله»،چونتمام کارها برای خداست ـ معاذ الله ـ جبر است؛ امّاامّامیه که قائل «بین الامرین» است میگوید: «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللهِ»؛ (5)یعنی انسان حَول و قُوّه دارد، منتها به برکت الهی! حالا چون اینچنین است، هم حرف اشاعره نفی میشود که میگویند: «لا حول و لا قوة الا لله» و هم حرف معتزله نفی میشود که میگویند: «لا حول و لا قوة لله»، حرف اهل بیت ثابت میشود که «لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللهِ».در این قیام و قعود ـ نه تنها قیام و قعود نماز ـ این یک اصل کلامی برای جمیع شئون ماست که در نماز یادمان دادند؛ نه اینکه در این رکعات که قیام و قعود داریم، این «بِحَوْلِ اللَّه» است، جمیع کارهای ما! حرف ما، سکوت ما، قیام ما، خوابیدن و بیدار شدن ما «بِالله» است؛ اگر اینچنین شد، این «توسّلتُ» هم بعد از «توکّلتُ» است، آن وقت این آیه إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (6)معنای خودش را پیدا میکند،چون همه اینها مِلک اوست. اگر یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ انسان در برابر خدا «بالقول المطلق» ویلچری است، هر کاری که بکند باید تکیهگاه داشته باشد؛ لذا با «علیٰ» هم استعمال میشود که تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ، عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ؛ (7)تمام کارهای ما به اعتماد به ذات اقدس الهی است که بر این ستون تکیه میکنیم. این گروه چندین فضایل دیگر هم دارند، وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَکه در بحث قبل گذشت؛ یعنی گناهان کبیره را ترک میکنند. انسان مبتلا به لغزش میشود، اگر از گناهان بزرگ ـ إنشاءالله ـ صرفنظر کرد، در آن لغزشهای جزئی امید مغفرت هست.
ص: 126
مالکیت بر نفس هنگام غضب از اوصاف دیگر مردان الهی
وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ که این برای درونمرزی است،امّادر مورد برونمرزی جدا بود؛ فرمود نسبت به یکدیگر که مشکلی پیدا کردید و عصبانی شدید، چه در کار منزل ـامور خانوادگی ـ چه در جامعه ـ در مسائل سیاسی اجتماعی ـ هنگام غضب میبخشند؛ این قرآن کریم که فرمود هنگام غضب میبخشند، نه اینکه وقتی عصبانی شدند هر چه دلشان خواست بگویند، بعدها کمکم به این فکر باشند که از طرف صَرف نظر کنند، نه! حین غضب آن قدر قدرت داشته باشند که بر غضب مسلّط باشند!مگرنمیگویند اگر سگی به شما حمله کرده است، شما که بنشینی کاری با شما ندارد؟!مثلاً اگر کسی رفت در رمهسرا ـ در این دامداریها ـ وقتی سگِآن دامدار حمله کرد،اگر انسانبنشیند کاری با او ندارد، برای اینکه میفهمد او قصدی ندارد؛ گفتند اگر عصبانی شدید بنشینید، این نشستن یعنی این سگ نفس دیگر کاری با شما ندارد یا اگر نشستهاید دراز بکشید تا از دست او محفوظ باشید. (1)یک وقت انسان بعد از عصبانی شدن کمکم به این فکر میافتد و میبخشد، این هنر نیست! هنر آن است که در هنگام غضب خودش را کنترل کند. میببینید که قرآن کریم گاهی میگوید این کاری که کردند بعداً جبران میکنند،این هست؛ ولیبرای افراد عادی است، امّا مردان الهی کسانی هستند که در حین غضب میتوانند کنترل کنند! این تعبیر که وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ (2)همین است. صابرین حِینَ الْبَأْسِبرای مجاهدانیاست که در خطّ مقدّم جبهه میباشند، این همحِینَ الْبَأْسِ است، در آن وقت دارند تحمّل میکنند.یک وقت است که حادثهٴ سخت گذشت، آثار و ترک و رنجهای آن هست، این ممکن است که صبر کند؛ امّادر حِینَ الْبَأْسِ صبر کردن است و صحنه را ترک نمیکند، وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ؛یعنی در خطّ مقدّم که هست صابر است. اینجا هم همینطور است، مغفرت دارد إِذَا مَا غَضِبُوا؛یعنی «حین الغضب». آن «حین الغضب» خیلی مهم است! در سوره مبارکه «نور» وقتی اوصاف اولیای الهی را بازگو میکند، میفرماید: رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَیْعٌ، (3)اینکه تکرار نیست! ما یک تجارت داریم و یک بیع، تجارت آن حرفه است؛ آن آقا که مغازه باز کرده و پیشهٴ خرید و فروش را انتخاب کرده تاجر است؛ امّا وقتی مشتری آمد درِ مغازه او، او دارد پارچه متر میکند و میفروشد، این بیع است. فرمود نه آن پیشه و شغل مانع یاد خداست، نه این زمانی که دارد سود میبرد،رِجَالٌ که لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ؛نه این پیشه و حرفهای که در مغازه دارد مانع یاد خداست، نه این خرید و فروشی که الآن مشتری آمده و او دارد سود میبرد؛ بیع هم اینطور است، در جریانات دیگر هم همینطور است. در جریان معاد فرمود حادثه به قدری دشوار است که نه تنها مادر از کودک شیری خود غفلت میکند، بلکه آن وقتی که آن کودک در دامن اوست و پستان مادر در دهن اوست که عالیترین مرحله عاطفه است، از آن هم غفلت میکند!یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا؛ (4)هر بارداری بارش را از فشار آن درد و حادثه دردناک به زمین میگذارد و هر زنِ مُرْضِعةای هم از کودک شیری خود صرفنظر میکند. زن را که نمیگویند مُرْضِعَةٍ!این «تاء»،«لِلفَرق»؛یعنی برای فرق بین زن و مرد است، زن و مرد هر دو میتوانند «کاتب» باشند؛ لذا یکی را میگویند «کاتب» ودیگری را میگویند «کاتبة»، امّا دیگر «طالقة» که نمیگویند،«حائضة» که نمیگویند، اصلاً «تاء» برای فرق است، آن وصفی که مخصوص زن است که دیگر «تاء» نمیخواهد! میگویند زن «حائض» است یا «طالق» است.مُرْضِعَةٍ هم اینچنین است،مُرْضِعَةٍ دیگر «تاء» نمیخواهد، باید بگویند «مرضع»، برای اینکه مرد که شیر نمیدهد؛ ولی زن در عین حال که بدون «تاء» «مرضع» است، آن لحظهای که کودک در آغوش اوست و این پستان را در کام او میگذارد، در این لحظه به این زن میگویند مُرْضِعَةٍ، فرمود این لحظه که حسّاسترین لحظات عاطفی مادر نسبت به فرزند است، وقتی جریان قیامت پیدا میشود دیگر از این کودک غفلت میکند.بنابراین إِذَا مَا غَضِبُوا،یعنی «حین الغضب»؛هنر این است که انسان حین غضب زبان خودش را کنترل کند، نه اینکه حین غضب هر چه دلش خواست بگوید، بعدها که حادثه آرام شد صرف نظر کند. وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ؛یعنی «حین الغضب»، وگرنه در حین غضب هر چه دلش خواست بگوید وبعدها عفو کند این کار مردان الهی نیست. ص: 127
مردان الهی، اجابتکنندگان دعوت پروردگار و رسول او
وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ،در سوره مبارکه «انفال» و مانند آن فرمود:اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ، (1)اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم (2)که اینها هم «أجبنا» و «أطعنا» گفتند. وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ و در اثر اینکه نماز عمود دین است، اینها وَأَقَامُوا الصَّلاَةَدارند. چندین بار در این آیات گذشت که هرگز ما نداریم نماز بخوانید، برای اینکه دینی که نماز را عمود میداند و میگوید:«الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ»، اگر چنین دینی بگوید نماز بخوانید، معلوم میشود حکیمانه حرف نزده است، چون ستون را نمیخوانند، ستون را به پا میدارند.در قرآن همه جا سخن از أَقِیمُوا الْصَّلاَةَ (3)یُقِیمُوا الصَّلاةَ (4)یُقِیمُونَ الصَّلاةَ (5)و مانند آن است، آنجا هم که دارد یُصَلِّی (6)و مُصَلًّی، (7)آن هم یعنییُقِیمُونَ الصَّلاةَ؛ اگر لفظ بود، مسئله «تلاوت» و «قرائت» و «إقرأ» و امثال آنها جا داشت،امّا وقتی شما گفتید نماز ستون دین است، باید مواظب حرف خودتان باشید و دیگر نگویید نماز بخوان! باید همه جا بگویید: أَقِیمُوا!برای اینکه اوّل گفتید نماز ستون است، «الصلاة ما هی»؟ شما «صلات» را به ستون دین تعریف کردید، پس سایر احکام و حِکمتان هم باید مطابق با ستون بودنِ دینتان باشد؛ لذا اینجا تعبیر به أَقَامُوا الصَّلاَةَدارد. مشورت در امور مردم از اوصاف مردان الهی
در سوره مبارکه «آل عمران» به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ، (8)این «الف» و «لام» چه امری است؟ «الف و لام» مطلق است؟یعنی «فی أیّ امرٍ» یا عوض از «مضاف الیه» است؟ آیا «امرُالله» را با اینها مشورت بکن؟ احکام فقهی را با اینها مشورت بکنیا احکام فقهیـلاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ؛ (9)تا وحی نیاید تو چیزینگو، مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی (10)ـ «امر الله» و «حکم الله» فقط از ناحیه خداست؟! پس این «الف و لام»، «الف و لام» جنس نیست، این «الف و لام» عوض از «مضاف الیه» است، وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ «أیّ فی أمرهم» یعنی «امرُ الناس» و «امرُ الناس» هم همین مسائل عادی است. به قرینه آیه سوره مبارکه «شوریٰ»،یعنی آیه 38 فرمود:وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ،نه «امرُ الله». در احکام فقهی، در مسائل فقهی، در آیات الهی، در مسئله بهشت و جهنّم و گذشته و آینده که به قضا و قدر برمیگردد، اینها «امرُ الله» است، «امرُ الله» که با مشورت بشر حلّ نمیشود. أَمْرُهُمْ چگونه؟ ما اقتصاد کشور را چگونه حل کنیم؟ بر پایهٴ کشاورزی حل کنیم،براساس صنعت حل بکنیم یا تقسیم کار کنیم؟ چگونه مردم را آرام کنیم؟ چگونه شغل ایجاد بکنیم؟ اینها «امرُ النّاس» است، در «امرُ الناس» با مردم مشورت بکن، ولی تصمیم نهایی به عهده توست:فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ، نه اینکه «إذا عَزَمُوا» تصمیم نهایی با پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است.پرسش: ...؟ پاسخ: مطلق است، «امرُ الناس» هم به امر اقتصاد است هم امر ازدواج است هم امر مدیریت است و... .پرسش: ...در امور مردم که دخالت نمیکردند؟ پاسخ: امور شخصی دخالت نمیکرد،امّا امور دولتی که دخالت میکرد! این کشور را چگونه اداره بکنیم ما؟ این اختصاصی به زید و عمرو ندارد، این با مشورت کارشناسان جامعه باید حل شود.پرسش: ...؟ پاسخ: موضوعات میشود؛ موضوعات که «امرُ الناس» است مشورتی است، امّا «امرُ الله» که حکم است، این حکم را ما چگونه بفهمیم؟ حکم خدا در این زمینه چیست؟ حکم این موضوع چیست؟ اینها را ذات اقدس الهی باید بیان کند، موضوعات را که کاملاً کار مردم است باید مشورت شود.پس آن «الف و لام»ی که در سوره مبارکه «آل عمران» آمده است، «الف و لام» جنس نیست، بلکه عوض از «مضاف الیه» میتواند باشدوَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ؛یعنی «فی امر النّاس»، وگرنه خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در احکام الهی تا دستور نمیآمد حرف و سخنی نداشت.پرسش: قانونگذاری چگونه است؟ پاسخ: قانونگذاری تطبیق کلیات شرعی بر موضوعات است، قانونشناسی است. اگر شما آن وقتی که تازه انقلاب به ثمر رسید، آن مناظرهایکه شورای عالی قضایی با سران تودهای داشت ـ خدا مرحوم شهید بهشتی را غریق رحمت کند و حضرت آیت الله موسوی اردبیلی را حفظ کند!ـ اگر یادتان باشد در آن صحنه مناظرهای که با کمونیستها داشتند، آنها میگفتند که شما این شورای نگهبان را برای چه میخواهید؟ یا قانون را برای چه میخواهید؟ شما که قانون نوشته دارید؟ لایحه قصاص آن وقت مطرح بود، در آن مناظره به این تودهایها گفته میشد که ما قانونگذاری نداریم، بلکه قانونشناسی داریم، قانون را ذات اقدس الهی معین کرده است؛ در مجلس، شورای عالی قضاییو در شورای نگهبان اگر سخنی هست همه برای قانونشناسی است! چه اینکه کار حوزهها هم همین است، نه قانونگذاری!امّا در موضوعات که چگونه ترافیک را حلّ کنیم؟ خیابانها چگونه باشد؟ کدامیکطرفه باشد؟ جریان زوج و فرد و مانند آن، اینها موضوعات است و اینها میشود «امرُ الناس» که در «امرُ الناس» شُورَی بَیْنَهُمْ.
ص: 128
5.انفاق یکی دیگر از اوصاف مردان الهی
وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ،این وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ هم نه افراط باید باشد و نه تفریط. در سورهٴ مبارکه «فرقان» خصوصیتهای اخلاقی مردان الهی را فراوان ذکر کرده است؛ آیه 67 سوره مبارکه «فرقان» این است: وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَامّا؛ نه تُند، نه کُند؛ نه اسراف، نه تقتیر و تبذیر، انفاق شما بین اسراف و تبذیر و امثال آن است. اینجا هممِمَّا رَزَقْنَاهُمْ است تا انسان بداند که مال خودش نیست. اصل مالکیت را ذات اقدس الهی امضا کرده است،به بیان أَمْوَالُهُمْ، (1)أَمْوَالُکُمْ (2)و مَالُهُ (3)اینها را امضا کرده است، امّا وقتی ما جامعه، افراد و بشر را نسبت به یکدیگر میسنجیم، اصل مالکیت را برخلاف اصول بُلشویکی امضا کرده است کهانسان مالک است؛ امّا وقتی که نسبت به ذات اقدس الهی میسنجیم، نباید بگوییم ما مالک هستیم، ببینیم او چه دستوری میدهد؛ اگر ـ خدای ناکرده ـ خود را در برابر «الله» مالک دانستیم، این همان خطر اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است، مشکل قارون هم همین بود، گفت:إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی، (4)امّایک موحّد هرگز قارونی فکر نمیکند و حرف نمیزند، نمیگوید من خودم زحمت کشیدم و پیدا کردم، تمام این نعمتهای علمی و غیر علمی و عملی همه اینها به عنایت الهی است، پس ما میشویم «أمینُ الله»! در آیاتی که سوره مبارکه «نمل» و امثال «نمل» است، فرمود: حواستان جمع باشد، نه تنها آنچه در خارج از شماست شما امین هستید، آنچه که در درون شما هم هست شما امین هستیدأَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ، (5)این «أم»، «أم» منقطعه است،با «میم» «مَن» که متصل شد میشود أَمَّن،این «أم» منقطعه به معنای «بل» هست؛ مثل أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ؛ (6)«أم» یعنی «بل»؛«بل»آن کسی که میتواند مشکل مضطر را حل کند خداست. خیلی از مضطرها هستند که دیگران اصلاً از آنها خبر ندارند؛ این زیردریایی که در دریا غرق شود، اصلاً کسی خبر ندارد تا به داد آنها برسد، امّا وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ، (7)آن کسی که هیچجا جای خالی او نیست، او خداست! کسی که هیچ مشکلی نمیتواند او را از پای دربیاورد، او خداست!أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ، او خداست!أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ،او خداست! مالک چشم و گوش اوست! اگر کسی نباشد که در حال احتضار وقتی که بدن گرم است،چشم آدم را ببندد وانسان با همان باز بمیرد، منظره هولناک و بدی دارد. به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند، چرا شما این قدر در ذکر بیتاب هستید؟ فرمود چون من این هستم که نمیدانم آیا این چشم را میبندم و میمیرم یا نه! بنابراین در برابر ذات اقدس الهی کسی واقعاً مالک نیست، پس اصل مالکیت را برخلاف حرفها و مبادی «بین الغیّ» بُلشویکی امضا کرده است أَمْوَالُکُمْ گفت، أَمْوَالُهُمْ گفت، «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (8)فرمود و مانند آن، در صورتی که انسان روابط اجتماعی را معلوم میکند که کسی نسبت به کسی میگوید این برای من است؛ امّا در برابر ذات الهی بگوید این مال برای من است، این درست نیست. وقتی که چشم و گوش ما برای او باشد، دیگر مال ما هم یقیناً برای اوست. ص: 129
انتقام از ظالمین از خصوصیات اولیای الهی
فرمود:از این وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ ـ بنا شد که آن بیان نورانی سیدالشهداء(سلام الله علیه) معنا شود ـ ببینید در آن بیان بلند وجود مبارک سیدالشهداء فرمود من از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِرا کذا و کذا و کذا» آرام بنشیند «حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛ (1)فرمود شما الآن میدانید که حکومت اموی چه کاری میکند، این بیان رسمی پیغمبر است که من شنیدم، فرمود اگر ملتی بنشیند و بشنود که یک هیأت حاکمهای دارد ستم میکند و آرام باشد، این حاکم و محکوم «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، چرا؟ «حَقِیقاًعَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛آن مستضعف ستمپذیر، در حکم مستکبر است که «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، سرّش این است که در جهنّم مستضعفین میگویند: خدایا! رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ ٭ رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَالْعَذَابِ؛ (2)عذاب آنها را دو برابر کن! خدا هم در پاسخ میفرماید:لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ؛ (3)شما هم مستکبرید، آنها هم مستکبرند؛ آنها دو گناه کردند، شما هم دو گناه کردید. آنها دو گناه کردند: خودشان بیراهه رفتند و شما را هم تشویق و ترغیب کردند به بیراهه. شما هم دو گناه کردید: یکی اینکه بیراهه رفتید و دیگر اینکه درِ خانه ما را بستید! اگر شما به آنجا نرفته بودید و ما را یاری میکردید،ما اولیای شما میشدیم! فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ، این استدلال خدا برای جهنّمیو در جهنّم است! فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ؛ شما هم مستکبر هستید و دو گناه کردید! آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که به آن مرد شامی گفت اگر شماها نرفته بودید که درِ خانه ما بسته نمیشد، شما اموی و مروانی را تقویت کردید. (4)اینجا فرمود مردان الهی کسانی هستند که اهل «إنتصار» هستند،«إنتصار» یعنی انتقام، نه یعنی نصرت خواهی از دیگری! فرمود خدا میتواند «إنتصار» کند،«إنتَصَرَ» یعنی «إنتَقَمَ». در سوره مبارکه که به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، در آنجا فرمود خدای سبحان اگر میخواست از آنها «إنتصار» میگرفت؛ یعنی انتقام میگرفت. در سوره مبارکهای که به نام حضرت است در آیه چهارم فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛اگر خدا میخواست از ظالمین انتقام میگرفت؛ ولی میخواست شما را بیازماید و ببیند شما ملت زیر سلطه و ستمپذیری هستید یا نه؟ وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ، ولی وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، (5)پس «إنتَصَرَ» یعنی «إنتَقَمَ»؛ یعنی زیر بار ظلم نرفت، همان بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»، (6)چقدر این بیان نورانی است! فرمود سنگپذیر نباشید، اگر سنگی آمد فوراً از آنجایی که آمد برگردانید، مثل دفاع هشت ساله، به کسی سنگ نزنید، ولی سنگ آمده را برگردانید:«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»،اینکه ما آن کلمات را میبوسیم برای همین است. فرمود ذلتپذیر نباشید، زیر بار ظلم نروید «لَا یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیل»، (7)اینجا هم همین است! مردان الهی کسانی هستند که اهل انتقام میباشند، نه حمله کنند! ولی اجازه حمله هم نمیدهند. امیدواریم این نظام تا ظهور صاحب اصلی آن محفوظ بماند
ص: 130
موضوع: تفسیر آیات 38 تا 44 سوره شوری
ص: 131
وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (۳۸وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ (۳۹)وَجَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ (٤۰)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ (٤۱)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (٤۲)وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (٤۳)وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)) در اثنای بحث سخن از معجزه و امثال آن به میان آمده است؛ معجزه ـ همانطور که قبلاً ملاحظه فرمودیدـ به قداست روحِ آن ولیّ الهی برمیگردد، یک راه علمی و فکری و حصولی ندارد که کسی درس بخواند و معجزه بیاورد یا بفهمد از راه مفهوم که معجزه چیست. معجزه برای اثبات حقِ نبوّت، رسالت، ولایت، خلافت، امامت و اینگونه از منصبهای الهی است و تلازمی هم بین معجزه و آن سِمَت ادّعایی وجود دارد؛ یعنی اگر کسی مدّعی نبوّت بود و معجزه آورد، برهان اقامه شده است بر تلازم بین معجزه و بین صِدق دعوای او ـ که در جای خود روشن شدـ و این تلازم باید ثابت شود. غیر از کسی که از طرف خدا سِمَتی دارد، اگر کار خارقالعاده انجام دهد، این کرامت نامیده میشود،معجزه نیست؛ معجزه در آنجایی است که کسی سِمتی از سِمتهای الهی مثل نبوّت، رسالت، خلافت، ولایت و امامتکه از پُستهای کلیدیاست دارد و ادّعا میکند که من از طرف خدا منصوب هستم، باید چنین چیزیرا بیاورد و برای غیر اینها از افراد بزرگوار که از اولیای الهی هستند، آنچه به عنوان خارِق عادت انجام میدهند، اینها کرامت است.
ص: 132
امّا درباره اینکه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِه ِوَسَلَّم) گاهی در جریان حَفر خندق پیشنهاد سلمان(رضوان الله علیه) را قبول کرد، معنایش این نیست که در امر دینی،یعنی در حکم خدا، با غیر خدا،یعنی با مردم مشورت کرد. اصل جهاد حکم خداست، امّا حالا ما بیرون شهر بجنگیم، درون شهر بجنگیم، خندق حفر کنیم، کجا خندق حفر کنیم وچگونه خندق حفر کنیم، اینها جزء «امرُ الناس» است و جزء «امرُ الله» نیست؛ لذا میشود که پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِه ِوَسَلَّم) دربارهیکی از اینها مشورت بکند.
مطلب دیگر آن است که این ذوات قدسی گرچه به اسرار عالَم آشنا هستند ـ در بحثهای قبلی هم گذشت ـ ولی اینها مأمور نیستند که به علم غیب خود در احکام شرعی عمل کنند، این را براساس اصول باید بحث کرد!یکی از نواقص اصول این است که در باب «قطع» و در باب «علم» که بحث میکنند قطع حجّت است یا علم حجّت است، باید حرف مرحوم کاشف الغطاء را که از کشف الغطاء در سال گذشته خواندیم بیان شود که علم غیبسند فقهی کسی نیست، (1)انسان مأمور است که با همین أمارات و ادلّه عمل کند. گاهی برای اثبات معجزه یا واقعیت به علم غیب عمل میکند،امّا علم غیب و قطع به غیبسند حکم فقهی نیست؛ لذا وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّم) صریحاً اعلام کرد که من محکمهٴ قضا دارم و خودمقاضی هستم،امّا با حصر بیان کرد: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان»؛ (2)من فقط در محکمهٴ قضا با شاهد و قَسَم حکم میکنم، بعد هم اعلام کرد در همین قضیه «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان» حکم کرد و بیان فرمود که اگر کسی شاهد دروغ یا قَسَم دروغ در محکمهٴ من ارائه کرده است و من به سود او حکم کردم و او مال را از دست من گرفته است، «فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّار»؛یک شعله آتش دارد میبرد! مبادا بگوید که من در محکمهٴ قضا از دست خود پیغمبر گرفتم! آن علم غیبِ ما در قیامت ظهور میکند، ما هم برابر قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ، (3)عمل میکنیم، یعنی هر کاری که میکنید در مَشهد و محضر ما هست! در دو آیهٴ سوره مبارکه «توبه» فرمود هر کاری که میکنید خدا میبیند و پیغمبر هم میبیند! این «سین» تأکید است، نه «سین» تسویف! این «سین»، در کنار «سوف» نیست که اگر کاریرا انجام دهید بعدها خدا میبیند، قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ؛یعنی «تحقیقاً»و الآن!فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُوَالْمُؤْمِنُونَ،وَالْمُؤْمِنُون را که در آیه دارد، در روایت است که اهلبیت(علیهم السلام) فرمودند منظور ما هستیم. (4)پس ما هر کاری که میکنیم در برابر ذات اقدس الهی است که خدا میبیند و پیغمبر هم میبیند، نه میفهمد! ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَام)،وجود مبارک حضرتحجت(عج) میبیند، نه تنها با علم غیب تصور کلّی داشته باشد!پرسش: ...؟ پاسخ: بله، بعد خدای سبحان فرمود: تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ؛ (5)یعنی آن کسی که ذاتاً عالِم غیب است خداست؛امّا میفرماید: تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ؛ اخبار غیبی را ما به شما میرسانیم؛ لذا در بخشهای دیگر ذات اقدس الهی اوّل «تثلیث» است، بعد «تثنیه» است و بعد توحید؛ اوّل نام خدا و پیغمبر و ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَام) است، بعد نام خدا و پیغمبر مطرح است و بعد نام خدا، تا معلوم شود که «ما بالعرض» به «ما بالذّات» منتهی میشود. میفرماید: أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْـ این «تثلیث» است ـفَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ، (6)دیگر سخن از أُولِی الأمْرِ نیست، برای اینکه اگر شما در مورد خود أُولِی الأمْرِاختلاف کردید به چه کسی مراجعه میکنید؟ به «الله» و «رسول»، اگر در مورد رسول خدا هم مشکل داشتید چه کار میکنید؟إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ که دیگر سخن از پیغمبر نیست، این «بالعرض» را به «بالذّات» منتهی کردن و «بالتبع» را به «بالاصل» منتهی کردن کار قرآن است؛ اوّل نام سه نفر را میبرد، بعد نام دو نفر را میبرد و بعد نام «الله» را، تا معلوم شود که آنها هر چه داشتند از ذات اقدس الهی است، خیلی از جاها اگر میفرماید که تو عالِم به غیب نیستی، خیلی از جاها هم میفرماید:تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ؛ ما اسرار غیب را داریم میدهیم! قبلاً هم این آیات را ملاحظه فرمودید،مثل اینکه کسی در همین قم و در اطراف حَرم مینشیند،این خیابانهای شرق و غرب و شمال و جنوب حرم و این کوچهها در دست اوست، وقتی به این مسافر یا رفیق خود میخواهد آدرس بدهد،تمام کوچه پسکوچهها را بَلَد است. ذات اقدس الهی این کوچه و پسکوچههای جهان غیب را دارد به پیغمبر خبر میدهد، میگوید تو در زمان وجود مبارک موسی که به«طور»رفته بود نبودی:وَ مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ، (7)ولی قصه از این قبیل است!مَا کُنتَبِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ، (8)ولی قصه از این قبیل است!مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ، (9)ولی قصه از این قبیل است!مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ، (10)ولی قصه از این قبیل است! کلّ این کوچه پسکوچههای جهان غیب را دارد آدرس میدهد، در دست خداست! این مثل این است که کسی اطراف حرم را بَلَد است و دارد آدرس میدهد. آن اسرار کوه طور، آن جریان حضرت مریم و آن مناجات حضرت موسی را در کف دست او گذاشته، بعد میفرماید: البته ذاتاً نمیدانی، بله! ذاتاً نمیدانند، تنها کسی که میداند «الله» است.بنابراین در آیه أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ اوّل «تثلیث» است؛یعنی خدا را اطاعت کنید، پیغمبر را اطاعت کنید و ائمه را اطاعت کنید؛ بعد «تثنیه» است:فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ، اگر درباره امامت کسی اختلاف کردید، دیگر به خود امام مراجعه نمیکنید، بلکه به خدا و پیغمبر مراجعه میکنید:فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِو اگر درباره خود رسول هم مشکل داشتید:إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ، اوّل خدا و آخر هم خدا.
ص: 133
1) کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء(ط ـ الحدیثة)، کاشف الغطاء، ج3، ص113 و 114.
2) الکافی، الشیخ الکلینی، ج7، ص414، ط اسلامی.
3) توبه/سوره9، آیه105.
4) الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص219، ط اسلامی.
5) هود/سوره11، آیه49.
6) نساء/سوره4، آیه59.
7) قصص/سوره28، آیه46.
8) قصص/سوره28، آیه44.
9) قصص/سوره28، آیه45.
10) آل عمران/سوره3، آیه44.
بنابراین علم غیب ذاتاً مثل تمام امور برای خداست، آنچه لازمهٴ تدبیر است را به وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت داده است، بعد به اینها هم فرمود که این اسرار غیب؛ نظیر فقه و اصول یکمرجع نیست که سند فقهی باشد، اینها امانتهای الهیو اسرار است، شما برابر با ظواهر عمل بکن، اگر برابر با علم غیب عمل کنی که مردم مجبور میشوند آدم خوبی باشند؛ شما باید پردهپوشی کنی! آنجا که اسرار و پرده کنار میرود درباره قیامت است که من حساب آن را بررسی میکنم؛ امّا اگر همه بفهمند که تو برابر علم غیب عمل میکنی، در این صورت از ترس؛ چه در خانه، چه در غیب وچه در حضور آدم خوبیخواهند بود؛ لذا فرمود بگو:«إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان». اصول باید ثابت کند که «قطع»و«علم» حجّت است،امّا نه علم غیب! علم غیب سند فقهی نیست، بلکه خود ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَامُ) هر جا که مصلحت میدانند برابر آیات الهی و حکم خدا عمل میکنند، وگرنه قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ؛ هر کاری که میکنید خدا میبیند، پیغمبر میبیند و اهل بیت، وجود مبارک حضرت میبیند.پرسش: همه ترساندنها به غیب است؟پاسخ: به غیب است و میداند؛ زیرا بداند کمال استکه انسان را مؤدّب و باحیا میکند؛ آدم بداند که در حضور کیست مؤدّبمیشود، دیگر نفرمود که بگیر و ببند دارد! در همان سوره مبارکه «علق» که بخش اوّل آن جزء «عتایق سور» است، فرمود: أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی؛ (1)انسان نمیداند که خدا میبیند؟!این آیه ما را به «حیا» دعوت کرده است. مسئله بگیر و ببند و بهشت و جهنّم بعدها پیدا شد، اوّل که نگفتند میگیریم و میزنیم! اوّل گفتند با حیا باشید:أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی، از این شیرینتر و شیواتر! آنگاه که اثر نکرد، فرمود سرانجام عذابی هست، بهشت و جهنّمی است، وگرنه اوّلین سورهای که در این بخشهای اوّلینازل شده ما را به «حیا» دعوت کرده است، این آیه هم ما را به «حیا»دعوت میکند، نگفتند که اینها بگیر و ببند دارند.
ص: 134
1) علق/سوره96، آیه14.
بنابراین علم غیب آنها سند فقهی برای ما نیست، خودشان هر وقتی ضرورت داشتند البته عمل میکنند، وگرنه «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان»؛امّا در امور عادی مشورت میکنند، نهاینکه برابر علم غیب عمل کنند. پس اگر در جریان حفر خندق، وجود مبارک حضرت پیشنهاد سلمان را قبول کرد، نه برای این است که ـ معاذ الله ـ «کأحد من النّاس» است و رأی او را میشود برگرداند! شاید همین صبر و آزمون و میدان دادنِ به اصحاب، دعوت به حرّیت و آزادی باشد! این هم یک مطلب.
مطلب دیگر درباره «جواری» است،«جواری» گاهیصفت و موصوف باهم ذکر میشود که میگوییم: «السُّفن الجَواری»؛ یعنی سفینههای جاری روی دریا، یا«الحیوان الطائر»؛ گاهی صفت ذکر میشود و موصوف ذکر نمیشود؛ مثل «الجواری» یا «الطائرات» و مانند آن؛ یعنی حیوانات «طائر»یا کشتیهای«جاری». در این آیه محل بحث موصوف ذکر نشده، فرمود:وَمِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ؛ (1)یعنی «السُّفن الجاریة». فرمود اینها که سوار کشتی میشوند، مثل سوار بر هواپیمایا مثل سوار بر اتومبیل یا وسیله دیگر، سه حالت دارد: یا در اثر سوابق خوبی که داشتند یا عنایتی که خدا به اینها دارد مشمول لطف الهی هستند، این میشود:إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَفَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ؛یا «جاریه» هستند، بخش اوّل این است که با بادهای ملایم و موسمی این کشتیها را میراند، این میشود «جواری» که نعمت است، باعث سیر کشتی است، به مقصد رسیدن اینها و سالماً پیاده شدن است. در بخش دوم؛یک وقت است برای آزمون، این بادها آرام میشوند و در دریا میمانند که فرمود:إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ،یعنی «یَسَرنَ» رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ؛راکد هستند که روی آب میمانند و اگر بخواهد اینها را تنبیه کند، آن بادهای تُند و«عاصف» تُندباد از هر جهت میآید أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا. (2)پس سرنشینان کشتی، سرنشینان هواپیما و سرنشینان ماشین سه حالت دارند: یا براساس مصالحی به سلامت به مقصد میرسند،یا براساس مصالحی توقف چند لحظهای در بین راه دارند،یا براساس تنبیه گرفتار عذاب وآتشسوزی و سقوط هواپیما و فرورفتن کشتی میشوند، این سه حالت را ذات اقدس الهی در قرآن کریم بیان کرده است و جریان کشتی هم تمثیل است نه تعیین؛یعنی اینطور نیست که هواپیما و اتومبیل را شامل نشود. فرمود: وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِیالْبَحْرِ،یک؛إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ،دو؛ أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا، سه؛ این سه حالت هم در دریا هست، هم در صحرا هست و هم در فضا.پرسش: «جوار» در لغت به معنی قعر دریا هست، موجها و منشئات مثل کوههاست ؟ پاسخ: مُنشئات آن بله، امّا اینکه «جواری»فِی الْبَحْرِ است کَالأعْلاَمِ،این «أعلام»مثل «جَبَل» است، این مثل پرچمِ نصب شده است؛ مثل کوه است، این «أعلام»یعنی«جِبال»، نظیر آن ابرهای در فضاست که در سوره «نور» فرمود: وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ؛ (3)از کوههای آسمان برای شما تگرگ و باران نازل میکند، منظور از این «سماء» جزء «سماوات» نیست، یعنی فضاو مِن جِبَالٍ فِیهَا؛یعنی همین ابرهایی که شبیه کوه هستند، اینجا هم این کشتیها روی آب شبیه کوه میباشند؛ این سه حالت هم برای کشتی هست، هم برای هواپیما هست هم برای اتومبیل هست و هم برای وسایل دیگر.
ص: 135
عمده این است که فرمود آنچه نزد شماست ـ چون آیات الهی که مسئله کلامی است را با مسئله اخلاقی هماهنگ کرده است، فرمود: وَ مَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ زِینَتُهَا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی، برای کسانی که این کارها را دارند ـ این کارها هم مسائل شخصی، هم مسائل اقتصادی و هم مسائل سیاسی است. درباره مسائل سیاسی فرمود: وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ؛ البته این وَأَمْرُهُمْ شُورَی بخشی از آن سیاسی است، بخشی از آن اقتصادی، بخشی از آن هم اجتماعی و بخشی از آن هم فرهنگی است؛ اگر کسی بخواهد کار فرهنگیکند، با همفکران خود مشورت میکند؛ کار اقتصادیکند، با همفکران خود و با متخصصان این رشته مشورت میکند و در قسمت مهم اگر بخواهد کار سیاسیکند وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ.
در جریانوَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ که ملاحظه فرمودید، فرمود: أَمْرُهُمْ، نه «امرُ الله». ما یک «امرُ الله» داریم و یک «امرُ الناس»، تقسیم این بر اساس نظام توحیدی روشن است؛ امّا دیگران که موحّدانه فکر نمیکنند، چیزی جز «امرُ الناس» ندارند.بیان مطلب این است ما که بشر هستیم درهر حالباید با قانون زندگی کنیم، این قانون به صورت یک سلسله موادّ جزیی مشخص روشنی باید در دست مردم باشد، این مواد قانونی است، این قدم اوّل؛ این موادّ قانونی را از یک مبانی علمی میگیرند، آن مبانی علمی در حوزهها و دانشگاهها تبیین میشود که به استناد آن مبانی این مواد را استخراج میکنند و به مردم میدهند و اجرا میشود؛ نظیر عدالت، پرهیز از ظلم، مواسات، مساوات، خدمت به جامعه، عاطفه و احسان کردنِ به دیگری، گذشت از دیگری، صبر کردن، بردبار بودن، کمک کردن، اینها یک سلسله مبانی اخلاقی و حقوقی است که از این مبانی، آن مواد استخراج میشود؛ این شیوهٴ قانونگذاری مردم دنیاست. شما اگر در شرق و غرب عالَم بروید همین است، بالاخرهموادّی دارند که برای عمل،به مردم میدهند، در تهیه این مواد از مبانی استفاده میشود؛ وطندوستی هست، به هر حال هر حزب و مکتبی مرامی دارد، طبق آن مبانی این مواد را استخراج میکنند و شاهکلید این مبانی و مهمترین مبنا در بین این مبانی«عدل» است. مواسات و مساوات و همزیستی و رعایت فضای سالم و امثال آنهازیر مجموعه «عدل»هستند و همه اینها باید مطابق با عدل باشند. پس حرف اوّل را در مبانی ـ نه مواد ـ عدل میزند. این چیزی است که همه هم قبول دارند؛ یعنی شما از واشنگتن تا تاشکند و از تاشکند تا واشنگتن، از شرق تا غرب که بروید، میبینید که این حرفها را قبول دارند که کار باید با توجه به محیط زیست باشد، مسالمتآمیز باشد،طبق حُسن همجواری باشد، مساوات و مواسات باشد که همه اینها زیر مجموعه «عدل» است و این را همهقبول دارند؛امّا یک کلمه سه حرفی است از «عین» و «دال» و «لام»، لفظ آن مشخص است و مفهوم آن هم چیز روشنی است. عدل یعنی «وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه»؛ (1)هر چیزی را سر جای خود بگذاریم، تا اینجا بین هیچکسی اختلاف نیست.
ص: 136
1) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج20، ص85.
امّا تمام اختلاف بین موحّد و غیر موحّد این است:«عدل» که به معنی«وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه» است، جای اشیاء و اشخاص کجاست؟ موحّد میگوید جای اشیاء را اشیاءآفرین میداند و جای اشخاص را اشخاصآفرین میداند. شما میگویید هر چه که از بدن انسان خارج شده است ـ خواه بول و خواه عرق ـ یک حکم دارد یا هر چه که از زمین روییده میشود ـ خواه حلال باشد و خواه حرام باشد ـ یک حکم دارد، اینکه عدل نشد! شما نه اشیا را آفریدید، نه اشخاص را آفریدید و نه از اسرار عالَم باخبر هستید! هیچ صبغهٴ علمی برای قوانین بشری نیست، خواه به صورت حقوق بشر باشد و خواه به صورت قوانین سازمان بینالملل باشد، مجامع بینالمللی همین است! عدل را خودشان معنا میکنند و این أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی (1)ملاک در قانونگذاری اینها هست! اینها اداره جوامع بشری را «امرُ الناس» میدانند! انسان را اداره میکنند، در حالی که انسان مسافری است از یک جای ناشناخته آمده و به جای ناشناختهای میرود، اینها نمیدانند انسان از کجا آمده، به کجا میرود و بعد چه خواهد شد؟ برای انسان دارند قانون وضع میکنند،درحالی که کلّ دنیا را بین مرگ و حیات میدانند،درباره انسان هم میگویند با مرگ میپوسد و خودشان را مالک جهان میدانند، میگویند ما هستیم که میفهمیم اشیا را کجا سرجایش بگذاریم و اشخاص را کجا سرجایش بگذاریم. انبیا آمدند گفتند که عدل که چیز خوبی است و معنای آن را هم که میفهمید، حقیقت آننزد کسی غیر از اشیاآفرین نیست. شما میگویید بالاخره این انگور است این خرماست انواع و اقسام بهرهها را از این انگور میبرید، بله!امّا وقتی که شراب شد میگویند حرام است و نجس، خرما هم این گونه است، شما چه میدانید که چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام است؟ اگر شما اشیا را آفریده باشید، جای اشیا را میدانید؛ اشخاص را آفریده باشید، جایش را میدانید. بنابراین هیچ صبغهٴ علمی برای قوانین بشری نیست؛امّا وقتی به حوزههای علمی میآیید، میگوید ما موادی داریم که در رسالههای عملیه ما هست؛یک مبانی داریم که در فنّ اصول برای ما مشخص میشود؛یک منابع داریم که این مبانی از آنها گفته میشود که آن گفته خداست و راه آن را هم انبیا و اهل بیت آوردند؛ این حرف عالمانه است. فرق غدیر و سقیفه این است که اینها خیال میکنند خلافت «امرُ الناس» است و بشر را فکر بشر اداره میکند،امّا آنها آمدند گفتند نه! بشر را «الله»که بشر را آفرید اداره میکند. شما چه میدانید که چه چیزی حلال است، چه چیزی حرام است، چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است؟ محدودهٴ «امرُ الناس» مشخص است و موضوعات در اختیار خود شماست، شما در امور خانوادگی با اعضای خانواده مشورت میکنید و در کارهای فرهنگی، در حوزه متخصصان فرهنگی مشورت میکنید،هر کاری که هر کسی در هر نهاد و ارگانی هست، با همانها مشورت میکنید که چیز خوبی هم هست؛امّا اصل نظام را براساس کدام معیار باید اداره کنید؟ اصل نظام را براساس کدام قانون باید اداره کنید؟ اصل جامعه بشری را با کدام اصول باید اداره کنید؟ شما که منبع ندارید! اینکه فرمود دیگران ابتر هستند، هم «منقطع الاوّل» میباشند و هم «منقطع الآخر»! کسی که منبع ندارد، همان أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی است؛یعنی من میدانم عدل یعنی چه و من جای اشیا را میدانم. تو که اشیا را نیافریدی! تو که اشخاص را نیافریدی! چگونه جای اشیا را میدانی؟! چگونه جایاشخاص را میدانی؟ منبع که ندارند دستشان خالی است؛ لذا قرآن کریم از اینها گاهی به جهل علمی و گاهی به جهالت عملییاد میکند، فرمود: فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ؛ (2)کجا میروید؟! وقتی که وجود مبارک پیغمبر دارد آدرس میدهد، مثل اینکه کوچه پسکوچههاییک روستا را دارد آدرس میدهد! اسرار غیب را دارد میگوید که کوه «طور» اینطور بود، جانب «أیمن» وادی اینطور بود، جریان حضرت «مریم» اینچنین بود، جریان «مَدین» برایحضرت شعیب اینچنین بود؛ مثل اینکه مسافری آمده اطراف حرم را میگردد و کسی که در همین اطراف حرم زندگی میکند کوچه پسکوچه و خیابانها را دارد به او آدرس میدهد، اینقدر قرآن کریم شفّاف با پیغمبر سخن گفته!مَا کُنتَ، مَا کُنتَ؛ ولی قصه این است! چنین کسی باید انسان را اداره کند.بنابراین یک وقت است سخن ازإِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ (3)است و یک وقت سخن در این است که توی پیغمبر بدون وحی زبان مطهّر خود را حرکت نده:لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ، (4)بگذار وحی بیاید بعد بگو،لَیْسَ لَکَ مِنَ الأمْرِ شَیْءٌ (5)با اینکه عقل کلّ هستیو همه چیز را ما به تو دادیم،امّا بگذار ما به تو بگوییم، بعد به مردم ابلاغ بکنی؛ امّا اگر «امرُ الناس» شد، بله.
ص: 137
این بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللهِ عَلَیْه) در همان عهدنامه مالک چنین است که فرمود مالک! «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَار»، (1)«زوجه» و «ابو الزوجه» هر دو آمدند سقیفه را تشکیل دادند؛لذا فرهنگ و سیاست را یکجا به اسارت بردند، اینطور نبود که حالا فقط سیاسیون جمع شده باشند و فرهنگ مانده باشد، فرهنگ را در کنار سیاست در سقیفه دفن کردند:«فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً»که نمونه آن را الآن شما در «خادم الحرمین» میبینید.یمن یک کشور اسلامی مظلومی است، شما مدّعی اسلام هستید،در روز روشن «عَلیٰ رُؤُوسِ الأَشْهادِ» ریختید در آن کشور و دارید میکُشید «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا».بنابراین بین غدیر و سقیفه و بین «امرُ الله» و «امرُ النّاس» فرق است، بین «منبعداری» و «غیر منبعداری» فرق است، فرمود ما آمدیم این کار را کردیم!امورات مردم را به هر وسیلهای میشود گرداند! اینکه گفتند شما وقتی مسافرت میکنید، جایی میخواهید بروید، ولو مدت کوتاهیدر شهرییا روستایی میخواهید زندگی کنید ببینید یک محقق یا عالِمییا دانشمندی آنجا هست یا نیست؛ اگر جایی که محقق و دانشمند نباشد، علم و تحقیق نباشد مردم را به هر سَمتی میشود بُرد. فرمود این کار را کردند! برای اینکه این دین را به اسارت بکشند، به دست سیاسیون که ندادند و تنها طلحه و زبیر را که نیاوردند، هم «أم المؤمنین» آمد و هم پدر «أم المؤمنین» آمد که رنگ دینی پیدا کند! سقیفه را رنگ دینی دادند! حضرت فرمود من دستم خالی است،چون اگر من بخواهم با دین حرف بزنم، اینها هر دو را در سقیفه آوردند، ما چه بگوییم به اینها؟بنابراین أَمْرُهُمْ غیر از «امرُ الله» است،در أَمْرُهُمْ البته شُورَی بَیْنَهُمْهست، این را تحلیل کرد و فرمود:وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَکه مسئله انفاق هم در بخش پایانی سوره مبارکه «فرقان» (2)مشخص شد و هم در آیات سوره مبارکه «اسراء» که در آیه سی سوره «اسراء» به وجود مبارک پیغمبر فرمود:إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَ یَقْدِرُ و شما وَ لاَ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَی عُنُقِکَ وَ لاَ تَبْسُطْهَا کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحْسُوراً که در آیه29 سوره «اسراء» است؛یعنی در بخشیدن معتدل باش. فرق است که انسان میخواهد معتدل ببخشد؛یعنی بیاید در سر راه ویک وقت هم داخل راه مستقیم است؛یعنی در متن عدل و اعتدال است، از این به بعد کسی که در متن اعتدال است، میگویند:سَابِقُوا، (3)سَارِعُوا (4)هر چه تُندتر و بیشتر، در حالی که شما در متن صراطی و نه افراط داری و نه تفریط!«الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّة» (5)دو طرف بد است و شما هم دو طرف نیستید، بلکه در متن صراطی، حالا که در متن صراطی هر چه بیشتر بهتر!به این جهت است که وجود مبارک امام مجتبیٰ(علیه السلام)چند بار کلّ زندگی خود را داده است و در بعضی از موارد هم زندگی خودرا تقسیم کرده است! فرق است بین کسی که در متن صراط است و کسی که در متن صراط نیست. کسی که در متن صراط نیست باید مواظب باشد و کاری انجام دهدکه از اعتدال نگذرد، امّا وقتی که در متن صراط است، هم سَارِعُوادارد و هم سَابِقُوادارد!از باده مغز تَر کن و آن یار نغز جو ٭٭٭ تا سر رود به سر رو و تا پا به پا بپو اگر در متن راه باشد، هر چه بیشتر بهتر! جریان کربلا همینطور است، اسراف نیست! جریان کربلا همینطور است، تبذیر نیست! کسی که در متن صراط است مثل امام مجتبیٰ(علیه السلام) گاهی کلّ مال خود را میدهد، اینجا حتماً مصلحت است! گاهی مال خود را تقسیم میکند، حتماً مصلحت است و دیگر اسراف نیست!أحدی نقل کرده که کار وجود مبارک امام مجتبیٰ(علیه السلام) که کلّ مال خود را داده یا مالش را چند بار تقسیم کرده، مثلاً ـ خدای ناکرده ـ از اعتدال بیرون رفته یا برابر آیه سوره مبارکه «اسراء» عمل نکرده است. تمام تلاش و کوشش برای ماها است که در متن صراط نیستیم، اینها خودشان صراط هستند! ما به حضرت امیر چه میگوییم؟ میگوییم: «وَ سَلَام عَلَی مِیزَانِ الْأَعْمَال» (6)در زیارت «جامعه کبیره» چه میگوییم؟ اینها «صراط أقوم» (7)هستند،در نتیجه خود صراط مستقیم هر چه تُندتر بهتر! دیگر انسان در صراط مستقیم معطل چه باشد؟ اگر کسی در متن صراط است و خودش صراط است، دیگر تُندی و کُندیمعنا ندارد! اسراف و تبذیر معنا ندارد! ما که در متن صراط هستیم، به ما میگویند مواظب باشد و برابر این صراط عمل بکن!امّا کسی که خودش صراط است و متن صراط است، دیگر تُند و کُند معنا ندارد، اسراف و تبذیر معنا ندارد.پرسش: ...قبلاً فرمود: وَ لاَ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَی عُنُقِکَ؟پاسخ: بله، همین آیه 29 سوره «اسراء» بود که خواندیم و این برای تعلیم دیگران است؛ امّا وقتی که خودش عین صراط باشد که ما در زیارت «جامعه»میگوییم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم»، دیگر به راه راست نمیگویند که آقا شما راست باش! به امام مجتبیٰ نمیگویند آقا این همه را برای چه دادی؟ همه آنها همینطور هستند! به امام مجتبیٰ کسی اعتراض نکرد که این همه بخشیدی برای چه بود؟ چون چند بار حضرت کلّ مال خود را تقسیم کرد که در بعضی موارد همه آنها را داده، به صراط مستقیم که نمیگویند آقا تو تُند شدی یا کُند شدی یا کج شدی، او «لا اختلاف فیه و لاتخلّف»، اگر به این ذوات قدسی عرض میکنیم: «وَ سَلَام عَلَی مِیزَانِ الْأَعْمَال» یا در زیارت «جامعه» عرض میکنیم:«أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم» همین است.
ص: 138
`موضوع: تفسیر آیات 38 تا 44 سوره شوری
وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْوَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (۳۸وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ(۳۹)وَجَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَافَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَفَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِإِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ (٤۰)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ (٤۱)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (٤۲)وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (٤۳)وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)) ص: 139
مطلب اوّل اینکه بعضی از نکاتی که مربوط به آیات قبل بود، باید عنایت شود. در آیه سی همین سوره فرمود: وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ،گرچه بعضی از روایاتی که در ذیل این آیه آمده است، نشان اختصاص آن به کفّار است؛ لکن هر دو گروه مسلمان و کافر را شامل میشود.
مطلب دوّم این است که مؤمنین درجاتی دارند، برخی از مؤمنان اصلاً در اثر ایمان و عدل و عمل به این آیاتی که وارد شده است، چه در دنیا و چه در آخرت معذّب نیستند، یک مؤمن عادل حَسنهٴ دنیا و حَسنهٴ آخرت دارد، راحت است و مشمول رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً (1)است،این آیه درباره آنهاست و مشکلی ندارند. برخیها که لغزشهایی دارند، در دنیا مقداری آسیب میبینند،امّا در برزخ و قیامت راحت هستند؛ آنها که لغزشهای بیشتری دارند، در برزخ آسیب میبینند و در قیامت راحت میباشند؛ آنهایی که گرفتار لغزشهای بیشتری هستند، هم در برزخ و هم در قیامت مشکل دارند؛ ولی سرانجام در اثر ایمان و اعتقاد به وحدانیت خدای سبحان،«مخلّد» در نار نخواهند بود و اهل بهشت هستند؛ امّا اگر کسی مشرک باشد، در چند آیه از قرآن دارد که اینها در جهنّم میمانند.
مطلب بعدی آن است که اگر نقشهٴ عالَم به وسیله رحمت رحمانیه حق است، «کما هو الحق»؛ یعنی رحمت رحمانیهای که وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ، (2)آن نقشهٴ دنیا و آخرت را میکشد، پس بهشت هم رحمت است و جهنّم هم رحمت! این رحمت یعنیحکمت که در برابر انتقام نیست، آن رحمت رحیمیه است که در برابر عذاب و انتقام است. خدا یک رحمت رحمانیه دارد که مقابل ندارد، فرمود: وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ، این در آیه است و در دعاها هم میگوییم: «وَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ» (3)که این رحمت رحمانیه مقابل ندارد، آن رحمت رحیمیه است که مقابل آن غضب و انتقام الهی است. نقشهٴ عالَم به دست رحمت رحمانیه است، آن رحمت به معنای عاطفه و گذشت و مهربانی و امثال آنها نیست، آن رحمت معادل با حکمت است. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»، (4)نه یعنی رحمت خدا بیش از غضب خداست، آن را از ادلّه دیگر میشود استفاده کرد؛ آنچه از این بیان نورانی استفاده میشود، این است که رحمت خدا پیش از غضب خداست، مهندسی جهان به دست رحمت است و این رحمت یعنی حکمت! حکمتِ الهی نقشه میکشد که کجا زندان باشد، کجا پارک باشد، کجا گلستان باشد، کجا گورستان باشد، کجا بهشت و جهنّم باشد. آن رحمت رحمانیه که معادلِ حکمت است، آن نقشه و هندسهٴ عالَم را به عهده دارد، «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»؛یعنی قبل از اینکه خدا کسی را تنبیه کند، پیشاپیش او بنا بر رحمت نظر میدهد؛ رحمت نظر میدهد که اینجا باید تنبیه شود یا آنجا باید مورد عفو قرار بگیرد، پس آن رحمت که رحمت رحمانیه است و معادلِ حکمت است و مهندس عالَم است، آن دستور میدهد و راهنمایی میکند که کجا جهنّم باشد و کجا بهشت، معنایش این نیست که چون رحمت رحمانیه قائد و مهندس است، پس بساط جهنّم برچیده میشود،«خلود» در کار نیست و مانند آن، بلکه «خلود» هم مصداق رحمت است؛یعنی مصداق حکمت.بنابراین رحمت رحیمیه مقابل دارد که مقابل آن غضب است، لکن رحمت رحمانیه مقابل ندارد. این از لطیفترین بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است:«وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»؛یعنی قبل از اینکه خدا غضب کند، هندسه، اندازه، نقشه و خطوط کلّیعالَم را رحمت ترسیم میکند؛پس آن رحمت رحمانیهای که وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ، معادل با حکمت است.
ص: 140
مطلب دیگر آن است که فرمود این خَیرات که «عند الله» است، نصیب کسی میشود که از نظر عقیده مؤمن باشد و از نظر عمل، این امور را داشته باشد: وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ که گذشت،وَ أَقَامُوا الصَّلاَةَ که بیان شد،وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ، این أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ نشان میدهد که هیچکسی نمیتواند بگوید من دخالتی در سیاست ندارم، دخالتیدر کارهای اجتماعی ندارم، من در انتخابات بیرأی هستم یا من در فلان امر اجتماعی بیتفاوت هستم؛ فرمود این امر شماست و شما باید حتماً در مشورت دخالت کنید! پس هم از نظر عبادی باید مؤمن بود و صوم و صلات را داشت و هم کارها را با مشورت انجام داد، در مشورت شرکت کند و رأی خاص خودش را بدهد؛ حالا هر کسی را که قبول کرد!امّا اینکه فاصله بگیرد از جامعه و دخالت در امور اجتماعی نکند، این آیه آن را روا نمیدارد. فرمود این امرتان را با مشورت انجام بدهید:وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ؛یعنی حتماً در مشورت شرکت میکنند. در بحثهای قبل هم اشاره شد که فرق بین سقیفه و غدیر این است که اینها «امرُ الله» را با «امرُ الناس» اشتباه گرفتند، خیال کردند حکومت بر مردم و تدبیر امور مردم جزء «امرُ الناس» است که با مشورت حلّ میشود. بنابراین هیچکسی حق ندارد که در کارهای جامعه بگوید به من چه! یا به تو چه! هم به من چه و هم به تو چه!یعنی همه باید شرکت کنند، کارهای جامعهٴ اسلامی اینطور است. منتها در سوره مبارکهٴ «آل عمران» فرمود که تصمیم نهایی را پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) میگیرد که فرمود:وَ شَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ،امّا فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ، (1)در پایان همان آیه هم فرمود تصمیم نهایی با توست؛ ولی آرای مردم محترم است، مردم را در مشورت شرکت بدهید، هم در این آیه میفرماید مردم شرکت میکنند و هم در آیه سوره «آل عمران» گذشت که وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) موظف بود که آرای مردم را محترم بشمارد.
ص: 141
1) آل عمران/سوره3، آیه159.
در حکومتها هم ـ در بحث گذشته همبیان شد ـ کلید تمام آن مبانی عدل است؛یعنی اگر میگویند مواسات، مساوات، محیط زیست، زندگی مسالمتآمیز، حفظ همجواریو عدم دخول در شئون دیگری، همه این امور که جزء مبانی حقوقی است و مورد قبول هست، کلید همه اینها عدل است و عدل هم یعنی«وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه»، (1)اینها تا عدل موافق هستند،امّا از این به بعد دستشان خالی است؛ اینها کسانی میباشند که ـ معاذ الله ـ خودشان را به جای«الله» مینشانند؛یعنی تفکر فرعونی و «تفرعن» در همه اینها هست که عدل را خودشان تفسیر و تطبیق میکنند؛ جای اشیاو اشخاص را خودشان معین میکنند؛ چه کسی تروریست است را خودشان مشخص میکنند، چه کسی تروریست نیست را هم خودشان مشخص میکنند، معنای تروریست چیست را خودشان مشخص میکنند، معنای تروریست چه چیزی نیست را هم خودشان مشخص میکنند؛ یعنی این «تفرعنی» که در آنهاست أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی (2)این کاری میکند که کار الهیرا؛یعنی«وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه»؛ را خودش تفسیر و تطبیق میکند، با اینکه عدل را که «وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِهوَ مَقْطَعِهِ» است، باید خالق و آفریدگار اشیابیان کند و در این جهت هیچ فرقی نیست که حکومت استبدادی باشد، سلطنتی باشد، جمهوری باشد، مشروطه باشد یا مطلقه باشد، در همه موارد منبعی میخواهیم که آن منبع مورد استفادهٴآن مبانی باشد؛ مثل اینکه فقه ما یک مواد دارد که در رساله عملیه است،یک مبانی دارد که در فنّ اصول هست ویک منبع دارد که کتاب و سنّت است، بالاخره باید از منبع این مبانی را استفاده کرد؛ لذا فرمود امر آنها غیر از «امرُ الله» است، «امرُ الله» را براساسإِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ با مشورت نمیشود حلّ کرد، ولی هرگونه حکومتی باشد ـ درباره موضوعات ـ با مشورت انجام میشود و اینها غیر از «امرُ الله» است وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ.
ص: 142
یک بیان نورانی از حضرت امیر(سَلَامُ اللهِ عَلَیْه) است که هیچکسی نمیتواند از جامعه جدا شود:«فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب»، (1)این بیان نورانی در نهجالبلاغه حضرت امیر هست؛ فرمود همانطوری که گوسفند تَکچَر و تَکرو طعمهٴ گرگ میشود، انسانی که بگوید به من چه! به تو چه! هم به دیگری میگوید چرا شرکت میکنی و هم خودش شرکت نمیکند، این انسان طعمهٴ شیطان است:«فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب»،این کسی که «شذوذ» فکری دارد و از جامعه جدا میشود، این مشکل را دارد. پرسش: از جهت عقلانی واقعاً ... .؟ پاسخ: حکم شرعیِ مشخص است. ما یک حکم داریم ویک موضوع، این شهر را یا کشور را باید برابر تقویت صنعت اداره کرد، کشاورزی را تقویت کرد یا دامداری را، برابر امکانات ماست که این را متخصّصین تشخیص میدهند و این «امرُ الناس» است.پرسش: ...؟ پاسخ: غرض این است که امام باید معصوم باشد؛ زیرا از گذشته باید باخبر باشد، از آینده باید باخبر باشد، سرنوشت ما را او از طرف خدا باید اعلام کند، ما با ابدیت سر و کار داریم! این اشتباه که جامعه را به محرومیت ابد مبتلا کردن قابل بخشش نیست!پس کسی باید باشد که از اَبَد خبر داشته باشد. ما بالاخره این چند روزی که هستیم مسافریم و بعد هم داریم میرویم، نه ما میدانیم کجا میرویم و نه امثال ما، کسی باید باشد که بداند کجا میرویم! راهنما،راهبر و رهبر یعنی کسی که باید بداند ما کجا میرویم. وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم)میفرماید: «أَنَا أَوَّلُ وَافِد»؛ (2)من پیشگام هستم! فرمود: «إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ». (3)«رائد» را مستحضرید ـ قبلاً اینطور بود ـ قافله که حرکت میکرد یک پیشرو داشت، الآن هم همینطور است، این پیشرو را میگویند «رائد»؛ قافله که حرکت میکرد، چند نفر پیشرو بودند تا ببینند کجا امن است، کجا آب دارد، کجا هوا مناسب است و کجا میتوانند بیتوته کنند، میرفتند آنجا بعد این قافله را باخبر میکردند که فلانجا بارانداز کنید،اینها را میگفتند «رائد». وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) فرمود:«إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ»؛من «رائد» هستم؛یعنی من پیشتر رفتم و از آنجا خبر دارم که کجا میخواهید بروید، من میدانم شما را کجا باید ببرم، ما چنین کسی را میخواهیم! این کسی که در جریان معراج همه این صحنهها را دید، او فرمود من آنجا رفتم و خبر دارم، همراه من بیایید! ما چنین کسی را میخواهیم، برای اینکه باید بدانیم کجا داریم میرویم؟پرسش: ...؟پاسخ: نه، عدل این است که هر چیزی را ما در جای خود قرار دهیم؛ لذا هر چیزی حکمی دارد. مگر ممکن است که حادثه و شیئی حکم شرعی نداشته باشد!؟ حکم شرعی آن را براساس إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ از شرع میگیریم، این «امرُ الناس» را که کشور را چگونه اداره کنیم، آیا با صنعت اداره کنیم؟ با دامداری اداره کنیم؟ با کشاورزی اداره کنیم که یک گوشه از آن است یا با راههای دیگر اداره کنیم، این با مشورت متخصصان حلّ میشود؛امّا آنچه حکم شرعی است، حضرت فرمود من «رائد» هستم، ما از جای دیگر آمدیم، ما را بردند و نشان دادند، ما دروغ نمیگوییم!«إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ»،«رائد»یعنی کسی که پیشتر میرود، باخبر است که کجا داریم میرویم، بعد قافله را میبرد؛ ما چنین کسیرا میخواهیم،این شخص باید معصوم باشد و علم غیب هم داشته باشد. در مسائل عادی مثل «الْأَیْمَان»که فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان»؛ (4)غالباً همینطور است. در بحثهای قبلی هم اشاره شد که گاهی برای اثبات معجزه اینها از علم غیب استفاده میکنند،امّا بنا بر این نیست که با علم غیب کار فقهی را انجام بدهند تا کسی بگوید وقتی که وجود مبارک امام مجتبی(علیه السلام) میداند این کاسه یا کوزه آب آن مسموم است چرا میخورد؟ یا وجود مبارک سید الشهداء این حوادث را میداند!بله او میداند که«کَأَنِّی وَ أَوْصَالِی یَتَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَات»، (5)امّا علم غیب بالاتر از آن است که تکلیف بیاورد! تکلیف یک امر مردمی است که با این جریان علم عادی حلّ میشود، البته گاهی برای اثبات معجزه و در هنگام ضرورت از علم غیب کمک میگیرند. خدا مرحوم کاشف الغطاء را غریق رحمت کند! این کتاب او را سال گذشته اینجا آوردیم و خواندیم، ایشان این نکته را دارد: اصول ما که در باب قطع باید به این مطلب بپردازد که قطع حجّت است،منظور قطع متعارف است؛یعنی قطعی که مردم دارند،قطعی که همه ما طبق علامات و امارات و شواهد داریم؛امّا قطعی که از راه غیب بیاید،آن بزرگتر و برجستهتر از آن است که سند فقهی قرار بگیرد.فرمود: وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ، قبلاً هم گذشت که مشکلاتِ درونی و داخلیما باید دوستانه حلّشود، فرمود:وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، (6)ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، (7)این چند آیه نشان میدهد که مشکلات داخلی خود را با دوستی و گذشت حلّ کنید و مردان باایمان مشکل داخلی خود را دامن نمیزنند،امّا نسبت به خارج «متحد الکلمة» هستند که«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»، (8)اگر ستمیبه اینها شد اهل «إنتصار» هستند، «إنتصار»یعنی انتقام، انتقام میگیرند! در سوره مبارکهای که به نام پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم)و قبلاً خوانده شد،در آیه چهارم فرمود: لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛یعنی اگر ذات اقدس الهی میخواست از اینها انتقام میگرفت«إنتصر» یعنی «إنتقم»، وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍناظر به همین قسمت است؛ فرمود اگر خدای سبحان لازم میدانست از اینها انتقام میگرفت.در آن آیه چهارم فرمود:فَامّا مَنَّاً بَعْدُ وَامّا فِدَاءً حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ وَلَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛ اگر خدا بخواهد برابر ارادهٴ تکوینی از کفار و استکبار و صهیونیست انتقام میگیرد، ولی میخواهد شما را بیازماید:وَلَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ، «إنتصر» یعنی «إنتقم» که غیر از «إسنتصار» است؛البته ممکن است که گاهی به معنی«إسنتصار» بیاید؛ ولی در اینگونه از موارد «إنتصر» یعنی «إنتقم»، پس میشود «لانتقم منهم».وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ وَالَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، (9)اینجا هم فرمود مردان الهی کسانی هستند که اگر به کشور و آب و خاک آنها تجاوز شده، اهل انتقام میباشند و ما هم کمکشان میکنیم:وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ، چرا؟ چون جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود:«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» همین است، شما بیخود به کسی سنگ نزنید؛امّا سنگی که آمده آن را برگردانید به آن منطقهای که آمد. هیچ حملهٴ بیجایی نکنید، مزاحم کسی نباشید و حُسن همجواری را رعایت کنید تا در ایمان رغبت کنند،امّا اگر سنگی آمد برگردانید: وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا؛ بدی را با بدی باید پاسخ داد؛ البته به دو جهت آنها «سیئه» هست؛ یعنی «یسوء الانسان» چون حمله کردند،یک؛ از نظر شریعت هم معصیت است، این جهت دوم؛امّا پاسخ اینها «سیئه» هست، به لحاظ اینکه به نسبت به آنها دردآور است؛ ولی به حسب شریعت حَسَنه است، چون کیفر تبهکار عدل است و این عدل حَسَنه است. پس اگر در تعبیر دوّم که آمده است سَیِّئَةٌ کلمهٴ«سیّئه» به کار رفت، اگر منظور «ما یسوء الانسان» باشد، این «سیّئه» معنای خودش را دارد؛امّا اگر این کار «سیّئه» باشد، این به اصل مُشاکله گفته شده است، وگرنه این کار حسنه است و این کار، کارِ«سیّئه»نیست؛یعنی تنبیه متجاوز ولو مثل قصاص به قتل باشد، این قصاص حسنه است؛ این قصاص که «سیّئه» نیست، این حکم شرعی است. بنابراین تعبیر از «جزاء» به عنوان «سیّئه»یا به معنای «یسوء الانسان» است که معنای لغویآن است، این درست است و اگر معنایدیگر داشته باشد، به جهت مُشاکله است.
ص: 143
1) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج8، ص112.
2) الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص600، ط اسلامی.
3) اعتقادات الإمامیه، الشیخ الصدوق، ص64.
4) الکافی، الشیخ الکلینی، ج7، ص414، ط اسلامی.
5) مثیر الاحزان، ابن نما الحلی، ص41.
6) الرعد/سوره13، آیه22.
7) مؤمنون/سوره23، آیه96.
8) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص221.
9) محمد/سوره47، آیه4.
یک بیان لطیفی مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه)، در برابر تندرویهای صاحب حدائق که أخباری است دارد. نمیدانم با این کتاب مأنوس هستید یا نه؟ خیلی تعبیرات تُندی ایشان نسبت به بزرگان فقهی ما، مخصوصاً نسبت به علامه و مانند اینها دارد. تُندِ تُند میگوید این کار «خروج من الدین»، (1)مثل آب روان! این کار را بگویید «یوجب» این در کتاب حدائق «الخروج من هذا الدین، الخروج من هذا الدین» در تعبیرات ایشان فراوان است. مرحوم صاحب جواهر در یک جا دارد که این قلم، قلم قدرتمندی است و میتواند دفاع بکند! (2)میدانید غالب فقها را ما به اسم آنها میبریم، میگوییم شیخ انصاری، آخوند خراسانی، محقق و علامه، امّا صاحب جواهر را به کتاب ایشان اسم میبرند، نمیگویند شیخ محمد حسن، میگویند صاحب جواهر، از بس این کتاب غنی و قوی است؛ این سلطان فقه است، این قطب فرهنگی فقه است، حشر او با علی و اولاد علی! این کار، کار آسانی نیست، یک نفر این دوره عظیم فقهی را مثل سُرب بریزد در قالب، خیلی کار است و این خدا همان خداست! بالاخره از شماهاهم باید مانند این ساخته شود، حالا در یکی از فنون، اگر بخواهید هست!این همان چشمهٴخورشید جهان افروزست ٭٭٭ که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود دیگر نمیگویند محمد حسن، مثل اینکه شیخ انصارییا آخوند خراسانییا محقق، ایشان را به نام کتابش نام میبرند، از بس این کتاب قطب فقهی است. ایشان را خدا غریق رحمتش کند، میگوید این قلم قدرتمند است میتواند پاسخ شما را دهد،اینجا هم میفرماید: جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا،امّا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ؛ حالا از قصاص بگذرد یا تخفیف دهد عفو کند و مانند آن، فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ،امّا بدانید که إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ؛ هیچ ستمکاری را خدا دوست ندارد و این ضمن اینکه فرمود دوست ندارد،یک «إنذار» ضمنی هم به همراه دارد، بعد اصل موضوع را باز بازگو میکند،فرمود: وَ لَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ، ما که گفتیم اگر عفو کنید، نمیگوییم که حتماً عفو کنید، گفتیم اگر عفو بکنید اجرتان با خداست؛ ولی اگر نخواستید عفو بکنید، خواستید «إنتصار» کنید و انتقام بگیرید حق مسلّم شماست:وَ لَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ؛ هیچ حرجی بر شما نیست، راه نفوذ گناه و یا عِقاب به طرف شما بسته است، هیچ کار خلافی نکردید؛ منتها ما میگوییم:إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ،یک؛وَالْإِحْسَانِ، (3)دو؛ این احسان بالاتر از عدل است. اگر حق مسلّم خود را گرفتید این عدل است، امّا اگر گذشت کردید احسان است. احسان عبادییک معنا دارد، احسان اجتماعییا حقوقی معنای دیگر دارد؛یعنی مصداقها فرق میکند.
ص: 144
از وجود مبارک پیغمبر(صَلّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) سؤال کردند که احسان یعنی چه؟ فرمود این احسان مقام است.یک وقت میگوییم احسان؛یعنی کار خیر نسبت به دیگری کرده، به او وام داده و مشکل او را حلّ کرده است؛یک وقتی میگوییم «أحسنَ» یعنی «أتی بفعلٍ حَسَن»؛ اما احسان؛یعنی «أحسن» به معنی فعل حَسَن نیست، این احسان یعنی نسبت به غیر محبّت کردن نیست، این مقام و منزلت است. پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) فرمود: «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاک»؛ (1)احسان این است که انسان به این مقام برسد، وقتی عبادت میکند و میگوید:إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ، (2)طوری این کلمات را ادا میکند که گویا خدا را با چشم جان دارد میبیند و اگر به این مقام بار نیافت این را ادراک بکند که در مَشهد و محضر خداست و خدا او را میبیند. «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ» این مقام «کأنّ» است،آن مقام «أنّ»برای حضرت امیر و امثال حضرت امیر است که فرمود:«مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه»، (3)آن مقام «أنّ» است که مقدور افراد عادی نیست؛ امّا این مقام «کأنّ» است ـاین را هم شیعهها نقل کردند و هم سنّیها ـ«الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاک»؛ بدانیم که خدا دارد میبیند! این مصداق سوّمی است برای احسان؛ ولیبه هر حال فرمود اگر کسی انتقام بگیرد:فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ، پس «سبیل» بر کیست؟ إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ،این بِغَیْرِ الْحَقِّیک وصف تأکیدی است. «بغی» یعنی ظلم، ظلم معلوم است که بِغَیْرِ الْحَقِّ است؛ مثل اینکه فرمود: یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ، (4)وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ، (5)در آن دو تا آیه اینبِغَیْرِ حَقٍّ برای تأکید است و این آیه هم که آیه سوّم و در قبال آنهاست، این هم برای تأکید است یَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ،این لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌبرای اینهاست و آنها خودشان کسب کردند؛ مثل اینکه در دنیا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ، (6)لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ؛ (7)زن، مرد هر که کار کرد، نتیجه کاربرای خودش است، اینجا هم که دارد لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ این نتیجه کارشان است که کسب کردند. یک وقت است که مسائل مالی است، میفرماید: لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ،امّا یک وقت مسائل حقوقی و اخلاقی و اعتقادی است، میفرماید: لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ،اینجا میفرماید: لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌهمین است، منتها این لَهُمْ «لام» برای اختصاص است و نه برای منفعت. گاهی «لام» برای منفعت است میگوییم فلان کار لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ که این «لام» در قبال «علیٰ» است؛یک وقت «لام» لام اختصاص است نه لام منفعت، چون «لام» لام اختصاص است؛ لذا حلال و حرام، بهشت و جهنّم، سیّئه و حسنه هر دو با «لام» گفته میشود. اینکه در سوره مبارکه «اسراء» دارد:إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا (8)این برای مُشاکله نیست، وگرنه نظیر لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ با «علیٰ» گفته میشد، این برای آن است که بفهماند عمل برای عامل است، حالا چه بد، چه خوب، این «لام» لام اختصاص است؛ اینجا هم «لام»، لام نفی نیست، مُشاکله هم که در کار نیست، ما جمله دیگر نداشتیم که مُشاکل آن باشد، پس این «لام» لام اختصاص است؛زیرا خودش کسب کرده وبرای خودش است:لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ؛ ولیوَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ؛ اگر کسی بردبار بود، از جا درنیامد و لغزش دیگران را بخشید، این قسمتها جریان داخلی خود حوزه اسلامی است، إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ آنکه لقمان به فرزندش گفت:وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ، (9)مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ؛یعنی «من الامور التیینبغیأن یُعزم علیها»، همه کارهای ما عزمی است و ما کار بیعزم نداریم!یعنی انسان اگر بخواهد کاری را بدون اراده انجام دهد محال است،؛ چه طنز و چه جِدّ، چه هَزل و چه جِدّ، حتماً بااراده است. اگر دست انسان را بگیرند و از جایی به جایی ببرند، انسان مورد فعل است، نه مصدر فعل؛ ولی اگر مصدر فعل شد، کاری به او اسناد داده شد که او آن کار را انجام داد،«بالضرورة» با اراده و عزم است. محال است که انسان کاری را بدون اراده انجام دهد، اگر بیاراده انجام گرفت، آن کار او نیست، او مورد فعل است، نه مصدر فعل؛امّا درباره کارهای حسّاس، ما مینشینیم فکر میکنیم، مشورت میکنیم و تصمیم میگیریم،مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ؛یعنی «من الامور التیینبغیأن یُعزم علیها»؛ مثل اینکه میخواهد ازدواج کند یا مثل اینکه میخواهد خانه بخرد که این مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است؛امّا حالا خواست یک تکه نان تهیه کند،مقداری سیبزمین تهیه کند یاقدری پیاز بخرد، حالا بنشیند مدتها فکر کند و مشورت بکند که من سیبزمین را از کجا بخرم، اینها چیزهانیست. وقتی فرمود: وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ؛یعنی از اموری است که شما باید تصمیم بگیرید، اینجا هم صبر و بردباری این است: وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَ تَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ.
ص: 145
موضوع: تفسیر آیات 39 تا 45 سوره شوری
وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ (39وَجَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَافَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَفَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِإِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ(٤۰)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ(٤۱)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِبِغَیْرِ الْحَقِّأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ(٤۲)وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (٤۳)وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)وَتَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَاخَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّیَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ وَقَالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍ مُقِیمٍ (٤۵)) ص: 146
سورهٴ مبارکه «شوریٰ» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُور مکی اصول دین است، گاهی به خطوط کلّی فقه و اخلاق و حقوق هم اشاره میکند. در این بخش که فرمود مؤمنان در نجات هستند و ظالمین در عذاب میباشند، فرمودند ظلمپذیر نباشید و اگر مظلوم شدید از خودتان دفاع کنید؛ اولاً طوری باشد که کسی بر شما مسلّط نباشد تا ظلمی بکند و اگر ظلمی کرد کاملاً مجاز هستید که دفاع کنید. مستحضرید که جریان دفاع رسمی و دولتی در مکه نبود، بعدها آیه سوره مبارکه «حج» نازل شد که أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا، (1)از آن به بعد بود که مسئله جهاد و جنگ مسلّحانه و مانند اینها تشریع شد، چون حکومت اسلامی تشکیل شد و قدرتی پیدا کردند؛ ولیدر صورت اقتدار اصل دفاع فردی و مانند آن در مکه بود. فرمودند مؤمنان در امان و رفاه الهی هستند، اوصافی که برای مؤمنان ذکر کردند، گذشته از استجابت دعوت پروردگار، اقامه نماز، شورایی بودن امر آنها و انفاق کردن روزیهای الهی، مسئله دفاع هم مطرح بود، فرمود: وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ؛ مؤمن کسی است که اگر به او ستم شود، از خود دفاع میکند؛ یعنی ایمان با سلطهپذیری سازگار نیست. این «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»، (2)از دستورهای رسمی اسلام است؛ فرمود مؤمنین کسانی هستند که اگر «بَغی» و ستمی به آنها شود، هرگز ستمپذیر نیستند تا با پذیرش ستم، استکبارِ مستکبران را تأیید کنند:وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ، این انتصار همانطوری که در سورهٴ مبارکه 47 ـ محمدـ مشخص شد که به معنی انتقام است، در سوره مبارکه «انفال» هم به معنی استنصار خواهد بود که در آیه 72 سوره مبارکه «انفال» فرمود: وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْر؛ اگر آنها «إنتصار» کردند ـ «انتصر» به معنای «استنصر» هم آمده است ـو از شما کمک خواستند، بر شما لازم است که آنها را یاری کنید: وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ.یک وقت است که اختلاف دینی نیست، اختلاف مالی و مانند آن است که آن ازاساس حساب دیگریدارد؛ امّا اگر در مسائل دینی اختلاف کردند و یکی مظلوم شد و از شما کمک خواست:وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْر إِلاّ عَلَی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِیثَاقٌ؛اگر با حکومتی شما پیمان عدم دخالت بستید، آنجا حساب دیگری دارد که باید پیمانتان را عمل کنید، امّا اگر با کشوری چنین پیمانی نبستید وآن کشوریک عمل ضدّ دینی دارد انجام میدهد، علیه مظلومان باید قیام کنید و آن ظالم را سر جایش بنشانید؛ اینجا که فرمود انتصار میکنند چنین است و خدای سبحان هم در سوره مبارکه 47 ـ محمد ـ آیه چهارم فرمود:لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛اگر خدا میخواست انتقام میگرفت. آنجا «إنتصر» به معنای«إستنصر» نیست،«إنتصر»یعنی«إنتقم»وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ؛ (3)خدا میخواهد که شما را بیازماید وببیند که ملت مبارز و مجاهد هستید و از سرزمین خود دفاع میکنید یا نه؟ پس «إنتصار» یعنی انتقام.وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ؛آمادگی را هم باید حفظکنید، برای اینکه انتقام گرفتن بدون آمادگی نیست. بعد فرمود حالا که خواستید انتقام بگیرید وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا، این یک اصل جامع و کلّی است؛ از نظر کلامی معنای آن این است: کسی که معصیتی کرده است، در قیامت نسبت به عقوبت آن «یَسوئه»؛یعنی بدش میآید؛ ولی عقوبت الهی«حَسَنه» است و نسبت به او «سیّئه» به حساب میآید، چون از نظر مسئله کلامی «یَسوئه» هست، این است که میفرماید:وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا،گرچه آن عقوبت «حَسَنه» است،چون عدل است. اینمطلب اول.
ص: 147
مطلب دوّم اینکه اگر نسبت به دنیا باشد، این وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا آنطوری که به ذهن میآید، دوّمی هم مثل اوّلی «سیّئه» است که «یَسوءُ الانسان»، امّا آنطوری که فخر رازی و امثال ایشان معنا کردند، این حکم حقوقی است؛یعنی دوّمیکه کیفر هست مثل اوّلی است و نه بیشتر از آن،به عبارتی دیگر «تَماثُل» در کیفر هست که مسئله حقوقی است، گرچه فخر رازی در ذیل مِثْلُهَادارد که نه کمتر است و نه بیشتر؛ امّا مستحضرید که این اگر در مقام تحدید است، نسبت به نفی زائد، حدّ دارد، نه نسبت به ناقص. اینکه فرمود:وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا؛یعنی زائد نباشد، نه اینکه کمتر نباشد، چون عفو را در همین آیات تجویز کرده، بلکه ترغیب نموده است؛ تخفیف و عفو جایز است، پس اگر منظور از این مثل «تَماثُل» حقوقی باشد و نه اخلاقی، نسبت به نفی زائد مفهوم داردنه نفی ناقص، برای اینکه نفی ناقص را خودش فرمود اگر عفو کنید برای شما بهتر است، پس وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا.دَه مسئله از مسائل فقهی را جناب فخر رازی ذیل این آیه ذکر کرده است که «تَماثُل» بین کیفر و آن سیّئه باید باشد؛ (1)البته آیاتی که در سوره مبارکه «بقره» (2)یا «مائده» آمده است که النَّفْسَ بِالنَّفْسِ،الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ،السِّنَّ بِالسِّنِّ (3)و مانند آن، نشان میدهد که «تَماثُل» حقوقی در آنجاها مطرح است.
مطلب بعدی آن است که این «تَماثُل» باید در مسئله قصاص باشد نه در مسئله حدود، برای اینکه حدود «تَماثُل» ندارد، اگر کسی«قَذف» کرده، این «مقذوف» حق ندارد که نسبت به «قاذف» او را هم «قَذف» کند، برای این حدّی است که آن «قاذف» را حدّ میزنند؛ اگر او نسبت به مَحارم او حرف بدی زده است یا تعدّی کرده است، این شخص نمیتواند تأدّیکند، حرف بدی بزند و «قَذف» کند، این «تَماثُل» در مسائل قصاص است و نه در مسائل حدود؛ اینکه فرمود: سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا،آنجایی است که مثل قصاص تعیین به دست مظلوم است که حقّ اوست، امّا آنجا که تعیین به دست خدای سبحان است نه به دست مظلوم، یعنی خدا آن رامثل حدود به دست مظلوم نداد، تعیین آن هم به عهده ذات اقدس الهی است. پس اگر سَیِّئَةٌ مِثْلُهَاناظر به مسئله حقوقی باشد، فقط درباره مسئله قصاص و امثال قصاص است که «حق النّاس» است، نه مسئله حدود که «حق الله» است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که وجود انسان چند لایه دارد:یک بخش حیوانی دارد که همه میدانند؛ در سوره «نساء» و مانند آن فرمود وقتی صحبت از جبهه و جنگ و دفاع از مرز اسلامی شد:أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ؛ (4)اینها فقط به فکر خودشان هستند، این همان خودِ حیوانی است. در سورهٴ مبارکه «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش کردند،یک عدّه هستند که به خودفراموشی مبتلا هستند:وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ (5)خدا اینها را از یاد خودشان برده؛این آن خودِ عقلانی و خودِ ملکوتی است که اینها خودِ حیوانییادشان است و برابر أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیَّةِ؛امّا خودِ ملکوتی که خودِ واقعی است را فراموش کردند.
ص: 148
لایه بعدییک خودی است که ما امین آن هستیم،نه مالک آن؛ در قرآن آیاتی که نسبت به ظلم و به خیانت دارد، نشان میدهد که در لایههای ذات ما گوهری است که ما مالک آن نیستیم، بلکه ما امین آن هستیم و باید آن را حفظ کنیم، برای اینکه در آن لایهٴ بعدی، آیات دارد که اینها به خودشان ظلم کردهاند، به خودشان ظلم کردهاند یعنی چه؟ یعنی این ظالم محدودهای دارد،یک؛ مظلوم قلمروی دارد، دو؛ این ظالم از محدودهٴ خود تعدّی کرده و وارد حوزه مظلوم شده است، سه؛ تا ظلم تحقق پیدا کند، چهار. اگر ما مالک تمام لایههای خود باشیم، دیگر ظلم فرض ندارد و اگر تمام لایههای ما در اختیار خودِ ما باشد که خیانت فرض ندارد، اینکه فرمود خدا میداند:تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ؛ (1)شما به خودتان خیانت کردید، به کدام خود؟ خودِ حیوانی که خائن است، این خودِ عادی که با نقشه و حیله و مکر زمینه خیانت را فراهم میکند، آن خودی که مورد خیانت است، کدام خود است؟ یا آن خودی که مورد ظلم است، کدام خود است؟ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ، (2)این تعبیر ظلم که ما به خود ستم کردهایم،نشان از یک لایه دیگری است؛ این تعبیر خیانت که تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ،معلوم میشود یک نفس دیگریهست که آن را ذات اقدس الهی به عنوان امانت به ما داده است نه تملیک! در بخشهایی از قرآن که فرمود: أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ (3)نشان میدهد که مالک حقیقی ذات اقدس الهی است، حتی در مسئله «سمع» و «بصر»!
ص: 149
بنابراین ما در مسئله حدود نمیتوانیم «تَماثُل» در کیفر را قائل شویم، حداکثر در مسئله قصاص است که «تَماثُل» را در آنجا دین اجازه داده است. «فتحصّل» که وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَایا این «تَماثُل»،«تَماثُل» ادبی است؛یعنی کیفر هم مثل ظلم «سیّئه» استکه «یَسوءُ الانسان»؛ البته این صبغهٴ حقوقیو فقهی ندارد؛ امّا اگر ناظر به حقوق و مباحث فقهی باشد؛یعنی کیفر باید مثل خودِ ستم باشد و چون در مقام تحدید است مفهوم دارد؛ ولی به قرینه قبل و بعد، مفهوم آن ناظر به نفی زائد است، نه نفی طرفین که در تفسیر فخر رازی آمده است، پایینتر از آن جایز است، چون تخفیف و عفو جایز است! عفو را در اینجا بیان کرده است و تخفیف را در درباره قصاص و مانند آندر جای دیگری بیان کرده است.
بنابراین مفهوم داشتن آن ناظر به نفی زائد است؛یعنی اگر کسی مورد ظلم واقع شد، بیش از اندازهای که ستم دیده است حق کیفر دادن ندارد؛ لذا فرمود: وَ مَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً فَلا یُسْرِف فِی الْقَتْلِ، (1)این شخص در کیفر تعدّی نکند، وگرنه میشود ظالم. پس سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا اگر مفهوم داشته باشد، ناظر به نفی زائد استنه نفیأقل و اگر ناظر به مسئله حقوقی باشد، در خصوص مسئله قصاص است نه مسئله حدود، چون مسئله حدود در اختیار انسان نیست؛ حیثیتِ آدم، ناموسِ آدم، حریمِ آدم و حرمِ آدم، اینها امانتهای الهی است،برای ما نیست؛ این مثل خون و مال نیست که خدا به ما داده باشد، این امانت الهی است که انسان موظف است ان را حفظ کند؛ لذا اگر به حریم خانمی تعدّی شده، او و همه بستگان هم بخواهند رضایت بدهند، پرونده همچنان باز است، برای اینکه این ناموس زن «حق الله» است، نه حق شوهر، نه حق پدر، نه حق برادر و نه حق فرزند؛ با رضایت آنها مسئله تجاوز به عنف حلّ نمیشود، این جزء حدود استنه جزء قصاص؛ لذا فرمود: وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا.
ص: 150
1) اسراء/سوره17، آیه33.
در بخشهایی از روایات آمده است که«اقْرَأْ وَ ارْق»؛ (1)بخوان و بالا برو، این هم ناظر به مطالب علمی است که قرآن درجات و مراتبی داردو انسان میتواند از هر مرتبهای به مرتبه بالاتر برود. در ذیل آیه ن وَالْقَلَمِ (2)در تفسیر شریف نورالثقلینهست که برخیها خدمت امام صادق(سلام الله علیه) شرفیاب شدند و عرض کردند «نون» و «قلم» چیست؟ فرمود دو نهر از نهرهای بهشت است، عرض کردند: «زِدْنِی بَیَاناً»؛ باز بفرمایید چیست؟ فرمود: اینها دو فرشته از فرشتههای الهی هستند، عرض کردند:«زِدْنِی بَیَاناً»، فرمود دیگر بلند شوید، از این به بعد جمعیتی دارند میآیند که من نمیتوانم در برابر آنها این آیه را برای شما معنا کنم. (3)هرکدام از اینها مراحلی دارد! اگر معصوم(سلام الله علیه) بخشی از اینها را به ما ارائه داد، اینها کلیدی است که میشود از اینها بهرههای فراوانی برد؛ آنگاه «اقْرَأْ وَ ارْق»! «ارْقَأْ وَ اقْرَأ» (4)هم هست، امّا در مسائل عملی آن هم «اقْرَأْ وَ ارْق»میباشد؛یعنی بخوان و بالا برو! در مرحله اوّل فرمود: وَ لَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الألْبَابِ (5)یا فرمود: وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُهُمْ یَنتَصِرُونَ؛ اگر کسی مورد ظلم قرار گرفت، حق انتقام دارد؛ امّا «اقْرَأْ وَ ارْق»، از این بالاتر هم مقام هست! در سوره «نحل» فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ، (6)اگر کسی به مقام «عدل» رسید، تازه در مرحله اوّل کمال است و اگر به «عدل» نرسید که به کمال نرسید!پس اگر به «عدل» رسید در مرحله اولِ کمال است ووَالْإِحْسَانِهم بالاتر از «عدل» است. اینکه فرمود:وَ أَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلْتَّقْوَی، (7)یا اینجا میفرماید: فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ؛ بالاتر از «انتقام»،«عفو» است و بالاتر از «انتقام»،«اصلاح» است، این «اقْرَأْ وَ ارْق» خواهد بود. پس هم در مقام علمی به ما گفتند بخوان و بالاتر را هم درک کن، در مقام عملی هم به ما گفتند به این مرحله که رسیدید، سعی کنید به مرحله بالاتر هم بار یابید کهفَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ. در بخشهای داخلی فرمودند:ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ، (8)مگر شما نمیخواهید خوب زندگی کنید؟ مگر نمیخواهید دوست فراوانی داشته باشید؟ مگر نمیخواهید «حامی» داشته باشید؟ «حمیم» داشته باشید؟ «صمیم» داشته باشید؟ اگر نسبت به شما بداخلاقی شد، شما اگر بگذرید همان کسی که نسبت به شما بداخلاقی کرد، دوستِ«حمیم» و «صمیم» شما میشود، چه بهتر که این کار را انجام دهید! پس یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ (9)از یک طرف، ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (10)از طرف دیگر، فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ؛ این «اقْرَأْ وَ ارْق»، در مسائل اجتماعی و درون مرزی است.
ص: 151
1) الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص606، ط اسلامی.
2) قلم/سوره68، آیه1.
3) تفسیر نور الثقلین، الشیخ الحویزی، ج5، ص38.
4) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج89، ص22.
5) بقره/سوره2، آیه179.
6) نحل/سوره16، آیه90.
7) بقره/سوره2، آیه237.
8) فصلت/سوره41، آیه34.
9) الرعد/سوره13، آیه22.
10) مؤمنون/سوره23، آیه96.
در بخشهای برونمرزی چنین دستوری داده نشده،در برونمرزی همان«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»است. فرمود اگر شما نسبت به مشکلات درونمرزی عفو کردید، دو فایده دارد: یکی فایده مردمی دارد کهفَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ،فایده دوم هماینکه کمک و فیض الهی دارد، فرمود: فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ. مستحضرید تعبیر «أجر» و «اُجور» و مانند آن که در قرآن آمده، تعبیر تشویقی است.«أجر» آن است که انسان برای مستأجر کار بکند و چیزی از مستأجر بگیرد یا این کسی که خودش را اجاره میدهد ـ این شخصی که کار میکند این مؤجَر و اجیر است ـ کار خودش را در اختیار آن صاحب کار که مستأجر است قرار میدهد و برای مستأجر کار میکند؛یعنی برای صاحبکار که کارفرما است کار میکند و از اومزد میگیرد؛ امّا نسبت به ذات اقدس الهی ما کاری انجام نمیدهیم که به سود او باشد تا «أجر» بگیریم؛ تعبیر «أجر»که در آیات أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ (1)یا تعبیر «اشتراء» درإِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم (2)همهٴ اینها تشویقی است. فرمود: فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ.
بعد برای اینکهامر مشتبه نشود،چون به مظلوم نمیخواهد بگوید که انتقام یک چیز بدی است؛ مبادا شما از آن وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَاخیال کنید که کیفر دادن هم مثل ستم کردن چیز بدی است، نه منظور این نیست!بلکه هم ظالم را سرزنش میکند و هم مظلوم را میستاید، تکرار میکند که مبادا امر بر مظلوم مشتبه شود؛ لذا میفرماید:إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ،وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ؛اگر کسی انتقام بگیرد؛ یعنی درست است ما گفتیم:وَ جَزاءُسَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا؛امّا معنای آن این نیست که کیفر دادن بد است! معنایش این است که در کیفر دادن، نسبت به آن کسی که متعلّق کیفر است و بدش میآید، وگرنه این کیفر «عدل» است و عدل که چیز بدی نیست!وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ؛اگر جمعیتی ستم دیدند یا فردی ستم دید و انتقام گرفت، هیچ «سَبیلی» بر او نیست:إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ؛سبیل و حقّ انتقام بر کسی تحمیل میشود که ظالم باشد؛ یعنی آنهایی که یَظْلِمُونَ النَّاسَ هستند،وَ یَبْغُونَ فِی الأرْضِبِغَیْرِ الْحَقِّهستند و اینبِغَیْرِ الْحَقِّ تأکید «بَغی» است، چون «بَغی» نمیتواند «بِالحقّ» باشد؛ نظیر یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ؛ (3)نظیر وَقَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ، (4)این بِغَیْرِ حَقٍّ در اینگونه از آیات برای تأکید است،أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ.بنابراین اگر ما میگوییم عفو کنید، معنایش این نیست که انتقام گرفتن چیز بدی است، نه! انتقام گرفتن عدل است و عدل هم «حَسَن» است؛ منتها بالاتر از عدل «احسان» است. وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ، عَزْمِ الْأُمُورِیعنی «مِن الاُمور الّتییَنبغی عَن یُعزم عَلیها»، باید براساس آن تصمیم گرفت و محکمکاری کرد.
ص: 152
بعد فرمود آنهایی که ظالم هستند راه را گم کردند، حالا بحثهای کلامی را مطرح میکند:وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِوَ تَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ؛اگر کسی ظلم کرد گمراه است و اگر کسی گمراه شد و خدا او را گمراه کرد، تحت ولایت هیچکسی نیست. این فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ، این نکره در سیاق نفی است، چون در همین سوره مبارکه «شوریٰ» به نحو حصر آیه 28 این بود: وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ؛ ولیِّ مطلق خداست. اگر کسی عمداً راه الهی را رها کرده است، هیچکس او را تحت ولایت خود نگه نمیدارد، زیرا لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (1)یک؛ «جُند» بدون فرمانده کار نمیکند، دو؛ فرمانده هم برابر آیه 28 همین سوره «شوریٰ» منحصر به فرد است، سه؛ فرمود: وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ، این «الف» و «لام» که در الْوَلِیُّ است، با آن هُوَـ گرچه هُوَدر اینجا به صورت مبتدا آمده و نه ضمیر فصل ـ اینها مفید حصر است، چون لسان، لسانِ حصر است. اگر ولیِّ محض ذات اقدس الهی است و این شخص راه الهی را گم کرده است و بیراهه میرود، معلوم میشودفَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّمِنْ بَعْدِهِ وَ تَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ، تازه کیفر دنیایی آنها این است؛ امّا در کیفر اخروی وقتی که عذاب الهی را میبینند،از ترس مثل «مصبور» نگران هستند؛«مصبور»یعنی کسی که به «قتل صَبر» دارند او را میکُشند. به تعبیر جناب زمخشری در کشّاف، میگوید «مصبور»یعنی کسی که به «قتل صَبر» دارند او را میکُشند و دست و پای او را بستند، این شخص با گوشهٴ چشم آن شمشیر را نگاه میکند، هم هراسناک است و هم چشم را بسته است. (2)مستحضرید که «قتل صَبر» در اسلام محکوم است، گفتند اسیر را هم اگر در جنگ گرفتید و خواستید بکشید، با «قتل صَبر»نکشید.
ص: 153
وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود: «أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»؛ (1)این فخر ماست که شما پدر ما را با قتل «صَبر» کشتید؛یعنی محاصره کردید و کُشتید، اگر محاصره نبود نمیتوانستید بکُشید و اگر دست و پای او را نمیبستید، تمام راهها را نمیبستید و ورود را ممنوع را نمیکردید، هرگز به هیچ طریقی نمیتوانستید فاتح شوید:«أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا». آن جریان تیر زدن و کشتن و سربریدن و اینها را حضرت به عنوان ستم ذکر میکند، امّا نمیفرماید «وَکَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»، این کلمهٴ«أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»برای این است، چون از دستورهای ابن زیاد ملعونبه حُر گفته اطن است که«فَجَعْجِعْبِالْحُسَیْنِ»، (2)این «فَجَعْجِعْبِالْحُسَیْنِ»؛یعنی سخت بگیر! هیچ کمک مردمی، طبیعی، عادی و غیر عادی نباشد! نه راه کمک مردمی باشد که کسی بیاید و به او کمک کند، نه کمک طبیعی داشته باشد، وگرنه مطلع هستید که یک مسافر با زن و بچه وقتی میخواهد خیمه بزند کنار نهر خیمه میزند، اجازه ندادند حضرت کنار نهر خیمه بزند! این رود پُر آبی که در شمال شرقی کربلا در جریان است، اجازه ندادند آنجا چادر بزند! برای اینکه هر وقت خواستند بتوانند بین حضرت و بین آب جدایی بیندازند، وگرنه قافلهای که با زن و بچه میآید نزدیک و کنار آب و کنار درخت خیمه میزند، در وسط آفتاب که خیمه نمیزند! دستور رسمی ابن زیاد ملعون این بود که «فَجَعْجِعْبِالْحُسَیْنِ»، حُر هم اصرار داشته که وجود مبارک سیدالشهداء در آفتاب آن بیابان سوزان خیمه بزند.
ص: 154
فرمود کسی که ظالم هست، مثل چنین آدمی است که دست و پای او را بستند و بخواهند اعدامش کنند، این شخص زیر چشمی، هولناک و هراسناک به شمشیر نگاه میکند، میگویند آیا ممکن است که ما آزاد شویم، دوباره برگردیم یا نه؟! وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا؛ اینها را بر آتش عرضه میکنند، در حالی که اینها خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ هستند،به علتعذاب جهنم؛ ذلیل، ذلّت هراسناک، خاضع و خاشع میباشند کهیَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ؛آرام و با گوشه چشم جهنّم را نگاه میکنند؛ مثل کسی که بخواهند او را اعدام کنند، این شخص با گوشهٴ چشم هراسناک به شمشیر مینگرد:یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ. این که گفتند:هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ؛ آیا راهیهست یا نهکه ما برگردیم؟! کسی باید به اینها جواب بدهد، وَ قَالَ الَّذِینَ آمَنُوا، البته به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) هر مؤمنی در آن روز قدرت حرف زدن ندارد، مستحضرید که آن روز روزی نیست که کسی بتواند حرف بزند، روزی است که لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً؛ (1)اوحدیِ از انسانها مجاز هستند حرف بزنند که اهل بیت(علیهم السلام) و فرشتگان ممتاز جزء اینها هستند، وگرنه هیچکسی حق حرف ندارد!دهان بسته است و نمیتوانند حرف بزنند:لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً، اهل بیت مأذون هستند! در جریان سوره «اعراف» هم همینطور بود؛ اوّلین و آخرین جمع میباشند، میلیاردها میلیارد انسان هستند و هیچکس حق حرف ندارد، مگر این خاندان!وَ قَالَ الَّذِینَ آمَنُواإِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِم؛اینها سرمایههای خودشان را باختند، سرمایههای فرزندان خود را هم باختند، در حالی که میتوانستند از فرزندانشان بهرههای خوبی ببرند! این «وَلَدٍ صَالِحٍ یَدْعُو لَه» (2)همین است،اینها نه بچههای خوبی تربیت کردند و نه خودشان خوب تربیت شدند؛ هم خودشان را از دست دادند و هم بچههای خودشان را از دست دادند:خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍ مُقِیمٍ.
ص: 155
موضوع: تفسیر آیات 44 تا 48 سوره شوری
وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤وَتَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَاخَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّیَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ وَقَالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍ مُقِیمٍ (٤۵)وَمَا کَانَ لَهُم مِنْ أَوْلِیَاءَ یَنصُرُونَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن سَبِیلٍ (٤۶)اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَالَکُم مِن مَلْجَأٍ یَوْمَئِذٍ وَمَا لَکُم مِن نَکِیرٍ (٤۷)فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (٤۸)) ص: 156
در این سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، بعد از تبیین عناصر محوری ـیعنی اصول دین ـ به این نکته میپردازند که «اموال»،«اعراض» و «انفس» با دو دید و نظر مطرح هستند: یک نظر آن است که «اموال» را نسبت به هم، «نفوس» را نسبت به هم، «اعراض» و آبروها را نسبت به هم میسنجند، در این نگاه قرآن کریم «مال» را به اشخاص نسبت میدهد،«نفس» و آبرو را هم به اشخاص نسبت میدهد، میگوید:أَمْوَالُکُمْ، (1)أَمْوَالَهُم، (2)لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ (3)و مانند آن. در جریان قصاص میگوید که اگر کسی کشته شد حق آنبرای ولیِّ دَم است و ولیِّ دَم میتواند عفو کند، قصاص کند و مانند آن. در نگاه دقیقتر، وقتی اینها را به ذات اقدس الهی اسناد میدهند، دیگر اینها مالک نیستند؛ درست است که قرآن کریمأَمْوَالُکُمْ،وَ أَمْوَالَهُم فراوان دارد؛ امّا وقتی که نسبت به ذات اقدس الهی سنجیده میشوند، میفرماید: وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ، (4)اینطور نیست که انسان در برابر خدا مالک مال باشد و بتواند حرف قارونی بزند و بگوید: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی؛ (5)من خودم زحمت کشیدم و پیدا کردم. پس اصل مالکیت را اسلام امضا کرده است، امّا نسبت به افراد جامعه! امّا افراد نسبت به ذات اقدس الهی نمیتوانند بگویند ما مالک هستیم و این را نمیدهیم. در جریان «نفس» و «عِرض» و مانند اینها هم همینطور است؛ در جریان «نفس» فرمود شما مالک هستید،«أنفس»و«نفوس» شماست و اگر کسی، کسی را کُشت، حق قصاص برای ولیِّ دَم است و مانند آن؛ ولی آن لایه سوّم غیر از نفسِ حیوانیأَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ (6)است که منافقین دارند و غیر از این نفسهای میانیاست که فرمود: وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ (7)اینها خودشان را فراموش کردند، همینها که فقط به فکر خودشان هستند، خودشان را فراموش کردند! پس معلوم میشود که دوتا خود هست: یکی«مَذکور»و دیگری«مَنسیّ»؛ آن خودِ«مَذکور» که به یاد او هستند، آن خود حیوانی است که أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، به این فکر هستند که غذا بخورند و استراحت کنند؛ آن خودی که آن را فراموش کردند، خودِ میانی است که نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ، اینها را به حسب ظاهر و در ارتباطات اجتماعی مِلک انسان میدانند، میگوید نفس انسان است؛ امّا آن لایه سوّم که لایهٴ فطرت است، فقط به عنوان امانت است؛اینها هم وقتی نسبت به ذات اقدس الهی سنجیده شوند، مِلک آدم نیستند؛ فرمود: أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ (8)درست است که ما در روابط فردیو اجتماعی برای تنظیم امور میگوییم که چشم هر کسیبرای اوست، اگر به چشم او آسیب رساندند:أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَالجُرُوحَ قِصَاصٌ. (9)امّا همین چشم و گوشی که ما میگوییم برای مردم است، وقتی نسبت به ذات اقدس الهی سنجیده شوند مِلک آنها نیست،چون فرمود: أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ،که این «أم» منقطعه است و به معنای «بل» میباشد؛یعنی آنها خدا نیستند، کسی که مالک چشم و گوش است خداست! پس به حسب ظاهر چشم و گوش و این «مال» و این «نفس» با دو اعتبار معامله شد: یکیبه اعتبار روابط فردی و اجتماعیِ خود ماست که خدا این را مِلک ما میداند که اگر کسی به چشم یا گوش آسیب رساند، ما حق قصاص داریم؛دوم اینکه وقتی همینها را نسبت به ذات اقدس الهی میسنجیم، خدا مالک هست و ما مالک نیستیم، امّا آن لایه سوّم را هرگز مِلک ما نکرد! اینها چون دروغ میگویند و ظلم میکنند، اینها را از یک نظر به ما اسناد داد، امّا آن لایهای که لایهٴ فطرت است و شاگرد مستقیم خداست کهفَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، (10)او فقط میتواند مظلوم باشد،ولی ظالم نیست؛ او میتواند مورد خیانت قرار بگیرد، ولی خائن نیست. اینکه فرمود:عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ، (11)این خودِ اوّلی و خودِ میانی هم میتوانند ظالم باشند و هم میتوانند خائن باشند که فرمود: وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ، (12)عَلِمَ اللّهُ که أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ؛ آنکه خائن است این خودِ اوّل و خودِ میانی است و اینکه ظالم است، خودِ اوّل و خودِ میانی است؛ امّا آن خودِ ملکوتی اعلیٰ نه خائن و نه ظالم است. اینکه گفتند ما ظلم نکردیم وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ یا تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ،در بحثهای قبلی روشن شد که بعضی از مفاهیم هستند که حتماً تعدّد مصداق میخواهند؛یعنی دو لفظ، دو مفهوم دارد که الّا و لابد مثل علت و معلول، محرّک و متحرّک،مصداقها باید متعدّد باشند؛ ظالم و مظلوم از همین قبیل است؛ ممکن نیست که ظالم و مظلوم مثل عالم و معلوم یکجا جمع شوند، در عالم و معلوم دو لفظ و دو مفهوم است؛ ولییک مصداق دارند؛یعنی کسی که به خودش عالِم است و علم دارد به نفس خودش «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» (13)نصیب او شده است،او عالم و معلوم است که دو لفظ و دو مفهوم است بر مصداق واحد؛ امّا در ظالم و مظلوم فرض ندارددو لفظ که دو مفهوم هستند، مصداق آن واحد باشد، زیرا ظالم کسی است که محدودهٴ خاص دارد و از محدوده خودش تجاوز میکند، مظلوم کسی است که مرز و حوزهٴ خاص دارد، این ظالم وارد محدودهٴ او میشود و چنین میشود که این ظالم به او ستم کرده است؛ اگر شیء واحد باشد که شیء واحد دو محدوده ندارد! بنابراین ظلم به نفس و خیانت به نفس فرض ندارد، معلوم میشود یک نفس ملکوتی است،وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا ٭فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (14)است که خدا آن را به عنوان امانت به ما داده است، حتی نسبت به روابط فردی و اجتماعی او را مِلک ما نکرده است، او را قیّم، نگهبان، نگهدار، حافظ و برای تربیت ما در اختیار ما به عنوان امانت قرار داد، در حالی که ما داریم به آن ظلم میکنیم. در «مال» ما چنین چیزی نداریم،«مال» فقط دو لحاظ دارد؛ امّا در «نفس» این سه مرحله هست که آن لایه نهایی را ذات اقدس الهی به ما نداد؛ ما هر معصیتی که میکنیم، داریم به او ستم میکنیم و هر خیانتی که میکنیم،در واقع داریم به او خیانت میکنیم؛به این علت است که بین نفس و مال فرق است.پرسش: چشم و گوش هم خیانت میکنند یا نه؟پاسخ: اینها خیانت میکنند، اینها خائن هستند.«النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ» (15)چشمی که گناه میکند و گوشی که گناه میشنود خائن و ظالم میباشند.پرسش: با این اوصاف چطورشهادت اینها در روز قیامت قبول میشود؟ پاسخ: برای اینکه معلوم شود که اینها گناه نکردند، البته نفس گناه میکند و اینها شهادت میدهند. در بحثهای همین سوره مبارکه «فصّلت» (16)و مانند آن که اعضا شهادت میدهند گذشت که در حقیقت گناه را نفس میکند؛حالایا نفس ابتدایییا نفس میانی، اعضا و جوارح ابزار گناه هستند و آنها گناه نمیکنند؛ لذا آنها وقتی که حرف میزنند، تعبیر قرآن این است که اینها شهادت میدهند نه اقرار! چشمی که نگاه حرام کرد که «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ»، این چشم ابزار گناه است و نفس گناه میکند نه چشم! دستی که مال مردم را میگیرد،«نفس» غصب میکند نه دست! لذا دست که حرف میزند، میگویند شهادت داد و خودِ انسان که حرف میزند میگویند اقرار کرد.پرسش: پس نباید اینها خائن باشند!پاسخ: مگر دست را عِقاب میکنند؟ نفس را عِقاب میکنند و کیفیت عِقاب شخص به این است که دستش را بسوزانند، این دست چه بسوزد و چه نسوزد عذاب نمیبیند، عذاب برای آن روح است؛ لذا وقتی انسان را میبرند در اتاق عمل «ارباً ارباً» میکنند ودست او را قطع میکنند یا پای او را قطع میکنند و عمل میکنند، دست درک نمیکند! درک برای نفس است، وقتی نفس را تخدیر کردند و لامسه را از آن گرفتند و این عضو را تکهتکه میکنند درد نمیآید.
ص: 157
1) بقره/سوره2، آیه188.
2) توبه/سوره9، آیه111.
3) نساء/سوره4، آیه32.
4) نور/سوره24، آیه33.
5) قصص/سوره28، آیه78.
6) آل عمران/سوره3، آیه154.
7) حشر/سوره59، آیه19.
8) یونس/سوره10، آیه31.
9) مائده/سوره5، آیه45.
10) شمس/سوره91، آیه8.
11) بقره/سوره2، آیه187.
12) آل عمران/سوره3، آیه117.
13) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص102.
14) شمس/سوره91، آیه7 و 8.
15) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص18.
16) فصلت/سوره41، آیه20 و 21.
غرض این است که ما دو حساب داریم:یک حساب مال داریم که «بَعضُها» نسبت به «بَعض» است و کُل نسبت به «الله» است که دو مکتب است ویکی هم درباره نفس داریم که سه مکتب است: یک نفس منافقانه و خائنانه و حیوانی داریم که إِنْ هُمْ إِلاّ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، (1)اینها را فرمود: أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ؛ فقط به فکر خودشان هستند؛قسم دوم نفس میانی داریم که اخلاق و تربیت برای اوست، فرمود: وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْو در قسم سوم نفس ملکوتی داریم که شاگرد مستقیم خداست که فرمود: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ فرمود ـ خود خدا ـ همه اینها را یاد او دادیم، او به عنوان نگهبان و نگهدار و قیّم و ملکوتی ما حافظ ماست، ما داریم به او ستم و خیانت میکنیم، نه اینکه او هم مثل نفس میانییا نفس ابتدایی دست به خیانت بزند، اینها که دست به خیانت میزنند به ما منسوب هستند. پس مسئله ظلم که وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ، آن نفسی که وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا ٭فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا به آن داریم ستم میکنیم. ظالم این نفس حیوانییا نفس میانی است، مظلوم آن نفسی است که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا.
مطلب بعدی در جریان خلافت است؛گذشت که خلافت «امرُ الله» است، نه «امرُ الناس». خلافت را باید غدیر تعیین کند، نه سقیفه!یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است که حضرت دارد به شورا استدلال میکند؛ آن نامه راحضرت در جواب دربار اموی نوشت که آن نامه باید توجیه شود که این یعنی چه؟ در نامههایی که بین دربار اموی پلید و وجود مبارک حضرت امیر هست، حضرت در نامه ششمی که در نهجالبلاغه هست فرمود شما که شورا را قبول دارید، شورای مهاجر و انصار مرا به عنوان ولیّ مسلمین و به عنوان خلیفه انتخاب کردند، شما که غایب هستید حق اظهار نظر ندارید! آنها که اصحاب بودند و در مدینه بودند ـ مهاجر و انصار ـ همه به من رأی دادند، تو ای معاویه که غایب بودی چه اعتراضی داری؟! حضرت در این نامه ششم به شورا استدلال میکند، آیا شورا مشروعیتی در مسئله خلافت و امامت دارد؟ با اینکه قبلاً گذشت:وَ أَمْرُهُمْ شُورَی؛ (2)یعنی «امرُهم شوریٰ»،نه «امرُ الله شوریٰ»! اگر خلیفهٴ مسلمین وکیل مسلمین باشد، بله وکالت حقّ موکّل است و این امر شورایی است؛ امّا خلیفهٴ مسلمین ولیّ مسلمین است، نه وکیل مسلمین و از طرف ذات اقدس الهی تعیین میشود، پس «امرُ الله» است، نه «امرُ الناس»! اگر «امرُ الله» است باید با غدیر و با نصب حل شود، چگونه حضرت امیر(سلام الله علیه) برابر نامه ششمی که در نهجالبلاغه است به این جریان شورا استدلال میکند؟
ص: 158
در خطبه سوّمِ نهجالبلاغه که حضرت از شورا مینالد:«فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی»، امّا در نامهٴ ششمحضرت به شورا استدلال میکند؛ در نامهای که وجود مبارک حضرت امیر برای معاویه مینویسد ـ این نامهها را مرحوم سید رضی(رضوان الله علیه) تقطیع میکند و آن حمد و ثنا و اینها را ذکر نمیکند ـ این است:«إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّی وَ لَعَمْرِی یَا مُعَاوِیَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّیفَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَ السَّلَام»؛فرمود با شورا خلافت پیش رفت، شما که شورایی هستیدو شورا هم در مدینه برای اصحاب حضرت اعم از مهاجر و انصار است، همان مردمی که دربارهٴ ابابکر و عمر و عثمان به نظر شما اتفاق کردند، همان مردم به من رأی دادند! آن وقت شما که غایب هستید چه اعتراضی دارید؟! اگر اعتراضیبکنید، مسلمانان شما را سر جایتان مینشانند! این عصارهٴ نامه ششم وجود مبارک حضرت امیر است. مستحضرید که بعضی از این استدلالها برابر آیات قرآنی است که فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، (1)بخشی از این استدلالها، استدلالهای جدالی است و نه استدلال برهانی؛ یعنی شما که شورا را قبول دارید و اگر شورا مقبول شما هست که تاکنون روی این سه خلیفه براساس شورا کار کردید، همین مردم به من رأی دادند! شما چه اعتراضی دارید؟! این تمسّک به شورا نیست که حضرت شورا را امضا کرده باشد، مضافاً به اینکه اوّلی به حسب ظاهر شورا بود، دوّمی که به نصب بود و شورا نبود! در خلافت عمر، ابابکر گفت این خلیفه است و مردم هم قبول کردند، شورایی در کار نبود!
ص: 159
1) نحل/سوره16، آیه125.
بنابراین استدلال وجود مبارک حضرت از راه برهان و قرآن نیست، از راه جدال است که قرآن فرمود با اینها جدال کنید: وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، وگرنه حضرت در خطبهٴسوم که به «شقشقیه»معروف است از شورا مینالد:«فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی»، این جمله هم هست که «فَکَیْفَ بِهَذَا وَ الْمُشِیرُونَ غُیَّب»؛ ما و بزرگان بنی هاشم که نبودند، چه شورایی شما تشکیل دادید؟! بنابراین این نامه مخالف با آیه نیست،آیه نمیگوید شورای خلافت «امرُ الناس» است، بلکه آیه میگوید این «امرُ الله» است که الّا و لابد باید با غدیر حل شود، با سقیفه حل نمیشود؛ حالا بر فرض اگر شورا را شما قبول کردید، باید امامت من را هم بپذیرید. معاویه که اهل غدیر نیست، اهل سقیفه است، حضرت فرمود که شما که سقفی هستید نه غدیری، بالاخره باید ما را قبول کرده باشید و در بخشهای دیگری هم از کلمات قصار آن حضرت مسئله شورا را به یک سبک دیگری معرفی کردند؛ در حکمت 190 آنجا هم تعبیر دیگری درباره شورا دارند که سید رضی(رضوان الله علیه) از آنجا یک تعبیر دیگری دارد. پرسش: قبلاً فرمودید که «جدال أحسن» یعنی مقدمهای که؟ پاسخ: بله، از طرفی معقول حق است، چون خلافت او در غدیر ثابت شده است و خلافت حضرت «بیّن الرشد» است؛ منتها این راهی که شما طی کردید ما حرف خلاف نمیزنیم، نه اینکه حالا چون اینها ما را خلیفه کردند ما خلیفه هستیم، ما «خلیفة الله» هستیم «بالغدیر»! شما حالا چون غدیری نیستید و سقفی هستید، اگر سقفی هستید باید برابر سقفیحرف ما را قبول کنید. یک وقت است که انسان بخواهد با رأی طرف مقابل باطلی را ثابت کند، این «جدال أحسن» نیست؛ امّا چیزی که حق است،«بیّن الرشد» است، با دلیل قرآنیو غدیری ثابت شده است، دنبال وسیلهای میگردند، فرمود شما که شورا را قبول دارید، برابر شورا باید مرا امام بدانید! این نه برای آن است که خلافت «امرُ النّاس» است، خلافت «امرُ الله» است؛ این نامه ششم دلیل نیست بر اینکه خلافت «امرُ الناس» است و شورایی است، خلافت «امرُ الله» است که الّا و لابد با غدیر باید حلّ شود.
ص: 160
بنابراین مسئلهٴ ارتباط «اموال» در دو جهت بحث شده، مسئلهٴ«نفوس» در دو جهت بحث شده و مسئلهٴ«خلافت»هم در دو جهت بحث شده، حالا به مسئلهٴ«إضلال»میرسیم؛ این هم «قد تقدّم غیر مرّة» که «إضلال» ذات اقدس الهی کیفری استنه ابتدایی،یک؛ امر وجودی نیست، بلکه امر عدمی است، دو؛«إضلال» چیزی نیست که ذات اقدس الهی به کسیبه نام «ضلالت» بدهد، همین که فیض خودش را از شخص بگیرد، این شخص میافتد! این «رَبِّ لَا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْن» (1)همین است. آغاز سورهٴ مبارکه «فاطر» شارح این مطلب است که خدا دو کار دارد:یکی انجام کار دارد و یکی هم ترک کار، مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ؛دری را که خدا از روی رحمت باز کند کسی نمیتواند ببندد،وَ مَا یُمْسِکْ؛یعنی فیضش را برداردوَ مَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ، (2)اینطور نیست که ذات اقدس الهی چیزی به عنوان ضلالت دامنگیر کسی بکند، فیض خودش را که بردارد این بیچاره میافتد. اگر أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ (3)است و هیچ پناهگاهی برای این شخص نیست و تنها کسی که او را نگه میدارد فیض الهی است، فرمود: وَ مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیَاءَ؛ (4)غیر از خدا ولیّ برای اینها نیست، چرا؟ برای اینکه صدر و ساقه عالم سپاه و ستاد الهی هستند وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ. (5)اگر خدا فیض خود را از زید بردارد، آن وقت چه کسی به زید کمک میکند؟! چون همه موجودات سپاه و ستاد الهی هستندلِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، مگر جُند الهی به غیر دستور الهی کار انجام میدهد؟! لذا آغاز سوره مبارکه «فاطر» یک بیان جامعیبرای تبیین اینگونه از مسائل است.یا فیض الهی به کسی میرسد:مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ؛ دری که خدا روی رحمت باز کند، کسی نمیتواند ببندد!یا میبینیم که چندین بار به این شخص فیض رسانده، کمک کرده، اغماض و عفو کرده،ولی این شخص بیراهه میرود وَ مَا یُمْسِکْ؛ فیض خود را از این به بعد به او نمیدهد،وَ مَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ؛ آن وقت میافتد. «إضلال» ذات اقدس الهی ابتدایی نیست،یک؛ کیفری است، دو؛ بازگشت «إضلال» کیفری به امساک فیض است و نه اعطای«ضلالت» که چیزی به کسیبه عنوان «ضلالت» دهد، سه؛ پس این بخش از آیه 44 که فرمود: وَ مَن یُضْلِلِ؛کسی را که خدا گمراه کند هیچ پناهگاهی نداردکهاین مضمون چند بار در همین سوره «شوریٰ» تکرار شد، همین است:وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ.
ص: 161
بخشدیگر این است که ذات اقدس الهی جریان قیامت را خوب ترسیم میکند؛یکی اینکه همگان به حضور خدا میرسند:یُعْرَضُونَ عَلَی رَبِّهِمْ (1)که سانِ عمومی است،إِنَّ الأوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ، (2)این سانِ عمومی است که یُعْرَضُونَ عَلَی رَبِّهِمْ.دوم اینکه مؤمنان با بهشت روبهرو میشوند؛البته یک بحث خاص دارد.سوم اینکه منافقان و کافران با جهنّم روبهرو میشوند که این را هم در برزخ مشخص فرمود و هم در قیامت از دو جهت مشخص کرد؛ در برزخ فرمود آلِ فرعون کسانی هستند که النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَ عَشِیّاً؛ (3)بامداد و شامگاه، چون بامداد و شامگاه برای برزخ است، در قیامت که بامداد و شامگاه نیست، چون بساط آسمان و زمین که برچیده شد ما شب و روزی نداریم. در برزخ این تمثلات بامداد و شامگاه هست که النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَ عَشِیّاً، این غُدُوّاً وَ عَشِیّاًیا به معنای بامداد و شامگاه است یا کنایه از استمرار میباشد. کانالی از جهنّم به قبر این آلِ فرعون کشیده میشود و اینها از دور آن شعلهها را میبینند که عَرض از دور است. وقتی صحنه قیامت شد، هم آتش آنها را میبیند و هم آنها آتش را میبینند؛آنها وقتی آتش را میبینند، همین آیاتی است که بخشی از اینها ـ در بحث دیروز ـ گذشت کهوَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ؛اینها وقتی آتش را دیدند، به جای اینکه در دنیا خشوع عزیزانه داشته باشند که کار مؤمنان است ـإِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (4)خشیت دارند،یک؛ مؤمنان کسانی هستند کههُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ، (5)دوـ نه خشیت دارند و نه خشوع در دنیا، در قیامت هم خشیت دارند و هم خشوع؛ مؤمنین در دنیا در نماز عزیزانه خاشع هستند، چون وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِین (6)و کفّار در قیامت هنگام دیدن جهنّم ذلیلانه خشوع دارند که فرمود:وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ، اگر کسی در دنیا خشوع عزیزانه را رها کرد، در قیامت گرفتار خشوع ذلیلانه خواهد شد.یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ؛ زیر چشم و با نگاه نیمه باز، از ترس این جهنّم را نگاه میکنند. پس وقتی اینها به سراغ جهنّم میروند، نزدیک جهنّم میروند و جهنّم را میبینند وضع آنهاچنین است: هم خشوع، هم ذلّت و هم مِن طَرْفٍ خَفِیٍّاست؛ امّا از آن طرف، آتش از فاصله دور که اینها را میبیند نعره میزند:وَ تَرَاهُمْ. در سورهٴ مبارکه «فرقان» آیهٴ دوازده فرمود وقتی آتش اینها را از دور میبیند: إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً، (7)در بخشهای دیگر دارد که تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ. (8)
ص: 162
درباره پلنگ میگویند که این پلنگ از حیوانات دیگر خشمناکتر و عصبانیتر است. این «تَنَمُّر»یک وصف پلنگمنشی است که حالا یا افسانه است یا شبیه واقعیت است، میگویند این حیوان گاهی از شدّت غضب تکهتکه میشود، این حالت «تَنَمُّر» است. هیچ حیوانی در غضب و خشم به اندازه «نَمِر» و پلنگ نیست،«تَنَمُّر» چنین خویی است؛ این است که سعدی میگوید: «پلنگان رها کرده خوی پلنگی» به آن حد اعلیٰ مثال میزند که این حالت «تَنَمُّر» است. این حالت تنمّر در جهنّم برای آتش هست، تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ؛وقتی کفّار را از دور میبیند از شدّت عصبانیت دارد تکهتکه میشود، نه اینکه کفّار جهنّم را میبینند! آنکه یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا، یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ و مانند آن است. آتش قیامت عاقل است، عالِم است، آگاه است، میفهمد و«قسیم» آن هم وجود مبارک حضرت امیر است «قَسِیمَ الْجَنَّةِ وَ النَّار»، (1)میفهمد چه کسی را بگیرد و چه کسی را نگیرد و میشناسد افراد را! میبینید که در آیه «رؤیت» را به «نار» اسناد داد: إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً؛عصبانیمیشود و نعره میزند، چنین آتشی است. این آتش، آتشی است که خود انسان آن را افروخته است! این کسی که باهوش و حیله و نقشه دارد معصیت میکند، این کارعملی عالمانه است که به صورت جهنّم درمیآید؛ این عالِم است! بارها این مباحث را ملاحظه کردید، آنجا که از جنگل هیزم نیاوردند، فرمود: وَ امّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛ (2)هیزم آنجا خود ظالم است. وقتی هیزم خود ظالم شد میفهمد، چون خودِ این ظالم دارد گُر میگیرد، همین ظلمظالم به آن صورت درمیآید،إِذَا رَأَتْهُمکه رؤیت را به «نار» اسناد داد، إِذَا رَأَتْهُم مِنمَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً. پس کفّار وقتی آتش را میبینند، میگویند: هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍو آتش وقتی کفّار را میبیندنعره میزند:سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراًکه در بخشهای دیگر دارد:تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ،اینها میگویند آیا راه فرار هست؟ جواب میدهند که راه فرار نیست، راه «ضلالت» هست که الآن به صورت جهنّم درآمده است؛ ولی راه فرار نیست،شما میگویید آیا راه فرار هست یا نه؟ راه فرار نیست. در بخشهای دیگر همین عرضه کفّار به جهنّم، گفتگویی بین اینها هست، آیهٴبیست سوره مبارکه «احقاف» این است: و َیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا و اسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَالْیَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْتَسْتَکْبِرُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ و بِمَا کُنتُمْ تَفْسُقُونَ؛دیروز عزیزِ بیجهت بودید، امروز ذلیلِ باجهت هستید.یک انسان تبهکار ربوی، عزیزِ بیجهت است، چون عزّت را قرآن مشخص کرده است:وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِین، آن وقت کافر و منافق اگر عزّتی دارند عزیزِ بیجهت هستند. هر کس عزیزِ بیجهت بود در قیامت ذلیلِ باجهت است که به او میگویند امروزأَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا؛ شما تمام زیباییها و خوشیهای خودتان را از دست دادید، اینجا جز «نار» خبر دیگری نیست. تعبیر دیگری در قرآن کریم هنگام «عَرض» هست که آیه 34 همین سوره مبارکه «احقاف» است: وَیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَ لَیْسَ هذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلَی وَ رَبِّنَا قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ،«فتحصل» که «عَرض» گاهی مثلالنَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَادر برزخ است و گاهی در قیامت؛ در قیامت «عَرضُ الإنسانِ عَلیَ النّار» است که یک حکم دارد، «عَرضُ النّارِ عَلَی الإنسان» است که حکم دیگر دارد.
ص: 163
موضوع: تفسیر آیات 45 تا 48 سوره شوری
وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ وَ قَالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍمُقِیمٍ (45 وَمَا کَانَ لَهُم مِنْ أَوْلِیَاءَ یَنصُرُونَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن سَبِیلٍ (٤۶)اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَالَکُم مِن مَلْجَأٍ یَوْمَئِذٍ وَمَا لَکُم مِن نَکِیرٍ (٤۷)فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (٤۸)) ص: 164
برخی از نکاتی که مربوط به مسائل قبلی است، این است که در جدال ـ«جدال أحسن» مراد است ـادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (1)این است که انسان یک مطلب حقّی را که برهان بر آن اقامه شده، آن را با مبنای دیگری که مورد قبول طرف مقابل است ثابت کند؛ خواه آن مبنای مقبول طرف مقابل، مورد قبول مُستَدِلّ باشد یا نباشد. در جریان ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) بخشی به صورت جدال نیست، به صورت قیاس استثنایی است که «لو کان الکوکب» مثل شمس یا قمر «ربَّاًلما کان آفلاً لکنّه آفلٌ فلیس بربٍ»، به صورت قیاس استثنایی است و به صورت قیاس خُلف در اینجا نیست که نتیجه خلاف گرفته شود. در جریان استدلال وجود مبارک حضرت امیر در نامهٴ ششم به معاویه، میفرماید خلافت ما که حق است، برای اینکه به غدیر و به آیه استدلال کردند که آن «بیّن الرشد» است؛ ولی از نظر شما که «شورا» را حجّت میدانید، مهاجر و انصار «بالاتفاق» به من رأی دادند، شما دلیلیبر مخالفت ندارید! شما که میگویید «شورا» حق است و در تعیین خلیفه شورا حجّت است، همان شورایی که برای دیگران به زعم شما پیش آمد، قویتر از آن برای من پیش آمد، چرا نمیپذیرید؟! بنابراین مطلب حق است،از مبنایی که مورد استفاده دیگری است ـ ولو مُستَدِلّآن را نمیپذیرد ـ بخواهند آن را اثبات کنند، این میتواند جدال باشد.
مطلب بعدی در جریان این کلمهٴ«سَبِیل» است که فرمود یکجا «سَبِیل» نفی شده است ویکجای دیگر فرمود اینها «سَبِیل» ندارند، در آیه 44 فرمود: اینها وقتی عذاب را دیدند میگویند:هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ؛یعنی راه نجات هست یا نه؟ در بخشهای دیگر فرمود:فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ؛ (2)یعنی کسی که از ظالم انتقام میگیرد، بر او سَبیلی نیست؛«سَبِیل»یعنی سلطه و اینکه گفته میشود:وَ لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً؛ (3)یعنی راه نفوذ و تسلّط؛ کافر بر مسلمان سلطه و نفوذی ندارد. اینجا که فرمود:مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ؛ یعنی راه سلطهای بر افراد و ملت انتقامگیرنده نیست. این ملت مظلوم میخواهد انتقام بگیرد ـ «إنتصر» یعنی «إنتقم» ـ دیگر بر اینها سَبیلی نیست؛یعنی سلطهای نیست. پس همانطوری که در آیه وَ لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً؛یعنی سلطه و نفوذی نیست، اینجا هم مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ؛یعنی راه نفوذی بر ملت ستمدیده که در صدد انتقام است نیست. پس «سَبِیل» گاهی به معنای راه نجات است؛ مانند اینکه فرمود کسانی که تبهکار هستند و در قیامت گرفتار کیفر الهیشدند، اینها سَبیلی ندارند؛یعنی راه نجات ندارند؛ ولی درباره ملت مظلومی که در صدد انتقام است فرمود:مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ؛یعنی سلطهای بر اینها نیست و اینها حق انتقام دارند.
ص: 165
مطلب دیگر این است که کلمه «هُمْ» در بعضی از جاها اضافه شده؛ نظیر آیه 37 که فرمود: وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ و در آیه 39 که فرمود: وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ که اگر این «هُمْ»نبود مطلب روشن بود: «وَ إِذَا مَا غَضِبُوا یَغْفِرُون» اگر «هُمْ»نبود معنا معلوم بود: «وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ یَنتَصِرُون»، امّا اضافه «هُمْ» برایإفاده اختصاص است؛ یعنی اینها متخصّص این کار هستند که در بحبوحه غضب میبخشند و در بحبوحه مظلومیت در صدد انتقام هستند، اضافهٴضمیر «هُمْ» برایإفادهٴ این مطلب است.
جناب زمخشری در کشّاف در ذیل آیهیَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ مطلبی داشتند آنطوری که «مصبور» به شمشیر نگاه میکند، آنطور اینها در قیامت به آتش نگاه میکنند. (1)«مصبور»یعنی کسی که محکوم به قتل صَبر است؛ مثلاً دست و پای او را برای اعدام بستند، او زیر چشم با نگاه خفی و ذلیلانه به این شمشیر نگاه میکند. حرف جناب زمخشری در کشّاف این است که کفّار در قیامت ذلیلانه و با نگاه مخفی و ضعیف به شعله آتش نگاه میکنند. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد 21 جواهر که حکم قتل صبر را ذکر میکند، آنجا مشخص میشود که قتل صبر چیست. عمده آن است که استدلال وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام)این است:«أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»؛ (2)طوری باید قتل صبر را معنا کرد که با افتخار همراه باشد! مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد بیست و یکم صفحه 131 و 132 این مطلب را بیان کردند. مرحوم محقق در متن شرایع دارد که اگر کسی را در جبهه اسیر گرفتند، با «قتل صبر» او را بکشند مکروه است: «و یُکره قتلُه صبراً» (3)این متن شرایع است. شرح سخنان مرحوم صاحب جواهر این است که «کما صرّح به غیر واحد»، بلکه «لا أجد فیه خلافاً لما فیصحیح الحلبی عن الصادق(علیه السلام)» که «لَمْ یَقْتُلْ رَسُولُ اللَّهِ(صَلَّیاللهُعَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) رَجُلًا صَبْراً»، (4)غیر از یک مورد که آن هم استثنای خاص داشت، بعد میفرماید: «و المراد بالقتل صبرا أن یقید یداه و رجلاه مثلاً حال قتله» که دست و پای او را ببندند «و حینئذ فإذا أرید عدم الکراهة أطلقه و قتله»؛ (5)اگر گفتند که این کار مکروه است،یعنی دست و پای او را باز کنند و بعد بکشند. استدلال وجود مبارک امام سجاد این است:طوری پدرم را شهید کردند که برای ما فخر بود. دست و پای حضرت را که نبستند، حالا آب ندادند، تشنه و گرسنه بودند و مانند آن،البته از گرسنگی سخنی نیامده است، امّا از تشنگی سخن به میان آمده است. اگر کسی را آب ندهند و بکشند، این دیگر فخر نیست! چون بر فرض آب هم بدهند کاری از او ساخته نیست. اگر کسی را نان ندهند و بکشند، این فخر نیست! چون بر فرض نان هم بدهند کاری از او ساخته نیست؛ امّا اگر کسی را محاصره بکنند بین او و بین ملت، جامعه و امت فاصله بیندازند،این راه آب را ببندند که روستاییها از راه آب نیایند، نه تنها برای این بود که آب را نبرند! برای دو منظور پلید این راه آب را بستند، چون این شطّ عظیم که از شمال شرقی کربلا عبور میکند، از هر جایی نمیشود آب گرفت، جایی که شیب نرم دارد را میگویند شریعه که میشود آب گرفت، وگرنه این نهرهای بزرگ که فاصله زیادی با آب دارد، آنجا که جای آبگیری نیست. شریعه یعنی «مورد الشاربه»، آنجا که یک شیب نرم دارد، میروند آب میگیرند و میآیند را میگویند شریعه، آنجا را چند صد نفر تیرانداز نگه داشتند که کسی رفت و آمد نکند، نه تنها برای اینکه آب نبرند! برای اینکه انصار، منادیان، دوستان و آشنایانی که روستاهای اطراف هستند، از راه آب خودشان را به سیدالشهداء نرسانند. فرمود شما تمام راه زمینی را بستید،راه آب را بستید، راه خشکی را بستید و پدر ما را شهید کردید، این برای ما فخر است!بنابراین آن قتل صَبری که وجود مبارک امام سجاد به آن استدلال کرده که این برای ما فخر است، طوری بود که اگر «قتل صَبر» نبود ما پیروز میشدیم یا لااقل شما مسلّط نمیشدید. این بیان نورانی امام سجاد(علیه السلام)را باید طوری معنا کرد که با فخر بسازد و این همان است که پدر ما را محاصره کردید و شهید کردید.
ص: 166
1) تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص607.
2) مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص261.
3) شرائع الاسلام فی المسائل الحلال و الحرام(ط-اسماعیلیان)، المحقق الحلی، ج1، ص289.
4) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج6، ص173.
5) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج21، ص132.
اما مطالبی که مربوط به بخشی از بحث جملههای قبلی است، فرمود اینها «مَرَدّ»ی ندارند که «مَرَدّ» معنا شد، این کلمه «مَرَدّ» چند بار تکرار شد؛یکی در آیه 44 است که فرمود: هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ؛یعنی راه نجات هست یا نه که ما به دنیا برگردیم؛دیگری هم درباره اصل معاد است که روزی میرسد که لاَ مَرَدَّ لَهُ،این هم ناظر به «کَانَ تامّه» میتواند باشد و هم «کَانَ ناقصه»، هم «لَیْسَ تامّه» باشد و هم «لَیْسَ ناقصه»؛ یعنیبخواهند اصل این روز را بردارند، این لاَ رَیْبَ فِیهِاست. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که اصطلاح لاَ رَیْبَ فِیهِ در قرآن، میتواند معادل «بالضروره» در منطق باشد؛ وقتی ما در منطق میگوییم: «الانسانُ ناطقٌ» یا «الانسانُ حیوانٌ»، جهت قضیه ضرورت است «الانسانُ ناطقٌ بِالضّرورة» یا «الاربعةُ زوجٌ بالضّرورة»، این قضیه موجّهه وقتی جهت آن ضرورت بود،یعنی انفکاک محمول از موضوع محال است؛ جریان حق بودن قرآن اینطور است، جریان حق بودن پیغمبر اینطور است، جریان حق بودن معاد اینطور است. این تعبیر لاَ رَیْبَ فِیهِ در قرآن به منزله «بالضرورة» در منطق است. إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ؛ (1)خدایا تو مردم را برای روز قیامت دعوت میکنی که تردیدی در آن نیست یا ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ. (2)این جریان لاَ رَیْبَ فِیهِ با لاَ مَرَدَّ لَهُ میتواند شبیه هم باشند؛ فرمود روزی فرا میرسد کهاسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ؛یعنی «یَوْملاَ رَیْبَ فِیهِ»؛یعنی «بِالضَّرورَة»، این «بِالضَّرورَة» در اصل تحقق آن هست؛یعنی «المعادُ حقٌّ بِالضَّرورَة» و هم میتواند درباره «کَانَ ناقصه» باشد که تقدیم و تأخیر آن هم لاَ رَیْبَ فِیهِ ولاَ مَرَدَّ لَهُ که زودتر اتفاق بیفتد یا دیرتر اتفاق بیفتد؛ نظیر «أجل مسمّیٰ» که میگویند در «أجل مسمّیٰ» نه زودتر ممکن است و نه دیرتر که دارد:فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ، (3)یک جمله آن روشن است که فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ، امّا جمله دیگر یعنی چه؟ وقتی مرگ آنها فرا رسید جلوتر ممکن نیست، مرگ که جلوتر نیامده! جمله دوّم معنای آن روشن است که فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةًمعنای آن معلوم است، امّا وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَیعنی چه؟ یعنی وقتی که نوبت آنها رسید، جلو نمیافتند؛ جلوتر نمیافتند یعنی چه؟
ص: 167
بیان مطلب این است که در اینگونه از موارد جلو افتادن محال است،چون تا به حال که وقت او نبود، الآن که وقت او آمده جلوتر فرض ندارد! میفرماید همانطوری که جلوتر فرض ندارد و محال است، دنبالتر بودن او هم اینچنین است و محال است. برای شدّت استحاله از تأخیر این تقدیم را ذکر کردند، وگرنه تقدیم معنا ندارد! تازه نوبت رسیده، قبلاً نوبت نبود! تازه وقت او آمده، قبلاً که وقت او نبود! حالا که وقت او نبود چه مرگی اتفاق بیفتد؟ میگویند همانطوری که تقدیم در این فرض مستحیل است، تأخیر هم در این فرض مستحیل است. در جریان معاد هم همینطور است، نه اصل آن قابل زوال است و نه تقدیم و تأخیر آن؛ لذا فرمود این روزی که فرا میرسد لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ، دیگران که بخواهند معاد را عوض کنند مقدورشان نیست،چون دیگران که رخت بربستند و کسی نیست که بتواند درباره معاد تصمیم بگیرد. معاد آنچنان مهم است که هیچکسی تحمّل آن را ندارد.
به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود که اینها درباره معاد از تو سؤال میکنند، چگونه درباره معاد سؤال میکنند که تو اصلاً در آن لحظه نیستی؟! اینها خیال میکنند که کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا (1)«وَ هُوَ ثَقیْلٌ عَلَیْکَ»؛ تو با آمدنِ معاد کلاً رخت برمیبندی و از بین میروی، تویی در کار نیستی تا اینکه درباره معاد اظهار نظر بکنی! خیال میکنند که تو مسلّط بر معاد و آشنای به معاد هستی، معاد تحت علم هیچکسی نیست، چون همه آنها زیر پوشش مرگ عمومی و همگانی هستند، تنها کسی که میتواند درباره معاد تصمیم بگیرد ذات اقدس الهی است؛ لذا فرمود از طرف خدای سبحان که نه در «کَانَ تامّه» او تصمیم جدیدی است و نه در «کَانَ ناقصه» او، نه در اصل آمدن او تصمیم است که او را بردارد و نه در تقدیم و تأخیر او تصمیمی است که جلو یا عقب بیندازد، اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ که لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ؛در آن روز شما هیچ ملجأیی ندارید،یک؛ هیچ قدرتی برای انکار ندارید، دو؛ اگر به گناه خود اعتراف کنید، راه نجات نیست و اگر هم بخواهید انکار کنید، راه برای انکار نیست، چون متن عمل حاضر است! اگر یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً (2)و اگر احضار آن به دست خود شماست؛یعنی از درون شما برخواست عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ، (3)اعمال را ما از جای دیگر نیاوردیم تا شما بگویید کم و زیاد شد، از درون شما در آمد، چه چیزی را میخواهید انکار کنید!؟ یک وقت است که میگوییم هر کسی کاری کرد:فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ؛ (4)این یک مرحله است که با ابهام فراوان همراه است، چه کسی میآورد؟ چگونه آدممیمیرد؟ در بخشهای دیگر نظیر سوره مبارکه «آل عمران» و اینها فرمود:یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً که ابهام آن قدری کمتر شد؛ این عمل را حاضر میکنند، چه کسی حاضر میکند؟ شاید انسان بتواند بگوید که مثلاً این آقا کم و زیاد کرده، اّما در این بخش سوم و طایفهٴ سوم از آیات راهی برای این کار نیست عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ، خود انسان به همراه خودش دارد و از درون خود درمیآورد و میگوید من این هستم! آن وقت جا برای انکار نیست! اگر کسییک غذای سمّی خورد و او را کالبد شکافی کردند و از درون او غذای سمی را درآوردند، اوچگونه میتواند انکار کند که من این غذا را نخوردم!؟ عَلِمَتْ نَفْسٌ که در اینجا با اینکه لسان، لسانِ موجبه است، مفید کلّیت است:عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ،پس ما یک قافلهای هستیم که داریم حرکت میکنیم، اینطور نیست که جاییو در دفتری نوشته باشند! البته آن دفترِوَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ (5)سر جای خود محفوظ است، امّا تمام اعمال و عقاید ما در مجموعهٴ جان ما هست و ما با این قافله حرکت میکنیم؛ مثل پرندهای که از آشیانه پَر میکشد:اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً. (6)پرسش: این نشان میدهد که جلوه قدرت خدا باز است؟ پاسخ: بله، ولی همان خدا فرمود که ما این را مقرر کردیم، تقدیم و تأخیر نیست، بلکهبه «أحسن وجه» است.پرسش: ...؟ پاسخ نهخیر! خودش به «أحسن وجه» این کار را کرده است، چون از این زیباتر ممکن نیست؛ این کار را فرمود ضروری است،یعنیکیفر و پاداش،یک؛ به «أحسن وجه» هم انجام شد، دو؛ لذا به صورت نفی جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، (7)چرا به صورت نفی جنس فرمود؟ فرمود از غیر خدا که ساخته نیست و خود خدا هم تغییر نمیدهد، چون به «أحسن وجه» خلق کرده است، اگر به «أحسن وجه» خلق کرده چه چیزی را عوض بکند؟ لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً؛ (8)دیگری نمیتواند دست به کاری کند، چون عاجز است و خود ذات اقدس الهیهم عوض نمیکند، چون به «أحسن وجه» خلق کرده است:لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ؛ (9)لذا با لای نفی جنس فرمود:لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِجریان معاد هم همینطور است، برای اینکه روز عدل است و باید حساب افراد مشخص شود؛ امّا انسان یک مجموعه و قافلهای است، انسان از درون خود همه این حرفها را درمیآورد، پس معلوم میشود چند لایه است! این است که بعضیها گفتند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (10)خیلی مشکل است! ما این لایههای اولی و دومی را میشناسیم؛ یعنی همین لایههای حیوانی و لایههای مثلاً اجتماعیِ انسانیِ مصطلح را میشناسیم، امّا آن لایههایبعدی برای خیلی از افراد شناخته نیست.
ص: 168
مطلب بعدی آن است که آن لایههای بعدی را مِلک ما نکردند. در جریان «مال» دو مرحله بود، در مرحلهٴ«نفس» انسانی هم دو مرحله است. در مرحلهٴ«مال» ملاحظه فرمودید که ذات اقدس الهی در مورد اموالی که انسان کسب میکند فرمود: لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ؛ (1)هر کسیکه کار کرد برای خودش است؛ روابط اجتماعی، خانوادگی و مسائل سیاسی، حقوقیو اخلاقی، اینها با اصول مالکیت است که اسلام امضا کرد؛ یعنی هر فردی در مقابل فرد دیگر کاری که کرده است، نسبت به آن مالک است:لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ، امّا انسان را وقتی نسبت به ذات اقدس الهی مقایسه کنند، آیا باز هم مالک است؟ میتواند در برابر خدا بگوید که من خودم زحمت کشیدم؟ حرف قارون را بزندو بگوید: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (2)یا انسان در برابر خدا مالک نیست؟! ذات اقدس الهی فرمود که من اصول مالکیت را بین شما امضا کردم، امّا شما نسبت به من مالک نیستید، برای اینکه وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ؛ (3)این مال من است که به شما دادم!
در جریان نفس هم همینطور است؛یعنیدر قوای ما، بدن ما، شئون و روابط اجتماعی ما هر کسی مالک است؛ اگر کسی به کسی ستم کرده است، او میتواند قصاص کند:النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الأنْفَ بِالأنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الجُرُوحَ قِصَاصٌ؛ (4)امّا بعضی از امور هستند که در آن موارد جای قصاص نیست، بلکه جای حدّ است؛ مثل تجاوز به عنف و ناموس کسی، این مثل خون نیست که کسی بگوید من صَرف نظر کردهو عفو کردم؛تمام اولیای این زن بیایند در محکمه الهی و بگویند که ما صَرف نظر کردیم، حدّ هم چنان باقی است؛ این مثل خون نیست که خدا تملیک کرده باشد. فرمود ناموسِ زن برای خداست، زن امین است و باید این امانت را حفظ بکند؛ ناموسِ مرد هم برای خداست، مرد امین است و مالک نیست؛ لذا با رضایت مردو با رضایت زن حلّ نمیشود. در بعضی از بخشها معلوم میشود که انسان امین است و مالک نیست؛ لذا در آن بخشی که مربوط به صوم و امثال صوم بود، فرمود خدا میداند که تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ. (5)ما یک خائن داریم و یک مالک، معلوم میشود که دو حوزه است؛یک مالک داریم که مال خود را به امین ـ به وَدَعیـ میدهد ویک وَدَعیهم داریم که مال این مالک را خیانت میکند. فرمود شما به خودتان خیانت کردید! معلوم میشود که آن لایه برای ما نیست، آن لایه نه قوای ظاهری ماست و نه این خودِ میانی ماست. آن لایهای که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (6)است و شاگرد مستقیم خدای سبحان است، ما داریم به آن خیانت میکنیم؛ ظلم هم همینطور است! هرگز نمیشود ظالم و مظلوم را در حیطهٴ نفس و قوای نفس پیاده کرد، برای اینکه معنای ظلم این است که ما ظالمی داریم که محدودهای دارد و مظلومی داریم که حوزهای دارد،این ظالم از محدوده خود بیرون میآید و وارد حریم مظلوم میشود؛ این دو هویت میخواهد، اگر یک هویت مثل نفس و قوای نفس باشد، این دیگر دو هویت نیست که ظلم فرض شود!در جریان قوا، این قوا را عذاب نمیکنند! دست و پا هرگز احساسی ندارند، نفس را عذاب میکنند؛ اگر بخواهند نفس را عذاب بکنند دست و پا را میسوزانند، وگرنه در دست و پا اگر احساس نفس نباشد،در اتاق عمل آنها را قطعهقطعه میکنند و درد احساس نمیکنند، درد برای نفس است! اگر نفس تخدیر شد یا به جای دیگر توجه پیدا کرد، مثل اینکه آن تیر را از پای مبارک حضرت امیر کشیدند و حضرت احساس نکرد، یا از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) سؤال کردند که شهدای کربلا چه احساسی داشتند؟ امام فرمودند: «لَا یَجِدُونَ أَلَمَ مَسِّ الْحَدِید»، (7)در روایتی وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) فرمود اگر با دو انگشت، شما مقداری گوشت انگشت دیگر را کمی فشار بدهید، چقدر درد احساس میکنید، شهدای کربلا همین قدر درد را احساس میکردند! این برایآن است که حواسشان جای دیگر بود و نفس جای دیگر است، اگر نفس توجه به جای دیگر داشته باشد،به بدن توجه نمیکند.
ص: 169
بنابراین در ظلم حتماً ما باید دو محدوده داشته باشیم:یکی محدوده ظالم و دیگری محدوده مظلوم تا ظالم از محدوده و حریم خود تعدّیکند و به محدوده مظلوم برسد. اینکه میگویند «غیرت» از بهترین فضایل و کمالات انسانی است، برای همین است! هیچ معنایی نمیتواند «غیرت» را سامان ببخشد، مگر سه عنصر اصلی؛ این سه عنصر اصلی وقتی دست به هم دادند، این کلمه پُربرکت «غیرت» به دست میآید.«غیرت»؛یعنی غیر زدایی و این غیر زداییبه این سه اصل وابسته است: اینکه انسان هویت خودش را بشناسد، وقتی هویت خود را شناخت نه وارد حریم غیر میشود و نه غیر را اجازه میدهد که وارد حریم او شوند. آنکه غیر را وارد حریم خود میکند،«دیاثت» است و آنکه خودش وارد حریم غیر میشود «زناست». این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه که فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطَّ» (1)همین است؛ کسی که دارد زنا میکند، وارد حریم دیگری شده است! فرمود هیچ انسان باغیرتی زنا نمیکند؛ حالا یا زنای چشم!یا زنای گوش!یا زنای دست!یا زنای لب!«مَا زَنَی غَیُورٌ قَطَّ»؛ هیچ غیرتمندی از مرز خود بیرون نمیرود،یک؛ هیچ غیرتمندی اجازه نمیدهد که استکبار وارد مرز او شود، دو و این دو،یعنی غیرزدایی فرع بر شناخت هویت خود انسان است، سه؛ پس معرفت هویت از یک سو، طرد غیر از سوی دیگر، عدم ورود به حریم غیر از سوی سوم، این سه فضیلت و عنصر اصلی این کلمه پُربرکت غیرت را معنا میکند. فرمود در چنین موردی ظلم تصویر میشود و ما باید آنحریم مظلوم را توجه داشته باشیم. چرا ذات اقدس الهی به ما فرمود اگر به ناموس شما و به خود شما تجاوز شد رضایت شما کارساز نیست، برای اینکه ناموس زن و ناموس مرد مثل خون نیست، فرمود خون را من مِلک شما کردم؛ لذا میتوانید دیه بگیرید، قصاص کنید، کم کنید یا زیاد کنید، امّا ناموس شما برای خداست؛ لذاکسی اگر مورد تجاوز قرار گرفت،جای حدّ است و نه جای قصاص! رضایت آن «مَجنی» اثر نمیگذارد، بعد فرمود طبع انسان اینطور است؛ انسان فطرتی دارد که بالنده است،فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا است که خیلی اثر دارد، طبیعتی است که فرسوده است، نزدیک به شصت مورد ذات اقدس الهی انسان را مذمّت کرده است؛ انسان «ظَلوم» (2)است،«جهول» است، (3)«قتور» است، (4)«ممسک» است (5)و مانند آن، تمام این مذمتهایپنجاه ـ شصت موردی به طبیعت انسان برمیگردد؛ امّا فطرت انسان که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، اینها محمود، ممدوح و خویِ فرشتگی است.
ص: 170
فرمود انسان طبعاً اینطور است،فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً؛تو که قیّم اینها نیستی، اینها کودک نیستند که تو اینها را سرپرستی کنی، اینها بالغ و عاقل هستند و خودشان باید تصمیم بگیرند؛ شما فقط باید که به «أسهل وجه» و به «أبین وجه» معارف الهی را به قلب اینها برسانی که وَ قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً، (1)نه «فی آذانهم»! حرف را به جانشان برسانید! حالا از آن به بعد یا قبول است ویا نکول، تو که مسئول حفظ آنها نیستی!إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ اما بلاغی که وَ قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً، نه اینکه سخنرانی بکنی که چه گوش بدهند و چه گوش ندهندیا فقط به گوش آنها برسانی! حرف را به هر وسیلهایکه هست باید به جان مردم برسانی که حجّت خدا بر اینها تمام بشودو طبع انسانها هم این است.وَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً؛هر نعمتی به انسان میرسد از ناحیه ماست، ما کمی لب او را تَر کنیم بدمَستی میکند، امّا کمی که فشار ببیند فریادش بلند است.وَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا همین که بچشانیم، نه او بنوشد، بلکه بچشد! همین که «ذق» بکند وَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا.امّا وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ؛ در اثر سیّئات و کارهای بد قبلی او بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ،در اینگونه از موارد جا برای ضمیر بود، امّا مدام با «الانسان» اسم ظاهر میآورد تا روشن شود که طبع انسان این است! کدام انسان است که باید این انسانِ«کفورِ»«ظلومِ»«جهولِ»«قتور» را رام کند؟ همان انسان ملکوتی است که به او دارد ظلم میشود که انسان حرف او را گوش نمیدهد، آن لایهٴ درونی ماست و آن امانت الهی است که فرمود شما دارید به آن ظلم میکنید: وَ لکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ و مانند آن.
ص: 171
1) نساء/سوره4، آیه63.
موضوع: تفسیر آیات 47 تا 50 سوره شوری
اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَالَکُم مِن مَلْجَأٍ یَوْمَئِذٍ وَمَا لَکُم مِن نَکِیرٍ (٤۷فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَاوَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (٤۸)لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ (٤۹)أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (۵۰)) ص: 172
سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، ضمن تبیین عناصر محوری دین، به بخشی از اصول معرفتشناسی و مانند آن هم اشاره میکند، میفرماید انسانی که گرفتار حسّ و تجربه حسّی است، بیش از محسوس را درک نمیکند و چون جهان غیب و آفریدگار محسوس نیستند، او از آفریدگار و از جهان غیب غفلت دارد و هر چه را که میاندیشد، محسوس و تجربه حسّی اوست و درباره هر چه همتصمیم میگیرد، همین دو محدوده است؛ لذا از انسان به عنوان کسی که از قلمرو حسّ بیرون نمیرود،یاد میکند. نزدیک به شصت مورد در قرآن کریم از انسان حسگرا که گرفتار تجربه حسّی است، به مذمت یاد میکند؛ آن انسان عقلمدار که با عقلانیّت حرکت میکند، هم ظاهر را میبیند و هم باطن راو هر دو را هم «من الله» میداند؛ هم دنیا را میبیند و هم آخرت را و هر دو را «من الله» میداند و حساب شده کار میکند. فرمود روزی فرا میرسد که حق برای شما روشن میشود و قابل انکار هم نیست، چون همه عقاید و اخلاق و اعمال از درون شما بیرون میآید کهطَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، (1)میگوییم:اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً، (2)آن شخص هم تعجّب میکند و میگوید: یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا؛ (3)تمام کارهای ریز و دُرشت مرا اینجا میشمارند و میبینم که هستند؛ لذا انکارپذیر نیست و پناهگاهی هم غیر از لطف الهی نیست؛ فرمود نه پناهگاه دارید و نه قابل انکار است، به فکر آن روز باشید. انسان گرفتار حِسّکه آن روز را نمیبیند ـ چون آن روز محسوس نیست ـ درک نمیکند، چون این مایه عقلی ندارد؛ لذا بدون پناهگاه وارد آن روز میشود و میگوید:هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (4)راه فرار چیست؟ راه بازگشت چیست؟ اصلاً در دنیا برای او حلّ نشد که آخرت راه بازگشتی به دنیا ندارد، کلّ دنیا که بساط آن برچیده شد، تازه آخرت ظهور میکند و دنیایی نیست که او از آخرتبه دنیا برگردد، چون راه عقلی را در دنیا بسته است، آنجا هم که رفته حسّی فکر میکند و میگوید راه دنیا کجاست؟ دنیایی که نیست! اگر یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ (5)شد، اگر وَ الأرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (6)شد، اگر وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (7)شد، کلّ این نظام سپهری برچیده میشود، او کجا میخواهد بیاید؟ او اصلاً نمیداند که تا دنیا برچیده نشود آخرت ظهور نمیکند، آن روز هم به این فکر هست که «فَارْجِعُونی»؛ ما را برگردان به دنیا، دنیایی نیست تا شما را برگردانند! میفرماید که این خطر حسّگرایی ومحدودهٴ حیات را به تجربه حسّی بَند کردن است.
ص: 173
اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ که لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ؛ خدا بخواهد برگرداند که چنین چیزی نیست و شما نه پناهگاه دارید نه راه برای انکار هست. بعد به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) تسلّی میدهد که اگر نپذیرفتند شما مسئول نیستید. حجّت الهی بر اینها بالغ شده است، حالا یا قبول میکنندیا نکول، شما نگران نباش. فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً؛تو که رسول «حفیظ» نیستی، تو رسول «بلیغ» هستی، تو مبلّغ میباشی، باید ابلاغ بکنی و کردی و حرف را هم باید به جان اینها برسانی که وَ قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً (1)و تو هم این کار را کردی، اینطور نبود که فقط برای مردم سخنرانیکنیو به گوش آنها برسانی، بلکه حرف را تبیین کردی. اصلاً ذات اقدس الهی پیامبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)را به عنوان مبیّن فرستاد، فرمود: بِالْبَیِّنَاتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ؛ (2)باید بیان کنی و بیان هم یعنی شفّاف و روشن. بیان را از آن جهت بیان گفتند، چون هر مطلبی مرز آن جداست و مخلوط نیست.«بینونت»یعنی جدایی، «بائن»یعنی جدا، این مطلب اوّل را کاملاً میبندد و مرز آن بسته میشود که دیگر خَلط مبحث نشود و بعد مطلب دوم شروع میشود؛ آن کسی که درهم حرف میزند بیان ندارد و این بیان از قرآن نشأت میگیرد. ببینید در سوره مبارکه «الرحمن» قبل از اینکه از بیان سخن به میان بیاورد از تعلیم قرآن سخن گفته است: الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ، (3)«بیان» در مرحله چهارم است؛ تا کسی انسان نباشد، سخن او «بیان» نیست که میشود «بهیمه» و تا قرآن نباشد کسی انسان نیست، چه کسی انسان است؟ کسی که این معارف را بفهمد و معتقد باشد. پس معلّم الهی اوّل قرآن را یاد داد، اینها که قرآن را یاد گرفتند، شدند انسان و وقتی که انسان شدند، دهان که باز میکنند میشود «بیان»، وگرنه مبهم است.«بهیمه» را چرا «بهیمه» میگویند؟ برای اینکه روشن نیست که چه میگوید. پس «بیان»؛یعنی تمام مطالب محدوده آنها مشخص است، خَلط مبحث نیست، تا چیزی را تمام نکرده از آنجا جدا نمیشود و مطلب دیگر را در اثنای این ذکر نمیکند که ذهن شنونده را پَرت کند، این میشود «بیان»؛ وگرنه این میشود سخنرانی، اینکه بیان نیست. تا حق مطلب اَدا نشد، تا این بسته نشد، هر بیگانه در این مرز راه پیدا نکرد و آشنا از اینجا خارج نشد، این بیان نیست. فرمود: أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ، نه اینکه سخنرانی بکنی، باید «بیان» بکنی و«بیان» هم کرد. فرمود تو که بیان کردیو روشن شد، چون تو بیان کردیو تبیین کردیقَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ؛ (4)مرز «رُشد» مشخص شد، مرز «غَی» مشخص شد، مرز «ضلالت» مشخص شد، مرز «هدایت» مشخص شد، مرز «کفر» مشخص شد، مرز «ایمان» مشخص شد، مرز «حق» مشخص شد، مرز باطل مشخص شد؛تَبَیَّنَ چرا؟ چون تو مبیّن هستی، وقتی مبیّن بودی«بائن» ایجاد میکنی، یعنی آن محدوده از این محدوده بینونت دارد، این محدوده از آن محدوده بینونت دارد و همه از هم جدا هستند،حالا که قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ، فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، (5)پس فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ؛این تبیین را به گوش مردم هم برسانی کافی نیست، باید به جان مردم برسانی که رساندی و از آن به بعد تصمیمگیری با خود مردم است:إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ. بعد طبع انسان را میفرماید که ذکر میکنم؛ انسان که به دنیا آمده اول چیزی که میبیند همین آسمان و زمین است، همین خوراک است و پوشاک و امثال اینها، این انسان که در محدودهٴ حسّ و تجربه حسّی به سر میبرد،هم در بخش اندیشه به خود آسیب میرساند که حسّگراست و هم در بخش انگیزه خودش را مسلوب میکند که از عقاید حق و اخلاق حق و حقوق حق محروم میشود. فرمود: إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا،به جای اینکه شکر کند و بگوید: مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِخوشحال میشود. اینکه گفتند در تعقیبات نماز این مضمون قرآنی را بخوانید که «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک»، (6)چون در قرآن آمده است: مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، شما در تعقیبات نماز یادتان باشد، هر نعمتی که دارید از خداست و هرگز به خودتان اسناد ندهید، چون خودتان، فکرتان و قوای بدنیتان هم «نِعَم» الهی است. شما چرا نعمت را به نعمت اسناد میدهید!؟ نعمت را به مُنعم اسناد دهید! اینکه میگوید:إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی؛ (7)من خودم زحمت کشیدم، این شخص در راه است و راه به راه نسبت میدهد، نعمت را به نعمت نسبت میدهد، تو را چه کسی آفرید؟ فکرت را چه کسی داد؟ قدرت را چه کسی به تو داد؟ راهنمایی تو از کجاست؟ چرا به خودت اسناد میدهی؟ مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ؛لذا فرمود توده مردم اینچنین هستند که إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا. ص: 174
رحمت دو قسم است، امّا سیّئه و نقمت یک قسم است؛ رحمت هم ابتدایی است و هم پاداشی. نعمت را ذات اقدس الهی رایگان میدهد، اگر کسی شکرگزار بود و این نعمت را عملاً به جا مصرف کرد، معتقد بود قلباً که از ذات اقدس الهی است و گفت «الحمد لله لساناً»، این شکر است و باعث افزایش نعمت است که لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ. (1)آن مزید نعمت، نعمت ثانیه است که پاداشی است و این نعمت هم نعمت اوّلی است. فرمود اگر ما به انسان نعمت عطا کردیم خوشحال میشود، در حالی که نباید خوشحال شود، باید که شاکر باشد و چون شاکر نیست، خوشحال است و متعلق به خود میداند، این را بیجا مصرف میکندو به سیّئه گرفتار میشود و چون در راه سیّئه گرفتار میشود، مصیبت دامنگیر او خواهد شد:وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْرحمت را معلّق نکرد کهبِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ،انسان کاری نکرده که مستحق رحمت باشد، رحمت ابتدایی است. در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که دارد «مِنَّتُکَ ابْتِدَاء» (2)همین آیه مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ است.به حضرت عرض میکند تمام آنچه تو میبخشی ابتدایی است، ما کاری نکردیم که استحقاق داشته باشیم «مِنَّتُکَ ابْتِدَاء»،پس اصل نعمت از ناحیه ذات اقدس الهی است، توفیق شکرگزاری هم «مِنَ الله» است، اگر کسی از این توفیق طَرفی بست باعث مزید نعمت میشود که میشود نعمت پاداشی، همانطوری که هدایت دو قسم است و إضلال یک قسم، رحمت دو قسم است و غضب یک قسم، نعمت دو قسم است و نقمت یک قسم و مانند آن. فرمود: وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ،اما درباره رحمت نفرمود بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ،چون رحمت ابتدایی است؛ به جای اینکه ضمیر بیاورد ـ چون آنجاها همیشه ضمیر بود ـ میفرماید: إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ؛ (3)طبع انسان این است وانسان به مقتضای طبیعت گرفتار این مسائل است، امّا به مقتضای فطرت که آن فطرت متأسفانه خاموش کرده است، بهرههای فراوانی میتواند ببرد، ولی از فطرت استفاده نمیکند إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ.
ص: 175
در جریان طبیعت و فطرت ملاحظه فرمودید که قرآن کریم گاهی انسان را در حدّ حیات حیوانی میداند؛ میفرماید این منافقین و کفّار وقتیزمان جبهه و جنگ شد، اینها فقط به فکر خودشان هستند:أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، (1)این نفس که نفس ملکوتی نیست! اگر کسی دارای نفس ملکوتی بود و به فکر نفس ملکوتی بود که مجاهد است! چون آن را فراموش کره و فقط حیوانیت خود را به یاد دارد،چنین است کهأَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ.
در سوره مبارکه «حشر» فرمود:وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ (2)آنها که نام و یاد خدا را فراموش کردند خدا «إنساء» میکند، این توفیق را از آنها میگیرد که به یاد خودشان باشند. این نفس «مَنسیّ» غیر از آن نفس «مذکور» و «مهتمّ» است. آنکه فرمود:أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ؛یعنی اینها فقط به فکر خودشان هستند؛یعنی خودِ حیوانی! این نفس «مَنسیّ» که فرمود خودشان را فراموش کردند، نفس انسانی و ملکوتی است. در بحثهای اخیر به این نتیجه رسیدیم که« معصیت»،«اسراف»،«ذَنب»،«عصیان» و«سیّئه» اینها یک سلسله واژههاییهستند که تعدّد نمیطلبند؛ میگوییم انسان معصیت کرد، گناه کرد و مرتکب«ذَنب»شد، امّا عنوان ظلم و عنوان خیانت که قرآن به انسان اسناد میدهد، تعدّد میطلبد. فرمود: تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ؛ (3)شما به خودتان خیانت کردید. خائن و مالک باید دو شیء باشند و دو وجود داشته باشند. اگر ما فقط «الف» داشته باشیم، نمیگوییم «الف» به خودش خیانت کرد! اگر «الف» داشته باشیم و «باء»، میگوییم «الف» به «باء» خیانت کرد، «الف» به «باء» ظلم کرد. این تعبیر ظلمی که در قرآن به ما اسناد داده شد از چه نظر است؟ که فرمود: وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (4)یا فرمود درباره روزه که مبادا خیانت کنید تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ،معلوم میشود که یک مرحله برای ما نیست و آن مرحله فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (5)است که چراغ ماست؛ آن را در اختیار ما قرار نداد که هر کاری میخواهیم انجام دهیم، چون در اختیار ما قرار نداد، اگر این فتیله را پایین کشیدیم ظلم کردیم؛ چون وارد محدودهٴ آن امانت الهی شدیم؛ اگر این فتیله را پایین کشیدیم خیانت کردیم، چون آن را به ما نداد که مِلک ما باشد، امّا اینها را به حسب ظاهر به ما داد تا در عالَم طبیعت مِلک ما باشد، گرچه در جمعبندی نهایی میفرماید آنچه من مِلک شما کردم تفویض نیست که از خودم گرفته باشم و به شما داده باشم، بلکه هماکنون هم مِلک من است أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ؛ (6)الآن بخواهیم جلوی نفس کشیدن را بگیرم، میتوانم؛ جلوی نگاه شما را بگیرم، میتوانم. اینکه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)میفرمودکه به من میگویید چرا اینقدر بیتاب هستم، برای اینکه من آنقدر قدرت ندارم که بتوانم این چشم خود را ببندم و بمیرم! فرمود «أم» که منقطعه است أَمَّن؛یعنی «بل»، آن کسی که مالک چشم و گوش است او خداست.
ص: 176
پس چند تا نظر است:یک نظر تحلیلی است که ذات اقدس الهی مرحله حیوانیو مرحله میانی را به ما داد بدون تفویض و مرحله نهایی را اصلاً به ما نداد! چراغی است که روشن کردهفَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَاودر درون ما گذاشته است. فرمود اینکه «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُم»؛ (1)من مهمان هستم و میزبان من آن شخص است!مگر نفرمود در هر دل شکستهای حضور دارم؟!نزدأَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْمینشیند؟یا نزد نفس میانی مینشیند؟یا نزد شاگرد خود مینشیند؟ اینکه فرمود: وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا، (2)فرمود من نزد شاگردم مینشینم! البته اینها مقام فعل است، نه مقام ذات یا وصف ذات، نقش سوم است.«أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُم»، فرمود شما مهمان من هستید و من هم مهمان شما هستم. شما در حج و عمره و ماه مبارک رمضان و اینها جزء «ضیوف الرّحمن» (3)هستید و من از شما پذیرایی میکنم؛ من را هم اگر دعوت کنید میآیم، منتها چه کسی از من دعوت میکند؟ آن شاگرد من که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا را به بار نشاند و شکست «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُم»، من مهمان او هستم. پس معلوم میشود آن دستگاه دیگری است، او آن را به ما نداد که هر بلایی به سرش در بیاوریم؛ اگر یک وقت طبق دستور او عمل نکردیم میشود ظلم که فرمود اینها ظلم کردند و اگر به دستور او عمل نکردیم میشود خیانت؛ این خیانت به نفس حیوانی نیست، این ظلم به آن مرحله میانی نیست، چون این نفس حیوانی خودش خائن است و نه مورد خیانت! این نفس میانیظالم است و نه مظلوم! آنکه مظلوم است، آن مرحله نهایی است؛ دوباره در جمعبندی نهایی به ما میفرماید: این چیزی را که من به شما دادم تفویض نکردم، این مِلک من است و هر وقت خواستم میگیرم؛ آن نفس میانی هم که به شما دادم تفویض نکردم،بلکه هر وقت خواستم مِلک من است و میگیرم.
ص: 177
بنابراین چند اعتبار است؛ ما مادامی که این عناوین آیات قرآن را حفظ میکنیم، با ظاهر قرآن مأنوس هستیم، امّا حالا باطن قرآن هر چه که هست، در دسترس خیلیها نیست. پس عنوان «ظلم»و «خیانت» تحلیل عقلی میطلبد، امّا عنوان «ذَنب»،«معصیت»،«سیّئه»و عناوین دیگر تعدّد نمیطلبند. این شخص گناه کرد؛یعنی به قانون الهی عمل نکرد، قانون الهی جداست و این گناهکار هم جداست.«سیّئه»،«ذنب» و«اسراف»یعنی قانون الهی را رعایت نکرده است؛ انسان طبعاً اگر گرفتار حس بشود، در این محدودهها به سر میبرد.پرسش: ...؟ پاسخ: دو حرف است:یک وقت است که دستور شرع را رعایت نکرده، این ظلم به قرآن است و ظلم به عترت است این درست است؛ امّایک وقت آیه میگوید به خودشان ظلم کردند:وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ. (1)ما در محدوده جان انسان باید یک ظالم داشته باشیم و یک مظلوم، یک وقت است میگویند به دین ظلم کرده، بله! به دین بیاعتنایی کرده، بله! آنجا «ظالم» و «مظلوم» مشخص است،«هاتک» و «مهتوک» مشخص است و مانند آن، امّا میفرماید به خودشان ظلم کردند و به خودشان خیانت کردند:تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ، (2)وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ،ما باید در محدوده نفس او یک ظالم پیدا کنیم و یک مظلوم، یک خائن پیدا کنیم و یک مالک، این مطلب به آن تحلیل نیازمند است.
فرمود اگر این کار را کردید:إنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ،بعد برای اینکه آیات بعدی را منسجم کند و آیات قبلی را تبیین کند، میفرماید شما «کَان تامّه» و «کَان ناقصه» جهان را که بنگرید،برای خداست؛ هم خدا خالق و آفریدگار است:اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (3)این موجبه کلیه استثناپذیر نیست، گاهی میفرماید:خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ، (4)گاهی جامع همه اینها و ماسوای اینها را ذکر میکند کهاللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛یعنی «کلّ ماصدق علیه عنوان شیءفهو مخلوق الله سبحانه و تعالیٰ» که این «کَان تامّه» است. این برای آفریدگار بودن خدا بود؛ امّا در پروردگار بودن، میفرماید اورَبُّ الْعَالَمِینَ (5)است،«تربیب» دارد که لازمه ربوبیت و «تربیب» تربیت است، نه اینکه «ربّ» به معنای تربیت باشد، آن مضاعف است و این ناقص است. او رَبُّ الْعَالَمِینَ است، او «مُربّب» است، و لازمه «تربیب» تربیت است؛ لذا پروردگار جهان است، همه را آفرید و همه را هم میپرورد. چه در آفرینش چه در پرورش او با مشیّئت حکیمانه کار میکند. این از بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفهاست، فرمود نه تنها او با حکمت کار میکند، با هیچ وسیلهای نمیشود مسیر حکمت او را عوض کرد! برای بعضیها اصلاً فرزند داشتن مصلحت نیست، او نمیتواند فرزند خوب تربیت کند و بلای جان او میشود؛ برای بعضیها ثروت اصلاً مصلحت نیست و بلای جان او میشود. (6)فرمود با توسل و با دعا کسی بخواهد ـ معاذ الله ـ مسیر حکمت الهی را تغییر بدهد ممکن نیست:«یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»؛ (7)ای خدایی که با هیچ وسیلهای نمیشود حکمت تو را تغییر داد.
ص: 178
پس مشیئت او حکیمانه است، آفرینش و پرورش او حکیمانه است و براساس حکمت «عالَم» را آفرید، آسمان را آفرید، زمین را آفرید و دارد تدبیر میکند؛ در همین محدوده به انسانها میفرماید زندگی تشکیل دهید، من که شما را آفریدم میدانم که زندگی شما در ازدواج و نکاح و تشکیل خانواده است و من که شما آفریدم میدانم که هیچ بلاییو هیچ غُدهٴ بدخیمی بدتر از طلاق نیست. شما این روایات طلاق را نگاه کنید، فرمود خانهای که با طلاق خراب شد به هیچ وجه به این آسانیها آباد نمیشود! (1)این بیگانه چه کار کرد که ـ متأسفانه ـ طلاق را رواج داد! فرمود خانهای که با طلاق ویران شد، هم آن زن بیچاره برای همیشه افسرده است و هم آن مرد افسرده برای همیشه بیچاره است. فرمود هیچ خانهایـ معاذ الله ـ اگر با طلاق خراب شد به این آسانیها آباد نمیشود. بروید به سراغ ازدواج، بروید به سراغ تشکیل خانوده، بروید پدر شوید، مادر شوید و فرزند داشته باشید، مگر شما نمیخواهید برای همیشه بمانید؟! این «وَلَدٌ صَالِحٌ یَدْعُو لَه» (2)شما را برای همیشه نگه میدارد. خدای سبحان مشیّئت حکیمانه او تعلق گرفته که براساس اصول خانواده، جامعه را حفظ بکند. پرسش: ...؟پاسخ: ما میخواهیم که ما را در مسیر حکمت خودت قرار دهی.پرسش: ...؟پاسخ: نه، فرمود:اسْتَجِیبُوا لِلّهِ، (3)شما بخواهید! شما را اختیار وآداب داد، انسان که سنگ و چدن و مانند اینها نیست! انسان یک فاعل مختار است که از راه اراده و تکلیف کار میکند، فرمود شما این راه را بروید اسْتَجِیبُوا لِلّهِ تا برابر حکمت، نعمت نصیب شما شود«کژ روی جف القلم کژ آیدت». مرحوم حکیم فردوسی که از بزرگان شیعه است حشر او با اولیا! آن روزی که نام اهل بیت جز مرگ اثری دیگر نداشت صریحاً در شاهنامه گفت:که من شهر علمم علیام در است ٭٭٭ درست این سخن قول پیغمبرست مگر آن روز نام مبارک حضرت امیر را به آسانیکسی میگفت؟ حالا چون فردوسی بود از او گذشتند. به هر تقدیر این فردوسی ابیات فراوانی دارد که غزالی میگوید که من چهل سال زحمت کشیدم و سخنرانی کردم، وقتی به این بیت فردوسی رسیدم دیدم که خلاصه حرفهای مرا او در این بیت گفته که:اگر بار خار است خود کِشتهای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رِشتهای انسان یا مشغول تیغکاری است یا پرنیان و ابریشمبافی است.
ص: 179
در این روزنامه و در آن مجلّهبه این تیغ بزن به آن تیغ بزن، آبروی این شخص را ببر، آبروی آن شخص را ببر، در این مجلس در آن مجلس، این تیغزدن است! این تیغزدنها مثل آن است که انسان درخت «قَتاد» را در منزل خود«غَرس» کند و هر روز آبیاری کند.«قَتاد»یک درخت جنگلی است که هیچ محصولی جز تیغ ندارد، این مَثل معروف که میگویند این «أهون من خرط القتاد» (1)است که مرحوم شیخ انصاری در بعضی از بحثهای فقهی این مَثل را ذکر کرده که «دونه خرط القتاد»، (2)«قتاد» این است که این خوشهای که اول تا آخر آن تیغهای تیز و تُند جنگلی است، کسی دست بگذارد بالا و از بالا تا پایین بخواهد این تیغها را بکشد، مثل اینکه دست بگذارد روی شاخهٴ توت و برگها را که نرم است میکشد، این دیگر تیغیندارد! این را «من خرط» است؛ یعنی از بالا به پایین کشیدن و برگها را جدا کردن است؛ اگر این کار بخواهد نسبت به آن تیغ انجام بگیرد، دستی نمیماند!به این دلیل استکه عرب میگوید این «اهون من خرط القتاد» است که مرحوم شیخ هم دارد «دونه خرط القتاد». حرف فردوسی این است که انسان یا درخت «قتاد»را در خانه خود کاشته و هر روز دارد آبیاری میکند که محصول آن جز تیغ چیز دیگری نیست یا کارگاه ابریشمبافی دارد که دارد نرم و لیّن و پرنیان و اطلس میبافد:اگر بار خار است خود کِشتهای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رِشتهایتمام اینها برابر حکمت الهی است! دعای ما یعنی پَرنیانبافی و معصیت ما یعنی آب دادن به پای درخت تیغ؛ لذا انسان وقتیدر قیامت رفته و تیغها را دارد میخورد میگوید اینها همه اعمال من است و هیچ راهی برای انکار ندارد! اینکه فرمود:وَ مَا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍنه اینکه نمیخواهد انکار بکند، نمیتواند انکار بکند! حالا از جیب کسی مواد منفجره درآوردند، این چگونه میتواند انکار کند!؟ میفرماید ما از جای دیگر که نیاوردیم! این کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ؛ (3)از درون او درمیآوریم، چگونه میخواهد انکار کند؟ ما از جای دیگر که نمیکشیم بیاوریم، از درون همه حرفها را درمیآوریم ؛ لذا قابل انکار نیست، نه اینکه او نمیخواهد انکار کند؛ میخواهد انکار کند؛ ولی راهی نیست.
ص: 180
موضوع: تفسیر آیات 49 تا 51 سوره شوری
لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ (٤۹أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (۵۰)وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُإِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (۵۱)) در بحث اینکه چگونه انسان به خود ستم میکندیا به خود خیانت میکند، ناچار تعدّدیـ حالا یا در مراحل نفس یا شئون نفس ـ باید قائل بود، وگرنه اتحاد «ظالم» و «مظلوم»، اتحاد «خائن» و «مالک»، اتحاد «داسّ» و «مدسوس» ممکن نیست. بعضی از الفاظ هستند که حتماً تعدّد میطلبند و برخی از الفاظ میباشند که مفاهیم آنها ممکن است باهم جمع شوند؛ مثل اتحاد «عاقل و معقول» و«عالم و معلوم» که انسان به خودش علم دارد؛ دو لفظ با دو مفهوم که مصداق واحد است، لکن «ظالم» و «مظلوم» اینچنین ممکن نیست و همچنین «خائن» و «مالک» هم ممکن نیست که یکی باشند. در جریان قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (1)نشان میدهد که بعضی از شئون نفس ـ آن نفسی که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (2)ـ آن را «مدسوس» میکنند، دفینه است و آن را دفن میکنند؛ آنکه لوّامه است و انسان را در برابر زشتی ملامت میکند، آنکه پیام الهی را در اثر الهام فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَادریافت کرده است، آنکه اصیل است، به آن ستم و خیانت میشود و آن را دفن میکنند:قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا؛ حالا یا مراحل نفوس مختلف است یا شئون نفوس مختلف است، این «نفس لوّامه» که در کنار قیامت ذکر شده است: لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ ٭ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ، (3)انسان را سرزنش میکند که چرا این کار را کردی؟ پس جهتی در انسان است که از گناه لذّت میبرد و جهتی هم هست که انسان را ملامت میکند که چرا این کار را کردی؟ نمیشود آن «نفس لوّامه» همین نفس حیوانی باشد که از گناه لذّت میبرد. آن نفسی که «مُلهَمه» است، نمیشود همین نفسیباشد که ظالم است، پسیا به تعدّد مراتب باید قائل شد،یا به تعدّد شئون باید قائل شد؛ آن چیزی که برای ما نیست و امانت است و «مُلهَمه» است، به آن ظلم میشود، به آن خیانت میشود و آن را «تدسیس» میکنند، چون فرمود: وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ٭ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ٭ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا. (4)
ص: 182
مطلب بعدی در جریان مُلک الهی است؛مُلک در برابر ملکوت است، عالَم ظاهری دارد که آسمان و زمین است و بشر میتواند درک کند، حقیقتی دارد که برابر آن حقیقت تسبیحگوی و تحمیدگوی حق هستند، ساجدو مطیع میباشند؛ این پنج ـ شش طایفهٴ آیات که از تسبیح «ما سوا»، تحمید «ماسوا»، سجدهٴ«ما سوا» و از اطاعت «ما سوا» که قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (1)سخن میگویند،این به آن چهره ملکوتی هر شیء وابسته است که فرمود: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ. (2)یک مُلک داریم که ظاهر است، میفرماید: لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِکه جمعبندی اینها در آیه تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (3)است ویک ملکوت داریم که موجودات با ملکوت خود تسبیحگوی حق میباشند. در بخش پایانی سوره مبارکه «یس» گذشت، فرمود: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ؛این ملکوت با تسبیح حق همراه است:فَسُبْحَانَ الَّذِی که از «نزاهت» الهی سخن میگوید و آن مُلک با «تبارک» همراه است که تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ که بوی حسّی بودن و محسوس بودن و مادّی بودن میدهد.پرسش: موردی داریم که در یک بدن دوتا نفس باشد؟پاسخ: نه، دو مرحله یا دو شأن را داریم، برای اینکه فرمود یک مرحله نفس است که لذّت میبرد ویک مرحله است که ملامت میکند. آن مرحله از نفس که گناه میکند و از گناه خود لذّت میبرد، عین همین مرحله که او را ملامت نمیکند! بلکهیک مرحله و یک شأن و جهت دیگر است که او را ملامت میکند. آن شأن از نفس که گناه میکند فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَاکه نیست!ببینید این نفس را ذات اقدس الهی برای ما قرار نداد! این نفس هم اگر بتوانیم بگوییم ـ معاذ الله ـ شبیه انزال قرآن است؛ فرمود:وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی، (4)این «نَفْخ» که دمیدن نیست، این افاضه است! افاضه آن طوری نیست که ذات اقدس الهی چیزی را به کسی بدهد و زِمام آن را رها کند و کلّ این موجود را در اختیار دیگریبگذارد و خودش را «خلع ید» کند. در رُّوحِی این «یاء» همیشه محفوظ است:وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی؛این نفس ما همیشه یک جنبه ارتباطی با «الله» دارد که رُّوحِییعنی روح من، این همان است که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا؛ این همان است که ما را ملامت میکند؛ این همان است که ما به او ظلم میکنیم؛ این همان است که ما به او خیانت میکنیم؛ این همان است که ما آن را «تَدسیس» میکنیم، وگرنه یک شیءدر یک مرحله فرض ندارد که هم «خائن» باشد و هم «مالک»، هم «ظالم باشد و هم «مظلوم»، هم «داسّ» باشد و هم «مدسوس»، اینکه فرض ندارد.بنابراین، این قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا امانت الهی است که خدای سبحان برای ما چراغی را روشن کردهو ما فتیلهٴ این چراغ را را پایین میکشیم. این «تَدسیس»ـ هم قبلاً ملاحظه فرمودید ـ که از باب «تفعیل» است، سه تا «سین» دارد؛ دو «سین» آن برای ثلاثی مجرد است، «دسّ» یعنی دسیسه کرد:أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ (5)این است که انسان این خاکها را کنار ببرد، چیزی را درون خاک بگذارد و این خاکها را بگذارد روی آن، این رامیگویند دسیسه کرده است:أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ که در سوره «نحل» بود، همین است که این دسیسه میشود. اگر انسان مطلبی را بین اغراض و غرائز بد خود دفن کند، میگویند دسیسه کرده است؛ اگر خیلیبدکاره،«دسّاس» و فتنهگر باشد، این ثلاثی مجرد میشود ثلاثی مزید و میشود «دسَّسَ» کهیکی از این سه «سین» تبدیل به «یاء» میشود، بعد تبدیل به «الف» میشود که میشوددَسَّاهَا،این دَسَّاهَا اصل آن «دسَّسَها» بود. پس یک مرحله است که «خائن» است و این نفس «مُلهَمه» را زنده به گور میکند، این هست! وقتی که خاک و خاشاک کنار رفت، این مُردهها را دارند زنده میکنند و آن دفن شدهها را دارند درمیآورند، انسان در حال احتضار متوجه میشود.چرا در حال احتضار تقاضای برگشت میکندو میگوید: رَبِّ ارْجِعُونِ، (6)برای اینکه آن دیگر زنده شده و فهمیده و همه کارها را تقبیح کرده است. گاهی انسان این «نفس مُلهَمه»را با رشوه یا «تدسیس» خاموش و خفه میکند، طوری که اگر گناه کرد دیگر خودش را ملامت نمیکند و خیلی خوشحال است که من این گناه را انجام دادم، این «فَرح» و امثال آن برای او هست.
ص: 183
بنابراین ما ناچاریم تعدّد مراتب یا تعدّد شئون را بپذیریم و این «یاء»دروَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی برای همیشه محفوظ است، اینچنین نیست که این را به ما داده باشد و ارتباط آن قطع شده باشد؛ این «یاء» خیانت نمیکند، اینکه به «الله»مرتبط است خیانت نمیکند، گوشهای از آن که به طبیعت وابسته است،تمام سیئات و مانند اینها از آن است، وگرنه حلّ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ (1)دشوار است،حلّ وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ دشوار است،حلّ «نفس لوّامه» دشوار است وحلّ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا هم دشوار است. این «یاء» همیشه سر جای خود محفوظ است، پاک هم هست، منزّه هم هست، خیانت هم نمیکند و سرزنش میکند. این جنبه ملکوتی ماست و بقیه جنبه مُلکی است، برای هر موجودی هم این صِبغه هست، منتها ضعیفتر است؛ آنچه در انسان است، در آنها نیست. وقتی سخن از ملکوت «کلّ شیء»میشود، با سبّوح بودن و سبحان خدا همراه است:فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، امّا وقتی سخن از مُلک است، دارد:تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ، تبارک از اسمای خداست و اینجا که میگویند اسم، نه اینکه در برابر فعل باشد. در همین اصول کافی، مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) وقتیاز ائمه(علیهم السلام) «اسماء الله» را ذکر میکند، امام میفرماید که تبارک و تعالیٰ از اسمای خداست، اسم در برابر فعل نیست. (2)آنجا که سخن از مُلک است، فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُو آنجا که سخن از ملکوت است میفرماید: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، پس معلوم میشود که هر چیزی ملکوتی دارد و هر شیء در اثر آن ملکوت تسبیحگوی و تقدیسگوی اوست! هم یَسْجُدُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ، (3)هم یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ، (4)هم وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ، (5)هم قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَکه تمام اینها به آن صبغهٴ ملکوتی اشیا است.فرمود:لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ؛همه چیز را با مشیّئت اداره میکند و در امور خانوادگی هم فرمود که امورات خانوادگی را با اصل محبّت و مهربانی تشکیل بدهید و اساس کار هم همین است و جلسهٴ گذشته هم به عرض شما رسید که در روایات ما ائمه فرمودند آن خانهای که با طلاق خراب شده است به این آسانی آباد نمیشود! (6)بازسازی هر ویرانهای آسان یا نیمهدشوار است؛ ولی بازسازی خانهای که در آن ـ معاذ الله ـ طلاق راه پیدا کرده به این آسانی ممکن نیست؛ هم آن زن بیچاره برای همیشه افسرده است و هم آن مرد محروم همیشه افسرده است.
ص: 184
فرمود ما این کارها را انجام دادیم:یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ که همبرای امور خانوادگیاست و هم مسائل آسمان و زمین اینطور است:لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ؛ در همین مجموعه نظام سپهری، فرمود به بعضیها دختر میدهد. اینجا همان تفکّر قبلیها مطرح است ـ امثال زمخشریها (1)هم به این راه افتادند ـ که چرا «إناث» را قبل از «ذکور» ذکر کرده است؟ قبلاً هم به عرض شما رسید که اینها خیال میکنند قرآن مثل بارانی است که نازل شده است؛ میگویند عمق دارد، میگویند نامتناهی است و میگویند اقیانوس است، امّا بالا نمیروند! اگر کسی بخواهد در عمق و باطن قرآن سخن بگوید، زمخشری و فخر رازی درمیآید که به هر حال حرفهایشان بوی آب و خاک میدهد. اگر کسیبه دریا رود و غواصی میکند،ممکن است فلز گیر او بیاید؛ ولیدر نهایت حرفهای او بوی آب و خاک میدهد. قرآن شبیه باران نیست که خدا نازل کرده باشد و به زمین انداخته باشد، قرآن نظیر آن «حبل متین» است که آن را به زمین آویخت، نه اینکه انداخت! لذا آنهایی که مثل علامه طباطباییهستند حرفهای دقیق میزنند؛ ولی برخیکه سخنان آنهااز عمق اقیانوس است، بوی آب و خاک میدهد.کسانیکهسخنان آنها کهبلند و آسمانی است، بوی ولایت، امامت، نبوّت و بوی کرامت میدهد!در آنجا آن موارد هم از باطن قرآن است یا دقیق است؛ امّا دقیق مانند کشّاف زمخشری و تفسیر فخر رازی نیست که بوی آب و خاک بدهد؛ اینها چون خیال کردند که قرآن مثل بارانی است که به زمین نازل شده است، حرفهای آنهاگرچه اقیانوس عمیق تشکیل دادهاست؛ امّا سرانجام بوی آب و خاک میدهد.پرسش: آیا ما میتوانیم آیات قرآن را بر طبق نظر خودمان تاویل کنیم؟پاسخ: فرستادیم، امّا چگونه فرستادیم؟ انداختیم یا آویختیم؟ فرمود این «حَبْل» است و«حَبْل» را که نمیاندازند،«حَبْل» را میآویزانند! این طناب انداخته شده در گوشهٴ مغازه مشکل خودش را حلّ نمیکند! اینکه میفرماید:وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً، (2)اگر این طناب گوشهای افتاده باشد ما چگونه «اعتصام» کنیم؟ این خودش که افتاده است! این «حَبْل» باید به جای بلندی بسته باشد که آدم بگیرد و مصون بماند!پس آویخت نه انداخت! صدها مفسّر در طی قرون آمدند؛ امّا خیال کردند که قرآن را خدا نازل کرده است؛یعنی به زمین انداخت، عمق آن هم عمق اقیانوسی است که سرانجام بوی آب و خاک میدهد؛ امّا آنجا که میفرماید: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ؛ (3)فرمود یک طرف آن عربی است که دست شماست،یک طرف آن در أُمِّ الْکِتَابنزد ماست که آن نه عربی است و نه عبری؛ اگر ما نزول قرآن را اینچنین ادراک کنیم، هم میتوانیم سخنان اقیانوسی بزنیم که بوی آب و خاک میدهد و هم میتوانیم سخن عَرشی بزنیم که«أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن». (4)اینکه اهل حکمت در کتابهای خود ـ یک مطلب دقیق را میگفتند«حکمة العرشیه»، (5)نه چون علمی هست حکمت عرشی است،بلکه آن حرف عمیقی که برای خود انسان باشد و به قلب انسان راه داشته باشد، از باب اینکه «أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن»، به آن میگفتند حکمت َعرشی، بعد رواج پیدا کرده هر مطلب علمی را عرشی میگویند، آن مطلبی را که برای خود آدم هست عرشی است! آن مطلبی که به قلب انسان القا شده است و از باب«أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن»، بله «حکمة العرشیة»؛ امّا حرفهایکفایه و امثال آن که حکمت عرشی نیست، این بنای عقلا و فهم عرف است، این کجا با عرشی بودن سازگار است؟! بنابراین ما یک طناب داریم و یک باران؛ باران را میاندازند و طناب را میآویزانند! قرآن طناب آویخته است که فرمود:وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً،در طول این طناب، ولایت و عترت هم هست که «لَنْ یَفْتَرِقَا». (6)
ص: 185
بنابراین دیگر حرفهای زمخشری و امثال زمخشری که چرا «إناث» مقدم بر «ذکور» شد، این حرفها حرفهایقرآنی نیست! فرمود چه مذکر چه مؤنث! اینچنین نیست که حالا اگر کسیمذکّر شد اشرف از مؤنث باشد، کارها تقسیم شده است، کمال برای جان انسان است!وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِیبرای آن «یاء» است و آن «یاء» نه مذکر است نه مؤنث! وقتی انسان یک مقدار بالاتر آمد و از تجرّد نفس سر درآورد میفهمد، مگر موجود مجرّد، زن و مرد دارد؟! این بدن است که یا اینچنین ساخته شده یا آنچنان، وگرنه روح نه مذکّر است و نه مؤنث، چون این روح را که خلیفه اوست ـ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِیـ هم درباره آدم(سلام الله علیه) است و هم درباره حوّا(سلام الله علیها) است، اینطور نیست که حالا روح مذکر و مؤنث داشته باشد و قرآن هم آمده برای پرورش روح ما، تربیت وتکمیل روح ما؛ پس این روح، نه مذکّر است نه مؤنث؛ لذا فرمود:مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ (1)مؤمنانهاین اعمال را انجام بدهد. اگر به زنها میدان بدهند،به این معنا که کمال زن این باشد برود فلان جا بازی کند و جایزه بیاورد! این کمال، هنر و فضیلت زن نیست! فضیلت زن آن است که بتواند انسان کامل تربیت کند، مادر شود و به تعبیر امام(رضوان الله علیه) از دامن او افراد به معراج بروند. (2)تأثیر مهم خانواده بر عهدهٴ مادر و زن است، او این سِمَت را دارد که مجرای فیض خالقیت است.حالا ما بیاییم مثل زمخشریبحث کنیم که چرا «إناث» را بر «ذکور» مقدم داشت، با اینکه حق این بود که ذکور بر اناث مقدم باشد؟! این همان دقتهای اقیانوسی است، نه دقتهای عَرشی! فرمود ما افرادیرا که ازدواج کردند، به بعضیها پسر میدهیم، اینها «هبة الله» هستند و به بعضیها هم دختر میدهیم، اینها «هبة الله» میباشند؛ به بعضی هم پسر میدهیم و هم دختر میدهیم، اینها «هبة الله» هستند و به بعضیهم که مصلحت نیست،چیزی عطا نمیکنیم؛ او میداند که به چه کسی چه چیزی بدهد و به چه کسی چه چیزی ندهد: وَ یَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً،همین جزء هبهٴ خداست! ذات اقدس الهیمیداند که مصلحت افراد چیست. آن کاری که وجود مبارک خضر نسبت به آن پسر کرد،اگر آن پسر بالغ میشد پدر و مادر خود را از بین میبرد و مانند اینها، اینطور است، ما نمیدانیم که گاهی بعضی از افراد فرزند میخواهند فرزندشان چه درمیآید. غرض این اقسام است که گاهییک قلوست، گاهی دوقلو، گاهی کمتر و گاهی بیشتر، فرمود همه اینها برابر مشیّئت الهی است و آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود:«یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»؛ (3)هم از غُرَر فرمایشات حضرت است که ما هر کاری بخواهیم بکنیم که خدای سبحان برخلاف حکمت عملی را انجام دهد، این هرگز شدنی نیست:«یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل». بعد فرمود:وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ، چون قسمت مهم این سوره درباره وحی الهی بود. اصولاً محور مهم این«حَوامیم سَبعه» (4)وحی است و اختصاصی به سوره «شوریٰ» ندارد؛ «فصلّت» همینطور است، سوره قبلی اینطور است و بعدیهم اینطور است؛ این «حَوامیم سَبعه» در مدار وحی هستند.از اولین آیههای این سوره مبارکه حم ٭ عسق این بود: کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ؛ (5)البته از باب «رَدُّ العَجُزِ عَلَی الصَّدر»، نه «رَدُّ الصَّدرعَلَی العَجُزِ». از باب «رَدُّ العَجُزِ عَلَی الصَّدر»که از فنون ادبی است، ذیل این سوره به صدر آن برمیگردد. فرمود که ما درباره وحی سخن گفتیم، خدای سبحان اگر بخواهد با افراد سخن بگوید سه راه دارد:وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ؛ خدا یا بدون واسطه با انسان حرف میزند یا با واسطه، آن واسطه یا حجاب است که وحی نمیفرستد یا آن واسطه در عین حال که حجاب است وحیدر بر دارد. مستحضرید که هر جا حصر سه ضلعی شد الّا و لابد باید به دو منفصله برگردد، چون حصری عقلی است که به نفی و اثبات،یعنی به «نقیضین» برگردد و اگر به نقیضین برنگردد، احتمال «ثالث و رابع»هست. پس حصری عقلی است که به «نقیضین» برگردد،یک؛«نقیضین» هم بیش از دو مورد نیست: شیء است و نقیض او، دیگر ضلع سوم ندارد، دو؛ منفصلهای که عهدهدار این حصر است، الّا و لابد باید دو مورد باشد، چون منفصلهٴ حقیقیه یک مقدم دارد و یک تالی؛ لذا در منفصلهٴ حقیقیه هم اجتماع و هم ارتفاع آنها محال است. این منفصلهٴ«مانعةُ الجمع» است که ارتفاع آنها محال نیست و این منفصله «مانعةُ الخلوّ» است که اجتماع آنها محال نیست.سرّ اینکه در منفصلهٴ حقیقیه اجتماع و ارتفاع هر دو محال هست،برای این است که مقدم و تالی نقیض هم هستند و شیء هم بیش از یک نقیض ندارد؛ ما اگر خواستیم در سه ضلع حصر کنیم، الّا و لابد باید با دو منفصله باشد؛ مثلاً شیءیا واجب است یا نه، اگر واجب نبود یا ممتنع است یا نه، اگر ممتنع نبود میشود ممکن که مجموع این دو منفصله همان سه ضلعی درمیآید که «الشّیءُ امّا واجبٌ و امّا ممتنعٌ و امّا ممکن». اینجا کلام خدا یا «بلاواسطه» است یا نه، اگر «بلاواسطه» نبود یا با حجاب است یا نه، اگر با حجاب بود میشود:مِن وَرَاءِ حِجَابٍ و اگر با حجاب نبود أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً خواهد بود. پس خدای سبحان با یکی از این سه راه سخن میگوید:
ص: 186
کلام خدا هم گاهی علمی است که مطلب را در اندیشه انسان القا میکند؛ گاهی عملی است که در اراده و تصمیم انسان چیزی ایجاد میکند، نه اینکه به انسان مطلبی را بفهماند، فقط به انسان القا میکند که این کار را بکن. در جریان مادر موسیٰ(سلام الله علیهما) نگفت ما به او چیزییاد دادیم، گفتیم این کار را بکن! وَ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ؛ (1)ما این تصمیم را در قلب القا کردیم. گاهی انسان میبیند که در قلب او القا میشود که فلان کار را انجام بدهد، حالا این «بلاواسطه» است یا «مع الواسطه» فیض دیگری است؛ این وحی فعل است، جمعبندی اینها درآیهوَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (2)است؛ از انبیا که یاد میکند، میفرماید ما تصمیمهای خَیر را به اینها القا کردیم، نه علومی را! نه حُکم را! نه اینکه به اینها گفتیم این کار را بکن، خود این تصمیم را در قلب اینها القا کردیم:وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ.یک وقت است که وحی حکم است، میشود تشریع که علم است؛مانند اینکه این حکم را به مردم ابلاغ کنید.یک وقت است که چنین نیست، تصمیم بگیر و این بچه را به دریا بینداز! این مسئله حکم و علم و امثال آنها نیست، این در انگیزه اثر گذاشته و نه در اندیشه! شیطان هم اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ بیراهه برود شیطان هم دو کار میکند، او هم چون مأمور الهی است و مستقل نیست، فرمود: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً، (3)مثل کلب معلَّم است، اینطور نیست که استقلال داشته باشد.شیطان گاهی در اندیشه اثر میگذاردو انسان گرفتار شبهه و شک میشود و مغالطه میسازد؛ گاهی در انگیزه انسان اثر میگذارد:یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (4)که فلان کار را بکن. این دو طرف؛یعنی گاهی در اندیشه و گاهی در انگیزه، هم در مسیر حق است و هم در مسیر باطل؛ ولی اینجا سخن از کلام الهی است: خدای سبحان با افراد سخن میگوید کهیا «بلاواسطه» است؛ مثل آن صورتی که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در توحید نقل کرده که بعضی از اقسامِ وحی پیغمبر «بلاواسطه» بود. زراره سؤال کرد این چه حالتی بود که بر پیغمبر دست میداد؟ فرمود: «ذَاکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَحَدٌ ذَاکَ إِذَا تَجَلَّیاللَّهُ لَهُ»، (5)آنجا که خدای سبحان «بلاواسطه» کلامی را القا میکند،یا آن «اول ما صَدر» یا «اول ما ظَهَر» فیضی را که از خدای سبحان دریافت میکند «بلاواسطه» است یا مِن وَرَاءِ حِجَابٍ است.در مِن وَرَاءِ حِجَابٍ، نه اینکه خود آن حجاب حرف میزند؛ مثل اینکه کسی پشت دیوار است و با آدم حرف میزند یا پشت درخت است و با آدم حرف میزند که گفتند آنچه را وجود مبارک موسای کلیم در «طور» شنید ـ ما وادی به نام وادیِالأیْمَنِ نداریم، این الأیْمَنِوصف آن شَاطِئِ است.شَاطِئِیعنی جانبِ «أیمنِ طور»، نه وادی«أیمن»!ما وادی راست نداریم، طرف راستِ وادی داریم، مِن شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ، (6)این الأیْمَنِ وصف آن شَاطِئِ است،شَاطِئِیعنی جانبِ راست کوه، نه جانب چپ کوه و نه وادی«أیمن»؛«شاطی أیمن»یعنی جانب «أیمنِ» کوه ـ از جانب «أیمن» کوه این را شنیده است و گاهیهم از پشت دیوار و گاهی از پشت درخت، انسان صدایی را میشنود که این میشودمِن وَرَاءِ حِجَابٍأَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً؛فرشتهایمثل جبرئیل(سلام الله علیه) را میفرستد که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ، (7)پس سخن خدا سه راه دارد؛ برای خدا گاهی بیحجاب، گاهی با حجاب، گاهی بیارسال و گاهی با ارسال سخن گفتن هست؛ ولی مستمع هرگز بیحجاب کلام الهی را دریافت نمیکند، حتی آن صورتی که خدا بدون حجاب با او سخن میگوید، او مِن وَرَاءِ حِجَابٍ کلام الهی را دریافت میکند. این بیان نورانی ابی ابراهیم امام کاظم(سلام الله علیهم) از غُرَر روایات ما هست که فرمود: «لَیْسَ بَیْنَهُ [سبحانه و تعالی] وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُور»؛ (8)بین انسان و خدا خود انسان حجاب است «لَیْسَ بَیْنَهُ [سبحانه و تعالی] وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُور»، خدا محجوب نیست؛ ولی انسان پیچیده است! همین هویّت او حجاب است، این هویّت او را که نبیند دیگر محجوب نیست و بدون حجاب میشنود. آنها که به مقام فنا رسیدند و هیچ چیزی را مشاهده نمیکنند، مگر ذات اقدس الهی را، آنها بدون حجاب کلام الهی را دریافت میکنند.پس «متکلّم» بدون حجاب حرف میزند؛ ولی«مستمع» تا به مقام فنا نرسد، بدون حجاب درک نمیکند و این آیه درباره «مستمع» نیست، بلکه درباره «متکلّم» است که «متکلّم»یا «بلاواسطه»یا مِن وَرَاءِ حِجَابٍیا «مع الواسطه» حرف میزند که به وسیله آن واسطه هم وحی میفرستد. ما به وسیله پیغمبر(صَلَّیاللهُعَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) کلمات الهی را درک میکنیم؛ ولی این به تعبیر سیدناالاستاد وحی به این معنا نیست، (9)برای اینکه آن واسطه یک وقت تبلیغ میکند و به طور عادی حرف میزند ویک وقت هم وحی میفرستد، در صورتی «کلام الله» است که آن رسول وحی بیاورد، وحیانی سخن بگوید و نه تبلیغ کند:أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ؛ این رسول،بِإِذْنِهِ؛ آنچه را خدا فرمود، پس آنکه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُعَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) به وسیله جبرئیل درک میکند، این کلام الهی است و مشمول یکی از سه ضلع است و امّا آنچه پیغمبر برای ما بیان میکند«کلام الله» است،به این معنا که مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی؛ (10)ولی پیغمبر برای ما وحی نمیفرستد، چون وحی آن شعور مرموز و خفی است.
ص: 187
بنابراین این سه حالت را دارد که هر سه کلام خداست و خدا با سه نحو سخن میگوید.پس بدون واسطه سخن گفتنِ خدا، اختصاصی به صادر اول و ظاهر اول ندارد؛ آنجایی که با حجاب است، ممکن است بیواسطه سخن بگوید و آنجا هم که یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ ممکن است بدون واسطه سخن بگوید، چرا؟ برای اینکه او ـ این بیان نورانی امام سجاد(سَلَامُ اللهِ عَلَیْهِ)در صحیفه است ـ «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ»؛ (1)او در عین حال که «عالی» است «أَقْرَبُ مِنْ کُلشَیء» است وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاَ تُبْصِرُونَ، (2)چون اگر او به ما از هر چیزی نزدیکتر است، میتواند بدون واسطه سخن بگوید، این ما هستیم که سخن را با حجاب درک میکنیم، نه اینکه او فقط در نقطه اول سر سلسله هست و ما این سلسله را که طیکنیم به «الله» میرسیم، اینچنین نیست،بلکه او مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ (3)است، ما نمیتوانیم او را «بلاواسطه» درک کنیم، نه اینکه او در آغاز سلسله است! بین تفکر فلسفی و تفکر عرفانی خیلی فرق است؛یک وقت انسان با برهان تسلسل به خدا میرسد، این سلسلهها و حلقات را رها میکند و میگوید سرسلسله خداست، این بویِ محدودیت میدهد؛ بعدها وقتی ثابت شد که او مطلق و نامتناهی و«مع کلّ شیء» است، میفهمد که ما بعد از پیمودنِ این راه، او را فهمیدیم، نه اینکه جایش بالاست! او هم بالا هست، هم در وسط هست، هم در پایین است،«مع کلّ شیء» است، «فوق کلّ شیء» و بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً (4)است، اینطور نیست این سلسله که تمام شود سرسلسله خدا باشد! مثل این آبهایی که در جوی هست و درلولههاست، اگر به دنبال این آب برویم به چشمه میرسیم، چشمه اول است و این آبهای لولهکشی پایین است؛ اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ ذات اقدس الهی محدود باشد، یعنیدر صدر باشد و بقیه غیر خدا باشند، بلکه با بقیه هم هست! در دعای«ابوحمزه ثمالی»که در سحرهای ماه مبارک رمضان تلاوت میشود، آنجا وجود مبارک امام سجاد(سَلَامُ اللهِ عَلَیْهِ) دارد که خدایا من هر کاریرا که بخواهم تو «بِغَیْرِ شَفِیعٍ فَیَقْضِی لِی حَاجَتِی»، (5)خدایا بین من و تو هیچ فاصلهای نیست! منتها از این طرف محدود است، او «قریب الارتحال» است،«قریب المنال» است بین تو و بین مخلوقاتت هیچ حجاب و واسطهای نیست، رسیدنِ به تو نزدیک است؛ منتها تمام مشکلات از ناحیه خود ماست. بنابراین او میتواند بیحجاب سخن بگوید؛ ولی مستمع بدون حجاب نمیتواند درک کند.
ص: 188
موضوع: تفسیر آیات 49 تا 53 سوره شوری
لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ (٤۹أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (۵۰)وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُإِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ(۵۱)وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (۵۲)صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (۵۳)) در پایان سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، توحید خالقی و ربوبی را بازگو میفرمایند و مسئله وحی و نبوّت را که محور اصلی این سوره بود، تشریح میکنند. در جریان ظلم به نفس، اگر کسی گناهی کرده است که «حق الله» یا «حق الناس»ی را از بین برد، آن نفسِ نازل و نفس میانی میشود ظالم ، آن نفس ملکوتی و مرحله «اعلیٰ» میشود مظلوم و اگر «حق الناس»ی را از بین برده است، دیگری که خارج از حیطهٴ اوست، میشود مظلوم؛ خود نفس متوسط یا نفس نازل ظالم هستند و دیگر مظلوم نیستند.
ص: 190
در جریان مُلک فرمود تدبیر جهان براساس اراده خدایی است که این دو اسم از «اسمای حسنیٰ» ضامن اجرای آنهاست: یکی«علیم» بودن که چه چیزی مصلحت است و چه چیزی مصلحت نیست و دیگری هم قدرت بر اجراست. در جریان فرزند هم فرمود اینها «هبة الله»میباشند. اینکه در سوره مبارکه «مریم» آیه پنج و شش، وجود مبارک زکریا به ذات اقدس الهی عرض میکند:وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِن وَرَائِی وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً فَهَبْلِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ،از همین جهت است که فرزند «هبة الله» است، فرمود: یَهَبُلِمَنیَشَاءُ إِنَاثاً وَ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ؛ گاهی«ذکور» عطا میکند و گاهی«إناث» عطا میکند که تقدیم و تأخیر اینها هیچ وجهی ندارد؛ البته برای رعایت فاصلههای این آیات که پایان اینها «راء» هست، مثل مَا لَکُم مِننَکِیرٍ (1)یا فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (2)یا إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ واینجا هملِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ،رعایت این فواصل هم نکته ادبی است و لکن تقدیم «إناث» بر «ذکور» که جناب زمخشری (3)به زحمت افتادند وجهی ندارد، اینطور نیست که حالا «إناث» کم ارزش باشد و «ذکور» ارزش بیشتری داشته باشد تا کسی اشکال کند که چرا خدا فرمود: یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ، اینطور نیست.
هبهٴ الهی در این مراحل ظهور میکند که چند قسم است؛ به بعضیها فرزند پسر میدهد یا فرزند دختر،یا هم پسر میدهد و هم دختر و به بعضی هم برابر مصلحت خود فرزند عطا نمیکند إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ، اینها مربوط به هبه است و مربوط به مسائل خانوادگی و مسائل اجتماعی و مانند آن است. آنگاه به اصل مطلبی که سوره مبارکه «شوریٰ» با همان آغاز شده است،از باب «رَدُّ العَجُزِ عَلَی الصَّدر» بحث میکنند.فرمود: وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً، جناب زمخشری در کشّاف و همفکران او، جریان وحی فعل را هم در کنار وحی کلام و قول ذکر کردند؛ البته جامع اینها وحی الهی است، لکن وحی علم غیر از وحی فعل است. وحی فعل آن است که خدای سبحان در قلب کسی القا میکند فلان کار، فلان تصمیم، فلان عزم و اراده را انجام بدهد؛ مثل اینکه به مادر موسیٰ(سلام الله علیهما) وحی فعل بود، نه وحی علمی و کلامی:وَ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی، (4)تصمیمگیری را ذات اقدس الهی در قلب مادر موسیٰ(علیهما السلام) القا کرده است یا أَوْحَی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ، (5)این کار، هندسه و این روش را در قلب او القا کرده است؛ امّا کلام که اکنون بحث فعلی آن است،یک وحی خاص است و در این زمینه نمیشود آن بحثهای فعل را با بحثهای کلام و قول کنار هم ذکر کرد، جامع آنها وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (6)است؛ گاهی انسان یک تصمیم خوبی میگیرد، باید بداند این هبهٴ خداست و از طرف دیگری آمده است و اینطور نیست که خودش تصمیم گرفته باشد؛به هر حال این تصمیم، این عزم و این اراده یک منشأ خارجی میطلبد، فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ؛ما بر انبیا(علیهم السلام)، تصمیمهای خوب را ـ در بخش عقل عملی ـ از راه وحی در قلب آنها القا میکنیم، امّا اینجا سخن از وحی نبوی است که احکام الهی، حِکَم و علوم الهی را القا میکند. فرمود هیچ بشری نمیتواند کلام الهی را دریافت کند، مگر از این سه راه!این نفی به عجز بشر بر میگردد، نه به قدرت ذات اقدس الهی. نفرمود:«وَ مَا کَانَلِلّٰهِأن یُکَلّم بشراً الّا کَذا»، بلکه فرمود: وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ؛هیچ بشری نمیتواند کلام الهی را دریافت کند، مگر از این سه راه! پس قدرت الهی میتواند أنحاء و اقسام دیگری داشته باشد که ما گاهی بعضیها را میدانیم و گاهیبعضیها را نمیدانیم،امّا بشر بیش از این سه راه ندارد که با خدای سبحان تماس بگیرد.
ص: 191
مطلب بعدی آن است، کاری که از خدا صادر یا ظاهر میشود، دو قسم است: یا اوّلین کار است؛ مثل «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نَبِیِّنا» (1)که ائمه فرمودند،این صادر اوّل یا ظاهر اوّل است، اینجا دیگر واسطهای در کار نیست. اگر شیئی که صادر یا ظاهر از ذات اقدس الهی بود و «اوّلُ مَا صَدَر» یا «اوّلُ مَا ظَهَر» نبود، حتماً واسطه در کار هست؛ منتها گیرنده سه حال دارد: گاهی واسطه را «وَحْدهَا» میبیند، گاهی بدون واسطه میبیند و گاهیهم جمع بین واسطه و «ذی الواسطه» است. وحیای که به وسیله فرشته، مثل جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ)برای انبیا میآید یا مانند دستورهای دیگریمثل عزرائیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) که برای قبض روح میآید، در همه مراحل، کاری که اولین و آغازین کار خدای سبحان نیست، حتماً واسطه در کار هست؛ منتها این شخص یا جامع است که هم واسطه و «ذی الواسطه» را میبیند یا فانی در «ذی الواسطه» است که فقط او را میبیند یا آن قدرت را ندارد که جامع باشد یا به فنا رسیده باشد، فقط واسطه را میبیند. «علیٰ أیّ حال» کاری که مربوط به نقطه آغازین نیست، حتماً واسطه است؛ این فرشتهها و این مجاری امر واسطه هستند، پس آن بیننده سه حالت دارد.پرسش: آیا وحی تشریعی هم برای پیامبر تکوینی است؟پاسخ: کار خدا تکوین است و آنچه پیامبر تلقّی میکند شریعت است. ما یک «ارادةُ التَّشریع» داریم و یک ارادهٴ«تشریعیه»؛ این ارادهٴ «تشریعیه» در فقه و اصول مطرح است و «ارادةُ التَّشریع» در کلام مطرح است؛ اگر متعلق اراده فعل خدا بود، این کار اراده تکوینی میشود؛ خدا اراده کرده است که آسمان خلق کند، اراده کرده است که زمین خلق کند، اراده کرده است که قانونگذاری کند و اراده کرد شریعت جعل کند که متعلّق اراده فعل خداست و«ارادةُ التَّشریع» است، این «ارادةُ التَّشریع»یعنی اراده کرده است که قانونگذاری کند، دین را تنظیم کند و مانند آن. این تکوین است و فعل خداست؛ امّا اگر متعلق اراده فعل مکلّف باشد که در فقه و اصول مطرح است، مانند اینکه خدا اراده کرده است که شما نماز بخوانید، اراده کرده است که جامعه عادل باشد، اراده کردهجامعه عاقل باشد، یعنی اراده کرده است که جامعه این کار را انجام بدهد، این میشود ارادهٴ «تشریعیه»؛ لذا تخلّفپذیر و عصیانپذیر است، چون متعلّق اراده فعل اختیاری مکلّف است و فعل اختیاری مکلّف وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، (2)یا قبول است یا نکول و امّا اگر اراده کرد که قانونگذاری کند، آن دیگر اراده تکوینیّه است. پس یک وقت ارادهٴ خلقت آسمان و زمین است که تکوین است؛یک وقت اراده قانونگذاری و تشریع است که کار تکوین است؛یک وقت ارادهٴ«تشریعیه» است که ارادهٴ«تشریعیه» غیر از «ارادةُ التَّشریع» است،ارادهٴ «تشریعیه» به فعل مکلّف تعلّق میگیرد و امر اعتباری است که محور بحث فقه و اصول است.
ص: 192
پرسش: اراده که قابل تغییر نیست! مثل اینکه من نماز بخوانم یا نخوانم؟ پاسخ: بله اراده کرد که شما با اختیار خودتان نماز بخوانید، میخواهید بخوانید یا میخواهید نخوانید، چون اراده نکرده که خودش کاری را انجام بدهد، اراده کرده که شما آزادانه نماز بخوانید وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ او که اراده نکرده که شما مضطر و مجبورانه نماز بخوانید.پرسش: در قرآن به صورت مطلق دارد؟ پاسخ: بله، همین قرآن دارد:وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ،آنجایی که خود خدا اراده کرده است إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُکه دیگر تخلّفپذیر نیست. پس آن قسم اوّل و قسم دوّم که اراده به فعل خدا تعلّق گرفته است، تخلّفپذیر نیست؛ امّا قسم سوم که خدا اراده کرده است انسان آزادانه نماز بخواند، حالا یا میخواند یا نمیخواند! خدا که اراده نکرده انسان مضطراً و مجبوراً نماز بخواند، خدا اراده کرده است که انسان با میل خود نماز بخواند.
غرض این است که در«ارادةُ التَّشریع» متعلق اراده، فعل خداست؛ خدا اراده کرده که قانونگذاری کند و میکند،امّا ارادهٴ«تشریعیه» که در فقه و اصول مطرح است، این است که خدای سبحان اراده کرده است که انسان آزادانه ایمان بیاورد وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ،إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً. (1)ما اراده نکردیم که انسان «بالاضطرار» ایمان بیاورد تا جبر بشود، ما اراده کردیم که انسان با میل خود بهشت را انتخاب بکند؛اگر نشد «آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد». پس ـ «ارادةُ التَّکوین» ـ ارادهٴ تکوینیه گاهی به این است که خدای سبحان آسمان یا زمین خلق کند که متعلّق اراده فعل خداست و گاهی اراده میکند که قانونگذاری کند،البته باز متعلّق اراده فعل خداست که«ارادةُ التَّشریع» و «ارادة التقنین» است؛ این دو قسم تخلّفپذیر نیست و این دو قسم در فقه و اصول مطرح نیستند، اینها در فلسفه و کلام مطرح هستند، قسم سوم ارادهٴ«تشریعیّه» است؛یعنی خدا اراده کرده که بشر مختاراً ایمان بیاورد، نه مضطرّاً و مجبوراً. فرمود: إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراًو همچنینلاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ؛ (2)ولییک طرف آن بهشت است و یک طرف آن جهنّم، من امر کردم به ارادهٴ«تشریعیه» که شما با اراده و اختیار خود ایمان بیاورید.وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ؛فرمود بشر غیر از این سه راه نمیتواند کلام الهی را درک کند، نه اینکه ذات اقدس الهی محصور است، بشر همین سه راه را دارد. اگر آن نقطه آغازین بود یا خودش به آن نقطه آغازین راه پیدا کرد،«بلاواسطه» این کلام الهی را درک میکند؛ مثل وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که آن حالت را داشت. این حدیث نورانی را که مرحوم ابن بابویه(رضوان الله علیه) در توحید گفتند ـ چند بار همینجا مطرح شد و گاهی هم خود حدیث شریف از روی کتاب مرحوم صدوق همینجا خوانده شد ـ که زراره به امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ)عرض میکند اینکه نقل کردند وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) گاهی به هنگام تلقی وحی حالتی به ایشان دست میداد، غشیهایـ یعنیمدهوشی، نه بیهوشیـ به ایشان دست میداد، این چه بود؟ حضرت فرمود:«ذَاکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَحَدٌ ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ لَهُ»؛آن وقتی که ذات اقدس الهی«بلاواسطه» تجلّی کرده و هیچ فرشتهای چیزی نبود، آن وقت این حالت به حضرت دست میداد؛ آن وقت خود وجود حضرت امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) در همان حال «وَ أَقْبَلَ بِتَخَشُّع»؛ (3)خود آن حضرت هم یک حالت خاصی به ایشان دست داد. ابوبصیر به وجود مبارک امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) عرض میکند که آیا خدا را میشود در قیامت دید؟ حضرت یک مقدار تأمّل کرد و فرمود مگر الآن نمیبینید؟ به ابی بصیر کور میگوید، چون ابو بصیر که چشم نداشت! به حضرت عرض کرد که آیا میشود خدا را در قیامت ببینم؟ حضرت یک مقدار تأمّل کرد و فرمود مگر الآن خدا را نمیبینی؟ عرض کرد من مُجازم این حدیث را نقل کنم؟ فرمود نه! برای توده مردم اگر نقل کنی، آنها گرفتار تجسیم میشوند. مرحوم ابن بابویه قمی این را در همان توحید (4)نقل کرد، در پایان این بحث رؤیت دارد که «اخبار رؤیة الله» که نقل شده است «عندی صحیحة» (5)و من مبادا برای اینکه یک عده داعیه داشته باشند ـمعاذ الله ـ گمراه شوند یا ادعا داشته باشند آن روایات را نقل نکردم؛آن را هم حضرت به ابوبصیر اجازه نداد که شما مثلاً این را بالای منبر روضهخوانی برای هر کسی نقل کنید، برای اینکه آنها مشکل پیدا میکنند و خیال میکنند که خدا را ـ معاذ الله ـ در قیامت با چشم ظاهری میشود دید. خدا «مستحیل الرؤیة» است، چه در دنیا چه در برزخ و چه در قیامت، همچنین چه در «یقظه» وچه در «بیداری». آنچه دیده میشود، حقایق اوستکه با حقایق ایمان قلبی میشود آن را مشاهده کرد. این سه قسم را وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ادراک میکرد و امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) هم این را خوب تبیین کرده است. اگر موجودی آن قدرت را داشت که به صدور اوّل یا ظهور اوّل بار یابد،او«بلاواسطه» کلام الهی را درک میکند که وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) اینطوری بود که «ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ لَهُ» و اگر چنین نبود، حتماً «مع الواسطه» است؛ منتها «مع الواسطه» نظیر وساطتهای عادی نیست که انسان نامهای را به کسی بدهد و بگوید که این نامه را به فلانکس برسان یا وحی یا کلام یا پیامی را به کسی بدهد و بگوید که این پیام را به کسی برسان، این مثل آن نهر آبی است که همراه با این آبهای ضعیف خود آن اصل که عامل حیات است، هست! اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ انقطاعی در کار باشد؛مثلاً به جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) بفرماید که تو این پیام ما را به خدا برسان که رابطه «الله» با پیغمبر قطع شده باشد، رابطه «الله» با جبرئیل باشد و رابطه جبرئیل با «الله»؛ لذا جبرئیل وقتی که نازل میشود، نمیگوید خدا چنین گفت، میگوید:یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ، (6)نمیگوید که «قَالَ الله یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ»! خیلی فرق است! معنایأَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً، نظیر ارسال پیام و پیک برای ماها نیست. ما اگر خواستیم «مع الواسطه» حرفی را به دیگری برسانیم، به این «زید» میگوییم این حرف ما را به «عمرو» برسان، این «زید» میرود نزد«عمرو» و میگوید که فلانی چنین گفت، این شیوهٴ کار ماست؛ امّا ذات اقدس الهیبدون «تجافی» در مقام ذات خودش هست، فیض او با جبرئیل هست، قبل از جبرئیل هست، بعد از جبرئیل هست، بین خود و جبرئیل هست، بین جبرئیل و پیغمبر هست، با پیغمبر هست، در همه مسیر این وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ (7)هست؛ لذا وقتی جبرئیل خدمت پیغمبر میآید، دیگر نمیگوید «قَالَ الله یَا أَیُّهَا النَّبِیُّبَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ»، جبرئیل میشود «لسان الله» که در«قُرب فرائض» (8)چنین چیزی هست. در «قُرب نوافل» (9)در روایات ما و همچنین در روایات اهل سنّت به طریقهای معتبر موثق و حَسَن و مانند آن نقل شده است؛یعنی هم مرحوم کلینی از ما نقل کرده است هم محدّثان اهل سنّت نقل کردهاند که در «قُرب نوافل» انسان به جایی میرسد که ذات اقدس الهی «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا» و مانند آن. آنگاه در «قُرب فرائض» گرچه به این صورت روایتی نیست، آن کسی که مقرّب الهی است او میشود «لسان الله»، مثل همان روایاتی که مرحوم صدوق در توحید درباره وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ)نقل کرده است که او «عَیْنُ اللَّه» هست،«یَدُ اللَّه»و«لِسَانُهُ الصَّادِق» است، (10)آن وقت این جبرئیل میشود «لسان الله» و این جبرئیل نمیگوید:«قَالَ الله یَا أَیُّهَا النَّبِیُّبَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ»،بلکه میگوید:یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ. (11)پیامرسان نمیتواند از خود سخن بگوید، پیامرسان باید بگوید خدا چنین گفته است که تو این کار را بکن؛ ولیدر قرآن در مورد جبرئیل چنین حرفهایی نیست که جبرئیل به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) بگوید که خدا فرموده است: «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا»؛ خدا فرموده است:«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ»؛ خدا فرموده است:«یَا أَیُّهَا النَّاسُ»، اینطور نیست. این کلام جبرئیل «کلام الله» است که از لسان جبرئیل ظهور کرده است، این میشود سخنگوی«الله». این حدیث «قُرب نوافل» اگر مشابه آن در «قُرب فرائض» بود، مسئله روشنتر بود.
ص: 193
1) انسان/سوره76، آیه3.
2) بقره/سوره2، آیه256.
3) التوحید، الشیخ الصدوق، ص115.
4) التوحید، الشیخ الصدوق، ص117.
5) التوحید، الشیخ الصدوق، ص119.
6) انفال/سوره8، آیه64.
7) حدید/سوره57، آیه4.
8) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج75، ص155.
9) الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص352، ط اسلامی.
10) التوحید، الشیخ الصدوق، ص164 و 165.
11) مائده/سوره5، آیه37.
وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) وقتی که درِ قلعه خیبر را کَند، فرمود:«مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیْبَر» را «بِقُوَّةٍ جَسَدِیَّةٍ وَ لَا حَرَکَةٍ غِذَائِیَّةٍ لَکِنِّی أُیِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکُوتِیَّة»؛ (1)من به وسیله نیروی بازو این را نکَندهام، من با قوّهٴ ملکوتی این کار را کردم. اگر «قُرب فرائض» خوب روشن شود، مشخص خواهد شد که جبرئیل که حرف میزند «لسان الله» است،یک؛ در مقام فعلاست نه در مقام ذات، دو؛نه در مقام صفت ذات، سه؛ مقام فعل مقام امکان است، چهار؛ دیگر نمیگوید «قال الله»، میگوید: «یَا أَیُّهَا النَّبِیّ»، این «یَا أَیُّهَا النَّبِیّ» «کلامُ الله» است، او نقل «کلامُ الله» نمیکند، بلکه این «کلامُ الله» است که از دهان جبرئیل صادر شده است؛ جبرئیل از خود سخن نمیگوید، میشود ابزار فعل خدا که فعل خدا از این دهان ظهور کرده است؛ غیر از وساطتهایی است که ما داریم، پیکی میفرستیم و میگوییم فلانکس چنین گفته است؛ لذا فرمود: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ، در همه موارد این «مَقسَم» محفوظ است، خدا سخن میگوید و مَجاز هم در کار نیست. در قِسم اوّل مکلِّم خداست، در قسم دوم و سوم هم مکلِّم خداست؛ آنجا که واسطهای در کار نیست، مکلِّم و متکلّم خداست؛ آنجا که مِن وَرَاءِ حِجَابٍ است، حجاب حرف نمیزند، خدا از چهره این شجر حرف میزند:موسی نیست که دعوی اناالحق شنود ٭٭٭ ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست او دائماً میگوید «أنا الله»، منتها یک موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) میطلبد که این صدا را بشنود. اینطور نیست که درخت حرف زده، ذات اقدس الهی حرف زده؛ منتها موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) از ناحیه درخت دارد میشنود. آنجایی هم که أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ باز وحی است، أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَاین رسول بِإِذْنِهِ؛یعنی «یتکلّم بإذنه»؛یعنی میشود «لسان الله» و وقتی «لسان الله» شد، فاصله هم محفوظ است و بحث هم در مقام ذات نیست، بحث در مقام صفات ذات که عین ذات است نیست،چون این دو منطقه، منطقهٴ ممنوعه است، بحث در مقام فعل است که مقام امکان است و خارج ذات که براساسوَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْجبرئیل میشود «لسان الله»، وقتی جبرئیل شد «لسان الله» خدا به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ،یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ صریحاً دارد خطاب میکند و آن پیامبر هم کلام را مستقیماً میشنود و به ما هم القا میکند. مسئله مِن وَرَاءِ حِجَابٍ کاری به «مَنام» و خواب ندارد، در خود خواب هم همین سه حالت ممکن است پیدا بشود؛یعنی در خود خواب ممکن است آن کسی که خواب میبیند و حالت «مَنامیه» به او دست داد، ذات اقدس الهی در عالَم «مَنام»بدون واسطه با او سخن بگوید یا مِن وَرَاءِ حِجَابٍ سخن بگوید یا به وسیله پیکی با او سخن بگوید که او خواب میبیند فرشتهای آمده و چنین مطلبیرا دارد میگوید، اینطور نیست که «مَنام» مثل مِن وَرَاءِ حِجَابٍ باشد که در المیزان (2)و مانند آن آمده است، در خود «مَنام» همین سه حالت راه دارد.
ص: 194
فتحصّل، کلام «کلامُ الله» است،یک؛ متکلّم «الله» است، دو؛ در این مراحل سهگانه واسطهای در کار نیست که مثل کارهای ما کلام از متکلّم قطع شده باشد یا کتاب از آن کاتب قطع شده باشد؛ ما وقتی به «زید» پیام میدهیم میگوییم که این پیام ما را به «عمرو» برسان، ما با«زید» ارتباط داریم، دیگر از «عمرو» منقطع هستیم، آن وقت این «زید» پیام ما را به «عمرو» میرساند و میگوید فلانی چنین گفته است؛ ولی در مسئله وحی اینچنین نیست که جبرئیل به پیغمبر(سلام الله علیهما) بفرماید خدا چنین گفته است، بلکه در همانجا که جبرئیل حرف میزند، «کلام الله» است و متکلّم «الله» است، منتها با زبان جبرئیل؛ نظیر «قُرب نوافل» که خدا گاهی«لسان» انسان میشود «لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ»، اینجا «قُرب فرائض» است که جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) میشود «لسان الله»، چه اینکه وجود مبارک حضرت امیر شده «یَدُ اللَّه»شده «عَیْنُ اللَّه»و این سه حالت هم در «مَنام» هست و هم در «یقظه»، اینطور نیست که حالت مَنامی نظیر مِن وَرَاءِ حِجَابٍ باشد.فرمود: وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً؛یعنی بلاواسطه،أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍنه اینکه آن حجاب سخن میگوید، این مِن وَرَاءِ حِجَابٍدر قضیهٴ وجود مبارک موسای کلیم آنطوری که در سوره مبارکه «قصص» آیه 29 و سی آمده است، آنطور نیست که درخت سخن گفته باشد:فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الأجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً؛ از ناحیه کوه «طور» آتشی را دید،قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً؛ به اهل خودفرمود که شما صبر کنید، من آتشی میبینم لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ؛آنجا بالاخره کسی هست،یا از آنها راه را میپرسم و مسائل را باخبر میشویم أَوْجَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ؛یا یک مقدار آتش میآورم که شما از سرما نجات پیدا کنید: لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ؛ (1)گرم شوید:فَلَمَّا أَتَاهَا به طرف نار آمده است:نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ،شَاطِئِیعنی جانب، الأیْمَنِ صفت شَاطِئِ است؛یعنی صفت جانب است که در بحث گذشته بیان شد که ما وادی«إیمن» نداریم، بلکه جانب «إیمن» داریم، «إیمن»یعنی طرف راست.شَاطِئِ؛یعنی جانب،جانب راست کوه «طور»، نه اینکه وادی به نام وادیِ«إیمن» داشته باشیم، جانبِ «إیمنِ» وادی. مِن شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ که این الأیْمَنِصفت شَاطِئِ است و شَاطِئِهم یعنی جانب. مِن شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ؛از این شجره شنید:أَن یَامُوسَی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ. (2)حالا میبینید اگر «شجره» سخن بگوید یا جبرئیل سخن بگوید که نمیگوید «إِنِّی أَنَا اللَّهُ»،میگوید خدا میگوید که إِنِّی أَنَا اللَّهُ، امّا جبرئیل نگفت که «قَالَ الله لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا»، جبرئیل میگوید: لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا، (3)معلوم میشود کهگوینده جبرئیل نیست، گوینده دیگری است؛ منتها لسان، لسان جبرئیل است، وگرنه لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا نه گفتار جبرئیل میتواند باشد و نه بدون قول، او هم که نگفته «قَالَ الله لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا»، میگوید: لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا، معلوم میشود کلام، «کلام الله» است که «مَقسَم» محفوظ است مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ متکلّم ومکلِّم «الله» است، آنجا هم وَ کَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً؛ (4)منتها موسای کلیم مِن وَرَاءِ حِجَابٍ تلقی میکند، نه اینکه ازوَرَاءِ حِجَابٍیا از «شجر» سخن بگوید،سخنگو خود خدای سبحان است، منتها موسیٰ(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِ) از نظر محدودیت از این درخت میشنود یا گاهی انسان از زبان جبرئیل میشنود؛ آنچه در سوره مبارکه «قصص» آمده است از همین قبیل است.
ص: 195
درباره آنجا که پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) بلاواسطه درک میکند نظیر آیه شش سوره مبارکه «نمل» است که فرمود: وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ؛ (1)قرآن را گاهی شما ـ لَدُنْ خدا که میشود علم لدُنّیـ از لَدُنْ القا و تلقی میکنید، از طرفی ما گفتیم:إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (2)و از طرفی هم وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ، آنجا دیگر جبرئیل و امثال اینها کسی واسطه نیست، این همان وحی«بلاواسطه» است که قرآن کریم گاهی میفرماید ما جبرئیل را فرستادیم و گاهی میفرماید: وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍکه «لدُن» هم در عربی قویتر و غنیتر از «عِند» هست. ما در فارسی آن فرهنگ غنی و قوی را نداریم که بین اینها فرق بگذاریم؛ مثلاً در مورد کتابی، اگر کسی از ما سؤال کرد که این کتاب را شما دارید و نزد شماست یا نه؟ ما میگوییم بله پیش ماست، نزد ماست، امّا این نزد ماست یا پیش ماست،یعنی نه در دست ماست، چون کسیکه در کتابخانه او هم این کتاب باشد، میگوید این نزد ما هست؛ امّا در عربی اگر گفتند این کتاب «عندی»، با اینکه بگوید «لدیَّ» فرق است؛ اگر گفتند «عندی» شاید مطلق باشد یا خصوص دور باشد، امّا اگر گفتم «لدیٰ»،یعنی دست من است. «لدیٰ» در عربی قویتر و غنیتر از «عِند» است،این میشود «علم لَدُنّی»!«علم لَدُنّی» آن است که انسان برود بالا و از نزد خدا«بلاواسطه»چیزی را یاد بگیرد.«علم لُدنّی» در قبال فلسفه و فقه و تفسیر و اصول و علوم دیگر نیست که ما علمی داشته باشیم به نامِ«علم لَدُنّی»، بلکه همه علوم ریشه اصلی آننزد خداست، اگر این علم را آدم از آن نزد خدا و از ریشه اصلییاد بگیرد، میشود «علم لَدُنّی». قرآن را یک وقت انسان از مفسّر یاد میگیرد،یک وقت از معصوم یاد میگیرد ویک وقت خود معصوم از «الله»یاد میگیرد، فرمود:وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ که این علم شما میشود «علم لَدُنّی»؛یعنی دیگر هیچ واسطهای نیست که غنیتر و قویتر از «عِند» است.
ص: 196
موضوع: تفسیر آیات 49 تا 53 سوره شوری
لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ (٤۹أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (۵۰)وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُإِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ(۵۱)وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (۵۲)صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (۵۳)) بعد از بیان اینکه «مُلکِ» آسمان و زمین در اختیار خداست، فرمود هر چه را که بخواهد و طبق مشیّئت او حکیمانه است میآفریند و هر چه را بخواهد به افراد هِبه میکند. مستحضرید که«إنَّ اللهَ إِذَا أَرَادَ أَمْرًا هَیَّأَ أَسْبَابَهُ»؛ (1)ذات اقدس الهی اگر بخواهد چیزی را بیافریند، علل و اسباب آن را هم فراهم میکند؛ اگر آن شیء ظاهر یا صادر اوّل بود که علت آن«بلاواسطه» خود حضرت است و اگر صوادر ثانی و ثالث و رابع و امثال آنها بودند، علل و اسباب آنها را قبلاً فراهم میکند، بعد آن مسبّبات را به دنبال اسباب میآفریند؛ لذا میشود «مسبّب الاسباب»،پس هیچ چیزی بیسبب در عالَم خلق نمیشود!
بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در نهجالبلاغه و همچنین بیان نورانی امام رضا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در کتابتوحید (2)مرحوم صدوق این است که «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُول»؛یعنی هر چیزی که هستی او عین ذات او نیستحتماً علت دارد، چون تصادف که «مُستحیل» است و اگر چیزی که هستی او عین ذات او نیست، بخواهد خود بهخود موجود شود، این جمع بین «نقیضین» است؛ لذا هر چه که هستی او عین ذات او نیست، الّا و لابد علت دارد:«کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُول»،بنابراین«إِذَا أَرَادَ أَمْرًا هَیَّأَ أَسْبَابَهُ»؛ اگر بخواهد به کسی پسر عطا کند، علل و اسباب آن را فراهم میکند، حالا یا غذایخاصی است که پدر و مادر مصرف میکنند یا اعمال خاصی است که پدر و مادر انجام میدهند، به هر حال وسایل طبّی و طبیعیآن را ذات اقدس الهی فراهم میکند، اینطور نیست که بدون سبب، خدای سبحان به کسی فرزند بدهد یا بدون عامل طبیعی به کسی پسر بدهد یا دختر عطا کند، حتماً علل و اسبابش را فراهم میکند؛ فکر افراد را هم هدایت و راهنمایی میکند که چه کاری انجام دهند و چه غذاییرا میل کنند. خیلی از موارد است که انسان نمیداند که به چه جهت به این سَمت گرایش پیدا کرده استیا این غذا نصیب او شده است،او نمیداند؛ ولی«إنَّ اللهَ إِذَا أَرَادَ أَمْرًا هَیَّأَ أَسْبَابَهُ». درباره عقیم بودن هم هیچکس نمیداند که مصلحت الهی در عُقم اوست؛ لذا انسان تا زنده است، درخواست فرزند صالح میکند؛ اگر ببیند که یک بچه و فرزند خوبی در جامعه پیدا شد، او هم رغبت پیدا میکند که فرزند خوب داشته باشد. زکریا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) وقتی مریم(عَلَیْها السَّلَام) را دید، از آن به بعد هُنالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ؛ (3)یعنی ای کاش من هم چنین فرزندی میداشتم! وقتی دید که کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً؛ (4)هر وقت وارد بر مریم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) میشود، غذای بهشتیروبهروی او حاضر است، از آن به بعد رغبت پیدا کرد که فرزند داشته باشد:هُنالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ و هرگز هم ناامید نبود!بعد عرض کرد که محکمترین عضو بدن انسان استخوان اوست (5)و استخوان من پوسیده، وهن وسُست شد، (6)دیگر از بدن من کاری ساخته نیست، همسر من که پیر است و آن وقتی هم که جوان بود نازا بود:وَ کَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً. (7)آن بخشی که دارد وَ امْرَأَتِی عَاقِرٌ، (8)این نمیفهماند آن وقت که جوان بود عاقر بود، امّا آیه دیگر که دارد:وَ کَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً؛یعنی آن وقتی که جوان بود و دوران زایمان او بود، نازا بود؛ ولی«حکم آنچهتو فرمایی»، من از او فرزند صالح میخواهم:فَهَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ، (9)غرض این است که بعد از این، ذات اقدس الهی به او فرزند عطا کرد. اینطور نیست که انسان تصور کند که باید عقیم بماند؛ لذا انسان تا زنده است درخواست فرزند صالح برای او دعای خوبی است و ذات اقدس الهی اگر مصلحت بداند عطا میکند.وَ یَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً معنای آنچنین نیست که اگر کسی چند سال گرفتار ناباروری شد، بگوید که من باید عقیم باشم، اینطور نیست! درِ رحمت الهی برای همیشه باز است؛ البته خدا وقتی بخواهد وسایل آن را فراهم میکند،«کما تقدّم».پرسش: ممکن است عاقر بودنبه خاطر اعمال خود انسان باشد؟پاسخ: البته! ممکن است که خدا نخواهد این شخص فرزند داشته باشد و او را «منقطع النّسل» میکند؛ دعای وجود مبارک نوح هم همین طور بود که اینهالاَ یَلِدُوا إِلاّ فَاجِراً کَفَّاراً؛ (10)لذا گفتند برای اینکه در زمان طوفان بچهای در کار نباشد که بیگناه به حساب بیاید، سالیان متمادی اینها نازا بودند، دیگر کودکیبه دنیا نیامد، بعد طوفان آمد و به حیات همه خاتمه داد،پس این هم ممکن است.
ص: 198
1) لطایف الإشارات تفسیرالقشیری، القشیری، عبدالکریم، ج1، ص628.
2) التوحید، الشیخ الصدوق، ص35.
3) آل عمران/سوره3، آیه38.
4) آل عمران/سوره3، آیه37.
5) التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن المصطفوی، ج8، ص175.
6) مریم/سوره19، آیه4.
7) مریم/سوره19، آیه5 و 8.
8) آل عمران/سوره3، آیه40.
9) مریم/سوره19، آیه5 و 6.
10) نوح/سوره71، آیه27.
مطلب بعدی آن است که هر چه نشانهٴ قدرت الهی است، هم آیهٴ الهی است و هم مخلوق الهی و مانند آن است و هم کَلِمَةُ اللَّه (1)است؛ البته آیات فرق میکنند، بعضیاز آیات ضعیف و بعضی قوی هستند. در بیانات نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است که «مَا لِلَّهِ آیَةٌ أَکْبَرُ مِنِّی»؛ (2)خدای سبحان هیچ آیهای از من بزرگتر ندارد! البته اهل بیت(عَلَیْهِم السَّلَام) تفاضل در داخل آنها نیست، چون نور واحد میباشند (3)و بیرون آنها هم کسی نیست که از آنها بزرگتر باشد. این را مرحوم مجلسی(رِضْوَانُاللَّهِعَلَیْهِ) (4)و سایر محدّثان از وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) نقل کردند که فرمود: «مَا لِلَّهِ آیَةٌ أَکْبَرُ مِنِّی»؛برای خدا «آیت الله»یدر عالَم از من بزرگتر نیست و درست هم فرمود! اینها آیات و کلمات الهی هستند:«نَحنُکَلِمَاتِ الله التَّامَّات»، (5)«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی» (6)و مانند آن. پس آیت گاهی ضعیف است، گاهی متوسط است، گاهی قوی است و گاهی اقویٰ است، کلمات الهی هم همینطور است. درباره مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه)، خود مسیح شده «کَلِمَةُ الله» که إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ؛ (7)عیساست، روحالله است و مانند آن. هر چه که نشانهٴ قدرت الهی است، هم آیت الهی است و هم «کَلِمَةُ الله» است.«کَلِمَةُ الله»هم گاهی تکوینیو گاهیهم تدوینی است.آیات الهی که در خدمت آن هستیم،این کلمات تدوینی خداست؛ آسمان و زمین «مافیهما و ما بینهما» اینها آیات تکوینی ذات اقدس الهی هستند و کلمات تکوینی الهی هستند که اگر لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی؛ (8)ولو اینکه مُرکّبهایی از دریاها فراهم بشوند و به آن دریای اوّلیکمک کنند، اینها کلمات تکوینی الهی هستند؛ آیاتی که انسان قرائت میکند، کلمات تدوینی الهی میباشند و خدای سبحان با هر کسی، برابر مصلحتی که هست تکلّم دارد. درجات گوناگون تکلّم الهی، گاهی به درجات خود مطلب برمیگردد، گاهی به مخاطب برمیگردد و گاهی به دخالت هر دو. آن مطلب عقلی محض را که مربوط به جریان حقیقت عَرش و امثال آن است، حتماً باید «بلاواسطه» باشد، مگر اینکه مراحل تنزّل یافته آن را بخواهد تفهیم کند که آن «مع الواسطه» است. غرض آن است که این تعدّد و تفاوت مراتب، گاهی به تعدّد و تفاوت خود مطلب برمیگردد و گاهی به تعدّد و تفاوت مخاطب برمیگردد که خدای سبحان گاهی«بلاواسطه»، گاهیمِن وَرَاءِ حِجَابٍو گاهی با ارسال رسول تکلّم دارد. همین سه مطلب درباره فرشتهها هم هست؛ منتها چون محلّ ابتلا انسان بودند و سوره مبارکهٴ «شوریٰ» با وحی انسانی شروع شد و پایان آن هم مربوط به وحیای است که خدای سبحان به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)خطاب میکند، لذا درباره انسان سخن گفته شد که فرمود: وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ؛درباره فرشتهها هم همینطور است، بعضی از وحیها را ممکن است فرشته «بلاواسطه» درک کند، بعضیمِن وَرَاءِ حِجَابٍدرک کند و در بعضی فرشتهای را رسول فرشته دیگر قرار بدهد، چون مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ؛ (9)بعضی از فرشتهها «مُطاع» و بعضی «مُطیع» هستند،پس درجاتی دارند. گاهی میبینید ذات اقدس الهی«توفّی» را به عزرائیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) نسبت میدهد که فرمود:یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (10)که حضرت عزرائیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است و گاهی همین «توفّی» را به زیر مجموعه عزرائیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) نسبت میدهد کهفرمود:تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا، (11)این رُسُلُنَا زیر مجموعه حضرت عزرائیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هستند؛ مثل اینکه خیلی از فرشتگانی که مأمور رساندن علم میباشند، زیر مجموع جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه)و همچنین اسرافیل و میکائیل هستند. پس گاهی ممکن است خدای سبحان با فرشتهای«بلاواسطه» سخن بگوید، گاهی هم مِن وَرَاءِ حِجَابٍ سخن بگوید و گاهی هم با یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ.
ص: 199
1) توبه/سوره9، آیه40.
2) بصائر الدرجات، محمدبن الحسن الصفار، ج1، ص77.
3) کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم النعمانی، ص93.
4) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج23، ص206.
5) تفسیر القرآن الکریم، الملاصدرا، ج2، ص403.
6) الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص144، ط اسلامی.
7) آل عمران/سوره3، آیه45.
8) کهف/سوره18، آیه109.
9) تکویر/سوره81، آیه21.
10) سجده/سوره32، آیه11.
11) انعام/سوره6، آیه61.
مطلب بعدی آن است اینکه گفتند وحی مخفی است و سریع است، نه یعنی لفظ سریعاً میگذرد، بلکه فهم سریعاً پدید میآید! نه اینکه آن تُندحرف زدن را وحی بگویند. وحی طوری است که آمدن آن همان وفهمیدن آن همان! دقیقترین و مشکلترین مطلب را انسان به آسانترین وجه و سریعترین وجه میفهمد؛ لذا قرآن کریم بین «ثِقل» و «یُسر» جمع کرده است. فرمود این حرفها حرفهای وزین و سنگین است، اما آسان است! ما یک سنگین داریم در برابر سبک و خفیف، یک آسان داریم در برابر دشوار؛ این چهار امر، دو به دو روبهروی هم هستند. فرمود: إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً؛ (1)این حرف وَزین است، محتوا دارد، حرف سبکی نیست که بشود «یَسْتَخِفّونَّکَ».این سنگین است؛یعنی وزین و با محتواست، سبک نیست؛ امّا همین سنگین آسان است و سخت نیست وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ، (2)بین «یُسر» و «ثِقل»را جمع کرده است؛ فرمود سنگین هست، ولی آسان است! سبک نیست، بیمغز نیست و سخت نیست، چرا آسان است؟ چون فطرتپذیر است، دلپذیر است و مطابق با فطرت است؛ ما طبق ساختار انسان با او حرف میزنیم وطبق آنچه با انسانیت او هماهنگ است، با او حرف میزنیم. انسان، انسان است، او که برتر از فرشته است و او که پایینتر از خودش نیست! انسانی که دارای فطرت است و دارای قدرت درک عمیق است، این مطالبِ وزین را درک میکند و چون فطرتپذیر است آسان است. پس سنگین هست و سبکمغز نیست،یک؛ آسان هست و سخت نیست، دو:لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ. اینکه در حقیقت وحی گفته شد با سرعت انجام میگیرد، نه یعنی زود این کلمات را القا میکنند، بلکه زود فهمیده میشود؛ سنگینترین و وزینترین مطلب، به اسرع وجه درک میشود.
ص: 200
مطلب بعدی آن است که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول کافی نقل کرده است، از معصوم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) سؤال کردند که پیغمبر(صَلَّیاللهُعَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) از کجا میفهمد که این چه که به او شده القا شده وحیو نبأ الهی است؟ درباره امام هم سؤال کردند که شما از کجا میفهمید که امام شدید؟ دو باب است، دو مسئله است و دو جواب که کاملاً از هم جدا هستند؛ امّا درباره اوّل که پیغمبر از کجا میفهمد؟ حضرت فرمود: «یُوَفَّقُ لِذَلِک»؛ (1)موفق میشود که خوب تشخص بدهد. این یک جواب اجمالی بود، اگر آن سائل قدری دقیقتر سؤال میکرد و عرض میکرد «زِدْنِی بَیَاناً»، حضرت توضیح بیشتری میداد؛ ولی قرآن عهدهدار تبیین این قسمت است، فرمود دو قسم عالَم داریم: عالَمِ مخلوط و عالَمِ خالص.در دنیا، حق آن با باطل مخلوط است؛یعنی جایی است که بَدلسازی در آن ممکن است، برای اینکه بشر باید امتحان بشود! اگر بدلسازی و جعلسازی در عالم طبیعت راه نمیداشت، بشر امتحان نمیشد. عالَمِ خالص، عالمَی است که در آنجا بَدلسازی و جعلسازی و امثال آنها نیست،عالمَی است یکدست، آن عالَم یکدست که أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ، (2)آنجا افرادِیکدست راه پیدا میکنند؛یعنی بارها باید بکوشند تا بشوند مُخلص و در بین مخلِصین خدای سبحان یک عدّه را انتخاب میکند.«مجتبیٰ»؛یعنی«جبایه» و برچینشده، در طَبَق میوه وقتی که دهها میوه در آن هست، انسان سعی میکند که آن سالمتر و درشتتر را بَرچین کند.«مجتبیٰ» و«جبایه»یعنی بَرچینشده و«مصطفیٰ» هم یعنی برگزیده، در بین انسانهای سالم، خدا یک عدّه را بَرچین میکند ویک عدّه رابرمیگزیند که در بین مُخلِصین افرادی به نام مُخلَص پیدا میشوند که «إسْتَخْلَصَهُمُ اللهُ لِنَفْسِه»؛ این افراد مُخلَص در یک فضای از هستی زندگی میکنند که آنجا هیچ باطلی نیست، برای اینکه منشأ بطلان، وَهم، خیال، نیرنگ و فریب شیطان است، شیطان هم نظیر فرشتههای مجرّد نیست که به بارگاه مُخلَصین راه داشته باشد،او حدّ محدودی دارد؛ بازیهای او، مکّاریهای او، بدلسازیهای او، شیطنت و «تَسویل» او همه محدود است، این اعمال او تا یک مرز خاصی است؛ اینکه گفت من نسبت به مُخلَصین کاری نمیکنم، نه برای اینکه نسبت به آنها احترام میکنم؛یعنی نمیتوانم کار بکنم! برای اینکه ابزار من بَدَلی است، آنجا که جای بَدَلی نیست، بَدَلی خریدار ندارد و آنها میفهمند.
ص: 201
اگر ما وارد کتابخانهایشویمـ بارها این مثال زده شد ـ که میلیونها کتاب دارد و همه هم قرآن است،ما هر کتابی را از نزدیک یا دور ببینیم یقین داریم که آن قرآن است، چون در اینجا غیر از قرآن کتاب دیگری نیست؛ امّا اگر در کتابخانهای هم قرآن باشد و هم کتابهای دیگر، ما اگر از دور کتابیرا ببینیم شک میکنیم، نمیدانیم قرآن هست یا غیر قرآن است؛ در آن نشئه هم غیر از حق چیز دیگری نیست؛ لذا هر چه آنها میبینند حق است، برای اینکه آنجا شیطان راه ندارد! وسوسه و مَکر و فریب و بَدلسازی و جعلسازی راه ندارد، آنجا حق محض است؛ لذا در فضای مُخلَص راه برای شیطنت نیست،چون آنچه ابزار کار شیطان است را مُخلَصین زیر پا گذاشتند و آنچه را آنها میطلبند، شیاطین نمیفهمند، حدّاکثر تجرّد شیطان مادون حدّ مُخلَصین است؛ لذا آنجا اصلاً راه نیست! در مدرسهٴوَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ (1)آنجا راه برای بَدلی نیست که حالا شیطان در آنجا حضور داشته باشد، شیطان در عالَم مثال و در بهشت و آنجا که سخن از درخت و امثال آن است حضور پیدا میکند:هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لَّا یَبْلَی، (2)امّا آنجا که سخن از «شَجَر» و «حَجَر» و «مَدَر» و در و دیوار و آسمان و زمین نیست، آنجا که سخن از عقل محض است، شیطان راه ندارد تا در مدرسه وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ راه پیدا کند، یادر مدرسهٴیَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (3)راه پیدا کند،یا در آن مرحله سؤال و جواب فرشتهها با ذات اقدس الهی راه پیدا کند، این است که شیطان اعتراف کرد به عَجز خود و گفت من در حوزه مُخلَصین راه ندارم، نه اینکه نسبت به آنها احترام میکنم،بلکه نسبت به آنها مقدورم نیست.
ص: 202
وقتی انسان به مقام مُخلَصین رسید، جا برای شک نیست! اگر ما دو چیز داشته باشیم شک راه دارد، امّا اگر یک چیز داشته باشیم، مثلاً فقط «الف» باشد، شک فرض ندارد! شک برای جایی است که دو چیز باشد و انسان نداند این را که میبیند اوّلی است یا دوّمی، امّا اگر ما یک چیز بیشتر نداشتیم شک فرض ندارد. در حوزه اخلاص شک فرض ندارد، چون در آنجا جز حق چیز دیگر نیست، هر چه میشنوند حق است، هر چه میبینند حق است، هر چه میبویند حق است، هر چه میگویند حق است، این حق محض است و این حوزه مُخلَصین است که نصیب هر کسی نخواهد بود. پرسش: آیا پیامبر(صَلَّیاللهُعَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) در دریافت وحی مختار است؟پاسخ: بله، مختار است؛ ذات اقدس الهی به او اختیار داد، او هم عقل و درایت دارد و این را درک میکند. جبری در کار نیست؛ ولی معصومانه این فضیلت را هر عاقلی میپذیرد، مخصوصاً اینها! اینها که عقل کُلّ و صادر نخستین (1)هستند، حق را خوب تشخیص میدهند و این حق را در قبال باطلی که در نشئهٴ طبیعت است ـ نه نشئهٴ بالا ـ تشخیص میدهند و کاملاً به استقبال وحی میروند.بنابراین سرعتی که گفته شد، سرعت در لفظ نیست و این «تَثلیث»هم درباره انسان راه دارد و هم درباره فرشتهها؛ منتها چون فرشتهها محل بحث نبودند، فرمود: وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ و در مرحله مُخلَصین جا برای شیطان نیست؛ لذا اینها یقیناً وحی را تشخیص میدهند و میپذیرند.
امّا درباره امام(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) سؤال کردند که شما از کجا میفهمید؟ امام شدید. فرمودند ما ذلّتیرا در خود احساس میکنیم، معلوم میشود که به مقامی رسیدیم. (2)بیان نورانی امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) ـ در صحیفه سجادیهـ در دعای عرفه این است: خدایا! از من پَستتر اَحدی در عالَم نیست:«وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُّ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا»، (3)چه میشود آن وقت؟! معلوم میشود به مقامی رسیدند، چون وقتی انسان به مقامی رسید، معلوم میشود که هیچ چیزی از خودش ندارد! فرمودند ما آن وقتی که احساس ذلّتی پیشگاه ذات اقدس الهی داشته باشیم و بفهمیم که ذلیل هستیم، آن وقت معلوم میشود که به مقامی رسیدیم؛ این نشانه آن است که هیچگاه انسان با حجابِ خودبینی به جایی نمیرسد،این را مستحضرید که اتلاف عمر حقیقت شرعیه نمیخواهد؛یعنی ما منتظر باشیم آیهای نازل شود که «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» اینطور درس خواندن،اینطور عوامی حرف زدن و آنطور دنبال عوامها راه افتادن اتلاف عمر است،این نیست!یعنی حقیقت شرعیه داشته باشد که «یَا أَیُّهَا النَّاس» اینطور درس خواندن اتلاف عمر است، این چیز «بیّن الرّشد»ی است که چه چیزی اتلاف عمر است و چه چیزی اتلاف عمر نیست.خودمان میدانیم این عمریرا که دادیم، داریم چه میگیریم و برایچه کسی درس میخوانیم؟!چه کسی میخواهد دنبال ما راه بیفتد؟! به دنبال چه لقبی هستیم؟! این را خودمان کاملاً میفهمیم و مثل روز برای ما روشن است، اینطور نیست که حالا منتظر باشیم که برای ما شرح بدهند،یا آیه و روایتی بیاید که بگوید اتلاف عمر چیست! غرض این است همانطوری که اینجا چیز مشخصی است، آنجا هم جای مشخصی است!
ص: 203
مطلب بعدی آن است که وقت انسان به مقام اخلاص رسید، نه در بخش اندیشهٴ او شک هست و نه در بخش انگیزهٴ او تردید. وجود مبارک حضرت امیر را ببینید که چگونه سخن میگوید: «مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُه»، (1)این بیان نورانی حضرت در نهجالبلاغه است؛فرمود از آن وقتی که حق را به من نشان دادند ـ حالا چه درباره «الله»، چه درباره اسمای او، چه درباره اوصاف او، چه درباره اقوال او، چه درباره افعال او و چه درباره آثار او ـ من در حق اصلاً شک نکردم! از آن لحظهای که حق را به من نشان دادند:«مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُه»؛ در جبههها، در جنگها، ریختن کدام خون ونریختن کدام خون من اصلاً در حق شک ندارم! ما که حق را نفهمیدیم، حق را دیدیم! نفرمود «مَا عَلِمْتُهُ»، فرمود «مَا اُریدُهُ»؛ به ما نشان دادند! اگر درباره خلیل حق که گفته شد: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (2)درباره ولیّ حق هم همینطور است؛ فرمود به ما نشان دادند، وقتی به ما نشان دادند که ما شکی نکردیم.بنابراین اگر یک وقت کسی به این مقام رسید اهل شک نیست، چون شک فرع وجود دو چیز است؛یکی حق و دیگری باطل، جایی که حق محض است و باطل اصلاً راه ندارد، جا برای شک نیست.پرسش: اگر ملکوت را به حضرت ابراهیم(سَلَامُاللَّهِعَلَیْه) نشان دادند، برای این بود که درخواست سوال برای منع قبلی دارد؟ پاسخ: سؤال نکرد!
سؤال دو قسم است:یک سؤال استفهامی است و دیگری سؤال استعطایی است. سؤال استفهامی،مثلاً این یعنی چه؟مشکل را برای من حلّ کنید. سؤال استعطایی،یعنی این را به من بدهید. وجود مبارک ابراهیم خلیل بارها و قبلها قبل از اینکه رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی (3)را بفرماید، در برابر نمرود برهان قطعی اقامه کرد کهرَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَ یُمِیتُ، (4)برهان اقامه کرد و قرآن هم نقل کرد، او هیچ تردید نداشت که خدا «احیاء»و«اماته» میکند، امّا اینجا به خدا عرض کرد نشان بده! که من هم این کار را بکنم، نه تو چگونه این کار را میکنی؟! لذا خدا گفت این کار را بکن، این کار را بکن، مثل شاگردیکه از استاد خود سؤال میکند که من چگونه این مطلب را بفهمم؟ استاد میگوید اینطور بفهم، او هم این کار را میکند و او هم میگوید من فهمیدم.«خلیل من همه بتهای آزری بشکست»، او گفت خدایا من هم میخواهم مظهَر تو بشوم و مُردهها را زنده کنم، گفت این کار را بکن، این کار را بکن و مُردهها را زنده بکن، او هم کرد، آن کجا و این کجا؟!به هر تقدیر،وقتی که فرشتهها از ذات اقدس الهی چیزی میخواهند، ذات اقدس الهی این مراحل را برای اینها یکی پس از دیگریتأمین میکند؛ حالا آنجایی که «بلاواسطه» باشد،در هر حال درباره خود انسان حجاب هست، برای اینکه انسان محدودهای است که با خدای سبحان دارد سخن میگوید و این بیان نورانی «أَبِی إِبْرَاهِیم» امام کاظم از غُرَر روایات ماست که «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُور» (5)که مرحوم صدوق این را در کتابتوحید نقل کرد؛یعنی بین انسان و خدا، خود انسان حجاب است؛ وقتی که در محدودهٴ حجاب باشد، چگونه میتواند خدا را درک کند؟ حالا بر فرض به مقام فنا رسید، نه خود را دید و نه غیر خدا را دید، امّا به هر حال خودش وجود دارد! مقام فنا این نیست که این شخص نابود بشود، نابودی که کمال نیست! مقام فنا از برترین مقامات کمالی است. مقام فنا این است که نه خودش را میبیند و نه غیر خدا را میبیند، پس خودش هست! این را بزرگان اهل معرفت تبیین کردند، بعد در چهار قرن قبل نوبت به مرحوم صدرالمتألهین رسید که او در اسفار بیان کرد: انسانی که به مقام فنا رسید خودش را نمیبیند و غیر خدا را هم نمیبیند. اگر گفته شد:«رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» این میشود وحدت شهود ـ وحدت وجود چیز دیگری است ـ او نمیتواند بگوید که غیر از خدا چیزی دیگر نیست، او فقط غیر از خدا چیزی را نمییبند، آنچه مقدور این بزرگان است وحدت شهود است؛یعنی«رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند»، نه به جز خدا نیست! آنگاه وحدت شهود نصیب او میشود و خود را نمیبیند؛ خود را نمیبیند، ولی هست و فقط خدا را میبیند. حرف آن بزرگان این است که این پیغمبر یا امامی که به مقام فنا رسید،به هر حال هست و معدوم که نشد! او هست و به اندازه خودش خدا را درک میکند؛ لذا سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) وفاقاً با این عرفا و حکما، فرمود شناخت خدا آنطوری که او هست، مُستحیل است عقلاً، نه هیچ پیغمبری میتواند خدا را بشناسد، نه هیچ امامی، نه هیچ فلکی و نه هیچ مَلکی، ولو به مقام فنا هم برسند! ولی بالاخره این موجود هست و این موجود به اندازه خود خدا را میبیند، به اندازه خود او که شد، خدا که اندازه ندارد! پس به آن مقداری که تجلّی کرد و فیضی داد او را میبیند؛ لذا آن منطقه «بالقول المطلق»، منطقه ممنوعه است؛ نه اینکه حرمت تکلیفی دارد، حرمت تکلیفی ارشادی است، فرمود آنجا نروید که سرگردان و متحیّر میشوید؛ ولی آنجا راه باز نیست، برای هیچکس راه باز نیست!در هر حال این شخص که به مقام فنا رسید نابود نمیشود،یک؛ به اندازه خود چیز میفهمد، دو؛ خدا اندازه ندارد، سه؛ لذا اگر کسی صادر اول هم باشد و به معراج هم برسد، به اندازه خود خدا را میبیند، او همچنان موظف است بگوید:«مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک»، (6)چه اینکه گفتند.بنابراین ذات اقدس الهی منطقه ممنوعه است؛ صفات ذات که عین ذات است، آنجا هم منطقه ممنوعه است؛ ما هستیم و فیض او، ما هستیم و ظهور او، ما هستیم و تجلّی او، ما هستیمکه به اندازه دهان خودمان حرف میزنیم، ولو نبیّیا ولیّ! آنجا ممکن نیست!
ص: 204
حجاب هم دو قسم است:یا حجاب ظلمانی است یا حجاب نورانی. ما که سرانجام از حجابمان درنمیآییم! ما هستیم! منتها این را نمیبینیم، اگر ندیدیم بهتر خدا را درک میکنیم؛ ولی حجاب خدا، حجاب نورانی است؛یعنی اصلاً نمیشود او را نگاه کرد! وقتی نور او نامتناهی بود، کدام چشم، کدام عقل و کدام قلب است که میتواند نور نامتناهی را ببیند؟! لذا «وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم»، نه اینکه از نزدیک ذات اقدس الهی را ببیند، به هر تقدیر وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ.
ص: 206
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 53 سوره شوری
وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (۵۱ وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ وَ لکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (۵۲) صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (۵۳)) بعضی از اشکالها و سؤالها مربوط به آیه وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها؛ یعنی آیه چهل یا آیه وَ تَراهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْها خاشِعینَ مِنَ الذُّلِّ یعنی آیه 45 و مانند آن است که مباحث آن گذشت و اگر آیاتی مناسب این آیه بود، ممکن است که آن اشکالها و سؤالها مطرح شود.
مطلب بعدی آن است که در این بخش، مسئله کلام مطرح است و سرّ نامگذاری فنّ شریف کلام به علمِ کلام هم همین است که محور اصلی این فنّ، «کلام الله» بود، چون این فنّ در مورد کلام سخن میگفتند؛ مانند اینکه کلام خدا چیست؟ «حادث» است یا «قدیم» است؟ جریان کلام نفسی هم همینجا پیدا شد و ممکن است آنچه را که جناب فخر رازی (1)مبسوطاً مطرح کردند ـ انشاءالله ـ بازگو شود.
مطلب بعدی در مورد عنوان «تَبْشیر» است، چون این گزارش در «بَشَره» اثر میگذارد، گفتند «تَبْشیر»; ولی عنوان «بَشَر» تقریباً در قرآن مُرادف با انسان است لِلْعالَمینَ نَذیراً، (2)وَ مَا هِیَ إِلاَّ ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (3)یا در سوره «آلعمران» که گذشت: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ (4)و مانند آن، یا اینکه در این آیه 51 سوره «شوریٰ» مطرح است: وَ ما کانَ لِبَشَرٍ که اینجا «بَشَر» یعنی انسان، کاری به جنبه «بادیء البشر» و «ظاهر البشر» بودن او ندارد؛ یعنی با انسان بخواهد سخن بگوید.
ص: 207
مطلب بعدی آن است که کلام خدا و قول خدا همان فعل اوست. یک بیان نورانی از امیرالمؤمنین(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در نهجالبلاغه آمده است که قولِ او فعل اوست؛ «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ». (1)بنابراین ذات اقدس الهی وقتی بخواهد کاری انجام دهد، آن کار هم به یکی از انحای سهگانه است: یا «بلاواسطه» است یا مِنْ وَراءِ حِجابٍ است یا به وسیله فرستادههای خاص است. فرستادههای خاصّ الهی همان مدبّرات امر هستند، کسانی که جهان را به دستور خدا تدبیر میکنند. مدبّرات امر نسبت به افراد و اشیای میانی کار میکنند؛ آن صادر یا ظاهر اول بخواهد کلامی را دریافت کند یا فعلی را تلقّی کند، «بلاواسطه» است که خود ذات اقدس الهی چیزی را به او القا میکند؛ اگر مطلب عملی است از باب وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ (2)به او القا میکند و اگر مطلب علمی است هم به او تفهیم میکند یا آن را ارائه میکند. پس کلام خدا و فعل خدا نسبت به صادر اول یا ظاهر اول «بلاواسطه» است؛ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ اختصاصی به افرادی نظیر مادر موسی(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهُما) ندارد، نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که صادر اول میباشند (3)هم هست؛ کاری را که خدای سبحان بخواهد به اینها واگذار کند، این کارها «بلاواسطه» انجام میگیرد و کاری را که میخواهد به سایر موجودات میانی عطا کند، به وسیله مدبّرات امر انجام میگیرد که آن مدبّرات امر، فیض ذات اقدس الهی را به اشیا میرسانند؛ امّا اینطور نیست که اینها فعل را بگیرند و به دیگری برسانند، این حَلَقات متصل است، نه منفصل! اینطور نیست که ذات اقدس الهی کاری را یا فیضی را به فرشتهای بدهد و این رابطه قطع بشود، آن وقت این فرشته این کار را برای دیگری یا شخص ثالث انجام دهد که این مانند رشتههای عدد منقطع و منفصلات باشد، بلکه این فیض متصل است؛ این نور از بالا مستقیماً به پایین میآید و اتصال محفوظ است. ذات اقدس الهی در همه مراحل به خود واسطه از هر چیز دیگری نزدیکتر است، اینطور نیست که ذات اقدس الهی سرسلسله و آغاز سلسله باشد، بعد کمکم و به تدریج فیض یکی پس از دیگری مثل رشته عدد منقطعات باشند که هرکدام از دیگری جدا میباشند و «کمّ» منفصله هستند، این فیوضات هم وجودات منفصل باشند، اینطور نیست. ذات اقدس الهی که فیضی را میرساند، خودش در همه موارد حضور دارد، چون هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ (4)و تفاوتی اگر هست در «مُستفیض» هست، نه در فیض! اینکه فرمود: ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ، نشان میدهد که این محدودیت و «تَثلیث» برای «مُستفیض» و گیرنده است، نه برای فیّاض و دهنده! نه اینکه «مَا کَانَ لِلّٰٰهِ أنْ یُتِکَلّمَ إلاّ بأحد أنحاءِ ثَلاثه»؛ نفرمود خدا نمیتواند کاری را مگر از این سه راه انجام دهد، بلکه فرمود بشر نمیتواند کلام الهی را دریافت کند، مگر از این سه راه. نفرمود «مَا کَانَ لِلّٰٰهِ أنْ یُکَلّمَ»، فرمود: وَ مَا کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ از این سه راه. این هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ نشان میدهد که ذات اقدس الهی نسبت به صادر اول یا ظاهر اول، آنجا حضور دارد؛ آنجا که مِنْ وَراءِ حِجابٍ است، مَعَکُمْ حضور دارد؛ آنجا که یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ حضور دارد; منتها «مُستفیض» گاهی «رسول» را درک میکند، گاهی مِنْ وَراءِ حِجابٍ درک میکند و گاهی هم «بلاواسطه» درک میکند. غرض آن است که این هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ، یک اصل حاکم و جزء محکمات قرآنی است! نه اینکه ما سلسله موجودات داریم، این سلسله ممکنات وقتی که به پایان رسید سرآغاز خداست، بلکه ما وقتی به آن آغاز رسیدیم، خدا را میفهمیم! نه خدا آنجاست! خدا همه جا حضور دارد «مَع کُلِّ شَیء» و مَعَکُمْ هست، پس أَیْنَ ما کُنْتُمْ.
ص: 208
فرق است بین برهان که برای معرفت است و بین قرآن که برای وجود خارجی است؛ قرآن در عین حال که برهان را تأیید میکند، وجود خارجی را هم تثبیت میکند. برهان میگوید چون کارِ معرفتی است، بشر وقتی خدا را میشناسد که این سلسله تمام شود، چون اگر تسلسل باشد خدا را نمیشناسد. از آنجایی که تسلسل محال است، این سلسله نظام هستی منتهی میشود و میگوید چون این سلسله منتهی میشود، پس اوّلی دارد و «هُوَ الله سُبْحانَهُ وَ تَعٰالی» است، نه اینکه ـ معاذ الله ـ ما وقتی به آنجا رسیدیم، خدا را در آنجا مییابیم و خدا آنجاست. بنابراین او اول است «بِلا أوَّلٍ قَبْلَه» و آخر است «بِلا آخِرٍ بَعْدَه» و «مَع کُلِّ شَیء» است «لٰا بِالمُقٰارِنَة»، چنین خدایی در همه موارد کار را خودش انجام میدهد و در بعضی از موارد وسیله و حجاب مشهود هستند و در بعضی موارد مشهود نیستند؛ آنجایی هم که مِنْ وَرَاءِ حِجَاب است، ذات اقدس الهی به «مُستفیض» از آن حجاب نزدیکتر است؛ آنجایی که یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ، در آنجا هم ذات اقدس الهی به «مُستفیض» از این رسول وسط، نزدیکتر است. اینطور نیست که اگر وجود مبارک جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) وارد قلب پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) شد و وحی را به حضرت القا کرد بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ، (1)آنوقت نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ؛ (2)در آنجا که وجود مبارک جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) وارد قلب مطهّر پیغمبر شد، در همان حریم هم ذات اقدس الهی به پیغمبر از جبرئیل نزدیکتر است! اینطور نیست که نظیر سلسلهٴ اعداد باشد که خدای سبحان چیزی را به جبرئیل داده باشد و به جبرئیل بفرماید که ـ مثل قاصد پُست ـ این را به پیغمبر برسان، اینطور نیست. او اگر حقیقت نامتناهی است بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (3)است و بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ (4)است، به هر چیزی و از هر چیزی نزدیکتر و محیط بر آن خواهد بود. پرسش: در آیات و روایات زیادی داریم که اگر خدا ... است، پس چه حکمتی دارد که باید جبرئیل خبر ببرد ... ؟ پاسخ: بله، چون گیرنده اختلاف دارد؛ گیرنده نمیتواند «بلاحجاب» و «بلاواسطه» دریافت کند، این اختلاف درباره گیرنده است و در همین آیه هم نفرمود که «مَا کَان لِلّهِ أنْ یُکَلّم إلاّ بِکَذا»، بلکه فرمود: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ؛ بشر غیر از این راههای سهگانه راهی ندارد، نه اینکه ذات اقدس الهی نتواند «بلاواسطه» سخن بگوید. این هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ جزء محکمات قرآن کریم است. اگر فرمود: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ و نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ، (5)مسئله قُرب را ذات اقدس الهی تبیین کرد و به خودش اِسناد داد. پرسش: ... در مراتب آیات شما گفتید معناً وحی است اما لفظاً وحی نیست؟ پاسخ: آنجا اصلاً لفظ نیست. پرسش: ... لفظاً هم وحی است، آنجا مثلاً میفرمایید که کلام خدا فعل خداست و شما وحی لفظی را ؟ پاسخ: بله، چون لفظ را هم این ایجاد میکند، نه اینکه ـ معاذ الله ـ مثل ما دهانی داشته باشد و حرف بزند، ذات اقدس الهی این کلمات را ایجاد میکند، این یا أَیُّهَا الرَّسُولُ را ایجاد میکند، نه اینکه ـ معاذ الله ـ دهانی، فکّی، زبان و دندانی داشته باشد و حرف بزند. آن بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه که فرمود: «لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَع»، ما این آهنگها را از «قلع» و «قَرعْ» میشنویم؛ یعنی چیزی که به چیز دیگر بکوبد، صدا تولید میشود؛ چیزی جدا شود، صدا تولید میشود؛ صدایی را که ذات اقدس الهی دارد، ایجاد میکند، نه ـ معاذ الله ـ تلفّظ کند، دهان داشته باشد، لب و لثه داشته باشد و مانند آن.
ص: 209
بنابراین ذات اقدس الهی با همه هست؛ فرمود نه تنها من با همه هستم: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ، بلکه کسی که در بستر بیماری و احتضار است، پزشک در بالین او هست، پرستار در بالین او هست و بستگان هم در بالین او نشستند، من به این محتضر از شماها نزدیکترم: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ؛ (1)الآن همهٴ شما که بالین محتضر جمع شدید، اعم از پزشک و دستیار و پرستار و اولیای این بیمار، من به این محتضر از همه شما نزدیکترم، این را در سوره مبارکه «واقعه» فرمود: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ. در سوره مبارکه «بقره» که فرمود: وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ، (2)اصل «قُرب» را خبر داد، در سوره مبارکه «واقعه» «أقرب» بودن را فهماند، در سوره مبارکه «انفال» «أقرب» از کُلّ است که قابل فهم میباشد، منتها نمیبینیم; یعنی میتوانیم بفهمیم که موجودی به ما از دیگران نزدیکتر است: وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ، امّا موجودی به ما از خود ما نزدیکتر باشد، این درک دقیقی را میطلبد؛ در سوره مبارکه «انفال» فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، (3)حالا آن بخشهای روایی و امثال روایی که مقداری توضیح دادند، آنها سر جای خود محفوظ است، امّا حقیقت آیه این است که خدا بین ما و خود ما، فیض و ظهور او واسطه است؛ حقیقت ما هم همان قلب ماست و قلب ما هم یعنی روح ما، نه این قلبی که در حیوانات هم هست! وقتی فرمود که وجود مبارک خلیل حق إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ، (4)یا فرمود منافقان قلوبشان مریض است: فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً؛ (5)یعنی روح آنها. فرمود که خدا بین انسان و قلب او واسطه است، برای اینکه انسان «صَمَد» نیست، درون او پُر نیست، «اَجْوَف» است. این روایت را مرحوم کلینی در کافی نقل کرده که انسان «اَجْوَف» است. (6)«ممکن» اصولاً «اَجْوَف» است، آیا درون انسان پُر است یا خالی است؟ انسان آیا «صَمَد» است یا فقیر است؟ اگر فقیر هست، پس «صَمَد» نیست درون او پُر نیست، درون او خالی است و آن خلأ را فیض ذات اقدس الهی پر میکند، فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ او حائل و واسط است بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ؛ یعنی بین انسان و خودِ انسان! چون در مقام منطقه ممنوعه نیست؛ یعنی در مقام ذات و در مقام صفتی که عین ذات است نیست، در مقام ظهور و فیض ذات است. این فیض ذات اقدس الهی در درون همه هست، این فیض «داخِلٌ فی الاشْیآءِ لا بِالْمُمازَجَةِ»، (7)اشیا هم جمع محلاّ به الف و لام است؛ فیض الهی در درون همه چیز هست، بدون اینکه ممزوج شود! شما یک کاغذ را فرض کنید که این کاغذ یک متری در درون آن فیض خداست، این مقام، منطقه ممنوعه نیست! چون مقام ذات نیست و مقام صفتی که عین ذات است هم نیست، بلکه مقام فعل حق است! این از تعبیرات دقیق فلسفی است که موضوع و محمول باید با هم متّحد باشند; ولی تعیین محور اتحاد به دست محمول قضیه است، نه موضوع قضیه! ما تا این را نفهمیم، این ادعیه برای ما حلشدنی نیست! این هزار اسمی در «جوشن کبیر» هست، هزار قضیه است؛ این هزار قضیه، یک موضوع دارد و هزار محمول! این هزار قضیه که یک موضوع دارد و هزار محمول، هزار اتحاد است؛ محور اتحاد این موضوع با این هزار محمول کجاست؟ اگر گفتیم «هو الحیّ»، محور ذات است؛ اگر گفتیم «هو العلیم»، محور ذات است؛ اگر گفتیم «هو القدیر»، محور ذات است؛ اما گفتیم «هو الخالق، هو الرازق، هو الباری، هو القابض، هو الباسط، هو الوفی» همه این موارد را که میشمریم، تعیین محور اتحاد موضوع و محمول، محمول قضیه است! ما الآن سه قضیه داریم که میگوییم: «زیدٌ هو ناطقٌ»، «زیدٌ هو عالمٌ» و «زیدٌ هو قائم»، موضوع قضیه «زید» است و محمول متعدّد است، در هر قضیهای از این قضایای سهگانه موضوع و محمول با هم متّحد هستند، امّا محور اتّحاد کجاست؟ ما موضوع را نگاه نمیکنیم تا بفهمیم مدار اتحاد کجاست، تعیین مدار اتحاد موضوع و محمول، محمول قضیه است. محمول را که در قضیه اُولیٰ نگاه میکنیم، میبینیم که این ذاتی است و میگوییم این مدار اتحاد در ذات است؛ «زیدٌ هو ناطقٌ»؛ یعنی «زیدٌ» در مقام ذات نفس ناطقه دارد. در قضیهٴ دوم که «عالمٌ» هست و نه «ناطقٌ»، «عالِم» که وصفی از اوصاف نفسانی انسان است، میگوییم مدار اتحاد موضوع و محمول ذات موضوع نیست، بلکه وصفی از اوصاف نفسانی موضوع است; یعنی زید در مقام ذات متّحد نیست، بلکه در مقام وصف با علم متّحد میباشد. قضیه سوم را که نگاه میکنیم که «قائمٌ» هست، میبینیم این «قائم» نه مثل «ناطق» است که در مقام ذات راه داشته باشد، نه مثل علم است که از اوصاف نفسانی باشد، میگوییم «زید» با این محمول در مقام ذات و وصف اتحاد ندارد، بلکه در مقام فعل با هم متّحد هستند. پس تعیین محور اتحاد موضوع و محمول قضیه، به دست محمول قضیه است. این «جوشن کبیر» که مثلاً هزار محمول دارد، هزار قضیه دارد که موضوع ذات اقدس الهی است؛ ولی محور برای اکثر اینها خارج از ذات است، چون صفت فعل است و فعل خارج از ذات میباشد. بنابراین اگر گفته شد: «هُوَ داخِلٌ فی الاشْیاء»، این برای آن دو منطقه ممنوعه نیست; یعنی برای ذات و صفت ذات نیست، چون دخول، ظهور و فیض حق است و فیض حق هم داخل در اشیاست، حالا که داخل در اشیا شد و اشیا هم جمع محلاّ به الف و لام است، ما این کاغذ یک متری را دو نیم کردیم آن «داخِلٌ فی الاشْیاء» اینجا صادق است؛ یعنی بین این دو نیم! هرکدام از این دو نیم را باز دو نیم میکنیم که «داخِلٌ فی الاشْیاء» اینجا هم صادق است، میلیاردها میلیارد ذرّه ریز از این یک متر کاغذ ما بسازیم، او «داخِلٌ فی الاشْیاء» است! اینطور نیست که او داخل در دو طرف باشد و آن دو طرف خارج از دخول و ظهور حق باشند! هر کدام از این دو طرف را هم که شما بررسی کنید، میبینید فیض او «داخِلٌ فی الاشْیاء» است، ناچاریم اعتراف کنیم که کلّ جهان چیزی جز فیضِ «الله» نیست، نه اینکه چیزی هست که خدا در درون اوست! در دو طرف آن هم فیض خدا ظهور میکند! بنابراین کلّ عالَم را فیض حق و ظهور حق تشکیل میدهد، چیزی جز ظهور حق و فیض حق نیست؛ امّا کاملاً باید حواسمان جمع باشد، اینکه در چندین روایت فرمودند که بحث دربارهٴ ذات حق حرام است، برای همین جهت است! غالب حکمای ما هم گفتند که در آن مقام، بحث حرام است، برای اینکه فهم در آنجا نیست و جز حیرت و ضلالت چیزی دیگر نیست و عرفا هم غنیتر و قویتر از حکما تحریم کردند که آنجا منطقهٴ ممنوعه است! اینکه سیدناالاستاد امام(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) فرمود در آن مقام ذات، هیچ پیغمبری راه ندارد؛ نه معبود هیچ پیغمبری است، نه مقصود هیچ پیغمبری و نه مشهود هیچ پیغمبری، همین است، برای اینکه انبیا به مقام فنا رسیدند. در بحث گذشته اشاره شد که حالا انسان در مقام معراج به مقام فنا رسید، فنا که به معنای نابودی نیست، چون نابودی که کمال نیست! فنا از مراحل عالیه کمال است. معنای فنا این است که انسان کامل که به این مقام بار یافت، خودش را اصلاً نمیبیند، یک؛ غیر خدا را نمیبیند، دو؛ فقط خدا را مشاهده میکند، سه؛ این همان است که «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند»؛ نتیجه این فنا دو چیز است: یکی وحدت شهود است نه وحدت وجود؛ هرگز با آن وحدت وجود ثابت نمیشود، ثانیاً؛ این کسی که خدا را میبیند و غیر خدا را نمیبیند، موجودی است محدود! این پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که به معراج رفت و به مقام فنا بار یافت، نه خود را دید و نه غیر خدا را دید «موجودٌ محدود»، این موجود محدود ولو به مقام فنا هم برسد، به اندازه خود خدا را میبیند، نه خدا را آنطوری که هست! لذا فرمودند محال است کسی خدا را آنطوری که هست بشناسد و چون محال است، محال است که او را عبادت کند، برای اینکه او را که نمیشناسد! او مفهوم نیست تا به ذهن بیاید! ما میگوییم او نامتناهی است؛ این مفهوم نامتناهی، مفهومی است در گوشه ذهن ما، آن هم در برابر صدها مفهوم دیگری که در ذهن ماست! این غیر متناهی یا نامتناهی بودن، نامتناهیِ به حمل اوّلی است و متناهی به حمل شایع؛ مثل اینکه ما بگوییم «فَرد»، این «فاء» و «راء» و «دال»، این به حمل اوّلی فرد است؛ ولی به حمل شایع کلّی است. شما این فرد را بر تمام افراد تطبیق میکنید، میگویید: «زیدٌ فرد»، «عمروٌ فردٌ»، «بکرٌ فردٌ»، این به حمل اوّلی فرد است؛ ولی به حمل شایع کلّی است، پس میشود با تفاوت حمل بر یک شیء، دو حمل داشته باشیم. این مفهوم نامتناهی ـ ما مفهوم «شَجَر» داریم، «حَجَر» داریم، «انسان» داریم، «أرض» داریم، «سماء» داریم، مفهوم «نامتناهی» هم داریم ـ در برابر مفهومهای دیگر مصداقاً یک مفهوم محدودی است؛ مفهومی است به حمل اوّلی نامتناهی، ولی به حمل شایع در یک گوشهٴ ذهن افتاده است. «مفهوم» که شناخت خدا را نمیتواند برساند، ولو از سنخ مفهوم نیست و ثانیاً این مفهوم به حمل شایع متناهی است. آن چیزی که حقیقت حق است، برای أحدی درک نمیشود، وقتی برای أحدی درک نشد، او را هم نمیتواند عبادت کند! پس ماییم و عجز ما! هر اندازه انبیا هم به معراج بروند، ناچار هستند که بگویند: «مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک»؛ (8)البته این «مَا عَبَدْنَاکَ حَقَّ عِبَادَتِک» هم باید باشد؛ خدایا آنطوری که حقّ شماست ما تو را عبادت نمیکنیم! انسان میفهمد که نمیفهمد! بنابراین بسیاری از حکما اصلِ فلسفه را برای کسی که بار سنگین عقلی را نمیکِشد، گفتند حرام است.
ص: 210
خدا مرحوم کلینی را غریق رحمت کند! حتماً این مقدمه کتاب مرحوم کلینی را بخوانید که سه ـ چهار صفحه هم بیشتر نیست. مرحوم کلینی(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) یک خطبه نورانی دارد که خطّ آخر خطبه چنین است: «إذ کان العقل هو القطب الّذی علیه المدار و به یحتجّ و له الثواب و علیه العقاب»؛ (1)عقل قویترین قطب فرهنگی و معرفتی بشر است؛ لذا من از کتاب عقل شروع میکنم. با اینکه عقل اینچنین است؛ شخصیتی مانند مرحوم بوعلی و بسیاری از بزرگان، گفتند خواندن فلسفه برای کسی که او «رَخش» نیست تا بار «رستم» را بکِشد حرام است، عرفا که مکرّر فرمودند. حدود 27 روایت در پایان کتاب توحید مرحوم صدوق است ـ چند سال قبل آن روایات را خواندیم ـ که ائمه فرمودند مبادا کسی خیال کند و بگوید که من خوشاستعدادم و من درکم بالاست! هر چه انسان خوشدرک باشد، منطقه ذات حق، منطقهٴ ممنوعه است و هیچ دسترسی به آنجا نیست. اگر بخواهید از راه برهان سخن بگویید، راه باز است؛ با مفهوم نامتناهی سر و کار داشته باشید، راه باز است؛ امّا بخواهید ـ «از علم به عین آمد وز گوش به آغوش» ـ از مفهوم به مصداق بیایید و آن عین خارجی را ادراک کنید، آنجا منطقه ممنوعه است.
غرض آن است که آن منطقه اول [منطقه ذات] ممنوعه است؛ منطقه دوم صفات ذات هم ممنوعه است؛ در منطقه سوم که این «هُوَ داخِلٌ فی الاشْیاء» را شما بررسی میکنید، میبینید چیزی برای «حَجَر» و «مَدَر» نمیماند؛ این «الاشْیاء» جمع محلاّ به الف و لام است، فیض او در وسط همه هست و هیچ موجودی هم «صَمَد» نیست. اگر در وسط «حَجَر» فیض او ظهور دارد، این «حَجَر» را که دو نیم کردید، در درون هرکدام از این نیمها فیض او ظهور دارد؛ آنها را اگر به چهار قسم یا چهار هزار قسم یا چهل هزار قسم کردید، در درون همه «هُوَ داخِلٌ فی الاشْیاء» حضور دارد و در آخر چیزی باقی نمیماند، مگر همان فیض و ظهور حق! بنابراین اگر اینچنین است، حتماً ذات اقدس الهی به «مُستفیض» از آن وراء حجاب نزدیکتر است و حتماً ذات اقدس الهی به آن مخاطب از یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ نزدیکتر است. اینچنین نیست که ما اگر در سلسله معارف به بالا رسیدیم خدا را بیابیم؛ یعنی خدا آنجاست، بلکه ما وقتی به آغاز سلسله رسیدیم، میفهمیم سَرسلسله جُنبانی هست، نه اینکه خدا فقط آنجاست! لذا فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، پس گاهی سخن از «قُرب» به خداست فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ، گاهی سخن از «أقرَب» بودن است که نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ و گاهی هم سخن از حائل بودن بین ما و خود ماست: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ؛ اگر اینچنین است، انسان میشود «اَجْوَف»؛ این بیان نورانی را مرحوم کلینی از ائمه(علیهم السلام) نقل کردند که انسان میشود «اَجْوَف». بنابراین چه مِنْ وَراءِ حِجابٍ باشد و چه یُرْسِلَ رَسُولاً باشد، ذات اقدس الهی از هر شیئی به گیرنده نزدیکتر است؛ منتها تفاوت در گیرنده است که گاهی گیرنده میبیند، گاهی گیرنده نمیبیند، گاهی میفهمد و گاهی نمیفهمد.
ص: 211
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص9.
فرق محدَّث و نبیّ چنین است: نبیّ فرشتهٴ وحی را میبیند و حرف را از او تلقّی میکند; ولی محدَّث حرف را تلقّی میکند ولی رسول را با اینکه هست نمیبیند. آنجا هم که مِنْ وَراءِ حِجابٍ هست که موسای کلیم در «طور» تلقّی کرده است، آن هم وحی است؛ لذا فرمود: وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی، (1)گرچه «مِن وَراء شَجَر» میشنوی، ولی وحی است و حرف، حرفِ ماست. اینکه جناب فخررازی و امثال فخر رازی گفتند که ذات اقدس الهی حرف را به جبرئیل میدهد و جبرئیل به پیغمبر میرساند، (2)اینها عقلی و الهی حرف میزنند، نقلی و انسانی فکر میکنند. خیال میکنند که جبرئیل قاصد وحی است، پیام به او میدهند و او پیام را به پیغمبر میرساند؛ در حالی که ظهور حق و کلام حق بین خدا و جبرئیل هست، در محدوده جبرئیل هست، بین جبرئیل و گیرنده هست، در محدوده خود گیرنده هست، در قلب مطهّر رسول اکرم هست، تا به لبان مطهّر حضرت برسد که ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی، (3)از آن به بعد دیگر عادی میشود و از آن مرحله به بعد دیگر انسانی میشود. اینطور نیست که جبرئیل مثل یک قاصد وحی باشد و ذات اقدس الهی کلام را به او القا کند و بگوید شما این کلام را بگیر که فخر رازی «بالصراحة» میگوید که این فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ؛ یعنی کلام، کلام جبرئیل است (4)و جبرئیل دارد میگوید که خدا اینچنین گفته است. مسئله «قُرب نوافل» (5)و «قُرب فرائض» (6)هم مقدور اینهاست، در جمیع موارد لازم نیست که در «قُرب فرائض» به آن خلیفةاللّهی و مقام اول برسد! «قُرب فرائض» درجات فراوانی دارد، مراتب زیادی دارد، «قُرب نوافل» هم اینچنین است. کسانی که به مقام «قُرب نوافل» میرسند «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» میشوند، اینها گاهی غیر از امام و پیغمبر هستند، یک انسان شریف و مؤمنی میباشند که خدای سبحان با زبان و دست اینها سخن میگوید، اینطور نیست که در «قُرب فرائض» یا «قُرب نوافل» لازم باشد که انسان صادر اول باشد.
ص: 212
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 53 سوره شوری
وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (۵۱ وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ وَ لکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (۵۲) صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (۵۳)). کلمه یا کلام الهی دو قسم است: یک قسم تکوینی است که از افرادی مثل عیسای مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) به عنوان «کَلِمَةُ الله» یاد میشود: إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ. (1)تمام موجودات خارجی کلمات الهی هستند؛ یک قسم هم مانند همین الفاظ، کلام اعتباری است و همچنین مرکّباتی که در قرآن کریم و سایر کتابهای آسمانی هست، اینها امور اعتباری میباشند؛ یعنی آن «معنا» ارتباط ذاتی با این کلمات ندارد، ممکن است مطلبی را خدای سبحان برای انبیا(عَلَیْهِم السَّلَام) بفرماید که گاهی به زبان عبری، گاهی عربی، گاهی سریانی، گاهی تازی و گاهی به زبان عربی باشد، اینها ممکن است! پس در کلمه یا کلام الهی مطالبی است که قراردادی نیست و یک الفاظ و حروفی هم هستند که قراردادی میباشند. گاهی ممکن است یک کلمه و لفظی در بین یک ملت معانی متعدد داشته باشد، نزد ملت دیگری مُهمل باشد؛ مثل کلمه «عین» که در عربی برای آن معانی زیادی ذکر میشود؛ ولی در نزد نژادها و اقوام دیگر که به عربی سخن نمیگویند، این کلمه «عین» مُهمل است و اصلاً معنا ندارد. پس اراده معنا از لفظ یک امر قراردادی و اعتباری است و از آنجایی که قرارداد و اعتبار است، در آن مرتبهای که قرآن عَلِیٌّ حَکِیمٌ است، این قراردادها و اعتبارات متنوّع راه ندارد؛ آن مطلبی که در آغاز سوره «زخرف» آمده است: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (2)آنجا اصل مطلب مطرح است، آنجا عبری و عربی و سریانی و اینها نیست؛ در موطنی باید با این الفاظِ قراردادی رابطه داشته باشد و آن مُوطِن انسانیت است. در مُوطِن انسانیت که قرارداد مطرح است، این معانی با این الفاظ رابطه برقرار میکنند. آن پیغمبر و انسان کامل(عَلَیْهِ السَّلَام) که این وحی را دریافت میکند، یا «بلاواسطه» است یا ««مع الواسطه»»؛ اگر «بلاواسطه» بود، با دستِ خود خدای سبحان و بدون واسطه، در حریم قلب او، بین آن امر اعتباری و آن واقعی رابطه برقرار میکند، آن معانی را به صورت الفاظ و کلمات درمیآورد؛ لذا پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) این کلمات را از «الله» میشنود و اگر ««مع الواسطه»» باشد، ذات اقدس الهی به وسیله جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه)، بین آن معانی و این کلمات، امّا در حیطهٴ نفس این انسان و در محدودهٴ قلب این انسان، این الفاظ را قالَب آن معانی و آن معانی را مقلوب این قالب قرار میدهد و این پیغمبر از جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمٰا) این حرف را میشنود. پرسش: قبلاً فرمودید که عقل و قلب پیامبر با وحی یکی است و لفظ وجود ندارد، امّا ؟ پاسخ: بله، الآن هم همین حرف است، در مسئله عَلِیٌّ حَکِیمٌ لفظ نیست، وقتی که تنزّل میکند با یکی از این الفاظ اعتباری رابطه برقرار میکند.
ص: 214
غرض این است که در مرتبه عَلِیٌّ حَکِیمٌ، مسئلهٴ لفظ، وَهم و خیال نیست، اینها مراحل نازله است؛ یک وقت است که مطلب القا میشود و یک وقت هم هست که با لفظ القا میشود، اگر با لفظ القا میشود حتماً در موطنی است که الفاظ و اعتبارات در آنجا حضور دارند و آن هم مرحلهٴ نفسِ انسان کامل است. انسان کامل یا «بلاواسطه» این کلمات را از خدا تَلَقّی میکند، همان روایتی که مرحوم صدوق نقل کرد: «ذَاکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّه» (1)در آنجا «بلاواسطه» ذات اقدس الهی بین این معانی و آن الفاظ رابطه برقرار میکند و وجود مبارک پیغمبر در حیطهٴ نفس خودش آن کلمات را از ذات اقدس الهی تلقی میکند، چون حیطهٴ نفس انسان کامل است که اعتبارات را برمیدارد، اگر «مع الواسطه» باشد ذات اقدس الهی به وسیله جبرئیل در قلمرو نفس انسان کامل این رابطه را برقرار میکند؛ خارج از محدوده انسانیّت، اعتبارات نیست تا آن معانی با الفاظ و کلمات رابطه برقرار کند؛ سرانجام باید در نفس پیغمبر باشد و پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم یا «بلا واسطه» یا «مع الواسطه» از ذات اقدس الهی در حیطهٴ نفس خود اینها را مشاهده میکند؛ اینها تا به مرحله نفس پیغمبر نرسند، نه عبری است و نه عربی! برای اینکه بیرون از مرحلهٴ انسانیت که اعتباراتی وجود ندارد! بالاتر میشود عَلِیٌّ حَکِیمٌ، اگر بخواهد عَرَبِیٌّ مُبِینٌ (2)شود، باید در حیطهٴ نفس باشد؛ حالا یا ذات اقدس الهی «بلا واسطه» این کار را انجام میدهد یا به واسطه جبرئیل این کار را انجام میدهد، لفظ برای خدا، معنا برای خدا و پیوند دادن هم برای خدا؛ البته یا «بلا واسطه» است یا «مع الواسطه». پرسش: در مسئله قلب و عقل ؟ پاسخ: وجود مبارک انسان کامل در مسئله قلب و عقل، آن مرحله، مرحلهای است که عَلِیٌّ حَکِیمٌ را میتواند تلقی کند؛ امّا وقتی بخواهد عَرَبِیٌّ مُبِینٌ را تلقی کند، باید در مرحلهٴ نفس حضرت باشد.
ص: 215
مطلب دیگر این است که جمله أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً عطف است بر جمله مِن وَرَاءِ حِجَابٍ و در مِن وَرَاءِ حِجَابٍ چنین نیست که آن «شَجَره» که حجاب است حرف بزند، تا «قُرب فرائض» (1)و مانند آن بشود. مسئله مِن وَرَاءِ حِجَابٍ، یعنی نه اینکه آن حجاب حرف میزند! وجود مبارک موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) از پشت این درخت و از لابهلای این درخت این حرف را میشنود، درخت میشود پرده، نه اینکه درخت متکلّم شود. از پردهٴ درخت این حرف را میشنود، نه اینکه از درخت میشنود، تا شود «قُرب فرائض» یا «قُرب نوافل» (2)و مانند آن.
مطلب دیگر آن است که بین «نزول» و «انزال» یک تفاوت حقیقی نیست که کثیرِ حقیقی باشند؛ مثل «وجود» و «ایجاد» است، یک حقیقت است که اگر به فاعل اسناد بدهند میشود «ایجاد» و اگر به قابل اسناد بدهند میشود «وجود»؛ اینطور نیست که ایجاد خدای سبحان غیر از وجود مخلوق باشد که چیزی داشته باشیم به نام «ایجاد» و چیزی داشته باشیم به نام «وجود»؛ پس این شیء را اگر به قابل اسناد بدهیم، میشود «وجود» و اگر به فاعل اسناد بدهیم میشود «ایجاد». «نزول» و «انزال» هم همینطور است؛ اگر به فاعل اسناد بدهیم میشود «انزال» و اگر به قابل اسناد بدهیم میشود «نزول». بنابراین وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) نه در لفظ دخیل است و نه در معنا، فقط مستمع است؛ منتها در حیطهٴ نفس آن حضرت، این پیوند بین حقیقت و اعتبار صورت میپذیرد؛ این پیوند را ذات اقدس الهی در قلمرو و حوزه نفس پیغمبر که انسان است و اعتباریات را داراست ـ حالا یا «بلا واسطه» یا «مع الواسطه» ـ برقرار میکند.
ص: 216
مطلب دیگر سؤالی است به این مضمون که در صحیفه سجادیه حضرت میفرماید شیطان بر انسان مسلّط است، (1)این مطلب مربوط به سوره مبارکه «ابراهیم» بود که مفصلاً بحث شد که آنجا گفته شد شیطان ذاتاً هیچ سلطنتی بر انسان ندارد، مگر اینکه انسان خودش سلطنت و تولّی او را بپذیرد، گفت: فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ؛ شما مرا ملامت نکنید، بلکه خودتان را ملامت کنید! من دعوتنامه نوشتم که شما آمدید، انبیا و اولیا هم دعوتنامه نوشتند، میخواستید آنجا بروید! إِلاّ أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم، (2)این مفصلاً در آنجا بحث شده است.
مطلب دیگر دربارهٴ مُخلَصین است که ما در دنیا زندگی میکنیم و دنیا جای حق و باطل است، آن وقت چگونه مخلَصین فقط حق را میبینند؟ مستحضرید که بدن ما و بخشی از روح میانی ما در دنیاست، وگرنه اگر کسی به قلّهٴ عقل و قلب برسد، او در دنیا نیست. یک بیان نورانی از حضرت سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هست که فرمود ما اصلاً در دنیا زندگی نمیکنیم! «أَمَّا بَعْدُ فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ وَ کَأَنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ»؛ (3)اصلاً ما در دنیا نبودیم و همیشه در آخرت بودیم! یعنی ما بر قلّهٴ عقل و قلب زندگی میکنیم، یک؛ دنیا آن ظرفیت را ندارد که عقل و قلب را جا بدهد، دو. در بیانات نورانی حضرت امیر هست که گویا اینها همیشه در آخرت زندگی میکنند (4)و در بخشی از خطبههای دیگر دارد که آخرت فرزندانی دارد: «فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَة»، (5)برای اینکه شما از آن عالَم آمدید، شما فرزند همان عالَم باشید! مردانی که به مقام مُخلَصین رسیدند در دنیا نیستند، در مرحله بالاتر از دنیا هستند که شیطان در آنجا هیچ راهی ندارد، حداکثر تجرّد شیطان در محدوده وَهم و خیال و بدلیسازی است، دسترسی به آن مقام ندارد.
ص: 217
مسئله دیگر این است که این ضمیرها در هُوَ مَعَکُمْ (1)یا نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ (2)به چه کسی برمیگردد؟ جلسهٴ گذشته مبسوطاً بحث شد که ضمیر به فاعل ـ الله ـ برمیگردد؛ امّا تعیین محور اتّحاد موضوع و محمول به دست محمول قضیه است، نه به دست موضوع قضیه! آن سه قضیهای که ذکر شد، در هر سه قضیه ضمیر به «زید» برمیگشت، میگفتیم: «زیدٌ هُوَ ناطقٌ»، «زیدٌ هُوَ عالمٌ» و «زیدٌ هُوَ قائمٌ»، در هر سه قضیه که موضوع و محمول متّحد هستند، ضمیر «هُوَ» به «زید» برمیگردد، امّا محور اتّحاد را موضوع معین نمیکند، بلکه محور اتّحاد را محمول تعیین میکند. «زیدٌ هُوَ ناطقٌ»، یعنی ناطقیت با «زید» در مقام ذات متّحد است؛ «زیدٌ هُوَ عالمٌ»، یعنی «عالِم» با «زید» در مقام ذات متّحد نیست، در مقام وصف متّحد است. «زیدٌ هُوَ قائمٌ»، یعنی قیام در مقام ذات و وصف «زید» نیست، بیرون از ذات «زید» و در مقام فعل است. در دعای «جوشن کبیر»، تمام این ضمیرهای «هُوَ» به «الله» برمیگردد؛ منتها محور اتّحاد موضوع و محمول را محمول تعیین میکند؛ اگر گفتیم «هُوَ حَیٌّ»، یعنی ذاتاً! «هُوَ عَلیمٌ»، یعنی ذاتاً! «هُوَ قَدیرٌ»، یعنی ذاتاً! اما اگر گفتیم: «یَا قَابِضُ یَا بَاسِط» (3)و مانند آن؛ یعنی فعلاً تمام اینها خارج از ذات است، به دلیل اینکه گاهی هست و گاهی نیست؛ گاهی شفا میدهد و گاهی شفا نمیدهد؛ گاهی رزق میدهد و گاهی رزق نمیدهد، اگر اینها صفت ذات بود که سلبپذیر نبود. اگر حدیثی داشتیم، روایتی داشتیم که «داخِلٌ فی الاشْیاء» (4)این دخول صفت فعل است؛ یعنی فیض و ظهور او در اشیاست، نه ـ معاذالله ـ ذات او! چون محور تعیین موضوع و محمول، محمول قضیه است، نه موضوع قضیه! پس ضمیر در هُوَ مَعَکُمْ ضمیر در إِنَّا مَعَکُمْ (5)وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ به ذات برمیگردد؛ ولی محور اتّحاد را محمول تعیین میکند که مقام فعل است.
ص: 218
مطلب بعدی آن است که «محَدَّث» با «نبیّ» فرق دارد؛ «نبیّ» هم فرشته را میبیند و هم حرف او را میشنود، امّا «محدَّث» فقط حرف فرشته را میشنود، نه اینکه فرشته را ببیند؛ لذا «نبیّ» بالاتر از «محدَّث» است، برای اینکه آن مقامات را دارد. اما این فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ؛ یعنی این فرستادهٴ خدا، به اذن خدا وحی میفرستد. این به اذن خدا، از سنخ وکالت و امثال آن نیست که اینها مأذون باشند و به اذن خدا حرف بزنند، بلکه مجاری تکلّم آنها مظهر فعل و ظهور فعلی ذات اقدس الهی است و اینها این کارها را انجام میدهند.
در جریان کلام خدا، بین اشاعره، معتزله و حنابله فرق جدّی است؛ فخر رازی میگوید در اینکه خدا متکلّم است، حرفی در آن نیست؛ منتها حنابله یکطور فکر میکنند، اشاعره یکطور فکر میکنند و معتزله هم طور دیگری فکر میکنند. (1)برخی از افرادی که ـ معاذ الله ـ قائل هستند برای خدا مکانی هست، از این کلمه مِن وَرَاءِ حِجَابٍ استفاده کردند که خدا مکان دارد، برای اینکه دارد پشت این حجاب خدا حرف میزند، غافل از اینکه مُستمع و مخاطب از پشت این حجاب حرف خدا را میشنود، نه خدا ـ معاذ الله ـ پشت این درخت یا پشت این حجاب هست! آنها خیال کردند که ذات اقدس الهی پشت این حجاب و پشت این «شَجَر» هست و از پشت این «شَجَر» دارد حرف میزند! «مجسّمه»، یعنی کسانی که قائل هستند خدا جسم است و برای خدا مکان قائل هستند، چنین توهّم بیجایی دارند و اینهایی هم که گفتند: «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه» (2)هم همین محذورات را داشته و دارند.
ص: 219
مطلب دیگر آن است که معتزله به همین آیه استشهاد میکنند و میگویند که خدا دیدنی نیست. میگویند اگر خدا دیدنی بود، ما یک قسم چهارم از کلام را هم داشتیم و آن این است که مُستمع و مخاطب، متکلّم را ببینند. پس حرف معتزله این است که اگر خدا دیدنی بود، ما قسم چهارمی از کلام داشتیم، در حالی که ظاهر این آیه حصر است که ما بیش از سه قسم نداریم: وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً. اگر خدا دیدنی بود، قسم چهارمی از کلام هم بود و آن این بود که مخاطب خدا را ببیند و حرف او را بشنود. این استدلال را جناب فخر رازی بعد از نقل، ابطال میکند و میگوید که درست است که از این آیه برمیآید که قِسم چهارمی نیست؛ ولی ما ناچاریم که این آیه را با آیات دیگر بسنجیم و تقیید کنیم، بگوییم: «و ما کان لبشر أن یکلّمه اللّه فی الدنیا إلا علی أحد هذه الأقسام الثلاثة»؛ (1)الّا در این سه جهت، در آخرت راه چهارمی هم هست و آن راه رؤیت است که مؤمنان خدا را در قیامت میبینند؛ مثل قَمر در لیلهٴ بَدر. این توهّم باطل را اینها خیال کردند که از آیه وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (2)میشود استفاده کرد. در جواب میگوییم، اولاً «وَجه» است نه «عین»، ثانیاً «نظر» هست و این «نظر» به ملکوت الهی است؛ ذات اقدس الهی نه در دنیا، نه در آخرت، نه در قیامت، نه در برزخ، نه در خواب و نه در «یقظه» قابل دیدن نیست. این لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ (3)قضیهٴ حقیقیه است که همه عوالم را شامل میشود، لَاتُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛ اینها جزء حقایق ثابت است که همه نشئات را در بر میگیرد. چه در دنیا، چه در برزخ، چه در معاد، چه در خواب، چه در بیداری، چه در حالت عادی و چه در حالت شهود عارفانه خدا با چشم دیده نمیشود: لَاتُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ، این تقییدبردار هم نیست.
ص: 220
بنابراین سخن معتزله از این جهت تام است، چون آیات فراوانی ثابت میکند که خدا دیدنی نیست؛ آن وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ هم تفسیر شده که به رحمت خدا نظر دارند و نظر هم غیر رؤیت است. مرحوم علامه حلّی میفرماید: «نَظَرْتُ إلَی الهِلالِ فَلَمْ أرَه»؛ (1)«نظر» مستلزم رؤیت نیست. نگاه میکنند، یعنی به رحمت الهی مینگرنند، نه اینکه خدا را نگاه میکنند؛ در آیه هم سخن از نگاه «وجه» است، نه نگاه «عین»؛ یعنی چهرهٴ هستی اینها به طرف رحمت الهی توجه دارد و منتظر آنهاست.
مطلب بعدی این است که فخر رازی از حنابله خیلی با تحقیر یاد میکند، میگوید: «هؤلاء أخس من أن یذکروا فی زمرة العقلاء»؛ «أخس» و خسیستر از آن هستند پَستتر از آن هستند که کسی با آنها سخن بگوید، برای اینکه اینها قائل هستند که این الفاظ و کلمات با همین وضع، قدیم است. فخر رازی گفت من با بعضی از اینها گفتگو کردم، به اینها گفتم که این کلمات را آیا خدا گفت یا نگفت؟ گفت: بله گفت. گفتم با هم گفت یا بیهم؛ یعنی مثل یک جمله، سطر و آیه قرآنی، همه را «دفعةً واحدة» گفت یا این حرفها یکی پس از دیگری گفته شد؟ اگر همه «دفعةً واحدة» گفته شد که کلمه نیست! شما باید اول حرف اول را بگویید، بعد حرف دوم را بگویید و حرف سوم را بگویید. این برای وقتی است که شما جسمی را «دفعةً» جابهجا میکنید، امّا یک وقت است که شما میخواهی یک جمله را بخوانی؛ این جمله را که بخواهی بخوانی، ناگزیر اول مبتدا را میگویی و بعد خبر را میگویی؛ اول آن کلمه ابتدایی را میگویید و بعد کلمه دوم را میگویید. اگر «دفعةً» باشد که دیگر کلمه، جمله و کتاب نیست؛ اگر تدریج باشد، یکی پس از دیگری است، پس حادث است! یعنی دومی نبود، بعد پیدا شد؛ سومی نبود، بعد پیدا شد. گفت جوابی که به من دادند این است: «قال الواجب علینا أن نقرّ و نمرّ»؛ ما اعتقادمان این است که قرآن، قدیم است و باید قرآن بخوانیم، همین! ایشان میگوید من از عقل و قلب او تعجّب کردم که اینها چگونه انسانی هستند و چگونه فکر میکنند!؟ (2)
ص: 221
یک حرف بسیار لطیفی مرحوم کلینی دارد که ـ إن شاء الله ـ آن را یک روز باید بخوانیم. خطبهٴ ایشان، خطبهٴ مفصّلی نیست و مرحوم کلینی خطبهٴ مبسوطی ندارد؛ ولی خطبهٴ خیلی پُرباری است که مرحوم میرداماد(رضوان الله علیه) در الرواشح السماویة (1)خطبه کافی را شرح کرده است. آن خط آخر خطبهٴ مرحوم کلینی این است: «إذ کان العقل هو القطب الّذی علیه المدار و به یحتجّ و له الثواب و علیه العقاب»؛ (2)قطب فرهنگی یک ملت و جامعه را عقل تشکیل میدهد «إذ کان العقل هو القطب الّذی علیه المدار و به یحتجّ و له الثواب و علیه العقاب» که بعد کتاب عقل را شروع کرد به نوشتن. وقتی عقل نباشد، به جای اینکه به دنبال غدیر بروند، به دنبال سقیفه میروند و همین محذورات را هم به همراه دارد؛ لذا ایشان از حنابله با این وضع یاد میکند. اما با معتزله برخورد دیگری دارد، میگوید فرق ما با معتزله این است که همه قبول دارند کلام خدا مثلاً قدیم است، ولی این الفاظ کجا بود، کجا نبود، چگونه بود و چگونه نبود، ما میگوییم کلام خدا قدیم است و قائم به ذات اوست و این الفاظ حاکیِ از آن کلمات قدیم است؛ امّا بعضیها میگویند که همین کلمات قدیم است. یک بحث در قِدَم و حدوث کلمات است، یک بحث در مخلوق بودن قرآن و غیر مخلوق بودن قرآن است که برخیها میگویند قرآن مخلوق نیست و برخی میگویند هست. سالیان متمادی این نزاع بین اهل کلام بود و اصلاً فنّ کلام را که کلام نامیدند، برای اینکه محور اصلی آن رشته همین «کلام الله» است و اولین مطلبی را هم که اینها بحث کردند، درباره کلام خدا بحث کردند؛ این کلام نفسی را اشاعره قائل هستند که کلام در ذات خداست و این چیز روشنی نیست؛ اگر منظور علم است که غیر از کلام است؛ اگر منظور این کلمات است که این کلمات را ذات اقدس الهی ایجاد کرده است، اینها امر تدریجی هستند و امر تدریجی هم حادث میباشند؛ یکی پس از دیگری هستند، چیزی که یکی پس از دیگری است استقرار ندارد؛ لذا جریان کلام نفسی که این اشاعره میگویند، چیز معقول و مقبولی نخواهد بود. بحثی را اشاعره سالیان متمادی داشتند که آیا قرآن حادث است یا قدیم؟ بحثی داشتند که آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟ البته این کلمات مخلوق است و حادث و آن لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (3)به عنوان فیض او دائم است و قِدَمی در جهان جز ذات اقدس الهی که «قدیم بالذات» است نخواهد بود؛ یعنی چیزی که ذاتاً قدیم باشد، فقط خداست «و لاغیر». ممکن است که گفته شود «وَ کُلُّ مَنّهِ قَدیم»، امّا این «کُلُّ مَنّهِ قَدیم» قِدَم ذاتی منظور نیست.
ص: 222
بخشی از سخنان جناب فخر رازی مانده است که این را ـ إنشاءالله ـ باید در نوبت بعد ذکر کنیم. آنچه تا این نوبت بود مربوط به آنها بود، همین چند مطلبی بود که در اختلاف بین حنابله و معتزله و اشاعره مطرح شد. فرمود هیچ بشری نمیتواند کلام الهی را درک کند، مگر از همین سه راه؛ امّا ذات اقدس الهی راههای دیگری دارد و خودش میتواند کلماتی داشته باشد، لکن از این آیه برنمیآید. بعد میفرماید: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا؛ ما به وسیله فرشتهای به نام جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که از امر ماست، به تو وحی فرستادیم؛ حالا خود فرشته که نازل میشود وحی است، یا آنچه را میآورد وحی است؟ این وارد قلب پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میشود که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ؛ (1)وقتی وارد بر قلب حضرت شد، این کلمات را میخواند. معلوم میشود از گوش ظاهر حضرت نمیشنود، بلکه از گوش باطن میشنود و از گوش باطن به زبان ظاهر ظهور میکند. یک وقت است که از گوش باطن حضرت چیزی را میشنود، آن یک راه دیگری دارد، امّا یک وقت است که وارد قلب میشود و این آیات را میخواند: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ، اگر وارد قبر شد، با گوش قلب میشنود؛ در درون ما هم این گوش هست، خیلی از ماها خوابهای صادق یا نیمه صادقی داشته و داریم، در عالم رؤیا حرف میزنیم و حرف میشنویم. آن رؤیای صادقه که ما داریم ـ برای هر کسی در مدت عمر یک رؤیای صادقهای هست ـ آن کلماتی را که میگوییم و کلماتی که میشنویم، بدن ما که خوابیده است، دهان و گوش ما که بسته است، با یک گوش و زبان دیگری حرف میزنیم، همان که در درون ماست و حالت برزخی ماست. برای انبیا و اولیا(عَلَیْهِم السَّلَام) در زمان بیداری چنین حالتی هست که فرمود اینها وارد قلب شما میشوند و این آیات را میخوانند؛ اگر وارد قلب میشوند، پس معلوم میشود که با گوش قلبی میشنوند، البته جمع بین هر دو ممکن است که هم با گوش قلبی بشنوند و هم با گوش ظاهر؛ ولی وقتی از بیرون کلامی را به معصومین القا میکنند، آن را با گوش بیرون میشنود؛ امّا وقتی وارد قلب شدند و در درون قلب این آیات را میگویند، معلوم میشود با گوش درون میشنوند، البته در چنین موقعی هم ما دلیل نداریم که حالا فقط منحصراً از گوش درون میشنوند و از گوش بیرون نمیشنوند، لکن قدر متیقّن این است که این را از گوش درون میشنوند، فرمود ما این را فرستادیم: بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَ بالْحَقِّ نَزَلَ (2)این در صحابت حق است، اصلاً این پیچیده به حق است و چند لایه از حق آن را پوشانده که هیچ راهی برای باطل نیست؛ سهو و نیسان نیست، کم و زیاد نیست و مانند آن.
ص: 223
ما به حق گفتیم و فرستاده ما هم این را به حق نازل کرد: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ؛ گرچه در عالَم دیگر همه این چیزها را یادتان دادیم و میدانید، امّا در عالَم طبیعت ـ در قوس صعود ـ این چیزها را نمیدانستید؛ نه ایمان را میدانستید و نه وحی را میدانستید! اگر نبود این کلمات الهی و تعلیم الهی، نمیدانستید که کتاب الهی یعنی چه؟! وحی الهی یعنی چه؟! و ایمان الهی یعنی چه؟! در قوس صعود اینطور است؟! البته در قوس نزول که اینها نور واحد هستند (1)و از نزد ذات اقدس الهی آمدند حساب دیگری دارد، امّا در قوس صعود که اینها از این راه دارند بالا میروند، فرمود: مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ؛ شما بدون وحی الهی نه از قرآن باخبر بودید و نه از ایمانی که وظیفه انسان است باخبر بودید، وَ لکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ، این دو هدایت فرق کامل دارند. به شما گفتیم که شما مردم را هدایت کنید، راهنمایی کنید، تعلیم دهید و سخنرانی کنید که میشود هدایت، امّا آنهایی که حرف تو را پذیرفتند و چند قدم آمدند، ما از آن به بعد یک هدایت پاداشی داریم، پاداش ما این است که گرایش آنها به این سَمت است، فیض جدیدی به اینها میدهیم که این هدایت پاداشی است که یَهْدِی مَن یَشَاءُ، (2)این یَهْدِی مَن یَشَاءُ آن هدایت پاداشی است، وگرنه هُدی لِلنَّاسِ است و هُدی لِلنَّاسِ دیگر یَهْدِی مَن یَشَاءُ ندارد یا دارد إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا، (3)این اتّحاد مقدم و تالی که نیست و اتّحاد شرط و مشروط که نیست، فرمود اگر شما خدا را اطاعت کنید، هدایت میشوید؛ یعنی هدایت پاداشی. یا مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ؛ (4)آن کسی که به خدا ایمان آورد، خدا قلب او را هدایت میکند؛ یعنی هدایت پاداشی، وگرنه ایمان که بدون هدایت نخواهد بود. پس این دو هدایت تکرار نیست. نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا که این هدایت پاداشی است، وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ که هدایت ابتدایی است؛ تو راهنمایی میکنی، سخنرانی میکنی و با کتابت با قول با فعل هدایت میکنی، آنها که حرف تو را پذیرفتند از آن به بعد پاداشی که ما به آنها عطا میکنیم هدایت پاداشی و هدایت جزایی است. کجا هدایت میکنیم؟ این صراط مستقیم چه صراطی است؟ صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ؛ راه الهی است که همه چیز در آن هست. اگر کسی بخواهد از همه چیز باخبر باشد، همه چیز در این راه هست. پس ممکن است یک انسان کاملی از همه چیز باخبر باشد، چون همه چیز در این راه است. اگر بگویند در این راه کتابفروشی هست، فرشفروشی هست، میوهفروشی هست؛ یعنی هر چه بخواهی در این راه هست؛ یعنی میتواند پیدا کند. عرش و کرسی، لوح و قلم، انسان و فرشته، حیوان و جن، هر چه را که شما بخواهید بشناسید در این راه هست صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ. حالا این صراط که سیر است، پایان این سیر، صیرورت است که شدن هست! آن شدن دیگر به طرف «سماوات و أرض» و به طرف ماسوا نیست أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ، این جمع محلّا به «الف» و «لام» یک سیری دارند، در مسیر هستند و صیرورتی دارند؛ پایان کار اینها صیرورت است و صیرورت اینها هم «إِلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَیٰ» است.
ص: 224
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 53 سوره شوری
وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (۵۱ وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ وَ لکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (۵۲) صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (۵۳)) در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «شوریٰ» که محور اصلی آن وحی و همچنین توحید و معاد بود، اقسام وحی ذکر شد. گرچه درباره خصوص بشر یاد فرمود که بشر نمیتواند کلام الهی را مگر به یکی از این سه راه تلقّی کند؛ ولی درباره غیر بشر هم اینچنین است؛ یعنی فرشته یا شیطان اگر بخواهد مطلبی را بفهمد باید به تعلیم الهی باشد و قبل از تعلیم الهی هرگز آنها آگاه نیستند. اینکه فرمود اگر وحی نبود شما آگاه نبودید: مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ، این اختصاصی به بشر ندارد، فرشته و شیطان هم اینچنین هستند که اگر بخواهند چیزی را بدانند، حتماً با تعلیم الهی است.
مطلب دوّم آن است آنچه بین ذات اقدس الهی و فرشتهها برگزار شد و گفتگوهایی که فرشتهها با خدا داشتند، در جریان أ تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ یا نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ (1)و در جریان آفرینش انسان، این گفتگوها به چه نحوی بود از این آیه برنمیآید، چون این آیه در خصوص گفتگوی خدا با انسانهاست وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ. «تکلیم» الهی با بشر به یکی از این سه راه است، امّا «تکلیم» خدا با شیطان چگونه است؟ «تکلیم» خدا با فرشتهها چگونه است؟ ممکن است به همین سبک یا سبکهای دیگر باشد؛ سؤالهایی که شیطان داشت، اعتراضهایی که ذات اقدس الهی داشت و پاسخی که شیطان داد، فرمود: مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ (2)او گفت: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ، (3)این گفتگوهایی که بین ذات اقدس الهی و ابلیس صورت گرفت چگونه بوده است، از این آیه برنمیآید. پس آن دو بخش راههای جدایی دارند؛ یعنی این گفتگوهایی که بین فرشتهها و خدای سبحان بود که ملائکه گفتند: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ، أ تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاءَ، بعد گفتند: سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاّ مَا عَلَّمْتَنَا، (4)خدا فرمود من نگفتم که إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (5)و مانند آن؟ این همه گفتگوهایی که قرآن کریم بین ذات اقدس الهی و فرشتهها نقل کرد، آنها را نمیشود از این آیه استنباط کرد، یا اعتراضی که خدای سبحان به ابلیس کرد که مَا مَنَعَکَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ و پاسخی که ابلیس به ذات اقدس الهی داد و مانند آن را نمیشود از این آیه استفاده کرد، ممکن است به همین سبک یا به سبک دیگر باشد، چون محور اصلی آیه 51 سوره مبارکه «شوریٰ» این است که وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ.
ص: 226
مطلب دیگر درباره کلام الهی است که اصولاً فنّ کلام را شاید به همین مناسبت کلام نامیدند، برای اینکه مهمترین مسئلهٴ فنّ کلام همین «کلام الله» است یا اوّلین بحثی که در فنّ کلام رواج پیدا کرد همین «کلام الله» است که بین معتزله، اشاعره، حَنابله و فِرَق فرعی اینها مانند کرّامیه اختلاف فراوانی است؛ برخیها بر این باور هستند که این کلمات قدیم است و مخلوق نیست؛ بعضیها بر این هستند که قدیم نیستند و حادث هستند؛ برخی بر آن هستند که کلام صفت ذات است و در ذات خدا قائم است و این الفاظ دالّ بر آنهاست و بعضیها هم مانند معتزله میگویند که کلام خارج از ذات است و مخلوق است. حرفی که جناب فخر رازی بعد از نقل سخنان حَنابله که گفت آنها اصلاً قابل گفتگو نیستند، برای اینکه این کلمات را قدیم میدانند، فخر رازی گفت به اینها گفتم اگر اینها تلفظ بشوند، با هم تلفظ میشوند یا به تدریج؟ اگر با هم تلفظ شوند که کلمات و الفاظ نیستند؛ اگر تدریجاً تلفظ میشوند، پس معلوم میشود که یکی قبل از دیگری است، «سابق» و «لاحق» دارند، «جدید» و «قدیم» دارند؛ اگر «سابق» و «لاحق» دارند، پس یکی مقدم است و دیگری متأخر، حتماً حادث هستند. بعد فخر رازی میگوید که اصلاً اینها قابل بحث نیستند، (1)البته ایشان در تفسیر خود نسبت به حَنابله خیلی تُندروی کرده است. معتزله هم میگویند اینها خارج از ذات هستند و قدیم نیستند، بلکه حادث میباشند. حرف اشاعره که فخر رازی سخنگوی آنهاست، این است که کلام صفت قدیم است، یک؛ قائم به ذات است، دو؛ این الفاظ و حروف و کلمات دالّ بر آنها هستند، سه؛ آنها قابل شنیدن هستند، چهار؛ آن وقت میگوید که شما تعجّب نکنید چطور چیزی که لفظ نیست، کلمه نیست، حرف نیست و صوت نیست ـ یعنی آن صفتی که قائم به ذات است، نه این کلماتی دالّ بر آن هستند ـ چگونه شنیده میشود؟ این تعجّب ندارد! مثل اینکه خدای سبحان جسم نیست، در جا و مکانی معین و مانند آن نیست؛ ولی در قیامت ـ معاذ الله ـ دیده میشود. کسی که مسئله رؤیت را آنطور حلّ میکند، مسئلهٴ سَماع و شنیدن را اینطور حلّ میکند؛ خدا با اینکه جسم نیست و با اینکه در جهت معین نیست ـ معاذالله ـ در قیامت دیده میشود و کلام او هم با اینکه حرف نیست و صوت نیست شنیده میشود، این تفکّر همان جناب فخر رازی است. پرسش: ایشان وقتی که میگوید کلام خداوند شنیده میشود، حرفی که واقعیت ندارد را که نمیگوید؟ پاسخ: بله! ولی آن صفت، کلمه نیست. پرسش: خداوند که فرمود: إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ، (2)ما نمیتوانیم «ربّ» را برداریم و چیز دیگری جای آن بگذاریم. پاسخ: نه! «نظر» غیر از «رؤیت» است، یک؛ و «وجه» غیر از «عین» است، دو؛ نفرمود چشم میبیند، فرمود چهره میبیند! پس معلوم میشود که چهره نگاه میکند: وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (3)و همین قرآنی که «یُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»، متشابهات و محکماتی دارد که متشابهات را باید به محکمات ارجاع داد، در بین محکمات آیات الهی این است که لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛ (4)هیچ چشمی خدا را نمیبیند، این آیه جزء محکمات است؛ امّا در آیه سورهٴ مبارکه «قیامت» سخن از چشم نیست، سخن از چهره و «وجه» است، «وجه» که نمیبیند! نظر میکند، یعنی درخواست دارد: وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ، پس دو خصوصیّت در سوره «قیامت» است: یکی اینکه «وجه» است، نه «عین»؛ دوم اینکه نظر است، نه رؤیت؛ ولی در آن آیهای که جزء محکمات است، فرمود چشم خدا را نمیبیند: لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ. پرسش: در روز قیامت که تمام اینها عوض میشوند؟ پاسخ: عوض میشود، ولی انسان همین انسان است! پرسش: وضع انسانی او عوض میشود؟ پاسخ: بله، وضع او عوض میشود، زمان و زمین عوض میشود؛ ولی «عین»ِ انسان همین است! در روایات ما هم هست که «لَوْ رَأَیْتَهُ لَقُلْتَ فُلَانٌ»، (5)کاملاً یکدیگر را میبینیم و یکدیگر را میشناسیم، «عین»ِ همین حقیقتهای ما آنجا ظهور میکند، چیز دیگری که نمیشویم. بنابراین حرفی که جناب فخر رازی دارد این است که میگوید همانطوری که خدا جسم نیست، در «حَیّز» نیست، با این حال در قیامت ـ معاذ الله ـ دیده میشود، کلام او هم که قائم به ذات اوست، حرف و صوت نیست؛ ولی شنیده میشود، دیگر حلّ سخنان او به عهدهٴ خودش!
ص: 227
مطلب دیگر آن است که این جملهٴ وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ، واقع آن برای فخر رازی و امثال او روشن نشد؛ زیرا همانطور که در ساختار بدنی ما دستگاهی است که «بیّن» و بدیهی «بالذّات» را خوب درک میکند و هیچ احتمال خلاف نمیدهد، در نظام کلّی هم اینچنین است؛ یعنی مراحلی هست که اصلاً شک وجود ندارد. ما در مسئله اجتماع نقیضین اصلاً هیچ تردیدی نداریم که شیء هم باشد و هم نباشد. فرق بدیهی و اوّلی این است که بدیهی واضح است و دلیل دارد، ولی احتیاج به دلیل ندارد؛ مثل اجتماع «ضدّین»، اجتماع «مثلین»، دو دوتا چهارتا که همه اینها دلیل دارد، منتها نیازی به دلیل نیست؛ ولی اوّلی دلیل ندارد، نه تنها دلیل ندارد، محال است که دلیل داشته باشد. چیزی که «بالذات» بدیهی است و سند همه قضایاست، آن دیگر محتاج قضیه دیگر نخواهد بود. این مسئله که شیء هم باشد و هم نباشد؛ انسان هم باشد و هم نباشد؛ این حرف هم باشد و هم نباشد، احتمال خلاف نمیدهد، چرا؟ چون در این حوزه دو چیز نیست تا ما شک کنیم، جایی که یک چیز است «ولاغیر»، دو چیز نیست، جا برای شک نیست. شک همیشه در جایی است که دو چیز باشد؛ یکی «الف» باشد و دیگری «باء»، اگر ما یک شیء را ببینیم، آن وقت شک میکنیم که آیا «الف» است یا «باء»؛ اما در جایی که فقط «الف» هست، اصلاً «باء» وجود ندارد، ما هر چه را که از نزدیک یا دور ببینیم، یقین داریم که این «الف» است؛ مثل همان کتابخانهای که قبلاً مثال زدیم یک میلیون جلد فقط قرآن کریم در آن هست و اصلاً کتاب دیگری نیست، ما هر کتابی را که از نزدیک یا دور ببینیم، یقین داریم که قرآن است؛ امّا در کتابخانهای هم قرآن هست و هم کتاب دیگری، ما کتابی را که از دور ببینیم، شک داریم که آیا قرآن است یا غیر قرآن؟ شک همیشه در جایی است که دو شیء باشد. بدیهی خارجی ممکن است که شکبردار باشد، امّا «اوّلی بالذات» که «لاشریک له فی المعرفة» و مظهر ذات اقدس الهی است در «لاشریک له فی الوجود»، این اصلاً شکبردار نیست. آدم هم شک بکند و هم شک نکند محال است. آدم هم علم داشته باشد و هم علم نداشته باشد محال است. آدم هم باشد و هم نباشد محال است. اجتماع و ارتفاع نقیضین اوّلی است، نه بدیهی؛ یعنی محال است که دلیل داشته باشد؛ نه تنها دلیل نمیخواهد، محال است که دلیل داشته باشد؛ برخلاف بدیهی، بدیهی دلیل دارد؛ مثل دو دوتا چهارتا، اجتماع ضدّین یا اجتماع مثلین و مانند آن؛ ولی نیازی به دلیل نیست، چون روشن است. چنین چیزی درک آن برای جناب فخر رازی سخت است. همیشه این شبههٴ شکّاک بودن و این ویروس شک کردن و شبههگذاری همراه او هست؛ حتی اگر در بین ملکوتیها بخواهد سخن بگوید، باز فخر رازی است که درباره ملکوتی سخن میگوید؛ درباره اوّلیات هم بخواهد سخن بگوید، باز فخر رازی است که درباره اوّلی سخن میگوید؛ یعنی او با ابزار شبهه وارد آن حوزه میشود، حالا بنگرید که در تفسیر خود چه میگوید؟ میگوید حالا که فرشته از خدای سبحان حرف را شنید، از کجا مشخص است که این حرف، حرفِ خدا باشد و دخالت ابلیس نباشد؟! (1)این اصلاً نمیداند که در جهان منطقهای هست که فقط «حق» است، در آن منطقه جا برای ابلیس نیست، درک این برای او خیلی دشوار است!
ص: 228
1) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص613.
چرا مُخلَصین اصلاً شک ندارند؟ وجود مبارک حضرت امیر میفرماید از آن روزی که حق را به من نشان دادند، من اصلاً شک نکردم: «مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُه»؛ (1)آن لحظهای که حق را به من ارائه دادند، در هیچ چیزی شک نکردم. چرا؟ برای اینکه اصلاً فخر رازی نمیداند جایی است که اصلاً دو چیز در آن نیست، وقتی دو چیز نبود، باطل نبود و فقط حق بود، جا برای شک نیست! فخر رازی میگوید از کجا فرشتهها شک نکنند که این کلام، کلامِ خداست یا نه؟! فرشته برای اینکه بفهمد که این کلام، کلامِ خداست معجزه میخواهد، حالا فرشته کلام را میآورد به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)، پیغمبر از کجا بفهمد که این کلام «کلام الله» است؟ میگوید که پیغمبر هم معجزه میخواهد! اینها درباره نبیّ حرف میزنند، ولی عادی فکر میکنند. البته بخش سوّم آن درست است؛ کسی است که مدعی نبوّت است و میگوید من پیغمبرم و این کلمات وحی الهی است که بر من نازل شده است، بشر از کجا بفهمد؟ پس این بشر عادی معجزه میخواهد؛ حالا معجزه فعلی است یا قولی است، مطلب دیگری است. این قسمت آن را همه قبول دارند که بشر عادی وقتی کسی میآید و میگوید من پیغمبرم، چون بشر عادی معیاری ندارد مگر معجزه، از او معجزه میخواهد و میگوید به چه دلیل تو پیغمبری؟ نشانهای بیاور که از طرف خدا آمدی!؟ یک کار خارق العادهای که هیچ کس نمیتواند بکند انجام میدهد، آن وقت این جامعه هم میفهمد که این شخص پیغمبر است و از این به بعد حرف او را گوش میدهد. ایشان خیال کرده که رابطه فرشته با «الله» و رابطه پیغمبر با فرشته، مثل رابطه افراد عادی با پیغمبر است؛ گفت هر سه گفتند که معجزه میخواهیم، این یک محذور. محذور دیگر اینکه میگوید پیغمبر سیما، صورت، چهره و قیافهٴ مشخصی دارد و همه هم او را میشناسند، پیغمبر که دیگر چند گونه نمیشود! یک بار که معجزه آورد مردم او را میشناسند و حرفش را قبول میکنند؛ امّا فرشته میتواند به چند صورت دربیاید. فرشته اگر به همان صورت قبلی آمده، دیگر معجزه جدید نمیخواهد؛ ولی اگر به صورت دیگری آمده است، پیغمبر از کجا بفهمد که این فرشته همان فرشته است؟ از کجا بفهمد کلامی که این فرشته میآورد «کلام الله» است؟ پس این بار هم معجزه میخواهد. اگر فرشته به ده صورت دربیاید، در تمام این صُوَر دهگانه معجزه میخواهد، منتها بعد خود فخر رازی متوجه میشود و میگوید این را دیگر هیچکسی نگفته است که اگر هر بار فرشته با صورتی خاص بیاید، معجزهای باید بیاورد. (2)اصلاً برای او درک این مطلب ممکن نیست که یک مرتبه، مرتبهای است که غیر از «حق» چیزی دیگر نیست و شیطنت در آنجا راه ندارد، چون سقف کار شیطان مشخص است. شیطان تا مرحلهٴ تجرّد وَهمی و خیالی راه دارد، این را که نمیتواند بدلی بسازد! کار او بدلی سازی است، جایی که بدلیسازی راه ندارد و بدلی هم مقبول نیست، شیطنت در آنجا راه ندارد. بنابراین اینکه گفت: إِلاّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ، (3)معنای آن این نیست که من به آنها احترام میگذارم و به آنها کاری ندارم، اصلاً نمیتوانم کار داشته باشم، برای اینکه آنها چیزی را میخواهند که من نمیتوانم بدلی آن را بسازم و چیزهایی که در اختیار من هست هم مورد علاقهٴ آنها نیست، آنها پا گذاشتند روی آن، آنها پا گذاشتند روی ابزار دنیا و روی سقف دنیا دارند حرف میزنند، من هم کارم در دنیاست؛ یعنی با ابزار دنیاست! بنابراین من دسترسی به آنها ندارم، درک این معنا برای جناب فخر رازی آسان نیست؛ لذا میگوید فرشتهها اگر کلامی را از ذات اقدس الهی تلقی کنند، از خدا معجزه میخواهند، انبیا اگر کلامی را از فرشتهها میخواهند تلقی کنند معجزه میخواهند و انسانها هم اگر کلامی را از مدعی نبوّت بخواهند معجزه میخواهند، البته این قسم درست است. امّا آن فرشته اوّل چی؟ حتی جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که حالا فرشته بودن او محقق است، باز هم معجزه میخواهد یا نه، شاید آنجاها را نگوید؛ ولی منظور آن است که این سه مرحله اعجاز را ایشان تصریح میکند؛ منتها در آن قسمتی که هر فرشتهای ممکن است به چند صورت دربیاید، میگوید این را دیگر نمیشود ملتزم شد که هر بار معجزهای بیاورند. پس وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ. پرسش: از ملک تا ملکوت که همه تکویناً «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» میگویند، در مقام تشریع شیطان میتواند بدلی بیاورد؟
ص: 229
غرض آن است که تکوین سر جایش محفوظ است و هر چیزی تسبیحگوی حق است؛ امّا در نظام حق و باطل، این مرحلهای است که در بعضی از مراحل اصلاً باطل راه ندارد؛ مثلاً در قیامت باطل و دروغ راه ندارد، چرا دروغ راه ندارد؟ برای اینکه همه چیز مشهود است. الآن جِدّ انسان متمشّی نمیشود که اینجا دروغ بگوید؛ یعنی دو نفر که کنار هم نشستند و سوّمی نیست یا در وسط این قسمت مثلاً ستونی نیست، کسی به دیگری بگوید که اینجا ستون وجود دارد، اصلاً جِدّ او متمشّی نمیشود! چون همه دارند این صحنه را میبینند. در قیامت جا برای کذب نیست، چون صحنهٴ شهود است و همه چیز مشهود است، آدم نمیتواند دروغ بگوید! اینکه بعضیها دروغ میگویند، این ظهور مَلَکات دنیاست؛ انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ (1)ـ در اوایل سورهٴ مبارکه «انعام» است ـ آنها میگویند: مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ، (2)با اینکه بُتپرستی آنها در کفِ دستشان است! آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید که ترفندشان را نگاه کن! انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ؛ این بُتپرستی آنها را در کفِ دستشان است و الآن دارند میبینند، این ظهور مَلَکات است. شما میبینید که آدم بَد دهان در عالم خواب هم که حرف میزند فحش میگوید؛ این عمل اختیاری نیست، این ظهور همان مَلَکات است؛ ولی یک انسان عاقل و حکیم که مؤدّبانه حرف میزند، در خواب هم که حرف بزند با ادب حرف میزند، این شخص که با اراده حرف نمیزند! انسان تا بیدار است، حرف زدن او به اختیار اوست؛ امّا وقتی که به خواب رفت، حرف زدنِ او تابع مَلَکات نفسانی اوست و در اختیار مَلَکات اوست؛ در قیامت هم اینچنین است، این طور نیست که در قیامت زبان در اختیار ما باشد و هر چه دل ما خواست بگوییم، زبان در اختیار مَلَکات کارهایمان است. پرسش: ...؟ پاسخ: نه، منظور این است که کسی چیزی را دیده آیا ابلیس است به این صورت درآمده یا فرشته است؟ خود فرشته هم معصوم است یا نه؟ آیا کلام کلام الهی است یا نه؟ اینها درجاتی دارد و اثبات میخواهد. پرسش: ...؟ پاسخ: این را باید فخر رازی جواب دهد؛ امّا انبیا(عَلَیْهِم السَّلَام) هیچ تردیدی ندارند تا معجزه بخواهند، برای اینکه اینها در محدودهٴ «لاَ رَیْبَ فِیه» و در محدودهٴ «حق» هستند، حق برای آنها مشهود است و احتیاجی به معجزه ندارند؛ همان بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُه»، حرف تمام انبیا با حفظ مراتبشان هم هست. اینها شک در نبوت و در عصمت خودشان ندارند تا محتاج به معجزه باشند؛ مثل اینکه ما شک نداریم که الآن انسان هستیم و شک نداریم که الآن روز است. حتی ممکن است در روز بودن این زمان انسان شک بکند، ولی در اینکه هست شک ندارد. اگر چیز مشهود او باشد ـ نه تنها مفهوم ذهنی او ـ جا برای شک نیست و چون دو چیز نیست، جا برای شک نیست؛ انسان خودش، خودش است! شک بکند که آیا من، من هستم یا دیگری هستم؟ اگر شیء ثانی وجود داشته باشد، انسان شک دارد که این اولی است یا دومی! انسان وقتی وارد منطقهای شد که در آنجا لاَ رَیْبَ فِیهِ (3)است، حق است، باطل راه ندارد و غیر از حق آنجا سِمَتی ندارند، اصلاً شک وجود ندارد؛ بنابراین اگر فرشته در آن محدوده است یا انبیا(عَلَیْهِم السَّلَام) در آن محدوده هستند، شکی ندارند.
ص: 230
مشکلی که جناب فخر رازی دارد و دیگران هم همان مشکل را داشتند، در سورهٴ مبارکه «حج» گذشت؛ در سورهٴ «حج» این آیه است: مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَ لاَ نَبِیٍّ که ما فرستادیم إِلاّ إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ، (1)این یک آیهٴ کلّی و جامع است؛ یعنی هیچ پیغمبری نیامده، مگر اینکه وقتی شروع به تبلیغات کرد، شیطان در حوزه کار او وارد میشود و میخواهد اوضاع را به هم بزند؛ ولی ذات اقدس الهی آن شیطنتِ شیطان را از بین میبرد و آیات خودش را تحکیم میکند و نبیّ خود را موفق میکند: وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاَ نَبِیٍّ إِلاَّ إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ، این مضمون آیهٴ سوره مبارکه «حج» است. اینها خیال کردند که ـ معاذ الله ـ در حیطهٴ نبوّت و رسالت نبیّ و رسول شیطنتِ شیطان آنجا حضور دارد؛ در حالی که معنای آیه این است که هیچ پیامبر و رسولی(عَلَیْهِم السَّلَام) نیامده که برنامههای خود را اجرا کند، مگر اینکه در متن جامعه، شیطنت حضور پیدا میکند و اوضاع مردم را به هم میزند: أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ، نه «القی الشّیطان فی وحیه و فی علمه»؛ آنجا که تمنّی دارد، آرزو دارد و مایل است که جامعه هدایت شود، در آن محدوده شیطنت راه پیدا میکند، بله راه پیدا میکند! این در محدودهٴ مردم است، نه در حوزهٴ نبوّت! ولی سرانجام در هر بخشی «الله» و رسالت خدای سبحان و نبوّت انبیای الهی پیروز هستند، در هر بخشی! این وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ، (2)نه یعنی اینکه سرانجام در قیامت اینها پیروز هستند، در هر مقطع تاریخی حق پیروز است! اینطور نیست که یک در مقدار از آن باشد، هر مقطع! منتها در آن مقطع تاریخی، آن پاراگرافها گاهی طول میکشد. در هر پاراگراف تاریخی که میخواهد جمعبندی بشود، حق پیروز است. آن آیهٴ سوره مبارکه «حج» این را میخواهد بگوید، نه اینکه ـ معاذ الله ـ در حوزه قلبی نبیّ یا رسول این حق هست، اینها شک بردار نیست، زیرا در آن حوزه جای باطل نیست، یک؛ وقتی جا برای باطل نبود، حق محض است، دو؛ چیزی که «لا شریک له و لا شبیه له»، جا برای شک نیست، سه؛ لذا آنجا اصلاً جا برای شک نیست.
ص: 231
مطلب دیگر این است که فخر رازی میگوید آیا این قسم اوّل وحی که فرمود: وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً ـ یعنی «بلاواسطه» ـ آیا این برای پیامبری محقق شده است یا نه؟ خدا با یکی از این سه راه ممکن است حرف بزند؛ امّا هیچ پیامبری «بلاواسطه» را درک کرده یا نه؟ میگوید مشهور بین اهل تفسیر این است که وجود مبارک کلیم خدا «بلاواسطه» حرف را شنید: وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی، (1)این کلام «بلاواسطه» است. (2)بعد درباره وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میگوید که «و قیل» (3)که وجود مبارک پیغمبر اسلام(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم کلام «بلاواسطه» خدا را درک کرده است که در مسئله معراج و امثال معراج فرمود: فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ ما أَوْحی، (4)غافل از اینکه وجود مبارک پیغمبر اصلاً با قرآن آمده است؛ اینکه درباره اهل بیت(عَلَیْهِم السَّلَام) هست، یقیناً شامل خود پیغمبر میشود که «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی فَإِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ»، (5)نه یعنی اهل بیت در دنیا با قرآن آشنا شدند و در قوس صعود با هم هستند تا حوض کوثر! اینها با هم آمدند و با هم میروند. این بیان شریف مرحوم شیخ طوسی در امالی (6)خیلی بیان لطیفی است؛ یک وقت ذات اقدس الهی فرمود: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ که وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ، (7)اولین و آخرین را جمع کرده و از همه سان دیده، بعد به همه فرمود: أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ، وقتی کسی آنجا با قرآن باشد و از آنجا نازل شده باشد، در قوس صعود هم با قرآن هست تا آنجا، آنها که در اینجا آشنا نشدند! بنابراین «مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ» (8)این است. حالا ایشان به دنبال قول قائل میگردد و میگوید «قیل» که وجود مبارک پیغمبر برابر آیه فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ ما أوحی؛ مثلاً کلام «بلاواسطه» شنید، با اینکه کلام «بلاواسطه» در خیلی از بخشها شنید.
ص: 232
1) طه/سوره20، آیه13.
2) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص613.
3) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص613.
4) نجم/سوره53، آیه10.
5) دعائمالاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص28.
6) الأمالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی(شیخ الطائفه)، ص232.
7) اعراف/سوره7، آیه172.
8) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج18، ص374.
مطلب دیگر این است آن کسی که خودش صادر اول یا ظاهر اول است، چه حاجت که «مع الواسطه» بشنود؟ سرّش این است که او مظهر «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ» است؛ این از بیانات نورانی امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در صحیفه است که فرمود خدای سبحان «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ» است. فرمود: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ، (1)امّا اینچنین نیست که آن مقام شامخ را تجافی کرده باشد. اگر خدای سبحان «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ» است، مظهر کامل او که وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(عَلَیْهِم السَّلَام) هستند، آنها هم همینطور میباشند. پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) از آن جهت که به مقام دَنَا فَتَدَلَّی (2)رسید با إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (3)آشناست و از آن جهت که یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِی فِی الأسْوَاقِ (4)در این عالم هست و تنزّل کرده و مرحله نازلهٴ نفس در عالم طبیعت است، مرحله نازلهٴ نفس نبوی این کلمات و الفاظ را میشنود تا وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی (5)ظهور کند. اینچنین نیست که حالا باید همهٴ کلمات را حضرت «بلاواسطه» بشنود، آن مقام سر جای خود محفوظ است، مقامات میانی هم سر جای خود محفوظ است و مقامات نازله هم سرجای خود محفوظ است؛ لذا هر سه قسم را ممکن است او ادراک کند.
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 53 سوره شوری
وَ مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (۵۱ وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ وَ لکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (۵۲) صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (۵۳)) ص: 234
این آخرین بخش سوره مبارکه «شوریٰ» است که قبل از تعطیلات موفق نشدیم به این بحث پایانی بپردازیم. عصارهٴ بحث این است که ذات اقدس الهی وقتی با بشر بخواهد سخن بگوید، سه راه دارد؛ این اختصاصی به حالت خواب یا بیداری ندارد، در خواب هم بخواهد سخن بگوید همین سه راه هست؛ آنچه برای خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در جریان «ذَبح» فرزند او مطرح شد، آن هم مشمول همین آیه است، پس بخواهد با بشر سخن بگوید از این سه راه است. سرّش این است که در خواب بدن میخوابد جان که نمیخوابد؛ البته افراد غافل همانطوری که در بیداری در خواب هستند، در خواب هم خواب میباشند، لکن مردان الهی جانشان نمیخوابد. درباره شخص پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) رسیده است که «تَنَامُ عَیْنِی وَ لَا یَنَامُ قَلْبِی»؛ (1)من قلبم نمیخوابد، گرچه چشمم میخوابد. درباره مؤمنان خاص هم همین وصف وارد شده است که مؤمن چشم و بدن او میخوابد، ولی قلبش نمیخوابد. رؤیاهایی صادقهای که نصیب مؤمنان خالص میشود، همین است. پس خدا اگر بخواهد با بشر سخن بگوید، همین سه راه است که قبلاً مبسوطاً بحث شد.
جریان تعلیم آدم، آن هم یک نحوه تکلیم الهی است، چگونه ذات اقدس الهی اسمای حسنای خود را به آدم؛ یعنی مقام آدمیت، نه شخص آدم ـ که امروز مصداق کامل آن مقام، وجود مبارک حضرت هستند ـ باخبر کرد؟ آنجا دیگر «بلاواسطه» بود، برای اینکه خود فرشتهها خبر نداشتند! فرشتهها به وسیله انسان کامل از اسمای الهی باخبر شدند؛ معلوم میشود خدای سبحان با فرشته هم چند گونه سخن میگوید؛ گاهی «بلاواسطه» با فرشتهها سخن میگوید؛ مانند اینکه به جبرئیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) امر میکند یا به عزرائیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) امر میکند و مانند آن؛ گاهی «مع الواسطه» با آنها سخن میگوید؛ مثل اینکه به انسان کامل میفرماید: یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ؛ (2)به انسان کامل میفرماید این اسمای حسنایی که فرا گرفتی، این اسما را نه در حد تعلیم، بلکه در حد «إنباء» و گزارش به فرشتهها منتقل کنید. از این معلوم میشود که تکلیم خدا نسبت به فرشتهها گاهی «بلاواسطه» است و گاهی «مع الواسطه»؛ اما نمونهٴ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ را هم باید پیدا کرد، آن حقایق اسما را ذات اقدس الهی «بلاواسطه» آموخت.
ص: 235
مطلب دیگر اینکه کلام الهی فعل خداست؛ البته منشأ این کلام که علم است عین ذات است و اما این کلام چه کلام تدوینی و چه کلام تکوینی اینها فعل خداست. برخیها بر این هستند که کلام خدا گذشته از این الفاظ و حروف و اصوات، صفتی است قائم به ذات خدا به نام کلام، اینها کلام نفسی میپندارند. اشاعره که فخر رازی سخنگوی اینهاست، اصراری دارند که خدای سبحان صفتی دارد عین ذات او به نام کلام که علم نیست و به اوصاف دیگر برنمیگردد؛ چیزی است به نام کلام، ولی شنیده میشود؛ با اینکه صوت نیست، با اینکه آهنگ و حرف نیست؛ ولی شنیده میشود، میگوید این تعجب ندارد، همانطوری که ذات اقدس الهی با اینکه جسم نیست، جرم نیست، و بدن ندارد ـ معاذ الله ـ دیده میشود، کلام خدا با اینکه حرف و صوت نیست شنیده میشود. از فخر رازی که تفکر اشعری دارد و رؤیت خدا را با آن وضع تجویز میکند، شنیدن کلام اینچنینی را هم تجویز کند بعید نیست، با اینکه خود ایشان در ذیل همین آیه نسبت به حنبلیها خیلی لحن تندی دارد که اینها اصلاً قابل درک نیستند و مطلبی را درک نمیکنند؛ (1)ولی خودش مبتلای به این حرف است؛ میگوید همانطوری که ـ معاذ الله ـ خدا را با اینکه جسم نیست میشود دید، کلام خدا را با اینکه صوت و آهنگ و حرف نیست میشود شنید و انبیا آن کلام را یا فرشتهها آن کلام را میشنوند که ـ معاذ الله ـ قائم به ذات اقدس الهی است؛ البته درک این مطلب به عهدهٴ خود فخر رازی است. بنابراین منشأ کلام که علم ذات اقدس الهی است عین ذات اوست، وگرنه کلامی که به عنوان صوت باشد ذات اقدس الهی ایجاد میکند. کلام خدا فعل خداست، گرچه منشأ ذاتی دارد و این فعل را ذات اقدس الهی ایجاد میکند.
ص: 236
1) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص612.
بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که فرمود قول خدا فعل خداست، إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ، (1)این کُنْ فَیَکُونُ این طور نیست که لفظ باشد، قول خدا فعل خداست که «لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ»، (2)چون صوت یا با کوبیدن است یا با کَندن، انسان وقتی جِرمی را بر جرم دیگر وارد کند و بکوبد صوت پیدا میشود یا جِرمی را از جرمی بکَند صوت پیدا میشود؛ این صوت یا محصول «قَرع» و کوبیدن است یا محصول «قَلع» و کَندن است، «قلع عَنیف» یا «قرع عَنیف» صوت تولید میکند. این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ» و مانند آن همین است، فرمود حرف خدا که به آسمان و زمین و مانند آن بخواهد دستور بدهد کُنْ فَیَکُونُ این نیست؛ اما کلمات تدوینی الهی که به انبیای الهی وحی میفرستد، اینها را ایجاد میکند و اینها دیگر صوت است. آن اراده تکوینی که فرمود: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ آنجاست که نهجالبلاغه دارد که « لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ». بنابراین کلماتی را که ذات اقدس الهی به انسان کامل القاء کرده «بلاواسطه» است و همانها را در حد «إنباء» منتقل نمود، نه در حد تعلیم! نفرمود: «یا آدَمُ عَلِّمْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ» فرمود: یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ. دو مشکل برای فرشتهها هست: یکی اینکه آنها صلاحیت این را ندارند که شاگرد «بلاواسطه» خدا باشند، دوم اینکه صلاحیت آن را ندارند که عالِم به اسما باشند، در حد «نبأ» و گزارش از اسما باخبر هستند. به هر تقدیر درباره فرشتهها اینها «مع الواسطه» انجام شد، آنجایی که دستور به خود فرشتههاست که شما این کارها را انجام دهید «بلاواسطه» است.
ص: 237
مطلب دیگر این است که گاهی ممکن است کلام «بلاواسطه» باشد، اما معنایش این نیست که این مخاطب جزء مقرّبان است. یک بیان نورانی از امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در صحیفه سجادیه است که او «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه» (1)است. آنچه انسان در مدرسهها به عنوان براهین ابطال تسلسل و امثال آن میخواند، خیال میکند که هر موجودی سببی دارد و آن سبب سببی دارد که سرسلسلهٴ آن اسباب خدای سبحان است، وقتی این سلسلهها به نقطه آغازین میرسند، آنجا ـ معاذ الله ـ جای خداست. در حالی که وقتی ما به آنجا رسیدیم، میفهمیم سلسلهآفرین و سلسلهجنبان هم خداست! نه تنها سرسلسله خداست و نه تنها خدا آغاز است! بلکه خدا اول است، یک؛ همان که اول است آخر است، دو؛ وقتی اول و آخر شد، بین اول و آخر هم او حضور دارد! این طور نیست این تسلسل که محال است، این سلسله به پایان رسید، آن نقطه آغازین جای خداست! ما وقتی به نقطه آغازین رسیدیم، میفهمیم که سلسله جنبان خداست! این بیان نورانی امام سجاد(علیه السلام) در صحیفه که فرمود: «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه»؛ یعنی در مقام فیض و در مقام ظهور فعلی، هم بالا را اداره میکند، هم میانه و هم نازل را؛ لذا هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم. (2)
گاهی انسان «بلاواسطه» از خدا چیزی را میشنود، اما معنایش این نیست که خودش جزء مقرّبین شد، «لدی الله»ی شد و حرف را از بالا درک کرد، حرف را از پایین درک کرد! اینچنین نیست کسی که «بلاواسطه» کلام را از خدا درک میکند به «لدی الله»ی رسیده باشد، بلکه کلام خدا و فیض خدا و ظهور خدا و عنایت خدا که «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه» است و هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم، فیض خدا و کلام خدا در مقام نازل، بر کنار گوش او چنین طنینی انداخت؛ لذا وقتی در قیامت به عدّهای میفرماید: قالَ اخْسَؤُا (3)او «بلاواسطه» کلام را درک میکند، اما جزء مقرّبین نیست! اینکه گفته شد کلام «بلاواسطه» مخصوص مقرّبین است، آنجایی است که مخاطب بالا برود و در مقام عُلوّ، کلام را از خدایِ «علیِّ حکیم» درک کند. ذیل این آیه هم از «علیِّ حکیم» سخن به میان آمده است، نه از هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم. هر اسمی که در پایان آیه است، ضامن مضمون آیه، دلیل مدّعای آیه و حد وسط برهان آیه است. إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ اگر «علیّ» است، کسی بخواهد حرف «علیّ» را بشنود، باید به «عُلُوّ» برسد، نه هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم. آنجا که هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم باشد، ممکن است قالَ اخْسَؤُا هم در کنار آن باشد.
ص: 238
بنابراین کلام «بلاواسطه» خدا دو قسم است: اگر در مقام «عُلُوّ» باشد این برجستگی را نشان میدهد، در مقام «دُنُوّ» باشد که قالَ اخْسَؤُا را همراهی میکند، این مقام «عُلُوّ» را نشان نمیدهد، این هم یک مطلب. این سخن جناب فخر رازی، همانطوری که در «رؤیت حق» سخن ناصوابی است، چون لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ؛ (1)خدا دیده نمیشود، نه در دنیا، نه در برزخ، نه در قیامت، نه در خواب و نه در بیداری، چون مجرّد محض جهت ندارد، صورت ندارد، وجود مثالی و تمثّل ندارد؛ لذا به هیچ وجه دیده نمیشود؛ کلام الهی هم شنیده نخواهد شد، کلامی که صفتی باشد قائم به ذات و در عین حال شنیده شود، این هم غیر معقول است؛ لذا ایشان از ابو منصور ماتریدی سمرقندی نقل میکند که کلام الهی قابل شنیدن نیست، میگوید این حرف همان حرف معتزله است؛ (2)البته حرف، حرف حقی است که کلام وصفی باشد قائم به ذات حق تعالیٰ، صوت، آهنگ، کلمه و حرف نباشد و شنیده بشود، چنین چیزی معقول نیست. این کلام الهی است که اقسام سهگانه آن مشخص شد و ظاهرش حصر است.
دربارهٴ شیطان مناظرهای اتفاق افتاده که خدای سبحان با او سخن گفت و بعد هم او را لعن کرد و طرد کرد. معنای آن این نیست که شیطان جزء مقرّبان شده و «بلاواسطه» کلام را از «علیِّ حکیم» شنید! این کلام را از خدایی که «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ» شنید، همانطوری که عدّهای در قیامت اخْسَؤُا را از خدا میشنوند. خدا در قیامت با عدّهای سخن میگوید و با عدّهای سخن نمیگوید، یک عدّه را نگاه میکند و یک عدّه را نگاه نمیکند؛ البته منظور نگاه تشریفی است، وگرنه او بِکُلِّ شَیْءٍ بَصیرٌ (3)است، وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛ (4)در قیامت خدا با عدّهای حرف نمیزند. حالا با آن عدّهای که حرف میزند، معنایش این است که اینها جزء مقرّبان هستند؟ یا نه! خدایی که هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُم، خدایی که «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ»، این خدا در مقام فعل و در مراحل نازلهٴ فعل با برخیها حرف میزند. بنابراین اگر با شیطان سخن میگوید یا با عفریتهای دیگر سخن گفته است، معنایش این نیست که اینها چون «بلاواسطه» کلام الهی را شنیدند پس جزء مقرّبان میباشند، باید دید که منطقهٴ سخن کجاست؟ آنجا که «لدی الله»ی است، مخاطب به مقام «عُلُوّ» رسیده است و آنجا که «لدی الله»ی نیست و «لدی الناس» است، مخاطب در جایگاه خود قرار دارد. گفتگوی ذات اقدس الهی با ابلیس از سنخ دیگر است، نه از سنخ إِلاّ وَحْیاً که در این قسمت آمده است. پرسش: در رابطه با شیطان اگر صحبت میکنیم، بدون واسطه بوده است چون واسطه ؟ پاسخ: برای چه؟ اگر ما بگوییم ـ معاذ الله ـ این سلسله هستی که تمام شد خدا سرسلسله است؛ یعنی موجودی است محدود که اول خداست، خدا اولی نیست که دوم داشته باشد! اولی است که آخر هم اوست! اگر ما خیالمان درباره خداشناسی این است که سلسلهٴ مخلوقات هر کدام معلول علتی هستند و آن علت هم معلول علتی است، همچنین آن علت هم معلول علتی است تا به سرسلسله برسیم که خدا ـ معاذ الله ـ آغاز آن سلسله است، این میشود یک موجود مشخص محدود، اما وقتی به سرسلسله رسیدیم میفهمیم که سلسلهجنبان هم اوست! او اوّلی است که عین آخر است، آخری است که عین اوّل است، ظاهری است که عین باطن است و باطنی است که عین ظاهر است! هیچ چیزی را نمیشود شناخت، چرا؟ برای اینکه خدای سبحان در این مظاهر ظهور کرده است؛ خدای سبحان که در این مظاهر ظهور کرده است و اینها مظاهر «هو الظاهر» هستند، مگر حیثیت «هو الظاهر» او غیر از حیثیت «هو الباطن» اوست؟ یا عین اوست؟! پس معلوم میشود که هیچ چیزی را نمیشود شناخت! آنکه گفته است: و لَستُ اُدرک من شیءٍ حقیقتَه ٭٭٭ و کیف اُدْرِکه و أنتم فیه (5)ناظر به همین است، اگر ـ معاذ الله ـ حیثیت «هو الاوّل» او غیر از «هو الآخر» باشد که میشود مرکّب، اگر حیثیت «هو الظاهر» او غیر از حیثیت «هو الباطن» باشد که میشود مرکّب، آن وقت خدا ظهور کرده و ظاهر شده است «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه» (6)که در نهجالبلاغه است، جهان تجلّی حق است «بما هو الظاهر»، اما «بما هو الباطن» تجلّی حق نیست؛ این معنایش این است که ـ معاذ الله ـ «هو الظاهر» غیر از «هو الباطن» است، اما اگر «هو الظاهر» او ـ کما هو الحق ـ مانند «هو الباطن» بود و او با همان «هو الظاهر»ی که مانند «هو الباطن» است تجلّی کرده است، هیچ چیزی را نمیشود شناخت؛ آنها که میگویند کُنه هیچ چیزی را نمیشود شناخت حرفشان این است. اگر ـ معاذ الله ـ «هو الظاهر» غیر از «هو الباطن» باشد و «هو الباطن» غیر از «هو الظاهر» باشد میشود مرکّب! این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه برهان مسئله است، فرمود: «کُلُّ ظَاهِرٍ غَیْرَهُ غَیْرُ بَاطِنٌ»؛ (7)هر ظاهری غیر از خدا غیر باطن است «کُلُّ ظَاهِرٍ غَیْرَهُ غَیْرُ بَاطِنٌ»، شما اگر چیزی گفتید که ظاهر است یعنی باطن نیست و اگر چیزی باطن است دیگر ظاهر نیست؛ اما غیر از خدا هر ظاهری غیر باطن است، تنها خداست که ظاهرش عین باطن است، ظاهر و باطن او یکی است؛ اگر ظاهر و باطنش یکی است، او ظهور کرده «بِما انّهُ ظاهرٌ کَما انّهُ باطنٌ»، آنها که میگویند هیچ چیزی را نمیشود شناخت برای همین است: و لَستُ اُدرک من شیءٍ حقیقتَه ٭٭٭ و کیف اُدْرِکه و أنتم فیه یعنی ظهور تو در این است! بنابراین کُنه هیچ چیزی را نمیشود شناخت، برای اینکه کسی در اینجا ظهور کرده است که ظهور او عین باطن است، آنگاه اگر ذات اقدس الهی اولش عین آخر است و آخرش عین اول است، کلّ جهان هستی را او گرفته و بقیه «صُوَر مرآتی» هستند؛ صورتهای آیینه هستند که فقط او را دارند نشان میدهند، یا سایههایی هستند که او را دارند نشان میدهند.
ص: 239
ما در معارف حداقل پنج قضیهٴ حملیه داریم که دو مورد آن در منطق است و از آنجا به اصول راه پیدا کرده است؛ یکی حمل اوّلی و دیگری هم حمل شایع. بخشی از قسم سوم به نام حمل «حقیقت و رقیقت» در حکمت متعالیه هم راه پیدا کرده است. اما حمل چهارم که حمل «ظلّ و ذی ظلّ» است و حمل پنجم حمل «صورت مرآتیه و شاخص» است، اینها اصلاً راه پیدا نکرده، چون راه پیدا نکرده و این حملها هم سر جای خود محفوظ است، درک این مسائل که خدا چگونه در اشیا ظهور کرده، و حال آنکه ما نمیتوانیم اشیا را بشناسیم و اینها آیت محض هستند، این یعنی چه؟ آیت بودن برای «سماء و أرض» نظیر علامت بودنِ پرچم برای مملکت یا فلزی که روی دوش یک نظامی است نیست یا آنطوری که چمن علامت آب است نیست. درست است که چمن علامت آب است، اما مادامی که سبز است؛ ولی وقتی که پژمرده شد و به صورت خاکستر شد دیگر آب را نشان نمیدهد. چیزی آیت حق باشد و مقطعی باشد ما نداریم. دود آیت و علامت آتش است، اما مادامی که دود است؛ وقتی تبدیل شد به هوا و صاف شد، دیگر آتش را نشان نمیدهد؛ اما چیزی در عالم نیست که در یک مقطع خاصی آیت حق باشد که اگر دگرگون شد حقنما نباشد، چنین نیست؛ هر شیئی هر وضعی داشته باشد خدا را نشان میدهد! بنابراین حمل پنجم حمل «آیه و ذی الآیه» است. اگر ذات اقدس الهی که ظاهر او عین باطن است و اول او عین آخر است که «کُلُّ ظَاهِرٍ غَیْرَهُ غَیْرُ بَاطِنٌ» و در جهان تجلّی کرده است، کُنه هیچ چیزی را نمیشود شناخت. اگر خدای سبحان در مقام تنزّل با کسی سخن گفت، معنایش این نیست که این مخاطب جزء مقرّبان است، پس ما گفتگویی با ابلیس داریم و مورد نقض نیست؛ قالَ اخْسَؤُا داریم و مورد نقض نیست. آنچه محور کمال است آن است که مُستمع بالا برود و «لدی الله»ی بشود، وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ (1)بشود، تا برای چنین مستمعی شنیدن کلام «بلاواسطه» فخر باشد.
ص: 240
1) نمل/سوره27، آیه6.
فرمود ما گاهی روح را میفرستیم، گاهی با تو «بلاواسطه» مثل فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی (1)که در سوره مبارکه «نجم» آمده سخن میگوییم، گاهی هم «مع الواسطه» سخن میگوییم، گاهی هم ممکن است در بیداری باشد و گاهی هم ممکن است در خواب باشد. فخر رازیها در خصوص بسیاری از مسائل کلامی مشکل دارند، یکی از مشکلات جناب فخر رازی این است فرشته که حرف خدا را میشنود، از کجا میفهمد که این حرف خداست؟ میگوید این حتماً معجزه میخواهد. معجزه یک مطلب نظری و پیچیده است، این کلام خدا «بیّن الرشد» است و ابهام پذیر نیست، کسی که به مقام مخلَص رسیده است ـ بارها به عرضتان رسید ـ در آن منطقه «باطل» وجود ندارد، وقتی باطل وجود نداشت شک وجود ندارد، شک همیشه در منطقهای است که دو چیز وجود داشته باشد. اگر در منطقهای فقط «الف» وجود دارد، غیر از «الف» هیچ چیزی وجود ندارد و انسان هر چه بنگرد میبیند که «الف» است، چه دور باشد و چه نزدیک. این مثال کتابخانه هم بارها ذکر شد، اگر ما کتابخانهای داشته باشیم که چند میلیون جلد کتاب داشته باشد و همه قرآن باشند، ما هر کتابی را که از دور و نزدیک ببینیم یقین داریم که قرآن است، چون در این کتابخانه غیر از قرآن چیزی دیگری نیست. در مقام مخلَصین ـ نه مخلِصین ـ در آن مقام مُخلَص غیر از حق چیز دیگری نیست؛ لذا انسان هر چه بفهمد حق است و شک در آنجا راه ندارد. این «لا رَیْبَ فیه» یعنی «بالضرورة»، آنجا جا برای شک نیست! صحنه معاد اینطور است، در صحنه معاد انسان شک نمیکند، چون همه را به واقع میبیند و واقع ظاهر شد، درون بیرون آمد، او درباره چه چیزی شک بکند؟! «لا رَیْبَ فیه»، شکبردار نیست! در مقام مخلَصین که شیطنت را به آن مقام و بارگاه راه نیست، شک اصلاً وجود ندارد؛ اما فخر رازیها مشکل دارند، میگویند فرشته از کجا میفهمد که این کلام، کلامِ خداست؟! لابد معجزه میخواهد. حالا فرشته آمده برای وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) دارد حدیث نقل میکند، از کجا پیغمبر میفهمد که این کلام، کلام خداست؟! پس پیغمبر هم معجزه میخواهد. این خیال کرده همانطوری که افراد عادی معجزه میخواهند، پیغمبر هم معجزه میخواهد، جبرئیل هم معجزه میخواهد! درست است که او آسمانی حرف میزند، ولی زمینی فکر میکند! درست است که او وحیانی حرف میزند، ولی همان عرفی فکر میکند! اگر کسی آسمانی حرف زد، باید آسمانی بشود.
ص: 241
1) نجم/سوره53، آیه10.
میگوید کلام تا به انسان برسد سه معجزه لازم است: یکی اینکه فرشته باید با معجزه بفهمد، دوم اینکه پیغمبر باید با معجزه بفهمد، سوم هم انسانهای عادی هم با معجزه بفهمند. معجزه یک مطلب نظری و پیچیده است که برای او حلّ نشد. همانطوری که انسان در علم حصولی یک بدیهی دارد و بالاتر از بدیهی یک اوّلی دارد که برهانپذیر نیست ـ بدیهی یعنی اینکه برهان دارد، ولی برهان نمیخواهد؛ دو دوتا چهارتا برهان ریاضی دارد، ولی نیازی به آن نیست، چون روشن است. دور باطل است، اجتماع ضدّین باطل است، اجتماع مثلین باطل و محال است اینها بدیهی است و اولی نیست؛ اینها برهان دارند، ولی برهان نمیخواهد! اولی آن است که برهانپذیر نباشد و برهان برای آن محال باشد؛ مثل اینکه بود و نبود یکجا جمع بشود! ما بگوییم این چیز هم هست و هم نیست، این دیگر برهان نمیخواهد، چون اوّلی است و اگر کسی تکرار کرد انسان قطع مذاکره میکند، معلوم میشود که او مشکل عقلی دارد ـ در کشف و شهود هم اینچنین است؛ بعضیها بدیهی و بعضی اوّلی هستند که اصلاً شکبردار نیستند. پیغمبر اصلاً شک نمیکند! جبرئیل شک نمیکند! چون آن حوزه، حوزهٴ «لا رَیْبَ فیه» است و شکی در آن نیست، چون دو چیز نیست! اگر جایی باطل باشد و حق باشد، انسان شک میکند که این حق است یا باطل؛ اما اگر باطل در آنجا راه ندارد، جا برای شک هم نیست! هر چه هست حق است، نه اینکه احتیاج به معجزه داشته باشد تا با آن برهان دقیق تلازم معجزه با صدق مدعی را انسان ثابت کند. این مباحث پیچیدگی کلامی خاص خودش را دارد. بنابراین این پنج ـ شش مطلبی را که جناب فخر رازی گفته، همه اینها براساس همان تفکر ناصواب اشعری است، نه فرشته معجزه میخواهد، نه پیغمبر معجزه میخواهد، نه شک در فرشتهها هست، نه شک در پیغمبر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است، نه اینکه وصف ذاتی اقدس الهی قابل شنیدن با گوش است و نه ذات اقدس الهی قابل دیدن با چشم است! دور بودن از اهل بیت همین مشکلات را دارد. فرمود آنچه برای پیغمبر بود شما قبلاً نمیدانستید، حالا این قبلیت ذاتی است؟ فرمود: ما کُنْتَ تَدْری؛ یعنی آنچه میدانی برای تو نیست، درست است! اما «قبلاً نمیدانستی» که قبلاً زمانی را ثابت نمیکند، چه اینکه در سوره مبارکه «عنکبوت» (1)هم گذشت که «قبلاً نمیدانستی»؛ یعنی قبلیت زمانی؟ این با بیان نورانی حضرت امیر که در نهجالبلاغه دارد مشخص میشود، فرمود که از همان دوران کودکی دو فرشته از برجستهترین فرشتههای جهان خلقت، مأمور همراهی پیغمبر بودند. (2)میبینید همین «حلیمه سعدیه» که دایه اوست، میبیند وجود مبارک پیغمبر یکی از دو پستان را میمکد و آن پستان دیگر را نمیمکد، او که نمیفهمید سرّش چیست، بعد کمکم به هر وسیله بود فهمید که پیغمبر در همان زمان کودکی و شیرخوارگی به دایه خود میخواهد بفهماند که آن پستان دیگر سهم برادر شیری من است، من دیگر سهم او را نمیخورم و این دیگری سهم من است، به زحمت بعدها فهمید! هر چه میخواهد این پستان دیگر را به دهن او بگذارد، نمیگیرد! دو فرشته از برجستهترین فرشتگان الهی همراه پیغمبر بودند! بنابراین او که شریعت دیگر نداشت! راههایی که انبیای ابراهیمی آوردند و البته مشترک بود، آن راهها را به وسیله اینها قبول میکردند، اما نه اینکه تابع کسی باشد، همکیش بود، نه پیرو کیش دیگری! خیلی فرق است که ما بگوییم تابع ابراهیم خلیل بود یا همکیش با خلیل حق بود، هر چه که خدای سبحان به ابراهیم خلیل گفته بود، از همان راه به وجود مبارک پیغمبر رسیده بود که بخشی از اینها در سوره مبارکه «عنکبوت» آیه 48 گذشت که فرمود: وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ، اینجا هم در یک آیه مانده به آخر فرمود: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ؛ یعنی از ذات خود نمیدانستیم وَ لکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً، با این نور هم ما هادی هستیم و هم تو، ما «بلاواسطه» و تو «مع الواسطه»؛ تو هم که داری هدایت میکنی، حرف ما را نقل میکنی، نه اینکه خودت کاری انجام بدهی و بگویی من از خدا گرفتم و به شما دارم میدهم که این بشود تفویض، نه! هدایت الهی از زبان نورانی تو صادر میشود: نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ و تو هم عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ هدایت میکنی، چه اینکه خودت هم عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ هستی، اما معنای آن این نیست که ما صراط مستقیمی، دین و قانونی نوشته داریم و تو برابر آن قانون نوشته داری انجام میدهی، بلکه این قانون نانوشته ما با سنّت و سیرت تو نوشته میشود.
ص: 242
الآن ما یک مرجع تقلید داریم و یک امام، مرجع تقلید ما برابر آیات و روایات احکام را میفهمد و به ما میگوید، اما امام و پیغمبر قانونی از پیش نوشته دارند یا ذات اقدس الهی با الهام به اینها میگوید که این کار آری و آن کار نه؟ ببینید در جریان «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ» (1)بارها گذشت که همین تعبیر درباره عمار هم آمده، اما تمام تفاوت در مرجع ضمیر است؛ درباره عمار آمده است که «عَمَّارٌ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَمَّارٍ (2)» و درباره وجود مبارک حضرت امیر هم آمده است: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ»، فرق امیر المؤمنین که امام است با عمار که مأموم است چیست؟ فرق در مرجع ضمیر است «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ مَا دَار»، این «یَدُورُ» ضمیرش به حق برمیگردد «یَدُورُ الحَقّ مَدارَ علیٍ حَیْثُ مَا دَار العَلی». اما در جریان عمار «یَدُورُ العَمّار مَدارَ الحقِّ حَیْثُ مَا دَار الحَقّ»، عمار باید ببیند که امیرالمؤمنین چه میگوید و عمل بکند، پس هر جا حق هست عمار تابع اوست؛ اما آیا برای امیر المؤمنین(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) و اصولاً اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) یک رساله عملیهای از قبل نوشته شده که اینها برابر آن عمل میکنند یا ذات اقدس الهی به واسطه پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)به اینها میگوید که اینچنین عمل بکنید؟ ما اگر خواستیم ببینیم که دین چیست، حلال چیست و حرام چیست، فعل امام برای ما حجّت میشود، ما که از قبل یک کتاب فقهی پیش نوشته نداریم که فعل و قول امام را برابر آن تطبیق کنیم! ما اگر بخواهیم بفهمیم خدا چه فرمود، باید ببینیم که امام چه میکند، برای اینکه او ـ از راه نبیّ ـ کاری را که انجام میدهد، کار دستور خداست. پس ما حق را از قول و فعل امام یاد میگیریم «یَدُورُ الحَقّ مَدارَ علیٍ حَیْثُ مَا دَار»، آن وقت عمار و غیر عمار میشود «یَدُورُ العَمّار مَدارَ الحقِّ حَیْثُ مَا دَار». این مطالب برای جناب فخر رازی و امثال فخر رازی قابل حلّ نیست. اگر وجود مبارک رسول، هادیِ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ است، نه یعنی قبلاً راه راست ترسیم شده، مهندسی شده و اینها آن راه را دارند میروند؛ اینها مهندس هستند و هر جا که اینها رفتند راه است! چه کسی به اینها میگوید که اینجا برو؟ خدا! اینطور نیست که اینها از مکتب بشری یاد بگیرند! معلم اینها هم ذات اقدس الهی است وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَم (3)که اینها را راهنمایی میکند و میگوید این راه را بروید؛ لذا سیره، سنّت، قول، فعل و تقریر آنها میشود هندسه، آنوقت ما تابع این هندسه هستیم؛ لذا ذات اقدس الهی فرمود تو مردم را به صراط مستقیم هدایت میکنی، چون تو بر صراط مستقیم هستی عَلیَ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیم، یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الحَْکِیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ، (4)اصلاً راه تو هستی! «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم» (5)که وجود مبارک امام هادی(علیه السلام) در زیارت «جامعه» دارد همین است. چه کسی به اینها «بلاواسطه» یاد میدهد؟ ذات اقدس الهی؛ حالا با واسطه فرشته است یا «بلاواسطه» که همه اینها به واسطه وجود مبارک پیغمبر نصیب اهل بیت میشود. بنابراین مهندس اصلی ذات اقدس الهی است، اینها راه میروند و راه پیدا میشود؛ همین که اینها این مسیر را رفتند، این میشود صراط مستقیم. فرمود تو در صراط مستقیم هستی و مردم را هم به صراط مستقیم هدایت میکنی، صِراطِ اللَّهِ الَّذی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ، بعد همه هم صیرورتشان به طرف خداست. صیرورت غیر از سیر است؛ یعنی همهٴ آنها به طرف «الله» دارند منتقل میشوند، ولی همه اینها «ابن السبیل» هستند، تنها موجودی که سفرنامه تام دارد، انسان کامل است و بقیه همه «ابن السبیل» و تو راهی میباشند. ما یک موجود از صفر تا صد که نداریم! جمادات، نباتات، حیوانات و اکثری انسانها این نیمه اول را طی میکنند، اینها دیگر به «لقاء الله» نمیرسند و فرشتگان هم در نیمه دوم راه هستند، آنکه از صفر تا صد این راه را میرود همان انسان کامل است، بقیه «ابن السبیل» و تو راهی هستند، اینطور نیست که أَلا إِلَی اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُورُ همه به «لدی الله» برسند. الآن این بارانهایی که میآید، تمام این بارانها در نهرها جمع میشوند و به دریا میریزند، اما این نهرهای عادی به همان ساحل و لبهٴ دریا که رسیدند بسنده میکنند، همانجا میمانند؛ آن سیل خروشان است که تا وسط دریا میرود، مگر هر آبی تا وسط دریا میرود؟! همه «الی الله» میباشند، اما خیلیها تو راهی هستند، چون خدای سبحان «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّه»، هرکدام که به اینجا برسند خدای سبحان را ملاقات میکنند، چون فیض خدا، لطف خدا، کلام خدا و عنایت خدا همه جا حضور دارد: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ، اما اینطور نیست که اینها از صفر به صد برسند؛ همه آنها به طرف «الله» حرکت میکنند، اما اکثری اینها «ابن السبیل» هستند، تنها انسان کامل و برخی از انسانها به برکت انسان کامل هستند که مصداق یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه (6)هستند.
ص: 243
آنچه امروزها جای تأسف است، همین جریان نیجریه است که شما میبینید. کشتن شیعیان بیگناه، خون آن دامنگیر مسئولان نیجریه خواهد شد، دولت نیجریه و مسئولین نیجریه همان سفارش مسئولانمان را بپذیرند! آنها عهدهدار تأمین خونهای پاک شهدای نیجریه هستند. دست بیگانه است که گاهی به صورت داعش، گاهی به صورت بن لادن، گاهی به صورت القاعده و گاهی به صورت طالبان است؛ اینجا «فَرِّقْ و تَسُدْ» در همهجا ظهور کرده است، آنها اگر بخواهند بمانند، باید از ریختن خونهای طیّب و طاهر خودشان را نجات بدهند، وگرنه ممکن است که این خونها دامنگیر آنها شود و بساط سقوط آنها را فراهم بکند.
: تفسیر آیات 1 تا 7 سوره زخرف
حم (1 وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4) أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ (5) وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ (6) وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (7) فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ). سوره مبارکه «زخرف» که جزء «حَوامِیم سَبْعَة» (1)است در مکه نازل شد و محور اصلی آن هم اصول دین، مخصوصاً تبیین وحی و نبوّت است. سورههایی که در مکه نازل میشدند، معمولاً درباره اصول دین و خطوط کلّی فقه و اخلاق بود. تعبیر احکام فقهی جزئی و حکومت و جهاد و مانند آن در سُور مکی نیست؛ لذا عنوان یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا (2)معمولاً در سورههای مکی نیست، بلکه در مدینه است که مؤمنان تمدّن و جامعهای پیدا کردند، در سورههای مدنی عنوان یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مطرح است؛ ولی در سورههای مکّی معمولاً یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا نیست. تعبیرهای قرآن کریم گاهی به صورت یا أَیُّهَا النَّاس (3)است، یا أَهْلَ الْکِتاب (4)است، یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا است، یا أُولِی الْأَبْصار (5)است، یَا أُولِی الْأَلْبَاب (6)و لِأُولِی النُّهی (7)و مانند آن است که برجستهترین آنها همان أُولِی الْأَلْباب و لِأُولِی النُّهی و مانند آن است، البته تعبیراتی که مربوط به انبیا و اولیاست جداست: یا أَیُّهَا النَّبِی، (8)یا أَیُّهَا الرَّسُول (9)و مانند آن.
ص: 245
در سوره مبارکهٴ «زخرف» که آغاز آن حم است و این حروف مقطعه در اول قرآن ـ سوره مبارکه «بقره» بحث آن ـ گذشت، سوگند خدا به کتاب مبین است که فرمود به کتاب مبین سوگند! قَسمهای قرآن همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید، در برابر «بیّنه» نیست. معمولاً قَسم در محاکم دنیایی در مقابل «بیّنه» است؛ اگر کسی منکر است سوگند یاد میکند و اگر کسی مدّعی است «بیّنه» اقامه میکند که «الْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی مَنْ أَنْکَر»، (1)در محاکم قضایی «بیّنه» در مقابل «یمین» و «یمین» در مقابل «بیّنه» است؛ ولی سوگندهای قرآن کریم به خود «بیّنه» است، نه در مقابل «بیّنه». اگر کسی در یک جای تاریکی ادعا کند که مثلاً روز شد، او باید دلیل بیاورد و اگر دلیلی نداشت سوگند یاد میکند، سوگند یاد میکند که الآن روز هست؛ ولی اگر کسی در فضای باز در زیر آسمان و در برابر آفتاب ادعا کرد که الآن روز است، این شخص میتواند به خود آفتاب سوگند یاد کند و بگوید که به این آفتاب قَسم الآن روز است. این «یمین» در مقابل «بیّنه» نیست، به خودِ «بیّنه» است. قَسمهای قرآن اینچنین است که خدا سوگند یاد میکند، به خود «بیّنه» سوگند یاد میکند، نه در قبال «بیّنه» باشد؛ به چیزی سوگند یاد میکند که اگر آن درست بررسی بشود مطلب به مقصد میرسد و انسان مطلب را میفهمد. خدا به قرآن سوگند یاد کرد و اینکه به قرآن سوگند یاد کرد، یعنی به یک کتاب علمی و برهانی سوگند یاد کرد. اگر کسی با برهان و با استدلال و با معجزه سر و کار دارد، این کتاب برای او مشکل نیست و همه مشکلات او را حلّ میکند. نه تنها قرآن معجزهٴ قطعی است، بلکه معجزهای است مُبین! اینکه قرآن مُبین است، تبیین میکند و بیان میکند، یعنی مطلب را به قدری شفّاف و روشن میکند که جا برای هیچ شکی نیست؛ لذا جمعبندی اینگونه از سوگندها این است که الم ٭ ذٰلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیه؛ (2)این شکبردار نیست، چرا؟ چون آن قدر شفّاف مدّعا را با برهان ارائه میکند که جا برای شک نیست.
ص: 246
این قرآن «بیان» و «مُبین» است؛ به چه چیزی میگویند «بیان»؟ به چه چیزی میگویند «مُبین»؟ آن کسی که ادعایی دارد، یک؛ حرفهای او و ادلّه او «بیان» است، دو؛ «بیان» یعنی چه؟ یعنی آن مطلب اوّل مرز آن مستقل است، این مطلب دوّم هم مرز آن مستقل است، بین اینها بینونت و جدایی است، این فلّهای حرف نمیزند، مخلوط حرف نمیزند، مُجمل و گنگ حرف نمیزند، هر چیزی را شفّاف میگوید، اولی که تمام شد، دومی را شروع میکند؛ لذا اوّلی و دومی «بیان» است، چون بین اوّل و دوم، بین دوم و اوّل کاملاً بینونت است، جدایی است؛ اینطور نیست که قدری از اوّل را در دوم بگوید و قدری از دوم را در اوّل بگوید، اینکه «بیان» نشد! «بیان» و «تبیین» یعنی جدا کردنِ مطلب از هم؛ مدّعا را از دلیل جدا کند، صغریٰ را از کبریٰ جدا کند و نتیجه را در کنار آنها ذکر کند. اگر برهان است، نتیجهٴ این برهان را همین جا ذکر میکند و آن وقت وارد مطلب بعدی میشود که این میشود «بیان». اگر مطلب اول گویا نبود، این «بیان» نداشت، برای اینکه باید بینونت و جدایی باشد؛ بیگانهای را شما اینجا راه دادی، اینکه بینونت نیست! آشنا را آشنا و بیگانه را بیگانه. قرآن کتابی است «بیان»، «مبین»، یعنی هر مطلبی را به نصاب خاص خود میرساند، وقتی این تمام شد وارد مطلب بعدی میشود، این میشود «بیان». اگر بینونت، شکاف و مرزبندی نباشد، میشود مبهم. گفتار انسانی که نیست! ذات اقدس الهی در سوره مبارکه «الرحمن» فرمود ما به انسان «بیان» یاد دادیم، چه زمانی؟ بعد از اینکه انسان را خلق کردیم، چه زمانی؟ بعد از اینکه به او قرآن یاد دادیم. تا قرآن نباشد انسان نیست، تا انسان نباشد بیان نیست: الرَّحْمَانُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْانسَنَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَان، (1)«انسان» در مقام سوم است، «بیان» در مقام چهارم است، «قرآن» در مقام دوم است و «الله» در مقام اوّل؛ اگر جامعهای را خدا «قرآن» یاد داد، آنها میشوند «انسان» و اگر انسان شدند، سخن اینها میشود «بیان»، اگر حرف کسی گویا نبود و مُبهم بود، او «بَهیمِة» است؛ «بَهیمِة» را چرا «بَهیمِة» میگویند؟ چون کارش مبهم است، معلوم نیست چه دارد میگوید؟ مدام جیغ میکشد! آن که آهنگ و صدای او برهانی نیست، مُبهمگوست، وقتی مبهمگو بود میشود: إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَل. (2)این نظم طبیعی که قرآن کریم در سوره «الرحمن» اعلام کرد، برای این است که کسی سخن او بیان است که انسان باشد، کسی انسان است که در محضر قرآن باشد، کسی قرآن بفهم است که با صاحب قرآن رابطه داشته باشد! الرَّحْمَانُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْانسَنَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَان، خود کتاب هم میشود کتاب «مُبین»؛ یعنی ما حرف مبهم نداریم، چون مبهم نداریم لَا رَیْبَ فِیه است. اگر میگوید: لَا رَیْبَ فِیه، برای این است که تمام مدّعاهای او مرزبندی شده است، تمام ادلّه او مرزبندی شده است، بینونت بین این ادلّه هست، بینونت بین آن مدّعاها هست که قهراً میشود «کتاب مُبین»؛ لذا فرمود من به «قرآن مُبین» قَسم یاد میکنم که اینها حق است. پرسش: اگر ما قائل به بطن میشدیم، اینها از بین میرفت و مبهم میشد؟ پاسخ: نه، بطن برای کسی است که در آن مرحله زندگی میکند. اگر کسی بالا رفته است برای او «بیان» است، اگر کسی بالا نرفت و مستمع آن حرف نبود، در مراحل میانی بود برای او بیان است، اگر در مراحل میانی نبود و در مراحل نازله بود برای او بیان است. در همین آغاز سوره مبارکه «زخرف» فرمود: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، اما وَ إِنَّهُ فیِ أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلیِّ حَکِیمٌ، آنجا «عَلیِّ حَکِیم» است، نه عبری است و نه عربی، چون سخن از لفظ نیست؛ یک سلسله حقایق و مطالبی است در نزد خدای سبحان که عُلوّ و حکمت دارد، متقن و محکم است: وَ إِنَّهُ فیِ أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلیٌٌٌّّّ حَکِیمٌ، بعد این «عَلیِّ حَکِیم» را ما تنزّل دادیم که بحثهای آن قبلاً هم گذشت که قرآن را به عنوان «حَبل متین» خدا به زمین آویخت، نه انداخت! تنزیل و انزال قرآن از سنخ انزال بارشها و تگرگها و برفها و بارانها نیست، خدا این امور را به زمین میاندازد؛ اما قرآن را که نازل کرد، به زمین نینداخت، بلکه به زمین آویخت. این «حَبل متین» است. اینکه به ما گفتند: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً، (3)اگر «حَبل» به یک سقف بلندِ مستحکم بسته نباشد، مشکل خودش را حلّ نمیکند. این طنابهایی که در کنار مغازهها افتاده است، اعتصام به اینها چه سودی دارد؟ اینکه خودش یک جا افتاده! «حَبل»ی اعتصام به آن سودآور است که به جای بلند و مستحکمی بسته باشد و انسان میتواند آن را بگیرد و بالا برود، وگرنه اگر «حَبل» به جایی بسته نباشد و از جای بلندی آویخته نباشد اعتصام به آن چه سودی دارد؟ قرآن را به زمین نینداخت ـ چه تعبیر انزال و چه تعبیر تنزیل ـ بلکه قرآن را به زمین آویخت؛ منتها این «حَبل متین» تار و پودی دارد، تار آن قرآن ناطق است و پود آن قرآن صامت است؛ یکی این قرآن است و دیگری عترت است که «لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ»، (4)آن وقت دیگر دو «حَبل» نداریم، گرچه به صورت «ثَقَلین» بیان شده است، ولی این «ثَقَلین» تار و پود یک حقیقت را تشکیل دادند. در همان حدیث شریف «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» آمده است که آن «ثقل اکبر» که قرآن است، «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم» (5)از این بیان معلوم میشود که قرآن را به زمین آویخته شده، نه انداخت! فرمود یک طرف آن به دست خداست و یک طرف آن هم به دست شماست. شما «اقْرَأْ وَ ارْق»، (6)«ارْقَأْ وَ اقْرَأ»، (7)شما بخوانید و بالا بروید. اگر در حدّ «عربی مُبین» بالا رفتید، میشوید مفسّر مصطلح و اگر قدری بالاتر رفتید، یک رهآورد تازهای دارید. آنها که خیال میکنند خدا قرآن را نازل کرد، آن طوری که برف و باران را نازل کرد، یعنی به زمین انداخت، گرچه برای قرآن مقامات نامتناهی هم قائل بشوند، بگویند قرآن مثل اقیانوس نامتناهی است، در هر حال سرشان به آب و خاک وصل است. اقیانوس هر چه هم نامتناهی باشد، آدم به درون آن هم برود، به هر جا برسد و هر چیزی را بخواهد بیاورد، باز بوی آب و خاک میدهد؛ ولی وقتی بالا رفت به عرش رسید که «قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ»، (8)آن مطالب عالیه دیگر بوی آب و خاک نمیدهد، بوی فرشته میدهد! آنجا جای آب نیست، جای خاک نیست، جای ذرّات مادّیِ دیگر نیست، بوی فرشته میدهد. فرمود یک طرف آن دست شماست که «عربیِّ مُبین» است، این با کارهای حوزه و دانشگاه و ادبیات و فقه و اصول و حکمت و کلام و اینها حلّ میشود، اما یک طرف آن «عَلَوی مُبین» است که با نماز شب حلّ میشود، با کار حوزه و دانشگاه حلّ نمیشود.
ص: 247
1) الرحمن/سوره55، آیه1 و 4.
2) فرقان/سوره25، آیه44.
3) آل عمران/سوره3، آیه103.
4) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص415.
5) نفحات القرآن، الشیخ ناصرمکارم الشیرازی، ج9، ص141.
6) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص606.
7) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج89، ص22.
8) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج55، ص39.
فردا که هشتم «ربیع المولود» است، سالروز شهادت وجود مبارک امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است؛ ببینید وجود مبارک امام عسکری بیان نورانیش چیست؟ فرمود به هر حال شما میدانید لقاءاللّهی هست و أَلا إِلَی اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُورُ (1)هست و إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ (2)هست و امثال آن، اما این راه را با چه وسیلهای باید رفت؟ این بیان نورانی امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است! فرمود: بدانید که «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ»؛ (3)فرمود وصول به قُرب الهی یک سفر طولانی است، سفر که بیمَرکَب و بیزاد نمیشود! زاد را مشخص کردند، گفتند: تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی، (4)اما مرکَب این راه طولانی چیست؟ فرمود مَرکَب این راه فقط نماز شب است: «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ». «امتطأ» باب افتعال، یعنی «أخَذَ المَطِیَّة». «مَطِیَّة» آن مَرکَب راهوار را میگویند، فرمود نماز شب مَرکَب راهوار است، سوار نماز شب شوید تا برسید. اگر کسی خواست با آن بخشهایی از بالای قرآن رابطه پیدا کند، حواس او جمع باشد که در حوزه و دانشگاه از اینها خبری نیست، این فقط در کنار سجاده نماز شب است! به صورت حصر فرمود: «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ»؛ فرمود بالای آن «علیِّ حَکیم» است و پایین آن «عربیِّ مُبین» است، من این را آویختم نینداختم! آنها که إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیم (5)مثل وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که به برکت آن حضرت، اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هم این چنین هستند، اینها بار یافتند و «لدی اللّهی» شدند، آنجا «علیِّ حَکیم» را یاد گرفتند، آنجا دیگر سخن از عبری و عربی نیست، آنجا مافوق لفظ است، وقتی پایین آمده لفظ دارد؛ نمونههای آن را هم ما داریم. الآن شما میبینید کسی حکیم است یا متکلّم است یا اصولی است یا فقیه است یا محدّث است یا رشتههای دیگری از علوم را داراست، مادامی که این علم در مخزن عقلی و قلبی اوست، یک ملکهٴ اجتهاد است، این نه تازی است نه فارسی، نه عبری است نه عربی، این نه شرقی است نه غربی، حالا وقتی که میخواهد تدریس کند یا تألیف کند به این فکر میافتد که فارسی بگوید یا عربی بگوید؟ عبری بگوید یا سریانی بگوید؟ از آن به بعد آن مطلب دقیق علمی را به یک زبانی درمیآورد؛ اگر عرب است، عربی حرف میزند؛ اگر فارس است، فارسی حرف میزند و اگر زبانی دیگر دارد به زبان لاتین حرف میزند و مانند آن. پس وقتی که پایین آمده لفظ دارد، بالا که هست علم است. الآن یک مهندس که مطلب عمیق علمی دارد و قدرت دارد مثلاً معدِن نفت و گاز را خوب ارزیابی کند و بفهمد که کجا نفت دارد، کجا گاز دارد، در چه عمقی هست، و چگونه باید درآورد، این مطالب نه عبری است و نه عربی، نه فارسی است و نه عربی، وقتی میخواهد بگوید یا بنویسد میشود فارسی یا عربی و مانند آن. فرمود مطالب قرآن که لفظ نیست! ما وقتی این را از لوح محفوظ تنزّل دادیم، همین مطالب را گاهی به صورت عبری و سریانی میگوییم برای انبیای ابراهیمی و گاهی هم برای شما به صورت عربی میگوییم، منتها کاملتر، عالیتر و عمقدارتر آن برای شماست؛ ولی در هر حال آنجا که هست، آنجا نه عبری است و نه عربی، وَ إِنَّهُ فیِ أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلیٌٌّّ حَکِیمٌ. در سوره مبارکهٴ «بروج» هم فرمود: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مجَِّیدٌ ٭ فیِ لَوْحٍ محَّْفُوظ، (6)آنجا که هست دیگر نه عربی است و نه عبری.
ص: 248
بنابراین قرآن را ذات اقدس الهی به زمین آویخت، نه انداخت! «حَبل متین» است که یک طرف آن به دست خدای سبحان است و طرف دیگر آن به دست ماست. کسی که در محضر قرآن کریم باشد، دارد با طنابی کار میکند که اگر تکان بدهد، این را به فیض الهی نزدیکتر میکند و برای اینکه این طناب را محکم بگیرد و بالاتر برود، باید «عربیّ مبین» او به حدّ اجتهاد برسد، یک؛ این سکّوی پَرِش باشد به وسیله «امْتِطَاء اللَّیْل» و «صلاة اللّیل» بالا برود، دو؛ تا هر اندازه که بالا رفت از قرآن طَرفی ببندد، سه؛ مسائلی که از این به بعد میآورد، دیگر بوی آب و خاک نمیدهد. درست است که اقیانوس بر فرض نامتناهی باشد مطالب فراوانی و گوهرهای فراوانی دارد، ولی عمق اقیانوس هر چه باشد بوی آب و خاک میدهد و بوی فرشته نمیدهد. وقتی شما درِ خانهٴ اهل بیت بروید، میبینید که یک سلسله حرفهایی دارند که بوی فرشته میدهد! ممکن است که در کشّاف و حرفهای فخر رازی و دیگر علما و مفسّران اهل سنّت حرفهای دقیقی پیدا بشود، اما این حرفهای دقیق بالاخره زمینی است و بوی آب و خاک میدهد؛ آن که بوی آب و خاک نمیدهد و بوی بهشتی میدهد، حرف فرشتگان است که اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هستند.
فرمود این کتاب، مُبین و مرزبندی شده است، پس اگر ما به این کتاب سوگند یاد میکنیم، داریم به خود دلیل قَسم یاد میکنیم: وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ، بعد این کتاب متنزّل است، نه نازل! آویخته شده است، نه انداخته شده! پایین آن «عربیّ مُبین» است و بالای آن «علیِّ حَکیم» و راه هم برای همه باز است، اینطور نیست که حالا انسان برای او حرام باشد که بالاتر برود! وقتی که نمیتواند مطلب دیگری است، اوج آن که برای اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) است که دیگران دسترسی ندارند و راه ندارند، ممنوع نیست! بلکه برای اینها ممتنع است؛ وقتی کسی آن قدرت ندارد، چگونه بررسی کند؟ متوقّع هم نیست، چون «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»؛ (1)ولی مراحل پایینتر آن هست . راه هم باز است، این طور نیست که بگوییم حالا این کتاب تمام حرفها را زده، اینطور نیست. حوادثی هم که پیش میآید مثل جنگ جهانی اول، جنگ جهانی دوم، جریان مشروطه و جریان انقلاب، اینها سؤالهای فراوانی تولید میکند، از سؤال فراوان پاسخ فراوانی میبینید. شما میبینید که چه در بین شیعهها و چه در بین اهل سنّت، تفسیرهای متنوّعی نوشته شده، اما فاصله این تفسیرها زیاد نیست. مرحوم شیخ طوسی(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) در مثلاً هزار سال قبل تبیان را مرقوم فرمود، بعد از چند سال مرحوم امین الاسلام مجمع البیان را مرقوم فرمودند، فاصله مجمع البیان و تبیان آنقدر نیست، بعد از تقریباً چهار صد سال ـ چند قرن ـ مرحوم فیض(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) تفسیر صافی را نوشتند، ایشان هم نکات برجستهٴ همان قبلیها را بازگو کردند، بعد از مرحوم فیض چهار صد سال گذشت تا المیزان آمد، المیزان با صافی خیلی فرق دارد، المیزان با مجمع البیان خیلی فرق دارد و همچنین المیزان با تبیان خیلی فرق دارد. اگر آنها هم جنگ جهانی اوّل و جنگ جهانی دوم و جریان مشروطه و انقلاب و امثال آن را میدیدند، سؤالهای تازهای طرح میکردند و پاسخهای جدیدی از قرآن میگرفتند. شما میبینید که در کتابهای اهل سنّت هم همینطور است، تفسیری که صاحب المنار نوشته با تفسیرهای سابق اهل سنّت هم خیلی فرق میکند؛ این سؤالها برکت جنگ است! سؤالهایی مانند اینکه حق زن چیست؟ حق مردم چیست؟ کشور را چگونه میشود اداره کرد؟ نظر قرآن دربارهٴ حقوق بشر چیست؟ نظر قرآن دربارهٴ فضای زندگی چیست؟ نظر قرآن دربارهٴ محیط زیست چیست؟ نظر قرآن دربارهٴ روابط بینالملل چیست؟ این نظر قرآن در این موارد چیست، المیزان و المنار را به آن صورت درآورد. اگر حادثهای پیش میآید، انسان از این حادثه حداکثر استفاده را باید ببرد، سؤال را ببرد نزد قرآن کریم و پاسخ را دریافت بکند. کسی که اهل سؤال نیست، پاسخ هم دریافت نمیکند؛ فرمود کلید مطالب علمی سؤال است. (2)
ص: 249
بنابراین فرمود که از «لدی اللّهی» تا «لدی النّاس» در این قرآن کریم هست. در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که بین «لدی» و «عند» هم خیلی فرق است. فارسی با همه غنایی که دارد، کمبود فراوانی دارد و هرگز به عظمت و قدّ و بالای عربی نمیرسد؛ لذا اگر در فارسی کسی بخواهد آیات قرآن را ترجمه کند به زحمت میافتد، مگر اینکه چند کلمه را کنار هم ضمیمه قرار بدهد تا برخی از واژههای بسیط و مفرد قرآن را معنا کند. میبینید که دست ما در فارسی خالی است؛ ما در فارسی یک مفرد داریم و یک جمع، اما تثنیه نداریم، ما به یک نفر میگوییم «تو»، دو نفر به بالا میگوییم «شما»؛ اما دیگر برای دو نفر یک لفظ خاص داشته باشیم نیست. اما میبینید که عرب برای یک نفر مفرد دارد، برای دو نفر تثنیه دارد، برای سه به بعد جمع دارد؛ چه درباره ضمیر غایب و چه درباره حاضر، چه درباره ضمیر غایب «هو و هما و هم» دارد و چه درباره ضمیر خطاب «أنت و أنتما و أنتم» دارد؛ درباره مرد میگوید: «أنتَ» و درباره زن میگوید: «أنتِ»، ما چنین تعبیراتی در فارسی نداریم، همه را میگوییم «تو» یا همه را میگوییم «او»؛ در مکانها هم همینطور است، در زمانها هم همینطور است. ما وقتی اشاره میخواهیم بکنیم، میگوییم اینجا و آنجا، اما برای وسط جا نداریم. نزدیک را میگوییم اینجا، اگر قدری فاصله باشد میگوییم آنجا، حالا یا فاصله زیاد باشد یا فاصله کم. اشارهای که ما داریم همین دو تاست: «این و آن»؛ اما در عربی برای نزدیک است یک اشاره است: «ذا»، برای میانه است یک اشاره دیگر است: «ذاک»، برای دور یک اشاره دیگر است: «ذلک»، برای میانه لفظ و حرف دارند، تازه اینها سادهترین مثال است، آن معارف دقیق حرفی دیگر است، البته بخش وسیعی از اینها را قرآن با برکت خودش تأمین کرده است؛ لذا اگر کسی بخواهد قرآنی که «عربیّ مُبین» است را به فارسی ترجمه کند، خیلی به زحمت میافتد، مگر اینکه چند کلمه را ضمیمه هم قرار بدهد تا آن یک کلمه بسیط قرآنی را بفهماند.
ص: 250
فرمود مقام بالا اصلاً حرف در آن نیست، «علیِّ حَکیم» است! لوح محفوظ است که در لوح محفوظ وجود دارد. در عربی ما بین «عند» و «لدی» میبینیم فرق میگذارند، اما در فارسی چنین فرقی نیست. اگر کتابی نزد کسی باشد، میگوییم این کتاب نزد فلانکس است یا پیش فلانکس است، اما اینطور نیست که در عربی هر دو را یکی بگویند؛ اگر این کتاب در کتابخانهٴ او باشد، میگوییم: «عِندهُ»؛ اگر در دست او باشد، میگوییم: «لَدَیهِ»؛ نزد او در فارسی این نکات را نمیفهماند؛ در جملهٴ پیش اوست، حالا در دست اوست یا در کتابخانهٴ اوست؟ اگر بخواهیم بگوییم در کتابخانه اوست چه میگوییم؟ میگوییم پیش اوست. اگر بخواهیم بگوییم در دست اوست چه میگوییم؟ میگوییم پیش اوست یا نزد اوست، اما در عربی اگر در کتابخانه باشد میگویند: «عِندَه» و اگر در دستش باشد میگویند: «لَدَیهِ». در قرآن کریم این «علم لدنّی» که میگویند، ما علمی نداریم در برابر حکمت و کلام و فقه و اصول به نام علم لدنّی! اگر این معارف و علوم را انسان از کتاب و کتیبه و استاد و اینها یاد بگیرد، میشود علم عادی؛ همینها را بالا برود و از ذات اقدس الهی یاد بگیرد، از لدن، نزد و از سرچشمه یاد بگیرد، میگویند «لدنّی»؛ یعنی آنجا دیگر جا برای اشتباه نیست، هم شهود است که مفهوم نیست، هم لَا رَیْبَ فِیه است که اشتباهپذیر نیست؛ لذا این علم، «علم لدنّی» میشود، وگرنه «علم لدنّی» علمی باشد مثل فقه در برابر اصول که موضوع و محمولی داشته باشد نیست. آنچه را که در قرآن کریم است، اگر انسان اینها را از استاد و کتاب یاد بگیرد، این علم، علمِ «عربیّ مبین» است، دیگر «لدنّی» نیست؛ اما ذات مقدس پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) اینها را که از کسی یاد نگرفت، اینها را إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ فرا گرفت؛ از آن نزد خدا یاد گرفتی، لذا علم آن میشود «لدنّی» و این «علم لدنّی» بالاصالة ذات اقدس الهی اینها را به معصومین(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) داده است، شاگردان اینها به هر اندازه که به اینها نزدیک میشوند سهمی میبرند که فرمود حدیث ما «صَعب مُستَصعَب» است: «إِنَّ عِلْمَ الْعُلَمَاءِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان». (1)پرسش: چه اشکالی دارد که قران را به مانند بارانی که از آسمان نازل میشود و مایهٴ رشد گیاه میشود، قرآن مایهٴ رشد انسان بشود؟ پاسخ: اما درخت به اندازه ظرفیت خودش و در همان محدوده طبیعت بالا میرود، دیگر رابطه باران با خدایی که آن را فرستاد قطع است و دیگر موجود زمینی میشود. پرسش: ولی وقتی درخت رشد کند، برگ آن میتواند از خود هوا ارتزاق کند! پاسخ: بله، در همین محدوده آب و هواست، اما «لدی الله» بشود و لوح محفوظی بشود بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مجَِّیدٌ ٭ فیِ لَوْحٍ محَّْفُوظ اینچنین نیست. پرسش: قرآن اگر آب شود و در قلب ما فرو رود مایهٴ رشد ما میشود؟ پاسخ: اگر ما آن «لدی اللّهی» را نداشته باشیم و خود قرآن در محدوده طبیعت باشد، حداکثر ما را در محدودهٴ طبیعت رشد میدهد، همین!
ص: 251
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص401.
بنابراین ما یک حبل داریم که آویخت و یک باران داریم که انداخت، این بارانی که انداخت حدّ و قد آن مشخص است که در عالَم طبیعت است و هر چه هم که رشد بکند در زمین و آسمان است، این دیگر «لدی اللّهی» بشود نیست. آن چیزی «لدی اللّهی» است که فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ، اگر حبل متین شد و یک طرفش «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی» شد و قطع نشد، این میتواند بالا برود که بیان امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است فرمود: «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ». بنابراین اگر چیزی مثل باران شد و قطع شد، حداکثر این است که درختی بشود و رشدی بکند، اما یک رشد عقلی و قلبی بکند و مثل خود پیغمبر و اینها بالاصالة «لدی اللّهی» بشود و بعد مانند شاگران اینها بالتّبع چنین شود که إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیم این دیگر در آن نیست. این مادامی میتواند شاگرد «لدی اللّهی» تربیت کند که به زمین آویخته شده باشد، نه انداخته و یک طرف آن هم به دست «الله» باشد همیشه و انسان به این «حَبل متین» تمسّک میکند، یک؛ «اقْرَأْ وَ ارْق» بالا میرود، دو؛ حالا به همان اندازهای که خواند و بالا رفت و اگر نتوانست در حدّ زمخشری و فخر رازی و امثال آنها شد، اینها هم به عمق فرو میروند، اما تمام رهآورد اینها هم هر چه عمیق باشد باز بوی آب و خاک میدهد، دیگر بوی فرشته بدهد که ملائکه و عرشیان اینطور هستند، وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماء (1)اینطوری است، خدای سبحان «اسماء» را به آدم اینطور تعلیم داد و آدم «اسماء» را اینطور گزارش به ملائکه داد، اینها دیگر در حرفهای آنها نیست. پرسش: در همین الفاظ چیزهایی نهفته که ما فقط میخوانیم ولی آقا علی بن موسی الرّضا؟
ص: 252
1) بقره/سوره2، آیه31.
پاسخ: چرا؟ برای اینکه این «حَبل» را گرفته و رفته بالا، اگر «حَبل» نبود رابطه قطع بود! اگر فقط مانند باران بود، آقا علی بن موسی الرّضا از کجا میدانست؟ ائمه از کجا میدانستند؟ آنها چون إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیم هستند، این «حَبل» را گرفتند و خودشان «حَبل متین» هستند، تار و پُود یک «حَبل» است و در اول بحث روشن شد که ما دو طناب نداریم، یک طناب داریم که تار و پود آن یکی «قرآن ناطق» است و یکی «قرآن صامت»، یکی قرآن است و یکی عترت که مجموعاً میشود «حَبل متین»، این «حَبل متین» بالا میرود؛ مثل اینکه میشود امام و پیغمبر که علم لدنّی دارند، شاگردان اینها هم به اندازهای که به اینها وابسته هستند «علم لدنّی» دارند، هم از این طرف میتوانند از عمق دریا خبر بدهند و هم از آن طرف میتوانند از فرشتهها باخبر بشوند. وقتی که بعضی مثل «ذَرِیحِ الْمُحَارِبِی» خدمت امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) مشرّف میشود، از حضرت سؤال میکند که: ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ (1)یعنی چه؟ فرمود: «لِقَاءُ الْإِمَام». (2)وقتی بیرون میرود، شاگردان حضرت سؤال میکنند کجا بودی؟ عرض کرد خدمت امام بودم، چه شنیدی؟ عرض کرد سؤال کردم که ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ یعنی چه؟ حضرت فرمود: «لِقَاءُ الْإِمَام». آنها گفتند ما چنین چیزی از امام نشنیدیم! آمدند محضر حضرت عرض کردند که ذَرِیح خدمت شما بود چنین سؤال و جوابی شد، ما تا حال چنین چیزی نشنیدیم، از کجای این آیه برمیآید که «لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ لِقَاءُ الْإِمَامِ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُم»؟ فرمود: «مَنْ یَحْتَمِلُ مَا یَحْتَمِلُ ذَرِیحٌ»؛ شما شاگردی بیاورید که این بارِ ما را «احتمال» کند ـ «احتمال» یعنی حمل بکند و تحمّل بکند ـ اگر چنین شاگردی پیدا بکنید بله ما به او چنین حرفهایی را میزنیم! اینکه «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان» میشود این کسی که به «حَبل متین» اعتصام کرده، وگرنه اگر این قرآن منقطع باشد، رابطه آن از «لدی اللّهی» گسیخته باشد و مثل باران باشد، بر فرض فراوان باشد، اقیانوس هم بشود و اقیانوس پُرآب هم بشود، باز بوی آب و خاک میدهد بوی فرشته نمیدهد. وقتی بوی فرشته میدهد که «لدی اللّهی» بشود.
ص: 253
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 8 سوره زخرف
حم (1 وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4) أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ (5) وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ (6) وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (7) فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ (8)) ص: 254
«حَوامِیم هفتگانه» (1)به دو قسم تقسیم شده است: در قسمی سوگند یاد شده است، مثل حم در سورهٴ «زخرف» و حم در سورهٴ «دخان» که در اول آن خدا قَسم یاد میکند. در «زخرف» که همین آیه است فرمود: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ؛ سوگند به کتاب مبین و در سوره «دخان» هم فرمود: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ که به کتاب مبین سوگند یاد میکند. در سوره «دخان» سوگند برای این است که ما آن را در لیلهٴ مبارکه نازل کردیم و در سوره «زخرف» که محلّ بحث هست، سوگند برای این است که صدر این کتاب «عَلیّ حَکِیم» است و ذیل این کتاب «عربیّ مبین» که إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً. چون أُمِّ الْکِتَابِ «عند الله» است و «عند الله» تغییرپذیر نیست، پس تنزّل آن به نحو تجلّی است نه تجافی! در نهجالبلاغه از قرآن کریم به عنوان تجلّی خاص الهی ذکر شده است که فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»، (2)این تجلّی خاص در برابر تجلّی عام الهی است که اصل خلقت را در نهجالبلاغه تجلّی خدا میداند، فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه»، (3)پس کلّ خلق الهی تجلّی خداست و قرآن تجلّی ویژه الهی است، پس تنزّل آن به نحو تجلّی است نه تجافی. فرق این دو هم قبلاً بازگو شد؛ تنزّل اگر به نحو تجلّی باشد، به این معناست که آن حقیقت که در بالا هست همچنان هست که مرحله نازله آن را ذات اقدس الهی در مراحل بعدی ایجاد میکند و مراحل أنزلِ آن را ذات اقدس الهی در مراحل پایینتر ایجاد میکند، نه اینکه خودِ این کتاب از بالا به پایین آمده باشد، مثل اینکه باران از بالا به پایین میآید، اینطور نیست. نزول قرآن از سنخ آویختن است نه از سنخ انداختن.
ص: 255
تجافی آن است که این شیء که در بالا هست در پایین نیست و وقتی که پایین آمده در بالا نیست؛ مثل تنزّل قطرات باران، وقتی که در فضا هست در زمین نیست، وقتی که به زمین آمده دیگر در فضا و هوا نیست. این تجافی است، یعنی جا خالی کردن است. قرآن که از بالا به پایین آمده به نحو تجلّی است، نه به نحو تجافی؛ یعنی آنچه در بالا بود هست، آنچه در مراحل میانی بود هست و از آنجا مرحله سوم را ذات اقدس الهی ایجاد کرده است. برای تنبیه این مطلب که چگونه ممکن است شیئی در مرحله عالی باشد، مرحله رقیق آن در مراحل میانی باشد و مرتبه نازلتر آن در پایینترین درجه باشد، این جریان «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (1)خیلی کمک میکند؛ الآن یک فقیه یا یک حکیم یک مطلب عقلی و کلّی و قانون فقهی یا اصولی یا فلسفی یا کلامی را بخواهد بنویسد یا به دیگری منتقل کند، او هم به نحو تجلّی بیان میکند، نه تجافی؛ یعنی وقتی کسی مثل صاحب جواهر(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) خواست یک مطلب کلّیِ علمی و فقهی را بیان بکند، این را به دیگران منتقل میکند، اما معنایش این نیست که آنچه در عاقلهٴ اوست پایین میآید و به دیگری میرسد، آنچه در عاقلهٴ اوست قبلاً بود الآن هم هست؛ مرحله نازلهٴ آن را در خیال خود تنظیم میکند که من آیا این سخنی که میخواهم بگویم یا این کتابی که میخواهم بنویسم فارسی یا عربی باشد، با چه لغتی باشد، یک؛ چند مقدمه، نتیجه و فصل داشته باشد، دو؛ تمام این معانی جزئی را در مقام خیال و وهم مهندسی میکند، بعد شروع میکند به گفتن یا نوشتن، آنچه را که تنظیم کرده است در قوهٴ خیال ترسیم کرده است که چند مقدمه یا نتیجه داشته باشد، این همچنان در قوهٴ خیال او هست، چه اینکه اصل قاعده علمی در عاقلهٴ او هست؛ هم قوّه عاقلهٴ او هر چه داشت دارد و هم قوّه خیالی او هر چه مهندسی کرده است دارد؛ منتها به صورت بیان یا بنان مینویسد یا میگوید. پرسش: اگر قرآن اینطور باشد، پس مرتبهٴ نازله برای چیست؟ پاسخ: برای اینکه ما که بالا نیستیم! آنکه بالاست، مثل وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هستند، فرمود: وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیم؛ (2)تو علم لدنّی داری و همین قرآن را در نزد «الله» یاد میگیری، اما دیگران احتیاج دارند که ما آن را به صورت سورهها و آیهها تنظیم کنیم، بعد این سورهها و آیههای تنظیم شده را به صورت کتاب یا لفظ دربیاوریم. پس برای خود ما که روزانه با این بحثها و مسائل علمی کار داریم، به نحو تجلّی است؛ آنطور نیست که یک فقیه وقتی یک مطلب علمی را در عاقلهٴ خود دارد، همان به صورت قطرات باران بیاید پایین و دیگر در عاقلهٴ او چیزی نباشد، بلکه در برابر آن و در مرحله نازلتر، یعنی در قوّهٴ خیال مهندسی میکند، بعد از قوّهٴ خیال به وسیله زبان یا قلم بیان میکند یا مینویسد. تمام کارهایی که محقّقان میکنند همین سه مرحله است: اوّل در عاقلهٴ مطلب تنظیم علمی میشود، آنجا نه فارسی است، نه تازی، نه عبری و نه عربی، مطلب علمی که لفظ ندارد! بعد آن را در قوّه خیال ترسیم میکند که من به صورت فارسی بگویم یا عربی بگویم؟ چند تا مقدمه داشته باشد؟ چند تا نتیجه بگیرم؟ اینها را تنظیم میکند، بعد در بخش سوم شروع میکند به گفتن یا نوشتن، همه ما همینطور هستیم! این در قوس نزول است.
ص: 256
در قوس صعود ـ مخاطبان یا مطالعهکنندههای کتاب ما ـ به نحو نموداری از پایین به بالا، قوس صعود را در صورت تجلّی دارند؛ آنها این مطالب را میشنوند یا این مطالب را در کتاب میخوانند، اما این طور نیست که مطلبی که شنیدند این آهنگها بالا برود یا این نقوش کتاب بالا برود، اینها سر جایش محفوظ است؛ عصارهٴ این را این شخص به ذهن خودش و خیال و وَهم خودش منتقل میکند و اینها را بررسی میکند، وقتی ارزیابی کرد و برهان اقامه کرد، عصاره این میشود مطلب معقول که به عاقلهٴ او میرود و این شخص میشود مجتهد؛ آنجا اجتهاد دیگر فارسی و عربی نیست، گرچه کتابی که خوانده یا فارسی بود و عربی یا لفظی که شنیده آهنگهای خاصی داشت؛ اما وقتی که به مقام اجتهاد رسید، آنجا یک ملکهٴ علمی است و آنجا فقاهت است، دیگر نه عربی است و نه فارسی؛ پس در قوس صعود ما این راه را داریم و در قوس نزول هم این راه را داریم. آنکه میگوید آن مؤلّف یا مصنّف این مراحل سهگانه را به نحو تجلّی دارد، آنکه میشنود یا میخواند این مراحل سهگانه را هم باز به نحو تجلّی دارد؛ منتها آن تجلّی از بالا به پایین است و این یکی تجلّی بالا بعد از پایین میباشد، این مراحل هست؛ اما هیچکدام نقل مکانی و مانند آن نیست. فرمود این قرآن وقتی نزد ما هست «علیّ» است و «حکیم» است؛ علُوّی دارد و حکمتی دارد، متقن است و محکم است، آنجا جای متشابه و تشابه نیست. در سوره مبارکه «آل عمران» که بحث آن گذشت، فرمود این قرآن وقتی پایین آمده متشابه میشود که بعضی از آیات آن محکم هستند و بعضی از آیات آن هم متشابه میباشند؛ وگرنه آنجا که هستند همه آنها محکم هستند. در سوره مبارکه «آل عمران» آیه هفتم این بود: هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ، أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ! بعد از اینکه نازل کرد و به مقام فروع دین رسید: مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ، اما در مقام «عَلیّ حَکِیم» همه آنها محکم هستند؛ لذا در سوره مبارکه «هود» و مانند آن دارد که کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ، (1)آنجا که مقام اِحکام و إتقان است متشابه وجود ندارد، آنجا که مقام تفصیل است ـ یعنی مقام تنزّل ـ آنگاه مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ، ما هم این را در تمام مراحل علمی داریم.
ص: 257
1) هود/سوره11، آیه1.
بنابراین ما دو گونه سیر داریم: یک سیر زمینی داریم که به صورت تجافی است، ما مادامی که در قدم اول هستیم در قدم دوم نیستیم، مادامی که به قدم دوم رسیدیم دیگر در قدم اول نیستیم، این سیر است؛ اما در مراحل علمی که چیزهایی را میگوییم یا چیزهایی را میشنویم، همه اینها سرجایشان محفوظ است؛ یعنی کسی که مطلب علمی را از عاقله به وَهم و خیال تنزّل داد، از وَهم و خیال به صورت مقال یا مقالت بیان کرد یا نوشت، همه اینها سر جای خودشان محفوظ هستند، هیچکدام تجافی نکردند؛ یعنی از عاقله پایین نیامده و بیاید به خیال که فعلاً در عاقلهٴ او چیزی نباشد یا صُوَر خیالی او روی کاغذ نیامدند که دیگر الآن در صُوَر خیالی او چیزی نباشد؛ یعنی آن مرحله بالایی در عین حالی که وجود دارد، رقیقهٴ آن را نفس در مرحله میانی موجود میکند و مرحله میانی که وجود دارد، رقیقهٴ آن را نفس در مرحله گفتن و نوشتن موجود میکند، شنونده یا مطالعه کننده هم در قوس صعود همین مراحل را دارد؛ اول میشنود ـ آن آهنگها سرجایشان محفوظ است، لذا میشود ضبط کرد ـ یا نقوش کتاب را میخواند ـ الآن آن کتاب سرجایش محفوظ است ـ آنچه این شخص خوانده است به وَهم و خیال او میرسد، آنجا آن را تجزیه و تحلیل میکند، وقتی به برهان رسید، خلاصهٴ علم میشود ملکه اجتهاد و در عاقلهٴ او مستقر میشود؛ البته این هم به صورت تجلّی معکوس است. قرآن اینچنین نازل شده است؛ یعنی آویخته شده است نه انداخته شد. پرسش: ... خیلیها در سقیفه گول این آویخته بودن قرآن را خوردند و به این وضعیت افتادند؟ پاسخ: نه، اگر آویخته بود به صورت غدیر درمیآمدند، چون چنین است «حَبل متین» میشود اهل بیت؛ لذا همین «عَلیّ حَکِیم» در بعضی از این روایات تطبیق شده است به وجود مبارک حضرت امیر، (1)اینها اگر آویختگی را میفهمیدند میشدند غدیری، چون انداختگی را گرفتند شدند سقفی! خیال کردند قرآن همین است! این طناب را که نینداخت، طناب را آویخت! فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ، (2)این طنابی که الآن در کنار مغازهها انداخته است، این مشکل خودش را حلّ نمیکند! پرسش: اهل سقیفه از همین طناب آویخته رفتند بالا؟ پاسخ: نرفتند بالا، اگر رفته بودند که نتیجه آن غدیر بود! اینها خیال کردند یک چیز انداخته است که گرفتند و دیگر بالا نرفتند. در همین «عَلیّ حَکِیم» چندین روایت دارد که منظور وجود مبارک حضرت امیر است، اگر این طناب را گرفته بودند که «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم» (3)میشود غدیر، برای اینکه یک طرف آن به دست خداست!
ص: 258
در بحث گذشته هم اشاره شد که اینها اینجا با هم آشنا نشدند و مثل ماها نیستند. ما به اندازه خودمان اینجا در خدمت قرآن بودیم آشنا شدیم، اما اینها با هم آمدند، اینجا هم با هم هستند و با هم بالا میروند، برای اینکه «اَوّل مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورَ نَبِیِّنَا»، (1)حضرت آنجا بود! وقتی با هم آمدند، با هم هستند و با هم هم بالا میروند که میشود «فَإِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا»؛ (2)منتها تار و پود این طناب، تار آن قرآن است و پُود آن اهل بیت و این به دست ذات اقدس الهی است، فرمود: «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی» یا همان حدیث «ثقلین». اگر طناب یک طرف آن به دست خداست، هر کسی بگیرد غدیری میشود، چگونه میشود که آدم این طناب را بگیرد و غدیری نشود؟! اینها خیال کردند که این طناب افتاده است و همین جا در دست خودشان است که شدند سقفی و اگر یک طرف آن به دست خداست که تار و پود آن یکی علی و اولاد علی است و دیگری قرآن صامت است، هر کسی بگیرد نجات پیدا میکند! لذا فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً. ما برای تطبیق که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» باید اینها را تطبیق بکنیم و بفهمیم که چگونه میشود چیزی تنزّل بکند، اما به نحو آویختن باشد و نه به نحو انداختن! فرمود شما چیزی را که دستتان است به زمین میاندازید، این میشود انداختن؛ اما یک مطلب علمی حالا یا فلسفی یا کلامی یا حدیثی یا فقهی یا اصولی وقتی از عاقلهٴ شما به صورت کتاب میآید، این به نحو آویختن است نه انداختن! شما که مطلب را از عاقلهٴ خودتان جدا نکردید، از وَهم و خیال خود هم که جدا نکردید، آنچه در عاقلهٴ شماست ـ مثل صاحب جواهر ـ الآن هم هست، بعد ترسیم کرده که در چهل جلد عربی بنویسد، آن صُوَر خیالی او هست، آن هم که نقوش خارجی است، این میشود تنزّلِ تجلّی؛ اما اگر بارانگونه باشد، وقتی بالا هست پایین نیست و وقتی پایین هست بالا نیست. قرآن را خدا آویخت! این طناب اگر انداخته باشد، مشکل خودش را حلّ نمیکند! این باید از عرش آویخته باشد به زمین تا آدم وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ بگیرد و بالا برود یا لااقل بگیرد و نیفتد! آنها که میگیرند و بالا میروند، مشمول «اقْرَأْ وَ ارْق» (3)و «ارْقَأْ وَ اقْرَأ»، (4)هستند، افرادی دیگر میگیرند که به چاه نیفتند؛ اما این طنابی که در یک گوشه باشد و آویخته نباشد ـ این طنابهایی که الآن در گوشهای از مغازه است ـ این مشکل خودش را حلّ نمیکند، اصلاً اعتصام به آن چه فایدهای دارد؟ فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ، «الله» این طناب را گرفته که صریح همان حدیث «ثقلین» است که «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم»، حالا یا انسان میگیرد و بالا میرود یا میگیرد و لااقل نمیافتد! فایده اعتصام همین است! ما این مطالب عقلی و علمی که داریم، اینها هم به نحو «حَبل» آویخته است؛ یعنی اینطور نیست که تجافی باشد، تمام اینها ـ چه در قوس صعود و چه در قوس نزول ـ به نحو تجلّی است؛ منتها ماها پایین و در این مرحله با قرآن آشناییم که امیدواریم ـ إنشاءالله ـ نیفتیم، یک؛ به اندازه خودمان هم ـ إنشاءالله ـ بالا برویم، دو؛ اما اهل بیت با هم آمدند، با هم هستند، با هم هم بالا میروند. چندین روایت است که در کنزالدقائق (5)و مانند آن در ذیل کلمه «عَلیّ حَکِیم»، به وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) تطبیق شده است. اینها براساس «اَوّل مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورَ نَبِیِّنَا» که این انوار چهاردهگانه در حقیقت «کُلُّهُم نورٌ واحِد» (6)اینها با هم آمدند، با هم هستند، با هم هم میروند «لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْض».
ص: 259
بنابراین فرمود این کتاب «عَلیّ حَکِیم»است، حقیقت این نه عبری است و نه عربی است، «لدینا» هم هست و تحوّل هم ندارد؛ منتها مرحله نازله آن به صورت بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (1)میآید و این فرشتگان میانی این را میگیرند تا فرودگاه آن که قلب مطهّر پیغمبر است که فرمود: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ، (2)تا اینجا مربوط به وحی و نبوّت است، از آن به بعد نبیّ با جامعه کار دارد که از لبهای مطهّر پیغمبر عین همانی که نازل شده است، این «حَبل» به ما میرسد که وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی؛ از آن به بعد انسان یا قبول میکند یا نکول؛ ولی تا لبهای مطهّر حضرت و از لبهای مطهّر حضرت به سطح جامعه برسد، عین وحی است که وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحَی. (3)
خدای سبحان به قرآن سوگند یاد میکند، قبلاً سوگند الهی هم مشخص شد که خدا در مقابل بیّنه قَسم نمیخورد، بلکه به خود بیّنه قََسم میخورد، قسَمهای خدا این چنین است؛ مثل اینکه کسی در روز روشن به آفتاب قَسم بخورد و بگوید به این آفتاب قَسم الآن روز است، این شخص به دلیل قَسم خورده است، نه در قبال دلیل؛ برخلاف سوگندی که در محاکم مطرح است، زیرا که در مقابل بیّنه است. این شبهه که فخر رازی و امثال فخر رازی ـ گرچه جواب دادند ـ نقل میکنند که قَسم به غیر خدا جایز نیست، (4)این برای بشر هست، بشر نمیتواند در محاکم به غیر خدا قَسم بخورد؛ اما ذات اقدس الهی که مختار است به هر چیزی سوگند یاد کند! فرمود: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، «لعلّ»ی خدا، همان «لعلّ»ی خداست! اینچنین نیست که «شاید»ِ خدا باید باشد. یک وقت است که نسبت به خود ذات اقدس الهی است، او همه چیز را به نحو ضرورت میداند: بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (5)است؛ اما یک وقت در این زمینه سخن میگوید و این «لعلّ» و «لیت» را از این زمینه انتزاع میکنیم، وقتی از این زمینه بخواهد انتزاع بشود، میفرماید این کتاب نازل شده تا شاید تعقّل کنید! یعنی در زمینه اجتماع که سخن هست، شاید است؛ اما ذات اقدس الهی «بالقطع» میداند که چه کسی فکر میکند، چه کسی فکر نمیکند، چه کسی میپذیرد و چه کسی نمیپذیرد، نفی و اثبات همه را ذات اقدس الهی آگاه است، زیرا او بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ است. بنابراین این «لعلّ» از مقام فعل انتزاع میشود، نه نسبت به ذات اقدس الهی. لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ و عقل هم آن حرف نهایی است، نفرمود: «لَعَلَّکُمْ تَعْلَمُون»، چون این علم به منزلهٴ نردبان است و عقل آن قلّه است که به منزلهٴ مقصد است. انسان عاقل اهل نجات است، برای اینکه اگر عقل نظری باشد که برهان قطعی آن را همراهی میکند، اگر عقل عملی باشد هم که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان» (6)است، اما علم اینچنین نیست که هر عالِمی بتواند نجات پیدا کند؛ متولّی علم آن عقل نظری است که اندیشمند است. از علم به تنهایی کاری ساخته نیست، چون کار به دست علم نیست! کار به دست عقل است. انسان مار و عقرب را میبیند، بله مار و عقرب را میبیند، اما چشم و گوش که فرار نمیکند، آنکه فرار میکند دست و پاست! این دست و پا اگر فلج بود و انسان ویلچری شد، هرچه شما به او عینک بدهید، دوربین بدهید، میکروسکوپ و تلسکوپ بدهید، این مار و عقرب را خیلی خوب میبیند، اما چشم و گوش که فرار نمیکنند! به واسطهٴ علم حوزه و دانشگاه از جهنّم نجات پیدا نمیکند، آن عقل است که به واسطهٴ آن نجات پیدا میکند. ما چرا عالِم بیعمل داریم؟ خیلیها هستند یا بعضیها هستند که خودش آیه را تفسیر کرده، قرآن را ترجمه کرده و هیچ مشکل علمی ندارد، شما حالا میخواهی برای او آیه و روایت بخوانی! مثل اینکه مدام به یک آدم فلج ویلچری عینک و ذرّهبین بدهید، او که مشکل علمی ندارد! او کاملاً مار و عقرب را میبیند، اما چشم که فرار نمیکند، دست و پا فرار میکند که فلج است.
ص: 260
این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیر» (1)همین است! فرمود در درون جنگ است، این جهاد اوسط یا جهاد بالاتر از اوسط همین است! بین عزم و جزم، مانند آسمان و زمین فرق است؛ عزم یک چیز است و جزم چیز دیگری است. عزم و اراده و تصمیم کارهای عملی است که عقل عملی «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان» کار میکند، این عقل اگر در جبهه جهاد داخلی فلج شد، فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیر»، شما چه آیهای را میخواهید برای او بخوانید؟ او خودش آیه را تفسیر هم کرده! او مشکل علمی ندارد، مگر علم اثر دارد؟! علم چشم است، آنکه میدود و از خطر نجات پیدا میکند عقل است؛ لذا فرمود ما این حرفها را میزنیم تا شما عالِم بشوید، علم نردبان است، هیچ کاری از نردبان به تنهایی ساخته نیست! وَ تِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ، (2)کسی که علم پیدا کرد نردبان دست اوست، حالا که نردبان در دست اوست اگر بالا نرود مشکل او حلّ نمیشود! فرمود از نردبان بالا رفتی میشوی عاقل، نرفتی زمینگیر میشوی. این لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ یعنی این حرفهایی که ما میگوییم، اینها شما را ـ چه در حوزه و چه در دانشگاه ـ باسواد میکند، اما آنکه انسان را به مقصد میرساند همان است که در روزهای قبل به عرض شما رسید، دیروز روز شهادت امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) بود؛ این از بیانات نورانی آن حضرت است، فرمود اگر بخواهی به جایی برسید با کار حوزه و دانشگاه مشکلتان حلّ نمیشود، این فقط به شما علم میدهد، آنکه مشکل شما را حلّ میکند سجاده نماز شب است! این از غرر بیانات امام عسکری است، فرمود: «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ»؛ (3)«إمتَطَأ» باب افتعال یعنی «أخَذَ المَطِیَّة»، «مَطِیَّة» یعنی مرکَب راهوار. فرمود مگر نه اینکه مسافر مَرکَب میخواهد؟ پیاده که نمیشود که این راه طولانی را رفت، مَرکَب این راه نماز شب است! کسی که در شب بلند میشود و عدّهٴ زیادی را دعا میکند، در روز که به فکر بستنِ راه این و آن نیست! روز هم حداقل به فکر حلّ مشکل دیگران است. به صورت حصر فرمود: «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ»، «إمتَطَأ» یعنی «أخَذَ المَطِیَّة»، باید این مَرکَب را سوار بشوید! این بیان نورانی امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است این میشود عقل! آن کاری که آدم هر روز دارد میخواند و مینویسد و مثل اینها، علم است، این ممکن است که از آدم جدا بشود یا از آدم جدا نشود.
ص: 261
فرمود ما برای اینکه شما عاقل بشوید، یعنی «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان» این کار را کردیم؛ این بالا دارد، پایین دارد، وسط دارد و عدّهای هم همراه این هستند، ما حرفهای خالی و خشک به شما نشان ندادیم! ما حرفی را گفتیم که صاحب حرف هم با آن هست، اگر یک «عَلیّ حَکِیم» گفتیم، یک «عَلیّ حَکِیم» هم به شما نشان دادیم؛ اگر یک «عَلیّ حَکِیم» علمی نشانتان دادیم، یک «عَلیّ حَکِیم» عملی هم که اهل بیت است به شما نشان دادیم، چون اینها «صراط أقوم» (1) هستند! إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، از این طرف هم اگر بخواهید بالا بروید راه هم همین است! إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ، (2)هر اندازه که شما این طناب را گرفتید بالا میروید! حالا ماها نمیتوانیم مطلب دیگری است؛ ولی طناب وصل است!
در بیانات نورانی که مربوط به وجود مبارک حضرت است ـ امروز هم اولین روز امامت آن حضرت است ـ آمده است: «أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء»، (3)سبب یعنی طناب، در همان روایت ابن تیّهان به وجود مبارک پیغمبر عرض کردند: «إِنَّ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ حِبَالاً» (4)این تعهّد و سبب را میگویند طناب، چرا درباره حضرت عرض میکنیم؟ طناب همین است! «أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء» این سبب که اینجا مختلف نشده، این سبب از بالا آمده و اینجا هست؛ اگر کسی اینطور شد: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ میشود، بعد از صعود به نِیل میرسد، این إِلَیْهِ یَصْعَدُ یعنی به طرف خدا صعود میکند، از مقام طبیعت بالا میآید، همتای بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ میشود، حالا تا آنجایی که به برکت اهل بیت توانست برود میرود؛ یک وقت «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلُ الْبَیت» (5)میشود و قدری بالاتر میرود، این «مِنَّا أَهْلُ الْبَیت» درباره بعضی از این محدّثین قم هم وارد شده که فلان محدّث قمی «مِنَّا أَهْلُ الْبَیت»، (6)درباره بعضی از زنها هم وارد شده که فرمودند: «مِنَّا أَهْلُ الْبَیت»، (7)منتها درباره سلمان قدری شهرت بیشتری دارد. این «مِنَّا» را ملاحظه کنید، درباره خیلیها آمده است! این شخص به تبع آنها و به اندازه خودش بالا میرود، از اینها توقع نیست که به اندازه اهل بیت بالا بروند! این میشود: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرفَعُه، عقیده طیّب و انسان پاکطینت که عمل صالح دارد صعود میکند؛ اما چه کسی به مقصد میرسد؟ همه کسانی که بالا رفتند به مقصد نمیرسند، برخیها به مقصد میرسند. در سوره مبارکه «حج»، در آیهای که مربوط به قربانی کردن است فرمود سنّت جاهلی را رها کنید! آن قربانی را که شما شنیدید در عصر ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) بود، این قربانی برای این نبود که شما گوشت قربانی را یا خون قربانی را به در و دیوار کعبه بمالید، این کار، کار جاهلی است! این کارها چیست که شما میکنید؟! در جاهلیت این کار را میکردند، قربانی میکردند و مقداری خود قربانی را به در و دیوار کعبه میمالیدند و مقداری از گوشت قربانی را هم به دیوار کعبه مثلاً با میخ آویزان میکردند. آیه نازل شد که لَنْ یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا؛ (8)این چه کاری است که میکنید؟ مگر گوشت به خدا میرسد؟ مگر خون به خدا میرسد؟ نظیر همین دخیلهایی که بعضیها میبندند! آن دعا و تضرّع و توسّل اثر دارد، این دخیل بستند و پارچه بستن که اثری ندارد! فرمود: لَنْ یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا، پس چه کار کنید؟ وَ لٰکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ؛ اگر تقوا داشتید که «رَئِیسُ الْأَخْلَاق» است، در روایات دارد که «التُّقَیٰ رَئِیسُ الْأَخْلَاق»، (9)این شخص نائل میشود، مستحضر هستید که نِیل بالاتر از صعود است! آنکه صعود میکند شاید به مقصد برسد و شاید نزدیکیهای مقصد بماند، اما وقتی گفتند نائل میشود، یعنی به مقصد میرسد و مقصود را هم در مقصد زیارت میکند؛ حالا تا کجا برسد، که مربوط به سعهٴ مقام اوست: وَ لٰکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ و تقوا هم وصف است، وقتی وصف نائل میشود، موصوف هم نائل میشود؛ اینطور نیست که چیزی باشد که تقوا را ببرند بالا و روح باتقوا همینطور بماند. این نِیل بالاتر از صعود است، این چه چیزی را گرفته رفته بالا و چه چیز را گرفته که بعد از صعود نِیل نائل کرده؟ طنابی را گرفته است: «أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء». این قرآن از یک طرف و ولایت از طرف دیگر؛ تار و پُود این «حَبل متین» دو چیز نیستند و ما دو تا طناب ما نداریم، بلکه یک طناب است که یک تار و یک پود دارد که مجموعاً میشود دین و البته اگر باز بکنید میشود قرآن و عترت، وقتی یکجا نگاه کنید میشود دین، این طناب را گرفته شده «سَبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء»، چون «لَنْ یَفْتَرِقَا»، اول صعود است و بعد نِیل است، پس معلوم میشود که رابطهای بین ذات اقدس الهی و جهان خلقت هست که این را به صورت اجمال بخواهید نگاه کنی، میشود دین؛ به صورت تفصیل نگاه کنیم، میشود قرآن و عترت؛ یکجا نگاه کنید میشود «حَبل متین»، تار و پود آن را نگاه کنید میشود قرآن و عترت؛ اینها که پایین هستند، اگر بخواهند به چاه نیفتند و سقوط نکنند، الّا و لابد باید این را بگیرند و اگر بخواهند بالا بروند؛ البته إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ راه باز است، تا هر اندازه که استعداد علمی و عملی داشته باشند میتوانند بالا بروند. فرمود: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، بعد فرمود خیلی از انبیا آمدند حرفهای الهی را آوردند، اما مردم نپذیرفتند؛ ما برای چند نکته این قرآن را نازل کردیم و کتابهای انبیا، صُحُف ابراهیمی و مانند آن را به آنها دادیم، یکی اینکه وضع از این بدتر نشود، دوم اینکه در جمع شما مردان الهی هستند که به مقصد میرسند؛ این دو نکته باعث شد که ما از شما صَرف نظر نکردیم. میدانید راکب و سواره وقتی میخواهد از جایی صرف نظر کند بگوید اینجا جای مناسبی نیست، این شخص ـ به تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان ـ اسب خود را میزند که دیگر این طرف نیاید راه دیگری برود. (10)فرمود شما خیال کردید که أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ؛ ما این نام و یاد را از شما صَرف نظر میکنیم؟ در جریان حوض کوثر هم دارد که «ضَرَبَ الغرائِبَ عَنِ الحَوض»؛ بیگانه را از آن دور میکنند، این ضرب بیگانه و بیگانه را راندن، این یک اصل معروفی است در ادبیات عرب؛ فرمود اینطور نیست که ما عنان سخن را از شما منعطف بکنیم به جای دیگر و با شما حرف نزنیم و کتاب نفرستیم، اینطور نیست؛ حالا یک عدّه قبول نکنند؛ ولی نکول یک عدّه باعث نمیشود که ما اصل قرآن، دین و مانند آن را برای شما نفرستیم، أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً که ما تصفّح بکنیم، یعنی این صفحه را به طرف دیگر برگردانیم و با شما سخن نگوییم، أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ؛ شما حالا بیراهه میروید، اهل اسراف هستید، اهل استدلال و تعقل نیستید، این کار را نکنید، اینطور نمیکنیم؛ اما بدانید اینطور نیست که ما بگوییم حالا شما هر کاری کردید ما قرآن نازل میکنیم و کاری با شما نداریم، نه! کاری با شما داریم. خیلی از شما قویتر بودند که ما آنها را خاک کردیم، حرفهای انبیا را گوش ندادند و ما مقداری مهلت دادیم، مَعْذِرَةً إِلَی رَبِّکُمْ (11)گفتیم تا کسی بهانه نداشته باشد لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ؛ (12)اما خیلیها را ما خاک کردیم، حالا برای شما شرح میدهیم: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ؛ مسخره میکردند، فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ؛ الآن اینهایی که هستید، از شما شدیدتر، قویتر، سرمایهدارتر، نیرومندتر و مجهّزتر را از بین بردیم. در سوره مبارکه «محمد»، آیه سیزده را ملاحظه کنید، فرمود: وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنَاهُمْ فَلاَ نَاصِرَ لَهُمْ؛ فرمود خیلی از شهرها بود که از شهر شما قویتر بودند، حالا درباره خود پیغمبر و انبیای قبلی هم صادق است که ما آنها را از بین بردیم؛ البته همه مراحل را یکی پس از دیگری ذکر میکند. در سوره مبارکه «سبأ» آیه 45 که قبلاً گذشت، فرمود: وَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ؛ فرمود الآن که «صنادید قریش» هستند و به قدرت مالی و قدرتهای نظامی خود فخر میکنند، به آنها بگو قبل از اینها کسانی بودند که کفر ورزیدند ما اینها را از بین بردیم: وَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ؛ یعنی سرمایهداران عصر شما «مِعشار» ثروت گذشته را نداشتند، «مِعشار» یعنی یک دهم؛ یعنی ما کسانی را از بین بردیم که ده برابر سرمایهداران عصر شما مقتدر بودند؛ اینها «مِعشار» آنها را ندارند، یعنی یک دهم آنها ندارند. وقتی به آنها میرسیم که برای فرعون و قارون و امثال آنهاست، میگوید قارون آخرین نفر نبود، قبل از قارون هم خیلیها سرمایهدارتر از قارون بودند. درباره خود قارون آیه 78 سوره مبارکه «قصص» این است که وقتی به او گفتند که تو باید حقوق فقرا را بدهی ـ حقوق شرعی را بدهی ـ همین حرفهایی که خیلی از ماها گرفتار این حرف هستیم، بسیاری از ماها مستحضرید که اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم و میگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم، آن کسی که وجوهات شرعی را نمیدهد و حقوق الهی را نمیدهد همین مسلمان است «قولاً» و قارون است «فعلاً»؛ یعنی اسلامی حرف میزند و قارونی فکر میکند، میگوید من خودم زحمت کشیدم و پیدا کردم. قارون بدبخت هم غیر از این نمیگفت! گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِنْدِی؛ من خودم عالم اقتصاد بودم، أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً. (13)درباره قارون گفته شد که مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ؛ (14)یک عدّه زیادی؛ حالا یا گنجخانه او را، یا کلیدهای او را، یا مَفتحهای او را، یا مِفتاحهای او را به دوش میکشیدند، این وضع قارون بود؛ فرمود قارون آخرین نفر نبود، قبل از قارون سرمایهدارتر از او هم بود که ما آنها را هم از بین بردیم. أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ قبل قارون، مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً، پس معاصران زمان پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) یک مرحله، که اینها «مِعشار» مَا آتَیْنَاهُمْ را نداشتند، پیشینیان او اگر به عصر قارون برگردیم که مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ خیلی مقتدر بود، ولی قبل از قارون هم کسانی بودند که أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً؛ فرمود ما همه اینها را خاک کردیم. بنابراین تا آنجا که لازم است ما برهان و موعظه و حکمت را فراسوی شما نصب کردیم، از این طرف هم تهدید میکنیم، اینطور نیست که حالا ما این همه زحمت را کشیدیم، وقتی شما هیچ عمل نکنید ما هم هیچ کاری با شما نداشته باشیم. اینکه فرمود وقتی بَطش الهی آمده است آن بَطش هم لاَ تُبْقِی وَ لاَ تَذَرُ (15)است و وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ ٭ فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً؛ شما که بَطش و قوّه و غضب و خشمتان زیاد است، ما «اشدّ» از شما را از بین بردیم وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ که خدا عاقبت امور را ختم به خیر کند!
ص: 262
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص216.
2) فاطر/سوره35، آیه10.
3) المزار الکبیر، الشیخ ابوعبدالله محمدبن جعفر المشهدی، ص579.
4) تفسیر جوامع الجامع، الشیخ الطبرسی، ج1، ص34.
5) عیون اخبار الرضا(ع)، الشیخ الصدوق، ج2، ص64.
6) الإختصاص، الشیخ المفید، ص68.
7) کتاب سلیم بن قیس الهلالی، سلیم بن قیس الهلالی، ج1، ص425.
8) حج/سوره22، آیه37.
9) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج20، ص47
10) التبیان فی تفسیر القرآن، الشیخ الطوسی، ج9، ص182.
11) اعراف/سوره7، آیه164.
12) انفال/سوره8، آیه42.
13) قصص/سوره28، آیه78.
14) قصص/سوره28، آیه76.
15) مدثر/سوره74، آیه28.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 9 سوره زخرف
حم (1 وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4) أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ (5) وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ (6) وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (7) فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ (8) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ (9)) سوره مبارکه «زخرف» که جزء «حَوامِیم هفتگانه» (1)است و محور اصلی آن هم اصول دین، مخصوصاً مسئله وحی و نبوت و کتاب الهی است و بخش إنذار آن هم بیش که از بخش تبشیر آن است، در مکه نازل شد. آغاز این سوره هم با سوگند به قرآن مبین و «کتاب مبین» شروع میشود که قبلاً هم ملاحظه فرمودید که سوگند خدا به بیّنه است، نه در مقابل بیّنه! قرآن که دعوتی دارد، یک؛ دعوایی دارد، دو؛ به مبدأ و معاد دعوت میکند و مدّعی وحیانی بودن این کتاب و نبوت آورندهٴ آن کتاب است، بیّنه میخواهد که خودش بیّنه است، چون معجزه است؛ لذا به خود بیّنه سوگند یاد شده است. فرمود به خود این قرآن قَسم که این قرآن بخشی دارد که قابل تعقّل است و بخشی دارد که فوق تعقّل است؛ آن بخشی که قابل تعقّل است، همین کتاب عربی است که آیاتی دارد، سُوری دارد، 114 سوره و چند هزار آیه دارد که مشخص است و البته اینها قابل تعقّل است؛ اما ریشهٴ اصلی اینها که «لدی الله» است و علم لدنّی میطلبد، نه عبری است و نه عربی و لفظ نیست، این در «امّ الکتاب»، «عَلیّ حَکِیم» است و نه «عربیِّ مبین»، چون «عَلیّ حَکِیم» است به عقل درنمیآید، نه شما مأمور به تعقّل در این زمینه هستید و نه برای اکثری شما مقدور هست. اگر کسی اهل عروج بود، میتواند به اندازه عروج خود از آن «عَلیّ حَکِیم» طَرفی ببندد و اگر اهل آن نبود این ذخیرهای است، چون مبدأ این کتاب به «عربیِّ مبین» هست؛ نه مأموریتی دارید که این را درک کنید، نه در دسترس شماست و نه توقعی هم از شماست که آن را بفهمید! اگر کسی مثل انسان کامل و مثل وجود مبارک حضرت امیر و اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) به آن مقام بار یافتند، اینها خودشان مصداق «عَلیّ حَکِیم» هستند؛ در مرحله نازل، قرآن ناطق میباشند و در مرحله عالی «عَلیّ حَکِیم» هستند. این روایات فراوانی که در ذیل همین آیه در تفسیر کنز الدقائق (2)آمده است، ناظر به تفسیر نیست که «عَلیّ حَکِیم» دو مفهوم دارد یا مفهوم مشترکی دارد تا سخن از استعمال لفظ در اکثر از معنا و مانند آن باشد، مفهوم آن مشخص است؛ یعنی «عَلیّ حَکِیم»! اینها تطبیق مصداقی است، مصداق «عَلیّ حَکِیم» انسانِ کامل است، نه تفسیر مفهومی باشد.
ص: 264
بنابراین نه در حدّ تعقّل شماست و نه مورد تکلیف شماست؛ آن چیزی که مورد تکلیف است، باید بفهمید، معتقد باشید و عمل کنید، محتوای همین قرآن کریم است. آنچه این الفاظ دلالت میکند و این براهین بر آن اقامه شده است، مورد تکلیف شما اعتقاداً و اخلاقاً و عملاً هست: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ، اما ریشه اصلی آن که «امّ الکتاب» است و «عَلیّ حَکِیم» است، معقول شما نیست و مورد تکلیف شما هم نیست. حالا انسانهای کاملی که همتای قرآن هستند و از بالا نازل شدند و مشمول «لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْض» (1)میباشند، آنها البته میتوانند درک بکنند و آنها خودشان مصداق «عَلیّ حَکِیم» هستند. پرسش: آیا علم لدنّی اختصاص به انسان کامل دارد یا شامل سایر افراد بشر هم میشود؟ پاسخ: سایر بشر که شاگردان اینها هستند، تا اندازهای که شاگردی کردند میتوانند بالا بروند، اما وقتی که از آن اندازهٴ شاگردی آنها بگذرد، در آن مرحله نیستند.
فرمود این کتاب «عربیِّ مبین» است، «کتاب مبین» است و عربی است. در بیان نورانی از امام باقر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است، قرآن که «عربیِّ مبین» است «یُبِینُ الْأَلْسُنَ وَ لَا تُبِینُهُ الْأَلْسُنُ»؛ (2)قرآن میتواند تمام مطالب لغات و السنهٴ دیگر را خوب ترجمه کند. شما ببینید حرف قبطی و نبطی، تازی و فارسی، ترکی و غیر ترکی و مانند اینها که حرفهای گوناگون زدند را قرآن ترجمه کرده است؛ فلان قبطی مصر چنین گفت یا فلان نبطی مصر چنین گفت، اینها که به عربی حرف نزدند! همه آن مطالب را قرآن به خوبی ترجمه میکند، «یُبِینُ الْأَلْسُنَ»، اما زبان دیگر بتواند آن لطایف عربی را ترجمه کند، یا متعذّر است یا متأثر. بسیار سخت است که انسان با یک لفظ سادهای بتواند آیات قرآن را یا عربی را اصولاً ترجمه کند. در بحثهای قبل نمونه آن گذشت، فارسی با اینکه یک فرهنگ غنی و قوی است، میبینید که در خیلی از جاها کم میآورد؛ ما اگر بخواهیم از دو نفر یاد کنیم، در عربی زبان و لغت و واژه دارد، یعنی تثنیه دارد؛ ولی در فارسی ما تثنیه نداریم. برای دو نفر غایب، برای دو نفر حاضر، برای دو نفر مرد و برای دو نفر زن، عربی چهار واژه دارد، ما یک مورد هم نداریم! ما چگونه میتوانیم دو نفر را در بیان برسانیم که دو مرد هستند یا دو زن؟ ما میگوییم آنها، او میگوید: «هما» اما مفردات را در عربی میگویند: «هی»، «أنتَ» یا «أنتِ»، اینطور است که فرق میگذارند بین مذکر و مؤنّث. در اشاره زمان و زمین هم ما کم میآوریم، ما این نزدیک را میگوییم اینجا و همین که نزدیک میشود میگوییم آنجا؛ اما در عربی اینچنین نیست، میانی باشد میگویند: «ذاک» دور باشد میگویند: «ذلک»، این «لام» را میآورند برای اینکه برای بخش سوم باشد؛ «ذا، ذان، ذلکما» و مانند آنها. این زبانی که در برابر عربی کم میآورد، این چگونه میتواند ترجمان آن باشد؟! خیلی از معارف هست که اگر ما بخواهیم از عربی به فارسی ـ با اینکه قدرت زیاد دارد ـ ترجمه کنیم، ناچاریم که چند کلمه در کنار هم ضمیمه کنیم تا آن معنا را برساند؛ مثلاً یکی از آن موارد «خَرْطُ القَتَاد» است، مَثلها و امثال اینها را عرب با واژههای بسیط میتواند مطلب را بفهماند. ما چون واژه کم داریم، ناچاریم چند کلمه کنار هم ضمیمه کنیم تا آن مطلب واحد را برسانیم. مستحضرید وقتی که عرب با یک کلمه معنایی را میرساند و ما واژه کم داریم و ناچاریم چند کلمه کنار هم بگذاریم تا آن معنا را برسانیم، هر کلمه بارِ خودش را دارد، بین این کلمات خالی است و آبریز است. شما وقتی با غربال میخواهید آب ببرید، فقط آن بندها میتواند آن نَم و آب را تحمل کند، بقیه جاها خالی است! پنج لفظ را که شما میخواهید جمع کنید تا یک کلمه را بفهمانید، این پنج لفظ هرکدام معنای خاص خودش را دارد و چون بین این پنج لفظ خالی است، ریزش آن معنا را هم به همراه دارد و خیلی از مطالب در آنجا میریزد؛ لذا پنج کلمه، چهار کلمه یا دو کلمه را هم که شما کنار هم بگذارید و بخواهید یک معنای بسیط عربی را بفهمانید ریزش دارد و برای این چارهای هم نیست؛ لذا بیان نورانی امام باقر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) این است که عربی «یُبِینُ الْأَلْسُنَ وَ لَا تُبِینُهُ الْأَلْسُنُ»؛ عربی میتواند ترجمان خوبی برای سایر فرهنگها و زبانها باشد و اما سایر زبانها این هنر ندارند؛ لذا خدا از قرآن به عنوان «کتاب مبین»، «عربیِّ مبین» (3)یا إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ یاد نمود؛ این برای کتاب و مطالب این کتاب است. اما آنهایی که کاری به عربی بودن و یا عبری بودن یا قبطی و نبطی بودن یا تازی و فارسی بودن ندارند، به لحاظ اینکه وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ است، از آن منظر وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) رَحْمَةً لِلْعَالَمِین است، چون کتابی آورده که ریشه آن «عَلیّ حَکِیم» است و سخن از عبری و عربی نیست؛ مَا هِیَ إِلاَّ ذِکْرَی لِلْبَشَرِ، (4)کاری به عربی و غیر عربی ندارد؛ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً، (5)کاری به عربی و غیر عربی ندارد، چون ریشهٴ این کتاب «عَلیّ حَکِیم» است و این طنابگونه تنزّل کرده است، نه اینکه آبگونه ریخته شده باشد! تمام مطالب به آن قسمت بالای آن وابسته است؛ حالا عربی شد، شد! غیر عربی شد، شد! همین مطالب گاهی به زبان عبری و سریانی و امثال آنها به انبیای قبل گفته شد: مَا یُقَالُ لَکَ إِلاَّ مَا قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ؛ (6)هم حرف ما و هم حرف طاعنان، هر دو طرف؛ لذا انبیا هر که آمدند: مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ، (7)فرمود ما این حرفها را گفتیم: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ. (8)این حرفهایی که ما برای انبیا گفتیم، در صُحُف ابراهیم گفتیم یا در کتابهای دیگر انبیا گفتیم آنها را که به عربی نگفتیم! قدر مشترک این علوم آن «عَلیّ حَکِیم» است، یک؛ قدر مشترک مخاطبها زبان فطرت است نه زبان فرهنگ، دو؛ زبان فطرت مشترک است؛ یعنی این هفت میلیارد بشری که فعلاً روی زمین زندگی میکنند مشترکات فراوانی دارند. چطور در قسمت معالجه بدن، داروی کشورهای شرقی برای غربی و داروی کشورهای غربی برای شرقی با مقدار مختلف قابل مصرف است؟ چطور آسیایی و آفریقایی و اروپایی از یک دارو برای یک درمان استفاده میکنند؟ این برای بدن است با تمام اختلافاتی که دارد! اما فطرت که مختلف نیست! فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، (9)آنچه مربوط به فطرت است با «عَلیّ حَکِیم» هماهنگ است؛ لذا این حرف نَذِیراً لِلْبَشَرِ. (10)فرمود دو اصل در قرآن کریم است: یک کلّی و دیگری دائمی بودن؛ برای همه و همیشه! کلّی است: نَذِیراً لِلْبَشَرِ، برای همیشه است: «اِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»، خاتَم هست و این ریشهٴ «أمّ الکتاب»ی آن باعث است که جهانی است، چون حرفی نیست که از زمین برخاسته شده باشد و زمینی باشد. بنابراین این هم عربی است تا قابل تعقّل باشد و ریشه اصلی دارد که فوق تعقّل است، ما از شما تعقّل آن را نخواستیم، نگفتیم: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ که لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ (11)یا لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ (12)یا لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ، (13)این «لعل» برای همین «عربیِّ مبین» است. پرسش: ثابت نشده که لفظ عربی بهترین لفظ است؟ پاسخ: ولی عربی این ظرفیت را دارد که قرآن کریم، خود را در این ظرف نشان بدهد. ما فارس زبان هستیم و زبان مادری ماست، ما که تثنیه نداریم! ما برای مرد و زن یک لفظ ذکر میکنیم؛ اما یک کلمه داشته باشیم و بگوییم «هما، أنتما» نداریم. ما به دو نفر هم میگوییم «اینها» و به چند نفر هم میگوییم «اینها»، ما از دو به بعد جمع به کار میبریم؛ مخاطب ما مرد باشد میگوییم «تو» و زن هم باشد میگوییم «تو»؛ آن مورد اشاره که فرد غایب است، مرد باشد میگوییم «او» و زن هم باشد میگوییم «او»؛ اما عرب میگوید «هو» و «هی»، «أنتَ» و «أنتِ»؛ این فرق قوی است که هست! در کلمات اگر انسان به آن معارف قرآن کریم رجوع کند، میبیند که بسیاری از کلمات بسیط است که در ترجمه و تفسیر انسان ناچار است که از چند کلمه مدد بگیرد.
ص: 265
1) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص415.
2) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج5، ص170.
3) نحل/سوره16، آیه103.
4) مدثر/سوره74، آیه31.
5) فرقان/سوره25، آیه1.
6) فصلت/سوره41، آیه43.
7) بقره/سوره2، آیه97.
8) بقره/سوره2، آیه183.
9) شمس/سوره91، آیه8.
10) مدثر/سوره74، آیه36.
11) بقره/سوره2، آیه73.
12) بقره/سوره2، آیه219.
13) انعام/سوره6، آیه152.
به هر تقدیر «عربیِّ مبین» محور بحث و تفسیر است، اما «عَلیّ حَکِیم» محور بحث نیست، آن ریشه است! از ما نخواستند شما «عَلیّ حَکِیم» را بفهمید، از ما خواستند این قرآنی که در خدمت آن هستید: لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ، درس و بحث و تفسیر شما برای همین کتاب عربی است، اما ریشه آن که «لدی الله» است، علم لدنّی میخواهد.
در جریان نماز شب که از وجود مبارک امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) اشاره شد، اینچنین نیست که در سوره «مزمل» (1)یا امثال «مزمل» قرائت قرآنِ سحر، جای نماز شب را بگیرد، نماز شب یک حساب دیگری دارد که بر وجود مبارک پیغمبر واجب شد و برای دیگران مستحب است، قرائت قرآن که بر آن حضرت واجب نبود! قرائت یک فضیلت مستحبی است برای همه، امّا «صلاة اللّیل» بر پیغمبر واجب است! وَ مِنْ آنَاءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ (2)هست، إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً (3)هست، شب نشئهای دارد و حساب آن با روز فرق میکند: إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً. (4)هیچ چیزی از قرائت قرآن جای نماز را نمیگیرد، این نماز عمود دین است! (5)هیچ چیزی از قرائت قرآن سحرگاهی جای نماز شب را نمیگیرد! بر پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) واجب بود و بر دیگران مستحب مؤکّد است. بیان نورانی امام عسکری این است که هیچ راهی برای رسیدن سواره به مقصد نیست مگر همین «صلاة اللیل»: «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّیْلِ»، (6)آدم پیاده مگر چقدر میتواند راه برود؟! در مَرکب پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) گفتند که این بُراق است، این بُراق مثل برق است؛ الآن نمیگویند نور در هر ثانیه چند هزار کیلومتر میرود، بُراقِ حضرت برقگونه حرکت میکرد؛ همین که پا از زمین برمیداشت، پای دوم تا آسمان بود، یک قدم او «مَدَّ بَصَرِه» بود، ما چشم باز میکنیم تا کجا را میبینیم؟ تا دورترین ستارهها را میبینیم، مریخ را میبینیم زحل را میبینیم، مشتری را میبینیم. روایت معراج را ملاحظه کنید: «خُطَاهُ مَدَّ بَصَرِه» (7)یک قدم بُراق رسول خدا(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) در معراج به اندازهای بود که چشم میبیند؛ یعنی یک قدم ایشان تا ستاره مشتری عبور میکرد، کدام ستاره است که چشم آن را نمیبیند؟ مگر ستارهای که خیلی کوچک باشد، وگرنه اگر ستاره بزرگ باشد، ولو در دورترین نقطه باشد انسان میبیند. فرمود: «خُطَاهُ مَدَّ بَصَرِه»، این خاصیت بُراق است و وجود مبارک امام عسکری فرمود این نماز شب مَرکب خوبی است! غرض اینکه قرائت قرآن حساب دیگری دارد و نماز هم حساب دیگری دارد.
ص: 266
مطلب دیگر اینکه ـ تفسیر قرآن به قرآن ـ بارها به عرض شما رسید ما یک کتاب تفسیری ندیدیم که به این مطلب اشاره نکرده باشد؛ از قدما تا تفسیر معاصران مرحوم علامه(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِم أجْمَعین) اینها معمولاً دارند که «القُرآن یُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً». (1)در کلمات فقهای ما هم هست، خدا صاحب جواهر را غریق رحمت کند! ایشان در جلد 26 جواهر هست که فرمود اگر شما میبینید ما روایتی از وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است، روایتی از وجود مبارک امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است که یکی امام اول است و یکی امام یازدهم، ما حرفهای اینها، اطلاق و تقیید، عام و خاص، همه اینها را کنار هم قرار میدهیم، برای اینکه این چهارده معصوم مثل انسان واحد و متکلّم واحد هستند و کلام اینها هم «یُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»، (2)پس سنّت و عترت هم همین است! این تفسیر حدیث به حدیث و تفسیر قرآن به قرآن اصل آن در کلمات بزرگان ما بود، اما خصیصه مرحوم علامه طباطبایی این است که از حوزه و قلمرو معاجم گذشته است؛ الآن هم پژوهشگران و محققان ما که بخواهند یک آیه را تفسیر بکنند، اول به دنبال المعجم میگردند؛ این واژه، کلمه، لفظ و این جمله را شناسایی میکنند و بررسی میکنند که در چند جای قرآن به کار رفته، اینها را کنار هم میگذارند و خیال میکنند که این تفسیر قرآن به قرآن شده! اما کاری که مرحوم علامه و امثال علامه(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِم) میکنند، این است که کاری به المعجم و الفاظ و لغت و واژه ندارند. این مطلب را بررسی میکنند، اگر این مطلب به هر زبانی در قرآن کریم مطرح بشود، ولو هیچ واژهای از واژههای این آیه در آن نباشد، اینها را کنار هم میگذارند و قرآن را معلوم میکنند. ما الآن میخواهیم ببینیم که نزول قرآن به نحو انداختن است یا به نحو آویختن؛ ملاحظه کردید که ما از «تَنزیل» و «أنزَلَ» و «نَزَلَ» و مانند اینها مدد نگرفتیم، ما از اینکه فرمود این لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ است، این فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ (3)است، این لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ٭ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ (4)است؛ سخن از نزول نیست، بعد وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ (5)است. حَبلی که برابر حدیث شریف «ثقلین» فرمود حَبلی است که «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم» (6)ما میفهمیم که این «حَبل» است «حَبل» را که نمیاندازند، «حَبل» را میآویزند؛ این «لدی الله» همین است، لوح محفوظ همین است، این قرآن که از لوح محفوظ نیفتاد پایین! این قرآن که «لدی الله» و «عَلیّ حَکِیم» است که مثل باران پایین نیفتاد! این قرآن که در کتاب مَکنون بود، این از کتاب مکنون که مثل باران پایین نیفتاد! معلوم میشود که به نحو آویختن است، نه به نحو انداختن! این را میگویند تفسیر قرآن به قرآن، نه اینکه ما معجم را ببینیم که این کلمه چند جا به کار رفته، «نَزَلَ، تنزیل، أنزَلَ» اینها را روی هم ببافیم و جمع بکنیم تا بشود تفسیر قرآن به قرآن.
ص: 267
بنابراین ما یک «لدی الله» داریم، این «لدی الله» معقول ما نیست. فرمود شما بخواهید با درس و بحث به آن «لدی الله» برسید، چنین نیست. بله، با این کتاب میتوانید لَعَلَّکُمْ تعقّلونَ، آنجا در دسترسی شما نیست؛ ولی ورود ممنوع هم نیست. اگر اهل نماز شب بودید مقداری برای شما روشن میشود؛ اما اگر کامل را میخواهی ببینی، آن چهارده نفر هستند! ناقص آن را میخواهی ببینی، باید نماز شب را فراموش نکنی: إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً.
بعد به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم فرمود، حالا اینها عمل نکردند، این طور نیست که ما حالا با اینها قهر کنیم أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً؛ ما نمیخواهیم صفحه و صَرفنظر کنیم، بگوییم حالا که شما قبول نکردید ما هم وحی نمیفرستیم، مسئله انتقام جای دیگر است. فرمود ما صَرفنظر نمیکنیم حالا که یک عده قبول نکردند ما وحی نفرستیم، نه ما مرتّب وحی میفرستیم؛ هم مَعْذِرَةً إِلَی رَبِّکُمْ، (1)هم لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ (2)و هم یک عدّه مردان الهی و زنان الهی به مقصد میرسند، اینچنین نیست که این غذا برای همه نفوس آماده باشد و هر هاضمهای بتواند اینها را هضم بکند، سرانجام یک عدّه قبول میکنند و آن عدّه میارزد که ما برای آنها فرشتهها را بفرستیم و این معارف را نازل کنیم، این طور نیست که حالا اگر کسی نپذیرفت ما رها کنیم. توی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم بدان «هاهنا امور ثلاثه»: یکی کار مردم است، یکی کار انبیاست و یکی هم کار ما؛ کار مردم همین است که وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ، (3)اینچنین نیست که مردم این عصر عوض شده باشند. ما وقتی این روایات را نگاه میکنیم، میبینیم که این ائمه چقدر عالِم بودند و به چه چیزی میپرداختند. میدانید که مسئلهٴ آسمان و زمین و راه شیری و مانند اینها ـ الآن خیلی از جوانها هستند که برای اینها رفتن به این کرات آسمانی مثل ترمینال عادی شد ـ این خیلی علم مهمی نیست که ائمه به آنها پرداخته باشند. آن سمائی که وَ فِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ، (4)آن سمائی که درِ آن به روی هیچ کافری باز نمیشود: لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (5)آن را برای ما باز کردند، وگرنه این سمائی که علم نجوم و هیئت و نظام سپهرشناسی آن را تعقیب میکند که میبینید خیلی از جوانها الآن آنجا آشنا شدند و ایستگاه فضایی درست کردند، محقق و دانشمند میبرند و میآورند! این مهم نیست که ما شمس و قمر را بشناسیم، بساط اینها روزی برچیده میشود؛ اما آن سمائی که ـ به نحو سالبه کلیه ـ به هیچ وجه درِ آن به روی کافر باز نمیشود، آنها را خوب برای ما تشریح کردند و معراج پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم برای آن آسمانهاست، اینچنین نیست که حالا اگر اینها سوار «آپلو» شدند ـ با سرنشین یا بیسرنشین ـ رفتند و آمدند، اینها معراج کرده باشند و رفته باشند آسمان اول و دوم و سوم، اینها هنوز زمینی هستند؛ اینها در شمس و قمر هم بروند باز خاکی و زمین فکر میکنند، زمینی هستند. آن معراجی که فرمود انبیا در آن هستند، اولیا در آن هستند، ارواح مؤمنین در آن هستند، ارزاق شما در آن هست و آه شما به آنجا میرسد ما آنجا رفتیم.
ص: 268
وجود مبارک امام مجتبی در محضر وجود مبارک امیر المؤمنین(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهُما) نشسته بودند که کسی از شام آمد، آنها را وادار کرده بودند که بروید مدینه و این مطالب را بپرسید که «کم بین الارض و السماء» بین زمین و آسمان چقدر فاصله است؟ به تعبیر سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) این جزء غُرَر روایات ماست. (1)وجود مبارک امام حسن مجتبی هم نشسته بود، وقتی به حضرت امیر عرض کردند که «کَمْ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء» ـ در بعضی از روایات دارد که خود حضرت جواب داد (2)در بعضی از روایات دارد که وجود مبارک امام مجتبی (3)را فرمود تو جواب بده ـ حضرت فرمود: «مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم»؛ یعنی اگر منظور آسمان ظاهری است تا چشم میبیند این آسمان هست، اما اگر آن آسمانی است که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ یا وَ فِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ، یعنی آن آسمانی که معراج با آن آسمان کار دارد را میگویید، آه مظلوم! یک قلب شکسته در سحر آه بکشد به آنجا میرسد و اگر مظلومی آه بکشد با آن آه بساط ظالم برچیده میشود. فرمود: «مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم»، اینهاست که وقتی آدم این روایات را میبیند، به واقع اظهار عجز میکند که اینها چقدر چیز بَلَد هستند؟! و در برابر آن بیان نورانی سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است، گرچه این از روایات دیگر هم هست؛ ولی حضرت علنی کرده است، فرمود: «إِنَّ النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ»، (4)اکثری مردم که بندهٴ دنیا هستند حساب آنها دیگر است. سابقاً کودکان چیزی میجویدند بنام مَصْطَکی، الآن میجوند به عنوان آدامس، آن روزها هم همینطور بود، صمغی بود که مقداری لذت داشت، بعد وقتی که تفاله میشد دور میانداختند. الآن آدامس هم همینطور است که یک مقدار در دهان کودک یا این نوجوان لذت دارد، وقتی که به صورت پوسته درآمد این را با آب دهان دور میاندازد. «لَعِقْ» یعنی «ما تلعق به الالسن»، فرمود اسلام خیلیها آدامسی است! وقتی همین که میبینند این مطلب به سود آنها نیست، این حکم شرعی را با آب دهان دور میاندازد! «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ»، این بیان بوسیدن ندارد؟! اینها برای این حرفها آمدند! فرمود شما چه کار دارید که در «أم الکتاب» چه خبر است؟ شما که مقدورتان نیست؛ ولی اگر اهل آن مَرکب بودید، بله! به اندازهای که «تا سر رود به سر رو تا به پا بپو»! آنجا راه باز است و راه هم منع نشده، اما وادارتان نکردند که آنجا بروید؛ ولی جلویتان را هم نمیگیرند، راه باز است. اینهایی که رفتند «مِنَّا أَهْلُ الْبَیت» (5)نصیبشان شده است.
ص: 269
به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمودند که «هاهنا امور ثلاثه»؛ مردم کارشان این است و برای این عصر نیست، انبیای قبلی هم همینطور بودند، نگویید وضع دنیا عوض شده، همیشه همینطور بود، اکثری مردم «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ» بودند، عوض نشده! اینطور نشده! انبیا هم صابر بودند بردبار بودند؛ لذا ما به تو مکرّر گفتیم: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیمَ، (1)وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی، (2)وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ (3)به یاد این باش، به یاد آن باش، سیره آنها را بگیر، آنها صابر بودند، بردبار و مقاوم بودند، تو هم باش! در بین اینها گفتیم: وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ؛ (4)مثل یونس نباش که مسئولیت را رها بکنی، همه را به تو گفتیم! پس امر دوم این است که بیش از تو رهبران الهی صابر و بردبار بودند، تو هم باید باشی! اما ما خودمان هم میدانیم که چه زمانی اینها را تنبیه کنیم، این مَضی مَثَلُ الْأَوَّلین، (5)بَطشی که بَطش شدید ماست، چهار ـ پنج بخشی که مربوط به «ما» هست و در بحث آیات دیروز گذشت؛ این مَضی مَثَلُ الْأَوَّلین را گفتیم، جریان وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَیْناهُم (6)در سوره «سبأ» را گفتیم و جریان قارون را گفتیم که فرمود: فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ، (7)قبل از قارون را گفتیم: مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً، (8)قبل از قارون بودند، بعد قارون بود، بعد صنادید قریش بودند، بعد معاصر تو هم بود که همه را در چهار ـ پنج بخش قرآن کریم یکی پس از دیگری فرمود، فرمود ما در فرصت مناسبی اینها را خاک میکنیم، سنّت ما سر جایش محفوظ است؛ ولی سیرهٴ شما پیامبران باید مشخص باشد، سیرهٴ مردم هم مشخص است؛ عالِمان دین راهیان راه انبیا هستند که صابر و بردبار هستند.
ص: 270
یک «صَفح» هم در سورهٴ «زخرف» هست که آن با «صَفح» مورد بحث ما فرق میکند. در آیه 89 سوره «زخرف» دارد: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُون؛ یعنی صفحه خاطرات را ورق بزن، این صفحه که فحش اینها نوشته است، این صفحه را ورق بزن و نبین! اینها بدی کردند، بدرفتاری و اهانت کردند، این را «صَفح» کن؛ یعنی این صفحه را ورق بزن، این را نبین، صَرفنظر و عفو بکن، با «هجر جمیل» با اینها رفتار بکن، اما نزد ما محفوظ است! ما این صفحه را نگه میداریم که چه زمانی انتقام بگیریم؛ ولی تو «صَفح» کن! «صَفح» بالاتر از عفو است، یک وقت انسان در ذهن او هست که فلانکس بد کرده، من صَرفنظر میکنم، یک وقت صفحهٴ خاطره را برمیگرداند، اصلاً این صفحه در ذهن او نیست! یادش نیست که این آقا بد کرده است! فرمود این کار را بکن! این میشود «هجر جمیل»، فرمود وقتی که ورق زدی، نزد ما هست که چه کسی بد کرده و چه وقت باید او را تنبیه کنیم، اما تو این کار را بکن! پس آیه 89 همین سوره مبارکه «زخرف» که فرمود: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُون این ناظر به این است که تو ورق بزن، ولی من میدانم، برای اینکه فَسَوْفَ یَعْلَمُون آنها میفهمند که من دارم چه کار میکنم، این فَسَوْفَ یَعْلَمُون تهدید است. فرمود تو فعلاً ورق بزن و کاری به این نداشته باش، این صفحه را نخوان! فحش دادند، بد کردند و اهانت کردند، این صفحه را ورق بزن و به یادشان نباش وَ قُلْ سَلامٌ. ما که صفحه را ورق نمیزنیم، نزد ما هست فَسَوْفَ یَعْلَمُون؛ آنها بعد میفهمند که ما کجا گوش اینها را میکشیم. بنابراین این قسمت که فرمود: أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً؛ یعنی ما صفحه را ورق بزنیم، بگوییم حالا شما که بدرفتاری کردید وحی را قطع بکنیم، اینطور نیست. ما این صفحه «وحی»، این صفحه «ارسال»، این صفحه «تنزیل» و این صفحه «انزال» را کاملاً حفظ میکنیم و ما مرتّب وحی را میفرستیم، حالا یا قبول یا نکول؛ ولی هم مَعْذِرَةً إِلَی رَبِّکُمْ هست، هم عدّهای واقعاً احیا میشوند و به آن مقامات والا و برجسته بار مییابند، این طور نیست که بیاثر باشد.
ص: 271
بنابراین نازلهٴ قرآن برای «عربیّ مبین» است و برای خود شماست وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِه؛ (1)قسمت بالای آن که «عَلیِّ حَکِیم» است، ذخیره است برای همه؛ زبان همه که زبان فطرت است، مشترک بین جمیع انسانهاست. ما که با زبان عربی با مردم حرف نمیزنیم! عبری و عربی برای این واژهها و فرهنگ و رسم مردم است، ما برای احیای مردم که وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِم (2)که کار انبیاست با عربی نیست! این با زبان فطرت است و زبان فطرت را هم براساس فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها در درون همه نوشته است. ما به این جوامع بشری گفتیم ما شما را با سواد خلق کردیم، عالِمانه آفریدیم، شما یا علم یاد نگیرید یا اگر میخواهید به دنبال علم بروید علمی بیاورید که این با صاحبخانه بسازد. ما خیلی چیز به شما یاد دادیم! شما همینها را که ورق بزنید فَأَلْهَمَها فُجُورَها آن هم جمع است! تمام معصیتها را ما به او گفتیم که چه چیزی بد است؟ چه چیزی باطل است؟ چه چیزی کذب است؟ چه چیز شرّ است؟ چه چیزی زشت است؟ چه چیزی خوب است؟ چه چیزی حق است؟ چه چیزی صِدق است؟ چه چیزی خَیر است؟ چه چیزی حَسَن است و چه چیزی زیباست؟ همه را گفتیم! شما یا به دنبال درس نرو یا اگر به دنبال درس میروی مهمانهایی دعوت کن که با صاحبخانه بسازد! چیزی یاد بگیر که سرانجام آن الحاد و بدآموزی نباشد، همین! حالا یا همانی که ما به تو دادیم را برو در حوزه تقویت کن یا اگر رفتی دانشگاه چیزهایی بگیر که حداقل با این بسازد! حالا این را تقویت نمیکنی، مزاحم این نباشد؛ اگر مزاحم این شد سرگردانی! برای اینکه از درون فریاد میزند خدا هست، از بیرون داد میکشی که نیست، بین این و آن سرگردان هستی: «حَیَارَی سُکَارَی». (3)چیزی یاد بگیر ـ مهمانی دعوت کن ـ که با صاحبخانه بسازد و آن زبان دین و فطرت است! فرمود ما یک لوح نانوشته به تو ندادیم، یک سینهٴ صاف به تو ندادیم، یک سینه با اسرار به تو دادیم، همین را شما حفظ بکنی خیلی خوب است؛ این سلمان و اباذر از همین راه به این صورت درآمدند. بسیاری از این بسیجیان جنگ هشت ساله از همین راه به این صورت درآمدند؛ عاشق شهادت و عاشق دین شدند که ما الآن در واقع در کنار سفرهٴ اینها نشستهایم! قبل از انقلاب هم همین حوزه بود، شما ببینید اینقدر درس تفسیر و نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه و چند هزار حافظ قرآن داشتیم، اولین ثواب را امام و شهدا میبرند و بعد مسئولین! ما در کنار سفره آنها نشستیم! اینها زبان دین را حفظ کردند، یعنی آنچه را که داشتند همان را حفظ کردند، خیلیها هم افراد عادی بودند!
ص: 272
بنابراین ما یا نباید دنبال علم برویم که کار بدی است یا اگر میرویم مهمان دعوت میکنیم، یک مهمانی باشد که با صاحبخانه بسازد، وگرنه سرگردان و متحیّر میشویم؛ انسان متحیّر نه خوابی دارد و نه آسایشی دارد، برای اینکه از درون فریاد برمیآورد که خدا! و از بیرون میشنود که خبری نیست. فرمود: أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً؛ ما این صفحه را ورق بزنیم و وحی نفرستیم، نه اینطور نیست، ما مرتّب وحی میفرستیم، برای اینکه آن چیزی که در درون شماست را شکوفا کند!
بیان نورانی حضرت امیر در همان خطبه اول نهجالبلاغه همین است! فرمود انبیا حرف تازه نیاوردند، انبیا آمدند آبیاری بکنند! بذر را ما افشاندیم، نهال را ما غرس کردیم، اینها آمدند شیار بکنند، آبیاری بکنند، گردگیری بکنند: «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»، اما دفینه و معدن را ما دادیم! این بیان نورانی رسول خدا(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی نقل کرد؛ ما مردم را با معدن خلق کردیم، زمین صاف که نیست! شما ببینید که در بیابانهای کویری گاهی تُندباد یا گردباد این شنها را کناری جمع میکند که یک تپه ماهوری درست میکند؛ دیگر داخل آن معدن نیست، اما سلسله جبال را که میبینید، میبینید که درون آن معدن است. فرمود انسان را با معدن خلق کردیم، بیمعدن که نیست! «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة». (1)اینها آمدند کَند و کاو بکنند و مهندسان خوبی هستند، مهندس که معدنآفرین نیست! معدنشناس است و کَند و کاو میکند و مواد معدنی را درمیآورد. مهندس کشاورزی که نهالآفرین و بذرآفرین نیست، او کَند و کار میکندو آبیاری میکند که این بذر شکوفا بشود. فرمود انبیا کارشان این است یا مهندس کشاروزی میباشند یا مهندس معدن هستند که «إثاره» میکنند. گاو را چرا میگویند «ثور»؟ چون میشوراند، شیار میکند و بالا و پایین میکند و انقلاب را هم که میگویند «ثورة» است، برای همین معناست. انبیا برای انقلاب فرهنگی و فکری آمدند؛ یعنی بشورانند و شیار کنند و آبیاری کنند، آن درون را بیرون کنند و بارور کنند، نه اینکه از خودشان چیزی بیافرینند! فرمود ما آفریدیم «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ».
ص: 273
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص177.
بنابراین به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود تو راه انبیا را برو و مردم هم راه خودشان میروند، حالا یا قبول یا نکول؛ ولی ما راه خودمان را میرویم. نشان اینکه در درون اینها ندای خدا خداست، از آنها اگر سؤال بکنید که آسمان و زمین را چه کسی خلق کرده میگویند خدا، پس معلوم میشود که میزبانی دارند. چه کسی به اینها گفته توحید حق است؟ اینها که درس نخواندند! وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّه (1)اینها را از کجا میگویند؟ درست هم میگویند! همین بخش بعدی از آیات که فرمود: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزیزُ الْعَلیمُ اینها را از درون دارند میگویند، ما به اینها نگفتیم که بگویند! اینها که درس نخواندند برهان صدیقین و برهان امکان و برهان حدوث و برهان تغیّر و برهان حرکت فلسفه و کلام را یاد بگیرند، اینها که نبود. این نظام به هر حال صاحبی دارد! به تعبیر شیخناالاستاد حکیم الهی قمشهای که فرمود:
بالله این عالَم ویران شده شاهی دارد ٭٭٭ عقل داند طایر اندر بیضه بال و پر ندارد
برهانی وجود مبارک حضرت امیر اقامه میکند در نهجالبلاغه (2)فرمود این رنگهای گوناگونی که عقل متحیّر است را خود طاووس آفریده؟ طاووسپرور آفریده یا آن طاووسآفرین آفریده؟ حضرت در نهجالبلاغه فرمود یکی از این پَرهای رنگین را که شما بکَنید، یک پَر دیگری که بخواهید جای آن دربیاید به همان رنگ درمیآید، نه رنگ دیگری! این هوش و این استعداد و اینها را چه کسی در درون این مرغ گذاشته؟ «عقل داند طایر اندر بیضه بال و پَر ندارد»، فرمود ما در درون همه اینها گذاشتیم، همه ما هم همینطوریم! چیزی بخواهد از راه گوش و چشم وارد حریم بشود، باید با صاحبخانه بسازد؛ اگر با صاحبخانه نساخت انسان درگیر است. بنابراین فرمود تو کار خودت را انجام بده، ما هم کار خودمان را انجام میدهیم.
ص: 274
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 11 سوره زخرف
حم (1 وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4) أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ (5) وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ (6) وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (7) فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ (8) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ (9) الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهَا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (10) وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذلِکَ تُخْرَجُونَ (11)) ص: 276
سوره مبارکه «زخرف» که در مکه نازل شد، همانند «حوامیم» (1)ششگانه دیگر ـ که جمعاً هفت «حم» هست ـ عناصر محوری آنها اصول دین است و ثقل مرکزی آنها وحی و نبوّت و همچنین تهدید کسانی است که به معارف الهی ایمان نمیآورند. تفاوت این هفت «حم» در تعبیرات گوناگونی است که در آغاز این سورههاست. اولین سوره که با «حم» شروع شد، سوره مبارکه «غافر» است؛ گرچه در سوره «زمر» سخن از تنزیل کتاب آمده؛ ولی «حم» در ابتدای آن نیست. در سوره «غافر» که همان سوره «مؤمن» است، با «حم» شروع شده است: حم ٭ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ٭ غَافِرِ الذَّنْبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِ. (2)بعد از سوره «غافر»، سوره مبارکه «فصّلت» است که در سوره «فصّلت» با «حم» شروع شده است: حم ٭ تَنزِیلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ٭ کِتَابٌ فُصِّلَتْ آیَاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ. (3)در سوره «فصّلت» از علم سخن به میان آمده و در سوره «زخرف» از عقل سخن به میان آمده است. قبلاً هم گذشت که علم نردبان و مقدمه عقل است، لکن در سوره مبارکه «فصّلت» نکتهای است که این معنا را تأمین میکند که این علم به عقل میرسد؛ یک وقت است که میفرماید: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ، (4)بیش از این را نمیفهماند که یک عدّه عالم هستند، اما لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ خیلی از معارف را به همراه دارد که قبلاً در سوره «فصّلت» گذشت؛ قومی که یَعْلَمُونَ میباشند، یعنی به علم قیام دارند. ما قوم عرب و عجم و تازی و فارسی و لُر و ترک داریم، اما قوم عالم که نداریم! اگر وصف است که میگویند «العلماء» یا «یعلمون»، اما وقتی که فرمود: لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ؛ یعنی این گروه به علم قیام میکنند، این غیر از علماست؛ زیرا علما درسهایی را خواندند، اما کسی که قائم به علم باشد، مثل قائم به قسط خیلی فرق میکند. بین عادل با «قائم بالعدل» خیلی فرق است، قائم به قسط اصلاً قیام و حیات او به قسط و عدل است! این لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ که در آیه سه سوره مبارکه «فصّلت» آمده است، یعنی قیام اینها به علم است؛ اگر قیام اینها به علم است، مطابق همین سوره «زخرف» درمیآید که فرمود: لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. اگر کسی عالم بود، یک؛ و به علم خود قیام کرد، دو؛ این عاقل میشود، سه.
ص: 277
در آغاز سوره مبارکه «زخرف» که محل بحث است، فرمود: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. بعد از سوره مبارکه «زخرف»، سوره «دخان» است که آن هم با «حم» شروع شده است: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ ٭ فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (1)همچنین بعد از آن، یعنی بعد از سوره «دخان» سوره «جاثیه» است که فرمود: حم ٭ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ؛ (2)قسمت مهم این سُوَر عناصر دینی و اصول دین است که با اهتمام به وحی شروع میشود و قهراً إنذار را هم به همراه دارد. پرسش: با علوم عقلی علم نظری مهم است یا عملی؟ پاسخ: اگر عاقل باشند؛ اول نظر هست، بعد به عمل میرسند؛ یعنی به شهود میرسند. علمی که اینها پیدا میکنند اول مفهوم است، بعد معتقد میشوند و بعد از اعتقاد، کمکم علم مفهومی آنها علم مشهود میشود و آن «علم الدراسة» اینها «علم الوراثة» میشود، از این به بعد میشوند: «إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاء» (3)که قبلاً بحث آن گذشت.
فرق ارث مادّی و ارث معنوی این است که در ارث مادّی تا مورِّث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد؛ ولی در ارث معنوی تا وارث نمیرد چیزی از مورّث به او نمیرسد، اینکه فرمود: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» (4)همین است. اگر کسی از شهوت و غضب مُرد سهمی از ارث میبرد. اگر مال باشد مورّث باید بمیرد تا وارث سهمی ببرد، اگر علم و معرفت باشد، شخص عالم باید بمیرد تا چیزی از انبیا نصیب او بشود. این «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» که دستور دادند همین است! «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا»، (5)«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»، آن وقت اگر به عقل قیام کرد، «علم الدّراسة» او به «علم الوراثة» میرسد، فرمود: لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ.
ص: 278
بعد فرمود کسانی که انبیا را استهزاء کردند، آگاه باشند که ما برتر از اینها و مهمتر از اینها را از بین بردیم، چه رسد به خود اینها: فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الْأَوَّلِینَ؛ اینها که «بَطش» و قدرتی دارند، ما اشدّ از اینها را از بین بردیم، چه رسد به خود اینها! این سه ـ چهار مرحله بود که یکی در سوره مبارکه «محمد»(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است، یکی در همین سوره «زخرف»، یکی در سوره «سبأ» و یکی هم در سوره «عنکبوت». این مراحل برای افرادی که مِعْشَارَ مَا آتَیْنَا (1)را ندارند گفته شد، بعد به قارون رسیدیم که مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ، (2)بعد در جریان قارون هم فرمود که ما قبل از قارون کسانی را از بین بردیم که أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوَالاً (3)از او هم قویتر و سرمایهدارتر بودند، تا برسد به جریان «عاد» و امثال «عاد» که میفرماید اینها کسانی بودند که لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ؛ خانهها و قصرهایی که اینها داشتند نمونه آن در روی زمین نبود. وقتی خدای سبحان درباره قومی این چنین بگوید که طرز زندگی و ساختمان اینها روی کره زمین بیسابقه و بیمانند است، معلوم میشود که خیلی مقتدر هستند: إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ. (4)
در این بخش فرمود که اینها در خالقیت موحّد هستند و در ربوبیت مشرک میباشند و مشکل دارند؛ به همان دلیل که در خالقیت موحّد هستند، به همان دلیل باید در ربوبیت هم موحّد باشند، آیه نُه این است: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، اینها این اعتراف را دارند و این حق است که بعد میشود «جدال أحسن»؛ یعنی وقتی مقدمات یک قیاس حق بود، یک؛ و مورد قبول مخاطب بود، دو؛ از آن مخاطب اگر از صبغهٴ مقبولی او کمک گرفته بشود و نه صبغهٴ معقولی او، میشود «جدال أحسن» و اگر از صبغهٴ معقولی او مدد گرفته بشود، میشود برهان که: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ. (5)
ص: 279
از وجود مبارک امام عسکری(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) سؤال کردند که آیا پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) «جدال أحسن» کرد؟ فرمود بله یقیناً کرد، برای اینکه خدا امر کرده و فرمود: جَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، بعد آن بخش پایانی سوره مبارکه «یس» را به عنوان نمونه «جدال أحسن» ذکر میکند؛ فرمود شما که قائل هستید ذات اقدس الهی این انسانها را آفرید و از هیچ آفرید، چون مادّهای که در کار نبود، حالا که مُردند اگر دوباره بخواهد اینها را جمع کند و زنده کند که خیلی آسان است! روح که از بین نمیرود و بدن آنها هم که ذرّات آن در عالم هست، پس دوباره بخواهد اینها را جمع کند که مشکلی ندارد: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ، (1)این میشود «جدال أحسن»، برای اینکه شما که قبول کردید اولین بار خدا اینها را آفرید، برای بار دوم هم اینها را میآفریند؛ (2)اینجا برهانی برای توحید خالقیت اقامه نکرد، چون مورد قبول هست: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، این «کَان تامّه» را قبول دارند که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ. (3)اینکه از «کَان تامّه» خبر میدهد که «کلّ ما صدق علیه أنه شیء و هو مخلوق الله سبحانه و تعالی»، این مورد قبول آنهاست که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ اما از آن به بعد مشکل دارند که چه کسی باید اینها را بپروراند؟ از این جهت اینها گرفتار أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُون (4)شدند؛ اداره انسان، اداره دریا، اداره صحرا، اداره فرشته، اداره حیوان، اداره نبات و اداره جماد به عهده کیست؟ اینها در ربوبیت مشرک بودند و گرفتار أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُون شدند. فرمود شما که اصل «کَان تامّه» را قبول کردید، این را هم باید قبول کنید! این الَّذِی کلام آنهاست، نه وصف آنها؛ اینچنین نیست که «لَیَقُولُنَّ، خَلَقَهُنَّ، الْعَزِیز، الْعَلِیم، الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ» اینطور نیست، بلکه لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ که این تمام شد، از این به بعد کلام خداست. این عزیزِ علیمی که شما باور دارید، آن کسی است که جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ مَهْداً؛ او زمین را گهوارهگونه برای شما قرار داده و این را خوب اداره میکند. درست است که زمین را خلق کرد و شما را خلق کرد؛ اما طوری زمین را آفرید که تمام نیازهای شما را برطرف میکند، این یک؛ وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهَا سُبُلاً؛ راههای فراوانی بین کوهها، در لابهلای کوهها و در بستر دشتها برای شما قرار داد، دو؛ این نظم را آفرید تا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ که به ربوبیّت خدا پی ببرید.
ص: 280
دو تعبیر در این لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ هست: یکی اینکه لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ به مقاصد، به سرزمین و به اهداف خودتان هدایت بشوید، طوری زمین و راههای زمین را منظم کرد تا شما به اهداف خود برسید؛ معنای دیگر لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ این است که شما با ربوبیّت خدا هدایت بشوید. سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) این معنای اول را أظهر میدانند؛ یعنی زمین را گهوارهگونه برای شما قرار داد که آماده باشد برای زیست شما، راههای فراوانی هم در زمین قرار داد که شما بتوانید سفر کنید، تجارت کنید و مانند آن؛ این «لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ الی اهدافکم و مقاصدکم». (1)لکن قرآن کریم وقتی اینگونه از معارف را نقل میکند، دو تعبیر دارد: یک تعبیرش این است که لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ و تعبیر دیگر این است که یَهْتَدُونَ (2)«لعلّ» در آن نیست. آن تعبیری که دارد ما این کار را کردیم تا شما به مقصد برسید، این ظاهرش همان مقاصد دنیایی و اهداف دنیایی است که در سوره مبارکه «نحل» بین هر دو جمع کرد. آنجایی که میفرماید: لَعَلَّکُمْ ناظر به مسائل توحید است؛ یعنی به توحید ربوبی بار یابید. در سوره مبارکه «نحل» بین هر دو جمع کرد، یک جا با «لعلّ» است و یک جا بی«لعلّ»؛ آیه پانزده و شانزده سوره مبارکه «نحل» این است: وَ أَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ، «رواسی» جمع «راسیه» است؛ یعنی کوهها را به عنوان میخ زمین قرار داد که جلوی لرزش زمین را بگیرد، همان بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است در همان خطبه نهجالبلاغه که فرمود: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ»، (3)«مَیدان» یعنی اضطراب؛ فرمود با این کوهها زمین را میخکوب کرد. «وَتَدْ» یعنی میخ، «وَتَّدَ» یعنی میخکوب کرد، با چه چیز؟ با این صخرههای بزرگ و کوههای سنگی. «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ»، چه چیزی را؟ «مَیَدَانَ أَرْضِهِ»؛ یعنی اضطراب زمین را با میخکوب کردن زمین جلوگیری کرد که آن نظم است. اینجا فرمود: وَ أَلْقَی فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ؛ یعنی مبادا «مَید» و لرزه در شما ایجاد بکند! اینکه فرمود: إِنْ جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا؛ (4)یعنی مبادا! اینجا هم أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ؛ مبادا «مَید» و «مَیدان» و اضطرابی دامنگیر شما شود! وَ أَنْهَاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (5)که به توحید برسید و با «لعلّ» است، از این به بعد فرمود: وَ عَلاَمَاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ؛ ما ستارهها و علامتهای سپهری و نجومی را قرار دادیم تا اینها هدایت بشوند. در سفرهای صحرایی، دریایی، خشکی و الآن هوایی، اینها به وسیله ستارهها و قطب راه را پیدا میکنند، اینجا هدایت به اهداف و مقاصد است. میبینید در آیه شانزده سخن از «لعلّ» نیست، در آیه پانزده که سخن از دعوت به توحید است سخن از «لعلّ» است، پس هر جا که فرمود این کار را کردیم تا هدایت بشوید، معلوم میشود که اهداف دنیایی منظور است؛ یعنی به مقصدتان برسید. ما این ستارهها را شفّاف و روشن کردیم، نظم خاص به ستارهها دادیم، قطب مشخص است، خط استوا مشخص است، شرق مشخص است، غرب مشخص است، تمام سفرهای شما با همین ستارههاست؛ الآن هم تمام سفرهای هوایی هواپیماها با این ستارهها و قطب تنظیم میشود، کشتیها هم همینطور است؛ حالا سفرهای زمینی که مهم نیست، این با ساعت و اینها تنظیم میشود، وگرنه سفرهای فضایی و سفرهای دریایی اینها همه با قطب و ستاره و مانند اینها تنظیم میشود، سابق هم همینطور بود. اینکه در آیه محل بحث ـ آیه ده ـ فرمود: الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهَا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ؛ یعنی به توحید الهی برسید، نه به دیار و مقصد و محل کارتان برسید! آنجایی که نظر این است که به شهرهایتان و به محل کارتان به سفرهایتان برسید، دیگر «لعلّ» ندارد؛ اما آنجا که سخن از دعوت به توحید است، «لعلّ» را دارد. شما نمیدانم این برنامه «آسمان شب» را که شبکه چهار پخش میکند میبینید یا نه؟ یک بحث علمی است، این بحث دقیقی که اینها درباره کیوان کردند و این ستاره زحل و غیر زحل را بررسی کردند، آدم تعجّب میکند! میگویند که خودبهخود جوشید و اینطور شد! این نظم «محیّرالعقول» را شما دارید میبینید! این نظمی که از هیچ دانشمندی ساخته نیست، بعد میگویید که خوبهخود جوشید اینطور شد؟!
ص: 281
این بیان نورانی حضرت سیدالشهداء در دعای «عرفه» است که فرمود: «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاک عَلَیْهَا»، (1)این جمله انشائی نیست نفرین نیست، این جملهٴ خبریه است؛ یعنی آنکه تو را نمیبیند کور است! این نظم دقیقِ ریاضیِ علمیِ «محیّرالعقول» خودبهخود پیدا شد؟! ببینید! غرق شدن در معرفتشناسی حسّی و تجربهٴ حسّی این خطر را دارد! تجربه حسّی به پشتوانه تجرید عقلی حجّت است، اگر ما تجرید عقلی را از پشتوانه بودنِ تجربه حسّی برداریم، علم طبّ و کشاورزی و دامداری نمیتوانند که علم باشند، همان قضایای شخصی هستند. یک طبیب به هر حال ده مورد، صد مورد یا هزار مورد را دربارهٴ شهر خودش تجربه کرده، او چگونه میتواند سر بلند کند و بگوید که در مشرق عالم، مغرب عالم، شمال و جنوب عالم این دارو مؤثّر است، از کجا میتواند بگوید؟! او که تجربه نکرده است! سند این حرف علمی او آن تجرید عقلی است، میگوید من اینها را تجربه کردم، یک؛ «حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد»، (2)این دو؛ اینها همه انسان هستند، ساختار بدنی اینها شبیه هم است، دستگاه گوارش اینها شبیه هم است، جریان فشار خون اینها شبیه هم است، پیوند قلب با سایر اعضا شبیه هم است، پس اینها امثال میباشند، این یک؛ «حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد»، این دو؛ لذا میگوید این دارویی که من برای صد نفر یا هزار نفر آزمایش کردم و جواب داد، برای مردم مشرق عالم و مغرب عالم هم اثر دارد، این حرف علمی را او به استناد آن قانون تجرید عقلی دارد میگوید، آن را که تجربه نکرده! کشاورزی اینطور است، دامداری اینطور است، نجوم و سپهرشناسی هم اینطور است. ما اگر این پشتوانه تجرید عقلی را از تجربه حسی برداریم، تمام ساختار علمی فرو میریزد؛ ما دیگر علمی نخواهیم داشت! چون همه اینها قضایای شخصی هستند. شما در منطق ملاحظه فرمودید که قضایای شخصی در علوم هیچ اعتباری ندارد؛ زید اینطور گفت، عمرو آنطور رفت یا بکر اینطور شد، اینها قضایای شخصی میباشند و قضایای شخصی هم مخصوص خودمان است! قدری باید بالاتر بیاییم که قضایای خارجیه است، قدری بالاتر و نهایی بیایم که قضایای حقیقیه است تا بشود علم و قضیه اگر بخواهد خارجی بشود و بخواهد حقیقی بشود، الّا و لابد باید با دخالت عقل باشد، نه دخالت حِسّ. اینها این نظم «محیّرالعقول» را میبینند، با این حال میگویند که خودبهخود پیدا شد!
ص: 282
این بیان نورانی سید الشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که فرمود کسی که تو را نمیبیند کور است، به هر حال یک کور دارد گزارش میدهد. فرمود ما این کار را کردیم لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ، پس آنجایی که دارد وَ عَلاَمَاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ؛ یعنی آیه شانزده سوره مبارکه «نحل» که فرمود: وَ عَلاَمَاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ، این یَهْتَدُونَ یعنی به سفرها وحضرهایشان میرسند، به خانهها و تجارتشان میرسند که این یک امر دنیایی است، اما آنجایی که دارد: لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ این ناظر به معارف توحیدی است. پرسش: ...؟ پاسخ: نه، این امر عادی است، الآن هر کسی با ستاره، با شمس یا با قمر این راه را پیدا میکند، دیگر راه عادی بشر همین است. آفتاب که از این طرف درآمده میفهمد که شرق است یا وقتی این طرف غروب کرده میفهمد غرب است. پرسش:.؟ پاسخ: نه، حالا گاهی ممکن است کسی اشتباه بکند؛ ولی به هر حال با این سه راه میفهمند که مشرق و مغرب کجاست یا شمال و جنوب کجاست، اینها دیگر روشن است؛ بیّنات آن برای عموم مردم است، ظرائف و لطایف آن هم برای ریاضیدان و منجّمان و سپهرشناسان است. این وَ الَّذِی هم باز کلام خداست، نه اعتراف آنها وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً، آن خدایی که «کَان تامّه» را آفرید اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ، «کَان ناقصه» را هم او تنظیم کرد که فرمود: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ این ناظر به «کَان ناقصه» است و مسئله توحید هم طبق دو برهانی که قبلاً بحث آن گذشت الّا و لابد به خلقت برمیگردد؛ یعنی اگر شما قبول کردید که هر چیزی را خدا خلق میکند و غیر از خدا خالقی نیست، حتماً باید بپذیرید که غیر از خدا «ربّ» و پروردگاری نیست، چرا؟ چون «تدبیر»، «تربیب»، «ربوبیت» «أَوْ مَا شِئْتَ فَسَمّه» الّا و لابد یا عین خلقت است یا به خلقت برمیگردد و ملازم خلقت است، چرا؟ چون وقتی که تدبیر میکند، ـ آیه بعد همین است ـ یعنی چیزی را به این درخت عطا میکند؛ وقتی تدبیر میکند، چیزی را به حیوان یا انسان یا درخت میدهد که این رشد میکند، اگر شیئی را به درخت و حیوان و انسان میدهد، یعنی آن شیء را ایجاد میکند و به این عطا میکند، پس هر ربوبیتی به خلقت برمیگردد، تا یک کمال و نعمتی را ایجاد نکند و به این متنعّم ندهد، این رشد نمیکند، این دلیل اول؛ دلیل دوم این است که کلّ این نظام را شما قبول کردید که اصل آن را خدا آفرید، کسی میتواند اینها را بپروراند که از هویّت و هستی اینها باخبر باشد، چه کسی آگاه به هویت و حقایق عالم و اسرار عالم است تا بتواند آنها را اداره کند؟ هیچکس جز خالق اشیا عالم به حقیقت و هویت و درون اشیا نیست تا او را بتواند بپروراند. اگر کسی خواست انسان را بپروراند، باید از هویت انسان باخبر باشد! کسی خواست درختی را بپروراند، باید از هویت این درخت که این درخت باید چه تغذیهای بکند، با چه چیزی رشد میکند، چه چیزی داروی آن است و چه چیزی درمان آن است، باید باخبر باشد تا بتواند آن را اداره کند. پس مدبّر درخت حتماً همان آفریدگار درخت باید باشد، این براساس تلازمی است که بین ربوبیّت و خلقت است. برهان اول حدّ وسط آن این است که ربوبیّت به خلقت برمیگردد، برهان دوم حدّ وسط آن تلازم بین خلقت و ربوبیّت است. فرمود: وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً؛ باران را نازل میکند، منظور از این «سماء» جوّ است. در این دعای نورانی «جوشن کبیر» هست که «یَا مَنْ لَهُ الْهَوَاءُ وَ الْفَضَا»، (1)این یکی از جملههای نورانی همین «جوشن کبیر» است. «سماء» یعنی فضا، نه آسمانی که معروف است: وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ، به اندازه! در باب نزول باران هم ملاحظه فرمودید که فرمود بعد از اینکه ابرها باردار شدند و بخواهند بارشان را به صورت تگرگ یا برف یا باران و مانند آن بر زمین بگذارند، ما برای اینها رَحِم درست میکنیم که اینها غربالی نبارند، بلکه از رَحِم اینها قطره قطره نازل بشود: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ؛ (2)از لابهلای اینها میآید، وگرنه دهنهٴ اینها را باز کنیم و مانند شلنگ ببارد، دیگر چیزی نمیماند! نه مزرعی میماند و نه مرتعی! مانند شلنگی برف و باران بیاید، همه جا که میشود سیل! فرمود بعد از رحِمسازی، قطره قطره و از لابهلای اینها قطرات نازل میشود: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ؛ از لابهلای آن. اینجا هم فرمود: بِقَدَرٍ به اندازه مشخص، بعد فرمود: فَأَنشَرْنَا، اگر این کلام آنها بود که نمیگفت ما أَنشَرْنَا، میگفت «انشر» یا «ینشر». میبینید که در آیه قبلی فرمود: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، اگر این جمله بعدی هم کلام آنها بود، همانطوری که در جَعَلَ فعل ماضی آمده: الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ، یک؛ وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهَا سُبُلاً، دو؛ اینجا هم میگفت: «فانشر»، نه فَأَنشَرْنَا، این یک شاهد و شاهد دیگر هم آن لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ است؛ آنها که نمیگویند خدا این کار را کرده لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ به توحید ربوبی! پس یک شاهد در آن لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ است و شاهد دیگر هم در فَأَنشَرْنَا است، نگفت «انشر»، فرمود ما این کار را کردیم؛ معلوم میشود که کلام «کلام الله» است. وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً؛ ما زمین را اگر خواب باشد بیدار میکنیم و اگر مرده باشد زنده میکنیم. میبینید که درختها در زمستان خواب هستند، مرده نیستند، اگر مرده باشند که خشک میشوند؛ اینها خواب هستند. بعضی از درختان در زمستان بیدارند، ولی رشدی ندارند؛ مثل مرکّبات، درخت پرتقال، نارنگی، نارنج و بعضی از درختهای دیگر زمستان بیدارند؛ یعنی خواب اندکی ممکن است داشته باشند، اما رشد و تغذیهای کنند نیست؛ ولی سبز هستند، اینکه برگهایشان سبز است، برگ ریخته نمیشود و خزانی ندارند، برای این است که بیدار هستند. اما آنها که خواب هستند مثل درختهای دیگر، همین که بهار شد اینها را بیدار میکند؛ اما آن خاکهای اطراف این درخت، آن کودهای اطراف این درخت و آن آبهای اطراف این درخت اینها مردهاند، گرچه در تمام اینها موجودات ریز مانند میکروبها سر جای خودشان محفوظ هستند؛ ولی در هر حال این خاک و آب و کود و اینها مردهاند. این زمینِ مرده به وسیله همین درختی که در کنار اوست جذب میشود، همین خاک، همین کود و همین آب، میشود خوشه و شاخهٴ سبز، زمین زنده میشود!
ص: 283
کم نیست آیاتی که میفرماید: یُحْیِی الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، (1)این یُحْیِی الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا غیر از احیا به معنای «ایقاض نائم» است. آن درختها خوابیدهاند، خدا اینها را در بهار بیدار میکند؛ آن خاکهای اطراف و زمین مرده است، به وسیله همین گیاهها خدا آنها را زنده میکند. جریان «احیای موتا» سندی است برای مسئله معاد؛ لذا فرمود ما مرده را زنده میکنیم، چه اینکه البته خوابیده را هم بیدار میکنند: بَلْدَةً مَیْتاً کَذلِکَ تُخْرَجُونَ، این تُخْرَجُونَ گفتن نشان میدهد که کلام، کلام خداست و نه کلام آنها، چون آنها که معاد را نمیپذیرفتند؛ آنها میگفتند: ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ، (2)ما که در زمین میرویم گُم میشویم، اینها که احساس پوچی میکنند برای همین جهت است که خیال میکنند مرگ پوسیدن است. قرآن کریم آمده که بفرماید مرگ از پوست به در آمدن است، پوسیدن نیست و آن نکته فاخر قرآن این است که انسان مرگ را میمیراند، نه مرگ انسان را بمیراند! انسان یک موجود اَبدی است! حالا ـ إنشاءالله ـ آن بحث معاد که روشن بشود، معلوم میشود که در فرهنگ قرآن انسان است که مرگ را میمیراند؛ وقتی وارد برزخ میشود، او هست و مرگ نیست؛ وارد ساهره قیامت میشود، او هست و مرگ نیست؛ وارد بهشت میشود ـ إنشاءالله ـ او هست و مرگ نیست و برای ابد میماند، پس مرگ را أماته کرده است. اگر انسان مرگ را میمیراند، باید در مصاف آماده باشد که به آسانی مرگ را بمیراند، وگرنه با دشواری روبهروست! فرمود همانطوری که ما زمین مرده را زنده میکنیم، شما هم که مُردید، شما را هم این چنین زنده میکنیم: کَذلِکَ تُخْرَجُونَ. بنابراین این جمله آیه ده نمیتواند تتمهٴ حرفهای آنها باشد، جواب آنها هم این است که هم «کَان تامّه» را ذات اقدس الهی آفرید، هم «کَان ناقصه» را و هر دو قسم را ذات اقدس الهی به آنها داد.
ص: 284
نکته مهم آن است که در آیه سوم فرمود: لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ و بعد در آیه چهارم فرمود: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، حالا این قرآن به صورت «عربیّ مبین» درآمده است تا بشر تعقّل کند، آیا بشر میفهمد یا نمیفهمد؟ این لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ آیا به فعلیت میرسد یا نمیرسد؟ یقیناً به فعلیت میرسد! حالا «بالجمله» نشد، «فی الجمله» که هست! اگر همه نرسند، یک عدّه یقیناً میرسند، چه اینکه قرآن کریم از یک عدّه به عظمت و به نیکی و به علم ـ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ، (1)لِقٌوْمٍ یَعْقِلُونَ (2)و مانند اینها ـ یاد کرده است. اینها وقتی میفهمند، آیا این «عربیّ مبین» مطابق با آن «عَلیّ حَکیم» است یا نه؟ اگر بگویید ـ خدای ناکرده ـ مطابق نیست، پس محتوای قرآن تنزّل یافتهٴ آن «علیّ حَکیم» نخواهد بود، چون از آنجا تنزّل کرده است؛ اگر مطابق با آن است «کَما هُوَ الحقّ»، پس انسان «علیّ حَکیم» را میفهمد. این سؤال، همانطور که پاسخ آن را سیدناالاستاد اشاره کردند، میفرمایند شما اگر مسئله تنزّل را بررسی کنید، خوب مییابید که این مرحلهٴ نازل همان نیست که بالا آمده، این متنزّل است؛ (3)مثل اینکه یک مطلب عقلی را که شما در عاقلهٴ خود ترسیم کردید و آن را بعد به صورت فارسی یا عربی تنظیم میکنید، این مفهوم است، در حالی که آن یک ملکهٴ وجودی است و مفهوم نیست، یک حقیقت نوری است. اگر فقیهی آن ملکهٴ اجتهاد خود را به صورت یک رساله و کتاب درآورد، آنچه به صورت رساله و کتاب درآمده است یک سلسله مفاهیم است و آنچه در نورانیّت قلب او هست، یک حقیقت وجودی است، مفهوم نیست! این چگونه میشود که با آن مطابق باشد؟ این مثال است و آن مُمثّل است، این تنزّل یافته آن است؛ آنطوری که یک استاد میرود پای تخته و مَثَل میزند، مَثَل رقیق شده آن مُمثّل است، نقل آن نیست تا بگویید مطابق با آن است یا مطابق با آن نیست! نمیشود گفت که این کتابهای فقهی مرحوم صاحب جواهر مطابق با ملکه اجتهاد اوست یا نه؟ این جای مطابقه نیست! این لفظ است و مفهوم، در حالی که آن ملکهٴ نوری است، چه چیزی مطابق با اوست؟ هرگز ملکهٴ اجتهاد با مفهوم سنجیده نمیشود، برای اینکه این مثالِ آن مُمثّل است، این تجلّیِ آن مُتجلّی است، این حکایت از آن میکند و آیتِ اوست! الآن یک چَمن آیتِ هنرمندی آن باغبان است؛ آن هنر است و این چَمَن است، چَمن مطابق با اوست یعنی چه؟ تا شما بگویید اگر نباشد کذب است و اگر باشد صدق است. صدق و کذب برای خبر است، این مَثل و آیت است، آیت که خبر نیست تا شما بگویید یا مطابق است یا مطابق نیست. بله مطابق هست، اما تطابق مثال با مُمثّل است، تطابق «آیة» با «ذیالآیة» است. یک هنرمند ماهری که باغ و چَمن خوبی را درست کرد، آیا این مطابق با هنر باغداری او هست یا نه؟ بله هست! اما از او حکایت میکند یعنی چه؟ آن یک ملکهٴ وجودی است و این یک فعل خارجی است، این فعل خارجی آیت و نشانِ آن قدرت فکری و قدرت عقلی است. این مرحلهٴ نازلهٴ «عربیّ مبین» که ما در خدمت آن هستیم، این برای آن «عَلیّ حکیم» مَثل هست؛ لذا در عین حال که مَثل هست، این قابل تعقّل هست و آن قابل تعقّل نیست.
ص: 285
موضوع: تفسیر آیات 9 تا 14 سوره زخرف
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ (9 الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهَا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (10) وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذلِکَ تُخْرَجُونَ (11) وَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَ الْأَنْعَامِ مَا تَرْکَبُونَ (12) لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هٰذَا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ (13) وَ إِنَّا إِلیَ رَبِّنَا لَمُنقَلِبُون (14)) ص: 286
سوره مبارکه «زخرف» که در مکه نازل شد، نظیر «حوامیم» (1)دیگر عناصر محوری آن اصول دین است و در بین آنها جریان وحی و نبوّت برجستگی بیشتری دارد و صبغهٴ «انذار» آن هم بیش از صبغهٴ «تبشیر» مشهود است. مرحوم شیخ طوسی در تبیان (2)این جریان أَنْ کُنتُمْ قَوْمًا مُّسْرِفِین را به دو قرائت نقل کرده است: یکی أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ که أَنْ کُنتُمْ به معنای «إذْ کُنتُمْ» است؛ أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَی، (3)یعنی «إذْ جَاءَهُ الْأَعْمَی». قرائت دوم «إنْ» شرطیه است که میشود «إنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِین»؛ ولی آنچه معروف بین این بزرگان است همان أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ است که به معنای «إذ» است؛ مثل أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَی.
قرآن کریم بعد از اینکه جریان برهان را ذکر فرمود، از راه «جدال أحسن» از اینها اقرار میگیرد که شما پذیرفتید و میپذیرید که خلقت به عهده خدای سبحان است؛ یعنی هر چه مصداق شیء است مخلوق خداست، آنگاه ربوبیّت را از یک طرف به أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُون (4)میسپارید و معاد را هم از دو طرف دیگر انکار دارید. اعتقاد به اینکه خدا خالق است، گرچه علمی است، یک؛ واجب هم هست، دو؛ اما اثر تهذیبی و تربیتی و مدیریتی چندانی ندارد. دو اصل است که تمام آثار را به عهده میگیرند: یکی تربیت صحیح در دنیا و دیگری هم انتظار پاداش یا کیفر در آخرت است. اینها ـ یعنی مشرکان حجاز ـ هم مبتلا بودند به شرک ربوبی، یعنی موحّد نبودند در مسئلهٴ تدبیر و تربیت و ربوبیّت، و هم منکر معاد بودند. این دو مطلب را غالب سُور ـ مخصوصاً سورهٴ مبارکه «زخرف» ـ بعد از اقرار گرفتن اصل خلقت تنظیم میکند؛ میفرماید که شما قبول دارید که خالق «سماوات و أرض» خداست، این مطلبی است معقول و مقبول و «جدال أحسن» هم از صبغهٴ مقبولیت آن سامان میپذیرد. آنگاه قرآن کریم برای اثبات توحید ربوبی ـ به دنبال این خالقیّت ـ این مسائل را ذکر میکند. وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ اینها به طور أکید ـ با نون تأکید ثقیله یاد کرد ـ فرمود: لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ؛ خدایی که عزیز است و خدایی که علیم است. آنگاه این «الَّذِی»هایی که بعد میآید، «کلام الله» است نه کلام آنها. لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، این الَّذِی کلام مشرکان نیست، بلکه «کلام الله» است و اگر کلام آنها بود، میگفتند: «الَّذی جَعَلَ لَنا الأرض» و میگفتند: «وَ جَعَلَ لَنا فِیها سُبُلاً» و میگفتند: «لَعَلَّنا نَهْتَدی» و میگفتند: «وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السّماء مٰاءً بِقَدَرٍ فَأنْشَرَ لَنا» نه «أنْشَرْنَا» و میگفتند: «وَ الَّذِی خَلَقَ الأزواجَ کُلَّهَا وَ جَعَلَ لَنا مِن الفُلْکِ وَ الأنعامِ مَا نَرکَبُوا»؛ ولی در همه موارد با کلمهٴ خطاب مثل «لَکُم» و مانند آن یاد شده است که معلوم میشود کلام خداست. گذشته از اینکه این الفاظ نشان میدهد که کلام آنها نیست، مطلب هم گواهی میدهد که کلام آنها نیست، چون آنها توحید ربوبی نداشتند و مشرک در ربوبیّت بودند؛ میگفتند جهان را خدا خلق کرد، انسان را خدا خلق کرد، بعد کارها را به «فرشتهها» یا «قِدّیسین بشر» یا «ارباب متفرقه» واگذار کرد؛ لذا قرآن کریم به دو برهانی که توحید به خلقت برمیگردد، توحید الهی را ثابت میکند. در جلسات قبل گذشت که وحدت و کثرتِ برهان، به وحدت و کثرت حدّ وسط است؛ یعنی اگر یک حدّ وسط باشد که با چند تقریر بیان شود، این یک برهان است، نه چند برهان؛ ولی اگر دو حدّ وسط باشد، میشود دو برهان. معیار وحدت و کثرت براهین، به وحدت و کثرت حدود وسطی است. دو حدّ وسط در اینجا هست که توحید را به خالقیّت برمیگرداند: یکی اینکه خدای سبحان که «ربّ» است، چه کاری میکند؟ ربوبیّت به خلقت برمیگردد، زیرا «کان ناقصه» ایجاد کردن، یعنی فیضی را به مخلوق دادن، کمالی را به مخلوق دادن، مخلوق را بالا آوردن و پروراندن که همه اینها خلقت است. اگر «کُلُّ مَا صَدَقَ عَلَیهِ أنَّهُ شَئٌ فَهُوَ مَخلُوقٌ» (5)که فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ، (6)اگر این اصل حق است ـ چه اینکه حق است ـ چه در «کان تامّه»، چه در «کان ناقصه»، چه اصل هستی و چه کمال هستی، میشود خلقت، پس توحید الّا و لابد به خلقت برمیگردد و شما هم که قبول کردید او خالق محض است، پس باید باور کنید که او «ربّ» است و آن کسی که کمال را میآفریند خالق است.
ص: 287
برهان دوم تلازم است، نه عینیّت! برهان اول این بود که ربوبیّت الّا و لابد به خلقت برمیگردد. برهان دوم تلازم است بین تدبیر و خالقیّت، زیرا اگر مبدأیی بخواهد چیزی را بپروراند، کمالات و لوازم آن را به او عطا کند، باید از هویت و هستی او آگاه باشد. اگر کسی بخواهد درختی را بپروراند، باید حقیقت درخت، حقیقت بذر و حقیقت رشد را بداند تا بپروراند! کیست که حقیقت درخت را میداند؟ همان خالق درخت است! پس توحید در ربوبیّت، الّا و لابد «لبرهان التلازم» به توحید در خالقیّت برمیگردد. برهان اول این بود که حقیقت تربیت به خلقت برمیگردد و برهان دوم هم این است که بین تدبیر و خالقیّت تلازم است؛ کسی میتواند این خاک را معدِن و گوهر کند که حقیقت خاک را بداند و کسی حقیقت خاک را میداند که آن را آفریده باشد. کسی میتواند درخت را بپروراند که حقیقت درخت را آگاه باشد و آن هم خالق درخت است. کسی میتواند انسان را بپروراند که از حقیقت انسان باخبر باشد و تنها کسی که از حقیقت انسان با خبر است، خالق اوست. این دو برهان و دلیل روشن توحید ربوبی است. پرسش: خالقیت را اکنون مادیین قبول ندارند؟ پاسخ: اگر قبول نداشته باشند، برای آنها برهان اقامه میشود و اگر قبول داشته باشند که میشود «جدال أحسن». آنها که قبول ندارند ذات اقدس الهی برهان اقامه میکند و میفرماید شما که در هر حال منکر هستید، آیا بدون سبب این نظام آفریده شد؟ یعنی تصادف! اگر تصادف است، شانس و اتفاق است، هیچ اندیشهای در عالَم مستقر نخواهد شد؛ یعنی هیچ فکری در عالَم نیست، چرا؟ برای اینکه اگر کسی بخواهد اندیشه کند، فکر کند و مطلبی را اثبات کند یا نفی کند، او ناچار است که دو مقدمه ذکر کند، بین «مقدمتین» و نتیجه یک رابطه علّی است، چون آدم از هر مقدمهای که نمیتواند نتیجه بگیرد! اگر نظام عالَم، نظام علیّ و معلولی نیست و تصادف است، شما با چه دلیلی دو صغری و کبری را کنار هم میگذارید و نتیجه میگیرید؟ براساس برهان علّیت است؛ یعنی این دو مقدمه علت این نتیجه است. اگر تصادف باشد، ممکن است که همین دو مقدمه را کسی در ذهن خودش ترتیب بدهد و نتیجه خلاف بگیرد. اگر کسی تصادف را بپذیرد، یعنی اندیشه و فکری در عالم نیست، پس تصادف و شانس باطل است. اگر شانس باطل است، پس این نظام «محیّرالعقول» آفرینندهای دارد! اینها که گرفتار حسّ و تجربه حسّی هستند، واقعاً کور هستند! این مطلب را در جلسهٴ قبل هم به عرض شما رساندیم که اینها از راه دور همه اوضاع کیوان را بررسی کردند؛ قطر کیوان، طول و عَرض کیوان چه مقدار است؟ حیات دارد یا ندارد؟ حلقههای کیوان، سیاهچالههای اطراف کیوان همه را بررسی کردند و بعد این نظام دقیق ریاضی را هم کشف کردند، بعد میگویند خودبهخود پیدا شد! این همان بیان نورانی سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در دعای «عرفه» است که «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاک عَلَیْهَا»، (1)این جمله نفرین نیست، حقیقت است! یعنی کسی که تو را نمیبیند کور است! اینها کیوان را بررسی کردند؛ ولی جلوی پای خودشان را نمیبینند. چگونه میشود که انسان این نظم دقیق را ببیند و بگوید این خودبهخود پیدا شده است؟! ما به افرادی که مختصری از این نظم را فهمیدند، میگوییم فرهیخته، نخبه، دانشمند و عالم، حالا أَ لاَ یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ؛ (2)آنکه اینها را آفریده عالم نیست؟! اینها خودبهخود پیدا شدند؟! چند برهان را قرآن کریم ذکر میکند که نه اینها یاوه خلق شدند، نه گذشتگان خودشان خودشان را خلق کردند و نه پدران اینها، اینها را خلق کردند، بلکه خود اینها، پدران اینها و آباء و اجداد اینها مخلوق ذات اقدس الهی میباشند.
ص: 288
به هر تقدیر مشرکان حجاز اصل خلقت را قبول داشتند؛ منتها در توحید ربوبی مشکل داشتند که قرآن کریم از راه «جدال أحسن» اینها را روشن میکند و جدال بودن آن هم با دو برهان برمیگردد به توحید ربوبی و با دو برهان برمیگردد به خلقت؛ لذا فرمود از اینها سؤال کنید که چه کسی آسمان و زمین را خلق کرده است که میگویند خدا، آن وقت چون خدا خلق کرده است این ربوبیّتها هم به عهده اوست، برای اینکه هم ربوبیّت به خلقت برمیگردد و هم ربوبیّت مستلزم خلقت است. الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ مَهْداً؛ زمین گهواره و جای آرامی است برای پرورش شما و راههای فراوانی را هم در زمین گذاشته است؛ این شیارهای زمین، این دشتها و آن کوهها را گذاشته که جلوی لرزش این زمین را بگیرد و برای شما راه هم فراهم کرده تا شما هدایت شوید. این لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ، یعنی به ربوبیّت هدایت بشوید، نه اینکه به مقصد و به خانههای خود برسید، چون آن را در سوره مبارکه «نحل» فرق گذاشته است؛ آنجا که مسئله علمی و توحید است میفرماید: لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (1)و آنجا که مسئله راهیابی و مقصدشناسی و امثال آنهاست، فرمود: وَ عَلاَمَاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ، (2)نه «لَعَلَّکُمْ یَهْتَدُونَ».
اما در جریان معاد، فرمود امکان معاد یک مطلب است و ضرورت معاد یک مطلب دیگری است؛ امکان معاد را از چند راه ثابت میکند: یکی برهان عقلی است و دیگری نمونههای خارجی است، ضرورت معاد را هم از چند راه ثابت میکنند. امکان معاد را از این راه ثابت میکند: خدای سبحان که انسان را آفرید و انسان هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً، (3)آن کسی که اصل انسان را آفرید در حالی که انسان هیچ نبود ـ نه روحی بود و نه بدن ـ او را آفرید و منظم کرد، حالا که هر دو موجود هستند اینها را منظم میکند! روح که از بین نمیرود و بدن هم که ذرّات آن در عالم هست، اینها را جمع میکند. فرمود: وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ یُحْیِی الْعِظَامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ ٭ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ، (4)این برهان مسئله است؛ شما که اصل خلقت را قبول کردید، آن وقتی که انسان چیزی نبود ـ نه بدن بود و نه روح ـ خلق کرد و منظم کرد و فرمود: ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ، (5)حالا که هر دو موجود هستند! روح که اصلاً عوض نشد، ذرّات بدن هم که در عالَم محفوظ است، بنابراین امکان آن هست. بعد میفرماید: وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ، (6)به حسب ظاهر کسی که بار دوم بخواهد بیافریند، این آسانتر از بار اوّل است؛ ولی فوراً استدراک کرد و فرمود: وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی؛ ما این را برای تفهیم شما بیان کردیم، وگرنه اینطور نیست کاری برای خدا آسانتر از کار دیگر باشد که بگوییم اعاده آسانتر از ابتدا باشد. کسی که قدرت او نامتناهی است و با اراده کار میکند و نه با ابزار، بین اوّل و دوم فرقی نیست تا ما بگوییم معاد آسانتر از مبدأ است؛ لذا فرمود: وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی. افرادی که مرده بودند و زنده شدند، اینها نمونههای خارجی است: أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ (7)که سوره مبارکه «بقره» چند نمونه از اینها ذکر کرد، اینها نمونههای خارجی است. در نمونههای طبیعی و تکوینی هم میفرماید شما هر سال بهار را که میبینید، خداوند با بارش باران دو کار انجام میدهد: یکی اینکه این درختهای خوابیده را بیدار میکند، دوم اینکه این خاکهای مرده را زنده میکند؛ این درخت که بیدار شد غذا میخواهد و این خاکهای اطراف خود را، این کود و آب را جذب میکند و به خوشه و شاخه تبدیل میکند: یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، (8)نه «یُحْیِی الأشجار وَ الأوراق بَعد مَوتِها»؛ اینها خوابند و در زمستان نمردند، اینها الآن خوابند! بعضی از درختها زمستان بیدارند، ولی ـ مثل درختهای مرکبات و مانند اینها ـ تغذیه نمیکنند. غالب این درختهای انجیر و انار و امثال آن، اینها زمستان خوابند، بعد که بهار شد بیدار میشوند و بیدار که شدند غذا میخواهند، غذا که خواستند آن خاک مرده را خدا به صورت نبات درمیآورد و خوشه و شاخه و میوه میکند: یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، نه «یُحْیِی الأشجار» یا «أوراق بَعد مَوتها»، این کار سالانه است؛ این مثال برای امکان معاد هست.
ص: 289
اما برای ضرورت در چند جای قرآن فرمود که مصالح ساختمانی جهان حق است؛ یعنی اگر کسی از خدا سؤال بکند که شما عالَم را با چه چیزی ساختی؟ سیمان، گچ، آهن و خاک را با چه چیزی ساختی؟ میشود سؤال کرد که شما این سالن، این شبستان و مسجد را با چه چیزی ساختی؛ زیرا مهندس جواب میدهد که با سیمان و گچ و آهک و آهن ساختم؛ اما اگر سؤال بکنی که شما آهن را با چه چیزی ساختی؟ خاک را با چه چیزی ساختی؟ آب و اجزای آب را با چه چیزی ساختی؟ این سؤال را قرآن جواب میدهد، فرمود مصالح ساختمانی عالَم حق است: وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ؛ (1)مصالح ساختمانی این نظام حق است؛ لذا اگر کسی اهل مکر و خدعه و نیرنگ باشد، گوارش عالَم آن را بالا میآورد! این دستگاه گوارش ما این رودهها و معدهها را به حق خلق کرد، یعنی اگر غذای سمی به آن بدهی، آن را بالا میآورد؛ گوارش انسان مثل تُنگ خالی نیست که هر چه به آن بدهی جا بگیرد؛ این دستگاه بدن بالا میآورد، این برای طبیعت بدنِ ماست، فطرت ما هم که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، (2)همین طور است، اگر خلافی را به آن گفتید، این بالا میآورد و باور نمیکند، ولو ساکت باشد! این برای انسان است که طبیعت او و فطرت او هر دو به حق خلق شدند. در نظام هستی هم زمین، زمان، آسمان، دریا و صحرا، مصالح ساختمانی اینها حق است، فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ، این اصطلاح «حقّ مخلوقٌ به» که در بعضی از کتابها هست همین است. یک حق محض است که ذات اقدس الهی است: ذٰلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ، (3)این دیگر مقابل ندارد؛ اما این «حقّ مخلوقٌ به» فعل خداست و این حق عین خلق است «من وجه» و غیر خلق است «من وجه» که گاهی مغالطه در این مشترک لفظی است ؛ برخیها که گفتند حق عین خلق است، خیال شده که ـ معاذالله ـ آن حقّی که «الله» است ذٰلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ مراد است. نخیر! این «حقّ مخلوقٌ به» که فعل خداست، این فیض عین مستفیض است. عالَم به حق خلق شده است؛ لذا اگر کسی بازی بکند و دیگران بازی بدهد، بعد از چند روز برمیگردد، ممکن نیست که مکر و حیله در عالَم بماند. این وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ؛ (4)یعنی در هر پاراگراف تاریخی حق پیروز است، هیچ ممکن نیست که کسی باطلی داشته باشد و پیروز باشد.
ص: 290
چون نظام حق است، اینچنین نیست که هر کسی هر کاری بکند و رها شود، پس یک حساب و کتابی هست و آن حساب و کتاب هم در معاد صورت میپذیرد. اینچنین نیست که هر کسی کاری کرد، بگوید کردم و رد شد، اینطور نیست! چون نظام، نظام حق است، یک حساب و کتابی هست و این را در آیات دیگر باز کرده است؛ فرمود: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی، (1)این در سوره مبارکه «قیامت» هست؛ انسان خیال میکند که رهاست؟ از وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) ذیل همین آیه أَ یَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی این روایت هست که وقتی کشاورزی میکردند، این بیلها را به زمین فشار میدادند و خاکها را شیار میکردند، این جمله نورانی قرآن را میخواندند: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی؛ انسان خیال میکند رهاست و هیچ حساب و کتابی در کار او نیست؟! (2)
بنابراین امکان معاد با چند دلیل ثابت میشود و ضرورت معاد هم با چند دلیل ثابت میشود؛ لذا قرآن کریم از معاد به عنوان لاَ رَیْبَ فِیهِ یاد کرده است: رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ، (3)قبلاً هم ملاحظه فرمودید که این اصطلاح «لاَ رَیْبَ فِیهِ» در قرآن کریم، شبیه «بِالضَّرورة» کتابهای عقلی است؛ وقتی میگویند: «الاربعةُ زوجٌ بِالضَّرورة» یا «الانسانُ ناطقٌ بِالضَّرورة»؛ یعنی این قضیه موجّهه است و جهت قضیه هم ضرورت است؛ یعنی امکان نیست. «المعادُ حقٌ بِالضَّرورة»، نه اینکه ممکن است معاد! معاد ضروری است، «لاَ رَیْبَ فِیهِ» است و «بِالضَّرورة» واقع میشود، وگرنه هر کسی هر کاری کرده باشد که میشود عالَمِ رها! لذا فرمود امکان آن از این جهت است که نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ حساب شده نازل میکند. آنگاه گاهی التفات از غیبت به تکلّم است و گاهی هم از تکلّم به غیبت است که این تفنّن ادبی است، فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً؛ ما مکان مرده را زنده کردیم! این یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا هم چنین است؛ یعنی ما این خاک مرده را زنده کردیم، نه اینکه درخت خوابیده را بیدار کردیم! آن حساب دیگری دارد. خاک مرده را! وقتی درخت خوابیده بیدار شد غذا میخواهد و غذای آن هم این است که خاک را زنده میکند. فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً؛ یعنی مکان میت، کَذلِکَ تُخْرَجُونَ، اینطور که شما بهار را میبینید خدا مرده را زنده میکند، شما را هم زنده میکند، کار آسانی هم هست! فرمود: وَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا، از هر چیزی یک نر و مادهای ـ مثبت و منفی ـ آفرید تا ثمربخش باشند. وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَ الْأَنْعَامِ مَا تَرْکَبُونَ؛ فرمودند که شما محتاج این حیوانات هستید، اینها از شما میرمند! آنها که به شما محتاج نیستند! شما به آنها محتاج هستید تا کارهای شما را انجام دهند! فضولات اینها را هم شما باید جمع بکنید، شما نوکر این اسبها و حمارها هستید! حواستان جمع باشد! چرا آنها از شما میرمند؟ برای اینکه به شما محتاج نیستند، شما با کَمند به دنبال اینها میروید، چون نیازمندید! فرمود اینها کارهایی میکنند که از شما مقدور نیست! در سوره مبارکهٴ «نحل» این قسمت گذشت. امروز اگر اَسب و اَستر نیست اتومبیلها هم همینطور است، فرمود این صنعت را او در اختیار شما گذاشت. آیه شش سوره مبارکه «نحل» این است که دامها، زیباییها و برکاتی را هم دارند: وَ لَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ (4)که مربوط به گوسفندان و اینهاست، بعد فرمود این اَسب و اَستر و اینها: وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ، (5)این کوچهایی که عشایر و ییلاقنشینان دارند و به منقطههای کوهستانی میروند، فرمود این اَسبها و اَسترها بارهای شما را به جایی میبرند که خودتان به تنهایی به زحمت میرسید آنجا وَ تَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ که لَمْ تَکُونُوا خود شماها بَالِغِیهِ به این بالای کوه نمیرسید إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ؛ شما به تنهایی بخواهید به این بالای کوه و دامنه کوه و منطقه ییلاقی برسید نمیتوانید، چه رسد که بارهایتان را حمل بکنید! این حیوانات بارهای شما را میبرند به جای بلند و دور که خودتان به تنهایی و بدون بار بخواهید آنجا بروید برای شما سخت است. لَمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ؛ خود شما نمیتوانید به آن مکان برسید إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَءُوفٌ رَحِیمٌ، بعد فرمود: وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغَالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا؛ هم وسیلهٴ زینت شما هستند و همه وسیلهٴ رکوب شما هستند، وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ حالا فعلاً «انعام ثلاث» مطرح است، بعد چیزهای دیگری هم خدا خلق میکند که شما نمیدانید؛ این هواپیما اینطور است، این اتومبیلها اینطور هستند، این سیارهها و طیارههایی که هست با فیض خدا خلق شده است.
ص: 291
در این قسمت محل بحث فرمود این «انعام» را خدا به شما داد و نعمتهای اینچنینی آفرید: وَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَ الْأَنْعَامِ مَا تَرْکَبُونَ. در جریان انعام میگویند: «رَکَبْتُ الْفَرَس» یا «رَکِبَ الْحِمار»، درباره کشتی با «فی» معمولاً به کار میبرند، میگویند: «رَکِبَ فِی الْفُلک» نه «رَکِبَ الْفُلک»؛ «فُلک» و «کشتی» مثل اسب نیست که بدون حرف جَر به کار برود. فرمود این نعمتها را ما آفریدیم: لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ؛ روی کشتی یا روی اسب که قرار گرفتید، طیّ مسافت شما شروع میشود، بعد چند کار را باید انجام بدهید: نعمت الهی را باید متذکر بشوید که اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ، (1)یک؛ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ، بعد هم شما در وسائل (2)ببینید، «آداب رکوب» اسب را که ذکر میکنند، ذکری که مستحب است سوارکار وقتی که سوار اسب میشود بگوید این است که سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِین، حالا که سوار اتومبیل، کشتی یا سوار هواپیما میشوید، این ذکر را هم مستحب است که آدم وقتی سوار اتومبیل شده است بگوید: سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِین، سوار هواپیما و کشتی هم میشود اینطور است که این ذکر را مستحب است بگوید: لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِ؛ همین «فُلک» یا «انعام»، ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِین؛ ما آن توان را نداشتیم که دریا را تسخیر کنیم و بر کشتی مسلّط بشویم، هوا را تسخیر کنیم و بر هواپیما مسخّر بشویم، زمین را تسخیر کنیم و اتومبیل بسازیم، همه اینها به فیض و برکتهای الهی و راهنماییهای الهی است: وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِین، بعد یک وقت هم سوار مَرکبی میشوید که ندا میدهند: بلند بگو: «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّهُ» که جای دیگر میبرند، وَ إِنَّا إِلیَ رَبِّنَا لَمُنقَلِبُون؛ فرمود یک روز به یاد رفتن خودتان هم باشید، اینچنین نیست که حالا همیشه در زمین بخواهید بگردید، یک سفر دیگری هم دارید. گاهی به افراد میفرماید آنچه فعلاً در دست شماست، شما دست دوم را دارید! فقط درباره حضرت آدم و امثال حضرت آدم بود که فقط دست اوّل را داشتند، درباره غالب افراد چنین تعبیری را دارد: وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا (3)که این تعلیق به حکم، ارشاد به سبب حکم است. یک وقت میفرماید: إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ؛ (4)یعنی قبلاً عدهای بودند رخت بربستند و شما جانشین آنها هستید، اما این کلمه قَوْمِ نُوحٍ که گفت، یعنی یک طوفان به حیات آنها خاتمه داد، شما هم مواظب خودتان باشید؛ این خیلی زننده نیست که بفرماید شما جای قبلی نشستید، اما این تعبیرات که وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا چطور؟ اگر بگویند آقایان! شما جای ظالمین نشستید، یعنی چه؟ یعنی یک عدّه قبل از شما اینجا نشسته بودند و ظلم کردند که ما بساط اینها را به هم زدیم، دست دوم آن به شما رسیده است، آنها که دست اوّل داشتند گرفتار عقوبت ما شدند! این تعلیق حکم بر وصف، مُشعر به سبب تخریب است: وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا.
ص: 292
در بیانات نورانی حضرت امیر(عَلَیْهِ السَّلَامْ) هست که فرمود: «أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ»؛ (1)فرمود: حرّیت و آزادی اخلاقی این است! نه آزادیِ رهایی! و این آزادی هم آزادی سیاسی نه شرقی و نه غربی را هم به همراه دارد. فرمود آیا یک انسان و یک ملت آزاده، میشود که گرفتار این تفالههای لای دندان نسل قبلی نباشد؟ که اینقدر جان خود را به طرف دستِ دوم ندهد. «لُماظه» با «ظاء اخت الطاء»، این ماندهٴ لای دندان کسی است که غذاها را خورده است؛ غذایی را کسی خورده، آنچه در لای دندان او مانده را میگویند «لُماظه» و این را که با آب دهان پرت میکند یک عدّه به دنبال آن میگردند. قَجَر این مملکت را خورده، پهلوی این مملکت را خورده، آنچه شما در نیاوران و امثال نیاوران میبینید اینها «لُماظه» است، میبینید که خیلیها دنبال این پرت شده میگردند! «أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ» آیا این حرفها بوسیدنی نیست؟ آن دست اول را که اینها سالیان متمادی بهره بردند! تلاش کردند خودشان و مهمانان کافر و مشرک همه اینها آمدند خوردند و رفتند و اینها، با آب دهان پرت کردند که این کاخ مانده؛ حالا عدّهای برای اینکه این «لُماظه» و لای دندان مانده پهلوی را بگیرند به جان هم میافتند! «أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ»، این حرفها کجاست! البته آن وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا هم تهدید است، فرمود این «لُماظه» را که حالا شما به دنبال آن هستید تا بگیرید، برای شما خطرهای فراوانی را هم دارد.
بنابراین یک چیز نو و دستِ اولی برای انسان نیست، دستِ اول فقط برای وجود مبارک آدم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) و اینها بود، وگرنه همه اینها دستِ دوم و سوم و چهارم و پنجم است. معنای دستِ دوم یعنی اینکه «مَا لَیْسَ بِأوَّل». آنها که به کتابهای عقلی آشنا هستند، میدانند وقتی گفتند معقول ثانی، یعنی «مَا لَیْسَ بِأوَّل»، نه معقول ثانی! اینهایی هم که سمساری دارند، دستِ دوم نه یعنی فقط این آقا فرش را به این آقا فروخته، ممکن است که دست دهم و دوازدهم باشد، دستِ دوم یعنی «مَا لَیْسَ بِأوَّل»؛ معقول ثانی یعنی «مَا لَیْسَ بِأوَّل»، «لُماظه» یعنی «مَا لَیْسَ بِأوَّل»، ولو دستِ دهم و بیستم و سیام هم باشد. فرمود: «أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ».
ص: 293
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص173.
بنابراین حیات بعد از موت به چند دلیل ممکن است و به چند دلیل هم ضروری است که لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ. چون «عدل» حق است و ذات اقدس الهی هم گاهی میفرماید عادل باشید، در سوره مبارکه «نحل» فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان؛ (1)گاهی میفرماید شما در کارهای جزئی که میخواهید عادل باشید، بله مهم نیست؛ اما گاهی مسئولیت پیدا میکنید که این عادل بودن کافی نیست، بلکه لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (2)باید باشد! باید قائم به عدل باشد! یک وقت میفرماید شما عادل باشید کافی نیست، قائم به عدل هم باشید کافی نیست! پروندههای میلیاردی نفتی و غیر نفتی زیر دست شماست، عادل باشید کافی نیست، قائم به عدل هم باشید کافی نیست، باید «قوّام» به عدل باشید! این تعبیر به «قوّام» در چند جای قرآن کریم آمده است: قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ، (3)آن کسی که گرفتار پروندههای نفتی است او عادل باشد که کافی نیست. شما متن شرایع محقق را ببینید، میفرماید کسی که میخواهد امام جماعت باشد باید عادل باشد، امام جماعت عادل باشد کافی است؛ اما میخواهد قاضی باشد که عدالت کافی نیست، عاقل بودند کافی نیست «ما باعتباره یجب القضاء ... کمال العقل». (4)یک وقت است که شما میخواهید بگویید این آقا وقتی که بالغ و عاقل بود، مکلّف میشود که نماز و روزه بر او واجب میشود، پس باید عاقل باشد، یا خرید و فروش میکند باید عاقل باشد؛ اما اگر میخواهد قاضی باشد که عاقل بودن کافی نیست! خرید و فروش آدم عاقل درست است، عبادت آدم عاقل درست است، اجاره و استیجاره آدم عاقل درست است؛ اما قاضی شدنِ آدم عاقل درست نیست! فرمود: «ما باعتباره یجب القضاء ... کمال العقل»! هر کسی قابل قاضی شدن نیست و هر کسی عادِل نیست، بر فرض عادل باشد قائم به قسط نیست؛ قائم به قسط باشد، «قَوّام» به قسط نیست. در دو قسمت، چه در مسئله شهادت قضایی و محکمهای و چه در مسئله حُکم محکمهای فرمود «قَوّام» باشید. این بنای عقلا را که مقداری جمع و جور کنید میشوید عالِم، اما این را نمیگویند لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، (5)خیلی از موارد است که علوم عقلی را میخواهند یاد بگیرند، کِشش بعضیها اگر خیلی باشد در حدّ بدایه و نهایه است؛ اما وقتی به اوج مسائل عقلی که میرسد کم میآورد؛ این شخص عاقل هست؛ اما لِقَوْمٍ یَعْقِلُون نیست. تعبیر قرآن کریم همه جا این نیست، برای بعضیها که علم و سواد عادی کافی است میفرماید: یَعْلَمُونَ، هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُون؛ (6)یعنی علمی که مشکلات عادی را حلّ کند، اما وقتی مطلب دقیق شد، عمیق شد، توحید شد، اسمای الهی شد، «بسیط الحقیقة» و «صِرف الوجود» شد، آن مطالب را که هر عالِمی درک نمیکند! فرمود این برای لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ است، ما عرب و عجم داریم، اما قبیلهٴ عالم و قبیلهٴ جاهل که نداریم! قبیلهٴ عاقل و نژاد عاقل، یعنی کسی که قیام او به عقل و علم باشد. این آیه نورانی که فرمود: قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی وَ فُرادی، (7)این آیه قیام میخواهد! یعنی قائم به موعظه باشید و قائم به فکر باشید.
ص: 294
شما که در حوزهها هستید هم میبینید که بعضیها در حدّ ـ یک مختصر، چند سال خارج ـ درس میخوانند و بعد به دنبال امام جمعه و جماعت میروند، او دیگر جزء علماست؛ اما کسی باشد که بتواند کتاب بنویسد، فکری ارائه کند، مطلبی بیاورد که جامعه او را قبول داشته باشد و چند سال کتاب درسی بشود، بشود علامه طباطبایی! بشود علامهٴ الغدیر! بشود آقای حکیم! اینها سه طلبه بودند! این سه طلبه خوب درس خواندند و هرکدام به نوبهٴ خود کتابی نوشتند. این مستمسک آقای حکیم(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) یک کتاب فقهی مُتقنی است، تقریرات که نیست! علّامه امینی ـ حشرش با علی بن ابیطالب(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) ـ کتاب آورده! مرحوم آقای طباطبایی هم که اینچنین است! اینها سه طلبه بودند که در همین عصر ما بودند! بزرگان ما بودند! پس میشود آدم این کار را بکند، اینها لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ هستند! او در فقه لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ بود، او در کلام لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ بود و ایشان در تفسیر و فلسفه لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ بود و خیلیها هم جزء علما هستند؛ لذا قرآن کریم آنجا که جای حسّاس است که اگر خواستی فکری بیاوری که سالیان متمادی غذای علمی حوزه باشد، عالم بودن و عاقل بودن کافی نیست، بلکه لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ولِقَوْمٍ یَعْقِلُون. (1)اگر خواستید جزء علمای عادی باشید، بله یَعْلَمُونَ و یَعْقِلُون (2)کافی است. قرآن کریم در جای حسّاس، چه در مسئله عدل، چه در مسئله عقل و چه در مسئله علم، تعبیر به قیام میکند، لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ باشید، «قَوَّامِ بِالْقِسْطِ» باشید، قائم به عقل باشید و قائم به علم باشید که ـ إنشاءالله ـ تمام این برکات نصیب حوزه بشود.
ص: 295
موضوع: تفسیر آیات 15 تا 20 سوره زخرف
وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنسَانَ لَکفُورٌ مُّبِینٌ (۱۵ أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصْفَاکُم بِالْبَنِینَ (۱۶) وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ کَظِیمٌ (۱۷) أَ وَ مَن یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ (۱۸) وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ یُسْأَلُونَ (۱۹) وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ (۲۰)) سوره مبارکه «زخرف» که در مکه نازل شد و عناصر محوری آن اصول دین است، بخش آغازین آن مربوط به وحی بود که اشاره شد. مشرکین گرفتار شرک در ربوبیت بودند، گرچه توحید خالقی را میپذیرفتند و معتقد بودند که خدا خالق جهان هست، یک؛ خالق انسان هست، دو؛ ولی تدبیر عالَم به فرشتهها و مانند آنها سپرده شده است. قرآن کریم براساس «جدال أحسن» به دو برهان، ربوبیت را به خالقیت برمیگرداند؛ یعنی کسی که بخواهد جهان را بپروراند، باید کمالی ایجاد کند و به شیئی کمال عطا کند، زیرا اولاً بدون ایجاد یک فیض ربوبیت ممکن نیست، پس هر ربوبیتی به خالقیت برمیگردد؛ ثانیاً اگر خدا بخواهد جهان را اداره کند، باید از هویت و راز و رمز اشیا باخبر باشد. تنها کسی که از درون و بیرون اشیا باخبر است، خالق آن است؛ ممکن نیست خدا آفریدگار این عالَم نباشد؛ ولی پروردگار این عالَم باشد. براساس این دو برهانی که حد وسط آنها متعدد است؛ لذا میشود دو برهان. توحید ربوبی را ثابت میکنند، ضمن اینکه مسئله اعتقادی را ثابت میکنند، مسئله اخلاقی و تربیتی را هم از نظر دور ندارند. فرمود شما در جواب این سؤال که مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، (1)باید به این امور هم توجه کنید. از این الَّذِی جَعَلَ (2)تا پایان آیه چهارده کلام خداست. فرمود: لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ؛ میفرماید اگر این هست، پس به این امور هم باید توجه کنید که بازگو خواهد شد. از آیه چهارده به بعد باز افعال اینها را ذکر میکند که این وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً عطف است بر آن لَیَقُولُنَّ که سخن آنهاست: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ، اینجا هم وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً، بعد آیه نوزده هم دارد: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً، آیه بیست هم دارد: وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ، آیه 22 هم دارد: بَلْ قَالُوا، این «قالوا»ها عطف بر سخن آنهاست. بین هرکدام از این «قالوا»ها یک سلسله براهین و ادلّه و سخنان حکیمانهای را ذات اقدس الهی دارد تا میرسند به غالب اجماع که هر پنج ـ شش آیهای را که نگاه کنید، بعد یک «قالوا» دارد، این «قالوا»ها و «جعلوا»ها عطف به یکدیگر هستند و همه اینها منعطف بر این لَیَقُولُنَّ است، تا به پایان سوره برسیم وضع همینطور منسجم و منطقی است؛ یعنی «قالوا» که اینها اعتراف دارند، بعد چند جمله هم میفرماید که برابر این باید به این امور ملتزم باشید، بعد «جعلوا»، بعد اگر منفی است ابطال میکنند و اگر مثبت است که تأیید میکنند. این «قالوا»ها عطف بر یکدیگر و منشأ اصلی آن لَیَقُولُنَّ هستند، این «جعلوا»ها هم اینچنین هستند، تا میرسند به آیه سی و یکم که فرمود: وَ قَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ، بعد میرسند به آیه 49 که فرمود: وَ قَالُوا یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ، بعد میرسند به آیه 58 که فرمود: وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ، بعد میرسند به آیه 87 که فرمود: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ؛ ما دو سؤال داریم و اینها هم دو جواب دارند که در هر دو جواب اینها موحّد میباشند. در آیه نُه فرمود: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ؛ از آنها بپرسید که چه کسی این نظام را آفرید؟ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، در پایان سوره دارد که از آنها سؤال بکن چه کسی شما را خلق کرد؟ جهان را که قبول دارید خدا خلق کرد، شما را چه کسی خلق کرد؟ وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّی یُؤْفَکُونَ، یک نظم دقیق منطقی در این سوره هست؛ یعنی یک سؤال است و یک جواب، بعد پیامد؛ یک سؤال است و یک جواب، بعد پیامد یا طرح حرف آنهاست و پیامدها. این «قالوا»ها عطف بر یکدیگر هستند، این «جعلوا»ها هم عطف بر یکدیگر میباشند و منشأ همه آنها هم آن لَیَقُولُنَّ است، تا برسد به بخش پایانی این سوره، یعنی آیه 87 که فرمود: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، بعد فرمود: فَأَنَّی یُؤْفَکُونَ، این نظم دقیق این سوره بود.
ص: 297
بعد در این قسمتها که توحید ربوبی را ذکر میکنند، قرآن کریم هم یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ است و هم یُزَکِّیهِمْ، (1)یک کتاب علمی محض نیست؛ هر جا علم هست، دستور اخلاقی و تربیتی را هم در کنار آن ذکر میکند. بعد میفرماید اگر صنعت را حساب بکنید، به فیض خداست؛ سنّت را حساب بکنید، به فیض خداست؛ در همه صنایع و در همه سُنن که نمونهای از آن مسئله «انعام» و «کشتی» است، شما سه مسئولیت دارید: یکی به یاد نعمت خدا بودن، دوم تسبیح خدا گفتن و سوم نام معاد و یاد معاد است؛ اما آن اولی، به یاد نعمت خدا باشید تا گرفتار تفکر قارونی نشوید و نگویید که ما خودمان زحمت کشیدیم و پیدا کردیم: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی، (2)نخیر! ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ. (3)تسبیح خدا را فراموش نکنید، برای اینکه کسی میتواند مشکل شما را حلّ کند که مشکل نداشته باشد. شما به چه کسی میخواهید مراجعه کنید که خودش محتاج نباشد؟ چرا إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، (4)یعنی بِحَمْدِهِ؟ چرا تسبیح الّا و لابد با تحمید همراه است؟ برای اینکه ما دو مشکل داریم: یکی مشکل علمی یا عملی است که کسی باید آن را حلّ کند. مشکل دومی که داریم، کسی که مشکل ما را حلّ میکند باید خودش بدون مشکل باشد، چون اگر او محتاج باشد که مثل خود ماست! حتماً تسبیح با تحمید باید مخلوط باشد! ما خدا را حمد میکنیم برای چه؟ برای اینکه مشکل ما را حلّ کند، حالا خودش مشکل دارد یا ندارد؟ نخیر! او منزّه از مشکل داشتن است؛ لذا فرمود الّا و لابد تسبیح خدا با تحمید او همراه است: إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، این «باء» برای «مصاحبة» است؛ «مصاحباً لحمده». ما مشکل داریم و او مشکل ما را حلّ میکند «فله الحمد». چطور او مشکل ما را حلّ میکند؟ چطور او تنها مشکل ما را حلّ میکند؟ برای اینکه او تنها موجودی است که محتاج نیست، او سبّوح است، منزّه از حاجت است، منزّه از کمک گرفتن از این و آن است، منزّه از گذشت زمان و زمین است؛ لذا حتماً باید تسبیح ما با تحمید همراه باشد و تحمید با تسبیح؛ اینجا هم همینطور است، فرمود شما ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ، بعد بگویید او کار ما را انجام داد و او چون بینیاز است مشکل ما را میتواند حلّ کند، نه اینکه یک وقت مشکل داشته باشد و مشکل ما را حلّ نکند! ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ، یک؛ وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی (5)کذا و کذا، دو؛ بعد هم به یاد هدف باشید و معاد را فراموش نکنید، سه. این اختصاصی به کشتی ندارد، اتومبیل روی زمین و هواپیمای هوا هم همینطور است؛ اختصاصی به «انعام» ندارد، «نَعَم» دیگر هم همینطور است، چون برهان مسئله این است که ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ.
ص: 298
در این قسمت دو نمونه ذکر شد: یکی صنعت است و دیگری سنّت؛ یکی «انعام» است و دیگری کشتی که اینها به عنوان نمونه است. برهان مسئله هم این است که به یاد «مُنعِم» باشید! با توجه به این نعمتی که به شما داد «مُنعم» را فراموش نکنید و «مُنعم» هم یک «مُنعم»ی است که به هیچ احدی احتیاج ندارد، به تسبیح شما هم احتیاج ندارد! سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا، نه «الحمد لله الذی سخر لنا هذا»! آن «الحمد لله» برای اول کار است! به حسب ظاهر انسان وقتی نعمتی دارد باید خدا را شکر بکند؛ مثلاً خدا را شکر بکنیم که این اتومبیل را در اختیار ما قرار داد، اما اینطور که نگفت! نگفت سوار اتومبیل شدی یا سوار مَرکب شدی یا وارد خانه نو شدید، بگویید خدا را حمد! آن حمد تازه مقدمهٴ کار است! کسی را تسبیح میکنیم و میستاییم که محتاج نیست! محتاج احدی نیست، محتاج حمد و ثنای ما نیست: وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا. بنابراین تمام تحمیدهای ما وقتی به کمال میرسد که با تسبیح همراه باشد و این دو شیء یعنی صنعت و سنّت هم نمونه است؛ لذا وقتی انسان سوار اتومبیل شد: سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا، سوار هواپیما شد: سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا، سوار کشتی شد: سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا، سوار اسب و استر شد: سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا، تمام صنایع و سُنَن به این سه مطلب وابسته است: یکی تذکر نعمت خدا، دوم تسبیح خدا، سوم هم بازگشت به سوی خدا. پرسش: سُنَن یعنی چه؟ پاسخ: همین جریانی که ذکر شد، چون جریان اسب و استر که صنعتی نیست، فرمود: وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغَالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا، (1)اینها تَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ که لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلاّ بِشِقِّ الأنفُسِ (2)که در بحث گذشته از آیات سوره مبارکهٴ «نحل» خوانده شد، اینها که صنعتی نیست! فرمود: وَ الَّذِی خَلَقَ الأزْوَاجَ، چه زوج به معنای نر و ماده، چه زوج به معنای «أبیض و أسود» یا در «اوصاف» یا در «ألوان» و مانند آن. وَ جَعَلَ لَکُم مِّنَ الْفُلْکِ که صنعت است وَ الأنْعَامِ که سنّت است مَا تَرْکَبُونَ، (3)آنگاه در مسئله در سوره مبارکه «نحل» هم سوار شدن و هم حمل بار را مطرح فرمود، لکن اینجا به عنوان نمونه فقط سوار شدن را ذکر کرد: لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ که این جامع بین صنعت و سنّت است، ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ، یک؛ وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی، دو؛ نه «الحمد لله»! آن «الحمد لله» در جمله اولیٰ است که ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ، این تازه برای کسانی است که جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ مَهْداً، (4)«مَهد» برای آنها آماده است. گهواره را «مَهد» میگویند، برای اینکه به انسان بفهمانند که تا زمینی فکر میکنی کودک هستی! «مَهد» یعنی آماده و جای امن که درست هم هست، اما همه مطالب قرآن اینها نیست، چیزهای دیگری هم هست. آنکه قدری الهی فکر میکند، میگوید مادامی که انسان به زمین بسته است کودک است؛ حالا یا کودک هشتاد ساله یا کودک نُه ساله، فرقی نمیکند! «صَبیٌ یَتَشَیَّخْ»! وقتی شما آرام در مجالس بعضی از پیرمردها بنشینید، میبینید که اینها مدام از جوانیشان میگویند که اینقدر میخوردیم اینقدر راه میرفتیم اینقدر میدویدیم و مانند آن، همه حرف آنها همین است! دیگر حالا چه فهمیدیم، چه بزرگانی را دیدیم و مانند آن را نمیگویند. اگر ساکت بنشینید، چهار تا پیرمرد که دارند حرف میزنند، حرف آنها همین است! اینها کودکان هشتاد ساله یا نود ساله هستند. فرمود مادامی که زمینی فکر میکنید، اهل «مَهد» و گهواره هستید؛ مادامی که آسمانی فکر میکنید حساب دیگری دارد. اینجا بعد از آن فرمود که ـ تازه این حرف متوسط است ـ به یاد نعمت باشید، اینها که به یاد نعمت میباشند: اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ (5)جزء اوساط از موحّدان هستند، اما آنها که برتر از یاد نعمت میباشند، به یاد «مُنعم» هستند، نه به یاد نعمت! آن هم نه «مُنعِم» «بما أنه مُنعِم» که مجدد بازگشت آن از باب تعلیق حکم به وصف، مُشعر به علیّت است، به یاد نعمت برگردد. به یاد «مُنعم» نه، به یاد «الله» هستند. نفرمود «مُنعم» را از یاد نبر، بلکه فرمود: فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ. (6)پس اوساط از موحّدان مشمول اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ هستند و آنها که به یاد نعمت میباشند یا به یاد «مُنعم» «بما أنه مُنعِم» هستند، بین راه هستند؛ اما آنها که مشمول فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ هستند، حساب دیگری دارد. آنجا دارد که لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ؛ (7)اگر به یاد نعمت بودید نعمت شما را افزون میکند، اما وقتی به یاد «مُنعم» بودید گوهر هستی شما افزون میشود، نه تنها اموالتان! اینجا هم برای اوساط است، فرمود: ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ، وقتی آن حرف را زدید، بعد بگویید کسی مشکل ما را حلّ میکند که مشکل نداشته باشد؛ لذا هیچگاه انسان ناامید نمیشود.
ص: 299
چرا یأس از رحمت کفر است؟ معنای یأس از رحمت این است که دیگر کسی نیست تا مشکل ما را حلّ کند. حالا مشکل تو زیاد است؛ ولی قدرت ذات اقدس الهی که نامتناهی است! اینکه یأس از رحمت کفر است، برای اینکه دیگر کسی نیست تا مشکل ما را حلّ کند، این البته کفر است! انسان هر مشکلی هم داشته باشد تحت قَهر قدرت مطلقه الهی است: لاَ یَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلاّ الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ، (1)هیچ ممکن نیست انسان به جایی برسد که ناامید بشود؛ ناامیدی در کار نیست، برای اینکه قدرت مطلقه بر هر چیزی مسلط است؛ لذا او سبّوح است، او منزّه از هر حاجت، منزّه از هر نقص و منزّه از هر عیب است. سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَ مَا کُنَّا، ما که نمیتوانستیم اینها را به بردگی بکشیم، به بند بکشیم، تابع و قرین خود بکنیم، وَ إِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ. (2)پس وقتی انسان به نعمتی رسید، هم نعمت را از خدا بداند، هم ذات اقدس الهی را تسبیح کند، هم معاد فراموش او نشود، آن وقت این وَ جَعَلُوا که آیه پانزده است، عطف است بر این لَیَقُولُنَّ؛ این جمع، بر آن جمع عطف است. تمام این حرفها براهین وسطی است که ذات اقدس الهی اقامه کرده است. وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً، اینها که گرفتار معرفت حسّی و تجربه حسّی هستند، در همان مسئله «یَلِد» و «وٰالِد» و امثال آن میباشند. اگر در سوره مبارکه «اخلاص» آمده است که لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ، (3)برای همین است که ذات اقدس الهی منزّه از آن است که فرزند داشته باشد؛ خواه ترسا بگوید که عیسی «إبن الله» است، خواه دیگری بگوید که عُزیر «ابن الله» است؛ هم تثلیث مسیحیّت، هم تثنیه یهودیت، هم آنها که میگویند عُزیر «ابن الله» است و هم آنها که میگویند عیسی «ابن الله» است، همه به بیراهه رفتند و ذات اقدس الهی منزّه از آن است که چیزی جزء او به نام فرزند باشد، او لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ است. وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنسَانَ لَکفُورٌ مُّبِینٌ، او در نعمت الهی غرق است؛ اما با این حال از فیض توحید خودش را محروم کرده و کفر او هم شفّاف و روشن است.
ص: 300
درباره فرشتهها یک بحث خاصی است و چند اشکال هم در جریان فرشتههاست. آن مسئله تثلیث و مسئله تثنیه یک مشکل دیگر است که لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ پاسخ آنهاست. درباره خصوص فرشتهها که فرشتهها مؤنّث هستند، حالا صَرف نظر از اینکه فرزند چه کسی هستند، درباره گوهر هستی فرشتهها یک نظر باطل دارند، میگویند اینها مؤنّث میباشند؛ در حالی که یک موجود مجرّد که منزّه از ماده است، نه مذکر است و نه مؤنّث، چون مذکر و مؤنّث بودن برای بدن است؛ مثل اینکه روح انسان نه مذکر است و نه مؤنّث. بدن یا به این سبک ساخته شد یا به آن سبک، وگرنه روح «ذکورت» و «انوثت» ندارد. فرمود: أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ؛ فرشتهها را دختر میدانند و اینها را فرزندان الهی خیال کردند. تعبیرات قرآن یکی «اتخاذ ولد» است و یکی هم «ولد الله» است که در هر دو بخش، قرآن کریم حرف دو گروه را نقل کرده و ابطال کرده است. یک عده قائل هستند: اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً (1)که میفرماید این کار، کار باطلی است، برای چه چیزی فرزند بگیرد؟ برای اینکه مشکل او را حلّ کند! کار او را حلّ کند! اگر ولد تشریفی است، یعنی اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً، او منزّه از آن است که به کسی نیازمند باشد؛ اگر بگویید نه، «والد» است که چنین چیزی محال است. هم تعبیر وَلَدَ اللَّهُ (2)که ـ معاذ الله ـ «الله» بشود «والد» در قرآن نفی شده و هم مسئلهٴ «اتخاذ ولد» که بحث هر دو قبلاً گذشت.
حالا درباره خود فرشتهها چند مطلب هست: یکی اینکه شما خبری از خلقت اینها ندارید، چگونه نظر میدهید که اینها مؤنث هستند، یک؛ ارتباط اینها هم با ذات اقدس الهی ارتباط مخلوق با خالق است، اینها که فرزند خدا نیستند، دو؛ بخشی از شما هم همین فرشتهها را «آلهه» تلقی کردید، سه؛ و هر سه باطل خواهد بود: أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ، اولاً اینها مخلوق خدا هستند، یک؛ خدا اینها را به عنوان دختران خود قبول کرد، دو؛ شما برای خودتان دختر قبول نمیکنید، برای ذات اقدس الهی دختر قبول میکنید؟! خیلی قرآن کریم بیانات خود را تنزّل میدهد که تا با مشرکان حجاز بتواند سخن بگوید، خیلی وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) باید رنج بکشد که این حرفها را به این مردم بفهماند. پرسش: شاید اینها نظرشان «ملائکة الارض» است؟ پاسخ: چه «ملائکة الارض» باشند یا «ملائکة السماء»، اینها هیچکدام مؤنّث نیستند و «اتخاذ ولد» نیست و برهان قرآن این است که شما اصلاً دختر را برای خودتان ننگ میدانید، چطور برای خدا قبول دارید؟! این یک جدالی است: أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَناتٍ وَ أَصْفاکُمْ بِالْبَنین؛ به شما فرزند پسر میدهد و خودش دختر میگیرد؟! این تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضیزی (3)به زبان آنهاست؛ یعنی قسمت جائرانه است، شما خودتان دختر را برای خود قبول نمیکنید و برای خدا دختر میپسندید، با اینکه خدا را به عنوان خالق قبول دارید. پرسش: اینکه گفتند روح زن، وقتی که ظاهر شد به عنوان زن ظاهر میشود؟ پاسخ: بله، روح زن و مرد ندارد. این بدن است که به این صورت ساخته میشود یا به آن صورت، وگرنه روح که این بدن را رها میکند یا قبل از این بدن در عالَم خود وجود دارد، نه مذکر است نه مؤنث؛ لذا تعلیمات قرآن کریم این است که قرآن برای معارف و عقاید و اخلاق و اوصاف آمده و برای تربیت روح آمده و روح نه مرد است نه زن! این بدن باید انجام وظیفه بکند، بدن یا اینچنین ساخته شده یا آنچنان که هرکدام از اینها هم وظیفهای دارند. پرسش: روح که به بدن وارد میشود؟ پاسخ: روح مناسب با این بدن هست، این بدن با این وضع که باشد، یک روح عطوف و عاطفی به آن افاضه میشود؛ این تفاوت صنفی است، نه تفاوت نوعی. اینطور نیست که زن یک نوعی باشد و مرد یک نوعی، اینها دو صنف هستند. مثل خود مردها که اصناف متعدد دارند، زنها هم اصناف متعدد دارند. روح که مجرد است، نه زن است و نه مرد، تربیتهای دینی هم متوجه روح است؛ لذا میفرماید: مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی. (4)چه مرد و چه زن، هر کس دارای عقیدهٴ خوب ـ یعنی حُسن فاعلی ـ و دارای عمل خوب ـ یعنی حُسن فعلی ـ باشد اهل سعادت است. فرمود: وَ أَصْفاکُمْ بِالْبَنین؛ خود شما درباره دختر این برخورد بد را دارید که وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً؛ شما آنچه را که مثلاً برای پروردگار به عنوان وصف ذکر کردید ـ گفتید او دختر دارد ـ در حالی که خودتان دختر نمیپسندید: وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَانِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا؛ یعنی «صَارَ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا»، وقتی به آنها خبر میدادند که خدا به شما دختر داد، از غمبارگی چهره آنها سیاه میشد و این غضب را فرو مینشاندند و «کظم غیظ» میکردند که حالا با این حادثه تلخی که مثلاً بر سر خانوادهشان آمده چه کار کنند. بعد درباره خود زن و مرد سخن میگوید، میفرماید زن خصوصیتی دارد چون زندگی انسان به عاطفه و رقّت وابسته است، بخشی از کارها بدون زن حاصل نمیشود؛ یعنی تحمّل رنج کودک در هفتسال، این فقط مقدور آن عظمت و جلال و شکوه مادرانه مادر است، چون آن عاطفه است که میتواند این را تحمّل بکند؛ در این هفتسال است که در دانشگاه مادر بچه عاطفه یاد میگیرد! چرا بعضیها همین که پدر و مادرشان مختصری سنّ آنها بالا رفته اینها را راهی خانه سالمندان میکنند؟ و چرا در بعضی از شهرها و خانوادهها اصلاً ممکن نیست که خانه سالمندان آنجا راه داشته باشد و اصلاً خانه سالمند ندارند؟ میگویند فخر ما این است که پدر و مادرمان را خودمان اداره میکنیم: إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ، (5)وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی؛ (6)فرمود خفض جناح کن! خیلی از شهرها هستند که اصلاً خانه سالمندان را برای خودشان مصیبت میدانند، میگویند مگر میشود که آدم پدر و مادر خودش را به خانه سالمندان بدهد؟ چرا؟ برای اینکه این جوان، این دختر یا این پسر، هفت سال در دانشگاه مادر درس عاطفه گرفت؛ اما حالا که وضع به این صورت شد که پدر و مادر هر دو دارند کار میکنند و این بچه را به مَهد کودک میسپارند، اینکه دانشگاه عاطفهٴ مادری ندید، این شخص هم وقتی که سنّ او بالا آمد، پدر و مادر را تحویل خانه سالمندان میدهد. این کجا عاطفه یاد گرفته؟! این وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ برای چیست؟ برای اینکه آن مادر این کار را کرده! به خود پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که الگوی پدرانه است خدا «خفض جناح» دستور داد، به فرزندها هم خفض جناح دستور داد؛ یکی برای ترحّم است و یکی برای احترام. به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود تو حالا که میتوانی معراج بروی و عروج کنی، اما اینطور نباشد که مردم را رها کنی! مردم را زیر پَر بگیر! وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ، نه «جَناحَکَ مِن الذُّل»! رحیمانه و ترحّمانه پَر پهن کن و این امت را زیر بال خودت نگه بدار. درست است که میتوانی دَنَا فَتَدَلَّی (7)بشوی؛ ولی مردم را رها نکن و مردم را زیر پَر بگیر، اما «جَناح ذُلّ» نیست، وَ اخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (8)کذا و کذا؛ تو این پَرها را پهن کن و این مردم را زیر پَر بگیر! اگر چه این آیه برای پیغمبر است؛ ولی علما هم باید اینچنین باشند و مردم هم باید نسبت به فرزندان خود اینچنین باشند. وقتی کسی زیر پَر بودن را یاد گرفت، وقتی پدر و مادر او پیر شدند او هم پَر پهن میکند و اینها را زیر پَر میگیرد. من این قصه را چند بار در همین مسجد عرض کردم، من چند سال قبل در دماوند دیدم کسی که تقریباً سنّ او نزدیک به شصت سال بود و با چه عجلهای آمده، دیدم یک مقدار آب در دست او هست، گفت حاج آقا این را دَم بزن! گفتم برای چه؟ گفت مادرم مریض است و در خانه بستری است. کسی که شصت ساله است، مادر او نزدیک نود سال است! از راه دور هم آمده! حالا اسم شهر آن بزرگوار را هم نمیبرم، این معلوم میشود تربیت شدهٴ قرآن است! کسی که این همه راه را میآید و میگوید که این آب را دَم بزن برای اینکه مادرم مریض است، برای اینکه خود او هفت سال دانشگاهِ رَحم و محبت و عاطفه دید! چنین کسی هرگز حاضر نیست که مادر و پدر خود را به خانه سالمندان بدهد؛ اما آنکه مَهد کودکی است که عاطفه نچشیده است! یکی از پیامدهای مسئله طلاق فراوان هم همین است، برای اینکه این هفت سال، هفت سال عاطفه است! عاطفه را که در حوزه و دانشگاه یاد نمیگیرند، عاطفه که یاد گرفتنی نیست، عاطفه چشیدنی است! این را باید در آغوش مادر بچشد. فرمود این بچهها را با عاطفه تربیت کنید و مواظب باشید! این کار، کارِ مرد نیست! این هنر، هنرِ زن است! آنقدر ذات اقدس الهی به این زن سرمایه داد که او بتواند این ریاست دانشگاه هفت ساله را طیّ کند.
ص: 301
این بیان نورانی امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که چند بار به مناسبتهای مختلف هم نقل شد همین است؛ فرمود شما شیعیان ما هستید و یکدیگر را ترک نکنید، «تَزَاوَرُوا»؛ به زیارت یکدیگر بروید، «فَإِنَ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا»؛ برای اینکه شما شیعیان ما که دور هم جمع شدید احادیث ما را نقل میکنید، احادیث ما سازنده است: «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض». (1)ببینید همه ما شنیدیم که سنگ روی سنگ بند نمیشود و این هم درست است؛ این برجهایی که میسازند، این قصرهایی که میسازند این ردیف اوّل سنگ است، ردیف دوم اگر سنگ باشد، سنگ که روی سنگ بند نمیشود! یک ملات نرم میخواهد. فرمود جامعه را ملات نرم اداره میکند، گفتار ما، رفتار ما، سنّت ما، سیرت و سریرت ما آن عاطفهٴ نرم است؛ جامعه را آن عاطفه میسازد، وگرنه سنگ که روی سنگ بند نمیشود. فرمود شما سخن ما را بیان میکنید، به هر حال شیعیان ما هر جا که نشستند حرف ما را میزنند: «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض»، این ملات نرم است که این برج را نگه داشته است! ساختمان را این نگه میدارد! جامعه را عاطفه نگه میدارد! خانواده را این نگه میدارد!
شما جریان طلاق را ملاحظه بفرمایید، در روایات ما ائمه فرمودند ـ ما این ائمه را قبول کردیم! ـ خانهای که با طلاق ویران شده، این خانه فرسوده نیست که چند سال بعد شما بتوانید وام بگیری و بسازی، خانهای که با طلاق ویران شده به این آسانی ساخته نمیشود؛ این حرفها راست است! ممکن نیست که کسی ـ معاذ الله ـ گرفتار طلاق بشود، بعد بتواند به زودی خانواده تشکیل بدهد، این حرفهای آنهاست! مادر این خصوصیت را دارد، درست است که پدر رئوف و مهربان است؛ اما هرگز این هنر را ندارد! تنها کسی که میتواند ریاست دانشگاه عاطفه را داشته باشد مادر است، این خاصیت را مادر دارد.
ص: 302
1) الکافی، ط ـ الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص186.
در بعضی از روایات هم هست که کسی آمده خدمت پیغمبر یا امام دیگر(عَلَیهِمُ الصَّلاة وَ عَلَیهِمُ السَّلام) عرض کرد من مشکلی دارم فرمود اگر مادر داری به او احسان بکن و کارهای او را انجام بده که خدا میبخشد و از لغزشهای تو صَرف نظر میکند، (1)این کار فقط از مادر ساخته است! ولی در این بخشها فرمود: أَوَ مَن یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ؛ او در زر و زیور و آرایش و آرامش دارد زندگی میکند، در آن جدالها حضور ندارد، در جهادها حضور ندارد، او با مِهر زندگی میکند، نه با قهر! جامعه را مِهر اداره میکند، نه قهر! جنگ جهانی اول را خیلیها نبودند ولی خواندیم، جنگ جهانی دوم را هم کسانی که حدود هشتاد سال دارند دیدند، حداقل کشته این جنگ جهانی اول و دوم هفتاد میلیون بود، این هفتاد میلیون کشته چه اثری کرد؟ الآن اگر ـ خدای ناکرده ـ جنگ جهانی شروع بشود، سخن از هفتصد میلیون است! مگر با «کشتن» جهان آرام میشود؟! مگر با «کشتن» جهان اصلاح میشود؟! جامعه فقط با عاطفه و نرمیِ رفتار، رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (2)بودن اداره میشود.
شما این روایت را در تفسیر مرحوم امینالسلام توجه کنید ـ الآن ما در آستانه میلاد وجود مبارک پیغمبر هستیم ـ حضرت به جبرئیل فرمود از بعثت من چیزی هم به تو رسید؟ عرض کرد بله، یا رسول الله! این جبرئیل! حالا این پیغمبر کیست؟ جبرئیل حامل عرش است و یک فرشته عادی که نیست. مرحوم امینالاسلام نقل میکند که پیغمبر به او فرمود اینکه خدا فرمود: وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ خَیر ما هم به تو رسید؟ عرض کرد بله «یا رسول الله»! از عرش تا فرش را پیغمبر دارد اداره میکند که پیغمبر ما هم هست و الآن آنها که بیاطلاع از صدر و ساقه نبوتاند به صورت داعشی دارند کار میکنند، آن بیگانه نگذاشت! مگر با «کشتن» جامعه اصلاح میشود؟ مگر با «قهر» جامعه اصلاح میشود؟ فقط با لطف و مِهر و محبت جامعه اصلاح میشود «و لاغیر». اگر تجربه بود که جنگ جهانی اوّل و دوم کافی بود، یا این فشارهای جنگهای نیابتی کافی است!
ص: 303
غرض این است که فرمود زن محور و مدار عاطفه است. عاطفه و آن ملات را درست است که پدر کم و بیش دارد، اما رهبر این عاطفه، استادِ زعیم این عاطفه زن است، ما او را به این صورت خلق کردیم! این با آرایش و آرامش و اینها دارد زندگی میکند، در مخاصمات و درگیریها و جدالها و جبههگیریها و اینها حضور ندارد، کار او عاطفی است، او در مخاصمه حضور ندارد، بلکه در معاونت حضور دارد، ما چنین عنصری را آفریدیم! این مظهر رحمت و عاطفه است. أَ وَ مَنْ یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ، اما وَ هُوَ فِی الْخِصَامِ، این مذکر بودنِ ضمیر «هو» به مناسبت کلمه و لفظ «مَنْ» است؛ اینها در مخاصمات، در موضعگیریها، در احتجاجات و در درگیریها حضور ندارد. در بین شما گروهی هستند متأسفانه وَ جَعَلُوا که این وَ جَعَلُوا عطف است بر وَ جَعَلُوا آیه پانزده و جمعاً عطف هستند بر آن لَیَقُولُنَّ، این «جلعوا»ها و این «قالوا»ها همه منسجماً به یکجا برمیگردد. وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ، اینها را «إناث» قرار دادند، اینها بندگان خدا هستند که جز عبودیّت کار دیگری ندارند. إِنَاثاً أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ شما تجربه کردید؟ فرشتهها را میشناسید که اینها زن هستند یا مرد؟ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ؛ تا شهادت شما نوشته بشود، چون هر کسی شهادت داد در محکمه عدل الهی باید پاسخگو باشد. وَ یُسْأَلُونَ؛ مسئول هستید و زیر بار سؤال میروید؛ این وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ (1)برای همین است، البته در بخشی از قرآن کریم فرمود که ما ایست و بازرسی و سؤال و جواب داریم: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ که بعد میگوییم: مَا لَکُمْ لاَ تَنَاصَرُونَ. (2)این ایست و بازرسی برای پاسخ به سؤالات است، هر کسی سؤال را پاسخ خوب داد یک نشانه است، هر کسی سؤال را پاسخ خوب نداد یک نشانه دیگری است، در ایست و بازرسی یا موقف دیگر لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لاَ جَانٌّ، (3)آنجا دیگر جای سؤال نیست، چرا؟ چون پاسخ آن در کنار همان آیه هست، چرا لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لاَ جَانٌّ؟ برای اینکه یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ، (4)چه کسی سیاه صورت است و چه کسی سفید صورت، معلوم است، ما قبلاً آنجا سؤال کردیم که تَبْیَضُّ وُجُوهٌ مشخص شد، وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ (5)مشخص شد، اینجا که دیگر جای سؤال نیست! اینطور نیست که قیامت جای سؤال نیست، نه فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ؛ (6)تکان بخورند باید پرسشها را پاسخ بدهند، اما موقف دارد! اینها که سؤال کردیم بعضی چهرهشان سیاه میشود و بعضی چهرهشان سفید میشود، در موقف دیگر آنجا دیگر لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لاَ جَانٌّ، چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ، اینکه صورت او سیاه است، معلوم میشود که جواب ندارد؛ آنکه صورت او سفید است، معلوم میشود که جواب خوب دارد، ما چه چیزی را دوباره از او سؤال میکنیم؟ اینچنین نیست که آنجا جای سؤال و جواب نباشد، این برهان مسئله در آیه بعد همان سوره مبارکه «الرحمن» هست، اگر فرمود: فَیَوْمَئِذٍ یعنی این موقف که لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لاَ جَانٌّ، «فان قیل»: چرا لاَ یُسْأَلُ؟ برای اینکه یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ. بعضیها «منکوساً» محشور میشوند، بعضیها نابینا محشور میشوند و بعضی به صورتهای دیگر درمیآیند، ما چه سؤالی بکنیم؟ معلوم است!
ص: 304
بنابراین فرمود اینطوری که اینها میگویند ـ معاذ الله ـ فرشتهها «آلهه» هستند یا مؤنّث میباشند، اینها آن قسمت مؤنّث را که خبر ندارند، شاهد هم نبودند و از خلقت اینها بیخبر هستند و چون اینچنین نیست، در قیامت مسئول میباشند. «آلهه» بودند اینها هم دروغ است، برای اینکه اینها عبد هستند و عبد که «آلهه» نمیشود! پس مسئله «انوثت» سالبهٴ به انتفاء موضوع است و مسئله «الوهیت» هم سالبهٴ به انتفاء محمول است؛ اینها هستند، ولی عبد هستند نه «آلهه» و در جریان «انوثت» هم چون بدن ندارند و مادی نیستند، نه مذکر هستند و نه مؤنث. قرآن نمیخواهد ثابت کند که اینها مرد هستند، میخواهد ثابت بکند که اینها مرد و زن ندارند، اینها مقابل مرد و زن هستند که تقابل آنها هم تقابل عدم و ملکه است و اینطور نیست که رفع آنها محال باشد: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ که سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ یُسْأَلُونَ، بعد حالا برهانی که اقامه میکنند، جاهلهای اینها برای توجیه «وثنیت» یکطور دلیل اقامه میکنند و علمای آنها هم به حسب ظاهر ـ اگر علمایی داشته باشند ـ یک راه دیگری دارند.
موضوع: تفسیر آیات 18 تا 25 سوره زخرف
أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصْفَاکُم بِالْبَنِینَ (۱۶ وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ کَظِیمٌ (۱۷) أَ وَ مَن یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ (۱۸) وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ یُسْأَلُونَ (۱۹) وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ (۲۰) أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً مِن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ (۲۱) بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ (22) وَ کَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ (23)) ص: 306
سوره مبارکه «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین و خطوط کلّی اخلاق و فقه است و در بخشی از سُوَر مثل «حَوامِیم سَبعه»، (1)عنصر محوری آنها هم که گذشته از توحید و معاد، مسئلهٴ وحی و نبوت است، براهین فراوانی بر حقانیت وحی، رسالت، نبوت و مانند آن اقامه شده است. آنها در جریان توحید مشکل جدّی داشتند، قرآن کریم از راه «جدال أحسن» برهان اقامه میکند؛ یعنی مقدمات معقول و مقبول را برای نتیجهگیری توحید ترتیب میدهد. میفرماید شما خالقیت ذات اقدس الهی را قبول دارید: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (2)که این مطلب هم معقول است و هم مقبول شماست، چون براساس «کَان تامّه» اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ، (3)ربوبیت و توحید ربوبی را حتماً باید بپذیرید، برای اینکه ربوبیت به دو برهان به خالقیت برمیگردد و معیار وحدت و کثرت براهین هم وحدت و کثرت حدّ وسط است؛ اگر حدّ وسط واقعاً دو تا بود، دو برهان در مسئله است و طبق بیانات قبلی دو حدّ وسط اقامه شده است که ذات اقدس الهی همانطوری که خالق «کُلِّ شَیْء» است، ربّ «کُلِّ شَیْء» هم خواهد بود؛ منتها آنها گرفتار شرک ربوبی هستند و از نعمت توحید ربوبی محروم میباشند.
قرآن کریم در ابطال حرفهای اینها هم برهان اقامه میکند؛ میفرماید شما خدایی را که به عنوان خالق قبول دارید، بر فرض این دو برهان توحید ربوبی را نپذیرید، دو برهان دیگر برای بطلان حرف شما هست: این «اتخاذ وَلَد» که گفتید، یک؛ این وَلَدَ اللَّهُ (4)که گفتید، دو؛ چون دو تعبیر در قرآن کریم از مشرکین هست: یکی اینکه قَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً، (5)دوم اینکه وَلَدَ اللَّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ. آنها که مستقیم برای خدا فرزند قائل هستند، جریان لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُوَلَدْ (6)بطلان سخن آنها را به عهده دارد؛ آنها که «اتخاذ وَلَد» را مطرح کردند، آیاتی که دارد: مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ (7)ابطال سخن آنها را به عهده دارد. برای ابطال «اتخاذ وَلَد» دو برهان اقامه میکنند: یکی اینکه قدرت ذات اقدس الهی بیکران است: عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. (8)اگر قدرت موجودی نامتناهی بود، «اتخاذ وَلَد» برای چیست؟ آن «وَلَد» کمک او باشد برای چه؟ چه کاری را آن «وَلَد» انجام بدهد که خودش نمیتواند؟ پس از نظر «اتخاذ وَلَد»، چون قدرت ذات اقدس الهی نامتناهی است، این کار محال است و از طرفی هم از «وَلَد» چه کاری برمیآید؟ مخصوصاً دختر! چون شما فرشتگان را دختر میدانید. این بَنَاتٍ که یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ، یک؛ وَ هُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ، دو؛ این کسی که در محاجّهها یا در مجاهدتها حضور میدانی ندارد، از او چه کاری ساخته است؟ پس غیر خدا عاجز هستند، مخصوصاً دخترانی که شما به زعم خودتان برای خدا قائل هستید. بنابراین چون او قادر مطلق است، نیازی به «اتخاذ وَلَد» ندارد و این «وَلَد مُتَّخَذ» هم عاجز است که توان کار را ندارد، این هم دو برهان؛ اما اینکه درباره فرشتهها تعبیر به دختر کردید، فرمود: مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ؛ در هنگام آفرینش آسمان و زمین شما نبودید تا ببینید که آسمان و زمین چطور خلق میشوند، یک؛ در هنگام خلق فرشتهها و انسانها هم شما حضور نداشتید تا بفهمید که چه طور آفریده میشوند، دو؛ از کجا میدانید که فرشتهها مؤنّث هستند؟ پس شما حضور نداشتید، چون شهادت بیجا میدهید در قیامت مسئول میباشید؛ این بیانات را به صورت کلّی بیان کرد.
ص: 307
اما برای تربیت جامعه اسلامی، وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که در آستانه میلاد آن حضرت هستیم و همچنین وجود مبارک امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که در آستانه میلاد آن حضرت هم هستیم ـ یعنی فردا روز میلاد آن دو ذات مقدس است ـ اینها جاهلیت را به عقلانیت تبدیل کردند؛ البته عدّهای بهره نبردند؛ اما فضا، فضای عقلانیت شد؛ یعنی علم آوردند، برهان آوردند، ادلّه و شواهد آوردند و عدّهٴ زیادی از علما و حکما و فقها را تربیت کردند، کاری که قرآن کریم کرد را اینها به خوبی تبیین کردند؛ فرمودند که قرآن اول آمد مرزبندی کرد، فرمود شما در هیچ کاری بدون برهان وارد نشوید. در هر حال کاری که میکنید، یا تصدیق میکنید یا تکذیب، یا رأی موافق میدهید یا رأی مخالف، یا اثبات میکنید یا سلب، در همه کارهای روزانه همینطور هستید! بشر یا میگوید آری یا میگوید نه، در تمام کارها چنین است! چه کارهای شخصی، چه کارهای تجاری، چه کارهای اجتماعی، چه کارهای سیاسی و چه کارهای فرهنگی، سرانجام نفی و اثبات دارد؛ میفرماید تمام این کارهای شما باید برهانی باشد. این بیان نورانی را مرحوم کلینی(رِضْوَانُ اللَّهِ تَعالٰی عَلَیْهِ) در همان بخش اول کتاب کافی از وجود مبارک امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) ذکر کرده است، البته این حدیث نورانی به چند بیان ضبط شده است: «إِنَّ اللَّهَ خَصَّ عِبَادَهُ» (1)یا «إِنَّ اللَّهَ حَضَّ عِبَادَهُ» (2)یا «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی حَصَّنَ عِبَادَه» (3)که هر سه نسخه میتواند صحیح باشد؛ خدای سبحان بندگان مؤمن را به دو اصل کلّی «مختص» کرد، یا «تحضیض» و تشویق کرد، یا «تحصین» کرد و اینها را در حِصن و قلعه و دِژ گذاشت: یکی اینکه «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا»؛ تا چیزی برایشان ثابت نشد نگویند؛ یعنی تصدیقشان عالمانه باشد؛ دوم هم اینکه تکذیب میخواهند بکنند، نفی میخواهند بکنند یا سلب میخواهند بکنند باید برهانی باشد؛ هم تصدیقشان باید برهانی باشد و هم تکذیبشان، نفی و اثباتشان باید برهانی باشد. بعد حضرت به این دو آیه استدلال نمود، فرمود: أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لٰا یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلَّا الْحَقَّ؛ (4)چیزی را که عالِم نیستید به دنبال آن نرو، برابر آن نظر نده، رأی نده و تصدیق نکن! این برای اثبات، تصدیق و پذیرش بود. اگر تکذیب میخواهی بکنی، نفی و سلب میخواهی بکنی، تا برهانی نباشد و برای شما مسلّم نباشد چیزی را نفی نکنید، فرمود: بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ، (5)در هر حال اگر میخواهی نفی بکنی و بگویی نه، باید برهان داشته باشید. در قیامت هم درباره تصدیق، هم درباره تکذیب، هم درباره اثبات و هم درباره سلب باید برهان دست تو باشد! با این مرزبندیها، طبق بیان نورانی امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) جامعهٴ جاهلی، جامعهٴ عقلانی شد. اینکه میگویند هر کاری که میکنید «بِسْمِ اللَّه» بگویید، البته ذکر است و ذکر خداست ثواب دارد؛ اما این قرنطینه است! هر کاری میکنید؛ یعنی حرف میزنید، برهان ارائه میکنید، درس میخوانید، بحث میکنید و چیزی مینویسید، باید انسان آن رو را داشته باشد که بگوید خدایا به نام تو! اگر برهان نداشته باشد، چگونه میتواند بگوید خدایا به نام تو؟! این یک قرنطینه است، یک ایست و بازرسی است: «کُلُّ امْرِ ذی بالٍ» که «لَا یُذْکَر» (6)به نام خدا، این ابتر است. آدم وقتی حرفی میخواهد بزند، درسی میخواهد بگوید، کتابی را میخواهد بنویسد و مطلبی را میخواهد اثبات یا نفی کند، این شخص ایست و بازرسی او این است که برهان در دست او باشد. بنابراین اینکه میگویند هر کاری که میکنید «بِسْمِ اللَّه» بگویید، این تنها ذکر و ثواب و اینها نیست، اینها بخشهای مقدماتی است، اساس کار این است که اینها قرنطینه است. پس اوّلین کاری که اسلام کرد، این است که مرزبندی کرد؛ فرمود بخواهی اثبات کنی برهانی و نفی هم کنی برهانی. این بیان نورانی امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) بود که از همین دو آیه استفاده کرد.
ص: 308
حالا برهان چهار صورت دارد: یا هر دو عقلی است ـ یعنی تکذیب و تصدیق ـ یا هر دو دلیل نقلی دارند یا تصدیق دلیل عقلی دارد و تکذیب دلیل نقلی، یا عکس آن. در قرآن فرمود حرف که میزنید یا عقلی باشد یا نقلی! عقل در مقابل شرع نیست، عقل در مقابل نقل است. شرع صراط مستقیم است، شرع مقابل ندارد تا ما بگوییم این مطلب شرعی است یا عقلی؟! عقل کاشف است، نقل هم کاشف است، وگرنه شرع که شارع مقدس آن را تنظیم میکند صراط مستقیم است. چراغ مقابل راه نیست، چراغ مقابل چراغ است! راه مقابل ندارد! چاه مقابل راه است که آن دیگر قابل گفتن نیست. شرع صراط مستقیم است و صراط مستقیم هم مقابل ندارد، آن چیزی که مقابل دارد نقل است؛ این را یا زراره گفته یا دلیل عقلی گفته، همین! اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ عقل در مقابل شرع باشد که بگوییم این حرف را شارع گفته و این حرف را هم عقل گفته، عقل چه کاره است؟ عقل هر چه هم که باشد یک چراغ قوی در دست اوست، چراغ چه کار به مهندس دارد؟ ولو «شمس» هم که باشد سرانجام راه را نشان میدهد، انسان در حدّ آفتاب هم که باشد راه را و چاه را میبیند، نه اینکه راه درست کند، راه را مهندس درست میکند. صراط مستقیم را ذات اقدس الهی به وسیله معصومین درست کرده است که در زیارت «جامعه» میگوییم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ»، (1)اینها که مقابل ندارند! حکیم در مقابل شارع نیست، فیلسوف در مقابل شارع نیست؛ حکیم در مقابل محدّث است، همین! اینها با دلیل عقلی و آنها با دلیل نقلی این راه را تشخیص میدهند.
ص: 309
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص613.
بنابراین در قرآن کریم فرمود یا عقلی یا نقلی، یا ما باید از راه لفظ به شما گفته باشیم، یا در درون شما چراغی را روشن کرده باشیم، چون عقل را هم طبق فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (1)او روشن کرد، این عقل را که دیگری نداد. در همین قسمت سوره مبارکه «زخرف» و در سوره مبارکه «انعام» و در سوره مبارکه «نحل»، مخصوصاً در سوره مبارکه «احقاف» فرمود حرفی که میزنید یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی، شما نه راه عقل را طیّ کردید و نه راه نقل را! عوامهای شما راه تقلید کورکورانه را طیّ کردند و به حسب ظاهر آن نخبگان و فرهیختگانِ گمانی شما، بین تکوین و تشریع مغالطه کردند، پس «هاهنا امورٌ أربعه»: یکی اینکه مرزبندی شده است و انسان اگر بخواهد عالمانه زندگی کند، در نفی و اثبات ـ هر دو ـ باید برهان داشته باشد. دوم اینکه برهان یا عقلی است یا نقلی، یا مُلَفَّق از عقل و نقل است. سوم اینکه خصیصهٴ نظام جاهلی و جامعه جاهلی این است که عدّهای مقلّد کور هستند، تقلیدشان کورکورانه است، عدّهای هم که متبوع اینها هستند و پیشوا و پیشگام اینها هستند، اینها گرفتار خَلط بین تکوین و تشریع میباشند. حالا این امور چهارگانه را که بعضیها گذشت و بعضی را هم خواهیم خواند، در همین سوره مبارکه «زخرف» برهان اینها را نقل میکند، در سوره مبارکه «احقاف» هم به صورت شفاف بیان میکند که اینها دستشان خالی است، نه دلیل عقلی دارند و نه دلیل نقلی؛ نه برهانی دارند بر شرک و نه ما در کتابهای آسمانی گفتیم که شرک حق است. به هر حال شما که مدّعیان شرک هستید و این بتها را میپرستید، یا باید از این بتها کاری ساخته باشد که دلیل عقلی باشد که ندارید، یا ما باید در کتابی آسمانی این حرفها را گفته باشیم که دلیل نقلی باشد آن را هم ندارید، پس دستتان خالی است. حالا این عناوین را در سوره مبارکه «زخرف» ملاحظه بفرمایید.
ص: 310
1) شمس/سوره91، آیه8.
این «جعلوا»ها همه عطف است بر آن «قالوا». با توجه به آنجا که «جعلوا» است و فعل جمع غایب هست یا «قالوا» که در همین سوره مبارکه «زخرف» هست، خیلی ریاضیگونه این سوره بسته شده است. اوّل فرمود: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ (1)که این حرفها را باطل کرد، بعد فرمود: وَ جَعَلُوا (2)که این حرفها را باطل کرد، بعد فرمود: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ؛ بعد حرفها را باطل کرد، بعد فرمود: وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ که این حرفها را باطل کرد، بعد فرمود: بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا که این حرفها را باطل کرد. این «قالوا»ها یک در بین حرف آنهاست و «ابطال» حرف خداست، «جعلوا» حرف آنهاست و «ابطال» حرف خداست، تا آخر این سوره مبارکه «زخرف» را مثل دو دوتا چهارتای ریاضی بررسی کنید، متوجه میشوید که کجا جمع است و عطف بر «جعلوا» و «قالوا» است، کجا مفرد است و حرف ذات اقدس الهی است؛ یک در بین حرف آنها را نقل کرد و ردّ کرد. این مانند «قال، اقول» است، اینقدر این سوره منظّم است!
«جعلوا»ی اول: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنسَانَ لَکفُورٌ مُّبِینٌ، (3)أَمِ اتَّخَذَ برهان بر ردّ آن است. وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً، این تعبیر إِنَاثاً تعلیق حکم بر وصف است که دلیل بر بطلان حرف آنهاست. أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ که دلیل بر بطلان آنهاست، شما از کجا میدانید که آنها مؤنّث هستند؟! البته در تعبیرات ادیبانه هم وقتی سخن از «إناث» است این را نکره ذکر میکند، وقتی که سخن از مذکر است «البنین» ذکر میکند؛ در همان آیه شانزدهم فرمود: أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصْفَاکُم بِالْبَنِینَ، این تعبیرات هم البته ملحوظ است که آن نکره است و این معرفه، چه اینکه در بخش پایانی سوره مبارکه «شوریٰ» هم این معرفه و نکره بودن را رعایت کرده است؛ در آیه 49 سوره «شوریٰ» این بود: یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ، نفرمود «یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ ذُکُورَاً»؛ این معرفه آوردن و آن نکره آوردن، نشانهٴ همان تفاوت ادبی است که بود. اینجا فرمود: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ، اولاً شما بندگان خدا را «إناث» قرار دادید و ثانیاً بنده چه کاری میتواند درباره مولا بکند؟ اگر مولا قدرت نامتناهی دارد و این هم عبد محض است که وَ لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاةً وَ لاَ نُشُوراً (4)این چگونه میتواند اتخاذ وَلَد باشد؟ هم وَلَد اللَّهُ باطل است هم اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً باطل است. أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ یُسْأَلُونَ ٭ وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم که این حرف آنهاست. اینها دو گروه هستند، سند حرف مقلدانِ اینها، حرف میراث فرهنگی است؛ اگر بخواهند چیزی را قبول بکنند، میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ، یا اگر بخواهند چیزی را نکول بکنند، میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ، (5)تصدیق و تکذیب اینها به عمل و عدم عمل نیاکانشان وابسته است، همین! به چه دلیل این کار را میکنید؟ إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ؛ به چه دلیل حرف انبیا را نمیپذیرید؟ مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ؛ در عهد پدران ما که این حرفها نبود! این عصاره کار جاهلی است. اما آن نخبگان و فرهیختگانشان ـ به زعم آنها ـ چه میگویند؟ آنها گرفتار مغالطه هستند، فرمود: وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم؛ اینها میگویند بله ما خدا را قبول داریم، خدایی که خالق آسمان و زمین است را قبول داریم؛ اما خدایی را که ما قبول داریم عزیزِ علیم است، چون خودشان در جواب گفتند: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ؛ یعنی هم عزت دارد، نفوذناپذیر است، قدرت مطلقه دارد و هم علیم است. از آنجایی که خدا علیم است، میبیند که ما داریم بتها را میپرستیم و چون عزیز و مقتدر است، میتواند جلوی ما را بگیرد! اگر این کار مرضیّ خدا نبود، چون خدا میدانست و میتوانست جلوی ما را میگرفت و چون جلوی ما را نگرفت معلوم میشود که حق است و ـ معاذ الله ـ شما بیربط میگویید! این برهان فرهیختگان مشرک است که در سوره «نحل»، در سوره «انعام» و سایر سُوَر آمده، اینجا هم آمده است. وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ؛ یعنی اگر خدا میخواست که ما عبادت نکنیم و موحّد باشیم مَا عَبَدْنَاهُم، چرا؟ برای اینکه او علیم و عزیز است! او که میداند و میبیند که ما داریم بتها را میپرستیم و میتواند جلوی ما را بگیرد و چون نگرفته معلوم میشود که بتپرستی حق است. اینجاست که بین تکوین و تشریع خلط کردند. انبیا آمدند گفتند بله ذات اقدس الهی همه چیز را میداند؛ ظلم ظالم را میداند، معصیت عاصی را هم میداند، ایمان مؤمن را هم میداند، اما انبیا آمدند از طرف ذات اقدس الهی تا آزمایش کنند: وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ (6)اختیار در همین نشئه است! وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، حالا یا اینها راه حق را میپذیرند یا راه باطل را؛ البته یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ (7)به بخشهای دیگر برمیگردد، فرمود بشر باید به کمال برسد و در کمال هم که اجباری در کار نیست، با اجبار که کسی کامل نمیشود! کمال با اختیار است. پرسش: در زمان جاهلی که برای آنها ارزش نداشت بعد؟ پاسخ: این را که در بحث قبلی گذشت، فرمود: تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضیزی؛ (8)شما چیزی که خودتان نمیپسندید به «الله» نسبت میدهید؟ این در بحث قبلی گذشت که فرمود اینها أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصْفَاکُم بِالْبَنِینَ، برای خودتان پسر قائل هستید و برای خدا دختر قائل میباشید؟! این تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضیزی در بحث قبلی گذشت. فرمود: لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم، این برهان آنهاست که به صورت قیاس استثنایی میباشد؛ اگر خدا میخواست که ما آنها را عبادت نکنیم جلوی ما را میگرفت و چون جلوی ما را نگرفت معلوم میشود که مشیّت الهی است. این خلاصه نظر آنها به صورت قیاس استثنایی است. نفی اینها این است که ذات اقدس الهی با اراده تکوینی یقیناً میتواند جلوی شما را بگیرد، اما بنا نیست که جلوی ظلم ظالم را خدا اینجا بگیرد! اینجا بشر را آزاد گذاشته، فرمود ما کسی را مجبور نکردیم، بگیر و ببند ما در معاد است! اینجا وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، اینجا لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ، (9)کسی را مجبور نکردند. پرسش: دلیل عقلی و نقلی نداشتند، مجبور بودند! پاسخ: عقل را که خدا به اینها داد! انبیا آمدند و طبق همین «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (10)این دفینه را باز کردند، فرمود که عقل را شما زیر خاک بردید و آن را زیرِخاکی کردید: قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا. (11)خدا یک عقل شفاف و روشنی به شما داد، شما با اغراض و غرایز این بیچاره را دفن کردید! وگرنه ما که شما را بیسرمایه خلق نکردیم! ما به شما سرمایه و علم فراوانی هم دادیم، یا اصلاً نروید و درس نخوانید و با همین فطرت زندگی کنید، یا اگر میروید درس میخوانید ـ در حوزه یا دانشگاه ـ درسی بخوانید که با صاحبخانه بسازد! صاحبخانه تو موحّد است! ما خیلی چیزها به شما یاد دادیم: فَأَلْهَمَهَا این «فجور» جمع است، فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا اطلاقِ جنس دارد. ما خیلی چیزها به شما یاد دادیم! به این بچه نمیشود گفت که شما راست بگویید، دروغ را بعد یاد میگیرد.
ص: 311
یک بیان نورانی مرحوم صدوق(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) در همان کتاب شریف توحید نقل کرد که پدر و مادر این بچه را تا یکسال اصلاً نزنند، هر گریهای که او میکند صادقانه است؛ (1)یا دردی دارد یا گرسنه است یا جای او تَر شده، هرگز بچه دروغ نمیگوید! اگر لبخندی زده راحت است و اگر گریهای دارد خسته است یا خوابش نبرده یا کمشیر است یا درد دارد، سه فصل در روایات است که سیدنا الاستاد فرمود اینها از غُرَر روایات ماست (2)که گریهٴ آن فصل اول توحید است، گریهٴ فصل دوم اقرار به نبوت است، گریهٴ فصل سوم او دعا در حق پدر و مادر است که ایشان میفرماید این جزء غُرَر روایات ماست؛ ولی در هر حال آنچه در روایت است، فرمود کاری به این بچه نداشته باشید، او بیخود گریه نمیکند، این کودک از مکتبی آمده که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا. بعد انبیا میگفتند یا همینطور بمانید و با همین فطرت به طور عادی زندگی کنید، یا اگر درس میخوانید علمی یاد بگیرید که با صاحبخانه بسازد! اگر ـ خدای ناکرده ـ علم سکولار بخوانید، علم الحادی بخوانید، علم انحرافی بخوانید و علم کَید را بخوانید، همیشه در درون شما یک طوفان و بحرانی است، چون باید با این صاحبخانه بسازد! اینکه گفتند اگر کسی علوم الهی را یاد بگیرد زود ترقّی میکند، برای اینکه میزبان با صاحبخانه هماهنگ است، فرمود چیزی یاد بگیرید که با او بسازد.
بنابراین سرمایه را هم ذات اقدس الهی به همه داد و در دنیا هم فرمود که راه برای آزمون باز است، هیچ اکراهی در کار نیست، چون اگر اکراه باشد که کمال نیست: لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ؛ اما وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ؛ ولی به اینها بگو ما یک روز بگیر و ببند هم داریم! خُذُوهُ فَغُلُّوهُ را هم داریم! اینطور نیست که حالا رها باشند، اینجا جایِ آزمون است. خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ؛ (3)کشانکشان ببرید! جهنّمی داریم که خیلی عالم و عاقل و دانشمند است، میفهمد که چه کسی دارد میآید! این جهنّم وقتی میبیند که اینها دارند میآیند از دور نعره میزند: إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً (4)این رؤیت را به آتش نسبت داد، فرمود آتش جهنّم وقتی میبیند که از دور مشرکین را دارند میآورند نعره میزند. این مثل آتش دنیا که نیست، نه اینکه مشرکین آتش را «رأوها»، بلکه إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً نعره میزند، یک چنین آتشی ما داریم! اما اینجا آزاد گذاشتیم، اگر اینجا جلوی افراد را بگیریم که کمال نیست، کمال در این است که انسان آزادانه راه خودش را طیّ کند. پرسش: بحث آزاد گذاشتن راه نیست، وگرنه خود ارادههای خداوند آب میریزد به آسیاب آنطرف! پاسخ: نه، نمیریزد. پرسش: عبادت اصنام به نحو توسل در قرآن هست که ؟ پاسخ: هرگز ذات اقدس الهی تأیید نکرده است! پرسش: بت را که عبادت بکنند و چیزی به دست نیاورند که میگذارند و میروند! پاسخ: بله، آنکه چیزی به دست میآورد، خیال میکند که بُتها به او دادند و نمیداند. خدا فرمود چه بُتپرست و چه مؤمن، من تعهّد کردم، اینها عائله من هستند و پرونده دارند؛ این آیهٴ شش سوره مبارکه «هود» همین است: وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا؛ فرمود شما چه کار دارید که حالا خرس قطبی «نجس العین» است و حرامگوشت؟! این عائله من است! در نظام تکوین تمام مار و عقرب عائله من هستند و من نسبت به مارها، عقربها، این خرسهای قطبی که «نجس العین» و حرام میباشند مسئول هستم، بله اینها عائله من هستند: مَا مِن دَابَّةٍ این خداست که إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا. پرسش: ...؟ پاسخ: همه را ذات اقدس الهی تأمین کرده، منتها فرمود شما هم مقداری دستتان را تکان بدهید! الآن ما در آستانه میلاد پُربرکت مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هستیم، ببینید قرآن کریم درباره مریم چگونه نظر میدهد؟ اینجا که جای مجّانیِ محض نیست! از راه معجزه وجود مبارک مریم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) مادر شد که درست است و از راه معجزه هم آن بار را به زمین نهاد؛ هنگام بار به زمین گذاشتن، وقتی که فَأَجَاءَهَا الْمخَاضُ دستور داده شد که از مرکز عبادت بیرون برود که این هم درست است. این درد «مخاض» او را آورده کنار این جِذْعِ النَّخْلَةِ (5)که درست است، این «جذعِ»، خشکِ، «بالی» و بیثمرِ درخت خرما را سبز کرده، پُرثمر کرده، پُرشاخه کرده، پُرخوشه و پُرمیوه کرده که درست است، همه کارها را کرده؛ اما گفت: مریم! اینطور نیست که ما همه کارها را کردیم، تو هم دستی تکان بده! وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّا (6)همه کارها را که بنا نشد انجام دهیم، حتی در معجزه! ما میتوانیم این درختی را که خشک بود و پُرثمر کردیم، خوشه آن را کمی نزدیک بیاوریم که به دست تو برسد؛ ولی تو هم تکان بده و میوه بچین! این احتزاز برای توست! این کار، کار انسانی است! انسان تا دنیا هست، ولو مریم هم باشد، دستی باید تکان بدهد! ولو مادر مسیح هم باشد، باید کاری انجام بدهد! اینطور نیست که انسان همیشه رایگان و مفت بخورد، این دیگر کمال نیست! آن بیگانه که روزی میخورد، خیال میکند که بُت به او میدهد و برهان قرآن کریم هم این است که از این بُتها هم که کاری ساخته نیست: أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ! (7)خلیل حق که «خلیل من همه بتهای آزری بشکست»، روزی هم فرا میرسد که این تبر را میگیرد و همه اینها را هیزم درست میکند، فرمود کاری از اینها ساخته نیست!
ص: 312
بنابراین انسان نباید بین تکوین و تشریع خلط بکند. بله! خدا قادر هست و میتواند جلوی او را بگیرد؛ ولی اگر جلوی او را بگیرد که کمال نیست! روزی هم هست که جلوی آدم را میگیرند؛ ولی الآن که شما قیاس استثنایی درست کردید و گفتید: لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ، (1)این یک مغالطه است. مشیّت دو قسم است: مشیّت تکوینی داریم و مشیّت تشریعی؛ مشیّت تشریعی خدا این نیست که این کار را بکند، تکویناً بله ما را آزاد گذاشته است. اگر ذات اقدس الهی مشیّت تشریعی داشته باشد، یعنی اباحهگری! اگر لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ـ معاذ الله ـ راجع به تشریع باشد، یعنی اباحهگری، اینچنین که نیست! بنابراین قیاس اینها یک مغالطه و خلطی بین تکوین و تشریع است. فرمود اینکه شما میگویید: لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْم چه برهانی دارید؟ یک، فقط خَرص و تخمین و گمان است، پس برهان عقلی ندارید. أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَابًا مِّن قَبْلِهِ اگر در یک کتاب آسمانی این حرف را خواندید، میشود دلیل نقلی؛ یعنی آیه و روایت معتبری در این زمینه دارید؟ که ندارید. برهان عقلی دارید؟ که ندارید. حرف شما هم که باید یا عقلی باشد یا نقلی، هیچکدام هم که نیست. أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَابًا مِّن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُون؟ این که نیست، پس دست شما خالی است. این خالی بودن دست را در چند جای قرآن فرمود؛ در سوره مبارکه «احقاف» به صورت شفّاف بیان کرده، آیه سه و چهار سوره مبارکه «احقاف» هم همین است، فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالحَْقِّ وَ أَجَلٍ مُّسَمًّی وَ الَّذِینَ کَفَرُواْ عَمَّا أُنذِرُواْ مُعْرِضُونَ ٭ قُلْ؛ به پیامبر فرمود که به این بتپرستها بگو: أَ رَأَیْتُمْ مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ؛ شما که غیر خدا را میخوانید و میپرستید، به من گزارش بدهید: أَرُونیِ مَا ذَا خَلَقُواْ مِنَ الْأَرْضِ؛ اینها کاری کردند برای شما؟ چیزی آفریدند؟ اثری دارند؟ اینکه نیست! سرانجام اینکه در برابر او خضوع میکنید، یا باید خالق باشد یا باید شریک خالق باشد یا باید دستیار خالق باشد یا باید شفیع باشد؛ البته سوره مبارکه «سبأ» این عِدلهای چهارگانه را ذکر کرده است؛ فرمود سه قسم آن محال است، یک قسم آن ممکن است که شفاعت و توسّل باشد که آن باید «باذن الله» باشد. اینها که چیزی نیافریدند و شریک خدا هم نیستند، در سوره مبارکه «سبأ» هم فرمود: ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهیرٍ (2)دستیار هم نیستند و خدا احتیاجی به اینها ندارد، پس اینها چه کاره هستند؟ لذا دلیل عقلی ندارید که این بتها استحقاق پرستش دارند، ما هم که هیچجا نگفتیم، پس دلیل نقلی هم شما ندارید. بنابراین أَرُونیِ، أَرُونیِ یعنی «أخبرونی» مَا ذَا خَلَقُواْ مِنَ الْأَرْضِ، یک؛ أَمْ لهَُمْ شِرْکٌ فیِ السَّمَاوَاتِ؛ شریک خدا هم که نیستند، دو؛ این حرف شماست، برهان عقلی که ندارید ائْتُونیِ بِکِتَابٍ مِّن قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِّنْ عِلْمٍ، (3)یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی بیاورید که اینها این استحقاق دارند، اینها چه کاره هستند؟ حرفی که اینها زدند این است که گفتند: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ. بنابراین کسانی که به زعم آنها فرهیخته هستند که گفتند: لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ، خَلط کردند بین تکوین و تشریع که برهان قرآن دست آنها را خالی کرده، بعد آمدند به سمت همان میراث فرهنگی و سنّت گذشتگان و امثال آن رو آوردند که نیاکان ما اینطور گفتند، درباره نیاکان هم فرمود: أَ وَ لَوْ کانُوا لا یَمْلِکُونَ شَیْئاً وَ لا یَعْقِلُونَ، (4)اگر پدران شما چیزی را نمیفهمیدند شما هم باید همان راه را بروید؟ پرسش: نیاکان آنها کسانی بودند که در کشتی نوح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) موحّد بودند! پاسخ: آن اجداد اوّلیه حضرت آدم بود که موحّد بود، آنکه معیار نیست! اینهایی که آبای آنها بودند، در همان سرزمینی بودند و شبیه خودشان بودند که وجود مبارک نوح هم از دست آنها خسته شد، بعد از حضرت نوح یک چند نفری ایمان آوردند ـ عدّه قلیلی ایمان آوردند ـ که در یک کشتی جمع شدند. کلّ جمعیت اینها با آن حیواناتی که جمع کرده بودند که نسل آنها قطع نشود، در یک کشتی جمع شدند و کشتی هم که مانند یک کشتی بزرگ فعلی نبود، این مقدار جمعیت بودند! بعداً کَفَرُوا بَعْدَ إیمانِهِمْ. (5)
ص: 313
فرمود نه دلیل عقلی دارید و نه دلیل نقلی دارید، چرا شما این بتها را میپرستید؟ در همین آیه محل بحث ـ آیه 22 سوره مبارکه «زخرف» ـ فرمود وقتی دست آنها خالی شد که نه برهان عقلی داشتند و نه برهان نقلی میگویند: بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ؛ اینها میراث فرهنگی و سنّت قبلی ماست؛ مانند همین که میگویند چهارشنبه سوری سنّت قبلی ماست! این به همین برمیگردد! آدم باید یک چیز عقلی داشته باشد یا یک چیز نقلی داشته باشد، به هر حال یک برهان داشته باشد!
این مرزبندی امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) از آن بهترین مرزبندیهاست، فرمود کجا میخواهید بروید؟! بخواهید نفی کنید، یک سیم خاردار بسته است؛ بخواهید اثبات کنید، سیم خاردار بسته است، کدام طرف میخواهید بروید؟ بخواهید چیزی را قبول بکنید، مرز آن مشخص است که باید عالمانه باشد؛ بخواهید چیزی را مخالفت کنید، یک سیم خاردار بسته است، انسان که رها نیست! «حَصَّنَ» دو تا قلعه است: «عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ»، این حرفها بوسیدنی نیست؟! این قرآن را خیلیها میخوانند، اما مرزبندی جامعه، سیم خاردار درست کردن، دو طرف را بستن و انسان را «بین العِلمَین» جا دادن، این تمدّن است! «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا وَ لَا یَرُدُّوا مَا لَمْ یَعْلَمُوا»؛ اگر حق برایشان ثابت شد ماعدای آن را باطل کند.
بارها به عرض شما رسید که این مقدمه مرحوم کلینی در کافی بیش از سه صفحه نیست، میرداماد در الرواشح السماویة این مقدمه را شرح کرده است، این سه صفحه از بس عمیق و علمی است! خط آخر مقدمهٴ مرحوم کلینی در کافی این است که «إِذْ کَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِی عَلَیْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ یُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَلیْهِ الْعِقَابُ»؛ (1)جامعه عقلی دارای قطب است، وگرنه رهاست! چون قطبِ تمدّن «عقل» است، من اولین کتاب را کتاب «عقل» قرار میدهم، «إِذْ کَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِی عَلَیْهِ الْمَدَارُ»؛ همین را مرحوم میرداماد در الرواشح السماویة مبسوطاً شرح فرمود.
ص: 314
1) الکافی- ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص9.
فرمود حالا که سرانجام این است و دستتان خالی است، پس چرا بتها را میپرستید؟ بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ. این حرفها در سوره مبارکه «انعام» گذشت، وقتی این آیات را بررسی میکنید، میبینید که مشابه این آیات در سوره مبارکه «انعام» آیه 148 و 149 هست: سَیَقُولُ الَّذینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْءٍ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّی ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا برهانی دارید؟ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ ٭ قُلْ فَللهَِِّ الحُْجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَئکُمْ أَجْمَعِینَ ٭ قُلْ هَلُمَّ شهَُدَاءَکُمُ الَّذِینَ یَشهَْدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هَذَا؛ (1)یعنی دلیل عقلی، پس نه دلیل عقلی دارید و نه دلیل نقلی دارید.
در سوره مبارکه «نحل» آیه 35 به بعد این است: وَ قالَ الَّذینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ کَذلِکَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ ٭ وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فیِ کُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَ اجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَی اللَّهُ وَ مِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلَالَةُ (2)تا پایان که همین برهان عقلی و نقلی را در کنار آن سوره مبارکه «نحل» «بالمطابقة» یا «بالالتزام» بیان میفرماید. اینجا هم میفرماید آخرین حرف آنها این است که إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُون، آنگاه میفرماید که حالا اگر پدران شما نمیفهمند، شما هم همان راه را ادامه میدهید؟! أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُون آیا همان راه را شما ادامه میدهید؟ وَ إِنَّا عَلی آثَارِهِم مُّهْتَدُونَ فرمود: وَ کَذَالِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فیِ قَرْیَةٍ مِّن نَّذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُترَْفُوهَا، این همان تعلیق حکم بر وصف است، افراد خوشگذران و اهل اسراف و اتراف، آنها میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلی آثَارِهِم مُّقْتَدُون، بعد قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکمُ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدتمُْ عَلَیْهِ ءَابَاءَکمُْ قَالُواْ إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُون، (3)آن وقت فَانتَقَمْنَا؛ (4)فرمود ما حرف عقلی و نقلی داریم، از اینها که کاری ساخته نیست! نیاکان شما اشتباه کردند، قبل از آنها انبیا بودند و حرف انبیا را آنها گوش ندادند! بنابراین برهانی که ذات اقدس الهی اقامه میکند دو حدّ وسط دارد که ارجاع توحید ربوبی به خالقیّت است و حرف آنها یا خَلط بین تکوین و تشریع است یا همان حفظ میراث فرهنگی آنهاست.
ص: 315
موضوع: تفسیر آیات 18 تا 25 سوره زخرف
أَ وَ مَن یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصَامِ غَیْرُ مُبِینٍ (۱۸ وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ یُسْأَلُونَ (۱۹) وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ (۲۰) أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً مِن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ (۲۱) بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ (22) وَ کَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ (23) قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ (24) فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ (25)) سوره مبارکه «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ در مکه نازل شد و عناصر محوری مطالب سُوَر مکّی اصول دین است، مخصوصاً این «حَوامِیم هفتگانه» (1)که درباره وحی و نبوت است. جامعهای را میتوان جامعه دینی و اسلامی به حساب آورد که بر مدار عقل و نقل حرکت کند؛ یا برهان عقلی داشته باشد یا به وحی تکیه کند. اگر چیزی مطابق وحی و گفته انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) نبود و مطابق برهان عقلی و فطرتی که ذات اقدس الهی به انسان عطا کرد نبود، نباید بپذیرد. در جاهلیت این تفکر بود که زن را بیارزشتر از مرد میدانستند، اسلام آمد و فرمود که ارزش انسان به عقیده و به عمل صالح است: مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی، (2)کارهای اجرایی یا به این صورت است یا به آن صورت؛ معیار فضیلت ایمان است و عمل صالح که إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ. (3)شما زنها را بیارزشتر از مردها میدانید؛ لذا اگر به شما بشارت داده بشود که خدا به شما دختر داد، چهرهتان سیاه میشود و به این فکر هستید که یا یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ (4)یا از جامعه جدا بشود و این درست نیست! اینها عطیهٴ الهی است که یَهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ إِنَاثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ الذُّکُورَ. (5)
ص: 317
زنها را شما طرزی تربیت کردید که اینها با آرایش و با زیور به سر میبرند، یک؛ در استدلالهای علمی یا مجاهدتها حضور ندارند، دو؛ به نظر شما و در جامعهٴ شما زن ارزشی ندارد و همین موجودِ بیارزش را برای خدا قائل شدید که خدا دارای دختر است و برای خودتان پسر انتخاب میکنید. آیه در صدد این نیست که بگوید زنها ضعیفتر از مرد هستند، چون با آیات دیگر باید بسازد! آیات دیگر میگویند: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ. در سوره مبارکه «نحل» و مانند آن فرمود که معیار فضیلت دو چیز است: ایمان است و عمل صالح، هر کسی این کار را بکند مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی ما به او حیات طیّب میدهیم؛ حالا شما اگر توانستید جامعه را طرزی تربیت کنید که زنها یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ نباشند و فِی الْخِصَامِ در احتجاجات و در مبارزات حضور داشته باشند، به چه دلیل شما میتوانید بگویید این مرد أفضل از آن زن است؟ در جامعه جاهلی اینچنین بود، اما آیا «عند الله» مرد بودن فضیلت است و زن بودند رذیلت؟ یا «عند الله» معیار تقواست؟ بنابراین آیه نمیخواهد بگوید «عند الله» زن پَستتر از مرد است، بلکه میفرماید که جامعه اینطور است و اگر در آن خطبه نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که فرمود اینها «نَوَاقِصُ الْعُقُول» (1)هستند و مانند آن، شما اگر تمام آن خطبه را ملاحظه بفرمایید، بسیاری از رذایل را برای اهل بصره ذکر میکند، با اینکه بصره رجال علمی و مجاهدان فراوانی را تربیت کرده است! چه رذیلتی برای بصره است که برای شهرهای دیگر نیست؟ چه فضیلتی برای شهرهای دیگر است که برای بصره نیست؟ از این شواهد معلوم میشود که راجع به قضیهٴ جنگ جمل و آن حادثه است و اگر جریان عایشه و امثال عایشه در آنجا مطرح نبود، اینطور حضرت درباره زن سخن نمیفرمود. مانند همین احادیث در فرمایشات نورانی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هست، (2)اگر قصهٴ جنگ جمل در آنجا نبود، حضرت از رذیلت و مذمّت اهالی بصره سخن به میان نمیآورد؛ ولی در هر دو بیان هر رذیلتی که برای زن ذکر شده است، راه حلّ آن هم ذکر شده است. پرسش: قرآن هم فرق گذاشته است: لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ. (3)پاسخ: ارث است و ارث که معیار کمال نیست! مگر کسی که مال بیشتری دارد نزد خدا أفضل است؟! از طرفی «مَهریه» دارد که مرد باید بپردازد! «مسکن» دارد که مرد باید بپردازد! «نفقه» دارد که مرد باید بپردازد! «کِسوة» دارد که مرد باید بپردازد! درآمد زن بیشتر از مرد است! لذا فرمود: أَ وَ مَنْ یُنَشَّأُ فِی الْحِلْیَةِ. کسب و کاسبی برای مرد است؛ ولی اکثر بهرهها را زن میبرد! اینچنین نیست که اگر مرد دو برابر ارث داشت، پس مرد بالاتر از زن است. در خیلی از موارد زن و مرد ارث آنها یکسان است؛ مثل پدر و مادر که هرکدام یک ششم میبرند! در بعضی از موارد زن بیشتر از مرد ارث میبرد؛ در مسئله «حجب» کتابِ ارث ملاحظه کنید، اینطور است؛ در مسئله «إخوه» که بعضیها «حاجب» باشند اینطور است که خواهر أبوینی گاهی بیش از برادر اُمّی ارث میبرد.
ص: 318
بنابراین در اسلام ارث سه قسم است: یک قسم دختر و پسر است که برادر دو برابر میبرد. یک وقت مادر و پدر هستند که هر دو «لکم سُدُس» است و به اندازه ارث میبرند؛ زن مثل مرد و مرد مثل زن. گاهی «کَلاله» و «إخوه» است که گاهی میبینید «إخوهٴ ابوینی» بیشتر از برادر اُمّی ارث میبرد؛ پس گاهی زن بیش از مرد میبرد، گاهی زن به اندازه مرد میبرد و گاهی زن کمتر از مرد ارث میبرد؛ اما محور اصلی این است مال داشتن کمال نیست که حالا ما بگوییم چون پسر دو برابر دختر ارث میبرد، پس او أفضل «عند الله» است. گذشته از اینکه در روایات ما ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) به آن اشاره کردند که اگر یک وقت ارث پسر بیش از دختر است، برای این است که دختر شوهر میکند و «مَهریه» میگیرد، «کِسوة» میگیرد، «نفقه» و مسکن میگیرد، تمام درآمدهای مرد را او دارد مصرف میکند! (1)اگر فرمودند که زن در ایام «عادت» نماز از او فوت میشود، در همان روایاتی که از پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) رسیده است (2)دارد و حضرت امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم چنین فرمود که اگر میتواند وضو بگیرد، (3)این وضو مُبیح صلات نیست و طهارت نمیآورد، فقط یک عرض ادبی است! وضو میگیرد در مصلای خود در جایی که نماز میخواند بنشیند و به اندازه نماز ذکر بگوید، ثواب نماز را میبرد، پس ترک نماز او ترمیم میشود. اینطور نیست که حالا از عبادتی محروم شد نتواند ترمیم بکند. غرض آن است که این أَ وَ مَنْ یُنَشَّأُ منظور این نیست که زن «عند الله» حقیر است، بلکه جامعهٴ شما اینطور است! ولی اگر شما برای زنها در یک نظام اسلامی ـ مثل نظام کنونی ـ راه را باز گذاشتید، میبینید که دخترخانمها اگر رشدشان بیشتر نباشد، کمتر نیست؛ هم در «جامعة الزهراء» و هم در دانشگاهها! اگر دین باشد و اینها را به برکت نظام اسلامی و خونهای پاک شهدا بپروراند، همینطور درمیآیند! ما در جامعه عاطفه میخواهیم، مرد درست است که عطوف است؛ اما آن فضیلتِ عاطفی را که مادر دارد هرگز پدر ندارد. غرض این است که نزد شما این زن ارزش او کمتر است؛ ولی متأسفانه شما برای خدا دختر قائل هستید و برای خودتان پسر، نه اینکه «عند الله» زن کمتر از مرد است، این دو آیه در صدد این نیست که بگوید ارزش زن نزد خدا کمتر از مرد است، اینطور نیست! پرسش: ...؟ پاسخ: بله، در مناظرات علمی وقتی جامعه طوری باشد که شخصی مانند فاطمه زهرا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) تشریف آورد، وقتی وارد مسجد مدینه شد همه را خفه کرد! پس «هِیَ فِی الْخِصٰامِ مُبینَةٌ»! وجود مبارک زینب کبریٰ هم همینطور بود! حالا آن مصیبت و داغ و مانند آن حرف دیگر بود؛ هم مجلس بنیامیه را در کوفه خفه کرد، هم مجلس بنیامیه را در شام خفه کرد، همه را خفه کرد! پس «هِیَ فِی الْخِصٰامِ مُبینَةٌ»، منتها یک حسین بن علی(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) میخواهد که اینها را بپروراند. زمینه اگر باشد، او هم همینطور است! الآن شما میبینید که محصّلین «جامعة الزهراء» کمتر از شماها نیستند! آن دانشگاهها کمتر از دانشجوهای پسر نیستند! درس خواندند، بعضی متجزّی شدند و بعضی به اجتهاد رسیدند! کتابهای خوبی هم نوشتند و کتابهای خوبی هم دارند مینویستند. اگر راه باز باشد ـ به برکت خونهای پاک شهدا ـ اینها هم یاد میگیرند. غرض این است که این دو آیه در صدد این نیست که زن «عند الله» ناقص است، بله زن «عندکم» ناقص است! شما که زن را ناقص میدانید، برای خودتان پسر قبول کردید و برای خدا دختر، همین! تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزَی همین است، اگر زن «عند الله» ناقص بود دیگر نمیفرمود مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً. (4)پرسش: اما ما عملاً میبینیم که زنی پیغمبر نمیشود؟ پاسخ: آن کار اجرایی است! زن مرجع تقلید هم نمیشود؛ ولی زن میتواند در حدّ صاحب جواهر فقیه بشود و مرجع تقلید تربیت کند! کارهای اجرایی بله؛ تماس گرفتن با مردم و تماس گرفتن با ارباب رجوع این کار مرد است، این کار اگر نقص نباشد کمال هم نیست. اما زن میتواند در حدّ شیخ انصاری باشد، در حدّ صاحب جواهر بشود و شاگردانی تربیت کند که آن شاگردان مرجع تقلید باشند! شاگردانی تربیت کند که استاد دانشکده حقوق باشند که شاگردان او قاضی بشوند، اما کارهای بگیر و ببند و بکش و اینها از زن کمتر ساخته است و این هم کمال نیست! لازم است، ولی کمال آنچنانی نیست. اگر زن استاد دانشکده حقوق بود، شاگردان او میشوند قاضی، اینکه محذوری ندارد! پرسش: طبیعت آنها چنین است؟ پاسخ: غلبهشان این است، ولی اگر بخواهند بپرورانند و جامعه را دو قسم «ارباً اربا» نکنند، همینطور درمیآید! الآن همِّ «جامعة الزهراء» و آن دانشجویان دانشکدههای علمی اینطور نیست! تا جامعه چه باشد و به کدام سَمت بپروراند؟ اینها شبیه قضایای خارجیه است، نه به نحو قضایای حقیقیه، وضع این است! اگر یک وقت شما اینها را خوب تربیت کنید، خوب هم تربیت میشوند؛ لذا طبق آیه مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی، فرمود چه این و چه آن، ما به آنها حیات طیّب میدهیم. الآن خیلی از جوامع هستند که مردها را به همین سَبک تربیت کردند، ولی به برکت انقلاب اسلامی وضع مردها هم برگشت. اگر نظام، نظام الهی باشد تربیت میشوند، چه مردها و چه زنها. غرض این است که این دو آیه در صدد این نیست که زن «عند الله» ناقص است، بلکه میخواهد بگوید زن «عند الجامعه» شما ناقص است؛ شما برای خودتان نمیپسندید، بلکه میخواهید به خدا نسبت بدهید.
ص: 319
محور اصلی این آیات این است که شما باید با یک تکیهگاه عقلی حرکت کنید. فرق مراحل عقلی ـ چه در حوزهها و چه دانشگاهها ـ با تودههای تبلیغی این است که در حوزهها دو کار علمی میکنند و دانشگاهها هم دو کار علمی دارند؛ در حوزه برای اینکه مجتهد تربیت کنند، اوّل تعلیم است، بعد تعلیل؛ اوّل در کتابهای فقهی یا اصولی مثلاً میگویند چنین چیز اصل است یا فلان چیز واجب است، فلان چیز حرام است که طلبه اوّل عالِم میشود، بعد وقتی کمکم رشد کرد، به کتابهای فقهی نیمهاستدلالی و «متوسط الاستدلال» مثل شرح لمعه آشنا میشود، بعد کمکم در مراحل بالاتر با مکاسب و بعد هم جواهر آشنا میشود. آشنایی آنها در این مراحل اخیر تعلیل است که این تعلیم را بارور میکند؛ یعنی اگر تا حال خوانده بود که فلان چیز واجب است، الآن میتواند استدلال کند به فلان آیه، به فلان روایت، به فلان صحیحه، به آن جمعبندی، به آن تقدیم نصّ بر ظاهر و به آن تقدیم أظهر بر ظاهر فلان چیز واجب است. این تعلیل پشتوانهٴ آن تعلیم است، وقتی چند سال آن تعلیم قبلی را با این تعلیل بعدی هماهنگ کرد، میشود مجتهد.
در دانشگاهها هم اینچنین است؛ در دانشگاهها ـ چه در دانشکده پزشکی، چه دانشکده مهندسی و دانشکدههای دیگر ـ اوّل تعلیم است؛ به این دانشجو میگویند این بیماری است، این هم علایم بیماری است، این هم داروی این بیماری است و از نظر درمان بالینی هم او را به بیمارستانها میبرند و کمکم آموزش میدهند که هر وقت کسی این مرض را گرفت فلان دارو را باید به او داد؛ یا در جریان مهندسی، سدّسازی و مانند آن میگویند اگر بخواهی سدّ بسازی، فلان مقدار آهن میخواهد، فلان مقدار بتن میخواهد، فلان مقدار باید بکَنید و این کار را انجام بدهید تا این سدّ ساخته بشود. در طیّ این سالها این میشود عالِم که تعلیم سامان میپذیرد، اما نمیداند که چرا باید آن قدر بتن بریزد؟ چرا این قُرص عامل درمان آن است؟ چرا این شربت عامل درمان آن است؟ او راز و رمز آن بیماری را کاملاً میفهمد، راز و رمز این دارو را کاملاً میفهمد، علّت بیمار شدنِ بیمار را میفهمد، علّت درمان آن بیماری با این دارو را میفهمد و میشود یک پزشک متخصّص؛ پس اوّل دوران تعلیم است، بعد دوران تعلیل که در نهایت میشود استاد دانشگاه، این وضع مراکز علمی است.
ص: 320
اما اگر کار از مراکز علمی گذشت، ـ یعنی از حوزه و دانشگاه که محورهای علمی است ـ قرآن اصرار دارد عالمانه سخن بگویید؛ اما گذشت و کار به دست دیگران افتاد، آنها هم همین دو مرحله را دارند؛ اگر میخواهند از غذایی حمایت کنند، اول تبلیغ است و بعد از مدتی تکرار است؛ آن تبلیغ متأسفانه جای تعلیم مینشیند و این تکرار جای تعلیل مینشیند؛ مثلاً اگر بخواهند پفک را به خورد بچههای مردم بدهند، اول تبلیغ میکنند، بعد دهبار، بیستبار یا سیبار تکرار میکنند و میگویند، این بچهها و مادرانشان هم باور میکنند که این ماده غذایی خوبی است، یا فلان ماده دیگر ماده غذایی خوبی است یا فلان پودر، پودر خوبی است. از متخصّص سؤال میکنیم، میگوید اینچنین نیست؛ از مسئولین تغذیه سؤال میکنیم، میگویند اینچنین نیست. پس کار آنها اوّل تبلیغ است و بعد تکرار؛ بخواهند شخصی را بالا ببرند، همین دو کار است! بخواهند شخصی را پایین بیاورند، همین دو کار است! این فراز و فرود اشخاص اینطور است، فراز و فرود کالا اینطور است، فراز و فرود حتی یک پارچه اینطور است؛ پارچهای را میخواهند به خورد مردم بدهند، اول تبلیغ است و بعد تکرار، دهبار، بیستبار یا سیبار که بگویند جامعه باورش میشود. جامعه اگر جامعهٴ حوزوی و دانشگاهی باشد با تعلیم و با تعلیل پیش میرود نه با تبلیغ. اگر جامعه از مسئله حوزه و دانشگاه جدا شد و خودساخته شد، این جامعه با تبلیغ و با تکرار سامان میپذیرد که صبغهٴ علمی ندارد؛ جاهلیّت اینطور بود، بازار عُکّاظ اینطور بود، میخواستند کسی را بالا ببرند اینطور بود، میخواستند کسی را پایین بیاورند اینطور بود، کالا، جنس و پارچهای را میخواستند بالا ببرند اینطور بود یا پایین بیاورند اینطور بود. قرآن فرمود این کارها را نکنید! شما ببینید برهان چیست! ما سرمایه را به شما دادیم! ما در درون شما یک سلسله سرمایه را گذاشیتم! ما بدیهیات را به شما گفتیم! کسی به شما نگفت که «اجتماع نقیضین» محال است، کسی که به شما نگفت «اجتماع ضدّین» محال است، کسی که به شما نگفت که «دور» محال است، اینها را خودتان میدانید! کسی که به شما نگفت «الکلّ أعظمُ من الجزء»، اینها بدیهیات است و سرمایههای اوّلی است که ما به شما دادیم، این سرمایه را بگیرید و رشد کنید، این میشود برهان عقلی. همین عقل میگوید من از راهی آمدم؛ ولی نمیدانم از کجا آمدم؟ به جایی میروم؛ ولی نمیدانم کجاست! من مسافری هستم در این بین راه، کسی باید باشد که مرا راهنمایی بکند که کجا بروم؟! و آن میشود پیغمبر. ما این قدر میفهمیم که از جایی آمدیم، اما کجا بود نمیدانیم! این قدر میفهمیم که باید جایی برویم، اما کجاست؟ آنجا را نمیدانیم! پس کسی باید باشد که ما را راهنمایی بکند؛ لذا عقل میگوید وحی لازم است، پیغمبر لازم است، آنکه ما را آفرید باید ما را راهنمایی کند و راهنمایان هم انبیای الهی هستند. عقل میگوید این چیزها را خودم میفهمم که بدیهیات است و خیلی از چیزها را هم نمیفهمم؛ ولی میفهمم که راهنمایی باید داشته باشم. پس حرفها یا باید به عقل تکیه کند یا به نقل تکیه کند؛ اما نیاکان ما اینچنین گفتند، پدران ما اینچنین گفتند، ما این را شنیدیم پس حق است و آن را نشنیدیم پس باطل است که قرآن کریم چند جا این جریان را نقل میکند، میفرماید: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئاً، (1)أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً. (2)شما که میگویید قبول و نکول ما وابسته به پذیرش و نفی آنهاست و چیزی را که آنها قبول بکنند ما قبول میکنیم، چون إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ و چیزی را هم که آنها قبول نکنند ما نمیپذیریم: مَا سَمِعْنَا بِهٰذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ، (3)فرمود: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ، أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ، أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُون، (4)مکرّر این مضمون را ذات اقدس الهی در چند جا گفت، گفت آخر شما چگونه بیعقلانه پیرو آنها هستید؟! درباره این سؤالهایی هم که از خود شما میکنیم، شما این را برابر یک سنّت غیر علمی دارید، اینطور نیست که برای شما محققانه برهانی اقامه شده باشد، درست است ما از شما سؤال میکنیم که خالق آسمان و زمین کیست؟ شما هم میگویید خدا؛ اما این را محققانه نمیدانید، چون اگر محققانه این را بدانید به لوازم این پاسخ ملتزم میشوید! اگر در سوره مبارکه «طور» فرمود: أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ؛ (5)یعنی در عین حال که ما از شما سؤال میکنیم مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ (6)شما میگویید «الله»؛ ولی میگوییم همین را عالمانه نمیگویید، بَلْ لا یُوقِنُون (7)در ضمن همین آیات است، بَلْ لا یُؤْمِنُون (8)در ضمن همین آیات است، در چند جا میفرماید از آنها سؤال بکنید خالق آسمان و زمین کیست؟ میگویند «الله»، بعد میفرماید: لا یَعْلَمُون؛ (9)اینها نمیفهمند که دارند چه میگویند! اگر خالق آسمان و زمین «الله» است، برخی از ربوبیتها را هم به خدا اسناد دهید: مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ؟ که لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (10)اگر این حرف را میگویید و میفهمید، پس باید به لوازم آن را هم ملتزم باشید. شما چیزهایی را شنیدید و الآن میگویید. برهان مسئله را در سوره مبارکه «طور» مشخص کرد، فرمود که شما باید محققانه و عالمانه جزم داشته باشید که خودتان مخلوق هستید و این نظام سپهری هم مخلوق است، برای اینکه انسانی که هستی او عین ذات او نیست، این نمیتواند خودبهخود پیدا بشود!
ص: 321
این از بیانات نورانی حضرت امیر است در نهجالبلاغه و همچنین از بیانات نورانی امام رضا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در توحید (1)مرحوم صدوق است، فرمود: «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُول». بارها به عرض شما رسید که اینگونه از احادیث به مراتب غنیتر، قویتر، علمیتر و باسوادتر از «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» (2)است، این «لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» را طلبه بعد از شش ـ هفت سال درس خواندن میفهمد، اما این حدیث جانگیر است! برای اینکه مگر هر کسی میتواند این حرف را بفهمد؟! این گوی و این میدان! همین حدیث شریف نهجالبلاغه را بدهید به طلبه رسائل خوان، مگر میفهمد؟! همین حدیث شریف توحید مرحوم صدوق را بدهید به طلبه مکاسب خوان، مگر میفهمد؟! «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُول»، فهم این جان کندنِ فلسفی و کلامی میخواهد! فرمود چیزی که هستی او عین ذات او نیست علت میخواهد؛ شیء یا باید ذاتاً هست باشد یا به «هستی بالذّات» تکیه کند. فهم این مبادی فراوان میخواهد! این را که عرب نمیفهمید، در سوره مبارکه «طور» برهان ذات اقدس الهی این است که اینها چه چیزی میخواهند بگویند؟ در آیه 35 فرمود: أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ.
به عرض شما رسید که شبکه چهار تلویزیون داشت مسائل آسمان شب را ذکر میکرد، جریان «کیوان» را مطرح کرد؛ خیلی کارهای عمیق علمی کردند، با فرستادن دستگاه این کیوان را رصد کردند، طول، عرض، عمق، سیاهچالهها و اطراف آن را عالمانه گزارش دادند، اما گفتند همینطور ساخته شد! این نظم دقیق همینطور ساخته شد؟! این نظم «محیّر العقول» همینطوری ساخته شد؟! این رفته کیوان را از راه دور بررسی کرده؛ اما پیشِ پای خودش را نمیبیند! این همان بیان نورانی سید الشهداست در دعای «عرفه» است که فرمود: «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ وَ لَا تَزَالُ عَلَیْهَا رَقِیبا»، (3)این جمله خبریه است نفرین نیست، یعنی کور باد نیست، بلکه کور است آنکه تو را نمیبیند! چگونه میشود موجودی که هستی او عین ذات او نیست، خودبهخود ساخته شده است؟! این شبستان و این مسجد ذرّهای است در برابر این نظام، هیچ عاقلی میتواند بگوید که باد و هوا جمع شده مسجد ساخته شد؟ فرمود: أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُون؟ همینطور بیخود خلق شدند؟ هیچ عاملی نداشت؟ یا عامل داشت و عامل آنها خودشان هستند، خودشان خودشان را خلق کردند؟ هر دو محال است! این حرف یا برای مُلحدان حجاز است یا برای مشرکان؛ آنها که مُلحد هستند، این حرف برای آنها برهان است؛ آنها که مشرک هستند ـ برای اینکه خیلی از موارد است که فرمود ما از آنها سؤال کنیم که مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، اما لا یُوقِنُون نمیفهمند دارند چه میگویند، چنین چیزی را دهان به دهان شنیدن که خدا خالق اینهاست ـ اگر خدا خالق اینهاست «ربّ» اینها هم باید باشد!
ص: 322
این بخشهای دیگر که از سؤالات اینها سخن میگوید را ملاحظه بفرمایید؛ در سوره مبارکه «عنکبوت» آیه 61 به بعد فرمود: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّه، پس اگر چنین است فَأَنَّی یُؤْفَکُون، چون کلّ نظام را او آفرید! شمس و قمر و تدبیرِ شب و روز هم که به عهده اوست، پس چرا «مأفوک» و منصرف هستید؟ چرا شما را از راه راست به بیراهه بردند؟ اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ یَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِکلُِّ شیْءٍ عَلِیمٌ ٭ وَ لَئنِ سَأَلْتَهُم مَّن نَّزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ مِن بَعْدِ مَوْتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (1)اینکه تدبیر و ربوبیت است! میگویند «الله» این کار را کرده، اگر «الله» این کار را کرده، پس چرا غیر «الله» را میپرستید؟ میفرماید: بَلْ أَکْثرَُهُمْ لَا یَعْقِلُون؛ اصلاً نمیفهمند که دارند چه میگویند! شما اگر واقعاً قبول کردید و میفهمیدید که نظام را او دارد اداره میکند، چرا سنگ و گِل را میپرستید؟
در سوره مبارکه «انبیاء» یک بخش از آن ناظر به همین قسمتهای توحید ربوبی است که فرمود: قُلْ مَن یَکلَْؤُکُم بِالَّیْلِ وَ النَّهَارِ مِنَ الرَّحمَْانِ بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُون، (2)بَلْ مَتَّعْنَا هَؤُلَاءِ وَ ءَابَاءَهُمْ حَتیَ طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ أَ فَلَا یَرَوْنَ أَنَّا نَأْتی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا أَ فَهُمُ الْغَالِبُون، (3)بعد میفرماید که آنها لَا یَعْقِلُون هستند و اگر از اینها سؤال بکنید که چرا این کار را میکنید؟ میگویند پدران ما این حرف را میزنند، بعد میفرماید: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ، أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ، أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُون، شما که همینطور میگویید پدران ما گفتند، باید پدران شما عالم باشند یا باید معصوم باشند یا باید برهان اقامه کنند، در حالی که نه معصوم هستند و نه برهان اقامه کردند. بنابراین أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلالٍ مُبین، (4)نتیجهگیری قرآن این است که تابع و متبوع «کِلَاهُمَا فِی النَّار». شما میگویید «آباء» ما این هستند: أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلالٍ مُبین، این بیانات نورانی قرآن کریم است؛ سرانجام انسان یا باید به فطرت عقلی خود تکیه کند یا باید به وحی الهی، نه این باشد و نه آن، همین خطر و همین مشکلات را دارد. پرسش: عقل در مقابل وحی است یا چراغ وحی است؟ پاسخ: نه، خود عقل چراغ وحی است؛ عقل میگوید من که میفهمم که نمیفهمم! عقل میگوید که من مسافری هستم و هرگز پوک نیستم، این نظام دقیق و حساب شده است، من جایی باید بروم و نمیدانم آنجا کجاست؟ و نمیدانم آنجا چه چیزی میخواهند؟ در سوره مبارکه «نساء» فرمود اگر ما انبیا را نمیفرستادیم، همین عقل در قیامت علیه «الله» احتجاج میکرد: رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، (5)این «بَعْد» که ظرف است و مفهوم ندارد، چون در مقام تحدید است اینجا مفهوم دارد؛ یعنی اگر ما انبیا را نمیفرستادیم، عقل بشر در قیامت علیه خدا احتجاج میکرد و میگفت خدایا تو که میدانستی ما بعد از مرگ چنین جایی میآییم، چرا راهنما نفرستادی؟! رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ این مفهوم دارد؛ یعنی قبل از رُسُل احتجاج عقل درست بود. عقل میگوید که من نابود نمیشوم و من پوچ نیستم، چگونه روح از بین میرود؟ چگونه هر کس هر چه کرد، کرد؟ هر کس هر چه گفت، گفت؟ مگر میشود که آدم دهان را باز بکند و هر چیزی را بگوید؟ پرسش: آنها قبل از اسلام حجّت کامله نداشتند؟ پاسخ: در عصر خودشان هر پیغمبری حجّت کامله بود! تعبیر قرآن این است که وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْل؛ (6)ما هیچگاه نگذاشتیم که فاصله بشود، این درباره قول و کتابهای آسمانی است؛ درباره انبیا هم فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا، (7)این تَتْرا مثل تقوا، آن «تاء» تبدیل شدهٴ از «واو» است؛ تَتْرا یعنی «وترا» و «وترا» هم یعنی متواتر؛ یعنی ما انبیا را متواتر فرستادیم، سلسلهٴ انبیا که قطع نشد! اگر انبیا را میگویید: ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا، یعنی متواترین. پرسش: ما دین خود را میبینیم، در حالی تورات و انجیل ناقص هستند؟ پاسخ: نه، نسبت به وجود مبارک قرآن و پیغمبر ناقص هستند؛ یعنی آنها کاملِ عصر خودشان هستند و این أکمل است، وگرنه مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْه؛ (8)هر پیغمبری که آمد حرف انبیای قبلی را تصدیق کرد و فرمودند که راست گفته است، هیچ پیامبری نیامد که بگوید «و فیه اوّلاً و فیه ثانیاً»؛ این شیوهٴ علماست که البته اظهار نظر میکنند، چون غیر معصوم هستند، این عالِم بعدی ممکن است که چند اشکال به عالِم قبلی داشته باشد که «کلاهما فی الجنة»، اما هیچ پیامبری نیامد که بگوید فلان پیامبر ـ معاذ الله ـ چنین و چنان، بلکه همه گفتند: مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْه، هر پیامبری که آمد گفت دیگری درست گفته، این خاصیت انبیاست! فرمود اگر حرفها و کتابها را میگویید متصل هستند: وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْل، انبیا را میگویید: ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا، پس این عقل چراغ خوبی است که وحی را میفهمد. آیات نازل شد که این چیزی را که شما میگویید، متوجه نیستید که دارید چه میگویید؟ اگر خالقیت را قبول کردید، باید در همه شئون پیرو «الله» باشید و او باید شما را بپروراند، پس أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ برهان است هم برای ملحدان و هم برای مشرکان.
ص: 323
این خطبه نورانی حضرت امیر را ملاحظه بفرمایید، حضرت وقتی جریان وحی و نبوت وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) را نقل میکند، یعنی در اصل، جهان را در عصر بعثت مشخص میکند که بعضی مُلحد بودند، بعضی مشرک بودند، بعضی مجوسی بودند، بعضی یهودی بودند، همه اینها را وجود مبارک حضرت امیر در خطبه اوّل مشخص کرد، بعد فرمود قرآن آمد و به اینها سامان داد؛ «إلحاد» را نفی کرد، «شِرک» را نفی کرد، «وَثَنیت» را نفی کرد، «تعدّد» را نفی کرد، «تَثلیث» و «تثنیه» را نفی کرد. وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ (1)شد «تثنیه» و لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ (2)شده «تثلیث». فرمود همه اینها به توحید تبدیل کرد و این جامعه را عاقل کرد. الآن هم در چند مورد میفرماید که حرف پدران خود را باید با عقل بسنجید! اگر معصوم باشد که بالاخره به حق حکم میکند، اما اگر معصوم نباشد چرا آن حرفها را گوش میدهید؟! در همین سوره مبارکه «انبیاء» آیه 24 فرمود: قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُم هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلی؛ انبیای قبلی هم همه این حرف را زدند، بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ، این است که انسان اگر بخواهد حقِّ عمرِ خودش را زنده کند، یا باید بالاخره حوزوی فکر کند یا دانشگاهی؛ یعنی یا با تعلیم و تعلیل حوزوی اُنس پیدا کند یا با تعلیم و تعلیل دانشگاهی که بشود مجتهد یا بشود استاد، وگرنه تبلیغ را به جای تعلیم به خوردش میدهند و تکرار را به جای تعلیل به خوردش میدهند که در این صورت او به جای اینکه به سراغ غذای اصلی برود، به سراغ غذای بَدَلی میرود و به جای اینکه به سراغ یک سلسله اموری که آرامبخش است برود، به سراغ مواد میرود؛ این تکرار کار تعلیل را برای عوام میکند و آن تبلیغ برای عوام کار تعلیم را انجام میدهد. در روایات ما هست که «فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ یُعْمَلْ بِهِ لَمْ یَزْدَدْ صَاحِبُهُ إِلَّا کُفْراً وَ لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْدا»؛ (3)آدم یک جا بنشیند و چیزی یاد نگیرد، به همان اندازه از خدا دور است. از بیانات نورانی حضرت امیر هست ـ قبلاً ملاحظه فرمودید که اینها در قوس نزول همه چیز را میدانستند، چون «اوُّل مَا خَلَقَ الله» (4)اینها هستند، در قوس نزول هر چه بنا بود بشر بداند اینها دانستند؛ اما در قوس صعود براساس رَبِّ زِدْنی عِلْماً (5)دارند حرکت میکنند ـ فرمود روزی که چیزی من یاد نگیرم: «إِذَا أَتَی عَلَیَّ یَوْمٌ لا أَزْدَادُ فِیهِ عِلْمًا یُقَرِّبُنِی إِلَی اللَّهِ فَلا بُورِکَ لِی فِی طُلُوعِ الشَّمْسِ ذَلِکَ الْیَوْمَ»؛ (6)چیزی که من در آن روز یاد نگیرم، آن روز برای من مبارک نیست.
ص: 324
در این بخش از آیات مرتّب این قسمتها را ذکر فرمود که اگر آبا، اجداد و نوشتههای شما عالمانه نبود، اینها را رد کنید! در آیه 22 محل بحث فرمود: بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ. هم «أُمَّة» به معنی ملت قرائت شد و هم «أمَّة» و «إِمَّة» قرائت شد. به طریق میگویند «أَمَّة»، در راههای دیگر اگر کسی گفت «طریق أمَم»، یعنی مستقیم و راه راست. «أُمَّة» راه هم گفتند طریق، جامعه و ملت چون طی کننده این راه است، آنها را میگویند «أُمَّة»، وگرنه «الأُمَّة هی الطَّریق». کسی که روی راه راست است میشود امت دینی. وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ ٭ وَ کَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید که تو ببین انبیای قبلی چه کار کردند، یک؛ به امت پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم میفرماید که شما ببینید که امم قبلی هم چه کار کردند، دو؛ وگرنه به وجود مبارک پیغمبر لازم نبود بفرماید که ببین امتهای قبلی چه کار کردند، بلکه میفرمود اُمم قبلی بیراهه رفتند و سرشان به سنگ خورد؛ انبیای قبلی صبر کردند و به مقصد رسیدند. در قرآن به وجود مبارک حضرت میفرماید: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهیم، (1)وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی؛ (2)به یاد موسی باش، به یاد عیسی باش، به یاد ابراهیم باشد اینهایی که راهی ساختند! اما در بین انبیا وجود مبارک یونس آن کار را کرد: وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ؛ (3)مثل یونس نباش! بلکه همراه با قوم خود باش، با جامعه باش و این صبر جمیل را تحمّل بکن. به مردم ما هم میفرماید که قبل از شما اُممی بودند که بیراهه رفتند و سرشان به سنگ خورد إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا؛ آنها که گرفتار نعمت هستند، نعمتزده میباشند. این نعمت الهی در عین حال که فیض و لطف است؛ اما یک غدّهای است! چون غالب علما با همین ضعف از روستا یا شهرها برخاستند و آمدند حوزه که به مقامات علمی رسیدند، اما همین که وضع مالی آنها خوب شد، بچهها متأسفانه آن راهی که باید بروند نمیروند! غرض این است که «داشتن» در عین حال که نعمت است، برای یک عده غدّه است، میگفتند ای کاش ما این وضع مالی را نمیداشتیم و بچههای ما طلبه میشدند! یک کار آسانی نیست! ببینید علّامه مرتّب به فخرالمحققین سفارش میکند که پسر به یاد من باش! مسئله مرگ و قبر و اینها چیز آسانی نیست، مبادا مرا فراموش کنی! این اصرار علّامه نسبت به پسرش فخر المحققین است. هیچکسی به اندازه یک طلبه به یاد پدر و مادرش نیست! این «وَلَدٌ صَالِحٌ یَدْعُو لَه» (4)همین است! درست است که افراد عادی آدمهای خوبی هستند، اما هیچکس به اندازه طلبه نمیشود که به یاد پدر و مادر باشد.
ص: 325
فرمود مگر پدر و مادر آنها عاقل بودند که اینها به دنبال آنها دارند راه میروند؟! قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ. انبیا فرمودند که پدران شما حرفهای خوبی زدند، ولی ما بهتر از آن آوردیم! در بخشهای دیگر فرمود: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ، آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ، أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلالٍ مُبین، این را هم به دلالت مطابقه فرمودند. حالا اینجا به عنوان «خَفص جناح» فرمود بر فرض پدران شما حرفهای خوب داشته باشند، ما حرفهای بهتری داریم، اینها را گوش بدهید! وقتی که دیدند نشد، فرمود: أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلالٍ مُبین، حالا که اینطور است ما آن پرده را برمیداریم و میگوییم همه شما اشتباه میکنید. اینجا فرمود اگر پدران شماحرف خوب دارند ما بهتر از آنها را آوردیم: قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ، گفتند ما حرفهای شما را قبول نداریم. فرمود پس این را بگویید! چرا میگویید که إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ؟ اینطور گفتید؟! فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ. در بخشی از خطابات فرمود آقایان! سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا، (1)این تعلیق حکم مُشعرِ به علّیت است؛ فرمود آقایان! به جای ظالمین نشستید، یعنی چه؟ یعنی آنها ظلم کردند که ما بساط آنها را برچیدیم، شما هم همینطور میشوید. وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا یعنی اعلام خطر است. اینجا هم فرمود ما اوّل گفتیم پدرانتان که گفتند بر فرض قبول، حرفهای ما را هم گوش بدهید، حرفهای ما بهتر از حرفهای پدرانتان است! اما صریحاً گفتند: إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ، فرمود حالا که چنین شد فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ. امیدواریم که خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند!
ص: 326
1) ابراهیم/سوره14، آیه45.
موضوع: تفسیر آیات 23 تا 29 سوره زخرف
وَ کَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ (23 قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ (24) فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ (25) وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (26) إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ (27) وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ (29)) سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد، مانند سایر سُوَر مکّی به اصول دین میپردازد و قسمت مهم این «حَوامِیم سبعه» (1)هم پیرامون وحی است. برای شناخت مآثر الهی، راه معرفتشناسی را اوّل نشان میدهند، یک؛ اقسام معرفت صحیح را ارائه میکنند، دو؛ راه معرفتشناسی باطل را ذکر میکنند، سه؛ بعد تطبیق میکنند بر جریان إلحاد و شرک از یک سو، توحید و وحی و نبوت از سوی دیگر، چهار.
فرمودند وقتی که انسان میخواهد چیزی را بشناسد، راه ابتدایی آن حِسّ و تجربهٴ حسّی است؛ ولی منحصر به این راه نیست. خیلی از معارف الهی در جهان هست که با حِسّ و تجربهٴ حسّی شناخته نمیشود؛ یعنی با چشم ـ چه چشم مسلّح و چه غیر مسلّح ـ مسئله توحید و وحی و نبوت و امثال آن شناخته نمیشود. درست است که حِسّ برای محسوسات و چشم برای مبصرات و مانند آن وسیلهٴ خوبی است؛ اما هرگز برای معارف، شناختِ حسّی و تجربهٴ حسّی کارآمد نیست. در سوره مبارکه «انعام» فرمود که معارف الهی را با چشم ـ چه مسلّح و چه غیر مسلّح ـ نمیتوان شناخت؛ آیه 103 به بعد سوره مبارکه «انعام» این است: لاَ تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ، پس آنچه مربوط به توحید است، با چشم و راه حِسّ و تجربهٴ حسّی نمیشود شناخت. آنها که میگویند ما فَحص کردیم و خدا را ندیدیم، نقص آنها این است که خیال میکنند تمام معارف در حِسّ و تجربهٴ حسّی خلاصه میشود؛ روح و تجرّد روح و ادراکات عقلی را اینها نپذیرفتند و ادراک نکردند. این یک مطلب که تجربهٴ حسّی برای معارف کافی نیست.
ص: 328
1) فرهنگ نامه علوم قرآن، دفترتبلیغات اسلامی، ج1، ص2188.
درباره درک معارف دو راه وجود دارد: یا برهان عقلی است که علم نظری به بدیهی ختم میشود یا پیروی از حرف خدا و پیغمبر است که وحی آسمانی است. اگر بنا شد انسان حرف کسی را گوش بدهد، حرف خدا و پیغمبر را باید گوش بدهد، نه حرف نیاکان و گذشتگان را! قرآن میفرماید یا برهان عقلی داشته باشید، یا اگر بنا شد حرف کسی را گوش بدهید، حرف پیغمبر را گوش بدهید، زیرا که او با وحی، معصومانه با شما سخن میگوید! حرف خدا را گوش بدهید که جز حق چیزی نمیگوید! این پیشنهاد انبیاست. در برابر انبیا به طور عموم و در برابر وحی نبوی(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) به طور خصوص، عدّهای ایستادند که پیشگامان آنها «مُتْرَفین» و «مُسْرِفین» بودند؛ یعنی طبقه مرفّهِ بیدرد، در برابر انبیا میایستادند؛ همه اینها اینطور بودند! سلسله انبیا حرفهای یکدیگر را تصدیق میکردند، هر پیامبری که آمد: مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ؛ (1)میفرمایند که نبیِّ قبلی هر چه را گفت، درست گفت؛ منتها برای آن مقطع خودش است، چون لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً؛ (2)خطوط کلّی او که دائمی است را حقّ گفته است: مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ، شریعت و منهاج او که مقطعی است: لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً. تمام «مُتْرَفین» هم یک حرف میزنند، میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ. در بخشی از آیات قرآن کریم میفرماید که اینها مثل اینکه یکدیگر را سفارش کردند؛ آیه 52 و53 سوره مبارکهٴ «ذاریات» این است: کَذٰلِکَ مَا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ ٭ أَ تَوَاصَوْا بِهِ؛ مثل اینکه یکدیگر را سفارش کردند! سفارش کردند که اگر وحی آمد، نبوتی آمد، مدّعیان وحی و نبوتی آمدند، بگویید که سحر و شعبده و جادو است.
ص: 329
مردان الهی دو کار و مردان مُلحد و مشرک هم دو کار دارند؛ مردان الهی کارشان این است که خودشان دربارهٴ معارف الهی به حق عمل میکنند و معتقد هستند و در مسائل عملی هم در هر سه مقطع اهل صبر میباشند؛ صبر هنگام مصیبت، صبر بر طاعت و صبر از معصیت. (1)مردان الهی این کارها را انجام میدهند و نسبت به دیگران هم اینچنین هستند؛ امر به معروف و نهی از منکر آنها صبغهٴ علمی دارد، تنها نمیگویند که آدم خوبی باشید، بلکه راه آن راه هم نشان میدهد. این وَ الْعَصْرِ که عناصر چهارگانه را بیان میکند همین است: وَ الْعَصْرِ ٭ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ٭ إِلاَّ الَّذِینَ این چهار کار را میکنند: آمَنُوا، یک؛ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، دو؛ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ، سه؛ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ، (2)چهار؛ خودشان مؤمن هستند و به حق ایمان دارند؛ خودشان عمل صالح دارند، نه معصیت میکنند، نه از اطاعت گریزان میباشند و نه در مصیبت جَزَع میکنند، اینچنین نیستند؛ پس خودشان به حق معتقدند و به صبر عمل میکنند، جامعه را هم به حق دعوت میکنند، به صبر دعوت میکنند: وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ که مربوط به آمَنُوا است و بِالصَّبْرِ که مربوط به وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ است. دو تا کار برای خودشان است که در عقاید موحّد و در عمل صالح هستند و همین دو کار را هم نسبت به جامعه منتقل میکنند که تَواصی اینها بِالْحَقِّ است تا ایمانشان تثبیت بشود و تَواصی اینها بِالصَّبْرِ است تا عمل صالح اینها تأمین بشود، این ارکان چهارگانه مردان موحد در جامعهٴ اسلامی است.
ص: 330
اما درباره مردان مُلحد و مشرک فرمود: مثل اینکه اینها تَواصی به بطلان دارند، یکدیگر را به این تقلید کورکورانه وصیّت میکنند. مردان الهی تَواصی به حق و صبر دارند، اما اینها تَواصی به تقلید از میراثِ باطل گذشتگان دارند: أَ تَوَاصَوْا، بلکه میفرماید: بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ، (1)لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، (2)لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ (3)چه گروهی هستند، قَوْمٌ طَاغُونَ هم همینطور میباشند که برخیها طاغی هستند و بعضیها هم قیام به طغیان دارند؛ نظیر مسئلهٴ عدل و مسئله عقل که بعضی عالم هستند و همین درسهای معمولی را خواندند؛ اما بعضی قائم «بالعلم» میباشند؛ بعضی عاقل هستند که مشکل خودشان را حلّ میکنند؛ اما بعضی قائم «بالعقل» میباشند که مشکل دیگران را هم حلّ میکنند. آنجایی که عالم مشکل خودش را حلّ میکند، میشود یَعْلَمُونَ و آنجایی که قیام به علم دارد، میشود لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، وگرنه «قوم یعلم» و «قوم یعقل» مثل عرب و عجم نیستند که یک قوم باشند! هر کسی که قائم به عقل است، میشود لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ هر کسی که قائم به علم است، میشود لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ؛ هر کسی که قائم به عدل است، میشود قَائِماً بِالْقِسْطِ؛ (4)هر کس قائم به طغوا هست، یعنی خودش با طغیان عمل میکند و دیگران را هم به طغیان دعوت میکند، میشود قَوْمٌ طَاغُونَ؛ فرمود اینها خودشان که بیراهه میروند و دیگران را هم تَواصیّ به بیراهه رفتن دارند. أَ تَوَاصَوْا بِهِ؛ یعنی به تقلید کور یا نه بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ؛ اصلاً قیام به طغیان دارند! این هم برای «مُتْرَفین» بود که در همه ادوار بود.
ص: 331
در آیه محلّ بحث سوره مبارکه «زخرف» فرمود: وَ کَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا، این سخن تمام «مُتْرَفین» بیدرد است که هم خودشان بیراهه میروند و هم دیگران را به بیراههروی ترغیب میکنند که میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ؛ ما آثار گذشتگانمان را باید حفظ کنیم! برهان قرآن کریم این است که شما باید بسنجید و سخن خدا اگر بهتر از حرف گذشتگان شما هست را باید بپذیرید! وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ ٭ قَالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ، این یک بیان نرمی است؛ یعنی بر فرض هم که حرف نیاکان شما حق باشد، سخنان ما بهتر است! مثل: إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدًی أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (1)که این یک نوع نرمرفتاری است، بعد فرمود: أَنْتُمْ وَ آبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ که مشخص فرمود. پرسش: اگر کسی به یکسری از باورهایی که اجدادشان دارند عمل کند و نسبت به آنها مسئول باشد که الان هم در بین بعضی از مسلمانها هست؟ پاسخ: نه، مسلمانها برابر برهان میگویند؛ میگویند که این وحی است و وحی به ما رسیده است، حالا در تفصیل آن ممکن است که بین افراد فرق باشد، وگرنه مسلمین میگویند حرف پیغمبر است و درست هم میگویند که پیغمبر اینچنین فرموده یا اهل بیت اینچنین فرمودند؛ اما حالا در تفصیل آن ممکن است که بعضیها اشتباه کنند. اگر کسی بگوید چون پیغمبر گفت، او دارد به برهان تکیه میکند! چون مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلاً (2)همین حرفهای اینهاست. بنابراین فرمود اگر بنا شد حرف کسی را گوش بدهید، حرف خدا و پیغمبر را گوش بدهید!
ص: 332
فتحصّل که در راه معرفتشناسی معرفت حسّی و تجربهٴ حسّی قدم اول است و تنها راه یا مهمترین راه نیست، برای اینکه معارف را با تجربهٴ حسّی نمیشود شناخت، تا اینکه آنها بگویند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً (1)یا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً (2)اینچنین نیست، بلکه معارف عقلی با عقل ادراک میشود. قدم دوم اینکه انسان یا خودش باید با برهان مطلب نظری را به بدیهی ختم بکند یا اگر بنا شد تقلید بکند، از وحی آسمانی تقلید بکند که «بیّن الرُّشد» و حق است؛ لذا در سوره مبارکه «ذاریات» و همین بخشهای سوره مبارکهٴ «زخرف» فرمود یا برهان عقلی بیاورید یا به وحی الهی تکیه کنید؛ جمع بین اینها هم کاملتر خواهد بود. افراد مُلحد و مشرک میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَی آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ. فرمود: أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ، چند تعبیر در قرآن کریم است؛ اول تعبیر به نرمی است که اگر حرف انبیا بهتر و متقنتر از حرف نیاکان شما باشد، باز هم شما اصرار دارید که حرف نیاکان خود را بپذیرید؟ در بخشهایی دارد: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ، (3)لاَ یَهْتَدُونَ، (4)لاَ یَعْقِلُونَ (5)و در بخش سوم هم فرمود: أَنْتُمْ وَ آبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ. (6)اول که قرآن کریم نمیفرماید شما و نیاکانتان در جهنم هستید، اول میفرماید که اگر حرفهای انبیا بهتر از حرف نیاکانتان باشد باز حرف دارید؟! وقتی اصرار کردند، میفرماید: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ، وقتی خیلی اصرار کردند میفرماید: أَنْتُمْ وَ آبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ، شما چه دارید میگویید؟! أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ، بعد آنها گفتند: قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ که بعد هم آن فرمایشات بعدی قرآن کریم است. فرمود: فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ؛ ما از اینها انتقام گرفتیم؛ حالا کیفیت انتقام را هم در سایر سُوَر مشخص فرمودند. فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ نظر بده و نگاه کن که عاقبت تکذیبکنندهها کجاست! ما از کجا شروع کردیم؟ راه را چقدر ادامه دادیم؟ اینها چقدر بیراهه رفتند؟ چقدر اصرار داشتند بر بیراههروی و چقدر در برابر وحی ایستادند؟ أَ تَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ، اصلاً طغیانگری کار آنها بود! فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ که برای همه هست، این خطوط کلّی بود.
ص: 333
قرآن کریم بعد از بیان خطوط کلّی، آن قصهٴ واقع شده را ذکر میکند، میفرماید: وَ إِذْ یعنی «و اذکر»؛ به یاد این صحنه باش: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، اول تبرئه نکرد! اول اینها را به برهان دعوت کرد و فرمود این چیزهایی که شما آن را میپسندید، کاری از آنها ساخته است یا نه؟ این ستاره و شمس و قمر که «آفل» و غروب کننده هستند، اگر از زیر مجموعه خود غیبت کردند، در حال غیبت چگونه «مَربوب»های خود را میپرورانند؟ لاَ أُحِبُّ الْآفِلِینَ، چیزی که غروب میکند و حضور ندارد، چگونه «مَربوب» خود را میپروراند؟ پس از اینها کاری ساخته نیست. بعد وقتی که دید در اینها اثر نمیکند، فرمود: إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ؛ من خودم را از شما تبرئه میکنم و در مراحل بعدی دست به تَبَر برد و فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبیراً لَهُمْ، (1)بعد در آن مراحل بعدی هم که یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهیمَ (2)پیش آمد. اما برنامه آموزندهای که وجود مبارک ابراهیم هم برای خانواده خود به معنای خاص و هم برای خانواده خود به معنای عام ـ یعنی همه مسلمین جهان ـ بیان کرد، قرآن کریم هر دو بخش را ذکر میکند و همه ما را هم در این برائت و تبرّیجویی ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) از إلحاد و شرک دعوت میکند که حضرت اُسوهٴ شماست و شما باید به او در این تبرّی از إلحاد و شرک تأسّی کنید. وَ إِذْ یعنی «واذکر»، «واذکر» آن وقتی که ابراهیم به پدر و قوم خود گفته است: إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، این صحنه را به یاد بیاور! بعد هم فرمود او اُسوه برای شماست، اینطور نیست که حالا شما یک قصهٴ تاریخی را به یاد بیاورید و عمل نکنید. در سوره مبارکهٴ «ممتحنه» آیه چهارم این است که فرمود: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ همان طوری که به پیغمبر اسلام(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) باید تأسّی کنید که لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، (3)به ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم باید تأسّی کنید، آن وقتی که ابراهیم و قوم ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) از مشرکان و ملحدان تبرّی جستند: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ؛ از شما و عقیدهٴ شما ما تبرّی میجوییم، کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَه؛ (4)تا اینکه مؤمن بشوید و تا مؤمن نشوید ما رابطهٴ فکری، اندیشهای و مانند آن با هم نداریم. چرا ما باید تأسّی کنیم؟ در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «حج» فرمود که شما فرزندان ابراهیم خلیل هستید: مِلَّةَ أَبیکُم، (5)مِلَّةَ منصوب به اغراء است؛ یعنی «خُذُوا مِلَّةَ أبیْکُمْ»؛ دین پدرتان را بگیرید، اگر بنا شد که کسی دین نیاکان خودش را بگیرد، شما دین پدرانتان را بگیرید! مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هٰذَا؛ او قبلاً شما را مسلمان نامید و راه مسلمان شدن را هم فراسوی شما باز گذاشت. اگر دعا و نیایش به درگاه خدا بود، او از خدا خواست که شما مسلمان باشید؛ اگر تنظیم وصیتنامه شفاهی و کتبی بود، او وصیت کرد که شما مسلمان و مؤمن باشید، همه کارها را کرده! اگر مبارزات فکری بود که انجام داده، از هر جهت پدر شماست! پدر نیایشی شما، پدر وصیتی و پدر جهادی شما اوست، مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ؛ لذا به او تأسّی کنید: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ. او هر وقت ناله میکرد، از خدا میخواست که شما مسلمان باشید؛ هر وقت دعا میکرد، از خدا میخواست که شما موحّد باشید؛ هر وقت وصیّت میکرد، توصیه میکرد که شما مسلمان باشید، مبارزات اعتقادی او هم که مشخص است؛ لذا باید به او تأسّی کنید و او «اُسوهٴ حَسنة» است و مانند او هم از دیگران تبرّی بجویید: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا. در اینجا که فرمود: وَ إِذْ قَالَ، به یاد مذاکرات ابراهیم خلیل باشید؛ یعنی این صحنه یادتان نرود. نیایش آن حضرت هم در سوره مبارکه «ابراهیم» مشخص شد که او دعایی که میکرد ایمان و اعتقادِ پیروان و فرزندان خود را از خدا خواست، آیه 36 سوره مبارکه «ابراهیم» این است: رَبِّ إِنهَُّنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ فَمَن تَبِعَنیِ فَإِنَّهُ مِنیِّ وَ مَنْ عَصَانیِ فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَّحِیم ٭ رَّبَّنَا إِنیِّ أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتیِ بِوَادٍ غَیرِْ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُواْ الصَّلَوةَ فَاجْعَلْ أَفِْئدَةً مِّنَ النَّاسِ تهَْوِی إِلَیهِْمْ وَ ارْزُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُون، (6)در بخشهای دیگری از همین سوره، یعنی آیه 35 عرض کرد: خدایا! رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَ اجْنُبْنیِ وَ بَنیَِّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ؛ من و فرزندان مرا از بتپرستی نجات بده! در پایان سوره «حج» هم که اشاره شد، فرمود شما فرزندان ابراهیم خلیل هستید: مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ و اینکه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: «أَنَا وَ عَلِیٌ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة» (7)هم ریشه در جریان خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) دارد، انبیای دیگر هم همین حرف را زدند! اگر در پایان سوره «حج» دارد: مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ؛ یعنی شما فرزندان ابراهیم خلیل هستید و اگر در سوره «ابراهیم» دارد: وَ اجْنُبْنیِ وَ بَنیَِّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ؛ یعنی من و امت اسلامی را از بتپرستی نجات مرحمت بفرما! پس دعای خلیل حق توحیدِ ما و موحّد بودنِ ماست. پرسش: ما چگونه به انبیا تأسی کنیم؟ پاسخ: در هر حال أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ (8)هم دارند، وقتی که طبق أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ هستند و از آن طرف از وحی الهی کمک میگیرند، میتوانند مُدرِّس و معلم ما باشند. وقتی که ما با آنها از جنبهٴ بشری رابطه داریم، یک؛ از جنبهٴ روحی هم معارف اینها را میتوانیم درک کنیم، دو؛ لذا میتوانیم به اینها تأسّی کنیم، سه. چه درباره پیغمبر اسلام(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ و چه دربارهٴ خلیل حق که فرمود: برای شما نسبت به ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) و قوم او «اُسوهٴ حَسنه»ای است. در سوره مبارکهٴ «بقره» آیه 132 که سفارشهای خلیل حق را که ذکر میکند، میفرماید: إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ وَ وَصی بهَِا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون؛ (9)سفارش خلیل حق این است، سفارش اسحاق و یعقوب طبق بیان و توصیه خود ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) این است که میفرماید مسلمان بمیرید! اینکه فرمود: فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون، مرگ که قابل نهی نیست و نمیشود گفت که نمیرید! اما مرگِ مقیّد را میشود نهی کرد. اصل مرگ قابل نهی نیست که شما نمیرید و اصل مرگ هم قابل امر نیست که شما بمیرید! چه امر بکند و چه نکند، ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ. (10)نه اصل مرگ امرپذیر است که ما مأمور به مُردن باشیم ـ سرانجام ما را میبرند ـ نه اصل مرگ قابل نهی است که به ما بگویند نمیر! اصل مرگ «عند الاسلام» «بالقول المطلق» نه قابل امر است و نه قابل نهی؛ اما وقتی قید ذکر بشود، هم قابل امر است و هم قابل نهی. میشود گفت که کافر نمیر و مسلم بمیر! یعنی کاری بکن که با اسلام بمیری و کاری بکن که با کفر نمیری! فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون، (11)اینکه نهی از مرگ نیست! نهی از مرگ ممکن نیست، اما نهی از مرگِ مقیّد ممکن است؛ یعنی کاری کنید که با کفر نمیرید، این درست است؛ کاری کنید که با اسلام بمیرید، این درست است. همین وصیت را که خلیل حق فرمود و یعقوب هم فرمود، وجود مبارک یوسف(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در آخرهای عمر، بعد از دوران وزارت و آن عزّتِ مصر، فرمود: تَوَفَّنی مُسْلِماً؛ (12)خدایا آن توفیق را بده که من مسلمان بمیرم! این آخرین دعای وجود مبارک یوسف(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) همین است: تَوَفَّنی مُسْلِماً؛ یعنی ابراهیم این را گفت، اسحاق این را گفت و یعقوب این را گفت که با دین بمیر! من هم از توی خدا میخواهم که توفیقی بده که من مسلمان بمیرم، همین! تَوَفَّنی مُسْلِماً. حالا این بیان چه زمانی است؟ در بحبوحهٴ قدرت وزارت اوست! حالا در آن اوج قدرت است! از خدا میخواهد که وصیت خلیل حق، اسحاق، یعقوب و اینها را عملی بکند و ما هم موظّف هستیم که به این حضرت تأسّی کنیم! آن قید را فراهم بکنیم و آن قید هم کاملاً در اختیار ماست!
ص: 334
1) انبیاء/سوره21، آیه58.
2) انبیاء/سوره21، آیه69.
3) احزاب/سوره33، آیه21.
4) ممتحنه/سوره60، آیه4.
5) حج/سوره22، آیه78.
6) ابراهیم/سوره14، آیه36 و 37.
7) عیون اخبار الرضا(ع)، الشیخ الصدوق، ج2، ص85.
8) کهف/سوره18، آیه110.
9) بقره/سوره2، آیه131 و 132.
10) انبیاء/سوره21، آیه34.
11) بقره/سوره2، آیه132.
12) یوسف/سوره12، آیه101.
بنابراین اگر دعا باشد، عرض کرد: وَ اجْنُبْنیِ وَ بَنیَِّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ؛ اگر توصیه باشد: وَ وَصّی بهَِا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ و اگر مبارزات سیاسی و اعتقادی هم باشد که مشخص است، بعد فرمود: وَ جَعَلَهَا، خلیل حق این را در فرزندان خود قرار داد. اگر «جَعَلَ» ضمیرش به «الله» برگردد، به وسیله پیغمبران محفوظ است و اگر ضمیر به خود خلیل حق برگردد، با این دو ـ سه کاری که جزء سنّت حضرت بود انجام میشود؛ لذا در آیه 132 بقره فرمود: وَ وَصَّی بِها إِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ؛ یعنی «وَصَّی بها یعقوبُ» که گفتند: یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون؛ سعی کنید با اسلام بمیرید!
اگر ـ خدای ناکرده ـ برای آدم ملکه نباشد، دوران مرگ، حادثهٴ مرگ و طامّهٴ مرگ کار آسانی نیست که آدم بتواند این امانت را با خودش به گور ببرد. این تعقیبات نماز را که ملاحظه فرمودید، در تعقیبات نماز پنجگانه، صبح یک تعقیب، ظهر یک تعقیب، عصر یک تعقیب، مغرب یک تعقیب و عشا هم یک تعقیب خاص خودش را دارد؛ اما یک تعقیب مشترکی دارند که بعد از هر نماز باید خواند و آن هم دعای «رَضِیتُ بِاللَّه» (1)است؛ در این دعای «رَضِیتُ بِاللَّه» نام این معصومین مقدس را آدم به زبان جاری میکند بعد از هر نماز، برای اینکه آنقدر باید ملکه بشود که فشار مرگ آن را از یاد آدم نبرد! از ما که مسائل فلسفی و کلامی و فقهی و اصولی را در قبر سؤال نمیکنند، بدیهیّات دین را از ما سؤال میکنند؛ خدای تو کیست؟ معبود تو کیست؟ پیغمبر تو کیست؟ کتاب تو چیست؟ امامان تو چه کسانی هستند؟ آدم اینها را باید اینقدر بعد از نماز تکرار بکند که سرِ زبان او باشد، تا طامّهٴٴ مرگ از یاد آدم نبرد! مسئله مرگ نظیر غدهٴ سرطان و اینها نیست، درست است آن درد دارد و خدا توفیقی عطا کند که راه حلّ درمان آن را پیدا کنند، اما سرانجام تحمّلپذیر است! اگر تحمّلپذیر نبود که اینها زنده نبودند؛ اما طامّهٴٴ مرگ طوری است که تحمّلپذیر نیست و اینطور نیست که وقتی نَفَس انسان تمام شود به نام مرگ است! اگر شما بخواهید با ناخنگیر یا قیچی یک مختصر گوشت دستتان را قطع کنید، چقدر درد میآید؟ و چرا درد میآید؟ برای اینکه میخواهید یک جسم روحداری را بیروح کنید! این گوشت چون روح لامسه دارد، میخواهی روح را از آن بگیری! در طامّهٴٴ مرگ تمام بدن، از سر تا پا، از تکتک اینها روح جدا میشود! مگر مُردن کار آسانی است؟ این محتضر بیچاره نمیتواند بگوید که بر او چه میگذرد؟ البته یک عدّه راحت هستند! هیچ حادثهای به اندازه طامّهٴٴ موت نیست، انسان زنده است و از تکتک این اجزا روح جدا میشود. مگر مرگ کار آسانی است؟ مگر سکرات مرگ کار آسانی است؟ به اینها گفتند که نام این چهارده معصوم یادتان باشد و اینها هم گفتند باشد! لذا در تعقیبات مشترک اینها هست! همه چیز از یادمان میرود! اینها را در قبر سؤال میکنند که پیغمبر تو کیست؟ امام تو کیست؟ اینها را آدم باید آنقدر بگوید تا ملکه باشد که این فشار مرگ آنها را از یاد او نبرد. شما در روایات باب برزخ نگاه کنید، خیلیها هستند که نام مبارک پیغمبر یادشان نیست! بعد از احقابی از عذاب ـ یعنی حداقل هشتاد سال، (2)بعد از هشتاد سال از عذاب ـ تازه یادشان میآید پیغمبر آنها کسی است که قرآن بر او نازل شده است، هنوز نام مبارک حضرت یادشان نیست! کسی که با پیغمبر و دین کاری ندارد همین است! آن روزی که میگویند: «مَنْ نَبِیُّک» (3)یادش نیست! بعد از احقابی از عذاب، در روایات هست که تازه به یاد او میآید که پیغمبر ما کسی است که قرآن بر او نازل شده؛ اما اسم مبارک ایشان چیست هنوز یادش نمیآید. به این علت است که فرمود با اسلام بمیرید، وصیت همه انبیا همین است! ببینید از ابراهیم تا وجود مبارک پیغمبر اینطور سفارش میکنند که سعی کنید مسلمان بمیرید، تا ملکه نشود و در جان ما راه پیدا نکند، این ـ معاذ الله ـ دین مُستودع است و با این فشار از یادشان میرود. ما بچههایمان یادمان میرود! همه چیز از یادمان میرود! حالا یَوْمَ یَفِرُّ (4)حساب دیگری است، هیچکس یادش نیست که بچه او کیست! پدر او کیست! پس معلوم میشود که حادثهٴ سنگینی است. در طامّهٴ موت، آدم وقتی بچه خود را نداند کیست و «عند الاحتضار» اینها را نشناسد، معلوم میشود که این حادثه، حادثهٴ سنگینی است. چیزی باید در درون او باشد که با این حادثهٴ مرگ مبارزه بکند و بماند، سنگینتر از کارِ این فرستادهها باشد؛ لذا همهٴ انبیا سفارش کردند که سعی کنید مسلمان بمیرید و وجود مبارک یوسف در آن آخرها عرض کرد: تَوَفَّنی مُسْلِماً؛ خدایا آن توفیق را بده که من با اسلام بمیرم! البته این دعای همه بزرگان است. پس اگر وصیت است، این است؛ دعا هست، این است؛ مبارزات است، این است؛ آنوقت با این شواهد چندگانه میشود گفت که این ضمیر «جَعَلَ» را ذات اقدس الهی که فرمود: وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً این را به ابراهیم برگرداند؛ البته اگر بگوییم «جعل» ضمیر آن به «الله» برمیگردد و به وسیله ذات اقدس الهی، یعنی خدای سبحان این کار را کرده، این مبدأ اصلی است. به ما فرمود: إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ ٭ إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ ٭ وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ، تمام اعقاب او تنها یعقوب و اسحاق و یوسف(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) نیستند، اعقاب ابراهیم خلیل همهٴ موحّدان عالم هستند، لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ.
ص: 335
حرفی که جناب زمخشری در اینجا دارد، این است که میخواهد این ضمیر إِلاَّ را استثنای متصل بگیرد: إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ ٭ إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی، ایشان میگوید که مشرکان، معبودان فراوانی داشتند؛ هم بتها را عبادت میکردند و هم خدا را، وجود مبارک ابراهیم خلیل فرمود که من از همه معبودهای شما، مگر از آن معبودی که «فاطر» و «خالق» من است تبرّی میجویم. (1)این ظاهراً درست نیست، برای اینکه مشرکان اصلاً «الله» را نمیپرستیدند! آنها براساس توهّم باطل خودشان میگفتند ما دسترسی به «الله» نداریم، تنها کسی که میپرستیم بتها هستند، حالا این فرشتهها یا هر چه که هستند برای آنها مقدس بودند و مجسمه، تِمثال یا تندیسهای آنها را ذکر میکردند و کمکم این تندیسها را میپرستیدند؛ لذا در این إِلاَّ الَّذِی، نمیتواند ضمیر إِلاَّی متصل باشد که آنها معبودان فراوانی داشتند که یکی خدا بود و یکی هم بتها و ابراهیم خلیل میگوید که من فقط «فاطر» خودم را میپرستم، اینطور نیست.
در سوره مبارکه «شعراء» آنجا بیان نورانی ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را ذکر میکند، در آیه 75 به بعد فرمود: أَ فَرَأَیْتُمْ ما کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُون؛ (2)«أخبرونی»؛ بگویید آنچه را که شما میپرستید چه بود؟ أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُون ٭ فَإِنهَُّمْ عَدُوٌّ لیِّ إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِین؛ (3)همه اینها دشمن ما هستند! زیرا سرانجام بتها ما را به خلاف دعوت میکنند. إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِین ٭ الَّذِی خَلَقَنیِ فَهُوَ یهَْدِین ٭ وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنیِ وَ یَسْقِینِ ٭ وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ٭ وَ الَّذِی یُمِیتُنیِ ثُمَّ یحُْیِینِ ٭ وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لیِ خَطِیَتیِ یَوْمَ الدِّینِ. (4)غرض این است که همه آنها ـ دیگر استثنا ندارد ـ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لی إِلاَّ رَبَّ الْعالَمین و هرگز آنها «رب العالمین» را عبادت نمیکردند، تمام معبودهای آنها همین «صَنَم» و «وَثَن» و امثال آنها بود. بنابراین آنچه را که جناب زمخشری خواستند بفرمایند که این إِلاَّ الَّذِی ضمیر استثنای متصل است، این تام نیست.
ص: 336
فرمود تبرّی از مشرکان و مُلحدان وظیفه شماست، تبرّی بجویید و فقط پیرو «فاطر» و «خالق» خودتان باشید، چه اینکه ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) فرمود: وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ تا شاید برگردند. بنابراین در این سوره هم راه معرفتشناسی را بهطور اجمال ذکر کرد، هم آن دو راه اصلی عقل و نقل را بیان فرمود، هم راز و رمز اینکه عدّهای به دنبال نیاکان پوسیدهٴ خودشان بودند را فرمود، هم راه ابطال آنها را ذکر کرد و هم مسیر اصلی ما را به ما نشان داد.
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 30 سوره زخرف
وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (26 إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ (27) وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ (29) وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ (30)) سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد و عناصر محوری آن اصول دین است، همانند سایر «حَوامِیم» (1)قسمت وحی را بیش از قسمتهای دیگر و روشنتر بیان میکند. تربیت جامعه به وسیله وحی است؛ جامعه اگر بخواهد بین حق و باطل، بین صدق و کذب، بین خیر و شرّ، بین حَسَن و قبیح، بین علم و جهل، بین هدایت و ضلالت و سرانجام بین عقل و سَفَه فرق بگذارد، یک مکتب علمی میخواهد، اولاً؛ و یک راهنمای مجاهد میطلبد، ثانیاً؛ که این دو کار را انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) به خوبی به عهده دارند. ذات اقدس الهی وقتی که داستان انبیا را شرح میدهد ـ آنچه در خاورمیانه فعلاً مطرح است انبیای ابراهیمی(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هستند و پیشگام همه اینها هم جریان ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است ـ فرمود مکتب خلیل حق، مکتب عقلانیت است: وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ؛ (2)جامعهای که از راه خلیلِ خدا فاصله بگیرد، جامعهٴ سَفیه است. سَفَه باعث میشود که انسان یا حق و باطل را تشخیص نمیدهد، یا به طرف باطل میرود؛ یا صدق و کذب را، خَیر و شرّ را، حَسَن و قبیح را تشخیص نمیدهد، یا به طرف آن نقص میرود؛ یا بین هدایت و ضلالت، رشد و عقبماندگی، علم و جهل و سَفَه و عقلانیت فرق نمیگذارد یا به طرف نقص میرود. قرآن کریم این معیار را مشخص کرد، فرمود: وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ. اولین خطری که دامنگیر انسان میشود این است که انسان خود را مغبون میکند و در یَوْمُ التَّغَابُن (3)گذشته خود انسان ظاهر میشود؛ حالا دیگری را مغبون کرده است مطلب جدایی است، اساس کار این است که انسان خودش را مغبون میبیند. در سوره مبارکهٴ «اسراء» ملاحظه کردید که فرمود: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا، (4)این «لام» برای نفع نیست تا آن «لام» دوم برای مُشاکله گفته شده باشد، وگرنه میفرمود: «إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَعَلَیهٰا». اگر این «لام» برای نفع بود، «لام» دوم را برای مُشاکله میگفتند، وگرنه میفرمود: «فَعَلَیْکُم»؛ اما این «لام»، «لام» اختصاص است، نه «لام» نفع؛ یعنی عملی که انجام میدهید متعلق به خود شماست، اگر خوب است که برای خود شماست و اگر بد است هم برای شماست، دیگر مُشاکله نیست تا بگوییم جای این دومی «عَلَیْکُم» بود و اینجا «لَکُم» فرمود: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا؛ یعنی «فَلِأنْفُسِکُم»، عمل برای عامل است! پس این «لام»، «لام» اختصاص است؛ اگر عمل برای عامل است، او را رها نمیکند. فرمود اگر شما سَفیهانه قدم برداشتید، اولین کاری که کردید این است که خود را تَسفیه کردید و خود را مغبون ساختید. در آن سوره مبارکهٴ «تغابن» که فرمود روزی غبنِ افراد روشن میشود، برای اینکه انسان خودش را مغبون کرد؛ سرمایه را داد و چیزی نگرفت که این میشود خسارت. انبیا آمدند این راهها را به ما نشان دادند؛ حالا انبیای قبلی آثار آنها در خاورمیانه نیست، اما وجود مبارک خلیل حق اثر او در خاورمیانه هست؛ فرمود کاری را که شما انجام میدهید، باید عالمانه و محققانه باشد!
ص: 338
بیان نورانی امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که ـ مرحوم کلینی نقل نمود ـ مرزبندی کرد تا انسان در طرف «اثبات» عقلانی و در طرف «نفی» عقلانی حرکت کند، این از غُرَر روایات ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) است. حضرت طبق استدلالی که به دو آیه قرآنی کردند، فرمود که خدا مرزبندی کرده است؛ انسان یک قبول و نکولی دارد، یک نفی و اثباتی دارد، یک سلب و اثباتی دارد، یک چیزی را رأی میدهد و یک چیزی را مخالفت میکند، یک چیزی را میپذیرد و یک چیزی را ردّ میکند، هر دو طرف را قرآن کریم مشخص کرد، فرمود اگر چیزی را نظر دادید، اثبات کردید و پذیرفتید باید محققانه باشد؛ ردّ کردید و نکول کردید باید محققانه باشد. در این بیان نورانی امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) به دو آیه استدلال شده است که از مجموع این دو آیه بر میآید که وجود مبارک امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) فرمودند که مرزبندی شد! یعنی بسته شد و راه باز نیست! «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی حَصَّنَ» (1)یا «إِنَّ اللَّهَ حَضَّ عِبَادَهُ» (2)یا «إِنَّ اللَّهَ خَصَّ عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ»، (3)یکی «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا»، دوم «وَ لَا یَرُدُّوا مَا لَمْ یَعْلَمُوا». اینچنین نیست که انسان دو طرف او رها و باز باشد! بخواهد به طرف اثبات برود و چیزی را بپذیرد، اینجا سیمِ خاردار است و مرزبندی شده است، باید محققانه باشد و عبور نکند؛ بخواهد چیزی را نفی کند، آنجا هم سیمِ خاردار است و بسته است. خدا دو «حِصن»، دو «قلعه» و دو «دِژ» گذاشته است! اگر نسخه «حَصَّنَ» و «حَضَّ» باشد، تحضیض و تشویق کرده است و اگر «خَصَّ» باشد، ویژگی داده است. دو «دِژ»، دو «ویژه» یا دو «خصیصه» به بندگان مؤمن داد، اگر بخواهند چیزی را بپذیرند، اینجا سیم خاردار دارد و بسته است! اگر محققانه است میپذیرند، وگرنه ساکت میباشند؛ اگر بخواهند چیزی را نفی کنند هم محققانه است! آن وقت ادارهٴ چنین جامعهای آسان است و این راه را ذات اقدس الهی با کتاب و سنّت مشخص کرد. اینکه فرمود: عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»، (4)این به تعبیر سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) به منزلهٴ عکس نقیض همین آیه سوره مبارکهٴ «بقره» است؛ (5)در سوره مبارکهٴ «بقره» فرمود کسی که راه خلیل حق را طی نکند سَفیه است، آیه 130 سوره مبارکهٴ «بقره» این است: وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ کلاه بر سرِ خودش میگذارد و یک انسان سفیهی میشود؛ اگر راه خلیل حق را نرفته، خود را تَسفیه کرده است؛ یعنی به سَفَه خودش اقدام کرده و سعی کرده که سفیه بشود. آنجا هم فرمود: عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»؛ عقل آن است که انسان سعادت و بهشت را کسب کند، پس اگر کسی سعادت و بهشت را کسب نکرد عقل ندارد؛ این به منزلهٴ عکس نقیض آیهٴ وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ هست، کسی که نتواند راه حق را برود سفیه است و کسی که نتواند بهشت را تأمین کند عاقل نیست، پس عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»، «العَقلُ هُوَ مَا یُکْتَسِبُ بِهِ الجَنَّة وَ مَا لَا یُکْتَسَبُ بِهِ الجَنَّة فَهُوَ لَیْسَ بِعَقل»، این عکس نقیض در قبال آن آیه وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ خودش را روشن میکند. بنابراین آنچه در این حدیث نورانی آمده، به منزله عکس نقیض آن چیزی است که در آیه است؛ کسی که نتواند بهشت برود سَفیه است و هیچ عاقلی هم از بهشت محروم نیست، پس این را آمدند روشن کردند.
ص: 339
در سوره مبارکه «ممتحنه» که در بحث قبل گذشت، فرمود شما باید تأسّی کنید به خلیل حق و تأسّی کنید به همراهان خلیل حق، نگویید که او پیغمبر است و ما چگونه راه او را برویم؛ خیلیها راه او را رفتند! در سوره مبارکه «ممتحنة» فرمود که به ابراهیم و همراهان ابراهیم(عَلَیْهِم السَّلَامْ) تأسّی کنید و آیه چهار سوره مبارکه «ممتحنة» این بود: قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ، پس معلوم میشود که راه خلیل حق را میشود طی کرد؛ حالا او قلّه است، صد درصد بالاست و خیلی پیشگام است، کسی آن توقع را ندارد؛ ولی به هر حال راه باید راه خلیل حق باشد! فرمود خیلیها رفتند و شما هم باید همانها را تأسّی کنید و بروید. آن حضرت آمد جلوی تقلید باطل را گرفت، تمام مشکلات این اعراب چه در مکه و غیر مکه و چه غیر اعراب در خاورمیانه، همین تقلید کورکورانه و سنّت باطل بود که میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ. (1)اگر خواستند حرفی را بپذیرند، سند آنها این بود که إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ، اگر خواستند چیزی را ردّ کنند، میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ، (2)معیار حق و باطل آنها این بود. اما خلیل حق آمد و گفت: أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ، (3)لاَ یَعْقِلُونَ، (4)لاَ یَهْتَدُونَ، (5)این چه کاری است؟! همین راه را ذات اقدس الهی در بخش پایانی سوره مبارکه «حج» بیان کرد، فرمود شما عربها بر فرض بخواهید راه پدران خود را بروید، پدر اصلی شما که خلیل حق است! در آخرین آیه سوره مبارکهٴ «حج»، یعنی آیه 78 فرمود: وَ جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَ مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ که منصوب به اغراء است؛ یعنی «خُذُوا مِّلَّةَ أَبِیکُمْ»؛ دین پدرتان را بگیرید که دین پدر شما نفی تقلید است. شما اگر بخواهید تقلید کنید، تقلید پیغمبر نفی تقلید است! مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ، در حالی که این شخص آمده حرفهای پدران خود را کنار گذاشته! إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ (6)کذا و کذا، اگر بنا شد که کسی تقلید بکند، حرف پدر اصلی خود را گوش بدهد، مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَ فِی هذَا.
ص: 340
آن وقت وجود مبارک خلیل حق آمد و گفت اگر چیزی مطابق برهان است بپذیرید و مطابق نیست نپذیرید؛ از باب «جدال أحسن» جریان ستارهپرستی و امثال آنها را رد کرد، احترام بتها را نفی کرد، بعد دست به تبر آورد و فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ کَبِیراً لَّهُمْ، (1)بعد جریان آتشسوزی و حِرِّقُوهُ وَ انصُرُوا آلِهَتَکُمْ (2)مطرح شد، جواب یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاَماً (3)آمد که «فصل الخطاب» بود. بنابراین فرمود شما این راه را میتوانید طی کنید، این راه صحیحی است که از سفاهت نجات پیدا میکنید.
فخر رازی تعبیری دربارهٴ این جمله وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً (4)دارد، البته فرق است بین اینکه بگوییم: «جَعَلُوا لِعِبادِهِ جُزْءاً مِن الله»، چون تصریح به ترکیب خداست؛ اما آیه اینطور نیست، آیه این نیست که «جَعَلُوا لَهُ جُزْءاً مِن الله»، بلکه گفتند: «جَعَلُوا لِلّهِ جُزْءاً مِنْ عِبادِهِ»، این هم همان معنا را میرساند، منتها صریحِ در ترکیبِ ذات اقدس الهی نیست، در هر حال فرزند از پدر منشعب میشود و جزیی از او به حساب میآید. جناب فخر رازی در همین محدوده که فرزند جزیی از پدر است، خلط کرده بین آنچه جزء مُلکی است و آنچه جزء مَلَکوتی است؛ (5)گفت لذا پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: «فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّی». (6)درست است که آن حضرت فرزند پیغمبر است؛ اما معنای تعبیر «بَضْعَةٌ مِنِّی» این نیست که پارهٴ تن من است. این «فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّی» یعنی نه اینکه بچهٴ من است، چون پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرزندان دیگری هم داشت. شما این را درباره «عَلِیٌّ مِنِّی» (7)چه میگویید؟ درباره حضرت امیر(عَلَیْهِ السَّلَامْ) نفرمود «بَضْعَةٌ مِنِّی»! در مورد امام حسین(عَلَیْهِ السَّلَامْ) فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّی»، (8)نه «بَضْعَةٌ مِنِّی»! در مورد امام حسن(عَلَیْهِ السَّلَامْ) فرمود: «حَسَنٌ مِنِّی» (9)نه «بَضْعَةٌ مِنِّی»! این «مِنِّی»ها یعنی از آن مقام ملکوت من، روح و جان من سرچشمه گرفتند، نه اینکه فرزند من هستند. همین تعبیر درباره حضرت امیر هم هست، فرمود: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی»، «أَنَا مِنْ حُسَیْن» (10)را چه کار میکنید؟ این جناب فخر رازی خیال کرد که «فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّی» یعنی هر پدری فرزندی دارد، اینکه از آن سِنخ نیست. به هر تقدیر اینکه فرمود: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً ـ معاذ الله ـ همان معنای «جَعَلُوا لِعِبادِهِ جُزْءاً مِن الله» را میرساند که هر دو بوی ترکیب میدهد. مُلحدین و مشرکین از هر جهت سه حرف زدند که هر سه باطل بود: یکی اینکه گفتند ـ معاذ الله ـ اینها فرزند خدا هستند، دوم هم گفته بودند که خدا دختر دارد و در سخن سوم هم ملائکه را دختر میدانستند که هر سه را قرآن کریم نفی کرده است؛ اینها همان سفاهت فکری، جهالت فکری و ضلالت فکری است که اینها را وجود مبارک ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در عصر خود و وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم در عصر خود برداشت؛ لذا فرمود اگر راه خلیل حق را طیّ کنید، از گزند تقلید نجات پیدا میکنید. در بحثهای قبل ظاهراً گذشت که اگر جامعه راه عقلانیت را طیّ کند، نه بیراهه میرود، نه راه کسی را میبندد و در هر حال سرفراز است.
ص: 341
1) انبیاء/سوره21، آیه58.
2) انبیاء/سوره21، آیه68.
3) انبیاء/سوره21، آیه69.
4) زخرف/سوره43، آیه15.
5) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص623.
6) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص104.
7) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص9.
8) کامل الزیارات، ابن قولویه القمی، ص52.
9) مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص158.
10) کامل الزیارات، ابن قولویه القمی، ص52.
جامع عقلانی دو عنصر محوری دارد: یکی مسئله تعلیم است و یکی هم مسئله تعلیل. کار حوزه و دانشگاه و مراکز فرهنگی همین دو عنصر است که انسان اوّل احکام الهی، معارف الهی، بود و نبود جهان را از نظر تکوین و باید و نباید را از لحاظ تشریع میفهمد. وقتی کامل شد و بلوغ علمی پیدا کرد، این تعلیمها را تعلیلی میکند، یعنی علت آن را هم میفهمد، آن وقت اگر حوزوی است میشود مجتهد و اگر دانشگاهی است میشود استاد که در ابتدا چیزهایی را به حق میفهمند؛ مثلاً خدا اینچنین گفت، پیغمبر اینچنین گفت و مطلب عقلی این است، این موارد را میفهمند. وقتی که رشد علمی پیدا کرد علت و سبب آن را هم میفهمند. الآن میبینید که این طلبهها اول بعد از گذراندن ادبیات، فقه و اصولی را میخوانند، کمکم آنچه را که در شرح لمعه یا در معالم یا در اصول فقه خواندند، علت، دلیل و برهان آن را هم در مراحل عالیه اصول فقه و خود فقه و مانند اینها یاد میگیرند و میشوند مجتهد. دانشگاه هم اینچنین است! کسی را که میخواهد طبیب بکنند، اول بیماری و درمان را به او یاد میدهند، این شخص میفهمد که فلان شخص بیمار است و میفهمد که راه درمان او این است که این مقدار دارو را باید به او داد. اما بیماری چیست؟ دارو چیست؟ چرا انسان بیمار میشود؟ چگونه میشود که این دارو آن بیماری را برطرف میکند؟ آنها را که نمیفهمد! وقتی مقداری دوران تحصیل پزشکی او بالا آمد، نوبت تعلیل است که از این به بعد او علت آن دارو و درمان را میفهمد، آن وقت او میشود پزشک ماهر.
ص: 342
پس اول تعلیم است بعد تعلیل، چه در حوزه و چه در دانشگاه؛ اما تودهٴ مردم که تفکر علمی ندارند و در فضای فکری حضور ندارند، به جای «تعلیم» تبلیغ به خورد آنها میدهند و به جای «تعلیل» تکرار را به خورد آنها میدهند. اگر غذایی را، لباسی را، کفشی را یا یک شخص و شخصیتی را بخواهند بالا ببرند یا پایین بیاورند، اول تبلیغ میکنند، بعد ده بار، بیست بار یا سی بار تکرار میکنند، او باور میکند. انبیا آمدند گفتند که تبلیغ کار تعلیم را نمیکند، تکرار کار تعلیل را نمیکند، الّا و لابد باید عالِم بشوید و اگر رشد کردید علت این کار را هم میفهمید، که جامعه در این صورت میشود جامعه عقلانی! اصرار انبیا این است که سَفیهانه زندگی نکنید و آنها هم که به دنبال سَفاهت شما هستند، همان مُترفان بیدرد میباشند. درست است که عدّهای نپذیرفتند، اما أُتْرِفُوا (1)و مانند آن دلیل بر این است که تعلیق حُکم بر وصف مُشعرِ به علیّت است. پرسش: قبلاً گفتید که چون اینها از عقلا نیستند، این کلمات متوجه آنها نمیشود. پاسخ: چرا! اینها میتوانند عاقل باشند، اینها مُترفین هستند؛ یعنی اینها مُرفهان بیدرد میباشند، اینها میخواهند راحت باشند. آنکه در سوره مبارکه «قیامت» است، این است که اینها انسانی نیستند که مشکل علمی داشته باشند، اینها دوست دارند که جلوی آنها باز باشد و هیچ چیزی جلوی آنها را نگیرد. در لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ ٭ وَ لاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (2)آنجا دارد که اینها میخواهند جلویشان باز باشد، همین! بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ (3)که باز باشد جلوی او، همین! جلوی او باز باشد؛ یعنی کسی جلوی او را نگیرد و هر چه دلش خواست بکند؛ اینکه اینها میگویند ما هر چه بخواهیم میکنیم و هر چه بخواهیم میگوییم، برای همین است. چگونه میشود که انسان دهان خود را باز بکند و بگوید که من هر چه بخواهم میگویم، یا هر چه میخواهم انجام میدهم؟! این لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ؛ یعنی میخواهد که جلوی او باز باشد؛ همینها بودند که در عصر وجود مبارک ابراهیم و انبیای دیگر(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هم بودند و در عصر جاهلیت هم بودند. اصلاً عقل را وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) معنا کرده است؛ عقل آن است که این زانوی سرکش شهوت و غضب را در بخش عمل و زانوی جَموح و چَموش وَهم و خیال را در بخش نظر عقِال کند. این قدرت را خدای سبحان به آدم داد! آن وسیلهای که زانوبند است و زانوهای شتر چَموش و جَموح را با آن میبندد را میگویند عِقال. «اعْقِلْهَا وَ تَوَکَّل» (4)همین است! «با توکل زانوی اشتر را ببند» همین است! فرمود یک چنین قدرتی را خدا سبحان به شما داد و شما را که بیسرمایه خلق نکرد، این عقل خودتان را به کار ببرید! این «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (5)که در بیانات نورانی حضرت امیر است که انبیا برای آن آمدند همین است، این اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر که ندارد! فرمود انبیا کارشان این است که جامعه را جامعهٴ عقلانی کنند و ادارهٴ جامعه عقلانی هم خیلی سهل است. حالا چه کاری وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) میکند که جامعه عاقل میشود، آن معجزه به واقع به ذهن نمیآید، این از هر معجزهای دشوارتر و سنگینتر است!
ص: 343
در این سوره مبارکه «زخرف» فرمود: وَ إِذْ قَالَ؛ یعنی «و اذکر» آن وقتی که ابراهیم خلیل به پدر و قوم خود گفته است که من از آنچه میپرستید بیزارم. در این جریان «قوم» هم مستحضرید، یک وقت است که قبیلهای است و انسان نام آن قبیله را میخواهد ببرد، میگوید قومِ عاد، قومِ ثمود، قومِ مَدیَن، یا قومِ ابراهیم، قومِ اسماعیل و کذا و کذا، اما یک وقت است که قبیله نیست میگویند: لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ، (1)لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (2)یا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، (3)قومی به نام قوم عاقل که قبیله و نژاد نیست؛ یعنی کسانی که به عقل قیام دارند، با عقل قیام میکنند، با عقل زندگی میکنند، قائم «بالعلم» و «بالعقل» هستند. اگر منظور نژاد بود، معلوم است وقتی که گفتند قومِ عاد یا قومِ ثمود؛ یعنی این نژاد؛ اما ما قومِ عاقل یا قومِ عالم که نداریم! در بعضی از جاها دارد که یَعْلَمُونَ، (4)اما در بعضی از جاها که خیلی مهم است دارد که لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ. خیلی از کارهای عادی است که از علما ساخته است؛ اما بعضی از کارهاست که از علما ساخته نیست، از کسانی ساخته است که قائم «بالعلم» باشند، نه عالِم! از کسی ساخته است که قائم «بالعقل» باشد، نه عاقل! چون بعضی از کارهاست که از هر عاقلی ساخته نیست. این مثال قبلاً هم بازگو شد، مرحوم محقق در متن شرایع، وقتی سخن از قضا و داوری و بگیر و ببند و بکُش و زندان ببر شد، دارد: «و یشترط فیه... و کمال العقل». (5)هر عاقلی نمیتواند قاضی باشد، آن کسی که عقل او کامل است میتواند قاضی باشد. این کمال عقل را که در تکلیف معتبر نکردند، چون یک کار علمی نیست، یک کار فداکاری و بگیر و ببند در آن نیست؛ اما قاضی باید کمال عقل را داشته باشد.
ص: 344
بنابراین یک وقت است که سخن از قوم و نژاد است؛ مثل قومِ مَدیَن، قومِ عاد و قومِ ثمود، اینها را میشود مشخص کرد؛ اما قومِ عاقل و قوم عالم که ما نداریم. وقتی که میگوید: لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ، یعنی مردانی که به عقل قیام کنند و این از هر کسی ساخته نیست. لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ برای همه علما نیست، متعلق به کسی که به علم قیام میکند. یک وقت است یک کسی است که کتابی را یاد گرفته، درس گرفته، مرجع ضمیر را بلد است و درس میخواند، این شخص قائم به علم نیست، بلکه آن کسی که در جامعه روش او روشِ عالمانه است، او قائم «بالعلم» است.
حضرت ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) به قوم خود فرمود: إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ. اگر بنا شد کسی حرف پدرش را گوش بده، شما اعراب که فرزندان ابراهیم خلیل هستید، حرف پدرتان را گوش بدهید و بگویید که ما از بتپرستی بیزاریم. این إِلاَّ مستثنای منقطع است، گرچه جناب زمخشری خیال کرده است که مشرکان هم خدا را میپرستیدند و هم غیر خدا را؛ لذا «إِلاَّ» را استثنای متصل گرفته است؛ (1)ولی آنها اصلاً خدا را نمیپرستیدند. اینکه میگویند آنها مشرک هستند، معنای آن این نیست که در عبادت بین خدا و «صَنَم» و «وَثَن» شرکت قائل هستند، بلکه عبادتی که کلاً برای خداست، این عبادت را کلاً دادند به «صَنَم» و «وَثَن» که برای خدا شریک قائل شدند، برای معبود شریک قائل شدند، نه اینکه ریاکارند، قدری برای خدا و قدری برای «صَنَم» و «وَثَن»، اینطور نیست. إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ و وجود مبارک خلیل حق نه تنها جامعهٴ خود را عقلانی کرد، بلکه کاری کرد که کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ، این مکتب را در فرزندان خود قرار داد؛ هم در دعا و نیایش، هم در وصیّت، هم در تربیتهای حضوری تا اینها برگردند، این هم میتواند دفع باشد و هم رفع؛ هم میتواند دلیل باشد که اینها نیافتند و هم دلیل بر این باشد که اگر افتادند برگردند. بعد فرمود: بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ.
ص: 345
1) الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص246.
این آیه 23 همین سوره «زخرف» این بود: وَ کَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ، این «إتراف» و «اسراف» و «مُرفه بیدرد» بودن و «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (1)بودن است، همه این مشکلات را داشت، یک عدّه دیگری هم که فقیر بودند به دنبال این مُترفین راه میافتادند. آنجا فرمود مُترفین در برابر انبیا ایستادند، این مربوط به رسالت عامه است مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا درباره خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم فرمود: بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ. آنگاه درباره این گروه فرمود وقتی حق آمده است، اینها یا گفتند «سحر» است، یا گفتند «شعبده» است، یا گفتند «جادو» است، یا گفتند «کهانت» است، یا گفتند «فِریه» است، یا گفتند «جنون» است، یا گفتند «شعر» است، هرکدام به بهانهای جلوی وحی را خواستند بگیرند، بعد هم گفتند که اگر این وحی و حق بود ـ چون براساس نظام ارزشی که سرمایهداری حق است و سرمایهدار شریف است ـ بر ما نازل میشد! وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ؛ (2)این باید بر یکی از سرمایهدارهای مکه یا یکی از سرمایهدارهای مدینه یا یکی از سرمایهدارهای طائف ـ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ؛ یعنی «علی رجل عظیم» از حیث مال ـ باید نازل بشود. این «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» خصیصهای برای دنیا نیست؛ منتها اثر مهم آن است؛ یعنی «حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم». (3)در معرفتشناسی این مشکل را داریم، دلبستگی آدم به چیزی، درست نمیگذارد که درباره خلاف آن اظهار نظر بکند، این درباره محبّت است؛ درباره بغض هم همینطور است: «بُغضُکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم». انسان اگر از چیزی یا کسی بدش بیاید، حاضر نیست حرف او را درست گوش بدهد؛ به کسی که دل بسته است، حرف او را همین که گفت میپذیرد و اصلاً فرصت تصدیق به دیگران نمیدهد؛ هم «حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم»، هم «بُغضُکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم»، هم در مسئلهٴ معرفت نظری این حُبّ و بغض اثرگذار است و هم در بخشهای عملی این حُبّ و بغض اثرگذار است؛ منتها منشأ همه اینها اگر حُبّ حقیقی باشد، این نه تنها حجاب نیست، بلکه چراغ است، میان آنها فرق است. اینکه فرمود: «حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم» این برای «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» است، اما اگر «حُبّ الله» پیدا شد، این چراغ است، این حجاب نیست. فرق است بین محبّت حق و محبّت باطل! محبّت باطل حجاب و «رِین» است. ببینید که تعبیر قرآن کریم درباره کارهای باطل این است: کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم (4)«رِین» یعنی چرک؛ فرمود: کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ، اگر علاقه باطل باشد میشود «رِین» که چرک است، یعنی حجاب است؛ اما علاقه «حق» خودش چراغ است، «مصباح» است، «شجرهٴ نورانی» است، «شجرهٴ زیتون» است، لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَ لاَ غَرْبِیَّةٍ (5)است. اگر «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّه» (6)کسی مُحبّ چنین چیزی باشد، مُحبّ چراغ است، حجابِ چیزی نیست؛ لذا وقتی که انسان به چیزی علاقهمند بود ـ به خدا و به پیغمبر علاقهمند بود ـ هرگز از درک حق باز نمیماند و اگر دشمنِ کفر و شرک و إلحاد بود، هرگز از درک حق باز نمیماند. این «حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم» مطلق نیست، حُبّی که با محبوب باطل باشد، آثار آن محبوب در حُبّ اثر میگذارد که میشود حجاب و «رِین»؛ لذا انسان نمیفهمد. اگر «حُبُّ الدُّنْیَا» باشد، میشود «رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ»؛ اما اگر «حُبُّ الحَق» باشد، میشود «رَأْسُ کُلِّ ثَواب». بعضی از دوستیهاست که چراغ است، به این جهت است که فرمود شما سعی کنید در مسیر محبّت حرکت کنید؛ اولاً شما دوست پیغمبر و اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) باشید؛ ثانیاً این سرمایه است و این سرمایه را به کار ببرید تا خدا دوست شما بشود: إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ. (7)اگر خدا دوست آدم بود، چه کار میکند؟ دیگر آدم را رها نمیکند و کارهای خود را به دست انسان انجام میدهد و ممکن نیست که خدا محبوب خود را رها بکند؛ این راه باز است! دیگر از این کمال بالاتر چیست؟ خلیل حق آمده برای همین کار که ما را محبوب خدا بکند؛ اگر ما را محبوب ذات اقدس الهی کرد، چیزی برای ما حجاب نیست. آن دعای نورانی «مناجات شعبانیه» در پیِ همین راههاست که انسان هم به قطع ماسوا میرسد، بعد به انقطاع ماسوا میرسد، بعد به کمال انقطاع میرسد. این محبّت چراغ است و آن محبّت چرک است، خیلی فرق است! بین کوثر و تکاثر چه فرقی است؟ این چرک است و آن چراغ است! مگر کوثر جلوی کسی را میگیرد!؟ مگر کوثر میگذارد که کسی تشنه باشد؟! مگر کوثر کسی را میگذارد که نبیند؟! هر چه گرفتاری هست برای تکاثر است، فرمود شما میتوانید اینطور باشید!
ص: 346
بنابراین این قاعده «حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم» و «بُغضُکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم»، جامع و مَقسم اینها «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» است. خود حُبّ ذاتاً که اثر ندارد، آن آثار محبوب است که در حُبّ ظهور میکند؛ لذا چه در آیه 23 و چه در این آیه 29 به بعد، همه جا سخن از «اتراف» و حرف سرمایهداران بیدرد و امثال آنهاست؛ لذا فرمود در برابر همه انبیا اینها ایستاده بودند، در مقابل قرآن کریم هم همینها ایستاده بودند. درباره انبیا «بالقول المطلق» فرمود: مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا، (1)درباره وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ ٭ وَ قَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (2)یا فلان سرمایهدار طائف یا فلان سرمایهدار مکه، یا فلان سرمایهدار مدینه یا فلان سرمایهدار مکه، این خوی آل سعود که خویِ جاهلیت است، سابقه هم داشت که امیدواریم خدای سبحان اگر قابل هدایت نیستند ـ إنشاءالله ـ این آلِ سعودِ آلوده را منقرض کند.
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 32 سوره زخرف
وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (26 إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ (27) وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ (29) وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ (30) وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (۳۱) أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ (۳۲)) قرآن کریم برای پرورش انسان، بهترین راهی که ارائه کرد، راه معرفت و علم و عقل است. تنها چیزی که جامعه را به سعادت میرساند، همان معرفت و علم و عقل است که به همراه آن عمل صالح خواهد بود؛ لذا در ساختار خلقت، مائدهٴ علم را مطرح کرده است. اوّلین فضیلتی را که به انسان داد، همان علم است که فرمود: وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ (3)و اصولاً نقشه جهان هم براساس علم است؛ بر همان ساختار و مهندسی تمام انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) براساس علم کار خود را شروع کردند و وجود مبارک پیغمبر اسلام(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم مسئلهٴ علم را بر همگان واجب کرده که «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ»، (4)بعد آن علوم را هم مشخص کرد که «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ» (5)و مانند آن باشد.
ص: 349
ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم که قیام کرد، مردم را به علم و عقل دعوت کرد. مردم دو دسته بودند: بعضی افراد بودند که عالِم نبودند، جزء لاَ یَعْلَمُونَ (1)بودند؛ اما نه جزء «قوم لایعلَم» اینها را هدایت و عالِم کرد. برخیها عاقل نبودند، اما نه جزء «قوم لا یعقلون»، جزء عاقلان نبودند که اینها را عاقل کردند؛ اما برخیها این جهل و سفاهت در درون آنها ریشه دوانده که رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ، (2)اینها کسانی بودند که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أََنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (3)و خودشان «بالصّراحة» به پیغمبر خودشان میگفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ، (4)نمیگفتند «سواء وعظت أم لم تعظ»، میگفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ؛ اصلاً جزء واعظان نبودی! اینها جزء قوم لاَ یَعْقِلُونَ هستند، گرچه در قرآن کریم «قوم لا یعقل» کم آمده، ولی همین که آمده ناظر به این گروه است؛ اینها کسانی هستند که قائم «بالجهل» و قائم «بالسَّفَه» میباشند، صریحاً به رهبران الهی میگویند که چه بگویید و چه نگویید برای ما یکسان است. در قبال این قوم «لایعلَم» و قوم «لایعقِل»، قوم «یَعلَم» و قوم «یَعقِل» هستند که به عقل و علم قیام میکنند. وجود مبارک خلیل حق ـ مثل انبیای دیگر ـ مردم را به علم دعوت کرد تا قائم به علم باشند و به عقل دعوت کرد تا قائم به عقل باشند؛ راهی را که خود او رفت که راه شهود باشد، خدای سبحان این راه را فراسوی دیگران نصب کرد، فرمود او رفت و دید، شما هم حرکت کنید بلکه ببینید. در سوره مبارکهٴ «انعام» آیه 75 که از جریان خلیل حق سخن به میان آمده است، فرمود: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛ ما باطن عالَم را نشان ابراهیم خلیل میدهیم، ما ارائه میدهیم و او رؤیت دارد. سخن از تعلیم و تعلّم نیست، سخن از تذکره و تذکّر نیست، بلکه سخن از ارائه و رؤیت است، ما نشان دادیم و او هم دید: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ. در پرانتز این نکته را هم مستحضرید که در بخشی از آیات قرآن کریم، آن وسطها را که جملههای حسّاس است خدا ذکر نمیکند؛ آن رمزی بین متکلّم و مخاطب است. این وسطها برای ماها خالی است، بعد آن پشت سری را ذکر میکند. میبینید که این وَ لِیَکُونَ عطف بر محذوف است، فرمود: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لِیَکُونَ این «واو» عطف است بر چه چیزی؟ بر محذوف، چه چیزی حذف شده؟ آنکه خدا میداند و آنکه رفته یا آنکس که گفته است. بین متکلّم و مخاطب این رمزها هست؛ یعنی ما ملکوت را برای اهداف فراوانی نشان دادیم، فلان و فلان و فلان وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ که این عطف بر محذوف است؛ البته برای ما محذوف است، ولی برای مخاطب مذکور است. به هر تقدیر او ارائه داد و وجود مبارک خلیل حق هم دید.
ص: 350
در سوره مبارکه «اعراف» فرمود شما راه خلیل حق را طیّ کنید، شما هم نگاه کنید! این نگاه وسیلهای برای دیدن است، نگاه کنید بلکه ببینید! أَ وَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (1)به هر حال اگر مشهود نصیب شما نشد، مفهوم را به دست میآورید. اگر آن خارج را ندیدید، لااقل معنای آن را درک میکنید: أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ. بنابراین فضا میشود فضای علم. اگر کسی توانست مشاهده کند «طوبیٰ له و حُسن مآب»، نشد لااقل میفهمد! برای خیلیها خود همین فهم قانع کننده است و جامعه را هم بدون این نمیشود اداره کرد؛ لذا فرمود ما اولین کاری که کردیم به خلیل حق راه علم، تعلیم و راه نظریهپردازی را نشان دادیم، او دید و دیگران هم دارند نگاه میکنند. همانطوری که در فارسی بین دیدن و نگاه کردن فرق است ـ چون گاهی انسان نگاه میکند ولی نمیبیند، برای اینکه راه دور است یا چشم او ضعیف است که میگوید نگاه کردم؛ ولی ندیدم ـ در عربی هم بین رؤیت و نظر فرق است. به هر تقدیر ابراهیم خلیل آمد این کار را کرد و ما هم مأموریم که همین راه را برویم و راه رفتنی هم هست! فرمود او آمد و عدّهای هم پذیرفتند و او نسبت به «اعقاب» خود هم به این فکر بود، چون انسان که نمیخواهد بمیرد! در بحث نکاح این روایت شریف هست، وقتی هر پیغمبری میخواست به دنیا بیاید، آن پیغمبر قبلی اگر نکاح میکرد و نطفه پیامبر بعدی به رحِم همسر او منتقل میشد، ایشان احساس سبکی میکرد که من این امانت را ـ مادامی که در اختیار من بود ـ درست حفظ کردم و تحویل صاحب آن دادم که باید بپروراند، در روایت نکاح نگاه کنید، اینکه ما میگوییم: «أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجَاهِلِیَّةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تُلْبِسْکَ الْمُدْلَهِمَّاتُ مِنْ ثِیَابِهَا» (2)برای این جهت است. هر پیغمبری وقتی این امانت را در رحِم همسر خودش میگذاشت، احساس میکرد که بار خود را به زمین گذاشته و امینانه این بار را به مقصد رساند؛ یعنی تا آن وقت غذای حلال، نگاه حلال، قیام و قعود حلال و طیّب و طاهر، برای اینکه نطفهای در صُلب اوست که میخواهد به رحِم کسی که او هم مسئولیت دارد منتقل کند، این میشود: «أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ»، اینها مخصوص سیّدالشهداء یا امام حسن یا اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) که نیست، برای همه انبیاست! «لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجَاهِلِیَّةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تُلْبِسْکَ»، اینها اینطور هستند؛ لذا فرمود: وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ، هم از نظر نظام تکوین اینها محفوظ بودند، هم در وصیّتها و راهنماییهای خودشان این کارها را انجام میدادند تا اینکه دیگران محفوظ باشند؛ اما جامعه که حرفهای اینها را گوش نمیداد، از چند جهت گرفتار «عقبه کئود» شد، اینها آمدند گفتند که چه چیزی ارزش دارد و چه چیزی ارزش ندارد، یک؛ چیزی که ارزش دارد نزد کیست؟ دو؛ کسانی که ارزشمند هستند، سخنان آنها برای شما حجّت است، سه؛ حرفهای آنها را ملاحظه کنید: فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ، (3)چهار؛ این راه مدیریت جامعه بود، پنج. دیگران همه این پنج راه را بیراهه رفتند، هم امور ارزشی را بد تشخیص دادند؛ خیال کردند متاع دنیا ارزش است و هم کسانی که ارزشمند هستند کم تشخیص دادند و خیال کردند که هر مسرف و مُترَفی ارزشمند است؛ هم به اینها مراجعه میکردند و هم حرفهای اینها را حجّت میدانستند، إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (4)و اگر حرف جدیدی پیش میآمد، میگفتند اگر این حرف حق است باید فلان سرمایهدار بگوید، برای اینکه حق بودن در سایه مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا (5)است و متاع حیات دنیا هم نزد فلان سرمایهدار مکه یا فلان سرمایهدار طائف است. این وضع جاهلیت بود؛ چه در زمان خلیل خدا و چه در زمان حبیب خدا(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) وضع این بود. ذیل همین آیات محل بحث که وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، یک بیان نورانی از وجود مبارک حضرت امیر هست که «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی». (6)مستحضرید که چنین حرفی را هیچ یعنی هیچ، هیچ بشری نگفته و نمیتواند بگوید! چگونه میشود که آدم دهن باز کند و بگوید هر چه را که شما میخواهی من میدانم؟! من از طُرُق آسمان باخبر هستم، از طُرُق زمین باخبر هستم، این فرض ندارد! اکنون علم خیلی پیشرفت کرده و حتی اینها در کرات دیگر ترمینال درست کردند، اما از چهارتا پیشفرض آنها که بگذریم میگویند ما نمیدانیم. کسی که بگوید هر شما میخواهید بگویید را من میدانم، «سَلُونِی»! یکی از جاهایی که «سَلُونِی» گفته شد در ذیل همین آیه است که فرمود بپرسید من میدانم. (7)وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ که وجود مبارک حضرت امیر هم عدّهای را باخبر کرد که وضع چیست، حقیقت چیست، از چه راهی باید رفت و از چه راهی نباید رفت.
ص: 351
گاهی ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) حرفهایی میزنند که انسان را متحیّر میکنند! رسول اکرم(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: «إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَه». (1)«رائد» غیر از «نبیّ»، «رسول»، «خلیفه» و «امام» است، «رائد» یعنی پیشرو. فرمود ما که از بهشت و جهنّم خبر نمیدهیم، ما رفتیم و آمدیم و به شما گفتیم که آنجا چه خبر است! الآن کسانی که میخواهند به مکه بروند چه کار میکنند؟ یک عدّه را پیشرو میفرستند، این پیشرو میرود هتل کرایه میکند، جا فراهم میکند و منزل تهیه میکند یا در عرفات و مشعر و منا چادر تهیه میکند، بعد میآید و خبر میدهد، این میشود «رائد». پس «رائد» آن است که برود ببیند، بعد بیاید بگوید که وضع این است. عرب به چه کسی میگوید «رائد»؟ قافله که حرکت میکرد، چند نفری پیشاپیش قافله حرکت میکردند تا ببینند کجا آب دارد، کجا هوای خوب دارد، کجا جا برای باراندازی است، کجا امن است و کجا شبها میشود این شترها را نگهداری کرد؛ اینکه برود ببیند و بیاید خبر بده، میشود «رائد». فرمود ما که اینجا ننشستیم که از قیامت به شما خبر بدهیم، ما رفتیم و آمدیم، میدانیم آنجا چه خبر است! «إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَه»، اینها چنین هستند! فرمود که این وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ این است. پس «أَصْلَابِ الشَّامِخَة» را اینها اداره کردند، «أَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ» را اینها اداره کردند و راههای دیگر را هم پیمودند، البته سفارشها و وصیتهای اینها همین است. بنابراین اینکه در زیارت «اربعین» وجود مبارک سیّدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) میگوییم: «أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ» اختصاصی به آن حضرت ندارد، وجود مبارک حضرت امیر این است، انبیای قبلی هم همینطور بودند و مانند آن. این میشود: وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ، این کلمهٴ توحید را خدای سبحان در «اعقاب» وجود مبارک خلیل حق قرار داد؛ البته به دست و زبان خود خلیل حق، برای اینکه توصیه و راهنمایی او این بود و مانند آن. در قبال اینها قومی هستند که لاَ یَعْقِلُونَ (2)و قومی هستند که لاَ یَعْلَمُونَ و مانند آن. در سوره مبارکه «انعام» آیه 74 به بعد دارد: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً.
ص: 352
مطلب بعدی آن است که به تعبیر سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) این إِلاّ الَّذِی فَطَرَنِی، این استثنا، استثنای منقطع است. (1)زمخشری در کشّاف (2)و همفکران او، اینها استثنا را استثنای متصل میدانند که وقتی وجود مبارک خلیل حق فرمود که چه کار میکنید؟ فرمود: إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، بَرَاءٌ مصدری است که تثنیه و جمع و مذکر و مؤنث در آن یکسان است، إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ ٭ إِلاّ الَّذِی فَطَرَنِی. زمخشری در کشّاف میفرماید که معبودهای آنها هم «صَنَم» و «وَثَن» بودند و هم خدای سبحان؛ ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) میفرماید که إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ؛ از همه معبودهای شما من تبرّی میجویم، مگر آن معبودی که مرا آفرید، یعنی آن را که شما میپرستید و خدا مرا آفرید؛ ولی دیگران که «منهم» سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) است، این إِلاّ الَّذِی فَطَرَنِی را استثنای منقطع میدانند، برای اینکه آنها اصلاً خدا را عبادت نمیکردند! آنها فقط اصنام و اوثان را عبادت میکردند. بعضی از تعبیراتی که در همین سوره مبارکه «انعام» و مانند آن آمده است، نشان میدهد که آنها فقط «صَنَم» و «وَثَن» را میپرستیدند، نه خدا را با این اصنام. آیه 74 سوره «انعام» این است: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً؛ شما «صَنَم» و «وَثَن» را «إله» میدانید، نه اینکه «صَنَم» و «وَثَن» را با «الله»، «إله» میدانید، اینطور نیست که هم خدا را عبادت بکنید و هم «صَنَم» و «وَثَن» را، این طور نیست.
ص: 353
ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) به قوم خود فرمود شما چه چیزی را میپرستید؟ آنها میگفتند که ما همین «اصنام» را میپرستیم، در سوره مبارکه «زمر» آنجا به این صورت آمده است که وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ؛ چه کسی را میپرستید؟ قُلْ أَفَرَأَیْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ، (1)معنای مِن دُونِ اللَّهِ این نیست که هم خدا را میپرستید و هم «اصنام» و «اوثان» را، بلکه مِن دُونِ اللَّهِ معبود شما است، شما فقط «صَنَم» و «وَثَن» را میپرستید. در آیه هفتاد سوره مبارکهٴ «شعراء» این است که وجود مبارک ابراهیم از آنها سؤال کرد: إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ؛ شما چه چیزی را میپرستید؟ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً، (2)نه اینکه «أصْنَاماً مَعَ الله»، بلکه ما فقط بُت را میپرستیم، نه اینکه هم خدا را میپرستیم و هم بُتها را. إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ ٭ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً، ظهور این آیه در حال حصر است؛ یعنی ما فقط بُت را میپرستیم: فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ، آنگاه وجود مبارک ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) استدلال کرد: قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ ٭ أَوْ یَنفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ، (3)به هر حال انسان که چیزی را میپرستد، یا برای جلب منفعت است یا دفع ضرر، آن مرحلهٴ عالیه شاید مقدور شما نباشد، ولی یا «خَوْفاً» است یا «شَوْقاً». چون انسان سه راه برای پرستش دارد: یا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (4)است یا «حبّاً» و علاقهمند بودن و «معرفةً» است، این سومی که مقدور شماها نیست. پرسش: اعتقاد داشتند، وقتی از آنها سؤال میکردند که اینها چیست؟ میگفتند که مجسمهٴ افراد مؤمن است؟ پاسخ: بله، خود این مجسّمه را اوّل نمیپرستیدند، اوّل نظیر این تندیسها برای اجلال و تکریم بود، بعد کمکم اینها را میپرستیدند؛ حالا یا قدّیسین بشر را میپرستیدند یا ملائکه را میپرستیدند. آنهایی که در ابتدا این مجسّمهها، تندیسها و تمثالها را ساختند، این برای گرامیداشت معبودشان بود؛ حالا یا ملائکه را میپرستیدند یا قدّیسین بشر؛ نظیر مسیح؛ نظیر عُزیر: وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ یا وَ قَالَتِ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ (5)اینطور گفتند، بعد کمکم همین تندیسها و مجسّمهها برای نسلهای بعد محترم شد؛ ولی در نهایت اینها یا فرشته میپرستیدند یا ستاره میپرستیدند یا قدّیسین بشر را میپرستیدند، اینطور نبود که هم خدا را عبادت کنند، هم فرشته یا ستاره یا قدّیسین بشر را. سؤال وجود مبارک ابراهیم خلیل این است که مَا تَعْبُدُونَ ٭ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً، معلوم میشود که اینها الَّذِی فَطَرَنِی را اصلاً نمیپرستیدند و این آیاتی که دارد: تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ، (6)یعنی غیر خدا را میپرستید، نه خدا و غیر خدا را میپرستید.
ص: 354
بنابراین سخن جناب زمخشری که در کشّاف فرمود که إِلاّ در إِلاّ الَّذِی فَطَرَنِی استثنای متصل است، این تامّ نیست؛ ظاهر آیات دیگر این است که این إِلاّ استثنای منقطع است، اینها فقط غیر خدا را میپرستند تا این غیر خدا مقرّب و شفیع باشد که مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ. (2)در این بخش هم وجود مبارک ابراهیم خلیل فرمود: إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ ٭ إِلاّ الَّذِی فَطَرَنِی که میشود استثنای منقطع؛ نظیر آنچه در سوره مبارکه «شعراء» آمده است: قَالَ أَ فَرَأَیْتُم مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُمُ الأقْدَمُونَ ٭ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّ رَبَّ الْعَالَمِینَ؛ (3)اینها دشمن هستند و رَبَّ الْعَالَمِینَ معبود و محبوب ماست: الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ (4)و کذا و کذا. پس وجود مبارک ابراهیم خلیل توحید و معرفت را آورد؛ هم معرفتشناسی عقلی را ارائه و ثابت کرد که اگر معرفتشناسی هم حسّی و تجربه حسّی است، یک؛ هم عقلی و تجرید عقلی است، دو؛ پس معلوم میشود که موجود یک بخش آن مادی است و یک بخش آن مجرد است، سه. اگر ما تجرید عقلی داریم، این تجرید عقلی برای موجود مجرد است، آن معارف و معانی کلّی که مادی نیست تا انسان آنها را احساس بکند. محسوسات خارجی با حسّ و تجربهٴ حسّی شناخته میشوند، آن معقولات وحیانی با ادراک عقلی و تجرید عقلی شناخته میشوند؛ فرمود ما این دو راه را داریم، شما اگر بخواهید معیار ارزش را بدانید، ارزش در همان معقولات و امور وحیانی است؛ لذا نباید بگویید که چرا وحی بر فلان سرمایهدار مکه نازل نشد یا بر فلان سرمایهدار طائف نازل نشد!؟ اگر این است، وقتی که حق آمده، میگویید این سِحر است و حال آنکه نمیتوانید مثل این بیاورید؛ بعد صغری و کبری درست کردید و گفتید این سِحر است: وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ، بعد گفتید که اگر این حق است: لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ؛ اگر این حق است چرا بر فلان سرمایهدار مکه یا بر فلان سرمایهدار طائف نازل نشد؟ اصلاً نظام ارزشی آنها نظام شرک و کفر و ماده بود. دین آمده بگوید هر چه که غیر خداست، نمیتواند زینت بشر باشد، فرمود: إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا، (5)نه «لَکُم»! در هر حال شما زمین را زینت دادید، یک آدم عاقل باید بفهمد که اگر باغ و راغی ساخت، خانهای ساخت و باغی درست کرد، زمین را مزیّن کرد، نه خود را! إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا نه «لَکُم»! شما خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ؛ (6)شما زینتتان در عبادت است و توحید است و عقاید است و علم است و فهم، زینت شما آنجاست! اگر کسی کاری کرد، باغی درست است و برجی درست کرد، زمین را مزیّن کرده، نه خود را! بر فرض برود آسمان، راه شیری را هم مالک بشود، باید بفهمد که وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ. (7)بر فرض «شمس و قمر» را هم مالک بشود، این زینت او نیست. «شمس و قمر» زینت «سماء» است، نه زینت انسان! زینت انسان چیز دیگری است؛ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ (8)است، خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ (9)است، حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ (10)و مانند آن است. زینت انسان این است که انسان با آن مهاجرت بکند، چیزی را که باید بگذارد و برود و باید مسئولِ داشتنِ آن باشد و در برابر آن باید پاسخگو باشد که دیگر زینت نیست؛ اینها را همه انبیا آمدند گفتند، گفتند چیزی که جدای از جان انسان است، زینت انسان نیست. در سوره «کهف» فرمود: إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا؛ ولی در سوره «حجرات» فرمود: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ؛ این اعتقاد و ایمان صحیح زینتهای شماست. این مطالب را آمدند گفتند، در برابر این حرفها آن جاهلین میگفتند: لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ، عظمت را در سایه مال میدانستند، یک؛ آن صاحب مال را عظیم میپنداشتند، دو؛ معرفتشناسی آنها هم در محور حسّ و تجربه بود، سه؛ ارزش قرآن را هم در سایهٴ معیار مالی میپنداشتند، چهار؛ بعد میگفتند چرا فلان شخص سرمایهدار پیغمبر نشد، پنج؛ تو چرا باید پیغمبر شوی؟! با این فکرها اینها مبارزه کردند. فرمود: وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ.
ص: 355
بعد ذات اقدس الهی فرمود که آیا تقسیم رحمت به دست اینهاست؟ آنچه را که اینها میپندارند اولاً ارزش نیست، ثانیاً اگر هم ارزش باشد، مگر تقسیم رحمت به دست اینهاست؟ ذات اقدس الهی میداند که چه کسی شایسته رحمت است و چه کسی شایسته رحمت نیست: أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ؟ اول به عنوان «جدال أحسن» میگوید من کاری ندارم که شما گفتید این معیار ارزش نیست، بر فرض این معیار ارزش باشد، تقسیم این امور ارزشی به عهده کیست؟ أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا؛ ما این امور دنیایی، معیشت دنیایی و اموال دنیایی را عادلانه تقسیم کردیم و به هر کسی به عنوان آزمون و امتحان دادیم. ما دادیم به عنوان امتحان، ولی حسابمان حسابِ عدل است. شما خیال نکنید اگر کسی را ما بیشتر دادیم و کسی را کمتر دادیم، آن کسی که بیشتر گرفت نزد ما عزیزتر است. بارها سوره مبارکهٴ «فجر» را ملاحظه فرمودید، فرمود همه اینها مبتلا هستند! بعضی مبتلا به سلامت، بعضی مبتلا به مرض و بعضی مبتلا به ثروت و بعضی هم مبتلا به فقر میباشند: فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَ أَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلَّا؛ (1)فرمود بعضیها مبتلا به ثروت و بعضی مبتلا به فقر هستند. مبتلا یعنی «مُمْتَحَن»، حساب آخرت جداست که چه کسی نزد ما عزیز است و چه کسی نزد ما ذلیل است، حساب این موارد در آخرت روشن میشود؛ در دنیا اینها آزمون است، چند روزی این دارد یا چند روزی آن دارد و گاهی هم به عکس میشود، ما همه را به حالات گوناگون امتحان میکنیم! خودشان و آبائشان را همینطور به ردیف امتحان میکنیم. بعضیها فقیرزاده هستند و بعضی غنیزاده، بعضی اول زندگی آنها فقر است و آخر زندگی آنها غناست و بعضی هم «بالعکس» است، همه اینها در کلاس امتحان و ابتلا نشسته هستند، این نشانهٴ فخر نیست و این آزمون متنوّع هم برای آن است که کار جامعه پیش برود: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، مگر نمیخواهید جامعه پیش برود؟! این جامعه باید به تسخیر متقابل پیش برود، فرمود: نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، نه «سِخریّا». ما این تفاوت را ندادیم که کسی دیگری را مسخره بکند و خودش را برتر بداند، اینطور نیست! این برای تَسخیر متقابل است. جامعه اگر همه فقیر بودند پیشرفت نمیکرد، اگر همه غنی بودند پیشرفت نمیکرد. غنی چندین کار دارد، کارها را چه کسی باید انجام بدهد؟ جامعه اگر همه سالم بودند کار پیش نمیرفت، یا اگر همه طبیب بودند یا همه مهندس بودند کار پیش نمیرفت. اگر همه طبیب بودند و مریض نمیشدند، اینها چه کار میکردند؟ یا «بالعکس». هیچ ممکن نیست که جامعه یکدست به مقصد برسد، جامعه وقتی به مقصد میرسد که کسانی باشند تا نیازهایشان را برآورده کنند، پس یک تسخیر متقابلی است. اگر امروز کارگر و باربری بار یک پزشک را به مقصد میرساند و به منزل او میبرد، وقتی هم بیمار شد و روی تخت بیمارستان قرار گرفت، آن پزشک محترم هم جامهٴ پزشکی در بَر میکند و حتی ادرار او را آزمایش میکند و در صدد درمان اوست؛ این تسخیر، تسخیر متقابل است: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، پس تسخیر متقابل باید باشد و تسخیر متقابل عدل است.
ص: 356
1) فجر/سوره89، آیه15 و 17.
بنابراین اگر جامعه یکدست باشد، کار را چه کسی انجام بدهد؟ اگر متفاوت باشد، حالا زید غنی بود و عمرو فقیر، بگوییم زید فقیر باشد عمرو غنی، باز سؤال سر جایش محفوظ است! خصوصیتها به استعدادها و به گرایشها و به اعمال و به کوششها وابسته است: «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»، (1)این بیان نورانی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که مرحوم کلینی(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) در جلد هشت کافی آن را نقل کرده است، فرمود مردم مثل معدنهای گوناگون هستند. ما هیچ کس را بیسرمایه خلق نکردیم، در درون هر کسی یک معدن هست، حالا یا معدن طلاست یا معدن نقره است یا معادن دیگر، او با سرمایه خلق شده است. این سرمایه را انبیا آمدند «إثاره» کردند، شکوفا کردند و به او نشان دادند تا تسخیر متقابل سامان بپذیرد و «سُخریّه» یکدیگر باشند، نه «سِخریّه»! «مُسَخَّر» یکدیگر باشند، نه «مَسخره» یکدیگر! فرمود این کار را هم ما انجام دادیم: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً؛ اما در بین همه اینها وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ، این طلیعه آن بحث است که نظام ارزشی به چیست؟ چیزی که انسان باید بگذارد و برود و در برابر آن پاسخگو باشد، این ارزش انسان نیست؛ چیزی که به همراه انسان است و انسان را در سفر بعدی نجات میدهد، این ارزش است.
این بیان از لطیفترین بیانات نورانی وجود مبارک حضرت امیر است؛ فرمود هر کسی به اندازهٴ هنرش میارزد! شما این بیان نورانی حضرت امیر را در نهجالبلاغه ملاحظه کنید که سید رضی درباره این بیان چه میگوید!؟ فرمود این بیان دیگر معادل ندارد! (2)«قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه»؛ (3)هر کسی به اندازه هنرش میارزد! او هنرش مدیریت است، او هنرش اخلاق است، او هنرش کاری است که کار مردم را راه میاندازد، او هنرش این است که علاقه دارد دنبال کار مردم برود، یا قرضالحسنه بدهد. بعضیها اصلاً هنرشان این است که بیماران را فراموش نکنند و به عیادت آنها بروند، این یک هنر است! بعضیها هنرشان این است که قلب هیچکسی را درد نیاورند و اگر قلب کسی شکسته شد فوراً بروند ترمیم بکنند. مرحوم سید رضی که نهجالبلاغه را شرح کرد و حشر او با اجداد کرام و گرام او! خود سید رضی هم هنرمند بود. مستحضرید وجود مبارک حضرت امیر سخنانی دارد که در آن برای اهل سقیفه اصلاً آبرو نگذاشته بود، اگر آن بیانات نورانی حضرت امیر را ایشان در نهجالبلاغه نقل میکرد، دیگر نهجالبلاغه، نهجالبلاغهای نبود که هشتاد درصد از شرح آن را علمای اهل سنّت بنویسند! مرحوم سید رضی سعی کرد اختلافی نشود، سعی کرد جامعه را با وحدت حفظ بکند. جنگ و دعوا هیچ وقت مشکل را حلّ نمیکرد، دشمن هم در کمین است! این کارِ سید رضی یک کار شاهانه و امیرانه بود! بعضی از خطبهها را ایشان عالماً عامداً تقطیع کرد تا هر کسی هم راه نیفتد به دنبال هر خطبهای. این خطبهای که وجود مبارک حضرت امیر در وصف متّقیان به «همّام» فرمود، آن سیل که راه افتاد و آن شنونده «کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا» (4)که در پایان آن خطبه جان سپرد، این خطبه تقریباً بیست صفحه است؛ سید رضی با یک ابتکار آمده این را «ارباً اربا» و سه قسمت کرده، یک قسمت آن را که حدود هشت صحفه هست را تقریباً یکجا ذکر کرده، یک قسمت دیگر را هم تکهتکه کرده، دو سطر، دو سطر، سه سطر، چهار سطر آورده، آن خطبه 221 که دارد: «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّی دَقَّ جَلِیلُهُ وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ»، این را آنجا در آخرهای نهجالبلاغه ذکر کرد که آن هم جزء همین خطبه است و بعضیها را هم اصلاً نقل نکرده است. این سیل ممکن است عدّهای را هم ببرد، چون هستند افرادی که آماده و مستعد هستند و وجود مبارک حضرت امیر را با جان پذیرفتند، ممکن است این خطبه را همینطور سیلوار بخوانند و آسیب ببینند! آمده این کار را هم کرده و آن موارد نقد سقیفه و پرچمداران صدر اسلام بود که آنها را هم کمتر نقل کرده است. حالا آن بحثهای کلامی همیشه سرجای خودش محفوظ است، علامه امینی را خدا غریق رحمت کند! این راه برای همیشه باز است، اما در حدّ کتابها و علم و کلام و اینها؛ اما ـ خدای ناکرده ـ جامعه را «ارباً اربا» بکنند، این برای هیچکسی مصلحت نیست. پرسش: آن وقت تقطیع ضرر به آن نمیزند ؟ پاسخ: نه، چون اگر کسی محقق باشد همه را میتواند جمع بکند، چه اینکه تمام نهجالبلاغه هم یکجا جمع شد. یک محقق بر او مشکلی نیست، چون نهجالبلاغه در خانه همه هست و این را نمیشود به دست همه داد. همین ذیل ن وَ الْقَلَمِ (5)را شما ملاحظه بفرمایید، یک روایت نورانی در تفسیر شریف نورالثقلین هست؛ آن شخص سؤال میکند که ن وَ الْقَلَمِ چیست؟ حضرت فرمود اینها نهری هستند در بهشت، عرض کرد «زِدنی بیاناً» فرمود: ن وَ الْقَلَمِ دو فرشته از فرشتههای الهی هستند، بعد فرمود پاشو برو، دیگر بیش از این نمیشود گفت. (6)«إِنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ» که «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»، (7)آنها اگر یک دل آماده میدیدند میگفتند، الآن هم تمام این نهجالبلاغه یکجا جمع شده است، یک محقق در خانه و کتابخانه خود مینشیند و مطالعه میکند محذوری ندارد، دردسری هم ندارد؛ اما وقتی به دست همه بیفتد، مشکل پیدا میشود. آدم میتواند طوری حرف بزند که هم مطلب را برساند و هم جامعه را «ارباً اربا» نکند، کاری نکند که انسان گرفتار تنش بشود. زیر این جمله ملاحظه کنید که خود سید رضی چه ارزشی برای این جمله قائل شد، فرمود: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه»، خیلیها عالم هستند، ولی نتوانستند خودشان را اداره کنند، چه رسد به اینکه جامعه را اداره کنند! اما یک کسی هنرمند است و میتواند جامعه را اداره کند، محیط زندگی را اداره کند، شاگردان خود را اداره کند، محیط علمی خود را اداره کند و کسی را هم نرنجاند! تعلیم بدهد و تزکیه بکند، این هنر است! فرمود: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه» «أیّ یُتقِنُه»؛ تعبیرِ لطیف آن همان هنرمندیِ افراد است.
ص: 357
وجود مبارک ابراهیم خلیل این آیات را نقل کرد و ذات اقدس الهی هم فرمود که ما همه را برای تسخیر متقابل خلق کردیم، همین! لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، مبادا کسی بگوید من برترم! امروز که این باربر ساک این طبیب را گرفت، فردا آن طبیب جامهٴ سفید پزشکی در بَر میکند، به بالین این بیمار میآید و همه نیازمندیهای او را برطرف میکند، این میشود تسخیر متقابل. بنابراین فرمود مسائل ارزشی چیز دیگری است، نظام ارزشی چیز دیگری است و آن آیات بعدی هم که به قسمتهای بعدی میپردازد.
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 33 سوره زخرف
وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (26 إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ (27) وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ (29) وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ (30) وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (۳۱) أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ (۳۲) وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِن فِضَّةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ (33)) ص: 359
در سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد و خطوط کلّی آن هم مشخص شد که چیست، بعد از بیان آن معارف کلّی، بخشی از مصداقهای آن معارف کلّی را که سیرهٴ انبیای الهی(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) است را ذکر میکند. از برجستهترین انبیای خاورمیانه، وجود مبارک ابراهیم خلیل است که برای برقراری یک نظم علمی، با سفاهت مبارزه کرد؛ هم در بخشهای اعتقادی شِرک را برانداخت، هم در بخشهای معرفتی سفاهت را از جامعه دور کرد و از ذات اقدس الهی هم خواست که این را در دودمان او حفظ کند و خداوند این توحید را و این تبرّی از شرک را در دودمان او قرار داد. حرف رسمی وجود مبارک ابراهیم خلیل تبرّی از مشرکان بود، چون آنها از نظر اعتقادی گرفتار شرک و از نظر معرفتی مبتلا به سفاهت بودند. کسی که قبول و نکول او به حرف دیگری وابسته است، این شخص سَفیه است؛ وقتی که میخواهد چیزی را بپذیرد، میگوید: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (1)و میخواهند چیزی را رد کنند، میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ. (2)خلیل حق فرمود این «سَفَهْ» است و قرآن کریم هم در سوره مبارکهٴ «بقره» فرمود راهی را که ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) نشان داد، راه عقلانیت است: وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ، (3)پس خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم در بخش اعتقادی با شِرک مبارزه کرد تا سرانجام دست به تَبَر برد و هم در بخشهای معرفتی با جهالت و سفاهت مبارزه کرد تا جامعه را عقلانی کند. پرسش: همه کفّار که «سَفَهْ» نبودند، دانشمند هم داشتند. پاسخ: بله، عالِم را ذات اقدس الهی معرفی کرد، عالِم کسی است که هم تجربه حسّی داشته باشد و هم تجرید عقلی؛ شما ببینید الآن خیلی از اینها از راه دور جریان کیوان را بررسی میکنند یا سیاهچالههای آسمان را که در دورترین نقطه است بررسی میکنند و زحمت تجربی فراوانی هم میکشند؛ اما از نظر معرفتی کور هستند و پیش پای خودشان را نمیبینند! میگویند این خودش درست شد. این نظم محیّرالعقول را هیچ عقلی میپذیرد که خودبهخود درست شده باشد؟! این بیان نورانی سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در دعای «عرفه» است که فرمود: «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً»؛ (4)آنکه تو را نمیبیند کور است! اینها با چه زحمت و تلاش چندین سالهای وضع کیوان و این سیاهچالهها را بررسی کردند؛ ولی وقتی گزارش میدهند، میگویند خودبهخود اینطور شد، این نظم عمیق خودبهخود پیدا میشود؟!
ص: 360
بنابراین حصر معرفتشناسی در حسّ و تجربهٴ حسّی «سَفَهْ» است. معرفتشناسی حسّی و تجربی کفِ سواد است؛ یعنی ما دیگر از این پایینتر علمی نداریم! از این بالاتر نیمهتجربی است که ریاضی است، از آن بالاتر تجریدی کلامی است، از آن بالاتر تجریدی فلسفی است، از آن بالاتر تجرید عرفان نظری است و از آن بالاتر هم راههای دیگر است. غرض این است که اگر کسی بخواهد جهانبین باشد و از بود و نبود عالَم خبر داشته باشد، او که نمیتواند سیاهچال تجربهٴ حسّی گرفتار بشود! لذا خلیل حق با «سَفَهْ» مبارزه کرد و همین را در دودمان خود قرار داد.
ذات اقدس الهی فرمود ما سعی بلیغ خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را گرامی داشتیم و در دودمان او هم حفظ کردیم؛ ضمیر «جَعَلَ» به «الله» برمیگردد، ضمیر تأنیث «ها» در جَعَلَهَا به همان کلمهٴ برائت برمیگردد که إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ؛ این را ما قرار دادیم و تا آنجا که ممکن بود حفظ، راهنمایی و هدایت کردیم: لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ؛ ولی وقتی زندگی آنها رو به راه شد، کمکم در اثر نفوذ بیگانهها، اینها از مسیر خلیل حق فاصله گرفتند: بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاَءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ تا انبیای بعدی آمدند و کمکم نوبت به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) رسید. پرسش: دیدن با چشم خیلی مهم است! الآن خیلیها اگر نبینند قبول نمیکنند، شب عاشورا ابیعبدالله بهشت را به اصحاب نشان داد! پاسخ: آنها را که با چشم ظاهری نشان نداد، آن را با دل نشان داد! اینها اگر چشم را هم میبستند باز میدیدند، آنها را با شهود عقلی نشان داد، نه با چشم ظاهری! آنها که وجود مبارک سیدالشهداء بهشت آنها را نشان داد، با این چشم نبود، آنها اگر چشم خودشان را هم میبستند میدیدند، حالا آن را هم ـ به خواست خدا ـ شرح میدهیم. فرمود: حَتَّی جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ این توحید را ذات اقدس الهی نصیب اینها کرد، این برائت را نصیب اینها کرد، امکانات فراوانی به اینها داد، انبیای فراوانی برای اینها فرستاد، اینها این راه را ادامه دادند تا وضع مالیشان خوب شد از یک سو، گرفتار غرور و خودخواهی و دنیاپرستی شدند از سوی دیگر، کمکم وضع اینها به جایی رسید که وحی و نبوت را ـ معاذ الله ـ به «سُخریّه» گرفتند و میگفتند این سِحر است و دست از دین برداشتند. فرمود: «وَ جَعَلَ» خدا این کلمه برائت را کَلِمَةً بَاقِیَةً در دودمان خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) تا اینها از هر جهلی به علم، از هر باطلی به حق، از هر کذبی به صدق و از هر شرّی به خَیر و از هر قبیحی به حَسَن برگردند. پرسش: برائت که کلمهای منفی است ؟ پاسخ: چرا! تبرّی در کنار تولّی است. اگر کسی پایگاهی نداشته باشد، چگونه میتواند بگوید که من از شما بیزارم؟ از اینها بیزار است به چه چیزی وصل است؟ آن إِلاّ الَّذِی فَطَرَنِی مثبت است! فرمود که من به توحید تکیه کردم. بارها شنیدید که این کلمه إِلاّ به معنی غیر است، این «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» دو جمله نیست که مرحوم آخوند و امثال آخوند به زحمت افتادند که حصر را از آن استفاده کنند، (1)این یک قضیه بیشتر نیست، این دو قضیه نیست؛ یعنی نفس انسان اینطور نیست که از توحید و شرک خالی باشد؛ انبیا آمده باشند مطلبی را ثابت کنند و مطلبی را نفی کنند؛ شرک را بگویند باطل است، توحید را بگویند حق است و توحید را برای ما ثابت کنند، بلکه «إلّا» به معنی غیر است، یک؛ این قضیهٴ «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» یک قضیه است، نه دو قضیه، دو؛ دین نیامده به ما بگوید که در درون شما خبری از شِرک و توحید نیست و من آمدم دو کار را انجام بدهم: یکی اینکه توحید را ثابت کنم و دیگر اینکه شِرک را نفی کنم، سه؛ بلکه دین آمده بگوید این توحیدی که داری و دلپذیر است، دلمایه است و در درون شما جای کرده، غیر از این، دیگران نه! «لاَ إِلٰهَ» غیر از همین که داری، چون «إلّا» وقتی به معنی غیر شد، این دیگر دو قضیه نیست تا اینها به زحمت بیفتند و مفهوم حصر درست کنند؛ غیر از خدا، دیگری نیست. پس تکیهگاهی انسان در درون خود دارد به نام توحید که براساس این تکیهگاه میگوید دیگران نه.
ص: 361
1) کفایة الاصول، الآخوندالخراسانی، ص211.
خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم گفته که إِنَّنِی بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، مگر آن چیزی که خودم دارم! همین را ذات اقدس الهی در دودمان او مستقر کرد؛ منتها اینها بعد از اینکه از رفاه برخوردار شدند، غرور و خودخواهی از درون ریشه کرده و دویده، مشکلاتی برای اینها ایجاد کرد که اینها در برابر وحی ـ معاذ الله ـ گفتند که سِحْرٌ مُبِینٌ. (1)
یک بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در خطبهٴ «قاصعه» (2)دارد که اوضاع انبیا را شرح میدهد، میفرماید من که الآن امام شما هستم و شما را به وحدت دعوت میکنم، این وحدت را قدر بدانید، رهبری را قدر بدانید، مرا تنها نگذارید و جامعه را «ارباً اربا» نکنید. آن روز دو قدرت در خاورمیانه بود: یکی قدرت امپراطوری ایران بود در شرق حجاز و یکی هم قدرت امپراطوری روم بود در غرب حجاز. حجاز هم میدانید که یک حیات خلوتی بود برای این دو امپراطوری و برای حجاز کسی حساب باز نمیکرد، آنها نه صنعتی داشتند، نه کشاورزی داشتند، نه دامداری داشتند و نه رشد علمی داشتند، برای حجاز کسی حساب باز نمیکرد. دو امپراطوری رسمی در خاورمیانه بود، وقتی قرآن میفرماید: غُلِبَتِ الرُّومُ، (3)دیگر لازم نیست بگوید که چه کسی غالب شد؛ مثل اینکه آن روزها دو ابرقدرت همسو و همسان در این کره زمین بودند؛ یکی آمریکا بود و دیگری شوروی سابق، اگر میگفتند آمریکا شکست خورد؛ یعنی شوروی پیروز شد و اگر میگفتند شوروی شکست خورد؛ یعنی آمریکا پیروز شد؛ فاعل را حذف میکردند، چون معلوم بود. اینکه فرمود: غُلِبَتِ الرُّومُ، معلوم بود که چه کسی غالب شد، چون غیر از امپراطوری ایران در خاورمیانه قدرتی نبود که بتواند روم را شکست بدهد؛ لذا به همان فعل مجهول اکتفا شد «حَذْفِ مَا یُعْلَمْ جائِز» (4)دیگر نفرمود چه کسی غالب شد؟ فقط از مغلوب خبر داد غُلِبَتِ الرُّومُ، معلوم است که چه کسی غالب شد! اما وَ هُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ؛ (5)همین شکستخوردهها بعد پیروز میشوند.
ص: 362
وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) فرمود دو قدرت در خاورمیانه هست: یکی قدرتهای امپراطوری ایران است و دیگری هم قدرتهای امپراطوری روم، اگر شما به اختلافات خود دامن زدید و مرا تنها گذاشتید و نظام اسلامی را حفظ نکردید: «الْأَکَاسِرَةُ وَ الْقَیَاصِرَة» بر شما مسلّط میشوند؛ «أکاسِرة» همین امپراطوری کسرا در ایران و «قیاصِرة» هم همین قیصرهای روم؛ این مطلب صریحاً در خطبه نورانی «قاصعه» در نهجالبلاغه آمده است. فرمود این «أکاسِرة» و «قیاصِرة» میآیند و بر شما مسلّط میشوند، چه اینکه بر پدران شما مسلّط شدند! اینها پیغمبرزاده و امامزاده بودند، پدران شما فرزندان ابراهیم خلیل بودند، شما از نژاد عرب هستید! این ابراهیم و اسحاق و اسماعیل سالیان متمادی نبوت این منطقه خاورمیانه را به عهده داشتند، شما اجداد و نیاکان شما پیغمبرزاده بودند! همین «أکاسِرة» و همین «قیاصِرة» اجداد شما را که پیغمبرزاده و امامزاده بودند را چاروادار کردند، چاروادار یعنی «إِخْوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ»! اینکه میفرمایند نفوذی نفوذی، همیشه این خطر هست و باید مواظب بود! فرمود مگر پدران و اجداد شما را چاروادار نکردند؟! آنها شتر میخواهند و شتر هم چاروادار میخواهد. دیگر نمیگفتند که اینها پیغمبرزاده و نوههای ابراهیم هستند، «إِخْوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ»! «وَبَر» این جلوی سینهٴ شتر را میگویند که پشمهای نرم و لطیفی دارد؛ میگویند پارچههای «وَبَر»ی و عباهای «وَبَر»ی از همین موهای جلوی سینه شتر هست که خیلی نرم است، اینها میشود پارچههای «وَبَر»ی. «بَرَک» هم بخشی از همینهاست که از همین قسمتها باید باشد. «دَبَر» هم یعنی پشت، به هر حال شتر زخمی هم میشود. فرمود یادتان باشد که اجدادتان را همین«أکاسِرة» و همین «قیاصِرة» آوردند اصحاب «دَبَر» کردند! پشت این شترها که زخم میشود، آن چاروادار باید این زخمها را برطرف کند، یا این چاروادار باید این موی جلوی سینهٴ شتر را به عنوان «وَبَر» بچیند و بشوید و آماده کند و نخریسی کند تا بشود لباس «وَبَر»ی. فرمود اینها آمدند پدرانتان را چاروادار کردند! الآن هم این مسئولین بدانند که اگر ـ خدای ناکرده ـ اوضاع برگردد و آنها بیایند، اینها را ماشینشور میکنند! این طور نیست که به اینها سِمَت بدهند! تا ممکن است ما باید این نظام، خون شهدا، وحدت، دین، قرآن و عترت را حفظ بکنیم و برای هیچ به جان هم نیفتیم! این بیان صریح حضرت امیر در این خطبه «قاصعه» نهجالبلاغه است که فرمود این دشمن از هر دو سو در راه است! اگر مرا تنها گذاشتید اینها میآیند شما را اصحاب «دَبَر وَ وَبَر» میکنند.
ص: 363
اصل این مطلب در همین قسمتهای آیات قرآنی است، فرمود ما به آنها امکانات فراوان دادیم: وَ جَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، بعد وقتی اوضاع آنها خوب شد و یک مقدار دنیازده شدند، در برابر وحی نبوی ـ معاذ الله ـ گفتند: هذَا سِحْرٌ، همینها! و اینکه وجود مبارک حضرت امیر در خطبهٴ «قاصعه» دارد که این اختلافات را کنار بگذارید، این نفی و تُندزبانی و بدگویی و طرد یکدیگر را بگذارید کنار، برای همین جهت است. پس اینها اینطور بودند.
اما در جریان خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که ملکوت را خدا به آن حضرت نشان داد و بعد فرمود شما نگاه کنید بلکه ببینید، انسان دو راه دارد: یا راه فهمیدن است یا راه شهود و دیدن؛ این حالاتی که وجود مبارک سیّدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در راه داشت، اینها طبق تعبیر سیدنا الاستاد مرحوم علّامه طباطبایی ظاهراً خواب نبود، بلکه حالت «مَنامیّة» بود. اینکه حضرت در بین راه گفت حالتی به من دست داد و من شنیدم که هاتفی میگوید: إِنَّا لِلّهِ و إِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (1)نه اینکه حضرت خواب دید و علی بن الحسّین(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) فرمود: «أَ لَسْنَا عَلَی الْحَق». (2)این حالت، حالت «مَنامیّة» است، حالت «مَنامیّة» حالتی است که انسان بیدار است ـ حالا ممکن است که چشم را روی هم بگذارد ـ وضوی او باطل نمیشود و حقایقی را مشاهده میکند یا حقایقی را میشنود؛ این حالت، حالت «مَنامیّة» است که شبیه «نَوم» است، ولی «نَوم» نیست که انسان بعد وقتی به حالت عادی آمده باید دوباره تجدید وضو کند، اینطور نیست. در جریان شب عاشورا که حضرت «إشهاد» کرد و نشان داد، همچنین عصر تاسوعا و صبح عاشورا این حالتهایی که گفتند حضرت فرمود حالتی به من دست داد جدّم(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) به من فرمود که امشب مهمان من هستی، اینها خواب نبود، خوابی در کار نبود، همان حالت کشف و شهود بود. در حالت کشف و شهود اگر انسان چشم خود را هم ببندد میبیند، چون از درون میبیند، نه از بیرون! در شب عاشورا بعد از اینکه اتمام حجّت کرد و معلوم شد که اینها صد درصد ماندنی هستند، آن وقت وجود مبارک حضرت جای اینها را در برزخ و قیامت به اینها نشان داد؛ البته گاهی برای اتمام حجّت است و گاهی برای تشویق، بعد از اینکه مسلَّم شد و صد درصد یقینی شد که این ذوات مقدس تا آخرین لحظه ایستادهاند، آن وقت حضرت جایگاه آنها را نشان داد. گاهی هم برای اتمام حجّت است، ولو اینها اهل قداست نباشند؛ نظیر کاری که وجود مبارک امام سجاد (3)ـ امام چهارم ـ کرد و نظیر کاری که وجود مبارک امام باقر کرد، هر دو بزرگوار در صحنهٴ عرفات جای آنها را نشان دادند! این جریان «مَا أَکْثَرَ الضَّجِیجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِیجَ» همین است به حضرت عرض کردند ـ هم به امام باقر هم به امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) ـ که امسال حاجیها زیاد هستند، حضرت فرمود نخیر! ناله زیاد است، حاجی کم است! عرض کردند این صحرای عرفات را جمعیت پُر کرده، حاجی کم است؟! فرمود حالا ببین، ببین حاجی کم است یا زیاد؟ اینها نگاه کردند، دیدند که صحرای عرفات را حیوانات پُر کردند. آنکه در برابر امام زمانش بایستد همین است! این را هم امام سجاد و هم امام باقر نشان دادند، اینها که با چشم ظاهر ندیدند، اینها چشمشان را ببندند هم میبینند. این یک «ولیّ الله» مطلق و یک انسان مطلق میخواهد تا با نورانیّت خود در انسان اثر بگذارد که انسان باطن افراد را ببیند. در صحرای عرفات پُر از حیوانات است که بعد گفتند بله ما قبول داریم «أَکْثَرَ الضَّجِیجَ»؛ این نالهها زیاد است، حاجی کم است! همین چند نفر هستند که این همه ناله دارند، «مَا أَکْثَرَ الضَّجِیجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِیجَ».
ص: 364
برای معرفت دو راه وجود دارد: یکی راه درس و بحث عادی است که همه سرگرم هستیم، این مثل انسانی است که استخری درست کرده و از بیرون آب میآورد، انسان از کتاب و از استاد یاد میگیرد؛ انسان از مباحثه، از مناظره، از گفتگو و از گفتمان چیزی یاد میگیرد. استخری باز کرده که از جدولهای گوناگون این علوم را فراهم میکند؛ اما یک وقت است که کُندوکاوی کرده و از درون چشمه میجوشد، این دیگر رؤیت است، دیگر سخن از مفهوم نیست. این «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ» همین است! «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِه»، (1)این دیگر مثل استخر نیست، آبی که از بیرون وارد استخر شده اگر نیاید، مثل انسانی است که متارکه کرده که کمکم یادش میرود و اما اگر از درون خودش بجوشد، دیگر لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (2)نیست، این چشمه همیشه هست و این راه اساسی است! فرمود شما این راه اساسی را طیّ کنید، این راه ـ حالا یا کم یا زیاد ـ برای همه باز است. اگر کسی چهل شبانهروز جز خدا نیندیشد، خیلی هم کار سختی نیست؛ منتها ما چون وارد نشدیم برای ما سخت است؛ نه بیراهه برویم و نه راه کسی را ببندیم، بازی نکنیم، کسی را هم به بازی نگیریم و کسی هم نتواند ما را به بازی بگیرد! البته از این جهت سخت است. این بیان نورانی سید الشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که فرمود اکثری مردم اسلام آنها آدامسی است، همینطور است؛ فرمود: «النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ». (3)«لَعق»؛ یعنی «تَلْعَقُ بِهِ الألسُن»؛ آدامس همین است، آدم یک مقدار لذت میبرد، وقتی که این نوجوان میبیند این به صورت پوسته درآمد با آب دهان میاندازد دور. فرمود دین خیلیها اینطوری است، وقتی که به سودشان نبود میاندازند دور! «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ». بنابراین دین آدامسی مشکلی را حلّ نمیکند و درس و بحث استخری هم تا حدودی سودمند است، عمده همان «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً» است که این کار شهدای کربلا بود. این کار خیلی از شهدا بود! ما که از این شهدای هشت سال دفاع مقدس خبری نداریم! خیلی از همین عزیزان اینطور دیدند! اینطور که انسان فداکاری میکند لابد چیزی را دیده! اینها هست و این راه هم باز است.
ص: 365
بنابراین رؤیت ملکوت نصیب خلیل حق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) شد، نظر در ملکوت را تشویق کردند که ما این راه را طیّ کنیم بلکه ببینیم و این راه هم هست. به هر تقدیر فرمود: وَ جَعَلَهَا، ذات اقدس الهی این کلمه را کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ؛ در دودمان خلیل حق قرار داد تا اینها از انحراف به استقامت برگردند و حال اینکه اینها همین که لذایذ زندگی نصیبشان شد و زندگیشان روبهراه شد، کمکم راه آباء و اجدادشان را فراموش کردند و به آن شِرک و انحرافهای سیاسی مبتلا شدند: وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ. بعد این حرف را زدند، از بس غرق دنیا شدند گفتند که چون معیار ارزش ثروت است، اگر وحی حق است و ارزشمند است باید بر فلان سرمایهدار نازل بشود، همین! وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ؛ یعنی اگر این سحر نباشد و حق باشد، باید بر یک انسان سرمایهدار نازل بشود، چرا بر او نازل نشده و بر یک انسان تهیدست نازل شده؟ وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ؛ یعنی «عَلَی رَجُلٍ عَظِیمٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ»، در کتابهای تفسیر ملاحظه فرمودید که بر بعضی از سرمایهدارهای مکه یا بعضی از سرمایهدارهای طائف تطبیق کردند. (1)آنگاه ذات اقدس الهی در حدّ اینکه با زبان اینها هماهنگ باشد و اینها بفهمند، فرمودند که رزق ظاهری شما که امر مادی است و به دست ماست و ما تعیین میکنیم؛ رزق معنوی مثل وحی و نبوت که از آنها رزق کریم یاد میشود، آن مگر برابر میل شماست که ما به فلان سرمایهدار این وحی را نازل کنیم؟ أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ؛ این پیشنهاد شما برای چیست؟ شما که درباره ارزاق ظاهری کارتان لنگ است، چرا درباره ارزاق ملکوتی سخن دارید؟ أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ؛ ما این معیشت را که چه چیزی داشته باشید، چه چیزی نداشته باشید و چقدر داشته باشد، وسیله اینها را را فراهم کردیم؛ البته همه به عنوان آزمون و امتحان است. مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ؛ مقامات دنیایی برخیها را، بیش از مقامات دنیایی دیگران قرار دادیم؛ یک نکته برای آن است که مبادا اینها گرفتار آن رذیلت بشوند، نکته دوم آن است که نظام زندگی و تمدن آنها سامان بپذیرد. فرمود ما این تفاوت را انجام دادیم، مبادا کسی، کسی دیگر را مسخره کند! «سِخری» در دو جای قرآن نفی شده، مبادا بعضیها بعضیها را در اثر نداری یا فقر مسخره کنند، این کار حرام است. سِخْرِیّاً (2)در دو جای قرآن نفی شده و سُخْرِیّاً (3)در یک جای قرآن اثبات شده است؛ یعنی یک تَسخیر متقابل باشد، مگر شما نمیخواهید یک زندگی مرفه و متمدن داشته باشید؟ زندگی یکسان زندگی ناقص است؛ یعنی اگر همه طبیب باشند، همه مهندس باشند یا همه روحانی باشند، اولین روز فلج شدن چرخ زندگی است! مردم مادامی که کارهای متفاوت، شئون متفاوت و شغلهای متفاوت دارند زندگیشان سامان میپذیرد؛ اما اگر همه کشاورز باشند، زندگی مختل خواهد بود. ما اینها را با تفاوتهای گوناگون آفریدیم و به آنها سِمَتهای گوناگون دادیم تا تسخیر متقابل باشد؛ تسخیر یکجانبه محدود و محکوم است، «سِخریّه» و مسخره کردند محکوم است. در دو قسمت از قرآن کریم «سِخریه» و مسخره کردنِ غنی نسبت به فقیر تحریم شده و در این قسمت هم «سُخریّهٴ» متقابل را مثبت میدانند، نه «سُخریّه» یکجانبه که کسی شخصی را یا یک ملتی مردمی را تحت تسخیر خود قرار بدهد، فرمود ما این کار را کردیم!
ص: 366
در سوره مبارکهٴ «هود» فرمود که ما شما را استعمار کردیم: هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها. (1)استعمار از مقدسترین تعبیرات قرآن کریم است؛ یعنی ذات اقدس الهی «مُسْتَعْمِر» است و ما جزء «مُسْتَعْمَر» او هستیم. استعمار قرآنی این است که خدای سبحان تمام امکانات را در جهان خارج آفرید، یک؛ همه قدرتها و هوشمندی را به ما داد، دو؛ ما را امر کرد که این زمین را آباد کنیم، سه؛ و آقای خود باشیم، چهار؛ این میشود استعمار قرآنی! فرمود: هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها، اما همین استعمار و واژه مقدس جزء منحوسترین واژهها شد؛ زیرا دیگری میگوید که تمام امکانات از شما، از امکانات خودتان این کشور را برای ما اداره کنید که این میشود استعمار منحوس؛ یعنی توان و امکانات خود را در راه اهداف ما به کار بگیر؛ اما ذات اقدس الهی میگوید که امکانات را من به تو دادم، توان را من به تو دادم، کشور را و زمین را آباد بکن، برای اینکه آقای خود باشی! هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها، «الله میشود «مُسْتَعْمِر»، ما میشویم جزء مُستعمَرات الهی که این بهترین فضیلت است؛ اما بیگانه آمده میگوید که همه امکانات کشور خودت را و همه توانهای درون خود را در سود ما به کار بگیر؛ لذا این میشود منحوس. در این قسمت فرمود: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً.
یک بیان لطیفی سیدنا الاستاد مرحوم علامه دارند که اگر آن رهبریهای الهی و احیای فطرت نبود، بشر طبعاً «مُستخدِم» است و «مُستعمِر»، چون بیش از پنجاه آیه در مذمّت انسان است: انسان «ظلوم» (2)است، انسان «جهول» (3)است، انسان تعدّیگر و بخیل است، وَ کَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً (4)و مانند آن، بیش از پنجاه آیه! همه اینها به قسمت طبیعت انسان برمیگردد، انسان طبعاً همین است؛ اما آن فطرت که به وسیله رهبران الهی احیا میشود، او میشود: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، (5)او میشود: یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، (6)این انسان مشترکات فراوانی با فرشتهها خواهد داشت که «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ». (7)فطرت را رهبران الهی احیا میکنند، طغیانگران بشر این فطرت را خاموش میکنند و فتیله آن را پایین میکشند و طبیعت را احیا میکنند، این خطر برای همان است. پرسش: ... مردم چگونه میشناسند؟ پاسخ: بله، خداوند این طبیعت را سرکش خلق نکرده است، برای اینکه تنظیم بشود فطرت را هم به ما داده است. اگر ـ خدای ناکرده ـ ما این فتیله عقل را پایین بکشیم و کار را به دست این فطرت ندهیم، این مثل اسب سرکش است؛ اسب را خدا آفرید؛ اما راهِ مهار را هم به ما آموخت. پرسش: خلاف طبیعت؟ پاسخ: طبیعت ما به رهبری فطرت اداره میشود. انبیا آمدند از بیرون و فطرت از درون، یاری کنندهٴ نظم متقابل جهان متمدن است؛ حالا اگر کسی حرف بیرون را گوش نداد و نه از سِنخ «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ» شد که از درون حرف را بشنود و نه از سِنخ افراد متدین شد که حرف رهبران الهی را گوش بدهد، او یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی؛ (8)فکر میکند که رها هست و یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ. (9)فرمود اینها اینطور هستند و حرفهایشان این است که وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِن فِضَّةٍ. مسائل مالی برای ما عزیز نیست؛ درست است که ما دامداری را گفتیم برای شما جمال است؛ اما نگفتیم برای شما زینت است! در همان سوره مبارکهٴ «کهف» فرمود: إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا؛ (10)زینت شما نیست! اگر کسی یک درخت خوبی را غَرس کرد آن زمین را زینت داد؛ اما به هر حال انسان از دیدنِ درخت خوب و بوستان خوب و پارک خوب لذت میبرد، از دیدن دامهایی که در موقع شیردادن منظم حرکت میکنند لذت میبرد؛ لذا فرمود: وَ لَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ، (11)این لذت است؛ اما زینت شما نیست، زینت شما جای دیگر است.
ص: 367
یک بیان لطیفی مرحوم صدرالمتألهین دارد، میفرماید که بعضی از سرمایهداران هرگز ترقّی نمیکنند، چه اینکه درخت هیچ وقت ترقّی نمیکند! برای اینکه شما میبینید این درختی که سرسبز است، خرم است و بالا آمده، این دست و پای اوست، سرش که در گِل است و دهانش که در لجن است، کجا این درخت ترقی کرده؟! اگر این اصل درخت بود، بله شما بگویید این درخت ترقی کرده؛ اما اصل آن در لجن است، این فروعات درخت است که بالا آمده است. فرمود سرمایهدار حالا ولو بُرج چند طبقه بسازد، این فروعات اوست، این شاخ و برگ اوست، وگرنه دهان او در لجن است! سر، مغز و فکر او همه در آب و گِل است! فرمود کجا چنین انسانی ترقّی میکند؟! کسی که حیاتش حیات نباتی است و در حد گیاه و درخت فکر میکند، بله این خیلی سرسبز است، اما اینها فروعات زندگی اوست، اصل او در آب و گِل است؛ اما کسی که الهی و ملکوتی فکر میکند، اصل او با فرشتههاست و فروعات او هم در زمین، در حدّ متعارف و متعاقل است. غرض این است که اگر کسی حیات او حیات گیاهی بود، هرگز ترقّی نمیکند، چه اینکه حیات حیوانی هم همینطور است. در قیامت که یک عدّه مثل حیوانات «منکوس» میشوند، (1)برای اینکه در دنیا همینطور بودند؛ یعنی تمام تلاش و کوشش آنها مرتبط به زمین بود. فرمود: وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِن فِضَّةٍ؛ ما برای اینکه مردم بدانند طلا و نقره نزد ما عزیز نیست، اگر مردم یکدست میشدند و به طرف کفر گرایش پیدا نمیکردند، ما به طبقه کافر آنقدر میدادیم که به جای تیرِ چوبی یا تیرِ آهن، سقف خانههای خودشان را با تیرِ نقره پُر کنند. سابق با تیرِ چوب درست میکردند و الآن با تیرِ آهن سقف را درست میکنند، فرمود ما به جای این تیرِ آهن، به اینها تیرِ ـ فضهای ـ نقرهای میدادیم که با نقره سقف خانههای خودشان را درست کنند، نزد ما این خاک است! خاک را به این صورت کردیم! اگر آن «خوف» نبود، به کفار ما اینقدر میدادیم! معلوم میشود که اینها ارزش ندارد: وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِن فِضَّةٍ سقفی از نقره! وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَ؛ نردبان و آسانسور ساختمان و همه اینها را ما از طلا و نقره قرار میدادیم و این نردبان که به وسیله آن بالا و پایین میروند و خودشان را نشان میدهند که عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ این را هم از همینها ما قرار میدادیم، برای اینکه برای ما اینها چه ارزشی دارد؟ به هر حال سنگ هستند! همان بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که در زمان حکومت ایشان کسی آمده خدمت حضرت، عرض کرده که وضع مالی من خوب نیست، حضرت به مأمور امور مالی دستور دادند که بررسی کنید و ببینید که وضع او چیست؟ آنها بررسی کردند دیدند که یک فقیر مصطلح نیست، یک تاجر و آبرومندی است که در اثر فراز و نشیب مسائل اقتصادی مقداری آسیب دید، بعد از اینکه مشخص شد او استحقاقی دارد حضرت فرمود: «فَأَمَرَ لَهُ بِأَلْف» هزار واحد به او بدهید. مأمور امور مالی حضرت به حضرت عرض کرد که هزار واحد؛ یعنی هزار دینار یا هزار درهم؟ یعنی طلا یا نقره؟ حضرت فرمود: «کِلَاهُمَا عِنْدِی حَجَرَان»؛ (2)هر دو نزد من سنگ است، طلا یک سنگ زردی است و نقره یک سنگ سفیدی است، اینها در حدّ یک گیاه هم نیستند؛ منتها چون کم هستند اینها را معیار ارزش قرار دادن، وگرنه بین سنگ زرد و سنگ سفید و سنگ سیاه که فرقی نیست! سنگ، سنگ است! فرمود: «کِلَاهُمَا عِنْدِی حَجَرَانِ فَأَعْطِ الْأَعْرَابِیَّ أَنْفَعَهُمَا لَه»؛ ببین مشکل او با چه چیزی حلّ میشود؟ این اغراق نیست، منتها حالا چون کمیاب و یک مقدار رنگین است آن را معیار ارزش قرار دادند، وگرنه اینطور نیست که آن ملکوتی باشد.
ص: 368
فرمود اگر این «خوف» نبود، ممکن بود که ما به افراد کافر اینقدر وضع مالی بدهیم. آدم جرأت نمیکند آن بیان را بگوید! یک وقت آن بیان نورانی حضرت امیر را از نهجالبلاغه همینجا خواندیم؛ حضرت فرمود حواستان جمع باشد! کسی که وضع مالی او خوب شد باید احساس خطر بکند! حضرت فرمود اولاً داشتن کمال نیست، چون اگر کسی بگوید ـ معاذ الله ـ داشتن کمال است، باید ملتزم بشود که خدا این کمال را به بزرگترین انسانها یعنی انبیا نداد! آن وقت نشانهٴ سادهزیستی انبیا را ذکر میکند، بعد میفرماید که خلیل حق اینطور بود، موسای کلیم اینطور بود، عیسی اینطور بود، وجود مبارک داود که رهبری انقلاب را داشت اینطور بود، سلیمان اینطور ساده با زنبیلبافی زندگی میکرد، درباره پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم که همین را فرمود، بعد فرمود آن کسانی که سفرههای رنگین دارند حواس خودشان را جمع بکنند که «أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَه»؛ (1)این شخص باید بداند خدا تحقیری را درباره او روا داشت، خدا به او توهین کرد که وضع مالیش خوب شد! حتماً به این کلمات «بَسَطَ» و «أهَانَ» در نهجالبلاغه مراجعه کنید تا معلوم بشود که انسان برای چیزی افسوس نخورد، دیگر از اینها راستگوتر که در عالَم خدا خلق نکرده! فرمود کسی که سفرهٴ رنگین دارد بداند که خدا به او توهین کرده است! کسی که وضع مالی او خوب شد: «أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَه». شما سلیمان را نگاه کنید که وضع مالی او چگونه بود؟ با آن همه امور، پدرش و خودش با زنبیلبافی زندگی میکردند، این حرفها را نمیگوییم که آن راه را طیّ کنیم! لااقل این حرفها را بگوییم که آن کمال نیست و انسان میتواند با وضع ساده زندگی کند و ـ إن شاء الله ـ عالِم بشود.
ص: 369
1) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج9، ص223.
موضوع: تفسیر آیات 31 تا 37 سوره زخرف
وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (۳۱ أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ (۳۲) وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِن فِضَّةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ (33) وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرراً عَلَیْهَا یتَّکِئُونَ (۳٤) وَ زُخْرُفاً وَ إِن کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةُ عِندَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ (۳۵) وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (۳۶) وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ (۳۷)) سوره مبارکهٴٴ «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ در مکّه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی، اصول دین است و همچنین خطوط کلّی فقه و اخلاق هم مطرح است. این «حَوامِیم سبعه» (1)که «زخرف» یکی از آنهاست، بحث مهمی درباره وحی و نبوت دارند. مشرکان تهمتهای ناروایی نسبت به قرآن کریم روا داشتند؛ گاهی میگفتند سِحر است، گاهی میگفتند شعبده است، گاهی میگفتند کهانت است و گاهی هم میگفتند «فِریه» و «جَعل» و «دروغ» است و مانند آن. قرآن کریم به همه این تهمتها پاسخ داد؛ فرمود اگر سِحر است، شما ساحران را دعوت کنید و اگر شعر است، شعرا را دعوت کنید و اگر کهانت است، کاهنان را دعوت کنید؛ اما اینکه گفتید این «فِریه» و «جَعلی» و «بَدَلی» است، اصلاً این کتاب، کتابِ بَدلی نیست: مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی. (2)یک وقت است که میفرماید پیامبر مُفتری نیست و دروغ نمیگوید، آن آیات دیگری است؛ یک وقت در وصف قرآن کریم میفرماید که این کتاب قابل «جَعل» نیست! شما چیزی بگویید که ذهن بپذیرد! مثلاً امضایی یا شیئی قابل جعل باشد؛ اما شما بگویید فلان شخص آفتاب را جعل کرد، راه شیری را جعل کرد، یا منظومه شمسی را جعل کرد، منظومه شمسی که قابل جعل نیست! چه کسی میآید که آفتاب بدلی درست کند؟! فرمود جنس قرآن این است که مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی، اصلاً قرآن قابل «جَعل» نیست تا شما بگویید او «جَعل» کرده است؛ اینها بیاناتی بود که فرمودند، بعد حالا یا همین گروه در مواقع متعدّد این تهمتهای ناروا را داشتند ـ سِحر و شعبده و جادو و کهانت و فِریه و امثال آنها ـ یا قبایل گوناگون و اقوام متعدّد هرکدام یکی از این دهنکجیها را داشتند. بعد به عظمت قرآن حالا یا پی بردند یا به عنوان جدال گفتند اگر شما قائلید که این کتاب، کتابی عظیم است، چه اینکه از این کتاب به عنوان «کتاب کریم»، «کتاب حکیم» و مانند آن یاد کردید: یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (3)گفتید، کِتَابٌ کَرِیم (4)گفتید، فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ (5)و مانند اینها را گفتید، باید یک مرد بزرگی این را تحمّل بکند و بر مرد بزرگ نازل بشود! قرآن هم گفت بله! ما هم همین کار را کردیم و بر مرد بزرگ نازل کردیم، گفتیم: وَ إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ (6)اما آن بزرگی که شما میگویید، یعنی سرمایهدار مکّه یا طائف، اصلاً موضوع برای شما مُشتبه است، آنکه بزرگ نیست! سرمایه که معیار عظمت نیست! اگر بگویید این کتاب عظیم باید بر مرد عظیم نازل بشود، ما هم همین کار را کردیم! ما هم به کسی که دارای خُلق عظیم، روح عظیم و قلب عظیم است نازل کردیم؛ اما آن عظمتی که شما برای سرمایهدار مکّه و طائف قائل هستید، این صغری ممنوع است و اصلاً معیار عظمت مال نیست! مال غیر از سنگ که چیز دیگر نیست!
ص: 371
بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که فرمود: «فَأَعْطِ الْأَعْرَابِیَّ أَنْفَعَهُمَا لَه»، مأمور امور مالی به حضرت عرض کرد شما که گفتید من هزار واحد به این شخص بدهم، هزار مثقال دینار بدهم، یا هزار مثقال درهم؟ یا هزار مثقال طلا بدهم یا هزار مثقال نقره؟ فرمود این شخص تاجری بود که حالا ورشکست شد، یا کاسبی بود که حالا ورشکست شد، مقصّر که نیست! مثلاً کسی بود که در صدد تولید بود و حالا مشکل مالی پیدا کرد، «فَأَعْطِ الْأَعْرَابِیَّ أَنْفَعَهُمَا لَه»؛ هر چه که مشکل او را حلّ میکند از همان عطا کن، «کِلَاهُمَا عِنْدِی حَجَرَان»؛ (1)فرمود چه طلا چه نقره در نزد علی سنگ است! منتها طلا یک سنگ زردی است و نقره یک سنگ سفیدی است، اینها از نظر هستی به درجهٴ گیاه نمیرسند، چه رسد به درجهٴ حیوان! آن بیان نورانی حضرت از همین قسمتهای آیات قرآن استفاده میشود، فرمود که شما درباره سنگ سفید و زرد حرف میزنید، اینکه معیار ارزش نیست! اولاً ما خودمان این تفاوتها را عالماً عامداً تقسیم کردیم، برای اینکه نظم جامعه سامان بپذیرد. اگر همه سرمایهدار بودند، جامعه مشکل داشت؛ همه فقیر بودند، جامعه مشکل داشت؛ همه روحانی یا همه طبیب یا همه مهندس یا همه کشاورز بودند، جامعه مشکل داشت! ما این اختلاف را برای اینکه بهتر زندگی کنند قرار دادیم؛ یکی کارگر است، یکی کارفرماست، یکی طبیب است و یکی مهندس است تا هرکدام مشکل دیگری را در بخش خاص خودشان حلّ بکنند: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً؛ یعنی تسخیر متقابل باشد، نه مسخره کنند! آن سِخْرِیّاً (2)است که در آیات دیگر ممنوع شده است، یک؛ آمَنُوا لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ عَسَی أَن یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاءٍ (3)است که در آیات دیگر ممنوع شده، دو؛ فرمود مسخره حرام است؛ اما تسخیر متقابل یک چیز لازمی است! تسخیر یک جانبه ظلم است که همان استعمار است؛ اما تسخیر متقابل، یعنی آن کارگر مشکل این شخص طبیب را حلّ کند و این طبیب آن جامهٴ سفید پزشکی را بپوشد، به بالین این کارگر بیاید و مشکل او را حلّ کند: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، این نظم عالَم است. اگر بگویید چرا فلان شخص اینطور است فلان شخص اینطور؟ اگر به عکس هم بشود باز همان اشکال شماست. پس خصوصیتهای شخصی که قابل طرح نیست، چون حالا یا به استعداد است یا به لوازم خصوصی نژاد است و مانند آن؛ ولی اصل اختلاف ضروری است و اینها را خدا رحمت رحمانیه میداند، نه رحمت رحیمیه! این آیه مبارکهٴ 32 صدر و ذیل آن رحمت است، وسط آن مسئلهٴ سرمایهداری و توزیع ثروت است؛ معلوم میشود که آن صدر رحمت رحیمیه است، ذیل رحمت رحیمیه است، این وسط که توزیع سرمایه است، رحمت رحمانیه میباشد. فرمود شما گفتید: لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ، چرا خصوص این دو قریه را معین کردید؟ گفتید که باید بر مرد عظیم نازل بشود، ما هم قبول داریم که بر مرد عظیم نازل بشود و ما هم بر مرد عظیم نازل کردیم! گفتیم: وَ إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ. اگر خُلق عظیم بود، معلوم میشود عقل او عظیم است، عواطف او عظیم است، معرفت او عظیم است، سیره و سنّت او عظیم است، او میشود عظیم! پس ما هم این کار را کردیم. اگر بگویید چرا به فلان سرمایهدار مکّی یا طائف ندادید؟ اولاً کار به دست شما نیست، یک؛ ثانیاً معیار عظمت هم مال نیست، این دو؛ به هر دو قسمت این آیه 32 پاسخ داده است، فرمود: أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ؛ شما که پیشنهاد میدهید که چرا فلان شخص یا فلان شخص پیغمبر نشد، مگر ارزاق ظاهری را شما تقسیم میکنید تا ارزاق باطنی را هم شما تقسیم بکنید؟! شما این رزق ظاهری را که ارزشی ندارد نمیتوانید تقسیم بکنید، چه رسد به نبوت و رسالت که رزق کریم است را شما تقسیم بکنید و پیشنهاد بدهید! شما این امر عادی را که سنگ و گِل است نمیتوانید تقسیم بکنید، آن امر ملکوتی را پیشنهاد میدهید؟! أ َهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ؛ یعنی رحمت معنوی و رحیمیه؛ یعنی معنویت، نبوت، رسالت و امامت. نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا؛ این وسیلهٴ معاش دنیایی شما که جزء رحمت رحمانیه است و نه رحمت رحیمیه، این را ما تقسیم کردیم، این را ما تأمین کردیم و این را هم با اختلاف دادیم تا نظم زندگی سامان بپذیرد: وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، این که رفعت معنوی نیست! رفعت معنوی برای علما و مؤمنین است. اینکه در سوره «مجادله» فرمود: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (4)همین است؛ فرمود ما مؤمن را یک درجه بالا میبریم و مؤمن عالِم را چند درجه بالا میبریم. این کلمه دَرَجَاتٍ که تمییز است، نشان میدهد که یک تمییز دیگری قبلاً محذوف شده است: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ، این دَرَجَاتٍ تمییز است برای مؤمن عالِم و مؤمن غیر عالِم هم درجهٴ آن محذوف است به قرینهٴ این تمییز دوم، یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ «درجةً» وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ، این دَرَجَاتٍ که تمییز عالِم مؤمن است، نشان میدهد که مؤمن غیر عالِم یک درجه دارد، اینها مربوط به ایمان و علم ایمانی است و این رفع معنوی است؛ اما اینجا که بعضیها بیشتر و بعضیها کمتر دارند، کاملاً این اوضاع برمیگردد! عدّهای امروز غنی هستند و فردا تهیدست، گروهی امروز تهیدست میباشند و فردا غنی، اینطور نیست که همیشه همین گروه باشند! خیلیها هستند که کاملاً به خاطر دارند که برخیها ضعیف بودند بعد قوی شدند، بعضیها قوی بودند بعد ضعیف شدند، همینطور هست! منتها ما حالا در یک مقطع خاص چون زندگی میکنیم، خیال میکنیم که همین مقطع معیار شده است. فرمود ما این تفاوت را انجام دادیم: لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً، اما مسخره کردن هم در آیه سِخْرِیّاً تحریم شده و هم در آیه لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ، اما این مُسخَّر کردن نظم عالَم است و برای تسخیر متقابل میباشد. صدر آیه 32 این است: أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ که کار متعلق به ربوبیت است، آنکه تدبیر میکند و میپروراند باید تقسیم بکند که آن رحمت رحیمیه است، آیا شما تقسیم میکنید؟! شما که این روزیِ ظاهری را هم نمیتوانید تقسیم بکنید و دست شما نیست، چه رسد به توزیع رزق معنوی! صدر آیه ناظر به رحمت رحیمیه است، بعد در وسط آیه که رحمت رحمانیه را ذکر فرمود، مجدد در ذیل آیه فرمود: وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ؛ یعنی آن رحمت رحیمیه، نبوت، ولایت، امامت، ایمان، معنویت علم الهی و مانند اینها خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ است، پس شما نباید اینها را به عنوان معیار ارزش قائل باشید. گفتید باید بر مرد عظیم نازل بشود، این حق است و ما هم بر مرد عظیم نازل کردیم؛ اما معیار عظمت این نیست که شما درباره سرمایهدار مکه یا طائف گفتید! این سرمایهدار مکه و طائف را هم مرحوم امین الاسلام (5)ذکر کرده و هم در تفسیرهای روایی ما آمده است. بعد برای اینکه روشن بشود که این مال نشانه کمال نیست، فرمود: وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً؛ ما برای اینکه مبادا ـ خدای ناکرده ـ همه به طرف کفر بروند، به کسانی که کافر بودند آنقدر میدادیم که اینها به جای تیرآهن سقف خانه خود را تیرِ طلا یا تیرِ نقره بگذارند و سقف نقرهای درست کنند، اما همه به طرف کفر میرفتند! این کار را میکردیم تا معلوم بشود که برای ما طلا و نقره معیار کمال نیست: وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً که مبادا این مردم چنین بشوند، لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِن فِضَّةٍ، سقف در برابر کَف است ـ در بعضی از آیات دارد که فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ (6)ـ فرمود از بس ما امکانات فراهم میکردیم و به اینها میدادیم، اینها در سقف منازل خودشان به جای چوب یا به جای تیرِ آهن، تیرِ نقرهای بگذارند: وَ مَعَارِجَ عَلَیْهَا و نردبانهایی که روی این نردبانها رفت و آمد میکردند و برجستگی نشان میدادند و ظهور پیدا میکردند؛ این برای سقف و آن هم برای وسیله و نردبان بود: وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَ سُرراً؛ برای خانهها و اتاقهای اینها دربهایی را قرار میدادیم و برای اینها هم در خانهها تختهایی قرار میدادیم که مرفّهانه روی این تختها تکیه کنند؛ اما اگر به همه این مقدار امکانات میدادیم، همه به طرف کفر حرکت میکردند. ما باید بدانیم که به هر حال روی گُسل زلزلهای داریم زندگی میکنیم! اینکه ائمه(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) اصرار دارند که دنیا را برای ما معرفی کنند برای این است. میدانید قسمت مهم روایات برای معرفی دنیاست، به ما فرمودند اینجا که شما زندگی میکنید گسل زلزله است! جای آرامی نیست!
ص: 372
بیان نورانی سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را نگاه کنید ـ این اختصاصی به مردم آن عصر ندارد ـ فرمود: «النَّاسُ عَبِیْدُ الْمَالِ وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ»؛ ـ که قبلاً هم معنا شد ـ فرمود اکثری مردم برده دنیا هستند و دین «لَعِق» است؛ یعنی «مَا تَلْعَقُ بِه الْألْسُن». این آدامس را میگویند «لَعِق» که مقداری زبان و دهان با آن بازی میکند، بعد با آب دهان میاندازند دور. چیزی که روی زبان است، عمقی ندارد، در موقع لزوم هست و بعد که بیکار شد با آب دهان میاندازند دور، میشود «لَعِق»، «وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ بِهِ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ». (1)نوجوانهایی که با آدامس سر و کار دارند، چه مدت آدامس در دهان آنهاست؟ مادامی که آدامس یک مختصر مزه دارد، «یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ بِهِ مَعَایِشُهُمْ»، وقتی دیدند که پوستهٴ تنها شد، با آب دهان میاندازند دور؛ همیشه اکثری مردم همین طور هستند! دنیا هم جای گسل زلزله است؛ یعنی جایی نیست که انسان آرام باشد، آن وقت ما هستیم که در چنین وضعیتی باید امتحان بدهیم. اگر کسی در این مردم بود و در روی این گسل زندگی کرد و دین خود را حفظ کرد، حالا ابد به انتظار اوست! مرحوم کلینی(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) در همین جلد پنج کافی «کِتَابُ الْجَنَائِز»، آنجا دارد که هیچ لذتی برای مؤمن به اندازه لذت مرگ نیست! جلال و شکوهی دارد مرگ مؤمن! انبیا، اولیا و فرشتهها با جلال و شکوه به حضور او میآیند! الآن تمام شرف ما این است که مثلاً دست ما به ضریح مطهر سیدالشهداء برسد، همین ضریح! در آن روایت «جَنَائِز» مرحوم کلینی نقل کردند که این چهارده معصوم کنار بالین محتضر میآیند! پیغمبر میآید! منتها اینکه نمیشناسد، یک کسی است که معرفی میکند و میگوید اینکه پیشاپیش همه است رسول الله(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است و آن دیگری علیبنابیطالب است. در همان روایت که مرحوم کلینی نقل میکند، میفرماید که این را برای همه نقل نکنید برای اینکه اینها نمیدانند که آن نشئه، نشئهٴ مَحرم و نامَحرم نیست، چون دارد اینکه در کنار علیبنابیطالب و پشت سر پیغمبر ایستاده است فاطمه زهراست، آن دیگری حسن بن علی است و آن دیگری حسین بن علی است! (2)اینها برای چه کسی میآیند؟ برای کسانی میآیند که در این «وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ» خودش را نبازد، روی گسل زلزله هم خودش را نبازد و نیفتد، حالا آن وقت و آن عصر آنطور بود و این وقت اینطور است، کل دور و عصر یک قسمت هست، تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ (3)هست. فرمود وضع دنیا این است، شما میگویید که طلا یا نقره داشته باشد، مگر طلا و نقره معیار عظمت است؟! این چه فکر جاهلی است که شما دارید؟! در سوره مبارکهٴ «اسراء» مشابه این مطلب بود که گذشت، در سوره «اسراء» آیات 89 به بعد این است: وَ قَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأرْضِ یَنْبُوعاً ٭ أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً ٭ أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً ٭ أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَ لَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً (4)که مبسوطاً این قسمت سوره مبارکهٴ «اسراء» قبلاً بحث شد، اینها فکرشان این است.
ص: 373
فکر جاهلی این است که معیار کمال همان «زُخرف» و «ذَهَب» و «فِضّه» است. نمیدانم این خطبه را در نهجالبلاغه ملاحظه فرمودید یا نه؟! حضرت در آنجا ـ این خطبهای که در روز چهارشنبه بحث شد ـ فرمود کسی که سفرهٴ رنگین پهن شد بداند که «أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَه»؛ (1)منتها حالا کسی نمیتواند راه علی(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را طی کند؛ ولی «این قَدَر هست که بانگ جرسی میآید»، فرمود اینکه معیار کمال نیست! بنابراین آنچه را که شما به عنوان معیار عظمت پنداشتید، صغرا و کبرا ممنوع است؛ گفتید معیار عظمت این است، پس باید بر فلان سرمایهدار مکّی یا طائفی داد؛ هم صغرا ممنوع است و معیار عظمت این نیست، هم کبرا این است که آنها واجد این عظمت نیستند. بعد فرمود که اگر هراس از این نبود، ما به طبقهٴ کفّار اینقدر امکانات میدادیم. «زُخرف» هم به معنای طلاست و هم به معنای زینت است. در سوره مبارکهٴ «یونس»، «زُخرف» به معنای ابزار زینت یاد شده است؛ آیه 24 سوره مبارکه «یونس» این است: إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الأنْعَامُ حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الأرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّیَّنَتْ؛ یعنی «زینَةُ الأرضْ» را میگویند «زُخْرُفُ الأرضْ». حالا چون غالب زینتها برای انسان طلاست، گفتند «زُخرف» همان «ذَهَب» است؛ ولی «زُخرف» به معنای مطلق زینت است. فرمود زینتهای مادی معیار کمال و جلال و شکوه الهی نیست، وَ إِن کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا، ولی وَ الْآخِرَةُ عِندَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ. اگر ربوبیّت است و رحمت رحیمیّه است که در این آیه 35 و آیه قبل آمده است، دربارهٴ وحی و نبوت و ایمان و عمل صالح و امثال آنهاست.
ص: 374
1) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج9، ص233.
بعد فرمود به هر حال ما برهان اقامه کردیم، هر کس خواست بپذیرد و اهل قبول باشد، هر کس خواست نپذیرد و اهل نکول باشد؛ ولی بداند ما او را رها نمیکنیم! ما هیچ گروهی را رها نمیکنیم! اینها که ایمان آوردند، کمالات فراوانی را به آنها میدهیم، شرح صدر میدهیم و اینها که کفر ورزیدند، اینطور نیستند که از حوزهٴ ربوبیت ما بیرون بروند! اینها که کفر ورزیدند ما مدتها به اینها مهلت میدهیم، دعوت میکنیم و راه توبه هم باز است: «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ»، (1)این بیان نورانی امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در صحیفه است که عرض میکند خدایا تو راه توبه را باز کردی، همیشه باز کردی! راه عفو و گذشت را همیشه باز کردی و اسم آن را هم گذاشتی توبه، این راه باز است! اگر این شخص از هیچ یک از این درهای الهی ـ توسل، شفاعت، توبه ـ استفاده نکرد، از آن به بعد فرمود ما «کَلب مُعلَّم» داریم! شیطان خیلی کار از او برمیآید! اما همه آنها در تسخیر الهی است. آنچه را که شیطان آزاد است تا انجام بدهد، یک وسوسه است؛ این وسوسه عیب ندارد، وسوسه منشأ برکت است. هر کسی که هر جا رسید، در اثر این است که وسوسه شد و مقابله کرد و جهاد درونی کرد و جهاد اوسط کرد و به جایی رسید، چرا انسان از فرشته بالاتر میرود؟ برای اینکه او وسوسه ندارد! در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت که فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم؛ (2)من شما را دعوت کردم، انبیا هم دعوتنامه نوشتند، اولیا هم دعوتنامه نوشتند، ائمه هم دعوتنامه نوشتند، میخواستید بروید! من کاری نکردم! من فقط یک وسوسهای کردم، آنها هم گرایشهای فراوانی داشتند، من خودم مشکل دارم فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ. وسوسه مخالف با اختیار و آزادی نیست؛ اما از این به بعد اگر کسی بیراهه رفتن را ادامه بدهد، خدا فرمود همین شیطان «کَلب مُعلَّم» ماست، ما همین سگ را «اغراء» میکنیم: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً، (3)این عَلَی الْکَافِرِینَ، تعلیق حکم بر وصف مشعِر به علیّت است؛ یعنی این حالا دیگر کفر ورزیده، ما شیطان را «اغراء» میکنیم که وسوسه را بیشتر کن، گرایش را بیشتر کن، نقشهها را بیشتر کن، کید را بیشتر کن! اما از آن طرف هم معجزات انبیا و دعوت اولیا هست؛ ولی این شخص گرایش بیشتری به کفر پیدا میکند: إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ. (4)دیدید که در رَمهسراها سگهای تربیتشدهای هستند، وقتی که صاحب این رمه سگها را «اغراء» بکند، آنها هم میروند و طعمه را میگیرند و اگر «اغراء» نکند نمیروند؛ فرمود شیطان در اختیار ماست، ما بعد از اینکه حجّت بر کفّار تمام شده، شیطان را بر اینها مسلّط میکنیم، اما اختیار را هنوز از اینها نگرفتیم. چه آیه إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ و چه آیه أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً یک هشدار و اعلام خطری است، این آیه هم که میفرماید: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ از همین قبیل است. فرمود شما چرا «أعشی» شدید و خودتان را به کوری میزنید؟ چرا این راه روشن و این همه آیات و بیّنات را نمیبینید؟ اگر کسی خودش را به کوری بزند، «تعاشی» کند و «أعشی»منش باشد، یعنی شبکور! شما که روز میبینید و شب هم میبینید، چرا «أعشی»منش هستید؟ چرا «تعاشی» میکنید؟ چرا «تجاهل» میکنید؟ چرا «تعامی» میکنید؟ چرا خودتان را به کوری میزنید؟ حالا که خودتان را به کوری میزنید ما هم رفیقی برای شما انتخاب کردیم و میکنیم، «قَیَّضَ» یعنی «جَعَلَ لَهُ رَفیقاً». وَ مَن یَعْشُ عَن؛ ـ «عن» برای تجاوز است ـ کسی که از محدودهٴ نام و یاد خدا خودش را به کوری بزند و برود فاصله بگیرد، نُقَیِّضْ؛ یعنی «نُبَدِّل و نَجْعَل لَهُ قَریناً وَ هُوَ شَیطان»، آن وقت همراه بدی دارد. در خواب هم نمیگذارد که خواب خوبی ببینید، در خواب و بیداری علیه او وسوسه میکند: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ که در قبال آنچه در سوره مبارکهٴ «طلاق» است آمده: وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ؛ (5)فرمود اگر کسی متّقی باشد، ما گذشته از آن راههای عمومی که به همه ارائه دادیم، یک راه خصوصی هم به او نشان میدهیم؛ اصلاً رابطه او را تنگاتنگ با خودمان قرار میدهیم! وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، او موحّدانه زندگی میکند. همه را ما روزی میدهیم! هیچ جنبندهای در عالَم نیست، مگر اینکه فرمود خدا روزی او را تأمین کرده و میکند. یک وقت است که یک کاسب هر روز دخل و خرج میکند، خیال میکند که کسب او رازق اوست؛ اما یک وقت کسی اصلاً به دخل و خرج خودش کاری ندارد و وظیفهٴ خودش را انجام میدهد، او میداند که مهمان رزق الهی است. فرمود موحّد همیشه با ما سر و کار دارد و هرگز هم از تحریم و غیر تحریم هراسی ندارد، چون ما رازق او هستیم: وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ؛ این شخص دو روزی دارد: هم روزی او تأمین است و هم رزق توحید نصیب او شده است! از راهی که گمان نمیکند ما او را تأمین میکنیم، تا روزنهٴ توحید او قوی بشود. یک وقت است که کسی تمام امید او به همین مغازه است، این شخص روزی را میگیرد و نماز خودش را هم میخواند، اما آن لذت مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ را نمیبرد؛ ولی کسی که متّقی بود، فرمود ما روزی او را میدهیم، اما نه از راهی که او خیال میکند، بلکه از راهی که نمیداند، تا بداند کار از راه غیب به دست دیگری است: «دستی از غیب برون آید و کاری بکند»، همیشه برای او همینطور است! وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، اینجا در قبال آن آیه فرمود: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ، حتی خواب هم که بخواهد ببیند، خواب بد میبیند؛ شیطان که برای اینها نمیخوابد، در عالم رؤیا هم با اینها هست. نماز که میخواهد بخواند اول وسوسه شروع میشود، این محراب را که گفتند محراب و محل جنگ و مصلّی در محراب و در حال جنگ است، منظور محراب خاص نیست، هر کسی در هر گوشهای نماز میخواند در محراب و در حال جنگ است، چون دارد جنگ میکند! شیطان لباس رزم پوشیده و به جنگ این نمازگزار آمده و نمازگزار هم دارد با ذکر خدا و نام خدا او را دفع میکند. فرمود اگر کسی خودش را به کوری بزند «أعشی» بشود، از این کلمه «عَنْ» معلوم میشود که عالماً و عامداً تجاوز کرده است: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ؛ از یاد و نام خدا نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ، آن وقت مشکل این انسان محروم این است که دشمن خود را نمیبیند، یک؛ دشمن او را میبیند، دو؛ آن وقت این جهاد و این جنگ نابرابر است، سه؛ و در هر جنگ نابرابری انسان شکست میخورد، چهار. فرمود: إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ؛ (6)فرمود شیطان و ذَراری او و قبیل او شما را میبیند، در حالی که شما او را نمیبینید. در جنگی که دشمن مسلّح آدم را ببیند و آدم او را نبیند یقیناً شکست میخورد: إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ. ما چه کار کنیم که این جنگ نابرابر را به سود خود نابرابر بکنیم؟ فرمودند این راه دارد، شما اگر این راه را طیّ کردید این جنگ صد درصد نابرابر که به سود او بود، به سود شما میشود! یک قلعه و دژی است که دژبان آن خدای سبحان است، فرمود: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی»، (7)مشابه این هم درباره ولایت حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) آمده است که «وَلَایَةُ عَلِیِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی»، (8)پس «حصن» یعنی قلعه؛ قلعهای است که دژبان آن وجود مبارک حضرت امیر است «باذن الله» و این قلعه زیرمجموعه کلمهٴ توحید است که دژبان آن ذات اقدس الهی که فرمود: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی» که قلعهٴ علوی و خود حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) هم زیرمجموعه «حِصن» الهی است. پس یک قلعه است که درب آن باز است و دژبان آن هم «الله» است. فرمود اینجا بیایید! اینجا که آمدید دو کار میشود: یکی اینکه شما دیگر او را میبینید و دیگر اینکه او شما را نمیبیند! برای اینکه او که «الله» و ربوبیت و توحید را نمیبیند! اینکه فرمود: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (9)همین است. فرمود شما کعبهای دارید که همان قلب شماست، این حرامی ـ یعنی شیطان ـ لباس احرام پوشیده و منتظر است که چه زمانی درِ کعبه باز میشود که داخل کعبه بیاید که خطبه هفتم نهج البلاغه ناظر به این است که همین شیطان ملعون وارد دل عدّهای میشود، وقتی وارد شد «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِم»؛ (10)آنجا «بیضه» و تخمگذاری میکند، چون وارد قلب شد و حالا آشیانهٴ اوست! «فَبَاضَ»؛ بیضه و تخمگذاری میکند، این تخمها را زیر پَرَش میبرد، «وَ فَرّخَ»؛ ـ «فَرخ» و «فرّوخ» جوجه است ـ این «بیضه» را جوجه میکند، وقتی جوجه شد «دَبَّ»؛ دابه و جنبنده میشود. اینکه میبینید بعضی آرام ندارند و مرتّب در ذهن آنها غوغاست همین است. حضرت فرمود چرا گذاشتی او بیاید اینجا لانه کند و تخمگذاری کند؟ اینکه شما که دارید نماز میخوانید آرام نیستید و تا گفتید «اللَّهُ أَکْبَر» حواستان جای دیگر است، تا بگویید: «السَّلَامُ عَلَیْکُمْ» اصلاً معلوم نیست که به کجاها سفر کردید، اینها چه کسانی هستند که در دل شما میباشند؟ این «دابّه»ها را چرا راه دادید؟ «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ»، این چهار کار را حضرت در همان خطبه فرمود، فرمود این کار را میکند. مردان الهی چه کار میکنند؟ درِ کعبه و درِ دل را بستند و دل در اختیار خودشان است، اینها دلدارند! إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ، این شیطان حرامی است، لباس احرام در بر کرده و حالا میخواهد طواف کند که چه زمانی وارد دل بشود؟ او میشود طائف! این شخص میشناسد که او طائف حقیقی نیست و این حرامی است: إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ. غرض راه باز است گرچه فرمود: إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ؛ اما فرمود شما میتوانید این جنگ را به سود خود نابرابر کنید؛ وارد یک قلعه و سنگری بشوید که شما او را میبینید و او شما را نمیبیند، چون او دیگر «الوهیت» و توحید و دین و قرآن را که نمیبیند، او راههای استکباری خودش را میبیند، پس این راه باز است. بنابراین اینطور نیست که انسان ـ خدای ناکرده ـ گرفتار قهر او بشود و بوی جبر بدهد، همیشه این راه باز است! فرمود شما میتوانید جنگ نابرابر او را، به سود خود جنگ نابرابر دیگری بکنید. وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ؛ اینها خیال میکنند که راه خوبی دارند و تمدّن هم همین است، افراد متمدّن را اینها محروم میدانند؛ این حرف، حرف همه انبیاست و حرف همه اُمم است!
ص: 375
1) المصباح –جنه الامان الواقیه و جنه الایمان الباقیه، ابراهیم بن علی کفعمی، ج1، ص641.
2) ابراهیم/سوره14، آیه22.
3) مریم/سوره19، آیه83.
4) اعراف/سوره7، آیه27.
5) طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
6) اعراف/سوره7، آیه27.
7) کشف الغمة، ابن ابی الفتح الاربلی، ج2، ص308.
8) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص235.
9) اعراف/سوره7، آیه201.
10) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص228.
قصه نوح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را ـ که گذشت ـ ملاحظه کردید، سرمایهداران نوح میگفتند که این یقهچرکینها را دور کن تا ما بیاییم که حضرت فرمود: تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ؛ (1)من چرا اینها را بیرون کنم؟ حرف سرمایهداران عصر نوح این بود که این یقهچرکینها و این فقرا را از مجلس خود دور کن تا ما بیاییم، وجود مبارک نوح به دستور الهی گفت که تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ؛ چشمان شما که اینها را با کوتهبینی و کوتهنظری و بیارزشی میبینند، من اینها را رها نمیکنم! اینها بندگان خدایند! چون آنها معیار ارزش را همین زر و زور میدانستند، بعد از جریان حضرت نوح، جریان ابراهیم هم همینطور بود تا برسد به فرعون، مهمترین برهان فرعون این بود: أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی؛ (2)مگر سلطنت مصر برای من نیست؟ مگر این نهر مصر از خانه و کاشانه من عبور نمیکند؟ مگر قدرت در سایه ثروت نیست؟ میبینید که تمام حرفها یکی است! اگر زمان نوح است، آنطور بود؛ انبیای ابراهیمی است، آنطور بودند؛ زمان موسای کلیم است، آنطور بود؛ زمان وجود مبارک پیغمبر(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هم همین حرف است. اینها تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ، وضع دنیا اینطور نیست که حالا عوض بشود تا بگوییم که «الیوم» بد شده، خیر! «الیوم» هم خوب است، قبلاً هم خوب بود و بعداً هم خوب است! البته برای کسی که تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ. بنابراین اینکه فرعون گفت: أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی، همین حرفی بود که معاصران پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) به پیغمبر عرض میکردند، «زخرف» و «زینت» میخواستند که قرآن هم همه اینها را نهی کرده است. فرمود: وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ؛ اینها خیال میکنند که راه سعادت همین است و هدایت هم برای اینهاست: حَتَّی إِذَا جَاءَنَا قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ؛ (3)وقتی وارد صحنه قیامت میشوند، انسان دوست و دشمن را میشناسد، میگویند ای کاش بین من و توی شیطان که سالیان متمادی باهم بودیم، فاصله بعیدی بود.
ص: 376
موضوع: تفسیر آیات 36 تا 41 سوره زخرف
وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (۳۶ وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ (۳۷) حَتَّی إِذَا جَاءَنَا قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ (۳۸) وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ (۳۹) أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَن کَانَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (٤۰) فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ (٤۱)) سوره مبارکهٴ «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ جزء «حَوامِیم سبعه» (1)است که در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکی هم اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق است و بخش مهم این «حَوامِیم» هفتگانه هم مربوط به تبیین وحی است. قرآن کریم وحی را برای این تبیین کرده است که هم معرفتشناسی، هم نظام ارزشی، هم قدرت و مانند آن را تبیین کند. در جامعه جاهلی، نظام معرفتی آنها حسّ و تجربه حسّی است؛ یعنی اگر کسی بخواهد چیزی را بفهمد، باید با حسّ و تجربه حسّی بفهمد، همین! اگر چیزی محسوس، مسموع و لمس کردنی بود، میفهمند و ماورای آن را انکار میکند، این نظام معرفتی آنهاست؛ در چنین نظامی هم ـ برابر میراث گذشتگان ـ قبول و نکول آنها، به سلب و ایجاب گذشتههاست؛ یعنی اگر چیزی را گذشتهها گفته بودند، اینها میپذیرند و میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (2)و اگر چیزی مورد قبول گذشتهها نبود، میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ، (3)این نظام معرفتی آنهاست و نظام ارزشی آنها هم براساس ثروت «نقدین» و امثال آن است، این نظام ارزشی آنهاست. قدرت هم تابع آن نظام معرفتی و این نظام ارزشی است؛ هر جا برابر آن نظام معرفتی و این نظام ارزشی جا باز کرد، قدرت هم جا باز میکند که مسائل بعدی هم به دنبال آن است. این میشود نظام جاهلی.
ص: 378
نظام عقلانی آن است که ضمن احترام گذاشتن به نظام معرفت حسّی و تجربهٴ حسّی، این را کفِ معرفت و دانش میداند و بالاتر از آن را برای امت ـ یعنی معرفت تجریدی که پنج ـ شش مرتبه دارد ـ قائل است؛ ولی برای رهبر امت معرفت شهودی و وحیانی را قائل است. این دو قسمت اخیر در نظام جاهلی بیسابقه است؛ یعنی نظام معرفت تجریدی و نظام وحیانی در نظام جاهلی بیسابقه هستند؛ در نظام عقلانی و الهی، این دو نظام معرفتی ضمیمهٴ آن میشود و چون عقل به تبع وحی واقع را بهتر درک میکند، نظام ارزشی آنها هم «قُرب الی الله» خواهد بود، نه «ذهب» و «فضه»؛ قهراً قدرت هم میشود قدرت الهی و دیگران مظاهر قدرت الهی میشوند. این یک شاخصهای است که نظام عقلانی معرفی کرده است و ذات اقدس الهی تمام این نظام را رهبری کرد و آثار خود را در همه جا نشان داد؛ لذا گاهی میفرماید صدای حق شنیدنی است، گاهی میفرماید کار حق دیدنی است، گاهی میفرماید یاد حق دیدنی است و چرا اینها یاد حق را نمیبینند؟ با اینکه ذکر شنیدنی است نه دیدنی! میفرماید یاد حق و نام حق آنقدر مشهود و شفّاف و روشن است که دیدنی است! در سوره مبارکه «کهف» فرمود اینها یاد حق را نمیبینند، معلوم میشود از بس آیات الهی شفاف و روشن است که به مرحلهٴ دید میرسد، در سوره مبارکهٴ «کهف» آیه 100 این است: وَ عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً ٭ الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی؛ (1)چشم آنها یاد ما را نمیدید، معلوم میشود که آیات الهی که راهنمای ذات اقدس الهی هستند، به قدری مشهود و شفاف میباشند که دیدنی است. در همین قسمت محل بحث سوره مبارکه «زخرف» هم میفرماید: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ. «عش» هم ناقص «واوی» است و هم ناقص «یائی»، کسی که «تعاشی» دارد، «تعامی» دارد و خودش را به کوری میزند، یک حساب دارد و کسی که کور است یا کَمبین است، حساب دیگری دارد؛ اینها عمداً خودشان را به کوری میزنند و نمیبینند. این کلمه «مَن» گرچه به حسب ظاهر مفرد است؛ ولی به حسب معنا جمع است؛ چه اینکه شیطان که به حسب ظاهر مفرد است؛ ولی جنس است، چون این مَن یَعْشُ با آن شیطان که به حسب ظاهر مطلق است، بعد ضمیر جمع برای آن ذکر میکنند، ناظر است به همان آیه 30 همین سوره مبارکه «زخرف» که گذشت، فرمود: وَ لَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ که همه ضمیر جمع مذکر است: قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ ٭ وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ ٭ أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ (2)که همه جمع مذکر است. این مَن یَعْشُ از همان مردم تعبیر میکند؛ لذا به حسب ظاهر «مَن» مفرد است و شیطان مفرد است؛ یعنی مطلق است و ضمیر لَهُ مفرد است؛ اما در آیه 37 میفرماید: وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ همینها که گفتند سحر است و همینها که گفتند: لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ، اینها کسانی هستند که عمداً خودشان را به کوری زدند، دیگر آنکه به خود اینها، از خود اینها نزدیکتر است را نمیبینند. ذات اقدس الهی چندین مرحله از «قُرب» را برای خود ذکر کرد که برابر آیات قبل مشخص شد؛ در سوره مبارکهٴ «بقره» فرمود: وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ؛ (3)من نزدیک هستم! در سوره مبارکهٴ «واقعة» دارد که اولیای محتضر باید بدانند که من به این محتضر از شما که اولیای این بیمار و پرستاران این بیمار هستید، نزدیکتر هستم: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنکُمْ وَ لکِن لا تُبصِروُنَ، (4)از این روشنتر و بالاتر میفرماید به اینکه ما به خود انسان، از خود انسان نزدیکتریم! در سوره مبارکه «انفال» فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، (5)این آیه سوره مبارکه «انفال» به این آسانی قابل فهم نیست که خدا در مرحله سوم، نه در مقام ذات، نه در صفت ذات که عین ذات است، بلکه در مقام ظهور و در مقام فعل، بین ما خود ما و فاصله میشود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ. حقیقت انسان هم همان روح و قلب اوست، منظور از این قلب آن گوشت صنوبری که نیست! بین ما و خود ما فاصله است، نشانه آن این است که ـ یعنی ظهور، فعل و قدرت او ـ چون ما صمد نیستیم، طبق روایاتی که مرحوم کلینی نقل کرده انسان «اجوف» است و درون او خالی است؛ (6)بین ما و خود ما که جای آن خالی است، قدرت خدا فاصله است: یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، طوری میشود که نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ (7)آدم نمیتواند خودش را بفهمد؛ یعنی چه؟ یعنی کسی در درونِ درونِ ما هست که نمیگذارد ما خودمان را بفهمیم، پس بین ما و ما دیگری فاصله است. این میشود قدرت غیبی! فرمود اینها خودشان را فراموش کردند! اینکه در سوره مبارکه «حشر» فرمود: وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ، اینکه تشبیه و مبالغه نیست؛ فرمود خدا اینها را از یاد خودشان بُرد. گاهی انسان به یاد پدر و مادر نیست، به یاد آینده نیست، به یاد گذشته و به یاد فرزند نیست، اینها قابل تصور است؛ اما انسان به یاد خودش نباشد؛ یعنی چه؟! یعنی میان او و خود او فیض خدا واسطه است و حجاب شد، نمیگذارد ما خودمان را درک کنیم: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ؛ «بین المرء و المرء»، بین «الف» و خود «الف»، چون «الف» یعنی «ماسوی الله» که «صمد» نیست، بلکه طبق روایتی که مرحوم کلینی نقل کرد، «اجوف» است.
ص: 379
بنابراین او که نخواهد، ما خود را فراموش میکنیم! این آیه سوره مبارکه «حشر» تشبیه نیست، فرمود خیلیها خودشان را فراموش کردند! اینجا هم میفرماید به اینکه ما کسی را که دشمن اوست، در درون او جاسازی میکنیم؛ پس با این حال به جای اینکه ما حرف بزنیم، او حرف میزند! این دشمن ما که همه نقشههای شوم را بلد است، در درون ما جاسازی میشود؛ وقتی در درون ما جاسازی شد، چندین کار انجام میدهد: باطل را حق نشان میدهد، کذب را صدق نشان میدهد، شرّ را خَیر نشان میدهد، قَبیح را حَسَن نشان میدهد، بدعاقبتی را حُسن خاتمت نشان میدهد و کمکم ما را میگیرد، وقتی گرفت ما هم به دنبال او راه میافتیم و وقتی که به صحنه قیامت رفتیم، او خودش را کنار میکشد، ما میمانیم و ما! بعد دیدیم که او تمام کارها را او کرده و ما را گمراه کرده، میگوییم: ای کاش بین ما و تو فاصلهای از شرق تا غرب بود! ما اگر همیشه مواظب خود باشیم «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» (1) و به یاد حق باشیم، میفهمیم که کسی در دورن دل ما راه پیدا میکند، فرمود: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً ـ سه چهار وجه برای «تقییض» گفتند: قرار میدهیم، جعل میکنیم و مانند آن ـ فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ، این بیرون از دروازهٴ ذات نیست، در آنجایی که ما باید بفهمیم نشسته، جایی که ما میخواهیم تصمیم بگیریم نشسته، محور اندیشه و انگیزه را ذخیره کرده و قبض کرده، آنچه را که او گفت ما میفهمیم و آنچه را که او دستور داد ما تصمیم میگیریم که در این حال هم معرفت ما و هم اراده و عزم ما شیطانی خواهد بود. فرمود: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ، همسایه ما نیست، بلکه در درون ما هست. پرسش: اینجا یک خود که بیشتر نمانده! پاسخ: بله، یک خود بیشتر نداریم؛ اما ما «صَمَد» نیستیم. این از جمله غُرَر روایات ما هست که مرحوم کلینی نقل کرده است، انسان و هر ممکنی فرمود: «لِأَنَّ الْمَخْلُوقَ أَجْوَفُ مُعْتَمِلٌ»؛ (2)درون خالی و جای کارگزاری است! ما نباید بگذاریم که بیگانه در درون ما راه پیدا کند، خودمان بگوییم: «وَ اجْعَلْ لِسَانِی بِذِکْرِکَ لَهِجاً وَ قَلْبِی بِحُبِّکَ مُتَیَّماً»، (3)پس میتوانیم پُر کنیم، اما با حبّ او «مُتیّم» باشد؛ آن دعای کمیل برای این است که این جای خالی را ما پُر بکنیم و آن چیزی را که ما پُر میکنیم؛ فیض، لطف و معرفت اوست! اگر قلب به حُبّ خدا «مُتیّم» شد، جا برای بیگانه نیست. ما اگر «صَمَد» بودیم، درونپُر بودیم؛ اما «اجوف» و «معتمل» هستیم، درونخالی میباشیم، پس بین ما و خود ما ممکن است بیگانه راه پیدا کند؛ لذا فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، این آیه به این آسانیها قابل فهم نیست، حواستان جمع باشد! خیلی از مفسّرین آیه را بررسی کردند که یعنی «یَمْنَعُ یُوجِدُ الإرادة» و مانند اینها که نیست! کار خدا بین ما و خود ما فاصله است؛ لذا فرمود اینها خودشان را فراموش میکنند. اگر یک دیواری بین ما و خود ما کشیده بشود که ما خودمان را درک نمیکنیم! وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، ما همان قلب هستیم و چیز دیگری که نداریم! ما همان روح هستیم و این بدن ابزار کار ماست! اگر بین ما و خودِ ما قدرت خدا آمد و «حاجب» شد، برابر آیه سوره «حشر» میشود که فرمود اینها خودشان را فراموش کردند. این «الف» خودش را فراموش میکند یعنی چه؟ یعنی بین «الف» و خود «الف» یک چیزی هست که نمیگذارد «الف» خودش را بفهمد. اگر «الف» «صَمَد» باشد، چگونه «الف» خودش را فراموش میکند؟ فرض ندارد که «الف» خودش را فراموش بکند! «الف» ممکن است که بستگان، اموال و مانند اینها را فراموش بکند، اما «الف» یک موجود مُدرِکی است! انسان یک موجود مُدرِکی است، انسان که دَر و دیوار نیست! این موجود مُدرکِ عاقل که به اصطلاح ناطق است، این خودش را فراموش میکند؛ یعنی چه؟ یعنی یک حجاب و پردهای بین «الف» و خود «الف» است که نمیگذارد خودش را بفهمد. پرسش: این موارد که فاصله شده، تقصیر بنده چیست؟ پاسخ: تقصیر ما فراموشی خداست! فرمود مبادا او را فراموش بکنید! اگر او را فراموش کردید: وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ، این «فاء» «فاء» تفریع است! پرسش: خودش فاصله گذاشته که؟ پاسخ: نه، خودش ما را تشویق کرده است! هم فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (4)داد از درون، هم انبیا و اولیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) را فرستاد از بیرون و هم صحنه جهان را آیت و علامت خود قرار داد؛ همه این فلشها به یاد اوست! اگر هیچ چیزی در عالَم نیست، مگر اینکه آیت حق است، انبیا و اولیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) آمدند ما را مُذَکَّر هستند و قرآن آمده که ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (5)و تَذکره است، ما با داشتن همه این آیات و علامتها اگر به یاد «الله» نباشیم، خطر دامنگیر ما میشود. غرض این است که فرمود این قرینی که میآید، در درون جا میکند.
ص: 380
خطبه هفتم نهجالبلاغه از غُرَر خطبههای نهجالبلاغه است، در این خطبه فرمود که شیطان در درون جا میکند: «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِم»؛ این درون دل جا باز میکند، تخمگذاری میکند و این را به صورت جوجه درمیآورد؛ به این علت است که میبینید در دل بعضیها غوغاست و هیچ آرام ندارند، نه در نماز و نه غیر نماز، مرتّب خاطرات از این طرف و آن طرف میآید، چون این «دابه»ها میگردند. آن وقت «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِم». (1)اگر کسی در درونِ درونِ ما جا نداشته باشد، چگونه با زبان ما حرف میزند؟ چگونه با چشم ما میبیند؟ اینکه در آن خطبهٴ نورانی وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِک» (2)همین است. این خطبه هفت جزء غُرَر خطبههاست، فرمود او با زبان انسان حرف میزند، پس معلوم میشود که از درون دارد شروع میکند، با چشم انسان دارد میبیند: «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِم» در برابر «قُرب نوافل» (3)و «قُرب فرائض»، (4)معلوم میشود که کسی در آن مرکز تصمیمگیری نشسته است که با چشم ما میبیند! در آن مرکز فرماندهی نشسته است که با گوش ما میشنود و با زبان ما حرف میزند! غرض این است که این آیه سوره مبارکه «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش کردند؛ اگر خودشان را فراموش کردند، معلوم میشود بین ما و خود ما یک حجاب و چیزی فاصله شده که نمیگذارد ما خودمان را ببینیم، پس این خطر هست. پرسش: ... از فضل پروردگار این است که ما او را نمیبینیم؟ پاسخ: درست است، ولی او را نشان داد! فرمود آن توقع نیست که کسی ذات «الله» را ببیند؛ اما آیات الهی، فیوضات الهی، برکات الهی و اینها را ببینند! مگر بشر مکلّف است که ذات اقدس الهی را «إکتناه» کند؟ آن مقداری را که مأمور است، مقدور هست و آن مقداری را که مقدور نیست، مأمور هم نیست. فرمود در درون دلِ او شیطان راه پیدا میکند، بعد وقتی که او به قیامت میآید، شیطان از درون بیرون میآید که انسان در این حال تازه به خودش میرسد و میبیند که یک همراه طولانی داشته که او را به بیراهه برد، بعد میگوید: ای کاش بین من و تو فاصلهای به اندازهٴ شرق و غرب بود! آنگاه ندا میرسد که الآن با هم دعوا نکنید، هر دو اهل جهنّم هستید! اینطور نیست که حالا او به بهشت برود، هر دو اهل جهنم هستید! نه تو حرف ما را گوش دادی و نه او. اینکه در سوره مبارکه «فصلت» آیه 25 ـ قبلاً گذشت ـ این بود: وَ قَیَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَاءَ فَزَیَّنُوا لَهُم مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ و در آن بیان نورانی هم حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) فرمود: «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه»؛ (5)فرمود بندگان خدا! حواستان جمع باشد، اینطور نیست که فکر شما، اندیشه شما، انگیزهٴ شما، وهم و خیال شما برای خود شما باشد، اینها ابزار کار شماست که خدا به شما داد؛ اما تفویض نکرد و اگر خدا خواست شما را بگیرد، با همین شئون و جوارح شما، شما را میگیرد؛ اینطور نیست که لازم باشد تا خدا از جای دیگر سربازکشی بکند! فرمود جنگ با خدا ممکن نیست، چرا؟ برای اینکه انسان که در برابر خدا نیست، خود انسان ابزار اوست، فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ»؛ این دست و پای شما سربازان او هستند! او اگر خواست ـ خدای ناکرده ـ کسی را بگیرد، آن شخص حرفی را میزند که رسوا میشود، یک امضا میکند که رسوا میشود، یک جایی میرود که رسوا میشود؛ با پای او، با دست او و با زبان او، او را میگیرد، لازم نیست که از جای دیگر سربازکشی بکند! گاهی هم البته وسیله باد یا علل و عوامل دیگر یک ملتی را منقرض میکند؛ ولی اگر خواست کسی را بگیرد، لازم نیست که از جای دیگر سرباز بیاورد. فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ»، آدم یک حرفی میزند که بعد رسوا میشود، این بخاطر چیست؟ یک جایی میرود که نباید برود، یا یک امضایی میکند که نباید امضا بکند که کل اوضاع او بهم میخورد؛ با دست او، او را میگیرد! اینها کارهای عادی است، آن مرکز فرماندهی برای کفّار بسته است. فرمود در درونِ درونِ شما شیطان راه پیدا میکند. وقتی در درونِ درونِ شما راه پیدا کرد، با زبانِ شما حرف میزند، با گوشِ شما میشنود، همه کارها را او تقسیم میکند، بعد «یوم القیامة» که شد ما از این قفس او را درمیآوریم، این دو طرف جان شما به هم مرتبط میشود و بعد خودتان را مییابید، بعد میبینید که این بیگانه در درونِ جان شما جاسازی شده بود و همه کارها را او میکرده، میگویید: بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ، آن وقت ندا میآید که با هم دعوا نکنید، همه شما در جهنم هستید، اینطور نیست که اگر آدم مراقب نفْس نباشد، این نفْس همچنان سالم بماند! اینکه گفتند مراقب باشید و هر شب ـ گرچه چند دقیقهای ـ مواظب اعمالتان باشید، برای این است.
ص: 381
این کلمه نورانی «بِسْمِ اللَّه» که گفتند هر کاری میکنید «بِسْمِ اللَّه» بگویید، این برکات و ثوابهای فراوانی دارد؛ ولی قسمت مهم برکات این «بِسْمِ اللَّه» قرنطینه بودن است! به ما گفتند که هر کاری میکنی، هر حرفی میزنی یا هر جایی میخواهی بروی، اول بگو «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم»؛ (1)البته گفتن آن ثواب دارد؛ اما این یک قرنطینه است؛ یعنی این کاری که من میخواهم بکنم حلال است یا نه؟ درست است یا نه؟ حلال است؛ یعنی به نفع من است یا نه؟ این «بِسْمِ اللَّه» که قرنطینه است، یک دستور خوبی است برای هر کار، هر حرفی، آدم هر جایی که میخواهد سخنرانی بکند، چیزی میخواهد بنویسد، چیزی میخواهد امضا بکند یا چیزی را میخواهد مشورت بکند بگوید: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم»، این «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم»؛ یعنی فکر بکن یک لحظه، آیا رضای خدا در این کار هست یا نه؟ همین! آن وقت این میشود قرنطینه که دیگر آدم راحت است. تنها برای ثواب بردن که نگفتند هر کاری را با «بِسْمِ اللَّه» شروع کنید! اینجا فرمود اگر وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ؛ اگر کسی خودش را به کوری بزند، گرفتار چنین قرینی است. در سوره مبارکه «کهف» آیه 101 که ملاحظه فرمودید فرمود: الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی، این با «عَنْ» ذکر میشود و اینجا آیهٴ محل بحث سوره مبارکهٴ «زخرف» را هم ملاحظه فرمودید که با «عَنْ» ذکر شد، یعنی اعراض. مَن یَعْشُ؛ یعنی «یُعرِضْ» اعراض میکند، آنجا هم کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی؛ یعنی اعراض کردن از یاد حق، وَ کَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً همه جا سخن از این است که نام خدا و یاد خدا دیدنی است و اگر کسی عمداً خودش را به کوری بزند، گرفتار چنین کسی میشود، البته بعد از دادن مهلتها.
ص: 382
1) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج73، ص305.
«مشرقین» را در بحث رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، (1)یک؛ رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ، (2)دو؛ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ، (3)سه؛ تا سرانجام به جایی میرسیم که در سوره «صافات» فرمود: وَ رَبُّ الْمَشَارِقِ (4)که ما اصلاً مغرب در عالَم نداریم و مغرب یک امر نسبی است، برای اینکه این «کوکبها» که هیچ جایی غروب نمیکنند، مرتّب در حال گردش هستند در حال «شُروق» و «اشراق» میباشند؛ منتها از جایی به جایی که میروند، چون حالا نورشان به جایی نمیرسد، میشود مغرب؛ لذا در این چهار طایفه از آیات هم رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ داریم، رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ داریم و بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ داریم و در پایان جمعبندی هم اینکه ما اصلاً مغرب نداریم بلکه وَ رَبُّ الْمَشَارِقِ، هر چه هست شرق است و هر چه هست نور است. در آن اضافه، وقتی آفتاب به آنجا رفته، به تبع جای دیگر خالی میشود؛ حالا یا «مشرقین»، مشرق اعتدالی است؛ یعنی «اعتدال ربیعی» و «اعتدال خریفی»، «اعتدال پاییزی» و «اعتدال بهاری» است یا نه، طبق برخی از حرفهایی که هیویین سابق داشتند و بنا بر اینکه زمین مرکز باشد این حرفها را میزدند درست است؟ قرآن هم به زبان محاوره دارد سخن میگوید، الآن همه ما میدانیم که آفتاب طلوع نمیکند، بلکه این ما هستیم که براساس حرکتِ زمین داریم طلوع میکنیم؛ ولی وقتی میخواهیم حرف بزنیم میگوییم آفتاب طلوع کرده است. همه دانشمندان حتی آنهایی که این نکته برای آنها ثابت شد و خودشان کشف کردند که زمین حرکت میکند نه آفتاب، وقتی میخواهند حرف بزنند میگویند وقتی که آفتاب طلوع کرده یا آفتاب غروب کرده است. زبان علمی و ریاضی یک چیزی است، زبان محاوره چیزی دیگر است. قرآن کریم با زبان محاوره آن مطالب علمی را گوشزد میکند.
ص: 383
طبق بیانی که جناب فخر رازی بیان کردند، بعضی از کوکبها هستند که براساس زمینمحوری ـ که زمین حرکت نکند و ستارهها حرکت کنند ـ از شرق به طرف غرب میروند و بعضی هستند که از غرب به طرف شرق میروند؛ (1)مثلاً آفتاب از شرق به طرف غرب میآید، صبحها از مشرق طلوع میکند و پایان روز در مغرب غروب میکند؛ ولی ماه از غرب طلوع میکند و به شرق غروب میکند. شما میبینید که اول ماه این هلال در مغرب پیداست، هفتم ماه در این ربع پیداست، چهارده ماه در وسط فضا پیداست، بیست و پنجم ماه در آن ربع اخیر پیداست و آخرهای ماه که مُحاق میافتد در طرف شرق غروب میکند. ماه معمولاً روزی دوازده یا سیزده درجه از غرب به طرف شرق میرود، البته این به حساب پیشینیان است که آن وقت ما دو مشرق و دو مغرب داریم، یا اینکه نه، چون هر ستارهای که یکجا طلوع کرده، جای دیگر غروب میکند؛ لذا گاهی روزها طولانی است و گاهی روزها کوتاه میشود و تفاوت روزها هم برای این است که مشرقها و مغربها فرق میکند؟ به هر حال فرمود که فاصله «مشرقین» زیاد است و این فاصله زیاد بین من و تو میبود: بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ، بعد فرمود: فَبِئْسَ الْقَرِینُ؛ تو قرین بدی، بودی همانجا ـ برابر آیات سوره مبارکهٴ «ابراهیم» ـ شیطان میگوید که چرا به من بد میگویی؟ تو این ابزار را دادی و من هم چیدم! این کاری که تو کردی، همه اینها مصالح ساختمانی بود، تو دادی و من هم بنّایی کردم: فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ؛ (2)من کار بدی نکردم، تو این حرفها را به من دادی و گفتی بچین ما هم چیدیم. فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءَنَا قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ، آنگاه ذات اقدس الهی در آن صحنه میفرماید: وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ چرا؟ إِذ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ، چون ستم کردید این اعتراضهای دو جانبه اثری ندارد: أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ، همه شما کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ؛ (3)این جلوی شماست و پشتسر هم به طرف جهنّم است.
ص: 384
بعد به ذات اقدس الهی به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید: این مردم وقتی نظام معرفتی آنها حسّ و تجربه حسّی باشد و نظام ارزشی آنها هم زر و زور باشد، طلا و نقره باشد و قدرت هم براساس این نظام معرفتی و نظام ارزشی سامان بپذیرد، اینها واقعاً کر و کور هستند! حرف تو حرف عقلانی است، ابزار معرفت اینها حسّی است، اینها آن چشم و گوش و دل را ندارند، با چه چیزی میخواهی اینها را بفهمانی؟ أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ، آن حرف که با گوشِ دل باید شنیده بشود، دلشان بسته است؛ با چشمِ دل باید دیده بشود، چشم دل اینها بسته است: أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ که جمع «أصمّ» است أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ که جمع «أعمی» است و کسی را هدایت میکنید که فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ است! بیراهه رفتن او روشن است! این فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ (1)همین است! این جمعها به مناسبت این تعبیرات آیه 30 به بعد است که قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ کَافِرُونَ ٭ وَ قَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (2)همه این «قالوا»ها به این علت بود. بعد میفرماید به اینکه فَإِمَّا اینها طوری نیست، ما اینها را رها نخواهیم کرد! یا در زمان حیات شما، اینها کیفر میبینند یا بعد از رحلت شما کیفر میبینند: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ؛ ما اگر شما را بردیم به طرف خودمان و به طرف معاد، فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ؛ ما از اینها انتقام میگیریم، چون إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ، (3)اینطور نیست که ما رها کنیم! برای اینکه اینها عمداً راه توبه و فیض را بستند، از هر طرف راه باز بود! از طرف درون، از طرف بیرون و طبق مهلتهایی که دادند کاملاً راه باز بود، اینها عمداً و به سوء اختیار خودشان یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ، (4)این «صَدّ عَنْ سَبیلِ الله» کار شیطان بود؛ این «صدَّ»؛ «یَصُدّونَ أنْفُسُهِم بِالإنْصِرافْ» و «یَصُدّونَ غَیرَهُم بِالصَّرف». اینها «صَدّ عَنْ سَبیلِ الله» ـ «صدَّ» با «صاد» ـ هم نسبت به خود انسان است که میشود انصراف و هم نسبت به دیگری است که میشود صَرف. «یَنْصَرِفُونَ بِأنْفُسُهِم وَ یَصْرِفُونَ غَیرَهُم»، این میشود «صَدّ عَنْ سَبیلِ الله». فرمود: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ ٭ أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ، (5)این «وعد» گاهی به معنای «نوید» است و گاهی به معنی «وعید»؛ منتها در «وعید» غالباً با «أوعد» از باب افعال ذکر میشود؛ ولی در حقیقت در هر دو قسمت کلمه ثلاثی مجرد برای هر دو آمده است، «وعد» و «وعید» اینچنین است. فرمود آنچه که ما به اینها وعید دادیم و تهدید کردیم، قدرت داریم که إعمال بکنیم؛ اساس کار این است که اینها سرمایه خودشان را باختند، چرا اینها خسارت میبینند؟ برای اینکه هستی انسان به سرمایه انسان است؛ حالا کسی یک خانه بیشتر ندارد و دیگری آمد در این خانه نشسته و تمام هویت او را تصاحب کرده، این دیگر سرمایه خود را باخته است! فرمود شما میتوانید به دیگری راه بدهید، پس فرشتهها را راه بدهید! قلب شما «مُتَیَّم» باشد؛ این راه که در دلهای شما فرشته باشند و با شما حرف بزنند هم ممکن است. پرسش: فرقههایی از کفّار ناخواسته گرفتار یکسری از شیاطین میشوند؟ پاسخ: نه، آنها گذراست و آنها هیچ ممکن نیست، ناخواسته هرگز ذات اقدس الهی کسی را گرفتار شیطان نمیکند، او أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (6)است. پرسش: گاهی اصلاً خود انسان بدش میآید! پاسخ: بله، گاهی در اثر غفلتهایی که کردیم یا آبرویی کسی را برده یا مثلاً با خدایمان بد رفتار کردیم! گاهی خیلی از ما مواظب زبانمان نیستیم، میگوییم ما که این همه زحمت کشیدیم! این همان حرف قارونی است، تنها قارون این حرف را نزده است، قرآن کریم از قارون و غیر قارون این را نقل کرده که إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی، (7)ما هم گاهی گرفتار این خطریم! میگوییم ما این همه زحمت کشیدیم درس خواندیم، همین جمله یک شرک مستور است، برای اینکه «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک»، (8)این که در تعقیبات نماز فرمودند این دعا را بخوانید و ریشه قرآنی آن هم این است که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ. (9)ما یک تَفَرعُن و فرعونیتی در درون خود ما ـ خدای ناکرده ـ گاهی پیدا میشود که میگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم و پیدا کردیم؛ این حرف کفّاره دارد و کفّاره آن این است که گاهی یک فشاری به ما میدهند، آن فشار این است که یک حالتی به آدم میدهند که آدم از خودش بدش میآید! بعد راه توبه را هم باز میکنند. اگر کسی بگوید: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی، من خودم سی ـ چهل سال زحمت کشیدم و مثلاً به یک جایی رسیدم، این غیر از حرف قارون حرف دیگری است؟ آدم اسلامی حرف بزند و قارونی فکر کند؛ اما همه میگفتند: «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک». خیلیها آمدند و رفتند! تمام هستی ما مهمان ذات اقدس الهی است! آن وقت اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ بگوید که من خودم زحمت کشیدم، این با این آیه که فرمود: مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ سازگار نیست! با این دعاهای امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) سازگار نیست! پس گاهی آدم چنین غفلتهایی میکند و این غذای آلوده هم بدبوست، خوبی آن این است که بوی بد او به شامّه انسان میرسد که آدم از خودش بدش میآید و فوراً به سراغ توبه میرود، چند قطره اشک میریزد و مسئله را حل میکند. این یک نعمت است که آدم از خودش بدش بیاید و بعد راه توبه پیدا کند! اما اگر «زَیَّنَتْ لَکُم سَوء أنْفُسَکُم»؛ خودش از خودش خوشش بیاید و لذت ببرد، خیلی بد است، فرمود: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ ٭ أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ.
ص: 385
موضوع: تفسیر آیات 36 تا 42 سوره زخرف
وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (۳۶ وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ (۳۷) حَتَّی إِذَا جَاءَنَا قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ (۳۸) وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ (۳۹) أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَن کَانَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (٤۰) فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ (٤۱) أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ (٤۲)) سوره مبارکهٴٴ «زخرف» که در مکه نازل شد و عناصر محوری آن همان اصول دین و خطوط کلّی اخلاق و فقه بود، چند کار را در متن این سوره تبیین کرد: یکی اینکه نظام معرفتشناسی را به خوبی مشخص کرد، دوم اینکه نظام ارزشی را مشخص کرد و سوم اینکه راه درمان اینها را نشان داد، فرمود نظام معرفتشناسی تنها حسّ و تجربه حسّی نیست، بلکه مراحل عقلی و تجرید هم معتبر است. ارزش هم در مسائل مادی و دنیایی نیست، اساس ارزش آن است که با جان انسان و با ابدیت انسان سازگار باشد، از یک نظر و رفاه جامعه را در سایهٴ عقل و عدل تأمین کند، از نظر دیگر و اگر کسی بیراهه رفت بداند که سَرِ او به سنگ میخورد، نظام و وَعد و وَعیدی در کار است. سرّ اینکه فرمود: وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ (1)که این امت واحده را به کفر معنا کردیم، برای آن است که امت از «أمَم» یعنی طریق است، کسی که یک راه خاصی را میرود، به او میگویند امت، چون «الأمَم هُوَ الطَّریق»؛ اگر راه مستقیم باشد، این امت مستقیم است و اگر راه کج باشد، این امت در اثر کجروی به دوزخ میافتد. در اثر آن خصوصیت به قرینهٴ تالی این مقدم چنین معنا شده است: وَ لَوْلاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً «علی الکفر» لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ، این قرینه است بر اینکه وحدت آنها وحدت کافرانه است. فرمود اگر این خوف نبود که همه آنها کافر باشند، ما به کسانی که کافر بودند آنقدر امکانات مادی میدادیم که بتوانند سقف نقرهای و مانند آن داشته باشند؛ پس این به قرینهٴ آن تالی ذکر شده است. وحدت ذاتاً محبوب نیست، باید دید که براساس چه امری اتحاد و وحدت حاصل شد. درباره وحدت کافران آمده است که «الْکُفْرُ مِلَّةٌ وَاحِدَةٌ»، پس یک وحدت مشئوم و مذمومی است.
ص: 387
1) زخرف/سوره43، آیه33.
درباره صدیقه کبریٰ(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) هم آمده است که «بتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضْمِهَا»؛ (1)یعنی اینها اتحاد کردند که وجود مبارک صدیقه کبریٰ(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) را حذف کنند، پس وحدت همه جا مطلوب نیست. وحدت درباره مطالب حق، حق است و وحدت درباره مطالب باطل، باطل است. خدای سبحان سه امر را مطرح کرده است که یک امر را حتماً از بین میبرد و دو امر باز است: یکی اینکه بگذارد همه کافر بشوند که آن ممکن نیست، راه دوم اینکه همه مؤمن بشوند این ممکن است مخصوصاً زمان ظهور حضرت(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه)، سوم اینکه مختلف باشند: فَرِیقاً هَدَی وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلاَلَةُ (2)که این ممکن است. بنابراین قرینهٴ اینکه فرمود: لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ به این دلیل است. فرمود ما این هراس را داریم تا معلوم بشود که زر و سیم نزد ما ارزشی ندارد، ما فقط هراسمان این است که هر کس کفر ورزید، به او اینقدر بدهیم، همه مردم کافر بشوند؛ لذا بدانند که این ارزشی ندارد و هر کسی هم که خواست سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ. (3)در این نظام هستی سفره باز است و هر کسی که استعداد داشت، زحمت کشید، تلاش و کوشش کرد میگیرد و اگر چنین نبود نمیگیرد؛ اما حالا گرفت یا نگرفت و در چه وضعی به سر میبرد، آن به دست ما هست؛ ما دو کار کردیم: این سفره را پهن کردیم برای همه و اعلام هم کردیم سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ؛ هر کس تلاش و کوشش کرد، به اندازه سعی و کوشش خود بهرهای میبرد؛ اما حالا خوب زندگی میکند یا نه، به دست ما هست؛ اگر مؤمن بود خوب زندگی میکند، در امن و امان است و اگر کافر بود این بیچاره در تنگناست و نمیداند وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، (4)این کسانی که الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُ الأمْنُ؛ (5)این شخص چه توانگر باشد و چه تهیدست، زندگی آرامی دارد: الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُ الأمْنُ. قبلاً هم ملاحظه فرمودید معنای «آمَنَ» این نیست که یعنی «إعتَقَدَ و عملوا صالحا»، «آمَنَ» یعنی «دَخلَ فی المأمَن»؛ منتها دخول او در «مأمَن» به این است که معتقد بشود و عمل بکند، وگرنه «آمَنَ» یعنی «دَخل فی الحِصن» و «دخل فی المأمن»، این معنی «آمن» است که فرمود: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی»؛ (6)اگر کسی وارد قلعه شد «آمَنَ»، یعنی «دخل فی المأمن»؛ منتها ورود او در «مأمن» و در قلعه به این است که اعتقاد داشته باشد و عمل صالح انجام بدهد. پس اگر کسی مؤمن شد، زندگی مرفّهی دارد و راحت است؛ نه در درون او غوغاست و نه در بیرون او؛ اما وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً، (7)این شخص در فشار است؛ هم فشار درونی و هم فشار بیرونی! نه اینکه فقیر میشود، ممکن است که غنی باشد و در نهایت غنا باشد؛ ولی آسایش و امنیت ندارد.
ص: 388
در سوره مبارکه «طه» آیه 124 که فرمود: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً، نه یعنی فقر! بلکه این شخص در تنگناست؛ حالا چه فقیر باشد و چه غنی باشد، چون در معرض آسیب و آفت است و وارد پناهگاه نشده است! ما گفتیم وارد پناهگاه بشوید «حصن» داریم، قلعهای داریم، دژی داریم و دژبانی هست که این نیامده، بیرون که در معرض آفت است قرار گرفته، این چه فقیر باشد و چه غنی باشد در عذاب الیم به سر میبرد: فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً؛ یک زندگی تلخ و سختی دارد؛ ناامنی هست، هراس هست، دلهره هست و در درون و بیرون او آشوب هست؛ این برای اوست؛ مربوط به فقر نیست. گاهی در کمال غنا و سرمایه به سر میبرند، اما در همان سرمایه دفن میشوند؛ در سوره مبارکه «اعراف» آیه 94 و 95 این است که فرمود: وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ؛ (1)برخیها را با فقر آزمودیم تا تضرّع کنند و به هوش بیایند، وقتی به هوش نیامدند: ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ؛ آنچه تاکنون برای آنها سخت بود، حالا وسایل رفاهی فراهم کردیم و از هر نظر درهای نعمت را به روی اینها باز کردیم که هیچ مشکل مالی نداشتند: ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّی عَفَوْا؛ پُر شدند! اینقدر به اینها مال دادیم که دیگر انبارها، اتاقها و ذخیرهگاههای آنها پُر شد؛ حالا که در این سرمایه غوطهور هستند، میگویند که این حرفها چیست! گذشتهها گذشت، پدران ما هم گاهی مشکل مالی داشتند، اصلاً یادشان رفته که قبلاً مشکل مالی داشتند! وَ قَالُوا قَدْ مَسَّ آبَاءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ فَأَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً؛ (2)در انبار نعمت و در اموال فراوان، با اینکه غرق نعمت بودند ـ یعنی وقتی بالا بیاید میگویند عَفَوْا ـ اینها را گرفتیم، این میشود «معیشت ضَنک». پس «معیشت ضَنک» این نیست که فقیر باشند! گاهی در بحبوحه غنا اینها در فشار قرار میگیرند و گرفته میشوند؛ این شخص نه جلوی خودش را میبیند و نه پشت سر خودش را میبیند؛ نه از گذشته باخبر است و نه به فکر آینده است؛ نه از گذشته عبرت میگیرد و نه به دنبال درمان آینده است. در سوره مبارکهٴ «یس» این مضمون گذشت، آیه هشت سوره «یس» این بود: إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِی إِلَی الأذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ ٭ وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ؛ (3)اینها اهل بصیرت نیستند، برای اینکه جلوی اینها سد است، پشت سر اینها سد است و اگر بخواهند که زیر پای خودشان را نگاه کنند، ما گردن آنها را تا چانه پُر از آهن کردیم؛ چنین آدمی را که قرآن تصویر میکند، این کجا را میتواند ببیند؟ آینده خود را ببیند که جلوی او سد است؛ گذشته او به یادش بیاید تا از آن عبرت بگیرد که سد است؛ زیرِ پای خودش را نگاه بکند که از آغاز بدن تا پایان گردن تا این چانههای آنها پُر از آهن است، او که نمیتواند سر خم بکند! وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً و جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً تا این چانه سر به هوا هستند!
ص: 389
«مُقْمَح» یعنی انسان سر به هوا، آدم سر به هوا کجا را میتواند ببیند؟! پیشِ پای خود را هم نمیبیند! فرمود اینها اینطور هستند؛ از گذشته بیخبرند، از آینده بیخبرند و از وضع کنونی هم بیخبرند! اینها در «معیشت ضَنک» هستند، با اینکه پُر نعمت میباشند! این شخص هر شب باید با قرص خواب بخوابد! چرا که دو تا فشار دارد: یکی حفظ موجود و دیگری هم طلب مفقود؛ این فشاری است قبل از آن فشار قبر، یعنی بین دو کار: چگونه آنچه را که دارد حفظ بکند و چگونه آنچه را که ندارد فراهم بکند؛ بین حفظ موجود که یک جِدار آهنی است و طلب مفقود که جِدار دیگر است فشار میبیند؛ قبل از فشار قبر این فشار مال در او هست، این میشود «معیشت ضَنک». پس «معیشت ضَنک» اختصاصی به حالت فقر ندارد، گاهی فقیر است و در تنگنا، گاهی غنی است و در تنگنا.
فرمود اگر کسی گرفتار دنیا شد و «تَعاشی» و «تَعامی» کرد، از دیدن حق و نظام ارزشی کوری ورزید، او در فشار است. بنابراین اینکه فرمود: وَ لَوْ لاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا، به قرینه این لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ معلوم میشود که آن وحدت، وحدت کافرانه است؛ اما آن وحدتی که انسانهای اوّلی داشت، وحدتی بود براساس فطرت که آیه 213 سوره مبارکهٴ «بقره» میفرماید انسان اوّلی براساس آن فطرتی که ما دادیم و با توجه به اینکه جمعیت آنها هم کم بود و خیلی هم مشکلات صنعتی و کشاورزی و دامداری دامنگیرشان نشده بود یک زندگی سادهای داشتند. بشر اوّلی که نمیدانست مرده را چگونه دفن بکند، او به فکر فتنه و امثال آن هم نیست، برای اینکه وقتی قابیل هابیل را کُشت: وَ لَمَّا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ (1)مانده که این برادر را چه کار کند! تا فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الأرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ، (2)این کار بشر اوّلی بود؛ همه آنها که مثل حضرت آدم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ (3)که نبودند! این بشر اوّلی چون آزمایش نکرده بود و اصلاً نمیدانست که مرده را چگونه دفن میکنند، اینها آن اختلافات عمیقی را که بعدها پیدا شد نداشتند، یک زندگی سادهای داشتند و امت واحده بودند، بعد کمکم که رشد کردند و راههای خلاف و امثال آنها را آشنا شدند، با یکدیگر اختلاف کردند که از آن به بعد کتاب آسمانی آمده است. اصل وجود مبارک آدم پیامبر بود و راهنمایی میکرد، اما یک کتاب مُدَوّن و دستگاه قضا و دستگاه تَقنین و مانند اینها برای بشر اوّلی برقرار باشد نبود. فرمود: یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً اینها مانند امت واحده زندگی میکردند، بعدها که اختلاف پیدا کردند: فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ (4)و «مرسلین» و مانند آن.
ص: 390
بنابراین نظام ارزشی و نظام معرفتی را این سوره مشخص کرد، فرمود اگر کسی کوری بورزد، یعنی آن نظام معرفتی را نداشته باشد و فقط در محدودهٴ حسّ و تجربه حسّی زندگی کند و نه به تفکر عقلی و تجریدی بپردازد: وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً، چون معلِّم قرآن کریم «رحمان» است که در سوره مبارکه «الرحمن» دارد: الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ، از یک نظر یکی از مصادیق بارز «ذِکْرُ الرَّحمٰن» میتواند قرآن کریم باشد، برای اینکه معلم این قرآن الرَّحْمنُ است، الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ، (1)در حقیقت این برنامه درسی الرَّحْمنُ است! اگر کسی از یاد «رحمان» برنامه درسی «رحمان» غفلت بکند و نظام معرفتی او همان نظام حسّی باشد و چندین بار که رهبران الهی به او تذکر دادند بیدار نشود، ما قرینی برای او قرار میدهیم، آن وقت در درون او آشوبی است که این میشود «معیشت ضنک»؛ او دارد بیراهه میرود و بیراهه میبرد، این شخص خیال میکند که در صراط مستقیم است. شیطان که بر صراط مستقیم نیست، همیشه اعلام کرده است که لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ. (2)این کسی که کمین است، کمین او در حاشیه صراط است، در متن صراط که نیست؛ اگر در متن صراط باشد که آدم آن را میبیند! این کسی که کمین کرده، در بیرون این صراط مستقیم است، در شانه خاکی جاده است که کمین میکند تا مسافر را درگیر کند. گفت من «قَعید» هستم و کنار این صراط مستقیم نشستهام و نمیگذارم که اینها بروند، سر راه که نیست! لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ تا بشود کمین. پس خود او بیراهه میرود و نمیگذارد اینها در صراط مستقیم راه خود را ادامه بدهند، اینها را هم به بیراهه میبرد. پس شیطان در کمین است، یک؛ انسان را به بیراهه میبرد، دو؛ و این بیچاره که «معیشت ضنک» دارد خیال میکند که در صراط مستقیم است، سه؛ دفعتاً چشم را باز میکند و میبیند که در گودال افتاده است، چهار. وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ؛ یعنی همینهایی که از یاد خدا اعراض کردند و به کمین شیطان افتادند و در کمند او دست و پا میزنند و خیال میکنند که «علی صراط مستقیم» هستند، وقتی بیدار شدند میبینند که در گودال میباشند، بعد میفهمند که چه کسی اینها را به گودال کشانده است که در آنجا یک تبرّی تمنّیگونه دارند؛ یک وقت میگویند: إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکُمْ و یک وقت هم میگویند: یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ و این تبرّی به زبان تمنّی است: یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ، این تبرّی به زبان تمنّی سودآور نیست. فرمود هر دو ظالم هستید «کِلَاهُمَا فِی النَّار» و چون هر دو میروید در جهنم به حال شما سودآور نیست، چرا؟ برای اینکه «شرکت» در دنیا مشکل را حلّ میکند، چون تعاون هست و کمک دیگری است از بعضی جهت و آن دیگری هم کمک این هست از بعضی جهت که دو نفر با هم مشکل را حلّ میکنند؛ اما حالا شما که در عذاب دست و پا میزنید، اینطور نیست که کسی بتواند مشکل دیگری را بتواند حلّ بکند، حواستان جمع باشد! در جهنم آزاد هم نیستید، یک؛ دست و پایتان هم باز نیست، دو؛ یکدیگر را هم لعن میکنید، سه؛ چون اینها مُقَرَّنِینَ فِی الأصْفَادِ (3)هستند، اینطور نیست که یک جای وسیعی باشد که بگویند اینجا بنشین و بسوز! هر کسی بسته و با غُل و زنجیر وارد جهنم میشود، این غُل و زنجیری است که خودش درست کرده است! مُقَرَّنِینَ فِی الأصْفَادِ؛ یعنی در غُلها و زنجیرها بسته هستند، آن وقت چه کاری از او برمیآید که بتواند مشکل دیگری را حلّ کند؟! پس شرکت در دنیا سودآور است، چون هرکدام مشکل دیگری را حلّ میکند، اینجا آنطور نیست و گاهی هم شرکت در یک مطلب عامی است ـ به تعبیر جناب فخر رازی، میگویند حالا یک زلزلهای آمده «المصیبة إذا عمت طابت»، (4)قابل تحمّل است ـ از آن قبیل هم نیست، یک بلای عمومی نیست که انسان بگوید: «المصیبة إذا عمت طابت»؛ نظیر زلزلههای دنیا؛ یک شرکت تعاونی هم نیست که هر کسی مشکل دیگری را بتواند حلّ کند؛ لذا فرمود: وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ، فاعل یَنفَعَکُمُ چیست؟ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ حالا که در عذاب شرکت دارید به حال شما نافع باشد، از آن قبیل نیست. پس اساس کار این است که «تَعاشی» نکنید، «بصیر» و «سمیع» بشوید! چشم و گوش دیگر باید تهیه کرد! غیر از معرفتشناسی حسّی، یک معرفتشناسی عقلی هم لازم است. وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ؛ معلّم ما ـ ذات اقدس الهی ـ به عنوان الرَّحْمنُ ظهور کرده است و این کتاب هم «ذِکرُ الرَّحمٰن» است به عنوان بهترین مصداق، چون او معلم قرآن است! فرمود اگر کسی بیراهه رفته است، ما برای او شیطان را به عنوان «قَرین» قرار میدهیم، وَ إِنَّهُمْ؛ یعنی این شیاطین لَیَصُدُّونَهُمْ؛ اینها که «تَعاشی» کردند، «تَعامی» کردند، «اعشیٰ» و کور شدند: وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ که «الف» و «لام» آن هم «الف» و «لام» معهود است، وَ یَحْسَبُونَ این کفار أَنَّهُم مُهْتَدُونَ، خیال میکنند که در صراط مستقیم دارند حرکت میکنند: حَتَّی إِذَا جَاءَنَا، وقتی که آمدند به مشهد الهی و حق برای آنها روشن شد، همین کافر که «تَعاشی» کرد، «قَرین» خود را میبیند، میبیند که تاکنون چه کسی او را جابهجا میکرد، میگوید: یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ؛ ای کاش! بین من و تو به اندازه مشرق و مغرب فاصله بود، تو «قَرین» بدی هستی و نسبت به من بدرفتاری کردی. آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید که الآن چه کاری میخواهی بکنی؟ الآن که در عذاب مشترک هستید، هر دو دارید دست و پا میزنید! آن روز که به شما گفتیم همراهِ بدی دارید، آن روز که گوش ندادید، امروز دارید با هم دارید میسوزید. این با هم بودن مشکل شما را حلّ نمیکند. وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ، «لاینفع» چه هستند؟ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ، چرا لَن یَنفَعَکُمُ؟ برای اینکه إِذ ظَلَمْتُمْ، شما «کِلَاهُمَا فِی النَّار» هستید، ظالم و مظلوم هر دو اهل «نار» میباشید، شما عمداً راه انبیا را پشت سر گذاشتید: فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ (5)شد، عمداً «تَعاشی» کردید، عمداً «تَعامی» کردید، پس ظَلَمْتُمْ و آن شیطان هم که ظلم او مشخص است. وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ، چرا لَن یَنفَعَکُمُ؟ برای اینکه إِذ ظَلَمْتُمْ، چون دو طرف ظلم کردید، از اینکه هر دو در عذاب به سر میبرید به حال شما نافع نیست، یک شرکت سودآوری نیست که تعاونی در کار باشد تا «بعضکم» مشکل دیگری را حلّ بکند. اصولاً الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، کفّار در جهنّم طوری هستند که کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا، (6)اصلاً آنجا دارِ لعنت و دارِ نفرین و دارِ بدگویی است: کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا؛ میگویند تو باعث شدی، تو ما را گمراه کردی و مانند آن. پس نه مشکل یکدیگر را حلّ میکنید و نه از سِنخ کسی است که به تعبیر فخر رازی «المصیبة إذا عمت طابت».
ص: 391
بعد به ذات مقدس پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید اینها که آن چشم باطن را باید باز کنند که نکردند، گوش باطن را باید باز کنند که نکردند، در دنیا خیلی چیزها بود! مسجد و حسینیه و مراکز فرهنگی و حوزهها و مانند اینها بود که اینها را نمیدیدند، مراکز فساد بود که اینها را میدیدند! اینها کور به آن معنا نیستند، اینکه دارد: وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً، (1)اینها که کور نیستند، کاملاً بینا هستند؛ منتها بهشت را نمیبینند، اولیا را نمیبینند، انبیا و مؤمنین را نمیبینند، فقط جهنم را میبینند! در دنیا که قرآن میفرماید اینها کور هستند، چرا کور میباشند؟ برای اینکه این همه مساجد و مراکز و محفل قرآن و تربیتهای دینی و مانند اینها را نمیبینند، آن مراکز فساد را میبینند، در قیامت هم همینطور هستند! اینطور نیست که کور باشند! وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً، همینها هیچ خبری از بهشت و مردان الهی ندارند و آنها را نمیبینند، همینها به جهنم که رسیدند به آنها میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، (2)میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا، (3)همین کورها میگویند! معلوم میشود که اینها جهنم و آن فرشتههای مأمور عذاب را میبینند، برای اینکه قرآن دارد وقتی به اینها میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، آنها میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؛ ما جهنم را میبینیم! همان دلیلی را که مسجد و حسینیه را نمیدیدند و مراکز فساد را میدیدند، جبهه و جهاد را نمیدیدند و مراکز فساد را میدیدند، عدل و عقل را نمیدیدند و اختلاس را میدیدند، در قیامت هم همینطور هستند! الآن مراکز مذهب کم نیست، جاهای «صلاح» و «سداد» کم نیست، او اینجا را نمیبیند؛ اما آنجا را میبیند؛ در قیامت هم همینطور است، اینطور نیست که وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی، (4)أعمی از چه چیزی؟ اگر واقعاً کور است، پس چطور شما جهنم را نشان میدهید؟ میگویید: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ و آنها هم میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؟ هم سمیع و هم بصیر هستند. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، اینها مشرکین میباشند و مشرکین هم «الله» را قبول داشتند، مُلحدان هستند که «الله» را قبول نداشتند. مشرکان «الله» را قبول داشتند؛ منتها از بس لجوج و عنود هستند ـ البته آنها که مُلحد هستند حرف دیگری دارند ـ درخواست میکنند که مقداری عذاب را تخفیف بدهند؛ اما آنها که مُلحد هستند یا مشرکان خیلی لجوج، به مالک دوزخ(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ؛ (5)به خدایت بگو که جان ما را بگیرد، دیگر خودشان از بس لجوج هستند چیزی از خدا نمیخواهند! غرض این است اینکه فرمود: وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً؛ یعنی همانطوری که در دنیا کور است، همانطور در آخرت کور محشور میشوند، در دنیا چگونه کور است؟ کوری او به این است که مراکز مذهب را نمیبیند، جاهای فساد را میبیند؛ در قیامت هم بهشت و اولیای الهی را نمیبیند، جهنم را میبیند؛ وگرنه نه اینکه او کور باشد: وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی که ما او را در قیامت کور محشور میکنیم، برای اینکه اگر کور باشد که جهنم را که به او نشان نمیدهند و او هم نمیگوید که من دیدم. میگویند ما این را میبریم و میگوییم: أ َفَسِحْرٌ هذَا؛ آیا این جهنم سِحر است؟ أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؛ نه، جهنم حق است و جهنم را داریم میبینیم؛ اما اولیای الهی و بهشت را نمیبینند. همانطوری که اینجا کور هستند، در قیامت هم اینطور کور میباشند. بنابراین اینکه فرمود تو که کورها را نمیتونی نشان بدهی، اینها خودشان را کور کردند! اینها خودشان را کَر کردند! ما «سمع» و «بصر» به اینها دادیم، اینها این «سمع» و «بصر» را با اغراض و غرایز دفن کردند، وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (6)همین است! دسیسه کردند و بالاتر از دسیسه که فعل ثلاثی مجرد است، ثلاثی مزید را اعمال کردند، یعنی «تَدسیس» کردند و دَسَّاهَا شد؛ یعنی «دسَّسَها» شد، نه «دسَّها» شد! «تَدسیس» کردند، خیلی دسیسه کردند، اغراض فراوانی آوردند، غرایز فراوانی آوردند و این فطرت بیچاره را زیر این اغراض فراوان و غرایز فراوان دفن کردند، طوری که صدای آن فطرت به گوش کسی نمیرسد، بعد وقتی که هنگام مرگ جرّاحی شد، این فطرت خودش را نشان میدهد. بنابراین اینکه فرمود آیا تو کورها را یا کَرها را میخواهی هدایت کنی، این کور و کَری است که نظام معرفتی آنها به همان حسّ و تجربهٴ حسّی است: أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَن کَانَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ، این همه مراکز مذهب است و او به دنبال فساد میرود، با او چه کاری میخواهی بکنی؟ این همه مراکز هدایت هست و این به دنبال فساد میرود، شما چطور میخواهی هدایت بکنی؟ او در فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ غرق است! پرسش: برای دنیا جاذبههای آن هست؛ ولی در جهنم که جاذبهای نیست! پاسخ: جاذبه نیست، ولی نتیجه کار آنهاست! جهنمی است که خودش ساخته است، بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُم (7)است، این بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُم آنجا نتیجه عمل خودش را میبیند.
ص: 392
بعد به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود تا آنها بیدار بشوند، فرمود اینطور نیست که حالا هر کسی هر چه کرد، کرد! إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ؛ (1)هر چیزی نزد ما حساب دارد، ما که اینها را رها نمیکنیم. چندین بار دعوت کردیم که نیامدند ـ راه توبه و راه انابه ـ به اندک چیزی ممکن بود که اینها برگردند، اما برنگشتند؛ چندین بار مهلت دادیم، اما برنگشتند. چندین بار آزمایش کردیم، اما نیامدند؛ با فقر آزمایش کردیم نیامدند، با ثروت آزمایش کردیم: حَتَّی عَفَوْا پُر شدند، ولی نیامدند؛ حالا که اینطور شد، ما انتقام را میگیریم! حالا یا در زمان حیات پُربرکت شما از اینها انتقام میگیریم؛ مثل جریان جنگ بدر و امثال بدر که وجود مبارک حضرت در جریان بدر رفتند بالای آن «قَلیب» ـ چاه ـ و فرمود: «هَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَکُمْ رَبُّکُمْ حَقّا»؟ (2)آقایانی که از مکه به مدینه میروند، این چاه بدر بر سر راه آنهاست؛ جایی است که به عنوان نمادین آن دَلو و آن دولاب و آن چرخ آبکشی هنوز هست. وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) مرزها را جدا کرد، اینهایی که بدر رفتند میدانند، محدودهای است که اطراف آن دیوارکشی شده و شهدا این وسط دفن هستند، پشت آن دیوار چاهی است که آن مشرکان را آنجا دفن کردند، چون قبرستان کفّار و مسلمانان نباید یکی باشد، اینجا هم حضرت این کار را کرده، یعنی مرزبندی کرده است. فرمود: «هَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَکُمْ رَبُّکُمْ حَقّا»؟ در این قسمت از آیات فرمود: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ؛ ما اگر شما را به عالَم آخرت بردیم فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ؛ بعد از رحلت شما از اینها انتقام میگیریم، یا نه! أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ؛ بعضی از چیزهایی که به آنها «وعید» دادیم و تهدیدشان کردیم، در زمان حیات پُربرکت شما به اینها نشان میدهیم؛ مثل جریان «قَلیب» بدر و امثال آن فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ. در سوره مبارکه «غافر» همین مضمون گذشت، آیه 77 سوره مبارکه «غافر» این بود: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَإِمَّا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ، چون همه آن تهدیدها در دنیا نیست و بخشی از آن به آخرت برمیگردد: أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ که ما شما را توفّی کنیم و شما وفات بکنید تا بعد به کیفر اینها بپردازیم فَإِلَیْنَا یُرْجَعُونَ، پس اصل انتقام قطعی است؛ حالا در زمان حیات پُربرکت شما یا بعد از رحلت شما، اینطور نیست که اینها بتوانند راحت نجات پیدا کنند. فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ که با جمله اسمیه و با تأکید هم بیان فرمود، أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ؛ دیگر نمیتوانند بیرون بروند. در بخشهای دیگر فرمود: وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ؛ (3)ما «مسبوق» نیستیم که کسی جلو بزند، ما همیشه سابقیم؛ یعنی قدرت الهی و فیض الهی سابق است و آنها سابق نیستند که ما «مسبوق» باشیم و عقب بیفتیم یا آنها «مُعجِز» یا «مُعاجِز» باشند که قدرت ما را عاجز کنند، اینطور نیست. بعد فرمود: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ٭ وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ؛ (4)آنچه را ما فرستادیم مستحکم بگیرید!
ص: 393
در اوایل بحث هم ملاحظه فرمودید که قرآن کریم را ذات اقدس الهی آویخت نه انداخت! آنطوری که طناب را میآویزانند قرآن را نازل کرد، نه آنطوری که باران را میریزند نازل کرده باشد. باران را نازل کرد؛ یعنی به زمین انداخت و طناب را نازل کرد؛ یعنی به زمین آویخت. در همان حدیث شریف «ثقلین» دارد که این «ثقل اکبر»، یعنی قرآن کریم «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی»، چون اینچنین است، فرمود به این حَبل متین تَمَسُّک بکن، وگرنه طنابی که یک گوشه افتاده است مثل باران، این مشکل خودش را حل نمیکند، چگونه تَمَسُّک و اعتصام به آن مشکل را حلّ بکند!؟ اعتصام به حَبل چندین فایده دارد: یکی اینکه نمیگذارد آدم در چاه بیفتد، دوم اینکه اگر کسی در چاه افتاد میتواند این طناب را بگیرد و به بالا بیاید، سوم اینکه اصلاً اگر چاه نیفتده میتواند این طناب را بگیرد و براساس «اقْرَأْ وَ ارْقَهْ» (1)أو «ارْقَأْ وَ اقْرَأ»، (2)بگیرد و بالا برود، حالا هر اندازه که توانست! این خاصیت «حَبل متین» است؛ اما طنابی که یک گوشه افتاده باشد، مشکل خودش را حلّ نمیکند. فرمود این قرآن را که به زمین نینداختیم، این قرآن را به زمین آویختیم! بالای آن به دست من است: «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی»؛ لذا اگر گرفتید یقیناً نجات پیدا میکنید! محکم بگیر! به پیغمبر فرمود: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ؛ این وحی را، این کتاب را و این دین را محکم بگیر! اینجا دیگر راه مستقیم است! راه را تو باید بروی و هر جا که تو رفتی میشود راه! کلّ نظام اینطور است! هر جا که تو بروی میشود راه: إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ و اگر شرف بخواهی در قرآن است ـ در جریان نماز شب هست که «شَرَفَ الرَّجُلِ قِیَامُهُ بِاللَّیْل» (3)کذا و کذا ـ وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ؛ اگر بخواهی نامبردار باشی و نامت بماند با قرآن باش! اگر قومت بخواهد نامش بماند و نامآور بشود، باید با قرآن باشد: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ؛ بعد هم همه شما مسئول هستید که آیا «استمساک» کردید یا نه؟ دیگران را هدایت کردید یا نه؟ درباره دیگران چه اندازه تلاش و کوشش کردید؟ درباره رهبری مردم چه اندازه زحمت کشیدید؟ در قیامت همه شما مسئول میباشید!
ص: 394
موضوع: تفسیر آیات 39 تا 45 سوره زخرف
ص: 395
وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ (۳۹ أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَن کَانَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (٤۰) فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ (٤۱) أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ (٤۲) فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (٤۳) وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ (٤٤) وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُسُلِنَا أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ (٤۵)) سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوُر مکّی همان اصول دین و خطوط کلّی فقه و اخلاق است، سعی بلیغ دارد به اینکه نظام جاهلی را به نظام عقلانی تبدیل بکند. مهمترین کاری که سُوَر مکّی کردند آن است که نظام معرفتی مردم آن عصر را عوض کردند که از نظر معرفتشناسی تنها راه، حسّ و تجربهٴ حسّی نیست، بلکه بالاتر از تجربهٴ حسّی تجریدِ عقلی است و نظام ارزشی هم در خصوص «درهم و دینار» و در عالم طبیعت نیست، بلکه براساس معارف عقلی است و جهان هم یک قطبی نیست که منحصر در نظام سپهری و آسمان و زمین باشد، بلکه هم مُلک است به نام آسمان و زمین که تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (1)و هم ملکوت است که فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، (2)پس نظام هم مُلک دارد و هم ملکوت. انسان هم مُلک دارد که بدن او و قلمرو طبیعت اوست و هم ملکوت دارد که قلمرو جان اوست. کتاب آسمانی هم مُلک دارد که ظواهر آیاتی است که احکام عالم طبیعت را ذکر میکند و احکام ملکوتی دارد که مربوط به معارف عقلی و عَرش و تجرد روح و معراج و امثال آنهاست. فرمود اینها که مشکل معرفتشناسی دارند، در همان قدم اول ماندند؛ تا چیزی را نبینند باور نمیکنند و از نظر جمود هم قبول و نکول آنها در گِرو پذیرفتن و نپذیرفتن گذشتگان آنهاست، اگر خواستند چیزی را بپذیرند میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (3)و اگر چیزی را نخواستند بپذیرند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ؛ (4)ولی برهان که آمده است، ما به شما گفتیم که شما یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی، یا با برهان عقلی حرف خودتان را تثبیت کنید یا کتابی از کتابهای آسمانی را به ما ارائه بدهید که این حرفها در آن باشد تا ما غیر از توحید حرف دیگری نزدیم و جهان هم غیر از توحید موجود دیگری ندارد و پرستش هم در برابر غیر توحید مقبول نیست. پس شما که غیر خدا را میپرستید، یا باید دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی. اینها بیراهه رفتند، ذات اقدس الهی فرمود ما همه هدایتها را فراسوی اینها نصب کردیم، با این حال اینها بیراهه رفتند و درِ توبه را باز کردیم اینها برنگشتند، نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ؛ (5)این کیفر دنیاست که یک رفیقِ گمراه کنندهای را در درون دل اینها ما جاسازی کردیم، البته مجبور نکردیم! هنوز اختیار محفوظ است، هنوز توبه و بازگشت محفوظ است. وقتی صحنهٴ قیامت شد، آنکه در درون اینها بود بیرون میآید و اینها میبینند که در درون آنها «قَرین» سوء بود که دو حرف دارند: یکی تبرّی در قالب تمنّی است و دیگری هم اظهار ندامت. تبرّی آنها در قالب تمنّی این است که میگویند: یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ (6)و ندامت آنها در قالب فَبِئْسَ الْقَرِینُ (7)است، میگویند: خدایا! این یک قرین بدی بود و ما کار بدی کردیم. نه این تبرّی در قالب تمنّی اثر دارد و نه آن ندامت، چرا؟ چون إِذ ظَلَمْتُمْ؛ شما مستقیماً و مستمرّاً ظلم میکردید، هم به خودتان، هم به جامعه و هم به دینتان، نه آن تبرّی که به صورت تمنّی درآمده گفتید: یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ اثر دارد و نه این ندامت که گفتید: فَبِئْسَ الْقَرِینُ، چون ظَلَمْتُمْ در عذاب هستید و چون با «قَرین» بودید، هم اکنون با «قَرین» محشورید: أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ.
ص: 396
«فَتَحصَّلَ أنَّ هٰاهُنا أمرین»: یکی تبرّی در قالب تمنّی بودن و دیگری هم ندامت؛ ندامت اثر ندارد، چون ظلم بیتوبه پایان آن کیفر است؛ تبرّی در قالب تمنّی اثر ندارد، چون آنکه شما را گمراه کرده و شما هم که گمراه شدید، هر دو مکلَّف بودید و هر دو ظالم بودید و «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، پس لَن یَنفَعَکُمُ این جریان تبرّی إِذ ظَلَمْتُمْ، چرا؟ ـ این أَنَّکُمْ فاعل لَن یَنفَعَکُمُ است ـ أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ، چون ظلم کردید معذّب میباشید و چون هر دو ظلم کردید مشترک در عذاب هستید، بنابراین شما تمنّی دارید که از یکدیگر دور باشید، نه این فَبِئْسَ الْقَرِینُ با شما هست، البته خودش هم یک عذاب دیگری است، چون شما همیشه کسی را میبینید که به دام او افتادید؛ لذا فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءَنَا قَالَ یَا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ تبرّی است در قالب تمنّی و این فَبِئْسَ الْقَرِینُ گفتن آنها هم اظهار ندامت است. ذات اقدس الهی میفرماید: یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ ٭ إِلاّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ، (1)امروز کسی را راه میدهند که قلب سالم او در دستش باشد، چون قبلاً هم ملاحظه فرمودید که اگر کسی در دنیا آدم خوبی بود مشکل او حلّ نمیشود، باید اینقدر در دنیا خوب باشد و خوبی را حفظ بکند که با خوبی بمیرد و در قیامت با دست پُر بیاید! خدا که وعده نداد و نگفت که هر کسی در دنیا کار خوب کرد ما او را بهشتی میکنیم! «مَنْ فَعَلَ الحَسَنة» که وعده نداد! فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ، پس این شخص باید دستش پُر باشد! برخیها هستند که کار خوبی را انجام میدهند، اما بعد اوضاع را به هم میزنند، پس صِرف حُسن سابقه مشکل را حلّ نمیکند! این حُسن سابقه همراه با استمرار لاحقه طوری است که انسان دست پُر در قیامت میآید. فرمود: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا، (2)نه «مَنْ فَعَلَ الحَسَنة»! اینجا هم فرمود: مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ قلب پاک در دست اوست، این را قبول میکنند! پس اگر کسی در دنیا یک مرحله قلب سالم داشت مشکل او حلّ نمیشود، اینقدر باید این سلامت قلب را مستمراً نگهداری کند که این دل سالم در دست او باشد و بِقَلْبٍ سَلِیمٍ بیاید، وگرنه آن تبرّی در قالب تمنّی و این ندامت سودی ندارند. إِذ ظَلَمْتُمْ، چون ستم کردید پس معذّب هستید و چون با هم بودید «کِلَاهُمَا فِی النَّار». پرسش: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ. (3)؟ پاسخ: بله، مَن یَعْمَلْ فعل مضارع است، نه «عَمِلَ»! این فعل مضارع مفید استمرار است، پس باید نگه بدارد؛ اما اگر بگویند: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا (4)دیگر دست او خالی است. اگر «یعمل» باشد، فعل مضارع باشد و دلالت بر استمرار داشته باشد، تا آن لحظه هست و تا نفس میکشد مکلَّف است، بعد از آن که دیگر تکلیفی ندارد. فرمود: وَ لَن یَنفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذ ظَلَمْتُمْ، چند وجه را سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) (5)نقل کرده، دیگران هم نقل کردند، نظر فخر رازی (6)هم در بحث دیروز نقل شد که أَنَّکُمْ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ را توجیه کردند. بعد میفرماید شما نگران نباشید «آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد». شما وظیفهای دارید، بنا نبود که شما به اجبار تحوّلی در درون ذات ایجاد کنید، شما باید هدایت بکنید و کردید؛ حالا یا میپذیرند یا نمیپذیرند دیگر در اختیار شما نیست، اینها عمداً مجرای دیدن و شنیدن را بستند: أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَن کَانَ فِی ضَلاَلٍ؛ در ضلالت مستقر است، در این گودال رفته و برای خودش جا باز کرده است. فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنْتَقِمُون؛ شما اگر رحلت کردید، ما از آنها انتقام میگیریم؛ اگر هم رحلت نکردید، ممکن است بعضی از مراحل انتقام در زمان حیات پُربرکت شما باشد: أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ، اینها از مِلک و مُلک ما بیرون نمیروند. بعد میفرماید: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ، قبلاً هم ملاحظه فرمودید که قرآن را خدا آنطوری که طناب را میآویزانند نازل کرده است؛ یعنی قرآن را آویخت، نه انداخت! آنطوری که باران را نازل میکند، آنطور قرآن را نازل نکرد که به زمین انداخته باشد، فرمود این «حَبل متین» است و یک طرف آن هم به دست من است، محکم بگیر! پرسش: این روایت «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی» در منابع معتبر شیعه نیست؟ پاسخ: ولی بالاخره فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً، (7)حالا سند آنها «دام» یا «ندام»؛ ولی «حَبل» خدا ـ غیر از قرآن و عترت ـ کجاست که ما تَمَسُّک کنیم؟ پرسش: «حَبل» خدا در قلب پیغمبر است؟ پاسخ: پیغمبر با اهل بیت یکی هستند و قلب پیغمبر هم نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ، (8)این «حَبل» را باید بگیرید، این «حَبل» باید به جایی بسته باشد! ما کجا را بگیریم؟ به جامعه اسلامی میفرماید: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً، اگر طناب جایی افتاده باشد که اعتصام به او سودی ندارد و اگر در قلب مطهَّر حضرت باشد که ما دسترسی نداریم! قرآن و عترت تار و پود یک «حَبل» هستند که یک طرف آن به دست خداست. پرسش: این روایت «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ» با منابع شیعه یک مقدار منافات دارد؟ پاسخ: منافات ندارد! چند سال قبل، چندین بار ما فرمایش مرحوم کاشف الغطاء را آوردیم و در همینجا خواندیم که ایشان میفرمایند به عقیدهٴ ما قرآن بالاتر از امام نیست و اگر امام «ثقل اصغر» شد، برای اینکه در عالم طبیعت شهید میشود تا قرآن بماند، وگرنه حقیقت قرآن و حقیقت امام یکی بین «سَبابتین» است، نه سبابه وسطیٰ. (9)
ص: 397
1) شعراء/سوره26، آیه88 و 89.
2) انعام/سوره6، آیه160.
3) زلزال/سوره99، آیه7.
4) احقاف/سوره46، آیه20.
5) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص103 و 104.
6) التفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص633.
7) آل عمران/سوره3، آیه103.
8) شعراء/سوره26، آیه193 و 194.
9) الأصول الستة عشر، عده محدثین، ج1، ص166.
«حَبل» که تار و پود آن قرآن و عترت است «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ» است «وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم»، «حَبل» که قرآن نیست! «حَبل» تار و پودی دارد تارش و پودش، پودش و تارش قرآن است و عترت. این طناب بافته شده به دست خدای سبحان است، بعد به ما میفرماید: اعْتَصِمُوا، اگر حَبلی انداخته باشد که مشکل را حلّ نمیکند!
فرمود: فَاسْتَمْسِکْ تو هم باید به همین «حَبل» تَمَسُّک کنی! تو از از آن جهت که شخصیت حقیقی داری، باید به شخصیت حقوقی تَمَسُّک بکنی، تو هم باید به رسالت و ولایت تَمَسُّک بکنی؛ لذا فرمود: آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ، (1)اول کسی که این «حَبل» را میگیرد خود پیغمبر است، بعد اهل بیت(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ)، فرمود: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ؛ آنچه وحی شده است همین قرآن و عترت است، برای اینکه در قرآن آمده که إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ، (2)جای دیگر که نیامده است! در همین قرآن آمده که أَبْنَاءَنَا و أَنْفُسَنَا، (3)در همین قرآن تمام این حقایق آمده است! حالا روایات شرح این آیات قرآن است. فرمود: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ما با «ضِرس قاطع» میگوییم قرآن صراط مستقیم است و با «ضِرس قاطع» هم در زیارت «جامعه» میگوییم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم». (4)ما دو صراط مستقیم نداریم، نه اینکه یکی آنها هستند و یکی اینها، بلکه هر دو به یک معناست. اگر قرآن صراط مستقیم است، یعنی عترت در همین قرآن است و اگر در زیارت «جامعه» میگوییم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم»، یعنی با قرآن. اینکه فرمود: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ، برخی مثل فخر رازی خواستند بگویند که این یک نامآوری شما را قرآن تأمین کرده است، (5)چون به لغت عربی نازل شده است؛ البته آن حق است، اما اساس کار همان «تَذْکَرَةُ الله» است که فرمود این ذِکْرَی لِلْبَشَرِ است، قرآن «تَذْکَرَة» و «مذکِّر» است: فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ، (6)فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ، (7)مَا هِیَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْبَشَرِ، (8)این ذکر در حقیقت نام خدا و یاد خداست، در سایه نام خدا و یاد خدا انسان ماندگار میشود و شرف پیدا میکند، اینطور نیست که لَذِکْرٌ لَکَ یعنی شما را نامآور میکند که فخر رازی گفته است، البته آن در سایهٴ توحید حاصل میشود. وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ همه شما مورد سؤال هستید، البته فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ؛ (9)ما همه را مورد سؤال قرار میدهیم! منتها از انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) که سؤال میکنیم، در حقیقت از امت سؤال میکنیم که شما پاسخ این حرفها را چه دادید؟ بعد میفرماید ما این حرفها را که گفتیم برابر برهان عقلی است، اینها این حرفهایی که میزنند، یعنی شرک دارند، یک؛ نظام معرفتی آنها حسّ و تجربه است، دو؛ نظام ارزشی آنها زر و سیم است، سه؛ این حرفها را که عقل نمیگوید! حرف را یا باید عقل بگوید یا نقل آسمانی، عقل که اینها را نمیگوید! ببینیم در کتابی از کتابهای آسمانی، این حرفها آمده یا نه؟ وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ؛ به اُمم میفرماید شما کتابی از کتابهای آسمانی را بیاورید که این حرفها نوشته باشد، به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید تا آنها عبرت بگیرند، که از انبیای قبل شما سؤال بکنید که آیا ما چنین حرفی زدیم؟ در همین سوره مبارکه «زخرف» که بحث آن گذشت، فرمود شما یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی، دلیل عقلی که ندارید! در آیه 21 فرمود: أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً مِن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ؛ شما که چنین حرفی را میزنید، مُسْتَمْسَک شما چیست؟ شما به چه چیزی تَمَسُّک میکنید؟ براساس این اصول یاد شده دلیل عقلی که ندارید، آیا ما در کتابی از کتابهای آسمانی این حرف را نوشتیم؟ شما که ندارید! در سوره مبارکهٴ «احقاف» بود: أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ (10)که اینطوری بیاورید. فرمود: أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً مِن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ، پس نه دلیل عقلی دارند و نه دلیل نقلی، بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ؛ ـ «أَمَم» آن طریق را میگویند و «أُمت» یعنی کسی که راه خاص دارد ـ اینها گفتند چون نیاکان ما این راه را میرفتند، ما هم همین راه را میرویم؛ این تقلید است! فرمود که نه دلیل عقلی دارید و نه دلیل نقلی. این بیانی که در آیه 45 همین سوره مبارکه آمده است، این هم میتواند ناظر به همان آیه باشد، فرمود: وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُسُلِنَا أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ، این خطاب به حضرت است، ولی در حقیقت به امت توجه دارد و برخیها هم خواستند بگویند که این ناظر به مسئله معراج است، البته در جریان معراج این سؤال و جواب و این گفتگوها بود؛ با انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) برخورد کرد، امام آنها شد، آنها به حضرت اقتدا کردند و گفتگوها شد، آنها سر جای خود محفوظ است؛ اما در این بخش که دارد با مردم سخن میگوید و آنها را هدایت میکند، همانطوری که در آیه قبل همین سوره مبارکه «زخرف»، یعنی آیه 21 که فرمود شما دلیل عقلی که ندارید لااقل دلیل نقلی بیاورید، این هم میتواند ناظر به همان دلیل نقلی باشد: وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً، ما به همه آنها گفتیم: «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّهُ» و قبلاً هم ملاحظه فرمودید اینکه دو قضیه نیست که مرحوم آخوند در کفایه (11)و امثال کفایه به زحمت بیفتند که این «الّا» مفید حصر است، «قضیه سالبه» داریم، «قضیه موجبه» داریم، خبر چیست و امثال آنها. این «الّا» به معنی «غیر» است و معنای «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّهُ» هم این نیست که قلب انسان خالی از اثبات و نفی است، انبیا آمدند که به ما بگویند قلب شما که نه اثبات دارد و نه نفی، این اثبات را جا بدهید و آن نفی را هم نپذیرید؛ یعنی آن نپذیرفتن بشود نفی. به عبارتی این معنا که قلب شما خالی از توحید و شرک است، شما توحید را به قلب خودتان جا بدهید و شرک را جا ندهید، انبیا که برای این نیامدند! انبیا برای این آمدند که بگویند این «الّا» به معنی «غیر» است، یک؛ در درون شما توحید است، دو؛ غیر از آنکه دارید دیگری را راه ندهید، «لاَ إِلٰهَ» غیر از همین که دارید! اینطور نیست که انسان یک لوح نانوشته و خالی باشد، بلکه طبق این فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا، (12)در درون انسان ذات اقدس الهی این علم را قرار داده که «کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَة». (13)بنابراین اینجا فرمود که ما به اینها گفتیم، به همه انبیا! هیچ ملتی نبود مگر اینکه ما برای آنها پیامبر فرستادیم، در سوره «نحل» و غیر «نحل» گفتیم که غیر از خدا را نپرستید، توحید حق است و شرک باطل است؛ یعنی این توحیدی که دارید، دست به آن نزنید، این حق است و آن شرک را راه ندهید. اینجا هم همین مضمون است، ما گفتیم: أَجَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ، الرَّحْمنِ را که دارید، غیر از او را ما قرار ندادیم و دلیل عقلی هم که ندارید. پس اینطور نیست که الرَّحْمنِ را ما به شما نگفته باشیم، الرَّحْمنِ را در درونتان جاسازی کردیم، «الله» را در درونتان جاسازی کردیم و نشانه آن هم این است که وقتی شما غبارروبی کردید و در حال خطر از هر وسیلهای ناامید شدید میگویید: «الله»! الآن گرفتار آن اغراض و غرایز هستید که این توحید در بین آنها دفن شده، وقتی فشاری آمد که این غرایز و اغراض را کنار برد، این توحید ظهور میکند و میگویید: «یا الله»! فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ، (14)براساس ترس نمیگویید، قرآن امضا کرده که با اخلاص میگویید «الله» و درست هم میگویید «الله»! فرمود ما غیر از اینکه به شما دادیم، چیزی دیگر نگفتیم؛ شما اگر دلیل عقلی دارید که ما گفتیم بیاورید، دلیل نقلی دارید که ما گفتیم بیاورید، ما غیر از اینکه به شما دادیم چیز دیگری نگفتیم، همین! أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً که این آلهه معبود بشوند؟ قرآن کریم تنها کلّیگویی نمیکند، خود قصه به عنوان أَحْسَنَ الْقَصَصِ (15)کارساز است و تجربه را هم به کار میگیرد، میفرماید این معارف را ما به وجود مبارک ابراهیم خلیل گفتیم، به موسای کلیم گفتیم و به عیسای مسیح(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) گفتیم؛ به این انبیا ابراهیمی که در خاورمیانه ظهور داشتند گفتیم. قبلاً در دو بخش از آیات قرآن فرمود که انبیا برای خاور و باختر دور و نزدیک هستند، این رسالت همه جایی است؛ منتها حالا شما دسترسی به خاور دور و باختر دور ندارید، نه به آن طرف دریا و نه به این طرف دریا! در چند جای قرآن فرمود که مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَ مِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ؛ (16)ما قصه بعضی از انبیا را برای شما نگفتیم، (17)اگر بگوییم آن طرف آب و این طرف آب پیامبری بود که چنین حرفی زد، شما میگویید که ما دسترسی نداریم، از کجا برویم تحقیق کنیم؟ ما حرفی را میزنیم که به دنبال آن بگوییم: فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ؛ (18)بروید تحقیق کنید!
ص: 398
1) بقره/سوره2، آیه285.
2) مائده/سوره5، آیه55.
3) آل عمران/سوره3، آیه61.
4) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص613.
5) التفسیرالرازی، مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص635.
6) ق/سوره50، آیه45.
7) قمر/سوره54، آیه15.
8) مدثر/سوره74، آیه31.
9) اعراف/سوره7، آیه6.
10) احقاف/سوره46، آیه4.
11) کفایة الاصول، الآخوندالخراسانی، ص211.
12) شمس/سوره91، آیه8.
13) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص13.
14) عنکبوت/سوره29، آیه65.
15) یوسف/سوره12، آیه3.
16) غافر/سوره40، آیه78.
17) نساء/سوره4، آیه164.
18) آل عمران/سوره3، آیه137.
در این خاورمیانه، جریان ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسی و عیسی(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هست، بروید تحقیق کنید؛ اما اگر بگوییم آن طرف خاورمیانه، آن طرف خاور دور یا باختر دور پیامبری بود، نه وسیله هوایی داشتید، نه وسیله نقلیه داشتید، نه زمینی داشتید و نه دریایی داشتید، چه چیزی را ما بگوییم؟ فقط اجمالاً بدانید که هر جا بشر هست و هر جا اندیشه هست، رهبری الهی هست؛ ممکن نیست انسانی در جایی زندگی بکند و خدای سبحان به او غذا ندهد! غذای انسان توحید است و غذای انسان علم و معرفت است. مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَ مِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ؛ بعضی از انبیا بودند که قصهاش را ما گفتیم و بعضی را هم نگفتیم؛ ولی آنهایی را که ما نگفتیم، انبیا داشتند. در خاورمیانه که انبیای ابراهیم را ذکر میکند، تقریباً از آیه 26 تا 46 همین قصه حضرت ابراهیم است که تقریباً بیست آیه است و از آیه 46 تا 56 همین جریان حضرت موسای کلیم است که ده آیه است.
سرّ اینکه جریان ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) بیست آیه است، گذشته از قدمت آن حضرت و «أَبُو الْأَنْبِیَاء» بودن آن حضرت، مراحل دیگر، مصادیق و تطبیقات دیگر در اثنای قصه حضرت ابراهیم آمده و لذا شده بیست آیه؛ آن مراحل «وسطیٰ» که در این اثنا آمده، آنها در قصه حضرت موسی و عیسی(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ) هم هست؛ منتها جریان حضرت موسی را یکدست خالص و در ظرف ده آیه بیان کردند و جریان عیسای مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را تقریباً در حدود پنج ـ شش آیه بیان کردند، نتیجه همه اینها برابر همان اصول کلّی است که در آغاز سوره مبارکه «زخرف» بیان کردند؛ یعنی کلیات معرفتشناسی، جهانبینی، جهانداری، جهانآرایی و مانند اینها را ذکر میکنند و نتیجه عملی آن را هم ذکر میکنند. فرمود این انبیا آمدند و این حرفها را گفتند، مؤمنین آنها نتیجه بردند و کفّار نتیجهای نبردند. این جریان فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ، در سوره مبارکه «بقره» ـ در آیه «آیة الکرسی» ـ از اینها یاد شده است، آیه 256 سوره مبارکهٴ «بقره» این بود: فَمَن یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی؛ به یک عُروه و دستگیرهای که پارهشدنی نیست، هیچ چیزی آن را پاره نمیکند، برای اینکه به جای محکمی بسته است لاَ انفِصَامَ لَهَا، دو صفت دارد: یکی اینکه «موثَّق» است، «وثقیٰ» است و «وَثیق» است که تعبیر اثباتی است و دیگر اینکه لاَ انفِصَامَ لَهَا، این لاَ انفِصَامَ لَهَا که جملهٴ نفی است، با آن «وُثقه» که اثباتی است برای تأکید است. گاهی با یک حرف «إنّ» و «لام» و امثال آنها مطلب را تأکید میکنند یا با قَسَم، گاهی با دو تعبیر اثبات و نفی تأکید میکنند. در جریان وحدت میفرمایند: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا، این وَ لاَ تَفَرَّقُوا جمله نفی است و با وَ اعْتَصِمُوا که جمله اثبات است هر دو دو برای تأکید مطلب است، وگرنه این جمله دوم چیز جدایی ندارد. گاهی میفرماید با هم باشید و جدا نشوید، این جدا نشدن تعبیر دیگری برای تأکید است که دو تعبیر است یکی نفی و یکی اثبات، برای تثبیت یک مطلب. اینجا هم همینطور است؛ «العُروه»، «وثقی» است که تعبیر اثباتی است؛ «العروه» لاَ انفِصَامَ لَهَا است که تعبیر نفی است. این لاَ انفِصَامَ لَهَا برای تأکید همان مطلب است؛ مثل وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا، اینها که اعتصام کردند موفق هستند و بهره فراوانی میبرند؛ در سوره مبارکه «اعراف» جامعتر از این را ذکر کرده است، در آیه 170 سوره «اعراف» فرمود: وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتَابِ، یک وقت تَمَسُّک است، یک وقت إستمساک است و یک وقت هم تَمسیک است که باب «تفعیل» است که شدّت و مبالغه را هم میفهماند، خیلی محکم میگوید؛ مثل وَ قُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً (1)محکم بگیرید. وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتَابِ وَ أَقَامُوا الصَّلاَةَ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ، درجات استمساک فرق میکند و در بخشهای دیگر هم همینطور است؛ در سوره مبارکه «اسراء» فرمود که اینها گرفتار زر و زور هستند، گرفتار مال میباشند، به پیامبر خود(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) پیشنهاد میدهند و یک روز میگویند که فلان چاه را برای ما درست کن، یک روز میگویند آب برای ما بیاورد، یک روز میگویند این منطقه خشک حجاز را، منطقه سرسبز و خرّم و جای مناسب برای کشاورزی قرار بده؛ در سوره مبارکه «اسراء» این خواستههای مادی آنها را ذکر میکند، آیه نود سوره مبارکه «اسراء» این است: وَ قَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأرْضِ یَنْبُوعاً ٭ أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً ٭ أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً؛ (2)میگویند خدا و فرشتهها را روبهروی ما قرار بده، این همان تفکر مادی است. اگر کسی معرفتشناسی او فقط در کفِ حسّ و تجربه حسّی است، همان حرفی را که اسرائیلیها به وجود مبارک موسای کلیم میگفتند که لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً، (3)همان تفکر هم در جاهلیت حجاز بود که میگفتند: أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً؛ ما روبهرو و مقابل هم خدا را ببینیم، این یعنی چه؟ یعنی تا نبینیم باور نمیکنیم؛ یعنی براساس حسّ و تجربه حسّی میخواهیم ایمان بیاوریم، آن وقت در سوره «انعام» غیر «انعام» فرمود که معرفتشناسی دو قسم است که ضعیف و کمترین آن حسّ و تجربه حسّی است و بالاتر آن تجرید عقلی است که لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛ (4)اگر روح مجرد پیدا کردید درک میکنید، خدا دیدنی نیست، با چشم نمیشود دید و «ادراک» تنها منحصر در رؤیت بصری نیست. أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَ الْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً ٭ أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ، (5)همین که در سوره مبارکه «زخرف» فرمود که تفکر جاهلی اطراف همان زر و زور دور میزند همین است. أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَ لَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی؛ او سبّوح است! این حرفهایی را که شما گفتید، این حرفها، حرفهای محسوس و مادی است؛ او منزّه از آن است که دیده بشود، او منزّه از آن است که بیاید یا برود و مانند آن و کاری که از دست من برمیآید این است که هر چه ذات اقدس الهی به من فرمود به شما ابلاغ میکنم، از نزد خودم که نمیتوانم در نظام جهان اثر بگذارم هَلْ کُنتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً. (6)بعد در این بخش فرمود: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ، برهان مسئله هم این است که راه همین است! وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ و منظور از قوم، اگر آنطوری که فخر رازی گفت معنا نکنیم که نباید معنا بکنیم و نام توست؛ یعنی شرف شما و از این مسائل نباشد بلکه یاد حق باشد، آن وقت هر کسی که در مشرق یا مغرب عالَم به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ایمان بیاورد جزء قوم اوست؛ اینکه فرمود: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ (7)همینطور است. اگر گفتند علوی بیایند، حسنی بیایند و حسینی بیایند، چه کسانی میآیند؟ لازم نیست عرب باشند! فرمود حسینی بیایند! حسنی بیایند! رضوی بیایند! نقوی بیایند! تقوی بیایند! یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ که جمیع شیعههای عالم سر میکشند و میآیند، ولو عرب نباشند، ولو تازی و فارسی و امثال آنها باشند، قوم هم دیگر عرب منظور نیست. وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ ٭ وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُسُلِنَا أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ. تا اینجا جریان حضرت ابراهیم را به پایان میرساند و همین معارف کلّی و خطوط کلّی را در قصهٴ وجود مبارک حضرت موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) شروع میکند.
ص: 399
موضوع: تفسیر آیات 41 تا 54 سوره زخرف
فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ (٤۱ أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ (٤۲) فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (٤۳) وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ (٤٤) وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُسُلِنَا أَ جَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ (٤۵) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا إِلَی فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِ فَقَالَ إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (٤۶) فَلَمَّا جَاءَهُم بِآیَاتِنَا إِذَا هُم مِنْهَا یَضْحَکُونَ (٤۷) وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا وَ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (٤۸) وَ قَالُوا یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ (٤۹) فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِذَا هُمْ یَنکُثُونَ (۵۰) وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ (۵۱) أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ (۵۲) فَلَوْلاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ (۵۳) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (۵٤)) سوره مبارکهٴ «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین و خطوط کلّی فقه و اخلاق بود، حتماً نظام معرفتی را تبیین کردند اولاً، نظام ارزشی را تبیین کردند ثانیاً، جریان پیامبران گذشته را ارائه کردند ثالثاً و آنچه در آن عصر گذشت و راجع به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) بود را بیان کردند رابعاً. در بخش پایانی بحث دیروز فرمود نه تنها تو سالک این راهی، بلکه مُستقر بر این راهی، تو عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ هستی. به دیگران میفرمود شما پایگاهی ندارید تا کاری انجام بدهید، به اهل کتاب فرمود: یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لَسْتُمْ عَلَی شَیْءٍ حَتَّی تُقِیمُوا التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ، (1)اگر کسی خواست کتابی بنویسد، راهی داشته باشد و مدنیّتی ایجاد کند، به هر حال پایگاهی میخواهد؛ فرمود شما پایگاه ندارید، کجا ایستادهاید؟ لَسْتُمْ عَلَی شَیْءٍ حَتَّی تُقِیمُوا التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ. آنچه معروف بین اهل تفسیر است، این است که شما ارزشی ندارید مگر اینکه تورات و انجیل را اقامه کنید، آن هم حق است؛ اما این بیان سیدنا الاستاد بیان لطیفی است که شما اگر بخواهید دینی داشته باشید، مدنیّتی داشته باشید یا تمدّنی داشته باشید، یک پایگاه میخواهید، شما پایگاهتان چیست؟ لَسْتُمْ عَلَی شَیْءٍ حَتَّی تُقِیمُوا التَّوْرَاةَ؛ اما درباره پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید که إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ، پایگاه فکری داری، نظام معرفتی شما مشخص است، نظام ارزشی هم مشخص است، راه انبیا هم مشخص است و سیره تو هم معیّن است، پس إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ حالا که چنین است و پایگاهی دارید: فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ. دیگران هم همین کار را میکنند: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ، البته «ذکر» اُولی همان یاد خداست؛ ولی نام یک ملت، ملّتی نامور بشود و ماندگار بشود در سایهٴ وَ مَا عِندَ اللَّهِ است، چون مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ. (2)اگر ملّتی بخواهد بماند، ناموَر و نامدار بشود، جز راه توحید راه دیگری نیست، چون فرمود: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ.
ص: 401
اما این مسئله که هر کسی عمل صالح انجام دهد به بهشت میرود، چنین چیزی در قرآن نیست. فرمود هر کسی عمل صالح، یعنی این حُسن فعلی انجام دهد، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، این وَ هُوَ مُؤْمِنٌ ملکه است، اینکه اسم فاعل نیست، این صفت مشبهه است به وزن اسم فاعل؛ یعنی ایمان ملکهٴ راسخهٴ ثابتهٴ اوست؛ وقتی ایمان ملکهٴ راسخ ثابتی بود، انجام واجبات و ترک محرّمات که مستمر است. هیچجا ما نداریم که کسی کار خوب انجام بدهد به بهشت میرود، حتماً حُسن فعلی با حُسن فاعلی همراه است؛ کار خوب، از مرد خوب. کار خوب اگر از کافر باشد، ممکن است که بهرههای دنیایی داشته باشد؛ ولی به بهشت نمیبرند! وَ مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، (1)نه «آمَنَ»! این وَ هُوَ مُؤْمِنٌ صفت مشبهه است، نه اسم فاعل و همچنین نشانهٴ ثبات و دوام و استقرار است. مقتضای مؤمن بودن انجام واجبات است «بالاستمرار» و ترک محرمات است «بالاستمرار».
مطلب دیگر این است که در ذیل آیات غیبت ملاحظه بفرمایید، آنجا خیلی از افراد میبینند که کار خوب انجام دادند، ولی نمیبینند؛ عرض میکنند که ما این کارها را کردیم! فرمود چون شما بدهکار بودید دَینتان را به آن مُغتاب دادید؛ شما آبروی افراد را بُردید، غیبت کردید، توبه هم که نکردید، استحلال هم که نکردید، از اعمال شما گرفته شده و به او داده شد، پس مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ (2)نیست. گاهی در قیامت سؤال میکنند که این گناهان را ما انجام ندادیم، اما در اعمال ما ثبت است! جواب این است که شما آبروی مردم را بردی، استحلال هم که نکردی، استغفار غیبت را هم نکردی، سیئات آنها به نامه اعمال شما انداخته شده است؛ هر دو طایفه نصوص در ضمن آیات غیبت هست، (3)بنابراین معیار در محاسبه روز قیامت است که کسی جَاءَ بِالْحَسَنَةِ.
ص: 402
مطلب دیگر این است که در قیامت ـ در سوره مبارکه «اعراف» گذشت ـ میزان و ترازویی هست، ترازو سه کار دارد: خودِ اصل ترازو که دو کَفّه دارد و به آن میگویند میزان که شاهینی دارد و مسئول برقراری عدل است، این کار میزان است؛ دو کار دیگر هم دارد که یک کَفّه وزن میگذراند و کَفّه دیگر موزون، ترازوهای رایج اینطور بود؛ حالا ممکن است که ترازوهای دقیقی اختراع بشود که راه دیگری داشته باشد، ولی ترازوهای رایج این بود که یک میزان داریم، یک وزن داریم و یک موزون؛ این میزان و ترازو شاهینی دارد که مسئول برقراری نظم بین وزن و موزون است، یک کَفّه این ترازو را سنگ میگذارند و کَفّه دیگر را موزون میگذارند یا نان یا میوه یا چیز دیگری میگذارند، این کار ترازوست. در قیامت میزان هست، وزنی که با آن عقیده و اخلاق و اعمال را میسنجند سنگ و مصر نیست، بلکه حق است: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ، (1)نه «وَ الْوَزْنُ حقُّ»، نه اینکه وزنی هست؛ مثل اینکه «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ»، (2)از آن قبیل نیست که بگویند بهشت و جهنّمی هست، نه خیر! وَ الْوَزْنُ چون با «الف» و «لام» آمده است، وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ؛ یعنی حق را ما وزن قرار میدهیم و عمل را با حق میسنجیم. در دنیا وزن سنگ است و موزون نان یا میوه؛ در آخرت وزن حق است و موزون عمل، اعتقاد و اخلاق است. پس وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ، آن وقت اعمال را در کَفّه دیگر میسنجند. اگر کسی عمل نداشت، در سوره مبارکه «کهف» میفرماید که ما برای این ترازو نصب نمیکنیم! ترازو بیاوریم و آن حق را یک طرف بگذاریم، آن کَفّه دیگر که خالی است! در سوره مبارکه «کهف» فرمود: کفّاری که هیچ عمل صالح ندارند ـ آیه 105 سوره مبارکه «کهف» این است: أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً؛ ـ ما ترازویی بیاوریم چه چیزی را بسنجیم؟ کسی که با دست خالی آمده، چه چیزی را بسنجیم؟ برای او ترازو نصب نمیکنیم، البته یک ترازوی دیگری ممکن است باشد که دَرَکات جهنم را بسنجد، آن یک مطلب دیگر است؛ چه اینکه ممکن است برای اولیای الهی حسابی نباشد که «یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسَاب»، (3)برای اینکه او اصلاً سیّئهای ندارد، هر چه هست حَسَنه است. اگر معصوم کاملی است که هر چه هست حَسَنه است و سیّئهای ندارد، ما چه چیزی را بسنجیم؟ البته درجات حسنات را ممکن است با یک عامل دیگری بسنجند. غرض این است که ما یک میزان داریم، یک وزن داریم و یک موزون که برای بعضی ترازو سنگین میشود و برای بعضی ترازو سبک، اگر کسی عمل صالح نداشته باشد: فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ باشد و در قیامت چیزی نیاورد، فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً؛ ما ترازو نصب نمیکنیم، برای اینکه او چیزی ندارد تا ما بسنجیم!
ص: 403
«فتحصَّل» معیار آن است که در روز محاسبه، انسان چیزی در دست او باشد، نه اینکه در دنیا کاری کرده باشد! اگر در دنیا کاری کرده که لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِکُم بِالْمَنِّ وَ الأذَی، (1)یعنی اعمال او را باطل کرده باشد که هیچ، ارتداد پیدا کرده باشد ـ معاذ الله ـ که همه سوابق او از بین رفته باشد که هیچ، غیبت کرده باشد که برخی از اعمال او از بین رفته باشد که هیچ، تمام محاسبه در قیامت با مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ است؛ کسی که با دست پُر آمده! اگر با حَسنه آمده میسنجند، اگر کار خوب کرده، ولی فعلاً دست او خالی است که نمیسنجند. این برای آن بخشهاست.
پرسش: اگر کسی گفت که تجارت نافع بود ایمان آوردند؟ پاسخ: به هر حال اگر مؤمن هست، چیزی را آورده است؛ یعنی حُسن فاعلی را آورده، خود ایمان ملکه است، فضیلت است و واجب است که ایمان بیاورد، پس دست او خالی محض نیست، ولو عمل نکرده! اما خود ایمان واجب میباشد و یک حسنه است؛ اعتقاد دارد و مسلمان هست؛ منتها مسلمان فاسق است، مسلمان فاسق با کافر خیلی فرق میکند. بنابراین در آن قسمت فرمود: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ، روایاتی که در ذیل این است ملاحظه بفرمایید که بر وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) تطبیق شده است که از «ناکثین» و «مارقین» و «قاسطین» و مانند اینها، بعد از رحلت پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) انتقام میگیریم، أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنَاهُمْ فَإِنَّا عَلَیْهِم مُقْتَدِرُونَ در هر دو حال. (2)پس فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ، پایگاهی دارید و شرف تو و قوم تو در سایه یاد الهی محفوظ میماند؛ البته اعلام خطر هم کرد! بخشی از این سوره «تبشیر» است و بخشی هم «إنذار»، این وَ سَوْفَ تُسْأَلُونَ درباره «إنذار» است؛ یعنی مؤمنان هم به یاد خدا هستند، هم عزّت و شرافت دنیا و آخرت را تحصیل کردند و شما هم مسئول هستید! سؤال توبیخی که وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَسْئُولُونَ، (3)بعد وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُسُلِنَا که مربوط به برهان نقلی است که اشاره شد.
ص: 404
در آغاز این سوره مبارکهٴ «زخرف» که به منزله متن است و آیات بعد به منزله شرح آن، آیه شش به بعد این است: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ ٭ فَأَهْلَکْنَا أَشَدَّ مِنْهُم بَطْشاً وَ مَضَی مَثَلُ الأوَّلِینَ، (1)این سه سطر به منزلهٴ متن است و کلّ این سوره به منزله شرح است؛ فرمود ما انبیایی را فرستادیم که بعضی پذیرفتند و بعضی نپذیرفتند، هیچ جایی نیست که اندیشه باشد و وحی نرفته باشد. الآن اگر ثابت بشود که در بخشی از این کُرات حیات هست و افرادی زندگی میکنند، حتماً در آنجا نبوت رفته است! در بعضی از بیانات نورانی حضرت امیر هست که «مَدَائِنُ مِثْلُ الْمَدَائِن». (2)اگر یک منظومهٴ شمسی، اگر یک راه شیری، اگر یک کوکب و ستارهای ثابت بشود که در آن حیات است و عدّهای در آن زندگی میکنند، حتماً پیغمبر دارند! ممکن نیست جایی اندیشه باشد و هدایت الهی نباشد؛ اما همیشه کفاّر در هر منطقهای هستند که یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ. (3)«صَدَّ» هم به معنای «إنْصَرَفَ» است که «یَصُدُّ نَفْسَهُ عَنِ الحَق» و هم به معنای «صَرَفَ» است که «یَصُدُّ وَ یَصْرِفُ غَیرَهُم عَنِ الحَق» که مستضعف از همین جا پیدا میشود. اگر در هر جایی نبوت هست که هست، کفّار هم هستند؛ هر جا باشد دشمنانی هستند، این دشمنان «صادّ عَنْ سَبیلِ الله» هستند که مستضعفین پیدا میشوند. اگر جایی مستضعف بود، معنای آن این نیست که وحی به آنجا نرفته است. این سه جمله یا سه سطر به منزلهٴ متن است، بعد خطوط کلّی را ارائه فرمودند، جریان پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)را ذکر کردند، بعد نوبت رسیده به تفصیل بعد از اجمال، آن وقت قصهٴ حضرت ابراهیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را ذکر کردند که بحث آن در بیست آیه تمام شد، قصه موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را شروع میکنند که در ده آیه تمام میشود، بعد قصه وجود مبارک عیسی(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) را ذکر میکنند که پنج ـ شش آیه است؛ اینها به منزلهٴ شرح کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ هستند که در آغاز همین سوره مبارکه «زخرف» آمده است. فرمود وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا؛ ما موسای کلیم را برای فرعون، همراه با معجزات فرستادیم. آنها هم مشکل معرفتی داشتند، هم مشکل نظام ارزشی داشتند و هم گرفتار تقلید کور بودند؛ این سه خطر یک «داء عضال» است که دامنگیر همه اُمم جاهلی شده است، وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا إِلَی فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِ. وجود مبارک کلیم حق فرمود: إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ کسی که کلّ جهان را دارد میپروراند، جامعه بشری را هم او باید بپروراند؛ هر کسی که آفرید باید بپروراند! خدا جهانآفرین است و جهانپرور؛ خدا انسانآفرین است و انسانپرور، من از طرف او آمدم: إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ فَلَمَّا جَاءَهُم بِآیَاتِنَا؛ با معجزات ما آمد، إِذَا هُم مِنْهَا یَضْحَکُونَ؛ او را ـ معاذ الله ـ به مسخره گرفتند و خنده استهزایی داشتند، چرا؟ چون نظام معرفتی اینها نظام حسّی بود؛ میگفتند که أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً، (4)یک؛ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (5)دو. اگر گروهی معرفتشناسی آنها در حدّ حسّ و تجربه باشد، خدایی را میپذیرند که ببینند؛ یعنی همان «صَنَم» و «وَثَن»، آن خدایی که لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ (6)را چون نمیفهمند نمیپذیرند. اگر کسی بگوید من از طرف «رَبُّ الْعَالَمِین» آمدم، وسیله خنده آنها را فراهم کرده است. اینها از آن جهت که فرمود: إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ استهزا کردند، اما معجزانی را که نشان داد گفتند سحر است. آنچه را که دیدنی نیست میخندند و آنچه را که دیدنی است، او را به سِحر متهم میکنند، این کارها را کردند: إِذَا هُم مِنْهَا یَضْحَکُونَ. بعد فرمود: وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا؛ ما معجزات فراوانی را به اینها دادیم. در سوره مبارکهٴ «اعراف» بخشی از آن معجزات گذشت، قبل از اینکه آن معجزه سنگین که خاتمه دهندهٴ بساط فراعنه بود ظهور کند، معجزات دیگری بود که در سوره مبارکه «اعراف» بحثش گذشت. آیه 133 سوره مبارکه «اعراف» این بود: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَ الْجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ آیَاتٍ مُفَصَّلاَتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کَانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ؛ حالا یک ظرف آبی را یک فرعونی میگرفت خون بود و موسوی میگرفت ـ کسانی که کلیمی بودند و وجود مبارک موسی را پذیرفته بودند ـ آب بود، در دهان آنها خون بود و در دهان اینها آب بود، از این معجزات فراوان دیدند که هرکدام از دیگری روشنتر و شفّافتر بود. اینکه هرکدام از دیگری شفّافتر، یعنی همه آنها شفّاف بودند. وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا، اینکه فرض ندارد هرکدام از دیگری بزرگتر باشند! یعنی هرکدام شفّاف و روشن بودند. اینجا هم فرمود که ما آیات خود را فرستادیم: وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا وَ أَخَذْنَاهُم اینها ایمان نیاوردند، البته آن وقت اینها را ما به عذاب مؤاخذه نکردیم! وَ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ، البته به یک عذاب مقطعی لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ. اما وقتی که برنگشتند ـ همین فراعنه و فرعون و مَلأ فرعون ـ حرف آنها هم این بود: وَ قَالُوا یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ؛ ما نه «ربّ» را قبول داریم و نه معجزه را. «ربّ» را قبول نداریم، چون لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً؛ معجزه را قبول نداریم، چون سِحر است؛ ولی در هر حال تو سِحری انجام دادی که این آب برای ما خون شد و برای پیروان تو آب، از همین جا گرفتی و آن حیوانات دیگر هم که موذی هستند و مزاحم ما میباشند. یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ؛ یعنی نه ما «ربّ» تو را میپذیریم، چون نمیبینیم و نه معجزهات را میپذیریم، چون سِحر است. وَ قَالُوا یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ؛ تو میگویی که از طرف او آمدم، چون معاهدهای کردی و میگویی این معجزات از طرف اوست. ما قبول میکنیم، اگر تو اینها را پذیرفتی و این بلاها از ما رفع شد ما برمیگردیم. فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ؛ ما مادامی که این عذابها را از آنها کشف کردیم و گرفتیم، اینها «نکث عهد» و «نقض عهد» کردند: إِذَا هُمْ یَنکُثُونَ، نه به ربوبیّت پروردگار ایمان آوردند و نه به معجزه بودنِ آنچه کلیم خدا آورد معتقد شدند. پرسش: معلوم می شود که دلیل عقلی داشتند، چون غیر از خدا ؟ پاسخ: نه، اگر عقل بود که قبول میکردند! لذا در مقطع خطر نگفتند «یَا أَیُّهَا النَّبِیّ»، بلکه گفتند: یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ، اگر یک معرفت عقلی بود میگفتند: «یَا أَیُّهَا النَّبِیّ» و میگفتند: «رَبَّکَ» نه «رَبَّنٰا»! پس معلوم میشود که «رَبَّنٰا» و «رَبُّ الْعَالَمِین» را قبول نداشتند. تو مدعی هستی که از طرف خدا آمدی، از خدا بخواه که مشکل ما را حل کند، همین! او «رَبُّ الْعَالَمِین» باشد ما نمیپذیریم، او «رَبُّنٰا» باشد را ما نمیپذیریم، تو مدّعی هستی که «ربّ» توست، پس از «ربّ» خودت بخواه. تعبیر یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ نشان میدهد که در همان حال هم اینها در جاهلیت به سر میبردند این نظام معرفتشناسی آنهاست. یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ، همان کاری که برخی از کفّار در جهنم میگویند؛ در جهنم همینها به مالک جهنّم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ، (7)نه «رَبَّنٰا»! از خدایت بخواه که جان ما را بگیرد، ما اینطور نمیتوانیم تحمّل بکنیم. همین اصرار و این جمود در جهنم هم هست و از آنها گرفته نخواهد شد؛ به وجود مبارک مالک(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ؛ امّا آنها که یک مقدار به اصل الوهیت معتقد بودند، میگفتند که پروردگارا! یُخَفِّفْ عَنَّا (8)و مانند آن؛ آنها در جهنم حساب دیگری دارند، ظاهراً آنها اهل خُلُود نیستند. فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِذَا هُمْ یَنکُثُونَ، فرعون در قوم خود این ندا را داد: وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ که حالا مبارزات او شروع میشود؛ ما هم سَحَره را دعوت کنیم و او هم سِحر خودش را إعمال بکند تا ببینیم که چه کسی پیروز میشود. فرعون یک اعلام عمومی داد: وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ. برهانی که فرعون بر حقانیت خود اقامه کرد، براساس همان نظام ارزشی باطل جاهلی بود: قَالَ یَا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ؛ یعنی هر کسی مالک این سرزمین هست و قدرت مالی دارد او بر حق است: «الحقُّ لِمَن غَلَبْ». این قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (9)نظام فکر جاهلی است، همیشه همینطور بود! نظام الهی آمده گفته که این فکر باطل است، بلکه قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا، (10)قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی، (11)نه قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی! هر کس زد و بند کرد و بُرد او پیروز است، این صحیح نیست! بلکه هر کس تزکیه کرد و خود را تطهیر کرد پیروز است. آمدند که بفرمایند: قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی، قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا، نه قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی! حرف آنها این بود، میگفتند: أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْر بله ملک مصر، چه دلیلی هست که حق با توست؟ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی؛ یعنی تحت قصر من، بخشی از آن رود عظیم نیل از لابهلای «قصور» فرعون عبور میکرد: وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ؛ مگر نمیبینید! این میشود نظام معرفتی آنها؛ چیزی حق است که دیده بشود و چیزی حق است که با قدرت و ثروت همراه باشد، همین! قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی. حالا که چنین است و سلطنت مصر برای من است، «أنهار» مصر از زیر «قصور» من میگذرد، قدرت و ثروت در اختیار من است و این هم «مَرئی» و «مُبصَر» شماست، أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ؛ من بهترم یا او؟ حق با من است یا حق با او؟ این نظام معرفتی و ارزشی را وجود مبارک کلیم حق باطل کرد، فرمود آن بود و نبود دو قسم است که بعضی دیدنی است و بعضی دیدنی نیست، معرفت هم باید بعضی حسّی باشد و بعضی عقلی، ارزش هم برای چیزی است که متعلق به امر دیدنی نیست باشد و آن امر بقادار است و آن امر بقادار امر ملکوتی است که با جان انسان سازگار است و انسان اگر از آنها چیزی تهیه کرد هرگز از انسان جدا نمیشود و قابل سلب نیست و حافظ انسان است، این امر آدم را حفظ میکند و نه ما آن را و مانند آن. فرمود: أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ، مَهانت و ذلّت و حقارت و فقر برای اوست، این چه ارزشی دارد؟! وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ؛ او نمیتواند حرف خودش را بزند، چون در زبان مبارک او احیاناً آن فصاحت و بلاغتِ مهم نبود؛ البته اصل بیان را داشت، وجود مبارک کلیم حق به ذات اقدس الهی عرض کرد که هارون أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً؛ (12)یعنی من فصیح هستم، ولی او بهتر سخنرانی میکند و یکی از اساسیترین راه تبلیغ هم همان بیان خوب است؛ اگر بخواهد بنویسد، قلم روان است که خوب میباشد. قلم مبهم و گُنگ قلم تبلیغ نیست، بیان گُنگ و مبهمی که انسان بیدلیل حرف بزند و صدر و ساقه حرف او مشخص نباشد راه تبلیغ نیست.
ص: 405
1) زخرف/سوره43، آیه6 و 8.
2) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج55، ص91.
3) اعراف/سوره7، آیه45.
4) نساء/سوره4، آیه153.
5) بقره/سوره2، آیه55.
6) انعام/سوره6، آیه103.
7) زخرف/سوره43، آیه77.
8) غافر/سوره40، آیه49.
9) طه/سوره20، آیه64.
10) شمس/سوره91، آیه9.
11) اعلی/سوره87، آیه14.
12) قصص/سوره28، آیه34.
آن مبلِّغی موفق است که دو مطالعه کند: اول مطلب علمی عالمانه را تحلیل کند و ثانیاً تنظیم بکند؛ حالا یا در ذهن خود یا در روی کاغذ که از کجا وارد بشود، از کجا خارج بشود، مقدمات آن چیست، شاهد آن چیست، پُرحرفی نکند، کمحرفی نکند تا بشود فصیح! فرمود: هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً، من چنین مبلِّغی دارم! حالا وجود مبارک کلیم حق خودش فصیح بود، اما وجود مبارک هارون(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) أفصح بود، این نیست که لاَ یَکَادُ یُبِینُ باشد؛ «مُبین» بود، بیان میکرد، برهان اقامه میکرد و سخنگو هم خود حضرت بود، وقتی که با هم وارد شدند وجود مبارک کلیم حق سخن گفت! در مواضع عمومی، سخنرانیهای عمومی و اینکه حضرت به کوه «طور» برود و جامعه را هارون(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) اداره بکند، بله او أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً بود، هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ؛ اما در مواقع رسمی و به عنوان سخنگوی رسمی خود کلیم حق با فرعون سخن میگفت. پرسش: اینکه فرمودید حضرت موسی در جاهای اصلی صحبت میکرد و فصیح هم بوده، پس انتخاب هارون علت دیگری داشته و ترفند بود؟ پاسخ: نه، آنطوری که آنها میخواستند که در مهمترین و حساسترین جاها مانند هارون أفصح باشد نیست، وگرنه وجود مبارک موسای کلیم خواستهای داشت و عرض کرد: وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی؛ (1)مشکلی من دارم، همه این خواستهها را ردیف کرد و به ذات اقدس الهی لیست داد که پروردگارا مشکل من این است و هم قدرت آنها چنین است و من هم دستِ تنها هستم اولاً فرمود: وَ اجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی (2)این برای این جهت، ثانیاً فرمود: وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی، فرمود همه خواستههای تو را من انجام دادم قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی، (3)پس تو مشکلی نداری! اگر چیزی در لسان مبارک تو بود، ما برداشتیم؛ گفتی از اهل من باشد، از اهل تو بود؛ گفتی برادر من باشد، برادرت را وزیر تو قرار دادیم، تو که مشکلی نداری! آن وقت اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی، (4)البته با همه سرمایههایی که ما به تو دادیم. بنابراین اگر در زبان مبارک کلیم حق عُقدهای بود، با وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی که حضرت دعا کرد و با قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی که خدا پاسخ داد حلّ شد، پس لاَ یَکَادُ یُبِینُ شد. فرعون حرف را نمیفهمد، نه اینکه موسای کلیم نتوانست بیان کند؛ لذا گفتند که ما نمیفهمیم، گاهی گفتند سِحر است، گاهی گفتند شعبده است و مانند آن. فرعون خطاب کرده که ما این حرفها را نمیفهمیم، نه اینکه او نتوانست خوب بیان کند، بلکه فرعون نتوانست درست مطالب را درک کند، او برهان اقامه کرد: رَبُّنَا الَّذِی چقدر این آیه با عظمت است! با اینکه جمله کوتاهی است، به سه نظام از نظام عقلی اشاره کرده است: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی، (5)کدام فیلسوف اینطور حرف میزند؟ هم به نظام فاعلی، هم به نظام داخلی و هم به ناظم غائی اشاره کرده است. آنکه فلسفه خوانده است میبیند که اینجا باید زانو بزند! نظام فاعلی را به «الله» رساند: رَبُّنَا الَّذِی، نظام داخلی را فرمود: أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ؛ هر چیزی و هر چه لازم بود به آنها داد. شما ببینید زیستشناسها وقتی سوسمارها، مارها، عقربها، این خرسها و این خوکها، اینهایی که در قطب زندگی میکنند، تمام آنچه را که یک خرس قطبی لازم داشت خدا به او داد؛ این باید شش ماه بخوابد، وسیله و امکانات را برای او فراهم کرد، برای چه؟ ثُمَّ هَدَی؛ هدف دارند، راه دارند، سازمان درونی دارند، سازمان برون رفت دارند و راهی که آنها را به مقصد برساند دارند. رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ یعنی هر چه، یک گیاه چه میخواهد؟ این درخت چه میخواهد؟ همه چیز را به او داد! آن حیوان دریایی چه میخواهد؟ همه چیز را به او داد! نقصی در خلقت نیست، آن حیوانی که در قطب زندگی میکند یا در استوا زندگی میکند یا در هوا زندگی میکند یا در دریا زندگی میکند، او چه میخواهد؟ هر چه میخواهد به او داد! این خداست! رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ؛ یعنی «مَا یَتِمُّ بِهِ خَلْقُهُ، مَا یَکمُلُ بِهِ خَلْقُهُ، مَا یَبصِرُ بِهِ خَلْقُهُ، مَا یَحْتٰاجُ الیهِ خَلْقُهُ» همه را به او داد، بعد او را در راه نگه نداشت، بلکه ثُمَّ هَدَی؛ مقصدی برای او معین کرده، راهی برای او معین کرده، وسیله تَطَرُّق را فراهم کرده و او را به مقصد رسانده است. این سه جملهٴٴ نورانی کلیم حق، نظام فاعلی، نظام داخلی و نظام غایی را بیان کرده، این را البته فرعون نمیفهمد، میگوید این لاَ یَکَادُ یُبِینُ چیست که میگویی؟ نه اینکه در گفتار او لکنتی بود! بعد از اینکه ذات مقدس فرمود فصیح شدی برو: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی، دیگر مشکل بیانی نداشت! منتها وجود مبارک هارون أفصح بود و او که این حرفها را نمیفهمید، میگفت: لاَ یَکَادُ یُبِینُ. پرسش: اشکالی اینجا مطرح میشود که چطور هارون نسبت به حضرت موسی این فضیلت و برتری را دارد؟ پاسخ: فضیلتی نیست، البته کسی است که سخنگوتر است، شیرینبیانتر است، آهنگ خوب دارد، تُن صدای او بهتر است و خودش هم پیغمبر بود! پیغمبری بود نسبت به پیغمبر دیگر که تُن صدای او بهتر است، تُندتر حرف میزند، شیرینتر و شیواتر حرف میزند. یک پیغمبر نسبت به پیغمبر دیگر، اگر در بخشی از کمالات مثلاً جلو باشد محذوری ندارد؛ اما آنچه لازمهٴ نبوت است، در حدّ نصاب آن را وجود مبارک کلیم حق دارا بود. پرسش: اگر فصیح بودن طبق تعریف شما، یعنی نه کم بگوید و نه زیاد بگوید، اینها را که حضرت موسی داشت، اما أفصح؟ پاسخ: با مردم حرف زدن، جامعه را روشن کردن، به زبان تمام طبقات آشنا بودن و همهٴ طبقات را قانع کردن، یک سخنگو میخواهد! این سخنگو أفصح از خود موسای کلیم است؛ در جاهای حسّاس هر جا که با دربار فرعون بود، سخنگو خود کلیم حق بود، هارون که حرفی نمیزد. فرمود که اینها حرف نمیفهمند، نه اینکه موسای کلیم نتوانست بیان کند و حرفهای آنها هم در همین زمینه است: وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی، این چه میفهمد؟ به شعیب گفتند: مَا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمَّا تَقُولُ؛ خیلی از حرفهای تو را ما نمیفهمیم.
ص: 406
نمیدانم شما آن زمان قبل از انقلاب، خروشچف (1)که رئیس جمهور وقت اتحاد جماهیر شوروی بود ـ معاذ الله ـ میگفت خدایی نیست، اگر بود ما هم میدیدیم. روزنامههای ما هم قبل از انقلاب این مطلب نوشتند. این کشور بخش وسیعی از اروپا و آسیا را گرفته، آن نقشه قبل از فروپاشی را که شما ببینید، اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بخشی از آن برای آسیا بود و بخشی هم برای اروپا، کلّ این منطقه را اینها داشتند و رئیس جمهور آن هم ـ خروشچف ـ آن وقت میگفت که خدایی نیست، اگر بود ما هم میدیدیم؛ این معلوم میشود که «جَهْرَة» است، کسی که نظام معرفتی او حسّ و ادراک حسّی است: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً هست، أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً هست، همین حرف فرعون را میزند، این تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ (2)است، اینها دلشان میخواهد روح را در تالار تشریح ببینند، آنطوری که گوش و پوست را میبینند و خدا را ـ معاذ الله ـ با چشم ببینند، آنطوری که در و دیوار را میبینند؛ حالا قرآن حق دارد که بفرماید: أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؟ (3)فرمود: وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ ٭ فَلَوْ لاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ، این هم با دست ساده آمده، نه دستبند دارد و نه طلایی در گردن اوست، همینطوری صافِ صاف آمده به دربار ما، چه چیزی دارد؟ أَسْوِرَةٌ همان دستواره است. دست او خالی است، دستبندِ طلا ندارد، این شخص کیست؟ الآن هم که شما به خیلی از جاها بروید ـ در غرب یا غیر غرب ـ همین فکر را میبینید. فَلَوْ لاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ، اگر میگویید ملائکه دارند، چرا ملائکه همراه او نیامدند؟ برای اینکه او معتقد است، چیزی هست که دیده بشود و چیزی که دیدنی نیست دیده نمیشود. آنها که گرفتار حسّ و تجربه حسّی هستد و معرفتشناسی آنها چنین است، همین است. فَلَوْ لاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ؛ این ملائکه که صف بسته هستند همراه او باشند تا ما اینها را ببینیم. فرعون یا خودش واقعاً اینطور بود یا عوام فریبی کرد، بر معرفتشناسی جامعه اثر سوء گذاشت و آنها را به این صورت درآورد، فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوه، شستشوی مغزی همین است! شستشوی مغزی این است که آنچه در درون اینها به عنوان فطرت معرفتی ذات اقدس الهی داد، آن را کنار بگذارد، البته آن از بین رفتنی نیست، آن بیچاره دفن میشود! اگر ـ معاذ الله ـ آن فطرت از بین برود و این أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ واقعاً حیوان بشوند که عذابی نیست! اگر کسی در قیامت خوک شد، خوک که از خوک بودن رنجی نمیبرد! تمام درد این است که در قیامت انسانیّت ظهور میکند و میفهمد واقعاً خوک شده است که رنج میبرد و درد میکشد. این «انسانٌ و خنزیرٌ»، «انسانٌ و قِرَدٌ». انسان «نوع الانواع» نیست، انسان نوع اخیر نیست و انسان آخرین نوع نیست، انسان نوع متوسط است یا جنس سافل، تحت انسان انواع فراوان است؛ بعضیها حیوانات شهویاند، بعضی حیوانات غضبیاند و بعضیها هم فرشته هستند! همین انسان که حدّ وسط است و مرز چهارراه است، بعضیها به صورت فرشته محشور میشوند!
ص: 407
وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در جواب نامه معاویه ملعون فرمود بنا بر این نیست که ما از خودمان تعریف بکنیم: «نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ»؛ (1)اگر چنین نبود، ما میگفتیم که چه کسی هستیم، البته برای دوستانشان گفتند. در آن نامه فرمود که جلوی ما بسته است، لکن اینقدر هست که بدان خیلیها میروند در میدان جبهه و کشته میشوند، از ما اگر کسی رفت و کشته شد «سید الشهداء» میشود که عموی من است! خیلیها میروند در جبهه و جانباز میشوند، از ما اگر کسی رفت و جانباز شد میشود «طّیار» که آن برادر من است! در بعضی از نصوص دارد که ذات اقدس اقدس الهی به او دو تا بال عطا نمود که «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ»، (2)این میشود انسان فرشتهخو! اگر در آغاز سوره مبارکه «فاطر» دارد که فرشتهها أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ، (3)جعفر طیّار هم در کنار آنهاست که فرمود دو بال خدا به او داد که «یَطِیرُ بِهِمَا»، پس انسان چنین میشود! انسان نوع اخیر نیست، نوع متوسط است و «تحت الانسان انواع»، نه اینکه أُولئِکَ کَالأنْعَامِ حقیقتاً حیوان بشوند و حقیقتاً حیوان میشوند! اما حقیقتاً انسان هستند که حیوان شدند، چون انسان برای اینها جنس سافل میشود که آن وقت درد شروع میشود، وگرنه اگر تحوّل نوع باشد و انسان به قِرَد تبدیل بشود، برای او که عذابی نیست! چه عذابی است برای بوزینه؟ چه عذابی است برای خوک؟ فرمود: فَلَوْ لاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ ٭ فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ، این است که گفتند تا نفس میکشید علم! در روایات ما هست که ائمه فرمودند: «فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ یُعْمَلْ بِهِ لَمْ یَزْدَدْ صَاحِبُهُ إِلَّا کُفْراً وَ لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْدا»؛ (4)کسی یک جا بنشیند و علمی یاد نگیرد، به همان اندازه از خدا دور شد. آدم پای سخنرانی مینشیند که آن آقا بفهمد چه میگوید؛ یک آیهای! یک روایتی دلیلی! خودش اگر سخنرانی میکند، سر هم نکند؛ سخنرانی را دعوت کرده، او سر هم نکند؛ میخواهد پای سخنرانی آقایی بنشیند، او سر هم کننده نباشد، فرمود: «فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ یُعْمَلْ بِهِ لَمْ یَزْدَدْ صَاحِبُهُ إِلَّا کُفْراً وَ لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْدا». آدم یک ساعت رفته جایی و چیزی بدست نیاورده، به همان اندازه از خدا دور شده است، دیگر «قُرْبَةً إِلَی اللَّه» ندارد! میگوید من رفتم آنجا روضه «قُرْبَةً إِلَی اللَّه»، چیزی که یاد نگرفتی! حالا جریان مصیبت و اشک حساب دیگری دارد، آن که مسئله علم نیست، آن عشق است و شور است محبّت است و آن راه خاص خودش را دارد؛ اما از نظر علمی این آقا چیزی یاد نگرفته فرمود این شخص شستشوی قوم خود را مغزی داد: فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ.
ص: 408
ص: 409
موضوع: تفسیر آیات 46 تا 56 سوره زخرف
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا إِلَی فِرْعَوْنَ وَ مَلَئِهِ فَقَالَ إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (٤۶ فَلَمَّا جَاءَهُم بِآیَاتِنَا إِذَا هُم مِنْهَا یَضْحَکُونَ (٤۷) وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا وَ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (٤۸) وَ قَالُوا یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ (٤۹) فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِذَا هُمْ یَنکُثُونَ (۵۰) وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ (۵۱) أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ (۵۲) فَلَوْ لاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ (۵۳) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (۵٤) فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ (۵۵) فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ (۵۶)) سوره مبارکهٴ «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکه نازل شد و مطالب عنصری و اصلی سُوَر مکّی اصول دین و خطوط کلّی اخلاق و فقه است و مسئله وحی و نبوت در رأس این مسائل برای مشرکین قرار داشت، در صدر این سوره ـ آیه ششم ـ به عنوان متن، این تعبیر را فرمود: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، (1)آنگاه در شرح این متن، خطوط کلّی را بیان فرمود و رسالت وجود مبارک پیغمبر را شرح داد، بعد به عنوان نمونه جریان حضرت ابراهیم، جریان حضرت موسی و جریان حضرت عیسی(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) را ذکر میکند که مشکل اساسی آنها چند چیز بود: یکی در معرفت شناسی بود که اینها براساس حسّ و تجربه حسّی فکر میکردند، دوّم نظام ارزشی بود که مسائل دینار و درهم و طلا و نقره برای آنها مهم بود، سوّم هم مسئله نیاکان بود که قبول و نُکول اینها فرع بر قبول و نُکول نیاکانش بود؛ این سه غُدّه مشکل جاهلیت اُولیٰ و جاهلیت ثانیه بود. در جریان وجود مبارک پیغمبر همین حرف را زدند که لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (2)که مقصود آنها از عظمت آن مردی که استحقاق دریافت وحی را دارد، یکی از سرمایهداران مکه یا یکی از سرمایهداران طایف بود و وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) را در اثر نداشتن مسائل مالی تحقیر میکردند. جریان ابراهیم خلیل(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) را به همین منوال ـ در ضمن بیست آیه ـ ذکر فرمود و پاسخ داد و در ضمن ده آیه هم جریان حضرت موسای کلیم را ذکر میفرماید. قصه موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) مانند قصص سایر انبیا هرکدام معارف فراوانی دارد؛ ولی در هر بخشی که قصه آنها نقل میشود، نکتهای از نکات ویژه در آنجا مطرح است. در این سوره مبارکهٴ «زخرف» که قصه موسای کلیم مطرح است، همان نظام ارزشی و نظام مالی و فکری آنها مطرح بود؛ هم نظام فکری مطرح بود که فرمود اینها تُهیمغز شدند، شستشوی مغزی پیدا کردند و به دنبال فرعون راه افتادند؛ هم نظام ارزشی آنها را مشخص کرد که گفتند اینکه موسای کلیم آمد، دستبند طلا ندارد، ثروتی در اختیار ندارد و مانند آن؛ لذا در این بخش این قسمت ذکر شده، وگرنه براهین موسای کلیم و سایر معجزات او در سوره مبارکهٴ «طه» مبسوطاً مطرح شد. در این سوره، این قسمتِ معرفتشناسی از یک سو و نظام ارزشی از سوی دیگر مطرح است؛ یکی خفیف و تُهیمغز بودن و شستشوی مغزی از یک سو و اینکه معیار ارزش، ثروت نیست از سوی دیگر ـ این دو عنصر ـ نقل شد. در آیه 46 تا آیه 56 ـ این ده آیه ـ که مربوط به قصه حضرت موسای کلیم هست، این است؛ لذا از این جهت تکرار در قرآن نیست. فرمود: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا؛ ما با معجزات موسای کلیم را به طرف فرعون و سرمایهداران و اشراف قوم فرعون فرستادیم؛ البته برای همه مردم مصر ـ چه قبطی و چه نبطی ـ وجود مبارک موسای کلیم فرستاده شد، لکن ارتباط مستقیم با فرعون و درباریان فرعون بود. وجود مبارک کلیم حق فرمود: إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ، من فرستادهٴ کسی هستم که هم آفریدگار جهانیان است و هم پروردگار جهانیان و با معجزات و بیّنات هم اعزام شد. فَلَمَّا جَاءَهُم بِآیَاتِنَا إِذَا هُم مِنْهَا یَضْحَکُونَ؛ آنها به سُخریه گرفتند، همانطوری که در متن این سوره مبارکهٴ «زخرف» آمده است: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، این خنده، خندهٴ مسخرهآمیزی بود که چگونه یک آدم تهیدست میتواند رهبر و پیغمبر ما بشود؟! معیار ارزشی اینها ثروت بود، معیار دانشی اینها هم حسّ و تجربه بود؛ لذا فرمود: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ.
ص: 410
آنگاه ذات اقدس الهی فرمود: ما معجزات حسّی به اینها دادیم، که همان عذاب باشد؛ البته یک وقت است که عذاب الهی میآید به حیات اینها خاتمه میدهد، در آن موقع دیگر توبه هیچکسی مقبول نیست؛ مثل اینکه خود فرعون در آن کام غرق گفت: آمَنْتُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِیلَ (1)و مانند آن که جواب آمد: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ، (2)آن وقت ایمان در حال احتضار یا در حال ضرورت قبول نیست؛ اما یک وقت است که یک عذاب مقطعی، برای بیدار کردن خوابیدههاست؛ فرمود این عذابی که ما برای قوم فرعون مشخص کردیم که در سوره مبارکهٴ «اعراف» تا حدودی بحث آن گذشت ـ که آیه سوره مبارکه «اعراف» این بود: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَ الْجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ آیَاتٍ مُفَصَّلاَتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کَانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ ٭ وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرِّجْزُ قَالُوا یَا مُوسَی ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِنْدَکَ. (3)ـ پس این نوع عذاب برای آن است که اینها بیدار بشوند و اگر کسی بیدار شد توبه او قبول است. بنابراین اینکه فرمود ما عذاب فرستادیم تا اینها برگردند، آن عذاب تنبیهی است، نه آن عذابی که به عنوان انتقام آخر باشد که ما آنها را به کام غرق فرستادیم و فرعون در حال غرق شدن بود که گفت: آمَنْتُ به خدای موسای کلیم، پاسخ آمد: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ، پس بین این دو عذاب خیلی فرق است؛ لذا فرمود که ما اینها را معذّب کردیم: فَلَمَّا جَاءَهُم بِآیَاتِنَا إِذَا هُم مِنْهَا یَضْحَکُونَ ٭ وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا وَ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ.
ص: 411
اما در جریان اینکه هیچ آیتی نیامده، مگر اینکه «اُخت» آن بزرگتر است، «اُخت» یعنی مثل. اینکه در کتابهای ادبی مثل سیوطی و اینها دارد که «باب کان و أخواتها»، (1)«اُخت» به معنای خواهر نیست، بلکه «اُخت» به معنای مثل است؛ یعنی «کان و أمثالها» و اینجا هم «اُخت» یعنی مثل؛ یعنی هیچ معجزهای نمیآمد، مگر اینکه بزرگتر از «اُخت» آن بود. در این زمینه وجوه فراوانی گفته شد که سه وجه آن قابل طرح است: یکی اینکه این اکبر بودن نسبی باشد؛ مثلاً آن «قمّل» و «ضفادع» و «دم» و مانند اینها، آن یکی از این از جهتی برتر است و این یکی هم از آن دیگری از جهتی برتر است، این اکبر بودن نسبی است، نه مطلق. دوم اینکه از نظر برخیها اینطور باشد؛ به نظر بعضی آن آیت از این آیت اکبر است و به نظر گروهی دیگر این آیت از آن اکبر است. وجه سوم آن است که نه، این آیاتی که ما فرستادیم، هر تالیای نسبت به مَتلُوّ خود اکبر است؛ البته وجوه دیگری هم غیر از این وجوه سهگانه ممکن است که طرح شود: وَ مَا نُرِیهِم مِنْ آیَةٍ إِلاّ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهَا؛ یعنی «مثلها»، وَ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ تا برگردند؛ گاهی انسان به سرمایه مبتلا میشود، گاهی به فقر مبتلا میشود و مانند آن. وقتی که عذاب آمد گفتند: قَالُوا یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ، حالا این تعبیر ساحر یا برای تعلیم ناروای فرعون بود که گفت این سِحر است یا خود اینها هم باور داشتند یا به آن کسی که ماهر در فنّ خودش است ـ به عنوان بزرگداشت ـ تعبیر به ساحر میکنند؛ مثل «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً وَ إِنَّ مِنَ الْبَیَانِ لَسِحْراً»، (2)این «إِنَّ مِنَ الْبَیَانِ لَسِحْراً» نه اینکه سِحرِ محرَّم است؛ یعنی کارِ سِحر را میکند، اینطور است. این هم یَا أَیُّهَا السَّاحِرُ یا برای آن است که واقعاً خیال میکردند حضرت کلیم حق ـ معاذ الله ـ ساحر است یا اینکه در حقیقت به عنوان «یَا أَیُّهَا الماهِر» گفتند. ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا، چون اینها ـ حالا «فی الجمله» یا «بالجمله» ـ به «الله» معتقد بودند؛ ولی ربوبیت را میگفتند که برای «الله» نیست. ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ؛ اگر تو میگویی من رسول او هستم، از طرف او آمدم و با او معاهدهای دارم، از خدایت بخواه این عذاب را بردارد که ما هم هدایت میشویم. عذاب برای آن است که ما برگردیم، ما هم برمیگردیم! اگر خدا فرمود ما عذاب کردیم که لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، اگر عذاب را بردارد: إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ؛ ما هم برمیگردیم. میفرماید: فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ؛ خدا برابر لطف عمل کرد؛ ولی اینها «نَکث» و نقض عهد کردند، چون اینها گفتند اگر خدا عذاب را بردارد ما هدایت میشویم، حالا که ما عذاب را برداشتیم، اینها همچنان بر کفر خودشان اصرار میورزند. بعد فرمود: وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ، به صورت رسمی و منشور اعلام کرد؛ البته خودش، یا دستور داد که سخنگویان دولت این کار را بکنند، از طرف فرعون اعلام کردند: وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ، او براساس همان نظام ارزشی، دارد جامعه را خام و خواب میکند، گفت: سلطنت مصر که برای من است، این رود مصر هم که در کنار تخت فرمانروایی من در این شهر جریان دارد و بخشی هم از آن به صورت جدولهای تنظیمشده از لابهلای «قصور» من میگذرد! أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ از یک جهت، وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی؛ یعنی تحت تدبیر من و فرمانروایی من است از یک نظر یا بخشی از جدولهای این رود نیل از لابهلای «قصور» من میگذرد، این وجه دیگر. وَ هذِهِ الأنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ، کسی که بصر دارد و بصیرت ندارد همین است؛ لذا در بخشهایی از قرآن کریم فرمود: اینها کور و کَر هستند و درک نمیکنند (3)و اینکه فرعون گفت: أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ؛ آیا من برتر و بالاتر هستم یا این کسی که حقیر است و فقیر است و ناتوان از یک سو و درست نمیتواند حرف خودش را ادا کند؟ این لاَ یَکَادُ یُبِینُ را در بحثهای گذشته ملاحظه فرمودید که وجود مبارک موسای کلیم وقتی رهبری و رسالت را به عهده گرفت، دیگر هیچ مشکل زبانی نداشت، برای اینکه به خدا عرض کرد: وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی ٭ یَفْقَهُوا قَوْلِی (4)که چندین خواسته به عرض خدا عرضه داشت و خدا هم فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ؛ (5)یعنی تمام خواستههای خود را گرفتی، یکی از خواستههای موسای کلیم هم این بود که وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی، پس موسای کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) بعد از رسالت هیچ عُقدهای در لسان او نبود، لکن چون سالیان متمادی در دربار فرعون به سر میبرد و همان لکنت زبان در او بود و فرعون هم به همان لحاظ سابق میدانست که او نمیتوانست درست کلمات را ادا کند گفت: لاَ یَکَادُ یُبِینُ، یا به این علت است یا براساس اینکه کسی که گرفتار اصالت حسّ است، آن معارف بلند را درک نمیکند! خیلی از افراد بودند که به وجود مبارک شعیب میگفتند ما حرفهای شما را نمیفهمیم: یَا شُعَیْبُ مَا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمَّا تَقُولُ، (6)در زبان وجود مبارک شعیب که لکنتی نبود! کسی که گرفتار حسّ و تجربه است و میگوید هر موجودی مادی است و چیزی که مادی نیست وجود ندارد و چیزی که موجود است الّا و لابد قابل حسّ و تجربه حسّی است، فوق را نمیفهمد! پس اگر گفته شد که ما نمیفهمیم یا گفته شد این رسول بیان خوبی ندارد، به همین مشکل شنونده برمیگردد، نه گوینده؛ وگرنه وجود مبارک شعیب که بیان شفاف و روشنی داشت! اینها میگفتند ما حرفهای شما را نمیفهمیم: مَا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمَّا تَقُولُ.
ص: 412
فرعون گفت من بهتر هستم: أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی، این خَیر هم «أفعل تفضیل» نیست، بلکه «أفعل تعیین» است؛ نظیر النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ (1)یا وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ (2)اینها اولویت تعیینی است نه تفضیلی، نه اینکه هر دوی ما خوب هستیم و من بهترم؛ نه، من خوبم و او بد است؛ من حقم و او باطل است؛ من صدقم و او کذب است، من خیرم و او شرّ است؛ من حسنم و او قبیح است؛ پس این خیر تعیینی است، نه خیر تفضیلی. أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ، کسی که «مَهین» است که خَیر نیست، کسی که لاَ یَکَادُ یُبِینُ است که خَیر نیست، من خیرم و او شرّ. اگر او بخواهد به کمال برسد، باید لااقل یک دستبند طلایی داشته باشد، او با همین دست صاف و ساده به دیدن ما آمده! این «أَسْوِرَة» همین دستواره است. فَلَوْ لاَ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ؛ فرشته باید با او بیاید! برای اینکه اینها فکر میکنند هر چه هست مادی است و هر چه مادی است قابل حسّ و آمدن و دیدن و رفتن است: أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلاَئِکَةُ؛ اگر او پیغمبر خداست، فرشتهها باید صف بسته همراه او بیایند! جمعبندیای که این آیه میکند این است که او قوم خود را در اثر تبلیغ شستشوی مغزی داد.
در بحثهای قبل هم به عرض شما رسید که کار حوزه و دانشگاه و مراکز فرهنگی و نخبهپروری دو چیز است، کار دیگران هم دو چیز است؛ مراکز فرهنگی و کسانی که با قطب فرهنگی سر و کار دارند، برای اینکه محقق بپرورانند، اول مطالب صحیح به یاد آنها میدهند که دوران تعلیم است، بعد این مراحل تعلیمی را تعلیل میکنند؛ این شخص اگر در حوزه است میشود مجتهد و اگر در دانشگاه است میشود استاد. در حوزه اوّل احکام شرع را مثلاً به وسیله شرح لمعه و مانند آن یاد میدهند ـ آن مقدمات که هیچ ـ که چه چیزی حلال است، چه چیزی حرام است، چه چیزی واجب است، چه چیزی مکروه است و چه چیزی مستحب است، این باید و نباید را به طلبهها یاد میدهند؛ قدری که طلبهها بالاتر آمدند، این مطالب را بهتر و برتر یاد میدهند، این دوران تعلیم است که چند سال میگذرد؛ قدری که بالاتر آمدند ـ مستحضرید «خارج» مجموع سطوح نیست که کسی چند سطح مطالعه کند، این خارج نیست. خارج یعنی آنچه دیگران نگفتند را از طرف خود طرح کند ـ وقتی به مقام خارج رسیدند، دوران تعلیل فرا میرسد؛ یعنی آنچه قبلاً خواندید که فلان چیز واجب است به فلان دلیل است یا فلان چیز که حرام است به فلان دلیل است، آن آیه، آن روایت، جمعبندی مطالب و تقدیم راجح بر مرجوح، دوران استدلال و برهان که به پایان رسید، دوران تعلیل به پایان میرسد، این شخص چند سال تعلیم داشت، بعد چند سال تعلیل دارد که میشود مجتهد.
ص: 413
در دانشگاه هم همینطور است؛ یک وقت کسی میخواهد پزشک بشود، اوّل میگویند فلان بیماری این است، فلان دارو برای درمان این بیماری است، بعد کمکم او را به بیمارستانها میبرند و آموزش درمان بالینی را شروع میکند؛ ولی هنوز نمیفهمد که راز و رمز این بیماری چیست و این بیماری از کجا پیدا میشود؛ راز و رمز این دارو چیست و از کجا پیدا میشود؛ چه پیوند علمی بین این دارو و درمان آن داروست، این را هنوز نمیفهمد! دوران تعلیم او که تمام شد، مرحلهٴ تعلیل فرا میرسد؛ آن بیماری را کاملاً مرزشکافی میکنند، پیوند آن را به دست میآوردند و میگویند بیماری این است؛ این دارو را مرزشکافی میکنند، پیوند آن را به دست میآورند و میگویند دارو این است؛ تضادی که بین این دارو و آن درد است را مشخص میکنند، کیفیت اثرگذاری و اثرپذیری این دو طرف را مشخص میکنند، بعد از اینکه این مرحلهٴ تعلیل گذشت، این شخص میشود طبیب و مشابه آن در مهندسی که میشود استاد دانشگاه، پس اول دروان تعلیم است، بعد دوران تعلیل. اما در مسائلی که در جهان کنونی میگذرد که تودهٴ مردم متأسفانه با آنها روبهرو هستند، به جای تعلیم تبلیغ دارند و به جای تعلیل تکرار دارند. شما ببینید در این رسانهها وقتی بخواهند غذایی را یا پارچهای را یا خوردرویی را به خورد مردم بدهند، اول تبلیغ میکنند، بعد دهبار، بیستبار یا سیبار تکرار میکنند، آن وقت مردم باور میکنند. این پفک نمکی را به بچهها بخواهند بفهمانند چنین است یا به اولیای آنها بخواهند بفهمانند چنین است، با اینکه میدانند این پشتوانهٴ غذایی ندارد! جامعه را گاهی ممکن است با یک پفک نمکی قانع کنند؛ یعنی اوّل تبلیغ کنند، بعد دهبار، بیستبار یا صدبار که گفتند، این جامعهای که نه حوزوی است و نه دانشگاهی باور میکند. فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ این هم همینطور بود؛ اول گفتند نظام معرفتشناسی حسّ و تجربه است، بعد روی این دمیدند؛ بعد گفتند نظام ارزشی «ذَهبین» است و روی این دمیدند؛ این میشود شستشوی مغزی یک جامعه و پیروی از باطل، فرمود: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ. ما برای اینکه جامعه وزین بشود گفتیم: إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً؛ (1)ما حرف وَزین و بامغز داریم، ما چهار مطلب را به شما گفتیم و شما هم به جامعه منتقل کردید: گفتیم حرفهای ما «ثقیل» است؛ سنگین نیست، ولی وزین است و محتوا دارد، یک؛ و این حرف سنگین، یعنی محتوادار آسان است؛ یعنی دلپذیر است و فطرتپذیر است: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ، (2)ما یک چیز تحمیلی نیاوردیم، حرفهایی گفتیم که دلمایه دارند، مطالب دلپذیر دارد و مورد قبول شما هست؛ هم محتوا دارد و وزین است، هم دلپذیر؛ هم «ثقیل» است و هم «یسیر»، دو.
ص: 414
دو امر هم جزء اوصاف سلبی قرآن کریم است: ما حرف بیمحتوا نداریم، حرف خفیف، سبک و تهیمغز نداریم، یک؛ و حرف از برنامهٴ سنگینی هم نداریم؛ «عسیر»، دشوار و سنگین هم نداریم، دو. اینها جزء اوصاف سلبی کلام خداست، آنها جزء اوصاف ثبوتی است؛ البته تنها برای قرآن نیست، تمام انبیا هم همین دو مطلب را آوردند و جامعهها هم همینطور هستند؛ اینکه نَذِیراً لِلْبَشَرِ (1)است، ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (2)است، از آن طرف هم تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ (3)که در راه بیّنه است، برای همین است. بنابراین اینها به جای اینکه حرف وزین تحویل بدهند، حرف سخیف و تُهیمغز را تحویل میدهند؛ به جای اینکه این وزین را اصل بدانند و دلپذیر کنند، آن باطل را دلپذیر یا بدنپذیر کردند؛ لذا نتیجهگیری که ذات اقدس الهی از سیرهٴ مشئوم آل فرعون میکند، این است که اینها قوم خودشان را شستشوی مغزی دادند و در برابر موسای کلیم ایستادند: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ و هر جا که انبیا مشکل داشتند، همین مشکل بود؛ یعنی نظام ارزشی و معرفتشناسی را هم کاملاً عوض کردند: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ. بعد ذات اقدس الهی برابر آنچه در سوره مبارکه «اعراف» آمده است میفرماید ما اول چندین بار ـ یعنی آیه 133 سوره مبارکه «اعراف» ـ «طوفان» و «جَراد» و «قُمّل» و «ضَفادع» و «دَم» را فرستادیم لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، بعد کشف عذاب کردیم اثر نکرد و اینها نقض عهد کردند، از این به بعد دیگر این فرصت به نصاب رسیده است: فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ.
ص: 415
ذیل این آیه روایاتی از اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) رسیده است ـ لابد ملاحظه فرمودید ـ که ذات اقدس الهی منزه از آن است که متأسف، متأثر و غمگین بشود؛ اولیای الهی و انسانهای کامل که خلیفه او هستند، اگر غمگین و متأسف شدند، ذات اقدس الهی تأسف آنها را به خود اسناد میدهد. (1)این بیان نورانی سید الشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که فرمود: «رِضَی اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْت» (2)دو معنا دارد: یک معنای معروف دارد، یعنی هر چه که خدا به آن راضی شد، ما راضی هستیم؛ اما معنای دقیق این است که شما اگر خواستید رضای خدا را بفهمید که خدا از چه راضی است، ببینید ما از چه راضی هستیم! ما اگر خواستیم ببینیم که خدا چه میگوید، میبینیم که قرآن چه گفته است و اگر خواستیم بدانیم که خدا از چه راضی است، میبینیم که امام چه میگوید، چون فرقی بین امام و قرآن که نیست! این قرآن ناطق است و آن قرآن صامت است. پس اگر خواستیم ببینیم خدا چه میگوید، میبینیم قرآن چه میگوید و اگر خواستیم ببینیم که خدا چه میکند، میبینیم که امام چه میکند. این «رِضَی اللَّهِ رِضَانَا»، یعنی اگر خواستید بفهمید رضای خدا در چیست، ببینید رضای ما در چیست، برای اینکه آنها چون معصوم و مصون هستند، منزه از آن هستند که رضای نفسی داشته باشند؛ آن روایاتی که ذیل این آیه است، این را میخواهند بگویند. فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ، بعد فرمود: فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ، ما به اندازه کافی به اینها مهلت دادیم! با برهان، با قرآن، با معجزه و با هر چه که بود ـ ولو قرآن در آن عصر نبود، ولی معارف قرآنی در آن عصر بود ـ لذا ذات مقدس پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید آنچه موسای کلیم آورد را ما تصدیق میکنیم: مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ. (3)فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ؛ تمام آنها را غرق کردیم، لکن با این نمونه؛ یک وقت است که افراد عادی را خدا به هلاکت میرساند، اما یک وقت اینها سردمداران شرک بودند، فرمود: فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ؛ ما اینها را که رهبری کفر را به عهده داشتند، اینها را سَلَف، پیشگام و پیشکسوت دیگران قرار دادیم و به عنوان نمونه برای آیندهها قرار دادیم. در سوره مبارکهٴ «هود» آیه 98 فرمود فرعون در قیامت پیشگام و پیشکسوت جهنمیهاست: یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ؛ پیشاپیش این دوزخیان فرعون میرود. درباره جهنم هم ملاحظه فرمودید که فرمود جهنم سه رکن دارد، این کورهها بلند ذوب آهن و مانند اینها هم سه عنصر دارند؛ یک کوره بلند بخواهد کار اساسی انجام بدهد، اوّل یک موادّ خام برای سوخت و سوز فراهم میکنند، حالا یا بنزین است یا گازوئیل است یا نفت است یا سابق ذغال سنگ بود یا هیزم بود، اینها مواد خام است. در مرحلهٴ دوم آن مادههای انفجاری را به آن میزنند که این کوره گُر میگیرد. مرحلهٴ سوم بعد از اینکه این کوره گُر گرفت آن موادی را که باید در آن بریزند تا آب بکنند را در آن قرار میدهند، این سه کار برای کوره است. در قرآن دارد که ما این سه کار را در جهنم میکنیم؛ اما در همه مراحل به وسیله انسان است؛ آن مواد سوخت و سوز اوّل که هیزم است، از خود ظالمین تهیه میشود که فرمود: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛ (4)هیزمهای ما همین طبقه ظالم هستند. اسرار قرآن را کسی نمیداند، آنجا هزارها هکتار جنگل ممکن است که باشند و از آنها هیزم بیاورند، ما نمیدانیم و امیدواریم ندانیم! اما «این قَدَر هست که بانگ جرسی میآید»، این را در سوره «جن» فرمود که ظالمین هیزم جهنم هستند: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً. این هیزمها را که ریختیم «وَقُود» لازم است و «وَقُود»، «ما تُوْقَدُ به النارُ» است؛ حالا یا آتشزنه است یا آتشگیره است. قبلاً که با هیزم زندگی میکردند، آن چوبهای ضخیمی که قدرت مقاومت آنها بیشتر بود و مدتها میماند، این را در اجاق نگه میداشتند که وقتی عصر یا شب یا فردا بخواهند دوباره غذا درست کنند، هیزمهای تازه که میآورند، از همان هیزمهای کهنه قدیم استفاده کنند تا این گُر بگیرد، آن را میگویند «وَقُود»؛ یعنی «ما تُوْقَدُ به النارُ». آن «وَقُود» را، آتشزنه یا آتشگیره را میآورند، وقتی آتشزنه و آن مواد ماده انفجاری به این هیزم، یعنی وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ رسید، کلّ جهنم مشتعل میشود، آن وقت بقیه را درون جهنم میریزد. همین سه کاری که در کوره میکنند، همین سه کار برای انسان هم هست؛ یعنی آن مواد سوخت و سوز اوّلی که هیزم است اینجا انسان میباشد؛ این «وَقُودُ النَّار» هم که «ما تُوْقَدُ به النارُ»، رهبران کفر هستند که درباره آل فرعون دارد: وَقُودُ النَّارِ ٭ کَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ، (5)به عنوان نمونه اینها را به عنوان «وَقُودُ النَّار» ذکر میکند، بعد طبقه تبهکار را به درون جهنم میریزند: ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ. این سه کار، این سه عنصر و این مجموعه سه عنصر همه از انسان است؛ منتها پیشگام این ورود به جهنم همین فرعون است که یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ، (6)اگر فرمود: فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً، این هم میتواند نسبت به این آیه سوره «هود» باشد و چه اینکه میتواند «سَلَف» یعنی پیشگام باشد و این سرگذشت آنان مَثل است برای دیگران. خیلیها به عذاب الهی گرفتار شدند؛ اما حالا هیکل و جنازه آنها همین طور جایی باشد برای عبرت، آن را در قرآن کمتر ذکر شده است؛ ولی درباره فرعون فرمود: فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ، نه «ننجیک»! نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً؛ (7)تو که دریا غرق شدی یک عدّه از افراد عادی میروند آن را میبینند، اما دستور دادیم بدن تو را در کناری قرار بدهند که لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً تا برای دیگران عبرت بشود؛ یعنی دیگران ببینند و از جهل به علم و از جهالت به عقل عبور کنند، این میشود عبرت. بنابراین از دو نظر آل فرعون میشود «سَلَف» و میشود مَثل برای «آخِرِین»، فرمود: فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ. تا اینجا، این ده آیه مربوط به جریان موسای کلیم بود.
ص: 416
وجود مبارک حضرت امیر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) در آن خطبهٴ «قاصعه» (1)همین جریان وجود مبارک موسای کلیم را شرح میدهد. این خطبهٴ «قاصعه» را اگر فرصت کردید حتماً ببینید. متأسفانه نهجالبلاغه که باید در کنار قرآن کریم باشد، خیلی رواجی ندارد، اینها از جایی که نگرفتند! اینها قرآن ناطق هستند! مرحوم صاحب جواهر را خدا غریق رحمت کند! در بحث مکان مصلّیِ جواهر، میفرماید ذات اقدس الهی نام اینها را به نام خود ملحق کرد و خانه اینها را به خانه خود ملحق کرد. (2)میبینید که مسجد ثواب خاص خودش را دارد، چون مسجد «معبد» است؛ اما میگویند «حرم» هم ثواب مسجد را دارد، با اینکه آنجا قبرستان است و در کنار قبر آدم نماز میخواند، به احترام آن معصوم عدّهای را هم دفن میکنند و نماز در قبرستان هم مکروه است؛ اما به تعبیر مرحوم صاحب جواهر میفرماید که حرم مثل مسجد است، این در اثر عظمت آن مقام مقدس است.
در خطبهٴ «قاصعه» وجود مبارک حضرت امیر جریان موسای کلیم را شرح میدهد، میفرماید: «وَ لَقَدْ دَخَلَ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ عَلَی فِرْعَوْنَ وَ عَلَیْهِمَا مَدَارِعُ الصُّوفِ»؛ پارچههای پشمی و همان پارچههایی که چوپانها داشتند، «وَ بِأَیْدِیهِمَا الْعِصِیُّ»؛ عصا دستشان بود، «فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ بَقَاءَ مُلْکِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ»؛ به فرعون فرمودند اگر ایمان بیاوری، این سلطنت برای تو میماند، چون در آن صورت برمیگردد به نظام حق و به دستور ما داری عمل میکنی و فرمان ما را اجرا میکنی. آنگاه فرعون گفت: «فَقَالَ أَ لَا تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَیْنِ یَشْرِطَانِ لِی دَوَامَ الْعِزِّ وَ بَقَاءَ الْمُلْکِ وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ»؛ به اطرافیانش گفت تعجب نمیکنید، اینها با این وضع ساده و فقیرانه آمدند و به من میگویند اگر بخواهی سلطنت تو ادامه داشته باشد، باید ایمان بیاورید! «فَهَلَّا أُلْقِیَ عَلَیْهِمَا أَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ»؛ وجود مبارک حضرت امیر فرمود نظام ارزشی آنها همان طلا و نقره است، با اینکه طلا یک سنگ زردی است و نقره هم سنگ سفیدی است! اینها از نظر درجات وجودی به نبات نرسیدند، چه رسد به حیوان، چه رسد به انسان و چه رسد به اینکه معیار ارزش انسان باشند. فرمود اینها طلا و نقره را که سنگ است گرامی داشتند و جامهٴ پشمی و پوشیدن جامه پشمی را تحقیر کردند و اگر ذات اقدس الهی «وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِأَنْبِیَائِهِ حَیْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ یَفْتَحَ لَهُمْ کُنُوزَ الذِّهْبَانِ وَ مَعَادِنَ الْعِقْیَانِ وَ مَغَارِسَ الْجِنَانِ وَ أَنْ یَحْشُرَ مَعَهُمْ طُیُورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الْأَرَضِینَ لَفَعَلَ»؛ اگر ذات اقدس الهی انبیا را مبعوث میکرد و میخواست که جمال و جلال ثروت را نشان بدهد، درباره سلیمان هم همین کار را کرد! این نمونه است یا سلسله جبال را به امامت داود امر کرد: یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ؛ (3)اینها نماز جماعتی میخواندند به امامت داود پیغمبر(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه)، این کار را میکرد! فرمود: «وَ أَنْ یَحْشُرَ مَعَهُمْ طُیُورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الْأَرَضِینَ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلَاء»، اگر این کار را درباره انبیا میکرد که اینها با جلال و شکوهِ ثروت میآمدند، خیلیها قبول میکردند! البته این دیگر آزمون الهی و کمال نبود! «وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ»؛ اینها برای ثروت و قدرت مالی میآمدند، نه برای اطاعت فرمان خدا، «وَ اضْمَحَلَّتِ الْأَنْبَاءُ وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِینَ أُجُورُ الْمُبْتَلَیْنَ وَ لَا اسْتَحَقَّ الْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ الْمُحْسِنِینَ وَ لَا لَزِمَتِ الْأَسْمَاءُ مَعَانِیَهَا»، آن وقت نظام ارزشی چه میشود؟ ارزش برای سنگ سفید و زرد خواهد بود، دیگر برای کمالات چه ارزشی خواهد بود؟! «وَ لَکِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِی قُوَّةٍ فِی عَزَائِمِهِمْ وَ ضَعَفَةً فِیمَا تَرَی الْأَعْیُنُ مِنْ حَالاتِهِمْ»؛ افراد اینها را به چشم ضعیف میبینند، میبینند که زر و زیوری در لباس آنها نیست، «مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُیُونَ غِنًی وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ الْأَبْصَارَ وَ الْأَسْمَاعَ أَذًی»؛ عظمت و جلال معنوی فراوان به اینها داد که گوش و چشم دیگران را پُر میکند، «وَ لَوْ کَانَتِ الْأَنْبِیَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لَا تُرَامُ وَ عِزَّةٍ لَا تُضَامُ وَ مُلْکٍ تُمَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ الرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَیْهِ عُقَدُ الرِّحَالِ لَکَانَ ذَلِکَ أَهْوَنَ عَلَی الْخَلْقِ فِی الِاعْتِبَارِ»؛ اگر اینها با زر و زور میآمدند و سفرهٴ مالی پهن میکردند، همه میپذیرفتند! این دیگر کمال نبود! این بحث را حضرت ادامه میدهند.
ص: 417
درباره کعبه هم بیانی دارند که خدای سبحان مردم را امتحان کرد به احجاری که «لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَع»، حتی خود «حجرالاسود»! در همان خطبه اول نهجالبلاغه فرمود و اینجا هم مشابه همان را دارد که خدای سبحان مردم را امتحان کرد به کعبه و طواف کعبه و نماز گذاشتن به طرف کعبه و امثال آن: «بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَع».
مرحوم صدوق(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) را خدا غریق رحمت کند! در من لا یحضر الفقیه این بیان لطیف را دارد که یک وقت دشمن میخواهد بساط کعبه را برچیند، این وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبَابِیلَ (1)به حیات او خاتمه میدهد؛ اما یک وقت ابن زبیری است که در برابر سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) و در برابر امام سجاد(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه)، یعنی با امام زمان خود درگیر است؛ او رفته درون کعبه متحصن شده است! همان خدایی که یک وقت اجازه نداد ابرهه با فیل بیاید و به این کعبه آسیب برساند، همان خدا اجازه داد که اموی روی کوه ابوقبیس منجنیق بگذارند و این کعبه را ویران کنند، تا ابن زبیر را بگیرند و اعدام بکنند، بعد هم کعبه را میسازند. فرمایش مرحوم صدوق این است که کعبه را بعد میسازند، آنها که نیامدند کعبه را از بین ببرند، آمدند ابن زبیر را بگیرند، کعبه أحجاری دارد که دوباره ساخته میشود. (2)بنابراین اگر ما خواستیم ببینیم کعبه مهم است یا امام، در اینگونه از مواقع میفهمیم امام به مراتب بالاتر از کعبه است، برای اینکه کعبه را دوباره میسازند. این بیان لطیف مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف من لا یحضر الفقیه است. اینجا هم میفرماید که اگر ذات اقدس الهی میخواست با همین وضع زر و زیور باشد، کعبه را چنین برقرار میکرد. جناب سنایی حرف خوبی دارد که عدّهای ـ قبلاً هم این به عرض شما رسید ـ خواستند کعبه را با زر و زیور و پارچههای پرنیانی مزین کنند، گفتند این پارچه مشکی و اینها چه ارزشی برای کعبه دارد؟ این اتفاق در عصر سنایی بود، گفت: «کعبه را جامه کردن از هوس است» شما میخواهید کعبه را زر و زیور بدهید برای چه؟ کعبه را جامه کردن از هوس است ٭٭٭ یای بیتی جمال کعبه بس است کعبه یک زینت دارد و آن یک دانه «یاء» است که خدا به ابراهیم و اسماعیل فرمود: أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ، (3)این «یاء» زینت کعبه است! شما میخواهید به این زر و زیور بدهید؟ آن زر و زیور جای «یاء» را نمیگیرد! آن یک دانه «یاء» را خدا به انسان هم داد، فرمود: وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی، (4)آن «یاء» که وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی را دارد، میتواند عظمت کعبه را درک کند. در اینجا فرمود: «أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِینَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَوٰاتُ اللهُ عَلَیهِ إِلَی الْآخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ وَ لَا تُبْصِرُ وَ لَا تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَیْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِی جَعَلَهُ [اللَّهُ] لِلنَّاسِ قِیَاماً ثُمَ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْیَا مَدَراً وَ أَضْیَقِ بُطُونِ الْأَوْدِیَةِ قُطْراً بَیْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ»؛ فرمود کعبه تازه که درنیامد از زمان وجود مبارک آدم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) بود. فرمود خداوند از آدم تا کنون و «إلیٰ قِیَامَ الْقِیَامَة» بشر را به خانهای امتحان کرد، با یک سلسله سنگهایی که «لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَع» و جنس ارزشی به آن صورت که طلا و نقره باشد نیست، این امتحان الهی است که آدم در برابر ذات اقدس الهی خاضع و مطیع است یا به دنبال «ذَهَب» و «فِضّه» میگردد. فرمود اگر میخواست هم خانه زرّین درست میکرد و هم در بهترین آب و هوا، در حالی در بدترین آب و هوا و با همین سنگ سیاه مردم را آزمود، پس نظام ارزشی چیزی دیگر است! عمده آن است که در معرفتشناسی بگوییم: «اَلْمُوجُودُ عَلیٰ قِسْمِین إمّا مُجرد وَ إمّا مادّی، اَلعِْلمُ عَلیٰ قِسْمِین إمّا حِسّیٌّ وَ تَجْرِبی وَ إمّا تَجْرِیدی»، قهراً ارزشها هم با این فرق میکند.
ص: 418
ص: 419
موضوع: تفسیر آیات 57 تا 64 سوره زخرف
وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (۵۷ وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (۵۸) إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرَائِیلَ (۵۹) وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنکُم مِلاَئِکَةً فِی الأرْضِ یَخْلُفُونَ (۶۰) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ (۶۱) وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (۶۲) وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ (۶۳) إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ (۶٤)) در سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد، به عنوان سرفصل بخشی از احکام نبوت عامّه را ذکر فرمود؛ در آیه ششم فرمود: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، (1)این داستان نبوت عام بود. بعد از تبیین خطوط کلّی رهآورد پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)، به قصهٴ سه پیغمبر از انبیای الهی(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) پرداختند؛ البته این قصهها یکسان نیستند؛ قصهٴ حضرت ابراهیم مطابق با همان سرفصلی است که در آیه شش بیان شده است؛ قصه حضرت موسای کلیم هم همینطور است که آن هم مثل قصه حضرت ابراهیم مطابق با آن سرفصل است؛ ولی جریان حضرت مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که قسمت سوم است، به دو بخش تقسیم میشود: بخش اوّل جریانی است که امت اسلامی با پیغمبر، یا مخاطبان پیغمبر با خود پیغمبر دربارهٴ مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) دارند، قسمت دوم جریانی است که مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) با قوم خودش پشت سر گذاشت؛ این قسمت دوم مطابق با آن جریان حضرت ابراهیم و جریان حضرت موسی(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) هست که آن پیغمبر با قوم خودش چه رفتاری کرد و قوم او با او چه رفتاری کردند؟ اما بخش اوّل جریان مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) مربوط به این است که مشرکان حجاز درباره مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) با پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) مجادلهای داشتند، این از سِنخ مجادلهٴ پیغمبر با قوم خودش نیست، از سِنخ مجادلهٴ قوم ابراهیم با ابراهیم و قوم موسای کلیم با موسای کلیم(عَلَیْهِمَا السَّلَامْ) نیست. بخش دوم قصه مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که جریان آن حضرت را با قوم خودش ذکر میکند، از سِنخ جریان خلیل حق و کلیم حق است؛ اما قسم اوّل در صدر این بیان مربوط به این است که مشرکان حجاز درباره مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) حرفی داشتند، مسیحیهای نجران و امثال نجران هم درباره مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) حرفی داشتند که با پیغمبر اسلام(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) در میان گذاشتند، نه اینکه مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) با قوم خودش چه مشکلی داشت، بنابراین یک تفاوت اساسی بین قصهٴ سوم با قصه اوّل و دوم هست. فرمود: وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً؛ وقتی جریان عیسای مسیح به عنوان نمونه ذکر شد: إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ؛ اینها منصرف هستند، «یَنْصَرِفُونَ بِأنْفُسِهِم وَ یَصُدّونَ غَیْرَهُم وَ یَصُدّونَ وَ یُعْرِضُونَ وَ یَعْتَرِضُون». جریان مسیح را خداوند در سوره مبارکهٴ «مریم» تاحدودی بازگو فرمود؛ یعنی خود قصه مریم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) و بعد هم قصهٴ مسیح. در سوره مبارکهٴ «مریم» بعد از اینکه جریان مریم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها) را ذکر کرد که فَکُلِی وَ اشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً (2)و بعد هم فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ، (3)آنگاه در آیه سی سوره مبارکه «مریم» آمده است که وقتی مسیح به دنیا آمد، فرمود: إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّاً، بعد فرمود: ذلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ (4)که بخش جریان مسیح را آنجا ذکر فرمود. وقتی جریان مسیح ذکر شد، خدا میفرماید او که به دنیا آمد، جریانی برای حقانیت معاد به راه افتاد. مشرکان حجاز گاهی درباره خود قرآن سخن داشتند که میگفتند ـ معاذ الله ـ این سِحر است، کهانت است، افتراست، این تعلیم دیگران است و مانند آن؛ گاهی دربارهٴ رهآورد و محتوای قرآن که توحید الهی، اصل وحی و نبوت و جریان معاد است اعتراض داشتند. آن اعتراضهایی که مربوط به اصل قرآن بود که ـ معاذ الله ـ میگفتند این «فِریه» است گذشت؛ اعتراضهایی که مربوط به محتوای قرآن و رهآورد قرآن است که گاهی به توحید برمیگردد، گاهی به اصل نبوت برمیگردد و گاهی به معاد برمیگردد، جریان مسیح در این بخش دوم است؛ یعنی اعتراض مشرکین نسبت به محتوای قرآن است، نه خود قرآن. اعتراض مشرکین نسبت به خود قرآن در اوایل همین سوره مبارکهٴ «زخرف» گذشت؛ اما نسبت به محتوای قرآن میفرماید شما که جریان مسیح را ذکر میکنید یعنی چه؟ مشکلات جریان مسیح از یک طرف با نصارای نجران و امثال نجران روبهرو بود که آن را در سوره مبارکه «آل عمران» ـ آیه شصت به بعد ـ مطرح فرمود؛ مناظرهای بود که آنها میگفتند مسیح را ـ معاذ الله ـ باید فرزند خدا دانست که وجود مبارک حضرت میفرماید خدا منزّه از آن است که «والد» یا «مولود» بشود یا «ولد» داشته باشد و بعد میفرماید شما چه استبعادی دارد در اینکه کسی بدون پدر خلق بشود؟ آیه 59 سوره مبارکه «آل عمران» این بود که فرمود: إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ؛ شما درباره آدم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) تردیدی ندارید که بدون پدر و بدون مادر خلق شد، اگر ذات اقدس الهی آن توان را دارد که انسانی را بدون پدر و مادر خلق کند، یقیناً میتواند بدون پدر هم خلق کند، شما که قویتر را پذیرفتید! إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ، بدن او را با خلقت و روح او را با «نَفْخ» و با کُن فَیَکُونُ تأمین کرده است؛ بدن او را با مُلک و روح او را با ملکوت تأمین کرده است، پس بالاتر از مسیح و دشوارتر از مسیح را شما قبول کردید، این را هم قبول کنید! بنابراین سخن از «تَثلیث» سخن از «إبْنُ اللَّه» بودن و امثال آنها مطرح نیست. پاسخی که به مسیحیهای نجران و مانند آن میدهند همین است. این تفکر تَثلیثی از مسیحیت نجران و غیر نجران به مشرکان حجاز سرایت کرد، آنگاه همین مشرکان حجاز به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میگفتند: أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، هرگز وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) درباره مسیح که سخن از «إله» بودن او نداشت، همان تفکر مسیحیت بود که به مشرکان حجاز سرایت کرد، آنها هم همین «تَثلیث» را، همین «إبْنُ اللَّه» بودن را و همین «معبود» بودن را ـ معاذ الله ـ به عنوان جَدل با پیغمبر اسلام در میان گذاشتند؛ لذا قرآن میفرماید که آنها میگویند آلههٴ ما بهتر است، چون ما ملائکه را میپرستیم یا عیسایی که «إله» مسیحیهاست؟ وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، پاسخ این است که مَا ضَرَبُوهُ لَکَ؛ فرمود این جدلی است که دارند بیان میکنند، هیچکدام «إله» نیستند تا شما بگویید که این «إله» بهتر است! نه فرشتگان آلهه هستند و نه مسیح، نه سخن از «تَثلیث» است و نه سخن از «تثنیه» یهودیهاست که وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ (5)و نه سخن از «تَثلیث» است که ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ (6)و مانند آن، هیچکدام از آنها «إله» نیستند! بنابراین آنچه را که از مسیحیت به مشرکین رسید، باعث جَدلی شدنِ مشرکین بود. قرآن آمد هر دو را نفی کرد و فرمود نه فرشتگان «إله» هستند و نه مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه). مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ؛ اینها در صَدد دشمنی میباشند که با دین، با فکر و با توحید مخالف هستند؛ حالا هر چیزی را به بهانه میگیرند. کسی نگفت مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) ـ معاذ الله ـ «إله» است تا شما بگویید که فرشتگان بهتر از آدم هستند و ما معبودمان بهتر از معبودی است که شما امضا کردید. فرمود ما معبودیت کسی را امضا نکردیم، او هم بنده است، چه اینکه فرشتگان هم بنده هستند! مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ؛ نه تنها در صَدد جدال هستند، اصلاً دشمن میباشند و این را بهانه قرار دادند. اگر نظر قرآن را درباره مسیح میخواهید سخن از «إبْنُ اللَّه» بودن نیست، سخن از «تَثلیث» نیست، سخن از «معبود» نیست و سخن از «إله» بشری نیست، هیچ سخنی نیست! فقط حصری داریم که الآن به شما اعلام میکنیم: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، او هیچ سِمَتی ندارد! نه «إبْنُ اللَّه» است، نه ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ است، نه «معبود» است و نه «إله» است، فقط بنده خداست، همین! اگر از فرشتگان سخن میگویید، فرشتگان هم بنده میباشند! إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، خدای سبحان به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) میفرماید به آنها بگو إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ؛ هیچ خصوصیتی برای مسیح نیست، مگر بنده بودن؛ چه اینکه هیچ خصوصیتی برای هیچ بشری نیست، مگر بنده بودن! فصل اخیر هر کسی عبودیت اوست؛ بنده بودن، مخلوق بودن و ربط بودن. در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید، اینکه میگوییم انسان عبد است یا فقیر است، این از سِنخ «عَرَض مُفارِق» نیست؛ مثل اینکه میگوییم هوا گرم است یا هوا سرد است که «عَرَض مُفارِق» باشد و همچنین این از سِنخ «عَرَض لازم» نیست که بگوییم «الاربعةُ زوجٌ» یا «النّارُ حارَّةٌ»؛ زیرا «عَرَض لازم» درست است ملزوم خود را رها نمیکند، ولی در رتبه ملزوم نیست؛ همیشه لازم رُتبةً از ملزوم متأخر است، همیشه عَرَض رُتبةً از آن موضوع و جوهر خود مُؤَخَّر است. اگر میگوییم: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، این تنها برای مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) نیست، «مَا سَوَی الله» همینطور هستند! درباره انسان فرمود: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ، (7)این فقیر بودن و عبد بودن «عَرَض لازم» نیست، زیرا عَرَض ولو لازم هم باشد، در مرتبه موضوع نیست، بلکه متأخر از موضوع است؛ فقر از مرتبهٴ ذات انسان جدا نیست و عَبد هم از مرتبهٴ ذات انسان جدا نیست. بخش سوم از سِنخ ذاتی «ما هوی» هم نیست؛ یعنی اینکه میگوییم: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ، نظیر «الانسانُ ناطقٌ» هم نیست، برای اینکه ناطق درست است که ذاتی انسان است، اما ذاتی ماهیت اوست، نه ذاتی هویت او؛ حقیقت انسان را آن هویت او و وجود او تشکیل میدهد، ماهیت یک مرحله کنارتر از وجود است. شما وقتی به یک ادیب و نحوی بگویید که «الانسانُ موجودٌ» را ترکیب بکن، میگوید: «الانسانُ» مبتدا و «موجودٌ» خبر است؛ ولی وقتی به یک حکیم گفتید این را ترکیب بکن، میگوید: «الانسانُ» خبر مقدم و «موجودٌ» مبتدای مؤخر است، برای اینکه هستی اصل است، نه اینکه انسان اصل باشد و ما هستی را به او بدهیم! هستی اصل است که ما تعیّن انسانیّت را از آن انتزاع میکنیم. فهمیدن آیات، فهمیدن روایات و فهمیدن قصص یکسان نیست، اینطور نیست که حالا انسان اصل باشد و هویت و وجود را به انسان عطا بکند، بلکه از این وجود خارجی ما عنوان «انسانٌ» را انتزاع میکنیم. پس «الانسانُ موجودٌ»، انسان خبر مقدم و «موجودٌ» مبتدای مؤخر است؛ در اینجا هم همینطور است! اینکه میگوییم «الانسانُ فقیرٌ»، نظیر «الانسانُ ناطقٌ» نیست؛ زیرا «ناطق» ذاتی انسان است به معنای ذاتی ماهیت، ولی فقر و عبد بودن، ذاتی انسان است به معنای هویت؛ آن خیلی جلوتر از این است! بنابراین إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، این إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ ذاتی به معنی هویت است و نه ماهیت، این قسم چهارم است که از آن اقسام سهگانه مقدم است. اگر محمول ذاتی «مَا هُوی» بود یا «عَرَض لازم» بود یا «عَرَض مُفارِق» بود، هر سه بخش از آن ذاتی به معنای هویّت عقب هستند. إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، تمام حقیقتِ «ما سَوای» خدا بنده بودنِ اوست؛ حالا این بنده اگر کامل بود، کمالات و معجزاتی دارد و اگر نبود فاقد آنهاست. پرسش: عبودیت تشریعی هم ؟ پاسخ: عبودیت تشریعی را باید خودش اختراع بکند، او چه بخواهد و چه نخواهد واقعاً عبد است! منتها اگر درک نکرد، داعیهٴ استقلال دارد؛ حتی ممکن است بگوید من معبودم: أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی؛ (8)مثل انسان خوابیده که خواب میبیند و حرف میزند.
ص: 420
این بیان نورانی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که فرمود: «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»؛ (1)خیلیها در خواب حرف میزنند، اینطور نیست که حرف عالمانه و محققانه باشد؛ وقتی «عِندَ الإحتضار» بیدار شدند، میبینند که این حرفهای آنها مُهمل بود. بنابراین یک وقت انسان خوابیده است و در خواب حرف میزند، داعیههایی دارد، یا انکار میکند، یا خودش را مستحق ربوبیت میداند که أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی میگوید و مانند آن؛ ولی حقیقت این است که إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ. اینکه فرمود: إِن کُلُّ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً، (2)این جزء اصول کلّی است و از آن عامها تخصیصپذیر نیست و مطلقاتی است که تقییدپذیر نیست؛ نظیر «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِق»، (3)این از بیانات نورانی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است و جزء «جوامع الکلم» است. بعضی از عمومات تخصیصپذیر نیستند و بعضی از مطلقات هم تقییدپذیر نیستند، اینطور نیست که هر عامی و هر مطلقی قابل تقیید باشند. حضرت فرمود: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِق»؛ کسی بگوید که من مأمورم و معذورم، این تکلیف را برنمیدارد، یا کسی بگوید فلان شخص مرا وادار کرده که معصیت بکنم، این عذر صحیح نیست. یک وقت انسان مُضطر است، اگر مُضطر شد، مُکرَه شد، سَهو و نسیان رخ داد، از آن طرف تکلیف هم برداشته میشود: « رُفِعَ ... مَا لَا یَعْلَمُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَیْه» (4)و مانند آن که در آن صورت تکلیف نیست، وگرنه در زمانی که تکلیف باشد، هیچ ممکن نیست کسی بگوید که من مختاراً خدا را معصیت میکنم، برای اینکه مافوق من امر کرده است و «الْمأمُورُ مَعْذُور»، این قابل پذیرش نیست: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِق»، اینجا هم إِن کُلُّ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً، این قابل تخصیص نیست و این قضیه چهارم از قضایای چهارگانه یاد شده است؛ یعنی محمول برای موضوع «عَرَض مُفارِق» نیست، «عَرَض لازم» نیست، ذاتیِ باب ماهیت نیست، بلکه ذاتیِ باب هویّت است که تمام هویّت انسان میشود عَبد و در قیامت مشخص میشود. این هم که گفته شد که وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً، (5)آن هم اینچنین خواهد بود و تنها میآید، تنهایی او هم در آن عبودیت اوست. فرمود به آنها بگو که منطق قرآن درباره مسیح این است، دیگر سخن از الوهیت او نیست تا شما بگویید: أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ. پرسش: هویّت درونی کمال آفرین است؟ پاسخ: اینکه نفی نمیکند! میگوید که هویّت او جز بندگی چیزی دیگری نیست. این هویّت خودش را شناخت، برابر این هم عمل کرد و به کمالات هم رسید. فرمود به آنها بگو ما درباره مسیح همین را میگوییم، شما میگویید: أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، اینکه مربوط به ما نیست! آنها اشتباهی کردند و گفتند که مسیح یا ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ است یا «إبْنُ اللَّه» است و مانند آن، وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ. فرمود: مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً؛ دارند جدال میکنند، یک؛ و ثانیاً حقِ جدال هم با تو ندارند، بلکه دارند دشمنی خودشان را اعمال میکنند، برای اینکه تو چنین حرفی نزدی! قرآن چنین حرفی نمیزند! اینها با تو چرا ظلم میکنند؟ اگر مسیحیها هستند که در آیه 59 سوره مبارکه «آل عمران» مشخص فرمود که شما چه حرف دارید درباره مسیح که میگوید «إبْنُ اللَّه» است یا ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ است؟! آن قویتر و بالاتر از آن را که وجود مبارک حضرت آدم است که نه پدر داشت و نه مادر داشت را که قبول دارید! اینکه پدر ندارد، ولی مادر دارد! اگر إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ جا برای توهم «تَثلیث» و «إبْنُ اللَّه» بودن و امثال آن نیست؛ این مناظره است که مقدمه برای آن مباهله است. پرسش: ممکن است مقصود مجرمین این بوده که ما افضل از مسحییان هستیم چون آنها حضرت عیسی را میپرستند و ما فرشتگان را؟ پاسخ: البته اینها آلهه خودشان را گفتند و چون آلهه خودشان را گفتند، «بالعرض» خودشان را هم در نظر داشتند. الآن صحبت در این است که خدایان ما بهتر است یا خدایان آنها؟ قرآن میفرماید هیچکدام، برای اینکه نه آنها حق دارند غیر خدا را بپرستند و نه شما؛ شما درباره سنگ و گِل میگویید که ما پاسخ دادیم و اگر فرشتهها را میگویید، پاسخ آن هم قبلاً گذشت و مجدد هم الآن بازگو میکنیم؛ ولی جریان مسیح را اگر از ما بخواهید، میگوییم: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ؛ اگر درباره فرشتگان هم بگویید، میگوییم: إِن کُلُّ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً، فرشتگان هم همینطور هستند! چه ملائکه و چه انسان، هیچکسی غیر از عبودیّت چیزی دیگری ندارد! آن اصل کلّی جزء «جوامع الکلم» است که تخصیصپذیر نیست، به این مضمون که إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً، چه اینکه در قیامت هم وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً؛ تنها میآیند و هیچکس همراهی ندارد. اگر همه در قیامت تنها میآیند و همه در دنیا و برزخ جز عبد محض نیستند، اختصاصی به موجودات آسمانی و زمینی ندارد تا شما بگویید آلهه ما بهتر است یا «إله» آنها؟ هیچکدام! فرمود: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، اما کمالاتی که میبینید دارند، او فیض الهی را مغتنم شمرد و از راه فیض الهی به کمالاتی رسید و برکاتی «باذن الله» از دست او ظاهر شد. شما ببینید، وقتی که در سوره «آل عمران» یا غیر «آل عمران» با مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) سخن میگوید، قدم به قدم این «باذن الله» را در کنار آن دارد؛ وقتی میگوید: أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ، (6)برخیها خیال کردند که این بِإِذْنِ اللّهِ مفعول با واسطه برای فَیَکُونُ طَیْراً، اینچنین نیست! این بِإِذْنِ اللّهِ برای هر دو فعل به نحو تنازع مفعول با واسطه است. «إنّی أنْفُخُ لَکُم» در این ماده بِإِذْنِ اللّهِ، فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ، این بِإِذْنِ اللّهِ مفعول با واسطه است هم برای «أنْفُخُ» و هم برای «یَکُونُ» «عَلَی التَّنازُع»، اینطور نیست که «أنْفُخُ لَکُم» در این «طین» و بعد فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ، این «نَفخ» برای خود من است و پرواز کردن آن به اذن خداست. این «نفختُ»ای را که من میگویم، همان نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (7)است که ذات اقدس الهی «بالذات» دارد که ما «بالعرض» آیت او هستیم و کار او را انجام میدهیم، اینطور نیست که این بِإِذْنِ اللّهِ فقط مفعول با واسطه برای دومی باشد، «أنْفُخُ لَکُم» در هیئت «طَیر» فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ، أُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ، (8)این بِإِذْنِ اللّهِ ترجیعبندی است که به همه این افعال میخورد؛ لذا فرمود: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرَائِیلَ؛ این را برای بنیاسرائیل الگو قرار دادیم؛ البته مستقیماً برای بنیاسرائیل و غیر مستقیم برای کافّهٴ «ناس»، کسی که به ولای الهی رسیده است اینطور است. وَ لَوْ نَشَاءُ؛ اگر شما میگویید که ملائکه معبود ما هستند، این ملائکه را ما خلق کردیم، در زمین هم میتوانیم خلق کنیم! منتها حالا شما چون موجودی هستید عادی و مادی، موجودات مادی با شما سر و کار دارند، وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنکُم مِلاَئِکَةً فِی الأرْضِ یَخْلُفُونَ؛ حالا یا این «مِن» برای تبدیل و «بدلیّه» است که مرحوم امین الاسلام و همفکران ایشان معتقد هستند (9)یا تبعیض است؛ ولی در هر حال ما میتوانیم فرشتگانی هم در زمین خلق بکنیم، پس اینچنین نیست اگر فرشتهای بود ـ حالا یا در آسمان بود یا در جای دیگر بود ـ او خارج از این برنامه عمومی إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ است، نه! چه آسمان باشد و چه زمین هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ. (10)حالا اگر کسی رفت در آسمان، این کرات را فتح کرد، آنجا ترمینال درست کرد، مسافرخانه درست کرد و کشور درست کرد، آنجا هم حکم همین است! چه آسمان برویم و چه زمین برویم حکم همین است: وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ، پس چه «مَلائِکَةُ السَّماء» و چه «مَلائِکَةُ الأرض» إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ. بنابراین اصلاً موضوع منتفی است کسی «إله» نیست تا شما بگویید که آلههٴ ما بهتر است یا آلههٴ آنها یا «إله» آنها. پرسش: ... وجود باشد، درباره وجود خداوند متعال مشکلی پیش نمیآید؟ پاسخ: نه، او عین ذات است.
ص: 421
1) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج69، ص306.
2) مریم/سوره19، آیه93.
3) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص621.
4) التوحید، الشیخ الصدوق، ص353.
5) مریم/سوره19، آیه95.
6) آل عمران/سوره3، آیه49.
7) حجر/سوره15، آیه29.
8) آل عمران/سوره3، آیه49.
9) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج9، ص81.
10) زخرف/سوره43، آیه84.
در بیان نورانی حضرت امیر این است که «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُول»؛ (1)هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست معلول است، اما اگر چیزی هستی او عین ذات او بود، او علت است، او خالق است و او معبود خواهد بود. فرمود: وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ؛ به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود و به دیگران هم فرمود که آگاه باشید! وجود مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) پیش زمینهای است برای جریان قیامت، در طلیعهٴ پیدایش او بدون پدر خلق شد، پس معلوم میشود که بعضی از کارهای غیر عادی را خدا میتواند انجام بدهد و کارهای رسمی او را هم که شما دیدید: أُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ، او مردهها را به اذن خدا زنده میکرد! این ارواح که موجود است، خاکها هم که آمادگی دارند، مگر قبلاً چه بود؟ مگر قبلاً غیر از این خاک چیزی دیگر بود؟ اگر ذات اقدس الهی همین خاکها را جمع کرد و نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی گفت، بعد هم این کارها آسان است، مشکل شما چیست؟ فرمود وجود مبارک مسیح اصلاً پیشزمینه است برای جریان معاد، خود هستی او این هست و این کار را هم که انجام میدهد. هر وقت که خواستید؛ البته در صورتی که بازیگری نکنید و غرض شما ایمان آوردن باشد، اگر معجزهای بخواهید، او این معجزه را دارد. این أُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ را با جمع «مُحلّی» به «الف» و «لام» ذکر کرد، نه تنها «اُحی المیّت» یا «میّتاً»، من الْمَوْتَی را که هر جا باشد به اذن خدا زنده میکنم. این به اذن خدا همه کاره است! در موارد دیگری که معجزات است هم همینطور است. وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ درباره خود مسیح، پس درباره قیامت هیچ شکی نکنید! «مِریه» و شک و تردیدی نداشته باشید، شما که اصل را قبول دارید، اصل که هیچ چیز نبود! یک وقت است میگوییم: هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً؛ (2)یعنی انسان قابل ذکر نبود! یعنی نطفه بود که نطفه قابل ذکر نیست! قدری جلوتر فرمود: نه تنها قابل ذکر نبود، اصلاً «لیس» محض بود و تام بود. «لیس»ای که دیگر خبر نمیخواهد، فقط یک فاعل و یک اسم میخواهد! به وجود مبارک ذکریا فرمود شما چه نگرانیای دارید؟ شما از ما فرزند خواستید و ما هم میدهیم، حالا بگویید: وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً (3)یا وَ کَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً، (4)اینها را چرا میگویی؟! شما میگویی من پیر شدم و مهمترین عضو بدن من که استخوان است پوک شد، همسرم الآن پیر است و آن وقت هم که جوان بود بارور نبود، عقیم بود: وَ کَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً. در بخشهای دیگر دارد که وَ امْرَأَتِی عَاقِرٌ، (5)اما در این قسمت دارد که وَ کَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً. عرض کرد خدایا! الآن که پیر است، آن وقتی هم که جوان بود عقیم بود، ولی «لطف آنچه که تو اندیشی». ذات اقدس الهی فرمود: وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً، (6)این شَیْئاً خبر نیست، این یا تمییز است یا حال است؛ این کان، کان تامّه است، «لاشیء» بودی! اگر چیزی «لاشیء» بود، «لیس تام» بود و هیچ نبود، نه بدن بود و نه روح که هر دو را آفرید، حالا که هر دو موجود است! روح که از بین نمیرود و این بدن هم که در عالم پراکنده است، فرمود مشکل شما چیست؟ پس درباره معاد هیچ تردیدی نداشته باشید. وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ؛ پیرو من باشید، راه همین است و غیر از این راهی هم نیست. وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ؛ شیطان شما را منصرف نکند. شیطان با حالتهای گوناگون درمیآید؛ اگر تمثّل است یا تجسّم است، گاهی به صورت انسان، گاهی به صورت حیوان، گاهی به صورت پرنده، گاهی به صورت خزنده درمیآید.
ص: 422
در جریان ورود شیطان به بهشتی که وجود مبارک آدم و حوا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) بودند، قصص فراوانی است، گرچه اثبات این مطلب با آن قصص کار آسانی نیست؛ حالا از دهان مار وارد شده است و از آن مجرا خودش را به بهشت رسانده، به هر حال او به هر نحوی که خواست میتواند مُتمثّل بشود نه متجسّم! فرمود: إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ، (1)حالا یا زایمان دارد یا تخمگذاری دارد، اگر به صورت پرنده دربیاید تخمگذاری دارد که همه به صورت تمثّل است و اگر به صورت انسان یا حیوان دربیاید ـ حیوانات غیر پرنده ـ زایمان دارد؛ ولی همه اینها تمثّل است. فرمود: إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ، او و قوم و خویش و قَبیل او اینها جاسازی کردند و شما را میبینند، اما شما اینها را نمیبینید؛ اینها در درون جاسازی کردند!
در بیانات دیگر هم هست که «إِنَّ الشَّیْطَانَ لَیَجْرِی مِنْ بَنِی آدَمَ مَجْرَی الدَّمِ»، (2)این هم یک تمثیل یا تشبیه است؛ گاهی میفرماید همانند خون در سراسر بدن هست، گاهی هم میفرمایند: «فَبَاضَ وَ فَرَّخ» (3)و گاهی هم میفرماید: إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ؛ و ذریّه خودش اینچنین است. فرمود: لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ، او عَدوّ آشکار و روشنی است برای شما؛ البته او اگر بخواهد در انسان نفوذ بکند به وسیله نفس نفوذ میکند. در درون ما «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْک» (4)است. ذات اقدس الهی قدرتهای فراوانی به شئون نفس داد، همه اینها میتوانند هنرمندانه در خدمت انسان باشند؛ ولی اگر بیراهه رفت، همان شیطان این نیروهای هنرمند را علیه انسان به کار میگیرد، این نفس مُسَوِّله یک نفس خیلی هنرمندی است، آنقدر قدرت دارد که زشتترین کار را به زیباترین کار جلوه بدهد، یک چنین هنرمندی است! این نفس انداختن برادر به چاه را زیبا نشان میدهد: سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ (5)همین است! این نفس مُسَوِّله، یعنی شأنی از شئون نفس است، این روانشناس است، روانکاو است، هنرمند است و کلّ جریان انسان را شناسایی میکند که انسان از چه چیزی خوشش میآید را بررسی میکند و زشتترین کار چیست را هم بررسی میکند، آن زشتترین کار را به عنوان اینکه همانی است که شما میخواهید به خورد آدم میدهد، زَر ورقی روی این سمومات میگذارد که این زَر ورق، برابر آن روانکاوی و روانشناسی اوست؛ یعنی تمام این سمومات را پشت این پرده پنهان میکند، پشت این قاب و تابلو پنهان میکند؛ این زَر ورقی که روی آن میکشد، همان چیزی است که ما دوست داریم، میگوید شما مگر نمیخواهید به جامعه خدمت کنید؟ مگر نمیخواهید به کشور خدمت کنید؟ به بهانه این خدمت کردن انسان را میفریبد و آنها را به خورد آدم میدهد، بعد وقتی انسان مسموم شد، او میشود امیر. این إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (6)که اوّل امیر نبود، اوّل مُسَوِّل بود؛ اگر سامری است، توحید را جزء سموم میداند و شرک را حلوا میداند و خلیل حق و کلیم حق فرمود چرا این کار را کردید؟ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی؛ (7)سامری گفت نفس مُسَوِّله مرا بازی داد. یا جریان یعقوب(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) که دو بار به فرزندان خود فرمود: سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ. بعد از تَسویل که انسان به دام افتاد، انسان به دام افتاده اسیر است ـ این بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ» (8)ـ اگر اسیر شد، آن وقت آن نفس میشود «امّارهٴ بالسّوء»، اینطور نیست که از اول «امّارهٴ بالسّوء» باشد إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ؛ ولی ما میتوانیم همین نفس را «امّارهٴ بِالحُسن» بکنیم که ما را به نیکی دعوت کند، به خیر دعوت کند و امر کند! ببینید بعضیها همین که اول وقت شد اصلاً بیتاب هستند و یک چیز گمشدهای دارند، تا نماز اول وقت نخوانند یا مثلاً روزههای مستحبی را نگیرند گمشدهای دارند یا مشکلی اگر برای کسی پیدا شد تا حلّ نکنند خوابشان نمیبرد! این همان است، این میشود «امّارهٴ بِالحُسن». شما الآن میبینید که خیلی کم اتفاق میافتد انسان بتواند به این بهزیستی برود این بچهها و این عزیزان را ببیند و یک ساعت تحمّل بکند؛ اما بعضی اصلاً شیفته این کار هستند، این یعنی چه؟ تمام آن بد و بیراهی که آن بچهها میگویند، او لذت میبرد، اینها شیفتهٴ این کار هستند، این میشود «امّارهٴ بِالحُسن»، پس میشود این کار را کرد! یعنی در درون ما میتوانیم به کسی رأی بدهیم که «امّارهٴ بِالحُسن» باشد نه «امّارهٴ بالسّوء». ما که قبلاً امیری نداشتیم، این انتخابات است! ما خودمان امیر درست میکنیم، ما خودمان اسیر درست میکنیم و ما خودمان مُسَوِّل درست میکنیم! اگر «امّارهٴ بِالحُسن» بتوانیم درست کنیم، چرا نکنیم؟! مگر ذات اقدس الهی در درون ما «امّارهٴ بالسّوء» گذاشته؟ ما را که براساس فطرت آفریده است: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (9)بود و ما امیری نداشتیم؛ اما به ما گفت شما میتوانی امیری داشته باشید، حالا چرا امّاره بالسّوء داشته باشی؟! اماره به حُسن داشته باش! فرمود شیطان راهتان را نبندد!
ص: 423
1) اعراف/سوره7، آیه27.
2) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج60، ص331.
3) بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه، محمدتقی مصباح یزدی، ج1، ص173.
4) عدة الداعی و نجاح الساعی، ابن فهدالحلّی، ص314.
5) یوسف/سوره12، آیه18 و 83.
6) یوسف/سوره12، آیه53.
7) طه/سوره20، آیه96.
8) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص31.
9) شمس/سوره91، آیه8.
تا این بخش جریان طرح قصهٴ مسیح(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) است که در قرآن کریم بود و مشرکان حجاز با پیغمبر، درباره مسیح گفتگو کردند و این مناسب با آن بحث صدر سوره «زخرف» نیست؛ در صدر سوره «زخرف» فرمود: هر پیامبری که آمد امت او با او نساختند، چه اینکه با تو نساختند و نمیسازند، چه اینکه با خلیل حق نساختن و چه اینکه با کلیم حق نساختن، الآن میگوییم چه اینکه با مسیح حق هم نساختند: وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ، این شبیه قصهٴ ابراهیم است و شبیه قصهٴ کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) است؛ صدر آن مربوط به برخورد مشرکان با پیغمبر درباره مسیح است که مناسب با خطوط کلّی وحی و نبوت است، ذیل آن مناسب با قصهٴ ابراهیم و مناسب با قصهٴ کلیم(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینْ) است.
موضوع: تفسیر آیات 57 تا 63 سوره زخرف
وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (۵۷ وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (۵۸) إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرَائِیلَ (۵۹) وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنکُم مِلاَئِکَةً فِی الأرْضِ یَخْلُفُونَ (۶۰) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ (۶۱) وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (۶۲) وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ (۶۳)) در این سوره مبارکه «زخرف» بعد از تبیین آن خطوط کلّی، جریان برخی از انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) را ذکر فرمود. چون در آغاز این سوره، یعنی آیه ششم فرمود: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ که این به منزله متن است، آنگاه آنچه مربوط به وجود مبارک حضرت بود را بیان فرمود، بعد قصهٴ حضرت خلیل حق(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) و کلیم الهی را به اجمال و تا آنجا که لازم بود مرقوم فرمود، بعد هم به قصهٴ حضرت مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) رسیدند. در اینجا چندین احتمال است که جناب فخر رازی (1)و سایر مفسّران تا به سیدنا الاستاد(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ) (2)برسد نقل کردند؛ حالا تا حدودی این بیان بشود تا به جمعبندی برسیم. از اینکه فرمود: وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً، معلوم میشود ارتباطی با وحی و قرآن الهی دارد، چون اگر قصه در خارج از وحی و محدودهٴ رسالت مطرح بشود، دیگر کاری با جریان وحی و قرآن ندارد، به هر حال طرحی باید باشد. در بین مسیحیها وجود مبارک عیسای مسیح گاهی به صورت «تَثلیث»، (3)گاهی به صورت «إبْنُ اللَّه» (4)و مانند آن نام برده میشد. یک شأن نزولی برای آن ذکر کردند که سند ندارد و با محتوای قرآن هم هماهنگ نیست؛ آن شأن نزول را جناب زمخشری در کشّاف (5)پذیرفت و همراهان ایشان هم قبول کردند که آن در آیه 98 سوره مبارکه «انبیاء» به این صورت است که: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ؛ عابد و معبود «کِلَاهُمَا فِی النَّار» است، شما و معبودهای شما سنگریزههای جهنم هستید و در دوزخ سوخته میشوید: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ. وقتی این آیه نازل شد، برخیها مثل «عبد اللّه بن الزبعری» گفتند که ما محاجّهای با پیامبر داریم، این آیه که نازل شد: إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ، «صَدَّ، یَصِدُّ»؛ یعنی فریاد آنها از خوشحالی بلند میشود. در قرآن کلمه «صَدّ» با فعل مضارع «یَصُدُّ» به کار رفت، تنها جایی که «یَصِدُّ» به کسر «صاد» استعمال شده است همین آیه است که «صَدَّ، یَصِدُّ»؛ یعنی ضَجیج و فریاد آنها از خوشحالی بلند شد؛ آن «صَدَّ، یَصُدُّ»، یعنی «صَرَفَ، یَصْرِفُ»، «یَنْصَرِفُونَ بِأنْفُسِهِم وَ یَصْرِفُونَ غَیرَهُم»، «صَدّ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ» این است؛ هم خودشان منصرف هستند و نمیآیند، هم دیگران را از رفتن به راه خدا باز میدارند، این را میگویند: یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ. (6)پس «یَصُدُّ» در موارد فراوانی با «ضمّ» «صاد» یاد شده است و نازل شده است؛ اما این «یَصِدُّ» به کسر «صاد»، یعنی فریاد آنها از خوشحالی و نشاط بلند میشود، گرچه برخی از مفسّران در این آیه هم باز «یَصُدُّونَ» خواندند، (7)ولی معروف فعلاً یَصِدُّونَ است.
ص: 425
1) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص639.
2) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص113.
3) مائده/سوره5، آیه73.
4) توبه/سوره9، آیه30.
5) تفسیر الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص259 و 260.
6) اعراف/سوره7، آیه45.
7) تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج2، ص207.
گفتند که ما حالا احتجاج میکنیم، برای اینکه برابر آیه سوره مبارکه «انبیاء» که فرمود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ؛ یعنی عابد و معبود هر دو در دوزخ هستند، این مشرکین گفتند مسیحیها که عیسی(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) را میپرستند و معبود آنها عیسی است، مشمول این آیه است، پس عابد و معبود «کِلَاهُمَا فِی النَّار». بعد در آیه 101 سوره مبارکهٴ «انبیاء» فرمود این دیگر توهّم شماست! هرگز آن معبود به عبادت اینها راضی نبود و منظور مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) یا فرشتگان نیستند: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ، پس مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) یا فرشتگان مشمول این آیه نیستند. این برابر آن برداشتی است که جناب زمخشری و همفکران ایشان دارد که برداشت تامی نیست، این یکی از وجوهات وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً هست؛ ولی اجمال مسئله ـ همانطور که در بحث دیروز گذشت ـ این است، آنطوری که عیسی(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) در بین مسیحیها معروف است، مشرکان میگویند که آنها عیسی را تقدیس میکنند و ما فرشتگان را تقدیس میکنیم، معبود و تقدیس شدهٴ ما بهتر و برجستهتر از تقدیس شدهٴ مسیحیهاست: وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ؛ نشاط و هلهله میکنند، وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ؛ آیا معبودهای ما بهتر است یا عیسای مسیح؟ بعد میفرماید: مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً؛ اینها اصولاً مُجادل هستند، یک؛ بلکه دشمنان وحی میباشند، دو؛ اما دشمنان وحی هستند، برای اینکه تاکنون ما چند قول و مطلب از اینها نقل کردیم که نه با توحید سازگار است، نه با معاد سازگار است و نه با وحی. کلماتی که از اینها نقل شده است، یکی این است که در آیه پانزده همین سوره مبارکه «زخرف» بیان شد که وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً، اینها قائل به اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً (1)هستند، قائل به وَلَدَ اللَّهُ (2)هستند؛ هم اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً از اینهاست و هم وَلَدَ اللَّهُ از اینهاست! بدتر از «إتخاد وَلَد»، «والِد» بودن است که قرآن کریم لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (3)را نازل کرده است. پس اوّلین گفتار تلخ اینها این است که وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً. دومی در آیه نوزده همین سوره است: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً که فرشتگان را زن و دختر میپنداشتند، در حالی که آنها نه مرد هستند و نه زن، منزّه از خصوصیتهای مادهٴ بدنی هستند. سوم اینکه شِرک و بتپرستی خود را به خدا اسناد دادند و در آیه بیست گفتند: لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ که میگفتند این بتپرستی ما مَرضیّ خداست و اگر خدا راضی نبود جلوی آن را میگرفت! برای اینکه علم و قدرت او مطلق است و میداند که ما داریم چه کار میکنیم، اگر میداند که ما چه کار میکنیم و اگر این کار بد باشد جلوی ما را میگیرد، غافل از اینکه بین ارادهٴ تکوینی و ارادهٴ تشریعی فرق است، در نظام تکوین خدا افراد را آزاد گذاشته است، فرمود: لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ، (4)وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ. (5)اما در نظام تشریع واجبی دارد، حرامی دارد، خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (6)دارد، بگیر و ببندی دارد. فرمود در نظام تکوین شما آزادید و این آزادی وسیلهٴ کمال است، ولی رها نیستید! خیری هست، شرّی هست، حقّی هست، باطلی هست، صدقی هست، کذبی هست، حَسنی هست، قبیحی هست و شما هم باید راه حَسن و حق و صدق را بروید! هم فطرتی که به شما دادیم همین فتوا را میدهد و هم انبیایی که فرستادیم همین هدایت را دارند.
ص: 426
بعد از اینها که گذشتیم میرسد به مسئله «قالوا»، همین آیه 31 سوره مبارکهٴ «زخرف» که فرمود: وَ قَالُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ. پس درباره مبدأ آن حرف را زدند، درباره فرشتهها آن حرف را زدند و درباره وحی هم این حرف را میزنند که وحی را باید یک سرمایهدار مکی یا طائفی به عهده بگیرد و باید آنها پیغمبر باشند؛ تمام این دهنکجیها که بخشی به توحید، بخشی به ملائکه و بخشی هم به وحی و نبوت برمیگشت را گفتند؛ حالا اینجا هم قرآن میفرماید که اینها اصلاً مُجادل هستند! فرمود افرادی که میآیند به محضر شما دو گروه میباشند: یک عدّه میآیند که حرفهای خودشان را بزنند: الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا؛ (1)اینها نمیآیند که حرف تو را گوش بدهند، میآیند حرفهای خودشان را بزنند! اینکه فرمود: الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا؛ فرمود حواست جمع باشد، اینها برای فهمیدن نیامدند، اینها آمدند که حرفهای خودشان را بزنند و بروند. این یک گروه. گروه دیگر که در سوره مبارکهٴ «انعام» آمده، فرمود یک عدّه مؤمنین هستند که «مُستَمعین» خوبی میباشند، میآیند در محضر تو تا بفهمند که چه میگویی! وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ؛ (2)حالا یا سلام تو را تَلَقّی میکنند یا سلام ما را از زبان تو تَلَقّی میکنند، اینها که میآیند فرق میکنند.
بنابراین دو گروه واردِ محضر حضرت میشدند؛ اینجا فرمود اینها جزء گروه اول هستند که آمدند حرف خودشان را بزنند، نه اینکه براهین شما را بفهمند! فرمود: مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ؛ اصلاً اینها دشمن وحی هستند، نیامدند که استدلال کنند و چیزی بفهمند! ولی تو این مطلب را روشن بیان بفرما که اگر آنها خواستند بفهمند روشن بشود و هم اینکه برای دیگران حجّت تمام بشود.
ص: 427
بگو از نظر وحی ما و قرآن ما مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) جز بندهٴ خالص چیز دیگری نیست: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، خودش هم در کودکی گفت: قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ، (1)اوّلین حرفی که انسان کامل میزند عبودیت است! قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّاً؛ لذا به صورت حصر فرمود: إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ، منتها نعمت امامت، نعمت ولایت، نعمت رسالت، نعمت نبوت و اینگونه از «نِعَم» را به مناسبتهای مختلف ما به آنها دادیم، وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً؛ او را الگو برای بنیاسرائیل قرار دادیم و اگر درباره فرشتهها بحث میکنید، ما میتوانیم بعضی از انسانها را به صورت فرشته خلق بکنیم! اگر «مِن»، «من تبعیضیه» باشد و اگر «مِن» به معنای بدل باشد؛ یعنی بدل از شما فرشته خلق میکنیم. فرشته بودن که کمال نیست! عبد بودن کمال است که مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) هم آن کمالها را داراست، وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنکُم مِلاَئِکَةً فِی الأرْضِ یَخْلُفُونَ. بعد فرمود مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) منشأ برکات فراوانی است؛ یکی اینکه به وسیله او مسئله قیامت حل میشود، چون بر شما دشوار است که بپذیرید مرده را خدا زنده میکند. ما مسیح را بدون پدر آفریدیم، پس این قدرت هست! روشنتر از این، اینکه خودِ مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) مردهها را در برابر شما زنده میکند؛ هم خودش میگوید: أُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ، (2)هم خدا به او میفرماید: تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی وَ تُبْرِئ الأکْمَهَ وَ الأبْرَصَ بِإِذْنِی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَی بِإِذْنِی، (3)پس این یک نشانه و الگویی برای معاد است که به وسیله آن میشود انسان خوب بفهمد که چگونه مرده زنده میشود. بنابراین این حرفها که برای شما نشاطآور بود، «یَضِجّون» بود که فریاد و هَلهَله کردید ناتمام است: وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ. برخیها گفتند آن یَصِدُّونَ هم به «ضمّ» «صاد» است که از این یَصُدَّنَّکُمُ آیه 62 خواستند کمک بگیرند. وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ، این شیطان اهل «صَدّ» و اهل «صَرف» است؛ چون خودش منصرف از یاد حق بود، دیگران را هم از یاد حق مصروف میدارد، وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ، چرا؟ برای اینکه یک دشمن روشنی است، دشمنیِ او که پنهان نیست! او صریحاً اعلام کرده که من سواری میخواهم! در سوره مبارکه «اسراء» گذشت که لَأَحْتَنِکَنَّ؛ (4)آدم و ذریّهٴ او را! «إحْتَنَکَ» که باب «افتعال» است، یعنی «حَنَک» و «تحت حَنَک» این اسب را گرفته است. آن سوارکاری را که خیلی مسلّط بر اسب است، دهنهٴ اسب و گردن اسب در اختیار اوست که هر طور و هر جا بخواهد میبرد و میراند، میگویند: «إحْتَنَکَ الفَرس». شیطان گفت من سواری میخواهم! اینطور نیست که کتمان کرده باشد، گفت همه اینها را به ضلالت میکشانم! حالا کسانی را که دسترسی به آنها ندارد بحث دیگری است، بندگان مُخلَص را نه اینکه من نسبت به آنها ارادت داشته باشم، آنها در کمند من نیستند! آنها در منطقهای هستند که شیطنت راه ندارد. همانطوری که در جریان آسمان فرمود برخی از مراحل صعود بود که شیاطین قبلاً میرفتند و الآن دسترسی به آن ندارند، اینها میگویند: مُلِئَتْ حَرَساً شَدِیداً وَ شُهُباً ٭ فَمَن یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهَاباً رَصَداً، (5)پس اینها دسترسی ندارند؛ در جهان غیب و مرحلهٴ عالیه مُخلَصین هم همینطور است، او ابزار ندارد؛ نردبان او وَهم و خیال است، آن ذوات قدسی از وَهم و خیال بالاتر هستند؛ نردبان او شهوت و غضب است، آن ذوات قدسی از شهوت و غضب مُطَهَّر میباشند، او با چه وسیلهای به حرم امن آنها راه پیدا کند؟ اینطور نیست که حالا گفت: إِلاّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (6)من نسبت به آنها احترام میکنم و حقشناسی میکنم، از این قبیل نیست! قدرت ندارد! آنجا که رفتند، آنجا جز حق چیز دیگری نیست؛ جای وسوسه و بطلان و امثال آنها نیست، ابزار وَهم و خیال نیست، ابزار شهوت و غضب نیست و شیطان هم که ابزار او همین است. بنابراین تا آنجا که قلمرو وَهم و خیال است او سلطه دارد؛ البته سلطهٴ وسوسه و تا آنجا که قلمرو شهوت و غضب است او سلطه دارد، البته سلطه وسوسه، نه سلطهای که انسان را مجبور بکند، تا آخرین لحظه اختیار انسان محفوظ است. پرسش: ... مجرد است چگونه بر روی زمین قرار میگیرد؟ پاسخ: نه، احاطه دارد و موجود مجرد هم بدن دارد! یک وقت است که موجودات مجرد بدون بدن هستند یک وقت هم مانند جنّ میباشند که مثل انس بدن و روحی دارند؛ منتها روح آنها به اندازه روح انسان کامل نیست؛ روح دارند، قوای روحی دارند، بدن دارند، قوای بدنی دارند، زاد و ولد دارند و امثال آنها. پرسش: ... خداوند فرمود اگر ما میخواستیم به جای شما فرشتگان را در روی زمین قرار می دادیم؟ پاسخ: بله، این میشود «مَلائِکَةُ الأرض». پرسش: فرشته مگر مجرد نیست؟ پاسخ: آن در سوره مبارکه «انعام» گذشت که اگر ما انبیا را از سنخ فرشته قرار میدادیم باز اشکال محفوظ بود، شما میگویید: چرا انسان پیام خدا را میرساند و پیام خدا را باید ملائکه برسانند. در آن سوره مبارکهٴ «انعام» ـ اوایل همان سوره ـ فرمود که بر فرض نمایندهها و فرستادههای خودمان را از ملائکه قرار بدهیم، باز همین اشکال هست، برای اینکه ملائکه را شما باید ببینید، اگر شما نبینید چگونه با شما استدلال بکند؟ چگونه حرفهای آنها را میشنوید؟ اوایل سوره مبارکه «انعام» این است: وَ لَوْ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ کِتَاباً فِی قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلاّ سِحْرٌ مُبِینٌ ٭ وَ قَالُوا لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ؛ (7)فرمود چرا فرشتهها نیامدند؟ میفرمایند ـ البته پیامها را فرشتهها میآورند، منتها به انبیا میرسانند ـ اگر مستقیماً فرشته پیامبر ما باشد، باید سرانجام او را ببینید یا نبینید؟ احتجاج کنید یا نکنید؟ اُسوه و الگوی شما بشود یا نشود؟ پس باید به صورت بشر دربیاید، وَ لَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَا یَلْبِسُونَ؛ (8)باید جامهٴ بشریت بپوشد تا شما را ببیند و شما اعتراض کنید یا قبول کنید یا نکول کنید و حرف بزنید تا اُسوهٴ شما بشود، اگر چنین شود، آیه نُه سوره مبارکه «انعام» این است: وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً. شما میگویید که چرا فرشته نیامده است؟ فرشته میآید و وحی را فرشته میآورد! میگویید چرا پیامبر به صورت فرشته نبود و فرشته پیامبر نبود؟ فرشته را باید ببینید یا نبینید؟ با او احتجاج بکنید یا نکنید؟ اُسوهٴ شما باشد یا نباشد؟ رهبری شما را قبول بکند یا نکند؟ در صلح و جنگ با شما باشد یا نباشد؟ پس باید به صورت بشر دربیاید! وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً، باز هم وَ لَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَا یَلْبِسُونَ، همان «الکلام الکلام». آن فرشته اگر به صورت بشر دربیاید، شما میگویید چرا فرشته را نفرستاد؟ این بشر هم فرشته است! پرسش: آنها میخواستند که بال و پَر داشته باشد. پاسخ: در بال و پَر داشتن هم فرق نمیکند، چون میخواهند بگویند که انسان نمیتواند رسالت الهی را قبول کند. مرحوم آقا سید نورالدین را خدا غریق رحمت کند! ایشان سه جلد کتاب دارد به عنوان القرآن و العقل، مرحوم آیت الله اراکی(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهُمَا) همشهری ایشان بودند و این سید بزرگوار را میشناخت؛ قدرت علمی، حفظ، ضبط و همه را میشناخت، یک تقریظ پُربرکتی مرحوم آقای اراکی در همین کتاب القرآن و العقلِ مرحوم آقا سید نورالدین دارد. مرحوم آقا سید نورالدین تا جزء هیجدهم را نوشت، بعد موفق نشد و رحلت کرد، تا اینکه آن جریان جنگی که در عراق پیش آمد و انگلیس(عَلَیهِ مِنَ الرَّحمٰن مَا یَسْتَحَق) آنجا مزاحم بود، این سید بزرگوار که یک فقیه نامی و مفسّر بود در جبهه هم شرکت میکرد. بخشی از این آیاتی که تفسیر شده است، میفرماید الآن ما که اینجا در موصل هستیم و فقط یک معالم نزد من است که من برای بچهٴ خودم دارم درس میگویم، ما در میدان جنگ هستیم و کتابی نزد من نیست. حافظه ایشان هم که مرحوم آقای اراکی تعریف میکند همین است؛ ایشان بدون اینکه کتابی داشته باشد سه جلد کتاب تفسیر نوشت به نام القرآن و العقل، برابر عقل قرآن نوشت، عقل نه اینکه ـ مَعاذَ الله ـ قیاس بکند، بلکه عقلی که چراغ است، او آیات را اینطور میفهمید. روایات را آن مقداری که در حافظه شریفشان بود ذکر میکردند. ایشان در ذیل همین آیه سوره مبارکه «انعام» که چرا فرشته نیامده تا پیام خدا را برساند، میفرماید که فرشته آمده! وجود مبارک پیامبر باطن ایشان فرشته است! این ظاهر او البته بشر است: إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ، (9)آن مقام قداست و مقام قُرب الهی همان مقام فرشتگی اوست! شما بال و پَر میخواهی یا قُرب الهی میخواهی؟ اگر قُرب الهی میخواهید، باطن او فرشته است؛ ظاهرش بله انسانی است مثل ما؛ ولی حقیقت او همان ملکوتی است که به وسیله آن از ذات اقدس الهی وحی را درک میکند.
ص: 428
به هر تقدیر آیه نُه سوره مبارکه «انعام» این است که اگر ما فرشتهای را به صورت پیامبر بفرستیم شما که نمیبینید، ناچاریم او را به صورت بشر دربیاوریم، آن وقت «الکلام الکلام». شما میگویید بشر نمیتواند به این مقام برسد، اشتباه میکنید، چون خودتان را ارزان فروختید؛ آنکه میآید باید فرشته باشد، باز هم اشتباه میکنید، برای اینکه او را که نمیبینید، نمیتوانید احتجاج بکنید، نمیتوانید استدلال بکنید و نمیتواند الگو قرار بگیرد، پیامبر کسی است که الگوی مردم باشد: کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. (1)اگر فرشته معصیت نکند که الگو نیست، انسان که همه قوا را دارد مَا هَذا إِلاّ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ میتواند الگو باشد. به هر تقدیر فرمود که در جریان وجود مبارک مسیح این برکات هست؛ یعنی برای مسئله معاد این خصوصیت را دارد خودش هم با اذن الهی أُحْیِی الْمَوْتَی است و مانند آن. فرمود: وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ، عداوت خودش را هم به صراحت میگوید، البته «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْک» (2)است، این نفس یک دشمن درونی و عامل نفوذ شیطان است؛ یعنی به وسیله آن شیطان نفوذ میکند. اگر فرشتهها بخواهند تأیید کنند، عقل تأیید فرشتهها را میپذیرد و اگر شیطان بخواهد نفوذ پیدا کند، از طریق نفس ـ همان نفس اماره یا نفس مسوّله یا مانند آن ـ نفوذ میپذیرد؛ یعنی عامل نفوذی است. فرمود که این عَدوّ مبین است و «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْک»، برای اینکه رابطه با بیگانه دارد و بیگانه را راه میدهد؛ خودش با بیگانه مرتبط است و بیگانه را به درون راه میدهد؛ حالا وقتی که به درون راه پیدا کرد، شما او را نمیبینید و او شما را میبیند و با دست شما، شما را میگیرد؛ یعنی این خصیصه را دارد که در مجاری فکری انسان اثر میگذارد، وقتی در مجاری فکری انسان اثر گذاشت، انسان حق را باطل میبیند. انسان طوری حق را باطل میبیند و باطل را حق میبیند که برخی از افراد و برخی از کفّار به صراحت گفتند که کفّار بالاتر از مؤمنین هستند: أَ لَمْ تَرَ إَلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتَابِ، اینها میگویند که کفار متمدّنتر و عاقلتر و پیشرفتهتر از مسلمانها هستند. آیه 51 سوره مبارکه «نساء» این است: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتَابِ، اینها یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ، البته در روایات هم مستحضرید که برای بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ مصادیقی را هم ذکر کردند. وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هؤُلاَءِ أَهْدَی مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً؛ میگفتند که کفّار متمدّنتر از مسلمانها هستند، همین حرفی که الآن ممکن است بعضیها بزنند. آنهایی که نظام ارزشی آنها «نقدین» است، نظام ارزشی آنها طلا و نقره است و نظام ارزشی آنها مسائل مادی است، میگویند کفّار متمدّنتر از مسلمانها هستند، این سخن آن روز هم بود. أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتَابِ، اینها یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ یَقُولُونَ این «لام»، «لام» تأکید است؛ یعنی هر آینه، این لِلَّذِینَ نه اینکه این «لام»، «لام» ملکیّت یا اختصاص باشد. لِلَّذِینَ یعنی هر آینه هؤُلاَءِ یعنی این آقایان أَهْدَی مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً، با این تأکیدات! این سخن دیروز هم بود! اگر کسی که نظام ارزشی او ذهب و فضه باشد همین است؛ یا میگویند: لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ یا میگویند کفّار بهتر از مسلمانها هستند، متمدّنتر و برجستهتر هستند و ظاهر آراستهتری دارند؛ البته درک آنها همین قدر است؛ لذا فرمود که مواظب باشید: وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ. پرسش: ... ؟ پاسخ: راه را بهتر شناختند! دیگران بیراهه میروند، اینها در راه هستند و اینها به مقصد میرسند، پس معلوم میشود راهی که اینها میروند راه مادی است و مقصدی که اینها میرسند مقصد زَر و زور است، «ذهب و فضّه» است، وگرنه آن هدایت الهی که منظور آنها نیست، چون هدایت الهی را که کفّار معتقد نیستند، وقتی که گفتند اینها أَهْدَی هستند؛ یعنی برابر آن نظام ارزشی که خودشان دارند میگویند ـ مَعاذَ الله ـ این کفّار بهتر، موفقتر، پیشروتر، کاملتر و در نتیجه متمدّنتر از مؤمنین میباشند.
ص: 429
یک قدر مشترکی بین این سه قصه است؛ یعنی قصهٴ حضرت خلیل حق، قصهٴ کلیم حق و قصهٴ مسیح حق. در جریان قصهٴ حضرت ابراهیم که بعد از بیست آیه این قصه را به پایان رساند، فرمود که به عذاب الهی گرفتار میشوند؛ در پایان قصهٴ حضرت موسی که ده آیه است، مجدد سخن از عذاب الهی نسبت به این قوم است؛ در پایان قصهٴ مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) که تقریباً پنج ـ شش آیه است و کمتر از آنهاست، به نحوی جریان توبیخ را مطرح میکند. پس اینکه در صدر این سوره، آیه شش فرمود: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ، این متن بود، بعد در آیه 26 قصه حضرت ابراهیم را ذکر کرد، فرمود: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ و در آیه 51 فرمود: وَ نَادَی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قَالَ یَا قَوْمِ أَ لَیْسَ که این جریان را بعد از قصهٴ حضرت موسی ذکر کرد. در آیه 46 قصه موسای کلیم را ذکر فرمود: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا؛ اما قصه حضرت مسیح در حقیقت از آیه 63 شروع میشود، چون آنجا به عنوان قصه که قرآن عهدهدار جریان حضرت مسیح باشد نبود، وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ؛ حضرت با معجزات آمد، چه اینکه درباره وجود مبارک موسای کلیم هم فرمود ما موسای کلیم را با معجزات فرستادیم؛ آیه 46 سوره مبارکه «زخرف» که قبلاً خوانده شد این بود: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا، اینجا هم درباره مسیح حق(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) فرمود: وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ، بِالْبَیِّنَاتِ یعنی همان با معجزات. فرمود: قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ؛ من با برهان و موعظه و مانند اینها آمدم، وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ؛ تا مقداری از آن مواردی را که شما با هم اختلاف دارید حلّ کنم که حق چیست: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ؛ ـ این فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ ترجیعبندی است که همه انبیا به اُمم خودشان گفتند ـ تقوای الهی را پیشه کنید، یک؛ لازمه پیشه نمودن تقوا اطاعت از پیامآور الهی است، دو؛ این فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ تقریباً ترجیعگونه است که هر پیامبری آمد، این دو توصیه را داشت: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ، بعد فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ؛ آنکه ما را آفرید، همان ما را میپروراند؛ من و شما را او آفرید، پس فَاعْبُدُوهُ؛ راهی که من آمدم و صراط مستقیم همین است. بارها ملاحظه فرمودید که عقل سِراج است، چراغ روشنی است و «شرع» صراط مستقیم است. عقل هیچکاره است، عقل شریعتآور نیست، عقل شریعتشناس است؛ عقل حاکم نیست، عقل حکمشناس است. از چراغ راه سازی و مهندسی برنمیآید، شریعت فقط برای ذات اقدس الهی است که انبیا آن را میآورند. فرمود راه مستقیم همین است! اینها هم مستحضرید که قانون نوشتهای ندارند که مثلاً شریعتی باشد یا رساله عملیهای باشد که انبیا برابر آن عمل بکنند، انسان معصوم طوری تربیت شده است که قول او، فعل او و تقریر او صراط مستقیم است. این بیان نورانی حضرت هادی(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) در زیارت «جامعه» همین است که «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم». (1)ما اگر خواستیم ببینیم که دین چیست، قانونی قبلاً نوشته شده داشته باشیم و بعد ببینیم که اهل بیت چه کار میکنند و بعد با آن بسنجیم که نیست، قانون ما فعل اینهاست؛ قول اینها، فعل اینها و تقریر اینها. فرمود این روش عملی من، این سیره من، سنت و سریرهٴ من صراط مستقیم است؛ البته آن مقداری که موسای کلیم(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) آورد و من تصدیق کردم که مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ، آنها سر جای خود محفوظ است، این مقداری که وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ، این صراط مستقیمی است که از سیرهٴ من به شما میرسد. فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ، بعد در برابر این پیامبر الهی فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ که خدا ـ إنشاءالله ـ همه را از اختلاف نجات بدهد.
ص: 430
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص613.
موضوع: تفسیر آیات 57 تا 66 سوره زخرف
وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (۵۷ وَ قَالُوا أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (۵۸) إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرَائِیلَ (۵۹) وَ لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنکُم مِلاَئِکَةً فِی الأرْضِ یَخْلُفُونَ (۶۰) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلاَ تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ (۶۱) وَ لاَ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطَانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (۶۲) وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ (۶۳) إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ (۶٤) فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ (۶۵) هَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَ هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (۶۶)) ص: 431
سوره مبارکهٴ «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکه نازل شد و اصول دین در اینگونه از سُوَر مطرح است، در صدر این سوره ـ آیه ششم ـ جریان انبیا را به طور اجمال ذکر فرمود که کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ، خصوصیت وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) را در ضمن تبیین احکام نبوت عام بیان کرد. بعد از گذشت اصل نبوت عام و خصوصیت حضرت رسول(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)، جریان ابراهیم خلیل را اجمالاً بازگو فرمود، جریان موسای کلیم را اجمالاً بازگو فرمود و قسمت سوم جریان مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) است. مناسب با بحثهای قبلی، از آیه 63 شروع میشود که فرمود: وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ؛ ولی قبل از ورود به قصّه مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ)، در چند آیه ـ یعنی از آیه 57 به بعد ـ آنچه مشرکان جاهلی از روش مسیحیها سوء استفاده کردند و در صَدد جدال با پیغمبر اسلام(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) برآمدند، آن را قرآن کریم ذکر میکند؛ میفرماید وقتی جریان «ابن مریم» ذکر شد، عدّهای یا «یصِدّونَ»، یعنی «یضجّون» خوشحالیکنان سر و صدا راه انداختند، یا همان «یصُدُّونَ» است که بعضیها آن را با «ضمّ» ضبط کردند. قصه مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) تاکنون در سوره مبارکه «انبیاء» مطرح شد که آن سوره، سورهٴ مکّی است. اگر قصه «عبد اللّه بن الزبعریٰ» (1)و جریان سورهٴ «انبیاء» باشد، مناسب با این قسمت نیست که فرمود: وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً، آن مثالی که ذکر شد چیست؟ آن قصه و داستان «عبد اللّه بن الزبعریٰ» که برخیها نقل کردند که سند معتبری هم گفتند ندارد، از آیه سوره مبارکه «انبیاء» خواستند استفاده کنند؛ در سوره «انبیاء» آیه 98 به این صورت ذکر شد: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ؛ فرمود مشرکان با معبودهای آنها، اینها سنگریزههای جهنم هستند و در جهنم از این مواد برای سوخت و سوز استفاده میشود و اینها وارد دوزخ میشوند. وقتی این آیه نازل شد ـ طبق جریان عبد اللّه بن الزبعریٰ ـ کسی آمده خدمت پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)، عرض کرد که همه عابدان و همه معبودان «حَصَب» جهنم هستند؟ حضرت فرمود بله، او معترض بود گفت مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) هم معبود است و اگر او «حَصَب» جهنم است، آلههٴ ما هم «حَصَب» جهنم هستند ـ مَعاذَ الله ـ پس خود ما هم «حَصَب» جهنم میباشیم، آلهه یعنی فرشتهها. بعد آیهٴ بعد نازل شد که این عموم و اطلاق ندارد؛ اولاً تعبیر به «مَا» شده است نه «مَن»، برای غیر «ذوی العقول» است، پس شامل حضرت مسیح و فرشتهها نمیشود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ که همان اصنام و اوثان مُراد هستند نه ملائکه، برای اینکه نفرمود «إِنَّکُمْ وَ مَن تَعْبُدُونَ»، بلکه فرمود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ، این یک جواب است. جواب دیگر این است که در کنار آن این آیه است که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ، (2)آن بندگانی که مشمول رحمت الهیه و اهل حَسَنه هستند، اینها از آتش دور میباشند، پس حضرت مسیح و فرشتهها از آتش دور هستند؛ یعنی این قرینه متصله است که مانع از ظهور انعقاد عموم یا اطلاق آیه قبلی است. برخیها خواستند این آیه سوره مبارکه «زخرف» را با آیه سوره مبارکه «انبیاء» هماهنگ کنند که گفته شد که این تام نیست، برای اینکه سوره «انبیاء» قبل از سوره «زخرف» است و سوره «زخرف» بعد از آن است و هرگز وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ نمیتواند ناظر به آن باشد. پرسش: «مَا» اعم از عاقل و غیر عاقل است؟ پاسخ: گاهی! اما وقتی با قرینه همراه است که إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی، این معلوم میشود که افراد باایمان و «ذوی العقول» مثل انبیا و اولیا و مانند اینها مستثنا هستند. تنها چیزی که میتواند ناظر به آن باشد، همان سوره مبارکهٴ «آل عمران» و سوره مبارکهٴ «مریم» است. سوره «انبیاء» در مکه نازل شد و این سوره مبارکه «زخرف» هم در مکه نازل شد، به تعبیری که عناصر اصلی آن در مکه است. بنابراین، این قسمت نمیتواند ناظر به آن باشد.
ص: 432
محتوای آیه هم هماهنگ نیست، چرا؟ عمده آن صدور نیست، عمده آن محتواست، برای اینکه از این قسمت برمیآید که اینها میگویند معبودان ما بهتر از معبود عیسویهاست، برای اینکه آنها بشر را میپرستند و ما فرشتهها را، اگر این ناظر به آیه سوره مبارکه «انبیاء» باشد، آنجا که تفاضلی نیست! فرمود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، این چه تفاضل و چه تفاخری است؟! چگونه میشود قصه «عبد اللّه بن الزبعریٰ» را بر فرض تمامیّت سند و آیه سوره مبارکه «انبیاء» را به آیه سوره مبارکه «زخرف» ربط داد؟ اینها میگویند آلههٴ ما بهتر از مسیح است. آیه سوره مبارکه «انبیاء» میفرماید که عابد و معبود «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، هر معبودی باشد! معلوم میشود که این آیه سوره مبارکه «زخرف» نمیتواند ناظر به آیه سوره مبارکه «انبیاء» باشد و اگر ناظر به بعضی از سُوَر باشد که در مدینه نازل شد، هرگز سُوَر مکّی نمیتواند ناظر به مطالبی باشد که بعدها در مدینه نازل شد، چه اینکه نمیتواند ناظر به سوره مبارکه «آل عمران» باشد که آن هم در مدینه نازل شد. سوره مبارکه «آل عمران» که قبلاً هم اشاره شد، آیه 59 آن این است: إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ، اگر این آیه سوره «زخرف» ناظر به آیه سوره مبارکه «آل عمران» باشد ـ آیه 59 سوره «آل عمران» ـ آن چون در مدینه نازل شد و سوره «زخرف» در مکه نازل شد، سورهای که در مکه نازل شد نمیتواند ناظر به آیات و سُوَری باشد که بعدها در مدینه نازل میشود، پس این وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً نمیتواند ناظر به آنچه باشد که خدا در قرآن بیان کرده است؛ البته در بعضی از سُور مکّی، جریان مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) به صورت مبسوط ذکر شد، لکن مشرکان به جای اینکه به قرآن مراجعه کنند و حرفهای خدا را از زبان او، یعنی قرآن بشنوند، حرفها را از زبان مسیحیها گرفتند. مسیحیها به وجود مبارک عیسای مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) احترام عبادی میگذاشتند؛ در این زمینه آمدند گفتند که خدایان ما که بهتر از خدای مسیحیهاست، سخن از «نار» بودن نیست، سخن از إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ نیست، سخن در این است که مسیحیها معبودی دارند و ما هم معبودی داریم، معبود ما بهتر از معبود مسیحیهاست. پرسش: سوره مریم هم مکی هست! پاسخ: بله، در آنجا هم نمیشود مراجعه داشت، چون آنجا سخن در این نیست که آلههٴ ما بهتر است، چیزی باید باشد که این مشرکان بگویند آلههٴ ما بهتر از «إله» مسیحیهاست، زمینه باید فراهم باشد. سوره مبارکه «مریم» در مکه نازل شد و مسیح را معرفی کرد، اما دیگر دلیلی باشد که حالا مسیح بالاتر از ملائکه است یا همتای ملائکه است تا آنها بگویند: أ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ مثلاً «ما یَعْبدونَهُ»، این وجهی ندارد. اینکه در همین آیه محل بحث گفتند که أ آلِهَتِنا خَیْرٌ یا اینکه آنچه را که آنها میپرستند، این برای چه چیزی هست؟ کجا هست؟ مناسب با کدام آیه است؟ مناسب با سوره مبارکهٴ «انبیاء» نیست، مناسب با سوره مبارکهٴ «مریم» که در مکه نازل شد نیست و نمیتواند ناظر به سوره مبارکهٴ «آل عمران» باشد که در مدینه نازل شد. این ءَآلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، یعنی همان آیه 58 سوره مبارکه «زخرف» که فرمود: وَ قَالُوا ءَآلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ؛ آیا معبودان ما بهتر است یا معبودان مسیحیها؟ این اگر مناسب با قصه «عبد اللّه بن الزبعریٰ» باشد و با سوره «انبیاء» هماهنگ باشد، گرچه آن در مکه نازل شد و این هم در مکه نازل شد، لکن در آنجا گفت همه اینها اهل «نار» هستند، کسی را استثنا نکرده، فرمود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ و اگر قصه «آل عمران» باشد که در مدینه نازل شد، سوره «زخرف» نمیتواند ناظر به سوره «آل عمران» باشد و اگر درباره سوره مبارکه «مریم» باشد، آن در مکه نازل شده و میتواند، ولی در این سوره مکی هم که سخن از فاضل و مفضول نیست، فقط عظمت مسیح ذکر شد. پرسش: شاید مقصود این است که سرتاسر که افضل است؟ پاسخ: نه، آن جهت نیست، از آن جهت که کافران خدا را قبول دارند و موحّد هستند، هست؛ مسیحیها و یهودیها هم همینطور میباشند. یک کافر داریم و یک مشرک، آنها در حقیقت بتپرست نیستند.
ص: 433
میفرماید که منشأ شما چیست؟ غرض این است که این به کجا مرتبط است. سرانجام آنچه میتواند راه حلّ باشد، این است که ناظر به هیچکدام از این بخشهای سوره مبارکهٴ «انبیاء»، سوره «مریم» و سوره «آل عمران» نیست. قصه مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) که بین مسیحیها معروف شد و او را میپرستند، مشرکان گفتند که آلههٴ ما بهتر از آلهه مسیحیهاست، برای اینکه آنها بشر را میپرستند و ما فرشتگان را! این میتواند وجهی باشد که از طلیعهٴ بحث تا حال اینچنین تفسیر شد. برخیها بر این عقیده هستند که مشرکان فرشتهها را نمیپرستند، بلکه بتها را میپرستند؛ این مطلب در خود همین سوره مبارکه «زخرف» ثابت شد که آنها فرشتهها را میپرستند و اگر «صنم» و «وثن»ی را درست کردند، در حقیقت یک مجسمه و تندیسی است، بعد کمکم ممکن بود که جاهلها اینها را احترام بکنند، وگرنه اینها فرشتهها را میپرستیدند و این اجسام، این اصنام و این اوثان، تندیس و مجسمه به بزرگداشت آن فرشتهها بود. در همین سوره مبارکه «زخرف» آیه نوزدهم این است: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَ شَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ یُسْأَلُونَ ٭ وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم، (1)دو کار انجام دادند: یکی اینکه ملائکه را «بَنات الله» دانستند، دیگر اینکه ملائکه را عبادت کردند و بعد در توجیه این شرک خودشان گفتند که اگر پرستش ملائکه بد بود خدا جلوی ما را میگرفت! که خلط بین تکوین و تشریع کردند؛ گفتند خدا که بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (2)است، خدا که به کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (3)است و میداند که ما ملائکه را میپرستیم، اگر این کار بد بود جلوی ما را میگرفت! دین آمده گفته که شما بین تکوین و تشریع خلط کردید، لازمه آن این است که همه معاصی حلال باشد و این میشود اباحهگری، اینکه دیگر دین نشد! در نظام تکوین خدا بشر را آزاد آفریده، فرمود: وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، (4)در نظام تشریع است که بگیر و ببند شروع شده، خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (5)برای نظام تشریع است، آن لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ (6)برای نظام تکوین است که بشر آزاد است، میخواهد راه جهنم برود یا میخواهد راه بهشت برود، چون در سایه آزادی است که به کمال میرسد؛ اما فرمود راه جهنم نروید، عقل میگوید نروید، نقل میگوید نروید و اگر راه جهنم را رفتید مسئله خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (7)هست. اگر لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ، اگر وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ و اگر وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ (8)که یعنی بشر آزاد است، میشود اباحهگری؟! آن وقت آن بگیر و ببند برای چیست؟ اینها چون بین تکوین و تشریع خلط کردند، گفتند: لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم. پس این امور سهگانه از همین آیه نوزده و بیست استفاده میشود؛ یکی اینکه اینها فرشتگان را «بَنات الله» و مؤنّث دانستند که قرآن میفرماید اینها نه مذکر هستند نه مؤنث، نه اینکه چون حالا شما گفتید مؤنث میباشند اشتباه کردند، مذکر هم نیستند! قرآن در صَدد اثبات ذُکورت اینها نیست، در صَدد ابطال ذُکورت و اُنوثت است که اینها اصلاً بدن ندارند تا اینکه مذکر باشند یا مؤنث. امر دوم، یعنی راجع به پرستش هم که اینها را میپرستیدند. سوم اینکه میگفتند این مورد رضای حق است. وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً، این یک؛ وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم، این دو و سه؛ یعنی ملائکه را میپرستند، بعد در توجیه این پرستش شرک، میگویند این کار مَرضی خداست. پس معلوم میشود که اینها ملائکه را میپرستند و این اصنام و اوثان تندیس و مجسمهای است، برای بزرگداشت آن فرشتهها. پرسش: این آیهای که فرمود عابد و معبود «کِلَاهُمَا فِی النَّار» ؟ پاسخ: آن را همان سوره مبارکه «انبیاء» مشخص کرده است: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ این قرینهٴ متصله است. در سوره مبارکه «انبیاء» که سخن از عابد و معبود «فِی النَّار» است، آیه 98 این است: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، بعد فرمود: لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا، (9)بعد قسمت عذاب جهنم را ذکر فرمود: لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَ هُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ، (10)بعد فرمود: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ، این قرینهٴ متصله است و به وسیله آن معلوم میشود که ملائکه انبیا و بزرگانی که احیاناً معبود بودند، اینها مشمول إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ نیستند. پس آنها قبول داشتند که فرشتهها معبود آنها هستند و در صَدد پرستش آنها بودند. اینکه میگفتند: أَ آلِهَتُنَا، معلوم میشود که فضا، فضایی بود که خواستند بگویند معبود ما بهتر از معبود مسیحیهاست. در سوره مبارکه «انبیاء» چنین چیزی نیست تا آنها خوشحال بشوند و بعد بگویند که معبود ما بهتر است؛ در سوره «مریم» هم چنین چیزی نیست، در سوره «آل عمران» هم چنین چیزی نیست، گذشته از تقدیم و تأخیری که در بعضی از اینها هست ـ گذشته از آن اشکال ـ این اشکال مشترک است که اصلاً در این قسمتهایی که سخن از مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) هست، زمینهٴ یک چنین نقد و جدالی نیست تا مشرکان بگویند: أَ آلِهَتُنَا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، پس معلوم میشود این برمیگردد به آنچه «عند المسیحیین» است. بعد قرآن میفرماید که ملائکه و غیر ملائکه نزد خدا یکسان هستند، همه مخلوق میباشند و اینچنین نیست که حالا ملائکه بالاتر از مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) باشند، انسانِ کامل در حقیقت مسجود ملائکه است! آن مقام انسانیّت که خلیفه خداست، آن مسجود ملائکه است. مستحضرید که جریان مسجود ملائکه، قضیه شخصیه نبود که «قضیةٌ فی الواقعة» و گذشته باشد، مثلاً جریان حضرت آدم و برای گذشته باشد، پس یک قضیه شخصی باشد اینطور نیست، این سجده برای مقام آدمیّت است، نه شخص حضرت آدم! امروز کسی که مشمول عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ (11)هست، مشمول إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (12)هست، مسجود ملائکه است، وجود مبارک حضرت است، اینطور نیست «قضیةٌ فی الواقعة» و گذشته باشد. تمام انبیا و هر کس که به مقام شامخ انسان کامل رسید، یعنی به مقام شامخ خلافت رسید، او مشمول عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ هست و همچنین مسجود ملائکه است؛ اینکه در روایات ما هست که فرمود: «سَبَّحَ سَبَّحَتِ الْمَلَائِکَة» (13)برای همین ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هست. فرمود :أ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّ جَدَلاً این قسمت هم مشخص فرمود جریان فرشتهها را مشخص فرمود خصوصیتهای وجودی وجود مبارک مسیح(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) را مشخص فرمود، بعد حالا قصه مسیح را شروع میکند. قصه وجود مبارک ابراهیم را بیان کرد، قصه وجود مبارک موسی را بیان کرد.
ص: 434
1) زخرف/سوره43، آیه19 و 20.
2) بقره/سوره2، آیه29.
3) بقره/سوره2، آیه20.
4) کهف/سوره18، آیه29.
5) حاقه/سوره69، آیه30.
6) بقره/سوره2، آیه256.
7) حاقه/سوره69، آیه30 و 31.
8) بلد/سوره90، آیه10.
9) انبیاء/سوره21، آیه99.
10) انبیاء/سوره21، آیه100.
11) بقره/سوره2، آیه31.
12) بقره/سوره2، آیه30.
13) بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج22، ص149.
درباره قصه حضریت مسیح در آیه 63 میفرماید: وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ؛ حضرت با معجزات آمد، در همان زادروز خود فرمود: إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّاً (1)که در حقیقت با آن معجزه آمد؛ البته معجزات فراوانی را هم در زمان نبوت به همراه داشت. فرمود همراهِ من حکمت است، یک؛ و شِرعه و منهاج من هم ایجاد وحدت و حلّ اختلاف شماست، دو. حکمت را که قرآن کریم در برابر تکاثر و کوثر میداند و خیر کثیر میشمارد، نمونههایی هم از حکمت ذکر میکند، گرچه حکمت را کوثر میداند و مال دنیا را تکاثر میداند، میفرماید اینها قابل قیاس نیستند، لکن گوشههایی از حکمت را در سوره مبارکه «اسراء» مشخص کرد، برخی از موارد را در سوره مبارکه «لقمان» که فرمود: وَ لَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ (2)مشخص کرد که حکمت چیست، بعد کلمات و فرمایشات حکیمانه لقمان را ذکر کرد. لکن بازتر از همه این قسمتها، سوره مبارکه «اسراء» است که از آیه 22 شروع میشود که تا آیه 39 ـ این چند آیه ـ در تبیین عناصر محوری حکمت است. در سوره مبارکه «اسراء» از آیه 22 فرمود: لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ که اول از توحید شروع میکند، فرمود: «الله» که سر جایش محفوظ است، وجودش ثابت و بینیاز از استدلال است، غیر از «الله»، «إله» دیگر همه دروغ است و اینها را شما «إله» قرار ندهید؛ اول توحید را شروع میکند، بعد توحید عبادی را مطرح میکند، بعد گرامیداشت پدر و مادر را مطرح میکند و احترام آنها را ذکر میکند، بعد اینکه ذات اقدس الهی به همه خفایا و جلایای امور ما آگاه است را مطرح میکند، بعد رسیدگی حقوق «أرحام» و «ابن السبیل» و اینها را ذکر میکند و پرهیز از تبذیر را مطرح میکند و مُبَذِّرین را همسان شیطان میداند، بعد حدّ اعتدال بین افراط و تفریط را مطرح میکند، بعد فرمود که فرزندان خود را نکُشید، چون در جاهلیت اینطور بود که خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ؛ (3)به خاطر اینکه مبادا فقیر بشوید این کار را نکنید. مستحضرید که این آیات قرآنی همانطوری که در بحثهای قبل داشتیم، اینطور نیست که همان کلمات رایج عرب را جمعبندی بکند و بشود سوره یا آیه، این مثل یک مهندس قوی و دقیقی است که سنگهای معدنی را میتراشد و به صورت یک تابلوی مَرمری درمیآورد، خصوصیات قرآن این است! همین کلمات و همین حروف است، اما اینها را آنقدر شفاف میکند که بشود معجزه! میبینید این سنگهای معدنی را که از دل خاک درمیآورند، یک بنّای ساده چند چکّش کنار آن مینزد و همانها را در لای دیوار میگذارد که این با یک تکان و با یک زلزله چند ریشتری فرو میریزد؛ ولی همین سنگهای معدنی را وقتی شما به مهندسین ایتالیایی یا غیر ایتالیایی بدهید، این را به صورت یک تابلوی زرّین درمیآورد که شفاف میکند، صاف میکند و آن ناصافیهایش را برمیدارد، این همان سنگ است! قرآن کریم این کلمات را صاف میکند، میتراشد، آن ناصافی و خردهریزش را میگیرد، این را شفاف میکند که بار عملی و علمی داشته باشد. در خیلی از جاها ملاحظه فرمودید شواهد آن هم گذشت، قرآن به جای اینکه بگوید شما فاقد مال هستید میگوید فقیر، چون فقیر که به معنی گدا نیست! ما در فارسی میگوییم گدا، گدا؛ یعنی ندار؛ در عربی میگویند فاقد، یعنی مال ندارد؛ اما قرآن این را به صورت لوح مَرمری درآورده است، فرمود کسی که مال ندارد فقیر است، نه فاقد! فقیر هم به معنی گدا نیست، این فقیر به معنی مفعول است! فقیر یعنی کسی که ستون فقرات او شکسته است و قدرت مقاومت ندارد. ملتی که جیب و کیف او خالی است نمیتواند مقاوم باشد! وقتی اقتصاد، اقتصاد مقاومتی است که جیب او پُر باشد، وگرنه فقیر است! فقیر یعنی ویلچری! فرمود کسی که جیب و کیف او خالی است، این شخص ویلچری است، قدرت ایستادن و ایستادگی ندارد، إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ، (4)این یک تعبیر.
ص: 435
تعبیر دیگر مربوط به آیه محل بحث است؛ فرمود: وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ، آنها که «إملاق» را نمیفهمیدند چیست! آنها میگفتند که ما نداریم، بچه را میخواهیم چه کنیم؟! قرآن کریم همین مطلب را صاف کرد و تراشید، از آن فقدان گذشت و به صورت «إملاق» درآورد، بعد فهمیدند که «إملاق» یعنی نداری. ما به انسانی که ندارد در فارسی میگوییم گدا یا میگوییم ندارد، عرب هم میگوید فاقد؛ اما این «إملاق» برای آن لوازم معناست. کسی که جیب او خالی است و ملتی که دستش تهی است، او اهل تملّق و چاپلوسی است. فرمود برای اینکه به تملّق و چاپلوسی نیفتید، باید جیب و کیف شما پُر باشد، خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ، یعنی «خشیة» چاپلوسی. کسی که فقیر است و دست او خالی است اهل «إملاق» است. تعبیر به «إملاق» در آیه دیگر هم هست، یک آیه دیگری هم باز مسئله «إملاق» را مطرح فرمود، (1)فرمود برای اینکه اهل تملّق نشوید و فقیر نشوید ما شما را تأمین میکنیم، شما فرزندان خود را از بین نبرید، فرمود: وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ، بعد مسئله عفاف و حجاب را مطرح فرمود، بعد مسئله قتل را مطرح فرمود، بعد مسئله خوردن مال یتیم را مطرح فرمود، بعد مسئله کمفروشی و امثال آن را مطرح فرمود، بعد مسئله معرفتشناسی را مطرح فرمود، بعد مسئله مسئولیت چشم و گوش را مطرح فرمود، بعد فرمود: کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً ٭ ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ؛ (2)یعنی این حکمتی که ما میگوییم، چون قرآن حکمت دارد، بخشی حکمت نظری است که به توحید و نفی شرک برمیگردد، بخشی مسئله حقوق اخلاق و فقه است که حکمت عملی است، این مجموعه مجموعهٴ حکمت است. پرسش: مگر در حکمت تبعیضی است؟ پاسخ: نه، البته نمونههایش این است؛ یعنی از اصل حکمت ما نمونههای آن را ذکر کردیم، مطالب دیگری هم باز هست. البته خطوط کلّی را که بفرماید مراحل بعدی آن هم مشمول همین خطوط کلّی است، اینها از جنس و سنخ حکمت است. حکمتی که ما میگوییم: یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ یا مَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (3)از این صنف است. اوّل از توحید شروع کرده و در پایان هم فرمود: لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ. (4)در اول یعنی آیه 22 فرمود: لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، بعد در کنار حکمت هم دارد: وَ لاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، پس اصل آن میشود توحید و بقیه همه به توحید برمیگردد، فرمود این حکمت است.
ص: 436
حالا مسیح حق(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) که با حکمت برای هدایت مردم مبعوث شد، از همین سنخ مطالب آورد؛ فرمود که من با حکمت آمدم و شما را حکیم میکنم: وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ، آن معجزات من در مقام اثبات نبوت من است؛ ولی رهآورد من حکمت است، من حکمت آوردم. پیغمبر هستم و دلیل پیغمبری من هم آن معجزات من است: قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ، این خطوط کلّی دین من است: وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ؛ با خودتان اختلاف دارید یا با کلیمیها اختلاف دارید، من برای ایجاد وحدت آمدم، تا آن محل اختلاف شما را حلّ کنم: وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ. این فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ یک ترجیعبندی است که ذات اقدس الهی در کنار رسالت غالب انبیا ذکر کرد، فرمود از خدا بپرهیزید و از من اطاعت کنید.
اختلافی که مسیحیها دارند و اختلافی که کلیمیها دارند اینها به دو ـ سه قسمت تقسیم میشود؛ اختلافی که با هم دارند، آن به این آسانیها قابل حلّ نیست؛ اما آن اختلافی که با یکدیگر دارند، یعنی مسیحیها با خودشان و کلیمیها هم با خودشان، اینها دو قسم است: یک قسم اختلاف علمی است که همه جا محفوظ است و مدح است، چون صاحب نظرها هر کدام یک دید و نظری دارند؛ اما در مقام عمل با هم کنار میآیند؛ ولی اختلاف اینها به سطح جامعه و به سطح عمل کشیده شده است و به صورت یک غُدّه و بلا در آمده است. در سوره مبارکه «مائده» هم درباره مسیحیها و هم درباره یهودیها فرمود این اختلافی که اینها دارند، این را ما بین آنها القا کردیم؛ درباره کلیمیها به صورت شدیدتر بیان کرد فرمود: فَأَغْرَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ؛ (1)یعنی این یهودیها، این اسرائیلیها تا روز قیامت با هم کینه دارند؛ فرمود این اختلاف را ما انداختیم! این یک اختلاف عظیم و عذاب ألیم است. اختلاف علمی مادامی که احترام یکدیگر محفوظ باشد، هیچ محذوری ندارد؛ حالا ما این را در بحثهای فقهی ـ إنشاءالله ـ مطرح میکنیم. مرحوم شیخ(رِضْوَانُ اللَّهِ تَعالی عَلَیْهِ) در عُدَّة الاُصول جلد اول، برای تبیین مسائل اصولی که اصول به هر حال میتواند مایه وحدت جامعه باشد، میفرماید که روزگاری گذشت که فتاوای علمای شیعه به تنهایی بیش از آن اختلافی که بین شافعی، حنفی، مالکی و مانند آن است، این شیعهها با هم اختلاف داشتند؛ این مطلب را در جلد اول عُدَّة الاُصول (2)دارد که این را در بحث فقه ـ إنشاءالله ـ میخوانیم. فرمود این اصول است که میتواند یک مبنای سازمان یافته باشد که این اختلافات را حلّ کند. بعد میفرماید «مع ذلک» با همه این اختلافاتی که داشتند، احترام یکدیگر را حفظ میکردند و کسی، کسی را «تَفسیق» و «تَضلیل» نمیکرد. این عُدَّة الاُصول مرحوم شیخ طوسی را نگاه کنید، دارد اختلافی که بین علمای شیعه بود، بیش از اختلافی بود که بین شافعی و حنفی و مالکی و اینها بود؛ ولی با این حال کسی، کسی را «تَضلیل» و «تَفسیق» نمیکرد، احترام یکدیگر را داشتند، این فرمایش ایشان است در «عُدّة»؛ این اختلاف، اختلاف علمی است که میشود کم کرد؛ ولی غُدّهای نیست.
ص: 437
اما این اختلافی که غُدّه است، در سوره مبارکه «مائده» فرمود این اختلاف علمی نیست که از کتاب برخیزد، این به علت غروری است که داشتند، چندین بار ما اینها را نصیحت کردیم و اینها تعدیل نکردند، از این به بعد ما بین اینها اختلاف ایجاد کردیم: وَ أَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، (1)این برای یهودیهاست که با القا ذکر شده است. از این رقیقتر جریان مسیحیهاست که باز در همان سوره مبارکه «مائده» است، فرمود: فَأَغْرَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، (2)معلوم میشود اینها تا روز قیامت هستند، حالا بعضی از تعبیرات که در مورد روز قیامت گفته شد، ممکن است به زمان حضور حضرت(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) تأویل بشود، «علی أیّ حال» درازمدت هستند و این یک عذاب ألیمی است.
«فَتَحَصّلَ أنّ الإخْتِلافَ عَلی قِسْمِین»: یک اختلاف علمی است که همان حرف شیخ طوسی در العدة است که اینها با همه اختلافاتی که داشتند کنار هم بودند، یک اختلاف علمی است که از کتاب به بیرون نمیآید؛ اما اختلافی است که غُدّه و عذاب الهی است، فرمود ما این کار را کردیم و تشخیص اینکه این اختلاف آیا غُدّه است و عذاب الهی است یا اختلاف علمی، اختلاف نظر و اختلاف فتواست، این هم کار آسانی نیست؛ ولی اگر انسان بین خود و بین خدای خود اهل محاسبه باشد، کاملاً میتواند تشخیص بدهد، این اختلافی که دارد از سِنخ اختلاف إلقایی است یا إغرایی است یا نه، اختلافی است که مرحوم شیخ طوسی در العدة دارد. فرمود من این را به شما گفتم: وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ ٭ إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ؛ معبود ما یکی است، مرجع ما یکی است، دین ما یکی است، راه و راهنمای ما یکی است، دلیل ندارد که ما به جان هم بیفتیم! إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ؛ «توحید» صراط مستقیم است، «اتحاد» صراط مستقیم است، «وحدت» صراط مستقیم است، پرهیز از اختلاف صراط مستقیم است، داشتن حکمت صراط مستقیم است، احترام به بیّنات و حلّ اختلاف صراط مستقیم است، این مجموعه را که وجود مبارک مسیح بیان کرده، فرمود: هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ.
ص: 438
موضوع: تفسیر آیات 63 تا 70 سوره زخرف
وَ لَمَّا جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ (۶۳ إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ (۶٤) فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ (۶۵) هَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَ هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (۶۶) الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاّ الْمُتَّقِینَ (۶۷) یَا عِبَادِ لَا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ (۶۸) الَّذِینَ آمَنُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا مُسْلِمِینَ (۶۹) ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ تُحْبَرُونَ (۷۰)) ص: 439
در اوایل همین سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد ـ در آیه ششم ـ درباره نبوّت عامّه مطلبی فرمود و آن این است که هر پیامبری که آمد او را استهزاء کردند: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ. (1)نحوهٴ استهزای انبیا هم به فرهنگ همان اقوام و ملل برمیگردد؛ برخیها را فقر، برخیها را به عناوین دیگر و جریان مسیح(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) را هم به این نحوه استهزاء کردند که آیا او بهتر است یا معبودهای ما؟ معبودهای ما فرشته هستند و معبود مسیحیها یک انسان است. اینکه فرمود هر پیامبری که آمد او را مسخره کردند، مسخره کردنِ جریان موسای کلیم را چنین ذکر فرمود که وضع مالی او ضعیف است، دستبند طلا و نقره ندارد، جامهٴ قیمتی ندارد و مانند آن. این وَ لاَ یَکَادُ یُبِینُ (2)حرف آنها نبود، برای اینکه حضرتِ کلیمِ حق بعد از وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی (3)خیلی فصیحانه سخن میگفت. آن استهزاء حرف فرعون بود که به عادتهای سابق سخن گفت، چون سالیان متمادی وجود کلیمِ حق در منزل فرعون تربیت شد و رشد کرد، آن روزها قبل از حلِّ عُقده بود. به هر تقدیر تنها چیزی که میتوانستند درباره مسیح حق بگویند، همین بود که گفتند: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ. مَثَلی که قرآن کریم درباره وجود مبارک عیسی بیان کرد، همان است که در سوره مبارکه «مریم» ذکر شد، چون سوره «مریم» در مکه نازل شد و سوره مبارکه «آل عمران» در مدینه نازل شد، نمیتوانند ضَربِ مَثل باشند؛ ولی سوره مبارکه «مریم» در مکه نازل شد، در مکه وجود مبارک مسیح را به عنوان عبد صالح خدا و دارای معجزه و بیّنات معرفی کرده است که فرمود: وَ السَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیّاً ٭ ذلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ، (4)بعد هم فرمود او کلماتی دارد که مردم را دعوت کرد: إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ (5)که همان حکمت است؛ همان مطالب را هم اینجا ذکر فرمود که وجود مبارک مسیح با بیّنات الهی مبعوث شد، با حکمت مبعوث شد و مردم را به توحید دعوت کرد؛ این مضمون در سوره مبارکهٴ «مریم» و سوره مبارکهٴ «زخرف» مشترک آمده است، تفاوت این دو در آن است که در سوره «زخرف» فرمود: فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ، اما در سوره مریم یَوْمٍ أَلِیمٍ ندارد. پس حکمتی که آورد همان توحید است، دعوت به نبوت و راهنمایی به صراط مستقیم است، اینها حکمت است که نمونههایی از این حکمت در آیات (6)سوره مبارکهٴ «اسراء» مشخص شد که فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (7)که اول آن توحید بود، آخر آن هم توحید بود و وسطهای آن مسائل خطوط کلّی اخلاق و فقه بود. تنها راهی که برای استهزای مسیح بود، این است که گفتند: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ. (8)پس ضَربِ مَثل به وسیله قرآن در سُور مکّی است نه مدنی، این مطلب اول؛ در سوره مبارکهٴ «مریم» وجود مبارک مسیح را معرفی کرد که با حکمت و معارف توحیدی نازل شد؛ ولی مسیحیها سوء استفاده کردند که یا سخن از «تَثلیث» (9)بود یا سخن از «إبْنُ اللَّه» (10)بودن بود، این دو مطلب. مشرکان مکه به جای اینکه مسیح را از کلام الهی بشناسند، از سنّت مشئوم و بدعت مذموم مسیحیها شناختند، گفتند: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، این سه مطلب. و منظور از این آلهه فرشتهها هستند، نه سنگ و گِل، نه «صَنَم» و «وَثَن»، چون هرگز اینها نمیتوانستند بگویند که سنگ و چوب برای ما بهتر از عیسای مسیح است که در گهواره حرف میزند. این را نمیگویند که أَ آلِهَتِنا یعنی اصنام و اوثان ما بهتر از مسیح است که مرده را زنده میکند، این را نمیگویند! أَ آلِهَتِنا؛ یعنی فرشتههایی که ما آنها را میپرستیم و این اصنام و اوثان تندیس و مجسمهای است برای آنها، کمکم این مجسمهها را گرامی داشتند و در حدّ معبود احترام میگذاشتند، وگرنه بتپرستها نمیگفتند که معبود حقیقی ما این «صَنَم» و «وَثَن» است؛ این «صَنَم» و «وَثَن»، یعنی این سنگ و چوبی که ما خودمان تراشیدیم، اینها بهتر از عیسای مسیح است که مرده را زنده میکند، چنین حرفی نمیزدند و نمیتوانستند هم بزنند! اینکه میگفتند: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، این نشان میدهد که معبودان آنها همین فرشتهها بودند که آیات قبلی هم همین را تأیید میکند؛ یعنی در آیه نوزده که فرمود: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً، بعد گفت: لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم، (11)در این مَا عَبَدْنَاهُم ضمیر به ملائکه برمیگردد.
ص: 440
بنابراین ملائکه معبود اصلی اینها بودند و این اصنام و اوثان، تندیس و مجسمهای بودند برای گرامیداشت آنها، کمکم جَهَله به همین اصنام و اوثان بها میدادند. فرمود عیسای مسیح با این وضع آمد، تنها سُخریهای که داشتند همین بود که یک سنجش ناروایی بین فرشتهها و بین مسیح حق برقرار کردند. پرسش: چه دلیلی داریم که مراد آنها فرشتههاست؟ پاسخ: برای اینکه آیات نوزده و بیست همین معنا را میرساند، آیه نوزده این است: ـ این جَعَلُواها برای همین بتپرستهاست ـ وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَ شَهِدُوْا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ، این یک؛ بعد فرمود: وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم، این ضمیر جمع مذکر به همینها برمیگردد، چون قبل از این که معبودی ذکر نشد، این دو؛ شاهد سوم این است که اینها نمیتوانستند بگویند این سنگ و گِلی که ما میپرستیم از عیسی بالاتر است، کسی که مرده را زنده میکند! اینکه میگفتند: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، یعنی این چوبها بهتر و بالاتر از مسیح هستند، این را که نمیتوانستند بگویند! برای همه روشن شد که وجود مبارک مسیح در گهواره گفت: إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ، (1)برای همه روشن شد که أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ، (2)برای همه روشن شد که أُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ، برای همه روشن شد که وَ أُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ، (3)یک چنین موجود منزّهی را نمیتوانستند بگویند که این چوب بالاتر از اوست. پس اینکه گفتند: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، یعنی فرشتگانی که ما میپرستیم و این اصنام و اوثان، تندیس و مجسمه برای آنها هستند، آنها بهتر میباشند یا عیسی؟ گفتند ما فرشته را میپرستیم و شما انسان را، ذات اقدس الهی میفرماید که فرشته هم مثل انسان معبود خداست، آفرینش فرشته برای خدا سهل است، اگر ما بخواهیم فرشته میآفرینیم و مانند آن. پرسش: ... صلیب را میپرستند؟ پاسخ: اینها که صلیب را نمیپرستند، مسیحیها به صلیب احترام میگذارند؛ حالا براساس آن جهلی که پیدا کردند و براساس آن تاریخ باطل، وگرنه آنها «إبْنُ اللَّه» بودن و ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ و مانند آن را داشتند، آن وقت این هُوَ هم به صلیب برنمیگردد، چون آنچه مطرح شد در آیه 57 این است: وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ ٭ وَ قَالُوا أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، (4)این هُوَ که نمیتواند به صلیب برگردد، این هُوَ حتماً به مسیح برمیگردد! مسیح را اینها گفتند ـ چون مسیحیها و تَرسا مسیح را میپرستند، «إبْنُ اللَّه» میدانند و ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ میدانند ـ آلهه ما بهتر از آن است، بنابراین طرح مسئله مسیح به وسیله خدای سبحان است در سُوَر مکی مثل سوره «مریم»، نه سوره «آل عمران»، این یک؛ وقتی این طرح شد، استهزایی که آنها کردند، این بود که به جای اینکه به طرح الهی بنگرند، به آنچه در دست مردم تَرسا و مسیحی هست آن را نگاه کردند، این دو؛ گفتند اینها معبودشان مسیح است و معبود ما فرشتههاست: أَ آلِهَتِنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ، آن وقت اگر آلهه اینها همین اصنام و اوثان بودند، نمیتوانستند بگویند که این سنگ و گِل ما بهتر از مسیح است که مرده را زنده میکند. بنابراین آلِهَتِنا همان فرشتهها میتواند باشد؛ و باید باشد!
ص: 441
طرح مسئله به وسیله پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) بود، آن هم در سورههای مکّی مثل «مریم»، نه سورههای مدنی مثل «آل عمران». پس این استهزاء بود که با آن آیه ششمی که در صدر این سوره است بسازد، فرمود هر پیامبری که آمد او را به سُخریّه گرفتند و نحوهٴ سُخریّه حضرت مسیح هم به این بود. بعد فرمود عیسای مسیح با بیّنات و معجزات آمد. یک وقت است که پیامبری میآید از او معجزه میخواهند و او معجزه میآورد؛ اما یک وقت است که با پیامبری معجزه مبعوث میشود و وجود مبارک مسیح اینطور بود، کلیمِ حق اینطور بود که با معجزه مبعوث شدند: جَاءَ عِیسَی بِالْبَیِّنَاتِ و حکمت الهی هم که توحید است و امثال آن، همراه با این وجود مبارک است. این مضمون هم در سوره مبارکه «مریم» است و هم در این سوره «زخرف» که فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ؛ من بندهام و شما هم بنده هستید، نه اینکه من معبود باشم! من بندهام و شما هم بندهاید، من مربوبم و شما هم مربوبید، من ربی دارم و شما هم ربی دارید و ربّ ما هم مشترک است: إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ، (1)چه اینکه من هم او را میپرستم: أَوْصَانِی بِالصَّلاَةِ وَ الزَّکَاةِ مَادُمْتُ حَیّاً. (2)اینطور که میگویم: فَاعْبُدُوهُ اینطور نیست که او را خودم نپرستم، أَوْصَانِی بِالصَّلاَةِ وَ الزَّکَاةِ مَادُمْتُ حَیّاً. پرسش: ظاهراً در زمان حضرت عیسی، مردم معجزات حضرت را باور نداشتند؟ پاسخ: چرا، یک عدّه کاملاً باور داشتند؛ لذا قداستی برای او قائل بودند، عدّهای باور داشتند و عدّهای باور نکردند. کلیمیها که باور نمیکردند، آنجا هم قبل از مسیح(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) کلیمی بودند، اینها هم قبلاً باور نمیکردند؛ مثل اینکه میگفتند این سِحر است و مانند آن. پرسش: این تمسخری که کردند همین است؟ پاسخ: بله، اینجا باید مطرح بشود؛ یعنی سوره مبارکه «زخرف» باید تمسّخر طرح بشود، چون وقتی در اوّل این سوره یک اصلی را ذکر میکند، این به منزله متن است، آن وقت تا پایان سوره به منزله شرح است. اینکه فرمود: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، باید بفرماید که نحوهٴ استهزاء چیست؟ حالا تفصیل آن ممکن است که در سُوَر دیگر باشد؛ ولی اجمال آن را باید اینجا ذکر بکند، آن آیاتی که در اول سوره ذکر میشود به منزله متن است و تا پایان سوره به منزله شرح آن است. پرسش: حرف حضرت عیسیٰ را در زمان خودش باور نداشتند! پاسخ: بله، بعضی باور کردند و بعضی باور نکردند؛ آن کلیمیها ـ چون تمام آنها قبلاً یهودی بودند ـ میگفتند ما باور نداریم و اولاً تهمتی که زده بودند این بود که گفتند ـ معاذ الله ـ آلوده است: مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَ مَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً، (3)به مریم(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) این حرف را زدند! اینها چگونه مسیح را باور بکنند؟! از همان اوّل اینطور بود! البته گروهی هم باور کردند، اما این یهودیها باور نکردند، اوّل تهمت زدند و بعد کمکم سعی کردند که او را به دار بیاویزند، گفتند: وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لکِن شُبِّهَ لَهُمْ. (4)پرسش: تعداد آنها خیلی کم بود؟ پاسخ: بله، هر چند که کم بود، بعد عدّهای پذیرفتند و عدّهای نپذیرفتند، همانها که تعدادشان کم بود و نپذیرفتند، همانها «یداً بید» تا عصر جاهلیت کارهایشان را کردند و افرادی که بهانه میخواستند، از آنها بهانه میگرفتند؛ اینها یهودی نبودند که در برابر این آیه ایستادند، اینها مشرکان مکه بودند؛ منتها مشرک مکه دستآویز میطلبد و دستآویز او هم حرفهایی بود که از یهودیهای بازمانده زمان مسیح این حرفها را داشتند، یا از خود مسیحیهای افراطی که ـ معاذ الله ـ حضرت مسیح را میپرستند گرفتند، در هر حال چیزی را آنها داشتند؛ گفتند مسیح معبود است و فرشتهها معبود ما هستند، معبود ما بهتر است یا معبود آنها؟! اینها به جای اینکه جواب پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) را بدهند و طرحی را که پیغمبر در سوره مبارکه «مریم» که در مکه نازل شد بیان کنند، آمدند حرفهای دارج و باطل و پوچ بین کلیمی و مسیحیها را ذکر کردند. پرسش: ماحصل را دارند بیان میکنند؛ میگویند ماحصل دین آسمانی این شد که مسیح شده خدا؟ پاسخ: نه، ماحصل دین آسمانی این نیست! آنچه را که پیغمبر فرمود، با آن باید مذاکره بکنند. مبسوطاً قصه مادر ایشان، کیفیت بارداری مادر ایشان، کیفیت تکوّن او و کیفیت حرف زدن در گهواره او، همه را مبسوطاً در سوره مبارکه «مریم» که در مکه نازل شد بیان کرد. پرسش: ... ایشان هم دلیل بیحساب نمیآورد؟ پاسخ: دلیل نیست در قرآن فرمود اینها دو تا مشکل دارند: یکی اینکه جدل میخواهند بکنند و دیگر اینکه دشمن دین هستند. پرسش: اینجا مسلّم هست که دشمن است؟ پاسخ: پس دلیلی در کار نیست، بلکه بهانه میگیرند؛ بهانه اگر بخواهند بگیرند، چرا از حرف بیگانه بهانه میگیرند؟ پرسش: یک پیغمبر قبل از ایشان آمد و آن پیغمبر فرمود که پیغمبر بعدی اینطوری است، آن وقت اینها آمدند گفتند که این خداست؟
ص: 442
غرض این است که شما باید ببینید پیامبران دعوتشان با بیّنات و حکمت است، بیّنه که معجزه است در دست اینهاست، حرف اینها هم حکمت است. اینها دعوایی دارند و دعوتی؛ دعوای اینها این است که ما پیامبریم، یعنی ادعا دارند و سند آن هم معجزات است و دعوتی هم دارد به توحید که حکمت است؛ اگر حرفی دارید با دعوا و دعوت اینها بجنگید! در قرآن فرمود که اینها حرفی ندارند، میخواهند جدل کنند؛ بالاتر از جدل، اصلاً دشمن دین هستند و حرف حسابی ندارند، برای اینکه دعوت پیامبر به توحید است که حکمت است و دعوای پیغمبر، یعنی ادعای پیغمبر با معجزه همراه است. مسیح هم با معجزه آمد و هم با حکمت؛ البته همه انبیا همین طورند! فرمود: وَ لِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ؛ وجود مبارک مسیح فرمود: بعضی از موارد اختلافی شما را ما بیان میکنیم؛ حالا یا قبول میکنید یا نکول؛ ولی ما باید بیان بکنیم، لکن پذیرفتن به عهده خود شماست. این فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ که ترجیعبند کلمات انبیاست، در سخنان مسیح(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هم هست؛ از آن به بعد فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ که یک عدّه پذیرفتند و یک عدّه هم نپذیرفتند؛ البته بین مسیحیها و یهودیها از یک طرف اختلاف بود، بین خود مسیحیها از طرف دیگر اختلاف بود و بین یهودیها هم از طرف دیگر اختلاف بود که در بحث دیروز گذشت. آن دو اختلافی که «الی یوم القیامة» هست و غُدّه میباشد، اختلاف درونی است؛ هم بین مسیحیها که باهم اختلاف دارند و هم بین کلیمیها که هر دو در سوره مبارکه «مائده» هست. فرمود این اختلاف را ما انداختیم، ما مدتها آنها را هدایت کردیم نپذیرفتند، عالماً عامداً بیراهه رفتند، ما صبر کردیم، راه توبه را باز کردیم، راه إنابه را باز کردیم، پیغمبر فرستادیم، همینها کُشتند! وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ، (1)وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ، (2)این کار آنها بود. نتیجه تلخ آن قتل «نبییّن» و این نافرمانی این است که فرمود: وَ أَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (3)در یهودیها، فَأَغْرَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (4)در مسیحیها، الآن اگر برگردند: وَ إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا، (5)اینطور نیست که حالا ذات اقدس الهی راه را بسته باشد، این اصل جامعی است در سوره مبارکه «اسراء» که نه تخصیصپذیر است و نه تقییدپذیر، فرمود هر وقت شما برگردید راه باز است: وَ إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا، وَ إِن تَعُودُوا نَعُدْ. (6)اینطور نیست که اگر الآن اینها برگردند قهر خدا ادامه داشته باشد، این طور نیست؛ منتها خدا میداند که اینها برنمیگردند. بنابراین یک سلسله اختلاف مشترک بود بین این دو کیش و یک سلسله اختلاف هم مختصِ بین یهودیها و مسیحیهاست. پرسش: اختلاف کفّار در نپرستیدن «الله»، ندیدنِ «الله» بود؟ پاسخ: آن در معرفتشناسی گذشت که اینها معرفتشناسی حسّی داشتند و قرآن ابطال کرد. معرفتشناسی حسّی کَفِ سواد است، ما از این کمتر دیگر سواد نداریم! اوّلین درجه سواد این است که أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً، (7)لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً، (8)سوادی پایینتر از سواد معرفتشناسی حسّی ما نداریم. انبیا آمدند بگویند که معرفتشناسی حسّی که کَفِ سواد است. معرفتشناسی حسّی که کَف یا زیرِ کَف است، بالاتر آن معرفتشناسی تجریدی است و بالاتر، بعد فرمودند ما خدایی را که داریم: لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ است، وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ است، وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (9)است.
ص: 443
در بیانات نورانی حضرت امیر است که «لَا تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فِی مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»؛ (1)فرمود معرفتشناسی قلبی و عقلی اصل است، آن را پیدا کن خدا را کاملاً میشناسی. معرفتشناسی حسّی کَف است و مربوط به تجربه و امور مادی است که این نمیتواند خدا را بشناسد. لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ. قرآن برای این آمده که آدمها را باسواد کند. فرمود آنکه گرفتار چشم و گوش است، او کَالأنْعَامِ (2)است. همین اسرائیلیها به کلیم حق میگفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً، کلیم حق آنها را تودهنی زد و فرمود: إِنَّ هٰؤُلاَءِ مُتَبَّرٌ مَا هُمْ فِیهِ وَ بَاطِلٌ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (3)به باب «تفعیل» برده است، این نه تنها ابتر است، «مُتَبَّر» است: مُتَبَّرٌ مَا هُمْ فِیهِ وَ بَاطِلٌ چه میگویید شما؟ مگر خدا دیدنی است؟! آنها میگفتند تا نبینیم باور نمیکنیم، کلیم حق فرمود این حرفی که میزنید، این بتپرستی «مُتَبَّر» است، «تَتْبیر» است، «بَترا» است، «أبتر» است. معرفتشناسی حسّی به تعبیر کلیم حق معرفتشناسی «مُتَبَّر» است، این اوّلین درجه سواد است که در جلسات گذشته هم حرف خورشچف (4)نقل شد، خورشچف قبل از انقلاب ـ روزنامهها همه نوشتند ـ گفت خدا نیست ـ مَعاذَ الله ـ اگر بود ما هم میدیدم! دین آمده که بگوید شما یک بصر دارید و یک بصیرت؛ یک چشم دارید که دَر و دیوار را میبیند و یک قلب دارید که ماورای طبیعت را میبیند، آن دل را باز کن و آن چشم درون را باز کن، میبینی! فرمود: فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ، یک اختلاف درونی داشتند و یک اختلاف بیرونی؛ هم مسیحیها با هم و هم کلیمیها با هم، هم مسیحیها و کلیمیها با هم، هر سه اختلاف را وجود مبارک مسیح درمان میکرد؛ منتها آنها که قابل درمان نبودند، نپذیرفتند: فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِنْ بَیْنِهِمْ، بعد فرمود: فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذَابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ، این فَوَیْلٌ مشابه آن در سوره مبارکه «مریم» هم هست، فرمود: وَ إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ ٭ فَاخْتَلَفَ الأحْزَابُ مِن بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُوا مِن مَّشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ، (5)اینجا دیگر «مَشْهَدِ» ندارد، مِنْ عَذَابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ. این هَلْ یَنظُرُونَ اعلام خطر است؛ یعنی شما منتظر آن روز خطرناک هستید: هَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً. قیامت ـ چه قیامت صغریٰ و چه قیامت کبریٰ ـ قیامت صغریٰ حالا ممکن است با اماراتی بیاید، یعنی مرگ؛ اما قیامت کبریٰ دفعتاً میآید؛ یعنی چه وقت و کجا برداشته میشود، دیگر نمیشود گفت که چه وقت برداشته میشود. روزی که زمان و زمین برداشته میشود، دیگر تاریخ برنمیدارد، یعنی روزی که تاریخ برداشته میشود! اگر یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ، (6)اگر یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ؛ (7)یعنی اگر روزی شد که ما طومار آسمان و زمین را جمع میکنیم که طومار معنا شد سِجِلّ معنا شد؛ یعنی این کاغذ که نوشته است، این را طومار نمیگویند، وقتی این را نوشتند و امضا کردند، وقتی لوله شد و این مکتوبات کنار هم جمع شدند میشود طومار؛ فرمود ما بساط آسمان و زمین مثل سِجِلّ و طومار جمع میکنیم، حالا چه وقت جمع میشود؟ کجا جمع میشود؟ سؤالِ از زمان جمع میشود؟ سؤالِ از مکان جمع میشود؟ تاریخ و جغرافیا همه لوله میشوند، دیگر نمیشود گفت که قیامت چه وقت قیام میکند! تا ذات اقدس الهی زمان و زمین دیگری را پهن کند؛ لذا فرمود: بَغْتَةً میآید، زمانبردار نیست و اینها مبهوت هستند: فَتَبْهَتُهُمْ (8)سرّش همین است. فرمود قیامت که میآید اینها مبهوت میشوند، برای اینکه دست و پای خودشان را گُم میکنند و نمیدانند که چه کار کنند! بُهتان را که بُهتان میگویند برای اینکه آدم را متحیّر میکند، میگوید حرفی که من نزدم! این چه نسبتی است که به من دادند؟! بُهتان چون باعث مبهوت شدن آدم است، به آن میگویند بهتان. فرمود: فَتَبْهَتُهُمْ؛ اینها را مبهوت میکند که الآن کجاست؟ چرا اوضاع عوض شد؟ دفعتاً افراد میبینند که صحنه عوض شد، دیگر نمیدانند که مُردند! افرادی را میبینند که نمیشناسند، صحنهای را میبینند که نمیشناسند و آشنا نیست، اینها کیستند؟ اینجا کجاست؟ فرمود ما کلّ بساط را دفعتاً جمع میکنیم: فَتَبْهَتُهُمْ. گاهی دارد که بَغْتَةً میآید و گاهی دارد: فَتَبْهَتُهُمْ، وَ هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ. اینها منتظر یک چنین روزی هستند، جریان مرگ هم همینطور است! آنهایی که دفعتاً میمیرند مثلاً سکته میکنند، دفعتاً میبینند که صحنهها عوض شد و خیلیها نمیفهمند که مُردند، این تلقین در قبر که بدان «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ» (9)تعلیم است؛ یعنی بدان این حادثهای که برای تو پیش آمد مرگ است، این مرگ حق است و دیگران هم میمیرند، تو الآن مردهای! «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ»، وگرنه این شخص اگر بداند که مرده است و حقیقت مرگ را بیابد، دیگر تلقین بکنیم و بگوییم که بدان مرگ حق است یعنی چه؟ او که خودش دارد مرگ را مشاهده میکند! برای خیلیها در قبر روشن نیست که مردهاند، اینها میبینند که حالشان عوض شد و وضع دگرگون شد؛ لذا میفرماید که اینها منتظر چنین روزی باید باشند، این یک تهدید است: هَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَ هُمْ لاَ یَشْعُرُونَ ٭ الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ. این نکته هم معلوم باشد اینکه گفته میشود قرآن کلمات را هنرمندانه مثلاً مثل هنرمندان خودمان میتراشد، برای آن است که آنها کلمه «إملاق» را به کار نمیبردند یا اگر کلمه «إملاق» را به کار میبردند، به معنای ترس از تملّق نبود، آنها گرفتار فقر بودند؛ اما قرآن همین کلمات رایج و دارج را هنرمندانه به صورت یک تابلو درمیآورد و به کار میبرد. آنها به خاطر خوف از فقر بود که این کار را میکردند؛ اما قرآن کریم که کلماتش میشود فصیحانه، برای این است که همین کلمات را با بارِ دقیق علمی مرزبندی کرده، هنرمندی کرده، میتراشد و مثل تابلو نشان میدهد. آنها میگفتند ما برای اینکه محتاج و گرفتار مشکلات مالی نشویم؛ اما قرآن میداند کسی که جیب و کیف او خالی است اهل تملّق است؛ لذا از او تعبیر به «إملاق» میکند. در بیانات نورانی حضرت امیر هم هست که «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَة»؛ (10)وقتی دست و جیب شما خالی است که ـ خدای ناکرده ـ ممکن است گرفتار تملّق بشوید، تجارت کنید و آن تجارت این است که با خدا تجارت کنید! اگر با خدا تجارت کردید، صدقه دادید، مخصوصاً به أرحام خود رسیدید، یکی ده برابر میرسد، این یکی ده برابر که اختصاصی به ثواب اُخروی ندارد، هم دنیا را شامل میشود، هم آخرت را!
ص: 444
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص98.
2) اعراف/سوره7، آیه179.
3) اعراف/سوره7، آیه139.
4) مسائل نظامی و استراتژیک معاصر، مرتضی شیرودی، 1، ص126.
5) مریم/سوره19، آیه36 و 37.
6) ابراهیم/سوره14، آیه48.
7) انبیاء/سوره21، آیه104.
8) انبیاء/سوره21، آیه40.
9) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص201.
10) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص101.
این بیان نورانی حضرت امیر است که «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَة»، این هم همینطور است! غرض این است که این هنرمندی قرآن کریم است، نه هنرمندی جاهلیت که آنها خوف «إملاق» داشته باشند. در اینجا هم فرمود که صحنه قیامت که میشود اوضاع عوض میشود و باطن ظهور میکند. خیلیها هستند که دوست یکدیگرند؛ اما دوست دنیایی هستند! دوست دنیایی در حقیقت در مدار مادّه حرکت میکند، چون در مدار ماده حرکت میکند و با روح سازگار نیست، به منزلهٴ سمّ روح است و چون به منزلهٴ سمّ روح است، اینها معتاد میشوند و نمیدانند که دارند روح را مسموم میکنند و در حقیقت دشمن یکدیگرند، چون یکدیگر را در راه فساد کمک میکنند. پس کمک کردن یکدیگر در راه فساد و گناه، این سمّ است و شرّ، باطن این کار دشمنی است و ظاهر این کار دوستی است و قیامت ظرف ظهور باطن و حقیقت است؛ لذا فرمود خیلی از افراد که در دنیا دوست یکدیگر هستند، باطن این دوستی که دشمنی است، در قیامت ظهور میکند. الأخِلاَّءُ؛ خلیلها و دوستها در قیامت دشمن یکدیگر میشوند، چرا؟ چون این شخص به نفع او امضا میکرد و او به نفع این شخص امضا میکرد که هر دو «کِلَاهُمَا فِی النَّار». این شخص او را تقویت میکرد در راه باطل و او هم این شخص را تأیید میکرد در راه باطل که «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، پس هر دو علیه یکدیگر کار میکردند، ظاهر آن دوستی بود و باطنش دشمنی، این یک؛ در قیامت باطن ظهور میکند، این دو؛ دشمنی اینها در قیامت ظاهر میشود، این سه؛ لذا فرمود دوستان دنیا دشمنان یکدیگرند؛ مثل اینکه کسی که عزیز بیجهت است، این عزّت بیجا یعنی ذلت بجا! اگر کسی خود را متکبّرانه بر جامعه تحمیل میکند، این عزیز بیجاست که فرمود: أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ، (1)وگرنه وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ، (2)پس اینکه أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ، یک؛ عزیز بیجهت است، دو؛ اگر عزیز بیجهت بود، ذلیل باجهت است، چون هر دو که نمیشود منتفی باشد و هر دو که نمیشود بیجهت باشد، اگر عزّت او بیجهت است ذلت او باجهت است، سه؛ آنچه باجهت است و واقعی است، در قیامت ظهور میکند، چهار؛ در قیامت اینها ذلیل و خوار میشوند، فرمود: عَذَابَ الْهُونِ، (3)عَذَابٌ مُهِینٌ، (4)لَهُمْ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ، (5)چرا؟ برای اینکه آن عزت او بیجهت بود و ذلت او باجهت؛ وقتی ذلت او باجهت بود، در قیامت آنچه که باجهت است ظهور میکند، گاهی تعبیر به عذاب «هُون» دارد، یعنی رسوایی و خواری و گاهی هم تعبیر به عذاب «مُهین» دارد؛ لذا فرمود اینها که در دنیا دوست یکدیگرند، در حقیقت یکدیگر را دارند مسموم میکنند، چون این شخص به نفع او گناه میکند، او به نفع این شخص گناه میکند؛ این شخص به نفع او دروغ میگوید و او هم به نفع این شخص دارد دروغ میگوید، پس در حقیقت دشمن هستند! چون در حقیقت دشمن میباشند و قیامت ظرف ظهور حق است، دشمنی اینها ظهور میکند، وگرنه اینطور نیست که آنجا دشمن هم بشوند، چرا آنجا دشمن هم بشوند؟ الأخِلاَّءُ که «الف و لام» آن معهود به همین عهد جاری است، بگوید مردم هم باتقوا هستند، اینطور که نیست! اینها دوست یکدیگرند، این یکی به نفع او کار میکند در راه صحیح و آن یکی هم به نفع این کار میکند در راه صحیح، هر دو به یکدیگر دارند احسان میکنند، اینها هم خلیل یکدیگرند در دنیا و هم دوست یکدیگرند در آخرت. اما دوستانِ دنیایی وقتی یکدیگر را در راه باطل کمک میکنند، هرکدام دشمن دیگرند و هرکدام دارند بیراهه میروند، این دشمنی در قیامت ظهور میکند، فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، مگر افراد باتقوا، چون افراد باتقوا «خُلّت» و دوستی آنها صحیح است، دوست «حَمیم» همینطور است، دوست «صَمیم» همینطور است و مؤمن برادر مؤمن است، همینطور است: یَا عِبَادِ لَا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ.
ص: 445
موضوع: تفسیر آیات 67 تا 73 سوره زخرف
الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاّ الْمُتَّقِینَ (۶۷ یَا عِبَادِ لَا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ (۶۸) الَّذِینَ آمَنُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا مُسْلِمِینَ (۶۹) ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ تُحْبَرُونَ (۷۰) یُطَافُ عَلَیْهِم بِصِحَافٍ مِن ذَهَبٍ وَ أَکْوَابٍ وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ وَ أَنتُمْ فِیهَا خَالِدُونَ (۷۱) وَ تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (۷۲) لَکُمْ فِیهَا فَاکِهَةٌ کَثِیرَةٌ مِنْهَا تَأْکُلُونَ (۷۳)) در این سوره مبارکهٴ «زخرف» که عناصر محوری آن اصول دین است، در صدر این سوره بعد از اشاره به مسئله وحی که این حوامیم هفتگانه (1)درباره وحی بحث مبسوطی دارند، یک اصل کلّی را ذکر فرمود که وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ فِی الأوَّلِینَ ٭ وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ؛ (2)یعنی برای هر امتی پیامبری بود و عدّهٴ زیادی از مردم آن عصر در اثر غفلت، در برابر این پیامبر نُکول داشتند، حرف او را نپذیرفتند و اهانت میکردند، این میشد یک اصل و متن؛ چه اینکه مشابه این متن در سوره مبارکهٴ «یس» هم آمده است: یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (3)که اصل کلّی است، آنگاه قصهٴ هر پیغمبری را که نقل میکند، بیان مصداقی از مصادیق این اصل کلّی است و به منزلهٴ شرح این قاعده کلّی و اصل جامع است. درست است که هر پیامبری مربوط به عصر خودش است؛ ولی تکتک اینها مصداق این اصل جامع و به منزلهٴ شرح این اصل میباشند، اصل این است که یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، در آیه شش همین سوره هم میفرماید: وَ کَمْ أَرْسَلْنَا مِن نَبِیٍّ مگر اینکه اینها مسخره میکنند، آنگاه قصه حضرت ابراهیم را ذکر فرمود، قصه موسای کلیم را ذکر فرمود، قصه عیسای مسیح(عَلَیهِمُ السَّلٰام) را ذکر فرمود که ذکر این مصادیق به منزلهٴ شرح آن اصل جامع است و جریان پیغبمر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم که یکی از آن مصادیق است.
ص: 447
مطلب بعدی آن است که در آیه نُه این سوره مبارکهٴ «زخرف»، سؤال و جوابی طرح شده است و آن جوابی را که ـ صحیح بود و ـ مشرکان دادند، با عقاید و افکار و اخلاق و رفتار و مَنِشی که اینها داشتند، هماهنگ نیست؛ در آیه نُه فرمود: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، پس اصلِ هستی عالَم برای خداست؛ اگر اصل هستی عالم برای خداست، پرورش موجودات هم برای خداست، معبود بودن هم برای خداست، فرستادن راهنما و مانند آن هم برای خداست، این اصل کلّی است: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، این مطلب را در آیه دَه به بعد شرح میدهد، خدایی که خالق آسمان زمین است چه کارهایی را کرده است، بعد حرفهای اینها را یکی پس از دیگری بازگو میکند که در اوایل مبسوطاً گذشت؛ این قَالُوا که جمع مذکر سالم است و این جَعَلُوا که جمع مذکر سالم است، همه اینها عطف است بر این لَیَقُولُنَّ؛ یعنی لَیَقُولُنَّای که در اوّل آیه نُه آمده است: لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، این الَّذِی جَعَلَ (1)سخنِ خداست که به وسیلهٴ پیامبر مشخص شد تا میرسیم به آیه پانزده که کلمه «جعلوا»ها شروع میشود: جَعَلُوا، قَالُوا، جَعَلُوا، قَالُوا که همه این ضمیرهای جمع مذکر سالم به همین لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ برمیگردد که به منزلهٴ اشکال است؛ اول خدا سؤال میکند که چه کسی این نظام را آفرید؟ آنها براساس فطرتی که دارند میگویند خدا آفرید. لازمهٴ توحید در خالقیت، توحید در ربوبیت است! بعد در آیه پانزده فرمود: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً؛ این خدایی که قبل از هر چیزی بود، بعد از هر چیزی هست و خالق هر چیزی است، او منزه از آن است که پدر باشد، فرزند داشته باشد یا فرزند کسی باشد! پس اوّلین اشکال این است که وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً که میگویند: اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً (2)این در یک مرحله، بدتر از آن و در مرحله دیگر میگویند: وَلَدَ اللَّهُ (3)که سوره مبارکه «اخلاص» لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ (4)طَرد اینهاست، بعد در آیه نوزده فرمود: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً، گذشته از اینکه برای خدا فرزند قائل هستند، برای خدا دختر قائل میباشند؛ این ملائکه دختران خدا هستند. میگویند دختران خدا هستند، جسم و دیدنی میباشند، این چه کار دارد با خدای نادیدنی؟! اینها اگر ملائکه را میپرستند، چون جسم است و موجود است و مادی است و دیدنی، چه کار به آن «لَا یُدْرَکْ» دارد؟! وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً، بعد میفرماید شما شاهد خلقت بودید؟ آیا کسی به شما گفت؟ یا دلیل عقلی بیاورید که ملائکه مؤنث هستند یا دلیل نقلی! اگر شما آن حرف را زدید و گفتید: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً که میشود: اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً یا وَلَدَ اللَّهُ که بدتر از اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً است و گفتید: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً که این حرف را زدید، یا برهان عقلی بیاورید یا دلیل نقلی! وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمنُ مَا عَبَدْنَاهُم. (5)آنگاه میفرماید: أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً مِن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ؛ (6)آیا اینها برهان عقلی و برهان نقلی دارند؟! فقط حرف آنها این است که تصدیق و تکذیب ما به قبول و نُکول گذشتگان ما وابسته است؛ چیزی را که آنها بپذیرند، ما قبول میکنیم و میگوییم: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (7)و چیزی را که آنها نپذیرند، ما نمیپذیریم و میگوییم: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الأوَّلِینَ. (8)ملتی که تصدیق و تکذیب آنها، نفی و اثبات آنها، سَلب و اثبات آنها دایر مدار حرف نیاکان باشد، بعد خدا فرمود: أَ وَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ، لاَ یَهْتَدُونَ، (9)چنین ملتی میشود ملت جاهلی! برای اینکه جاهلیّت را به عقلانیّت تبدیل کنند، چندین کار را قرآن کریم کرد؛ هم نظام معرفشناسی را عوض کرد، چون خیلی فرق بود بین حصر معرفتشناسی در حسّ و تجربهٴ حسّی و تجریدی و بالاتر از آن و هم ارزشها و نظام ارزشی را عوض کرد، اینها گفتند: لَوْ لاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ؛ (10)فرمود ما هم قرآن را بر یک مرد عظیمی نازل کردیم! منتها عظمت ما وَ إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (11)است، نه عظمت در ثروت و «ذهب» و «فضّه». ما هم میگوییم قرآن را یک موجود عظیم باید بگیرد؛ اما عظمت به سنگ نیست ـ سنگ زرد یا سنگ سفید ـ ما که قرآن را بر غیر عظیم نازل نکردیم! منتها «عظیم» طائف و «عظیم» مکه به زعم شما، در اثر زَر و زور «عظیم» هستند! اگر دید و شناخت شما عوض بشود، معلوم میشود که عظمت برای کس دیگری است؛ عظمت برای کسی است که سِنخ عظمت او سِنخ قرآنی باشد، ما قرآن را به «عظیم» و «حکیم» معرفی کردیم! قرآن را طیّب و طاهر معرفی کردیم، در نهایت طیّب و طاهر آن عظیم و حکیم را پذیرفت. ما اگر وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ (12)گفتیم و شما هم به این حدّ رسیدید که این کتاب باید عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ باشد، این مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ را بگذارید کنار، قرآن را یک انسان «عظیم» باید تحمّل کند که این درست است و ما هم به انسان «عظیم» دادیم که وَ إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ.
ص: 448
غرض این است که ملائکه نزد آنها جسم بودند و دیدنی بودند ـ حالا یا میدیدند یا نمیدیدند ـ دختر بودند و فرشتهها را دختر میپنداشتند که قرآن کریم فرمود یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی، هیچکدام از اینها را که ندارید! اگر هیچکدام از اینها را ندارید، دلیل ندارد که شما بگویید ملائکه دختر هستند، چون نه شاهد بودید، نه برهان دارید و نه در کتاب آسمانی این حرفها را یافتید! بعد میفرماید دنیا که میگذرد به منزله «اَبرهٴ» نظام و «آستر» این نظام است، آن طرف نظام و پشت این نظام هم آخرت است. این جامهای که شما در بَر کردید، این طرف آن که ظاهر است دنیاست و آن طرفش که نمیبینید آخرت است. فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاّ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ، (1)بعد فرمود اینها کسانی هستند که فقط از دنیا باخبر میباشند: ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ، (2)تقابل ظاهر و آخرت، همان تقابل إحتباکی است که «صنعت إحتباک» (3)است؛ یعنی دنیا ظاهر است که میبینید و آخرت مستور است که نمیبینید، فرمود حدّ علمی اینها یَعْلَمُونَ، «یقبلون» و «یعتقدون» است که ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ. اگر آخرت را در قبال ظاهر قرار داد، معلوم میشود که آخرت در قبال باطن است و این میشود اصل، آن وقت این اصل و این قاعده را در فروع فراوانی شرح داد.
ص: 449
فرمود بعضیها بزرگ واقعی هستند که خدای سبحان آنها را بزرگ قرار داد، اینها که واقعاً بزرگ هستند، اینها متواضع میباشند و آنها که اهل استکبار و تکبّر هستند، این بزرگی آنها باطل است؛ یعنی واقعاً بزرگ نیستند! چون واقعاً بزرگ نیستند، واقعاً کوچک میباشند! چون اگر بزرگی اینها دروغ بود، کوچکی اینها راست است؛ برای اینکه ممکن نیست که هم بزرگی اینها دروغ باشد و هم کوچکی اینها. بنابراین اگر بزرگی اینها دروغ است، پس کوچکی اینها راست است، این یک مطلب و روزی که حق ظهور میکند باید کوچکی اینها ظهور بکند، این دو مطلب؛ لذا مستکبر و متکبّر در قیامت «هُول»، «موهوم»، پَست و کوچک ظهور میکند، این نتیجه که فرمود: الْعَذَابِ الْهُونِ؛ (1)اینها عذاب «مُهین» (2)دارند، چرا؟ برای اینکه متکبّرانه زندگی میکردند که این تکبّر و بزرگی دروغ بود، اگر این بزرگی دروغ است، پس کوچکی راست است! اگر کوچکی راست است، اینها در قیامت حقیر و پَست محشور میشوند، این یک نمونه بود.
نمونه دیگر اینکه برخیها در جامعه عزیزِ بیجهت هستند: أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ؛ (3)اینها براساس گناه عزیز میباشند که این عزّت، عزّت دروغین است، چون عزّت راستین را قرآن در چندجا مشخص کرده است، فرمود: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ؛ (4)خدا عزیز است، پیغمبر عزیز است، مؤمنین عزیز هستند و مانند آن، پس اینها که أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ، عزّت اینها دروغ است؛ اگر عزّت اینها دروغ بود، ذلّت اینها راست است و اگر ذلّت اینها راست و درست بود، روزی که حقیقت و درستی ظهور میکند اینها باید ذلیلانه محشور بشوند، چه اینکه ذلیلانه محشور میشوند! عذاب «هُون» برای اینهاست، «مُهین» بودن و ذلّت برای اینهاست؛ در جریان کِبر اینطور است، در جریان عزّت اینطور است، در جریان وَزین بودن اینطور است، در جریان اموال و مال داشتن اینطور است، چون اینها مالک نیستند! مالک بودن اینها و سلطنت اینها دروغ است. اگر مالک بودن و سلطنت اینها دروغ بود، مملوک بودن و برده بودن اینها راست است.«فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید»، اینها ذلیلانه خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (5)دامنگیر آنها میشود.
ص: 450
میببینید که یک اصل را قرآن کریم تنزیل میکند، میفرماید ما ظاهری داریم که دنیاست و باطنی داریم که آخرت است؛ در دنیا فریب و زور راه دارد، اما در آخرت جز حقیقت چیز دیگری نیست: رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (1)که این اصل کلّی است، آن وقت این را در موارد فراوان شرح میدهد؛ کسی که در دنیا عزیز بیجهت است، در آخرت ذلیل باجهت است؛ در دنیا بزرگ بیجهت است، در آخرت کوچک باجهت است که عذابِ «هُون» برای اینهاست، حقیر بودن برای اینهاست، ذلیل بودن برای اینهاست، «خِزی» (2)بودن برای اینهاست، تعبیرات قرآن کریم چنین است.
در جریان دوستی هم همینطور است! دوستی در دنیا دو قسم است. اولاً قرآن کریم فرمود که دوستی دنیایی، آنطوری که اهل جامعه در دنیا زندگی میکنند یا با روابط زندگی میکنند یا با ضوابط، کار دنیا همینطور است. با ضوابط زندگی میکند؛ یعنی اگر به چیزی نیازمند است میخرد، میفروشد، اجاره میکند و با عقود مضاربهای مشکل خودش را حلّ میکند، اینها ضوابط زندگی است و اگر نشد با روابط زندگی میکند! کسی پدر است، کسی پسر است، کسی سالمند است یا کسی فرزند کوچک دارد، اینها با روابط خانوادگی تأمین میشوند؛ اینها به نحو «مُنفَصِلة مَانِعةُ الخُلُوّ» است که جمع را شاید. در دنیا این اصول حاکم است؛ یعنی ضوابط و روابط. در آخرت نه ضوابط دنیایی حاکم است و نه روابط؛ لذا به صورت نفی جنس فرمود: روزی است که لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاَ خُلَّةٌ، (3)مرفوع بودن آن برای تکرار این «لام» است؛ یعنی نفی جنس است. این «بیع» کنایه از مطلق ضوابط تجاری است و آن خُلَّةٌ هم کنایه از مطلق روابط اجتماعی است. در آن روز هیچکس به داد کسی نمیرسد و هر کسی مهمان عمل خودش است! به مسکن احتیاج هست، به لباس احتیاج هست، به غذا احتیاج هست، به آب احتیاج هست به میوه احتیاج است، احتیاج برای انسان هست که نه با ضابطه میتواند تهیه کند و نه با رابطه؛ ضابطه نیست، چون لاَ بَیْعٌ فِیهِ؛ رابطه نیست، چون لاَ خُلَّةٌ؛ دوستی و «رحامت» و امثال آن نیست: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ، (4)پس ما تنها میآییم: کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً؛ (5)هر کسی رهتوشهٴ خودش را باید بیاورد. حالا که چنین شد، میماند مسئلهٴ دوستی و دشمنی؛ دوستی در دنیا دو قسم است: یک دوستی است که ظاهر آن دوستی است و باطن آن هم دوستی است؛ مثل ارادت به اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) و علاقهٴ مؤمنین نسبت به هم که یکدیگر را کمک میکنند. اما یک سلسله دوستیهاست که ظاهر آن دوستی است و باطنش دشمنی است؛ مثل همان ظاهر «کِبر» و باطن «صِغَر»، ظاهر «عزّت» و باطن «ذلّت»، این ظاهرش دوستی است! اینها دو تایی دوست هم هستند، برای یکدیگر بیجا امضا میکنند، برای یکدیگر شهادت بیجا میدهند و برای یکدیگر کارهای حرام انجام میدهند، کارهایشان اینطور است، میگویند چون این شخص دوست من است. پس این «خُلّة» و دوستی، ظاهر آن دوستی است و باطن آن عداوت است؛ زیرا هر دو برای یکدیگر خلاف شرع انجام میدهند، اگر هر دو برای یکدیگر خلاف شرع انجام میدهند، این «خُلّة» ظاهر آن «خُلّة» است و باطن آن عدوات است، این یک اصل؛ قیامت ظرف ظهور باطن است، هر چه حق است و باطن است ظهور میکند، این دو؛ لذا الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، این چیز جدیدی نیست! مگر این شخص نسبت به او شهادت بیجا نمیداد؟ یا او نسبت به این شخص امضای بیجا نمیکرد؟ این عداوت بود! این شخص به او سمّ میداد و او هم به این شخص سمّ میداد، همین معنا در قیامت ظهور میکند؛ لذا فرمود بعضیها طوری زندگی میکنند که میگویند: یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً؛ (6)ـ در سوره مبارکه «فرقان» است ـ ای کاش من چنین دوستی نمیداشتم! یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً؛ (7)ای کاش من راه اهل بیت را میرفتم! این ای کاش! ای کاش! برای همین جهت است! اینکه برای کمک به او خلاف شرع میکند و این شخص هم در تأیید او خلاف شرع میکند، این دوستیِ ظاهری است و دشمنی واقعی و قیامت هم ظرف ظهور واقعیت است و این واقعیت ظهور میکند؛ لذا فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، این را میگویند تفسیر قرآن به قرآن! نه اینکه ما المعجم را بگذاریم جلو و ببینیم که کجا «خُلّة» در آن هست و کجا هم «عَدواة» در آن هست.
ص: 451
بارها به عرض شما رساندم، از تفسیر جناب طبری که او را امام مفسّرین میدانند و او صد و اَندی سال قبل از جناب شیخ طوسی و امثال ایشان بودند و قبلاً هم به عرض شما رسید اینکه مرحوم امین الاسلام در مجمع البیان دارد که سُدّی اینطور گفته، مُجاهد اینطور گفته یا قُتاده اینطور گفته، اینها همه مرسلات است و ایشان غالباً از شیخ طوسی(رِضوانُ اللهَ عَلَیهِ) میگرفت که آن هم مُرسلات است. یا در تبیان مرحوم شیخ طوسی این است که مُجاهد اینطور گفته، قُتاده اینطور گفته یا سدّی اینطور گفته است؛ اما همه اینها به مصادیر و مسانید تفسیر طبری وابسته است، او میگوید «حَدَّثنا» فلان استاد از فلان استاد از فلان استاد از سدّی؛ لذا او شده امام مفسّرین، چون همه اینها را مُسنداً از آن مفسّران طبقهٴ دوم که تابعین هستند نقل میکند. از آن تفسیر تا آخرین تفسیری که ویرایش شده است، در غالب تفاسیر هست که «القُرآن یُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»؛ (1)اما آنچه کار المیزان است، این است که با المعجم مسئله را حلّ نکرده است. الآن این نمونههایی که به عرض شما رسید، هیچکدام برابر المعجم نبود؛ ما باید اصلی را از قرآن استنباط بکنیم، یک؛ فروعی از این اصل مجتهدانه استنباط بکنیم، دو؛ هیچکدام به المعجم و اینها برنمیگردد. این تحلیل که قرآن فرمود دنیا ظاهر است و آخرت باطن، هر چیزی ظاهری دارد و باطنی، ظاهر آن در دنیا برای ما جلوه میکند و باطن آن در آخرت برای همه ظهور میکند، اینها شواهد آن است که اگر قرآن کریم فرمود دوستان دنیایی دشمنان آخرت هستند، یک تشبیه، تنظیر و تهدید نیست، بلکه تبیین یک واقعیت است؛ آخرت ظرف ظهور حقیقت است و چون حقیقت این دوستیها عدوات است، در آن روز این عداوتها ظهور میکند؛ لذا فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ. اما متّقیانی که دوست یکدیگر هستند، ظاهر آن دوستی است و باطن آن هم دوستی است! این شخص او را کمک میکند، امر به معروف میکند، نهی از منکر میکند، مشکل علمی او را حلّ میکند، مشکل مالی او را حلّ میکند یا به او قرضالحسنه میدهد، این دوستیِ واقعی است! چون واقعاً دوست است، در قیامت این واقعیت هم ظهور میکند؛ لذا فرمود متّقیان کسانی هستند که در دنیا اگر عزیز میباشند، عزّت آنها واقعی است: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ، (2)در قیامت هم عزیز هستند. اگر مشکل یکدیگر را حلّ میکنند، دوست یکدیگرند و واقعاً دوست هستند، در قیامت هم واقعاً دوست میباشند؛ اینها کسانی هستند که در برابر یُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَ یَذَرُونَ وَرَآءَهُمْ یَوْماً ثَقِیلاً، (3)اینها فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا. (4)در مورد مسجد قبا وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: اینجا تنها معبد مسلمانها نیست، اینجا جایی است که عدّهای علاقهمند هستند که پاک بشوند: فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا، (5)در برابر آن کسانی هستند که یُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَ یَذَرُونَ وَرَآءَهُمْ یَوْماً ثَقِیلاً، آنها یُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ است و اینها یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا است، پس خیلی فرق است! فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاّ الْمُتَّقِینَ این استثنا، استثنای متّصل هم میتواند باشد؛ یعنی کسانی که دوست هستند «بالقول المطلق»، همه دوستان دشمنان یکدیگرند، مگر متّقیان که علاقه آنها و دوستی آنها بر محور کتاب و سنّت است. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، اگر یکی بالاتر باشد از دیگری شفاعت میکند؛ مثلاً به عالِم میگویند: «قِفْ تَشْفَعْ»، (6)هرگز او را رها نمیکند! پس اگر کسی بالاتر باشد، شفاعت یکدیگر را میکنند. یَا عِبَادِ لَا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ، در پایان سوره مبارکه «واقعة» دارد که انسانهای مؤمن در بهشت هم لذّت باطنی دارند و هم لذّت ظاهری دارند؛ لذّت ظاهری همین «أکل» و «شُرب» و میوه و خوراکی و امثال آنهاست، طوری است که آثار دفع در آنها نیست، آثار رنج در آنها نیست. در دنیا انسان تا گرسنه نشود لذّت خوردن را احساس نمیکند؛ ولی در بهشت بدون گرسنگی لذّت سیر شدن و سیراب شدن را احساس میکند، این خصیصه بهشت است! در دنیا انسان که سیر است علاقه به غذا ندارد، اگر هم غذا بخورد بالا میآورد و لذّت نمیبرد؛ تا گرسنه نشود از غذا خوردن لذّت نمیبرد، تا تشنه نشود از نوشیدن آب لذّت نمیبرد، هر لذّتی در دنیا مسبوق به رنج است؛ ولی در بهشت اینطور نیست، تمام لذاید مسبوق به لذایذ قبلی هستند، اینطور نیست که اوّل انسان باید رنج تشنگی را بچشد و بعد از کوثر بنوشد اینطور نیست، یا رنج گرسنگی را تحمّل کند بعد غذا بخورد، اینطور نیست. پس این لذاید ظاهری هست؛ اما بهترین لذّتی که مؤمنان دارند، شنیدن کلام حق و صدای حق است که آن را از هر طرف میشنوند؛ یعنی از بالا و پایین، «یمین» و «یسار»، «أمام» و «خلف». وقتی خدا میفرماید یَا عِبَادِ از هر طرف میشنوند، چه اینکه موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) در کنار کوه «طور» از هر طرف میشنید «یَا مُوسَی»، اینجا هم شنیدن او این است که یَا عِبَادِ که خود این عنوانِ بنده بودن برای مؤمن شرفبخش است، همچنین شنیدن کلام حق هم برای مؤمن لذّت بخش است. لَا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ؛ نه هراسی از آینده دارید و نه چیزی را از دست دادید که هم اکنون غمگین باشید! به هر حال انسان بین دو خطر است: یا میترسد که آینده چیزی بیاید که موجودیِ او را بگیرد، یا قبلاً چیزی را از دست داد که هماکنون غمگین است، گرچه حُزن احیاناً نسبت به آینده هم مطرح است. فرمود نه نسبت به گذشته و نه نسبت به آینده چیزی نیست که شما را غمگین یا هراسناک کند. قرآن کریم میفرماید این بندگانی که ما استثنا کردیم، آن بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ که گفتیم شرح حال آنهاست.
ص: 452
«فَالبَحثُ فِی مَقامین»: مقام اوّل «تَبشیر» است نسبت به متّقین و مقام دوم «إنذار» است نسبت به مجرمین. درباره متّقیان که بشارت برای آنهاست، فرمود: الَّذِینَ آمَنُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا مُسْلِمِینَ که به نحو سیرهٴ مستمره انقیاد را حفظ کردند و لحظهای نبود، به اینها در هنگام مرگ فرشتهها میآیند و سلام میکنند؛ لذّت مرگ برای آنها لذّتی ستودنی است و در دالان ورودی بهشت هم فرشتهها عرض سلام میکنند و میگویند: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ تُحْبَرُونَ؛ شما و همسرانتان، اینها غیر از حوری هستند که در بهشت میباشند، حوری که بیرون نمیآیند! برخیها هستند که با همسران خود در بهشت محشور میشوند؛ اینها که با هم زندگی مسالمتآمیز داشتند، اینها که یکدیگر را خوب درک کردند، اینها که تمام تلاش و کوشش آنها این بود که آبروی یکدیگر را حفظ بکنند. غالب بزرگانی که به جایی رسیدند، در اثر داشتن یک همسر باایمان و فداکار بود! اگر آن همسر توقعات زائدی میداشت، دیگر آن عالِم به اینجاها نمیرسید، به اینگونه از افراد میگویند: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ تُحْبَرُونَ؛ یعنی همسرانی که در دنیا داشتید. تُحْبَرُونَ؛ یعنی محبوب هستید، چشم شما روشن است و با لذّت وارد میشوید، «حُبور» همان سرور است. بعد وقتی وارد شدند یا «غِلْمَانٌ یَطُوفُ» (1)یا «حُوری یَطُوفُ»، یُطَافُ عَلَیْهِم بِصِحَافٍ مِن ذَهَبٍ؛ با صحیفهها و کاسههای طلایی غذا را برای اینها دور میدهند که میل کنند و کُوبها (2)و ظرفهایی که آب گوارا در آن هست طَوف میدهند و میگردانند که اگر تشنه هستند و آب خواستند میل کنند، از این آب میل کنند و اگر غذا خواستند، از آن غذا میل کنند؛ هم صحیفهها و کاسههای زرّین از غذا و هم کُوبها پُر از آب. بعد جمعبندی فرمود که وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ، خیلی از غذاهاست که دلپذیر هست، اما در چشم زیبا جلوه نمیکند. بخشی از غذاها را که این آشپزهای ماهر درست میکنند، اینها «ذائقه» را تأمین میکنند؛ ولی «باصره» را تأمین نمیکنند، اما دیگران به این فکر هستند که هم غذای سالم تأمین کنند که «ذائقه» را تأمین کند، هم آن را زیبا جلوه بدهند که «باصره» را تأمین بکنند؛ لذا فرمود ما طوری غذای بهشت را تأمین میکنیم که هم «ذائقه» را تأمین میکند ـ که هر چه بخواهند هست ـ و هم «باصره» را تأمین میکند که چشم لذّت میبرد. وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ. پرسش: پس غذا را نمیخواهد بگوید؟ پاسخ: چرا، تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ همین است! آن یَا عِبَادِ مربوط به لذایذ معنوی است؛ اما بعد آن که صِحَافٍ مِن ذَهَبٍ هست، َأَکْوَابٍ هست و بعد هم میفرماید: تَلَذُّ الأعْیُنُ، این لذّت چشم که همان لذّت قلب و لذّت عقل نیست، آن برای یَا عِبَادِ است. بنابراین هم لذّت قلب در آن هست که در یَا عِبَادِ شنیدن کلام الهی است که آن لذّت روح است و هم این کاسههایی که زرّین است و پُر از غذاهای سالم است یا کوبها و ظرفهایی که پُر از آب سالم است، طوری است که هم «ذائقه» را تأمین میکند و هم «باصره» را تأمین میکند.
ص: 453
مطلب دیگر این است که در قرآن کریم فرمود که هر چه انسان بخواهد هست، نه اینکه هر چه در بهشت هست انسان میخواهد! ـ البته چند بار این تفاوت گفته شد؛ ـ یعنی هر چه انسان بخواهد در بهشت هست، اما نه هر چه را که در بهشت هست انسان میخواهد! خیلی از چیزها در بهشت هست که انسان نمیفهمد تا بخواهد؛ لذا در بخشهای دیگر مرزبندی کرد و فرمود: فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ؛ هر چه بخواهند هست، بعد فرمود: وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ، (1)این لَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی چه؟ با اینکه شما فرمودید هر چه انسان بخواهد هست، اما دیگر مَزِیدٌ چیست؟ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ، یک؛ وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ، دو. در بخشهایی که مربوط به نماز شب است، فرمود خیلیها نمیدانند آنجا چه خبر است! فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ، (2)بنابراین دو اصل است: یکی اینکه انسان هر چه بخواهد در بهشت هست و دیگر اینکه اینچنین نیست که هر چه در بهشت هست انسان میخواهد، خیلی از چیزهاست که به انسان میدهند، انسان نخواسته و نمیخواست و نمیتوانست بخواهد. نمونههای آن هم این بود که مشیئت ما، ارادهٴ ما و آرزوی ما به اندازهٴ قلمرو فهم ماست، ما هر اندازه که میفهمیم اشتها داریم و آرزو داریم و دعاهایمان هم همینطور است! بارها این مثال ذکر شد، الآن شما هیچ توجه کردید که یک دامدار یا کشاورز در تمام مدت عمر خود آرزو بکند که ای کاش من نسخه خطی تهذیب شیخ طوسی را میداشتم؟! اصلاً چنین آرزویی برای او مطرح نیست! او شیخ طوسی را نمیشناسد و تهذیب را نمیداند که چیست. تهذیب در کتابخانهها هست، نسخه خطی آن هم هست و مصحح آن هم هست؛ اما این کشاورز آن را آرزو نمیکند، هر کسی به اندازه فهم خود آرزو دارد، ما به اندازهٴ فهم خودمان از قرآن و روایات آرزو داریم؛ اما بیش از این آرزو نداریم، چون بیش از این نمیفهمیم! لذا فرمود حواس شما جمع باشد، اینطور نیست که در بهشت هر چه هست شما بخواهید، بله در بهشت هر چه شما بخواهید هست، اما خیلی از چیزها نزد ما هست که شما اصلاً نمیخواهید، اگر صلاح دانستیم به شما میدهیم؛ لذا فرمود: وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ که اینجاست و در بخشهای دیگر هم فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ. آنکه از علم لدنّی طَرفی بسته است، او میتواند به آن مَزِیدٌ راه یابد؛ آن زائد بر فهم ماست و وقتی زائد بر فهم ما بود، زائد بر مشیئت و آرزو و تمنّی ماست؛ در دعاها هم همینطور است! چیزی را میخواهیم که بفهمیم، ما نمیدانیم وجود مبارک حضرت امیر چیست و کیست! خدا شیخنا الاستاد مرحوم حکیم الهی قمشهای را غریق رحمت کند! ایشان بارها میگفت آرزوی من این است که نهجالبلاغه را کنار حوض کوثر، خدمت حضرت امیر بخوانم! مثلاً این مطلب را میبینید که اصلاً برای خیلیها مطرح نیست! بنابراین هر چه انسان بخواهد در بهشت هست، نه هرچه در بهشت هست انسان میخواهد. الآن برای طلبههای عادی هر چه بخواهند در کتابخانههای بزرگ و عمومی هست، اما نه هر چه که در کتابخانههای عمومی هست را این طلبه بخواهد، برای اینکه او نسخه خطی فارابی نشنیده است، او نسخه خطی تهذیب شیخ طوسی را نشنیده است تا بگوید ای کاش آن نسخه مصحّحی که به خط شیخ طوسی بود من میداشتم! بنابراین این فقط جنبهٴ اثباتی را بیان میکند، وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ وَ أَنتُمْ فِیهَا خَالِدُونَ.
ص: 454
یک چیز را قرآن کریم مشخص کرده در حقیقت انسانیّت که اگر آن ثابت بشود، راه برای ابطال تناسخ و امثال تناسخ کاملاً باز است. قرآن انسان را طرزی معرفی میکند که «حَقِیقَتَهُ أنَّهُ کٰادِحٌ إلَی رَبِّه»، «حَقِیقَتَهُ أنَّهُ مُهَاجِر»، (1)این اگر خوب روشن بشود که از نظر قرآن حقیقت انسان این است که رونده است، دیگر تناسخ مُستحیل میشود! انسانی که مرده و روح او این بدنش را رها کرده، اگر دوباره به بدن نوزاد تعلّق بگیرد؛ یعنی دیگر «کٰادِح» نیست، یعنی «مُهاجِر» نیست. اگر حقیقت انسان روشن بشود که إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، (2)رنج ابطلال تناسخ با آن ادلّهها دیگر رخت برمیبندد، اصلاً حقیقتی است که دارد میرود؛ اگر حقیقت انسانی چیز رونده است، دوباره بعد از مرگ به بدن یک نوزاد تعلّق بگیرد یعنی چه؟ پرسش: آن کسی که به جهنم می رود چگونه «کٰادِح» است.
پاسخ: إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ، (3)با جلال الهی دیدار میکند! رب خدا را دید! إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ. این هزار و یک اسم یا هزار اسمی که در «جوشن کبیر» هست، انسان به هرکدام از اینها برسد به دیدار الهی رفته است! آنجا «یَا بَاسِطُ» را میبیند «یَا قَابِضُ» را میبیند «یَا رَحْمَانُ» را میبیند «یَا رَحِیمُ» را میبیند «یَا وَدُودُ» (4)را میبیند یا فَأَخَذْنَاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ (5)را میبیند، بعد میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا (6)و به هرکدام از این هزار اسم که برسد، هزار مظهَر و هزار نام از نامهای ذات اقدس الهی هست، به قول مرحوم آقا میرزا محمود قمی استاد استاد ما، مرحوم آقای شعرانی: گر وعده دوزخ است و یا خُلد غم مخور ٭٭٭ بیرون نمیبرند تو را از دیار دوست او این چنین است: آن خدای دان همه مردود یا قبول ٭٭٭ من رحمة بَدا و الی رحمة یؤل از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق ٭٭٭ این است سرّ عشق که حیران کند عقول سرانجام به دیدار «الله» میرسند و آن کافر هم میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؛ منتها حالا لیاقت دریافت اسمای «جمالیه» را ندارد، اگر لیاقت داشته باشد سرانجام ذات اقدس الهی عفو میکند. فرمود اینها که گفتیم غذا و آب بود؛ اما میوههای فراوانی هم هست: لَکُمْ فِیهَا فَاکِهَةٌ کَثِیرَةٌ مِنْهَا تَأْکُلُونَ، این عصارهٴ بخش اوّل است که فرمود: إِلاّ الْمُتَّقِینَ، امّا آن بخش دوم که فرمود: بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ و إنذار است، در بحث بعدی خواهد آمد.
ص: 455
موضوع: تفسیر آیات 74 تا 80 سوره زخرف
إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ (۷٤ لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (۷۵) وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لکِن کَانُوا هُمُ الظَّالِمِینَ (۷۶) وَ نَادَوْا یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّاکِثُونَ (۷۷) لَقَدْ جِئْنَاکُم بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ (۷۸) أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ (۷۹) أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُم بَلَی وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ (۸۰)) در سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد، از آیه 67 به بعد بخشی از روابط را تبیین میکند؛ رابطههایی که در دنیا بین انسانها هست یا رابطههای خانوادگی است که فرمود: فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ، (1)نَسَب و حَسَب و مانند آن که روابط خانوادگی است قطع میشود؛ حالا گاهی به صورت یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ (2)و مانند آن و گاهی هم به عنوان صِرف انقطاع رابطه، ظهور میکند.
بخش دیگر روابط دوستی و اجتماعی است؛ این روابط دوستی و اجتماعی چون روابط خانوداگی نیست، حتماً بر مدار یک چیزی است: یا بر مدار «سیّئة» است، یا بر مدار «حَسَنة»، یا در راه خَیر با یکدیگر هماهنگ هستند، یا در راه شَرّ؛ هر دو گروه را در این بخش پایانی سوره مبارکهٴ «زخرف» مشخص فرمود.
ص: 457
بخش دیگر رابطهٴ تابع و متبوع، مطیع و مطاع و امام و امت است که آن را هم در بخشهای دیگر قرآن کریم مشخص کرد که عدّهای تابع هستند و عدّهای متبوع، عدّهای مطیع هستند و عدّهای مطاع، عدّهای امام هستند و عدّهای امت، آن قسمتها را ذکر فرمود. در بخشهای خانوادگی و روابط فردی که فرمود: فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ مسئلهای نیست؛ گروه خاصی که واقعاً مؤمن میباشند، اینها هم برای لذّت بیشتر فرزندان آنها به نیاکانشان ملحق میشوند که فرمود: أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ؛ (1)بدون اینکه از اعمال اینها چیزی کم بشود، ذراری اینها در بهشت به اینها ملحق میشوند که یک مجموعهٴ خانوادگی در یک جای بهشت به سر میبرند که لذّت بیشتری داشته باشند، این البته برای گروه خاص است.
اما روابط اجتماعی و دوستی بر دو قسم است: یا بر مدار «حَسَنه» است که تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوَی (2)است یا ـ خدای ناکرده ـ بر مدار «سَیّئة» است که تعاون بر «إثم» است و «سَیّئة». آنها که دوست یکدیگر هستند که به نفع یکدیگر شهادت میدهند، به نفع یکدیگر دروغ میگویند، به نفع یکدیگر ربا میگیرند و به نفع یکدیگر رشوه میگیرند و رشوه میدهند، اینها جزء همین الأخِلاَّءُ (3)هستند که بحث آن در جلسه قبل گذشت. این «خُلّة» و دوستی ظاهر آن دوستی است باطن آن سمّ و گناه است، این یک مقدمه. قیامت باطن دنیاست که فرمود: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ (4)که آخرت را در برابر ظاهر قرار داد؛ یعنی باطن دنیا آخرت است، این دو مقدمه. این روابط دوستی که ظاهر آن دوستی است و باطن آن دشمنی است، چون هرکدام به سود دیگری معصیت میکنند، به نفع دیگری شهادت باطل میدهند و به نفع دیگری مال حرام را میگیرند، باطن این دوستی «سَیّئة» هست و قیامت که ظرف ظهور باطن است، این باطن ظهور میکند؛ لذا اینها ظاهراً دوست هستند و باطناً دشمن میباشند؛ لذا فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ و چون اکثر اینها «لاَ یَعْقِلْ» هستند، متّقین را مستثنا قرار داد و اگر اکثر اینها عاقل بودند، این گروه تبهکار مستثنا میشدند؛ لذا آنها به عنوان «مستثنیٰ منه» اصل ذکر شدند: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ و متّقین که کمتر هستند استثنا شدند و اگر «أَکْثَرُهُمْ یَعْقِلُون» بودند به عکس میشد.
ص: 458
بخش دیگر که خیلی مهم است، بخش تابع و متبوع و مطیع و مطاع است که در سوره مبارکهٴ «فاطر»، «سبأ»، «اسراء» و سایر سُوَر گذشت که یک عدّه تابع هستند و یک عدّه متبوع، اضافهٴ «مُتِخٰالِفَةُ الأطراف» دارند؛ البته برخلاف دوستی متقابل که اضافهٴ «مُتِوافِقَةُ الأطراف» است؛ یعنی این شخص خلیل اوست و او هم خلیل این شخص است؛ ولی در تابع و متبوع و مطیع و مطاع اضافهٴ «مُتِخٰالِفَةُ الأطراف» است که یکی مُطاع است و دیگری مطیع، اینها وقتی وارد دوزخ شدند که کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا، (1)این مستضعفین بیراه به خدا عرض میکنند که این مستکبرین ما را گمراه کردند: رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَ الْعَذَابِ، (2)برای اینکه رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ. (3)پرسش: ...؟ پاسخ: خیرِ یکدیگر را میخواهند و شفیع یکدیگر میشوند، در بحث قبل گذشت که اینها شفیع یکدیگر هستند. این متّقین که در دنیا مشکل دیگری را حلّ میکنند، دعا میکنند، تعلیم میدهند، روابط اجتماعی دارند، نصیحت میکنند و خیر یکدیگر را میخواهند، اینها در قیامت «شافع» و «مشفوع» هستند، هرکدام جلوتر رفت، سعی میکند که دیگری را هم دریابد. بنابراین اینها واقعاً دوست هستند، ظاهراً دوست هستند و در قیامت هم به سود یکدیگر شفاعت میکنند؛ اما کسانی که مدار آنها تعاون بر «إثم» باشد، ظاهر آن دوستی است و باطن آن دشمنی است.
آن بخش سوم که میگویند: رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ، اینها مستضعفینی هستند که به خدا عرض میکنند خدایا عذاب مستکبران را زیاد بکن! خداوند در قیامت به اینها پاسخ میدهد: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ؛ (4)هم عذاب شما دو برابر است و هم عذاب آنها دو برابر، ولی شما حساب نکردید. عذاب آنها دو برابر است و همین است که شما گفتید، چون هم خودشان گمراه بودند، یعنی معصیت میکردند و هم شما را اغواء میکردند؛ هم ضالّ بودند و هم مضلّ؛ شما هم دو گناه کردید: یکی اینکه درِ خانهٴ ما را بستید، دیگر اینکه درِ خانه آنها را گشودید! اگر شما حرفهای ما را گوش میدادید که درِ خانه ما بسته نمیشد! همان بیان نورانی که امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) به آن مردی که از شام آمده ـ از دستگاه اموی ـ فرمود اگر شماها نبودید که بنیامیه قدرتی نداشتند! شماها درِ خانه ما را بستید! (5)پس مستعضف هم مثل مستکبر دو عذاب دارد؛ یعنی به اندازه مستکبر عذاب دارد، فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ؛ شما حساب نمیکنید، شما هم درِ خانهٴ ما را بستید و هم درِ خانه آنها را گشودید! اینطور نیست که چون شما مستعضف هستید یک گناه کرده باشید: قَال لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ، اینجاست که کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا را تا آخر را میگوید، اینها میگویند: رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ، به آنها جواب میدهند که این همه فریادی را که اهل بیت داشتند، میخواستید گوش بدهید! بنابراین این سه فصل است که مربوط به روابط اجتماعی است، روابط تابع و متبوع است و روابط خانوادگی است؛ البته روابط اجتماعی دو قسم است و روابط تابع و متبوع هم دو قسم است، چون یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ. (6)اگر یک عدّه گرفتار ضلالت بودند که وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ؛ (7)نظیر فرعون و اینها بودند، یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ، (8)این برای ائمه کفر است؛ ولی اگر تابع اهل بیت(سَلامُ اللهِ عَلَیهِم) بودند و به دنبال اینها حرکت میکردند؛ منتها به مقداری که حرکت کردند اشتیاق لقای اینها را دارد؛ بعضیها بیتاب هستند. در صدر اسلام برخیها گاهی نیمه شب یا مثلاً پاسی از شب رفته میآمدند خدمت حضرت که آقا ما تا شما را نبینیم نمیتوانیم بخوابیم، از بس محبوب ما هستی! این بیتابی است و این محبّت برای هر کسی نیست. یک وقت است که اُویس قرن است و از آنجا میآید تا خدمت حضرت برسد، اینها که واقعاً به لقای اهلبیت بیتاب هستند، اینها در قیامت مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ (9)شامل حال اینها میشود و به زیارت اینها میرسند و امثال آن؛ اما تودهٴ مردم که حضرت را در روز تاسوعا و عاشورا میشناسند و زیارت میخوانند و عزاداری میکنند، اینها بعید است آن طوری که هر وقت بخواهند خدمت حضرت برسند! سیدنا الاستاد مرحوم علامه از بعضی از مشایخ خودشان نقل میکردند که وجود مبارک سید الشهداء(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) سالی یکبار برای اهل بهشت تجلّی میکند، اینطور نیست که هر کس و هر وقت خواست خدمت حضرت برسد؛ امامت وقتی در آنجا ظهور میکند یک حساب دیگری دارد، طوری نیست که هر کسی به دلخواه بتواند خدمت حضرت برسد، هر کس برابر عقیدهٴ خودش اشتیاق دارد. اشتیاق ما در دنیا به دست هوس ماست، اما در قیامت به دست عقیدهٴ ما و عمل صالح ماست؛ هر اندازه عقیده راسخ و عمل صالح داشتیم مشتاق هستیم، این دلبخواه نفسانی نیست، این عقیدهبخواه است و عمل صالح بخواه، بعضیها واقعاً آن شوق را ندارند برای اینکه آن عقیده و آن شیفتگی و آن لقاء را در دنیا نداشتند. بنابراین هم مسئله تابع و متبوع در دو بخش حق و باطل است و هم مسئله «خُلّة» و دوستی در دو بخش حق و باطل است و هم بخشهای عادی. روابط خانوادگی مهم نیست، روابط خانوادگی امر عادی است؛ البته همه موظفند که قُوا أَنفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ؛ (10)لذا مسئله الأخِلاَّءُ را به عنوان اصل قرار داد و فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ دو طایفه هستند: بعضیها عَدوّ یکدیگر هستند و بعضیها هم متقین میباشند؛ آنها که متقین میباشند و مستثنا هستند، حکم آنها در بحث قبل گذشت، آنها که جزء «مستثنیٰ منه» هستند و عَدوّ یکدیگر میباشند، حکم آنها این جلسه مطرح میشود که از آیه 74 به بعد فرمود: إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ.
ص: 459
مجرمین فرق میکنند، آنها که تبهکار هستند، برخیها در همان دنیا پاک میشوند؛ مثلاً در اثر مشکلاتی که دارند، بعد توبه میکنند و پاک میشوند. آنها که جرمشان سنگینتر است در عقبهٴ کئود برزخ سالیان متمادی ممکن است که پاک بشوند و اگر در برزخ پاک نشدند در ساهرهٴ (1)قیامت که روز آن پنجاه هزار سال است، (2)ممکن است پاک بشوند و اگر خیلی عمیق بود و به درونِ درون اینها راه پیدا کرد و در ساهرهٴ قیامت پاک نشدند، وقتی وارد جهنم شدند ممکن است بعد از برخی سوخت و سوز پاک بشوند؛ اما این برای کسی است که عقیدهٴ به خدا و اصل وحی و نبوت و اصول کلّی دین در درونِ درون او راه پیدا کرده است، منتها حالا عمل نکرده است و اعتنایی نداشت. اما اگر این اصول کلّی اصلاً در درون او راه پیدا نکرده باشد و إلحاد محض باشد، چنین کسی مُخَلَّد است و میماند، اینها هم باز طبقات و درکاتی دارند. بعضیها هستند که شنیدند خدایی هست؛ اما حالا باور نکردند، اینها فقط به فرشتههای مسئول دوزخ میگویند که از خدایت بخواه که عذاب ما را کمتر کند یا ما را از بین ببرد؛ هنوز هم که هنوز است چشم آنها باز نمیشود که بفهمند مرگ نابودی نیست، چون خیلی طول میکشد تا انسان بفهمد مرگ نابودی نیست و مرگ هجرت است. یکی از دقایق مسائل عقلی این است که فصل اخیر انسان این است: «الإنسانُ حَیٌّ مُتألهٌ مائِت» یا «حیوانٌ ناطقٌ مائِت»، این «مرگ» فصل اخیر انسان و مُقَوّم انسان است. مرگ به معنای نابودی و زوال و نیستی نیست، مرگ هجرت است؛ انتقال از نشئه به نشئه دیگر مرگ است، از آن جهت که این نشئه را رها میکند مرگ است و از آن جهت که وارد نشئهٴ دیگر میشود حیات است، «تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إلَی دَارٍ». (3)اگر در علوم عقلی این معنا خوب روشن بشود که مرگ یعنی کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (4)و فصل اخیر انسان است، برای ابطال مسئلهٴ تناسخ زحمتی نیست، چون معنای تناسخ این است که وقتی انسان مُرد، روح او به بدن نوزاد تعلّق بگیرد و دوباره برگردد به دنیا، ولی اگر ثابت شد که حقیقت انسان هجرت است، اصلاً محال است که برگردد و اگر در رجعت برمیگردد، در رجعت با بدن دیگر نمیآید، بلکه خودش میآید! آن کمالاتی که باید فراهم بکند یا تکمیلهایی که باید انجام بدهد، انجام میدهد، یعنی خودش با همین وضع میآید؛ مردهای است که زنده میشود، نه اینکه روح او بدن خودش را رها بکند و به بدن نوزاد تعلّق بگیرد و دوباره از صفر شروع بکند، اینچنین نیست! بلکه همان انسان است؛ منتها عمر او طولانی است. بنابراین رجعت با تناسخ فرق جوهری دارد. اگر ثابت شد که حقیقت انسان این است که کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، دیگر هیچ دلیلی برای ابطال تناسخ لازم نیست تا پاسخ آن مشکلات را آدم فراهم و تحمّل کند. عمده این است که مسئله «الموت ما هو» خوب روشن نیست، تا معلوم بشود که فصل اخیر انسان است، گرچه برای بعضیها روشن شد.
ص: 460
در این قسمت، این جهنمیها هنوز نمیفهمند که مرگ نابودی نیست؛ وقتی که خیلی فشار میبینند، به خدا عرض میکنند که جان ما را بگیر تا ما راحت بشویم. اینها که دست به خودکشی میزنند، خیال میکنند که وقتی مُردند راحت هستند، در حالی که بعد از مرگ اوّلین لحظهٴ عذاب اینهاست. اینها چون نمیدانند که مرگ نابودی نیست، مرگ هجرت نیست، مرگ انتقال است، بعد از مرگ حیات است و مسئولیت و پاسخگویی است دست به خودکشی میزنند. این گروه در جهنم هم خیال میکنند که مرگ نابودی است، به خدا عرض میکنند که جان ما را بگیر تا ما راحت بشویم، وقتی جواب میشنوند که اخْسَئُوا فِیهَا وَ لاَ تُکَلِّمُونِ، (1)معلوم میشود که اینها حق صحبت ندارند و مسئول یا مسئولین که در دو بخش از آیات به این دو مخاطب خطاب میشود که گاهی مفرد است و گاهی جمع؛ گاهی میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ و گاهی هم به خزنهٴ جهنم میگویند که از خدای خود بخواهید، (2)اینها هم چند گروه هستند: یا حالتها فرق میکند و در جهنم هم ممکن است که دَرَکات فرق بکند یا اشخاص فرق میکنند. یک عدّه هستند که اصلاً خدا با آنها سخن نمیگوید: وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، (3)با اینکه خدا بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ (4)است یک عدّه را نگاه نمیکند؛ این نگاه، نگاهِ تشریفی است. اینکه دربارهٴ وجود مبارک حضرت عرض میکنیم: «وَ أَقْبِلْ إِلَیْنَا بِوَجْهِکَ الْکَرِیمِ وَ اقْبَلْ تَقَرُّبَنَا إِلَیْکَ وَ انْظُرْ إِلَیْنَا نَظْرَةً رَحِیمَةً»، (5)با اینکه حضرت «باذن الله» به همه چیز نظر دارد؛ اما نظر کرامت غیر از نظر عمومی است. خدای سبحان دو نظر دارد: یکی نظر عام است که بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ است و یکی هم نظر تشریفاتی است که این نظر تشریفاتی نسبت به بعضیها نیست که لاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (6)این منظور است. وجود مبارک حضرت هم همینطور است! «باذن الله» بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ است؛ ولی به یک عدّه نظر تشریفاتی و تکریمی دارد. در قیامت خدای سبحان به یک عدّه اصلاً نظر تکریمی و إجلالی ندارد: وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، اینها نمیتوانند با خدا حرف بزنند، چون آنجا نظام تکوین است، نظام منع که نیست! اصل ساهرهٴ قیامت هم همین طور است: لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً، (7)اینطور نیست که هر کسی بتواند حرف بزند! آنجا سخن گفتن ممنوع است، مگر با اذن خدا؛ یعنی با اذن تکوینی. این گروه چون خدا با آنها سخن نمیگوید یا با مالک دوزخ یا با خزنهٴ دوزخ(سَلامُ اللهِ عَلَیهِم) سخن میگویند که از خدا بخواهید، این یک مرحله بود.
ص: 461
مرحله دیگر این است همانطور که برای آنها در دنیا حقیقت مرگ روشن نبود و خیال میکردند که مرگ نابودی است، در دوزخ هم هنوز این حقیقت برای آنها روشن نشده و خیال میکنند که مرگ نابودی است و از خدا یا به وسیله یا بیوسیله میخواهند که بمیرند تا اینکه راحت بشوند، در حالی که مرگ هجرت است و نابودی نیست، این مرحله دوم.
مرحله سوم آن است که اینها اصلاً خدا را در قیامت هم نمیشناسند: کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ؛ (1)آنکه مُلحد محض است، با همین وضع هم مُرد و مادّیِ صِرف است، این شخص اصلاً در قیامت خدا برای او روشن نیست، صحنهای را میبیند که عوض شده است. این کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ یک فصل است، وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یک فصل است، لاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یک فصل است، لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا (2)یک فصل است؛ اینها مجهولات انباشته است، اینها خیال میکنند که مرگ نابودی است، در حالی که اینچنین نیست! قیامت خدا با آنها سخن نمیگوید، قیامت خدا آنها را نگاه نمیکند و اینها هم در قیامت خدا را نمیشناسند. پرسش: ...؟ پاسخ: در قیامت هم خدا را نمیشناسند، فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ (3)برای همه آنها نیست، برای یک گروه خاص است که اعمال و جایگاه خود را میبینند. برای یک عدّه کشف حجاب و کشف غِطاء نیست، آنکه نابیناست که میگوید: رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَ قَدْ کُنتُ بَصِیراً، (4)این شخص نابیناست، همانطوری که در دنیا نابینا بود؛ ولی در قیامت بیناست و جهنم و جهنمیها را میبیند، میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا (5)و در قیامت هم جهنم را به او نشان میدهند و میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ (6)که میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا. اینکه در دنیا کور بود، مسجد و حسینیه و مراکز مذهب را نمیدید و مراکز فساد را میدید، در قیامت هم همینطور است؛ بهشت و مؤمنین را نمیبیند، جهنّم و جهنّمیها را میبیند، اینطور نیست که کور باشد، اگر کور باشد که نمیگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا! هر طوری که در دنیا کور بود، در آخرت هم همانطور کور است: وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً. (7)اینها که در دنیا کور هستند، از چه جهت کور میباشند؟ یعنی خودشان، راه خودشان، زن و بچه خودشان و مراکز فساد را نمیبینند؟ یا مسجد و حسینیه را نمیبینند؟ پرسش: ... قائل به این هستند که: رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی؟ پاسخ: این غیر از آنهایی است که کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ است. این شخص هنوز اصل «ربّ» را قبول دارد؛ منتها جا را نمیبیند؛ اما آنها که اصلاً مُلحد محض هستند، هیچ راهی به معرفت الهی نداشتند، اینها که کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ هستند، اینها فقط با مالک و خزنهٴ دوزخ سخن میگویند.
ص: 462
غرض آن است که فرمود: وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً؛ هر کسی در دنیا کور است، در آخرت هم کور است، در دنیا این شخص چگونه کور بود؟ در این دنیا که مراکز فساد را به خوبی میبیند، این از دیدن مراکز دینی کور است! در قیامت هم اینچنین است. هر طور که در دنیا کور است، در آخرت کور است، وگرنه در قیامت از او سؤال میکنند که مگر جهنّم نیست؟ مگر این جهنمیها نیستند؟ مگر این سوخت و سوز نیست؟ میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا. به لبهٴ جهنم که رسید، میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا، پس آنطوری که در دنیا کور است، همانطور در آخرت کور میشود؛ ولی اگر کسی در نهانِ نهاد او اصلاً سخن از خدا نباشد و کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ باشد، براساس قهر و غلبه و لجبازی به مالک میگوید از خدایت بخواه! نمیگوید از خدای ما بخواه! بنابراین آنها که میگویند خدایا یا میگویند از خدای ما، اینها خیلی فرق دارند با آنهایی که به مالک دوزخ(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) میگویند از خدایت بخواه: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ، نه «رَبُّنٰا»! اینها اینطور هستند. پرسش: فطرت که عوض نمیشود؟ پاسخ: بله، فطرت عوض نمیشود، ولی فطرت بیچاره را زنده به گور کردند: وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا. (1)یک وقت است که کسی روی نهالی را یک مقدار خَس و خاشاک میریزد، کشاورز میآید و اینها را برمیدارد، دوباره آن را رویش میدهد! اما بعضی فطرت را اینقدر دفن کردند که قَدْ خَابَ مَن، نه تنها «دَسّها»، بلکه دَسَّاهَا! قبلاً هم ملاحظه کردید که این دَسَّاهَا باب «تفعیل» است؛ یعنی «دَسّسها» که سه تا «سین» دارد. آن «دَسّ» ثلاثی مجرد که دو تا «سین» دارد که دسیسهٴ عادی است؛ اما «تَدسیس» که به باب تفعیل رفته است، «تَدسیس» دسیسهٴ مضاعف و کثیر است؛ اینقدر خاک ریخته، اینقدر خاشاک ریخته، انبار و کوهی از خاشاک ریخته و این بیچاره را خفه کرده است! صدای آن درنمیآید! بنابراین در قیامت دسیسه کرده و این را نمیبیند، این محجوب است و این را کور کرده است، وگرنه فطرت سر جای خود محفوظ است، فطرت قابل زوال نیست و عذاب کشیدن آن هم برای همان است که فطرت او فطرت انسانی است. پرسش: حق برای آنها روشن نمیشود؟ پاسخ: نه، حق برای این گروه روشن نمیشود، برای آن گروه دیگر که روشن شد، میگویند: رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً، (2)اینجا هم میفرماید: اخْسَئُوا؛ اما آنهایی که اصلاً مُلحد محض بودند، اینها إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ هستند، اینها باورشان هم نمیشود. نقل شده که در خبر دارد وقتی وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) از کنار جهنم عبور میکند، ابوجهل ملعون میگوید درِ جهنّم را ببندید تا من او را نبینم، این کار ابوجهل است. خدا نکند که انسان به آن صورت دربیاید! حالا ممکن است مقداری سند این حرفها قابل بحث باشد؛ ولی راه عقلی برای قبول این حرفها هست که اگر انسان آن فطرت خود را به صورت حیوانیّت درآورد، او إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ شد، کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)شد، چه چیزی را میبیند؟ اینقدر اغراض و غرایز روی این فطرت ریخته و تَدسیس کرده که صدای این بیچاره درنمیآید. بنابراین این چند بخش از آیات که گاهی با خدا سخن میگویند، گاهی با مالک سخن میگویند و گاهی با خزنهٴ جهنم سخن میگویند، گاهی از محجوب بودن آنها و گاهی از مورد خطاب قرار نگرفتن آنها در آیات سخن میگوید، مربوط به یا اشخاص متعدده است یا مواقف متعدد است. فرمود: إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ، فتور و سستی در عذاب اینها نیست: لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ، «مُبْلِس»؛ یعنی «آیس» و ناامید، مأیوس درست نیست، «آیس» است. پرسش: یک مشکل اینجا مطرح است که ممکن است کوری و کَری طبیعی آنها همان عذاب مضاعف آنها باشد؟ پاسخ: نه، کوری و کَری طبیعی آزمون الهی است، ممکن است خدای سبحان نعمتی را که در دنیا گرفته در آخرت پاداش بدهد، ما که نمیدانیم! اگر چیزی را خدای سبحان به عنوان آزمون در دنیا گرفته است، در آخرت ممکن است پاداش بدهد؛ اما کوری و کری از دین و از شنیدن قرآن و عترت این عذاب الیم است. در سوره مبارکهٴ «غافر» آیه 48 این است: قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنَّا کُلٌّ فِیهَا إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبَادِ، این منازعهٴ بین مستکبر و مستضعف است، آیه 47 این بود: وَ إِذْ یَتَحَاجُّونَ فِی النَّارِ فَیَقُولُ الضُّعَفَاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنتُم مُغْنُونَ عَنَّا نَصِیباً مِنَ النَّارِ ٭ قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنَّا کُلٌّ فِیهَا إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبَادِ ٭ وَ قَالَ الَّذِینَ فِی النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنَّا یَوْماً مِنَ الْعَذَابِ، (4)آن وقت پاسخ آنها یا اخْسَئُوا است و یا مثلاً قَالُوا أَ وَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُم بِالْبَیِّنَاتِ قَالُوا بَلَی قَالُوا فَادْعُوا وَ مَا دُعَاءُ الْکَافِرِینَ إِلاّ فِی ضَلَالٍ؛ (5)انبیا آمدند این همه اصرار کردند و شما گوش ندادید که وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّین (6)شد، وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیَاءَ (7)شد، وَ یَقْتُلُونَ الْأَنْبِیَاءَ (8)شد، وَ مَا دُعَاءُ الْکَافِرِینَ إِلاّ فِی ضَلَالٍ، این در بخش سوره مبارکه «غافر» آیه 46 به بعد بود که قبلاً هم بحث شد.
ص: 463
در سوره مبارکه «فاطر» آنجا سخن از مستکبر و مستضعف و اینهاست که آنها میگویند: رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءَنَا (1)یا آیه 36 سوره مبارکه «فاطر» این است که وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لاَ یُقْضَی عَلَیْهِمْ؛ قضای الهی شامل اینها نمیشود که به زعم اینها، اینها بمیرند و راحت بشوند، وَ لاَ یُخَفَّفُ عَنْهُم مِنْ عَذَابِهَا کَذلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ ٭ وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ (2)که پاسخ آن چنین است: أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ وَ جَاءَکُمُ النَّذِیرُ، (3)این سؤال و جواب است که لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ نیست، اخْسَئُوا نیست، این برای یک گروه خاص است که به هر حال مقداری راه برای مکالمهٴ با ذات اقدس الهی باز بود. در آنجا که میفرماید: اخْسَئُوا که «اخْسَأ» را به «کلب» میگویند، در بخش پایانی سوره «مؤمنون» هست که آنها در دوزخ میگویند: رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَ کُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ ٭ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ٭ قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَ لاَ تُکَلِّمُونِ، (4)ملاحظه فرمودید که در سوره مبارکه «غافر» استدلالی و سؤال و جوابی است؛ اما در اینجا میفرماید: اخْسَئُوا، آنجا میگویند خدایا! ما اشتباه کردیم: غَلَبَتْ عَلَیْنَا، جواب دادند که این همه انبیا آمدند و شما گوش ندادید که این یک سؤال است و جواب؛ اما این جا میفرماید که اخْسَئُوا فِیهَا وَ لاَ تُکَلِّمُونِ اینها کسانی هستند که وَ لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ و آنها که «مَحْجُوبُون عَنْ رَبِّهِم» هستند، آنها هم گروهی هستند که اصلاً نمیگویند! نه به مالک میگویند و نه به خزنهٴ جهنم میگویند.
ص: 464
بنابراین اگر تعاون بر «حَسَنة» باشد، این خلیلهای دنیا خلیلهای آخرت هم هستند؛ اگر بر مدار «سَیّئة» باشد، خلیلهای دنیا أعدای آخرت میباشند، این دو بخش «خُلّة» و دوستی در روابط اجتماعی بود. در روابط تابع و متبوع، آن کسی که تابع ائمهٴ کفر است، وضع آنها این است و آنکه تابع ائمه حق است، با اولیای الهی محشورند و از شفاعت آنها برخوردارند، به لقای آنها متنعّم هستند و مانند آن. در این بخش سوره مبارکهٴ «زخرف» که محل بحث است فرمود که اینها به مالک میگویند و مالک هم در جواب میفرماید: إِنَّکُم مَّاکِثُونَ ٭ لَقَدْ جِئْنَاکُم؛ حالا خودش هم گاهی ممکن است که رسالت الهی داشته باشد یا جزء ملائکه است حرف ملائکه را بزند که ملائکه حرفهای الهی را به انبیا رساندند و انبیا هم به شما منتقل کردند: لَقَدْ جِئْنَاکُم بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ ٭ أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ؛ ما همه فرشتهها و مدبرّات امر پیام الهی را کاملاً به «سَمع» شما رساندیم و شما کسانی بودند که فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ، (1)اگر شفاعت بود که مرحله آن گذشت و اگر توبه بود هم وقت آن گذشت، شما چندین عقبه کئود را پشت سر گذاشتید؟ اگر راه برای درمان الهی بود، شما حتماً معالجه میشدید! پرسش: ... فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ، شما فرمودید که ندیدن دَر خروجی جهنم جهت فرار، عذابی فوق عذاب است؟ پاسخ: نه، راه جهنم را گم میکنند! این عذابی است فوق عذاب، اینها را میکشند و کشانکشان میبرند، وگرنه جهنم را به آنها نشان میدهند و میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، آنجایی که کسی محکوم به زندان است و هیچ راهی هم ندارد، راه زندان را هم به او نشان نمیدهند! این عذابی است فوق عذاب! این شخص جهنم باید برود، پرونده او هم مختومه شد، حکم او هم هست، حالا که میخواهد جهنم برود، راه جهنم را هم گم کرده است! درباره شیطان آمده است که این کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ، (2)این شیطان جلو میافتد و اینها هم به دنبال او راه میافتند، وگرنه خود اینها وقتی راه جهنم را گم بکنند، عذابی است فوق عذاب؛ ولی وقتی از آنها سؤال میکنند و جهنم را به آنها نشان میدهند، میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، میگویند: بله، رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا. بنابراین آنچه را که در این بخش الأخِلاَّءُ آمده، این مَقسمی است برای دو قسم، هرکدام از این دو قسم هم در بخشهای خاص آمده و آن بخشهایی که مربوط به تابع و متبوع و امام و امت بود، آنها هم جداگانه طرح شد.
ص: 465
موضوع: تفسیر آیات 74 تا 81 سوره زخرف
إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ (۷٤ لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (۷۵) وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لکِن کَانُوا هُمُ الظَّالِمِینَ (۷۶) وَ نَادَوْا یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّاکِثُونَ (۷۷) لَقَدْ جِئْنَاکُم بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ (۷۸) أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ (۷۹) أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُم بَلَی وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ (۸۰) قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ (۸۱)) بعد از اینکه فرمود دوستی در دنیا دو قسم است، یعنی دوستی حق و باطل که حکم هر کدام را «فی الجمله» بیان کرد، متّقین را و آثار و احکام و عواقب آنها را تشریح فرمود که اینها در بهشت مُخَلَّد هستند، هم لذایذ روحانی دارند و هم لذایذ جسمانی؛ اما در برابر متّقیان مجرمان هستند که کیفر آنها را چنین ذکر فرمود: إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ٭ لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ؛ اینها «آیس» و ناامید در دوزخ به سر میبرند و کسی به آنها ظلم نکرده است، بلکه آنها به خودشان ظلم کردهاند.
چند نکته مربوط به بحثهای قبل بود که حالا یکی پس از دیگری اشاره میشود. یکی اینکه اینجا فرمود: وَ نَادَوْ یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ که در قرآن کریم چند طایفه از آیات راجع به استغاثهٴ دوزخیان مطرح شد. یکی از آنها همین بخش از آیات است که این گروه از دوزخیان در این مقطع نمیگویند: رَبَّنَا أَخْرِجْنَا، (1)به مالک دوزخ(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) میگویند، آن هم از دور ندا میدهند؛ مثل اینکه حتی به مالک هم دسترسی ندارند، با مالک از راه ندا سخن میگویند که از پروردگارت بخواه که ما را نجات بدهد؛ یعنی ما را بمیراند، چون خیال میکردند مرگ پایان راه است. اینها نمیگویند ای مالک از خدای ما بخواه! یعنی خدایی که مشترک بین ما و توست، بلکه میگویند از خدای خودت بخواه! از این نکته معلوم میشود که در آن مقطع هم هنوز مسئلهٴ ربوبیّت پروردگار برای اینها حلّ نشد. آن لجاجتی که دارند و آن شِرکدوستی که در درون آنها نهادینه شده است، در آن مقطع هم حاضر نیستند که بگویند خدای ما، پروردگار ما، میگویند پروردگار تو! آنهایی که میگویند: رَبَّنَا أَخْرِجْنَا، یا غیر از این گروه هستند یا اگر همین گروه میباشند، در یک مقطع دیگر چنین میگویند. در بعضی از تفسیرها آمده است، آن جملهای که قبلاً گفتند، با این جملهای که فعلاً میگویند هزار سال فاصله است. غرض این است که در مواقف قیامت یا در مواقف دوزخ، گاهی دو سؤال یا دو مطلب مطرح است که به حسب ظاهر هماهنگ نیستند؛ مثلاً در جریان معاد مطرح است که فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ (2)یا وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسئُولُونَ، (3)یکی از مسائل قطعی قیامت مسئله سؤال است؛ اما در سوره مبارکهٴ «الرحمن» دارد که در آن روز لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لاَ جَانٌّ، (4)این یا ناظر به مقاطع گوناگون است یا ناظر به حالتهای گوناگون است؛ در این که فرمود هیچکسی از گناه او سؤال نمیشود، سرّ آن هم در کنارش ذکر شده است، لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لاَ جَانٌّ چرا؟ چون یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ (5)معلوم میشود که این برای مقطعی است که سؤال و جوابهایی شده و افراد تبهکار با چهرههایشان شناخته شدند که این شخص تبهکار است و آن شخص پرهیزکار است، پس آنجا که یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ دیگر جا برای سؤال نیست. غرض آن است، اینکه میگویند: لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ، معلوم میشود هنوز مشکلی در باب ربوبیّت خودشان دارند.
ص: 467
مطلب دوم درباره اختلافی است که قرآن کریم در سوره «مائده» نسبت به یهودیها و نسبت به مسیحیها ذکر کرد؛ درباره یهودیها فرمود: وَ أَلْقَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (1)و درباره مسیحیها هم فرمود: فَأَغْرَیْنَا بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ. (2)الآن ما مشاهده میکنیم که متأسفانه در بین مسلمین داعش و امثال داعشی پیدا شدند که جامعه اسلامی را «ارباً اربا» کردند و اختلافی پیدا شد؛ پاسخ این است که در جریان اختلاف یهودیها و مسیحیها، در درون اینها یک اختلاف مُهلکی هست ـ گرچه نمیگذارند کسی بفهمد ـ و این تا روز قیامت ادامه دارد. درباره مسلمین این اختلافی است که استکبار و صهیونیسم انداختند، این ـ إنشاءالله ـ بعد از مدتی قطع و از بین خواهد رفت، اینطور نیست که مثل اختلاف آنها باشد. در مقطعی اگر بین مسلمانها بیگانهای اختلاف ایجاد کرد، نباید گفت این همانند کار یهود و مسیحیهاست، این یک مطلب.
مطلب دیگر این است که در جریان داعش و امثال داعش، اینها واقعاً مسلمان نیستند که با مسلمانهای دیگر اختلاف داشته باشند، مستحضرید که همه اینها را بیگانه اجیر کرده است، پس اینطور نیست که اینها واقعاً مسلمان باشند.
مطلب دیگری که مربوط به حوزههاست، این است که درست است ما تَقریب و هفتهٴ وحدت داریم، اما غالب این سخنرانیها و مقالهها میبینید که در پیرامون این است که وحدت اسلامی چیز بسیار خوبی است، اعتصام به «حَبل الله» چیز خوبی است و اختلاف چیز بدی است، در حدّ موعظه است! آن چیزی که رسالت اصلی حوزههاست، داشتن یک سلسله بحثهای رسمی کلامی است! این مسائل کلامی است که جلوی تفکّر وهابیت و تهمتهای شرک و علیه توسل سخن گفتن و علیه شفاعت سخن گفتن و امثال آن را میگیرد. بارها به عرض شما رسید، این دینی که به ما میگوید: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ»، (3)نه «فَرِیضٌ»! از بس فرا گرفتن علم واجب است که «تاء» مبالغه آورده است، نه «تاء» تأنیث، نفرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضٌ»، فرمود: «فَرِیضَةٌ». این «طَلَبُ الْعِلْمِ» که فریضه است، مرحوم کلینی از وجود مبارک پیغمبر و از ائمه دیگر(عَلَیْهِمُ الصَّلَاةْ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) نقل کرد، آن هم به صورت حصر! یعنی این دینی که به ما گفته طلب علم و عالِم شدن واجب است، این دین به ما گفته که چه بخوانید و چه علمی را فراهم کنید، فرمود: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَة». (4)ما گفتیم «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ» فقه و اصول، «فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ» فقه و اصول، «سُنَّةٌ قَائِمَة» هم فقه و اصول که وضع حوزهها به این صورت درآمد! اگر یک کلامی بود، در تفکّر وهابیّت بود، در معنای امامت بود، در معنای ولایت بود، در معنای رسالت و معنای خلافت بود، همانطوری که طلبهها فقه و اصول را یاد میگرفتند، یک دوره کلامِ عالمانه را هم یاد میگرفتند! الآن شما باید تازه بدیهیّات علم کلام را برای عدّهای ترجمه بکنید! معنای آن این است که این هفته وحدت یا تقریب ما یا مجمع تقریب ما با موعظه کار کرده است، نه با علم! همه آمدیم و گفتیم وحدت چیز خوبی است، اختلاف نداشته باشیم، اختلاف یک چیز بدی است: وَ لاَ تَفَرَّقُوا؛ (5)اما چهطور وحدت داشته باشیم، چهطور «توسل» حق است، چهطور «شفاعت» حق است، چهطور تفکر وهابیت باطل است و مانند اینها را نگفتیم! تا اینکه امروز دست به اسلحه بردند و ما تازه شروع کردیم به بحثهای کلامی. غرض این است که ما بخواهیم با موعظه مشکل خودمان را حلّ بکنیم، این حلّ نمیشود! با علم میشود مشکل را کم کرد، گرچه حلّ نهایی آن دشوار باشد. بنابراین اختلافات دو قسم است و امید برگشت از اختلافات هم هست، اما اختلافات یهودیها و مسیحیها که در درون آنهاست، إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ است.
ص: 468
مسئله سوم مربوط به مسئله اقتصادِ مقاومتی و مال هست که از بیانات نورانی حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) نقل کردیم که حضرت فرمود کسی که سفرهٴ رنگین دارد، مورد اهانت خداست؛ بین این دو مطلب خیلی فرق است: یکی اینکه مال چیز خوبی است: «نِعْمَ الْمَالُ الصَّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِح» (1)و مال ستون فقرات جامعه است؛ در سوره مبارکهٴ «نساء» این بحث مبسوطاً گذشت، ملتی که جیب و کیفی آن خالی است، مثل کسی است که ستون فقرات او شکسته است و وقتی ستون فقرات این ملت شکسته باشد، این فقیر است. فقیر به معنای گدا نیست، فقیر به معنی ندار نیست، این «فَعیل» به معنی مفعول است؛ فقیر یعنی کسی که ستون فقرات او شکسته است. ملتی که جیب و کیف او خالی است، ویلچری است و هرگز مقاوم نیست! در آیهٴ پنج سوره مبارکهٴ «نساء» مبسوطاً این مسئله مقاومت و اقتصاد مقاومتی و فقیر بودن این ملتی که جیب و کیف آنها خالی است ـ یعنی ستون فقرات آن شکسته است ـ گذشت؛ در آن آیه فرمود: وَ لاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً، ملت اگر بخواهد قیام و ایستادگی داشته باشد باید جیب آنها پُر باشد! این یک مسئله کاملاً جداست! یعنی ملت باید جیب و کیف آن پُر و خالی نباشد و محتاج بیگانه هم نباشد؛ این «ملت» کوثر است! یعنی ملتی که تولید دارد، شغل دارد، بیکار ندارد و اعتبار مالی آن محفوظ است کوثر است. اما کسی فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ (2)است، همان کاری که درباره قارون آمده که فرمود: فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ؛ قارون با تکاثر میخواهد زندگی کند. این کسانی که میخواهند با تکاثر زندگی کنند، یک گروه نادان میگویند: یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ (3)و یک گروه فرهیخته هم میگویند: وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ. (4)نسبت به این گروه که به دنبال تکاثر هستند و به دنبال تظاهر به ثروت میباشند، آن بیان نورانی حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) در خطبه 160 نهجالبلاغه است که به این صورت فرمودند: اگر کسی وضع مالی او خوب بود و به داشتن فخر کرد و تفاخر کرد و با تظاهر به ثروت زندگی کرد، باید بداند که خدا با داشتن، او را توهین کرده است. خطبه 160 عبارت حضرت این است: ـ دربارهٴ خودشان فرمودند که وضع من با سادگی گذشت ـ «لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِی هَذِهِ حَتَّی اسْتَحْیَیْتُ مِنْ رَاقِعِهَا» (5)در ابتدای پاراگراف فرمود: «وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) مَا یَدُلُّکُ عَلَی مَسَاوِئِ الدُّنْیَا وَ عُیُوبِهَا»، آنجا حضرت برهان اقامه میکند تا به این جمله میرسد: میفرماید که آیا مال داشتن کمال است یا کمال نیست؟ این کاری به ملت و کشور و مملکت ندارد! اگر کسی بگوید مال داشتند کمال است، باید ملتزم بشود که ـ معاذالله ـ خدای سبحان این کمال را به پیغمبران نداد، چون جریان موسای کلیم، عیسای مسیح و همه را ذکر فرمود، بعد جریان داود پیغمبر که خوانندهٴ بهشتیهاست ـ قرآن را در بهشت داود باید برای بهشتیها بخواند، داود «قَارِئِ أَهْلِ الْجَنَّة» (6)ـ را ذکر فرمود؛ فرمود او رهبر انقلاب بود و انقلاب کرد: وَ قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ؛ (7)ولی با زنبیلفروشی ارتزاق میکرد، اینطور نبود حالا که رهبر انقلاب شد، کشور را دارد اداره میکند و همه ثروت در اختیار اوست متکاثراً زندگی کند. وضع داود را فرمود، وضع سلیمان را فرمود، وضع موسی را فرمود، وضع عیسی را فرمود، بعد درباره پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود شما امر را دائر بین این دو مطلب کنید که آیا داشتن کمال است یا نیست؟ اگر داشتن کمال باشد، خدا این کمال را به انبیا مخصوصاً به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) نداد. اگر داشتن کمال نیست، پس بدانید آن کسی که سفره رنگین دارد: «أَهَانَهُ». این بخش پایانی خطبه را ملاحظه بفرمایید: «وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) مَا یَدُلُّکُ عَلَی مَسَاوِئِ الدُّنْیَا وَ عُیُوبِهَا إِذْ جَاعَ فِیهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَ زُوِیَتْ عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِیمِ زُلْفَتِهِ فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِه»؛ هر متفکری با عقل خودش این مطلب را در میان بگذارد، «أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً [صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم] بِذَلِکَ أَمْ أَهَانَهُ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ»؛ اگر مال داشتن و ثروتمند بودن کمال است و خدا این کمال را به پیغمبر نداد، پس ـ معاذالله ـ او را اهانت کرد، «فَقَدْ کَذَبَ وَ اللَّهِ الْعَظِیمِ بِالْإِفْکِ الْعَظِیمِ وَ إِنْ قَالَ أَکْرَمَهُ»؛ اگر بگوید که خدای سبحان پیامبر را در اثر این پرهیز از ثروت، گرامی داشت، پس «فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ»؛ باید معلوم بشود آنکه سفره رنگین دارد، خدا دارد او را اهانت میکند! «فَهاهُنا أمران»: یکی اینکه ملت باید جیب آن پُر باشد، وقتی جیب و کیف ملت پُر است، اشتغال و کار هست، هیچکسی تظاهر نمیکند! یک وقت است که در جامعه فاصله طبقاتی است و یک کسی وضع مالی او خوب است و فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ هست، اینجا فرمود نمیداند که خدای سبحان دارد او را توهین میکند. بنابراین اینکه میگویند صراط مستقیم از مو باریکتر است، برای این است که تشخیص راه، از تشخیص دادن و دیدن موی باریک دشوارتر است. شما در بین «محققین نامی» کم میبینید که درباره آنها بگویند: «شَقَّقُ الشَّعر». وقتی میخواهند علمای بزرگ را معرفی کنند، میگویند فلان محقق، فلان فقیه، فلان فیلسوف و فلان اصولی از کسانی است که «ممَن شَقَّقُ الشَّعر»، ما در ادبیات فارسی میگوییم موشکافی کرده است، آنها در ادبیات عرب میگفتند: «شَقَّقُ الشَّعر»؛ یعنی موی باریک را که به زحمت با چشم دیده میشود، انسان آن را از بالا دو نیم بکند، نه اینکه وسط آن را قطع بکند. خود مو را به زحمت میبیند، چه رسد به اینکه بتواند این مو را با انگشت و ناخن از بالا دو نیم بکند؛ مو شکافتن، «شَقَّقُ الشَّعر» کار هر کسی نیست. این صراط مستقیم از آن موشکافی دقیقتر است، این «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ وَ أَحَدُّ مِنَ السَّیْفِ». (8)بنابراین «فَهاهُنا أمران»: یکی اینکه ملت اگر جیب و کیف آنها خالی باشد مقاوم نخواهد بود، اقتصاد مقاومتی ندارد و ویلچری است، برابر آیه پنج سوره مبارکه «نساء» که فرمود قیام یک ملت به ثروت آن ملت است. دوم اینکه فاصله طبقاتی در جامعه باشد، کسی داشته باشد و کسی نداشته باشد فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ باشد و متکاثراً بخواهد ظهور کند که فرمود: «أَهَانَهُ».
ص: 469
مطلب بعدی درباره این کیفرهای خاصی است که در برابر دعوت توحیدی الهی به عمل آمده است. حرف «عبد اللّه بن الزبعری» که مربوط به إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (1)هست، در سوره مبارکهٴ «انبیاء» آیه 101 مبسوطاً در آنجا گذشت. طرفدار فکر «عبد اللّه بن الزبعری» همان جناب زمخشری است، همین زمخشری که طرفدار فکر «عبد اللّه بن الزبعری» است، میگوید او خودش میداند که آیه سوره مبارکه «انبیاء» شامل پیامبران و رهبران الهی نمیشود (2)او میدانست! یعنی این آیه که نازل شد ـ آیه 96 سوره مبارکه «انبیاء» تا 101 ـ إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ، او عالماً و عامداً میداند که منظور انبیا و ملائکه نیستند، منظور بتپرست و بتهای صَنَمی و وَثَنی هستند، او فتنه را به پا کرده است! گفته إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ؛ شما و آنچه را که میپرستید، حَصَبُ جَهَنَّمَ و سنگریزههای جهنم هستید که سوخته میشوید، پس ملائکه چه؟ پس حضرت مسیح چه؟ دیگران که ـ معاذ الله ـ معبود بودند چه؟ با اینکه انبیا آمدند اصلاً جلوی بتپرستی را بگیرند! محال است که این آیه آنها را شامل بشود، اصلاً به ذهن کسی نمیآید! اما او آمده این فتنه را به پا کرده است. ملائکه آمدند و پیام آوردند که بتپرستی ممنوع است؛ رهبری انبیا، یعنی وجود مبارک خلیل حق تبر گرفت که فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ کَبِیراً لَّهُمْ، (3)یک بار هم گفت: أُفٍّ لَّکُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ، (4)حرف همه آن انبیا أُفٍّ لَّکُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ است، آن وقت چگونه خدا میفرماید که عابد و معبود «کِلَاهُمَا فِی النَّار»؟! در ضمن حَصَبُ جَهَنَّمَ هستید! این برای آن است که این بتها، سنگها و چوبها را که بسوزانند، خود این بتپرستها عذاب مضاعفی تلقّی میکنند؛ وقتی کسی عمری در برابر سنگی خضوع کرد، بعد دید هر دو باهم دارند گداخته میشوند، درد او بیشتر میشود. اصلاً به ذهن کسی نمیآید که انبیای الهی یا فرشتگان در این آیه باشند تا بگوییم اینها تخصصاً خارج هستند تا تخصیصاً خارج میباشند. در بخشی از آیات قرآن استدلال میکند که اگر اینها معبود بودند که نمیسوختند؛ البته در قیامت. در پایان سوره مبارکه «مائده» آیه 116 میفرماید وقتی صحنه قیامت که شد: وَ إِذْ قَالَ اللّهُ یَا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِن دُونِ اللّهِ؛ تو این حرف را زدی یا راضی بودی که آنها تو و مادرت را از نظر عبادت گرامی بدارند؟ عرض کرد: سُبْحَانَکَ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِن کُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ ٭ مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ مَا أَمَرْتَنِی بِهِ؛ (5)شما ما را دستور دادی که به توحید دعوت کنید و ما هم مردم را به توحید دعوت کردیم، هرگز ما نگفتیم ما را گرامی بدارید! بنابراین اصلاً در ذهن کسی نمیآید که ـ معاذالله ـ اینها همه مشمول عذاب الهی باشند، همین زمخشری که قصه «عبد اللّه بن الزبعری» را پروراند، هم او تصریح کرد و این فتنه را او راه انداخت، پس او خودش میدانست که این آیه شامل آنها نمیشود. بنابراین قصهٴ او قصهای جعلی است. پرسش: این بتپرستان یا ملائکهپرستان در توحید در ربوبیّت مشکل داشتند؛ ولی مسیحیان در توحید ذات هم مشکل داشتند، میگفتند: قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ. پاسخ: در هر حال از نظر عبادت مشکلی داشتند، ذات اقدس الهی واحد است «ذاتاً»، واحد است «اسماً»، واحد است «وصفاً» و واحد است «خلقتاً» و آنها در همه موارد یا بعضی از موارد مشکل جدی داشتند. بنابراین فرمود اگر اینها گفته بودند که در قیامت شما خلاف این موارد را از اینها شنیده بودید، اصلاً اینها آمدند که جلوی شِرک را بگیرند! این مطالب مربوط به مسائل گذشته بود. میماند این جریان أَمْ أَبْرَمُوا، این أَمْ أَبْرَمُوا در قبال آن توطئههایی است که مشرکان نسبت به وجود مبارک حضرت داشتند. در آیات قبلی فرمود: أَ فَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَن کَانَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ ٭ فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ؛ (6)ما سرانجام اینها را رها نمیکنیم، وقتی حجّت الهی بالغ شد: لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَ یَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ، (7)ما اینها را رها نمیکنیم. در برابر آن تهدیدها، فرمود اینها چه کاری میخواهند انجام بدهند؟ أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً؛ اینها مکرها و حیلههای خودشان را تأکید کردند؟ آیه 79 همین سوره «زخرف»، أَمْ که این «أم» منقطعه است؛ یعنی «بَلْ»، «بَلْ أَبْرَمُوا أَمْراً»؛ اینها نه تنها حرفهای تو را نپذیرفتند، توطئههای سنگینی کردند. اینکه ما گفتیم: فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنَّا مِنْهُم مُنتَقِمُونَ، برای این بود که اینها تنها نُکول نداشتند، در صدد حیله هم بودند. أَمْ أَبْرَمُوا؛ یعنی «بَلْ»، کار و توطئه را علیه تو «إبرام» کردند و محکم کردند: أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً، چون اینها این کار را کردند فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. برابر آنچه هم زمخشری در کشّاف (8)و هم سیدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) (9)و دیگران فرمودند، این میتواند ناظر به بخش پایانی سوره مبارکهٴ «طور» باشد که در آیه 42 فرمود: أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ؛ اینها که دارند نقشه میکشند، نقشه آنها نزد ماست: عِندَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ، هر نقشهای که میخواهند بکشند، خدا آنجا حضور دارد، پس عِندَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ، گرچه مَکر آنها لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبَالُ؛ (10)ولی وَ لاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ، (11)«حَاقَ» یعنی «أحٰاطَ»؛ هیچ کِیدی بیگانه انجام نمیدهد، مگر اینکه این کِید دامنگیر خود «کائد» میشود. آیه 42 سوره مبارکه «طور» این است: أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ، ما دیگر کِید جدایی لازم نیست که داشته باشیم، با همان حیله اینها را میگیریم!
ص: 470
1) انبیاء/سوره21، آیه98.
2) تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص259 و 260.
3) انبیاء/سوره21، آیه58.
4) انبیاء/سوره21، آیه67.
5) مائده/سوره5، آیه116.
6) زخرف/سوره43، آیه40 و 41.
7) انفال/سوره8، آیه42.
8) تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص265.
9) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص125.
10) ابراهیم/سوره14، آیه46.
11) فاطر/سوره35، آیه43.
در همان بیانات نورانی حضرت امیر که فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه» (1)همین است، اعضا و جوارح ما سربازان الهی هستند! اگر ـ خدای ناکرده ـ خدا بخواهد کسی را بگیرد، با دست او، با زبان او و با پای او، او را میگیرد؛ یک امضا میکند رسوا میشود؛ حرفی میزند رسوا میشود، یا جایی میرود و رسوا میشود، اینطور نیست که لازم باشد خدا از جای دیگر لشکرکشی بکند! حالا آن جریان اَبرهه و امثال اَبرهه همگانی و همیشگی نیست؛ ولی اگر خدا بخواهد زید را، یا عمرو تبهکارِ مکّار را بگیرد، او را با اعضا و جوارح خود او میگیرد! اینجا هم فرمود همان کِید اینها علیه اینها به کار میرود: وَ لاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ؛ یعنی این نقشه به ضرر خود اینها تمام میشود. این أَمْ أَبْرَمُوا، «أم» منقطه است و به معنی «بَلْ» است؛ یعنی آنها مَکر محکمی را در نظر گرفتند، ما هم در حفظ تو و طرد آنها محکمکاری میکنیم؛ اما آنها خیال میکنند که ما نمیشنویم یا نمیبینیم: إِذْ یُبَیِّتُونَ مَا لاَ یَرْضَی مِنَ الْقَوْلِ؛ (2)اینها بیتوته میکنند . پشت درهای بسته دارند کار میکنند، ما هم آنجا حضور داریم أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُمْ!
یک وقت است که مفهومی در ذهن آدم است، میشود صورت ذهنی و علمی که از آنجا تعبیر به «سَمع» نمیکنند، فرمود خدا عالِم است: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ، (3)این یک تعبیر. تعبیر دیگر این است که وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَی، (4)یَعْلَمُ! اما گاهی انسان حدیث نفس میکند، آن مطلب ذهنی را در ذهن خود میپروراند و به صورت جمله درمیآورد، مثل این است که دارد با خودش حرف میزند، این میشود حدیث نفس؛ اینگونه از موارد را فرمود ما میشنویم! پس فرق است بین اینکه بگوید: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ این یک آیه، یا وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَی. این طایفه دو از آیات و بین این آیه که فرمود خدا «یَسْمَعُ السِّر»، از این «یَسْمَعُ» معلوم میشود که حدیث نفس شد. اگر سخن از حدیث نفس نباشد و سرّ مفهوم علمی باشد که سخن از «سَمع» نیست! گاهی انسان یک مفهوم ذهنی در ذهن اوست، بعد این را در محدودهٴ مُتِخَیّله یا خیال به صورت کلمات و حرف درمیآورد؛ مثل اینکه دارد در درون خود با خود حرف میزند؛ اینگونه از حدیث نفسها را خدا میفرماید که وَ اللَّهُ یَسْمَعُ، (5)أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ، چرا! ما میشنویم و میدانیم، حتی مادامی که این هنوز در بوته است، وقتی به صورت جملهبندی و خیال و صورتسازی درآمده که شده حدیث نفس، ما میشنویم. نجوای اینها را که با یکدیگر رازگویی میکنند را هم میشنویم. أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَاهُم را ما میشنویم! نه تنها ما میشنویم، فرستادههای ما هم میشنوند! چون آنها مأمور هستند که بشنوند و ضبط کنند: وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ، (6)این کِرَاماً کَاتِبِینَ که نمیخوابد! در سوره مبارکهٴ «قاف» دارد: مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ، (7)اینکه میفرماید قَوْلٍ، یعنی قول و فعل و شأن و تقریر و قیام و قعود همه، ما که وقتی میگوییم حرف این آقا چیست؟ یعنی برو ببین مکتب او چیست؟ مبنای او چیست؟ فکر او چیست؟ روش او چیست؟ منتها بارزترین کار، قول ما هست که ما میگوییم ببین قول او چیست؟ ببین چه میگوید؟ اینکه فرمود: مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ؛ یعنی «مِن قَولٍ و مِن فِعلٍ و مِن کتابةٍ و مِن حَرکةٍ و مِن قیامٍ و مِن قعودٍ و مِن سکونٍ أو مِن سکوتٍ»، این قول کنایه از همه این شئون است، نه اینکه فقط حرفها را اینها میشنوند و مینویسند، مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ؛ یعنی «من شأنٍ»، «أیُّ شأن کان»، إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ، نه «رَقِیبٌ و عَتِیدٌ» که یکی برای راست «رَقِیب» و دیگری برای چپ «عَتِید»، خیر! هر حرفی را که میزند؛ چه خوب و چه بد، چه «حَسَنه» و چه «سَیّئة»، یک مراقب مستعدّ و آمادهای است که زود بنویسد. آنکه در سَمت راست است و حَسَنات را مینویسد، او «رَقِیب» است و «عَتِید» است، آنکه در سَمت چپ است و سیئات را مینویسد، او «رَقِیب» است و «عَتِید»، نه اینکه یکی «رَقِیب» است و دیگری «عَتِید»! در کنار او فرشتهای است که مراقب است، یک؛ «عَتِید» و مستعد و آماده است، دو؛ اگر «سَیّئة» باشد «نویسنده» رقیبی است به نام «عَتِید»؛ «حَسَنه» هم باشد، «نویسنده» رقیبی است به نام «عَتِید»، هر حرفی بزند اینطور است! پرسش: ...؟ پاسخ: طرف راست که «حَسَنة» باشد، فرشتهای است رَقِیبٌ عَتِیدٌ، نه «رَقِیبٌ و عَتِیدٌ». همین که در طرف راست است، این فرشتهای است مراقب و آماده و اینکه در طرف چپ است هم فرشتهای است مراقب و آماده. مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ چه «حَسَنه» باشد و چه «سَیّئه»، «الّا لَدَی القَول أو لَدَی القائل»، پس رَقِیبٌ عَتِیدٌ، نه اینکه یکی «رَقِیب» است و دیگری «عَتِید». هم طرف راست رقیبی است «عَتِید» و هم طرف چپ رقیبی است «عَتِید». «رَقِیب» را که «رَقِیب» میگویند، برای اینکه مانند «رقبه» است که میگویند سرکشی کرده است. در امتحانات میبینید که این آقا سرکشی میکند، گردنکشی میکند، او «رقبه» و گردن میکشد تا ببیند چه کسی تقلّب میکند و چه کسی تقلّب نمیکند، اینها را میگویند «رَقِیب»، پس کنایه از شدّت تحفّظ است. این آقا که «رقبه» میکشد، گردن میکشد و سرکشی میکند که کسی اشتباه نکند، به او میگویند «رَقِیب»، به ما گفتند مراقب خود باش؛ یعنی همیشه سرکشی کن و ببین که داری چه کار میکنی! پس فرمود: نه اینکه ما میدانیم، فرستادههای ما هم میدانند، آن رَقِیبٌ عَتِیدٌ هم میدانند، چون وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ ٭ یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ، (8)پس نه تنها بر ما مخفی نیست، بر فرستادههای ما هم مخفی نیست و بر اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلٰامُ) هم که بر آنها عرضه میکنند مخفی نیست. فرمود: أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ، این با سوره مبارکهٴ «اسراء» و مانند اینها فرق دارد، فرمود: وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَی، آنجا فرمود که سه مسئله است: بعضیها را شما میدانید و بعضیها را هم شما نمیدانید، آنجا که شما علنی حرف میزنید که ما میدانیم؛ آنجا که در درون خودتان و رازگونه نگه داشتید، ما میدانیم؛ آنچه در درونِ درون شما هست، بر خودِ شما هم مخفی است و خودت نمیدانی که گرفتار چه راز و رمزی هستی، آن را هم ما میدانیم! ما جَهر را میدانیم، یک؛ سرّ را میدانیم، دو؛ اخفای از سرّ را که خودت هم نمیدانی ما میدانیم، سه. وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ جهر که معلوم است، فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَی از سرّ. آنجا سخن از اصل راز است؛ اما وقتی این راز به صورت حدیث نفس درآمد، دیگر سخن از «یَسْمَع» است نه «یَعْلَم». فرمود ما وقتی حدیث نفس میکنی و داری تصمیم میگیری آنجا هستیم؛ نه تنها ما آنجا هستیم، فرشتههای ما هم آنجا هستند: وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ؛ هستند، ضبط میکنند و نامهٴ عمل را هم میدانند. ما هم هر چه که باشد میبینیم! اینکه در بحث الأخِلاَّءُ آمده است، بعد فرمود: وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (9)اینها هم شرّ را میبیند، برای اینکه این خُلَّتی که نسبت به یکدیگر انجام میدادند، هرکدام دیگری را در راه گناه یاری میکردند! به نفع یکدیگر شهادت میدادند، به نفع یکدگیر ربا میدادند و به نفع یکدیگر دروغ میگفتند؛ اینها خیال میکردند که دارند خدمت میکنند، اینها ظاهرش خیال دوستی بود اما باطن آن شرّ بود! و همین را دارند میبینند، نه اینکه حسنهای که آنها خیال کردند، در قیامت بگویند که پس اعمال خیر ما کجاست؟ به اینها میگویند شما شرّ انجام دادید، این هم شرّ شما! اینجا هم میفرماید که ما همه اسرار آنها را وقتی به مرحله حدیث نفس رسید که میخواهند تصمیمگیری بکنند ما میشنویم؛ نه تنها ما میشنویم، فرستادههای ما هم میشنوند! آن وقت همینها را ممکن است که علیه اینها به کار ببرند: أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ الْمَکِیدُونَ که در سوره مبارکهٴ «طور» آمده است، بَلَی وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ. پس فرستادههای ما میدانند، یک؛ ضبط هم میکنند، دو؛ ما قبل از اینکه فرستادههای ما به ما بگویند ما خودمان آنجا حضور داریم و میفهمیم، سه؛ اینها وظیفهٴ خود را دارند انجام میدهند! اینها تنظیم میکنند که در قیامت به شما نشان بدهند که شما این کارها را میکردید، البته صدای گوینده ضبط میشود. اینکه فرمود اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلٰامُ) میفهمند که قرآن چگونه نازل شده است، این واقعاً یک نحوه معجزهای است! «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه»، (10)ما با الفاظ در خدمت قرآن هستیم که به مقدار فهم بشری انسان میفهمد؛ اما این مکتوب است! اگر کسی خودِ صدای فرشته را بشنود یا صدای بیصوتیِ ذات اقدس الهی را بشنود، او میفهمد که خدا این لفظ را چگونه گفته است یا با چه وضعی گفته؛ مثلاً ما گاهی میگوییم: «بکن»! یعنی مختار هستی، اما یک وقت میگوییم: «بکن»! یعنی امر واجب است. ما نمیدانیم این جبرئیل که این حرف را آورده چگونه آورده است؟ اینکه میبینید از آیات روایت دارد که مثلاً این برای وجوب است یا آن برای استحباب است، از تُنِ صدای جبرئیل اینها میفهمند که طبق این دستور چه کار باید کرد. یک وقت است معنا است که خدا برای آنها روشن میکند؛ اما از نحوهٴ حرف زدن میفهمند که ـ جبرئیل از خودش که حرف نمیزند ـ از ذات اقدس الهی که این حرف را آورده چگونه آورده؟ یک وقتی میگوییم «بکن»! یعنی میتوانی، یک وقتی میگوییم: «بکن»! میشود واجب. اینکه میبینید روایات گویاست که این آیه برای وجوب است، آن آیه برای استحباب است و این آیه برای تخییر است، از آهنگ صوت جبرئیل که «کلام الله» را منتقل میکند، میفهمند؛ لذا وجود مبارک امام باقر(علیه السلام) فرمود: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه». به ابوحنیفه فرمود تو در کوفه چه کاری میکنی؟ شنیدم که فتوا میدهی؟ عرض کرد بله فتوا میدهم. فرمود به چه چیزی فتوا میدهی؟ عرض کرد « بِکِتَابِ اللَّهِ». فرمود: «مَا وَرَّثَکَ اللَّهُ مِنْ کِتَابِهِ حَرْفا»؛ (11)تو یک حرف از قرآن ارث نبردی، تو که نشنیدی او چگونه گفته است! شما درِ خانه ما را هم که بستی، ما شنیدیم که جبرئیل چهطور حرف زد! گاهی انسان به حسب ظاهر یک آیه را نگاه میکند، میبیند که آیه چنین است، ولی وقتی روایت را نگاه میکند و میبیند که طور دیگر است، آن وقت برابر روایت آیه را معنا میکند؛ او تُنِ صدا را شنیده، نحوهٴ آهنگ و حرف زدن را شنیده! فرمود ما همه حرفها را به اینها میگوییم و با اینها هم در میان میگذاریم و در قیامت هم به اینها نشان میدهیم.
ص: 471
1) میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص282.
2) نساء/سوره4، آیه108.
3) بقره/سوره2، آیه235.
4) طه/سوره20، آیه7.
5) مجادله/سوره58، آیه1.
6) انفطار/سوره82، آیه10 و 11.
7) ق/سوره50، آیه18.
8) انفطار/سوره82، آیه10 و 12.
9) زلزال/سوره99، آیه8.
10) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص312.
11) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص89 و 90.
موضوع: تفسیر آیات 81 تا 85 سوره زخرف
قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ (۸۱ سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (۸۲) فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتَّی یُلاَقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ (۸۳) وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ (۸٤) وَ تَبَارَکَ الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۸۵)) سوره مبارکهٴ «زخرف» که در مکه نازل شد و اصول محوری آن همان عقاید دین و اصول سهگانه و خطوط کلّی فقه و حقوق است، در اوایل این سوره، در آیه پانزدهم فرمود: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنسَانَ لَکفُورٌ مُّبِینٌ ٭ أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا یَخْلُقُ بَنَاتٍ وَ أَصْفَاکُم بِالْبَنِینَ؛ (1)فرمود یکی از مشکلات مشرکان ـ در اثر اینکه معرفتشناسی کاملی نداشتند ـ این بود که برای ذات اقدس الهی ـ مَعَاذَ الله ـ فرزند قائل بودند؛ برخیها از باب اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً (2)سخن میگفتند، برخی به تعبیر بعضی از آیات وَلَدَ اللَّهُ (3)میگفتند، برخیها هم که فرشتهها را ـ مَعَاذَ الله ـ دختران خدا میدانستند. براهین فراوانی در این بین برای نزاهت ذات اقدس الهی اقامه شد؛ هم از «اتخاذ ولد»، هم از «والد» بودن و هم از اینکه ملائکه دختران خدا باشند.
بعد در بخش پایانی همین سوره مبارکهٴ «زخرف»، به صورت قضیهٴ شرطیه فرمود: اگر خدا فرزند داشته باشد ـ که شما میپندارید و او را عبادت میکنید، اگر این مطلب حق باشد ـ من هم اوّلین کسی هستم که فرزند خدا را «تکریماً لِألله» عبادت میکنم؛ ولی هم مقدّم محال است و هم تالی باطل. إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ آن «ولد»، ولی مقدّم باطل است و کبریٰ هم باطل است، به چند دلیل که در آیات 82 به بعد اشاره میکند.
ص: 473
مستحضرید که قضیهٴ حملیه صِدق آن به این است که حمل محمول بر موضوع مطابق با واقع باشد. در قضیهٴ شرطیه سخن از حمل نیست، سخن از تلازم مقدّم و تالی است. صِدق قضیهٴ شرطیه به این است که تلازم مقدّم و تالی مطابق با واقع باشد، گرچه مقدّم محال است و تالی هم محال؛ مثلاً «إن کانت الاربعةُ فرداً لِکان غیرُ منقسمٍ الی المُتساویین» یا «لَو کانت الخمسةُ زوجةً لِکانت منقسمةً الی المُتساویین»؛ اگر عدد پنج زوج باشد، حتماً به دو قسم متساوی تقسیم میشود، اینجا هم مقدّم محال است و هم تالی محال، ولی قضیه شرطیه حق است. لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا مقدّم و تالی محال است؛ ولی قضیهٴ شرطیه حق است، چون در قضیهٴ شرطیه حملی در کار نیست، فقط تلازم مقدّم و تالی مطرح است؛ اگر بیش از یک خدا در عالَم بود نظام فرو میریخت، «لَکن التّالی باطل فَالمقدّمُ مِثلُه»، پس «لو کانت الخمسةُ زوجةً لکانت مُنقسمةً الی المتساویین، لکن التّالی باطل فَالمقدّمُ مِثلُه». اینجا هم اگر خدا فرزند داشته باشد، چه اینکه شما میپندارید و «إبن الله» را عبادت میکنید، فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ «لکن التالی باطل فالمقدّم مثله»، این إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ یک معنای روشنی دارد، گرچه به تعبیر جناب فخر رازی وجوه فراوانی برای این ذکر کردند؛ (1)دلیل بطلان تالی هم آیه 82 است که او منزّه از آن است که «اتخاذ ولد» کند، یک؛ «ولد» داشته باشد، دو؛ فرشتهها دختران او باشند، سه. پرسش: اینجا بطلان مقدم است؟ پاسخ: نه، بطلان تالی است، چرا؟ برای اینکه از بطلان مقدّم بطلان تالی برنمیآید، چون ممکن است تالی اعمّ باشد؛ «لو کان هذا انساناً لِکان حیوانا»، لکن انسان نیست و ممکن است حیوان باشد؛ استثنای مقدّم بطلان تالی را نتیجه میدهد. چرا من عبادت نمیکنم او را؟ برای اینکه معبود منحصر به فرد من اوست. چرا غیر او را نمیپرستم؟ برای اینکه «مالک» من اوست، «خالق» من اوست، «ربّ» من و تغذیهکنندهٴ من اوست، پس هرگز استثنای مقدّم بطلان تالی را نتیجه نمیدهد «لإمکان الأعمیّة التالی»؛ مثل اینکه «لو کان هذا انساناً» را درباره یک حِمار یا اسب اشاره بکنند؛ مثل اینکه انسان اشاره بکند به مرغی و بگوید: «لو کان هذا انساناً لِکان حیوانا، لکن المقدّم باطل»، ولی با این حال تالی حق است! چون همیشه تالی ممکن است که اعم از مقدّم باشد، پس استثنای مقدّم نتیجه نمیدهد، چون اثبات مقدّم نتیجه میدهد، نه نفی مقدّم! در اینجا میفرماید که من غیر او را عبادت نمیکنم، چون او «سبّوح» است، «قدّوس» است، «رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض» اوست و باید او را عبادت کرد: سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ که شریک عبادی داشته باشد. نه تنها «رَبِّ السَّماوَات» است و نه تنها «رَبِّ الأرْض» است، «رَبِّ» مقام فرمانروایی هم هست! عَرش آن مقام فرمانروایی است. درست است که «سَماوات» و «أرض» را او آفرید، ولی مقام فرمانروایی کجاست؟ یک مقام فرمانروایی در عالَم بیش نیست و آن عرش خداست و خدا هم اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ (2)است؛ او «رَبِّ السَّماوَات» است از یک طرف و «رَبِّ الأرْض» است از یک طرف، اینها «مِمَّا لاَ رَیْبَ فِیه» است؛ «ربّ» مقام فرمانروایی است که ثابت میکند کلّ نظام در تحت تدبیر یک مدبّر است؛ سُبْحَانَ، این سُبْحَانَ یعنی «لکن التّالی باطل». سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ؛ او «سبّوح» است، «ربّ» و پروردگار اوست، ما غیر او را عبادت کنیم؟! «رَبِّ الأرْض» اوست، «رَبِّ العَرش» اوست، از آنچه را که اینها وصف میکنند او «سبّوح» است! اینها اگر گفتند: اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً باطل است، اگر گفتند: وَلَدَ اللَّهُ باطل است، اگر گفتند ملائکه «بَناتِ الرَّحمٰن» هستند باطل است، پس «لیس لِلربّ ولدٌ و لا اتخاذٌ و لا بناتٌ». سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ، بعد فرمود: فَذَرْهُمْ؛ حالا که اهل استدلال نیستند، اینها را رها بکن، اینها در افکار باطل خودشان «خُوض» و «لَعْب» و «لَعِب» داشته باشند تا روزی که حق روشن شود، آنها بیدار بشوند.
ص: 474
چند نکته است که مربوط به مسائل قبلی است؛ یکی اینکه ما در این بحثها خَیر دانشی را با خَیر ارزشی مخلوط نکنیم. «وجود» در نظام ارزشی خَیر است، ولی در نظام ارزشی و حکمت عملی «حیات و وجود» برای کسی خَیر است که «لذّت» ببرد. درست است که هر کسی خواهان «حیات» است؛ اما حیات مطلوب بالذات نیست؛ انسان زنده باشد که رنج ببرد! چنین حیاتی را نمیخواهد. درست است که فطرتاً «حیات» چیز خوبی است؛ اما برای دوزخیانی که در جهنم «خالد» هستند: لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (1)که «آیس» و ناامید میباشند، بعد وقتی از فرشتهها و خودشان کمک میخواهند و هیچ راهی نیست، ناچار هستند که بگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ (2)این لِیَقْضِ یعنی بخواه که جان ما را بگیرد تا ما نابود بشویم. پس حیات ذاتاً مطلوب کسی نیست که انسان زنده باشد، چه رنج ببرد و چه گنج! در سوره مبارکهٴ «قصص» وقتی سخن از فَقَضَی عَلَیْهِ شد؛ یعنی از بین رفت. آیهٴ پانزده سوره مبارکهٴ «قصص» این است: فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی؛ موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) حالا به هر علمی که عالِم بود، از عاقبت آن شخص باخبر بود؛ سرانجام مشتی زد و آن شخص از بین رفت، فَقَضَی عَلَیْهِ یعنی او را نابود کرد؛ اینجا لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ؛ یعنی ما از بین برویم. پس درست است که «حیات» مطلوب است؛ اما مطلوب بالذات نیست! وقتی انسان زنده باشد که رنج ببرد، هرگز چنین چیزی را نمیخواهد؛ منتها اینها که دست به إنتحار میزنند، خیال میکنند که مرگ نابودی است؛ و حال آنکه مرگ نابودی نیست، بلکه هجرت و انتقال است. پس این یک مطلب که ما باید خَیر دانشی را از خَیر ارزشی جدا بکنیم؛ وجود در نظام حکمت نظری خَیر است؛ اما در حکمت عملی، اگر انسان باشد تا عذاب ببیند، برای او چه خیری است؟! اگرچه برای کلّ نظام خیر است که عدل الهی را نشان میدهد؛ ولی برای کسی که عذاب میکشد و تمنّی مرگ دارد چه خَیری است؟!
ص: 475
مطلب بعدی آن است که در آیات قبلی فرمود شما و همسرانتان: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنتُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ تُحْبَرُونَ، (1)ممکن نیست که در صحنه ورود به بهشت، چند نفر بخواهند که با یک زن محشور بشوند، چون در آن صحنه اصلاً لغو نیست، در آن صحنه اصلاً حرامخواهی یا زشتخواهی نیست؛ گرچه آنجا سخن از تشریع نیست، لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ (2)خیال بد و گناه بد در آنجا نیست. این حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِی الْخِیَامِ (3)را گفتند کوتهمژه بودن نشانه زیبایی نیست، ولی کنایه از آن است که اینها غیر از همسران خود را اصلاً نگاه نمیکنند. مَقْصُورَاتٌ بودن، یعنی کوتهبین هستند و فقط همسران را میبینند. «قصور» یعنی حوری که مژههای آنها کوتاه است، این کوتاهی مژه زیبایی را نمیرساند؛ ولی کنایه از آن است که اینها غیر از همسران خود را نمیبینند. بنابراین ممکن نیست که در آن عالَم چند نفر بخواهند با یک زن محشور بشوند، چنین اُمنیهای در آنجا اصلاً نیست. پس آن طرف هم همینطور است، اصلاً آن طرف را قرآن کریم منزّه تعبیر کرده است! یعنی در صحنه معاد و در بهشت به عنوان نفی جنس فرمود کاری که خطاست، خلاف و زشت است، در حرم امن بهشت نیست، نفی جنس است: لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ.
مطلب بعدی این است که در آیه 71 و 72، سیدنا الاستاد مرحوم علامه آیهٴ وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ را بعد از اینکه معنا فرمودند که اشتهای نفس درباره امور طبیعی است؛ مثل «مشموم» و «مسموع» و «مذوق» و امثال آنها و وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ مربوط به جمال و زینت است، احتمال دادند که این لذّتِ عین، عین باطنی را هم شامل بشود که رؤیت قلب است؛ (4)آن وقت آن معارفی را که انسان با قلب مشاهده میکند، جزء لذّت عیون باطنی و قلب باطن است؛ البته مانعی نیست که آن را شامل بشود؛ اما آیات دیگر روشنتر بیان میکنند که تَلَذُّ الأعْیُنُ مثلاً منظور اعم از عین ظاهر و عین باطنی باشد و این عیبی هم ندارد؛ ولی سیاق شاید تأیید نکند، لکن عیبی ندارد.
ص: 476
مطلب مهمی که قرآن بیان کرده این است که مرگ را معنا کرد؛ یعنی چند کار اساسی دین انجام داد یکی از آن این است که مرگ را معنا کرده است. پرسش: ممکن است که در عالم برزخ شبیه خود ما باشند که ... .؟ پاسخ: چیزهایی که قراردادی است، نه؛ اما چیزی که واقع باشد یا حقیقتی باشد، بله! چون لذّت باید ملائم با انسان باشد و ادراک ملائم باشد، لذتهای وَهمی در دنیا هست، در آنجا نیست، این میشود غرور و فریب و نیرنگ! چیزی که مطابق با فطرت باشد، مطابق عقل و قلب باشد، مطابق با ساختار جهاز و ساختار درونی انسان باشد بله هست و در آنجا باطل اصلاً راه ندارد؛ نه اینکه کسی گناه نمیکند، چون به قدری «حق» روشن میشود که اصلاً جا برای باطل نیست. پرسش: مرزبندی بین عالم برزخ و عالم قیامت، آیا علمی هست؟ پاسخ: آنها در عالم برزخ تَحاور و تکامل دارند؛ یعنی ظهور همین کمالات در برزخ هست! یا در بهشت انسان چیزی را عالِم بشود هست، اما عمل بکند نیست. خیلی از کمالات علمی برای انسان بعد از مرگ روشن میشود که در دنیا نیست؛ تکامل علمی یقیناً در برزخ هست و خیلی از چیزها برای انسان روشن میشود که در دنیا نمیداند یا در بهشت خیلی از چیزها برای آدم روشن میشود که در دنیا نمیداند، پس تکامل علمی هست؛ امّا بعد از موت تکامل عملی اصلاً نیست که انسان کاری بکند و به وسیله این کار بالا برود، این هیچ نیست؛ ولی تکامل علمی یقیناً هست. پرسش: تکامل علمی از سنخ ... .؟ پاسخ: در هر حال هم میتواند زمینه آن را فراهم بکند و هم افاضات علمی است؛ مثل اینکه انسان در عالَم رؤیا چیزهایی میفهمد که در بیداری برای او حاصل نشده بود؛ اما ثواب به او نمیدهند! در بیداری وقتی درس و بحث انجام میدهد: «فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ وَ مُدَارَسَتَهُ تَسْبِیحٌ» (1)برای او ثواب مینویسند؛ برای گوینده، نویسنده، شنونده، خواننده و مُستمع، برای همه ثواب مینویسند، زیرا فرمودند سؤال کنید، برای اینکه پنج ـ شش نفر کمتر یا بیشتر از این سؤال فیض میبرند: «تَعَلُّمَهُ حَسَنَةٌ»؛ اما وقتی در عالَم رؤیا مطلبی را کشف کرد و مطلبی برایش حاصل شد، اینکه حالا برای او ثواب بنویسند نیست؛ از آن قبیل نیست که او کاری کرده باشد و در برابر کار، به عنوان عمل صالح ثوابی به او بدهند، در برزخ همینطور است! حالا این مطلب را فهمید ثواب به او بدهند، این چنین نیست، یا در بهشت مطلبی را که بفهمد حالا ثواب به او بدهند، از این قبیل نیست.
ص: 477
1) الأمالی، الشیخ الصدوق، ص615.
پس چند کار کلیدی را دین روشن کرده که مخفی بود؛ فرمود ما حرفهای تازه آوردیم، هم به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود و هم به ما؛ به وجود مبارک حضرت فرمود: وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ (1)و درباره امت اسلامی هم فرمود: وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (2)این مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ یک فصل چهارمی در برابر فصول سهگانه قبلی است؛ یک فصلی است: وَ یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ، دومی: وَ الْحِکْمَةَ، سومی: وَ یُزَکِّیهِمْ؛ (3)این فصول سهگانه را آدم میفهمد، فرمود: وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ اینها در خیلی از آیات هست و قابل فهم است؛ اما در فصل چهارم فرمود: وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ، چه اینکه به خود حضرت هم فرمود: وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ، این مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ یا به حضرت که فرمود: مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ؛ یعنی ما حرفهای تازهای آوردیم که مقدور بشر نیست؛ بشر به وسیله هیچ یک از راه تجریدی یا تجربی نمیتواند به آن دسترسی پیدا کند! نفرمود: «وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لا تَعْلَمُون»؛ چیزی را که نمیدانید به شما یاد میدهم، فرمود شما آن نیستید که یاد بگیرید؛ حتی به خود حضرت هم فرمود تو با همه نبوغی که داری، اگر وحی نباشد این چیزها را نشان تو بدهد نمیتوانی یاد بگیری: وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ، نه «مَا لا تَعْلَم»! ما از اسرار بهشت خبر میدهیم، از اسرار عَرش خبر میدهیم، شما با چه وسیلهای میخواهی از عَرش و بهشت باخبر بشوی؟ فرمود ما یک حرف تازه آوردیم! این حرف تازه را شما کجا میخواهی یاد بگیرید؟ بهشت را کسی رفته و آمده؟ شواهدی دارید؟ نمونهای دارید؟ این غیب محض است! ما از آنها به شما خبر میدهیم! از ازل به شما خبر میدهیم! قبل از اینکه شما خلق بشوید ارواح شما کجا بود و چه بود را ما به شما میگوییم! این حرفها را شما کجا میتوانید یاد بگیرید؟! وَ یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ، این حرف تازه وحی است. در قسمتهای دیگر ممکن است که خُرده ریز آن را بشر بفهمد؛ ولی وحی تکمیل میکند، اما این حرفهای تازه اصلاً در غیر وحی نیست.
ص: 478
یکی از آن حرفهای تازهای که در غیر وحی نیست، این است که انسان در مصاف با مرگ، مرگ را میمیراند! ما هستیم که مرگ را میمیرانیم! شما در مشرق عالم، در مغرب عالم، در زیر آسمان از هر کسی که سؤال بکنید، میگوید انسان در مصاف با مرگ تسلیم میشود! اما دین میگوید انسان در مصاف مرگ، مرگ را تسلیم میکند، مرگ را زیر پای خود لِه میکند، چُماله و مُچاله میکند، زیر پا میگذارد و وارد صحنهای میشود که او هست و مرگ نیست؛ وارد قیامت میشود، او هست و مرگ نیست؛ وارد بهشت میشود، او هست و مرگ نیست. این کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (1)این است! نفرمود: «کُلُّ نَفْسٍ یَذُوقَهُ الْمَوْت» که هر کسی را مرگ میچشد، بلکه فرمود هر کسی مرگ را میچشد! روشن است که هر ذائقی مَذوق را هضم و لِه میکند! شما یک لیوان شربت را، یک استکان چای را یا یک لیوان آب را که نوشیدی، شما آن را هضم میکنید، نه آن شما را! انسان است که مرگ را هضم میکند و انسان است که مرگ را میمیراند؛ وارد صحنهای میشود که دیگر مرگی نیست، اصلاً مرگی نیست! درست است که بزرگان ما شعرهای فراوانی گفتند، اما شما یک ادیب، یک شاعر یا حکیمی را پیدا کنید که قبل از اسلام این حرفها را زده باشد که «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی»، اینها همه را بعد از اسلام گفتند! مرگ اگر مرد است آید پیش من ٭٭٭ تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بیرنگ و بو ٭٭٭ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
ص: 479
1) آل عمران/سوره3، آیه185.
من مرگ را میمیرانم! درست است ایران جزء امپراطوریهای خاورمیانه بود دانشگاه و دانشمندانی داشت؛ اما دانشمندی ـ چه در نثر و چه در نظم ـ حرفی بزند که انسان مرگ را میمیراند نبود. این حرف را اسلام آورد! فرمود شما ابدی هستید، این یک مطلب.
مطلب تازه دیگری که اسلام آورد، این است که شما مهاجر و مسافرید، راه برگشت نیست و مرتب دارید میروید. این مسئلهٴ مرگ و هجرت که اصرار قرآن کریم بر این است، این جزء فصول مُقَوِّمهٴ انسان است که حقیقت انسان این است که إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ. (1)این یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ، مثل این است که بفرماید: «یَا أَیُّهَا الْإِنسَان إِنَّکَ حَیٌّ»، «یَا أَیُّهَا الْإِنسَان إِنَّکَ ناطِقٌ»؛ یعنی «حیات» ذاتی توست، یا «نطق» ذاتی توست، انسان یعنی همین! انسان «کَادِح إِلَی رَبّ» است، پس نه توقف دارد و نه بازگشت، برای استحالهٴ تناسخ، کسانی در زحمت هستند که حقیقت انسان برای آنها روشن نشد. تناسخ این است انسان که میمیرد، روح او تعلق بگیرد به بدن نوزاد ـ حالا یا رنج ببرد یا گنج ـ دوباره به صفر برسد و از صفر شروع بکند؛ چنین چیزی با حقیقت انسان سازگار نیست، چون انسان «کَادِح» است و با شتاب دارد میرود و حقیقت انسان «کَدح» است! اگر حقیقت انسان «کَدح» است و انسان این حقیقت را بشناسد، دیگر جا برای احتمال تناسخ نیست! البته برای بطلان تناسخ زحمتهای فراوانی کشیدند؛ ولی بعد از شناخت حقیقت انسان، اصلاً این سؤال به ذهن کسی نمیآید! مسئله رجعت هیچ ارتباطی با تناسخ ندارد، چون در مسئله رجعت، همین شخص است که با همین فعلیت میآید، برای هدایت دیگری و چند روز بعد برمیگردد؛ این یک کار مقطعی در مورد خود اوست، نه اینکه به بدن دیگری تعلق بگیرد، یا از صد به صفر دوباره برسد و از آنجا بخواهد حرکت کند؛ هیچ ارتباطی بین رجعت و تناسخ نیست. این را هم اسلام آورده است که فرمود: یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ.
ص: 480
1) انشقاق/سوره84، آیه6.
مطلب سومی که اسلام آورده این است که میبینید اختلاف و جنگ بین هفتاد و دو ملت است، ممکن است که گاهی تصالح و تسالم بکنند؛ ولی اختلاف فکری هست، در هر ملت و نحلهای این اختلاف هست. هم مللی که انبیا داشتند، پیروان آنها با هم اختلاف دارند، گرچه خود انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هر که آمد مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (1)که هر لاحقی گفت حرفهای سابق درست است، این مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ فقط برای سلسلهٴ انبیاست؛ اما در علما و غیر علما ممکن است با احترام به یکدیگر بگویند: «فیه نظر»؛ فرمایش او مورد نقد است؛ اما سلسله انبیا اینطور نیستند. فرمودند هم خطوط کلّی دین که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (2)و آنچه را آنها آوردند: مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ، هم در آن مقطع شِرعه و منهاجی که آوردند، همان شِرعه و منهاج لازم بود که اگر ما هم در آن مقطع آمده بودیم همان را میآوردیم: لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً. (3)این مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ برای انبیاست که از یک مبدأ سخن میگویند، وگرنه بقیهٴ اختلاف نظر هست، تا زنده هستند اختلاف نظر هست! آیا این اختلافات غیر قابل حل است یا نشئهای هست که این اختلافات به پایان میرسد و معلوم میشود که حق با کیست؟ فرمود ما نشئهای داریم به نام معاد که در آنجا کاملاً روشن میشود که حق با چه کسی بود؟ کدام مطلب حق بود؟ کدام مطلب حق نبود؟ کدام مطلق بود؟ کدام مقیّد بود؟ آن صحنه «لاَ رَیْبَ فِیهِ» هست! از قیامت تعبیر میکنند: رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ، (4)این لاَ رَیْبَ فِیهِ در بعضی از موارد حکم «بالضرورة» را دارد و در بعضی از موارد حکم یک محمول را دارد؛ یعنی روزی است که حق روشن میشود؛ آن ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَق؛ (5)آن روز، روز حق است و وقتی که روزِ حق بود، نه جهل در آن است، نه شبهه در آن است و نه اشکال در آن است، هر چیزی روشن میشود، در نتیجه جا برای خلاف نیست، جا برای کتمان نیست، جا برای اشکال نیست؛ صحنه قیامت چنین عالَمی هست! اما خیلیها اصلاً معاد را منکر هستند و خیال میکنند که مرگ نابودی است و بعد از مرگ خبری نیست، اصلاً نمیدانند که معاد برای روشن شدنِ حق است. در قرآن کریم فرمود آن روز ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَق؛ آن روز روزی است که حق ظهور میکند؛ لذا هیچ شکی در آن روز نیست و هیچ کسی در آن روز شک نمیکند؛ نه در اعمال خودش شک میکند، چون مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً، (6)وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً (7)که همه مَکشوف بر اوست، اسرار دیگران هم مَکشوف است! وَ لاَ یَکْتُمُونَ اللّهَ حَدِیثاً؛ (8)آن روز، روزی است که کسی کتمان نمیکند و حق به واقع روشن میشود؛ طوری که جا برای انکار یا برای شبهه اصلاً نیست، روزی است که: لاَ رَیْبَ فِیهِ است و شکبردار نیست، این هم حرف تازهای است که انبیا آوردند که معاد گذشته از اینکه برای عدل و حکمت الهی ضروری است که هر کسی باید به کارهای خودش برسد و به پاداش یا کیفر خود برسد، روزی است که همه آن مجهولات معلوم میشود، همه شبهات برطرف میشود؛ شبهه، شک، اشکال و نقد در آن روز اصلاً نیست! مثل اینکه در صحنهٴ فرشتهها چنین چیزی نیست؛ این فرشتههایی که در عالَم بالا زندگی میکنند، اصلاً برای آنها جا برای وَهم و خیال نیست.
ص: 481
مشکلات ما در بخش اندیشه وَهم و خیال است و در بخش انگیزه هم شهوت و غضب است، اگر به جایی رسیدیم که وهم و خیال راه نداشتند و شهوت و غضب بیجا بودند، دیگر زمینه برای شک و شبهه و امثال آنها نیست. یک وقت از وجود مبارک حضرت امیر یک مطلب عمیق و علمی سؤال کردند که حضرت بدون درنگ پاسخ داد، به حضرت عرض کردند این مطلب عمیق و علمی بود، چرا شما فکر نکرده جواب دادید؟ حضرت به دست مبارک خودشان اشاره کرد و فرمود این دست چند انگشت دارد؟ عرض کرد پنج انگشت، فرمود چرا فکر نکردی؟ عرض کرد برای من چیز روشنی است، فرمود اسرار عالَم هم نزد ما اینطور است؛ حالا گاهی مأمور هستند که کتمان بکنند و گاهی اظهار میکنند مطلب دیگری است. آدم وقتی به جایی رسید که وَهم و خیال نباشد، شبهه هم نیست و اگر به جایی برسد که شهوت بیجا و غضب نباشد، بلکه عقل عملی باشد که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَن»، (1)دیگر بیجا رفتن و بیراهه رفتن نیست و هم راه کسی را بستن نیست.
اینها حرفهای تازهای است که اسلام آورده است؛ یعنی مرگ در مصاف محکوم انسان است و انسان مرگ را میمیراند. این بیان نورانی سید الشهداء(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) در روز عاشورا را ملاحظه بفرمایید، در همان بحبوحهای که «أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ کَأَنَّهَا الْقَطْر» (2)حضرت فرمود: «صَبْراً بَنِی الْکِرَامِ» ـ مرگ را معنا کرده ـ «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَة»؛ مرگ پلی است که شما آن را لِه میکنید، زیر پا میگذارید و عبور میکنید، همین! نه اینکه او شما را از بین ببرد! «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ»؛ (3)شما آن را زیر پای خودتان میگذارید و از این پُل عبور میکنید و همه خبرها هم آن طرف پل است. پرسش: پس دعاهای امام سجاد برای مرگ چیست؟ پاسخ: برای همین است! وقتی آن طرف رفتیم آیا خَیر است یا ـ خدای ناکرده ـ عذاب است؟ ما در این مصاف نجات پیدا میکنیم، کفّار هم نجات پیدا میکنند و کسی نمیمیرد؛ اما حالا آن طرف رفتیم خَیر است یا آن طرف رفتیم شرّ است؟ اینجا فرمود: لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ، اینها خیال میکنند که انسان نابود میشود. براساس همان تفکر باطلی که داشتند که این مرگ نابودی است، خیال میکنند که نابود میشوند؛ «حیات» ذاتاً مطلوب کسی نیست، «حیات» مطلوب کسی است که از آن بهره صحیح ببرد. پرسش: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ که به معنای مرگ است، آیات شدیده عذاب چه معنا دارد؟ پاسخ: آن هم امر وجودی است؛ تبهکاران زنده هستند، وارد جهنم میشوند و نتیجه عمل خود را که تلخی است میچشند و به کیفر خودشان منتقل میشوند، برای مؤمنان هم امر وجودی است که به پاداش خودشان منتقل میشوند. پرسش: یعنی با عذاب از بین میروند؟ پاسخ: چرا! با این عذاب از بین میروند؛ اما در سوره «نساء» فرمود: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (4)این را چشیدند و محو کردند، میگویند: ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ، (5)بعد فرمود تا این پوست میرود که کهنه بشود ما پوست جدید میرویانیم: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ، چون عذاب را آن نیروی لامسه میچشد، اگر پوست بسوزد که تن احساسی نمیکند یا کم احساس میکند، فرمود ما پوست نو میرویانیم؛ این را «ذق» میکند، دوباره «ذق» میکند، دوباره «ذق» میکند و دوباره «ذق» میکند، چه اینکه دربارهٴ بهشتیها هم دارد هر وقتی که غذای جدیدی آوردند: وَ أُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً، میگویند: هَذَا الَّذِیْ رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ، (6)غرض این است که عذاب مکرّر و لحظهبهلحظه و تازه است. پرسش: در جلسات قبل فرمودید که حق برای عدهای آشکار نمیشود، چطور... .؟ پاسخ: بله، برای اینکه اگرچه آن روز، روزِ حق است؛ ولی خودش چشمش را بسته است و نمیبیند، فقط آن جهنم را میبیند؛ البته حق برای او روشن شده است؛ اما آن حقوق برتر را نمیبیند. او جهنم را انکار میکرد، بعد او را به لبهٴ جهنم میبرند و میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، (7)میگوید: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؛ (8)اما آن معارف الهی را که در دنیا کاری با آنها نداشت، آنها برای او روشن نمیشود؛ زیرا او خودش را نابینا کرده، این فیضی است که خودش را محروم کرده؛ ولی حق روشن است، فرمود: وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً، (9)او این همه مساجد و مراکز مذهب و حسینیه و مانند اینها بود را نمیدید و مراکز فساد را میدید؛ در دنیا نسبت به مسجد و حرمِ اهل بیت کور بود؛ اما مراکز فساد را که میدید بینا بود، همینطور هم در قیامت محشور میشود. به این دلیل است در سوره «اسراء» که فرمود: وَ مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً، نه یعنی کور محض است! لذا اینها وقتی میگویند: قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَ قَدْ کُنتُ بَصِیراً (10)فرمود که کَذلِکَ؛ (11)ما کور نکردیم، هرطوری که دنیا بودید، اینجا همانطور است! شما در دنیا چه چیزی را میدیدید و چه چیزی را نمیدیدید؟ الآن اینجا هم همینطور است، نه اینکه هر کسی کافر باشد یا ملحد باشد یا منافق باشد، اگر معارف الهی برایش روشن بشود، انبیا و اولیا را میبیند، اینطور نیست، حق برای آنها روشن میشود. پرسش: حرف شخص جهنمی این نیست که من انبیا را نمیبینم، میگوید من نمیبینم؟
ص: 482
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.
2) اعیان الشیعه، السیدمحسن الامین، ج1، ص598.
3) معانی الأخبار، الشیخ الصدوق، ص289.
4) نساء/سوره4، آیه56.
5) دخان/سوره44، آیه49.
6) بقره/سوره2، آیه25.
7) سجده/سوره32، آیه12.
8) سجده/سوره32، آیه12.
9) اسراء/سوره17، آیه72.
10) طه/سوره20، آیه125.
11) طه/سوره20، آیه126.
پاسخ: نه، بعد به او نشان میدهند که أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؛ کاملاً میبینیم. در دنیا میگفت دوزخ سِحر است، اینجا میبرند لَبهٴ دوزخ و میگویند: أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا. پرسش: بدترین نوع عذاب این است که انسان نداند و سیلی بخورد؟ پاسخ: نه، آن نوع عذاب تَأْتِیهِم بَغْتَةً است که وَ هُمْ لاَیَشْعُرُونَ، (1)آن یک نحوه تعذیب است که دفعتاً دامنگیر آنها میشود: تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ (2)که اینها را مبهوت میکنیم؛ اما وقتی روز حساب و کتاب و بررسی تفصیلی شد، وقتی که نابینا شد، یعنی معارف و بهشتیها را نمیبیند، میگوید چرا حَشَرْتَنِی أَعْمَی؟ فرمود ما کار جدیدی نکردیم! کَذلِکَ، تو در دنیا چگونه بودی؟ هر چه در دنیا بودی و آنها را میدیدی، الآن هم همانها را میبینی و هر چه را هم که نمیدیدی الآن هم نمیبینی: کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی؛ (3)تو آیات ما را فراموش کردی، ما هم همچنین، وگرنه جهنم را به او نشان میدهند و میگویند: أَ فَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ، میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا. سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ؛ او منزه از آن است که شریک در ربوبیّت داشته باشد. بعد فرمود: فَذَرْهُمْ؛ حالا دیگر احتجاج تمام شد، برهان تمام شد، شواهد و معجزات تمام شد، اینها را رها کن که به بازیگری سرگرم بشوند. دنیا را که گفتند: لَعِبٌ وَ لَهْوٌ، (4)فرمود ما بازیگر نیستیم: مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (5)و دنیا هم لَعِبٌ وَ لَهْوٌ؛ «لَعِب» بودن و اینکه دنیا بازیچه است، گفتند «لَعِب» از همین لُعاب دهان مشتق است. لُعاب دهان هم که طوری نیست تا کسی با آن بتواند عطش خود را برطرف کند، این فقط همین مقدار است که مختصری از لب و لثه را تَر کند، لُعاب همینطور است؛ فرمود کلّ دنیا همینطور است! اینطور نیست که حالا کسی که تشنه است دنیا او را سیراب بکند، دنیا فقط لعاب است. فرمود ما بازیگر نیستیم؛ ولی دنیا بازیچه است! قبلاً هم جمع بین این دو طایفه گذشت، دنیا را «الله» آفرید و دنیا هم که إِنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ! فرمود اینها اسباببازی است و ما هم بازیگر نیستیم! الآن این صنعتگرانِ ماهرِ هنرمندِ حکیم، این اسباببازیها را میسازند، اگر چه خود این هنرمندان بازیگر نیستند؛ ولی کودک را به بازیگرفتن حکمت است، تا چند لحظه بازی بکند و در سایه آن رشد بکند، فرمود ما بازیگر نیستیم. بلکه شما که کودکان هستید، شما را چند لحظه بازی میگیریم که خیلی خسته نشوید؛ مثل هیأت مدیره یک دبستان یا دبیرستان که میگویند چهار ساعت بحثهای علمی، یک ساعت هم بازی. هیأت مدیره بازیگر نیست، بلکه حکیمانه برنامهریزی میکند. نوجوان و جوان را به بازی گرفتن حکمت است تا خسته نشود، آن چهار ساعت را درس بخواند و این یک ساعت را بازی میکند که ترمیم بشود. فرمود ما شما را به بازی گرفتیم، ما بازیگر نیستیم: مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ، ولی إِنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ. فرمود اینها را رها کن: یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتَّی یُلاَقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ؛ زمانی که وعید الهی دامنگیر اینها میشود، دفعتاً هم میآید؛ خیلیها دفعتاً میبینند که صحنه عوض شد، خیلیها اصلاً نمیدانند که چه خبر است! اینکه در قبر تلقین میکنند: «وَ أَنَ الْمَوْتَ حَق»؛ (6)یعنی تو مُردی و بدان که این صحنه حق است و برای دیگران هم هست، تلقین فقط موعظه برای همراهان این میّت که او را تشییع میکنند نیست، این در حقیقت برای خود او هم هست! خیلیها نمیدانند که مُردند، میبینند که وضع عوض شد و افرادی را میبینند که قبلاً نمیدیدند، بعدها میفهمند که مُردند. پرسش: چطور با آن حدیث معروف «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا» (7)..؟ پاسخ: بله، «إِذَا مَاتُوا» را اگر درک بکنند، وقتی که درک کردند، میبینند از این چیزهایی که ما داشتیم خبری نیست. الآن خیلیها خواب میبینند که باغ و راغ و بوستانی دارند؛ ولی وقتی در بستر خودشان بیدار شدند، میبینند که خبری نیست. خیلیها خیال میکنند که چیزی دارند، «عند الاحتضار» میبینند که دست خودشان خالی است، هنگامی که مُردند میبینند که چیزی در کار نیست، این معنای ساده این حدیث شریف است؛ اما معنایی که اهل معرفت برای این حدیث شریف ذکر کردند این است که انسان در خواب و در رؤیا چیزهایی را میبیند، کم اتفاق میافتد که عین واقعیت در مثال منفصل هست، برای او روشن بشود؛ مثل وجود مبارک خلیل حق که فرمود: إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ (8)که تعبیر نمیخواست؛ ولی خیلیها در عالَم رؤیا چیزهایی میبینند، وقتی که بیدار شدند تعبیر میخواهد و تعبیر هم کار آسانی نیست، آن معبِّر در اثر روانشناس و روانکاو بودن و آشنایی با ملکوت، آنچه را که این شخص گفت را ضبط میکند، بعد با تناسبهایی که هست از این عبور میکند تا به آن ریشه اصلی برسد، این را میگویند تعبیر رؤیا؛ یعنی از این مسیر عبور میکند تا به آن واقعیت برسد؛ مثل اینکه وجود مبارک یوسف، آن یکی گفت که إِنِّی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْراً؛ (9)فرمود تو به آن ساقیگری خود میرسی و آن یکی که گفت: أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ؛ (10)فرمود که تو را اعدام میکنند، این شخص وقتی عبور بکند و به آن نقطه اصلی برسد، میگویند تعبیر کرده، عبور کرده و به آن ریشه اصلی رسیده است. آنچه هم که ما میبینیم از زندگیمان، خیلیهای از ما آن واقع برای ما روشن نیست؛ این رؤیا تعبیر دارد! ببینید وجود مبارک حضرت امیر باطن مال حرام را مثلاً اشاره میکرد که چنین است و باطن گناه را اشاره میکرد که چنین است، این کارها تعبیری دارد که ما خیال میکنیم این کارها مثلاً کارهای لذتبخشی است؛ ولی وقتی که عبور بکنیم و به آن اصل برسیم، بیدار شدیم و وقتی بیدار بشویم: «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا». تعبیر خوابهایی که در دنیا داشتند؛ یعنی الآن آنچه را که میبینند، خواب میبینند که دارند این کار را میکنند! ولی دارند با مار بازی میکنند، خواب میبینند این نیش را که زدند، دروغ گفتند و به مقصد رسیدند، با مار بازی کردند! تعبیر آن این است که این شخصی که حالا خیال کرده چیزی نوشته یا چیزی گفته، آبروی کسی را برده، این شخص خیال میکند که هنر کرده است، زیرکی کرده است. وقتی «عند الاحتضار» شد و از خواب بیدار میشود، تعبیر این خواب برایش او روشن میشود که داشت با مار و عقرب بازی میکرده. خیلیها خواب هستند، مال و مقام آنها و بازیهایی که میکنند تعبیر دارد، «عند الاحتضار» مشخص میشود که با چه چیزی بازی میکردند، این معنای دوم «النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا» که امیدواریم خدا همه ما را بیدار کند.
ص: 483
موضوع: تفسیر آیات 81 تا 89 سوره زخرف
قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ (۸۱ سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (۸۲) فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتَّی یُلاَقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ (۸۳) وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ (۸٤) وَ تَبَارَکَ الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۸۵) وَ لاَ یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (۸۶) وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّی یُؤْفَکُونَ (۸۷) وَ قِیلِهِ یَا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاَءِ قَوْمٌ لاَ یُؤْمِنُونَ (88) فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (89)) بخش پایانی سوره مبارکهٴ «زخرف»، هم ناظر به صدر این سوره است و هم ناظر به عصارهٴ مطالب این سوره میباشد. مشرکان گاهی چنین میگفتند که اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً، (1)گاهی میگفتند: وَلَدَ اللَّهُ، (2)گاهی متّهم بودند یا تصریح میکردند که برای خدا جزئی است و از آن جزء به عنوان فرزند یاد میکردند و میگفتند: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً. (3)اگر ذات اقدس الهی بسیط است، جزء ندارد، پس یقیناً چیزی از او به عنوان فرزند جدا نمیشود. «اتخاد ولد» هم برای او روا نیست، چون نیازی به این کار ندارد، او غنی محض است و هر چه که «ماسوای» اوست فقیر و مخلوق اوست، پس نه سخن از وَلَدَ اللَّهُ است، نه جزء داشتن است و نه «اتخاذ ولد».
ص: 485
در همین سوره مبارکهٴ «زخرف» سخنِ جزء داشتن خدا را مطرح کردند، آیه پانزده این بود: وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً. تعبیرات آنها به چهار قسمت تقسیم میشد؛ گاهی میگفتند که جزئی از خدا ـ مَعَاذَ الله ـ برای شخصی نظیر مسیح یا غیر مسیح(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) است که این آیه پانزده سوره «زخرف» ناظر به آن است که وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً، یک؛ گاهی میگفتند: اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً، دو؛ گاهی میگفتند: وَلَدَ اللَّهُ، سه؛ تعبیر چهارم آنها دربارهٴ فرشتهها این بود که فرشتهها ـ مَعَاذَ الله ـ دختران خدا هستند و اینها «شُفَعاء» هستند، ما اینها را میپرستیم تا اینها شفاعت کنند. پس هم سخن از «جزء» داشتن بود، هم سخن از «اتّخاذ» بود، هم سخن از «تولید» بود و هم سخن از «شفیع» داشتن. برای این اینها را عبادت میکردند تا نزد خدا «شفیع» باشند. مستحضرید که طبق شفاعت و تقریبی که مشرکین قائل بودند، میگفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ، (2)این قُرب معنوی یا شفاعت در قیامت مراد نبود، چون اینها منکر قیامت بودند و معاد را نمیپذیرفتند، بلکه همان تقرّب در دنیا، از لحاظ منافع مراد آنها بود و شفاعت در دنیا هم از لحاظ درمان بیماریها و حلّ مشکلات و توسعه رزق و امثال آن موارد بود. اینها که میگفتند «عند الله» شفیع ما باشند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ، منظور شفاعت در محکمهٴ عدل معاد نبود، زیرا به قیامتی معتقد نبودند! فقط معتقد بودند که خدای سبحان در دنیا، به وسیله شفاعت شافعان مشکل اینها را حلّ میکند.
ص: 486
بعد از اقامهٴ برهان در همین محل بحث به پیامبرش فرمود به آنها بگو: إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ که به صورت قضیه شرطیه است، حتی تعبیر به «إِن» فرمود، تعبیر به «لو» نفرمود که از همان اول دلالت بر امتناع داشته باشد. تنزّل و مماشات در کلام را با کلمهٴ «إن» شرطیه شروع کرد، نه با «لو» امتناعیه. فرمود: إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ حالا یا از باب جزء داشتن است ـ در آیه پانزده همین سوره ـ یا از لحاظ «اتخاذ ولد» است یا از لحاظ وَلَدَ اللَّهُ است ـ طبق این سه تعبیری که در سه بخش از آیات آمده است ـ اگر خدا یک جزء و فرزندی داشته باشد که معبود شما باشد و شما این شخص و این جزء را عبادت میکنید، چون اتخاذ شده است، چون جزء ـ مَعَاذَ الله ـ خداست و چون زاییده خداست؛ اگر چنین چیزی باشد، من اوّلین کسی هستم که آن را عبادت میکنم؛ یعنی راه شما را میپذیرم؛ اگر این راه شما صحیح باشد، من اولین کسی هستم که راه شما را طی میکند! لکن تالی محال است و باطل؛ «اتخاذ ولد» محال است، جزء داشتن محال است، وَلَدَ اللَّهُ بودن محال است، در نتیجه خدا در معبود بودن شریکی داشته باشد محال است، نه تنها آن علل را ما محال میدانیم، آن رهآورد را هم مستحیل میدانیم؛ هم جزء داشتن، هم «اتخاذ ولد»، هم وَلَدَ اللَّهُ هر سه محال است و هم نتیجه سوئی که شما گرفتید و گفتید از این جهت اینها معبود هستند را هم ما محال میدانیم، چون خدا سبّوح از همه این عناوین چهارگانه است؛ او سبّوح از جزء داشتن است، سبّوح از «اتخاذ ولد» است، سبّوح از وَلَدَ اللَّهُ است و چهارم سبّوح از آن است که شریک در عبادت داشته باشد؛ یعنی همانطوری که خودش معبود بالذات است، کسی شریک او در عبادت باشد، چرا؟ چون او هم خالق است و کان تامّه را داده، هم «ربّ» است و کان ناقصه را داده، هم همه را آفرید، یک؛ هم همه را میپروراند، دو. در بین این عناوین چهارگانهای که شما قائل شدید، جزء داشتن، «اتخاذ ولد»، وَلَدَ اللَّهُ، یعنی این سه طایفه از آیاتی که مستحیل است، مسئله شفاعت را شما خیلی مطرح میکنید که هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ؛ ولی اگر پذیرفتید که «اتخاذ ولد» محال است، جزء داشتن محال است، وَلَدَ اللَّهُ محال است و اینکه ملائکه «بنات الله» باشند محال است، میماند مسئله شفاعت که شفاعت حق است؛ یعنی عدّهای حق دارند که شفاعت کنند؛ اما دو عنصر محوری هست که شما فاقد هر دو آنها هستید: هم شَفیع باید مأذون باشد و هم «مَشفوعٌ له» باید «مُرتضی المذهب» باشد؛ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَی، (1)اگر «مَشفوعٌ له» «مُرتضی المذهب» بود، اگر مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ بود، یعنی شَفیع مأذون بود و «مَشفوعٌ له» «مُرتضی المذهب» بود، ما این را امضا میکنیم. «مُرتضی المذهب» ما مشخص است، در بخشهای اوّلیه سوره مبارکه «مائده» فرمود: وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً؛ (2)دین خداپسند همین است که دین ولایت و عترت و قرآن و عصمت است، بعد از جریان أَکْمَلْتُ فرمود دینی که خداپسند است همین است! دین خداپسند غیر از قرآن و عترت نیست! بعد از اینکه فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی، فرمود: وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً. پس دین خداپسند، میشود دین قرآن و عترت و کسی که معتقد به قرآن و عترت باشد میشود «مُرتضی المذهب» که او میتواند «مَشفوعٌ له» باشد؛ اما چه کسی میتواند شَفیع باشد؟ کسی که خدا به او اذن داده است، این «صَنَم» و «وَثَن» را که خدا اذن نداده است! ستاره یا غیر ستاره را که اذن نداده است! میماند مسئله ملائکه؛ ملائکه مأذون هستند! اما نه تنها مأذون نیستند که از هر کسی شفاعت کنند، مأذون در حرف زدن هم نیستند! فرمود دهان ملائکه بسته است و تا خدا اذن ندهد قدرت حرف ندارند: لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً؛ (3)اجازه حرف زدن ندارند و حالا که میخواهند حرف بزنند: مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ، (4)پس شما این دو عنصری را که فاقد هستید، باید تأمین کنید. شما میگویید این «صَنَم» و «وَثَن» شفیع هستند، چه کسی گفت که اینها شفیع هستند؟ یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلی بیاورید که اینها شفاعت دارند. شما «مَشفوعٌ له» هستید و باید دلیل بیاورید، یا عقلی یا نقلی؛ کسی «مَشفوعٌ له» است که «مُرتضی المذهب» باشد: مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ، همه این براهین را به صورت قیاس استثنایی تبیین کرد و تالی فاسد همه اینها را ذکر کرد. پس إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ، «إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ جُزءٌ»، «إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ إتخاذٌ»، «لِلَزِمَ اُمُور مَحال» و « لِلَزِمَ تَوالی» و «تَالی بِأسْرِهِ مُسْتَحیلٌ فَالْمُقَدِمُ مِثلُه». پرسش: ...؟ پاسخ: شفاعت آنها فقط در منافع مادی بود، چون آنها به معاد معتقد نبودند. پرسش: ... یعنی اینکه وقتی من این مطلب را میبینم یک حالت حضور قلبی را نسبت به آن دارم؟ پاسخ: نه، این حضور قلب را که خود آنها برای اینکه فکر میکنند اینها شفیع هستند و کاری از اینها ساخته است دارند، اینها یا میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (5)یا بزرگان اینها میگفتند که این کار را خدا میبیند و خدا میداند و اگر این کار بد بود خدا جلوی ما را میگرفت: لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاَ آبَاؤُنَا، (6)این مغالطهٴ تکوین و تشریع بود که نیاکان آنها مبتلا بودند و آیندگان هم از گذشتگان خود تقلید کور میکردند. اینها میگفتند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ؛ ما رزق میخواهیم به وسیله اینها، درمان بیماری میخواهیم به وسیله اینها، یا حلّ مشکلات میخواهیم به وسیله اینها. آن مسئله خضوع و حضور و اینها برای آنها مطرح نبود، فقط میگفتند اینها شَفیع هستند تا خدا مشکل ما را حلّ بکند، که همه این تالی فاسدها را این کریمه ابطال کرد، فرمود: قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ که مناسب برای اینجا «لو» بود، ولی تنزّل داد و فرمود «اگر». در همین سوره مبارکه «زخرف» آیه پانزده این بود که وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً، در اینگونه از سُور، سخن از اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً بود، سخن از وَلَدَ اللَّهُ بود که این سه تعبیر را فرمود مستحیل است. إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ؛ حتی ملائکهای که شما میگویید دختران خدا هستند و در اثر اینکه اینها «وَلَد» خدا هستند ما اینها را میپرستیم، اگر یک چنین چیزی که شما میگویید حق بود، اوّل کسی که این دین را میپذیرفت من بودم! إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ به «احد انحاء» یاد شده، فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ همین راه شما، نه اینکه عابدین «اوّل المنکرین» باشد که برخیها به این صورت گفتند که اگر یک چنین چیزی باشد، اوّل کسی که تکذیب میکند من هستم؛ از این وجوه که مرحوم امین الاسلام نقل کرد، اینها تام نیست. (7)پرسش: ما در تعریف «الله» میگوییم: «ذاتٌ، مجردٌ، بسیطٌ عن المادة» ... آنها در تعریف «الله» چه میگویند؟ پاسخ: اینها برای تعلیم «الله» همین گرفتاریها را دارند، این اسلام و وحی است که «الله» را منزّه کرده، فرمود او سبّوح و قدّوس از جزء داشتن، از «اتخاذ ولد»، از تولید و مانند آن است. فرمود سُبْحَانَ «لکن التالی باطل» او منزّه از آن است که جزء داشته باشد، یا «اتخاذ ولد» کرده باشد، یا تولید کرده باشد، یکی؛ و منزّه از آن است که شریک در عبادت داشته باشد، این دو. همه اینها با «سبّوحٌ» حلّ میشود، او سُبْحَانَ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ در عناوین چهارگانه است. پرسش: مگر عبودیت همان عابد بودن است؟ پاسخ: بله، او منزّه از آن است، تالی باطل است و ما با این کار عبادت نمیکنیم، چرا؟ برای اینکه هرکدام از اینها که مصحّح عبادت و دلیل عبادت باشد، باطل است. فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا؛ یعنی برهان را با انذار همراه کرد، اینها رفتار و منش و کردار باطلی دارند و دارند در حقیقت با لُعاب بازی میکنند، حَتَّی یُلاَقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ که این برهان با انذار همراه شد. بعد دلیل دیگر که از ربوبیّت سخنی نیست، بلکه از الوهیّت سخن است؛ حدّ وسط آن بطلان تالی ربوبیّت بود و حدّ وسط این دلیل الوهیّت است. وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ؛ اینها میگفتند که ـ مَعَاذَ الله ـ برای آسمانها خدایی است، برای زمین ـ مَعَاذَ الله ـ خدایی است، فرمود: وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ. «أَبُو شَاکِرٍ الدَّیَصَانِی» با «هِشَامِ بْنِ الْحَکَم» که گفتگو میکند، میگوید اینکه فرمود: وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ ـ مَعَاذَ الله ـ مُشعر به این است که خدایی در آسمان است و خدایی هم در زمین است. «هِشَامِ بْنِ الْحَکَم» میگوید من در این جواب مقداری ماندم، آمدم حجاز خدمت وجود مبارک امام(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) اشکال و شبهه «أَبُو شَاکِرٍ الدَّیَصَانِی» را به عرض حضرت رساندم. حضرت فرمود شما به او بگویید یا خودتان مستحضر باشید که اسم شما در بصره چیست، در کوفه چیست، در حجاز چیست یا در مکه چیست؟ یک اسم دارید و یک حقیقت هستید در همه جا! این وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ معنای آن این نیست که ما خدایی داریم در آسمان و خدایی هم داریم در زمین، نه! همان «الله» «اله السماء» است و همان «الله» «اله الارض» است. وقتی «هِشَامِ بْنِ الْحَکَم» این حرف را از حجاز به عراق برد و به «أَبُو شَاکِرٍ الدَّیَصَانِی» رساند، گفت: «هَذِهِ نُقِلَتْ مِنَ الْحِجَاز»؛ (8)گفت این طریقهٴ برداشت از قرآن از اهل بیت به شما رسیده است. فرمود: وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ و همان خدا حکیم است، کارهای مُتقن انجام میدهد و چون علیم محض است به مصالح و مفاسد ملاکها آگاه است. در ادامه چند آیه پشت سر هم است که برای تبیین بطلان تالی است. وَ تَبَارَکَ الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا؛ خدای سبحان با برکتتر از آن است که به چیزی احتیاج داشته باشد؛ شما گفتی اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً، برای چه «اتخاذ» میکنند؟ در حالی که مُلک «سماوات و أرض» برای اوست! انسان کسی را وَلَد میگیرد که برخی از کارها را به او بسپارد، یا او مشکلات این را حل بکند، وقتی او غنیِّ محض است و همه را او دارد اداره میکند، چه آسمان و زمین، چه «مَن فِی السَّماء»، چه «مَن فِی الأرض»، چه خود انسان و مانند آن. اگر وَ تَبَارَکَ الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، او نه تنها مالک است، بلکه مَلِک است! نه تنها خالق هست، بلکه فرمانروا است! وَ تَبَارَکَ الَّذِی، اینجا حدّ وسط مُلک و قدرت و مدیریت است مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ. اینکه قبلاً گفتیم: حَتَّی یُلاَقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ؛ او میداند که ساعت و قیامت چه وقت قیام میداند و او میداند که همه شما به طرف او برمیگردید.
ص: 487
اما درباره شفاعت؛ پس جزء داشتن محال است، «اتخاذ» محال است، وَلَدَ اللَّهُ محال است، میماند مسئله شفاعت. در سوره مبارکهٴ «سبأ» آنجا ملاحظه فرمودید که قرآن چهار قسم کرد، فرمود که غیر خدا اگر بخواهد در دستگاه الهی سهمی داشته باشد که در اثر آن سهم، شما برای آنها استحقاق عبادت قائل باشید و آنها را عبادت کنید، اگر این باشد لابد «بأحد امور اربعه» هست، این تالی سه قسم آن محال است و یک قسم آن ممکن، آن قسمی که ممکن است برای «صَنَم» و «وَثَن» شما نیست.
بیان مطلب این است که اگر کسی را شما میپرستید و استحقاق عبادت داشته باشد، یا برای آن است که ذرّهای را در نظام هستی «بالاستقلال» مالک است یا برای آن است که یک ذرّه را «بالاستقلال» مالک نیست، بلکه در یک ذرّه شریک خدا است در مالکیت، یا برای آن است که نه «بالاستقلال» مالک است و نه «بالشرکة»، بلکه «مُظاهر» است «ظَهیر» و دستیار است، کمک خداست در آفرینش آن ذرّه، یا اینکه حق شفاعت دارد و «بأحد انحای اربعه» است؛ آن سه قِسم مستحیل است؛ یعنی غیر خدا «بالاستقلال» مالک ذرّهای از ذرّات نظام هستی باشد محال است، «بالمشارکه» محال است، «بالمظاهره» و دستیاری محال است، میماند مسئله شفاعت، شفاعت حق است؛ اما دو عنصر محوری دارد که بعضیها حق شفاعت دارند، نه همه و نه «صَنَم» و «وَثَن» شما، یک؛ دوم کسی «مشفوعٌ له» است که «مُرتضی المذهب» باشد، در حالی که شما فاقد هر دو عنصر هستید؛ این بحث در سوره مبارکه «سبأ» مبسوطاً گذشت. پرسش: وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ چه ربطی به ؟ پاسخ: برای اینکه اگر سؤال بکنند پس چه زمانی ما برمیگردیم و چه زمانی کیفر میبینیم؟ فرمود: وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ. پرسش: خداوند انبیای خود را فرستاد و در مورد قیامت با همه انبیای خود سخن گفت؛ اما حکمت وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ چیست؟ پاسخ: خود حضرت فرمود: ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، خدای سبحان فرمود: یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا؛ (1)از تو سؤال میکنند که قیامت چه زمانی قیام میکند و خیال میکنند که تو میدانی! قیامت که آمد تویی نمیمانی! نه زمان میماند، نه زمین میماند، خود مجموعه و حتی انبیا و مرسلین در دالان انتقال هستند! اینطور نیست که انسان بیرون از صحنه ساعت باشد و بعد خبر بدهد، فرمود: ثَقُلَتْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لاَ تَأْتِیکُمْ إِلاَّ بَغْتَةً یَسْأَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا؛ این بار آن قدر سنگین است که تو را هضم میکند! تو هم در این هول و وَلا داری جابهجا میشوی، نه اینکه بیرون هستی و از قیامت خبر دهی، چنین عالمی است!
ص: 488
1) اعراف/سوره7، آیه187.
در آیه 22 سوره «سبأ» فرمود: قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ؛ غیر خدا را که شما میپرستید، برای ما برهان اقامه کنید! اینها لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَ لاَ فِی الأرْضِ «بالاستقلال»، این قسم اوّل. وَ مَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ «بالمشارکة»، این قسم دوم. وَ مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ؛ دستیار هم نیستند، این قسم سوم. پس هیچکاره میباشند! اگر قبول کردید که هیچکاره هستند، پس اینها سهمی ندارند تا معبود شما بشوند. اگر بگویید اینها هیچکاره هستند؛ ولی حق شفاعت دارند، میگوییم بله شفاعت حق است؛ اما شَفیع باید مأذون باشد که این «صَنَم» و «وَثَن» نیستند، «مشفوعٌ له» باید «مُرتضی المذهب» باشد که شما چنین نیستید؛ لذا در آیه 23 «سبأ» فرمود این قسم چهارم، یعنی شفاعت حق است؛ ولی وَ لاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلاّ لِمَنْ إِذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ قَالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ؛ لذا در مقام بحث فرمود آن سه قسم مستحیل است، پس میماند مسئله شفاعت. بله فرشتگان حق شفاعت دارند، چه اینکه انبیا، اولیا و اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) حق شفاعت دارند، ولی با اذن خدا، یک؛ از «مشفوعٌ لهِ مُرتضی المذهب»، دو. فرمود: وَ لاَ یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ که به اینها اذن میدهد و آنها هم میدانند که از چه کسی شفاعت بکنند، ما هم «بالصّراحه» به اینها گفتیم که لاَ یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَی.
بنابراین اگر از شفاعت فرشتهها بخواهید سخن بگویید، آنها دو ویژگی دارند که درباره شما و معبودهای شما نیست. آن فرشتههایی را که شما معتقد هستید ـ مَعَاذَ الله ـ دختران خدا هستند که چنین چیزی وجود ندارد و آن فرشتههایی هم که حق شفاعت دارند، شما که آنها را نمیشناسید! در سوره مبارکهٴ «نجم» آیه 26 فرمود: وَ کَم مِن مَلَکٍ فِی السَّماوَاتِ لاَ تُغْنِی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئاً؛ آنها شفیع هستند، اما شما که از آنها استفاده نمیکنید! شما فرشتههایی را معتقدید که دختران خدا باشند، پس از شفاعت آن فرشتگان معنوی که فقط برای «مُرتضی المذهب»ها شفاعت میکنند، شما سهمی ندارید. در سوره مبارکه «انبیا» هم آیه 28 فرمود: وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَی؛ اگر کسی «مُرتضی المذهب» باشد، او «مَشفوعٌ له» است و شما که «مُرتضی المذهب» نیستید! «مُرتضی المذهب» هم در اوایل سوره مبارکه «مائده» مشخص شد، فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دینا، ما دین خداپسندمان همینهاست! اگر دینِ خداپسند، قرآن و عترت هست، شما که هیچکدام از اینها نمیپذیرید، پس شما «مُرتضی المذهب» نیستید و از شفاعت فرشتهها سهمی نمیبرید؛ نه فرشتهشناس هستید و نه از آن فرشتههایی که حق شفاعت دارند سهمی میبرید، آنها هم البته مواظب هستند که لاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلاّ لِمَنْ إِذِنَ لَهُ، چون آن روز أحدی بدون اذن خدای سبحان سخن نمیگوید، در آن روز لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً، (1)اصلاً دهنها بسته است و هیچکسی حق حرف ندارد، مگر اینکه ذات اقدس الهی به آنها اجازه بدهد؛ البته در بخشهای دیگر هم همین مضمون سهگانه هست. بنابراین فرمود شما راهی برای پرستش غیر خدا ندارید، آن مقدم بود و این هم استحالهٴ تالی.
ص: 489
1) نبأ/سوره78، آیه38.
بعد فرمود که علم قیامت نزد خداست، چه اینکه قول پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم نزد خدا معلوم است: وَ لاَ یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ، از باب «رد العجز الی الصدر» (1)که از زیباییهای بدیع کلام است، پایان سوره «زخرف» به آغاز آن برمیگردد؛ در اوایل سوره مبارکه «زخرف» آمده است: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ (2)که براساس فطرت میگویند خالق نظام هستی خداست، الآن از خودشان سؤال میکنند که شماها را چه کسی خلق کرده است؟ سخن از آسمان و زمین جداست، شماها را چه کسی خلق کرده است؟ وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، پس کجا دارید میروید؟ شیطان شما را به کجا دارد میبرد؟ «مأفوک» یعنی «مصروف»، «أینَ یُؤْفَکُونَ» «أینَ یُصْرَفُون» چه کسی شما را جابهجا میکند؟ بعد در آیه 85 فرمود: وَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ و اینجا فرمود: وَ قِیلِهِ، «قیل» همان «قال» است، مصدر است؛ «قَالَ، یَقُولُ، قَوْلًا و قِیلاً». در سوره مبارکهٴ «نساء» گذشت که وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً؛ (3)یعنی «قولا» یا در سوره «مزمل» دارد که إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَ أَقْوَمُ قِیلاً؛ (4)یعنی انسان میخواهد حرف بزند با خدا، در سحر آسانتر، محکمتر، متقنتر، آرامتر و دلپذیرتر حرف میزند. «قیل» مصدر«قالَ ،یقولُ» است، «قَالَ، یَقُولُ، قَوْلًا و قِیلاً»؛ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً از این قبیل است، إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَ أَقْوَمُ قِیلاً از این قبیل است، وَ قِیلِهِ یعنی «قوله»؛ یعنی «عِندَ الله سُبحانَهُ وَ تَعالی» قول پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که میگوید: یَا رَبِّ إِنَّ هؤُلاَءِ قَوْمٌ لاَ یُؤْمِنُونَ، من هر اندازه که باید در تبلیغ انجام وظیفه بکنم کوشا هستم؛ ولی اینها لاَ یُؤْمِنُونَ هستند! به صورت فعل مضارع آن هم منفی، یعنی مستمرّاً بر عدم ایمان تأکید دارند. این استغاثهای را که وجود مبارک پیغمبر کرد، پاسخ آن چیست؟ فرمود: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ؛ صفحهٴ خاطرات را برگردان! «صَفح» داریم و «عَفو» داریم، حرفت را بزن! ولی صفحه خاطرات خود را برگردان، اینطور نیست که همیشه همین صفحهٴ ضجّه و ناله را مطالعه کنی! شما تا زندهای موظف به تبلیغی یا قبول میکنند و یا نکول. فَاصْفَحْ عَنْهُمْ، این یک؛ وَ قُلْ سَلاَمٌ این دو؛ اینها را آنطوری که یونس رها کرد، رها نکن. میبینید که مکرّر در قرآن کریم فرمود که وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ، (5)یا وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی، (6)با این انبیا باش! خیلی از انبیا بودند که شربت شهادت نوشیدند که وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ (7)دامنگیر اینها شد، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ (8)دامنگیر اینها شد، با مردم باش! وَ اذْکُرْ وَ اذْکُرْ، یعنی سیرهٴ آنها را به یاد بیاور! فقط یکجا فرمود: وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ؛ (9)مثل یونس نباش که قوم خود را رها کنی، ولی دو گونه میتوانی داخل قوم باشی: یکی با اینها ـ مَعَاذَ الله ـ بسازی که این مستحیل است، دیگر اینکه «هَجر جمیل» کنی: وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً؛ (10)البته یک روح والا و بلندی را میخواهد که آدم در بین این قوم باشد و عصبانی نشود و رنگ نگیرد و رنجور نشود و فاصله نگیرد و قهر نکند، فرمود: وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ؛ مثل یونس نباش که فاصله بگیری؛ اما «هَجر جمیل» کن که این یک روح بلند نَبوی میخواهد تا آن وضع را ببیند و اینها را رها نکند. بعد هم فرمود: وَ قُلْ سَلاَمٌ به کفّار سلام کردن دیگر چه سلامی است؟! این سلام تبریک، تهنیت، گرامیداشت و امثال اینها نیست. انسان یک وقت وارد میشود که میگوید سلام؛ اما یک وقت سلام خداحافظی و سلام تودیع است؛ یعنی از نظر فکری، روش و منش ما از شما جداییم! شما یک راه دیگری دارید و ما یک راه دیگری داریم، ولی اینطور نباشد که اینها را «بالکلّ» رها کنی، یک؛ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً، دو؛ این دو پیام نسبت به حضرت بود، در پیام سوم که نسبت به قوم است، میفرماید: فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ که اعلام خطر کرد، فرمود سرانجام شما چند روزی بیش نیستید، خیلی روشن نیست که چه وقتی به کیفر الهی مبتلا میشوید.
ص: 490
در مسئله شفاعت مستحضرید که شَفیع را که گفتند جناحِ انسانِ طالب هست ـ اگر کسی با شفاعت وارد محکمه بشود؛ مثل انسانی که با پَر و بال وارد میشود، انسانی که تنها برود؛ مثل کسی است که بیبال و پَر وارد بشود ـ این شَفیع باید به اذن خدا باشد؛ یعنی ذات اقدس الهی اذن میدهد که چه کسی شفاعت کند و از چه کسانی شفاعت کند. مسئله شفاعت با توحید سازگار است، مسئله توسل با توحید سازگار است، مسئله تبرّک با توحید سازگار است، همه اینها در راستای دستور و امر خداست. این روزها به لطف الهی و به برکت کار امام و خونهای پاک شهدا(رِضوانُ الله عَلَیهِم)، همایشها و جلسات علمی دربارهٴ مسئله سلفیها، تکفیریها، وهابیها، اینگونه از مسائل کلامی مطرح است؛ اینها جزء برکات حوزه است که اگر ذات اقدس الهی این برکات را وسعت بدهد، بهرهٴ فراوانی نصیب مسلمین خواهد شد و این جنگهای خانمان برانداز برطرف خواهد شد، دشمن شناخته خواهد شد و این اسلحهها را به جای اینکه به جان یکدیگر به کار ببرند، علیه استکبار و صهیونیسم به کار میبرند.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 6 سوره دُخان
حم (۱ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (۲) إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ (۳) فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (٤) أَمْراً مِنْ عِندِنَا إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (۵) رَحْمَةً مِن رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۶)) سوره مبارکهٴ «دُخان» که جزء «حوامیم» (1)هفتگانه است، در مکه نازل شده است؛ این هفت سوره که مصدّر به «حم» است، گذشته از اینکه عناصر محوری اینها اصول دین است، بحث مهم اینها درباره وحی و نبوّت و کیفیت نزول وحی و امثال آنهاست. این هفت «حم» از سوره مبارکهٴ «غافر» شروع میشود، «فصلّت» و «شوری» و «زخرف» ـ این چهار سوره ـ گذشت، «دُخان» و «جاثیه» و «احقاف» هم ـ به خواست خدا ـ در پیش است؛ اوّلِ این «حوامیم» هم به قرآن کریم اختصاص دارد: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ، در اول سوره مبارکهٴ «زخرف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ آنجا هم بود: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ.
مطلب دیگر آن است که گرچه ذات اقدس الهی حقایق را بیان میکند، ولی إسناد آن به کلام او که بگوییم قرآن بیان میکند، این «دور» نیست؛ چه اینکه گاهی خدا میفرماید این کتاب یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ (2)کذا و کذا، بعد میفرماید: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ؛ (3)گاهی حرف را به کلام اسناد میدهند و گاهی هم به متکلّم. وقتی حرف را به کلام اسناد میدهند، معنای آن این نیست که این کلام این حرف را میزند یا بیان میکند، معنایش این است که متکلّم به وسیله این کلام بیان میکند یا قصه میگوید و مانند آن؛ هم در این کتاب یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ با نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ منافات ندارد و هم با وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ که خدای سبحان بیان میکند منافات ندارد.
ص: 492
سوگند به «کتاب مبین» در حقیقت سوگند به «بیّنه» است؛ قبلاً هم ملاحظه فرمودید، قَسمهای قرآن که خدای سبحان سوگند یاد میکند در مقابل «بیّنه» نیست. معمولاً بشر وقتی در محاکم قضایی قَسم میخورد، قَسم آنها در مقابل «بیّنه» است؛ یعنی «الْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی مَنْ أَنْکَر»؛ (1)در محکمهٴ قضا آنکه مدّعی است شاهد میآورد و آنکه منکر است سوگند یاد میکند که قَسم در مقابل «بیّنه» است؛ اما قَسمهای ذات اقدس الهی به خود «بیّنه» است، نه در مقابل «بیّنه»؛ مثلاً اگر کسی در شب تار سوگند یاد کند که الآن صبح شده است، او باید دلیل بیاورد و بگوید من به فلان دلیل و برابر آن علامت یا در برابر آن ساعت یا این صدایی که شنیدم، این صدای اذان است؛ سوگند یاد میکند که الآن روز شده است. یک وقت است که کسی در برابر انسان نابینا میگوید الآن روز است، بعد میگوید قَسم به این آفتاب الآن روز است! او به خود دلیل قَسم میخورد، نه به بیگانه؛ اگر کسی به خود آفتاب سوگند یاد کرد و گفت قَسم به این آفتاب الآن روز است، این در مقابل دلیل نیست، این قَسمی نیست که در مقابل «بیّنه» باشد، قَسمی است که متعلّق به خود «بیّنه» است.
قَسمهای الهی به خود دلیل و برهان است، پس اینکه میفرماید به قرآن قَسم! برای اینکه قرآن «بیّنه» و شاهد الهی است که «تبشیر» و «إنذار» را خوب تحلیل میکند و مانند آن. چه در آغاز سوره مبارکهٴ «زخرف»، چه در این سوره و چه در بخشهای دیگر که خدا به قرآن قَسم میخورد، به خود دلیل قَسم میخورد.
ص: 493
1) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج1، ص244.
در بخشهایی از آیات قرآن کریم، قرآن به عنوان نور معرفی شده است که قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُبِینٌ. (1)این وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ که در آغاز سوره مبارکهٴ «دُخان» است، همان است که در آغاز سوره مبارکهٴ «زخرف» بود و گذشت. فرمود قَسم به قرآن که ما آن را در شب بابرکت نازل کردهایم، ما برای «إنذار» این کتاب را نازل کردیم: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ. مستحضرید که در جریان نزول قرآن کریم، ـ قبلاً در بحث «زخرف» مشخص شد ـ نزول آن به نحوِ تَجافی است، نه تجلّی؛ خدای سبحان آنطوری که باران را نازل میکند، آنطور قرآن را نازل نکرده است، چون باران را به زمین انداخت، ولی قرآن را به زمین آویخت؛ یعنی آن طرف طناب به دست خداست و طرف دیگر به دست ماست. این قرآن را به زمین آویخت، آویزان کرد، نه آنطوری که باران را فرستاد یا آنطوری که برف و تگرگ را فرستاد. فرمود ما آن را نازل کردیم، یعنی به زمین فرو فرستادیم و آویختیم، نه انداختیم. پس اصل کیفیت نزول آن به نحوِ تجلّی است، نه تجافی و آویختن است، نه انداختن. این یک مطلب.
اما از نظر زمان، در سوره مبارکهٴ «بقره» فرمود که ما این را در ماه مبارک رمضان نازل کردیم، پس ماه نزول رمضان است و اینکه در شب بود یا روز و اینکه در چه شبی بود، سه طایفه از آیات عهدهدار این مطلب هستند: یک طایفه از آیات عهدهدار این هستند که قرآن در ماه مبارک رمضان نازل شده است: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ، (2)طایفهٴ دیگر میگوید که ما آن را در شب نازل کردیم؛ مثل همین آیه سوره «دُخان» که فرمود: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ، پس از نظر ظرفیت ماه، در ماه مبارک رمضان بود و برابر آیهٴ سه همین سوره «دُخان» هم در شبی از شبهای ماه مبارک رمضان بود که فرمود ما آن را در شب بابرکت نازل کردیم و آن شب هم شب قدر است که إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ. (3)بنابراین طبق این سه طایفه از آیات مشخص میشود که در چه زمانی قرآن نازل شده است.
ص: 494
زمخشری در کشّاف (1)این را نقل کرده است و فخر رازی (2)هم در تفسیر خود نقل کرده که بعضیها بر آن هستند قرآن در نیمهٴ شعبان نازل شده است و خصوصیاتی هم برای نیمه شعبان ذکر کردند؛ البته برای نیمه شعبان برکات فراوانی است؛ ولی با ظاهر قرآن هماهنگ نیست، برای اینکه قرآن دارد: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ، نه اینکه قرآن در ماه شعبان نازل شده باشد. برای نیمهٴ شعبان برکات فراوانی هست که آن هم «عِدل» قرآن است، لکن قرآن در ماه مبارک رمضان نازل شد. این سه طایفه آیات مشخص میکند که آویختن قرآن در لیلهٴ مبارکه بود؛ منتها حرفهایی که جناب فخر رازی در تفسیر دارد، قدری بازتر از آن است که زمخشری در کشّاف دارد. فخر رازی میگوید شما که نقل کردید قرآن در نیمهٴ ماه شعبان وارد شده است، آیا سند و روایتی دارید؟ خود آیات قرآن که برخلاف آن دلالت دارد، آیا روایتی دارید که توجیه کنندهٴ این حرف باشد؟ در این زمینه هم که از وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) چیزی نرسیده است، پس حرف شما حرفّ مُسندی نیست، گرچه برای نیمه شعبان برکاتی هست؛ این نقد جناب فخر رازی است که قرآن نمیتواند در نیمهٴ شعبان نازل شده باشد. (3)
مطلب دیگر در آن است که اگر بخواهید إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ را توجیه کنید و بگویید که قرآن دو بار نازل شده است؛ یکی اینکه مثلاً تدریجاً نازل شده است و دیگری دفعتاً نازل شده است، چه اینکه در بعضی از تعبیرات هم هست (4)که آغاز نبوّت آن حضرت 27 رجب بود، در آغاز نبوّت بخشی از آیات قرآن مثل اوایل سوره «علق» نازل شده است: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ (5)و مانند آن، چگونه شما میگویید قرآن در لیلهٴ قدر و در ماه مبارک رمضان نازل شده است؟ با اینکه بین 27 رجب تا 23 و 24 و 25 ماه رمضان تقریباً دو ماه فاصله است؛ حالا چند آیهٴ اول در 27 رجب نازل شد، این منافات ندارد که کلّ قرآن در ماه مبارک رمضان نازل بشود یا راههای دیگری که در بحث کیفیت نزول قرآن و جمع بین اینها بود که گذشت. ظاهر این آیات یعنی این سه طایفه آیات این است که خود قرآن در ماه رمضان و در لیلهٴ مبارکه نازل شد، آن لیله هم لیلهٴ قدر است که إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ، با اینکه ظاهر چند طایفه از آیات قرآن کریم این است که قرآن تدریجاً نازل شد؛ یعنی در ظرف این 23 سال به تدریج نازل شد. در سوره مبارکهٴ «فرقان» دارد که آنها گفتند چرا دفعتاً کتابی نمیآورید؟ مثل اینکه موسای کلیم(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهَا) بعد از مناجات در کوه «طور» الواحی را دفعتاً از طرف ذات اقدس الهی آورد، شما چرا دفعتاً یک کتاب مدوّنی را به ما نشان نمیدهید؟ هر از چند گاهی چند آیهای یا سورهای را میگویید که از طرف خدا نازل شده است! آیه 32 سوره مبارکهٴ «فرقان» ـ البته بخشی از آیات سوره مبارکه «اسراء» (6)و مانند آن همین معنا را میرساند ـ این است: وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً؛ اگر تمام قرآن یکجا نازل شده بود، اینها دیگر اعتراض نمیکردند و نمیگفتند که چرا یکجا نازل نشده است؟ هر از چند گاهی میگویید آمده یا سورهای میگویید نازل شده است! پس معلوم میشود که قرآن تدریجاً نازل شد. اگر قرآن تدریجاً نازل شد، اینها با إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ یا فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ چگونه هماهنگ درمیآید؟ تنها سوره مبارکهٴ «فرقان» نیست، در سوره مبارکهٴ «اسراء» و مانند آن ـ چند جا ـ آمده است که مسئله نزول تدریجی را در بر دارد. برخیها خواستند بین این دو نزول را جمع بکنند؛ بالاخره چه نزول تدریجی و چه نزول دفعی، به معنای آویختن است و نه به معنای انداختن. این «حَبل متین»ی که فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً (7)که تار و پود آن قرآن و عترت است، این از بالا آمده است: «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی»؛ یک طرف آن به دست خداست و طرف دیگر آن هم به دست ماست و به ما هم گفتند: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً. این کتاب نمیتواند دفعتاً نازل شده باشد، چرا؟ برای اینکه در بسیاری از این آیات شأن نزولی دارد یا سؤالی دارد، سؤال میکنند: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ، (8)یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوح، (9)یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیض (10)که این سؤالها هست، بعد از دو روز یا سه روز جواب میآید که سرّ «أهلّة» این است، سرّ «روح» این است، سرّ و حکم آن عادت زنانه این است؛ این شأن نزولها نشان میدهد که این کتاب حتماً تدریجی است! وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) بعد از دریافت یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ، (11)بعد از مدتی در آن واقعه غدیر، آن حادثه سنگین پیش آمد و وجود مبارک حضرت امیر را نصب کرد که بعد الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ (12)نازل شد، بین این یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ با الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ خیلی فاصله است! حضرت چندین بار زمینه را فراهم کرد، تا اینکه در جریان غدیر این صحنه را عملی کرد؛ جریان مُباهله اتفاق افتاد که نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ (13)نازل شد؛ جریان آیهٴ تطهیر نازل شد ـ به مناسبهای گوناگون ـ جریان «کساء» بود، گفت خدایا! اهل بیت من اینها هستند: لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ (14)که بعد آیهٴ تطهیر نازل شد. پس این کتاب، یک کتاب تدریجی است! این را اسباب نزول نشان میدهد، این سؤال و جوابها نشان میدهد و این انتظار حضرت که پاسخی بیاید تا جواب عطا کند، نشان میدهد که کتاب، کتاب تدریجی است، کتاب تدریجی چگونه دفعتاً نازل شده است؟!
ص: 495
1) تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص269.
2) تفسیرالرازی اوالتفسیرالکبیرمفاتیح الغیب، الرازی، فخرالدین، ج27، ص652.
3) تفسیرالرازی اوالتفسیرالکبیرمفاتیح الغیب، الرازی، فخرالدین، ج27، ص653.
4) الامالی، الشیخ الصدوق، ص62.
5) علق/سوره96، آیه3.
6) اسراء/سوره17، آیه106.
7) آل عمران/سوره3، آیه103.
8) بقره/سوره2، آیه189.
9) اسراء/سوره17، آیه85.
10) بقره/سوره2، آیه222.
11) مائده/سوره5، آیه67.
12) مائده/سوره5، آیه3.
13) آل عمران/سوره3، آیه61.
14) احزاب/سوره33، آیه33.
لذا فرمودند که دو نزول هست: یک نزول دفعی است و یک نزول هم تدریجی است؛ نزول دفعی آن در لیلهٴ قدر ماه مبارک رمضان بود و مانند آن و نزول تدریجی آن در ظرف 23 سال بود؛ ولی آن شبهه همچنان باقی است. اینکه نزول دفعی شد یعنی چه؟ یعنی کلّ این قرآن دفعتاً نازل شد؟ اگر دفعتاً نازل شد، آنجا که سؤال و جواب هست، حضرت منتظر چیست؟ گاهی دو روز یا سه روز کمتر یا بیشتر منتظر است! وَ اللَّهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما، (1)زن و شوهر درباره مسایل خانوادگی خودشان محاوره و مجادلهای داشتند، آمدند خدمت پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) و سؤالاتی کردند، بعد حضرت منتظر جواب بود که جوابی آمده است، یا آنکه همسر حضرت گفت که مَنْ أَنْبَأَکَ هٰذَا قَالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ. (2)این قصههای تدریجی نشان میدهد که حادثهای اتفاق میافتد، وجود مبارک حضرت منتظر دستور الهی است، بعد حکم الهی نازل میشود و حکم مشخص میشود. پس این کتاب نمیتواند یک کتاب دفعی باشد! اگر نزول آن دفعی بود و دفعتاً کلّ مجموعه این کتاب نازل شد، حضرت منتظر چه بود؟! هر سؤالی میکردند که جواب میآمد! قهراً بین آن نزول دفعی و این نزول تدریجی باید فرق گذاشته شود، چون در سوره مبارکه «زخرف» ملاحظه فرمودید که فرمود این کتاب مثل باران نیست که ما همه را به زمین انداخته باشیم، این یک «حَبل متین» است! ما این را به زمین آویختیم، یک؛ یک طرف آن بالاست، دو؛ طرف پایین به دست شماست، سه؛ بالا اسم ندارد، نه عبری، نه عربی، نه تازی، نه فارسی و نه آذری است، در آنجا سخن از لفظ و مفهوم نیست؛ مستحضرید که لفظ و مفهوم یک امر قراردادی است. الآن ممکن است که کسی خیلی با فخر بگوید من همه هفتاد معانی کلمه ٴ«عین» را ـ که در عربی دارای این معانی هفتادگانه است ـ میدانم، البته اشعاری هم در این زمینه گفته شد؛ این یک سرمایهٴ فرهنگی است؛ منتها در محدودهٴ زبان عرب؛ قدری آن طرفتر رفتند و گفتند که اصلاً کلمه «عین» مهمل است و در نزد بعضیها معنا ندارد، چون اینها براساس قرارداد است، پس اینچنین نیست که لفظ و قرارداد و مانند اینها در عالَم الهی و لدیاللّهی و مانند اینها باشد؛ لذا در همان اول سوره مبارکه «زخرف» فرمود این کتاب را که ما این را فرستادیم: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، (3)اینجا «عربیِّ مبین» است و آنجا «علیِّ حکیم» است؛ آنجا سخن از عبری و عربی نیست، وقتی سخن از عبری و عربی نبود، اگر کسی با آن مقام بخواهد تماس بگیرد، یک مرحله است و با «عربیِّ مبین» بخواهد تماس بگیرد، یک مرحله دیگر است؛ آن نزول اجمالی و نزول دفعی برای آن است که وجود مبارک حضرت با آن «علیِّ حکیم» ارتباط پیدا میکند، کلّ قرآن آنجا هست! آنجا دیگر وقایع و کثرتها و سؤال و جوابها و امثال آنها نیست، چون کلّ حقایق قرآن در آنجا هست. نزول تدریجی آن در ظرف 23 سال است که فرمود ما آن را «عربیِّ مبین» قرار دادیم؛ ما نمونه و مَثَلی نداریم، ولی اجمالاً آن مقداری که میتواند فرق این دو نشئه را روشن کند ـ نشئهٴ «علیِّ حکیم» را با نشئهٴ «عربیِّ مبین» را روشن کند ـ که در آن نشئه سخن از لفظ نیست، سخن از مفهوم نیست، سخن از واژه و کلمات نیست، سخن از تفصیل سُوَر و آیات نیست، بلکه حقیقت ملکوتی و علمی است؛ مثلاً میبینید که مرحوم صاحب جواهر(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) دو مرحله دارد، یک جواهر چهل جلدی دارد که هزارها کلمه و هزارها مفهوم است، تمام این کلمات هزارگانه و مفاهیم هزارگانه، از ملکهٴ اجتهاد این مرد بزرگوار نشأت گرفته است؛ آن مرحله را که او به عنوان ملکهٴ اجتهاد داراست، آنجا نه فارسی است و نه عربی؛ منتها حالا چون در منطقه عربنشین بود و در نجف نوشته بود، شده عربی، او اگر در جای دیگر بود؛ مثلاً فارسی یا به زبان دیگر مینوشت، پس مرحوم صاحب جواهر(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) دو مرحله دارد: مرحلهای که مجتهد مسلّم و فقیه نامی است، آنجا نه عبری است و نه عربی که آن ملکه اجتهاد است؛ وقتی دست به قلم میکند و مینویسد، به نحو تجلّی است و نه تَجافی، هیچ حکیم، فقیه و متکلّمی حرفها را به نحو تَجافی منتقل نمیکند، مثل باران نیست، همه آنها حبلگونه و تجلّی است! یعنی استاد آن مطالب را در مرحله عاقلهٴ خود تنظیم میکند، بعد به مرحله خیال میآورد که من این حرفها را چگونه بگویم؟ به فارسی بگویم یا به عربی بگویم؟ یک مقدمه داشته باشد، چند تا فصل و باب داشته باشد، چند تا نتیجه داشته باشد، اینها را ترسیم میکند، بعد به صورت رساله، مقاله یا کتاب میگوید، یا در درس میگوید یا مینویسد، اینطور نیست که مثلاً آنچه در ذهن اوست مثل باران پایین بیاید، بلکه آنچه در ذهن اوست مثل طناب آویخته است، نه انداخته. پس در آنجایی که سخن از اجتهاد صاحب جواهر است، ملکهای است که منشأ این چهل جلد است. مرحوم صاحب جواهر میتواند بگوید که یک ملکهٴ اجتهادی نزد من هست که این نور است: «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» (4) و ما آن را در ظرف چند سال به صورت چهل جلد کتاب درآوردیم، آن هم به نحو تجلّی نه تَجافی، آویختن نه انداختن! این است که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، (5) خیلی از مشکلات را معرفت نفس حلّ میکند، چون بهترین آیت و علامت ذات اقدس الهی همین نفسی است که خلیفهٴ اوست و خدای سبحان هم با آفرینش آن فرمود: فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِین، (6)این تَجلیگونه کار را تعلیم میدهد؛ چیزی مینویسد، چیزی میگوید، چیزی میپذیرد که به نحو تجلّی است. در اوّل سوره مبارکه «زخرف» فرمود که آن طرف قرآن «علیِّ حکیم» است و آنچه در دست شماست «عربیِّ مبین» است؛ بنابراین نزول آن به نحو آویختن است نه انداختن، اگر کسی نسبت به «علیِّ حکیم» بخواهد بحث کند، میشود: إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ و بخواهد نسبت به «عربیّ مبین» بحث بکند، نزول تدریجی 23 ساله دارد. پرسش: این اشکال راه پیدا نمیکند که الفاظ کار خدا نیست؟ پاسخ: چرا! الفاظ ایجاد کرده است، چون طناب از بالا تا پایین کار خداست. پرسش: چون شما فرمودید که بالا «علیِّ حکیم» و پایین«عربیِّ مبین» است؟ پاسخ: بعد فرمود: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً، این پایین را هم او بافت و آویخت، پایین را که دیگری نبافت! فرمود: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً؛ این پایین را ما بافتیم و به صورت «عربیِّ مبین» درآوردیم که در دسترس شماست، بالا را به عنوان «علیِّ حکیم» قرار دادیم که نزد ماست؛ اگر کسی «علم لَدُنّی» میخواهد ـ «لَدُن» یعنی نزد؛ مستحضرید که «علم لَدُنّی» علمی نیست در برابر فقه و اصول و فلسفه و کلام که ما علمی داشته باشیم به نام «علم لَدُنّی» ـ همین علومی که در کتاب و سنّت است، اگر این را «لَدَی الله» کسی یاد بگیرد، میشود «علم لَدُنّی»، آنجا دیگر نه استاد واسطه است، نه کتاب واسطه است، نه قلم واسطه است، هیچکسی واسطه نیست، «لَدُن» یعنی نزد. همین حقایق و معارف را نزد خدا یاد بگیرد میشود «علم لَدُنّی» و وقتی هم که از کتاب و استاد یاد بگیرد، میشود همین علم عادی. پرسش: این آیهٴ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ که تفسیر شده به صدیقهٴ طاهره حضرت فاطمهٴ زهرا(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها)، آیا میتوانیم تعبیر کنیم به؟ پاسخ: در حقیقت به چهارده معصوم تفسیر شده است! این را بارها عنایت کردید که این طناب یکی تار است و دیگری پود؛ این تار و پود را ذات اقدس الهی با هم بافت و آویخت، چون اینها مثل ما نیستند که در زمین با قرآن آشنا شده باشند! ما در زمین با قرآن آشنا شدیم، اینها در همان آسمان با قرآن بودند و با قرآن آمدند. اینها مثل ما نیستند که اینجا با قرآن آشنا شده باشند، اینها با قرآن بودند و با قرآن آمدند، چون با قرآن آمدند این طناب یک تار و پودی دارد، بگویید اهل بیت حق است و این قرآن حق است، چون این طناب اینطور نیست که دو حقیقت جدای از هم باشند و اینها اینجا آشنا شده باشند؛ منتها حالا درباره وجود مبارک صدیقه کبریٰ وارد شده است که او حقیقت «لیلهٴ قدر» است، (7)در حقیقت چون «کُلُّهُم نورٌ واحِد» (8)هستند و در آن نشئه هیچ فرقی بین این چهارده نفر نیست، حقیقت قرآن همین «لیلة القدر» است که قرآن در این ظرفیت نازل شده است. بنابراین این تعدّد نزول اگر به این معنا باشد که کلّ این قرآن دفعتاً نازل شد، میشود نزول دفعی، بعد کل این قرآن در طی 23 سال نازل شده باشد، فهم این آسان نیست، برای اینکه این کتاب نمیتواند یک کتاب دفعی باشد. اگر کتاب دفعتاً نازل شده بود، دیگر وقتی سؤال میشود یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوح، یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ یا یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیض، حضرت چند روز صبر کند تا ببیند که چه حکمی میآید و جبرئیل چه نازل میکند، اینطور دیگر نبود. پرسش: نباید وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ باشد؟ پاسخ: لاَ تَعْجَلْ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَی است، حالا بعد از أَن یُقْضَی که شد چه؟ این وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَی؛ (9)یعنی قبل از اینکه تمام بشود و وحی بیاید تو شروع نکن.پرسش: چه اشکالی دارد که قرآن به صورت «علم لَدُنّی» در قلب پیامبر؟ پاسخ: بنابراین، این به عنوان «علم لَدُنّی» دفعتاً نازل شد، نه تدریجاً! و این چیزی که ما در خدمت او هستیم در طول 23 سال نازل شد، وگرنه خود این قرآن دو نزول داشته باشد، یک نزول دفعی یعنی کلّ این قرآن با این سُوَر، این «عربیِّ مبین» یک بار دفعتاً نازل شده باشد و یک بار تدریجاً، فهم آن آسان نیست، برای اینکه اگر یک بار همین کتاب دفعتاً نازل شده بود و همهٴ سؤال و جوابها در آن بود، حضرت دو ـ سه روز منتظر پاسخ باشد یا مثلاً اوّل یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ صادر بشود و بعد الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ بگوید اینطور دیگر هماهنگ درنمیآید. پرسش: ... اگر خلق هم نشده باشد علم تفصیلی دارد؟ پاسخ: علم تفصیلی هم دارد، علم اجمالی هم دارد؛ منتها اجمال ما که در اصول مطرح میشود، یک علم تفصیلی است با دو جهل؛ این مجموعهٴ یک علم تفصیلی و دو جهل را ما میگوییم علم اجمالی. ما الآن اگر بگوییم یک قطره خون مثلاً در یکی از این دو ظرف آمد که ما میگوییم منشأ علم اجمالی ماست و در اصول از این بحث میکنیم، این «عند التحلیل» یک علم تفصیلی است با دو جهل؛ علم تفصیلی این است که ما یقین داریم که این قطره خون به «احد الظرفین» افتاد، این علم تفصیلی است؛ اما نسبت به این ظرف دست راست، نمیدانیم؛ نسبت به ظرف دست چپ، نمیدانیم؛ آن علم تفصیلیِ همراه با این دو جهل، زمینهٴ علم اجمالی مصطلح را فراهم میکند، این علم اجمالی است که در اصول مطرح است. اما یک علم اجمالی هم هست که در علوم عقلی مطرح است، همین مثالی بود که درباره صاحب جواهر مطرح شد، آن اجتهاد ایشان علم اجمالی به چهل جلد است و این چهل جلد علم تفصیلی اوست، این اجمال و تفصیل اگر کسی به این یک مقدار برسد این آیت و نشانهای است برای ادراک کردن آن «علیِّ حکیم» و این «عربیِّ مبین»؛ آن «علیِّ حکیم» نور است، بسیط است، لفظ و مفهوم نیست، بلکه حقیقت است؛ مثل اینکه ملکهٴ اجتهاد لفظ و مفهوم نیست، بلکه حقیقت نوری در قلب آن بزرگوار است. این چهل جلد لفظ است و مفهوم است که از او نشأت گرفته است، منتها این تجلّیات اوست نه تجافی او. اگر از صاحب جواهر سؤال بکنید که چه کار کردید؟ میگوید من آن حقیقتی را که در نزد من بود تجلّی دادم نه تجافی، آن را آویختم نه انداختم، آن وقت این میشود: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». ما تا آن اندازه که در درون خودمان این آیات و علامت را داریم میتوانیم آیات را بفهمیم، از این بگذریم که دیگر مقدور ما نیست! ما از «علیِّ حکیم» همین مقدار را میفهمیم، از «عربیِّ مبین» همین مقدار را میفهمیم، از نزول «آویختن» میفهمیم نه انداختن، این «عربیِّ مبین» را او بافت، آن «علیِّ حکیم» را او بافت، هر دو را او بافت و هر دو را او ساخت که به نحو تجلّی آویخت و نه به نحو تجافی، بنابراین این دو راه اگر باشد، این راه دوم بهتر است؛ یعنی نزول دفعی و نزول تدریجی به این نباشد که یک دفعه همین کتاب نازل شد؛ یعنی مجموعهٴ این کتاب با همین مفاهیم و الفاظ، بعد یک دفعه هم به تدریج در ظرف 23 سال نازل شد؛ ادراک این آسان نیست، اما ادراک آن شواهد تأیید میکند و محذوری هم ندارد. پرسش: ... زمان مطرح نیست که بگوییم در ماه رمضان بود؟ پاسخ: چرا، در ماه مبارک رمضان انسان به آنجا میرسد، ما مثلاً میگوییم معراج در شب چندم ماه مبارک رمضان بود. مادامی که با ما زمینیها سخن میگویند، باید از زمان و زمین نگذرند، مثلاً ما میگوییم معراج در فلان زمان بود یا در «لیلهٴ إسریٰ» که سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ (10)بود، در حالی که وقتی به آنجا رفت نه شب بود و نه روز! مستحضرید که بسیاری از احکام نماز در معراج آمده است، در همان چند دقیقهای که حضرت طول کشید صبح شد، شب شد، ظهر شد، عصر شد، حضرت نماز پنجگانه را در همانجا؛ یعنی در محضر ذات اقدس الهی خواند، همان وقت که شبانه رفت آنجا صبح شد؛ یعنی جایی بود که از این طرف اینجا شب بود و آنجا نه شب بود و نه صبح، «وَ لَیْسَ عِنْدَ رَبِّکَ صَبَاحٌ وَ لَا مَسَاء»؛ (11)ولی در روایات معراج که ملاحظه بفرمایید، فرمود شب شد نماز شب را خواند، صبح شد نماز صبح را خواند، چون نماز پنج وقت چگونه باید خوانده بشود، به وسیله حضرت در معراج تنظیم شد و از آنجا آمده پایین! چند دقیقهای است که هم شب است و هم روز، هم صبح است، هم ظهر، هم عصر، چنین حالتی است. بنابراین اگر برای وجود مبارک حضرت معراجی است که: چنان رفته و آمده باز پس ٭٭٭ که ناید در اندیشه هیچ کس کسی که معراجی دارد همین شخص «عربیِّ مبین» را در یکجا و «علیِّ حکیم» را در جای دیگری میبیند. پرسش: آیا نزول دفعی بعد از بعثت بوده یا از روی زمان مطرح میشود که؟ پاسخ: این نزول در لیلهٴ مبارکه بود؛ این نزول در ماه مبارک رمضان بود، یک؛ شب بود، دو؛ شب قدر هم بود، سه؛ این نزول دفعی! این حالت دفعی که حضرت از «علیِّ حکیم» شروع کرد، این میشود صدیقه کبریٰ، این میشود اهل بیت؛ یعنی این مقام! این دفعتاً حاصل شد؛ اما همین معنا در ظرف 23 سال و به تدریج یکی پس از دیگری نازل شد. در این زمین که هست، وقتی از حضرت سؤال میکنند: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوح، یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ یا یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیض و مانند آن، دو روز، سه روز، کمتر و بیشتر منتظر است تا جواب بیاید؛ یعنی تا جواب تفصیلی بیاید؛ یعنی آن «علیِّ حکیم» را تجلّی بدهد و به صورت «عربیِّ مبین» دربیاورد، آن وقت میگوید که این آیه الآن نازل شده است، چه اینکه بعد از نصب وجود مبارک حضرت امیر آیه: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ نازل شده است. بین بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ و بین الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ فاصله زمانی هست، با اینکه این فاصله زمانی در «عربیِّ مبین» است، وگرنه در «علیِّ حکیم» همه یک نور هستند. پرسش: سؤال باقی است، آیا نزول دفعی قبل از بعثت بود؟ پاسخ: نه، در لیلهٴ قدر بود. در اوّل بعثت که 27 رجب است، ممکن است که همان چند آیهٴ سوره مبارکه «علق» نازل شده باشد؛ اما این إِنَّا أَنزَلْنَاهُ که تناسبی هم بین انزال و تنزیل دارد؛ البته از تمام جهات تام نیست که إنزال فقط إنزال دفعی باشد و تنزیل تدریجی، ولی در همه موارد کلمه إنزال به کار رفته است نه تنزیل و این انزال به همین کتاب برمیگردد، ما این کتاب را در لیلهٴ مبارکه، لیلهٴ قدر نازل کردهایم؛ یعنی در لیلهٴ قدر وجود مبارک حضرت به آن «علیِّ حکیم» رسیده است؛ اما تنزیل تدریجیآن که در همان سوره مبارکه «فرقان» بود که آنجا سخن از تنزیل است، میفرماید: لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً، (12)آیه نازل شد: کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ؛ (13)ما هر لحظه هر روز میخواهیم با شما ارتباط داشته باشیم! آنها سؤال میکنند و ما جواب میدهیم، ما این ارتباط متقابل را مرتّب داریم! کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ! ما اوّل کتابی به شما بدهیم و بگوییم مردم را هدایت بکن، با اینکه هر روز، هر لحظه یا هر ساعت یا هر دو روز در میان یا هر زمان مناسب با تو ارتباط داشته باشیم خیلی فرق دارد! آنها گفتند که لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً چرا یکجا نازل نشد؟ اگر چنین کتابی جُمْلَةً وَاحِدَةً نازل شده بود که آنها دیگر اشکال نمیکردند و آنها نمیگفتند که چرا قرآن دفعتاً نازل نشد، اگر چنین بود حضرت میفرمود که قرآن دفعتاً نازل شد. اینها میگویند چرا دفعتاً نازل نشد؟ شما هر از چند گاهی یک آیه برای ما میخوانی! جوابی که ذات اقدس الهی به آنها داد، این است که فرمود به آنها بگو: کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَ رَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً؛ ما به تدریج میخوانیم تا تثبیت بکنیم و رابطهمان محفوظ باشد؛ اگر چنین کتاب جامعی نازل شده بود که آنها نمیگفتند چرا مثل تورات موسی یکجا نیاوردید؟ چون وجود مبارک موسای کلیم تورات را یکجا آورد. بنابراین اینکه فرمود: أَنزَلْنَاهُ با تَنزِیلُ این دو مرحله میتواند اینچنین باشد؛ اما اینکه همین کتاب دو بار نازل شده باشد، اثبات آن آسان نیست. پرسش: در جریان ولادت حضرت امیر(عَلَیْهِ السَّلَامْ) نقل شده که در ملاقات با پیامبر آیاتی از سوره «مؤمنون» را تلاوت کرد و این قبل از بعثت بود؟ پاسخ: این در اثر ارتباط با همان «علیِّ حکیم» است، وگرنه خیلی از اهل بیت مثلاً بعدها منتظر بودند که آیات نازل بشود، آنطوری که وجود مبارک مسیح میگوید: إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ، (14)بعد دیگر فرد عادی شد! اینطور نبود که وجود مبارک مسیح از آن به بعد پیغمبر شده باشد. آن لحظه معجزهآسا این حرف را زد، بعد فرد عادی شد تا به مقام نبوّت برسد. وجود مبارک حضرت امیر یا اهل بیت دیگر همه همینطور هستند: یا بعضیها در رحم مادر آیاتی میخواندند، اینها در اثر ارتباط با همان «علیِّ حکیم» است، نه با «عربیِّ مبین»، گاهی «عربیِّ مبین» بعدها نازل میشود، اینطوری است! این قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ بعد نازل شد، نمیشود گفت به اینکه مثلاً حضرت با «عربیِّ مبین» ارتباط داشت. اگر روشن بشود که اینها نور واحد هستند، چه اینکه درباره صدیقه کبریٰ(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهَا) آمده است که لیلهٴ قدر است، این مسئله حل است، چون اینها با آن «علیِّ حکیم» رابطه دارند. پرسش: آن جواب و سؤالهایی را هم پیامبر با افراد دارد، خدا اجازهٴ جواب دادن نداده است؟ پاسخ: نه، دو حرف است اجازه که البته! پرسش: ... وقتی سؤال کردند جواب داده! پاسخ: بعد از اینکه به مقام امامت رسید، نه اینکه در لحظه کودکی به همینها آگاه بود. پرسش: ؟ پاسخ: بله، اگر وجود مبارک حضرت امیر همانطوری که به انگشتان دست خود اشاره کرد و فرمود این چندتاست و سائل زود پاسخ داد، فرمود چرا فکر نکردی؟ آن سائل گفت برای من محسوس و روشن است، من دیگر نباید فکر بکنم که این پنج تا انگشت است، حضرت فرمود برای ما هم اسرار عالَم همینطور است! (15)مرحوم کاشف الغطاء(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) نقل میکند ـ در همان کتاب شریف کشف الغطاء ـ که حضرت مشغول سخنرانی بود و داشت نصیحت میکرد که مواظب عواقب اعمال خود باشید، بعد فرمود که به هر حال غائلهای پیش میآید، اشاره کرد به یکی از درهای مسجد و فرمود مبادا شما این کارها را بکنید! یک کسی خیلی حرف میزد و اعتراض میکرد، حضرت فرمود عاقبت تو هم طور دیگری است، برای اینکه وقتی آن لشکر بیگانه اموی ـ حضرت به یکی از درهای مسجد کوفه اشاره کرد ـ از همین در وارد میشوند، پرچمی هم هست که به دست توست، عرض کرد به دست من؟ فرمود بله به دست توست، ولی مبادا به دست بگیری؟! اما تو این کار را میکنی! این را مرحوم کاشف الغطاء در اوایل در معجزات وجود مبارک حضرت نقل کرد. فرمود امویها از این در میآیند و از این در وارد میشوند ـ اشاره کرد به در خاصی از مسجد ـ و پرچم هم به دست توست! همین جریان جنگ صفین و اینها هم همینطور بود، فرمود نکن این کار را، ولی میکنی! بعدها که آن غائله پیش آمد، همین شخص از همان در وارد شد و پرچم هم به دست او بود. (16)این حرف را مثلاً میدانید که در قرآن کریم نیست، یعنی در «عربیِّ مبین» هم نیست! در «عربیِّ مبین» هم اینطور نیست که در واقعه صفین از فلان در میآیند، امویها وارد میشوند و پرچم به دست فلان شخص است، او با «علیِّ حکیم» رابطه دارد. وقتی به اینجا میرسد، «علیِّ حکیم» خیلی رقیق میشود وبه اندازه فهم ما میشود، اما آنجاست که قول «ثقیل» است إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً. (17)بنابراین اگر ما بگوییم ارتباط با آنجا ارتباط با مقام «أُحْکِمَتْ» است و ارتباط با اینجا با مقام «فُصِّلَتْ» است هماهنگ درمیآید؛ این تطبیق از آیاتی که فرمود: کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ؛ (18)یعنی یک مرتبه، مرتبهٴ حکیم و محکم و متقن و بسته و ملکوتی است و یک مرتبه هم مقام تفصیل است، آن وقت آن مرتبهٴ اجمالش یک بار و مرتبه تفصیلش هم یک بار که این میشود تعدد نزول و مقابل جمع است، این آیاتی که دارد: کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ همین است. در همین آیه سوره مبارکه «دخان» دارد که إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ ٭ فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ آن امرهای محکم و متقن و متنها در لیلهٴ قدر شرح میشود. پس ما یک امر محکمی داریم و یک امر مفصّلی؛ این أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ ناظر به ترتّب «عربیِّ مبین» بر «علیِّ حکیم» است، آن مرحله متقن و محکم که متن است مثل همان ملکهٴ اجتهاد صاحب جواهر است، آن مقام حکیم است و این مقامی که به صورت 114 سوره درآمده است، مقام تفریق است، مقام تفصیل است که اینجا فرمود: فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، پس ما یک امر متقن متنی داریم و یک شرحی داریم، این شرح تفصیل است و آن متن اجمال است؛ از آن متن به إنزال تعبیر میشود و از این شرح به تنزیل تعبیر میشود؛ لذا در آیه 32 سوره مبارکهٴ «فرقان» به تنزیل یاد شد و در اینگونه از مواردی که مربوط به لیلهٴ قدر است به إنزال یاد شده است؛ حضرت هر دو را به اذن ذات اقدس الهی داراست. فرمود ما این کار را میکنیم، ولی حواس شما جمع باشد که تنها برای این نیست تا شما عالِم بشوید، بلکه شما را هم میترسانیم! چون اکثری مردم با ترس زندهاند و با ترس دین دارند.
ص: 496
1) مجادله/سوره58، آیه1.
2) تحریم/سوره66، آیه3.
3) زخرف/سوره43، آیه3 و 4.
4) مصباح الشریعة، المنسوب للامام الصادق ع، ص16.
5) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص102.
6) مؤمنون/سوره23، آیه14.
7) تفسیر فرات الکوفی، فرات بن ابراهیم الکوفی، ص581 و 582.
8) کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم النعمانی، ص93.
9) طه/سوره20، آیه114.
10) اسراء/سوره17، آیه1.
11) مجمع البحرین، الشیخ فخرالدین الطریحی، ج2، ص576.
12) فرقان/سوره25، آیه32.
13) فرقان/سوره25، آیه32.
14) مریم/سوره19، آیه30.
15) مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج2، ص31.
16) کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء(ط ـ الحدیثة)، کاشف الغطاء، ج1، ص106.
17) مزمل/سوره73، آیه5.
18) هود/سوره11، آیه1.
ببینید این همه فضایل برای نماز شب ذکر شده است! 41 روایت را در فضیلت نماز شب صاحب وسائل نقل کرد، سیزده روایت در آن مشکلات و محرومیتهایی است که در اثر ترک نماز شب وجود دارد. بیش از پنجاه روایت مربوط به جریان نماز شب است، اما غالباً مردم از خواندن نماز شب محروم هستند؛ اما دو رکعت نماز صبح را حتماً میخوانند، برای اینکه اینجا جهنم است! آنجا چون عذاب نیست «شَوْقاً إِلَی الثَّوَاب» (1)است، کمتر به سراغ آن میروند؛ اما این دو رکعت نماز صبح را از ترس میخوانند. اکثری مردم با ترس عبادت میکنند و «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» (2)است؛ لذا شما میبینید که در قرآن کریم در عین حال که «تبشیر» و «إنذار» را کنار هم ذکر میکند؛ اما در هیچجا قرآن، خدا را، یا پیغمبر را، یا کتاب الهی را منحصراً «مبشّر» معرفی نکرده است، «انما أنا مبشّر» یا «انما أنت مبشّر» نیست؛ «إنما أنت نذیر»، «إنما أنت منذر»، «إنما أنا منذر»، به صورت حصر درباره «إنذار» آمده است؛ اما درباره «تبشیر» چنین حصری نیست؛ حوزههای علمیه را هم با «إنذار» تأمین میکنند، اینکه فرمود: فَلَوْ لاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ (3)دیگر «لیبشروا» نیست، فرمود: وَ لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ و در آغاز رسالت هم فرمود: قُمْ فَأَنذِرْ، (4)نه «قم فبشّر» یا «فبشّر فانذر». اکثری مردم «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» گناه نمیکنند، میبینید این همه فضایل که برای احسان و خَیر هست، کمتر به سراغ آن میروند؛ اما از معصیت البته «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» هراسان هستند. فرمود: إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، اصلاً سیرهٴ ما این است! برای اینکه مردم را میخواهیم از جهنم نجات بدهیم. این لیلهٴ قدر با لیلهای که اینجا آمده، این لیلهٴ مبارکه است، یک؛ فرمود: رَحْمَةً مِن رَبِّکَ که در آیه شش همین بخش است، دو؛ در سوره مبارکه «قدر» فرمود این لیلهٴ مبارکه است: إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ و آن خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ است، چه برکتی بالاتر از این! سَلاَمٌ هِیَ است، چه برکتی بالاتر از این! اینجا فرمود لیلهٴ مبارکه است، بعد هم فرمود: رَحْمَةً مِن رَبِّکَ آنجا فرمود: خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ است و سَلاَمٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ است؛ از آنجا به سلام یاد کرد، از آنجا به خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ یاد کرد، در اینجا به مبارک بودن و رحمت بودن یاد کرد.
ص: 497
پس به تعبیر جناب فخر رازی آنها که میگویند نیمهٴ شعبان مهبط وحی بود و قرآن نازل شد، اینها دلیلی ندارند؛ گذشته از اینکه دلیل ندارند، ظاهر آیه هم این است که در ماه مبارک رمضان نازل شده است. فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ تفصیل میشود؛ البته أَمْراً مِنْ عِندِنَا، نه اینکه فرشتهای یا عامل دیگری بخواهد آن «علیِّ حکیم» را عربی کند، نه! فرشته هم مأمور است که این حرف ما را برساند؛ انبیا هم موظف هستند که حرف ما را برسانند، وجود مبارک حضرت هم همینطور است. الآن اگر صاحب جواهر بگوید این نوشته خود من است، این یعنی چه؟ یعنی آن ملکه نورانی که «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ» که آن نه عربی است نه عبری، من این را به چهل جلد درآوردم، او درست میگوید! این میشود: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، ما یک مرحله داریم که واقعاً نور است، لفظ نیست، مفهوم نیست، یک قاعده علمی است؛ خواستیم عربی میگوییم، خواستیم فارسی میگوییم، خواستیم آذری میگوییم، خواستیم عبری، هیچ لفظ نیست؛ اگر کسی به آن مقام والا برسد، خود شخص دارد فکر میکند، اصلاً سخن از لفظ و مفهوم نیست؛ وقتی میخواهد بگوید، مثل طنابگونه این را آویخته میکند، بعد میگوید من باید فارسی حرف بزنم یا عربی بنویسم که یک مقدمه میخواهد، پنج فصل میخواهد، یک نتیجه میخواهد، اینها را در ذهن خود ترسیم میکند، بعد دست به قلم میکند یا شروع به سخنرانی میکند؛ فرمود ما این کار را کردیم! احدی ـ در تنظیم قرآن ـ نه در «علیِّ حکیم» دخیل بود و نه در «عربیِّ مبین» دخیل است، نه بین آن «علیِّ حکیم» و این «عربیِّ مبین» است، بلکه همه کار، کار ماست. پرسش: محتوا متناسب با تنزیل است! پاسخ: بله، بعضی از کلمات هستند که با ماده میفهمانند، لازم نیست با هیأت بفهمانند یا با باب «افعال» و «تفعیل» بفهمانند. بعضی از الفاظ هستند که ماده آنها یکی است، ولی آن باب یا آن هیأت میفهماند. ماده «فرق» چه «فرَّقَ» باشد، چه «فَرَقَ» باشد، چه «یَفرُقُ» باشد و چه «یُفصِّلُ» باشد کثرت را میرساند؛ لذا فرمود وقتی که از آن مرحله گذشت، بخواهیم به مرحله تفصیل و به مرحلهٴ عربیِّ مبین برسانیم، اینجا «فرق» است، برای ما از این جهت یک اصل کلّی است، لیلهٴ قدر اصولاً لیلهٴ تفصیل است! ما تمام این مقدّرات را به صورت کلّی بیان کردیم، ولی تقسیم این کارها در شب قدر است. مرحوم کلینی(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) بابی در کافی دارد که حضرت فرمود شما با اهل سنّت به سوره مبارکهٴ «قدر» استدلال کنید، عرض کردند این چه دلیلی است بر ولایت شما؟ فرمود شما از اینها سؤال بکنید، بعد از پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) هر سال ماه مبارک رمضان هست یا تمام شد؟ آنها لابد خواهند گفت که هر سال ماه مبارک رمضان هست. فرمود وقتی ماه مبارک رمضان هست، آیا لیلهٴ قدر بعد از پیغمبر هست یا نیست؟ یعنی بعد از حضرت لیلهٴ قدر رخت بربست، یا الآن در هر سال «لیلة القدر» هست؟ آنها لابد خواهند گفت که لیلهٴ قدر هست، مگر میشود که ماه مبارک رمضان باشد و لیلهٴ قدر نباشد؟! فرمود تا اینجا که آمدند از آنها سؤال کنید لیلهٴ قدر که ملائکه با همه مقدّرات نازل میشوند، این مقدّرات را آکبند و بستهبندی شده میآورند میآورند که بسته ببرند، یا میآورند که به کسی بدهند؟ اگر آن مقدّرات را میآورند که ببرند، پس چرا آوردند؟ تَنَزَّلُ الْمَلاَئِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِن کُلِّ أَمْرٍ، این کُلِّ أَمْرٍ را برای چه میآورند؟ میآورند که ببرند یا میآورند که به کسی بدهند؟! لابد خواهند گفت که میآورند تا به کسی بدهند، فرمود آنکس ما هستیم، کیست روی زمین!؟ روی زمین مهماندار ملائکه در شب قدر کیست؟ این است که گاهی به صورت صدیقه کبری(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهَا) گفته میشود و گاهی هم به عنوان اینکه «نور واحد» هستند، فرمود اینها را میآورند به ما بدهند. این روایات را مرحوم کلینی(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) فرمود که با اینها احتجاج کنید که اینها میآیند، برای چه چیزی میآیند و به چه کسی میخواهند بدهند؟ چه کسی روی زمین است که مالک أرض است و به اذن خدا و مهماندار فرشتههاست و همه امور را میگیرد؟ بنابراین قدری که آدم جلوتر برود ـ مَعَاذَ اللهِ ـ میگویند که اغراق شده یا غلو شده است، اینطور نیست! ما اگر جریان عظمت الوهیت را بشناسیم، اینها در برابر آن عظمت نامتناهی قابل قبول است. فرمود شما با لیلهٴ قدر استدلال کنید! در لیلهٴ قدر این است، اینها با آن «علیِّ حکیم» در لیلهٴ قدر هر سال تجدید میثاق میکنند، وگرنه اینکه هست! فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ؛ اختصاصی به مسئله قرآن و آیات ندارد، بلکه مقدّرات همه همینطور است.
ص: 498
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 11 سوره دُخان
حم (۱ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (۲) إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ (۳) فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (٤) أَمْراً مِنْ عِندِنَا إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (۵) رَحْمَةً مِن رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۶) رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَینَهمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (۷) لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (۸) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (۹) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخان مُبِینٍ (۱۰) یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۱۱)) سوره مبارکهٴ «دُخان» که با حم شروع میشود، مانند سایر «حوامیم» (1)هفتگانه در مکه نازل شد و خطوط کلّی آنها هم اصول دین است و تأکید آنها بر مسئله وحی و نبوّت است. نظر شریف مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که «أقْوَی الْوُجُوهْ» (2)این است که حم برای این سوره اسم است؛ در حالی که این سوره به نامِ سورهٴ «دُخان» معروف است. مستحضرید که اکثر اسمای سُوَر از باب «عَلَمِ بالغَلَبَة» است؛ البته سورههایی هم که در نصوص و روایات اسم آنها آمده است؛ مثل «فَاتِحَةِ الْکِتَاب» و «یس» و مانند آن حساب جدایی دارند؛ اما سایر سُور از باب «عَلَمِ بالغَلَبَة» است؛ لذا شما تفسیرهایی که برای قبل از هزار سال یا هزار سال است، میبینید که دارند: «مِن السُّوَرة الَّتی یُذْکَرُ فِیهَا الْبَقَرة» (3)نه «فِی سُورَة الْبَقَرة». حرفهایی که مرحوم سید رضی دارد یا دیگران دارند، آنها میگفتند: «مِن السُّوَرة الَّتی یُذْکَرُ فِیهَا الأنْعٰام»، نه سوره «انعام»! بعد کمکم «عَلَمِ بالغَلَبَة» شد، وگرنه این همه معارف در سوره مبارکهٴ «انعام» هست، این سوره به نامِ «انعام» نامیده بشود یا این سوره به نامِ «بقره» نامیده بشود، چنین وجه روشنی ندارد. بنابراین آن سورههایی که در روایات آمده است مثل «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِفَاتِحَةِ الْکِتَاب» (4)یا سورهٴ «یس» یا سورههایی که در نصوص آمده است، آنها نام آن سوره است؛ اما سورههای دیگر اینها معمولاً «عَلَمِ بالغَلَبَة» است و کتابهای تفسیری سابق نمیگفتند «فِی السُّوَرة الأنْعٰام»، میگفتند «مِن السُّوَرة الَّتی یُذْکَرُ فِیهَا الأنْعٰام» یا «مِن السُّوَرة الَّتی یُذْکَرُ فِیهَا الْبَقَرة» که کمکم «عَلَمِ بالغَلَبَة» شد. فرمایش مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که «أقْوَی الْوُجُوهْ» درباره این حروف مقطعه ـ حوامیم ـ این است که اسم این سوره است، پس اگر این سوره به عنوان سوره «دُخان» نامیده شد، گرچه ممکن است یک سوره چند اسم داشته باشد، ولی ظاهراً از باب «عَلَمِ بالغَلَبَة» است.
ص: 500
مطلب دیگر آن است که خدا به «کتاب مبین» سوگند یاد کرد که من این را در «لیلهٴ مبارکه» نازل کردم؛ آیاتی که درباره نزول قرآن کریم است ـ همانطوری که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید ـ گاهی ماه نزول را مشخص کرد: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ؛ (1)گاهی اصل لیلهٴ پُر برکت را مشخص کرد، مثل همین سوره «دُخان» که فرمود: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ؛ گاهی هم آن لیلهٴ مبارکه را مشخص میکند؛ مثل اینکه إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ، (2)هیچکدام از این آیات در شب قدر نازل نشد؛ یعنی این سوره مبارکهٴ «دُخان» یا آن سوره مبارکهٴ «بقره» که «بقره» در مدینه نازل شد و این در مکه نازل شد، هیچکدام از اینها در شب قدر نازل نشدند؛ ولی در همه اینها هست که ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم، معلوم میشود نزولی هست که در شب قدر واقع شده و با این تفصیل هم میتواند هماهنگ باشد. اگر همه اینها در شب قدر نازل شده بود، دیگر توجیهی نمیخواست؛ اما این سورهها در شب قدر نازل نشد، ولی این آیات میفرمایند که خدا قرآن را در شب قدر نازل کرده است. معلوم میشود یک نزول است که مربوط به شب قدر است و یک نزول است که در طی این 23 سال است.
بیان نورانی امام سجاد(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) در این دعای پایانی قرآن کریم را ملاحظه بفرمایید؛ دعای 42 صحیفهٴ سجادیه مربوط به دعای ختم قرآن است که بسیاری از مطالب عمیق مخصوصاً هنگام مرگ، فرشته چگونه ظاهر میشود، از کجا ظاهر میشود، چگونه «مِنْ ورَاء الغَیْبِ» از حجاب غیب ظهور میکند، اینها در همین دعای 42 هست. در دعای 42 که مربوط به ختم قرآن است، این جملههای نورانی آمده: «اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مُجْمَلًا وَ أَلْهَمْتَهُ عِلْمَ عَجَائِبِهِ مُکَمَّلًا وَ وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً وَ فَضَّلْتَنَا عَلَی مَنْ جَهِلَ عِلْمَهُ وَ قَوَّیْتَنَا عَلَیْهِ لِتَرْفَعَنَا فَوْقَ مَنْ لَمْ یُطِقْ حَمْلَهُ»، این بیان نورانی نشان میدهد که قرآن به طور اجمال یک بار بر حضرت نازل شد و علم عجایب آن را ذات اقدس الهی الهام کرد، بعد مرحله تکمیل و تفصیل ارائه شد. اجمال هم همانطوری که در جلسه قبل ملاحظه فرمودید، اجمال قرآنی غیر از اجمالی است که در اصول مطرح است. در علم اصول ما به علمی میگوییم علم اجمالی که از یک علم تفصیلی و دو جهل تشکیل شده باشد. اگر ما علم داریم که قطرهای «بأحد الکأسین» اصابت کرده است، «هاهنا اُمورٌ ثلاثة»: یک علم تفصیلی داریم که اصل وقوع قطره دَم است، یک جهل داریم نسبت به این کاسهٴ دست راست و یک جهل هم داریم نسبت به کاسهٴ دست چپ، آن علم تفصیلی همراه با این دو جهل که کنار هم بیایند، میشود علم اجمالی که در اصول مطرح است. اما علم اجمالی که در بحثهای تفسیری و علوم دیگر مطرح است، یک حقیقت بسیط نوری است که منشأ کثرت است؛ از باب تشبیه معقول به محسوس، به همین ملکهٴ اجتهاد صاحب جواهر و آن چهل جلد جواهر مثال زده شد؛ مرحوم صاحب جواهر یک ملکهٴ نوری اجتهای دارد به نام اجتهاد مطلق که از سنخ مفهوم و لفظ نیست، حقیقت نوری است: «الْعِلْمُ نُورٌ» (3)که در قلب مطهّر اوست و از آن ملکهٴ اجتهادی است که این چهل جلد نشأت گرفته است و این ملکهٴ اجتهادی همان عصارهٴ چهل جلد است و بیگانه نیست، منتها آن میشود «مُجمل» و این چهل جلد میشود «مفصّل»؛ اما اجمالی که آنجا هست، از سنخ علم اجمالی اصول نیست و اینجا هم که فرمود «مُجملاً» نازل کردید و بعد تکمیل کردید، این اجمال و تفصیل، اجمال و تکمیل، میتواند همان دفعی و تدریجی را برساند که یکجا تمام حقایق بر حضرت نازل شد، بعد به تفصیل در طی 23 سال بیان شده است و این در صورتی است که لازمهٴ بعثت این نباشد که مقداری از قرآن نازل شده باشد. اگر تلازمی بین آغاز بعثت و نزول قرآن نباشد، در 27 رجب به حضرت اعلام شده است ـ فرشته آمده است ـ که تو رسول هستی و برای او هم «بیّن» بود و هیچ تردیدی هم نبود، چون مثل روز برای حضرت روشن بود که رسالت برای اوست؛ اما اگر در آغاز بعثت، یعنی در همان 27 رجب مقداری از آیات مثل اوایل سوره مبارکه «علق» نازل شده باشد، این هم قابل جمع است، چون کلّ سوره «علق» در اوّل بعثت نازل نشد، همین چند آیهٴ اول سوره «علق» نازل شده است؛ این چند آیه نازل شده، بعد در لیلهٴ مبارکهٴ قدر همه قرآن اجمالاً به همین معنا برای حضرت روشن شد، بعد تفصیل آن سوره به سوره و آیه به آیه در طی 23 سال آمده است؛ این تفصیل برای آن است که آیه یک شأن نزولی دارد، یک کسی سؤالی کرده و حضرت منتظر است که وحی نازل بشود تا تکلیف روشن بشود، مثل یَسْمَعُ تَحَاوُرَکُمَا (4) و امثال آن. این بیان میتواند جمعی باشد بین این نحوهٴ نزول دفعی و نزول تدریجی. پرسش: ... هر وقتی که سؤال میکنند باید پاسخ بدهد! پاسخ: اگر در همانجا نوشته باشد که هر چیزی فرصتی دارد و ما یک قضا و قدری داریم ، فرمود: فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، این فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ هم در همان متن قانون هست؛ فرمود که تفریق، تفصیل، تکمیل، و جداکردنها را در طی این 23 سال منتظر باش تا ما بگوییم: لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ، (5)لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ (6)تا ما تفصیلاً بگوییم و به تو اعلام کنیم. پس خود همین حقیقت در آن متن اجمالی آمده، اگر همین حقیقت در آن متن اجمالی آمده، حضرت منتظر است تا فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ باشد.
ص: 501
مطلب بعدی آن است که ما یک قضا داریم و یک قَدَر؛ قضای الهی یک اصل کلّی است؛ مثل کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (1)این یک قضای الهی است؛ اما قَدَری داریم که مربوط به تکتک افراد در زمان و زمین است که فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ، (2)این کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (3)یک اصل کلّی است و شامل همه این قَدَرهاست، آن قَدَر و اندازه معین به تدریج نازل میشود که فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، تفریق، تکمیل تفصیل و جدا کردن این است. در همان مرحلهٴ اجمال و اصل کلّی آمده است که تکمیل اینها، تفصیل اینها و تفریق اینها مربوط به زمان و زمین خاص است که هر وقت آمده تو اعلام بکن. ما قَدَری داریم که زید در چه زمانی میمیرد که قابل تغییر هم هست و قضایی هم داریم که قابل تغییر نیست؛ قضایی که قابل تغییر نیست، این است که کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ، کسی که نمیرد در عالَم نیست؛ اما برای زید مشخص شد که مثلاً فلان مقدار عمر دارد، اگر صله رحم کند و بهداشت را رعایت کند و اگر صله رحم نکند، صدقه ندهد و بهداشت را رعایت نکند و مانند آن عمر او کم میشود؛ ابهامی نزد خدا نیست، زیرا خدا میداند که زید به سوء اختیار خود بیراهه میرود، یا به حُسن اختیار خود در راه است، زید کدام راه را انتخاب میکند و پایان آن چیست «عِندَ الله» معلوم است؛ لذا أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ. پرسش: میگویند مثلاً معنای قَدَر این است که کسی پنجاه سال عمر کرده و قضا یعنی پنجاه سال تمام شده است؟ پاسخ: نه، هر دو که یکی شد! قضا یک امر کلّی است که تغییرپذیر نیست، فرمود: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ این قضای الهی است و این اصل کلّی است؛ اما قَدَر که إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ، (4)کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ (5)اینگونه از آیات نشان میدهد که هر کسی اندازهای دارد! منتها یک اجل مَقضی دارد، یک اجل قَدَری دارد و یک اجل مسمّیٰ؛ اجلی که قَدَر هست، یعنی برای فلان شخص فلان مقدار هست، اگر رعایت بهداشت و صدقه و صله رحم را بکند و اگر اینها را رعایت نکند عمر کمتری دارد؛ اما ابهام در عالَم نیست، خدا میداند این شخص به حُسن اختیار خود راه صحیح را میرود و عمر طولانی دارد یا فلان شخص به سوء اختیار خود راه صحیح را نمیرود و عمر کمتری دارد؛ لذا فرمود: وَ أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ، آنجا هیچ ابهامی در کار نیست! پس یک قضا هست، یک قَدَر هست، یک دو راهه بودن هست، یک اختیار هست و سرانجام چه میشود را هم خدا میداند؛ اینکه میگویند گاهی «بداء» (6)هست و گاهی «بداء» نیست، باید در همین محدودهها ترجمه بشود. در جریان قرآن هم همینطور است؛ قرآن قضایی دارد و قَدَری؛ قضای قرآن همان علم اجمالی، علم لدنّی و علم کلّی است به همه این قرآن و قَدَری هم دارد که فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، در همان قضا هم تثبیت شده است که تا فلان فرصت نرسد و باز نشود شما اعلام نکنید؛ این است که وجود مبارک حضرت منتظر است که وحی بیاید، جواب آن سؤال از «روح» (7)یا سؤال از «أهلّة» (8)را دریافت بکند و بعد به جامعه ابلاغ بکند. وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ؛ به همین «کتاب مُبین» قَسَم خورده است که ما آن را در «لیلهٴ مبارکه» نازل کردیم. پرسش: آیا نمیشود این «کتاب مُبین» را فقط به سورهٴ «دُخان» اشاعه بدهیم؟ چون پیامبر 22 شب قدر داشته است؟ پاسخ: بله، آنها قَدَرهای متفرّع بر این بودند، وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ظاهرش «الف و لام» آن «الف و لام» عهد ذکر و ذهن و مانند اینهاست؛ یعنی همین قرآن کریم. پرسش: ... این کتاب و این نوشته است؟ پاسخ: بله، غرض این است که این قرآن به صورت «کتاب مبین» مورد سوگند است. پرسش: بعد از پیامبر این کتاب که جمع نبوده است؟ پاسخ: نه، کتاب جمع بود؛ منتها یکجا نبوده! یعنی تمام سُوَر و آیات همه مشخص بود، منتها یجا صحافی نشده بود. پرسش: این إِنَّا أَنْزَلْنَاه سورهٴ «دُخان» اشاره دارد که یکی از شب های قدر؟ پاسخ: در حالی که اینچنین نیست که مثلاً این در شب قدر نازل شده باشد یا آن بخش سوره مبارکهٴ «بقره» در شب قدر نازل شده باشد؛ همه اینها باید در شب قدر نازل شده باشد، در حالی که اینچنین نیست! پرسش: کدام شب قدر بوده است؟ پاسخ: 22 بار که قرآن نازل نشد! همه اینها هم که در شب قدر نازل نشدند؛ مثلاً این یکی در مکه و در شب قدر نازل شده باشد یا آن یکی در مدینه نازل شده باشد. اینها میفرمایند که کل قرآن را ما در شب قدر نازل کردیم، اگر اینها در شب قدر نازل شده باشد، اینها که دربارهٴ خصوص این آیه ندارد، بلکه دربارهٴ کل «کتاب مبین» دارد؛ دارد که «کتاب مبین» در شب قدر نازل شد، در حالی که «کتاب مبین» در طی 23 سال نازل شد. برخیها گفتند که این «کتاب مبین» مطلق کتابهای آسمانی است، از کتابی که بر وجود مبارک نوح بود تا وجود مبارک عیسی؛ البته اثبات آن آسان نیست.
ص: 502
اما این مطلبی که در بحث قبل گفته شد که قَسم خدا به «بیّنه» است، نه در قبال «بیّنه»، با خود همین آیات روشن میشود؛ یعنی خدا وقتی به چیزی قَسم میخورد، سوگند خدا در مقابل «بیّنه» نیست، بلکه به خود «بیّنه» است! قَسَمها در مَحاکم قضایی مقابل «بیّنه» است که «الْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی مَنْ أَنْکَر» (1)یا «عَلَی الْمُنْکِر»، (2)اما خدا که قَسم میخورد به خود «بیّنه» قَسم میخورد؛ لذا وقتی به خود قرآن شما مراجعه بکنید، میبینید ثابت میکند که قرآن در «لیلهٴ قدر» نازل شده است، در این قَسم میفرماید که قَسم به قرآن که ما آن را در «لیلهٴ قدر» نازل کردیم! وقتی به خود قرآن مراجعه میکنیم میبینیم که شفّاف سه طایفه از آیات است که وقتی کنار هم بگذاریم، روشن میشود که قرآن در «لیلهٴ قدر» نازل شده است؛ یک طایفه در سوره مبارکهٴ «بقره» است که فرمود: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ، یک طایفه همین سوره مبارکه «دُخان» است که دارد: فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ، یک طایفه همان سوره مبارکه «قدر» است که إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ. خود قرآن دلیل است بر اینکه در لیلهٴ قدر نازل شده است، آن وقت خدا به این دلیل قَسم میخورد و میگوید به این قرآن قَسم ما آن را در لیلهٴ قدر نازل کردیم، وقتی به خود قرآن مراجعه میکنیم میبینیم که برابر این سه طایفه قرآن در لیله قدر نازل شده است. حرفی که فخر رازی (3)نقل کردند، احتمال اینکه «کتاب مبین» سایر کتابها باشد ضعیف است؛ البته در روایات ما هست که همه یا غالب کتابهای انبیا(عَلَیهِمُ السَّلام) در ماه مبارک رمضان نازل شده است.
ص: 503
مطلب دیگر این است که ماه مبارک رمضان قبلاً هم بود، لیلهٴ قدر هم قبلاً هم بود، برای اینکه مقدرات الهی از زمان پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) به بعد که تنظیم نشده است، خدا به وسیله مأموران خود که مدبّرات امر هستند عالَم را دارد اداره میکند؛ قضایی دارد، قَدَری دارد، هر کسی عمری دارد، رزقی دارد، تلاش و کوششی دارد. این مقدّرات سالانه در لیلهٴ قدر مشخص میشد، اینطور نیست که این جزء رهآوردهای اسلام باشد! قضای الهی همیشه بوده، قَدَر الهی همیشه بوده، مقدّرات همیشه بوده، حالا چه وقت و چگونه تنظیم میشد، ممکن است به وسیله آمدن حضرت عوض شده باشد؛ ولی اگر در زمانی یا زمینی برکت پیدا کرد و مبارک شد به اعتبار آن مُتزمّن و متمکّن است، چون خود بدنه زمان جزیی از این حرکت است و فخری برای جزیی از اجزا نیست، چه اینکه مکان هم همینطور است؛ اگر حادثهای در زمانی رخ داد، یا موجودی در مکانی به سر بُرد، آن مکان میشود «بَلَد امین» که فرمود: لاَ أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ ٭ وَ أَنتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (1)و وجود مبارک حضرت بود که آن سرزمین را منشأ برکت کرد، یا اگر به «لیلهٴ قدر» سوگند یاد میشود، به مناسبت آن نزول ملائکه است، به وسیله تفریق امر است و مخصوصاً در اسلام به وسیله نزول قرآن کریم است؛ اما ما بگوییم مثلاً «لیلهٴ قدر» قبلاً نبود، مقدّرات الهی که بود! قضای الهی که بود! قَدَر الهی که بود! در یک وقت سرانجام آن قضا به قَدَر تبدیل میشد. اثبات اینکه ما قبلاً «لیلهٴ قدر» نداشتیم کار آسانی نیست. در قبلِ «لیلهٴ قدر» بود، ولی عظمت «لیلهٴ قدر» به این است که خدای سبحان این مقدّرات را در آن زمان به قدْر میرساند و تفریق میکند: فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، در این فرصت مناسب قرآن نازل شده؛ مثل اینکه سرزمین مکه قبل از وجود مبارک حضرت برکتی داشت، چون خلیل حق(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) آمده و کعبهای را ساخته و خصیصهای برای این سرزمین پیدا شد، بعد وجود مبارک حضرت از همین سرزمین ظهور کرد، قرآن در همین سرزمین به عنوان زمین وحی نازل شد و مانند آن. بنابراین «لیلهٴ قدر» ظاهراً قبلاً بود و برکاتی هم داشت. پرسش: پس چرا میفرمایند: لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ؟ (2)پاسخ: بله، از این به بعد عظیم شد، این «لیلهٴ قدر» همان لیلهٴ مبارکه بود، خصوصیتی که در اثر نزول قرآن کریم برای اسلام پیدا شد، از این به بعد خصیصههای برتری پیدا کرد؛ مثل اینکه سرزمین مکه خصوصیتی داشت؛ اما با آمدنِ اسلام این خصوصیت ویژه را پیدا کرد که در تمام کرهٴ زمین، هیچ سرزمینی مثل مکه نیست. در سرزمین دیگر در طول ایام سال هر کس بخواهد برود آزاد است؛ ولی در این سرزمین هر کسی بخواهد برود باید احرام ببندد و برود؛ اینها جزء خصیصههایی است که بعد از اسلام آمده است. بله، به وسیله قرآن کریم و نورانیت حضرت و اهل بیت این خصیصه را ممکن است داشته باشد؛ ولی در هر حال قضا بوده، قَدَر بوده، تقدیر امور و تدبیر امور بوده است و در شبی یا روزی در طی سال، این امور تقدیر میشد، این فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ نمیتواند خصیصهٴ اسلام باشد. قبلاً جوامع بشری را خدا چگونه اداره میکرد؟ این قضا که بود، این قدر که بود، این مقدّرات که بود، این مدبّرات که بودند، به هر حال بشر را ذات اقدس الهی با راهنمایی که میکرد، به وسیله انبیا هدایت میکرد. پرسش: نزول دفعی یک بار اتفاق افتاد یا؟ پاسخ: نزول دفعی یک بار اتفاق میافتد، منتها حضرت؛ گاهی به معراج میرود دَنَا فَتَدَلَّی (3)که آنجا میبیند و گاهی در «لیلهٴ قدر» حادثهای پیش میآید، قدر متیقّن آن یک بار هست؛ حالا ممکن است که بیش از یک بار باشد، ما دلیلی بر انحصار نداریم؛ ولی این مقدار هست که در معراج یک بار بود و در نزول قرآن کریم یک بار، پس این دو بار هست، اما دلیلی بر نفی نداریم که تکرار شده باشد. إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ، شاید ده ـ بیست روایت ذیل همین آیه آمده که ملاحظه بفرمایید. روایتی از وجود مبارک امام باقر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) آمده، آنها را به همین بیان تطبیق فرمودند که «لیلهٴ مبارکه» همان «لیلهٴ قدر» است. (4)آنکه در تفسیر علی بن ابراهیم هست و برخی از روات جمع کردند که در «لیلهٴ قدر» قرآن از مقام عالی خود به «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» آمده است و در طی 23 سال بر حضرت نازل شد. (5)این ممکن است یکی از محتملات باشد، ولی در آیاتی که دارد ما قرآن را نازل کردیم، تعلیل میکند که کُنَّا مُنزِلِینَ؛ (6)ما برای «تبشیر» و «إنذار» نازل کردیم. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، قرآن اگر در «لیلهٴ قدر» در «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» نازل شده باشد، آن نمیتواند مُبشّر باشد، نمیتواند مُنذر باشد، نمیتواند هادی باشد؛ پس نزولی هست که «إنذار» و «تبشیر» و «هدایت» را به همراه دارد، مگر اینکه ما بگوییم در «لیلهٴ قدر» در مسیر نزول به «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» آمده و از آنجا به قلب حضرت نازل شده است، این قابل فهم هست. پرسش: اگر نزول دفعی قبل از بعثت واقع شده باشد بُعدی دارد؟ پاسخ: بله بُعد دارد، قبل از بعثت بر چه کسی نازل شده؟ پرسش: بر پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)؟ پاسخ: بر پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) بعد از بعثت بود، خودِ آمدن قرآن بعثت است، وحی بر پیغمبر نازل میشود. منظور آن است که احتمال نازل شدن قرآن به «الْبَیْتُ الْمَعْمُور»، ممکن است که در بین راه آنجا نازل شده باشد، بله آنجا هیچ استبعادی ندارد؛ ولی آنجا نازل شده باشد، مانده باشد و طی 23 آمده باشد، این با این آیاتی که دارد ما قرآن را نازل کردیم، ما مُنذریم و ما مُبشّریم با آنها هماهنگ نیست. قرآنی که در «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» میماند، «إنذار» و «تبشیر»ی ندارد و اما قرآنی که از آنجا عبور میکند، بله میتواند. مستحضرید که ذات اقدس الهی فرمود من قرآن را با اسکورت ویژه فرستادم! یعنی از آن مبدأ عالی تا قلب مطهّر حضرت دو طرف آن مصون بود، فرمود: بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ، (7)تمام فرشتگان که «کریم»، «بارّ» و «معصوم» هستند، به دست اینها من دادم تا بیاورند، آن وقت فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ؛ (8)فرمود من اسکورت و حافظ در جلو، دنبال، طرف راست و طرف چپ قرار دادم که شیطنت به هیچ وجه نفوذ نکند! شیطان، ابلیس در هر مرحلهای که باشد و بخواهد با فرشتهها تماس بگیرد، چیزی را کم کند و چیزی را زیاد بکند این ممکن نیست، فرمود: یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً؛ ما رصد، کمین، محافظ، نگهبان و نگهدار فرستادیم، چه در جلو و چه در دنبال، بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ؛ نه اینها کم و زیاد میکنند و نه بیگانه میتواند نفوذ بکند، چون مستحضرید که اگر ابلیس در مقام بالا حضور نداشته باشد، در مقامات پایینتر با فرشتهها میتواند مطالب را کم و زیاد کند، فرمود این را در محفظهٴ امن فرستادیم: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ. (9)بنابراین، این روایت که دارد قرآن در «لیلهٴ قدر» به «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» نازل شد، بعد در طی 23 سال تدریجاً نازل شد، این با درک فعلی ما هماهنگ نیست و علم آن به اهل آن برمیگردد، برای اینکه در کنار آن آمده است ما قرآن را برای «إنذار» و «تعلیم» و «هدایت» و «تبشیر» نازل کردیم، قرآنی که میآید تا «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» میماند، چگونه میتواند عامل «إنذار» و «تبشیر» برای جامعه باشد؟ پرسش: ... در «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» به پیامبر نازل شده باشد. پاسخ: اگر این باشد که با روایت هماهنگ نیست. اگر این باشد درست است؛ ولی در روایت دارد که ـ این روایتی که تفسیر علی بن ابراهیم قمی است ـ این در «لیلهٴ قدر» به «الْبَیْتُ الْمَعْمُور» آمد، آن وقت در طی 23 سال برای حضرت نازل شده است. پرسش: نزول دفعی هم در قالب لفظی بود؟ پاسخ: چرا! آنجا ممکن است؛ منتها علم کلّی حضرت ـ کلّی سِعی نه کلّی مفهومی ـ به همه تعلق گرفته باشد، آن ممکن است؛ ولی بهترین مثال همان مثال اجتهاد است و کتابهایی که نوشته میشود، آنجا ملکهٴ علمی و ملکه نوری است، تفصیلی در کار نیست. این بیان نورانی امام سجاد در دعای ختم قرآن که فرمود: «أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مُجْمَلًا»، بعد «أَلْهَمْتَهُ عِلْمَ عَجَائِبِهِ مُکَمَّلًا»، بعد «وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً»، این تفصیل و تکمیل بعد از آن اجمال است؛ یک نحوه اجمال، یعنی بساطت، نه اجمالی که با ابهام همراه باشد که در اصول اجمال ما با ابهام و شک همراه است، اینجا اجمال یعنی بساطت، فرمود: «أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مُجْمَلًا وَ أَلْهَمْتَهُ عِلْمَ عَجَائِبِهِ مُکَمَّلًا وَ وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً»، این تفصیل و این تکمیل بعد از آن اجمال به معنای بساطت است، بله آن اجمال به نحو بساطت همه اینها را به همراه دارد. پرسش: با توجه به اینکه بعضی از علما (10)قائل هستند که پیامبر قبل از بعثت نبیّ بود و بیان امام سجاد هم این است که «أَنْزَلْتَهُ عَلَی نَبِیِّکَ»، سؤال پیش میآید که اگر این نزول ؟ پاسخ: نه، با همین نزول نبیّ شد! پرسش: قبل از بعثت؟ پاسخ: با همین نزول نبیّ شد! مثل اینکه میفرماید این نمایندهمان را فرستادیم؛ یعنی با همین نام دارد او را نماینده میکند. در وضع گاهی اینچنین است که میگوید شما نماینده من هستید و یک وقت هم میگوید که من نماینده میفرستم؛ یعنی با همین بیان این آقا را نماینده خود قرار میدهد. اینجا با همین بیان، وجود مبارک حضرت را نبیّ قرار میدهد. فرمود: فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ؛ یعنی هر امر مُتقَن و متن بسته را ما در «لیلهٴ قدر» تفصیل میدهیم و جداجدا میکنیم که میشود شب قَدْر و قَدَر، نه شب قضا؛ قضا براساس اصل کلّی نظیر کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ یک اصل کلّی است، اما چه کسی، در چه لحظهای و به چه حالتی برسد، این میشود قَدَر که کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ، (11)إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ، (12)پس شب قَدْر، شب قَدَر است نه شب قضا؛ لذا فرمود در شبی که فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، در آن شب و «لیلهٴ مبارکه» این قرآن را نازل کردیم که مقدّرات به این سبک نازل میشود: أَمْراً مِنْ عِندِنَا إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ ٭ رَحْمَةً مِن رَبِّکَ؛ ما اصلاً برای رحمت همه این کارها را انجام دادیم، از طرف ما رحمت است! منتها آنچه شما دریافت میکنید، دو گونه است؛ ما غضب نمیفرستیم! آنچه از طرف ذات اقدس الهی است رحمت است که بعضی این رحمت را میگیرند؛ مثل نسیم که میوزد یا شمس که میتابد؛ اما در هر صورت هر کسی آنچه را که در درون خودش است را حاشا میکند. آن نسیمی که میآید رحمت است، اگر بر بوستان بوزد بوی خوش پیدا میشود و اگر بر «کَنیف» بوزد بوی بد پیدا میشود. آن نسیمی که میآید و آن بادی که میوزد رحمت است و نوری که میآید این است؛ اگر این نور به جای بد بتابد آن منظرهٴ زشت ظاهر میشود و به جای خوب بتابد منظرهٴ زیبا ظاهر میشود. فرمود آنچه از طرف ما میآید رحمت است: رَحْمَةً مِن رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ؛ ما این کار را کردیم! هر حرفی را بزنید ما میشنویم، هر کاری که بکنید ما میدانیم؛ ولی این کتاب ما هم «نور» است، هم «مُبین» است، هم «تبیان» است، هم قصهسراست و هم سخنگو است. ببینید برای این «کتاب مُبین» این اسما را قائل شد؛ «کتاب مُبین» است که هم در این سوره آمده و هم در سوره قبلی؛ یعنی سورهٴ «زخرف» تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ و هم در سوره دیگر هست؛ فرمود: این کتاب یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی، (13)این هم هست. أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا، این سلطان و سلطنت را برای کلام خودش نازل کرد، آیهٴ 35 سوره مبارکه «روم» این است: أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ؛ ما سلطانی فرستادیم که سخنگوی ما باشد؛ منتها این سخنگو را آن سخنشنو باید درک کند! در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه هست، اینکه فرمود قرآن «یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْض»، (14)بعد فرمود: «فَاسْتَنْطِقُوه»؛ شما اگر توانستید سؤال بکنید، استنطاق کنید و از آن بپرسید، «وَ لَنْ یَنْطِق»؛ با شما که حرف نمیزند، «وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْه». (15)ما سخنشنو هستیم و قرآن هم سخنگوی خداست. شما اگر گوش داشته باشید، بله میشنوید؛ ولی حرف او را ماها میشنویم! اینکه گفتند به اهل بیت مراجعه کنید، برای همین است که واقعاً اینها سخنگو هستند! بارها به عرض شما رسید که تنها فهم قرآن به این ظواهرِ کلمات نیست. آن کسی که میشنود میفهمد که گوینده چطور گفته و جبرئیل چطور آمده حرف زده است! یک وقت است که جبرئیل از طرف ذات اقدس الهی میگوید بکن! از اینکه بگوید بکن، یعنی میتوانی انجام بدهی یک کار متوسط است، اما یک وقت با تاکید میگوید بکن! یعنی حتماً باید انجام بدهی. جبرئیل چطور گفته و چطور رسانده؟ حضرت فرمود ماها میفهمیم که او چه گفته است: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ». (16)گاهی آدم لفظی را میبیند، بعد گیر میکند که معنای آن چیست؟ وقتی به روایت مراجعه میکند، معلوم میشود که معنا این است. آن کسی که در مجلس مخاطبه هست، حرف جبرئیل را دارد میشنود، او تُنِ صدا را میشنود و نحوهٴ صدا را میشنود که آیا او با غضب گفته است، به جدّیت گفته یا به آرامش گفته، میفهمد که این وجوب است یا استحباب؛ لذا به قُتاده فرمود که شما یک حرف قرآن را نمیتوانید بفهمید! پرسش: ... در جواهر بود را نقل کردید؟ پاسخ: بله، «کُلُّهُم نورٌ واحِد» (17)هستند و از آنجا خبر دارند! ما اینها را که در زمین نمیشناسیم، فرمود اینها «کُلُّهُم نورٌ واحِد». پرسش: ... آن صدایِ ؟ پاسخ: بله دارند. پرسش: در فضا که پراکنده شده باز دارند؟ پاسخ: نه پراکنده نیست، صدا نیست که موج بگیرد، آن جای دیگر است. مرحوم مفید هم در أمالی نقل میکند و هم کتاب دیگر که بعد از رحلت وجود مبارک امام باقر(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) یک وَفد و هیأتی به نمایندگی حفص ـ ظاهراً حفص بود ـ که او نماینده این وَفد بود، خدمت امام صادق مشرّف شدند برای عرض تسلیت؛ البته اینها هنوز امام صادق را نمیشناختند، فکر میکردند که پسر رسمی وجود مبارک امام باقر هست، لابد سِمَتی دارد یا شنیدند که مثلاً امامتی دارد. این وَفد آمدند برای عرض تسلیت، نماینده این وَفد خدمت امام صادق مشرّف شد و عرض تسلیت کرد و گفت: ما کسی را از دست دادیم، وقتی میگفت پیغمبر چنین فرمود، ما دیگر سؤال نمیکردیم تو که نبودی تا پیغمبر را ببینی! ما چنین کسی را از دست دادیم! چون هیچ شیعهای از حضرت سؤال نمیکرد که شما در زمان پیغمبر که نبودی، براساس آن علم غیبی که داشت همه باور میکردند. این شخص به امام صادق عرض کرد که ما کسی را از دست دادیم که وقتی حضرت میفرمود: «قَالَ رَسُولُ الله(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)» همه ما با جان و دل میپذیرفتیم و هیچکس نمیگفت آقا شما که آن وقت نبودی! وجود مبارک امام صادق دید که او به یک تذکره و تنبیهی احتیاج دارد، مقداری تأمّل کرد، بعد سر برداشت و فرمود: «قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ مِنْ عِبَادِی مَنْ یَتَصَدَّقُ بِشِقِّ تَمْرَةٍ فَأُرَبِّیهَا لَهُ فِیهَا کَمَا یُرَبِّی أَحَدُکُمْ فَلُوَّه»؛ (18)فرمود خدا چنین فرمود که اگر یکی از شما صدقه بدهید، خدا این صدقه را میپروراند، همان طور که شما برّه و بچه آهو را میپرورانید و بزرگ میکنید. این شخص بجا آمد، بعد از حضرت اجازه خواست و رفت و به همراهان خود گفت که ما کسی را از دست دادیم که اگر میگفت پیغمبر چنین فرمود کسی حق نداشت سؤال بکند و اصلاً سؤال نمیکرد! الآن کسی به جای او نشست که وقتی میگوید خدا چنین فرمود، هیچ کسی حق ندارد از او سؤال بکند! این میشود امام صادق! امام یعنی این!
ص: 504
1) بلد/سوره90، آیه1 و 2.
2) قدر/سوره97، آیه3.
3) نجم/سوره53، آیه8.
4) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص158.
5) تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، ص290.
6) یس/سوره36، آیه28.
7) عبس/سوره80، آیه15 و 16.
8) جن/سوره72، آیه27 و 28.
9) شعراء/سوره26، آیه193 و 194.
10) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج18، ص277.
11) الرعد/سوره13، آیه8.
12) قمر/سوره54، آیه49.
13) نمل/سوره27، آیه76.
14) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج8، ص287.
15) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج9، ص217.
16) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص312.
17) کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم النعمانی، ص93.
18) الامالی، الشیخ المفید، ص354.
«الیوم» همین کار برای حضرت هم هست! نباید گفت شما که نبودید، درست است که اینها به وسیله پیغمبر این احکام را میشنوند، اما این «کُلُّهُم نورٌ واحِد» طور دیگر است! حضرت «بالصراحة» به قتاده فرمود که شما یک حرف از قرآن ارث نبردی! فرمود: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»، با ما حرف زدند! ما با هم در خدمت پیغمبر بودیم ـ از آنجایی که نور واحد هستند ـ ما میفهمیم که اینجا منظور این آیه چیست؟ کسی که واقعاً حرف را میفهمد و مخاطب هست، او میداند که گوینده چطور گفته است؟ گوینده یک وقت میتواند به صورت استفهامی بگوید، گاهی به صورت تجویزی بگوید، گاهی به صورت تحلیلی بگوید و گاهی هم به صورت تحکیمی بگوید؛ همین کلمه بکن! که مثال زده شد، همینطور است؛ از این جهت اینها کاملاً میفهمند که این آیه چه میخواهد بگوید؛ لذا در همین دعای نورانی امام سجاد(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) است که «وَ وَرَّثْتَنَا عِلْمَهُ مُفَسَّراً»؛ ما وارث این هستیم! در همین بیانات نورانی حضرت در نهجالبلاغه هست که با شما حرف نمیزند! (1)با اینکه قرآن حجّت ماست و ما هم موظف هستیم که به قرآن مراجعه بکنیم، همه اخبار را به ما گفتند ـ خبر دو طایفه است و هر دو طایفه را مرحوم کلینی نقل کرد ـ روایت چه معارض داشته باشد و چه معارض نداشته باشد، اوّل باید بر «کتاب الله» عرضه بشود. (2)
حضرت فرمود به نام ما دروغ جعل میکنند، ولی به نام قرآن کسی دروغ جعل نمیکند! هر چه که از ما نقل شده است، اولین وظیفه شما این است که بر قرآن عرضه کنید. شما باید دو کار کنید: یک، کلّ قرآن را باید بفهمید! اینجا بنویسید، دست به آن نزنید و به آن عمل نکنید؛ این به تنهایی حجّت نیست. دو، فهمیده و فقیهانه خدمت روایات برسید و روایات را ارزیابی بکنید، سه: این روایت فهمیده را خدمت قرآن ببرید، اگر توانستید و آن عُرضه را داشتید که روایات را بر اوّل تا آخر قرآن عَرضه کنید و ببینید مخالف با هیچ آیهای نیست، چهار و پنج از آن به بعد میشود حجّت. تفسیر هم همینطور است! حضرت فرمود به نام ما دروغ زیاد جعل میکنند. مرحوم مجلسی را خدا غریق رحمت کند! فرمود این روایت که دارد «قَدْ کَثُرَتْ عَلَیَّ الْکَذَّابَةُ وَ سَتَکْثُر»، (3)این دلیل است بر اینکه به نام پیغمبر دروغ جعل کردند، (4)برای اینکه این روایت صادر شده یا صادر نشده، اگر صادر نشده همین روایت دلیل است بر اینکه به نام پیغمبر حدیث جعل کردند، چون این روایت به نام پیغمبر صادر شده است: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فِی حَجَّةِ الْوَدَاعِ قَدْ کَثُرَتْ عَلَیَّ الْکَذَّابَةُ وَ سَتَکْثُر» و اگر این روایت از پیغمبر صادر شده باشد، پس یقیناً به نام پیغمبر روایت جعل میکنند؛ لذا دو طایفه از نصوص را مرحوم کلینی نقل کرد: طایفهای که روایت معارض ندارد و طایفهای دیگر همان است که در کتابهای اصول ملاحظه کردید که نصوص علاجیه است. روایت چه معارض داشته باشد و چه معارض نداشته باشد، وقتی معتبر است که بر قرآن عرضه شود. پس یک محدّث باید اوّل تا آخر قرآن در دست او باشد، بعد روایت را عرضه بکند، اگر مخالف نبود میشود حجّت، مخالفت هم مخالفت تباینی است، بعد میتواند این روایتی که حالا حجّت شد را مخصّص قرار بدهد، مقرّر قرار بده، قرینه قرار بده، تخصیص عمومات، تقیید مطلقات و قرینه برای «ذی القرینه»، چون مباین قرآن که نیست، میتواند مخصّص یا مقیّد آن باشد. غرض این است که این ذوات قدسی یکجا باهم بودند، چون باهم بودند؛ لذا فرمود ماها میشنویم و میدانیم که مثلاً این آیه چه چیزی را میخواهد بگوید.
ص: 505
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 15 سوره دُخان
حم (۱ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (۲) إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ (۳) فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (٤) أَمْراً مِنْ عِندِنَا إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (۵) رَحْمَةً مِن رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (۶) رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (۷) لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (۸) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (۹) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ (۱۰) یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۱۱) رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ (۱۲) أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (۱۳) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱٤) إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (۱۵)) ص: 507
سوره مبارکهٴ «دخان» همانطوری که ملاحظه فرمودید یکی از «حوامیم» هفتگانه (1)است که در مکه نازل شد و عناصر محوری آن هم همانطوری که ملاحظه فرمودید اصول دین است و صدر این «حَوامِیم سَبعه» درباره نزول قرآن و اهمیت قرآن و وحی است. تاکنون روشن شد که برای قرآن کریم یک صدر و ذیلی است؛ این «حَبل متین» بالای آن «علیِّ حکیم» است و پایین آن «عربیِّ مبین» که در سوره مبارکهٴ «زخرف» آیه سه به بعد اینطور فرمود: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، این «حَبل متین» که آویخته شد به زمین نه انداخته، بالای آن «علیِّ حکیم» است و ذیل آن «عربیِّ مبین» و از بالا تا پایین هم محفوظ هست، برای اینکه بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (2)نازل شده است و از هر طرف هم اسکورت شد که فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ (3)تا لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ، (4)بنابراین، این «حَبلِ» آویخته، بالای آن «علیِّ حکیم» است و پایین آن «عربیِّ مبین» است که به دست کِرَامٍ بَرَرَةٍ، این مراحل میانی به پایین آن رسیده و بالای آن که نیازی به صیانت و حراست نداشت، یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ نیست؛ یعنی آنجا جایی است که مُخلَصان فقط راه دارند و شیطان به هیچ وجه راه ندارد و این مراحل میانی و پایین که ممکن است شیطنت راه پیدا کند رصد شده است، این برای خود «حَبل متین» بود.
ص: 508
درباره وجود مبارک حضرت هم فرمود که تو هر دو مرحله را ادراک میکنی؛ هم نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ، (1)هم وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (2)که در سوره مبارکهٴ «نمل» بحث شد؛ در سوره «نمل» آیه شش این بود: وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ. پس وجود مبارک حضرت یک صعود دارد که قرآن را از «علیِّ حکیم» فرا میگیرد ـ از «لدی الله» ـ و یک مرحلهٴ فرود و نزولی دارد که فرشتگان بر قلب مطهّر او نازل میشوند: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ، پس این امور چهارگانه منسجم است.
میماند این مطلب که اگر حضرت از «علیِّ حکیم» برخوردار بود، از آن علم اجمالی و متن کلّی برخوردار بود، چرا وقتی مطلبی را از آن حضرت سؤال میکردند، منتظر نزول تدریجی بود؟ چرا منتظر بود که دوباره وحی بیاید؟ این مطلب پنجم، در برابر آن مطالب چهارگانه عهدهدار این جواب است. وجود مبارک حضرت تحت ولایت خداست، گفت: إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ. (3)وقتی انسان تحت ولایت «الله» بود، هیچ کاری را بدون اذن ولیّ انجام نمیدهد و آن ولیّ او که وجود مبارک حضرت تحت ولایت اوست، همه کارها را هدایت میکند، اذن میدهد و آن حضرت انجام میدهد. اگر در جلسات گذشته تشبیهی شد به ملکهٴ اجتهاد صاحب جواهر، مستحضرید که تشبیه از جهتی مقرِّب است و ممکن است که از جهتی مقرِّب نباشد، همه خصوصیات «مشبَّهٌ به» را «مشبَّه» ندارد. در کسی که تحت ولایت ذات اقدس الهی است، بدون اذن او اصلاً کار انجام نمیدهد و همه کارها با هدایت و حمایت ولّی او انجام میگیرد. آنچه در سوره مبارکهٴ «انفال» آمده است، به عنوان تمثیل است نه تعیین؛ یعنی اینطور نیست که وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمَی (4)در خصوص آن «رَمی» این حدّ ظهور کرده باشد، بلکه جمیع شئون حضرت همینطور است و خاصیت ولایت این است. پس در جریان وحی که وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی، (5)آنجا هم صحیح است کسی بگوید: «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله نَطَقَ»، چون همه این بحثها در فصل سوم است؛ فصل اوّل که مقام ذات است، منطقهٴ ممنوعه است؛ فصل دوم هم که صفات ذات است که عین ذات است، منطقه ممنوعه است و اَحدی حضور و ظهور ندارد؛ فصل سوم که ظهور حق است و فعل حق است، محور بحث است. در فصل اوّل و دوم که هیچکس حضور و ظهور ندارد، چون حقیقت عینی و نامتناهی است، نه جزءپذیر است تا انسان بگوید من با بعضی آشنا شدم و بعضی را دیدم، نه إکتناهپذیر است، چون نامتناهی است. اینکه سیدنا الاستاد امام(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) فرمود: آن منطقه نه مشهود هیچ پیغمبری است، نه معبود هیچ پیغمبری و نه مقصود هیچ پیغمبری، برای آن است که حقیقت خارجی حقیقت بسیط است، حقیقت بسیط جزء ندارد تا کسی بگوید من با گوشهای از ذات آشنا شدم و کلّ آن هم که نامتناهی است، پس نه إکتناهپذیر است و نه تجزیهپذیر؛ اما ما مکلّف هستیم که با برهان آن را بشناسیم، زیرا راه برهان باز است! تمام براهین دقیق که بشر مکلّف است به آنها دسترسی پیدا کند راه باز است؛ هرگونه برهان تامّی دلالت میکند بر اینکه یک حقیقت بسیط نامتناهی وجود دارد، ما به آن ایمان داریم و در برابر آن سر میسپاریم، این وظیفه ماست؛ اما آن حقیقت به ذهن نمیآید! حتی این کلمه «الله» که مفهوم خاصی دارد، این وقتی که به ذهن آمده، این «الله»ِ به حمل اوّلی است، وگرنه صورت ذهنیِ به حمل شایع است. این مفهوم نامتناهی که به ذهن میآید، این مفهوم به حمل اوّلی نامتناهی است و به حمل شایع متناهی است، چون دهها مفهوم در ذهن ماست که این یکی از آن مفاهیم دهگانه مفهوم نامتناهی است؛ اگر این نامتناهی حقیقی بود که جا برای مفاهیم دیگر نمیگذاشت! مثل اینکه «فرد»، این «فاء و راء و دال» فرد است به حمل اوّلی، ولی کلّی است به حمل شایع! شما میگویید زید فرد است، عمرو فرد است، بکر فرد است، هذا فرد است، ذاک فرد است، ذلک فرد است؛ در حمل اوّلی این مفهوم، بار خود را تحمل میکند و اما حمل شایع در کار نیست. اگر ما این اسمای ذات اقدس الهی را به ذهن میآوریم که بیش از این نه مقدور ماست و نه تحت تکلیف ما، ما این الفاظ را «بِمَا لَهُ مِنَ المَفاهِیم» باید برهانی کنیم میگوییم در خارج یک چنین حقیقتی هست؛ اما آن خارج را ببینیم مقدور نیست؛ حتی آنهایی که به مقام فنا میرسند، آنها هم کلّ ذات را مشاهده نمیکنند، چون در مقام فنا، فنا نابودی نیست، چون نابودی نقص است و فنا کمال؛ فنا به وحدت شهود برمیگردد، نه وحدت وجود! این شخص نه خود را میبیند و نه غیر خدا را، فقط خدا را مشاهده میکند، این مطلب اول؛ اما این شخص نابود نشده و هست، چون هست موجودی است محدود، این دو؛ هر موجود محدودی به اندازهٴ خود شهود دارد، این سه؛ پس این شخصی که به مقام فنا رسید، چه ولیّ باشد و چه نبیّ، به اندازه خود خدا را میبیند، این چهار؛ خدا اندازه ندارد، پنج. پس او ظهور حق و فیض حق را میبیند، این شش. حتی کسی که به مقام فنا برسد، او را در مقام ذات راه نمیدهند. بنابراین فصل اوّل و فصل دوم منطقهٴ ممنوعه است، میماند مقام سوم که ظهور حق و تجلّیات حق است.
ص: 509
وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) برابر إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ (1)تحت ولایت الهی است؛ وقتی تحت ولایت الهی بود، اگر بخواهد آن مُجمل را مفصّل کند و آن مُحکم را مفرّق کند، باید به اذن خدای سبحان باشد؛ این مثل صاحب جواهر نیست تا کسی بگوید حالا که ملکهٴ اجتهاد را دارد پس معطّل چیست؟ او چون تحت ولایت «الله» است، تا سخن از وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمَی نیاید یا «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله نَطَقَ» نیاید، وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ظهور نمیکند، این هم مطلب پنجم.
بنابراین وجود مبارک حضرت در مقام «لدی اللّهی» وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ را برابر سوره «نمل» دریافت میکند، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ را برابر آیات فراوان دریافت میکند، میماند مسئله بعثت و مسئله لیلهٴ قدر و مسئله شب ماه مبارک رمضان؛ در لیلهٴ قدر ـ إِنشَاءَالله ـ در اوّل سوره مبارکه «علق» یا «مزمّل» و مانند اینها خواهد آمد که آیا بعثت مستلزم نزول وحی است یا همان اعلام به رسالت کافی است که دو احتمال در بحث قبل گذشت، تفصیل آن باید ـ به خواست خدا ـ در سوره مبارکه «علق» بیاید که آیا اعلام بعثت و نبوّت به این است که آیاتی بر او نازل بشود یا همین که بگویند تو رسول هستی کافی است و او به مقام میرسد و وقتی به مقام رسالت رسید، مثلاً کمکم در ماه مبارک رمضانی که در پیش است آیات نازل میشود. سوره مبارکه «بقره» در مدینه نازل شد، چه اینکه روزه گرفتن و فضیلت لیلهٴ قدر در مدینه نازل شد؛ در سوره «بقره» دارد که شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ؛ (2)در حالی که سالیان متمادی قبل از مدینه حضرت در مکه نبیّ شده بود، آیات فراوان و سُوَر فراوانی بر آن حضرت تلقّی شد؛ آن وقتی که این سُور فراوان نازل شده بود، ماه مبارک رمضان بود، چون إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً، (3)ماه مبارک رمضان را اسلام نیاورد، این دوازده ماه بود، آن چهار ماه که ماه حرام بود، بود؛ منتها اسلام توسعه داده، تضییق کرده و شرایطی را ذکر کرده است، وگرنه از ربیع تا ربیع، از جمادی تا جمادی یا از محرّم تا محرّم، اینها قبل از اسلام هم بود. آن وقتی که قرآن نازل شده بود، ماه مبارک رمضان به این معنا که ظرف روزه باشد نبود، یا لیلهٴ قدری که خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (4)نازل شده باشد نبود، البته شب بیست و سوم، شب بیست و یکم و شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود؛ اما روزه نبود، فضایل اینها بعداً نازل شده است. در مدینه این آیه سوره مبارکه «بقره» آمد که شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ، بعد در بخشی از آیات سُوَر مکی هم شب آن به نحو اجمال مشخص شد که لیلهٴ مبارکه است، بعد به نحو تفصیل هم مشخص شد که إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ. (5)پس آن وقت ماه مبارک رمضان بود، اما نه ماه مبارک رمضانی که ظرف روزه باشد؛ لیلهٴ قدر بود؛ اما نه لیله قدری که خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ درباره آن نازل شده باشد؛ در این صحنه وجود مبارک حضرت از بالا تا پایین وحی را تلقّی میکند. حالا که حضرت تلقّی میکند، مجاز است بگوید یا نه؟ این براساس ولایتی است که ولیّ اوست، تا به او اجازه ندهد: لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (6)خواهد بود.
ص: 510
در آن مراحل عالیه سخن از فرشتهها نیست، مراحل وسطیٰ و مراحل نازله سخن از فرشتههاست که فرشتهها میآیند و نازل میکنند و تقدیم میکنند؛ البته اینکه فرشتهها میآیند، فرشتهها از این مراحل میانی سهمی دارند، اما از «أُمُّ الْکِتَاب» سهمی ندارند. پرسش: طبق آیهٴ تطهیر حضرت(صَلَواتُ اللهِ عَلَیه) از زمانی که به دنیا آمدند عامل بودند ناقض نبودند؟ پاسخ: از آن جهت که اینها «اوّل مَا صَدَرَ الله» و «اوّل مَا خَلَقَ الله» (1)میباشند، همه علوم را بَلَد هستند، لکن بحثهای تفسیری باید هماهنگ باشد.
در جریان سوره مبارکهٴ «فرقان» که فرمود ما این را به تدریج نازل کردیم: کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ، (2)مستحضرید که تدریج، تفصیل و تفریق مادامی سِمَت تثبیت دارند که به «أُمُّ الْکِتَاب» وصل باشند، وگرنه اگر چیزی به «أُمُّ الْکِتَاب» وصل نباشد و از آنجا نیامده باشد خودش لرزان است، چه رسد به اینکه بتواند دلها را تثبیت کند! اینکه در سوره مبارکه «فرقان» آمده که آنها میگویند: لَوْ لاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ؛ (3)ما تثبیت میکنیم، از تدریج، از تفصیل و از تفریق تثبیت ساخته نیست؛ آن تفصیل، آن تفریق و آن تدریج وقتی کارساز است که به «أُمُّ الْکِتَاب» وصل باشد. وجود مبارک حضرت به استناد «أُمُّ الْکِتَاب» از ثبات قلب برخوردار بود و ثابت میشد: کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَ رَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً، بنابراین، این هیچ محذوری نداشت؛ نه تعدّد مرحله قرآن محذوری دارد، نه تعدّد دریافت پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) محذور دارد، نه تَرَبُّص و درنگ آن حضرت که اذن بگیرد تا آن اجمال را تفصیل کند، تا آن احکام را تفریق کند، بدون اذن خدای سبحان حرکت نمیکند تا بشود: وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمَی و «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله نَطَقَ»، چون او به اذن ذات اقدس الهی زبانش را حرکت میدهد و اگر گفته شد که إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (4)برای این است که تحت ولایت کلّیه ذات اقدس الهی است.
ص: 511
اما مسئله گذشته درباره پایان سوره مبارکه «زخرف» که فرمود: إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ؛ اگر برای خدا ولد باشد فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ (1)که قیاس استثنایی است یا نه؟ ـ حالا چون قبلاً گذشت، نمیشود برگشت ـ هم در سوره مبارکه «انبیاء» که فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا (2)تفصیلاً بحث شد، هم در سایر مواردی که به این صورت قیاس استثنایی ذکر شده است. خدای سبحان فرمود ما این کار را کردیم تا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ (3)براهینی که قرآن نازل میکند، باید برابر آن فطریات و بدیهیاتی باشد که خدای سبحان به بشر آموخت که فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (4)چون بدیهیات و فطریات را هم خدای سبحان به بشر آموخت. پس باید با آن سرمایههایی که خودِ خدا به بشر داد هماهنگ باشد. قیاس استثنایی با اثبات «مقدم» ممکن نیست که «نتیجه» بدهد، هر جا که «نتیجه» میدهد یا نقیض «تالی» است یا در «نتیجه» دستکاری میشود یا بعضی از لوازم «تالی» ذکر میشود که در جمع «نتیجه» بدهد، آن لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا هم هست. پرسش: وقتی خدا ما را با سرمایه خلق کرده است، با مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (5)نمیسازد؟ پاسخ: چرا! سرمایه برای تجارت است؛ ما یک «سرمایه» داریم و یک «رِبح» داریم؛ اگر کسی از این سرمایه بهرهٴ صحیح بُرد یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ (6)و اگر از این سرمایه طَرفی نبست فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ، (7)چون سرمایه برای سود است! فرمود ما این سرمایه را به شما دادیم تا شما از این سرمایه کمک بگیرید، اگر اینطور شد: یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ. چون میدانید که «بائر» یعنی «هالک»، بعضیها که سرمایهها را باختند از آنها تعبیر میکند که وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً، (8)این «بور» جمع «بائر» است؛ یعنی شما یک ملت «بائری» هستید و ملت «بائر» که میوه نمیدهد! کشاورزی نمیشود! سرزمین «بائر» یعنی سرزمین «هلاک»، وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً «أی بائراً»، ملت «بائر» که میوه نخواهد داد! آن کشوری که «دائر» است میوه میدهد! فرمود ما به شما سرمایه دادیم، این سرمایه را به کار ببندید و تجارت کنید، اگر این سرمایه را به کار بستید و تجارت کردید یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ، اما اگر به کار نبستید: فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ. ما چیزهایی را به شما یاد میدهیم که شما نمیتوانید خودتان یاد بگیرید؛ ولی یک مقدار راه بیایید، به شما یاد میدهیم. پرسش: مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ دیگر معنا ندارد، چون قبلاً سرمایه داده است! پاسخ: «سرمایه» غیر از «تجارت» و «رِبح» است؛ سرمایه را داد که با این سرمایه ما آماده باشیم و آن علم را فرا بگیریم، آدم اگر سرمایه نداشته باشد که نمیتواند یک چیز زائدی را بر سرمایه بیافزاید! این سرمایه زمینه برای آن تجارت است. یک بیان نورانی وجود مبارک حضرت امیر دارد که «الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَر»، (9)این آیات قرآنی هم که دارد یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ همین است و سوره مبارکهٴ «صف» که در وسط آن ما را به تجارت دعوت میکند: هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (10)همین است؛ این سرمایه را خدا به ما داد که ما با این سرمایه تجارت کنیم و زمینه فراهم بشود که: عَلَّمَکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (11)نصیب ما بشود. در این بخش فرمود که به «کتاب مبین» سوگند که این دو مرحله دارد. در بخشی از آیات خداوند قرآن را به عظمت ستود که وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ، (12)چه اینکه قرآن را به حکمت هم ستود؛ این قرآن عظیم را به یک شخص عظیم میدهد، شخص عظیم هم وجود مبارک حضرت است که فرمود: وَ إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ، (13)این عظمت برای آن عظمت است؛ البته آن مقامی که وجود مبارک حضرت داشت، با آن مقام در دنیا ظهور نکرده است! یک بیان لطیفی مرحوم کلینی(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در همین اصول کافی دارد که «مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ»؛ (14)وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) در تمام مدت عمر بابرکت خود با احدی به اندازهٴ فکر خود حرف نزد! این را از وجود مبارک امام صادق نقل میکند: «مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ». مرحوم صدرالمتألهین در شرح اصول کافی میگوید که اهل بیت مستثنا هستند، بعد از مرحوم صدرالمتألهین، مجلسی اوّل و بعد از مجلسی اوّل، مجلسی دوم(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِم أَجمَعِینَ) فرمودند که اهل بیت مستثنا هستند، با اینها به کنُه عقل خود حرف میزد و با کُنه عقل خود هم آنها میفهمیدند؛ ولی با دیگران هرگز با کُنه عقل خود حرف نمیزد؛ یعنی برای آنها قابل فهم نبود، چون «أُمُّ الْکِتَاب» را و «علیِّ حکیم» را که هر کسی نمیفهمد. پرسش: در امور عبادی که فصل سوم را در نظر نمیگیریم، فصل اوّل و دوم را در نظر میگیریم؟ پاسخ: بله، فصل اول را با مفهوم در نظر میگیریم، میگوییم: إِیِّاکَ نَعْبُدُ، (15)راه مفهوم باز است، برهان صدّیقین و براهین دقیق تا انسان فکر بکند «تا سر رود به سر رو تا پا به پا بپو»، راه مفهوم باز است. پرسش: آن وجود خارجی را به اندازهٴ خودمان درک میکنیم؟ پاسخ: کلمهٴ خارجی، این «خاء و الف و راء و جیم» که میگوییم، این در خارج به حمل اوّلی است و در ذهن به حمل شایع؛ یک جان کندنی میخواهد تا انسان گوشهای را بفهمد! گوشهای جلوه کرد که شد: خَرَّ مُوسی صَعِقاً؛ (16)البته ما مکلّف به آن نیستیم، ما آنچه را که میفهمیم میپرستیم، ما دستمان در فلسفه و کلام به راه توحید باز است؛ براهین فراوانی داریم که او ازلی است، او ابدی است، او سرمدی است، او شریک ندارد، برهان هم اقامه میکنیم و او را میپرستیم و بیش از این هم مقدور ما نیست؛ اما این ازلی، ابدی و سرمدی اینها همه مفاهیم هستند که به حمل اولی ازلی و ابدی و سرمدی هستند، وگرنه حادث ذهنی میباشند؛ امروز که من ذهنم باز شد و این را فهمیدم، این تازه به ذهن من آمده است؛ مثل اینکه کسی در مورد کَندوی عسل، یاد میگیرد و میداند که عسل چیست، زنبور چیست، کَندو چیست، اینها را خوب یاد میگیرد، اما دهان او شیرین نخواهد شد! یک ذرّه را ذات اقدس الهی نشان داد موسی آنطور شد! ما با این خدا رابطه داریم! حرف او را میزنیم، همان را هم میپرستیم و همان را هم میخواهیم؛ نه فعل او را میپرستیم، نه وصف او را میپرستیم و نه اسم او را میپرستیم، او را و او را و او را و او را میپرستیم. پرسش: این چه فردایی است با توجه به اینکه خداوند همه جا حاضر است؟ پاسخ: این با مفهوم است! پرسش: ... آنچه در نزد حضرت موسی بود ؟ پاسخ: او مصداق واقعی است! اینجا ما با مفهوم حرف میزنیم، مثل مفهوم عسل؛ مفهوم عسل که دهان کسی را شیرین نمیکند. الآن اینهایی که کَندو دارند، مکتب دارند و دانشکده دارند که چگونه ما زنبور بپرورانیم، چگونه عسل تولید بکنیم و چگونه موم درست بکنیم استاد این رشته هم میشوند، بعد میروند کندو درست میکنند و عسل هم تولید میکنند؛ اما دهان آنها شیرین نمیشود! اگر کسی بخواهد دهان او شیرین بشود، یک جان کندنی مانند جان کندنِ در کوه «طور» را میخواهد، مقداری جلوه کرد حضرت موسی به آن صورت شد و کوه هم به آن صورت شد. ما نه به آن مکلّف هستیم و نه مقدور ماست، ما به برهان مکلّف میباشیم! آنقدر براهین حکما و متکلّمین برای ما اقامه کردند! حشرشان با اولیای الهی! خود قرآن کریم اول تا آخر و آخر تا اول هم علم حصولی است، «عربیِّ مبین» است؛ اما آنکه مصداق خارجی باشد و با او انسان سر و کار داشته باشد، آن تحت تکلیف ماست، نه از ما خواستند و نه مقدور ماست! این است که سیدنا الاستاد امام فرمود آن نه مقدور هیچ پیغمبری است، نه معبود هیچ پیغمبری و نه مقصود هیچ پیغمبری، برای اینکه برهان میگوید او حقیقت نامتناهی است، یک؛ بسیط است، دو؛ شما کجا میخواهید بروید؟ یک گوشهٴ آن را میخواهید درک کنید؟ او که گوشه ندارد. همه را میخواهید درک کنید؟ او که نامتناهی است. بله، اینجا نشستیم و بحث مفهوم میکنیم، از ما هم غیر از مفهوم چیزی نمیخواهند، فرمود: لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ و ما هم ـ إِنشَاءَالله ـ همین راه را داریم میرویم؛ ولی برهان میگوید که فعل نه، اوصاف نه، صفات نه، خود موصوف و خود «مسمّی». پرسش: معدوم مگر به اندازهٴ خودش علم حضوری ندارد؟ پاسخ: آن مفهوم است که علم حضوری دارد، این علم حضوری مفهومی است و علم حصولی به لحاظ مصداق خارجی است. ما آنچه را که داریم همان را درک میکنیم، این در فضای ذهن ماست. این «الله» به حمل اوّلی «الله» است و به حمل شایع صورت ذهنی است؛ منتها ما میگوییم این از خارج حکایت میکند و هر چه هم که خارج را نشان میدهیم، این خارج «خاء و الف و راء و جیم» است؛ خارج است به حمل اوّلی و ذهن است به حمل شایع، بیش از این مقدور ما هم نیست و از ما هم نخواستند و همین هم توحید است! میگوییم احدی در عالَم همتای او نیست، او شریک ندارد، لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ؛ (17)اما اگر کسی بخواهد با خود او تماس بگیرد راه بسته است؛ بله، با فیض او، با ظهورات او و با برکات او ممکن است که تماس بگیرد؛ اما خود او یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ. (18)بنابراین اگر او گوشهای و ذرّهای بخواهد جلوه بکند، کل عالَم عوض میشود! چه در اینکه در قیامت همینطور است. وقتی این نظام سپهری میخواهد عوض بشود، گوشهای از ظهورات حق تعالی ـ نه خود حق تعالی ـ که تجلّی کرد، ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (19)کلّ عالَم عوض میشود.
ص: 512
1) زخرف/سوره43، آیه81.
2) انبیاء/سوره21، آیه22.
3) زخرف/سوره43، آیه3.
4) شمس/سوره91، آیه8.
5) بقره/سوره2، آیه151.
6) فاطر/سوره35، آیه29.
7) بقره/سوره2، آیه16.
8) فتح/سوره48، آیه12.
9) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج5، ص150.
10) صف/سوره61، آیه10.
11) بقره/سوره2، آیه239.
12) حجر/سوره15، آیه87.
13) قلم/سوره68، آیه4.
14) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص23.
15) فاتحه/سوره1، آیه5.
16) اعراف/سوره7، آیه143.
17) اخلاص/سوره112، آیه3.
18) آل عمران/سوره3، آیه28 و 30.
19) اعراف/سوره7، آیه187.
به هر تقدیر در آن مرحله عالیه که وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) است، طبق نقلی که مرحوم کلینی(رِضوَانُ اللهِ تَعَالَی عَلَیهِ) کرده که در اصول کافی، حضرت به اندازه فکر خود با احدی حرف نزد، نه اینکه او ـ مَعَاذَ الله ـ بُخلی داشت، او معلِّم بود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ (1)بود، اما چه کسی بفهمد؟ پرسش: خودتان فرمودید که خداوند مسئول نیست، ما قدرت نداریم؟ پاسخ: بله الآن هم میگوییم ما قدرت نداریم. پرسش: همه جا باید باشد؟ پاسخ: نه همه جای زمینی و امثال آن، بلکه حضور ملکوتی دارد، نه ـ مَعَاذَ الله ـ حضور مادی! نگاه کنید: اَللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ است، مَثَلُ نُورِهِ، (2)نه «مَثلُهُ»؛ یعنی مَثل نور خدا این است، او یک ظهور دارد که یک مرحله است، مَثَلِ ظهور حق این است تازه، نه مَثلِ نور او، چه رسد به خود او! فرمود: لِلَّهِ الْمَثَلُ الأعْلَی؛ (3)چطور میخواهید مَثل بزنید؟ گوشهای از آیات میآید که مقداری مُوهم باشد، فوراً بگویید «سبحان الله». برهان اقامه میشود و میگویند که معاد هست، چرا؟ برای اینکه آن خدایی که نبود را بود کرد، چون انسان نبود هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (4)و قبل از او هم لَمْ تَکُ شَیْئاً، (5)این هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً ناظر به «کان ناقصه» است و به زکریا فرمود: لَمْ تَکُ شَیْئاً این «کان تامّه» است، اصلاً نابود بودی و هیچ چیز نبودی! خدایی که هیچ را به این صورت در آورد، حالا که همه چیز موجود است؛ هم ذرّاتِ بدن در عالَم هست و هم روح موجود است.
ص: 513
بنابراین ذات اقدس الهی وقتی بخواهد تجلّی کند و جلوه کند، با ظهور خاص خودش کلّ این صحنه را برمیگرداند و عوض میکند. ما هیچ دسترسی به آن ذات نداریم، یک؛ هیچ دسترسی به صفات ذات نداریم، این دو؛ ولی بازار مفهوم و برهان که قرآن هم روی همین کار میکند باز است، تا آنجا که ممکن است انسان میفهمد، درک میکند و میگوید آن خدایی که شریک ندارد، ما نه فعل و ظهور او را میپرستیم، نه اسمای او را میپرستیم، نه اوصاف او را میپرستیم، خود او را ـ همین بیان نورانی را که مرحوم صدوق در توحید نقل میکند ـ میپرستیم و لاغیر. بیش از این ما مکلّف هم نیستیم و مقدور ما هم نیست. پرسش: ... منصوص آمده است؟ پاسخ: همانطور است، او خودش میبیند! درباره حضرت امیر است که او میتواند مثل موسای کلیم شهودی بکند، فرمود: «لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً»، (1)فرمود: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه»، (2)منتها او ظهور را میبیند، یعنی ظهور «ربّ» را میبیند! بالاتر از کلیم حق که خَرَّ مُوسی صَعِقاً، اینها آنطور نیستند که خَریری داشته باشند و بیفتند، هر اندازه که ذات اقدس الهی تجلّی بکند، اینها آن تجلّی حق را تحمّل میکنند؛ ولی تجلّی حق و ظهور حق است، نه ذات اقدس الهی، او نه تبعیضپذیر است نه اکتناهپذیر. بنابراین ما آن مقداری که برهان هست، برهان میگوید که یک حقیقت نامتناهی است، بسیط است و شریک ندارد ما هم باید او را عبادت بکنیم و هم او را عبادت میکنیم؛ اسمای او را نه، اوصاف او را نه، افعال او را نه، اقوال او را نه، آثار او را نه، فقط خود او را عبادت میکنیم و بیش از این از ما ساخته نیست و بیش از این از ما نخواستند؛ اما ذات مقدس پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) به مقداری که خدای سبحان برای او تجلّی کرده است، فوق آن مقداری که در کوه «طور» برای کلیم خود تجلّی کرده است، آن تجلّیات الهی را درک میکند و همانطوری که مرحوم صدوق(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در توحید نقل کرد که زُرَارَة سؤال میکند این غَشیة و مدهوشی که در هنگام نزول وحی نصیب حضرت میشد چه بود؟ فرمود: «ذَاکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَحَدٌ ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ لَهُ»؛ (3)آن وقتی که حضرت بلاواسطه مطلبی را درک میکند، این حالت برای حضرت پیش میآید که نمیتواند تحمّل کند، بعد خود وجود مبارک امام صادق(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) در نقل این حدیث بدنش لرزید و خود حضرت هم «وَ أَقْبَلَ بِتَخَشُّع». بعد أَبُو بَصِیر کور به امام صادق عرض میکند که آیا خدا را میشود در قیامت دید؟ فرمود مگر در دنیا نمیبینی؟ (4)به یک کور میگوید! معلوم میشود که سخن از اینجا و آنجا نیست! سخن از زمان و زمین نیست! با قلب باید خدا را مشاهده کرد، به اندازه ظهور او و به اندازه تجلّی او. أَبُو بَصِیر گفت میتوانم این حرف را برای دیگران نقل کنم؟ حضرت فرمود این حرف را برای همه نقل نکن، چون خیال میکنند که اگر به تو گفتیم میبینی یعنی ـ مَعَاذَالله ـ با این چشم میبینی! آن حالتی که برای انسان دست میدهد که حالت ظهور حق و تجلّی حق است، یک بهره خاصی است که ظهور و فیض الهی نصیب او شده است، آن مرحله بالاتر را وجود مبارک حضرت امیر دارد که «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه»، اما وجود مبارک حضرت امیر دربارهٴ ذات اقدس الهی میفرماید که با حقایق ایمان و به علم شهودی میتواند او را مشاهده کند؛ منتها ـ إِنشَاءَالله ـ فیض و ظهور او را.
ص: 514
موضوع: تفسیر آیات 7 تا 16 سوره دُخان
رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (۷ لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (۸) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (۹) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ (۱۰) یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۱۱) رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ (۱۲) أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (۱۳) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱٤) إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (۱۵) یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ (۱۶)) سوره مبارکهٴ «دخان» مانند سایر «حَوامیم» هفتگانه (1)دربارهٴ معارف و اصول دین است که از «إنزال» کتاب شروع کرده و قصص برخی از انبیا را هم ذکر میکند. معمولاً «إنزال» کتاب را به یک امر تاریخی تبدیل کردند که چه وقت نازل شده است؟ بحث زمان نزول که بحث تاریخی است، حق است؛ اما مسئلهٴ نزول قرآن را یک امر تاریخی دانستن روا نیست، چون اگر نزول به معنای انداختن باشد، آنطوری که باران را انداخت، یک امر تاریخی است که مثلاً میگوییم در فلان زمان باران آمد؛ اما اگر نزول به معنای آویختن باشد چه اینکه هست، این امر دائمی است و یک امر تاریخی نیست، این یک مطلب.
ص: 516
1) فرهنگ نامه علوم قرآن، دفترتبلیغات اسلامی، ج1، ص2188.
مطلب دیگر اینکه اگر در بعضی از نقلها آمده است که آن طرف بالای حبل متین قرآن به دست خدای سبحان است: «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم»، معنای آن این نیست که طرف دیگر به دست خدا نیست؛ یعنی آن طرفش در دسترس شما نیست! نفی آن، ناظر به این است که شما به آن طرف دسترسی ندارید، نه اینکه این طرف در دست خدا نیست؛ لذا اگر فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (1)یا فرمود: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، (2)پس « کُلِّ شَیْءٍ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی» است، این دو طایفه از آیات چون مُثبتین هستند، هیچکدام مُخصِّص یا مُقیّد دیگری نیست. پس آنکه فرمود: «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی»؛ یعنی شما به آن طرف دسترسی ندارید، نه این طرفی که در دست شماست خدا هم به آن دسترسی ندارد، بلکه هر دو طرف تحت احاطهٴ خداست، چون او بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (3)است و مُلک عالَم به یدِ اوست: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ و ملکوت «کُلّ شَیء» هم به «یدِ» اوست، چون فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، اینطور نیست که قرآن را به دست ما داده و در قیامت از ما حساب بخواهد؛ نه تنها قرآن، فیوضات دیگر هم همینطور است! آنچه هم در دست ما هست، در حقیقت در دست بیدستیِ خدای سبحان هم هست که اگر خواست همانجا میگیرد، چون تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ کلّ نظام را بیان میکند، چه اینکه فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ کلّ حقیقت را بیان میکند. پس کلّ حقیقت «بِِیدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالیٰ» است و اگر یک وقت اراده او تعلق گرفته که قدرتی را از کسی سلب بکند، همانجا سلب میکند. پس نزول قرآن یک امر تاریخی که به تاریخ پیوسته باشد نیست.
ص: 517
مطلب دیگر این است که چون قرآن و عترت یک حقیقت هستند، منتها در دو لباس، هیچکدام از یکدیگر جدا نمیشوند، نه عترت را بدون قرآن را میشود شناخت و نه قرآن را بدون عترت میشود شناخت.
مطلب بعدی آن است که برای فهم قرآن الّا و لابدّ باید به عترت مراجعه کرد؛ وقتی به عترت(عَلَیهِمُ السَّلام) مراجعه میکنیم، میبینیم اینها راهنمایی میکنند که چگونه قرآن را تفسیر کنیم! فرمود به نام قرآن و به نام ذات اقدس الهی کسی نمیتواند آیه یا سورهای نازل کند؛ ولی به نام ما روایات را جعل میکنند. شما اگر خواستید اصول کلّی دین خود را، فروع دین خود را، اخلاق خود را که از کتاب و سنّت باید بگیرید، نظم طبیعی آن چنین است؛ اوّل مراجعه کنید به قرآن، چون به نام خدا چیزی را جعل نمیکنند، این «حَقٌ لاَ رَیْبَ فِیهِ» است، این را که میزان و ترازو است خوب بفهمید؛ یعنی اوّل تا آخر قرآن را خوب بفهمید، در مرحله دوم عام و خاص آن را مشخص کنید، مطلق و مقیّد آن را مشخص کنید، ناسخ و منسوخ آن را مشخص کنید، قرینه و ذیالقرینه را مشخص کنید، عصارهٴ قرآن مشخص میشود که قرآن چه چیزی را میخواهد بگوید؛ اما این را بنویسید، حق عمل کردن ندارید و این حجّت نیست! سخن «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ» (1)بیّن الغَیّ است، این شده ترازو، این را فقط بنویسید! وقتی ترازو شد، به روایات ما مراجعه کنید؛ روایات را همانطوری که مرحوم کلینی در کافی نقل کرد و دیگران هم در جوامع روایی خودشان نقل کردند دو طایفه است؛ در یک طایفه دارد که به نام ما روایات جعل میکنند و به نام ذات اقدس الهی و به نام قرآن چیزی را نمیتوانند جعل بکنند، شما هر چه که از ما رسیده است را بر این ترازوی خدا عرضه کنید، اگر مخالف نبود آن را یادداشت کنید و اگر مخالف بود آن را به دیوار بزنید: «فَاضْرِبُوهُ»، (2)چون آنکه و آنچه عِدل قرآن کریم است، عترت است نه روایت. این «ثَقَلین» یکی قرآن است و یکی عترت، نه یکی قرآن است و یکی روایت. عترت معادل ندارد جز قرآن و قرآن معادل ندارد جز عترت! اما همین عترت به ما فرمودند که به نام خیلی جعل میکنند؛ یک بیان لطیفی مرحوم مجلسی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) در ذیل همین حدیث «قَدْ کَثُرَتْ عَلَیَّ الْکَذَّابَةُ وَ سَتَکْثُر» (3)دارد؛ یعنی دروغگویان به نام ما زیاد جعل میکنند، ایشان میفرمایند به نام خاندان عصمت حتماً دروغ جعل میکنند، برای اینکه این روایت یا صادر شده یا صادر نشده است؛ اگر صادر نشده باشد، پس به نام پیغمبر چنین چیزی را جعل کردند و اگر صادر شده باشد، پس معلوم میشود که به نام خاندان پیغمبر چیزی را جعل میکنند. (4)به هر تقدیر این روایت دلالت دارد بر اینکه روایات جعلی ما داریم؛ لذا ائمه؛ یعنی عترت طاهرین فرمودند که چون به نام ما جعل میکنند، هر روایتی که به شما رسیده است را بر قرآن عَرضه داشته باشید، لازم نیست موافق قرآن باشد، خیلی از چیزهاست که جزئیات آن را قرآن به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) «ایکال» کرده و ایشان به ما فرمودند؛ خصوصیات آنها را، تقیید مطلقات آنها را، تخصیص عمومات آنها را، قرینه برای ذیالقرینه را، اینها به وجود مبارک پیغمبر داده شد که فرمود: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ؛ (5)تو مبیّن هستی! تو مفسّر هستی! تو اوّلین معلم هستی! و به وسیله حضرت هم به خاندان او رسید. فرمود خیلی از چیزهاست که به برکت ما باید تقیید بشود، تخصیص بشود و قرینه مشخص بشود، لازم نیست که این روایت موافق قرآن باشد، ممکن است که اصلاً درباره آن چنین مطلبی طرح نشده باشد، چون خیلی از مسائل جزئی است که در قرآن طرح نشده است. مرحوم شهید را خدا رحمت کند! ایشان یک الفیة دارد و یک نفلیة؛ آن الفیة ایشان هزار حکم واجب نماز را دارد و آن نفلیة ایشان هم سه هزار حکم مستحب در نماز را دارد، مگر چند تا از آنها در قرآن کریم است؟! فرمودند موافقت «کتاب الله» شرط نیست، ولی اگر چیزی مباین قرآن بود حرف ما نیست، این طایفهٴ اول.
ص: 518
طایفهٴ دوم آن نصوص علاجیه است؛ در نصوص علاجیه که در اصول ملاحظه فرمودید اگر دو تا خبر معارض هم بودند، یکی از بهترین راههای تشخیص «حجّت» از «لاحجّت» عَرضهٴ بر قرآن کریم است؛ هرکدام که موافق قرآن کریم بود و مخالف نبود آن حجّت است و آنچه مخالف بود آن غیر حجّت است. پس راه فهمیدن قرآن بدون عترت ممکن نیست، اصل اوّل؛ وقتی به عترت(عَلَیهِمُ السَّلام) مراجعه کردیم، اینها به ما روش بهرهبرداری قرآن را یاد میدهند، اصل دوم؛ آن روشی که به ما یاد دادند، این است که فرمودند به نام ما روایات جعل میکنند، ولی به نام خدا چیزی جعل نمیکنند، اصل سوم؛ فرمودند راه نجاتِ از مجعولات این است که اول تا آخر قرآن برای شما مشخص بشود و این ترازو به دست شما بیاید، اصل چهارم. بعد از اینکه اصل چهارم شد، اینجا فقط بنویسید! حق عمل کردند ندارید! پس به روایات مراجعه میکنید، آن وقت روایات را بر قرآن عرضه میکنید، اگر چیزی مخالف قرآن بود طرد میکنید و اگر چیزی موافق نبود به آن عمل میکنید، آن میتواند مقیّد اطلاقات قرآن باشد، مخصّص عمومات قرآن باشد، شأن نزول را بیان کند، توضیح بدهد، تفسیر کند و تبیین کند، این راههای ماست و اگر موافق بود حتماً باید عمل بکنید و بدون آن حجّت نیست، آن وقت دو تایی را کنار هم گذاشتید، میشود حجّت. پرسش: روایات باید مبیّن باشند؟ پاسخ: تبیین آن! خدای سبحان به پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود تو باید تبیین کنی و او هم به اهل بیت فرمود، اینها که از خودشان ـ مَعَاذَالله ـ چیزی نمیگویند! فرمود: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ، احادیث قدسی و روایات همینطور است، اینها که ـ مَعَاذَالله ـ احکام الهی را از خودشان نمیگویند.
ص: 519
بنابراین اینکه فرمودند اینها «عِدل» هستند، یعنی قرآن و عترت «عِدل» هم هستند، نه قرآن و روایت! و هیچ راهی برای فهمیدن قرآن نیست، مگر با رجوع به عترت و وقتی به عترت مراجعه میکنیم، روش را به ما یاد دادند، فرمودند به نام ما روایات جعل میکنند؛ ولی به نام قرآن کریم؛ یعنی از خدا چیزی جعل نمیکنند، پس قرآن اصل ثابت است که میشود ترازو؛ اول ترازو را خوب بفهمید، بعد کالاهای ما را با این ترازو بسنجید. بنابراین این دو مطلب را ما که کنار هم بگذاریم با قرآن بیشتر مأنوس و بهتر و دقیقتر مأنوس میشویم. اصل اوّل این است که قرآن آویخته شده، نه انداخته و هم اکنون بالا و پایین به دست خداست، در هر مرحلهای که ما در خدمت قرآن باشیم، میبینیم که این طرف آن به دست ماست و آن طرفش به دست خداست؛ اگر محکم نگه داشتیم او حفظ میکند و اگر ـ خدای ناکرده ـ عمل نکردیم، او میگیرد و از همین جا هم میگیرد! و مطلب دوم هم این است که بدون عترت اصلاً ممکن نیست کسی بتواند حقیقت قرآن را بفهمد، چون قرآن منهای عترت ـ مَعَاذَالله ـ یعنی قرآن منهای قرآن، چون «لَنْ یَفْتَرِقَا»؛ (1)وقتی به عترت مراجعه میکنیم، راه تفسیر را به ما نشان میدهند. تنها مرحوم کلینی نقل نکرد، غالب محدّثان در جوامع روایی این دو طایفه از نصوص را نقل کردند: یک طایفه روایاتی که معارض دارد که در کتابهای اصول هم به عنوان اخبار علاجیه آمده و یک طایفه هم روایات بیمعارض است، فرمودند به نام ما دروغ جعل میکنند، ولی به نام خدا دروغ جعل نمیکنند.
ص: 520
1) دعائمالاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص28.
مطلب دیگر این است که ما الآن در خدمت این قرآن هستیم، این در یک کتاب دیگری است، یعنی کتاب در کتاب دیگر! در سوره مبارکهٴ «واقعه» دارد: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ٭ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ ٭ لَا یَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ، (1)این ضمیر مفعول لَا یَمَسُّهُ اگر به قرآن برگردد، حکم فقهی از آن استفاده میشود؛ یعنی کسی نمیتواند به این قرآن دست بزند، مگر اینکه طهارت فقهی داشته باشد؛ اگر ضمیر به «کتاب مکنون» برگردد که به این ضمیر نزدیکتر است، این طهارت غیبی میخواهد که برابر الْمُطَهَّرُونَ برای خاندان عصمت و طهارت است، فقط اینها میفهمند! در آن لَا یَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ اگر ضمیر به قرآن برگردد، خبری است که داعی انشا دارد و میتواند حکم فقهی به ما برساند؛ اگر به «کتاب مکنون» برگردد، تنها حکم فقهی نیست، خبر میدهد که آنجا غیر از انسان مطهّر که آیه تطهیر (2)مصداق آن را مشخص کرده است، کسی به آن دسترسی ندارد؛ آیه 76 به بعد این است که فرمود: فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ٭ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ، (3)بعد از این قَسم عظیم فرمود: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ٭ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ ٭ لَا یَمَسُّهُ، ضمیر اگر به دور برگردد، یعنی آن قرآن را کسی دست نمیزند مگر «مطهرون» که حکم فقهی از آن به دست میآید و اگر به نزدیک برگردد ـ به «کتاب مکنون» برگردد ـ آن حکم کلامی و عقلی از آن به دست میآید؛ یعنی حقیقت آن «کتاب مکنون» را فقط اهل بیت که اهل طهارت هستند درک میکنند، لَا یَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ و اگر ضمیر به آن بعید برگردد، این خبری است در حکم انشا؛ یعنی کسی حق ندارد که دست بزند، مگر اینکه طاهر باشد! و اگر به «کتاب مکنون» برگردد، میتواند همان معنای ظاهری خودش که خبر است، خبر باشد؛ پس کتابی است در کتاب، از این قبیل که کتاب در کتاب باشد، در قرآن کریم هست؛ در موارد دیگر هم فرمود: کَلاَّ إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ؛ (4)نامه اعمال ابرار که فوق اصحاب شِمال هستند و دون مُقربین میباشند، برابر آن تثلیثی که در سوره مبارکه «واقعه» آمد که «أزواج ثلاثه» هستید: ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ (5)هستند، وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ (6)هستند، یک عدّه مقرّب هستند، یک عدّه اَبرار هستند و یک عدّه هم اصحاب شِمال میباشند، (7)این اَبرار همان اصحاب یمین هستند؛ اصحاب یمین کسانی میباشند که اصحاب میمنت هستند؛ از آنها جز یُمن و برکت چیزی صادر نمیشود. در روایات ما هست که مؤمن «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین». (8)از وجود مبارک امام کاظم(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) رسیده است، پروردگار که دارای «یَدَیْن» است، «بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّة» (9)است، «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین»؛ (10)دو دستِ بیدستی خدا راست است و مؤمن هم که جزء ابرار باشد، دو دست او یمین است؛ یعنی یُمن و برکت دارد! او با دست راست کار حسنه انجام میدهد و با دست چپ هم کار حسنه انجام میدهد؛ اما منافق و کافر اینها «کِلْتَا یَدَیْهِ شِمال» میباشند، مشئمه هستند؛ هم با دست چپ گناه میکنند و هم با دست راست گناه میکنند. پس دو دستِ بیدستی خدا «یمین» است که «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین» و درباره مؤمن هم که جزء اَبرار است آمده است: «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین» که اصحاب میمنت است، درباره اصحاب شِمال یا نیست یا ما برخورد نکردیم، ولی واقعیت این است که اصحاب شِمال مشئمه هستند و آن هم «کِلْتَا یَدَیْهِ مشئمه» است. مقرّبان کسانی هستند که بر اعمال اَبرار احاطه دارند: کَلاَّ إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ (11)که یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، (12)پس مقرّبون میفهمند که ما داریم چه کاری انجام میدهیم! مصداق کامل آن اهل بیت هستند؛ حالا غیر از آن ذوات قدسی کسی دیگر جزء مقرّب باشد یا نه، خدا میداند، ولی مصداق کامل آن اینها هستند. پرسش: صحیحهٴ نفس بوده؟ پاسخ: البته آن هم یکی از چیزهایی است که حفظ میکند؛ ولی کتاب اَبرار در علّیین است، انسان احیاناً از نفس خودش باخبر هست؛ ولی اگر در علّیین باشد، جز مقرّبون که کسی دیگر باخبر نیست. کَلاَّ إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ؛ یعنی «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ المُقَرَّبُونَ». اگر در سوره «واقعه» آمده است: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ٭ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ ٭ لَا یَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ، اینجا هم که آمده است: إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ؛ یعنی «لاَ یشهَدُهُ إِلاَّ المُقَرَّبُونَ»، مقرّبون از اعمال و خصوصیات اَبرار باخبر هستند که حالا قدر متیقن مقرّبون اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) هستند و اگر کسی دیگر هم هست، ذات اقدس الهی میداند. پس ممکن است کتابی در کتاب دیگر باشد؛ نامه اعمال ما در یک کتاب بزرگتری و جامعتری باشد که آن کتاب بزرگتر و جامعتر را مقرّبان میدانند؛ البته این دو آیه سوره مبارکه «توبه» (13)مشخص میکند، فرمود: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ، (14)در اینجا مؤمنون هم دارد که منظور اهل بیت هستند. بنابراین آنچه در سوره «توبه» است، یعنی حین عمل که کار انجام میدهید آنها میدانند؛ اما آنچه در این آیات إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ هست؛ یعنی آنچه تثبیت شده است مقرّبان میدانند که شما دارید چه میکنید و چه کار کردید، همه اعمال شما محفوظ است و اینها ثابت است. بنابراین اگر ما نزول را به معنی آویختن بگیریم و بدانیم که تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ، (15)آنگاه وقتی در خدمت قرآن کریم قرار گرفتیم، باورمان میشود اینطور نیست که قرآن را به ما دادند که در قیامت از ما حسابرسی بکنند، نه خیر! قرآن را به ما دادند، یک طرف آن به دست ماست و یک طرف آن به دست اوست، وگرنه از ما میگیرد! هم اکنون میگیرد! اینکه میبینید ـ مَعَاذَالله ـ بعضیها فاصله میگیرند، برای همین جهت است که اگر آدم حقّی را رعایت نکند، ممکن است که خدای سبحان فوراً از دست او بگیرد، چون هم اکنون به دست اوست! اینطور نیست که به ما دادند و بعد بگویند که در قیامت از شما حسابرسی میکنیم، بلکه هم اکنون به دست اوست! منتها در بعضی موارد انسان غافل است و در بعضی از موارد غفلت نیست. اینکه وجود مبارک امام سجاد(سَلامُ اللهِ عَلَیه) اگر چیزی را به مستمند میداد، دست خود را میبوسید، میبویید، گاهی بالای سر میگذاشت و گاهی به صورت میمالید، یا برای دعا به طرف قبله دست دراز میکردند که گاهی به صورت میکشیدند و گاهی میبوسیدند برای همین جهت بود! به حضرت عرض میکردند چرا این کار را انجام میدهید؟ میفرمود دستم به دستِ بیدستی «الله» رسید، (16)چون او یَقْبَلُ التَّوبَةَ و یَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ (17)است! فرمود وقتی که چیزی را من به فقیر میدهم، قبل از اینکه به دست فقیر برسد، به دست او میرسد! اوست که یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ و چون این در فصل سوم است ـ یعنی مقام ظهور، مقام فعل ـ از آن دو منطقهٴ ممنوعه فاصله دارد. بنابراین چون ظهور حق است و فعل حق است بوسیدنی است؛ حالا اینها گاهی حجرالاسود را میبوسند، برای اینکه «یَمِینُ اللَّهِ فِی أَرْضِه» (18)است، نشانهٴ لطف و رحمت و برکت خدای سبحان است.
ص: 521
1) واقعه/سوره56، آیه77 و 79.
2) احزاب/سوره33، آیه33.
3) واقعه/سوره56، آیه75 و 76.
4) مطففین/سوره83، آیه18 و 21.
5) واقعه/سوره56، آیه13 و 39.
6) واقعه/سوره56، آیه14.
7) واقعه/سوره56، آیه41.
8) قرب الإسناد (ط ـ الحدیثة)، عبدالله بن جعفرحمیری، ص309.
9) المصباح-جنة الأمان الواقیة وجنة الایمان الباقیه، ابراهیم الکفعمی العاملی، ص647.
10) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص126.
11) مطففین/سوره83، آیه18 و 20.
12) مطففین/سوره83، آیه21.
13) توبه/سوره9، آیه94 و 105.
14) توبه/سوره9، آیه105.
15) ملک/سوره67، آیه1.
16) عدة الداعی و نجاح الساعی، ابن فهدالحلی، ص68.
17) توبه/سوره9، آیه104.
18) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج2، ص426.
بنابراین اگر ما قرآن را به عنوان یک «حَبل» آویخته تلقّی کنیم، برخورد ما با قرآن بهتر از آن برخورد تاریخی است که قرآن را خدا نازل کرده، به ما داده و در قیامت حسابرسی میکند و اگر ـ إِنشَاءَالله ـ با این قرآنی که در خدمت او هستیم، خوب رفتار بکنیم، ممکن است زمینهٴ آن «کتاب مکنون» هم برای ما حاصل بشود؛ حالا یا بلاواسطه یا به واسطه «مطهّرون»ی که تماس میگیرند و به ما میگویند، ممکن است از کتاب علّیون هم باخبر بشویم، حالا یا بلاواسطه یا به واسطهٴ مقرّبونی که از کتاب اَبرار باخبر هستند و ما را باخبر میکنند، یا لااقل وضع ما را به ما میگویند که ما چه کار کردیم؛ حالا لازم نیست ما بدانیم که دیگران چه کار کردند!؟ همین که بدانیم خودمان چه کار کردیم و در چه حدّی هستیم برای ما خیلی مغتنم است. در آن روز وضع کسی را از کسی سؤال نمیکنند که دیگری چه کاره است؟ وضع ما را از خودمان سؤال میکنند، ما اگر بدانیم وضع ما مقبول است یا مردود خیلی برای ما اثر دارد. بنابراین اگر خودمان دسترسی به آن «علّیین» نداریم، به وسیله روایات میشود دسترسی پیدا کرد؛ یعنی به وسیله مقرّبانی که از کتاب باخبر هستند، امیدواریم که ما جزء اصحاب شِمال نباشیم، جزء اصحاب یمین باشیم، جزء اَبرار باشیم و اگر ـ إِنشَاءَالله ـ جزء اَبرار بودیم و کتاب ما تحت احاطهٴ مقرّبان بود، میتوانیم به وسیله سیره اهل بیت بفهمیم که در کتاب ما چه خبر است، تا مشکل خودمان را لااقل حلّ کنیم. پرسش: در آیه وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ آیا خداوند آینده را میگوید؟ پاسخ: نه، «سین» تحقیق است، شما در کتابهای ادبی ملاحظه فرمودید! این «سین»، «سین» تحقیق است، نه تسویف! ما یک «سین» و «سوف» تسویفی داریم که در فعل مضارع میگذاریم که برای آینده است؛ مثل «الف» و «سین» و «تاء» که یک وقت به معنی طلب است و یک وقت به معنی قدرت است؛ میگوییم «إستَفهَمَ» یعنی طلب فهم کرده، اما یک وقت میگوییم «استکبر» یعنی تکبّر فراوانی کرده است. معنای مستکبر این نیست که «الف» و «سین» و «تاء» دارد یعنی طلب کبر میکند، نه! او کبریایی خود را به رُخ میکشد؛ مستکبر از همین سنخ است، «سینِ» فَسَیَرَی اللّهُ از همین سنخ است و از قبیل «سین» و «سوف» و تسویف و امثال آنها نیست. فرمود این خدایی که قرآن را نازل کرده و آویخته که یک طرف آن به دست شماست و یک طرف آن هم به دست خداست؛ یعنی آن طرفی که به دست خداست شما دسترسی ندارید؛ ولی آن طرفی که به دست شماست را خدا دسترسی دارد، این برای کسی است که جهان را دارد میپروراند و شما را هم باید بپروراند؛ پرورش آسمان و زمین یکطور است، پرورش شما با همین کتاب است! جامعه را با دین میشود پروراند! یک معدن را بخواهید بپرورانید، به وسیله تابش چند ساله آفتاب یا «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن»، باران و برف میآید و با گذشت سالها این معدن تربیت میشود و خاک را، گیاه را، میوهها را، مزارع و مراتع را بخواهد بپروراند راههای خاص خودش را دارد، انسان را اگر بخواهد بپروراند که انسان «مَربوب» خدا باشد و خدا «ربّ» او باشد به وسیله کتاب است. فرمود ما رحمت نازل میکنیم، جهت آن این است که ما ربوبیت داریم؛ اُلوهیت که معبود بودن خداست، محفوف به دو برهان است: یکی رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا (1)پس لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ، یکی هم رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبَائِکُمْ الأوَّلِینَ (2)پس لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ؛ پس این وحدت معبود، وحدت اُلوهیت و توحید الوهی، محفوف به دو برهان است که ربوبیتِ حق در آغاز و انجام این را بدرقه میکند یا به استقبال آن میروند. رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا پس لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ، رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبَائِکُمْ الأوَّلِینَ پس لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ، هیچ معبودی جز خدا نیست، چرا؟ برای اینکه نظام را او دارد میپروراند، یک؛ هیچ معبودی جز خدا نیست، چرا؟ برای اینکه شما را او دارد میپروراند، حیات و ممات شما به دست اوست، این دو. این توحید الوهی محفوف و پیچیده است صدراً و ذیلاً به دو تقریب از توحید ربوبی. رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا، آنجایی که مَا بَیْنَهُمَا نیست، عنوان السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ شامل آن میشود، آنجایی که «تصریح» لازم باشد، گاهی میفرماید: مَا فِیهِنَّ (3)یا مَا بَیْنَهُمَا، آنجایی که نفرمود مَا فِیهِنَّ یا مَا بَیْنَهُمَا منظور از السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ مجموع نظام خلقت است. آنجایی که تفصیل داده، آنجا تفکیک کرده، تفصیل است و آن قبلی اجمال است. فرمود: لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ، درباره حقیقت انسان گفتند که او «مَائط» است و اگر این حقیقت در حوزه خوب بحث بشود که اصلاًَ حقیقت انسان «انَّهُ مُهاجِرٌ»، دیگر بحث اینکه تناسخ باطل است و تناسخ چرا نیست، اصلاً مطرح نیست. اگر حقیقت انسان این بود که این پرواز کننده است و دارد میرود، حالا ما بحث بکنیم که به چه دلیل تناسخ باطل است و چطور دوباره روح که این بدن را رها کرده است به بدن نوزاد تعلّق نمیگیرد؟ تا بیاییم ثابت کنیم که تناسخ به این دلیل باطل است، رنج فراوانی است؛ اما رنج بیهوده است! اصلاً این حقیقت برگشتنی نیست! اصرار قرآن این است که این برگشتنی نیست: إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، (4)آنهایی هم که دوباره زنده شوند به بدن دیگر تعلّق نمیگیرند، چند صباحی در رجعت زنده میشوند و بعد مسافرت خودشان را ادامه میدهند. تناسخ این است که روح که این بدن را رها کرده، از نو شروع میکند «روز از نو، روزی از نو»؛ این شروع تعلق میگیرد به بدن نوزاد، دوباره حیات خودش را ادامه میدهد. پرسش: سرمنشأ این تفکر چه هست؟ پاسخ: آنها چون منکر معاد بودند و از طرفی عدل و داد را قبول داشتند، ناچار شدند که یک حساب و کتابی باید باشد. اگر برهان کسی برای معاد این باشد که خدا هست، حکیم و عادل هست و محکمهای باید باشد. در جهان ظلم و زور فراوان هست، در دنیا که ظالم به کیفرش نمیرسد و مظلوم که به پاداش نمیرسد، پس یک مرحله باید باشد که تا اینجا را تناسخیها قبول دارند؛ این نمیتواند دلیل معاد باشد، وقتی میتواند دلیل معاد باشد که استحالهٴ تناسخ ثابت بشود که اصل جزاء حق است، اصل پاداش حق است، اصل کیفر حق است، این یک؛ و در دنیا محال است، دو؛ پس در جای دیگر است، سه. آنها آخرت را باور نداشتند، برای آنها سخت بود که یک جهان دیگری را باور کنند، از طرفی هم نمیپذیرفتند که این عالم بینظم است، هر کس هر چه کرد، کرد! یک حساب و کتابی قائل بودند؛ لذا برای آنها حلّ نشده بود که اینجا جای «ما کان» است، اینجا دوباره همین حرفهاست! هر کسی که دوباره به اینجا برگردد همین حرفهاست؛ اصلاً اینجا جای آسایش نیست، اینجا دارِ مَمَرّ است، اینجا دارِ مَقَرّ نیست، اینجا قرارگاه نیست، اینجا جای آزمون است.
ص: 522
مکرّر در مکرّر! تعجّب ما این است که این ائمه(عَلَیهِمُ السَّلام)، پشت سر هم در هر جا که خواستند سخن بگویند اوّل دنیا را معرفی کردند، چون این حرفها در جای دیگر نیست! از اهل بیت که بگذریم، یعنی از قرآن و عترت که بگذریم، همه حرفها درباره این است که زمین از کجا پیدا شد؟ آسمان از کجا پیدا شد؟ اینها علم است، بله بد نیست! چیزی که هیچ واقعیتی ندارد و ما گرفتار آن هستیم به نام دنیا؛ دنیا زمین نیست، دنیا زمان نیست، دنیا آسمان نیست، دنیا دار غرور است؛ این دارِ غرور چیست؟ این کجاست؟ شما این 110 جلد بحار نورانی مرحوم مجلسی را نگاه کنید لبریز از این حرفهاست؛ دنیا فریبتان ندهد! دنیا دار غرور است! این دنیا کجاست؟ ما گرفتاریم! آنچه لازم بود انبیا و اولیا به ما بگویند مسئله دنیاست، ما گرفتار همین هستیم! این «من» و «ما» ما را گرفتار کرده است. در محضر وجود مبارک حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) کسی از دنیا بد گفته است، او نمیدانست که دنیا چه خبر است! حضرت ـ همانطوری که در نهجالبلاغه است ـ فرمود دنیا جای بدی نیست! چه چیزی را داری بد میگویی؟! این که «مَتْجَر» اولیاست! زمین را میگویی؟ زمان را میگویی؟ آسمان را میگویی؟ کجا را میگویی؟ این صحنه زندگی خلاف نکرده، دروغ نگفته، اگر جاهای تفریح و نشاط را به شما نشان داده، تیمارستان و بیمارستان را هم به شما نشان داده، قبرستان را هم به شما نشان داده، مرگ و مرض را هم به شما نشان داده، این صحنه چنین است، کجای آن بد است؟ این «مَتْجَر» اولیاست! این که برای من است، من باید جلو بیفتم، حرف مرا باید عمل بکنند، چرا این القاب بیجا را به من ندادند؟ این میشود دنیا! ما اگر میسوزیم، برای همین هیچ داریم میسوزیم! به هر حال سوخت و سوز ما همین است و سعادت و شقاوت ما این است که ما یک امر وهمی را حقیقت میدانیم، خیالی را حقیقت میپنداریم، گرفتار همین هستیم؛ به این علت است که پشت سر هم دربارهٴ دنیا حرف زدند. در بیانات نورانی حضرت امیر هم نگاه کنید، هیچ وقت بالای منبر نرفت: «قَلَّمَا اعْتَدَلَ بِهِ الْمِنْبَرُ إِلَّا قَالَ أَمَامَ [خُطْبَتِهِ] الْخُطْبَةِ أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّه»؛ (1)همین که وارد بالای منبر میشد میفرمود: «اتَّقُوا اللَّه». هر شب بعد از نماز عشا مرتّب میفرمود: «تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللَّه» (2)طوری میگفت که شنوندگان هم لذّت میبردند و خسته نمیشدند؛ هر شب بعد از نماز عشا این جملهٴ نهجالبلاغه را تکرار میکرد که آقایان! بارهایتان را ببندید: «تَجَهَّزُوا»؛ یعنی جهازتان را ببندید، «تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللَّه». اگر حرفی را انسان هر شب از امام جماعت بشنود خسته میشود؛ اما این خستگی برای مستمعان نداشت، لذت میبردند! هر شب میفرمود: «تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اللَّه».
ص: 523
بنابراین ممکن است که ما از اسرار دیگران باخبر نباشیم، ولی خودمان باید بدانیم چه کاره هستیم!؟ اینکه فرمود یک خداست، اوّل آن توحید ربوبی، سوم آن توحید ربوبی، وسط آن توحید الهی، اوست که جهان را میپروراند، پس او را عبادت کنید! اوست که شما را میپروراند، پس او را عبادت کنید! اوست که شما را حیات و ممات میدهد، حقیقت شما این است که روندهاید! این معنا اگر در حوزهها بحث بشود؛ البته این بحثها بحثهایی نیست که اکنون در حوزهها بحث بشود، متأسفانه حوزه حوزهٴ فقه و اصول است! این بحثهای کلامی و تفسیری و مانند اینها که مربوط به حقیقت ما و حقیقت عالَم است که خبری از اینها نیست! انسان «حَقیقَتَهُ أنَّهُ مُهاجِر»، اگر این حقیقت ثابت بشود، بطلان مسئله تناسخ چون «بَیّنُ الغیّ» است روشن است؛ حقیقت چیزی که رونده است، اصلاً محال است که برگردد! هر درختی باید برای خودش میوه بدهد! شما حالا میوه این درخت را بِکَنید و به یک درخت دیگر بچسبانید، اینکه میوه آن نیست! آن درخت باید میوه خودش را بدهد و آن بدن هم باید روح خودش را پیدا کند: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ، (1)این درخت که این میوه را داد باید در راه خودش صَرف بشود؛ «روح» میوه تن است، میوه این تن را نمیشود که به یک درخت دیگر داد؛ حالا شما میوهٴ این درخت را بچینید و به نهالی که تازه کاشتهاید بدهید، این برای او نیست! این باید ثابت بشود که انسان «حَقیْقَتَهُ أنَّهُ کَادِحٌ إِلَی رَبِّه فَمُلاَقِیه». اگر چیزی حقیقت آن حرکت است و رَوَندگی است، دیگر برگشتن برای او محال است! به هر تقدیر فرمود که مشکل شما این است، حیات و ممات برای این است و هر چه هم ما میگوییم شما باور نمیکنید؛ این حرف از حرفهای یقینآور است و باید یقین داشته باشید؛ ولی متأسفانه ندارید: إِن کُنتُم مُوقِنِینَ، حرفهای دیگری را که برای شما مورد قبول هست آن شک و شبهه و تردید است که به کیفر تلخ آن هم میرسید: لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ، نگویید: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (2)آباء شما را هم «الله» آفرید! إِن کُنتُم مُوقِنِینَ؛ یعنی باید یقین داشته باشید، ولی متأسفانه شما یقین ندارید، بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ؛ در این شک دارید بازی میکنید. لَعب را هم قبلاً ملاحظه فرمودید، بازی به هر سبکی که باشد، به صورت فیلم باشد، یا به صورت سریال باشد، بازی بازی است! این لَعب را که گفتند لعب، گفتند چون این مثل لُعاب دهان است، این لُعاب دهان هرگز انسان تشنه را سیر نمیکند، کمی که انسان لب را بخواهد با لُعاب تَر کند از بین میرود، این فقط در حدّ لُعاب است؛ لَعبها و بازیها فقط در حدّ یک لُعاب دهان است، بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ، خبری نیست! آخر عمر میبینید اینهایی که کاری نکردند، وقتی در خانه سالمندان رفتند احساس پوچی میکنند، در و دیوار را نگاه میکنند، نمیدانند که اصلاً کجا میروند و چه چیزی در دست آنهاست؛ اما کسی که مؤمن باشد با دست پُر دارد حرکت میکند، ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ (3)است، فرمود: بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ. حالا این فَارْتَقِبْ یک توبیخ و تهدیدی است. در آغاز سوره مبارکهٴ «زخرف» آنجا هم فرمود ما برای «إنذار» این کتاب را نازل میکنیم، (4)آیه سوم همین سوره مبارکه «دخان» این است که إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ و راه «إنذار» آن هم این است که اوّل یک قصه عام را ذکر میکند، بعد سرگذشت طاغوتیان را بیان میکند. در اینجا که فرمود: إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، حالا دارد «إنذار» میدهد، فرمود: فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ؛ منتظر باش! مراقب باش! روزی است که فضا با دودِ روشن میآید! نه دود روشن در مقابل تاریک؛ یعنی دودی که معلوم است همه جا را تاریک کرده است. این دود گاهی برای آن است که خفه بکند وگاهی برای آن است که فضا را باز کند. دمیدن دو گونه است؛ قبلاً که با هیزم کار میکردند اینطور بود، دو گونه «نفخ» بود یک نفخی بود که اوّل آن آشپز میدمید به این چوب که این شعلهور بشود، یک وقت است که وقتی کارش تمام شد میدمد که این شعله خاموش بشود، پس یک نفخ است برای روشن شدنِ شعله و نفخی است برای خاموش کردن شعله؛ در «نفخ» صور اوّل برای خاموش کردنِ این چراغ جهان طبیعت است، در نفخ دوم ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ، (5)با دمیدن دیگر جهان زنده میشود. دود هم دو گونه است: یک دود است خفه کننده که در اینجا آمده، فرمود به دُخانی که خفه کننده و آثار عذاب در آن است، دوم دودی است که در سوره مبارکهٴ «فصّلت» هست که فرمود ـ در همین یکی از «حوامیم سبعه» سوره مبارکه «فصّلت» بود ـ ما با دود این منظومههای شمسی را به راه انداختیم، آیه یازده به بعد سوره «فصّلت» این است: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ ٭ فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا؛ (6)ما با دود، شمس و قمر ساختیم، اینطور نیست که با برلیان شمس و قمر ساخته باشیم! ما با دود، این منظومههای شمسی را ساختیم، راه شیری را ساختیم و میلیونها ستاره ساختیم، پس یک دود است که زمینهٴ شکوفایی و روشنی نظام را فراهم میکند، آن در سوره مبارکه «فصّلت» آیه یازده به بعد است که فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخَانٌ؛ گاز و دودی بود، فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ ٭ فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ، همین دود را در دو روز به صورت هفت آسمان درآوردیم و یک دود است که خفه کننده است که در سوره مبارکه «دُخان» آمده است؛ حالا یا این عذاب در دنیاست و قبل از مسئله قیامت است، «کَمَا ذَهَبَ إلیهِ البَعضْ»؛ یا جزء «أَشْرَاطُ السَّاعَة» است، «کَمَا ذَهَبَ إلیهِ الآخَرُون»؛ ولی دو شاهد است که برابر هر دو شاهد، این دو نوع تفسیر پیدا شده است؛ از اینکه فرمود وقتی یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ یک عدّه میگویند: رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ، میگویند بردار! از این معلوم میشود که این خطر در دنیاست، پاسخ آن این است که أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ ٭ ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ ٭ إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً؛ یک عدّه میگویند که خدایا عذاب را از ما بردار! فرمود ما آیات الهی، کتاب الهی و معجزهٴ الهی را فرستادیم و شما رو برگرداندید، چرا عذاب را از شما برداریم؟! ولی بخشی از عذاب را ما برمیداریم، اندک را برمیداریم تا ببینیم که شما چه میکنید! معلوم میشود که این عذاب، عذاب دنیاست و قبل از قیامت است؛ اما این که فرمود: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی، اگر ظرف همان «دُخان» باشد، این معلوم میشود جزء «أَشْرَاطُ السَّاعَة» است و مربوط به مسئله قیامت است.
ص: 524
به هر تقدیر این «إنذار» هست؛ یا قبل از قیامت یا جزء «أَشْرَاطُ السَّاعَة»، خطری دامنگیر انسان تبهکار میشود و او به خاطر اضطرار دست به دامن خدا میبرد و ذات اقدس الهی هم فرمود که کتاب الهی آمده؛ اما شما اعراض کردید، نتیجه آن اعراض تلخ شما گرفتاری این عِقاب است.
موضوع: تفسیر آیات 7 تا 16 سوره دُخان
رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (۷ لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (۸) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (۹) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ (۱۰) یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۱۱) رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ (۱۲) أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (۱۳) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱٤) إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (۱۵) یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ (۱۶)) ص: 526
سوره مبارکهٴ «دخان» که در مکه نازل شد، بخش مهمی از مسائل آن مربوط به وحی و نبوّت است، بعد قصص برخی از انبیا(عَلَیهِمُ السَّلام) را هم ذکر میکنند. چند نکتهای که مربوط به مطالب قبلی است: مسئله اوّل این است که فهم قرآن بدون روایات ممکن نیست، این «حَقٌ لاَ رَیْبَ فِیهِ» است، برای اینکه قرآن و عترت عِدل هم هستند، اگر بدون روایت باشد قرآن فهمیده نمیشود و اگر بدون قرآن باشد روایت فهمیده نمیشود، این «حَقٌ لاَ رَیْبَ فِیهِ» است؛ لذا هر مفسّری اوّلین بار باید به خدمت اهل بیت برود تا راهنمایی بشود که چگونه قرآن را بفهمد و تفسیر کند، این هم نتیجهٴ اوّل که بر آن اصل متفرّع است. مسئله دوم آن است که وقتی به خدمت اهل بیت میرویم ـ چون آنچه عِدل قرآن کریم است عترت است نه روایت ـ ائمه(عَلَیهِمُ السَّلام) راهنمایی کردند، فرمودند قرآن بَدَلی ندارد، جعلی ندارد، مشابه ندارد، تحریف ندارد و «الی یوم القیامة» مَصون از هر زیاده و نقص است؛ ولی به نام ما روایات فراوانی جعل کردند: «سَتَکْثُر عَلَیّ القالَة»، (1)از بیانات نورانی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که فرمود به نام ما روایات فراوانی جعل کردند؛ چه اهل سنّت به نام رسول خدا و چه در غیر اهل سنّت، این بیان آمده است. سیوطی که از علمای اهل سنّت است، دو جلد کتاب نوشته به عنوان «اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة» که در این از اوّل طهارت تا آخر دیات، روایتهای جعلی را جمع کرده است، دو جلد کتاب است. در بین ما هم عدّهای کوشش کردند که در بین متأخرین مرحوم علامه عسکری(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) است، ایشان تا حدود 150 یا بیشتر راوی مجعول کشف کرده، چه رسد به روایت! یعنی در روایات اسلام 150 آدم جعل شده است که حالا از هرکدام چندین روایت جعل کردند. «خمسون و مائة صحابی مختلَق» که نوشته ایشان است همین است؛ 150 تا محدّث و راوی جعل کردند، هر کدام از اینها چندین روایت ساخته باشند خدا میداند؛ لذا ائمه فرمودند در قرآن دستی برده نشد، تحریف محال است، کم و زیاد محال است، هر آنچه خدا نازل کرده همان است؛ ولی به نام ما روایات جعل میکنند، چه اینکه از وجود پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) رسید که «سَتَکْثُر عَلَیّ القالَة».
ص: 527
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج5، ص273.
بعد سؤال کردند که پس ما چه کار کنیم؟ دو طایفه از نصوص در جوامع روایی ما هست، هم مرحوم کلینی نقل کرد و هم دیگران که در این دو طایفه راه تفسیر را نشان دادند؛ یک طایفه مربوط به اصل روایت است که ائمه فرمودند روایتی که از ما صادر شده است را بر قرآن کریم عَرضه کنید، اگر مخالف و مباین قرآن بود حرف ما نیست؛ اگر مخالف و مباین قرآن نبود، رجال آن درست باشد، یک؛ درایه آن درست باشد، دو؛ این دو فنّ را که احراز کردید، این روایت برای شما میشود حجّت؛ این یک طایفه از نصوص است که در همه جوامع روایی هست، مرحوم مجلسی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) اینها را در بحار جمع کرده که اصل آن در کافی کلینی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) است. طایفه ثانیه همان نصوص علاجیه است که معروف است و در کتابهای اصول (1)هم آمده است که از ائمه(عَلَهِمُ السَّلام) سؤال میکنند، اگر دو روایت از شما نقل شده است که مخالف هم بودند چه کنیم؟ فرمودند عرضه بر کتاب خدا کنید، آن روایتی که مخالف کتاب است، این را «فَاضْرِبُوهُ عَلَی الجِدار»، (2)چون حرف ما نیست و آنکه مخالف قرآن نیست، آن حجّت است. پرسش: ابتدای روایت «مَا وافَقَ» است، در روایت فرمود: «فَمَا وٰافَقَ کِتابُ اللهِ فَأَقْبَلُوهُ وَ مَا خَالَفَهُ فَاضْرِبُوا»؟ پاسخ: بله، غرض این است که عمده آن قسم دوم است که مخالف کتاب حجّت نیست، مخالفت ضرر دارد نه اینکه موافقت شرط باشد، چون خیلی از چیزهاست که تفصیل آن به وسیله اهل بیت آمده است؛ ما احکام نماز، احکام روزه، احکام حج و احکام عمره، غالب اینها در روایات آمده است، آنچه حجّت و شرط است، مانعیّتِ مخالفت است، نه شرطیّت موافقت؛ موافق کتاب بودن شرط نیست، مخالف کتاب بودن مانع است. خیلی از چیزهاست که قرآن کریم به اهل بیت ارجاع داده است، در همین سوره مبارکهٴ «حشر» فرمود: وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا؛ (3)شما در امر و نهی ببینید که پیغمبر چه فرمود! پس خود قرآن میگوید ببینید که پیغمبر چه گفت؛ اگر همه خصوصیات در قرآن بود که دیگر ارجاع نمیشد. پرسش: روایت پیامبر میفرماید که با موافقت کتاب قبول است؟ پاسخ: بله، اما تفسیرش این است که «مَا خَالَفَ الکِتاب فَاضْرِبُوهُ عَلَی الجِدار». پرسش: پس شِق سومی ندارد؟ پاسخ: چرا! «مَا وٰافَقَ کِتاب»، در صورتی که کتاب تعرض کرده باشد و چیزی را فرموده باشد، حتماً روایت باید موافق آن باشد؛ اما اگر چیزی را نفرموده باشد، مثل همان الفیة و نفلیة شهید که در یکی هزار حکم واجب برای نماز و در دومی سه هزار حکم مستحب برای نماز هست، قرآن کریم خیلیها را تعرّض نکرده است، خودش فرمود ببینید پیغمبر چه میگوید: وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا، معلوم میشود اگر چیزی را قرآن فرموده باشد، حتماً روایت باید مخالف آن نباشد؛ اما اگر چیزی را قرآن نفرموده، روایت موافق چه باشد؟! چیزی را که قرآن تعرّض نکرده، فراوان است؛ کیفیت حج، کیفیت عمره، کیفیت سعی بین صفا و مروه، کیفیت وقوف در عرفات، کیفیت وقوف در مشعر، فقط اصل آنها را فرموده است. بنابراین آنچه مانع است مخالفت کتاب است، نه اینکه موافقت کتاب شرط باشد.
ص: 528
پس این دو طایفه از نصوص، طبق راهنمایی اهل بیت بر هر مفسّری لازم است که هر روایتی چه معارض داشته باشد و چه معارض نداشته باشد ـ برابر طایفه اولیٰ ـ و روایتی که معارض دارد برابر نصوص علاجیه ـ روایات طایفه ثانیه ـ اینها را بر قرآن کریم عرضه کند، اگر مخالف بود رد کند و اگر مخالف نبود «عَلَی الرَّأْسِ وَ العَیْن» بپذیرد، این راهنمایی اهل بیت بود. از این راهنمایی به دست میآید که ما موظفیم در ابتدا قرآن را از اوّل تا آخر به مقدار فهم خودمان ادراک کنیم، تا ترازو و میزان برای ما باشد؛ اما هنوز حجّت نیست، فقط میفهمیم که خدا چه فرمود، این را اینجا مینویسیم و حق عمل کردن نداریم، چون برای ما حجّت نیست. سپس میرویم به خدمت روایات؛ اگر مقیّدی پیدا شد، اطلاقات آن تقیید میشود؛ مخصّصی پیدا شد، عمومات آن تخصیص میخورد؛ شأن نزولی گفته شد، مشخص میشود؛ قرینهای بود برای «ذی القرینه»، مشخص میشود؛ از باطن خبر دادند، مشخص میشود؛ از ظاهر خبر دادند، مشخص میشود؛ این فحص بلیغ را باید انجام بدهیم. وقتی این فحص بلیغ را کردیم، دوباره میرویم خدمت قرآن و جمعبندی آن را برای خود حجّت میدانیم و عمل میکنیم. در این مجموعه دیگر «دَور» در کار نیست! چون اوّلین بار به اهل بیت مراجعه کردیم که ما چگونه قرآن را بفهمیم که آنها به ما دستور دادند و گفتند که قرآن دست خورده نیست و روایات ما دست خورده است! روایت عِدل قرآن نیست، ما عِدل قرآن هستیم! اگر حرفی از ما شنیدید که حجّت است، حرفی را از ما نشنیدید و از روایت شنیدید، بر قرآن عرضه کنید؛ پس ما اوّل باید برویم خدمت قرآن، بفهمیم که قرآن چه میگوید و ترازو داشته باشیم تا مضمون روایت را بر این قرآن عرضه کنیم و با این ترازو بسنجیم؛ اما از ترازو که به تنهایی کاری ساخته نیست! ترازو چه مشکلی را حلّ میکند؟ ترازو منتظر است که کالایی را در آن بگذاریم و بسنجیم، آن کالا راهنمایی اهل بیت است؛ وقتی اهل بیت مطلبی را فرمودند، اگر چیزی در قرآن نبود و از خودشان فرمودند، این مثل قرآن است، برای اینکه خود قرآن میفرماید: وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا؛ ببینید آنها چه میگویند! اگر چیزی در قرآن بود، این روایت را با مضمون قرآن میسنجیم، اگر مخالف بود که طَرد میشود و اگر مخالف نبود، لازم نیست که موافق باشد، چون موافقت شرط نیست، مخالفت مانع است؛ لذا اگر خاص بود تخصیص میزنیم، قید بود تقیید میزنیم، قرینه بود توضیح میدهیم و شأن نزول بود بیان میکنیم و مانند آن. پس ما دو رفت و برگشت داریم، البته بدون اینکه «دَور» در کار باشد، این برای کیفیت فهم قرآن بود. پرسش: بسیاری از روایات سنگین هستند! پاسخ: در قرآن هم اصول دین دارد و هم فروع دین دارد؛ در اصول دین فرمود ظن معتبر نیست، چون شما میخواهید علم پیدا کنید! الآن میخواهید علم پیدا کنید که آسمان اوّل، آسمان دوم و آسمان سوم که حضرت معراج رفت چطور بود؟ اثر عملی ندارد! یک خبرِ ظنی آمده است، شما چه کار میخواهید بکنید؟ فقط میتوانید یک اسناد ظنّی بدهید و بگویید که گمانم این است، علم که پیدا نمیشود و اثر عملی هم که ندارد! اما اگر مربوط به فروع دین بود، روایت ظنّی حجّت است که «یُؤْخَذ بِه»؛ اما اگر یک امر علمی بود و نه عملی، علمی که دست ما نیست! ما باید علم پیدا کنیم که آسمان اوّل چگونه بود، آسمان دوم چگونه بود و آسمان سوم چگونه بود، این روایت هم که علم نمیآورد و اثر عملی هم که ندارد، حالا ما چه کار بکنیم؟ میگوییم ما محترمانه برخورد میکنیم و میگوییم به گمان ما این است.
ص: 529
اما دربارهٴ کیفیت نزول؛ شما ببنید این بدرالدین زرکشی آذری زبان بود ظاهراً و در مصر متولد شد و قبل از سیوطی هم این کتاب البرهان فی علوم القرآن را نوشته است و کسی هم او را نمیشناخت، سیوطی که کتاب الإتقان فی علوم القرآن را نوشته، از زرکشی خیلی نام برده و یاد کرده که دیگران هم این بدرالدین شافعی زرکشی را شناختند. شما وقتی به کتاب بدرالدین زرکشی شافعی مراجعه میکنید، اصلاً نزول و تنزیل و آمدن معنا به عالم طبیعت و رفتن موجود عالم طبیعی به عالم معنا، اینها برای او حلّ نشده! گاهی میگوید جبرئیل به صورت بشر درمیآید تا حرفهای عادی را بگوید، گاهی میگوید که پیغمبر به صورت فرشته درمیآید تا مطالب را بفهمد؛ پیغمبر در اثر داشتن روح مجرّد « من الفرش الی العرش و من العرش الی الفرش» را احاطه دارد، این لازم نیست که از صورت بشری دربیاید و به صورت فرشته شود، این میشود حرف او! این جریان «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (1) خیلی کمک میکند! ما خودمان یک فراز و فرودی داریم ـ این اصطلاح فراز و فرود از بهترین تعبیرها و اصطلاحات فرید الدین عطار است ـ ما یک فراز داریم و یک فرود، دربارهٴ خودمان که حلّ بشود ـ البته در حدّ تمثیل است ـ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، میتواند مسئلهٴ وحی را و نبوّت را در حدّ تمثیل حلّ کند. خود قرآن تمثیل را یکی از راههای خوب عالِم شدن میداند: تِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ (2) برای اینکه عالِم بشوند، وَ لَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ. (3) مَثَل سهم تعیینکنندهای در فهم مطلب دارد، چون دامنهٴ مطلب را پایین میآورد و رقیق میکند، دست شنونده و مستمع را میگیرد بالا میبرد، تا تطابق حاصل بشود بین فکر شنونده و دامنهٴ تنزّل یافته مطلب؛ وقتی دامنهٴ آن پایین آمد، دست شنونده هم بالا رفت و تناسب حاصل شد، آن وقت این مستمع بیچاره به زحمت میفهمد، خاصیت تمثیل این است. فرمود ما مَثل میزنیم تا اینکه بالایی را یک کمی پیایین بیاوریم و رقیق کنیم، پایینی را یک کمی بالا بیاوریم و حقیق کنیم تا حقیقت او با رقیقت این تطابق بکند و بفهمد، خاصیت مَثَل این است؛ در جریان تمثیل هم ما همینطور هستیم. الآن یک حکیم یا یک متکلّم یا یک اصولی یا یک فقیه یا یک مفسّر، هر کسی که باشد یک مطلب بلند علمی در عاقله او هست، او به این فکر است که آن را به صورت رساله دربیاورد و بنویسد یا به صورت درس، بحث کند، دارد فکر میکند؛ آن مطلب عالی بلند علمی که در عاقلهٴ او هست، آن نه عبری است و نه عربی، نه تازی است و نه فارسی است و نه آذری، مطلب علمی است! بعد به این فکر است که من در جمع کسانی حرف میزنم که اینها آذری زبان هستند یا تازی زبان هستند یا فارسی زبان هستند، فارسی بگویم، آذری بگویم یا تازی بگویم؟ فکر میکند و میگوید مثلاً در فلان جمع مناسب که من عربی بگویم، بعد آن مطلب را به قوه خیال خود تنزّل میدهد، ترتیب میدهد که من برای آن مطلب علمی یک مقدمه ذکر بکنم، چهار تا فصل ذکر بکنم، پنج تا نتیجه بگیرم، این را ترتیب میدهد، بعد آن کلمات و لغات را در ذهن خودش ترسیم میکند، بعد دست به قلم میبرد و مینویسد یا شروع به سخن میکند و میگوید؛ این گفتن او به نحو تجلّی است نه تجافی! اینطور نیست که آن مطلبی که در عاقلهٴ اوست؛ مثل اشک چشم ریخته باشد و آمده باشد روی کاغذ؛ آن مطلب سرجای خود محفوظ است، بلکه دامنهٴ آن مطلب رقیق شده و آمده در حوزهٴ خیال و در دامنهٴ خیال رقیق شده، به صورت کتابت یا به صورت سخن درآمده است. این سخن فرود آن فراز است، نه تجافی است آنطوری که اشک از چشم میریزد؛ آنطوری که معنا به صورت لفظ درمیآید؛ یعنی بالایی در عین حال که در بالا هست، مرحلهٴ رقیق آن میانی است، مرحله أرقّ آن طبیعی است، این سه مرحله را آن گوینده یا نویسنده تنظیم میکند و میگوید یا مینویسد. پرسش: قبل از مرحلهٴ گفتن تجلّی است، اما بعد از گفتن تجافی است؟
ص: 530
پاسخ: تجافی نیست. اگر تجافی باشد، یعنی آنکه در خیال یا ذهن این استاد است، دیگر ریخته پایین و در ذهن او نیست. بنابراین آنکه در عاقلهٴ استاد هست، هست؛ در مُتخلیّهٴ استاد هست، هست؛ در واهمه استاد هست، هست؛ رویِ کتاب هم که آمده، آمده؛ این میشود تجلّی!
حالا در قوس صعود که از فرود به فراز میرود؛ آن شنونده اوّل یک آهنگ و صدایی را میشنود، اگر درس خوانده باشد و بجا درس آمده باشد و جای او اینجا باشد، این الفاظ را میفهمد؛ این الفاظ را «بِمَا لَهُ مِنَ المَفاهیم» از سامعهٴ خود به خیال میبرد و تنظیم میکند، اگر اشکال و نقد داشته باشد، همانجا متوقف میکند و قبول نمیکند، اگر اشکال و نقدی نباشد، از آن فرود بالاتر میرود، تا برسد به اینکه خودش بشود مجتهد، او از همین خواندن و شنیدن مجتهد شده! اجتهاد هم یک ملکه نوری است! اینکه از پایین رفته بالا، اینچنین نیست که آن کلمات از یاد او رفته باشد، البته این کلماتی که در عالم طبیعت است از بین میرود؛ نوشتهها از بین میرود یا گفتهها ـ مثلاً آهنگی است اگر ضبط نشود ـ از بین میرود؛ ولی این معنا را او در حدّ خیال حفظ میکند، بعد وقتی شب رسید مطالعه میکند، همه اینها را بررسی میکند، اگر اشکال نداشت قبول میکند و اگر اشکال داشت نکول دارد که به بالا نمیرود، بعد از اینکه اشکالات آن حلّ شد از آنها بالا میرود که میشود عاقله و میشود مجتهد؛ اما هیچکدام جابهجا نشدند؛ یعنی این نقوش کتاب نیامده در ذهن این آقا، این نقوش کتاب هنوز روی کتاب است، یا این آهنگها هنوز در بیرون هست؛ آنکه او شنیده است، حقیقت این چیزی است که گوینده گفته است، از آن حق به أحق رسیده است؛ یعنی از خیال به عاقله رسیده است، پس هم در قوس صعود از فرود تا فراز، هم در قوس نزول از فراز تا فرود، هیچکدام جابهجا نمیشوند؛ یعنی این آهنگها بشوند خیال و از خیال بشوند عاقله که جابهجا بشوند و جای آنها خالی بشود نیست، این معنای نزول است! نه اینکه حضرت از بشریّت گذشته باشد و به صورت فرشته دربیاید، حالا ممکن است که جبرئیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) به صورت فرشته متمثّل بشود؛ اما شنوندهای مثل پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) از بشریت مُنْخَلِع بشود و به صورت فرشته دربیاید لازم نیست؛ ما هر روز داریم همین کار را میکنیم؛ ما هر روز از ماده و از طبیعت به فراطبیعت داریم سفر میکنیم! هم مسافر پیاده میکنیم، هم مسافر میبریم؛ هم از بالا مسافر میآوریم، هم از پایین مسافرانی را به بالا میبریم؛ هم آن مطالب عرشی را فرشی میکنیم، هم فرشیان را عرشی میکنیم؛ اصلاً کار ما فراز و فرود است! اگر کسی این قوس صعود را و آن قوس نزول را بررسی کند، دیگر مشکل زرکشی و امثال زرکشی نیست تا بگوییم جبرئیل به صورت یک بشر درمیآید یا ـ ممکن است که او به صورت بشر متمثّل بشود ـ یا پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) از بشریت مُنْخَلِع میشود و به صورت فرشته درمیآید، اینها لازم نیست! پس چه در إنزال و چه در تنزیل هیچکدامشان به نحو تجافی نیست، هر دو به نحو تجلّی است. پرسش: سختی إنزال در مرحلهٴ عبور کردن است؛ یعنی از مرحلهٴ تجلّی به مرحلهٴ تجافی رفتن؟ پاسخ: تجافی دیگر نیست! تجافی یعنی آنکه قبلاً بود، نباشد. پرسش: گاهی از اوقات هست که وقتی علما حرفی را میفرمایند، میگویند منظور ما این چیزی نبود که شما گفتید؟ پاسخ: نه، دو حرف است؛ یک وقت است که تجلّی را او درک نکرده! اگر مطلبی تجلّی کرده باشد و یک فقیه یا یک اصولی مطلبی را فرموده باشد، از عاقلهٴ او چیزی خالی نمیشود، این نظیر آب نیست که از چشم بریزد پایین، این سرجای خود محفوظ است. پرسش: امر است که فرموده اقْرَأْ؛ (1)یعنی بخوان که از آن مرحلهٴ تجلّی ؟ پاسخ: پایینتر آمده است. پرسش: باید مرحلهٴ تجافی داشته باشد! پاسخ: تجافی ندارد! تجافی مثل باران است. معنای تجافی این است که وقتی در بالا هست در پایین نیست، وقتی در پایین است در بالا نیست؛ این معنای تجافی است. الآن باران تجافی دارد؛ یعنی وقتی که در صد متری ماست در زمین نیست، وقتی که در زمین آمده دیگر در صد متری نیست، جا خالی کرده است؛ اما تجلّی آن است که در عین حال که بالا هست، رقیق میشود میآید پایین و در عین حال که در میانی است میآید پایینتر، الآن ما هر روز داریم با تجلّی زندگی میکنیم؛ یعنی هر استادی آنچه را که در عاقلهٴ اوست با گفتن یا نوشتن تنزّل میدهد به تجلّی و هر شاگرد یا مطالعهکنندهای آنچه را که میخواند یا میشنود، از صحنهٴ کتاب بالا میبرد به خیال و از خیال به عاقله، آنجا هم به صورت شبیه تجلّی است! اینطور نیست از خیال که به عاقله رفته، دیگر در خیال او نباشد؛ در خیال او هست، در حافظه او هست، آن ملکه اجتهاد او هم سر جای خود محفوظ است. بنابراین إنزال و تنزیل هرکدام باشد به نحو تجلّی است. پرسش: اگر در مرحلهٴ «علی حکیم» باشد به شکل تلقّی باشد، صحیح است؟ پاسخ: به هر تقدیر اگر ذات اقدس الهی بخواهد چیزی را إنزال کند، چون سخن از زمان و زمین نیست، یک وقت ممکن است که لطف الهی طوری بشود که دفعتاً ملکهٴ اجتهاد را به کسی مثل صاحب جواهر عطا بکند، این إنزال است! یک وقت ممکن است که چهل جلد جواهر را به یک کسی اعطا کند، این تنزیل هست! اما همه اینها به نحو تجلّی است! آنچه بالا بود هست، آنچه در مراحل میانی بود هست و آنچه را که در مرحله پایین نصیب انسان شده است هم هست؛ بالا خالی نشده، مخزن الهی خالی نمیشود، چه اینکه مخزن عاقله هم خالی نمیشود؛ پس انزال به این صورت است؛ منتها حالا وجود مبارک حضرت در عین حال که اینجا نشسته است با «علیِّ حکیم» ارتباط پیدا میکند و این در اثر داشتن روح مجرّد است که روح مجرّد از «سَمَک» تا «سَماء» همه را میتواند طی کند. ما الآن که در قنوت نماز میگوییم: «رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبِّ الْأَرَضِینَ السَّبْع»، (2)با چه کسی داریم حرف میزنیم؟ حالا ما ممکن است معانی این حرف را نفهمیم، اما اصل این مطلب و کسانی هستند که اینها را میفهمند یعنی چه؟ یعنی ما که در محراب عبادت ایستادهایم «السَّمَاوَاتِ السَّبْع» را میفهمیم، «الْأَرَضِینَ السَّبْع» را میفهمیم، «وَ مَا فِیهِنَّ» را میفهمیم، «وَ مَا بَیْنَهُنَّ» را میفهمیم، همه را احاطه میکنیم و می گوییم خدایا همه جا رفتم و جز تو کسی را ندیدم! این معنای «رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبِّ الْأَرَضِینَ السَّبْع» قنوت ماست. پس در عین حال که انسان اینجا نشسته است یا اینجا عبادت میکند، میتواند آسمانی باشد، به تعبیر جناب نظامی، زمینی به اصل و آسمانی به فرع: محیطی چه گویم چو بارنده میغ ٭٭٭ به یک دست گوهر به یک دست تیغ به گوهر جهان را بیاراسته ٭٭٭ به تیغ از جهان داد دین خواسته
ص: 531
امروز وجود مبارک ولیّ عصر همینطور است! غرض این است که انسان به اندازه توان خود میتواند بگوید: «رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبِّ الْأَرَضِینَ السَّبْع»، تعلیمات ما این است! در عین حال که انسان یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِی فِی الأسْوَاقِ (1)هم هست، اینطور نیست که انسان از بشریت دربیاید و بشود فرشته، روحی دارد بالاتر از فرشته و برخیها هم روحی دارند همتای با فرشته.
اما مطلب بعدی، ذات اقدس الهی که قرآن را نازل کرده است یا تجلّی کرده است و وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) در عبادتها با خدای سبحان سخن میگویند و اینها که صادر اول هستند، (2)بین اینها و بین ذات اقدس الهی فاصلهای نیست، چگونه اینها مثلاً به ذات اقدس الهی؛ یعنی آن منطقه ممنوعه راه ندارند؟ با اینکه اینها صادر اول هستند، اینها نه برتر دارند و نه معادل دارند، اگر «اوّل مَا صَدَرَ الله نُورُ نَبِینَا» (3)شد، اگر چیزی «اوّل مَا خَلَقَ الله» شد، او چطور ذات را درک نکند؟ شبهه و سؤال این است. به هر تقدیر اگر کسی «اوّل مَا خَلَقَ الله» شد، دیگر بالاتر ندارد! بین او و بین خدا فاصلهای نیست، او چرا خدا را درک نکند؟ پاسخ این است که او به هر حال موجودی است ممکن و مخلوق؛ حالا هر که باشد! صادر اوّل باشد یا غیر اوّل باشد، این یک؛ و هر مخلوقی هم متناهی است، نامتناهی که نیست، این دو. بین این صادر اوّل و بین خدای سبحان، آیا تفاوت به مقدار متناهی است یا غیر متناهی؟ اگر ـ مَعَاذَالله ـ بگوییم تفاوتِ بین صادر اوّل و خدا به قدر متناهی است، یعنی خدا به اندازهٴ متناهی و محدود از صادر اوّل بالاتر است ـ مَعَاذَالله ـ لازم میآید که خدا متناهی باشد، چرا؟ چون مجموع دو متناهی میشود متناهی؛ صادر اوّل که متناهی است، برتری و بزرگی خدا بر صادر اوّل، آن هم که متناهی است، مجموع دو متناهی میشود متناهی و این مستحیل است. پس خدا به اندازه نامتناهی از پیغمبر بالاتر است؛ اگر به اندازه نامتناهی از پیغمبر بالاتر است، الکلام الکلام! پیغمبر چه چیزی را میخواهد ببیند؟ جز ظهور او، جز فیض او و جز تجلّی او که چیزی را نمیتواند درک بکند! ذات او که در دسترس احدی نیست! قبلاً هم مشاهده کردید، اگر انسان بر فرض به مقام فنا برسد، چیزی که نصیب او میشود وحدت شهود است، نه وحدت وجود؛ در مقام فنا این شاهدِ فانی نه خود را میبیند و نه غیر خدا را، این درست است، این یک؛ اما فنا نابودی نیست، چون نابودی نقص است و فنا از درجات کمالِ شهود عرفان است، این دو. اگر کسی به مقام فنا رسید نابود نمیشود، هست ولی نه خود را میبیند و نه غیر خود را! حالا میخواهد خدا را مشاهده کند؛ یک موجود محدود اگر بخواهد خدا را مشاهده کند، به اندازهٴ خود، خدا را مشاهده میکند، چون خدا اندازه ندارد، پس ظهور او را میبیند؛ این است که سیدنا الاستاد مرحوم امام فرمود محال است که هیچ پیغمبر و ولیّای به ذات خدا دسترسی پیدا کند! او یک حقیقت نامتناهی است! برهان تا اینجا راه دارد، هر اندازه که برهان و علم حصولی و استدلال باشد، آدم جلو میرود و همان خدا را میپسندد و به همان اشاره میکند، میگوید اینچنین حقیقتی در عالَم هست که من نمیتوانم درک کنم! «لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَن»، (4)یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ. (5)فرمود بالا بروید و حکیمانه بیندیشید فکرت نمیرسد، پایین بروید و عارفانه غواصی کنید پیدا نمیکنید، این حرفها بوسیدنی است! «لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَن»؛ فرمود اندیشهٴ بلند ابنسینا داشته باشید، پَرِ شما میسوزد؛ شهود انبیا و اولیا را داشته باشید که در اقیانوسها بخواهید غواصی کنید، سرِ شما به سنگ میخورد، کجا میخواهید بروید؟ بالا بروید، تحت احاطه اوست؛ پایین بروید، تحت احاطه اوست؛ درون بروید و بخواهی عارفانه خدا را بشناسی، سرِ شما به سنگ میخورد؛ بالا بخواهی بلند پروازی کنی، پَرِ شما میسوزد: «لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ» أی «الهِمَمُ البَعیدَة»، «وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَن»؛ با فطانت و با فطرت بخواهی غواصی کنی، درون بروی و از راه درون «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، خدا را نمیتوانی بشناسی! همین که فهمیدیم که نمیفهمیم برای ما کافی است! فهمیدیم حقیقتی است نامتناهی که برهان هم راه دارد؛ علم حصولی و راه حوزه و دانشگاه باز است، چون مفهوم است و استدلال است و ذهن است، این راهها باز است؛ اما همه میبینید که متناهی هستیم! ما میگوییم خدا نامتناهی است و مفهوم نامتناهی را هم درک میکنیم، اما در کنار این مفهوم نامتناهی صدها مفهوم در ذهن ماست! نامتناهی که جا برای غیر نمیگذارد. اینکه ما مفهوم نامتناهی را درک میکنیم، مفهوم «أرض» و «سماء» و «شجر» و «حجر» و «زید» و «عمرو» را هم درک میکنیم، معلوم میشود که این نامتناهی، نامتناهیِ به حمل اوّلی است، نه نامتناهیِ به حمل شایع، نامتناهی به حمل شایع بیرون است و نه در درون ما، نامتناهی که در ذهن ما و نفس ما نمیگنجد. پرسش: نمیشود گفت که جهلِ عقل است؟ پاسخ: عجزِ ماسواست! عقل میفهمد که نمیفهمد «وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْراً». پرسش: عقل مجبور است که این را قبول کند! پاسخ: بله، مجبور است؛ یعنی میفهمد که چنین چیزی هست که فهمیدنی نیست، وگرنه سر میسپرد! چون مهمترین عقلا اینجا سر به خاک میسپارند و میفهمند که نمیفهمند! میفهمند که فهمیدنی نیست! انسان در برابر کسی به خاک میافتد که نافهمیدنی نباشد؛ لذا بیشترین حکمت و بیشترین برهان را همین حکما ارائه کردند! خاضعترین همینها بودند! البته راه برهان راه باز است، علم حصولی و استدلال «تا سر رود به سر رو تا پا به پا بپو»؛ ولی اگر کسی بخواهد از ذهن و استدلال و فکر و کتاب و کتیبه بیرون برود و بخواهد مشاهده بکند سَر او به سنگ میخورد؛ فقط با ظهورات حق! چه اینکه سَرِ کلیم حق به سنگ خورد، یک رُخی نشان داد: خَرَّ مُوسی صَعِقاً (6)شد! یک رُخی! بنابراین به همان اندازه است. راه استدلال و مفهوم باز است تا دلتان بخواهد! اما اگر کسی به سراغ راه شهود بخواهد برود، فقط با فیض او رابطه دارد. مبادا ما بگوییم صادر اوّل چون از همه مخلوقات بالاتر است، او دسترسی دارد! خیر! از همه مخلوقات بالاتر است، یک؛ خودش محدود است، دو؛ برتری خدا بر او به مقدار نامتناهی است، نه مقدار متناهی، سه؛ اگر ـ مَعَاذَ الله ـ خدا به اندازهٴ محدود از پیغمبر بالاتر بود ـ مَعَاذَ الله ـ «لِلَزِمَ» تناهی حق تعالی، چون او مجموع دو متناهی است، آیا مجموع دو متناهی محال میشود؟
ص: 532
موضوع: تفسیر آیات 7 تا 16 سوره دُخان
رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (۷ لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (۸) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (۹) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ (۱۰) یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۱۱) رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ (۱۲) أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (۱۳) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱٤) إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (۱۵) یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ (۱۶)) ص: 533
سوره مبارکهٴ «حم» مانند «حوامیم» (1)دیگر در مکه نازل شد و معمولاً سُوَر مکی دربارهٴ اصول دین است؛ بخشی از این سُوَر اهتمام شدیدی به مسئله وحی دارند که وحی و نبوّت چیست؟ چگونه نازل میشود؟ آثار آن چیست؟ و چون مسئلهٴ توحید در فضای شرک از اهمّیتی برخوردار بود، لذا مسئلهٴ توحید را مکرّر با براهین گوناگون ذکر میفرمایند. اینکه این کتاب نورانی در «لیلهٴ قدر» نازل شد، «لیلهٴ قدر» لیلهٴ تفریق است و نه لیلهٴ دفعی و جمع؛ جمع این مطلب که قرآن در «لیلهٴ قدر» دفعتاً نازل شد و این لیله، لیلهٴ تفریق و تفصیل است به این است که سوره مبارکه «دخان» یا سوره مبارکهٴ «قدر» مشخص کرد که «لیلهٴ قدر» لیلهٴ تفریق و تفصیل است؛ اما قرآن کریم که دفعتاً نازل شد، یک تفصیل علمی دارد که همان وقت برای حضرت روشن شد و یک تفصیل عینی و خارجی دارد که در طول 23 سال مشخص میشد؛ چه اینکه در «لیلهٴ قدر» یک تفصیل علمی دارد که فرشتگان به محضرِ ولیّ آن عصر میآورند و یک تفصیل عینی دارد که در طول سال مشخص میشود، این فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ، (2)نه یعنی تفصیل و تفریق خارجی، تفصیل خارجی و تفریق خارجی جزء مقدّرات سالانه است که در طی سال باید حاصل بشود. بنابراین «اجمال» به معنای دفعی است، یک؛ «تفصیل» علمی است، دو؛ تفصیل عینی و تفریق عینی در طول 23 سال است، سه؛ چه اینکه در «لیلهٴ قدر» اجمالاً و دفعتاً خطوط کلّی نازل میشود و تفصیل علمی هم به ولیّ آن عصر ارائه میشود؛ ولی تفصیل عینی و تفریق عینی در طول کلّ سال است.
ص: 534
مطلب دیگر دربارهٴ معرفت ذات اقدس الهی است، قبلاً روایات فراوانی را که مرحوم ابن بابویه قمی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) در کتاب شریف توحید آوردند، یک بار همه این روایات خوانده شد؛ در بخش پایانی کتاب شریف توحید باب 67 در «بابُ النهیِ عَنِ الکَلام وَ الجِدال وَ المِراء فِی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ» (1)روایت فراوانی است که در طی این چند صفحه ـ تقریباً 35 روایت است ـ اینها را مفصلاً در بحثهای قبل خواندیم؛ در بعضی از این روایات سیوپنجگانه، فرمود هیچکسی نگوید که من قدرت آن را دارم، متخصص این رشته هستم و درباره معرفت خدا سالیان متمادی کار کردم! فرمود هر کس در هر شرایطی باشد، قَدّ فکر او به مقام ذات اقدس الهی نمیرسد؛ این روایات سیوپنجگانه است که اگر لازم باشد، باز ممکن است بخوانیم.
مطلب دیگر این است همه آیاتی که در قرآن کریم آمده است، اینها قابل فهم است؛ مادامی که بحث، بحثِ علم حصولی و استدلال و مفهوم است، انسان به اندازهٴ استعداد خودش راه دارد و اینها را میفهمد؛ معنای ابد را، معنای ازل را، معنای سَرمَد و معنای غیر متناهی را خوب میفهمد و ما هم بیش از آن مقداری که میفهمیم و دلیل بر آن اقامه میشود مکلّف نیستیم؛ به شهود خارجی مکلّف نیستیم، ولی اگر کسی شهودی داشت «طُوبَی لَهُ وَ حُسْنُ مَآب»، ما آنچه مقدور ماست را مکلّف هستیم، آنچه مقدور ما نیست تحت تکلیف ما هم نیست. پس همه آیات و روایاتی که دربارهٴ ذات اقدس الهی هست، هر کس به اندازه استعداد خودش میتواند بفهمد، حتی مفهوم نامتناهی را! مفهوم ذات را! یعنی ذات نامتناهی و مانند آن. در همین کتاب شریف توحید مرحوم صدوق، ائمه(عَلَیهِمُ السَّلام) فرمودند کسی به این فکر باشد که اسمای خدا را عبادت میکند مُشرک است؛ کسی به این فکر باشد که ذات را با وصف، ذات را با اسم یا ذات را با اثر عبادت میکند مُشرک است، فقط باید ذات را عبادت بکند! همه مفاهیم را بشر میفهمد، ذات را میفهمد، نامتناهی را میفهمد، ازلی و ابدی و سَرمَدی را میفهمد و همان را عبادت میکند «و لاغیر».
ص: 535
1) التوحید، الشیخ الصدوق، ج1، ص454.
نزاع بین حکیم و عارف ـ حکمت و عرفان ـ در یک امر دیگر است، هر دو معتقد هستند که بحثهای علم حصولی مطلق است و توان آن را دارد که دربارهٴ ذات اقدس الهی، نامتناهی بودن و مانند اینها را درک بکند، براهین فراوانی هم طرفین میتوانند اقامه بکنند؛ البته این مورد اتفاق هر دو است. آنچه در قسمت سَلب مورد اتفاق دیگر است، این است که شهود ذات اقدس الهی به نحو کُنه ذات مقدور کسی نیست، این را هم طرفین اتفاق دارند؛ اما تلاش و کوشش عارف چیز دیگر است، سعی حکیم چیز دیگری است! جهاد اصغر و جهاد اوسط را همه ما شنیدهایم، ولی جهاد اکبر را که کمتر معروف است را کمتر شنیدهایم و چون آن کمتر مطرح است، این جهاد اوسط برابر آن روایتی که ما داریم شده جهاد اکبر. در جهاد اصغر جنگ ما با استکبار و با صهیونیسم و مانند اینها جنگ آهن است؛ یعنی جنگ بدنی است که با کفّار داریم میجنگیم؛ البته استکبارستیزی یک امر اساسی دین ماست، این جهاد اصغر است. جهاد اوسط جنگ بین نفس و عقل است؛ نفس میخواهد در مرحله شهوت و غضب میداندار باشد، عقل میخواهد اینها را «عِقال کند» تا بشود باتقوا، بشود عادل، بشود فاضل و مانند آن؛ این جهاد اوسط است؛ منتها چون جهاد اکبر در دسترس نبود و همین جهاد اوسط نسبت به جهاد اصغر، جهاد اکبرِ نسبی است، در آن روایت وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود شما از جهاد اصغر آمدید: «وَ بَقِیَ عَلَیْهِمُ الْجِهَادُ الْأَکْبَر» (1)و کار سختی هم هست که انسان بتواند «هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی»؛ (2)او را به فضیلت دعوت کند و او را رام بکند؛ البته این کار آسانی هم نیست و این در حقیقت جهاد اوسط است! محصول جهاد اوسط این است که انسان وارسته میشود، باتقوا میشود، اهل بهشت میشود و مانند آن. از این بالاتر جهاد اکبر است؛ یعنی اگر کسی در جهاد اوسط موفق شد، انسان وارسته و تقوا و عادل و پرهیزکار و اهل بهشت شد، از آن به بعد در درون خود یک درگیری دیگری با قلب دارد که آن درگیری بین عقل است و قلب؛ عقل حکیم میگوید من میخواهم بفهمم و قلب عارف میگوید که من میخواهم ببینم؛ فهمیدن هنر نیست، دیدن هنر است! اینکه گفته شد: خود هنر دان دیدن آتش عیان ٭٭٭ نی گپ دلّ علی النار الدخان جنگ بین عارف و حکیم است؛ عارف به حکیم میگوید که چقدر برهان اقامه میکنی که بهشت هست و جهنم هست؟ همه ما میدانیم که بهشت هست و جهنم هست؛ هنر در این نیست که شما استدلال کنی که بهشتی هست و جهنّمی هست، آن کار آسانی است، هنر در این است اینجا که نشستهای جهنّم را ببینی! همین جا که نشستهای بهشت را ببینی! خود هنر دان دیدن آتش عیان ٭٭٭ نی گپ دلّ علی النار الدخان حکیم دارد گپ میزند، او دود را میبیند و از دود پی به آتش میبرد، این که هنر نیست! ادلّهٴ فراوانی اقامه میکنید که خدا عادل هست، حکیم هست، باید به عدل عادلان پاداش بدهد و باید به ظلم ظالمان کیفر بدهد، پس بهشت و جهنّمی هست، همه این حرفها حق است؛ اما آن بیان نورانی حضرت امیر که در خطبه فرمود: «فَهُم وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا»، (3)تازه در مرحلهٴ «کأنّ» است! بالاتر از این مرحله «أنّ» است که خود حضرت فرمود: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ». (4)بنابراین اگر کسی طبق فلان آیه یا طبق فلان روایت بگوید که بهشت حق است، او دارد گپ میزند، ما همه میدانیم که بهشت و جهنّمی هست! اگر رسیدید به فرمایش حضرت امیر که فرمود مردان الهی کسانی هستند که گویا بهشت را میبینند، گویا جهنّم را میبینند، «عُوَاء» و زوزهٴ سگان جهنّم را میشنوند، آن هنر است! «خود هنر دان دیدن آتش عیان»، گپ زدن مهم نیست «نی گپ دلّ علی النار الدخان»؛ این جهاد اکبر است که بین فلسفه و عرفان است، بین حکیم و عارف است، این میگوید من میخواهم بفهمم و او میگوید که فهمیدن هنر نیست، بیا با هم برویم ببینیم! هر دو متّفق هستند که برهان حصولی و معنای نامتناهی و مانند اینها را خوب درک میکنند و هر دو هم متّفق میباشند که إکتناه ذات محال است؛ ولی هر دو میکوشند که به اندازه خود بروند و خدا را مشاهده کنند.
ص: 536
مطلب بعدی آن است که حالا که آنها رفتند و به طرف شهود ذات اقدس الهی رسیدند، حتی خود پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) وجود مبارک حضرت که صادر یا ظاهر اوّل است، موجودی نه تنها برتر و بالاتر از پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) کسی نیست، معادل او هم نیست؛ برای اینکه او صادر یا ظاهر اوّل است و در روایات ما هم هست که ائمه فرمودند: «اوّل مَا خَلَقَ الله نُورُ نَبِینَا»، (1)پس وجود مبارک حضرت نه تنها برتر ندارد، بالاتر هم ندارد؛ اما در بحث گذشته روشن یعنی روشن شد که ذات اقدس الهی تجلّیاتی دارد که هنوز صادر یا ظاهر نشده است و وجود مبارک پیغمبر که تجلّی صادر و ظاهر اوّل است، موجودی است ممکن و محدود؛ نامحدود که نیست، محدود است! اگر صادر اوّل محدود است، تفاوت ظهور خدا با صادر اوّل، آیا تفاوت محدود است یا غیر محدود؟ یعنی خدا به اندازهٴ محدود از پیغمبر بزرگتر است؟ یا به اندازهٴ نامحدود از پیغمبر بزرگتر است؟ اگر خدا ـ مَعَاذَالله ـ به اندازهٴ محدود از پیغمبر بزرگتر باشد، «یَلزم» تناهی «الله»، چرا؟ چون پیغمبر موجودی است ممکن و محدود، خدا ـ مَعَاذَالله ـ به مقدار محدود بر این محدود افزوده میشود که مجموع دو متناهی میشود متناهی، پس خدا به اندازهٴ نامتناهی بر پیغمبر «أفضل» است و اگر آن نامتناهی جِلوهای بر این متناهی بکند، این متناهی مدهوش میشود. اینطور نیست که حالا ما بگوییم چون او صادر و ظاهر اوّل است، وقتی خدا تجلّی کرد چرا او مدهوش میشود؟ یک نامتناهی که میلیاردها برابر نامتناهیِ این محدود است بر او تجلّی میکند! لذا وقتی که بدون واسطه تجلّی کرد او مدهوش میشود. پرسش: گفتید خدا که نامتناهی است، پس هیچ موجودی غیر خدا وجود ندارد! پاسخ: چرا! ظهورات او هستند، مثل او نیستند؛ اما ممکنات او که هستند! بله، مثل او نیست، اما اینها که هیچکدام مثل او نیستند! میماند مطلب دیگر.
ص: 537
1) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج15، ص28.
آن مطلب دیگر این است که تمثیل یک سهم تعیین کنندهای در فهمیدن مطلب دارد. ما هیچکدام الآن شک نداریم که آفتاب را داریم میبینیم و آنهایی هم که گفتند «آفتاب آمد دلیل آفتاب» حرفشان همین است! آفتاب را آدم میبیند، ولی آنکه کارشناس است به ما میگوید شما که آفتاب را نمیبینید، آنچه شما میبینید نور آفتاب است، مگر آفتاب قابل دیدن است؟! تازه آن وقتی که هنگام کسوف شده ـ با اینکه نور آن، یعنی قمر بین ما و آفتاب فاصله شد و نمیگذارد نور آفتاب به ما برسد در حقیقت زمین را ظِلّ میگیرد نه آفتاب را که ما میگوییم آفتاب را ظِلّ گرفته! زمین را ظِلّ گرفته، یعنی قمر بین ما و آفتاب فاصله میشود، آن چهرهٴ قمر شفّاف است، سایه قمر میافتد روی زمین، زمین را ظِلّ میگیرد که ما در سایه قرار دادیم ـ آن وقتی که زمین را ظِلّ گرفته و به اصطلاح کسوف است، این کارشناسان میگویند کسی که بخواهد آفتابِ مُنْکَسِفه را با چشم غیر مسلّح ببیند کور میشود، تازه آن وقت! بنابراین ما دسترسی به آفتاب نداریم، ما نور آفتاب را میبینیم؛ این تازه تمثیل است که ما خیال میکنیم آفتاب را داریم میبینیم. درباره ذات اقدس الهی باید گفت آنچه هست ظهور است و ظهور او هم نامتناهی است! ازلیت و ابدیت را ظهور او دارد اداره میکند! عارف، برهان حکیم را میپذیرد و حکیم در برابر عارف خاضع است، میگوید راهی که تو میروی برای ما دشوار است، نه اینکه رفتنی نیست! این جنگ بین عقل و قلب، جنگ منزّه و مقدّسی است؛ نظیر تخاصم بین فرشتهها که در «مَلأ اعلیٰ» تخاصمی هست، چه اینکه در بهشت هم یَتَنَازَعُونَ فِیهَا (1)در ربودن «کأس»ها از دست فرشتهها نزاعی هست؛ یک نزاع نرم و محبوب و مقدسی در بین فرشتهها هست، تخاصمی در «ملأ اعلیٰ» بین فرشتهها هست، آن جنگ مقدس بین عقل و قلب است که عقل میگوید من میخواهم بفهمم و قلب میگوید من میخواهم ببینم؛ قلب میگوید این هنر نیست، این گپ زدن است، این حرفزدنها بس است، یک مقدار برو به دنبال خطبه حضرت امیر که فرمود بهشت را ببین! جهنم را ببین! بهشت و جهنم که موجود هستند! یک بیان نورانی از حضرت رضا(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) است که فرمود: «لیس منّا» کسی که بگوید ـ مَعَاذَالله ـ بهشت و جهنم خلق نشده است. (2)فرمود حالا که بهشت هست جهنم هست و دیدن ممکن است برو ببین! «وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا»، من که دیدم! «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ» این دربارهٴ مبدأ، «لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً» (3)این دربارهٴ معاد، در آن خطبهٴ «قاصعه» هم وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود: یا علی! «إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ وَ لَکِنَّکَ لَوَزِیرٌ»؛ (4)فرمود هر چه من میشنوم تو میشنوی و هر چه من میبینم تو میبینی؛ منتها وحی بر تو نازل نمیشود، تو پیغمبر نیستی و شریعت نمیآوری. پس «بین المبدأ و المعاد» که وحی و نبوت است را او دیده، مبدأ و منتها را دیده، لکن آنچه را میبیند ظهور است؛ مثل اینکه ما آفتاب را میبینیم و هیچ هم تردیدی هم نداریم که آفتاب را میبینیم؛ ولی کارشناس میگوید نور آفتاب را میبینید، نه خود آفتاب را! ما نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (5)را میبینیم.
ص: 538
بنابراین هیچ نزاع مذمومی بین حکیم و عارف نیست، یک نزاع محمود و ممدوحی؛ نظیر تخاصم در «ملأ اعلیٰ» است و ما درک ذات اقدس الهی را از نظر مفهوم مکلّف هستیم و این حدود 35 روایت میگوید که وارد آن محدودهٴ منطقه ممنوعه نشویم، یعنی وارد منطقه ذات نشوید، اگر میخواهید ببینید، چه چیزی را میخواهید ببینید؟ او که جزء ندارد تا ببینید! کُلّ آن هم که نامتناهی است و قابل إکتناه نیست، خودت را برای چه چیزی خسته بکنی؟! به مقام فنا هم که برسی، وحدت شهود نصیب شما میشود، نه وحدت وجود! تو در مقام فنا اگر غیر خود را نبینی و بخواهی خدا را ببینی، چون محدود هستی، شهود شما هم در مقام فنا شهود محدود خواهد بود، و شهود محدود هم فقط میتواند به ظهور حق، فیض حق و تجلّی حق راه پیدا کند، نه خود حق! او که جزء ندارد تا شما جزء او را ببینی، کلّ آن هم که نامتناهی است. پرسش: ... أدنی را چه میگوییم؟ پاسخ: همینطور است! هر چه هم که برسد، باز فاصله بین وجود مبارک پیغمبر که یک وجود ممکن است و محدود است ـ چون پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) محدود است متناهی است ـ فاصله بین این محدود و خدا نامتناهی است، نمیشود گفت که ـ مَعَاذَالله ـ فاصله بین خدا و پیغمبر محدود است؛ یعنی خداوند به مقدار محدود از پیغمبر بزرگتر است، او «اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَف» (1)خدا به اندازه نامحدود از صادر اوّل بزرگتر است؛ لذا هر چه هم پیغمبر بالا برود محدود است و نسبت به تجلّیات ذات اقدس الهی نامتناهی است؛ لذا آن نامتناهی اگر بخواهد جِلوهای کند او مدهوش میشود؛ همانطوری که برای کلیم حق خَرَّ مُوسی (2)پیش آمد، اگر آن ذات ذرّهای فیض و تجلّی خود را بیشتر کند، برای حبیب حق و برای خلیل حق هم «خَرَّ خَلِیل» و «خَرَّ حَبِیب» پیش خواهد آمد و آن مدهوش شدن در قوس نزول بود؛ یعنی حضرت وقتی که در عالَم طبیعت بود، آن مراحل عالیه که نازل میشد مدهوش میشد، دربارهٴ معراج چنین چیزی نیست که وجود مبارک حضرت در معراج مدهوش شده باشد، ولی «علیٰ أیّ حال» آنچه برهان بر آن قائم است، این است که فاصلهٴ خدا از صادر اوّل نامتناهی است و چون نامتناهی است ـ آن روز به عرض شما رسید ـ اگر کسی اینجا یک کلمه رقم نُه را بنویسد، بعد از اینجا تا کرهٴ مریخ و بالاتر از مریخ هر چه هست صفر بگذارد و منظور از این رقم هم رقم نجومی باشد، باز متناهی است! و عدم تناهی هم به آن معنا قابل درک نیست، ما مفهومِ غیر متناهی را که درک میکنیم، این غیر متناهی به حمل اوّلی است!
ص: 539
همه شما لااقل این کفایه را خواندید، یک حمل اوّلی داریم و یک حمل شایع، حمل اوّلی آن است که محمول بر موضوع صادق است در فضای مفهوم و حمل شایع هم ترتیب اثر خارجی است که وجود خارجی دارد. گاهی حمل اوّلی به حمل شایع دو دلیل یکجا صادق نیست؛ مثلاً کلمه «فرد»، این «الفردُ فردٌ» به حمل اوّلی، اما «الفردُ کلیٌّ» به حمل شایع، چرا کلّی است؟ برای اینکه کلمه «فرد» بر خیلیها صادق است؛ زید فرد است، عمرو فرد است و بکر فرد است، اما زید «شخصٌ» به حمل اوّلی و «شخصٌ» به حمل شایع؛ اما «فرد» و «شخص» و مانند اینها، شخص «شخصٌ» به حمل اوّلی و «کلیٌّ» به حمل شایع، چون شخص بر خیلیها صادق است؛ زید شخص است، عمرو شخص است، بکر شخص است. فرد، فرد است به حمل اوّلی و «کلیٌّ» است به حمل شایع؛ زید فرد است، عمرو فرد است، بکر فرد است. غیر متناهی، غیر متناهی است به حمل اوّلی و متناهی است به حمل شایع، برای اینکه ما اگر غیر متناهی را درک میکردیم که در ذهن ما مفاهیم دیگر نبود! در ذهن ما مفاهیم فراوانی است که یکی از آنها مفهوم غیر متناهی است، در کنار مفهوم غیر متناهی مفهوم «شَجَر» است، «حَجَر» است، «انسان» است، «فَرَس» و«بَقَر» است، اگر آن غیر متناهیِ به حمل شایع بود که دیگر جا برای غیر نمیگذاشت! پرسش: اینکه فرمودید خداوند بر پیامبر تجلّی کرد او مدهوش شد، منظور در مرحلهٴ سوم است؟ پاسخ: بله. پرسش: یعنی فیضی برتر از پیامبر وجود دارد، با اینکه صادر اوّل است؟ پاسخ: بله، صادر اوّل است؛ تا حال این قدر تجلّی کرده است، از دست خدا که فیض تمام نشده است! پرسش: برتر از پیغمبر هم میشود بود؟ پاسخ: بله، برتر از پیغمبر! مرتّب دارد میگوید: رَبِّ زِدْنِی عِلْماً، (1)پس برتر از پیغمبر هم هست، اگر نبود که نمیگفت: بگو قُل رَبِّ زِدْنِی عِلْماً! فاصله بین صادر اوّل و ذات اقدس الهی فاصله نامتناهی است، رَبِّ زِدْنِی! تا ابد بهشتها که هست، ازلیتی که هست، فیوضات ازلی که بر روح مطهر حضرت نازل میشود رَبِّ زِدْنِی که باز متناهی است! آنچه حضرت میگیرد متناهی است، آنچه نگرفته است هم نامتناهی است؛ ولو ابدیت بهشت را حضرت درک بکند، باز یک موجود ممکنی است و محدود! آنچه گرفته است متناهی است، آنچه نگرفته است نامتناهی است، اگر ـ مَعَاذَالله ـ دارایی خدا به دو قسمت تقسیم شود، یک قسمت آن است که تجلّی کرده به نام عالَم و یک قسمت آنکه در غیب است و تجلّی نکرده، اگر آن مقداری که تجلّی نکرده هم محدود باشد، مجموع دو محدود میشود محدود، پس آن مقداری که تجلّی نکرده و از غیب به ظهور نرسیده، نامتناهی است؛ تا ابد هم رَبِّ زِدْنِی بگوید، باز هم فیض خدا نامتناهی است. پرسش: در مورد علت استحالهٴ یک فیض نامحدود بفرمایید؟ پاسخ: نامحدود که دیگر ممکن نیست، میشود واجب! اگر چیزی ممکن شد، صدر و ذیلی دارد! اگر یک شخص است و اگر نامحدود شد باید با همه باشد و اگر نامحدود شد که جای برای غیر نمیگذارد! الآن شما یک خط نامحدودی را که فرض کردید، در امتداد این خط دیگر خطی نیست؛ اگر خطی باشد، باید در کنار آن باشد؛ یعنی در طرف راست یا چپ آن و اگر سطحی فرض کردید که این سطح نامتناهی است، دیگر سطحی در عالَم نخواهد بود! مگر اینکه بالاتر از آن باشد که بشود ارتفاع یا پایینتر از او که بشود عمق و اگر حجمی فرض کردید که این حجم نامتناهی است، دیگر جسم دیگر ندارید! نه در طول آن، نه در عرض آن، نه در ارتفاع آن و نه در عمق آن، چون حجم همه را پُر کرده است. اگر یک شخص نامتناهی باشد، آن وقت جا برای غیر که نمیگذارد! فیض خدا نامتناهی است و در قبال فیض چیزی دیگر نیست! هر جا که برویم ـ قبل از این عالم، بعد از این عالم و ابدیت این عالم ـ همه فیض خداست و در قبال فیض خدا که چیزی نیست! اما وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) یک موجودی است متناهی، هر چه هم بگوید: رَبِّ زِدْنِی باز متناهی است! انبیای دیگر هستند، اهل بیت هستند و همه اینها چون هستند، او یک موجود برتری است؛ اگر به مقام امکان آمد، میشود متناهی و اگر به صُقع ربوبی برگشت میشود نامتناهی.
ص: 540
1) طه/سوره20، آیه114.
پرسش: ... می تواند به نامتناهی متصل بشود؟ پاسخ: میتواند متصل بشود، چه اینکه همه متصل هستند! پرسش: هیچ فاصلهای نیست؟ پاسخ: فاصله وجودی هست، این ارتباط دارد؛ مثل اینکه همه ما مرتبط هستیم! هیچ موجودی نیست، مگر اینکه با خدا مرتبط است! قبلاً این مسئله بحث شد که یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ، (1)اینکه ما میگوییم «الانسانُ فقیرٌ» نظیر «الجسمُ ابیض» یا «الجسمُ أسود» نیست که عَرَض مفارق باشد؛ فقر برای انسان عَرَض مفارق باشد، یک؛ نظیر «الاربعةُ زوجٌ» نیست که فقر برای انسان ذاتی باشد؛ مثل اینکه زوجیّت برای «أربعه» ذاتی است، چون آنجا عَرَض ذاتی است و عَرَض غیر از ذات است، غیر از مَعروض است، دو؛ و اگر میگوییم «الانسانُ فقیرٌ»، نظیر «الانسانُ ناطقٌ» نیست که ذاتی باشد، یعنی ذاتی «ماهُوی»؛ زیرا ناطق در حریم ماهیت ذاتی انسان است و چون ماهیت یک قدم دنبالتر است و فرع است و تابع است، در قدم اوّل، هستی اوست! اگر گفتیم «الانسانُ فقیرٌ» نظیر «الانسانُ ناطقٌ» نیست، قبلاً هم شنیدید وقتی به یک ادیب بگویید که «الانسانُ موجودٌ» را ترکیب بکن، میگوید: «الانسانُ» مبتدا و «موجودٌ» خبر است، وقتی به حکیم بگویید این را ترکیب بکن، میگوید: «الانسانُ» خبر مقدم و «موجودٌ» مبتدای مؤخّر است، آن هستی است که به انسانیّت مُتعیّن است! چهار، پس اگر میگویند «الانسانُ فقیرٌ»، مثل اینکه بگویند «الانسانُ موجودٌ». یک چنین ذاتی است! نه عَرَض ذاتی است، نه عَرَض مفارق است، نه عَرَض ذاتی است، نه ذاتی ماهوی است، بلکه ذاتی هویّتی است! این ذاتی هویت الّا و لابدّ فقر است! حرف است! و حرف هم به اسم متصل است، همه ما مرتبط هستیم! بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ؛ (2)زمام ما به دست اوست! فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، ما همه به او مرتبط هستیم! اینطور نیست که ـ مَعَاذَالله ـ تفویض باشد، او ما را رها کرده باشد، بعد در قیامت از ما حساب بگیرد که بشود تفویض! ما همه به او بستهایم! منتها ما همه به او بستهایم، خودمان را که حساب میکنیم، میشویم محدود؛ آن طناب الهی را نگاه میکنیم، میشویم نامتناهی؛ لذا همیشه میگوییم رَبِّ زِدْنِی. بنابراین اگر موجودی صادر یا ظاهر اوّل شد، خود او را که نگاه میکنیم متناهی است، وابسته به فیض و جمال و جَلال کسی است که نامتناهی است، آن جَلال اگر قدری بیشتر به او جِلوه کند مدهوش میشود. پرسش: در مورد اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) که داریم خزائن علم پروردگار (3)هستند، پس به اندازهٴ سعهٴ وجودی آنهاست؟ پاسخ: بله، علم فعلی است! فرمود: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»، (4)یک؛ «کَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّات»، (5)دو، اینکه میگویند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی» و «کَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّات» همه مربوط به مقام فعل است. مقام ذات و صفاتی که عین ذات است، در همین 35 روایت دارد که مبادا بگویی من متفکر هستم و من دستم میرسد، آنجا غیر از حیرت و حیران چیزی دیگر نیست، خودت را زحمت نده! پرسش: علم را هم فرمودید که لایتناهی است؛ یعنی فضایل را فیض بگیریم، اینجا نامحدود میشوند؟ پاسخ: یعنی اینها متصل هستند و اینکه میگویند: رَبِّ زِدْنِی تمام نمیشود. مگر انسان که به بهشت رفت تمام میشود؟ ابدیت است! ابدیت که تمام شدنی نیست! البته آنها فیض برتر و بیشتری در بهشت میگیرند، دائماً رَبِّ زِدْنِی هست؛ باز هر اندازه که بگیرد میشود متناهی و آن اندازه که از غیب به شهادت ظهور نکرده است نامتناهی است، وگرنه ـ مَعَاذَالله ـ لازم میآید که خدا متناهی باشد، چون اگر آن مقداری که در جهان غیب است و تجلّی نکرده است متناهی باشد، به علاوه این مقداری که در جهان امکان آمده که یقیناً متناهی است، دو متناهی است که مجموع دو متناهی میشود متناهی. بنابراین آنچه را که خدا دارد و در غیب است و تجلّی نکرده است نامتناهی است و آنچه را که تجلّی کرده است، ولو به صورت صادر یا ظاهر اوّل متناهی است؛ لذا اگر او بخواهد یک مقدار بیشتر تجلّی کند میشود: خَرَّ مُوسی صَعِقاً که گاهی میشود مدهوش و گاهی هم حالتهای دیگر برای آنها پیش میآید و مانند آن. پرسش: «لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُک...». ؟ پاسخ: همه حرف در همین «إنّ» است، «إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِیَدِکَ بَدْؤُهَا مِنْک...»؛ مثل اینکه ما بگوییم هیچ فرقی بین متناهی و نامتناهی نیست، مگر اینکه این یک وَجَب است و آن نامتناهی است؛ تمام فرقها در همین استثناست! اگر چنین شد، آن وقت مسئلهٴ جنگ سوم که جهاد اکبر هست و بین قلب و عقل است و جهاد منزّه و مقدسی است که نظیر تخاصم در «ملأ اعلیٰ» است و هر دو متّفق هستند که از نظر مفهوم فرصت، فراوان است و از نظر مصداق فقط در مقام شهود و مقام ظهور است «و لاغیر»، چون آن راه سختی است، وقتی که انسان در قفس خود است، از کجا میخواهد ببیند؟! این بیان نورانی حضرت «أَبِی إِبْرَاهِیم» است که مرحوم صدوق در توحید نقل کرده است، فرمود: «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ»؛ (6)فرمود خودِ انسان یک پرده است، موجودی که پرده بودن عین ذات اوست، این کجا را میخواهد ببیند؟ آنکه گفته بود: «تو خود حجاب خودی حافظ» از همین گرفته است، وگرنه شما یک شاعر، یک حکیم، یک فیلسوف، یک عالِم و دانشمندی بیاورید که قبل از اسلام این حرفهای بلند را زده باشد؛ ایرانی باهوش است؛ اما این حرفها خیلی قویتر و دقیقتر و عمیقتر و عریقتر از افرادی است که قبل از اسلام به سر بردند، این حرفهای بلند ما قبل از اسلام نداشتیم! «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»، اگر نبود بیان نورانی «أَبِی إِبْرَاهِیم» او از کجا میگرفت؟ حالا اگر کسی را در پرده پوشیدند، کلّ او پردهپوش است، بگو آفتاب را ببین! او چه چیزی را ببیند؟ کجا را ببیند؟ فرمود تو خود «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ»، خود انسان فاصله است و حجاب است، این کجا را ببیند؟ تازه به مقام فنا برسد که بتواند خود را نبیند، فنا نابودی نیست؛ یعنی خود را نمیبیند، ولی هست! چون هست به اندازهٴ خود خدا را مشاهده میکند؛ یعنی فیض او را. تازه به مقام فنا برسد، یعنی به جایی برسد که هیچ نبیند «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» این وحدت شهود است، نه وحدت وجود! به جز خدا را نمیبیند، اما خدا را چقدر میبیند؟ چون خودش که نابود نشد، به اندازه خود میبیند! اگر ما یک دوربینی، عینکی و چشمی که محدودیت دارد داشته باشیم، به اندازه خودش میبیند؛ لذا ذات اقدس الهی به هیچ وجه قابل درک نیست! آنها که جان کَندند و پس از سالیان متمادی حرف آنها به ما رسید، مانند سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی که خدا ایشان را غریق رحمت کند! ایشان در المیزان تصریح کرده که ذات اقدس الهی دسترس نیست، خودت را به زحمت نینداز، اینکه گفتند «عنقا شکار کَس نشود دام باز چین» همین است. پرسش: تجلّیات خداوند که نامتناهی باشد که؟ پاسخ: «بالفعل» نامتناهی «لایقفی» است، «بالفعل» که غیر متناهی موجود نمیشود! همان برهانی که میگوید ما حتماً خدا داریم، برای اینکه غیر متناهی «بالفعل» محال است، اگر غیر متناهی «بالفعل» ممکن بود که سلسلهٴ علل به مبدأیی نمیرسید! هر چه موجود شد و به فعلیّت رسید متناهی است، آنچه در غیب است و به شهادت نرسیده است نامتناهی است. اگر چیزی «بالفعل» غیر متناهی باشد، ما دلیلی بر اثبات وجود مبدأ نداریم! این تسلسل چرا باطل است؟ تسلسل برای این باطل است که ما غیر متناهی «بالفعل» نداریم.
ص: 541
بنابراین اگر خودش شخص حجاب است، این جان کَندن میخواهد؛ لذا همیشه بین قلب و عقل جنگ است، این جنگِ جهاد اکبر است؛ منتها این چون در دسترس نیست و فقط در قلمرو خواص است، وقتی میگویند جهاد اکبر یعنی این! آنچه در تودهٴ مردم است که در بحث اخلاق و موعظه و نصیحت و تقواگرایی و امثال آنهاست، جهاد اوسط است که آدم باید تلاش و کوشش بکند و باتقوا بشود تا اهل بهشت بشود، همین! اما «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا»، این طلیعهٴ جنگ سوم است. بنابراین در این بخشها میماند مسئله قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (1)که حالا ـ إِنشَاءَالله ـ آن را هم یک روز چون این بحث طول کشیده، وارد میشویم. مستحضرید که قرآن کریم یک وقت به عنوان جملهٴ خبریه از آنها نقل میکند، مثل سوره مبارکهٴ «صافات» یا سوره «انبیاء» که به عنوان جمله خبریه نقل میکند: قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً یا وَلَدَ اللَّهُ (2)که این جمله خبریه است، فرمود:إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ دروغ میگویند، شما که خبر ندارید از کجا میگویید که خدا وَلَدَ اللَّهُ؟ برهانی بیاورید! مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (3)این جمله خبریه است که فوراً با همین بیانها یاد شده و مانند آن که قرآن ابطال میکند؛ گاهی فرمود که اینها میگویند که اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً، آنجا را ابطال میکند به اینکه هُوَ الْغَنِیُّ، (4)غنیّ مَحض برای چه چیزی میخواهد که پسرخوانده داشته باشد؟ برای چه؟ آیا احتیاجی دارد؟ همه این مدبّرات امر که تابع فرمان او هستند، این چرا اتخاد ولد بکند؟ این معقول نیست، هُوَ الْغَنِیُّ. اما یک وقت است که جمله خبریه و قضیهٴ حملیه نیست، بلکه قضیه شرطیه است؛ قضیه شرطیه، آن هم از طرف خود پیغمبر است! اگر قضیهٴ شرطیه از طرف پیغمبر است، آن باید یا مقدّم را باطل کند یا تالی را باطل کند یا هر دو را اثبات کند یا هر دو را نفی بکند، کاری باید انجام بدهد! قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ، (5)این میگوید که معنای فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ این نیست که اگر خدا فرزند داشته باشد من او را میپرستم، آنها اصلاً برای پیغمبر حساب باز نمیکنند! میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ؛ (6)ما برای تو حساب باز نمیکنیم که تو بگویی اگر خدا بچه داشته باشد من او را عبادت میکنم، میخواهی عبادت بکن و میخواهی عبادت نکن! آنها اصلاً برای انبیا حساب باز نمیکردند! ببینید بیادبی آنها به کجا رسید، نمیگفتند که «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَعِظ»، بلکه گفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ؛ اصلاً گویا نبودی، ما برایت حساب باز نمیکنیم! اینکه حضرت فرمود: إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ؛ یعنی إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ این مقدّم، «فَهُوَ مُسْتَحِقٌ لِلْعِبادَة» این تالی، این برهان است! حالا باید یا مقدم را باطل کند یا تالی را باطل کند؟ مقدم که باطل شدنی نیست، چون بر فرض مقدم باطل باشد، ممکن است از راه دیگری او استحقاق عبادت نداشته باشد و در قیاس استثنایی الا و لابد تالی باید باطل بشود، او استحقاق عبادت ندارد، چرا؟ چون آنکه مستحق عبادت است خداست که شریک ندارد! اگر ذات اقدس الهی به هیچ نحو شریک ندارد، «لا بالاستقلال و لا بالمشارکة و لا بالمظاهرة» که سه قسم آن در سوره مبارکهٴ «سبأ» تفصیلاً و مکرّراً بیان شد، «وَ التّالی باطِل فَالمُقَدَمُ مِثْلُه».
ص: 542
موضوع: تفسیر آیات 7 تا 18 سوره دُخان
رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (۷ لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (۸) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (۹) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ (۱۰) یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۱۱) رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ (۱۲) أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (۱۳) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱٤) إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (۱۵) یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ (۱۶) وَ لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیمٌ (۱۷) أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (۱۸)) سوره مبارکهٴ «دخان» جزء «حوامیم سبعه» (1)است و همان طوری که ملاحظه فرمودید قسمت مهم مطالب آن اصول دین، مخصوصاً مسئلهٴ وحی و نبوّت است. خداوند قرآن را به عظمت و به حکمت ستود، فرمود قرآن عظیم است، قرآن حکیم است و مانند آن، برای اثبات عظمت و حکمت قرآن کریم، براهینی اقامه کرده است؛ بخشی از آن براهین به خود قرآن برمیگردد که اوصاف و اسمای قرآن کریم در آن تبیین آمده است، بخشی هم به ملاحظهٴ فرستنده این قرآن و نازل کنندهٴ این قرآن که خود خداست برمیگردد. اگر قرآن دارای این اوصاف هست که الآن ذکر میشود و اگر خدا این قرآن را فرستاده است که دارای این اوصاف هست که ذکر میشود، پس قرآن عظیم است، پس حکیم است؛ هم وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2)درست است و هم وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ. (3)
ص: 544
اما اوصافی که به خود قرآن برمیگردد، فرمود این کتاب مُبین است؛ حق را از باطل، صدق را از کذب، خَیر را از شَرّ، حَسَن را از قبیح، سعادت را از شقاوت و سرانجام بهشت را از جهنم جدا میکند. «مُبین»؛ یعنی کسی که بین اشیا آن بینونَت را رعایت میکند، طرزی بیان میکند که حق از باطل کاملاً جدا میشود. اصلاً تبیین، تبیان، مُبین و مبیِّن به چیزی یا به کسی میگویند که کاملاً مرزبندی کند و بینها را جدا کند؛ «الف» از «باء» جداست، بینونت دارد، اینها را مخلوطِ هم نکند؛ «باء» از «جیم» بینونت دارد، اینها را مخلوطِ هم نکند، پس آن بیان، قول و نوشتهای که کاملاً مرزبندی میکند، آن مُبین است، تبیان است، مبیّن است که آن را میگویند تبیین، قرآن چنین کاری میکند.
قرآن مهندسی عالَم را تبیین میکند، در رأس هرَم این قدرت خدا قرار دارد که خدا را با اوصافِ مشخص بیان میکند؛ کارهای خدا را مشخص میکند؛ مسئولین درجه اوّل نظام را هندسی شده بیان میکند و زیرمجموعهٴ اینها را بیان میکند که این میشود مُبین؛ میفرماید آن کسی که در رأس هرم است خدایی است که رَبُّ الْعَالَمِینَ (1)است، رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا است، او کسی است که یُحْیِی وَ یُمِیتُ، او کسی است که رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ، پس کلّ ربوبیت برای اوست که این در رأس هرم است. فرمان از اوّل به عنوان مُجمَل و مُحکم و مُتقَن از او صادر میشود، بعد دستهبندی میشود، تفریق و تفصیل میشود، جریان حیاتبخشی را به برخی از مدبّرات به نام اسرافیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) میدهد، جریان مرگ را به بخشی از مدبّرات به نام عزرائیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) میدهد، جریان علمبخشی را به بخشی از مدبّرات به نام جبرئیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) میدهد، جریان کِیل و رزق و روزی را به بخشی از مدبّرات به نام میکائیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) میدهد، اینها کارگردانان اوّلیه هستند که به نام مدبّرات امر میباشند؛ حالا آن «نازعات» و «سابحات» زیرمجموعهٴ اینها هستند که از آنها به عنوان مُطیع و از این بزرگواران به عنوان مُطاع یاد میکنند: لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ (2)که مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ، (3)پس برخیها مُطاع و برخیها مُطیع هستند. در جریان عزرائیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ)، میفرماید او مسئول مرگ است؛ ولی زیرمجموعهٴ او فرشتههایی هستند که امور جزیی را به عهده دارند، هم فرمود: إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ (4)وقتی مرگ آمد یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (5)که حضرت عزرائیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) است، بعد فرمود عزرائیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) زیرمجموعهٴ فراوانی دارد که اگر مرگ افراد عادی برسد: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا، (6)نه «تَوَفّاهُ» عزرائیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ). عزرائیل برای قبض روح هر کس نزول نمیکند، چه اینکه جبرئیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) برای تعلیم هر کس نزول نمیکند و زیرمجموعهٴ اینها هم مشخص هستند؛ آن بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (7)ملائکههایی هستند که زیرمجموعهٴ حضرت جبرئیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هستند. این مهندسی شده را ذات اقدس الهی به وسیله قرآن تبیین کرد، فرمود امر مُتقَن و دستور جامع، اوّل از بالا میرسد، بعد این یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ؛ (8)هر امر مُحکم و مُتقن و رسمی تفصیل و توزیع میشود، هیچکدام از فرشتهها دخالت در کار دیگری ندارند. این مجموعه را ذات اقدس الهی به عنوان إحکام اوّلی و تفریق و تفصیل ثانوی بیان کرده است، آن وقت همهٴ اینها با قرآن کریم تبیین شده است؛ لذا این قرآن عظیم و حکیم است. از طرفی هم فرستندهٴ آن خود ذات اقدس الهی است، فرمود ما نازل کردیم! ما از یک سو قرآن را نازل کردیم و از یک سو پیامبران را ارسال کردیم! انزال کتابهای آسمانی از چنین خدایی است! ارسال انبیای الهی از چنین خدایی است! پس ما نازل کردیم إِنَّا انزَلْنَاهُ (9)و إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ؛ (10)انبیا را هم ما فرستادیم و کتابها را هم ما نازل کردیم؛ هم انزال کتابها رَحْمَةً مِن رَبِّکَ (11)است و هم ارسال انبیا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ است؛ اگر انبیا کرامتی دارند، نشانِ کرامت آنها همین امور است و اگر کتابِ آسمانی کتابِ مبین است و خدا به او سوگند یاد میکند به همین مناسبت است، چه اینکه ذات اقدس الهی به عمر مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم سوگند یاد کرد که فرمود: لَعَمْرُکَ، (12)این «لام» لام قَسَم است؛ فرمود به عمر تو، به حیات تو و به جان تو قَسم که اینها بیراهه میروند! برای اینکه تو معیار حق هستی، اینها به بیراهه میروند؛ تو معیار صدق هستی، اینها به بیراهه میروند؛ تو معیار خَیر هستی، اینها به بیراهه میروند؛ تو معیار حُسن و سعادت هستی، اینها به بیراهه میروند. اگر به قرآن قَسم میخورد، به بَیّنه قَسم خورده است؛ اگر به حیات و به جان پیغمبر قَسم میخورد، به بَیّنه قَسم خورده است. این را قبلاً هم ملاحظه فرمودید که قَسمهای ما در محاکم قضایی در مقابل بَیّنه است که «الْبَیِّنَةُ عَلَی الْمُدَّعِی وَ الْیَمِینُ عَلَی مَنْ أَنْکَر»؛ (13)ولی قَسم خدا به بَیّنه است نه در مقابل بَیّنه! هم به قرآن قَسم خورد و هم به جان پیغمبر قَسم خورد؛ فرمود به جان تو قَسم که تو عاقلی و اینها مستانه میروند: لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سْکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ، این نقشه را ترسیم کرد و چون این نقشه را ترسیم کرد جا دارد که به این کتاب آسمانی سوگند یاد کند.
ص: 545
1) اعراف/سوره7، آیه54.
2) تکویر/سوره81، آیه19.
3) تکویر/سوره81، آیه21.
4) انعام/سوره6، آیه61.
5) سجده/سوره32، آیه11.
6) انعام/سوره6، آیه61.
7) عبس/سوره80، آیه15 و16.
8) دخان/سوره44، آیه4.
9) دخان/سوره44، آیه3.
10) دخان/سوره44، آیه5.
11) دخان/سوره44، آیه6.
12) حجر/سوره15، آیه72.
13) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج1، ص244.
مطلب بعدی آن است که فرمود خدا معبود است که برای این چند برهان ذکر میکند و از کتاب هم که به عنوان برهان، نور، دلیلِ قاطع و حجّت ذکر میکند به همین مناسبت است. این «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّهُ» همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید، یعنی هیچ معبودی جز خدا نیست و این دو قضیه نیست که به این فکر افتادند که خبر چه هست و این استثنا هست، این «إِلاّ» به معنی «غیر» است و برخلاف «ما جائنی القوم الا زید» که دو قضیه نیست، این «ما جائنی القوم الا زید» دو قضیه است: یکی قضیهٴ سالبه است و دیگری قضیهٴ موجبه؛ اما لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یک قضیه است، این إِلاّ به معنی «غیر» است و چون به معنی «غیر» هست وصف است؛ یعنی «لاَ إِلهَ» غیر از همین یکی که مسلّم است و وجود آن محفوظ است، اینطور نیست که صحنهٴ ذهن از ایجاب و سلب هر دو خالی باشد. در «ما جائنی القوم الا زید»، صحنهٴ نفس هم از قضیه سالبه بیاطلاع است و هم از قضیه موجبه؛ نه از عدم مَجئ قوم باخبر است و نه از آمدن زید مستحضر است؛ نه این موجبه برای نفس روشن است و نه آن سالبه؛ آن گزارشگر دو قضیه به مستمع القا میکند: یکی «ما جائنی القوم» و دیگری هم «الا زید»؛ اما «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّهُ» دو قضیه نیست، بلکه یک قضیه است؛ گزارشگر به مخاطب میگوید «إِلاَّ» به معنی «غیر» است؛ یعنی غیر از همان یک موردی که دلپذیر است و داری، دیگران نه! در درون تو توحید هست، غیر از این یکی که داری دیگران نه! پس آن چیزی که به وسیله لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ بیان شده، نفی ربوبیت دیگران است، نه اثبات الوهیت خدا! این «بیّنالرشد» است، این را دل به همراه خود دارد؛ یعنی غیر از همین یک موردی که داری، دیگران نه! آن وقت آن تلاش و کوشش افرادی مثل مرحوم آخوند صاحب کفایه و دیگران که خبر چیست، خبر «موجود» باشد مشکل است، «ممکن» باشد مشکل است و «واجب» باشد مشکل است، اینها راه صحیح رفتن نیست؛ یک قضیه است و «لا غیر»! «إِلاّ» به معنی «غیر» است؛ یعنی غیر از این «الله»ی که دارید، دیگران نه! نه اینکه صحنهٴ نفس خالی از ایجاب و سلب باشد و ما با «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» بخواهیم دو پیام به مستمع بدهیم. فرمود غیر از این یک موردی که داری و قبول کردی و دلِ تو به او گرم است، دیگری نه! چرا؟ چون او رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ است و «کُلُّ مَنْ کَانَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الأرض فَهُوَ مَعْبُودٌ». چرا لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ؟ چون هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ و «کُلُّ مَنْ کَانَ مُحْیِیاً وَ مُمِیتاً هُوَ المَعْبُود»، پس لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ. چرا لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ؟ چون او رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ است و « کُلُّ مَنْ کَانَ کَذلِک فَهُوَ إلهُ لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه فَاللهُ إِلٰهٌ لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ»؛ سه قضیهٴ اقترانی شکل اوّل، از همین جملهٴ نورانی به دست میآید؛ منتها این لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ نتیجه است، آنها حد وسط هستند که نتیجه را ثابت میکنند. فرمود ما مُرِسل هستیم انبیا را و مُنزِل هستیم قرآن را، هم إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ که برای کتاب آسمانی است و هم إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ که برای انبیاست ـ مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) ـ رَحْمَةً مِن رَبِّکَ است. او که «ربّ» است باید مشکل ما را حلّ کند، بله مشکل شما را حلّ میکند! چون «ربّ» است قدرت مطلقه دارد؛ شما چه بگویید و چه نگویید او میفهمد؛ بگویید، نجوا کنید، منادات و مناجات کنید او «سمیع» است! اگر در بستر افتادهاید و حال مناجات و منادات ندارید «هو العلیم» است! او مشکل شما را میداند و حرفهای شما را هم میشنود، در هر دو حال، چون «ربّ» است، مشکلگشاست! پس اگر شما از نظر نیاز بخواهید کسی را بپرستید، او «مَرجع» است و اگر از نظر راز بخواهید با کسی گفتگو کنید، او «سمیع» است. در هر دو حال او هم «سمیع» است که حرفها را و مناجاتها را و مناداتها را میشنود، هم «علیم بما فی الصدور» است که مشکل را میفهمد و حلّ میکند: رَحْمَةً مِن رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ٭ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ؛ (1)اگر واقعاً یقین دارید! ما در بخشهای دیگر از شما سؤال کردیم که مَن رَّبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (2)یا مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ، (3)اگر واقعاً «مُوقِن» هستید، یعنی طلب یقین دارید، دیگر چرا در شک سرگردان هستید؟ «مُوقِن» یعنی طالب یقین، «مُنجِد» یعنی طالب «نَجد»، «مُتهِم» یعنی طالب «تَهامة». آنکه مثل مجنون به طرف «نَجد» میرود و راه «نَجد» را طی میکند، میگویند: «أنجَدَ»؛ مجنون به طرف نَجد میرود؛ یعنی طالب «نَجد» است. یا کسی که عازم سرزمین مکه است، میگویند «مُتهِم» است، این «أرض تَهامة» و سرزمین مکه را طلب کرده است: «مَکِّیٌّ مَدَنِیٌّ أبطَحِیٌّ تِهامِیٌّ»، (4)«تهامة» همان سرزمین است. «مُتهِم» یعنی طالب «تهامة»، «مُنجِد» یعنی طالب «نَجد»، «مُوقِن» یعنی طالب یقین؛ یعنی اگر واقعاً یقین طلب دارید راه این است. بعد میفرماید اینها که طالب یقین نیستند! اینها هم مشکل اندیشه و علمی دارند، هم مشکل انگیزه و عملی دارند؛ اگر در مسئله علم باشد هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ و اگر مسئله عمل باشد فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ. (5)ما یک تردید داریم که برای نیروی انگیزه و عمل ماست؛ مثل اینکه انسان مردّد است این کار را انجام بدهد یا این کار را انجام ندهد و یک شک داریم که برای بخش اندیشه است که انسان نمیداند هست یا نیست! آن بخش اندیشهٴ اینها در گردنهٴ شک گیر کرده است، در این عقبهٴ کئود! و آن بخش انگیزهٴ اینها در بخش تصمیم گیر کرده است؛ تردید برای بخش تصمیم و عزم و اراده است، شک برای تصوّر و تصدیق و نفی و اثبات است. یک وقت است که انسان یک بار میرود و بعد سرانجام راه پیدا میکند، این را میگویند ردّ؛ اما یک وقت چون أعمیٰ و نابیناست، مکرّر از طرفی به طرف دیگر و دوباره از همان طرف میرود، این ردّ مکرّر را میگویند تردید؛ بکنم یا نکنم؟ با این بکنم یا نکنم انسان به نتیجه نمیرسد! چون هر دو طرف بسته است. فرمود اینها در بخش اندیشه هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ و در بخش انگیزه فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ، نه قدرت تصمیم دارند و نه قدرت جَزم دارند؛ هم از جَزم علمی محروم هستند و هم از عَزم عملی محروم میباشند. ما معلم فرستادیم که یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ، (6)اینها که برای او حساب باز نمیکنند، میگویند تو دیوانهای! حالا رسول خدا بفرماید که: إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ، (7)آنها که برای حضرت حساب باز نمیکنند! من این کار را میکنم؛ یعنی اگر او «وَلَد» داشته باشد، آن «وَلَد» مستحق عبادت است و او معبود است، نه طبق حسابِ شخصی من! من قبول میکنم! اینها میگویند که بود و نبود تو برای ما یکسان است، دربارهٴ حضرت حساب باز نمیکردند و ـ مَعَاذَالله ـ میگفتند: مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ؛ دیگری به او یاد داده و او هم جنونانه حرف میزند، این نهایت حرف مشرکان حجاز بود. برای وجود مبارک حضرت حسابی باز نمیکردند که حالا حضرت بگوید من قبول میکنم، میگویند قبول و نکول تو که برای ما اثر ندارد!
ص: 546
فرمود ما انبیا را فرستادیم، وجود مبارک حضرت را با همه اینها فرستادیم، در بخش اندیشه مشکل علمی آنها شک است که با شک دارند بازی میکنند! در بخش انگیزه مشکل آنها تردید است که اهل تصمیم و عزم نیستند هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ، پس «مُوقِن» نیستند؛ حالا که این نشد «آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد»، فرمود ما تمام بحثهای نظام هستی ما که با نصیحت خلاصه نمیشود، ما بگیر و ببند هم داریم! این خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (1)را هم برای همینها ساختند! اینطور نیست که همیشه بگو و نصیحت کن و امثال اینها باشد.
فرمود فَارْتَقِبْ؛ منتظر باش روزی که تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ، حالا یا مربوط به زمان حضرت است ـ در بعضی از وقایع که برخیها نقل کردند که وجه اوّل این آیات است ـ یا جزء «أَشْرَاطِ السَّاعَةِ» است که در زمان قیامت، مقدمات چنین چیزی میآید؛ دخانی میآید و آسمان این دخان را میآورد. پرسش: اینکه خداوند امور را واگذار میکند ؟ پاسخ: بله، اینها مأموران حضرت هستند، اینها قدرت الهی را دارند، چون میفرمایند به دست اینهاست که خدا این کار را انجام میدهد، اینها به منزلهٴ نیروهای ذات اقدس الهی میباشند؛ از باب تشبیه معقول به محسوس، اینها قدرتها و خلفای الهی هستند که کاری هم از خودشان ندارند! همه اینها طرزی حرف زدند که چیزی جز توحید نمیماند! آنها گفتند که ملائکه چرا دیر نازل میشوند؟ زود نازل میشوند؟ کم نازل میشوند؟ فرشتهها گفتند ما که چیزی از خود نداریم: وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَیْنَ ذلِکَ، (2)خیلیها مثل فخر رازی و امثال فخر رازی این وَ مَا بَیْنَ ذلِکَ را به بیرون از حوزهٴ جان زدند، گفتند: لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا یعنی سلسله قبلی، وَ مَا خَلْفَنَا یعنی سلسله بعدی، وَ مَا بَیْنَ ذلِکَ یعنی بین گذشته و حال در بیرون، (3)در حالی که چنین نیست! فرشتهها میخواهند بگویند که گذشته ما که زیر پوشش اوست، آینده ما که زیر پوشش اوست، بین گذشته و آینده ما هم که حوزه درون ما میباشد زیر پوشش اوست، چیزی برای ما نمیماند! لذا وَ مَا نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ. از ما میخواهید که چرا دیر نازل میشویم، چرا زود نازل میشویم، چرا کم نازل میشویم و چرا زیاد نازل میشویم؟ ما که چیزی نداریم! ـ آن روز که این آیه در سوره مبارکه «مریم» معنا میشد، مثالی ذکر شد ـ شما ببینید آنهایی که در کنار چشمه زندگی میکنند، یک حوض یا استخری در منزل خودشان یا در باغ احداث میکنند، این آب فراوان از چشمه وارد این حوض میشود، از این حوض میگذرد و آن باغ را مشروب میکند؛ این آبی که از چشمه بیرون آمده سه مقطع دارد: قبل از ریختن در این استخر یا حوض همان آب چشمه است، وقتی از حوض بیرون میرود آب چشمه است و آن چند لحظهای هم که در درون استخر یا حوض است آب چشمه است، چیزی از خود استخر یا حوض نیست! اگر این حوض بخواهد حرف بزند، میگوید که لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا؛ یعنی این آب قبل از اینکه به ما برسد برای چشمه است، وَ مَا خَلْفَنَا؛ آنکه از ما خارج میشود و بعد از ماست برای چشمه است، وَ مَا بَیْنَ ذلِکَ؛ بین گذشته و حال، یعنی این چیزی هم که ما داریم برای چشمه است و برای خود ما نیست؛ فرشتهها این را میخواهند بگویند! این از لطایف تفسیر المیزان است، المیزان را باید اینجاها شناخت، وگرنه الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ که از مجمع هم برمیآید! این را اینجاها باید شناخت که المیزان (4)این آیه را چگونه معنا کرده و دیگران چگونه معنا کردند! دیگران خیلیها به بیرون از حوزهٴ جان زدند؛ یعنی گذشته را خدا میداند، آینده را خدا میداند، بین گذشته و آینده را هم خدا میداند؛ مثل اینکه اینها خودشان نشستند اینجا و دارند تصمیم میگیرند و دارند گزارش میدهند، حرف فرشتهها که این نیست! حرف فرشتهها این است که گذشتههای ما برای اوست، آیندههای ما برای اوست، بین گذشته و حال، یعنی درون ما و حوزهٴ ما و قلمرو هستی ما برای اوست، آن وقت تا او دستور ندهد ما چگونه میتوانیم بیاییم؟! بنابراین اگر مدبّرات امر هستند، به اذن ذات اقدس الهی می باشند. پرسش: به هر حال فرشتهها فعل خدا هستند؟ پاسخ: بله، در هر سه بخش فعل خدا هستند؛ مثل اینکه آب چشمه فعل چشمه است، از درون آن میجوشد و این بیرون اوست. فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ، حالا جزء «أَشْرَاطِ السَّاعَةِ» است یا چنین چیزی رُخ داده است: یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ؛ آنچه را که آسمان به نام دود سیاه میآورد، یک عذاب دردناکی است! آنها وقتی این عذاب دردناک را دیدند یا میبینند ـ به هر دو تفسیر ـ میگویند: رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ، میگویند که ما ایمان میآوریم، پاسخی که ذات اقدس الهی به اینها میدهد نظیر کار قوم یونس است، أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی؛ چه وقت میشود که اینها متذکر بشوند؟! در حالی که وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ؛ پیامبر ما(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) آمد و همه حقایق را برای آنها روشن کرد مُبِینٌ، ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ؛ از او رو برگرداندند و گفتند این حرفها وحی نیست و دیگران یادت دادند؛ مثلاً «یُعَلِّمْهُ عَجَمی» و تو ـ مَعَاذَالله ـ جنزده هستی! حالا او بیاید بگوید که إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ آنها اصلاً برای حضرت حسابی قائل نیستند! وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ؛ هم دیگران یادت دادند و این حرفها از خودت نیست و هم ـ مَعَاذَالله ـ جنزده هستی، اصلاً مجنون یعنی جنزده. برهان وجود مبارک پیغمبر این است که اگر خدا فرزند داشته باشد مستحق عبادت است، چون مستحق عبادت است مثلاً شما عبادت بکنید ما هم عبادت میکنیم. پرسش: به پیغمبر قبل از رسالت صفت امین را دادند، چطور شد که بعد از نبوت این القاب را به او دادند؟ پاسخ: بله، این اشکال بر آنهاست! فرمود که ما سالیان متمادی ـ چهل سال ـ به شما امتحان دادیم، حالا که درباره آسمان و زمین خبر میدهیم، حالا مثلاً خائن هستیم!؟ پرسش: یکی از مشکلاتی که منتقدین به بحث قیامت در کتب آسمانی و اینها دارند و الان هم در فضای مجازی آن را به تحلیل کشاندن، عدم تداخل و میزان جُرم و جنایت این دنیا با عذاب خداوند در آن دنیاست. پاسخ: نه، «لطف الهی بکند کار خویش»! بیشتر از آنچه را که ما کردیم میدهند! ما میدانیم که داریم چه کار میکنیم؟! البته از دو طرف هست، برای موحّدان که آنطور نیست! برای مسلمانها که آنطور نیست! اینها در برزخ آسیب میبینند و حلّ میشود، در «ساهرهٴ قیامت» (5)آسیب میبینند و حلّ میشوند، آن سوخت و سوزی که در جهنّم است برای کفّار و ملحدین است؛ اما کفّار دو کار کردند، تنها مثل صدّام و امثال صدّام نیستند که حالا ملتی را، چند ملت را و میلیونها نفر را به خاک و خون کشیدند یا اینکه مثل استکبار و صیهونیسم باشند، بلکه اینها یک جان ملکوتی دارند که این جان ملکوتی را جُرثومهٴ فساد کردند، این قابل تطهیر نیست! البته جریان دو بخش آن خیلی وسیع است؛ مثلاً گفتند کسی نماز جماعت بخواند اگر عدد اعضای نماز جماعت از ده نفر گذشت، ثواب به قدری است که فرشتهها نمیتوانند بنویسند؛ معنای آن این نیست که به نماز جماعتخوان اینقدر فیض و فوز میرسد! چیزی به او میدهند که اگر به حساب دنیا بیاید اینطور است؛ مثل اینکه گفتند اگر یک درهم ربا بگیری، هفتاد بار آن کار است! (6)اگر آنجا ـ خدای ناکرده ـ یک سیلی به انسان بزنند، هفتاد سال طول میکشد که خوب بشود! یک سیب به آدم بدهند، هفتاد سال هم بماند نمیپوسد! یک مورد آنجا با اینجا قابل قیاس نیست، نه اینکه ـ مَعَاذَالله ـ آنجا بیش از جُرم ما کیفر بدهند. درباره پاداش ما هیچ نداریم که خدا به اندازه خوبی شما پاداش بدهد، بلکه همیشه پاداش خدا افزون است! فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا، (7)یک؛ مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا، (8)دو؛ مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ و هفتصد برابر و هزار و چهار صد برابر و وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ، (9)سه؛ اما در تمام قرآن فقط یکجاست که فرمود کیفر جَزَاءً وِفَاقاً؛ (10)کمتر هست، ولی بیشتر محال است که باشد؛ منتها او نمیداند که ظلمی که به جامعه میکند، این ظلم یعنی چه؟ این جانی را که آلوده میکند، این خیانتی که میکند و این آبرویی که میبرد را اصلاً نمیداند که یعنی چه؟
ص: 547
1) حاقه/سوره69، آیه30 و 31.
2) مریم/سوره19، آیه64.
3) تفسیرالرازی اوالتفسیرالکبیرمفاتیح الغیب، الرازی، فخرالدین، ج21، ص555.
4) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج14، ص82.
5) نازعات/سوره79، آیه14.
6) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج5، ص144.
7) نمل/سوره27، آیه89.
8) انعام/سوره6، آیه160.
9) بقره/سوره2، آیه261.
10) نبأ/سوره78، آیه26.
غرض این است که اینها نمیدانند کاری که روح را میرنجاند چیست؟! این اصلاً به روح قائل نیست. یک وقت است انسان خیال میکند تیری را که به کسی زده و او را از پا درآورده، این یکی است! یک وقت است که خانه کسی را خراب میکند؛ اما یک وقت حرم عسکریین را آسیب میرساند، او خیال میکند که هر دو یکی است و یک دیوار را خراب کرده است، او اصلاً نمیداند که امامت یعنی چه، ولایت یعنی چه، نبوّت یعنی چه و قرآن یعنی چه! او اصلاً متوجه نمیشود! کتابی را که پاره کرده، خیال میکند که قرآن پاره کردن هم مثل همان است! یا اهانت به حرم عسکریین مثل همان است! برای او روشن نیست که ولایت یعنی چه؟ امامت یعنی چه؟ روح را آلوده میکند یعنی چه؟ روح آلوده میشود یعنی چه؟ چون این برای او روشن نیست و انسان را در همین جریان طبیعت خلاصه میبیند، بخش ماورای طبیعی را نمیبیند و حساب بهشت و جهنّم هم برای او قابل حلّ نیست، وگرنه ذات اقدس الهی أعدل از آن است که تصور بشود، وَ لاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (1)این نکره در سیاق نفی است، خیلیها را میبخشد! اگر کسی موحّد باشد و آن توحید دلپذیر را به همراه داشته باشد، این یقیناً مُخلَّد نیست؛ این شخص در برزخ آسیب میبیند و پاک میشود، در «ساهرهٴ قیامت» آسیب میبیند و پاک میشود، نشد در اوایل مقداری در سوخت و سوز جهنم گرفتار میشود و پاک میشود. آنکه مُخلَّد است، همان است که حتی آنجا هم که شد میگویند درِ جهنّم را ببندید که پیغمبر دارد میآید ما او را نبینیم! این قابل تطهیر نیست! اینها روح را آلوده کردند و نمیدانند روح آلوده بشود یعنی چه؟ مثل اینکه خیلیها نمیفهمند به حرم اهانت شده یعنی چه؟ بعضی از مراجع را که در مشهد بودند ـ خدا آنها را غریق رحمت کند! ـ آن روزی که بیگانهها وارد حرم مطهر رضوی(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) شدند، یک تیر به یکی از این دیوارهای حرم مطهّر خورد، در سراسر ایران عزای عمومی اعلام کردند! اما آنها اصلاً نمیدانند حرم امام رضا یعنی چه! بنابراین اگر آدم بداند که ولایت یعنی چه و امامت یعنی چه، ظلمها را مشخص میکند! یک وقت کسی سنگی را میگیرد و میاندازد، یک وقت برلیانی را میگیرد میاندازد؛ اما یک وقت گوهری که قابل قیمتگذاری نیست را میاندازد! بنابراین اگر مسئله قیامت حلّ بشود این شبهات برطرف خواهد بود. فرمود که او برای شخص شما همه کارها را کرده، شما این همه تهمتها را زدید! آن وقت این حرفها را ما گفتیم! البته اگر جزء «أَشْرَاطِ السَّاعَةِ» و نظیر قوم یونس باشد، ممکن است یک چند صباحی هم مهلت بدهند؛ اما اگر مربوط به گذشته باشد، فرمود ما در گذشته این کار را کردیم؛ یعنی این عذاب آمد که ما صَرف نظر کردیم، شما برگشتید و دوباره گفتید: مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ، اما أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ ٭ ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ ٭ إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً، اما إِنَّکُمْ عَائِدُونَ؛ شما دوباره برمیگردید! ولی بر فرض ما آزمون را تکرار کردیم و شما برگشتید و دوباره همان کار را انجام دادید، مادامی که در دنیا هستید در حال اختیار و امتحان هستید؛ ولی روزی میرسد که بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ؛ (2)آن «بطشهٴ کبریٰ» میآید که دیگر در آن «بطشهٴ کبریٰ» هیچ امانی نیست: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ؛ ما انتقام میگیریم، البته آنچه را که ذات اقدس الهی انتقام میگیرد، یقیناً کمتر از آن جُرمی است که انسان انجام میدهد؛ اما انسان نمیداند که فرمان خدا را زیر پا میگذارد یعنی چه، فرمان پیغمبر را زیر پا میگذارد یعنی چه، اینها همین کسانی هستند که میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا، (3)آن وقت انبیا و اولیا(عَلَیهِمُ الصَّلاةِ وَ عَلَیهِمُ السَّلام) را نظیر همین رهبران مادی میدانند و خیال میکنند که اینها به انتخاب مردم به اینجا رسیدند و کار دنیا را دارند اداره میکنند؛ اگر برای آنها روشن بشود که فرشته یعنی چه، ملکوت یعنی چه، امامت یعنی چه، رسالت و ولایت یعنی چه، آن وقت میدانند که گناهِ نسبت به آنها چه خواهد کرد، فرمود: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ، در سوره مبارکهٴ «زخرف» بعد از تبیین آن مسائل، داستان سه پیامبر از انبیای الهی را ذکر فرمود؛ داستان ابراهیم و وجود مبارک موسای کلیم و حضرت عیسی را ذکر کرد؛ ولی در اینجا ـ سوره مبارکه «دخان» ـ داستان موسای کلیم را فقط ذکر میکند؛ قصه حضرت موسی و قوم او را ذکر میکند که یک قصهٴ عملی است که واقع شده؛ یعنی اگر کسی خواست از حس و تجربه حسّی کمک بگیرد، میبیند که وضع این گونه بود که در جریان مصر گذشت و قسمتهای دیگر را هم چون مبسوطاً در سوره مبارکه «زخرف» بیان کردند؛ یعنی قصه وجود مبارک ابراهیم را از آیه 26 تا بیست آیه را ذکر فرمود و بعد جریان حضرت موسی را ذکر فرمود و بعد هم که جریان سوم را ذکر کرد، اینها را دیگر اینجا تکرار نمیکند، فقط قصهٴ حضرت موسی را ذکر میکند که ـ إِنشَاءَالله ـ بازگو میشود.
ص: 548
موضوع: تفسیر آیات 10 تا 24 سوره دُخان
فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ (10 یَغْشَی النَّاسَ هٰذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (11) رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ (12) أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (۱۳) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (۱٤) إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (۱۵) یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ (۱۶) وَ لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیمٌ (۱۷) أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (۱۸) وَ أَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ (۱۹) وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ (۲۰) وَ إِن لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ (۲۱) فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هؤُلاَءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ (۲۲) فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ (۲۳) وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ (۲٤)) بحثهایی که مربوط به ربوبیّت حق تعالیٰ بود، مقداری این وسطها طول کشید؛ در خلال این سوره مبارکهٴ «دخان» آیاتی هم هست که از عدم تناهی و تناهی و سایر مسائل معرفتی و امکان شناخت خدای سبحان ـ به خواست خدا ـ مسائلی مطرح خواهد شد. در جریان آن آیهای که فرمود: إِن کَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ، (1)آن را هم ملاحظه فرمودید که مقدم و تالی به این برمیگردد که «إنْ کَانَ لِلرَّحمنِ وَلَدٌ فَهُوَ مُستحِقٌّ لِلعِبادَة»، سخن از اینکه من قبول میکنم یا نکول میکنم نیست، بلکه آنها برای حضرت حسابی قائل نبودند! به دلیل اینکه میگفتند: مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ، آن قیاس استثنایی و مقدم و تالی به این برمیگردد که «إنْ کَانَ لِلرَّحمنِ وَلَدٌ فَهُوَ مُستحِقٌّ لِلعِبادَة»، «لٰکِنَ التّالی باطِل»، زیرا کسی مستحق عبادت است که رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (2)باشد و آن خداست که رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ است و منزّه از آن است که شریک داشته باشد. در این قسمت که برهان اقامه فرمود، در آیه سوم فرمود: إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، راه انذار او هم این است که فرمود منتظر باشید روز عذابی در پیش دارند؛ حالا این عذاب، یا عذاب دنیاست یا عذاب آخرت است؛ معمولاً اهل تفسیر این را به دو احتمال تقسیم کردند: گفتند یا مربوط به عذاب دنیاست یا مربوط به عذاب آخرت است، شواهدی هم برای هر دو اقامه کردند و گفتند هم شاهد است که مسئلهٴ عذاب دنیا مطرح است، برای اینکه فرمود: فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ، بعد آنها گفتند: رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ، بعد فرمود ما کشف عذاب کردیم ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ معلوم میشود که در دنیاست. قول دوم یا نظر دوم یا جهت دومِ حمل این آیات بر عذاب آخرت این است که فرمود: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی، «بَطش کبریٰ» فقط در معاد است. بنابراین صدر آن قسمت میتواند ناظر به دنیا باشد و ذیل آن هم شاهد است بر اینکه منظور عذاب آخرت است؛ ولی اگر بر عذاب آخرت حمل بکنیم و این صدر را بر تاریخ گذشته و نقل قول گذشته حمل بکنیم، شاید جامع باشد.
ص: 550
پس «هاهُنا ثَلاثَةُ إحتمال»؛ احتمال اول این است که این آیه مربوط به عذاب دنیا باشد، چه اینکه بخشی از این آیات این را تأیید میکند. احتمال دوم این است که مربوط به عذاب آخرت باشد، برای اینکه یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی عذاب آخرت را تأیید میکند. احتمال سوم این است که کلاً مربوط به عذاب آخرت باشد و آنچه که مربوط به گذشته است، به عنوان نقل حال و بیان حال باشد که ما قبلاً در دنیا به اینها گفتیم و اینها إعراض کردند و گفتند که ما میپذیریم، ما کشف عذاب کردیم که اینها دوباره إعراض کردند و گفتند: مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ، بنابراین امروز دیگر «بَطش کبریٰ» فرا رسیده و راهی برای علاج اینها نیست. در مسئله مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ، حرفی را که سیدنا الاستاد دارند، (1)همان حرفی است که سایر بزرگان و مفسّران ـ مخصوصاً فخر رازی در تفسیر خودشان ـ هم دارند؛ فخر رازی در تفسیر دارد که حرف مشرکان دربارهٴ پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) این است که یا این حرفها را از بشر یاد گرفت که إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ (2)یا از جن یاد گرفت، این مُعَلَّمٌ ناظر به این است که تعلیم بشری است و آن مَجْنُونٌ ناظر به آن است که تسخیر جنّی است و جنها به او آموختند. (3)بنابراین اینکه مرحوم علامه دارد که مَجْنُونٌ یعنی «مُخْتَلُّ الْعَقل»، این مسئله هم نمیتواند درست باشد؛ در حالی سخن فخر رازی هم همین است که مرحوم علامه فرمودند. جناب فخر رازی میگوید که یا سالم هستند و دیوانه نیست، منتها ـ مَعَاذَالله ـ دروغ میگوید، چیزهایی که از دیگران یاد گرفته را به خدا اسناد میدهد که این همان افتراست؛ «مُخْتَلُّ الْعَقل» نیست، ولی ـ مَعَاذَالله ـ فریبکار است و چیزی که از بشر یاد گرفته به «الله» اسناد میدهد، میشود «فِریه» که أَفْتَرَی عَلَی اللَّهِ. این مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ همان أَفْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ (4)است، یا سالم نیست! برای اینکه آنچه را که اینها به او آموختند در حالت عادی نبود! حرف فخر رازی این است که در حال «ما یعرض له الغشی»، آن وقتی که غش کرده و خبری از درک صحیح ندارد، آن وقت چیزهایی را به او القا کردند. بنابراین کسی که شاگرد جن باشد و چیزی را از جن یاد بگیرد، مانند همان حرفهایی است که زیرمجموعهٴ وجود مبارک سلیمان(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) بودند که قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ، (5)آن موارد یک راه علمی است؛ اما حرف فخر رازی این نیست آن کسانی که قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ از آن قبیل باشند، میگویند جن در حال غَشیه به او چیزی را یاد میدادند، آن وقتی که غش کرده؛ یعنی همان وقتی که «مُخْتَلُّ الْعَقل» است، آن وقت این مطابق تعبیرات دیگر درمیآید که أَفْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ، این همان است که سیدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) فرمودند. وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ، بعد میفرماید که در صحنهٴ قیامت ما گفتیم عذاب را برمیداریم و عذاب را برداشتیم ثُمَّ تَوَلَّوْا که اینها به این صورت درآمدند. پس اینکه معلوم نیست آیه مثل قصه بدر یا قصههای دیگر درباره عذاب دنیاست یا عذاب آخرت است، اینچنین نیست؛ ظاهراً مربوط به عذاب آخرت است و گذشته را به صورت جریانِ حال و قصه حال دارد نقل میکند.
ص: 551
در قسمتهای قبلی فرمودند: إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، چه اینکه در صدر سوره مبارکهٴ «زخرف» هم همین بود؛ فرمود ما «مُنذِر» هستیم ما «إنذار» میکنیم و حقایق را برای شما آشکار میکنیم که قصه سه پیغمبر از انبیای الهی را فرمودند؛ جریان حضرت ابراهیم، جریان حضرت موسی و جریان عیسی(عَلَیهِمُ السَّلام) را ذکر کردند. اما اینجا فقط جریان حضرت موسای کلیم را ذکر میکند، چون جریان حضرت موسی بیشترین قصه را در قرآن کریم به خود اختصاص داد. پرسش: روز قیامت که معنا ندارد خداوند عذاب را بردارد! پاسخ: نه، قرآن نقل میکند که ما در دنیا این کار را کردیم، یعنی عذاب را برداشتیم که اینها دوباره برگشتند! اتمام حجت و احتجاج میکند؛ لذا در یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ دیگر ندارد که عذاب را برمیداریم. بعد از این قسمت چون در صدر همین سوره، یعنی آیه سه فرمود: إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، آن وقت داستان فرعون را ذکر میکند، این قرآن جزء «جَوَامِعَ الْکَلِمِ» (1)نیست که کلیّات را بیان کند، بلکه داستانها و قضایای خارجی را هم ذکر میکند تا برای «اولی الابصار» عبرت باشد. فرمود وَ لَقَدْ فَتَنَّا قبل از این مسلمانها قوم فرعون را، چگونه آزمودیم؟ برای اینکه وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیمٌ؛ پیغمبری باکرامت آمده است! مستحضرید کرامت یا دانشی است یا ارزشی است. آن کرامت دانشی مربوط به حکمت نظری است؛ یعنی موجودی که مجرّد و شریف است را به او میگویند موجود کریم، دیگر سخن از مسائل اعتباری و اخلاقی نیست، فرشته یک موجود کریم است؛ مثلاً در امور مادی از طلا و نقره به عنوان «أحجار کریمه» در کتاب لغت یاد میشود، «ذهب» را که در کتاب لغت معنا میکنند، میگویند: «حجرٌ کریم»، اینها «احجار کریمه» هستند؛ دیگر از مسائل اخلاقی و ارزش اخلاقی نیست، کار وجودی است. درباره ذات اقدس الهی وقتی گفته میشود کریم است، یعنی احسان دارد، نه اینکه اخلاق او خوب است؛ احسانی دارد، إنعام و اکرامی دارد. وقتی درباره قرآن گفته میشود: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ٭ فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ (2)یا پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) کریم است، یعنی هم درجه وجودی اینها بالاست و هم اخلاق اینها! پس نسبت به ذات اقدس الهی کَرَم همان إحسان و إنعام است و نسبت به موجودات دیگر همان چیزهای دانشی است؛ یعنی حکمت نظری است که وجود آنها قوی و غنی است. نسبت به انسان وقتی گفته میشود کریم است، یعنی اخلاق و نظام ارزشی او خوب است. رسولی که آمد هم از نظر درجه وجودی دارای کرامت و ارزش است و درجه اخلاق وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیمٌ، این رسول کریم که آمد به قوم فرعون، یعنی به فرعون و قوم او گفته بود که من دو رسالت دارم: یکی اینکه از طرف خدا آمدم تا پیام را به شما برسانم، دیگر اینکه مأموریت دارم که امت را از دست شما برهانم و به خدای سبحان نزدیک کنم؛ مردم امانت الهی هستند و من از آن جهت که رسول هستم، پیام خدا را به شما میرسانم و از آن جهت که امین هستم، امانت خدا را باید از شما تحویل بگیرم. مردم امانت خدا هستند و اصولاً انبیا آمدند که این امانتها را بگیرند و حفظ بکنند. فرمود این دو کار را من باید انجام بدهم و هر دو را هم دارم انجام میدهم؛ از آن جهت که پیامآور خدا هستم، درست مسائل را به شما ابلاغ میکنم و از آن جهت که مردم «أمانة الله» هستند و رهبران الهی «أمین الله» میباشند، من مردم را باید از شما تحویل بگیرم و درست تربیت کنم و به مقصد برسانم؛ لذا شما همان حرفهای ما را بپذیرید و هم مردم را به ما تحویل بدهید: أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ؛ عباد خدا امانتهای الهی هستند، مردم «أمانة الله» میباشند، اگر کسی به این مردم بد کرد به «أمانة الله» خیانت کرد! أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ، ببینید خودش را امین معرفی کرد و نگفت که مردم را آزاد کنید، بلکه فرمود مردم را تأدیه و أدا کنید که با امانت بسازد. دربارهٴ امانت نمیگویند امانت را آزاد کرد، میگویند امانت را ادا کرد. فرمود من چون امین هستم و مردم «أمانة الله» هستند این «أمانة الله» را باید به امین برگردانید: أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ. پس از آن جهت، چون از طرف ذات اقدس الهی آمدم، پیام و ابلاغ خدا را میرسانم، این حرفهایی را هم که من میگویم پیام الهی است. چرا باید به من برگردانید؟ برای اینکه من «أمین الله» هستم و «أمین الله» باید «أمانة الله» را حفظ بکند! أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ؛ حرف خدا را برسانم، أَمِینٌ؛ مردم را باید اداره بکنم و شما، یعنی فرعونیان لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ، میببینید که تا حال سخن از «عباد الله» بود و سخن از «رسول الله» بود، اما الآن سخن از «الله» است؛ فرمود «عبادُ الله» حرمتی که دارند به برکت «الله» است! «رسول الله» حرمتی که دارد به برکت «الله» است! «امین الله» حرمتی که دارد به برکت «الله» است! شما اگر با مردم بدرفتاری کردید، نسبت به «الله» جفا کردید! اگر به «رسول الله» بدرفتاری کردید، نسبت به «الله» جفا کردید! اگر به «امین الله» بدرفتاری کردید، نسبت به «الله» جفا کردید! این چهار جمله را هماهنگ بیان کرده است؛ یکجا سخن از «عباد الله» است، یکجا سخن از «رسول الله» است، یکجا سخن از «أمین الله» است و دفعتاً سخن از «الله» است؛ وَ أَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ، نه «تَعْلُوا عَلی عِبادِ الله» یا «تَعْلُوا علی رسول الله» یا «لا تَعْلُوا علی أمین الله»، چون «أمین الله»، «رسول الله» و «عباد الله» اگر ارزشی دارند از «الله» است و حرفی را هم که میزنند از طرف «الله» است. وَ أَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ إِنِّی؛ از آن جهت که «رسول الله» هستم آتِیکُم، به چه دلیل «رسول الله» هستم؟ برای اینکه «سلطان مُبین» و موجودات روشن دارم! سلطنت را مستحضرید که از آن واژههای پُربرکت قرآنی است، سلطنت تنها قدرت نیست، بلکه آن قَهر همراه با مِهر است. این روغن شفّاف «زیت» که خیلی فروغ دارد و خوب نور میدهد را میگویند «سَلیط». آن کسی سلطان است که حرفی برای گفتن داشته باشد و عُرضه اداره را هم داشته باشد، اگر عُرضه نداشته باشد و حرفی برای گفتن نداشته باشد، «سَلیط» نیست؛ «سَلیط» آن روغن شفافی است که نور میدهد، آن را میگویند «سَلیط»! وگرنه صِرف قدرتمند بودن و حاکم بودن که سلطنت نیست. در القاب انبیا(عَلَیهِمُ السَّلام) هم سلطنت آمده است. إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ، این «ید بیضاء» سلطان من است؛ همانطوری که عصا سلطان است، تنها اژدها شدن سلطان نیست و بزرگان همه به ما فرمودند که أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ، (3)نه «فی جِیبِک»! کسی که دست به جیب است به جایی نمیرسد، کسی که دست به جَیب و گردن و گریبان دارد و در سینه او خبری هست به جایی میرسد. آن کسی که جیب او پُر است سرمایهداری است که از اینها در عالَم فراوان است! ذات اقدس الهی به کلیم حق فرمود به این فکر نباشد که جیب تو چه خبر است! به این فکر باش که در جَیب، سینه، گردن و گریبان تو چه خبر است! أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ، نه «فی جِیبِک»! نه به سراغ مال بروی! ببین در سینه خودت چه خبر است! آن وقت ایشان گفت که من با سینهٴ شفّاف آمدم! سلطان دارم! این «ید بیضا»ی من است، عصا هم هست! غرض این است که تنها اژدها شدن سلطان نیست، «ید بیضاء» هم سلطان است، برای اینکه اصلاً آن روغنِ «زیت» شفافِ پُرفروغ را میگویند «سَلیط» إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ. بعد فرمود که من چون رسالت خدا را دارم و امین امانتِ الهی هستم، اگر بخواهید با من بدرفتاری کنید یک پناهگاه خوبی دارم: وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ، شما مُدام به انبیای دیگر میگفتید که لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ، (4)اینگونه تهدید میکردید که سنگسارت میکنیم و بیرون میکنیم، نسبت به من اگر بخواهید این تهدیدها را روا بدارید، من یک پناهگاه خوبی دارم، من اصلاً با پناهگاه آمدم! در سوره مبارکه «طه» ذات اقدس الهی فرمود تو با این پناهگاه برو، گرچه قدرت فرعونی یک قدرت چشمگیری است، ولی از همان اوّل با پناهگاه داری میروی! در آیه 45 به بعد سوره مبارکه «طه» این است: قَالاَ رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا أَوْ أَن یَطْغَی، (5)قدرت فرعونی که چشمگیر بود و اینها هم که دو نفر انسان به صورت عادی بودند، عرض کردند خدایا! او اگر طغیان بکند چه کنیم؟ فرمود: قَالَ لاَ تَخَافَا؛ (6)تو ای موسی و برادرت هارون(سَلامُ اللهِ عَلَیهِمَا) نترسید! إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی ٭ فَأْتِیَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولاَ رَبِّکَ فَأَرْسِل مَعَنَا بَنی إِسْرائِیلَ (7)آنجا چون سخن از أَمِینٌ نبود أَدُّوا نبود، سخن از رسول بود که سخن از ارسال آمده؛ اما در آیه سوره مبارکهٴ «دُخان» که محل بحث است چون با أَمِینٌ شروع شده، مناسب أَمِینٌ تأدیه امانت است. در سوره مبارکه «طه» فرمود: قَالَ لاَ تَخَافَا إِنَّنِی وَ مَعَکُمَا أَسْمَعُ أَرَی ٭ فَأْتِیَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولاَ رَبِّکَ فَأَرْسِل مَعَنَا بَنی إِسْرائِیلَ؛ اینها را با ما رها کن و بفرست، اما اینجا چون سخن از امین بودن است تعبیر به أَدُّوا فرمود، فرمود ما امین هستیم، امانت خدا را هم به ما تأدیه کنید. در اینجا، یعنی آیه بیست سوره مبارکه «دخان» که محل بحث است فرمود: وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ ٭ وَ إِن لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ اگر ایمان ندارید ما را رها کنید و دیگر مزاحم ما هم نشوید.
ص: 552
فخر رازی نقل میکند که ـ چون معتزله با اشاعره اوّل کنار هم بودند، یک مشکل فکری، مکتبی و مدرسهای پیش آمد که رهبر فکر اعتزال از آنها جدا شد و آنها را باطل دانست که میگفت شما باطل هستید و من از باطل جدا شدم؛ معتزله؛ یعنی معتزله از آن تفکر باطل اشعری ـ برخی از متفکران معتزله میگفتند که هر جا قرآن کریم سخن از اعتزال آورد، «اعتزال عن الباطل» است؛ گفت من که در آن مجلس وارد شدم، به او گفتم اگر منظور قرآن در همه جا «اعتزال عن الباطل» است، در آیه 21 سوره مبارکهٴ «دخان» که موسای کلیم فرمود: وَ إِن لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ، یعنی «فاعتزلونی»، اینکه «اعتزال عن الحق» است و «اعتزال عن الباطل» نیست! گفت این حرف را که گفتم، او دیگر حرفی برای گفتن نداشت. (1)لکن این استدلال جناب فخر رازی مثل استدلال آن معتزلی هیچکدام تام نیست؛ حالا اعتزال گاهی از حق جدا میشود و گاهی از باطل جدا میشود، این چه استدلالی است؟! فَاعْتَزِلُونِ یعنی کاری با من نداشته باشید، «لَا لِی وَ لَا عَلَیَّ» مرا آزاد بگذارید، نه اینکه من حق هستم و از حق فاصله بگیرید؛ گفت اگر به من ایمان نمیآورید: فَاعْتَزِلُونِ؛ یعنی کاری با من نداشته باشید، نه «لَهِ» من باشید و نه «عَلَیه» من. وجود مبارک کلیم حق به جامعهٴ قبطیها و فراعنه رساند که مردم امانت خدا هستند. این تعبیر بلند وجود مبارک حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) در این عهدنامهٴ مالک را میبینید که همچنان میدرخشد! ما درباره نماز داریم که «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ»؛ (2)نماز یک ستونِ دینی و عبادی اسلام است؛ یک ستون سیاسی هم داریم که مردم هستند، در آن عهدنامه مالک وجود مبارک حضرت امیر با جملیه اسمیه و «إنّ» تعبیر کرده است، فرمود: «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّة»؛ (3)فرمود ستون دین تودهٴ مردم میباشند اگر ـ خدای ناکرده ـ مردم با شما نبودند حکومتی در دست شما نیست، مردم یک امر عادی نیستند، مردم ستون دین هستند و اگر نبودند حکومت یک حکومت دینی نیست. «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّینِ»، این را حتماً ملاحظه بفرمایید که در عهدنامه مالک، وجود مبارک حضرت امیر برای مالک نوشت. مصر، امروز به این روز سیاه درآمده، قبلاً که اینطور نبود! هنوز در آن زمان بخشی از مردم مصر غیر مسلمان بودند. در همان عهدنامه دارد که مالک! مردم مصر دو قسم هستند یا مسلمان میباشند یا کافر؛ با هر دو باید معتدلانه رفتار بکنی! «فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْق»، چون آن وقتها همه مردم مصر اسلام نیاورده بودند. فرمود مردم دو قسم هستند یا کافر میباشند یا مسلمان، تو استاندار ما هستی! وقتی وارد آن سرزمین شدی باید با هر دو گروه با رِفق و عدل و عقل رفتار بکنی، «وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ» بعد فرمود: «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّة»؛ لذا وجود مبارک موسای کلیم فرمود مردم امانت خدا هستند و امانت خدا را باید «امین الله» حفظ بکند. فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هؤُلاَءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ؛ عرض کرد خدایا! اینها نه تنها حرف مرا گوش نمیدهند، «عَلیه» من دارند توطئه میکنند و شما هم که به ما وعده پیروزی دادید! آنگاه جواب آمد که بله ما به وعده خود وفا میکنیم: فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ؛ شب که شد این پیروان خود را سِیر بده، «سَری» یعنی سِیر در شب. سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ، (4)«سَری» یعنی سِیر در شب، «إسراء» یعنی شب سِیر دادن، «أسرِ» یعنی شبانه اینها را سِیر بده! فَأَسْرِ بِعِبَادِی این لَیْلاً تأکید است، مثل سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً. شب که شد اینها را حرکت بده که از راه دریا باید بگذرید، حالا یا رود نیل است یا چیز دیگر. فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً؛ ولی بدان که در تحت تعقیب هستید، إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ؛ در تعقیب هستید، با سرعت باید حرکت بکنید و به طرف دریا سفر کنید، آنجا را هم ما یک بستر صاف برای شما قرار میدهیم، دریا را راهوار، آرام و با طمأنینه پشت سر میگذارید، کلّ این منطقه دریایی برای شما یک بستر خاکی و خشک میشود، فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً؛ (5)وقتی عصا زدی، این سطح دریا برای شما خشک میشود و جاده خاکی میشود، بعد عبور میکنید؛ وقتی از این جاده خاکی و خشک عبور کردید، آنها که پشت سر شما هستند و آخرین فردِ شما که از دریا گذشت، اینها که کاملاً وسط دریا آمدند، این بستر خشک و خاکی به حالت اوّلی درمیآید، فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ؛ (6)این دریای خروشان، اینها را به کام خود فرو میبرد. این راه نجاتبخشی شماست! فرمود: فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً؛ ولی بدانید که إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ، غفلت نکنید، تجهیز بشوید، آماده بشوید، با سرعت حرکت کنید و راهتان هم از راه دریاست، نگویید که به کدام طرف برویم؟ چون وجود مبارک موسای کلیم وقتی که به لبهٴ دریا رسیدند، عدّهای گفتند که ما را به خطر انداختی! جلو که آب است و غرق شدن است و پشت سر هم که ارتش جرّار فرعون است؛ با «ضرس قاطع» فرمود: کَلّا چه میگویی؟! إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ، (7)چون از همان اوّل در سوره مبارکهٴ «طه» فرمود: إِنَّنِی مَعَکُمَا؛ (8)من با شما هستم! اگر خدا با ماست، دریا برای اوست، صحرا هم برای اوست، این یک طمأنینه کلیمی میخواهد! وقتی آن بنی اسرائیلی اعتراض کرد که جلو خطر غرق هست و پشت سر خطر ارتش جرّار فرعون، با «ضرس قاطع» کلیم حق فرمود: کَلّا؛ نه جلو خطر دارد و نه پشت سر! اگر برگردیم پیروزیم و اگر برویم دریا در اختیار ماست کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ، دستور آمد که فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً؛ این عصا را بزن به دریا که خشک میشود، حضرت هم این کار را کرد، فرمود: وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً؛ شما به مقصد میرسید، اما إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ؛ همه آنها غرق میشوند، چون فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ، بعد فرمود آثار دیگری دارند که کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ که بخشهای دیگر است و «ماترک» اینها را دارد بازگو میکند، عمده آن است که وجود مبارک کلیم حق فرمود ـ وجود مبارک ابراهیم هم همین حرف را زد عرض کرد ـ خدایا! دین مردم از طرف شما حق است، مشروعیت حق است، مردم باید بنده خدا باشند و همه ما هم بنده خداییم؛ ولی تا جامعه نپذیرد و ما را همراهی نکند، دینداری مردم مشکل است. به ذات اقدس الهی عرض کرد خدایا! با اینکه حضرت ابراهیم معمار کعبه بود، با اینکه قربانی را به آن صورت انجام داد، با اینکه آتش برای او گلستان شد، با اینکه فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ کَبِیراً لَّهُمْ، (9)همه این کارها را کرد! عرض کرد به هر حال توفیقی باید نصیب بشود که مردم با ما باشند، فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ؛ (10)خدایا! ما کعبه را ساختیم، همه کارهایی که دستور دادی انجام دادیم و آتش هم برای مردم گلستان شد، ولی تا دلهای مردم با ما نباشد حفظ حکومت اسلامی کار آسانی نیست، فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ؛ دلهای مردم به طرف بچههای ما باشند؛ یعنی بچههای ما هم کاری بکنند که دلهای مردم را جذب بکنند! دو طرفه باید باشد؛ هم ما کاری بکنیم که دلهای مردم را جذب بکنیم، بیراهه نرویم، راه کسی را نبندیم و هم مردم به دستورات دینی احترام بگذارند، رابطه طرفینی است! فرمود این کار را بکنید، البته حرف همه انبیا همینطور بود! اینکه فرمود: أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ مردم باید بدانند درست است که مخلوق و بندهٴ خدا هستند، اما این حرمت را هم دارند که «أمانة الله» میباشند، این یک ارزش است! یعنی خودمان مخلوق و بنده خدا هستیم درست است؛ اما ما را خدا رها نکرده! همه ما البته امانت الهی هستیم! امروز وجود مبارک ولیّ عصر امین ماست، ما اگر باور بکنیم که حضرت امین ماست و خودمان را به اذن خدا در تحت رهبری آن حضرت قرار بدهیم، إِنشَاءَالله ـ نظام ما ـ «إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ» محفوظ خواهد بود. جریان راهپیمایی را هم هیچکدام فراموش نکنیم، با جلال و شکوه شرکت کنیم و این نظام را امانت الهی بدانیم و بدانیم که همه ما وابسته به وجود مبارک ولیّ عصر هستیم و محفوظ خواهیم ماند.
ص: 553
1) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص659.
2) المحاسن، احمدبن محمدبن خالدالبرقی، ج1، ص44.
3) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج17، ص35.
4) اسراء/سوره17، آیه1.
5) طه/سوره20، آیه77.
6) طه/سوره20، آیه78.
7) شعراء/سوره26، آیه62.
8) طه/سوره20، آیه46.
9) انبیاء/سوره21، آیه58.
10) ابراهیم/سوره14، آیه37.
موضوع: تفسیر آیات 16 تا 29 سوره دُخان
یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ (۱۶ وَ لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیمٌ (۱۷) أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (۱۸) وَ أَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ (۱۹) وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ (۲۰) وَ إِن لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ (۲۱) فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هؤُلاَءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ (۲۲) فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ (۲۳) وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ (۲٤) کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ (۲۵) وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ (۲۶) وَ نَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ (۲۷) کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ (۲۸) فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنظَرِینَ (۲۹)) ص: 554
آیه ده تا آیهٴ شانزده مورد اختلاف صاحبنظران است که این چند آیه یک قضیه را بیان میکنند یا دو قضیه را؟ برخیها خواستند بگویند صدر آن متوجّهٴ عذاب دنیاست و ذیل آن هم متوجّه عذاب آخرت است؛ بعضی از شواهد دلالت میکند بر اینکه فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ (1)مربوط به دنیاست، آنگاه یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُونَ مربوط به عذاب آخرت است و چون صدر و ذیل با هم هماهنگ نیست، ابهامی در خلال کلمات بعضی از مفسّران هست؛ ولی اگر ما آیه ده تا آیه پانزده را مربوط به عذاب دنیا بدانیم و یَوْمَ نَبْطِشُ را مربوط به آخرت بدانیم، ابهامی در کار نیست و تعارض صدر و ذیل هم نیست. فرمود در دنیا چنین حادثهای پیش میآید، آنها پناهنده میشوند و میگویند: رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ؛ (2)ما عذاب را برمیداریم، اینها دوباره به طرف گناه برمیگردند. این إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ (3)نمیتواند مربوط به مسئله آخرت باشد، چون إِنَّکُمْ عَائِدُونَ (4)یعنی برمیگردید به طرف گناه! اگر «عَائِدُونَ إِلَی العِصیان»، پس معلوم میشود که کشف عذاب مربوط به دنیاست نه آخرت؛ در آخرت عذاب هست و برای بعضیها کشف عذاب و نجات هست؛ اما «عُود إلَی العِصیان» دیگر نیست. مرحوم امین الاسلام نظر شریفشان این است که إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ، یعنی موقتاً عذاب را برمیداریم (5)«إِنَّکُم عَائِدُونَ إِلَی العَذَابِ الاَکبَر»، در حالی که چنین چیزی در معاد سابقه ندارد؛ عدّهای که معذّب هستند، رفع عذاب متخلّل نخواهد بود؛ یا تخفیف است و نجات، یا عذاب مستمرّ. بنابراین احتمال اینکه إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ مربوط به معاد باشد تام نیست، برای اینکه دارد إِنَّکُمْ عَائِدُونَ؛ یعنی «عَائِدُونَ إِلَی المَعصِیة»، معلوم میشود که مربوط به آخرت نیست، بلکه درباره دنیاست و آنچه را که مرحوم امین الاسلام فرمودند که بین عذاب محدود و عذاب اکبر یک چند لحظهای اینها آرام هستند، شاهد قرآنی نداریم.
ص: 555
مطلب بعدی جریان وجود مبارک موسای کلیم نسبت به قوم فرعون است. مستحضرید که جریان کلیم حق را قرآن بیش از صد بار ذکر کرده است! بخشی از سُوَری که در مکه نازل شد داستان انبیا را به طور اجمال ذکر میفرماید؛ مثل اینکه در همین سوره «دُخان» جریان قوم «تُبَّع» (1)را در عرض یک سطر ذکر میکند، ولی تا حدودی خطوط کلّی جریان موسای کلیم را به صورت باز بیان میکند. سرّش آن است که جریان موسای کلیم مطالب فراوانی را به همراه دارد که ـ إِنشَاءَالله ـ بخشی از آنها را اشاره میکنیم. فرمود: وَ لَقَدْ فَتَنَّا قبل از قوم حجاز و مانند آن، قوم فرعون را آزمودیم و رسول کریمی، یعنی موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیه) از طرف خدا آمد و چند پیام آورد: یکی اینکه مردم ـ بندگان خدا ـ «أَمَانَةُ اللَّه» هستند و مسئولین امین خدا میباشند که باید این امانت را رعایت کنند و من «أَمِینُ اللَّه» هستم، باید امانت خدا را به «أَمِینُ اللَّه» داد، این یک مطلب. بعد فرمود اگر شما درباره مردم بدرفتاری کردید، نسبت به امانت خیانت کردید و اگر نسبت به من بدرفتاری کردید، نسبت به «أَمِینُ اللَّه» بدرفتاری کردید؛ چه ظلم شما نسبت به «أَمَانَةُ اللَّه» باشد و چه ستم شما نسبت به «أَمِینُ اللَّه» باشد، در هر دو حال ظلم به خدا در مقام فعل است؛ یعنی دین خدا و حکم خدا را شما ستم میکنید؛ مثل إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ؛ (2)یعنی «إنْ تَنصُرُوا دِینَ الله»؛ شما به دین خدا، حکم خدا و قانون خدا دارید ستم میکنید. در هر دو حال؛ چه ستم به «أَمَانَةُ اللَّه» باشد و چه ستم به «أَمِینُ اللَّه» باشد، ستم به حکم خدا و دین خداست؛ لذا فرمود: وَ أَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ؛ من یک معجزه شفّاف و روشنی دارم که هیچ بهانهای برای شما نمیگذارد و اگر بخواهید به من ستم بکنید، گرچه نیّت شما و تهیه مقدمات شما خیانت به حکم خداست، ولی من به مأمنی پناهنده شدم که او مرا پناه میدهد: وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ؛ یعنی «رَجم» بکنید که در بحث گذشته آیه سوره مبارکه «طه» خوانده شد که خدای سبحان به موسی و هارون(سَلامُ اللهِ عَلَیهِمَا) فرمود: لاَ تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی؛ (3)نترسید من با شما هستم؛ لذا وجود مبارک کلیم حق بین دو خطر، یعنی بین ارتش جرّار فرعون و بین دریا گفت: کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ؛ (4)من هیچ هراسی ندارم، با اینکه بین دو خطر قرار گرفته بودند! آنجا خدا فرمود: لاَ تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی، پس لاَ تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا. اینجا هم کلیم حق فرمود: وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ که شما مرا «رَجم» کنید. این جریان «رَجم» در مَدین بود و در جریان خیلی از انبیا بود که آنها را به آن تهدید میکردند که منظور همان سنگسار است یا تبعید است و مانند آن، بعد فرمود اگر ایمان نمیآورید مرا رها کنید تا آزاد باشم، من باشم و این مردم: وَ إِن لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ؛ یعنی کاری با من نداشته باشید، بعد با ذات اقدس الهی مناجات کرد: فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هؤُلاَءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ؛ اینها حرفها را گوش نمیدهند! نه مردم را که «أَمَانَةُ اللَّه» هستند به عنوان امانت میشناسند و نه من را که به عنوان رسول امین هستم به عنوان پیامبر میشناسند هؤُلاَءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ، پاسخ آمد که عذاب اینها رسیده است فَأَسْرِ بِعِبَادِی؛ یعنی امانتهای مرا شبانه جابهجا بکن. فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً، این لَیْلاً تأکید است، چون «إسراء» همان سِیر در شب است فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً؛ اما بدان که وقتی حرکت کردید، آنها هم مأمورانی دارند که مواظب هستند و شما را تعقیب میکنند، وقتی که به دریا رسیدید: فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً، (5)بعد به این فکر نباشید حالا که شما از دریا گذشتید، اینها هم میتوانند از دریا بگذرند و شما را دستگیر کنند، شما فقط یک عصا بزن و بعداً را کاری نداشته باش: فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً؛ این دریا خشک میشود، حتی گفتند پاهای آنها هم تَر نشد! کفش یا پای آنها تَر نشد! بعد فرمود نگران این نباش که این جاده و بستر خاکی چه میشود! دست به آن نزن، ما با آن کار داریم. وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً؛ یعنی به همین باز بودن، به همین وسعت، به همین صافی و به همین خشکی بگذار باشد، ما کار داریم! «رَهو» را هم به معنی «ساکن» معنا کردند و هم به معنی «سِعِه»؛ یعنی به این راه بازِ وسیعِ خشک دست نزن، چون ما کار داریم؛ اینها همهشان باید بیایند داخل، بعد ما این راه را ببندیم! شما آخرین نفرتان که رد شدند، همه آنها تازه میرسند به وسط این راه، شما به این فکر نباش که این جاده خشک چگونه میشود؛ جاده خشک برای شما جاده خشک بود، ما با این جاده خشک کار داریم، دست به آن نزن و عصا به آن نزن که دوباره به حالت اوّل برگردد: وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً؛ یعنی «ساکناً» و «سِعَةً»، بگذار این جادهٴ خشک، وسیع و آرام همینطور سرجای خود باشد، تا همه اینها بیایند و بعد ما اینها را جمع بکنیم. پرسش: این کسانی که در آنجا بودند، نفهمیدند که این خشک بودن دریا معجزهٴ حضرت موسی(عَلَیْهِ السَّلَامْ) بوده است؟ پاسخ: اینها میگویند ـ مَعَاذَالله ـ سِحر است. وقتی کسی تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ (6)شد و در معرفتشناسی گرفتار حسّ و تجربهٴ حسّی شد، آن سقف درک او حسّ است و از آنجا دیگر بالا نمیآید! وقتی بالا نیامده، همینها ـ تازه خوبان آنها ـ وقتی که رسیدند به منطقهای که بتها را میپرستیدند، به کلیم حق گفتند: اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ، (7)همینها بودند! همین بنی اسرائیل بودند! اگر کسی معرفتشناسی او در حدّ حسّ و تجربه حسّی باشد، آن دریا را هم که به آن صورت ببیند، از دریا هم که گذشت و به قریّهای رسید که عدّهای داشتند بتپرستی میکردند، به کلیم حق پیشنهاد دادند که اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ؛ البته سالیان متمادی این «آل فراعنه» اینها را فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ؛ (8)آنها را شستشوی مغزی دادند! ایران قبل از اسلام هم همینطور بود! درس خواندن مخصوص یک گروه خاص بود، تقسیم کرده بودند که چه گروهی درس بخوانند، چه گروهی کار بکنند و چه گروهی وارد مسائل سیاستِ سلطنتی بشوند؛ اصلاً خیلیها حق درس خواندن نداشتند! شما تاریخ ایران قبل از اسلام را بخوانید، اگر درس خواندن وجود داشت، برای یک گروه مخصوص بود، چون خیلیها حق درس خواندن نداشتند! در جریان فرعون هم وجود مبارک ذات اقدس الهی فرمود که فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ؛ یک ملت خفیف و تهیمغز همین حسّ را فقط میبیند! تازه با آن همه معجزاتی که کلیم حق به اینها ارائه کرد، گفتند: یَا مُوسَی اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ، تازه خوبان آنها بودند! پرسش: همین حالا هم دو رکعت نماز با حضور قلب خواندن خیلی مشکل است! پاسخ: با آن حضور قلب عالی مشکل است؛ اما تقرّب الهی، معنای ملائکه، معنای بهشت، معنای امامت و معنای ولایت خیلی برای آدم روشن شد. پرسش: منتها کسی میتواند انسان را اشباع ؟ پاسخ: بله، آن درک عالی هم کم است، آن رابطه هم کم است؛ آن رابطه با محبّت حاصل میشود و محبّت هم که با دو محبوب در یک قلب جا نمیگیرد؛ در سوره مبارکهٴ «احزاب» فرمود: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ؛ (9)انسان نه دو دل دارد و نه در یک دل دو محبوب میگنجد! مشکل ما در مسئله «حُبّاً لله، حُبّاً لِلرَّسُول، حُبّاً لِآل الرَّسُول» این است که خیلی از چیزها در دل هست و نمیگذارد که انسان «مُحباً لأولیا»ی الهی به سَمت آنها حرکت کند؛ البته آن محبّت چیز دیگری است؛ اما برهان راه حصولی دارد و ما هم به این برهان مکلّف هستیم، البته آن خیلی کار سختی است! فرمود: فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً، اما بدانید که اینها شما را تعقیب میکنند، إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ. در بخشهای دیگر فرمود وقتی که به دریا رسیدید: فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً؛ همین که عصا زدی به دریا، یک جادهٴ خشک و شفّافی بین شما، از این ساحل تا آن ساحل گشوده میشود؛ اما وقتی که بیرون رفتید به این فکر نباشید که اینها شما را تعقیب میکنند و میگیرند، دست به این راه باز نزنید: وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً؛ «ساکناً» و «سعةً»، بگذارید که این جاده خاکی باز، همینطور وسیع باشد. شما به این فکر نباش که بعد چه میشود، چون ما بعد کار داریم وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً، آن وقت اینها میآیند در همین وسط آب و همین جا که آمدند، ما دستور میدهیم این بسته بشود، چرا کاری نداشته باش؟ چون بقیه به عهدهٴ ماست! إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ، شما فقط یک عصا باید بزنی، بقیه کارها را ما باید انجام بدهیم، آن عصا زدن هم باز به اذن ماست! وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ؛ یک گروهیاند که به حساب خودشان ارتش جرّار هستند، ولی همه آنها غرق میشوند؛ منتها ما دستور میدهیم بدن فرعون را که عبرت قرار بگیرد: فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً، (10)بقیه را آب میبرد. بعد فرمود: ـ حالا این قصه مانده که بعد دوباره برمیگردیم ـ اینها یعنی آل فرعون که به دریا افتادند و غرق شدند: کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ؛ چقدر باغها و پارکهای فراوانی احداث کردند و گذاشتند! چقدر چشمههای خوبی جوشان کردند یا از چشمههای جوشان مدد گرفتند و استفاده کردند! وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ؛ کشاورزیهای فراوان، منزلتهای خوب، زیبا و دلپذیر داشتند که همه اینها را ترک کردند، وَ نَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ؛ چه نعمتهای فراوانی که خدا به اینها داد و اینها بهرهمندانه در آن نعمت زندگی میکردند! تنها اینها نبودند که به کام خطر افتادند و همه اموال آنها به ارث دیگران رسید، بلکه اینها سنّت ماست! کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ ٭ فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنظَرِینَ؛ به اینها مهلت دادیم و وقتی که مهلت آنها تمام شده، از این به بعد مهلتی در کار نبود، آسمان و زمین برای اینها اشک نریختند! دربارهٴ مؤمن دارد که اگر مؤمن بمیرد، آسمان برای او اشک میریزد؛ حالا منظور از آسمان در بعضی از تعبیرات «أهلُ السَّماء» است؛ فرشتههایی که حامل نامههای او و ناظر اعمال او بودند برای او اشک میریزند که گریه فرشتهها معنای خاص خودش را دارد؛ یا نه، اینطور نیست که «أهل» مقدّر باشد، گریه هر چیزی مناسب با خود اوست، خنده هر چیزی مناسب با اوست، هر چیزی به هر حال ادارک دارد، شهادت میدهد و شکایت میکند؛ این زمین که آمده روزی چند بار حرف میزند، اینها تمثیل نیست! مسجد شکایت میکند از همسایهها، یا شهادت میدهد که فلانکس آمده فلانکس نیامده، اینها تمثیل و تخییل نیست، بلکه حقیقت است، اینها درک میکنند! منتها حالا مأذون نیستند؛ این یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ٭ بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا (11)نشان میدهد که اینها حامل اسرار الهی هستند. بنابراین زمین میتواند برای مؤمن گریه بکند، آسمان میتواند برای مؤمن گریه بکند، گریه خاص خودشان را دارند و ادراک هم دارند و لطف هم دارند، به اذن خدا هم گریه میکنند. پرسش: آیا نفس دارند؟ پاسخ: لازم نیست که نفس داشته باشند! هر جا هستی هست، ادراک هست؛ منتها هستیهای قوی، با ادراکهای قوی همراه است و هستیهای ضعیف، با ادراکهای ضعیف همراه است؛ اینکه مسجد شکایت میکند و شهادت میدهد، اینها تشبیه نیست، در قیامت همین سرزمین شکایت میکند که فلانی همسایه مسجد بود نیامده یا فلان همسایه مسجد میآمد؛ اینها شهادت میدهند، شکایت میکنند، اینطور نیست که تشبیه باشد یا نفس خاصی در حدّ حیوانات داشته باشد، چون هر جا هستی هست ادراک هست؛ فیض خدا یک مجموعه از اسمای حُسنا را داراست، این مجموعه در عین بساطت ظهور میکند که گاهی به صورت زمین درمیآید، گاهی به صورت آسمان درمیآید، گاهی به صورت موجود پایینتر و گاهی هم به صورت موجود بالاتر، در هر جایی اثر خاص خودش را دارد! فیض خدا بیشعور نیست، فیض خدا بیادارک نیست، این فیض به هر جا درآمده است، با ادراک همراه است؛ به زمین دربیاید ادراک میکند، به آسمان دربیاید ادراک میکند، ما چیزی که ادراک نکند نداریم! منتها مرحوم میرداماد و اینها معتقدند که معجزه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) این نبود که این سنگریزهها را به تسبیح دربیاورد، معجزه حضرت این بود که آن پردهٴ غفلت را از گوش آن کافر و مشرک بردارد تا او بشنود این سنگریزهای که در دست اوست چه میگوید و چه شهادت میدهد، چون آن شخص سنگریزه را در دست خود گرفته و به حضرت گفته که شما اگر پیامبر هستی بگو چه چیزی در دست من است؟ حضرت فرمود من بگویم یا آنچه در دست توست بگوید؟ گفت آنکه در دست من است بگوید، آن وقت آن سنگریزهها تسبیح کردند! (12)این بزرگوارها میگویند معجزه حضرت این نبود که این سنگریزهها را گویا بکند، بلکه معجزه حضرت این بود که پردهٴ غفلت را از گوش این مشرک بردارد.
ص: 556
1) دخان/سوره44، آیه37.
2) محمد/سوره47، آیه7.
3) طه/سوره20، آیه46.
4) شعراء/سوره26، آیه62.
5) طه/سوره20، آیه77.
6) بقره/سوره2، آیه118.
7) اعراف/سوره7، آیه138.
8) زخرف/سوره43، آیه54.
9) احزاب/سوره33، آیه4.
10) یونس/سوره10، آیه92.
11) زلزال/سوره99، آیه4 و 5.
12) مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج1، ص90.
غرض این است که فیض خدا که از خدای سبحان ظهور میکند، مجموعه اسمای حُسنا را به همراه دارد؛ آن وقت هر جایی که فیض ظهور کرد ادراک هست، این پنج طایفه (1)از آیات مَجاز نیست، یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ، (2)سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (3)فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا، (4)برخی بزرگواران اینها را حمل بر تمثیل کردند، تمثیل نیست! اینطور نیست که فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً این تمثیل باشد؛ نظیر اینکه شاعری به «اطلال و دَمن» که میرسد با اینها حرف میزند و شعر میگوید «بخوانم»، «چه زمانی میخواند» و مانند آن؛ البته اینطور نیست؛ اینها واقعاً ادراک دارند، واقعاً حرف میشنوند و واقعاً اطاعت میکنند و مانند آن. پرسش: وقتی در قیامت زمین برچیده میشود، چگونه شهادت میدهد؟ پاسخ: تبدیل میشود به زمین، نابود که نمیشود؛ در سوره مبارکه «ابراهیم» دارد که یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ، (5)انسان که نابود نمیشود، بلکه انسان به صورت دیگر درمیآید؛ همین انسان است، منتها به صورت دیگری درمیآید. زمین هست، آسمان هست، نابود نمیشوند، یک؛ حقیقت آنها عوض نمیشود، دو؛ به صورت دیگر درمیآیند، سه؛ چون همین زمین است که به صورت دیگر درمیآید، اسرار را آگاه است، حقایق را آشناست و به اذن خدا سخن میگوید. پرسش: آسمان و زمین همانند قطعهای هستند که بر حضرت سیدالشهداء(سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْه) گریستند! (6)پاسخ: آنها بیشتر است! درباره مؤمن آسمان گریه میکند، درباره حضرت خیلی گریه میکنند! تأثّرهست، تألّم هست؛ اما درباره کفّار بیتفاوت هستند، فرمود: فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ مؤمن که گریه بکند: «لَتَبْکِی عَلَی الْمُؤْمِنِ إِذَا مَاتَ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً»، (7)اما درباره وجود مبارک حضرت به این آسانیها و به این زودیها گریه آسمانها تمام نمیشود؛ حالا گریه آنها به چه معناست و چه اثری دارد، به هر حال گریه و خنده برای آن «مفهوم جامع» وصف شدند، نه مشترک لفظی هستند و نه حقیقت و مَجاز، یک معنای جامع و قدر مشترکی دارند که در هر جا به اندازهٴ خودش ظهور میکند. پرسش: وَ أَشْرَقَتِ الأرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا (8)؟ پاسخ: درباره وجود مبارک حضرت تعبیر شده است، در ذیل همین آیه وَ أَشْرَقَتِ الأرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا آن روایاتی که هست، «رَبُّ الأَرض» آن روز وجود مبارک ولیّ عصر است و زمین به نور وجود مبارک ولیّ عصر روشن میشود! (9)البته این یکی از مصادیق آن است، تطبیق مصداقی است و نه تفسیر مفهومی. زمین به نور «رَبُّ الأَرض» روشن میشود، به ذات خودش که روشن نیست! حتی شمس هم به نور «رَبُّ الشَّمس» روشن است، ذاتاً که او جِرم خاص ندارد، وگرنه إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (10)چرا آن روز نور ندارد؟ إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ، وقتی که بساط آفتاب و ماه برچیده میشود، دیگر خبری از نور نیست! «شمس» هم اگر هست، بِنُورِ رَبِّهَا است و «قمر» هم اگر هست، «بِنُورِ رَبِّهِ» است.
ص: 557
1) سوره حدید.
2) جمعه/سوره62، آیه1.
3) حدید/سوره57، آیه1.
4) فصلت/سوره41، آیه11.
5) ابراهیم/سوره14، آیه48.
6) کامل الزیارات، ابن قولویه القمی، ص92.
7) الامالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی(الشیخ الطائفه)، ص535.
8) زمر/سوره39، آیه69.
9) تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، ص253.
10) تکویر/سوره81، آیه1.
آن مطلب مهمی که میخواهم عرض کنم، این است که ما واقعاً کنار سفره شهدا و شهادت اینها نشستهایم و حقی هم بر ما دارند که چیز «بیّن الرُّشد» و روشنی است. خدماتی که به شهدا میشود، از عطرافشانی گلزار آنها گرفته تا طلب مغفرت و فاتحه و گرامیداشت و همایشها و اینها که انجام شده و انجام میشود، کاری که از حوزه علمیه ساخته است و میتواند تحت عنوان پایاننامه برای بعضی از آقایان باشد، این است که اگر ملتی شهید داد، این خونها زمینه ظهور یک ولیّ خواهد بود! عرفا معمولاً ـ میدانید که ـ در بحث کشورداری و سیاست و اینها کمتر بحث میکنند، بحث آنها معمولاً در فضای ولایت و امامت و رسالت و اینهاست؛ آنها معتقد هستند که اگر گروهی «لِلَّه» شربت شهادت بنوشند، این زمینهٴ ظهور ولیّای از اولیای الهی خواهد بود؛ حالا یا آن ولیّ پیغمبر است یا شاگرد پیغمبر است! یا امام معصوم است یا شاگرد او! قبل از مولوی عرفایی بودند که همین حرف را زدند که به وسیله شهادتِ آن کودکانی که یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ (1)برکت آن همان شد که موسای کلیم پیدا شد، بعد شما وقتی نگاه میکنید چندین جا میگویند: «صدهزاران صد هزاران». صد هزاران طفل سر ببریده گشت ٭٭٭ تا کلیم الله صاحب دیده گشت شهادت در مکتب عرفان تنها این نیست که انسان به استقلال و آزادی برسد، اینها در نزد عارف برکتهای متوسط است، آن برکت مهمی که عارف از خون شهدا توقع دارد، ظهور ولیّای از اولیای الهی است! حالا یا امام است یا شاگرد امام، اینطور خواهد بود. اگر این حرفها را شما در کتابهای معارف قرآنی و روایی جمعبندی کنید، یک پایاننامهٴ عالمانهای خواهید نوشت و حق خون شهدا را به اندازهای که مقدور ماست أدا خواهد کرد، تنها این نیست که حالا فاتحهای بخوانیم و جشنواره بگیریم، اینها این مراحل ابتدایی یا میانی حقگذاری خون شهداست، آنها این قدرت را دارند که برای ما یک ولیّای را ظاهر کنند! اگر کسی خون داد؛ اما نه در راه دین، یا اثری ندارد یا اگر اثری داشته باشد، همین اثر حفظ آب و خاک است. در جنگ جهانی اوّل و دوم ـ حداقل آن هفتاد میلیون است، کمتر از این را که نگفتند ـ هفتاد میلیون نفر کشته شدند، محصول آن چه بود؟ محصول جنگ جهانی اوّل چه بود؟ محصول جنگ جهانی دوم چه بود؟ آلمان به صورت خاکستر درآمد! این آمریکای پلید قدرتی داشت و زورآزمایی کرد که الآن به خیال خودش باید حرف را او بزند. بیست میلیون نفر همین روسیه کشته داد ـ شوروی سابق ـ نیتجهٴ آن چه شد؟ اگر ـ خدای ناکرده ـ الآن جنگ جهانی ظهور بکند، هفتصد میلیون نفر کشته است نه هفتاد میلیون! در این جنگها هفتاد میلیون نفر کشته شدند، برکت آن چه بود؟ یک ولیّای ظاهر شد؟! غالباً آن تظاهرات آنهایی که سنّشان کافی بود و در تظاهرات شرکت میکردند، معمولاً وضو میگرفتند، همان ذکرهایی را که وجود مبارک پیغمبر در غزوات میخواند: «یَا أَحَدُ یَا صَمَدُ» (2)آنها را میگفتند، «یَا کهیعص»، (3)اصلاً ما در راهپیماییهایمان این ذکرها بود: «یَا أَحَدُ یَا صَمَدُ»، «یَا کهیعص»، همانطوری که پیغمبر در جبهههای جنگ این ذکرها را میگفت، این دوستان ما هم همین ذکرها را میگفتند. این شهادتها باید ولایتی را هم به همراه داشته باشد، آن کسی که رابط بین ظهور ولیّ و تأثیر خون است، شما آقایان هستید! شما باید این کارها را بکنید! زیرا که موسای کلیم برای مردمِ مصر اینطور ظهور نکرد! مادر موسی تنها یک نفر نبود، از این قبیل مادرها کم نبودند، فقط درباره مادر موسی آمده که وَ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ (4)و همین موسای کلیم وقتی وارد محضر خضر شد، ببینید آیا یک سؤال جدّی کرده یا جوابی شنیده؟ هیچ ارتباطی بین آن جواب و این سؤال نیست؛ اما او آرام شد! موسای کلیم گفت شما این کِشتی را شکستی؟ یک عدّه غرق میشوند! خضر در جواب گفت اینجا اگر کشتی سالم باشد، در این بندر پادشاهی هست: وَ کَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً؛ (5)کشتی سالم را غصب میکند، این کشتی هم اگر ما این را نمیشکستیم به غصب میرفت، هیچ ارتباطی بین این سؤال و آن جواب نیست! موسای کلیم میگوید این غرق میشود و الآن ما به بندر نمیرسیم تا کسی غصب بکند! دقّت کردید که هیچ ارتباطی بین این سؤال و آن جواب نیست! ولی موسی فوراً ساکت شد! چگونه خضر به موسی فهماند که تو یادت نرفته باشد، تو هم یک روز سوار این کشتی شدی و او تو را نجات داد! تو چرا این حرف را میزنی؟! این فوراً گفت چشم! این شعر: میان عاشق و معشوق رمزی است ٭٭٭ چه داند آنکه اُشتر میچراند این است! آن دو سؤال هم همینطور است! یک طوری خضر حرف زد که موسی گفت چشم! با اینکه این جواب و سؤال هیچ ارتباطی با هم ندارند، این میتوانست بگوید ما که به بندر نمیرسیم، شما که این را سوراخ کردی آب میآید داخل و همه چیز را به هم میزند؛ این سقف کشتی را که شکاف نداد! اگر سقف را میشکافت و یک تَرَکی در سقف این کشتی ایجاد میکرد که این دیگر لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا (6)نبود! این زیر پا و زیر صندلی را سوراخ کرده، جایی که آب نفوذ میکند. موسی عرض کرد که این کار را کردی، لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا همه را به هم میزنی؟! این فرمود: وَ کَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً، او گفت چشم! او چگونه گفت چشم؟! این میتوانست بگوید که این کشتی که سوراخ شد، آب بیرحم وارد کشتی میشود، تعادل را به هم میزند و همه را فرو میبرد، نمیگذارد که ما به آن بندر برسیم! طرزی به او گفته که تو چرا چنین حرفی میزنی؟! تو که یک روز سوار همین کشتیها شدی؟ یک روز هم سوار همین فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ (7)شدی، مگر داخل جعبه نرفتی؟! جعبه که یک پَرِ کاه بود در روی آب و آب آن را به هر طرف میبرد! کسی که تو را بر دریا مسلّط کرد، همان کس به تو گفت که برو نزد استاد خودت! این رمز و راز در فرمایشات کلیم حق هست، آن دو کار دیگر هم همینطور است!
ص: 558
آن وظایف دیگر را موظف هستیم و باید انجام بدهیم؛ اما کار علمی که تبیین شود فرق است بین شهادت شهدای ایران زمین که با وضو میرفتند، با آن جنگ جهانی اوّل و دوم که هفتاد میلیون نفر کشته دادند و نتیجهای نگرفتند و استکباری تبدیل به استکبار دیگر شد، چه نتیجهای جنگ جهانی اوّل و دوم داشت؟ اصلاً جلوی ظلم گرفته شد؟ حقی حاکم شد؟ عدلی حاکم شد؟ یا ظالمی به جای ظالمی دیگر نشست؟! یعنی محصول جنگ جهانی اوّل و دوم با آنطور بمباران کردنها برقراری عدل و امر شد؟ یا سکوت شد، نه سکون؟! اما دیدید ایران به چه عظمتی تبدیل شد! این اثر را این بزرگان معتقدند! ما برای همه این علما و بزرگان و ادبای خودمان احترام قائل هستیم، ولی این سطح حرف برای علما و دانشمندان ایرانی قبل از اسلام نبود که اگر کسی «قُرْبَة إِلَی اللَّه» شربت شهادت بنوشد، زمینهٴ ظهور ولیّای از اولیای الهی میشود. این حرفهای مثنوی برای بعد از اسلام است! حرفهای عرفایی که قبل از او بودند، برای بعد از اسلام است! این زمینه را از آیات یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ گرفتند تا ظهور «کلیم الله» پیدا شده است، چون آیات قرآن دارد که اینها ذَبح میکردند ذَبح میکردند تا أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی که أَنْ أَرْضِعِیهِ، (1)این اگر در یک پایاننامهٴ عالمانه و محققانه نوشته بشود، یعنی آیاتی که دارد وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا (2)که اینها زنده هستند، زنده هستند؛ یعنی دعا میکنند برای ما؟ زنده هستند، خودشان مرفّه میباشند؟ بله، خیلیها مرفّه هستند! مگر علما این کار را نمیکنند؟ «مِدَادِ الْعُلَمَاء» (3)که بالاتر از خون شهید است! او مرفّه است و در بعد از مرگ هم مرفّه است؛ اما او این کار را و این اثر را بتواند داشته باشد که ولیّای از اولیای الهی ظهور بکند و یک نظام الهی را مستقر بکند، این اثر که درباره آنها نیامده است! درست است که «مِدَادِ الْعُلَمَاء» افضل است؛ اما نیامده که مثلاً اینها باعث میشوند که ولیّای از اولیای الهی ظهور کند، اما شهید چرا! اینطور هست. اینطور نیست که لاَ تَحْسَبَنَّ؛ اینها مرده نیستند، أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ هستند، فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ (4)میباشند، وَ یَسْتَبْشِرُونَ هستند! این یَسْتَبْشِرُونَ، یعنی هر روز و هر لحظه از ذات اقدس الهی میخواهند که به ما بشارت بدهید این کسانی که راهیان راه ما هستند کجا هستند: وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم، این بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم همانطوری که در همان آیات سوره مبارکه «آل عمران» گذشت، عدم ملکه است.
ص: 559
افراد سه قسم هستند: یا اصلاً واقف و متوقف هستند، مثل کسی است که اتومبیل دارد و در خانه خود پارک کرده است، او که حرکت نکرده است! به یک آدم واقفِ متحجّرِ ساکن، نمیگویند هنوز نرسید، میگویند او هنوز راه نیافتاد، این یک گروه. گروه دوم کسانی هستند که راه افتادند و راه شهدا را دارند طی میکنند؛ ولی هنوز به مقصد نرسیدند که به اینها به عنوان عدم ملکه میگویند: بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم؛ گروه سوم کسانی هستند که حرف آنها را گوش دادند، به مقصد رسیدند دارند و دارند وظایف خودشان را انجام میدهند؛ اگر کاری به آنها ارجاع شده است، امینانه دارند انجام میدهند! پس اینها سه گروه هستند. این یَسْتَبْشِرُونَ که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، هر روز شهید به خدا عرض میکند که به من مژده بدهید که اینها کجا هستند؟ اینهایی که راهیان راه من هستند و هنوز تا اینجا به ما ملحق نشدند در چه حالت هستند؟ این همان درخواست رحمت و برکت است! بنابراین اگر این آیات جمع بشود، روایاتی که در ضمن این آیات است تحت تفسیر اینها ذکر بشود و حرف عرفا جمع بشود، آن وقت این عرفان و روایات و قرآن، عظمت شهادت را روشن میکند، آن وقت استقلال مملکت، امنیت و آزادی مملکت، اینها جزء فروعات و شاخههای فرعی برکات خون شهادت است، آن ظهور ولیّای از اولیای الهی، آن شجره طوبیٰ است!
موضوع: تفسیر آیات 16 تا 29 سوره دُخان
فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً إِنَّکُم مُتَّبَعُونَ (۲۳ وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ (۲٤) کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ (۲۵) وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ (۲۶) وَ نَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ (۲۷) کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ (۲۸) فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنظَرِینَ (۲۹) وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِینِ (۳۰) مِن فِرْعَوْنَ إِنَّهُ کَانَ عَالِیاً مِنَ الْمُسْرِفِینَ (۳۱) وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ (۳۲) وَ آتَیْنَاهُم مِنَ الآیَاتِ مَا فِیهِ بَلاَءٌ مُبِینٌ (۳۳) إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ (۳٤) إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ (۳۵)) ص: 561
در بخشی که مربوط به تهدید بود، از آیه دَه شروع شد: فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخان مُبِینٍ که دو نظر بود: یکی اینکه مربوط به عذاب دنیاست و دیگر اینکه مربوط به عذاب آخرت است. اشاره شد که صدر آن میتواند مربوط به دنیا و آیه شانزده به بعد برای عذاب آخرت باشد. این فَارْتَقِبْ یعنی منتظر باش که یک تهدید ضمنی است و از آینده دارد خبر میدهد؛ آینده هم به معنای آخرت نیست، به معنای همین دنیاست. فرمود: فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ؛ روزی که آسمان به «دُخان مُبین» میآید؛ یعنی میآورد و منظور از این «دُخان» هم همان غبارآلود بودن و دود سیاه بودن و علامت عذاب است؛ البته اینها همه مربوط به آینده است نه آخرت. یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخان مُبِینٍ، در آن روز یَغْشَی النَّاسَ هذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ؛ (1)آن روز که آسمان دود سیاه میآورد، برای مردم عذاب است؛ حالا عذاب خصوص مردم حجاز یا مطلق مردم است؛ البته جزء «أَشْرَاطِ السَّاعَة» هم میتواند باشد و جزء زمان ظهور حضرت هم میتواند باشد؛ ولی قدر متیقّن آن مربوط به مشرکان حجاز است. در آن روز مردم که آثار عذاب را میبینند، میگویند: رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ؛ (2)یعنی ما ایمان میآوریم. در آن روز خدای سبحان به اینها میگوید: أَنَّی لَهُمُ الذِّکْرَی، چگونه اینها متذکّر حقیقت میشوند و باور میکنند که حقّی هست؟ در حالی که وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ ٭ ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ، (3)اینها سابقه سوئی دارند و به پیامبر خود اهانت کردند؛ ولی ما با همه سوابق سوئی که آنها دارند إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ؛ (4)یعنی آن روز ما میگوییم که ما عذاب را برمیداریم؛ ولی شما دوباره به همان کفر و شرک برمیگردید.
ص: 562
بنابراین کلّ این صحنه مربوط به آینده است، ولو در دنیا! دو احتمال مطرح بود که در بحث قبل ناتمام بودنِ آن دو احتمال ذکر شد: یکی اینکه مربوط به معاد باشد که این احتمال نفی شد، برای اینکه در معاد یا کشف عذاب برای مخلّدین نیست، یا اگر کشف عذاب هست دیگر عُود به گناه معنا ندارد إِنَّکُمْ عَائِدُونَ، پس عُود به عصیان معنا ندارد. احتمال دوم بیان مرحوم امین الاسلام بود (1)که فرمودند این کشف، کشف عذاب کم هست که به عذاب اکبر، یعنی به یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی برسند؛ این هم تام نبود، برای اینکه عذاب اینها مستمرّ است، یا تخفیف نیست یا اگر تخفیف هست دیگر گرفتار عذاب بدتر نمیشود. تا اینجا مربوط به عذاب دنیاست، نه اینکه مُشتق در «مَا انقَضیٰ» استعمال شده باشد، بلکه حکایت حال مشتق است در خود دنیا، برای اینکه در خود دنیا میفرماید: وَ قَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ، این همان فعل ماضی است؛ یعنی در آینده چنین صحنهٴ تلخی پیش میآید، یک؛ اینها میگویند: رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ، دو؛ در حالی که قبلاً رسول آمد و اینها اعراض کردهاند، سه؛ یعنی این حرفها را در آینده نسبت به گذشته میزنند. این مشتق که در «مَا انقَضیٰ» استعمال نشد! در همان متلبّس استعمال شد؛ ولی حکایت حال گذشته است. بنابراین در بین این سه احتمال، همین احتمال ترجیح داده شد که در آن روز؛ یعنی روزی که تَأْتِی السَّماءُ بِدُخان مُبِینٍ، آن روز گفته میشود: إِنَّا کَاشِفُوا؛ یعنی الآن عذاب را برمیداریم! ولی اینها برمیگردند و دوباره گناه میکنند. این یَوْمَ نَبْطِشُ؛ (2)یعنی «أُذکُر» آن روزی که عذاب اکبر میآید که همان مسئله معاد باشد. پرسش: ... معاد باشد؟ پاسخ: إِنَّا کَاشِفُوا الْعَذَابِ قَلِیلاً که در همان روز آزمایش میکنیم و کمی به اینها مهلت میدهیم که میبینیم دوباره به گناه برمیگردند.
ص: 563
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک کلیم حق دو کار را انجام میداد؛ هم مسیر عادت را به اذن خدا به خَرق عادت برمیگرداند و هم عادتِ خرق شده را به اذن خدا به عادت برمیگرداند؛ جریان عصا همینطور بود که فرمود: أَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ، این تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا؛ (1)عصا را به اذن خدا بینداز که اژدها میشود، بعد خُذْهَا وَ لاَ تَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی؛ (2)با دست خود بگیر که همین اژدها میشود عصا، پس با «القاء» به اذن الهی عصا میشود مار و با «أخذ» به اذن خدا مار میشود عصا؛ این دو کار را وجود مبارک موسی سابقه داشت.
در جریان دریا فرمود عصا بزن که این بستر آب خشک میشود، حضرت به این فکر بود که دوباره برگرداند و این دریای خشک شده را به همان دریای با آب تبدیل کند که مبادا فراعنه عبور بکنند؛ فرمود نه: وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً؛ کاری با این نداشته باش! همان کار را که کردی؛ یعنی عادت را عوض کردی و دریای روان را به صورت جاده خاکی درآوردی، این فعلاً باشد. این کاری بود که وجود مبارک موسای کلیم درباره عصا کرد، خدا فرمود این کار را نکن! آب را که به این صورت درآوردی، به همین صورت نگه بدار، ما آن را لازم داریم؛ اما آل فرعون که رسیدند، اینها که در همان کنار دریا زندگی میکردند، دریا یک بستر خاکی نداشت، نه پُل داشت و نه بستر خاکی، چطور متوجّه نشدند که این نمیتواند برای اینها بستر خاکی باشد؟ با اینکه برابر سوره مبارکه «اعراف» دیدند که ممکن است چیزی برای بنیاسرائیل آب باشد و برای اینها خون، اینها را دیدند! در سوره مبارکهٴ «اعراف» آیه 133 این بود: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَ الْجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ آیَاتٍ مُفَصَّلاَتٍ، یک ظرف آب را وقتی بنیاسرائیلی از این دریا میگرفتند آب بود، همین را اگر قبطیها و آل فرعون میگرفتند خون بود. پس اینها دیدند که یکجا برای بنیاسرائیل ـ پیروان کلیم حق ـ آب است و برای اینها خون؛ اما دیگر اینجا به حساب نیاوردند که همین طریق یَبَس برای بنیاسرائیل یک جادهٴ خشک است و برای اینها همان دریای موّاج که آمدند و به این صورت غرق شدند.
ص: 564
مطلب بعدی آن است حالا که اینها غرق شدند، خدای سبحان میفرماید که اینها پنج چیز را به ارث گذاشتند؛ البته اینها به عنوان نمونه است؛ یعنی تمام اموال آنها جا مانده است. فرمود که وقتی اینها مُردند و غرق شدند: کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ؛ باغهای فراوان، وَ عُیُونٍ؛ چشمههای فراوان، وَ زُرُوعٍ مزرعهها و کشاورزیها، وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ؛ منزلتهای خوب و برجسته و مرفّهانه، وَ نَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ، این پنج مورد؛ تمام اینها را ترک کردند، کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ؛ ما اینها را به یک گروه دیگر دادیم.
حرف عدّهای از مفسّران مثل فخر رازی و امثال ایشان این است که این وارث هیچ ارتباطی با مورِّث ندارد، (1)برای اینکه بنیاسرائیل نه نژاد آنها نژاد قبطیها و فراعنه بود، نه دین اینها، نه کیش اینها و نه به آیین اینها به هیچ وجه ارتباطی نداشتند و ذات اقدس الهی بیگانهای را وارث بیگانه دیگر کرد و همین حرف را هم جناب امین الاسلام و امثال ایشان دارند. (2)عمده شبهه این است که این بنیاسرائیل که از این دریا گذشتن، با معجزه گذشتند! اینجا نه راه هوایی بود، نه راه زمینی بود و نه راه دریایی بود، چگونه بنیاسرائیل دوباره به مصر برمیگشتند؟ بنیاسرائیل در همان سرزمین فلسطین و سینا ماندند، اینها برنگشتند تا اینکه وارث این امور پنجگانه قبطیها و آل فرعون بشوند، اینها برنگشتند! این یک پاسخ که مشکلترین شبهه همین است.
از طرفی آیات را که ملاحظه میکنیم، میبینیم که آیات تقریباً دو دسته است؛ یک دسته همین معنا را تقویت میکند که بنیاسرائیل نیامدند که وارث سرزمین مصر بشوند، اینها از کدام راه میخواستند برگردند، اگر میخواستند از راه دریا بیایند یک کلیم خدا و معجزهای میخواست که دریا خشک بشود و اینها بیایند، الآن با چه وسیلهای بیایند؟ گذشته از اینکه تاریخ هم نشان نمیدهد که اینها دوباره به مصر برگشتند و قرآن هم در اینجا فرمود: وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ، بعد از چند آیه فرمود که ما بنیاسرائیل را نجات دادیم: وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ و اگر این بنیاسرائیل همان قَوْماً آخَرِینَ بود، میفرمود: «وَ لَقَدْ نَجَّیْنَاهُم». از اینکه اینجا اسم ظاهر آورد و از اینکه آنجا «قَوم آخَر» فرمود، معلوم میشود که وارث مصر مردم بنیاسرائیل نبودند، یک گروه دیگر بودند؛ البته اقوام فراوانی در طول این سالها وارد سرزمین مصر شدند و این هم منافات ندارد و نباید گفت که بیگانه وقتی که وارد سرزمینی بشود، اینکه وارث نمیشود! این تام نیست، برای اینکه یک ارث فقهی داریم و یک ارث تکوینی؛ در ارث فقهی مشخص است که پدر، پسر، زوج، زوجه، مادر و دختر و مانند اینها وارث یکدیگر هستند؛ اما در ارث تکوینی فرمود کلّ زمین برای خداست: یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ، (3)آن دیگر ارث فقهی نیست! آیه 128 سوره مبارکه «أعراف» این است: قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الأرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ، از زید میگیرد به عمرو میدهد و از عمرو میگیرد به بکر میدهد، این دیگر ارث فقهی نیست که «وَ لَکُمْ نِصْفُ أَمْوَالُکُمْ» یا «ثُلثُ أَمْوَالُکُمْ» یا «سُدسُ أَمْوَالُکُمْ» (4)که ارث خانوادگی باشد، کلّ زمین متعلق به خداست که إِنَّ الأرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ یا یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ. (5)این ارث که وارث ارث میبرد یا ذات اقدس الهی «ایراث» میکند، چه از طرف «ایراث» الهی و چه از طرف ارث بندگان، این یک ارث تکوینی است؛ یعنی به او میرسد؛ «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاء» (6)هم از همین سنخ است، قوم و خویش بودن و امثال آن نیست. بنابراین نباید از ارث توقّع داشت که سرزمین مصر به همان بازماندگان آل فرعون برسد.
ص: 565
آیه 128 سوره مبارکه «أعراف» این است: إِنَّ الأرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ که یک اصل کلّی است. اینکه میبینید جناب فخر رازی میگوید که بنیاسرائیل ارث بردند و مرحوم امین الاسلام هم میگوید که بنیاسرائیل ارث بردند، برای اینکه بعضی از آیات همینها را تأیید میکند! در آیه 137 سوره مبارکه «أعراف» فرمود بعد از اینکه آل فرعون غرق شدند: فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ، (1)بعد از غرق آل فرعون میفرماید: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ؛ یعنی همین بنیاسرائیل، مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا؛ شرق و غرب آن منطقه خاورمیانه را همین گروه مستضعف گرفتند، ظاهر آیه این است که بنیاسرائیل گرفتند، وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا صَبَرُوا؛ این آیه نشان میدهد که این قوم مستعضف، قوم بنیاسرائیل هستند که شرق و غرب را گرفتند؛ حالا آن مشکل میماند که چگونه اینها از دریا گذشتند؟ آن روز بالاخره کشتی بود، حالا در زمان موسای کلیم کشتی پیدا نشده بود حرف دیگری است، وگرنه آن روز کشتی هم بود؛ مانند همان جریان خضر و موسی(سَلامُ اللهِ عَلَیهِمَا)، پس اینطور نبود که کشتی بعدها پیدا شده باشد؛ عدّهای بودند که کشتی شخصی داشتند، عدّهای بودند که کشتی اجارهای داشتند و عدّهای هم بودند که میگفتند این سفینه فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ، (2)اینها کشتیها را اجاره میدادند و از همین راه روزی آنها تأمین میشد، اینطور نبود که در آن بخش از خاورمیانه و آن سرزمین کشتی نبوده یا وسیله نقلیه اصلاً نبوده، اینطور نیست؛ حالا شاید با کشتی برگشتند، غرض این است که لازم نیست که حتماً با عصای موسی برگردند، احتمال برگشت دوبارهٴ اینها از راه دریا هست. پرسش: ... منزلت آنها اعتباری بود تکوینی که نبوده! پاسخ: بله، منزلت آنها اعتباری بود؛ یعنی رفاه داشتند؛ اما این ارث، ارث تکوینی است، نه ارث قوم و خویش و خانوادگی. ارث قوم و خویش و خانوادگی و فقهی یک ارث خاصی است؛ اما برابر اصل آن آیه که إِنَّ الأرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ یک ارث تکوینی است؛ این زمین روزی در دست فلان نژاد است که آن قبیله عاد و ثمود از بین میروند و یک قبیله دیگری مالک زندگی آنها میشوند، پس این ارث به معنای ارث خانوداگی نیست. پرسش: فرعونیان با پا نرفتند به درون آب، بلکه با کشتی رفتند؟ پاسخ: نه، با پا رفتند در همان آب ـ در این جاده خاکی ـ فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ (3)کشتی در کار نبود، اگر کشتی بود که غرق نمیشدند! پرسش: آب آمد و غرق کرد؟ پاسخ: بله آب آمد و همین افراد را گرفت، نه اینکه کشتی را غرق کرده! کشتیای در کار نبود! فرمود: وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً خود کلیم حق با عصا که فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً، (4)به اذن خدا عصا زد و بستر این دریا جادهای خشک شد، اینها روی جاده خشک رفتند و از پشت سر هم فرمود: إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ؛ ارتش جرّار فرعون هم به دنبال شما میآید. کلیم حق وقتی که آخرین نفرشان از آب گذشتند، خواست کاری بکند که این جاده خشک به همان صورت همراه با آب دربیاید، فرمود: وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً؛ این جاده را همینطور صاف بگذار تا همه این فرعونیها بیایند در این، بعد ما این را به هم بزنیم. آیه 137 سوره مبارکه «أعراف» این است که وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ؛ یعنی همین بنیاسرائیل، مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا صَبَرُوا؛ معلوم میشود این افرادی که وارث سرزمین فرعون شدند، همان بنیاسرائیل بودند، اینها در سوره مبارکه «أعراف» است. در سوره مبارکهٴ «شعراء» این مطلب هست که ما این را به بنیاسرائیل دادیم؛ در سوره مبارکهٴ «شعراء» آیه 57 تا 60 فرمود: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ ٭ وَ کُنُوزٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ (5)مسئله «زروع» و اینها را ذکر نکردند، اینجا فقط چهار قسم را ذکر کردند. در سوه مبارکه «دخان» که محل بحث است پنج قسم را ذکر فرمودند. فرمودند: وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ؛ (6)ما آنچه را که آل فرعون ترک کردند به بنیاسرائیل دادیم؛ این را اینجا ذکر فرمودند. استبعادی که برخیها از متأخران دارند که اوّلاً بنیاسرائیل در همان سرزمین فلسطین و سینا ماندند و دیگر برنگشتند، ثانیاً اینها وسیلهای برای برگشت نداشتند، از دریا چگونه عبور میکردند؟ همیشه این سؤال بود. پرسش: بین صحرای سینا و سرزمین مصر این کانل سوئز که اخیراً حفر شده، پس یک راه خشکی بود؟ پاسخ: بله، غرض این است که از سینا تا دوباره برگردند به سرزمین مصر، یا از دریا برگشتند، یا اینها فقط از دریا عبور کردند. پرسش: این خشکی وجود داشت؟ پاسخ: نه، منظور این است که این مسافرتی را که بنیاسرائیل پیمودند یا در شرق مصر بود یا در غرب مصر بود، «بأیِ طَریقٍ کَان» از راه دریا رفتند، از راه دریا که اینچنین رفتند، چگونه از راه دریا برمیگردند؟ پرسش: از خشکی برگشتند! پاسخ: چرا اوّل از راه خشکی نرفتند؟ ولی در تاریخ دارد که اینها ماندند در آنجا و برنگشتند، حالا ببینیم که راه حلّی هست یا نه. فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ ٭ وَ کُنُوزٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ، ظاهر آیه مطابق بر این است که ما به بنیاسرائیل دادیم، آن قَوْماً آخَرِینَ هم که در آیات محل بحث سوره مبارکهٴ «دخان» است، منافات ندارد که بنیاسرائیل باشد، زیرا همانطوری که فخر رازی گفته و دیگران هم فرمودند، بنیاسرائیل هیچ رابطه نژادی و قومی با آل فرعون نداشتند، «قَوم آخَر» بودند، اینها یک نژاد بودند و آنها هم نژاد دیگری بودند. بنابراین اگر از بنیاسرائیل نسبت به آل فرعون به عنوان «قَوم آخَر» یاد بشود درست است. وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ، آنچه را که میتواند شاهد جمع باشد، این است که بنیاسرائیل دو گروه شدند؛ عدّهای ـ حالا کم ـ در همان مصر ماندند و عدّهای هم به همراه موسای کلیم رفتند. آنهایی که به همراه موسای کلیم رفتند، اینها را مورّخان میگویند که برنگشتند و در همان سرزمین سینا و فلسطین ماندند. براساس صحّت این تاریخ یا روی صعوبت برگشت از راه دریا، اینها در همان سرزمین ماندند؛ اما ما چه دلیلی داریم که جمیع بنیاسرائیل از این راه عبور کردند و بخشی از بنیاسرائیل در همان سرزمین یعنی مصر نماندند؟ دلیلی نداریم! شاهد بر اینکه بخشی از بنیاسرائیل در سرزمین مصر ماندند، همین است، میفرماید همین که آل فرعون از مصر بیرون رفتند، فرمود: فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً؛ شبانه کلیم حق بنیاسرائیل را بُرد، آل فرعون بامداد فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ، (7)«أَشرَقَ» یعنی «دَخَلَ فِی الشَّرق»، «شَرق» یعنی طلوع؛ همین که صبح شد ارتش جَرّار فرعون حرکت کرد: فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ. قبل از اینکه اینها غرق بشوند سخن از ارث نبود! ولی در سوره «شعراء» دارد همین که آل فرعون از مصر به طرف دریا حرکت کردند، ما همه این سرزمینها را به این بنیاسرائیل دادیم، چون اینها به طرف هلاکت میرفتند؛ معلوم میشود عدّهای از بنیاسرائیل در خود مصر ماندند که وقتی مصریها؛ یعنی آل فرعون از مصر به طرف مرگ حرکت کردند، تمام اموال آنها به این بنیاسرائیل موجودِ در مصر رسید. فرمود: فَأَخْرَجْنَاهُم؛ ما در حقیقت اینها را بیرون کردیم! ما اینها را گفتیم بروید و اینها را به طرف مرگ هُل دادیم! نه اینکه اینها «خَرَجُوا»! ما برای اینکه اینها را در دریا بریزیم، اینها را به طرف قتلگاه خودشان هُل دادیم. فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ ٭ وَ کُنُوزٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ؛ ما اینها را به طرف قتلگاه خودشان بیرون کردیم و هُل دادیم و کلّ اموال آنها را به بنیاسرائیل عطا کردیم. آن وقت قصهٴ هلاکت اینها از آن به بعد شروع میشود: فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ ٭ فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ؛ (8)وقتی آل فرعون با موسای کلیم و بنیاسرائیل نزدیک دریا به هم رسیدند، قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ؛ پیروان کلیم حق گفتند این ارتش جرّار الآن پشت سر ماست، اینجایی که ما را آوردی جای اَمنی نبود! جلو مرگ است و پشت سر هم مرگ! قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ ٭ قَالَ کَلّا؛ (9)کلیم حق فرمود این چه حرفی است که میزنید؟ إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ، این «سین» هم «سینِ» تحقیق است نه «سین» تسویف؛ نظیر اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ (10)که «سین» تحقیق است، فرمود که یقیناً خدا هدایت میکند، اگر دستور داد جلو برویم، جلو میرویم که دریا برای ما جاده خاکی خواهد شد و اگر دستور داد برگردیم، پُشتِ سَر ما فاتح هستیم. بین دو خطر فرمود: کَلّا، کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ که همینطور شد و بقیه قصه را در سوره مبارکه «دخان» یا سایر قصص نقل کردند. ملاحظه بفرمایید که این ارث قبل از هلاکت است، معلوم میشود که بخشی از بنیاسرائیل در خود مصر ماندند، اگر آیات سوره مبارکهٴ «أعراف» یا سایر سُوَر نشان میدهد که بنیاسرائیل وارث شدند، این نه بنیاسرائیل عبور کردهٴ از دریاست، بلکه بنیاسرائیل ماندهٴ در مصر هستند، ما دلیلی بر بطلان این فرضیه نداریم. پرسش: قبطیها هم که خودشان بازمانده داشتند! پاسخ: تمام قدرت آنها به همین بود و آنها به دریا افتادند. وقتی که تفکر موسای کلیم باز شد، آنها کاملاً رخت بربستند و اینها حاکم شدند؛ یعنی دین موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) حاکم شد، حاکمیت «مشارق أرض» و «مغارب أرض» را بِمَا صَبَرُوا همین بنیاسرائیل گرفتند. فرمود: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا، آن بقیه آل فرعون اگر ماندند تحت سلطه همین بنیاسرائیل بودند، فرمود مشرق و مغرب آن بخش را بنیاسرائیل گرفتند. پرسش: مجاهدین که رفتند، غایبین که ماندند، وارث بودند؟ پاسخ: آنجا راه جهاد نبود، راه فرار بود؛ اینها گفتند ما اینجا هستیم. اینطور نبود که آنها برای جهاد رفتند، عدّهای اینها را تعقیب کردند و اینها فرار کردند؛ فراریها رفتند و غیر فراریها ماندند.
ص: 566
بنابراین این آیه سوره مبارکه «أعراف» که فرمود: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا، چرا؟ بِمَا صَبَرُوا، معلوم میشود سرانجام بنیاسرائیل که تفکّر موسای کلیم را پذیرفتند، مورد عنایت الهی شدند و حاکم شدند بِمَا صَبَرُوا که این میتواند بین این دو نظر جمع باشد. پس اینکه هیچ راهی برای برگشت نیست، اولاً سخت است، چون ممکن است برگشته باشند و ثانیاً لازم نیست که آن رفتهها، یعنی فراریها برگشته باشند، اینها که استقامت کردند و ماندند، اینها گفتند ما در راه مستقیم هستیم و تا آخر با اینها مبارزه میکنیم، اینها بهره بردند. کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ، آن وقت فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی (1)یک قصه دیگر است.
بنابراین اینکه در سوره مبارکه «دُخان» که فرمود: کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ ٭ وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ وَ نَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ ٭ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ، این آیه صریح نیست که این «قَوم آخَر» غیر از بنیاسرائیل بودند، آنجا دو قوم بیشتر نبود، یا قِبط بود یا نِبط؛ یا بنیاسرائیل بود یا آل فرعون، دیگر قوم سومی نبود تا سرزمین به آن عظمت را وارث بشود! بعدها البته اقوامی آمدند و آن سرزمین را گرفتند؛ بابلیها آمدند، کلدانیها آمدند، آشوریها آمدند، عرب آمد و این عربها که به وسیله اسلام وارد شدند، با ورود اُستاندار رسمی وجود مبارک حضرت امیر، یعنی مالک ـ اینها زبانشان عبری و سریانی و اینها بود ـ وقتی که وجود مبارک حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) مالک را فرستاد، اسلام در آنجا سیطره پیدا کرد و زبان آنها را به زبان عرب درآورد؛ یعنی زبان عربی. بعضی از بزرگان مصر میگفتند که ما اگر یک ادیب و شاعری مثل فردوسیِ شما میداشتیم، زبانمان را حفظ میکردیم؛ منتها ما کسی مثل فردوسی نداشتیم، وگرنه زبان آنها میدانید که زبان عربی نبود، عبری و سریانی بود که برگشت و عربی شد، چون مصریها که عرب نبودند! گفتند اگر ما هم مثل شما ایرانیها حکیمی مثل ابوالقاسم فردوسی میداشتیم، زبان خودمان را هم حفظ میکردیم و دین خودمان را هم داشتیم؛ اما شما زبان خودتان را حفظ کردید و دین خودتان را هم دارید.
ص: 567
1) شعراء/سوره26، آیه63.
حفظ یک زبان، حفظ یک زمین و حفظ یک سرزمین، نعمت الهی است و غیرتی میخواهد. این کلمه غیرت از پُربرکتترین واژههای دینی ماست، چون خیلی از امور باید دست به هم بدهند تا غیرت را بسازند. بعضی از کلمات که بار سنگینی ندارند، برای این است که فقط تک بُعدی هستند؛ آب، آب است و هوا، هواست؛ اما غیرت اینطور نیست که مثلاً از یک چیز شما بتوانید تعبیر بکنید و بگویید غیرت؛ سه عنصر دقیقِ رقیقِ عقلیِ عمیق را باید کنار هم بگذارید تا بشود غیرت. غیرت یعنی غیرزدایی که فردا روز غیرت است؛ یعنی روز بیست و دوم بهمن روز غیرت است! معنای غیرت این است که انسان آن حالت را داشته باشد که به هیچ وجه اجازه ندهد غیر وارد سرزمین او بشود، آن شرف را داشته باشد و به خودش هم اجازه ندهد که وارد حرم و حریم دیگری بشود! شما این بیان نورانی حضرت امیر را نگاه کنید در نهجالبلاغه فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ»؛ (1)هیچ مرد باغیرت زنا نمیکند، این یعنی چه؟ کسی که زانی است یعنی وارد حریم دیگری شد! «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ» حالا «زناء البَصَرة» به چیست؟ به نگاه است، هیچ مرد باغیرتی نامَحرم را نگاه نمیکند؛ حالا لازم نیست که زنای آمیزشی باشد! این کلمه اینقدر شریف است! غیرت یعنی غیرزدایی، هیچ اجازه ندهیم که بیگانه در سرزمین ما بیاید؛ در سیاست ما، در دیانت ما، در اقتصاد ما و در زیارت ما! و خودمان هم به خودمان اجازه ندهیم که وارد سرزمین کسی بشویم، «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ». این دو عنصر به زحمت میتوانند که غیرت را تصریح بکنند، بدون عنصر سوم محال است! آن عنصر سوم این است که انسان تا محدودهٴ خود را نشناسد و حرم امن خود را بازشناسی نکند، آن دو تا ممکن نیست! ما بگوییم دیگری را به حریم خود راه نمیدهیم؛ حالا حریم ما کجاست؟ از حریم خودمان تجاوز نکنیم، حریم ما کجاست؟ یک ملتِ بیسواد نمیتواند غیور باشد! آن امام(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) که ما را با غیرت بار آورد، این سه عنصر را به ما فهماند: اوّل، بفهم که حرم امن تو تا کجاست؟ دوم، بفهم که راه برای استکبار نیست؛ سوم، بفهم که نباید ستم بکنید. اینکه گفتیم نه ظالم بشویم نه مظلوم، همین است! نه استکباری را بپذیریم و نه خودمان مستکبر بشویم! نه وارد حریم دیگری بشویم و نه اجازه بدهیم که دیگری به حریم ما وارد بشود! «دیاثت» هم همینطور است؛ هیچ دیّوثی غیور نیست! شما این جمله نورانی حضرت امیر را نگاه کنید، فرمود کسی که به ناموس دیگری نگاه کند غیرت ندارد! اگر کسی به ناموس او نگاه کرد و او اعتراض نکرد هم غیور نیست؛ بله، اگر کسی به ناموس او نگاه کند و این شخص اعتراض نکند، آن «دیاثت» است و غیرت نیست؛ اما خود او دارد نامحرم را نگاه میکند! فرمود اگر کسی به نامحرم نگاه کرد، غیرت ندارد و امام، شاگرد این مکتب بود و فردا این مکتب دارد زنده میشود؛ این حساب شرق نیست، حساب غرب نیست، عظمت دینی است! خیلیها ممکن است که همین حرفها را بزنند؛ اما در یک بُعد از ابعاد سهگانه است؛ وقتی که دستشان رسید، یا تابع میشوند یا متبوع. دیروز عرض میکردم ما وقتی که در این راهپیمایی شرکت میکنیم، خیلیها سؤال میکردند که پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) به غزوه میرفت، در راه که میرفت چه میگفت؟ ما وقتی به روایات نگاه میکردیم میدیدیم که حضرت میفرمود: «یَا أَحَدُ یَا صَمَدُ»، (2)«یَا کهیعص»، (3)به اینها میگفتیم و اینها هم در راهپیمایی میگفتند. مردم با «یَا أَحَدُ یَا صَمَدُ» راهپیمایی کردند و این هم هست و میماند! غرض این است که امام آمد این واژهها، قرآن و روایات را معنا کرد، حشر او با پیغمبر و اولاد پیغمبر(عَلَیهِمُ السَّلام)!
ص: 568
موضوع: تفسیر آیات 25 تا 36 سوره دُخان
کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ (۲۵ وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ (۲۶) وَ نَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ (۲۷) کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ (۲۸) فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنظَرِینَ (۲۹ ) وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِینِ (۳۰) مِن فِرْعَوْنَ إِنَّهُ کَانَ عَالِیاً مِنَ الْمُسْرِفِینَ (۳۱) وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ (۳۲) وَ آتَیْنَاهُم مِنَ الآیَاتِ مَا فِیهِ بَلاَءٌ مُبِینٌ (۳۳) إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ (۳٤) إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ (۳۵) فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۳۶)) ص: 569
سوره مبارکهٴ «دخان» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکّه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین است، بخشی از مسائل مربوط به توحید و وحی و نبوّت اشاره شده که برای تبیین آن معارف کلّی، قصص بعضی از انبیا را بازگو میکنند تا آن مطالب عقلی و برهانی، با این مسائل تجربی هماهنگ و تأیید بشود. قصهٴ فرعون و آل فرعون را که به هلاکت رسیدند، در همین سوره مبارکهٴ «دخان» بیان میکنند، چه اینکه جریان قوم «تُبَّع» که سرزمین یمن را تصاحب کرده بودند را بعداً ذکر میکنند، تا آن امر حقیقی با آنچه در خارج واقع شده است هماهنگ باشد. فرمود آلِ فرعون در اثر آن ستمی که کردند به هلاکت رسیدند و نعمتهای فراوانی را ترک کردند؛ البته ترک آنها براساس اختیار نبود، چون در سوره مبارکهٴ «شعراء» و مانند آن دارد که ما اینها را از آن سرزمین بیرون کردیم: فَأَخْرَجْنَاهُم، (1)نه اینکه اینها به طور طبیعی مُردند. یک وقت است که انسان به طور عادی رَخت برمیبندد، اگر کسی بمیرد و إِن تَرَکَ خَیْراً (2)این مال برای ورثه است و این إِن تَرَکَ یک امر عادی است؛ اما در جریان آل فرعون این إِن تَرَکَ با فَأَخْرَجْنَاهُم همراه بود؛ در سوره مبارکهٴ «شعراء» و مانند آن فرمود که ما اینها را از آن سرزمین بیرون کردیم، اینطور نبود که اینها به میل خودشان آن سرزمین را ترک کرده باشند، آیه 57 به بعد سوره مبارکهٴ «شعراء» این بود: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ، پس یک وقت کسی به مرگ عادی میمیرد، «إِن تَرَکَ خَیْراً کذا و کذا»، آن وقت است که مسائل ارث در قرآن مطرح است؛ اما یک وقت است که میفرماید: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ؛ آنها نمیخواستند ترک کنند، ما اینها را از سرزمین خودشان بیرون بردیم؛ به هر وسیله است، این معنا به بنیاسرائیل رسید.
ص: 570
مطلب دوم آن است که بنیاسرائیل به حسب ظاهر به دو گروه تقسیم شدند: یک عده اهل هجرت بودند که با موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) مأمور شدند که حرکت کنند: فَأَسْرِ بِعِبَادِی لَیْلاً (1)و عدّهای هم ظاهراً در همان مصر ماندند که از آیه 59 سوره مبارکه «شعراء» برمیآید که این گروه در همان مصر ماندند و وارث سرزمینها، باغها و بوستانهای آلِ فرعون شدند، چون در آیه 57 به بعد همان سوره «شعراء» دارد: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ ٭ وَ کُنُوزٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ، (2)بعد فرمود: فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ، (3)پس معلوم میشود که بنیاسرائیل دو گروه شدند: یک عدّه مهاجر که در خدمت موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) بودند و یک عدّه هم که در همان سرزمین خودشان ماندند. پرسش: مخالفت با ولیّ خدا نمیشود؟ پاسخ: نه، چون ولیّ خدا فرمود به اینها بیایند و اینها را با خودش برده، اما آنها گفتند که ما میمانیم و مقاومت میکنیم، اگر بر اینها واجب بود که میرفتند! اینها حاضر شدند که بمانند؛ حالا یا به اینها الهام شده است که وقتی موسای کلیم رفت، آلِ فرعون به هلاکت میافتند یا گفتند ما همینطور هستیم و مقاومت میکنیم. غرض این است که یک عدّه مهاجرت کردند و یک عدّه ماندند، اینها که ماندند أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ و آنها را که وجود مبارک موسای کلیم به همراه برد، آنها حالا دوباره برگشتند به مصر یا برنگشتند که مرحوم امینالاسلام و دیگران نظرشان این است، (4)البته این آسان نیست؛ ظاهراً آنها در همان سرزمین سینا و فلسطین ماندند، بازگشت آنها به مصر اگر از راه کِشتی بود که ممکن بود و اگر از راه خشکی بود ممکن بود؛ ولی به هر حال بعید بود و نقل نکردند آنها که رفتند به سرزمین فلسطین و سینا به مصر دوباره برگشتند! در نتیجه همانهایی که در مصر بودند و مهاجرت نکردند، وارث «زروع» و «جنّات» و باغ و بوستانهای آلِ فرعون شدند؛ این جریان دو قسمت تقسیم شدنِ بنیاسرائیل بود. اما درباره اینکه فرمود: فَمَا بَکَتْ؛ یعنی هیچ حادثهای پیش نیامد، آسمان به حال اینها گریه نکرد، زمین به حال اینها گریه نکرد و به طور عادی اینها رخت بربستند، وقتی هم که عذاب الهی برسد مهلت ندارند، چون فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ. (5)پرسش: یعنی چه که آسمان و زمین به حال اینها گریه نکرد؟ پاسخ: کنایه از این است که اثری بار نشده؛ البته درباره مؤمنان آثار سوء دارد که اگر کسی مؤمنی را از بین ببرد اینطور میشود یا مثلاً مؤمنی رحلت بکند برکاتی گرفته میشود؛ اما برای اینها حادثهای پیش نیامد؛ یعنی تأثّری، افسوس و اندوهی از مرگ اینها دامنگیر هیچ موجودی نشد. اما از اینکه فرمود: وَ مَا کَانُوا مُنظَرِینَ؛ یعنی وقتی که ذات اقدس الهی تصمیم گرفت مرگ نهایی اینها را برساند، دیگر به اینها مهلت داده نشد: فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ. مستحضرید همانطوری که این یَسْتَقْدِمُونَ محال است، یَستَأْخِرُونَ هم محال است، چون وقتی که فرمود: «إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ سَاعَةً»، تقدُّمِ قبل از رسیدن که محال است، در تأخّر آن میفرماید که مثل تَقَدُّم محال است. وقتی که فرصت نرسیده، انسان بمیرد یعنی چه؟ یعنی همانطوری که فرصت نرسیده و زمان نشده مرگ محال است، وقتی هم که وقت آن آمد تأخیر محال است. تأخیر که ممکن است، در اینجا نظیر تقدّم محال است؛ در تَقَدّم قبل از اینکه فرصت شیء برسد محال است، میفرمایند تأخیر هم مثل این تقدیم محال است، فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ؛ لذا فرمود: وَ مَا کَانُوا مُنظَرِینَ، بعد فرمود: وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِینِ، سرّ اینکه در اینجا از بنیاسرائیل به ضمیر تعبیر نشده و با اسم ظاهر بیان شده، برای این است که قصهای دیگری برای بنیاسرائیل است. وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِینِ ٭ مِن فِرْعَوْنَ إِنَّهُ کَانَ عَالِیاً مِنَ الْمُسْرِفِینَ، پس این تکرار برای آن است که زمینه برای قصهٴ بعد بشود. فرمود: وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ؛ ما عالمانه بنیاسرائیل را خصیصهای دادیم که به هیچ گروهی ندادیم و آن کثرت انبیاست، چون قسمت مهم انبیا همین انبیای بنیاسرائیلی هستند؛ ما اینها را از این نظر فیض جهانی دادیم که هیچ کس مثل اینها از این فیض برخوردار نیست و آن کثرت انبیاست! اما این کثرت نه به خاطر آن است که لیاقت اینها باشد، بلکه در اثر شرارت، ضلالت، جهالت و غوایت اینهاست، این کثرت انبیا برای لیاقت اینها نیست.
ص: 571
بیان مطلب این است که این انتخاب و اختیار یک وقت شخصی است، یعنی این گروه یا این خانواده علماً و عملاً برجسته هستند؛ مثل إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ (1)که این خانوادهها معصوم، مطهر، طیّب و طاهر هستند و بر جهانیان فیض دارند. یا این انتخاب و اختیار نسبت به یک شخص معیّن است؛ نظیر آنچه در سوره مبارکهٴ «طه» آیه سیزده راجع به موسای کلیم فرمود: وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی، این «خِیَرَةُ اللَّهِ» است، انتخاب الهی است و برگزیده خداست، این فضیلت اوست. پس گاهی یک نژاد، یا یک خانواده و یا یک شخص «خِیَرَةُ اللَّهِ» هستند، گاهی امتی «خِیَرَةُ اللَّهِ» است؛ اما نه براساس فضیلتی که دارند، بلکه براساس آن شرارتی که دارند خدا انبیای فراوانی را برای اینها فرستاده است، چون قسمت مهم انبیای ابراهیمی برای بنیاسرائیل مبعوث شدند و حافظان شریعت موسای کلیم میباشند و در همین قوم نازل شدند و نشانهٴ شرارت آنها هم این است که اینها از نظر پیامبرکُشی بیشترین امت هستند! این وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ (2)برای اینهاست، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقّ (3)برای اینهاست. این کلمهٴ بِغَیْرِ الْحَقّ که یک وصف تأکیدی است، برای تبیین شرارت اینهاست. درست است، برخی از اُمم ممکن است که دست به قتل پیامبرشان زده باشند، اما هیچ امتی مثل بنیاسرائیل پیغمبرکُشی نکرده است، پس از بس شرارت، غوایت و ضلالت داشتند، نیاز بود که مرتّب ذات اقدس الهی برای آنها راهنمایان الهی بفرستد. پس اینها جزء «خِیَرَةُ اللَّهِ» نیستند، برای مهار کردن اینها انبیای فراوانی آمده است، وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ. در سوره مبارکهٴ «بقره» و همچنین خیلی از آیات دیگر، دارد که اینها وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقّ، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ، (4)آیه 91 سوره مبارکهٴ «بقره» این است که فرمود به یهودیها بگویید: فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیَاءَ اللّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ؛ اگر شما واقعاً اهل ایمان هستید، چرا شما این همه از انبیا را کُشتید؟ بنابراین چنین فضیلت و لیاقتی داشته باشند که «خِیَرَةُ اللَّهِ» باشند و مورد انتخاب و برگزیدگی خدا باشند و خدا اینها را شایسته فرستادن پیامبران زیاد قرار داده باشد نیست، به دلیل اینکه همان قتل انبیا در هیچ امتی به این اندازه نبود که خدا به اینها نسبت میدهد. پرسش: فرمود: وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ؛ (5)ولی چرا عذاب ؟ پاسخ: همین است، وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ مثل همین آیه است، به لحاظ انبیا است! به دلیل اینکه خود قرآن کریم از جنایت اینها پردهبرداری کرده است؛ فرمود هیچ امتی مثل شما پیامبرکُشی نکرده است، هم وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ که جمع «الف» و «لام» است فرمود، هم وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، مجدد با جمع مُحلّی به «الف و لام» ذکر کرده است؛ بنابراین اینطور نیست که اینها آدمهای شایسته و لایقی باشند و در اثر آن لیاقت و شایستگی خدا انبیای فراوانی فرستاده باشد، بلکه در اثر غوایت و ضلالت و جهالت و مکر و حیله و خدعه اینهاست که مرتّب برای اینها انبیا فرستاده است. پرسش: به خاطر دعای حضرت ابراهیم(علیه السلام) نیست؟ پاسخ: اصل نبوت را حضرت دعا کرد، نه کثرت انبیا را! اینطور فرمود: رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً. (6)فرزندان ابراهیم گاهی اسرائیلی، گاهی عرب، گاهی فرزندان اسحاق و گاهی هم مثل وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) فرزندان اسماعیل هستند، پس شامل هر دو گروه میشود. فرمود در بین فرزندان من انبیا بشوند، گاهی بچههای اسحاق و یعقوب هستند و گاهی هم بچههای اسماعیل(سَلامُ اللهِ عَلَیهِم) میباشند. پرسش: وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ، مربوط به اوایل کار اینها نمیشود؟ پاسخ: اوّل، وسط و آخر کار اینها را قرآن برای ما مشخص کرده است؛ حالا اوّل، وسط و آخر را قرآن تبیین میکند. بنابراین این وصفی که فرمود: یَقْتُلُونَ، بعد در عصر پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) هم وجود مبارک حضرت فرمود شما این کاره هستید! اینکه فرمود شما این کاره هستید، یعنی الآن هم اگر دستتان بر بیاید همین کار را میکنید! فَلِمَ تَقْتُلُونَ برای این است که راضی هستید! اگر گروه «لاحق» کار گروه «سابق» را نپذیرد و آن روش را نداشته باشد که به گروه «لاحق» اسناده داده نمیشود! در سوره مبارکهٴ «بقره» پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) شما میکُشید و حال آنکه اینها که معاصر حضرت بودند پیغمبرکُشی نکردند! پس اینها به سنّت سیّئه گذشتگان خودشان راضی بودند؛ آیه 91 سوره مبارکهٴ «بقره» این است: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ قَالُوا نُؤْمِنُ بِمَا أُنْزِلَ عَلَیْنَا وَ یَکْفُرُونَ بِمَا وَرَاءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمَا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیَاءَ اللّهِ؛ شما چرا پیامبران را میکُشید؟ آنها که در زمان وجود مبارک پیغمبر بودند که پیامبرکُشی نکردند! معلوم میشود اینها هم اگر شرایط فراهم شود همین کار را میکنند، یک؛ و به سیّئات نیاکان خودشان راضی بودند، دو؛ اینها چنین گروهی هستند! قرآن کریم پرده برداشت، فرمود اینها گروهی هستند که ساختار اصلی اینها خیانت است، فرمود: مواظب یهودیها باش! وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ، (7)به پیامبر فرمود! فرمود اینها اینطور نیست که حالا چون شما پیامبر هستی حرمتی برای تو قائل باشند، هر روز نقشه میکشند! این را با فعل مضارع ذکر کرد. پرسش: باید بر اینها عذاب نازل میشد؟ پاسخ: عذاب هم نازل شد و بدترین عذاب آنها هم اختلاف است که میگوییم؛ این کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ (8)متعلّق به اینهاست، برای دیگران که نیامده است! کُونُوا قِرَدَةً، مَسخ برای اینهاست. فرمود: وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ، به امت اسلامی هشدار میدهد! فرمود که حالا دست اینها کوتاه شد، اینها کسانی هستند که خدا با تمام قدرتش به میدان آمده و برای اوّلین بار خدا این کار را کرده است! الآن مثلاً میگوییم برای اوّلین بار این کار شده است، این اوّلین بار یک چیز خوبی است. اگر کسی اوّلین بار هنر و فنّی را اختراع بکند، این نعمت خوبی است؛ اما گاهی این اوّلین بار، اوّلیت زمانی است و اوّلیت زمانی ممکن است که فیض و ثوابی داشته باشد، اما حالا فخرآفرین باشد نیست. در روایات ما دارد که شما سعی کنید اوّل کسی باشید که وارد مسجد میشوید، اوّل کسی نباشید وارد بازار میشوید، اوّل کسی که در نماز جماعت حاضر هستند شما باشید، اوّل کسی که برای کارهای خیر اقدام میکنند شما باشید، این ثوابی دارد؛ اما حالا چنین ابتکاری باشد نیست. یک اوّل و اوّلی ما داریم که این واقعاً فخر است! درباره وجود مبارک حضرت امیر هست که من اوّلین مسلمان هستم، (9)این فخر عالمی است! آن روز تشخیص حق و باطل کار آسانی نبود، اوّلاً؛ خریدن همه خطرها کار آسانی نبود، ثانیاً؛ در آن روز وجود مبارک حضرت امیر اوّل کسی بود که پیامبر را قبول کرد؛ این یک فخرآفرینی است! الآن میگوییم فلان کس اوّلین حرف را او زد یا اوّلین کار را او کرد، اینها کارهای عادی است اما «أَنا أَوَّلُ مَن أَسْلَم»، (10)«أوَّلُ مَن کذا و کذا» که حضرت از افتخارات خود ذکر میکند، آن روز تشخیص اینکه چه چیزی حق است و چه چیزی باطل کار آسانی نبود و پذیرش همه خطرهای اعدام و ترور هم کار آسانی نبود! وجود مبارک حضرت امیر فرمود من اوّلین بودم و اهل بیت هم به همین افتخار میکردند و جا هم داشت! این یک اوّلین کار است و این «أَنا أَوَّلُ أوّل» از سوره مبارکه «حشر» برآمد، خدای سبحان فرمود من اوّلین بار بود که این کار را کردم! در جریان یهودیها مقتدر و کاخنشین مدینه مگر شما نسیهبخور نبودید؟ مگر شما وامگیر نبودید؟ مگر شما کوخنشین نبودید؟ مدینه را مگر همین سرمایهدارهای یهودیها اداره نمیکردند؟ شما چه چیزی داشتید؟ وقتی اوّل سوره مبارکه «حشر» برهان اقامه میکند، میفرماید: هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ؛ (11)ما اوّلین بار اینها را بیرون کردیم، بعدها در طی این سالها به شما قدرت دادیم؛ یعنی اوّل معجزه بود، بعد عادی شد. هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ، فرمود نه دوست خیال میکرد و نه دشمن، انقلاب ما هم همینطور بود! فرمود: مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم؛ خیال میکردند که صَیاصِی، قلعهها و کاخهایشان آنها را نجات میدهد، مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، (12)انقلاب اسلامی واقعاً هم همین طور بود! نه دوستان خیال میکردند که امام و رهبران الهی پیروز میشوند، نه دشمنان فکر میکردند! با کدام دست؟ با کدام قدرت؟! در جریان پیروزی صدر اسلام، قرآن کریم سه اصل دارد؛ یعنی اوّلین کسی که این کار را کرد خدا بود، یعنی معجزه انجام شد، هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ، حشر یعنی کوچ دادن، لِأَوَّلِ الْحَشْرِ. اصل دوم این است که نه دوست خیال میکرد و نه دشمن؛ نه کسانی که تفکّرات سیاسی داخلی داشتند و از دوستان بودند فکر میکردند که پیروز میشوند و نه سیاستمداران خارجی مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا، دو؛ وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، سه. فرمود این سه کار را ما کردیم! مگر شما نسیهخور نبودید؟ مگر شما قرض نمیگرفتید؟ مگر شما کارگر آنها نبودید؟ مگر شما کوخنشین نبودید؟ مگر کاخها و قلعهها در اختیار همین یهودیان و سرمایهدارهای مدینه نبود؟ شما با چه وسیلهای قدرتمند شدید؟ هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ؛ اولین بار ما اینها را کوچاندیم! مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا؛ فکر نمیکردید که این قدرتها بیرون میروند، وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم؛ نعل به نعل این سه اصل در انقلاب اسلامی ما بود! هیچکس فکر نمیکرد که این قدرت جهنّمی استکبار که تمام این مملکت را گرفته بود، مجبور بشود که فرار کند؛ دوستان فکر نمیکردند! خیلی از دوستان میگفتند که چگونه؟ مُشت با درفش که نمیشود! ولی شد! آنها هم مطمئن بودند و خیال میکردند که میمانند؛ دوستان فکر میکردند که نمیشود، دشمنان هم فکر میکردند که نمیشود، آن کسی که این کار را کرد خدا بود! این سه اصل که در اوّل سوره مبارکه «حشر» است، در همین بخش انقلاب اسلامی هم هست که خدا به حق ائمه اطهار و قرآن کریم به فرد فرد این ملت، سعادت و سیادت دنیا و آخرت بدهد که آبروی نظام را در این روز 22 بهمن حفظ کردند. فرمود ما که بخواهیم این است!
ص: 572
1) آل عمران/سوره3، آیه33 و 34.
2) آل عمران/سوره3، آیه181.
3) بقره/سوره2، آیه61.
4) آل عمران/سوره3، آیه21.
5) بقره/سوره2، آیه47 و 122.
6) بقره/سوره2، آیه129.
7) مائده/سوره5، آیه13.
8) بقره/سوره2، آیه65.
9) الغدیر، العلامه الامیُنی، ج2، ص314.
10) تاریخ بغداد، الخطیب البغدادی، ج4، ص456.
11) حشر/سوره59، آیه2.
12) حشر/سوره59، آیه2.
درباره یهودیها به پیغمبر فرمود: وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ، «صَیاصی» یعنی کاخ، چه کسی اینها را از آن کاخ بیرون آورده؟ (1)چه کسی درِ قلعه خیبر را یک نفره کَند؟ او مأمور ما بود! حضرت فرمود: «مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدِیَّةٍ وَ لَا بِحَرَکَةٍ غِذَائِیَّة وَ لَکِنِّی أُیِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکُوتِیَّةٍ»، (2)بعد فرمود اینها اینطور نیست که حالا فرار کردند یا فعلاً ساکت هستند و کاری با شما نداشته باشند، وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ؛ هر روز دارند علیه تو نقشه میکشند! به پیغمبر فرمود، آن عقل کُلّ! فرمود مواظب باش و به مسئولین خودت بگو که اینها هر لحظه مواظب نقشه دشمن باشند، چون بنا بر این نیست که عالم با معجزه حرکت کند! بخش اساسی عالم با معجزه حرکت میکند، بعد مردم که راه افتادند باید با اختیار خودشان بروند، چون وظیفهای هست، جهادی هست، یک عمل صالحی هست، تمام امور با معجزه حلّ بشود که کمال نیست! فرمود مواظب باشید اینها هر لحظه دارند نقشه میکشند! آن هم با فعل مضارع بیان کرد که مفید استمرار است، فرمود: وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ
مرحوم صاحب جواهر را خدا غریق رحمت کند! البته کار، کار صاحب جواهری نیست، یک کار فقیه نیست، یک کار فقهی نیست، یک کار متتبّع تاریخی عجیبی است؛ منتها صاحب جواهر آنقدر قَدَر است که همه اینها را مدیریت میکند. ایشان در بحث جهاد حرفی که بعضی از مورّخان نامی اسلام کشف کردند، اکتشاف آنها را نقل میکند؛ صاحب جواهر آن قدر مورّخ نیست که بتواند لابهلای تاریخ را کشف کند، او یک فقیه نامی است؛ منتها مدیریت خوبی در کنار فقه دارد. مرحوم صاحب جواهر(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در همان بحث جهادِ جواهر خیانت همین یهودیها را ذکر میکند ـ البته بعضی از مورّخان این را کشف کردند و ایشان نقل میکند ـ و آن این است که در عصر بعضی از خلفا، از همین یهودیهای خیبر ـ در مدینه ـ خواستند که جِزیِه بگیرند. این یهودیها یک قباله درآوردند که ما با پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) مصالحه کردیم و او به ما بخشیده که جِزیِه نباید بدهیم، ما باید در این سرزمین بنشینیم. آنها هم قانع شدند که این قباله است و از طرف پیغمبر است که بعضی از کاتبان حضرت امضا کردند و بعضی از صحابه هم شهادت دادند، چون حضرت که خودش چیزی نمینوشت! سند درآوردند، قباله درآوردند که امضای بعضی از اصحاب حضرت در آن بود، خطّ بعضی از کاتبان در آن بود، همه چیز آن درست بود. آنها بررسی کردند و دیدند که بله امضای بعضی از کاتبان است و شهادت هم برای شهادت بعضی از صحابه است؛ اما امضا متعلق به آن کاتبی است که هنوز مسلمان نشده بود و بعدها اسلام آورده است و شهادت آن شهدایی بود که زمان فتح خیبر مُرده بودند! گفتند بله آن شخص کاتب بود، ولی بعد از فتح خیبر اسلام آورده است! البته اینهایی که کاتب بودند نامهها و بخشنامههای حضرت را که به شهرها و روستاها میفرستادند اینها مینوشتند، وحی را گروه خاص مینوشتند؛ یعنی حضرت امیر بود و گروهی خاص. نامههای حضرت که بخشنامه بود که برای استاندارها و والیها میفرستادند را اینها مینوشتند. به تاریخ که نگاه کردند، دیدند که تاریخ وقتی است که آن نویسندهای که امضای او پای این قباله است هنوز کافر بود و مسلمان نبود، در دستگاه اسلام و پیغمبر نبود! شهادت اصحابی در تاریخ هست که اینها قبلاً مُرده بودند، معلوم شد که جَعل است؛ بعد وقتی فرمودند که جعل است، دوباره آن حاکم عصر از همان یهودیهای خیبر این جِزیِه را گرفت. این را مرحوم صاحب جواهر در کتاب جهاد جواهر نقل میکند. (3)اینها به نام پیغمبر جعل میکنند! فرمود: وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ، این معنایش این است که مسلمانها باید مواظب باشند! این نفوذی که میگویند همین است که مبادا انسان ـ خدای ناکرده ـ گرفتار شرقی بشود یا گرفتار غربی بشود. انسانِ باهوش جهنّم نمیرود، انسانی که زود فریب میخورد، اصلاً جهنم را برای اینها ساختند! فرمود که مواظب باش!
ص: 573
بنابراین این صدر و ساقهٴ قرآن را که بررسی میکنید، آبرویی برای یهودیها نگذاشت، شما برای کدام قوم دیدید که کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ آمده باشد؟ برای همینها بود! کدام قوم آمده باشند که وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقّ؟ برای همینها بود! وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ هم برای همینها بود! بنابراین اِخْتَرْنَا؛ یعنی از بس اینها اهل جهالت و مَکر و خیانت بودند، ما هیچ چارهای نداشتیم و مرتّب انبیا را فرستادیم؛ البته اینها هم مرتّب آنها را کشتند. در سوره مبارکهٴ «زخرف» هم گذشت، اینطور نیست که حالا اگر ملتی پیامبر خودشان را بکشند ما دیگر پیامبر نفرستیم، اینطور نیست؛ ما مرتّب پیامبر میفرستیم، (1)ولو اینها مرتّب شهید بکنند. بنابراین اِخْتَرْنَا و امثال آن، هیچ نظام ارزشیای برای یهودیها نیست؛ البته یک گروه خاصی در هر ملتی مستثنا هستند که قرآن آنها را با احترام یاد میکند، فرمود: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاءَ اللّیْلِ، (2)البته در این میلیونها نفر، چند نفر آدم سالم هم هستند که آنها را هم قرآن با احترام ذکر میکند؛ اما آن قشر غالب و نژاد غالب آنها همین است، وگرنه قرآن حرمت آن افراد قلیل را هم حفظ کرده است، فرمود: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاءَ اللّیْلِ، احترام آنها را حفظ کرده، دین آنها را حفظ کرده است، اینجا هم فرمود: وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ، معلوم میشود که یک حساب خاصی نیست. از این طرف شما بخواهی ارزشی حساب کنید، برای مسلمانها ارزش قائل شد و فرمود: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلْنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ (3)اینها هستند. الآن شما برای امت اسلامی اگر بخواهید ارزش قائل بشوید، ممتاز هستند. یک وقت هم عرض شد که این امت ممکن است که یک سلسله جزئیات و اختلاف جزئی و به معاصی هم احیاناً گرفتار شوند؛ ولی یک امت باشرف و باکرامتی است! ما در این جنگ هشت ساله کم خسارتی از صدّام و از غربیها ندیدیم؛ ولی بعد از پذیرش قطعنامه وقتی عملیات مرصاد شروع شد، خیانت صدّام را همهمان دیدیم، خدا غریق رحمت کند صیاد شیرازی و شهدا را که دفاع کردند! بعد وقتی که صدّام را خدا گرفت و به کویت حمله کرد و امیر کویت دست از عبای مطلّا درآورد و به غربیها پناهنده شد و آنها هم اتّحادیه تشکیل دادند و آمدند صدّام را با گلوله از کویت بیرون کردند، به ما چقدر اصرار کردند که شما از طرف شرق عراق چند گلوله بزنید؟! نه مسئولین و نه مردم هیچکدام حاضر نشدند، گفتند ما قطعنامه را قبول کردیم، این میشود شرف! این میشود عظمت! ایران امتحان داد! روزی که جنگ بود با گلوله جواب میداد، روزی که قطعنامه را قبول کرد، گفت شما جنگ نفت دارید ما چه کار داریم! صدام به ما بد کرد؛ ولی ما قطعنامه را قبول کردیم! این میشود عظمت یک ملت، وگرنه دل ما از صدام خون بود، چند گلوله هم ما میتوانستیم بزنیم، ولی هیچکسی این کار را نکرد، اینها میماند در تاریخ! اینها را قرآن و عترت به ما یاد! قرآن به ما یاد داد: فَمَا اسْتَقَامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ؛ (4)فرمود اگر با مُلحد و با مشرک پیمان بستید و امضا کردید، پای امضای خود بایستید. این بیان نورانی امام سجاد(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) است که فرمود آن شمشیری که با آن شمشیر پدرم را شهید کردند، اگر کسی تعهّد بسپارد و به من امانت بدهد من خیانت نمیکنم، (5)ما پرورده و شاگردان اینها هستیم! این عظمتی است برای ایران! این یک جلال و شکوهی است برای ایران! اهل خدعه نیستیم، اهل کینه نیستیم، اهل آزادی و عظمت هستیم؛ حالا در ماها ممکن است چهارتا اشتباه باشد؛ ولی اصل نظام بر عظمت و کیان الهی است که قَدر آن را باید دانست. بنابراین فرمود که وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ این است، نه اینکه حالا فضیلتی برای آنها باشد. پرسش: ... آن قلیل؟ پاسخ: الآن سخن از بنی اسرائیل است وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ آنهایی که ماندند را نمیگوید نَجَّیْنَا، همینها که از دریا گذشتند را میگوید: نَجَّیْنَا، قَدر متیقّن آن اینها هستند؛ البته آنهایی هم که مهاجر نبودند و مقیم بودند هم مشمول این عنایت هستند. غرض این است که کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ برای اینهاست، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ برای اینهاست، وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ برای اینهاست، وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ برای اینهاست، برای اینها که آبرویی نمانده! وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ ٭ وَ آتَیْنَاهُم مِنَ الآیَاتِ مَا فِیهِ بَلاَءٌ؛ یعنی آزمونِ مُبِینٌ، تمام شد و رفت!
ص: 574
در سوره مبارکهٴ «دخان» که با مشرکان حجاز سخن میگفت، فرمود که اینها بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (1)و اعتراضات فراوانی هم دارند؛ گاهی در توحید اشکال دارند و گاهی هم در معاد اشکال دارند. دربارهٴ اصل مبدأ خدا را قبول دارند که وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (2)را قبول دارند؛ اما مشکل آنها توحید است. عمدهٴ اساس و روش تربیتی به معاد برمیگردد. درست است که مسئله اعتقاد به خدا سهم تعیین کنندهای دارد؛ اما اثر علمی آن بیش از اثر عملی آن است. آنکه اثر عملی فراوان دارد، همان مسئله اعتقاد به معاد است؛ یعنی اعتقاد دارد که هر کسی هر کاری کرد، آن کار زنده است و در برابر آن کار مسئول است. کسی که ـ مَعَاذَالله ـ به معاد معتقد نیست بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ؛ (3)میخواهد که جلوی او باز باشد. شما اعتقاد به معاد را که بردارید ـ به نحو سالبهٴ کلیه ـ هیچ فضیلتی ضامن اجرا ندارد و هیچ رذیلتی هم عامل ترک ندارد. چرا تجاوز نکند؟ چرا تعدّی نکند؟ چرا از شهوت صَرف نظر بکند؟ چرا؟ چون حساب و کتابی که نیست! دلیل ندارد که آدم خودش را به زحمت بیندازد و از لذائذ صَرف نظر بکند، برای چه؟ به نحو سالبهٴ کلیه، اگر معاد نباشد هیچ فضیلتی ضامن اجرا ندارد. اینکه میگویند نزد وجدانمان، وجدان چه کار میکند؟ چرا از این فیض بهره نمیبرید؟ خبری نیست! هیچ فضیلتی ضامن اجرا ندارد و هیچ رذیلتی هم عامل ترک ندارد، تنها چیزی که عامل اجراست، اعتقاد به روز حساب است و لذا پشت سر هم مسئله معاد را مطرح میکنند. پرسش: روز عاشورا ابیعبدالله فرمود اگر دین ندارید آزاد مرد باشید! (4)پاسخ: بله آزادمرد باشید، خود همین حرف دین است! این فرمایش سیدالشهداء، یعنی اگر شما در بخش محلّی و در بخش منطقهای حرف ما را قبول نمیکنید، در بخش بینالمللی حرف ما را قبول کنید! این حرف شریعت است! این بیان وجود مبارک سیدالشهداء به عنوان اینکه امام معصوم است و از دین دارد خبر میدهد دارد این سخن را میگوید، فرمود آزادمرد باشید، نمیخواهم آزاد باشم! چرا آزادمرد باشم؟ این یک وظیفه شرعی است، الآن ما در بحثهای ملّی یک سلسله قراردادهایی داریم، دو نفر باهم شرکت دارند: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»، (5)در بحثهای منطقهای قرارداد داریم ـ ما با مسیحیها و با کلیمیها ـ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»، در محدودهٴ بینالمللی، ما با مُلحدان و ما با مشرکان یا با کشورهای کمونیستی مثل روسیه قرارداد داریم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»، این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» خیلی قویتر و غنیتر از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6)است! أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یک امر تکلیفی است؛ یعنی این کار را بکن! اما «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یک جمله خبریه است که به داعی انشا القاء شده است، یک؛ و از سنخ «یُعِیدُ الصَّلَاة» و امثال آن نیست که جمله خبریه و مفید انشا باشد، اصلاً آدرس مؤمن را میدهد؛ میگوید مؤمن چه در بحثهای محلّی، چه در بحثهای منطقهای و چه در بحثهای بینالمللی، اگر بخواهید مؤمن را پیدا کنی کنار امضای خود ایستاده است، «اَلمُؤمِن عِندَ عَهدِهِ، عِندَ قُولِهِ، عِندَ وَعدِهِ، عِندَ وَعیدِهِ، عِندَ إمضائِهِ»، «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». یک دولت یا یک ملت اگر با کافر، با مشرک و با کمونیسم تعهّدی بسته است، پای امضایش ایستاده است! دین جهانی این حرف را میزند، این حرف را دین میزند! وجود مبارک سیدالشهداء حرف دینی را زده است؛ حالا اگر کسی به شریعت در هیچ بخش آن معتقد نباشد، چه اینکه آنها معتقد نبودند و همین کارها را نکردند و عمل نکردند، غرض این است که هیچ فضیلتی ندارد! گاهی میبینید که یک انسان معتقد به معاد نیست، ولی بعضی از فضایل را که انجام میدهد، آن رگههای فطرت که در او هست، به او نشان میدهد که شما ستم نکن! وگرنه این عاقلانه نیست! شما میگویید بعداً، پوستر چاپ بکنند و بَنِر چاپ بکنند و نامشان را میبرند! وقتی معدوم شدید، الآن مثلاً شخصی اینجا معدوم است و نیست، ما هر چه احترام بکنیم لغو است، اهانت بکنیم لغو است، اگر کسی مُرد و بگوییم که معدوم محض میشود، چه لعنت بکنید و چه رحمت بکنید لغو است، برای اینکه بر معدوم چه اثری دارد؟ بله نسبت به بازماندگان آنها ـ در اثر یک خیال ـ ممکن است که رنجی ببرند، وگرنه اینکه میگوید بعد از مرگ من نام من بماند و ـ مَعَاذَالله ـ به معاد هم معتقد نیست، این یک امر لغوی است! پرسش: قبول علمی و برهانی نبود، مگر قبول تعهدی! پاسخ: نه، چون براساس امر حسّی و تجربی بودند، میگفتند اگر مرگ حق است و انسان بعد از مرگ زنده میشود: فَأْتُوا بِآبَائِنَا که حالا کمکم در همین بخشها میخوانیم؛ اینها خیال میکردند معنای معاد این است که انسان که مُرد دوباره از همین قبرستانها برمیگردد به دنیا، برای اینها که آخرت روشن نبود!
ص: 575
بنابراین اگر کسی معدوم محض شد ـ مَعَاذَ الله ـ برای ما چه لعنت و چه رحمت یکسان است، برای اینکه معدوم محض است. از اینکه اینها نمیپذیرند لعنت با رحمت بر آنها یکسان باشد و فکر میکنند که بعد از مرگ، نام اینها میماند، رگهها و ردههایی از آن اعتقاد به معاد که فطری است در درون اینها هنوز وجود دارد، وگرنه اگر کسی معتقد به معاد نباشد، هیچ دلیلی برای انجام فضیلت او نداریم، زیرا که فضیلت برای او اجرایی نیست. دیگر قصه فرعون و آل فرعون و بنی اسرائیل تمام شد. إِنَّ هؤُلاَءِ؛ این جریان مشرکین حجاز، لَیَقُولُونَ ٭ إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ ما هم یکبار میمیریم و تمام میشود میرود. وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ؛ ما دیگر بعد زنده نخواهیم شد، نشان آن هم این است که فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ، اگر حیات بعد از مرگ حق است، پدران ما را زنده کنید و بیاورید! حالا چند نکته است: یکی اینکه موت اُولی یعنی چه؟ و اینکه حقیقت مرگ یعنی چه؟ و اینکه انسان میمیرد مهاجرت میکند و حقیقت مرگ نابودی نیست، پوسیدن نیست و از پوست به درآمدن است که ـ إِنشَاءَالله ـ بعداً روشن میشود.
موضوع: تفسیر آیات 32 تا 42 سوره دُخان
وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ (۳۲ وَ آتَیْنَاهُم مِنَ الآیَاتِ مَا فِیهِ بَلاَءٌ مُبِینٌ (۳۳) إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ (۳٤) إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ (۳۵) فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۳۶) أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ (۳۷) وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (۳۸) مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (۳۹) إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقَاتُهُمْ أَجْمَعِینَ (٤۰) یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلی عَن مَوْلی شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنصَرُونَ (٤۱) إِلاّ مَن رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (٤۲)) ص: 577
بعضی از نکاتی که مربوط به مباحث قبلی بود این است، اقوامی که به هلاکت رسیدند دو گروه بودند؛ یک گروه چیزی از آنها نمانده تا به بقیه ارث برسد، در آن مورد دارد که أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ شدند، سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ، (1)هیچ چیزی از آنها نمانده است که به اقوام بعدی برسد، گروه دیگری هستند؛ نظیر فراعنه مصر که «اموال»، «قصور»، «زروع»، «جنّات» و «عیون»ی از آنها مانده است و به دیگران رسید. در سوره مبارکهٴ «هود» آیه صد این چنین میفرماید: ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْقُرَی نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهَا قَائِمٌ وَ حَصِیدٌ؛ یعنی «مِنْهَا قَائِمٌ وَ مِنْهَا حَصِیدٌ»، این قریهها بعضیها سر پا هستند و بعضیها هم کاملاً دِرُو شدند؛ این حَصِیدٌ، «فعیل» به معنای مفعول است. «یَوْمَ حَصَادِه» در وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصَادِهِ؛ (2)یعنی روز دِرُو. وقتی که این مزرعه و زرع را دِرُو میکنند، دیگر چیزی در زمین نمیماند. فرمود که ما خیلیها را دِرُو کردیم، چیزی نمیماند تا به دیگران ارث برسد! پس بعضی از این اقوال هلاکت شده، آثاری از اینها باقی است، مِنْهَا؛ یعنی این قریهها، ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْقُرَی؛ یعنی این شهرها و روستاها و دیارهایی که ذکر کردیم دو قسم هستند: در یک قسم عذاب طوری بود که کلّ شهر را ویران کرده است، «دَمَّرَها»، «تَدْمیر» کرد کلّ این شهر را، اما یک وقت است که برخی از این افراد عذاب شدند و برخی از آثار از بین رفتند و یک مقدار هست؛ فرمود: مِنْهَا قَائِمٌ بعضی از این قریهها هستند که سر پا هستند وَ حَصِیدٌ؛ یعنی « مِنْهَا حَصِیدٌ» بعضیها دِرُو شده هستند. آن قریههایی که ساختمانها، بناها، زروع، جنّات و عیون آنها دِرُو شدند، چیزی نمانده که به ورثه برسد و آنهایی که سر پا هستند، آنها را ما ارث دادیم. جریان مصر از این قبیل بود که سر پا بود، فرمود: کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ. (3)
ص: 578
مطلب دیگر آن است که این تفکیک نشان میدهد مردم بنیاسرائیل به دو قسم تقسیم شدند: یک عدّه مهاجر بودند و یک عدّه هم در همان مصر ماندند، برای اینکه آیه 57 به بعد سوره «شعراء» این است: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ؛ (1)یعنی آلِ فرعون را از سرزمین آباد خودشان بیرون بردیم؛ البته اینها خارج نشدند، ما اینها را بیرون کردیم. وَ کُنُوزٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ؛ (2)اینها را به بنیاسرائیل دادیم، فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ (3)که بقیهٴ داستان را از این به بعد ذکر میکند؛ یعنی وقتی آلِ فرعون را ما از این «کنوز»، «جنّات»، «عیون»، «زروع» و «مقام کریم» بیرون بردیم و اینها را به بنیاسرائیل ارث دادیم، اینها به دنبال وجود مبارک موسای کلیم تا دریا رفتند و غرق شدند؛ این نشان میدهد که بنیاسرائیل به دو قسمت تقسیم شدند: یک قسمت مهاجر بودند که به همراه موسای کلیم رفتند و یک قسمت همانهایی بودند که در مصر ماندند؛ البته به دلیل این تفکیک که فرمود: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ ٭ وَ کُنُوزٍ وَ مَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ٭ فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ، اینها را از این سرزمین بیرون بردیم، آثار و اموال اینها را به بنیاسرائیل دادیم، اینها آمدند کنار دریا که با آن گروه دیگر از وجود مبارک موسای کلیم و همراهانشان برخورد کردند. بنابراین این با آیاتی که میفرماید ما «مشارق أرض» را و «مغارب أرض» را به بنیاسرائیل دادیم، (4)میتواند هماهنگ باشد.
ص: 579
مطلب دیگر در این وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ است، این وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ اگر به لحاظ انبیا و اولیا که خدا به اینها داد به بنیاسرائیل برگردد، درست است؛ «اسرائیل»؛ یعنی یعقوب(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) که فرزندان فراوانی داشت، همان فرزندانی که حاضر بودند یوسف(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) را به چاه بیندازند یا حاضر شدند او را بکُشند، این گروه که نمیتوانند فضیلتی بر عالمیان داشته باشند! از همان اوّل شما نگاه میکنید، میبینید که بدرفتاری در آنها هست و بدرفتاریهایی که ذات اقدس الهی در قرآن کریم از این یهودیها نقل میکند، از دیگران که نقل نمیکند! بنابراین نمیشود که اینها یک امت متمدّن و برجستهای باشند، اگر فضیلتی هست برای انبیا و اولیای اینهاست و اگر برای اینها فضیلتی هست؛ یعنی ما برای اینها انبیا و اولیای فراوانی فرستادیم، برای هیچ امت و ملّتی به اندازه بنیاسرائیل ما انبیا نفرستادیم، اما خود اینها از همان آغازِ بنیاسرائیل بودنشان ـ اسرائیل یعنی یعقوب، نام مبارک یعقوب است ـ در همان دودمان و در خانهٴ یعقوب، اینها آمدند آنطور دروغ گفتند، برادر را به چاه انداختند و حاضر شدند در برابر پیغمبر خودشان برادر را بکشند! آن وقت این گروه چگونه میشود که وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ یا فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ باشد. در آیه شانزده سوره «جاثیه» که در پیش است، فرمود: وَ لَقَدْ آتَیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ، عَلَی الْعَالَمِینَ فضیلت دادیم؛ یعنی در اعطای کتاب، در اعطای حکم، در اعطای نبوّت و در روزیهایی که به اینها دادیم، نه اینکه اینها یک امت برجستهای هستند! اینها از همان آغاز کار خودشان برادر به چاه انداختن را شروع کردند و هیچ امتی را قرآن کریم به اندازه این یهودیها سرزنش نکرد! از کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ (1)گرفته تا وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ (2)تا وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقّ (3)تا وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ. (4)پرسش: سیاق کلام دارد که بعضی از انبیا را تخصیص میزند؟ پاسخ: نه، منظور این است که به بنیاسرائیل انبیای فراوانی دادیم که این درست است. به هیچ ملّتی به اندازه بنیاسرائیل خدای سبحان انبیا نداد، این درست است. پرسش: توبهٴ فرزندان یعقوب، همانند توبهٴ جناب حُر است؟ پاسخ: نه، اینجا سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ (5)بود، آن آخرها دیگر رسوا شدند! تا آخرین لحظه هم به وجود مبارک یوسف گفتند که یک برادر دزدی هم او داشت، همان جا بود و مهمان او بودند، فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ (6)که سرقت کرده بود؛ وقتی آن صُوَاعَ (7)را در ظرف بنیامین یافتند، اینها آمدند به یوسف ـ البته نمیشناختند ـ گفتند برادری هم داشت که او هم دزد بود، حالا شما صَرف نظر کنید! به خود یوسف گفتند! در همان کاخ عزیزِ مصر و در مصر، وقتی اینها برگشتند و دیدند که برادرشان را گرفتند: إِلاّ مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ، (8)گفتند برادری هم داشت که او هم سرقت میکرد، تا آخرین لحظه هم همین حرف را زدند! بنابراین اینها نمیتوانند وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ یا فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ باشند؛ برای این جهت درست است که خدای سبحان به اینها نعمت فراوانی داد، انبیای فراوانی داد، اولیای فراوانی داد، چون اکثر انبیای ابراهیمی بنیاسرائیل هستند! بنیاسماعیل از وجود مبارک پیغمبر به عنوان رسول است و اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) هم به عنوان ائمه، اینها بنیاسماعیل هستند! اما بنیاسرائیل، یعنی بنییعقوب همانها هستند. بنابراین ما راهی برای اثبات اینکه این امت برترین امت است نداریم؛ البته در اینها یک مردان باایمانی بودند که قرآن از ایمان اینها یاد کرد و فرمود: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ، نه خصوص یهودیها! مسیحیها هم بودند: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ (9)این درست است؛ اما اینکه این امت، امت برجستهای باشد ما دلیلی نداریم. پرسش: نمیشود گفت که در یک بُرههای تمجید کرده و در بُرههای دیگر خیر؟ پاسخ: الآن آخرین بُرهه، بُرههٴ قرآن است! قرآن کریم وقتی که از اینها یاد میکند، اوصاف آنها همین است؛ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ دارد، وَ لاَ تَزَالُ (10)دارد، وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ دارد، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ (11)دارد، کدام امت غیر از اینها شروع کرد به پیغمبرکشی؟ آن هم اینطور با جمع محلّیٰ با «الف» و «لام»؛ یعنی انبیای فراوانی را شهید کردند! بنابراین ما دلیلی نداریم که بگوییم این امت یک امت متدیّن، متمدّن و برجستهای است؛ البته در میان اینها افرادی هستند که قرآن از اینها با «مِن» تبعیضیه یاد کرد: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ که این درست است. خود انبیا بنیاسرائیل هستند، چون فرزندان یعقوب میباشند، اولیای اینها و امامهایی که در اینها بودند درست است؛ اما اینکه این امت، یک امت برجستهای باشد دلیلی بر آن نیست. بعضیها خواستند بگویند که این فَضَّلْنَا یا اخْتَرْنَایی که در مورد آنها دارد، اینها فعل ماضی است و از گذشته خبر میدهد؛ این کار نمیتواند تام باشد، چون دربارهٴ اهل بیت و اولیای الهی(عَلَیهِمُ السَّلام) هم همین تعبیر آمده است؛ آیه 33 سوره مبارکهٴ «آل عمران» هم این است: إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ، وجود مبارک سید الشهداء(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هنگامی که علی بن الحسین(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) را به میدان اعزام کرد، این آیه را پشت سر او خواند، (12)این تا «إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ» درست است، نمیشود گفت که فعل ماضی است و آن وقت برای گذشته است؛ در اینگونه از موارد، چون خصوصیت عصمت و طهارت و کمال علمی و عملی مطرح است، دیگر فعل ماضی و مضارع مطرح نیست، إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی نه اینکه قبلاً اصْطَفَی بود و حالا اینطور نیست، پس نمیشود گفت چون لقَدِ اخْتَرْنَا فعل ماضی است یا فَضَّلْنَا که در سوره «جاثیه» آمده فعل ماضی است و شامل آینده نمیشود، این الْعَالَمِینَ را باید بررسی کرد، یک؛ و معیار فضیلت هم این است که انبیای فراوانی به اینها دادیم، دو. پرسش: «اصْطَفَیْنٰا» و اخْتَرْنَا با هم فرق میکنند؟ پاسخ: «اصطفینا» نیست، اصْطَفَیٰ است و فعل ماضی است، لقَدِ اخْتَرْنَا هم همینطور است و اینکه بهتر از اوست! اخْتَرْنَا بهتر از اصْطَفَی است، در حالی که آن اصْطَفَی که فعل ماضی است همه را میرساند. فَضَّلْنَا هم فعل ماضی است، اخْتَرْنَا هم فعل ماضی است، اصْطَفَی هم فعل ماضی است؛ اخْتَرْنَا و فَضَّلْنَا برتر از این اصْطَفَی است که ماضی مفرد است؛ ولی برای همه زمانهاست.
ص: 580
1) بقره/سوره2، آیه65.
2) آل عمران/سوره3، آیه181.
3) بقره/سوره2، آیه61.
4) مائده/سوره5، آیه13.
5) یوسف/سوره12، آیه18 و 83.
6) یوسف/سوره12، آیه77.
7) یوسف/سوره12، آیه72.
8) یوسف/سوره12، آیه79.
9) آل عمران/سوره3، آیه113.
10) مائده/سوره5، آیه13.
11) بقره/سوره2، آیه61.
12) تسلیة المجالس و زینة المجالس، السیدمحمدبن ابی طالب الحسینی الکرکی الحائری ج2، ص311.
مطلب دیگر این است که در آغاز این سوره مبارکهٴ «دخان» فرمود اینها یک مشکل جدّی درباره معاد دارند: لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ ٭ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ ٭ فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ، (1)بعد فرمود: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی (2)که در آنها سخن از معاد بود. فرمود اینها منکر مسئله معاد هستند و میگویند پایان زندگی مرگ است و انسان با مُردن میپوسد و نابود میشود. إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ؛ حتماً حرفها و منطق آنها این است که ـ مَعَاذَالله ـ بعد از مرگ خبری نیست، إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ فقط یک مرگ است و بعد از مرگ خبری نیست، وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ اینکه شما میگویید «یَوْمَ النُّشُور»ی هست و أَنشَرَ (3)یعنی «أَحْیَاء» و ما دوباره زنده نمیشویم، چنین مطلبی درست نیست. در سوره مبارکهٴ «جاثیه» که در پیش است، آیه 24 هم همین حرف را دارد، میگویند: مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ وَ مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ. در اینجا حرف آنها به این صورت است که بیش از یک مرگ نیست: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی و در آنجا سخن این است که بیش از یک حیات نیست مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا و سرّ آن هم این است که این إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی که یعنی ما بیش از یک مرگ نداریم، این الْأُولَی گاهی در مقابل ثانیَ است و گاهی مقابل ندارد؛ یک وقت است کاری چند درجهای و چند مرتبهای است میگوییم اوّل این بود، بعد دوم این بود، یک وقت است که دومی ندارد و میشود گفت که اوّل این کار را کردیم. پس اوّل گاهی در مقابل دوم است و گاهی مقابل ندارد، اینها که میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ یعنی ما یک مرگ بیشتر نداریم و فقط یک مرگ است؛ یعنی مرگ پایان زندگی ماست که انسان میمیرد و میپوسد، تمام شد و رفت. إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی یک مرگ است و أولایی نیست که در مقابل ثانیه باشد، این وجه اوّل.
ص: 581
وجه دوم این است که در سوره مبارکهٴ «غافر» اینها که قبلاً شنیدند ـ مثلاً بنا بر این که سوره قبلاً نازل شده باشد ـ آیه یازده سوره مبارکهٴ «غافر» این است که در روز قیامت هنگامی که میخواهد حسابها بررسی بشود، افراد میگویند: رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ؛ ما را دو بار زنده کردی و دو بار میراندی؛ یک بار در دنیا ما را زنده کردی، بعد «إماته» کردی و مُردیم؛ وقتی مُردیم و به حیات برزخی ما را زنده کردی که این شد حیات دوم. بار دیگر ما را از برزخ «إماته» کردی و وارد قیامت و معاد کردی، پس ما دو مرگ داریم و دو حیات؛ حیات دنیاست و مرگ بعد از حیات است، یک حیات و مرگ؛ وارد برزخ میشویم حیات دوم، از برزخ میمیریم منتقل میشویم وارد قیامت میشویم که میشود دو مرگ و دو حیات.
هر هجرتی دو چهره دارد: یک مسافر که هجرت میکند از آن جهت که ما را ترک میکند و ما او را نمیبینیم، این میشود غیبت و از آن جهت که وارد صحنه دیگر میشود، میشود حضور و شهادت. مرگ از این جهت است که ما آن را نمیبینیم، نه اینکه او نابود شد! او دارد میرود و وارد صحنه دیگر شده، کاملاً هست! وقتی از امام(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) سؤال میکنند که برزخ چه وقت است؟ فرمود: «الْقَبْرُ مُنْذُ حِینِ مَوْتِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة». (1)ما دیگر چهار تا عالم نداریم که یکی دنیا، یکی قبر، یکی برزخ و یکی قیامت باشد، ما سه عالم داریم؛ دنیا و برزخ و قیامت داریم و برزخ همان قبر است که سؤال و جواب و کلّ جریان، به تعبیر دینی گاهی از آن به برزخ یاد میشود و گاهی از آن به قبر.
ص: 582
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص242.
پس وجه اوّل این است که اینها میگویند که ما یک مرگ داریم و بعد از مرگ خبری نیست: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی تمام شد و رفت. وجه دوم این است، بنا بر اینکه سوره مبارکه «غافر» قبلاً نازل شده باشد و اینها دو مرگ و دو حیات را از قرآن شنیده باشند که قرآن میگوید عدّهای در معاد میگویند: رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ، اینها دارند این را منکر میشوند و میگویند ما دو تا «إماته» نداریم، اولاً «إماته» نیست وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ، موت است و موت هم بیش از یکی نیست و موتی که بعد از آن حیات باشد ما نداریم، فقط موت داریم؛ لذا وجه اول این است که این موت است «و لاغیر»، اُولیٰ در قبال ثانیه نیست و وجه دوم هم آن است که اُولیٰ در مقابل ثانیه است و دارند ثانیه را منکر میشوند؛ میگویند شما که میگویید عدّهای در قیامت میگویند: رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ، ما این را قبول نداریم إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، فقط یک مرگ است و دو مرگ نیست؛ اینکه برزخی باشد، در برزخ زنده بشویم، بعد از برزخ بمیریم و وارد معاد بشویم نیست. پرسش: ... مجموع این است که حیات بعدی را دارند انکار میکنند؟ پاسخ: بله، حیات بعدی را؛ منتها حیات بعدی با دو لحن طرح میشود: یکی حصر موت اُولیٰ است و دیگری هم حصر حیات اُولیٰ است؛ حصر حیات در سوره مبارکه «جاثیه» است که میگویند: مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا، آیه 24 سوره «جاثیه» این است که قَالُوا مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا و در سوره «دُخان» که محور بحث است دارد که إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ ما بیش از یک مرگ نداریم و این یک مرگ یا اوّلی است که مقابل ندارد، این وجه اول است؛ یا اوّلی است که مقابل دارد و مقابل آن هم برابر آیه سوره «غافر» مرگ ثانی است؛ البته قرآن فقط نقل میکند، نه اینکه آنها باور داشته باشند! آنها میگویند شما که میگویید ما دو موت و دو حیات داریم، نخیر! ما بیش از یک موت نداریم و بعد از مرگ خبری نیست. وجه سوم این است که در قرآن فرمود: وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ (1)که موتی بود و بعد حیاتی، بعد هم موتی هست و حیاتی. مشرکان میگویند نه، إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ ما فقط قبلاً مرده بودیم و بعد زنده شدیم، همین! دیگر از این به بعد مرگی باشد که پشت سر آن حیات باشد ما نداریم، از این به بعد یک مرگ خالی است! آن مرگی که بعد از آن حیات باشد، آن مرگ دنیایی است؛ یعنی ما قبلاً مرده بودیم و بعد زنده شدیم. آن مرگی که بعد از آن حیات باشد، فقط یک مورد است: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، برای اینکه وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ. این مرگی که ما در مقابل داریم، بعد از این مرگ دیگر حیاتی نیست؛ مرگی که بعد از آن حیات باشد فقط یک مورد است، ما قبلاً مرده بودیم: وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ؛ اما این مرگ بعدی مرگی نیست که بعد از آن حیات باشد! این سه وجه بود، وجه چهارم هم به تعبیر سیدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) که این وجوه چهارگانه را ذکر کردند، این است که به لحاظ حکایت باشد نه «مَحکی»؛ (2)یعنی کاری به آن واقع ندارد؛ این که گفت: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، به لحاظ همین حکایتی باشد که در سوره مبارکه «غافر» است که شاید این به همان وجه قبلی برگردد که به لحاظ حکایت بودن و نه به لحاظ «مَحکی» بودن؛ البته خیلی هم تفاوت به لحاظ «مَحکی» ندارد. سرّش آن است که اینها مرگ را پوسیدن میدانند، الآن هم همینطور است!
ص: 583
مشکل جهان کنونی این است که اینها متمدّانه حرف میزنند؛ ولی جاهلانه فکر میکنند، غالب اینها خیال میکنند که مرگ پوسیدن است و مرگ پایان راه است. انبیا آمدند یک حرف تازه آوردند، فرمودند که انسان مرگ را میمیراند! این حرف چقدر حرف آسمانی است! غیر از انبیا هیچکسی این حرف را نزد که انسان مرگ را میمیراند، جامع اینها که قرآن کریم است به عنوان «أُعْطِیتُ جَوَامِعَ الْکَلِم»، (1)فرمود: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ؛ (2)هر کسی مرگ را میچشد، نه مرگ او را بچشد! هر ذائقی مذوق را هضم میکند! یک لیوان آب، یک لیوان شربت یا یک استکان چای را که ذائق مینوشد، آن مذوق را هضم میکند؛ ما مرگ را هضم میکنیم، ما مرگ را میمیرانیم، ما انتقال را میمیرانیم، این بیان نورانی حضرت رسول(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که تفسیر قرآن است، فرمود: «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَار»، (3)ما یک انتقال داریم و این انتقال را زیر پا لِه میکنیم. این بیان نورانی سیدالشهداء را ملاحظه بفرمایید در بحبوحهٴ روز عاشورا که «أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ کَأَنَّهَا الْقَطْر»، (4)فرمود: «صَبْراً بَنِی الْکِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ»؛ (5)فرمود مرگ پل است و شما روی پل دارید راه میروید! این زیر دست و پای شماست! این طوری نیست که شما را از پای دربیاورد! شما او را از پای درمیآورید و زیر دست و پایتان لِه میکنید: «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ»، روی مرگ راه بروید پا بگذارید و آن طرف آب برسید! پس انسان است که مرگ را میمیراند، اگر انسان است که مرگ را میمیراند آن کسی که بعدها گفت: مرگ اگر مرد است آید پیش من ٭ ٭ تا کشم خوش در کنارش تنگتنگ از همینجا گرفته است! وگرنه شاعری، ادیبی، یک فیلسوف و حکیمی در ایران آمده باشد و قبل از اسلام این حرفهای بلند را زده باشد که نیست، وگرنه نمونه آن را بیاورید! هیچ حکیمی در ایران زمین نبود که اینطور بلند حرف بزند: مرگ اگر مرد است آید پیش من ٭٭٭ تا کشم خوش در کنارش تنگتنگ من از او جانی برم بیرنگ و بو ٭٭٭ او ز من دلقی ستاند رنگرنگ در این مصاف من پیروزم! من او را از پا در میآورم، نه او ما را! چون کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ، نه «کُلُّ نَفْسٍ یَذوقُهَا الْمَوْتِ»، مرگ ما را نمیچشد ما او را میچشیم؛ لذا یا شیرین است یا تلخ، در روایات فراوان داریم که مرگ برای یک عدّه خیلی شیرین است و برای یک عدّه خیلی تلخ است، چون عُصاره زندگی است.
ص: 584
بنابراین مرگ در مرگ به معنای نابودی در کار نیست، ما فقط از جایی به جای دیگر هجرت میکنیم، وقتی به «دَارِ الْقَرَار» (1)رسیدیم، دیگر هجرتی در کار نیست؛ لذا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ و وقتی به «دَارِ الْقَرَار» رسیدیم، «حَیاتٌ لَا مَوتٌ مَعَه»، هیچ! الآن هم شما بخواهید به متمدّنان غرب و شرق بفهمانید، برای شما سخت است؛ لذا قرآن کریم آرامآرام شبهات و حرفهای آنها را نقل میکند، بعد جهان را تفسیر میکند! الآن مشکل اساسی جهان چیست؟ اینها میگویند مرگ پایان راه است، چه غربی و چه شرقی! آنها اگر نظام علّی را میپذیرند، در حدّ علت مادی میپذیرند، نه علت فاعلی! و اگر هدفمندی را میپذیرند، در حدّ رفاه و امنیت میپذیرند، نه آن سیر ملکوتی! الآن اگر عصر علمی نیست، پس چه وقت عصر علم است؟ الآن اگر عصر علم و دانش نباشد که انسان به آسمان رفته به زیر زمین رفته، الآن اگر عصر علم نیست پس چه وقت عصر علم است؟ با این حال میگویند مرگ نابودی است! پرسش: مگر سه تا حیات دو تا مرگ ندارند؟ سه تا حیات داریم: حیات دنیا، حیات برزخ و حیات اخروی؟ پاسخ: بله، حیات با مرگ، این حیات را فرمود: أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ؛ یعنی یک بار ما را زنده کردی بعد مُردیم، بار دیگر ما را زنده کردی بعد مُردیم، آمدیم وارد این حیات، این حیات دیگر «دَارِ الْقَرَار» است؛ آن حیات «دَارِ الْقَرَار»، حیات بعد از موت ثانی است.
بنابراین الآن که عصر تمدن و عصر علم است، شما بخواهید این حرفها را به جامعه بفهمانید، به زحمت میفهمانید. خیلی از سخنرانیها، خیلی از مقالات و اینها در مدار همین امنیت و آزادی و استقلال مادی است، در سایه اینها انسان دارد حرفهای دین را میرساند، وگرنه اساس دین برای مرگ به بعد است؛ یعنی اساس ابد است، چون بساط دنیا برچیده میشود! آنچه با ابدیت انسان راه دارد، از مرگ به بعد است؛ الان هم این مسئله برای خیلیها حلّ شدنی نیست، آنها هر چه هم که میپذیرند بر این اساس است؛ نظام علّی را هم که میپذیرند، علت فاعلی را نمیپذیرند، بلکه علت قابلی را میپذیرند؛ بله! بذری باید باشد تا کشاورزی باشد و مادهای باید باشد که صنعت باشد، اما برهان وجود مبارک حضرت امیر را ببینید، در نهجالبلاغه وقتی میخواهد نظام علّی را ثابت کند نمیفرمایند که زراعت که بدون بذر نمیشود، به علت مادی استدلال نمیکند، فرمود: «زَعَمُوا أَنَّهُمْ کَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ». (2)فعل بدون فاعل نمیشود، نه فعل بدون ماده! فعل بدون ماده که شما همه قبول دارید؛ شما هم به دنبال علیّت مادّی میگردید و به دنبال علت صوری میگردید. چقدر این حرف زیباست! نفرمود که زرع بدون بذر نمیشود؛ یعنی بدون علت مادّی نمیشود، فرمود: «زَعَمُوا أَنَّهُمْ کَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ ... وَ هَلْ یَکُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَیْرِ بَان» و ساختمان البته مصالح ساختمانی میخواهد، علت مادّی میخواهد، علت صوری میخواهد؛ ساختمان سنگ و گِل و آجر میخواهد، آهن میخواهد، یک؛ هیأت ساختمانی هم میخواهد، دو؛ اما عمده سازنده است! فرمود: «هَلْ یَکُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَیْرِ بَان»؛ بدون بانی میشود؟ کشاورزی بدون زارع میشود؟ فعل بدون فاعل نمیشود! آن وقت اینها از طرفی میگویند: فَأْتُوا بِآبَائِنَا، اینها اصلاً نمیدانند معاد یعنی چه؟ قیامت یعنی چه؟ خیال میکنند انسان که زنده میشود و حیات بعد از موت یعنی دوباره برمیگردد به دنیا! اینجا که مجدد عالم تکلیف است و عالم آزمون، آنجا عالم پاداش و عالم کیفر است! این برهان عمیق را سیدنا الاستاد دارد، ایشان فرمود که ما در سوره مبارکه «انبیاء» ذیل آیه شانزده این را مفصّل بحث کردیم؛ که آسمان و زمین بیهدف خلق نشده است: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ، این نظام بازیچه نیست؛ با همین استدلال در همین آیه سوره مبارکه «دخان» که محل بحث است برهان اقامه میکنند، میفرماید: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ؛ اگر کسی در همین زندگی و در دنیا هر کاری کرد کرد؛ اگر بیایند و بروند، حساب و کتابی نباشد این که میشود بازیچه! فرمود نه ما بازیگر هستیم، نه عالم جای بازی است و بازیچه است و نه شما برای بازی خلق شدید! این برهان را شما الآن هم بخواهید به متفکران غرب بفهمانید خیلی سخت است که انسان مرگ را میمیراند نه بمیرد! مرگ پوسیدن نیست، مرگ از پوست به درآمدن است و تمام حقیقت برای «بَعْدَ الْمَوْت» است و هر حساب و کتابی هم که باشد آنجا برای آدم روشن میشود؛ انسان متحیّرانه میگوید: مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا، (3)فرمود وقتی اینها میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ برهان اینها آن است که میگویند: فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ؛ پدران ما را بیاورید! گاهی انبیا(عَلَیهِمُ السَّلام) مرده را زنده میکردند که این البته مقدور خداست أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ. (4)برهان ابراهیم خلیل(سَلامُ اللهِ عَلَیه) این بود که رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَ یُمِیتُ (5)عملاً هم نشان دادند أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ، بعد قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ؛ (6)فرمود این کارها را ما کردیم، نشان دادیم و مرده را زنده کردیم، ولی معاد این نیست! معاد این است که کلّ بساط زمین تبدیل میشود به عالم دیگر: یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ، (7)کلّ نظام سپهری عوض میشود و شما نابود نمیشوید، بلکه هجرت میکنید، مرگ انتقال از عالمی به عالم دیگر است. امروز هم کار سختی است که انسان بخواهد بفهماند که بشر مرگ را میمیراند، نه بمیرد و نه بپوسد و احیای قبور هم همین است! اینکه میگویید بروید به سراغ قبرستان، آنجا که مردهها نیستند! آنجا زندههای واقعی هستند! خیلیها به برکت همین زیارت قبور به جایی رسیدند؛ قبلاً هم به عرض شما رسید، این دعای مخصوص زیارت قبور یک مکتب و مدرسه است! انسان که رفت نزد آنها عرض ادب کرد، فاتحه خواند و سلام کرد، «السَّلَامُ عَلَی أَهْلِ الدِّیَار» (8)و این چیزها را خواند، آن دعای معروف و ذکر معروف را میخواند: «اَلسَّلَامُ عَلَی أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، بعد میگوید: «یَا أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»؛ (9)یعنی من آمدم اینجا درس بگیرم! ای اهل «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قَسَم بگویید که آنجا چه خبر است؟ اینکه مرحوم قاضی و اینها بسیاری از اوقات را در «وادیالسّلام» میگذراندند به این علت است که آنجا از هر حوزهای و دانشگاهی قویتر است و از هر مکتب و مدرسهای قویتر است، اگر کسی با مردهها بتواند حرف بزند! چون واقعیت نزد آنهاست! ما به آنها قَسَم میدهیم که شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قَسَم بگویید که آنجا چه خبر است؟ اگر این اثر نداشته باشد ـ مَعَاذَالله ـ.این دعا لغو است.
ص: 585
1) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج8، ص269.
2) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج13، ص56.
3) کهف/سوره18، آیه49.
4) بقره/سوره2، آیه259.
5) بقره/سوره2، آیه258.
6) بقره/سوره2، آیه259.
7) ابراهیم/سوره14، آیه48.
8) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص229.
9) جامع الأخبار(للشعیری)، محمدالشعیری، ص50.
بنابراین مرگ برای خیلیها روشن نیست و خیال میکنند که پوسیدن است؛ مرگ حیات است، انتقال است، هجرت است و همه چیز را با هم میبینند! در شبانهروز پنج بار مؤمنینی که قدری آزاد هستند، سری به بچهها در منزل میزنند؛ یعنی در این اوقات «صَلَوَات خَمْس»، شب و روز پنج بار اینها سری میزنند ـ البته آنها که آزادتر باشند ـ که بچهها مشغول نماز اوّل وقت هستند یا نیستند؟ این است که مرحوم آقای قاضی و امثال آقای قاضی سعی میکردند که «وادیالسلام» را ترک نکنند، برای اینکه آنجا از هر مدرسهای قویتر است! فرمود معنای مرگ این نیست که شما دوباره برگردید به دنیا! تناسخیها هم که فکر میکنند انسان وقتی که مُرد، چون پاداش و کیفری هست و دوباره باید پاداش یا کیفر ببیند، پس روح او به بدنش برمیگردد، براساس حکمت متعالیه پاسخ تناسخیها و نفی تناسخ کار آسانی است، چون برابر سوره مبارکهٴ «مؤمنون» این بدن باید رشد بکند تا به مرحلهٴ نفسیابی برسد؛ این نطفه بشود عَلَقَة، عَلَقَة بشود مُضْغَة، مُضْغَة بشود جنین، بشود عِظَام، فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً و بعد بشود جنین، ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ. (1)این عَلَقَة «نُطْفَةُ الحُدُوث» است و «عَلَقِیةُ البَقاء»، مُضْغَة «عَلَقِیةُ الحُدُوث» است و «مُضْغَةُ البَقاء»، آن عِظَام «مُضْغَةُ الحُدُوث» است و «عِظَامیةُ البَقاء»، جنین « عِظَامیةُ الحُدُوث» است و «جَنینُ البَقاء» تا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ که همان را ما خَلْقاً آخَرَ کردیم. بنابراین روح به منزلهٴ میوه بدن است که ترقّی میکند و به آنجا میرسد. هر درختی برای خودش یک میوه دارد، نه اینکه میوه این درخت که این درخت را رها کرده، دوباره به بدن نهالی که درخت آن این میوه را میدهد به آن نهال برسد، این اصلاً شدنی نیست؛ لذا ابطال تناسخ براساس مکتب حکمت متعالیه آسان است، براساس مکتبهای دیگر مقداری تأمّل طلب میکند؛ تناسخ به هر وسیلهای باشد متسحیل است. حقیقت انسان هجرت است، این را اگر ما خوب بررسی کنیم که حقیقت انسان این است که او مهاجر است، دیگر برگشت آن میشود مُستحیل؛ اگر حقیقت انسان این است که «أنَّهُ ناطِقٌ»، برگشت او به «صاهل» و «ناهق» و اینها محال است. حقیقت انسان این است که او مهاجر است: إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (2)برگشت نداری، داری میروی. اگر ثابت شد ـ برابر آیات قرآن ـ که حقیقت انسان این است که رونده است، این دوباره برگردد یعنی چه؟! تمام الآن هم که شما میبینید اینها «به زیر آورند چرخ نیلوفری را»، حلّ این حرفها برای آنها خیلی سخت است. اینها در تمام مدت عمر همان مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا را دیدند؛ همان چیزی را که میبینند، همان معرفتشناسی حسّی و تجربهٴ حسّی است؛ اما اینکه برای اینها ثابت بشود که ما موجودی داریم که «حَقِیقَتَهُ أنَّهُ مُهاجِر»، اگر این برهانی بشود که قابل برهان هم هست، دیگر تناسخ محال است. حقیقت «الف» این است که رونده است، پس برگشت آن محال است! حقیقت انسان این است که کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، مرتّب از دنیا وارد صحنهٴ برزخ، بعد وارد صحنهٴ معاد و ـ إنشَاءَالله ـ بعد هم وارد بهشت میشود. پرسش: ... رجعت که؟ پاسخ: رجعت برگشت خودش است و قبلاً هم اشاره شد؛ اینطور نیست که روح این شخص ـ مَعَاذَالله ـ برگردد! خود روح، شخص است! یک چند صباحی در دنیا دوباره برمیگردد، آن کارهای انجام نشده را انجام میدهد و دوباره میرود؛ مثل مسافری که وسطها یک چند روزی معطّل شد که کارهای خود را انجام بدهد و بعد میرود. اینطور نیست که ـ مَعَاذَالله ـ روح این شخص به بدن نوزاد تعلق بگیرد، خود آن شخص است؛ مثل همان فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ (3)که دوباره زنده شد، این همان شخص است، بیگانه که نیست. این مثل مسافری است که چند روز کار دارد و کارهای خود را انجام میدهد و بعد راهش را ادامه میدهد؛ اینطور نیست که اگر چند روز در دنیا ماند، با هجرت او مخالفت داشته باشد.
ص: 586
بنابراین حقیقت انسان این است که رونده است و چیزی که حقیقت او این است که «أنَّهُ مُهاجِرٌ»، دیگر بازگشت و برگشت او به نحو تناسخ محال است؛ لذا آنها که میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، این معنای مَوْتَتُنَا الْأُولَی با چهار وجه توجیه شده، فرمود که حرف آنها این است که ما حیات بعدی نداریم و نشانه آن هم این است که گفتند شما پدران ما را زنده کنید بیاورید؛ پدران آنها را هم زنده کردند؛ اما باز آنها باور نکردند، فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. بعد میفرماید که این گردنکشیها برای چیست؟ شما برای چه کسی دارید گردنکشی میکنید؟ چون هم در آغاز سوره مبارکه «زخرف» اینطور بود، آغاز سوره مبارکه «دخان» این است که إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ (1)ما بالاخره بگیر و ببند هم داریم، همیشه برهان نیست. اگر کسی برهان را نپذیرفت، خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (2)به دنبال اوست؛ حالا فرمود این گردنکشیهای شما برای چیست؟ مگر از قوم «تُبّع» خبر ندارید که اینها یمن را با آن وضع تحت تسخیر داشتند؟ مگر در برابر انبیا نایستادند؟ مگر گردن آنها را ما خم نکردیم؟ در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» و اینها این سه ـ چهار مرحله گذشت، فرمود: رسول من(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)! به این سرمایهداران مُترَف و مُسرِف قریش بگو! کسانی را ما قبل از اینها خاک کردیم که وَ مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ؛ (3)اینها یک دهم ثروت و قدرت آنها را نداشتند، قدری جلوتر که میرویم به قارون میرسیم، میبینیم قارونی که مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ (4)در همان بخش، خدا میفرماید که ما قبل از قارون کسانی را خاک کردیم که أَشَدَّ مِنکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوَالاً؛ (5)از قارون سرمایهدارتر بودند! تا میرسد به جریان عاد و ثمود که لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ؛ (6)فرمود ما همه آنها را خاک کردیم. اینجا میفرماید که حالا یمن خیلی از اینها دور نیست، مُلوک یمن آن حِمْیَر (7)و امثال ذلک آنجا سرزمین فراوانی داشتند و به عذاب الهی گرفتار شدند، اینها که قدرتمندتر از آنها نیستند! أَ هُمْ خَیْرٌ، این خَیر، خَیر نفسی است و نه اضافی؛ یعنی بهتر نه، یعنی اینها خوب هستند یا قوم تُبَّع؟ و کسانی که قبل از قوم تُبَّع، یعنی قوم حِمْیَر و یمنی و امثال آن بودند. مسئله یمن و سبأ جریان مُلک سلیمان و آن إمرائه سبأ و امثال آن این سابقه فراوانی داشت، فرمود تمام اینها را أَهْلَکْنَاهُمْ، چرا؟ چون مُجرِم بودند.
ص: 587
حال میرسیم به برهان مسئله؛ برهان مسئله این است که اگر اینجا هر کسی بیاید و برود و حساب و کتابی نباشد، میشود بازیچه، ما بازیگر نیستیم و عالم را به حق آفریدیم! این هم به صورت موجبه آمده و هم به صورت سالبه؛ هم به این صورت آمده که ما آسمان و زمین را جز به حق خلق نکردیم و هم فرمود ما بازیگر نیستیم. الآن اگر از مهندسی سؤال بکنند که شما این شبستان مسجد اعظم را با چه چیزی خلق کردی و با چه چیزی آفریدی؟ این میگوید مصالح ساختمانی آن آهن هست، بِتُن هست، سیمان هست، گچ هست، سنگ هست و امثال این موارد. ما از خدا میخواهیم سؤال بکنیم که شما عالم را از چه چیزی خلق کردی؟ هیچ نبود! شما عالَم را که هیچ نبود با چه چیزی آفریدی؟ اینها «کان تامّه» است! شما آب را که از چیزی خلق نکردی؟ هوا را که از چیزی خلق نکردی؟ این سؤال ما را جواب بدهید که این عالَم را از چه خلق کردید؟ میفرماید ما عالَم را از حق خلق کردیم، این عالَم باطل نمیپذیرد: مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ این «باء» یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه است؛ یا پیچیدهٴ به حقیقت است یا در صحبت حقیقت است. پرسش: «یَا مَنْ خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنَ الْعَدَم» (1)چه؟ پاسخ: بله، «مِنَ الْعَدَم»، یعنی اینها قبلاً معدوم بودند و شما اینها را در این نشئه وجود کردید، عدم نسبی است و نه عدم نفسی؛ یعنی اینجا نبودند و از جای دیگر آوردی، نه اینکه اصل شیء معدوم محض بود که «مِنَ الْعَدَم» بشود مادّه؛ یعنی خدا از عدم چیزی را خلق میکند که عدم بشود مادّه، مثل اینکه مهندس از سنگ و گِل دیوار میسازد، عدم چیزی نیست که خدا از او شیئی دربیاورد. پرسش: از ده یکی را که کم کنیم میشود نُه؟ پاسخ: میرداماد به میدان آمده که این شبهه را پاسخ بدهد، این شبهه را حضرت زهرا(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) پاسخ داده! شبهه این است که خدا جهان را از چه چیزی آفرید؟ اگر از شیء آفرید، پس این شیء مادّه ازلی بود و ـ مَعَاذَالله ـ خدا نمیخواهد، اگر از عدم آفرید، عدم یعنی نیستی، از نیستی که نمیشود هستی دربیاوریم! الآن اینجا چیزی نیست، از نیستی که نمیشود دیوار ساخت و شیء هم از این دو حال خارج نیست؛ اگر «مِن شیء» باشد، پس آن شیء ازلی است و ـ مَعَاذَالله ـ خدا نمیخواهد، اگر «مِن لا شیء» باشد، «لا شیء» که عدم است، از عدم که آدم چیزی خَلق نمیکند و شیء هم از دو نقیض بیرون نیست: یا وجود است یا عدم؛ خلقت از « شیء» محال است، خلقت از «لاشیء» محال است و « شیء» هم که بیش از دو نقیض ندارد؛ این شبهه است.
ص: 588
1) البلد الأمین و الدرع الحصین، ابراهیم بن علی کفعمی العاملی، ص409.
مرحوم میرداماد میفرماید ببین خطبه حضرت زهرا(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) چیست! 25 سال قبل از وجود مبارک حضرت امیر، فاطمه زهرا این خطبه را خواند! این بیان یک خطبه دارد که علمی است و فهم آن بسیار دشوار است؛ یک خطابه دارد که برای استرداد فدک و جریان غدیر و سقیفه است. در خطبه، نه در خطابه؛ در آغاز آن خطبه حضرت فرمود بدانید! نقیض «من شیء»، «مِن لا شیء» نیست، بلکه نقیض «مِن شیء» «لا مِن شیء» است، نه «مِن لا شیء». نقیض موجبه، سالبه است، نه معدوله! فرمود: «ابْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْء» (1)اینجا سجده دارد! اشیا را آفرید؛ یعنی ابتدایی است، نه از « شیء» است تا آن شیء بشود ازلی و نه از «لاشیء» است تا شما بگویید که «لاشیء» نمیتواند ماده باشد. نقیض «مِن شیء»، «مِن لا شیء» نیست، وگرنه هر دو موجبه است! نقیض «مِن شیء»، «لا مِن شیء» است، نه «مِن لا شیء». بنابراین «ابْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْء». وجود مبارک حضرت امیر بعد از 25 سال یک خطبهٴ خیلی بلندی دارد که آن خطبه را هنگامی که خواست دوباره مردم را به طرف معاویه در جنگ صفیّن بسیج کند بیان فرمودند، آن خطبه در نهجالبلاغه هست. با کافی مرحوم کلینی آشنا هستید، ایشان سخنرانی و بیاناتی در کافی ندارد، «إلّا مَا شَذَّ وَ نَدَر»؛ اما هنگام نقل این خطبه نورانی، وقتی میخواهد این خطبه را نقل کند، میگوید که کسی در این خطبه حرف زد که اگر جمیع بشر «مِنَ الأوّلین وَ الآخرین» در آن باشند و در بین آنها نبیّایی نباشد، هیچکس نمیتواند مثل این خطبه بیاورد، «بِأَبِی وَ أُمِّی»! (2)این را مرحوم کلینی، در جلد اوّل کافی در این خطبه حضرت امیر دارد. آن به برکت همین جمله است که خدا اشیا را «لَا مِنْ شَیْءٍ» (3)آفرید؛ نه «مِن شیء» آفرید تا ازلیّت ماده لازم باشد، نه «مِن لا شیء» آفرید تا شبههای باشد که عدم نمیتواند مادّه باشد. فرمود: «لَا مِنْ شَیْءٍ» آفرید.
ص: 589
مرحوم صدرالمتألهین در شرح این سخنان جناب کلینی که مرحوم کلینی میفرماید اگر اوّلین و آخرین، همان حرف تحدّی قرآن کریم است که لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَ الْجِنُّ (1)اگر انبیا در آنها نباشند نمیتوانند اینطور حرف بزنند، مرحوم صدرالمتألهین فرمود که یک چیز را هم اضافه بکن! هر پیغمبری هم اینطور نمیتواند حرف بزند، بگو انبیای اولواالعزم! آن انبیای بزرگ! وگرنه از انبیای دیگر هم نشنیدیم که آنها اینطور حرف بزنند.
یک وقت حرف جناب ابن أبی الحدید را ما محضر مرحوم علامه رساندیم؛ ابن ابی الحدید دارد که من آن خطبه معروف را که در اواخر نهجالبلاغه دارد ـ أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ (2)را که حضرت تلاوت فرمودند، یک خطبه طولانی دارند، ـ میگوید من از پنجاه سال قبل تا الان بیش از هزار بار این خطبه را خواندم و هر وقت میخواندم «أحدثت عندی روعة و خوفا و عظة»؛ (3)هر وقت میخواندم برای من تازگی داشت! بعد گفت اگر همانطوری که برای اُدبا یک چیز معروفی است که اگر مثلاً همه ادبا جمع بشوند فلان قصیده خواند بشود سجده میکنند، اگر همه اُدبا و فصحا و بلغا جمع بشوند و این خطبهٴ علی برای آنها خوانده بشود باید سجده کنند. (4)من به عرض مرحوم علامه رساندم که این اغراق نیست؟ فرمود نه اغراق نیست. عرض کردم سجده برای کلام!؟ فرمود همان کلام خداست که اینجا ظهور کرده است. همان آیات الهی است که به صورت خطبهٴ علی درآمده است! در حقیقت اگر برای خطبه علی(سَلامُ اللهِ عَلَیه) سجده میکند، این وصف به حال متعلق موصوف است؛ یعنی برای حقیقت قرآن دارد سجده میکند.
ص: 590
موضوع: تفسیر آیات 32 تا 39 سوره دُخان
وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ (۳۲ وَ آتَیْنَاهُم مِنَ الآیَاتِ مَا فِیهِ بَلاَءٌ مُبِینٌ (۳۳) إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ (۳٤) إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ (۳۵) فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۳۶) أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ (۳۷) وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (۳۸) مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (۳۹)) ص: 592
در سوره مبارکهٴ «دُخان» بعد از تبیین آن اصول کلّی، به قصص برخی از انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) و استکبار امتهای آنها پرداختند. جریان موسی کلیم و استکبار فرعون را بازگو فرمودند، بعد به جریان قوم «تُبَّع» میرسند. در جریان بنیاسرائیل فرمود که وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ؛ ما اینها را نسبت به مردم جهان فضیلت دادیم، منظور این نیست که اینها از نظر علم صائب و عَمَل صالح فضیلت داشتند، بلکه انبیا فراوانی، معجزات بیشماری به آن انبیا و کرامتهایی را به وسیلهٴ انبیا بهرهٴ آنها کردیم که ایمان بیاورند؛ ولی متأسفانه بهره صحیحی نبردند. تاکنون مشخص شد که سرزمین مصر به ارث مستضعفین رسید که بخشی از اینها همین بنیاسرائیل بودند و بخشی هم اقوام دیگر که فرمود: وَ أَوْرَثْنَا اینها را مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا؛ (1)اما چطور شد که وجود مبارک موسی کلیم برنگشتند، مأموریت داشتند که در همان منطقهٴ فلسطین و صحرای سینا بمانند و مردم را هدایت کنند و اما اینکه چطور مردم مصر راهنما و رهبر نداشتند، اینطور نیست! عدّهای را وجود مبارک موسی کلیم و هارون (سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) در زمان اقامت خود در مصر پروراندن که قرآن از آنها به عنوان مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللَّهِ آنَاءَ اللَّیْلِ (2)یاد میکند، همانها علمایی بودند که حافظ دین و مکتب موسای کلیم و هارون(سَلٰامُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا) بودند و مردم بنیاسرائیل و ماندههای در مصر را هدایت میکردند، پس اینطور نیست که آنها بدون راهنما باشند. اما اینکه اینها امت برجسته بودند یا نه؟ از قرآن برنمیآید که اینها یک امت برجستهای باشند، بلکه برخلاف آن برمیآید؛ همان چهار ـ پنج طایفهای که قبلاً بازگو شد.
ص: 593
در سوره مبارکه «مائده» از «بنیاسرائیل» این چنین یاد میکند، سوره مبارکه «مائده» از آیه هجده به بعد این است: وَ قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصَارَی که اینها بنیاسرائیلی هستند، نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم بَلْ أَنْتُم بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ وَ یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ. اگر اینها فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ (1)میباشند و اگر وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ هستند، چرا گرفتار ذنوب و معذّب به ذنوب هستند؟ بعد فرمود: یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَی فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِنْ بَشِیرٍ وَ لاَ نَذِیرٍ، (2)بعد به یهودیهای عصر پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) میفرماید که این وحی الهی آمده است در حالی که شما عالماً عامداً انکار میکنید؛ همان بنیاسرائیل بودند که انکار کردند! همین یهودیان بنیقریظه و بنینظیر بودند که این همه فتنهها را در مدینه به پا کردند، اینها هم جزء بنیاسرائیل بودند: وَ إِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یَا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیَاءَ وَ جَعَلَکُم مُلُوکاً وَ آتاکُم مَا لَمْ یُؤْتِ أَحَدَاً مِنَ الْعَالَمِینَ، (3)وجود مبارک موسای کلیم فرمود فضیلتهای فراوانی خدا به شما داد که به هیچکس نداد، آنگاه فرمود: یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لاَ تَرْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِینَ ٭ قَالُوا یَا مُوسی إِنَّ فِیهَا قَوْماً جَبَّارِینَ وَ إِنَّا لَن نَدْخُلَهُا حَتَّی یَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِن یَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِنَّا دَاخِلُونَ ٭ قَالَ رَجُلاَنِ مِنَ الَّذِینَ یَخَافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غَالِبُونَ وَ عَلَی اللّهِ فَتَوَکَّلُوا إِن کُنْتُم مُؤْمِنِینَ، (4)حرف رسمی آنها این بود: قَالُوا یَا مُوسَی إِنَّا لَن نَدْخُلَهَا أَبَداً مَا دَامُوا فِیهَا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ، (5)این همه معجزات را از کلیم حق دیدند! کلیم حق فرمود شما موظف هستید وارد این سرزمین شوید و این مستکبرین را از آنجا بیرون کنید و وارث آن شوید، آنها صریحاً به موسای کلیم گفتند تو و خدای تو بروید فتح کنید، بعد ما وارد میشویم! چه فضیلتی را اینها دارند؟ اینها که این معجزهها را از موسای کلیم دیدند! اگر فَضَّلْنَاهُمْ هست و اگر وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ هست، مربوط به فضایل اخلاقی اینها نیست. اینهایی که آن حرف را زدند و خدا فرمود که به آنها بگو: فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم (6)یا در آیه 24 همان سوره مبارکه «مائده» دارد که اینها صریحاً به پیامبر خودشان گفتند که یَا مُوسَی إِنَّا لَن نَدْخُلَهَا؛ مادامی که مستکبران هستند ما وارد این سرزمین نمیشویم، فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ؛ تو و خدای تو بروید با اینها بجنگید، کشور را آرام بکنید و تحویل ما بدهید. کسانی که در برابر پیغمبر زمان خود چنین حرفی میزنند، چگونه فضیلت دارند؟ چگونه وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ هست؟ بعد موسای کلیم عرض کرد: رَبِّ إِنِّی لاَ أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسِی وَ أَخِی؛ (7)خدایا! گرچه هیچ کسی مالک خودش نیست «لا یَمْلِکُ إلاّ الدُّعاءَ»؛ (8)اما به حسب ظاهر و از نظر وظیفه شرعی، من فقط اختیار خودم را دارم، برادر من هم اختیار خودش را دارد؛ رَبِّ إِنِّی لاَ أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسِی ـ این أَخِی عطف بر نَفْسِی نیست ـ وَ أَخِی هم «لاَ یَملِکُ إِلاّ نَفسَه»، هر کدام از ما اختیار خودمان را داریم، نه اینکه إِنِّی لاَ أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسِی وَ أَخِی که أَخِی عطف بر نَفْسِی باشد، من مالک خودم هستم و مالک برادرم! این أَخِی عطف است بر آن ضمیر لاَ أَمْلِکُ؛ یعنی رَبِّ إِنِّی لاَ أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسِی، وَ أَخِی هم «لاَ یَملِکُ إِلاّ نَفسَه»، ما فقط دو نفر هستیم که اختیار خودمان را داریم؛ اینها میگویند که شما بروید و بجنگید و شهر را آرام کنید، بعد تحویل ما بدهید. فَافْرُقْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ؛ (9)اینها فاسق هستند، خدایا بین ما و اینها جدایی بینداز! اگر کسی دل پیغمبر خودش را درد بیاورد، صریحاً پیغمبر بگوید: لِمَ تُؤْذُونَنِی (10)و صریحاً پیغمبر بگوید اینها فاسق هستند، چگونه فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ هستند؟ چگونه وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ هستند؟ پرسش: چه اشکال دارد که جز این باشد؟ همانطوری که امت پیغمبر کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلْنَّاسِ (11)هستند، بعضاً چنین نبودند؟ پاسخ: بله، ولی منظور این است که اما فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ که نیست! معلَّل هم هست، نفرمود که شما آدمهای خوبی هستید، فرمود: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلْنَّاسِ، چرا؟ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ، اگر امر معروف و نهی از منکر نشود که خَیر نیستید! دو مطلب است: یکی اینکه عَلَی الْعَالَمِینَ و امثال آن نیست، دیگر اینکه معلَّل است و مادام است؛ یعنی مادامی که امر به معروف و نهی از منکر میکنید؛ اما اینجا هم صریحاً لِمَ تُؤْذُونَنِی در آن هست و هم صریحاً پیغمبر عرض کرد: فَافْرُقْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ، بعد هم ذات اقدس الهی هم آنها را سرگردان کرد، چهل سال آنها را سرگردان کرد! فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الأرْضِ، (12)گاهی لحظهای اینها را از دریا عبور میدهد و گاهی چهل سال اینها را در جاده خاکی معطّل میکند، این خداست! آنجا که دیگر جا برای سرگردانی نبود! یک میدان و بیابان بازی بود که راه آن هم باز بود! چهل سال آدم سرگردان باشد و از طرفی هم در یک لحظه از این کرانه به آن کرانه دریا عبور بکند! این وقایع همه برای اینهاست! مادامی که «کلیم الله» با اینها هست، فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً (13)نصیب اینهاست و مادامی که در برابر کلیم حق ایستادند، چهل سال سرگردان هستند؛ کسی که چهل سال سرگردان است، چگونه میشود که بر جهانیان مقدم باشد؟ وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ برای اینها نیست، فَضَّلْنَاهُمْ برای اینها نیست، آن مختار بودن، «خیرة» و خیر بودن و فضیلت برای انبیای فراوانی است که به اینها داده شده است. پرسش: ... آن شخص یهودی که به امیرالمؤمنین میگوید شما هنوز پیغمبرتان را دفن نکرده بودید اختلاف که حضرت در جواب او فرمودند ما درباره پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) اختلاف نکردیم، اختلاف ما درباره دستوری بود که از پیغمبر ما رسیده بود؛ ولی شما هنوز پایتان از آب دریا خشک نشده بود که ... . (14)پاسخ: شما در اصل و ما در فرع؛ این هم نشان میدهد که نسبی نیست، امت اسلامی به هر وسیلهای باشد از آنها بهتر است، برای اینکه حضرت فرمود ما در فرع اختلاف کردیم و شما در اصل؛ ما اختلاف درونی داریم، ما پیغمبر و امام را قبول داریم! منتها یکی میگوید خلیفه زید است و یکی میگوید عمرو است، شما اصل را منکر هستید! بنابراین این دلیل است بر اینکه اینها افضل نیستند. پرسش: احتمال دارد که نسبی خودشان را افضل بدانند؟ پاسخ: ممکن است خودشان افضل بدانند، همانطور که الآن هم میدانند، اما قرآن نمیگوید شما اخْتَرْنَاهُمْ؛ یعنی شما آدمهای خوبی هستید! اینها را که سرگردان میکند چه خیری دارند؟ وقتی پیغمبر اینها میگوید اینها فاسق هستند و پیغمبر اینها میفرماید: فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم، اینها چه خیری دارند؟ وجود مبارک کلیم حق به ذات اقدس الهی پناهنده شد که خدایا! مرا از اینها و اینها را از من جدا کن: فَافْرُقْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ، در همان زمان خودشان هم خیر نبودند! بنابراین قرآن هرگز اینها را به عنوان یک امت «راقی»، «متمدّن»، «خَیر» و مانند آن نمیداند.
ص: 594
1) جاثیه/سوره45، آیه16.
2) مائده/سوره5، آیه19.
3) مائده/سوره5، آیه20.
4) مائده/سوره5، آیه21 و 23.
5) مائده/سوره5، آیه24.
6) مائده/سوره5، آیه18.
7) مائده/سوره5، آیه25.
8) زادالمعاد، العلامه المجلسی، ج1، ص65.
9) مائده/سوره5، آیه25.
10) صف/سوره61، آیه5.
11) آل عمران/سوره3، آیه110.
12) مائده/سوره5، آیه26.
13) طه/سوره20، آیه77.
14) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص225.
اما این جریان جعل نامه توسط یهودیان که براساس وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ (1)است، این جعل را مرحوم صاحب جواهر(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در همان جلد 21 جواهر که کتاب جهاد است ثبت کردند؛ در جواهر جلد بیست و یکم آنجا سخن از جزیهای است که مرحوم محقق در متن شرایع دارد که از این فِرَق سهگانه؛ یعنی یهود و مجوس و مسیحی جزیه میگیرند ـ چه عرب باشند و چه عجم ـ این بحثی که در آنجا مطرح میکنند، صاحب جواهر(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) آن را شرح میکند و میفرماید برخیها ادعا کردند که جزیه از یهودیهای اهل خیبر برداشته شد، در صفحه 235 فرمود: «و دعوی بعض أهل الذمة و هم أهل خیبر سقوط الجزیة عنهم بکتاب من النبی صلی اللّٰه علیه و آله لم یثبت»؛ (2)اینها گفتند ما قبالهای از پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) داریم که حضرت جزیه اهل خیبر را بخشود که اهل خیبر نباید جزیه بدهند. این نامه و قباله نه تنها ثابت نشد، «بل الثابت خلافها بل عن أبی العباس بن شریح أنهم طولبوا بذلک»؛ گفتند شما که مدعی هستید وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) جزیه را از یهودیهای خیبر حذف کرد و ساقط کرد قباله و سند معاهده بیاورید، «فأخرجوا کتاباً»؛ یک قبالهای را درآوردند که در آنجا «ذکروا أنه خط معاذ» که یکی از کاتبان رسول خدا بود. مستحضرید که وحی را گروه خاصی مثل حضرت امیر و اینها(سَلامُ اللهِ عَلَیه) مینوشتند، نامهها و بخشنامههایی که برای «وُلاة» و استاندارها بود را هم یک گروه خاصی مینوشتند. نامه را گفتند این به خط مَعاذ است که به دستور و املای پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) نوشته است، پس این سند و قباله به خط مَعاذ است که از منشیان دفتر حضرت بود. «و فیه شهادة سعد و معاویة»، معاویه که بعد از اسلام جزء کاتبان بود، در دفتر کار میکرد و بعضی از نامهها را مثلاً او مینوشت؛ ولی وقتی که بررسی کردند، دیدند «و کان تاریخه بعد موت معاذ»؛ آن وقتی که این نامه به خط معاذ گفته شد، آن وقتی بود که معاذ مرده بود و در ذیل این نامه هم شهادت معاویه بود و معاویه هم به حسب ظاهر بعد از فتح مکه مسلمان شد و فتح خیبر قبل از فتح مکه بود و قبل از اسلام معاویه، پس معاویه که شهادت داد در زمان فتح خیبر که مسلمان نبود، معاذ هم که شما میگویید نامه به خط اوست، در زمان فتح خیبر مرده بود! پس این نامه اوّل و وسط و آخر آن جعل است. «و کان تاریخه بعد موت معاذ» که به زعم شما نامه به خط اوست، «و قبل إسلام معاویة» که اصلاً معاویه آن روز مسلمان نبود؛ یعنی قبلاً کافر بود، بعد منافق شد ـ یک بیان نورانی حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیه) دارد که این دودمان ابوسفیان «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»؛ (3)یعنی زندگی اینها قبل از فتح مکه کفر بود، بعد از فتح مکه هم منافق شدند. اینها یک لحظه ایمان نیاوردند که مثلاً مسلمان شده باشند؛ قبلاً کافر بودند بعد هم منافق شدند ـ «و قبل اسلام معاویة فعلم بطلانه». همانطوری که عرض شد مرحوم صاحب جواهر مدیریت فقهی او بسیار قوی است، اما این کار، کار تاریخی است! این تاریخ برای خطیب بغدادی است که ایشان در آن «الرحلة فی طلب الحدیث» در صفحه 54 این تحقیق را کردند، (4)بعد مرحوم صاحب جواهر و دیگران از ایشان نقل میکنند، یک چنین ملتی چگونه میشود که فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ باشد؟! این وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ هم همین است. بنابراین اینکه خود قرآن دارد مرتّب وجود مبارک موسی آنها را مذمت میکند، اعراض میکند و اینها را سرزنش میکند، اینها هم به موسای کلیم میگویند فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ، بعد موسای کلیم(سَلامُ اللهِ عَلَیه) به خدا عرض میکند فَافْرُقْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ، بعد هم ذات اقدس الهی فرمود: أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الأرْضِ، (5)یک چنین ملت سرگردانی چگونه میشود فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ باشد یا وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ باشد و مانند آن. یک گروه اندکی در آنها بودند، البته قرآن حق آنها را حفظ کرده که فرمود: مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ، آنها سرجایشان محفوظ است.
ص: 595
اما جریان معاد؛ در بحث معاد اینها گفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، گاهی میگویند جز یک مرگ ما مرگ دیگر نداریم و گاهی هم میگویند بیش از یک حیات نداریم. درباره إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی چهار وجه بود که در بحث قبل گذشت، اینها چون در سوره «غافر» شنیده بودند که عدّهای میگویند رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ، (1)اینها میگویند ما بیش از یک مرگ نداریم و قهراً هم بیش از یک حیات نداریم؛ اما در سوره مبارکه «غافر» بعد از اینکه اینها این مراحل دنیا را گذراندند؛ از دنیا مُردند وارد صحنه برزخ شدند، از صحنه برزخ مُردند و وارد صحنه قیامت شدند، این دو موت و دو حیات را که تجربه کردند، وقتی که وارد دوزخ میشوند میگویند خدایا! تو که این قدرت را داری که جابهجا بکنی، هجرت بدهی، منتقل بکنی، موت و حیات میدهی، یک بار هم ما را برگردان از این صحنه به صحنه دنیا، ما صالح میشویم! رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَی خُرُوجٍ؛ شما که دو بار این کار را کردید! إماته کردی بعد إحیا کردی، إماته کردی بعد إحیا کردی، یک بار دیگر هم إماته بکن و بعد إحیا بکن تا ما برویم در دنیا و مشکل خودمان را حلّ کنیم! اینها را چه وقت میگویند؟ همینهایی که میگفتند: مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (2)یا میگفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، همینها وقتی آن دو مرگ و دو حیات را تجربه کردند، میگویند خدایا! تو که این کارها را میکنی و کردی، یک بار هم این کار را بکن! جواب میدهند که از اینجا به بعد رجوع ممکن نیست و کَلاَّ! از جهنم برگردید به دنیا، دیگر ممکن نیست. پرسش: چطور عذاب در اینجا از سخن میافتد، اما ؟ پاسخ: همین یک تحقیر است، در صحنه معاد اجازه حرف نمیدهند: لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً؛ (3)آن روز کسی در صحنه قیامت حرف نمیزند؛ اما در جهنم که دارند سوخت و سوز میکنند، گاهی ناله میکنند، گاهی یکدیگر لعن میکنند و گاهی هم کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (4)و مانند آن را میگویند.
ص: 596
در بخشی از جریان قیامت هست که بعضی از بهشتیها به یکدیگر میگویند ما رفیقی در دنیا داشتیم که به ما میگفت غیر از حیات دنیا و مرگ بعد از حیات دنیا خبری نیست، او دیگر الآن ما نمیدانیم کجاست، آیا این جریان برزخ و جریان قیامت برای او حلّ شد؟ الآن در بهشت است یا در جهنم است؟ کجاست؟ در سوره مبارکه «صافّات» این است که فرمود: وَ عِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِینٌ ٭ کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ ٭ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ ٭ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ إِنِّی کَانَ لِی قَرِینٌ؛ (1)من دوستی داشتم که یَقُولُ ءَإِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ؛ (2)میگفت آیا تو باورت میشود که قیامت حق است؟ ءَإِذَا مِتْنَا وَ کُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً ءَإِنَّا لَمَدِینُونَ؛ (3)حالا که مُردیم و پوسیدیم و خاک شدیم، روز جزا و پاداش و کیفری هست؟ ما کسی داشتیم با ما این حرف را میزد و الآن من او را نمیبینم، آیا شما از او باخبر هستید یا نه؟ هَلْ أَنتُم مُطَّلِعُونَ، (4)بعد به او اجازه میدهند که ـ چون بهشت بالاست و جهنّم پایین ـ اشراف داشته باشد به جهنم و از بالا سری به جهنم بزند، فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوَاءِ الْجَحِیمِ؛ (5)دید این شخص در وسط جهنم است! بعد به او گفت که قَالَ تَاللَّهِ إِن کِدتَّ لَتُرْدِینِ؛ (6)قَسَم به خدا! تو نزدیک بود که مرا گمراه بکنی! تو میگفتی بعد از مرگ خبری نیست و من هم میگفتم که انبیا گفتند بعد از مرگ خبری هست من باور کردم و اگر حرف تو را باور میکردم امروز گرفتار سقوط میشدم. وَ لَوْ لاَ نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنتُ مِنَ الْمُحْضَرِینَ ٭ أَفَمَا نَحْنُ بِمَیِّتِینَ ٭ إِلاّ مَوْتَتَنَا الْأُولَی؛ (7)یادت هست که میگفتی ما فقط یک مرگ داریم؟ آیا ما فقط یک مرگ داشتیم یا بعد از مرگ دوباره حیات و حساب و کتابی بود؟ أَ فَمَا نَحْنُ بِمَیِّتِینَ ٭ إِلاّ مَوْتَتَنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ؛ شما حرفهایت یادت هست که در دنیا میگفتی ما بیش از یک مرگ نداریم و عذابی هم ـ مَعَاذَ الله ـ بعد از مرگ نیست! این صحنهای که میبینید من الآن در این صحنه هستم: إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (8)آن وقت قرآن از این به بعد را نقل میکند که لِمِثْلِ هذَا فَلْیَعْمَلِ الْعَامِلُونَ. (9)برهانی که ذات اقدس الهی برای آنها اقامه میکند، این است که میفرماید اگر ـ مَعَاذَالله ـ صحنه قیامت نباشد، دنیا میشود لغو؛ یعنی انسان بیاید و بخورد و هر کاری دلش خواست بکند، بعد حساب و کتابی نباشد، این میشود لغو، و خدای سبحان فرمود در کار ما لغو نیست و اهل بازی نیستیم، یک؛ و حصر میکند جز حق ما جهان را نیافریدیم، این دو. آیه استدلال محل بحث این است که میفرماید اینها میگویند اگر معاد هست «آباء» ما را بیاورید: فَأْتُوا بِآبَائِنَا، آیه 33 همین سوره مبارکه «دُخان» که محل بحث است، به اصل مطلب که مربوط به مشرکین حجاز است برمیگردد: إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ ٭ إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ گاهی میگویند ما بیش از یک مرگ نداریم؛ یعنی بعد از اینکه حیات ما تمام میشود، مرگ فرا میرسد و دیگر خبری نیست و گاهی هم میگویند ما بیش از یک حیات نداریم؛ یعنی اینطور نیست که بمیریم و دوباره زنده بشویم: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ، این بِمُنشَرِینَ یعنی حیات بعد نداریم. پس از اینکه گفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ یعنی ما بیش از یک مرگ نداریم و از اینکه گفتند: وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ؛ یعنی بیش از یک حیات نداریم و نشانه آن هم این است که فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ؛ اگر حیات بعد از مرگ حق است نیاکان ما را برگردانید! آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید که اگر اینها به قدرت میخواهند ببالند، ما کسانی که خیلی مقتدرتر از اینها بودند را خاک کردیم و اگر اهل استدلال هستند، ساختار خلقت براساس حق و هدفمندی است: أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ، خَیر در اینجا به معنای فضیلت و کمال اینها نیست، آیا شما مقتدرتر هستید یا قوم «تُبَّع»؟ «تبابعه»، نظیر «قیاصره»، نظیر «اکاسره»، نظیر خاقانها، خاقان میگویند لقب سلطنتهای تُرکی است و قیصر برای روم است و کسری هم برای ایران است و «تبابعه» برای کسی است که حِمْیَر (10)و سَبأ و حَضرَموت را داشته باشد، اگر مالک این منطقه وسیع در خاورمیانه باشد، جزء «تُبَّع» است، ملوک «تُبَّع» یعنی کسانی که خیلیها تابع اینها هستند. «تبابعه» سلاطینی بودند که بر یمن و سبأ و حَضرَموت و اینها حکومت میکردند. فرمود شما مقتدرتر هستید یا ملوک «تُبّع»؟ البته نه از نظر فضیلت؛ یعنی از نظر قدرت: أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ که در سوره «سبأ» آن چند مرحله گذشت. ما آنها را که از شما قویتر بودند: أَهْلَکْنَاهُمْ. در سوره مبارکه «سبأ» دارد اینها که الآن معاصر حضرت هستند ـ یعنی معاصر پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) هستند ـ اینها وَ مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ؛ (11)اینها یک دهم قدرت پیشینیان را ندارند، ما آنها را خاک کردیم و اینها که چیزی نیستند! اینجا میفرماید: أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ، این مباحث درباره بحثهای تجربی و شواهد تاریخی و قصه خارجی بود.
ص: 597
1) صافات/سوره37، آیه48 و 51.
2) صافات/سوره37، آیه52.
3) صافات/سوره37، آیه53.
4) صافات/سوره37، آیه54.
5) صافات/سوره37، آیه55.
6) صافات/سوره37، آیه56.
7) صافات/سوره37، آیه57 و 59.
8) صافات/سوره37، آیه60 و 61.
9) صافات/سوره37، آیه61.
10) دانشنامه جهان اسلام، موسسه دائره المعارف الفقه الاسلامی، ج1، ص6589.
11) سبأ/سوره34، آیه45.
اما برهان مسئله معاد که هم سالبه ذکر میشود و هم موجبه؛ اگر جهان حساب و کتابی نداشته باشد، هر کس هر کاری کرد، کرد؛ این همه مکتبها و مدرسهها و آرایی که هست معلوم نشود که حق با کیست! به هر حال این مکتبهای گوناگون، این نحلههای گوناگون، این آرای گوناگون و این مذاهب گوناگون، روزی باید معلوم بشود حق با کیست یا نه؟ اگر معاد نباشد همینطور در عالَم ابهام است! اما اگر معاد باشد ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ، (1)اصلاً روز، روز حق است! فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ، ما بازیگر نیستیم که بیایند و بروند و هر کسی حرف خودش را بزند و معلوم نباشد که حق با کیست! این نفی بازیگری، فرمود ما بازیگر نیستیم! مَا خَلَقْنَاهُمَا این «سماوات» و «أرض» را إِلاّ بِالْحَقِّ، این «باء» یا بای «مصاحبة» است یا «باء» بای «ملابسة» است؛ یعنی مصالح اوّلی جهان حقیقت است. از این معلوم میشود که مصالح مادی را نمیخواهد بگوید، نمیخواهد بگوید که ما زمین را از فلان ماده خلق کردیم یا آسمان را از فلان ماده خلق کردیم! زمین چیزی نبود، آسمان چیزی نبود و ما اینها را آفریدیم، ولی ساختار اینها به «حق» است؛ مثل اینکه دستگاه روده و معده و اینها با طب خلق شدند. این دستگاه روده و معده مثل تُنگ خالی نیست، این تُنگ خالی را هر چه که به آن بدهی قبول میکند و جا میدهد؛ چه عسل بدهی و چه سَم بدهی، اینطور نیست که این تُنگ حرفی برای گفتن داشته باشد، هم عسل را جا میدهد و هم سَم را؛ اما یک مختصر غذای مانده و مسموم را که به این روده و معده بدهی فوراً بالا میآورد؛ یعنی این روده به حق خلق شد، این معده به حق خلق شد. در تمام پاراگرافهای تاریخی، «نظام» حق است! هیچ ممکن نیست کسی در نظامی، در مقطعی، در دورهای، در سالی و در یک زمان و زمینی، کلاه سر مردم بگذارد، خیانت بکند و سالم دربرود، یک روز بالا میآورد! این خاصیت «حق» بودن نظام است! فرمود ساختار این عالَم حق است، در هر پاراگراف تاریخی متّقیان پیروز هستند؛ این وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (2)موجبهٴ کلیه است، نه اینکه فقط در بهشت مردان باتقوا موفق هستند، آنکه «مِمّا لاَ رَیْبَ فِیهِ» است؛ در تمام پاراگرافهای تاریخی، در هر مقطع تاریخی، در هر زمان و زمینی، در هر دولت و ملتی، آنکه درست میگوید میماند و آنکه در صَدَد کلاهگذاری بر سر مردم است، او بالا میآورد! این دنیاست و وضع تاریخ هم همینطور است! وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ این است! مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ این است! یعنی اگر از خدا سؤال بکنید که زمین را با چه چیزی آفریدی؟ چیزی نبود که زمین را مثلاً از فلان ماده یا از چیز دیگری بیافریند! این یک دید الهی است، نه دید تجربی فیزیکی و شیمی، نمیشود گفت که شما آب را از چه چیزی خلق کردی؟ میگویند آب از دو جزء است! آن دو جزء از چه چیزی خلق کردی؟ اینطور نیست که سخن از امر مادی باشد. فرمود این «باء» یا بای «مصاحبة» است یا بای «ملابسة» است، فرمود ما این عالم را با حقیقت خلق کردیم؛ یعنی این باطل نمیپذیرد! طرزی ما روده شما و معده شما را آفریدیم که این غذای سمّی را بالا میآورد؛ طرزی فطرت شما را آفریدیم که حرف سمّی را بالا میآورد. میبینید که این کودک را تا دروغ یادش ندهند دروغ نمیگوید! این روایت نورانی مرحوم صدوق در توحید (3)نقل کرده که تا یک سال اصلاً کودک را نزنید، چون اگر گریه میکند واقعاً درست میگوید؛ یا جایی از بدن او درد میکند، یا جای او تَر و خیس است یا گرسنه است، او ممکن نیست که بیخود گریه کند! طبق این فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (4)فطرت را به حق آفرید، اگر کسی دروغ بگوید بالا میآورد و یک وقت هم رسوا میشود. یک بیان لطیفی سیدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) دارد که دروغ به مقصد نمیرسد: «أن الکذب لا یفلح»، (5)چرا؟ در بعضی از آیات دارد که به هر حال دروغگو رسوا میشود، فرمایش ایشان این است که انسان که کاری کرد، بعد بگوید که من نکردم! این کاری که کرد دیگر معدوم نمیشود، موجود است! حالا این را در هر جا مخفی بکند و به هر صورت مخفی بکند، حرفی را که زده، به هر وضع انکار بکند معدوم نمیشود، در مقطع خودش هست، یک؛ اگر چیزی موجود است، لازمی دارد، ملزومی دارد، ملازمی دارد، مقارن و همراهی دارد، دو؛ گاهی یکی از این لوازم و ملازم و ملزومات خودشان را نشان میدهند، سه؛ او رسوا میشود، چهار. ممکن نیست کسی بتواند با دروغ به مقصد برسد، برای اینکه آن دروغ نابود که نمیشود! کاری که انسان کرد یا حرفی را زد، یعنی در معدوم محض است؟ یا اگر حرفی را زد یا کاری را انجام داد این موجود شد؟ شیء موجود معطّل نیست، این میافتد در چرخهٴ تولید! مگر میشود چیزی در عالم موجود باشد و نیفتد در چرخه تولید؟ این سنگی که اینجا افتاده در چرخهٴ تولید است و مرتّب دارد به زیر پای خود فشار میآورد تا اینکه یک وقت آن را سوراخ میکند، اینطور نیست که چیزی موجود بشود، حرفی موجود بشود یا کاری را انسان انجام بدهد، این معطّل و ساکت باشد! این میافتد در چرخهٴ تولید، در چرخهٴ تولید که شد، یک وقت سر برمیآورد؛ طبیعت اینطور است، فطرت اینطور است، کل نظام اینطور است. فرمود ما نه باطل خلق کردیم و نه از حق صَرف نظر کردیم؛ گاهی به صورت موجبه است و گاهی به صورت سالبه: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ، یک؛ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، دو. در سوره مبارکه «ص» هم آیه 27 این است: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً، اگر چیزی به مقصد نرسد باطل است! أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (6)همین است. در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «مؤمنون» همین است که فرمود: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ؛ (7)شما خیال کردید که حساب و کتابی در عالم نیست! در این بخش پایانی سوره مبارکه «مؤمنون» آیه 115 فرمود: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ. بنابراین نظام، نظام حق است؛ اگر کسی آبروی خودش را میخواهد نه بیراهه برود و نه راه کسی را ببندد! این ممکن نیست که کسی بیراهه برود و راه کسی را ببندد و آبروی او نرود، این شدنی نیست! فرمود این نظام، باطل را بالا میآورد.
ص: 598
اما آن مسئلهای که وجود مبارک فاطمه زهرا(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) فرمودند که در بحث گذشته بیان شد، چون این شبهه از دیرزمان بود، مخصوصاً از مادییّن آن عصر؛ این شبهه را مرحوم کلینی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) نقل کرد، (1)بعدها مرحوم میرداماد این را پروراند. آنها میگویند که این عالم را، حالا این زمین و آسمان را خدا از چه چیزی خلق کرد؟ اگر از چیزی خلق کرد، پس معلوم میشود که آن ماده ازلی بود و نیازی به خدا ندارد. اگر «مِن شیء» خلق کرد، پس معلوم میشود که آن شیء ازلی است و ـ مَعَاذَالله ـ. نیازی به خدا ندارد؛ اگر «مِن لا شیء» خلق کرد، «لا شیء» که عدم است و محال است که عدم، ماده قرار بگیرد که آدم از هیچ یک چیزی بسازد! الآن اینجا سنگ و گِلی نیست، ما از سنگ و گِل معدوم دیوار بسازیم، این محال است! پس هر دو قِسم آن محال است؛ اگر جهان را «مِن شیء» آفرید، پس معلوم میشود آن شیء ازلی است، سابقه دارد و نیازی به خدا ندارد؛ اگر «مِن لا شیء» آفرید، «لا شیء» که عدم محض است و نمیتواند ماده باشد. این شبههای بود درباره اثبات توحید، از دیرزمان این زرتشتی و دیگران این را پروراندند و آمده در حوزه اسلامی. اصل این شبهه را مرحوم کلینی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) بازگو کرد، بعدها مرحوم میرداماد و اینها ذکر کردند. مرحوم کلینی دارد که خطبهای وجود مبارک حضرت امیر دارد ـ حالا آن خطبه را میخوانیم ـ که از آن خطبه به عظمت یاد میکند، ایشان در جلد اوّل صفحه 136 «کتاب التوحید»، «باب جوامع التوحید» حدیث اوّل، در آنجا دارد که شبههای که آنها گفتند این بود، عدهای برای مشوب کردن اذهان این حرف را زدند، فرمود «ثنَوِیَّة» اینطور گفتند که «أَنَّهُ لَا یُحْدِثُ شَیْئاً إِلَّا مِنْ أَصْلٍ وَ لَا یُدَبِّرُ إِلَّا بِاحْتِذَاءِ مِثَالٍ»؛ خدا کاری که انجام میدهد دو خاصیت دارد: یا باید ماده باشد که روی این ماده چیزی ایجاد بکند و از طرفی هم الگویی هم باید داشته باشد که برابر آن الگو کار بکند، اگر خدایی هست کارش این است و شما میگویید که خدا هیچکدام از دو کار را نمیکند و خدا نوآور است. اگر خدایی هست که هیچ کاری نمیکند مگر اینکه «مِن شیء» و با یک الگو باید باشد که حالا وجود مبارک حضرت امیر هر دو را نفی کرد. حرف مرحوم کلینی این است که آنها میگویند: «إِنَّ الْأَشْیَاءَ کُلَّهَا مُحْدَثَةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ إِبْطَالًا لِقَوْلِ الثَّنَوِیَّةِ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُ لَا یُحْدِثُ شَیْئاً إِلَّا مِنْ أَصْلٍ» یک، که ماده باید ازلی باشد «وَ لَا یُدَبِّرُ إِلَّا بِاحْتِذَاءِ مِثَالٍ»، یک الگو باید داشته باشد که برابر او الگوسازی بکند، دو. وجود مبارک حضرت امیر هر دو را در آن خطبه نفی کرد. «فَدَفَعَ عَلَیْهِ السَّلَامْ بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَانَ»، با این جمیع حُجَجِ ثَنَوِیَّةِ وَ شبهه آنها را نفی کرد، چرا؟ «لِأَنَّ أَکْثَرَ مَا یَعْتَمِدُ الثَّنَوِیَّةُ فِی حُدُوثِ الْعَالَمِ»، این است که میگویند: «أَنْ یَقُولُوا لَا یَخْلُو»؛ اگر خالقی باشد و جهانی را باید خلق کرد از این دو حال بیرون نیست: «مِنْ أَنْ یَکُونَ الْخَالِقُ خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنْ شَیْءٍ»، یک؛ «أَوْ مِنْ لَا شَیْءٍ»، دو؛ شیء هم که از نقیضین بیرون نیست. «مِن شیء» خلق بکند محال است، «مِن لا شیء» هم خلق بکند محال است. «مِنْ أَنْ یَکُونَ الْخَالِقُ خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنْ شَیْءٍ أَوْ مِنْ لَا شَیْءٍ»؛ اگر بگویید که خدا «مِن شیء» خلق کرد این اشتباه است، برای اینکه معلوم میشود شیء قبلاً بوده و ازلی بوده و نیازی به خدا نداشت و اگر بگویید «مِن لا شیء» خلق کرد، این نقیض است! «لا شیء» عدم است و از عدم که نمیشود آدم چیزی خلق بکند! «مُنَاقَضَةٌ وَ إِحَالَةٌ»؛ یعنی بیان محال است، «لِأَنَّ مِنْ تُوجِبُ شَیْئاً وَ لَا شَیْءٍ تَنْفِیهِ» این نقض است؛ اگر گفتید خدا جهان را «مِن لا شیء» خلق کرد، «لا شیء» عدم است؛ این «مِن» یا «مِن»، «تبعیضیة» است یا «مِن»، «نشیئة» است؛ یعنی از بعضی از عالَم یا خلقت نشأت گرفته از بعضی از عالَم است. عدم نه میتواند کل باشد برای بعض و نه میتواند منشأ باشد برای شئ. بنابراین عالم خدا را «مِن شئ» خلق کرده باشد، پس قبلاً شیء بود و ازلی بود و نیازی به خالق ندارد و اگر «مِن لا شیء» خلق کرده باشد که «لا شیء» نمیشود مبدأ قابلی باشد و محال است. پس «مِن شیء» محال است، «مِن لا شیء» محال است و وقتی که طرفین نقیضین محال شد، پس خلقتی در کار نیست! این عصاره شبهه آنهاست.
ص: 599
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص134.
آن وقت وجود مبارک حضرت امیر فرمود که بله ما قبول داریم و اصل تناقض حق است؛ اما نقیض «مِن شیء»، «لا مِن شیء» است، نه «مِن لا شیء»! این را میگویند فلسفه. «مِن شیء» محال است، بله چون ازلیتی نبود! آیا «خَلَقَ الأشیاءَ مِن شیء»؟ نه «مِن شیء» نیست، چون شیئی در کار نبود! او بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ (1)است، نوآور است؛ اما نقیض «مِن شیء»، چون «نقیض کلّ شیء رفعه»؛ «نقیض کلّ رفعٌ أو مرفوعٌ»، نقیض «مِن شیء»، «لا مِن شیء» است، یک «لا» باید قبل آن بیاورید، نه اینکه «مِن» را روی «لا» بیاورید! نقیض «مِن شیء»، «لا مِن شیء» است، خدا جهان را «لا مِن شیء» خلق کرد؛ یعنی چیزی نبود و بدیع بود. الآن اگر شما بخواهید چیزی را در ذهن خود تصور بکنید، ساخت و سازی دارید؟ فلان درخت را در ذهنتان تصور بکنید، اینطور نیست که ریشه و آب و خاک و کود و اینها باشد و بعد درخت در ذهنتان است یا نه درخت را تصور میکنید؟ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، (2) پس نقیض «مِن شیء» «مِن لا شیء» نیست، بلکه «لا مِن شیء» است. مرحوم کلینی میفرماید ـ بعد میرسیم به خطبه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ـ وجود مبارک حضرت امیر در اینجا ـ در همین خطبه توحیدی ـ در اوّل خطبه اینچنین فرمود: «اسْتَنْهَضَ النَّاسَ فِی حَرْبِ مُعَاوِیَةَ فِی الْمَرَّةِ الثَّانِیَةِ فَلَمَّا حَشَدَ النَّاسُ قَامَ خَطِیباً فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ الَّذِی لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ وَ لَا مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَانَ»؛ نه خودش از چیز است و نه آن چرا که خلق کرده از چیزی است. «لا مِن شیء» نقیض «مِن شیء» است، نه «مِن لا شیء» نقیض «شیء» باشد. بعد از بیان مرحوم کلینی، بعدها به دست حکما افتاده که مرحوم میرداماد براساس آن بحث کرده است. پرسش: در خود خطبه فرمود: «وَ بَانَتِ الْأَشْیَاءُ مِنْه». پاسخ: اشیا از «الله» است، نه اشیا از چیز دیگر است! بله اشیا هم فاعل میخواهند. پرسش: اشکال در جلسه گذشته هم همین بود، علم ریاضی یک عدد بینهایت بود؟ پاسخ: نه، مثال هم باید با ممثّل هماهنگ باشد! ما در عدد، غیر متناهی «لایقفی» داریم؛ غیر متناهی «لایقفی» که محال نیست و داریم، غیر متناهی «بالفعل» که تسلسل است محال است. الآن ما در ابدیت بهشت هیچ تردیدی نداریم، بهشت که نامتناهی است؛ اما نامتناهی «لایقفی» است، نه نامتناهی «بالفعل»! لا یتناهای «بالفعل» مستحیل است، اگر چنین باشد که تسلسل حق میشود و ـ مَعَاذَالله ـ ما راهی برای اثبات مبدأ نداریم! «عدد»، غیر متناهی «لایقفی» است! جهان را خدا «لا مِن شیء» خلق کرد، اینکه در صدر آن دارد که «لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ وَ لَا مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَان» به همین روال این خطبه میآید، بعد مرحوم کلینی بعد از نقل خطبه میفرماید که «وَ هَذِهِ الْخُطْبَةُ مِنْ مَشْهُورَاتِ خُطَبِهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ» که خیلیها آن را حفظ کردند، بعد اینچنین میفرماید: «فَلَوِ اجْتَمَعَ أَلْسِنَةُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ» که «لَیْسَ فِیهَا لِسَانُ نَبِیٍّ»؛ اگر همه جن و انس جمع بشوند و پیغمبر در بین اینها نباشد «عَلَی أَنْ یُبَیِّنُوا التَّوْحِیدَ بِمِثْلِ مَا أَتَی بِهِ بِأَبِی وَ أُمِّی» پدر و مادرم به فدای او! «مَا قَدَرُوا عَلَیْه»! این حرفها که نبود! این طرز تفکر نه در یونان بود، نه در شرق بود و نه در غرب بود! «أَ لَا تَرَوْنَ إِلَی قَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ وَ لَا مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَان»! نگاه نمیکنید که آن نقیض را چگونه معنا کرد؟ «فَنَفَی بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ مَعْنَی الْحُدُوثِ وَ کَیْفَ أَوْقَعَ عَلَی مَا أَحْدَثَهُ صِفَةَ الْخَلْقِ وَ الِاخْتِرَاعِ بِلَا أَصْلٍ وَ لَا مِثَالٍ نَفْیاً لِقَوْلِ مَنْ قَالَ إِنَّ الْأَشْیَاءَ کُلَّهَا مُحْدَثَةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْض»؛ اینکه میگویند هر چیزی از چیز دیگر بود، زیر آن را آب بست! «وَ إِبْطَالًا لِقَوْلِ الثَّنَوِیَّةِ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُ لَا یُحْدِثُ شَیْئاً إِلَّا مِنْ أَصْلٍ وَ لَا یُدَبِّرُ إِلَّا بِاحْتِذَاءِ مِثَالٍ فَدَفَعَ عَلَیْهِ السَّلَامْ بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَانَ جَمِیعَ حُجَجِ الثَّنَوِیَّةِ وَ شُبَهِهِمْ لِأَنَّ أَکْثَرَ مَا یَعْتَمِدُ الثَّنَوِیَّةُ فِی حُدُوثِ الْعَالَمِ أَنْ یَقُولُوا» یا «مِن شیء» است که محال است یا «مِن لا شیء» است محال است، ایشان میفرمایند که نقیض «مِن شیء» «لا مِن شیء» است که حضرت امیر در خطبه بیان کرده است.
ص: 600
این خطبه را حضرت بعد از 25 سال عنایت کرده است؛ ولی صدیقه کبری(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) همین بیان را بعد از رحلت وجود مبارک پیغمبر ـ در همان اوایل رحلت ـ این را فرموده است. مرحوم کلینی نقل کرد که اگر حضرت امیر نبود، حضرت صدیقه کبری همتایی نداشت. (1)خطبه نورانی حضرت صدیقه کبری این است؛ البته خطابه آن مطلب دیگری است، ولی خطبه این است؛ آن خطابهای که برای استرداد فدک با مردم حرف میزند یک چیزی است که عادی است و دیگران هم میفهمند، اما این چند جملهای که در اوّل خطبه میفرماید این است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلَی مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ وَالاهَا جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَی عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاکِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّکْرِ لِاتِّصَالِهَا وَ اسْتَحْمَدَ إِلَی الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا وَ ثَنَّی بِالنَّدْبِ إِلَی أَمْثَالِهَا، وَ أَشْهَدُ أَنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ کَلِمَةٌ جُعِلَ الْإِخْلَاصُ تَأْوِیلَهَا وَ ضُمِّنَ الْقُلُوبُ مَوْصُولَهَا وَ أَنَارَ فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولُهَا الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیَتُهُ وَ مِنَ الْأَلْسُنِ صِفَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ کَیْفِیَّتُهُ ابْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْءٍ»، به این جهت است که این حرف بوسیدن دارد! نه «لا مِن شیء»! «ابْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ قَبْلَهَا»، پس «مِن شیء» باشد محال است و نقیض «مِن شیء» هم «لا مِن شیء» است، نه «مِن لا شیء»! اینکه مرحوم کلینی بر آن خطبه حضرت امیر خیلی تکیه میکند، همان فرق بین اصل تناقض است که نقیض «مِن شیء» «لا مِن شیء» است و «مِن لا شیء» نیست! این شبهه و این مغالطه که دامنگیر آنها شد، کلینی روی آن دارد کار میکند! این خطبه را که میگوید جن و انس جمع بشوند در برابر آن خضوع میکنند، براساس همین اصل تناقض است! اصل تناقض را اگر از بشر بگیری سنگ روی سنگ بند نمیشود، اینها اصل تناقض را بد معنا کردند. «لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ قَبْلَهَا وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا کَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِیَّتِهِ مِنْ غَیْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَی تَکْوِینِهَا». (2)مرحوم کلینی(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) میگوید که جبرئیل بر آن حضرت نازل میشد! این کار آسانی نیست! مرحوم کلینی(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در همان جلد اوّل کافی ـ جلد اوّل کافی که اوّل آن باب عقل و جهل است، بعد باب علم است، بعد باب توحید است، بعد حدوث عالم است، بعد باب پیغمبر و ائمه(عَلَیهِمُ السَّلام) مواعظ و کلمات اینهاست و بعد تاریخ اینهاست ـ در باب مورد زهرا(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) یعنی این چاپ از کافی جلد اوّل، صفحه 458 «بَابُ مَوْلِدِ الزَّهْرَاءِ فَاطِمَة صَلَوَاةُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیها» حدیث این است که «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّه قَالَ: إِنَّ فَاطِمَةَ عَلَیْهِا السَّلَامْ مَکَثَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم خَمْسَةً وَ سَبْعِینَ یَوْماً وَ کَانَ دَخَلَهَا حُزْنٌ شَدِیدٌ عَلَی أَبِیهَا وَ کَانَ یَأْتِیهَا جَبْرَئِیل» که این «کَانَ یَأتیهَا» مفید استمرار است، امام(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) هم بر آن جمله خیلی تکیه میکرد که همه شما در سخنرانیها شنیدید. این «کَانَ یَأتِی» مفید استمرار است و اصلاً «کانَ» را برای همین میآورند! «وَ کَانَ یَأْتِیهَا جَبْرَئِیل»، مگر جبرئیل برای هر کسی نازل میشود؟! خیلی از انبیا هستند که به وسیله فرشتههای مادون جبرئیل وحی را دریافت میکنند! «وَ کَانَ یَأْتِیهَا جَبْرَئِیلُ عَلَیْهِ السَّلَامْ فَیُحْسِنُ عَزَاءَهَا عَلَی أَبِیهَا وَ یُطَیِّبُ نَفْسَهَا وَ یُخْبِرُهَا عَنْ أَبِیهَا وَ مَکَانِهِ وَ یُخْبِرُهَا بِمَا یَکُونُ بَعْدَهَا فِی ذُرِّیَّتِهَا»؛ هر حادثهای که برای ذراری آن حضرت بخواهد اتفاق بیفتد، جبرئیل به آن حضرت میرساند! اینها را به عرض حضرت زهرا(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) میگفت و وجود مبارک صدیقه کبری هم املاء میکرد و حضرت امیر مینوشت، این مُصحف فاطمه این خواهد بود! در اینجا ندارد که حضرت خودش چیزی مینوشت: «وَ کَانَ عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلَامْ یَکْتُبُ ذَلِکَ». همه شما ـ إِنشَاءَالله ـ مشمول شفاعت آن حضرت باشید و همچنین این نظام مشمول شفاعت ایشان باشد!
ص: 601
موضوع: تفسیر آیات 34 تا 42 سوره دُخان
إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ (۳٤ إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ (۳۵) فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۳۶) أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ (۳۷) وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (۳۸) مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (۳۹) إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقَاتُهُمْ أَجْمَعِینَ (٤۰) یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلی عَن مَوْلی شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنصَرُونَ (٤۱) إِلاّ مَن رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (٤۲)) در تتمّهٴ بحث قبل که بنیاسرائیل أفضل امتهای جهان نیستند مطالبی گفته شد؛ قرآن کریم که از اینها به عنوان وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ (1)در همین سوره مبارکه «دخان» یاد میکند، یا در سوره مبارکه «جاثیه» که در پیش است میفرماید: فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ، (2)به مناسبت همان انبیای فراوانی است که ذات اقدس الهی به بنیاسرائیل عطا کرد، نه اینکه اینها یک قوم برجسته، عالِم، متمدّن، فرهنگی باشند و ایمان آنها از ایمان دیگران بیشتر باشد. شما ملاحظه بکنید، در بسیاری از آیات سوره مبارکه «مائده» ـ که برخی از اینها قبلاً گذشت ـ از مذمّت فکری یهودیها سخن به میان آورده است؛ آیه 64 سوره مبارکه «مائده» این است: وَ قَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمَا قَالُوا این قوم ملعون چگونه میتوانند که أفضل عالمین باشند؟ در همان سوره مبارکه «مائده» آیه 78 میفرماید: لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُدَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ، انبیا اینها را لعن کردند! گروهی که ملعون انبیای الهی هستند و خود خدا هم بر اینها لعنت فرستاد، چگونه میتوانند وَ لَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ باشند؟ فَضَّلْنَاهُمْ باشند؟ همین وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ (3)حرف اینهاست! «تثنیه» برای بنیاسرائیل است! چه رذیلتی بود که اینها مرتکب نشدند؟! چه فضیلتی بود که اینها تصاحب کردند؟! پرسش: با فرعونیان زیاد مبارزه کردند! پاسخ: بله، اما جنگی است که «بعضهم» با «بعض» دارند؛ مثل اینکه اوس و خزرج هم با هم مبارزه کردند، اما در برابر دین، ملعون دو پیامبر شدند؛ آیه 78 سوره مبارکه «مائده» این است: لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُدَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ، آیه 79 این است: کَانُوا لاَ یَتَنَاهُوْنَ عَن مُنکَرٍ فَعَلُوهُ، هر کاری که حرام بود و رهبران الهی نهی از منکر میکردند اینها تجرّی داشتند و آن مَنهی را انجام میدادند و این وَ قَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ که آیه 64 سوره «مائده» است، همین معنا را میرساند و از نظر مکتبی هم گرفتار تفویض هم بودند. بنابراین دلیلی ندارد که این قوم نسبت به اقوام دیگر برتر باشند، انبیای فراوانی به اینها داده شد که به دیگران داده نشد، اینها هم مثل سایر افراد هستند که بعضیها مؤمن و بعضیها هم کافر میباشند و مانند آن.
ص: 603
اما درباره اینکه ذات اقدس الهی فرمود ما عالَم را از حق خلق کردیم، در بعضی از ادعیه یا اذکار یا اوراد؛ مثل «جوشن کبیر» دارد که خدا اشیا را از عدم خلق کرد؛ آن فقرهای که دارد «یَا ذَا الْجُودِ وَ النِّعَم» پایانش این است که «یَا مَنْ خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنَ الْعَدَم». (1)مستحضرید همانطوری که آیات قرآن «بَعْضُها» مُفسّر «بعض» هستند، (2)روایات اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) هم بعضیها مفسّر بعض میباشند، (3)وقتی طبق این دو خطبه ـ که در بحث گذشته تبیین گردید ـ مشخص شد که عدم چیزی نیست که خدای سبحان عدم را به این صورت دربیاورد که عدم بشود مادهٴ قابلی، آن وقت عدم را به صورت آسمان دربیاورد، عدم را به صورت زمین دربیاورد، قهراً معنای «خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنَ الْعَدَم» که اوّل آن «یَا ذَا الْجُودِ وَ النِّعَم» است، این است که أشیا سابقهٴ عدم داشتند، یعنی حادث هستند؛ قبلاً معدوم بودند بعد موجود شدند؛ به قرینه همین روایاتی که بعضیها در خطبه نورانی حضرت زهرا(سَلامُ اللهِ عَلَیهَا) (4)است و بعضیها هم در خطبه مبارک وجود مبارک حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ). (5)پرسش: اوّلین صادر از ذات اقدس الهی یک چیزی به نام نور است یا عقل است یا «سبحان الله» است؛ یعنی یک جلوه از ذات خلق میشود؟ پاسخ: پس قبلاً معدوم بود بعد موجود شد و معنای حدوث هم همین است، نه اینکه عدم موجود شد و از عدم وجود ساختند. یک وقت ما میگوییم خدا میتواند آجر بیافریند، سنگ بیافریند و با آن دیوار درست کند، این حق است؛ یک وقت میگوییم آجری که نیست و سنگی که نیست، این آجر معدوم را دیوار میکند! این محال است. پرسش: ما جمع میکنیم و خلق میکنیم، او کم میکند و خلق میکند! پاسخ: فرق نمیکند! اوّل ایجاد میکند، بعد به صورتهای دیگر درمیآورد؛ اینطور نیست که عدم را وجود کند، معدوم را موجود میکند! وقتی ذات اقدس الهی چیزی را در حیطهٴ علم به آن علم پیدا کرد، این میشود شیء؛ وقتی که شیء شد، این شیءِ معلومِ «عند الله» را که معدوم در خارج است، به این شیء میفرماید: «کُن» این شیء معلوم در خارج موجود میشود، نه اینکه آن عدم بشود وجود! پرسش: خداوند در قرآن اوّلین مرحله خلقت آسمان را وَ هِیَ دُخَانٌ (6)معرفی کرد، گاز را حرارت دادیم شد مایع، بعد حرارت دادیم شد جامد؟ پاسخ: پس موجودی را متطوّر میکند، نه اینکه معدوم را به این صورت دربیاورد! پرسش: وقتی که همه چیز هست و موجود است ... .؟ پاسخ: نه! پرسش: چون همه جا هست! همه چیز هست! پاسخ: نه، غرض این است که اشیا هرکدام سابقه عدم دارند و اشیایی که معدوم هستند، ذات اقدس الهی قبل از ایجاد به اینها علم دارد، «عَالِمٌ قَبْلَ أَنْ یُخْلَقَ»، بعد به این معلوم فرمان هستی میدهد، «إِذَا أَرَادَ لِشیءٍ» که «عَلِمَهُ» و اراده کرد آن شیء که معلوم است موجود بشود: یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ، (7)این معدوم موجود میشود. ما الآن در ذهن ما هیچ چیزی نیست، وقتی کسی گفت که شما اقیانوس کبیر را تصوّر کنید، آن وقت تصوّر کردیم؛ ما چیزی را به صورت اقیانوس درنیاوردیم! این «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» (8) خیلی کمک میکند! چه در مسئلهٴ تکوین و در مسئله ابداع؛ الآن صُوَر فراوانی در ذهن ما هست، این صُوَر را ترکیب میکنیم و نتیجه میگیریم. یک وقت است که هیچ صورتی در ذهن ما نیست، کسی گزارش میدهد تازه در ذهن ما ایجاد میشود، پس ما هم مُبدع هستیم و هم مُرکِّب؛ هم چیزهایی که قبلاً داریم را ترکیب میکنیم و نتیجه میگیریم، هم چیزی را که در ذهن ما اصلاً نبود، کسی میگوید و ما متوجه میشویم؛ یکی نوظهور است که معدوم بود و در ذهن ما موجود شد، یکی سابقهٴ وجود دارد که ذهن ما اینها را به صورتهای دیگر درمیآورد. خدای سبحان هر شیئی را که اراده کند ایجاد میکند، نه اینکه عدم را وجود کند! این شیء معدوم را هستی میبخشد.
ص: 604
1) المصباح-جنه الامان الواقیه وجنه الایمان الباقیه، ابراهیم بن علی کفعمی عاملی، ص257.
2) میزان الحکمه، محمدالریشهری، ج1، ص8.
3) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج26، ص67.
4) دلائل الإمامة، محمدبن جریرالطبری الشیعی، ص111.
5) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص134.
6) فصلت/سوره41، آیه11.
7) یس/سوره36، آیه82.
8) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص102.
ائمه(عَلَیهِمُ السَّلام) هم با شاگردان خودشان دو گونه حرف میزدند، چون شاگردان آنها در یک سطح نبودند. مرحوم صدوق(رِضوَانُ اللّه عَلَیهِ) در همان کتاب شریف توحید دارد که کسی آمده خدمت حضرت و از همان همسایههای بد خود سؤالی را مطرح کرد؛ آن همسایه مُلحد یا مشرک گفته که آیا خدایی که شما معتقدید میتواند کرهٴ زمین را در پوست تخم مرغ جا بدهد که نه پوست تخم مرغ بزرگتر بشود و نه کره زمین کوچک بشود؟ این کار را میتواند بکند یا نه؟ ایشان ماند! آمد خدمت وجود مبارک امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیه) و عرض کرد آیا میشود این کار بشود که خدای سبحان کره زمین را در چیزی که مثل پوسته تخم مرغ است، جا بدهد که نه پوسته تخم مرغ بزرگتر بشود و نه زمین کوچکتر بشود؟ حضرت دید او اهل استدلال به آن معنا نیست یا موقع، موقع استدلال نیست، فرمود: «یَا هِشَامُ فَانْظُرْ أَمَامَکَ وَ فَوْقَکَ وَ أَخْبِرْنِی بِمَا تَرَی»، (1)عرض کرد من آسمان را میبینم، زمین را میبینم. فرمود خدا بزرگتر از زمین را در کوچکتر از پوسته تخم مرغ جا داد، این یک حدیث؛ این حدیث را وقتی شما روی منبر نقل میکنید مستمع صلوات هم میفرستد! خیلیها اینطور هستند، خاصیت عوام این است؛ اما یک محقق وقتی در زمان دیگر خدمت امام رفته است، همین مطلب را سؤال کرد؛ حضرت فرمود این چه سؤالی است که میکنی؟! «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَا یُنْسَبُ إِلَی الْعَجْزِ وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ»، (2)این «لَا یَکُونُ» کان تامّه است خبر ندارد، «لَا یَکُونُ» یعنی «لَا یُوجَد». فرمود «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَا یُنْسَبُ إِلَی الْعَجْزِ» هست، این که «لا شیء» است! دل شما میخواهد خدا دو، دو تا را پنج تا کند؟! دو، دو تا پنج تا که شیء نیست، «لا شیء» است، «لا شیء» را شیء کند که جمع نقیضین بشود؟ فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَا یُنْسَبُ إِلَی الْعَجْزِ وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ»؛ یعنی «لَا یُوجَد»، این «کانَ» کانَ تامه است. هر دو روایت را مرحوم ابن بابویه قمی در کتاب شریف توحید صدوق «باب القدرة»، صفحه 122 تا صفحات 130 نقل کرد. روایتِ اوّل آن این است که کسی آمده سؤال کرده که آیا میشود یا نمیشود؟
ص: 605
روایت اوّل این است که «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی إِسْحَاقَ الْخَفَّافُ قَالَ حَدَّثَنِی عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ الدَّیَصَانِیَّ أَتَی هِشَامَ بْنَ الْحَکَمِ فَقَالَ لَهُ أَ لَکَ رَبٌ»؛ تو خدا داری؟ «فَقَالَ بَلَی قَالَ قَادِرٌ قَالَ نَعَمْ قَادِرٌ قَاهِرٌ قَالَ یَقْدِرُ أَنْ یُدْخِلَ الدُّنْیَا کُلَّهَا فِی الْبَیْضَةِ» که «لَا یُکَبِّرُ الْبَیْضَةَ وَ لَا یُصَغِّرُ الدُّنْیَا» که این هشام ماند، گفت: «النَّظِرَةَ»؛ یعنی مهلت بده تا من جواب بیاورم. از آنجا خارج شد و «فَرَکِبَ هِشَامٌ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ فَاسْتَأْذَنَ عَلَیْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَقَالَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَتَانِی عَبْدُ اللَّهِ الدَّیَصَانِیُّ بِمَسْأَلَةٍ لَیْسَ الْمُعَوَّلُ فِیهَا إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَ عَلَیْکَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ عَمَّا ذَا سَأَلَکَ»؛ چه چیزی سؤال کرد؟ «فَقَالَ قَالَ لِی کَیْتَ وَ کَیْتَ»، متن سؤال را بازگو کرد. «فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ یَا هِشَامُ! کَمْ حَوَاسُّکَ قَالَ خَمْسٌ فَقَالَ أَیُّهَا أَصْغَرُ فَقَالَ النَّاظِرُ فَقَالَ وَ کَمْ قَدْرُ النَّاظِرِ قَالَ مِثْلُ الْعَدَسَةِ أَوْ أَقَلُّ مِنْهَا فَقَالَ یَا هِشَامُ! فَانْظُرْ أَمَامَکَ وَ فَوْقَکَ وَ أَخْبِرْنِی بِمَا تَرَی فَقَالَ أَرَی سَمَاءً وَ أَرْضاً وَ دُوراً وَ قُصُوراً وَ تُرَاباً وَ جِبَالًا وَ أَنْهَاراً فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ إِنَّ الَّذِی قَدَرَ أَنْ یُدْخِلَ الَّذِی تَرَاهُ الْعَدَسَةَ أَوْ أَقَلَّ مِنْهَا قَادِرٌ أَنْ یُدْخِلَ الدُّنْیَا کُلَّهَا الْبَیْضَةَ لَا یُصَغِّرُ الدُّنْیَا وَ لَا یُکَبِّرُ الْبَیْضَةَ فَانْکَبَّ هِشَامٌ عَلَیْهِ وَ قَبَّلَ یَدَیْهِ وَ رَأْسَهُ وَ رِجْلَیْهِ وَ قَالَ» کذا و کذا که تشکر کرد. این حدیث اوّل بود.
اما حدیث پنجم و ششم و نهم و دهم را میبینید که طرزی دیگر است. روایت نهم این است: «مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ قَالَ: قِیلَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامْ هَلْ یَقْدِرُ رَبُّکَ أَنْ یُدْخِلَ الدُّنْیَا فِی بَیْضَةٍ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُصَغِّرَ الدُّنْیَا أَوْ یُکَبِّرَ الْبَیْضَةَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَا یُنْسَبُ إِلَی الْعَجْزِ»؛ او اصلاً عجز ندارد! او «عَلیَ کُلِّ شیء قَدیر» است؛ اما «وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ»؛ این که تو سؤال کردی محال است. تو اگر سؤال بکنی آیا خدا میداند دو دو تا را فرد بکند یا نه؟ میگوییم دو دو تا فرد بشود «لا شیء» است، «لا شیء» را شیء بکند محال است! خدا «عَلیَ کُلِّ شیء قَدیر» است؛ ولی اینکه دو، دو تا بشود پنج تا هستیپذیر نیست، تداخل محال است! خدا قدرت دارد زمین را بیافریند که آفرید، آسمان را بیافریند که آفرید؛ اما زمین را در پوسته تخم مرغ جا بدهد این «لا شیء» است و «لا شیء» شیء نمیشود! محال ممکن نمیشود! ما یک براهین اولیه و یک سرمایه داریم، اگر آنها اصل تناقض را از ما بگیرند، ما هیچ راهی برای اثبات مبدأ نداریم! سرمایهٴ ما اصل تناقض است! این بیان نورانی حضرت امیر هم در نهجالبلاغه است و هم بیان نورانی امام رضا در توحید (1)صدوق است که «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُول»؛ هر چیزی که هستی آن عین ذاتش نیست سبب دارد. اگر چیزی هستیاش عین ذات آن نیست و «لا شیء» است دفعتاً بشود شیء، دیگر چه دلیلی داریم بر اینکه خدا در عالَم هست؟ ما به استناد اصل تناقض است که میگوییم شیئی که هستی ندارد محتاج است، اگر حادث است قدیم میخواهد و اگر ممکن است واجب میخواهد.
ص: 606
1) التوحید، الشیخ الصدوق، ص35.
کسی آمده خدمت امام عرض کرد که مرا به توحید راهنمایی بکن! فرمود: «هُوَ الَّذِی أَنْتُمْ عَلَیْهِ»؛ (1)همین است که دارید! خدایی هست و واحد است و شریکی ندارد، مگر شما چه میخواهید؟! فرمود: «هُوَ الَّذِی أَنْتُمْ عَلَیْهِ»؛ همین که دارید! خدا هست، انبیا فرستاده، قرآن است و عترت است، همین! اما وقتی هشام ـ هشامها دو نفر هستند ـ وارد محضر امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیه) می شود حضرت ابتدائاً سؤال میکند، به هشام میفرماید: «أَ تَنْعَتُ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی]»؟ خدا را نَعت میکنی؟ عرض کرد بله. فرمود: «هَاتِ» خدا را نعت کن ببینم چه میگویی؟ او هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ (2)و اینها را گفت. حضرت نقض کرد فرمود: «هَذِهِ صِفَةٌ یَشْتَرِکُ فِیهَا الْمَخْلُوقُونَ»؛ غیر خدا هم «سمیع» است، غیر خدا هم «علیم» است، خدا چیست؟ او ماند! عرض کرد: «فَکَیْفَ تَنْعَتُهُ»؟ پس من چگونه خدا را وصف بکنم؟ فرمود نگو «علیم» است! نگو «سمیع» است! بگو: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ وَ حَیَاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیهِ»؛ (3)او علم است، نه «علیم»! او حیات است، نه «حیّ»! این «ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ المَبدأ» نیست! فرمود: «هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ وَ حَیَاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیهِ»؛ او علم است، نه «علیم» و «علم» نامتناهی میشود خدا! این فهم هشام و این استدلال هشام را، الآن شما برای خیلی از طلبهها هم بگویید قابل فهم نیست. حضرت دو گونه شاگرد دارد، دو گونه حرف میزنند. این خطبهٴ نهجالبلاغه خطبهای بود که اگر خیلیها بفهمند، مرحوم کلینی در کافی نمیگفت پدرم و مادرم به فدای او که اگر جن و انس جمع بشوند نمیتوانند مثل علی حرف بزنند! این چطور بود؟ این چه حرفی است که در خطبه هست و در دیگر خطبهها نیست؟ گفت: «بِأَبِی وَ أُمِّی»؛ (4)پدرم و مادرم به فدای او که اگر جن و انس جمع بشوند و در بین اینها پیغمبری نباشد اینطور نمیتواند خدا! شما این حرفها را کجا میبینید؟! بعدها حکمای ما این حرفها را زدند، وگرنه این برهان صِرفی را که فارابی و امثال فارابی آوردند، از همین جاها گرفتند؛ اینها که نزد کسی درس نخواندند! اینها که منتظر نبودند از شرق و غرب این حرفها بیاید! او را فرمود: «صِرف العلم» است. شما نگاه کنید اینها که درِ خانه اهل بیت را بستند؛ مانند اشاعره چه میگویند؟ مفوّضه چه میگویند؟ «قدمای ثمانیة» را همین مسلمانها گفتند. اینکه با امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیه) رابطه ندارد، میگوید خدا عالم است «بِعِلمٍ». اینکه میگویند: «بیشریک است و معانی» یعنی این عالِمِ «بالعلم» نیست، قادر «بالقدرة» نیست، «بیشریک است و معانی تو غنی دان خالق»؛ یعنی خدا معانی ندارد؛ یعنی او عالِم «بالعلم» نیست، قادر «بالقدرة» نیست، او قدرت است! این حرفها را آن روز هم با اینکه معاصر حضرت بودند نمیفهمیدند! الآن «قدمای ثمانیة» که سنّیها به آن قائل هستند چیست؟ اگر اینها نظیر هشامها به مکتب امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیه) مراجعه میکردند میفرمودند علم محض است، نه عالِم است «ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ العِلم» که علم بشود زائد بر ذات، آن وقت شرکی در درون آن پیدا بشود. آنها میگفتند ـ الآن هم میگویند ـ که او عالم «بالعلم» است! این «قدمای ثمانیة» که در کتابهای کلامی ما درباره آنها حرف میزنند، این سخن حرف همانهاست! وقتی که عالم است «بعلمٍ»، این علم که حادث نیست! خدا عالِم است «بعلمٍ ازلی» یا خدا ـ مَعَاذَالله ـ قادر است «بقدرة ازلی»، این میشود «قدمای ثمانیة»! اما وقتی هشام به حضرت عرض میکند شما چه طور وصف میکنید؟ میفرماید ما نمیگوییم او «علیم» است، میگوییم او «علم» است! دیگر توهّم «قدمای ثمانیة» و «تعدّد قدیم» در کار نیست! ما دو تا قدیم نداریم که یکی «خدا» باشد و دیگری «علم»! دو لفظ و دو مفهوم داریم و یک ذات که اینها «مُساوِق» هستند، نه مساوی و نه مترادف! این کار از اصول ساخته نیست که بین «مُساوِق» و «مُرادِف» و «مساوی» فرق بگذارد، این یک راه دیگر میخواهد. آنچه از اصول برمیآید، همان است که از ادبیات به اصول آمده که «مُرادِف» چیست و «مساوی» چیست؛ اما «مُساوِق» آن است که لفظ دوتاست، مفهوم دوتاست و این دو مفهوم در همان سِپهر ذهن، قبل از اینکه به مصداق برسند یکی میشوند! یک وقت است یک عالِم عادلی است، این عالم عادل دو لفظ است و دو مفهوم، ولی مصداق یکی است؛ اما حیثیت صِدق فرق میکند؛ یعنی آن حیثیت عدل غیر از حیثیت علم است، یا حیثیت هاشمی بودن غیر از حیثیت عالم بودن است! دو تا لفظ است و دو تا مفهوم، دو تا حیثیت صدق و یک مصداق؛ اما «مُساوِقه» این است که دو تا لفظ دو تا مفهوم در همان سپهر ذهن قبل از اینکه به مصداق بیایند و دارند پَر میکشند یکی میشوند. اینکه برای اهل اصول قابل فهم نیست، چه رسد به دیگری! حضرت فرمود خدا این است! این جور حرف زدن، با آن جور حرف زدنها خیلی فرق میکند؛ یک وقت است دعا میگویند: «خَلَقَ الْأَشْیَاءَ مِنَ الْعَدَم»، یک وقتی حضرت امیر در آن خطبه میفرماید: «لَا مِنْ شَیْءٍ خَلَقَ مَا کَانَ».
ص: 607
بنابراین آیات که «بَعْضُها» مفسّر بعض هستند و روایات را که «بَعْضُها» مفسّر بعض میباشند، باید این موارد را هم کنار هم دارد. روایت پنج و شش و نُه و ده این قسمت هم همین است: «جَاءَ رَجُلٌ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامْ فَقَالَ أَ یَقْدِرُ اللَّهُ أَنْ یُدْخِلَ الْأَرْضَ فِی بَیْضَةٍ وَ لَا یُصَغِّرُ الْأَرْضَ وَ لَا یُکَبِّرُ الْبَیْضَةَ فَقَالَ وَیْلَکَ إِنَ اللَّهَ لَا یُوصَفُ بِالْعَجْزِ وَ مَنْ أَقْدَرُ مِمَّنْ یُلَطِّفُ الْأَرْضَ وَ یُعَظِّمُ الْبَیْضَة»؛ (1)بله خدا میتواند زمین را کوچک کند و بیضه را بزرگ کند؛ ولی آن روایت نُه این است که این چیزی را که تو سؤال کردی عدم است! الآن شما ببینید که عدم «بِما أنَّهُ عَدَم» بخواهد موجود بشود، یعنی اجتماع نقیضین؛ اما شیئی که قبلاً معدوم بود در مرحله بعد ذات اقدس الهی به آن هستی میدهد.
حرفی از جناب ابن أبی الحدید نقل کردیم که بیانات نورانی حضرت امیر یک بیانات عادی نیست؛ حالا این قصه را هم شما مراجعه کنید خوب است. وقتی مفضّل خدمت امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیه) رسید، به حضرت عرض کرد که نصیحت کنید! فرمود قدری از دستت کمک بگیر: «فَإِنْ مِتَ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیک»، (2)وقتی که مُردی چند جلد کتاب بچههایت از تو ارث ببرند، همهاش فرش و عِقار و زمین نباشد، معنایش هم این نیست که چهار جلد کتاب بخر و در کتابخانه خودت بگذار، چهار جلد کتاب بنویس! «فَإِنْ مِتَ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیک»، آدم اینطور که عمر تلف نمیکند! این خطبهای که ـ البته آنطوری که در این نهجالبلاغه رایج هست، خطبه 221 است؛ اما ابن ابی الحدید در خطبه 216 این را نقل کرد ـ وجود مبارک حضرت امیر چند روز قبل بحث شد که آیه أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ٭ حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (3)را قرائت فرمودند، خطبهای خواندند. بعد از اینکه ابن ابی الحدید این بخش از خطبه را شرح میکند، میفرماید: «و إنی لأطیل التعجب من رجل»؛ (4)من از علی بن ابیطالب(سَلامُ اللهِ عَلَیه) در عجب هستم که او طوری خطبه میخواند که اصلاً گویا جنگ و میدان جنگ را ندید و طرزی در میدان جنگ حماسه میآفریند که گویا یلِ میدان بود که اصلاً خطبه و عرفان و حکمت ندید. «إنی لأطیل التعجب من رجل یخطب فی الحرب بکلام یدل علی أن طبعه مناسب لطباع الأُسود»؛ طرزی در میدان جنگ خطبه میخواند و سخنرانی میکند که طبع او، طبع شیر است؛ اینطور است علی(عَلَیه السَّلام)! «ثم یخطب فی ذلک الموقف»؛ همان جا هم وقتی میخواهد اصحاب را نصیحت کند، طوری نصیحت میکند که «إذا أراد الموعظة بکلام یدل علی أن طبعه مشاکل لطباع الرهبان لابسی المسوح»؛ در همان میدان جنگ هم باشد طرزی نصیحت میکند که مثل راهبانی است که فقط پارچههای پشمی و اینها میپوشند که اصلاً جنگ ندیدهاند! «الذین لم یأکلوا لحماً»؛ اینهایی که گوشت نمیخورند «و لم یریقوا دماً فتارة یکون فی صورة بسطام بن قیس الشیبانی و عتیبة بن الحارث الیربوعی و عامر بن الطفیل العامری و تارة یکون فی صورة سقراط الحبر الیونانی و یوحنا المعمدان الإسرائیلی و المسیح بن مریم الإلهی»؛ گاهی مثل مسیح حرف میزند و گاهی هم مثل شیر میغرّد، من از او در تعجب هستم! بعد دارد: «و أقسم بمن تقسم الأمم کلها به»؛ قَسم میخورم به ذاتی که همه امتها به او قَسم میخورند، «لقد قرأت هذه الخطبة منذ خمسین سنة»؛ از پنجاه سال قبل تا الآن من این خطبه را چند بار دارم میخوانم، «منذ خمسین سنة و إلی الآن أکثر من ألف مرة»؛ من بیش از هزار بار از پنجاه سال قبل تا الآن این خطبه را خواندهام، «ما قرأتها قط إلا و أحدثت عندی روعة و خوفا و عظة»؛ هر وقت خواندم برای من تازگی داشت در من اثر گذاشت، «و أثرت فی قلبی وجیبا و فی أعضائی رعدة و لا تأملتها إلا و ذکرت الموتی من أهلی و أقاربی و أرباب وُدِّی و خُیِّلَت فی نفسی [أو خُیلتُ فی نفسی] أنی أنا ذلک الشخص الذی وصف علیه السلام حاله و کم قد قال الواعظون و الخطباء و الفصحاء فی هذا المعنی»؛ خیلیها از فُصحا حرف زدند، اما هیچکدام علیگونه سخن نگفتند. «و کم وقفت علی ما قالوه و تکرر وقوفی علیه»؛ من حرف خطبا و بلغا و فصحا را زیاد شنیدم و زیاد هم خواندم، «فلم أجد لشیء منه مثل تأثیر هذا الکلام فی نفسی فإما أن یکون ذلک لعقیدتی فی قائله»؛ یا برای اینکه من علی را به عظمت میشناسم از این جهت است، «أو کانت نیة القائل صالحة و یقینه کان ثابتا و إخلاصه کان محضا خالصا فکان تأثیر قوله فی النفوس أعظم و سریان موعظته فی القلوب أبلغ ثم نعود إلی تفسیر الفصل»، بعد در پایان دارد که اگر همه جمع بشوند و سجده کنند جا دارد. این شرح را ادامه میدهد تا اینجا میرسد که سوگند میخورم اگر همه بلغا و فصحا جمع بشوند و این خطبه علی بن ابیطالب را برای آنها بخوانند، باید سجده کنند، (5)اینجا بود که به عرض مرحوم علامه رساندیم که آیا این حرف ایشان مبالغه نیست؟ فرمود: نه این حرف، حرف مبالغه نیست، برای اینکه همان معارف قرآن کریم است که به این صورت ظهور کرده است و چون سجده در حقیقت برای معارف قرآن کریم است، این مبالغه نیست. در شرح همین خطبه میفرماید که اگر خطبا و فصحا را جمع بکنند و این خطبه را بخوانند، همانطوری که قرآن سُوَری دارد که در بعضی از این سُوَر سجده واجب دارد، علی بن ابیطالب(سَلامُ اللهِ عَلَیه) هم خُطَبی دارد که بعضی از آن خطبهها سجده دارد و این از آن خُطَب است که این را به عرض علامه رساندیم، فرمود این مبالغه نیست، بلکه در حقیقت وصف به حالِ متعلق موصوف است؛ همان معارف الهی است که به زبان قرآن ناطق ظهور کرده است و در حقیقت سجده برای «کلام الله» هست، همان «کلام الله» را اینهایی که عِدل قرآن هستند معنا کردهاند و اگر میگویند سجده کنید؛ البته سجدهٴ فقهی نیست؛ ولی اگر گفتند، در حقیقت وصف به حالِ متعلق موصوف است، پس ایشان در شرح همین خطبه، همین حرف را هم دارند. حالا میرسیم به بیان این مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا که برهان دوم است؛ قرآن کریم میفرماید که شما به قدرت خودتان تکیه میکنید و میگویید معادی این نیست! اگر به قدرت تکیه کنید، قبل از شما مقتدرتر از شما بودند که خدا اینها را خاک کرده و اگر برهان بگویید، برهان این است که ما لَعب و لغوآفرین نیستیم. أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ، قَوْمُ تُبَّعٍ همانطوری که ملاحظه فرمودید سلاطین یمن را میگفتند «تُبَّع». مرحوم شیخ طوسی در تبیان، (6)بعد امین الاسلام در مجمع (7)(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِمَا)، اینها چند خبر و روایت در فضیلت «تُبَّع» نقل کردند که این مسلمان بود و وارسته بود؛ اما اظهار نظر نکردند. سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی برابر این روایات میگوید یک تلمیح است یک اشاره ظریف و لطیفی است که این تُبّع آدم شریفی بود و مسلمان بود. (8)در نهجالبلاغه در آن جریان خریدن خانه شُرِیح که حضرت فرمود این خانهای که شما به هشتاد دینار خریدی اگر به من میگفتی من قبالهای برای آن تنظیم میکردم که هرگز حاضر نبودی بخری، که آن قباله را همه شما مستحضرید. (9)در ضمن تدوین آن قباله فرمود کسانی که جزء ملوک «جَبابره» بودند هر چه فراهم کردند از دست اینها رفت؛ مثل «کِسراها» مثل «قِیصرها» مثل «تُبّعها» مثل «حِمْیَرها». (10)اینجا پیداست که «تُبَّع» هم جزء «فراعنه» و «اکاسره» و «قیاصره» و «حمائره» و اینها بودند. آنچه میتواند اگر این روایات دو طرف صحیح باشند بین آنها جمع بکند، این است که «تبابعه» و «تُبَّع» مُلوک و سلاطین یمن را میگفتند، آیا همه اینها گرفتار جبر و ظلم بودند یا آن اوّلی آنها سالم بودند؟ اگر ما توانستیم یک چنین جمعبندی بکنیم که یکی از اینها سالم بود، این روایتهایی که مرحوم شیخ طوسی در تبیان، مرحوم امین الاسلام در مجمع و سیدنا الاستاد در المیزان نقل کرد که این «تُبَّع» میگفت اگر پیغمبر ظهور بکند من خودم خدمتگزار او هستم یا اگر شما پیغمبر را درک کردید به او ایمان بیاورید، (11)اگر این «تبابعه» همه آنها یکسان نباشند و یکی از آنها معتقد باشد، این جمع بین این دو طایفه از روایات است؛ اکثری آنها البته ممکن است فاسد باشند، اما یک نفر سالم در اینها هم بود، اگر چنین چیزی باشد آن راهی که سیدنا الاستاد(رِضوَانُ اللهِ عَلَیه) رفتند راه درستی است.
ص: 608
1) التوحید، الشیخ الصدوق، ص130.
2) بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج2، ص150.
3) تکاثر/سوره102، آیه1 و 2.
4) شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج11، ص153.
5) شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج11، ص153.
6) تفسیرالتبیان، الشیخ الطوسی، ج9، ص236.
7) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج9، ص100 و 101.
8) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص152.
9) شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج14، ص27.
10) دانشنامه جهان اسلام، موسسه دائره المعارف الفقه الاسلامی، ج1، ص6558.
11) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج9، ص101.
موضوع: تفسیر آیات 34 تا 50 سوره دُخان
إِنَّ هؤُلاَءِ لَیَقُولُونَ (۳٤ إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ (۳۵) فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۳۶) أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ (۳۷) وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (۳۸) مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (۳۹) إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقَاتُهُمْ أَجْمَعِینَ (٤۰) یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلی عَن مَوْلی شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنصَرُونَ (٤۱) إِلاّ مَن رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (٤۲) إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ (٤۳) طَعَامُ الأثِیمِ (٤٤) کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ (٤۵) کَغَلْیِ الْحَمِیمِ (٤۶) خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَی سَوَاءِ الْجَحِیمِ (٤۷) ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِیمِ (٤۸) ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ (٤۹) إِنَّ هذَا مَا کُنتُم بِهِ تَمْتَرُونَ (۵۰)) ص: 610
سوره مبارکهٴ «دُخان» که در مکه نازل شد، عناصر محوری سُوَر مکی اصول دین است ـ توحید و وحی و نبوّت ـ که در کنار آن مسائل ولایت و اهل بیت هم مطرح است، در آغاز این سوره بعد از جریان سوگند به «کتاب مبین»، (1)فرمود: إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، (2)بعد مسائل توحیدی را ذکر فرمود و از عاقبت و معاد هم «إنذار» کرد و اجمالاً در آیه شانزده یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی را مطرح فرمود. بعد از اینکه قصهٴ آلِ فرعون و قوم «تُبَّع» را ذکر فرمود، به مسئله معاد پرداخت که برای همه مسئله مهمی بود و هست؛ فرمود اینها منکر معاد هستند و اینها یا مثل فرعون به قدرت خودشان تکیه میکنند که فَتَوَلَّی بِرُکْنِهِ، (3)ما کسانی را از بین بردیم که از اینها مقتدرتر هستند أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ و اگر شبههای دارند میگویند: فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. ما تبیین کردیم که معاد رجوع به دنیا نیست، معاد سیر مستمرّ «إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ» است و اگر اینها میخواهند در دنیا مسئلهٴ إحیای مرده را از نزدیک تجربه کنند، کم نبودند انبیا(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ) که مردهها را به معجزه الهی زنده کردند و هر ساله ما مُرده را زنده میکنیم، به اینها میگوییم وقتی بهار شد به این فکر باشید که أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا؛ (4)ما هر سال داریم مرده را زنده میکنیم! وقتی بهار میشود دو تا کار انجام میگیرد: یکی خوابیدهها را بیدار میکند و دیگر اینکه مردهها را زنده میکند. این درختها در زمستان خوابند و در بهار بیدار میشوند، وقتی بیدار شدند نیازی به غذا دارند، غذای آنها هم از آب است و خاک است و کود است و امثال آن؛ این خاکهای اطراف این درخت مُردهاند! ما طرزی رهبری میکنیم که این درخت از راه ریشه این خاکهای مرده را به بدن خودش جذب بکند و به صورت خوشه و شاخه دربیاورد، این خاکِ مرده است که حیات گیاهی پیدا میکند! ما هر سال داریم مرده را زنده میکنیم! أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا. اگر اینها براساس حسّ و تجربه میخواهند سخن بگویند، ما هر سال داریم مرده را زنده میکنیم و اگر در مراحل تجریدی بخواهند فکر بکنند، ما هم چند تا برهان اقامه کردیم؛ یکی اینکه اگر نظام آفرینش حساب و کتابی نداشته باشد و هر کس هر کاری کرد نه پاداش ببیند و نه کیفر ـ اگر معاد نباشد وضع همین است! ـ این میشود «لَعب» و خدا کار «لَعب» نمیکند؛ این میشود باطل و خدا کار باطل نمیکند؛ این میشود «عَبَث» و خدا کار «عَبَث» ندارد؛ این میشود «سُدیٰ» و خدا کار «سُدیٰ» نمیکند؛ این چهار آیه که أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً (5)در بخش پایانی سوره «مؤمنون» یا وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ یا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً (6)یا أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدًی، (7)اینها چهار تا وسط هستند که هم میتوان هرکدام از آنها را به صورت شکل اوّل تنظیم کرد و هم به صورت شکل دوم؛ هستیِ بیهدف باطل است و باطل را خدا انجام نمیدهد؛ هستیِ بیهدف «لَعب» است و خدا کار «لَعب» را انجام نمیدهد؛ هستیِ نظام به آفرینش بیهدف «سدیٰ» و باطل است و خدا کار «سدیٰ» و باطل انجام نمیدهد. این مباحث در اوّل سوره مبارکهٴ «یونس» مبسوطاً بحث شد، در سوره «ص» بحث شد، در سوره «مؤمنون» بحث شد، در سوره «قیامت» به خواست خواهد آمد که أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی؛ اگر این کارها باشد، این کارها «عَبَث» است و خدا کار «عَبَث» نمیکند؛ لذا در همین قسمت هم، یعنی آیه 38 و 39 سوره مبارکهٴ «دُخان» که محل بحث است، میفرماید ما آسمان و زمین را به عنوان بازیگر نیافریدیم که این قسمتِ نفی است، یک؛ و ما آسمان و زمین را جز به حق نیافریدیم، دو؛ اینها با حق ساخته شد و حق هم یعنی هدفمند! و اگر شما دقیقتر براساس برهان تجریدی بخواهید فکر بکنید، ما انسان را به شما طرزی معرفی میکنیم که انسان یک موجودِ نَمیری است! شما به این فکر هستید که مُرده را خدا زنده بکند، انسان که نمیمیرد! اگر براساس همین مُوت ظاهری، یعنی براساس بحث تجربی و حسّی و امثال آن میخواهید حساب بکنید، ما هر ساله داریم مرده را زنده میکنیم! اگر آن فهم را دارید که درباره انسان آن معانی عالی را بفهمید، انسان که مُردنی نیست! فقط این بدن انسان متفرّق میشود که دوباره جمع میکنند، ولی روح که نمیمیرد! آنطوری که ذات اقدس الهی انسان را معرفی میکند، انسان یک موجود نمونهای در ساختار خلقت است! درست است که أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ، (8)لکن همه به طرف خدا هم سیر دارند و هم صیرورت؛ اما تنها قافلهای که به لقای خدا بار مییابد قافله انسانیّت است! إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، (9)نه در بین راه توقف دارید و نه در بین راه نابود میشوید؛ مرگ به معنای تخلّل عدم بین متحرِّک و هدف نیست که نیست! این متحرِّک وقتی شروع کرد تا «لقاء الله» در حرکت است، اینطور نیست که در این وسطها به گودال نفی و نابودی برود و بعد سر از جای دیگری دربیاورد. فرمود این معنا را که نمیفهمید، آن معنای حسّی و تجربی را بخواهید بفهمید که ما هر ساله داریم مرده را زنده میکنیم؛ اگر مقداری بالاتر بیایید، انسان اصلاً نمیمیرد! قبلاً هم ملاحظه کردید که قرآن مرگ را نابودی نمیداند و میگوید در مصاف با مرگ انسان پیروز است و مرگ را میمیراند، نه بمیرد! مرگ را میپوساند، نه بپوسد! او «ذائق» است و مرگ «مذوق»! اگر در این حدّ میتوانید فکر بکنید، اصلاً سؤال جا ندارد که خدا چگونه مرده را زنده میکند و اگر در مسائل حسّی و تجربی فکر میکنید، ما هر ساله داریم مرده را زنده میکنیم! این که در روایات ما آمده «اِذَا رَأَیتُمُ الرَّبِیع فَاکثرُوا ذِکر النُّشُور»، (10)برای همین است. اگر نسبت به بدن میخواهید بگویید، هر ساله خدا دارد این خاکها را زنده میکند! اگر راجع به روح سخن میگویید، او که نمیمیرد! بعد میفرماید اگر قدری بالاتر بیایید میفهمید که همهٴ موجودات «ابن السبیل» هستند و فقط انسان است که به مقصد میرسد، همه توراهی هستند! برای اینکه موجود یا جماد است یا نبات است یا حیوان که در این سَمت است و یا فرشته است که در آن سَمت است؛ این موجودات مادی جماد و نبات و حیوان «ابن السبیل» توراهیِ بخش اوّل هستند و آن فرشتگان و مجردات «ابن السبیل» بخش دوم هستند. تنها موجودی که از صفر به صد میرسد انسان است! فرشتگان درست است که از آن طرف به لقای الهی بار مییابند؛ ولی از این طرف از ماده که شروع نکردند، اینها توراهی میباشند؛ تنها موجوی که از دو طرف، این راه را طی میکند انسان است، یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ؛ او میتواند خلیفه باشد، او میتواند مَظهر همه اسمای الهی باشد، او میتواند از تُراب به «رب الارباب» برسد، بقیه موجودات همه «ابن السبیل» هستند و هیچکدام از آنها از صفر به حق نمیرسند؛ اما اینکه در آیات دارد که أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ که یعنی صیرورت همه اینها به لقای الهی است، این هم درست است؛ اما معنای آن این نیست که همه اینها به دَنَا فَتَدَلَّی (11)میرسند، هر کس از هر جایی که آمده به همان جا برمیگردد! ما الآن معتقدیم که همه موجودات از ذات اقدس الهی هستند و همه موجودات هم به طرف خدا برمیگردند؛ اما همانطور که صادر شدند، همانطور برمیگردند! مگر همه موجودات صادر اوّل هستند؟ یا همه موجودات صادر ثانی و ثالث و رابع هستند؟ همه موجودات با حفظ مراتب از خدا هستند و همه موجودات هم با حفظ مراتب به خدا میرسند، همانطوری که از خدا بودند؛ اما نه معنای آن این است که صادر اوّل هستند، به طرف خدا میروند، نه آنطوری که به دَنَا فَتَدَلَّی برسند. الآن ما میگوییم همه این آبها که از باران ریخته و نزولات الهی است، به دریا میرسند، بله به دریا میرسند! اما این نهرهای کوچک همین که به بحر رسیدند همانجا میمانند، تنها آن سیل است که خروشان تا وسط دریا میرسد، مگر همه آبها به وسط دریا میرسند؟! بنابراین إِنَّا لِلّهِ با حفظ مراتب، وَ إِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (12)با حفظ مراتب؛ اینطور نیست که حالا معنای أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ این باشد که همهٴ آنها به «لقاء الله» برسند.
ص: 611
1) دخان/سوره44، آیه2.
2) دخان/سوره44، آیه3.
3) ذاریات/سوره51، آیه39.
4) حدید/سوره57، آیه17.
5) مؤمنون/سوره23، آیه115.
6) آل عمران/سوره3، آیه191.
7) قیامه/سوره75، آیه36.
8) شوری/سوره42، آیه53.
9) انشقاق/سوره84، آیه6.
10) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج17، ص194.
11) نجم/سوره53، آیه8.
12) بقره/سوره2، آیه156.
بنابراین قرآن به منکران معاد میفرماید که اگر شما انسان را فقط در محدودهٴ طبیعت خلاصه میکنید، خدا هر ساله دارد مرده را زنده میکند و اگر بخشی از انسان را طبیعی و بخشی ماواری طبیعی و مجرد میدانید، آنکه اصلاً نمیمیرد تا شما بگویید وقتی مرگ پیدا کرد دوباره باید زنده شود. او هم برتر از آن است که وقتی این بدن را رها کرده دوباره بیاید به دنیا، با بدن خاص خودش به هر طوری که ذات اقدس الهی به او عطا میکند، سیر خودش را ادامه میدهد. پرسش: مگر روح همه انسانها به «لقاء الله» نمیرسد؟ پاسخ: بله، ولی آن که میتواند برسد این است. پس منکران اگر به آن مراحل میانی اشکال داشته باشند، پاسخ این است که أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، اگر آن مسائل تجریدی قدِ عقل آنها برسد که پاسخ آن مشخص است؛ فرمود مشکل شما چه هست؟ این نظام، نظام حق است و باطل نیست، الآن در عالمی که میبینید ـ همیشه همینطور بود ـ این ظلمها، این قتل و غارتها همیشه بود، وَ قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (1)همیشه بود؛ حساب و کتاب اگر در عالَم نباشد که میشود لغو! چند صباحی یک عدّه به قدرت خودشان متکی هستند، بعد به قهر الهی میرسند؛ لذا فرمود که ما چند کار کردیم: هر چیزی را به حق خلق کردیم: مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ؛ انسان را ذات اقدس الهی به حق آفرید، انسان را ـ آن دستگاه گوارش و معده و روده و اینهایی را که در جلسات قبل اشاره شد ـ طرزی خلق کرد که چیز باطل را قبول نمیکند؛ غذای سمّی و آلوده را برمیگرداند. این انسان مثل تُنگ خالی نیست که هر چه در آن بریزی جا بدهد، اینطور نیست! این را صحیح و سالم خلق کرده است، اگر غذای سالم به روده و معده دادیم جذب میکند و غذای مسموم دادیم بالا میآورد، فطرت هم همینطور است، فرمود حرف دروغ زدی، این برمیگرداند و باور نمیکند؛ حرف راست زدی، باور میکند؛ درونش به حق، بیرونش به حق، روحش به حق، بدنش به حق، ما اینها را با حق ساختیم؛ یعنی مصالح ساختمانی انسان حقیقت است. کلّ جهان هم همینطور است، مصالح ساختمانی «أرض و سماء» حقیقت است؛ کسی روی زمین خلاف بکند، بالا میآورد؛ زیر آسمان خلاف بکند، بالا میآورد. فرمود این مجموعه به حق خلق شد و مِزاج این نظام سپهری باطل را قبول نمیکند. الآن شما میببینید که این هفت میلیارد را سه ـ چهار نفر دارند اداره میکنند! وجود مبارک ابراهیم است و موسی است و عیسی است و وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(عَلَیْهِمُ السَّلَامْ)؛ اینها دارند جهان را اداره میکنند، دیگران رفتند که رفتند، اثری از آنها نیست! این همه سلاطین و خوانین و خواتین و اینها که آمدند خبری از آنها نیست، آنکه میماند این است.
ص: 612
1) طه/سوره20، آیه64.
بنابراین فرمود در این نظام، اگر شما خیال کردید که معاد «عود إلی الدنیا» است، این خیال باطلی است و معاد این نیست؛ اگر درباره قدرت خدا بحث میکنید که ما گفتیم هر ساله خدا دارد مرده را زنده میکند؛ اگر درباره روح بخواهید بحث کنید، روح که نمیمیرد، بلکه روح مرگ را میمیراند؛ اگر درباره کلّ نظام بخواهید بحث بکنید، هم نظام فاعلی حق است، هم نظام داخلی است و هم نظام غائی حق است، ما با مثلث حق خلق کردیم.
بیان نورانی وجود مبارک موسای کلیم در دربار فرعون این است که رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی (1)که مبسوطاً در سوره «طه» گذشت، این یک جمله کوتاهی است؛ اما به سه نظام اشاره کرده: فرمود هر چیزی که شما به آن اشاره کنید، یک نظام فاعلی دارد که به «الله» منتهی است؛ یک نظام داخلی دارد که کمبودی ندارد و هر چه، هر چیزی که باید داشته باشد دارد. پیشرفتهترین علم اگر درباره درخت فتوا بدهد که درخت باید فلان اثر را داشته باشد، خدا آفرید و داد؛ معدن باید فلان اثر را داشته باشد، داد؛ هر چیزی هر چه لازم دارد به او داد: أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ کمبود ندارد تا بگویید که ای کاش درخت این را میداشت! نه، هر چه که باید داشته باشد دارد. درختها و خوشهها و شاخهها هر چه باید داشته باشند دارند، این برای نظام داخلی بود؛ بعد باید به مقصَد برسند، بیمقصد که نیست! مقصد اینها را مشخص کرده، یک؛ مقصودی که در آن مقصد او را زیارت میکند را مشخص کرده، دو؛ راهی که اینها را به مقصد برساند تا مقصود را ببینند مشخص کرد، سه؛ فرمود: أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی؛ راه رفتن را، پای رفتن را، چشم رفتن را به آنها داد تا به مقصد برسند؛ پس هم نظام فاعلی را مشخص کرد، هم نظام داخلی را مشخص کرد و هم نظام غائی را مشخص کرد که این میشود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ. (2)پرسش: ببخشید! منظور از «مصیر» انسان با «صاد» همان رسیدن به بهشت و جهنم است؟ پاسخ: نه، مقصود نهایی کسی دیگر است، بهشت و جهنم میرود، آخرت میرود، تا به لقای «الله» برسد. پرسش: «لقاء الله» چگونه است؟ پاسخ: «لقاء الله»، «لقاء الله» است! آنجا جلوه و نور الهی را میبیند که تا کنون گوشهای از این برای کلیم حق ظهور کرده است. پرسش: «مصیر» همین است که فرمودید؟ پاسخ: نه «مصیر» همه اینها این نیست؛ ولی پایان خواص است! چهره میبیند ـ چهرهٴ هستی ـ آنکه در نماز میگوید: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ، (3)نه یعنی «نَظرتُ»، این «وجوهٌ ناضرةٌ»، نه «عیونٌ ناظرةٌ»! چهرهٴ هستی که در نماز میگوید: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی، همان وجه وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (4)آن به طرف لقای الهی است؛ البته به جِلوهٴ حق میرسد، به تجلّی حق میرسد، به «نور السَّمواتِ بالحَق» میرسد، هر کسی «کُلٌّ عَلی مَراتِبِه». ذات حق تعالی که ادراک و شهود او مستحیل است، «بالقول المطلق» در دسترس احدی نیست، چون او بسیط است و جزءبردار نیست، یک؛ نامتناهی است و إکتناهپذیر نیست، دو؛ او را نمیشود با علم شهودی درک کرد، البته با علم حصولی، مفهوم نامتناهی، مفهوم «الله»، مفهوم ذات جامع جمیع کلمات که ما به همینها مکلّف هستیم راه دارد.
ص: 613
یک بیان لطیفی مرحوم ابن بابویه قمی از وجود مبارک امام صادق(عَلَیْهِ السَّلَامْ) در همان توحید نقل میکند که شخصی به حضرت عرض میکند اینها که مفهوم است! فرمود اگر مفهوم نباشد «لَکَانَ التَّوْحِیدُ عَنَّا مُرْتَفِعا»، (1)ما که مکلّف نیستیم آن ذات را ببینیم! ما مکلّف هستیم که بفهمیم؛ برهانی باشد که مثل دو، دو تا چهارتا یا قویتر از این و غنیتر از این که شفاف باشد و ثابت بکند که یک حقیقت نامتناهی در عالم هست، ما و عالم را آفرید و ما در برابر او خاضع هستیم؛ ما این را باید بفهمیم و عمل کنیم؛ اما برویم بیرون و او را ببینیم، نه مکلّف هستیم و نه مقدور ما هست! فرمود: «لَکَانَ التَّوْحِیدُ عَنَّا مُرْتَفِعا». بنابراین هم دلیل تجربی ذکر میکنند و هم دلیل تجریدی. پرسش: آیا این فیض خاص در همین دنیا هم ...؟ پاسخ: خواصِ در آنها کسانی هستند که «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» (2)نصیب آنها شده است؛ مثل وجود مبارک حضرت امیر و امثال او که چنین هست. پرسش: اینها در منطقهٴ سوم است! پاسخ: بله، منطقه اوّل و دوم که مُستحیل است! فرمود اینها میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی وَ مَا نَحْنُ بِمُنشَرِینَ، خیال میکنند که معاد رجوع به دنیاست فَأْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. آنگاه استدلال قرآن این است که اگر به قدرت خود تکیه میکنید، ما مقتدرتر از شما را خاک کردیم: أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ که أَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ، اگر برهان میخواهید این است: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ؛ ما بازیگر نیستیم! اگر نظامی باشد که هر کس هر چه کرد کرد، بگوید: وَ قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی، (3)حساب و کتابی نباشد میشود «لَعب» و بازی. فرمود ما اهل «لَعب» نیستیم، اهل بازی نیستیم، اهل بطلان نیستیم؛ تعبیرات سوره مبارکهٴ «ص»، تعبیرات سوره مبارکهٴ «مؤمنون»، تعبیرات سوره مبارکهٴ «یونس» به این مضمون است؛ در اوّل سوره مبارکه «یونس» ملاحظه بفرمایید، آنجا در آیه سه به بعد فرمود: إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأمْرَ مَا مِن شَفِیعٍ إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ٭ إِلَیْهِ مَرْجِعِکُمْ جَمِیعاً وَعْدَ اللّهِ حَقّاً إِنَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ ... (4)کذا و کذا؛ هر کسی کاری کرد در برابر آن مسئول است، اینطور نیست که حساب و کتابی نباشد! پس چهار تا حدّ وسط است که در اثر تعدّد حدود وُسطی، براهین متعدّد میشود؛ «لَعب» باطل است، باطل یعنی بیهدف بودن صحیح نیست و «عَبَث» صحیح نیست، «سُدیٰ» صحیح نیست که اینها در سُوَر قبلی گذشت و این اخیری، یعنی أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی در سوره مبارکه «القیامة» میآید. در ذیل این أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی روایتی است که وجود مبارک حضرت امیر(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) کشاورزی میکردند، وقتی این بیلها را با خاک آشنا میکردند و خاکها را شیار میکردند، این آیه نورانی را میخواندند: أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی. کارگری که کار میکند، برای رفع خستگی زمزمهای دارد که وجود مبارک حضرت امیر این آیه را میخواند؛ (5)چه اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل وقتی میخواستند این کعبه را بسازند، با همان زبان خودشان که قرآن آن زبان را به عربی ترجمه کرده است، زمزمهای داشتند و میگفتند: رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا. (6)این بنّا و اینها که کارهای یَدی دارند، برای رفع خستگی زمزمهای دارند؛ آن کسی که «اهل الله» نیست، برای رفع خستگی آن بدن حیوانی خود سوت میکشد، اما آن کسی که «اهل الله» است یک ذکر و زمزمهای دارد. آنها وقتی میخواستند این دیوار کعبه را بالا ببرند، مطلبی را میگفتند که ترجمه عربی آن این است که رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا؛ وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا، این رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا شعار آنها در ساختن کعبه بود. این أَ یَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی هم شعار مبارک حضرت امیر بود در آن کشاروزی. پرسش: از فرمایش حضرتعالی استفاده میشود که از زمان تکوین به تشریع آمده را اشاره میکنید، حالا آن انسان جاهل یا مشرک اصلاً ؟ پاسخ: به هر حال اوّل این براهین را برای اثبات توحید آوردند، بعد وقتی که از مشرکان اقرار گرفتند که مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (7)بعد با اینها استدلال میکند. اگر کسی اهل استدلال نباشد، او را از راه انسانشناسی معرفی میکنند که حقیقت انسان که نمیمیرد! آن را روی حدس میگویند، نه روی برهان مقدمات حسّی یا تجریدی. از اینها اوّل اقرار گرفتند که مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، فرمود حالا که «الله» را قبول دارید، خدا با سه نظام این جهان را خلق کرد: نظام فاعلی آن مضبوط است، نظام داخلی آن مضبوط است، نظام غایی آن مضبوط است، شما نمونهای بیاورید که کسی، پژوهشگری بگوید ای کاش این خوشه، این درخت یا آن شیء اگر اینطور بود بهتر بود! این درخت هر چه که باید داشته باشد دارد، این درخت! این انسان هم هر چه که باید داشته باشد دارد، أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ، (8)فرمود ما به حق خلق کردیم.
ص: 614
مطلب دیگر این است که کلمه حق هم باز قبلاً در سوره مبارکه «لقمان» و اینها مطرح شد که دو تا اطلاق دارد: یکی اینکه بر ذات اقدس حق اطلاق میشود که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ، (1)این حق مقابل ندارد و اگر وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ (2)آن عدمِ ملکه نیست، آن سلب و ایجاب است. خدا حق است و در برابر خدا چیزی نیست تا باطل باشد، چون باطل عدم ملکه است و در برابر خدا هر چه هست معدوم است، بعد ذات اقدس الهی میآفریند. یک حق است که به اصطلاح کتابهایی که رایج است، میگویند: «حق مخلوقٌ به»، این حق «مخلوقٌ به» فیض خداست که فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، (3)این اصطلاح حق «مخلوقٌ به» از این قسمت از آیات گرفته شده که فرمود ما به حق جهان را خلق کردیم؛ یعنی مصالح ساختمانی ما در آفرینش «فرشته»ها و «ملائکه» و «أرض» و «ما بینهما» حق است؛ ما با حق مَلَک را ساختیم، با حق آسمان را ساختیم و با حق زمین را ساختیم، این را میگویند «حق مخلوقٌ به»؛ این حق همان فیض الهی است که با خَلق، عین اوست «من وجهٍ» و غیر اوست «من وجهٍ»، این است که در کتابهای عرفانی میگویند حق «عینُ الخلق» است «مِن وجهٍ» و «غیرُ الخلق» است «مِن وجهٍ»، این حق «مخلوقٌ به» است، نه آن حقی که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ. تعبیر بزرگان اهل معرفت این است که «الحقُّ حقٌّ و الخلقُ خلقٌ»، هیچ ارتباطی با هم ندارند که این آن بشود و آن این بشود! خدا خداست و خلق هم خلق است. این حقی که خدا جهان را با این حق ـ یعنی «الحقُّ المخلوقٌ به» ـ آفرید، «أعنی فیض المنبسط»، این حق عین خلق است «مِن وجهٍ» و غیر خلق است «مِن وجهٍ»، این حق «داخِلٌ فِی الخَلقِ لَا بِالمُمازِجة و خارجٌ عَنِ الحقِّ لَابِالمُبایِنة» (4)و آن ذات اقدس الهی محمول و موضوع اینگونه از قضایا نخواهد بود، گفتند «الحقُّ حقٌ وَ الخلقُ خلقٌ». پرسش: به فرمودهٴ حضرتعالی حق پلّهٴ منتشرکنندهٴ عالم معنا است در عالم مادی؟ پاسخ: نه، این مطلق است و آنها تعیّنات این هستند. پرسش: ... در قرآن می فرماید: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (5)حالا ما اگر همین نور را ـ بعضی نور صافی میگویند ـ از یک منشور رد کنیم، چندین رنگ از آن بیرون میآید؟ پاسخ: ببینید این نُورِهِ (6)با «مَثَلُهُ» فرق میکند، فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ و «مَثَلُهُ» نفرمود، فرمود: مَثَلُ نُورِهِ، ما با مَثَل نور «الله» در عالَم کار داریم، نه «مَثَلُهُ»، آن وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الأعْلَی (7)است و قبلاً هم گفته شد که موضوع و محمول با هم متحد هستند! اگر گفتیم «الف» «باء» است و «زیدٌ قائمٌ»، موضوع و محمول متحد هستند؛ اما تعیین محور اتحاد به دست محمولِ قضیه است، نه به دست موضوع و نه به دست رابط. ما سه قضیه داریم که هر سه قضیه از هم جدا هستند و تعیین کننده این سه قضیه هم محمول قضیه است. پس اصل اوّل این است که در هر قضیه موضوع و محمول باید متحد باشند، اصل دوم آن است که تعیینکنندهٴ محور اتحاد چیست؟ موضوع قضیه است یا محمول قضیه است؟ در جوشن کبیر «الله» یک طرف و «هو» هم به «الله» برمیگردد، اما هزار اسم یا هزار و یک اسم بر آن حمل میشود که میشود هزار قضیه؛ در این هزار قضیه از طرفی «الله» موضوع است و ضمیر «هو» هم به «الله» برمیگردد؛ اما محور اتحاد هزار جاست، نه ذات اقدس الهی! ما الآن در نمونههای خودمان که داریم میگوییم: «زیدٌ هو ناطقٌ، زیدٌ هو عالمٌ، زیدٌ هو قائمٌ» که سه قضیه است و در هر سه قضیه یک ذات داریم به نام زید، «هو» هم به همین زید برمیگردد نه به غیر او؛ اما محور اتحاد سه جاست؛ وقتی گفتیم «زیدٌ هو ناطقٌ»، یعنی در مقام ذات ناطق است؛ وقتی گفتیم «زیدٌ هو عالمٌ»، یعنی در مقام ذات نه، در مقام وصف عالم است؛ وقتی گفتیم «زیدٌ هو قائمٌ»، یعنی در مقام ذات نه، در مقام وصف نفسانی نه، در مقام تَن و فعل قائم است؛ این سه تا اتحاد است، حرف اوّل را در اتحاد محمول قضیه میزند نه مفهوم. «الله»، «الله» است و «هو» هم به «الله» برمیگردد، هزار تا محمول است در «جوشن کبیر»، هزار تا قضیه است، هزار تا هم اتحاد است که همه بیرون دروازه است! اگر گفتند «هُوَ داخِلٌ فِی الاشْیاءِ»، اگر تازه این «هو» به آن حق به معنای «الله» برسد، نه حق «مخلوقٌ به»، تعیین محور اتحاد به دست محمول قضیه است، ما باید ببینیم محمول قضیه کجاست؟ آنجا هم اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، بعد مَثَلُ نُورِهِ، نه «مَثَلُهُ»، آن لِلَّهِ الْمَثَلُ الأعْلَی. به هر تقدیر اینها یا میفهمند یا نمیفهمند، اگر نمیفهمند که خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (8)دامنگیر اینهاست! اگر میخواهند بفهمند چند برهان است: یکی اینکه «الله» را برای آنها معرفی کرده و یکی هم انسان را؛ مگر انسان میمیرد؟ شما الآن که اینجا نشستید شرق و غرب را از نظر مکان در نظر میگیرید، از نظر تاریخ بگویید فلان حکیم سه هزار سال قبل بود یا چهار سال قبل بود یا وجود مبارک ابراهیم چند قرن قبل بود، زمان و زمین را شما الآن درک کردید، پس روحی دارید مجرّد، نه متزمّن است و نه متمکّن؛ نه در زمانی میگنجد و نه در مکانی جا دارد؛ چیزی که نه متزمّن است و نه متمکّن، معلوم میشود که مجرد است و این شیء مجرد مُردنی نیست؛ به همان دلیل که شما پژوهش میکنید، تحقیق میکنید و از هزارها سال قبل خبر میدهید، حتی الآن یک منجّم ماهرِ دقیق اگر عُرضه داشته باشد میتواند خسوف و کسوف هزار سال بعد را مثل کفِ دست بررسی کند! از بس عالَم منظم است! این نظم است: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ، (9)فرمود آنقدر منظم خلق کردیم! شب و روز حساب آن منظم است، شمس و قمر حساب آن منظم است، هیچکدام حق ندارند که جلو بیفتند! اگر منجّمی عُرضه داشته باشد، میتواند خسوف و کسوف هزار سال یا دو هزار سال بعد را مثل کف دست روشن کند، از بس منظم است! یا خسوف و کسوف ده هزار سال گذشته را میتواند مشخص کند. این روح مجرد مُردنی نیست! وقتی که مُردنی نیست، به هر حال این تن را که رها کرد جایی باید زندگی کند و اگر زندگی میکند، توشهای میخواهد، حیاتی میخواهد، وضعی میخواهد که مثل اینجا نباشد. فرمود اگر آن فهم را دارید که ما بگوییم انسان کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ، همه «ابن السبیل» هستند، مگر انسان و اگر در آن حدّ نیستید، بدانید که اینجا طبق این چهار برهان جای «عَبَث» نیست، جای «لَغو» نیست، جای «لَعب» نیست، جای باطل نیست و حق است و این حق همان حق «مخلوقٌ به» است که این حق «عینُ الخلق» است «مِن وجهٍ»، چون فیض عین مستفیض است «مِن وجهٍ» و غیر مستفیض است «مِن وجهٍ آخر»؛ عالَم را به حق خلق کردند. آنها که زمامدار اینگونه از فکر هستند، فرمودند خدا، خداست که کسی به او دسترسی ندارد و خلق هم «خلق» هستند. این «علاءالدّوله سمنانی» که بارها به ابن عربی اشکال میکند، میگوید همیشه همینطور حرف بزنید! همیشه اینطور کسی حرف میزند که حکیم باشد، نه عارف که غرق یک سلسله مسائل است. وقتی ابن عربی آن حرف را زد، علاءالدّولهای که قدمبهقدم اشکال میکند به ابن عربی، میگوید همیشه همینطور حرف بزنید! اگر همیشه همین طور حرف بزند که میشود فیلسوف، دیگر عارف نمیشود! گفت «الحقُّ حقٌّ وَ الخلقُ خلقٌ» که حساب آنها کاملاً از هم جداست. به هر تقدیر فرمود که آسمان و زمین حق است و ما بازیگر نیستیم.
ص: 615
بیان لطیفی از سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی نقل شد که اگر شما بازیگر نیستید، دنیا که بازیچه است این را چه کسی آفرید؟ شما میگویید: وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ، (1)شما هم که دنیا را آفریدی، هم آخرت را آفریدی و غیر از شما که کسی دیگر خلق نکرد! شما هم که میگویید ما بازیگر نیستیم و از این طرف هم که میگویید دنیا لهو و لعب است، پس این مشکل را چگونه حلّ میکنید؟ یک بیان لطیفی سیدنا الاستاد(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) دارد که فرمود خیلی فرق است بین بازیگر و بین بازیساز؛ فرمود خدا ابزار بازی خلق کرد و بازیگر نیست. ببینید هیأت مدیره یک مدرسه برای اینکه بچهها خسته نشوند، میگویند چند ساعت درس بخوانند یک ساعت هم بازی بکنند، بچهها را به بازی گرفتن حکمت است! این هیأت مدیره مدرسه حکیمانه بررسی کرده، آنها که بازیگر نیستند؛ کودک را به بازی گرفتن حکمت است! اینها که اسباب بازی برای بچهها میسازند، عروسک میسازند، اینها بازیگر نیستند، بلکه بچهها را به بازی گرفتن حکمت است، آنها میتوانند بگویند که ما بازیگر نیستیم و درست هم میگویند، میتوانند بگویند ما حکیمانه کار میکنیم و درست هم میگویند، چون بچه را بازی گرفتن حکمت است. اینها که یک مقدار خوردند، یک مقدار نوشیدند، یک مقدار خوابیدند، یک مقدار گفتند و یک مقدار خندیدند، این بساط برای این است که یک مقدار خستگی رفع بشود تا بقیه کارها را انجام بدهند. از وجود مبارک امام صادق(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) سؤال کردند که امام بعد از شما چه کسی است؟ فرمود: «مَنْ لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَبُ» (2)آنکه بازی نمیکند، چه کسی به دنبال من راه بیفتد؟! چه کسی نام مرا ببرد؟! حیف انسان نیست که دهن باز کند و بگوید که چه کسی به دنبال من میآید؟ فرمود: «بِأَبِی وَ أُمِّی مَنْ لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَبُ»؛ فرمود پدرم و مادرم فدای کسی که اهل بازی نیست! وقتی آن شخص این سؤال را کرد که امام بعد از شما کیست؟ فرمود: «مَنْ لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَبُ»، فوراً در همان زمان وجود مبارک امام کاظم(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) یک کودکی بود که برّهای همراه او بود و وارد منزل شد، به این برّه گفت: «اُسْجُدِی لِرَبِّکِ»، بعد وجود مبارک امام صادق این بچه را به بغل گرفت و فرمود: «بِأَبِی وَ أُمِّی مَنْ لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَبُ». امام اهل بازی نیست، نه کسی را بازی میدهد، نه به بازی کسی خوشحال است و نه حاضر است که بازی بکند. فرمود ما بازیگر نیستیم، کودکان را به بازی گرفتن حکمت است! پس دنیا «بما أنه دنیا»، ـ نه زمین و آسمان، چون اینها بازی نیستند! ـ این برای من است، فلان مقام برای من است، فلان سِمَت برای من است، من این را دارم، اینها دنیاست! وگرنه زمین که اگر زمین باشد را که کسی افتخار نمیکند! زمین زمین است و باغ و بوستان، باغ و بوستان است؛ اما اینکه برای من است افتخارآور است؛ من این را دارم، من آن مقام را دارم، من این بُرج را دارم، منظور از دنیا یعنی این. فرمود اینها بازیچه است و افراد کوتهنظر را به بازی گرفتن حکمت است؛ لذا اگر پدر بگوید من بازیگر نیستم و حکیمانه کار میکنم درست گفته است، با اینکه برای بچه خود عروسک خریده! آن عروسکساز بگوید ما حکیمانه کار میکنیم، درست گفته؛ آن هیأت مدیره مدرسه بگویند که ما حکیمانه برنامهریزی کردیم درست گفتند، کودکان را به بازی گرفتن حکمت است؛ لذا بین دو تا آیه کاملاً قابل جمع است، فرمود ما «لاعب» و بازیگر نیستیم و دنیا هم بازیچه است؛ البته دنیا یعنی غیر از زمین و غیر از آسمان. دنیا یعنی همه این من و ما.
ص: 616
یک بیان لطیفی بعضی از حکما دارند که فرمودند درخت هرگز ترقّی نمیکند که قبلاً این بحث گذشت، برای اینکه از درخت آنچه بالا میآید ریشه او نیست، اصل آن نیست، سر آن نیست، مغز آن نیست؛ این دُم و فرع آن است، سر و دهان آن در لجن است. فرمود اینها که بُرج ساختند، باید مواظب باشند که اینها ترقّی نکردند، چون دهان آنها روی خاک است! شما هم این کتاب شریف وسایل را در باب مَسکن را ملاحظه بفرمایید! یک وقت است کسی ده طبقه، بیست طبقه، کمتر و بیشتر میسازد که مشکل جامعه را در اثر کمی زمین حل بکند، آن یک حساب دیگر است؛ اما یک وقت است که خودش جهت فخرفروشی بُرج چند طبقه میسازد، مرحوم صاحب وسایل(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در کتاب مسکن وسایل دارد که وقتی کسی مازاد بر حاجت خودش طبقات بسازد، فرشتهها به او میگویند: «یَا أَفْسَقَ الْفَاسِقِینَ أَیْنَ تُرِیدُ». (1)این «یَا أَفْسَقَ الْفَاسِقِینَ أَیْنَ تُرِیدُ» میشود لهو و لعب! بنابراین از آن طرف میگویند نیاز جامعه را برطرف کنید، از این طرف میگویند که اگر کسی بُرجی ساخت و بالا آمد، این دُم اوست که بالا آمده، وگرنه دهن آن در لجن است. هیچ حکیمی نمیگوید که نبات ترقّی میکند درخت ترقّی میکند، اینکه آمده سر او و مغز او نیست، بلکه این فروعات اوست. برخیها که حیات گیاهی دارند دُم و فروعات آنها بالا آمده است، وگرنه دهان آنها در لجن است! مغز و فکر آنها در همین که «سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْبِنَاءَ وَ الْمَاءَ وَ الطِّین». (2)
ص: 617
بنابراین جمع بین «مَا کُنَّا لاَعِبِینَ» با وَ مَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ هست، پس آنها اگر خواستند به قدرت تکیه کنند، فرمود: أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ؛ اگر برهان خواستند، فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ؛ اگر مُلحد هستند و خدا را قبول ندارند، با انسانشناسی معاد ثابت میشود که انسان موجودی است نَمیر و یک موجود نمیر به هر حال باید با یک حساب و کتابی زندگی کند. فرمود انسان مگر میمیرد؟! انسان مرگ را میمیراند! انسان برای همیشه زنده است و مرگ از بین رفتنی است، حالا اگر شما درباره بدن او مشکلی دارید، إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ برای شما مشخص میشود با کدام بدن هست، آنچه هست انسان با همین بدن محشور میشود، چگونه میشود فردا معلوم خواهد شد. حالا شما چه کار دارید که چگونه میشود!؟ به هر حال انسان است! در روایات ما ائمه فرمودند: «عَلَی صُوَرِ أَبْدَانِهِمْ لَوْ رَأَیْتَهُ لَقُلْتَ فُلَانٌ» (1)همان شخص است، کاملاً معلوم است که آدم میبیند و میشناسد. حالا چگونه میشود را إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مشخص میکند.
موضوع: تفسیر آیات 38 تا 50 سوره دُخان
ص: 619
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج1، ص466.
وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ (۳۸ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (۳۹) إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقَاتُهُمْ أَجْمَعِینَ (٤۰) یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلی عَن مَوْلی شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنصَرُونَ (٤۱) إِلاّ مَن رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (٤۲) إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ (٤۳) طَعَامُ الأثِیمِ (٤٤) کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ (٤۵) کَغَلْیِ الْحَمِیمِ (٤۶) خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَی سَوَاءِ الْجَحِیمِ (٤۷) ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِیمِ (٤۸) ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ (٤۹) إِنَّ هذَا مَا کُنتُم بِهِ تَمْتَرُونَ (۵۰)) در سوره مبارکهٴ «دخان» بعد از بیان توحید و بخشی از مسائل وحی و نبوّت، به مسئله معاد پرداختند؛ فرمودند این نظم دقیق خلقت دو چیز را ثابت میکند: یکی ناظم حکیمِ علیم و دیگری هم هدفِ خلقت. اگر نظم دقیق و علمی است، یک ناظم عالِم میخواهد؛ اگر ناظمِ عالِم چنین نظم دقیق را آفرید، پس حساب و کتابی هم در کار است. ممکن نیست کسی نظم دقیق داشته باشد و حکیم نباشد؛ ممکن نیست کسی حکیم باشد و ـ مَعَاذَالله ـ. کار لغو، بیهوده و ظلم بکند. براهینی که قرآن کریم برای معاد ذکر میکند چندتاست و یکی از همانها که مهمترین برهان معاد است، حق بودنِ نظام خلقت است و حکیم بودن این نظام است؛ هیچ حکیمِ محضی کار باطل نمیکند. اگر جهان همین آسمان و زمین باشد، همین ظلم و ستم باشد، به طوری که هر کس هر چه خواست بکند، بکند و هر چه خواست بگوید، بگوید و حساب و کتابی نباشد، یک؛ آرا و مکتبهای گوناگون و نظرات مختلفی که در عالَم هست همچنان پراکنده و شَتّات باشد و روزی فرا نرسد تا روشن بشود که حق با کدام مکتب است، دو؛ این میشود لغو و باطل و خدا که حکیم است منزّه از لغو و باطل است، پس این نظام مقصدی دارد که در آن مقصد همه مکتبها وضع آنها روشن میشود، یک؛ و هر کسی به پاداش یا کیفر اعمال خود میرسد، دو. این مطلب را با زبانهای گوناگون بیان میکنند: یکی اینکه نظام حق است. دوم اینکه کار باطل از خدا محال است. سوم اینکه کار لغو از خدا محال است. چهارم اینکه کار «سُدیٰ» و بیهدف از خدا محال است. پنجم اینکه ظلم محال است، چون اگر همه از بین بروند و حساب و کتابی نباشد، مؤمن و کافر، ظالم و مظلوم مساوی میشوند! مساوات ذاتاً مطلوب نیست، چون «مساوات»، «مواسات» و «معاونة» این گونه از امور، خیرِ نسبی هستند و به لحاظ آن متعلق خودشان خَیر هستند، اگر «مساوات» در حق بود، «مواسات» در حق بود یا «معاونت» در حق بود میشود «ثواب»، اگر «معاونت» در باطل بود میشود «إثم»؛ لذا فرمود: وَ لاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ (1)و «فجور» و امثال آن.
ص: 620
1) مائده/سوره5، آیه2.
در بخشی از آیات استدلال میفرماید که اگر معادی نباشد، مؤمن و کافر، ظالم و مظلوم هر دو از بین بروند؛ یعنی هر دو مساوی میشوند، چون «لا میز فی الأَعدام» (1)هم کافر از بین رفته است و هم مؤمن؛ اینجا مساوات هست، ولی ظلم هست. استدلالی که در سوره مبارکهٴ «جاثیه» برای مسئله معاد میکند، آیه 21 سوره مبارکه «جاثیه» که در پیش میباشد این است، فرمود: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ آیا کفّار و تبهکارها خیال میکنند با مؤمنین و پرهیزکاران یکسان هستند؟ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ؛ وقتی که مُردند همه یکسان میباشند و طوری نیست که یکی رنج ببرد و یکی گنج. فرمود: سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ ٭ وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ، (2)پس گاهی برای ضرورت معاد از عدل استفاده میشود، چون اگر ظالم و مظلوم هر دو از بین بروند و بعد از مرگ هیچ خبری نباشد، اینها مساوی هستند و اینجا مساوات هست؛ ولی ظلم است! این یکی از براهین ضرورت معاد است.
بنابراین گاهی برای اینکه عدل برقرار بشود، گاهی برای اینکه خدا لهو، لغو، لعب و باطل ندارد و گاهی برای اینکه از حق جز حق صادر نمیشود، براهین گوناگونی اقامه شده است و این مطلب را طوری نیست که کسی متوجّه نشود؛ فرمود مردان متفکّر به این میرسند و یک چیز روشنی است؛ منتها فکر لازم است. اصل اینکه لغو در کار ما نیست، در آیات فراوان هست؛ در آیه 27 سوره مبارکه «ص» هم گذشت که فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ ٭ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الأرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ (3)که همان برهان سوره مبارکهٴ «جاثیه» است؛ یعنی وقتی کافر و مؤمن هر دو مُردند و خبری بعد از مرگ نباشد، بله هر دو یکسان هستند، فرمود آیا مؤمن و کافر یکسان هستند؟ آیا ظالم و عادل یکسان هستند؟ یا یک روز حسابی هست؟! اگر یکسان باشند، این ظلم است و باطل که ظلم و بطلان در کار ذات اقدس الهی نیست.
ص: 621
در بخشهایی فرمود اگر کسی فکر بکند به این مطلب میرسد؛ این نظام دقیق علمی، یک ناظم حکیم دارد، یک؛ حکیم کار لغو نمیکند، دو؛ پس این نظام یک روز حساب و کتابی دارد، این نتیجه. آیه هفت سوره مبارکه «روم» این است: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ، اینها دو روی یک سکه میباشند! این طرف که دنیاست را میبینند و آن طرف که آخرت و باطن است را نمیبینند: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا که به قرینه تقابل، این آخرت میشود باطن دنیا و اینها از باطن غافل میباشند و فقط در درون دنیا هستند. أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم که مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، آنگاه توضیح میدهند که این «بالحق» بودن یعنی چه. فرمود: وَ أَجَلٍ مُّسَمّی، (1)گاهی این مطلب را که خدا عالَم را به حق آفرید «بالقول المطلق» ذکر میکند که فرمود ما عالَم را به حق خلق کردیم و گاهی آن مطلوب و منظور را در کنار این ذکر میکند؛ مثل اینکه آیه «ساعة» را، «یوم الفصل»، را یا «أجل مسمّیٰ» را کنار این «بالحق» ذکر میکند؛ مثل آیه سوره مبارکه «روم» که فرمود: أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، بِالْحَقِّ یعنی چه؟ یعنی وَ أَجَلٍ مُّسَمّی؛ هر چیزی یک وقتی دارد. پرسش: خلق و اجل در اینجا؟ پاسخ: فرمود ما به حق آفریدیم، به حق آفریدیم یعنی چه؟ یعنی این میرسد به روز امتحان، اگر به روز امتحان نرسند و همینطور دائماً بیایند و بروند و «نَمُوتُ وَ نَحییٰ» باشد، این میشود لغو که عدّهای میگفتند: مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ؛ (2)همینطور میآییم و میرویم، میآییم و میرویم؛ یک عدّه موجود میشوند و یک عدّه معدوم میشوند، یک عدّه موجود میشوند و یک عدّه معدوم میشوند، همینطور! نه مبدأیی دارد و نه معادی، این میشود لغو. فرمود نه! هر چیزی وقتی دارد و تاریخی دارد! این آسمان و زمین تاریخی دارد، وقتی تاریخ آن منقضی شد میرسد به «یوم الحساب»؛ لذا گاهی این کلمه «ساعة»، کلمه «أجل»، کلمه «فصل» و کلمه «حساب» بعد از کلمه «حق» میآیند و نشان میدهند که حق بودنِ عالَم به این است که معاد دارد. گاهی هم نه، به وسیله قرائن قبلی و بعدی مشخص میشود که حق است؛ یعنی هدف دارد. پرسش: راجع به «بالحق» گفته شده که قرآن بعد از خلق «سمَاوَات» و «أرْض» و «مَا بَیْنَهُمَا» با حق آمده است؟ پاسخ: بله. پرسش: یعنی یک مرتبه آن را خلق میکند و یک مرتبه هم آن را جمع میکند. پاسخ: بله، اما فرمود که مدتدار است و مدت دارد؛ یعنی معدوم نمیشود. یک وقت ما این را خلق کردیم و به حق هم خلق کردیم، چون به حق خلق کردیم منتظر نیستیم که بساط آن را برچینیم؛ اینجا هم به حساب بعضیها میرسیم، اینطور نیست که در دنیا هر کسی هر کاری میکند به نتیجه برسد، اینجا هم به حق است و اگر کسی بخواهد به نتیجه برسد، باید از راه صحیح به نتیجه برسد. بنابراین اینجا هم اینطور نیست که هر کسی هر کاری بکند به نتیجه برسد و موفق بشود، اینجا همین طور نیست؛ مثل اینکه انسان یک أجل مسمّایی دارد؛ اما اینطور نیست که تا أجل مسمّیٰ نرسیده هر کاری که بکند بتواند سالم باشد؛ اگر غذای بَد خورد بالا میآورد، ولو وقت آن نرسیده که بمیرد. پس اینطور نیست که تا أجل مسمّیٰ نشد بیمار نمیشود؛ بله، تا أجل مسمیٰ نشد نمیمیرد، ولی در همین محدودهای که هست باید دستگاه گوارش او سالم کار بکند، اگر غذای مسمومی وارد دستگاه شد بالا میآورد؛ نظام هم همینطور است! تا أجل مسمّیٰ نرسید زمین و آسمان سر پا هست؛ اما اگر کسی کار باطل کرد، روش باطلی انجام داد، بیراهه رفت و راه دیگران را بَست بالا میآورد، خُسران و خطر آن همین است! فرمود در آیه سوره مبارکه «روم» أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم که مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُّسَمّی، این تاریخ دارد! وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ لَکَافِرُونَ، (3)معلوم میشود آن أجل مسمّیٰ برای آن است که به «لقاء الله» بار یابند.
ص: 622
در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «آل عمران» فرمود کسانی که متفکّر هستند به این مقصد رسیدهاند؛ اما در سوره «روم» فرمود چرا فکر نمیکنند که به مقصد برسند؟ در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «آل عمران» دارد، آنهایی که متفکّر هستند و «أُوْلِی الألْبَاب» هستند به این مقصد رسیدهاند: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لآیَاتٍ لَأُوْلِی الألْبَابِ، (1)«أولِی الألباب» چه کسانی هستند؟ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، محصول فکر آنها چیست؟ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً، (2)این رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً محصول فکر «أُوْلِی الألْبَاب» است. مستحضرید که تعبیرات قرآن کریم درباره جوامع بشری یکسان نیست، برای تودهٴ مردم تعبیر «النَّاس» دارد: یَا أَیُّهَا النَّاسُ؛ (3)برای کسانی که أهل کتاب هستند و با اصل نبوّت ارتباطی دارند به عنوان یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ، (4)یَا أَهْلَ الْکِتَابِ (5)و مانند آن یاد میکند؛ بخش سوم درباره مؤمنان است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا؛ (6)بخش چهارم که از اینها قویتر هستند، از اینها به «أُولِی الْأَبْصَار» یاد میکنند؛ بخش پنجم که باز از اینها هم قویتر هستند به «أُوْلِی الألْبَاب» یاد میکنند؛ آن بخش نهایی مخصوص انبیاست که میفرماید: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ، (7)یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ، (8)چنین خطابهایی دارد که مخصوص آنهاست؛ اما «أُوْلِی الألْبَاب» تقریباً یک تعبیر ویژهای است. فرمود کسانی که دارای «لُبّ» هستند و مغز دارند، اینها معاد را میپذیرند و میگویند که عالَم بیمعاد نمیشود. بعضیها بیمغز هستند که میفرماید: أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ؛ (9)دلهای اینها خالی است؛ یعنی مغزی در درون آنها نیست، «فؤاد» اینها خالی است، یعنی «لَبیب» نیستند، «لُبّ» و مغزی ندارند. همانها که فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ، (10)اما آنهایی که «لُبّ» و مغزی دارند از آنها به عنوان «لَبیب»، «أُوْلِی الألْبَاب» و مانند آن یاد میشود. پرسش: «أُولِی الْأَبْصَار» با «أُوْلِی الألْبَاب» چه فرقی دارند؟ «أُولِی الْأَبْصَار» هم همان کسی است که دارای بصیرت است! پاسخ: بله، منشأ بصیرت همان مغزداری است؛ اگر کسی مغز داشته باشد بصیر خواهد بود. فرمود برخیها دل آنها بیمغز و خالی است: أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ، اما آنها که «لُبّ » و مغزی دارند به مسئله معاد پی میبرند و آشنا هستند که نظام بدون معاد نخواهد بود. بنابراین این مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ را گاهی با قرینه و گاهی بیقرینه ذکر میکند. در سوره مبارکهٴ «حجر» هم از جریان معاد به عنوان هدف خلقت و آثار خلقت ذکر میکنند، چه اینکه در آیاتی که قبلاً خواندیم آنها هم مسئله معاد را کنار اصل حق بودنِ عالَم ذکر میکنند. پرسش: این «أُوْلِی الألْبَاب» را که ذکر فرمود، در واقع میخواهد بگوید بدیهی است؟ پاسخ: اینها دیگر فکر میکنند، چون محسوس حسّ تجربی که نیست که دیده بشود! اگر کسی فکر بکند که این نظم دقیق حتماً ناظم حکیم دارد و ناظم حکیم کار لغو نمیکند، این هم به مبدأ پی میبرد، اولاً؛ هم به معاد پی میبرد، ثانیاً؛ اما کسانی که براساس حسّ و تجربه حسّی فکر میکنند، میگویند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (11)تا نبینند باورشان نمیشود، اینها نه از نظم دقیق پی به ناظم حکیم میبرند و نه از ناظم حکیم پی به هدف او که معاد است میبرند. در سوره مبارکهٴ «حجر» هم مسئله معاد را کنار حق بودنِ آسمان و زمین ذکر میکند؛ آیه 85 سوره مبارکهٴ «حجر» این است: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السَّاعَةَ، به حق بودن آن یعنی منظم است و حساب و کتابی در کار است، وَ إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ ٭ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ. (12)بنابراین گاهی معاد را از اینکه خدا حکیم است و راه نشان داد، معلوم میشود دارای هدف است، گاهی از معاد پی به وحی و نبوّت میبرند و میگویند چون هدفی در پیش هست، حتماً یک راه و راهنمایی آمده است؛ به این علت است که مسئلهٴ وحی و نبوّت را بعد از مسئله معاد ذکر میکنند که چون انسان مقصدی دارد و آن هدف را باید از نزدیک برسد و با او درگیر باشد، پس راهی دارد و اگر راهی دارد راهنما هم لازم است. بنابراین گاهی از «راه» به مقصد میرسند و گاهی از «مقصد» پی میبرند که راهی هست. در این آیه محل بحث فرمود که ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم و بدون هدف برنامهای در کار ما نیست: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ ٭ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ آن از صفات سلبیه فعل خداست و این جزء صفات ثبوتیه فعل خداست؛ البته وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ. پرسش: لطفاً جمع این آیه با مِن شَرِّ مَا خَلَقَ (13)را هم اشاره بفرمایید. پاسخ: مِن شَرِّ مَا خَلَقَ یعنی مخلوق، نه «مِن شرّ» خلقِ خدا! خدا چیزی را که خلق کرد خَیر محض است! آنکه خلق شد شرّ دارد؛ مثل مار و عقرب، نه اینکه کار خدا شرّ باشد؛ «مِن شرِّ مخلوق»، «مِن شرِّ ما خَلَقَهُ الله»، نه «مِن شرِّ الخَلق».
ص: 623
1) آل عمران/سوره3، آیه190.
2) آل عمران/سوره3، آیه191.
3) بقره/سوره2، آیه21.
4) نساء/سوره4، آیه47.
5) آل عمران/سوره3، آیه64.
6) بقره/سوره2، آیه104.
7) انفال/سوره8، آیه64.
8) مائده/سوره5، آیه41.
9) ابراهیم/سوره14، آیه43.
10) زخرف/سوره43، آیه54.
11) بقره/سوره2، آیه55.
12) حجر/سوره15، آیه85 و 86.
13) فلق/سوره113، آیه2.
این «یَوْمَ الْقِیَامَة» که میآید چیست؟ این سرفصل است، پس هدف هست و آن هدف هم به نام یَوْمَ الْفَصْلِ است. در یَوْمَ الْفَصْلِ چندین کار انجام میگیرد؛ در این عالَم حق و باطل مشخص نمیشد! خیلیها مدعی حق بودند و دیگری را به بطلان رَمی میکردند؛ مکتبها اینطور بود، جنگ 72 ملت اینطور بود، آرای فقهی اینطور بود، آرای فلسفی، کلامی و عرفانی همه اینطور بود، فقط سلسله انبیا هستند که اینها هرکدام آمدند مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (1)بودند؛ بعدی گفت قبلی درست میگوید و قبلی هم گفت که من به بعدی بشارت میدهم. منهای مسئله انبیا و اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) که هرکدام مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ هستند، در بین بقیه اختلاف نظر هست. روزی باید باشد که مکتب حق، رأی حق و فتوای حق از غیر حق جدا شود، یک؛ راهِ حق از راهِ باطل جدا شود، دو؛ فصل و جدایی حق از باطل، صِدق از کذب، خیر از شرّ، حَسَن از قبیح و حکمت از لغو و باطل باید روشن بشود که این میشود یَوْمَ الْفَصْلِ؛ لذا در قیامت تردید و شک نمیماند، هر کسی میفهمد که حق چیست. گذشته از اینکه حق وزنِ آن ترازوست! در سوره مبارکه «اعراف» گذشت: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ، (2)نه «وَ الوَزنُ حَقٌّ»، نه اینکه وزنی هست و ترازویی هست، خیر! ترازو هست، وزن یعنی آن واحد سنجش الْحَقُّ است، وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ، نه «وَ الوَزنُ حَقٌّ»! یک وقت ما میگوییم: «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ»؛ (3)یعنی مرگی هست، بهشتی هست و جهنمی هست؛ اما یک وقت میگوییم: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ؛ یعنی وقتی که میزان و ترازو آوردند، شاهین را آوردند، دو تا کفّه هست که یکی این طرف و یکی آن طرف، یک کفّه «وزن» میگذارند و یک کفّه «موزون»، در دنیا یک کفّه سنگ میگذارند و یک کفّه نان و گوشت؛ اما در قیامت در یک کفّه «حق» و «حقیقت» را میگذارند و در کفّه دیگر نماز و روزه و عقیده و اخلاق را میگذارند. وَ الْوَزْنُ یعنی آن واحد سنجش، وزن در دنیا یا سنگ است یا آهن است یا چیز دیگر؛ اما در قیامت نماز و روزه و عقیده را با «حق» میسنجند، وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ که همه از نزدیک میبینند. بنابراین «یوم» میشود یَوْمَ الْفَصْلِ که تمام این عقاید و اخلاق و اعمال از یکدیگر جدا میشود، این اصل صحنه قیامت است؛ حالا که صحنه قیامت اینچنین شد که یَوْمَ الْفَصْلِ است و میقات همه هست، در آن روز هیچکسی مشکل دیگری را نمیتواند حلّ بکند. روابطی که در دنیا هست یا روابط متقابل دوستانه است یا روابط بالا و پایین ـ تابع و متبوع ـ است یا رابطه، رابطه ولایی است یا رابطه محبّت و دوستی است، فرمود نه مولایی از مولایی و نه والیای از «موَلّیٰ علیه» مشکل او را حل میکند، نه اینکه دوستی مشکل دوست دیگر خود را حلّ میکند.
ص: 624
مسئله اینکه دوستی مشکل دوست را در قیامت حلّ نمیکند، در آیات دیگر گذشت الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (1)که در آن روز هر یک از دوستان از یکدیگر فاصله میگیرند، چون دوست دنیایی در حقیقت دشمن بود، چون به سود او کار میکرد نه در راه حق؛ اما تابع و متبوع، هیچکسی که متبوع هست در دنیا، مشکل تابع خود را در قیامت حل نمیکند؛ مولایی؛ یعنی متبوعی از مولایی؛ یعنی تابعی، مشکل او را حلّ نمیکند: یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلی که متبوع است عَن مَوْلی که تابع است شَیْئاً که این هم نکره در سیاق نفی است، یعنی هیچ یک مشکلات او را حلّ نمیکند.
قبلاً هم ملاحظه فرمودید، ما یک «وِلا» داریم، یک «نُصرت»؛ «وِلا» آن است که کسی تمام کارهای دیگری را به عهده بگیرد؛ مثل اینکه پدر یا مادر ولیِّ این نوزاد هستند که تمام کارهای این کودک را اینها به عهده میگیرند؛ اما وقتی این کودک به صورت نوجوان درآمده و بخشی از کارها را خودش میتواند بکند، آن کمبود را «ناصر» او که پدر اوست به عهده میگیرد. «نُصرت» برای جایی است که شخص بتواند بخشی از کارها را خودش به عهده بگیرد، آن کمبود را به کمک و یاری دیگری حلّ کند؛ اما ولایت آنجایی است که تمام کارهای «مولّی علیه» تحت حیطهٴ ولیّ است، فرمود نه وِلایی در آنجا اثر دارد و نه نُصرتی.
میماند مسئله شفاعت، اگر ذات اقدس الهی به کسی اذن داد که مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ (2)هست، وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَی (3)هست، هم آن «شفیع» باید مأذون باشد و هم «مشفوعٌ له» باید «مُرتضی المذهب» باشد که وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَی، آن «مشفوعٌ له» اگر «مُرتضی المذهب» بود و پیرو اهل بیت بود از شفاعت سهمی میبرد؛ یعنی مشمول شفاعت خواهد بود، این میشود نصرت! گاهی همه کارهای او را ولیّّ انجام میدهد. بنابراین این هم میتواند استثنا باشد از «مولا» و هم میتواند استثنا باشد از «نُصرت»، پس اختصاصی به «نُصرت» ندارد؛ گاهی تمام کارهای آن «مشفوعٌ له» را به اذن خدا آن «شفیع» انجام میدهد. فرمود در قیامت هیچ متبوعی مشکل تابع را حلّ نمیکند و هیچکسی به دیگری کمک نمیکند: إِلاّ مَن رَحِمَ اللَّهُ، رَحِمَ اللَّهُ هم مشخص شد که مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ، پس «شفیع» باید مأذون باشد، یک؛ «مشفوعٌ له» هم باید «مُرتضی المذهب» باشد، دو؛ إِلاّ مَن رَحِمَ اللَّهُ، چرا هیچکس کمک نمیکند؟ برای اینکه اقتدار فقط از ناحیه خدای سبحان است، او عزیز مطلق است و نفوذ ناپذیر؛ منتها رحمت رحیمیه دارد، میداند که کجا رحمت کند و کجا رحمت نکند؛ این فضای کلّی معاد بود. حالا در یَوْمَ الْفَصْلِ کفّار کجا میروند و مؤمنین کجا میروند؟ مؤمنین را از آیه 51 به بعد مشخص میکند که إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ ٭ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ، (4)وضع کفّار را از آیه 43 به بعد مشخص میکند که إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ ٭ طَعَامُ الأثِیمِ ٭ کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ ٭ کَغَلْیِ الْحَمِیمِ ٭ خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَی سَوَاءِ الْجَحِیمِ ٭ ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِیمِ ٭ ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ ٭ إِنَّ هذَا مَا کُنتُم بِهِ تَمْتَرُونَ، یَوْمَ الْفَصْلِ گذشته از اینکه مکتبها و عقاید و معارف، حق و باطل آنها روشن شد، حالا تبهکاران کجا میروند و پرهیزکاران کجا میروند، فصلِ بین اینها را ذکر فرمود. فرمود درخت «زقّوم» که بحث آن در سوره مبارکهٴ «صافّات» (5)و اینها گذشت، درختی است نسوز که از آتش روییده میشود؛ یعنی آتش جهنّم مثل آب دنیا درختپَرور است. إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ در خود متن جهنّم هست، شجرهای گوناگون و درختهای گوناگونی که از درون آتش میجوشد، یک درخت نسوزی است که آب آن آتش است. برهانی که در آخر آن هست این است که این همان است که شما شک داشتید، این تردید شما در دین همین است؛ یعنی این همان باطن تردید است، حالا اگر کسی ناپرهیزی کرد و باطن او به صورت غدّهٴ سرطان درآمد، میگوید این همان است و چیز دیگری نیست؛ منتها خودت پروراندی. ذات اقدس الهی هیچکسی را با دشمن خلق نکرده است، وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) که فرمود: «عَلَیکُم بِالْجَهَادِ الأکْبَر» (6)یا فرمود: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»، (7)بدترین دشمنِ آدم که هوس است، خدا ما را با دشمن خلق نکرد، این بینظمی ما بود که ما نتوانستیم از این نیروهای داخلی که همه اینها به منزله فرشتهها هستند و در خدمت ما هستند، ما این فرشتهها را به صورت دیو درآوردیم! مگر خدا دشمن خلق کرده در درون ما؟! اینکه فرمود: أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ (8)است، چون «أَحسَنُ المَخلُوقین» را آفرید، تمام دستگاه را منظم و طبیبانه و حکیمانه خلق کرد؛ چه در بخش طبیعت و چه در بخش فطرت در درون ما ـ مَعَاذَالله ـ دشمن خلق کرد یا ما خودمان دشمن ساختیم؟ در درون ما آفت آفرید یا خودمان آفت ساختیم؟ اینکه فرمود: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»، با اینکه فرمود: وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها. (9)چطور میشود که انسان در درون خود دشمن داشته باشد؟ اینکه حضرت فرمود: «جَاهِدُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تُجَاهِدُونَ أَعْدَاءَکُم»، (10)چطور میشود که دشمن را به صورت خانهزاد ما خودمان میپرورانیم؟ مستحضرید اگر کسی درست تربیت نشود و زندگی نکند، همینها که ابزار کار او هستند، همینها میشوند غُدّه. ببینید این میوه را ذات اقدس الهی منظم خلق کرد، اگر باغبانی ـ حالا یا باغبان درون یا باغبان بیرون ـ مواظب نباشد، درون این میوه کِرمی پیدا میشود، کِرم که از بیرون نیامده است! این هوس! این غرور! اینها یک برکات الهی است که آدم غرور داشته باشد که کسی به کشور او حمله نکند؛ یک چیز خوبی است و غیرت را هم روزهای قبل معنا کردیم؛ اما این غروری که من باید جلو بروم ـ همین بازیها ـ که من باید این باشم، نام مرا باید ببرند، همین میشود یک غُدّه! همین میشود یک کِرم! وگرنه در درون این سیب هیچ کِرمی را ذات اقدس الهی خلق نکرد! گاهی انسان محدود فکر میکند، این آسمان و زمینی که این همه براهین بر آن هست، گاهی انسان یک آسمان و زمین محدودی دارد و در محدودهٴ خودش میلولَد. این بزرگان میگویند کِرمی که در درون یک حبّه گندم هست، آسمان و زمین او به اندازه یک سانت یا کمتر از یک سانت است، «چو آن کِرمی که در گندم نهان است ٭٭٭ زمین و آسمان او همان است»، این وقتی بالا را نگاه میکند که آسمان اوست و پایین را نگاه میکند زمین اوست، مجموعاً یک سانت نمیشود. خیلیها آسمان و زمینشان همین است که بین منزل و محل کارشان، همینطور «بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّار» است و دیگر نمیدانند که کجا دارند زندگی میکنند؟ سر بالا بکنند آسمانی ببینند!
ص: 625
1) زخرف/سوره43، آیه67.
2) بقره/سوره2، آیه255.
3) انبیاء/سوره21، آیه28.
4) دخان/سوره44، آیه51 و 52.
5) صافات/سوره37، آیه62.
6) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج5، ص12.
7) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج74، ص271.
8) مؤمنون/سوره23، آیه14.
9) شمس/سوره91، آیه7 و 8.
10) تفسیرالمراغی، المراغی، احمدبن مصطفی، ج10، ص163.
بنابراین در درون ما ذات اقدس الهی هیچ غدّهای نیافرید، این ما هستیم که در اثر بدرفتاری، دشمن خودمان شدیم و در درون خودمان غدّهٴ سرطان ساختیم، وگرنه ذات اقدس الهی درون ما و بیرون ما را یک نور آفرید که فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ، (1)ما دشمن خانگی را خودمان ساختیم و حالا که میخواهیم به جنگ آن برویم نمیتوانیم، «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ». همه قوا را ذات اقدس الهی منظم آفرید، آن وقت ما در برابر کسی داریم مقاومت میکنیم که او حق محض است و با ابدیت خودمان جنگیدیم، این است که انسان گرفتار این «عذاب ألیم» میشود. ما خیال میکنیم اگر کسی حرم را مثلاً سنگی بزند، با اینکه به دیوار کسی سنگی بزند فرقی نمیکند!؟ خیال میکنیم اگر مثلاً حرم مطهّر عقیلهٴ بنی هاشم یا معصوم دیگر یا امام دیگر را آسیب برساند، مثل اینکه خانه کسی را آسیب رسانده است؟! اینطور نیست! بعضی از گناهان وقتی که ظهور بکنند، همین درمیآید؛ میفرماید اینها که میبینید، این همان تردیدی است که شما درباره نظام هستی دارید، اضافه نیست. در هیچ جای قرآن ندارد که جزا مطابق با عمل هست، فقط یک جاست که آن هم درباره سیئات که جَزَاءً وِفَاقاً، (2)وگرنه حسنات که یکی با ده برابر است! حسنات یقیناً ده برابر است، خَیر هست مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ (3)کذا و کذاست. این سیئات است که جَزَاءً وِفَاقاً، جَزَاءً وِفَاقاً مفهوم آن نسبت به نفی مازاد است، نه نفی مادون؛ این یک جانبه مفهوم دارد، نه یعنی هر اندازه که گناه کرد ما به همان اندازه کیفر میدهیم، نه خیلی از موارد است که وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ؛ (4)یعنی بیشتر از آن مقدار ما کیفر نمیدهیم؛ اما حالا به همان اندازه کیفر میدهیم یا کمتر، این کمتر را نفی نمیکند. پرسش: بعد از إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (5)؟ پاسخ: بعد از اینکه ما لَأَمَّارَةُ (6)کردیم، وگرنه آنهایی که به راه افتادند «لَأمَّارَةٌ بِالحُسن» هستند! آنها که تلاش و کوشش کردند و مواظب بودند «وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی» (7)همین لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ را که دیگران دارند «لَأمَّارَةٌ بِالحُسن» کردند، مرتّب در طرف فضیلت حرکت میکنند، این بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، (8)ما اوّل گرفتار نفس مسوّله میشویم، بازی میخوریم، وقتی که بازی آن در ما اثر کرد آن وقت او میشود امیر و ما میشویم اسیر، او میشود أَمَّارَةُ بِالسُّوءِ و ما میشویم «مؤتَمِر»، وگرنه لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ اوّل نبود، آن کسی که به راه افتاده میشود «أمّاره بالحُسن». خیلیها که به راه افتادند، آنچه در درون آنهاست آنها را امر میکند به حُسن و زیبایی و خَیر و حق و عدل. فرمود که این درخت، درخت نسوز است که آبش هم آتش است؛ یعنی با آتش رُشد میکند، إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ (9)و نسوز هم هست و هرگز از بین نخواهد رفت، بعد این غذای انسان معصیتکار و گناهکار است؛ مثل آن فلز گداختهای که وارد شکم میشود و غَلیان دارد میجوشد هم در حال جوشش است و شکم را به جوش میآورد کَغَلْیِ الْحَمِیمِ، «حمیم» یعنی داغ و گداخته، این صحنهٴ جهنم است و این شخص را مأموران الهی بگیر و ببند وادار میکنند؛ این شخص در دنیا خیلی را گرفت و بست، در آخرت هم میگیرند و میبندند. به فرشتهها خدای سبحان دستور میدهد، فرمود: خُذُوهُ یک، فَاعْتِلُوهُ «عَتَلَ» یعنی دو تا طرف دوش و مجامع بدن او را گرفت کشانکشان به طرفی بُرد، «عَتل» به این معناست، فَاعْتِلُوهُ به این معناست. فَاعْتِلُوهُ إِلَی سَوَاءِ الْجَحِیمِ؛ وسط جهنم! برای اینکه این هم عدّهای در دنیا گرفت و زد و کُشت و برد و امثال آن. هم از نظر ظلم اینطور بود و هم از نظر عقیده منکر همه چیز بود. ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِیمِ؛ بالای سر او هم عذاب گداخته و جوش بریزید، یعنی این از بالا و پایین در عذاب است، به همان دلیلی که بالا و پایین نسبت به دیگران رحمی نمیکرد، آنها را به زندانهای بیدر و پیکر مینشاند. به او گفته میشود که: ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ؛ تو در دنیا عزیزِ بیجهت بودی، الآن ذلیل باجهت هستی؛ کریم بیجهت بودی، الآن «مَهین» باجهت هستی. اگر عزّت دروغ بود، ذلّت درست است، چون أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ (10)این عزیز بیجهت بود، ممکن نیست که هم عزّت بیجهت باشد و هم ذلّت بیجهت باشد. هر کسی عزیز بیجهت بود، ذلیل باجهت است یَوْمَ الْفَصْلِ فرق بین ظاهر و باطن هست، آن عزّت ظاهری که ذلّت باطنی را هم به همراه داشت، در قیامت ذلّت باطنی آن ظهور میکند؛ آن کریم بودن ظاهری او که لعین بودنِ باطنی او را به همراه داشت، در قیامت ظهور میکند، بچش! إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ، بعد میفرماید این همان بود که شما انکار میکردید. انکار معاد این است! انکار مبدأ این است! انکار وحی و نبوّت این است! ظلم به مردم این است، این به همان صورت ظهور کرده است و ما چیز دیگری نیاوردیم؛ کارهایی است که شما خودتان انجام دادید الآن مهمان سفره خودتان هستید.
ص: 626
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 59 سوره دُخان
إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ (۵۱ فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ (۵۲) یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِینَ (۵۳) کَذلِکَ وَ زَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِینٍ (۵٤) یَدْعُونَ فِیهَا بِکُلِّ فَاکِهَةٍ آمِنِینَ (۵۵) لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی وَ وَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ (۵۶) فَضْلاً مِن رَبِّکَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (۵۷) فَإِنَّمَا یَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (۵۸) فَارْتَقِبْ إِنَّهُم مُرْتَقِبُونَ (۵۹)) بخش پایانی سوره مبارکهٴٴ «دخان»، قسمت تفصیلی آیه را به عهده دارد، چون در آیات 38 به بعد فرمود: إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ؛ (1)قیامت روز فصل است، روز حق است و اسمای دیگر؛ یعنی فصل بین حق و باطل، صدق و کذب، خَیر و شرّ، حَسَن و قبیح و در نهایت سعادت و شقاوت است. چون یَوْمَ الْفَصْلِ است و برای همه به عنوان میقات تعیین شده، افراد دو گروه هستند: یا سعادتمند هستند یا شقی؛ آنها که شقی هستند، درباره آنها از آیه 41 تا پنجاه عهدهدار وصف اشقیاست که فرمود: یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلیً عَن مَوْلیً شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنصَرُونَ (2)که گذشت، اما درباره سعادتمندان که در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «دخان» است این است که فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ؛ اینها در جایی مستقر هستند که آنجا از آسیب هر خطری مصون است، خودشان هم «آمن» هستند و حزن و اندوهی ندارند؛ نه سرزمینی که آنها زندگی میکنند خطر دارد، نه خودشان گرفتار حزن و اندوه و خوف درونی میباشند، اینها فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ؛ (3)لذا «آمِن» هستند و در آن مقام هم هیچ خطری نیست؛ لذا مقام، مقام امن است. زمخشری در کشّاف مقام امین را از همان سنخ امانتدار بیان کرد؛ (4)سرزمینی که در آن آسیب هست، این امانت را درست حفظ نکرده است. انسانی که متمکّن در مکان است، امانت در آن مکان است؛ اگر آن مکان جای مار و عقرب باشد، این مکان امانت خود را حفظ نکرده است؛ یعنی متمکّن را حفظ نکرده است و امین نیست؛ لذا مقامی امین است که به متمکّن خودش آسیب نرساند یا متمکّن او در آن آسیب نبیند. این نظر شریف جناب زمخشری است؛ ولی اگر به همان معنای «امن» باشد هم سازگار است؛ هم مقام «امن» است و هم متمکّن «امن» است؛ هم کسی که در این مکان قائم است «آمِن» است، یعنی خوف و حزن ندارد که از آینده هراسناک باشد، خطر مرگ داشته باشد، خطر بیماری داشته باشد و مانند آن، چون هیچ خطری او را تهدید نمیکند، برای اینکه لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ، مرگی در کار نیست، غمی در کار نیست و هراسی در کار نیست، اینها «آمِن» هستند و آن مکان هم مکانی نیست که آسیب در آنجا راه پیدا کند. إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ. پرسش: أبرار پایینتر هستند، مُقربین بالاتر هستند، مخلِصین سوم هستند و مخلَصون چهارم میباشند و متّقین در کجا هستند؟ پاسخ: متّقین جامع است، چون تقوا درجاتی دارد، شامل همه اینها میشود؛ یعنی انسانی که گناه نمیکند دارای تقواست و تقوا چون درجاتی دارد، هم أبرار را شامل میشود، هم مقرّبان را، هم مخلِصین را و هم مخلَصین را؛ در اینگونه از نعمتها، آن نعمتهای معنوی که در سوره مبارکهٴ «قمر» به آن اشاره شده نیست، در آنجا دارد: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، «مَلیک مُقتدر» ذات اقدس الهی است و کسانی که در نزد «مَلیک مُقتدر» هستند اینها دو بهشت دارند؛ آیه 54 و 55 سوره مبارکهٴ «قمر» این است: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ نه مقام صدق! آنجا نشسته هستند، ایستاده نیستند! فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، این آیه مربوط به لذت روح آنهاست و آن یکی مربوط به لذت جسم اینهاست. بخشی از اهل تحقیق گفتند در بهشت که فرمود: وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ (5)یا برای اهل تقوا و مؤمنین جنّتان هستند، یک جنّت جسمانی دارند که همین نعمتهای ظاهری در آن هست که همه سعادتمندان و بهشتیان از این نعمت جسمانی برخوردار هستند و یک نعمت و یک بهشت معنوی است که آن برای همه نیست که فرمود برای بخشیها دو تا بهشت است، حالا بهشتهای متعدّدی است: وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ، این جنّتانی که آمده با «جنّتان» قبلی جمعاً میشود چهار تا بهشت، تفاوتهای اینها چیست در سوره مبارکهٴ «الرّحمن» خواهد آمد؛ ولی اجمالاً یک کثرتی هست، یک بهشت جسمانی است که نعمتهایش همین است که در اینگونه از آیات مشخص میشود و یک بهشت معنوی است که در آیه 55 سوره مبارکهٴ «قمر» هست که فرمود: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، آنجا دیگر مربوط به جسم نیست.
ص: 628
در سوره مبارکهٴ «دخان» از مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ خبری نیست؛ ولی در سوره مبارکهٴ «قمر» از آن جنت معنوی هم سخنی به میان آمده است؛ اما در اینجا فرمود که مقام اینها امین است. اگر انسان در جایی اقامت کند آن میشود مُقام، در جایی قائم باشد آن میشود مَقام، برای اینها که در آنجا قائم هستند این محل امین است؛ حالا یا به همان معنایی که در کشّاف آمده، یا نه امین یعنی امنیت. پرسش: در بهشت معنوی اگر کسی موحّد نباشد که اصلاً معنا ندارد و اگر موحّد باشد به بهشت راه دارد! پاسخ: بعید است به «لقاء الله» راه داشته باشد، اینها در همان بهشت ظاهری هستند. پرسش: ... در بهشت افرادی داریم که موحدند، وقتی وارد بهشت میشوند جانشان نورانی است! پاسخ: بله، اما حالا خیلی فرق میکند، عبادت یک عدّه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، یک عدّه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» (1)است و یک عدّه هم «حُبّاً لِلَّه»، (2)آن کسی که عبادت او «حُبّاً لِلَّه» است به عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ راه دارد؛ اما کسی که تمام تلاشش این بود که به جهنّم نرود یا تمام تلاشش این بود که از این نعمتها استفاده کند، او دیگر در همین جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ (3)مستقر است. پرسش: شاید این عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ هم به همین معنای «مقام امین» باشد؛ زیرا وقتی انسان نشسته است آرامش دارد. پاسخ: بله، اما عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ نیست، «عنداللّهی» بودن نصیب هر کسی نمیشود! کسانی که «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت میکردند ـ طبق بیان نورانی حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) (4)ـ یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» عبادت میکردند، این شخص آن معنا را ادراک نمیکند تا اینکه عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ باشد، او چه درکی از «لقاء الله» دارد؟! این شخص فقط دستور الهی را دارد انجام میدهد، این است که برای آنها جَنَّتَانِ نیست؛ البته این جنتهای ظاهری هم متعدّد هستند و ممکن است که چندین بوستان باشند، این معیار نیست، فرمود: وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ در کنار آنها هم دو تا بهشت دیگر، دو تا باغ دیگر و دو تا بوستان دیگر است؛ اما همه اینها ممکن است جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ باشد، اما آن «جنة اللقاء»ای که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ است نصیب کسی است که «حُبّاً لِلَّه» و «شُکراً لِلَّه» عبادت میکند، نه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة». پرسش: مَقْعَدِ یعنی وقتی انسان مینشیند و آرامش دارد، آن هم به این معنا برمیگردد. پاسخ: نه، آن آرامش جسمی دارد! یعنی آسیب نمیبیند؛ اما آن لقای الهی که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ باشد که جا ندارد! نزد خدا! نزد خدا که جا ندارد. این مکانی است که چشمه کنار آن هست، باغ کنار آن هست، حوری کنار آن هست؛ اما آنجا چنین چیزهایی نیست که چشمه باشد، باغ و حوری باشد، عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ غیر از «عِندَ جَنَّاتٌ تَجْرِی» یا «عِندَ مَقَامٍ أَمِینٍ» است. إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ، چون جدا نیست دیگر با «واو» ذکر نفرمود. فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ؛ باغها و چشمههایی است. مرحوم امین الاسلام در ذیل آیه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً، (5)آنجا مشخص کردند که بهشتی هر جا دست بزند و اراده کند که چشمه بجوشد، خطی میکشد که همانجا چشمه میجوشد، (6)مثل دنیا نیست که انسان تابع چشمه باشد و هر جا چشمه است آنجا چادر بزند و اتاق بسازد، بلکه جوشش چشمه به ارادهٴ بهشتیهاست یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً، به هر حال «عیون» ـ چشمهها ـ اینطور است؛ این برای رفاه و آب و نوشیدنی آنهاست. یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ؛ جامهای آنها، لباسهای آنها و پوشاک آنها همه حریر و ابریشم است؛ منتها برخی از لباسها مثل لباس زیر که نازک است از «سُندُس» است، یعنی حریر نازک و آن لباسهای رو که مقداری ضخیم است «إستَبرَق» است که حریر ضخیم است. این «إستَبرَق» و «سُندُس» هر دو فارسی هستند که عربی شدند ـ معرَّب شدند ـ حالا که معرَّب شدند دیگر فارسی در قرآن نیست؛ «سُندُس» فارسی نیست، «إستَبرَق» فارسی نیست، آن «إستَبرَک» فارسی بود که گذشت. بنابراین بعد از تعریب فارسی در قرآن نیست. «سُندُس» اصل آن فارسی بود که بعد تعریب شد، «إستَبرَق» هم اصل آن فارسی بود که بعد تعریب شد؛ «سُندُس» آن پارچه ابریشمی نرم است که زیر میپوشند و «إِستَبرَق» آن پارچه ابریشمی است که رو میپوشند و ضخیم است. البته نعمتهایی که در بهشت است به این صورت بیان نشده است. در سوره مبارکهٴ «الرّحمن» فرمود اینها روی فرشی زندگی میکنند که آیه 54 سوره مبارکهٴ «الرّحمن» است: مُتَّکِئِینَ عَلَی فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ. فرش مستحضرید که یک اَبره و آستری دارد، این اَبره را میگویند «اَلظِّهارَه ابرهدان و الَبِطانَه آستر» که در نصاب مستحضرید. آستر را میگویند بطانه که بطن و باطن این فرش است، اَبره را میگویند «اَلظِّهارَه». فرمود آستر فرشهایی که بهشتیها روی آن پا میگذارند حریر است؛ اما ابره آنها چیست فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ (7)است، چیزهایی است که در دنیا نمونه ندارد، اگر نمونه میداشت میفرمود که مثلاً اَبره آن چیست. پس این «سُندُس» و «إستَبرَق» که در سوره مبارکهٴ «دخان» آمده، تازه آستر فرشهای بهشتیهاست یا لباس بهشتیهاست، اَبره آنها چیست را خدا میداند، چون نمونه آنها در دنیا نیست تا خدا بفرماید که ظهائر آنها چیست! فقط بطائن آنها را مشخص کرد. پس این سُندُس و إستَبرَقی که به عنوان لباس بیان شده است، در ظاهر آستر لباس بهشتیها یا سُندُس است یا إستَبرَق، نه اینکه اَبره لباس بهشتیها باشد، به دلیل اینکه وقتی فرش بهشتی یک آستر و اَبرهای دارد که آستر آن إستَبرَق است و اَبرهاش «مَا لاَ یُدرَک»، لباسی را هم که در بَر میکنند باید همینطور باشد. پس مُتَّکِئِینَ عَلَی فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ و در اینجا که فرمود: مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ این حداقل است؛ البته گاهی ممکن است بهشتیها هم درجاتی داشته باشند که برخیها فقط لباس آنها از همین سُندُس و إستَبرَق باشد، اَبره و آستر آنها هم ابریشم باشد و بالاتر نباشد؛ اما برای بعضیها برابر همان مُتَّکِئِینَ عَلَی فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ این است که اَبرهاش خیلی قویتر و غنیتر است. یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ. عمده این مُتَقَابِلِینَ است. شما وقتی میروید در جلسات عمومی گاهی سفرههای طولانی یا صفهای طولانی یا صندلیهای طولانی میکشند، یک چند نفری روبهروی هم هستند؛ اما آن آخر صف دیگر روبهروی هم نیستند، ممکن است یک چهار ـ پنج نفری روبهروی هم باشند، روبهروی حقیقی دو نفر هستند که یک کسی که اینجا نشسته روبهروی و مقابل خودش است؛ ولی از لحاظ جهت ممکن است که پنج ـ شش نفر مقابل پنج ـ شش نفر باشند و یکدیگر را ببینند، اما کسانی که دورتر هستند آنها متقابل نیستند؛ ولی میگویند آنهایی که «حَبّاً لِلَّه» عبادت میکنند، آنها وقتی به لقای الهی رسیدند «کلٌّ» اینطور هستند! آنجا چون غیبی در کار نیست همه روبهروی هم هستند؛ یعنی اگر هزار نفر آنجا مشرّف شدند، همه یکدیگر را میبینند، اینطور نیست که حالا پشت سر داشته باشد یا جلو داشته باشد! وقتی که مکان و زمان نباشد، وقتی شرق و غرب نباشد، همه روبهروی هم هستند، اینطور نیست که یکی پشت سر باشد، یکی جلو باشد و یکی دنبال، این مُتَقَابِلِینَ برای آن مقام است؛ اما برای اوساط مُتَقَابِلِینَ همین معناست که اگر صندلیهای زیاد، صف طولانی و سفره طولانی پهن کردند، یک چند نفری روبهروی هم هستند؛ ولی «عند لقاء الله» همه روبهروی هم میباشند، آنجا مکان نیست که مثلاً بگوییم در فلان درجه یا در فلان زاویه از یکدیگر فاصله دارند! پرسش: هیچ جهتی از جهات نیست؟ پاسخ: هیچ! هیچ! «لَا صَباحٌ عِندَ رَبِّکَ وَ لَا مَساء»، (8)یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ که همه روبهروی هم هستند؛ البته این را بعضی از اهل تفسیر گفتند اینها که متقابل هم میباشند، یکی از معانی آن این است که همیشه در شهود و حضور یکدیگر هستند و هرگز پشت سر کسی حرف نمیزنند؛ این یکی از لطایف متقابل بودن است که در غیاب یکدیگر و پشت سر یکدیگر حرفی بزنند اینطور نیست، آن هم البته میتواند یکی از لطایف باشد. یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِینَ ٭ کَذلِکَ؛ همچنین این «نِعَم» ادامه دارد و همسرانی هم دارند که وَ زَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِینٍ، این «حُور» جمع «أحوَر» است و جمع «حوراء». «عِین» جمع «أَعین» است و جمع «عیناء»؛ لذا میبینید که در دعای بعد از نماز را در ماه مبارک رمضان و غیر ماه مبارک رمضان، هم زنها میخوانند و هم مردها: «وَ زَوِّجْنِی مِنَ الْحُورِ الْعِین» (9)هم مردها میخوانند یعنی «الحوراء العیناء» و هم زنها میخوانند یعنی «الأحور الأعین»؛ منتها برای ادب در قرآن کریم زنها را به «الأحور الأعین» وعده نداده است، همین بِحُورٍ عِینٍ را گفته که مشترک است. این دعای در ماه مبارک رمضان یا بعد از نماز «وَ زَوِّجْنِی مِنَ الْحُورِ الْعِین»، این نظیر همان دعای ماه رجب است «حَرِّمْ شَیْبَتِی»، (10)«شیبه» که به معنی محاسن نیست! انسان در حال اضطرار محاسن و چانه خود را میگیرد که به من رحم بکنید! این به چانه گرفتنِ «شیبه»، یعنی چانهای که حالا به این صورت درآمده است و همین که میگویند مستحب است چانه را بگیرد نه محاسن را، برای همین جهت است. هم زن میتواند بگوید: «حَرِّمْ شَیْبَتِی عَلَی النّارِ» و هم مرد میتواند بگوید. در جریان «وَ زَوِّجْنِی مِنَ الْحُورِ الْعِین» هم همینطور است؛ اگر «حور» هم جمع «أحور» است و هم جمع «حوراء»، اگر «عین» هم جمع «أَعین» است و هم جمع «عیناء»، اگر این دعا مستحب است هم برای مرد و هم برای زن، ادب قرآنی اقتضا میکند و کرده است که به زنها چنین وعدهای ندهد، گرچه جامع آن شامل آنها خواهد شد. فرمود: وَ زَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِینٍ ٭ یَدْعُونَ فِیهَا بِکُلِّ فَاکِهَةٍ هر نعمتی را که بخواهند حاضر است، خواندن همان و اجابت همان. پرسش: ...؟ پاسخ: نه، ادب قرآنی همین است، این نحوهٴ ادب است و طرز حرف زدن را به آدم یاد میدهد. امروز را نگاه نکنید که متأسفانه عظمت زن به این صورت درآمده است، سابقاً قبالهها و مَهرنامههایی که بود، مینوشتند: «العورةُ المَستورة» زن جلالش همان است که مستور باشد. فرمود: یَدْعُونَ فِیهَا بِکُلِّ فَاکِهَةٍ آمِنِینَ؛ هر نعمتی که بخواهند به صِرف خواستن حضور پیدا میکند و در امنیت هم هستند؛ یعنی فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (11)که سخن از بیماری و امثال آن هم نیست، پس سخن از خوف و حزن هم نیست، پس هم آن سرزمین سرزمین امن است و هم اینها آمِناند. پرسش: زنهای مؤمن که با شوهران مؤمن خود در آخرت با هم هستند، پس مسئله «حور العین» چه میشود؟ پاسخ: همسران خوبی نصیب اینها میشود. همانطوری که ذات اقدس الهی فرشتههایی یا جنسهایی برای مردها خلق میکند، برای زنها هم خلق میکند که نه آنها لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاَ جَانٌّ (12)درباره زنهای مؤمنان، نه مردهایی که برای زنهای باایمان خلق شدند قبلاً همسری گرفتند؛ منتها ادب قرآنی اقتضا میکند به زن وعدهٴ مردها را به این صورت ندهد. پرسش: ... برای جسم است، آنجا که سخن از جسم نیست که زن و مرد باشد؟ پاسخ: چرا! در بهشت روحانی سخن از زن و مرد نیست که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ باشد؛ اما در بهشت جسمانی، زن و مرد هستند، انسان بدن دارد، جسم دارد و همین افرادی میباشند که اینجا هستند؛ در روایات دارد که طوری باشد که «لَوْ رَأَیْتَهُ لَقُلْتَ فُلَانٌ»، (13)همین افراد را آدم میشناسد. پرسش: «حور العین» که به معنای سیاه چشم معنا شده، چه فرقی بین زن و مرد و «حور العین» است؟ پاسخ: برای اینکه اگر این کلمه استعمال شده در لغت عرب، هم جمع «أحور» بود و هم جمع «حوراء»، هم جمع «أعین» بود و هم جمع «عیناء»، میتوان هر دو در دعا و در مناجات و امثال آن به کار ببرند، به هر حال زن آن لذت را میطلبد و لذت در آنجا حاصل است به همین وصف. پرسش: مسئلهٴ غیرت در آنجا مطرح نیست؟ پاسخ: نه، برای خودش است، حلال و طیّب و طاهر است، همسر خودش است! وَ زَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِینٍ غیرتی در کار نیست! پرسش: اگر همسر خودشان ؟ پاسخ: بله، در سوره قبل هم بود که بعضیها هستند که با همسران خودشان محشور میشوند. (14)لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی وَ وَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ، حالا اگر هیچ خطر و حُزنی نیست؛ در دنیا انسان آن امن محض را ندارد، برای اینکه احتمال مرگ برای همیشه هست. هیچ انسانی در دنیا در هیچ حالتی آن امن محض را ندارد، ولو هر نعمتی که بخواهد داشته باشد، به هرحال احتمال زوال و جریان مرگ هست؛ فرمود بهشت اینطور نیست، در بهشت آنچه را که دارند از اینها گرفته نمیشود، یک؛ و خود آنها هم از این نِعَم جدا نمیشوند، دو؛ لذا «بالقول المطلق» این سرزمین، سرزمین امن است و آنها «آمن» میباشند، سه. در دنیا هر کسی در هر شرایطی باشد، این جریان مرگ بین او و بین نعمت فاصله میاندازد. دو تا خطر نعمتهای دنیا را تهدید میکند یکی برای متنعّم است و یکی هم برای نعمت؛ گاهی نعمت زائل میشود و گاهی نعمت هست؛ ولی متنعّم رخت برمیبندد؛ در بهشت هیچکدام از این دو خطر نیست، نه نعمت زائل میشود و نه متنعّم. نعمت زائل نمیشود چون که فرمود: مَقَامٍ أَمِینٍ است، یَدْعُونَ فِیهَا بِکُلِّ فَاکِهَةٍ آمِنِینَ است و مانند آن. متنعّم زائل نمیشود، چون فرمود یک بار باید بمیرد و مُردند، مُردند و بعد از آن دیگر مرگی در کار نیست؛ منتها اینکه فرمود: لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی، با اینکه در سوره مبارکهٴ «غافر» گذشت، آنها که وارد صحنه قیامت شدند میگویند: رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ (15)که دو تا موت بود و دو تا حیات، اینجا چطور میفرماید: لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی؟ یعنی غیر از آن مرگ قبلی دیگر مرگی نیست، باید میفرمودید: «الّا المَوتَتین» نه إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی، برای اینکه در همان سوره «غافر» اینها گفتند: رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ، ما یکبار از دنیا مُردیم و وارد برزخ شدیم، بار دیگر از برزخ مُردیم و وارد صحنه قیامت شدیم، پس دو تا موت است و در بهشت باید گفته میشد که «لا یذوقون فیها الموت الا الموتتین»، این دو باری که گذشت دیگر مرگ سومی نیست؛ ولی میفرماید: إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی.
ص: 629
1) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
2) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص84.
3) بقره/سوره2، آیه25.
4) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص68.
5) انسان/سوره76، آیه6.
6) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج10، ص215.
7) سجده/سوره32، آیه17.
8) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج21، ص553.
9) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص344.
10) الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج3، ص211.
11) بقره/سوره2، آیه38.
12) الرحمن/سوره55، آیه56 و 74.
13) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج1، ص466.
14) زخرف/سوره43، آیه70.
15) غافر/سوره40، آیه11.
عدّه زیادی از اهل تفسیر به زحمت افتادند، مرحوم شیخ طوسی بدون داوری سه وجه ذکر میکند، سیدنا الاستاد تلاش و کوشش کردند و برخی از وجوه قابل قبول را ارائه کردند؛ (1)اما «و الذی ینبغی ان یقال» میتواند این باشد که قرآن کریم گاهی به طور متنی سخن میگوید، یعنی اجمال و گاهی هم به صورت شرحی سخن میگوید، یعنی تفصیل. گاهی میفرماید دنیا و برزخ و قیامت، دنیا که هست وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ (2)که این تفصیل است؛ یعنی دنیا هست و برزخ است، این برزخ است إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ که مسئله معاد و قیامت و روز «بعث» است. گاهی هم میفرماید: الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ، (3)این الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ متن است که شرحش آن سه مرحله است. اگر دو مرحله بود که یکی دنیا بود یکی آخرت، ما بیش از یک موت نداریم؛ اگر سه مرحله بود و شرحی بود، دو موت داریم که یکی از دنیا به برزخ و دیگری از برزخ به صحنه قیامت است. وقتی که انسان در دنیا هست، جریان برزخ با قیامت یک عالَم حساب میشود که جزء آخرت است، وقتی انسان وارد آخرت شد، جریان برزخ با دنیا یک عالَم حساب میشود؛ لذا وقتی وارد سرزمین قیامت شدند میگویند: کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الأرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ (4)که مسئله برزخ در ردیف دنیا قرار میگیرد.
«فتحصّل» یا به صورت متنی و اجمال نگاه میشود، یا شرحی و تفصیل؛ اگر شرح و تفصیل باشد، دنیا هست و برزخ است و آخرت؛ لذا در سوره مبارکهٴ «مؤمنون» و مانند آن که از برزخ سخن به میان میآید، میفرماید بعد از دنیا برزخ است إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ، وقتی هم که وارد صحنه قیامت شدند به اینها که تازه از صحنه برزخ وارد قیامت میشوند از اینها سؤال میکنند: کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الأرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ، البته این در صورتی است که شرحی و تفصیلی باشد؛ اما وقتی متنی و اجمالی باشد، میشود دنیا و آخرت؛ مادامی که در دنیا هستند برزخ جزء آخرت است، وقتی وارد بهشت شدند برزخ جزء حیات دنیاست. در بهشت سخن در این است که بیش از یک مرگ نبود؛ یعنی وقتی که شما دنیا و برزخ را یک عالم حساب بکنید، از این عالم رحلت کردند و وارد صحنه بهشت شدند که لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ این إِلاّ هم به معنی «سواء» است، سوای آن مرگ قبلی اینجا مرگی نیست، چون در خود قیامت مرگ را میمیرانند؛ یعنی مرگ به صورت «کبش أملح» (5)درمیآید و مرگ را ذَبح میکنند، فرشته مرگ عزرائیل(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) مرگ را به اذن خدا میمیراند، بعد خود عزرائیل که متصدّی مرگ است او هم رخت برمیبندد، مرگی در عالَم نیست. پس این إِلاّ به معنی «سواء» است و «موت اُولی» یعنی گذشته؛ یعنی قبل از بهشت یک تحوّلاتی بود، الآن هیچ تحوّلی نیست. پرسش: آنها زحمت افتادند در این بحث، قرآن در بحث انتقال از برزخ و صحنهٴ قیامت تعبیر از ثُمَّ یُحْیِیکُمْ (6)میآورد. پاسخ: بله، چون یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ، غرض این است که در آن آیه که فرمود: أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ آنجا چهار وجه بود که گذشت. روشن شد که یک موت قبلی بود که کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیَاکُمْ (7)این موت را زمخشری موت اوّل میداند و این درست نبود، آن چه درست است این که موتی است که انسان با آن از دنیا وارد برزخ میشود و موتی هم هست که انسان با آن از برزخ وارد قیامت میشود. پرسش: قرآن تعبیر یُحْیِیکُمْ میآورد! پاسخ: إحیاست، چون وقتی إماته باشد إحیاست! هر جا که مرگ است مُمیتی دارد و هر جا که حیات است یک مُحیی دارد. پرسش: به ترکیب روح و جسم مگر نمیگویند حیات؟ پاسخ: این فاصله که موت هست، این فاصله را آن فاصل ایجاد میکند و این واصله را آن واصل ایجاد میکند موصل ایجاد میکند. پرسش: قرآن میفرماید وقتی که انسان به خواب میرود، در هنگام خواب ؟ پاسخ: بله آن سرّش اللَّهُ یَتَوَفَّی (8)است، آن موت نیست، «مَنام» تعبیر میکند نه موت و جامع آن هم «توفّی» است و «توفّی» هم یعنی أخذ «تام»؛ انسان چه بمیرد و چه بخوابد در هر دو حال اَللَّهُ یَتَوَفَّی الأنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا؛ یعنی «یَتَوَفَّی الأنفُسَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا» که در هر دو حال خدا متوفّی است، روح را قبض میکند. «نَوم» هم یک مرگ رقیقی است، چون «توفّی» جامع مشترک است؛ در هر حال اگر «توفّی» باشد یک متوفّی لازم است، موت باشد یک «مُمیت» لازم است، حیات باشد یک «محیی» لازم است، در همه موارد ذات اقدس الهی فاعل هست؛ یا «بلاواسطه» یا «مع الواسطه». پرسش: اهل سنت از این مسئله و آیه موضوع رجعت را رد میکنند. پاسخ: نه، رجعت کاملاً در جای خودش و با دلیل قطعی ثابت است، چون رجعت اصلاً موت نیست! رجعت این است که خود این شخصی که خوابیده بیدار میشود. در آن موت که روح به بدن دیگر تعلّق بگیرد و از بدن جدا بشود که نیست، این شخص خوابیده بود بیدار شد. لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی وَ وَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ، آن گروه که از چند جهت عذاب میبینند ـ در بخش قبلی گذشت ـ که فرمود: ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِیمِ، (9)برای اینکه اینها أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (10)که با چشم گناه، با دست گناه، با پا گناه، با قلب گناه، با همه اعضا و جوارح گناه، درباره اینها فرمود: أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ، این گروهی که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ درباره اینها آیه 42 به بعد بود که إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ ٭ طَعَامُ الأثِیمِ (11)است، یَغْلِی فِی الْبُطُونِ (12)است، خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَی سَوَاءِ الْجَحِیمِ (13)است، ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذَابِ الْحَمِیمِ است، همه جوانب را عذاب گرفته که فرمود: وَ اللّهُ مُحِیطٌ، (14)برای اینکه أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ، اینها با کدام دست و پا گناه نکردند؟ با کدام عضو گناه نکردند؟ با قلب و قالب هر دو گناه کردند! اگر أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ، اینجا هم «یحیطوا بهم العذاب»؛ اما این گروه که برکات از همه جوانب اینها ظهور کرده که مؤمن «کِلْتَا یَدَیْهِ یَمِین». (15)در همین جا فرمود که اینها هیچ عذابی ندارند و در مقام امن هستند و خودشان هم «آمِن» هستند وَ وَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ، این وَقَاهُمْ را زمینه قرار داد برای فَضْلاً تا روشن بشود که کسی نگوید من خودم زحمت کشیدم و به این مقام رسیدم که اسلامی حرف بزند و قارونی فکر بکند و بگوید: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (16)من خودم تلاش و کوشش کردم، این اینطور نیست، همه این نعمتها «ما بِنا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْکَ» (17)و خدای سبحان ما را چه در دنیا، چه در حیات برزخی و چه در حیات آخرت کاملاً دارد اداره میکند و اگر ـ خدای ناکرده ـ آسیبی هست به سوء اختیار خود ماست. قبلاً هم اشاره شد خدا که انسان را «أحسن المخلوقین» میداند و خودش را أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (18)میداند، در درون انسان هیچ ناامنی نیست. اینکه پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) فرمود: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ» (19)یا «جَاهِدُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تُجَاهِدُونَ أَعْدَاءَکُم» (20)این ما هستیم که در اثر بدرفتاری، دشمن داخلی برای خودمان میسازیم؛ یعنی اگر تربیت باغبان را رعایت نکنیم، مثل آن سیبی است که در درون آن کِرم تولید میشود؛ این سیب اگر شعور میداشت باید حرف باغبان را گوش میداد! اگر این سیب حرف باغبان و حرف راهنما را خوب گوش بدهد در درون او که دیگر کِرمی تولید نمیشود! ما «أَعْدَی عَدُوِّکَ» و نفس أمارهای نداشتیم، خدا ما را با نفس أماره خلق نکرد! این نفسی را به ما داده که میتواند ابزار خوبی باشد، همین نفس را خیلی از بزرگان «أماره بالحُسن» قرار دادند! أمیر حُسن قرار دادند! مگر آنها «أماره بالسوء» دارند؟ مگر آنها یک آدم بیتفاوت دارند؟ ما که گرفتار إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ (21)هستیم، برای اینکه این کِرم را خودمان پروراندیم! اگر حرف باغبان را گوش میدادیم هیچ سیبی کرمو نمیشد! ما را ذات اقدس الهی با دشمن خلق نکرد؛ البته دشمن بیرون در حد ابلیس این تهدید میکند، بعد هم در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» آمده که میگوید من کاری نکردم، من فقط دعوت کردم، میخواستید نیایید! این همه انبیا و اولیا برای شما نامه نوشتند، میخواستید آنجا بروید! پرسش: خود حضرت یوسف است که میفرماید: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ. پاسخ: بله تهدید میکند، میفرماید: مبادا! این تهدید است که آدم گرفتار میشود؛ البته فرمایش اینها دفع است نه رفع، ما گرفتار هستیم باید رفع کنیم؛ اما حضرت دفع کرد؛ یعنی من اگر این کار را بکنم نفس أماره پیدا میشود، استغفار و استعاذه آنها «دفعاً للخطر» بود، ما که مبتلا هستیم «رفعاً للخطر» است؛ در جریان ابلیس هم همینطور است، میگوید من مسلّط نیستم و شما سلطهای بر من ندارید و من هم سلطهای بر شما نداشتم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ، (22)هرکدام مشکل خودمان را داریم.
ص: 630
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص145.
2) مؤمنون/سوره23، آیه100.
3) بقره/سوره2، آیه217.
4) مؤمنون/سوره23، آیه112 و 113.
5) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج8، ص346.
6) جاثیه/سوره45، آیه26.
7) بقره/سوره2، آیه28.
8) زمر/سوره39، آیه42.
9) دخان/سوره44، آیه48.
10) بقره/سوره2، آیه81.
11) دخان/سوره44، آیه43 و 44.
12) دخان/سوره44، آیه45.
13) دخان/سوره44، آیه47.
14) بقره/سوره2، آیه19.
15) قرب الإسناد (ط ـ الحدیثة)، عبدالله بن جعفرالحمیری، ص309.
16) قصص/سوره28، آیه78.
17) مصباح المتهجد، الشیخ الطوسی، ج1، ص75.
18) مؤمنون/سوره23، آیه14.
19) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج74، ص271.
20) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج68، ص370.
21) یوسف/سوره12، آیه53.
22) ابراهیم/سوره14، آیه22.
غرض این است که خدا ما را با دشمن درون خلق نکرده است، این دشمن را خود ما میآفرینیم، اگر حرف باغبان را گوش بدهیم، آب خوب استفاده کنیم و هوای خوب استفاده کنیم، کِرم در درون ما پیدا نخواهد شد، میشود «أمّاره بالحُسن». پرسش: فَاکِهَةٍ آمِنِینَ که در آیه ؟ پاسخ: همینطور است، انسان در درون خود در ساختار خلقت خود با دشمن خلق نشده است، این بخش اندیشه ما که «وَهم» و «خیال» هست که درگیر با عقل اندیشمند هستند و این «شهوت» و «غضب» که در بخش انگیزه درگیر با عقل عملی هستند، این جهاد را به ما دستور دادند که فرمودند باید جهاد اکبر کنید، جهاد نفس کنید وگرنه دشمن مسلّط میشود. اگر ما جهاد اصغر کردیم، دشمن را بیرون کردیم و پیروز شدیم، باید جهاد اکبر هم بکنیم و نگذاریم که دشمن بیاید، حالا که آمد گرفتار «أماره بالسّوء» میشویم. ما میتوانیم در اثر تربیت صحیح، «أمّاره بالحُسن» داشته باشیم؛ اما وقتی بیان نورانی حضرت امیر است که «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر» (1)همینطور میشود. فرمود مواظب باشید اینها را خدا به شما داده است فَضْلاً مِن رَبِّکَ، نگویید من خودم زحمت کشیدم! و ما و همه شئون ما و اساتید ما و داشتن رفیق خوب، استاد خوب، شاگرد خوب، محفل خوب، اُنس خوب، همبحث خوب، همه اینها نعمت الهی است، خیلیها تمام تلاش و کوشش خود را میکنند که یک همبحث خوب پیدا بشود که نمیشود و یک عدّهای هم به آسانی رفیق خوب و همبحث خوب پیدا میکنند، او باید بداند و سجده کند که همبحث خوب نعمتی نیست که نصیب هر کسی بشود؛ همحجرهای خوب، استاد خوب، شاگرد خوب، رفیق خوب، همه نعمت است. من خودم اینطور بودم مشکل ما را حل نمیکند، از توفیقات یک محصّل داشتن رفیق خوب و استاد خوب و شاگرد خوب و همبحث خوب و همدرس خوب است؛ این هم همینطور است! فرمود بهشت هم که رفتید فَضْلاً مِن رَبِّکَ است، فَضْلاً مِن رَبِّکَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ. بعد فرمود این معارف را ما به عربی مبین به زبان تو تنظیم کردیم تا اینها آشنا بشوند، در همان آغاز سوره مبارکهٴ «زخرف» آمده است که فرمود: حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ (2)اما وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، (3)ما این «علیِّ حکیم» را تنزّل دادیم تا به زبان تو عربی شد، تا قابل فهم بشود. اینها اگر قدری به «علیّ حکیم» بار بیابند، آن وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ را طی میکنند، فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ را طی میکنند، هم جنات جسمانی دارند که نعمتهای آن در این سوره و سایر سُوَر مشخص شد، هم لذت روحانی دارند که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ هستند.
ص: 631
حالا ایام فاطمیه است و برکات فراوانی به وسیله حضرت نصیب ما میشود، برای نظام همین مسئلهٴ توسّل و اینها هم از یادمان نرود و برنامهای را هم داشته باشیم. این جریان وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) وقتی جائزه میداد، اینطور نبود که درهم و دینار به کسی بدهد! بهترین جائزهای را که به وجود مبارک صدیقه کبری(سَلامُ اللهِ عَلَیهِا) داد همین تسبیح صد دانه است، این ذکر است و این جائزه است. برای ما طلبهها جائزهای که وجود مبارک پیغمبر به جعفر طیار داد، همین نماز جعفر طیار است؛ نماز جعفر طیار برای طلبههای سابق یک چیز رسمی بود! حالا آنها که فرصت دارند یا روزهای تعطیلی آن سیصد تسبیح را در خود نماز بخوانند، جمعاً شاید نیم ساعت وقت بگیرد؛ اما فتوای مرحوم علامه در منتهی همین است، حالا اگر کسی کار دارد ـ مثل شما آقایان کار دارید ـ این چهار رکعت را آدم میخواند آن سیصد تا «سبحان الله و الحمد لله» را در طول روز میگوید، اینها جائزه است! وقتی که جائزه به جعفر طیار میدهد یعنی چه؟! ما میخواهیم نظام را دعا کنیم برای حفظ نظام ما، آن کارهایی که عزیزان سپاهی و ارتشی ما میکنند آنها یک طرف کار است؛ اما اصل نظام ما تنها به گلوله بسته نیست، اصل نظام ما به عنایت الهی بسته است! ما حالا در صف نظامیان نیستیم که گلولهای بزنیم؛ اما این کار را باید بکنیم. غرض این است که رابطهای یا برنامهای اینچنینی، حالا یا توسل هست یا نماز جعفر طیار است آدم برنامهای میگذارد که در هر صورت این کارها را بکند! این نماز جعفر طیار خیلی وقت بخواهد پنج ـ شش دقیقه یا هفت ـ هشت دقیقه، خیلی وقت بخواهد! بقیه آن سیصد ذکر را در راه که میروید میگویید. این چنین برنامهای باشد.
ص: 632
جریان انتخابات هم همینطور است! ما گذشته از اینکه با سخنرانی با قول، مردم را باید به انتخابات دعوت کنیم، با روش ما، با منش ما و با گفتار ما باید باشد؛ انسان فرشتهخوی جامعه را فرشته میکند! روحانیت اگر برنامه آن فرشتهخویی باشد، این مردم آمادهاند که فرشته بشوند! چه نظامی بهتر از نظام اسلامی، ما الآن در میدان مین هستیم و در منطقه امنیت هستیم، حالا ما که در بهشت نیستیم که اختلاف نباشد! دنیا همین است! مگر شما میخواهید که دنیا باشد و با این حال یک اختلاف نظر و اختلاف سلیقه نباشد؟ آن فقط در بهشت است! خاصیت دنیا همین است، ما در همین دنیا که جا، جای اختلاف است به لطف الهی به برکت خونهای پاک شهدا در مقام امین هستیم و ـ إنشَاءَالله ـ «آمِنین» هستیم، مردم را ـ إِنشَاءَالله ـ با علم و با حلم و با بزرگواری خود به پای صندوق رأی بیاورید.
موضوع: تفسیر آیات 51 تا 59 سوره جاثیه
حم (1) تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ (3) وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (4) وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ تَصْرِیفِ الرِّیَاحِ آیَاتٌ لِقٌوْمٍ یَعْقِلُونَ (5) تِلْکَ آیَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آیَاتِهِ یُؤْمِنُونَ (6)
سوره مبارکه «جاثیه» ششمین سوره از حوامیم (1)هفتگانهای است که در مکّه نازل شد و محور اصلی سُور مکّی اصول دین و بیان خطوط کلّی و جامع اخلاق و فقه است. حوامیم هفتگانه با تنزیل کتاب و تبیین وحی شروع میشود که قرآن کریم از «لَدُن عَلِیِّ حَکِیم» (2)نازل شد از «لَدُن عَزیزِ حَکِیم» نازل شد و مانند آن. وقتی میفرماید خدای «عزیز» و خدای «حکیم» این کتاب را نازل کرد، یعنی قرآن خودش از «عزّت» و «حکمت» برخوردار است و درس «عزّت» و «حکمت» میدهد؛ چه اینکه در سوره مبارکه «علق» وقتی فرمود: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ، (3)اشاره به آن است که ذات اقدس الهی درس کرامت میدهد. اگر گفتند در فلان کلاس، در فلان مسجد یا مَدرس، فلان فقیه تدریس میکند، یعنی درس فقه میدهد؛ یک اصولی تدریس میکند، یعنی درس اصول میدهد؛ اگر گفتند در فلان مَدرس یک اَکرم تدریس میکند، یعنی درس کرامت میدهد. اگر فرمود: وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ، (4)چه اینکه درباره فرشتهها فرمود: بِأَیْدِی سَفَرَةٍ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (5)برای آن است که خالق اینها معلّم و مدرّس اینها خدای اَکرم است، خدای اَکرم میگوید: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. (6)اگر خدای عزیز حکیم کتاب را نازل کرده است؛ یعنی این کتاب خودش از «عزّت» و «حکمت» برخوردار است، معارف و حِکمی دارد، آموزنده عزّت و حکمت است. خود حم که جزء حروف مقطعه است که بحث آن در سوره مبارکه «بقره» گذشت. این کتاب تنزیل است و قبلاً هم ملاحظه فرمودید که چه تنزیل و چه إنزال قرآن کریم، این را به صورت «حَبل متین» آویخت، نه آنطوری که أَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً (7)که قطرات باران را به زمین انداخت؛ ولی قرآن را به زمین نینداخت، بلکه قرآن را به زمین آویخت که «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی» است. فرمود این کتاب مبدأ فاعلی آن عزیزِ حکیم است، محتوای آن هم عزّت و حکمت است، رهآورد آن هم عزّت و حکمت است؛ یعنی جامعه اسلامی را با عزّت و حکمت اداره میکند و کسانی هم که از عزّت و حکمت بهرهای دارند، بیشتر از قرآن استفاده میکنند و هر اندازه از قرآن بیشتر استفاده کردند، بر عزّت و حکمت آنها افزوده میشود.
ص: 635
حالا برهان مسئله بیان میشود که چرا این کتاب عزیزِ حکیم است؟ چرا درس عزّت و حکمت میدهد؟ چرا در محتوای آن جز عزّت و حکمت چیز دیگری نیست؟ نظام هستی را بررسی میکند، میفرماید اگر کسی اهل ایمان باشد، از نظام هستی آیتبودن را میفهمد؛ اگر کسی اهل یقین باشد، از نظام هستی آیتبودن را میفهمد و اگر کسی اهل تعقّل باشد، از نظام هستی آیتبودن را میفهمد. آیت را اوّل باید معنا کرد و همچنین باید تفصیلی که در سوره مبارکه «جاثیه» هست را با متن و اجمالی که در سوره مبارکه «بقره» است بررسی کرد. قبلاً هم در تفسیر «آیه» گفته شد که «آیة» یعنی علامت؛ علامتها دو قسم است: یا اعتباری و قراردادی است؛ مثل اینکه پرچم هر کشوری علامت استقلال آن کشور است؛ این پارچه وقتی با این رنگ در جایی نصب شد، علامت فلان کشور است ـ البته این علامتهای اعتباری است ـ یا فلان فلز وقتی روی دوش فلان نظامی هست، این علامت آن است که او سرهنگ است یا سردار است یا امیر است و مانند آن؛ اینها علامتها و قراردادهای اعتباری است که در هر زمان و زمینی فرق میکند. یک سلسله علامتهای تکوینی است که در هیچ جا فرقی ندارد؛ مثل اینکه چمن علامت آب است، دود علامت آتش است. اگر در جایی چمن سبزی بود، نشانه آن است که آبی وجود داشت و دارد، اگر دودی هم باشد نشانه آن است که آتشی وجود داشت و دارد؛ این یک قرارداد نیست، فرق بین مِلَل و نِحَل نیست، در هر جایی باشد این چمن نشانه آب است و آن دود هم نشانه آتش، لکن مقطعی است؛ یعنی این چمن مادامی که سبز است علامت آب است؛ اما وقتی پژمرده شد خاک شد، به صورت خاکستر درآمد و به صورت یک خاک خارجی شد، این دیگر علامت آب نیست. دود هم مادامی که به صورت «دُخان» هست به اصطلاح علامت آتش است؛ ولی به هوا که تبدیل شد و به صورت هوا که درآمد، دیگر علامت آتش نیست.
ص: 636
پس علامتهای اعتباری که حقیقتی ندارند و به قرارداد وابسته هستند، علامتهای حقیقی هم گاهی مقطعی میباشند و گاهی هم مقطعی نیستند؛ مقطعی نیستند؛ یعنی این شیء به هر شرط و وصفی دربیاید علامت است و قرآن کریم که میفرماید آسمان و زمین، آنچه در آسمان و زمین است و آنچه بین آسمان و زمین است، اینها آیات الهی هستند؛ یعنی در هر شرایطی و به هر وضعی که دربیایند علامت هستند و خدا را نشان میدهند. حالا بر فرض این چمن که آیت چمنآفرین است، وقتی هم که پژمرده شد و به صورت خاک شد، آیت خاکآفرین است، اینطور نیست که حالا فرق بکند؛ «دُخان» مادامی که دود هست، علامت دودآفرین است و وقتی هم که تبدیل به هوا شد علامت هواآفرین است، اینطور نیست که حالا در مقطعی علامت و آیت الهی باشد و در مقطع دیگر آیت الهی نباشد. پس آیتهای تکوینی دو قسم میباشند: یک قسمت مقطعی هستند؛ مثل اینکه چمن آیت آب است تا مادامی که سبز است؛ یک قسمت دائمی هست به هر وضعی که باشد نشانه خداست، مثل موجودات جهان خارج.
بحث سوم آن است که آیت بودن برای موجودات خارجی از چه سِنخی است؟ اینکه فرمود آسمان آیت است، زمین آیت است، «بَینَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء» آیت است، سحاب مسخّر آیت است، اختلافِ «لیل» و «نهار» آیت است، (1)این برای موصوفات چه سنخ صفتی است؟ این برای موضوعات چه سنخ محمولی است؟ چون محمول وقتی بر موضوعی حمل میشود، این به چند گونه است که قبلاً هم به مناسبتهایی این بحث گذشت؛ یک وقت «عَرَض مُفارِق» است که میگوییم فلان جسم «أبیض» است یا فلان جسم «أسود» است، اینها تکوینی و حقیقی است و قراردادی نیست؛ اما گاهی «أبیض» است و گاهی «أبیض» نیست، گاهی «أسود» است و گاهی «أسود» نیست، «عَرَض مُفارِق» است، عرض ذاتی نیست. گاهی محمول عرض ذاتی موضوع است؛ مثل اینکه «الاربعةُ زوجٌ» و «النّارُ حارّةٌ»؛ مثلاً عرض ذاتی است، اما خارج از محدوده ذات است؛ وقتی گفتیم که این عرض است، یعنی در محور جنس و فصل آن راه ندارد، خارج از دروازه هستی ماهیت اوست. قسم سوم آن است که محمول، ذاتیِ موضوع است، نه «عَرَض مُفارِق» است و نه عرض ذاتی، بلکه ذاتی آن است؛ یعنی جنس او و فصل او، مثل اینکه انسان حیوان ناطق است و مانند آن. قسم چهارم که از همه اینها دقیقتر است این است که محمول ذاتی موضوع است؛ البته ذاتی به معنای هویت، نه ذاتی به معنای ماهیت؛ مثل «الانسانُ موجودٌ»، «الموجودُ ممکنٌ»، «الارضُ موجودةٌ» و مانند آن که حمل موجود بر وجود از سنخ جنس و فصل نیست، چون یک حقیقت عینی است و بسیط است و جنس و فصل ندارد.
ص: 637
1) بقره/سوره2، آیه164.
پس محمول برای موضوع چهار سنخ دارد؛ اینکه میگوییم جهان آیت است، زمین آیت است، از سنخ «عَرَض مُفارِق» نیست، یک؛ از سنخ «عَرَض لازم» نیست، دو؛ از سنخ عرض ذاتی به معنای جنس و فصل و ماهیت نیست، سه؛ از سنخ ذاتی به معنی هویت است که در درون او جز آیت بودن چیز دیگری نیست، این چهار؛ چون برهان این است، لذا برای حکیم و اهل معرفت، فرقی بین عادت و خَرقْ عادت نیست؛ یعنی خود عصا میشود آیتِ حق، وقتی که اژدها شد میشود آیتِ حق؛ منتها توده مردم خَرق عادت را که ببینند، میگویند این آیت است و معجزه است، عادت را که ببینند، چون غرق در عادت هستند، آن را معجزه و آیت نمیدانند؛ مثلاً تمام عالم جمع بشوند، مگر میتوانند پشه خلق کنند یا مگس خلق کنند؟! وَ إِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ (1)که در بخش پایانی سوره «حج» است، مگر اوّلین و آخرین جمع بشوند میتوانند پشه خلق کنند؟ مگر میتوانند مگس خلق کنند؟ در عصر وجود مبارک امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) کسی مقداری خاک ریخت در شیشه، قدری هم آب ریخت در شیشه و درب آن را بست، بعد از مدتی به صورت کِرم درآمد، او گفت ـ مَعَاذَالله ـ خلقت خالق ندارد، این اجزای عالم هستند که وقتی جمع شدند به این صورت درمیآیند و نشانه آن هم این است که من این کار را کردم؛ یک مقدار خاک ریختم در شیشه، یک مقدار آب ریختم، اینها جمع شدند و شدند کِرم! وجود مبارک امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) فرمود به او بگو چند تا از اینها نَر هستند و چند تا ماده هستند؟ و اگر توانستی اینها را به حالت اوّل برگردان! این شخص دید جایی که وجود مبارک امام صادق هست، آنجا نمیتواند عوامفریبی بکند، از آنجا فرار کرد. (2)اگر جمیع جن و انس جمع بشوند، یک دانه پشه نمیتوانند خلق کنند! لذا اهل معرفت میگویند که فرقی بین عادت و خَرقْ عادت نیست؛ منتها توده مردم چون با عادت انس پیدا کردند، این را معجزه و آیت الهی نمیدانند و اگر خرق عادت شد که عصا و چوبی به صورت مار دَمان درآمد آن را آیت میدانند، از این جهت برای توده مردم فرق میکند؛ ولی برای خواص فرق نمیکند؛ لذا در این بخش از سوره مبارکه «جاثیه» میفرماید که هر چه در آسمان است آیت حق است، هر چه در زمین است آیت حق است، هر چه «بینَ الأرض وَ السَّماء» است آیت حق است، هر چه در نظام سپهری از نظر نجوم و هیأت میگذرد آیت حق است؛ حالا لازم نیست که یک وقت یک خرق عادتی بشود و سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (3)تا بشود عادت و معجزه، کلاً آیت است! هم آیت به معنای چهارم هست که از سنخ هویّت است و ذاتی ماهیت نیست، ذاتی هویت است، یک؛ و هم فرقی بین عادت و خرق عادت نیست، دو؛ لذا گاهی تعبیر به إِنَّ فِی السَّماوَاتِ دارد، گاهی دارد فِی خَلْقِ السَّماواتِ، (4)گاهی دارد فِی السَّماوَاتِ، چون خلق عینِ مخلوق است! اگر به ذات اقدس الهی اسناد دادیم، میشود خلق و او میشود خالق و اگر به مخلوق اسناد دادیم، تعبیر به مخلوق میکنیم؛ اگر به جهان اسناد دادیم، میگویم مخلوق و اگر به خدا اسناد دادیم، میگوییم خالق، وگرنه خلقت عین همین جهان هستی است و خلق عین مخلوق است! فرمود چه تعبیر بکنید فِی خَلْقِ السَّماواتِ و چه تعبیر بکنید فِی السَّماوَاتِ، گاهی میگویید آسمان آیت است و گاهی میگویید در آسمان آیات الهی است؛ یعنی اصل هستی آن، نظم آن، کیفیت حرکت آن، کیفیت تدبیر آن، کیفیت مدیریت آن، همه اینها آیات الهی است. پس اینچنین نیست که اصل خلقت، یعنی «کان تامّه» آیت الهی باشد و اما «کان ناقصه»، یعنی اوصاف و کمالات او آیت الهی نباشد. پس چه بفرماید: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ و چه بفرماید: فِی السَّماوَاتِ فرقی نمیکند و در اصل هستی اینها آیت هستند، چه در کمالات و نظم و تدبیر هم اینها آیت میباشند.
ص: 638
مطلب بعدی آن است که آیت دو چیز را نشان میدهد: هم آیت هستند برای مبدأ فاعلی که خدای سبحان اینها را آفرید و هم نشانه معاد هستند، برای اینکه این نظم دقیق با باطل بودن، با لغو بودن و با بازیچه بودن هماهنگ نیست، حتماً یک روز حسابی هست! این نظام دقیق بیحساب و بازیچه نیست؛ لذا گاهی بعد از جریان نظم دقیق «سماوات» و «أرض» مبدأ عالَم را بیان میکنند و گاهی منتهای عالَم را که روز حساب است بیان میکنند. پرسش: آیا آیت دارای معنای دیگر بوده یا ؟ پاسخ: این سماوات یک کلمه تکوینی است، این آیت است برای آفریدگار و آیت است برای آینده، یعنی خود همین آسمان و همین زمین؛ منتها آیتها فرق میکند، یک وقت است آیتهای تکوینی است ـ همانطوری که گفته شد ـ و یک وقت آیتهای اعتباری است. در آیتهای اعتباری مثل بلیغ بودن، فصیح بودن که اینها آیتهای اعتباری است؛ فصاحت و بلاغت هر چه که قوی و غنی بشود اعتباری است، گاهی مثلاً میبینید «سبعه معلّقه» برای اُدبای عرب مثلاً جاذبه دارد، ولی برای عبری و سریانی و تازی و آذری این الفاظ مُهمل است، وقتی مُهمل شد حالا کسی قصیدهای هفتاد بیتی بگوید، هر بیتی پایان آن «عین» باشد که هر کدام از «عین»های این هفتاد بیت معنای خاص خودش را دارد. میگویند مثلاً این کلمه «عین» هفتاد معنا دارد، کسی یک قصیدهای بگوید که هفتاد بیت داشته باشد و پایان هر بیتی کلمه «عین» باشد و هر جایی هم که کلمه «عین » گفت یک معنای خاصی داشته باشد، این یک کار فصاحت و بلاغت ادبی عرب هست در محدوده خودشان، در حالی که همین کلمه «عین» برای افراد دیگر مُهمل است و اصلاً معنا ندارد. بنابراین کرامتها یا برجستگیهای ادبی منحصر است برای همان نژاد، ولی قرآن کریم آیتی هست که این برای جهانیان معجزه است؛ اینکه فرمود قرآن معجزه است، تنها آن الفاظ مخصوص و «عربی بودن» و «عربی مبین» بودن او نیست، چون وقتی در سوره «اسراء» جن و انس را دعوت کرده است که اگر جن و انس جمع بشوند هرگز نمیتوانند مثل «قرآن» بیاورند، (1)اینها اصلاً عربی عادی هم نمیتوانند بیاورند، چه رسد به عربی قرآنی! برای آن است که این از نظر الفاظ در کمال فصاحت و بلاغت است، قسمت مهم همان علوم و معارفی است که خدای سبحان در این کتاب الهی إعمال کرده است؛ حالا آن بیانات تمدّنها و سیاستها و فقه و اصولها و حکمتها و اخلاق و ادب سر جایش محفوظ است، به طور کلّی جهان را مثل کوی و برزنِ یک روستای کوچک ترسیم میکند! شما میبینید اهل یک روستا یا اهل یک شهر در محلهای که هستند، کوی و برزن آن را کاملاً آشنا هستند؛ وقتی میخواهند به یکدیگر بگویند و آدرس بدهند، میگویند شرق آن این است، غرب آن این است، جنوب آن این است، شمال آن این است، کلّ این روستا یا این محلّه نقشه آن در دست ساکنین آن محله است؛ اما قرآن کریم وقتی که میخواهد برای وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) جریان عالَم را تبیین کند، میفرماید: وَ مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ؛ (2)ولی قصه از این قبیل است! وَ مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ؛ (3)ولی قصه از این قبیل است! وَ مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ؛ (4)ولی قصه از این قبیل است! وَ مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ؛ (5)ولی قصه از این قبیل است! کلّ جهان را مثل کوچه پس کوچه یک محلّه کوچک در دست پیغمبر میگذارد؛ میگوید در «طور» نبودی، در آن «أیمن وادی» نبودی، در جریان «مَدین» نبودی، در جریان «مریم» نبودی؛ ولی وضع این است! این میشود معجزه! کسی که نه در شرق بود و نه در غرب بود، تازه نه آن مکان محفوظ است و قرنهاست که گذشت! کلّ جهان را مثل کوچه پس کوچههای یک محلّ کوچک آدرس میدهد! این کتاب معجزه جهانی است، جنّ و انس جمع بشوند نمیتوانند مثل این بیاورند! تنها عربی بودن آن، فصیح بودن آن که در کمال فصاحت است، این معجزه جهانی نیست، مجموع اینها معجزه جهانی است. آن بخش هنری آن هم معجزه است؛ ولی قسمت مهمّ آن «علم غیب» است، «اسرار عالَم» است که گذشته را بیان میکند، آینده را بیان میکند، میلیونها سال بعد چه میشود را بیان کرده، میلیونها سال قبل چه بوده را بیان کرده است، اسرار عَرش را گفته، اسرار زمین و « تَحْتُ الْأَرْض» را گفته، اینها میشود معجزه! پرسش: اگر فصاحت و بلاغت را اعتباری بگیریم که شما فرمودید، فصاحت و بلاغت قرآن هم فقط برای عربها مطرح است؟ پاسخ: بله، امر اعتباری است. پرسش: اعتباری نباید باشد، چون نحوه خاصی از صوت و صداست؟ پاسخ: بله، اعتباری است، چون اگر تحدّی بکنند در جامعه غیر عرب ـ یعنی عبری و سریانی و فارسی و آذری ـ این کلمات اصلاً مُهمل هستند و معنا ندارند. پرسش: کلّ قرآن مثلاً برای شخص فرانسوی مُهمل هست؟ پاسخ: بله، دعوت میکند. این شخص میگوید من عربی عادی هم نمیتوانم بیاورم، چه رسد به قرآن! این چه دلیل است بر اینکه معجزه است؟ شما میگویید اگر توانستی بیاور، میگوید من فارسی هم نمیتوانم بگویم! میلیونها نفر از مردم اروپا هستند که هرگز مثل گلستان سعدی و بوستان سعدی و اینها را نمیتوانند بیاورند که فارسی عادی است، شما میگویید اگر توانستید مثل این بیاورید، مگر ما میتوانستیم فارسی بیاوریم؟ مگر ما میتوانستیم ترکی بیاوریم؟ این جهانی را دعوت کردن، برای آن امر جهانی است و امر جهانی هم به علوم برمیگردد. در داخله عرب یک تحدّی خاصی است و مربوط به اینهاست؛ شما که به «سبعه معلقه» مینازید این را بیاورید! به کمترین سوره هم بسنده میکنید! اما اگر به جهانیان بگوییم که این قرآن معجزه است، برای اینکه شما نمیتوانید مثل این بیاورید، در مقابل میگوییم ما هم نمیتوانیم مثل گلستان سعدی و بوستان سعدی بیاوریم، چه رسد به این! آیا اینها معجزه هستند؟! اگر ما نتوانستیم قرآن بیاوریم، چون این زبان ما نیست؛ اما وقتی که بگویید این کتاب این است که کلّ جهان را مثل کوی و برزن یک محلّه کوچک در دست پیغمبر میگذارد، میلیونها سال بعد در بهشت چه خبر است، در جهنّم چه خبر است و چه میشود را به پیغمبر میگوید، میلیون سال قبل را و بعد را! اینکه نقشه کلّ جهان را در دست پیغمبر گذاشت را احدی نمیتواند مثل این بیاورد!
ص: 639
بنابراین گاهی آیت بودن مثل فصاحت و بلاغت در بخش هنر هست، این برای کسانی که فصیحانه حرف میزنند، بلیغانه حرف میزنند و اهل معلّقات سبعه هستند معجزه است، برای اینکه شما که اهل این کار هستید و ادیبانه شعر میگویید و «سبعه معلقه» دارید، هرگز یک سوره مثل این نمیتوانید عربی بیاورید! این معجزه مخصوص اینهاست که فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ. (1)اما وقتی تحدّی جهانی شد، وقتی هُدًی لِلْعَالَمِینَ (2)شد، لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً (3)شد، ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (4)و کَافَّةً لِّلنَّاسِ (5)شد، معجزه بودنِ او هم جهانی است؛ طرزی حرف میزند که هیچکس نمیتواند مثل آن بیاورد. بعد میفرماید این طوری که ما قرآن را نازل کردیم، این اصلاً بدلیبردار و تحریفبردار نیست! مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی؛ (6)یعنی اصلاً قابل این نیست که شما حالا بگویید پیغمبر ـ مَعَاذَالله ـ جعل کرده است. اگر یک چیز قابل جعلی هست، این «فلزات» و «فروش» و «ظروف» و مانند اینهاست که قابل جعل است! فرمود مگر کسی میتواند آفتاب جعلی بیاورد یا یک آفتاب بدلی بسازد؟! این مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی به صورت نفی جنس تبیین میشود؛ یعنی اصلاً این قابل جعل نیست که مثلاً شما بگویید «إفتری علی الله»! اینطور نیست! دروغ بست یعنی چه؟ این کتاب قابل دروغبستن نیست، برای اینکه این کتابی است که از کلّ جهان دارد خبر میدهد، اصلاً به ذهن کسی نمیآید! چنین چیزی مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی؛ مثل اینکه بفرماید: «مَا کانَتُ الشَّمسُ تُجْعَل بَدَلا»، آفتاب قابل بدلیسازی نیست! راه شیری قابل بدلیسازی نیست! انسان ممکن است که بدلی فلان صنعت را بسازد؛ اما حالا بدلی راه شیری که میلیونها ستاره است را بخواهد بسازد، این اصلاً قابل نیست! تعبیر مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی یعنی اصلاً این قابل جعل نیست، شما چه میگویید؟! حالا گذشته از اینکه او درس نخوانده است و اُمّی بود مطالب دیگری است، اما این کتاب، کتابی نیست که بشود بدلی آورد! جعل کرد و به نام خدا اسناد داد! پرسش: ... منظور محتوای آیات قرآن است؟ پاسخ: نه، الفاظ آن هم معجزه است، به عربها میگوید که این کار را بکنید؛ البته هرگز نمیتوانند! معجزه بودنِ الفاظ و کلمات قرآنی ـ در تحدّی جهانی ـ بخش جهانی اوست؛ یک دعوتی تحدّی دارد نسبت به حجاز، این یقیناً به همین الفاظ آن برمیگردد و حرفی در آن نیست، یک تحدّی جهانی دارد که فرمود ما جهانیان را به قرآن دعوت میکنیم، جهانیان میگویند ما در تمام مدت عمر هم هرگز نمیتوانیم مثل کتاب فارسی بیاوریم یا کتاب عربی بیاوریم، ما زبانمان این نیست؛ اما وقتی که این قرآن را معرفی کردید که قرآن نقشه کلّ جهان را، میلیونها سال گذشته، میلیونها سال آینده قصص انبیا، مقاطع انبیا، چگونه این جعبه حامل موسای کلیم روی این رود نیل بود؟ چه کسی اینها را راهنمایی کرد؟ چه کسی رهبری کرد؟ چه کسی به این جعبهها گفت برو کنار خانه فرعون؟ اینها در اختیار کسی نیست که کسی اینطور حرف بزند!
ص: 640
بنابراین آیت بودن؛ گاهی در عین حال که هنر هست آیت است، اعتباری هست آیت است، مثل بخش فصاحت و بلاغت آن که «ممَا لاَ رَیْبَ فِیهِ» است و شهرت معجزه بودنِ قرآن کریم هم بخش وسیع آن مربوط به همین فصاحت و بلاغت اوست. پرسش: خداوند که میفرماید یک سوره اگر میتوانید بیاورید، یعنی به هر زبانی که میتوانید؟ پاسخ: نه خیر، به عربی است. پرسش: آیا عربیّت مدخلیت دارد؟ پاسخ: بله، عربیّت مدخلیت دارد. پرسش: شما که میفرمایید فقط مربوط به عربهاست! پاسخ: نه، این بخش عربی آن مربوط به عربهاست و دیگران هم در نقض میتوانند بگویند اگر خصوص عربی باشد ما فارسی آن را هم نمیتوانیم بیاوریم! معلوم میشود که ظرف و مظروف هر دو مهم است، اگر جهانی را دعوت میکند با ظرف و مظروف است. اما در خصوص عربها، آن علم غیب و اینها را از آنها نمیخواهد، همین طریق عادی را هم شما حرف بزنید، هرگز نمیتوانید شما مثل قرآن حرف بزنید. بنابراین اصل فصاحت و بلاغت قدر مشترک است و این «ممِّا لاَ رَیْبَ فِیهِ» است، اما تحدّی مهم جهانی بودن آن، برای آن علوم و معارف غیبی است که قرآن در بَر دارد، اگر خصوص عربی باشد آنها میگویند ما زبان دیگر را هم نمیتوانیم بیاوریم، مگر ما کتاب «سبعه معلّقه» را میتوانیم بیاوریم؟! چه دلیل است بر اینکه اگر ما نتوانستیم «سبعه معلّقه» بیاوریم، قرآن را هم که نمیتوانیم بیاوریم و قرآن کلام الهی باشد؟ به آنها میگویند حالا شما از این بخش اگر معذور هستید، آن بخشهای فراوان دیگری که زیرمجموعه تحدّی است آن را تحدّی بشوید؛ لذا آن اعجازی که جهانی است مربوط به علوم و معارف غیبی است. پرسش: ... ترکیب قرآن است، مگر لفظ قرآن که عربی است؟ پاسخ: بله، همین عربی را کسی نمیتواند اینطور بگوید! همین هنر را، همین کلمات را، با اینکه از همین حروف تشکیل شده هیچ کسی نمیتواند اینطور حرف بزند؛ لذا مرحوم سید مرتضی و اینها قائل هستند به «صَرفه»؛ (1)یعنی ذات اقدس الهی منصرف کرده و قدرت را از بعضیها گرفته است. به هر تقدیر این الفاظ تحدّی شده و معجزه است، این در داخله خاص «ممِّا لاَ رَیْبَ فِیهِ» است؛ ولی برای جهانیان قسمت مهم ظرف و مظروف با هم هست. اینکه فرمود: إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ، در سوره مبارکه «بقره» آیه 164 تقریباً تمام این هشت عنوان را ذکر فرمود، ولی با یک جمعبندی؛ آیه 164 سوره مبارکه «بقره» این است: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیلِ وَ النَّهَارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنْفَعُ النَّاسَ وَ مَا أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن مَاءٍ فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ بَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ، اما اینجا در سه بخش این هشت عنوان را از هم جدا کرده است؛ در بخش اول فرمود: إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ، در بخش دوم فرمود: وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ، در بخش سوم که وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ، فرمود: آیَاتٌ لِقٌوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ فرمود اگر اهل ایمان هستید، برای شما آفرینش آسمان و زمین آیت است؛ اگر اهل ایمان نباشید، اهل یقین و حقطلبی باشید، اختلاف و نظم ریاضی این جهان آیت است و اگر هیچکدام از اینها را نداشته باشید، فقط اندیشور باشید، بخواهید فکر کنید و بعد از فکر بخواهید به مقصد برسید، این آیه پنج دلیل است. قبلاً هم این بحث گذشت که «قَوْم یُوقِنُون» و «قَوْم یَعْقِلُون» با «یَعْقِلُون» خیلی فرق میکند؛ در سوره مبارکه «بقره» آنجا هم لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ دارد، در بعضی از جاها أَ فَلَا یَعْقِلُونَ، (2)أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ (3)و مانند آن دارد، در بحثهای سابق داشتیم که ما قوم عرب داریم، قوم عجم داریم، قوم عبری و عربی داریم؛ اما «قَوم یَعْقِل» و «قَوم یُوقِن» و مانند اینها نداریم. اینجا قوم به معنای نژاد و قبیله و ملت خاص نیست، لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ یعنی مردانی که قائم به عقل هستند. بعضی از عقلا هستند که گاهی تعقّل میکنند و بقیه عمر را به عادت میگذرانند؛ ولی بعضیها هم در تمام زندگی خودشان به عقل قائم هستند. گاهی خدای سبحان مثل سوره مبارکه «نحل» ما را به عدل دعوت میکنند: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ (4)که شخص میشود عادل، گاهی ما را به قیام به قسط و عدل دعوت میکند که ما آیات الهی را نازل کردیم در سوره «حدید» که قائم به قسط باشید: لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ. (5)عادل بودن کافی نیست، باید انسان قائم به قسط باشد. گاهی قائم به قسط بودن هم کافی نیست، انسان باید قوّام به قسط باشد، خیلی کمر ببندد تا به قسط و عدل قیام بکند تا بتواند محکمه قضایی را اداره بکند. این قوّام به قسط بودن مرحله سوم است، لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ مرحله دوم است، إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ مرحله سوم است. أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ، أَ فَلَا یَعْقِلُونَ و امثال آنها مرحله اوّل است، قویتر از آنها لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ است، وگرنه ما نژادی داشته باشیم به نام عاقل، نژادی داشته باشیم به نام اهل یقین یا نژاد قسط و قیام و حق و یقین که نداریم! ما چنین ملّتی نداریم! این قوم به معنی نژاد نیست، لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ یعنی کسی که قائم به عقل است. ببینید در طلبهها، مدرّسین، اساتید و متفکّران هم همینطور است، اینها عاقل هستند؛ ولی برخی در صدد نوعآوری میباشند، بررسی میکنند، دادههای خارج را با یافتههای درون ارزیابی و بررسی میکنند، یک فکر جدیدی، یک طرح تازهای را چه در حوزه چه در دانشگاه ارائه میکنند، این میشود لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛ یعنی این قائم به اندیشه است، نه اینکه از بیرون تحویل بگیرد. پرسش: بعضیها احتیاط میکنند میگویند که شاید مثلاً بدعت باشد ؟ پاسخ: بله، چون اگر عاقل باشد میسنجد به وحی، چون با عقل ضرورت وحی را فهمید، اگر ضرورت وحی را نفهمد که وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ (6)میشود سَفیه؛ عاقل نیست، چه رسد به اینکه «قوم یعقِل» باشد، چون عاقل و بالاتر از او «قَوم یَعْقِل» اوّلین بار مبدأ عالَم را ثابت میکند، وحی و نبوت را ثابت میکند، بعد هر چه که به ذهن او آمده است برابر وحی میسنجد؛ لذا آنچه این عناوین متعدّده را در آیه 164 سوره «بقره» یکجا ذکر کرد، به مناسبتهای گوناگون در همین سوره «جاثیه» در سه مقطع ذکر کرد و این بحث هم باز قبلاً گذشت که انسان وقتی قضیه را دارد، بین محمول و موضوع یک بَند و گِرهای است که به مناسبت آن گِره این قضیه را عقد میگویند و در کتابهای منطق ملاحظه کردید که «تُسَمَّی القَضیَّةُ عَقداً». ما در فارسی میگوییم: «زید ایستاده است»، این کلمه «است» به منزله گِرِهای است که موضوع و محمول را به هم میبندد یا در عربی میگوییم: «زیدٌ هو قائمٌ»، این «هو» گِرِهای است که موضوع و محمول را به هم بَند میدهد، این میشود عقد؛ لذا قضیه را میگویند عقد. عمده آن است که عصاره قضیه به جان این شخص هم گِرِه بخورد که آن را میگویند عقیده، این گاهی هست و گاهی نیست. اگر کسی در بخش اندیشه و عقل صاحب نظر بود، فقط عالِم بود و در صَدَد ایمان نبود، عقد دارد ولی عقیده ندارد؛ یعنی بین موضوع و محمول محکم گِرِه زده است، یک دانشمند قوی است؛ اما به جان خود گره نزد، چون دستی که باید عصاره قضیه را به جان خود گِرهِ بزند آن انگشتها فلج است، یک انگشت دیگری میخواهد که آن عقل عملی است آن یک شأن و دستگاه جدایی است، آن دستگاه جدا سرانگشت آن فلج است؛ لذا در عین حال که صد درصد این محمول را متعلّق به این موضوع میداند، عمل نمیکند، برای اینکه عمل کردن نتیجه ایمان است و ایمان در اثر آن است که عصاره این قضیه به جان گِرِه بخورد و بشود عقیده، این یک انگشت دیگری میخواهد، اگر آن انگشت فلج بود انسان، عالِم بیعمل خواهد بود، چون عالِم بیعمل است، اینگونه از آیات معنای خودش را پیدا میکند، فرمود: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ. (7)
ص: 641
در جریان آل فرعون فرمود، اینها صد درصد عالِم بودند که وجود مبارک موسای کلیم پیغمبر است و این عصا معجزه است سحر نیست، اما انکار کردند. کلیم الهی(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هم به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ؛ (1)برای تو صد درصد روشن شد که این سِحر نیست. در سوره مبارکه «صف» هم به بنیاسرائیل فرمود: لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ. (2)اینکه ما عالِم بیعمل داریم، برای اینکه درس و بحث کار یک دست است و یک انگشت که بین موضوع و محمول را گره میزند؛ اما یک انگشتان دیگری لازم است که عصاره قضیه را به جان گره بزند که او بشود مؤمن، او بشود معتقد، چشم و گوش او بشود پاک و بشود عالِم عادل؛ این فلج است! فرمود مؤمن این کار را میکند، مؤمن معنای آن معتقد نیست، مؤمن به معنای اینکه کسی خدا را قبول دارد و پیغمبر را قبول دارد نیست، اینها لازمه معنای ایمان است! «آمَنَ» یعنی «دَخَلَ فِی الأَمن»؛ یعنی در «حِصن» رفته است، حالا چگونه رفته در درون «حِصن» و قلعه؟ با اعتقاد به مبدأ و معاد، به وحی، به نبوت، وگرنه «آمَنَ» که به معنی «إعتَقَدَ» نیست! «آمَنَ» که به معنی قبول نیست! «آمَنَ» یعنی «دَخَلَ فِی المَأمَن». فرمود: «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِی»، (3)اگر کسی بیاید در این «مأمَن» میشود مؤمن؛ «المُؤمِنُ مَن دَخَلَ فِی المَأمَن» است، چگونه در «مَأمَن» داخل میشود؟ با اعتقاد، نه اینکه «آمَنَ» یعنی «إعتَقَدَ»، آن لازمه این است. اگر کسی «مؤمن» را به «معتقد» معنا کرد، درست معنا کرد؛ اما به لازم معنا کرد؛ ولی ریشه اصلی آن «آمَنَ»؛ یعنی «دَخَلَ فِی المَأمَن». فرمود: «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِی» و «حِصن» هم یعنی «مَأمَن»؛ فرمود من دِژبان هستم و این هم دِژ من است، بیایید وارد این مَأمن بشوید. اگر کسی اعتقاد پیدا کرد و عمل کرد، یعنی وارد در این دِژ و این «حِصن» و این قلعه شد که دژبان آن ذات اقدس الهی است. این «وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی» (4)هم در همان محدوده است، بیرون آن محدوده نیست و دو قلعه نیست؛ در همان محدوده قلعه الهی این قلعه عَلَوی و اهل بیت آنجا وجود دارد. فرمود «آمَنَ» یعنی «دَخَل فِی المَأمَن»، اگر کسی این انگشتان دیگر او سالم بود، آنچه را که در حوزه و دانشگاه فهمید به جان خود گره میزند؛ هم عقد علمی دارد و هم عقیده ایمانی. قومی که «یَعْقِل» میباشند، اینچنین هستند که به عقل قیام میکنند، کمکم هم به ایمان میرسند و هم به یقین و حق میرسند. پس این چند بخش از آیات سوره مبارکه «جاثیه» به منزله تفسیر و تفصیل آیه 164 سوره مبارکه «بقره» است.
ص: 642
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 6 سوره جاثیه
حم (1) تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ (3) وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (4) وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ تَصْرِیفِ الرِّیَاحِ آیَاتٌ لِقٌوْمٍ یَعْقِلُونَ (5) تِلْکَ آیَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آیَاتِهِ یُؤْمِنُونَ (6)
ص: 644
سوره مبارکه «جاثیه» که در مکّه نازل شد، ششمین «حم» از «حوامیم» (1)هفتگانه است و مستحضرید که عناصر محوری سُوَر مکّی هم درباره اصول دین است؛ در صدر غالب این سُوَر مسئله وحی و اهمیت کتاب آسمانی مطرح است، چه اینکه بسیاری از سُور دیگر که در مدینه یا مکّه نازل شدند و جزء حوامیم هفتگانه یا «طواسین» (2)و مانند اینها نیستند، آنها هم به تعبیر و تعریف قرآن کریم مُصَدَّر هستند. اصرار خدای سبحان در این کتاب الهی این است که قرآن را معرّفی کند و اوصافی را برای قرآن کریم ذکر بکند، چون قرآن محور اصلی اسلام است و در چند مرحله کارآیی و کارآمدی دارد: اوّلین مرحله، مرحله قرآنشناسی است، برای اینکه ما قبل از اینکه پیغمبر را بشناسیم باید قرآن را بشناسیم، زیرا قرآن آیه و معجزه است و شناخت مدّعی نبوت و تصدیق به دعوای او و احترام به دعوت او بعد از معرفت به معجزه اوست. در مرحله اُولی قرآن چنین استقلالی را دارد و مسئله قرآنشناسی زمینه است برای پیغمبرشناسی، زیرا ما راهی برای تشخیص نبوت آن حضرت نداریم، مگر از راه معجزه؛ البته اوحدی انسانها از وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) معجزه نخواستند؛ مثل خود حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) که در ایمان آوردنِ به نبوت پیامبر و تصدیق رسالت آن حضرت، از آن حضرت معجزه نخواستند، چون در خطبه «قاصعة» هست که فرمود: «إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِی». (3)کسی که از راه غیب دسترسی دارد، او پیغمبرشناس است، نبیشناس است، نبوت و رسالت را میشناسد؛ لذا نیازی به معجزه ندارد؛ اما توده مردم برای تشخیص نبوت یک پیامبری باید معجزه را بشناسند و درباره معجزهای که آورد بررسی کنند.
ص: 645
پس اوّلین مرحله قرآنشناسی است، تا با شناخت اینکه قرآن معجزه است، ما به نبوت و رسالت آورنده آن پی ببریم. از این جهت در بسیاری از سُوَر گذشته از اینکه در آیات درونی آن از عظمت قرآن سخن به میان میآید، در صدر آن سُوَر هم عظمت قرآن و معرفی قرآن و اسمای حُسنای قرآن مطرح است، مخصوصاً سُور مکّی؛ این «حَوامیم» هفتگانه همینطور است؛ «طواسین» هم همینطور است؛ اوّل سوره «اعراف» و اوّل سوره مبارکه «فرقان» با اینکه آنها جزء «طس»ها یا «حم»ها نیستند، آنها هم همینطور هستند. بعد از اینکه ما قرآن را شناختیم که این کتاب «عدیل» ندارد، «بدیل» ندارد و احدی هم مثل آن نمیتواند بیاورد، میفهمیم که معجزه است. بعد با برهان عقلیِ دیگر که تلازم بین صحت دعوا و دعوت کسی که معجزه آورد را با خود معجزه ثابت میکند؛ یعنی این معجزه دلیل است بر اینکه آن کسی که این را آورد هم پیامبر است و دعوای او درباره نبوت و رسالت درست است، هم دعوت او نسبت به معارف دینی صحیح است. بعد از اینکه قرآنشناسی ما تمام شد و وارد مرحله دوم شدیم و از قرآنشناسی به پیغمبرشناسی رسیدیم، حالا بار سوم به جزئیات قرآن مراجعه میکنیم و میببینیم که درباره معارف چه دارد، درباره فقه چه دارد، درباره اخلاق چه دارد. در این مرحله که مرحله سوم است، وقتی به جزئیات قرآن مراجعه میکنیم، میبینیم که قرآن برای خودش یک مبیّن و مفسّری مشخص کرده است، فرمود: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ. (1)در این بخش سوم طبق راهنمایی قرآن، به حضور مفسّر قرآن که پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است مراجعه میکنیم، چه اینکه برابر آیه سوره «حشر» که فرمود: وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا، (2)و برابر آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ، (3)برابر آیه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ (4)و برابر آیه یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ (5)به حضور مفسّر قرآن که پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است مراجعه میکنیم. در بخش بعدی که مرحله چهارم است مراجعه میکنیم به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) که خودش و کسانی که به منزله او هستند قرآن را برای ما معنا کنند. در بخش پنجم، اینها به ما میگویند به اینکه قرآن کلام خداست و «عدیل» و «بدیل» ندارد، جای «فِریه» نیست، نه کم هست، نه زیاد، نه کسی مثل قرآن میتواند بیاورد و نه میتواند مثل قرآن حرف بزند؛ اما مثل ما حرف میزنند، روایات را به نام ما جعل میکنند، اخبار و احادیثی به نام ما جعل میکنند، این بیان نورانی پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که فرمود: «سَتَکْثُرُ عَلَیّ القالَة»؛ (6)گویندهها و گزارشگرها به نام من دروغ جعل میکنند که خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) را، ایشان میفرمایند که همین حدیث دلالت میکند بر اینکه به نام آن حضرت روایات جعل کردند و میکنند، (7)برای اینکه این حدیث یا صادر شده است یا صادر نشده است، اگر این حدیث صادر شده باشد معلوم میشود که به نام پیامبر احادیثی را جعل میکنند و اگر این حدیث صادر نشده باشد و دروغ باشد، همین حدیث دلیل است بر اینکه به نام پیغمبر چیزی را جعل کردند، برای اینکه این حدیث میفرماید که پیغمبر فرمود! بنابراین این حدیث چه صادر شده باشد و چه صادر نشده باشد، دلیل است بر اینکه به نام پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) و اهل بیت احادیث جعل میکنند. پرسش: اگر قرآن معرّف نمیخواهد و فقط مبین میخواهد ؟ پاسخ: معرّف نمیخواهد در همان بخش اوّل است، برای اینکه چه کسی قرآن را معرّفی کند؟ چون خودش معجزه است و اگر کسی بخواهد قرآن را معرفی بکند، ما که هنوز او را نشناختیم! ما پیغمبر را به وسیله معجزه میشناسیم، پس در بخش اوّل قرآن خودش دلیل آفتاب است: «آفتاب آمد دلیل آفتاب»، چون هنوز ثابت نشد که چه کسی پیغمبر است و چه کسی امام، وقتی قرآن اعجازش برای ما «کَمَا هُوَ الحَق» روشن شد، به نبوت کسی که این کتاب را آورد پی میبریم که آن میشود بخش دوم؛ دوباره برمیگردیم در بخش سوم، حالا میخواهیم ببینیم که قرآن درباره معارف، اصول دین و فروع دین چه میفرماید. این کتاب آسمانی به طور شفّاف میگوید که من مبیّن دارم، مفسّر دارم و آن پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است. وقتی به کمک آیه سوره «حشر» و آیات ولایت سوره مبارکه «مائده» به پیغمبر مراجعه میکنیم، فرمود: وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا؛ ببینید پیغمبر چه فرمود! میبینیم بارزترین حدیثی را که پیغمبر فرمود همین «حدیث ثقلین» (8)است که قرآن و عترت همتای هم میباشند. چون قرآن و عترت همتای هم هستند و پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) مُبّین است و اهل بیت مفسّر میباشند، میآییم خدمت اهل بیت و پیغمبر که قرآن را برای ما معنا کنند، این میشود مقطع چهارم. این ذوات قدسی میفرمایند که به نام ما احادیث جعل میکنند؛ ولی به نام قرآن و به صورت قرآن کسی جعل نمیکند. شما ببینید سیوطی صاحب کتاب معروف الاتقان فی علوم القرآن، ایشان دو جلد کتاب نوشته بنام اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة که از اوّل طهارت تا آخر دیات دو جلد کتاب نوشته که روایات جعلی را جمع کرده است. در بین ما مرحوم علامه عسکری(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) آن کتاب شریف خَمْسوُنَ وَ مائَة صَحابِی مُخْتَلَقْ را نوشته، کتابهایی هم دیگران نوشتند. این بزرگوار 150 راوی جعلی را جمع کرده است؛ یعنی 150 گزارشگر که اصلاً به دنیا نیامدند و وجود ندارند به نام اینها احادیثی جعل شده است. وقتی ما 150 راوی معدوم داشته باشیم و جعلی داشته باشیم و از هرکدام از اینها روایات فراوانی هم جعل بشود، آن وقت معلوم میشود که بازار جعل رواج دارد. چه در بین ما و چه در بین آنها روایات جعلی فراوان است.
ص: 646
دو طایفه از نصوص را هم مرحوم کلینی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) در کافی نقل کرد و در جوامع روایی ما هم هست؛ طایفه اوّل همان «نصوص علاجیه» است که فرمودند اگر دو خبر، دو روایت، دو حدیث یا دو طایفه از احادیث به شما رسیده است یا از ائمه(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) سؤال میکنند که دو حدیث یا دو طایفه از حدیث رسیده است «أَحَدُهُمَا یَأْمُرُ بِأَخْذِهِ وَ الْآخَرُ یَنْهَاهُ عَنْه» (1)که اینها معارض هم هستند چه کنیم؟ چند راه نشان دادند که مهمترین آنها این است که بر قرآن عرضه کنید، اگر چیزی مخالف قرآن بود گفته ما نیست، ««فَاضْرِبُوهُ عَلَی الجِدار»، (2)اگر مخالف با قرآن نیست بپذیرید؛ یعنی مخالفت با قرآن مانع است، نه موافقت با قرآن! زیرا بسیاری از امور را ذات اقدس الهی به پیغمبر و از راه پیغمبر به اهل بیت(علَیهِمُ السَّلام) بیان کرد که جزئیات احکام و فقه هستند و در قرآن کریم نیستند و در روایات اهل بیت میباشند. پرسش: ... اینکه اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) فرمودند کلام خداست؛ یعنی در کلام خداست؟ پاسخ: آنچه را که آنها فرمودند «کلامُ الله» است؛ اما به نام آنها اگر چیزی را جعل کردند «کلامُ الخَلق» است، دیگر «کلامُ الله» نیست. آنها فرمودند که به نام ما روایات زیادی جعل میکنند. مرحوم علامه امینی را خدا غریق رحمت کند! خدمت مرحوم علامه طباطبایی رسیدند و به ایشان فرمودند هر روایتی که در فضیلت وجود مبارک حضرت امیر من پیدا کردم، اطمینان دارم که چنین مضمونی درباره اوّلی و دومی هم هست، بعد از یک مقداری جستجو میبینیم که چنین فضیلتی برای اوّلی و دومی هم جعل کردند، به نام پیغمبر و از زبان پیغمبر!
ص: 647
بنابراین جعلیات فراوان هست، چون جعلیات فراوان است، ائمه فرمودند شما اوّل بروید به سراغ قرآن، ترازویی درست کنید که مشخص بشود، چه حق است چه باطل، بعد روایات ما را عَرضه کنید بر این ترازو، مخالفت با قرآن مانع است، نه موافقت با قرآن شرط باشد؛ لذا همین احکامی که مرحوم شهید در الفیة جعل کرد، در النفلیة جعل کرد، در الفیة هزار حکم آورد و در النفلیة سه هزار حکم آورد، اینها که در قرآن کریم نیست! این همه تخصیصات و تقییدات فقهی که در فقه ماست، اینها که در قرآن کریم نیست! اینها را اهل بیت فرمودند، از راه وحی به پیغمبر نازل شد و از آن راه به اهل بیت رسید؛ لذا فرمودند هر چه که از ما رسید بر قرآن کریم عَرضه کنید؛ این یک طایفه از آن دو طایفهای است که مرحوم کلینی نقل کرد.
طایفه دیگری که باز مرحوم کلینی نقل کرد و در جوامع روایی ما هم آمده است، فرمودند این مربوط به «نصوص علاجیه» نیست که در اصول (1)آمده است، روایت ولو معارض هم نداشته باشد باید بر قرآن کریم عَرضه بشود، چون به نام ما جعل میکنند؛ ولی به نام قرآن جعل نمیکنند، هر دو طایفه را مرحوم کلینی در همین جلد اوّل کافی نقل کرده است و در جوامع روایی ما آمده است.
بنابراین ما به دستور خود ائمه(عَلَیهِمُ السَّلام) اوّل باید برویم سراغ قرآن کریم، یک دور قرآن را کاملاً بدانیم، خطوط کلّی قرآن را بدانیم و اوامر و نواهی آن را بدانیم؛ اما برای ما حجّت نیست، زیرا هرگز نگفتیم و نمیگوییم: «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ»، (2)فقط میفهمیم که قرآن چه گفت و اینجا مینویسیم، طبق راهنمایی قرآن و عترت دوباره برمیگردیم خدمت عترت، روایاتی را که به ما رسیده است عَرضه میکنیم بر قرآن؛ اگر مخالف قرآن بود که طَرد میکنیم، اگر مخالف قرآن نبود، این را به عنوان حجّت ـ بعد از احراز آن سه جهت؛ یعنی صدور، جهت صدور و دلالت، وقتی تام بود ـ پذیرفته و عمومات قرآن با اینها تخصیص میخورد، مطلقات قرآن با اینها تقیید میشود، آنچه را که قرآن بیان نکرده و اینها بیان کردند میشود حجّت، آنچه قرآن بیان کرده و شأن نزول ندارد اینجا شأن نزول دارد، آنچه قرآن بیان کرده؛ ولی محتاج به قرینه است اینها میشود قرینه، اینها فرمایشات خاص اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) است. بعد از جمعبندی این کار، یعنی ترازو و میزان درست شد و کالاهایی که از روایات به دست آوردیم به این ترازو عرضه شد، دیدیم اینها که مخالف قرآن نیستند عمومات با اینها تخصیص خورد، مطلقات با اینها تقیید یافت، «ذیالقرینه» با این قرینهها مشخص شد و شأن نزولها مشخص شد، دوباره این جمعبندیها را که به ذهن آوردیم میشود «حجة الله» که میشود به آن عمل کرد؛ لذا قرآن در مقطع اوّل ـ در مقطع قرآنشناسی ـ چون ما هیچ کس را نمیشناسیم مگر قرآن و به وسیله قرآن تازه میخواهیم پیغمبر را بشناسیم که این میشود مستقل، بعد وقتی قرآن را شناختیم و از راه شناخت قرآن پیغمبر را شناختیم، دوباره برمیگردیم به قرآن تا ببینیم رهآورد آن چیست، میبینیم که قرآن برای خودش مفسّر معین کرده است: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ و همین قرآن به وسیله آیات سوره مبارکه «مائده» ولیّ معین کرده و به وسیله سوره مبارکه «حشر» نائب معین کرده: وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا، حدیث «ثَقَلین» را به وسیله روایت پیغمبر شناختیم، بعد قرآن فرمود که شما باید به پیغمبر و اهل بیت مراجعه کنید. میآییم خدمت اینها، اینها راهنمایی میکنند و میگویند که به نام ما دروغ جعل میکنند، شما برای اینکه معلوم بشود که چه چیزی راست است چه چیزی دروغ، اوّل بروید خدمت قرآن و خطوط کلّی قرآن را بفهمید؛ ولی برای شما حجّت نیست! فقط آنجا باید بنویسید که قرآن این مطالب را میگوید، بعد بروید خدمت روایات و روایات را عَرضه کنید، اگر مخالف و مُباین قرآن بود طَرد کنید، اگر مُباین و مخالف قرآن نبود حجّت است؛ یعنی همانطوری که «حَسبُنا کِتَابُ الله» تام نیست، «حَسبُنَا حَدیثُ اهلُ البِیت» هم تام نیست! این حدیث را در خدمت قرآن ببرید، میشود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ»، (3)آن وقت رهآورد و مجموع اینها میشود «حُجّةُ الله» و عمل میکنید.
ص: 648
این سهم تعیین کنندهای را که قرآن دارد، باعث شده است که ذات اقدس الهی در بسیاری از سُوَر این قرآن را با عظمت معرّفی کرده است؛ این «عزیز» است، این «حکیم» است، بالای آن «علیّ حَکیم» است، پایین آن «عربیِّ مُبین» است، این «یکدست» است، «متشابه» است، این «هماهنگ» است، «همآوا» هست، «مثانی» است. در سوره مبارکه «زمر» ملاحظه فرمودید، فرمود این یکدست است: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ (1)یکدست و شبیه هم است، «مثانی» است. اینکه آیات قرآن مفسّر یکدیگر است، (2)برای اینکه هرکدام از اینها به دیگری و همنوع خود «انثناء» دارد. تثنیه را تثنیه میگویند، برای اینکه هرکدام از این دو شیء به دیگری مُنثنی مُنعطف و گرایش دارد. شما اگر بخواهید یک انسان را با سنگ جمع ببندید که تثنیه نمیآورید! چون تثنیه نیست! مگر اینکه جسمیّت را ملاحظه کنید. دو تا انسان با هم «انثناء» دارند، دو تا سنگ با هم «انثناء» دارند، میگویید «حجران» و آنها را میگویند «بشران»، وگرنه یک انسان را با یک سنگ تثنیه نمیبندند، تثنیه برای آن دو شیئی است که کلّ واحد نسبت به دیگری «انثناء»، انعطاف و گرایش داشته باشد؛ یعنی همنوع باشند، مگر اینکه شما بخواهید جسم را بشمارید، بله انسان هم جسم دارد؛ «حجر» هم جسم دارد. تمام آیات قرآن مَثنی مَثنی است، «انثناء» دارد، انعطاف دارد، گرایش دارد و هرکدام دیگری را دارد نگاه میکند، از این جهت است که تفسیر قرآن به قرآن از این جا هم به دست میآید. این کتابی که «مَثانی» است، «متشابه» است، «یکدست» است، «جعلپذیر» نیست، «فریهپذیر» نیست، این مرجع اصل است؛ لذا شده ثِقَل اکبر!
ص: 649
بین روایت و قرآن فرق است؛ آنکه عِدل قرآن کریم است، خود انسان کامل است که این چهارده نفر (سَلامُ اللهِ عَلَیهِم) هستند، نه روایت! روایت عِدل قرآن نیست، عترت عِدل قرآن کریم است و قرآن بالاتر از عترت نیست؛ اما قرآن بالاتر از روایت هست، چون روایت جعلی داریم و غیر جعلی؛ بین روایت جعلی و غیر جعلی را قرآن باید داوری کند.
این اهمیّت قرآن باعث شد که در بسیاری از سُوَر ذات اقدس الهی قرآن را با اوصاف جلال و شکوه معرفی میکند؛ اوصافی که برای خودش هست را به کتابش میدهد؛ اوصافی که برای خودش هست را به پیغمبرش میدهد. این رئوف و رحیم دو اسم از اسمای حُسنای خداست، این را درباره پیغمبر خودش هم ذکر کرد. در بخش پایانی سوره مبارکه «توبه» دارد که عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ، (1)این «ما» مای مصدریه است عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ؛ یعنی «عَزیزٌ عَلَیهِ عَنَتَکُم»؛ دشواری شما، بیکاری شما، فشار شما، رنج شما برای آن حضرت گران است! حضرت چه زنده و چه رحلت کرده فرقی نمیکند، «عَزیزٌ عَلَیهِ عَنَتَکُم»! رنج شما برای حضرت دردآورد است. او بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ، این رَؤُوفٌ رَحِیمٌ دو اسم از اسمای حُسنای ذات اقدس الهی است که درباره پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) در مقام فعل داده شده، اینجا هم «عزیز» و «حکیم» دو اسم از اسمای حُسنای خداست که به قرآن کریم داده شده است. خود قرآن کریم «عزیزِ حکیم» است، چون کلام «عزیزِ حکیم» است، این «عزیزِ حکیم» هم میتواند صفت «الله» باشد که در بحث دیروز گذشت، هم میتواند وصف قرآن حکیم باشد که این کتاب منزَّلِ از «الله» مُتّصف است به عزّت و حکمت. اصرار قرآن در اوّل «حَوامیم سَبعه» و در «طواسین» و در بسیاری از آیات سُوَر دیگر مثل سوره «اعراف»، مثل سوره «فرقان» در وصف قرآن و اهمیت قرآن، برای تبیین این مراحل پنج ـ ششگانه است. این مراحل پنج ـ ششگانه را که انسان خوب بررسی کند، جایگاه قرآن مشخص میشود، جایگاه نبیّ مشخص میشود، جایگاه ولیّ مشخص میشود، عدم تفاوت بین قرآن و ولیّ مشخص میشود و تفاوت بین قرآن و روایت مشخص میشود و ما هرگز روایت را با عترت یکی نمیگیریم، عترت عِدل قرآن کریم است نه روایت، آن وقت روایت میشود تابع و قرآن میشود اصل؛ اما عترت و قرآن عِدل هم هستند. پرسش: بعضی گفتند ... کلام خود اهل بیت است، اما چون مضمون روایات وحی است قابل تحریف است؛ ولی کلام خود ... قابل تحریف نبود؟ پاسخ: غرض این است که در آنجا چون کلام قرآن معجزه است تحریفپذیر نیست؛ لذا فرمود: مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی، (2)اصلاً قابل جعل نیست؛ مثل این که کسی بگوید آفتاب بدلی ندارد، این تعبیر قرآن است: مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی، یک کسی یک آفتاب جعلی بیاورد اینطور نیست، مثل اینکه یک کتاب جعلی بیاورد و قرآن ـ مَعَاذَالله ـ جعل بشود بگوید که «الله» گفته است؛ اما اهل بیت(عَلَیهِمُ السَّلام) معجزه که نخواستند بیاورند! یک وقت اینها معجزاتی میآورند، بله آن دیگر «عدیل» ندارد، چون معجزه آنها «عدیل» ندارد، اما به عنوان مُحاوره سوالی کردند و جوابی شنیدند، از ائمه(عَلَیهمُ السَّلام) به طور مُحاوره مطالبی را سؤال میکنند که آن ذوات قدسی(عَلَیهِمُ السَّلام) هم جواب میدهند، اینها در صدد معجزه نیستند، چون در صدد معجزه نیستند، کلام عادی است و به صورت عادی بیان میکنند تا افراد این مسائل را متوجه بشوند، مثل آن جعل میکنند، چیزی را کم و زیاد میکنند.
ص: 650
مطلب دیگر درباره آسمان و زمین است؛ درباره آسمان و زمین چندین آیه در قرآن کریم است: بخشی درباره خلقت آسمان و زمین است که إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِین، این «نظام سپهری»، این «نظام أرض» و این «نظام أحسن» مخلوق ذات اقدس الهی است و خلقت اینها به قدرت الهی است. نظم خاصی که در آسمانها و زمین هست، این هم قدرت خاص الهی و خدای «عزیزِ حکیم» است. درباره خلقت خاص و نظم مخصوص فرمود: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ، (1)ـ آن وَ لاَ اللَّیْلُ مربوط به آیه بعد است ـ هرکدام از این شمس و قمر به عنوان مثال ذکر شدند، تمثیل هست نه تعیین؛ یعنی هیچ ستارهای بیش از آن اندازه که باید حرکت بکند حرکت نمیکند؛ لذا این همه ستارههایی که در عالَم هستند تصادف و بینظمی در کار نیست، لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ که هرکدام سرجای خودشان و نظم خاص خودشان را دارند و همچنین کوکبهایی ثابت و کوکبهای سیّار هم اینطور هستند. چندی قبل شما در این رسانههای عمومی ملاحظه کردید که کسی داشت وضع جریان ستاره کیوان را شرح میداد، خیلی کارهای عمیق علمی هم انجام دادند، سیاهچالهها را مشاهده کردند، آن کارهایی که خودشان به حسب ظاهر متحیّر شدند و محیّرالعقول بود را طبق دستگاهی که داشتند بررسی کردند، اما واقعاً کسی که دور از معارف الهی باشد کور است! أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی (2)وقتی که کاملاً داشت گزارش میداد، میگفت اینطور تصادف شده است، اینطور! این نظم دقیق علمی نمیبینند، خوب صدها سال زحمت کشیدند تا شما به بار آمدید، شما هم دهها سال زحمت کشیدید تا به این هنر رسیدید که کیوان را ارزیابی کنید، بعد بگویید تصادف شد؟! این کور است! أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی. من تعجب کردم! تمام جزئیات این کیوان را بررسی کردند؛ اما همینطور که این سیاهچالهها را میخواست معرفی بکند، این ستارهها را، این نظم را، میگفت تصادفاً اینطور شد! این است که اگر یک مُهر بر پیشانی ما باشد و شب و روز سجده بکنیم نمیرسیم! أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی! فرمود: إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ، آیه هم مستحضرید در بحث قبل چهار بخش گذشت که «عَرَض مفارق» نیست، «عَرَض لازم» نیست، ذاتی ماهیت نیست و ذاتی هویّت هست، آیت هم در آیت بودن محتاج به خدای سبحان است! آن مثالهایی که گفته شد ما آیات تکوینی داریم، مثل اینکه چمن آیت و نشانه آب است، چمن آب را نشان میدهد! اینطور نیست که در آیت بودن محتاج به آب باشد؛ اما هر شیئی در هر کاری اگر بخواهد اثری داشته باشد، به وسیله ذات اقدس الهی است. اینکه فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ، (3)این «الانسانُ فقیرٌ» هم همین مراحل چهارگانه را دارد؛ یعنی «فقیرٌ» برای «الانسان» «عَرَض مفارق» نیست، «عَرَض ذاتی» نیست؛ نظیر «الانسانُ ناطقٌ» نیست که ذاتی باب ماهیت باشد؛ نظیر «الوجودُ موجودٌ» است که ذاتی به معنی هویّت است؛ ما موجود را که بر وجود حمل میکنیم از سنخ ماهیت نیست، «فقیرٌ» هم همینطور است! «الانسانُ فقیرٌ» «عَرَض مفارق» نیست، «عَرَض ذاتی» نیست، ذاتی ماهیت نیست، بلکه ذاتی هویّت است. اگر ـ موجودی ـ «سماء» بخواهد آیت حق باشد، در آیت بودن هم محتاج به «الله» است. آیینه را او آفرید و آیینه را داد به دست انسان و عکس را در آیینه او آفرید و با عنایت او آیینه، آیینه شد و با عنایت او عکس در آیینه مُنْطَبِع شد، چون انسان در هیچ جهت مستقل نیست؛ آیینه اگر بخواهد صورتی را نشان بدهد مستقل نیست، چون فقر، ذاتی آن است. اگر «سماء» بخواهد آیت حق باشد، چه اینکه هست و زمین بخواهد آیت حق باشد، چه اینکه هست، در آیت بودن هم محتاج به اوست، او با یک دست آیینه ساخت، با دست دیگر اثر خود را در آیینه نشان داد، با دست دیگر ـ با دستهای بیدستی خود ـ چشم ما را به طرف آیینه آشنا کرد، آن وقت ما آثار او را در آسمانها و زمین میبینیم، این خداست! این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
ص: 651
این برای آسمان و زمین است. درباره خَلْقِکُمْ، چون انسان یک فطرت و روح ملکوتی دارد، تنها بدن نیست، حیوانات هم سهمی از حیات دارند، تعبیر کرد به یقین؛ یعنی کسانی که قائم به یقین هستند. مستحضرید یقین از کمترین چیزهایی است که خدا خلق کرده است و برکت یقین از نگاه در ملکوت عالَم است. تعبیری در قرآن کریم هست که فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (1)مُلک عالَم به دست اوست؛ لذا با اسمای جلالیه یاد شد که فرمود: تَبَارَکَ، ملکوت عالَم به دست بیدستی خداست که با اسمای جلالیه ذکر شده، فرمود: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ (2)که گفته شد سوره مبارکه «یس» اگر قلب قرآن است آیا به خاطر آیه وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (3)هست؟ یا آیات دیگر است یا به وسیله همین ذیل سوره هست که سیدنا الاستاد از استادشان مرحوم آقا قاضی(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِمَا) نقل کرد که اگر سوره مبارکه «یس» قلب قرآن است به مناسبت همین ذیل است که فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ؛ ملکوت هر چیزی به دستِ بیدستی ذات اقدس الهی است، این ملکوت را فرمود ما نشان خلیل خود دادیم: وَ کَذلِکَ نُرِی، (4)این نُرِی فعل مضارع مفید استمرار یاد شده است، وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛ این یکی از کارهای دقیق و عمیق قرآن کریم است، میفرماید بعضی از چیزهاست که بین خدا و بنده خاص اوست که او نمیشود در اینجا بگنجد تا ما بگوییم! ببینید این «واو» اینجا خیلی پیام دارد، نفرمود: «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»، این «واو» عطف بر محذوف است؛ یعنی ما ملکوت آسمان و زمین را به خلیل خود نشان دادیم برای فلان کار، برای فلان کار، برای فلان کار وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ این وسط را نگفتن و آخر را گفتن، یعنی وسط چیزهایی هست بین ما و او، این رمزی است بین ما و او، پس وَ لِیَکُونَ عطف بر محذوف است. فرمود او ـ حضرت ابراهیم ـ دید، شما نگاه کنید تا شاید دیدن هم نصیب شما بشود! این آیه را در سوره مبارکه «انعام» دارد که وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛ اما در سوره دیگر، یعنی سوره «اعراف» دارد: أَ وَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (5)انسانها را تشویق میکند که چرا درباره ملکوت نظر نمیکنید؟ یک وقت نظر در مُلک است: أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ (6)این یک راه است، یک وقت درباره ملکوت نظر کردن است، فرمود چرا درباره ملکوت نظر نمیکنید!؟ معلوم میشود که نظر در ملکوت و نظریهپردازی برای اصحاب یقین است، چون درباره خلیل حق(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) فرمود: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ و این هم که فرمود شما به ابراهیم خلیل در جهات فراوان تأسی خوب کنید، هر کس یک گونه تأسّی دارد، اهل یقین یک طور دیگر. پرسش: آیا میشود از آیه استفاده کرد که راه به دست آوردن یقین، ورق زدن دفتر قلب است؟ پاسخ: یکی از راههایش البته این است؛ البته ما هر چه داریم از راه دل داریم، ما دیگر از راه حسّ و غیر حسّ که نداریم! اما یک وقت انسان خودکفا میشود آن برای اوحدی از افراد است؛ اما برای ما که در راه هستیم، یک چیزهای دیگری باید داشته باشیم که آنها این فتیله قلب را بالا بیاورند، تا ما هم درون و هم بیرون خود را ببینیم؛ لذا فرمود: وَ فِی خَلْقِکُمْ، یک؛ وَ مَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ، دو.
ص: 652
اما درباره اختلاف «لیل و نهار»، در این بحث هم چند طایفه از آیات است؛ یکی اینکه ما یکدست خلق نکردیم، چون همیشه روز باشد شما چگونه زندگی میکنید؟! چه وقت آسایش دارید؟! از سوزش گرما چه کار میکنید؟! یکدست شب باشد نور از کجا میگیرید؟ پس حتماً باید بخشی از زمان شب باشد و بخشی از زمان روز باشد که وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِبَاساً (1)بشود، وَ جَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتاً (2)بشود، روز برای کار و تلاش است. شما در روایات مکاسب، یعنی روایاتی که مرحوم صاحب وسائل(رِضوَانُ اللهِ عَلَیه) ذکر کردند، دارد که ـ یک وقت کسی صنعتکار است و شبانه کار میکند، او حساب کار دیگری دارد، روز شیفت دیگری است و شب شیفت اوست. یک وقت است که انسان پُرتلاش است که میخواهد شب کار بکند و روز هم کار بکند، دارد در این روایات ـ ائمه فرمودند کسی که حق چشم را اَدا نمیکند کسب او حرام است! (3)حالا این حرمت، حرمت تکلیفی نیست؛ یعنی خیلی از فضایل از انسان محروم میشود! ما الآن در این تلاش هستیم که سبک زندگی اسلامی را بدانیم، وقتی خیابانهای صفائیه و غیر صفائیه را شما ببینید، میبینید که تا ساعت نُه و نیم صبح خواب هستند و شبها تا چه موقع بیدار هستند! که آن بیداری و رفت و آمد نامَحرَم یک مشکل و روز را به خواب میگذرانند یک مشکل دیگر! اینکه سبک زندگی اسلامی نیست! این همه هزینههای سنگین برق و امثال برق برای آن است که ما سبک زندگی ما اسلامی نیست، وگرنه آدم صبح زود میآید مغازه وارد کار میشود و غروب هم میبندد، شب را برای مطالعه و تحقیق و جلسات علمی و استراحت خلق کردند، نه اینکه شب را انسان برای گردش خلق کرده باشد! این دیگر سبک اسلامی نیست! این با چهار تا نصیحت که حل نمیشود! فرمود: وَ جَعَلْنَا الَّیْلَ لِبَاساً، یک؛ وَ جَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتاً، دو؛ پس ما شب لازم داریم و روز را هم لازم داریم. در بخشی از آیات ـ در طایفه دیگر ـ فرمود اگر همیشه روز بود: یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ (4)و اگر شب بود یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ، (5)پس همیشه نمیشود شب باشد و همیشه نمیشود روز باشد، باید بخشی شب باشد و بخشی روز باشد.
ص: 653
مطلب دیگر این است که اگر همیشه شب باشد و همیشه روز باشد، ما شب و روز داریم ولی فصول چهارگانه نداریم! اگر فصول چهارگانه نداشته باشیم همیشه یک گوشه زمستان است و یک گوشه تابستان است؛ آن وقت یا همیشه تابستان است یا همیشه زمستان است، آن وقت ارزاق ما چه میشود؟ در طایفه دیگر ـ سوره مبارکه «فصلت» ـ فرمود ما فصول چهارگانه را هم برای شما تنظیم کردیم! این وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ (1)را با یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ (2)تنظیم کردیم تا وَ قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ؛ (3)البته این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ کاری به آن سِتَّةِ أَیَّامٍ (4)ندارد، آن سِتَّةِ أَیَّامٍ برای آفرینش و آسمان و زمین است؛ دو روز برای آسمان است، دو روز برای زمین است، دو روز هم برای «بین الأرض و السَّماء» است، برای موجودات هوایی و مانند اینها؛ اما این چهار روز برای فصول چهارگانه است، فرمود ما طوری شب و روز را تنظیم کردیم که قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا، آنطور خلقت نیست، روز برای قوت و اقتصاد شما به فصول چهارگانه وابسته است، چه طور؟ با اخْتِلاَفُ الَّیْلِ وَ النَّهَارِ. اخْتِلاَفُ الَّیْلِ وَ النَّهَارِ یعنی چه؟ یعنی گاهی شب دوازده ساعت است، گاهی کمتر و گاهی بیشتر؛ گاهی روز دوازده ساعت است، گاهی کمتر و گاهی بیشتر. چه طور شما شب و روز را مختلَف کردید؟ فرمود وقتی که شما شب یلدا آمد یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ، بعد وقتی پایان خرداد شد یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ.
ص: 654
بیان مطلب این است که شب یلدا که طولانیترین شب هست و روزش کوتاهترین روز، از آن به بعد یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ، این یُولِجُ یعنی «یُدخِلُ». نواری از «قوس النَّهار» که روز است وارد حریم «قوس اللَّیل» میشود؛ یک «قوس اللَّیل»ی است طولانی که شب یلدا و تاریک است، یک «قوس النَّهار»ی است روشن و کوچک که روز یلداست، کمکم یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ؛ یعنی از دو طرف «قوس النَّهار» وارد «قوس اللَّیل» میشوند؛ هم دیرتر روز تمام میشود و از این طرف هم دیرتر صبح میشود؛ هم روز از طرف مغرب جلو میرود و نمیگذارد زود شب بشود، هم از طرف صبح جلو میرود و نمیگذارد این تاریکی شب ادامه داشته باشد، پس از دو طرف «قوس النَّهار» جلو میرود تا برسد به اوّل فروردین که شب و روز «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار» هر دو میشوند مساوی. وقتی اوّل فروردین شد، شب و روز مساوی شد و هر دو دوازده ساعت شد، از آن به بعد «قوس النَّهار» میرود در «قوس اللَّیل»، حالا که مساوی شدند؛ تا حالا «قوس اللَّیل» خیلی بود و «قوس النَّهار» خیلی کم، این رفت تا کمکم برابر شد، حالا از آن طرف همانطوری که در زمستان و پاییز شبها طولانی بود و روزها کمتر، الآن میخواهد شبها کمتر بشود و روزها بیشتر؛ لذا این «قوس النَّهار» همانطور ادامه پیدا میکند و میرود در «قوس اللَّیل»، که نَفَسِ شب را میگیرد، نه میگذارد شب ادامه پیدا کند و زود شب بشود و نه از آن طرف صبح، اجازه میدهد که دیر روز بشود، نخیر! هم دیر شب میشود و هم زود روز میشود؛ لذا از اوّل فروردین تا پایان خرداد، «قوس النَّهار» میرود در «قوس اللَّیل» که روز میشود شانزده ساعت و شب میشود هشت ساعت، تا پایان خرداد. پایان خرداد که اوّل تیر هست معادل شب یلداست که روز آن بزرگترین و طولانیترین روز سال است و شب آن هم کوتاهترین شب است، این یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ است و آن یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ است که با این کار فصول چهارگانه تنظیم میشود، وقتی فصول چهارگانه تنظیم شد، برابر آیه سوره «فصلت»: قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ، چهار فصل پیدا میشود که غذای شما، اقتصاد شما، تأمین نیازهای شما در فصول چهارگانه مشخص میشود. پس اخْتِلاَفُ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ گاهی این اصل وجودشان است، گاهی نظم آنهاست، گاهی پیدایش فصول چهارگانه است، گاهی هم برای کسانی که اهل عبادت هستند و نماز شب آنها فوت شده ـ در روایاتی که ذیل آن آیه دارد که جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً، (1)در ذیل آن آیه این حدیث هست که اگر کسی نماز شب او فوت شده نافله شب او فوت شده ـ روز انجام بدهد؛ نافله روز او فوت شده و موفق نشد، شب انجام بدهد. (2)این خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً یک بخش دیگر است، آن وقت این وَ اخْتِلاَفُ الَّیْلِ وَ النَّهَارِ با این مجموعه سه چهار طایفه آیات آیَاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.
ص: 655
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 6 سوره جاثیه
حم (۱ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (۲) إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ (۳) وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (٤) وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ تَصْرِیفِ الرِّیَاحِ آیَاتٌ لِقُوْمٍ یَعْقِلُونَ (۵) تِلْکَ آیَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آیَاتِهِ یُؤْمِنُونَ (۶)) سوره مبارکهٴ «جاثیه» جزء «حوامیم» (1)هفتگانهای است که در مکّه نازل شد و محور اساسی سُور مکّی هم ـ همانطور که ملاحظه فرمودید ـ اصول دین و خطوط کلّی فقه و اخلاق است، در غالب این سُوَر سخن از نزول قرآن کریم و مسیری که طی شده است را بیان فرمودند. در آغاز این سوره مانند بسیاری از سُوَر که نزول قرآن را از مبدأ وحی بیان میکنند، اسمای حسنای خدای سبحان که نازل کننده این قرآن است ذکر میکند و این کتاب وقتی از «عزیزِ حکیم» صادر شده است، هم مشتمل بر عزّت و حکمت است، هم پیام عزّت و حکمت دارد و هم تعلیم عزّت و حکمت و تدریس عزّت و حکمت را دارد.
ص: 657
1) فرهنگ نامه علوم قرآن، دفترتبلیغات اسلامی، ج1، ص2188.
درباره آسمان و زمین همانطوری که ملاحظه فرمودید، آسمانی است در مقابل زمین که نظام سپهری و کواکب را به عهده دارد و آسمانی هم است در مقابل زمین؛ یعنی فضا و جوّ که باران از آنجا نازل میشود، إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ با وَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ فرق میکند؛ البته آن سمائی که وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ (1)یک «سماء» دیگری است، غیر از این سمائی است که ستارهها در آن هست و غیر از آن سمائی است که باران از آن نازل میشود. اینکه فرمود: وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ رزق ظاهری همین فضاست؛ اما آن رزق معنوی در آسمانی است که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ؛ (2)فرمود ما آسمانهایی داریم که درهای آنها به روی کفّار باز نمیشود، اگر این آسمانهای ظاهری سپهری و نجومی باشد که در اینها مرتّب کفّار رفت و آمد دارند! آن آسمانی که درِ آن به روی کافر باز نمیشود، همان آسمانی است که در بیان نورانی حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هست، در بیان نورانی امام حسن مجتبی(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هست، وقتی آن مرد شامی از وجود مبارک حضرت سؤال کرد «کَمْ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء» حضرت فرمود: «مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم»؛ (3)یعنی اگر منظور این آسمان نجومی است تا چشم میبیند مسیر است و اگر آسمان باطنی است که درهای آن به روی کفّار باز نمیشود، مسافت آن به اندازه آه مظلوم است؛ «مَدُّ الْبَصَرِ» برای دیدن آسمان ظاهر، «وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم» این مسیر را طی میکند تا به آن جایی برسد که درِ آن آسمان به روی کافر باز نمیشود؛ ولی به روی آن آه باز است و آه مظلوم تا به آنجا میرسد؛ در بیانات نورانی سیدالشهداء(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هم هست، در بیانات نورانی امام سجاد(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) هم هست، وجود مبارک امام سجاد(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) دارد که در آن مراحل نهایی وداع پدرم سیدالشهداء(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) به من مطلبی فرمودند (4)که خود امام سجاد در آخر عمرش به امام باقر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِم أَجمَعِین) همین وصیت را دارد؛ به امام باقر در آخرین لحظه زندگی خود که وصیت میکند، میفرماید من تو را وصیت میکنم به امری که پدرم در آخرین لحظات زندگی خود مرا به آن امر وصیت کرد، فرمود: ظلم همیشه حرام است و بد، ولی آن مظلومی که هیچ پناهی جزء خدا ندارد به او ستم نکن! «إِیَّاکُمْ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلَّا اللَّه»، (5)چون آن آه فقط به «الله» میرسد. یک وقت است مظلومی است که قدرتی دارد، سِمَتی دارد، منصبی دارد، قبیلهای دارد، فرزندی دارد، قوم و خویش و قدرتی دارد، در نهایت به تمام اینها تکیه میکند؛ اما کسی که هیچ پناهی ندارد، این دعای او دعای خالص است، فرمود: «إِیَّاکُمْ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِراً إِلَّا اللَّه»، این همان آهی است که به جایی میرسد، آن درها فقط برای این دعاها و این نیایشها باز میشود.
ص: 658
پس بخشی از سماوات در قرآن کریم هست که نظام سپهری و نجوم و علم و هیأت است که آن جزء آیات الهی است، یک سماواتی است که درهای آن فقط به روی مؤمنین باز میشود، حالا یا لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ یا لِلْمُؤْمِنِینَ یا لِقٌوْمٍ یَعْقِلُونَ که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ. (1)این سماوات ظاهری را مرتّب میبینید که کفّار رفت و آمد میکنند، چند وقت قبل هم این را به عرض شما رساندیم که درباره کوکب کیوان این همه زحمتها را کشیدند و گزارش مفصل هم میدادند، سیاهچالهها را بیان کردند، فاصلهها را بیان کردند، طول و عرض و عمق را بیان کردند، اما در تمام گفتار اینها کفر میجوشید! میگفتند تصادفاً اینطور شد، تصادفاً اینطور شد! اینها چشم تیزبین دارند که میلیونها فرسخ دور را میبینند؛ اما خدایی که مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ (2)این را کور هستند و نمیبینند. بنابراین فعلاً صحبت از آن آسمانها نیست که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ، آن برای گروه خاص است؛ اما این سماوات نجومی آیات است، أرض هم آیات است، «بَین الأرض و السَّماوات» هم آیات است؛ فرمود: إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ که فرق «مؤمنین» و «یوقنون» و «یعقلون» باز هم بیان میشود و در خلقت شما که با آسمان و زمین خیلی فرق دارید، برای اینکه آن باری را که شما انسانها میتوانید حمل بکنید، آسمان و زمین نمیتوانند حمل بکنند؛ این مسئله إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَةَ (3)که در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «أحزاب» گذشت گوشهای از آن را بیان میکند: إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، اگر او گفت «آسمان بار امانت»، از همین کریمه گرفت. درباره آسمان و زمین چیزی هست که انسان بالاتر از همه آن چیز است! انسان امانتی را حمل میکند که این آسمان و زمین نمیتوانند آن را حمل بکنند؛ لذا مسئله آفرینش انسان را جدا ذکر کرد، یک؛ و یقین را در کنار خلقت انسان ذکر کرد، دو: وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ.
ص: 659
دربارهٴ اختلاف «لیل و نهار» هم فرمود که چهار ـ پنج طایفه آیه است؛ طایفه اُولیٰ مربوط به اصل آفرینش آسمان و زمین است، طایفه ثانیه درباره نظم ریاضی خلقت «لیل و نهار» است که فرمود: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ، (1)شب جایش مشخص است، روز جایش مشخص است، هیچ وقت شب بر روز جلو نمیافتد و هیچ وقت روز بر شب جلو نمیافتد، این نظم آنها است. آیات سوم مربوط به «ایلاج» است که در بحث قبل گذشت که برای تأمین فصول چهارگانه است. «قُوس اللَّیل» از دو طرف در پاییز ـ یعنی از اوّل تیر به بعد ـ وارد «قُوس النَّهار» میشود که مرتّب شبها طولانی و روزها کوتاه تا برسد به شب یلدا، از دو طرف «قُوس اللَّیل» وارد «قُوس النَّهار» میشود؛ یعنی دیر صبح میشود، زود مغرب میشود، از دو طرف شب فضای روز را میگیرد؛ لذا از اوّل تیر تا آخر پاییز یعنی اوّل یلدا، از دو طرف «قُوس اللَّیل» وارد «قُوس النَّهار» میشوند که نَفَس روز را میگیرند، تنگ میکنند و از اوّل زمستان که شب یلدا گذشت، دو طرفِ «قُوس النَّهار» وارد حوزه «قُوس اللَّیل» میشوند؛ یعنی هم از طرف صبح زودتر صبح میشود و هم از طرف مغرب دیرتر مغرب میشود که نَفَس شب گرفته میشود تا برسد به آخر خرداد که کوتاهترین شب است؛ این طایفهٴ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ (2)هست تا برابر سوره مبارکه «فصلت» که گذشت، فصول چهارگانه تأمین بشود که فرمود: وَ قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ؛ (3)ـ این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی فصول چهارگانه ـ تا فصول چهارگانه به وجود بیاید، مواد غذایی و اقتصادی و امثال آن تأمین بشود.
ص: 660
یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهَارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلَی اللَّیْلِ (1)که یک طایفه دیگر است، آن هم مضمون یُولِجُ را تداعی میکند و چیز جدیدی ظاهراً نیست؛ منتها حالا تعبیرات فرق میکند؛ طایفهای است از آن به «ایلاج» یاد شده و طایفهای است از آن به «تکویر» یاد شده است؛ در بخشی هم فرمود اگر همیشه روز بود یا شب بود که زندگی برای شما سخت بود: یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ (2)یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ (3)اگر همیشه روز بود یا همیشه شب بود که زندگی ممکن نبود! در بخشی از آیات هم فرمود: جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً، (4)که این دیگر مربوط به مسائل اقتصادی و امثال آنها نیست؛ فرمود کسانی که نوافل شب، اعمال شب و عبادات شب را در اثر نسیان یا اضطرار یا بیماری یا سفر موفق نشدند روز انجام بدهند یا نوافلی را که در روز موفق نشدند شب انجام بدهند (5)پس آن خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً مطلبی دیگر است؛ این مجموع چند طایفهای است که مربوط به خلقت آسمان و زمین است. در جریان سوره مبارکهٴ «قصص» این آیه ـ آیه 72ـ آمده است: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ. اما این مسئله که آیا شب اوّل خلق شد یا روز، این یک صبغهٴ علمی ندارد، برای اینکه براساس کرویت زمین، شب و روز با هم هستند، اینطور نیست که شب مقدم بر روز باشد یا روز مقدم بر شب، این نزاع وجهی ندارد، این بحث ثمرهٴ علمی ندارد چه رسد به عملی! وقتی کرهٴ زمین در برابر شمس قرار بگیرد، یک طرف آن روز است و یک طرف دیگر آن شب، مگر اینکه به لحاظ غلبهٴ ساکنان آن زمین در نظر بگیریم؛ آن منطقهای که ساکنان آن زیاد است، دریا نیست، کوه نیست و سکنه دارد، آن اوّل روز بود یا قسمت دیگر، این ممکن است و قابل تصویر هست؛ اما اصل مقدم بودن روز و شب دربارهٴ کره زمین، بعد از اثبات اینکه زمین کُروی است فرضی ندارد.
ص: 661
مطلب دیگر دربارهٴ بحث «قبض و بسط» علوم است؛ سابقاً هم گذشت که برخی بر این پندار بودند که چون بسیاری از کشفیات علمی روزانه در راه است، علوم دیگر نظیر فقه و اصول و تفسیر و فلسفه و کلام هم باید در اثر بسط علوم، در راه دیگر بسط پیدا کند، ممکن نیست که آن علوم پیشرفت بکند و این علوم همینطور سر جای خود باشد؛ این «فی الجمله» درست است نه «بالجمله»! و جاهای آن هم مشخص است! نمونه آن هم این است که جریان حرکت و سکون، حرکت از آسمان به زمین آمد و سکون از زمین به آسمان رفت، از این قویتر و غنیتر شما چه شاهدی دارید؟! پیشینیان بر این باور بودند که شمس حرکت میکند و زمین ساکن است! سالیان متمادی، دهها قرن روی همین هیأت فکر میکردند که آفتاب حرکت میکند و زمین ساکن است و به زمینمحوری میاندیشیدند، بعدها برای آنها روشن شد که زمین حرکت میکند و آفتاب ساکن است. این کم تفاوتی نبود! در هر حال حرکت از آسمان به زمین آمد و سکون از زمین به آسمان رفت! خیلی فرق کرد! اما در بسیاری از مسائل اصولی هیچ ـ به نحو سالبه کلیه ـ اثر نکرد، در بسیاری از مسائل فقهی هیچ اثر نکرد، در بسیاری از مسائل فلسفی هیچ اثر نکرد، در بسیاری از مسائل کلامی هیچ اثر نکرد؛ البته عرفان که منزّه از آن است که با اینها تغییر پیدا کند. فقط در مسائل فیزیک و شیمی و امثال آنها براساس حرکات خاص ممکن است که اثر بکند. در اصل مسئله حرکت که به شش امر وابسته است: مبدأ فاعلی میخواهد، مبدأ غایی میخواهد، مسافت میخواهد، زمان میخواهد، قُوّه و فعل میخواهد، این شش عنصر که عناصر اصلی حرکت هستند هیچ فرق نکردند، نه کم شدند و نه زیاد؛ با اینکه تفاوت جریان جاذبه و جریان حرکت زمین و جریان سکونِ شمس کم تحوّلی نبود!
ص: 662
بنابراین مسئله «قبض و بسط» یک محدودهٴ خاص دارد؛ آنچه به موضوع یا محمول مرتبط است اگر منقبض شد، آثار آن هم منقبض میشود و اگر منبسط شد، آثار آن هم منبسط میشود. حرکت به شش امر وابسته است، نه کمتر نه بیشتر! حرکت بیزمان نمیشود، بیمسافت نمیشود، بیقُوّه نمیشود، بیفعل نمیشود، بیمحرِّک نمیشود، بیهدف نمیشود، حرکت بیهدف نخواهد بود! این امور ششگانه با حرکت است، خواه زمین بگردد خواه شمس. این تفاوت عظیم ذرّهای در مسئله حرکت و قانون حرکتی که فلسفه به عهده دارد ـ نه علم طبیعی ـ هیچ اثری نداشت.
بنابراین اختلاف «لیل و نهار»، حرکت «شمس و قمر»، «آسمان و زمین»، اینها یک محور خاص، بحثهای مخصوص و آثار مخصوص خودشان را دارند. عمده توجه قرآن به این امور نیست، این را بشر با زحمتهایی که خدا یادش داد میفهمد. اما فرمود در هر حال خدا را شما باید بفهمید، سه تا راه دارد: اگر کسی چشم و گوشش بسته است که خدا و قرآن با او کاری ندارد، فرمود: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاّ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا (1)مثل همان کسی که صریحاً گزارش میداد درباره کوکبِ کیوان؛ امّا میگفت این تصادفاً پیدا شد. پس آن کسانی که صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ، (2)لاَ یَرْجِعُونَ (3)و امثال ذلک با آنها کاری نیست، فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاّ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا؛ اما کسی که در راه هست، برای او به نحو «مانِعَةُ الخُلُوّ» سه راه است که اجتماع را شاید؛ بعضیها پیرو نقل هستند، بعضیها پیرو عقل میباشند، برخیها محدّثانه عالَم را مینگرند، برخیها حکیمانه یا متکلّمانه مینگرند و برخیها عارفانه میبینند؛ یکی راه عقل است، یکی راه نقل است و یکی راه شهود. فرمود اگر اهل حدیث و نقل هستید لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ هست که رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی (4)که خدا هست و فَآمَنَّا، به هر حال عقل میگوید که نقل حق است و برو به دنبال نقل. اگر اهل حدیث و احترام به روایات و قرآن و عترت هستید لِلْمُؤْمِنِینَ، اگر با برهان میخواهید بفهمید و بعد نقل را مؤید بیاورید ـ حالا یا برهان حدوث است یا برهان امکان فقری است یا برهان امکان ماهوی است ـ برای «معرفة الله» راه باز است. اگر راه نقل و راه عقل نبود، راه شهود بود که «طُوبَی لَهُ وَ حُسْنُ مَآب» باید مشاهده کنید. تعبیر قرآن کریم این نیست که اگر فکر بکنید خدا را میفهمید! با اهل یقین که سخن میگوید یا ما را دعوت میکند، میفرماید این معجزه است و آیه است! آنهایی که عصا را دیدند اژدها شد، فکر کردند یا معجزه را دیدند؟ آنکه میگوید به صحرا بنگرم، به دریا بنگرم، به آسمان بنگرم، به زمین بنگرم او نه محدّث است و نه حکیم، او عارف است! یعنی اینها که دیدند عصای کلیم حق اژدها شد، آیا از راه نقل پی بردند؟ از راه عقل پی بردند؟ یا از راه شهود؟ اینها معجزه است! برای ما فرق میکند بین اینکه عصا اژدها بشود یا پشهای ببینیم یا مگسی را ببینیم، ما پشه و مگس را آیه حق نمیدانیم! ما شب را آیه حق نمیدانیم! روز را آیه حق نمیدانیم! ما یا اهل حدیث و نقل هستیم یا اهل حکمت و کلام هستیم، دیگر اهل شهود نیستیم که بگوییم به صحرا بنگرم این است یا به دریا بنگرم این است. این «آیات» نمیخواهد بگوید اگر شما فکر بکنید، از شب و روز پی میبرید که خالقی هست، نخیر! این «آیه» و «علامت» است! «آیه» یعنی همین را نشان میدهد! اگر گفتند عصای موسی آیه است یعنی چه؟ یعنی اگر فکر بکنی پی میبری که این کار موسی معجزه است یا همین خودش معجزه است؟ برای مؤمن اینها معجزه است براساس تلاشهای نقلی، برای حکیم و متکلّم معجزه است براساس تلاشهای فکری؛ ولی برای عارف دیگر نه فکر میخواهد و نه نقل میخواهد، چون او دارد میبیند. این «عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً» (5)که در بخش پایانی دعای نورانی «عرفه» سیدالشهداء(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) است همین است، اینکه نفرین نیست! این خبر است؛ یعنی آنکه تو را نمیبیند کور است! حکیم واقعاً کور است، متکلّم کور است، عصاکشان، عصاکشان است که بعد کمکم میفهمد خدایی هست، اینکه گفت: «پای استدلالیان چوبین بود»، این عصای کوری است که در دست حکیم است، عصای کوری است که در دست متکلّم است، عصای کوری است که در دست محدّث است، برای اینکه او عصازنان، عصازنان باید فکر بکند تا خدا را ببیند، او که خودش را نشان داد! منتها در فصل سوم؛ یعنی در مقام فعل و در مقام ظهور، خودش را نشان داد؛ اگر مَا رَمَیْتَ (6)هست، اگر هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ (7)است، اگر این «آیت» و «علامت» است، نفرمود که اگر بحثها داشته باشید و فکر بکنید به جایی میرسید! الآن خود قرآن «آیه» است یعنی چه؟ این معجزه است! خاندان عصمت و طهارت یک نحوه میبینند، ما باید با جانکندنها و بحثها و فکرها که معجزه است و تحدّی شده است و کسی نمیتواند مثل این بیاورد، پس معجزه است، بفهمیم که این معجزه است؛ اما اینکه قبلاً عرض شد ائمه فرمودند: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه»، (8)بعضی از آیات است که ما نمیدانیم این آیه برای وجوب است یا برای تحدید است یا برای تحریم است و چه چیزی دارد؟! ما چون این لحن را نشنیدیم که گوینده چگونه حرف زد در اضطراب هستیم، اگر کسی بگوید برو! یک وقت تُند میگوید برو! این یعنی بیرون برو؛ اما یک وقت میگوید برو! یعنی اگر خواستی بروی برو. یک وقت میگوید برو! یعنی اگر رفتی آسیب میبینی؛ یعنی نرفتن بهتر است. پس آدم چند طور میتواند بگوید برو؛ کسی که در مجلس نشسته است حرف متکلّم را میشنود و میفهمد که او چگونه گفته برو. فرمود: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه»، کسی که صدای وحی را میشنود! کلام خدا را به وسیله جبرئیل ما میشنویم که او چه طور گفته! آیا او استهزایی گفته؟ آیا او تحقیری گفته؟ آیا او تحکیمی گفته؟ آیا او برای وجوب است؟ یک وقت میگویند که برو! یعنی میتوانی بروی، اما یک وقت میگوییم برو! هر دو «برو» است، اما اینکه میشنود میفهمد که این چه پیامی دارد! فرمود ما شنیدیم این صدا را؛ البته در اصل برای وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که به وسیله او به اهل بیت میرسد. پرسش: خطابی که فرمودید، آیا میشود گفت که «مَنْ خُوطِبَ بِه» همان خطابات ابتدای آیه است، مانند یَا أَیُّهَا النَّبِیّ (9)و یَا أَهْلَ الْکِتَاب است؟ پاسخ: به هر حال ما میشنویم! ما مخاطب هستیم و خود قرآن با ما دارد حرف میزند، «یَا ایُّهَا الَّذِینُ» نیست، قصه دیگران را هم که نقل میکند با این آقا دارد حرف میزند. پرسش: یعنی یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ (10)... .؟ پاسخ: همه و هر چه که باشد ما مخاطب هستیم، ولو قصه نوح باشد! ولو قصه آسمان و زمین باشد! ولو قصه جهنّم و بهشت باشد! ولو قصه آدم و حوّا باشد! پرسش: اما طبق یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ اهل کتاب خودشان میفهمند که چه غلوّی دارند؟ پاسخ: نه، او بهتر میفهمد که اهل غلوّ چه کار کردند! آنکه دیگری گفته، بهتر از او دارد میفهمد و از عمق کار او باخبر است! یک وقت است که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (11)خطای فکری یا خطیئه عملی یا سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ (12)نمیگذارد او بفهمد. وجود مبارک یعقوب به فرزندان خود گفت: شما نمیفهمید چه کار کردید! کار را انجام دادید، اما نمیفهمید سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ؛ آن دشمن درونی شما را فریب داده و شما غافل هستید؛ یک کاری کردید، خیال کردید نزد من عزیز میشوید. خیلی از مواردی که انسان کاری که خودش انجام میدهد و تصمیم میگیرد نمیفهمد که چه کسی را هول داده! یک نفس مسوّلهای در درون ماست که روانشناس است، روانکاو است، همه چیز را بلد است، آن میداند که از چه چیزی خوشمان میآید و هر چه را که خوشمان میآید را به حسب ظاهر جمع میکند، پرده زرنگاری روی این تابلو میکشد که خوشمان بیاید، جزء محبوبهای ماست؛ تمام این سمومات را پشت این پرده و تابلو پنهان میکند، ما به عنوان اینکه این همان است که ما میخواهیم آن را مصرف میکنیم، میبینیم که مسموم شدیم. خیلی از کارهاست که انسان میکند و نمیفهمد که آن دشمن درون دارد او را در چاه میاندازد؛ لذا ذات اقدس الهی فرمود که سه مطلب است که دو تا را شما میدانید، آن سومی را شما هم نمیدانید! شما گاهی کار علنی میکنید، شما میدانید و دیگران هم میدانند؛ در قسمت دوم کار سرّی دارید، شما میدانید و دیگران نمیدانند؛ در قسمت ثالث کاری است که مخفیتر از سرّ است که در درون شما فعّال است و خود شما هم نمیفهمید که چه کار میکنید! وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَی؛ (13)کاری که علناً میکنید، شما میدانید، دیگران هم میدانند و خدا هم میداند؛ کار سرّی که شما انجام میدهید و میدانید؛ ولی دیگران نمیدانند؛ اما خدا میداند؛ کاری که اخفای از سرّ است، نه دیگران میدانند و نه شما میدانید! ولی ما میدانیم که چه کسی شما را دارد تحریک میکند. بنابراین آنکه لاَ تَغْلُوا هست، خودش هم نمیفهمد که دارد چه کار میکند! فرمود ما مخاطب هستیم ما میفهمیم که قرآن چه گفته! این است که هیچ ممکن نیست کسی بتواند به عمق قرآن برسد، مگر به برکت اهل بیت؛ یعنی اینها مخاطب اصلی هستند. پرسش: حضرت امام علی با پیغمبر بوده و صدای وحی را شنید و فرشته را هم دیده (14)ائمه بعدی چگونه صدای وحی را میشنیدند؟ پاسخ: اینها «کُلُّهُم نورٌ واحِد»، (15)ما که به آن مرحله هنوز وارد نشدیم یا اگر هم وارد شویم نمیدانیم و اما از آن جهت که «مِنْ نُورٍ وَاحِد» هستند، نه «مِنْ حَیْثُ الرِّسالة»، «مِنْ حَیْثُ الرِّسالة» که تبلیغ است و شریعتیابی است مخصوص پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است، اما «مِنْ حَیْثُ الوِلایَة» که اینها نور واحد هستند، در آنجا که «إِنَّکُم کُلُّهُم نُورٌ وَاحدٌ»، آنجا باخبر هستند! پرسش: مگر وحی در زمان پیغمبر قطع نشده؟ پاسخ: آن حقیقت بود! باید بدانید ماضی یعنی ماضی و مضارع یعنی مضارع و حال یعنی حال، این در نبش زمان است! کسی که به بالاتر رسیده و به مقام ولایت رسیده، آنجا نه ماضی هست، نه مضارع است و نه حال هست. متزمّن نیست تا زماندار باشد، چه اینکه متمکّن نیست تا مکاندار باشد؛ فوق زمان و مکان است! بنابراین همیشگی است، این قول سَرمَد (16)جایش آنجاست، اگر کسی آنجا باشد حال و گذشته برای او یکسان است. فرمود که این آسمان و زمین حکمشان این است، برای برخیها «آیه» است، اگر کسی شاهدانه و عارفانه به عالَم نگاه کند. او اگر به صحرا بنگرد همان است، به دریا هم بنگرد هم همان است، او میشود اهل یقین؛ اما کسی که محدِثانه است و با نقل است، آن هم یک نور است و میشود مؤمن؛ اگر از راه عقل و تفکر الهی باشد، آن هم یک نور است میشود حکیم و متکلّم. به هر حال وجوه فراوانی برای «مؤمن» و «موقِن» و «عاقل» ذکر کردند، سیدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) یک بحث مبسوطی در تفکیک این سه جهت دارد که آن هم شیرین است و صحیح، (17)این هم یکی از وجوهاتی است که میتواند «مؤمن» و «موقِن» و «عاقل» را از هم جدا کند. فرمود برخیها مشاهده میکنند و برخیها میفهمند و برخیها میشنوند، هر سه راه حق است و «مانعةُ الخلوّ» است که جمع را شاید. انسان یا باید مشاهده کند یا باید بفهمد یا باید بشنود، لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ (18)همین است که« سَمع» در مقابل «عقل» است؛ هم در قیامت آنها میگویند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ، هم در بخشی از آیات است که اگر اینها اهل «سَمع» یا اهل «عقل» بودند به مقصد راه مییافتند؛ فرمود ما اینها را برای شما گفتیم، در سوره مبارکهٴ «قصص» آیه 72 دارد: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ؛ چه کسی برای شما شب میآورد؟ چه کسی برای شما روز میآورد؟ اینها آیتِ الهی هستند! وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً، (19)شب «آیة الله» تاریک است و روز «آیة الله» روشن است وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً، این آیت حق است! آنکه میگوید به صحرا بنگرم، شب را مینگرد، با اینکه شب تاریک است! او که با این چشم نمیبیند! وجود مبارک امام صادق به «أَبِی بَصِیر» کور گفت، مگر الآن خدا را نمیبینی؟! «أَبِی بَصِیر» به عنایت وجود مبارک امام صادق گفت بله میبینم. بنابراین وقتی کور میبیند، معلوم میشود با چشم فیزیکی نمیبیند! این را مرحوم صدوق(رِضوَانُ اللهِ عَلَیهِ) در کتاب شریف توحید (20)نقل کردند، وقتی أَبی بصیرِ کور به وجود مبارک امام صادق(سَلٰامُ اللهِ عَلَیهِ) عرض کرد که آیا خدا را در قیامت میبینم؟ فرمود مگر الآن نمیبینی؟ عرض کرد میتوانم این را برای دیگران بگویم؟ فرمود: نه، شما برای مردم عادی بگویی خیال میکنند که ـ معَاذَالله ـ با چشم ظاهر انسان خدا را میبیند! وقتی به یک کور میگوید خدا را میبینی، البته «أَبِی بَصِیر» به آن مقام نرسید که بگوید به صحرا بنگرم و به دریا بنگرم، او در همان لحظه به عنایت وجود مبارک امام صادق(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) بود، وگرنه جزء عرفا نبود، جزء محدّثین بود؛ یک وقت اویس قرن هست که میگوید: «هذِهِ لَیلَةُ السُّجودِ فَیَسجُدُ حَتّی یُصبِحَ» (21)وجود مبارک پیغمبر میفرماید: «إِنِّی لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ الْیَمَن» (22)او یک چیز دیگر است؛ اما او دیگر مثل اویس قرن که نبود، او یک محِّدِث بود، عالِم بود، فقیه و اصولی بود، از این راهها بود، به برکت حضرت(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) آن حالت به او دست داد که مثلاً حضرت فرمود الآن مگر نمیبینی؟
ص: 663
1) نجم/سوره53، آیه29.
2) بقره/سوره2، آیه171.
3) بقره/سوره2، آیه18.
4) آل عمران/سوره3، آیه193.
5) بحارالانوار-ط موسسه الوفا، العلامه المجلسی، ج95، ص226.
6) انفال/سوره8، آیه17.
7) حدید/سوره57، آیه4.
8) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص311 و 312.
9) انفال/سوره8، آیه64.
10) نساء/سوره4، آیه171.
11) بقره/سوره2، آیه81.
12) یوسف/سوره12، آیه18 و 83.
13) طه/سوره20، آیه7.
14) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج13، ص197.
15) کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم النعمانی، ص93.
16) الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، ملاصدرا، ج3، ص147 و 148.
17) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص157.
18) ملک/سوره67، آیه10.
19) اسراء/سوره17، آیه12.
20) التوحید، الشیخ الصدوق، ص117.
21) تاریخ مدینه و دمشق، ابن عساکر، ج9، ص444.
22) الایضاح، الفضل بن شاذان الازدی النیسابوری، ج1، ص15.
بنابراین تمام این آیات میگویند دیدن که آیت باشد، سخن در این است که انسان اگر «آیه» را دید، دیگر با فکر نمیبیند، با نقل نمیبیند. هیچکس به کسانی که از نزدیک «شقّ القمر» را دیدند، یا از نزدیک احیای موتای مسیح را دیدند، یا از نزدیک جریان کلیم الهی را دیدند که عصا اژدها شد، نگفت که این معجزه است، او دارد معجزه را میبیند! بنابراین لسان قرآن این است که اینها «آیه» است؛ اما ما «ارض» میبینیم، نه اینکه «آیه» میبینیم، آن وقت با فکر که این حادث است و حادث مُحدِث میخواهد، متغیّر است و ثابت میخواهد، ممکن است و واجب میخواهد، فقیر است و غنی میخواهد، با براهین یا با ادلّهٴ دیگری که مثلاً نقلی است، میفهمیم که این خدا دارد. پرسش: از شب به یاد خدا نمیافتیم، بلکه ؟ پاسخ: فرمود: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ، آن «آیة الله» تاریک است! تاریکی «آیت» حق است، روشنی «آیت» حق است، این تاریکی فقط سایه است! به قدری دقیق است مسئله «ظلّ» که بسیاری از احکام نجومی روی همین سایه طرح میشود، به ما گفتند اگر سایه فلان قدر شد موقع نافله است، فلان قدر شد موقع فریضه است، اگر سایه از دایره «نصف النهار» به این طرف آمد، «ظهر» است و نشد «ظهر» نیست. ظلّ یکی از بحثهای عمیق ریاضی و هیأت و نجوم سابق بود، الآن هم هست. فرمود سایه آیت من است! من شاخصی دارم، نوری دارم، آن نور میخورد به این شاخص، این شاخص سایه دارد، چون تابش آن نور منظم است و بودنِ این شاخص منظم است، بودنِ این ظِل هم منظم خواهد بود: أَ لَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ که جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً. (1)ما چون دسترسی به آفتاب نداریم، از تحوّل این سایه پی میبریم که آفتاب از دایرهٴ «نصف النهار» زایل شده است؛ اما بیان سوره «فرقان» این است که سایه دلیل نیست، شمس دلیل است؛ او چون از آن طرف حرکت کرد، سایه را به دنبال خود کشاند، نه اینکه چون سایه از این طرف رفت، شمس از آن بالا حرکت کرد، ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً. «ظِلّ» غیر «ظلمت» است، ظِلّ شبه وجودی دارد، منظم است، دقیق ریاضی است، شب سایه زمین است! آن طرف زمین که روبهروی آفتاب است روز است و سایه زمین که در این قسمت قرار گرفته میشود شب؛ لذا فرمود: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً و اگر شب را ببیند «آیة الله» را میبیند یا روز را بیند «آیة الله» را میبیند. بنابراین آن لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ که قائم به یقین هستند؛ مثل قائم به قسط و با یقین دارد زندگی میکند ـ نه اینکه گاهی اهل یقین میشود، او قائم به یقین است ـ او میتواند بگوید به صحرا بنگرم و به دریا بنگرم. این همه عکس می و نقش نگارین که نمود ٭٭٭ یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد او اگر به اینجا رسید اینطور حرف میزند؛ اما «حکیم» اینطور حرف نمیزند، «متکلّم» اینطور حرف نمیزند، «محدّث» اینطور حرف نمیزند، همه اینها اهل ایمان و یقین ـ یقین عقلی یا یقین نقلی ـ هستند؛ اما اینها «آیت» را نمیبینند، زمین را میبینند و از وجود زمین که ممکن است به واجب پی میبرند، نه اینکه آثار فیض را در خود همین زمین ببینند، آیت را میبیند! ما زمین را میبینیم، آسمان را میبینیم، چون اینها ممکن هستند هر ممکنی واجب دارد، چون متغیرند ثابت دارند، چون حادث میباشند قدیم دارند، چون فقیرند غنی دارند، ما از فقر و امکان ماهوی و امکان فقری و حدوث و تغیّر اینها پی به واجب میبریم، پس ما «آیت» را نمیبینیم؛ البته بعدها میگوییم که اینها علامت هستند، اما آنکه میگوید به صحرا بنگرم، آیت را میبیند؛ مثل اینکه در محضر کلیم حق باشد و «ید بیضاء» او را ببیند؛ در محضر او باشد و اژدها کردنش را ببیند، او دیگر استدلال نمیکند، چون آیت برای او مشهود است؛ فرق عارف و حکیم این است، فرق عارف و متکلّم این است، فرق عارف با محدّث این است، فرق اویس قرن با ابوذر و ابوبصیر و زراره و امثال آنها این است. اینکه میگوید ای کاش اول تا آخر جهان شب بود و من در آن شب یک سجده میکردم، او یک راه دیگر است «هذِهِ لَیلَةُ السُّجود».
ص: 664
1) فرقان/سوره25، آیه45.
در سوره مبارکهٴ «قصص» این را فرمود: جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ (1)این است. بعد فرمود لااقل این را ندارید تدبّر بکنید! «تدبّر»ی که در قرآن کریم آمد، بخش وسیع آن مربوط به خود قرآن است: أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا. (2)تدبّر برای دل است، اگر دل قفل باشد اهل تدبّر نیست و چشم هم که کاری نمیکند، از چشم که کاری ساخته نیست؛ با حسّ و تجربه کار میکند که او منزّه از حس و تجربه است: لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ. (3)اگر منزّه از حسّ و تجربه بود و لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ بود، فقط با قلب باید شناخته بشود و قلب هم که درب آن قفل است اوّل چرکین میشود کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم. (4)«رِین» یعنی چرک؛ گناه چرک است و صحنه قلب را میگیرد، کمکم درِ دل بسته میشود و قفل میشود أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا. وقتی که دل قفل شد، چشم و گوش هم که راه تدبّر ندارند، فرمود یا تدبّر یا دلِ بسته أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا. درباره معرفت الهی ظاهراً تدبّر نیامده است، تفکر است که در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «آل عمران» در آیه 190 به بعد آمده است، فرمود: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لآیَاتٍ لَأُوْلِی الألْبَابِ، لَأُوْلِی الألْبَابِ کسانی هستند که یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (5)اینها از تفکر ـ حالا یا راه کلامی یا راه فلسفی ـ پی میبرند که خدایی هست؛ سادهترین راه که «إِنَّ الْبَعْرَةَ تَدُلُّ عَلَی الْبَعِیرِ وَ آثَارَ الْقَدَمِ تَدُلُّ عَلَی الْمَسِیر» (6)که آن عرب ساده گفت تا براهین دقیق و عقلی روایات دیگر، اینها فکر است. درباره قرآن دارد که أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا، درباره آسمان و زمین فرمود تفکر کنید، وقتی فکر کردید البته به این مقاصد میرسید. درباره قرآن آیه 82 سوره مبارکه «نساء» این است که أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً. بعد از اقامه این چند برهان در همین سوره مبارکه «جاثیه» فرمود: تِلْکَ آیَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ محدّث ما خداست، چون اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ؛ (7)خدا حدیث کرده، این را نازل کرده و کلام، کلامِ «الله» است: فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ؛ یعنی غیر از خدا و غیر از حدیث خدا و کلام خدا شما یک راه دیگری دارید برای اینکه تشخیص بدهید که این کلام، کلام الهی است؟ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ یعنی غیر از خدا وَ آیَاتِهِ یُؤْمِنُونَ این مضمون در بخش پایانی سوره مبارکه «مرسلات» هم آمده است؛ سوره مبارکهٴ «مرسلات» آیه 49 که وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ هست آیه پنجاه که آیه پایانی سوره مبارکه «مرسلات» هست فرمود: فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ. در سوره مبارکه «زمر» هم مشابه این اصل مضمون آمده است؛ سوره مبارکه «زمر» آیه 23 این است: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ، محدّث میخواهد که محدّث آن خود ذات اقدس الهی است، متکلّم آن خود ذات اقدس الهی است اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ.
ص: 665
موضوع: تفسیر آیات 6 تا 11 سوره جاثیه
تِلْکَ آیَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آیَاتِهِ یُؤْمِنُونَ (۶ وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ (۷) یَسْمَعُ آیَاتِ اللَّهِ تُتْلَی عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَن لَمْ یَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ (۸) وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آیَاتِنَا شَیْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ (۹) مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ وَ لاَ یُغْنِی عَنْهُم مَا کَسَبُوا شَیْئاً وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ (۱۰) هذَا هُدی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِجْزٍ أَلِیمٌ (۱۱)) سوره مبارکهٴ «جاثیه» همانطوری که ملاحظه فرمودید در مکّه نازل شد، ششمین «حم» از «حوامیم» (1)هفتگانه است که درباره اصول دین است. غالباً اینگونه از سُوَر با تبیین وحی و تنزیل کتاب آسمانی شروع میشوند. بخش اوّل سوره مبارکهٴ «جاثیه» مانند بعضی از سُوَر گذشته برای بیان آیات الهی است. در بحث قبل ملاحظه فرمودید یک وقت است که میفرماید اگر کسی آسمان و زمین را خوب بررسی کند و فکر کند به مقصد میرسد که خدایی هست؛ ولی تعبیر اینگونه از آیاتی که در سوره «جاثیه» آمده، این است که خود آسمان «آیه» است، خود زمین «آیه» است، نه اینکه بعد از تأمّل در اینها پی میبرید که اینها «آیه» است. یک وقت است که برای افراد عادی سخن میگویید، میگویید که اگر شما این امور را خوب بررسی کنید پی میبرید که اینها نشان قدرت الهی است، یک وقت برای خواص بحث میکنید که این خودش «آیت» و نشانه است. برای خواص و برای اولیای الهی و برای اهل یقین، سراسر جهان مثل عصای موسی است، نه اینکه عصای موسی چون غیر مُعتاد است بشود «آیت» و این جریان زمین و آسمان و باد و باران و نظم خاص، «آیت» نباشند؛ منتها چون ما در «آیت» و معجزه غرق هستیم، اینها به حساب «آیت» نمیآیند. اصرار قرآن کریم از این آسمان و زمین که خود اینها «آیت» هستند این است؛ لذا برای اولیای الهی لازم نیست که بررسی کنند، فکر کنند که چون ممکن هستند ـ حالا یا امکان ماهوی یا امکان فقری ـ واجبی دارند و مانند آن، خود اینها «آیه» میباشند. همانطور افرادی که «عصا» را میدیدند یا «ید بیضاء» را میدیدند، اینطور نبود که حالا بعدها پی ببرند این معجزه است، متن معجزه را میدیدند؛ لذا فرمود اگر کسی ایمان داشته باشد، اهل یقین باشد و اهل تعقّل باشد، اینها را «آیه» میبیند.
ص: 667
1) فرهنگ نامه علوم قرآن، دفترتبلیغات اسلامی، ج1، ص2188.
تعبیری که درباره «لیل و نهار» شده است، پنج ـ شش طایفه از آیات بود که تا حدودی گذشت؛ اصل آفرینش «لیل و نهار»، اختلاف «لیل و نهار»، ایلاجِ (1)«لیل» در «نهار» و «نهار» در «لیل»، تکویرِ (2)«لیل» در «نهار» و «نهار» در «لیل»، فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ، (3)«تاریک» بودن آیت است، «روشن» بودن آیت است؛ البته ظلمت آیت نیست، چون عدم است، ولی «ظِلّ» چون یک شبه وجودی دارد آیت است. پرسش: در مورد قطب شمال و ...؟ پاسخ: به هر حال همه اینها نشانه هستند و سراسر عالَم نشانه است؛ منتها چون ما عادت کردیم باید فکر کنیم تا به مبدأ پی ببریم، ما در آیات الهی غرق هستیم! بنابراین «ایلاج» یک طایفه است، «تکویر» یک طایفه است، این پنج ـ شش طایفه نشان میدهد کلّ اینها «بذاتها» آیت هستند.
در مسئله اینکه آیا شب قبل از روز است یا روز قبل از شب، ملاحظه فرمودید که این نزاع راه ندارد، چون زمین کُروی است و شب و روز با هم هستند؛ اما یک بحث دیگر راه دارد که کدام اصل است و کدام فرع؟ آن را قرآن تعرّض کرده که روز اصل است و شب فرع؛ زیرا شب سایه است و سایه به دنبال شاخص میرود و به دنبال نور میرود، نه اینکه نور به دنبال شاخص بیاید. هر جا نور حرکت میکند به دنبال آن سایه هم حرکت میکند. اینکه در سورهٴ مبارکه «فرقان» ـ که آیه آن خوانده شد ـ فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً، (4)ما در مقام اثبات، از سایه پی میبریم که آفتاب از دایرهٴ «نصف النهار» گذشت؛ ولی رهبری قرآن این است که سایه اگر میگردد، برای این است که شمس گشت! ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً، این نور چون حرکت میکند سایهٴ زمین هم به دنبال آن حرکت میکند. در مقام اثبات؛ البته ما چون دسترسی به سِیر شمس نداریم و حرکت آن برای ما روشن نیست، آن دقت را نداریم و نمیتوانیم ببینیم، از حرکت سایه پی میبریم که این از دایرهٴ «نصف النهار» گذشت و مثلاً وقت نماز ظهر است؛ ولی در مقام تحقیق و ثبوت، شمس دلیل سایه است! در مقام اثبات برای ما سایه دلیل قرار میگیرد و پی میبریم به اینکه شمس حرکت کرد، مثل همان دود و آتش؛ این آتش دلیل دود است، ولی ما از راه دود پی به آتش میبریم، فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً.
ص: 668
در جریان اصل و فرع، آن را در سوره مبارکه «أعراف» مشخص کرده است؛ آیه 54 سوره مبارکه «أعراف» این است که: إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ و الأرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ، این یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ که دو تا مفعول گرفت؛ یعنی «یجعَلُ اللهُ سُبحَانَهُ و تَعَالیٰ اللَّیلَ غَاشِیةَ النَّهَار»؛ خدا شب را پرده روز قرار میدهد و این پرده رویِ روز میافتد. الآن که اینجا روز است، بعد از چند ساعت آن پرده میآید رویِ این روز؛ اصلی هست به نام روز که این پرده به دنبال اوست؛ لذا فرمود: یَطْلُبُهُ حَثِیثاً؛ یعنی به سرعت و بدون فاصله این سایه، آن نور را تعقیب میکند. طالب «تابع» است و مطلوب «اصل» است، فرمود سایه به دنبال نور حرکت میکند، یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ؛ یعنی «یَطلُبُ اللَّیلُ النَّهَارَ حَثِیثاً»، «سَرِیعاً». به این قسمتی که ذکر شد قرآن پرداخت و درست هم هست، برای اینکه نور تابع سایه نیست، سایه تابع نور است؛ منتها مطلب مهمّی که ذات اقدس الهی در سوره مبارکهٴ «فرقان» به آن اشاره کرده که فرمود مگر نمیبینید؟ ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً و یا تعبیر به «آیه» کردند، میخواهد بفرماید کلّ عالَم سایه است برای نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (1)ما در مسائل عادی مسئله «مرآة» را داریم و میفهمیم، مسئله سایه را داریم و میفهمیم، اما با کثرت میفهمیم، هرگز بدون کثرت اینها برای ما روشن نیست. «مرآة» که اسم ابزار است، یعنی وسیله رؤیت؛ ما یک شیشه، جیوه ، قاب و صحنهای لازم است که عکسی در آن مُنطبع بشود تا بگوییم این شیشه و قاب و جیوه که آینهٴ عرفی است، ابزار رؤیت آن صورت باشد. این ابزار و این اسم «آلة» برای آن است که ما به وسیله این ابزار صورت را در آن میبینیم، این آینه عرفی است که وقتی به بازار مراجعه کردیم و میگوییم آینه، چنین چیزی را به ما نشان میدهند؛ اما در کتابهای عقلی وقتی میگویند «مرآة»، کاری به این شیشه و جیوه و قاب و امثال آن ندارند، زیرا این شیشه آن صورت را نشان میدهد و آن صورت به درد عارف نمیخورد، عارف آن صورت را آینه میداند که به وسیله آن، صورتآفرین را با قلب مشاهده میکند؛ این ابزار «آلة» است، این وسیلهٴ شهود خدایی است که «لاَ تُدْرِکُهُ الْعُیونُ فی مُشاهِدَةِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ»، (2)پس اگر در کتابهای عرفانی گفتند جهان آینه است، نه یعنی آینه بازار که ما در آن صورت ببینیم، بلکه خود آن صورت را ابزارِ مشاهدهٴ صورتآفرین میدانند، این یک نحو از تعبیر؛ پس ما چنین چیزی در عالَم نداریم، اگر چنین صورتی بخواهد در عالَم یافت بشود، شیشه میخواهد، جیوه میخواهد و قاب میخواهد و امثال آنها؛ چیزی در عالَم باشد به نام این صورت، چنین چیزی در جهان وجود ندارد. «ظِلّ» هم اینچنین است! جهان که «ظِلّ الله» است، «ظلّ» حداقل چهار چیز میخواهد: یک نور میخواهد، یک؛ یک شاخص میخواهد که این نور به این شاخص بتابد، دو؛ این شاخص باید حجیم باشد، غلیظ باشد و دو لایه باشد که سایهدار باشد، اگر شفّاف باشد که سایه ندارد، این سه؛ این سایه باید بیفتد روی چیزی، اگر ما غیر از آن نور و غیر از این شاخصِ دوجدارهای چیزی دیگر نداشته بودیم، سایه نداریم! سایه روی چه چیزی بیفتد؟ هوایی میخواهد، فضایی میخواهد، جسمی میخواهد که این سایه روی آن بیفتد، اگر آفتاب بود و یک چوب و دیگر هیچ که ما هوا هم نداشته بودیم، سایه هم نداشتیم! این سایه روی چه چیزی بیفتد؟ حداقل حالتی که اگر ما بخواهیم سایه را ترسیم بکنیم، چهار چیز میخواهیم؛ ولی ذات اقدس الهی خودش خالق است و کلّ جهان سایه! تصوّر این برای خیلیها سخت است، چه رسد به تصدیق و بحث آن! این سایه روی چه چیزی میافتد؟ وجود او هم وجود سایهای است! جایی نیست که این سایه روی آن بیفتد، آسمان و زمین و کلّ مجموعهٴ عالَم و آدم سایه هستند، این سایه روی چه چیزی افتاده است؟ ما با این فلسفه و کلامی که ما مُعتادیم، ابزار نداریم تا اینها را بفهمند! ما منطقی بخواهیم بحث بکنیم، منطق ما منطق مشاء است که دو نوع حمل را به ما گفته: حمل اوّلی و حمل شایع صناعی. خیلی ترقّی بکنیم و برویم در حکمت متعالیه، یک حمل حقیقت و رقیقت هم پیدا کنیم؛ اما دو تا حمل دیگر: یکی حمل «مرآة» و «ذی المرآة» است، یکی حمل «ظِلّ» و «ذی ظِلّ» است، این حمل چهارم و حمل پنجم، اینها در بازار معرفت نیست! ما با چه چیزی بفهمیم؟ قهراً شاعرانه درمیآید! میگوییم این شاعرانه است و ذوقی است، چون دسترسی به برهان نداریم! منطق مشّاء فقط بار حکمت مشّاء را میکشد، یک منطق قویتر میخواهد که بار حکمت متعالیه را بکشد! یک منطق اقوایی میخواهد که بار عرفان را بکشد! آنچه را که دیگران مَجاز میدانند اینها حقیقت میدانند، اینچنین نیست که تعبیر عالَم به «مرآة» مَجاز باشد، یا تعبیر عالَم به «ظِلّ» مَجاز باشد، فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً و این سایه یک وجود ضعیفی است بدون اینکه به جایی تکیه بکند.
ص: 669
به هر تقدیر فرمود این سایه «فرع» است و آن روز «اصل» است، ذات اقدس الهی یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً؛ یعنی این سایه به سرعت به دنبال آن میافتد که قهراً روز میشود اصل و شب میشود فرع، اینچنین نیست که زماناً یکی مقدم بر دیگری باشد تا با کُرویت «أرض» سازگار نباشد، بلکه واقعاً و تکویناً یکی «اصل» است و دیگری «فرع». پرسش: ببخشید استاد! فرمودید که برهانهای اثبات وجود خدا در حوزهٴ حکمت هستند، تعبیر مرحوم علامه طباطبایی از «برهان صدّیقین» در حوزه حکمت است یا نه؟ پاسخ: بله در حوزه حکمت است، این فقط مفهوم است. ما در مفاهیم ـ الحمد لله ـ دستمان باز است و خیلی زحمت کشیدند؛ اما همین «برهان صدیقین»، همین «بسیط الحقیقة»، همین «صِرف الوجود» فارابی و همه اینها، الفاظ و مفاهیمی است. «الله» لفظی است «بما له من المفاهیم»، ذات مُستجمع جمیع صفات کمالیه و جلالیهای که در «جوشن کبیر» آمده است؛ اما همه اینها در فضای ذهن ماست و مفهوم است. آن بیان خیلی لطیف است که وجود مبارک امام صادق در جواب سؤال آن شخص که گفت اینها که مفهوم است؟ فرمود اگر این نباشد: «لَکَانَ التَّوْحِیدُ عَنَّا مُرْتَفِعا»، (1)مگر ما مکلّف هستیم که آن حقیقت را ببینیم؟! آنکه مستحیل است! ما با فکر و استدلال میفهمیم که اینها مصداقی دارد و در خارج این «مفهوم» مصداقی دارد، ما آن مصداق خارجی را عبادت میکنیم، همین! بخواهیم ببینیم، تازه اوحدی از اولیای الهی مثل حضرت امیر در حدّ صفات فصل سوم را میبینند.
ص: 670
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص84.
فرمود که اینها آیات الهی هستند و یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ، اما در جریان «إحیاء الأرض»، برخی از اهل تفسیر این «إحیاء الأرض» که فرمود ما زمین را فَأَحْیَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، این را به نباتات زدند، نباتات را ذات اقدس الهی إحیا نمیکند، اینها را بیدار میکند! این درختها خوابند، وقتی بهار شد اینها را بیدار میکنند، این «ایقاظ النائم» است؛ این درخت که بیدار شد غذا میخواهد، وقتی بخواهد تغذیه کند، خاکهای کنار ریشه خود را تغذیه میکند، این خاک مرده است حقیقتاً، بعد از چند روز یا چند هفته زنده میشود حقیقتاً. فرمود مگر نمیبینند که أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، (1)نه اینکه «یُقیض النائم بعد نومها»! درختها زندهاند؛ منتها خوابند، بهار که شد بیدارشان میکند. این خاکها و کودها اینها مردهاند، با تغذیه درختها زنده میشوند حقیقتاً. این است که فرمود: «اِذَا رَأَیتُمُ الرَّبِیع فَاکثرُوا ذِکر النُّشُور»؛ (2)شما وقتی بهار را دیدید به فکر قیامت باشید، قیامت هم همینطور است که مرده را زنده میکند! الآن این خاک زنده شد! این خاک و کود که جماد بودند الان نبات شدند و زنده شدند. اینجا هم «إحیاءُ الأَرضِ بَعدَ مَوتِهَا» کاری به بیداری درختها ندارد. پرسش: اینکه خاکِ مرده زنده شده در اثر حرکت جوهری، سقف و حدّ خود را از دست داد و از جسم جمادی به جسم نباتی تبدیل شده است؟ پاسخ: از دست نداد، بلکه کاملتر شد، مرده بود و زنده شد. پرسش: نقص را از دست داد و کمال پیدا کرد؟ پاسخ: نقص را از دست دادن سالبه است! وقتی شما گفتید نقص را از دست داد، این قضیه موجبهٴ محصّله نیست، قضیهٴ موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است؛ یک وقت شما میگویید «هذا نائمٌ»، خیال میکنید که این قضیه موجبه است؛ میگویید «هذا جاهلٌ»، «هذا فقیرٌ»، «هذا نائمٌ» و «هذا مریضٌ» خیال میکنید که اینها قضیه موجبه است، اینها موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است که حرف سَلب در درون این محمول نهادینه شده است. یک وقت میگویید «هذا غیرُ سالمٍ»، این معلوم است که قضیهٴ موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است، یک وقت میگویید «هذا غیرُ عالمٍ»، این معلوم میشود که موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است؛ اما یک وقت این حرف سلب را که «غیر» باشد در درون محمول نهادینه میکنید و جمعاً میگویید «هذا جاهلُ» یا «هذا فقیرُ»، اینکه موجبهٴ محصّله نیست! این در درون خود نفی دارد. وقتی گفتید «هذا ناقصٌ»، موجبهٴ «معدولةُ المحمول» است؛ یعنی «لَیس بِکامل» حالا که نبات «نامی» شد، کامل شد و کمال خودش را پیدا کرد. فرمود: آیَاتٌ لِقُوْمٍ یَعْقِلُونَ، این مسئله ایمان و یقین و تعقّل، گاهی به صورت تنوّع هرکدام به جای یکی دیگر استعمال میشوند. پرسش: استاد اینجا دور پیش نمیآید؟ در آیه فرمود: لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ، (3)من آیه را ببینم تا مؤمن بشوم یا مؤمن بشوم و آیه را ببینم؟ پاسخ: بله، کسی که عقلاً و طبق گرایش با دقّت هست که همان یَعْقِلُونَ هست و یُوقِنُونَ هست، اینها اینچنین هستند، اما کسانی که بخواهند مؤمن بشوند، یعنی کسانی که لیاقت ایمان دارند و اهل استکبار نیستند؛ یک عدّه هستند که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ (4)چه ارائه بکنید و چه ارائه نکنید، اینها «یستکبرون»؛ یک عدّه هستند که لایق و قابل ایمان هستند، کسی که قابل ایمان است و ملکه قبول در او هست، او وقتی که آیات الهی را ببیند ایمان میآورد، نه اینکه بعد از دیدن بخواهد ایمان بیاورد! بعد از اینکه مؤمن شد، آیات دیگر را که هر لحظه میبیند بر ایمان او میافزاید که زَادَتْهُمْ إِیمَاناً، (5)اگر آیات تدوینی را تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً، آیات تکوینی را هر لحظه ببیند زَادَتْهُمْ إِیمَاناً، پس اصل برای کسی که سرمایه فطرت دارد و قابل ایمان آوردن است، اینها برایشان اثرگذار است، وقتی هم که اثر کرد در مقام بقا هر چه را که میبینند آیت الهی میبینند.
ص: 671
اما درباره مؤمن و یقین و یَعْقِلُونَ یک فرق کلمهای است که یکی ایمان یکی یقین یکی یَعْقِلُونَ است؛ یکی فرق صورت است که در آنجا به صورت «مؤمنین» که اسم است به کار رفت، اینجا در یُوقِنُونَ و یَعْقِلُونَ به صورت فعل مضارع مفید استمرار به کار رفت. برای کسی که بخواهد از آسمانها باخبر بشود، این تعقّل در آنجا راهی ندارد، چون دسترسی ندارد به آسمانها! این فقط ایمان است که با پذیرش حرف انبیا اثر دارد؛ اما دربارهٴ اختلاف «لیل و نهار» و باران و اینگونه از مسائل فیزیکی و شیمی وعلم نبات و این چیزها تعقّل اثر دارد و کارساز است؛ لذا با یَعْقِلُونَ یاد کرد؛ اما آنچه در آسمانهاست که تعقّل راه ندارد تا انسان درباره آنها بیندیشد و تعقّل کند. گاهی هم درباره کلّ اینها تعبیر به تعقّل یا یقین میکند که میشود تنوّع در تعبیر. بعد فرمود اینها آیات الهی هستند؛ هم ذات اقدس الهی این حدیث را گفته که اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ (1)و هم ما که مسیر کلام الهی هستیم این را نقل میکنیم. اگر در سوره «انفال» فرمود: وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمَی (2)در همه موارد هم میفرماید: «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله یَنطِقُ»، چون وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ، (3)«أی النطق» إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی؛ اگر خود این نطق وحی است، پس براساس وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ میشود «وَ مَا نَطَقْتَ إذْ نَطَقْت وَ لکِنَ الله نَطَقَ»، این میشود «کلام الله»! ما که این مسیر هستیم به حق هستیم، ذات اقدس الهی هم که به حق است، پس از صدر تا ساقه و از ساقه تا صدر حق است. اگر از صدر تا ساقه حق است و کسی به این ایمان نیاورد، به چه چیزی میخواهد ایمان بیاورد؟ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بعد از اینکه خدای سبحان فرمود و بعد از اینکه آیاتش به ما رسیده به وسیله بِأَیْدِی سَفَرَةٍ (4)و ما این آیات را نقل کردیم که تِلْکَ آیَاتُ اللّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالحَقِّ (5)خدا بر پیغمبر به حق تلاوت کرده، پیغمبر هم به حق بر ما تلاوت میکند، اینها به چه چیزی میخواهند ایمان بیاورند؟! حالا که اینچنین است، ما شش تعبیر عذابآور را برای اینها آماده کردیم؛ یک: وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ، حالا «ویل» چاهی است که در دوزخ است یا اصل تهدید به عذاب است! «أفّاک» هم یعنی «کذّاب»، مستحضرید که این کلمه یا برای کسی که حرفه او این است، پُر«إفک» است، پُر«دروغ» است، یا نه، یک خبر سنگینِ کاذبانه را او گفته است. مُسیلمه کذّاب، او شهرت به دروغگویی نداشت و حرفه او هم کذب نبود، اما همین ادعای نبوت کار سنگینی است که او «أفّاک» شد، او کذّاب شد. درباره جعفر کذّاب هم همینطور بود! این «طرّار» بود به جای جعفر طیّار، حرفه او دروغ نبود، همین که ادعای ناصواب کرد و این کار سنگین را انجام داد، شده کذّاب.
ص: 672
پس این صیغهٴ مبالغه، یا برای حرفه و نسبت و پیشه است یا نه، یک وقت کسی کار سنگینی را انجام میدهد، با همان یک کار میشود «کذّاب»، با همان یک کار میشود «أفّاک». اینها متأسّفانه هم کارشان سنگین بود، هم حرفهشان سنگین بود! با شنیدن «کلام الله» که اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ و با شنیدن کلام «رسول الله» که آیات را بر ما تلاوت کرد، هم ـ مَعَاذَالله ـ گفتند خبری نیست، هم اصرار داشتند بر این کار، یکباره نبود؛ لذا اینها به دو جهت «أفّاک» هستند و گناه هم دارند؛ لذا «ویل» بر اینهاست، این یک.
چطور اینها «أفّاک» هستند؟ برای اینکه یَسْمَعُ آیَاتِ اللَّهِ تُتْلَی عَلَیْهِ این آیات الهی را میشنوند و حجّت بر او تمام میشود؛ اما ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً، این استکبار او لحظهای و مقطعی نیست، پشت سر هم این استکبار را دارد. پس هم کار او سنگین است، چون حرف «الله» و «رسول الله» را نپذیرفت و نمیپذیرد و هم اصرار دارد بر این استکبار و نپذیرفتن و این نپذیرفتن او هم مستکبرانه است، چون «کذّاب» است، اصرار دارد و مستکبر است، ما برای «إفک» او، اصرار او و استکبار او عذابهای گوناگونی را تهیه کردیم: وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ، یک؛ فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ، دو. وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آیَاتِنَا شَیْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً؛ اگر یک آیه تازهای برسد، نه تنها مسخره میکند، بلکه او را سُخریه قرار میدهد. «إتخاذ هُزو»، مثل اینکه چیزی را اسباببازی قرار بدهد. یک وقت است که سخن از استهزاء است، در سوره مبارکه «زخرف» گذشت که وَ مَا یَأْتِیِهم مِن نَبِیٍّ إِلاّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، (1)یک وقت کسی را مسخره میکند، یک وقت است کسی را مثل عروسکبازی آن را در مجلس وسیله مسخره قرار میدهد، در جلسات، در گفتار، در رفتار و در نوشتارش، این «إتخاذ هُزو» است. فرمود اینها کارشان این است ـ مَعَاذَالله ـ کتاب الهی را اسباببازی قرار دادند! این غیر از استهزای به کتاب خداست، یَسْتَهْزِؤُونَ غیر از «اتَّخذه هُزُواً» است، فرمود: اتَّخَذَهَا هُزُواً. پس وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ یک تهدید، فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ دو تهدید، وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آیَاتِنَا شَیْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ سه تهدید. این تناسب برای این است که کسی که مستکبر است خودش را بزرگ میداند و البته این بزرگی کاذب است، مثل أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ، (2)کسی که عزیز از راه گناه است، عزت او بیجهت است؛ استکبار اینها، کبیر بودنِ اینها و بزرگ بودنِ اینها کاذب است؛ اگر عزیز بودن و بزرگ بودنِ اینها باطل بود، ذلیل بودن و خوار بودنِ اینها درست است، برای اینکه دو طرف که نمیشود باطل باشد. اگر کسی عزیزِ بیجهت بود، ذلیل باجهت است و اگر کسی بزرگ بیجهت بود، کوچک باجهت است و قیامت هم ظرف ظهور حق است، چون قیامت ظرف ظهور حق است اینها که مستکبر و کبیر بیجهت بودند صغیر باجهت هستند، اینها که عزیز بیجهت بودند ذلیل باجهتاند و قیامت هم ظرف ظهور حق است، «هُون» و خواری و رسوایی اینها روشن میشود، اینها عذاب «مُهین» دارند؛ لذا فرمود: عَذَابَ الْهونِ (3)در آیات دیگر و عَذَابٌ مُهِینٌ در این آیه، برای اینکه روز ظهور حق است، این چهارم. مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ، این کلمه «وراء» یا معنای پیشرو است؛ منتها چون اینها نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ (4)این را پشت سر تعبیر کردند، وگرنه عذاب پیشرو است و جهنم در پیش اینهاست، نه پشت سر اینها! یا نه، آنطوری که کشّاف (5)و امثال اینها ذکر کردند، «وراء» مطلق جهت است، أعم از «أمام» و «خَلف»؛ اگر اعمّ باشد، دیگر آن عنایتی را که سیدنا الاستاد(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) فرمودند لازم نیست؛ اما اگر «وراء» به معنی پیشرو باشد، تعبیر از «وراء» به خَلف که اینها مِن وراء خودشان قرار دادند؛ یعنی اعتنایی به آن ندارند. فرمودند: مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ، چرا تعبیر از جهنم به «وراء» شد با اینکه «وراء» پیشرو است، نه پشت سر؟ برای اینکه اینها پشت سر انداختند! نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ؛ به پشت خودشان انداختند. بعد فرمود: وَ لاَ یُغْنِی عَنْهُم مَا کَسَبُوا شَیْئاً وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ هیچکدام از این دو، مشکل آنها را حلّ نمیکند؛ نه مال و قدرت مشکل اینها را حلّ میکنند، چون هَلَکَ عَنِّی سُلْطَانِیَهْ؛ (6)آن بُتها و صَنَمها و وَثَنها مشکل اینها را حلّ نمیکنند، چه اینکه در سوره مبارکهٴ «دخان» آیه 41 قبلاً گذشت که یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلی عَن مَوْلی شَیْئاً وَ لاَ هُمْ یُنصَرُونَ؛ هیچ کاری از صَنَم و وَثَن و امثال آنها ساخته نیست. بنابراین نه مال اینها مشکل اینها را حلّ میکند و نه آن صَنَم و وَثَن به داد اینها میرسند، هر دو را نفی کرد. فرمود: وَ لاَ یُغْنِی عَنْهُم مَا کَسَبُوا شَیْئاً یک، وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ آن هم شَیْئاً این دو، وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ این پنجمین بار. هذَا هُدی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌ این ششمین بار مِن رِجْزٍ أَلِیمٌ. این «رِجز» یک عذاب سخت و دردناکی است که در سوره مبارکه «بقره» به آن اشاره شده بود که فرمود از آسمان برای اینها رِجزی خدای سبحان نازل میکند؛ آیه 59 سوره مبارکه «بقره» این بود: فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنَا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ، پس این شش بار عذاب برای آن است که «کلام الله» برای اینها ثابت شد، «کلام رسول الله» که نقل «کلام الله» است برای اینها ثابت شد، گذشته از اینکه نپذیرفتند و گذشته از اینکه مسخره کردند، وحی الهی را اسباب بازی قرار دادند! «إتخاذ هُزُو» غیر از یَسْتَهْزِؤُونَ است، به این صورت درآمدند و این هم یکبار و دوبار نبود: وَ إِذَا عَلِمَ مِنْ آیَاتِنَا شَیْئاً اتَّخَذَهَا هُزُواً، اگر ـ مَعَاذَالله ـ کسی به این دام افتاد، این تعبیرات ششگانه دامنگیر او خواهد شد. پرسش: تعبیر به «علم در آیات ما» اینجا فقط همان صِرف فهمیدن آیات است یا واقعاً علمی را پیدا میکنند؟ پاسخ: نه، واقعاً علم پیدا میکنند، چون معجزه واقعاً براینها ثابت شد اینها برایشان کاملاً ثابت شد. پرسش: این راجع به بعضیهاست. پاسخ: بعضی از اینها که کافر هستند، آنها که مؤمن بودند ثابت شد و ایمان آوردند که قبول کردند، برای آنها آیات رحمت نازل میشود. پرسش: مثل اینهایی که أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ را به همان حالت برقی که در انسان به وجود میآید، ولی با علمش مبارزه میکند؛ مثلاً وقتی که من میدانم که این پریز برق داره؟ پاسخ: یک وقت است که انسان ایمان نمیآورد، این یک مرحله از کفر است که گرفتار میشود؛ یک وقت است که گذشته از اینکه ایمان نمیآورد استهزاء میکند؛ اما یک وقت گذشته از اینکه ایمان نمیآورند و استهزاء میکند، آیات الهی را اسباب بازی قرار میدهد! همانطوری که مؤمنین درجاتی دارند، کفّار هم درکاتی دارند، اینطور نیست که طبقات هفتگانه جهنم یکسان باشد، اینها «بَعْضُها دُون البَعْض» میباشند، درباره منافقین گفتند: إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (7)بنابراین یک وقت است که اصل کُفر است، یک وقت است که استهزاء است، یک وقت «إتخاذ هُزُو» است، یک وقتی اصرار بر این کار است و یک وقت هم مستکبرانه است که همه اینها درکاتی یکی پس از دیگری دارد.
ص: 673
موضوع: تفسیر آیات 11 تا 15 سوره جاثیه
هذَا هُدًی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذَابٌ مِن رِجْزٍ أَلِیمٌ (۱۱ اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (۱۲) وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (۱۳) قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ لِیَجْزِیَ قَوْمَاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (۱٤) مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (۱۵)) سوره مبارکه «جاثیه» همانطوری که ملاحظه فرمودید، ششمین حم از «حوامیم» (1)هفتگانه است که در مکّه نازل شد و عناصر محوری این سوره هم اصول دین است و صدر این سوره هم درباره نزول کتاب آسمانی است و محتوای این هم بیان توحید و معاد و نبوت است. در بخش اوّل که فرمود در سماوات و أرض «آیات» برای «مؤمنین» (2)و «موقنین» (3)و «عاقلون» (4)هست اینها به عنوان «مانعةُ الخلوّ» است که جمع را شاید؛ ممکن است کسی در حالتی با همان ایمان معارف را بفهمد و یک حالت خاصهای به او دست بدهد که یقین پیدا کند و در بخش دیگری با تفکرات عقلی به معارف راه بیابد، اینها معاندِ هم و مقابلِ هم نیستند که بشود «مانعةُ الجمع»، اجتماع را شاید؛ چه اینکه گروههای مقابل آنها هم اینچنین نیست که «مانعةُ الجمع» باشد؛ یعنی «أفّاک» ممکن است که «مستکبر» باشد و ممکن است «مُستَهزی». این «إفک» و «استکبار» و «استهزاء» برای سه گروه مقابل هم نیستند، ممکن است گروه واحد؛ گاهی مبتلا به «إفک» بشود، گاهی مبتلا به «استکبار»، گاهی هم مبتلا به «استهزاء» و گاهی هم به تفکیک؛ غرض این است که این سه وصف «سیّئه» در برابر آن سه وصف «حَسَنه» قرار گرفته و اجتماع اینها را هم شاید.
ص: 674
مطلب دیگر این است که فرمود: هذَا هُدًی، تعبیر آن معمولاً مثل «زیدٌ عدلٌ» است؛ یعنی «هذا هادٍ». یک وقت است که میگوییم فِیهِ هُدًی (1)این نیازی به حذف چیزی و مانند آن ندارد؛ اما وقتی گفتیم هذَا هُدًی مثل «زیدٌ عدلٌ» است که برای مبالغه است. این کتاب هدایت است و هر کسی که اهل ایمان یا یقین یا تعقّل باشد و تفکر هم زمینه آن تعقّل است، از این کتاب بهره علمی میبرد و هدایت میشود، هذَا هُدًی. بعد برهان اقامه میکند که مسئلهٴ توحید حلّ بشود؛ فرمود شما درباره آسمانها که بخواهید فکر کنید، این نظام سپهری را با تعقّل میفهمید؛ اما آن سماواتی که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (2)با ایمان حلّ میشود. در معراج گفته میشود وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمان اوّل فلان حال دید، در آسمان دوم فلان حال را دید؛ مثلاً در آسمان چهارم یک نماز جماعتی برگزار شد که همه انبیا به آن حضرت اقتدا کردند، این آسمان با تعقّل حلّ نمیشود، بلکه با همان ایمان حلّ میشود. پرسش: با تعقّل ... را پیدا کند؟ پاسخ: با تعقّل نه، با ایمان چرا! اما حالا انسان با برهان ریاضی و عقلی بفهمد که آنجا نماز جماعتی بود و وجود مبارک مسیح در آسمان چهارم است اینها که با عقل حلّ نمیشود. پرسش: در کنار «سماوات»، «أرض» هم آمده است! پاسخ: بله، لذا در بخشهای دیگر مثلاً درباره «أرض» آسانتر فرمود تعقّل بکنید؛ اما آنجا که آسمان و زمین هست، ایمان را ذکر کرده، چون مجموع «خارج و داخل» خارج است؛ مجموع چیزی که عقل به آن دسترسی ندارد، با آنچه به آن دسترسی دارد، مجموع اینها در دسترس عقل نیست؛ اما آنجا که در دسترس عقل است، فقط به عقل تعبیر کرده است. آن سماواتی که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ افزون بر «أرض» با عقل حلّ نمیشود، چون مجموع «خارج و داخل» خارج است؛ لذا جریان معراج هم همینطور است، جریان معراج هرگز با عقل حلّ نمیشود که مثلاً آسمان اوّل چه بود؟ وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیشنماز خیلی از ائمه شد، جبرئیل را در آن آسمان دید، یا میکائیل را در فلان آسمان دید، اینها که با عقل حلّ نمیشود! لذا در آنجا مسئله ایمان را مطرح فرمودند.
ص: 675
در بخشهای دیگر که مسائل ریاضی و هیأت و نجوم راه دارد که با تفکر و تعقّل میشود پی برد و حلّ کرد. در این قسمت فرمود خدای سبحان اینها را خلق کرد، طرزی اینها را منظم آفرید که مشکل مسافرت شما، اقتصاد و تجارت شما را حلّ بکنند؛ دریا و آب را طرزی خلق کرد که بتواند مسیر کشتیها قرار بگیرد، چوب را طرزی خلق کرد که در آب فرو نرود، باد را طرزی خلق کرد که به موقع و حساب شده بوزد که کاملاً کشتیبانان سابق از راه شناخت مسیر باد ـ الآن هم هواشناسی همینطور است ـ میفهمیدند که چه زمانی باید حرکت بکنند، چه مقدار باید حرکت بکنند، سرعت باد چقدر است، الآن هم هواپیما همینطور است! اینها میدانند رفتن از شرق به غرب چقدر طول میکشد و برگشت از غرب به شرق چقدر طول میکشد، باد در کدام طرف است، در طرف موافق است یا در طرف مخالف است، همه اینها برای آنها طبق اصول ریاضی حلّ شده است؛ البته گاهی ممکن است که مثل مسائل عادی انسان اشتباه بکند؛ ولی نظم، نظم ریاضی است! فرمود ما این سه عنصر را منظم خلق کردیم تا مسائل مسافرت شما، کشتیرانیهای شما، تجارت شما و مانند آن حلّ بشود: اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ، گاهی این امر به صورت عادی ظهور میکند که کشتیبانان این را رهبری میکنند، گاهی بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَ مُرْسَاهَا (1)است که وقتی بخواهد لنگر بیندازد میگوید: «بسم الله»، وقتی میخواهد دستور حرکت بدهد میگوید: «بسم الله»، دیگر تابع اینکه باد کدام طرف میوزد و کدام طرف نمیوزد نیست که آن میشود کشتی نوح! و اینکه گفته شد: «مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِی کَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوح» (2)همین است، اینطور نیست که حالا باید با رهبریهای ریاضی اینها کار بکنند، کار اینها با بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَ مُرْسَاهَا است، «مُرسا» یعنی لنگر. خدای سبحان کوهها را «رواسی» زمین قرار داد، این «رواسی»؛ یعنی میخ و وسیله سکونت زمین که تا زمین نلرزد. «مُرسا» که یا اسم مصدر است یا اسم مکان، یعنی لنگرگاه، همین که فرمود: بِسْمِ اللَّهِ لنگری است که این باید بایستد و همین که نوح(سلام الله علیه) گفت: بِسْمِ اللَّهِ باید جریان پیدا بکند. این دیگر با باد نبود، با نَفَس وَلَوی وجود مبارک نوح بود؛ اهل بیت اینطور هستند، «مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِی کَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوح» از این قبیل است که غیر از آن ذوات قدسی در دسترس کسی نیست؛ ولی این باد که منظماً حرکت میکند براساس اصول ریاضی است. پرسش: آیا میشود این آیه را ربط داد به آن حدیثی که آقا امیرالمؤمنین میفرماید: «أَنَا نُقطَةُ تَحتِ البَاء» (3)ولی اهل بیت ... . پاسخ: البته معنای آن میتواند این باشد؛ ولی آنچه ظواهر قرآن است و یک تفسیر روشنی دارد همین است که این کشتیها با باد حرکت میکند، کشتی نوح با بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَ مُرْسَاهَا و به فرمان آن حضرت حرکت میکرد. اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ این یک، لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ، کشتی طوری است که میتواند به امر ذات اقدس الهی در دریا حرکت کند، غرق نشود و از راه باد مسیر رفت و برگشت آن تنظیم بشود. لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ، بخواهید مسافرت کنید، سفر حج و عمره بروید ممکن است، سفرهای دیگر بروید ممکن است، سفرهای تجارتی داشته باشید ممکن است، با کشتی سفر دریایی بکنید و غواصی بکنید که از برکات زیرِ دریا باخبر بشوید ممکن هست، همه اینها هست و برای این کارها وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
ص: 676
در جریان آفرینش ـ چه این آیه و چه آیه بعد که فرمود: وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ـ میفرماید همه اینها براساس «تسخیر» است؛ ما یک «تسخیر» داریم، یک «تفویض» داریم و یک «قَسر»، «قَسر» با «قاف» و «سین»؛ آن دو تا محال است، «تسخیر» حق است. در کارهای انسانی یک «جبر» داریم، یک «تفویض» داریم و یک «اختیار» که به «منزلهٴ بین المنزلتین» است؛ آن دو تا محال است و این یکی حق است.
در جریان جبر و تفویض مستحضرید که انسان نه مجبور در کار است و نه «مُفَوَّض»؛ مجبور باشد در کار که به صورت ابزار دربیاید، اینطور نیست. اینکه انسان مرتّب فکر میکند، تصمیم میگیرد، مشورت میکند و مدتها مطالعه میکند تا کاری را انجام بدهد معلوم میشود که مختار است و اگر خوب درآمد خیلی خودش را میستاید و خوشحال است و راضی است، برای اینکه کار اوست! و اگر بد درآمد نگران است، گاهی گریه میکند و گاهی به سر و صورت میزند، معلوم میشود کار اوست؛ این کار را بشر ـ چه مسلمان و چه کافر ـ کار خودش میداند، اینطور نیست که انسان بگوید من مجبورم «من غلام و آلت فرمان او»، بشر آزاد است، البته آزاد نه یعنی تفویض! پس مجبور نیست و تفویض هم نشده، چون خطر تفویض بدتر از جبر است؛ خطر تفویض این است که ـ معاذالله ـ خدا کار انسان را به انسان واگذار کرده، گفت تو و هستی تو و این مال، در قیامت حساب را به من پَس بده! در این صورت «رابطه» عبد و مولا قطع است، رابطه خلق و خالق قطع است؛ این شرکی است، پس خطر تفویض بدتر از خطر جبر است. اینطور نیست که انسان مستقل باشد که چه خدا بخواهد و چه خدا نخواهد این راه خودش دارد ادامه میدهد و در قیامت فقط باید حساب پس بدهد، اینطور نیست. پس تفویض محال است، جبر محال است، میشود امر «بین الامرین»؛ این برای انسان بود.
ص: 677
در نظام هستی هم اینچنین است؛ خدای سبحان آسمانها را به حال خودش رها نکرده است تا بشود تفویض که این نظم طبیعی داشته باشد و خودش بگردد و خدا کاری نداشته باشد، مدیریت نکند، ربوبیت نکند و رهبری نکند، اینطور نیست! هر حرکتی محرّکی میخواهد! او را هم مجبور نکرده به اینکه کاری انجام بدهد، به هر حال زمین خصوصیتی دارد، آسمان موجودی است و این موجود و این طبیعت آثاری دارد؛ خدای سبحان هرگز کاری را بر خلاف خواسته زمین انجام نمیدهد، برخلاف خواسته آسمان انجام نمیدهد، برخلاف خواسته «ریاح» انجام نمیدهد. باد خصوصیتی دارد، زمین خصوصیتی دارد، آسمان خصوصتی دارد؛ هرکدام از اینها خصوصیتی دارند، منتها مدبّرانه، عالمانه و حکیمانه اینها را رهبری میکند، این میشود «تسخیر». «قَسر» آن است که برخلاف خواسته اینها عمل بشود؛ مثلاً یک وقت انسان با یک لوله فوّاره و مانند آن آب را بالا میبرد، این فشار بر آب است و تا این فشار هست آب میرود بالا، همین که فشار برطرف شد آب به طرف خودش میآید پایین؛ اما یک وقت بارانی است از قلّه کوه آمده روی سینه کوه و روی دامنه کوه دارد میریزد؛ این دارد میآید پایین، یک باغبان و کشاورز ماهری است این را رهبری و راهنمایی میکند که هرز نرود و زیر پای درختها برود، این را میگویند «تسخیر». هدایت و راهنمایی هر شیء برابر با خواسته اوست، مگر نه این است که آب باید از بالا بیاید پایین؟ این کشاورز ماهر نمیگذارد که این در گودالها برود و هدر برود، میگذارد بیاید زیر پای درخت، این را میگویند «تسخیر»؛ یعنی هدایت کردن، راهنمایی کردن چیزی برابر خواسته او. آب که نمیخواهد پای درخت نرود، آب میخواهد از بالا به پایین برود، این باغبان راهنمایی میکند که کجا برود و هرز نرود، این را میگویند «تسخیر».
ص: 678
فرمود ما کلّ نظام را با «تسخیر» آفریدیم و «قَسر» در کار نیست؛ یعنی «قَسر» با «قاف و سین»، یعنی فشاری نیست. زمین اگر میگردد، آسمان اگر میگردد، باد اگر میوزد و شمس اگر میگردد، بر هیچکدام فشاری در کار نیست! ما طرزی اینها را آفریدیم که اینها باید بگردند؛ منتها ما رهبری اینها را به عهده داریم که درست بگردند. اگر باران از بالا به پایین میآید و از بالا به پایین آمدن هم فشاری بر آب نیست، این کشاورز با بیل خود آن را هدایت میکند، این را میگویند «تسخیر» کرده و این باران و این آب «مسخَّر» تحتِ کشاورزیِ کشاورزان است. پس «قَسر» و فشاری نیست، با فشار و لوله و فوّاره این کشاورز این آب را بالا نبرده است که برخلاف خواسته او باشد که تا فشار قطع شد این بیفتد پایین، بلکه آنچه را که این آب میخواهد، آن را درست راهنمایی کرده است. فرمود ما آسمان را درست راهنمایی کردیم و برابر آنچه آفریدیم همانطور دارد کار میکند؛ زمین را برابر آنچه آفریدیم و بر خواسته آن چیزی تحمیل نکردیم و همه این تسخیرهای همهجانبه آسمانها و زمین برای نظم شماست! «مسخِّر» ما هستیم، ولی اجازه دادیم که شما از آن بهره ببرید، ما آن را نرم و «ذلول» کردیم؛ «ذلول» یعنی نرم، نه ذلیل! فرمود: جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ ذَلُولاً؛ (1)یعنی نرم، هر کاری که شما بخواهید روی زمین انجام دهید میتوانید. صد متر، دویست متر، سیصد متر کمتر یا بیشتر چاه بکَنید به نفت آن برسید، به گاز آن برسید و به معدن آن برسید، ما به آن گفتیم که در اختیار شما باشد، برای شما نرم کردیم، برای شما «ذلول» کردیم، مثل گهواره برای شما هست که هر طرف بخواهد بگردانید میگردانید. این حیوانات را شما میبینید، این اسبها قبل از اینکه نرم بشوند و اهلی بشوند حیوان وحشی هستند، مگر میشود با اینها کنار آمد؟ این شترها را برای شما نرم کردیم که کودکی عِنان و اَفسار رمه شتر را میکِشد، فرمود ما برای شما نرم کردیم که مشکل شما حلّ بشود، وگرنه مگر میشود بر شتر مسلّط شد؟ این میشود «تسخیر». پس «قَسر» نیست و «تفویض» هم نیست که ما آسمان را آزاد کرده باشیم تا به میل خود بگردد، زمین را آزاد کرده باشیم تا به میل خود بگردد، اینطور نیست؛ بین «تفویض» و بین «قَسر» که هر دو باطل است، شیء ثالثی حق است به نام «تسخیر». پس همانطوری که جبر باطل است، تفویض باطل است و «منزلهٴ بین المنزلین» حق است. پس «تفویض» باطل است، «قَسر» باطل است و «تسخیر» که «منزلهٴ بین المنزلتین» است حق است؛ لذا همه اینها شاکر هستند! منتها شما که بهره میبرید شاکر نیستید. کدام زمین است که شکر نمیکند؟ کدام آسمان است که شکر نمیکند؟ شما اگر از زمین سؤال بکنید، میگوید خدا را شاکریم که ما را آفرید، ما باید در این مسیر حرکت کنیم، طرزی ما را هدایت میکند که برکات فراوانی داریم و ما هرز نمیگردیم، همین! کسی که مدرسه میرود، از آن مدیر مدرسه و معلم مدرسه حقشناسی میکند که ما را طرزی تربیت کرده که ما از زندگی خود بهره میبریم؛ لذا زمین تَحمید میکند، آسمان تَحمید میکند و مانند آن. فرمود ما چیزی بر زمین و آسمان تحمیل نکردیم و نمیکنیم، آنطوری که اینها را آفریدیم رهبری میکنیم: اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ؛ دریا «مسخّر» است، صحرا «مسخّر» است؛ ولی ما این کار را کردیم، مبادا شما بگویید ما بر دریا مسلّط هستیم، ما بر هوا مسلّط هستیم یا ما بر آسمان مسلّط هستیم! که «امروز همه مِلک جهان زیر پَر ماست» این طور حرف نزنید، ما زیر پَر شما قرار دادیم! اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ، اما بِأَمْرِهِ، ببینید که اوّل و آخر آن میشود توحید؛ او این کار را کرد، جریان آن هم به امر اوست. وَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ٭ وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ، البته این «سماوات» سپهری که نجوم و ریاضیات و هیأت درباره آنها کار میکنند، نه آن سماواتی که لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ! معراج پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، انبیا در آنجا هستند، مسیح در آنجا هست و مانند آن. وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ؛ خود آسمان و آنچه در آسمانها هست را ما برای شما «مسخّر» کردیم؛ منتها قدرت علمی پیدا کنید و بهرهبرداری کنید.
ص: 679
1) ملک/سوره67، آیه15.
درباره زمین فرمود شما فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها وَ کُلُوا مِن رِزْقِهِ؛ (1)روی دوش زمین سوار بشوید و روزیِ خودتان را بگیرید، حالا اگر نخواستید کار بکنید حرف دیگری است، وگرنه این را «ذَلول» و نرم قرار دادیم، نه ذلیل! زمین پَست نیست، زمین نرم است! خدا موجود پَست خلق نکرده است، حتی زمین! فرمود من زمین را پَست نکردم، نرم کردم، شما هم نرم باشید. اینکه به فرزندان میفرماید وقتی پدر و مادر شما سالمند شدند: إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ وَ لاَ تَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَهُمَا قَوْلاً کَرِیماً ٭ وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ؛ (2)یعنی ذلولانه، نه ذلیلانه! ذلیل بودن، خوار بودن و پَست بودن متعلق امر الهی نیست؛ ذلول بودن، نرم بودن و مهربان بودن تحت امر است جَنَاحَ الذُّلِّ، اینجا هم ما زمین را نرم کردیم. شما فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها، روی «مِنکَب» و دوش زمین سوار بشوید و از معدنهای دل کوه استفاده کنید وَ کُلُوا مِن رِزْقِهِ، این کاسب است که حبیب خداست. پرسش: زمینِ نرم تمام قسمتها را شامل نمیشود؟ پاسخ: چرا؟ پرسش: کوهها نرم نیستند. پاسخ: چرا؟ منتها ابزاری در اختیار شما قرار دادیم که این در برابر ابزار نرم است، وگرنه خود کوه باید سنگین باشد تا جلوی اضطراب زمین را نگه بدارد. این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ» (3)مَیدان یعنی اضطراب، اضطراب زمین را با همین کوههای سنگین و سنگی حفظ کرده؛ اما همین کوههای سنگی با ابزار عادی پودر میشود، همین که میبینید! با پیشرفت صنایع این همه کوهها بود که به صورت پودر درآمده است یا این معدنهای سنگی به این صورت درآمد. پرسش: پس «قَسر» است، «تسخیر» که نمیشود. پاسخ: «قَسر» یعنی این کار را نکن که برخلاف آن باشد، برخلافش نیست! چون قبلاً نرم بود که کوه شد! اوّل خاک بود که در اثر آمدن باران و گذشت میلیونها سال به صورت «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن»، وگرنه اوّل که در کوههای بَدخشان افغان ما «لعل» نداشتیم! در کوههای یمن ما «عقیق» نداشتیم! این خاک را او به تدریج عقیق کرد و به تدریج خاک میکند؛ این خاک را به تدریج «لعل کرد» در کوههای بَدخشان افغان، بعد خاک میکند. این «فراز و فرود» ـ به تعبیر شیخ عطار ـ هر دو در اختیار ذات اقدس الهی است، این خاک هر دو حالت را میپذیرد.فرمود: وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ، همه را مسخّر کرد؛ اما تسخیر کار، کار الهی است. الآن هم مستحب است انسان سوار کشتی که شد این آیه را بخواند، سوار هواپیما شد این آیه را بخواند، چون اختصاصی به مسئله اسب ندارد، آن روز فقط درباره اسب بود که فرمود ما اسبها را برای شما مسخّر کردیم: لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ؛ (4)سوار بشوید، وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ ٭ وَ إِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ (5)در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید که در باب «صید و ذباحه» هست و در باب حقوق حیوانات هست که انسان وقتی سوار حیوانات میشود مستحب است این آیه را بخواند. (6)حالا این تمثیل است تعیین که نیست، امروز که سوار هواپیما میشوند یا سوار کشتی میشوند یا سوار اتومبیل میشوند مستحب است بخوانند: سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَ مَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ ٭ وَ إِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ، روزی هم سوار وسیلهای میشویم که جای دیگری ما را میبرند. اینها همه نعمتهای الهی است، چون در همان سوره «نحل» که از اینها سخن گفت فرمود: وَ یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ (7)یعنی الآن فقط شما این «انعام» و «دواب» را میبینید، ولی چیزهایی در پیش است که فعلاً نمیبینید؛ کلّ این مجموعه را ذات اقدس الهی مسخّر قرار داد. پرسش: این سماواتی که فرموده، سماوات مادی است یا سماوات معنوی است؟ پاسخ: این سماوات مادی است که مسخّر است برای ما. پرسش: یک سماوات که ما بیشتر نداریم! پاسخ: نه، سماوات فراوان است خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ طِبَاقاً، (8)چندین طبقه سماء ما داریم؛ یک آسمان اوّل داریم که زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ (9)و سَبْعاً شِدَاداً (10)برای همین سماوات مادی است؛ اما آن لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ، آن سمائی که درهای آن به روی کفار باز نمیشود، آن معنوی است، وگرنه به این سماء که مرتّب کفّار رفت و آمد میکنند. فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ اینها با بحث نجوم، بحث هیأت و ریاضی همراه هست، اینها را با تفکر میشود فهمید؛ اما آنجا مسئله تعقّل است، آنجا مسئله یقین است، آنجا مسئله ایمان است که با امور معنوی و مادی سازگار است. فرمود اینها برهان است و در کنار برهان، اخلاق را هم یاد میدهد. به هر حال یک بهشت و جهنمی هست که مسئول آن خداست و دیر هم نشده، اینطور نیست که حالا اینها از بین بروند! فرمود ما عجلهای نداریم: وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ، (11)فَمَا هُم بِمُعْجِزِینَ (12)نه آنها میتوانند جلوی قدرت ما را بگیرند، نه ما «مسبوق» هستیم که اینها بشوند سابق و جلو بیفتند که از دست ما در بروند، حساب و کتاب محفوظ است! اما شما مادامی که در یک کشور دارید زندگی میکنید ـ غیر از مسئله امر به معروف و نهی از منکر ـ اینطور نباشد که هر روز به جان هم بیفتید، حالا کافر هم باشند! شما غیر از امر به معروف و نهی از منکر و نظریهپردازی و استدلال که وظیفه دیگری ندارید! این خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (13)هم که به دست ماست! این فَاعْتِلُوهُ که در سوره مبارکهٴ «دُخان» آیه چهل و هفتم به این بیان گذشت: خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلَی سَوَاءِ؛ بکِشید به طرف جهنّم! سرانجام چنین روزی هست! اینطور نیست که ما اینها را رها بکنیم! وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ؛ ما به دنبال بیفتیم و اینها جلو بیفتند که نیست، فَمَا هُم بِمُعْجِزِینَ این هم که نیست، مُعَاجِزِینَ (14)این هم که نیست. این «إعتَلَهُ» که ثلاثی مجرّد است، یعنی کشانکشان او را گرفت؛ دوش او را، کمر او را و «مِنکَب» او را گرفته و دارد میبرد، این روز هست! ولی شما در داخله کشورتان هر روز به جان هم بیفتید که نمیشود! جهاد مسئله دیگر است و وقتی که جهاد شد حساب دیگری دارد. الآن اینها کافر هستند، به هر حال با هم باید زندگی کنید، هر روز دعوا بکنید که نمیشود؛ لذا فرمود: قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ؛ شما صَرف نظر کنید! نهی از منکر بکنید، امر به معروف بکنید، تعلیم کتاب و حکمت بکنید، تبلیغ و نظریهپردازی بکنید؛ اما هر روز بخواهید دعوا بکنید که این نمیشود! شما باید با هم زندگی کنید. پس جنگ اگر شروع شد ما باید دستور آن را بدهیم، عذاب الهی که از دست نرفته و حالا چه وقت میمیرند هم که روشن نیست، اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ (15)خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (16)هم که در پیش هست، شما نگران چه چیزی هستید؟ این اخلاق است در کنار توحید! قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا، یَغْفِرُوا یعنی صَرف نظر بکنند، نه اینکه استغفار بکنند، چون برای کافر نمیشود استغفار کرد. یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ، چرا؟ برای اینکه لِیَجْزِیَ قَوْمَاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ، شما کار الهی را نمیخواهید بکنید! الآن همین جریان عفاف و بدحجابی و کمحجابی و امثال آنها با سادهترین نهی از منکر حلّ میشود، با سادهترین! ما نهی از منکر را با پرخاش صحیح نمیدانیم؛ اگر خانمی بدحجاب بود از اول خیابان تا آخر خیابان این خانمهایی که عبور میکنند همه با یک نگاه سخت و سنگینی به او نگاه بکنند او خودش را جمع میکند، مگر این واجب نیست؟ مگر این جزء نهی از منکر نیست؟ نهی از منکر اوّلش انزجار قلبی است، بعد چهره طوری باشد که بگویند این به چه وضعی است که خودت را درآوردی؟ همین! این اصلاً خودش را برای نشان دادن عَرضه میکند، وقتی ببیند هر کسی او را میبیند عبوس کرده میبیند و با بیاعتنایی میبیند خودش را جمع میکند، این حداقل نهی از منکر است! ما دلمان میخواهد یک گَشتی داشته باشیم و بگیر و ببند باشد که بشود نهی از منکر. پرسش: وقتی نگاه میکنند، میگویند سوءظن حاصل میشود؟ پاسخ: نخیر، بیاعتنایی کردن که سوءظن نیست! آن کسی که نهی از منکر میکند، همینطور با چهرهٴ خشن نگاه میکند؛ یعنی این چه وضعی است که خودت را درآوردی؟ او در همان وسطهای خیابان خودش را جمع میکند، وقتی ببیند همه اعتراض میکنند، خودش را جمع میکند. این حداقلِ نهی از منکر است! اصلاً لازم نیست که بگویند حجاب خود را رعایت کن! این واجب است بر همه و این مرحلهٴ ضعیفهٴ نهی از منکر است! چه مرد چه زن، وقتی نگاه اعتراضآمیز میکند که این چه وضعی است که خودت را درآوردی؟ خودش را جمع میکند؛ البته آن یک حساب دیگر است، اما هر روز به جان هم بیفتید نه! آن توحید را در کنار این اخلاق و آن اخلاق را در کنار این توحید ذکر میکند.
ص: 680
1) ملک/سوره67، آیه15.
2) اسراء/سوره17، آیه23 و 24.
3) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج1، ص62.
4) زخرف/سوره43، آیه13.
5) زخرف/سوره43، آیه13 و 14.
6) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج18، ص141.
7) نحل/سوره16، آیه8.
8) ملک/سوره67، آیه3.
9) نبأ/سوره78، آیه12.
10) نبأ/سوره78، آیه12.
11) واقعه/سوره56، آیه60.
12) نحل/سوره16، آیه46.
13) حاقه/سوره69، آیه30.
14) حج/سوره22، آیه51.
15) قمر/سوره54، آیه1.
16) حاقه/سوره69، آیه30 و 31.
در پایان بحث سوره مبارکهٴ «زخرف» آیه 89 هم همین مطلب بود که فرمود: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ؛ با اینها بامهربانی و با ادب انسانی رفتار کن! وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً، (1)این از آن «جَوَامِعُ الْکَلِمِ» است، چه مسلمان چه غیر مسلمان! ما یک سلسله برنامههای محلّی داریم؛ یعنی داخله حوزه اسلامی و یک سلسله برنامههای منطقهای داریم؛ یعنی داخله حوزه توحیدی، ما و اهل کتاب، یهودی و مسیحی و مانند آن و یک سلسله بحثهایی در منطقه سوم داریم که منطقه بین المللی است؛ مائیم و مشرکان، مائیم و گوسالهپرستان، مائیم و موشپرستان، مائیم و ملحدان، کمونیستها و مانند آن. این بخش سوم و دوم و اوّل هر سه زیر پوشش این آیه است: قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً، این لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ (2)هم جزء «جَوَامِعُ الْکَلِمِ» است. مگر در آیه هفت و هشت سوره «مُمتحنه» به ما دستور نداد با کفّار چه طور زندگی میکنید؟ فرمود با کفّاری که با شما کاری ندارند عادلانه رفتار بکنید: لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ؛ (3)آنهایی که توطئه نکردند، نفوذی نبودند، علیه شما کاری نکردند و تخریب نکردند، خدا نهی نمیکند که أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ؛ منتها مواظب باشید که کسی کلاه سرتان نگذارد، عاقل باشید! فرمود هیچ چیزی را کم نگذارید، حتی در صادرات خودتان! این لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ واقع جزء «جَوَامِعُ الْکَلِمِ» است. فرمود درسی را که میخواهید بگویید، اگر مطالعه نکرده میخواهید بروید این آیه جلوی شما را میگیرد؛ نفهمیده بخواهی سر شاگرد را هم بیاورید، این آیه جلوی شما را میگیرد؛ درس کم بگذارید، درست و عمیق برای خودت حلّ نشده بروید سر کلاس، این آیه جلوی شما را میگیرد، چیزی را کم نگذارید! سخنرانی میخواهید بکنید، تکراری حرف نزنید! مطالعه نکرده نروید روی منبر! لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ، چیزی را کم نگذارید! این مخصوص وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ (4)نیست که درباره خصوص مسائل اقتصادی باشد. فرمود مقاله میخواهید بنویسید از این و آن جمع نکن و اگر جمع کردید سند بده، بگو برای کیست! سخنرانی میخواهید بکنید اینطور است، مستدل حرف بزنید، عوامانه حرف نزنید، افسون حرف نزنید، قصهای بیجا نگویید وقت مردم را تلف نکنید.پرسش: امر به معروف و نهی از منکر کردن با چهره خشن با قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً چگونه جمع میشود؟ پاسخ: قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً، وقتی که اثر نکرده فَاعْتِلُوهُ این درجاتی که هست برای همان است که ذکر کرده، اوّل قُولُوا لِلنَّاسِ، اما حالا وقتی که چندین بار به او تذکر دادی اثر نمیکند و دارد علناً دهنکجی میکند این است. نهی از منکر بدون اینکه انسان بگوید، انزجار قلبی، یک؛ درهم کشیدن چهره، دو؛ اینها جزء مراحل ابتدایی نهی از منکر است! وقتی حالا این حرف اثر ندارد و این دارد میرود، حالا مرد که نمیتواند بایستد و با او حرف بزند! وقتی در این جمعیت هست عبور دارد میکند، همین که با چهره خشن نگاه بکند، او خودش را جمع میکند.
ص: 681
غرض این است که لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ جزء «جَوَامِعُ الْکَلِمِ» است، وقت مردم را تلف کردن، عمر مردم را تلف کردن، مال مردم را تلف کردن و مقام مردم را تلف کردن ـ همه اینها ـ چه مسلمان و چه کافر! این کالایی که از کشور اسلامی به غیر اسلامی میرود، اگر صدر و ذیل یک جعبه فرق بکند این درست نیست! فرمود چیزی را کم نگذارید، در جهان کاری بکنید که ظاهرش با باطن و اوّلش با آخرش یکی باشد: لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ، بعد فرمود وقتی جنگ هم که شد ما میگوییم اینجا جای جنگ است و مرحلهٴ حدّ هم که باشد وَ لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ، (1)آنها حسابش سرجایش محفوظ است؛ اما وقتی که مسئله عادی و روابط عادی است، هم به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در پایان سوره مبارکه «زخرف» فرمود: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ؛ «صَفح» کن و عفو کن، هم به مؤمنین در کنار مسئله توحید میفرماید: قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ، چرا؟ برای اینکه حساب و کتاب محفوظ است، فوت که نشده است، کارها هم که به شما مربوط نیست، اصلاً جهنّم را برای چه کسی خلق کردم؟ مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا. پرسش: بعضی یا خودشان اهل تحقیق و نوآوری هستند یا نه تحقیق میکند از اساتیدی مثل استاد مطهری و ... که از خدا بحث میکند؟ پاسخ: اما طرزی باید نقل بکند که مشخص بشود که برای دیگری است، مثلاً بگوید عدهای گفتند و بعضیها هم نوشتند، همین! حالا لازم نیست اسم ببرد. پرسش: میشود جسارتاً سؤالی داشته باشم؟ پاسخ: اگر وقت نمیگیرد بله. پرسش: کتاب خوبی به نام مفاتیح الحیات نوشتید که ... اما مقدمه را آن قدر مشکل گرفتید که ؟ پاسخ: این برای خواص است، آنها میخوانند رقیق میکنند و به دیگری میگویند. آثار قلمی ما با آثار بیان خیلی فرق میکند؛ قلم یک چیز دیگری است! آنها بیانی است؛ یعنی یا در سخنرانی گفتیم یا بحث کردیم، آثار قلمی باید متقنتر باشد. به هر تقدیر به قول جناب حکیم فردوسی: اگر بار خار است خود کِشتهای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رشته ای انسان یا مشغول آبیاری درخت پُرتیغ است یا مشغول پرورش پَرنیان و اطلس و حریر است؛ اگر نرمرفتار بود حریر نصیب او میشود و اگر خشنرفتار بود تیغ نصیب او میشود. اگر بار خار است خود کِشتهای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رشتهای که غزالی میگوید نتیجه نصایح چهل ساله مرا حکیم فردوسی در یک بیت جمع کرده است، او هم از همین آیات الهی گرفته که مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا، ما با خودمان بد میکنیم یا به خودمان احسان میکنیم، دیگر بر کسی منّتی نداریم و نسبت به کسی احسان نمیکنیم. محال است کسی نسبت به کسی بد بکند یا نسبت به کسی احسان بکند، سایه آن کار میافتد.
ص: 682
1) نور/سوره24، آیه2.
بیان مطلب این است که اگر کسی شخصی را کُشت، دیگر بدتر از کشتن که ظلمی نیست، این یک خطر و یک مار سمّی است که اصلش در درون جانِ او لانه کرده و سایهاش به بیرون رسیده است. این نیشی زده به دیگری، ولی اصل این مار در درون او لانه کرده است، چرا؟ برای اینکه این شخص یک لحظه جان او را گرفته، آن یک لحظه آسیب دید، بعد هم چون مظلومانه کشته شد مورد عنایت الهی است و جبران میشود؛ اما این شخص در سوخت و سوز غیر قابل تحمّل و احصاء است! چه اینکه احسان هم همینطور است! اگر کسی به دیگری احسان کرده، مِلکی داده، خانه و زندگی داده است، این هزارها برابر برای خودش گرفته، یک هزارم از این خیرات به او رسیده است! اینکه در سوره مبارکه «إسراء» دارد: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا، (1)این «لام»، «لام» نفی نیست تا «لام» دیگری به عنوان مشاکله ذکر بشود، وگرنه میگفتیم «و إن أسأتم فعلیها»؛ این «لام»، «لام» اختصاص است، نه «لام»، «لام» نفی. اگر کار خوبی کردی برای خود شماست، کار بد کردی برای خود شماست؛ اگر کسی در درون منزل خودش بوستانِ پُر گُل و روح و ریحان بکارد همه منافع آن برای اوست، گاهی نسیم میوزد و مشام آن رهگذر را معطّر میکند؛ ولی اساس بهره این بوستان برای صاحب باغ است و اگر یک «کنیف» و یک فاضلاب و یک چاه بدبویی در درون منزلش داشته باشد، تمام آسیب آن برای خود اوست! گاهی هم باد میوزد و بوی بد را به مشام عابر میرساند؛ کار بد ما مثل آن «کنیفی» است که در درون جانمان کَندیم که گاهی بویش به دیگری میرسد، وگرنه اصل آن کنیف در درون جان ماست! کار خوبی کردیم، اصل آن بوستان و گلستان در درون ماست که نسیم آن به مشام رهگذر میرسد، إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا اینطور نیست که «لام»، «لام» نفی باشد و دومی باید گفته میشد «فعلیکم» که به خاطر مشاکله گفته نشده است «کما قیل»، بلکه «لام»، «لام» اختصاص است؛ عمل، عامل را رها نمیکند، چرا؟ برای اینکه عمل موجودی شد در عالَم، این موجود که رها نیست، یک تافته جدابافته نیست، به هر حال به جایی مرتبط است. به غیر عامل خودش هم به هیچ وجه مرتبط نیست، برای اینکه فعل متعلق به فاعل خودش است و او را رها نمیکند. اینکه فرمود: لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلاّ مَا سَعَی (2)که به صورت حصر بیان کرده همین است، برای اینکه این عمل به چه کسی مرتبط است؟ این عملی که انجام داد معدوم شد؟ نه! موجود است؟ آری! این موجود تَک است و بیارتباط است؟ نه! حتماً مرتبط است؟ آری! به چه کسی مرتبط است؟ به فاعل خودش. بنابراین عمل چه خوب چه بد، جز عامل با احدی ارتباط ندارد «بالذات»، اما آثار و تبعات آن احیاناً ممکن است به غیر برسد. پرسش: طبق عملکرد جناب حُرّ که عمل ایشان در درجه اوّل چنان بود که به دیگران رسید، بعد توبه کرد؛ ولی هنوز اثرش بر روی دیگران مانده است ؟ پاسخ: نه، اوّل تصمیمی که انسان میگیرد روح و ریحان است، نیّتی که میکند روح و ریحان است، حرکتی که میکند روح و ریحان است، بعد عملِ مادی به او میدهد! فرض به کسی نانی داد، این نان از بین رفتنی است؛ اما وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً (3)ماندنی است، آنکه میماند «عَلی حُبّ الله» میماند آن دائمی است، «قربة الی الله» میماند، وگرنه آن نان خوردنی است و رفتنی است.
ص: 683
موضوع: تفسیر آیات 12 تا 18 سوره جاثیه
اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (۱۲ وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (۱۳) قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ لِیَجْزِیَ قَوْمَاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (۱٤) مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (۱۵) وَ لَقَدْ آتَیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ (۱۶) وَ آتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الأمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیَما کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (۱۷) ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلَی شَرِیعَةٍ مِنَ الأمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ (۱۸)) سوره مبارکهٴ «جاثیه» که ششمین حم از «حوامیم» (1)هفتگانه است و در مکّه نازل شد، مصدّر به بیان تنزیل کتاب از خدای «عزیزِ حکیم» (2)است، آنگاه معارف توحید و وحی و نبوّت را با خطوط کلّی اخلاق و فقه ذکر میکند. سرّ تکرار آیات توحید برای آن است که همانطوری که اصلِ هستی برای ذات اقدس الهی است و هستی همه موجودات به برکت هستی خداست، همه علوم و معارف و اخلاقیات و حقوق هم به برکت معرفت توحیدی است؛ وقتی توحید باشد، مسئله اخلاق مطرح است، شریعت مطرح است، فقه و حقوق مطرح است و مانند آن. پس در نظام هستیشناسی اوّل خداست، بعد موجودات دیگر را آفرید و از نظر معرفتشناسی اوّل معرفت خداست، بعد معرفت علوم دیگر؛ لذا در هر سرفصلی ـ خواه مسائل فقه باشد، اصول باشد، اخلاق باشد، حقوق باشد و مانند آن، اوّل مسئله توحید مطرح است، بعد سایر مسائل.
ص: 685
در آیات اوّلیه مسئله توحید را مطرح فرمود، آنگاه برای مؤمنین که از راه نقل ایمان میآورند، برای اهل معرفت که از راه یقین و شهود ایمان میآورند و برای متفکّران که از راه عقل ایمان میآورند، این اقسام را ذکر فرمود. در آیه دوازده به بعد میفرماید: اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ، دریاشناسی، کشتیرانی، هواشناسی و بادشناسی اینها یک سلسله علومی است که مَرهون علم توحید است؛ خداست که اینها را منظم آفرید، اگر ـ معاذالله ـ یک مبدأ حکیمی نباشد، هیچ اطمینانی به نظم این امور نیست. از کجا نظم سیر بادها اینچنین باشد؟ از کجا نظم آب اینطور باشد؟ از کجا نظم چوب اینطور باشد که هر چوبی در فلان حجم روی آب میایستد و هر آبی این حجم از چوب را تحمّل میکند، یا هر بادی که از غرب بوزد راه آن تا فلان منطقه شرق است؟ اگر نظمی از نظر «ریاح» نباشد، از نظر «میاه» نباشد و از نظر کشتیها نباشد، علوم و فنون سامان نمیپذیرد! هم ما را به علوم و فنون آشنا میکنند، هم ما را به بهرهبرداری از این نظام هستی دعوت میکنند؛ آنجا که سخن از بهرهوری علم است، سخن از تعقّل و ایمان و تفکّر است و امثال آن و آنجا که سخن از بهرهوری عملی است، سخن از تشکر است؛ میفرماید برای شما این کار را کردم لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ، این شکرگزاری در برابر نعمتهاست. بهرهبرداری از این «ریاح» و «میاه» و کشتیها و امثال آن در سایهٴ آن توحید سامان میپذیرد، چه اینکه بهرهبرداری معرفتی از این امور هم در سایه توحید سامان میپذیرد؛ لذا مسئله توحید را در اصل همه این موجودات ذکر میکند. و این بحث هم قبلاً گذشت، همانطوری که ـ در فقه و اصول و سایر علوم ـ تمایز علوم به موضوعات است، تمایز علم دینی از غیر دینی هم به موضوعات است. اگر علمی موضوع آن فعل انسان باشد؛ مثل خوانندگی، نوازندگی، سازندگی و امثال آن، این میتواند دینی یا میتواند غیر دینی باشد. پس علمی که موضوع آن علم فعل انسان است؛ مثل هنر، سینما، خطنویسی، سازندگی، خوانندگی و نوازندگی، اینها میتوانند دینی باشند یا میتواند غیر دینی باشند؛ اگر مطابق شریعت بود، میشود دینی و اگر مطابق شریعت نبود، میشود غیر دینی؛ اما علمی که موضوع آن فعل خداست یا فعل خلیفه خداست، این حتماً دینی است! ما میخواهیم ببینیم که وجود مبارک حضرت امیر چه کارهایی کرده! امام باقر چه کارهایی کرده! امام صادق چه کارهایی کرده! نه اینکه چه فرمود، چه فرمود که یقیناً دینی است! بحث در این است که حضرت چه کارهایی را در مدت عمر انجام داده است، این یقیناً دینی است. حالا اگر خواستیم ببینیم که خدا چه کارهایی کرده! چطور اگر ما بحث بکنیم که حضرت امیر چه کارهایی کرده میشود دینی، اگر بحث بکنیم که خدا چه کارهایی کرده دینی نیست؟! این صد درصد دینی است! ما علم غیر دینی در عالَم نداریم؛ فیزیک دینی است، شیمی دینی است، ما کاری به قبول و نکول عالِم نداریم که عالِم میپذیرد یا نمیپذیرد! حالا آن کسی که درباره حضرت امیر کتابی به نام صوتالعدالةالانسانیة نوشته، با اینکه مسیحی است؛ اما علم او علم شیعی است، ولو خودش مسیحی است! پس عالِم چه عقیدهای دارد، میپذیرد یا نمیپذیرد در علم سهمی ندارد؛ تمایز علوم به موضوعات آن علم است! علمی که درباره فعل انسان عادی است، این میتواند دینی باشد یا میتواند غیر دینی باشد؛ اگر این خط را بنویسد دینی است و اگر خلاف آن را بنویسد ـ باطل بنویسد ـ غیر دینی است و مانند آن؛ نوازندگی اینطور است، خوانندگی اینطور است، اگر غنا باشد اینطور است، غیر غنا باشد اینطور است، میتواند دینی باشد یا غیر دینی؛ اما اگر کسی درباره کار چهارده معصوم(علیهم السلام) دارد بحث میکند که اینها در مدت عمرشان چه کارهایی کردند، این یقیناً دینی است! درباره ذات اقدس الهی بیتردید دینی است! آن فیزیکدان، آن شیمیدان، آن دریاشناس، آن صحراشناس، آن ستارهشناس، آن سپهرشناس، آن «ریاح»شناس و آن «میاه»شناس دارد کار خدا را بررسی میکند! فرض ندارد کسی در جهان، درباره چیزی که مربوط به نظام هستی است بحث بکند و این علم دینی نباشد، حالا خودش یا قبول دارد یا قبول ندارد.
ص: 686
بنابراین قرآن کریم ما را به این دو امر آشنا میکند؛ یکی اینکه اصل هستی هر چیزی، بعد از هستی ذات اقدس الهی است، دوم اینکه معرفت هر چیزی بعد از معرفت توحیدی اوست؛ سرّ تکرار آیات توحید در هر سرفصلی این است. پس آنجا که کسی بخواهد از راه نقل مؤمن باشد، آیهٴ توحیدی را ذکر میکند؛ آنها که از راه شهود میخواهند مؤمن باشند ـ یعنی اهل معرفت ـ آیات توحیدی را ذکر میکند؛ آنها که از راه کلام و فلسفه و برهان عقلی میخواهند موحّد باشند، آیات توحیدی را ذکر میکند؛ حالا آنها که میخواهند در اخلاق کار کنند، در علوم و فنون کار کنند یا از جهان خارج بهرهبرداری کنند، باز آیات توحید را ذکر میکند؛ لذا در حقیقت این تکرار نیست، این بیان اصل و ریشه این علوم و معارف از یک سو و اعمال از سوی دیگر است. فرمود: اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ؛ یعنی این کار را میتوانید بکنید! ترغیب کرده که دریا در اختیار شماست، کشتیسازی در اختیار شماست، «ریاح» در اختیار شماست، ما برای شما مُسخّر کردیم! به همه اینها گفتیم که در اختیار بشر باشند! وَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ؛ از دریا کمک بگیرید ـ از آب دریا، از زیر دریا، از غذای دریا، از ماهی دریا، از گوهرهای دریا کمک بگیرید ـ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ، چون شامل همه انسانهاست؛ موجودات آسمانی ـ چه در فضا باشند و چه در نظام سپهری باشند ـ آنها را برای شما مسخّر کرده است: مَا فِی السَّماوَاتِ و مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ (1)فرشتهها را هم شامل میشود؛ البته خدا تسخیر کرده، اما بهرهبرداری از فرشتهها برای همه مقدور نیست؛ برای اولیای الهی مثل وجود مبارک حضرت، بر اینها استفاده از فرشتههای آسمان مثل فرشتههای زمین کاملاً مقدور است؛ ولی افراد دیگر بتوانند از مَلَک مثل فَلَک بهره بگیرند مقدورشان نیست؛ البته ملائکهای هستند که مُسخَّرند برای خدمات به انسان و خدمترسانی، اینکه دارد: «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِه»، (2)فرّاشی مراکز علمی را فرشتههایی که أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ (3)به عهده دارند، این تسخیر خدا نسبت به مَلَک برای انسان؛ ولی انسان عادی بتواند از مَلَک کمک بگیرد، مقدور همه نیست؛ لذا فرمود: وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ؛ چیزی در آسمان نیست، مگر اینکه خدای سبحان برای بشر تسخیر کرده است. پس معرفت آنها را ترغیب کرده، امکانپذیر کرده؛ بهرهبرداری از آنها را هم ترغیب کرده و امکانپذیر کرده است. پرسش: این تکرار نیست، تکرار جایز است که من یک لفظ را برای یک معنی چند بار تکرار کنم، این تکرار است؟ پاسخ: نه، تکرار برای آن است که این اصل یک وقت است که فلان فرع از آن استفاده میشود و یک وقت است که این اصل فرع دیگری به نام «الف» از آن استفاده میشود، چون از دو منظر و از دو جهت است، این تکرار همه جانبه نیست، گرچه لفظاً تکرار است؛ اما این نکتهای که با این کلمه اینجا آمده، برای اینکه این اصل است برای «الف» و نکتهای که با این کلمه در جای دیگری آمده برای اینکه این کلمه اصل است برای «باء»، پس در حقیقت تکرار نیست، این صورت تکرار است؛ لذا فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
ص: 687
در جریان «أرض» و «سماء» و «لیل» و «نهار» که شش ـ هفت طایف آیه بود، بخشی از آیات به صورت روشن در سوره «أعراف» (1)دلالت داشت به اینکه روز اصل است و شب به دنبال آن است، چون شب سایه است و به دنبال نور حرکت میکند، وقتی نور برگشت سایه هم برمیگردد که فرمود: یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِی ذلِکَ (2)کذا و کذا؛ یعنی «یَجْعَلُ الله اللَّیلَ غاشِیةَ النَّهار» که پردهٴ آن است، چون پرده اوست هر جا او باشد این پرده روی آن قرار میگیرد و به دنبال آن است؛ این از نظر وجودی است که روز اصل است و شب تابع آن است، چون نور اصل است و سایه تابع آن است. اما از نظر عدمی، شب اصل است و روز تابع آن است. در آیه 37 سوره مبارکهٴ «یس» تعبیر قرآن کریم این است: وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ، گرچه سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) ـ آنطوری که در تفسیر سوره مبارکهٴ «یس» (3)گذشت ـ این لطیفه را نمیپذیرند؛ ولی بعضی اهل معرفت اینطور معنا کردند که وضع زندگی جهان، اصل آن شب است که ما روز را از آن همانند «سَلخ» میکِشیم؛ یعنی اصل، تاریکی است، پوستهای از روشنی بر روی این تاریکی هست، وقتی این پوسته و پوست را «سَلخ» بکنیم، اصل تاریکی روشن میشود. فرمود: وَ آیَةٌ لَّهُمُ اللَّیْلُ که نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ. «سَلخ» یعنی پوست را درآوردن و به آخر رساندن. اینکه در تقویمها قبلاً مینوشتند این ماه «سَلخ» دارد یا «سَلخ» ندارد، یعنی آخر دارد و سیپُر هست یا نه؟ «سَلخ» در مقابل غُرّه است؛ غُرّه اوّل ماه است و «سَلخ» آخر ماه است. سابقاً در تقویمها مینوشتند که این ماه «سَلخ» ندارد؛ یعنی سیپُر نیست و 29 روز است، پس «سَلخ» یعنی آخر؛ اینجا «سَلخ» سلاخی کردند، یعنی این پوست را از روی این شیء درآوردن، قشری از نور روی این فضا هست، وقتی ما این قشر از نور را برداریم بقیه میشود تاریک؛ یعنی اصل جهان ظلمت است، بشر و غیر بشر اصل آنها همان ظلمت و نابودی و عدم است، برای اینکه همه ممکنات معدوم بودند، قشری از نور وجود و فیض الهی روی اینها آمده که در معاد یا غیر معاد اگر این «سَلخ» بشود و این قشر از نور گرفته بشود اینها میافتند در تاریکی، این معنای لطیفی است؛ ولی آنجا گذشت که سیدنا الاستاد این معنا را نمیپذیرند و فرمودند اگر «باء» بود، میشد این معنا از آن استفاده بشود، ولی چون «مِن» هست این معنا استفاده نمیشود.
ص: 688
مطلب دیگر، در جریان مرگ که در باب برزخ گفته شد مرگ است، گرچه در برزخ میگویند بعد از اینکه تلقین شده سؤال و جواب شده به مرده میگویند: «نَمْ قَرِیرَ الْعَیْن»؛ (1)یعنی در قبر بخواب؛ ولی چون «إِنَّ النَّوْمَ أَخُو الْمَوْت»، (2)این نسبت به آن حیات بعدی یک مرگ موقّت است؛ لذا قبر را میگویند «مَرقَد»: مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا، (3)و گرنه این شخص مرده است؛ گرچه در برزخ زنده است! ولی از برزخ میمیرد و وارد مسئله معاد میشود، چون مرگ همان هجرت است، همانطوری که فنا و نابودیِ اوّلی نبود، فنا و نابودی دومی هم نیست. به هر تقدیر اینگونه از آیات گاهی ما را به معارف دعوت میکنند، گاهی ما را به اخلاق دعوت میکنند، گاهی ما را به حقوق دعوت میکنند، گاهی ما را به علوم دعوت میکنند و گاهی هم ما را به فنون دعوت میکنند. پرسش: استاد روح نمیمیرد در برزخ؟ پاسخ: روح نه! اصلاً روح مردنی نیست! مفارقت روح از بدن هست که این بدن را رها میکند و در برزخ وارد بدن دیگر میشود تا در قیامت به همان بدن اوّلی خودش برگردد. پرسش: در قیامت با بدن مادی دنیایی خودش برمیگردد؟ پاسخ: بله، یعنی همین بدن است، چون روایت دارد که طوری برمیگردد که «لَوْ رَأَیْتَهُ لَقُلْتَ فُلَان» (4)و بهمان، کاملاً افراد یکدیگر را میشناسند. پرسش: مگر بدن مادی در آخرت میتواند دوام و بقا پیدا کند؟ پاسخ: به هر حال طوری است که مناسب با آخرت است؛ البته دنیا احکامی دارد و آخرت یک احکام دیگری دارد، ولی در روایات هست که طوری محشور میشوند «لَوْ رَأَیْتَهُ لَقُلْتَ فُلَان» که انسانها کاملاً یکدیگر را میشناسند. پرسش: ...؟ پاسخ: خود ذات اقدس الهی جدا میکند! هر جا که هستی هست، مُوجِد آن ذات اقدس الهی است؛ منتها انسان ابزار آن را فراهم میکند؛ در دنیا با خُلق خوب ابزارِ خلقت خوب را فراهم میکند، بعضی در قیامت زیبا محشور میشوند، «اللَّهُمَّ بَیِّضْ وَجْهِی یَوْمَ تَسْوَدُّ فِیهِ الْوُجُوهُ وَ لَا تُسَوِّدْ وَجْهِی یَوْمَ تَبْیَضُّ فِیهِ الْوُجُوه» (5)این دعای هنگام شستن صورت وضوگیرنده همین است! در قرآن فرمود که بعضی سفیدرو و روسفید هستند، بعضی سیهروی و روسیاه هستند؛ (6)در دنیا سفید بودن یا سیاه بودن علامت فضل نیست ـ چه بلال حبشی و چه غیر بلال ـ هر که مؤمن باشد فضیلت دارد؛ ولی در آخرت اگر کسی سیاهروی بود، مربوط به فضا و هوا و تابش آفتاب نیست، مربوط به سیئات عمل است. پس بعضیها سفیدرو و زیبا محشور میشوند و بعضی روسیاه و سیهرو و زشت هستند و این را خود ما باید بسازیم؛ اخلاق و خُلق با همان خلقت آمیخته است، کسی که متخلّق است، یعنی این هنر را دارد که ابزار خوب تهیه کند تا آن سازنده و صورتگر این را به بهترین وجه بسازد. اگر کسی به خیاط جامه سیاه داد، او جامهٴ سیاه برای او درست میکند؛ اما اگر کسی به خیاط جامهٴ ظریف و لطیف و زیبا داد، او هم جامهٴ زیبا درست میکند. پس تا ما به آن صورتگر خودمان چه بدهیم؛ اگر خدایی ناکرده اعمال سیاه بدهیم، گرفتار میشویم وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ (7)میشود و اگر ـ إنشاءالله ـ اعمال سفید و روشن بدهیم یَوْمَ تَبْیَضُّ فِیهِ وُجُوهٌ، به هر حال ما خودمان را باید با این ابزارمان بسازیم؛ عدّهای زیبا محشور میشوند در حد یوسف یا بالاتر از یوسف و عدّهای هم بسیار زشت محشور میشوند. در روایات معاد دارد که برخی ـ معاذالله ـ به صورتهایی محشور میشوند که «تَحْسُنُ عِنْدها الْقِرَدَةُ و الْخَنازِیر»؛ (8)صورتهای بوزینه از آن صورتها خیلی بهتر است، این است که ـ معاذالله ـ أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (9)همین درمیآید؛ انسان این مواد و وسایل اوّلیه را خودش باید بپردازد. بنابراین در همه بخشهای علوم و فنون که قرآن کریم مطرح میکند، سرفصل همه مسئله توحید است، اوست که این کارها را کرده است، او واحدی است که لاَ شَرِیکَ لَهُ، (10)بعد مسئله علوم، مسئله اخلاق و مسئله فنون را یکی پس از دیگری ذکر میکند. پرسش: ...؟ پاسخ: البته مرگی نیست، چون در آن معاد «موت» را میمیرانند: «یُقال لِلْمُوتِ مُتْ». (11)
ص: 689
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص232.
2) مصباح الشریعة، المنسوب للامام الصادق ع، ص44.
3) یس/سوره36، آیه52.
4) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج1، ص466.
5) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص70 و 71.
6) آل عمران/سوره3، آیه106.
7) آل عمران/سوره3، آیه106.
8) علم الیقین، الفیض الکاشانی، ج2، ص1099.
9) اعراف/سوره7، آیه179.
10) انعام/سوره6، آیه163.
11) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج8، ص344 و 345.
در بخشهایی از این آیات فرمود که ما ادلّه را نشان میدهیم تا اینها نگاه بکنند یا ایمان بیاورند یا یقین پیدا کنند. آنجا که سخن از نگاه است و علم ظاهری است، سخن از این است که أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ، (1)انسان اگر درباره شتر خوب بحث بکند، پی میبرد که این نظم دقیق ناظمی دارد، حیوانات دیگر هم همینطور هستند؛ اما یک وقت است که از همین شتر ـ در جریان ناقه صالح ـ از سنخ أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ تعبیر نمیکند، میفرماید که صالح پیغمبر به اینها گفت که این آب را تقسیم بکنید: فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَ سُقْیَاهَا؛ (2)این «نَاقَةُ اللَّه» است، این آیه الهی است. همه شترها را خدا خلق کرد؛ اما این معجزه است، چون معجزه است تعبیر فرمود: فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ که برای «تحذیر» است؛ یعنی «بَعِّدوا أنفسکم» از این نَاقَةَ اللَّهِ وَ سُقْیَاهَا! دیگر سخن از أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ نیست، بلکه «أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی نَاقَةَ اللَّهِ»؛ یعنی «آیَة اللَّهِ». کلّ جهان از منظر برخی از اهل معرفت و طبق بعضی از آیات؛ نظیر «نَاقَةُ اللَّه» است؛ یعنی هیچ چیزی در عالَم نیست، مگر اینکه معجزه است. اینکه فرمود آنچه در آسمان است آیه است و آنچه در زمین است آیه است، این برای لِقَوْمٍ یُوقِنُون (3)است. اگر کسی اهل یقین و شهود بود، هیچ فرقی ندارد برای او عصای موسی آن وقتی که اژدها میشود یا آن وقتی که در دست اوست یا عصایی که در دست دیگری است! هرچه که در عالَم هست نشانهٴ قدرت خدای سبحان است! این تعبیر خیلی فرق میکند؛ پس گاهی ما را به نظر دعوت میکند و گاهی از اشیا با اسامی خاصی نام میبرد، فرمود: أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ، گاهی آنچه در خارج است آیات خارجی است و آنچه در درون ماست آیات أنفسی است؛ گاهی بالاتر از «آیت» یاد میکند؛ در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «فصّلت» این مسئله گذشت در آیه 53 فرمود: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ؛ آنچه در جهان خارج است آیات الهی است که آیات آفاقی است وَ فِی أَنفُسِهِمْ؛ آنچه در درون انسان است، از شئون او و قوای او، این عقل نظری او، عقل عملی او، وَهم و خیال او، شهوت و غضب او همه اینها حیرتانگیز است و آیات الهی است؛ آیه است که نشان میدهد خدا را، مثل اینکه چمن آب را نشان میدهد، دُخان آتش را نشان میدهد، اینها آیه و علامت هستند؛ اژدها شدنِ آن عصا، نبوت موسای کلیم را نشان میدهد، آیت هستند. پس تودهٴ اهل نظر با فکر همراه میباشند، اینها شتر را نگاه میکنند تا پی ببرند به مقصد. «خواص» شتر را نمیبینند، آیت حق میبینند؛ خواه «نَاقَةَ اللَّهِ» صالح باشد یا «ناقهٴ» عادی؛ اینها آیت و نشانه هستند که با آنها به صاحب نشانه پی ببرند؛ اینها برای دو گروه است: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ که این نشانه است برای آن بینشان، وَ فِی أَنفُسِهِمْ که این نشانهها هستند برای بینشان؛ برای اوحدی از اهل معرفت که ائمه فرمودند: «بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْک» (4)دیگر آیه نیست، از خود خدا، خدا را میشناسند «بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتَنِی إِلَیْکَ وَ لَوْ لا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ ما أَنْتَ»؛ من تو را از راه تو شناختم! این دیگر نه راه فکر و استدلال و قیاس و منطق است، نه از راه معجزهشناسی است. آن عارف از راه «آیت» که بگوید: «به صحرا بنگرم، به دریا بنگرم» از راه شهودِ «آیت» به «ذی الآیه» پی میبرد و آن حکیم و متکلّم از راه «فکر» یا «حدوث» یا «تغیّر» یا «امکان ماهوی» یا «امکان فقری» پی به خدا میبرد؛ اما این گروه سوم که اوحدی از اولیای الهی هستند، نه از راه استدلال خدا را میشناسند و نه از راه آیه و علامت عارفانه میشناسند، آیتی در کار نیست، بلکه خود شیء است «اگر آفتاب آمد دلیل آفتاب». یک وقت انسان یک روشنی میبیند، این علامت این است که آفتاب طلوع کرده است؛ گاهی از سایه پی میبرد، گاهی از نوری که از روزنه آمد پی میبرد و گاهی خود آفتاب را میبیند، این میشود «آفتاب آمد دلیل آفتاب». سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ برای کسی که میگوید: «به صحرا بنگرم، به دریا بنگرم» که از آن قبیل است؛ وَ فِی أَنفُسِهِمْ برای به عقل بنگرم است که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» (5)میشود؛ به عقل نظری بنگرم، به عقل عملی بنگرم، به وهم بنگرم، به خیال بنگرم، به شهوت بنگرم، به غضب بنگرم، به هویّتم بنگرم تو را میبینم، اینها آیت هستند؛ اما أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ این سخن از آیه نیست، این عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ است، نه «بکلِّ شَیْءٍ شَهِید»! یک وقت است که میگوییم که «اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ شَهُید»، یعنی بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ؛ (6)اما وقتی جایی بخواهیم بگوییم خدا به همه چیز عالِم است دیگر «باء» استعمال میشود، نه «علیٰ»! اگر خواستیم بگوییم که «الله» «بِکُلِّ شَیْءٍ» عالم است، میگوییم اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ یا «بِکُلِّ شَیْءٍ شَهُید» و مانند آن؛ اما اگر خواستیم بگوییم که هر چه که ما میخواهیم ببینیم اوّل خدا را میبینیم بعد آن را، این با «علیٰ» استعمال میشود؛ یعنی بالای هر چیزی، شهودِ «الله» است! شما این طبقه بالایی را برداری و به طبقه دوم برسید، قبل از اینکه آن طبقه دوم را ببینی «الله» را میبینی! آن را برداری و طبقه سوم را بخواهی ببینی، قبل از اینکه طبقه سوم را ببینی بالای آن «الله» را مشاهده میکنی! اینجا دیگر سخن از «آیه» نیست که ما از آیه به «ذیالآیه» پی ببریم، أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ. این «بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِی عَلَیْک» و «عَمِیَت عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً» (7)که در دعای «عرفه» سید الشهداء(سلام الله علیه) آمده، این مخصوص آن خاندان است؛ ولی برای توده مردم همان راه نظر، یعنی أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ است؛ حالا یا از راه «حدوث» یا از راه «تغیّر» یا از راه «امکان ماهوی» یا از راه «امکان فقری» پی به «الله» میبرند. برای خواص از اولیای الهی مسئله «آیه» است که اگر توفیق پیدا کنیم میگوییم جهان آیه است، اینطور نیست که حالا عصای موسی آن وقتی که اژدها شد آیه باشد و آن وقتی که در دست اوست آیه نباشد، هر چه در عالَم هست آیه است که قرآن کریم از این تعبیرات زیاد دارد؛ اما آن کسی که نه از راه فکر و استدلال بخواهد خدا را بشناسد و نه از راه آیت بخواهد به «ذیالآیه» پی ببرد، آن مخصوص اولیای الهی است؛ یعنی اوحدی از اولیای الهی! دیگران که مشکل جدّی دارند، در این راه هم اگر که خدای سبحان را بشناسند میفهمد که برهان هست و خدا هست و از هر چیزی محبوبتر و لذیذتر و معروفتر و محبوبتر هست؛ اما به هر حال دسترسی به او چون سخت است، مدام در گیر و دار هستند؛ آنها میگویند که ما یک مطالب نظری و پیچیده داریم که چگونه به خدا برسیم، بعد این مطالب پیچیده و نظری را با مطالب بدیهی حلّ میکنیم؛ البته باز در صفا و مروه داریم سیر میکنیم؛ از مطلب نظری به مطلب ضروری میرسیم و از مطلب ضروری به مطلب نظری میرسیم: و الفکر حرکة إلی المبادی ٭٭٭ و من مبادی إلی المراد (8)این صفا و مروه را سیر میکنیم که در نهایت مفهوم گیرمان میآید! آنهایی که این مفهوم مشکل آنها را حلّ نمیکند و در صدد این هستند که مصداق را ببینند میگویند: آفت ادراک آن قالست و حال ٭٭٭ خون به خون شستن محالست و محال شما مفهوم نظری را با کمک مفهوم بدیهی حلّ میکنید، این خون را با خون شستید! اگر کسی از شما سؤال کند که عسل چیست؟ کندو را تعریف میکنید، زنبور را تعریف میکنید، موم را تعریف میکنید، گیاه را تعریف میکنید، مکیدن را تعریف میکنید، تولید را تعریف میما دهن شیرین نمیشود! آفت ادراک آن قالست و حال ٭٭٭ خون به خون شستن محالست و محال
ص: 690
1) غاشیه/سوره88، آیه17.
2) شمس/سوره91، آیه13.
3) جاثیه/سوره45، آیه4 و 20.
4) الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحدیثة)، السیدبن الطاووس، ج1، ص157.
5) مصباح الشریعة، المنسوب للامام الصادق ع، ص13.
6) بقره/سوره2، آیه231.
7) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج95، ص226.
8) منظومه ملاهادی سبزواری، ملاهادی سبزواری باتعلیقه حسن زاده آملی، ج1، ص57.
شما مطلب نظری را با مطلب بدیهی حلّ میکنید ـ کار حوزه و دانشگاه این است ـ اما این دهن کسی را شیرین نمیکند! شما با ده دلیل ثابت کنید که خدایی هست، خدا روشن است مثل دو دوتا چهارتا! اما آن خدای دلپذیری که خلیل حق میگوید من خدایی که «آفِل» است دوست ندارم؛ شما در تمام کتابهای فلسفی، کلامی ـ چه مشّاء و چه اشراق ـ اینها را که بگردید، این طرز حرف زدن را پیدا نمیکنید. هیچ حکیم و ریاضیدانی میگوید من دوست ندارم! دوست ندارم یعنی چه؟! در مطالب علمی، نه اصولی میتواند بگوید، نه فقیه میتواند بگوید، نه حکیم میتواند بگوید و نه متکلّم میتواند بگوید که من دوست ندارم اینطور بشود، دوست نداری نداشته باش! اگر برهان داری اقامه کن! در علوم حرف اوّل را دلیل میزند؛ من دوست دارم و من دوست ندارم را که شما در هیچ جا نشنیدید! ولی در مهمترین کتابهای ما یعنی قرآن کریم و در مهمترین استدلالهای ما که توحید است، از مهمترین انبیای ما که خلیل حق است، سخن از دوست داشتن مطرح است، میگوید من «آفِل» را دوست ندارم! این طریقهٴ فلسفه و کلام نیست، طریقهٴ وحی است! قرآن خدایی را ثابت میکند که دلپذیر باشد! خدا آن است که به او آدم دل بدهد! اینکه خدایی هست در عالَم که این مشکل ما را حلّ نمیکند؛ آن خدایی که وحی او را ثابت میکند با ایمان همراه است، خدایی که دل در برابر او خاضع باشد، لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ، (1)چرا؟ چون خدا آن است که محبوب باشد و «آفِل» محبوب نیست، پس «آفِل» خدا نیست. این طرز تربیت قرآن کریم است، شما تمام کتابهای فلسفی و کلامی را ببینید، این طرز فکر را نمیبینید؛ در ریاضیات نیست، در فیزیک نیست، در شیمی نیست، در فقه نیست، در اصول نیست. هیچ فقیهی میگوید که من دوست ندارم اینطور باشم؟ این چه استدلالی است؟! در فقه شما دیدید آیا هیچ فقیهی استدلال بکند که من این را دوست ندارم؟! یا در اصول کسی بگوید من او را دوست دارم؟! اینها علمی نیست که با دوست داشتن یا نداشتن همراه باشد؛ در علوم عقلی هم همین طور است! اما قرآن کریم یک کتاب علمی خشک نیست، علمی است که با دل کار دارد، میگوید خدا آن است که دل در برابر او خضوع کند، آن حقیقت نامتناهی است، چیزی که دلپذیر نباشد خدا نیست! شما هر چه را ممکن است که بر او تحمیل بکنی، ولی او خدا نیست، لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ.
ص: 691
1) انعام/سوره6، آیه76.
بنابراین تکراری در قرآن که نیست، این «تثلیث» پایان بخش سوره مبارکهٴ «فصّلت» هم که فرمود چیزی در عالَم نیست مگر اینکه «آیه» است؛ اگر بیرون را نگاه بکنید آیه است، درون را نگاه بکنید آیه است؛ فوق درون و بیرون آیه نیست، چیزی به عنوان آیه خدا را نشان بدهد نیست، از خدا به خودِ خدا بخواهی پی ببری، دیگر آیت و نشانهای نیست! شما خود آفتاب را که دارید میبینید، نشانه که ندارد. اگر نور خارجی را ببینی، سایه درخت را ببینی میگویی آفتابی هست؛ اما وقتی خود آفتاب را میبینی، این دیگر «آیت» نیست، «علامت» نیست، «نشانه» نیست، خودش را دارید میبینید! ببینید این استدلال را وجود مبارک امام صادق به شاگردان آموخت. خدا سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی را غریق رحمت کند! این را در ذیل آیه سوره مبارکه «یوسف» مشخص کردند و در بحثهای دیگر هم فرمودند؛ (1)ببینید این همه آیاتی که ما تلاوت میکنیم و سوره مبارکه «یوسف» را مکرّر میخوانیم، این استدلال و این نحوه برداشت از غیر امام صادق را کسی نقل نکرده است؛ حضرت فرمود شما به این فکر هستید که خدا را با چیزی دیگر بشناسید؟ خدا که شاهد است و چیز دیگر غایب است، مگر غایب را وسیله برای شناخت حاضر قرار میدهند؟! فرمودند که اگر کسی نزد شما حاضر باشد، اوّل او را میبینی، بعد به اوصاف او پی میبرید؛ اوّل خود شخص را میبینید، بعد به اندام او، به چهره او، به رنگ او پی میبرید، بعد وقتی حرف میزند به علم او و وقتی که عمل میکند به وصف او پی میبرید؛ وصف او، علم او، اندام او بعد از شهود خود اوست! وصف مشهود و کسی که حاضر است، بعد از شهود اوست؛ اوّل خود او را مشاهده میکنید، بعد اسم او را و بعد هم وصف او را میپرسید که جنابعالی اسم شما چیست؟ بعد قدّش را آدم نگاه میکند، وصفش را نگاه میکند. پس اوّل هستی خود شیء مشاهده میشود، بعد اسم و وصف؛ ولی اگر کسی غایب بود، اوّل اسم و وصف هست، اسم او را آدم میبیند، وصف او را میبیند، بعدها شخص را بر آن تطبیق میکند و خود شخص را میشناسد. پس اگر معروف ما غایب باشد، اوّل اسم است و وصف، بعد خود شخص؛ اگر حاضر باشد، اوّل خود شخص است، بعد اسم و وصف.
ص: 692
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج11، ص236.
وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در همان آیه سوره مبارکه «یوسف» استدلال میکند، میگوید برادران یوسف، او را دیدند، این آقا را دیدند، نمیدانند که یوسف است! این شخص را دیدند، «أنت» را دیدند و از «أنت» پی به یوسف بردند: أَ ءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ؛ (1)یعنی اوّل شخص را دیدند، بعد به اسم پی بردند. نگفتند یوسف تو هستی! گفتند تو یوسف هستی؟! فرمود بله من یوسف هستم؛ این تعبیری است که ما مرتّب میخوانیم و میگوییم؛ ولی هرگز در ذهن ما اینطور نمیآید. وجود مبارک امام صادق از همین تعبیر که «أنت» را بر یوسف مقدم داشت که اوّل «أنت» را آدم میشناسد، بعد اسم و وصف را میشناسد، گفت چون یوسف حاضر بود و برادران او را دیدند، اوّل او را دیدند و بعد به اسم و وصف او پی بردند، او گفت بله من یوسف هستم. (2)در خداشناسی هم فرمود خدا چون شاهد است، اوّل خدا را میبینید، بعد «الله» را، بعد «رحمان» را، بعد «حکیم» را، بعد «علیم» را و بعد «قدیر» را میشناسید. اوّل او را میبینید، بعد به اسمای حسنای او پی میبرید! «إِنَّ مَعْرِفَةَ عَیْنِ الشَّاهِد» قبل از معرفت اسم و وصف اوست «کَمَا قَالُوا لِیُوسُفَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُف». (3)این همان امام صادق است که احکام فقهی را برای ما بیان میکند! این جزء غرر روایات است؛ حتماً به این آیه، به ذیل این آیه، به روایتی که در ذیل آیه است مراجعه کنید، ببینید که شیوهٴ استدلال را اینها چطور بیان میکنند! گفت: «از شافعی نپرسید امثال این مسائل» که چرا «أنت» مقدم بر یوسف شد؟ این را یک امام صادق(سلام الله علیه) میخواهد که چون «أنت» قبل از یوسف ذکر شد؛ یعنی کسی که حاضر هست، اوّل خود او را باید شناخت، ما نمیدانیم که اسم و وصف او چیست، بعد به اسم و وصف او پی میبریم؛ چه اینکه برادران یوسف اوّل یوسف را شناختند، بعد به اسم او پی بردند. فرمود ما خدا را اوّل باید بشناسیم و ببینیم، بعد «الله» را، بعد «رحمان» را و بعد «رحیم» را! «إِنَّ مَعْرِفَةَ عَیْنِ الشَّاهِد» قبل از معرفت اسم و وصف اوست؛ اما معرفت غایب بعد از معرفت اسم و وصف اوست؛ از همین تقدیم «أنت» بر یوسف! این روایت در ذیل همین آیه نورانی إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُف است.
ص: 693
غرض این است که این أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّک (1)ناظر به همین قسمت است که وقتی او حاضر در همه جاست، در درون ما در بیرون ما، یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه (2)این است، قبل از اینکه ما دیگران را بشناسیم ـ حتی خودمان را بشناسیم ـ او را داریم میشناسیم.
فتحصّل که تکراری در کار نیست و اینکه فرمود دریا را و صحرا را و مانند آن را خلق کردیم، برای آن است که هم در مسئله بهرهوری از نظام، اوّل سخن از توحید حق است و هم از نظر معرفتشناسی، اوّل معرفت ذات اقدس الهی است.
موضوع: تفسیر آیات 13 تا 21 سوره جاثیه
وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (۱۳ قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ لِیَجْزِیَ قَوْمَاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (۱٤) مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (۱۵) وَ لَقَدْ آتَیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ (۱۶) وَ آتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الأمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیَما کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (۱۷) ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلَی شَرِیعَةٍ مِنَ الأمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ (۱۸) إِنَّهُمْ لَن یُغْنُوا عَنکَ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ (۱۹) هذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَ هُدی وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (۲۰) أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ (۲۱)) ص: 695
در سوره مبارکهٴ «جاثیه» که ششمین حم از «حوامیم» (1)هفتگانه است، مسائل توحیدی را با تعبیرات گوناگون بیان میفرمایند و این مُوهِم تکرار هم نیست، برای اینکه در همه مسائل ـ چه هستیشناسی، چه معرفتشناسی، چه آنچه مربوط حکمت نظری و دانش است و چه آنچه مربوط به حکمت عملی و ارزش است ـ مبدأ همه اینها توحید است؛ لذا آن را به عنوان مبنای اصلی ذکر میکند، خدایی است که اینچنین است، بعد آن مَثلِ هستیشناسی یا معرفتشناسی یا عملی یا علمی را بازگو میفرماید؛ لذا در همین سوره که فرمود: اللَّهُ الَّذِی کذا و کذا، بعد در آیه دوازده فرمود: اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ.
مطلب دوم آن است که تسخیر گاهی طوری است که انسان هم میتواند برابر آن راهنمایی تسخیر الهی عمل بکند و گاهی هم اینچنین نیست. میفرماید «سماوات» و «شمس و قمر» را برای شما مسخّر کردیم و مانند آن. کاربرد «شمس و قمر» در اختیار ما نیست، ما ناچاریم کارهای خودمان را برابر سِیر «شمس و قمر» انجام بدهیم؛ اما درباره کشتی فرمود که برای شما مسخّر است، «نهر» برای شما مسخّر است، «بحر» برای شما مسخّر است؛ منتها تفاوت گاهی در تقدیم و تأخیر است، گاهی میفرماید ما دریا را مسخّر کردیم تا کشتیرانی کنید و گاهی هم میفرماید کشتیها را مسخّر کردیم تا در دریا کشتیرانی کنید. در سوره مبارکه «ابراهیم» آنجا سخن از تسخیری است که مقابل تسخیر آیه محل بحث است؛ آیه 32 سوره مبارکه «ابراهیم» این است که وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الأنْهَارَ، کشتی را برای شما مسخّر کرد تا در دریا جریان پیدا کند و نهرها را هم برای شما مسخّر کرد؛ اما در آیه محل بحث میفرماید: سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ؛ دریا را طرزی قرار داد که شما میتوانید از آن استفاده کنید و آن تحت تسخیر شما باشد؛ هم «نهر» را و هم «بحر» را؛ برای قایقرانیهای کوچک یا برای بَلَمهای کوچک «نهر» است و برای کشتیهای بزرگ «بحر» است که هر دو را برای شما مسخّر کرد: سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ و در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» هم فرمود: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الأنْهَارَ، پس آبها را مسخّر کرد تا کشتیرانی کنید و کشتی را مسخّر کرد تا در دریاها سفر کنید؛ همه اینها قابل بهرهبرداری مستقیمِ انسان است؛ اما وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الأرْضِ، (2)سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ، گونهای خدای سبحان اینها را آفرید که آنها در خدمت بشر هستند، نه اینکه بشر بتواند مسیر اینها را تغییر بدهد؛ این نحوه تسخیر است و قسمت علمی آن با لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ خاتمه میپذیرد و قسمت بهرهبرداری آن با لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ خاتمه میپذیرد.
ص: 696
این سوره چون در مکه نازل شد، افراد زیادی هم از مشرکین حجاز سوء ادب داشتند، تعبیرات بد و رفتار زشت داشتند، فرمود که اگر شما با اینها بخواهید در یک شهر زندگی کنید، یک مقدار عفو کنید و یک مقدار صَرف نظر کنید: قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا؛ به مؤمنین بگویید «إغفِرُوا» یَغْفِرُوا، این یَغْفِرُوا جواب قُل نیست تا مجزوم باشد، این جواب «إغفِرُوا» است که محذوف میباشد. قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا «إغفِرُوا» شما صَرف نظر کنید، فرمایش تو ـ پیامبر ـ را آنها اطاعت میکنند یَغْفِرُوا؛ آنها هم صَرف نظر میکنند. برخیها خیال کردند که این آیه با آیه جهاد نَسخ شده است؛ در حالی که آیه جهاد در حال مبارزه سر جای خود محفوظ است، آیه «عفو و صفح» و امثال آن هم در حال عادی سر جایش محفوظ است. قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا «إغفِرُوا» لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ تو وقتی دستور بدهی، آنها هم یَغْفِرُوا این کار را میکنند که این یَغْفِرُوا مجزوم است، چون جواب امرِ «إغفِرُوا» است که محذوف است، نه اینکه جواب قُل باشد، چون جواب قُل، یَغْفِرُوا نخواهد بود. قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّه، فرمود ذات اقدس الهی گاهی به طور عادی زندگی را اداره میکند و گاهی هم قدرت خاص خدا ظهور میکند. در ذیل آیه سوره مبارکه «ابراهیم» که فرمود: وَ ذَکِّرْهُم بِأَیَّامِ اللَّهِ (1)آن روایت نورانی گذشت که «ایام الله» سه روز است: روز ظهور حضرت(سلام الله علیه) است، روز رجعت است و روز قیامت است؛ (2)اما اینها حصر نیست که مثلاً «ایام الله» همین سه روز باشد «و لاغیر»، اینها آن مصداق کامل «ایام الله» هستند! هر وقتی که قدرت خاصه الهی ظهور بکند «یوم الله» است؛ فیض الهی هر وقت برای مؤمنان ظهور خاص پیدا کرد «یوم الله» هست؛ خواه گاهی به صورت پیروزی مسلمانها، خواه به صورت ذلت و شکست کفّار باشد. فرمود «ایام الله» متعدّد است؛ منتها حالا مصداق بارز آن همان سه روز معروف است. فرمود اینها لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ، اگر «ایام الله» ظهور بکند که اینها به آن امیدوار نیستند! این از سنخ «تبشیر» به عذاب است که فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ. (3)مؤمنین «ایام الله» را امیدوارند وَ ذَکِّرْهُم بِأَیَّامِ اللَّهِ؛ اما کافر که به «ایام الله» امید ندارد تا شما بگویید اینها به «ایام الله» امیدوار نیستند! باید گفت که اینها از «ایام الله» هراسی ندارند. تعبیر «رجاء» در اینگونه از موارد نظیر فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ است، گرچه فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ نکته دیگری دارد که حقیقت است و از سنخ تهکّم و استهزاء و اینها نیست؛ اما اینجا که فرمود: لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ، اینها که از روز ظهور قدرت الهی هراسی ندارند! منتها به جای «خوف» که «رجاء» تعبیر شد، از سنخ همان فَبَشِّرْهُم میتواند باشد. فرمود: قُل لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّه، «ایام الله» که ظهور کرد چه میشود؟ لِیَجْزِیَ قَوْمَاً بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ که این تهدید است. پرسش: این لاَ یَرْجُونَ با لاَ یُؤْمِنُونَ با هم فرق میکنند؟ پاسخ: بله، امید دارند که به پیروزی برسند؛ اما اینها اصلاً آن روز را امید ندارند و امیدوار نیستند؛ یعنی هراسی ندارند از آن، چون میگویند که ـ معاذالله ـ خبری نیست. در سوره مبارکه «معارج» آیه چهل و دوم این است: فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتَّی یُلاَقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ، این اختصاصی به آخرت ندارد؛ گاهی ممکن است در دنیا روزی فرا برسد که ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ (4)بشوند؛ سرانجام روزی که قدرت الهی ظهور بکند ـ خواه در دنیا و خواه در آخرت ـ اینها به کیفر تلخ خودشان میرسند. به جای اینکه بفرماید «لا یخافون» و یا «لا یحزنون» و مانند آن، فرمود: لاَ یَرْجُونَ.
ص: 697
در این زمینه فرمود چرا چنین است؟ برای اینکه هر کس که کاری انجام بدهد، این کار از بین نمیرود و معدوم نیست، گرچه ما از نظر زمان و زمین از آن میگذریم؛ ولی چیزی که وارد عالَم هستی شد نابود نمیشود و در جای خودش هست، این اصل اوّل؛ اصل دوم این است که ما هیچ چیز معطّلی در عالَم نداریم که یک چیز موجودی باشد؛ ولی «عُطْلَة» باشد، نه در چیزی اثر بگذارد و نه از چیزی اثر بگیرد، یک موجود معطّل بیکار در عالَم نیست، این دو؛ چون موجود معطّل بیکار در عالم نیست، این میافتد در خط تولید، این سه؛ آثاری دارد، لوازم و ملزوماتی دارد، چهار؛ یک وقت آدم را گرفتار میکند، پنج. بیانی سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) داشتند که دروغ هرگز مخفی نمیماند و یک وقت سر در میآورد؛ اگر کسی حرفی زد، حالا ده سال قبل یا بیست سال قبل یا کاری کرد، حالا ده سال قبل یا بیست سال قبل، این کار معدوم نیست، ما از آن گذشتیم، در حالی که آن سر جای خود محفوظ است، این یک؛ چون موجود هست میافتد در خطّ تولید، مگر میشود چیزی در عالَم موجود باشد و معطل و بیکار باشد؟ اینکه نیست، این دو؛ چون میافتد در خطّ تولید، لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازمات و مقارناتی دارد، این سه؛ بعد از گذشت مدتی میشود اردویی از آثار، این چهار؛ یک وقت یکی از اعضای این اردو سر درمیآورد، این پنج؛ این آقا رسوا میشود، شش. اگرچه بیست سال قبل این حرف را زده یا بیست سال قبل این کار را کرده؛ اما بعد از بیست سال رسوا میشود! سرّش این است که این میافتد در خطّ تولید! مگر میشود چیزی در عالَم موجود باشد و بیکار و معطّل باشد؟ فرض ندارد؛ لذا فرمود که هر کسی کاری انجام بدهد از بین نمیبرد، یک؛ رابطه ناگسستنی عمل و عامل هم سرجایش محفوظ است، دو؛ به هر حال اینکه موجود هست به چه کسی مرتبط است؟ این در شناسنامه این آقا ثبت شد، در نظام تکوین الّا و لابد این کار یا این حرف به گوینده و انجام دهندهاش مرتبط است. پرسش: پس این یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (1)چه میشود؟ پاسخ: بله، سرّ آن توبه کردن است و این توبه هم فعل این شخص است. مادامی که انسان در عالَم طبیعت هست، جا برای هرگونه تغیّر است. این کفّار و مشرکین در صدر اسلام بودند که توبه کردند و ایمان آوردند. اینکه فرمود: خدای سبحان إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ (2)یعنی بیتوبه، وگرنه این همه مشرکان صدر اسلام بودند که توبه کردند و سلمان و اباذر شدند! پرسش: عمل بد آن که در عالم انجام داده که اثر وضعی دارد؟ پاسخ: همان! اثر وضعی داشتن آنها معنایش این است که این میافتد در خطّ تولید؛ حالا اثر وضعی برای این عمل است، ولی مادامی که انسان در عالَم طبیعت هست قابل تغییر است، او «مُبَدِّلُ السَّیِئاتِ بِالحَسَنات» هست، این کود بدبو است که میشود گل یاس! اینطور نیست که در عالَم طبیعت عوض نشود، این انسان کافر است که با توبه اباذر میشود! اینها «وَثَنی» و «صَنَمی» بودند که اباذر و مقداد شدند، اینها از بهشت که نیامدند! مؤمن هم که نبودند! این همه مشرکان صدر اسلام که توبه کردند شدند اصحاب خاص حضرت، پس انسان مادامی که در عالَم طبیعت هست میتواند عوض بشود، اینجا جای تغیّر و دگرگونی است. یک وقت است که ـ معاذ الله ـ گُلی میپوسد و بدبو میشود؛ مثل ایمان که مؤمنی مرتد بشود! یک وقت ـ إن شاء الله ـ همین تفاله گُل به صورت یک کود درمیآید برای یک گُل معطّر دیگر. این همه کودهای بدبو هستند که میشوند میوه و سیب و گلابی! در عالَم طبیعت جا برای تغییر و دگرگونی هست و خدای سبحان هم «مُبَدِّلُ السَّیِئاتِ بِالحَسَنات» هست، چه کسی آن بد را خوب کرده و صورت داده؟ آن استعداد را چه کسی شکوفا کرده است؟ آن مبدأ کلّ! پس انسان مادامی که با اختیار خود در مسیر برخورد فیض الهی است هدایتپذیر است.
ص: 698
بنابراین فرمود عمل زنده است و هیچ عملی از بین نمیرود و عامل را رها نمیکند، اگر خوب بود در خدمت عامل هست و اگر بد بود مثل مار گزنده دامنگیر او میشود؛ دو طایفه آیات قرآن کریم در این زمینه هست: یکی برای بیان پیوند ناگسستنی عمل با عامل که کاری ندارد آن عمل خوب است یا بد، دیگری هم در تفکیک اعمال است که عمل خوب به سود انسان است و عمل بد به زیان انسان میباشد. این قسمت دوم در قرآن بیش از قسمت اوّل است؛ آن قسمت اوّل که فقط بیان پیوند عمل با عامل هست، آن در سوره مبارکه «اسراء» آیه هفت است که فرمود: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا، برخی از مفسّران خیال میکردند که «لام» اوّل «لام» نفع است و «لام» دوم را گفتند که برای مُشاکله بیان شده است، وگرنه باید میفرمود: «وَ إن أسَأتُم فَعَلَیهَا»؛ نظیر آنچه در آیه محل بحث سوره مبارکه «جاثیه» است؛ در حالی که این «لام» اوّل «لام» اختصاص است و «لام» دوم هم «لام» اختصاص است؛ یعنی عمل مختص عامل است و عامل را رها نمیکند، در صدد این نیست که این عمل خوب است یا بد، عمل برای عامل است؛ چه خوب و چه بد برای عامل است. چون «لام»، «لام» اختصاص است، «لام» اوّل هم سر جای خودش است، «لام» دوم هم سر جای خودش است. این یک طایفه از آیات است؛ اما طایفه دیگر که فراوان هست همین آیه سوره مبارکه «جاثیه» و مانند آن است که مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ به سود خود، وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا به ضرر خود، چون مستحضرید و قبلاً هم اشاره شد که انسان هرگز با دشمن خلق نشده است! این بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»؛ (1)یعنی خودت دشمن ساختی! وگرنه قوای درونی است که خدای سبحان آفریده، نفس مُلهَمه به او داده، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (2)به او داده، این دین به ما گفته یا درس نخوان و براساس همان فطرت عادی باش یا اگر حوزه و دانشگاه وارد شدی درسی بخوان که با صاحِبخانه درگیر نباشد! فرمود من شما را که بیسواد خلق نکردم! آنچه لازمه سعادت شماست را در درون شما من نهادینه کردم، همه فجور و همه تقوا را در درون شما گذاشتم، یا مثل مؤمنین عادی با فطرت سالم زندگی کنید یا اگر رفتید حوزه و دانشگاه درسی خواندید، درسی بخوانید که با صاحِبخانه درگیر نشود، یعنی درسی بخوانید که با فَأَلْهَمَها بسازد، درس شکآور نخوانید! درسی که شما را غرور میدهد نخوانید! چیزی بخوانید و مهمانی دعوت کنید که با صاحِبخانه درگیر نشود، وگرنه مشکل پیدا میشود. اینکه شما میبینید «أَعْدَی عَدُوِّکَ» هست، بعد پیدا شد! شما میبینید هیچ میوهای در درون آن کِرم نیست، مگر اینکه حرف باغبان را گوش ندهد! آن میوهای که تحت تدبیر باغبان مدبّر نیست و حرف باغبان را گوش نمیدهد، از آب خوب استفاده نمیکند، از کود خوب استفاده نمیکند، از هوای خوب استفاده نمیکند، در درون خودش کِرم میسازد، وگرنه میوه که در درون آن کِرم نباید باشد! حالا که کِرم پیدا شده، «أَعْدَی عَدُوّ» سیب همین کِرمی است که خودش ساخته است. الآن تمام غذاهایی که این میوه تغذیه میکند، بخش وسیعی از آن را به خدمت این کِرم میدهد، این کِرم که بدون تغذیه رشد نمیکند، چطور رشد کرده است که تمام فضای این سیب را گرفته؟ این آب را، این خاک را، این کود را گرفته و به جای اینکه به خودش بدهد، به این کِرم داده است و این رشد کرده است، وگرنه در درون ما ذات اقدس الهی فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ، (3)وگرنه «أَعْدَی عَدُوِّ» را که خلق نمیکرد.
ص: 699
بنابراین مائیم که دشمن میسازیم، مائیم در درون خودمان دشمن میتراشیم، ما میتوانیم در درون خودمان «أصدق صدیق» (1)بسازیم، «صَدِیقُ کُلِّ امْرِئٍ عَقْلُه»، (2)این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است! این مفید حصر است؛ از جاهایی که تقدیم خبر بر مبتدا مفید حصر است، همین است. نفرمود: «عَقلُ کُلّ امْرِء صَدِیقُهُ»، بلکه فرمود: «صَدِیقُ کُلِّ امْرِئٍ» این خبر مقدم که «عَقْلُهُ» مبتدای مؤخر است. نفرمود: «عَقلُ کُلّ امْرِءٍ صَدِیقُهُ»، فرمود انسان یک دوست بیشتر ندارد و آن عقل اوست که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان». (3)
بنابراین عمل زنده است و عامل را رها نمیکند، اگر خوب باشد که به سود اوست و اگر بَد باشد به زیان اوست. این آیه سوره مبارکه «اسراء» دو پیام دارد: یکی مسئله اختصاص است و دیگری مسئله امتناع؛ محال است کسی به کسی بد بکند، محال است که کسی نسبت به کسی خوب بکند! این «بالعرض» است، سایهٴ عمل بدِ انسان به دیگری میافتد، حتی در قتل! اگر کسی، کسی را کُشت، صدها برابر آن قتل، در درون خود سمپاشی کرده است که به عذاب «أبَد» یا «ألیم» گرفتار میشود، سایهٴ این ستم، خورده روی این مقتول؛ مثل اینکه در درون خانه خود یک «کَنیف» و یک چاه بدبو کَنده، گاهی رهگذری که میگذرد بوی این به شامّه او میرسد، همین! محال است که انسان به کسی بد بکند یا به کسی خوب بکند، «الّا بِالعَرَض». همین که تصمیم گرفت که معصیت بکند و راه کسی را ببندد، چندین غُدّه در خود ایجاد کرده است؛ حالا گوشهای از آثار این غدّه به دیگری هم میرسد، چه اینکه در بخش إحسان هم همینطور است! اگر کسی تصمیم گرفته که به دیگری راه بدهد و مشکل دیگری را حلّ بکند، این تصمیم او روح و ریحان است، این قُربت او روح و ریحان است، این ارادهٴ او روح و ریحان است، وَ نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ (4)این روح و ریحان است، آن وقت سایهاش به دیگری میرسد که برای دیگری مثلاً خانهای ساخته یا فرشی را به دیگری داده است یا دیگری را درمان کرده است. این «لام» اختصاص نشان میدهد که آنکه «بالذات» و «بالاصالة» از عمل طَرفی میبندد خود عامل است! «بِالعَرَض» خَیر نصیب دیگری میشود! اما اینجا که فرمود: مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا این جزء طایفه ثانیه است، هیچ ارتباطی بین این آیه و آیه سوره مبارکه «اسراء» نیست. فرمود بد کردید به خودتان به تعبیر حکیم فردوسی: اگر بار خار است خود کِشتهای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رشتهای بعد چه وقت حساب میشود؟ «یَوْمِ الْحِسَاب» مراجعه میشود که ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ، این زمینه است برای اینکه پس ما مکتبی میخواهیم، یک روز حساب و کتابی میخواهیم، یک حق و باطلی میخواهیم، یک صدق و کذبی میخواهیم، یک خَیر و شرّی میخواهیم، یک حَسَن و قبیحی میخواهیم تا معلوم بشود که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است. این سَرپُلی است برای بیان شریعت! میفرماید ما قبلاً این مسئله را برای انبیای دیگر و اُمم گذشته مخصوصاً بنیاسرائیل بازگو کردیم، برای شما هم بازگو میکنیم که بشر شریعت میخواهد. شریعت؛ یعنی «مورد الشاربة». (5)این شریعه فرات را که شریعه میگویند، برای همین است، این نهرهای بزرگ که عمیق است و روان، از هر جای آن نهر نمیشود آب گرفت، برخی از جاهاست که یک گُدار و یک شیب ملایمی دارد، از آنجا رهگذر میرود و آب میگیرد. آن مقدار که شیب ملایم دارد و جای رفت و آمد است، به آن میگویند «شریعة». «شریعة» یعنی «مورد الشاربة». در شمال شرقی کربلا که فرات جاری است، آن نهر بزرگی است و نمیشود که از هر جای آن آب گرفت، فقط یک بخش خاصی بود که شیب نرمی داشت، آنجا آب میگرفتند، به آنجا میگفتند شریعه فرات، آنجا را با تیراندازها بستند که آب به اهل بیت نرسد، وگرنه جای دیگر که جای آبگیری نبود. این «شریعة» بود که انسان راه دارد به آن آب حیات. فرمود ما شریعت فرستادیم که همه اینها را برای شما بیان کند، چون شریعت هست نبوت هست؛ چون شریعت هست حکمت هست، ما از کجا میفهمیم این شخص «پیغمبر» است؟ برای اینکه کتابی که مشتمل بر شریعت هست را او آورده است. از کجا بفهمیم که این حرف «حکمت» است، چون «عزیزِ حکیم» (6)این را فرستاده است. پس حکمت در خود قرآن است، شریعت یعنی متن قرآن است، اثبات نبوت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به وسیله قرآن است. فرمود ما قبلاً به دیگران دادیم، اینها را هم دادیم؛ این برای آن است که بشر ادعای ربوبیت نکند. الآن ببینید خیلی از بشرها فرعون عصرند؛ منتها «بالصراحة» نمیگویند که أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی، (7)در همه مدت و در تمام کارها به این سه عنصر محتاجیم؛ عنصر اصلی که توحید است را آنها برداشتند و خودشان به جای عنصر اصلی نشستند. هر کشوری در هر حال یک موادّ قانونی دارد، مثلاً ما یک رساله عملیه داریم یا مثلاً موادّ قانونی مجلس شورای اسلامی داریم که این کاربردی و عملیاتی است، این را همه کشورها دارند؛ این امر مشترک بین مؤمن و کافر است. امر دوم آن است که این موادّ حقوقی را از یک سلسله مبانی میگیرند، مثل عزّتِ مملکت، امنیتِ مملکت، امانتِ مملکت، استقلالِ مملکت، زندگی مسالمتآمیز، عدم دخالت در شئون دیگری، اجازه ندهند که کشورها در شورا دخالت بکنند، فضای سالم، مواسات، مساوات، دستگیری نیازمندان، بهداشت، همه اینها مبانی اصلی است که از این مبانی آن موادّ حقوقی استنباط میشود، این مشترک بین مؤمن و کافر است. کلید همه این مبانی که «مبنی المبانی» است عدل است، این مشترک بین مؤمن و کافر است که به عنوان اصل عدل را همه میپذیرند، حقوق بینالملل هم این را قبول کرده است. عدل هم مفهوم آن «وَضعُ کُلَّ شیءٍ فِی مُوضِعِه» (8)هست، این معنایش روشن است که مسلمان و کافر قبول کردند، حقوق بینالملل هم قبول کرده است؛ تا اینجا مشترک بین مسلمان و کافر است؛ اما از اینجا به بعد که عدل «وَضعُ کُلَّ شیءٍ فِی مُوضِعِه» است، جای اشیا را چه کسی باید معیّن کند؟ جای اشخاص را چه کسی باید معیّن کند؟ مؤمن میگوید جای اشیا را اشیاءآفرین و جای اشخاص را اشخاصآفرین باید معیّن کند، ولی کافر میگوید جای اشیا را خودم و جای اشخاص را خودم تعیین میکنم، این همان فکر فرعونی است! این میشود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، (9)این حقوق سازمان ملل هیچ پایهٴ علمی ندارد؛ لذا شما میبینید یک روز ملتی را که از کشور خودش دارد دفاع میکند میگویند تروریسم؛ حزب الله را ـ معاذ الله ـ میگویند تروریسم است! یک روز هم که چنین نخواهند، میگویند از فهرست تروریسم برداشته شد. آن منافق تروریسم را و آن داعش تروریسم را میگویند او مدافع است، این را که مدافع است و از کشور خودش و از دین خودش دفاع میکند را میگویند تروریسم، سرّش این است که واقعاً اینها فرعون هستند! واقعاً خود را «الله» میدانند! چرا؟ برای اینکه منبع ندارند! شما تا اینجا آمدید، گفتید ما عدل داریم، معنای عدل هم این است که هر چیزی سر جایش باشد، تا اینجا درست است؛ اما جای اشیا کجاست؟ شما میگویید هر چه که از انگور درست شده، چه شیره انگور و چه شراب انگور هر دو حلال است، ما میگوییم آنکه انگورآفرین است باید فرق بگذارد، نه شما! اینها نمیدانند که فرعون میباشند و أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ هستند، أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی (10)هستند، مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (11)هستند، همین است! شما وقتی بررسی کنید و سؤال بکنید که شما این قانون را از چه چیزی میگیرید؟ شما که قبول دارید عدل است، معنای عدل را هم که میدانید روشن است؛ یعنی «وَضعُ کُلَّ شیءٍ فِی مُوضِعِه»، اما جای اشیا کجاست؟ جای اشخاص کجاست؟ این قرآن است که میگوید شما درباره ارث دختر و پسر حرف نزنید، دختر را ما آفریدیم، پسر را ما آفریدیم و مصالح اینها را ما میدانیم، لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً، (12)شما چه میدانید که آینده چه پیش میآید؟! پرسش: اهل کتاب مدّعی هستند که از کتب آسمانی گرفتند! پاسخ: از کتب آسمانی گرفتند؟ اگر از کتب آسمانی گرفته باشند که موحّد هستند و میشوند اهل کتاب! اینها اصلاً اهل کتاب نیستند! اینها نه اهل کتاب، نه اهل قرآن و نه اهل عترت هستند؛ آنهایی که اهل کتاب میباشند باید مواظب باشند که مطابق با شریعت خودشان باشد که همینجا قرآن میفرماید ما به بنیاسرائیل شریعت دادیم، اینها عالماً و عامداً در برابر پیغمبر خودشان ایستادند! آنهایی که معاصر موسای کلیم بودند اینطور بودند، اینها که معاصر نیستند چگونه خواهند بود؟! در همین بخش فرمود ما به بنیاسرائیل این معارف را دادیم، اینها عالماً و عامداً در برابر کلیم حق ایستادند و وجود مبارک موسای کلیم فرمود امر بر شما مشتبه نیست، برای شما ثابت شد من پیغمبرم، لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ؛ (13)شما صد درصد میدانید که من پیغمبر هستم! یک وقت یک کسی شبهه دارد، آن حرف دیگری است؛ در سوره مبارکهٴ «صف» فرمود شما بنیاسرائیل که در نبوت من تردید ندارید! این همه معجزات از من دیدید و آن همه مبارزات با سَحَره را از من دیدید، تازه پای شما از دریا گذشته است، شما که معجزات را دیدید لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ، بنابراین با میل خودشان دارند کار میکنند! گفتند: اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ. (14)غرض این است که در درون اینها یک تفکر فرعونی هست، أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی هست ـ حالا چه بگویند و چه نگویند ـ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی هست، آنکه میگوید جای اشیا را من باید تعیین کنم، جای اشخاص را من باید تعیین کنم، چه کسی تررویسم است را من باید بگویم، چه کسی مدافع است را من باید بگویم! این یعنی تصرف جای «الله»! پرسش: اگر بگوید من با عقل میگویم، چه؟ پاسخ: عقل هم میگوید اگر عقل دارید، باید عقلآفرین را ببینید که چه میگوید! تو که اشیا را نیافریدی! قبل از اینکه تو بیایی اینها سر جایش بود، بعد از مرگ تو هم که اینها سر جایش هست، پس تو نمیتوانی جای اینها را مشخص کنی! کسی که اشیا را آفرید باید جای اشیا را مشخص کند و کسی که اشخاص را آفرید باید جای اشخاص مشخص کند، آن وقت أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ معنای آن روشن خواهد شد. این درباره کلّی بود، اگر ـ معاذ الله ـ در بخشی از شریعت فاصله بشود همین است! این بیان بلند صدرالدین قونوی است ـ شاید قبلاً دهها بار در همین مجلس گفته شد ـ که فرمود ـ به نحو سالبهٴ کلیه ـ هیچکس گناه نمیکند، مگر اینکه مشرک است! چرا؟ برای اینکه اگر کسی خلاف کرد سهواً بود، نسیاناً بود، اکراهاً بود، الجائاً بود، خطئاً بود، خطیئةًَ بود، اینها را «حدیث رفع» (15)میگیرد و گناه نیست؛ اما اگر کسی هیچ عذری ندارد و عالماً عامداً دارد نگاه به نامحرم میکند، نه اضطرار است، نه سهو است، نه نسیان است، نه خطیئه است و نه خطای در تطبیق است، هیچ چیزی نیست! عالِم به حکم هم هست، عالِم به مسئله هست، موضوع را هم میداند، حکم را هم میداند؛ یک وقت است که جاهل است که بحث آن جداست، اگر به همه این امور عالِم است و هیچ عذری ندارد معنایش این است که خدایا! تو گفتی که این کار را نکن؛ ولی من دارم میکنم! این یعنی چه؟ یعنی شما نظرتان این است، ولی من نظرم این است که باید انجام بدهم! لذا «عند التحلیل» هیچ کسی گناه عمدی نمیکند «الّا وَ هُوَ مُشرِک»، آن وقت این آیه معنایش روشن میشود که فرمود: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ؛ (16)اکثر مؤمنین گرفتار شرک هستند! شما وقتی گناه را میخواهید تحلیل کنید، معنایش همین درمیآید. یک وقت است که اضطرار است، الجاء است، اینها بحثی است که با «حدیث رفع» برداشته شد؛ اما اگر کسی عالماً و مختاراً دارد گناه میکند یعنی چه؟ یعنی خدایا تو گفتی نکن من هم میدانم ـ علم به حکم دارد، علم به موضوع دارد و هیچ اضطراری هم نیست ـ ولی من نظرم این است که باید انجام بدهم! این است که حضرت در ذیل آیه فرمود همین که شما میگویید: «لَولا فَلانٌ لَهَلَکْتُ»! (17)و امثال آن این است، وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ.
ص: 700
1) الشافی فی شرح اصول الکافی، مجموعه مولفان، ج1، ص237.
2) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.
3) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.
4) یس/سوره36، آیه12.
5) تفسیرالقرطبی، القرطبی، ج16، ص163.
6) جاثیه/سوره45، آیه2.
7) نازعات/سوره79، آیه24.
8) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص85.
9) جاثیه/سوره45، آیه23.
10) نازعات/سوره79، آیه24.
11) قصص/سوره28، آیه38.
12) نساء/سوره4، آیه11.
13) صف/سوره61، آیه5.
14) اعراف/سوره7، آیه138.
15) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج15، ص369، ابواب جهادالنفس وما یناسبه، باب56، ط آل البیت.
16) یوسف/سوره12، آیه106.
17) تفسیر نور الثقلین، الشیخ الحویزی، ج2، ص476.
غرض این است که این آیه سرفصل است که ما مکتب و شریعت را الّا و لابد لازم داریم، برای اینکه ما در نظام عالَم داریم کار میکنیم! خود ما را که دیگری آفرید، عالَم را هم که دیگری آفرید، پیوند ما و عالَم را که دیگری آفرید، آن وقت ما بیاییم تصمیم بگیریم یعنی چه؟ لذا اینها مواد حقوقی دارند مبانی حقوقی دارند، منبع ندارند، چون منبع ندارند میشود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، حالا چه بگوید أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی چه نگوید! لذا این را مقدمه قرار داد، فرمود که حالا چون مَنْ عَمِلَ صَالِحاً هست فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَیْهَا هست، ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ صلاح و طَلاح با یک مکتب سنجیده میشود؛ لذا در برابر آن از آیه شانزده به بعد این مکتب را دارد تشریح میکند. پرسش: قبل از اینکه وارد آیه بعد بشویم، در ذیل آیه چهارده حدیثی آمده که روزهای هفته را به نام ما بگو. (1)پاسخ: البته درست است! پرسش: اینکه بیاییم «ایام الله» را به قیامت بزنیم یک مقدار ؟ پاسخ: نه، قیامت به تنهایی نیست! مصادیق فراوانی دارد، سه مصداق دارد که یکی از آنها قیامت است؛ روز ظهور حضرت «ایام الله» است، «یوم الرجعة» «ایام الله» است، قیامت هم «ایام الله» است. مصادیق فراوانی دارد، یک؛ این سه مصداق تازه برخی از آن مصادیق هستند، دو؛ چون اینچنین است، در ذیل همین آیه در سوره مبارکه «ابراهیم» گذشت وَ ذَکِّرْهُم بِأَیَّامِ اللَّهِ آن روایت هست (2)و همان روایت در ذیل همین آیه هم هست که «یوم الظهور» است، «یوم الرجعة» هست، «یوم المعاد» است، اینها برای بیان بعضی از مصادیق است نه جمیع مصادیق.
ص: 701
موضوع: تفسیر آیات 16 تا 21 سوره جاثیه
وَ لَقَدْ آتَیْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ (۱۶ وَ آتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الأمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیَما کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (۱۷) ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلَی شَرِیعَةٍ مِنَ الأمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ (۱۸) إِنَّهُمْ لَن یُغْنُوا عَنکَ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ (۱۹) هذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَ هُدًی وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (۲۰) أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ (۲۱)) در سوره مبارکهٴ «جاثیه» که در مکه نازل شد و جزء «حوامیم» (1)هفتگانه است که معارف دین و اصول دین مطرح است، بعد از بیان بحثی از مسائل توحید و وحی و نبوت، مسئله شریعت و دین را مطرح میکند؛ صراط مستقیم یک راه است و این «شریعت» ورودی است به آن صراط مستقیم، که «کادح الی ربّ» (2)است و به لقای الهی میرسد. فرمود ما همه اُمم را از صراط مستقیم برخوردار کردیم، چون لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً (3)و اما چون بنیاسرائیل بیش از اُمم دیگر محل ابتلا بودند و هر روز یک فتنه جدید از اسرائیلیها علیه اسلام بود، فرمود: لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ؛ (4)همواره این اسرائیلیها خیانت میکنند و تو آگاهی، با اینکه تو در قلّه وحی و نبوت هستی، آنها از خیانت دستبردار نیستند، لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَی خَائِنَةٍ مِنْهُمْ، هر روز یک نقشه میکشند! لذا قصه بنیاسرائیل در قرآن بیش از اُمم دیگر است. فرمود ما به آنها چند چیز دادیم که اصل آن همان تورات و انجیل و زبور و اینهاست؛ البته بعضی از این کتابها جامع احکام حقوقی و عبادی و معاملات و معارف هستند و بعضیها هم در حدّ زبور موعظه میباشند. فرمود ما بنیاسرائیل را کتاب دادیم ـ تورات و انجیل و مانند اینها ـ و حکم دادیم، یک؛ حاکمیت و حکومت دادیم، دو؛ و به برکت معارف همان کتاب آسمانی حکمت دادیم، سه؛ نبوت دادیم به انبیای آنها و در اثر همان کتاب و معجزاتی که به انبیای آنها دادیم بهرهها بردند و از نظر روزیهای ظاهری هم آنها را برخوردار کردیم، روزیهای فراوانی دادیم، آمدند به شام و در این سرزمین بهرههای فراوانی بردند و نسبت به مردم عصر خودشان از فضیلتی برخوردار شدند «مِنْ حِیثُ الکِتابِ وَ النُّبُوّة وَ الحُکم» که آیات الهی و معجزات فراوانی را به موسای کلیم دادیم. از نظر کثرتِ نبوت، این فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ نسبی نیست، نفسی است! البته از نظر فضایل شخصی نسبی است، نه نفسی، لکن کمتر گروهی مثل اینها به فساد و خونریزی و توطئه و خیانت مبتلا شدند. پرسش: ... چرا حکم جداگانه از کتاب و قرآن کریم؟ پاسخ: برای اینکه ذکر خاص بعد از عام است، این معارف در همان کتاب است! جریان وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ (5)برای اینهاست، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ (6)برای اینهاست، هیچ امتی مثل اینها پیامبرکُشی نکردند! هیچ امتی مثل اینها اختلاف نداشتند! وجود مبارک کلیم حق فرمود: لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ؛ (7)برای شما مسلّم شد که من پیغمبر خدا هستم، چرا مرا آزار میکنید؟! نه تنها برای فرعون ثابت شد که موسای کلیم نبیّ خداست، برای افراد تبهکار اسرائیلی هم ثابت شد، به فرعون فرمود که لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ؛ (8)برای تو مسلّم شد که اینها معجزات الهی است؛ قرآن هم تعبیر کرد که وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ، (9)برای اینها صد درصد روشن شد که اینها معجزه است و موسی، «کلیم الله» و «رسول الله» است. قبلاً شاید دهها بار در همین بحث روشن شد که ممکن است یک عالِم یا روحانی یا غیر روحانی یک مطلب برای او صد درصد روشن بشود که حق است؛ ولی معصیت میکند؛ سرّش این است که با موعظه و نصیحت این امر حلّ نمیشود، اخلاق علم است؛ مثل موعظه نیست؛ تا آدم نداند که منشأ تصمیمگیری چیست، خیال میکند که مدام آیه و روایت بخواند مشکل حلّ میشود. ما یک متولّی در درون خودمان داریم که این مسئول اندیشه و ادراک و برهان است که جزم متعلق به آن است، کار حوزه و دانشگاه همین است و شأنی کاملاً جدای از دستگاه علم داریم که آن مسئول عزم و اراده و تصمیم و فعالیت و کوشش و عمل است، کاملاً مرز این دو از هم جداست! حالا اگر کسی عالِم بود و معصیت کرد، شما مدام آیه برای او بخوان، او خودش آیه را گفته و تفسیر کرده و کتاب آن را هم نوشته است! مگر علم تصمیم میگیرد؟! ما دستگاهی داریم که مسئول علم و اندیشه است فکر است در ظاهر بدن مثل چشم و گوش؛ دستگاهی داریم که مسئول حرکت و کار است؛ مثل دست و پا. این مقسَم ـ چون چندین بار تکرار شد، دیگر بازگو نمیکنیم ـ چهار قسم هم زیر مجموعه این مَقسَم است: یک قِسم آن این است که انسان چشم و گوش او سالم است، اما دست و پای او فلج است؛ او مار و عقرب را میبیند و تردید ندارد که این مار و عقرب است؛ اما چشم و گوش که فرار نمیکند، دست و پا فرار میکند در حالی که او ویلچری است! حالا شما به کسی که ویلچری است، مدام عینک بده، مدام میکروسکوپ بده، مدام تلسکوپ بده و مدام ذرّهبین بده، او که مشکل علمی ندارد! او میبینید مار و عقرب را! مگر علم فرار میکند؟! آن «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان» (10)فرار میکند که در بحث جهاد درونی ـ جهاد اوسط ـ گرفتار هوس شد و شکست خورد، اینجا آن عقل عملی ویلچری است!
ص: 703
طبق این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، (1)محور ارادهٴ او ویلچری است! شما مدام برایش آیه بخوان! مثل اینکه آدمی که ویلچری است، شما مدام به او عینک بده، ذرّهبین بوده، دوربین بده، میکروسکوپ و تلسکوپ بده، او که مشکل علمی ندارد! شما چه کسی را داری موعظه میکنی؟ او خودش در این زمینه کتاب نوشته! موعظه که علم نیست! اخلاق علم است که از فقه و اصول قویتر و غنیتر است! زیر مجموعه فلسفه است! تا ما ندانیم محور تصمیم کجاست و تا ندانیم که چه کسی حرف آخر را در درون ما میزند، نتیجه همین است و این که کار حوزه و دانشگاه نیست! آنجا فقط به ما علم یاد میدهند! فرمود ما به بنیاسرائیل همه چیز دادیم و کلیم حق فرمود برای شما مسلّم شد که من پیغمبر هستم، این هم معجزه است و این هم کتاب الهی است، چرا مرا آزار میکنید؟! این سه طایفه از آیات نشان میدهد که محور عزم و اراده و تصمیم چیز دیگری است، مدار تصور و تصدیق و استدلال و قیاس و اندیشه هم چیزی دیگر است. فرمود: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا، این «الف» و «سین» و «تاء» در «إستَیقَنَ» نظیر «إستَکبَرََ» برای مبالغه است؛ یعنی صد درصد یقین داشتند که حق با موسای کلیم است و کلیم حق(سلام الله علیه) هم فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ، برای تو مسلّم شد! آن طایفه وَ اسْتَیْقَنَتْهَا، این طایفه لَقَدْ عَلِمْتَ و این طایفه لِمَ تُؤْذُونَنِی، این سه طایفه دلالت میکند که ممکن است یک انسان و جامعهای صد درصد برای او حق روشن بشود ولی عمل نکند، سرّش این است، آنکه حرف آخر را میزند سواد نیست، آن «العقل» که ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» حرف آخر را میزند. آن اراده و تصمیم و نیت که بین عزم و جزم و بین آسمان و زمین فاصله است، فنّ اخلاق این را ثابت میکند؛ خلاصه اینکه با موعظه و نصیحت حل نمیشود. تا آدم نفهمد که کجای او مشکل دارد، به سراغ درمان آن نمیرود؛ تا ما ندانیم که در دستگاه درونی ما چندین نیرو هستند که حرف آخر را میزنند، هرگز اصلاح نخواهیم شد. اینجا فرمود اینها مشکل عزمی داشتند، ما همه چیز را به اینها دادیم! فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ شد؛ اما با این حال از هر جهت، کمتر خیانتی به ذهن آنها رسید که عمل نکنند. پرسش: در مقابل آنها مسلمانها هم امام حسین(علیه السلام) را به شهادت رساندند! پاسخ: بله، اما یک گروه فراوانی آمدند و بساط آنها را جمع کردند، آنها هم باعث شد که جریان کربلا پیش آمد! وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود شما چرا کار اسرائیلیها را میکنید؟ آنها پیشگام بودند در طرف جهنم رفتن! فرمود: وَ آتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الأمْرِ، این همه معجزات را به ما اینها دادیم! آن نُه معجزهای که حسّی بود، یک قدح آب میگرفتند، پیروان کلیم حق میخوردند آب بود و پیروان فرعون که مینوشیدند خون بود، اینها معجزات حسّی و تجربی روزانه بود، فرمود: وَ آتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الأمْرِ، بعد به جان هم افتادند و اختلاف کردند، اختلاف آنها «بعد العلم» بود! اختلاف «قبل العلم» یک نعمت خوبی است، چون انسان دارد نظریهپردازی میکند تا ببیند کدام حق است؛ وقتی که نظریهپردازی میکند، پس اختلاف نظر هست! بعد وقتی که روشن شد چه چیزی حق است، برابر همان عمل میکند. این اختلاف «بعد العلم» است که پایان آن جهنم است، فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ، این بَغْیاً بَیْنَهُمْ است. در جریانی که ما به بنیاسرائیل کتاب و حکم و نبوت دادیم، بعضیها برای مجموع است و بعضی برای جمیع؛ یک وقت ملتی را پیروز میکند، این ملت هرکدام از اینها به حسب دنیایی یک مسئولیت شایستهای دارند؛ اما در جریان وحی و نبوت اینطور نیست که به اینها داده باشیم، فرمود در اینها ما وحی و نبوت را قرار دادیم؛ شما آیه بیست سوره مبارکهٴ «مائده» را ملاحظه بفرمایید: وَ إِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یَا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیَاءَ وَ جَعَلَکُم مُلُوکاً، در بین شما رهبران الهی و معصوم نصب کردم؛ اما شماها را هرکدام به نوبهٴ خود مسئولیتی دادند که مَلِک شدید؛ تعبیر جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیَاءَ با جَعَلَکُم مُلُوکاً خیلی فرق دارد! وَ آتاکُم مَا لَمْ یُؤْتِ أَحَدَاً مِنَ الْعَالَمِینَ، برای اینکه این همه انبیا را در اثر آن شرارت شما در بین شما مبعوث کردم! در اثر بدرفتاری شما پشت سر هم پیامبر نصب کردم! بنابراین اینکه فَضَّلْنَاهُمْ شد، نه یعنی اینها آدمهای خوبی هستند، بدتر از اینها شما در قرآن سراغ ندارید! وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ برای اینها بود، وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ برای اینها بود، با دیدن آن معجزهٴ سنگینِ عبور از دریا به موسای کلیم(سلام الله علیه) گفتند: اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ. (2)بنابراین فرمود که چنین بود، شما به امت خودتان بگویید که این راه را نروند.
ص: 704
در بیانات نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که این خطر هست، هر سوراخی که «ضبّ» و سوسمار اسرائیلی رفته شما هم میخواهید بروید! (1)این در بیانات پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست! بعد فرمود مواظب باشید این راهی که اینها رفتند را طی نکنید، ما برای شما یک شریعت خاصه قرار دادیم: وَ آتَیْنَاهُم بَیِّنَاتٍ مِنَ الأمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ. در آیه 213 سوره مبارکه «بقره» هم که چند بار گذشت، این بود که بشرهای اوّلی به طبع ساده زندگی میکردند، آن کسی که نمیداند مرده را چگونه دفن بکند، این بشر اوّلی است! به هر حال قابیل «سُقِطَ فی یَدَیْه» (2)برادرش ـ این مقتول ـ مانده در دست او که با این چه کار کند! فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الأرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ (3)بشر اوّلی این بود، تا به او نشان بده که اینطور جنازه را میشود دفن کرد. این بشر خیلی اختلافات عمیق فکری و امثال اینها نداشتند، ساده زندگی میکردند تا اینکه یک سلسله رشد فکری پیدا شد و مسائل حقوقی و حُکمی پیدا شد، آنگاه خدا فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ (4)آن پیغمبر اوّلی که وجود مبارک حضرت آدم بود، با مواعظ ابتدایی اینها را اداره میکرد و همچنین تا زمانی که کتاب نازل بشود. بعد از اینکه چنین صلاحیتی پیدا کردند: فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ، آن اختلاف «قبل العلم» است که یک چیز خوبی است؛ مثل اختلاف دو نظریهپرداز و این اختلاف «بعد العلم» است و بَغی است و راه جهنم. در این آیه فرمود که فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ، سخن از «اِحباط» و «تکفیر» نیست، هر کسی کاری انجام داده براساس فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ (5)میبیند؛ در جهاد نفس معنایش این نیست که عملهای خوب «سابق» با عمل بد «لاحق» حَبط میشود، یا عملهای بد «سابق» با عملهای خوب «لاحق» تکفیر میشود. تکفیر، یعنی عمل صالح بعدی کفّاره قبلی بشود و آن را از بین ببرد. حَبط این است که عمل صالح قبلی با عمل بعدی از بین برود، فرمود نه «حَبط» است و نه «تکفیر» فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ و در قیامت هم انسان به نامه عمل خود میگوید: مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا (6)همه اینها هست؛ منتها در صحنه معاد بررسی میشود؛ بررسی شدن و بررسی کردن نشانه آن است که همه اینها هستند، ترازو داشتن این است، خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً (7)این است، اعمال را در قیامت سنجیدن این است که چه کسی دیوان عمل او سنگین میشود و چه کسی سبک میشود؟ پس هم «حَبط» باطل، هم «تکفیر» باطل، هر عملی حق و جهاد نفسانی هم حق است! معنای جهاد این نیست که این لاشهها را از بین میبرند، همه اینها در صحنهٴ نفس انسان خواهند بود. پرسش: إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ (8)؟ پاسخ: آن هم همین است؛ یعنی آثارش را از بین ببرد، آن سرجایش محفوظ است و این سرجایش محفوظ است ـ مثل توبه ـ و کاری با ما ندارند. اگر یک وقت ذات اقدس الهی اراده کرده که آثار آنها را هم از بین ببرد، به انسان در صحنه قیامت نشان نمیدهد؛ چون آنها که یکدست خوب بودند که هیچ؛ اما آنهایی که سابقه سوء داشتند، ولی یکدست توبه کردند و جبران کردند الَّذِینَ تَابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَیَّنُوا (9)توبه خالص کردند، اینها اصلاً در بهشت یادشان نیست که تبهکار بودند تا خجالت بکشند، هیچ مشرکی در بهشت یادش نیست که مدتها در دنیا به بتپرستی گذرانده، وگرنه برای او درد و رنج و حزن میشود. اگر حُر(سلام الله علیه) در بهشت یادش بیاید چه کاری کرده است که برای او جهنم است! اصلاً یادش نیست که با پسر پیغمبر چه کرد! این کار فقط از خدا برمیآید، از غیر خدا احدی چنین کاری مقدورش نیست؛ حالا بر فرض انسانی نسبت به انسانی بد کند، این انسان مظلوم چقدر میتواند نسبت به ستمکار خودش محبت بکند، اینکه عفو بکند، احسان بکند و اصلاً به روی او نیاورد؟ غیر از این که مقدور او نیست! اما هر وقت آن ظالم این مظلوم را میبیند شرمنده است و این مظلوم بخواهد از دل او دربیاورد مقدورش نیست، پس از غیر خدا این کار ساخته نیست؛ اما ذات اقدس الهی صحنه ستم را از دل او برمیدارد، اصلاً یاد مبارک حُر(سلام الله علیه) نیست که با پسر پیغمبر چه کرد! اگر یادش بود، برای او جهنّمی بود! در روایت از وجود مبارک حضرت سؤال میکنند که چگونه نوح در بهشت است و لذت میبرد و پسرش در جهنم؟ این چه لذتی است؟ فرمود اصلاً یادش نیست که پسری داشت و کافر بود، این کار خداست! اینکه فرمود: وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ (10)غِلٍّ را برمیدارد، سابقه سوء را برمیدارد، کینه را برمیدارد، حسد را و رفتار زشت را برمیدارد، این یک تمثیل است و نه تعیین! فرمود آنچه در دلهای اینهاست ما کاملاً شستشو میکنیم و با قلب فرشتهمنش وارد بهشت میشوند، وگرنه این بتپرستهایی که حالا مقداد شدند، اباذر شدند و عمّار شدند اینها اگر یادشان باشد در بهشت که سالیان متمادی در برابر بُت سجده میکردند، اینکه برای آنها دردآور است! همه کفّاری که ایمان آوردند اگر یادشان باشد که سالیان متمادی به معصیت گذرانده بودند که برای آنها دردآور است! این کار فقط از خدای سبحان ساخته است و غیر او از احدی ساخته نیست. پرسش: فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ، (11)اما اکنون اینطوری فرمودید؟ پاسخ: بله، اما در آن صحنه موازنه وقتی که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً (12)شد که وَ نَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ، (13)از آن به بعد کاملاً تصفیه حساب میکنند؛ تا تطهیر محض نشود و قلب شفّاف نشود وارد بهشت نمیشوند، فرمود: وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ، بعد وارد بهشت میشوند؛ پس طیّب و طاهر که شدند وارد بهشت میشوند، لکن در صحنه قیامت همین نگرانی، اضطراب، خجالت و شرم هست. پرسش: پس معنایحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ (14)چه میشود؟ پاسخ: همین است! یعنی اینها برای بت قربانی میکردند و عبادت میکردند، وقتی که رفتند وَ قَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً، (15)این اثری نبود؛ منتها چوب آن را دارند میخورند. یک وقت است انسان در برابر یک کار حقّی خدماتی انجام میدهد اثر آن را میبیند؛ اما یک وقت در تاریکی تیر رها میکند، این که به جایی نمیرسد! این شخص در برابر سنگ و چوب سالیان متمادی خضوع کرد، این «هباء منثور» است این اثری را که نمیبیند؛ اما آثار تلخ آن را البته میبیند، او کاری نبود که کرده! او در تاریکی تیری انداخته، او چه چیزی را میخواهد ببیند؟ معدومی را پرستش کرده، چیزی که نبود، سنگ و گِل بود، اینکه معبود نبود! تعبیر قرآن کریم این است که این چیزهایی که شما هم اینها را «ربّ» میدانید، اسمایی است که «جَعَلْتَهُم أسمَاء» فقط یک اسم بیمسمّایی است! اینهایی را که شما «ربّ» نامیدید، اینها اسمایی است بیمسمّا! این کلمه ربّ یک «راء» است با «باء» مضاعف، این لفظ است و مفهومی در ذهن دارد؛ اما زیر آن خالی است! وقتی شما به بتخانه میروید، این «ربّ» بر هیچکدام از اینها منطبق نیست؛ لذا میشود «أسماءٌ»، «جَعَلْتَهُم أسمَاء»، اسمی بیمسمّاست که بر هر کسی که بخواهید تطبیق بکنید، تطبیق نمیشود. تعبیر قرآن کریم این است که شما اسمی قرار دادید؛ یعنی مسمّا ندارد! بنابراین آنچه را که شما انجام دادید، تیر به هوا بود و تیر به هوا هم که به مقصد نمیرسد. فرمود: فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ تمام داوریها در مراحل اختلاف به حق برمیگردد، هر اختلافی از هر ملت و نحلتی که باشد، در روز حق خدای سبحان داور است؛ چه اختلاف مکتبی باشد، چه اختلاف علمی باشد و چه اختلاف عملی، این برای گذشته. چون لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً (16)برای شما هم شریعت و منهاج قرار دادیم: ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلَی شَرِیعَةٍ مِنَ الأمْرِ. به امّت خود بگو که به سرنوشت اسرائیلیها مبتلا نشوند: فَاتَّبِعْهَا وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ. در قبال «شریعت» هوا هست، از نظر عمل؛ در قبال «شریعت»، جهل است از نظر علم؛ از نظر دانش «شریعت» علم است و از نظر ارزش، شریعت حق است. در قبال آن حق، این میشود هوا و در قبال آن علم، این میشود «لایعلم». فرمود: وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ؛ اینهایی که به بیراهه میروند و با هوا دارند زندگی میکنند پیرو اینها نباش، چرا؟ برای اینکه کاری از اینها ساخته نیست: إِنَّهُمْ لَن یُغْنُوا عَنکَ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً، چون کار به دست «رَبُّ العَالمَین» است! به جای خدا کاری اینها انجام بدهند و مشکلی از مشکلات تو را حلّ بکنند، اینچنین نیست! یا به تو آسیب برسانند؛ البته آن هم نیست. حالا اینجا درصدد نفی است: لَن یُغْنُوا عَنکَ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً، خودشان هم إِنَّ الظَّالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ که برخیها ناصر یکدیگرند؛ یعنی کمبود دیگری را حلّ میکنند و بعضیها ولیّ یکدیگرند که تمام کارهای دیگری را انجام میدهند، اما این نصرت و ولایت ظاهر آن نصرت و ولایت است، باطن آن عداوت است که الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، (17)چرا؟ برای اینکه این ظاهرش ولایت است و باطنش عداوت؛ ظاهرش نصرت است و باطنش عداوت، چون در راه باطل یکدیگر را یاری میکنند! اگر در راه باطل یکدیگر را یاری میکنند، ظاهرش نصرت است و باطن آن خذلان؛ ظاهرش دوستی است و باطن آن دشمنی؛ لذا فرمود: الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ، «أخلاء» فقط متقین هستند! افراد باتقوا دوستیشان، ظاهرش دوستی است و باطنش هم دوستی است، چون مشکل یکدیگر را در راه حق حلّ میکنند؛ اما آنها مشکل یکدیگر را در راه باطل حلّ میکنند؛ کمک به باطل، باطل است! پس این دوستی که اینها باند و گروه یکدیگرند، به حسب ظاهر دوستی است و به حسب باطن دشمنی است، این یک اصل؛ و قیامت ظرف ظهور باطن هست، این دو اصل؛ باطن اینها که عداوت است روشن میشود؛ لذا کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (18)این سه اصل. اینجا هم فرمود: إِنَّ الظَّالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ؛ اما وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ.
ص: 705
1) امتاع الاسماع، المقریزی، ج12، ص353.
2) الیضاح، الفضل بن شاذان الازدی النیسابوری، ج1، ص162.
3) مائده/سوره5، آیه37.
4) بقره/سوره2، آیه213.
5) زلزال/سوره99، آیه7.
6) کهف/سوره18، آیه49.
7) توبه/سوره9، آیه102.
8) هود/سوره11، آیه114.
9) بقره/سوره2، آیه160.
10) اعراف/سوره7، آیه43.
11) زلزال/سوره99، آیه7 و 8.
12) توبه/سوره9، آیه102.
13) انبیاء/سوره21، آیه47.
14) بقره/سوره2، آیه217.
15) فرقان/سوره25، آیه23.
16) مائده/سوره5، آیه48.
17) زخرف/سوره43، آیه67.
18) اعراف/سوره7، آیه38.
گاهی انسان بخشی از کارها را خیال میکند خودش انجام میدهد، بقیه را میخواهد با دعا حلّ کند؛ ولی قدری که جلوتر رفت و تحت ولایت «الله» شد، خودش میشود مأمور کار او، تمام کارهای او را با اختیار او ذات اقدس الهی اداره میکند. اگر گفتند «سماوات» را برای شما مسخّر کردیم، هم سماوات سپهری و نجومی را مسخّر میکند که انسان از آنها بهره میبرد که شما میبینید، انسان الآن به این فکر است که «به زیر آورد چرخ نیلوفری را». هم آن سماوات باطنی را که فقط برای مؤمنان درب آن باز میکند مسخّر میکند، فرشتهها را مسخّر میکند، میکائیل(سلام الله علیه) که مأمور «کیل» و «رزق» است، او را مأمور میکند که اقتصاد مقاومتی را در این شهر به دست پاکان و نیکان اجرا کند، این یک نحوه کاری است! جبرئیل(سلام الله علیه) را مأمور میکند که علوم را به اهل آن اعطا کند، فرشتههای دیگر هم اینطور است؛ حالا یا «مع الواسطه» یا «بلاواسطه». اینها را فرمود من برای شما مسخّر کردم؛ هم آسمان ظاهری و آنچه در آن است، هم آسمان باطنی و آنچه در آن است، این را خدا مسخّر میکند، لازم نیست که ما تسخیر بکنیم؛ البته انسان کاملی که وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ کُلَّهَا، (1)آن انسان کاملی که امروز وجود مبارک حضرت است و همان انسان کامل أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ است، «مُنبیٴ» هست که مادون تعلیم هست و آنها اگر صلاحیت عالِم شدن را میداشتند ذات اقدس الهی به خلیفهاش میفرمود: «یَا آدَمُ عَلِّمْهُمْ بِأَسْمَاء هؤُلاَءِ» اما فرمود: «فرشته عشــق نداند که چیست قصه مخــوان»، او در آن حدّ نیست که عالِم به «أسماء» باشد، او در حدّ گزارش فقط میتواند از «أسماء» باخبر بشود، یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ نه «عَلِّمْهُمْ». امروز وجود مبارک ولیّ عصر در حدّ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ است؛ البته فرشتگان ـ عرشی و غیر عرشی ـ نسبت به حضرت این معنا را دارند؛ اما کسانی که پیروان حضرت هستند «مع الواسطه» فیض میبرند. فرمود: وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ، این آیه هم بصیرتافزایی دارد، هم راهنمایی دارد و هم رحمت خاصه دارد. از نظر اینکه لطف ویژه الهی است، رحمت خاصه است؛ از اینکه گرایش پیدا میشود، میبینید بعضیها همین که نزدیک اوّل ظهر است دلشان برای نماز اوّل ظهر میتپد، بعضیها اهل نماز هستند؛ حالا یا اوّل یا وسط، اینها خیلی فرق میکند! اینکه انسان شیفته نماز اوّل وقت باشد، این یک چیز دیگری است، این گرایش است و این در همه کس نیست؛ بعضی شیفته زیارت هستند، بعضی شیفته فاطمیه میباشند، اینها یک چیز دیگری است! بعضیها در فاطمیه عزاداری میکنند و چهار تا قطره اشک هم میریزند؛ اما بعضی شیفته باشند، شوق داشته باشند و دلشان پَر بکشد چیزی دیگر است، آن میشود هدایت! این بصیرت هست، هدایت هست، موعظه و علم هست؛ اما لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ که بحث قوم «یُوقِنُون» هم بحثش در اوایل همین سوره مبارکه، یعنی آیه چهار گذشت. حالا فرمود: أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ، شما اگر شأن نزول این آیه را که ملاحظه بفرمایید، بعضی افراد از خودرضایِ، خوشفکرِ، خیالبافِ، خوشخیال، خیال میکنند که مؤمن و کافر ـ معاذ الله ـ یکی هستند، میگویند آنجا خبری نیست، اگر آنجا هم باشیم مثل دنیا وضع ما راحت است.
ص: 706
1) بقره/سوره2، آیه31.
در سوره مبارکهٴ «کهف» گذشت که این شخص میگفت ـ معاذ الله ـ اگر قیامتی هم باشد، آخرت ما هم مثل دنیاست. آیه 36 سوره مبارکه «کهف» این بود: وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَ لَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً ٭ قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَ هُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ؛ (1)این چه حرفهای یاوهای است که میبافی؟ که میگویی اگر قیامتی باشد مثل دنیا ما مرفّه هستیم، اینطور نیست! اینها خوشخیال بودند که میگفتند اگر قیامتی هم باشد، آنجا هم مثل دنیا ما مرفّه هستیم. قرآن کریم تقریباً در پنج ـ شش طایفه از آیات قرآن کریم روی این حرف باطل خط ابطال کشید؛ اولاً یک طایفه از آیات است که برهان اقامه کرد خدا، قیامت، وحی، نبوت، شریعت و دین «حق» است؛ البته با براهین فراوان. برای اینکه آن برهانهای دقیق عقلی در دسترس دیگران قرار بگیرد، در طایفه ثانیه مثالها زد، فرمود مگر کور و بینا یکسان هستند؟ (2)مگر زنده و مرده یکسان هستند؟ (3)مگر «ظِلّ» و «حَرور» یکسان هستند؟ (4)مگر عالِم و جاهل یکسان هستند؟ (5)گاهی زنده و مرده، گاهی «ظِلّ» و «حَرور»، گاهی کور و بینا اینها را مَثَل زد، هَلْ یَسْتَوِی الأعْمَی وَ الْبَصِیرُ، (6)وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ (7)و مانند اینهاست که این بخش را از نظر علمی تبیین کرد. بعد قصهها و داستانها را شروع کرد؛ فرمود که در دنیا مؤمن هرگز در راه نمیماند و کافر هرگز به مقصد نمیرسد. درباره مؤمن در سوره مبارکهٴ «طلاق» فرمود: وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ؛ (8)فرمود مؤمن هرگز نمیماند! ما نمیخواهیم روزیِ مؤمن را به او بدهیم، ما میخواهیم از راهی که او نمیداند به او روزی بدهیم تا همیشه صدای «یا الله» او قطع نشود. فرمود تمام این مار و عقربها عائله خدا هستند! خرسهای نجسِ قطبی و غیر قطبی هم عائله خدا هستند! فرمود: وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا؛ (9)اینها عائله من هستند! ما برای همه سهمیه قرار دادیم، «مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا». اینکه سعدی میگوید: از در بخشندگی و بنده نوازی ٭٭٭ مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا ببینید، این مرغ پَر میکشد و میآید از درون آب این ماهی را میگیرد، «مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا». او برای آن لاشخورها روزی و سهمیه معین کرده است، فرمود: وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا؛ اینها عائله من هستند و حساب و کتابشان با من است، کفّار هم اینطور هستند! اما فرمود که من نمیخواهم مؤمن را اینطور روزی بدهم! فرمود: وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ (10)او کار خودش را انجام میدهد و من هم از راه غیب با او رابطه برقرار میکنم و او را تأمین میکنم تا همیشه این چهرهٴ او به غیب باشد، نه به مغازهاش! وَ یَرْزُقْهُ همیشه بگوید «یا الله»! وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ، نه «من حیث یحتسب»! او هم مؤمنانه زندگی میکند؛ اما در قبال مؤمن، فرمود: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً؛ (11)او همیشه با داشتن مالهای فراوان در گرفتاری است! بیچاره با قرص خواب باید بخوابد! این وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً نه یعنی فقیر میشود؛ یعنی در فشار است، با قرص خواب دارد زندگی میکند. مؤمن کاملاً راحت است هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ، (12)اما این کاملاً در فشار است؛ این برای زندگی است. در هنگام مرگ هم این دو آیه هست که فرمود: یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ، (13)ما که نمیدانیم آن بیچاره چه میکشد، چه سیلیها که نمیخورد! چه مُشتها که به پشت او نمیرسد! یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ؛ فرشتههایی هستند که سیلی به صورت این بدبخت میزنند و فرشتههایی هم هستند که مُشت به پشت اینها میکوبند.
ص: 707
1) کهف/سوره18، آیه36 و 37.
2) انعام/سوره6، آیه50.
3) فاطر/سوره35، آیه22.
4) فاطر/سوره35، آیه21.
5) زمر/سوره39، آیه9.
6) انعام/سوره6، آیه50.
7) فاطر/سوره35، آیه21.
8) طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
9) هود/سوره11، آیه6.
10) طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
11) طه/سوره20، آیه124.
12) فتح/سوره48، آیه4.
13) انفال/سوره8، آیه50.
خدا مرحوم آیت الله شاهآبادی(رضوان الله علیه)را غریق رحمت کند! او یک رساله خوبی دارد به عنوان شذرات المعارف، او این آیه را خوب تبیین کرده که فرشتههای آن عالَم میبینند که او با دست خالی و رویِ سیاه دارد میآید محکم به صورت او میزنند، فرشتههای این عالَم هم که مسئول این عالم هستند، میبینند که عمری را اینجا وقت تلف کرده و جای دیگران را تنگ کرده، محکم به پشت او میزنند و این شخص را به بیرون میرانند؛ فشار مرگ این بیچاره همینهاست! این ضرباتی که میخورد را که کسی نمیفهمد! دو آیه است که در دو جای قرآن است: یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ؛ یک عدّه از جلو به چهرههای اینها میزنند و یک عدّه هم از پشت به اینها میزنند، پس لَا یَسْتَوُونَ. وارد برزخ هم که شدند، در آنجا هم اینطور نیست که یکسان باشند، در برزخ هم همین مشکلات را دارند، در قیامت هم همین مشکلات را دارند، آنها هم که یکی جهنم است و دیگری بهشت؛ در این پنج ـ شش طبقه و طایفه از آیات همه آن در بیان فرق است. در گوشههایی از این آیات میفرماید، حالا شما بررسی کنید که این آدم خوشخیال که میگوید اگر قیامتی هم باشد: وَ لَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً، ببینید که بدبختیهای آنها از کجاها شروع میشود. در سوره مبارکه «نحل» این دو قسمت هست؛ در سوره «نحل» فرمود به اینکه مؤمنان یک سَبک میمیرند و تبهکاران طرز دیگر میمیرند؛ آیه 28 سوره مبارکه «نحل» این است: الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ آنها تسلیم میشوند و میگویند: مَا کُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ که جواب میدهند: بَلَی إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ ٭ فَادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیَها فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرینَ، (1)آنگاه بعد نسبت به مؤمنین که میرسد در آیه 32 میفرماید: الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در «کِتَابُ الْجَنَائِز» کافی نقل میکند که هیچ لذتی در تمام مدت عمر، مؤمن به اندازه لذت مرگ نمیچشد! (2)هیچ! هیچ لذتی! آن روایت را نگاه کنید که انبیا را میبیند، هیچ لذتی! پس فرق است بین مرگ اینها و حیات اینها که فرق بود و مرگ اینها که فرق است، به طور کلّی ذات اقدس الهی در آیه هجده سوره مبارکه «سجده» میفرماید: أَ فَمَن کَانَ مُؤْمِناً کَمَن کَانَ فَاسِقاً لَا یَسْتَوُونَ؛ شما خیال میکنید که هر دو یکسان میمیرند؟ یکسان وارد برزخ میشوند؟ حواس شما جمع باشد، این طور نیست! أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَی نُزُلاً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ٭ وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِیدُوا فِیهَا (3)این در سوره مبارکه «سجده» بود. در «ص» هم همین طور است، در سوره مبارکهٴ «ص» آیه 28 این است: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الأرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ این شأن نزول آیه را ملاحظه بفرمایید که خوشخیالها و خیالبافها گفتند که آنجا خبری نیست و اگر باشد ما هم آنجا یکسان هستیم و در آنجا هم ما راحت هستیم، مثل دنیاست؛ لذا آیه محل بحث میفرماید که اینها أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا، «اجتَرَحَ» یعنی «إکتَسَبَ»؛ این دست را که میگویند «جارحه»، چون وسیله کار و کسب است، اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ؛ یعنی «إکتَسَبَ السِّیئات». دست چون وسیله کسب و کار است به آن میگویند «جارحه». أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أَن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ ما گفتیم یکی زنده است و یکی مرده، مگر زنده و مرده یکی است؟! مگر «ظِلّ» و «حَرور» یکی است؟! مگر کور و بینا یکی است؟! اینجا چه خیالبافی هست که میکنند میگویند فرقی نمیکند! و از طرفی هم اگر ـ معاذ الله ـ معادی نباشد، معنای آن این است که کافر و مؤمن یکی هستند، چون دیگر «لا میزَ فی الأعدام»، (4)این کافر مُرد آن مؤمن مُرد، هر دو معدوم شدند، پس مساوی هستند، چون در عدم هیچ تفاوتی بین معدومها که نیست؛ اگر این خیالبافی را هم دارند، نخیر شما معدوم نمیشوید، شما به لقای الهی بار مییابید ـ یا به لقای قهر الهی یا به لقای مِهر الهی ـ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ.
ص: 708
موضوع: تفسیر آیات 22 تا 26 سوره جاثیه
وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ (۲۲ أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلاَ تَذَکَّرُونَ (۲۳) وَ قَالُوا مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ وَ مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ (۲٤) وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۲۵) قُلِ اللَّهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ لاَ رَیْبَ فِیهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (۲۶)) سوره مبارکهٴ «جاثیه» از آن جهت که در مکه نازل شد و محور اصلی سُوَر مکی هم اصول دین است و جریان معاد سهم تعیینکنندهای در تربیت جوامع بشری دارد، درباره اینکه نظام هستی به حق خلق شده است، یک؛ و پایان این عالَم هم صحنهٴ معاد است که در صحنه معاد بین حق و باطل، صدق و کذب، خَیر و شرّ، حَسن و قبیح فرق است تا بشود نظام عدل، دو؛ این آیات را نازل فرمود. قبلاً بیان مسئله شریعت بود و اوّل کسی که موظف است پیرو شریعت باشد خود پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است که فرمود ما شریعت نازل کردیم ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلَی شَرِیعَةٍ مِنَ الأمْرِ فَاتَّبِعْهَا. (1)اوّلین پیرو شریعت و دین خود، پیامبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) است و کسی که پیرو شریعت نیست، پیرو هوا است؛ به هر حال انسان برنامهای دارد، آن برنامه اگر مطابق دین نبود، مطابق میل خودش هست. اینکه برخیها میگویند من هر چه میخواهم میکنم، یعنی معبود من هوای من است، ولو عبارت او این نباشد؛ کسی بگوید من هر چه میخواهم میگویم و هر چه میخواهم انجام میدهم، به هر حال پیرو میل خودم هستم، این میشود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ.
ص: 710
1) جاثیه/سوره45، آیه18.
جریان اینکه ساختار این عالَم به حق است، این در چند جای قرآن کریم هم به صورت موجبه و هم به صورت سالبه آمده است؛ به صورت سالبه در سوره مبارکه «ص» آیه27 آمده است که فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً، به صورت موجبه هم در خیلی از جوامع آمده است که خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ (1)و معنای این کریمه هم این است که مصالح ساختمانی جهان «حقیقت» است؛ یعنی اگر کسی سؤال بکند که این مسجد را با چه چیز ساختید؟ آن مهندس میگوید که مثلاً با سیمان و آهن و امثال آن؛ اما حالا سیمان با چه چیزی ساخته شد؟ آهن با چه ساخته شد؟ مثلاً میگویند مواد اوّلی آن این است، مواد اوّلی آن با چه ساخته شد؟ و صورتی که به این جهان داده شده با چه ساخته شد؟ این را گاهی به صورت «باء» مصاحبه و گاهی به صورت «باء» ملابسه میفرماید که مصالح ساختمانی عالَم «حقیقت» است، این عالَم «باطل» را نمیپذیرد. اگر سؤال بکنند که دستگاه گوارش شما ـ روده و معده ـ با چه چیزی ساخته شد؟ طبیب یک نحوه جواب میدهد، ولی آن جواب نهایی این است که اینها به سلامت ساخته شد؛ یعنی دستگاه روده و معده؛ نظیر یک تُنگ نیست، یک ظرف خالی نیست که هر چه به آن بدهی جا بدهد. الآن یک تُنگ خالی را شما چه سَم درون آن بریزی و چه عسل بریزی جا میدهد؛ اما این دستگاه روده و معده دستگاهی است که به «حق» خلق شده است، اگر غذای سالم دادید تحویل میگیرد و هضم میکند و اگر غذای مسموم دادی بالا میآورد؛ یعنی من برای این خلق نشدم؛ این برای طبیعت است.
ص: 711
1) انعام/سوره6، آیه73.
فطرت ما هم اینچنین است، اگر حرف حق و حرف صحیح را تحول فطرت دادیم، قبول میکند؛ اما اگر آدم بخواهد کسی را فریب بدهد نمیپذیرد، این بالا میآورد. همانطوری که «طبیعت» ما باطل را بالا میآورد، «فطرت» ما باطل را بالا میآورد، «نظام خلقت» هم باطل را بالا میآورد؛ یعنی ممکن نیست کسی با فریب بخواهد زندگی کند یا با دروغ بخواهد زندگی کند، در نهایت یک وقت رسوا میشود. این یک وقت که رسوا میشود، یعنی این نظام هستی آن را بالا آورده، ساختار عالَم باطل را نمیپذیرد! فرمود ما که این عالَم خلق کردیم این را با باطل خلق نکردیم: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً حالا یا زود یا دیر! ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ، (1)پس عالَم به حق خلق شد و با باطل نیست، پس یک صحنه دادرسی و بازرسی و امثال آن هست.
در آیه 28 سوره مبارکه «ص» فرمود در صحنه قیامت هم که همگان جمع شدند، «بالعدل» سامان میپذیرد، أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الأرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ. اینها یک حرفی میزدند، میگفتند که انسان معدوم میشود؛ وقتی معدوم شد بین خوب و بد فرقی نیست، چون «لا میزَ فی الأعدام»، (2)برخیها هم برابر آنچه در سوره مبارکه «کهف» بود میگفتند اگر قیامتی باشد، ما همانطوری که در دنیا مرفّه هستیم، آنجا هم مرفّه هستیم که این آیه سوره «کهف» در بحث قبل خوانده شد. (3)پس اینچنین نیست که طالح و صالح یکسان باشند، وگرنه میشود ظلم وَ لاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً، (4)پس این دو عنصر در غالب سُوَر مکی و در بعضی از سُوَر مدنی هست که عالَم «بالحق» است و چون «بالحق» است، صحنهٴ دادرسی و محاکمه و قضا و داوری هست و آن صحنه هم «بالعدل» است، پس عِلماً «بالحق» است و عَملاً «بالعدل». پرسش: اگر ما گفتیم که عالم به «حق» خلق شده و باطل را نمیپذیرد، انسان هم جزئی از عالم است. پاسخ: بله. پرسش: اکثر انسانها هم بر باطل بودند. پاسخ: نه، انسان که باطل را میپذیرد، انبیا آمدند که باطل نپذیرد! فرمود که ما شریعت آوردیم فَاتَّبِعْ که جلوی باطل را بگیریم؛ منتها حالا بعضیها به سوء اختیار خودشان به طرف باطل میروند که الآن آن آیه مطرح میشود. پرسش: حق بودن زمین و آسمان به چه معناست؟ پاسخ: یعنی زمین و آسمان را ذات اقدس الهی طرزی خلق کرد ـ مثل معده و روده ما ـ که گناه و ظلم را نمیپذیرند؛ یک وقت است که فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِیراً (5)در پیش است، اینطور نیست هر کسی هر کاری که خواست در نظام آفرینش انجام بدهد، ظرفیت جهان مثل ظرفیت معده و روده است، باطل را بالا میآورد. اینکه میبینید این همه افراد سلاطین آمدند و خبری از آنها نیست و جهان را این چند نفر ـ مثل انبیای ابراهیمی(علیهم السلام) ـ دارند اداره میکنند، برای همین جهت است. فرمود این شریعت را اوّل کسی که پیروی میکند تو باید باشی، بعد دیگران؛ مبادا کسی خیال کند حق و باطل و عدل و ظلم یکسان است؟! این طور نیست! وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ، پس باطل در کار نیست؛ گاهی به صورت موجبه است و نفی سالبه «بلا تبع»؛ گاهی به صورت سالبه است و اثبات موجبه «بالتبع»، مثل سوره «ص».
ص: 712
حالا که یک صحنه داوری هست، در آن صحنه اینطور نیست که فاجر و متّقی یکسان باشند، وَ لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ، پس حساب و کتابی در عالَم هست. بعد فرمود کسی که این شریعت را نمیپذیرد، به هر حال برنامهای دارد؛ او این خدای آفریدگاری که خود او و نظام را آفرید، او را عبادت نمیکند و هوای خود و میل خود را عبادت میکند. او در حقیقت یک بتپرست است، منتها بت درونی که میگویند: «ألْطَفَ الأصنام الهَواء»، لطیفترین بُت، همان بُت درون و بُت هوس است. أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، «إله» دارد؛ ولی به جای اینکه «إله» خود را عبادت کند، هوای خود را عبادت کرده است که در حقیقت هوای خود را به جای «إله» میداند. وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ، این أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ؛ یعنی کسی که به علم خود عمل نکرده است، عالماً عامداً به طرف ضلالت میرود؛ این دو تفسیر دارد: یک تفسیر که جناب فخر رازی و امثال ایشان اشاره کردند که گفتند این ناظر به سوره مبارکه «انعام» است؛ (1)در سوره مبارکهٴ «انعام» ذات اقدس الهی فرمود که اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ؛ (2)خدا میداند که چه کسی را پیغمبر کند! اینجا هم فرمود: «اللهُ أعْلَمُ حَیثُ یُظِلُّ مَنْ یَشَاء»؛ چه کسی شایسته هدایت نیست و باید گمراه بشود! در آیه 124 سوره مبارکه «انعام» به این صورت هست که فرمود: اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ، در مقابل آن به زعم جناب فخر رازی این آیه است که أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ، لکن این معنا که گفته شد مستفاد از آیه نیست؛ آیه آن است که انسان در درون خود سه جبههٴ جنگ دارد؛ البته این سه جبهه جنگ در عرض هم نیستند؛ دو جبهه جنگ در عرض هم هستند، اگر انسان در این دو جبهه فاتح و پیروز شد، وارد آن جهاد اکبر میشود.
ص: 713
بیان مطلب این است که اگر انسان بخواهد بفهمد، در برهان وَهم و خیال راهزن است؛ در خیلی از موارد انسان تا به آن قلّهٴ معرفت صحیح بخواهد برسد، مغالطات وَهمی و خیالی راهزن اوست، نمیگذارد که اندیشهٴ ناب بهره او بشود، او در بخش اندیشه دارد میجنگد؛ یعنی با وَهم و خیال میجنگد تا به برهان برسد، این کار حوزه و دانشگاه است. در مسئله تربیت و اخلاق، جنگ بین عقل عملی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان»، (1)با شهوت و غضب است؛ آن قلمرو، قلمرو اراده و تصمیم و عزم و کار است. قلمرو عقل نظری، اندیشه و تصوّر و تصدیق و برهان و قیاس و استدلال است. در استدلال، وَهم و خیال درگیر هستند، در اراده و عزم و اخلاص، شهوت و غضب درگیر هستند، این جنگ برای همیشه است؛ یعنی هر کسی در درون خود این دو جبههٴ جنگ را دارد و اگر در این دو جبهه پیروز شد و خواست جنگ و مبارزه را ادامه بدهد، تازه بین عقل نظر او و عقل عمل او که از او به قلب هم میتوان یاد کرد جنگ شروع میشود، این دیگر جهاد اکبر است، نه جهاد اوسط! آن جهاد اوسط اکبرِ نسبی است، در جهاد اکبر نسبی که همان جهاد اوسط است، جنگ بین عقل است و هوس که این شخص میخواهد عادل بشود، وارسته بشود، متّقی بشود، اهل بهشت بشود و مُتخلِّق بشود. بعد از اینکه این مراحل را گذراندند؛ آدم خوبی شد، مُتخلِّق شد، وارسته شد، اهل عبادت شد و اهل زهد شد، از آن به بعد جنگ سوم شروع میشود؛ یعنی جنگ بین عقل و قلب، جنگ بین علم حصولی و علم حضوری؛ اینکه متولّی اندیشه و برهان است، میگوید راه سخت است و همینجا بمان؛ آنکه قلب است، میگوید مفهوم به درد من نمیخورد، من میخواهم ببینم، فهمیدن هنر نیست، دیدن هنر است. این جهاد اکبر است که بین عقل نظر و بین قلب است، این قلّهٴ جهاد است که جهاد اکبر حقیقی این است و این برای اوحدی اهل سیر و سلوک است. غالب انسانها یا در جهاد اندیشه هستند ـ بین برهان و بین وَهم و خیال ـ یا در انگیزه میجنگند؛ یعنی بین عقل عمل و شهوت و غضب. اگر کسی علم را وسیله برای عقل قرار داد که در آن آیه فرمود ما ـ با مَثَل زدن ـ علم را نردبان عقل قرار میدهیم: وَ تِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ (2)آنهایی که عالِماند این را نردبان قرار میدهند تا به قلّه عقل برسند که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان»، پس علم نردبان است. اگر این شخص از این نردبان سوء استفاده کرد و آن را به طرف چاه برد، همین نردبان و پلههاست ولی به طرف چاه رفت: أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ دامنگیر او میشود؛ یعنی او عالمانه گناه میکند. در تعبیرات روایی ما هم هست، اصلاً بعضیها درس میخوانند برای اینکه گناه بکنند، چون هر گناهی موارد استثنایی هم دارد؛ اگر روزه خوردن است موارد استثنایی دارد، اگر نماز بد خواندن است موارد استثنایی دارد، حج و عمره نرفتن است موارد استثنایی دارد، همه گناهها موارد استثنایی دارد! در بعضی از روایات ما هست که بعضیها اصلاً درس میخوانند برای اینکه آن گناه را با موارد استثنایی توجیه کنند؛ (3)اگر این شد این شخص عالماً عامداً دارد معصیت میکند، از این به بعد دیگر ذات اقدس الهی آن هدایت ویژه را میگیرد أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ، او عالماً به طرف جهنم حرکت میکند، عالماً به طرف فساد حرکت میکنند. این معنا دقیقتر از آن است که جناب فخر رازی میگوید که این آیه أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ در مقابل اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ هست. پرسش: از فرمایش حضرتعالی اینطور متوجه شدم که آن کسی که علوم به واسطهٴ عقل نظری به او میرسد، وقتی به «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین»ی خدا پی برد، سست میشود و در وادی عمل وارد نمیشود و بخواهد مثلا ًخیلی عبادت کند؟ پاسخ: نه، اگر آن علم است «أَشَدُّ الْمُعَاقِبِین» هم هست! اگر عالِم باشد، ذات اقدس الهی خودش را معرفی کرده که «أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فِی مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ فِی مَوْضِعِ النَّکَالِ وَ النَّقِمَة»، (4)اگر عالِم است واقعاً هر دو را باید بداند. پس اینجا فرمود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ.
ص: 714
مطلب دیگر این است که در اینجا، یعنی سوره مبارکه «جاثیه» دارد: وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ، گاهی «سمع» را بر «قلب» مقدم میدارد و گاهی قلب را بر سمع مقدم میدارد (1)و هر دو را جداگانه در کنار «بصر» قرار میدهد وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً که خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ عَلَی سَمْعِهِمْ وَ عَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ در سوره مبارکه «بقره» هم فرق گذاشته است؛ این تنوّع است و درست هم هست. گاهی ممکن است انسان، اوّل «قلب» او بیمار بشود و بعد «سمع» مشکل پیدا کند، گاهی ممکن است اوّل «سمع» او مشکل پیدا کند، بعد «قلب» بیمار بشود. در حجاز اینطور بود که اوّل قلب بیمار بود؛ یعنی اینها در اثر حسادت و کِبری که نسبت به وجود مبارک حضرت داشتند، قلب آنها فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ (2)بود، بعد هر چه هم به گوششان میرسید آلوده میشد، برای اینکه قلب حَقودِ کینهتوز نمیگذارد انسان حرف را درست گوش بدهد؛ در سوره مبارکه «شوری» فرمود که رسول من! مواظب باش یک عدّه میآیند که فقط حرف خودشان را بزنند، نه اینکه حرف تو را بشنوند: الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا، (3)اینها نمیآیند استدلال کنند که حرف تو را بشنوند، اینها آمدند که حرفهای خودشان را بزنند الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا حکم آنها این است؛ اما وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ، (4)اینکه قبلاً رسم بود سخنرانان که به منبر رفتند اوّل سلام میکردند و اینکه الآن خطبای نماز جمعه اوّل سلام میکنند برابر همین آیه سوره مبارکه «انعام» است؛ فرمود وقتی کسانی آمدند در محضر شما، دارند حرفهای خدا و پیغمبر را گوش میدهند، اوّل بگو سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ و بعد شروع به بحث بکن؛ حالا یا سلام خدا را تحویل میگیرند، یا سلام را از تو تحویل میگیرند یا سلام تو را میشنوند، نه سلام خدا را از زبان تو! به هر تقدیر وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ، این قبلاً رسم بود سخنرانان که منبر میرفتند اوّل سلام میکردند؛ این دو تا حرف است: آنها که اوّل میآیند فقط حرف خودشان را بزنند، اینها قلبشان با کینه و دشمنی میآید؛ لذا حرف هم که بخواهند بشنوند در گوششان بیاثر است؛ یعنی آن بیماری واگیر از دل به گوش سرایت کرده است؛ اما بعضی هستند که قلب سالمی دارند و عادی هستند؛ ولی گوششان از تبلیغ سوء پُر شده، چون گوششان از تبلیغ سوء پُر شده، آن قلب بیمار شده و حرف اثر نمیکند. آنجا که فساد از قلب به گوش میرسد، فرمود: خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ عَلَی سَمْعِهِمْ، آنجا که بیماری از گوش به دل میرسد ـ مثل اینجا ـ فرمود: وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ، به هر تقدیر چنین است.
ص: 715
یک بیان نورانی از امام جواد(سلام الله علیه) هست، از ائمه دیگر هم هست؛ ولی آنچه رسمی است، از وجود مبارک امام جواد است، فرمود: «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ»؛ اگر کسی گوش به حرف دیگری میدهد، یک وقت حرف دیگری را گوش میدهد که رد کند، این عیب ندارد؛ اما یک وقت گوش به حرف دیگری میدهد؛ یعنی گوش شنوا دارد، «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِیسَ»؛ (1)فرمود اگر کسی گوش او بدهکار حرف کسی است، شنوای حرف کسی است، پس این گوش آلوده میشود و از آلودگی این گوش، دل آلوده میشود. پرسش: بیگانگان همین هستند! پاسخ: بله، اوّل گوش را آلوده میکنند و بعد دل را؛ «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ» همین است. فرمود: وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً، در هر دو حال چشم آنها پرده دارد؛ آنجا أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی، (2)چشم در و دیوار را میبیند، «آیت» را نمیبیند. تعبیر قرآن این است که آنچه در جهان است «آیت» و «علامت» است. مثلاً وقتی یک انسان ناشناس وارد این کشور بشود، این پرچم سهرنگ را میبیند، او فقط پارچه میبیند، یا ایام سوگ و ماتم صدیقه کبرا(سلام الله علیها) یک پارچه مشکی میبیند، او نمیداند که چه خبر است! اما وقتی که یک شیعه نگاه میکند، اوّلین کاری که میکند «آیت» میبیند! حالا این پارچه طولش چقدر است، عرضش چقدر است یا مشکی بودن آن چطور است، مرحله بَعد است؛ اوّلین نگاهی که این شخص میکند، مسئله سوگ و ماتم به ذهن او میآید، این «آیت» است! یک وقت است آدم پارچه میبییند و یک وقتی «آیت» میبیند، فرمود ما اصلاً در عالَم در و دیوار نداریم، «أرض» و «سماء» نداریم، «آیت» داریم! مردان الهی که روی چشمشان «غشاوه» و «غطاء» نیست أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی نیست، حالا چه بگویند و چه نگویند «به دریا بنگرند او را میبینند»، «به صحرا بنگرند او را میبینند» نه ـ معاذ الله ـ دریاو صحرا اوست! الآن ما هر جا را که پارچه سیاه هست ببینیم، نام مبارک صدیقه(سلام الله علیها) به ذهن ما میآید؛ اما پارچه که حضرت صدیقه نیست! این «آیت» و «علامت» است؛ ایّام محرّم هم که شد همینطور است! همین که آدم یک پارچه مشکی در محرّم میبیند به یاد سیدالشهداء میافتد، این «آیت» و «علامت» است؛ اما کسی که اهل این معارف نیست، او فقط پارچه مشکی میبیند. فرمود اصلاً سراسر عالَم آیت حق هستند؛ شب آیت حق است، روز آیت حق است، اینها که نمیبینند جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً، حالا فَمَن یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ. کلّ «قلب» و «سمع» و اینها را ذات اقدس الهی خلق کرده و باید رهبری بکند و رهبری کرد! اینها گوش ندادند و عالمانه بیجهت رفتند، دیگر أَضَلَّهُ اللَّهُ، قبلاً از قونوی نقل شد که اگر یک وقت در اثر سهو و نسیان و جهل و ـ جهل قصوری نه، جهل تقصیری ـ اکراه و اضطرار و إلجاء کاری انجام بدهد که براساس «حدیث رفع» ـ «رُفِعَ عَن أُمَّتِی» (3)ـ گناه نیست! اگر عالماً عامداً دارد گناه میکند، معنایش این است که خدایا! تو گفتی حرام است و من هم هیچ عذری ندارم، ولی به نظر من باید انجام بدهم! شما هر گناهی را که تحلیل میکنی سر از شرک درمیآورد. اینکه فرمود: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ (4)همین است. اگر سهو باشد، نسیان باشد، اضطرار باشد، إلجاء باشد، اجبار باشد، جهل قصوری باشد، همه اینها با «حدیث رفع» رفع میشود؛ اما آنجا که رفع نمیشود کجاست؟ عالماً عامداً باشد؛ یعنی خدایا! من موضوع را میدانم، حکم را میدانم، اضطراری هم ندارم، سهو و نسیانی هم نیست، إلجائی هم نیست، اجباری هم نیست، هیچ دلیلی هم ندارم، ولی شما فرمودید که نکن، من نظرم این است که باید انجام بدهم! نهایت تحلیل گناه این است؛ لذا خیلی سخت است، گاهی بعضیها به توبه موفق نمیشوند. فرمود: وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلاَ تَذَکَّرُونَ.
ص: 716
مشکل اساسی مردم حجاز این بود که میگفتند ما یک مرگ داریم و یک زندگی؛ درباره مرگ میگفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، (1)این الْأُولَی در مقابل ثانیه نیست؛ ممکن است ثانیه داشته باشد یا نداشته باشد، آنجا که ثانیه ندارد هم میگویند الْأُولَی، إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ یعنی جدای از یک بار، ما مرگی نداریم و درباره حیات هم میگویند که ما بیش از یک زندگی نداریم: إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا. (2)گاهی مثل سوره مبارکهٴ «دُخان» از مرگ خبر میدهند، آنجا گفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی؛ یعنی ما بیش از یک مرگ نداریم، اینطور نیست که بعد از مرگ حیاتی باشد و حیات بعد از برزخ و از برزخ وارد قیامت بشویم! آیه 35 سوره مبارکه «دُخان» این بود: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، در قبال إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی این است که إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا، ما یک زندگی داریم و یک مرگ! اگر اینها تناسخی باشند، یک «حیات» و یک «ممات» نیست، چندین «حیات» و چندین «ممات» دارند. برخیها گفتند که فکر رایج جاهلیت همان تناسخ بود؛ اگر تناسخ باشد، دیگر یک «حیات» و یک «ممات» نیست ـ البته «حیات» همان «حیات» دنیاست، اما یک بار و دو بار و امثال آن نیست ـ و مساوی بودنِ «صالح» و «طالح» هم این نیست، برای اینکه تناسخیها معتقد نیستند کسی که ظلم کرد و مرفّهانه و مُترفانه زندگی کرد، بعد از مرگ روح او تعلق میگیرد به بدن نوزاد، بعد هم همان ظلم و اسراف و اتراف را دارد، میگویند بعد متعلّق میشود به بدن دیگری تا آنچه قبلاً به سر دیگران آورد را بچشد. آنها هم معتقد نیستند که خوب و بد بعد از مرگ یکسان هستند، اگر هم تناسخ باشد، آنها دیگر نمیگویند: سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتُهُمْ؛ ولی از تناسخ در این زمینه از آنها چیزی نقل نشده است، اینها میگفتند همین که ما مُردیم انسان فاسد میشود و از بین میرود: أَ إِذَا ضَلَلْنَا فی الأرْضِ، (3)ءَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ، (4)انسان وقتی میمیرد نابود میشود. فرمود از این سنخ نیست که انسان بمیرد و نابود بشود، وَ قَالُوا مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا چه اینکه آنجا گفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولَی، گفتند: نَمُوتُ وَ نَحْیَا؛ بعضی زنده میشوند و بعضی مرده میشوند، نه ما مکرّر زندگی داریم و مرگ داریم که تناسخ بشود! اگر تناسخ باشد بعد از مرگ کسانی که تبهکار بودند به کیفر اعمالشان میرسند و کسانی که وارسته و مظلوم بودند به ثواب اعمالشان میرسند؛ یعنی مرفّهانه زندگی میکنند. وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ اینها دهری نبودند، اینها وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (5)بودند. «دَهر» یعنی روزگار؛ یعنی گذشت روزگار را به علت مادی اسناد دادند، نه اینکه حالا دهری باشند و خدا را قبول نداشته باشند. فکر رایج مشرکان حجاز این بود که خدا را قبول داشتند، منتها در توحید ربوبی مشکل جدّی داشتند. فرمود: وَ مَا لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ؛ اینها فقط با گمان دارند زندگی میکنند. وقتی هم که برهان قیامت ذکر میشود: وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا که معاد حق است؛ چون نظام حق است، پس حساب و کتابی هست و چون خدا عادل است، پس بین «سیّئه» و «حَسنه» فرق است. آنها میگویند اگر حیات بعد از مرگ حق است پدران ما از این قبرستان دربیایند و زنده بشوند: وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا، امروز هم که خیلیها به کیوان رسیدهاند، همین فکرهای جاهلیت را دارند! چند وقت قبل عرض کردم که من نگاه میکردم کاملاً رسیدن به ستاره کیوان را بررسی کردند، طول و عرضش را بررسی کردند، عمقش را بررسی کردند، سیاهچالهها را بررسی کردند، کار عمیق علمی بود! اما مدام این گزارشگر میگفت که تصادفاً اینطور شد! این نظم دقیق علمی که اگر به شما میگویند دانشمند برای آن است که گوشهای و ذرّهای از ذرّات نظم عالَم را بلد هستی! آنکه این نظم را خلق کرد عالِم نیست؟! أَ لَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ! (6)میگویند تصادفاً اینطور شد! پس الآن هم همینطور است! منتها یک جاهلیت مدرن است. فرمود: وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. فرمود در جواب آنها بگو که دنیا جای آزمون است، ما که شما را نمیتوانیم بعد از مرگ دوباره بیازماییم! بعد از مرگ هر کسی باید به پاداش و کیفر اعمال خودش برسد: قُلِ اللَّهُ یُحْیِیکُمْ اول، ثُمَّ یُمِیتُکُمْ بعد از مرگ دنیا، ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ که حیات بعد از موت است إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ که این یَوْمِ الْقِیَامَةِ، لاَ رَیْبَ فِیهِ است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید اصطلاح لاَ رَیْبَ فِیهِ در قرآن کریم مثل اصطلاح «بالضَّرورة» است؛ وقتی محمول ضروری ذاتی موضوع بود و بدیهی بود، میگویند قضیه، قضیه ضروریه است؛ وقتی گفتند دو دوتا چهارتا، این دو دوتا چهارتا قضیهای است که دو بعلاوهٴ دو مساوی است با چهار، این گزاره و آن نهاد، این محمول و آن موضوع، این را که جهت بدهی ـ یعنی قضیه موجّهه باشد ـ میگویید چه؟ میگویید دو دوتا چهارتا «بالضَّرورة». یک وقت است شما میگویید: «الانسانُ ناطقٌ» یک موضوع و محمول دارد، یک وقت «زیدٌ عالمٌ» یک موضوع و محمول دارد، وقتی گفتند موجّهه کنید؛ یعنی به او جهت بدهید، میگویید «الانسانُ عالمٌ بالامکان، الانسانُ ناطقٌ بالضَّرورة»؛ این «بالضَّرورة» جهت این قضیه است. اصطلاح لاَ رَیْبَ فِیهِ به منزله «بالضَّرورة» است در فرهنگ قرآن کریم. قیامت حق است لاَ رَیْبَ فِیهِ، معاد حق است لاَ رَیْبَ فِیهِ، بهشت حق است لاَ رَیْبَ فِیهِ، ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدی لِلْمُتَّقِینَ، (7)این لاَ رَیْبَ فِیهِ یعنی شکبردار نیست، تردیدپذیر نیست و مانند آن. فرمود: اللَّهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، چون مضمون این آیه در اولِ سوره مبارکه «یونس» مبسوطاً گذشت؛ در سوره مبارکه «یونس» آیه سه به بعد این بود: إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأمْرَ مَا مِن شَفِیعٍ إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَکَّرُونَ این یک؛ إِلَیْهِ مَرْجِعِکُمْ جَمِیعاً وَعْدَ اللّهِ حَقّاً إِنَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ. (8)آیه سه و چهار سوره مبارکهٴ «یونس» مبسوطاً این مطلب بحث شد، چه اینکه در سوره مبارکه «ص» هم این بحث شد، در سایر سُوَر هم آنجا که دارد خدا نظام را «بالحق» خلق کرد ـ چه «باء» مصاحبه باشد و چه «باء» ملابسه باشد ـ مبسوطاً بحث شد.
ص: 717
موضوع: تفسیر آیات 28 تا 31 سوره جاثیه
وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (۲۵ قُلِ اللَّهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ لاَ رَیْبَ فِیهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (۲۶) وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ (۲۷) وَ تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (۲۸) هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (۲۹) فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ (۳۰) وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ (31))سوره مبارکهٴ «جاثیه» که ششمین ﴿حم از «حوامیم سبعه» (1)است و در مکه نازل شد، قسمت مهم مطالب آن، اصول دین است که ملاحظه فرمودید؛ بعد از بیان توحید و وحی و نبوّت، به جریان معاد میپردازند که به حسب ظاهر تکرار را نشان میدهد، ولی تکرار نیست؛ گاهی سؤالات خاصی است، گاهی ابتدائاً حضرت بیاناتی در مسجد دارند، گاهی وحی نازل میشود که این مطالب را به مردم القا بکنید، این است که به صورت تکرار درآمده است؛ ولی در واقع تکرار نیست. حرف آنها بعد از آیات الهی این است که میگویند اگر معاد ـ حیات «بعدَ الموت» ـ حق است، «آباء» و مردههای ما را که مُردند إحیا کنید! آنها خیال میکنند که معاد برگشت انسان به دنیاست، در حالی که وضع کلّ دنیا برمیگردد؛ دنیا جای آزمون است، نه جای پاداش و کیفر! اینها نمیدانند که روز حساب غیر از روز عمل است؛ روز «امتحان» دنیاست و روز «حساب» که پاداش و کیفر است آخرت است. معاد نمیتواند در دنیا باشد، دنیا نمیتواند محل معاد باشد؛ دارِ تکلیف و امتحان، دارِ نتیجه نخواهد بود. وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا که این آیات بَیِّنَاتٍ و روشن است، اینها دلیلی ندارند، مگر اینکه بگویند «آباء» ما را بیاورید، این اصلاً از بحث بیرون است! اینکه فرمود: مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا یا این حجّت به معنای «مُطلقُ مَا یَحْتَجُّ بِهِ الإنسان» اعم از حق و باطل است، چه اینکه درباره حُجَج آنها یاد شده است که حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِندَ رَبِّهِمْ؛ (2)یعنی «بَاطِلَةٌ». اگر حجّت به معنای «مُطلقُ مَا یَحْتَجُّ بِهِ الإنسان» ـ چه کافر و چه مؤمن، چه مُحِقّ و چه مُبْطِل ـ باشد، این استثنا متّصل است، مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا و اما اگر منظور از حجّت برهان حقیقی باشد، این استثنا همان استثنای منقطع است نه متّصل؛ حجّت اینها این است که نیاکان ما را زنده کنید، نیاکان ما را زنده کنید که حجّت نیست! برای اینکه بحث درباره معاد است و معاد یعنی اینکه کلّ نظام دنیا تبدیل به آخرت میشود؛ هم إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (3)هست و هم یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ (4)هست، کلّ مجموعهٴ نظام سپهری عوض میشود: یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ؛ یعنی «تُبَدَّلُ السَّماوَاتُ غَیْرَ السَّماوَات». اگر نظام آخرت عبارت از آن است که کلّ مجموعهٴ آسمان و زمین تبدیل میشود به یک نشئهٴ دیگر که در آن نشئهٴ دیگر مردهها زنده هستند، کسی بخواهد برهان اقامه کند و بگوید که پس مردههای ما را از قبرستان زنده بشوند، این حجّت «داحضه» است و این میشود استثنای منقطع! پس اگر منظور از حجّت «مُطلقُ مَا یَحْتَجُّ بِهِ الإنسان» باشد مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا میشود استثنای متّصل؛ اما اگر منظور از حجّت، حجّت حق باشد، چون این حجّت «داحض» است و حق نیست، این استثنا میشود استثنای منقطع مَّا کَانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. ص: 719
مطلب دیگر آن است که در صدر سوره مبارکهٴ «جاثیه» بعد از بیان آیات توحید، یک عنوان جامعی را مطرح فرمود که وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ، (1)گرچه مخاطب مستقیم اینها مشرکان مکه هستند و از مشرکان مکه نقل نشد که اینها قائل به تناسخ میباشند، اینها میگفتند: إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (2)انسان با مرگ میپوسد و از بین میرود؛ ولی این أَفَّاکٍ أَثِیمٍ میتواند جامع باشد که هم مشرکان مکه و غیر مکه را شامل بشود و هم ملحدانی که اصلاً مبدأ و خالقی قائل نیستند را شامل بشود و اگر در بخشهای پایانی همین قسمت فرمود: وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ، (3)این ذکر خاص بعد از عام است، این نمیتواند مخصّص وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ باشد، این یک عنوان جامع است. فرمود هر دروغپردازِ تبهکار، «مُلحد» دروغپرداز است و میگوید مبدأیی در عالَم نیست، «مشرک» دروغپرداز است و میگوید: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (4)یا مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی، (5)اینها «أفّاک» میباشند و «أثیم» هم که هستند. پس این وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ، تناسخی و غیر تناسخی همه را زیر مجموعه خود دارد. بعضی از آیات همه این چنین است. بنابراین ذکر خاص بعد از عام مخصّص نیست و اگر بفرماید: وَ لاَ مَا اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ این نسبت به مشرکان است، پس ملحد و مشرک هر دو را شامل میشود. اگر سرفصل این قسمت جامع است و همه را شامل میشود، آنهایی که تناسخی هستند مشمولاند، آنهایی که ملحدند و میگویند: مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ مشمولاند، آنها هم که قبول دارند که خدا هست و خالق کلّ «سَماوات وَ الأرض» هست، منتها «صَنَم» و «وَثَن» کارسازند یا «وسائط» هستند، آنها هم مشمول میباشند. بنابراین اگر برخی قائل به تناسخ بودند، قول تناسخی هم داخل است.
ص: 720
مطلب بعدی آن است که در جریان تناسخ که میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا این تناسخ نمیتواند باشد، مگر اینکه این نَمُوتُ وَ نَحْیَا به تناسخ برگردد؛ یعنی شامل تناسخ هم بشود؛ یعنی ما میمیریم و زنده میشویم، میمیریم و زنده میشویم تا به تجرّد تام برسیم و از دنیا بِرَهیم. تناسخیها قائل هستند که سرانجام که انسان مجرّد شد، از نشئهٴ طبیعت فاصله میگیرد، گرچه مبدأ و معادی در کار نیست؛ ولی برای روح تجرّدی قائل هستند که سرانجام از بدن میرهد؛ البته اگر منظور از نَمُوتُ وَ نَحْیَا این باشد؛ اما ظاهراً همین حرفهای مشرکان حجاز است که بعضیها میمیرند، بعضی زنده میشوند، اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ معادی باشد، میگویند: إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا، البته این دنیا در قبال آخرت نیست، چون اینها آخرتی قائل نیستند. نَمُوتُ وَ نَحْیَا وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ، این وَ مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ به حرف مُلحدان میخورد، برای اینکه مشرکان اصل خالق بودن و مبدأ بودن «الله» را قبول دارند، «إحیاء» و «إماته» را هم به دست او میدانند، لکن «وسائط» تدبیر را شریک خدا قرار میدهند. غرض این است که این وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ که سرفصل این قسمتهاست، یک عنوان جامعی است که میتواند مشرک را، مُلحد را، تناسخی را و غیر تناسخی همه را در بر بگیرد. فرمود حجّت اینها این است که پدران ما را برگردانید و به دنیا بیاورید؛ جواب این است که قُلِ اللَّهُ یُحْیِیکُمْ؛ جا، جای برگشت به دنیا نیست! شما را در دنیا زنده میکند، یک؛ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ از دنیا میبرد، دو؛ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ «بالضَّرورة» که این لاَ رَیْبَ فِیهِ ـ همانطوری که در بحث قبل ملاحظه فرمودید ـ یعنی «بالضَّرورة» که هیچ تردیدی در آن نیست، لکن اکثر مردم نمیدانند که مهاجر هستند و از بین نمیروند و تا به لقای الهی بار نیابند آرام نمیگیرند و هر کسی هم مرهون کار خودش است. بعد مجدد دوباره برهان اقامه میکند؛ میفرماید خدای سبحان هم مالک جهان است و هم مَلِک جهان؛ مالک است، برای اینکه آفرید! مَلِک است، برای اینکه «ربّ» است، مدبّر است، مربّی است، مُلک و سلطنت برای اوست، بِیَدِهِ الْمُلْکُ (1)است و تدبیر دارد! چون تدبیر دارد، پس مَلِک است و چون آفرید، پس مالک است؛ او هم مالک صحنهٴ دنیاست و هم مَلِک صحنهٴ قیامت است: وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ که فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ. وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ؛ روزی که «قیامت» قیام میکند، مستحضرید که این آیه بویِ اتحاد ظرف و مظروف را میدهد؛ «قیامت» خودش روز است، روزی که «قیامت» قیام میکند؛ یعنی روزی که این روز قیام میکند! منظور از «ساعت» روز نیست تا اتحاد ظرف و مظروف باشد و مانند آن، بلکه منظور از «قیامت»، ظهور حقیقت است، باطن هر کسی و نتیجه عمل هر کسی ظاهر میشود؛ روزی که نتایج اعمال روشن میشود، نتایج عقاید و اخلاق روشن میشود که دیگر مُوهِم اتحاد ظرف و مظروف نباشد و قیامت را هم قیامت گفتند، چون سرانجام اموات از قبر برمیخیزند، رَستخیزند، راستخیزند، رستاخیزند، هیچ کسی جلوس و خوابیده و امثال آن نیست، همه ایستاده و قائم هستند. وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ، مُبطل هم لازم است و هم متعدّی است؛ «أبطَلَ» یعنی «أزالَ»؛ یعنی مطلبی را باطل کرد، یک؛ «أبطَلَ» یعنی «فَعَلَ فِعلاً باطِلاً»، «مبطِل» یعنی آدم باطلگو، باطلرو و باطلخو. اینها که مبطل هستند، یعنی کار باطلی انجام میدهند، روش و مَنش و کُنش و سیره و سنّت اینها باطل است، وگرنه اینها که چیزی را باطل نمیکنند، خودشان در متن بطلان هستند! اینها که در متن بطلان میباشند، اینها را میگویند مُبطل، این دیگر متعدّی نیست که چیز دیگری را باطل بکنند، گرچه در حیطهٴ خودش متعدّی است؛ یعنی کسانی که کار باطل، حرف باطل، روش باطل، سیره باطل، سنّت باطل و سریرهٴ باطل دارند اینها را اظهار میکنند؛ اینها خسارت میبینند، برای اینکه خدای سبحان همه سرمایهها را به اینها داد تا تجارت کنند، بعد هم فرمود: هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ، (2)فرمود کسانی که از این سرمایه طرفی بستند اینها یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ، (3)فرمود آنها که از این سرمایه استفاده نکردند اینها وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً، (4)اینها فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ، (5)اینها «بائر» هستند و مثل زمین بیثمر میباشند؛ هم فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ را فرمود، هم یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ را فرمود، جامع هر دو گروه هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم را فرمود، بعد فرمود در نتیجه کسانی که مبطل هستند خسارت میبینند؛ یعنی سرمایه را باختند و چیزی را هم به دست نیاوردند. پرسش: فقط حساب و کتاب در قیامت است و در برزخ حساب و کتاب هیچ ... .؟ پاسخ: کمتر هست؛ در برزخ همگان حضور و ظهور ندارند، طبق بیان مرحوم شیخ مفید دارد که یک عدّه یُلْهَی عَنْهُم (6)آنچه برای همه هست و هیچ تردیدی در آن نیست و هیچ کسی مستثنا نیست در صحنه قیامت است. مرحوم شیخ مفید و امثال این گروه معتقد هستند که برای دو گروه برزخ مسئله دارد، برای کسانی که مؤمن کامل هستند یا شقی کامل میباشند، بقیه «یُلْهَی عَنْهُم»، لکن «یُلْهَی عَنْهُم» به این معنا نیست که اصلاً خبری از اینها نیست، اینها یا در یک روح و ریحان مختصری هستند، یا در یک رنج مختصری هستند؛ آنکه رنج بیشتر یا گنج بیشتر دارد، همان اوحدی اهل ایمان یا اوحدی اهل شرک هستند. پرسش: این «یَوم»، «سَاعة» و «یَومئذٍ» هر سه به معنای ظهور است یا یکی از آنها به معنای ظرف زمان است؟ پاسخ: اگر بگوییم روزی که قیامت ظهور میکند، باید توجیه بشود؛ اما اگر بگوییم در قیامت اعمال ظهور میکند، آن زمان است. پس اگر بگوییم روزی که قیامت ظهور میکند و روزی که روز قیامت میرسد، این اتحاد ظرف و مظروف باید توجیه بشود؛ اما اگر بگوییم روزی که نتیجه اعمال ظهور ظاهر میشود و حقایق ظهور ظاهر میشود، آن دیگر ظرف و مظروف نیست. فرمود: یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ، در آن روز چه حادثهای پیش میآید؟ فرمود: تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً، البته افراد استثنایی هم دارند. هر امتی ـ حالا این یا حقیقت است یا استعاره است ـ مثلاً بگوییم زانو زد، یعنی به ذلت افتاد، این است؟ یا واقعاً به زانو درمیآیند؟ یعنی ایستاده نیستند، به زانو درمیآیند و بر زانو تکیه میکنند؟ «جَثم» همان تکیه کردن روی زانوست، در قبال جَزم یا «جُزُب» که تکیه کردن روی اطراف انگشتان پاست. انسان مُضطر یا اجازه ایستادن ندارد و بر انگشتان پا تکیه میکند یا به ذلّت میافتد و اینکه میگویند زانو زد این است؛ جَاثِیَةً یعنی زانو میزند. وَ تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً، البته استثنا هم دارد؛ مردان الهی که روح و ریحان دارند و به هیچ نحو عذابی ندارند. بعد فرمود: کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا؛ گذشته از اینکه برای هر کسی یک نامه عملی هست، برای هر ملت و امتی هم هست، آیا امت ـ کَمَا ذَهَبَ الیهِ بَعض ـ وجود جدایی دارد؟ یا امت وجود جدا ندارد و هر فردی حیثیت اجتماعی دارد، «کَمَا ذَهَبَ الیهِ آخَرُون». آیا ما غیر از وجود افراد، یک وجود جمعی داریم به نام ملت و جامعه که اینها وجود دارند؟ یا جامعه وجود اعتباری دارد، امت و ملت وجود اعتباری دارند و غیر از آحاد کسی دیگر نیست؟ و اگر گفته میشود ملت یا جامعه، این یا «مجموع» اینهاست که وجود جدایی ندارد، چون مجموع چند میلیون، همان چند میلیون وجود است و مجموع، وجود جدایی ندارد؛ اگر هزار نفر یکجا هستند و ما گفتیم این جامعه و این ملت، نه یعنی ما هزار و یک وجود داریم، هزار وجود است، مجموع اینها میشود جامعه، نه، غیر از این مجموع یک وجود هزار و یکمی هم هست. یک وقت است که میگوییم نه، امت همین معناست و وجود جدایی ندارد؛ ولی حیثیت اجتماعی افراد معیار است؛ قهراً انسان دو نحوه عمل دارد: یک عمل فردی دارد که مربوط به عمل خودش است و یک عمل اجتماعی و سیاسی و عمومی دارد؛ این عمل اجتماعی و سیاسی و عمومی را جداگانه مینویسند، آن عمل شخصی را جداگانه مینویسند. اگر بگوییم هر امت کتابی دارد، اگر امت وجود جدا داشته باشد، کتاب جدا دارد؛ ولی اگر امت وجود جدا نداشته باشد، حیثیت اجتماعی افراد به حساب امت بیاید، آن وقت آن کتاب برای حیثیت اجتماعی این افراد است. از بعضی از تعبیرات استفاده میشود ـ در بعضی از تعبیرات سیدنا الاستاد این گرایش هست (7)ـ که امت وجود جدایی دارد؛ اما چون وجود مُساوق با وحدت است، ما برای ملت چند میلیونی وجودی را جدای از وجود افراد ثابت بکنیم، این یک برهان قوی و دقیق میخواهد؛ ولی این آیه میگوید که ما غیر از آن اعمال فردی که هر کس دارد، اعمال امت را جداگانه مینویسیم: هذَا کِتَابُنَا؛ کتابی را ذات اقدس الهی در صحنه قیامت ارائه میدهد، میفرماید: تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا؛ هر امتی را به نامه اعمالشان دعوت میکنیم، معلوم میشود که امت وجودی جدا دارد و یک نامه اعمال جدایی دارد؛ یا نه! هر کسی گذشته از حیثیت فردی، حیثیت جمعی و اجتماعی هم دارد، اعمالی که مربوط به حیثیت اجتماعی اوست را جداگانه مینویسند و اعمالی که مربوط به حیثیت فردی اوست را جداگانه مینویسند. تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ که دیگر به «ما» و «باء» و امثال آن نیست؛ یعنی متن عمل شما کیفر شماست.
ص: 721
«هاهنا امورٌ»؛ یکی اینکه قرآن کریم کتابت را به فرشتهها نسبت میدهد که فرمود: وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ (1)یا إِنَّ رُسُلَنَا یَکْتُبُونَ (2)هر کاری که بکنند فرستادهها و مأموران ما مینویسند، این یک مسئله است؛ گاهی هم به خودش اسناد میدهد و میفرماید که سَنَکْتُبُ مَا قَالُوا؛ (3)ما مینویسیم، حالا این صیغه «متکلّم مع الغیر» یا برای تفخیم و تکریم و اجلال و احترام است یا چون کارها را با مدبّرات امر انجام میدهد «متکلّم مع الغیر» ذکر میکند؛ اگر این باشد، با آن طایفه اُولیٰ هماهنگ است؛ اما اگر شخص خدا(جلّ جلاله) باشد و به عنوان تفخیم ذکر شده باشد، این یک طایفه جدایی است در قبال آن طایفه؛ آن طایفه دارد که وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ یا إِنَّ رُسُلَنَا یَکْتُبُونَ، این طایفه از آیات میگوید که ملائکه کاتب اعمال هستند و خودش هم میفرماید من مینویسم؛ نظیر «توفّی» که «توفّی» و «إماته» را گاهی به خودش إسناد میدهد و میفرماید: اللَّهُ یَتَوَفَّی الأنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا، (4)گاهی هم به ملائکه ـ حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) ـ إسناد میدهد که آنها گفتند: أَ إِذَا ضَلَلْنَا فی الأرْضِ، (5)أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ، (6)فرمود: قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ (7)که حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) است و مفرد ذکر میکند. گاهی میفرماید: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (8)که جمع را ذکر میکند و ملائکهٴ زیر مجموعه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) هستند. جریان کتابت اینطور است؛ گاهی خدا کتابت میکند و گاهی فرشتهها کتابت میکنند. آیا این نامه اعمال که مربوط به امت است، همان نامه اعمال افراد است یا نه، این همان بحثی است که الآن اشاره شد. فرمود: هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ؛ این کتاب حرف میزند. روزی که ذات اقدس الهی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ، (9)این کتاب را هم به حرف درمیآورد. مستحضرید که در جریان نُطق گاهی گفتند که شما «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ» بلکه «اُنْظُرْ مَا قَالَ»، (10)شما نگاه نکن که چه کسی گفته! ببین چه چیزی گفته است! این حرف حق است؛ اما «فی الجمله»، نه «بالجمله»! «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ وَ لکِن اُنْظُرْ مَا قَالَ»، این به نحو موجبهٴ کلیه حق نیست، به نحو اصل جامع حق نیست، به نحو «فی الجمله» حق است، نه «بالجمله»! گاهی مطلبِ حق است، ولی این شخصی که میگوید از آن باطل را اراده کرده است که فرمود: «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِل» (11)اینجا «اُنْظُرْ إِلَی مَنْ قَالَ»! ببین چه کسی دارد این حرف را میزند؟ این خوارج که گفتند «لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّه» (12)اگر ما به «مَا قَالَ» نظر کنیم که «مَا قَالَ» حق است! اما این گوینده از این مطلب برداشت سوء دارد، اینجا باید ببینیم که چه کسی گفت؟ نه اینکه چه چیزی گفت! پس آن هم «اُنْظُرْ مَا قَالَ» «فی الجمله»، نه «بالجمله» و هم آن «اُنْظُرْ إِلَی مَنْ قَالَ» «فی الجمله»، نه «بالجمله». این حرفهای رایجی است که در حکمت و کلام هست؛ اما آنکه اهل راه دیگری است، میگوید ما یک «مَا قَالَ» داریم که «نَطَقَ»، یک «مَن قَال» داریم که باز «نَطَقَ»، یک «مُنطِق» داریم که هر حرفی را که از هر کسی شنیدی، ببینید چه کسی او را به حرف آورد؟ آن أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ را هم ببینید؛ این کار عارف است! گرچه تیر از کمان همی گذرد ٭٭٭ از کماندار بیند اهل خِرَد
ص: 722
1) انفطار/سوره82، آیه10 و 11.
2) یونس/سوره10، آیه21.
3) آل عمران/سوره3، آیه181.
4) زمر/سوره39، آیه42.
5) سجده/سوره32، آیه10.
6) اسراء/سوره17، آیه49.
7) سجده/سوره32، آیه11.
8) انعام/سوره6، آیه61.
9) فصلت/سوره41، آیه21.
10) غرر الحکم و درر الکلم، تمیمی آمدی، عبدالواحدبن محمد، ص361.
11) شرح نهج البلاغة، ابن ابی احدید، ج19، ص17.
12) شرح نهج البلاغة، ابن ابی احدید، ج2، ص237.
اگر کسی به آدم اهانت کرده، ما معمولاً میگوییم چه کسی گفت؟ چه چیزی گفت؟ یا داریم عفو میکنیم یا داریم انتقام میگیریم! فقط حرف را میشنویم و گوینده را؛ اما آن که موحّد ناب است، میگوید درست است که تیر از این کمان رها شد و به شما رسید؛ ولی «از کماندار بیند اهل خرَد»، کسی او را به حرف آورد؛ حالا یا میخواهد شما را تنبیه کند که کار بدی کردی و از زبان این شخص از شما انتقام بگیرد، یا شما را بیازماید! به هر حال از دو حال که بیرون نیست! یا عقوبت است یا آزمون! این سخن تنها در قیامت نیست! کسی که عارف است، همواره هر حرفی را ـ چه در روزنامه و چه در غیر روزنامه ـ درباره او گفتند، اگر مدح و ثنای اوست، هم قول را میبیند «مَا قَال»، هم قائل را میبیند «مَن قَال» و هم أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ را میبیند، میگوید: «إلهی لَکَ الْحَمْد». پیش و بیش از آن مقداری که از طرف تشکر کند، از «الله» تشکر میکند! اگر اهانتی کردند، هم «مَا قَال» را میبیند و هم «مَن قَال» را میبیند، هم أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ را میبیند، میگوید خدایا! بد کردم، داری مرا از زبان اینها توبیخ میکنی و خودش را ترمیم میکند؛ آنکه موحّد است، آن أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ را همیشه در نظر دارد. بنابراین نه «اُنْظُرْ مَا قَالَ» همه جا حق است و نه «اُنْظُرْ إِلَی مَنْ قَالَ» همه جا حق است؛ ولی أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ همه جا حق است! فرمود: هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ این نامه است و حرف هم میزند؛ حالا حرف زدن آن به چیست؟ اگر متن عمل آدم را به آدم نشان بدهند، حرف میزند! خود متن کار را به آدم نشان میدهند، چون وقتی که فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (1)خود عمل را آدم میبیند، معلوم میشود که کتابت لفظی نیست، چون خود عمل را آدم میبیند! اگر خود آدم متمثّل میشود و انسان خودِ متن عمل را میبیند، دیگر جا برای حرف زدن نیست، حرف زدن او هم همان وجود خارجی است که دارد حرف میزند. عمده این است که این إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ یعنی چه؟ پیوند المیزان با روایت را در اینگونه از جاها باید فهمید! شما غالب مفسّرین از شیخ طوسی (2)و قبل از ایشان و از شیخ طوسی به بعد، میگویند این نَسْتَنسِخُ یعنی «نَکتُبُ»؛ ما استنساخ میکنیم یعنی مینویسیم؛ اما این نکتهای که در المیزان برای سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) است، آن را از روایت گرفته است؛ امام(سلام الله علیه) فرمود: «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَبا»؛ (3)شما مگر عرب نیستید؟ ما یک «نَکتُبُ» داریم و یک نَسْتَنسِخُ داریم؛ اگر گفتیم «نَکتُبُ» یعنی هر چه شما گفتید ما مینویسیم و اگر گفتیم نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ؛ یعنی آنچه شما عمل میکنید نسخهٴ ماست؛ یعنی اصلی داریم که عمل شما را براساس آن اصل نسخهبرداری میکنیم و به شما نشان میدهیم.
ص: 723
«فهاهنا امور ثلاثه»: اوّل آن اصل است، دوم استنساخ است، سوم به شما نشان دادن است. ما میدانیم شما چه کار میخواهید بکنید! حضرت فرمود مگر شما عرب نیستید؟ این روایت نورانی را ذیل این آیه إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ ملاحظه بفرمایید! فرمود: «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَبا»؛ مگر شما عرب نیستید؟ نَسْتَنسِخُ که به معنی «نَکتُبُ» نیست! «استَنسَخَهُ» یعنی این را نسخه برداشت، پس اصلی باید باشد که این نسخه از روی اصل باشد! اصل لوح محفوظ است، این نسخه از روی آن است و اینها مستنسخ هستند و هر شب که شد یا هر روز که شد فرشتههای عرشی این نسخه را با آن اصل مقابله میکنند که درست است، خدا میداند که فردا این شخص چه میکند! آنچه را که خدا میداند که فردا با اختیار خودش، با سوء اختیار خودش یا با حُسن اختیار خودش چه میکند، این مسبوت است و به این شخص هم که میگویند این راه باطل است و نرو! او اعتنا نمیکند که نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ (1)این هم محفوظ است. آن وقت عمل افراد میشود نسخه و آنچه در لوح محفوظ است میشود اصل؛ فرشتگان، مستنسخ هستند و نسخهبرداری میکنند، نه کاتب! آن وقت این نَسْتَنسِخُ آن «نَکتُبُ» را معنا میکند؛ این میشود تفسیر قرآن به قرآن! (2)این کجا و به دنبال المعجم گشتن کجا؟! البته این حرفها در المیزان چند تا بیشتر نیست؛ اما اینها المیزان را المیزان کرده است! فرمود: نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ؛ استنساخ میکنیم یعنی چه؟ الآن کسی که میرود در کتابخانه استنساخ میکند یعنی چه؟ یعنی این نسخه اصل هست، از روی آن نسخهبرداری میکند، این نسخه دوم نزد خودش است و آن نسخه اصل در کتابخانه میماند. فرمود اصل در لوح محفوظ هست و ما آنچه را که شما انجام میدهید استنساخ میکنیم، نه اینکه مینویسیم! بلکه درمیآوریم! آنچه در درون شماست ما درمیآوریم که این میشود نسخه. آنچه را که شما انجام میدهید این نسخه است از روی اصل! ما میدانیم که شما چه کار دارید میکنید، إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ. اینها که میروند در کتابخانه و از نسخههای خطی استنساخ میکنند، یک کارشناس هست که بین اینها با آن خطشناس اصلی مطابقه میکند که این شخص اینجا را که استنساخ کرده، درست استنساخ کرده یا نه!؟ یک عده ملائکه هستند که آنچه را که این ملائکه استنساخ کردند و نشان میدهند، تطبیق میکنند بین این نسخه دوم، با آنچه را که در عرش الهی هست، این حرفها کجا پیدا میشود؟ پرسش: آیا عمل تبدیل میشود؟ پاسخ: البته متن عمل است؛ اما صِرف اینکه متن عملی که انسان انجام میدهد آنها مینویسند یا استنساخ کردن؛ یعنی این متن عمل را بر آن نسخه اصل استخراج میکنند؟ حضرت فرمود: «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَبا»؛ شما مگر عرب نیستید و کلمات عربی نمیدانید؟! آقایی حرفی را زده و این گزارشگر دارد مینویسد، این را که استنساخ نمیگویند! یک کسی مصاحبه میکند با آدم، انسان چهار تا کلمه حرف میزند و او هم مینویسد، این را که نمیگوید استنساخ کرد! میگویند نوشته است. میگویند آن آیات سَنَکْتُبُ مَا قَالُوا، وَ نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ (3)اینها میتواند به این معنا باشد؛ اما نَسْتَنسِخُ یعنی چه؟ نَسْتَنسِخُ را ما به چه دلیل میگوییم که به معنی «نکتبُ» است؟ فرمود: «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَبا» مگر عرب نیستید؟! ما یک استنساخ داریم و یک کتابت داریم.
ص: 724
موضوع: تفسیر آیات 28 تا 34 سوره جاثیه
وَ تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (۲۸ هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (۲۹) فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ (۳۰) وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ (۳۱) وَ إِذَا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لاَ رَیْبَ فِیهَا قُلْتُم مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (۳۲) وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (۳۳) وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا وَ مَأْوَاکُمُ النَّارُ وَ مَا لَکُم مِن نَاصِرِینَ (۳٤)) ص: 725
سوره مبارکهٴ «جاثیه» که ملاحظه فرمودید ششمین حم از «حوامیم سبعه» (1)است و در مکه نازل شد، عناصر اصلی آن هم اصول دین بود که ملاحظه فرمودید. بعد از اینکه قرآن کریم افراد را به دو گروه تقسیم کرد: یک عدّه بعد از اقامه برهان و روشن شدن، بیراهه رفتند و بعضی راه مستقیم را طی کردند، در آیه 23 فرمود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ، این عَلَی عِلْمٍ یقیناً متعلّق به أَضَلَّهُ است و مفعول واسطه است برای او، لکن بحث در این است که این حال است برای مفعول، یا حال است برای فاعل؟ یعنی «أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ مِنَ الله» یا «أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ مِنْهُم»؟ این عَلَی عِلْمٍ مفعول واسطه است برای «أضَلَّ»، حرفی در آن نیست؛ اما بحث در این است که حال است برای مفعول یا حال است برای فاعل؟ جناب فخر رازی و بعضی از همفکران او گفتند که أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ، برابر آنچه اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ؛ (2)خدا میداند چه کسی را پیامبر کند، خدا هم میداند که چه کسی را گمراه کند، (3)این براساس تفکر اشعری فخر رازی و امثال ایشان است؛ اما أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ؛ یعنی ذات اقدس الهی آنها را اضلال کیفری کرده، نه اضلال ابتدایی؛ خدای سبحان آنها را گمراه کرده که یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ، (4)اما وَ مَا یُضِلُّ بِهِ إِلاّ الْفَاسِقِینَ؛ (5)این اضلال، اضلال در برابر هدایت ابتدایی نیست، بلکه در برابر هدایت پاداشی است و اضلال کیفری است، خدا هرگز اضلال ابتدایی ندارد، چون هُدًی لِلنَّاسِ (6)است و همه را هدایت کرده است. هدایت دو قسم است: ابتدایی و پاداشی؛ اما اضلال بیش از یک قسم نیست و آن اضلال کیفری است. اضلال کیفری یعنی اینکه ذات اقدس الهی افرادی را هدایت کرده است، حکم الهی به آنها رسیده، آنها عالماً عامداً نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ، (7)از آن به بعد ذات اقدس الهی اینها را گمراه میکند، این مطلب اول.
ص: 726
مطلب دوم این است که گرچه اضلال کیفری هم باشد، امر وجودی نیست؛ یعنی اینطور نیست که خدا یک امر وجودی به نام ضلالت به اینها بدهد، بلکه آن فیض و فوز خاص خودش را میگیرد و اینها را به حال خود رها میکند. این «وَ لَا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَدا»، (1)«لَا تَکِلْنِی إِلَی غَیْرِک» (2)همین است. خدا افراد را به حال خودشان رها میکند. پرسش: ممکن است هُدًی لِلنَّاسِ عام باشد، هُدًی لِلْمُتَّقِینَ (3)خاص آن باشد که فقط متّقین هدایت شوند و بقیه؟ پاسخ: یعنی آن هدایت پاداشی است. این درباره هدایت است که دو قسم است، آن هُدًی لِلنَّاسِ عام است، ولی بهرهبرداری از این هدایت متعلق به متّقین است، آن یَهْدِی مَن یَشَاءُ (4)یک مطلب سومی است؛ یک هُدی لِلنَّاسِ است؛ یعنی همه را هدایت کرد، هُدی لِلْمُتَّقِینَ است؛ یعنی متّقین از همان هدایت بهره میبرند و دیگران بهره نمیبرند. مرحله سوم این است که این متّقیان که بهره بردند، خدا به اینها پاداش میدهد، آن پاداش گرایش به تقوا است، میل به تقوا است، انزجار از گناه است، بوی بد گناه را استشمام میکنند و مانند آن. اما درباره اینکه اضلال یک امر وجودی نیست، یک حرف دیگری است؛ خدا گمراه میکند؛ پس خدای سبحان اضلال ابتدایی که اصلاً ندارد، اضلال کیفری دارد و اضلال کیفری هم برای کسانی است که حجّت الهی بر آنها تمام شده و عالماً عامداً دارند بیراهه میروند، از این به بعد یُضِلُّ مَن یَشَاءُ هست، این یُضِلُّ مَن یَشَاءُ یعنی چه؟ آیا یعنی اینها را به طرف گناه سوق میدهد؟ هرگز چنین کاری نمیکند! بلکه فیض خود را رها میکند و از اینها میگیرد، اینها را به حال خود رها میکند. در آغاز سوره مبارکه «فاطر» گذشت که ذات اقدس الهی مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ ... وَ مَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ؛ (5)خدا آن دری را که درِ رحمت است به روی کسی باز کند، هیچکسی نمیتواند آن در را ببندد؛ اما اگر درِ رحمت را به روی کسی باز نکرد، هیچکسی نمیتواند باز کند؛ این دومی امر عدمی است، فرمود: وَ مَا یُمْسِکْ، نه اینکه چیزی میفرستد به نام ضلالت، خدا اصلاً یک چنین چیزی ندارد و جزء صفات سلبیه خداست. خدا گاهی لطف میکند، وقتی میبیند که او لایق نیست، لطف خود را برمیدارد و او را به حال خودش رها میکند؛ این «یَکِلُهُ إِلَی نَفْسِهِ» است، یکی از ادعیه مکرّر پیغبمر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود که «لَا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْن»، (6)وقتی شما یک کودک را به حال خود رها کنید میافتد! اینطور نیست که انسان به حال خود رها بشود و بعد بتواند به مقصد برسد.
ص: 727
«فتحصّل أنّ الهدایة علی قسمین»، یک؛ «و الاضلال منحصرٌ فی قسم واحد»، این دو؛ و «ان الاضلال امر عدمی» نه امر وجودی، این سه؛ این عَلَی عِلْمٍ به هر حال مفعول واسطه است برای أَضَلَّهُ، این چهار؛ منتها بحث در این است که آیا این حال است برای فاعل یا حال است برای مفعول؟ فخر رازی میگوید أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ، مثل اینکه اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ، نقل دیگر و مختار این است که أَضَلَّهُ اللَّهُ در حالی که او عالماً و عامداً دارد گناه میکند؛ البته ذات اقدس الهی به حال او در هر دو حال عالِم است. پرسش: اضلالی که از روی توبیخ باشد، مثلاً از روز اول اضلال داشته باشد؟ پاسخ: نه، از اوّل هیچکسی را خدا گمراه نمیکند، هُدی لِلنَّاسِ است! در هیچ جای قرآن یا روایتی نداریم که خدا در ابتدا کسی را گمراه بکند، هیچ نداریم! در ابتدا همه را هدایت میکند، بعد هم مهلت میدهد و درِ توبه را باز میکند! «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ» (1)و مهلت میدهد. اینکه درباره ثواب دارد، اگر کسی کار خوبی کرد فوراً فرشتهها مینویسند و اگر کسی گناه کرد، چند ساعت تأخیر میاندازند تا بلکه توبه کنند، همین است! ذات اقدس الهی فوراً نمینویسد، به فرشتهها هم دستور میدهد که فوراً ننویسید، مدتی مهلت بدهید بلکه توبه کند، استغفار کند، عفو کند و مانند آن. پرسش: مشکل بشر بین جبر و اختیار نیست، بلکه بین عدم اراده و توفیق است؟ پاسخ: بشر در همان ارادهاش مختار است، بشر آزاد است، بشر مشکلی ندارد. پرسش: اراده میکند، اما توفیقی ندارد؟ پاسخ: نه! چرا؟! همین که اراده کرد، اگر وسیله پیدا نشد که «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی»، (2)اینطور نیست که حالا اگر اراده کرد و وسیله پیدا نشد گرفتار معصیت بشود، این «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّات»، (3)این شخص در صدد اطاعت بود، منتها حالا وسیله پیدا نشد. اگر یک امر دائر مدار نیّت است «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّات»، «یَحْشُرُ النَّاسَ عَلَی نِیَّاتِهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَة» (4)که اصل است در مسئله عبادت و این روایت فراوان هم هست، کسی است که نیت کرده و واقعاً هم قصد داشت اطاعت کند؛ ولی وسیله آن پیدا نشد. به هر تقدیر فرمود این أَضَلَّهُ اللَّهُ مربوط به آن است.
ص: 728
اما در اینکه «جامعه» وجود خارجی دارد یا نه؟ این یک بحث تکوینی است. در اینکه جامعه وجود اعتباری دارد، حرفی در آن نیست؛ اما مهم آن بحث تکوینی است که آیا واقعاً جامعه وجود جدایی دارد یا نه؟ سیدنا الاستاد بیمیل نیستند که از بعضی از آیات استفاده کند که جامعه، وجود تکوینی دارد، (1)چون آن برداشت و لطافتی که در فرمایش ایشان هست «تبعاً للروایة»، شما در همه مفسرین نگاه کنید ببینید چنین حرف تازه و نویی هست؟ چه شیعه و چه سنّی! اینها معمولاً تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً؛ یعنی غالب امت هم در آن روز گرفتار «وا نفسا» هستند؛ حالا یا کنایه است یا حقیقت، به زانو درمیآیند یا روی پنجههای پا میایستند، میگویند همه به زانو درآمدند؛ یعنی واقعاً اینها در حال تکیه به زانو محشور میشوند، یا کنایه از ذلّت اینهاست؟ تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً، اگر ما گفتیم جامعه وجود دارد، جامعه وجود اعتباری دارد که حرفی در آن نیست و میگوییم دولت این کار را کرده، آیا دولت که مثلاً پنجاه نفر هستند، شما وقتی میخواهید سرشماری کنید 51 نفر درمیآیند؟ یا همین پنجاه نفر هستند؟ اگر ملتی که پنجاه میلیون نفر هست ـ فرهنگشان یا طبق کفر است یا دین ـ وقتی میخواهید در نظام تکوین سرشماری کنید، آیا پنجاه میلیون وجود است یا 51 میلیون وجود است؟ آنها که میخواهند بگویند جامعه وجود تکوینی دارد، در صدد این هستند که جامعه یک پنجاه میلیون وجود فردی دارد، البته یک وجود؛ یعنی یک وجود تکوینی جدای خارجی دارد، اثبات آن کار آسانی نیست، درک آن هم کار آسانی نیست! اما میگوییم جامعه فرهنگش این است، جامعه اینطور میکند یا دولت اینچنین میکند، دولت آنچنان میکنند یا فلان گروه اینچنین میکنند یا فلان حزب اینچنین میکنند. آیا حزبی که صد عضو دارد، وقتی شما بخواهید سرشماری بکنید، میگویید 101 وجود تکوینی در خارج است، یا صد وجود تکوینی است و یک وجود اعتباری؟ اعضای دولت که پنجاه نفر هستند، وقتی میخواهید سرشماری کنید میگویید پنجاه وجود و یک وجود تکوینی جدا دارد یا وجود اعتباری دارد؟ در اینکه وجود اعتباری دارد که این «مِمّا لاَ رَیْبَ فِیهِ» است، بحث در این است که وجود تکوینی دارد که او را به بهشت میبرند و جهنّم، این حرف چه در شیعه و چه سنّی نیست، این حرف تازهای است که سیدنا الاستاد دارد! آیا شما وقتی میخواهید به جهنم ببرید، اگر ملتی گرفتار کفر بود و ملت پنجاه میلیونی بود، پنجاه میلیون و یک نفر را به جهنم میبرید؟ اگر سعادتمند بود پنجاه میلیون و یک نفر را به بهشت میبرید؟ این آیه این را میخواهد بگوید! اگر امت وجود جدایی داشته باشد و نامه اعمال جدا داشته باشد، بهشت جدا دارد، جهنم جدا دارد، سوخت و سوز جدا دارد، پنجاه میلیون یک طرف، آن یکی هم یک طرف، چنین چیزی است؟! وجود اعتباری همه جا هست؛ البته دولت وجود اعتباری دارد، حزب وجود اعتباری دارد، جامعه و مجمع وجود اعتباری دارد، این کتاب جامعه در قرآن متولّی این بحث است. فرمود: وَ تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً همه آن روز زانوی ذلّت به زمین دارند، این یک مطلب، چون به هر حال همه مشکل دارند، کسی با اخلاص عمل آورده باشد خیلی کم هستند، مگر اوحدی از بندگان ـ انبیا و مرسلین ـ اینها اینطور هستند! غالب ما مشکل جدّی داریم، تا عملی که انجام میدهیم امضای من و ما پای آن نباشد رضایت نمیدهیم؛ میخواهیم به نام ما باشد، عکس ما باشد، این بازیها هست! این لقب برای من باشد، چرا اسم ما را نبردند؟ چرا اوّل اسم ما را نبردند؟ این بازی کودکانه برای غالب افراد هست «إِلَّا مَا خَرَجَ بِالدَّلِیل»؛ لذا غالب افراد آن روز زانو به زمین میزنند، همین حرفی که غزالی و امثال غزالی در کتابهای اخلاق نوشتند، شما در میلیونها نفر چنین آدمی پیدا کنید گیرتان نمیآید! اینها را میگویند راه اخلاق! اگر کسی پنجاه سال امام جماعت مسجدی بود، بعد آقایی آمد که مردم به طرف او استقبال کردند و او را رها کردند، هیچ یعنی هیچ! اگر هیچ تفاوتی در او پیدا نشد، معلوم میشود که او در این پنجاه سال داشت خدا را عبادت میکرد؛ اما اگر گِله شروع شد که مردم عجب خوشاستقبال و بد بدرقهای هستند! ما را رها کردند و ما این همه خدمت کردیم، معلوم میشود پنجاه سال در خدمت خودش بود! اینطور آدم کجا پیدا میکنید! اخلاق یعنی این! اخلاق غیر از موعظه است، چون موعظه علم نیست؛ آدمِ خوب باشید، جهنم نروید، حرفِ بد نزنید، اینها که راه علمی ندارد، کدام نفس است که گناه میکند؟ کدام شأن است که گناه میکند؟ گوشهای از حرف اخلاق را مرحوم شیخ انصاری در بحث غیبت ـ اگر ملاحظه فرموده باشید ـ در مکاسب (2)مطرح کرد، در آنجا غیبت یک حکم فقهی دارد که حرام است؛ اما چطور میشود که انسان آن واجب را که امر به معروف و نهی از منکر است انجام نمیدهد که به بهشت برود، این غیبت را که حرام است انجام میدهد که به جهنم برود؟ دل تو اگر برای حکم خدا میسوزد، آنکه واجب است را بگو، امر به معروف بکن و به خودش بگو! چرا پشت سرش میگویی؟! پشت سرش بگویی که اثر ندارد! به خودش بگویی امر به معروف است! آن واجب را انجام نمیدهد؛ اما این حرام را انجام نمیدهد. مرحوم شیخ انصاری، چون آن عقدهٴ حقارت است، منشأ آن خودخواهی است و منشأ آن احساس کمبود است، یک چند سطری درباره راز غیبت بحث کرده که این میشود اخلاق، اخلاق غیر از موعظه است؛ موعظه غیبت نکنید است، چطور میشود که آدم غیبت میکند؟ مشکل او چیست؟ چرا آن واجب را انجام نمیدهد و حرام را انجام میدهد؟ اگر دلش برای دین میسوزد، آن واجب را انجام بدهد که به بهشت برود! چرا این حرام را انجام میدهد که به جهنم برود؟ پس این کمبودی دارد، حقارتی دارد، عُقدهای دارد، میخواهد برتر بشود یا میخواهد او را تحقیر کند، این است! بنابراین، این امام جماعت اگر در طی این پنجاه سال هیچ فرقی پیدا نکرد، معلوم میشود که در این پنجاه سال در خدمت مسجد بود و داشت خدا را عبادت میکرد، واعظ هم همینطور است! چند دهه یکجا میرفت، حالا امسال او را نگفتند و به شخص دیگری گفتند؛ مدرّس اینطور است، واعظ اینطور است، گفت: ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم ٭٭٭ یا جام باده یا قصه کوتاه از این جهت است که اکثری مردم گرفتار محرومیت از اخلاص هستند؛ لذا زانو زده در قیامت محشور میشوند. اگر جامعه وجود داشته باشد، آن جامعه را به جهنم میبرند یا جامعه را به بهشت میبرند! ما وقتی میگوییم وجود اعتباری، دیگر بهشت و جهنمی در کار نیست، همین پنجاه نفر هستند یا همین صد نفر هستند یا همین پنجاه میلیون هستند؛ اما وقتی وجود تکوینی شد، باید به سراغ بهشت و جهنم هم بود و باید به عالَم دیگر هم رفت. فرمود: کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا، گاهی حساب فرد است که روشن است، گاهی به نام امت است؛ به نام امت که باشد، در سوره مبارکهٴ «کهف» و همچنین در سوره مبارکهٴ «إسراء» از نامه اعمال سخن به میان آمده است؛ در سوره مبارکهٴ «کهف» آیه 49 این است: وَ وُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً که متن عمل را میبینند؛ نظیر فَمَن یَعْمَلْ، (3)چه کسی این را حاضر کرده است؟ وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً، به هر حال این عمل که حاضر میشود یک مُحضِر میخواهد! در طایفه دیگر از آیات فرمود: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ؛ (4)خود انسان حاضر میکند! پس معلوم میشود این انسان مجموعهای از حقایق گذشته و حال است. چه کسی حاضر میکند؟ این یک بخش است که وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً، یک طایفه دارد که خود این عمل نمیآید و آن را احضار میکنند: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً (5)این طایفه دوم. طایفه سوم: چه کسی احضار میکند؟ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ، معلوم میشود که ما مجموعهای هستیم که از ما جدا نیست، این را داریم میآوریم! آن وقت مسئلهٴ کتابت حساب خاصی پیدا میکند، وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً (6)که از درون او سر درمیآورد.
ص: 729
حالا او خود متن عمل را میبیند؛ اگر توبه کرده او «مُبَدِّلُ السَّیئات بِالحَسَنات» این را تبدیل میکند به عمل زیبا و عمل زشت را اصلاً نمیبیند، چون توبه کرده است و اگر کسی آبروی دیگری را حفظ کرد، سعی کرد که آبروی دیگران را نریزد، در قیامت آبروی او ریخته نمیشود. در همین کلمات نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست که ـ چند سال قبل خود آن روایت را از کتاب خواندیم ـ وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض میکند که پروردگارا! من دلم میخواهد که اعمال امتم را به خود من واگذار کنی که من نزد انبیای دیگر خجل نشوم! ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید که اعمال امت تو را من شخصاً به عهده میگیرم، طرزی با آنها رفتار میکنم که حتی تو هم متوجه نشوی که نزد تو خجالت بکشند! (1)این برای رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (2)بودنِ اوست! این در کلمات نورانی پیغمبر هست؛ اما این متعلق به کیست؟ متعلق به کسی است که در تمام مدت سعی کرده تا آبروی دیگران را حفظ بکند. به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات ٭٭٭ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن آبروی کسی را نبردن، ما چه کار داریم؟! آبروی مردم حیثیت مردم است، این را باید ما حفظ بکنیم! ذات اقدس الهی میداند که چه وقت رسوا بکند و چه وقت رسوا نکند! آبروی کسی را نیش نزنیم و آبروی کسی را نبریم و اگر کسی سعی کرد «سَتَّارُ الْعُیُوب» باشد، آبروی او هم مستور و محجوب است! طرزی در قیامت خدای سبحان عمل افراد را بررسی میکند که کسی در کنار اوست اصلاً نمیبیند و نمیشنود! در مسئله نور هم گذشت که بعضیها یَسْعَی نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ، (3)اما آنها که کنار او ایستادهاند در ظلمت و تاریکی هستند، چون این نظیر نور شمس نیست که به همه یکسان بتابد. فرمود که همه زانو میزنند؛ حالا یا تکوینی است یا کنایه از ذلت است! فرمود ما همه را دعوت میکنیم و مردم اعمال خودشان را میبینند؛ گاهی هم نظیر آنچه در سوره مبارکه «إسراء» است، فرمود ما افراد را به نام رهبرانشان میخوانیم، آیه 71 سوره «إسراء» این است: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ، میگوییم علوی بیایند! حسنی بیایند! حسینی بیایند! که به نام امام میخوانند، این یک شرف است! آنها که شیعه بودند و پیرو اینها بودند صف میبندند؛ اما آنها که وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ، (4)فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ (5)و مانند آن، فرعونیها بیایند! نمرودیها بیایند! به نام آنها که ائمه کفر هستند صف میبندند؛ این یک مرحله یا یک نحوه خواندن است و مرحله دیگر یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ. فَمَنْ أُوتِیَ در عین حال که به نام امامشان ـ یا امام حق است یا امام جور ـ آمدند فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَ لاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً، (6)این چیزی را که انسان با دو انگشت خود این را لوله میکند و پرتاب میکند دور میاندازد را «فَتیل» میگویند؛ یعنی به این اندازه به کسی در قیامت ستم نمیشود! این آیه دارد که کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا، امت اگر وجود جدا داشته باشد که اثبات آن سَهل نیست؛ آن آقایان که در کارهای عقلی تلاش میکنند، میگویند وجود مُساوق با وحدت است، هر امر موجودی واحد است و هر چیزی که مصداق واحد باشد وجود دارد. کثرت، دیگر با وجود سازگار نیست؛ یعنی هزار نفر که اینجا نشستهاند یا پانصد نفر که نشستهاند یا صد نفر که نشستهاند، ما هزار و یک نفر یا پانصد و یک نفر یا صد و یک نفر نداریم، اگر صد نفر یک جا نشستهاند، صد تا وجود است و بیش از صد وجود که نیست! اگر پنجاه میلیون در یک مملکت زندگی میکنند، پنجاه میلیون وجود است، پنجاه و یک میلیون وجود که نیست! این وجود مُساوق با وحدت است. آنها که پاسخ میدهند، میگویند ما در علوم عقلی دو وحدت داریم: یک وحدت داریم که مُساوق با وجود است که هر جا وجود هست وحدت است و هر جا وحدت است وجود هست؛ یک وحدت داریم که در مقابل کثرت است ـ کثرت در مقابل وحدت است ـ آن وحدتی که در مقابل کثرت است، آن مُساوق وجود نیست، این زیر مجموعه وجود است؛ زیرا یکی از بحثهای تقسیمی فلسفه این است که «الموجودُ إمّا واحدٌ وَ إمّا کَثیر»؛ مثل اینکه بگویند: «الموجودُ إمّا علةٌ وَ إمّا مَعلول»، «إمّا مجرّدٌ وَ إمّا مادّی»، «إمّا جوهرٌ وَ إمّا عَرَض»، «إمّا واحدٌ وَ إمّا کَثیر». بحث وحدت و کثرت در فلسفه زیر مجموعه آن «الوجود» مطلق است؛ «الوجود» مطلق یک «الواحد» مطلقی دارد که مُساوق آن است. آن وحدتی که مُساوق با وجود است، آن وحدت مطلق است و وجود مطلق؛ این وحدتی که در مقابل کثرت است، زیر مجموعه وجود است؛ اینها در بحث جامعه در قرآن آمده است. به هر تقدیر اثبات اینکه جامعه یک وجود تکوینی جدایی داشته باشد کار سهلی نیست؛ آن وجود را باید جهنم ببرند، آن وجود را باید بهشت ببرند، آن چه وجودی است که به بهشت میرود؟ آن چه وجودی است که به جهنم میرود؟ آن چه وجودی است که کتاب جدا دارد؟
ص: 730
اما اگر گفتیم افراد دو تا حیثیت دارند: یک حیثیت فردی دارند و یک حیثیت جمعی و این امت به آن حیثیت جمعی جامعه برمیگردد، دیگر مستلزم وجود جداگانه نیست؛ اما آن لطیفه سیدنا الاستاد البته همچنان روی قلّه اوج خودش سرجایش محفوظ است و از روایت هم استفاده کردند، حالا آن روایت را هم میخوانیم. وَ تَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ، نه «بما کنتم»! همان مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ که شما میبینید آن یا میگزد یا میپروراند! بعد فرمود: هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم؛ این کتابی است که سخن میگوید. آیا از سنخ اعتبار و مجاز است؟ یا نه، أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)حقیقت است که دست و پا حرف میزنند، چشم و گوش حرف میزنند؛ دهن بسته است، ولی زبان حرف میزند! زبان در دهان بسته حرف میزند، نظیر دست و پا حرف میزند! زبانی که بخواهد حرف بزند باید دهن باز باشد، معلوم میشود زبان دو گونه حرف میزند: یک وقت با دهان باز حرف میزند، مثل حرفهای معمولی که ما در دنیا زدیم؛ اما یک وقت این دهان را میبندند الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم (2)زبان بسته حرف میزند، این حرفش؛ نظیر أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ میتواند باشد، تُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم میتواند باشد، زبان بسته حرف میزند، آنطوری است که دست حرف میزند، آنطوری است که پا حرف میزند. زبان اگر بخواهد به طور عادی حرف بزند باید دهن باز باشد و حال اینکه فرمود: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم، پس دو گونه حرف زدن داریم: یک حرف زدن عادی است که دهن باز است و یک حرف زدنی داریم که با دهن بسته است؛ آنطور حرف زدن مثل اینکه دست حرف میزند و پا حرف میزند، آن گونه زبان حرف میزند. به هر حال دو گونه زبان را به حرف میآورند؛ آن وقت این زبان بیچاره که حرف میزند، به سود او که حرف نمیزند، علیه او شهادت میدهد! فرمود در قیامت این کتاب ما هم حرف میزند! آیا کتاب ما که حرف میزند مجاز است؟ نظیر اینکه کسی که نامه اعمال او را نوشتهاند میگوید آقا! این سند گویاست، این سند گویاست مجاز است! این سند که حرف نمیزند! میگوید این امضای شما گویاست؛ یک وقت است نه، واقعاً حرف میزنند، ما دلیلی نداریم که این را حمل بر مجاز کنیم. پرسش: اینکه فلاسفه میگویند هر عضوی کارهای عضو دیگر را در آن دنیا انجام میدهد، آیا این آیه همین را نمیفرماید؟ پاسخ: آنچه حقیقت بود که اینها برابر حیات زندهاند، آنگاه حیاتشان ظاهر میشوند؛ دو گونه حرف زدن هست، ما از دست و پا حرفی نشنیدیم و نمیشنویم، ولی در قیامت حرف میزنند. آنطوری که دست و پا حرف میزنند، آنطور زبانی که در دهان بسته حرف میزند، حرف میزند و همانطور ممکن این کتاب حرف بزند و مجاز نباشد. ما از تمام اسرار آنجا که باخبر نیستیم، این هم محتمل است، آن هم محتمل. هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ؛ این «کتابُ الله» است، اِسناد این کتاب به خدای سبحان، نه برای اینکه او کاتب است! اینها چون چنین است، خیال کردند که همان نامه اعمال است؛ این نَسْتَنسِخُ را که به طور عادی معنی کردند، این کِتَابُنَا یعنی کتاب اعمال شماست که بر اثر ایمان و کفر گاهی به دست راست شما میدهیم و گاهی به دست چپ میدهیم، این کتاب شماست؛ ولی چون ما نوشتیم میشود کتاب ما! اما وقتی نَسْتَنسِخُ را معنا کردیم، معلوم میشود که کِتَابُنَا میشود «کتابُ الله».
ص: 731
این روایت در جوامع روایی ما فراوان است، هم در کتاب کنز الدقائق هست و هم غالب جوامع روایی این روایت را دارند که وجود مبارک حضرت فرمود: «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَباً»؛ (1)مگر شما عرب نیستید؟ عرب وقتی گفت «إستنسخ» یعنی چه؟ «نستنسخ» یعنی چه؟ «إستنسخنا، نستنسخ، إستنسخ» یعنی «هاهنا امورٌ ثلاثه»: یکی اصل است مثل نسخه خطی، دیگر اینکه ما روی نسخه اصل چیزی برمیداریم، استنساخ میکنیم و ما هم هستیم که استنساخ میکنیم، پس یک مُستنسِخ است یک نسخه است و یک اصل؛ وقتی گفتیم استنساخ کرد یعنی چه؟ یعنی نوشت یا این را براساس نسخه اصل نوشت؟ حضرت فرمود مگر عرب نیستید شما؟ «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَباً» خدا که نگفت: «نَکتُبُ»! آن آیاتی که دارد: إِنَّ رُسُلَنَا یَکْتُبُونَ مَا تَمْکُرُونَ (2)یک حرف دیگری است یا هر چه که بگویید: لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ (3)یک حرف و یک طایفه دیگر است؛ اما استنساخ یعنی استنساخ! یعنی یک کتاب اصلی هست که آن نزد «الله» هست، ما براساس آن استنساخ میکنیم؛ عمل شما نسخه است و اصل نزد ماست. در روایاتی که در کنز الدقائق هست و در جوامع روایی دیگر هم هست، فرشتگانی هستند که این عمل را از متن گوهر ما و مطابق آنچه نزد خداست درمیآورند، بعد وقتی بالا میبرند مدبّرات امر این نسخه را با آن اصل مطابقه میکنند؛ یعنی ذات اقدس الهی میداند که این شخص فردا چه کاری را میکند، با اینکه میتواند آن خلاف را نکند، هر چه هم به او میگویند او این خلاف را انجام میدهد و دیگری که راه ثواب را میرود، با اینکه میتواند راه گناه را برود، راه ثواب را میرود! با اینکه پیشنهادهای فراوانی را دادند ـ پیشنهاد رشوه دادند ـ او قبول نکرد و راه خَیر را رفت؛ آنجا قبلاً مینویسند که این میشود اصل، فرشتهها میآیند متن این وجود خارجی را که نسخه است برابر آن اصل استخراج میکنند، بعد میبرند بالا؛ آن بالایی است که «کتابُ الله» است، فرمود: کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ این را آن روایات دارد. خیلی از آقایان این روایت را هم نقل کردند؛ اما به این نکته پی نبردند؛ شما زمخشری را نگاه کنید، میگوید: «نستنسخ» به معنی «نستکتب»؛ (4)فخر رازی را نگاه میکنید، میگوید: «نستنسخ» به معنی «نستکتب». (5)در بین ما مرحوم شیخ طوسی (6)بعد مرحوم امینالاسلام، (7)گویا گوشهای به مشام اینها رسید، اما یک چیزی را به عنوان احتمال ذکر میکنند؛ اما فحلگونه بیایند به میدان و بگویند «نستنسخ» یعنی «نستنسخ» و هیچ ارتباطی به «نستکتب» ندارد، این کار المیزان (8)است. پرسش: اصل، عمل منِ نسخه ... نزد خداست که خدا «مستنسخ» است یا اصل نزدِ ... ؟ پاسخ: اصل نزد خداست که خدا میداند زید چه میگوید و چه میکند، این یک؛ فردا وقتی که فرشتهها میآیند متن عمل را برابر آن نسخه اصل با آن خارج میکنند؛ در همین جا از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال کردند که ذات اقدس الهی علم به معدومات دارد یا نه؟ فرمود نه تنها علم به معدومات دارد، علم به ممتنعات بر فرض وجود دارد؛ (9)یعنی چیزی که ممتنع است، اگر موجود میشد چه میشد را هم خدا میداند، بعد به آیه سوره «انعام» استدلال میکند، میفرماید: وَ لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ، (10)وقتی که بساط دنیا کلاً برچیده شد و حالا که دیگر دنیایی نیست، إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (11)شد، إِذَا السَّماءُ انفَطَرَتْ (12)شد، یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ (13)شد، زمین عوض شد، آسمان عوض شد، کلّ اوضاع عوض شد با قیامت، دیگر ما دنیایی نداریم! آن وقت رجوع عدّهای از جهنم به دنیا محال است، چون دنیایی نیست تا او برگردد؛ ولی در سوره «انعام» دارد که خدا میفرماید که وَ لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ؛ اگر بر فرض دنیایی باشد و اینها از جهنم دربیایند و بروند دنیا، باز همین فساد را انجام میدهند؛ لذا حضرت فرمود ذات اقدس الهی نه تنها به معدومات علم دارد، بلکه به ممتنعات «علی فرض وجودها» علم دارد. بنابراین این جزء اسرار میشود و از بحث تفسیر بیرون است؛ آن وقت افراد را که به جهنم میبرند یا به بهشت میبرند چطور درمیآید، راهی دیگر است؛ اما این مقداری که بحث عادی است و بحث مفسّران شیعه و سنّی است این است که خدا میفرماید که شما هر کاری که کردید از بین نرفته، حاضر است، یک؛ بعد مُحضَر است، دو؛ بعد خود شما آن را حاضر میکنید عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ، (14)این سه؛ حجّت الهی میشود بالغ؛ لذا انسان میگوید: مَا لِهٰذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إِلاَّ أَحْصَاهَا (15)چاره جز اعتراف نیست، فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ، (16)در چنین فضایی فرمود عدّهای که میخواهند بروند بهشت دو شرط دارد: یکی حُسن فاعلی و یکی حُسن فعلی؛ آدم خوب و کار خوب. «مؤمن» آدم خوبی است، روح او طیّب و طاهر است، کار او هم خوب است. با فقدان «احدهما»، اگر آن حُسن فاعلی را از دست داد ـ معاذ الله ـ کافر بود که اصلاً به بهشت راه ندارد و اگر حُسن فاعلی را از دست نداد مؤمن بود؛ ولی حُسن فعلی نداشت و معصیت کرد، او به اندازه معصیت خود سوخت و سوز میشود، بعد دارد: «أُولَئِکَ عُتَقَاءُ اللَّهِ مِنَ النَّار» (17)در ماه مبارک رمضان و لیالی قدر ،فیض الهی شامل این جهنمیها میشود که مؤمن و مسلمان بودند؛ منتها گناه کردند، «أُولَئِکَ عُتَقَاءُ اللَّهِ مِنَ النَّار» آزاد میشوند. برای ورود به جهنم حجّت بالغه میخواهند. اگر کسی کافر بود یا اگر کسی مؤمن بود؛ ولی عمل صالح انجام نداد بهشت نمیرود؛ اما جهنم رفتن و جهنمی شدن او شرط دارد و آن شرط این است که حجّت الهی بر او بالغ شده باشد، به او میگویند: أَ لَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ، (18)مگر آیات ما نیامده؟ معلوم میشود اگر کسی کافر بود یا مؤمن بود؛ ولی در اثر استضعاف و اینکه دسترسی نداشت عمل صالح انجام نداد ـ الآن بخشی از کسانی که در روستاهای دورافتاده چین و امثال چین هستند که ذکر میکنند، بعضی از دوستان ما که آنجا رفتند گفتند این عزیزان وقتی نام امام و انقلاب را شنیدند زن و بچه همه صف کشیدند، اینها از اسلام فقط «لا إله إلا الله» را بلد هستند، اصلاً نماز بلد نیستند و نشنیدند که نماز چیست! برای اینکه سالیان متمادی دولت کمونیستی در آنجا حکم میکرد، پدران و مادران اینها کشته شدند، بعداً اینها فرزندانی هستند که نه قرآنی در آنجا هست و نه کتاب دعا هست! گفت تمام مردم این محل فقط یک «لا إله إلا الله» بلد بودند، اصلاً نماز را نشنیدند که نماز چیست یا روزه چیست! ـ لذا در این بخش میفرماید که اینها کسانی هستند که اگر بخواهند به جهنم بروند، میگویند: أَ لَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ، معلوم میشود که تا حجّت الهی بالغ نشود کسی جهنم نمیرود. آنجا هم لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ (19)خواهد بود. پرسش: ...از طرفی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) را هم به تنهایی یک امت میدانیم؟ پاسخ: آن شخص است، برای اینکه آن مسیر امام است، در حقیقت چون مسیر افراد را عوض کرده است، چون جامعه را تبدیل کرده، جامعه الحاد و شرک را عوض کرده است اِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّةً. (20)پرسش: طبق آیه هُدًی لِلنَّاسِ اینهایی که در روستاهای دور افتاده هستند، چه هدایتی برای اینها هست؟ پاسخ: همین استکبار نگذاشت! یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ (21)همین است! «صدّ» با «صاد»، دو پیام تلخ دارد: یکی «یَنْصَرِفُونَ بِأنْفُسِهِم»، دیگری هم «یَصْرِفُونَ وُجُوهَ النّاس»؛ هم خودشان مُنصرف هستند و هم دیگران را مصروف میدارند. یک صفحه قرآن در اتحاد جماهیر سوسیالیست شوروی، زمان کمونیستی، مثل یک کیلو هروئین بود، اعدام محض بود، یک صفحه قرآن! اگر کسی میمُرد برای مجلس ترحیم یک صفحه قرآن را میخواستند تهیه کنند، در زمان لنین و استالین و مانند اینها قاچاق محض بود. درست است که ایمان نیاوردند، اما حجّت الهی بر آنها بالغ نشد. فرمود: فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا، یک ـ حُسن فاعلی ـ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، دو ـ حُسن فعلی ـ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ این فوض مُبین است. وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا اینها جهنم نمیروند، مگر این گروه: أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ، میگویند تا حجّت الهی بالغ نشود کسی جهنم نمیرود، حالا اعراف هست، جای دیگر هست و رحمت الهی هست، آن بحث دیگری است؛ ولی این شخص را که کافر است ـ کافر مستضعف ـ دسترسی نداشت او چطوری به جهنم برود؟ أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ، پس آیات الهی باید بالغ بشود، حجّت الهی باید بالغ بشود، این شخص باید در برابر حجّت الهی مستکبرانه برخورد کند و بشود مجرم. وَ إِذَا قِیلَ؛ همین گروه که جهنمی هستند، اگر به اینها گفته میشد که «وعد» الهی حق است، این «وعد» اعم از نوید و وعید است، چون به هر دو معناست، تلخی را هم میگویند وعید؛ البته برای فاصله انداختن و روشن شدن، در عذاب میگویند «أوعَدَ». وَ السَّاعَةُ لاَ رَیْبَ فِیهَا قیامت «بالضرورة» حق است که این را ملاحظه فرمودید، این لاَ رَیْبَ فِیهَا مثل «بالضرورة» است، وقتی گفتیم دو دوتا میشود چهارتا، این قضیه یک موضوع دارد و یک محمول؛ اگر خواستیم به این قضیه جهت بدهیم بشود موجّهه، میگوییم دو دوتا چهارتا «بالضرورة». یک وقت میگوییم «الانسانُ کاتبٌ بالامکان»، یک وقت میگوییم «الانسانُ ناطقٌ بالضّرورة»، این «بالضّرورة» جهت قضیه است، این لاَ رَیْبَ فِیهَا هم به منزله جهت قضیه است؛ اگر به اینها گفته میشد قیامت لاَ رَیْبَ فِیهَا است و «بالضّرورة» است، قُلْتُم مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ ما نمیدانیم قیامت چیست!؟ گمان میکنیم؛ اما از قیامت ـ معاذ الله ـ خبری نیست. پرسش: آنهایی که پدر و مادر آنها کافر هستند یا مسلمان میباشند ولی دستورات دینی را درست عمل نمیکنند فرزندان آنها دچار مشکل هستند؟ پاسخ: اگر اینها در فضای اسلامی زندگی میکردند و حجّت در معرض آنها بود، هم بر دیگران واجب بود و هم بر آنها. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) این روایت را از حضرت نقل میکند که ذات اقدس الهی درست است که فرمود: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ»، (22)فرمود که خدای سبحان هیچ تعهدی از مردم نگرفته که عالِم بشوند، مگر اینکه قبلاً از علما تعهّد گرفته که معلِّم باشند، «لِأَنَ الْعِلْمَ کَانَ قَبْلَ الْجَهْلِ»؛ (23)در همان روایت باب علم مرحوم کلینی هست که فرمود خدای سبحان از مردم، عالِم شدن را تعهّد نگرفت، مگر اینکه از علما تعلیم را تعهّد گرفته باشد: «لِأَنَ الْعِلْمَ قَبْلَ الْجَهْلِ»، پس وجوب تعلیم قبل از وجوب تعلُّم است! بر عدّهای واجب است که معلِّم جامعه باشند، چه اینکه بر جامعه واجب است متعلِّم باشند. اگر دسترسی نبود، از دو طرف مقصّرند! یعنی کسی این جوانها را درنیافت و فقط در حوزهها مانده که همینجا فقط مشغول کار خودش باشد و خیال میکند که درِ بهشت را به روی او باز میکنند، او مسئول است! مسئول شهر خودش است! مسئول روستای خودش است! باید برود هدایت بکند! فرمود: إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً؛ اما وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ؛ میگویند ما یقین نداریم که مثلاً این طرف باشد یا آن طرف باشد؛ لذا عالماً عامداً حرف انبیا را ترک میکنند. وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ، آن کارهایی که کردند، مسخرهای که میکردند یک موجود حقیقی واقعی است که اینها را در بر میگیرد، مثل سیم خارداری است که به اینها محیط است. اینهایی که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (24)در قیامت به جایی میرسند که حَاقَ بِهِم یعنی «أحاط»؛ «یحیق» یعنی «یُحیط»، وَ لاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ (25)یعنی «لا یُحیط». اینهایی که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ، «حاط بهم ما کانوا یعملون»، وَ لاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّ بِأَهْلِهِ.
ص: 732
1) بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج54، ص367.
2) یونس/سوره10، آیه21.
3) زخرف/سوره43، آیه80.
4) الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص293.
5) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص681.
6) تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج9، ص262.
7) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج9، ص133.
8) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص177.
9) التوحید، الشیخ الصدوق، ص136.
10) انعام/سوره6، آیه28.
11) تکویر/سوره81، آیه1.
12) انفطار/سوره82، آیه1.
13) ابراهیم/سوره14، آیه48.
14) تکویر/سوره81، آیه14.
15) کهف/سوره18، آیه49.
16) ملک/سوره67، آیه11.
17) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص176.
18) مؤمنون/سوره23، آیه105.
19) انفال/سوره8، آیه42.
20) نحل/سوره16، آیه120.
21) اعراف/سوره7، آیه45.
22) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص30.
23) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص41.
24) بقره/سوره2، آیه81.
25) فاطر/سوره35، آیه43.
موضوع: تفسیر آیات 29 تا 37 سوره جاثیه
هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (۲۹ فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ (۳۰) وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ (۳۱) وَ إِذَا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لاَ رَیْبَ فِیهَا قُلْتُم مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (۳۲) وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (۳۳) وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا وَ مَأْوَاکُمُ النَّارُ وَ مَا لَکُم مِن نَاصِرِینَ (۳٤) ذلِکُم بأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا فَالْیَوْمَ لاَ یُخْرَجُونَ مِنْهَا وَ لاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (۳۵) فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ رَبِّ الأرْضِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (۳۶) وَ لَهُ الْکِبْرِیَاءُ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (۳۷)) ص: 734
بخش پایانی سوره مبارکهٴ «جاثیه» مطلب دقیقی دارد و آن این است که خدا میداند افراد چه کارهایی را انجام میدهند و میداند که همه کارها را با اراده و اختیار انجام میدهند؛ لذا طبق نقلی که مرحوم صدوق در توحید نقل کردند، وقتی از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «الشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّه» یعنی چه؟ فرمود: «الشَّقِیُّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ وَ هُوَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ أَنَّهُ سَیَعْمَلُ أَعْمَالَ الْأَشْقِیَاءِ وَ السَّعِیدُ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ وَ هُوَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ أَنَّهُ سَیَعْمَلُ أَعْمَالَ السُّعَدَاءِ»؛ (1)معنای اینکه شَقی در بطن مادر شَقی است، این است که خدای سبحان میداند این کودک وقتی به دنیا بیاید عالماً و عامداً راه شقاوت را طی میکند، با اینکه میتواند راه سعادت را طی کند! و آن «وَ السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّه»؛ یعنی جنین که به دنیا آمده، عالماً و عامداً راه سعادت را طی میکند، با اینکه مختارانه میتواند راه شقاوت را طی کند! پس ذات اقدس الهی اعمال هر کسی را میداند، این یک مطلب. علم خدای سبحان هم علم شهودی است نه علم حصولی، این دو مطلب. در علم شهودی باید آن معلوم وجود خارجی داشته باشد، این سه مطلب. معلوم میشود که در یک مخزن آنچه را اینها انجام میدهند، با حفظ اختیار و با مبانی و مبادی اختیاری مضبوط است؛ آن وقت آنچه را که ذات اقدس الهی در آن عالَم تثبیت کرده است، به وسیله ملائکه این اعمال را از درون افراد استنساخ میکند. آن آیات فراوانی که دارد وَ نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُمْ (2)یا وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ (3)همه اینها حق است! وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ ٭ یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ (4)همه اینها حق است! این یک مطلب جدایی است و آن این است که آنچه از درون شما ما استخراج میکنیم نسخه است و نسخه هم یک نسخهٴ اصلی دارد و ما به وسیله مأموران خود استنساخ میکنیم؛ یعنی آنچه را که شما انجام میدهید نسخهٴ فرعی است و اصل آن نزد ماست، چون ما میدانیم که شما چه کارهایی خواهید کرد؛ بعد فرشتگان این را که استنساخ کردند، عدّهای از مدبّران الهی اینها را با آن معلوم شهودی خدای سبحان تطبیق میکنند، چون خدای سبحان قبلاً میدانست که شما با اختیارتان چه کار میکنید و آن علم چون علم شهودی است، معلوم خارجی میطلبد. پس آنچه شما اینجا انجام میدهید، قبلاً در مخزن علم الهی بوده است؛ عدّهای این را با آنچه را که در صحنه خارج است تطبیق میکنند که این میشود إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ. اگر این روایت نبود، ما هم این نَسْتَنسِخُ را مثل خیلی از علمای دیگر به معنای «نَسْتَکْتِبُ» میگرفتیم! زمخشری ـ از علمای معتزله ـ همین کار را کرده، (5)فخر رازی ـ از علمای اشاعره ـ همین کار را کرده، (6)در بین ما آنهایی هم که کمتر به این نکات روایی میپردازند، آنها هم نَسْتَنسِخُ را به معنی «نَسْتَکْتِبُ» یا «نَکْتِبُ» گرفتند، (7)اما این روایت خیلی روشن بیان میکند؛ میفرماید: «أَ وَ لَسْتُمْ عَرَباً»؛ (8)مگر شما عرب نیستید و نکات ادبی را نمیدانید؟!
ص: 735
1) التوحید، الشیخ الصدوق، ص356.
2) یس/سوره36، آیه12.
3) زخرف/سوره43، آیه80.
4) انفطار/سوره82، آیه10 تا 12.
5) الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج4، ص293.
6) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص681.
7) تفسیر تبیان، الشیخ الطوسی، ج9، ص262.
8) بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج54، ص367.
بین «استنساخ» و «استکتاب» فرق است، اگر عرب نبودید ممکن بود ندانید؛ اما وقتی نکات ادبی عرب را میدانید، باید بین معنای «نَسْتَنسِخُ» با «نَسْتَکْتِبُ» فرق بگذارید. پرسش: «استنساخ» قبل از جریان لوح محو و اثبات است یا بعد از آن؟ پاسخ: این در لوح محفوظ است، چون علم ذات اقدس الهی علم شهودی است و علم شهودی هم مفهوم ذهنی نیست، بلکه موجود خارجی است؛ وقتی موجود خارجی باشد باید در یک مقطع حضور و ظهور داشته باشد. خدا میداند، یعنی چه که میداند؟ یعنی تصور کرده است؟ علم مفهومی است؟ اگر ـ معاذ الله ـ علم مفهومی بود، یک حساب دیگری بود؛ اما علم شهودی است و علم شهودی معلوم خارجی میخواهد، پس در مقطعی این وجود دارد و بررسی میکند؛ منتها این تقسیمی که در این قسمت شده است، متعلّق به مؤمنین و کافران است و این مؤمنین ممکن است که شامل حال اَبرار بشود و مانند آن که بعید نیست؛ اما «کتاب مقرّبین» و نامه اعمال آنها کجاست، آن را از این آیه نمیشود فهمید. در بخشهای دیگر نامه اعمال اَبرار را مشخص کرد که فرمود: إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، (1)کتاب اَبرار در کتاب دیگر است! آن کتاب مَرقوم را چه کسی میبیند؟ مقرّبان میبینند، پس مقرّبان از وضع أعمال اَبرار باخبر هستند، هر کار خیری که اَبرار انجام میدهند که أَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ (2)هستند، مقرّبان که از آنها بالاتر هستند باخبر و آگاه هستند: إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، آن مقرّبون نامه اعمالی دارند، حالا آن را غیر از ذات اقدس الهی چه کسی مشاهده میکند معلوم نیست؛ به هر حال مقرّبون هم اعمالی دارند که در جایی هم مضبوط است، آنها در یک سطح دیگری میباشند؛ همانطوری که در بهشت درجات و چشمههایی هست، برخیها سر به مُهر هستند و کسی از آنها خبر ندارد که اینها از آن چشمهها به عنوان «رحیق مَختوم» یاد میکنند؛ یعنی خَتم شده مُهر شده و با مُشک و عنبر هم سر این شراب را بستند که رَحِیقٍ مَخْتُومٍ ٭ خِتَامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ؛ (3)با مُشک سر این شراب را بستند که سر به مُهر است کسی باخبر نیست، این درباره وصف مقرّبون است که یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ، (4)کار مقرّبون را دیگران باخبر نیستند. پرسش: علمی که شما فرمودید خدا نسبت به انسان دارد علم فعلی خداست؟ پاسخ: بله، چون علم ذاتی که عین ذات است؛ اما علم فعلی است که موجود فعلی میخواهد. پرسش: اما تا وقتی که ... ظهور و مصداق خارجی که ندارد! پاسخ: چرا! فرمود: وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ، (5)به صورت کلّی فرمود هیچ چیزی در عالَم نیست مگر اینکه مخزن آن در نزد ماست، قبل از اینکه به عالَم طبیعت بیاید مخزن آن نزد ذات اقدس الهی است. پرسش: تعابیر قبل و بعد برای جایی است که زمان و مکانی وجود داشته باشد. پاسخ: بله، اگر قبل و بعد زمانی باشد درست است! ما مادامی که با این ادبیات خودمان سخن میگوییم، فعل ماضی و مضارع و امثال آنها است؛ اما در کتابهای ادبی ـ آنها که آگاه هستند ـ از همان انموذج این را تفهیم کردند که وقتی «کان» به ذات اقدس اقدس الهی اسناد داده بشود، مُنسلخ از زمان است؛ وقتی میگویند «کَانَ اللهُ قَدِیرا» معنایش این نیست که خدا سابقاً «قدیر» بود یا «یَکون» یعنی بعداً «قدیر» میشود! این را در اوایل به این طلبهها یاد دادن «کان»ای که به ذات اقدس الهی منسوب است کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (6)و کذا، میگویند مُنسلخ از زمان است؛ منتها این ادیب نمیداند که این مُنسلخ از زمان است یعنی چه! وقتی گفتند این «کان» چه صیغهای است؟ حکیم میگوید این صیغه نیست، این حرف است؛ مثل «إنّ» و «أنّ» که حروف مشبهه به فعل هستند و نصب و رفع میدهند. اگر چیزی نصب داد یا رفع داد، معنایش این نیست که فعل است، این حرفی است که عمل میکند! «کان» نزد حکیم حرف است، نزد ادیب فعل است! اگر فعل است سرانجام زمان میخواهد، فعل مُنسلخ از زمان باشد یعنی چه؟ منتها به فکر او دیگر نمیرسد که «کان» حرفی غیر از «کان» فعل است. اینکه در کتابهای فلسفی میگویند «کون رابط» همین است؛ رابط معنای حرفی دارد. پرسش: وحدت اصل و نسخه پیش میآید؛ یعنی آنچه در علم خدا هست، چون که آنجاست و زمان نیست؟ پاسخ: چون علم ذات اقدس الهی با مبادی اختیاری او هست که حضرت آن «السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ» را معنا کرده، «الشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ» را معنا کرده؛ یعنی «سَیَعْمَلُ أَعْمَالَ الْأَشْقِیَاءِ عَنْ رَغبةٍ وَ میلٍ وَ إرادةٍ تَامَّة»، چنین چیزی را ذات اقدس الهی میداند؛ آن وقت همین را فرشتگان مشاهده میکنند و همین را عدّهای از مدبّرات با آن نسخه اصل مطابقه میکنند. ذات اقدس الهی میداند که این شخص با همه امکاناتی که دارد و میتواند راه بد را طی کند؛ اما عالماً، عامداً و مختاراً این راه خیر را طی میکند و آن یکی با اینکه میتواند راه خَیر را طی کند، عالماً و عامداً راه شرّ را طی میکند. این معنای «الشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ» است که وجود مبارک امام طبق نقل مرحوم صدوق در توحید تفسیر کرده است؛ همین معلوم فعلی حق تعالی است و علم او علم شهودی است، نه علم حصولی، پس سخن از مفهوم ذهنی نیست؛ وقتی علم او شهودی شد، مشهود خارجی میخواهد، پس در مقطعی این حقیقت محفوظ است؛ آن وقت فرشتگان میآیند و آنچه را که این شخص عمل کرده است، این را با آن نسخه اصل تطبیق میکنند. پرسش: علم شهودی همان فعل طرف است؟ پاسخ: بله، خدا میداند که این شخص وقتی به دنیا آمده، با اختیار خودش چه کاری خواهد کرد. پرسش: وحدت اصل و نسخه پیش میآید؛ یعنی علم همانی است که این دارد انجام میدهد؟ پاسخ: نه! درجات آن فرق میکند؛ این وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ که در سوره «حجر» است؛ یعنی آنچه نزد شماست، یک ریشهٴ اصلی در مخزن الهی دارد؛ آنچه را که ما نازل کردیم، اگر باران نازل کردیم ریشهٴ اصل آن در مخزن است؛ اگر آهن نازل کردیم وَ أَنزَلْنَا الْحَدِیدَ (7)شد، آنجا نازل شد؛ اگر «انعام» نازل کردیم وَ أَنزَلَ لَکُم مِنَ الأنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ (8)دام نازل کردیم، شتر نازل کردیم، گوسفند نازل کردیم، اصل آنها آنجاست. هر چه که در این عالَم طبیعت و خَلق هست، ریشه اصلی آن در مخزنی از مخازن الهی هست؛ منتها حالا چند مخزن هست و آن ارتباط مخازن با یکدیگر چگونه هستند، آن را یک بحث دیگری میطلبد تا آنجا که علم بشر ممکن است، این است که یکجا نیستند: وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ، نه «خزینتُهُ»! چندین درجه است و چندین مرتبه است حرف دیگری است. وَ أَنزَلْنَا هم به معنی «خَلَقنَا» نیست، وَ أَنزَلَ لَکُم مِنَ الأنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ؛ یعنی تنزّل دادیم؛ همانطور که باران را تنزّل دادیم، گاو و گوسفند و شتر را هم تنزّل دادیم.
ص: 736
فرمود که این کتاب ماست! وضع مؤمنین چون روشن هست، با یک جمله مسئله را حلّ کرد؛ فرمود اینها حُسن فاعلی دارند، چون عقیدهٴ طیّب و طاهر داشتند؛ حُسن فعلی دارند، چون عمل آنها صالح است وارد بهشت میشوند؛ اما درباره کفّار چند آیه را با چند جبهه و جهت بازگو فرمود؛ فرمود: فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ، همین یک آیه تمام میشود. فخر رازی خیال کرده که این فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ـ رَحْمَتِهِ یعنی بهشت ـ این «إدخال» رحمت است، بعد گفته که معلوم میشود بهشت بُردن رحمت است و ثواب بر خدا واجب نیست، خدا میتواند ثواب بدهد و میتواند ثواب ندهد؛ (1)غافل از اینکه نفرمود به آنها رحمت میکند، فرمود آنها را در رحمت خود داخل میکند که یکی از القاب و اشاراتی که مربوط به بهشت است «دار الرّحمة» است و اساس کار هم این است که ذات اقدس الهی وعده داد؛ به مؤمنین وعده بهشت داد، چه اینکه به تبهکاران وعید جهنّم داد. خُلف وعید اگر به صورت وعید باشد ـ یعنی انشا باشد نه گزارش و خبر، اگر گزارش و خبر بود یقیناً واقع میشود؛ اما اگر به صورت وعید بود و انشا بود ـ برای حکیم قبیح نیست. ممکن است ذات اقدس الهی کسی را وعید، تهدید و مانند آن بکند بعد عفو بکند، این ضرری ندارد؛ اما خُلف وعده مخالف حکمت است؛ یعنی وعده بدهد که مؤمن را به بهشت میبرد و برخلاف وعده عمل کند مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ، (2)إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ، (3)او وعدهٴ خود را تخلف نمیکند؛ منتها ایشان خیال کردند که عمل به وعده «یَجِبُ عَلَی الله» هست، در حالی که به برکت هدایتهای ائمه(علیهم السلام)، فرمودند چیزی بر خدا واجب نیست که قانونی از پیش نوشته شده باشد و بر خدا حاکم باشد! «یَجِبُ عَنِ الله» است، نه «یَجِبُ عَلَی الله». خدا یقیناً مؤمن را به بهشت میبرد، نه باید ببرد که چیزی از خارج تنظیم شده باشد به نام قانون و ـ معاذ الله ـ بر خدا حاکم باشد. معتزله در اثر دور افتادن از راهنماییهای دقیق اهل بیت، اینها همان «یَجِبُ عَلَی الله» را فکر کردند، در برابر آنها اشاعره نتوانستند این را تحمل کنند، گفتند که «یَجِبُ» نیست و خدا میتواند مؤمن را به جهنم ببرد؛ اما این «مَنْزِلَةٌ بَیْنَ الْمَنْزِلَتَیْن» (4)را درک نمیکردند. خدا یقیناً مؤمن را به بهشت میبرد؛ اما نه باید به بهشت ببرد، چون حق است و حکیم است از او جز خیَر نازل و صادر نخواهد شد! این «یَجِبُ عَنِ الله» کلام شیعه است و «یَجِبُ عَلَی الله» حرف معتزله است که باطل است. فرمود خدای سبحان این را در بهشت خود داخل میکند، نه اینکه به او رَحم میکند! اگر میفرمود رَحم میکند، شما میتوانستید بگویید چون رحمت بر خدا واجب نیست، پس «إدخال» در بهشت واجب نیست، اما فرمود: فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ، بهشت «دار الرّحمة» است! این دو نکته بر جناب فخر رازی مخفی ماند: یکی اینکه خدا نفرمود «یَرحَمُ»، فرمود «فَیُدْخِلُ» و بهشت هم «دار الرّحمة» است. ثانیاً ما که میگوییم حتمی است، میگوییم «یَجِبُ عَنِ الله»، نه «یَجِبُ عَلَی الله»! درباره قبیح هم همینطور است! ظلم هم همینطور است که وَ لاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً، (5)ظلم «یَمْتَنِعُ عَنِ الله» است، نه «یَمْتَنِعُ عَلَی الله»! ما قانونی داشته باشیم پیشنوشته که این ـ معاذ الله ـ بر خدا حاکم باشد؛ اگر قانون باشد یک شیء موجودی است، آن را چه کسی خلق کرده است؟ آن را چه کسی آفریده است؟ خدا محکوم هیچ قانونی نیست، برای اینکه قانون معدوم که نیست، موجود است و اگر موجود است مخلوق خود اوست؛ لذا ذات اقدس الهی محکوم هیچ حکمی نیست، بلکه همه احکام از اوست. بین «یَمْتَنِعُ عَلَی الله» که معتزلی میپندارد با «یَمْتَنِعُ عَنِ الله» که امامیه میگوید خیلی فرق است!
ص: 737
غرض این است که درباره مؤمنین همین یک آیه را اکتفا فرمود و اما درباره کفّار فرمود: وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ، درباره کفّار چندین جمله دارد؛ فرمود اولاً آیات الهی که بر شما خوانده شد و شما هم مستکبرانه اصلاً حاضر نشدید بررسی کنید! همان حرف قبلی خودتان که گفتید: إِنْ هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (1)را تکرار کردید، حاضر نشدید که مطالعه کنید و مستکبرانه حرف وحی را رد کردید. أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ دیگر نفرمود: «فأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا فَیُدْخِلُهُمْ فِی جَهَنَّم»، ببینید! چندین جمله ردّ و بدل شد تا تمامیّت حجّت بر آنها را بیان کند. فرمود: وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا به آنها گفته میشود: أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ؛ این ادلّهٴ ما که بر شما تلاوت میشد، شما بدون تأمّل و تدبّر مستکبرانه اینها را رد میکردید فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ.
شما دو مشکل جدّی داشتید: یکی استکبار اعتقادی داشتید که کافر بودید، دیگر اینکه در عمل هم در قبال آن اهل بهشت هر گناهی که از دست شما برمیآمد میکردید. اهل بهشت فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا؛ اعتقاد خوب داشتند، وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ کارهای خیر انجام دادند؛ شما از نظر اعتقاد، استکبار و کفر و إلحاد و شرک داشتید، یک؛ از نظر عمل هم هر سیّئهای از دست شما برآمد انجام دادید و مُجرم بودید، دو؛ که کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ، بعد هم وقتی به شما گفته میشد وعده الهی، وعید الهی و روز قیامت حق است ـ اینها هنوز سؤال و جواب است ـ وَ إِذَا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لاَ رَیْبَ فِیهَا؛ یعنی «السّاعةُ آتیةٌ بالضَّرورة» که این لاَ رَیْبَ فِیهَا به منزله جهت قضیه است. قُلْتُم مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ؛ ما نمیدانیم قیامت چیست!؟ یعنی مستکبرانه، مستهزئانه، با حالتی مسخره برخورد میکنید و میگویید ما نمیدانیم قیامت چیست! برهان اقامه شده که انسان نمیپوسد، روح که از بین نمیرود و بدن را دوباره ذات اقدس الهی به حال اوّلش برمیگرداند! همان خدایی که چیزی را که نبود ایجاد کرد، اینکه الان متفرّق است را جمع میکند، ولی شما مستهزئانه و مستکبرانه حرفهای انبیا را گوش نمیدادید، قُلْتُم مَا نَدْرِی؛ یعنی اصلاً قابل درک نیست و ما نمیدانیم که تو چه میگویی! قُلْتُم مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً؛ بله، از این حرفهایی که میگویی گمانهایی ما میبریم، ما که به این حرفها یقین نداریم. حالا اینها اگر همان گروه آیه 24 بودند که به صورت ضرس قاطع میگفتند: مَا هِیَ إِلاّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا اینها اگر آنها باشند، دیگر إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً در آنها نیست؛ اگر غیر آنها باشند قابل میباشند، چون افراد یکسان نیستند؛ بعضیها خیلی جدّی هستند و متصلِّب در کفر میباشند و بعضیها نه، آنطور نیستند؛ اما «علی أیّ حال» از پاسخ الهی برمیآید که چه این گروه و چه آن گروه ـ معاذ الله ـ در صدد استهزا و مسخره کردنِ وحی بودند و اینکه میگفتند ما یقین نداریم، نه یعنی ما در حدّ احتمال و مظنّه ما فکر میکنیم! زیرا اگر خطر یقینی باشد که انسان یقیناً پرهیز میکند؛ اما در خطر مهم اگر مظنّه هم داشته باشد پرهیز میکند؛ لذا ذات اقدس الهی بعد از اتمام این حجّت در صحنه معاد، میفرماید: وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا کارهایی که کردند هم آن کفر برای آنها روشن میشود و هم آن استهزا برای آنها روشن میشود، هم آن کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ برای آنها روشن میشود. وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِم، وَ حَاقَ بِهِم یعنی «أحاطَ بِهِم»، اینهایی که أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (2)اینها گروهی هستند که در قیامت حَاقَ بِهِم، «أحاطَ بِهِم» از هر طرف اینها گرفتار شعلهاند و راه برای فرار بسته است. وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ؛ یعنی آنچه را که با آن دین را مسخره میکردند، اینها را در بر گرفته است، مثل یک سیم خارداری که به اینها احاطه پیدا کرده، أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ در دنیا وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ در آخرت؛ اما هنوز به آن سوخت و سوز نهایی نرسیدند و هنوز گفتگو تمام نشده است؛ منشأ آن کار این است که شما عمداً دین را ترک کردید، ذات اقدس الهی هم عالماً و عامداً شما را رها کرده است. وَ قِیلَ که گفته فرشتهای از فرشتگان گفتند، به هر حال هر که هست حرف حق میزند، چون آن روز لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً؛ (3)آن روز هیچکسی حرف نمیزند، مگر کسی که اذن داشته باشد، یک؛ حرف او هم حرف صحیحی باشد، دو. از طرف خدای سبحان به آنها گفته میشود: الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ؛ ما شما را فراموش میکنیم؛ یعنی «نَتْرُکُکُم». این نسیان همان نسیان عمدی است که عمداً کسی را انسان از ذهن ببرد. کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا شما روز قیامت را عالماً و عامداً رها کردید، برای اینکه ما چندین بار با شما در میان گذاشتیم و احتجاج کردیم، گفتیم: إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لاَ رَیْبَ فِیهَا شما گفتید: مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً؛ ما نمیدانیم شما چه میگویید! حتی گفتید: إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ، (4)«إنّا لفی ریب»، «إنّا لفی شک» و مانند آن. وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا، بعد سخن پایانی وَ مَأْوَاکُمُ النَّارُ وَ مَا لَکُم مِن نَاصِرِینَ؛ نه خودتان میتوانید مشکل خودتان را حلّ کنید و نه کسی از خارج مشکل شما را حلّ میکند؛ شما مشکل خود را حلّ نمیکنید، برای اینکه مُحاط هستید و تحت إحاطه هستید، بستهاید؛ کسی هم به یاد شما نیست، برای اینکه مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ، (5)ذات اقدس الهی به هر کسی اذن نمیدهد، به انبیا، اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) اذن میدهد؛ اما آن «مشفوعٌ له» باید «مُرتضی المذهب» باشد: وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضَی. (6)آنجایی که خدا فرمود: رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (7)که اسلامِ کمال نعمت و تمام ولایت است، آن اسلام، اسلام مُرتضی و خداپسند است، اگر کسی آن اسلام را داشت رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً بود، این شخص میشود «مُرتضی المذهب» و میشود «مشفوعٌ له» که شما هیچکدام از اینها را نداشتید. وَ مَأْوَاکُمُ النَّارُ وَ مَا لَکُم مِن نَاصِرِینَ ٭ ذلِکُم بأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا فَالْیَوْمَ لاَ یُخْرَجُونَ مِنْهَا وَ لاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ، این پنج ـ شش آیه مربوط به همینهاست. در برابر مؤمنین فقط یک آیه است: فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ، اما درباره اینها اتمام حجّت هست، منشأ گناه اینها هست، کفر اعتقادی هست، سیّئه عملی هست، وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ هست، نفی «شفاعت» هست، عدم خروج از «نار» هست، عدم «استعتاب» هست؛ یعنی حتی اجازه عذرخواهی هم به آنها نمیدهند، چون خود «استعتاب» یعنی طلب «عتبه»، یعنی طلب عذر؛ خود عذرخواهی انسان را سبک میکند! انسان اگر معذرتخواهی کند در نزد خود و در نزد جامعه سبک میشود. فرمود ما به اینها اجازه عذرخواهی هم نمیدهیم تا مقداری سبک بشوند. «استعتب» یعنی طلب «عُتبه» و عذرخواهی کرد، «مُستَعتَب» یعنی کسی که به او اجازه داد او عذرخواهی بکند، لاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ یعنی به آنها اجازه عذرخواهی هم نمیدادند. پایان سوره مبارکه «جاثیه» این است: فَلِلَّهِ الْحَمْدُ به سه حد وسط، چرا حمد؟ برای اینکه «ربّ» محمود است و خدا «ربّ» است پس محمود است، چون رَبِّ السَّماوَاتِ است و رَبِّ السَّماوَاتِ محمود است فَلِلَّهِ الْحَمْدُ. رَبِّ الأرْضِ است و «ربّ» مَربوب است فَلِلَّهِ الْحَمْدُ. مجموع رَبِّ السَّماوَاتِ وَ رَبِّ الأرْضِ هم که رَبِّ الْعَالَمِینَ است محمود است «فاللهُ محمودٌ». اگر اوّل میفرمود «فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ الْعٰالَمِین»، این موهِم بود که برای مجموع است؛ اما معلوم شد که برای جمیع است! برای تکتک اینها خدا ربوبیت دارد و در برابر تکتک اینها هم خدا محمود است! و این حمدی که ما میکنیم، برای اینکه نه تنها او کبیر است، کبریای «سماوات» و «أرض» و «جهانیان» برای اوست و این تقدیم خبر بر مبتدا هم مفید حصر است: وَ لَهُ الْکِبْرِیَاءُ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ قهراً کبریای جهانی هم خواهد بود وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
ص: 738
موضوع: تفسیر آیات 30 تا 37 سوره جاثیه
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ (۳۰ وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ (۳۱) وَ إِذَا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لاَ رَیْبَ فِیهَا قُلْتُم مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ إِن نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (۳۲) وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ (۳۳) وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا وَ مَأْوَاکُمُ النَّارُ وَ مَا لَکُم مِن نَاصِرِینَ (۳٤) ذلِکُم بأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا فَالْیَوْمَ لاَ یُخْرَجُونَ مِنْهَا وَ لاَ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (۳۵) فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّماوَاتِ وَ رَبِّ الأرْضِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (۳۶) وَ لَهُ الْکِبْرِیَاءُ فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (۳۷)) ص: 739
بخش پایانی سوره مبارکهٴ «جاثیه» خلاصهٴ پایان دو گروه را ذکر میکند که حجّت بر همگان تمام میشود؛ آنکه با قلب پذیرفت و با بدن عمل کرد، مشمول رحمت پروردگار خودش هست، خداوند آنها را در رحمت خود وارد میکند که این فوض روشن و آشکار است. کسانی که آیات الهی را شنیدند و نپذیرفتند و حجّت الهی بر آنها بالغ شده است، نه جهلی بود، نه سهوی بود، نه نسیانی بود، نه اضطرابی بود و نه الجایی بود که هیچ عذری نداشتند، ولی عالماً و عامداً گفتند: مَا نَدْرِی مَا السَّاعَةُ، چون حجّت الهی بر آنها تمام شد، همه اعمالشان محفوظ است، یک؛ دفعتاً دامنگیرشان میشود، دو؛ یعنی عمل هرگز از بین نمیبرد و در قیامت به صورتی درمیآید که دامنگیر آنها خواهد شد. اگر قبلاً هم ملاحظه فرمودید که درباره هیزم جهنم دارد: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (1)که جهنم هم از درون اینها برمیخیزد، جهنم را میآورند که معلوم میشود بخشی از جهنم، منقول است وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ، (2)آن وقت میبینید که همین شخص، در صحنه قیامت و در همان حال احتجاج گُر میگیرد، چون خودش هیزم است! خودش «نار»ی است که نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأفْئِدَةِ (3)است، از درون او جوشید و دفعتاً میبیند که دارد منفجر میشود. این شخص سراسیمه میشود و میگوید از کجاست؟ جواب میشنود: بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَ حَاقَ بِهِم، اگر وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً حَطَب و هیزم جهنم خود ظالم است، اگر نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأفْئِدَةِ از درون سَر میکشد، پس دفعتاً این شخص گُر میگیرد. آن وقت جواب میشنود که این حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ. پرسش: اگر نفس عملِ زشت جهنم است، جهنم منقول چیست؟ پاسخ: خود این شخص منقول است و خود این شخص را با آن جهنم کشانکشان میآورند. پرسش: یعنی چه؟ خود شخص را میآورند؟ پاسخ: جهنم با جهنمی یکی است؛ حالا آن جهنم غیر منقول را که نرفتیم و امیدواریم نبینیم و خبر نداشته باشیم! ولی این بخش منقول آن را انسان درک میکند. در پایان سوره «واقعة» بعد از اینکه «اصحاب مشئمه» را مشخص فرمود، «اصحاب میمنه» را مشخص فرمود و مقرّبون را که دارد ذکر میکند، میفرماید: فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ، (4)ما اگر دلیلی داشتیم که الّا و لابد باید یک حرف جرّ مقدر بشود و بگوییم «لَهُم رَوْحٌ وَ رَیْحَان»؛ اما اگر دلیلی نداشتیم چرا بگوییم «لام» مقدّر است، خود این شخص «رَوح» است خود این شخص «ریحان» است، خود این شخص بهشت سیّار است، خود این شخص «طوبیٰ» است، فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِیمٍ، نه «لَهُ جَنَّةُ نَعیم». حالا یک بهشت دیگری است که به آنها میدهند امیدواریم که ـ إن شاء الله ـ آن را ما از نزدیک ببینیم؛ ولی دلیلی نداریم که این را انکار کنیم، غیر از این هر چه باشد که کتاب و سنّت گفتند، آن «عَلَی الرَّأس و العَین»، ولی چرا این را دست بزنیم؟ این شخص یک بهشت منقول است، آن شخص یک جهنم منقول است، خود آن شخص هیزم است: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، اینقدر اسرار در قیامت است که ما گوشهای از آنها را تازه داریم میفهمیم! آن جهنم غیر منقول چیست؟ کجا هست؟ چطور هست؟ حساب آن جداست، ولی این شخص دارد گُر میگیرد! آن بهشت غیر منقول کجاست؟ چه هست؟ چهار نهر در آن جاری است: نهر خمر، نهر عسل، نهر شیر، نهر آب، این نهرها که جریان دارد، أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ، أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی، أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ، أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ، (5)یک میلیارد و دو میلیارد که نیست! اوّلین و آخرین که وارد بهشت میشوند، باید از این عسل، از این شیر و از این آب استفاده کنند؛ لذا نهرِ عسل هست، آن سرجایش محفوظ است؛ اما بخش پایانی سوره مبارکه «واقعة» که دارد: فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِیمٍ ما هیچ دلیلی نداریم که بگوییم اینجا «لام» در تقدیر است؛ یعنی «لهم کذا و کذا». بنابراین اینکه فرمود: أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ (6)از این طرف هم وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ.
ص: 740
مطلب دیگر این است که گاهی قرآن کریم لطف خدا را سبب قرار میدهد که بنده وظیفهای را انجام بدهد، گاهی سیّئهٴ بنده را سبب قرار میدهد که خدای سبحان برای او کیفری را معین کند. آن بخش اوّل در آیات فراوانی هست؛ نظیر آیه 198 سوره مبارکه «بقره» که این است: فَاذْکُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ وَ اذْکُرُوهُ کَمَا هَدَاکُمْ؛ چون خدا شما را هدایت کرد، شما هم به یاد و نام خدای سبحان باشید؛ اینجا فعل خدا سبب است برای اطاعت مکلّفان و بندگان که در قبال لطف خدا وظیفهای را دارند انجام میدهند؛ اما اینجا میفرماید که ما شما را فراموش میکنیم، همانطوری که شما فراموش کردید: وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ؛ یعنی در مقابل آیه 198 سوره مبارکه «بقره» این است: وَ اذْکُرُوهُ کَمَا هَدَاکُمْ، اینجا در مقابل آن دارد: نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ؛ همانطوری که شما عالماً و عامداً دین را فراموش کردید و گذاشتید کنار، ما هم عالماً و عامداً لطف خود را از شما دریغ داریم نَنسَاکُمْ کَمَا نَسِیتُمْ، اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ ذات اقدس الهی نسیان داشته باشد!
مطلب بعدی آن است که سوره مبارکهٴ «جاثیه» ششمین سوره از «حوامیم» (1)هفتگانه است، این «حوامیم» هفتگانه که در مکّه نازل شد و عناصر محوری آن هم اصول دین است، صدر همه اینها سخن از قرآن و نزول قرآن و محتوای قرآن کریم است. تنزیل قرآن از سوره مبارکهٴ «زمر» شروع میشود که البته آن مُصَدَّر به «حم» نیست؛ سوره مبارکهٴ «زمر» بعد از «بسم الله» اوّلش این است: تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ، (2)این در سوره مبارکهٴ «زمر» بود، بعد اوّلین «حم» سوره مبارکهٴ «غافر» است که فرمود: حم ٭ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ. (3)ببینیم قدر مشترک این «حوامیم» هفتگانه چیست و اینکه قرآن از کدام مبدأ نازل شد و به کدام «منتهیٰ» میرسد؟ اولین «حم» که سوره مبارکه «غافر» که از آن به سورهٴ «مؤمن» هم یاد میکنند، فرمود: حم ٭ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ. دومین «حم» سوره مبارکه «فصلت» است که فرمود: حم ٭ تَنزِیلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، (4)پس «عزیزِ علیم» بود و «رحمانِ رحیم» است که اینها مبدأ فاعلی قرآن حکیم و کریم هستند. «حم» بعدی در سوره مبارکه «شوری» است که فرمود: حم ٭ عسق ٭ کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ؛ (5)خدایی که به این دو وصف، موصوف است و به این دو اسم موسوم است، کتاب الهی را ـ وحی را ـ نازل میکند، بعد از آن سوره مبارکهٴ «دخان» است که مصدّر است به حم ٭ وَ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ، (6)بعد سوره مبارکهٴ «جاثیه» است که مصدّر است به: حم ٭ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (7)که ششمین آیه بود، بعد هم سوره مبارکهٴ «احقاف» است که آخرین «حم» است که فرمود: حم ٭ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ. (8)قدر مشترک این هفت سوره ـ «حوامیم» هفتگانه ـ آن است که این کتاب، تنزیلی است از مبدأیی که آن مبدأ «عزیز» است، «حکیم» است، «علیم» است و مانند آن.
ص: 741
در بحثهای معرّفی ـ در کتابهای منطق و غیر منطق ـ آشنا هستید که بهترین تعریف آن است که مشتمل بر حدود اربعه باشد؛ یعنی هم حدّ مادی، هم حدّ صوری، هم حدّ فاعلی و هم حدّ غایی، علل اربعه را داشته باشد. ما اگر خواستیم به حسب ظاهر کاملاً بفهمیم که این بنا در چه حدّ است، با اینکه وجود خارجی ندارد و آنچه وجود خارجی دارد اجزای این است، یک چیز جدایی به عنوان بِنا و مسجد، اینها ترکیبات اعتباری است که وجود خارجی و حقیقی ندارند؛ ولی برای اینکه همین وجود اعتباری برای ما روشن بشود، مادّهٴ آن را برای ما مشخص میکنند که آهنهای محکم هست، بتونهای محکم هست و صورت آن را هم مشخص میکنند که نقشهای خوبی است، فاعل آن هم فلان مهندس و فلان معمار و آدمهای مطمئنی هستند، هدف آن هم بهترین کار است که برای عبادت باشد. درباره انسان ذات اقدس الهی همین کار را کرده که مادّه انسان چیست؟ صورت انسان چیست؟ فاعل انسان کیست؟ هدف انسان چیست؟ این حدود و علل اربعه را در معرفی انسان ذکر کرده که از «نطفه» و «عَلَقه» و «مُضغه» (1)است و صورت او هم ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ (2)است، وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (3)است و آفریدگارش هم خدای علیمِ حکیم است و هدفش هم «لقاء الله» است که کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ. (4)بهترین تعریف آن است که مشتمل بر علل اربع باشد؛ یعنی علل مادی، صوری، فاعلی و غائی.
ص: 742
درباره قرآن کریم همین علل اربعه را به کار برده است: فرمود علت مادی آن همین حروف است که ما میگوییم: حم ٭ عسق که یکی از معانی را که برای حروف مقطعه ذکر کردند، این است که این قرآنی که معجزه است از همین حروف تشکیل شده و شما هم از همین حروف بهرهبرداری کنید، کتابی مثل این یا سورهای مثل این بیاورید! این یکی از معانی متعدّد این حروف مقطعه است؛ این حم، عسق، ص، الر و الم گفتنها و مانند آن، یعنی قرآن از همین حروف تشکیل شده و این مادّه آن است. صورت آن هم در کمال فصاحت و بلاغت است که منسجم است و هیچ اختلافی در آن نیست أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ؛ (1)مگر نمیبینید؟! تدبّر نمیکنید؟! بررسی کنید وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً، این نظم منسجم خوبی دارد که هیچ اختلافی در اوّل و آخر کتاب که در طی بیش از 23 سال نازل شده است، در شرایط گوناگون هجرت و غیر هجرت، جهاد و غیر جهاد، پیروزی و شکست، کتابی است یکدست! این درباره مادّه و صورت قرآن کریم بود.
اما عمده آن مبدأ فاعلی است؛ مبدأ فاعلی را ذات اقدس الهی اصرار دارد که اسمای خاصه خود را ذکر بکند که خدا با وصف عزّت در قرآن ظهور کرده است، این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که فرمود: «لَقَدْ تَجَلَّی اللَّهُ لِخَلْقِهِ فِی کَلَامِهِ وَ لَکِنَّهُمْ لَا یُبْصِرُون»، (2)گرچه اصل خلقت را حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه تجلّی خدا میداند، در آغاز آن خطبه میفرماید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه» (3)و در بخشهای دیگر هم نسبت به قرآن کریم فرمود: «تَجَلَّی لِعِبَادِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ رَأَوْه»، (4)این تجلّی ذات اقدس الهی است. خدای سبحان که تجلّی کرد، با کدام وصف؟ با کدام اسم؟ این «حوامیم سبعه» مشخص میکند که با وصف عزّت تجلّی کرد، با وصف حکمت تجلّی کرد و با وصف علیم تجلّی کرد؛ چه اینکه در آغاز سوره مبارکه «علق» فرمود: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، (5)همه این اسمای حّسنا و صفات عُلیایی که برای خدای سبحان ذکر میکنند، اینها راهنمایی میکند که این کتاب، کتاب عزّت است، کتاب حکمت است، کتاب علم و کرامت است. اگر گفتند در فلان کلاس و در فلان مَدرَس یک فیلسوف تدریس میکند یا متکلّم تدریس میکند یا اصولی تدریس میکند یا فقیه تدریس میکند، یعنی چه؟ یعنی در آن کلاس دارند فقه تدریس میکنند، دارند اصول تدریس میکنند! اگر گفتند یک حکیم دارد تدریس میکند، یعنی دارد درست حکمت میدهد! اگر گفتند طبیب دارد تدریس میکند، یعنی درس طب میدهد! اگر فرمودند: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، یعنی خدای اکرم دارد تدریس میکند و اکرم هم درس کرامت میدهد! خدای جبّار و قهّار و امثال آن که وصف نشد، این گرچه همان خداست، ولی وقتی گفتند اکرم این حرف را دارد میزند؛ یعنی درس کرامت میدهد.
ص: 743
پس مبدأ فاعلی اکرم بودن است، حکیم بودن است، علیم بودن و عزیز بودن است؛ یعنی محتوای قرآن درس عزّت و حکمت و کرامت و علم و عظمت میدهد، هدف قرآن هم که مشخص است؛ فرمود عادل شدن، عاقل شدن، به لقای الهی رسیدن، با ورود به بهشت در جهان ابدی شدن، دنیا و آخرت شما حسنه، چنین هست. پس مبدأ فاعلی مشخص است، مبدأ غایی مشخص است، مادّه و صورت مشخص است، این چهار عنصر، یعنی علل اربعه را در معرفی قرآن کریم ذکر کرده است؛ قهراً توقع قرآن کریم این است ملّتی که اهل قرآن است ملّت «عزیز» باشد، ملّت «حکیم» باشد، ملّت «علیم» و «کریم» باشد.
اصرار قرآن کریم بر روی کرامت بیش از عناوین دیگر است؛ میفرماید که خود انسان را من کریمانه خلق کردم: وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ (1)و خود خدا هم به عنوان اکرم دارد تدریس میکند، فرمود: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ که آغاز وحی قرآنی است و در سوره «علق» این است: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ. (2)این کتاب از مبدأ نزول تا مَهبط وحی که قلب مطهّر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، این مسیر و این کانال بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (3)است. فرشتگان اوصاف و اسمای فراوانی دارند؛ اما ذات اقدس الهی کرامت اینها را ذکر کرده است؛ فرمود سفیران کریمی در بین راه این وحی را میآورند و این کتاب قائم است و هرگز کمر آن خم نمیشود: فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ، (4)هم قائم است و هم قیّم دیگران است. ملّتی که اهل قرآن کریم است، کمرش خم نمیشود؛ نه خودشان برای کسی یا چیزی خم میشوند، نه بیگانهای میتواند کمر این ملّت را خم بکند! ببینید قرآن کریم را به چه وصف کرد؟ فرمود کتابی را ذات اقدس الهی نازل کرد که غَیْرَ ذِی عِوَجٍ (5)است، این غَیْرَ ذِی عِوَجٍ غیر از مستقیم بودن است، غیر از قائم بودن است. بعضی از امور هستند که مستقیم هستند، ولی میشود آنها را منحرف کرد؛ بعضی قائم هستند، میشود آنها را به زانو درآورد؛ ولی بعضیها غَیْرَ ذِی عِوَجٍ میباشند! غَیْرَ ذِی عِوَجٍ مثل غَیْرِ ذِی زَرْعٍ (6)است؛ آن بیان نورانی حضرت ابراهیم است که به خدای سبحان عرض کرد: رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ؛ یعنی خدایا! من این مادر و این بچه را به جایی آوردم و سپردم به تو که هیچ بویی از آبادی ندارد! چون زمین یا دائر است یا بائر، اینجا بائر نیست، بائر یا موات است یا غیر موات، این غیر موات نیست؛ موات یا «ذِی زَرْعٍ» است یا غَیْرِ ذِی زَرْعٍ؛ که این غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است؛ یعنی موات است و بائر نیست، یک؛ مواتی که قابل آباد کردن هم نیست! آن مواتی که قابل إحیا کردن است به آن میگویند موات و «مَنْ أَحْیَا أَرْضاً مَوَاتاً» (7)شامل آن میشود. غَیْرِ ذِی زَرْعٍ یعنی قابل آباد کردن نیست، چه چیزی از آن را آباد بکند؟ یک مُشت سنگلاخ بیش نیست! آب ندارد تا شما آباد کنید! اینجا جای باران آمدن نیست! منطقهٴ بارانی نیست! منطقهٴ سوزان استوایی است؛ ولی این کار از تو برمیآید و میتوانی اداره کنی، این را میگویند توحید! همان تعبیر غَیْرِ ذِی زَرْعٍ غیر از «لَم یُزْرَع» است. «لَم یُزْرَع» عدم ملکه است؛ یعنی قابلیت کِشت دارد، ولی فعلاً کسی نیست که در آن کِشت کند؛ اما غَیْرِ ذِی زَرْعٍ یعنی قابل کِشت نیست، نه اینکه عدم ملکه باشد. «بائر» عدم ملکه دائر است و «موات» عدم ملکه محییٰ است؛ اما غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عدم ملکه نیست؛ یعنی قابل کِشت نیست! غَیْرَ ذِی عِوَجٍ یعنی اصلاً نمیشود این را کج کرد! با چه چیزی میخواهید این را کج بکنید؟ خودش راست است و جامعه قرآنی را هم راست نگه میدارد! هیچ چیزی کمر این جامعه را خم نمیکند؛ نه شرقی نه غربی! این انقلاب نمونه همین است! این جهاد دفاع مقدس هشتساله هم همین است! چیزی کمر این ملت را نمیتواند خم بکند؛ منتها مادامی که در خدمت قرآن باشند. فرمود: غَیْرَ ذِی عِوَجٍ است! شما کدام کتابی دیدید که غَیْرَ ذِی عِوَجٍ بود؟ هر کتابی ـ فعلاً از هزار سال یا غیر از هزار سال که در دسترس هست ـ این قدر تعلیقه و حاشیه و نقد خورده که اصلاً در اطراف آن جا نیست! شفاء مرحوم بوعلی قبل از اینکه چاپهای جدید بشود، آنقدر تعلیقه و حاشیه خورده که ما اگر میخواستیم یک کلمه مثلاً اشتباه چاپی بود در حاشیه بنویسیم جا نبود! از بس حاشیه و تعلیقه و نقد و اشکال بود! هر کتابی اینطور است! کتابی که از هر جهت منزّه است و کسی جرأت نمیکند درباره حرم اَمن این کتاب حرف بزند، قرآن کریم است! فرمود: غَیْرَ ذِی عِوَجٍ است، هیچ چیزی کمر آن را خم نمیکند. ملّت مسلمان هم باید غَیْرَ ذِی عِوَجٍ باشند، عزیز باشند، حکیم باشند، کریم باشند و وصف فرشتهها را داشته باشند. این وصف فرشتهها را ذات اقدس الهی مکرّر در این اوصاف وسط ذکر کرده و خودش را هم به عنوان اکرم معرفی کرده است؛ اینها همه مبدأ فاعلیِ معرفی قرآن است. حکمت را هم معرفی کرده که به عنوان «خیر کثیر» (8)است؛ آن وقت این انقلاب، این ملّت و این جامعه هیچ چیزی کمر اینها را خم نمیکند، اینها ستون هستند؛ منتها ما موظفیم این ستون را بیش از پیش در کمال دقت نگهداری کنیم.
ص: 744
در مسئله نماز بارها عنایت کردید که در هیچ جای قرآن به ما نگفتند شما نماز بخوانید، چون قرآن یک کتاب حکیمی است و حکیمانه حرف میزند. هیچجا نیست که شما نماز بخوانید، برای اینکه دین، نماز را به عنوان عمود معرفی کرده است: «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ». (1)اگر در آیهای خدا گفته بود نماز بخوانید، آن وقت جای نقد بود که ستون را که نمیخوانند! اما همه جا سخن از أَقِیمُوا، (2)یُقِیمُوا (3)و مُقِیمَ (4)است تا با آن عمود بودن هماهنگ باشد، چون عمود را نگه میدارند، نه اینکه بخوانند. أَقِیمُوا الْصَّلاَةَ، چرا؟ زیرا «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ»، یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ، مُقِیمَ الصَّلاَةِ. همین بیان را وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن وصیتنامه پایانی خودشان فرمود که قرآن و سنّت اهل بیت عمود دین هستند: «أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْن»، (5)نه اینکه ولایت خواندنی باشد یا قرآن خواندنی باشد. زیارتنامهها، عرض ادبها، تلاوت قرآن کردنها، اینها بخشهای ابتدایی است که وظیفه همه ماست؛ اما آن عنصر اصلی ما درباره قرآن و اهل بیت اقامه ولایت است! اقامه قرآن است! فرمود: «أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْن»؛ این دو تا چراغ را شما روشن نگه بدارید و این دو ستون را اقامه کنید!
بنابراین اینکه ذات اقدس الهی در این «حوامیم» هفتگانه اصراری دارد که اوصاف خودش را با عزّت و حکمت ذکر کند، اوصاف فرستادههای خود را با عزّت و حکمت ذکر کند و اوصاف حافظان و ناشران و مبلّغان بین راه را به عنوان بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ ذکر بکند، برای آن است که ملّت را ملّتِ کریم به بار بیاورد، ملّتِ عزیز به بار بیاورد و ملّتِ غَیْرَ ذِی عِوَجٍ به بار بیاورد که هیچ چیزی کمر این ملّت را نتواند خم بکند. ما با داشتن این سرمایه و عظمت باید بیش از گذشته به دین و قرآن و آیین و حقانیت خودمان بپردازیم و این را حفظ کنیم که هیچ بیگانهای در ما طمع نکند.
ص: 745
پایان سال را با عظمت و رحمت بگذرانیم و این را هم مستحضرید که معنای سال نو این نیست که زمین چون یک بار به دور شمس میگردد برای ما عید است، ما وقتی عید داریم که حرکت خودمان به مقصد برسد، وگرنه زمین به دور شمس گَشت و الآن هزار و سیصد و نود و پنجمین بار است که از یک نقطه معینی به حساب شروع کردیم که زمین به دور آفتاب میگردد، به ما چه؟ آن متحرّکی است که از آغاز شروع کرده و به انجام رسیده است، ما اگر اهل سیر و حرکت بودیم و به مقصد رسیدیم برای ما عید است! ما عمرمان وقتی کامل است که از جایی شروع بکنیم و به جایی برسیم، نه اینکه زمین از جایی حرکت بکند و به دور شمس بگردد، آن وقت عمر ما زیاد بشود! کسی پنجاه سال عمر دارد که پنجاه مطلب علمی در دست او باشد، نه اینکه زمین پنجاه بار به دور آفتاب بگردد و این آقا بشود پنجاه سال! تمام حیثیت و عمر ما به آن ایمان و عمل صالح ماست که ـ إن شاء الله ـ امیدواریم برکات حوزه و دانشگاه نصیب جامعه اسلامی بشود و این جامعه اسلامی را عزیز کند، حکیم کند، کریم کند و غَیْرَ ذِی عِوَجٍ کند تا صاحب اصلی آن ـ ولیّ عصر(ارواحنا فداه) ـ ظهور کند.
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 4 سوره احقاف
حم (۱ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (۲) مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمّی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ (۳) قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (٤)) ص: 747
سوره مبارکه «احقاف» در مکّه نازل شد؛ مهمترین دلیل بر اینکه این سوره در مکّه نازل شد، بررسی محتوای این سوره است. سُوَری که در مکّه نازل شدند، غالباً در محور اصول دین میباشند؛ مسئله فروع دین؛ مثل نماز، روزه، حج، زکات و مانند اینها در مدینه نازل شدند، پس در سُوَر مکّی اصول دین و خطوط کلّی اخلاق و فقه مطرح است، در سوره مبارکهٴ «احقاف» هم اصول دین مطرح است. «احقاف» که جمع «حِقف» است، سرزمین رَملی را میگویند «حِقف»؛ قوم عاد و مانند آن چون در آن منطقه زندگی میکردند، اینها را گفتند «احقاف» که در همین سوره مبارکه «احقاف» آیه 21 به این صورت آمده است: و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالأحْقَافِ، کلمهٴ «احقاف» هم یکبار در قرآن ذکر شده که آن هم در همین سوره است.
نامگذاری سُوَر غالباً از باب «عَلَم بِالغَلَبة» است؛ آن سُوَری که نام آنها در روایات اهل بیت(علیهم السلام) آمده است؛ آن سوره به همان نام نامیده میشود، مگر اینکه قرینهای باشد که این «عَلَم بِالغَلَبة» است، وگرنه در زبان مفسّران یا در میان تودهٴ مردم اگر سورهای به نام «فیل»، «عنکبوت»، «بقره» و مانند آن شهرت یافت، اینها «عَلَم بِالغَلَبة» است. تفسیرهایی که برای قبل از هزار سال است ـ چه از اهل سنّت (1)و چه از ما (2)ـ معمولاً میگویند: «فی تفسیر سورة التی یذکر فیها البقره»، نه سوره «بقره»! یا «فی تفسیر سورة التی یذکر فیها العنکبوت»، نه سوره «عنکبوت»! کمکم برای تخفیف و به عنوان «عَلَم بِالغَلَبة» شده سوره «بقره»، سوره «عنکبوت»، سوره «فیل»، وگرنه معارف فراوانی در آن سُوَر هست و وجهی ندارد که این را به سوره «بقره» نامگذاری کرد یا فلان؛ «احقاف» هم همینطور است! ولی در کنار «احقاف» لغتی است به نام «احقاب» که هر «حِقب»ی تقریباً نزدیک به هشتاد سال است، نزدیک یک قرن است. در سوره مبارکهٴ «نبأ» که به عنوان لاَبِثِینَ فِیهَا أَحْقَاباً (3)است یک چیز جدایی است؛ آیه 23 سوره مبارکهٴ «نبأ» این است که إِنَّ جَهَنَّمَ کَانَتْ مِرْصَاداً ٭ لِلطَّاغِینَ مَآبَاً ٭ لاَبِثِینَ فِیهَا أَحْقَاباً؛ (4)این یعنی تقریباً چند قرن، چند تا هشتاد سال. آن «احقاب» که پایانش «باء» است، غیر از این «احقاف» است که پایانش «فاء» است؛ «احقاف» یک سرزمین رملی بود که قوم عاد در آن به سر میبردند، این سوره تقریباً به عنوان «عَلَم بِالغَلَبة» سورهٴ «احقاف» نامگذاری شده است.
ص: 748
مطلب بعدی اینکه درست است که سور مکّی دربارهٴ اصول دین است، ولی بعضی از سُوَر اهمیت آن به لحاظ توحید است؛ بعضی به لحاظ وحی و نبوت است و بعضی به لحاظ معاد؛ در این سوره از معاد زیاد سخن به میان میآید. صدر این سوره ـ سوره «حم» که هفتمین «حم» از «حوامیم» (1)هفتگانه است ـ مربوط به نزول قرآن کریم است که تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ. در سوره مبارکهٴ «جاثیه» و سایر سُوَری که به همین تنزیل مصدّر بودند ملاحظه فرمودید که نزول قرآن از سنخ آویختنِ «حَبل متین» است، نه انداختن باران؛ خدا آنطوری که باران را نازل کرد قرآن را نازل نکرد، إنزال باران از سِنخ انداختن و تجافی است؛ آنطوری که «حَبل» را ـ طناب را ـ آویخته میکنند و از بالا نازل میکنند تا پایینیها به این «حَبل» اعتصام کنند و از سقوط نجات پیدا کنند، اولاً؛ و به صعود برسند، ثانیاً؛ قرآن را به زمین آویخت؛ یعنی تجلّی کرد، نه به زمین انداخت که تجافی باشد؛ لذا تنزیل آن با تار و پود عزّت و حکمت است. گاهی این طناب را معرّفی میکند که تار و پود و نخ آن از چیست، گاهی آن دستی که این طناب را آویخت و این طناب را هنوز نگه میدارد ـ آن دست را ـ معرّفی میکند، گاهی «مَهْبَط» این طناب که از کجا آمده و آویختگی آن در قلب مطهّر کیست را ذکر میکند. تار و پود این طناب، عزّت و حکمت است، دستی که این طناب را بافت و آویخت، دست عزیزِ حکیم است و کسانی هم که به این کتاب اعتصام میکنند، از عزّت و حکمت برخوردارند که فرمود عزّت متعلّق به خدا و پیغمبر و مؤمنین است (2)و اگر کسی از عزّت و حکمتِ این کتاب محروم شد، آن وقت آن عزّت او عزّت کاذبه است که فرمود: أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ؛ (3)لذا فرمود تنزیل کتاب از خداست، که خدا عزیز است، که خدا حکیم است و این کتاب از خدایِ عزیزِ حکیم که آویخته شد، تار و پود آن عزّت و حکمت است. در سوره مبارکهٴ «جاثیه» ملاحظه فرمودید وقتی میگویند در فلان مسجد یا در شبستان یا در فلان سالن یک حکیم درس میگوید یا فقیه درس میگوید یا اصولی درس میگوید؛ یعنی درس حکمت، اصول و فقه هست؛ اگر گفتند در فلان کلاس مهندس تدریس میکند، یعنی درس هندسه میدهد؛ در فلان کلاس طبیب درس میگوید، یعنی درس طب میدهد؛ اگر گفتند: اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ (4)که خدای اکرم دارد تعلیم میدهد؛ یعنی درس کرامت میدهد؛ خدای عزیز دارد درس میگوید، یعنی درس عزّت میدهد؛ خدای حکیم دارد تدریس میکند، یعنی درس حکمت میدهد که مَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً، (5)این تعلیق حکم بر وصف مُشعِر به علیّت است، مُشعِر به مفاهیم دیگر هم هست؛ در عرف هم همینطور است! اگر گفتند فلان مسجد یا فلان مَدْرَس فقیه دارد تدریس میکند، یعنی دارد درس فقه میدهد. پس تنزیل کتاب مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ است که صدر این سوره تقریباً با آن شش سورهای که مصدّر به «حم» است هماهنگ است، این «حوامیم» هفتگانه صدر آنها درباره عظمت و جلال و شکوه قرآن کریم است.
ص: 749
آنگاه اوّلین مطلبی را که ذکر میفرماید و مطلب عزیزانه و حکیمانه هست، این است که این نظام به حق خلق شد. به حق خلق شد، غیر از آن است که عالمانه خلق شد؛ عالمانه خلق شدن را در سوره مبارکهٴ «طه» با تبیین نظام سهگانه بیان کرده است، وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) در دربار فرعون دارد توحید را و خداشناسی را تبیین میکند ـ در آیه پنجاه سوره مبارکه «طه» ـ موسای کلیم فرمود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی، این آیه کوتاه تقریباً سه جملهای، به سه نظام اشاره کرده؛ هم نظام فاعلی، هم نظام داخلی و هم نظام غایی؛ نظام فاعلی به این است که هر چیزی که نبود و پیدا شد یک فاعل میخواهد، تصادف و اتفاق و شانس و امثال اینها که جزء خرافات است! چیزی که هستی ندارد و بعد پیدا میکند، کسی آن را آفرید! این نظام فاعلی را مشخص کرد که فرمود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی؛ آنکه مُعطی است، آنکه خالق است و آنکه آفریدگار هست «الله» است، این نظام فاعلی است.
نظام داخلی این است که هر چه را خلق کرد محققانه و عالمانه خلق کرده است. شما میبینید آنچه را که مربوط به حشرات و حیوانات است ـ حلال گوشت، حرام گوشت، آبزی، خشکزی، دو حیاتدار، هوایی، دریایی، صحرایی ـ هر حیوانی را که خلق کرد، تمام نیازهای دامپزشکی او را به او داد؛ کیفیت ازدواجش، زاد و ولدش، شیر دادنش، اینطور نیست که حالا اگر حیوانی حرام گوشت بود عالمانه و محققانه خلق نشده باشد، هیچ فرقی بین بوزینه و طاووس نیست! ممکن است حیوانی زیبا باشد و حیوانی زیبا نباشد، اما همه اینها طبق اصول علمی خلق شدند؛ یعنی یک بوزینه هر چه را که در زاد و ولد و زندگی و تغذیه و بیماری و علاج بیماری لازم داشت، خدا به او داد؛ در معادن اینطور است، حیوانات اینطور است، درختان اینطور است، تمام گیاهان را ذات اقدس الهی آنچه لازمه رشد یک گیاه و باروری و ثمردهی است به آن داد، اینطور نیست که کسی بگوید: ای کاش! این گیاه اگر اینطور بود بهتر بود؛ هر گیاهی و هر درختی که باید هر میوهای بدهد را عالمانه خلق کرد، انسان همینطور است! حیوان همینطور است! پرندهها همین طور هستند! رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ، این نظام داخلی است.
ص: 750
نظام غایی هم اینکه این هدف دارد، ثُمَّ هَدَی. مقصد دارد، یک؛ مقصد که بیصراط مستقیم نمیشود، دو؛ صراط مستقیم هم تَطَرُّق میخواهد، یعنی کسی بتواند این راه را برود، سه؛ راهنما میخواهد، چهار؛ همه این کارها را فرمود ما کردیم! این هزارها گوسفند را میبینید، وقتی مادر اینها، آنها را به دنیا آوردند، با اینکه از نزدیک اینها را نمیبینند، ولی کاملاً هنگام ـ بامداد یا شامگاه ـ شیر دادن، هر مادری بچه خود را میشناسد و هر بچهای هم مادر خود را میشناسد! چه کسی اینها را هدایت میکند به پرورش و رویش و امثال آن؛ مقصدِ اینها را هم مشخص کرده، راه را هم مشخص کرده، وسیله پیمودنِ این راه را هم مشخص کرده است. این سه نظام است: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی این نظام فاعلی، کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ نظام داخلی و ثُمَّ هَدَی که این نظام غایی است.
اما این نظامهای سهگانه به حق است، این به حق بودن حالا یا «باء» بای مصاحبه است یا بای ملابسه است؛ یعنی این ساختار حقیقتی را به همراه دارد؛ یعنی اگر از مهندسی سؤال بکنید که این شبستان را، این مسجد را و این سالن را با چه چیزی خلق کردی؟ او میگوید مثلاً با سیمان خلق کردیم، با آهن خلق کردیم و با سنگ خلق کردیم، با اینها ساختیم. از خدا سؤال میکنیم که این نظام را با چه چیزی خلق کردی؟ هیچ چیزی نبود که تا بیافریند! فرمود من این نظام را به حق خلق کردم؛ به حق خلق کردم یعنی چه؟ یعنی ساختار این نظام، باطل را نمیپذیرد. در درون ما که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، (1)این شاهد خوبی است؛ ذات اقدس الهی براساس اصول علمی، این دستگاه گوارش ما را خلق کرده است. از خدا سؤال میکنیم این روده و معده و دستگاه گوارش را به چه چیزی خلق کردی؟ میگوید به سلامت خلق کردم؛ یعنی این روده و معده و این دستگاه گوارش مثل یک ظرف خالی و مثل یک تُنگ نیست که هر چه به آن بدهی بپذیرد! در ظرف خالی چه عسل بریزید و چه سمّ بریزید آن را نگه میدارد؛ اما این دستگاه گوارش به سلامت خلق شده است، مختصری این غذا مسموم باشد این بالا میآورد؛ یعنی من این را قبول نمیکنم، فطرت هم اینچنین است! فطرت هم به سلامت و حق خلق شد؛ کسی را بخواهید فریب بدهید، همین که فهمید بالا میآورد؛ دروغ را، فریب را و نیرنگ را نمیپذیرد، عالَم هم همینطور است! این نظام هستی باطل را نمیپذیرد! این همه باطلها آمدند و رفتند، فقط چند نفر که انبیا هستند ماندند! آنچه مانده است حق است؛ یعنی هاضمه زمین و آسمان ستم را نمیپذیرد و یک وقت بالا میآورد، حالا زود یا دیر. پرسش: الآن به وسیله ژنتیک میتوانند در گیاهان تغییراتی را به وجود بیاورند و هیچ اتفاقی هم نیفتد؛ مثلاً میگویند که پیاز پُر از سمّ است. پاسخ: بله، مثل خود سموم، مثل خود تریاک؛ این تریاک براساس اصول علمی پیدا میشود و از هر جایی هم پیدا نمیشود. بخشی از داروها را هم همین تریاک تأمین میکند؛ منتها بیجا مصرف میکنند. تریاک مثل عسل برای خودش یک فواید فراوانی دارد، این سَمّ هم برای بسیاری از بیماریها فواید فراوانی دارد؛ منتها بیجا مصرف کردن آن ضرر دارد. پرسش: عرض کردم که به پیاز گاهی کود شیمیایی میدهند و گاهی هم نمیدهند، ژنتیک آن را عوض میکنند؟ پاسخ: بله آن هم براساس اصول علمی است که اگر بخواهند ژنتیک را عوض بکنند چه کودی باید بدهند و اگر بخواهند عوض نکنند چه کودی میخواهد، این مثل تلقیح است؛ تلقیح و تغییر جنسیت هم براساس اصول علمی است. پرسش: این پیازهایی که کود شیمیایی میدهند خود سم است! پاسخ: بله، خود سَمّ درست کردن هم امر علمی است؛ یعنی اگر کسی بخواهد غذایی را مسموم کند از هر راهی نمیشود، باید عالمانه و محققانه باشد؛ بمب ساختن، تخریب کردن، اعدام کردن، ترور کردند و انفجار همه اینها باید از راه عالمانه باشد. پرسش: آیا این باطل نیست؟ پاسخ: دو حرف است! علم که باطل نیست! صَرف آن در جای بیجا باطل است! ظلم باطل است! مگر «جحیم»، «نار» و «آتش» که نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (2)است کار کمی است! سوزاندن و سوختن و کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (3)مگر کار آسانی است؟! اما همه عالمانه است! چه چیزی بسوزد، چه چیزی نسوزد، چه کسی بسوزد، چقدر بسوزد، چه کسانی بسوزند وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (4)همه عالمانه است؛ سمّ اینطور است، سوختن اینطور است، انفجار اینطور است، مگر میشود با هر چیزی جایی را منفجر کرد؟! منتها صَرف آن بیجاست. گاهی این کوهها را انسان میخواهد منفجر بکند، موانع راه را بردارد و تسطیح کند، این همه جبال «شاهق» (5)را با همین مواد منفجره تسطیح کردند؛ این مواد منفجره برای آن است، صَرف بیجای آن همینطور است. پس سمّ، انفجار، آتش و مانند اینها اینطور نیست که نظم عالمانه نداشته باشند، صَرف آنها گاهی بیجاست و گاهی بجاست. تمام این کوههایی را که برداشتند و جاده درست کردند، به وسیله همین مواد انفجاری بود.
ص: 751
بنابراین، این نظام گذشته از آن سه ضلعی که دارد؛ یعنی نظام فاعلی را دارد که رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی، نظام داخلی دارد که کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ و نظام غایی را دارد که ثُمَّ هَدَی، کلّ این مجموعه با حقیقت آمیخته شده است؛ یعنی مصالح ساختمانی آسمان و زمین حقیقت است که این باطل را نمیپذیرد، فریب را نمیپذیرد، نیرنگ را نمیپذیرد؛ کسی بخواهد با ظلم و نیرنگ در جهان زندگی کند، یک وقت بالا میآورد، چرا؟ چون این با ساختار عالَم هماهنگ نیست؛ اما آنکه حق است میماند، برای اینکه با ساختار عالَم هماهنگ است؛ لذا گاهی به صورت موجبه و گاهی به صورت سالبه میفرماید: مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً؛ (1)یعنی این نظامی که شما میبینید، اینطور نیست که هر کاری شما بکنید این را جا بدهد، این یک روز در نهایت بالا میآورد؛ اگر کسی دروغ گفت، ولو بعد از پنجاه سال رسوا خواهد شد، برای اینکه این نظام، نظام حق است، نظام صِدق و خَیر است، اینطور نیست که هر کسی هر کاری کرد، کرد و بگوید: گذشت، گذشت! اینطور نیست، این نظام یک وقت او را رسوا میکند، این میشود نظام حق!
بخشی از اینها در خود دنیا ظهور میکند، بخش مهم آن درباره قیامت است؛ به هر حال این همه آرا و اخبار و مکتبها و نظرها که هست، همینطور باید برای ابد حلّ نشده بماند یا نه، صحنهای هست که در نهایت «حق» مشخص میشود؟ این فتاوایی که هست، این آرایی که هست، این مکتبها و نِحلههایی که هست، همیشه و برای ابد همینطور «مختلفٌ فیه» باید بماند یا یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ (2)روزی باید باشد که به همه این اختلافات خاتمه بدهد؟ فرمود روزی هست که به همه اختلافات خاتمه داده میشود، در تمام این نِحلهها، مذهبها، آرا و فتاوا یک روز معلوم میشود که حق با کیست؛ لذا فرمود ما آسمان و زمین را به «حق» خلق کردیم.
ص: 752
مطلب دیگر این است که خدا فرمود ما یک سلسله حرفهایی داریم و یک سلسله کارهایی هم داریم؛ اضلاع سهگانه این مثلث هم با هم هماهنگ هستند. حرفهای ما یکدست است، کارهای ما هم یکدست است، کارهای ما با حرفهای ما و حرفهای ما هم با کارهای ما یکدست است؛ حرفهای ما که به نام قرآن کریم است، آن را در سوره مبارکهٴ «نساء» آیه 82 مشخص کرد، فرمود: أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً؛ شما قرآن را خوب بررسی کنید و چندین بار مطالعه کنید، اوّل تا آخر و آخر تا اوّل را که بررسی کنید، هیچ اختلافی با هم نمیبینید! کتابی است که مثلاً حدود 23 سال به تدریج ـ در حال جنگ، در حال صلح، در حال هجرت، در مکه و در مدینه، در حال فقر، در حال غنا، در حال رنج و در حال گنج ـ در طی این سالها نازل شده است و هیچ اختلافی باهم ندارد؛ این حرفهای الهی است، چون خیلیها تلاش و کوشش کردند که ببینند این آیات با هم هماهنگ است یا نه! از دیرزمان قرآن محور اصلی بود، مرحوم سید حیدر آملی (1)ـ ایشان برای هفتصد سال قبل است ـ بعد مرحوم فیض که برای چهارصد سال قبل است، این را مرحوم فیض در وافی (2)از مرحوم سید حیدر آملی (3)نقل کرده است، آن وقت آن بزرگوار از چه کسی نقل کرده است باید بررسی بشود، از دیرزمان آمدند درباره قرآن کریم کارهای گروهی و جدّی کردند! اوّل آمدند سُوَر قرآن را شمردند، بعد آیات آن را شمردند که این مشخص است قرآن چند سوره دارد و چند آیه دارد، برای همه روشن است؛ چند جمله دارد، چند کلام دارد و چند کلمه دارد، این را مشخص کردند؛ هر کلمه که حرف دارد، چند حرف دارد، چند «الف» دارد، چند «باء» دارد، چند «جیم» دارد و چند «دال» دارد، این را مشخص کردند. هزارها هزار هم مشخص کردند! بعد از کلمه و حرفها، آمدند به إعراب رسیدند که چند رفع دارد، چند نصب دارد و چند جَر دارد؛ بعد آمدند به حرکات رسیدند که چند فتحه دارد، چند کسره دارد و چند ضمه دارد؛ بعد آمدند به تشدید که چند تشدید دارد؛ این را هفتصد، هشتصد سال پیش مرحوم آقا سید حیدر آملی نقل کرده است، یک چنین کتابی است! لحظهبهلحظه روی تشدیدهای آن، فتحههای آن، حرکت آن آمدند گروهی کار کردند، با نبود وسایل! تمام تلاش و کوشش را کردند ببینند که این کتاب یکدست هست یا یکدست نیست! دیدند که هیچ اختلافی در آن نیست. قرآن تحدّی کرده! فرمود: لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ، بعد از سیصد سال از مرحوم سید حیدر آملی، مرحوم فیض که برای چهارصد سال قبل است، در وافی این را هم ذکر کرده است. پس یک چنین کتابی است که روی تشدیدها و حرکات آن گروهی کار کردند و هیچ اختلافی پیدا نکردند، این ضلع اوّل.
ص: 753
ضلع دوم که در سوره مبارک «مُلک» است فرمود: شما موجودات سپهری را بررسی کنید، موجودات زمینی را بررسی کنید، دریا و موجودات دریایی را بررسی کنید، معادن و موجودات معدنی را بررسی کنید، ببینید که ناهماهنگی در اسرار خلقت هست یا نه؟ در آیه سوم سوره مبارکه «مُلک» به این صورت فرمود: الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ طِبَاقاً مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ؛ البته اختلاف غیر از تفاوت است؛ تفاوت یعنی این سلسهای که هست، اگر برخی از حلقات آن فوت بشوند، وقتی که فوت شد، این سومی از اوّلی گسیخته میشود؛ فرمود ما هیچ فوتی نداریم در عالم! این حلقات زمینی و آسمانی و آنچه در آسمان و زمین است، هر چیزی سر جای خودش است، اینطور نیست که جایی یک فوت و تفاوتی باشد که چهارمی از دومی بریده باشد و این وسط که سومی است فوت شده باشد، هیچ ممکن نیست که چیزی در جای خودش نباشد؛ دوبار، سهبار یا صد بار هم که شما بررسی کنید، میبینید که هر چیزی جای خودش است. پرسش: عالم اثبات چه چیزی را ثابت میکند؟ پاسخ: علم! علم بررسی میکند. خیلیها کار کردند؛ منتها متأسفانه آفریدگار را نمیدانند، وگرنه همانطوری که عدّهای این حرکات کتاب را بررسی کردند، فیزیکدانها اینطورند، شیمیدانها اینطورند و سعی و تلاش و کوشش آنها هم این است، آنهایی که این کار را کردند و چیزی را که کشف کردند، قدر و حرمت آنها را هم دیگران بدانند. شما ببینید در جریان بحث نیوتن (1)که در نیمه قرن هفدهم ـ از 1665 و 1666 ـ جاذبه را کشف کرده است، بعد از کشف این امور فیزیکی و ریاضی و مانند اینها بقیه عمر خود را به الهیات و تاریخ و اینها پرداخت؛ این را در شرح حال نیوتن میبینید که دو عنوان در او بود؛ یکی نیوتن و یکی هم نیوتن سیب! در جریان نیوتن و تاریخ زندگی او میگویند که چه وقت او جاذبه را کشف کرده است، چه وقت درس خوانده است و کجا درس خوانده است. نیوتن سیب یک عنوان دیگری است؛ یعنی اینکه سیبی از درخت افتاد و ایشان جاذبه را طبق حدس کشف کرده است، این را در بحث نیوتن سیب ذکر کردند، چون او جاذبه را به علّت افتادن سیب روی زمین که این زمین آن سیب را جذب میکند، جاذبه را کشف کرد و اروپاییها به این درخت احترام گذاشتند، تا این درخت سبز بود این درخت نزد آنها محترم بود و کسی کاری به این درخت نداشت، وقتی این درخت خشک شد آن چوبها را هم محترم نگه داشتند، برای اینکه میگفتند این چوبها باعث شده است که نیوتن یک چنین چیزی برای ما کشف کرده است؛ ما اگر به مرقد امام احترام میگذاریم برای اینکه او کارهایی را کرده که صدها برابر بالاتر از کار نیوتن؛ اگر غرب را میبینید که قدری پیشرفت کرده است، برای همین است؛ آنها چوب را نمیپرستند، ولی میگویند چون این چوب منشأ یک کشف علمی است، این چوب خشک شده برای ما محترم است! به هر تقدیر اینها این کارها را کردند! اگر شما میبینید که الآن اینها دورترین ستارهها را از نزدیک دارند میبینند، سیاهچالهها را میبینند و وجب به وجب را بررسی کردند و میکنند، براساس نظم علمی بررسی کردند! دریا رفتند، صحرا رفتند، آسمان رفتند، زمین رفتند، هر جا رفتند نظم عالمانه دیدند؛ لذا فرمود هیچ فوتی در عالَم نیست! اختلاف هست که یکی بزرگ است و یک کوچک است، همین اختلاف منشأ برکت است! یکی در شرق است، یکی در غرب است، یکی روشن است، یکی تاریک است، این اختلاف منشأ برکت است؛ اما فوتی در کار نیست؛ فوت یعنی این سلسله حَلَقات بعضی در جای خودشان نباشد و فوت بشوند که این حلقهٴ بعدی از حلقهٴ قبلی گسیخته باشد، فرمود چنین چیزی در جهان نیست: مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ. فرمود حالا شما فَارْجِعِ الْبَصَرَ؛ یکبار، دوبار، سه بار یا کمتر بیشتر فَطر و شکافی در عالم نمیبینید. هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ ٭ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ، (2)این کَرَّتَیْنِ همان اصطلاحی که اهل معقول دارند، در دست مردم هم هست؛ مردم که میگویند مثلاً این فرش، فرشِ دستِ دوم است، نه یعنی دومی این شخص است، یعنی اوّلی نیست! حالا ممکن است ده نفر یا بیست نفر این اتومبیل را گرفتند و دارند میفروشند یا این فرش را دارند میفروشند، دست دوم یعنی «مَا لَیْسَ بِأوّل»، چون در کتابهای عقلی ـ لابد خواندهاید ـ میگویند معقول ثانی، یعنی «مَا لَیْسَ بِأوّل»، (3)نه معقول دوم! فرمود: کَرَّتَیْنِ نه یعنی دوبار اگر شما بررسی کنید بینظمی نمیبینید؛ یعنی بیش از یکبار! حالا صدبار هم بررسی کنید بینظمی نمیبینید: ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً خسته میشوید، ولی بینظمی نمیبینید، این ضلع دوم.
ص: 754
ضلع سوم آن است آنچه را که در سوره مبارکه «نساء» گفتیم که اقوال خداست و آنچه در سوره «مُلک» است که افعال خداست، اینها باهم هماهنگ هستند؛ هر چه را که گفت شما بخواهید مصداق آن را پیدا کنید، در اسرار خلقت است و هر چه که در اسرار خلقت است بخواهید منطق آن را تبیین کنید، در قرآن کریم هست. بنابراین بحث از آیات قرآن کریم که سخن از اقوال خداست یک بحث دینی است، بحث از نظام هستی که بحث از افعال خداست نظام دینی است. دانشگاههای ما غرق دین هستند، منتها نمیدانند! مثل همان ماهی که در آب بود از ماهیهای دیگر سؤال میکرد که دریا چیست و آب چیست؟ آنها دارند فعل خدا را بحث میکنند! هر علمی که موضوع آن فعل خداست، این دینی است؛ هر علمی که موضوع آن فعل انسان است، این ممکن است دینی باشد و ممکن است که دینی نباشد! هنر، سینما، خوانندگی، نوازندگی، بافندگی و صنعت، موضوع اینها فعل انسان است و فعل انسان هم ممکن است که حق باشد و ممکن است که باطل باشد؛ اما کسی دارد درباره کار خدا بحث میکند، یک فیزیکدان کار غیر دینی ندارد! دارد بحث میکند که خدا چه کار کرد، حالا قبول و نکول عالِم مطلب دیگری است. حالا فرض کنید که کسی معاصر حضرت امیر(سلام الله علیه) بود و کارهای حضرت امیر را دارد بررسی میکند که حضرت امیر چه کارهایی را کرده است، او که از روایت کمک نگرفته است! او کارهای حضرت را از نزدیک شاهد بود و بررسی کرده است، این کار، کارِ دینی است. حالا اگر کسی بحث بکند که حضرت امیر چه کارهایی را کرده این میشود دینی، دانشگاه که بحث میکند که خدا چه کارهایی را کرده این دینی نیست؟! اصلاً فرض ندارد فیزیک ما، یا شیمی ما دینی نباشد! عالِم گاهی گرفتار نُکول است، این یک حرف دیگری است؛ ولی علم، علمِ دینی است! ما ریاضی غیر دینی نداریم! زمینشناسی غیر دینی نداریم! مگر زمین را او نیافرید؟ این زمینشناس دارد بحث میکند که خدا چگونه زمین را آفرید؟ زمینشناسی، دریاشناسی، ستارهشناسی، نجومشناسی، حیوانشناسی، درختشناسی، فرض بکنیم که این علم غیر دینی است، اصلاً فرض ندارد! منتها بعضی از اینها غافل هستند، باید بدانند که درباره کار خدا دارند بحث میکنند. ما که میگوییم خدا چنین گفت و چنین گفت، علم ما میشود دینی، آنکه میگوید خدا چنین کرد و چنین کرد دینی نیست؟! البته فرق در آن عالِم است که عالِم گاهی متوجه است که دارد چه کاری میکند و گاهی هم متوجه نیست؛ لذا فرمود که این نظام، نظام «حق» است و غیر از خدا احدی هم سهمی ندارد، کارهای خدا یکدست است، گفتههای خدا یکدست است، گفتهها و کارها، کارها و گفتهها یکدست است؛ اگر برهان اقامه کنیم، وقتی به خلقت مراجعه کنید میبیند همین است. وقتی به خلقت مراجعه میکنید بعد سری به قرآن میزنید میبینید که تفسیر همین خلقت است؛ هم قرآن تفسیر ساختار خلقت است؛ یعنی خالق و مخلوق و نظم، هم نظام هستی وجود عینیِ آیات قرآن کریم است؛ لذا فرمود شما غیر خدا را که میپرستید، آنها چه کاری کردند؟ پرسش: دینی بودن وصف علم است یا وصف عالم است؟ پاسخ: دینی وصف علم است، علم یا دینی است یا غیر دینی، متدین بودن برای عالِم است او یا کافر است یا مؤمن. یک وقت انسان میخواهد بحث بکند درباره سینما، خوانندگی، نوازندگی، ریسندگی، بافندگی یا سازندگی، این میتواند دینی باشد و غیر دینی، برای اینکه این علم، موضوع آن فعل انسان است، میتواند حلال باشد یا حرام باشد؛ اما اگر میخواهد دربارهٴ زمین بحث کند! این مسیحی که صوت العدالة (1)نوشت، این علم او علم اسلامی است، چون درباره حضرت امیر است، ولو خودش مسلمان نبود و مسیحی بود! متدین بودن غیر از دینی بودن است! این کار غیر دینی نیست، چون موضوع «کلُّ علمٍ» خصوصیت آن را مشخص میکند و هر علمی را از راه موضوع آن باید شناخت، آن راهی را که مرحوم آخوند رفته، آن راه رفتنی نیست، چون بعد از موضوع و محمول و نسبت، هدف تأمین میشود! شما اگر بخواهید بگویید تمایز به اغراض است، چرا عقب افتادید؟! تمایز به اغراض نیست، یک؛ تمایز به محمول نیست، دو؛ تمایز به سنخی مسائل نیست که سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) بیمیل نبود، سه؛ همه اینها وامدار موضوعاند! آنها عوارض ذاتی موضوعاند، در هر قضیه حرف اوّل را موضوع میزند! اینکه میگویند «أن موضوع کل علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» (2)اصل آن برای فلسفه و منطق است که عرضی است، موضوع است و عرض ذاتی است؛ اما فقه و اصول که عرضی و ذاتی نیست! یک سلسله قوانین اعتباری است، این حرفها از آنجا آمده است! آنکه گفته است درست گفته، حرف اوّل قضایا و مسائل را موضوع میزند، زیرا موضوع محمول را که عرض ذاتی است جذب میکند، ربط موضوع و محمول به عهده موضوع قضیه است و آن است که محمول را میکشاند! اهداف که بر مسائل مترتّب است، بعد از سامان یافتن مسئله، یعنی بعد از ربط محمول به موضوع سامان میپذیرد. ربط محمول به موضوع زمام و افسار آن به دست موضوع قضیه است، زیرا عرض را آن جوهر به دنبال میکشاند! ما اگر خواستیم ببینیم کدام علم اصول است، کدام علم فقه است، کدام علم هندسه است و کدام علم ریاضی است، موضوع را باید نگاه کنیم! کدام علم دینی است و کدام علم غیر دینی است، باید موضوع را نگاه کنیم! علمی که بحث میکند از فعل امام، از فعل پیغمبر(علیهم السلام) یقیناً دینی است! علمی که بحث میکند از فعل خدا که خدا چه کارهایی کرده، هیچ شکی در آن نیست که فیزیک و شیمی ما دینی است! منتها اینها در دریا هستند و در آب توحید غرق میباشند؛ منتها نمیدانند که این توحید است.
ص: 755
برهانی که در این آیه هست این است که بگویید غیر خدا چه کاری کرد؟ در سوره مبارکه «سبأ» فرمود کسی محترم است که کاری کرده باشد، غیر خدا «بأحد أنحای ثلاثه» دستشان خالی است؛ نه «بالاستقلال» ذرّهای را مالک هستند، نه «بالاشتراک» ذرّهای را مالک هستند، نه «بالمظاهرة» در یک ذرّهای سهم دارند که در سوره مبارکه «سبأ» به طور مفصّل گذشت، فرمود: لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَ لاَ فِی الأرْضِ وَ مَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ وَ مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ؛ (1)غیر خدا چه سِمَتی دارند که شما به آنها احترام میکنید و سر میسپرید؟ حالا ما کاری به آسمان و زمین ندرایم، یک ذرّهای در عالَم! ذرّهای را شما ثابت کنید که «بالاستقلال» برای غیر خداست، این نیست! ذرّهای ثابت کنید که «بالاشتراک» خدا و غیر خدا مالک او هستند، این هم که نیست! ذرّهای را ثابت کنید که غیر خدا ظهیر و پشتیبان و معاون و دستیار خداست، آن هم که نیست! پس چرا میپرستید؟
میماند مسئله شفاعت؛ شفاعت حق است و شفاعت هم برای پیغمبر و اهل بیت است؛ شفاعت را خدا باید به آنها اذن بدهد، به غیر اینها که اذن نداد! اینجا هم در همین بحث سوره مبارکه «احقاف» میفرماید شما چیزی بیاورید ـ یا از کتب آسمانی یا انجیل و تورات و اینها را بیاورید ـ که این حرفهای شما را امضا بکند یا از کتب اوصیا بیاورید روایاتی که در ذیل این آیه است را ملاحظه بفرمایید، یا مصحف فاطمه(سلام الله علیها) را بیاورید! ببینید در آن مصحف یک چنین حرفهایی هست یا نه؟ در ذیل همین آیه این روایت هست. (2)اگر در مصحف فاطمه بود که غیر خدا سهمی دارد، بله! اگر در مصحف فاطمه بود که غیر خدا چیزی را «بالشرکة» خلق کرده است، بله! اما وقتی که دست همه خالی است، چرا آن را احترام میکنید؟ چرا میپرستید؟ پس هیچ ذرّهای مخلوق غیر خدا نیست، هیچ ذرّهای «بالاشتراک» غیر خدا سهم ندارد، هیچ ذرّهای «بالمظاهرة» وَ مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ پشتبان و پشتیبان باشند نیست، پس چرا به غیر خدا احترام میکنید؟ اگر این هست، آن وقت اضلاع مثلث کاملاً درست است؛ یعنی گفتار الهی یکدست است، کردار الهی یکدست است و اگر شما بخواهید قول و فعل خدا را هم هماهنگ کنید، یکدست است.
ص: 756
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 6 سوره احقاف
حم (۱ تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ (۲) مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمّی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ (۳) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَا ذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (٤) وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (۵) وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ (۶)) سوره مبارکهٴ «احقاف» که نامگذاری آن در بحث دیروز اشاره شد و معلوم شد که در مکّه نازل شد و عناصر محوری این سُوَر مکّی اصول دین است، بعد از تبیین اصل تنزیل کتاب مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ؛ یعنی «الله»ای که مستجمع جمیع صفات است و در این کتاب ظهور کرده، یک؛ گذشته از جمیع اسما، عزیزانه ظهور کرده، دو؛ گذشته از جامعیت و عزّت، حکیمانه ظهور کرده، سه. اگر کسی در محضر قرآن کریم باشد و از عزّت و حکمت طَرفی نبندد، او از قرآن بهره کامل نبرده است. چون فضای مکه فضای شرک، فضای بتپرستی و مانند بود و از طرفی باور عمومی آنها این بود که خدای سبحان خالق کلّ هستی است، قرآن هم از راه برهان و هم از راه جدال أحسن به اینها میفرماید شما که قائل هستید خدا خالق کلّ است: وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (1)خدا را قبول دارید که خالق است و چون خالق معبود است، خدا معبود است؛ اما غیر خدا را که شما میپرستید چه سِمَتی دارند؟ چیزی را آفریدند؟ در آفرینش یاری خدا را به عهده دارند؟ یا شرکتی در مالکیت چیزی دارند؟ در یکی از این امور باید سهمی داشته باشند تا استحقاق عبادت داشته باشند! هم برهان است و هم جدال أحسن؛ برهان است برای اینکه مستحضرید قرآن کریم نظیر کتابهای استدلالی حوزوی نیست که بفرماید: «و یدل علیه اوّلاً و ثانیاً»، این نظم را ذکر میکند که فلان شیء را خدای سبحان از خاک آفرید و به این صورت دقیق آورد، انسان را از نطفه خلق کرد و به این صورت دقیق آورد، همه اینها برهان است؛ منتها به صورت یک کتاب مدرسهای نیست که بگوید: «یدل علیه اوّلاً و ثانیاً»، گرچه به طور اجمال اشاره کرده است که أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ، (2)اما در غالب سُوَر که برهان اقامه میکند به صورت نظم عادی است، چون به زبان محاوره دارد سخن میگوید. این قرآن گرچه نزد خدای عَزیزٌ حَکیم (3)و عَلِیٌّ حَکیم (4)است، وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ، (5)اما برای یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ (6)نازل شده، برای تفهمیم مردم نازل شده، اصطلاحات علمی را به کار بردن و روش علمی را إعمال کردن، با محاورهٴ توده مردم که قرآن هُدی لِلنَّاسِ (7)است هماهنگ نیست، بلکه طوری سخن میگوید که همه بفهمند؛ لذا آن اصطلاحات علمی را به کار نمیبرد. میفرماید: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ (8)یعنی «کُلُّ مَا صَدَقَ عَلَیهِ أَنَّهُ شیءٌ فَهُوَ مَخلُوقٌ»، (9)چرا؟ برای اینکه این شیء نبود و پیدا شد؛ تصادف و شانس و اتفاق که جزء خرافات است، مگر میشود که یک شیء معدومی خودبهخود یافت بشود؟! پس چیزی که ذاتاً نبود بعد یافت شد، مبدأیی دارد؛ آنکه آفریدگار این مخلوق است باید عالِم باشد، قادر باشد، غنی باشد و مانند آن؛ لذا «کان» تامّه را با این اصل کلّی بیان کرده است که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ و «کان» ناقصه این را هم در آیه دیگر بیان کرده است، فرمود: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (10)که این ناظر به خلقت نیست، ناظر به نظم علمی اشیا است؛ یعنی هر چه آفرید زیبا آفرید و منظور از زیبایی، زیبایی طاووس و امثال آن نیست، زیبایی علمی و نظری است، نه حکمت عملی! اگر به صورت یک حیوان بدمَنظری هم هست، تمام قوانین علمی را در او به کار برده، این دامپزشکی و آن هم گواهی آنها؛ زاد و ولد آنها، جفتگیری آنها، ازدواج آنها، خواستگاری آنها، خِطبه اینها، همه اینها دقیقاً به صورت ریاضی آفریده شده که کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ، (11)پس «کان» تامّه را با آیه اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ بیان کرده است، «کان» ناقصه را با أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ بیان کرده، جمعبندی اینها هم این است که کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ. فرمود شما تا یک مقدار از راه را آمدید که خدا خالق کلّ شیء است؛ اما مخلوق را درست نشناختید تا خالق را بشناسید و اگر خالق را بهتر میشناختید، مخلوق را هم بیشتر میشناختید. خالق حکیم است و چون خالق حکیم است این ساختار، ساختارِ حکیمانه و هدفمند است. پس دو نتیجه را شما باید به دست آورید: یکی اینکه این نظام «باطل» نمیپذیرد؛ یعنی کسی که اهل لغو و لهو است با خودش دارد بازی میکند؛ این شخص صاف عمر میدهد و چیزی نمیگیرد. نظام، نظام باطلی نیست! نظام، نظام لغو نیست! بازیگر نیست، بلکه برمیگرداند! دوم اینکه این نظام حدّی دارد! خود نظام در هجرت است، همانطوری که انسان «تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَار»، (12)مهاجر است و از بین نمیرود، این نظام «سماوات و الأرض» هم مهاجر است. درباره انسان که آیات فراوانی هست و در بیانات نورانی حضرت امیر و ائمه(علیهم السلام) است که «إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَار»؛ انسان مهاجر است و مرگ از پوست به درآمدن است نه پوسیدن! مرگ آخر راه و آخر خط نیست، بلکه یک گذرگاه است! این بیان نورانی حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) در روز عاشورا در بحبوبه «أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ کَأَنَّهَا الْقَطْر» (13)که مثل قطرات باران تیر میآمد، حضرت فرمود: «صَبْراً بَنِی الْکِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ»، (14)مرگ را معنا کرد، فرمود یاران من که فرزندان کرامت هستید! مرگ پلی بیش نیست، زیر پای شماست! شما روی مرگ پا میگذارید و میروید آن طرف، اینطور نیست که مرگ گریبانگیر شما بشود. مرگ بیش از پل زیر پای شما چیزی دیگر نیست، «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ».
ص: 758
1) لقمان/سوره31، آیه25.
2) طور/سوره52، آیه35.
3) بقره/سوره2، آیه209.
4) شوری/سوره42، آیه51.
5) زخرف/سوره43، آیه4.
6) بقره/سوره2، آیه129.
7) بقره/سوره2، آیه185.
8) الرعد/سوره13، آیه16.
9) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص82.
10) سجده/سوره32، آیه7.
11) الرعد/سوره13، آیه8.
12) اعتقادات الإمامیه، الشیخ الصدوق، ص47.
13) اللهوف علی قتلی الطفوف، السیدبن طاووس، ص100.
14) معانی الأخبار، الشیخ الصدوق، ص289.
بنابراین مشرکان تا اینجا آمدند که وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ؛ اما خیال میکردند که یا آسمان و زمین همینطور عبث ادامه میدهند یا روزی تمام میشوند و میمیرند؛ مثل اینکه انسان میمیرد و میپوسد، بقیه دیگر برهان است و جدال أحسن هم نیست، بلکه فوق جدال أحسن است! میفرماید هم نظام مهاجر است و هم شما که نظاممند هستید. مرگ پوسیدن نیست، از جایی به جای دیگر رفتن است! نظام ویران نمیشود، بلکه برابر آیه سوره مبارکه «ابراهیم»: یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ؛ (1)یعنی «تُبَدِّلُ» سماوات را به سماوات دیگر، پس کلّ نظام مهاجر است و شما هم که در نظام هستید مهاجر هستید، اینطور نیست که نظام برای ابد بماند یا شما بپوسید! پس أجل مسمّی دارد؛ اما مسمّایِ نزد چه کسی؟ برخیها گفتند مسمّی است «عند الملائکه»؛ اما در سوره مبارکه «انعام» ـ در همان اوایل آن ـ گذشت که أجل مسمّی «عند الله» است. آیه دوم سوره مبارکهٴ «انعام» این بود: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِن طِینٍ ثُمَّ قَضَی أَجَلٌ که این أجل مقضی است که گاهی تعبیر میکنند به أجل معلّق، این یک أجل؛ وَ أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ، آن أجل مسمّی که تغییرپذیر نیست «عند الله» است، براساس اینکه مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ. (2)آنچه را که أجل مسمّای انسانی است «عند الله» است که وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَا ذَا تَکْسِبُ غَداً (3)و مانند آن و آنچه أجل مسّمای کلّ نظام است آن هم «عند الله» است وَ أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ، اینجا هم فرمود: إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمّی، حالا چه وقت نظام «سماوات و أرض» تبدیل میشود به نظام دیگر، آن را «الله» میداند. پس این دو برنامه را قرآن اضافه کرده که عرب نمیدانست، آنها پاسخ میدادند به این سؤال که وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ ـ با نون تأکید ثقیله ـ حتماً میگفتند که «الله» خالق است؛ اما به حق بودنِ این عالَم، یک؛ هدفمند بودنِ این عالَم، دو؛ اینها را نمیدانستند! اینها را قرآن ابتدائاً به اینها فهماند که این نظام باطل نمیپذیرد، مثل همان دستگاه گوارش انسان که روده و معده و امثال آن نظم دقیق علمی دارند، ولی هیچکدام باطل را نمیپذیرند؛ یعنی هیچ ذرّهای از ذرّات وجود انسان در عین حال که عالمانه و دقیقانه خلق شد، به «حق» خلق شد؛ لذا یک مختصر غذای سمّی اگر وارد دستگاه گوارش بشود فوراً بالا میآورد، این کاری به علمیّت ندارد! این «عالمانه» تنظیم شد، یک؛ «صحیحاً» تنظیم شد، دو؛ این بدن به «حق» خلق شد و این غیر از «عالمانه» بودن است! ممکن است طوری خلق بکند که برای او فرق نکند که سمّ و غیر سمّ هر دو را هضم کند؛ اما اینطور نیست، این فقط غذای سالم را هضم میکند، سمّ را بالا میآورد، این برای طبیعت بود.
ص: 759
فطرت هم همینطور است! هیچکسی دروغ را، خیانت را و فریب را نمیپذیرد؛ جامعهای را فریب بدهند، فوراً آن جامعه بالا میآورد، این خصوصیت را که کسی به جامعه تلقین نکرد، چه مسلمان و چه کافر! نظام هم همینطور است! در هاضمهٴ خلقت ستم جا ندارد، این را بالا میآورد؛ نیرنگ، فریب، و دورویی را آسمان قبول نمیکند، زمین قبول نمیکند. این معنای «خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ» (1)است. آن أجلِ مسمّی یعنی روزی میرسد که این مجموعه تبدیل میشود به قیامت و آن وقت هر کسی به پاداش یا کیفر خاص خودش میرسد؛ حالا شما که غیر خدا را میپرستید، یک دلیل بیاورید که این معبودتان یا «بالاستقلال» ذرّهای را مالک است، یا اگر مستقل نیست، در یک ذرّه از ذرّات جهان هستی شریک است، یا اگر شریک نیست در ذرّهای از ذرّات نظام هستی ظهیر و پشتیبان و پشتوانه و دستیار است. اگر غیر خدا سهم و استحقاقی از عبادت داشته باشد، این مقدَّم؛ «لکانت تلک العبادة إمّا للاستقلال أو للشرکة أو للمظاهرة للخلقة»، این تالی؛ «و التالی بأسره مستحیل فالمقدم مثله». اینطور سخن گفتن، این مخصوص حوزه و دانشگاه میشود و شامل محاوره و هُدی لِلنَّاسِ نمیشود، لکن همین مطلب علمی دقیق فنّی را به صورت بیانی که همه بفهمند در سوره مبارکهٴ «سبأ» مشخص کرده؛ آیه 22 سوره مبارکه «سبأ» که قبلاً بحث آن گذشت این بود: قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ، اینها لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَ لاَ فِی الأرْضِ؛ ذرّهای را مالک نیستند، برای اینکه خودشان نبودند و پیدا شدند، این ذرّه قبلاً برای چه کسی بود؟ اگر این بتها مالک هستند، این بتها را که شما خودتان تراشیدید! قبل از اینکه شما خلق بشوید و قبل از اینکه بتتراش اینها را بتراشد، مالک این ذرّات چه کسی بود؟ پس اینها مالک نیستند، این تالی اوّل. وَ مَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ، حالا «بالاستقلال» که مالک نیستند، شریک هم نیستند تا بگوییم یک ذرّه بین خدا و اینها مشترک باشد، این دو؛ سوم: وَ مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ، حالا اگر «بالاستقلال» مالک نیستند یا «بالشرکة» مالک نیستند، دستیار باشند، معین و معاون «الله» در آفرینش باشند، این هم نیست! برای اینکه قبل از اینکه اینها بیایند خدا همه اینها را تنظیم کرد. اگر اینها پشتیبان، پشتوانه، ظهیر، معین و معاون هستند، قبلاً کجا بودند؟! بنابراین قبل از پیدایش اینها، تمام ذرّات عالَم را خدا خلق کرد، پس اینها نه «بالاستقلال» مالک میباشند، نه «بالمشارکة» سهم دارند و نه «بالمظاهرة» سهمی دارند، حالا اگر هیچ کاره هستند چرا اینها را میپرستید؟ در این قسمتها فقط مسئله شفاعت میماند که شما گفتید: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ، (2)هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا، (3)آن را در آیه بعد فرمود شفاعت حق است؛ این شفاعت برای انبیا و اولیا و اهل بیت است، شفاعت باید این دو عنصر را داشته باشد: شفیع باید مأذون باشد و آن اولیا و انسانهای معصوم هستند، «مشفوعٌ له» باید «مرتضی المذهب» (4)باشد و شما هم که مشرک و بتپرست هستید، بنابراین شفاعت حق است وَ لاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلاّ لِمَنْ إِذِنَ لَهُ. (5)در آیهٴ محل بحث سوره مبارکهٴ «احقاف» میفرماید که غیر از خدا سهمی ندارد، شما باید برهان اقامه کنید! مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا مگر با دو چیز که شما این دو چیز را نمیدانید؛ اصل خلقت را قبول کردید، اما به حق بودن برای شما روشن نشد، خیال میکنید که هر کاری را میشود در عالم کرد، در حالی که هر کاری را در عالَم نمیشود انجام داد و خیال کردید که این میماند، نه این طور نیست! این هم زمانی دارد که بعد به مقصد میرسد. إِلاّ بِالْحَقِّ این یک نکته، وَ أَجَلٍ مُسَمّی دو نکته؛ اینها را شما نمیدانید و وحی به شما گفت، درحالی که وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ؛ مشرکین از این إنذار ما اعراض میکنند، هر چه که وحی الهی آنها را هشدار میدهد که در نهایت سقوط میکنید، اینها روبرمیگردانند؛ حالا شما هستید و شرک خودتان. قُلْ أَ رَأَیْتُم، این أَ رَأَیْتُم یعنی «أخبرونی»؛ یعنی برهان اقامه کنید و گزارش بدهید. أَ رَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ؛ این بتهایی که شما میپرستید را أَرُونِی؛ نشانمان بدهید و دلیل اقامه کنید. مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ، برهان عقلی اقامه کنید که اینها سهمی در آفرینش دارند، این دلیل عقلی بود. اگر از لحاظ دلیل عقلی دست شما کوتاه است، أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ، حالا یا «بالاستقلال» أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ یا شریک خدا در آفرینش هستند یا خودشان مستقلاند که در سوره مبارکهٴ «سبأ» گذشت، أَرُونِی برهان اقامه کنید. اگر برهان عقلی اقامه نکردید ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا، این قرآن است که دعوت به توحید میکند، نفی شرک و ابطال شرک و امثال آن دارد، شما کتابی از کتابهای آسمانی بیاورید که در آن کتاب آسمانی ثابت شده باشد و گفته باشد که این بتها سهمی در آفرینش دارند یا شرکتی در آفرینش دارند. آن دلیل عقلی بود و این هم دلیل نقلی؛ اگر دلیل عقلی و نقلی؛ یعنی کتاب الهی نداشتید، حرفهایی که معصومان و انبیا گفتند، ولو در تورات و انجیل نباشد، ولو در صُحُف و زبور نباشد؛ ولی به هر حال معصوم حرفی را گفته باشد، آنها را بیاورید: أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ! این جمعبندی را مرحوم امین الاسلام در مجمع البیان (6)دارد؛ پس یا دلیل عقلی است یا دلیل نقلی؛ دلیل نقلی یا کتاب آسمانی است یا سنّت معصومین است. در روایات ما این است که مُصحف فاطمه(سلام الله علیها) هم یکی از آنهاست، (7)به هر حال حرف معصوم است! شما یا روایت معتبر از معصوم بیاورید که متواتر و یقینآور باشد یا آیهای از کتابهای آسمانی بیاورید یا برهان عقلی، پس «و الدلیل إمّا عقلیٌ إمّا نقلی و النقلی إمّا کتاب الله أو سنّةُ المعصومین»، این اضلاع سهگانه مثلث است که با دو منفصلهٴ حقیقیه حلّ میشود؛ اگر حصر، حصر عقلی است الّا و لابد باید با دو منفصلهٴ حقیقیه حلّ بشود، چون حصر عقلی؛ یعنی نه بیش از این است و نه کمتر از این، آنکه نه بیش از این است و نه کمتر از این باید دائر بین نقیضین باشد و آنکه دائر بین نقیضین است الّا و لابد منفصلهٴ حقیقیه است و منفصلهٴ حقیقیه هم بیش از یک تالی و یک مقدمه ندارد؛ اگر حصر دو ضلعی بود، یک منفصلهٴ حقیقیه متولّی آن است و اگر حصر سه ضلعی بود، الّا و لابدّ باید به دو منفصله حقیقیه برگردد. «الدلیل إمّا عقلیٌ أو لا»، اگر عقلی نشد «إمّا کتاب الله» است «أو لا»، اگر «کتاب الله» نشد باید سنّت معصومین باشد، پس «فالدلیلُ إمّا عقلیٌ أو کتابیٌ أو رواییٌ معتبر». پرسش: چرا مَاذَا خَلَقُوا را مِنَ الأرْضِ گفت و شِرْکٌ را فِی السَّماوَاتِ گفت؟ پاسخ: فرق نمیکند، چون اصلش آن است و هر جا باشد سهم دارد؛ اگر چیزی را در زمین خلق کرده باشد این است و اگر شریک سماوی هم باشد همین است، اینطور نیست که اگر «مَا خَلَقَ السَّمَاوَات» باشد برهان نیست یا شِرک در زمین باشد برهان نیست، برابر آیه سوره مبارکه «سبأ» که کلاً جمعبندی کرده است، فرمود معیار، این سه اصل است: یا «استقلال» در خلقت یا «شرکت» در خلقت یا «مظاهره» در خلقت، حالا مخلوق خواه سمایی باشد خواه أرضی باشد. فرمود: أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ، أَرُونِی؛ برهان اقامه کنید! اگر برهان عقلی ندارید، برهان نقلی اقامه کنید، ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا؛ کتابی از کتابهای آسمانی؛ مانند تورات و انجیل بیاورید که این حرفها در آن نوشته باشد. اگر کتاب آسمانی این حرفها را ندارد، معصومی از معصومان این را گفته که به سهم متواتر به شما رسیده که در ذیل این روایت، مصحف فاطمه(سلام الله علیها) هم ذکر شده است، فرمود به هر حال یک انسان کاملِ معصومی مثل اهل بیت حرفی زده باشد و شما در اینجا بیاورید؛ البته این حرفها در سُوَر مکّیه است و هنوز جریان مصحف فاطمه(سلام الله علیها) مطرح نشده بود، بخشی از اینها قبل از میلاد وجود مبارک فاطمه زهرا بود؛ ولی به هر تقدیر این مصداق و قابل تطبیق بعدی است. أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ؛ حدیث مأثور باشد، ولی عالمانه باشد و علم باشد، نه ظن إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. در موارد دیگر قرآن کریم میفرماید که این برهان ماست، شما برهان خودتان را بیاورید: قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ. (8)آنجا که فرمود برهان خود را بیاورید، جامع بین اقسام سهگانه است؛ هم دلیل عقلی، هم دلیل کتابی و هم دلیل روایی که هر سه را شامل میشود بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ. آنجایی که برهان عقلی را در کنار برهان نقلی و در کنار قرآن و روایات ذکر میکند، در آنجا منظور فقط برهان عقلی منظور است و جمعبندی وقتی میکند، میفرماید اینها «لا بُرهان لَه»؛ اینها اصلاً برهان ندارند! بعد میفرماید نه تنها اینها برهان ندارند، مطلبی که اینها میگویند برهانپذیر نیست! در بخشی از آیات میفرماید که شما دلیل ندارید؛ در سوره مبارکهٴ «انبیاء» آیه 23 به بعد این است: أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ، این برهان تنها عقلی نیست؛ به دلیل این تثلیثی که در سوره مبارکهٴ «احقاف» است، اگر دلیل عقلی بود یا کتابی بود یا روایی بود، هر سه برهان است و مقبول است؛ اینجا فرمود: قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَن قَبْلِی؛ انبیای قبلی هم همین حرف را زدند، پس از کتاب انبیای قبلی هم نمیتوانید شاهد بیاورید، بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (9)که این مُعْرِضُونَ در همین آیه سوره محل بحث هست.
ص: 760
در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «مؤمنون» میفرماید که اصلاً حرف اینها برهانی نیست، نه اینکه برهان ندارند تا شما بگویید اینها برهان ندارند و ممکن است که دیگری برهان داشته باشد. در آیه 117 سوره مبارکهٴ «مؤمنون» که بخش پایانی آن سوره است، فرمود: وَ مَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ، اینجا جمله را نباید قطع کرد، باید وصل کرد؛ این جمله لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ در محل نصب است تا برای إِلهاً صفت باشد. وَ مَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ، مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتاست که دلیل ندارد، اینکه دلیل ندارد صفت دو دوتا پنجتاست. وَ مَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ، اصلاً این برهانپذیر نیست! شما یک حقیقت نامتناهی دارید که این عالَم را دارد اداره میکند، دیگری که نیست! قبل از اینکه شما بیایید و این بتها را بتراشید و این افراد را سر کار بیاورید، کلّ این نظام بود و بعد از مرگ شما هم که هست، پس شرک برهانپذیر نیست؛ لذا اینکه فرمود: لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ این نفی جنس است؛ نه برهان عقلی میپذیرد، نه برهان کتابی میپذیرد و نه برهان روایی میپذیرد، وَ مَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ و مانند آن.
بنابراین آنچه در این بخش میفرماید که برهانپذیر نیست، آن را تحلیل میکند که گاهی تفصیل است، گاهی اجمال است، گاهی متن است و گاهی شرح است، فرمود که شِرکی در کار نیست، استقلالی در کار نیست و مظاهرهای در کار نیست و اگر شما درباره مسیح(سلام الله علیه) میگویید او مظهر خالقیّت ماست! برخیها خیال کردند که این کلمه بِإِذْنِی یا بِإِذْنِ اللّهِ این مفعول واسطه است برای فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ، (1)اینطور نیست! از همان اوّلی که وجود مبارک مسیح شروع به کار میکند اینها بِإِذْنِ اللّهِ است، این کلمه بِإِذْنِ اللّهِ مفعول واسطه است به نحو تنازع برای هر سه ـ چهار فعل، إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ (2)بِإِذْنِ اللّهِ، فَتَنفُخُ فِیهَا بِإِذْنِ اللّهِ، فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ، نه اینکه این بِإِذْنِ اللّهِ برای آن فَیَکُونُ طَیْراً باشد و برای آن مفعول واسطه باشد، این به نحو تنازع مفعول واسطه است برای همه افعال، از آنجا که مسیح(سلام الله علیه) شروع کرده به کار، او دیگر سرامیکسازی که نکرده است! در این سرامیکسازی وقتی پرندهای را ترسیم میکنند، بیرون آن پرندهها دست و پا دارد، دیگر روده و معده و قلب و کلیه و مانند اینها را که ندارد؛ اما مسیح(سلام الله علیه) همه اینها را ساخت، بعد کاری که خدا کرد نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی، (3)با همان نفخهٴ الهی نفخ کرد که این شده حیوان و پرنده، پس او سرامیکسازی نکرده، تمام دستگاه درون و بیرون این پرنده را ساخت، کلیه و کبد و معده و روده و قلب و مغز همه را ساخت، بعد با نفخهٴ الهی دمید، چون این بِإِذْنِ إذن تکوینی است، نه إذن تشریعی! یک وقت اذن تشریعی است که در سوره «حج» فرمود: أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا؛ (4)تا کنون شما اجازه جهاد نداشتید از این به بعد مأذون در جهاد هستید، این یک حکم فقهی است؛ اما وقتی به مسیح(سلام الله علیه) میفرماید به إذن من این کار را بکن، این تکوینی است؛ یعنی تو مظهر خالقیّتی و خالقیّت هم فعل خداست، ذات خدا که نیست؛ این «فعل» مظهر میطلبد، وجود مبارک مسیح هم مظهر است، فرمود او هم کار ما را کرده، حرف ما را انجام داده و به اذن ما دارد انجام میدهد، اینطور نیست که از خودش کاری کرده باشد؛ نشانه آن هم این است که اوّل کسی که ما را در بین شما میپرستد خود اوست. بنابراین مسیح(سلام الله علیه) مادهٴ نقض نیست و آن هم به دو دلیل: یکی اینکه کار او در حقیقت کار ماست که آنجا ظهور کرده است، دوم اینکه اوّل کسی که در بین شما خدا را میپرستد همان مسیح(سلام الله علیه) است. پرسش: پرندهٴ گِلی ساختن که معجزه نیست، پرندهٴ واقعی شدن معجزه است! پاسخ: آن هم معجزه نیست! معجزه نَفَخْتُ فِیهِ است! این سرامیکساز فقط بدن ظاهری را درست میکند، نه اینکه برای آن مغز و کلیه و کبد و روده و معده و اینها را درست کند! ولی مسیح(سلام الله علیه) هم درون او را به صورت حیوان درآورد و هم بیرون او را به صورت حیوان درآورد، بعد همانطوری که ذات اقدس الهی نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فرمود و این شده انسان، او هم نَفَخْتُ فِیهِ گفت که فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ شد؛ لذا تا مادامی که ذات اقدس الهی اراده کرده بود این طیر زنده بود، فرمود آن هم که به اذن خدا بود! و این هم تقرّب الهی است؛ او که کاری بدون اذن ما نکرده است! او نه مستقل بود، نه شریک بود و نه مُظاهر؛ ظهیر ما نبود، این کار ما را دارد انجام میدهد، او مأمور ما بود؛ از این مدبّرات در عالَم فراوان است و فرشتهها هر روز تدبیر میکنند، او هم یکی از تدبیرهای الهی است. فرمود این کار را ما انجام دادیم، اما در حالی که وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ ٭ قُلْ أَ رَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَا ذَا خَلَقُوا مِنَ الأرْضِ؛ برهان اقامه کنید! البته این برهان عقلی است؛ اگر نشد، برهان اقامه کنید که اینها خالق بودند یا شریک بودند، فرق نمیکند این تنوّع در عبارت است؛ پس چه خالق در أرض و شریک در سما، چه شریک در أرض و خالق در سما. اگر دلیل عقلی ندارید ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا، این کتاب ما که قرآن است و شما را به توحید دعوت میکند، یک کتاب آسمانی بیاورید که قبل از این شرکی، استقلالی و مانند آن برای غیر خدا ثابت کند، أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ؛ علم مأثوری که یقینآور باشد بیاورید إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ، وقتی که دست شما خالی است از شما گمراهتر کیست؟ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ.
ص: 761
موضوع: تفسیر آیات 5 تا 8 سوره احقاف
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (۵ وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کافِرِینَ (۶) وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیهِمْ آیاتُنَا بَینَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ (۷) أَمْ یقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیتُهُ فَلاَ تَمْلِکونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِیضُونَ فِیهِ کفَی بِهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (۸)) ص: 762
سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکّه نازل شد، عناصر محوری آن اصول دین است؛ یعنی توحید و وحی و نبوت و معاد؛ البته خطوط کلّی اخلاق و فقه و حقوق را هم شامل میشود؛ فصل اوّل آن که مربوط به توحید است، در بحث قُلْ أَ رَأَیتُمْ مَا تَدْعُونَ (1)و مانند آن گذشت، فصل دوم از وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیهِمْ آیاتُنَا شروع میشود که مسئله وحی و نبوت است. فصل سوم که آخرین بخش است، گرچه به صورت غیر صریح در آیات دیگر هست؛ اما در آیه 33 به بعد به صورت صریح فرمود: أَوَ لَمْ یرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ لَمْ یعْی بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یحْیی الْمَوْتَی بَلَی إِنَّهُ عَلَی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ (۳۳ وَ یوْمَ یعْرَضُ الَّذِینَ ...) که این فصول ثلاثه را در کنار هم ذکر میکند؛ گاهی از مبدأ و معاد سخن به میان میآورند، بعد راه بین مبدأ و معاد را در مرحله سوم ذکر میکند؛ میگوید اگر مبدأیی و مقصدی هست، پس صراطی هست که آن وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت (علیهم الصّلاة و علیهم السّلام) هستند که «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ» (2)و گاهی هم سیر طبیعی را ذکر میکند؛ وقتی از مبدأ شروع شد و قبل از اینکه به مقصد برسد، باید صراطی باشد که با پیمودن این راه به مقصد برسند، آنجاست که مسئله نبوت و ولایت و جریان اهل بیت را ذکر میکند؛ این دو تعبیر در نحوه قرآن کریم هست.
ص: 763
بعد از بیان مسئله توحید، (مستحضرید که قرآن یک کتاب علمی و فنّی صِرف نیست، وگرنه مخصوص خواص بود! این هُدی لِلنَّاسِ (1)است، طرزی حرف میزند که همه میفهمند؛ هم حکیم میفهمد و هم عامی میفهمد. بعد از اقامه برهان بر توحید) فرمود «حق» درجاتی دارد، «صدق» درجاتی دارد، «باطل» درکاتی دارد، «ضلالت» درکاتی دارد. اگر «حق» در اوج توحید است و اگر «صدق» در اوج وحی و نبوّت است، پس گمراهترین شخص که در درکات نازلهٴ ضلالت است، کسی است که از توحید گریزان است و از وحی و نبوّت سرپیچی میکند. فرمود: وَ مَنْ أَضَلُّ؛ از این گروه گمراهتر کیست؟! و از آن طرف هم وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً؛ (2)«أحق الأقوال» قول خداست، «أصدق الأقوال» قول خداست، مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِیثاً، (3)وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً، اگر «صدق» درجاتی دارد و توحید اعلای آن است و اگر «حق» مراتبی دارد و توحید اعلای آن است، «ضلالت» هم درکاتی دارد که کفر و شرک و الحاد «أَضَلّ» این دَرَکات است وَ مَنْ أَضَلُّ. این کلمه وَ مَنْ أَضَلُّ و کلمه مَنْ أَظْلَمُ ظاهرش این است که از اینها گمراهتر کسی نیست؛ اما معنایش این نیست که اینها گمراهترین مردم هستند، این تعبیر مَنْ أَظْلَمُ و مَنْ أَضَلُّ انکار نفی «أضَلّ» و نفی «أَظْلَم» است، نه اثبات «أَظْلَم» بودن و «أضَلّ» بودن؛ ولی گاهی کنایه از اثبات هم هست. وقتی گفته میشود از اینها گمراهتر کیست؟ یعنی اینها گمراهترین مردم هستند؛ از اینها ظالمترین کیست؟ یعنی اینها ظالمترین مردم میباشند؛ پس مفهوم اوّلی آن نفی «أَظْلَم» بودن ماعداست، نه اثبات «أَظْلَم» بودنِ اینهاست! مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ؛ (4)یعنی از اینها ظالمتر کیست؟ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یدْعُوا؛ یعنی از اینها گمراهتر کیست؟ ممکن است گمراهانی باشند که همسطح اینها در درکات باشند، این ثابت نمیکند که گمراهترین گروه اینها هستند، ثابت میکند که از اینها گمراهتر کسی نیست؛ ولی گاهی به شواهد دیگر استفاده میشود که اینها گمراهترین گروه هستند. مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ غیر خدا را به عنوان معبود میخواند، دعا میکند و عبادت میکند. در اینجا یدْعُوا تنها به معنی خواندن نیست؛ مثل قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ (5)و مانند آن. اینکه فرمود: مِن دُونِ اللَّهِ، این چند پیام دارد: یکی اینکه اینها آنچه به عنوان غیر خدا را به عنوان معبود و «ربّ» میشمرند این باطل است؛ حق یعنی ثابت و موجود، باطل یعنی معدوم و منتفی. غیر خدا را که به عنوان «ربّ» میخوانند معدوم است، یعنی چه معدوم است؟ یعنی اینها که چوب و سنگ را تراشیدند و به عنوان «ربّ» خطاب میکنند، این «ربّ» لفظی است که اینها میگویند و مفهومی دارد که در ذهن همه هست؛ ولی آن مفهوم بر اینها منطبق نیست؛ لذا فرمود این الفاظ و مفاهیم زیرشان خالی است، إِنْ هِی إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُکم؛ (6)یعنی شما کلمه «ربّ» را وقتی به بتخانه میبرید، میبینید که مصداق ندارد: إِنْ هِی إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُکم، این یک اسم بیمسمّاست و مفهومی است در ذهن شما، این میشود باطل! بنابراین شما دارید از معدوم درخواست کمک میکنید؛ لذا معدوم نه میفهمد و نه کاری از او ساخته است؛ اما این سنگ و چوب چون مخلوق خدا هستند، هم میفهمند، هم دشمن شما هستند و هم روز قیامت علیه شما شهادت میدهند. پس اینکه قرآن میفرماید اینها نمیفهمند، بعد میفرماید اینها دشمن شما هستند، براساس این تحلیل معلوم میشود که «وَثَن» و «صَنَم» بودن معدوم است و معدوم هم نه قدرت استجابت دارد و نه قدرت فهم؛ اما سنگ و چوب مخلوق خدا هستند، هیچ چیزی در عالَم نیست که نفهمد، همه اشیا مسلمان هستند، هر شیئی مُسلم است، مطیع و منقاد است. پنج طایفه از آیات دلالت میکند بر اینکه اینها میفهمند! هم آیات «تسبیح»، هم آیات «اسلام»، هم آیات «سجود»، هم آیات «طَوع» و «اطاعت» و هم آیات «تَحمید» آمیخته با «تسبیح»! اگر إِن مِن شَیءٍ إِلاّ یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکن لَّا تَفْقَهُونَ؛ (7)یعنی هر شیئی به نحو موجبهٴ کلیه «مُسبِّح» است و «مُحمِّد» است و «تَحمید» و «تسبیح» دارد؛ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ (8)انقیاد دارد؛ یسَبِّحُ لِلَّهِ (9)و سَبَّحَ لِلَّهِ (10)که هم فعل ماضی دارد، هم فعل مضارع دارد، هم امر دارد، هم سَبِّحِ اسْمَ رَبِّک الأعْلَی (11)دارد، هم مصدر دارد: سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لاَ یعْلَمُونَ، (12)تمام این تعبیرات نشان میدهند که جهان، جهان «تسبیح» و «تَحمید» است، اطاعت هم که دارند: فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کرْهاً قَالَتَا أَتَینَا طَائِعِینَ، (13)پس زمین میفهمد، زمان میفهمد، همه چیز میفهمند!
ص: 764
1) بقره/سوره2، آیه185.
2) نساء/سوره4، آیه122.
3) نساء/سوره4، آیه87.
4) انعام/سوره6، آیه21.
5) اسراء/سوره17، آیه110.
6) نجم/سوره53، آیه23.
7) اسراء/سوره17، آیه44.
8) آل عمران/سوره3، آیه83.
9) جمعه/سوره62، آیه1.
10) حدید/سوره57، آیه1.
11) اعلی/سوره87، آیه1.
12) یس/سوره36، آیه36.
13) فصلت/سوره41، آیه11.
«فهاهنا امورٌ أربعة»: امر اوّل این است که کاری از آنها ساخته نیست. امر دوم این است که نمیفهمند و غافل هستند. امر سوم این است که دشمن شما هستند. امر چهارم این است که علیه شما شهادت میدهند. آنکه نمیفهمد چگونه شهادت میدهد؟! میفرماید این امور چهارگانه را شما باید از هم جدا کنید؛ آن «صَنَم» و «وَثَن» بُت است، بت که موجود نیست تا بفهمد و کاری از او ساخته باشد! این سنگ و چوب مخلوق خدا هستند که میفهمند، علیه شما شهادت میدهند و دشمن شما هم هستند! منتها فعلاً مجاز نیستند که حرف بزنند. آن روزی که أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کلَّ شَیءٍ، (1)آن روز علیه شما حرف میزنند، دشمن شما هستند! وَ کانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کافِرِینَ؛ اینها عبادت و پرستش شما را نهی میکنند، تقبیح میکنند و میگویند این چه کاری است که دارید میکنید؟! بنابراین فرمود که وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ ـ این امور أربعه را ملاحظه بفرمایید ـ فرمود غیر خدا را که شما میخوانید و میپرستید، اینها دو صفت سلبی دارند که کمال است؛ ولی اینها ندارند: مَن لاَ یسْتَجِیبُ لَهُ کار شما را حلّ نمیکنند و جواب نمیدهند، این إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ؛ یعنی تا قیامت هم از اینها کمک بخواهی از «وَثَن» و «صَنَم» کاری ساخته نیست، چون «وَثَن» موجود نیست و یک اسم بیمسمّاست، شما اسم بیمسمّی را دارید میخوانید إِنْ هِی إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیتُمُوهَا. شما یا «وَثَن» یا «صَنَم»، کلمهٴ آلهه را بر این سنگ و چوبِ بتکده اطلاق میکنید، آلههای در کار نیست! اینجا هر چه هست سنگ و چوب است، پس إِنْ هِی إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُکم؛ چون اسم بیمسمّا هستند، مفهومی است که زیر آن خالی است. الآن اینجا کسی نیست، وقتی کسی نباشد شما بگویید یا زید یا عمرو! چه کسی اجابت کند و چه کسی مشکل شما را حلّ کند؟ معدوم «بِمَا أنّهُ مَعدوم» نه قدرت اجابت دارد و نه قدرت فهم، مَن لاَ یسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ، این یک؛ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، این دو. اما در همین گروه اگر «صَنَم» و «وَثَن» بودن، آلهه بودن و معبود بودن را بردارید، سنگ و چوب را بگذارید وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ؛ وقتی همه در قیامت جمع شدند، اینها دو کار عالمانه و محققانه دارند، کانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً؛ دشمن شما هستند، وَ کانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کافِرِینَ، اینها یک شعور تکوینی داشتند و میفهمیدند که شما اینها را میپرستید و اینها نسبت به عبادت شما کفر میورزیدند؛ لذا امروز دشمن شما هستند! حُشِرَ گرچه مربوط به صحنه معاد است و باید با فعل مضارع ذکر میشد که «یکُونُ لَهُمْ أَعْدَاءً وَ یکُونُ بِعِبَادَتِهِمْ کافِرِین»، اما چون حُشِرَ به صورت فعل ماضی درآمده، صحنهٴ معاد را ترسیم میکند؛ یعنی وقتی قیامت قائم شد، اینها دو کار میکنند: یکی اینکه دشمن شما هستند، دیگر اینکه نسبت به عمل شما کفر میورزند و میگویند کار بدی کردید، بنابراین اینها را نباید پرستید.
ص: 765
1) فصلت/سوره41، آیه21.
در بخشهایی از سوره مبارکهٴ «مائده» که کاری از اینها ساخته نیست، مطرح است؛ آیه 76 سوره مبارکه «مائده» این است: قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ یمْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً؛ هیچ کاری از اینها ساخته نیست! برخیها خدا را میپرستند «خَوْفاً مِنَ الْعِقَاب» ترس از خطر؛ بعضیها «شَوْقاً إِلَی الثَّوَاب»؛ (1)بعضی به دنبال رهایی از ضرر هستند و بعضی هم به دنبال جذب نفع میباشند. به هرحال کاری که یک انسان عاقل میکند، یا برای پرهیز از خطر و ضرر است یا برای جذب نفع و منفعت. فرمود اینها هیچ کاری از آنها ساخته نیست؛ نه میتوانند ضرر را از شما دفع کنند و نه میتوانند به شما نفع برسانند، پس چرا میپرستید؟ پرسش: اگر علم را بگوییم، به واقع فرشتهها هم در زمان جهل؟ پاسخ: نه، فرشته هم به اذن خدا مدبّر است! پرسش: ... همان فرشته است؟ پاسخ: نه، خود همین سنگ و چوب هم عدوّ هستند و سنگ و چوب هم درک میکنند إِن مِن شَیءٍ إِلاّ یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛ تمام چیزها درک میکنند، مطیع هستند و به اذن خدا دارند کار میکنند. فرمود اینها که غافل میباشند و درک نمیکنند، برای اینکه چیزی نیستند تا درک بکنند وَ هُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، شما مفهومی را میپرستید که این مصداق ندارد؛ لذا وقتی که تجزیه و تحلیل میکند، میفرماید که شما فقط هوس خودتان را میپرستید، شما علاقهمندید که این سنگ و چوب کاری از آنها ساخته باشد یا میراث فرهنگی شماست، اینکه کاری از او ساخته نیست! در حقیقت شما دارید آن میل و گرایش قومی و جاهلی خودتان را میپرستید: أَنَّمَا یتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ، (2)أَ فَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (3)همین است! اینکه میبینید بعضیها میگویند ما هر چه که دلمان بخواهد میکنیم، این یعنی چه؟ کسی که بگوید من هر چه بخواهم میگویم و هر چه دلم بخواهد انجام میدهم، این یعنی چه؟ یعنی معبود من هوای من است، وگرنه انسان اگر قانونی دارد، معبودی دارد، دیگر نمیگوید هر چه دلم بخواهد میگویم و هر چه دلم بخواهد میکنم! فرمود: أَ فَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، نه «مَنِ اتَّخَذَ هَوَاهُ إِلهَه» بلکه مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ. به هر حال انسان معبودی دارد، از این آقا سؤال میکنیم که چه کسی را میپرستی؟ میگوید میل خودم را «مَنِ اتَّخَذَ هَوَاهُ إِلهَهُ». بعضیها «مَنِ اتَّخَذَ دِینَهُ لَهْواً و لَعِباً» (4)بعضیها عمری به بازیگری میگذرانند، یک عدّه هنرمند هستند که معقول را متخیل میکنند، یک؛ آن متخیل را به خیال میسپارند، دو؛ از خیال به حسّ منتقل میکنند، سه؛ جامعه را بیدار میکنند، چهار؛ این میشود هنر دینی! یک وقت است که چنین نیست، محسوس و خیال را در هم میریزند، بدون اینکه به عقل راه پیدا کنند که این میشود بازیگر! این شخص دین او بازیگری است «مَنِ اتَّخَذَ دِینَهُ لَهْواً و لَعِباً»؛ این شخص دین دارد، اما دینش بازیگری است، عقلی در کار نیست که معقول را در کارگاه متخیله بسازد، تحویل خیال بدهد، از خیال به حسّ و جامعه منتقل کند تا مردم را از حسّ به عقل برساند که میشود هنر دینی؛ اگر فقط در محدودهٴ خیال و وَهم دارد زندگی میکند، اصلاً دین او بازی است. أَ فَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ یا «یتَّخِذَ دِینَهُ هَوَاهُ». در نهایت انسان مَکتَبی میخواهد، برنامهای میخواهد، انسان که بیدین نمیشود! به چیزی علاقهمند است و در مدار آن علاقه دارد کار میکند؛ بعضیها بازیگری دین آنهاست، بعضیها حق دین آنهاست، بعضیها عقل را به خیال آوردن دین آنهاست. فرمود اینها دارند هوای خودشان را میپرستند، هوای اینها نه قدرت اجابت حلّ مشکل اینها را دارد و نه میفهمد که اینها دارند چه کار میکنند؛ اما این سنگ و چوب میفهمند، همین سنگ و چوب در قیامت دشمن اینها هستند و علیه اینها شهادت میدهند، وگرنه هوای آدم موجود نیست تا اینکه علیه انسان شهادت بدهد و شهادت او در محکمهٴ عدل خدا مقبول باشد، چون اینها در قیامت باید شهادت بدهند. پرسش: معبود باطل اگر معدوم است چگونه آتش جهنم میشود؟ پاسخ: بله، این نیست؛ اما این کارشان که به هوس دارند احترام میگذارند، میشود شعله! وگرنه چیزی در خارج به عنوان «صَنَم» و «وَثَن» به عنوان معبود و «ربّ» وجود ندارد، این هواست که شعله و مشتعل میشود، این هوا از درون نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (5)است که تَطَّلِعُ عَلَی الأفْئِدَةِ، (6)این هوس است که شعله میشود، وگرنه ربّی در کار نیست، وقتی اینها در بتکده میروند یک سلسله چوبهایی است که افتاده، همین!
ص: 766
در سوره مبارکهٴ «مائده» آیه 76 فرمود: قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ یمْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً، اوحدی از انسانها، اینها «لا» «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «لا» «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ»، (1)بلکه اینها حُبًّا لِلَّهِ (2)عبادت میکنند که راه ولایت است؛ اما عبادت اکثری مردم «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» است. قرآن توقع ندارد که عرب جاهلی حُبًّا لِلَّهِ عبادت بکند، گرچه تشویق میکند و اوحدی از اینها را سلمان و اباذر میکند؛ ولی از مردم توقّع دارد براساس تبشیر و إنذار عمل بکنند. فرمود یا برای جلب نفع است یا برای پرهیز از خطر، از این «صَنَم» و «وَثَن» کاری ساخته نیست: لاَ یمْلِک لَکمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ اللّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ؛ آنکه «سمیع» است و «علیم» است و کار از او ساخته است او ذات اقدس الهی است. مجدد در سوره مبارکه «مائده» آیه بعدی همین است که از آنها کاری ساخته نیست، فرمود در قیامت اگر از همه اینها شما نفعی بخواهید، همه اینها جمع بشوند توان آنکه نفعی به شما برسانند ندارند؛ آیه 41 سوره مبارکه «مائده» این است که فرمود: ... وَ إِن لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَن یرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِک لَهُ مِنَ اللّهِ شَیئاً ...، در همین بخش نبوت وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود من اگر ـ معاذ الله ـ افترا ببندم، هر تصمیمی که خدا درباره من بگیرد، نه من میتوانم نجات پیدا کنم و نه شما توان آن را دارید که مرا رهایی ببخشید: فَلَن تَمْلِک لَهُ مِنَ اللّهِ شَیئاً أُولئِک الَّذِینَ لَمْ یرِدِ اللّهُ، در همین آیهای که بعد میخواهیم بخوانیم هست؛ آیه هفده سوره مبارکه «مائده» هم همین است که وجود مبارک مسیح از طرف ذات اقدس الهی مأمور شد که بگوید: لَقَدْ کفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیمَ ـ حالا فرقی بین بتپرستهای جاهلی حجاز یا تثلیث مسیحیت و مانند آن نیست ـ قُلْ فَمَن یمْلِک مِنَ اللّهِ شَیئاً إِنْ أَرَادَ أَنْ یهْلِک الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَ أُمَّهُ وَ مَن فِی الأرْضِ جَمِیعاً؛ اگر ذات اقدس الهی بخواهد همه را هلاک کند، چه کسی میتواند جلوی قدرت مطلقهٴ خدا را بگیرد؟! این قدرت مطلقه را ذات اقدس الهی بیان کرده، وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ادراک کرده و به مردم هم در تبیین مسئله توحید و هم در جریان وحی و نبوت بازگو میکند؛ لذا در همین بخش فرمود: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ این معبود شما چون معدوم است، تا روز قیامت هم از آنها بخواهی کاری از آنها ساخته نیست وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، اما همینها از آن جهت که مخلوق الهی، حق و صدق هستند، وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ همینها! کانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً، یک؛ وَ کانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کافِرِینَ، دو؛ اینها چون موحّد هستند و همه موجودات را مخلوق خدا میدانند، شما را کافر و مشرک میدانند، حالا این درباره توحید بود.
ص: 767
اما درباره وحی و نبوّت؛ فرمود: وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیهِمْ آیاتُنَا این آیات ما بین، شفّاف و روشن است. (تکرار آیات قرآن برای این است که در آن روز قرآن کریم به صورت یک کتاب مدوّنی نبود که در هر خانهای باشد؛ در هر گروهی، در هر زمان و زمینی و یک فرصت مناسبی که عدّهای میآمدند آیاتی نازل میشد، این آیات به مناسبتهای آن منطقه و آن خصوصیتها گاهی از توحید و وحی و نبوت سخن میگفتند و گاهی هم از مسائل اخلاقی و حقوقی). فرمود اگر آیات ما بر آنها تلاوت بشود: وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیهِمْ آیاتُنَا که بین و شفّاف و روشن است قَالَ الَّذِینَ کفَرُوا لِلْحَقِّ، دیگر از آن آیات به حق یاد کرد؛ در حالی که نظم طبیعی اینجا اقتضا میکرد که بفرماید: «قَالَ الَّذِینَ کفَرُوا بِهَا»؛ یعنی کسانی که به این آیات کفر میورزند حرفشان این است؛ اما به جای اینکه ضمیر بیاورد اسم ظاهر میآورد، یک؛ به جای اینکه به «آیه» تعبیر کند، به «حق» تعبیر میکند، دو؛ یعنی اینها حقاند، صدقاند و مظهر همان خدایی هستند که «حق» است. «قَالَ الَّذِینَ کفَرُوا بِهَا» یا «لَهَا» نیست، بلکه قَالَ الَّذِینَ کفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ؛ یعنی «قَالَ الَّذِینَ کفَرُوا بِالآیٰاتِ لَمَّا جَائَتْهُمْ»، چه میگویند؟ میگویند: هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ، چون از آیات به حق تعبیر شد؛ لذا مفرد مذکر «مشارٌ الیه» قرار گرفت، این سِحر است و این سِحر روشنی است که کسی نمیتواند مثل آن بیاورد.
بالاتر از این مطلب اینکه یک وقت است میگویند این کار سِحر است؛ یک وقت میگویند تو مُفتر و دروغگو هستی! لذا با «أم» إضرابیه از آن اهانت به اهانت برتر منتقل شده است أَمْ یقُولُونَ افْتَرَاهُ، همین کسی که عمری آن وجود مبارک را به عنوان امین میشناختند و یاد میکردند، میگفتند او به خدا فِریه بسته است أَمْ یقُولُونَ افْتَرَاهُ. حضرت اوّل به بیادبی دوم آنها جواب داد، بعد به آن بیادبی اوّل پاسخ فرمود؛ فرمود اگر من افترا ببندم، من معتقدم که خدا عَلَی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ (1)است، یک؛ خدا غیور است، دو؛ دینش را به دست هر کسی نمیدهد، سه؛ اوّلین و آخرین حافظ دین، خودِ خداست، چهار؛ من یقین دارم هر کس به نام دین، دین را بازیچه قرار بدهد، خدا به او فرصت نمیدهد! إِنِ افْتَرَیتُهُ، او کاری درباره من میکند که از هیچکدام شما مقدور نیست که مشکل مرا حلّ کنید فَلاَ تَمْلِکونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیئاً، این همان است که در سوره مبارکهٴ «مائده» فرمود: إِنْ أَرَادَ أَنْ یهْلِک الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَ أُمَّهُ وَ مَن فِی الأرْضِ جَمِیعاً، فَلَن تَمْلِک لَهُ مِنَ اللّهِ شَیئاً او اگر مسیح (سلام الله علیه) و مریم (سلام الله علیها) و همه اهل «أرض» را بخواهد از بین ببرد، برای او آسان است، فَلاَ تَمْلِکونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِیضُونَ فِیهِ.
ص: 768
1) بقره/سوره2، آیه20 و 106 و 109 و 148.
شما دو تا حرف زدید: یا مرا مُفتری گفتید که این ساخته من است و من به خدا نسبت میدهم و دیگر هم گفتید که این سِحر است؛ هر دو را من با این پاسخ حلّ میکنم. پس من مفتری نیستم، چون هراسناک هستم و از ذات اقدس الهی هم هر چه بخواهد برمیآید. درباره سِحر بودن یا فِریه بودن هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِیضُونَ فِیهِ، چرا؟ برای اینکه کفَی بِهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکمْ؛ او شهادت داد که من پیغمبر هستم؛ امضای او، خطّ او و نامه او به دست من است! این کفَی بِهِ شَهِیداً معنایش این نیست که خدا میداند من پیغمبرم، اینکه معنایش پیشنهاد ترک مذاکره است، اینکه استدلال نیست! آنها میگویند تو یا ساحر هستی یا مُفتری! وجود مبارک حضرت میفرماید خدا میداند که من چنین نیستم، این اوّل دعواست! کفَی بِهِ شَهِیداً نه یعنی «کفَی بِهِ عَلیماً»! کفَی بِهِ شَهِیداً؛ یعنی او شهادت داد که من پیغمبرم، برای اینکه نامه و امضای او به دست من است! اگر میگویید نه، مثل این را بیاورید. این وَ یقُولُ الَّذِینَ کفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کفَی بِاللَّهِ شَهِیداً (1)در پایان سوره مبارکه «رعد» گذشت، معنایش این نیست که خدا میداند من پیغمبرم؛ آنها بگویند نه، خدا نمیداند تو پیغمبری! این تازه اوّل دعواست! شَهِیداً به معنی «عَلیماً» نیست، شَهِیداً یعنی شاهد است؛ او شهادت داد که من پیغمبرم، برای اینکه نامه او، امضای او و خطّ او دست من است! اگر میگویید نه، مثل این بیاورید. هم به سِحر پاسخ میدهد هم به افترا پاسخ میدهد که این سِحر نیست و کلام اوست، من فِریه ندارم و دروغ نبستم کلام اوست، کلام متکلّم است؛ معجزه است نه سِحر، بلکه معجزه است؛ نه فِریه است، چون کلام اوست، به این دلیل که خود نامه او به دست من است! قُلْ کفَی، این قُلْ جواب اعتراض است، نه پیشنهاد ترک مذاکرات و ترک مخاصمه! فرمود هر دو نقد شما با این پاسخ بیان میشود: کفَی بِهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکمْ، او شهادت داد! نه اینکه در قیامت شهادت میدهد، با شهادت در قیامت که مشکل دنیا حلّ نمیشود، احتجاج است! آنها میگویند تو ساحر هستی، او باید ثابت کند که من ساحر نیستم؛ آنها میگویند تو دروغ میگویی، او باید ثابت کند که من دروغگو نیستم، اگر بگوید در قیامت معلوم میشود، این که علمی نشد، این مشکل برهان را حلّ نکرد، این مشکل «جدال أحسن» را حلّ نکرد! فرمود او شهادت داد که من پیغمبرم، برای اینکه همه این کلمات برای اوست و شما اگر شک دارید مثل این بیاورید. کفَی بِهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ؛ بیایید برگردید، او از همه لغزشهای شما صَرفنظر میکند، یک؛ بعد از اینکه از لغزشهای شما صَرفنظر کرد، لکّهگیری کرد، لکّهزدایی کرد، آن غبارها را گرفت، آن دودها را گرفت و آن سیاهیها را گرفت، رحمت واسعهٴ الهی، بلکه رحمت رحیمیه را شامل حال شما میکند، دو؛ چون مستحضرید اگر سقفی، اتاقی یا دیواری را بخواهند نقاشی کنند، اوّل لکّهگیری میکنند که میشود «غُفران»، بعد رنگآمیزی میکند که میشود «رحمت»؛ لذا همیشه مغفرت بر رحمت ـ در این تعبیرات آیات قرآن کریم ـ مقدّم است، کفَی بِهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ.
ص: 769
1) الرعد/سوره13، آیه43.
در سوره مبارکهٴ «قصص» هم شبیه اینکه اینها استجابت نمیکنند هست؛ آیه پنجاه سوره مبارکه «قصص» هم همین است، فرمود: فَإِن لَّمْ یسْتَجِیبُوا لَک فَاعْلَمْ أَنَّمَا یتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ، البته این مربوط به استجابت دربارهٴ تحدّی است، قُلْ فَأْتُوا بِکتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کنتُمْ صَادِقِینَ، (1)درباره تحدّی قرآن فرمود: فَإِن لَّمْ یسْتَجِیبُوا لَک فَاعْلَمْ أَنَّمَا یتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ، اینها هیچ، به هر حال بشر که بیدین نمیشود! ممکن نیست بشر بدون دین بتواند زندگی کند؛ این موشپرستها همینطورند، این گوسالهپرستها همینطورند، در نهایت بشر به یک سنگ باید تکیه کند و میکند! اینها که مبدأ الهی را باور ندارند، به شانس که امر خرافاتی است معتقدند، بیدین نمیشود بشر! فرمود اینها به میل خودشان عمل میکنند، بسیار خب! اینها إِلهَهُ هَوَاهُ؛ میلشان معبود آنهاست؛ اما از این «میل» کاری ساخته نیست. فَإِن لَّمْ یسْتَجِیبُوا لَک فَاعْلَمْ أَنَّمَا یتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیرِ هُدی مِنَ اللَّهِ، برای اینکه از این هوا کاری ساخته نیست! شما باید چیزی را بپرستید و به آن احترام بگذارید که یا مشکل شما را حلّ کند یا نفعی به شما برساند. شما در مورد دهها مفسّر که فصح کنید، در آنها نوادری پیدا میشوند که اینها درسنخوانده ذوق توحیدی دارند. اصلاً آنکه میگوید: «به دریا بنگرم، به صحرا بنگرم» این یک فیض دیگر است! برخی از فکرها اصلاً در حوزهها نیست، در درس و بحث نیست، در حرف استاد نیست. وقتی در جریان آتش که شد که آتش اینها را میگیرد، میبینید اینگونه از مفسّرین میگویند آتش که اینها را میگیرد خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (2)هست، إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیظاً وَ زَفِیراً (3)که رؤیت را قرآن به آتش جهنّم نسبت میدهد، نه «إذَا رَأوْهَا»! آتش جهنّم وقتی از دور میبیند مشرک و کافر دارد میآید نعره میزند، معلوم میشود که میفهمد که این شخص مشرک است. إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیظاً وَ زَفِیراً، این بزرگان در ذیل اینگونه از آیات میگویند که آتش فرمان خدا را میبرد، نه برای ترس از آتش، چون آتش را که نمیسوزانند! نه برای اینکه آتش را به بهشت ببرند، چون آتش که به بهشت نمیرود! حُبًّا لِلَّهِ دارند عبادت میکنند؛ یعنی آتش جهنّم «وَلِی اللَّه» است! اینگونه از تفسیر را شما میبینید که نوبر است! اینها کسانی هستند که دیدشان «به صحرا بنگرم» است و «به دریا بنگرم» است. آتش درک میکند! برای اینکه قرآن کریم رؤیت را به آتش اسناد میدهد و میشناسد که اینها چه کسانی هستند، از دور نعره میزند؛ اما در کنارش بهشتیها که رد میشوند لاَ یسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ (4)اصلاً صدای جهنّم را نمیشنوند! آنها از دور نعره میزنند، اما اینها اصلاً نمیشنوند! إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیظاً وَ زَفِیراً، آتش اطاعت میکند! از آتش جهنّم سؤال بکنید که چرا عبادت میکنی؟ برای اینکه نسوزی عبادت میکنی؟ میگوید نه. برای اینکه به بهشت بروی عبادت میکنی؟ میگوید نه. پس برای چه عبادت میکنی؟ این حُبًّا لِلَّهِ دارد عبادت میکند. ببینید طبق این دید، ولایت را به جهنّم هم میدهد که آتش جهنّم «وَلِی اللَّه» است که براساس اطاعت الهی و محبّت الهی دارد کار میکند، این نگاه وقتی که در جامعه ما باشد، خیلی تفاوت پیدا میشود و انسان به هر کسی هم سر نمیسپارد.
ص: 770
به هر تقدیر در اینجا فرمود که اینها به میل خودشان دارند گرایش پیدا میکنند و میپرستند، از این میل کاری ساخته نیست. پس چه از درون و چه از بیرون، بازگشت آن به درون است؛ یعنی اینها اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ هستند، یک؛ هوای خود را دارند میپرستند، دو؛ از هوا هم کاری ساخته نیست، سه.
موضوع: تفسیر آیات 5 تا 9 سوره احقاف
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (۵ وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ (۶) وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ (۷) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَلاَ تَمْلِکُونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِیضُونَ فِیهِ کَفَی بِهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (۸) قُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ وَ مَا أَنَا إِلاّ نَذِیرٌّ مُبِینٌ (۹)) در بخش اول سوره مبارکهٴ «احقاف» که راجع به توحید بود، سخن از خلق «بالحق» بود که فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، (1)جناب فخر رازی نقل میکند که پس تکلیف این باطلهایی که در عالَم هست چیست؟ چه کسی اینها را خلق کرد؟ معلوم میشود خدا «حق» را خلق میکند و باطل برای مکلّفان و کفّار و مشرکان و مُلحدان است، از این جهت هر کسی محکوم کار خودش است و این با تفکر جبر سازگار نیست، پس قرآن جبر را باطل کرده است. فخر رازی در پاسخ میگوید که ـ معاذ الله ـ آنچه در عالَم هست چه حق و چه باطل فعلِ خداست؛ منتها فرق است بین خلقِ باطل و خلقِ «بالباطل»؛ این «صَنَم» و «وَثَن»پرستی، «صَنَم» و «وَثَن» همه اینها ـ معاذ الله ـ کار خداست، اینها امور باطل هستند و خدا ـ معاذ الله ـ خالق اینهاست، ولی خالق باطل است نه خالق «بالباطل» (2)فرقش این است که اگر کسی وارد حوزه دیگری بشود و کاری در قلمرو دیگری انجام بدهد، این غصب است که میشود کارِ «بالباطل»؛ ولی در حوزه خودش و در حیطهٴ حق خودش انجام بدهد، گرچه این کار باطل است، اما «بالباطل» نیست. این توهّم و پندار جناب فخر رازی برای توجیه جبر خود است، در حالی که چه خلقِ «بالباطل» و چه خلقِ باطل، هیچکدام به ذات اقدس الهی اسناد ندارد، او نه کار «بالباطل» میکند و نه کار باطل! پس این دفاع ایشان تام نیست و اشکال مستشکل که تفکر اعتزالی دارد وارد است و پاسخ فخر رازی که براساس جبر دفاع کرده است، باطل میباشد.
ص: 772
مطلب بعدی آن است که فرمود: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ کسی که آنها او را میخوانند، تا روز قیامت جواب اینها را نمیدهد، یک؛ از دعا و دعوت و خواهش و درخواست و تقاضای اینها هم غفلت دارد، دو. از تعبیر وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ استفاده شده است که معلوم میشود اینها ادراک دارند، چون غفلتی که در برابر توجه است، اینها عدم و ملکه هستند نسبت به شیئی که قابل است. الآن نمیگوییم این دیوار غافل است، غفلت مثل «عمیٰ» در برابر «بصر» عدم ملکه است، همانطوری که به دیوار نمیگویند کور، به دیوار هم نمیگویند غافل، برای اینکه حَجَر و مَدَر شأنیت ادراک و شأنیت دیدن را ندارند؛ لذا اگر گفتیم این «أعمیٰ» است، یعنی شأنیت دیدن و «بصر» را دارد، ولی فعلاً ندارد. اگر گفتیم او غافل است، یعنی او اهل علم و شعور و ادراک هست، ولی توجّهی به این ندارد؛ از این اسناد غفلت به این معبودها، معلوم میشود که اینها ادراک میکنند؛ لذا برای این مطلب چهار پاسخ داده شد که دو ـ سه پاسخ آن در بحثهای دیروز ـ در ضمن گفتارها ـ مشخص شد و پاسخ نهایی آن هم که پاسخ چهارم است امروز بیان میشود.
یکی از پاسخها این است که منظور از این معبودها خصوص فرشتهها هستند، فرشتهها که معبود اینها هستند اهل ادراک و درک هستند؛ ولی توجّهی به کار اینها ندارند؛ البته نباید گفت غفلت دارند؛ یعنی بیاعتنا هستند، آنها توجه دارند و میفهمند؛ ولی به اینها اعتنا نمیکنند، این پاسخ اول.
پاسخ دوم اینکه منظور، مطلقِ از معبودهاست؛ هم «صَنَم» و «وَثَن»، هم فرشتهها و مانند آن، لکن «تغلیباً» صفت فرشتهها که اهل ادراک و شکور است به همه معبودها داده شد.
ص: 773
پاسخ سوم آن است که این وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ که فرمود اینها غفلت دارند، در حقیقت به لحاظ امر ظاهری است، وگرنه در باطن، اینها چیزی میفهمند و واقعیت را ادراک میکنند، اینطور نیست که اصلاً درک نکنند. اگر ما در واقع هر موجودی را مُدرِک، شاعر، عالِم و آگاه بدانیم، این صادق است که اینها غافل هستند، زیرا نمیشود که شعور را از اینها سَلب کرد، این در حقیقت پاسخ نهایی است. پاسخ اوّل این بود که مخصوص فرشتههاست؛ پاسخ دوم این بود که این «تغلیب» است؛ پاسخ سوم آن است که اینها گرچه عاقل نیستند، ولی چون کار عاقلانه را به اینها اسناد میدهند و قرآن از اینها با کلمه «مَن» یاد میکند به جای «ما»، ضمیر جمع مذکر سالم را به اینها ارجاع میدهد به نام «هُم» و به جای «ها»، برای آن است که گرچه «صَنَم» و «وَثَن» درک نمیکنند، ولی چون نزد بتپرستها معبود هستند و از اینها توقّع شفاعت میرود و از اینها توقّع تقریب «إلی الله» میرود و کارهای عاقلانه را از اینها میخواهند، به این مناسبت الفاظی که برای عاقل هست درباره اینها به کار میرود؛ کلمه «مَن» درباره «صَنَم» و «وَثَن» به کار میرود، ضمیر جمع مذکر سالم درباره اینها به کار میرود، این جواب سوم.
پاسخ چهارم که جواب نهایی است این است که همه اینها درک میکنند! برابر آن پنج طایفه آیاتی که در بحث دیروز ارائه شد که هر شیئی «مُسَبِّح» است هر شیئی «حامد» است، هر شیئی «مُسلِم» و «مُطیع» و «مُنقاد» است، هر شیئی «ساجد» است، همینها نشان میدهد که چیزی در جهان باشد و درک نکند نیست. پرسش: اینکه شما فرموید به عنوان ربّ اینها را میخوانند در ؟ پاسخ: بله، اما آن تحلیل نهایی است آن هم سرجای خود محفوظ است. در سوره مبارکهٴ «انبیاء» فرمود که ما معبود شما را میسوزانیم، این معبود شما را میسوزانیم یعنی همین سنگ و گِل را؛ منتها این سنگ و گِل عذاب نمیبینند، این بتپرستها در اثر سوخت و سوز آنها معذّب میشوند! الآن وجود مبارک ابراهیم خلیل که فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ کَبِیراً لَّهُمْ، (1)این بتها را قطعهقطعه کرد و به صورت هیزم درآورد، اینطور نیست که برای این بتها مثلاً شکستی باشد، یک عذاب و اهانتی باشد، این تعذیبی است نسبت به بتپرست فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ کَبِیراً لَّهُمْ، این عذاب بتها نبود که وجود مبارک خلیل حق آنها را قطعهقطعه کرد، تعذیبی بود برای بتپرستها. إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، (2)اینها را میسوزانند؛ یعنی این معبودها را میسوزانند و این تعذیبی است برای بتپرستها؛ اما تحلیل نهایی قرآن کریم این است که چه کسی به شما گفت که این سنگ و گِل را بپرستید؟ آن هوس اینها! آن هوس میشود: نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأفْئِدَةِ. (3)پرسش: طبق کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً، همین که این بتها در آتش میسوزنند برای مجرمین أَعْدَاء هستند؟ پاسخ: بله، برای اینکه هر موجودی مسبّح حق است و چون هر موجودی مسبّح حق است، کسی که حق را قبول نداشته باشد هر موجودی دشمن اوست! در بحث قبل اینکه گفته شد آتش جهنّم به جهتِ دوستی با خدا جهنّمیها را فرو میبرند همین بود! إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً (4)آن بزرگان میگویند که آتش مطیع امر خداست که خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (5)و آتش وقتی کفّار را از دور میبیند نعره میزند، پس آتش میشود مطیع خدا؛ اطاعت هم سه جهت دارد: یا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (6)یا حُبًّا لِلَّهِ (7)است و تحلیل آن بزرگان هم این است آتش که حرف خدا را اطاعت میکند، برای ترس از آتش نیست، چون خودش آتش است! برای شوق به بهشت نیست، چون آتش به بهشت نمیرود! بلکه براساس حبّ و علاقه و دوستی خدا، دشمن خدا را میسوزاند؛ البته این یک نگاه خاصی است که مقدور همه نیست؛ ولی منظور این است که آتش به دستور خدا کفّار را میگیرد و از دور هم اینها را میشناسد و نعره میزند.
ص: 774
پس چهار جواب شد: یکی اینکه مخصوص فرشتههاست و اینها هستند که به بتپرستها بیاعتنا میباشند. دوم اینکه مطلق است، منتها «تغلیباً» حکم شعور داده شد. سوم اینکه اینها به حسب این جریان چون آثار عقلانی به اینها نسبت داده شد، اوصاف عاقلانه هم به اینها نسبت داده میشود، کلمات «ذوی العقول» هم به اینها نسبت داده میشود. جواب چهارم که جواب نهایی و دقیق و مقبول هست این است که همه اینها چیزی میفهمند و در قیامت هم شهادت میدهند.
مطلب بعدی آن است اینها که در قیامت شهادت میدهند ـ هم بتها، هم اعضا و جوارح ـ اگر کسی حرف میزند، معلوم میشود که میفهمد و اگر دارد شهادت میدهد، معلوم میشود که قبلاً هم میفهمید! الآن اگر این سنگ حرف بزند، ما میگوییم الآن او اهل ادراک است، وقتی حرف عالمانه میزند نشانه این است که الآن میفهمد؛ اما وقتی از گذشته دارد خبر میدهد و به صورت شهادت دارد بازگو میکند، معلوم میشود که قبلاً هم میفهمید. در قیامت این اعضا شهادت میدهند، در بحث أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)که قبلاً گذشت، روشن شد که قیامت ظرف اَدای شهادت است، نه ظرف تحمّل! شهادتِ شاهدی مسموع محکمه است که این شاهدِ عاقلِ آگاه در متن حادثه حضور داشته باشد، اولاً؛ آن صحنه را تحمّل کند، ثانیاً؛ در ذهن خود امینانه بسپارد، ثالثاً؛ کم و زیاد در حافظه او پیدا نشود، رابعاً؛ در محکمه اَدا کند، خامساً؛ این شهادت مقبول است! هر شهادتی که مسبوق به تحمّل نیست! کسی که در متن حادثه نبود چگونه میتواند در محکمه شهادت بدهد؟ معلوم میشود که الآن اینها میفهمند! زمین که شهادت میدهد، دست و پا که شهادت میدهند، معلوم میشود که میفهمند، وگرنه آن روز اگر ذات اقدس اینها را به حرف دربیاورد، مشرک به خدا میگوید تو اینها را به حرف درآوردی! چون اصلاً آن روز، روزِ احتجاج و آزادی است! در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «نساء» این است که قیامت آنقدر آزادی است که هر کسی میتواند با خدا محاجّه کند، چنین روزی است! عدل محض است! فرمود ما انبیا فرستادیم: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنذِرِینَ (2)چرا؟ برای اینکه روز قیامت که روز عدل محض است و آزادی مطلق، مردم با خدا گفتگو دارند! میگویند تو که میدانستی ما بعد از مرگ چنین جایی میآییم چرا راهنما نفرستادی؟! ما راهنما فرستادیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، (3)قیامت، مَهدِ عدل است، مَهدِ عقل است، مَهدِ حُرّیت و آزادی است. از خدا بالاتر کیست؟ از آن روز وسیعتر چه روزی است؟ آن روز آنقدر بشر قدرت دارد که با خدا گفتگو کند و بگوید که تو چرا این کار را کردی؟! فرمود ما انبیا را فرستادیم تا آنها در قیامت علیه خدا حجّت نداشته باشند و نگویند خدایا ما که نمیدانستیم بعد از مرگ کجا میرویم، تو که میدانستی بعد از مرگ چنین جایی هست چرا راهنما نفرستادی؟! ما راهنما فرستادیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، این ظرف مفهوم ندارد، ولی چون در مقام تحدید است مفهوم دارد، یک چنین روزی است. اگر این اعضا و جوارح امروز نفهمد، فردا خدا اینها را آگاه بکند و به حرف دربیاورد، اینها احتجاج میکنند و میگویند خدایا! اینها که نمیفهمیدند تو اینها را به زبان درآوردی، اینکه شهادت نیست! پرسش: مثل آن آیهای که فرمود: فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ. (4)پاسخ: همان است! از همین آیات معلوم میشود که این اعضا و جوارح فردا شهادت میدهند؛ دو نکته از همین آیه استفاده شد: یکی اینکه اعضا و جوارح گناه نمیکنند، این انسان است و این نفس است که گناه میکند! اگر خود نفس به زبان بیاید فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ، میگویند اقرار و اگر بیگانه علیه مجرم و متّهم حرف بزند، میگویند شهادت؛ اگر خود مجرم حرف زد که میشود اقرار و دیگر شهادت نیست! کسی که با دست اختلاس کرد، دست که گناه نکرد، شخص گناه کرد! این دست بیگانه است و چندین بار عوض شده است؛ وقتی این دست حرف میزند میگویند که شهادت داد؛ ولی وقتی خود انسان دهان باز میکند میگویند: فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ، معلوم میشود دست غیر از ماست، پا غیر از ماست، حتی زبان غیر از ماست! اینها اعضا و جوارح هستند، آن هویت ما وقتی که حرف میزند میشود اقرار، وگرنه تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُم (5)کذا و کذا، آن وقت قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ.
ص: 775
در بحث «انطاق» سه مسئله بود: یکی اینکه به ما گفتند شما نگاه نکنید که گوینده کیست، ببینید حرف چیست: «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ وَ لکِن اُنْظُرْ مَا قَالَ» (1)که در مسائل علمی است؛ حالا این حرف عالمانه را یک شرقی زد یا یک غربی زد، شما نگاه نکن که شرقی است، ما یک مکتب سیاسی داریم که این با شعار «لَا شَرْقِی وَ لَا غَرْبِی» بود و هست و «إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة» ـ إنشاءالله ـ تا ظهور حضرت خواهد بود، نه شرقی و نه غربی! یک حرف دیگر داریم که مطلب علمی است، درباره مطلب علمی میگوییم چه شرقی و چه غربی! اگر یک داروی خوب، یک مطلب خوبی و یک فکر خوبی چه از شرق بیاید و چه از غرب بیاید، اسلام آن را نفی نمیکند! بنابراین، علم چه شرقی و چه غربی، سیاست، استقلال و امنیت نه شرقی و نه غربی، اینها که از هم باید جدا شوند. فرمود: «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ وَ لکِن اُنْظُرْ مَا قَالَ»؛ اگر یک مطلب علمی را کسی گفته، نگویید بیگانه بوده! بسیاری از این داروها را که از جای دیگر میگیریم، پس هر کسی حرف علمی زد میگیریم، ما هم حرفهای علمی فراوان داریم؛ منتها آنها یا گوش میدهند یا نمیدهند. این مطلب اوّل که «اُنْظُرْ مَا قَالَ».
گاهی مطلب، مطلب حقّی است، ولی گوینده نظر سوء دارد؛ اینجا وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ وَ لکِن اُنْظُرْ مَا قَالَ»؛ ببین حرف چیست و چه کسی دارد میگوید؛ این «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِل» (2)همین است. این خوارج که گفتند: «لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّه»، (3)حرف حق زدند، اما منظور باطل داشتند؛ لذا بر مردم لازم است که هم ببینند چه گفته و چه کسی گفته؟!
ص: 776
مطلب سوم که مقدور خیلیها نیست و آنها که اهل معرفت هستند در جریاناند؛ هم «اُنْظُرْ مَا قَالَ» را رعایت میکنند، هم «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ» را رعایت میکنند، هم «اُنظُر إلی مَن اَنطقَهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ» را میبینند که چه کسی اینها را به حرف آورده؟! این است که میگویند: گرچه تیر از کمان همی گذرد ٭٭٭ از کماندار بیند اهل خِرَد
ممکن است کسی کلامِ بدی را به زید بگوید، این بد را نگاه میکند و گوینده را نگاه میکند، همین دو مقطع است؛ اما قدری باید سر بلند کند و ببیند که چه کسی او را به این حرف درآورده؟ آیا این کلام بدی که این شخص میگوید به عنوان کیفر است، ما یک کار بدی کردیم که داریم عقوبت آن را میدهیم! یا به عنوان آزمون و امتحان الهی است که خدا دارد ما را امتحان میکند؟ این «مَن اَنطَقَهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ» را عارف میبیند، وگرنه افراد عادی حداکثر همان دو بخش را میبینند: یا «اُنْظُرْ مَا قَالَ» را میبینند یا گذشته از «اُنْظُرْ مَا قَالَ»، «لا تَنْظُر إِلَی مَنْ قَالَ» را هم میبینند؛ اما «مَن اَنطَقَهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ» را هر کسی نمیبیند. به هر حال قرآن کریم هر سه مطلب را بیان فرمود؛ به ما فرمود عدّه زیادی هستند که از شما به شما نزدیکترند! از دست شما، از گوش شما، از زبان شما به شما نزدیکتر که کسی نیست! این هم میفهمد شما داری چه غذایی میخوری و هم علیه شما شهادت میدهد، شما داری این زبان را و این دندان را و این کام را به کار میگیرید و غذای حرام یا شبههناک میخورید! اینکه فرمود خدای سبحان وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ، جواب چهارم این است که هر موجودی چیزی میفهمد. پرسش: بتپرستی و امثال آن از کارهای باطل است و حرامها یا معدوم هستند یا شیء میباشند، اگر شیء هستند که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ! (1)پاسخ: بله، هوس را که باطل هست، ذات اقدس الهی خلق کرده است؛ اما صَرف کردن آن در باطل کار خود انسان است. این چشم را خدای سبحان به انسان داد، برای اینکه نیاز او را حلّ کند؛ اما «النَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیس» (2)کار خود این شخص است! این معدوم نیست موجود است، این شخص «علی السوء» به بار آورده؛ لذا کیفر آن را باید ببیند؛ بتپرستی همینطور است، هواپرستی هم همینطور است. پرسش: هیچ موجودی فاعل مستقل نیست! پاسخ: هیچ موجودی در عالَم مستقل نیست! یعنی مختار هست، تفویض و جبر باطل است، (3)ولی «بین الجبر و التفویض» طبق بیان نورانی امام صادق(علیه السلام) فاصلهای است «أَوْسَعُ مَا بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْض» (4)فراوان فاصله است؛ منتها هر چه به هسته مرکزی نزدیکتر بشود دقیقتر است؛ این شخص مختار است، نه مجبور است و نه مفوَّض؛ چون مختار است میتواند درست راه برود و میتوانست کجراهه برود؛ منتها کجراهه را انتخاب کرده معصیت کرده است. معدوم بودنش برای این است که این راه کج به جایی نمیرسد، به خیال این است که به مقصد میرسد! این بیان نورانی حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) است که هرگز هدف وسیله را توجیه نمیکند، البته این حدیث را از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) (5)نقل کرد: «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ کَانَ أَفْوَتَ لِمَا یَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِیءِ مَا یَحْذَر»؛ (6)فرمود اگر کسی به این فکر باشد که هدف وسیله را توجیه میکند، با وسیله گناه بخواهد به مقصد برسد، این شخص زودتر از دیگران به چاه میافتد: «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ»؛ میخواهد به مقصد برسد؛ منتها از راه فاسد، «کَانَ أَفْوَتَ لِمَا یَرْجُو»؛ آن مقصد را از دست میدهد، «وَ أَسْرَعَ لِمَجِیءِ مَا یَحْذَر»؛ این برای اینکه از خطر برهد میخواهد این کار را انجام بدهد، این شخص زودتر از دیگران به چاه خطر میافتد، این دو خطر را دارد. بنابراین آن خیالی که این کرده، آن خیال معدوم است؛ منتها خیال کرده که موجود است و به طرف آن دارد حرکت میکند.
ص: 777
در این بخش فرمود که اگر وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ است به این مناسبت است. در سوره مبارکهٴ «انبیاء» آیه 98 که فرمود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، این سنگ و گِل را یا این چوبها را میسوزانند؛ اما برای آنها عذاب نیست، عذاب برای این عابدان است که دارند مقدّسات آنها و معبودهای آنها را با خود آنها یکجا میسوزانند؛ ولی در تحلیل عقلی چیزی که اینها را وادار کرده است بت را بپرستند، همان هوای درونی و جاهلیت متمرکز در آنهاست. پرسش: اگر غافل هستند، از اینکه آنها را دارند عبادت میکنند، جهالت ندارند! پاسخ: چون درک میکنند! خدای سبحان میفرماید هر چه میدانید بگویید و اینها هم میگویند. پرسش: غافل هستند، نمیدانند! پاسخ: پس معلوم میشود اهل درک هستند، بیاعتنا هستند! بیاعتنا، نه اینکه ندانند! لاَ یَسْتَجِیبُ عدم ملکه است؛ یعنی کسی که میتواند ولی عمل نمیکند؛ عدم ملکه است، کسی میتواند توجه داشته باشد؛ ولی توجه ندارد و غفلت دارد؛ یعنی بیاعتنایی میکند، در حقیقت یک تغافل عمدی است؛ مثل اینکه فرمود: إِنَّا نَسِینَاکُمْ؛ (1)ما شما را فراموش میکنیم. با اینکه ذات اقدس الهی منزّه از نسیان است وَ مَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً! (2)فرمود: وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً، معلوم میشود که درک میکردند، ادراک داشتند و بیراهه میرفتند؛ اگر مأذون باشند، آن وقت شهادت میدهند. خدا در خود دنیا به دو چیز شهادت داد: یکی به صدق پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حق بودنِ او، دیگری به باطل بودن و خلافگو بودنِ مشرکان. اینکه فرمود کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ؛ (3)یعنی خدا دو مطلب را شهادت داد: یکی اینکه من حق هستم، دیگر اینکه شما باطل هستید. شما میگویید که این سِحر است، یک؛ من کلام خودم را به خدا اسناد دادم، فِریه بستم و دروغ بستم، دو. خدا شهادت داد به اینکه کلام، کلام اوست، برای اینکه معجزه را به دست من داد، امضا، خطّ و مُهر او به دست من است! اگر کلام او به دست من است، پس من نه ساحر هستم و نه مُفتری. در همان بخش پایانی سوره مبارکهٴ «رعد» هم همین بود: وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً؛ (4)آنها میگویند که تو مُرسَل نیستی، فرمود من چرا مرسل نیستم؟ برای اینکه امضای خدا، خطّ خدا و کتاب خدا به دست من است قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ، شَهِیداً نه یعنی «علیماً»! اگر معنا این باشد که خدا میداند من پیامبر هستم، این تازه اوّل نزاع است! آنها میگویند نیستی و او میگوید هستم، اینکه برهان نشد! آنچه خاتمهٴ این دعوا و «فصل الخطاب» است، این است که فرمود به آنها بگو من رسول هستم، به دلیل اینکه کلام خدا به دست من است! شما اگر شک دارید مثل این بیاورید! وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ ٭ وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ که این نکته هم در بحث قبل اشاره شد، نفرمود «قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لهَا» یا «بِهَا»؛ با اینکه میتوانست به ضمیر اکتفا کند، اسم ظاهر آورد که تعلیق حکم بر وصف مُشعر به علیّت باشد. پرسش: اینها اگر شعور دارند که شهادت میدهند، اینها را میسوزانند تا عبادتکنندگان آنها ؟ پاسخ: بله، مثل آتش است که شعور تکوینی دارد. پرسش: اگر شعور دارد باید از عذاب خودش هم ؟ پاسخ: این عذاب نیست! آتش لذّت میبرد از اینکه دشمن را به کام میبرد، خود آتش که تکّهتکّه میشود مُدرِک است؛ لذا رؤیت را خدا به «نار» جهنّم نسبت داد: إِذَا رَأَتْهُم، این آتش دارد لذّت میبرد، این برای بیگانه سوخت و سوز است. پرسش: میفرمایید: إِذَا رَأَتْهُم، پس شعور دارد! پاسخ: از آن جهت که چوب است شعور دارد، نه از جهت که معبود است! این چوب دارد میسوزد و میگوید من که خودم عابد و ساجد هستم، تو چرا به طرف من سجده کردی؟! پرسش: حال که شعور دارد باید از سوختن هم رنجی ببرد، چون شعور دارد و شهادت میدهد آتش را هم باید درک کند! پاسخ: درک میکند! خودش را درک میکند، سوخت و سوز را درک میکند و لذّت هم میبرد! اینطور نیست که جهنّم جای درک نباشد، جهنّم جای درک است و بدون اضافه میسوزاند جَزَاءً وِفَاقاً، (5)هیچ کسی را بیش از حد نمیسوزاند؛ اما خودش درک میکند و لذّت هم میبرد. این آتش که تحوّلاتی دارد، برای دیگران آتش است؛ اما برای خودش روح و ریحان است! جهنّم هم همینطور است! این جهنّم فرمایش ذات اقدس الهی را دارد اطاعت میکند! این سنگ و چوب همیشه دارند اطاعت میکنند؛ منتها به این بتپرست میگویند من خودم بنده خدا بودم، تو چرا مرا میپرستی؟! چرا بیراهه رفتی؟ لذا این سنگ و گِلی که موحّد هستند، دشمنِ این مشرک میباشند: کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً که در قیامت هم علیه اینها شهادت میدهند.
ص: 778
فرمود که اگر آنها میگویند این افترا است، به آنها بگو وقتی ذات اقدس الهی قدرت مطلقه و اراده مطلقه برای اوست و من او را به این وصف میشناسم، هیچ عاقلی علیه خود اقدام نمیکند. من حرفی میآورم و میگویم او عالِم مطلق است، قادر مطلق است و اگر تصمیم بگیرد فَلاَ تَمْلِکُونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیْئاً. خدایی را من دارم معرفی میکنم، چگونه میشود من علیه خودم چیزی که سِحر است را بگویم معجزه است و چیزی که کلام من است را بگویم کلام الهی است: فَلاَ تَمْلِکُونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیْئاً، گوشهای از این فرمایشات در سوره مبارکهٴ «حاقّه» آمده است؛ آیه چهل به بعد سوره مبارکه «حاقّه» این است: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ٭ وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِیلاً مَا تُؤْمِنُونَ، (1)فرمود این تَنزِیلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا؛ (2)اگر ـ معاذ الله ـ چیزی را که ما نگفتیم پیامبر به نام ما اسناد داده باشد: لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ٭ فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ؛ (3)شما نمیتوانید جلوی ما را بگیرید. اینجا هم فرمود: فَلاَ تَمْلِکُونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیْئاً، من چنین خدایی را معرفی میکنم، چگونه میشود علیه خودم حرف بزنم و چیزی را که سِحر است بگویم کلام خداست یا چیزی که کلام او نیست بگویم کلام خداست و ـ معاذ الله ـ افترا ببندم، چنین چیزی ممکن نیست! بعد از من علم غیب میخواهید و میگویید چرا یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِی فِی الأسْوَاقِ، (4)این حرفها را میزنید. نه من اوّلین پیامبر هستم و نه این حرفها حرفهای تازه است؛ قبل از من انبیای فراوانی بودند و این حرفها را آوردند؛ انبیا هرکدام درباره خطوط کلّی اسلام مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ هستند، درباره لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً (5)که زیر مجموعهٴ همان قوانین اسلامی، شریعتهای خاصی هر پیغمبری برای خودش دارد. نه من اوّلین پیامبر هستم و نه حرفهای من اوّلین حرف توحیدی است، انبیای فراوانی بودند. اگر میگویید چرا یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِی فِی الأسْوَاقِ؟ انبیای دیگر هم همینطور بودند! اگر از من علم غیب میخواهید، مگر ـ معاذ الله ـ من «الله» هستم که علم غیب داشته باشم! هر چیزی را که ذات اقدس الهی به من گفت، کلّ جهان را به من آموخت و تا آن اندازهای که باید به شما بگویم میگویم، من تابع وحیام و چون وحی خدای سبحان خبرهای غیبی را به واسطه وحی به من میرساند، آن وقت تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ؛ (6)من هم به شما میگویم. ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ (7)که من هم به شما میگویم. عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلاّ مَنِ ارْتَضَی؛ (8)من مرتضای خدا هستم و او به من گفته و من به شما میگویم؛ ولی اینکه خودم ذاتاً علم غیب داشته باشم، اینچنین نیست وَ لَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ. (9)
ص: 779
بنابراین «فهاهنا امران»: یکی اینکه باید علم غیب داشته باشم که به اندازهٴ کافی و لازم، دارم. دوم اینکه ذاتاً باید داشته باشم، من که ذاتاً مخلوق هستم، چگونه ذاتاً علم غیب داشته باشم؟! باید علم غیب را ذات اقدس الهی به من بدهد که میدهد و من هم دارم، إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی.
به یک نکته اصولی هم ما باید اینجا توجه داشته باشیم، اینکه فرمود: مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ به دو وجه بود: وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ؛ یعنی ذاتاً نمیتوانم، وگرنه اگر ذات اقدس الهی به من خبر بدهد آگاه میشوم، إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ؛ یعنی تنها منبع فقهی، اخلاقی و اعتقادی من وحی خداست. ما الآن در اصول اشتباه میکنیم و میگوییم موادّ فقهی ما به مبانی وابسته است و این مبانی به منبع وابسته است؛ منبع ما هم که کتاب، سنّت، عقل و اجماع است. این قسمتها را قبلاً ملاحظه فرمودید که ما باید گوش اجماع را بکشیم و از بالا بیاوریم پایین، اجماع هیچ است و اگر حجّت باشد تازه در حدّ یک خبر معتبر است. ما که ـ معاذ الله ـ مثل عدّهای فکر نمیکنیم تا بگوییم امت معصوم هستند، این حرف از آنهاست؛ اینها اجماع را در قبال کتاب و سنّت حجّت میدانند! ما اگر همه امت هم مطلبی را بگویند، میگوییم حجّت نیست، مگر اینکه معصوم(علیه السلام) امضا بکند. اگر اجماع را ما حجّت میدانیم، بر فرض تمامیّت علت یا دخول معصوم(سلام الله علیه) است یا کشف از رضای معصوم است که اجماع میشود در حدّ خبر. پس اجماع در برابر سنّت نیست، باید دست این را گرفت و آورد پایین و دست عقل را باید گرفت و بالا برد، چون این عقلِ مظلوم کارساز است! قطع در اصول حرف علمی نیست که قطع حجّت است، قطع حجّت است بله! آنکه علمی است و جانکاه است و سواد میخواهد این است که آدم عقل را مطرح کند، عقل با کدام مبانی؟ مبادی آن چیست؟ صغرای آن چیست؟ کبرای آن چیست؟ مقدمات آن چیست؟ کدام عقل است که پایاپای سنّت میتواند برود؟ بر فرضی که ما اصول را تهذیب کردیم، اجماع را پایین کشیدیم و قطع را بیرون بردیم، اینطور نیست که قطع قطّاع را بدهیم به اصول و شک شکّاک را بدهیم به فقه! اگر کسی در فقه هم قطع پیدا کرد حکم او همان است، در اصول هم اگر «کثیر الشک» شد همانطور است؛ شبهه حکمیه دارد، ولی فوراً پُرشک است، حکمش همین است! شک در برائت داشت با قطع به اشتغال، ولی «کثیر الشک» است که همینطور است. شک شکّاک هم در فقه است و هم در اصول، قطع قطّاع هم در فقه است و هم در اصول، اینها حرفهای علمی نیست! آنچه علمی است، این است که «العقل ما هو»؟ برهان عقلی یعنی چه؟ این است که هم مرحوم حکیم بوعلی (1)و هم شیخ اشراق، (2)هر دو مکتب میگویند خواندن برهان فریضه است! بخشهای دیگر منطق نافله است؛ ولی برهان یک چیز کمرشکنی است و به این زودی به ذهن کسی نمیآید، کمترین چیزی که ذات اقدس الهی خلق کرده است مسئله یقین است، یقین به این آسانیها گیر نمیآید، این را باید اصول به عهده بگیرد. حالا ما بر فرض که این کارها را کردیم، ما تابع وحی هستیم؛ اما وجود مبارک پیغمبر فرمود عقل بسیار خوب است؛ ولی من با عقل کار نمیکنم! چون عقل یک علم حصولی دارد، من با شهود کار میکنم! عقل که معصوم نیست، به هر حال اشتباه میکند و من با عقل کار نمیکنم، من با وحی کار میکنم! اینکه مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) فرمود اجماع ما این است که نه تنها پیغمبر، بلکه ذوات قدسی اهل بیت(علیهم السلام) با اجتهاد فتوا نمیدهند ـ اجتهاد یک سلسله علوم ظنی و حصولی است ـ اینها با علم شهودی، یک؛ معصومانه، دو؛ فتوا میدهند؛ لذا «عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ الله» هستند. (3)بنابراین حضرت با وحی، احکام و حِکَم الهی را دریافت میکند. ما هم با ظاهر قرآن و هم با ظاهر سنّت و اگر چیزی دلیل نقلی در دسترس ما نبود با عقل میخواهیم کشف کنیم که خدا به پیغمبر چه فرمود! نه به ما چه گفت! اگر عقل حجّت است، در این «صف نعال» قرار میگیرد که ما کشف بکنیم که خدا به پیغمبر چه فرمود! آن را یا از راه نقل میفهمیم یا از راه عقل میفهمیم؛ ولی حصرِ حضرت این است که من درست است که عقل دارم و عقل کلّ هم هستم؛ ولی با عقل، دین را بررسی نمیکنم. پرسش: پس خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مثلاً تشریع در غسل و نماز نمود چگونه است؟ پاسخ: آن را خدا به او فرمود، نه اینکه ـ معاذ الله ـ «مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ» باشد! «فرض النبی» با «فرض الله» همین است و این دو رکعت آخر هم «فرض النبی» است. روایات ما بخش سوم است، حدیث قدسی بخش دوم است، بخش اوّل قرآن کریم است، همه اینها به علوم الهی برمیگردد، نه اینکه ـ معاذ الله ـ اینها به میل خودشان و با اجتهاد خودشان «فرض النبی» داشته باشند در برابر «فرض الله».
ص: 780
«فتحصّل» که معصوم فقط با وحی کار میکند، ما میخواهیم بفهمیم آن وحیای که خدا به پیغمبر فرمود چگونه است؟ آن را یک وقت با ظاهر آیه میفهمیم، یک وقت هم با حدیث قدسی میفهمیم؛ چه قرآن، چه حدیث قدسی و چه روایت همه اینها «حکم الله» است! اینطور نیست که «مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ» یک چیزی بگویند. ما با ظاهر قرآن حکم خدا را میفهمیم، با حدیث قدسی میفهمیم، با روایت معتبر میفهمیم، دسترسی نداشتیم با عقل چیزی را کشف میکنیم که اینها چه فرمودهاند و به ما نرسیده است، نه اینکه ـ معاذ الله ـ ما مستقیماً در ردیف وحی با خدا رابطه داشته باشیم که عقل ـ معاذ الله ـ در قبال وحی باشد! عقل در مقابل نقل است، نه عقل در مقابل وحی! این تعبیر، تعبیرِ نارواست که شرعاً اینطور است و عقلاً آن طور است! عقل در مقابل شرع نیست، بلکه عقل در مقابل نقل است! شرع مقابل ندارد، وحی مقابل ندارد، پیغمبر مقابل ندارد، علی و اولاد علی مقابل ندارند! حکیم در برابر فقیه است، نه اینکه ـ معاذ الله ـ حکیم در برابر نبیّ باشد.
ص: 782
موضوع: تفسیر آیات 5 تا 9 سوره احقاف
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (۵ وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ (۶) وَ إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ (۷) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَلاَ تَمْلِکُونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِیضُونَ فِیهِ کَفَی بِهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (۸) قُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ وَ مَا أَنَا إِلاّ نَذِیرٌّ مُبِینٌ (۹)) در آغاز سوره مبارکهٴ «احقاف» که در مکّه نازل شد، فرمود آنچه در نظام هستی است مخلوق خداست و خدا هم آن را به «حق» آفریده است. «حق» در کتابهای عقلیِ معقول و مانند آن ملاحظه فرمودید که گاهی به معنای موجودِ در مقابل معدوم است و حق در این صورت یعنی ثابت؛ گاهی حق در مقابل کذب است که در این حال حق به معنا و موافق با صدق است که در قضایا و مانند آن است. گاهی حق در قبال باطل هست، اینکه فرمود حق است؛ یعنی در قبال باطل هست. هر چه که در جهان هست، از آن جهت که فعل خداست و فیض خداست حق است؛ اما آنچه را که بشر با سوء اختیار خود مسیر را عوض کرد، به حسب ظاهر ممکن است موجود به نظر بیاید، ولی باطل است. تهدید شیطان این است که من کاری میکنم تا اینها فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ؛ (1)یعنی آن هدف این خلقت را تغییر دهند. خداوند هر موجودی را برای بهره صحیح آفرید، اگر این چوب را به صورت «صَنَم» و «وَثَن» دربیاورند، این تغییر خلق خداست؛ خدا چوب را برای بت شدن و بت ساخته شدن خلق نکرده است و همچنین کارهای دیگری که شیطان «اغواء» میکند و بشر انجام میدهد. بنابراین ممکن است براساس فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ کارهایی را بشر انجام بدهد که این کار باطل است؛ هم باطل است هم «بالباطل». بنابراین نه سخن فخر رازی حق است که آمده فرق گذشته بین موجود باطل و موجود «بالباطل» (2)و نه این توهم درست است که حق به معنای ثابت است؛ حق به معنای ثابت، یکی از معانی چندگانهای است که برای حق ذکر کردند، یک جامع مشترکی بین معانی حق است که به معنی اصل ثبات است؛ اما حق گاهی در مقابل معدوم است؛ یعنی موجود؛ گاهی در مقابل باطل است؛ یعنی صحیح و گاهی در مقابل کذب است، یعنی صدق.
ص: 783
مطلب دیگر آن است ذات اقدس الهی فرمود یک عدّه در صَدد آن هستند که حرف شیطان را گوش بدهند تا فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ، اینها دارند بت میسازند و بتها را میپرستند؛ چه آن کاری را که خلیل حق(سلام الله علیه) انجام داد و بتها را شکست که فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ کَبِیراً لَّهُمْ (1)و چون آنچه در سوره مبارکهٴ «انبیاء» آمده است که فرمود: إِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ، (2)کوبیدن و شکستن بتها در دنیا و سوزاندن بتها در آخرت، تعذیبی است نسبت به بتپرستها و برای خود بت از آن جهت که چوب است در هر حالی برده خدا و بنده خداست و مسبِّح حق است. پرسش: آیا ممکن است که در خالقیّت فقط حق خلق شده باشد، ولی در ربوبیّت «ربِّ» باطل هم باشد؟ پاسخ: به هر حال چه در عبودیت و چه در اصل اعتقاد، غیر از توحید بیندیشد میشود باطل؛ این یا تغییر در معرفت است که کار شیطان است یا تغییر در عبادت است که باز هم کار شیطان است. ذات اقدس الهی با یک آیه فرمود که ما اصلاً جن و انس را برای عبادت خلق کردیم، همان آیه معروف که فرمود: وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ (3)و با آیه دیگر که سوره مبارکه «طلاق» آیه دوازده است، فرمود ما اصلاً کلّ نظام را برای معرفت خلق کردیم: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَ مِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الأمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً؛ فرمود ما اصلاً جهان را خلق کردیم که شما عالِم بشوید!
ص: 784
بنابراین بشر هم «للعبادة» خلق شد و هم «للمعرفة»؛ لازم نیست که ما آن لِیَعْبُدُونِ را به «لِیَعْرِفُون» معنا کنیم، آن لِیَعْبُدُونِ معنای خاص خودش را دارد و پایان سوره مبارکه «طلاق» هم معنای خاص خودش را دارد. جهان، برای اینکه انسان عالِمِ وارسته بشود خلق شد؛ حالا اگر کسی مسیر اوّلی و دومی را عوض کرد و پیرو شیطان بود که فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ، اگر از عبادت منصرف شد یا از معرفت منحرف شد، این همان تغییر مسیر خلقت است که به إضلال شیطان برمیگردد. اما در آیه پنجم که فرمود: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، معبود اینها اگر فرشتگان و امثال اینها باشند، اینها غرق در عبادت الهی هستند و توجهی به مادون ندارند؛ اگر هم فرشتگان زمینی باشند، اینها اصل ادراک را دارند؛ ولی به بت و بتپرستی اعتنایی ندارند؛ ولی به هر تقدیر عالِم و آگاه میباشند، برای اینکه دو وصف علمی به اینها اسناد داده شد؛ فرمود در قیامت معلوم میشود که این معبودها دشمن عابدها بودند، معلوم میشود در ظرف عبادت عالِم بودند، یک؛ اینها را بد میدانستند، دو، چون دارد: وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً، معلوم میشود که در دنیا دشمن اینها بودند؛ معلوم میشود غفلتی نبود، جهلی نبود، نسیانی نبود، علم بود و اگر علم نبود که دشمنی نبود!پرسش: این قسمت که ملائکه میگویند: کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ (1)شاید به خاطر همین عدم توجه است! پاسخ: نه، خود شیطان هم در قیامت میگوید اینها «أهواء» خودشان را میپرستیدند؛ آن معبود اصلی همین هوا و هوس است. چه کسی به طرف شیطان میرود؟ جهل علمی و جهالت عملی خود اشخاص؛ یعنی میل پیدا کردند که از حق گریزان باشند و به طرف شیطان گرایش داشته باشند. اینکه از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید که «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ» (2)همین است! آن آیهای که فرمود: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ، (3)این محکمترین آیه است بر آیاتی که ظاهر آنها این است که یَعْبُدُونَ الْجِنَّ یا اتَّخَذُوا الشَّیَاطِینَ (4)و مانند آن حاکم است. اینها که به طرف شیطان میروند، برابر میل خودشان میروند؛ اینها که به طرف «صَنَم» و «وَثَن» میروند، برابر میل خودشان میروند؛ لذا در حقیقت میل و هوای خودشان معبود اینهاست. اینکه فرمود در قیامت معلوم میشود که اینها دشمن هستند و در قیامت گفته میشود: کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً، نه اینکه در قیامت دشمن میشوند! در قیامت وقتی همه جمع شدند، معلوم میشود که اینها دشمنان بتپرستها بودند، معلوم میشود که در دنیا میفهمیدند! وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ، معلوم میشود که در دنیا به عبادت این بتپرستها کفر میورزیدند، پس معلوم میشود که غفلت به معنای تغافل هست، نه به معنای عدم اطلاع.
ص: 785
مطلب بعدی این است که وقتی آیات الهی بر آنها تلاوت میشود، وجود مبارک پیغمبر میفرماید که من اگر ـ معاذ الله ـ خلاف بگویم، آن حرف را هم آوردهام که خدا فرمود: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأقَاوِیلِ؛ (1)من تلخترین کیفر را دامنگیر او میکنم، من که چنین کاری نمیکنم! و از طرفی شما هم هر کاری میکنید و هر حرفی را هم میزنید، در مَشهد و در محضر ذات اقدس الهی هستید که در سوره مبارکهٴ «یونس» آیه 61 گذشت که فرمود: وَ مَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ؛ همین که میخواهید وارد بشوید در مَشهد ما هستید! اینجا هم فرمود هر کاری که انجام بدهید فَلاَ تَمْلِکُونَ لِی مِنَّ اللَّهِ شَیْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِیضُونَ فِیهِ. «أفاضَ» یعنی حرکت کرد و آمد، در ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ (2)پایان روز عرفه که از عرفات به طرف مشعر میآیند، فرمود: ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ؛ حرکت کنید بیایید، اینجا هم فرمود همین که کاری را میخواهید وارد بشوید و حرکت کنید به سَمت کاری، در مَشهدِ خدای سبحان میباشید! پس تمام کارها و اقوال شما مشهود خداست، کارهای من و اقوال من هم مشهود خداست! من حرفی آوردم که نه سِحر است و نه فریه، میگویید نه! مثل آن را بیاورید! این کَفَی بِهِ شَهِیدا تحدّی است و قبلاً هم تحدّی کرده است؛ فرمود چگونه من دروغ میگویم، با اینکه کتاب خدا دست من است! میگویید کتاب خدا نیست، پس مثل این بیاورید! پس تحدّی کرده است، نه اینکه به معنای علم باشد که خدا میداند من پیغمبر هستم؛ این پیشنهاد کفایت مذاکرات است، اینکه احتجاج نشد! این معنایش این است که خدا میداند و آنها هم ـ معاذ الله ـ میگویند که خدا نمیداند! اما حضرت فرمود نه خدا شهادت داد، نه اینکه خدا عالِم است، او گواهی داد که من پیغمبرم، برای اینکه کتاب او به دست من است.
ص: 786
بنابراین این اتمام حجّت است، برای اینکه تحدّی قبلاً شده و اینها را دعوت کرده به آوردن مثل. الآن اگر کسی عکس محبوب کسی را باطل کند، این عمل تعذیبی است نسبت به این شخص؛ بتپرستها به این بتها دل بستند، چه در دنیا کار خلیل حق(سلام الله علیه) و چه در آخرت سوزاندن این بتها که فرمود شما و معبودهایتان «حَصَب» جهنّم و سنگریزههای جهنّم هستید (1)یک نحوه تعذیب است؛ البته برای بتها عذاب نیست؛ این چوب چه سوخته بشود و چه سوخته نشود، در هر دو حال مُسَبِّح حق است، اما از این جهت که شعور عمومی سراسر جهان را گرفته است، در قرآن فرمود شما نمیدانید و زبان اینها را متوجه نمیشود، بعضی از صداهاست که به گوش شما نمیرسد و بعضی از صداهاست که به گوش شما میرسد؛ ولی این فرهنگ را نمیدانید؛ این یک سلیمان و داودی را میخواهد(سلام الله علیهما) که بگویند: عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ، (2)وگرنه آنها حرف میزنند و عدّهای هم هستند که حرفشان را میفهمند. از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) سؤال شد که این گنجشکها در «بین الطلوعین» چه میگویند؟ فرمود روزیِ خودشان را از ذات اقدس الهی دریافت میکنند. (3)اگر کسی باشد که زبان مرغان و طیور را بداند که عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ، این میشود «یَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُم»؛ اما اگر کسی است اصلاً صدا را نشنود در اثر «همس» شدید، یعنی خیلی ضعیف است یا اینکه میشنود و متوجه نمیشود، او مشمول لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (4)است؛ اینها در هر حالی تسبیحگوی حق هستند و تکویناً این کار را میکنند، چه سوخته بشوند و چه سوخته نشوند؛ چه نار باشد و چه نور، در هر دو حال مُسَبِّح حق هستند. پرسش: علم اگر مجرد از ماده است، ماده چگونه میتواند عالم و ...؟ پاسخ: «علم» هم مثل «وجود» مقولِ به تشکیک است، صدر و ذیل جهان را هستی دارد، یک؛ هستی از عالیترین مرحله تا نازلترین مرحله یک قشرِ ضعیفی از تجرّد را در بخشهای پایینی به همراه دارد، دو؛ لذا علم همه جا را فرا گرفته، سه. آن علم اگر مثل وجود است، مقولِ به تشکیک است، قهراً کمالات علمی هم مقولِ به تشکیک میباشند «منها التجرّد». ما یک تقسیم ابتدایی داریم که میگوییم موجود «إمّا مجرّد و إمّا مادّی» بعد دقیقتر میگوییم: «کلّ موجودٍ مجرّد». تقسیمی داریم میگوییم که «الموجودُ إمّا واحدٌ و إمّا کثیر»، بعد میگوییم «وحدت» مُساوق با «وجود» است «کلُّ مُوجودٍ فَهُوَ واحِد». این کثرت در مقابل وحدت است، نه در مقابل وجود! «الموجودُ إمّا واحدٌ و إمّا کثیر» یکی از بخشهای هستیشناسی است؛ لذا در بعضی از مسائل که مربوط به مسائل اوّلیِ علوم عقلی است ـ نه مسائل تقسیمی ـ هستی مساوق با وحدت است، این یک تقسیم است که «کلُّ واحدٍ موجودٌ و کلُّ موجودٍ واحد»، بعد در اثنای بحث میگویند: «الموجودُ إمّا واحدٌ و إمّا کثیر». در این علوم عقلی یکی از مباحث مربوط به هستیشناسی بحث وحدت و کثرت است که «الموجودُ إمّا واحدٌ و إمّا کثیر»، با اینکه در طلیعهٴ بحث ثابت کردیم که «کلُّ مُوجودٍ فَهُوَ واحِد» و هستی مساوق با وحدت است. بنابراین ما یک وحدت مطلقه داریم که مقابل ندارد و یک وحدت مقیّده داریم که در مقابل کثرت است؛ تجرّد اینچنین است، علم اینچنین است، سراسر جهان را علم فرا گرفته است. پرسش: در مرتبهٴ ماده اگر سابقهٴ تجرد را دارند، یعنی «ذی روح» هستند؟ پاسخ: روح با تجرّد اگر آمیخته باشد بله، اما کسی برهان اقامه نکرده که تجرّد با روح است که نظیر انسان مرکّب باشد از بدن و روح؛ تجرّد آن قشر ضعیف است و جنبه وحدت آن که وحدت جمعی است، جهت ادراکی است؛ لذا خوب ادراک میکنند، دیگر تمثیل نیست، واقعاً اینها ادراک میکنند! مرحوم میرداماد و سایر حکما(رضوان الله علیهم) هم گفتند اینکه آن شخص کافر سنگریزهای را دست خودش آورد و به وجود مبارک حضرت عرض کرد در دست من چیست؟ حضرت فرمود من بگویم یا آنچه در دست توست بگوید چیست، گفت آنچه در دست من است اگر شهادت بدهد بهتر است؛ همان سنگریزه در دست این شخص شهادت داده است، (5)این بزرگان میگویند معجزه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این نبود که سنگریزهها را به حرف دربیاورد، معجزه این بود که آن پرده غفلت را از گوش این کافر بردارد تا صدای این سنگریزهها را بشنود، وگرنه «توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس»، هر موجودی به هر حال مُسَبِّح حق است: إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ.
ص: 787
مطلب بعدی در جریان تبدیل زمین و آسمان دنیا به زمین و آسمان آخرت است؛ این تبدیل، تغیّر جوهری نیست که حقیقت آنها عوض بشود، تا اشکال بشود که اگر حقیقت زمین عوض شده چگونه شهادت میدهد؟ یا حقیقت آسمان که عوض شده، چگونه مثلاً شهادت میدهد؟ تبدیل؛ یعنی زمینی که در دنیاست تبدیل میشود به زمینی که مناسب آخرت است؛ مثل انسان، یک انسان دیگری که خلق نمیشود و یک چیز دیگری که نیست! همین حقیقتی است که در دنیا هست، به طوری که افراد، یکدیگر را کاملاً میشناسند، در روایات دارد که طرزی افراد محشور میشود که هر کسی دیگری را میشناسد؛ (1)منتها همین یعنی همین! این بدن طرزی ساخته میشود که با قیامت سازگار باشد؛ زمین اینطور است، آسمان اینطور است، معنایش این نیست حقیقت زمین یک حقیقت دیگری میشود تا اشکال بشود به اینکه زمینی که اینجا دید و حاضر بود چگونه در قیامت شهادت میدهد؟ عین این حقیقت محفوظ است؛ منتها تبدیل میشود به زمین و آسمانی که مناسب با آن عالَم باشد.
مطلب بعدی آن است، اینکه فرمود: کَفَی بِهِ شَهِیداً، برای اینکه در حقیقت تحدّی است و بین من و بین شما او داوری کرده و شهادت داده، نه اینکه خدا علیم است! اگر علیم باشد بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ دیگر نیست؛ یعنی او کاری کرده که بین من و بین شما داوری حاصل شده است.
مطلب بعدی در آیه نهم است که فرمود: قُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ؛ آنها میگفتند که اگر شما واقعاً پیغمبر هستید و ارتباط با غیب دارید چرا میگویید: وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ؛ نمیدانم درباره من چه تصمیمی گرفته میشود؟! حضرت فرمود درست است، شما یا پیامبر را قبول ندارید یا نبوت مرا شک دارید؛ ولی انبیای قبلی هم که آمدند همین حرف را داشتند، آنها از غیب خبر دادند، اما هیچکدام نگفتند ما ذاتاً عالِم غیب هستیم؛ همه اینها گفتند ما ذاتاً فقیر هستیم، تا ذات اقدس الهی چیزی را به ما نگوید ما نمیدانیم، همه آنها همین حرف را زدند؛ نه من اوّلین پیامبرم، نه حرفهای من اوّلین حرف است. این حرفهایی بود که از زمان آدم تا الآن بود، منتها من آن را تکمیل کردم و از وجود مبارک آدم تا وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) اینها انبیای الهی بودند که آمدند و رفتند، نه من اوّلین پیامبر هستم و نه حرفهای من اوّلین حرف است، این حرفها بوده؛ ولی شما توقع نداشته باشید که ما بدون اذن خدا و بدون دستور خدا از غیب باخبر باشیم، ما موجودی هستیم مخلوق خدا؛ منتها ذات اقدس الهی براساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (2)ما را انتخاب کرده و اسراری را به ما نشان داده است.
ص: 788
در جریان علم غیب فرمود که شما میدانید ما در همین مکّه بودیم و جای دیگر نرفتیم و درس هم که نخواندیم و کتاب هم که ندیدیم، اما کلّ جهان مثل این است که در مشت مبارک حضرت باشد! الآن شما در قم دارید زندگی میکنید، کسانی که سالیان متمادی اهل این شهر هستند و در قم دارند زندگی میکنند، اینها حرم و اطراف حرم و شمال و جنوب و شرق و غرب حرم در کفِ دستشان است؛ وقتی آدرس میخواهند بدهند، خیابان شرقی و غربی آن چیست یا خیابان شمالی و جنوبی آن چیست، اینها کاملاً بلد هستند. وقتی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از خاورمیانه بخواهد سخن بگوید؛ یعنی آن روزها که معمورهٴ همین بخش بود، برای ایشان مثل اینکه کلّ این جهان در حدّ یک روستا باشد یا یک محله کوچکی باشد که تمام کوی و برزن در دست حضرت است؛ وقتی خبر میدهد، خدای سبحان به او میفرمود که اینطور بگو و حضرت هم برای مردم خواند؛ فرمود: مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ (1)قصه از این قبیل است، مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ (2)قصه از این قبیل است، مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ (3)قصه از این قبیل است، مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ (4)قصه از این قبیل است، در جریان نوح قصه از این قبیل است، در جریان ابراهیم قصه از این قبیل است. فرمود اینها مثل اینکه در کفِ دست من است، اینها در کتابهای انبیا هم هست؛ بعضی از مسائل حقوقی را هم ذکر میکند، فرمود من که اصلاً در مدت عمر تورات ندیدم، شما تورات را در خانههای خود مخفی کردید: فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ؛ (5)این تورات را دربیاورید، ببینید همین حرفهایی که من میگویم در آن هست یا نیست؟ ما که اصلاً در مدت عمر تورات را ندیدیم، این میشود پیغمبر! فرمود کلّ این خاورمیانه در مشت من است! اصلاً آن جاهایی که وجود مبارک موسای کلیم مناجات کرده، شاید خبری از آن نباشد؛ آنجایی که قرعه میزدند که چه کسی مریم(سلام الله علیها) را تحت کفالت خود قرار بدهد شاید در دسترس نباشد؛ اما همه اینها مثل اطراف این حرم در دست من است! بخشی از اینها هم در تورات نوشته شده، این را بیرون بیاورید و ببینید همین حرفهایی که من میگویم هست یا نه؟ آنها حرفی برای گفتن نداشتند! فرمود ما درست است که میگوییم علم غیب داریم؛ اما این علم غیب ما به تعلیم الهی است وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ، این همه آیات دارد که تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ، (6)فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلاّ مَنِ ارْتَضَی، (7)ما این حرفها را هم آوردیم، ما نمیگوییم که ذاتاً بلد هستیم! ما میگوییم ذات اقدس الهی اینها را به ما داده، در کتابهای انبیای قبلی هم هست و ما هم که اصلاً این کتابها را ندیدیم، تا از آن دربیاورید! این مسائل حقوقی را که من میگویم و درباره آن کار خلافی که اغنیای شما انجام میدادند و شما حاضر نیستید تورات را دربیاورید، دربیاورید و ببینید که همین حرفها در آن هست یا نیست؟! بنابراین این مَا کُنتُ بِدْعاً ناظر به این است، وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ. پرسش: انتظار داشتند که انبیا ذاتاً عالم باشند؟ پاسخ: بله، میگفتند چرا میگویی: وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ؟ شما اگر عالِم غیب هستید و ادعا میکنید که با غیب ارتباط دارید، چرا میگویید من نمیدانم چه بر سر ما میآید؟! حضرت فرمود بله، آنهایی که انبیای قبلی گفتند را میدانیم، آنهایی را نگفتند را که ما نمیدانیم وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ.
ص: 789
بحثی که در پایان جلسه قبل بود و تمام نشد، این است که اصلاً بشر چرا پیغمبر میخواهد؟ برای اینکه بشر یک مسافر تو راهی است، نه از گذشتهاش باخبر است و نه از آیندهاش باخبر است! اگر ـ معاذ الله ـ مرگ پوسیدن بود و آخر خط بود، او نیازی به پیغمبر نداشت، چون در همین دنیا بود و مشکل او حلّ میشد؛ اما ما یک مسافریم در راه، نه میدانیم از کجا آمدیم و نه میدانیم کجا میخواهیم برویم! «بالضرورة» انسان یک راهنما میخواهد؛ هم راه میخواهد و هم راهنما میخواهد. آن راه دین است و آن راهنما پیغمبر است؛ حالا که این شد، پیغمبر هم میگوید که من هم مثل شما هستم، من هم یک دین میخواهم، یک راه میخواهم و یک راهنما؛ دین که صراط مستقیم است را خدا تأمین میکند و راهنمای من هم «الله» است، من هم حرف «الله» را به شما میرسانم.
حالا این وضع باید در علم اصول مشخص بشود، چون اصول ما رهبری فقه ما را به عهده دارد! منبع احکام فقه ما عقل و اجماع نیست، منبع فقط کتاب و سنّت است، عقل چراغ است! ما باید بدانیم که بین «سراج» و «صراط» فرق است؛ «شرع» صراط است، راه است؛ «عقل» سراج است، چراغ است؛ از چراغ چه توقعی دارید؟! شما توقع دارید که عقل قانون وضع کند؟ حتی در مستقلات عقلیه! در مستقلات عقلیه، عقل نشان میدهد که «العدلُ حَسنٌ»، نه اینکه قانونگذار باشد که «العدلُ حَسنٌ». عقل؛ چه عقل حکیم باشد، چه عقل اصولی باشد و چه عقل فقیه باشد، قبل از اینکه این شخص به دنیا بیاید این قانون بود و بعد از مرگ او هم این قانون هست، پس عقل چراغ است نه «صراط»! عقل مهندس نیست، مهندس شارع است؛ عقل در مقابل «شرع» نیست، عقل در مقابل «نقل» است. ما یک «صراط» داریم که الّا و لابد «وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَه» مهندس آن «الله» است، در این «صراط» هیچکس سهمی ندارد. عقلی داریم که «سراج» و چراغ است که این راه را نشان میدهد، نقلی داریم که آن هم «سراج» است و این راه را نشان میدهد؛ عقل در مقابل نقل است، نه عقل در مقابل وحی ـ معاذ الله ـ یا عقل در مقابل شرع! این تعبیر ناصواب است که بگوییم عقلاً و شرعاً، نمیشود گفت که چراغ و راه را کنار هم و در قبال هم قرار بدهیم. راه فقط یک مهندس دارد و آن خداست «و لاغیر»، فرمود زبانت را حرکت نده لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ، (1)این راه را فقط «الله» باید معین کند، چه اینکه کرده است و چراغهای فراوانی هم هست؛ این همه ادلّه نقلیه و این همه ادلّه عقلیه، اینها چراغ هستند که ما را به این «صراط» میرسانند؛ لذا ما از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال میکنیم که ما برابر معجزهای که آوردی رسالت شما را قبول کردیم، چه کار بکنیم؟ فرمود من فقط و فقط از راه وحی دارم حرف میزنم، برای اینکه نه از گذشته باخبر هستم، مگر به علم الهی، نه میدانیم برزخ چه خبر است، قیامت چه خبر است و بهشت چه خبر است، چون در دسترس کسی نیست! نه علم تجربی راه دارد، نه علم تجریدی راه دارد، آنجا چه خبر است، تنها کسی که میداند قیامت چه خبر است، بهشت چه خبر است، جهنم چه خبر است و در اسرار و رموز چه خبر است «الله» است که اینها را آفریده، از راه وحی اینها را باید به ما خبر بدهد و هر چه که از راه وحی آمده من باخبر هستم إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، این حصر حقیقی است.
ص: 790
1) قیامه/سوره75، آیه16.
در سوره مبارک «أعراف» آیه 158 هم فرمود: وَ اتَّبِعُوهُ، او چه میگوید؟ او میگوید من متبوعی جز وحی ندارم، شما هم بگویید ما متبوع و قانونی جز وحی نداریم، نه اینکه قانون را گاهی «عقل» میگوید و گاهی «شرع» میگوید؛ قانون را فقط «الله» ساخت «و لاغیر»! عقل میفهمد، به دلیل اینکه قبل از پیدایش این حکیم یا اصولی یا فقیه، این «العدلُ حَسَنٌ» و «الظلمُ قبیحٌ» بود، بعد از مرگ اینها هم هست، پس حکیم این را نیاورد! فقیه این را نیاورد! اصولی این را نیاورد! فقیه کشف کرد، اصولی کشف کرد، حکیم کشف کرد، چراغ دستشان بود! بنابراین نمیشود گفت این مطلب هم عقلی است و هم شرعی، باید گفت عقلی است و نقلی! ما با ادله نقلیه میفهمیم که ظلم محرَّم است، با دلیل عقلی میفهمیم که ظلم محرَّم است؛ اینها دو چراغ هستند که کشف میکنند که راه چیست! بنابراین إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، حالا که این شد ما اصلاً پیغمبر را برای چه میخواهیم؟ برای اینکه ما از جایی آمدیم که نمیدانیم کجاست! و به جایی هم میرویم که نمیدانیم کجاست! با هویّت ما هم ارتباط دارد و یک چیز عادی هم نیست! الّا و لابد ما کسی میخواهیم که راه را مشخص کند و راهنمای ما هم باشد؛ این در این نوبت و مرحله است. حالا آنچه را که حضرت آورده است یا قرآن است که لفظاً و معناً تمام حروف و کلمات آن از ذات اقدس الهی است؛ منتها کلمات و الفاظ آن معجزه است؛ یا حدیث قدسی است که معنا از ذات اقدس الهی است و لفظ هم از ذات اقدس الهی است، منتها معجزه نیست؛ یا روایات عادی است؛ آیا این روایات عادی که معنا از طرف ذات اقدس الهی است، چون احکام و حِکَم که فلانجا «فرضُ النبی» است که این دو رکعت نماز ـ رکعت سوم و چهارم ـ را پیامبر اضافه کرد ـ معاذ الله ـ «من عند نفسه» اضافه کرد؟ یعنی از آن جهت که بشر است اضافه کرد؟ یا از آن جهت که رسول الله است بیان کرده است؟ اگر از آن جهت که «رسول الله» است وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی (1)است در مسائل دینی، پس «الله» به او تعلیم کرده که بگو و الفاظی را هم که انتخاب کرده به تعلیم الهی باید باشد! ما در فقه چه کار میکنیم؟ به عموم تمسک میکنیم، به اطلاق تمسک میکنیم، به تمام تعبیراتی که از معصوم رسیده است حرمت مینهیم و براساس آن کار میکنیم، معلوم میشود که او به جایی تکیه کرده است، این از پیغمبر «بما انّه بشرٌ» نیست تا ما به عموم یا اطلاق آن تمسک کنیم، «بَل بما انّه رسولٌ معصومٌ» تمسک میکنیم؛ یعنی این حرف مستقیماً به وسیله وحی میآید در قلب تو مینشیند نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ، (2)در محدودهٴ قلبت هم من قلب تو را نگه میدارم تا مبادا کم و زیاد کنی: سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی، (3)در آنجا هم من بایگانی میکنم و از قلبت میخواهد به لبان مطهرت بیاید، معصومانه است: وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی، در سه بخش من مستقیماً حضور دارم که حرف من بدون کم و زیاد به جامعه برسد؛ موقعی که میخواهی بفهمی معصوم هستی، موقعی که میخواهی نگه بداری معصوم هستی و موقعی هم که میخواهی ابلاغ کنی معصوم هستی، در سه بخش من مواظب هستم که ذرّهای کم و زیاد نشود! إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ، (4)مگر آنجا جای فراموشی است؟! این وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ، این علم او «لدنّی» است، تو که از استاد گوش ندادی! «لَدُن» یعنی نزد که دقیقتر از «عِند» است. یک وقت انسان از شیر و لوله و اینها آب میگیرد، یک وقت از سرچشمه آب میگیرد؛ «علم لدنّی» علمی در برابر فلسفه و کلام و فقه و اصول نیست که ما علمی داشته باشیم به نام «علم لدنّی»! همین معارفی که در کتاب و سنّت است، اگر از «لَدُن»؛ یعنی از نزد «الله» و از خود سرچشمه بگیری میشود «علم لدنّی»، صاف است و صد درصد صحیح است! وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ، پس تلقّی تو معصومانه است؛ حالا که فهمیدی و در ذهن خود نگه میداری سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی، طرزی ما «اقراء» میکنیم که هیچ نسیان و کم و زیادی در حرم امن قلب تو پیدا نشود، اینکه فراموش بکنی نیست. حالا میخواهی یاد گرفته و نگه داشته شده را به مردم ابلاغ کنی وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی، (5)در مرحلهٴ لبان مطهّرت ما حضور داریم، در مرحلهٴ قلب مطهّرت ما حضور داریم، در مرحلهٴ تلقّی مطهّرت ما حضور داریم؛ در هر سه ضلع معصوم هستی! آنچه از ما شنیدی درست به سطح جامعه منتقل کردی و میکنی و هیچ تحریفی نیست، از آن به بعد مردم یا قبول میکنند یا نکول.
ص: 791
مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) را خدا غریق رحمت کند! ایشان در کتاب بحار میگوید اجماع ما امامیه این است که معصومین با علم حصولی و مجتهدانه که فقها کار میکنند، اینطور فتوا نمیدهند؛ (1)مثل یک فقیه که بنشیند، فکر بکند، مطالعه بکند و «مِن حیثُ إنّه بشرٌ» مطلبی را بفهمد و به جامعه منتقل کند، این که وحی نشد! فرمود تمام این محدوده به تعلیم الهی است، اینکه میبینید این همه تلاش و کوشش را فقها میکنند درباره اینکه این لفظی که در روایت آمده است شعاع آن تا کجاست، برای اینکه این از معصوم «مِن حیثُ إنّه بشرٌ» صادر نشده است، «مِن حیثُ إنّه فقیهٌ، مجتهدٌ، عالمٌ بالعلم الحصولی و مستنبطٌ»، مثل سایر مراجع نازل و صادر نشده است، بلکه «مِن حیثُ رسولٌ اَمین» صادر شده است، این اهل بیت هم از همان وجود مبارک پیغمبر این حرفها را دارند. بنابراین فرمود: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، پس اصل نیاز بشر به وحی و نبوت برای این است که این پیام خدا صد درصد به ما برسد، ما با ابدیت سر و کار داریم! کلّ این آسمان و زمین عوض میشود؛ ولی اصل حقیقت آن باقی است! ابد که میلیاردها سال و ده میلیارد سال و هزار میلیارد سال نیست، ما یک موجود ابدی هستیم؛ موجود ابدی را که نمیشود به دست افراد عادی سپرد! موجود ابدی را جز به دست ذات اقدس الهی نمیشود سپرد، فرمود به اینکه بگو: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، حصر بکن! البته او عقل کل بود، کدام عاقل است که مثل پیغمبر بفهمد؟! وجود مبارک حضرت امیر را ببینید، زیر آسمان کسی جرأت نمیکند چنین حرفی بزند! فرمود: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض»، (2)انسان دهان باز میکند و اینطور حرف میزند؟! میگوید هر چه میخواهید من بلد هستم! این فقط مخصوص اینهاست! بعضیها رفتند کمی تعدّی کنند فوراً رسوا شدند. اینها با اینکه مقام علمیشان این است «مِن حیثُ إنّهُ بشرٌ» فتوا نمیدهند، « مِن حیثُ إنّهُ معصومٌ، رسولٌ، ولیٌّ، امامٌ، خلیفةٌ، نبیٌّ» از این جهت فتوا میدهند؛ لذا فرمود: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ. پرسش: بین «فَرضُ الله» و «فرضُ النّبی» تمایزی وجود ندارد، در «فَرضُ الله» هم باید همین مسیر را برویم؟ پاسخ: بله، آن را مستقیم آمده و این را غیر مستقیم؛ مثلاً در معراج حضرت فرمود که نماز بخوان در مَشهد، حضرت در همان چند دقیقهای که تشریف بردند معراج، صبح شد و ظهر شد و عصر شد و مغرب شد و عشاء شد، نماز صبح خواندند، نماز ظهر خواندند، نماز عصر خواندند ـ در حضور خدا ـ نماز مغرب خواندند، نماز عشا خواندند و این سوغات را از آنجا آوردند برای ما، این شده صلات معراج مؤمن است، (3)چون از آنجا آمده است، این را در مَشهد و در محضر خدا خوانده؛ منتها در مقام تبیین، بعضی از چیزها را قرآن بیان کرده و بعضی از چیزها را هم وجود مبارک پیغمبر بیان کرده است، اینطور نیست که پیغمبر «مِن حیثُ إنّهُ بشرٌ عادی» برای ما دین بیاورد؛ آن وقت معنایش این است که بشر در قسمت مهم دین پیغمبر نمیخواهد. این نفلیه و فرضیه را که مرحوم شهید ذکر کرده این است؛ فرضیه هزار حکم است، نفلیه هم سه هزار حکم است، قسمت مهم آنها هم در روایات است؛ اگر ـ معاذ الله ـ بنا بر این باشد که پیغمبر از آن جهت که بشر هست این حرفها را آورده؛ یعنی بشر در دین داشتن ـ معاذ الله ـ به وحی نیازمند نیست، در حالی که اینطور نیست! تمام عبادات ما، حج ما، عمره ما، طواف ما یا «اشواط سبعه» را ذرّهای نباید تحریف بکنیم، برای اینکه اینها تبیین الهی است! خود پیغمبر هم فرمود: «صَلُّوا کَمَا رَأَیْتُمُونِی أُصَلِّی»، (4)فرمود: «خُذُوا عَنِّی مَنَاسِکَکُم» (5)به من اینطور گفتند: أُلْقِیَ إِلَی (6)کذا و کذا؛ لذا اینطور نیست که مثلاً بخشی از دین از پیغمبر باشد ـ معاذ الله ـ «من حیث انه بشرٌ» و بخشی از دین از پیغمبر باشد «مِن حیثُ إنّهُ رسولٌ»! دین اوّل تا آخرش پیام الهی و صراط الهی است، معصوم(سلام الله علیه) چه امام و چه پیغمبر ـ منتها ائمه به برکت پیغمبر ـ اینها را از ذات اقدس الهی و به وسیله وحی الهی که بر پیغمبر نازل میشود یاد میگیرند و به ما ابلاغ میکنند. در سوره مبارکهٴ «اعراف» فرمود حالا که پیغمبر این حرفها را زد، شما هم مطیع پیغمبر باشید؛ او گفت: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، شما هم مطیع او باشید؛ آیه 158 سوره مبارکه «اعراف» این است: قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لاَ إِلهَ إِلاّ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِمَاتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ؛ شما ببینید او چه کار میکند! او میگوید: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، حصر کرده است؛ فرمود من فقط حرف وحی را میزنم. در آیه 158 هم فرمود شما پیرو او باشید، نه ـ معاذ الله ـ او یک سلسله کارهایی را میکند «مِن حیثُ إنَّهُ عالِمٌ مرجعٌ دینیٌ»؛ نظیر مراجعی که فتوا میدهند، مرجع حرفهای خودش را میزند و فهم خودش را دارد میگوید، اما در اینجا فهم خودش نیست! این وحی الهی است که آمده در قلب معصوم، مصون مانده، محفوظ مانده، لبان مطهّرش در موقع ابلاغ و اعلام هم وحی ما را دارد میگوید، نه حرف خودش را بگوید و فهم خودش را بگوید! آن وقت آیه آمده حصر کرده، گفت: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، شما هم وَ اتَّبِعُوهُ.
ص: 792
بنابراین نیاز بشر به وحی و رسالت از این جهت است، آن وقت نائبان آنها که مراجع هستند؛ البته اینها «قد یُخطیء و قد یُصیب»، ما «مخطّئه» هستیم، ما که «مصوّبه» نیستیم، گاهی هم اشتباه میکنند. اگر کسی مجتهد بود و استنباط کرد و به مقصد رسید «لَهُ أجران وَ لِلْمُصیبِ أجران» (1)و اگر ـ خدای ناکرده ـ اشتباه کرد «للمخطیء اجرٌ واحد»؛ ولی بین مرجع تقلید با پیغمبر خیلی فرق است.
«فتحصّل» که عقل در مقابل نقل است، نه در مقابل شرع و عقل «سراج» و چراغ است نه راه، شرع «صراط» است، راه است و مهندس آن «الله» است، عقل قبل از اینکه خلق بشود ـ بعد از خلق و قبل از آن و در همه حال ـ این قوانین الهی سر جای خود محفوظ است.
موضوع: تفسیر آیات 9 تا 10 سوره احقاف
قُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ وَ مَا أَنَا إِلاّ نَذِیرٌّ مُبِینٌ (۹ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ کَفَرْتُم بِهِ وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (۱۰)) سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکّه نازل شد، عناصر محوری آن هم اصول دین است؛ منتها سُوَر مکّی چند قسم میباشند: در برخیها قسمت توحید بیش از وحی و نبوّت است، در برخیها، قسمت وحی و نبوّت بیش از توحید و معاد است و در بعضی از سُوَر هم قسمت معاد آن بیش از توحید و وحی و نبوّت است؛ البته این برابر ضرورتِ نیاز آن جامعه است. در این سوره مبارکهٴ «احقاف» بعد از جریان توحید، مسئلهٴ وحی و نبوّت را مطرح فرمود، بعد فرمود نه من اوّلین پیامبر هستم و نه پیام من اوّلین پیام است؛ قبل از من انبیای دیگر(علیهم السلام) هم بودند و پیامهایی هم آوردند و شما هم شاهد نبوت آنها و شاهد پیام آنها بودید؛ هم نبوت آنها را ادراک کردید و هم پیام آنها را دریافت کردید، پسقُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ؛ یعنی در این دو بخش من نوعآور نیستم، اوّلین پیامبر یا اوّلین پیام برای من نیست. وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ؛ شما توقع دارید من کارهای غیبی برای شما انجام بدهم ـ نظیر آنچه در سوره مبارکه «اسراء» گذشت ـ مقدور من نیست! توقع دارید که من از آینده به ذات خودم خبر بدهم، مقدور من نیست! ولی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ؛ آنچه ذات اقدس الهی به من وحی میفرستد، من جدّاً از آن تبعیت میکنم. در آیات (2)فراوانی خدای سبحان فرمود: تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ (3)که قصهٴ آن مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ، (4)مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ، (5)مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ (6)یا مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ (7)همه اینها را بیان فرمود؛ جریان نوح و کشتی نوح را که تاریخ مدوّنی نبود تا انسان از تاریخ آن استفاده کند، همه را برای پیامبر شرح داد و بسیاری از جریانهای آینده را هم شرح داد.
ص: 795
بنابراین جمع این آیات این است که من ذاتاً عالِم به غیب نیستم، برای اینکه بشر و مخلوق خدا هستم و اما اسرار غیبی را ذات اقدس الهی برابر حِکَم و مصلحتی که خود میداند برای من نازل کرده و دربارهٴ آینده شما هم من یک رؤیای خوبی دیدم، اما چه زمانی اتفاق میافتد و چه زمانی جریان مهاجرت از مکه به مدینه پیش میآید که ما از این رنجها نجات پیدا میکنیم، آن به دست خداست. پس مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ از دو منظر، وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ از دو منظر و وحی هم که میآید من فقط تابع وحی هستم و اسرار الهی هم بر من نازل میشود.
در سوره مبارکهٴ «اعراف» هم گذشت پیامبر که تابع وحی است، شما هم پیرو او باشید! آیه 158 سوره مبارکهٴ «اعراف» این بود که وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ؛ یعنی شما هم پیرو وحی باشید، چنان که او پیرو وحی است. در اینجا چند مطلب است که یکی پس از دیگری باید تبیین بشود: یکی عامی است که در سوره مبارکهٴ «انعام» آمده یا در سوره مبارکهٴ «یوسف» آمده که إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ؛ (1)حاکمیت متعلق به خداست! این استثناپذیر نیست، تخصیصپذیر نیست، تقییدپذیر نیست که ما در جهان ـ معاذ الله ـ دو تا حاکم داشته باشیم: یکی خدا و یکی غیر خدا؛ چه در نظام تکوین و چه در نظام تشریع این اصل تخصیص یا تقییدپذیر نیست: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ؛ در سوره مبارکه «انعام» همین مطلب را فرمود، در سوره مبارکهٴ «یوسف» هم همین مطلب را دارد که إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ؛ غیر از خدای ذات اقدس الهی کسی حق حاکمیت ندارد. در جریان یوسف که فرمودند شما این احکام را بیان کنید، فرمود: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ، تغییر حکم مقدور أحدی نیست، تبیین حکم فقط در اختیار ذات اقدس الهی است؛ حالا آن آیه را که «بالصراحة» در سورهٴ «یوسف» یا «انعام» بیان کرد عرض میکنیم، إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ تخصیصپذیر هم نیست! درباره خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، اینچنین نیست که من مثل یک مرجع تقلید یا مثل یک مجتهد بنشینم فکر بکنم و برابر علم حصولی و ادلّهٴ ظنّی و امثال آن حکمی را بفهمم و از آن اطاعت کنم، اینطور نیست! مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحار ادعای اجماع امامیه را نقل میکند که علمای امامیه اجماع دارند که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برابر علم حصولی و اجتهادی و ظنّی که فقها و مراجع دارند آن گونه حکم خدا را بیان نمیکند، بلکه برابر وحی الهی و الهام الهی بیان میکند. (2)پس نه إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ تخصیص یا تقییدپذیر است، نه إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ تخصیصپذیر است؛ فقط از وحی اطاعت میکنم و حکم هم فقط متعلّق به خداست. میماند روایاتی که در باب تفویض آمده است؛ چند روایت است که مرحوم کلینی نقل کرد و دیگران هم نقل کردند که ذات اقدس الهی بخشی از احکام را به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) واگذار کرده که از اینجا مسئلهٴ «فرضُ النّبی» و «فرضُ الله» از هم جدا شدند؛ آن احکامی را که خدا بیان فرمود میشود «فرضُ الله» و آن احکامی را که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود میشود «فرضُ النّبی». وقتی به آن روایات مراجعه میشود ـ اینها تقریباً ده روایت هستند که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) اینها را شرح کرده، چون اصل آن روایات را مرحوم کلینی در کافی (3)را نقل کرده است ـ در این روایات همانطوری که تفویض نسبت به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، نسبت به ائمه(علیهم السلام) هست که خداوند امر احکام را «فَوَّضَ» به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و پیغمبر هم «فَوَّضَ» آن را به اهل بیت(علیهم السلام). از این جهت وقتی گفته میشود «فرضُ النّبی»، یعنی چیزی را که غیر خدا بیان کرده؛ خواه به صورت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم افاضه شده باشد و خواه به صورت امام که قهراً «فرضُ النّبی»، میشود «فرضُ النّبی و الامام»؛ صورت خاص به این معناست که فرض یا «فرضُ الله» است یا «فرضُ المعصوم»، آن معصوم یا پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است یا امام(علیه السلام).
ص: 796
در این روایات دهگانه که مرحوم کلینی نقل کرد و مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در مرآة آورد، هفت تا از این روایات یا ضعیف هستند یا مجهول، سه تا روایت از این روایات یکی از اینها حَسَن است، یکی موثّق است و یکی هم صحیح؛ حالا گوشهای از این روایات را بخوانیم و ببینیم که فرمایش مرحوم مجلسی یا سایر فقهاء این است که ـ معاذ الله ـ پیغمبر از آن جهت که یک مجتهد است مثل یک مرجع دینی، ایشان میآید با علم حصولی و با ظنون خود حکمی را میفهمد و بر «فرضُ النّبی» اضافه میکند که میشود «فرضُ الله»؟ یا نه، «سابقه» وحی دارد، «لاحقه» الهام دارد، «معصومانه» در وحی و الهام جستجو میکند و آن حکم خدا را بیان میکند؟ مستحضرید که سِمَتی که برای پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، هم نبوّت است، هم رسالت است و هم خلافت؛ پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این دو سِمَت را که دارد، آن سِمَت سوم جامع آن دو صفت و سِمَت است؛ یک صفت این است که او نبیّ است؛ یعنی خبر و گزارش را از خدا دریافت میکند. آن جهتِ ارتباطِ خبریابیِ انسان کامل از خدا را میگویند نبوّت، «نبأ» یعنی خبر؛ از آن جهت که اخبار را دریافت میکند میشود نبیّ و از آن جهت که اخبار دریافتشده را به امت اسلامی میرساند میشود رسول. رسول «بِمَا أنَّهُ رَسُول» حرفی ندارد مگر «کلامُ الله» و جامع بین این دو جهت میشود خلافت، او «خلیفة الله» است. سخن از وکالت یا نیابت و امثال آن نیست که یک سلسله اموری را موکّل بخواهد و وکیل برابر قانونی که خودش تشخیص میدهد انجام بدهد، از آن سنخ نیست؛ خلیفه از آن جهت که خلیفه است، حرف «مُستخلف عنه» را میزند. در بحثهای کرامت انسان هم این مطلب گذشت که خدا فرمود من انسان را کریم خلق کردم: وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ، (1)چرا؟ جهت کرامت انسان چیست؟ پاسخ این است که انسان خلیفه است؛ منتها خلافت مقولِ به تشکیک است! آن خلافتِ معصومانه برای انبیا و ائمه(علیهم السلام) است و خلافت عادلانه و امثال آن نصیب مؤمنین هم خواهد بود که مؤمن خلیفه خداست؛ البته در حد عدالت و نه بالاتر. خلیفه از آن جهت که خلیفه است خودش کریم نیست، چون جانشین کریم است وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ شامل حال او میشود. پس ادعای اوّل قرآن این است که وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ و دلیل این کرامت هم خلافت است، برای اینکه خلیفهٴ کریم، کریم است؛ وقتی خلیفهٴ کریم، کریم بود؛ یعنی کرامت او «بالخلافة» است، نه برای خودش! اگر کسی حیثیت و آبرویی دارد برای اینکه جانشین یک وزیر است، امضای او که به منزلهٴ امضای وزیر است باید کار وزارتخانه را انجام بدهد، نه کار شخصی را! اگر کسی قائم مقام یک سِمَت والایی بود، ولی کارها و حرف خودش را انجام داد، این میشود غاصب؛ لذا همین قرآنی که انسان را به عنوان وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ بیان میکند و راز کرامت انسان را هم در خلافت او میداند که انسان خلیفه خداست، اگر کسی نان خلافت را بخورد و در کنار سفرهٴ کرامت و خلافت الهی بنشیند و حرف خودش را بزند میشود غاصب، آنگاه همین افراد را قرآن میفرماید: أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، (2)همین انسانها را میگوید! برای اینکه او غاصبانه دارد زندگی میکند، او نان خلافت را میخورد و حرف خودش را دارد میزند! اگر کسی کریم است باید حرف صاحب کرامت را بزند. بنابراین خلیفه آن است که حرف «مُستخلف عنه» را بزند و اگر کسی بخواهد حرف خودش را بزند دیگر خلیفه نیست! رسول آن است که حرف «مُرسِل» را برساند، کسی بخواهد حرف خودش را برساند که رسول نیست!
ص: 797
اما این بابی که مرحوم کلینی نقل کرد و مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) این ده روایت را نقل میکند، عنوان باب این است: «بَابُ التَّفْوِیضِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ إِلَی الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ فِی أَمْرِ الدِّین» (1)این عنوان باب است در مرآة العقول، جلد سوم صفحه 141 تا صفحه 156. این روایت اوّل و دوم که یکی ضعیف است و دیگری مجهول، روایت ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم آن پنج تا هم که یا ضعیف است یا مجهول، این هفت روایت که خارج بشود سه روایت میماند که یکی حَسَن، یکی موثّق و دیگری هم صحیح است؛ حالا مضمون روایات چیست؟ اصل روایت اوّل را که ایشان نقل میکنند «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی زَاهِرٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ النَّحْوِیِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدَّبَ نَبِیَّهُ [صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم] عَلَی مَحَبَّتِهِ فَقَالَ وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ (2)ثُمَّ فَوَّضَ إِلَیْهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3)که سوره «حشر» است «وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ (4)چرا؟ چون رسول از آن جهت که رسول است حرف مرسِل را میزند. «ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ نَبِیَّ اللَّهِ فَوَّضَ إِلَی عَلِیٍّ وَ ائْتَمَنَهُ»؛ همه این اسرار را به وجود مبارک حضرت امیر سپرد، وقتی گفتند وجود مبارک حضرت، یعنی دوازده امام! آن وقت «فَسَلَّمْتُمْ وَ جَحَدَ النَّاسُ»؛ شما شیعهها قبول کردید و مردم انکار کردند، «فَوَ اللَّهِ» خدا این نجات را بهره شما نکرد، مگر همین پذیرش ولایت و رسالت و امامت اهل بیت و پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم). «فَوَ اللَّهِ لَنُحِبُّکُمْ أَنْ تَقُولُوا إِذَا قُلْنَا وَ أَنْ تَصْمُتُوا إِذَا صَمَتْنَا»؛ ما دوست داریم که هر چه ما میگوییم شما پیرو ما باشید و هر جا که ما ساکت هستیم، شما هم ساکت باشید. «وَ نَحْنُ فِیمَا بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا جَعَلَ اللَّهُ لِأَحَدٍ خَیْراً فِی خِلَافِ أَمْرِنَا»؛ (5)ما واسطهایم! اگر کسی واسطه است، واسطه «بِمَا أنَّهُ واسِطة» حرف خودش را میزند یا حرف «ذیالواسطة» را نقل میکند؟ اینطور نیست که امام(سلام الله علیه) یا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) مثل یک مرجع تقلید و فقیه بنشیند استدلال بکند، فکر بکند، مصالح مرسله یا امثال آن را برابر ادلّهٴ ظنّیه به فکر خودش یک چیزی دربیاورد و فتوا بدهد! او میشود مرجع تقلید، او که دیگر امام نیست!
ص: 798
حالا یک اختلاف نظری بین مرحوم مفید و مرحوم صدوق هست که آن را ایشان جمعبندی میکنند. مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) میفرماید که این تفویض در دو مبحث است: یکی در نظام تکوین است که خلقت، «احیاء» و «أماته» چیزی به غیر خدا وابسته نیست، مگر در حدّ معجزه؛ این عیسای مسیح است که مرده را زنده میکند: تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ (1)این میشود معجزه و در غیر معجزه کاری از انبیا و اولیا ساخته نیست. در کارهای معجزات چه «احیاء موتیٰ» و مانند آن و چه خلق کردن، اینها در حدّ وسیله هستند و وسیله هم «بِمَا أنَّهُ وَسیله» مستقل نیست، کار «ذی الوسیله» را انجام میدهند. پس در نظام تکوین اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ امام یا پیغمبر «بالاستقلال» کاری را انجام بدهند، فرمود این، دو وجه دارد: (2)یکی اینکه بگوییم ـ معاذ الله ـ «إنهم یفعلون جمیع ذلک بقدرتهم و إرادتهم و هم الفاعلون لها حقیقة» که اینها واقعاً کفر هستند، «فهذا کفر صریح» اینکه تکفیری خیال میکند، این است که شیعیان ـ معاذ الله ـ چنین حرفی را میزنند که اینها «بالذات» و «بالاصالة» مرده را زنده میکنند یا حاجت مردم را برآورده میکنند، اینکه نیست! «فهذا کفر صریح دلّت علی استحالته الأدلة العقلیة و النقلیة و لا یستریب عاقل فی کفر من قال به»؛ هیچکسی شک نمیکند که اگر کسی ـ معاذ الله ـ بگوید امام یا پیغمبر ـ معاذ الله ـ مستقلاً و بدون ارادهٴ الهی مرده را زنده میکنند، مریض را شفا میدهند و مانند آن؛ وسیله «بِمَا أنَّهُ وَسیلة» کار «ذی الوسیلة» را منتقل میکند.
ص: 799
وجه اوّل که در نظام تکوین مراد نیست، مرحوم مجلسی در دو بخش بحث کردند: یک بخش درباره تکوین که خارج از بحث کنونی ماست، گرچه مورد خواست آنها که میگفتند برای ما گنجی بیاور یا به این کوهها دستور بده که قدری کنار بروند و دشتی برای سرزمین مکه پیدا بشود تا ما کشاورزی بکنیم، این پیشنهادات باطلی که در سوره مبارکهٴ «إسراء» بحث آن گذشت؛ گفتند فرشتهای بیاید که برای تو گنجی بیاورد، برای ما چشمه درست کن، اگر توانستی این کوهها را کنار ببرید تا این سرزمین مکّه دشتی بشود تا ما کشاورزی بکنیم، پیغمبر فرمود اینها به دست من نیست، ذات اقدس الهی بخواهد انجام میدهد. اینها در بحث تکوین است. بحث تکوین که گذشت وارد بحث تشریع میشویم تا «فرضُ النّبی» و «فرضُ الله» هم مشخص بشود. پس در بحث تکوین اگر کسی اینچنین بگوید «بیّن الغی» است.
وجه دوم این است که ذات اقدس الهی هر وقت اینها اراده کردند، مقارن اراده و تصمیم اینها خدای سبحان تصمیم میگیرد و اراده میکند که همزمان بشود؟ میفرماید عقلاً محال نیست، لکن اخبار کثیرهای را که ما در کتاب بحار وارد کردیم، این را هم منع میکند؛ فقط معجزات اینطور است، در غیر معجزات اینطور نیست. «مع أن القول به قول بما لا یعلم إذ لم یرد ذلک فی الأخبار المعتبرة فیما نعلم و ما ورد من الأخبار الدالة علی ذلک»، مثل «خطبة البیان»ی که منصوب به حضرت امیر است، این «فلم توجد إلا فی کتب الغلاة و أشباههم مع أنه»؛ بر فرض چنین روایتی هم باشد «یمکن حملها علی أن المراد بها» این است که «کونهم علة غائیةً لإیجاد جمیع المکنونات و أنه تعالی جعلهم مطاعا فی الأرضین و السماوات و یطیعهم بإذن الله تعالی کل شیء حتی الجمادات و أنهم إذا شاءوا أمرا لا یرد الله مشیتهم لکنهم لا یشاءون إلا أن یشاء الله»؛ آن بخشهای پایانی زیارت «جامعه» هم به این مضمون میباشد که «بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یَخْتِم»؛ (1)هر چه که شما بخواهید انجام میشود! یعنی ذات اقدس الهی به شما این امکانات را داده که شما پیامرسان مشیئت الهی باشید؛ امر شما در آسمان «مَتّبَع» است، در زمین «مَتّبَع» است و هرکدام هر چه که بخواهید انجام میدهند؛ یعنی به این معنا و به این وجه دومی است که مرحوم مجلسی ذکر میکند. «و ما ورد من الأخبار فی نزول الملائکة و الروح لکل أمر إلیهم و أنه لا ینزل من السماء ملک لأمر إلا بدأ بهم»، این «فلیس لمدخلیتهم فی تلک الأمور و لا للاستشارة بهم فیها بل له الخلق و الأمر» که این «له» ـ تقدیم خبر بر مبتدا ـ هم مفید حصر است، «بل له الخلق و الأمر تعالی شأنه و لیس ذلک إلا لتشریفهم و إکرامهم و إظهار رفعة مقامهم»؛ (2)بعد فرمایش مرحوم امین الاسلام را نقل میکند، بعد روایاتی که مربوط به این زمینه است، چه از وجود مبارک حضرت حجّت و مانند را ذکر میکند و بعد هم سخن مرحوم صدوق را ذکر میکند که تفویض در اینجا به هیچ وجه نیست که خدای سبحان کاری را به اینها واگذار کرده باشد و خودش کنار کشیده باشد! این قطع رابطه ربوبیتِ خدا از موجودی از موجودات پذیرفتنی نیست. این تفویض در نظام تکوین است که دو تا معنا دارد: اوّلی که محال است و دومی ممکن هست، ولی دلیل معتبری ما نداریم و باید توجیه بشود.
ص: 800
اما مقام و بحث ثانی تفویض در تشریع است. فرمود: «الثانی: التفویض فی أمر الدین و هذا أیضاً یحتمل وجهین»، (1)همانطوری که تفویض در نظام تکوین دو وجه بود، تفویض در نظام تشریع هم دو وجه است: «أحدهما: أن یکون الله تعالی فوّض إلی النبی و الأئمة صلوات الله علیهم أجمعین عموما أن یحلّوا ما شاءوا و یحرّموا ما شاءوا من غیر وحی و إلهام أو یغیّروا ما أوحی إلیهم بآرائهم و هذا باطل لا یقول به عاقل»، چرا؟ «فإن النبی صلی الله علیه و آله و سلم کان ینتظر الوحی أیاماً کثیرة»؛ چند روز بود منتظر وحی بود تا اینکه حکم الهی بیاید، رسول «بِمَا أنَّهُ رَسول» حرف مَرسِل را میزند! اینکه مجتهد و فقیه نیست که بنشیند ادلّهٴ ظنّیه را بررسی کند و با اصل و أمارات حکم صادر کند یا حکم کشف کند! این اوّلین وجه «بیّن الغی» است.
وجه دوم: «و ثانیهما: أنه تعالی لما أکمل نبیه»؛ همه علوم را به آن حضرت داد. در بحث معارف قرآنی هم آن روایات نورانی که از وجود مبارک امام سجاد در صحیفه سجادیه که در دعای ختم قرآن هست ـ همه دعاهای صحیفه سجادیه نورانی است مخصوصاً اینگونه از ادعیه ـ که خدایا! علم قرآن را تو به ما آموختی! تو ما را وارث پیغمبر قرار دادی! تفسیر قرآن، تأویل قرآن، باطن قرآن و حقایق قرآن را تو به ما آموختی! (2)از همان راه اینها استفاده میکنند و مطالب را بازگو میکنند. «ثانیهما أنه تعالی لما أکمل نبیه(صلی الله علیه و آله و سلم) بحیث لم یکن یختار من الأمور شیئاً إلا ما یوافق الحق و الصواب». اصلاً حرم امن نبوّت این است که در مسیر وحی دارد زندگی میکند، او اصلاً بیرون از این وحی نیست! در بحث مُخلَصین اشاره شد که چرا شیطان به مُخلَصین دسترسی ندارد؟ آیا نسبت به آنها میخواهد احترام بکند؟ یا نه! اوج مقام آنها طوری است که شیطان به آنجا دسترسی ندارد؟ افراد عادی مثل ما در جایی زندگی میکنیم که هم حق وجود دارد و هم باطل، هم صدق و هم کذب، هم خَیر و هم شرّ، هم حَسَن و هم قبیح، این بدلی درست میکند؛ بر فرض ما که متدین هستیم، بخواهیم راه حق برویم، این آن قدرت را دارد که باطل را حق نشان بدهد، حق را باطل نشان بدهد، از نفس مسوّله کمک بگیرد و ما را فریب بدهد، این راه دارد؛ اما یک مرحله است که در آن مرحله اصلاً باطل نیست، کذب نیست، شرّ نیست و قبیح نیست، مثالهایی که قبلاً ذکر میکردیم این بود: اگر کسی وارد کتابخانهای بشود که میلیونها کتاب هست اما همه قرآن است، این شخص هر کتابی را ـ کوچک، بزرگ، از نزدیک یا از دور ـ اگر ببیند میفهمد قرآن است، برای اینکه اینجا غیر از قرآن چیز دیگر نیست! پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) به جایی رسیدند که در آنجا جز چیزی دیگر نیست، اینها هر چه بفهمند حق است و هر چه بگویند حق است، شیطان آنجا راه ندارد! اینکه گفت: إِلاّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ، (3)نه یعنی من به آنها احترام میکنم! این صریحاً درباره آدم این کار را کرد؛ منتها آنجا نشئه تکلیف نبود و توجیه عقلانی هم دارد؛ این نه برای آن است که حالا احترام میکند، گفت من مقدورم نیست! من لَأُزَیِّنَنَّ؛ (4)بدلی میسازم! جایی که کاری از بدلی ساخته نیست، من با چه ابزاری بدلی بسازم؟! اینها در کتابخانهای هستند که غیر از قرآن چیزی دیگر در آن نیست، من چه چیزی به آنها نشان بدهم؟ غیر از حقیقت چیزی دیگر نیست، من چه چیزی به اینها نشان بدهم؟ این نه برای آن است که به پیغمبر و ائمه(علیهم السلام) میخواهد احترام بکند! او مقدورش نیست. انسان به جایی میرسد که در آنجا جز حق چیزی دیگر نیست و او جز حق نمیاندیشد جز حق نمیخواهد، بهشت چطور است؟ اگر ـ إن شاء الله ـ نصیب ما شد و رفتیم بهشت، حالا بهشت حتی پایینتر از آن مقام اهل بیت است! در بهشت جسمانی ـ لَا لَغْوٌ، (5)این «لام» چون تکرار شده است اسم آن مرفوع است، وگرنه «لا» لای نفی جنس است ـ لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ؛ اصلاً خیال گناه در بهشت نیست. پس ما چنین عالَمی داریم، این بهشت که به مراتب پایینتر از آن مقام مُخلَصین است! عالَمی است که اصلاً گناه در آن نیست، خلاف در آن نیست، کذب در آن نیست، باطل و شرّ در آن نیست، هر چه هست حقّ است و خَیر است و صدق است و حَسَن! چنین جایی، جا برای بدلیسازی و گمراهی نیست؛ از این به مراتب بالاتر مقام مُخلَصین است، آنجا که جا برای گناه نیست! فرمود پیغمبرها در این محدوده هستند، اینجا هر چه باشد وحی است و الهام؛ در این وحی و الهام به پیغمبر میفرماید ـ نظیر واجب تخییری در برابر واجب تعیینی ـ هرکدام از اینها را به عنوان «فرضُ النبی» بگیر و به مردم بگو که اینها میشود نظیر دو رکعت آخر، پس در این محدوده است، نه اینکه پایین محدوده باشد ـ معاذ الله ـ تو مثل یک مرجع تقلید یا مثل مجتهد بنشینی فکر بکنی و هر چه که تو فکر کردی بشود دین! این معنایش این است که بخشی از دین را از بشر میگیرد، نه از خدا! فرمود که این معنا «و ثانیهما أنه تعالی لما أکمل نبیه(صلی الله علیه و آله و سلم) بحیث لم یکن یختار من الأمور شیئاً إلا ما یوافق الحق و الصواب و لا یَحُلُّ بباله ما یخالف مشیته سبحانه فی کل باب»، اصلاً در حرم امن قلب پیغمبر جز اراده الهی آنجا ظهور ندارد! اینکه فرمود: «إِنَّ الْإِمَامَ وَکْرٌ لِإِرَادَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یَشَاءُ إِلَّا مَنْ یَشَاءُ اللَّهُ»، (6)«وَکْر» یعنی آشیانه؛ ارادهٴ الهی، این مرغ بخواهد پَر بکشد آشیانه آن دل اهل بیت است. «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّهِ»، (7)«إِنَّ الْإِمَامَ وَکْرٌ لِإِرَادَةِ اللَّهِ»، «وَکْر» یعنی آشیانه؛ این اراده اگر بخواهد بنشیند، کجا مینشیند؟ در قلب ما مینشیند! این حرم امن پاک است، اینجا جز وحی الهی، جز حرم امن و جز الهام الهی که چیزی دیگر نیست؛ لذا فرمود: «فی کل بابٍ فوض إلیه تعیین بعض الأمور کالزیادة فی رکعات الفرائض و تعیین النوافل من الصلاة و الصیام» و کیفیت جِدّ «و غیر ذلک مما سیأتی بعضها فی هذا الکتاب إظهاراً لشرفه و کرامته عنده»، اما «و لم یکن أصل التعیین إلا بالوحی و لا الاختیار إلا بالإلهام»؛ اوّل وحی و تعلیم است که حضرت در قلمرو تعیین و الهام الهی به سر میبرد، بعد از اینکه یکی را انتخاب کرد دوباره خدا امضا میکند و میگوید حالا به مردم بگو! این سَبق و لحوق آن، ورود و خروج آن، آغاز و انجام آن وحی الهی است، دیگر اینچنین نیست که حضرت از آن جهت مثل یک مجتهد بنشیند فکر بکند و با علم حصولی این کار را انجام بدهد. «و لم یکن أصل التعیین إلا بالوحی و لا الاختیار إلا بالإلهام» با این هم کافی نیست، «ثم کان یؤکّد ما اختاره صلی الله علیه و آله و سلم بالوحی»، پس این محفوف به وحی است؛ منتها حرمت پیغمبر باعث شد که اینها را به عنوان «فرضّ النبی» میگوییم، نه اینکه ـ معاذ الله ـ حکم برای پیغمبر باشد و او خودش استدلال کرده باشد، خودش مثل یک مرجع تقلید بنشیند و فکری را به دست بیاورد. «و لا فساد فی ذلک عقلا»، بله راست گفته چون برهان عقلی برخلافش نیست! «و قد دلت النصوص المستفیضة علیه».
ص: 801
حالا اشکالی ـ ظاهر کلینی و اکثر محدّثین هم همین است (1)ـ مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) مشکلی دارد که این اشکال مرحوم صدوق را مرحوم مفید و امثال آن ـ یک اختلاف داخلی است ـ حلّ میکنند. بعد میفرماید: «کل ذلک بحسب ما یریهم الله من مصالح الوقت کما سیأتی فی خبر ابن أشیم و غیره»، (2)تازه چه وقت بگوید و کجا بگوید را هم ذات اقدس الهی برابر وحی به اینها الهام میکند.
در صفحه 146 هم بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) ذکر میکند، (3)در صفحه 147 هم میفرماید: «وَ قَدْ فَوَّضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی نَبِیِّهِ أَمْرَ دِینِهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَ: وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا». مثلاً الآن حداکثر یک سیزدهم قرآن کریم درباره فقه باشد؛ یعنی این شش هزار و ششصد و اندی آیه نورانی که هست، اگر پانصد آیه درباره احکام فقهی باشد یعنی یک سیزدهم آیات قرآن درباره فقه هست؛ این همه احکام فقهی که صدها فکر هست، اینها را ذات اقدس الهی از راه روایات و الهام به ائمه(علیهم السلام) فرمود.
فرمود: «وَ قَدْ فَوَّضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی نَبِیِّهِ أَمْرَ دِینِهِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَ: وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ قَدْ فَوَّضَ ذَلِکَ إِلَی الْأَئِمَّةِ». ما «فرضُ النبی» داریم، «فرض الامام» که نداریم! در حالی که تفویض به ائمه(علیهم السلام) شده است؛ یعنی بیان کردن همان دو محور اصلی که قلمرو تعیین «بالوحی» است و محدودهٴ انتخاب «بالإلهام» است، بعد هم تأیید آن با وحی الهی است. با سه عنصر وحیانی اینها حرکت میکنند؛ یعنی تعیین «بالوحی»، انتخاب «بالإلهام» و امضا هم «بالوحی». فرمود ولی علامت مفوّضه و غلات و اصنافشان این است که «نِسْبَتُهُمْ مَشَایِخَ قُمْ وَ عُلَمَاءَهُمْ إِلَی الْقَوْلِ بِالتَّقْصِیرِ»؛ بعضیها که اهل غُلوّ هستند علمای قم و مشایخ قم همین حرفهایی که ما گفتیم را دارند میگویند، آن وقت آن قاریان مشایخ و علمای قم را میگفتند که درباره ائمه کوتاهی میکنند. ما امام را به عنوان جانشین پیغمبر میشناسیم، پیغمبر را به عنوان «خلیفة الله» میشناسیم و به عنوان «رسول الله» میشناسیم، نه به عنوان مرجع تقلید! رسول الله «بِمَا أنَّهُ رَسول الله» غیر از حرف مُرسِل که حرف کسی را نمیگوید! خلیفه «بِمَا أنَّهُ خَلیفه» غیر از حرف «مُستخلف عنه» را که نمیزند! اما از آن به بعد ـ إلی ما شاء الله ـ خدا به اینها چه چیزی داد، به عقل کسی هماهنگ درنمیآید، از آن به بعد این زیارت «جامعه» است که در دسترس ماست؛ این زیارت «جامعه» در حقیقت تفسیر ولایت است، ولایت ائمه(علیهم السلام) مثل قرآن تفسیر میخواهد؛ منتها حالا فکر شده که بهترین زیارت و دعایی که بتواند گوشهای از مقام اینها را بیان کند چیست؟ که همین زیارت نورانی «جامعه» است! آن وقت از آن به بعد زیارت «جامعه» معنای خودش را پیدا میکند. چیزی در عالَم نیست که خدا به اینها نداده باشد! از هر فرشتهای بالاترند! اگر آن روز فرشتهها شاگردی آدم را داشتند که یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ، (4)امروز میآیند خدمت وجود مبارک حضرت و شاگردی میکنند، از این مقام بالاتر چه میخواهید؟! اینها که میخواهند عالَم را اداره کنند! مدبّرات امر کیست؟ همینها هستند! اینها از کجا یاد میگیرند؟ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ. فرشتگان امروز از چه کسی یاد میگیرند؟ از وجود مبارک حضرت، از این مقام بالاتر فرض ندارد! اما وقتی انسان از راه آن وارد بشود که دیگر غُلوّ نیست! چطور مدبُرات امر را شما قبول کردید، همین حرفها را درباره استادِ مدبّرات امر قبول ندارید؟! میگویید غُلوّ است؟! مگر فرشتهها مدبّرات امر نیستند؟ فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً! (5)حالا «صافّات» (6)و «نازعات» (7)که هستند، اینها اقسامشان است؛ اینها که مدبّرات امر هستند، این مدبّرات امر که شاگرد انسان کامل است! منظور از آدم که شخصِ حضرت آدم نیست، این مقام انسان کامل است؛ آن روز وجود حضرت آدم بود امروز وجود مبارک حضرت است، یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ اینها با اسمای الهی دارند کار میکنند! شما این حرفهای احیای موتی و امثال آن را که درباره ملائکه قبول دارید، دربارهٴ اسرافیل، جبرائیل و عزرائیل اینها را قبول دارید، درباره معلّم آنها قبول ندارید؟ اینکه غُلوّ نیست! اما وقتی انسان از راه آن وارد بشود دیگر مطمئن است.
ص: 802
بنابراین تفویض هم «فرضّ النبی» هست و هم «فرضُ الامام» هست؛ منتها فرض به این است که در سه ضلع وحی و الهام حرکت میکنند: تعیین آن «بالوحی» است، انتخاب آن «بالإلهام» است، بعد ملحوق است به امضا و تنفیذ ذات اقدس الهی.
حالا میماند بحثی که مرحوم کاشف الغطاء دارد و بحثی پیرامون علم غیب که چند بار در همین بحث خوانده شد؛ یک بیان عقلی هم سیدنا الاستاد دارد که میفرماید آن بیانی که دیگران دارند، به همان بیانی که ما میگوییم برمیگردد. (1)حالا ـ إن شاء الله ـ فردا مطرح میشود.
موضوع: تفسیر آیات 9 تا 11 سوره احقاف
قُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ وَ مَا أَنَا إِلاّ نَذِیرٌّ مُبِینٌ (۹ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ کَفَرْتُم بِهِ وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (۱۰) وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کَانَ خَیْراً مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ (۱۱)) پنج مسئله است که از جمع بین روایات و ادلّه عقلی و نقلی مطرح است؛ یکی اینکه ذات اقدس الهی همه علومی را که لازمهٴ شریعت بود به اهل بیت(علیهم السلام) عطا کرد، روایات فراوانی هم هست که به آنها اشاره میشود. دوم اشکالی است که اگر اینها به همه علوم آگاه بودند ـ «مَا یأتِی»، «مَا تَقَدَّم»، اسرار قضا و قدر ـ چطور بر هلاکت خودشان اقدام میکردند؟ چرا وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) شب نوزدهم را تشریف بردند؟ چطور وجود مبارک امام مجتبیٰ آب آن کوزه را که سمّی بود تناول فرمودند؟ و همین طور سایر ائمه(علهیم السلام)، این مطلب دوم. پس مطلب اوّل روایات فراوانی است که اهل بیت(علهیم السلام) همه علوم را با تعلیم الهی عالِم هستند و دومی هم این اشکال عقلی است. سوم یک جواب عقلی است که سیدنا الاستاد دادند. چهارم دو جواب است که برخیها گفتند ائمه(علیهم السلام) تکالیف خاصه دارند، گاهی بر خطر اقدام میکنند و گاهی اقدام نمیکنند، تکلیف اینها با تکلیف تودهٴ مردم فرق دارد. جواب پنجم و مطلب پنجم آن است که علم غیبی تکلیفآور نیست. این امور پنجگانه به خواست خدا یکی پس از دیگری مطرح میشود؛ ولی قبلاً به بعضی از سؤالاتی که مربوط به بحثهای قبلی بود پاسخ داده بشود تا به سراغ این امور پنجگانه برویم. پرسش: شما فرمودید خلافت جامع ... رسالت است ؟ پاسخ: به هر حال امامت هم خلافت است؛ یا «بلافصل» یا «معالفصل»؛ اینها خلافت از رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) دارند که رسول خدا خلافت مستقیم از طرف ذات اقدس الهی دارد.
ص: 804
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص192.
مطلب اوّل آن است که در آیات قبل گفته شد به اینکه اینها غافل هستند؛ آیه پنج این بود: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ؛ این بتها چون غافل میباشند کاری از اینها ساخته نیست. عنوان غفلت عدم ملکه است، به یک سنگ یا چوب نمیگویند غافل یا جاهل! جاهل به کسی میگویند که شأنیت علم در او باشد، غافل هم همینطور! و اگر قرآن کریم این «صَنَم» و «وَثَن» را غافل گفت، لازمهٴ آن این است که اینها آگاهی داشته باشند و از طرفی هم فرمود: لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، این لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ برای این است که نمیفهمند این بتپرستها چه میخواهند!؟ پاسخ این است که براساس اینکه آن علم، شعور عمومی را به همراه دارد، اینها غافل هستند؛ هر جا علمِ هستی هست، شعور هست ولو رقیق! پس اگر غافل بودند معنایش این نیست که قدرت بر اجابت دارند، خود این غفلت باعث عدم اجابت است و بر فرض غافل نباشند و عالِم هم باشند، صِرف علم قدرت نمیآورد؛ ولو اینها بفهمند که بتپرست چه میخواهد، معنای عالِم بودن این نیست که اینها قادر و مقتدر هستند.
«فتحصّل» که عدم غفلت کنایه از آن است که اینها اهل شعور هستند؛ اما به این مطلب شعور ندارند! یک وقت است که میگوییم اینها اصلاً چیزی نمیفهمند، این با آن سرایت عمومی شعور هماهنگ نیست؛ اما یک وقت میگوییم نه! میفهمند و شعور دارند، «مُسبِّح»، «مُحَمِّد»، تسبیحگوی و مُطیع حق هستند، «لَو أسْلَمَ» هست، «یُسَبِّحُ» هست و مانند آن؛ ولی به این مطلب آگاهی ندارند که بتپرستها چه میخواهند! پس ممکن است چیزی یا موجودی اهل ادراک و شعور باشد؛ ولی غفلت داشته باشد از اینکه این بتپرست چه میخواهد!
ص: 805
مطلب بعدی آن است که بر فرض شعور داشته باشد و غافل هم نباشد، صِرف علم و توجه به اینکه این بتپرست چه میخواهد قدرت نمیآورد؛ لذا صادق است که اینها بر فرض عالِم هم باشند، قدرت اجابت ندارند. پرسش: اشکالی مطرح شده که میگویند «جسم» موجود ضعیفی دارد که از اجزای خودش هم با خبر نیست؟ پاسخ: بله، آن نسبت به شعور قوی است، وگرنه کلّ موجودات در حکمت متعالیه روشن شد که اینها اهل ادراک هستند و ظاهر قرآن هم به همین وضع باقی است، دیگر تأویل نمیخواهد؛ هر موجودی «تسبیح» و «حمد» میکند: وَ إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، (1)اینها عموماتی است که قابل تقیید و تخصیص نیست! وَ إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛ هر موجودی «تسبیح» و «تحمید» میکند، یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ، (2)سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ، (3)لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ، (4)آیات «سجده»، آیات «اسلام»، آیات «تسبیح»، آیات «تحمید» و آیات أَتَیْنَا طَائِعِینَ، (5)اینها تمثیل نیست، واقعاً اینها ادارک دارند و میفهمند؛ اما معنایش این نیست که همه اینها در یک حدّ شعور و ادراک دارند؛ لذا بعضی از مراحل را نسبت به دیگران که بسنجند، میگویند اینها اهل ادراک نیستند؛ ولی اصل «ادراک»، اصل «تحمید» و اصل «تسبیح» را دارند و تمثیل نیست، مَجاز نیست آیه سوره مبارکه «اسراء». پرسش: اگر به ملائکه تفسیر کنیم، این همان مصداق آیه ؟ پاسخ: نه! هر موجودی، چرا ملائکه؟! پرسش: در آیه چهل «سبأ» که میفرماید: یَقُولُ لِلْمَلاَئِکَةِ أَ هٰؤُلاَءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ ...؟ پاسخ: به هر حال وَ إِن مِن شَیْءٍ، این پنج طایفه از آیات به صورت شفّاف دلالت دارد که «کلُّ مُوجُودٍ مُسَبِّحٌ لِلّه»، پس دلیلی نداریم که اینها را تأویل بکنیم و از طرفی هم اینها در قیامت شهادت میدهند! الآن این زمین شهادت میدهد، این مسجد شکایت میکند که کدام یک از همسایهها آمدند و کدام یک از همسایهها نیامدند! دلیلی ندارد که ما اینها را تأویل بکنیم! اگر امروز نفهمند که کدام همسایه آمده و کدام همسایه نیامده، فردا که نمیتواند شکایت بکند! اگر این زمین نفهمد که این شخص چه کار میکند، چطور در قیامت شهادت میدهد یا شکایت میکند؟! منتها آن شعوری که موجودات برتر مثل فرشتهها یا انسانها دارند اینها ندارند.
ص: 806
مطلب دیگر آن است که شعور همتای با هستی است و علم از سنخ ماهیت نیست، بلکه از سنخ مفهوم است؛ برای اینکه معلوم بشود شیئی دارای ماهیت است یا از سنخ ماهیت نیست و مفهوم است، چند ضابطه وجود دارد: یکی از آن ضوابط اوّلی این است که اگر معنایی هم بر ذات اقدس الهی اطلاق بشود و هم بر غیر خدا، چون ذات اقدس الهی منزّه از ماهیت است، معلوم میشود که این عنوانی که بر خدا اطلاق میشود، عنوان «ماهوی» نیست، بلکه عنوان مفهومی است؛ حیات از این قبیل است، قدرت از این قبیل است، علم از این قبیل است که میگوییم خدا عالِم است، علیم است؛ این علم چنین نیست که داخل در مقولهٴ کیف باشد و ماهیت داشته باشد. اگر چیزی بر واجب و ممکن هر دو اطلاق میشود، معلوم میشود که از سنخ مفهوم است و از سنخ ماهیت نیست؛ علم از همین قبیل است. بنابراین چون ذات اقدس الهی مصداق معنای عالم است، معلوم میشود عالم و علم مفهوم هستند نه ماهیت؛ لذا سراسر جهان را با هستیای که هست همراهی میکند؛ منتها هستی درجاتی دارد، علم هم مراتبی دارد؛ میماند نحوهٴ وجود آن، البته در موجودات دیگر وجودِ ضعیف خواهد بود.
مطلب بعدی آن است که اگر سیدنا الاستاد در مقالهای مرقوم فرمودند احکام الهیِ ثابت داریم و متغیّر، آن حُکم متغیّر به مصداق و تطبیق عناوین بر مصداق برمیگردد، وگرنه جمیع احکام ثابت هستند و ما حُکم متغیّر نداریم! بلکه تطبیق آن عناوین بر مصادیق برابر تغییر مصلحت تغییرپذیر است، وگرنه هر جا که این مصلحت باشد این حکم هست، نه اینکه این حکم گاهی باشد و گاهی نباشد. اداره مملکت، سیاست مملکت، مدیریت و تدبیر مملکت جزء مصادیق آن عناوین است. به چه کسی سِمَت بدهند، به چه کسی سِمَت ندهند، در کجا جنگ باشد و در کجا صلح باشد، اینها برابر مصالح عامه است؛ هر جا مصلحت بود اقدام میشود و هر جا مفسده بود اقدام نمیشود، اصل حکم برابر مصلحت و مفسدهٴ «نفسُ الأمریه» است یک امر ثابت است، منتها مصادیق آن فرق میکند. پس تغیّر در آن تطبیق عناوین بر مصادیق جزئیه است، وگرنه قواعد کلّی و احکام الهی همچنان ثابت است.
ص: 807
مطلب بعدی آن است که خود ائمه(علیهم السلام) در عنوان ولایت که امور جزئی است، افرادی را نصب میکنند یا افرادی را عزل میکنند و گاهی جنگ میکنند و گاهی صلح میکنند، اینها هست. بنابراین حکم خدا تغییرپذیر نیست، بلکه حکم خدا «یَدُورُ مَدارُ الْمَصْلَحَة»، مصادیق خارجیه است که تغییرپذیر است؛ گاهی جنگ مصلحت هست و گاهی صلح، گاهی رابطه مصلحت است و گاهی قطع رابطه و مانند آن. پرسش: هم شعور «ذو مراتب» است و هم وجود «ذو مراتب» است، آیا شعور آنها مفهومی است یا ؟ پاسخ: شعور که در خارج هست، مصداق شعور است؛ عنوان شعور؛ یعنی «شین و عین و واو و راء»، این لفظ مفهوم دارد نه ماهیت!
حالا ببینیم این امور پنجگانه از کجا شروع میشود؟ مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) اینها را جمع کرد؛ البته مفصّل آن کار مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) است؛ اما شما این عناوین را که ملاحظه بفرمایید، دیگر هیچ تردیدی باقی نمیماند که همه علومی را که ذات اقدس الهی در نشئه احکام و حِکَم صادر کرده است، نزد اهل بیت عصمت و طهارت هست، همه علوم! برای اینکه خلیفه اصلی خدا «انسان کامل» است و جهان با اسمای الهی اداره میشود، اینکه در دعا داریم که «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْء» (1)که در دعای «کمیل» هست یا به آن اسمی که آسمان «منخفض» شد، (2)کلّ اینها با اسمای الهی حل میشوند و اسمای الهی هم لفظ نیستند! مفهوم نیستند! حقایق خارجیه هستند، اینکه میگویند وجود مبارک حضرت ـ یا پیغمبر یا ائمه دیگر(علیهم السلام) ـ اسم اعظم داشتند، اسم اعظم یک لفظ نیست که اگر کسی این لفظ را بگوید بتواند مرده را زنده کند یا مفهوم نیست که اگر کسی معنایش را بفهمد بتواند مرده را زنده کند، چون با لفظ مرده زنده نمیشود یا با مفهوم ذهنی مرده زنده نمیشود، بلکه با آن حقیقت خارجی که کمال عالی روح است مرده زنده میشود؛ اسم اعظم اوست که فرمود چه بگویید «الله» و چه بگویید «رحمن» قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الأسْماءُ الْحُسْنَی، (3)این اسمی است که در دعای «سمات» گفته میشود و مانند آن. اسمای الهی که کارگاه جهان به آنها برمیگردند، ذات اقدس الهی حقایق این اسما را به یاد انسان کامل داد که وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ. (4)بعد فرشتهها آن صلاحیّت را ندارند که شاگرد بلاواسطه «الله» باشند! اگر آن صلاحیّت را میداشتند، ذات اقدس اله اسمای الهی را یاد فرشتهها میداد، دیگر لازم نبود که به خلیفه خود بفرماید به آنها گزارش بده.
ص: 808
مطلب دوم آن است که فرشتهها نه تنها شاگرد بلاواسطه «الله» نیستند، در حدّی هم نیستند که عالِم به حقایق اسما بشوند؛ لذا ذات اقدس الهی به خلیفه خود نفرمود «یَا آدَمُ عَلِّمْهُم»، بلکه فرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ، (1)در حدّ گزارش اینها باید بدانند، نه در حدّ علم! آن حقیقت علم را اینها نمیکِشند، آن بار علم را اهل بیت عصمت و طهارت میکشند. براساس این جهات، پس حقایق اسما را ذات اقدس الهی به انسان کامل داد که امروز وجود مبارک حضرت است.
مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) چندین باب در این زمینه دارد؛ حالا شما اگر این عناوین را هم ملاحظه بفرمایید، هیچ تردیدی برای محقق باقی نمیگذارد که همه علوم را ذات اقدس الهی به اهل بیت عطا کرده است.
باب اوّل این است: «أَنَّ الْمُتَوَسِّمِینَ الَّذِینَ ذَکَرَهُمُ اللَّهُ تَعَالَی فِی کِتَابِهِ هُمُ الْأَئِمَّةُ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ». (2)باب دوم: «عَرْضِ الْأَعْمَالِ عَلَی النَّبِیِّ صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ»؛ (3)هر کاری که ما میکنیم به این ذوات قدسی ارائه میدهند؛ باب سوم: «أَنَّ الطَّرِیقَةَ الَّتِی حُثَّ عَلَی الِاسْتِقَامَةِ عَلَیْهَا» این «وَلَایَةُ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامْ» (4)است. باب چهارم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ مَعْدِنُ الْعِلْمِ وَ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَة». (5)باب پنجم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ وَرَثَةُ الْعِلْمِ یَرِثُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً الْعِلْم». (6)باب ششم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ وَرِثُوا عِلْمَ النَّبِیِّ وَ [علم] جَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاءِ [عَلَیْهِمُ السَّلَامْ]». (7)باب هفتم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ عِنْدَهُمْ جَمِیعُ الْکُتُبِ الَّتِی نَزَلَتْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ». (8)باب هشتم: «أَنَّهُ لَمْ یَجْمَعِ الْقُرْآنَ کُلَّهُ إِلَّا الْأَئِمَّةُ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ وَ أَنَّهُمْ یَعْلَمُونَ عِلْمَهُ کُلَّه». (9)باب نهم: «مَا أُعْطِیَ الْأَئِمَّةُ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ مِنِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَم»؛ (10)آن اسم اعظمی که ذات اقدس الهی به ائمه مرحمت کرد چیست؟ باب دهم: «مَا عِنْدَ الْأَئِمَّةِ مِنْ آیَاتِ الْأَنْبِیَاءِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ»؛ (11)آن آیات انبیایی که نزد ائمه(علیهم السلام) است چیست؟ باب یازدهم: «مَا عِنْدَ الْأَئِمَّةِ مِنْ سِلَاحِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ مَتَاعِه». (12)باب دوازدهم: «أَنَّ مَثَلَ سِلَاحِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم مَثَلُ التَّابُوتِ فِی بَنِی إِسْرَائِیل». (13)باب سیزدهم: «فِیهِ ذِکْرُ الصَّحِیفَةِ وَ الْجَفْرِ وَ الْجَامِعَةِ وَ مُصْحَفِ فَاطِمَةَ سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْها وَ عَلَیْهِم». (14)باب چهاردهم: «فِی شَأْنِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَ تَفْسِیرِهَا» (15)که در لیلهٴ قدر همه اسرار سال به آنها عرضه میشود؛ باب پانزدهم: «فِی أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ یَزْدَادُونَ فِی لَیْلَةِ الْجُمُعَة». (16)باب شانزدهم: «لَوْ لَا أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ یَزْدَادُونَ لَنَفِدَ مَا عِنْدَهُم». (17)باب هفدهم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ یَعْلَمُونَ جَمِیعَ الْعُلُومِ الَّتِی خَرَجَتْ إِلَی الْمَلَائِکَةِ وَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الرُّسُلِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ». (18)باب هجدهم: «بَابٌ نَادِرٌ فِیهِ ذِکْرُ الْغَیْب». (19)باب نوزدهم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ إِذَا شَاءُوا أَنْ یَعْلَمُوا [عَلِّمُوا أو] عُلِّمُوا». (20)باب بیستم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ یَعْلَمُونَ مَتَی یَمُوتُونَ وَ أَنَّهُمْ لَا یَمُوتُونَ إِلَّا بِاخْتِیَارٍ مِنْهُم». (21)باب بیست و یکم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ یَعْلَمُونَ عِلْمَ مَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ وَ أَنَّهُ لَا یَخْفَی عَلَیْهِمُ الشَّیْءُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ». (22)باب بیست و دوم: «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُعَلِّمْ نَبِیَّهُ عِلْماً إِلَّا أَمَرَهُ أَنْ یُعَلِّمَهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ [عَلَیْهِ السَّلَامْ] وَ أَنَّهُ کَانَ شَرِیکَهُ فِی الْعِلْمِ». (23)باب بیست و سوم: «جِهَاتِ عُلُومِ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ». (24)باب بیست و چهارم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ لَوْ سُتِرَ عَلَیْهِمْ لَأَخْبَرُوا کُلَّ امْرِئٍ بِمَا لَهُ وَ عَلَیْه». (25)باب بیست و پنجم: «التَّفْوِیضِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ إِلَی الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ فِی أَمْرِ الدِّین» (26)که در بحث دیروز خوانده شد. باب بیست و ششم: «فِی أَنَّ الْأَئِمَّةَ بِمَنْ یُشْبِهُونَ مِمَّنْ مَضَی وَ کَرَاهِیَةِ الْقَوْلِ فِیهِمْ بِالنُّبُوَّة». (27)باب بیست و هفتم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُون». (28)باب بیست و هشتم: «فِیهِ ذِکْرُ الْأَرْوَاحِ الَّتِی فِی الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ». (29)باب بیست و نهم: «الرُّوحِ الَّتِی یُسَدِّدُ اللَّهُ بِهَا الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ». (30)باب سیام: «وَقْتِ مَا یَعْلَمُ الْإِمَامُ جَمِیعَ عِلْمِ الْإِمَامِ الَّذِی کَانَ قَبْلَهُ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ»؛ (31)جمیع علوم قبلی چه زمانی به امام بعدی میرسد، آن وقت را هم میدانند. وجود مبارک امام هادی(علیه السلام) آن لحظهای که امام شد، میفهمید که وجود مبارک امام جواد(علیه السلام) رحلت کرده است و الآن مسئولیت به عهده اوست؛ از حضرت سؤال کردند ـ یعنی از امام ـ که شما از کجا میفهمید؟ امام قبلی که در جای دیگر رحلت کرده است و شما الآن میفهمید! فرمود ما ذلّتی در خود احساس میکنیم، معلوم میشود که به مقامی رسیدیم. (32)باب سی و یکم: «فِی أَنَّ الْأَئِمَّةَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ فِی الْعِلْمِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ الطَّاعَةِ سَوَاء». (33)باب سی و دوم: «أَنَّ الْإِمَامَ عَلَیْهِ السَّلَامْ یَعْرِفُ الْإِمَامَ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ»؛ امام بعدی را هم میداند، «وَ أَنَّ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَی إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها (34)فِیهِمْ»؛ (35)یکی از مصادیق بارزه که فرمود امانت را به اهلش اهلش بدهید، امام قبلی باید امامت را به امام بعدی بسپرد. باب سی و سوم: «أَنَّ الْإِمَامَةَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْهُودٌ مِنْ وَاحِدٍ إِلَی وَاحِدٍ». (36)باب سی و چهارم: «أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَیْهِمُ السَّلَامْ لَمْ یَفْعَلُوا شَیْئاً وَ لَا یَفْعَلُونَ إِلَّا بِعَهْدٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمْرٍ مِنْهُ لَا یَتَجَاوَزُونَه». (37)باب سی و پنجم: «الْأُمُورِ الَّتِی تُوجِبُ حُجَّةَ الْإِمَامِ عَلَیْهِ السَّلَامْ». (38)باب سی و ششم: «ثَبَاتِ الْإِمَامَةِ فِی الْأَعْقَابِ وَ أَنَّهَا لَا تَعُودُ فِی أَخٍ وَ لَا عَمٍّ وَ لَا غَیْرِهِمَا مِنَ الْقَرَابَات»، (39)این ابواب که تمام شد آن وقت «موالید ائمه» ـ تاریخ ائمه ـ یکی پس از دیگری شروع میشود.
ص: 809
1) بقره/سوره2، آیه33.
2) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص218.
3) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص219.
4) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص220.
5) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص221.
6) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص221.
7) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص223.
8) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص227.
9) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص228.
10) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص230.
11) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص231.
12) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص232.
13) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص238.
14) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص238.
15) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص242.
16) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص253.
17) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص254.
18) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص255.
19) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص256.
20) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص258.
21) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص258.
22) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص260.
23) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص263.
24) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص264.
25) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص264.
26) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص265.
27) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص268.
28) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص270.
29) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص271.
30) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص273.
31) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص274.
32) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص381.
33) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص275.
34) نساء/سوره4، آیه58.
35) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص276.
36) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص277.
37) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص279.
38) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص284.
39) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص285.
با بررسی این روایات، برای هیچکسی تردیدی باقی نمیماند که ذات اقدس الهی همه علومی را که در جهان امکان نازل کرده است به این ذوات قدسی داده است؛ چیزی نیست که حالا فرشته بداند و اینها ندانند. این ابواب را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده است، بخش دیگر را مرحوم صدوق نقل کرده؛ مرحوم شیخ طوسی نقل کرده و مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) همه اینها را در بحار جمع کرده است؛ این مطلب اوّل.
مطلب دوم اشکالی است عقلی و نقلی؛ اشکال نقلی همین آیاتی است ـ و قبلاً خوانده شد ـ که پیامبر میفرماید من نمیدانم چه کار باید کنم و برای من چه میآید و چه مقدّر شده است؟ آیه نُه همین سوره مبارکهٴ «احقاف» که محل بحث است، فرمود: وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ، در سوره مبارکهٴ «اعراف» هم مشابه این آمده است، آیه 188 سوره «اعراف» این است که قُل لاَ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاَ ضَرّاً إِلاّ مَا شَاءَ اللّهُ وَ لَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ؛ من اگر عالم به غیب بودم، خیرات فراوانی نصیب من میشد! وَ مَا مَسَّنِیَ السُّوءُ؛ و من گرفتار ضرر نمیشدم، ما غیب نمیدانیم و از بسیاری از خیرات باخبر نیستیم! این اشکال نقلی است و اما اشکال عقلی هم این است که اینها گاهی گرفتار خطر میشدند، در جنگها شکست میخوردند و ترور شدند، اگر علم غیب داشتند و اگر به همه علوم آگاه بودند، این مشکلات پیش نمیآمد، این مطلب دوم.
مطلب اوّل این است که برابر نصوص فراوان اینها همه چیز را میدانند، مطلب دوم هم اشکال عقلی و نقلی است؛ اشکال نقلی برابر آیه سوره «احقاف» و سوره «اعراف» است، اشکال عقلی هم همان شواهد تاریخی است که خیلی از خطرها از اینها دفع نشده است؛ ترور شدند، آب مسموم را میل کردند و مانند آن، جریان کربلا هم همینطور است.
ص: 810
مطلب سوم و چهارم و پنجم این است؛ سوم جوابی است که سیدنا الاستاد به عنوان طرح یک مسئله عقلی و دفع یک شبهه ذکر میکند، میفرمایند شما وقتی که درباره امامت امام یا رسالت رسولی بحث میکنید، مقطعی و به اصطلاح جزیرهای فکر نکنید، میدانی فکر کنید و کلّ جهان را ببینید! کلّ جهان یک سلسله اموری است که باید بگذرد و این ذوات قدسی از آن جهت که مَا هَذا إِلاّ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ (1)هم همتای سایر بشرها هستند و یک سلسله برنامههایی دارند، اینها به آن نقشه کلّ آگاه هستند؛ نقشه کلّ این است که فلان امام در فلان وقت به دنیا بیاید، در فلان وقت مبارزه کند، در فلان وقت شهید بشود و نوبت به امام بعدی برسد؛ اینها مقاطع جزئی میباشند که هر کسی قَدَری دارد، قضایی دارد، اینها به آن هندسه جهان عالِم هستند! اگر به هندسه جهان عالِم میباشند، این مجموعه باید واقع بشود و «ضروری الوقوع» است، چون «ضروری الوقوع» است که نمیشود جلوی این جزئیات را گرفت! حالا بر فرض اگر برای این امام اتفاقی نیفتد «الی یوم القیامة» باید بماند، دیگر ائمه کثیر بشوند و مردم امتحان بشوند و هر کسی باید امتحان بشود و هر کسی باید مسئولیت خودش را اجرا کند نیست. بنابراین این علم به آن نقشه جهانی و کلّ جهان است، این علم تکلیفآور نیست. (2)این مطلب با جواب چهارم و پنجمی که دادند شاید هماهنگ باشند، آنها هم به همین برمیگردند.
جواب چهارم این است آنها درست است که علم دارند؛ اما تکلیف آنها جداست؛ آنها گاهی مکلّف به مبارزه هستند ولو شهید بشوند و مکلّف به قیام هستند ولو شکست بخورند، تکلیف آنها با تکلیف افراد دیگر فرق میکند.
ص: 811
جواب پنجم آن است که علم غیب «بِمَا أنَّهُ عِلم غَیب» علمی نیست که کاربرد فقهی داشته باشد، علمی که کاربرد فقهی دارد علم عادی است؛ یعنی علمی که از طریق عادی و عادت ظهور میکند اثر فقهی دارد، اما علم غیب کاربرد فقهی ندارد! شما میبینید وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) یک اصل کلّی را گفته که خودش و دوازده امام معصوم(علیهم السلام) هم به همین عمل کردند، فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ»؛ (1)یعنی من در محکمهٴ قضا فقط طبق «یمین» و طبق «شاهد» حکم میکنم، با علم غیب حکم نمیکنم؛ اگر کسی قَسم دروغی یاد کرد یا شاهد دروغی آورد و من در محکمه به استناد آن شاهد یا آن سوگند حکم کردم و او مال را گرفت دارد میبرد، نگوید من از دست خود پیغمبر گرفتم، این «قِطْعَةً مِنَ النَّار» است؛ این را صریحاً اعلام کرد. این «إِنَّمَا» هم حصر است و دوازده امام هم اگر کرسی قضا در اختیارشان بود برابر همین عمل میکردند: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ».
مرحوم کاشف الغطاء و خیلی از افراد نقل کردند که وجود مبارک حضرت امیر از آینده خبر داد ـ کسی که پای منبرش نشسته بود ـ حضرت فرمود این قضیه واقع میشود ـ در قسمت صفّین ـ که روزی میشود که فتنهگران اموی و مروانی از همین درِ مسجد وارد میشوند، از همین دَر! پرچم هم به دست چه کسی هست که وارد میشوند و اشاره کرد به یکی از افراد، فرمود تو هم پرچمدار همینها هستی که از همین دَر وارد میشوی و فتنه به پا میکنی، نکن! ولی میکنی! این شخص عرض کرد نه آقا! ما ارادتمند شما هستیم، پای منبر شما هستیم، فرمود نه! تکرار هم کرد، فرمود نه! بعد از حدود بیست سال چنین حادثهای اتفاق میافتد، گروهی از اموی و مروانی از همین در وارد میشوند، پرچم هم به دست توست و فتنههای کربلا را هم شما به پا میکنید؛ حالا مراجعه میکنیم به فرمایش کاشف الغطاء، اشاره کرد و فرمود تو این کار را میکنی عرض کرد که من؟! فرمود بله همین تو این کار را میکنی، ولی نکن! (2)اینها را میدانستند!
ص: 812
آن جواب چهارم این است که آنها یک احکام خاص و تکلیف مخصوص داشتند. جواب پنجم این است که علم غیب تکلیفآور نیست، به دلیل همین مسئله قضا که فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ»، با اینکه اینها علم غیب دارند که کدام مال حلال است و کدام مال حلال نیست! از وجود مبارک حضرت سؤال کردند که فلان شخصی که جزء افسران شما بود شهید شد، ما به شما تبریک بگوییم یا تسلیت؟ فرمود به من تسلیت بگویید، آنطوری که من خواستم تربیت نشد: «کَلا وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتِی أَخَذَهَا یَوْمَ خَیْبَرَ مِنَ الْغَنَائِمِ لَمْ تُصِبْهَا الْمَقَاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَیْهِ نَارًا»؛ (1)فرمود در جنگ خیبر او حضور داشت و ما هم فاتح شدیم، او پارچهای را بدون اجازه حکومت اسلامی از بیتالمال خیانت کرد و بُرد، الآن آن پارچه کنار گور او شعلهور است! «إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتِی أَخَذَهَا یَوْمَ خَیْبَرَ مِنَ الْغَنَائِمِ لَمْ تُصِبْهَا الْمَقَاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَیْهِ نَارًا»، آنطوری که من خواستم تربیت نشد! فرمود ما برابر علم غیب داوری نمیکنیم، ما در دنیا مأموریم که برابر علم عادی حکم بکنیم. این جواب پنجم.
اما به هر حال بیان سیدنا الاستاد محتاج به یک تتمیم هست؛ ایشان فرمودند علمِ به آنچه واقع میشود تکلیفآور نیست و مربوط به نقشه کلّ است، آن وقت مثالی زدند و گفتند مثل علمی است که فرعون داشت وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ، (2)اینها یقیناً علم داشتند که حق با موسای کلیم است، این معجزه است؛ اما علم به اینکه باید ایمان بیاورند و عمل بکنند نداشتند، پس صِرف علم به یک حقیقت تکلیفآور نیست، علم به اینکه من باید این را انجام بدهم تکلیفآور است، این تطبیقی است که ایشان کردند. (3)این مطلب اشکالی داشت که قبلاً هم بیان شد و آن این است که در افراد عادی اگر انسان علم هم داشته باشد که این تکلیف الهی است و بر او واجب است که انجام بدهد، باز هم میتواند انجام ندهد؛ یعنی کسی صد درصد بداند که حکم خدا این است و صد درصد بداند که او مکلّف به این حکم است و صد درصد هم بداند که او عذری ندارد، اضطرار، الجاء و اجباری نیست ولی معصیت میکند. سرّ اساسی همان بحثهای قبلی است که ما یک علم داریم، تصوّر داریم، تصدیق و جزم داریم که متولّی اینها عقل نظری است و یک اراده داریم، تصمیم و عزمی داریم که متولّی اینها عقل عملی است؛ اینها دو دستگاه کاملاً از هم جدا هستند. مسئول تربیت عقل نظری که اندیشه است حوزه و دانشگاه هستند که بخش اندیشه را تقویت میکنند؛ اما مسئول انگیزه متأسّفانه نه حوزه است و نه دانشگاه، آن مسجد است، حسینیه است، نماز شب است، «أَیْنَ الرَّجَبِیُّونَ» (4)است، آن ناله است و اشک! بین عزم و جزم مانند بین آسمان و زمین فرق است. اینکه ایشان فرمودند علم به وجوبِ تکلیف مشکل را حلّ میکند، اینچنین نیست! الآن یک کسی خودش تفسیر گفته، کتاب نوشته، تحقیق کرده و بحث کرده از منبر که پایین آمده نامحرم را نگاه میکند! این اختلاسیون مگر یقین ندارند که این حرام است؟! مگر یقین ندارند که خودشان مشمول این دلیل هستند؟! مگر یقین ندارند که این واجب است؟! مگر یقین به فعلیّت ندارند؟! مگر یقین به اشتغال ندارند؟ مگر یقین به مکلَّف بودن ندارند؟ عالماً عامداً معصیت میکنند! سرّش این است که علم مشکل را حلّ نمیکند، آنکه علم است، صد درصد میداند این معصیت است، این آیه این را میگوید؛ اما علم نیمی از کار است، این مسئول اندیشه است و عمل به عهدهٴ متولّی انگیزه است!
ص: 813
مثالهایی که قبلاً بیان شد این بود: ما اگر مسئله بدن خود را حلّ بکنیم، جانمان هم حلّ میشود؛ ما از نظر بدن یک متولّی داریم که مسئول اندیشه و فهم است، یک مسئول انگیزه داریم که متولّی کار است؛ ما چشم و گوش داریم که خدا به ما داد که ببینیم، دست و پا به ما داد که حرکت کنیم، این اصل مطلب؛ زیر این مقسَم چهار گروه میباشند: بعضیها هم اندیشه آنها خوب است، هم انگیزهشان خوب است؛ هم چشم و گوش آنها سالم است، هم دست و پایشان سالم است؛ اینها مار و عقرب را میبینند و فرار هم میکنند، این گروه اوّل. گروه دوم کسانی هستند که مسئلهاندیشی آنها خوب است؛ چشمشان سالم است، گوششان سالم است و مار و عقرب را میبینند، اما ویلچریاند! فلجاند! شما به این کسی که نیش خورده عینک بدهید، تلسکوپ بدهید، میکروسکوپ بدهید، ذرّهبین و عینک بدهید، او که مشکل علم ندارد، او مار و عقرب را دارد میبیند! اما علم مشکل را حلّ نمیکند، مگر چشم فرار میکند؟ مگر گوش فرار میکند؟ مگر حوزه آدم را از گناه نجات میدهد؟ مگر دانشگاه نجات میدهد؟ آن دعا و نالهٴ شبانه است که انسان را نجات میدهد! درحالی که آن فلج است. اخلاق برای همین است! شما به این ویلچری میخواهی چه چیزی بدهی؟ نصیحت بکنی؟ عالِم بشوی؟ نشان بدهی؟ عینک بدهی؟ تلسکوپ بدهی؟ میکروسکوپ بدهی؟ ذرّهبین بدهی؟ او شفّاف مار و عقرب را میبیند، اما علم فرار نمیکند، دست و پا فرار میکند که فلج است؛ این گروه دوم است.
گروه سوم کسانی هستند که دست و پایشان خیلی قوی است؛ اما چشم و گوش آنها بسته است؛ مثل «متنسّک» و مقدّس بیادراک. گروه چهارم فاقد «طهورین» هستند؛ نه خوب میفهمند و نه خوب عمل میکنند، جاهل «متهتّک». ما یک مَقسَم در بدن داریم و چهار قِسم زیر مجموعه آن، در درون ما که جانِ ماست هم یک مَقسَم داریم و چهار گروه؛ مَقسَم این است که ما یک متولّی اندیشه داریم و یک متولّی انگیزه؛ از متولّی اندیشه به عقل نظر یاد میشود و از متولّی انگیزه به عنوان «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» (1)که عقل عملی است یاد میشود؛ این مَقسم است که زیر مجموعهٴ آن هم چهار گروه هستند: گروه اوّل عالِم عادل هستند که هم خوب میفهمند و هم خوب عمل میکنند؛ هم عقل عملیشان فعّال است هم عقل نظریشان فعّال است. گروه دوم کسانی هستند که عقل نظریشان فعّال است که خوب درس میخوانند؛ اما مشکل انگیزه دارند؛ شما مدام آیه بخوان، او خودش آیه را خوانده و تفسیر کرده و کتاب نوشته است، او که مشکل علمی ندارد! علم پنجاه درصد قضیه است، این شخص عالماً عامداً دروغ میگوید، برای اینکه آنکه کار است که برای علم نیست! این برای «عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» است که طبق بیان نورانی حضرت امیر فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، (2)او در مسئلهٴ جهاد درونی شکست خورده است، وقتی اسیر شد این دیو نفس ـ نفس مسوّله، نفس أمّاره بالسوء، شیطان ـ او را به اسارت گرفته، این شخص عالماً عامداً دروغ میگوید، برای اینکه علم کارگر نیست، علم فقط میفهمد، آنکه کار میکند اسیر شده است.
ص: 814
گروه سوم کسانی هستند که این بخش عملی و نظری آنها خوب است، این مقدّس بیدرک است؛ یعنی هر چه خواب ببیند عمل میکند؛ اما چه باید عمل بکند نمیداند. چهارمین گروه هم فاقد «طهورین» هستند، جاهل «متنسّک» هستند، نه میفهمند و نه حاضرند که عمل بکنند.
مرحوم کاشف الغطاء(رضوان الله علیه) در صفحه 220 کتاب شریف کشف الغطاء آنجا در تحقیق علم ائمه این فرمایش را دارند، میفرمایند: «الرّابع فی أنّ حکم التحیّر و الخطأ» (1)فلان است، «و کشف الحال أنّ الأحکام الشرعیّة تدور مدار الحالة البشریّة دون المِنَح الإلهیّة فجهادهم و أمرهم بالمعروف و نهیهم عن المنکر إنّما مدارها علی قدرة البشر و لذلک» سلاح حمل میکردند و مانند آن، بعد فرمود: «فعِلمُ سیّد الأوصیاء بأنّ ابن مُلجَم قاتلُه و علم سیّد الشهداء علیه السّلام بأنّ الشمر لعنه اللّه قاتلُه مثلًا مع تعیین الوقت لا یوجب علیهما التحفّظ و ترک الوصول إلی محلّ القتل و علی ذلک جَرَت أحکامهم و قضایاهم إلا فی مقامات خاصّة لجهات خاصّة فإنّهم یحکمون بالبیّنة و الیمین و إن علموا بالحقیقة من فیض ربّ العالمین فإصابة الواقع و عدم إمکان حصول الخطأ و الغفلة منهم بالنّسبة إلی الأحکام و بیان الحلال و الحرام»؛ نسبت به این علم، البته هر چه که ذات اقدس الهی گفت عمل میکنند ـ احکام شرعی را عمل میکنند ـ اما مکلّف باشند که برابر علم غیب محکمه را اداره بکنند، چنین تکلیفی ندارند. اصلاً بشر آزاد است برای امتحان! اگر برابر علم غیب عمل میکردند و بگیر و ببند بود، دیگر بشر آزاد نبود و امتحان نمیداد! فرمود آن علم در احکام الهی اشتباه نمیکند؛ چه چیزی حلال است، چه چیزی حرام است و چه چیزی صحیح است، اینها را برابر علم غیب عمل میکنند، اما آیا زید حق دارد؟ عمرو حق دارد؟ یا فلان حق دارد یا فلان حق ندارد؟ اینها مأمور نیستند، مگر در صورتی که معجزهای بخواهند اظهار کنند و خطر کسی را برطرف کنند؛ مثل وجود مبارک امام باقر ـ که دیروز روز میلاد آن حضرت بود ـ در شأن آن حضرت آمده که کسی وارد محضر امام باقر(سلام الله علیه) شد، کنیز رفت دمِ در، او یک نگاه نامحرمانهای کرد، همین که وارد صحن حیاط شد و اجازه خواست، حضرت از اندرون خانه فرمود: «ادْخُلْ لَا أُمَ لَکَ»، (2)این شخص دستپاچه شد! آمد حضور حضرت و عرض کرد من این کار را کردم ببینم شما متوجّه میشوید یا نه؟ فرمود: «لَئِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ هَذِهِ الْجُدْرَانَ تَحْجُبُ أَبْصَارَنَا»؛ تو خیال کردی که این دیوار نمیگذارد که ما پشت آن را بفهمیم؟! گاهی برای تنبیه این دسته حرفها را میزنند؛ اما در خیلی از موارد اینطور نیست و به علم غیب عمل نمیکنند و به همان علم ظواهر عمل میکنند. شما در نهج البلاغه (3)میبینید منطقهای است در عراق به نام «هیتْ» که آن روز به صورت شهر رسمی نبود ـ الآن در روزنامهها میخوانید که این شهر «هیتْ» از شرّ داعشیها آزاد شده است. «هیتْ» منطقهای است در عراق، با «هاء» «هَوَّزْ» ـ که وجود مبارک حضرت امیر کمیل(رضوان الله علیه) را مسئول این بخش کرد. در دورهٴ اموی و مروانی غارت کردن و شبیخون زدن امر رایجی بود؛ اموی نسبت به منطقه «هیتْ» غارتی زدند که عدّهای را زدند، بردند و اموال را غارت کردند، وجود مبارک حضرت امیر برای کمیل نامهای نوشتند، این نامه در نهج البلاغه هست به کمیل که فرماندار و والی و مسئول «هیتْ» بود، فرمود من این مسئولیت را به تو دادم و تو نتوانستی اداره بکنی، اینها آمدند زدند و بردند تو چه کار میکردی؟! کتابی است به نام الغارات که این صد سال قبل از نهج البلاغه نوشته شده، بخشی از مدارک و اسناد سید رضی در نهج البلاغه همین کتاب الغارات است؛ این کتاب الغارات مجموعه غارتهایی است که حکومت ننگین مروانی و اموی نسبت به حکومت علوی داشتند، هر جا که غارت میکردند اینها تاریخ آن را مینوشتند، در آن کتاب الغارات هم این قسمت هست. (4)وجود مبارک حضرت امیر فرمود آخر اینها آمدند، زدند، بردند و غارت کردند، تو چرا نتوانستی اداره بکنی؟ اگر وجود مبارک حضرت امیر برابر علم غیب میخواست عمل کند که کمیل را نمیفرستاد! آن علم غیب تکلیفآور نیست، در جای دیگر به کسی فرمود خوبیِ پدرت باعث شد که من به تو شغل دادم، وگرنه تو لایق این شغل نبودی! (5)غرض این است که علم غیب «بِمَا أنَّهُ عِلم غَیب» تکلیفآور نیست، این شبیه علمی که به وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ نیست.
ص: 815
موضوع: تفسیر آیات 9 تا 11 سوره احقاف
قُلْ مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ وَ مَا أَنَا إِلاّ نَذِیرٌّ مُبِینٌ (۹ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ کَفَرْتُم بِهِ وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (۱۰) وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کَانَ خَیْراً مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ (۱۱)) سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ چون در مکّه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی هم همان اصول دین است، بعد از تبیین توحید، مسئله وحی و نبوت مطرح شد؛ در جریان وحی و نبوت فرمود که نه من اوّلین پیامبر هستم و نه پیام من اوّلین پیام است: مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ، یک؛ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، دو؛ نه من میدانم که چه حادثهای رخ میدهد و نه از کسی پیروی میکنم، مگر از وحی! آنگاه در پنج مرحله این مباحث مطرح شد؛ مرحله اُولیٰ این بود که طبق ادلّهٴ فراوان و قطعی، انسان کامل که حجّت الهی است ـ مثل پیغمبر و امام(علیهم السلام) ـ علوم غیبی فراوانی داشته و دارند، هر چه در جهانِ امکان ظهور پیدا کرده است، انسانِ کاملِ معصوم که حجّت الهی است ـ مثل پیغمبر و ائمه(علیهم السلام) ـ آن را دارا هستند. آن ابواب فراوانی که در جوامع روایی ما هست، بخشی از اینها را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در «کِتَابُ الْحُجَّة» (1)کافی آورد که عناوین آنها در بحث قبلی گذشت، به صورت شفّاف و قطعی ثابت میکند که اهل بیت(علیهم السلام) به علوم غیبیِ کامل احاطه دارند و این ادعیه نورانی ماه رجب را هم حتماً قرائت میکنید، اینها درس است برای ما، گذشته از اینکه خواندن آنها عبادت است و ثواب دارد، درس هم هست؛ این جمله نورانی «لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِیَدِکَ بَدْؤُهَا مِنْکَ وَ عَوْدُهَا إِلَیْکَ أَعْضَادٌ وَ أَشْهَادٌ وَ مُنَاةٌ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ وَ رُوَّاد»؛ (2)همه معارف را در بَر دارد. پس مطلب اوّل این است که بدون هیچ شک و تردیدی اینها علوم غیبیِ فراوانی دارند. مطلب دوم این است که این با دلیل عقلی و نقلی مخالف است؛ با دلیل نقلی مخالف است، برای اینکه آیاتی دارد: مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ، یک؛ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، دو؛ از طرفی هم چه در سورهٴ «انعام» و چه در سورهٴ «یوسف» فرمود: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ، (3)در سوره مبارکهٴ «اعراف» آیه 188 هم فرمود: قُل لاَ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لاَ ضَرّاً إِلاّ مَا شَاءَ اللّهُ وَ لَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ مَا مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ که اگر عالِم غیب بودم خَیر فراوانی نصیب من میشد و مشکلات دامنگیر من نمیشد، از اینکه از خَیر فراوان محروم میشوم و مصیبتهای فراوانی دامنگیر من میشود در جنگها شکست میخوریم و در جبهههای اُحُد و امثال اُحُد آسیب میبینیم، معلوم میشود که علم به غیب نداریم.
ص: 818
این دلیل هم اشکال علمی و نقلی دارد هم اشکال عملی؛ اشکال علمی آن همین آیات است که فرمود: مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ، یک؛ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا یُوحَی إِلَیَّ، دو؛ آیه 188 سوره مبارکهٴ «اعراف» این هم که خدا فرمود بگو من علم غیب ندارم، سه؛ اشکال عملی و عقلی آن هم این است که اگر اینها عالم به غیب باشند، این همه مشکلات برای اینها از کجا پدید آمده؟ اگر بدانند که چه وقت شهید میشوند، خودشان را حفظ میکنند و مانند آن! پس علماً و عملاً؛ عقلاً و نقلاً این مطلب اوّل با اشکال مواجه است.
سه پاسخ به آن داده شد؛ یکی برای سیدنا الاستاد است که تحلیل عقلی فرمودند، دومی را هم مرحوم کاشف الغطاء دارد و سومی را هم دیگران دارند. آنچه را که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند، این است که انسان وظیفهای نسبت به آنچه در حیطه اختیار اوست دارد؛ اگر علم داشته باشد به مهندسی جهان که در کلّ جهان چه میگذرد، خود او و ارادهٴ او و کار او هم جزء مجموعهٴ این مهندسی شده است، او دیگر نمیتواند کلّ نظام را تغییر بدهد. ایشان میفرمایند تنها علمی میتواند کارگزار باشد که به اصل مطلب علم داشته باشد، یک؛ باور داشته باشد، دو؛ که این وظیفه من هست و من باید آن را انجام بدهم! وگرنه صِرف اینکه چه چیزی حق است، این تکلیفآور نیست؛ نظیر اینکه فرعون یقین پیدا کرده است که حق با موسای کلیم است؛ منتها عمل نکردند: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ، (1)این «الف و سین و تاء» هم نشانه تأکید یقین است؛ با اینکه صد درصد برای فرعون مسلّم شد که حق با موسای کلیم است، با این حال عمل نکرد. پس علم ریاضی، علم قطعی و علم صد درصد باعث عمل نیست؛ چه اینکه موسای کلیم(سلام الله علیه) هم به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ؛ (2)فرمود برای تو مسلّم شد که این کار من معجزه است و از طرف خداست، چرا عمل نمیکنی؟! ایشان میفرمایند علم به حقیقت و علم به اینکه من باید به این حقیقت تن دَر بدهم و عمل کنم، اینها باعث عمل هست، وگرنه علم به اینکه چه چیزی حقیقت است و چه چیزی واقعیت دارد، عمل را به دنبال ندارد. (3)
ص: 819
اشاره شد که این دلیل سیدناالاستاد کمبودی دارد و آن این است که مسئلهٴ عمل تنها به علم وابسته نیست. اینکه ما عالِم بیعمل داریم، برای این نیست که یکی از ارکان را ندارد، همه این ارکان را دارد! آن کسی که این معصیت را میکند یقین دارد که خدا این آیه را در قرآن فرمود، یک؛ یقین دارد که خودش مکلّف است، دو؛ یقین دارد که این آیه شامل حال او میشود، سه؛ یقین دارد که مکلّف است، چون مسلمان است و باور کرده قرآن را، چهار؛ با این حال عالماً و عامداً معصیت میکند؛ سرّش این است که عمل به علم برنمیگردد! جریان علم تقریباً پنجاه درصد قضیه را تأمین میکند، مسئول و متولّی عمل که علم نیست! مسئول و متولّی عمل، عقل عملی است که عقل عملی در جهاد با نفس شکست خورده است و اسیر است. این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، (1)عقل یعنی اینکه باید عزم، تصمیم، اراده و نیّت که اینها مبادی عملی هستند را انجام بدهد، این فلج است. بنابراین با اینکه آیه را میخواند ربا هم میگیرد! این نه برای این است که نداند خدا چه گفت و این نه برای آن است که خودش را مکلّف نداند، این نه برای این است که مسلمان نباشد، مسلمان هست و ملتزم هست! ولی علم که عمل نمیکند، عقل عملی عمل میکند که ویلچری و شکست خورده است؛ مثالی را هم که زدیم مطلب را روشن میکند.
ص: 820
1) 110سرمشق از سخنان حضرت علی(ع)، ناصرمکارم شیرازی، ج1، ص191.
الآن انسان با چشم و گوش مار و عقرب را میبیند؛ اما چشم که فرار نمیکند! گوش که فرار نمیکند! اینکه فرار میکند و انسان از مار و عقرب نجات پیدا میکند دست و پاست و این آقا هم دست و پای او ویلچری است، شکست خورده و بسته است! شما مدام به او عینک بده، ذرّهبین بده، تلسکوپ بده، میکروسکوپ بده، این شخص که مشکل علمی ندارد! الآن اینها که معتاد هستند شما مدام نصیحت بکن، او خودش هر شب با یک تکّه کارتُن در کنار جدول میخوابد، شما چه میخواهید به او بگویید؟! بگویید ضرر دارد و خطر دارد؟! او از خانواده آواره شده و هر شب در دامِ خطر است! علم پنجاه درصد قضیه است، علم عهدهدار جزم است، نه عزم! آنچه عزم به عهده اوست عقل عملی است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، (1)آن در جنگ با هوس شکست خورده است «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر».
بنابراین انسان ممکن است مطلبی را از قرآن بداند، هیچ تردیدی هم در آن نداشته باشد، خودش هم اهل علم باشد، در این زمینه هم کتابها نوشته باشد و هیچ تردیدی هم ندارد، ولی عالماً عامداً بیراهه میرود! برای اینکه کار علم جزم است، نه عزم! اینکه ایشان فرمودند این دو وجهی که گفتند ممکن است به بیان ما برگردد؛ البته ممکن است که برگردد؛ ولی نکته اساسی آن است که مسئول و متولّی عمل عهدهدار عمل، علم نیست؛ مثل اینکه مسئول دفاع و متولّی دفاع چشم و گوش نیست، بلکه مسئول دفاع دست و پاست؛ این چشم و گوش، مار و عقرب را میبیند، اگر دست و پا سالم باشد انسان دفاع میکند و فرار میکند! اما اگر دست و پا سالم نباشد با اینکه عالِم هست، مسموم خواهد شد. پرسش: در قرآن میفرماید تنها کسانی که از خدا میترسند علما هستند! (2)پاسخ: بله، اما در سوره مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود این علم نردبان است: وَ تِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ؛ (3)آن عالِمی که علم را نردبان قرار داد، پای او سالم بود و از این نردبان کمک گرفت، به مرحله عقل رسید و شده عاقل که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، از آن به بعد مرحله عمل است و خشیّت، وگرنه نردبان به دستی که از این نردبان بالا نرود و عاقل نشود این وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ خواهد بود. فرمود: وَ تِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ، اما وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ، نه «ما یعلمها»! عالِم تا عاقل نشود اهل عمل و عدل نیست.
ص: 821
بنابراین، این سه وجهی که جواب داده شد، یک وجه این است که اینها ـ ائمه و انبیا(علیهم السلام) ـ خصایصی دارند، این یک وجه؛ وجه دیگر این است که علم غیب سند حکم فقهی نیست، همین مطلبی که جلسه قبل از مرحوم کاشف الغطاء خوانده شد؛ (1)این بزرگوارها میفرمایند که علم غیب متعلق به جهان دیگر است، برای مسائل عقلی و کلامی و آخرت و عرش و مانند اینهاست؛ علم غیب برای این نیست که انسان به مسئله طهارت و امثال طهارت عمل بکند، اینها با علم عادی باید حلّ بشود. الآن اگر این آینه مقداری گَرد گرفت، این را با حوله پاک میکنند، با «تَحتُ الحَنَک» که پاک نمیکنند! علم غیب برای چیزی دیگر است! فرمایش مرحوم کاشف الغطاء برابر این حدیث معروف است که حضرت فرمود و همه هم پذیرفتند: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ»؛ (2)محکمهٴ قضایی را «شاهد» و «سوگند» اداره میکند، وگرنه همه اعمال را اینها میدانند، مسئله عرض أعمال به طور عموم هفتهای دو بار هست و در حین عمل هم اینها «باذن الله» میدانند؛ اما بنا نیست که اینها براساس علم غیب محکمهٴ قضایی را اداره بکنند و حضرت هم «بالصراحة» فرمود! فرمود من با «یمین» و «شاهد» داوری میکنم، اگر کسی قسم دروغ یاد کرد یا شاهد کذب آورد و از محکمه من مالی را گرفت، ولو از دست من هم بگیرد «قِطْعَةً مِنَ النَّار»! مبادا بگوید به اینکه من رفتم در محکمهٴ پیغمبر و از دست خود پیغمبر گرفتم! ما بنا بر ظاهر عمل میکنیم، راه جهنّم هم باز است! چه اینکه راه بهشت هم باز است. این فرمایش مرحوم کاشف الغطاء و عدّهای زیادی هست. پس یک جواب این است که اینها خصایصی دارند، مثل «خَصائِصُ النَّبی» که برای اهل بیت و ائمه(علیهم السلام) هم خصایصی هست که اینها چه وقت عمل میکنند و چه وقت هم عمل نمیکنند. جواب دیگر این است که علم غیب سند فقهی نیست، آنچه سند فقهی است علم عادی است. سیدنا الاستاد فرمودند این تحلیل عقلی که ما کردیم، ممکن است این دو توجیهی که بزرگان کردند هم به همین حرف ما برگردد.
ص: 822
عصاره این مطالب پنجگانه این است که بدون تردید از روایات فراوانی استفاده میشود که اینها علم غیب دارند. آنچه در جهان امکان پیدا شد و علم فعلی خدا شد و ظهور پیدا کرد میشود ممکن، اگر ظهور پیدا کرد و شده ممکن، اینها که صادر اوّل هستند اگر ندانند، پس چه کسی میداند؟! برخیها این دعای ماه رجب را که «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَانِی جَمِیعِ مَا یَدْعُوک»، (1)گفتند ـ معاذ الله ـ این غُلُوّ است و چند تا اشکال هم گرفتند؛ گفتند که این «فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُود» (2)این دلیل است بر اینکه این دعا درست نیست؛ در حالی که سیدنا الاستاد مرحوم علامه فرمود این از نکات دقیق این دعاست! «فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُود»؛ یعنی هر صفت نفس را شما از آنها منزّه هستی، نه اینکه شما یک چیز وجودی را از دست داده باشی! هر چه که عدمی است، نقص است، زشت است، بد است، مکروه است، نقیصه و مذموم است از شما دور است، «فَاقِدَ کُلِّ مَفْقُود»؛ هر صفت نقصی از شما دور است. بنابراین آن تعبیر بلندی که «لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ»؛ وقتی گفتیم آنها «واجب الوجود» هستند و معبود، اینها «ممکن الوجود» هستند و عابد، دیگر کجای آن غُلُوّ است!؟ اگر فرشتهها باید بدانند، اینها که معلم فرشتهاند! شما چطور مضایقه ندارید از اینکه جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل(سلام الله علیهم) علم غیب داشته باشند، اینها که معلم آنها هستند علم غیب نداشته باشند! پرسش: ممکن است که این انکار اهل بیت(علیهم السلام)، انکار نتیجهٴ علم غیب باشد. پاسخ: نه، اگر بگوییم چرا به علم عمل نمیکنند؟ همین سه جواب هست؛ یا علم به تکلیف است یا خصایص اینهاست یا علم غیب سند فقهی نیست؛ سند فقهی برابر همین علم عادی است! این سه جواب. اما یک وقت استبعاد کنیم، چه استبعادی است؟ به هر حال جبرئیل که علم غیب دارد، اسرافیل که دارد، اینها که معلم جبرئیل هستند! مگر اینها قلمرو امکان نیست؟ مگر محدوده امکان نیست؟ مگر کسی ـ معاذ الله ـ از محدودهٴ امکان به محدودهٴ وجود رفته است؟ آنها معبودند و اینها عابد، آنها خالقاند و اینها مخلوق، آنها واجباند و اینها ممکن، آنها حی لایزالاند و اینها مُردنیاند! اینها هست، ولی در نهایت علم، علم فعلی است! پرسش: در این صورت ارسال جبرئیل لغو نمیشود؟ پاسخ: نه، مرحله تکلیف است و هر مرحلهای سر جای خود محفوظ است. آنها که آنجا هستند، حکم آنجا را دارند و وقتی که اینجا آمدند، حکم اینجا را دارند؛ در قوس نزول همه چیز را میدانند و در قوس صعود برابر رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (3)دارند عمل میکنند، از این پایین که میخواهند به بالا بروند هر لحظه میگویند: رَبِّ زِدْنِی عِلْماً، آنجا که هستند: «اوّل مَا خَلَقَ الله نُورُ نَبِینَا» (4)است و اگر آنجا محفوظ است، اینجا هم محفوظ است و هیچ محذوری ندارد؛ ولی منظور این است که اینها میگویند جبرئیل علم غیب دارد، به هر حال او هم مخلوق است! اسرافیل و میکائیل هم مخلوق هستند یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ، (5)منظور از آدم مقام شامخ انسانیت است، نه شخص حضرت آدم که «قَضیةٌ شَخصیةٌ» که حالا بگوییم «مَاضَت وَ تَحَقَّقَتْ»! امروز مشمول آن یَا آدَمُ و إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً وجود مبارک حضرت است. بنابراین او مشکل علمی ندارد و هیچ استبعادی هم ندارد! پرسش: نسیان چه میشود؟ پاسخ: نسیانی ندارد! آن در بحث جریان حضرت آدم روشن شد که آنجا جای تکلیف نبود، چون در بهشت نه نسیان است، نه وجوب است و نه حرمت است؛ انسان آنجا را باید سفر آنجایی کند و به زبان آنجا سخن بگوید، چون هنوز به دنیا و این زمین نیامدند! چه در سوره مبارکهٴ «بقره» و چه در سوره «طه» (6)وقتی فرمود: اهْبِطُوا وقتی که به زمین آمدند، آن وقت فرمود: فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدی فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ، (7)از آن به بعد دین و شریعت و حلال و حرام و واجب و مکروه و مستحب پیدا شده است، آنجا جای هیچ چیزی از اینها نیست! اگر خواست کسی جریان حضرت آدم و خلافت و گفتگوی آدم با حضرت أحدیّت و گفتگوی شیطان با حضرت أحدیّت را بررسی کند، باید از زمین برخیزد و آسمانی بشود، از فضای شریعت بیرون بیاید و به قبل از شریعت برسد تا آن آیات را بفهمد، چون قبلاً دینی نبود، شریعتی نبود، حُکمی نبود، حلال و حرامی نبود، آنجا را باید با زبان آنجایی بررسی کرد که در اوایل سوره مبارکهٴ «بقره» گذشت.
ص: 823
به هر تقدیر جریان انبیا مفصّل هست، جریان مُرسلین مفصّل هست، جریان ائمه(علیهم السلام) مفصّل هست. اگر اختلاف درجات باشد این مزاحم نیست که اینها برتر از فرشتهها هستند! برای خود انبیا(علیهم السلام) هم تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (1)هست، لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (2)هست، ممکن است درباره ائمه(علیهم السلام) هم همینطور باشد! خود ملائکه هم درجاتی دارند که مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ؛ (3)ولی مجموعاً إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً، این خلیفه «بالاصل» مقدّم بر فرشتههاست، فرشتهها مراتبی دارند، انبیا مراتبی دارند، مُرسلین و ائمه مراتبی دارند؛ ولی آنکه شاگرد «بلاواسطه» است، مقام شامخ انسانیت است؛ بعد آنکه شاگرد «مع الواسطه» است که به وسیله مقام انسانیّت مطلب یاد میگیرند فرشتهها هستند؛ البته آن هم در حدّ «إنباء»! پس اگر انبیا و مُرسلین و ائمه(علیهم السلام) بعضی به برکت بعضی استفاده کردند، این هیچ ارتباطی با مسئله «إنباء» ندارد، اینها در مرحله تعلیم هستند که بعضیها از برکت بعضیها استفاده میکنند؛ این دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه که دعای ختم قرآن است، دارد که شما همه حقایق معارف قرآنی را به پیغمبر گفتید، بعد از آنجا به ما «ارث» رسیده است؛ (4)یعنی منافاتی ندارد که علمی از پیغمبری به امامی به ارث «علم الوراثة» ـ نه به «علم الدراسة» ـ برسد؛ اما در حدّ تعلیم و همین علوم در حدّ «إنباء» به فرشتهها برسد.
اما جریان سؤالهایی که از این بحث فعلی مانده بود؛ آن قسمت معجزهای که وجود مبارک حضرت امیر بیان کرد که بنا شد از همان کتاب کشف الغطاء بخوانیم، مرحوم کاشف الغطاء یک اصول دین دارد که بحث کلامی است و یک اصول فقه دارد که بحث اصولی معروف است، بعداً وارد مسائل فقه میشوند؛ یک چند صفحهای مربوط به مسائل عقلی و کلامی است؛ یعنی توحید و وحی و نبوت را چند صفحه را ذکر میکنند، بعد فنّ شریف اصول را هم چند صفحه ذکر میکنند، بعد وارد مسئله فقه میشوند. در جریان اینکه وجود مبارک حضرت امیر علم غیب داشتند، او بحث مبسوطی دارد، بعد میفرمایند گزارشهایی که حضرت امیر دادند به میثم تمّار، فرمودند که تو را به دار میزنند و آن درخت خرما را هم نشان میثم تمّار داد که تو را روی این درخت دار میزنند، همه را به او گفت: «و بصلب میثم التمّار»، (5)این را در صفحه چهارده کشف الغطاء به طبع رحلی قدیم بیان کردند. «و أراه النخلة التی یصلب علیها فکان ذلک من عبید اللّه بن زیاد لعنهما اللّه»، بعد فرمود: «و تقطیع یدی رُشید الهجری»، «هَجَر» همان بخشی از بحرین و اطراف آن است که خرما فراوان است، این «رُشَید» (6)برای آن منطقه «هَجَر» بود. حضرت فرمود دو دست تو را قطع میکنند، دو پای تو را قطع میکنند و همین کار هم شده! «و بقتل قنبر فقتله الحجّاج [لعنة الله] و بأفعال الحجّاج التی صدرت منه»؛ چه کارهایی را که حجّاج ملعون میکند، همه را یکایک حضرت خبر داد و همه هم واقع شده است. بعد «و أخبره الرجل بموت خالد بن عرفطة»، یکی به حضرت عرض کرد که «خالد بن عرفطة» مُرد، حضرت در آن سخنرانی فرمود که خیر! «لم یمت» او نمرده است «و سیقود جیش ضلالة»؛ یک اردو و گروه و لشگر ضلالت و گمراهی را او «قیادة» دارد، «صاحب لوائه حبیب بن جمّاز» حبیب هم پرچم به دست اوست؛ حبیب هم در مجلس حضرت نشسته بود، حضرت اینها را در مسجد کوفه داشت میفرمود؛ فرمود حبیب پرچمدار همین خالد است. خالد هنوز نمرده است، او فتنهها در سر دارد، گروهی را اعزام میکند و پرچم را هم به دست حبیب میدهد. حبیب که پای منبر نشسته بود، «فقام إلیه حبیب بن جمّاز»؛ حبیب عرض کرد که «إنّی لک محبّ»؛ من دوست شما هستم، چطور میشود که پرچم ضلالت به دست من باشد؟ «فقال(علیه السلام): إیّاک أن تحمل اللّواء»؛ مبادا این پرچم را حمل بکنی! ولی «و لتحملنّها»؛ من یقین دارم که این پرچم به دست توست! این با نون تأکید ثقیله است، معصوم در حضور همه و در مسجد، فرمود صد درصد این پرچم را تو حمل میکنی، ولی نکن! یعنی مختاری! جبری در کار نیست؛ ولی با میل خودت انجام میدهی. گفت: «إنّی لک محبّ فقال: إیّاک أن تحمل اللّواء»، اما «و لتحملنّها و تدخل من هذا الباب» حضرت اشاره کرد به باب، فرمود این «باب الفیلی» که در مسجد کوفه است، از همین در هم وارد میشوی! اینها مثل روز روشن است! «و تدخل من هذا الباب یعنی باب الفیل فلمّا کان زمان الحسین علیه السلام»؛ جریان کربلا که پیش آمد، «جعل ابن زیاد [لعنة الله] خالداً علی مقدّمة عمر بن سعد [علیه اللعنة] و حبیب صاحب لوائه»؛ در جریان کربلا که «عمر بن سعد» رهبری آن را به عهده گرفت، پرچم به دست همین حبیب بود که از همان درِ «باب الفیل» وارد مسجد شدند و مردم را شوراندند. این مثل دو دوتا چهارتاست و روشن است! بعد در همان سفر به صفّین ـ بیست سال قبل از جریان کربلا ـ حضرت به کربلا که رسیدند پیاده شدند و دو رکعت نماز خواندند، این خاک را گرفتند و بو کردند! بو کردند! [ گریه استاد ] فرمودند: «هَاهُنَا هَاهُنَا» (7)همینجاست! همینجاست! عرض کردند یا علی! چه میگویی!؟ «مَقْتَلُ رِجَالِنَا»، (8)همان جا که بعد از بیست سال حسین بن علی این حرف را زد، این میشود علم غیب! این را همه دیدند و همه نقل کردند! شیعه دید، دوست دید، دشمن دید!
ص: 824
1) بقره/سوره2، آیه253.
2) اسراء/سوره17، آیه55.
3) تکویر/سوره81، آیه21.
4) صحیفه سجادیه، ترجمه حسین انصاریان، ج1، ص208.
5) کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء(ط ـ الحدیثة)، کاشف الغطاء، ج1، ص106.
6) معارف اسلامی، دفترتبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ج79، ص10.
7) وقعة صفین، نصربن مزاحم المنقریی، ص141 و 142.
8) مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص247.
بنابراین در اینکه اینها به اذن خدا همه چیز را میدانند، هیچ محذور عقلی ندارد! برای اینکه در محدودهٴ وجوب که نیست! در قرآن هم مُکرر فرمود: بِإِذْنِ اللَّهِ، (1)به علم الهی است، این چه مشکلی دارد؟ اگر بگوییم که «متی شاءووا»؛ هر وقت خواستند میبینند، بله هر وقت خواستند هم «باذن الله» است! هر وقت خواستند میدانند و هر وقت نخواستند مصلحت دور است؛ ولی به هر حال با آن حصری که دارد مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ، با آن حصر چه کار کنیم؟ بعضیها را که میدانند و بعضیها را که میخواهند! این حصری که مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ یعنی چه؟ یعنی «بالذات» نمیدانیم و «بالتبع» میدانیم؛ خدا یادت میدهد، درست است! آنکه «بالذات» علیم است ذات اقدس الهی است، بله! شما با علم خود ذاتاً نمیتوانید: مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَ لاَ الْإِیمَانُ؛ (2)نمیدانستی ایمان چیست، نمیدانستی قرآن چیست، ما که یادت دادیم همه درست است! معنای امکان همین است! معنای مخلوق بودن همین است! معنای مخلوق بودن این است که تا به او یاد ندهند یاد نمیگیرد، این درست است. پرسش: آن اشکال «لیلةُ المبیت» چگونه پاسخ داده میشود؟ پاسخ: همین است! آنها چه بدانند شهید میشوند، اطاعت میکنند؛ چه بدانند شهید نمیشوند، اطاعت میکنند؛ این میشود تسلیم محض! آنجایی که میداند شهید میشود میرود، پس معلوم میشود عبد محض است. اگر کسی بخواهد بگوید «لیلةُ المبیت» برای آنها شرف نیست، باید گفت «لیلةُ المبیت» به همان اندازه شرف است که نوزده ماه رمضان شرف است، او عبد محض است! بداند کشته میشود میرود و بداند که کشته نمیشود میرود؛ میداند کشته نمیشود، ولی آماده است! این تسلیم محض بودن نشانهٴ کمال انسانیّت است، عبد محض است! آنجا هم که صد درصد میداند کشته میشود؛ مانند وجود مبارک سیدالشهداء که اعلام کرده است! از همان اوّل، شش ماه قبل تصمیم گرفته که حج نرود، نه اینکه در بعضی کتب تاریخی نوشته شده که حج را تبدیل به عمره کرده است! این بحث، بحث فقهی است نه تاریخی! مقتلی نیست! آنها که با کتاب حج و روایات حج و نصوص باب حج آشنا هستند، میدانند که ائمه(علیهم السلام) فرمودند حضرت از همان اول قصد عمرهٴ مفرده داشت، نه اینکه قصد حج کرد و حج را تبدیل به عمره کرد! ایشان چندین ماه قبل میداند که روز عرفه باید برگردد، نه اینکه قصد حج داشت و حج را تبدیل به عمره کرد! از همان اوّل قصد عمره مفرده داشت، بعد صریحاً اعلام فرمود که تمام این اعضای من تکّهتکّه میشود! آنجا هم که میداند تکّهتکّه میشود میرود، آنجا هم که میداند نمیشود میرود؛ این معنای عبد محض بودن است که تا کجا باید برود و تا کجا نباید برود و مانند اینها. بنابراین اگر بعضی از اینها را بخواهند و بعضی از اینها را نخواهند، با آن حصر کلّی که مَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَ لاَ بِکُمْ باید هماهنگ باشد؛ یعنی هر چیزی را که ذات اقدس الهی به شما داد عالِم هستید، ولی همه اینها در محدودهٴ امکان است. اگر ـ إنشاءالله ـ رفتیم بهشت، مگر ابدی نمیشویم؟! ابد یعنی نامتناهی، ابد که میلیارد میلیارد سال نیست خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً، (3)حالا در جهنّم مشکلی هست، اما احدی در مورد بهشت که خلاف آن را نگفته است! پس میشود که یک موجود ممکن بشود نامتناهی؛ اگر یک موجود ممکن بشود نامتناهی، حالا چرا ما در دنیا نسبت به این ذوات قدسی مشکل داشته باشیم؟ ولی همه اینها در قلمرو امکان است! فعل و فیض خدا نامتناهی است، این فعل و فیض را به جبرئیل میدهد، به استاد او نمیدهد؟! اینکه فرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ؛ یعنی تو معلم اینها هستی! اینکه در روایات هست که «فَسَبَّحْنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِکَةُ بِتَسْبِیحِنَا وَ قَدَّسْنَا فَقَدَّسَتِ الْمَلَائِکَةُ بِتَقْدِیسِنَا» (4)از همینجا به دست میآید؛ منتها ما در این مرحله که هستیم موظفیم بگوییم اینها براساس رَبِّ زِدْنِی عِلْماً دارند عمل میکنند و از بالا که نگاه میکنیم براساس اینکه اینها نور واحد هستند، (5)مه چیزی را به اینها گفته است؛ آنجا حکمی دارد و اینجا هم حکمی دارد، وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (6)یک حکم دیگر دارد، اگر جبرئیل میداند، معلم جبرئیل به طریق اُولی میداند.
ص: 825
اما جریان خضر و موسی(سلام الله علیهما) در سُوَر «قصص» و «کهف» و اینها مفصّل گذشت دیگر تکرار نمیکنیم؛ اما در جریان «فرضُ النّبی» و «فرضُ الله» اینطور نیست که اگر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به «قُرب نوافل» (1)راه پیدا کرد که «الله» زبان اوست میشود «فرضُ النّبی» و اگر به «قُرب فرائض» (2)راه پیدا کرد که او زبان «الله» است و بشود «فرضُ الله» اینچنین نیست، چون حضرت در تمام این مدتی که قرآن کریم نازل میشد «بأحد الفرضین» یا «بکلا الفرضین» رسیده بود، اما همه اینها «قول الله» است! سخن در این نیست که «کُنْتُ ... لِسَانَهُ» (3)معیار است، سخن در این است که آن قول چیست؟ آنجا ممکن است که لسان، لسان «الله» باشد؛ ولی بگوید این «فرضُ النّبی» است؛ ممکن است لسان، لسان پیغمبر باشد؛ ولی بگوید این «فرضُ الله» است؛ عمده «قول» است، نه «لسان»! بنابراین محذوری از این جهت ندارد که بخشهایی را ذات اقدس الهی به او اذن بدهد که فلانجا را بگو یا فلانجا را نگو، اما همه این موارد به اذن و به تعلیم خداست، اینها مظهر عالِم بودن حق هستند، مظهر قدیر حق میباشند، کاری را هم که انجام میدهند «باذن الله» است و از محدودهٴ زبان اینها فیض خدا ظهور میکند.
بنابراین نه دعاهای ماه رجب محذوری دارد، مخصوصاً آن دعای نورانی که حتماً خواهید خواند و این «أَیْن الرَّجَبِیُّونَ» (4)هم در همین دعاهای آن ظهور دارد؛ حالا اگر روزه را موفق شدید یا اعتکاف را موفق شدید که «نِعمَ الوِفاق»، ولی به هر حال این دو صفحه و مانند اینها درس است! اینها علم است! اگر روشن بشود که «لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ»؛ خلق تو هستند، عبد و زمام آنها «أَعْضَادٌ وَ أَشْهَادٌ وَ مُنَاةٌ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ وَ رُوَّاد»، خلق آنها « بَدْؤُهَا مِنْکَ وَ عَوْدُهَا إِلَیْکَ»؛ (5)اوّل و آخرشان به دست توست! اگر فعل خدا باشد میشود ممکن، این موجود ممکن را جبرئیل و میکائیل بدانند و استادشان نداند، این چه توقّعی است؟! هیچ محذوری ندارد که فعل خدا را انسان کامل بداند، این علم محدودهٴ فعلی است که از ذات اقدس الهی خارج است و خدا ایجاد کرده که نامتناهی است و این حقیقت انسان هم نامتناهی است.
ص: 826
موضوع: تفسیر آیات 10 تا 14 سوره احقاف
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ کَفَرْتُم بِهِ وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (۱۰ وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کَانَ خَیْراً مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ (۱۱) وَ مِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَی إِمَاماً وَ رَحْمَةً وَ هذَا کِتَابٌ مُصَدِّقٌ لِّسَاناً عَرَبِیّاً لِیُنذِرَ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ بُشْرَی لِلْمُحْسِنِینَ (۱۲) إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (۱۳) أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ خَالِدِینَ فِیهَا جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (۱٤)) سوره مبارکهٴ «احقاف» از آن جهت که در مکّه نازل شد، باید در عناصر محوری دین ـ یعنی توحید و وحی و نبوت ـ مطالب فراوانی را برهانی کند. بخشی از این مطالب که مربوط به توحید بود گذشت، بخشی دیگر هم مربوط به مسئله وحی و نبوت است. آنچه باعث انکار دعوت انبیا توسط مشرکان بود دو عامل بود که امکان جمع این دو عامل وجود دارد: یکی کفر بود و یکی استکبار که در حقیقت یکی جهل علمی بود و دیگری جهالت عملی که هر دو در مشرکان جمع بود؛ لذا اینها ماورای حسّ را که امر غیبی است در اثر جهل علمی خودشان انکار میکردند و در اثر استکبارشان هم ایمان آوردن طبقهٴ محروم و ضعیف و فقیر را تحقیر میکردند. میگفتند اگر خدا و وحی و فرشته و مانند آن موجود هستند، باید محسوس و دیدنی باشند و چون نیاکان ما نپذیرفتند و ما هم نمیبینیم، پس نمیپذیریم؛ این سِحر است، یک؛ و ـ معاذ الله ـ حضرت دروغ بسته است و افتراست، این دو؛ و اگر فضیلت و خَیری بود ما پیشگام بودیم، نه طبقه فقیر و ضعیف، این سه؛ سرانجام هم نبوّت خاصه را، هم نبوّت عامه را، هم قرآن کریم را، هم صُحُف انبیای گذشته را یکجا انکار کردند و گفتند: هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ. قرآن کریم هم جهل علمی اینها را با علم میخواهد برطرف کند، هم جهالت عملی اینها را که استکبار است با تواضع و فروتنی در برابر حق میخواهد درمان کند و هم آن جهات خاصهای را که ذکر کردند، یکی پس از دیگری نقل کرد و رد میکند؛ مسئله علم غیب و امثال آن هم که بیان شد.
ص: 828
جریان معاد از قبیل فیلم و تصویر و امثال آن نیست که انسان اعمال خود را آنطوری که در فیلمها میبیند و مانند آن در قیامت ببیند، بلکه عین واقعیت را میبیند! طبق این فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ، (1)اینچنین نیست که فیلم باشد و صورتِ عمل را نشان بدهند، بلکه واقعیت عمل را شخص میبیند و این کار هم فقط از خدای سبحان ساخته است که در قیامت ظهور میکند، چون عمل از بین نمیرود و در مُوطِن خاص خودش هست؛ پس خود واقعیت عمل را میبیند، نه صورت فیلمی آن را. شهادت شهود هم که اعضا و جوارح هستند، گذشته از شهود دیگر، اینها هم در قیامت مطرح میباشند که این مربوط به بحثهای گذشته است. فرمود: وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا؛ این کفّار قبلاً طبق آیهٴ هفت گفتند این «سِحر» است و طبق آیهٴ هشت گفتند این «افتراء» که این به جهل علمی آنها برمیگردد؛ اما آنچه به جهالت عملی و استکبار آنها برمیگردد آیه ده و یازده است: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ، أَ رَأَیْتُمْ؛ یعنی «أخْبِرُونی»، به ما گزارش بدهید! حالا میخواهد غریزهٴ حقطلبی را که خدا در نهان و نهاد هر کسی به ودیعت نهاده است را احیا کند؛ میفرماید اگر این حق بود و عدّهای این حق را پذیرفتند و جلو رفتند، شما جواب را چه میگویید؟! إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ؛ اگر سِحر نبود، یک؛ افترا نبود، دو؛ مِنْ عِندِ اللَّهِ بود، وَ کَفَرْتُم بِهِ؛ شما کفر ورزیدید، ولی وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی مِثْلِهِ، چون مشرکان مکّه با یهودیها ارتباط فراوانی داشتند، اگر یک یهودی و بنیاسرائیلی نمونهٴ این را از کلیم الهی به عنوان تورات دید و دید که اینها همسنخ هستند، از غیب با خبر میکنند، از توحید و نبوت و معاد سخن میگویند و از عقل و عدل سخن میگویند، اگر این معارف را دید و ایمان آورد؛ ولی شما اسْتَکْبَرْتُمْ آنگاه جواب را چه میدهید؟ البته این پاسخ محذوف است. قُلْ أَ رَأَیْتُمْ؛ یعنی «أخْبِرُونی»، گزارش بدهید! إِن کَانَ این قرآن مِنْ عِندِ اللَّهِ، چه اینکه هست و شما کُفر ورزیدید و یک بنیاسرائیلی که گفتند «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» است، وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی مِثْلِهِ فَآمَنَ؛ اگر یک بنیاسرائیلی و یهودی در اثر اینکه دید آنچه در قرآن کریم است شبیه چیزی است که در تورات موسای کلیم است و به حقانیت قرآن پی برد و ایمان آورد؛ ولی شما که اهل این منطقه هستید و از قبیله حضرت هستید استکبار ورزیدید، چه جوابی دارید که بگویید؟! و بدانید که شما در اثر ظلم خودتان، لیاقت هدایت ویژه را ندارید.
ص: 829
1) زلزال/سوره99، آیه7 و 8.
قرآن کریم یک هدایت عام دارد که کافر و غیر کافر، مستکبر و غیر مستکبر همه را هدایت میکند، چون هُدی لِلنَّاسِ (1)است؛ اما آن میل قلبی، آن توفیق و گرایش قلبی که هدایت ویژه است، نصیب کسی است که حقطلب باشد، نه مستکبر که در برابر حق بایستد: إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی به هدایت پاداشی، نه هدایت ابتدایی! هدایت ابتدایی را که هُدی لِلنَّاسِ است، قرآن را برای همه به جهت هدایت نازل کرده است، نَذِیراً لِلْبَشَرِ (2)است، ذِکْرَی لِلْبَشَرِ (3)است، لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً (4)است و کَافَّةً لِّلنَّاسِ (5)است، این هدایت عام است؛ اما آن گرایش خاص که هدایت پاداشی است، این هُدًی لِلْمُتَّقِینَ (6)است و مانند آن إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ، پس شما هم باید کفرتان را درمان کنید و هم استکبار را.
این شاهد بنیاسرائیلی که گفتند «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» است، شبههای در آن هست که «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» در مدینه ایمان آورد و این سوره مبارکهٴ «احقاف» که در مکّه نازل شد. پرسش: رابطهٴ کُفر و استکبار با ما چیست؟ پاسخ: کفر مربوط به عقیده علمی است و استکبار مربوط به خوی برتریطلبی است. مال ما فراوان است، قدرت ما فراوان است، اینها فقیر و تهیدست هستند که حالا بعضی از آیات که خوانده میشود مجدد مورد اشاره قرار میگیرد. فرمود که این «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» در مدینه اسلام آورد نه در مکّه و این سوره مبارکهٴ «احقاف» هم در مکّه نازل شد، آن وقت چگونه این آیه مدنی در مکه نازل شد؟ برخیها گفتند گرچه این آیه در مدینه نازل شد، ولی وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند که این در اثنای سوره مبارکهٴ «احقاف» باشد. برخیها گفتند که این مربوط به موسای کلیم(سلام الله علیه) است؛ یعنی این «شاهد» بنیاسرائیلی کلیم حق است. هیچکدام از اینها نمیتوانند تام باشند؛ البته درباره اسلامِ «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام»، ممکن است که حضرت در مکّه گزارش داده باشد که اگر یک شاهد بنیاسرائیلی این را دیده و ایمان آورده و شما استکبار ورزیدید چه جوابی دارید؟ این ممکن است که هم آیه در مکّه نازل شده باشد، هم «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» در مدینه باشد، هم آیه مدنی نباشد و مکّی باشد؛ منتها گزارش آن از قبل به وسیله پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم داده شده که فرمود اگر چنین کسی به موسای کلیم و به دین او ایمان آورد، تورات و قرآن را بررسی کرد، دید که اینها یکدست هستند، از یکجا نازل شدند و ایمان آورد شما چه میگویید؟
ص: 830
این دو ـ سه وجه درباره شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ بود. پس شما کفر ورزیدید و گفتید این سِحر است، کفر ورزدید و گفتید افترا است، استکبار ورزیدید و اینچنین گفتید: وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کَانَ خَیْراً مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ، این کفّار در اثر استکبار ـ نه در اثر کفرشان ـ و در اثر خوی برتریطلبی خودشان گفتند که اگر اسلام آوردن و مؤمن شدن فضیلت بود، آنها جلو نمیافتادند، این فضیلت برای ما بود! چون ما مال داریم، ثروت و قدرت داریم، ما این کار را باید میکردیم، چون ما این کار را نکردیم معلوم میشود که این خَیر نیست. این خوی استکباری در آیات فراوان دیگری هم گذشت؛ در سوره مبارکهٴ «فصّلت» گذشت، آیه 51 و 52 سوره مبارکهٴ «فصّلت» این بود: وَ إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَ نَأَی بِجَانِبِهِ وَ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ ٭ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ ثُمَّ کَفَرْتُم بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ. در سوره مبارکهٴ «سبأ» به صورت شفّاف و روشن در آیه 35 به بعد اینچنین آمده است: وَ قَالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالاً وَ أَوْلاَداً وَ مَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (1)و بدانید که وَ مَا أَمْوَالُکُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُکُم بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِندَنَا زُلْفَی، (2)آن کسی که منزلتی نزد پروردگار پیدا میکند کسی است که آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِک لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ. این کفّار براساس خوی استکباری خودشان میگفتند که ما اصلاً به هیچ چیزی از اینها ایمان نمیآوریم! نه به قرآن کریم و نه به کتاب موسای کلیم، ما اصلاً از وحی «بالقول المطلق» و از نبوّت «بالقول المطلق» منصرف هستیم؛ آیه 52 و 53 سوره مبارکهٴ «انعام» این است: اینها به پیغمبر خودشان ـ مخصوصاً به حضرت نوح ـ میگفتند که این فقرا را از مجلس دور کن تا ما بیاییم، چون ما با فقرا یکجا نمینشینیم، آیه نازل شد که وَ لاَ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ مَا عَلَیْکَ مِنْ حِسَابِهِم مِن شَیْءٍ وَ مَا مِن حِسَابِکَ عَلَیْهِمْ مِن شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظَّالِمِینَ، (3)این خوی استکباری در قوم نوح(سلام الله علیه) هم بود؛ همین خوی استکباری باعث میشد که میگفتند، اگر ایمان آوردند خَیر بود، این فقرا جلو نمیافتادند و ما جلو میافتادیم! وَ کَذلِکَ فَتَنَّا بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لِیَقُولُوا أَ هؤُلاَءِ مَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِن بَیْنِنَا؛ (4)آیا ایمان یک چیز خوبی است که اینها گیرشان آمده و ما محروم شدیم؟! در حالی که قدرت ما، ثروت و مُکنَت ما بیش از اینهاست! اینها خیال میکردند، چون نظام ارزشی آنها براساس مادّه و مال و ثروت است و خیال میکردند که این فقرا هرگز نمیتوانند در فضیلتی تقدّم پیدا کنند. پس چه در سوره مبارکه «انعام»، چه در سوره «سبأ» و چه در سایر سُوَر این خویِ استکباری مشرکان از دیرزمان تا زمان وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح بود؛ لذا آن «سِحر» گفتن اینها که در آیه هفت سوره مبارکهٴ «احقاف» است و «افتراء» بستن آنها که در آیه هشت است، با این لَوْ کَانَ خَیْراً کاملاً فرق دارد؛ آنها در اثر کُفر است و اینها در اثر استکبار، جمعبندی تمام اینها هم این شد که دفعتاً همه را یکجا منکر شدند و گفتند: هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ؛ شما اگر از انبیای قبل هم خبر میدهید، آن هم ـ معاذ الله ـ یا «سِحر» بود یا «افتراء». اینچنین نیست که حالا موسای کلیم مثلاً حق گفته باشد، عیسای مسیح حق گفته باشد یا ابراهیم خلیل(سلام الله علیهم) حق گفته باشند، همه اینها ـ معاذ الله ـ «إفک» داشتند: هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ.
ص: 831
پس این چهار مشکلی که در این سوره مطرح شد؛ یعنی گفتند این «سِحر» است، گفتند این «افتراء» است، گفتند لَوْ کَانَ خَیْراً و گفتند این إِفْکٌ قَدِیمٌ است، آن وقتی که تحلیل میکنید میبینید منشأ این چهار شبهه بخشی به کُفر اینها برمیگردد و بخشی هم به استکبار آنها؛ آنکه گفتند «سِحر» است و «افتراء» است و «إفک قدیم» است براساس کُفرشان است و اینکه گفتند: لَوْ کَانَ خَیْراً مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ براساس استکبارشان است؛ قرآن کریم هر دو را درمان کرد، فرمود این یک بیماری است که باید با این غدّه مبارزه کرد: گفتید که منشأ کمال مال است، اینچنین نیست و خیال کردید که تمام خَیرات هم نزد سرمایهدارهاست که اینچنین نیست، بلکه انسانها در اثر «اِسْتِباقُ الخَیر» هر کسی فضیلتی را بهتر شناخت و زودتر از دیگران پذیرفت، او مقدم است. فَسَیَقُولُونَ هذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ، در حالی که وَ مِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَی إِمَاماً وَ رَحْمَةً، هر کتابی پیشوای اهل آن کتاب است و هر کتابی رحمت رحیمیهٴ خدای سبحان است؛ این برای تورات موسای کلیم که یهودیها ارتباط تنگاتنگ با مشرکین حجاز داشتند بود و قرآن کِتَابٌ است که هم مُصَدِّقٌ نسبت به گذشته به صورت لسان عربی مُبین هست و هم از آینده خبر میدهد: لِیُنذِرَ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ بُشْرَی لِلْمُحْسِنِینَ، همانطوری که کتابهای انبیای دیگر این کار را کردند. وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الأوَّلِینَ، (1)این یک؛ إِنَّ هذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی، (2)این دو؛ این یک سلسله مسائل کلّی، اعتقادی، اخلاقی، فقهی و حقوقی کلیّات در همه صُحُف انبیا آمده است؛ منتها لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً، (3)حالا نحوهٴ عبادت که روزههای آنها چند روز است، نماز آنها به کدام طرف است، اینها «شِرعة» و «منهاج»ی است که برای هر ملت و نِحلهای فرق میکند، وگرنه خطوط کلّی دین این است که این لَفِی زُبُرِ الأوَّلِینَ؛ در سوره مبارکهٴ «شعراء» به عنوان این است که حرف تازهای نیست، حرفی است که همه انبیا گفتند! «زُبُر اوّلین»؛ زبورها و کتابهای انبیای پیشین این را دارد، در پایان سوره مبارکهٴ «أعلی» آمده است: إِنَّ هذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی؛ یعنی سعادت در پرهیز از هواپرستی است، سعادت در پیشگیری، تقوا و مانند آن است وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی (4)اگر شد، این حرفی است که همه انبیا آوردند و اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ندارد إِنَّ هذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی. پس هم خوی کفری اینها را با این براهین درمان کرد و هم خوی استکباری اینها را. فرمود این برای افراد ظالم «إنذار» است و برای افراد مُحسن که تبهکاری را نهی کردند و خودشان به پرهیزکاری روی آوردند بشارت است. کسانی که هم از کُفر درون و هم از استکبار اخلاقی نجات پیدا کردند، این دو؛ هم جامعه را از کفر نجات دادند و هم جامعه را از استکبار رهانیدند، چهار؛ و در این عناصر چهارگانه استوار بودند، این پنج؛ علماً و عملاً یکسان حرکت کردند، شش؛ فرشتگانی بر اینها نازل میشوند که نه خُوفی دارند و نه حُزنی؛ البته اینها هم در دنیا و در حال عادی نه از بیگانه هراس دارند و نه محزون هستند که چیزی را از دست بدهند؛ محزون نیستند، برای اینکه به چیزی دل نبستند تا فراق آن اندوهآور باشد؛ خوفی ندارند، چون از غیر خدا هراسی ندارند! اینها در خوف موحّد هستند! در امید موحّد هستند! الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاّ اللَّهَ (5)اینها در ترس مُوحّد هستند، اگر در ترس موحّد بودند، پس فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ! در امید هم موحد هستند؛ ممکن است کسی در ترس موحّد باشد؛ اما در امید مشرک باشد، چون اگر منشأ قدرت خداست «و لاغیر» و برای اینها حلّ شد، پس لاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاّ اللَّهَ و همچنین «لاَ یَرْجُونَ أَحَداً إِلاّ اللَّهَ»، این بیان که «لَا یَرْجُوَنَّ أَحَدُکُمْ إِلَّا رَبَّه» (6)همین است؛ اینها در ترس موحّد هستند، در امید هم موحّد هستند، چه اینکه در اعتقاد بالاتر از «خوف و رجا» که همان معرفت توحیدی است موحّد هستند که محبّت باشد. فرمود اینها إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا، یعنی منطق آنها این است! نه اینکه قول در مقابل فعل باشد؛ روش اینها، گفتار اینها، حرف اینها و فکر اینها رَبُّنَا اللَّهُ است، این قول در مقابل فعل نیست؛ مثل آنچه در سوره مبارکهٴ «ق» آمده است: مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (7)به معنای قول در مقابل فعل نیست، بلکه «مَا یَکْتُبُ وَ لاَ یَنْظُرُ وَ لاَ یَسْمَعُ وَ لاَ یَأکُلُ وَ لاَ یَشْرَبُ وَ لاَ یُطْعِمُ وَ لاَ یُطْعَم إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ»؛ منتها بارزترین کار قول اوست! ما میگوییم ببین حرف این آقا چیست؟! یعنی روش او چیست؟ منطقش چیست؟ اینطور نیست که آن فرشتهٴ خاص که «رقیب» است و «عتید» و مستعد است فقط الفاظ را بشمارد، این مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ نه «رَقِیبٌ وَ عَتِیدٌ» که یکی «رقیب» است و دیگری «عتید»، بلکه آنکه در سَمت راست است رَقِیبٌ عَتِیدٌ و آنکه در سَمت چپ است هم رَقِیبٌ عَتِیدٌ، نه «رَقِیبٌ وَ عَتِیدٌ»! «واو» دیگر در کار نیست؛ یعنی کلّ واحد از اینها هم مراقب هستند و هم آماده؛ مراقب را قبلاً هم ملاحظه فرمودید، به کسی مراقب میگویند که سرکشی کند، چرا سرکشی میکند؟ برای اینکه «رَقَبه» میکشد. اینها که میبینید در امتحانات چه کسی تقلّب میکند و چه کسی تقلّب نمیکند، تا گردن نکشند و تا سرکشی نکنند نمیتوانند، اگر سرشان پایین باشد که مراقب نیستند! تا گردن بکشند، «رَقَبه» بکشند تا مواظب باشند. فرشتهها که به این صورت گردن و دست و پا شاید نداشته باشند؛ اما به هر حال خدا «رَقیب» است، یعنی کاملاً مواظب است؛ در طرف راست ما فرشتهای است که رَقِیبٌ عَتِیدٌ، در طرف چپ ما فرشتهای است که رَقِیبٌ عَتِیدٌ، نه خوابی و نه غفلتی دارند، تمام اینها را مینویسند! به هر تقدیر اینکه فرمود: مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ، این قَوْلٍ و این لفظ به عنوان جامع جمیع افعال است، پس «مَا یَأکُلُ وَ لاَ یَشْرَبُ وَ لاَ یَغْتابُ وَ لاَ یَسْمَعُ وَ لاَ یَتَکَلَّمُ وَ لاَ یَمْشِی وَ لاَ یَقُومُ وَ لاَ یَقْعُدُ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ»، اینجا هم قَالُوا یعنی این! نه اینکه این حرف را زدند! حدّ مَشی اینها رَبُّنَا اللَّهُ است. پرسش: این دو صفت، صفت کدام موجود است؟ پاسخ: کدام صفت؟ پرسش: دو صفت رَقِیبٌ عَتِیدٌ؟ پاسخ: صفت فرشتههاست! پرسش: «مُتَلَقِّیَانِ» (8)هستند؟! پاسخ: نه، مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ، اینها که حرفهای ما را تلقی میکنند، اینها ضبط میکنند و اینها نگهداری میکنند. پرسش: در آیه قبل میفرماید: «مُتَلَقِّیَانِ» ...؟ پاسخ: اینها برخورد میکنند باهم، یک؛ حرفهای ما را تلقی میکنند، دو. پرسش: آن تفاسیری که این را دو موجود میدانند، یعنی یکی «رقیب» میداند و دیگری را «عتید»، همین صفت و موصوف ؟ پاسخ: آن درست نیست، برای اینکه بین آن دو «واو» ندارد. پرسش: صفت و موصوف از هم جدا هستند، موصوف «مُتَلَقِّیَانِ» است که بعد دارد رَقِیبٌ عَتِیدٌ؟ پاسخ: بله، کلّ واحد اینها هر کاری میکنیم، هم این دست راستی «حَسَنه» را میخواهد بنویسد «رقیبی» است «عتید»؛ یعنی مستعد و آماده است، هم دست چپ که «سَیّئه» مرتکب میشویم «رقیب» است و «عتید». پرسش: مگر اینکه موصوف را محذوف بدانیم! پاسخ: «علی أیّ حال» مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ، موصوف محذوف است! اینچنین نیست که بگوییم مگر اینکه، مگر ندارد! موصوف یقیناً محذوف است! «مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ مَلَکٌ» که «ذلک المَلک رَقِیبٌ» و «ذلک المَلَک عَتِیدٌ»، آن وقت ذات اقدس الهی فائق بر اینهاست و کسانی را هم که خدای سبحان مثل پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) مُشرف بر اینها کرده، آنها هم «فائق» هستند. برخی از امور است که ذات اقدس الهی که «بِکُلِّ شَیْءٍ رَقِیب» (9)است به اینها اجازه نمیدهد که اینها ببینند، چون خدا به ما از فرشتههای رَقِیبٌ عَتِیدٌ نزدیکتر است، یک؛ خدا به ما از خود ما نزدیکتر است، دو؛ لذا قبل از اینکه ما بفهمیم خدا میفهمد؛ لذا گاهی خدا از یادمان میبرد! خدای سبحان از یاد ما میبرد، لذا اگر حُر(سلام الله علیه) به یاد او بیاید که با پسر پیغمبر چه کرد، این اوّلین عذابی است برای او در بهشت! مگر چنین چیزی ممکن است؟! او اصلاً یادش نیست که با پسر پیغمبر چه کرد! و وجود مبارک نوح اصلاً یادش نیست که چنین پسری داشت! وقتی از امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند آخر بهشت که لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ، (10)الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ؛ (11)حزن و غمی که نیست، چگونه پدر دارد لذّت میبرد و پسر در آتش دارد میسوزد؟ فرمود اصلاً یادش نیست! (12)آنکه از ما به ما نزدیکتر است یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، (13)در قلب ما این خاطره را میگیرد، آن وقت حضرت نوح اصلاً یادش نیست که پسری داشت یا وجود مبارک حُر(سلام الله علیه) اصلاً یادش نیست که با پسر پیغمبر چه کرده است! انسان یادش نیست که چه کرده است تا خجالت بکشد! این تائبین و اینها که بد کردند، اگر در بهشت یادشان باشد که در عذاب هستند! اوّلین «رقیب» که از ما به ما نزدیکتر است که یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ هست «الله» است؛ لذا از یاد خود ما میبرد که چه معصیتی کردیم تا خجالت نکشیم، از یاد این فرشتهها میبرد یا اجازه نمیدهد که فرشتهها ببینند! اینکه در دعای نورانی «کمیل» میخوانیم خدایا! اصلاً فرشتهها را فرستادی که اعمال ما را ضبط کنند: «وَ کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیَ»، ولی «وَ الشَّاهِدَ لِمَا خَفِیَ عَنْهُمْ وَ بِرَحْمَتِکَ أَخْفَیْتَهُ وَ بِفَضْلِکَ سَتَرْتَه» (14)و کذا و کذا؛ اصلاً اینها را فرستادی هر دوی آنها «رقیب» هستند، هر دوی آنها مستعد و آماده میباشند که بنویسند؛ ولی نمیگذاری که اینها ببینند و بنویسند! «وَ کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیَ وَ الشَّاهِدَ لِمَا خَفِیَ عَنْهُمْ»، اما «وَ بِرَحْمَتِکَ أَخْفَیْتَهُ»؛ از ما مخفی کردی، از اینها مخفی کردی، اینها هم خلاف نکردند! اینها هم هر چه دیدند نوشتند و لذا مسئول نیستند، چون تو اجازه ندادی که اینها ببینند.
ص: 832
1) شعراء/سوره26، آیه196.
2) اعلی/سوره87، آیه18 و 19.
3) مائده/سوره5، آیه48.
4) نازعات/سوره79، آیه40.
5) احزاب/سوره33، آیه39.
6) قرب الإسناد (ط ـ الحدیثة)، عبدالله بن جعفرالحمیری، ص156.
7) ق/سوره50، آیه18.
8) ق/سوره50، آیه17.
9) احزاب/سوره33، آیه52.
10) طور/سوره52، آیه23.
11) فاطر/سوره35، آیه34.
12) الإحتجاج، الطبرسی، ج2، ص99.
13) انفال/سوره8، آیه24.
14) مصباح المتهجد، الشیخ الطوسی، ج1، ص849.
بنابراین اگر کسی اینچنین بود و منطقش استقامت بود، او خوفی ندارد؛ در خوف و در امید موحّد است. تنها سوره مبارکهٴ «احزاب» خوف را موحّدانه بیان نکرده، «بُشریٰ» هم همینطور است! امید هم جز به ذات اقدس الهی نیست، ترس هم جز به ذات اقدس الهی نیست! إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، اینها دیگر فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ «بالقول المطلق»؛ البته در آن مواطن خاص مثل حال احتضار ظهور میکند، در برزخ ظهور میکند و در قیامت ظهور میکند، البته قبل از جریان بهشت، چون وارد بهشت شدند که مشخص است. وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ، نه چیزی را از دست دادند که هم اکنون اندوهگین باشند و نه چیزی را در آینده از دست میدهند که هم اکنون هراسناک باشند و اگر خوفی نبود و اگر حُزنی نبود حَرَم امن اینها فقط نشاط و رضاست، اینها به مقام رضا رسیدند. أُولئِکَ اینها نه تنها «صحابت» جنّت را دارند ـ یک وقت است میگوییم وارد بهشت میشوند، یک وقت میگوییم «صحابت» دارند، صاحب بهشتاند، رفیق بهشتند و از بهشت دور نمیشوند ـ تأکیداً فرمود: خَالِدِینَ فِیهَا، اما جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ، نه «بِمَا یَعْمَلُونَ»! بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ، سیرهٴ اینها اینطور بود! این «کان» قبلی مفید استمرار سیره است؛ سیره اینها، سریره اینها و سنّت اینها عمل صالح بود، این گروه نه گرفتار کفر اعتقادی بودند و نه مبتلا به استکبار درونی؛ در برابر کفر ایمان داشتند و در برابر استکبار تواضع داشتند و آن تواضع و خضوع اینها باعث شد که در هر دو «نشئه» پیشرفت میکردند.
موضوع: تفسیر آیات 15 تا 16 سوره احقاف
وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً و وَضَعَتْهُ کُرْهاً و حَمْلُهُ و فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ و بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ و عَلَی وَالِدَیَّ و أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ و أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ و إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ (۱۵ أُولئِکَ الَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا و نَتَجَاوَزُ عَن سَیِّئِاتِهِمْ فِی أَصْحَابِ الْجَنَّةِ وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذِی کَانُوا یُوعَدُونَ (۱۶)) ص: 834
سوره مبارکهٴ «احقاف» که در مکّه نازل شد، بعد از بیان مسائل توحید و بخشی از وحی و نبوت، میفرماید مردم بر دو قِسم میباشند: عدّهای آیات الهی را تکذیب میکنند، آن را ـ معاذ الله ـ سِحر میدانند، فِریه و افترا تلقّی میکنند و از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دلیل جدایی را طلب میکنند. آنگاه ذات اقدس الهی به پیامبرش فرمود به آنها بگو، نه من اوّلین پیامبر هستم و نه پیام من اوّلین پیام است و این برهان الهی است که با معجزهٴ الهی همراه است؛ آن وقت شواهد فراوانی را ذکر میکنند، بعد میفرماید این گروه کسانی هستند که قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ، پایانشان را ذکر میکند؛ در برابر آن گروه هم گروه دیگری بودند که قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، (1)پس افراد در برخورد با وحی و نبوّت دو گروه بودند: یک عدّه کافر و یک عدّه مؤمن. آنگاه ذات اقدس الهی این دو گروه را با یک تمثیل خارجی و شرح بیشتری مطرح میکند؛ فرمود افراد دو گروه هستند: بعضیها هستند که تربیت خانوادگیِ آنها درست است، از همان خانواده صحیح شروع میکنند که هم خودشان تربیت شدهاند، هم نسبت به پدر و مادرشان احسان میکنند و هم نسبت به فرزندانشان مراقب میباشند؛ در قبال این گروه، گروه دیگری هستند که نه خودشان تربیت صحیح دارند، نه به پدر و مادرشان احترام میکنند و نه به فکر نسل آینده هستند! این وَ وَصَّیْنَا که در آیه پانزده است با و َالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ که در آیه هفده است، دو گروه هستند که در مقابل آن دو گروهی که از آیهٴ شش به بعد ذکر شده میباشند؛ در آیه شش به بعد فرمود یک عدّه هستند که وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً و همینهایی هستند که وقتی وحی الهی را ببینند میگویند ـ معاذ الله ـ این سِحر مبین است، یا میگویند: افْتَرَاهُ (2)و مانند آن، در قبال اینها گروهی میباشند که قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا. پس «فهاهنا فِرَقٌ أربعة»: فرقه اُولیٰ اهل کفر هستند با آن حرفها، فرقه دوم الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا هستند. در مقابل این دو فرقه، دو گروه دیگر هستند که با وَ وَصَّیْنَا شروع میشود که عدّهای با تربیت صحیح خانوادگی موفّق و کامیاب هستند و عدّهای هم با تربیت ناصحیحِ خانوداگی، مشکل دارند.
ص: 835
اما برخی از مطالبی که مربوط به آیات قبل است؛ در آیات قبل روشن شد که انسان وقتی وارد صحنه قیامت شد، متن عمل را میبیند که فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ، (1)یک؛ اعضا و جوارح او هم شهادت میدهند، این دو. گاهی تشبیه یا تمثیلی ذکر میشود که لازم نیست که شاهد، ادراککننده باشد؛ مثل صُوَر فیلم، این صُوَر فیلم خودش شهادت میدهد که این شخص چه کار کرده است؛ یعنی آنچه را که این گفته و انجام داده، آن را فیلمبرداری کرده و ضبط میکنند و به انسان نشان میدهند، پس معلوم میشود که لازم نیست شاهد ادراک بکند، همین که شهادت داد کافی است.
پاسخ تمثیل این است که فیلم شهادت نمیدهد، بلکه آن محکمهٴ قضا استشهاد میکند؛ یک وقت است که آن شاهد حرف میزند، استدلال میکند، اعتراضی که به او شد را میفهمد و اعتراض را پاسخ میدهد، این در صحنه قیامت است؛ اما فیلم صورتی است که از آن صحنه عکسبرداری شده، قاضی محکمه به این فیلم استدلال میکند، نه استشهاد! این صحنه و صورت فیلم شهادت نمیدهد، حرف نمیزند، چیزی نمیفهمد، بلکه قاضی با این صحنهٴ فیلم استدلال میکند، میگوید نشان اینکه در فلان صحنه تو این حرف را زدی این صدای توست یا در فلان صحنه که این کار را کردی، این تصویر و عمل توست؛ ولی در محکمهٴ قیامت «شاهد» کاملاً سخن میگوید، یک؛ اعتراض صاحبِ دست و پا را میفهمد که قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا (2)اعتراض را میفهمد، این دو؛ در صدد پاسخ برمیآید و به معترض میگوید: أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ، سه؛ انطاق را محور قرار میدهد نه اعلام را، چهار؛ یعنی اعضا و جوارح نمیگویند که خدا به ما فهماند، اعضا و جوارح میگویند ما در دو مرحله آگاه بودیم: آن وقتی که تو دست آوردی که این رشوه را بگیری ما فهمیدیم و الآن هم که در محکمهٴ عدل الهی ما حاضر هستیم، ما میفهمیم که در کجا حاضر هستیم؛ منتها هم آن روز زبان بسته بودیم و هم امروز، خدا امروز ما را به حرف آورد، نه ما را آگاه کرد! قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ، نه «أعْلَمَنا»! ما در هر دو مرحله عالِم بودیم؛ هم در مرحلهٴ تحمّل حادثه و هم در مرحلهٴ اَدای شهادت، چون شهادتی در محکمه مسموع است که آن شاهد در متن حادثه حضور داشته باشد، یک؛ عالمانه آن صورت را درک کند، دو؛ و به خاطر بسپارد، سه. پس هر شاهدی این دو مرحله علمی را پشت سر گذاشته؛ یعنی هم در مرحله تحمّل حادثه و هم در مرحله اَدای شهادت؛ منتها اجازه حرف زدن را از ذات اقدس الهی باید بگیرند.
ص: 836
«فتحصَّل»: «کم فرقٌ» بین شهادت در صحنهٴ معاد که اصلاً معادل ندارد با تصویر فیلم؛ گذشته از اینکه این فیلم نه تنها شاهد نیست بلکه محکمه استشهاد میکند؛ نظیر عمل هم نیست، برای اینکه این یا بر رویِ پارچه است یا رویِ کاغذ است یا رویِ جِرم دیگری است که کاملاً قابل پاره کردن و از بین بردن است؛ ولی متن عمل از بین رفتنی نیست. اما در جریان شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ، (1)خیلی روشن نیست که آن «شاهد» «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» است یا نه! تأثیری هم ندارد؛ اما بگوییم منظور از شَهِدَ شَاهِدٌ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) است، این با مقام آن حضرت سازگار نیست که ذات اقدس الهی نام موسای کلیم را به عنوان «شاهد» ذکر بکند که شما اگر اینطور هستید، موسای کلیم آنطور شهادت داد! زیرا افراد عادی را با افراد عادی میسنجند و موسای کلیم را با انبیا میسنجند! بنابراین اگر منظور از «شاهد»، «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» باشد و «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَام» هم در مدینه ایمان آورده باشد، ممکن است این آیه را مدنی بدانیم و بگوییم به دستور ذات مقدس پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در این سوره قرار گرفته است، این محذوری ندارد.
عمده آن است که آیا بنیاسرائیل قبول دارند که انجیل برای آنهاست یا نه؟ مستحضرید که انبیای بعد از وجود مبارک حضرت ابراهیم؛ انبیای ابراهیمی هستند؛ حتی وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)؛ منتها حضرت فرزند اسماعیل است که فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْن»، (2)انبیای دیگر فرزندان اسحاق و یعقوب و اینها هستند. لقب پُرافتخار حضرت یعقوب «اسرائیل» است؛ این انبیا چون فرزندان اسحاق و یعقوب هستند، انبیای «اسرائیلی» میباشند و اقوام اینها هم به نام بنیاسرائیلاند، گرچه غیر بنیاسرائیل هم ایمان آوردند؛ لذا یهودیها، اعم از بنیاسرائیل و غیر بنیاسرائیلی میباشند، چه اینکه مسلمانها، اعم از عرب و غیر عرب است. بنیاسرائیل هم نبوّت وجود مبارک موسای کلیم را تحمّل کردند، هم رسالت وجود مبارک عیسای مسیح را. در سوره مبارکهٴ «صف» آیه پنج و شش به این صورت آمده است، آیه پنج این است: وَ إِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یَا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَ قَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ که قوم او همان بنیاسرائیل بودند. در آیه شش به این صورت آمده است: وَ إِذْ قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُم مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ، ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بنابراین بنیاسرائیل هم در حوزه رسالتِ وجود مبارک موسای کلیم بودند و هم در حوزه رسالتِ وجود مبارک عیسای مسیح(سلام الله علیهما)، حالا قبول و نکول آنها تأثیری ندارد؛ ولی هم این دو بزرگوار جزء انبیای بنیاسرائیلی هستند، هم اقوام آنها جزء بنیاسرائیل بودند، البته غیر از بنیاسرئیل هم ایمان آوردند.
ص: 837
مطلب بعدی آن است که در جریان إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا (1)مثل إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا (2)است؛ در قسمت پایانی سوره مبارکهٴ «بقره» دارد: آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ؛ (3)هم وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التّحیة و الثناء) ایمان آورد و هم مؤمنین؛ البته درجات ایمان به درجات آن ذوات قدسی وابسته است. یک انسان کامل معصوم مثل پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) ایمانشان در مرحله عالی است، اصحاب خاص آنها ایمانشان متوسّط و افراد عادی هم ایمانشان در مرحلهٴ نازلتر است. این إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ هم هر سه گروه را شامل میشود؛ سه گروه پاسخ میشنوند و پاسخ سه درجه است: پاسخ انسان کامل معصوم، مثل پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) را خود ذات اقدس الهی میدهد که میفرماید: فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ، (4)پاسخ مؤمنینِ متوسّط را فرشتگان میدهند ـ مثلاً فرشتگان میانی ـ و پاسخ مؤمنین نازلتر را فرشتگان ضعیفتر میدهند، مثل اینکه توفّی هم سه قسم است: هم اللَّهُ یَتَوَفَّی الأنفُسَ، (5)هم یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ، (6)هم تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا؛ (7)اگر «إماته» به دست عزرائیل(سلام الله علیه) هست و ملائکهٴ زیر مجموع، «إحیاء» هم سه مرحله است، تعلیم هم سه مرحله است و پاسخ هم سه مرحله! بنابراین این فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ را هم ذات اقدس الهی میفرماید، هم فرشتگانی نظیر جبرئیل و اسرافیل و اینگونه از ذوات مقدس میفرمایند و هم ملائکهٴ میانی.
ص: 838
مطلب دیگر این است، خوفی که نفی شده است، آن «خوف» نقصآور است، مثل اینکه آدم میترسد چیزی را از دست بدهد یا محزون است که چیزی را از دست داده است؛ اما «خوف» فراق الهی یک شیء محمودی است، نباید انسان از این «خوف» گِله داشته باشد، یا امید داشته باشد که این «خوف» رخت بربندد، چون فرمود: وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ، (1)این «خوف» عالیترین مقام است که انسان از مقام الهی حریم میگیرد؛ اصلاً احترام را که احترام گفتند، برای این است که انسان حریم میگیرد! وقتی که وارد حرم مطهّر میشود، انسان احترام میکند؛ یعنی جرأت نمیکند نزدیک بشود! این حریم گرفتن، در برابر او ایستادن ـ که میگویند او استاد است و ما در برابر او ایستادهایم ـ و احترام به ذات اقدس الهی این یک عبادت است! به این علت است که ما نباید توقع داشته باشیم این «خوف» از بین برود! این فَلاَ خَوْفٌ در برابر وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ نیست، بلکه یک «خوف» عادی است که انسان از حوادث میترسد، آنها فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ.
در جریان بهشت ـ این برای همه بهشتیهاست ـ هر کس وارد بهشت شده است میگوید: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ؛ (2)اما اینکه در دنیا و در آخرت خوفی نباشد، برای کسانی است که واقعاً منطق آنها این باشد رَبُّنَا اللَّهُ، نه تنها لفظشان! منطق آنها این باشد رَبُّنَا اللَّهُ و برابر این منطق هم استقامت داشته باشند؛ لذا هراسی برای اینها نیست، برای اینکه چیزی از اینها گرفته نمیشود، چون آنچه از دست دادنی است که محبوب اینها نیست و آنچه محبوب اینهاست گرفتنی نیست، حزن هم اینچنین است. فرمود: أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ است و نه تنها صحابتی با بهشت دارند، برای اینکه جاودانه هستند و این جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (3)است. پس یک گروه بودند که وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ (4)و آن حرفها را میزدند و میگفتند که این «سِحر مُبین» است یا این «افتراء» است و مانند آن؛ گروهی هم هستند که قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، آن وقت دو گروه را که از تربیت خانوادگی شروع میشود، برابر آنها یاد میکند؛ میفرماید پدر و مادر اینها مجرای فیض خالقیت هستند، اینطور نیست که ما شما را آفریدیم، «نطفه» را به «علقه» و امثال آن تبدیل کردیم؛ نظیر همین شیشه سلولهای بنیادی باشد که در بیرون رحِم کارهایی میکنند که مثلاً این گوساله یا این برّه به دنیا بیاید! ما از راه نَفْسِ مادر این فیوضات را به شما میرسانیم، این چنین نیست که خُلق و خوی مادر، آداب و سنن و عقاید مادر در شکلگیری کودک بیاثر باشد! همه فیضهایی که از ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً، (5)«علقه» را «مضغه» و «مضغه» را فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ، همه از مسیر نَفْسِ مادر میگذرد! اینطور نیست که او یک ظرف شیشهای باشد و خبر نداشته باشد! اگر همه از این مسیر میگذرد، او مظهر خالقیت خواهد بود؛ لذا فرمود: أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ، (6)برای اینکه نعمت از مسیر پدر و مادر به شما رسید! گاهی مسیر بودنِ اینها را در اصل حدوث ذکر میکند، گاهی محفظه بودنِ اینها را در نگهداری این سیماها ذکر میکند، گاهی هم سعیِ بلیغ اینها را در پرورش و رشد و بالندگی و مانند اینها ذکر میکند. آن أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ نشان میدهد که اینها مظهر خالقیّت ذات اقدس الهی هستند.
ص: 839
چند طایفه از آیات است که احترام به پدر و مادر را گوشزد میکند: یکی همان أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ است، یکی این آیه سوره مبارکه «احقاف» است ـ یعنی آیه پانزده ـ که فرمود: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً؛ ما سفارش کردیم که نسبت به اینها بالاتر از عدل! احسان را فراموش نکنند، چون إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ (1)مرحلهٴ میانی است، وَ الْإِحْسَانِ مرحلهٴ بالاتر از عدل است؛ گاهی تعبیر به حُسن دارد که فرمود: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً، (2)این حُسن با آن احسان میتواند هماهنگ باشد؛ گاهی هم حذف متعلَّق «یَدُلُّ عَلَی العُمُوم» است که ندارد «حُسن» یا «احسان»، فرمود: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ (3)که این حذف متعلَّق نشانه عموم و اطلاق آن محذوف است؛ یعنی آنچه کار خَیر است را شما نسبت به پدر و مادرتان روا بدارید. پس این سه طایفه شد: یک طایفه با حذف متعلَّق است، یک طایفه متعلَّق آن «حُسن» است و یک طایفه هم متعلَّق آن «احسان»؛ آن چهارمین طایفه که اوّل ذکر شده است أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ، این نشانه آن است که پدر و مادر مظهر خالقیّت ذات اقدس الهی هستند؛ اما در بخشهای منفی، فرمود: إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ (4)یا وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ، (5)این وَ اخْفِضْ زیرمجموعه همان وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً و وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً و مانند آن است؛ اما فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ یک امر منهی و نهی است که مبادا اینها را برنجانی؟! اینها در دورانی هستند که خیلی به عاطفه وابسته هستند. فرمود: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً، بعد برای اینکه حرمت مادر مشخص بشود، فرمود برهان مسئله هم این است که مادر دوران بارداری را با «کُره» و رنج تحمّل کرده است. آن فشاری که از بیرون میآید این شخص میشود «مُکرَه» و «إکراه»، «کَره»؛ اما فشاری که از درون هست را میگویند «کُره»: حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً، این برای این جهت است. وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً؛ با رنج و دشواری، نه با کراهت! بلکه با اشتیاق! او مادر شدن را دوست دارد، آنچه در رَحِم دارد را دوست دارد؛ ولی با فشار! کراهتی در کار نیست، تحمیلی از خارج نیست؛ اما باری است محبوب. حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً، یک؛ و وَضَعَتْهُ کُرْهاً، این دو؛ مجموع حمل و وصال او هم سی ماه است، این سه. وَ حَملُهُ که «کُره» است، وَ فِصَالُهُ که وَضَعَتْهُ است، تا او را از دوران شیرخوارگی جدا بکند، این میشود سی ماه. در زمان وجود مبارک حضرت امیر ـ برخی از خلفا که قصه آن را مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر (6)هم نقل کرد و در جوامع روایی (7)آنها هم هست ـ خلیفه دوم خواست کسی را که به فاصله شش ماه فرزند آورد رَجم کند، خیال میکرد که اَقَلّ حمل نُه ماه است، بعد که به عرض حضرت رساندند حضرت فوراً حضور پیدا کرد و فرمود قرآن میگوید که اَقَلِّ حمل شش ماه است؛ شما شواهدی اقامه کردید که این مرد از آن وقتی که در منزل بود تا شش ماه بعد نیامده و در ظرف این شش ماه هم همسر او بار به زمین گذاشته و فرزند آورده است، خیال کردید که اَقَلِّ حمل نُه ماه است و الآن دارید حدّ جاری میکنید، در حالی که اَقَلّ حمل شش ماه است، نه نُه ماه، چرا؟ برای اینکه در این آیه دارد: وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً؛ یعنی مجموعهٴ بارداری او و شیردادنِ او و دوران شیرخوارگی او مجموعاً سی ماه است. در سوره مبارکهٴ «بقره» دوران شیرخوارگی و شیر دادن را دو سال میداند؛ یعنی 24 ماه، آیه 233 سوره مبارکه «بقره» این است: وَ الْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ؛ دوران شیر ـ شیر در اسلام اثر دارد و حکم خاص خودش را دارد ـ دو سال است؛ یعنی دو تا دوازده ماه که میشود 24 ماه. وَ الْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَن یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ، فرزند که برای پدر هست از پدر به عنوان «مَوْلُودِ لَهُ» یاد میشود، چون تأمین نفقه به عهده پدر هست. حضرت فرمود که طبق آیه 233 سوره مبارکه «بقره» دوران شیر دادن دو سال است، این دو سال را که از سی ماه کم بکنید، میشود شش ماه، پس معلوم میشود که اَقَلّ حمل شش ماه است. فرمود: وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً؛ سی ماه است، 24 ماه دوران شیر خوارگی است که «فِصال» است، شش ماه هم دوران حمل است، پس اَقَلّ حمل این است؛ لذا آن زن را از حدّی که بیجا بود نجات دادند.پرسش: ... حدّ بر گردن اینها! پاسخ: به محکمه حضرت امیر که مراجعه نکردند، خلاف سقیفه هم که کم نبود! ولی در آنجا وجود مبارک حضرت امیر آنها را نجات داد.
ص: 840
این برهان قرآنی بیان شد و این هم یک نحوهٴ تفسیر قرآن به قرآن است؛ (1)نظیر آن سه بخش از آیاتی که اللَّهُ یَتَوَفَّی الأنفُسَ هست، یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ هست و مانند آن. بنابراین اینکه فرمود: وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً این است. پرسش: منظور از «شَهر» شمسی است یا قمری؟ ظاهراً حَوْلَیْنِ برای شمسی باشد! پاسخ: هر دو را باید قمری حساب بکنیم و معمولاً هم قمری مطلوب میشود، نه شمسی.
یک حدیث شریفی از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در کتاب شریف تحف العقول است که حضرت فرمود: «فَنِعْمَتِ الْمُرْضِعَةُ وَ بِئْسَتِ الْفَاطِمَةُ»، (2)این «فَنِعْمَتِ الْمُرْضِعَةُ وَ بِئْسَتِ الْفَاطِمَةُ» درباره دنیاست که دنیا را به دو روز تشبیه کردند: یک روز «مُرضعه» است و یک روز «فاطمه». مستحضرید که آن «رضاع» و شیردادنی حرمتآور و محرِّم است که در همین دوران دو سالگی باشد و اگر این بچه از دو سالگی گذشت و دیگر دو سال و چند روز شد، از آن به بعد شیر نشر حُرمت نمیکند که فرمودند: «لَا رَضَاعَ بَعْدَ فِطَام»، (3)«فِطام» یعنی بچه را از شیر گرفتند و دو سال او تمام شده است، از آن به بعد شیر هر کسی را بخورد، دیگر مَحرَمیت را به همراه ندارد. «فِطام» آن وقتی است که کودک را در اثر دو سالگی از پستان مادر میگیرند که «لَا رَضَاعَ بَعْدَ فِطَام»؛ یعنی اثر شرعی ندارد. این حدیثی که در کتاب شریف تحف العقول از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شد این است که «فَنِعْمَتِ الْمُرْضِعَةُ وَ بِئْسَتِ الْفَاطِمَةُ»؛ فرمود برای کودکان یک روز خوشی است و یک روز ناخوشی؛ روز خوش آن وقتی است که به دنیا میآیند و مادر پستان خود را در کام آنها قرار میدهد که آنها از این شیر لذّت میبرند، روز «فِطام» آن وقتی است که مادر پستان را از این کودک میگیرد و آن کودک گریه میکند که چرا این پستان را از من گرفتی؟ فرمود دنیا هم دو روز است، به اینها که سِمَت میدهند، به اینها که شغل میدهند و به اینها که پُست میدهند، آن روزی که به این پُست میرسند و روز معارفه اوست و روز «رضاع» است، روزی است که پستان این پُست را در دهن او میگذارند که برای او لذّت دارد و تبریک به او میگویند و روزی که بازنشست میشود یا از کار برکنار میشود یا معزول میشود و مانند آن، روز «فِطام» اوست؛ فرمود دنیا برای همه همینطور است! یک روز «رضاع» دارد و یک هم روز «فِطام» دارد؛ روزی است که انسان به یک پُست و مقامی میرسد و روزی هم است که این پُست را از او میگیرند، معزول میشود، از کار برکنار میشود و مانند آن. فرمود به نظر مردم که این دو روز را که «الدَّهْرَ یَوْمَانِ یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْک» (4)و این دو روز را تجربه میکنند، روزی است برای آنها روز «رضاع» که میگویند: «فَنِعْمَتِ الْمُرْضِعَةُ» و روز دیگر روز «فِطام» است که این پُست را از آنها میگیرند میشود: «بِئْسَتِ الْفَاطِمَةُ»، برای همه این دو روز هست! هم روز رضاع است هم روز فطام؛ اما در این آیه محل بحث یا در آیات دیگری هم وقتی احترام به مادر و امثال آن را ذکر میکنند، گاهی به صورت همان احسان دنیایی ذکر میکنند و گاهی به عنوان پرهیز از پرخاش ذکر میکنند، در سوره مبارکه «عنکبوت» آیه هشت این است: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ.
ص: 841
در جاهلیت جوانی در اثر تبلیغات وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد، پدر و مادر مشرک او روی تعصّب جاهلی گفتند حتماً باید دست از این دین جدید برداری، او به عرض حضرت رساند که من الآن یک مشکل خانوادگی پیدا کردم، آیه نازل شد که شما به پدر و مادرتان در مسائل دنیایی احترام بگذارید؛ اما در مسائل اعتقادی که نباید پیرو اینها باشید! وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا؛ اگر اینها تلاش و کوشش میکنند که شما را از توحید به شرک برگردانند، اینجا دیگر حرف آنها را گوش ندهید، چون «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِق»، (1)این جزء بیانات نورانی حضرت است که جزء محکمترین اصولی است که نه تخصیصپذیر است و نه تقییدپذیر، «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِق». کسی بخواهد خدا را معصیت کند برای اینکه پدرش چنین گفته یا مادرش چنین گفته، این صحیح نیست! آنجا این آیه نازل شد که شما به این جوان بگویید که احترام پدر و مادر لازم است وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً (2)که در آیه دیگر گفتیم، اما اینجا فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ و اگر ما گفتیم، نگفتیم که مطلقا و در همه امور حرفهای اینها را بشنوید، گفتیم وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً. بنابراین این بخشی که شروع شده در سوره مبارکه «لقمان» آیه چهارده هم این است: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَی وَهْنٍ وَ فِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ ٭ وَ إِن جَاهَدَاکَ عَلَی أَن تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا، اما وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً؛ اینها «مسکن» میخواهند، «نفقه» میخواهند، «کِسوه» میخواهند، «دارو» میخواهند، مشکلات دنیایی آنها را حل کنید؛ اما حرفهای دینی و اخروی را از اینها بگیرید اینچنین نیست، وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً؛ ولی وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ.
ص: 842
موضوع: تفسیر آیات 15 تا 19 سوره احقاف
وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً و وَضَعَتْهُ کُرْهاً و حَمْلُهُ و فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ و بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ و عَلَی وَالِدَیَّ و أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ و أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ و إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ (۱۵ أُولئِکَ الَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا و نَتَجَاوَزُ عَن سَیِّئِاتِهِمْ فِی أَصْحَابِ الْجَنَّةِ وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذِی کَانُوا یُوعَدُونَ (۱۶) و َالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمَا أَ تَعِدَانِنِی أَنْ أُخْرَجَ و قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلِی و هُمَا یَسْتَغِیثَانِ اللَّهَ ویْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَیَقُولُ مَا هذَا إِلاّ أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ (۱۷) أُوْلئِکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِنَ الْجِنِّ و الْإِنسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ (۱۸) وَ لِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا و لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمَالَهُمْ و هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ (۱۹)) ص: 843
این سوره مبارکهٴ «احقاف» که در مکّه نازل شد، بعد از بیان برخی از اصول توحید و وحی و نبوت، فرمود افراد دو قسم میباشند: برخی در برابر وحی خاضع هستند و میپذیرند، بعضیها «کافراً» و «مستکبراً» با وحی برخورد میکنند؛ از آیه شش به بعد تا آیه چهارده این دو گروه را تقسیم فرمودند؛ حالا در برابر این دو گروه به تربیت اصلی اسلام اشاره میکند که تربیت اصلی اسلام مشترک بین همه اقوام و ملل هست، یک؛ و هر انسانی را مسئول سه عصر میداند، دو؛ و هر انسانی به هر درجهای از ایمان یا دَرَکهای از کفر که برسد، در برابر اعمال خودش یا پاداش میبیند یا کیفر، این سه. قبل از اینکه به این بخش از آیات که جلسه قبل به مقداری از آنها اشاره شده و در این جلسه به عنایت الهی تتمیم میشود ـ یعنی از آیه پانزده به بعد ـ به برخی از سؤالات مربوط به مسائل قبلی بپردازیم و آن این است که اگر بهشتیها وارد بهشت شدند و گفتند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ؛ (1)ادراک حزن معنایش این نیست که اینها گرفتار حزن هستند، چون فرشتهها که این آیات را میآورند درک میکنند؛ ولی مبتلا به حزن نیستند! بالاتر از همه، خود ذات اقدس الهی که متکلّم این مسائل و آیات هست، عذاب، حزن و مانند آن را درک میکند؛ ولی منزّه از ابتلای به این امور است! غرض این است که بهشتیها وقتی معنای حزن را درک میکنند، معنای آن این نیست که مبتلا به حزن میشوند یا مصداق حزن در آنهاست.
ص: 844
1) فاطر/سوره35، آیه34.
اما سؤالی که مربوط به علم ائمه(علیهم السلام) است و اینکه علم غیبی کاربرد فقهی ندارد، سه بیان بود؛ یک بیان عقلی بود که سیدنا الاستاد ذکر فرمود؛ البته درک آن مقداری دشوار است. (1)بیان دوم این بود که علم غیب گرچه برای انسان کاملِ معصوم مثل پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) قطعی است؛ ولی اینها خصایصی دارند؛ همانطوری که برای رسول خدا خصایصی هست، برای ائمه(علیهم السلام) هم خصایصی هست و وجه سوم این بود که علم غیب کاربرد فقهی ندارد و دلیلشان هم چند چیز بود؛ یکی همین بیان رسمی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ»؛ (2)معلوم میشود حضرت در محاکم قضایی فقط با «یمین» و سوگند حکم میکردند و با علم غیب خودشان عمل نمیکردند. سؤال اینجاست که این روایت فقط خصوص مسائل قضایی را میرساند، در سایر بخشهای فقهی که دلیل نیست! باید توجه کرد به اینکه مسائل قضایی از اوّل «طهارت» تا آخر «دیات» ممکن است به محکمه قضا بیاید؛ مثلاً در طهارت و نجاست اختلاف داشته باشند، یکی گفت تو اینجا را نجس کردی و دیگری گفت نجس نکردی، تو باید این فرش را بشوری، تو باید مسجد را بشوری یا تو باید حَرَم را بشوری! از طهارت تا دیات و از دیات تا طهارت، اینها ممکن است به محکمهٴ قضا بیاید؛ اختلاف زن و شوهر بیاید، اختلاف طلاق بیاید، خُلع و مبارات بیاید، مضاربه و مساقات بیاید، طهارت و نجاست بیاید، اجاره نماز استیجاری، حج استیجاری، عمره استیجاری و احرام استیجاری بیاید. تمام احکام فقهی در دستگاه قضایی مورد اختلاف هست؛ طرفین شکایت میکنند، چون اجیر شده برای اجاره در جریان حج، در جریان عمره، در جریان اعتکاف، در جریان نماز و در جریان روزه، اینها به محکمه قضا کشیده میشود و قاضی باید حکم بکند. بنابراین محکمهٴ قضا جمیع فقه را در بر میگیرد، نه اینکه خصوص اوصاف قاضی یا حکم قاضی که قضا باید به بیّنه و شهادت باشد، «مقضی» مراد است نه «قضا».
ص: 845
مطلب دیگر این است که به طور تواتر ثابت شد که این ذوات قدسی علم غیب دارند و «مِمّا لاَ رَیْبَ فِیهِ» بود ـ آن عناوینی که آن روز شمرده شد ـ این دیگر برای هیچکسی تردید نمیگذارد؛ حالا گذشته از آیات و روایات دیگر. اگر اینها علم غیب دارند و علم غیب حجّت است، باید امر به معروف بکنند و نهی از منکر بکنند؛ کسی با لباس نجس، با بدن نجس یا با پای نجس دارد میرود به مسجد یا دارد میرود حَرَم، اینها باید جلوی او را بگیرند، این ذوات قدسی میدانند این بچهای را که مادر میبرد حَرَم یا مسجد، بعد از یک ساعت مسجد را آلوده میکند! اگر کسی بداند که این بچه مسجد را آلوده میکند بر او واجب است که نبرد؛ وقتی امام میداند که این بچه برود آنجا آلوده میکند باید تذکر بدهد که اینها را راه ندهند، این جمیع ابواب فقه را در بَر میگیرد! بالاتر از همه اینکه جریان علمِ کارِ خودشان است؛ حفظ نفس واجب است، اگر کسی میداند این آب سمّی است و در این کوزه سمّ هست، این یک انتحاری است، نباید این را بخورد! وقتی حفظ نفس از اوجب واجبات است ولی با علم غیب کاری ندارد، تکلیفهای دیگر به طریق اُولیٰ چنین است! بنابراین به صورت قطع از مجموع این ادلّه برمیآید با اینکه علم غیب برای اهل بیت(علیهم السلام) قطعی و ضروری است، کاربرد فقهی ندارد.
اما در آیات محل بحث فرمود که در هر گروهی ما با انسان کار داریم؛ یک وقت است که سخن از مؤمنین است، متّقیان و اهل ولایت است، آنها حکم خاص خودشان را دارند؛ اما یک وقت با «النّاس» یا با «الانسان» کار دارد، از این خطاب معلوم میشود که اوّلاً حکم بینالمللی اسلام است و اختصاصی به هیچ ملت و نحلتی هم ندارد، ثانیاً اینکه همین مطلب را به انبیا و اُمم قبلی هم گفتند، پس معلوم میشود حکم بینالمللی اسلام است. آن حکمی که مربوط به انسانیّت انسان است، یعنی قانون بینالمللی انسان است ـ نه قانون محلّی که مخصوص مسلمین باشد و نه قانون منطقهای که مخصوص مسلمین و مسیحیها و یهودیها و زرتشتیها باشد، بلکه حکم بینالمللی است؛ یعنی کلّ انسان را در بَر میگیرد و مخاطب کلّ انسان است، مثل اینکه میفرماید: وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً (1)یا لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ (2)ـ اینها جزء احکام بینالمللی اسلام است؛ یعنی با هر کسی حرف میزنید مؤدّبانه حرف بزنید! اگر برخوردتان برخورد انسانی باشد، او اگر استفاده هم نکند نمیرنجد. هر تجارتی، هر کالایی، هر معاملهای، هر قطعنامه و هر عهدنامهای که با هر کسی دارید نقض نکنید، لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ! اگر بنا شد جایی بروید سخنرانی کنید ـ در جمع کفّار، مسیحی یا یهودی ـ عالمانه سخنرانی کنید، حق آن مجلس را ادا کنید و وقت افراد را ضایع نکنید! اگر کسی بیمطالعه رفت یک جا حرف زد، معنایش این است که وقت مردم را تلف کرد! درس داده بیمطالعه، بحث کرده بیمطالعه یا دو نفر همبحث هستند، این شخص باید مطالعه بکند تا فردا در بحث شرکت بکند! همینطور رفته در بحث نشسته، این حرمت دارد! فرمود چیزی از مردم کم نگذارید؛ وقت مردم، مال مردم و حق مردم را کم نگذارید! اینها جزء احکام بینالمللی اسلام است! لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ، نه از «الناس» ما عامتر داریم، نه از «شیء» مضافاً به اینکه جمع بسته شد اعم داریم؛ فرمود هیچ چیزی را از هیچکس کم نگذارید؛ اگر میخواهید سخنرانی کنید، منبر بروید یا مقاله بنویسید، چیزی را سَر هم نکنید که تحویل مردم بدهید! وقت مردم را ضایع نکنید! اینها جزء احکام بینالمللی است. این قسمت هم جزء احکام بینالمللی است فرمود ما به همه انسانها گفتیم، یک؛ به شما هم نه به عنوان اینکه مسلمان هستید یا شیعه هستید یا سنّی هستید یا مسیحی هستید یا کلیمی هستید، به عنوان اینکه انسان هستید میگوییم، دو؛ وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ، چه اینکه به قبلیها هم گفتیم؛ گفتیم انسان از آن جهت که انسان است مسئولیت سه نسل به عهده اوست؛ هم نسبت به پدر و مادر اصول خانوادگی را باید رعایت بکند، اینطور نیست که از پدر و مادر جدا باشد و بگوید که هزینه خودم را چون خودم تأمین میکنم با آنها کاری نداریم! انسان تا زنده است و نفس میکشد نسبت به پدر و مادر مکلّف است، پس نسبت به نسل قبلی؛ یعنی پدر و مادر انسان وظیفهای دارد؛ نسبت به نسل فعلی یعنی خودش وظیفه دارد و نسبت به نسل آینده که فرزندان هستند هم وظیفه دارد؛ هر کسی این سه نسل را رعایت بکند، این عمود خانوادگی در جامعه مستحکم میشود و عمود خانوادگی که مستحکم شد، دیگر فرار از خانواده و جدا شدن از خانواده و طلاقهای مستمر پیدا نمیشود. اینها را بارها ملاحظه فرمودید که ائمه(علیهم السلام) فرمودند که هیچ خانهای با طلاق ویران نشده که به آسانی بشود بازسازی کرد! (3)خیلی از خانههاست که بَرِ خیابان قرار میگیرد و جزء بافت فرسوده است خراب میشود؛ ولی بعد از مدتی ساخته میشود؛ مغازه فرسوده، خانه فرسوده یا مدرسه فرسوده است که بعد از مدتی ساخته میشود و خوب هم ساخته میشود! اما ائمه فرمودند خانهای که با طلاق ویران شده به این آسانی بازسازی و ساخته نمیشود. اگر کسی مواظب این سه نسل باشد، این عمود محفوظ است، این جامعه و امت محفوظ است، نجات این ملت در این است! ملاحظه فرمایید که چگونه این سه اصل را به هم مرتبط کرد! فرمود: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ به عنصر اوّلی و نسل قبلی، بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً که اینها نهایت ادب و رأفت و احسان را داشته باشند، چون آنها دلگرم میشوند! این فرزند در فکر خانوداه و پدر و مادر هست، اگر سالی یک بار سری به آنها بزند که نشد! وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً، چرا؟ چون حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً؛ مادر دوران بارداری او را با دشواری تحمل کرد. «کَره» آن فشاری است که از بیرون بر انسان تحمیل میشود و «کُره» آن دردی است که از درون انسان احساس میکند؛ این دوران بارداری اوست. و وَضَعَتْهُ کُرْهاً، زایمان کار آسانی نیست و دوران شیرخوارگی هم بسیار دوران پُرزحمتی است، مجموعهٴ دوران بارداری و شیردادن سی ماه است: و حَمْلُهُ و فِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً که طبق آیه سوره مبارکه «بقره» در بحث گذشته مشخص شد که اینها وَ الْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ، (4)دو سال برای شیرخوارگی است؛ یعنی دو تا دوازده ماه، 24 ماه دوران شیرخوارگی است که آن وقت اَقَلّ حمل میشود شش ماه، این دوران حفظ نسل قبل است.
ص: 846
حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ؛ حالا که صاحب فکر شد و خودش مسئول شد؛ البته حداکثر رشد او دوران چهل سالگی است: و بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً، با خدای خود راز و نیاز میکند، اگر در دوران نوجوانی و جوانی غفلتی داشت در صَدَد ترمیم آنهاست و اگر غفلتی نداشت در صَدَد تکمیل آن صلاحیتهاست، عرض میکند: رَبِّ أَوْزِعْنِی؛ یعنی آن توفیق را به من بده، یک؛ مرا از انصراف باز دار، دو؛ چیزی که مایهٴ انصراف من است را از من دور بدار، سه؛ این مجموع میشود الهام عملی که از آن به أَوْزِعْنِی یاد میشود، نه الهام علمی محض. رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ و عَلَی وَالِدَیَّ؛ من نسل دوم هستم، تو پدر و مادر من را آفریدی، حیات دادی، ایمان دادی، اسلام و ولایت دادی، من شیر ولایت خوردم! در ذیل این آیات، از میلاد وجود مبارک سیدالشهداء و حضرت صدیقه کبریٰ(سلام الله علیها) به عنوان بهترین مصداق ذکر شده است. (1)من شیر ولایت خوردم، شیر عصمت و طهارت خوردم، اینها که معتقدند به عصمت اهل بیت به من شیر دادند! به من توفیق بده که پاسدار حرمت اینها باشم! أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ و عَلَی وَالِدَیَّ، این برای نسل دوم است؛ من مسئول هستم که نسل بعدی را هم حفظ کنم: و أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ و أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی؛ توفیقی بده که فرزندان صالح داشته باشم! این وَ شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ، (2)همین که بحث آن قبلاً هم گذشت؛ اگر کسی با دیدن نامَحرَمی شب در منزل بستر پیدا کند، این مشکل وَ شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ پیدا میشود! یا با مال حرام، مَهریهای برای همسر فراهم کند، گرفتار وَ شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ میشود! شریک فرزند شدن شیطان از همین راههاست! فرمود: أَنْعَمْتَ عَلَیَّ و عَلَی وَالِدَیَّ و أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ که برای خود من هست، نسل سوم را که من موظف هستم و تربیت آنها را به عهده دارم و أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ؛ من رجوع کردم به تو و تنها پناهگاه تو هستی! قبل از اینکه به دوران سالمندی برسد و مرا به سالن سالمندان و خانه سالمندان ببرند که نمیدانم آینده چه خواهد شد، هم اکنون میگویم که من رجوع کردم به تو! «تابَ» یعنی «رَجَع»، إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ و إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ؛ این برای هر انسانی است! حالا شما دقت کنید، وقتی که به زبان انبیاء میرسد، میبینید فرزندانشان را اینطور نصیحت میکنند؛ از یعقوب و اسحاق که بیان میشود، میبینید همینطور نصیحت میکنند، پیامبران دیگر هم همینطور نصیحت میکنند، این اختصاصی به یک عصر و مِصر ندارد! این جریان که هر کسی مسئول است، در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» آیه 35 و آیه 36 به بعد، میبینید ذات اقدس الهی از وجود مبارک خلیل حق چنین یاد میکند: قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَن نَّعْبُدَ الأَصْنَامَ؛ (3)آن توفیق را بده که من و دودمان من از بُت نجات پیدا کنیم! بدترین بت هم همان هوای نفس است که أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ. (4)رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ، بعد فرمود: رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ؛ (5)بچهها و فرزندان من ستون دین را که نماز است حفظ بکنند! این دعای خلیل حق است و وجود مبارک ابراهیم تنها درباره آن ذرّیه به نحو جامع وصیت نکرد، بلکه در جریان وَ وَصَّی بِهَا إِبْرَاهِیمُ به این صورت آمده است، آیه 132 سوره مبارکه «بقره» این است: وَ وَصَّی بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ؛ یعنی ابراهیم خلیل به فرزندانش، یکی از فرزندانش یعقوب(سلام الله علیه) است که یعقوب هم به فرزندانش نصیحت کرد: إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی لَکُمُ الدِّینَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاِّ وَ أَنْتُم مُسْلِمُونَ. ص: 847
این را قبلاً ملاحظه فرمودید، مرگ چیزی نیست که مورد نهی قرار بگیرد و به آدم بگویندکه نمیر! اما قید همراه مرگ قابل امر و نهی است؛ به ما میتوانند بگویند که با ایمان بمیر یا به ما میتوانند بگویند که با کفر نمیر، اینها امر و نهی بر میدارد؛ اما نسبت به مرگ امر و نهی نیست، چون یک امر قطعی است؛ لذا فرمود: فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاِّ وَ أَنْتُم مُسْلِمُونَ؛ مسلمان بمیرید! وگرنه فَلاَ تَمُوتُنَّ که تحت امر قرار نمیگیرد! مرگ نه تحت امر قرار میگیرد که بمیر، چون کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ، (1)نه تحت نهی قرار میگیرد که بگویند نمیر! اما قیود همراه مرگ امر و نهی پذیر است؛ با ایمان بمیر یا با کفر نمیر. وصیت وجود مبارک ابراهیم این بود و وصیت وجود مبارک یعقوب هم نسبت به فرزندانشان این بود. این اصل کلّی را ذات اقدس الهی برای همه انبیا مشخص کرده و نسبت به اهل کتاب هم همین مطلب را بیان فرموده است؛ آیه 131 سوره مبارکه «نساء» هم همین است: وَ لِلّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَ إِیَّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّهَ، این اختصاصی به اهل کتاب ندارد؛ به عنوان مسیحی یا به عنوان کلیمی یا به عنوان زرتشتی نیست، بلکه به عنوان انسان است. پس انبیا هم همین سفارش را به بچههایشان دارند که وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ، وَ وَصَّی بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ که فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاِّ وَ أَنْتُم مُسْلِمُونَ، بکوشید دین را به همراه خود ببرید! البته کار آسانی نیست که انسان دین را به همراه ببرد و در هنگام احتضار زبانش گویا باشد. الفبای دین را در قبر از انسان سؤال میکنند، از این سؤالها واضحتر که در اسلام سؤالی نیست! به همه بچهها یاد میدهند که خدایت کیست؟ پیغمبرت کیست؟ دین تو چیست؟ کتاب آسمانی تو چیست؟ قبلهات چیست؟ این دوازده امام و اینها را هر بچهای در بین ما آشناست! اما اینچنین نیست که در قبر آدم زبانش باز باشد و کاملاً بتواند جواب بدهد! به زحمت بعضیها یادشان میآید که پیامبر ما کسی است که قرآن آورده است، تازه نام مبارک حضرت هنوز یادشان نیست! این است که فرمودند مرتّب بعد از نماز به یاد اینها باشید و صلوات بفرستید، برای این است که ملکه بشود، این اذکار برای ملکه شدن است.
ص: 848
1) آل عمران/سوره3، آیه185.
فرمود کاری بکنید: إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ و إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ کار آسانی نیست، مرگ که مثل غدّه سرطان و مثل حصبه و سِل نیست! بعضیها به بیماری حصبه مبتلا میشوند و خیلی از چیزها را فراموش میکنند؛ مرگ مثل آلزایمر و اینها نیست، آنقدر تامّه موت سنگین است که روی تمام ذرّات بدن در حال حیات فشار میآورد و روح جدا میشود! چرا اگر دست ما را بخواهند گوشهای از پوست آن را با قیچی یا با چاقو ببرّند درد میآید؟ برای اینکه جسم زندهای را دارند بیجان میکنند! مرگ یعنی تمام این ذرّات بدن در حال حیات جان را از او میگیرند؛ حالا به آن بیچاره چه میگذرد خدا میداند! مگر اینکه حواس او در جای دیگری باشد، اگر قابل تحمّل بود که کسی نمیمرد! مرگ اینچنین نیست! «یُهَوِّنَ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْت» (1)اینطور است؛ اما اگر کسی قبلاً بارش بسته باشد راحت است، همان روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در «کِتَابُ الْجَنَائِز» کافی نقل کرد که هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازه مرگ نیست. (2)اگر کسی این سه عصر را حفظ بکند، گذشته را حفظ بکند، خودش را حفظ بکند و به فکر آینده باشد او راحت میمیرد وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ، بعد ذات اقدس الهی میفرماید: أُولئِکَ الَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا. اعمال انسان سه قسم است: یا حَسنه است یا سیئه است یا نه حسنه و نه سیئه؛ آنکه نه حسنه باشد نه سیئه باشد، مثل مباحات است که اگر بگوییم خدایا مباحات ما را قبول بکن! این وجهی ندارد، چون عبادت نیست. مگر کسی که اصلاً کارش مباحات نباشد و همه را به صبغهٴ الهی انجام بدهد، إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ و َمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (3)او به همه کارها صبغهٴ عبادی میدهد. أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا که فرمود، چون آن واجب و مستحب «أحْسَن» از این مباحات هستند؛ مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) اینچنین معنا کردند، (4)بعد از ایشان مرحوم امین الاسلام(رضوان الله علیهما) هم در مجمع (5)همینطور معنا کردند، فخر رازی بعد از اینکه این أَحْسَنَ را ابتدا به معنای «حَسَن» گرفته، گفته این حرف بدی نیست که ما مثلاً أَحْسَنَ را به این معنا بدانیم که این واجب و مستحب نسبت به مباح «أحسن» هستند، ما اینها را قبول میکنیم؛ یعنی حسنات آنها را قبول میکنیم و سیئاتی هم اگر دارند صَرف نظر میکنیم و عفو میکنیم، مباحات که به حساب نمیآید؛ این گروه کسانی هستند که نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا. (6)پرسش: حضرت استاد! فرموده بودید که بعضی بعد از اینکه مُردند، میفهمند که مرُدند؛ اما اکنون میفرمایید که تامّه مرگ به اندازهای سخت است که تمام داشتههای ذهنی را در بر میگیرد، این چگونه قابل درک است؟ پاسخ: جمع آن هم همین است! آن کسی که این فشار را دارد، بعد تازه وقتی که مُرد در عالَم خودش رهاست و چیزی یادش نیست، بعد از اَحْقابی از عذاب ـ در روایت دارد که ـ تازه یادش میآید که پیغمبرتان کیست، این فقط این مقدار یادش میآید، میگوید پیغمبر ما کسی است که قرآن بر او نازل شده است. بعد از اَحْقابی ـ هشتاد سال (7)ـ از عذاب! کسی که کاری با دین نداشت، فقط دارای اسلام شناسنامهای بود، دین برای او که ملکه نشد، روی زبان او بود! این بیان نورانی سید الشهداء چقدر بیان زیبایی است! فرمود اکثری مردم اینگونه هستند، فرمود: «النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ». (8)«لَعِق» یعنی «ما تَلعَقُ به الألسن»، شما دیدید اینهایی که آدامس میجوند، تا این در فضای زبان و دهانشان این آدامس لذیذ است میجوند، وقتی به صورت پوستهای درآمد و دیگر لذّتی نداشت با آب دهان میاندازند دور؛ فرمود خیلیها اسلامشان همین است! اگر منفعت آنها باشد به طرف راست یا به طرف چپ داعیه اسلام دارند و اگر ببینند که چیزی نیست، میاندازند دور «النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون». کسی که دین و اسلام او آدامسی است، اینکه ملکه نشد برای او! آن تامّه موت که آمد همه این جزئیات را هم برمیدارد تا احقابی از عذاب کمکم آن فطرتش شکوفا بشود و بعد یادش بیاید که پیغمبر ما کسی است که قرآن بر او نازل شده است.
ص: 849
1) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج2، ص204.
2) الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج5، ص339.
3) انعام/سوره6، آیه162.
4) تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج9، ص277.
5) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج9، ص145.
6) تفسیر الرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخراالدین، ج28، ص21.
7) معانی الاخبار، الشیخ الصدوق، ص221.
8) تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص245.
فخر رازی به آیه سوره مبارکه «زمر» هم استدلال میکند، میگوید که أَحْسَنَ گاهی به معنی «حَسَن» است. آیه 55 سوره مبارکه «زمر» این است: وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَیْکُم مِن رَبِّکُم، نه اینکه از برترش بر شما واجب باشد، نه! هر چه که نازل شد و هر حکمی که خدا فرمود «حَسَن» است. ایشان أَحْسَنَ را به معنی «حَسَن» گرفتند؛ ولی این شاید تفسیر تامّی نباشد، چون دین یک سلسله دستوراتی دارد که «حَسَن» است و یک سلسله دستوراتی دارد که «أحْسَن» است. آنکه در سوره مبارکه «نحل» فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ، (1)احسان «أحْسَن»ِ از «عدل» است؛ عدل این است که انسان حق همه را رعایت کند و اگر به او اهانت شد، به اندازه حق خودش قصاص کند فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ؛ (2)اما وَ أَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلْتَّقْوَی، (3)احسان همان گذشت است که بالاتر از عدل است. پرسش: قرآن أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ فرمود؟ پاسخ: بله، همین وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَیْکُم مِن رَبِّکُم ایشان میگوید «حَسَن» است؛ یعنی «أحْسَن» به معنی «حَسَن» است؛ ولی اینچنین نیست. قرآن کریم به ما دستور داد که هر چه که خدا گفت «بِالْحَقّ» نازل کرده است: وَ بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ، (4)اما «حق» درجاتی دارد و «حُسن» درجاتی دارد؛ شما همیشه به این فکر نباشید که عادل باشید، به این فکر باشید که بالاتر از عدل را هم رعایت کنید إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ. اگر کسی نسبت به شما بد کرد، شما هم اگر بخواهید انتقام بگیرید این «عدل» است فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ؛ اما بعد فرمود: اگر صبر کردید گذشت کردیدلَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ، (5)این میشود احسان که بالاتر از عدل است.
ص: 850
مرحوم صاحب جواهر را خدا غریق رحمت کند! کسانی که با کتاب شریف حدائق آشنا هستند، میبینند که قلم آن بزرگوار در نقد، آن هم نقد حادّ خیلی روان است؛ آن نسبت به افرادی مثل علامه، چون تفکر اخباری همین است! نسبت به علامه و امثال علامه ـ اینها عنصر اصلی دین ما هستند ـ مرحوم صاحب حدائق تعبیرات تُندی دارد، میگوید اینطور که شما فتوا دادید «فیه خروج من الدین»، (1)این «فیه خروج من الدین» مثل آب خوردن نزد مرحوم صاحب حدائق بود. مرحوم صاحب جواهر فرمود این قلم، قلمی نیست که در برابر صاحب حدائق کوتاه بیاید، (2)ولی یک آیه قرآن جلوی ما را گرفته است که آن بخش پایانی سوره «نحل» است، در آنجا فرمود: وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَ لَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ، فرمود اگر نبود بخش پایانی سوره «نحل» من میدانستم با صاحب حدائق چگونه حرف بزنم، این قلم قلمی نیست که بماند! راست میگوید قلم صاحب جواهر سُرب میریزد! غرض این است که اگر این تفکر «فیه خروج من الدین»ِ تسبیحیهای یک عصر نبود، ما امروز گرفتار تسلیحیهای عصر خودمان نبودیم! اینطور حرف بزنی این کفر است و اسلام است! برای آن بزرگوارها تکفیر مثل آب خوردن بود که ـ إنشاءالله ـ حشر همه اینها با انبیا باشد! ولی منظور این است که وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَیْکُم معنای خاص خودش را دارد، نه آن طوری که جناب فخر رازی میگوید که أَحْسَنَ به معنی «حَسَن» است. دین ما را به آن مرحلهٴ عالیه دعوت میکند، حداقل کفِ زندگی اسلامی «عدل» است و از عدل پایینتر که ما نداریم، «عدل»؛ یعنی انسان بیراهه نرود، راه کسی را نبندد، واجبش را انجام بدهد و حرام را انجام ندهد، این معنی «عدل» است و این کفِ دینداری است! فرمود از این بالاتر بروید إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ. اگر کسی نسبت به شما بد کرد، حتماً شما بد بکنید این عدل است؛ اما اگر بگذرید میشود احسان، پس اینچنین نیست که جناب فخر رازی گفته که أَحْسَنَ به معنی «حَسَن» است. پرسش: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ، (3)«أعْلَم» با صفت تفضیلی است؟ پاسخ: نه «أعْلَم» اگر ما غیر خدا را عالِم بدانیم، بگوییم: إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ، (4)«العلماء و الصدّیقین» کذا و کذا، آن وقت ذات اقدس الهی میشود «أعْلَم»، بعد وقتی که به جای دیگر برسیم میشود «أعْلَم» تعیینی.
ص: 851
فرمود این نسل سوم هستند که به وسیله همین نسل کنونی محفوظ هستند؛ در أُولئِکَ اینطور هستند، این وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذِی کَانُوا یُوعَدُونَ که وعده الهی هست، آنچه خدای سبحان نسبت به آنها انجام داد یقینی و قطعی است.
در برابر این گروه کسانی هستند که بدعاقبت میباشند، هیچکدام از این سه اصل و سه وظیفه را رعایت نمیکنند: و َالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمَا، آنها به پدر و مادرشان احترام و احسان میکردند، اینها منزجرانه میگفتند شما دیگر کهنه شدید و عصرتان گذشته است ـ معاذ الله ـ معاد چیست؟! حساب و کتاب چیست؟! مگر ـ معاذ الله ـ کسی که مرده است برمیگردد؟! این حرفها بود که در هر عصر و مصری ـ متأسفانه ـ این حرفها بود و هست. و َالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمَا أَ تَعِدَانِنِی أَنْ أُخْرَجَ؛ شما ما را به بهشت وعده میدهید یا به جهنّم وَعید میدهید که ما بعد از مرگ از قبر زنده میشویم، در حالی که بسیاری از قرون قبلی رفتند و چه جنّ چه انس مُردند، کسی که دوباره زنده نشد تا از قبرستان برگردد! و قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلِی و این پدر و مادر استغاثه میکنند، میگویند پسر، حکم این نیست! دختر، حکم این نیست که تو میبینی! جهان این نیست! جهان اگر حساب و کتابی نداشته باشد و بهشت و جهنّمی نداشته باشد که لغو است. و هُمَا یَسْتَغِیثَانِ اللَّهَ ویْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ، معنای معاد این نیست که کسی از قبرستان برگردد، معنای معاد این است که دنیا تبدیل میشود به جهانی که عدل محض است و همه افراد به اعمالشان میرسند ویْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ، آنها میگویند: فَیَقُولُ مَا هذَا إِلاّ أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ؛ اینها اسطورههای گذشته است، حرفهای کهنه شده است. در برابر آن گروه که خدا فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا، فرمود: أُوْلئِکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ؛ کلام الهی بر اینها تثبیت شده است، تنها اینها نیستند، امتهای دیگر هم مثل اینها فکر میکردند که به عذاب الهی گرفتار شدند؛ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِنَ الْجِنِّ و الْإِنسِ، برخیها خیال کردند که جنّیها نمیمیرند، نه جن هم میمیرد؛ منتها عمر طولانیتر دارد. جن میمیرد، انسان میمیرد، همه انسان و جن آنها مکلَّف هستند و همه آنها هم در برابر عدل الهی مسئول میباشند إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ، هم آن گروه اوّل «دَرَجات» متفاوت دارند و هم گروه دوم «دَرَکات» متفاوت دارند، وَ لِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا. همانطوری که در الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، (1)سه گروه بیان شد، انبیا و اهل بیت(علیهم السلام)، یک؛ شاگردان مخصوص اینها، دو؛ طبقه بعدی که مؤمنین متوسط هستند، سه؛ آنها میگویند: رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، جواب هم سه مرحلهای است؛ جواب انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) را خدا میدهد که فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ، (2)یک؛ جواب صحابهٴ خاص و مؤمنین مخصوص را فرشتههای برتر میدهند، دو؛ جواب مؤمنین نازل را هم فرشتههای نازل میدهند، سه؛ این فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ کلام سه طبقه است، چه اینکه إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا هم کلام سه طبقه است؛ اینجا هم اینچنین است، وَ لِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا و لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمَالَهُمْ و هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ هر کسی در برابر عملش مسئول است، البته اعمال متدینین را با مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (3)پاسخ میدهند یا بیشتر، اما اعمال کفّار و ظالمین را فقط با جَزَاءً وِفَاقاً (4)پاسخ میدهند.
ص: 852
موضوع: تفسیر آیات 18 تا 21 سوره احقاف
ص: 853
أُوْلئِکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِنَ الْجِنِّ و الْإِنسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ (۱۸ وَ لِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا و لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمَالَهُمْ و هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ (۱۹) و َیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا و اسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَالْیَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ و بِمَا کُنتُمْ تَفْسُقُونَ (۲۰) و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالأحْقَافِ و قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ و مِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلاّ اللَّهَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (۲۱)) سوره مبارکهٴ «احقاف» در مکّه نازل شد و مطالب محوری آن اصول دین است، مسئله توحید و وحی و نبوت و معاد به عنوان رئوس اصلی این سوره قرار دارد؛ در ضمن مسائل اخلاقی و حقوقی جهان اسلام، بلکه بشریت را هم گوشزد میکند. جریان حفظ حدود و حقوق پدر و مادر و حدود و حقوق خانواده و حدود و حقوق نسل آینده، سه عنصری است که در توصیه قرآن کریم نسبت به جامعه بشری آمده است و اختصاصی به مؤمنین ندارد، نمیفرماید ما مؤمنین را توصیه کردیم یا اهل کتاب را توصیه کردیم. بعضی از احکام؛ نظیر صوم و صلات هستند که مخاطب آن مؤمنین میباشند، گرچه تکلیف برای همه بشریت است؛ بعضی احکام است که نظیر یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَی کَلِمَةٍ (1)برای موحّدان است و برخیها هم اعمّ از محلی و منطقهای و بینالمللی برای جامعه بشری است، رعایت این سه نسل و سه اصل جزء حقوق بینالمللی اسلام است؛ هم فرمود به پدر و مادرتان که جدّ و جدّه هم در همین مجموعه بوده و در توسعه داخل میباشند، هم اصول خانوادگی و هم راجع به فرزندان، وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ، (2)این سه رشته هم برای حفظ مَحرَمیت است، یک؛ هم برای توجه به حرمت نکاح است، دو؛ که این دو حکم فقهی کاملاً از هم جدا هستند و هم برای وجوب انفاق است، سه؛ چون حفظ عمودین و نفقه دادن بر عمودین جزء احکام فقهی و واجب است؛ یعنی اگر پدر یا جدّ امکان مالی ندارند و نیازمندند، اینها جزء «واجب النفقهٴ» فرزند هستند، جزء «واجب النفقهٴ» نوه و نبیره هستند و اگر نوه یا نبیره، سبط و مانند آن توان اداره زندگی را نداشتند، «واجب النفقهٴ» پدر هستند، یا «واجب النفقهٴ» جدّ هستند؛ عمودین «واجب النفقهٴ» یکدیگرند، مَحرمیت هست، حرمت نکاح هست و مانند آن که این برای تحکیم اصول خانوادگی است.
ص: 854
در بین پدر و مادر، گرچه رنج پدر از نظر تهیه مسکن و نفقه و کِسوه کم نیست یا زیاد است؛ اما رنج بارداری و شیرخوارگی و شیردادن یک رنج توانفرسایی است، این را گوشزد میکند تا پسرها قدردان باشند و دخترها هم بدانند که همین مسیر را باید تحمّل کنند. در سوره مبارکهٴ «لقمان» آنجا هم که سخن از توصیه به پدر و مادر هست، رنج مادر را ذکر میکند؛ آیه چهارده سوره مبارکهٴ «لقمان» این است: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ، بعد رنج مادر را ذکر میکند: حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَی وَهْنٍ وَ فِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ، هم پسرها قدر مادر را بدانند و هم دخترها آیین مادری را از این جریان بیاموزند.
اما آن مطلبی که مربوط به علم غیب ائمه(علیهم السلام) است که در خصوص مسئله قضا اینچنین است، اینطور نیست! برای اینکه سیرهٴ آنها اینطور بود که در جنگها، در مسائل اجتماعی، در نصب و عزل، در حکومتداری، کشورداری و تقسیم بیتالمال برابر علم عادی عمل میکردند و در جریان شهادت ائمه(علیهم السلام) هم که گاهی آب مسموم را مینوشیدند، برابر علم عادی عمل میکنند.
در جریان «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ»، (1)این تمام فقه را شامل میشود؛ اگر مسجدی یا حَرمی آلوده شد و کسی اَجیر شد که این را پاک بکند، حالا اگر بعضی از جاها آلوده بود و اطلاع نداشتند، وقتی به محکمه قضا آمدند، امام که علم غیب دارد که کجا خون افتاده و کجا خون نیفتاده، باید برابر علم خود حکم بکند! آیا مُلاقی مُتِنَجِّس، مُتِنَجِّس هست و نجس میشود یا نه که اختلافی است، امام باید برابر با علم غیب حکم بکند! در جریان «رضاع» اگر اختلافی کردند که آیا این پسر و دختر رضاعی هستند یا نه، آن رضاعای که نشر حرمت میکند چند «رضعه» است و شرایط آن چیست، امام باید با علم غیب خودش حکم بکند! در برابر ارث، در برابر قتل عمد و شبه عمد که آیا این عمد بود یا شبه عمد، آیا خطای محض بود یا شبه خطا، امام باید به علم غیب حکم بکند! از اوّل تا آخر فقه در همه جا اختلاف فقهی هست، در این صورت امام باید برابر علم غیبی خود حکم بکند؛ در حالی که طبق آنچه مرجع این شخص گفته است او مکلّف است، الآن اگر امام بخواهد برابر علم غیب حکم بکند، حتی برابر علم عادی هم حکم بکند کار بسیار دشوار است. مستحضرید بخش وسیعی از این تصادفات اتومبیل و موتوری، اینها شبه عمد است، خطای محض نیست! شبه عمد را عمو و امثال عمو باید بپردازند، در حالی که در جامعه ما این تحملپذیر نیست؛ لذا دستگاه قضایی سعی میکند که اینها را به صورت خطای صِرف در بیاورد که خود اینها بپردازند، در حالی که بسیاری از این تصادفها و بسیاری از این برخوردهای داخل شهر و خارج شهر شبه عمد است و شبه عمد را «عاقله» باید بپردازد؛ چنین چیزی را شما در دستگاه قضایی یک موردش را هم نمیبینید، برای اینکه بستگان پدری میگویند به ما چه؟ لذا اینها سعی میکنند این را به صورت خطای صِرف معرفی بکنند. در تمام ابواب فقه، در «نکاح»، در «نفقه»، در «ارث»، در «رضاع»، در «دیات» و «حدود» همهجا این اختلاف نظر هست؛ اگر به محکمه امام بردند، امام هم آن علم غیبها را باید اِعمال بکند، آن دسیسههای موضوعی را باید به رُخ آنها بکشد و هم آن واقع را باید بیان کند؛ در حالی که نه آن موضوعات ریز را ائمه(علیهم السلام) میگفتند و نه آن حکم واقعی فقه را بیان میکردند، بلکه این رسالت فنّ شریف اصول بود و هست.
ص: 855
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج7، ص414.
بارها عنایت کردید که اگر بگوییم قطع حجّت است، حرف علمی نیست؛ اصول باید خودش را نجات بدهد و حیات پیدا کند، حیات اصول در این است که قطع را بگذارد کنار و عقل را بیاورد جلو، زیرا که عقل مبانی دارد، مبادی دارد، 25 فصل دارد، یک جان کندنِ علمی دارد تا ثابت کند که عقل چیست، بعد هم باید ثابت کند که علمِ غیبی امام در بخشهای فقهی حجّت نیست، اگر اصول این کار را میکرد ما مشکل شهید جاوید و آن غائلهها و آن تشکیلات فراوان را نداشتیم؛ اینها هم طلبههای فاضلی بودند! میگفتند چگونه میشود که امام بداند و عمداً زن و بچهاش را به کشتن بدهد؟! اینها جریان حضرت مسلم(سلام الله علیه) را در کوفه و جریان سیدالشهداء را در مکّه، «بالصراحة» میگفتند مسلم نمیدانست یا حسین نمیدانست! ـ معاذ الله ـ اینطور بود! برای اینکه میگفتند چطور میشود که آدم بداند و زن و بچهاش را به کشتن و اسارت بدهد؟! ولی اگر در اصول ثابت میشد که علم غیب «مِمَّا لاَ رَیْبَ فِیه» است، یک روایت و دو روایت و صد روایت که نیست، یا یک حادثه و دو حادثه و صد حادثه نیست برای تبیین علم غیب اهل بیت! ولی علم غیب بالاتر از این است که در سند فقهی قرار بگیرد! اگر در سند فقهی قرار میگرفت، اینها حجّت الهی بودند و انجام میدادند! اینها ناچار شدند بگویند مگر میشود که کسی علم داشته باشد که او را میکشند و زن و بچهاش را به اسارت میبرند، آنگاه زن بچهاش را به همراه میبرد؟! لذا میگفتند ـ معاذ الله ـ سیدالشهداء نمیدانست در کوفه چه میگذرد؟ و مسلم بن عقیل هم نمیدانست که در مکه چه میگذرد؟ از بس مراجع گفتند ـ مخصوصاً سیدنا الاستاد علامه(رضوان الله علیه) اینها را توجیه کرد ـ آنها که نسخهای اصلی شهید جاوید نزد آنهاست میدانند ـ کمکم به جای اینکه در نسخهای جدید بگوید حسین بن علی نمیدانست، گفت مکّه خبر نداشت یا کوفه خبر نداشت؛ یعنی مسلم و حسین(سلام الله علیهما) را به مکّه و کوفه تبدیل کردند، حداکثر اصلاحی که کردند! به خودشان حق میدادند، میگفتند چطور میشود که آدم بداند و زن و بچهاش را به اسارت ببرد؟! اما وقتی که در اصول به صورت رسمی ثابت بشود که علم غیب مخصوص مسائل عرشی و آسمانی و معجزات و کارهای کلامی است؛ این علم برای حکم فقهی نیست، آدم به راحتی قبول میکند که امام(سلام الله علیه) یقین دارد که در این کوزه سَمّ است؛ ولی این دانستن او حجت شرعی نیست؛ چه بداند که او را شهید میکنند و چه بداند که او را شهید نمیکنند؛ نظیر «لَیْلَةُ الْمَبِیتْ» یا نوزده ماه مبارک رمضان، هر دو حال برایش یکسان است؛ گرچه جریان «لَیْلَةُ الْمَبِیتْ» قبل از امامت وجود مبارک حضرت امیر بود. اگر حوزه این کار را میکرد ما آن خسارتها را نمیدادیم. پرسش: آیا این آیه پانزده میتواند شرح آیه اوّل سوره «نساء» باشد که فرمود: وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحَامَ؟ پاسخ: نه، آن مطلبی دیگر است. ذات اقدس الهی برای اهمیت دادن به موضوعی، نام مبارک خودش را کنار آنها ذکر میکند؛ مثل احترام به پدر و مادر را که در کنار نام خودش ذکر میکند و میفرماید: أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ، (1)در جریان رعایت ارحام هم اینچنین است، فرمود: وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِی تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الأرْحَامَ، احترام به «أرحام» و «صله رحم» آنقدر مهم است که در کنار نام ذات اقدس الهی قرار میگیرد پرسش: «أرحام» عام به کار رفته که شامل هر سه قسم میشود؛ یعنی پدر و مادر، ذرّیه و خود انسان؟ پاسخ: البته! «أرحام» در آنجا که فرمود: وَ الَّذِینَ یَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ، (2)همین سه مرحله را شامل میشود؛ البته آنها به صورت متن است و اینها به صورت شرح است که انسان مسئول سه عنصر هست، چون این «عمودین» را باید حفظ بکند؛ یعنی جدّ و جدّه تا آنجا که هستند یا نوه و سبط و امثال آنها تا آنجا که هستند، هرکدام از اینها مَحرَمیّت دارند، یک؛ حرمت نکاح دارند، دو؛ «واجب النفقه» هستند، سه؛ تحت ولایت بزرگترها هستند، چهار؛ اینها اصول خانوادگی را حفظ میکنند. فرمود این کار را انجام بدهید و اگر این کار را انجام دادید سعادت برای شماست، در قبال کسانی که حرمت پدر و مادر را نگه نمیدارند، اساس خانواده را رعایت نمیکنند و نسبت به نسل آینده بیتفاوت هستند، اینها کسانی میباشند که حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ.
ص: 856
مطلب بعدی آن است که فرمود هرکدام از اینها، هم آن گروه درجاتی دارند و هم این گروه درکاتی دارند؛ ولی در قیامت ما اینها را کنار آتش میبریم. یک مَثَل است به نام «عَرض علی النَّار»؛ نشان دادن، این عَرض گاهی برای احتجاج است، گاهی برای کیفر و تنبیه و تعذیب میباشد. «عَرض علی الله» برای کسی است که اگر ـ معاذ الله ـ خدا را نمیشناخت تُعْرَضُونَ، (1)آن روز به پیشگاه الهی میبرند و «الله» برای آنان روشن میشود؛ آنهایی که مثل حکیم و متکلّم و مانند اینها با برهان خدا شناختند، در مسئله «عَرض علی الله»، آن حصول به حضور و آن مفهوم به مصداق تبدیل میشود؛ آنهایی که با علم شهودی ذات اقدس الهی را شناختند، در آن «عَرض علی الله» و ظهور الهی شفافتر و روشنتر خدا را میشناسند؛ آنکه با شهود میشناخت شهود او شفافتر میشود و آنکه با حصول میشناخت حصول او به حضور تبدیل میشود و آنکه منکِر بود انکار او به معرفت تبدیل میشود. در مسئله تُعْرَضُونَ که در سوره مبارکه «حاقّه» و امثال آن آمده است، این برای اصل معرفت خدای سبحان است. سه آیه در قرآن کریم است که مربوط به «عَرض علی الربّ» است، وَ عُرِضُوا عَلَی رَبِّکَ (2)که لاَ تَخْفَی مِنکُمْ خَافِیَةٌ (3)است؛ همه هر چه دارید در پیشگاه خدا عرضه میشوید، هم برای شما «الله» روشن میشود «یَومَ یرَوْن الحقّ» میشود و هم شما در پیشگاه «علی الله» معروض خواهید بود؛ این درباره توحید بود.
درباره بهشت چنین تعبیری نیامده که شما عرضه میشوید، چون این عرضه کردن یک نحوه توبیخ و احتجاجی است؛ در جریان بهشت اینطور نیست و نیازی هم به این کار نیست؛ البته درباره آتش هست، فرمود هم شما بر آتش عرضه میشوید و هم آتش را به شما نشان میدهند. در سوره مبارکهٴ «احقاف» که محل بحث است و هم در آیه محل بحث یعنی آیه بیست فرمود: یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ، هم در بخش پایانی این سوره یعنی آیه 34 فرمود: وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ. در آن آیه پایانی فرمود در هنگام عرضه گفته میشود: أَ لَیْسَ هذَا بِالْحَقِّ؛ ببینید! آنگاه میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا؛ (4)بله این آتش حق است. پس یک عَرضه برای معرفت است؛ چه عرضهٴ بر خدا تا خدا برای آنها روشن بشود و چه عَرضه بر «نار» یا عرضه «نار» بر آنها تا «نار» برای آنها روشن بشود که میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا. یک وقت است که نه، این ترساندن و یک نحوه تعذیب است. عَرضه تنها به این نیست که نشان بدهند، وقتی کنار آتش میبرند، هم عصبانیت آتش برای اینها رعبآور است و هم آن شعلهٴ آتش برای اینها دردآور است. این عَرضه اگر معرفت و شهود «معروضٌ علیه» را بخواهد، در جریان آتش قیامت اینطور است که آنها واقعاً چیزی میفهمند. برخیها میگویند که بشر را که نمیشود بر آتش عَرضه کرد، آتش که چیزی نمیفهمد! آتش را باید بر کفار عَرضه کرد؛ لذا میگویند این آیه از سنخ قلب است؛ یعنی وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ اصل آن این است «یَومَ تُعرَضُ النّارُ عَلَی الّذیِنَ کَفَروُا»، چه در آیه 34 همین سوره «احقاف» چه در آیه بیست همین سوره مبارکه «احقاف» که وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ؛ یعنی «یَومَ تُعرَضُ النّارُ عَلَی الّذیِنَ کَفَروُا»، این عذاب قلب است.
ص: 857
این بیان تام نیست، برای اینکه اگر مشکل شما این است که «معروضٌ علیه» باید بفهمد، کاملاً میفهمد! حیات آخرت اصولاً حیات بیدرک نیست إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ، (1)دارِ آخرت چه جهنّم آن، چه بهشت آن و چه «بین النار و الجنة» این فضا، فضای حیات است إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ، پس مشکل ادارک نیست؛ گذشته از اینکه خصوص جهنّم را هم «مدرِک» میدانند، برای اینکه آن آیاتی که دارد: إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً؛ (2)این جهنّم از دور وقتی کفّار را میبیند نعره میزند؛ حالا ممکن است مؤمنین را ببیند، ولی مؤمنین اصلاً جهنم را نمیبینند لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ. (3)با اینکه نعره جهنم را میگویند که به چندین فرسخ میرود؛ اما صدای ضعیف این نعره را هم مؤمنین نمیشنوند: لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا؛ «حَسیس» یعنی آن صدای خیلی ضعیف که باید احساس بشود. لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ. پرسش: ... که آتش می گوید این برای من است و آن برای تو ؟ پاسخ: این سخن آن را تأیید میکند! آنکه ذات اقدس الهی از جهنم سؤال میکند که هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِن مَزِیدٍ، (4)اگر ما دست به ظاهر نبریم و همین ظاهر را حجّت بدانیم چه اینکه هست، ظاهرش این است که جهنم درک میکند. پرسش: اما فرمایش حضرتعالی این است که مؤمن اصلاً آتش را نمیبیند! پاسخ: بله! پرسش: اما در روایت داریم که ؟ پاسخ: آن رحمت است برای کسی که تحت ولایت علی بن ابیطالب است. پرسش: پس پل صراط چه میشود؟ پاسخ: همینطور! آنها تحت ولایت اهل بیت هستند. مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) را خدا غریق رحمت کند! البته همه نوشتههای ایشان لطیف است، این کتاب معانی الاخبار او خیلی لطیف است! در این کتاب معانی الاخبار دارد که کسی مثلاً خدمت امام صادق(سلام الله علیه) رسیده و عرض کرد که چرا وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را میگویند «أَبَا الْقَاسِم»؟ حضرت فرمود کنیه حضرت است و نزد عربها هم این بود یا مثلاً فرزندی بود به نام قاسم که حضرت «أَبَا الْقَاسِم» بود. عرض کرد اینها را میدانم «زِدنی بیاناً»، چون القاب اینها، اسمای اینها، اوصاف اینها همهشان رازدار است. حضرت دید که او یک آدم معمولی نیست، برای او شرح داد، مرحوم صدوق نقل میکند که وجود مبارک حضرت برای او شرح داد؛ فرمود مگر نه این است که علی بن ابیطالب شاگرد پیغمبر(سلام الله علیهما) است؟ عرض کرد بله! فرمود مگر نه این است که شاگرد، پسرِ استاد است و استاد به منزله پدر اوست؟ عرض کرد بله! فرمود مگر نه این است که علی بن ابیطالب «قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّار» (5)است که میگوید این را بگیر و آن را نگیر؟ عرض کرد بله! فرمود پس پیغمبر «أَبَا الْقَاسِم» است. (6)ببینید اینجا شاگردی میخواهد که خوب سؤال بکند تا امام(سلام الله علیه) جواب بدهد. بعضی از خواص که میرفتند یک سؤال میکردند و حضرت آن مطالب و لطایف را میفرمود، زراره و امثال زراره گاهی گِله میکردند سؤال میکردند که آخر چرا اینها را به ما نمیفرمایید؟ میفرمود شما که مثل آنها نیستید! شما همین حلال و حرام را از ما سؤال میکنید «مَنْ یَحْتَمِلُ مَا یَحْتَمِلُ ذَرِیحٌ»، (7)فرمود ما حرفهای فراوانی داریم و علم ما طوری است که بعضی از حرفهای ما را «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»، (8)شما چنین شاگردی پیدا کنید ما میگوییم، ما که برای گفتن حرفی نداریم! اما شما سؤال میکنید که این چیست و آن چیست، ما هم همین را میگوییم برای شما! اما راز و رمز خلقت را که از ما سؤال نکردید! فرمود: «مَنْ یَحْتَمِلُ مَا یَحْتَمِلُ ذَرِیحٌ»؛ شما یک ذَریح محاربی پیدا کنید، بله ما هم حرفهایی را برای شما میگوییم. غرض این است اینکه فرمود حرفهای ما طوری است که «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»، حالا ما هر چه بنشینیم فکر بکنیم که «أَبَا الْقَاسِم» یعنی چه، اصلاً این حرفها به ذهن ما نمیآید که چون وجود مبارک حضرت امیر «قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّار» است و وجود مبارک حضرت امیر شاگرد پیغمبر است و پیغمبر استاد است و معلم و پدرِ شاگرد است میشود «أَبَا الْقَاسِم»، این یک مرحوم صدوق میخواهد و یک معانی الاخبار میخواهد و بررسی آن. پس هر چه که در قیامت هست میفهمد إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ، اگر برای ما ثابت بشود که آتش جهنّم مثل آتش دنیا درک ندارد، حمل بر مجاز میکنیم؛ اما وقتی که ثابت نشده و از آن طرف هم شاهد بر خلاف هست، چرا این آیات را بر ظاهرش حمل نکنیم! إِذَا رَأَتْهُم، این رؤیت را به آتش جهنم نسبت میدهد إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً، تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ. (9)این شدّت «عصبانیت» را میگویند که در بین این حیوانات جنگلی و درنده هیچ حیوانی از نظر غضب مثل پلنگ نیست، این حالت «تَنَمُّر» خوی پلنگی است. اینکه سعدی میگوید: «پلنگان رها کرده خوی پلنگی»، ممکن است خیلیها قویتر از پلنگ باشند؛ اما عصبانیتر از پلنگ نیستند! میگویند گاهی این حیوان از شدّت غضب تکهتکه میشود، «تَنَمُّر» چنین وصفی است! این «تَنَمُّر» که چنین وصفی است، خدای سبحان آن را در وصف جهنم ذکر میکند تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ؛ از شدّت عصبانیت میخواهد تکهتکه بشود! پس اینها درک میکنند! اگر مسلّم بشود که آتش جهنم مثل آتش دنیاست و درک نمیکند، میگوییم حمل به مجاز است؛ اما اساس دارِ آخرت این است که إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ، هر چه که آنجا هست درک دارد؛ اوصاف ادراکی و افعال ادراکی را هم قرآن کریم به جهنم اسناد میدهد.
ص: 858
بنابراین دلیل ندارد که ما بگوییم اینها نمیتوانند «معروض علیه» باشند، نه میشود! کفّار را به اینها عرضه میکنند و اینها هم میشناسند. اینقدر به زحمت افتادند آن آقایانی که میگویند کفّار را که بر آتش عرضه نمیکنند یا آتش را بر کافر عرضه میکنند؛ لذا احتمال دادند این از باب «قلب» باشد؛ «قلب» هم یکی از نکات ادبی و محسّنات ادبی است؛ ولی از آن قبیل نیست. پس هم انسان را بر خدا عرضه میکنند که برای او روشن بشود، هم انسان را بر جهنم و هم جهنم را بر انسان، این عرضهها گاهی برای احتجاج است که ثابت بشود اینها هستند؛ لذا آنها میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا هم برای ترساندن است و گوشهای از تعذیب است. در پایان همین سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ آیه 34 ـ برای احتجاج است که فرمود: وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَ لَیْسَ هذَا بِالْحَقِّ؛ آیا این حق نیست؟ جهنم نیست؟ این آتش نیست؟ آنها هم میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا، البته اینجا آن جمله نیست، آنجا مطلب دیگر است؛ اما آیه محل بحث همین سوره مبارکهٴ «احقاف» که آیه بیست است: و َیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ، این برای تنبیه و تعذیب است نه برای احتجاج که ببینید مگر این حق نیست؟! در این حال میگویند: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا؛ شما سرمایهها را بیجا صَرف کردید، یک؛ عزّت و بزرگی کاذب داشتید که أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ، (1)این دو؛ سوم: اگر عزّت و بزرگی کاذب بود، ذلّت و کوچکی صادق است، چون ممکن نیست هم بزرگی دروغ باشد و هم کوچکی؛ کسی که بزرگی او دروغ است، کوچکی او راست است! کسی که عزّت او کاذب است، ذلّت او صادق است، این چهار. قیامت هم روز ظهور حق است، هر چه حق است آن روز ظاهر میشود، این پنج؛ لذا فرمود اینها آن روز رسوا میشود، شش. سوخت و سوز حساب دیگر است! سوخت و سوز برای معصیتهاست که کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم؛ (2)اما اینکه میفرماید با عَذَابَ الْهُون رسوا میشوند و آبرویشان میرود، برای اینکه اینها بیجا آبرو فراهم کردند؛ این احتجاج قرآن کریم است که فرمود اگر کسی بزرگی او بیجا بود، کوچکی او بجاست! دیگر معنا ندارد که هم بزرگی او بیجا باشد و هم کوچکی او بیجا باشد! و قیامت هم ظرف ظهور حق است، آنچه حق است ظاهر میشود؛ لذا فرمود اینها در قیامت خوار هستند. این غیر از سوخت و سوز بدنی است، آن سوخت و سوز بدنی را در آیه دیگر؛ نظیر اوایل سوره مبارکه «نساء» دارد: کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا آن حرف دیگر است؛ آن عذاب بدنی است؛ اما این عذاب روحی است که رسوا میشوند، خوار میشوند و ذلیل میشوند برای آن است؛ لذا فرمود در اینجا آنها که چنین کاری کردند أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا و اسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَالْیَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ. مال حرام اگر خوردید عذابِ سوخت و سوز دارد، دروغ گفتید، خیانت کردید و اختلاس کردید عذاب سوخت و سوز دارد؛ اما این بزرگی بیجای شما سوخت و سوز روحی دارد که «رسوا» و «خِزی» میشوید، اینطور است! عذاب «هُون» چرا؟ برای اینکه بِمَا کُنتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ و بِمَا کُنتُمْ تَفْسُقُونَ. در سوره مبارکه «غافر» در حال برزخ هم اینچنین است؛ آیه 46 سوره مبارکه «غافر» این است: النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَ عَشِیّاً که برای برزخ است؛ کانالی از جهنّم به قبر فرعونها کشیده میشود که اینها را عرضه میکنند بر آن، حرارت و گدازندگی به اینها میرسد که اینها هم تعذیب روحی پیدا میکنند و هم تعذیب بدنی. در سوره مبارکه «کهف» اصل عذابِ عرضه جهنّم را ذکر میکند؛ آیه صد سوره «کهف» این است: وَ عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً؛ ما از آن طرف جهنم را به اینها نشان میدهیم. در پایان سوره مبارکه «فجر» یک معنایی دارد که ادراک آن معنا نه تنها آسان نیست، خیلی سخت هم هست؛ آیه 23 سوره مبارکهٴ «فجر» این است: وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنسَانُ وَ أَنَّی لَهُ الذِّکْرَی؛ روز قیامت جهنم را میآورند، آیا ما دو تا جهنم داریم؟ یک جهنم منقول و یک جهنم غیر منقول؟ یا همان یک مورد را داریم که این یک مورد جهنم منقول است؟ فرمود جهنم را میآورند، این جهنم را میآورند یعنی چه؟ ما چقدر بگوییم این خلاف ظاهر است و توجیه بکنیم؟ باید بگوییم که جهنم امر منقول نیست و غیر منقول است، آن وقت آوردنِ جهنم را باید با چه کلماتی که مناسب باشد توجیه بکنیم! یا نه، اصلاً جهنم منقول است؟! اگر هیزم جهنم خود کفّار هستند که وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (3)و اگر خود همین هیزم و «حَطَب» گُر میگیرد، پس این میشود جهنم منقول. خدا نکند برویم و ببینیم! ولی در نهایت چگونه است؟ آیا ما دو تا جهنم داریم؟ یک جهنم منقول و یک جهنم غیر منقول؟ یا همان جهنم معروف، منقول است و غیر منقول ما نداریم؟ چگونه است؟ این آیه پایانی سوره مبارکهٴ «فجر»، یعنی آیه بیست و سوم دارد که جهنم را میآورند؛ روایاتی که ذیل این است دارد که چندین فرشته با غُل و زنجیر جهنم را کشانکشان میآورند، (4)این یعنی چه؟ پرسش: ممکن است که کلمهای مثل ملائکه یا اهل جهنم در تقدیر باشد. پاسخ: نه، اهل جهنم که خود کفّار هستند! فرشتهها را هم که میآورند، فرشتهها که دیگر اهل عذاب نیستند! جهنم را میآورند: وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنسَانُ وَ أَنَّی لَهُ الذِّکْرَی، غرض این است که بحثهای قیامت و معاد چون همچنان بِکر مانده، بسیاری از آیات تأملبرانگیز است؛ اما این مقدار هست که جهنم را عرضه میکنند، یک؛ انسان را بر جهنم عرضه میکنند، دو؛ گاهی عرضه «علی الله» است برای توحید و گاهی هم عرضه «علی الجهنم» برای مبحث معاد، چون حالا اینها وارد معاد شدند ولی خصوصیات جهنم را هم باید بدانند و از نزدیک عرضه بکنند.
ص: 859
مطلب دیگر اینکه برخیها گفتند که «معروض علیه» باید ادراک داشته باشد، سیدنا الاستاد میفرماید که لازم نیست «معروض علیه» ادارک داشته باشد، (1)شما آیه بخش پایانی سوره مبارکه «احزاب» را چگونه معنا میکنید؟ فرمود: إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ الْجِبَالِ، (2)آیا عرضه امانت بر آسمان و زمین؟ آسمان و زمین که ادراک ندارند تا این امانت الهی را درک بکنند! این را ایشان نسبت به غالب مفسّران به همان روال عادی میفرمایند، (3)ولی در بحثهای دیگری که قرآن کریم دارد زمین میفهمد یا آسمان میفهمد تا شهادت بدهند، از همین قبیل است. مرحوم آقا سید عبدالحسین(رضوان الله علیه) ـ شرف الدین جبل عاملی ـ ایشان رسالهای دارند به نام کلمة حول الرؤیة که اینگونه از مسائل را آنجا مطرح میکنند؛ میفرمایند اینکه خدا به آسمان و زمین فرمود: فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ، (4)میفرماید اینها تمثیل است، در حالی که تمثیل نیست و آسمان واقعاً چیز میفهمد! زمین واقعاً چیز میفهمد! شهادت میدهند و شکایت میکنند! تمثیل نیست، اینها واقعاً حرف میزنند و واقعاً حرف میفهمند! فرمود که فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ، اگر برای ما مسلّم شد که اینها ادراک نمیکنند، بله میگوییم تمثیل است؛ اما خیلی از اسرار است که برای ما حلّ نشده، چگونه ما میتوانیم بگوییم اینها تمثیل است! اگر اینطور باشد، آن وقت جریان جهنم یک چیز اختصاصی نیست که سیدنا الاستاد به آن استدلال بکند، میفرماید در آنجا خدا به جهنم میگوید: هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِن مَزِیدٍ، (5)این گفتگو نشانه این است که جهنم چیز میفهمد. درباره جهنم شواهد فراوانی است که میفهمد؛ اما آیا در دنیا اصلاً نمیفهمند یا فهمشان برای ما مستور است؟ وَ إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِن لَّا تَفْقَهُونَ (6)نشان میدهد که آنها میفهمند، منتها ما حرفهای آنها را نمیفهمیم و مانند آن.
ص: 860
موضوع: تفسیر آیات 21 تا 27 سوره دُخان
و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالأحْقَافِ و قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ و مِنْ خَلْفِهِ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاّ اللَّهَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (۲۱ قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَأْفِکَنَا عَنْ آلِهَتِنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (۲۲) قَالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ و أُبَلِّغُکُم مَا أُرْسِلْتُ بِهِ و لکِنِّی أَرَاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (۲۳) فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قَالُوا هذَا عَارِضٌ مُمْطِرُنَا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُم بِهِ رِیحٌ فِیهَا عَذَابٌ أَلِیمٌ (۲٤) تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهَا فَأَصْبَحُوا لاَ یُرَی إِلاّ مَسَاکِنُهُمْ کَذلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ (۲۵) و َلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِیَما إِن مَکَّنَّاکُمْ فِیهِ و جَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً و أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَمَا أَغْنَی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاَ أَبْصَارُهُمْ وَ لاَ أَفِئِدَتُهُم مِن شَیْءٍ إِذْ کَانُوا یَجْحَدُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ (۲۶) وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا مَا حَوْلَکُم مِنَ الْقُرَی وَ صَرَّفْنَا الآیَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (۲۷)) ص: 862
سوره مبارکهٴ «احقاف» در مکّه نازل شد و عناصر محوری آن اصول دین است؛ همانند سایر سُوَر مکّی گذشته از اقامه برهان بر آن اصول، دو کار را در دستور دارد: یکی موعظه و نصیحت، دیگری تبیین قصص انبیا و اُمم به صورت تاریخی و جریان تجربه حسّی؛ یعنی این اضلاع سهگانه در غالب سُوَر مکّی هست؛ یکی ادلّه و اقامه برهان بر اصول و عناصر دین؛ دوم حکمت عملی اخلاق و پند و اندرز که آن حکمت را تأیید کند؛ سوم قصص تاریخی و واقع شده برای عبرتگیری، چون فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ، (1)مسئله حکمت و موعظه را کنار هم ذکر میکند، مسئله قصص تاریخی را جدا ذکر میکند که این مربوط به جدال نیست. در آغاز همین سوره مبارکهٴ «احقاف» که مسئله حق و باطل و صدق و کذب و خَیر و شَرّ و حُسن و قُبح مطرح شد، جریان هدایت و ضلالت را بازگو کرد که وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ؛ (2)هدایت یک عدّه و ضلالت عدّهای دیگر، بعد شش جریان را در قالب سه فصل جداگانه ذکر فرمود؛ جریان ششگانه از آیه شش شروع میشود که فرمود: وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ، (3)در قبال این جریان کفر و استکبار آیه سیزده است که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، پس آنها اهل کفر و استکبار بودند که ـ معاذالله ـ به پیامبرشان میگفتند این «سِحر مُبین» است، «افتراء» است و مانند آن، در قبال آن آیه شش به بعد آیه سیزده است که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا، این دو جریان بود که در مقابل هم هستند.
ص: 863
دو جریان دیگر به عنوان اینکه هر انسانی مسئول سه نسل است که در بحثهای قبل گذشت؛ یعنی از آیه پانزده شروع میشود تا آیه بیست فرمود: وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً (1)که ما هر انسانی را به سه نسل سفارش کردیم: یکی نسبت به گذشته، دومی نسبت به حاضر و سومی نسبت به آینده؛ نسبت به پدر و مادر، نسبت به خودش، نسبت به «أعقاب» و فرزندان. این وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ که از آیه پانزده شروع میشود، در قبال آیه هفده که و َالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمَا اینها دو جریان هستند در مقابل هم که یکی حافظ احکام و قوانین و حقوق سه نسل است و دیگری هم فاقد این و کمال است که این نسلهای سهگانه رعایت نمیکنند؛ این شد چهار جریان.
دو جریان دیگر که بر این جریان چهارگانه افزوده میشود که مجموعه میشود شش جریان، یکی قصص برخی از انبیاست، مثل حضرت هود که گرفتار قوم عاد بود. در آیه 21 به بعد هست که فرمود: و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ که اینها به هلاکت میرسند و این جریان پنجم است. جریان ششم گروهی هستند از انس و غیر انس ایمان آوردند و پایانشان هم خیر بود که از آیه 29 به بعد شروع میشود، بعد در پایان این سوره مبارکهٴ «احقاف» جمعبندی میکنند؛ این عصاره این سوره است.
اما در مطالبی که مربوط به سؤالهای قبلی است، یکی این است که جریان «تَصلیه» و «تَسلیم»؛ یعنی صلوات و سلام فرستادن نسبت به اهل بیت ـ مخصوصاً در تعقیبات نماز ـ این دو خاصیت دارد: یکی اینکه اسامی مقدس اینها برای آدم ملکه میشود، دیگر این که اینها توفیقی به انسان عطا میکند که به دستورهای آنها عمل بکند؛ وقتی به دستورهای آنها عمل کردند، سعادت «دارین» نصیبشان میشود؛ وقتی اسامی آنها را تکرار کردند به سؤال قبر جواب فوری میدهند. همین تلقینهایی که برای اموات میگوییم، برای این است که یادشان بیاید و فرشتهها هم همینها را سؤال میکنند! خدای تو کیست؟ پیغمبر تو کیست؟ دین تو چیست؟ کتاب تو چیست؟ امام اوّل کیست؟ امام دوم کیست؟ (2)اگر کسی این موارد را کاملاً ملکه نداشته باشد، آن طامّه موت که آمد یادش میرود. این تکرار اسمای مقدسه دو خاصیت دارد: یکی اینکه آدم وقتی نام کسی را میبرد و نسبت به او احترام میکند، قهراً قانون، احکام، سیره، سنّت و سریرهاش نزد او محترم است و یقیناً به آن عمل میکند؛ دیگر اینکه اسامی شریف آنها یادشان هست که در موقع سؤال و جواب کردن، جواب نقد دارند.
ص: 864
اما اینکه علم غیب حجّت فقهی هست یا نه، چه وجود مبارک پیغمبر چه ائمه(علیهم السلام) گاهی برای معجزه اظهار نظر میکردند؛ ولی بنای آنها بر همان عمل به «بیّنه» و «أیمان» بود، لکن در جریان حضرت حجّت(سلام الله علیه) مستحضرید که کاملاً وضع برمیگردد. ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «إِنَّ التَّقِیَّةَ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی»، (1)اما وجود مبارک حضرت که چنین حکمی ندارد! درباره حضرت بسیاری از احکام طرز دیگر است، به طوری که خیلیها خیال میکنند یک اسلام جدیدی است، در حالی که اسلام واقعی است؛ منتها حضرت مأمور به عمل به واقع هستند و ائمه دیگر مأمور به عمل ظاهر هستند. خضر(سلام الله علیه) گوشهای از همین کارها را میکرد که وجود مبارک حضرت وقتی ظهور کرد آن گونه کارها را انجام میدهد؛ اما حالا خود حضرت شهید میشود، آیا آنجا هم به علم غیب باید عمل بکند یا نه، آن به دستور الهی است و کاری که خود آنها کردند حجّت است. ما یک قانون و فقه نوشتهای نداریم که سیره و سنّت اینها را بر آنها عرضه کنیم، این حدیث نورانی دو بار بیان شده، اینکه: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار»، (2)این حدیث هم درباره وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است و هم درباره عمّار؛ اما تفاوت خیلی است! «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ»(علیه السلام)، درباره عمّار هم آمده که «عَمَّارٌ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَمَّارٍ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُ دَار»؛ (3)اما تمام تفاوت در این مرجع ضمیر است؛ «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَار»، این «یَدُورُ» به چه کسی برمیگردد؟ در جریان عمّار این «یَدُورُ» به عمار برمیگردد، «یَدُورُ عَمّارٌ مَدارَ الْحَقِّ حَیْثُمَا دَار»، حق یک چیز مشخصی است که به وسیله قرآن و اهل بیت مشخص شد، هر چه که برابر این گفته «ثقلین» ـ قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) ـ هست، عمّار به دنبال آن است و این درست است که «یَدُورُ عَمّارٌ مَدارَ الْحَقِّ حَیْثُمَا دَار»؛ اما در جریان حضرت امیر ضمیر به «حق» برمیگردد؛ «یَدُورُ الحَقّ مَدارَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»، ما اگر بخواهیم بفهمیم «حق» چیست، چه چیزی واجب است، چه چیزی حرام است، ما که یک کتابچه قانونی نوشته از قبل که نداریم! قول امام، فعل امام و تقریر امام برای ما حجّت است. ذات اقدس الهی به برکت پیغمبر به این ذوات قدسی(علیهم السلام) این کمال را داده که قول اینها میشود حجّت، فعل اینها میشود حجّت و تقریر اینها میشود حجّت؛ یعنی ما یک کتاب قانون و فقه قبلی داریم که کارهای حضرت امیر را بر آن تطبیق بکنیم؟ یا نه، اصلاً ما قانونی نداریم، مگر اینکه فعل اینها، عمل اینها و تقریر اینها؟! ما اگر خواستیم بفهمیم چه چیزی واجب است و چه چیزی حلال، این وجوب و حرمت در مقام اثبات نه در مقام ثبوت، «یَدُورُ مَعَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»؛ خیلی فرق است که ضمیر به چه کسی برگردد! در جریان عمّار «یَدُورُ عَمّارٌ مَدارَ الْحَقِّ حَیْثُمَا دَار»، چون این یک فقه تثبیت شده است؛ اما درباره اهل بیت که وجود مبارک حضرت امیر الگوی اینهاست و یکی از اینهاست، ما اگر خواستیم ببینیم که حق چیست، چه چیزی واجب است و چه چیزی حلال، چه چیزی حق است و چه چیزی باطل، چه چیزی صدق است و چه چیزی کذب، چه چیزی خیر است و چه چیزی شرّ، چه چیزی حَسَن است چه چیزی قبیح، این امور را به وسیله اینها میفهمیم! «یدور الفقه مدار اهل بیت»! اگر ما یک فقه نوشته شدهٴ قبلی داشته باشیم، میگوییم کار این فقیه و مراجع برابر این قانون است، برای اینکه قانون به وسیله قرآن و عترت ثابت شده است؛ اما خود عترت بخواهد کار بکنند، یعنی یک فقه دیگری است؟ یا براساس الهامات الهی و علومی که به وسیله پیغمبر به اینها رسیده است انجام میشود؟ لذا فرمود «یَدُورُ» این حق، «مَدارَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»؛ شاهد اینکه ضمیر «یَدُورُ» به حق برمیگردد نه به حضرت امیر «یَدُورُ الحَقّ مَدارَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»، آن بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که عرض کرد: «اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»؛ (4)خدایا! طرزی این را معصومانه حفظ بکن که جامعه اگر بخواهد بفهمد که چه چیزی واجب است، چه چیزی حرام است، چه چیزی حلال است، چه چیزی صحیح است و چه چیزی باطل، به وسیله فعل او بفهمد! «اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»؛ لذا حالا چه وقت به علم غیب عمل میکنند و چه وقت به علم غیب عمل نمیکنند، خودشان فرمودند ما در دنیا برابر علم غیب مأمور نیستیم، مگر در مواردی که معجزه باشد یا ضرورت، وگرنه «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ»؛ (5)در سرتاسر فقه هر جا به محکمه قضایی آمده، ما برابر «بیّنه» و «أیمان» حکم میکنیم. پرسش: در نزاعات اینطور است، اما در احکام که باید به علم غیب عمل کند؟ پاسخ: نه، در احکام هم همینطور است! پرسش: در احکام به غیب عمل نمیکند؟ پاسخ: عمل در احکام برابر آن چیزی است که احکام به آنها گفته است؛ اما حکم الهی چیست، عالِم میشوند به علم غیب؛ اما وقتی عمل میخواهند بکنند، فرمودند ما در محکمه به «بیّنه» و «أیمان» عمل میکنیم، بعد خود حضرت یعنی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) صریحاً اعلام کرد و فرمود اگر کسی به محکمه من آمد، شاهد دروغ یا سوگند دروغ ارائه کرد و من برابر «بیّنه» کاذب یا «یمین» کاذب او حکم کردم و مال را میبرد، مبادا بگوید من رفتم محکمهٴ پیغمبر و از دست خود پیغمبر گرفتم! این «قِطْعَةً مِنَ النَّار» (6)است! فرمود ما در اینجا بنا نداریم که به اسرار عالَم عمل بکنیم، اسرار عالَم نزد خدای سبحان است و الآن برابر ظاهر حکم میکنیم تا مردم آزادانه راه صحیح را انتخاب بکنند. پرسش: اگر اصحاب ائمه(علیهم السلام) هم علم غیب داشتند ـ که بعضیها داشتند ـ به علم فقه عمل کنند یا به علم غیب؟ پاسخ: آنها برابر دستورشان به فقه عمل میکنند، لکن چه وقت به اسرار و باطن عمل میکنند، آن را خودشان میدانند. اینها میفرمایند: «التَّقِیَّةُ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی»؛ اما وقتی که وجود مبارک ظهور کرد، دیگر جا برای تقیه نیست. گاهی آنان از سنخ حضرت خضر عمل میکنند، وگرنه پیغمبر و خود ائمه(علیهم السلام) فرمودند وقتی که در محاکم قضایی از ما حکم میخواهید، ما برابر «بیّنه» و «أیمان» حکم میکنیم و حضرت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود اگر کسی قَسم دروغ یاد کرد یا شاهد دروغ ارائه کرد که مالی را از محکمه ما و از دست خود من گرفت، این «قِطْعَةً مِنَ النَّار» است! اسرار عالَم محفوظ است و ما بنا نداریم به باطن عمل بکنیم، ما میدانیم چه کسی بیراهه میرود و چه کسی به راه میرود، ما الآن فقط ظاهر را حفظ میکنیم تا افراد آزادانه راه صحیح را انتخاب بکنند.
ص: 865
در جریان «لَیْلَةُ الْمَبِیتْ» اگر کسی به مقام امامت برسد، یقیناً علم غیب دارد؛ اما اگر به مقام امامت نرسید، علم غیب دارد یا ندارد، این را باید نقل ثابت بکند، چون عقل چیزی در این زمینه ندارد؛ هیچ استبعادی ندارد که وجود مبارک امام معصوم(سلام الله علیه) قبل از امامت هم علم غیب داشته باشد؛ ولی آن مقداری که یقینی است، این است که در زمان امامت یقیناً علم غیب دارد، این یک اصل است؛ لذا در جریان «لَیْلَةُ الْمَبِیتْ» ما برهان عقلی و قطعی در دست نداریم که آیا حضرت میدانست یا نمیدانست؛ ولی اینقدر هست که حضرت تسلیم محض است! آنجا که میداند یقیناً شهید میشود تابع است و آنجا که نمیداند یا شک دارد هم تابع است، این ایمان محض است.
جریان امامت یک موجبهٴ کلیهای است که عکس آن جزئی است، هر کس امام هست یقیناً علم غیب دارد؛ اما معنایش این نیست که اگر کسی امام نیست علم غیب ندارد! هر امامی علم غیب دارد، نه هر کس علم غیب دارد امام است؛ لذا درباره صدیقه طاهره(سلام الله علیها) و «مُصحف فاطمه» (1)او آن بیانی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اوّل کافی از امام نقل کرد که حضرت فرمود جبرئیل(سلام الله علیه) «کَانَ» ـ این «کان» که مفید استمرار است ـ یعنی مدتها از زمان رحلت حضرت تا زمان شهادت صدیقه طاهره جبرئیل مکرّر میآمد و میرفت! (2)«مُصحف فاطمه» از اینجا درست شده که حضرت این معارف را گرفته و به حضرت امیر میفرمود و حضرت امیر آنها را املا میکرد. غرض این است که هر کس امام هست، یقیناً علم غیب دارد، نه اینکه اگر امام نبود علم غیب ندارد که نمونهٴ این هم درباره صدیقه کبریٰ(سلام الله علیها) است.
ص: 866
درباره امتحان که حالا «لَیْلَةُ الْمَبِیتْ» باشد یا نه، گاهی برای اظهار مقام ولایت اولیای الهی برای مردم است که ذات اقدس الهی میخواهد ثابت کند علی بن ابی طالب این است! آنجا که مسلَّم هست که او را شهید میکنند حاضر است و آنجا که خطر به حَسَب ظاهر هم قطعی است، اگر علم غیبی هم در کار نباشد حاضر است! چه بداند حاضر است و چه نداند حاضر است، او عبد محض است! بنابراین جریان «لَیْلَةُ الْمَبِیتْ» که جزء افتخارات است و جزء امتحانات الهی است که گاهی برای اظهارِ اثبات مقام یک انسانِ کاملِ معصومِ به حقّ، برای توده مردم هست که امتحان گاهی برای آن است.
در جریان آیه 21 که فرمود: و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ، این چند پیام دارد: یکی اینکه به خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود همانطوری که شما میگویید: مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ، (1)نه تو اوّلین پیامبر هستی و نه احکامی که بر تو نازل شده است اوّلین حکم است، قبل از تو هم افرادی مثل هود(سلام الله علیه) بودند که آنها هم نه اوّلین پیامبر بودند و نه پیام آنها اوّلین پیام بود؛ شما به دو دلیل به فکر انبیا باش: یکی اینکه اوضاع انبیا را ببینی و آرامتر باشی، دوم اینکه امت تو هم از امت آنها باخبر باشند و بدانند خطر در کمین اینهاست! در بین انبیا به یاد هود باش، به یاد صالح باش، به یاد ابراهیم باش، به یاد اسحاق و یعقوب باش؛ اما به یاد یونس نباش که فرمود: وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ، (2)چون وجود مبارک یونس مقداری کمصبری نشان داد، گرچه خدای سبحان فرمود اگر جزء اولیای الهی نبود آسیب میدید، چون جزء اولیای الهی بود، از آسیب ما محفوظ شد، لکن همین مقدار کمصبری باعث شد که به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بفرماید: وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ، در موارد دیگر هم فرمود: «وَ اذْکُرْ إِبْرَاهِیم» (3)«وَ اذْکُرْ مُوسَی» (4)و مانند آن؛ یعنی به یاد اینها باش و همین روش را ادامه بده؛ اما در جریان حضرت یونس فرمود مثل حضرت یونس نباش و اگر هم خواستی که از قوم خود فاصله بگیری وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً، (5)«هَجر جَمیل» این است که آدم در مردم باشد، از اخلاق آنها فاصله بگیرد، از فرهنگ آنها فاصله بگیرد، تبلیغ را رها نکند، ارشاد را رها نکند، با آنها باشد از نظر اجتماعی و بدون آنها باشد از نظر پذیرش آداب و سنن سوء آنها؛ لذا میشود «هَجر جمیل»: وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً.
ص: 867
این «و اذکر»ی را که در آیات میفرماید، اختصاصی به حضرات ائمه و انبیا ندارد؛ در جریان حضرت مریم هم همینطور فرمود: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ؛ (1)یعنی قصه حضرت مریم هم یادت نرود، او هم طهارتی داشت، نزاهتی داشت، قداست و عصمتی داشت، به یاد اینها هم باش! انسانهای کاملی که درگذشتند، از سرگذشت و سرنوشت و سرشت اینها شما باید مدد بگیرید، هم وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَاناً شَرْقِیّاً یادت نرود، هم و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ و مانند آن. «عاد» یک قبیله سرکشی بودند که پیامبر آنها حضرت هود بود و پیوند قومی یا پیوند محلّی و مانند آن داشتند که برادر «عاد» حساب آمد، فرمود: و َاذْکُرْ أَخَا عَادٍ، اینها در «احقاف» و قسمتهای رَملی زندگی میکردند، إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالأحْقَافِ؛ فرمود اگر بتپرستی را رها نکردید، عذاب، دامنگیر شما میشود! حضرت هود که به قوم «عاد» این نصیحت را کرد، خدا میفرماید که خود حضرت هود هم نه اوّلین پیامبر بود و نه آخرین پیامبر: و قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ و مِنْ خَلْفِهِ؛ قبل از او انبیایی آمدند و بعد از او هم انبیا آمدند؛ ولی ما داریم فعلاً قصهٴ آنها را تشریح میکنیم. حضرت هود به قوم «عاد» انذار داد که از شرک بترسید و بپرهیزید تا به توفیق توحید موفق بشوید، وگرنه عذاب دردناک و بزرگ دامنگیر شما خواهد شد: أَلَّا تَعْبُدُوا إِلاّ اللَّهَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ، این عذاب یَوْمٍ عَظِیمٍ عذاب دنیاست، نه اینکه در قیامت باشد؛ قیامت بحثهای عَرﹾض بود که گذشت؛ یعنی هم عَرﹾضِ «نار» بر اهل عذاب است و هم عَرﹾضِ اهل عذاب بر «نار» که دو عَرﹾض در قرآن بود و چند آیه درباره عَرﹾضِ کفّار بر «نار» بود که یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ، (2)وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ (3)که قبلاً بود و بعداً هم در همین سوره آیه 34 خواهد آمد؛ اما در سوره مبارکهٴ «کهف» فرمود: وَ عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ (4)که عَرض «نار» است بر مردم، منتها تفاوت این است که در جریان عَرﹾض کفّار بر «نار» با «عَلیٰ» استعمال شد، یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ؛ ولی در عَرﹾض جهنم بر کفّار با «لام» استعمال شد که عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ، این عَرض کالا که میگویند همین است؛ یعنی در معرض قرار دادن تا آنها تهیه کنند؛ منتها یک وقت عَرﹾضِ «للبیع» است و یک وقت هم عَرﹾضِ «علی المُبتاع» است. پرسش: آیه 46 غافر را فرمودید که النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا بود! پاسخ: بله، اما در جریان النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا، ولی جهنم را فرمود: عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ در سوره مبارکه «کهف» با «لام» آمده است؛ اینجا فرمود که إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ. قَالُوا؛ آنها، یعنی قوم «عاد» به حضرت هود(سلام الله علیه) گفتند که تو ـ معاذالله ـ دروغ میگویی و با این دروغ خود میخواهی ما را از صَنَم و وَثَن و از بتهایمان منصرف کنی! أَ جِئْتَنَا لِتَأْفِکَنَا عَنْ آلِهَتِنَا، این «تضمینی» که در کتابهای ادبی میگویند از همینجاست! «إفک» یعنی دروغ؛ «إفک عن آلهه»؛ یعنی با دروغ میخواهی ما را از خدایان ما منصرف کنی! با «تضمین» کذب در واژه «إفک» معنای انصراف را هم فهماند، اصلاً «یُؤفکون»؛ یعنی «یُصرَفُون»! اما با دروغ میخواهی ما را منصرف کنی! أَ جِئْتَنَا لِتَأْفِکَنَا؛ یعنی «لتصرفنا» عَنْ آلِهَتِنَا «بالکذب»! «بالإفک» میخواهی ما را منصرف کنی! لِتَأْفِکَنَا عَنْ آلِهَتِنَا. شما که گفتی: إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ، چون آنان منظور را فهمیدند که عذاب دنیاست، گفتند: فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا؛ اگر راست میگویی آن عذاب را بیاور! حضرت هود دو مطلب را گفت: یکی اینکه عذاب قطعی است و دیگر اینکه ما که ذاتاً علم غیب نداریم، اگر خدای سبحان گفت ما عالِم هستیم؛ این برای همه انبیاست که ذاتاً عالِم به غیب نیستند؛ اما تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ، (5)برای خیلیها «بالصراحة» آمده است. فرمود اینکه شما میگویید: فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ این تلازمی ندارد که من راست میگویم، ولی من نگفتم که عذاب میآورم! من گفتم عذاب میآید و یقین هم دارم عذاب میآید و صادق هم هستم! اما چه زمانی میآید و از کجا شروع میشود این «عند الله» است: قَالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ، من که نگفتم من عذاب میآورم که شما میگویید عذاب بیار! من از طرف خدا میگویم عذاب قطعی است. إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ و من مبلّغ از طرف ذات اقدس الهی هستم: و أُبَلِّغُکُم مَا أُرْسِلْتُ بِهِ و شما هم جهل علمی دارید و هم جهالت عملی؛ هم آن استکبار و خوی خودپرستی و خودخواهی و خودسری در شما هست که حاضر نیستید حرف گوش بدهید و هم اینکه نمیدانید که توحید حق است و شرک باطل و انبیا ذاتاً عالم نیستند و از راه تعلیم الهی عالم به غیب میشوند و لکِنِّی أَرَاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ. پرسش: اگر إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ است، پس چرا این علم را خداوند به پیامبران نداد؟ پاسخ: چرا! اگر مصلحت باشد و ضرورت باشد علم را میدهد، چه اینکه داده است! منتها ذاتاً اینها فاقدند و به وسیله تعلیم الهی عالم میباشند، برای اینکه همانجا فرمود: تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ، از این دیگر صریحتر ما چه آیهای میخواهیم؟! با اینکه حضرت فرمود: وَ مَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَ لاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ، (6)بله ذاتاً اینها عالم نیستند، چون موجود ممکن هستند! هستیِ اینها از خداست، کمالات اینها هم از خداست! موجودی که اصلِ هستی او از خداست، کمالاتش یقیناً از خداست؛ اما «بالصراحة» فرمود این همه اسرار غیب را ما به شما گفتیم: تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ.
ص: 868
در جریان عذابِ «یوم عظیم»، وقتی عذاب شروع شد که فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ؛ قوم «عاد» دیدند یک ابر فراوانی در عَرض افق ـ نه در عمود افق ـ پیدا شد، خیال کردند باران میآید و کشاورزی آنها رو به راه میشود! فَلَمَّا رَأَوْهُ این ابر را عَارِضاً که در سطح افق پهن شد مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ؛ ابر دارد کمکم به طرف سرزمینهای کشاورزی و منطقه زیست اینها میآید، نه اینکه به طرف شرق برود و نه اینکه به طرف غرب برود، بلکه مستقیماً دارد به طرف سرزمین اینها میآید قَالُوا هذَا عَارِضٌ، یک؛ مُمْطِرُنَا، دو؛ این به طرف ما حرکت کرد، خودش را در معرض ما قرار داد، نشان داد دارد میآید و باران را هم به همراه دارد؛ این «مُمطِر» است و «مَطر» دارد، این ابر «مطر»دار است. وجود مبارک هود فرمود اینچنین نیست! این ابری نیست که «مُمطِر» باشد، این «مُدَمِّر» است و برای هلاکت دارد میآید. بَلْ هُوَ این ابری که شما میبینید که گفتید عَارِضٌ، یک؛ مُمْطِرُنَا، دو؛ بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُم بِهِ؛ شما عجله کردید و گفتید فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا؛ زود آن عذاب را بیار! زود هم عذاب الهی دارد میآید، این همان است که شما عجله کردید! رِیحٌ فِیهَا عَذَابٌ أَلِیمٌ؛ این بادی است که عذاب ألیم را به همراه دارد: تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهَا، «تدمیر»؛ یعنی «إهلاک»، «دَمار»؛ یعنی هلاکت. «دَمار» اینها را درآورد؛ یعنی اینها را به هلاکت رساند، «دمَّرَهُم»؛ یعنی «أهلکهم»؛ فرمود این باد، هلاکت و «دَمار» شما را ظاهر میکند، همه شما را از بین میبرد؛ البته به اذن امر «ربّ»، چون ذات اقدس الهی از بادها به عنوان فرستادههای تکوینی یاد کرد، فرمود: وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ، (1)این بادها اگر این درختها را تلقیح نکنند، نکاح نکنند، میان نر و ماده آن تعامل نباشد میوه نمیدهند و ثمربخش نیستند! وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ برای تلقیح میآیند و این مأموریت مثبت اینهاست. گاهی هم تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهَا. فَأَصْبَحُوا لاَ یُرَی إِلاّ مَسَاکِنُهُمْ؛ صبح کردند، معلوم شد که همه آنها رخت بربستند و جنازههای سردشان مانده، فقط خانههای ویرانشان در روزگار گذاشته شده است فَأَصْبَحُوا لاَ یُرَی إِلاّ مَسَاکِنُهُمْ. بعد به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید این قصه را وَ اذْکُرْ و این جمله را هم به مردم بگو: کَذلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ، این اصل کلّی ماست! ما مدّتی مهلت میدهیم، اینطور نیست که هر کسی بیاید اینجا آزادانه بِچَرَد و ما کاری با او نداشته باشیم! بعد فرمود به قوم خود بگو! و َلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِیَما إِن مَکَّناکُمْ فِیهِ و جَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً و أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً؛ اینها از نظر هوش و قدرت فکری و چشم و نیروی بدنی سالم بودند، هیچ مشکل فکری و اندیشه و اینها نداشتند و از نظر مالی امکانات آنها آنقدر وسیع بود که هرگز شما به امکانات آنها نمیرسید! و َلَقَدْ مَکَّنَّا قوم «عاد» را، در آن محدودهای که إِن مَکَّناهُمْ ـ این إِن، «إن» نافیه است ـ چون چند بار کلمه «ما» تکرار میشد، دیگر «ما مکنّا» نفرمود، «فیما ما» اینطور خوب نبود! فرمود: فِیَما إِن مَکَّناهُمْ؛ آنها را از قدرتهایی برخوردار کردیم که این تمکّن را به شما ندادیم، إِن مَکَّناکُمْ فِیهِ؛ یعنی «ما مکنّاکم فیه».
ص: 869
1) حجر/سوره15، آیه22.
در سوره مبارکهٴ «سبأ» گذشت که سه نسل را ذات اقدس الهی در قرآن بازگو کرد: یکی نسل «صنادید قریش» بودند، فرمود اینها فعلاً عدّهای هستند که امکانات فراوانی دارند و کاخنشین میباشند؛ چه یهودیهای مدینه چه اشراف مکه، اینها وضع مالیشان خوب است «صَیاصی» دارند که خدا أَنْزَل اینها را مِن صَیَاصِیهِمْ، (1)کاخهایی داشتند و دارند که خدا بر اینها تخریب کرد، این گروه و نسل اوّل. بعد فرمود به این متمکّنان حجاز بگو قبل از شما متمکنّانی بودند که مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ؛ (2)یعنی این گروه یک دهم قدرت و ثروت دیگران را ندارند، این دو نسل. وقتی به جریان قارون میرسیم که حداقل میتواند نسل قبلی باشد، فرمود او کسی بود که مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ؛ (3)یک گروه زیادی باید که «مَفتَح»های اینها یا «مِفتاح»های اینها، مخازن گنجی را حمل بکنند ـ اگر این «مَفاتح» جمع مَفتَح باشد، یعنی مخزن (4)ـ یا کلیدهای مخازن اینها را جابهجا بکنند وقتی به جریان قارون میرسیم، در جریان قارون قصهای را که ذکر میکند، فرمود قارون باید بداند که قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً؛ (5)ما قبل از قارون سرمایهدار دیگری که از او بیشتر مال داشتند خاک کردیم! پس یک نسل قبل از قارون، یک نسل خود قارون و یک نسل هم جریان سرمایهدارهای مکه است. این آیه میفرماید ما کسانی را قبل از شما خاک کردیم که هرگز شما به آن امکانات نرسیدید و َلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِیَما یا موصوله است یا موصوفه؛ در آن امکاناتی که إِن مَکَّناکُمْ فِیهِ؛ یعنی «ما مکنّاکم فیه»، ما هرگز آن امکانات آنها را به شما ندادیم و البته آنها مشکل «سمع» و «بصر» و «فکر» و «قلب» و مانند اینها را نداشتند؛ منتها هیچ بهرهٴ صحیحی از این مجاری فکری نبردند: و جَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً و أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً؛ اما فَمَا أَغْنَی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاَ أَبْصَارُهُمْ وَ لاَ أَفِئِدَتُهُم مِن شَیْءٍ. در سوره مبارکه «اسراء» هم فرمود که انسان موظف است ـ چه در تصدیق و چه در تکذیب ـ اگر بخواهد رأی مثبت بدهد باید آگاهانه باشد و رأی منفی بدهد هم باید آگاهانه باشد! در مسائل علمی همینطور است! فتوا بدهد همینطور است! جزم پیدا کند همینطور است! هم لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (6)که در سوره «اسراء» است، هم بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ (7)که در سوره «یونس» است؛ فرمود تصدیق و تکذیب شما باید محققانه باشد، وگرنه روزی فرا میرسد که: إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الفُؤاد کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً. (8)پرسش: با کنار هم قرار دادن این چند آیهای که فرمودید، در آن جریان مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ و جریان «امّهات» میشود حدسی زد که لااقلّ بدنهای اینها ده برابر آدمهای معمولی بوده که ؟ پاسخ: آنها ثابت نشده، بر فرض هم بشود این آیات را تأیید میکند. پرسش: قرآن میفرماید که کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ (9)اینها به اندازه یک نخل بلند ؟ پاسخ: نه، تشبیه در بلندی نیست، تشبیه در این است که مانند درخت خشک شدند، یعنی برهنه شدند! ممکن است بعضی از اینها قدّشان بلند، ولی امکاناتشان از آنجایی که آثار فراوانی در اهرام مصر و امثال مصر هست، تأیید میکند که قدرت بدنی اینها خیلی بیشتر بود! یک وقت است که انسان متمکّن است و در دامنه کوه ویلا میسازد، این خیلی هنر نیست؛ گرچه قوم «عاد» و اینها اینطور نبودند، دیگران بودند که شاید کمتر از قوم «عاد» بودند، فرمودند اینها طوری بودند که وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ؛ (10)آنقدر قوی بودند و امکانات داشتند که از کوه کاخ میساختند، نه اینکه در دامنه کوه ویلا میساختند! این سنگها را میتراشیدند اتاق پذیرایی، اتاق نشیمن، اتاق خواب و اتاق سخنرانی، خلاصه از کوه، خانه میساختند: وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ؛ اما بُیُوتاً فَارِهِینَ اینها چنین امکاناتی داشتند که این تأیید میکند که قدرت بدنی آنها هم از همه بیشتر بود. پرسش: آیه بیست مخصوص کفّار است یا شامل بعضی از مسلمان ها هم میشود؟ پاسخ: اصل کلّی است! کسی که در برابر دین بایستد همینطور است! البته کسی که موحّد باشد ممکن است به سرنوشت تلخ مشرک مبتلا نشود. وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا مَا حَوْلَکُم مِنَ الْقُرَی وَ صَرَّفْنَا الآیَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ؛ فرمود بعضی از فشارها را ما آوردیم و به اینها تذکر دادیم بلکه برگردند، آن وقت اینها برنگشتند؛ این بخش اوّل این جریان هست، در برابر آن قومی هستند که ایمان آوردند.
ص: 870
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 31 سوره دُخان
وَ لَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِیَما إِن مَکَّناکُمْ فِیهِ و جَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً و أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَمَا أَغْنَی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاَ أَبْصَارُهُمْ وَ لاَ أَفِئِدَتُهُم مِن شَیْءٍ إِذْ کَانُوا یَجْحَدُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَ حَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ (۲۶ وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا مَا حَوْلَکُم مِنَ الْقُرَی وَ صَرَّفْنَا الآیَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (۲۷) فَلَوْلَا نَصَرَهُمُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ قُرْبَاناً آلِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَ ذلِکَ إِفْکُهُمْ وَ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ (۲۸) وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْ إِلَی قَوْمِهِم مُنذِرِینَ (۲۹) قَالُوا یَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلَی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ (۳۰) یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُم مِن ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (۳۱)) ص: 872
سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ بعد از اینکه بیان شد دلیل یا عقلی است یا نقلی و انسان در برابر آن جهانبینی یا باید دلیلِ عقلی داشته باشد یا نقلِ متّکی به وحی، شش جریان را یکی پس از دیگری بازگو فرمود. آن دو جریان اوّل از آیه شش به بعد شروع میشود که فرمود: وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ، (1)این جریان اوّل؛ جریان دوم که در مقابل آن است، آیه سیزده و چهارده است که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ. (2)جریان سوم و چهارم هم توصیه انسان است که یک بخش مهمی است، از وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَاناً که آیه پانزده است شروع میشود تا وَ لِکُلٍّ دَرَجَاتٌ که آیه نوزده است. اهمیت این بخش سوم و چهارم این است که قرآن کریم هر انسانی را مسئول سه نسل میداند؛ هم در برابر گذشتگان، پدران و مادران و مانند آن وظیفه خاص دارد، هم درباره نسل حاضر؛ یعنی خودش و اعضای خانوادهاش وظیفه مخصوص دارد و هم درباره نسل آینده برنامه خاص و مسئولیت مخصوصی دارد، این جریان چهارم.
جریان پنجم و ششم از آیه 21 به بعد شروع میشود تا آیاتی که این جلسه تلاوت شد. در آن آیه 21 قوم «عاد» و امثال اینها را ذکر فرمود که اینها در اثر داشتن امکانات مادی مغرور بودند؛ با اینکه همه امکانات هوشمندی را خدا به اینها داد، آنها نه از نعمت ظاهری درست استفاده کردند و نه از این نعمتهای معرفتی بهره صحیح بردند. قوم «عاد» را که در قرآن دارد: الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ، (3)قصه و عذاب آنها را ذکر میفرماید، بعد در آیه 27 میفرماید که بسیاری از اینها که در یمن یا شام بودند گرفتار عذاب الهی شدند: وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا مَا حَوْلَکُم مِنَ الْقُرَی وَ صَرَّفْنَا الآیَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ؛ ما آیات را نشان دادیم تا بلکه اینها از کفر به اسلام، از باطل به حق و از کذب به صدق برگردند. بعد میفرماید که نه از بتهای اینها کاری ساخته بود و نه از قدرتهای مالی اینها میتوانستند بهرهای ببرند که در روز خطر خودشان را حفظ بکنند؛ این جریان قوم عاد است. بخش ششم هم جریان جن است که ذکر میکنند که جداگانه مطرح میشود.
ص: 873
اما درباره عَرض جهنّم بر مردم و عَرض کفّار بر آن، چند آیهای که در این زمینه در قرآن کریم است، قسمت مهم عَرض «نار» بر کفّار است که جهنّم را نشان اینها میدهند. پرسش: قبل از اینکه وارد بحث بشویم، این إِن مَکَّناهُمْ که فرمود ما به اینها شنوایی و بینایی دادیم، نوع بیان چنین نعمتهایی اشاره به این ندارد که اینها یک چشمه بالاتر از ما میدیدند یا میشنیدند؟ پاسخ: نه! اصلاً همین چشم را خدا به انسان داد که از این حسّ و تجربه حسی بالاتر برود، چون قرآن میفرماید: أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ. (1)پرسش: آنها ده برابر ما داشتند! پاسخ: امکانات مادی داشتند، نه اینکه در برابر ما فهم بیشتری داشتند! این أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ طلیعه اوّل است، انسان اوّل باید نگاه بکند تا به رؤیت برسد. در بحثهای سوره مبارکه «انعام» و مانند آن گذشت که خدای سبحان اولیای الهی، انبیا و ائمه(علیهم السلام) را به مقام رؤیت رساند که اینها اسرار عالَم را میدیدند؛ برای ما مقدور نیست که در طلیعهٴ امر به رؤیت برسیم، ما را به نظر دعوت میکنند و امکانات نظر را به ما میدهند تا این نظر به رؤیت ختم بشود. ما در فرهنگ فارسی یک نگاه داریم و یک دیدن؛ گاهی انسان نگاه میکند و میبیند گاهی هم نگاه میکند و نمیبیند! اینکه به تعبیر مرحوم علامه حلّی در شرح تجرید فرمود اینها که میروند استهلال میکنند، میگویند: «نَظَرتُ إلَی الهِلال فَلَمْ أرَه»؛ یعنی من به آسمان نگاه کردم که ماه را ببینم؛ ولی ندیدم ـ حالا یا جایش را نمیدانست یا چشمش ضعیف بود ـ پس این نظر به آن رؤیت منتهی نشد. (2)درباره ملکوت فرمود شما چرا درباره ملکوت نگاه نمیکنید؟ ملکوت غیر از نگاه به إبل است، در نگاه به إبل که فرمود: أَ فَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ، این نگاه حسّی کمکم انسان را به نگاههای برتر میرساند؛ دربارهٴ ملکوت که اصلاً دیدنی نیست، فهمیدنی است! آنجا نظر به معنای نظریه است، نه نگاه کردن چشم ظاهری؛ فرمود چرا نظریهپردازی نمیکنند تا بهفمند؟ و اگر فهمیدند کمکم به رؤیت میرسند، چه اینکه ما به خلیل خود(سلام الله علیه) توفیق رؤیت دادیم: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛ (3)ما باطن عالَم را نشان او دادیم، از ما ارائه و از او رؤیت؛ ولی از ما إنظار و از شما نظر ندیدیم! آنها میتوانستند مثل ما نظر به إبل بکنند، کمکم به نظریه بپردازند و به مفهوم برسند، حداقل این باشد که از نظر مفهومی و با برهان خدا را قبول بکنند؛ آنها نه درباره این إبل و امثال إبل نظر کردند که این نظر، آنها را به نظریه برساند و نه توفیق نظریه پیدا کردن را داشتند، چه رسد به مسئله رؤیت! پرسش: پس این وَ لَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِیمَا إِنْ مَکَّنَّاکُمْ فِیهِ یعنی چه؟ پاسخ: یعنی امکانات مادی دادیم! لذا فرمود: الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ، وَ لَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فِیَما إِن مَکَّناکُمْ فِیهِ؛ یعنی «ما مکنّاهم»؛ این همه آیات قرآنی، ادلّه و تفهیم و محاجّههای اهل بیت همه اینها تمکین علمی است. پرسش: با مقایسه بعضی از آیات در بحث قوم «عاد»، نشان دهنده این است که آنها دارای یک امکانات ؟ پاسخ: امکانات مادی بیشتر بوده نه معرفتی! نه مقام پیغمبرِ اینها که حضرت هود است به مقامِ پیغمبر مسلمین میرسد، نه صحابه آنها هم نظیر صحابه ما ـ سلمان و اباذر ـ بودند، نه هوش آنها نظیر هوش حکما، فقها و اصحاب خاص ما بودند؛ ولی اینها از امکاناتی که خدا به اینها داد بهره بردند و آنها بیبهره ماندند. دربارهٴ بیبهرهگی آنها هم گاهی میفرماید اینها امکانات و سختافزارهای سنگینی داشتند و گاهی هم نرمافزارها؛ ولی هر دو مادی، أَحْسَنُ أَثَاثاً وَ رِءْیاً (4)بودند؛ زیورهای خانههای آنها، فرشهای آنها، ظرفهای آنها زیباتر بود که میگفتند: أَحْسَنُ أَثَاثاً وَ رِءْیاً، رِءْیاً یعنی چشم پُرکنتر بودند، وقتی مهمان بیاید از فرشِ بهتر، ظرفِ بهتر، پردهٴ بهتر، در و پیکر بهتر لذّت میبرد که میگفتند: أَحْسَنُ أَثَاثاً ـ «أثاث» با «ث» مثلثه؛ یعنی «لوازمُ البیت»، در برابر اساس با «سین» که پایههای بِناست، رِءْیاً یعنی چشم پُرکنتر، چشمنوازتر ـ اثاثیه بیت ما چشمنواز است و آنها ندارند؛ این برای نرمافزار مادی اینها، سختافزار اینها هم که الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ بود، ولی اینها به جای اینکه از این امکانات مادی بهره معنوی ببرند هیچ طَرفی نبستند؛ میفرماید که هم اینها به کام خطر رفتند، هم آن آلههای که معبود اینها بود کاری از آنها ساخته نبود و برای بتپرستها روشن شد که کاری از صَنَم و وَثَن ساخته نیست.
ص: 874
به هر تقدیر، جریان عَرض در قرآن کریم گاهی عَرض «نار» بر کفّار است که اکثر آیات قرآن درباره عَرض همین است، در همین سوره مبارکهٴ «احقاف» که محل بحث است، آیه بیست این است: وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ که عَرض کفّار بر «نار» است؛ در بخش پایانی همین سوره، آیه 34 این است که فرمود: وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ؛ در سوره مبارکهٴ «غافر» هم آنجا عَرض کفّار بر «نار» است، نه عرض «نار» بر کفّار! آیه سوره مبارکه «غافر» این است: النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا، (1)نه «النَّارُ تُعرَضُ عَلَیهِم»! آتش را بر اینها عرضه نمیکنند، اینها را بر آتش عرضه میکنند؛ منتها حالا گاهی مبتدا مقدم است و گاهی مبتدا مؤخر است. آیه چهل و ششم سوره مبارکه «غافر» این است: النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا، نه اینکه «النَّارُ تُعرَضُ عَلَیهِم»! تنها جایی که سخن از عَرض «نار» بر جهنمیهاست، همان سوره مبارکه «کهف» است که فرمود: جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً، (2)چون آنجا خود کلّ صحنه آخرت صحنه معرفت و ادراک است، چیزی که درک نکند در آخرت نیست! در دنیا درک مستور دارد و در آخرت درک مشهور دارد؛ آنچه در پرده است در قیامت بیپرده میشود. تنها درباره انسان نیست که فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ، (3)بلکه درباره در و دیوار هم هست که فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ. اینکه مزاح نیست یا شوخی نیست یا مجاز نیست که بگوییم مسجد شکایت میکند یا مسجد شهادت میدهد که کدام همسایه آمده، کدام همسایه نیامده است! (4)اگر امروز نفهمد فردا چگونه شهادت میدهد؟! کاملاً آگاه است، عالِم است و از همه همسایهها باخبر است که کدام همسایه میآید مسجد و کدام همسایه نمیآید مسجد! امروز حق حرف ندارد، فردا که مجاز شد میگوید: أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ، (5)اینچنین نیست که زمین به ما حرف میزند که «أَنَا بَیْتُ الْغُرْبَةِ أَنَا بَیْتُ الْوَحْشَة»، (6)مَجاز باشد یا تشبیه باشد یا استعاره باشد یا ـ معاذالله ـ خلاف باشد، اینطور نیست! آن وجود حضرت امیر میخواهد که با این چاه حرف بزند؛ البته آن هم برای حضرت مخاطب خوبی هم بود؛ حضرت درد دل میکرد و او هم میشنید، اینطور نبود که آدم سرش را خم بکند در چاه، آخر برای چه چیزی؟! حالا حرف بزند که چه؟! یک مستمع خوبی است، یک فهمنده خوبی است، یک مشاهد خوبی است؛ منتها امروز در پرده است و فردا پرده برداشته میشود! فردا که پرده برداشته بشود آنگاه معلوم میشود که حقیقت است نه مجاز، فردا که اسرار الهی روشن شود ـ چه درباره زمین و چه درباره زمان ـ حقیقتها روشن میشود؛ حالا در قیامت هوش قویتر است و پرده برداشتهتر است که إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ، (7)وگرنه اینکه رؤیت را ذات اقدس الهی به جهنم نسبت میدهد، اینها کاملاً میفهمند این کسی که دارد میآید جهنمی است، مسلمان است یا کافر! از دور نعره میزند إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً، (8)کاملاً میشناسد! این آتشی است که خود انسان از قبل فرستاده است، این از آتش در و دیوار که پیدا نشده است، بلکه وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً. (9)پرسش: استاد! جمع بین این دو دسته آیه هم ممکن است که عذاب «فوق العذاب» باشد! پاسخ: بله، ولی منظور این است که اینها میفهمند واقعاً! پرسش: اوّل جهنم را عرضه میکنند بر کافرین، بعد کافرین به جهنم میروند، هر روز صبح و بعدازظهر او را داخل جهنم میبرند و بر «نار» عرضه میکنند. پاسخ: نه، اینها که در خود «نار» و با «نار» هستند، خودشان از درون گُر میگیرند و از بیرون هم گُر گرفته هستند وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً. پرسش: به نحو عذاب «فوق العذاب»!پاسخ: بله! آن «فوق العذاب» هم این است که نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأفْئِدَةِ؛ (10)درون و بیرون او مشتعل است! با دست و زبان که گناه کرده، میشود: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، عقیده و اخلاق بد داشته: نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأفْئِدَةِ، این درون و بیرون او گُر میگیرد؛ منتها اگر یک وقت کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا، (11)فرشته مسئول جهنم وقتی عصبانی میشود مثل اینکه باد بزنی به این آتش که مشتعلتر میشود، همین فرشتههایی که عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ، (12)هر وقت اینها غضب میکنند این شعله گُر میکند و اَلوی آن بیشتر میشود.
ص: 875
1) غافر/سوره40، آیه46.
2) کهف/سوره18، آیه102.
3) ق/سوره50، آیه22.
4) الامالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی(شیخ الطائفه)، ص696.
5) فصلت/سوره41، آیه21.
6) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص242.
7) عنکبوت/سوره29، آیه64.
8) فرقان/سوره25، آیه12.
9) جن/سوره72، آیه15.
10) همزه/سوره104، آیه6 و 7.
11) نساء/سوره4، آیه56.
12) تحریم/سوره66، آیه6.
به هر تقدیر فرمود قسم ششم آن کاری است که جنّیها دارند. در قرآن کریم فرمود ما جنّ و انس را برای عبادت خلق کردیم، کلّ عالَم را هم برای دانشمند شدن خلق کردیم. لازم نیست که وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ (1)را بگوییم به معنی «لیعرفون» است، نه! همان لِیَعْبُدُونِ، لِیَعْبُدُونِ هست؛ البته عبادت، معرفت را هم به همراه دارد؛ هم زمینه معرفتی است، هم مقدمه معرفتی است؛ ولی در آیه پایانی سوره مبارکه «طلاق» فرمود اصلاً عالَم برای این خلق شده است که مردم عالِم بشوند؛ فرمود: خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَ مِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الأمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً، (2)اصلاً ما آسمان و زمین را برای اینکه شما باسواد بشوید خلق کردیم! پس جهان هم برای عبادت و هم برای علم خلق شد: لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً، پس خلق عالَم برای این است که جامعه باسواد بشود؛ درباره جنّ و انس هم فرمود برای اینکه عبادت بکنند. آن وقت جنها هم مسئولیت دارند، مسلمان دارند، کافر دارند، منافق دارند، مؤیِّد دارند، تحت تدبیر امر هستند؛ البته ما الآن نمیدانیم که چه مقدار از آنها تحت فرمان وجود مبارک حضرت هستند! در جریان سلیمان را میدانیم، در جریان داود(سلام الله علیهما) را میدانیم، البته آن مقداری که ما از ظاهر قرآن خبر داریم که جنّیها مسخّر بودند و شیاطین مسخّر بودند و کارگری را به عهده میگرفتند، ساخت و ساز را به عهده میگرفتند، مهندسی را به عهده میگرفتند، حمل و نقل مصالح را به عهده میگرفتند، ساختن آن دیگهای بزرگ را برای نیروهای نظامی و انتظامی و ارتشیِ سلیمان را به عهده میگرفتند، اینها را آدم میفهمد؛ اما امروز چه مقدار به خدمت حضرت میآیند، چه گروهی میآیند و چه کارهایی میکنند، اینها علمی است که به وسیله روایات باید مشخص بشود.
ص: 876
فرمود همانطوری که شما یک حوزه علمیه دارید و از راه دور میآیید که احکام الهی و حِکَم الهی را یاد میگیرید، بعد مأمور میشوید لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ، (1)آنها هم آمدند در حوزه علمیه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم استماع کردند، هم انصات کردند و هم چهار تا مسئله یاد گرفتند، بعد إِلَیٰ قَوْمِهِم مُّنذِرِینَ. آنها هم علما دارند، روحانی دارند، مسلمان دارند، منافق دارند، کافر دارند و در کارهای خودشان هستند؛ شما هم یک حوزه علمیه دارید فَلَوْ لاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنذِرُوا، اینها هم همینطور هستند! از اینها که سخن به میان میآید، میفرماید: وَ إِذْ صَرَفْنَا؛ ما اینها را آوردیم! طلبهها و افرادی که توفیق پیدا میکنند و میآیند حوزه مگر آنها را چه کسی میآورد؟! توفیق و گرایش الهی است که میآیند! اینجا هم در آیه 29 به بعد فرمود: وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ، آنجا گفتیم که نَفَرَ، (2)اینجا هم نَفَراً، اینجا هم «نَفَر»ی است! گروه را که میگویند «نَفَر»، برای اینکه اهل «نَفر» و کوچ و حرکت هستند. وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ؛ اصلاً یک گروه آمدند در حوزه علمیه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که عالِم بشوند، روحانی بشوند که برگردند و بروند به دیارشان! وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ؛ اوّل استماع کردند، بعد بالاتر از استماع فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا؛ بعضی آمدند گوش دادند و دیگران را دعوت کردند، وقتی آمدند به آنها گفتند حالا که حاضر شدید، فقط ساکت باشید و ببینید که پیغمبر چه میگوید. اینجا هم که به ما گفتند: وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا، (3)در برابر قرآن حرف نزنید! نه حالا! البته این تلاوت ثوابی دارد که آدم خوب گوش بدهد؛ اما معنای اصلی آن این است که دیگر در برابر قرآن نگویید خدا اینطور گفته و ما اینطور میگوییم! قرآن اینطور میگوید و نظر ما این است! این اظهار نظر کردنِ یک عبد ضعیفی که نه از قبل خبر دارد، نه از بعد خبر دارد و نه از موجودی فعلی خودش خبر دارد، این در برابر وحی چیزی بگوید یعنی چه!؟ فرمود در برابر قرآن فقط «استماع» هست و «انصات»: وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا؛ خوب گوش بدهید و ببینید که قرآن چه میگوید! اینجا هم همین دو کار را انجام دادند: اول «استماع» بود، گوش دادند و دیدند که حرف، حرف الهی است؛ بعد آمدند، همه جمع شدند و گفتند سکوت محض باشید تا ببینیم پیغمبر چه میخواند! وقتی که فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا؛ ساکت باشید! وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آیات را تلاوت کرد و اینها هم خوب گوش دادند برگشتند، این میشود: لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ، این هم یک حوزه علمیهای بود، آمدند عالِم شدند، فقیه شدند و برگشتند: وَلَّوْ إِلَی قَوْمِهِم مُنذِرِینَ. در آیه سوره مبارکهٴ «توبه» فرمود: فَلَوْلاَ نَفَرَ از هر قومی و طایفهای لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ، اینها هم إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ شدند «مُنذِر». گرچه تبشیر و إنذار هر دو لازم است و دو بال هستند؛ اما اثر إنذار برای توده مردم بیش از تبشیر است. بارها عنایت کردید، با این همه فضایلی که برای نماز شب است؛ اما مردم کمتر توفیق پیدا میکنند؛ اما نماز صبح را اگر نخواندند عذاب هست، همه میخوانند! اگر «شَوْقاً إِلَی الثَّوَاب» (4)باشد و تَبشیر، اینها را راهاندازی بکند، یقیناً نماز شب را میخوانند. اثر إنذار در توده مردم بیش از تبشیر است؛ لذا در سوره «توبه» فرمود که لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ! وظیفه این روحانیونی که برمیگردند به دیارشان تنها إنذار نیست، تَبشیر هم هست! آیات تَبشیر را میخوانند، آیات بهشت را میخوانند، درجات شفاعت را میخوانند، درجات توسّل را میخوانند، این همه تَبشیر را برای مردم میگویند؛ اما آنکه اثرگذارتر است مسئله إنذار است: وَلَّوْ إِلَی قَوْمِهِم مُنذِرِینَ، چه گفتند به قوم خود؟ مبلّغان جنّ به جنّیها چه گفتند؟ قَالُوا یَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی، وجود مبارک موسای کلیم مثل همه انبیا برای جنّ و انس هم بود، چون وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ؛ (5)خود جنّها ظاهراً پیامبری ندارند، چون نقل نشده است و در آن حدّ هم نیستند که به نبوت برسند؛ اما آنها تابع پیغمبری انبیای عصر خودشان هستند. وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) هم آمده بسیاری از فرمایشات موسای کلیم را امضا کرده است؛ انجیل بخش وسیعی از بیاناتش همان اخلاقیات و معنویات و تنزیهات و اینهاست، آن جامعیتی که در تورات از نظر احکام فقهی و حقوقی هست، در انجیل نیست؛ لذا به قوم خود گفتند أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی؛ بعد از موسای کلیم کتابی به این جامعیت نازل نشده است! این کتاب چند خصیصه دارد؛ حرف همه انبیای قبلی را تصدیق میکند؛ البته هر پیغمبری یک شریعه و منهاجی دارد که لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، (6)آن منهاج مخصوص و خاص خودش را دارد؛ اما خطوط کلّی وحی و نبوت، چون إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (7)و بیش از یک دین نیست، لذا هر پیامبری که آمده گفته دیگری درست گفته است، این مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ براساس همین جهت است؛ یعنی آن آقا درست گفته، این آقا درست گفته، ابراهیم درست گفته، نوح درست گفته، آدم درست گفته، موسی درست گفته، عیسی درست گفته(علیهم الصلاة و علیهم السلام)، همه آمدند مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ، چون یک دین را دارند میآورند؛ اما فروع جزئی آنها که حالا این آقایان چند روز در سال روزه بگیرند و به کدام سمت نماز بخوانند، اینها شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً که برای هر قومی مختص آنهاست، پس مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ، برای آن کار اصلی است! دو کار دارند: یکی اینکه ما را به حق دعوت میکنند و از باطل ما را مُنزجر میکنند، به صدق دعوت میکند و از کذب باز میدارد، به خَیر دعوت میکند و از شرّ باز میدارد، به حَسَن دعوت میکند و از قبیح باز میدارد، ما را هدایت میکند و از ضلالت باز میدارد، این جنبه مثبتی است؛ اما راهکار را هم به ما نشان میدهد، نه تنها میگوید راه خوب است و بروید! اما کدام راه برویم، با چه کسی برویم، چه کسی راهنمای ماست، همراه ما کیست و از کجا شروع بکنیم را هم به ما گفتند؛ هم یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ، هم وَ إِلَی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ؛ بعد فرمود: یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ، این أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ که در سه ـ چهار بخش بود، این است که خدای سبحان ما را آزاد آفرید و همه امکانات عقلی را به ما داد، فرمود شما هستید با این سرمایهها، این بدیهیات و این سرمایههای فطرت را از دست ندهید! ما هم در بخش دانش و هم در بخش ارزش به شما سرمایه دادیم، در بخش دانش بدیهیات را میفهمید؛ یعنی به هیچکس لازم نیست بگویند که اجتماع نقیضین محال است، اجتماع ضدّین محال است، اجتماع مثلین محال است، یا کلّ بزرگتر از جزء است؛ اینها بدیهیات نظری است که سرمایههای علمی است، فرمود ما شما را با این سرمایههای دانشی خلق کردیم. از نظر سرمایههای ارزشی هم همه میدانند که اختلاس بد است، فریب بد است، دروغ بد است، زشتی و خیانت بد است؛ همه میدانند که وفای به عهد خوب است، احترام و ادب خوب است، اینها خوب است! همانطوری که در طبیعتِ ما به کسی یاد ندادند که عسل شیرین است یا گُل چیز خوبی است، مگر به کسی گفتند؟! الآن همه این هفت میلیارد به هر حال عسل دوست را دارند، گُل و عطر را دوست دارند، چون طبیعت ما اینطور خلق شده است! همه این هفت میلیارد از اختلاس بدشان میآید، از فریب و نیرنگ و آخوندبازی و تظاهر و زهد و ریا بدشان میآید، کسی که یادشان نداده است! اینها سرمایههای ارزشی است که خدا به ما داده، آنها سرمایههای دانشی است. فرمود این دو سرمایه را به هم نزنید، بروید مکتبها را ببینید و هرکدام که بهتر است قبول کنید: فَبَشِّرْ عِبَادِ ٭ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، (8)شما اگر بخواهید سرمایه را از دست بدهید، با کدام سرمایه میخواهید تجارت کنید؟ این سرمایهها را از دست نده! سرمایه دانشی داری، سرمایه ارزشی داری، هر دو فطری شماست که تا نفس میکشید با شما هست؛ منتها گاهی شما این را گاهی دفن میکنید و یا در انبار میگذارید! این کار را نکنید! وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (9)این است! اینها از بین نمیروند، برای همیشه هستند و شما را تنها نمیگذارند؛ ولی شما اینها را زیر خاک نکنید! وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا همین است، دسیسه نکنید و دفنشان نکنید! با این سرمایهها فَبَشِّرْ عِبَادِ ٭ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ بروید به سراغشان! بعد بگویید اگر از ما سؤال بکنید، ما پیشنهاد میدهیم: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّن دَعَا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صَالِحاً وَ قَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ، (10)این بخش دوم؛ اگر جلوتر بیایید و از ما آدرس بخواهید، ما به شما میگوییم آن کسی که أَحْسَنُ قَوْلاً را آورده کیست؟ وجود مبارک پیغمبر است که فرمود: أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی. (11)ما در این سه بخش پشت سر هم شما را راهنمایی کردیم و گفتیم آن کسی که بهترین حرف را میزند بپذیرید؛ اگر خواستید با ما مشورت کنید که بهترین حرف را چه کسی میزند، میگوییم بهترین حرف را کسی میزند که توحید و وحدانیت خدا و آفریدگار بودن خدا را مطرح کند؛ اگر باز از ما آدرس خواستید، میگوییم علی و اولاد علی، پیغمبر و اهل بیت این کاره هستند! أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی، اوّلین مَنِ اتَّبَعَنِی خود اهل بیت و بعد دیگران هستند. این قدمبهقدم آدرس دادن است! این جنّ متفکّر گفت که این حرفهایشان عالمانه است، هم ما را به «أحسن الأقوال» دعوت میکنند، هم در آدرس بیان میکنند که «أحسن الأقوال» چه قولی است؟ هم آدرس میدهند که «أحسن الأقوال» در خانه چه کسی است؟ از این حرف بهتر چیست؟ پس یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ، دَاعِیَ اللَّهِ کیست؟ پیغمبر است! أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ، یک جنِّ فقیهِ عالِمِ دانشمندی است! خدا رحمت کند سیدنا الاستاد را، ایشان از مرحوم آقا سید علی قاضی و این بزرگان نقل میکردند ـ اینها که رابطهای که با جن داشتند ـ جنّیان میگفتند در بین ما سنّی نداریم و اینها چون عمر طولانی دارند، میگفتند از ما کسانی هستند که صحنه غدیر را درک کرده باشند، این پیرمردها هنوز هستند، ما سنّی نداریم. اینطور هستند! البته دیگران هم هستند که بین آنها کافر و منافق هم مثل انسانها هست؛ ولی به هر حال اینها هم هستند! اینها قدمبهقدم آمدند مثل یک فقیه و مثل یک مرجع تقلید برهان اقامه کرده که یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ این خودش میگوید! أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ، او داعیِ «إلی الله» است؛ حرف او را گوش بدهید، مسلمان بشوید که اینها هم شدند و آنها هم که در غدیر حاضر بودند تا آخر هم شیعه ماندند! فرمود: یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ، حالا قبلاً لغزش داشتید، داشته باشید! اینطور نیست که حالا بگویید ما بار گناه قبلی داریم، همه گناهها با توحید بخشوده میشود! وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُم مِن ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ؛ شما را پناه میدهد و تمام گناهان با توبه از شرک به اسلام و از کفر به توحید بخشیده میشود. این در سوره مبارکه «انفال» هم هست که اگر شما از گناه توبه کردید خدا گناهان شما را میبخشد، در آیه 38 فرمود: قُل لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ، اما اگر وَ إِن یَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الأوَّلِینَ، این قاعده فقهی «جَبّ» که لابد در فقه و اصول خواندید: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، (12)ناظر به همین است و از همین آیات گرفته شده است. قاعده «جَبّ» این است که اگر یک کافر و مشرکی با توبه مسلمان شد، خدای سبحان با توبه همه گناهان را قبول میکند؛ آن سوره مبارکه «نساء» که دارد: إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ یعنی بدون توبه! وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ (13)یعنی بدون توبه! منتها وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ که موجبه جزئیه است، یک قضیه مهملهای است که در امور جزئیه است با مشیئت الهی است، چه کسی را میبخشد و چه کسی را نمیبخشد؟ ما نمیدانیم! ما بین «خوف و رجاء» هستیم، اینطور نیست که حالا خدا وعده داده باشد وعدهاش به نحو ایجاب کلّی باشد؛ گاهی از یک خانواده شهیدی است، خانواده جانبازی است یا پدر خوبی دارد که کَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً، (14)این ممکن است مشمول رحمت ویژه الهی باشد و بخشوده بشود، وگرنه اصل بر این است که انسان خودش را مجرم بداند، بترسد و بلرزد! آنکه در سوره مبارکه «زمر» هست که إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً (15)یعنی با توبه! بنابراین هیچ گناهی نیست که با توبه بخشوده نشود، إِن یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ.
ص: 877
1) توبه/سوره9، آیه122.
2) جن/سوره72، آیه1.
3) اعراف/سوره7، آیه204.
4) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص237.
5) ذاریات/سوره51، آیه56.
6) مائده/سوره5، آیه48.
7) آل عمران/سوره3، آیه19.
8) زمر/سوره39، آیه17 و 18.
9) شمس/سوره91، آیه10.
10) فصلت/سوره41، آیه33.
11) یوسف/سوره12، آیه108.
12) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهورالاحسانی، ج2، ص54.
13) نساء/سوره4، آیه48 و 116.
14) کهف/سوره18، آیه82.
15) زمر/سوره39، آیه53.
قاعده «جَبّ» این است که «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»؛ منتها در قاعده «جَب» همانطوری که در بحثهای فقهی و قاعده فقهی توجه کردید، این قاعده «جَبّ» سه قسمت است: یک بخش آن مربوط به عبادات است، وقتی کسی مسلمان شد دیگر نماز و روزه قبلی خود را قضا به جا میآورد و مانند اینها نیست؛ روزههای خورده را قضا به جا بیاورد یا نمازهای نخوانده را قضا به جا بیاورد نیست. بخش دوم مسائل مالی است؛ خمسهایی که نداده، زکاتهایی که نداده، کفاراتی که نداده، اینهایی که نداده بدهد، اینچنین نیست؛ خمس و زکاتهایی که نداده حالا بخواهد بدهد اینطور نیست، همه بخشوده شده است: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ» یعنی «یقطَعُ»، «یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ». قسمت سوم «حق الناس» است، این بخش از «حق الناس» بخشوده نشده است؛ معاملهای کرده، نسیهای خرید کرده یا از کسی وام گرفته، اینطور نیست حالا که مسلمان شده مال مردم را ندهد! اگر کالایی را نیسه خریده یا از کسی وام گرفته، حالا که مسلمان شد زودتر باید بپردازد، نه اینکه «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، پس این بخش یعنی «حق الناس» بخشوده نخواهد شد، در المیزان هم ملاحظه بفرمایید نظر شریفشان باید همین باشد. (1)به هر تقدیر فرمود: إِن یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ؛ اگر کسی از لغزشهای قبلی توبه کرده است، یقیناً ذات اقدس الهی میبخشد: آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُم که این مجزوم به جواب امر است، یَغْفِرْ لَکُم مِن ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُم آن مُجیر است و پناه میدهد، وَ یُجِرْکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ.
موضوع: تفسیر آیات 29 تا 33 سوره دُخان
وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْ إِلَی قَوْمِهِم مُنذِرِینَ (۲۹ قَالُوا یَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلَی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ (۳۰) یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُم مِن ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (۳۱) وَ مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِن دُونِهِ أَوْلِیَاءُ أُولئِکَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ (۳۲) أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَی بَلَی إِنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (۳۳) ص: 879
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج12، ص29.
بعضی از مطالبی که مربوط به بحثهای قبل در همین سوره مبارکهٴ «احقاف» است، این است که درباره قوم «عاد» فرمود: فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ؛ (1)ظاهراً مدّتی خشکسالی دامنگیر آنها شد و بارانی نیامده بود، وقتی ابرِ بارانزا را به حسب ظاهر خودشان دیدند، خیال کردند که این برای سیراب کردنِ سرزمین آنهاست، قَالُوا هذَا عَارِضٌ مُمْطِرُنَا؛ این ابری است که در عرض افق پیدا شده است و به ما «مَطَر» و باران میدهد. ذات اقدس الهی به وسیله پیامبر خود به آنها فرمود که این ابرِ بارانبار نیست بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُم بِهِ، شما فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا؛ (2)شتابزده گفتید عذاب بیاید که ما هم این عذاب را فرستادیم، این یک مطلب.
مطلب دیگر این است که در آیه 27 از همین سوره «احقاف» فرمود: وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا مَا حَوْلَکُم مِنَ الْقُرَی وَ صَرَّفْنَا الآیَاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، این با آنچه در سوره مبارکهٴ «انفال» آمده است که وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (3)منافات ندارد، برای اینکه آن درباره عذاب کلّی است که امتی را از بین ببرد؛ اما عذابهای مقطعی نظیر آنچه در جنگ احزاب دامنگیر مشرکان شده است و مانند آن، این با آن آیه منافات ندارد؛ گذشته از اینکه برخی احتمال دادن این آیه وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ در آخر عمر مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده باشد و اینگونه از سُوَر «احقاف» و امثال اینها در مکّه نازل شده است، پس منافاتی با آن ندارد.
ص: 880
مطلب بعدی درباره علم غیب معصوم(سلام الله علیه) است؛ مستحضرید که معصوم(سلام الله علیه) با غیر معصوم در احکام مشترک هستند، مگر درباره پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که خصایصی دارد ـ مرحوم علامه هم در تذکره (1)تا شصت خصیصه را ذکر کرده است ـ اما در برخی از آن خصایص اختلاف نظر هست؛ ولی امام با امت در احکام مشترک میباشند. اگر علم غیب اثر فقهی میداشت، گاهی ممکن بود انسان در جبهههای جنگ با اینکه علم دارد شهید میشود، برای حفظ اسلام «لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَک» (2)شربت شهادت بنوشد؛ اما فریبکارانه همسر امامی زهری را در ظرفی بریزد و او را مسموم کند، این از آن قبیل نیست، یک؛ یا اگر وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نوزده ماه مبارک رمضان شهید نمیشد، امویان مسلّط نمیشدند و آن خطر نبود، این از آن قبیلها شهادتهای انتحاری و مانند آن نیست، دو؛ در جریان سیدالشهداء(سلام الله علیه)، آن قافله و زن و بچهها را به همراه بردن دیگر لازم نبود، سه؛ معلوم میشود آن علم غیب که مخصوص انسانهای کامل مثل پیغمبر، امام و صدیقه طاهره(سلام الله علیها) است، برتر از یک حکم فقهی است؛ میماند درباره این «نَفْر» جنها.
درباره جن یک سوره جدایی است که ذات اقدس الهی آن را بعد از سوره مبارکه «نوح» در نیمه دوم جزء بیست و نهم بیان فرمود که آغازش این است: قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ، (3)احکام اینها مبسوطاً در آن سوره مشخص شد که اینها چه هستند، چه کارهاند و ارتباطشان با تکلیف الهی چیست در آنجا مشخصتر میشود. در سوره مبارکهٴ «اسراء» و مانند آن آمده است که هدف خلقت انس و جن عبادت است: وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ، (4)این اصل اوّل. اصل دوم این است که اگر گروهی بخواهند خدا را عبادت بکنند پیغمبر میخواهند، دین و مکتب میخواهند، چون عبادت جزء قراردادهای عادی نیست که امر عرفی باشد و اینها برای خودشان قرارداد بکنند! چه وقت نماز بخوانند؟ چند رکعت نماز بخوانند؟ چه وقت روزه بگیرند؟ چند روز روزه بگیرند؟ این موارد دین میخواهد و دین هم پیامبر و آورنده میخواهد! پس اینکه فرمود: وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ، این حتماً مکتب میخواهد، دین میخواهد، رسول و نبیّ میخواهد و مانند آن. اصل سوم این است که لازم نیست آن رسول از خود جن باشد؛ اگر از انس بود و با جن رابطه داشت و آنها هم آمدند و احکام را شنیدند حجّت بر آنها تمام میشود، چه اینکه این چنین هم بوده است؛ از آنها نقل نشد که از آنها کسی به مقام نبوت برسد، چون سطح ادراک آنها ظاهراً بیش از تجرّد وهمی نیست؛ اینها بتوانند به مقام ولایت کلیّه برسند، نبوت و رسالت را ادراک کنند، مشمول اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (5)باشند، نیست یا ثابت نشده است؛ ولی انبیای بشری برای آنها رسالتی بیاورند ممکن هست.
ص: 881
در سوره مبارکهٴ «انعام» (1)و همچنین در سوره مبارکهٴ «الرحمن» (2)از مجموع جنّ و انس به عنوان یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ یاد شده است؛ آیه 130 سوره مبارکهٴ «انعام» این است: یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ، این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ از مجموع «بما أنّه مجموع» دارد اقرار میگیرد، میفرماید مگر رسولی از شما نیامده؟! این معنایش این نیست که هم رسول از جن است و هم رسول از انس! مثل اینکه به مجموع مذکر و مؤنث خطاب میکند یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ، (3)پس یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ ـ یعنی آیه 130 سوره مبارکه «انعام» ـ معنایش این نیست که یک سلسله پیامبران از جن هستند و یک سلسله از انس؛ مشابه این تعبیر در سوره مبارکهٴ «الرحمن» است؛ منتها در آنجا سخن از بعثت رسول نیست.
مطلب بعدی آن است اینها که مکلّف به وحی و نبوت هستند، در بخشهایی دارد که اگر به تکلیف خودشان عمل نکنند گرفتار عذاب میشوند؛ اینکه فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ (4)همین است یا به شیطان میفرماید که لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَ مِمَّن تَبِعَکَ (5)از همین قبیل است. چه تهدیدی که نسبت به شیطان میکند و چه تهدیدی که نسبت به مجموع جن و انس میکند لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ، نشان میدهد که اینها مکلّف میباشند، به وحی و مکتب الهی دسترسی دارند و مأمور هستند که به آن عمل بکنند؛ حالا آن پیامبر از خودشان باشد یا از غیر خودشان باشد لازم نیست. بنابراین اینها موظف و مکلّف هستند، حالا نحوه تکلیف آنها چگونه است و نحوه کارشان چیست، چون محل ابتلا نبود در روایات نیست؛ البته بعضی از روایات را در کتاب شریف کنزالدقائق ملاحظه فرمودید که اینها با چه کسی ارتباط داشتند، یا در کجا خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند اینها را ایشان نقل میکند.
ص: 882
مسئله «نَفْر» که فرمود صَرَفْنَا، این صَرفِ إِلَیْکَ یعنی ما اینها را آوردیم، این یک نحوه «نَفْر» و کوچکردن است؛ «نَفْر» هم قبلاً ملاحظه فرمودید که «نَفْر» یعنی بسیج شدن. در قرآن کریم دو «نَفْر» است: یک «نَفْر» نظامی است که فَانفِرُوا ثُبَاتٍ أَوِ انفِرُوا جَمِیعاً (1)و مانند آن که «نَفْر» نظامی است؛ یعنی بسیج نظامی است. دوم «نَفْر» فرهنگی است که فَلَوْ لاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ (2)که «نَفْر» فرهنگی است؛ یعنی یک عدّه باید برای حوزه و دانشگاه بسیج بشوند و برای حلّ مشکلات علمی مملکت معارف و علوم را یاد بگیرند؛ یک عدّه باید بسیج نظامی باشند که مرزها و حدود و استقلال مملکت را حفظ بکنند، گرچه اصل حفظ مملکت وظیفه مشترک همگان است؛ ولی براساس تقسیم کار، یک «نَفْر» نظامی و یک «نَفْر» فرهنگی داریم و مانند آن. در اینجا هم آنها یک «نَفْر» و انصرافی پیدا کردند؛ یعنی به طرف وجود مبارک پیامبر آمدند.
مطلب بعدی آن است که این یَسْتَمِعُونَ نشان میدهد که گروهی بودند نه یک نفر و چون فعل مضارع است «فی الجمله» دلالت بر استمرار دارد، این دو مطلب و اینها فهمیدند قرآن معجزه است و فهمیدند آورنده قرآن که معجزه است پیغمبر است؛ وگرنه انسان که چند کلمه عربی بشنود، از کجا میفهمد این وحی الهی است و آورنده آن پیغمبر است؟! همانطوری که انسانها با شواهدی که دارند قرآن را میفهمند وحی الهی است و میفهمند آورنده وحی الهی پیغمبر است، هر دو اصل که برای جامعه بشری حل شده است، برای جامعه جن هم حل شده است؛ هم گروهی بودند، یک؛ هم یکبار و دوبار نبود، بلکه به صورت مستمر و چندبار این حرفها را شنیدند که یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ، دو؛ هم مبلّغانی داشتند که مأمور بودند از حوزهٴ علمی وقتی فراغتی پیدا کردند دیگران را باخبر بکنند که به قوم خودشان هم رسیدند و گفتند: أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ، سه؛ اما وقتی به عنوان تبلیغ نزد قوم خود رفتند لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ، (3)گفتند که إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی، این بیان یا برای آن است آن کتابی که جامع شریعتی باشد، بعد از تورات موسای کلیم(سلام الله علیه) نازل نشده، چون تقریباً بخش مهم انجیل اخلاقیات و مواعظ و امضای همان بیان تورات است، یا نه! اصلاً یهودی بودند و مسیحیت را نپذیرفتند! همانطوری که انسانها بعضیها یهودیاند، بعضی مسلماناند، بعضی رزتشتاند، بعضی مسیحیاند و این چنین نیست که اگر کسی یهودی بود مسیحی باشد و اگر مسیحی بود مجوس باشد! همان طوری که انسانها بعضیها تابع این پیامبرند و بعضیها تابع آن پیامبر و «هکذا»، جن هم اینچنین است. اینکه گفتند: إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی، معنای آن این نیست که انبیای دیگر را هم قبول داشتند! ممکن است که قبول نداشته باشند، مثل خود انسانها؛ مثلاً کسی که یهودی است انبیای دیگر را قبول ندارد. پس ظاهر یَسْتَمِعُونَ و مانند آن مستمر است و این برهان برای آنها هم حلّ شده است که این وحی است؛ حالا از کجا فهمیدند؟ آیا تحدّی شده؟! به هر حال حق برای آنها روشن شد. اینها دو گروه بودند ـ همانطوری که بعدها به خواست خدا خواهد آمد ـ خود جنّیها برابر سوره «جن» آیه چهار به بعد گفتند: وَ أَنَّهُ کَانَ یَقُولُ سَفِیهُنَا عَلَی اللَّهِ شَطَطاً ٭ وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَن لَن تَقُولَ الْإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَی اللَّهِ کَذِباً ٭ وَ أَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقاً؛ (4)میگفتند در بین ما سُفَهایی بودند که میگفتند خدا وحی ندارد و پیامبری نمیفرستد، بشر رهاست! اینها سفیه هستند و عاقل نیستند، مگر میشود جامعهای را بدون قانون دینی زندگی بکنند؟! جامعهای که با مُردن نمیپوسد و مرگ یک هجرت است، بعد یک حساب و کتابی دارد! اگر یک مکتب و قانونی نباشد، در برابر چه چیزی مسئول است؟ فرمود اینها میگویند که سُفَهای ما منکر وحی و نبوت بودند: کَانَ یَقُولُ سَفِیهُنَا عَلَی اللَّهِ شَطَطاً و میگفتند لَن یَبْعَثَ اللَّهُ أَحَداً؛ (5)اصلاً نبوت را انکار میکردند، وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقَاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً، (6)وَ أَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ ... (7)کذا ... فَلاَ تَدْعُوا ... (8)و ... إِنَّمَا أَدْعُوا ... (9)و ... إِنِّی لَا أَمْلِکُ ... (10)و ... لَن یُجِیرَنِی ... (11)که این احکام و حِکَم را یکی پس از دیگری در سوره «جن» بازگو میکند و اینها را به دو قسم عاقل و سَفیه تقسیم میکند، عقلای آنها وحی و نبوت را میپذیرفتند، سُفَهای آنها وحی و نبوت را انکار میکردند و مانند آن که میگفتند هیچ پیامبری مثلاً نخواهد آمد. اینها که اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآناً عَجباً ٭ یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَن نُشْرِکَ بِرَبِّنَا أَحَداً ٭ وَ أَنَّهُ تَعَالَی جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَ لاَ وَلَداً، (12)این عقلای قوم بودند که این حرفها را از قرآن یاد گرفتند و به دیگران هم منتقل کردند. پرسش: اینکه تعبیر به صراط مستقیم نمیآورد ؟ پاسخ: چرا! صراط مستقیم دارند! پرسش: صراط نمیگوید، ولی طریق میگوید؟ پاسخ: فرق نمیکند! طریق باشد، صراط باشد یا سبیل باشد، اینها همه یک حقیقت است؛ در قرآن گاهی طریق است، گاهی سبیل است و گاهی صراط! پرسش: یعنی اینها به ولایت راه پیدا میکنند؟ پاسخ: بله، بعضیها از آنها شیعه و بعضی غیر شیعه هستند! حالا به مقام ولایت مطلقه ـ مثل امام معصوم ـ دلیل نداریم که به آن حدّ میرسند؛ اما خیلی از آنها جزء شیعیان میباشند و اهل بیت را دوست دارند، تابع هم هستند و الآن هم عدّهای خدمت حضرت میرسند! پس به آن مقام ما دلیل نداریم که میرسند، مثلاً نبیّ میشوند یا امام میشوند و امثال آن؛ ولی این معارف را خوب ادراک میکنند، قرآن کریم این معارف را از آنها به خوبی نقل میکند. بنابراین آمدنِ اینها یک «نَفْر»ی است.
ص: 883
مطلب بعدی درباره قصص قرآن کریم است؛ قصص قرآن کریم دو قسم است: یک قسمت قصص انبیا و اولیاست که در کنار آن قصص اُمَم هست، صالح و طالح هر دو را ذکر میکند، سعادت و شقاوت اینها را بازگو میکند که اینها حقایق خارجیه هستند و واقع شدند، بعد هم میفرماید: فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا؛ (1)بروید بررسی کنید داستان فلان تاریخ را، عاد را، إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ (2)را، الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ (3)را، اینها را بروید بررسی کنید، اینها قصص واقعی قرآن کریم است! بعضیها که احیاناً ممکن است به صورت قصه دربیاید؛ ولی واقعاً قصه نیست، آنها را که قرآن کریم میخواهد ذکر کند، به عنوان مَثل و تمثیل ذکر میکند؛ آنچه مُصَدَّر به تمثیل هست، یعنی واقع نشده و یک تمثیل است. پس هرگز آنچه در سنخ کلیله و دمنه و امثال آن است که یک سلسله ترسیمهای خیالی و وهمی است هرگز در قرآن کریم نیست. اگر یک چنین چیزی باشد، مَصَدَّر به تمثیل است که ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً (4)یا فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ (5)یا کَمَثَلِ الْحِمَارِ، (6)این گونه از مَثلهایی که در سوره مبارکه «جمعه» و مانند آن آمده است قصه نیست، این تمثیل است! نه اینکه نظیر کلیله و دمنه یک سلسله افسانههایی سر هم بشود، ولو فایدههای اخلاقی هم داشته باشد، چنین چیزی اصلاً در قرآن کریم نیست؛ یا قصص انبیا و اُمم انبیاست که واقعیتهای خارجی است، بعد به دنبالش میفرماید: فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا «کیف کان، کیف کان» و مانند آن. یا اگر قصه واقعی نیست و یک صورتسازی و تشبیه است، آن مصدَّر به تمثیل است که ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً یا فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ یا کَمَثَلِ الْحِمَارِ، اینها را به عنوان تمثیل ذکر میکند. پس قصص آن چنانی اصلاً در قرآن کریم نیست.
ص: 884
مطلب بعدی آن است اینکه فرمود برخیها خیال کردند که پیامبری نمیآید، این حرف منکران از جن است، وگرنه قرآن کریم اینها را کاملاً ذکر میکند. بعضی از روایاتی است که در تفسیر شریف کنزالدقائق آمده که عدّهای از اینها میآیند خدمت وجود مبارک حضرت امیر و چیزهایی را یاد میگیرند و برمیگردند؛ در این موارد اخباری هست و اینها هم مطابق با آیات قرآن کریم میتوانند بیایند و دلیلی بر ردّ آنها نیست؛ البته باید بررسی سندی ملحوظ بشود. اینکه فرمود: یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ که در سوره مبارکهٴ «انعام» بود، معلوم میشود خطاب الهی به آنها رسیده است، اگر نرسیده بود هرگز اینها معذّب نمیشدند، چون خدای سبحان هیچ قومی را قبل از اتمام حجّت عذاب نمیکند. آیه 130 سوره مبارکه «انعام» و قبل ازآن هم 128 این است، فرمود: وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُم مِنَ الْإِنْسِ وَ قَالَ أَوْلِیَاؤُهُم مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنَا قَالَ النَّارُ مَثْواکُمْ خَالِدِینَ فِیهَا إِلاّ مَا شَاءَ اللّهُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ، (1)از این بیان معلوم شده که اتمام حجّت شده است. هرگز ذات اقدس الهی ـ چه جن و چه انس ـ گروهی را عذاب نمیکند که حجّت بالغه نشده باشد لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ. (2)اما جریان بهشت و ورود اینها به بهشت صریحاً و به طور شفّاف در قرآن کریم نیامده که اینها چگونه وارد بهشت میشوند، در بهشت چه لذّتهایی میبرند و با چه کسانی مأنوس هستند «بالصراحة» در قرآن کریم ذکر نشده است؛ ولی از جهنّمی بودنِ اینها که اینها پیروان شیطاناند هم به شیطان فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَ مِمَّن تَبِعَکَ و هم لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجمَعین آمده است و ورود اینها را در جهنّم ذکر میکند، حالا شاید اکثری اینها از این قبیل باشند؛ اما ورود اینها به ساحت بهشت، بهرهبرداری اینها و امثال آن، این به صورت صریح و به این صورت در قرآن کریم نیامده است. پرسش: با تقابل نمیشود وارد شد؟ پاسخ: تقابل؟ پرسش: مقابل جهنمیها! پاسخ: البته! معلوم میشود که عدّهای بهشتی و مؤمن هستند، همین جا که گفتند: یَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا معلوم میشود که اینها سعادت و طریق مستقیمی دارند، گفتند: یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلَی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ، اما قرآن تصریح کرده باشد که اینها وارد بهشت میشوند، جایشان چیست و با چه کسانی محشور هستند اینها را نظیر انسان ذکر نکرده است؛ ولی اصل آن را که لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجمَعین است را ذکر فرموده است. فرمود: یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ، معلوم میشود آن رسولی که آمده است «یدعوا الناس» فقط نیست، بلکه «یدعوا الانس و الجن» هست و هر دو را گروه را میخواند، برای اینکه فرمود داعی خدا را پاسخ بدهید؛ این یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ این است، یَغْفِرْ لَکُم مِن ذُنُوبِکُمْ آمده و إِن یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ (3)هم آمده و قاعده «جَبّ» هم به سه بخش تقسیم شده که دو بخش مشمول قاعده «جَبّ» است؛ اما آن «حقوق الناس»ی که در معاملات، دیون و امثال آن است، این با اسلام «جَبّ» نمیشود؛ یعنی کسی معاملهای کرده و ثمنی را بدهکار است، مُثمنی را بدهکار است، بیع یا معامله سلفی کرده بدهکار است یا وامی گرفته بدهکار است، حالا او اسلام آورده و این «حقوق الناس» از بین برود، این نیست. آن مسائل مالی که اسلام آورده آنها را، مثل خمس و زکات و کفارات و نذورات و امثال آن براساس قاعده «جَبّ» که «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» (4)برداشته میشود. جریان ربا را که اسلام تحریم کرده، گفته که این حرام است فَلَکُمْ رُؤوسُ أَمْوَالِکُمْ لاَ تَظْلِمُونَ وَ لاَ تُظْلَمُونَ (5)ربا را باید برگرداند. وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از فتح مکه فرمود تمام ربای جاهلیت «تَحْتَ قَدَمَیَّ»، (6)تمام طلبهای ربوی بانکها را فرمود زیر پای من است و هیچکسی به بانکهای ربوی بدهکار نیست، بعد فرمود اوّلین ربایی که من خطّ بطلان میکشم ربای عموی من عباس است که او جزء رباخواران جاهلیت بود؛ اوّلین ربایی که زیر پای من است ربای عموی من عباس است، هیچ ربادهندهای به رباگیرنده شرعاً بدهکار نیست.
ص: 885
مطلب دوم این است که همه ما با استکبار و صهیونیسم مخالف بودیم و هستیم، مادامی که اینها در صراط استکبار و صهیونیسمی هستند. مطلب اساسی این است که واقعاً کاری از اینها ساخته نیست و نشانه آن هم این دفاع مقدس است! اگر تا حال کاری از اینها ساخته بود در این دفاع مقدس و در جنگ دهساله ـ نه هشت ساله ـ انجام میدادند! ما ده سال بالاخره شهید دادیم، کشته دادیم و فرهنگ شهادت احیا شد. دو سال جنگ داخلی بود! نباید گفت دفاع هشت ساله! مگر آن دو سال اوّل ترور نبود؟ مگر فشار نبود؟ مگر شهادت هفتاد و دو تن نبود؟ مگر شهادت نخست وزیری نبود؟ مگر شهادت ریاست جمهوری نبود؟ مگر شهدای محراب نبودند؟ ما آن دو سال را گرفتار جنگ داخلی و ترور داخلی و شهید دادنِ داخلی بودیم و هشت سال هم برونمرزی بود؛ ده سال این ملت در سایه قرآن و عترت استقامت کرده است و هیچ کاری واقعاً از بیگانه ساخته نیست، برای اینکه خدا حافظ است، چه اینکه تجربه نشان داد؛ اما همین که اینها میگویند گزینه نظامی روی میز ماست بعضیها دست و پایشان را گُم میکنند؛ اما خدای سبحان صریحاً گفته گزینه نظامی روی میز قرآن من است! فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ، (1)این یعنی چه؟ بانکهای ربوی، ورشکستشدن یک عدّه زیادی و پایین آمدنِ تولید! با کلاه شرعی که حرام حلال نمیشود! فرمود با من در جنگ هستید! ما هیچ باکمان نیست! آن وقت دلمان میخواهد این کشور، کشورِ امام زمان باشد که طلاق نباشد، اعتیاد نباشد، مشکلات نباشد، بیکاری نباشد. آن را که نباید باور کنیم، گاهی عدهای باور میکنند و این را که باید باور بکنیم، کسی تکان نمیخورد! فرمود با من در جنگ هستید! فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ توقع دارید که خدای سبحان باران را به موقع بفرستد! این قدر را هم به برکت همین اعتکافیها و نالههای شبانه یک عدّه است، همین یک مقدار! آن برکات خون شهدا و جانبازان و خانوادههای شهدا و ایثارگران و قطع نخاعیهایی که ناله شبانه دارند، به برکت آنهاست! هیچ باور نمیکنیم که فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ یعنی با من طرف هستید! آن وقت دلمان میخواهد کشور، کشورِ اَمن و امان باشد!
ص: 886
1) بقره/سوره2، آیه279.
به هر تقدیر فرمود داعی خدا این است، دعوت کردیم! فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ در آن بخش است، اینجا هم فرمود: وَ مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ، حالا دعوت الهی را در خود قرآن به صراحت خدا به میدان آمده است؛ فرمود شما از این طرف به دنبال اقتصاد مقاومتی هستید، از آن طرف دارید میسازید و از آن طرف ربا دارد ویران میکند! یَمْحَقُ (1)فعل مضارع است و مفید استمرار یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا، چگونه دارد پیش میرود؟! فرمود: مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ، شما چه کار میخواهید بکنید؟ چرا جواب خدا را نمیدهید؟ شما میتوانید از قضا و قدر الهی بیرون بروید؟ نه! از قهر الهی بیرون بروید؟ نه! قهر الهی را عاجز کنید که او نتواند شما را دستگیر کند؟ نه! فرمود شما معاجز نیستید، یک؛ شما سابق نیستید، دو؛ ما مسبوق نیستیم، سه؛ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ، (2)شما جلو بیفتید و ما عقب بیفتیم این نیست. اگر «سَبق و لُحوق» است، ما سابق هستیم؛ اگر عجز و قدرت است، ما عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ هستیم؛ شما نه بِمُعْجِزٍ هستید، نه معاجز هستید و نه سابق! این سه طایفه از آیات عجز بشر را میرساند؛ فرمود: وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ؛ ما عقب نمیافتیم که شما جلو بیفتید! مَا أَنْتُم بِمُعْجِزِینَ؛ (3)نه ما را عاجز میکنید، نه معاجز ما هستید و نه سابق ما هستید! این را به انسانها گفته، به جن گفته، به همه گفته که فرمود حکم این است! وَ مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ، این اصل کلّی است، چه انسان و چه جن! فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِن دُونِهِ أَوْلِیَاءُ أُولئِکَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ. چون اصل این سوره مبارکهٴ «احقاف» در مکّه نازل شد و عناصر محوری مطالب مکّه هم اصول سهگانه است باز پایان سوره که «ردّ العَجُز إلی الصدر» است، به اصول سهگانه برمیگردد. پرسش: مراد از این کتابی که أجنّه گفتند ما شنیدیم ؟ پاسخ: قرآن کریم است! پرسش: کلّ قرآن است یا بعض آن؟ پاسخ: نه، چون یَسْتَمِعُونَ هست ـ کلّ قرآن را که نشنیدند ـ اما مقدار کافی را که حجّت بر آنها تمام بشود و بدانند که حجّت خداست شنیدند. یک آیه و دو آیه و امثال آن که ثابت نمیکند این وحی الهی است و قابلِ همآورد نیست؛ از اینکه فرمود: یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ و به صورت جمع هم آورد، یک؛ فعل مضارع هم که مفید استمرار، دو؛ معلوم میشود عدّه زیادی مکرّر شنیدند؛ از همان وقتی که گفتند که ما قبلاً به آسمانها میرفتیم، ولی الآن نیست، بروید بررسی کنید و ببینید چه خبر است، از همان وقت معلوم میشود که بررسی میکردند و آیات قرآن را هم فراوان شنیدند؛ اما این در مکّه نازل شد و هنوز خیلی از آیات نازل نشده است؛ کلّ قرآن در زمان نزول سوره «احقاف» نازل نشده تا آنها همه قرآن را بشنوند، ولی آن مقداری که شنیدند مثل خود انسانها، این سُوَری که در مکه بود، آیاتی که در مکّه نازل شد که تحدّی کرده است، کلّ قرآن را که ندیدند تا تحدّی بشوند! اینها هم همینطور هستند. پرسش: آیا این آیات را از زبان مبارک پیامبر اکرم میشنیدند؟ پاسخ: بله، از زبان مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) شنیدند؛ بخشی از اینها در زمانی که حضرت تلاوت میکرد شنیدند، بعضی هم از وجود مبارک حضرت امیر شنیدند و بعضی را هم از دیگران قرائت میکردند. درباره حضرت امیر سؤال و جوابهایی است که در کتاب شریف کنزالدقائق هست. درباره وجود مبارک پیامبر که از سفر طائف برمیگشتند در جایی مشغول تلاوت قرآن بودند آنها شنیدند، درباره وجود مبارک حضرت امیر هم همچنین! وَ مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِن دُونِهِ أَوْلِیَاءُ أُولئِکَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ، این اصل در جن و انس فرقی نمیکند؛ کسی بیراهه برود چه انس چه جن، هیچ سرپرست و ولیّای ندارد، نمیتواند قضا و قدر الهی را عاجز کند، نمیتواند جلو بیفتد، نمیتواند مُعاجز باشد؛ بعد به اصل خلقت و آفرینش برمیگردد که شما اگر اصل خلقت را قبول دارید که وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (4)معاد را هم باید به طریق اُولی داشته باشید! در اصل خلقت یک «کان» تامّه مسبوق به عدم بود! هیچ نبود خدای سبحان همه را آفرید! بعد هم در مسئله معاد که همه چیز سرجای خود محفوظ است! ارواح انسانها که نابود نمیشود، ذرّات این ابدان پراکنده میشود که دوباره جمع میکنند، اینکه هیچ محذوری ندارد! فرمود: أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ «عَیّ» یعنی خستگی، وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ که أَ فَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الأوَّلِ؛ (5)مگر ما از آفرینش آسمان و زمین خسته شدیم که دوباره نتوانیم برگردانیم؟! چون او «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ» (6)است؛ این بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است در نهجالبلاغه، فرمود او که با حرکت کار نمیکند تا خسته بشود، او با اراده کار میکند و کسی که با اراده کار میکند خستگی ندارد! الآن شما با اراده اقیانوس کبیر را تصوّر بکنید که از همه اینها بزرگتر است، بعد یک قطره آب را هم تصور میکنید، هر دو را به آسانی در ذهن خود ترسیم کردید! اگر کسی با اراده کار بکند نه با اعضا و جوارح، خستگی ندارد. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است که فرمود: «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ»؛ او که با حرکت و با دست و پا و اعضا و جوارح کار نمیکند، او با اراده کار میکند و اراده هم که خستگی ندارد و گذشته از اینکه قدرت نامتناهی خستگیپذیر نیست! آیا او قادر نیست عَلَی أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَی؟ بَلَی إِنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
ص: 887
موضوع: تفسیر آیات 33 تا 35 سوره احقاف
أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَی بَلَی إِنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (۳۳ وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَ لَیْسَ هذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلَی وَ رَبِّنَا قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ (۳٤) فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاَ تَسْتَعْجِل لَهُمْ کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّ سَاعَةً مِن نَهَارٍ بَلاَغٌ فَهَلْ یُهْلَکُ إِلاّ الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ (۳۵)) ص: 889
سوره مبارکهٴ «احقاف» ـ همانطوری که ملاحظه فرمودید ـ عناصر محوری آن مانند سایر سُور مکّی، اصول دین است؛ یعنی توحید و وحی و نبوت، ضمناً خطوط کلّی اخلاق و فقه و حقوق را هم در بَر دارد. در آغاز این سوره جریان توحید را مطرح میکنند؛ اما معاد را هم از نظر دور نداشتند؛ آیه سوم همین سوره مبارکه «احقاف» این بود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمّی؛ یعنی در عین حال که به مبدأ فاعلی و توحید اشاره دارد، به مبدأ غایی و هدف و معاد هم عنایت دارد، فرمود ما این نظام را به حق خلق کردیم؛ یک وقت دارد که به نظم خلق کردیم، از راه نظم انسان پی میبرد به ناظم و علم خدای سبحانِ علیمِ حکیم؛ اما تعبیر بِالْحَقِّ غیر از «بالنَّظم» است، در نظم صبغهٴ ریاضی داشتن و ترتّب داشتن و اختلاف نداشتن، مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ (1)و از حکمتِ باری سخن گفتن به میان میآید؛ اما بِالْحَقِّ یعنی این ساختار، ساختار حقیقت است و این ساختار از بین نمیرود، گرچه تبدیل میشود به یک وضع دیگری یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ، (2)ولی این ساختار حق، باطل را بالا میآورد! یک وقت است که در ساختار بدن انسان میگویند ریه انسان، روده انسان، دستگاه گوارش انسان به صورت نظم دقیق پزشکی خلق شده است، اما یک وقت میگویند این بدن به حق خلق شد؛ آن نظم پزشکی حساب دیگری است؛ اما وقتی گفتند که این بدن به حق خلق شد، یعنی چیزی که به حال این بدن ضرر دارد، این بدن این را بالا میآورد؛ یعنی یک مختصر غذای سمّی که به روده و دستگاه گوارش و معده دادید، این را برمیگرداند. این غیر از نظم است، این را میگویند حق! یعنی ساختار به حق تنظیم شده است. آن یک نظم پزشکی دارد که چگونه هضم بکند و چگونه هضم نکند، حتّی ممکن است یک دستگاه طوری باشد که انسان سَمّ را هم هضم بکند؛ ولی وقتی گفتند به حق، یعنی این غذای سمّی را بالا میآورد! ساختار خلقت، باطل را بالا میآورد و اینجا، جا برای باطل نیست. هر کس آمد و کار خلاف کرد، اینطور نیست که این جهان آن را هضم بکند، فوراً بالا میآورد؛ هر ظالمی سرنگون میشود، هر انسان باطلگویی رسوا میشود و آنان که میمانند انبیا و اولیا هستند که در جهان جای اساسی دارند. همین معنا را در آیه سوم سوره «احقاف» اشاره فرمود که این عالَم به حق خلق شد، این یک مطلب. پرسش: همان منظم هم که خلق شده، هرچیزی که باعث هرج و مرج و بینظمی بشود آنجا هم بالا میآورد؟ پاسخ: نه! چون منظم خلق شد، اگر طوری خلق بشود که سمّ را هم هضم بکند، سمّ را هم هضم میکند؛ ولی این سمّ را هضم نمیکند، این فقط غذای سالم را هضم میکند. بین نظم و حق فرق است؛ فرمود این عالَم ـ هاضمهٴ جهان خلقت ـ باطل را بالا میآورد، هیچ ظالمی در جهان ماندنی نیست، هیچ ستمی در جهان ماندنی نیست، هیچ حرف باطلی در جهان هضم نمیشود، این را جهان بالا میآورد و این شخص را رسوا میکند. پرسش: نظم حکیمانه ؟ پاسخ: نه! حکمت را با نظم خلط نکنید، اگر نظم است ممکن است که سمّ را هم هضم بکند. الآن در دستگاه بدن مار و عقرب، اینها کاملاً سمساز هستند و این نظم هست؛ اما وقتی به انسان میرسد، غیر از آن نظم حق هم هست. جهان حق است؛ منتها این سؤال مطرح است که آن باطلها را که در مقطع خاص بالا میآورد، چه وقت ظهور همگانی دارد؟ که میفرماید: وَ أَجَلٍ مُسَمّی، بعد در بخشهای دیگر ـ در سوره مبارکه «انعام» ـ فرمود: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِن طِینٍ ثُمَّ قَضَی أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ، (3)براساس مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ (4)سورهٴ «نحل» آن تغییرپذیر نیست؛ «أجل» تا چه وقت هست، این «عند الله» مشخص است. در ظرفی که کلّ این نظام عوض شد و به نظام دیگر تبدیل شد، آنگاه حق و باطل کاملاً مشخص میشود؛ این در احکام شریعت قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ، (5)اما در احکام ارواح و باطن مردم و حقیقت مردم، آن روز است که دیگر یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ، (6)آن روز است که دیگر روشن میشود. پرسش: آیا از این آیه میشود برداشت کرد که اگر کسی جلوهٴ اسمِ حقّ الهی باشد، میتواند به نحو «لَا مِنْ شَیء» خلق بکند؟ پاسخ: حالا اگر کسی مظهر ذات اقدس الهی باشد، البته کار، کار خداست و او میتواند جزء مدبّرات امر باشد.
ص: 890
این مطالب در طلیعه این سوره مبارکه بود. در اثنای این سوره سخن از معاد به طور متعدّد بازگو شد تا اینکه یک کسی گفته بود که معاد را قبول دارند، بعضی هم در آیه هفده داشت که و َالَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمَا أَ تَعِدَانِنِی أَنْ أُخْرَجَ و قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلِی؛ برخیها منکر معاد بودند و اعتراض میکردند، بعضی مُقرّ معاد بودند و اعتراف داشتند تا در بخش پایانی که هم مسئله توحید و هم مسئله معاد را مطرح میکند؛ میفرماید اینها اگر اظهار نظر کنند و اهل رأی و فکر باشند، میبینند که این عالَم آفریدگاری دارد. یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که همان بیان نورانی را امام رضا(سلام الله علیه) دارد، بیان حضرت امیر در نهجالبلاغه است و بیان نورانی امام رضا در توحید (1)مرحوم صدوق است که «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ»؛ یعنی هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست، این علّت دارد. شما آسمان را، زمین را و هر چه را بررسی کنید هستی او عین ذات او نیست، چون اگر عین ذات او بود تغییرپذیر نبود، یک وقت موجود نبود و یک وقت معدوم نبود، «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ»! فرمود اگر اینها خوب بررسی کنند، اظهار نظر کنند و رأی بدهند، میبینند که خدای سبحان آسمان و زمین را خلق کرده است، بعد این زمینه است برای مسئله معاد؛ فرمود در جریان معاد چهار تا مبحث است: مبحث اوّل این است که معاد «ممکن الوجود» است؛ یعنی ممکن است ذات اقدس الهی دوباره این مردهها را زنده کند؛ نه خدا زنده کند، بلکه حیات مجدّدِ جهان آینده ممکن است، این یک؛ مبحث دوم این است که خدا میتواند این کار را انجام بدهد؛ سوم اینکه حالا جهان آینده «ممکن الوجود» هست و خدا قدرت مطلقه دارد که انجام بدهد؛ اما آیا انجام میدهد یا نه؟ فرمود این ضروری است و «بالحق» است، خدا حتماً این کار را میکند؛ چهارم اینکه آیا خدا باید این کار را بکند که «یَجِبُ عَلَی الله» است که مُعتزله بر آن هستند، یا «یَجِبُ عَنِ الله» است که امامیه بر آن هستند؟ ما میدانیم خدای سبحان انبیا و مؤمنین را به جهنم نمیبرد، میدانیم به وعدههای خود عمل میکند و خُلف وعده نمیکند، این مشترک بین ما امامیه و معتزله است که «بالضرورة» خدای سبحان انبیا را به جهنم نمیبرد، مؤمنین را به جهنم نمیبرد و خُلف وعده نمیکند، این امر ضروری است؛ اما تمام تفاوت بین ما امامیه و مُعتزله آن است که آیا خدا باید بکند «یَجِبُ عَلَی الله» است که آنها میپندارند یا «یَجِبُ عَنِ الله» است که ما معتقدیم؟ خدا یقیناً این کار را میکند، نه یقیناً باید بکند! ما یک قانون نانوشته در خارج نداریم که بر خدا حکومت کند، چون هر چه در جهان امکان هست فعل اوست. پس چیزی حاکم «علی الله» نیست و خدا مثل امام و پیغمبر نیست که قانونی از طرف فوق بر او تحمیل شده باشد؛ اما یقیناً این موجودی که خَیِّر محض است این کار را خواهد کرد، نه اینکه باید بکند و ذات اقدس الهی مقهورِ تحت قانونی قرار بگیرد که مُعتزله میپندارد.
ص: 891
1) التوحید، الشیخ صدوق، ص35.
بنابراین امر اوّل در مسئله معاد این است که زنده شدنِ انسانها بعد از مرگ ممکن است؛ امر دوم اینکه ذات اقدس الهی توان آن را دارد که این مردهها را زنده کند؛ سوم اینکه این کار صِرف امکان نیست، صِرف اینکه خدا قدرت دارد و میتواند نیست، این کار حتمی است؛ چهارم اینکه حتمیِ بر خدا نیست، بلکه حتمیِ از خداست و یقیناً خدا این کارها را میکند! اما جهانِ آینده «ممکن الوجود» است که حرفی در آن نیست، چون یک حقیقت است! این حقیقتی که الآن موجود است و بعداً هم موجود میشود، دیگر دو حقیقت و دو ذات نیست که اگر در بار اوّل موجود شد بار دوم هم ممکن است، همین ذات است و ذات دیگر که نیست! پس این یک چیز «بیّن الرشد»ی است؛ اگر «الف» موجود شد و دوباره بخواهد موجود بشود، همان ماهیت است و چیزی دیگر که نیست! اگر درخت موجود شد، بعد از پوسیدن دوباره همان درخت ممکن است یافت بشود، اگر «ممکن الوجود» نبود که بار اوّل یافت نمیشد! پس در امکانِ وجود بار دوم، چون «بیّن الرشد» است خیلی بحث نیست، چون دو ذات و دو حقیقت که نیست، همان یک ذات است؛ اما ذات اقدس الهی گاهی به زبان مردم استدلال میکند و گاهی هم برای اینکه مردم را از سطح عادی بالاتر بیاورد، حرف نهایی را هم در کنار آن میزند. فرمود خدایی که بار اوّل اینها را خلق کرد خسته که نشد، اگر بگوییم خدا خسته شد، میگوییم بار دوم مقدور او نیست!
چرا خستگی درباره خدا راه ندارد؟ یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که فرمود «فَاعِلٌ لا بالْحَرَکَةُ»! (1)این در همان خطبه نورانی حضرت هست که خدا با حرکت کار نمیکند با آلت و ابزار کار نمیکند؛ نه با ابزار بدنی مثل دست و پا و امثال آن، چون منزّه از این جوارح است و نه نیازی به ابزار بیرونی دارد، بلکه با اراده کار میکند؛ اگر مبدأیی با اراده کار میکند که خسته نمیشود! الآن شما اراده کنید که یک قطره آب را در ذهنتان مجسّم و ممثّل کنید، کردید! اراده کنید که اقیانوس کبیر را هم در ذهنتان مرسّم کنید، کردید! با اراده که کسی خسته نمیشود! بزرگترین دریای جهان که همان اقیانوس کبیر است، همانطور که شما با اراده یک قطره را در ذهن حاضر میکنید، آن را هم حاضر میکنید، آدم که با اراده خسته نمیشود، بلکه با ابزار بدنی خسته میشود. خدای سبحان با حرکت و ابزار کار نمیکند، با اراده کار میکند و اراده هم که خستگی ندارد، فرمود: وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ، این یک طریق بود.
ص: 892
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص78.
در سوره مبارکهٴ «روم» فرمود که بار دوم که از بار اوّل آسانتر است! در همین آیه 33 سوره مبارکه «احقاف» که محل بحث است فرمود: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ «عَی» یعنی خستگی، بِخَلْقِهِنَّ؛ خدا که خسته نشد، این قدرت را دارد. در سوره مبارکه «روم» فرمود: وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ، (1)بعد برهان اقامه میکند که بار دوم از بار اوّل آسانتر است: وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ، برای اینکه بار اوّل هیچ نبود؛ نه روح بود و نه بدن، الآن هر دو هستند! هم روح موجود است و هم ذرّات این بدن پراکنده، پس بار دوم آسانتر از بار اوّل است! اما فوراً جبران میکند که این به لحاظ فهم بشر هست، وگرنه چیزی برای خدا آسان باشد و چیزی آسانتر فرض ندارد؛ اگر قدرت، قدرت مطلقه است و با اراده کار میکند، دیگر آسان و آسانتر معنا ندارد؛ لذا فوراً این مسئله وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ را ترمیم کرد، فرمود: وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ یک؛ ثُمَّ یُعِیدُهُ، دو؛ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ، سه؛ فوراً این را ترمیم کرد، فرمود: وَ لَهُ الْمَثَلُ الأعْلَی، اینکه ما گفتیم، این به لحاظ نزدِ شما بود که یکی آسان است و یکی آسانتر یا یکی سخت بود و یکی سختتر، ولی نسبت به قدرت نامتناهی اگر با اراده کار بکند که یکی آسان باشد و یکی آسانتر یعنی چه؟ فرمود برای ذات اقدس الهی این مَثل أعلی است! ما حالا به اندازه فهم بشر گفتیم این دومی آسانتر است، وگرنه هر دو ـ هم اوّل و هم دوم ـ نزد ذات اقدس الهی آسان یکسان هستند، او چون فاعل مطلق است؛ چون «بالحق» انجام میدهد و خدا لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ، (2)فرمود جهان هست، صحنه وعد و وعید هست، صحنه پاداش و کیفر هست، امر چهارم را تثبیت میکند به اینکه خدا لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ؛ یقیناً معاد را به پا میکند! یقیناً جریان پاداش و کیفر، حق خواهد بود! لذا فرمود این عالَم به حق خلق شد و خدا خسته نشد و میتواند دوباره مردهها را زنده بکند، چرا؟ چون إِنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ، نه اینکه احیای مجدّد آسانتر باشد، هیچ چیزی برای خدا آسان و آسانتر نیست، همه چیز برای خدا آسان و یکسان است؛ این صحنه معاد است. این جریان أَوَ لَمْ یَرَوْا ما را دعوت میکند هم به اصل خلقت، هم به نظمِ ریاضیِ نظام سپهری؛ در سوره مبارکه «انبیاء» که بحث آن قبلاً گذشت، آیه سی سوره «انبیاء» این است: أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا؛ کلّ این راه شیری، این آسمانها و این ستارهها قبلاً یک جِرم بسته و «رَتق» بود که ما باز کردیم؛ این تولّد ستاره از ستاره و این سیاهچالههایی که کشف میکنند همین است. فرمود اوّل ما مجموعهای را خلق کردیم، بعد یکی پس از دیگری اینها را از هم جدا کردیم. در جریان این راه شیری و شمس و قمر و مانند اینها در سوره مبارکه «فصّلت» و «شوری» گذشت که فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخَانٌ، (3)ما از یک مُشت گاز و دود شمس و قمر خلق کردیم، اینطور نیست که حالا ما از انوار دیگر و از جای دیگری آورده باشیم؛ ما یک مُشت دود را آفتاب کردیم ویک مُشت گاز را قمر کردیم، بعد هم بساط آن را جمع میکنیم إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (4)میشود، وَ إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (5)میشود؛ اما آنهایی که بررسی کردند و باید آگاهتر باشند، متأسفانه نابیناتر هستند!
ص: 893
یک بیان نورانی سیدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای «عرفه» دارد که میفرماید: «عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً»، (1)این نفرین نیست بلکه خبر است؛ یعنی آنکه تو را نمیبیند کور است! این نظم دقیق ریاضی که هزارها دانشمند تازه تلاش و کوشش میکنند که یک گوشهای از آن را میخواهند بفهمند، یک گوشهاش را که شما فهمیدید میشوید عالِم، آنکه کلّ نظام را آفرید أَ لَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ! (2)این است که فرمود اینها واقعاً کور هستند: «عَمِیَتْْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً»، این نفرین نیست که حضرت بفرماید کور باد! این حقیقت است، واقعاً یک عدّه کور هستند و حکیم الهی را نمیبینند! آفریدگار را نمیبینند! مبدأ و معاد را نمینگرند! فرمود: أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ کَانَتَا رَتْقاً اینها بسته بودند، فَفَتَقْنَاهُمَا وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ؛ هر موجود زندهای که در نظام طبیعت زندگی میکند از آب مدد میگیرد! این أَ وَ لَمْ یَرَ تشویق، تطبیق و تحریض میکند که انسان نظام هستی را بررسی کند از لحاظ مبدأ و اثبات مبدأ و حکمت مبدأ و نظم مبدأ؛ اما از نظر معاد که به حق هست، آن را بهرههای دیگری باید ببرد و از زمینههای دیگری باید استفاده کند. فرمود روزی فرا میرسد که کفّار را بر آتش عرضه میکنند، این یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ بار چندم است که در این بخشها ذکر میشود ـ در آیه بیست همین سوره مبارکه «احقاف» هم آمده است ـ وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ، به آنها میگویند ما تمام لذایذ را به شما دادیم، شما این را پشت سر گذاشتید و به هدر دادید! شما طیباتِ خود را هم مناسب بود که به همراهتان بیاورید، همه را پشت سر گذاشتید! أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا، (3)ما به شما عمر دادیم، وقت و فکر دادیم تا کارهایی بکنید که رهتوشه شما باشد، زادِ راه شما باشد، تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی (4)و چیزی را به همراه ببرید، شما هر چه داشتید گذاشتید و با دست خالی آمدید! أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا و اسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَالْیَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ و بِمَا کُنتُمْ تَفْسُقُونَ. اینجا هم که بخش پایانی سوره مبارکهٴ «احقاف» است فرمود: وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَ لَیْسَ هذَا بِالْحَقِّ؛ این آتش حق نیست؟ قَالُوا بَلَی وَ رَبِّنَا حق است، بعد میفرماید: فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ، این محصول کار شماست و کار خودتان را اینجا کاملاً میبینید، چیزِ بیگانهای را ما از جای دیگر نیاوردیم. پرسش: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ؛ یعنی شما هرچه بود استفاده کردید، دیگر سهمی ندارید ؟ پاسخ: بله، یعنی ما نیروی ادراکی به شما دادیم، علم و مال دادیم، اینها را که ما دادیم طیّبات بود که اینها را در راه باطل صَرف کردید، همین! چیزی به همراه خود نیاوردید، آنکه به همراه خودتان میآورید برای شماست، آنچه خوردید و پُر شد دیگر متعلّق به شما نیست، این را شما از بین بردید، فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ.
ص: 894
از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال شده است که چقدر فاصله دنیا و آخرت است؟ فرمود یک لحظه! (1)چون انسان ممکن است که هفتاد سال یا هشتاد سال را خیلی طولانی به حساب بیاورد، ولی در برابر جریان ابد که دیگر سال و ماه ندارد و میلیارد و میلیارد سال مطرح نیست، این میشود یک لحظه! وقتی از حضرت سؤال کردند که چقدر فاصله است مثلاً بین دنیا و آخرت؟ فرمود یک لحظه! بعضی از آیات دارد که کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الأرْضِ عَدَدَ سِنِینَ، (2)آنها هم گفتند که یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ. (3)پرسش: اینکه میگوید: یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ آنجا دیگر زمان مطرح نیست، آن وقت فوق زمان میشود؟ پاسخ: نه، در برزخ این سؤال هست که یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ؛ ولی آنجا که رفتند دیگر همیشه «یوم» است و دیگر یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ نیست؛ این سؤال که کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الأرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ را به برزخیها میگویند. پرسش: فرموده بودید «ذائق» یعنی انسان چشنده مرگ است و مرگ را هضم میکند، اگر اینجا هم فَذُوقُوا الْعَذَابَ را اینچنین معنا کنیم، عذاب را هم باید هضم شود؟! پاسخ: نه، چون در دنیا که انسان کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (4)یک بار بیشتر مرگ نیست، یک بار است، لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی، (5)اما در آنجا هر لحظه آتش است که کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا، (6)لِیَذُوقُوا، لِیَذُوقُوا، لِیَذُوقُوا. اینکه در سوره مبارکه «نساء» گذشت، این است که هر لحظه ما یک شعله جدیدی میآوریم که او باید هضم بکند، این را هضم میکند یک شعله جدیدی میآید، این است که تمام شدنی نیست! کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ؛ ولی در جریان مرگ لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی. فرمود: فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ؛ ما قصص انبیا و قصص اُمَم را نقل کردیم، قصص اُمَم را نقل کردیم برای اینکه امت تو عبرت بگیرند و قصص انبیا را نقل کردیم تا برای اینکه تسلّی خاطر شما باشد. شما همانطوری که اولواالعزم صبر کردند صابر باشید. درباره انبیای دیگر نسبت به وجود مبارک یونس فرمود: وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ؛ (7)مثل حضرت یونس نباش که قدری فاصله گرفت، این کار را نکن و مانند انبیای دیگر باش! قصص انبیای دیگر را نقل میکند؛ منتها کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ، این «مِن» یا «من» تبعیضیه است یا «مِن» تبیین؛ برخیها بر آن هستند که تمام انبیا(علیهم السلام) اولواالعزم هستند، یعنی صاحب عزم و اراده قطعی هستند؛ البته این به یک معنا درست است؛ اما آنچه در روایات ما هست انبیای اولواالعزم که دارای کتاب هستند پنج نفر هستند: وجود مبارک نوح است، ابراهیم است، موسی است، عیسی است و وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است. اگر نسبت به این روایات خاصه باشد؛ یعنی شما را مانند انبیای اولواالعزم نصب میکنیم، اگر آن «مِِن»، «مِن» تبیینیه باشد یعنی همه انبیای قبلی هرکدام به نوبهٴ خودشان صاحب عزم و اراده بودند. کاری که انسان انجام میدهد کار اختیاری بدون عزم نیست، عزم یعنی اراده؛ ممکن نیست کاری را انسان انجام بدهد و عزم در آن نباشد. یک وقت دست انسان را میگیرند و از جایی به جای دیگر میبرند، این شخص موردِ فعل است نه مصدر فعل، او کاری انجام نداد؛ اما اگر خودش کاری انجام میدهد، حتماً با تصمیم و اراده است. کار اختیاری از انسان بدون عزم و اراده ممکن نیست؛ منتها بعضی از کارها چون خیلی سهل و روان است عزم و ارادهاش هم سریع با آن هست، انسان هر قدمی که برمیدارد با عزم و اراده برمیدارد، اما اینطور نیست که دربارهٴ تکتک این أقدام بنشیند و فکر بکند؛ ولی وقتی یک کار جدّی و رسمی میخواهد انجام بدهد، کار ازدواج است یا خرید مسکن هست یا خرید چیزهای مهم هست، مینشیند فکر میکند، بررسی میکند و مشورت میکند، این را میگویند مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ، وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ؛ (8)یعنی «من الامور التی ینبغی أو یجب ان یعزم علیه»، انسان اگر بخواهد صبر پیشه کند باید تصمیم جدّی بگیرد که آیا میتواند این کار را بکند یا نمیتواند. بنابراین کار ارادی بدون عزم ممکن نیست؛ اما وقتی میگویند این مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ است یعنی «من الامور التی ینبغی ان یعزم علیها» این از آن امور است، مثل خرید مسکن، خرید یک چیز مهم، ورود در یک مکتب، اینها عَزِمِ الْأُمُورِ است؛ رسالت هم جزء عَزِمِ الْأُمُورِ است، فرمود انبیا و مرسلین(علیهم السلام) اینها اولواالعزم هستند، پس این «مِن» یا «مِن» تبعیضیه است که ناظر به انبیای خاص است یا تبیینیه است که همه انبیا(علیهم السلام) دارای عزم و اراده بودند، شما هم همینطور باشید فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ. پرسش: قبل از عالم انصراف هنوز لحن ؟ پاسخ: بله، آن عزم هنوز در عالَم رسالت و عالَم شریعت نبود؛ در سوره مبارکهٴ «بقره» فرمود: اهْبِطُوا وقتی که به زمین آمدند فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدی فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ (9)شریعت و دین بعد از هبوط آمده است. وقتی جریان حضرت آدم مطرح است، باید آسمانی فکر کرد تا قصه حضرت آدم حلّ بشود. اینجا وقتی که مسئله آدم هست و به زمین آمد، دیگر مسئله اهْبِطُوا و مسئله شیطان و مسئله وسوسه و مسئله دخول نار هیچ مطرح نیست! قصه حضرت آدم را تا کسی آسمانی فکر نکند مسئله برای او حلّ نیست، وقتی زمین آمد که دیگر این قصهها پیدا نشد! در زمین که آمد دیگر عزم داشت، انبیا بود و امثال آن.فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاَ تَسْتَعْجِل لَهُمْ؛ عجله نکن، حالا اینها که فوت نمیکنند، حرفی که آن جن زد، ببینید! آن جن گفته بود که مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ، (10)در آنها هم تحصیلکرده هستند، فقیه دارند، متدین دارند، شیعه و عالِم دارند، فرمود کسی که حرف خدا را گوش نداد این در همین حلقه هست، کجا میتواند بیرون برود؟! در دایره هستی کجا میتواند بیرون برود؟! فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ. یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُم مِن ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ٭ وَ مَن لاَ یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الأرْضِ، (11)این از کلمات بلند آنهاست؛ اگر کسی حرف خدا را گوش نداد، از این دایره و از این خلقت و از این نظام بیرون نیست، او در چنگال قدرت الهی است. پرسش: صبر را چطوری یاد بگیرد که پا به مریضی نگذارد؟ پاسخ: به هر حال انسان تمرین میخواهد. پرسش: بعضیها صبر میکنند، اما در نهایت مبتلا به بیماریهای روانی و مانند آن میشوند! پاسخ: همان تعدیل چون نیست، این به تعطیل عقل میکشد. وَ لاَ تَسْتَعْجِل لَهُمْ کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّ سَاعَةً مِن نَهَارٍ؛ خیلی عجله نکنید، اینها وقتی که وارد صحنه معاد میشوند و کلّ دنیا را نسبت به آن حساب میکنند، مثل آدمی است که وقتی در رودخانهای شنا میکند و وقتی کنار اقیانوس کبیر قرار میگیرد، میبیند که یک تکّه بیش نیست؛ اینها وقتی وارد صحنه معاد و قیامت کبرا میشوند که به ابدیت همراه است لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّ سَاعَةً مِن نَهَارٍ بَلاَغٌ فَهَلْ یُهْلَکُ إِلاّ الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ.
ص: 895
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 3 سوره محمد(ص)
الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ (۱ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ (۲) ذلِکَ بِأَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا اتَّبَعُوا الْبَاطِلَ وَ أَنَّ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِن رَبِّهِمْ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ (۳)) ص: 896
این سوره مبارکهای که به نام حضرت هست در مدینه نازل شد و با سایر سُوَری که قبلاً بحث میشد که در مکّه نازل شده بودند یک تفاوت اساسی دارد، چون بسیاری از احکام فقه و مسئله جهاد در مدینه نازل شد نه در مکّه و تشکیل حکومت اسلامی در مدینه بود نه در مکه؛ لذا سُوَر مدنی با سُور مکّی یک تفاوت اساسی دارد. در بین سؤالهایی که مربوط به بحث دیروز بود یک سؤال این بود در سوره مبارکهٴ «احقاف» که دارد این بتها حرفهای کفّار را نمیشنوند و اگر هم بشنوند قدرت اجابت ندارند، با آن پنج طایفه آیهای که دلالت میکند بر اینکه هر موجودی ادراک میکند و انقیاد دارد هماهنگ نیست! پاسخ این است که آنها در مسیر حق حرکت میکنند و تسبیحگوی حقاند و آنچه بر خلاف حق است آن را نمیشنوند و اطاعت هم نمیکنند، نه اینکه درک نکنند! به دلیل اینکه در همان سوره «احقاف» آیه شش دارد: وَ إِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَ کَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ، همینهایی که وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ (1)در قیامت دشمن اینها هستند، پس معلوم میشود که درک میکنند و اگر درک نمیکردند که دشمن کافر نبودند؛ منتها در مسیر حق حرکت میکنند حرفهای باطل را نمیشنوند و حرفهای مشرکان را پاسخ نمیدهند و مانند آن.
اما در این سوره مبارکه که به نام حضرت هست، فرمود معیار این جهان حق و باطل است. در جریان حق مستحضرید که فرمودند این عالَم، باطل بَر نمیدارد، لکن با دست افراد باید باطل برداشته بشود. یک وقت است انسان اسرائیلی فکر میکند، به موسای کلیم(سلام الله علیه) میگوید: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ (2)با این فکر باطل برداشته نمیشود و سقیفه همچنان هست! اما یک وقت است که میگویند: «نَمُوتُ مَعَک»! (3)اگر با این قیام با این فکر بود که «نَمُوتُ مَعَک» و مانند آن بود، یقیناً باطل را بالا میآورد و جا برای سقیفه نیست. بنای عالَم بر این نیست که خدا رایگان افراد را به بهشت ببرد یا خدا رایگان همه کارها را خودش انجام بدهد! در همین سوره مبارکهای که الآن شروع شد میفرماید: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ، (4)«إنتصَرَ» یعنی «إنتَقَمَ». اگر خدا میخواست از این باطلگراها انتقام میگرفت وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ، ما غدیر را آوردیم اما آنها سقیفه را به پا کردند، شما اگر غدیری فکر بکنید سقفیها را سر جایشان مینشانید! حرف شما همان حرف بنیاسرائیل است؛ بنیاسرائیل به وجود مبارک موسای کلیم میگفتند که ما همین جا مینشینیم، تو و خدای خودت مشکل را حلّ کنید، وقتی مشکل حلّ شد ما میآییم: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ، ما اینجا مینشینیم! انسانی که حرف اسرائیلی میزند، سقیفه همچنان سر جای خود محفوظ است. در همین آیه چهاری که در پیش داریم، فرمود اگر خدا بخواهد انتقام میگیرد، اما بنا بر این نیست که رایگان افراد را به بهشت ببرد، یک تلاش و کوششی هم لازم است! لکن آنجا که کار به دست خداست «و لاغیر» یعنی صحنه بعد از مرگ، آنگاه معلوم میشود که وَ امْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ، (5)آن وقت معلوم میشود که حق با غدیر بود یا حق با سقیفه.
ص: 897
«فتحصّل» که در دنیا انسان با مسئولیت باید سقیفه را از بین ببرد و غدیر را إحیا کند؛ ولی بعد از مرگ کار به دست ذات اقدس الهی است! گرچه در دنیا کار به دست خداست، ولی بشر را مکلّف کرده است، آن روز فرمان الهی صادر میشود که وَ امْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ.
در آغاز این سوره میفرماید که یک حق و یک باطل هست؛ آنهایی که کفر ورزیدند از نظر سوء فاعلی و معتقد شدند به اعتقاد بَد وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ، «صَدوا انفسهم عن سبیل الله بالإنصراف» و «صدّوا غیرهم عن سبیل الله بالصَّرف». همین که مستکبر با مستضعف این نالهها را دارند که میگفتند: بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ؛ (1)آن نقشههای شبانهروزی شما ما را بیچاره کرده است! اینها« صدِّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ» دارند؛ هم «یصدّون انفسهم عن سبیل الله بالإنصراف» هم «یصدون غیرهم عن سبیل الله بالصَّرف»؛ البته با تبلیغ سوء و ابزار دیگر. فرمود اینها که کفر ورزیدند و از راه خدا هم منصرف شدند و هم منصرف کردند، خدای سبحان اعمال اینها را گُم میکند؛ یعنی اینها به دنبال نتیجه هستند، ولی عملشان گم شده است و در راه نیستند، وقتی در راه نباشند که به مقصد نمیرسند! فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاّ الضَّلاَلُ (2)این ضلالت و گم شدن برای این است که در راه نیست، اگر چیزی در راه نباشد، هم «منقطع الاول» است و هم «منقطع الآخر»؛ نه به مبدأ مرتبط است تا بتواند به توبه برگردد و نه به معاد مرتبط است که به مقصد برسد. اگر چیزی «أبتر» بود ـ هم «منقطع الاول» بود و هم «منقطع الآخر» ـ نه راه توبه دارد و نه راه تکامل؛ راه توبه ندارد، برای اینکه در مسیر نیست تا برگردد و راه تکامل نیست برای اینکه بیراهه رفته است و ادامه بیراهه هم که کمال نیست، أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ. اما در مقابل، آنهایی که حُسن فاعلی دارند وَ الَّذِینَ آمَنُوا و حُسن فعلی دارند وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، هم مؤمناند و هم کار خوب میکنند و برای اهمیت مسئله وحی و نبوت هم نام مبارک حضرت را «بالصّراحة» میبرد و ایمان به آن حضرت را «بالصّراحة» لازم میداند که وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ.
ص: 898
در جریان نام بردن، ذات اقدس الهی همه پیامبران را که در قرآن اسم میبرد وقتی میخواهد خطاب بکند به عنوان یَا إِبْرَاهِیمَ، (1)یَا نُوحُ، (2)یَا مُوسَی، (3)یَا عِیسَی (4)اسم میبرد، اما هرگز وجود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را با اسم صدا نمیزند، بلکه فقط با این عناوین یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ، (5)یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ (6)اسم میبرد و اگر نام مبارک حضرت را میبرد به عنوان خطاب نیست؛ چه در آن آیهای که دارد مَا کَانَ حضرت أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ (7)چه در این آیه دوم سوره مبارکهای که به نام مبارک آن حضرت است خطاب نیست، در خطابهای قرآن نسبت به حضرت همه با اجلال و تکریم است یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ، یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ، برخلاف انبیای دیگر که فرمود: یَا إِبْرَاهِیمَ، یَا مُوسَی، یَا عِیسَی و مانند آن که آمده است؛ این یک اجلال و تکریمی است که ذات اقدس الهی نسبت به وجود مبارک پیامبر دارد. این وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ هم مشمول وَ الَّذِینَ آمَنُوا است و هم مشمول وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، این ذکر خاص بعد از عام برای اهمیت آن است فرمود: وَ الَّذِینَ آمَنُوا که حُسن فاعلی است وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ و تأکید کرده در این مسئله ایمان آنها را بِمَا نُزِّلَ بر وجود مبارک حضرت که این حق است؛ یعنی آنچه بر آن حضرت نازل شده است حق است، ایمان به آنچه مبدأ فرمود حق است و عمل صالحات حق است، گروهی که این چنین هستند کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ. لازم نیست که انسان عادلِ محض باشد تا به بهشت برود، اگر این عناصر اصلی را داشت ذات اقدس الهی از لغزشهای آنها صَرف نظر میکند؛ البته در برابر آن سیئات بزرگ و «حق الناس» توبه و ادای آن حقوق لازم است، در برابر معاصی صغیره هم وعده داد و فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم؛ (8)اگر از لغزشهای بزرگ بپرهیزید، لغزشهای کوچک شما را ذات اقدس الهی میبخشد. مستحضرید که وعدههای ذات اقدس دو قسم است: یک قسم به نحو موجبه کلیه است که فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً (9)و آن با توبه است، هیچ گناهی نیست که با توبه بخشیده نشود؛ گناه إلحاد، گناه شرک و گناه کُفر که همه این گناهان کبیر با توبه بخشیده میشود، این همه مُلحدان و مشرکان و کفّار و وَثَنی و صَنَمی بودند که توبه کردند و مسلمان شدند یکی شده سلمان، یکی شده اباذر، یکی شده مقداد و یکی شده کذا و کذا! این إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً که موجبه کلیه است با آن توبه همراه است؛ لذا در آیه بعد فرمود: وَ أَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ (10)این برای موجبه کلیه است، «کُلُّ ذَنْبٍ یُغْفَر بِالتَّوبَةِ»؛ ما گناهی که با توبه بخشوده نشود نداریم! پرسش: الآن که فرمودید کفّار با توبه نمیتوانند برگردند! پاسخ: بله، یعنی از آن بیراهه میآیند در راه، حالا که آمدند برمیگردند؛ با اسلام برمیگردند، بیاسلام که توبه ندارد! اگر صَنَمی، وَثَنی، مُلحد، مشرک هر کسی که بیراهه هست وقتی بیاید در راه ـ یعنی به اسلام ـ او توبهپذیر است و مقبول. اینکه فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً این موجبه کلیه است؛ اما آنچه در سوره مبارکهٴ «نساء» دارد که إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ، (11)این برای بیتوبه است؛ فرمود بیتوبه، شرک اصلاً بخشوده نمیشود؛ اما پایینتر شرک بخشوده میشود وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ، اما لِمَن یَشَاءُ که میشود موجبه جزئیه؛ قضیه مهملهای است که در حکم قضیه موجبه جزئیه است. حالا یک وقت است که کسی به علت داشتنِ پدر خوب، برادرِ خوب، فرزندِ شهید، یا کاری را خاندان آنها انجام دادند که این سبب بخشایش گناه او میشود، ما این مقدار را یقین داریم که مشیَّت الهی براساس حکمت است! این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»؛ (12)ای خدایی که ما با هر توسّل و با هر وسیله بخواهیم کاری که بر خلاف حکمت است انجام بدهی انجام نمیدهی، تمام کارهای تو حکیمانه است «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»، با توسّل و با وسیله ـ معاذالله ـ کاری برخلاف حکمت بکند نیست؛ اما آنجا که براساس حکمت او باشد یقیناً انجام میدهد؛ لذا فرمود: وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ بیتوبه، اما لِمَن یَشَاءُ! بنابراین اگر گناه بخواهد به صورت یقین بخشوده بشود، تنها راه آن توبه است، هیچ گناهی با توبه مورد بیمهری قرار نمیگیرد و حتماً بخشیده میشود؛ چه شرک باشد و چه غیر شکر! زیرا که فرمود: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً. آنچه در سوره مبارکه «نساء» فرمود: إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ یعنی بیتوبه! وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ این هم یعنی بیتوبه! اگر با توبه باشد که دیگر لِمَن یَشَاءُ نیست! «لجمیع المذنبین» است! اینجا فرمود: کَفَّرَ عَنْهُمْ سیئات اینها را، وَ أَصْلَحَ «بَال» و «قلب» و «حال» اینها را؛ اگر کسی این عناصر محوری را داشت و لغزشهای مختصری هم در اعمال او مشهود بود، خدا آن لغزشهای مختصر را میبخشد.
ص: 899
1) هود/سوره11، آیه76.
2) هود/سوره11، آیه32.
3) بقره/سوره2، آیه55.
4) آل عمران/سوره3، آیه55.
5) انفال/سوره8، آیه64.
6) مائده/سوره5، آیه41.
7) احزاب/سوره33، آیه40.
8) نساء/سوره4، آیه31.
9) زمر/سوره39، آیه53.
10) زمر/سوره39، آیه54.
11) نساء/سوره4، آیه48 و 116.
12) معارف الصحیفه السجادیه، علاء الحسون، ج1، ص135.
«فتحصّل أن هاهنا اموراً» یک: اگر کسی از گناهان بزرگ صَرف نظر کرده و لغزشهای جزئی دارد، خدا وعده بخشش داد فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم، البته به این شرط که این ذنوب صغیره در اثر اصرار، کبیره نشوند، «لا صغیرة مع الاصرار»! اگر گناهان صغیره را فرمود ما میبخشیم، در صورتی است که این گناهان صغیره در اثر اصرار به صورت گناه کبیره درنیاید. دوم اینکه هر گناهی با توبه بخشوده میشود؛ چه گناه شرک، چه گناه الحاد، چه گناه کفر و چه گناهان دیگر إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً، اما وَ أَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا. سوم اینکه بیتوبه شرک بخشوده نمیشود؛ اما گناهان دیگر ممکن است که بخشوده بشود؛ ولی معلوم نیست که خدا از چه کسی صَرف نظر میکند مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ، اینجا هم فرمود: کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ؛ سیئات اینها را میپوشاند، او مّکفِّر سیئات است و قلب اینها را هم اصلاح میکند. تا آدم اصلاح نشود وارد بهشت نمیشود! مشکلاتی اگر در قلبشان هست ـ چه نسبت به توحید، چه نسبت به یکدیگر و مسائل حقوقی ـ با وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ (1)باید اصلاح بشود، بعد وارد سرزمین بهشت بشوند. مردان الهی برابر سوره مبارکه «حشر» در دنیا که هستند از خدای سبحان مسئلت میکنند میگویند خدایا! وَ لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا (2)اینها کسانیاند زمانی که در دنیا که هستند، میخواهند مثل یک بهشت محدود زندگی کنند؛ یعنی آن محیط جامعه آنها یک بهشت محدودی باشد؛ در بهشت هیچکسی بدِ کسی را نمیخواهد، غیبت کسی را نمیکند، بدی و زشتی کسی را هم نمیخواهد وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ. طبق اینکه در سوره مبارکه «حشر» است، اینها میخواهند بهشتی زندگی کنند، میگویند: وَ لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا؛ خدایا! ما برادران مؤمن و مسلمان هستیم که در این جامعه داریم زندگی میکنیم، در قلب ما کینهٴ احدی را قرار نده و بگذار ما خوب زندگی کنیم! اینها کسانی هستند که «فَهُم وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا»، (3)شبیه آنها خواهند بود؛ در دنیا هم که هستند مثل اینکه در بهشت دارند زندگی میکنند! اینها وعدههای الهی است و اصلش را هم قرآن کریم براساس حق و باطل تنظیم میکند، فرمود: کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ، قلب اینها را اصلاح میکند. اگر کسی بین خود و بین خدا را اصلاح بکند، ذات اقدس الهی بین او و بین جامعه را هم اصلاح میکند؛ این وعدهٴ الهی است که در روایات ائمه فرمودند: «مَنْ أَصْلَحَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاس»، (4)مشکل جامعهٴ او را هم حلّ میکند؛ اگر کسی با خدا، از راه بندگی مستقیم به مستقیم رابطه داشته باشد!
ص: 900
سرّ اینکه نام مبارک حضرت را بردند، برای اینکه هم در سوره مبارکه «یس» فرمود شما در متن صراط مستقیم هستی و هم در پایان سوره مبارکه «شوری» فرمود. در سوره مبارکه «یس» که قَسم یاد کرد: یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ، (1)پس اگر در اینجا «بالصّراحة» نام مبارک حضرت را میبرد، برای اینکه این مسیر صراط مستقیم است. در زیارت «جامعه» هم به این اهل بیت(علیهم السلام) عرض میکنیم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ»، (2)وقتی وجود مبارک پیغمبر این سِمَت را دارد، آن سیزده معصوم دیگر هم براساس اینکه «إنَّکُم نورٌ واحِد» یا «أنتُم نورٌ واحِد» (3)همین سِمَت را دارند.پرسش: آیا ضمیر هُوَ الْحَقُّ در همین سوره را میشود به خود پیامبر زد؟پاسخ: نه، آنکه نازل شده و برای پیغمبر است حق است.پرسش: اسلام علوم اجتماعی به چه معنا است؟ پاسخ: وقتی که با ذات اقدس الهی در صراط این باشیم که فقط حرف او را گوش بدهیم و نه حرف خودمان را، پیام او را برسانیم و نه پیام خودمان را، اگر ـ خدای ناکرده ـ مشکلی بین ما و جامعه هست، خدا هم مقلِّب قلوب است و دلهای ما را اصلاح میکند، هم مقلِّب قلوب است نسبت به آنها و دلهای آنها را هم نسبت به ما اصلاح میکند و هم مشکلات جامعه را برطرف میکند، چون کار به دست اوست! اگر اینطوری شد، آن وقت قلب دیگری نسبت به ما ـ اگر خدای ناکرده ـ سوء ظن داشت به حُسن ظن تبدیل میشود یا ما هم اگر نسبت به دیگری سوء ظن داشتیم، به حُسن ظن تبدیل میشود؛ این میشود أَلَّفَ بَیْنَهُمْ! (4)در سوره مبارکه «آل عمران» فرمود: فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ، (5)بعد به وجود مبارک حضرت فرمود: لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ؛ (6)اگر تو تمام ذخایر زمین را داشته باشی، تمام معادن زمین در اختیار تو باشد و بین اینها تقسیم بکنی و بخواهی با مال، دلهای اینها را جمع بکنی، تازه اوّل دعواست! آن یکی میگوید چرا به من بیشتر ندادی! هرگز با زر و سیم نمیشود دلهای مردم را به هم مرتبط کرد لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ، دل را با زر و سیم نمیشود مرتبط کرد، دل را با دلآفرین میشود مرتبط کرد و بست! وحدتی که در سخن او هست، اتحاد و صمیمیتی که در سخن او هست با وعده و وعید حلّ نمیشود، بلکه با اخلاصِ دین حلّ میشود. فرمود: فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ؛ ـ این در سوره مبارکه «آل عمران» است ـ فرمود اینچنین نبود که مثلاً حالا تو با مسائل مالی و غنایم جنگی و امثال آنها بتوانی اوس و خزرجی را که سالیان متمادی درگیر بودند متّحد کنی! لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ، با مال نمیشود دلها را به هم مرتبط کرد، دل یک امر قلبی معنوی است، چگونه شما این را میتوانی با زر و سیم پیوند بدهی؟!پرسش: خود قرآن یکی از مخارج زکات را فرمود الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ (7)است! پاسخ: بله! تا جلوی فحش آنها را بگیرید، وگرنه ألفت هست، اما اتّحاد نیست؛ جلوی دشمنی و بدرفتاری اینها را بگیرید، مقداری به آنها احسان بکنید تا اینکه در اثر این احسان مقدرای جلوی شرارت آنها کم بشود، وگرنه با اینها مشکل حلّ نمیشود و اینها هرگز با پول نمیآیند دین را یاری کنند؛ لذا فرمود الآن اینها ـ اوس و خزرج ـ آمدند صف بستند و دارند دین را یاری میکنند، همین اوس و خزرج مدینه شدند انصار! قرآن با کمال اجلال از مردمِ مدینه یاد میکند، میفرماید: یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ؛ (8)اینها مهاجردوست هستند! همین مردم غارتگر شدند مهاجردوست، همین مردم غارتگر شدند: وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ، (9)آن وقت اسلام با این فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ پیش رفت! خَصَاصَةٌ یعنی مختصاتشان؛ یعنی خودشان نیازمند هستند، فقیر هستند و این «خصاصة» آنهاست و مختص آنهاست؛ اما همین را به مهاجر میدهند! این اجلال و تکریمی که قرآن از مردم مدینه کرد برای همین جهت است، فرمود: یُحِبُّونَ مردم مدینه مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ، اینها با اینکه سالیان متمادی دست به غارتگری میزدند! این با مال حلّ نمیشود، این فقط با فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ حلّ میشود. مگر اوس و خزرج را زکات دادند تا با «مؤلفة قلوب» مشکلشان حلّ بشود؟ یا نه! با ایمان مشکلشان حلّ شد شدند و برادر یکدیگر؟ آن وقت عقد اخوّت بستند اوس و خزرج را برادر خودشان کردند و خودش هم با حضرت امیر برادر شدند و عقد اخوّت بستند. پرسش: قبل از اینکه از این بحث دور شویم، بفرمایید که فرق بین «ذَنْب» و «سَیّئه» چیست که کفّاره را با «سَیّئه» قرین قرار میدهد و غفران را با «ذَنْب»؟ پاسخ: در آن آیه مبارکه که فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم، چون تقابل، قاطع شرکت است و به قرینه اینکه فرمود: کَبَائِرَ، معلوم میشود این «سَیّئه» در مقابل آن کبائر، گناهان کوچک است. فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم، ما اینجا آن نوع تقابل را نداریم، ولی از آنجا میشود کمک گرفت؛ آنجا فرمود اگر از گناهان بزرگ صَرف نظر کردید، ما از سیئات شما صَرف نظر میکنیم؛ این تقابل نشان میدهد که منظور از این سیئات، گناهان صغیره است که البته با اصرار، همین صغیره میشود کبیره! اما اینجا فرمود اینها عناصر اصلی را دارند؛ یعنی اعتقادشان سالم است و عمل صالح دارند؛ اما ما عدالت آنها را شرط نکردیم که صغیره هم نداشته باشند. کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ، این نشان میدهد که به برکت همان آیه منظور از این سیئات، سیئات صغیره است نه سیئات کبیره، برای اینکه اینها خودشان ایمان دارند و عمل صالح دارند و به پیغمبر و آنچه بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است ایمان دارند، پس مشکلی ندارند مگر لغزشهای ریزشان که کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ؛ آنها را خدا میپوشاند؛ البته او که «کَفّار الذنوب» هست، «ستّار العیوب» هست، تا برسد به «غفّار الذنوب» بودن فاصله خیلی است؛ فعلاً اینها را میپوشاند، ستّار بودن مشکل را حلّ نمیکند، کَفّارهٴ سیئات مشکل را حلّ نمیکند، آن غفرانِ ذنوب، بخش وسیعی از مشکلات را حلّ میکند، آن رحمتِ «بعد الغفران» است که تمام مشکل را حلّ میکند. این امور چهارگانه در کنار هم است! یک وقت میگویند خدا تکفیر میکند، بالاتر از او «ستّار العیوب»، «ستّار الذنوب» و مانند آن است، بعد نوبت به مرحله سوم میرسد که او «غفّار الذنوب» است، «غفّار الذنوب» یعنی لکّهگیری کرده و گناهان را بخشوده است؛ اما با بخشش گناه که کسی به بهشت نمیرود! لذا بعد از غفران، رحمت رحیمیه شامل او میشود که إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ، (10)نه «إِنَّ اللَّهَ رَحِیمٌ غَفُور»! چون معمولاً غفران قبل از رحمت است؛ این لکّهگیری به نام مغفرت است، وقتی این پارچه را لکّهگیری کردند بعد رنگآمیزی میکنند؛ بعد از اینکه این دیوار را لکّهگیری کردند، بعد نقّاشی میکنند. آن رحمت خاصه که مرحله چهارم است بعد از غفران ذنوب است، فعلاً گناهان پوشیده است و آبروی انسان محفوظ است، حالا چه وقت ظاهر میشود یا چه وقت اصلاً ظاهر نمیکند به دست اوست. کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ، ولی أَصْلَحَ بَالَهُمْ نشانه رحمت ویژه است. چرا آن گروه آن چناناند که أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ و این گروه اینچنیناند أَصْلَحَ بَالَهُمْ؟ برای اینکه آنها در مسیر باطل هستند و اینها در مسیر حق. در جهان یک راه است و یک بیراهه، باطل راه نیست تا ما بگوییم دو راه است که یکی راه باطل و یکی راه حق! باطل بیراهه است و یک راه در عالَم بیش نیست! چرا آنجا أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ و اینجا أَصْلَحَ بَالَهُمْ؟ برای اینکه بِأَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا که گروه اوّل است، اینها اتَّبَعُوا الْبَاطِلَ، باطل چیزی نیست که اینها به دنبال آن بروند، فقط خیال میکنند؛ مثل اینکه انسان در شب تار چیزهایی میبیند و خیال میکند مقصدی است که به دنبال آن حرکت میکند؛ اما وقتی که روز روشن شد میبیند که خبری نیست. چیزی در عالَم به نام باطل ما نداریم، این وهم و خیال ماست که چیز معدومی را موجود میپندارد و به دنبال آن حرکت میکند؛ لذا فرمود اینها به وهم شما آمده است إِنْ هِیَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ، (11)درباره اوثان و اصنام و اینها هم همینطور تعبیر فرمود؛ فرمود شما یک سلسله افرادی را یا اشیایی را یا سنگ و چوبی را نامی به آنها دادید و گفتید اینها «صنم»، «وثن»، «إله» و «ربّ» هستند إِنْ هِیَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ؛ شما و نیاکانتان اسمی برای اینها گذاشتید و گفتید «ربّ»، در حالی که این اسم بیمسمّاست! گفتید اینها «آلهه» و «ارباب» هستند، الفاظ را گفتید و مفاهیم را در ذهن ترسیم کردید؛ اما این اسما زیرش خالی است! شما هر چه به بتکده بروید، سری به بتکده بزنید و این بتها را ببینید، کلمه «ربّ» را بخواهید مصداق پیدا کنید ندارید! کلمه «إله» را بخواهید مصداق پیدا کنید ندارید! إِنْ هِیَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا، این أَسْماءٌ یعنی أسمای بدون مسمّا! إِنْ هِیَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا؛ هیچ مسمّایی ندارد! وقتی وارد بتکده شدید میبینید سنگ است و گِل یا سنگ است و چوب، این الفاظ و این مفاهیم زیرش خالی است، وقتی زیرش خالی است شما به دنبال هیچ حرکت کردید، وقتی هم که بیدار شدید دستتان خالی است! این بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»، (12)یکی از تعبیرات و معانی آن همین است؛ انسانی که خواب میبیند، در عالَم خواب خیال میکند که فلان مقام را دارد، فلان منصب را دارد، فلان باغ و فلان راغ را دارد، وقتی بیدار شد دستش خالی است و چیزی نیست؛ خیلیها هم هستند که خواب میبینند چیزی دارند؛ اما در هنگام احتضار میفهمند که دستشان خالی است. چرا هنگام احتضار میبینند دستشان خالی است؟ معلوم میشود که این هفتاد ـ هشتاد سال در خواب بود! اگر واقعاً این برای او بود باید به همراهش ببرد! الآن میبینید که هیچ خبری نیست و فقط یک کفن را حق دارد. فرمود: «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»، «عند الموت» معلوم میشود دست او خالی است. خیلیها هستند که خواب میبینند فلانجا رفتند، فلان مقام را دارند، فلان منصب را دارند، فلان میز را دارند، فلان پُست را دارند، فلان اتومبیل را دارند، ولی وقتی صبح از بستر خودشان بیدار شدند میبینند که دستشان خالی است! خیلیها هم هستند که الآن اینها را دارند و خیال میکنند اینها برای اینهاست، ولی «عند الاحتضار» میبینند که دستشان خالی است «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»، بنابراین اینها به دنبال باطل هستند؛ این تشبیه نیست این تحلیل است، فرمود: ذلِکَ بِأَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا اتَّبَعُوا الْبَاطِلَ وَ أَنَّ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِن رَبِّهِمْ؛ حق از ناحیه خداست، چون ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ (13)حق محض اوست وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ.
ص: 901
1) یس/سوره36، آیه1 و 4.
2) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص613.
3) کتاب الغیبة، محمدابراهیم النعمانی، ص93.
4) انفال/سوره8، آیه63.
5) آل عمران/سوره3، آیه103.
6) انفال/سوره8، آیه63.
7) توبه/سوره9، آیه60.
8) حشر/سوره59، آیه9.
9) حشر/سوره59، آیه9.
10) بقره/سوره2، آیه173.
11) یوسف/سوره12، آیه40.
12) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج69، ص306.
13) لقمان/سوره31، آیه30.
وَ أَنَّ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِن رَبِّهِمْ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ، ذات اقدس الهی دو اصل کلّی را ذکر فرمود، هم تفسیرش را ذکر کرد، هم تحلیل عقلی را با مَثَل بیان کرد. این مَثلهای قرآن کریم دو سهم دارد: یکی اینکه دامنهٴ مطلب را پایین میآورد تا در دسترس ما قرار بگیرد و سطح فکر ما را بالا میبرد تا همسطح آن مطالب پایین آمده قرار بگیرد تا بفهمیم. اگر ما بالا نیاییم و آن مطلب هم تنزّل نکند، یک مطلب عرشی را فقط آن «قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن» (1)میفهمد. اگر قلب «عَرْشُ الرَّحْمَن» است، آن مطالب عرشی را میفهمد، وگرنه توده مردم آن مطالب بلند را چگونه میفهمند؟! این دو کار را قرآن میکند: یکی با یک سلسله ابزار و علوم مدرسهای دست فهم ما را قدری بالا میآورد، مقداری هم با تنزّلهای ادبی دامنه مطلب را پایین میکشد، وقتی همسطح شدند آن وقت ما میفهمیم؛ فرمود ما این تحلیل را انجام دادیم. سرّ اینکه درباره گروه اوّل گفتیم: أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ و درباره گروه دوم گفتیم: وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ، این است که گروه دوم به دنبال حق هستند و حق ثابت است، گروه اوّل به دنبال باطل میباشند و باطل امر معدوم است، چون چیزی در خارج ما به نام «الباطل» نداریم! اگر گفتند که «هذا باطلٌ» این قضیه، قضیهٴ «موجبه معدولة المحمول» است، قضیه «موجبه محصّله» نیست! اگر گفتند «زیدٌ جاهلٌ»، این یک قضیه «موجبه محصّله» نیست، «زیدٌ عالمٌ» قضیه «موجبه محصّله» است! اما «زیدٌ جاهلٌ»، «زیدٌ فقیرٌ»، «زیدٌ فاسقٌ» یا «زید أعمی» این حرف سَلب در درون محمول جاسازی شده است! گاهی حرف سَلب بیرون محمول است، مثل اینکه «زیدٌ غیر بصیرٍ» یا «زیدٌ غیرُ عالِمٍ» که این میشود «موجبه معدوله»؛ یک وقت حرف سَلب در درون محمول نهادینه میشود، مثل «جاهل»، «جاهل» که امر اثباتی نیست! «جاهل»، «فاسق»، «فقیر»، «أعمی» اینطور است؛ باطل هم همینطور است! اگر گفتیم «هذا باطلٌ» این قضیه «موجبه معدولة المحمول» است؛ یعنی در درون این محمول یک حرف سلب نهادینه شده، باطل یعنی «مَا لَیسَ بِحَق»، چون اینچنین است حق در جهان، حق یعنی ثابت و چیزی که نیست دیگر ثابت نیست! ص: 902
1) بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج55، ص39.
موضوع: تفسیر آیات 4 تا 9 سوره محمد(ص)
فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ (٤ سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ (۵) وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ (۶) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ (۷) وَ الَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ (۸) ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (۹)) ص: 903
سوره مبارکهای که به نام مبارک حضرت هست و در مدینه نازل شد، چون حضرت همین که از مکّه به مدینه مهاجرت فرمودند حکومت اسلامی تشکیل دادند و قهراً عداوت مشرکان و کفّار و معاندان حجاز علیه او شوریده شد، نظام اسلامی با یک جنگ نفسگیر روبهرو شد. در طلیعه بحث فرمود که ما اوّلاً بین اوس و خزرج و سایر مردم مدینه و همچنین مهاجرانی که از مکّه به مدینه آمدند ـ بین مهاجر و انصار ـ اُلفت ایجاد کردیم؛ این اُلفت یک تألیف الهی است و مقدور هیچ قدرتی نیست، ولو جمیع معادن زمین صَرف این کار بشود: لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ. (1)جریان تألیف قلوب که یکی از مصارف هشتگانه زکات است، (2)آن برای آن است که عدّهای از رهزنان و دشمنان دین دست از دشمنی بردارند، نه اینکه بیایند در صف مسلمانها «یَد» واحده بشوند و علیه کفّار بجنگند. پرسش: اینکه یک چیز وجدانی است، چون انسان از هر کسی که چیزی را بگیرد او را دوست دارد! پاسخ: بله! «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا»، (3)اما این حُبّ درجاتی دارد؛ یک وقت است که از دشمنی دست برمیدارد، یک وقت برای او فداکاری میکند و یک وقت هم به دستور او با همه دشمنها دوست میشود! این کار از مصرف هشتگانه زکات ساخته نیست. آنچه در سوره «آل عمران» (4)آمده است، این است که این اوس و خزرج که سالیان متمادی جنگ و خونریزی داشتند الآن برادر شدند، هدف مشترکی هم دارند و در جبههرفتن یکی قبل از دیگری پیشگام میشود و این مهاجر و انصار با اینکه خودشان گرسنهاند و در منزل چیزی ندارند وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ، (5)این عرب استئثارگر را ایثارگر کرد! «مُسْتأثِر» یعنی خود را بر دیگری مقدم میدارد «یؤثرون أنفسهم علی غیرهم»؛ اما «مُؤثِر» کسی است که غیر را بر خود مقدم میدارد وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ. همین دینی است که عرب سوسمار بخور را طرزی تربیت کرد که در ایام احرام از آهو میگذشت! این تربیت، تربیت دینی است این دیگر از «مؤلفةُ قلوبهم» ساخته نیست! این است که قرآن بر مردم مدینه تکیه کرده یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ، (6)همین گروهی که اوس و خزرج بودند و اینها در رفتن به جبهه پیشگام میشدند لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ این کار ذات اقدس الهی است، وگرنه آن یک امر طبیعی است «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَی حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا» و اگر یکی از مصارف هشتگانه زکات را به کفّار دادند برای «مؤلفة قلوبهم» برای اینکه اینها مقطعی دست از کارشکنی بردارند. مطلب دیگر این است که فرمود در جریان توبه تا انسان نفس میکشد و اختیار دارد راه توبه باز است، مگر اضطرار پیدا کند که راه توبه بسته است.
ص: 904
مطلب سوم که سؤال شده درباره «مَنْ أَصْلَحَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاس»، (1)این با کار انبیا نقض نمیشود. انبیا دو اصلاح داشتند: یکی «بَیْنَهُم وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبحانَهُ وَ تَعالی» اصلاح بودند که ذات اقدس الهی بین اینها و بین مردم اصلاح کرد؛ از این طرف مشکلی نبود، از آن طرف مشکل بود که بین آنها و بین انبیا راه فساد بود، نه اینکه بین انبیا و آنها راه صلاح نبود! انبیا آنچه وظیفهشان بود انجام دادند؛ میخواستند عفو کنند، صَرف نظر کنند، تبلیغ کنند، آنچه مقدور انبیا بود و مورد تکلیف انبیا بود انجام دادند که این میشود اصلاح بین انبیا و مردم؛ اما قبول و نکول آنها دست خود آنهاست! آنها چون بینشان و بین الله اصلاح نشد، بین آنها و بین انبیا هم اصلاح نشد که راه صلاح را طی کنند، وگرنه انبیا هیچگونه مشکلی در هیچکدام از دو طریق نداشتند؛ نه در اصلاح بین خود و بین خدا، نه در اصلاح بین خود و بین مردم! آنچه وظیفه الهی بود انجام دادند و آنچه وظیفه مردمی هم بود انجام دادند.
مسئله بعدی جریان طرح نظام است که فرمود این نظام مبدأ، مقصد و قافلهای دارد؛ هم قافله منظم حرکت میکنند که هر چه سر راهشان باشد برمیدارند، هم مدیر و مدبّر کل، مدبّرات عالَم را به خوبی رهبری میکند و هم سرانجام که إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ (2)میباشد مقصد واحدی است؛ این کار عالم است! دیگران یا باطل محض هستند یا حقی دارند مَشُوب به باطل، یا حق محدود؛ آنها که باطل محض میباشند، صَنَمی و وَثَنی و امثال آنها هستند؛ آنها که حقی دارند مَشُوب به باطل، مانند مسیحی و کلیمی که دین مَشُوب و مُحَرَّف دارند، آنها که حق محدود دارند، مثل مسیحیها و کلیمیهای سالم که مبتلا به تحریف نشدند؛ ولی حق محدود داشتند، برای اینکه دین ناسخ که آمده است دیگر نباید آنها به شِرعه و مِنهاجِ منسوخ تن در بدهند! اینکه درباره وجود مبارک پیغمبر با این عظمت و با این «الف» و «لام» تأیید میکند و با چهار تعبیر میفرماید: وَ الَّذِینَ آمَنُوا، دوم: وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، سوم: وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَی مُحَمَّدٍ، چهارم: وَ هُوَ الْحَقُّ، این ضمیر فصل، با «الف» و «لام» آوردن خبر مفید حصر است؛ حق اسلام است «و لاغیر»! چرا حق است؟ برای اینکه «لا بطلان فیه اصلاً»! باطل نظیر صَنَمی و وَثَنی نیست، مَشُوب به بطلان هم نیست و محدود به زمان خاص هم نیست، چون نسخپذیر نیست که از این جهت میشود حق محض! آنها یا بطلان محضاند یا مَشُوب به باطلاند یا حق محدود هستند؛ اگر صَنَم و وَثَن بود که باطل است و اگر دین مَحَرَّف بود که مَشُوب است و اگر دین غیر مُحَرَّف بود که منسوخ است، بنابراین آن الْحَقُّ که با «الف» و «لام» و با ضمیر فصل برای اوست، فقط بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست که فرمود: وَ هُوَ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ. بعد از اینکه این خصوصیات را تبیین کرد، فرمود که حق محض به دست شماست و این حق مستقیماً به «الله» میرسد و دیگر تا «یوم القیامة» دینی در کار نیست و حضرت هم که ظهور کرد همین را پیاده میکند و دین جدیدی در کار نیست؛ آن وقت شما باید این دین را یاری کنید و رایگان هم جای بهشت نیست که کسی رایگان وارد بهشت بشود، من اگر بخواهم دین خودم را یاری کنم وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ، من میتوانم همه این حوادثها و رخدادهایی را که در عالَم هست و در تدبیر الهی است علیه اینها به کار ببرم؛ اما بنا بر این نیست که شما بدون دست دراز کردن یا پای کوبیدن رایگان واردِ بهشت بشوید! فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ، «إنتصَرَ» یعنی «إنتَقَمَ»؛ خدا انتقام میگیرد، ولی بنا بر این نیست که انتقام بگیریم، باید که شما هم کمک بکنید، شما هم نباید فکر اسرائیلی داشته باشید و به پیغمبر خودتان بگویید: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ، (3)این صحیح نیست! پس وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ، آنها باطلاند از هر جهت و شما حق هستید از هر جهت و من تأمین میکنم شما را، قلب شما را، امکانات شما را، همه وسایل شما را تأمین میکنم! نشانه آن هم که هست! شما در جریان جنگ بدر تجربه کردهاید ـ به زعم بعضیها این سوره مبارکه بعد از بدر نازل شده ـ شما اصلاً جنگی ندیدید! شما هر چه دیدید زد و خورد نبود، این سیزده سال «خورد» بود، نه «زد و خورد»! وقتی مدینه آمدید، حکومت تشکیل دادید و جنگ بدر شروع شد، زد و خورد شد و آنچنان زد و خوردی که هیچ باور نمیکردید! جمعیت شما تقریباً یک سوم آنها بود، شما پیاده بودید و آنها سواره، شما به سربازانتان خرما میدادید و آنها کباب میدادند، شما چوبدستی داشتید و آنها شمشیر داشتند؛ هیچ فکر نمیکردید که شما پیروز میشوید، جنگ بدر را ما بردیم! این همان قدرت بود! منتها شما کمی دست تکان میدهید مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا. (4)وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که در شب بدر همه میلرزیدند، برای اینکه این سپاه تا دندان مسلّحِ خونآشامِ مکّه با این پیاده نظام چه کار میکردند؟! همه میلرزیدند! من دیدم وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تا صبح زیر یک درخت در سرزمین بدر ـ گویا اصلاً فردا جنگی نیست ـ مرتّب مشغول مناجات و ذکر و رکوع و سجود است! و خود حضرت هم میفرماید: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّه»؛ (5)ما هر وقت در جنگ احساس ترس میکردیم کنار پیغمبر که میرفتیم مثل اینکه به سنگر رسیدیم، از بس اینجا امن بود! حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که گویا پیغمبر در شب جنگ نبود، تا صبح مشغول مناجات بود و اصلاً هراسی نداشت؛ این همان أَصْلَحَ بَالَهُمْ است! فرمود ما اینطور شما را حفظ میکنیم! یکی از برکات پیروزی اسلام هم این است که «نُصِرْتُ بِالرُّعْب»، (6)قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الْرُّعْبَ (7)در دلهای اینها هراس ایجاد کردن کار «مُقَلِّبُ الْقُلُوب» است، فرمود این کارها را ما میکنیم؛ ولی شما هم یک دستی تکان بدهید! اگر یک دستی تکان دادید و چهار قدمی برداشتید آنگاه نصرت الهی را کاملاً احساس میکنید و اگر یک وقت مشکلات مالی دارید فوراً به این فکر نباشید که اگر آنها دست بلند کردند و حاضر شدند که اسیر بشوند، شما برای اسیرگیری و فِداءگیری و مبالات مالی اسیر بگیرید! چون اینها دوباره برمیگردند تا جبههٴ خودشان را تقویت کنند، فعلاً اسیر نگیرید؛ وقتی وارد صحنه نبرد شدید: فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا؛ اوّلین کار شما گردن زدن باشد، برای اینکه اینها دیگر سالیان متمادی در برابر این بتها خضوع کردند! محدّث قمی را خدا رحمت کند! در یکی از نوشتههایشان جریان اینکه اینها معبَد مسلمانها و قبله مسلمین و مَطاف مسلمین را بتکده کردند و بتفروشی میکردند و بتها را آنجا نصب میکردند نقل کرده است، آن را بخوانید؛ کلیدداری کعبه پولی داشت و تولیت کعبه یک ارزش مالی بود، همین مرحوم محدّث قمی نقل میکند که پشتبام کعبه اینها مشغول قماربازی بودند که تولیت کعبه را با چند مَشک شراب در قمار بُرد و باخت میکردند! این کارها در کعبه بود! دیگر با این قوم چه کار باید کرد؟ کسی وقتی قمار بازی میکند و میگوید کلیدداری کعبه را من به قمار میگذارم و اگر باختم کلید را به شما بدهم و اگر بُردم چند مَشک شراب به من بدهید، با این قوم چه کار میشود کرد؟ فرمود: فَضَرْبَ الرِّقَابِ؛ اینها را باید گردن بزنید! اینها را که گردن زدید کمکم مکّه آباد میشود، بعد هم سلمان و اباذر از اینها تربیت شدند. در سوره مبارکه «انفال» که در همین زمینه نازل شد، فرمود که وقتی مشرکان را در صحنه نبرد دیدید ـ آیه دوازده سوره مبارکه «انفال» این بود: إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلاَئِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ نه تنها خدا با انسانهاست، هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ، (8)بلکه با ملائکه هست که مدبّرات امر هستند، فرمود: فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا؛ به ملائکه دستور میدهد که انسانها را تثبیت کنید، ثابت قدمشان کنید و موقعیتشان را حفظ بکنید فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ؛ من در دلهای دشمنان شما ترس القا میکنم ـ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الأعْنَاقِ بالای گردن را، یعنی سرها را بزنید! وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ؛ تمام انگشتان، دستآویزها، دستها و آنچه دستآویز اینهاست قطع کنید! آنچه بالای گردن اینهاست را قطع کنید تا نماند کسی که در برابر آن کعبه آن کارها را انجام میدهد، بعد هم راحت میشوید! در سوره مبارکه «انفال» راجع به این قسمت است؛ حالا در سوره مبارکهای که به نام حضرت است فرمود: فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ؛ گردن بزنید، سوره مبارکه «انفال» دارد فَاضْرِبُوا فَوْقَ الأعْنَاقِ؛ بالای گردن را بزنید. حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ؛ وقتی که مبارزات شما نفسگیر شد و اینها زخمی شدند، سنگین میشوند و قدرت فرار ندارند، «ثِخَن» آن سنگینی است و «ثَخین» یعنی سنگین. حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ؛ در اثر خونریزیها و جراحت، آنگاه اینها را ببندید، فوراً پول نگیرید و آزادشان کنید، بگذارید امام مسلمین ـ وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ـ تصمیم بگیرد، محکم ببندید؛ حالا یا حضرت مصلحت میداند، منّت میگذارد و اینها را رایگان آزاد میکند یا فدیه میگیرد و اینها را آزاد میکند: فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً؛ چیزی میگیرد و آزاد میکند یا تبادل اسرا است؛ ولی فعلاً شما تا تصمیم نهایی که ولیّ مسلمین پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میگیرد تصمیم نگیرید، حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ؛ تا اینها اسلحهها را بگذارند زمین، بعد که اسلحه را گذاشتند زمین، دیگر مطمئن هستید که جنگی شروع نمیشود؛ نظیر اینکه در جریان فتح مکّه همه اینها اسلحه را زمین گذاشتند. اما در مورد بنیامیه یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»؛ (9)اینها قبل از اینکه اسلحه را به زمین بگذارند کافر بودند، بعد از اینکه اسلحه را به زمین گذاشتند منافق شدند، لحظهای دودمان اموی اسلام نیاورد! «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»، قبل از فتح مکّه کافر مطلق بودند و بعد از فتح مکه هم منافق مطلق شدند؛ همین دودمان اموی قبل از اینکه اسلحه را به زمین بگذارند کافر بودند و بعد از اینکه اسلحه را هم زمین گذاشتند منافق مطلق شدند «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا». آنجا فرمود: حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا؛ آن وِزر و سنگینی را به زمین بگذارد؛ سنگینی جنگ به همان سلاح آن است، وقتی اینها اسلحه را گذاشتند کنار و شما تحویل گرفتید، حالا اگر خواستید منّت بگذارید رایگان آزاد کنید و اگر خواستید ـ چیزی داشتند ـ در برابر آن پولی که میدهند آزاد کنید؛ ولی بدانید این کار شدنی است وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛ اگر خدا بخواهد میتواند از آنها إنتصار و انتقام بگیرد، وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ؛ شما را میآزماید! شما با جنگ، با نبرد و با مبارزه آزموده میشوید و ثواب هم میبرید؛ در امتحان الهی اگر فاتح و پیروز شدید، حالا ببینید چه چیزهایی نصیب شما میشود! فرمود شما اینکار را انجام بدهید و امتحان الهی را پس بدهید، چیزی کم نمیشود از شما؛ منتها شما باید بدانید از جایی که «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ» (10)است به یک جای اَمن میروید، ما آن جای امن را خوب برای شما مشخص میکنیم. بیان نورانی سیدالشهداء در همان ظهر عاشورا را ببینید که «أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ کَأَنَّهَا الْقَطْر»؛ (11)مانند قطرات باران تیر میآمد، حضرت فرمود: «صَبْراً بَنِی الْکِرَامِ»؛ (12)ای فرزندان کرامت «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ»؛ فرمود مرگ پوسیدن نیست، مرگ آخر خط نیست، مرگ از بین رفتن نیست، مرگ زیر پای شماست و این پُل است «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ»؛ شما روی مرگ پا میگذارید همه خبرها آن طرف پُل است. ما مشکلمان این است که خیال میکنیم مرگ پوسیدن است، آخر راه است و بعد از مرگ خبری نیست؛ ولی اینها آمدند و گفتند خیر! مرگ پوسیدن نیست، از پوست به در آمدن است، آخر راه نیست، زیر پای ماست، مَعبر و «قَنطرهٴ» ماست: «فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ»؛ حالا ببینید قرآن کریم ـ اینها را از قرآن کریم گرفتند! ـ فرمود: وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ، چند کار را خدا میفرماید ما برای شما انجام میدهیم: اوّلاً تمام اعمال شما محفوظ است، همه محفوظ است! مَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ، (13)مهمانِ کار خودتان هستید و همه آنها آماده است، این یک؛ هیچ کار و قدمی گم نمیشود، دو؛ حالا نه تنها کار شما و اهداف شما و قدمهای شما محفوظ است، سَیَهْدِیهِمْ این «سین»، «سین» تأکید است نه تسویف! سَیَهْدِیهِمْ؛ راهنمایی میکند که کجا باید بروید و قلب شما را از هر خاطرهای صالح و باصفا میکند، این سه. فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، یک؛ سَیَهْدِیهِمْ، دو؛ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ، سه؛ وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ این مسیر را کاملاً صاف میکند و اینها وارد بهشت میکند. حالا که وارد بهشت شدند کدام غرفه؟ کدام جا؟ کدام بوستان؟ کدام باغ و کدام راغ؟ فرمود: عَرَّفَهَا لَهُمْ، آدرس اینها را به آنها میدهند؛ کجا باید بروید این است، او سرگردان نیست. آن بهشتی که به هر حال جایش محدود نیست، این جای با عظمت وقتی ذات اقدس الهی اوّلین و آخرین را دعوت کرد و اینها در میانشان بهشتیها هستند، به اینها میخواهد غذا بدهد، به اینها شیر بدهد، آب لذیذ بدهد، عسل مصفّا بدهد، خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ (14)بدهد، اینکه دیگر جای یک استخر آب یا یک استخر شیر که نیست! أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ، نهر عسل! برای اینکه یک میلیارد و دو میلیارد و هزار میلیارد بشر نیست، این هزارها میلیارد بشر را که شما نمیتوانید با یک مقدار شیر یا مقدار عسل یا مقداری آب تأمین کنی، این باید نهر باشد! أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی، دیگر آنجا کَندو نیست! همین صوم و صلات است که به صورت عسل درمیآید: أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ؛ نه بدبو میشود، نه بو میگیرد، نه فاسد میشود، نهر شیر است! نهر روان است! نهر عسل است! نهر شراب است! چنین است که فرمود: عَرَّفَهَا لَهُمْ، جایش مشخص است و دیگر از این به بپرس و از آن بپرس نیست!
ص: 905
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص307.
2) شوری/سوره42، آیه53.
3) مائده/سوره5، آیه24.
4) انعام/سوره6، آیه160.
5) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص116.
6) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج1، ص241.
7) احزاب/سوره33، آیه26.
8) حدید/سوره57، آیه4.
9) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج4، ص31.
10) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج11، ص257.
11) اللهوف فی قتلی الطفوف، السیدبن طاووس، ص100.
12) معانی الأخبار، الشیخ الصدوق، ص289.
13) بقره/سوره2، آیه100.
14) محمد/سوره47، آیه15.
بنابراین تمام کارهایش سر جایش محفوظ است و هیچ گُم نمیشود، این یک؛ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ قلب را هم آرام میکند، این دو؛ وارد بهشت هم میکند عَرَّفَهَا لَهُمْ که جای او مشخص است، نه اینکه آنجا نوشته باشد که این جای کیست تا خودش پیدا کند! خودش میداند که جایش کجاست و بدون معطّلی میرود. و عَرَّفَهَا لَهُمْ. پرسش: باز هم انسان مشغول خوردن و شامیدن و امثال آن میشود؟ پاسخ: نه، اینها برای إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ است که در پایان سوره مبارکه «قمر» هست که بعد به خواست خدا میآید، البته در همان آیه بدون «واو» و بدون فصل فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، (1)این برای اکثری بهشتیهاست؛ اما اوحدی بهشتیها «عنداللّهی»اند که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ نصیب آنهاست؛ البته آن برای همه بهشتیها نیست! برخیها گفتند وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ، (2)یک جنّت همان عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ است که «جنّة اللّقاء» است، فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَ ادْخُلِی جَنَّتِی (3)که آن برای اُوحدی از اهل معرفت و اولیای الهی است؛ اما این جنّاتی که غالب مسلمانها و مؤمنان نصیبشان هست همین است. پرسش: عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ؛ یعنی از نظر کیفیت و امکانات بیشتر است یا یک چیز دیگری است؟ پاسخ: یک چیزی دیگر است و از این قبیل که نیست! یک مطلب علمی را که انسان میفهمد لذّت میبرد، یک آب خنک هم که میخورد لذّت میبرد، یک میوهای را هم میخورد لذّت میبرد؛ این لذّتی که انسان یک مطلب علمی را فهمید بُرد با لذّتی که با خوردن میوه نصیب او میشود خیلی فرق میکند. در آن إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ بدون حرف عطف و بدون فاصله فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ، این بهشت در بهشت است! حالا این مقصود و منظور همه نیست که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ باشد. انسان یک وقت غذایی میخورد یا میوهای میخورد لذت میبرد، یک وقت هم آیهای را میفهمد، حدیثی را میفهمد، یک مطلب فقهی را حلّ میکند، یک مطلب پزشکی را حل میکند، غدّه سرطان را کشف کرده یا داروی سرطان را کشف کرده و لذّت میبرد، این لذت با آن لذت خیلی فرق میکند! فرمود: عَرَّفَهَا لَهُمْ، چون اینچنین است دوباره خطاب میکند، فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا؛ اینچنین نیست که حالا اگر یک قدم شما اینجا بردارید ما فقط در بهشت حواله بدهیم، هم اکنون شما را یاری میکنیم: إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ؛ یاریتان میکند! البته دین خدا را که کسی بنا بود یاری بکند، یقیناً ذات اقدس الهی او را یاری خواهد کرد و تثبیت قدم میکند؛ نمیگذارد بلرزید، نمیگذارد پشیمان بشوید، نمیگذارد گِله بکنید، آنقدر خدا مهربان است که اوّلاً اگر ما لغزشهایی ما داشتیم، این لغزشهای ما را حفظ میکند، یک؛ آبروی ما را نگه میدارد نمیگذارد نزد دیگران بریزد، دو.
ص: 906
مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) را خدا غریق رحمت کند! این روایت را ایشان در بحار نقل کرده که گاهی انسان در جایی نشسته، در مجلس موعظه یا مجلس ختم نشسته، دفعتاً یادش میآید که بیست سال قبل فلانجا گناهی کرده است، این باید مغتنم بشمارد! این یک تذکر است! (1)یعنی فوراً توبه و استغفار بکن! این شخص همینطور که نشسته یادش میآید، این نعمت تذکر را کفران کرده است! طبق این روایتی را که ایشان نقل میکند، میگوید شما که اینجا نشستهاید به خاطرت آمده که بیست سال قبل فلان گناه را کردید، این نعمتی الهی است که یادت آمده است فوراً استغفار بکن، چرا گذاشتی بماند؟ الآن که میتوانی این دِین را اَدا کنی، همینطور گذاشتی بماند؟! این را اصلاً به یادت آورده که بگویی «استغفر الله»، چرا به یادت آمده؟ همین طور بیخود؟! یا نعمت الهی است؟ این «ستّار، ستّار، ستّار» را گاهی به رخ آدم میکشد تا انسان بگوید «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیْه»، انسان وقتی که توبه بکند یقیناً او میبخشد! فرمود ـ در این روایتی را که ایشان نقل میکند ـ چرا قدر این نعمت را آدم نمیداند!؟ اگر به یادت آمد، برای چه به یادت آمد؟ چه کسی به یادت آورد؟ همینطور فقط به یادت آمد که بیست سال قبل چنین گناهی کردی! یا یادت آمد که بگویی «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبِّی وَ أَتُوبُ إِلَیْه»! فرمود تثبیت قدم از همین راههاست؛ اما وَ الَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ؛ مرگ بر اینها! در قبالش آنها را که فرمود: فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ، اینجا فرمود: وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ؛ گم شده یک چیز باطلی و اینها که کار لغو کردند نتیجه عمل را که ندارند! یک مینیبوس بیست سال میدود، تمام کارهایش را هم خاک میکند و بعد از بیست سال هم یک آهن قراضه است، چون این هر چه کار کرد بیرون انداخت؛ اما یک درخت سیب و گلابی هم بیست سال کار میکند؛ اما تمام این بیست سال را زیر پای خودش میاندازد، روی ریشه خود میاندازد، بعد از این بیست سال از این درخت گلابی سؤال بکنی که چه کار کردی، این میوه گلابی در دستش است و میگوید من این کار را کردم؛ اما آن میشود آهن قراضه، مانند این کسی که بیست سال میدود که یک گُل بزند، بعد از بیست سال یک دیسک کمر دارد و یک سر شکسته؛ اما بیست سال که در حوزه و یا دانشگاه باشد که یا لیسانس میگیرد یا مجتهد میشود، این ورقه علمی و این رساله علمی در دست اوست که میگوید کار من است! این فرق بین یک مینیبوس با یک درخت گلابی است! این کسی که درخت گلابی است، تمام زحماتش را روی ریشه خودش دارد میریزد، کار میکند اما به دیگری که نمیدهد، روی پای خودش است! اگر آب است، هواست و کود است همه را به ریشه خودش میدهد، بعد هم میوه در دستش است؛ اما او تمام کارهای گذشته را خاک کرده و پشت سر انداخته است. در نهایت بشر دو قسم است، فرمود اینها کاری نکردند تا نتیجه کارشان را بگیرند! أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ، چرا؟ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ، ما «الله» را گفتیم حق است، ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ، (2)دین را گفتیم حق است، نه باطل است، نه مَشُوب است و نه محدود؛ از هر جهت منزّه از بطلان و شُوب و محدودیت که میشود هُوَ الْحَقُّ، این هُوَ الْحَقُّ گفتن با ضمیر فصل آوردن و با معرفه بودن خبر، نشانهٴ حق مطلق بودنِ دین است؛ فرمود این حق است و حالا که این حق است، اینها در برابر این حق ایستادند؛ لذا هم فَتَعْساً لَهُمْ هست و هم أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ هست.
ص: 907
حالا نکتهای که در بیانات نورانی حضرت امیر(علیه السلام) هست که وضع روز مملکت ما هم هست، به برکت اسلام هم این حرفها تعلیمات دینی ماست و مسئولین ما هم به لطف الهی در همین زمینه دارند حرکت میکنند، یک بیان نورانی از حضرت امیر هست که این را بخوانیم؛ این بیان نورانی حضرت امیر به عنوان کلمه 164 از کلمات حکیمانه نهجالبلاغه است، این کلمات حکیمانه را مستحضرید استخراج شده از خطبههای حضرت است. حضرت که خطبههای فراونی دارد، گاهی این خطبهها را سید رضی(رضوان الله علیه) کلماتی را از اینها انتخاب کرده جداگانه، گاهی هم البته تک جملهای هم هست؛ یکی از آن کلمات نورانی این است که فرمود: «مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ [عَبَّدَهُ] عَبَدَه»، ببینید که نظام جاهلی چه بود و الآن نظام آمریکا و استکبار چیست؟ فرمود که اگر شما با کسی پیمان بستید و پیمان با او را دارید عمل میکنید، اگر او که دارد عهدشکنی میکند، اگر شما بخواهید پیمان او را رعایت بکنید و او پیمان شما را رعایت نکند، در حدّ بردگی است! این است که مسئولین ما صریحاً به آمریکا میگویند یک سرقت بینالمللی است، برای همین است! اینها چون شاگرد نهجالبلاغه هستند چنین حرفی را با قدرت میزنند که «مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ [عَبَّدَهُ] عَبَدَه»؛ اگر ما با استکبار معاملهای داریم که ما داریم به وظیفه خود عمل میکنیم و او دارد سرقت میکند، این مسئولین فریادشان بلند است و اینکه فریادشان بلند است محصول تربیت نهجالبلاغه است.
موضوع: تفسیر آیات 4 تا 11 سوره محمد(ص)
ص: 909
فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ (٤ سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ (۵) وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهَا لَهُمْ (۶) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ (۷) وَ الَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ (۸) ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (۹) أَ فَلَمْ یِسِیرُوا فِی الأرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکَافِرِینَ أَمْثَالُهَا (۱۰) ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکَافِرِینَ لاَ مَوْلَی لَهُمْ (۱۱)) سوره مبارکهای که به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، از اینجا شروع شده که چیزی که باطل محض است، یک؛ یا مَشوب به باطل است، دو؛ یا حق است و مَشوب به باطل نیست، ولی حق محدود است، سه؛ این با ساختار کلّ جهان هماهنگ نیست. چیزی با ساختار کلّ جهان هماهنگ است که اصلاً بطلان در او راه نداشته باشد و باطل نباشد، یک؛ مَشوب به باطل هم نباشد، دو؛ حقِّ محدود نباشد، سه؛ حقِ طِلق و مطلق باشد که با کلّ هستی بسازد، چهار؛ آن اسلام هست و آورندهٴ آن هم شخص پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میباشد؛ لذا با ضمیر فصل و با «الف» و «لام» فرمود: وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ بر حضرت که هُوَ الْحَقُّ، (1)این هُوَ الْحَقُّ یعنی نه نظیر صَنَمی و وَثَنی، باطل محض است؛ نه نظیر دینهای مُحَرَّف، حقِ مَشوبِ به باطل است؛ نه نظیر دینهای غیر محرَّف، آنچه را که مسیح و کلیم(سلام الله علیهما) آوردند که حق است ولی حق محدود، زیرا اینها کلّی و دائم نیستند، اینها محدود به زمان ختمی مرتبت هستند. حق محدود با کلّ نظام هماهنگ نیست و تنها چیزی که با کلّ نظام عالم هست، آن اصل چهارم است که حق باید مَشوب به بطلان نباشد، حق محدود نباشد و حق مطلق باشد که کلّی و دائم است؛ لذا در هر زمان و زمین سخن از پیغمبر و اهل بیت او(سلام الله علیهم) هست، این است که میماند!
ص: 910
1) محمد/سوره47، آیه2.
مطالبی که مربوط به سؤالات قبلی است، یکی إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم (1)است؛ مستحضرید تعبیر قرآن کریم گاهی به تکفیرِ سیئات است، گاهی به سَترِ سیئات است، گاهی به تخفیف است و گاهی هم به غفران که آن درجه عالیه مغفرت است. گاهی ممکن است این مفاهیم با غفران نزدیک باشد؛ ولی پوشاندن، زمینه بخشودن را فراهم میکند، ولی انسان را وادار میکند که در نهایت زمینهٴ بخشایش را به توبه فراهم بکند؛ لذا اگر تکفیر کفّاره سیئات شد یا سَترِ سیئات شد، انسان در امان محض نیست؛ وقتی در امان محض است که غفران باشد، این مطلب اوّل.
مطلب دوم این است که در آیه دوم همین سوره فرمود: وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ که این مربوط به مسائل دنیاست؛ در روایات هم اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند: «مَنْ أَصْلَحَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاس»؛ (2)یعنی از طرف او هیچ مشکلی نیست که میتواند حجّت الهی را به مردم برساند؛ اما مردم با یکدیگر یک حساب دارند و با رهبران الهی حساب دیگری دارند؛ ممکن است در آن دو مقطع آسیب ببینند، ولی رهبران الهی هیچ مشکلی با مردم ندارند و حجّت الهی را در حدّ بالغ به مردم ابلاغ میکنند. بنابراین «مَنْ أَصْلَحَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النَّاس»؛ یعنی از طرف رهبران الهی حجت الهی بالغه است، هیچ مشکلی ندارند و حق را بیان میکنند! حالا قبول و نکول به دست خود مردم است. بنابراین این وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ که مربوط به مسائل دنیایی است سر جایش محفوظ است، برخلاف آن یُصْلِحُ بَالَهُمْ (3)است که فعل مضارع است و مربوط به بعد از مرگ و شهادت است که به خواست خدا اشاره میشود.
ص: 911
مطلب بعدی این است که نظام سیاسی اسلام بخشهای فراوانی دارد که بخشی از آنها مربوط به جنگ و صلح است از یک نظر، مربوط به قصاص است از نظر دوم، مربوط به حدود است از نظر سوم، مربوط به تعزیرات است از نظر چهارم، که قتل و اعدام و زندان و اسیرگیری و امثال آنها در این بخشهای چهارگانه است؛ مسائل سیاسی دیگری مربوط به مسئله امور مالی، زَکَوات و خراج و مانند آنها جداگانه است. در مسائل سیاسی و نظامی که مسئله قتل و اعدام و امثال آن است جنگ یک احکام ثابتی دارد و احکام متغیّر، قصاص احکام ثابتی دارد و احکام متغیّر، حدود احکام ثابتی دارد و احکام متغیّر و تعزیرات هم که به رأی حاکم شرع است متغیّرات هستند؛ هرکدام از اینها را حاکم شرع برابر با مصحلتهایی که حکومت اسلامی و امام مسلمین صلاح میداند اجرا میکند؛ البته بخشی از اینها به صورت تعیین ذکر شده و بخشی هم به صورت تمثیل ذکر شده است. اینکه فرمود: فَضَرْبَ الرِّقَابِ این تمثیل است، لازم نیست که حتماً گردن را بزنند یا سر را بزنند یا اینکه فرمود: فَاضْرِبُوا فَوْقَ الأعْنَاقِ (1)بالای گردن که سر است را بزنید، چون این قسمتها کُشنده است فرمود: فَضَرْبَ الرِّقَابِ یا فَاضْرِبُوا فَوْقَ الأعْنَاقِ؛ گردن بزنید یا بالای گردن که سر است را بزنید، منظور اعدام کردن و قتل کردن است. الآن که با تیر و امثال آن رقیب را از پا درمیآورند، سخن از «رقبه» و «فوق رقبه» و «فوق اعناق» و امثال آن نیست، آنها در حد تمثیل بود؛ اینکه فرمود: فَضَرْبَ الرِّقَابِ، اینها تمثیل است و نه تعیین!
ص: 912
1) انفال/سوره8، آیه12.
در جریان اسیرگیری این مربوط به حکومت اسلامی است؛ در بخشهای قبلی هم فرمود که پیامبر نمیتواند اسیر بگیرد حَتَّی یُثْخنَ فِی الأرْضِ؛ (1)تا اینکه خون دامنگیر آنها بشود و اینها اسلحه را زمین بگذارند، آن وقت از این به بعد حکومت اسلامی ممکن است که از اینها اسیر بگیرد؛ وگرنه اینها را الآن اسیر بگیرد و بعد آزاد بکند، دوباره همان راههایی که باطل بود و طی کردند را طی میکنند؛ لذا این آیه چهارم که فرمود: فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ و مانند اینها طبق مصالحی که رهبران الهی و ائمه(علیهم السلام) تشخیص میدهند احیاناً تغییرپذیر است. پرسش: ببخشید! طبق آیات و روایاتی که شما فرمودید، کسی که آخرت خود را اصلاح کند دنیای او هم اصلاح میشود، ما در علمای قدیم به وفور دیدیم که تحت تقوا، نماز شب، درس و تدریس؛ اما با غذای ناچیز زندگی خودشان را می گذراندند، چرا دنیای اینها اصلاح نشد؟ پاسخ: اصلاح به معنای این نیست که وضع مالی آنها خوب است، داشتن کمال نیست! فقر به آن معنا که دیگری مزاحم آدم بشود و غارت بکند نقص نیست! فدک را غصب کردند و خیلی چیزها را هم غصب کردند، این معنایش این نیست که داشتن کمال باشد و نداشتن نقص، معیار کمال و سلامت این نیست! مردم از آن طرف خلاف نکنند و معصیت نکنند تأمین نشد، این به هر حال با دیانت زندگی کرد و نه بیراهه رفت و نه راه کسی را بَست، این تا آخر عمر با عزّت زندگی کرد! اینطور نیست که اگر کسی بین خود و بین خدای خود را اصلاح بکند وضع مالی او خوب میشود، چنین وعدهای را دین نداده است؛ اما اگر کسی تلاش و کوشش بکند، برابر تلاش و کوشش خود بهره صحیحی میبرد. عمده آن است که فرمود تلاش و کوششتان از یادتان نرود فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها، (2)فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ. (3)تنبلی و بیکاری و شمّ اقتصاد نداشتن و کارها را به دست دیگری رها کردن و توکّل نابجا داشتن، این با فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها و فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ سازگار نیست! فرمود روی دوش زمین سوار بشوید: فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها؛ مِنکَب یعنی شانه؛ روی دوش زمین حرکت کنید، روی کوهها و تپّهها حرکت کنید این معدنها را استخراج کنید! انسان بنشیند و بگوید ذات اقدس الهی روزیِ مرا تأمین میکند، این بین خود و بین خدای خود را اصلاح نکرده است! فرمود ما این چیزها را به شما یاد دادیم که شما این امور را فراهم بکنید فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ! رایگان بنشینید و درس اقتصاد نخوانید و از دل زمین بیخبر باشید، این دستور خدا نیست. فرمود: فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها مِنکَب یعنی دوش؛ اگر کسی بخواهد روی دوش اسب سوار بشود زحمت و تلاش و کوشش میخواهد! فرمود روی دوش زمین حرکت کنید، این معدنها را شناسایی کنید، دربیاورید و استخراج کنید تا زندگی شما تأمین شود. همانطوری که در بحثهای نظامی فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ، «انتصَرَ» یعنی «انتقَمَ»؛ فرمود اگر ذات اقدس الهی میخواست نیازی به شما نبود و از کفّار انتقام میگرفت؛ اما سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (4)یا دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ همه این کارها بود که خدا انجام داده است، فرمود: وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ شما را میآزماید که به کمال خودتان برسید، این در مسائل نظامی و جهاد بود.
ص: 913
در مسائل اقتصادی هم فرمود که شما همینطور بنشینید و بگویید «اَللّهُمَّ ارْزُقْنا»! در بحثهای روایی میفرماید یکی از گروههایی که دعای آنها مستجاب نیست، طبقهای است که کمکار یا بیکار میباشد؛ درس اقتصاد نمیخواند، زمین را نمیشناسد، دل زمین را نمیشناسد، کیفیت استخراج برکات زمین را یاد نمیگیرد، دعای این طبقه مستجاب نیست! فرمود که شما تا دوش زمین سوار نشوید و از دل زمین خبر نداشته باشید و این معدنها را در نیاورید گرفتار فقر هستید! فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها و فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ، آن وقت ما دلمان میخواهد با دعا مسئله حلّ بشود؛ البته گاهی با دعای ولیّای از اولیای الهی، مثل اینکه با خواندن یک حمد بیماری را شفا میدهد، آن برای اولیای الهی است و مستجاب الدعوهها و مانند اینهاست؛ آن راه باز است؛ اما رفتن آن راه سخت است. اما در راههای عادی و عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ، وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در جریان نخلهای اطراف مدینه بارها و بارها کَندوکاو کردند ـ چون آنجا منطقه کمآبی است ـ تا آب بجوشد؛ باغبان حضرت میگوید روزی وجود مبارک حضرت امیر آمد و کلنگ را ـ مِعْوَل ـ از ما گرفت و مثل گذشتهها به سراغ کَندوکاو رفت، چند بار کَندوکاو کرد که از چاه آبی دربیاید، امروز تلاش و کوشش کردند سنگی در بین راه بود که آن سنگ را گرفتند، وقتی سنگ گرفته شد آب از چشمه جوشان بالا آمد، همین که آب از این چشمه ـ واقع در مدینه ـ بیرون آمد، همزمان وجود مبارک حضرت صیغهٴ وقف را خواندند فرمود: «أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّهَا صَدَقَة». (1)اگر بنا بر این بود که با دعا وبا استجابت حلّ بشود که وجود مبارک حضرت امیر آن همه تلاش و کوشش را برای باغداری و کشاورزی انجام نمیداد! نظام عالم بر تلاش و کوشش است، هم در مسئله جنگ فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ و هم در مسائل اقتصاد فرمود شما مادامی که از دل کوه خبر ندارید باید گرسنه بمانید! باید بدانید دل این کوه چه خبر است؛ یا نفت و گاز است یا معادن دیگر است، اگر از دل کوه با فهم اقتصادی آگاه نشدید فقر برای شما یقینی است؛ این «ضَرَبَ اللَّهُ عَلَیهِم کذا و کذا» این است، غرض این است که نظام عالم براساس تلاش و کوشش و پیگیری مداوم است. پرسش: از این قسمت که فرمود: حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا، آیا میشود نتیجه گرفت جنگی اگر اتفاق افتاد تا آن وقتی که به پایان نرسید ؟ پاسخ: آن هم هست! یک وقت است که قصد جنگ دارند؛ اما یک وقت است که فَمَا اسْتَقَامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ. (2)در سوره مبارکهٴ «توبه» که در اواخر عمر حضرت نازل شد و تقریباً نظر نهایی حکومت اسلامی درباره جنگ و صلح است، فرمود مادامی که کاری با شما ندارند شما هم کاری نداشته باشید فَمَا اسْتَقَامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ، مادامی که کاری با شما ندارند! ولی شما همیشه در حالت آمادهباش باشید که مبادا یک وقت فریب بخورید و بیگانه به کشور شما حمله کند، این وظیفه شبانهروزی هر مسلمان است که مرزبانی کند! اما هیچ وقت شما به کسی حمله نکنید فَمَا اسْتَقَامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ. اما حِذر بودن خُذُوا حِذْرَکُمْ، (3)هوشمند بودن، از نفوذ منزّه بودن و نفوذی را راه ندادن این دستور رسمی است! فرمود هوش خود را از دست ندهید، فرمود: خُذُوا حِذْرَکُمْ، این خُذُوا حِذْرَکُمْ یعنی هوشتان همیشه در دستتان باشد! اینجا که فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ به مسئله شهادت و رحلت شهیدانه عدّهای میرسد، بعد فرمود همانطوری که دنیا نظامی دارد، رهبری دارد، زندگی دارد، یک رفاه و گزارشی دارد، مشابه همین صحنه یا غنیتر و قویتر برای شهدا بعد از مرگ است. ما در دنیا «بال» و شأن مردان الهی را اصلاح میکنیم که فرمود: وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ؛ (4)اما وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اینها یک زندگی اجتماعی دارند، اینها نزد ما زندهاند، نزد ما روزی دارند و تنها مشغول بهرهبرداری نیستند؛ اینها همانطوری که در دنیا به فکر دیگران بودند، الآن هم مرتّب به فکر دیگران هستند، ما باید شأن اینها را اصلاح کنیم؛ آن فعل ماضی که در آیه دو هست وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ یعنی «شأنهم» که مربوط به مسائل دنیاست؛ اما این فعل مضارع که در بخشهای بعدی میآید ـ آیه چهارم همین سوره مبارکه که مربوط به شهداست ـ فرمود: وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ اینها که در راه خدا شربت شهادت نوشیدند، هیچ عملی از اعمال اینها گُم نمیشود و همه اعمال اینها محفوظ است! هر کار خیری که کردند و هر قدمی که برداشتند! در بخشهای پایانی سوره مبارکهٴ «توبه» فرمود: وَ لاَ یُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً؛ (5)یک بند کفشی، یک بند پوتینی، یک مجاهدی یک سربازی به سرباز دیگر کمک کرد در نامه عمل او محفوظ است! وَ لاَ یُنفِقُونَ نَفَقَةً؛ یک تکه نانی را کسی به دیگری داد یا یک شربت آبی را به او داد وَ لاَ یُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً وَ لاَ یَقْطَعُونَ وَادِیاً؛ هیچ قدمی بر نمیدارند در میدان شلمچه یا غیر شلمچه، مگر اینکه همه آنها را ما مینویسیم و نزد ما ثبت است! وَ لاَ یُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً وَ لاَ یَقْطَعُونَ وَادِیاً؛ هیچ دشمنی را نمیترسانند، مگر اینکه این در نامه عملشان ثبت است؛ هیچ دوستی را خوشحال نمیکنند، مگر اینکه در نامه عملشان ثبت است. این تثبیت اعمال ریز و درشت در بخشهای پایانی سوره مبارکه «توبه» هست، اینجا میفرماید همه اعمال این شهدا محفوظ است، این یک؛ بعد سَیَهْدِیهِمْ، اینها زندهاند! یک شخص واحد که نیستند، اینها سازماندهی میخواهند؛ هم اعمال اینها را حساب شده به آنها میدهیم، هم راهی را که اینها در برزخ باید طی کنند به اینها نشان میدهیم، هم راهی که از برزخ به بهشت میرسند را به آنها نشان میدهیم، هم مقصد را به ایشان نشان میدهیم و هم مقصود را در مقصد به ایشان نشان میدهیم! همه اینها هدایت است، هدایتهایی که مربوط به برزخ و «ساهره» قیامت است، در طریق بهشت است و در خود بهشت است! هدایت این پنج ـ شش مرحله را ما به عهده داریم و سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ؛ شأن اینها را اصلاح میکنیم. مهمترین شأنی که شهید دارد، این است که این منتظر است ببیند که همراهان او در کجا هستند؟! مستحضرید که دیگران هم البته به اعمال خیرشان میرسند؛ اما آنطوری که برای مجاهدان و مهاجران و شهدا قرآن کریم برنامهریزی کرده، به صورت مبسوط برای دیگران چنین برنامهریزی نکرده است. شهید وقتی وارد آن صحنه شد، قرآن کریم فرمود: لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا، (6)یک؛ لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ، (7)دو؛ اینها زندهاند، خوشحال هستند و روزی میخورند؛ اما اینها بخشی از کارهای شهداست! اینها کار رسمی دارند، رسمی یعنی یَسْتَبْشِرُونَ، (8)یَسْتَبْشِرُونَ فعل مضارع مفید استمرار است، مرتّب با ذات اقدس الهی و مأموران الهی در ارتباط هستند و میگویند گوشی دست ما باشد! اینها که راهیان راهِ ما بودند الآن کجا هستند؟ یَسْتَبْشِرُونَ؛ یعنی به ما بشارت بدهید، ما آمدیم اینجا که عدّهای به دنبال ما راه بیفتند، ما که نیامدیم اینجا استراحت کنیم! مژده بدهید اینهایی که به دنبال راه افتادند الآن در چه حالتی هستند؟! اینها هرگز به فکر آنهایی که در خانههایشان پارک کردند نیستند! به فکر «قاعدین» نیستند! به فکر «قائمین» هستند، به فکر راهیان راه شهادت می باشند، به این فکر هستند که خدایا! یک عدّه با ما کاری نداشتند و ما هم با آنها کاری نداریم، هر چه که هستند! اما یک عدّه با ما بودند، از اینهایی که با آنها بودند تعبیر قرآن این است که الَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم، (9)این الَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم عدم ملکه است؛ مثلاً کسی که اصلاً وارد حوزه نشده، نمیگویند این مجتهد نشد؛ اما به کسی که وارد حوزه شده و سالیان متمادی درس میخواند، میگویند هنوز مجتهد نشد؛ یعنی خیلی تلاش و کوشش کرده، ولی ممکن است در آینده به مقصد برسد. این الَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم عدم ملکه است، شما ببینید اگر کسی از تهران حرکت نکرده و اتومبیل او در پارکینگ پارک است، برخیها با این آقا همسفر بودند، منتها وسیله آنها کُند بود که در راه رشدی نکردند و توقف داشتند و به مقصد نرسیدند، آنهایی که هنوز حرکت نکردند از آنها تعبیر نمیشود به اینکه هنوز نرسیدند، میگویند هنوز راه نیفتادند؛ اما اینها راه افتادند و در راه هستند، به اینها میگویند: الَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم این عدم ملکه است! الَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم یعنی اینها در راه هستند و هنوز نرسیدند، شهدا با اینها کار دارند! مرتّب به خدا میگویند خدایا! مژده بده اینها در کجا هستند؟ چقدر مانده به ما برسند؟ چقدر مانده به مقصد برسند؟ این الَّذِینَ، الَّذِینَ، الَّذِینَ کار آنهاست! پس معلوم میشود که آنها بیکار نیستند؛ فعل مضارع هم هست، مفید استمرار هم هست، دائماً هم شهدا سؤال میکنند که همرزمان ما کجا هستند؟ آنها که در خط فکری ما هستند، در راه انقلاب هستند، در راه امام هستند و در راه شهدا هستند اینها کجا هستند؟ به ما بشارت بده! یعنی توفیق بده که اینها این راه را به خوبی ادامه بدهند و ما با هم برسیم وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم، با دیگران کاری ندارند! یک گروهی هستند، برنامهای دارند و حیاتی دارند باید بعضی از آنها را خدا اصلاح کند! بنابراین با مُردههای دیگر فرق میکنند، مُردههای دیگر مُردهاند و در کارهای خودشان هستند؛ البته هر کسی نعمتی دارد و در همان نعمت خاص خودش است. همانطوری که در دنیا به فکر دیگری نبود، آنجا هم هست به فکر دیگری نیست و به فکر خودش است؛ آدم خوبی بود ـ إنشاءالله ـ اهل صلاح و فلاح است! اما این که شهید بود به فکر دیگران بود، چون به فکر دیگران بود الان مرتّب از خدا سؤال میکند و توفیق طلب میکند که خدایا! اینها را توفیق بده، تأییدشان کن که زودتر راه بیفتند و مشکل آنها را حلّ بکن که به ما برسند. به ما برسند نه یعنی شهید بشوند! گاهی ممکن است کسی شهید بشود و گاهی هم ممکن است که بالاتر از شهید! چون شهادت اوج مقام انسانیت نیست، اوج مقام انسانیت آن است که انسان بتواند کلّ نظام دین را حفظ بکند. میبینید مبارک حضرت امیر شهید هم شد، جنگ خیبر را هم او فتح کرد؛ ولی درباره شهادت حضرت امیر که نیامده «شَهادَةُ عَلِیٍّ یَوم کَذا و کَذا تَعْدِلُ»، این «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْن» (10)این است! پس گاهی انسان فاتح است، ثواب یک سردار فاتح به مراتب بیش از شهداست! ثواب آن جنگ خندق حضرت امیر از شهادت او هم بالاتر است، برای اینکه اگر ـ خدای ناکرده ـ در آن جنگ اسلام رفته بود و کفر بود دیگر علی و اولاد علی نمیماند! شهادتی نمیبود! قَدری نمیبود! ماه مبارک رمضانی نبود! آن «بَرَزَ الْإِیمَانُ کُلُّهُ إِلَی الشِّرْکِ کُلِّه»، (11)آن بود! اینکه فرمود: «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْن»، به این علت است! اگر ـ خدای ناکرده ـ آن روز در جریان جنگ خندق حضرت امیر نرفته بود و آن کار را نکرده بود، چیزی از اسلام باقی نمانده بود! مدینه بود و تحت غارت مشرکان، اصل اسلام رفته بود و چون اصل اسلام ماند در مجموعه او شهادت حضرت امیر است، شهادت کربلا هست، شهادت ائمه دیگر هست و مانند آن، اینها همه زیر مجموعه آن شمشیر هستند؛ لذا فرمود: «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْن». گاهی ممکن است انسان پیروز بشود و ثواب پیروزی او از شهادت شهید بالاتر باشد، ما که نمیدانیم! این است که آدم باید از ذات اقدس الهی خَیر بخواهد! این عزیزانی که میگویند ما شهید بشویم، گاهی به اینها عرض میشود که شما بگویید خدایا! آن عالیترین درجه را به ما بده! هر چه که هست! گاهی انسان شهید میشود؛ البته ثواب آن مشخص است؛ گاهی فاتح میشود و دین را از هر خطری حفظ میکند، یقیناً آن پیروزی بالاتر از این شهادت است! فرمود این شهدا کار دارند ـ حالا در جمع اینها فاتحانی هم هستند ـ فرمود ما همه کارهایشان را اصلاح میکنیم! پس این یُصْلِحُ که فعل مضارع است و بعد از شهادت اینهاست یک امر است که مربوط به آخرت است و آن أَصْلَحَای که در آیه دوم هست مربوط به دنیاست و شهدا هم برنامههای رسمی و سنگین روزانه دارند، بیش از آن مقداری که ما عرض ادب میکنیم نسبت به آنها، آنها به فکر ما هستند، این حق شهید است! پرسش: «فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بَر» (12)چه میشود؟ پاسخ: این نسبی است، نه نفسی! اما این بِرّ باید باشد یا نه؟ «فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بَر» تا اینکه انسان شهید بشود که «یَنْظُرَ إِلَی وَجْهِ اللَّه»، (13)اما اصل دین باید باشد تا مسئله توحید و «نظر إلی وجه الله» باید باشد؟! اگر ـ خدای ناکرده ـ در جریان خندق اصل دین نمانده بود، دیگر «فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بَر» ما نداشتیم! «یَنْظُرَ إِلَی وَجْهِ اللَّه» ما نداشتیم! اگر اصل دین باشد، بله درجات و مراتبی هست، در این درجات و مراتب «فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بَر» هست، حتی اینکه «یَنْظُرَ إِلَی وَجْهِ اللَّه» که کار شهید است؛ اما در محدوده و در زیر خیمه دین! مرحوم کاشف الغطاء را خدا غریق رحمت کند! در آن کتاب بزرگ فقهی خود دارد که به هر حال نماز ستون دین است؛ اما ستون یک خیمه میخواهد یا نمیخواهد؟ جهاد خیمه است! ستون را برای چه میخواهید؟ اصل خیمه است و ستون در خدمت خیمه است! فرمایش ایشان این است که اینکه کافر را سر جای خودش مینشاند، خیمه دین است؛ زیر این خیمه یک ستون میخواهد؟ بله نماز ستون دین است، اینطور نیست که حالا نماز اصل دین باشد، نماز برای این است که دین را نگه بدارد؛ آنچه دین را نگه میدارد مسئله جهاد است. (14)
ص: 914
1) مستدرک الوسائل، المیرزا حسین النوری الطبرسی، ج14، ص62.
2) توبه/سوره9، آیه7.
3) نساء/سوره4، آیه71 و 102.
4) محمد/سوره47، آیه2.
5) توبه/سوره9، آیه121.
6) آل عمران/سوره3، آیه169.
7) بقره/سوره2، آیه154.
8) آل عمران/سوره3، آیه170.
9) آل عمران/سوره3، آیه170.
10) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص86.
11) کنز الفوائد، الشیخ ابوالفتح الکراجکی، ج1، ص297.
12) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص348.
13) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج15، ص16، ابواب جهادالعدو ومایناسبه، باب1، ط آل البیت.
14) کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء، کاشف الغطاء ج4، ص293. ط ـ الحدیثة.
هر جا راه هست هدایت میخواهد! در جریان دنیا هدایت است و اعمال دین، احکام شرعی و امثال آن؛ حالا وقتی رفتند وارد صحنه قیامت شدند، صحنهای که انسان هیچ سابقه ندارد در آنجا، مخصوصاً در «ساهره» قیامت که إِنَّ الأوَّلِینَ وَ الآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ؛ (1)کجا باید برود این؟ جای این کجاست؟ فرمود ما راهنمایی میکنیم و فرشتهها را میفرستیم! عدّهای هستند وقتی میخواهند رحلت بکنند فرشتهها در خدمتشان هستند و سلام عرض میکنند: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ، (2)اینها را راهنمایی میکنند! پرسش: قُتِلُوا به معنای مقاتله نیست؟ پاسخ: قُتِلُوا جنگ و جهاد است. پرسش: نه کشته شدن! بلکه به معنای اصل مقاتله. پاسخ: بسیار خب! چه شهید بشوند و چه پیروز بشوند، اینها حکمشان همین است. پرسش: چرا سَیَهْدِیهِمْ؟ اگر بماند سَیَهْدِیهِمْ! پاسخ: اگر نماند این است، اگر بماند که در دنیاست و مسئله سَیَهْدِیهِمْ قبل بیان شده است. فرمود: وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ که هدایتشان میکند؛ اما اینها که فرمود: فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ؛ تا اینکه بیگانهها اسلحهها را زمین بگذارند، بعد فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛ اگر خدا هم بخواهد دین را رایگان حفظ بکند میتواند آنها را از بین ببرد، وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ. بعد فرمود: وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ اینهایی که شربت شهادت نوشیدند، اینها که شربت شهادت نوشیدند پنج ـ شش کار دارند که همه را ما انجام میدهیم؛ تکتک کارهای اینها! آن بند پوتینی که دادند، آن تفنگی که برای دیگری درست کردند، آن ساچمهای که به دیگری دادند، آن خمپارهای که به دیگری دادند، وَ لاَ یُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً، آن تکّه نانی که دادند، آبی دادند! وَ لاَ یَقْطَعُونَ وَادِیاً، آن خشمی که اِعمال کردند و دشمن را ترساندند ما آن را نوشتیم! آن لبخندی را که زدند و دوستانشان را خوشحال کردند ما آن را نوشتیم! اگر دشمن را ترساندند ما نوشتیم، دوست را خوشحال کردند ما نوشتیم، یک شربت یا آبی را به دوستانشان دادند ما نوشتیم، پوتین دیگری را بستند ما نوشتیم، یک قدمی برداشتند وَ لاَ یَقْطَعُونَ وَادِیاً که لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ (3)ما آن را نوشتیم، همه را نوشتیم! این زیر مجموعه فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ که جمع مضاف است؛ بعد حالا تمام این کارها را کردند، از این به بعد تازه وارد صحنه ناآشنا شدند که زنده هستند، کار و زندگی دارند، مرفّه باید باشند، چه کسی اینها را تأمین میکند؟ سَیَهْدِیهِمْ؛ تمام شئون بعد از مرگشان را ما هدایت میکنیم و شأن اینها را ما اصلاح میکنیم! اینها هر چه میخواهند ما به اینها میدهیم؛ اینها از ما میخواهند که فلان شخص کجاست؟ ما به او میگوییم! ممکن است دیگری نداند که فلان شخص در چه راهی است و در کجای سنگر افتاده است، ولی ما به او میگوییم. این یَسْتَبْشِرُونَ، اینطور نیست که اینها استبشار بکنند و خدا بفرماید اینها از ما مژده بخواهند و ما حرف نمیزنیم، اینطور نیست! آنها از ما مژده میخواهند و ما هم مژده میدهیم؛ آنها از ما مژده میخواهند که راهیان ما، سنگربانان ما و مدافعان ما الآن کجا هستند؟ ما میگوییم فلانکس شهید شد، فلانکس پیروز شد، فلانکس زخمی است، فلانکس بیمارستان است، این راه را دارند میروند، ما تمام جزئیات را به اینها میگوییم، آنها استبشار میکنند. اینجا هم فرمود: سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ، بعد هم وارد بهشتشان میکنند و جاهای آنها را هم نشان میدهند. مگر آدم وارد یک عالَم ناآشنا بشود میداند جایش کجاست؟! در هر حال کسی باید راهنمایی بکنند! آن فرشتگانی که میگویند: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ برای همین میفرستند، این برای آخرت آنهاست. بعد فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ؛ منتها شما یک قدم بردارید ذات اقدس الهی ده قدم به شما کمک میکند و موقعیت شما را هم تثبیت میکند! اینکه شما را از ترس نجات میدهد و رُعب شما را در دلهای دشمنان القا میکند، این از برکات وعدههای ذات اقدس الهی است. فرمود اما کسانی که کافرانه زندگی میکنند، مرگ بر آنها! این مرگ بر آنها نفرین الهی نیست، این قضا و قدر الهی است: فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ؛ کارهایشان را گمراه میکند، خیلی از موارد نقشه میکشند و به مقصد نمیرسند، این به معنی ضلالت عمل است! چرا فَتَعْساً لَهُمْ مرگ بر اینها؟! یک؛ چرا کارهای اینها بینتیجه است، دو؛ برای اینکه ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ، ما این مَا أَنزَلَ اللَّهُ را اصل چهارم قرار دادیم؛ باطل برای ما نیست، مَشوب به باطل برای ما نیست؛ حق محدود، آن هم در محدوده خودش برای ماست، نه حق مطلق! ما فعلاً با جهان کار داریم و جهان را حق مطلق اداره میکند که آن حق نسخناپذیر است و آن حقی است که قرآن و اهل بیت آوردند وَ هُوَ الْحَقُّ، (4)فرمود ما چنین چیزی آوردیم، اینها کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ؛ بدشان میآید. اینجا فرمود: ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ این برهان حق است و اگر به دنبال حسّ و تجربه هم هستند ببینند که ما همه آنها را خاک کردیم، جهان با حق میماند ولو با کم! الآن کلّ جهان را چهار ـ پنج نفر دارند اداره میکنند! کلّ جهان را! آنهایی هم که کمونیست هستند این بخشهای انسانی دین را گرفتند، وگرنه خودشان که مسئله عدل را و امثال عدل را متوجه نمیشدند! دیدند دین یک سلسله اخلاقیاتی دارد، یک سلسله حقوقی دارد، یک سلسله اعمال و عدالتهایی دارد، اینها را گرفتند و آن جنبههای الهی را ـ متأسفانه ـ کنار گذاشتند؛ وگرنه همین کمونیستها و امثال آنها اگر دم از رعایت حقوق مستضعف میزنند، اینها را از جای دیگر که نگرفتند! اساس سلطنت هم این بود که إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً، (5)چه در سوره مبارکهٴ «انفال» چه در سوره مبارکهٴ «آل عمران»، این بخشها را بیان کرد که دلها به دست ماست! آن آیه معروف در آیه 63 سوره «انفال» هست که فرمود: وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لکِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ، اما آنکه در سوره مبارکه «آل عمران» هست آیه 103 این است که فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ؛ این دشمنی را به دوستی تبدیل کرد، اینکه با مال حل نمیشود! مگر دل، آن کینه، آن عداوت و آن بغضا با مال مسئله حلّ میشود؟! فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَ کُنْتُمْ عَلَی شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ، این لبهٴ ریزش بودید! شما این نهرهایی را که در دامنه کوه و غیر کوه هست میبینید، این نهرها که میآیند وقتی سیل یا غیر سیل باشد و آب تُند داشته باشد، بخشی از آن آببُرد است؛ آببُرد یعنی این دیوارهها را آب میبرد و آن لبهٴ این نهر که در دسترس آب نیست میماند و این زیرش خالی است؛ اگر کسی روی این لبه پا بگذارد، چون زیرش را آب بُرده چیزی نمیماند، این را میگویند: شَفَا حُفْرَةٍ، مشابه این گاهی در شنزارهاست و گاهی هم در رودخانههاست؛ اگر کسی نداند و اشتباهاً پا را روی این لبه بگذارد سقوط میکند، چون زیرش خالی است، این را میگویند: شَفَا یعنی لبهٴ حفره است. گاهی یک دیوارهای شنی است که بادها این شنها را میبرد، چون در دسترس آن باد نیست آن لبهٴ نازکش میماند، اگر کسی روی لبه پا بگذارد میافتد. در بخشهای نهر هم همینطور است، گاهی این بارانهای سیلی دو طرف دیوارهای اطراف این نهر را میبرد و آنجای هم که در دسترس آب نیست یک چند سانتی بالا میماند، اگر کسی نمیداند همان که آنجا پا بگذارد میافتد، این را میگویند شَفَا حُفْرَةٍ، فرمود شما آنجا در لبهٴ آتش بودید و ما شما را نجات دادیم! پس طبق آنکه در سوره مبارکه «انفال» هست و آنکه در سوره مبارکه «آل عمران» است، فرمود ما در دلهای شما اثر کردیم؛ امروز هم همین کار را میکنیم، ما که عوض نشدیم و فیض ما هم که عوض نشده است، اگر بخواهید پایدار باشید راه همین است.
ص: 915
موضوع: تفسیر آیات 10 تا 13 سوره محمد(ص)
أَ فَلَمْ یِسِیرُوا فِی الأرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکَافِرِینَ أَمْثَالُهَا (۱۰ ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکَافِرِینَ لاَ مَوْلَی لَهُمْ (۱۱) إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الأنْعَامُ وَ النَّارُ مَثْوی لَهُمْ (۱۲) وَ کَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِن قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنَاهُمْ فَلاَ نَاصِرَ لَهُمْ (۱۳)) ص: 916
سوره مبارکهای که به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، در آغاز سوره به حقّانیت آن حضرت اشاره کرده و فرمودند چیزی که باطل است در جهان راه ندارد و چیزی که مَشوب به باطل است هم ماندنی نیست و چیزی که حق است ـ نه باطل و نه مَشوب به باطل ـ ولی حق محدود است، این حق محدود توان آن را ندارد که کلّ جهان را اداره کند، بلکه یک اصل چهارمی لازم است و آن حقی است که باطل در آن نباشد و نه تنها باطل نیست، مَشوب به باطل هم نیست، حق محدود هم نیست، بلکه «حق مطلق» است، این «حق» با دو اصل «کلّی» و «دائم» جهان را اداره میکند؛ کلّی است یعنی همگانی است «جمیع بشر»؛ «دائم» است؛ یعنی همیشگی است، در جمیع عصرها؛ چنین پیامبری پیام جهانی میآورد و پیام جهانی صلح جهانی است! صلح جهانی این نیست که جامعه وسایل کشتار جمعی نداشته باشد، الآن حداکثر تمدّن را در این میدانند که وسایل کشتار جمعی در کار نباشد؛ ولی تعبیر قرآن کریم این است که وسیله کشتن نباشد، نه کشتارـ چه جمعی و چه فردی ـ نباشد؛ جنگی نباشد تا اینکه جنگ تمام بشود حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا! (1)جنگی در کار نباشد، نه اینکه جنگ باشد و وسایل کشتار جمعی مثل بمب اتم نباشد؛ یعنی کارخانههای اسلحهسازی و آدمکشی مرتّب در کار باشند، اینچنین نباشد. اینکه فرمود جنگ نباشد و جنگ اسلحه را به زمین بگذارد، حقیقت است! نظیر وَ اسْأَلِ الْقَرْیَةَ (2)نیست تا مجاز باشد؛ یعنی «و اسأل اهل القریة». جنگ و اسلحه را بگذارد کنار؛ یعنی جنگی در کار نباشد، نه اینکه حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا یعنی «حتّی تضع المحاربون أوزارهم»؛ مردم اسلحهها را به زمین بگذارند، نه! بلکه جنگی در کار نباشد. کسی چنین پیامی دارد که «حق جهانی» را دارا باشد؛ حالا چه جنگهای مقطعی، چه جنگهای موسمی، چه جنگهای تاریخی، چه جنگهای فصلی، چه جنگهای «بالاصالة» و چه جنگهای نیابتی که امروزه رواج پیدا کرده است، فرمود اصلاً جنگ نباشد: حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا؛ تا جنگ اسلحه را به زمین بگذارد، یک حقیقت است! یعنی جنگی در کار نباشد «حتی ینتفی الحرب». این پیام کسی است که نه تنها باطل نیست، مَشوب به باطل هم نیست، بلکه حق هست؛ اما «حق محدود» هم نظیر موسی و عیسی(سلام الله علیهما) نیست، بلکه «حق مطلق» است وَ هُوَ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ. (3)
ص: 917
مستحضرید که حق مطلق بودن، برای موجود محدود، ممکن نیست؛ اما همین موجود محدود اگر ارتباط داشته باشد به یک فیض بیکران، میشود نامحدود. اینکه در بحثهای قبلی فراوانی از کافی (1)و غیر کافی خوانده شد که علوم اهل بیت(علیهم السلام) نامتناهی است، آنجا توضیح داده شد که خود اینها موجود مخلوق هستند، یک؛ هر مخلوقی هم متناهی است، دو؛ یک موجود متناهی نمیتواند علم نامتناهی داشته باشد، سه؛ چگونه این همه روایات هست که علوم اینها به حدّی نمیرسد؟ جواب که مطلب چهارم است این که یک وقت است ما میگوییم این نهر نامتناهی است، بله این درست نیست، برای اینکه نهر یک موجود محدودی است، رودخانه که آب نامتناهی ندارد! وقتی گفتیم این رودخانه وصل است به یک اقیانوس نامتناهی، معنایش این است که هر اندازه این نهر بخواهد به عنوان مَصَب از اقیانوس بگیرد میتواند. اگر کسی «ولیِّ مطلق حق» شد، دَنَا فَتَدَلَّی (2)شد و به علم نامتناهی ذات اقدس الهی مرتبط شد، دیگر در هیچ سؤالی نمیماند؛ لذا میفرماید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، (3)وگرنه چگونه میشود که بشر ادعا بکند هرچه میخواهید من بلد هستم؟! این را چه کسی میتواند ادعا بکند؟ کدام دانشمند در طول تاریخ چنین حرفی زده است؟ این فقط یک «ولیّ الله» مطلقی است که در اثر ارتباط به آن علم نامتناهی میگوید هر چه بخواهید من بلد هستم! «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض». اینگونه از ذوات پیام جهانی میآورند، میگویند تمام کارخانههای اسلحهسازی و آدمکشی باید تعطیل بشود! نه اینکه سلاح کشتار جمعی از بین برود، بلکه سلاح کشتار فردی هم باید از بین برود، تا جنگ اسلحه را به زمین بگذارد؛ این یک حقیقت است، نه اینکه از سنخ وَ اسْأَلِ الْقَرْیَةَ باشد تا بگوییم مردم اسلحه را به زمین بگذارند، ولی اصل جنگ باشد، اینطور نیست! بلکه تا جنگی در کار نباشد! کسی میتواند چنین حرفی را بزند که «صلح مطلق» باشد؛ وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) هم اینطور بود! شما آن روایت مرحوم کلینی را ملاحظه کنید، مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل میکند که در یکی از صحنههای جنگ سپاهیان اسلام از مدینه بیرون آمدند ـ وقتی که از مدینه بیرون میآمدند گاهی ممکن است چند روز جنگ طول بکشد ـ بارانی آمد و آب فراوانی بین وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و سپاهیان او مقداری فاصله شد یا علل و عوامل دیگری این فاصله را برقرار کرد، حضرت هم در بحبوحهٴ جنگ خسته شدند و در گوشهای آرمیدند و استراحت کردند. یکی از مشرکان از دور فهمید و دید که وجود مبارک حضرت از جمعیت فاصله دارد و در حال استراحت است، مخفیانه خودش را به بالای سر حضرت رساند، اسلحه کشید و گفت: «مَنْ یُنْجِیکَ مِنِّی»؛ (4)حالا که سپاهیان تو آن طرف هستند، تو هم که زیر دست و پای ما هستی، چه کسی تو را نجات میدهد؟ حضرت در کمال اطمینان ـ طبق نقل مرحوم کلینی ـ فرمود: «الله»؛ بین من و این شمشیر قدرت غیبی خدا فاصله است، او مرا نجات میدهد. این مشرک عنود هم باور نکرد و فشار آورد که شمشیر را پایین بیاورد، سُر خورد و شمشیر افتاد به صورتی که خودش یک طرف و شمشیر یک طرف، وجود مبارک حضرت برخاست و شمشیر را کشید و فرمود: «مَنْ یُنْجِیکَ مِنِّی»؛ حالا چه کسی تو را از دست من نجات میدهد؟ عرض کرد «جُودُکَ وَ کَرَمُکَ» من به کَرَم تو وابستهام! حضرت فرمود برو بخشیدم! این میتواند صلح جهانی بیاورد و این میتواند جامعه را اصلاح کند! این روایت نورانی را مرحوم کلینی(رِضوانُ اللهِ عَلَیهِ) نقل کرد، لذا پیام وجود مبارک حضرت این است که جنگ در کار نباشد؛ اما آن اوایل ـ تقریباً سیزده سال ـ که حضرت در مکّه تشریف داشتند زد و خورد نبود، فقط خورد بود! یک وقت است جنگ است که گاهی میزنند، گاهی میخورند، گاهی میکشند، گاهی کشته میگیرند؛ اما یک وقت است که نه، سیزده سال فقط خورد بود، نه زد و خورد! این آیاتی که در سوره مبارکه «انفال» و همچنین در سوره «توبه» فضای جاهلیت را ترسیم میکند را ملاحظه کنید، ببینید مسلمانها در چه خفقانی بودند! در سوره مبارکه «انفال» فرمود که اینها اصلاً با خدا و پیامبر به هیچ وجه سر آشتی ندارند: ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ؛ (5)اینها در شِقاق هستند و اصلاً با دین و با پیغمبر و با وحی کنار نمیآیند، آنها در یک شِقّ دیگری هستند و دین در یک شقّ دیگر است، اینها اینطور هستند! ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَن یُشَاقِقِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ، این چند آیه اول سوره مبارکه «انفال» که وضع کفار روشن شده، در اوایل سوره مبارکه «توبه» هم این است که فرمود من وضع کفار را با شما روشن کنم؛ بعضی از امور است که امور دینی است و اینها باور ندارند و بعضی از امور هم امور مردمی است که در تمام دورههای تاریخ و در هر عصر و مصری بوده است و آن این است که هر کسی معامله کرد باید پول صاحب کالا را بدهد، اجاره کرد باید پول اجیر را بدهد، یا تعهّدی سپرد باید به عهد خود عمل کند، اینها جزء قواعد بینالمللی انسان است، دیگر اختصاصی به شرق و غرب و مسلمان و کافر و مسیحی و ترسا و یهودی ندارد! رعایت عهد و پیمان و وفای به عهد جزء قوانین بینالمللی انسانیّت است، در هر جایی که باشد! این بخش از آیات سوره مبارکه «توبه» این است که سخن در این نیست که اینها کافر، مشرک و ملحد هستند، این بحثِ خودشان است؛ اما سخن در این است که اینها قوانین بینالمللی و انسانی را رعایت نمیکنند! اینها هیچ تفاهمنامه، هیچ عهدنامه، هیچ قطعنامه، هیچ میثاق بینالملل و هیچ امضایی را محترم نمیشمارند، ما با اینها چگونه میتوانیم زندگی کنیم؟! این آیات را ملاحظه بفرمایید ـ از آیه هفت به بعد سوره مبارکه «توبه» ـ فرمود: کَیْفَ وَ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاَ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلّاً وَ لاَ ذِمَّةً یُرْضُونَکُم بِأَفْوَاهِهِمْ وَ تَأْبَی قُلُوبُهُمْ وَ أَکْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ ٭ اشْتَرَوْا بِآیَاتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَصَدُّوا عَن سَبِیلِهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ٭ لاَ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلّاً وَ لاَ ذِمَّةً وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ، (6)بعد میفرماید: وَ إِن نَکَثُوا أَیْمَانَهُم مِن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ؛ (7)یعنی شما تعهّد میسپارید و امضا میکنید، گوش نمیدهند! میثاق میبندید، عمل نمیکنند! قرارداد میکنید، امضا نمیکنند! اینها نه چون ایمان ندارند و کافر هستند عمل نمیکنند، چون میشود با کافر هم کنار آمد! سرّ اینکه میگوییم با اینها مبارزه کنید، نه برای این است که «إنَّهم لا اِیمانَ لهم» و اینها کافر هستند، بلکه إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ؛ اینها یمین، سوگند، میثاق، قطعنامه و امضا، هیچ چیزی را رعایت نمیکنند! چگونه میخواهید با اینها زندگی کنید؟ قرارداد میبندید، عمل نمیکنند! پیمان میبندید، عمل نمیکنند! یمین و سوگند و میثاق کنوانسیون بینالمللی است، عمل نمیکنند! با اینها چگونه میخواهید زندگی کنید؟ نه چون «لا اِیمانَ لَهُم»، چون لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ! به هر حال شما میخواهید زندگی کنید، باید اسلحه را از دست اینها بگیرید و از جنگ، اسلحه را زمین بگذارد! لاَ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ، «إِلّ» یعنی تعهّد، تعهّد امضا، کنوانسیون و میثاق، به هر حال قراردادی بشرها با هم دارند! در جاهلیت مگر این همه مشرکین با هم قرارداد نداشتند؟ «حلف الفصول» نبود؟ پیمان صلح میبستند برای مدتی، بعد میجنگیدند. به هر حال اصل قرارداد، میثاق و پیمان و تعهّد و اینها بود، فرمود اینها با خودشان چنین روابطی را قبول دارند؛ ولی با مسلمانها لاَ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلّاً وَ لاَ ذِمَّةً وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ چرا؟ چون إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ، شما با اینها چگونه میخواهید زندگی کنید؟ در یک شهر هم زندگی میکنید، قرارداد هم میبندید و چیزی به اینها میفروشید؛ اما حاضر نیستند بدهند! امضا میکنید و امضا هم میکنند، حاضر نیستند عمل بکنند! کدام درّنده است که شما مقداری به او محبّت بکنید و او باز دوباره حمله بکند؟! فرمود اینها لاَ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلّاً وَ لاَ ذِمَّةً؛ نه به امضا، نه به قطعنامه، نه به تعهّد، نه به کنوانسیون، نه به میثاق، هیچ چیزی را عمل نمیکنند! پرسش: حضرت استاد! یک سوال بسیار مهم اینجا مطرح است که شما چند روزی است که پیرامون اصالت «حق» صحبت میکنید، باطل وجودی طفیلی است، طبق آیه که میفرماید: أَکْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ، از نظر جوامع تاریخی اکثراً فاسق بودند، پس نقش ائمه(علیهم السلام) چه میشود؟! پاسخ: الآن چهار تا حرف حق که در جهان هست به برکت همین انبیاست! مظلوم زیاد است نه ظالم! این خیلی فرق است! آدمِ محروم زیاد است، نه آدم قتّال! آدم قتّال چند نفر هستند؛ منتها گروه فراوانی زیر پوشش ظلم هستند، نه اینکه ظالمها زیادند. اگر همین مظلومها إِن تَنصُرُوا اللَّهَ بشود، یَنصُرْکُمْ (8)خواهد بود. فرمود که من میتوانم به وسیله عذاب الهی، به وسیله سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (9)و مانند آن از اینها انتقام بگیرم؛ ولی میخواهم با دست شما انتقام بگیرم! فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛ (10)خدا اگر بخواهد به وسیله عوامل تکوینی از آنها «إنتصار» یعنی انتقام میگیرد، لکن میخواهد با دست شما انتقام بگیرد، وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ مظلوم در عالم زیاد است نه ظالم! ظالم یک چند نفری هستند. پرسش: و لذا در این آیه فرمود: دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ. پاسخ: بله، دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ! گاهی به وسیله همین مجاهدان اسلامی و گاهی هم به وسیله علل و عوامل دیگر؛ در همین جریان جنگ احزاب با یک مُشت شن مسئله حلّ شد! در جریان عملیات طبس هم همینطور بود؛ منتها حالا کمتر کسی این عنایت را دارد. در مسئله طبس ـ معاذالله ـ تصادف و اتفاق که نبود، هر چیزی هم که حرکت میکند با نظم خاص حرکت میکند! جریان طبس هم با یک مُشت شن حلّ شد، دیگر معجزه چه میخواهد باشد؟! معجزه زید و عمرو و امام و مأموم نیست، معجزه قرآن و عترت است! هواشناسی را بررسی کردند، دریاشناسی را بررسی کردند، زمینشناسی را بررسی کردند، شنشناسی و خاکشناسی را بررسی کردند و آمدند؛ اما این شنِ ناشناخته راه افتاده! این صحرای ناشناخته راه آمده! اینها همه را اینطور نیست که همینطوری اینها را رها کرده باشند و آمده باشند در دهنهٴ خطر! تمام هواشناسیها و زمینشناسیها و شنشناسیها و خاکشناسیها و آبشناسیها را انجام دادند و آمدند نشستند و به دام شن افتادند؛ جنگ احزاب هم همینطور بود! آنجا با شن مسئله حلّ شد! این هست! فرمود شما یک مقدار تکان بخورید، مظلوم در عالم زیاد است! الآن همین یک درصدی که در آمریکا میباشند، دیگران گرفتار همین یک درصد هستند و بقیه مظلوم هستند، مظلوم در عالم زیاد است نه ظالم! ظالم گروه کمی هستند که باید اینها را سر جایشان نشاند.
ص: 918
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص218 و 274.
2) نجم/سوره53، آیه8.
3) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج12، ص202.
4) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص127.
5) انفال/سوره8، آیه13.
6) توبه/سوره9، آیه8 و 10.
7) توبه/سوره9، آیه12.
8) محمد/سوره47، آیه7.
9) حاقه/سوره69، آیه7.
10) محمد/سوره47، آیه4.
فرمود بنای ما بر جنگ نیست؛ ولی مردم باید به هر حال زندگی بکنند یا نه؟ زندگی کردن به این است که یک قراردادی باشد، اینها مرکّب قراردادها را هنوز خشک نشده نقض میکنند؛ أیمان ندارند، امضا و تعهّد ندارند، اینطور هستند! خدا میتواند و در نهایت بساط آنها را جمع میکند؛ ولی بنا بر این نیست که ذات اقدس الهی همه کارها را با معجزه انجام بدهد؛ لذا فرمود شما این کارها را انجام بدهید، توقع داشته باشید که اینها نسبت به شما مهربان باشند، رئوف باشند، تعهّد و امضا یا همین جریان قطعنامه جریان جنگ صدام (علیه من الرحمن ما یستحق)! ما قطعنامه را قبول کردیم، بعد عملیات مرصاد شروع شد مگر بعد از قبول قطعنامه نبود؟ این دیگر تاریخ بیهقی نیست که کسی بگوید سند دارد یا سند ندارد! این در عصر و زمان خود ما بود، ما دیگر قطعنامه را قبول کردیم؛ اما بعد هم علیه ما عملیات مرصاد شروع شد. این لاَ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلّاً وَ لاَ ذِمَّةً بود، إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ بود، فرمود جنگ این نیست که کشتار فردی باشد، ولی اسلحهها و سلاحهای کشتار جمعی مثل اتم و امثال اتم نباشد، نه! اصلاً جنگ نباشد، نظام باید برای آن باشد و باید به آن سَمت حرکت کند، این میشود تمدّن، این میشود مدنیّت و انسانیت، جنگ نباید باشد! ببینید اینکه ما در و دیوار این حرم را میبوسیم! برای اینکه اینها واقع ما را آدم کردند! بزرگان دیگر شیخ مفید و صدوق و اینها نسبت به ما حق دارند؛ اما این سادات و اهل بیت یک حساب دیگری دارند! مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) این حدیث را نقل کرد و آن حدیث این است که ـ حکم فقهی را همه شما میدانید ـ فروش اسلحه جنگ به کافری که علیه مسلمان میجنگد حرام است، این دیگر قولی است که جملگی بر آن هستند! مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرد که کسی آمد خدمت حضرت امام صادق(سلام الله علیه) و عرض کرد که دو قریه هستند، هر دو کافر هستند، جنگ هم هست و ما هم اسلحهفروش هستیم و اگر اسلحه بفروشیم وضع مالی ما خوب میشود ـ اینها با مسلمانها در جنگ نیستند، با خودشان در جنگ هستند و هر دو هم کافر هستند ـ بفروشیم یا نفروشیم؟ ببینید حرف وحی را! همین یک جمله کوتاه دو ـ سه کلمهای، فرمود: «بِعْهُمَا مَا یَکُنُّهُمَا»؛ (1)فرمود بله بفروشید؛ اما به هر دو گروه بفروش، نه اینکه به یکی بفروشی و به یکی نفروشی، به هر دو گروه بفروش، یک؛ سلاحهای کشتار نفروش، چه فردی و چه جمعی! شمشیر و دشنه و تیر و نیزه و خنجر نفروش، این دو؛ «سپر» و «زره» و «خود» و امثال آنها که سلاح دفاعی است بفروش، «بِعْهُمَا» هر دو، «مَا یَکُنُّهُمَا»، «کِنان» یعنی «سِتار» و حفظ. اینها را «مکنون» یعنی مستور؛ یعنی سلاح دفاعی بفروش، به هر دو زره بفروش، به هر دو چکمه بفروش، به هر دو کلاهخود بفروش، به هر دو سلاحی بفروش که کشته نشوند، به هیچکدام شمشیر نفروش! این میشود دین! هر دو کافر بودند، فرمود: «بِعْهُمَا»! این حرف بوسیدن ندارد؟! «بِعْهُمَا مَا یَکُنُّهُمَا»، این حرف ماندنی است! فطرت این را میخواهد، جهان این را میخواهد، تمدّن این را میخواهد، مدنیّت و انسانیّت این را میخواهد! فرمود: «بِعْهُمَا مَا یَکُنُّهُمَا»؛ به هر دو گروه بفروش؛ اما سلاحهای دفاعی بفروش، نه سلاح! این میشود وحی! جهان برای این آمده، فرمود ما به سَمتی باید حرکت کنیم که جنگ «اسلحه» را به زمین بگذارد، نه جنگجو که پس فردا مجدد اسلحه به دست بگیرد. وقتی جنگ، اسلحه را به زمین گذاشت؛ یعنی جنگی نباشد و نیست دیگر! ما برای اینکه فرشته بشویم خلق شدیم و برای اینکه به سَمت فرشته شدن حرکت بکنیم خلق شدیم، این پیغمبر است؛ لذا فرمود: وَ هُوَ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ.
ص: 919
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج5، ص113.
در این بخش هم فرمود که آنها اینطور هستند، وقتی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً، وقتی قبول کردند حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ، آن وقت برادرانه زندگی میکنید ولو حالا کافر باشند! پرسش: ... با توجه به اینکه بسیاری از دانشمندان بدبین هستند نسبت به آینده، آیا ؟ پاسخ: هیچ هم بدبین نیستند، به خودشان بدبین باشند! بسیاری از دانشمندانی که جهان را با حسّ و تجربه میشناسند نه با عقل، ممکن است که اینطور باشند. الآن فیلمی که به نام مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، همان دوران کودکی آن حضرت است، باید تکمیل بشود تا دوران جوانی، میانسالی و دوران پایان عمر حضرت را نشان بدهد، این میشود هنر! آن هنری که از خیال به حسّ میآید و از حسّ به خیال میآید یک دور باطلی است، این دیگر پرورنده نیست! این بازی است، نه هنر! هنر آن است که معقول را محسوس بکند و جامعه را عقلانی بکند؛ اگر پیامی از بالا نیاید که جامعه را بالا نمیبرد! این فیلم باید تتمیم بشود، آن مسئولین باید برای این سرمایهگذاری بکنند. این بیان نورانی که مرحوم کلینی از حضرت نقل کرد، در بحبوحهٴ جنگ، حضرت فرمود که برو تو را بخشیدم! این جهان را اصلاح کرد! ایران این را شنید، روم این را شنید، طولی نکشید که این دو امپراطوری را اسلام گرفت، وگرنه حجاز مگر میتوانست ایرانِ قَدَر را آرام بکند؟! ایرانی که قدم به قدمش یا سنگر است یا شیار است یا دفاع است، مگر چهار تا عرب حجازی میتوانستند این امپراطوری ایران و روم را در مدت کوتاه رام بکنند؟ هیچ ممکن نبود! این طبرستان قَدم به قَدم شیار است و کوه است و درّه، مگر ممکن بود کسی طبرستان را فتح کند؟! اما دفعتاً به استقبال قرآن و عترت آمدند! بشر تشنه «حق» است، اینها دیدند این پیام حق است و از سلاطین قبلی هم به ستوه آمدند، وقتی ایران و روم را اسلام گرفت، دیگر خاورمیانه که بیش از این دو قطب نداشت، وقتی در قرآن دارد که غُلِبَتِ الرُّومُ؛ (1)رومیها شکست خوردند، دیگر فاعل معلوم است که ایرانیها فاتح شدند؛ مثل آن روزی که این دو همسنگ هم بودند، یعنی شوروی سابق با آمریکا، اگر میگفتند شوروی شکست خورد یعنی آمریکا پیروز شد یا اگر میگفتند آمریکا شکست خورد یعنی شوروی پیروز شد، اینکه فرمود: غُلِبَتِ الرُّومُ دیگر فاعل نمیخواهد، برای اینکه غیر از ایران چه کسی میتواند روم را شکست بدهد؟ «وَ حَذْفُ مَا یُعْلَمُ جَائِزٌ»، معلوم بود که ایران فاتح است! بعد و َهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ، (2)هر دو را همین حجاز گرفته، حجاز برای این دو امپراطوری یک حیات خلوتی بود! بشر تشنه «حق» است، الآن همین فیلمی که به نام مبارک حضرت است اگر تکمیل بشود دوران نبوتش، دوران مبارزاتش، دوران حکومتش، دوران قبل از هجرتش و دوران بعد از هجرتش عرضه بشود این میشود هنر و بقیه بازی است! از بازی و «لَعب» کاری ساخته نیست! این «لَعب» ریشه آن از همین لُعاب دهان است، با لُعاب دهان هیچ تشنهای سیرآب نمیشود؛ اگر تشنهای مقداری آب دهان را در کنار لب جمع بکند میشود لَعاب، با این عطشِ کسی فرو نشسته نمیشود. با «لَعب» و بازی جامعه متمدّن نمیشود، بلکه با هنر جامعه متمدّن میشود. هنر از بالا میآید به پایین و دست پایینی را میگیرد میآورد بالا، از عقل به حسّ و از حسّ به عقل که جامعه را میکند عقلانی؛ این کار هنر و خاصیت هنر است.
ص: 920
غرض این است که فرمود جنگ باید تمام بشود و ما تو را فرستادیم که جنگ را تمام کنی حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِک، نه اینکه حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ یعنی «حتی یضع اهل الحرب» تا بگوییم از سنخ وَ اسْأَلِ الْقَرْیَةَ است، یعنی «و اسأل اهل القریه». فرمود این بحثهای برهانی است، این برهان را با حسّ و تجربه هم بررسی کنند و ببینند که قبل از اینها کسانی بودند که وضع مالی اینها خیلی بهتر بود؛ اما ما همه اینها را از بین بردیم. این سه ـ چهار مرحله چندین بار گذشت، چه در سوره مبارکه «سبأ» و چه در سایر سُوَر؛ در آنجا گاهی میفرماید: أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً (1)کذا و کذا، گاهی فرمود: وَ مَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ؛ (2)فرمود رسول من! به این مردم بگو ما کسانی را از بین بردیم که سرمایهداران و صنادید قریش «مِعشار» قدرت گذشته را ندارند؛ یعنی یک دهم قدرت آنها را ندارند! وقتی به آنها میرسیم در جریان قارون که مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ، (3)گفت که ما قبل از قارون کسانی را هلاک کردیم که أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً؛ (4)از او سرمایهدارتر بودند! در جریان قوم عاد فرمود: إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ؛ (5)در تمام روی زمین مثل قوم عاد کسی نبود! این اقوام بودند و همه اینها را فرمود ما خاک کردیم. غرض این است که اگر مسئله تجربه باشد، با این عقل هماهنگ است و مسئله برهان باشد، با این مطلب شرعی هماهنگ است؛ فرمود این کار را ما کردیم، چرا سفر نکردند؟ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکَافِرِینَ أَمْثَالُهَا و باید بدانند که اینها رهبر ندارند، مولا ندارند، والی ندارند و رها هستند، وقتی رها باشند تندباد حوادث اینها را از پا درمیآورد. بعد فرمود: إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ، فرمود برخیها بهرههای عقلی میبرند، برخیها هم که همّتشان بطون آنهاست و در حدّ حیات حیوانی زندگی میکنند که یَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الأنْعَامُ؛ مثل حیوان دارند زندگی میکنند که فقط همّت آنها خوردن آنهاست. یک بیان نورانی از حضرت امیر هست در آن خطبهٴ شقشقیه که برخیها فقط دو پناهگاه دارد: یک مبدأ و یک مقصد یعنی دو جا دارند؛ بین «نَثِیل» و «مُعتَلَف». شتر وقتی که بررسی میشود زندگیاش همین دو تا جایگاه است: یک جا «نَثِیل» است و یک جا «مُعتَلَف». «مُعتَلَف» یعنی مرتع که علف دارد، این حیوان کارش این است که علف بخورد و ـ جسارت است ـ مدفوع داشته باشد؛ «نَثِیل» مدفوع او، «مُعتَلَف» یعنی چراگاه او. این در بیانات نورانی حضرت در خطبهٴ شقشقیه است که فرمود حکومت اموی و مروانی و امثال آنها که سقیفه را به بار انداختند و غدیر را غصب کردند، تمام تشکیلات و همّ آنها «بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِه» (6)است! خیلیها هستند که تمام زندگیشان همین دو در دارد، یک در به آشپزخانه و یک در به دستشویی، همین است! چه وقت غذا میخورند و چه وقت خالی میکنند! این قرآن تحقیر نکرده کسی را که فرمود: أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، (7)این تحقیق است نه تحقیر! قرآن کتاب ادب است! اینکه فرمود: أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ نمیخواهد فحش بدهد به اینها، یا اینها را مثلاً تحقیر بکند، نه! حقیقت است! میگوید سه راه دارد: یا حرف ما را باور کن که اینها واقعاً حیوان هستند، یا چشم باز کن و باطن اینها را ببین، یا دو روز صبر کن، بعد از مرگ روشن میشود که اینها حیوان هستند یا انسان! سه تا راه بیشتر ندارد؛ یا حرف ما را قبول کن که ما میگوییم أُولئِکَ کَالأنْعَامِ، یا خودت آن توفیق را پیدا کن که «وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِیاءِ نَظَرِها اِلَیْکَ حَتّی تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النّورِ» (8)تا باطن را ببینی، یا نه آن نشد و نه این، دو روز صبر کن «عند الاحتضار» معلوم میشود که چه کسی انسان است یا حیوان است. در همین خطبه حضرت فرمود اینها تمام تلاش و کوشش اینها بین آشپزخانه و دستشویی است، این بیان نورانی حضرت جامع است! فرمود: «بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِه». بعد فرمود: وَ کَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِن قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ؛ اینها شما را از مکّه بیرون کردند، حجاز مگر یک حیات خلوتی در خاورمیانه بیشتر است؟! ما مصر را زیر و رو کردیم! قارون را زیر و رو کردیم و اینها را ما از بین بردیم! اینها چه میخواهند بگویند؟ این سه ـ چهار مرحله در سوره مبارکه «سبأ» و غیر «سبأ» گذشت، فرمود: وَ کَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِن قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنَاهُمْ فَلاَ نَاصِرَ لَهُمْ، اما اینها که مردان الهی هستند یا اهل شهادتاند یا اهل «قتل»اند یا اهل «قتال»؛ به هر حال میدان را حفظ کردند و ما هم بهشت را برای آنها مزیّن کردیم، برای این عَرَّفَهَا لَهُمْ (9)چند معنا ذکر کردند؛ یکی از آن معانی لطیفی را که اهل معرفت ذکر کردند این است که ـ عُرف یعنی معطّر کردن و خوشبو کردن ـ فرمود ما بهشت را با اینکه همه نعمتها فراوان است، آن را اصلاً معطّر کردیم برای ورود بهشتیها! آن را مزین کردیم! عَرَّفَهَا لَهُمْ نه تعریف کردیم، عُرف دادیم، بو دادیم! این کار را کردیم؛ ما با گُل، با ریحان و با عطر این بهشت را عُرف دادیم، نه معرفه کردیم و تعریف کردیم! عَرَّفَهَا لَهُمْ، وقتی که میآیند با یک فضای معطّری روبهرو میشوند ما این کار را کردیم و اینها در برابر این هستند. بهشت البته عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الأرْضِ، (10)آن تعریف میخواهد، تحدید میخواهد که جا کجا باشد؟ در بعضی از روایات دارد که جای هر بهشتی عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الأرْضِ، نه مجموع برای مجموع! یک بهشتی خانهاش به قدری وسیع است که همه اهل دنیا هم اگر مهمان او باشند جا دارند، این طبق بعضی از روایات ماست؛ (11)این عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الأرْضِ نه یعنی مجموع برای مجموع، این متعلق به کلّ واحد است! حالا کجا باید جا بگیرد و مانند اینها درست است که عَرَّفَهَا یعنی «جعلها معروفة له»، آن معنا هم درست است؛ اما بهشت را مزیّن میکنند برای «مُقاتل» و «مقتول» و شهید، چنین عالمی است! نسبت به آنها هم فرمود که ما بساط خیلیها را برمیداریم، چه اینکه برچیدیم! ما که از آینده خبر نمیدهیم، از گذشته داریم میگوییم؛ این فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا؛ (12)فَانْظُرُوا همین است! فرمود شما آثار باستانی میشناسید، ما که کوخها را خراب نکردیم، کاخها را هم ویران کردیم! شما که آثار باستانی را میشناسید إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ! (13)یک وقت است که میگوییم مؤمنین میروند اوضاع را میبینند، تخت جمشید را میبینند، یک وقت «متوسّم» یعنی وسمهشناس، سیماشناس، میراث فرهنگیشناس و آثار باستانیشناس میبیند، این میفهمد که آدمهای عادی نبودند در آنجا! فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ؛ آنها که میراث فرهنگی میشناسند، آثار باستانی میشناسند که دست چه کسانی این آثار را ایجاد کرده، ما آنها را خاک کردیم! آیات عادی باشد و ویران کردنهای عادی باشد برای همه است و «للمؤمنین» است؛ اما میراث فرهنگی و آثار باستانی به درد هر کسی نمیخورد و هر کسی که نمیشناسد، آیه که برای او نیست. اگر آیهٴ ویژه است برای وَسمهشناس، موسومشناس، سِمهشناس و سیماشناس است؛ یعنی باستانشناس است إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ
ص: 921
1) قصص/سوره28، آیه78.
2) سبأ/سوره34، آیه45.
3) قصص/سوره28، آیه76.
4) قصص/سوره28، آیه78.
5) فجر/سوره89، آیه7 و 8.
6) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج1، ص197.
7) اعراف/سوره7، آیه179.
8) لإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج3، ص299.
9) محمد/سوره47، آیه6.
10) حدید/سوره57، آیه21.
11) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج8، ص120.
12) آل عمران/سوره3، آیه137.
13) حجر/سوره15، آیه75.
موضوع: تفسیر آیات 14 تا 15 سوره محمد(ص)
أَ فَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ کَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُم (۱٤ مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ (۱۵)) این سوره مبارکه که در مدینه نازل شد، مطالب فراوانی دارد که بخشی از اینها گذشت؛ مقداری از سؤالها یا اشکالهایی که مربوط به مطالب قبلی بود مانده است؛ یکی از آنها در آیه دوم این سوره است که فرمود: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ، البته در این جمله هُوَ میشود مبتدا و الْحَقُّ میشود خبر؛ اما اینکه گفته شد ضمیر فصل است و مفید حصر است، به وسیله دو تا آیه سوره مبارکهٴ «حج» و سوره «لقمان» است؛ در سوره مبارکه «حج» همین مطلب به این صورت آمده است، آیه 62 سوره «حج» این است: ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ که این ضمیر، ضمیر فصل است و با معرفه بودن خبر مفید در تعریف است. ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ، این دو قضیه مفید حصر است: یکی حق منحصر در ذات اقدس الهی است و دیگری هم باطل منحصر در چیزی است که مشرکان و صَنَمی و وَثَنی ادعا میکنند؛ این حصر از همان ضمیر فصل، یک؛ معرفه بودن خبر، دو؛ استفاده میشود. رقیقتر از آن که البته به منزلهٴ بازگو کردن آیه مبارکه سوره «حج» است، در سوره «لقمان» آمده است؛ البته به آن وضوح در جمله دوم نیست؛ آیه سی سوره مبارکه «لقمان» این است: ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ ـ در قضیه دوم دیگر ضمیر فصل نیست ـ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ، اینها مفسّر و مبیّن چیزی است که در آیه دوم سوره محل بحث آمده است. نکته دیگر این است که همین جمله وَ هُوَ الْحَقُّ که در آیه دوم آمده و مبتدا و خبر است، این جمله درست است که جملهٴ معترضه است؛ ولی این جمله در محل جرّ است تا صفت باشد برای «ما»؛ وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ که بِمَا نُزِّلَ صفتش هُوَ الْحَقُّ است.
ص: 923
مطلب بعدی آن است که در جریان سخن حضرت امیر(سَلامُ اللهِ عَلَیهِ) که «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار»، (1)که این جمله درباره عمّار(رضوان الله علیه) (2)هم آمده است، فرق اساسی بیان شد که در آن مرجع ضمیر است، «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ ... یَدُورُ» که ضمیر این «یَدُورُ» به حق برمیگردد، «یَدُورُ مَدار عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار»؛ تعبیر حدیث این است: «یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار»، این دو ضمیر باید معلوم میشود که به چه کسی برمیگردد. در جریان عمّار «یَدُورُ عَمّار مَعَ الحقِّ حَیْثُمَا دَار» آن حق؛ ولی درباره حضرت امیر «یَدُورُ الحقُّ مَدار» حضرت امیر «حَیْثُمَا دَار» حضرت امیر! سرّش این است که ما یک فقه و یک قانون نوشتهای قبلاً نداریم که اقوال و اعمال و سنّت معصوم(علیه السلام) را به آن تطبیق کنیم، ما هستیم و قرآن و عترت؛ اگر چیزی در قرآن بود «هُوَ الحقّ» و چیزی در قرآن نبود که قسمت مهم فقه آن است که به برکت این چهارده معصوم بیان شد، ما هستیم و قول اینها و فعل اینها و تقریر اینها؛ از قول اینها، از فعل اینها و از تقریر اینها دین را میفهمیم؛ البته این مقام کشف و اثبات ماست؛ اما چه کسی مقنّن هست و چه کسی حقآفرین است، این براساس توحید، فقط ذات اقدس الهی مُقَنِّن و حقآفرین است. آیه إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ (3)توحیدِ قانونگذاری را میرساند، آیه سوره مبارکهٴ «آل عمران» که فرمود: الْحَقُّ مِن رَبِّکَ (4)نه «مع ربّک»، یعنی چیزی با خدا نیست و هر چه هست از خداست! خدا «با» ندارد که کسی یا چیزی با خدا باشد، خداست «و لاغیر»! حق فعلی از خداست الْحَقُّ مِن رَبِّکَ، قانون «مِنَ الله» است نه «مَعَ الله»؛ اما همین قانون که «مِنَ الله» است نه «مَعَ الله» و همین حکم که «مِنَ الله» است نه «مَعَ الله»، تنها راه تبیین این قانون که از حق نازل میشود ـ حالا یا بلاواسطه یا به واسطه نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (5)ـ ذات اقدس الهی بر قلب انسان کامل معصوم(علیه السلام) القا میکند، از حَرم قلب مطهّرش بیرون میآید بر زبانش که میشود: مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی، (6)آن وقت ما میفهمیم که حق چیست. بنابراین محقّق و مُقَنِّن خداست «و لاغیر». ایجادِ حکم و حق از خداست إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلَّهِ، الْحَقُّ مِن رَبِّکَ؛ منتها در فصل سوم که مقام فعل خداست، انسانِ کامل در اثر «قُرب نوافل» (7)و «فرائض» (8)به جایی میرسد که برابر «قُرب نوافل» که «فریقین» نقل کردند، ذات اقدس الهی میفرماید: «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا»، (9)ذات اقدس الهی در فصل سوم که «منطقةُ الفراغ» است یعنی مقام فعل، میشود زبان انسان کامل معصوم، پس آنچه را که ما از انسان کامل معصوم میشنویم گوینده دیگری است! چون گوینده دیگری است، این را به گوینده اسناد دهیم، میشود مُقَنِّن حق و به گیرنده اسناد دهیم، میشود مَظهر حق؛ آن وقت همین گوینده، با لسانِ همان لسان غیبی، میگوید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، (10)ما راهی نداریم که بگوییم این به مسائل دنیایی منصرف است، حالا ما اگر نتوانستیم ـ یعنی جامعه انسانی اگر نتوانست ـ از حضرت مسائل غیبی بپرسد، این قصور از طرف امت است، نه اینکه از طرف آن حضرت محدودیتی باشد! همان کسی که حکم خدا در فصل سوم و در اثر «قَرب نوافل»، میشود «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ»، همان مرحله در بخش داعیهای که فرمود: «سَلُونِی»، میشود «کُنْتُ لِسَانَهُ الَّذِی قَالَ سَلُونِی». اگر ذات اقدس الهی لسانِ انسانِ کامل مثل حضرت امیر(سلام الله علیهِ) شد، این دیگر محدودیتی ندارد و دلیلی هم ندارد که ما بگوییم این منصرف است به مسائل دنیایی؛ مخصوصاً با این قرینه محفوف است که فرمود: «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض»؛ فرمود هر کس، هر چه بخواهد من بلد هستم! این داعیه معنایش نامتناهی بودن است، دلیل و برهانی بر انصراف به این قضایای عرفی که نیست؛ این دیگر جزء مسائل عادی نیست که بگوییم منصرف است به عرف، این در یک بخش عمیق ولایی و کلامی است، بنابراین وجهی ندارد که ما این را منصرف بکنیم یا محدود بکنیم، چون با همان لسان «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» دارد میگوید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض». پرسش: این لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ (11).؟ پاسخ: این لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ در مقامی است که خود ذات اقدس الهی بعضی از افعال او حاکم بر بعضی افعال دیگر است؛ خدا فعل ناسخ دارد، فعل منسوخ دارد، حاکم دارد، محکوم دارد، همان افعال الهی «بعضُها» حاکم بر بعضی هستند، چون در مقام تدبیر جریان، یک سَبق و لحوقی هست، یا ناسخ و منسوخی هست، اینکه فرمود: لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً، (12)خود خدا قرار داد! برای هر پیامبری شریعت و منهاجی قرار داد، بعد از رحلت آن پیامبر، پیامبر دیگر که آمد شریعت دیگر و منهاج دیگر هست، این ناسخ آن است؛ این احکام در حیطهٴ فصل سوم که فعل خداست، بعضیها مقدم بر بعضیاند و مانند آن.
ص: 924
1) الفصول المختاره، الشیخ المفید، ص135.
2) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ص223.
3) انعام/سوره6، آیه57.
4) آل عمران/سوره3، آیه60.
5) شعراء/سوره26، آیه193 و 194.
6) نجم/سوره53، آیه3.
7) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.
8) التوحید، الشیخ الصدوق، ص164 و 165.
9) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.
10) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج12، ص202.
11) توبه/سوره9، آیه43.
12) مائده/سوره5، آیه48.
به مسئله «إنتصار» میرسیم؛ ذات اقدس الهی گاهی کاری را بلاواسطه انجام میدهد؛ مثل اینکه فرمود: ذَرْنِی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیداً؛ (1)بگذارید من تنها کار او را حلّ کنم! یعنی نیازی به کار شما نیست. گاهی هم برای تکامل جامعه بشری میفرماید من جهاد و دفاع را مقرّر کردم لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ (2)و اگر ذات اقدس الهی بخواهد مثل همان جریان خندق یا مثل جریان طبس با یک مُشت شن مشکل را حلّ میکند، چه اینکه کرده است! فرمود: وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ؛ (3)یعنی «لانْتَقَم مِنهُم»، نه به دست شما! بلکه به وسیله باد، به وسیله هوا و به وسیله شن و مانند آن وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ. درست است که ذات اقدس الهی با اسباب کار میکند؛ ولی گاهی اسباب جامعه بشری است که میشود لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ؛ گاهی به وسیله شن است، گاهی به وسیله آب است، گاهی «شقّ القمر» است، گاهی «شقّ البحر» است، گاهی «شقّ الارض» است، گاهی فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأرْضَ (4)است که میشود «شقّ الارض»، گاهی هم به وسیله بادها و شنهاست میشود «شقّ الارض»، «شقّ الحجر»، «شقّ الشجر» و مانند اینها و گاهی هم «شقّ القمر»؛ با همه اینها خدا کاری کرد! این سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (5)این «شقّ الریاح» است و فرقی نمیکند! اینکه به زمین میگوید بگیر! اینکه به دریا میگوید ببر! اینکه به شن میگوید بگیر! همه همینطور است! فرمود من اگر بخواهم کلّ این جریانها در تحت تدبیر من است، وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ.
ص: 925
مطلب بعدی آن است که ما یک وقت است حکم پیامبری را میخواهیم براساس لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً بفهمیم، یک وقت هم میخواهیم سُنن انبیا را بفهمیم که اصلاً به عنوان نبوت عامه پیامبران الهی چه مسئولیتی دارند؟ این دو تعبیر دارد: گاهی به وسیله روایت است یا تعبیر قرآنی است که سنّت الهی خدا این است و گاهی هم نظیر آیه 67 سوره مبارکه «انفال» تعبیر خاصی است که فرمود: مَا کَانَ لِنَبِیٍّ، این مَا کَانَ لِنَبِیٍّ؛ یعنی برای نبوت عامه است، برای نبوت خاصه نیست و اختصاصی به آن حضرت ندارد؛ هیچ پیامبری نمیتواند در بحبوحهٴ جنگ اسیر بگیرد که حَتَّی یُثْخِنَ فِی الأرْضِ، (1)شما دلتان میخواهد ما اسیر بگیریم، بعد این اسرا را آزاد کنیم و چیزی در قبال این بگیریم که مشکل مالی شما حلّ بشود؛ ولی شما مشکل سیاسی و جهادی و دفاعی را در نظر نمیگیرید، اینها دوباره برمیگردند، توطئه میکنند و دوباره علیه ما شورش میکنند! شما تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا؛ فقط مال میخواهید که اینها را آزاد کنید و چیزی بگیرید تا مشکل محدودتان به طور موقّت حلّ بشود؛ اما وَ اللّهُ یُرِیدُ الآخِرَةَ، اینها اگر یک مقدار پول بدهند و آزاد بشوند، دوباره همین جنگ را راه میاندازند! ما به هیچ پیامبری اجازه اسیرگیری در بحبوحه جنگ را ندادیم که اینها دوباره برگردند و فتنه ایجاد کنند، ما به هیچ پیامبری اجازه ندادیم! بنابراین ما اگر خواستیم سنّت نبوت عامه را کشف بکنیم، از تعبیراتی نظیر مَا کَانَ لِنَبِیٍّ یا تعبیر «سنّت» یا تعبیر سیره انبیا و مانند اینها را استفاده میکنیم؛ ولی عمدهٴ اسیرگیری که نهی شده در آیه 67 سوره مبارکه «انفال» این است که فرمود: تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا؛ شما کالای دنیا میخواهید؛ یعنی اسیر بگیرید و آزاد بکنید تا چیزی گیرِ شما بیاید؛ اما دیگر نمیدانید اینکه دوباره برگشته، دوباره جنگ را علیه ما تحمیل میکند! ما آن قدر باید مبارزه کنیم تا حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِک، (2)این هم یک مطلب.
ص: 926
مطلب دیگر این است که حکم اسیر در اسلام، حکم مبسوط فقهی دارد؛ اما آنچه به بحث تفسیر برمیگردد، این است که چه در سوره مبارکهٴ «انفال» وچه در همین سوره مبارکهای که به نام حضرت است و مسئله اسارت در آن مطرح شد که فرمود: فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ؛ (1)بعد از اینکه این دشمنها را خوب غرق خون کردید آن وقت اسیر بگیرید، برای آن است که یک وقت است در بحبوحهٴ جنگ یک عدّه از جمعیت دور میمانند و اسیر میشوند؛ البته غرض مجاهدان اسیرگیری نبود؛ ولی اتفاق افتاد که آنها به اسارت مسلمانها درآمدند؛ اگر در بحبوحهٴ جنگ کسی اسیر شد، چهار حکم دارد و اگر بعد از جنگ که اسلحه را گذاشتند و دارند میروند یک عدّه اسیر شدند، سه حکم دارد؛ در هر دو صورت اگر این اسیر اسلام آورده باشد از قتل مَصون است؛ چه در بحبوحه جنگ اسلام آورده باشد و چه بعد از جنگ که به اسارت رفته، اسلام آورده باشد؛ اگر مسلمان شده دیگر کشته نمیشود، این یک حکم است برای هر دو صورت؛ یعنی چه اسیرگیری در بحبوحهٴ جنگ باشد و چه بعد از اینکه جنگ پایان پذیرفت تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا، اگر مسلمان شد کشته نمیشود؛ ولی اگر مسلمان نشد و در بحبوحهٴ جنگ کسی اسیر شد، چهار حکم دارد و اگر بعد از فراق از جنگ کسی اسیر شد، سه حکم دارد؛ در بحبوحه جنگ اگر کسی اسیر شد و مسلمان نشد یا قتل است یا آزادی رایگان است یا آزادی در قبال پول است یا «إسترقاق» و بردهکردن است؛ این چهار حکم در صورتی که اسارت در متن جنگ باشد؛ اما اگر تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا کسی که اسیر شد کشته نمیشود؛ ولی فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً « وَ إِمَّا تَبعاً لِلنص إسترقاقاً». اینکه فرمود: حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِک نه یعنی کلّ عالم اینچنین بشود، آن روز در حجاز کسانی که اسلحه علیه اسلام کشیدند، همان مشرکان مکه بودند، وقتی اینها خلع سلاح شدند دیگر حالا اسیرگیری آزاد است؛ در بحبوحهٴ جنگ اگر اسیر گرفتید میتوانید آنها را بکُشید، آنها هم همین کار را کنند. یک وقت است که ولیّ مسلمین مصلحت را در این میبیند که ما هم چند تا اسیر داریم نزد آنها، اکنون که اسیر گرفتیم ـ از باب تبادل اسرا ـ این زمینهٴ حفظ حیات همکیشان و مؤمنین مجاهد اسیر شده هست، این هم برابر مصلحت «امامُ المسلمین» انجام میشود. فرمود اگر این کار را کردید، اسارت در آن بخش است و اگر بخش دیگر باشد اسارتی در کار نیست. پرسش: در سوره «انفال» فرمود: حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْض. (2)پاسخ: بله، «أرض» نه یعنی شرق عالَم و غرب عالَم؛ یعنی همین که منطقهای که شما به سر میبرید، وگرنه خیلی از منطقههایی مثل ایران یا روم اصلاً اسلام نیاوردند و کاری هم به مسلمانها نداشتند. یک وقت است که میفرماید: «جُعِلَ لِیَ الْأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُورا»، (3)این معلوم است که جنس مراد است؛ اما اینجا این «أرض» کفّار حربی با «أرض»های کسانی که کاری به ما ندارند فرق میکند؛ در سوره مبارکه «ممتحنه» آیه هشت این است که کفّاری که کاری با شما ندارند: لاَ یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیَارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ، (4)این آیه هشت در جریان قانون اساسی ما هم آمده است.
ص: 927
فرمود کفّار دو قسم هستند: یک عدّه هستند که در صدد مزاحمت شما هستند، آنها حکم خاص خودشان را دارند؛ اما کفّاری که کاری با شما ندارند، نه علیه شما توطئه کردند، نه در کشتن شما، نه در اسیرگیری شما و رنج شما کاری با شما ندارند، خدا نهی نکرده، با اینها روابط حسنه نداشته باشید، بلکه نسبت به اینها عدل را اِعمال کنید، چون إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ، لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ ... لَمْ یُخْرِجُوکُم، وَ لَمْ یُظَاهِرُوا عَلَیْکُمْ، (1)أَن تَبَرُّوهُمْ؛ نسبت به اینها بِرّ و نیکی کنید، وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ؛ نسبت به اینها قسط و عدل داشته باشید إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ. شما میخواهید در جهان زندگی کنید یا نکنید؟ اگر میخواهید در عالم زندگی کنید که نمیتوانید با همه بجنگید! کسانی که کاری با شما ندارند، شما عادلانه با آنها رفتار کنید! اما آنها که وَ ظَاهَرُوا عَلَی إِخْرَاجِکُمْ؛ (2)فتنه کردند و فتنه میکنند مواظب باشید و حواستان جمع باشد! این بخشها را در سوره مبارکه «ممتحنه» و در جای دیگر هم فرمود، در صدر اسلام وجود مبارک حضرت برای خیلیها نامه دوستانه مینوشت و آنها را به اسلام دعوت میکرد؛ این فِی الأرْضِ (3)که فرمود، یعنی همان «أرض» حجاز، یعنی «أرضی» که جنگ و درگیری در کار هست، در این بخشها هم فرمود که حکم این است و غیر این نیست. پرسش: آیا قبل از «إثخان» فِی الأرْضِ جایز هست که اسیر بگیرند؟ پاسخ: قبل از «إثخان» فِی الأرْضِ در جنگ نه، آنجا در سوره مبارکه «انفال» فرمود: مَا کَانَ لِنَبِیٍّ که اسیر بگیرد، مگر اینکه یُثْخنَ فِی الأرْضِ، آیه 67 سوره مبارکه «انفال» این است: مَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَن یَکُونَ لَهُ أَسْرَی یعنی اسیرگیری، حَتَّی یُثْخنَ در محدودهٴ «أرض» جنگ. شما میخواهید اسیر بگیرید و غرضتان هم مشخص است؛ میخواهید اسیر بگیرید، بعد این اسیر را به صاحبانش برگردانید و پولی بگیرید، همین! دیگر نمیدانید این اسیرانی که رفتند دوباره جنگ را علیه ما تحمیل میکنند تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا؛ اما وَ اللّهُ یُرِیدُ الآخِرَةَ. پرسش: مقصود همان جنگ نبوده؟ پاسخ: اصل کلّی این است و اختصاصی به آن جنگ ندارد، اصل کلّی این است که اگر شما اسیر بگیرید، بعد او را با گرفتن پولی آزاد کنید، دوباره این برگردد و جنگی را علیه شما تدارک ببیند، این کار روا نیست. به هیچ پیامبری این اجازه داده نشده که این اسیری که الآن در اسارت شماست را آزاد کنید و چیزی بگیرید که دوباره برگردد علیه شما جنگ را شروع بکند. پرسش: در آیه دیگر فرمود این پولی را که گرفتید نزدیک بود عذاب دردناک ؟ پاسخ: بله، این عَرض دنیاست در برابر آخرت و این کار تحریم شده است: تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَ اللّهُ یُرِیدُ الآخِرَةَ، این معلوم میشود در برابر آخرت است و این کار جایز نیست. پرسش: ... اصلی را میخواهد نگه دارد، پولی نگیرد و این را نزد خود نگه دارد؟ پاسخ: فرق نمیکند، اگر نگهداری است یک مطلب دیگر است و این به امامت مسلمین برمیگردد؛ اما حالا دوباره برود آنجا و مشکلی ایجاد بکند حکم خاص دارد.
ص: 928
«فتحصّل» این اسیر اگر مسلمان شد از قتل مصون است و اگر مسلمان نشد به یکی از احکام چهارگانه محکوم است؛ البته در صورتی که این اسارت در زمان جنگ باشد و به یک حکم از احکام سهگانه محکوم است، اگر بعد از اینکه حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِک بشود. پرسش: ... اسلام مردم را ... اما اینجا اسلام را «عند الاضطرار» میپذیرد؟ پاسخ: این معلوم نیست که هراس و اضطراب باشد، این مختار است، خیلی از اسرا بودند که بعد از اسیر شدن هم همچنان به کفرشان باقی بودند و اسلام نیاوردند، معلوم میشود که اضطرار نیست و اختیار است. پرسش: در مقابل داعش و مانند اینها که حملات انتحاری دارند ؟ پاسخ: اینها را میدانید که جنگهای نیابتی است، اینها نه مسلمان هستند و نه کافر! اینها مزدور محضاند! نه اسلام برای اینها حلّ شده است و نه غیر اسلام؛ البته حوزههای علمیه اگر بحثهای کلامی را مثل فقه و اصول ادامه میداد که مسئله توسل حلّ میشد، مسئله شفاعت حلّ میشد، این دعاهایی که مرتّب میخوانیم که به پیغمبر و حضرت امیر میگوییم: «اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَانِ وَ انْصُرَانِی فَإِنَّکُمَا نَاصِرَان»، (1)اگر اینها هم مثل فقه و اصول بحث میشد ما چنین مشکلی نداشتیم؛ ولی متأسفانه حوزه ما حوزه فقه و اصول است، با کلام و عقاید و علوم دیگر کاری ندارد! این است که این حرفهای برای آنها آشنا نیست، حتی برای خیلی از خودیها آشنا نیست! ما این دعاها را باید درس بخوانیم، این ادعیه و مناجات را باید درس بخوانیم، این نهجالبلاغه را باید درس بخوانیم، اینها جانگیر است! یعنی مسئله رسائل و مکاسب و مسئله صحیفه سجادیه و مسئله نهجالبلاغه اصلاً قابل قیاس نیست! این حرفهای نفسگیر جلویش است! این یک سواد دقیق میخواهد، جان کندن میخواهد، یک قاطعیت میخواهد و برهان میخواهد تا نهجالبلاغه را حلّ کند! ما با فقه و اصول داریم زندگی میکنیم، دیگر شفاعت «ما هی»؟ «التوسّل ما هی»؟ «اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَانِ وَ انْصُرَانِی فَإِنَّکُمَا نَاصِرَان» حق است و معنای آن چیست؟ «قُرب نوافل» یعنی چه؟ «کُنْتُ ... لِسَانَهُ» یعنی چه؟ اینها که در حوزهها نیست! آن وقت هم که آنها از حوزه ما خبری ندارند، لذا میگویند شما مشرک هستید. نه تنها حوزه ما مشکل دارد، حوزه آنها هم این مشکل را دارد! حرف اوّل را کلام میزند! اصلاً هم پیغمبر و هم امام صادق(سلام الله علیهما)، آنهایی که به ما گفتند علم واجب است «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ»، (2)گفتند چه چیزی بخوان یا نگفتند؟ گفتند سه تا برنامه است، با حصر گفتند: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَة»، (3)ما گفتیم «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ» فقه و اصول است، «فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ» فقه و اصول است، «سُنَّةٌ قَائِمَة» هم فقه و اصول است و حوزه هم به این صورت درآمد. «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ»؛ یعنی کلام، عقیده، تفسیر، فلسفه و علوم عقلی! آن وقت انسان با خیال باز میگوید: «اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَانِ»، میفهمد که دارد چه میگوید، دیگر کفر نیست، چون توسل برای او حلّ شده، شفاعت برای او حل شده، نه آرام میگوید و نه میترسد، قدرت دفاع هم دارد! وجود مبارک امام صادق شاگردان خود را متخصص کرده، آن هشام بن حَکَم را یک طور، هشام بن سالم را یک طور دیگر، فرمود تو با هر کسی مناظره و نظریهپردازی نکن! «أَنْتَ إِنْ قَصُّوکَ لَنْ تَطِیر»؛ یک قدری اوج میگیری ولی میافتی، اما «فَیَطِیرُ وَ یَنْقَض»؛ (4)او بگذارید پرواز بکند و هر جا میخواهد برود، چون خوب تربیت شده است؛ اینها را در «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ» تربیت کرده، او را در «فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ» تربیت کرده، دیگری را در «سُنَّةٌ قَائِمَة» تربیت کرده است، فرمود تو با هر کس نظریهپردازی نکن، تو سقوط میکنی، یک قدری اوج میگیری و بعد میافتی «أَنْتَ إِنْ قَصُّوکَ لَنْ تَطِیر»، اما او «فَیَطِیرُ وَ یَنْقَض»؛ برای بعضی از افراد هم حرمت خاص قائل شد، فرمود این «اَبان» در بحث فقهی خیلی قوی است! نجاشی(رضوان الله علیه) نقل میکند «ابان» وقتی خدمت وجود مبارک امام صادق شرفیاب میشد، حضرت به خدمتگزارش فرمود «ألق الوسادة لأبان»؛ (5)به نوکرش فرمود آن بالش را برای آقا بیار که آقا تکیه بکند، امروز امام زمان هم همین حرف را میزند! فرقی ندارد! اینها به دنبال آدم فاضل هستند، اینطور نیست که حالا وجود مبارک امام صادق به آن شاگردش این را گفته باشد و وجود مبارک امام زمان نسبت به شاگردش این حرفها را نزند! فرمود آن بالش را برای آقا بیار که آقا تکیه بدهد! فخر از این بالاتر؟! «ألق الوسادة لأبان»! تمام آرزوهایمان این است که جواب سلام ما را بدهند، اینجا این ولیّ الهی است که میگوید این بالش را برای آقا بگذار تا آقا تکیه بدهد و خسته نشود ـ این را نجاشی نقل میکند ـ اَبان شاگرد حضرت بود! همین حرف را وجود مبارک ولی عصر هم به شاگردانش میگوید! حوزه باید یک حوزه زنده باشد، حوزه باید دارای «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ»، «فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ» و «سُنَّةٌ قَائِمَة» باشد؛ کلام، فقه، اصول، تفسیر و اینگونه از علوم باشد. آن وقت با ضِرس قاطع، با اطمینان خاطر و قاطعاً میگوید: «اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَانِ»، آنها که مدبّرات امر هستند که شاگردان اینها هستند! پس چه محذوری دارد؟ کجای آن با توحید مخالف است و مشکل دارد؟ ولی این درس و بحث وقتی باشد، انسان کاملاً این ادعیه را میخواند.
ص: 929
موضوع: تفسیر آیات 15 تا 18 سوره محمد(ص)
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ (۱۵ وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ (۱۶) وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ (۱۷) فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا فَأَنَّی لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِکْرَاهُمْ (۱۸)) طرح جریان بهشت و اوصاف بهشتیها بعد از بیان کُدهای رسیدن به آن
این سوره مبارکه که به نام حضرت است و در مدینه نازل شد، از آغاز تاکنون بین حق و باطل، ایمان و کفر، هدایت و ضلالت، بیّنه داشتن و بیبیّنه بودن فرق گذاشت، یک؛ در همه این موارد یا غالب موارد بین حُسن فاعلی و فعلی جمع کرد، دو؛ اینطور نیست که به صِرف «عملِ خوب» انسان به مقصد برسد، «عامل» هم باید معتقد باشد و اینطور نیست که اگر عامل معتقد بود، حُسن فاعلی داشت و «عمل صالح» نداشت بدون آسیب باشد. بعد از تبیین این اقسام به پاداش و کیفر که میرسد، اوّل بهشت و اوصاف بهشتیها را ذکر میکند، بعد دوزخ و اوصاف دوزخ و دوزخیان را.
ص: 931
علّت تعدّد بهشت و تفاوت درجات آن
در جریان بهشت قرآن کریم آیات فراوانی دارد، فرمود جنّت متعدّد است و یکی نیست لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (1)هست، بعد وَ مِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ (2)هست، برای هر مؤمنی چند بهشت هست و برای اوحدی اهل بهشت «جنّة اللّقاء» هست که فرمود: فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَ ادْخُلِی جَنَّتِی. (3)سرّ اینکه درجات جنّت متعدد است، این است که درجات ایمان متفاوت است و چون درجات ایمان متفاوت است مؤمنان هم درجاتشان فرق میکند؛ لذا بین زَادَتْهُمْ إِیمَاناً (4)که نشانهٴ تفاوت مراتب ایمان است، یک؛ و بین آنچه در سوره مبارک «انفال» و «آل عمران» آمده که یکجا فرمود: لَهُمْ دَرَجَاتٌ، (5)این دو؛ جای دیگر میفرماید هُمْ دَرَجَاتٌ، (6)سه؛ نه لَهُمْ دَرَجَاتٌ، از سنخ حذف «لام» نیست که «لام» محذوف باشد، خود افراد، درجات هستیشان فرق میکند، بنابراین چون هم زَادَتْهُمْ إِیمَاناً هست که نشانه تفاوت مراتب ایمان است، هم لَهُمْ دَرَجَاتٌ هست که نشانه آن است که هنوز این درجه برای آنها به منزلهٴ فصل مقوّم نشد، هم هُمْ دَرَجَاتٌ است که نشانهٴ آن است که این درجات برای آنها به منزله فصل مقوّم شد؛ لذا مراتب بهشت فرق میکند.
تبیین مراتب بهشت و دو شرط رسیدن به آن
در مراتب بهشت، یک بهشت است که جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ (7)و اکثری آنها هم در همین حدّ هستند، یک عدّه هستند گذشته از اینکه إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (8)هم هست، این برای اوحدی از اهل ایمان است که هم جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ را دارند و هم عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ هستند. در جریان جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ اوصافی دارد، مراتب و موجوداتی دارد که آنها را قرآن وصف کرده است؛ چه در سوره «رعد»، چه در این سوره و چه در سایر سُوَر جنّت را وصف کرده است، فرمود: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ، (9)الآن اینجا سخن از الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (10)هست؛ منتها با کلمه الْمُتَّقُونَ. قبلاً فرمود: إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (11)که مجموع دو حُسن است؛ یعنی حُسن فاعلی و حُسن فعلی، هم اعتقاد خوب و هم عمل صالح؛ اما الآن از این دو حُسن یکجا به عنوان تقوا یاد میکند: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ که الْمُتَّقُونَ همان الَّذِینَ آمَنُوا یک، وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ دو، هستند.
ص: 932
اقسام نهرهای چهارگانه جاری در بهشت و منشأ آن
آنگاه این بهشت را هم مشخص میکند، میفرماید اینکه ما در موارد فراوان گفتیم جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ؛ نهرهایی زیر این درختها و قصرها جاری است، این نهرها چهار قسم هستند که اقسام و درجات این نهرها را یکجا ذکر میکند: نهر «آب» است، نهر «شیر» است، نهر «خَمر» است و نهر «عسل»؛ اینها از یک سنخ نیستند، چندین نهر زیر این درختها جاری هستند. پس یک بخش از آیات دارد: جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ، بخش دیگر این «أنهار» را تربیع میکند و میگوید که اینها چهار قسم میباشند: نهر «آب» است، نهر «عسل» است، نهر «خَمر» است و نهر «شیر» است، اینها هست؛ آنگاه میفرماید که این «أنهار» زیر این «اشجار» جاری است و منشأ پیدایش این «أنهار اربعه»، «عیون أربعه» خواهد بود که چشمههای فراوانی است. در قرآن راجع به جهنّمیها دارد: عَیْنٍ آنِیَةٍ؛ (1)چشمهٴ گداخته و داغ دامنگیر اینهاست که ـ معاذالله ـ وقتی اینها تشنهاند، اگر مقداری از این آب را بخواهند بنوشند، اما هنوز به لب و دهن نرسید یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَ سَاءَتْ مُرْتَفَقاً؛ (2)پوست صورت میریزد، این از بس گرم است، داغ است و سوزان! عَیْنٍ آنِیَةٍ یعنی چشمهٴ داغ؛ اما درباره بهشتیها این نهرها از چشمهها جاری میشود که یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً. (3)
تعدد و تفاوت چشمههای بهشتی برای ابرار و مقرّبان
در قرآن کریم چشمهها را هم متعدّد معرفی کرده است؛ فرمود چشمههایی که برای اَبرار است، غیر از چشمههایی است که برای مقرّبان است. چشمههایی که برای اَبرار است خالص نیست، لذا مقداری از آن آبهای ناب چشمهٴ مقرّبان را در آب چشمهٴ اَبرار میریزند، میفرماید: مِزَاجُهَا زَنجَبِیلاً (4)که از «سَلْسَبیل» (5)هست وَ مِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ، (6)آنگاه این «کافور»، (7)«سَلْسَبیل» و «تَسنیم» را معرفی میکند. فرمود اَبرار خالص نمینوشند، آبی را که اَبرار مینوشند و چشمهای که اَبرار از آن استفاده میکنند ممزوج از تسنیم است، تسنیم چیست؟ «عینی» است که یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ. (8)آنهایی که مقرَّب هستند، فقط از این چشمهٴ تسنیم که خالص است مینوشند، ولی مقداری از این چشمهٴ «تَسنیم» را در آب اَبرار میریزند؛ «کافور» هم همینطور است، «زنجبیل» هم همینطور است، «سَلْسَبیل» هم همینطور است، این چشمهها را که در سوره مبارکهای که به نام «انسان» یا «مطفّفین» است ملاحظه بفرمایید، آیه پنج سوره مبارکهٴ «انسان» این است: إِنَّ الأبْرَارَ، نه مقرّبان! إِنَّ الأبْرَارَ یَشْرَبُونَ مِن کَأْسٍ که کَانَ مِزَاجُهَا کَافُوراً؛ از قدح و جامی مینوشند که خالص نیست، مقداری از چشمهٴ «کافور» را در آن ممزوج میکنند مِزَاجُهَا کَافُوراً، حالا کافور چیست؟ عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً، (9)ذیل این آیه و در تعبیر یُفَجِّرُونَهَا مرحوم امین الاسلام (10)دارد که این مردان الهی همین که با دست خود اشاره کردند یا خط کشیدند چشمه میجوشد، مثل دنیا نیست که انسان تابع چشمه باشد و هر جا که چشمه میجوشد آنجا ویلا بسازد یا خیمه بزند، بلکه در بهشت هر جا بهشتی بخواهد چشمه میجوشد، چون فرمود: یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً، «مُفَجِّرِ» این عیون، خود بهشتیها هستند که مقداری از این چشمهٴ «کافور» را در جام اَبرار میریزند مِزَاجُهَا کَافُوراً، آن وقت کافور چیست؟ عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً. در جریان مطفّفین هم همینطور است که ابرار را از مقرّبان جدا کرده است، آیه 22 به بعد سوره مبارکه «مطفّفین» این است: إِنَّ الأبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍ ٭ عَلَی الأرَائِکِ یَنظُرُونَ ٭ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ ٭ یُسْقَوْنَ مِن رَحِیقٍ مَخْتُومٍ ٭ خِتَامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ ٭ وَ مِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ؛ (11)اینها از «تَسنیم» محض استفاده نمیکنند، مقداری از چشمهٴ «تَسنیم» را ممزوج میکنند و به اینها میدهند. اَبرار از «تَسنیم» خالصاً بهره ندارند، ممزوج شدهٴ «تَسنیم» بهرهٴ اَبرار است. وَ مِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ، «تَسنیم» چیست؟ عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ؛ مقرّبون از «تَسنیم» استفاده میکنند که خالص است، ولی اَبرار از چشمهای استفاده میکنند که مقداری ممزوج شدهٴ از چشمه «تَسنیم» است. پرسش: استاد! با توجه به اینکه آبِ «کافور» خوردن در دنیا چیز جالبی نیست، این کافور باید یک معنای دیگری بدهد! پاسخ: بله، «کافور» یا «زنجبیل»، همه اینها با لذایذ خاصی بازگو میشود؛ حالا فرق اینها را هم ممکن است اشاره بکنیم. میفرماید که این چشمهها برای اَبرار و مقرّبان یکسان نیست، خود اَبرار هم تحت پوشش مقرّبان هستند، برای اینکه إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَ مَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ که یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ، (12)مقرّبون از نامه اعمال اَبرار باخبر هستند، بنابراین اَبرار درجاتی ندارند که همتای درجات مقرّبون باشند؛ چشمههای اینها فرق میکند و وقتی چشمهها فرق کرد، نهرها هم فرق میکند؛ این «أنهار» از آن «عیون» نشأت میگیرند، آن «عیون» را هم خود بهشتیها یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً. میدانید آب چیزی نیست که انسان از آن لذت ببرد، آب برای رفع عطش است! عسل را آدم میخورد لذت میبرد یا شیر را میخورد لذت میبرد، ولی قرآن کریم در بین «أنهار اربعه» که از «عیون اربعه» نشأت گرفته است، فقط برخی از این «أنهار» را با آن وصف خاص معرفی کرده است؛ فرمود این چهار نهر احکامشان این است: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ؛ ما میخواهیم بهشت را که گفتیم جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ وصف بکنیم.
ص: 933
1) غاشیه/سوره88، آیه5.
2) کهف/سوره18، آیه29.
3) انسان/سوره76، آیه6.
4) انسان/سوره76، آیه17.
5) انسان/سوره76، آیه18.
6) مطففین/سوره83، آیه27.
7) انسان/سوره76، آیه5.
8) مطففین/سوره83، آیه28.
9) انسان/سوره76، آیه6.
10) تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج10، ص215.
11) مطففین/سوره83، آیه22 و 27.
12) مطففین/سوره83، آیه18 و 21.
جسمانی بودن لذایذ اوصاف نهرهای بهشتی
برخیها فکر میکردند که این یک تشبیه است و ـ معاذالله ـ بهشت منحصر است در بهشت معنوی! البته اینطور نیست! بهشت جسمانی هست و وصف بهشت جسمانی هم این است؛ حالا این اوصافی که برای بهشت جسمانی هست، تمثّلاتی از آن مراحل بالاتر باشد، این یک مطلب دیگری است؛ مثل اینکه اگر کسی علم نصیب او میشود، در عالَم رؤیا خواب میبیند که آب زلال نوشیده یا شیر نوشیده است. اگر کسی خواب دید که شیری سالم نوشیده، حکمت نصیب او میشود، اگر خواب دید که در آب دارد شنا میکند یا آب شفّافی به او خوراندند یا قدحی آب دادند علم نصیب او میشود، این تمثّلات عیب ندارد؛ ولی آنچه در خارج است، جسمی است به نام درخت، جسمی است به نام نهر، جسمی است به نام چشمه، اینها در آن جاری است؛ منتها ذات اقدس الهی برای همه اینها خصیصهای ذکر کرد و فقط یک نهر را ممتاز معرفی کرد.
آسیبپذیر نبودن محتویات نهرهای چهارگانه بهشتی
فرمود: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ یک: مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ، طبع آب در دنیا این است که اگر بماند بو میآید، این سلامت و طاهر بودن ذاتی آب نیست؛ اما دو دوتا چهارتا اگر میلیونها سال بماند همان چهارتاست و زوج است، آب طوری نیست که اگر مدتی بماند همچنان طاهر و طیّب باشد. گوارا بودن، طاهر بودن و طیّب بودن اینچنین نیست که ذاتی آب باشد، آب در اثر ذرّاتی که دارد ممکن است عوض بشود، بعد بدبو بشود، متعفّن بشود، «قَذِر» بشود و مانند آن؛ ولی آب در بهشت اینطور نیست، چون وقتی که صحنه قیامت به صورت إِنَّ الأوَّلِینَ وَ الآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1)میلیونها و میلیاردها نفر وارد بهشت شدند، دیگر چشمه و چاه و جام و ساقی و ساغر کافی نیست، این باید نهر باشد تا هر کسی در خانهاش این نهر جاری باشد و از آن استفاده کند؛ چاه و چشمه و لولهکشی و اینها برای جمعیت میلیاردی کافی نیست؛ لذا فرمود: أَنْهارٌ و آنجا هیچ عاملی نیست، مگس و گَرد و غباری نیست که حالا بگوییم این نهرِ باز مثلاً آسیب میبیند، چون عسل آن را کَندو تولید نکرد تا مگس روی آن بنشیند، بلکه عسل آن را نماز و روزه تولید کرد. عسلی که از نماز به دست بیاید یا از روزه و اعتکاف به دست بیاید دیگر مگسی روی آن نمینشیند! لذا عسل آن را معرفی میکند، شیر آن را معرفی میکند، آب آن را معرفی میکند و آن یکی که بالاتر از همه است را هم معرفی میکند که جداگانه بحث میکنیم.
ص: 934
1) واقعه/سوره56، آیه49 و 50.
معرفی اوصاف نهر آب و شیر و عسل در بهشت
فرمود: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ، آسِنٍ یعنی بدبو میشود، عوض میشود و طعم آن تغییر میکند؛ البته اینچنین نیست. دو: وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ؛ شیری است که اگر سالیان متمادی جریان داشته باشد مَزهٴ آن فرق نمیکند؛ اما این خیلی مهم نیست! بدبو نشدن خیلی مهم نیست! طعم آن خیلی فرق نکند، خیلی مهم نیست! این دو تا. چهارمی هم این است که وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی که بیموم است و مانند اینها؛ اینها وصفهایی است که انسان درک میکند و چیز مهمی هم نیست.
خمر، مهمترین نهر جاری در بهشت
اما سومی که از همه اینها مهمتر است و برای آن خصیصهای را ذکر کرده است این بود: وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ؛ نهرهایی از خمر است که هر کس بنوشد لذت میبرد؛ درباره عسل این تعبیر نیست، درباره شیر این تعبیر نیست، درباره آب هم این تعبیر نیست، درباره آنها فقط این تعبیر را دارد که رنگ، طعم و مزه آنها فرق نمیکند؛ اما این را هر کس بنوشد لذت میبرد، این خَمریه سید مرتضی را هر کس بخواند لذت میبرد! خَمریه میر سید علی همدانی را هر کس بخواند لذت میبرد! خَمریه ابن فارض را هر کس بخواند لذت میبرد! این خَمریهها آدم را مَست میکند.
مخموری عقل و مبهوتی آن پیامد خمر دنیوی و ثمره بهشتی آن
البته مَستی خمر دو قسم است، زیرا خمر را از آن جهت گفتند خمر، چون مَخمور میکند! یک وقت است که درباره خمر وارد شده است: رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ؛ (1)رجس است، نجس است و پلید است، برای اینکه عقل را مَخمور میکند و جلوی نور عقل را میگیرد؛ اما خمری است که جلوی نور عقل را نمیگیرد، بلکه عقل را مبهوت میکند! این قرص ماه در دو وقت دیده نمیشود: یک وقت که او را ظِلّ میگیرد؛ یعنی حرکت ماه و آفتاب و زمین طوری باشد که زمین بین آفتاب و ماه قرار بگیرد و آفتاب آن طرف زمین باشد، ما روی زمین هستیم، سایه مخروطی زمین میخورد به جِرم ماه که ماه را ظِلّ زمین میگیرد؛ یعنی سایه زمین میافتد روی ماه و ماه تاریک میشود، چون ماه نورش را از آفتاب باید بگیرد! وقتی آفتاب آن طرف است، زمین وسط است، ماه آن طرف است و زمین بین آفتاب و ماه فاصله شده، آن طرف زمین روشن است و این طرف زمین سایه است و تاریک است، این سایه زمین که مخروطی است بخورد به قرص قمر، این قمر بیچاره میافتد در ظِلّ و تاریکی و خاموش میشود؛ این را میگویند قمر را ظِلّ گرفته و قمر «مُنْخَسِف» است؛ یک وقت است که هر دو بالای زمین هستند، شمس در کنار قمر است، قمر «تحت الشّعاع» شمس است و نور آفتاب تمام آن را فرا گرفته است، اما ما مجدد ماه را نمیبینیم! ماه دو وقت دیده نمیشود، یک وقت در تاریکی است که دیده نمیشود، یک وقت هم در روشنی زیاد است که دیده نمیشود! عقل دو وقت فتوا ندارد، یک وقت است که ـ معاذالله ـ با شرب خمر تاریک بشود که شراب، او را مَخمور و مَغمور بکند، این دیگر کاری ندارد، این جنون است و سَفَه؛ یک وقت هم که در مشهد عرفان قرار میگیرد، وقتی «عَمِیَت عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً» (2)یا «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه» (3)در آن مَشهد، قلب شاهدِ جمال و جلال بینهایتِ ازلی حق است؛ عقل که کار آن مفهومگیری و تصور و تصدیق است، در آن حوزه غرق نور شهود قرار میگیرد؛ در آن حال عقل کاری نمیکند و فقط لذت میبرد، خمر یعنی این! اگر انسان این خمر نصیب او بشود، ذات اقدس الهی را ـ آن مقداری که اسمای حسنای او تجلّی کرده است ـ میبیند، دیگر عقل و استدلال عقل و مفهوم عقل و تصور و تصدیق و قیاس و استدلال همه اینها رخت برمیبنند: گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل ٭٭٭ برون رو کز تو وارستم من امروز
ص: 935
علّت با عظمت ذکر شدن خمر بهشتی در قرآن
این است که در بین «أنهار» چهارگانه، فقط از خمر با جلالت و عظمت نام میبرد؛ خمر است که هر که بنوشد لذت میبرد، عسل نیست که برای هر مزاجی خوب نباشد، شیر نیست که برای هر مزاجی خوب نباشد یا آب نیست که فقط برای رفع عطش باشد، کسی آب مینوشد که لذت نمیبرد، این خمر است که نشاط میآورد، شادابی و مقام رضوان میآورد، در بین این «أنهار» چهارگانه این خمر را به این عظمت ستوده است؛ حالا روشن شد که چرا سید مرتضی میکوشد خَمریه را به بار بیاورد؟ ابن فارض خمریه میسازد که عدّه زیادی از عرفا این را شرح کردند، میر سید علی همدانی هم همینطور است، این خمر آن خصیصه را دارد. پرسش: این خمر در مقابل خمر دنیاست که میگویند بعد از خوردن آدم را آزار میدهد؟ پاسخ: بله، آنکه رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ است، برای اینکه عقل را ظِلّ میگیرد و تاریک است. ما یک وقت میخواهیم عقل را ببریم در تاریکی، این خمر «رجسٌ»، «نجسٌ» و پلید است؛ اما یک وقت است که عقل را میخواهیم ببریم در مشهد عشق، در مشهد قلب، آنجا نور محض است، وقتی ماه را ظِلّ میگیرد چیز بدی است، در آن صورت عقل را ظِلّ میگیرد! این بیان لطیفی که در صمدیه هست این است که «إنارة العقل مکسوف بطوع هویٰ»، (1)این آنجاست که گاهی میگویند مضاف از مضاف الیه کسب تذکیر یا تأنیث میکند. عقل وقتی در کنار هوس قرار گرفت آن را ظِلّ میگیرد؛ رجس هم همین است، نجس هم همین است، خبیث هم همین است، پلید هم همین است، چون انسان هویت خودش را از دست میدهد و این همانطور است. پرسش: وقتی که میگوییم حیات در تمام اشیا هست ؟ پاسخ: آنجا شهود است، این شهود مثل بیان وجود مبارک حضرت امیر است که فرمود: «مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه»، حالا آن مقام که نصیب افراد عادی نمیشود! اگر ذرّهای از آن مقام نصیب انسان بشود، آن وقت چه درمیآید؟! «وَ کَفیٰ بذلک کذا و کذا». «مَنْ ذَا الَّذِی ذَاقَ حَلَاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرَامَ مِنْکَ بَدَلا» (2)این دعاهای ماه مبارک رمضان هست که «بِمَحَبَّتِکَ یَا أَمَلَ الْمُشْتَاقِین»، (3)چقدر این کلمات زیباست! «بِمَحَبَّتِکَ یَا أَمَلَ الْمُشْتَاقِین»! «وَ أَذِقْنِی فِیهِ حَلَاوَةَ ذِکْرِک»! (4)«مَنْ ذَا الَّذِی ذَاقَ حَلَاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرَامَ مِنْکَ بَدَلا»! این مناجات ائمه است، اینها چشیدند و میدانند چه خبر است! برای ما حداکثر یک مفهوم است؛ مثل اینکه مفهوم عسل را ما میفهمیم، ولی مفهوم عسل هرگز کام کسی را شیرین نمیکند. ما مفهوم شهود، مفهوم همین «مناجات شعبانیه» قطع را میفهمیم، یک؛ کمال قطع را میفهمیم، دو؛ انقطاع را که بالاتر از اینهاست میفهمیم، سه؛ کمال انقطاع را که بالاتر از همه اینهاست میفهمیم، چهار؛ میخوانیم «الهِی هَبْ لِی کَمالَ الانْقِطاعِ الَیْک»، (5)پنج؛ اما کام ما شیرین نمی شود! با مفهوم که جان کسی شیرین نمیشود! فرمود: لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ، اینطور نیست که حالا برای بعضیها خوب باشد و برای بعضیها خوب نباشد؛ «شاربین» جمع است، هر کس بنوشد لذت میبرد، مَست میشود، نشاط پیدا میکند و به مقام رضا میرسد. پرسش: بین این چهار مورد از نظر جسمانی و ؟ پاسخ: هر چهار تا جسمانی هستند! آن بخشهایی که قبلاً در سوره مبارکه «فصّلت» و اینها گذشت راه دیگری دارند.
ص: 936
1) الحدائق الندیة فی شرح الفوائد الصمدیة، علیخان بن احمدالمدنی، ج1، ص356.
2) بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج91، ص148.
3) الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج1، ص273.
4) الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج1، ص275.
5) الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج3، ص299.
محدودیت خواستههای انسان و مهیّا بودن بیشتر از آن در بهشت
فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ؛ (1)چیزهایی هم هست که شما در دعاها، مناجاتها و ذکرها اصلاً از ما نمیخواهید، برای اینکه شما باید بفهمید چیست تا از ما بخواهید یا نه؟! میگویید بِده! ما چه چیزی را به شما بدهیم؟ آنچه را که شما میخواهید میدهیم! هر چه شما میخواهید ما میدهیم، چیزهایی هم هست که از ما نمیخواهید، نه برای اینکه خوشتان نمیآید، برای اینکه نمیدانید که چه هست! فرمود: لَهُمْ فِیها مَا یَشَاءُونَ؛ (2)هر چه بخواهند در آنجا هست، یک؛ وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ، بالاتر از مشیئت اینها در بهشت ما نعمت داریم! یعنی چه؟ یعنی ادعیه شما، مناجات شما، خواستهها و شما دعاهای شما حدّی دارد، شما به اندازه درکتان از ما چیز میخواهید، اما وقتی که ندانید آنجا چه خبر است، چه چیزی از ما میخواهید! بارها این مثال ذکر شد، الآن یک کشاورز، یک دامدار، یک گوسفنددار در تمام مدت عمر هرگز این آرزو را ندارد که ای کاش من نسخه خطّی کتاب تهذیب شیخ طوسی را داشته باشم! چنین آرزویی را اصلاً ندارد! او اصلاً نمیداند شیخ طوسی کیست! تهذیب چیست! نسخ خطی چیست! ممکن نیست در تمام مدت عمر یک پیشهور، یک کشاورز یا یک دامدار چنین آرزویی داشته باشد که ای کاش من آن نسخه خطی صحیفه سجادیه ـ آن اصل ـ را داشته باشم! او اصلاً نمیداند که این چیست! فرمود خیلی از چیزهاست که شما اصلاً نمیدانید آنجا چه هست تا از ما بخواهید! فرمود هر چه بخواهید هست، یک؛ چیزهایی هم هست که شما از ما نمیخواهید برای اینکه نمیدانید! لَهُم فِیها مَا یَشَاؤُونَ، یک؛ وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ بالاتر از مشیئت شما، یعنی بالاتر از درک شماست! بنابراین آنچه را که میفهمیم دو قسم است: یک همین جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ است که همه اینها جسم است و آثار خاص خودشان را دارد، یکی هم آن لذایذ معنوی است که «قُرب الی الله» است و تا حدودی میفهمیم؛ اما بقیه آنکه چه خبر است این است که «فِیهَا مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَرٍ»، (3)
ص: 937
آشکار بودن سِخافتفروشی مقامهای بهشتی به بازیهای دنیا
آن وقت این مقامها را انسان به این بازیها بفروشد! که این مرید من است و او مرید من است، من باید اینطور باشم! سِخافت یعنی همین! سخافت و بیعقلی که دیگر حقیقت شرعیه نمیخواهد، همین است! آدم آن را بفروشد به این که من باید بالا بنشینم! اسم مرا باید ببری! فلان لقب را باید به من بدهی! مگر جنون غیر از این است؟ آدم آن مقامهای بهشتی را بفروشد به این! حوزه میتواند این بار را بکشد و میتواند افرادی مثل آقا سید علی قاضی تربیت بکند! این آیات میتواند! این روایات میتواند و اگر ـ خدای ناکرده ـ ما بهره نبریم ضرر کردیم!
منحصر نبودن نعمتهای بهشتی در نهرهای مذکور
فرمود: وَ لَهُمْ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ؛ فرمود این «أنهار»ی که ما گفتیم منحصر در این نعمتها و کارها نیست؛ خوراکیهای فراوانی است که أُکُلُهَا دَائِمٌ. (1)«اُکُل» غیر از «أکل» است، «اُکُل» یعنی خوراکی و «أکل» یعنی خوردن؛ خوراکی بهشت دائمیِ دائمی است و اینطور نیست که فصلی باشد! أُکُلُهَا یعنی «مَا یُؤکَل»، أُکُلُهَا دَائِمٌ.
مقصود از مغفرت در بهشت و لطیفه فخر رازی بر آن
آنگاه این بیان که وَ مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ این آقایان مفسّرین را به زحمت انداخت که این دیگر یعنی چه؟ حالا در بهشت مغفرت است یعنی چه؟ چون اینها قبلاً بخشیده شدند و وارد بهشت شدند! آنجا غفران به چه معناست؟ البته مطالب فراوانی ذکر کردند که هرکدام از آنها جای خود را دارد؛ ولی بیانی را جناب فخر رازی ذکر میکند، میگوید که ما این را از مکتبخانههای شهرمان یاد گرفیتم و آن این است که در مکتبخانهها معلّمان به این بچهها یاد دادند که اگر برای قضای حاجت یک وقت میخواهید بروید، به معلّم بگویید «غفر الله لک»، این را در مدرسه معلّمین به این بچهها یاد دادند که هر وقت «لاراقة البول» بخواهید «لقضاء الحاجة» بروید، به معلم بگویید «غفر الله لک»، او میفهمد و به شما اجازه میدهد؛ (2)این مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ یعنی این همه نوشیدنیهایی که هست، این همه خوراکیهایی که هست هیچ اثر منفی ندارد تا کسی بخواهد دستشویی برود و کسی بخواهد قضای حاجت بکند و کسی بخواهد دلدرد بگیرد، اینطور نیست؛ حالا این تفسیر دقیقی نیست، ولی لطیفهای است که ایشان دارند، به هر حال آنجا این نعمتها هست، میلیونها سال هستند و غذا میخورند و آب مینوشیدند و مانند اینها، اما دیگر خروجی زشتی ندارد که یک چیزی باشد، چنین عالمی است! چنین عالمی است که «نثیل» در آن اصلاً نیست وَ لَهُمْ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِم. همانطوری که حق در مقابل باطل، ایمان در مقابل کفر و هدایت در مقابل ضلالت، أَ فَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ (3)در مقابل کَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ قرار دارد، اینجا هم جنّت با آن اوصاف ـ معاذالله ـ در قبال کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ قرار دارد.
ص: 938
موضوع: تفسیر آیات 15 تا 18 سوره محمد(ص)
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ وَ أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا مَاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ (۱۵ وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ (۱۶) وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ (۱۷) فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا فَأَنَّی لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِکْرَاهُمْ (۱۸)) علّت گرفتار نشدن مردم مکه به عذاب با توجه به اخراج پیامبر
ص: 940
این سورهٴ مبارکهای که به نام حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) است و در مدینه نازل شد، بعد از بیان حق و باطل، ایمان و کفر، هدایت و ضلالت و مانند آن، فرمود مردم مکّه تلاش و کوشش کردند که شما را از این سرزمین بیرون کنند. در قرآن کریم، در چند جا قصص انبیا و اُمم گذشته را نقل کرد که آنها در صَدَد «اسْتِفْزَاز» (1)و اخراج و تبعید رهبران الهی بودند و خدای سبحان آنها را با عذاب ألیم به هلاکت رساند، حالا سؤال این است که در جریان مردم مکّه که آیه سیزده همین سوره دارد: وَ کَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِن قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنَاهُمْ فَلاَ نَاصِرَ لَهُمْ، چرا مردم مکّه را به عذاب الهی گرفتار نکرد و آنها را هلاک نکرد؟ پاسخ آن این است که مردم سرزمینی که رهبران الهی آنها را تبعید میکنند بر دو قسم هستند: یا حُسن خاتِمَت ندارند که گرفتار قهر الهی میباشند و در قسم دوم یا در بین اینها افرادی هستند که حُسن خاتِمَت دارند یا آن سرزمین باید مَعْهَد دین قرار بگیرد، مَطاف و قبله مسلمین قرار بگیرد، از این جهت آن سرزمین را و مردم آن سرزمین را هلاک نمیکند. در سوره بعد ـ یعنی سوره «فتح» ـ آیه بیست و هفتم ناظر به رؤیایی است که ذات اقدس الهی نصیب رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) کرده بود، فرمود روزی وارد سرزمین مکّه میشوید، امنیت در آنجا برقرار است و شما احساس امنیت میکنید، آنجا مطاف و قبله میشود: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُوسَکُمْ؛ حج انجام میدهید، سرها را میتراشید یا تقصیر میکنید، ناخن میگیرید و مو کوتاه میکنید، مُحَلِّقِینَ رُؤُوسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لاَ تَخَافُونَ؛ هیچ احساس هراسی ندارید، فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً؛ مقدمه فتح عموم یک فتح قریب است، بعد فتح مطلق. این تعبیراتی که در قرآن کریم است إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (2)بعد فتح قریب و بعد فتح مطلق، اینها هم در جهاد اصغر معنا دارد، هم در جهاد اوسط معنا دارد و هم در جهاد اکبر؛ آنچه در این سه طایفه از آیات است، راجع به جهاد اصغر هست. در جهاد اوسط هم گشایش گاهی فتح قریب است، گاهی فتح مبین است و گاهی فتح مطلق. در جهاد اکبرِ به معنای حقیقی، فتح اکبر همان است که انسان به مقام مُخلَص برسد که حالا بعضی از شواهد آن در بحثهای امروز ذکر میشود. این سه جهاد، یعنی جهاد اصغر، جهاد اوسط و جهاد اکبر هرکدام در سه بخش خلاصه میشوند: فتح مبین، فتح قریب و فتح مطلق. آنجا که دارد إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً آن دیگر فتح مطلق است؛ یعنی هیچ دری نیست که به روی شما بسته باشد و هیچ مشکلی نیست که برای شما حلّ نشده باشد؛ البته آن فتح مطلق نصیب هرکسی نیست. غرض این است که اگر شهرهایی را ذات اقدس الهی در اثر «یَسْتَفِزُّون» و «اسْتِفْزَاز» کردن، توطئه کردند که رهبرانشان را بیرون کنند و خدا به عذاب اَلیم، آنها را گرفتار کرد، درباره مکّه که آیه سیزده همین سوره آمده است و فرمود: وَ کَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِن قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ که اینها را عذاب نکردند، برای حُسن خِتام این مسئله بود.
ص: 941
سرّ عدم رعایت «طرفین» در مقایسه بهشت با جهنّمی
مطلب بعدی آن است که گاهی در قرآن کریم میفرماید که «عالم» و «جاهل» (1)مساوی نیستند، «زنده» و «مرده» (2)مساوی نیستند، «أعمی» و «بصیر» (3)مساوی نیستند، «ظِلّ» و «حَرور» (4)مساوی نیستند که وجه نفیِ تساوی اینها مشخص است؛ البته گاهی طرفین این نفیِ تساوی یکسان نیستند، یک طرف بهشت است و یک طرف مردمی هستند که در جهنم هستند؛ میفرماید بهشت مَثلش این است و کفّار در جهنم رنج میبرند! مَثلِ جنّت آیه محلّ بحث؛ یعنی آیه پانزده این است: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ؛ مَثلِ بهشت «أنهار» چهارگانه است، بعد میفرماید: کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ، اما بحث که در مورد مؤمن نبود! اگر مؤمنی که در بهشت است مطرح بود، میتوان گفت که مؤمنِ در بهشت با کسی که «خَالِد فِی النَّار» است یکسان نیست؛ اما بحث در بهشت است! مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ که در آن جنّت «أنهار» چهارگانه است، بعد در ذیل میفرماید: کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ، سرّش آن است که بهشت و بهشتی در حقیقت یکسان و متحد هستند؛ منتها حالا درجات اتحاد فرق میکند، یک وقت است که این بهشتی شدن به منزلهٴ فصل مُقَوِّم آنهاست، مثل اهل بیت(علیهم السلام)؛ اما یک وقت است به منزله فصل مُقَوِّم نیست، بلکه به برکت اهل بیت(علیهم السلام) به منزلهٴ عرض ذاتی آنهاست، این گروه دوم؛ یک وقت است که نه به منزلهٴ فصل مُقَوِّم آنهاست و نه به منزلهٴ عَرَض ذاتی آنهاست، برای اینکه عَرَض مستمرّ است؛ یعنی مطلق است نه ضروری. شما میبینید که در منطق بین قضیه ضروریه و مطلقه فرق است؛ یک وقت است دائم است و یک وقت هم ضروری است، برای یک عدّه این کمال ضروری است حالا یا فصل مُقَوِّم اینهاست یا عَرَض لازم و برای یک عدّه هم به افاضه فیض الهی و اهل بیت دائم است؛ مثل آنهایی که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً (5)که مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ (6)هستند، اینها که مشمول رحمت الهی شدند و وارد بهشت شدند، این وارد بهشت شدن و بهشتی شدن برای اینها نه به منزلهٴ فصل مُقَوِّم است و نه به عَرَض لازم، اینها به عنایت الهی و به شفاعت اهل بیت مثلاً وارد بهشت میشوند، بنابراین یکسان نیست. تعبیرهایی که در بخش پایانی سوره مبارکه «واقعة» است این است که میفرماید اما کسی که مقرّب باشد: فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ، (7)اگر هیچ راهی نداشته باشیم، میگوییم حتماً اینجا یک «لام» در تقدیر است که فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ؛ (8)یعنی «فَلَهُ فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیم»؛ اما اگر راههایی داشتیم که بگوییم اینها با هم متحد هستند یا نسبت به برخی از اولیای الهی متحد هستند، دیگر «لام»ی در کار نیست که بگوییم «لَهُ رَوحٌ»، بلکه خود روح و ریحان هستند! اگر در طرف جهنمیها داشتیم که وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (9)که خود ظالم، حَطَب و هیزم جهنم است، در طرف اولیای الهی هم خود این متّقی روح و ریحان است. درباره کفار که گفته نمیشود «فَلَهُم حَطبُ جَهَنَّم»، بلکه وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً و درباره مقرّبان هم فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ، چون درجات است! در بحثهای قبلی هم ملاحظه فرمودید که ایمان درجاتی دارد، مؤمن درجاتی دارد و هیچ تَهافتی هم بین سوره «آل عمران» و «انفال» نیست؛ در یکجا دارد که لَهُمْ دَرَجَاتٌ (10)و در جای دیگر دارد هُمْ دَرَجَاتٌ، (11)اگر این ملکه در حدّ فصل مقوّم شد و طوری شد که این طهارت برای او به منزلهٴ فصل مُقَوِّم است، البته ممکن است که عدّهای هم طاهر باشند، ولی آن طهارتی که برای اهل بیت(علیهم السلام) است که به منزلهٴ فصل مُقَوِّم آنهاست، آنطور طهارت که ندارند! بنابراین او طاهر است، طیّب است و «الطَّیِّبِینَ الْأَبْرَارِ» (12)است که در همین «صلوات شعبانیه» آمده است که برای اینها به منزلهٴ فصل مُقَوِّم میشود و برای عدّهای که شاگردان اینها هستند به منزلهٴ عَرَض لازم میشود. اگر تَهافتی بین سوره «آل عمران» و «انفال» نیست ـ چه اینکه نیست ـ برای بعضیها لَهُمْ دَرَجَاتٌ و برای بعضی هُمْ دَرَجَاتٌ، برای عدّهای هم «لَهُ رَوحٌ وَ رِیحان» و برای یک عدّه هم خودشان روح و ریحان و جنات نعیم هستند. چون تناسبی بین بهشت و بهشتیهاست، لذا در این آیه پانزده فرمود وضع بهشت اینطور است؛ اما وضع جهنّمیها آنطور؛ یعنی بهشت را با جهنّم مقایسه نفرمود، بهشت را با جهنّمی مقایسه کرد مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ که در قبال آن کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ.
ص: 942
1) زمر/سوره39، آیه9.
2) فاطر/سوره35، آیه22.
3) انعام/سوره6، آیه50.
4) فاطر/سوره35، آیه21.
5) توبه/سوره9، آیه102.
6) توبه/سوره9، آیه106.
7) واقعه/سوره56، آیه89.
8) واقعه/سوره56، آیه88 و 89.
9) جن/سوره72، آیه15.
10) انفال/سوره8، آیه4.
11) آل عمران/سوره3، آیه163.
12) المزار الکبیر، الشیخ ابوعبدالله محمدبن جعفر المشهدی، ص401.
ویژه بودن تقیید شُرب خمر بهشتی به لذّت
مطلب بعدی آن است که در بین این «أنهار» چهارگانه اوصاف سلبی سه «نهر» را ذکر کردند که نهرِ آب، بدبو نمیشود، نهر شیر طعم آن تغییر نمیکند، نهر عسل مگس و امثال مگس بر روی آن نمینشیند، موم ندارد، اینها اوصاف سلبی است؛ اما درباره نهرِ خَمر فرمود: لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ، گذشته از اینکه اوصاف سلبی را حتماً ملحوظ کرد، آن اوصاف کمالی را دارد. کلمه «لذّت» در بخشی از آیات قبلی هم مثل سوره مبارکهٴ «زخرف» آمده که بهشتیها در بهشت، هر چیزی که باعث لذت آنهاست ـ لذت بصری و مانند آن است ـ بهره میبرند؛ آیه 71 سوره مبارکهٴ «زخرف» این است: یُطَافُ عَلَیْهِم بِصِحَافٍ مِن ذَهَبٍ وَ أَکْوَابٍ وَ فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الأنفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ، اما در سوره مبارکه «صافّات» مسئله لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ (1)را ذکر کرد که آن هم به همان عباد مُخلَص برمیگردد که عباد مُخلَص همان عباد مقرّبان ویژه هستند؛ آیه چهل به بعد سوره مبارکهٴ «صافّات» این است: إِلاّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ ٭ أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ ٭ فَوَاکِهُ وَ هُم مُّکْرَمُونَ ٭ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ٭ عَلَی سُرُرٍ مُّتَقَابِلِینَ ٭ یُطَافُ عَلَیْهِم بِکَأْسٍ مِن مَّعِینٍ ٭ بَیْضَاءَ لَذَّةٍ لِّلشَّارِبِینَ. (2)
ویژه بودن نشستن اهل بهشت روی تختها
در همان سوره مبارکهٴ «صافّات» به این مشکل اشاره شد که «سُرُرِ» متقابل اگر به این معنا باشد که صندلیهایی که نصب میکنند، هر چند نفر روبهروی هم هستند که در دنیا هم همینطور است؛ اما ظاهر آیه این نیست، بلکه همه بهشتیها وقتی در بهشت مستقر هستند، روی تختهایی هستند که همه روبهروی هم میباشند، این در دنیا فرض ندارد! مُتَّکِئِینَ عَلَی سُرُرٍ (3)که همه مقابل یکدیگر هستند، وگرنه اگر شما تختهایی را بچینید هر دو سه نفر مقابل آن دو سه نفر هستند و همچنین سایر افراد؛ اما اگر همه مقابل هم باشند، برخیها گفتند این در بهشتِ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ (4)نیست، این در بهشتِ إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (5)است، آنجاست که اصلاً غیبت معنا ندارد و چیزی از چیزی غایب نیست! اگر در آن مقام باشد این درست است که غیبت در حضور مطلق و در علم مطلق معنا ندارد، اگر در جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ باشد باید توجیه بشود. پرسش: در مقام مُلک مُتَّکِئِینَ اصلاً تصور میشود که حالا ما بخواهیم ؟ پاسخ: بله، چون اتّکاء دارد موصوفی به وصفی، به اسمی و کوچکتری، به اسم اَعظمی. عَلَی سُرُرٍ اینجا مُتَّکِئِینَ ندارد، روی تخت قرار دارند و روی سریر هستند، اینجا کلمه اتّکاء نیامده است، عَلَی سُرُرٍ یعنی اشراف دارند، عَلَی سُرُرٍ مُّتَقَابِلِینَ ٭ یُطَافُ عَلَیْهِم بِکَأْسٍ مِن مَّعِینٍ ٭ بَیْضَاءَ لَذَّةٍ لِّلشَّارِبِینَ؛ این «شارب» در سوره مبارکه «انسان» (6)که بر اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق شده است، آمده که اینها از شراب طَهور استفاده میکنند. پرسش: ...؟ پاسخ: البته! ولی منظور آن است که در مَشهد الهی جا برای غیبت نیست و این درست است؛ اما اگر جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ بهشت جسمانی بود، اینها بعضیها روبهروی بعضی هستند، نه همه روبهروی همه باشند! در اینجا غیبت فرض دارد؛ ولی در مشهد الهی غیبت فرض ندارد. پرسش: ... منتها انسان دارای جهت است، جهات اربعه دارد ؟ پاسخ: بله، اگر سخن از جسم باشد، مثل دنیا این تقابل نسبی خواهد بود، حالا قدری ممکن است بیشتر باشد و اما اگر سخن از این است که همه مقابل هم هستند، این باید در جایی باشد که غیبت فرض نداشته باشد؛ در جایی که غیبت فرض ندارد آنجا عَلَی سُرُرٍ مُّتَقَابِلِینَ. پرسش: این را که سابق فرمودید اتحاد ظرف و مظروف پیش نمیآید که درجه بهشت خود بهشتی باشد؟ پاسخ: نه، برای اینکه برابر سورهای که فرمود: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، اینجا درباره جهنم دارد که آتشی هست، «نار الله» هست، درختی هست، درخت آتش که شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ، (7)بعد میفرماید که هیزم جهنّم هم مردان ظالم هستند و بعد هم میفرماید جهنّم را میآورند: وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ، (8)گرچه اینها گوشهای از اسرار آن عالَم را روشن میکند و بخشهای وسیعی برای ما مجهول است؛ اما همین گوشه نشان میدهد که در بخشی از موارد جهنّم با جهنّمی یکی درمیآید، برای اینکه هیزم آن را دیگر از جنگل نمیآورند، هیزم جهنّم مردم ظالم هستند، بعد جهنّم هم یک امر منقول است! در ذیل آیه سوره «فجر» که وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ، دارد که عدّهای از فرشتگان با زنجیر این جهنّم را کشانکشان میآورند! (9)جهنّم اگر منقول شد و هیزم جهنّم اگر خود ظالم شد، دیگر جهنّم و جهنّمی میشوند یکی؛ مشابه این در جریان بهشت اگر برای ما یقین بود که در بهشت ظرفی است و مظروفی، ما حتماً این آیه پایانی سوره مبارکه «واقعة» را میگفتیم «لام» در تقدیر است، اما اگر کسی جزء مُقَرَّبین باشد فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ؛ یعنی «فَلَهُ رَوحٌ وَ لَهُ ریحانٌ وَ لَهُ جنةُ نَعیم»؛ اما اگر هیچ دلیلی نداریم که آنجا چه خبر است و احتمال میدهیم اینطور باشد، با چه سندی ما بگوییم که «لام» در تقدیر است؟ پس این احتمال هست.
ص: 943
«مقربین» مقام ویژه اهلبیت در بهشت و برتری آن بر مقام «ابرار»
در سوره مبارکه «انسان» که بر اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق شده است، مستحضرید که اگر کمالی برای اَبرار باشد آن کمال حتماً برای مُقَرَّبین هست؛ ولی عکس آن نیست، چون ممکن است که کمالاتی برای مُقَرَّبین باشد و برای اَبرار نباشد. در سوره «انسان» که بخش وسیعی از آن بر اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق شده است ـ البته به این معنا نیست که جمیع کمالات آنها در همین حدّ منحصر است ـ این کمالات را دارند؛ آیه پنج سوره «انسان» این است که إِنَّ الأبْرَارَ یَشْرَبُونَ مِن کَأْسٍ کَانَ مِزَاجُهَا کَافُوراً، هر چه که برای اَبرار هست برای مُقَرَّبین هم هست «وَ لا عکسَ». در همان سوره، زمینه اینکه این اهل بیت(علیهم السلام) از مقام اَبرار بالاترند و به مقام مُقَرَّبین میرسند هم وجود دارد؛ آیه هشت همان سوره این است: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ، عدّهای این ضمیر حُبِّهِ را به طعام برمیگردانند، این در حدّ اَبرار است؛ یعنی اینها در عین حال که خودشان گرسنهاند و به طعام علاقهمندند، این طعام را به دیگران عطا میکنند؛ اما عدّهای این ضمیر حُبِّهِ را به «الله» برمیگردانند، این دیگر مقام مُقَرَّبین است، نه مقام اَبرار وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ. اینکه فرمودند ما «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» (1)عبادت نمیکنیم، بلکه حُبًّا (2)عبادت میکنیم، یعنی سیره ما در اطعام یتیم و مسکین و اسیر هم حُبًّا لِلَّهِ است، نه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة». در بخشهایی از همان سوره مبارکه «انسان» این آیه آمده است، فرمود: وَ یُسْقَوْنَ فِیهَا کَأْساً کَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِیلاً، (3)زنجبیل چیست؟ عَیْناً فِیهَا تُسَمَّی سَلْسَبِیلاً ٭ وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ إِذَا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنثُوراً ٭ وَ إِذَا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نِعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً ٭ عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً؛ (4)این حرفها، حرفهایی است که بخشی با ابرار و بخشی با مُقَرَّبین قابل تطبیق است.
ص: 944
تبیین مقام اهلبیت با استفاده از و سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً
عمده از این به بعد است که دیگر سخن از ملائکه و وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ و مانند اینها نیست، فقط اینها هستند و خدای اینها! اینطور نیست که حالا ملائکه بخواهند خدمت کنند یا یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ بخواهند خدمت کنند، وَ سَقَاهُمْ ساقیشان خداست رَبُّهُمْ، چه چیزی به آنها میدهد؟ وقتی ساقی خدا شد، از این «أنهار» چهارگانه کدام نهر، ویژهٴ سَقی الهی است؟ آیا به آنها مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ میدهد؟ آیا به آنها لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ میدهد؟ آیا به آنها عَسَلٍ مُصَفًّی میدهد؟ یا به آنها سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً میدهد؟ حیف که مرحوم امینالاسلام و امثال امینالاسلام دست و زبانشان باز نیست؛ یعنی الآن هم در حوزه کسی زبانش باز نیست! البته مبادا عدّهای سوء استفاده کنند، خود ائمه(علیهم السلام) هم ذیل همین آیه ن وَ الْقَلَمِ (1)که صاحب تفسیر شریف نورالثقلین (2)نقل کرد، راوی عرض میکند که این ن وَ الْقَلَمِ چیست؟ فرمود که دو نهر هستند در بهشت، قِسم دوم را هم معنا کردند و بعد در قسمت سوم عرض کرد «زِدنی بیاناً» که فرمود: ن وَ الْقَلَمِ دو فرشته از فرشتگان الهی هستند؛ عرض کرد «زِدنی بیاناً»، فرمود پا شو! دیگر بیش از این من نمیتوانم برایت بگویم چون یک عدّه دارند میآیند. خود امام(سلام الله علیه) آن فرصت را نداشتند که برای همه این مطالب را بازگو کنند! مرحوم امینالاسلام این حرف را نقل میکند که این حرف به صورت روشن الآن در همین «مناجات شعبانیه» آمده است؛ مرحوم امینالاسلام در ذیل همین آیه سوره مبارکهٴ «انسان» که فرمود: وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُورا، این را به سبک عادی که سایر مفسّران معنا کردند ذکر میکند که «طَهُوراً أی طاهرا من الأقذار و الأقذاء لم تدنسها الأیدی و لم تدسها الأرجل کخمر الدنیا»، این یک؛ «قیل طهورا لا یصیر بولا نجسا»، این دو؛ «و لکن یصیر رشحا فی أبدانهم کریح المسک»، بعد میفرماید: «و قیل یطهرهم عن کلّ شیء»؛ (3)این شراب، اینها را از هر چه هست پاک میکند! این همان است که «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند»، «یُطهّرهم عن کلّ شیء سوی الله»، چرا؟ «إذ لا طاهر مُن تدنس بشیء من الأکوان إلا الله»، آیا این حرف قابل گفتن هست؟ اگر کسی به خودش علاقهمند است، به فرزندش علاقهمند است، به مقامش علاقهمند است و به درس و بحث خود علاقهمند است این شخص طاهر نیست! آن اهل بیت که مطهَّر هستند، از غیر خدا طاهر شدند! این حرفها، حرفهای گفتنی است؟ «إذ لا طاهر من تدنس بشیء من الأکوان إلا الله»؛ به غیر خدا، به آسمان و زمین تکیه کنیم و به بهشت دل ببندیم طاهر نیستیم، چون به هر حال محبوبی داریم غیر از خدا! اگر کسی محبوبی غیر از خدا دارد، ولو آن محبوب، بهشت باشد، این یک شِرک رقیق است وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ؛ (4)فرمود اکثر مؤمنین مشرک هستند! «إذ لا طاهر مَن تدنس بشیء من الأکوان إلا الله»، بعد میفرماید این حرف یک نفر و دو نفر و اینها نیست. «رَوَوْهُ»، به صورت جمع آورد! «رَوَوْهُ عن جعفر بن محمد (علیه السلام)»، فرمود این حرفها را اینها از خودشان ندارند؛ این جمعیت حالا چه کسانی هستند؟ نام نبرد. این حرفها که از غیر اهل بیت صادر نمیشود! «رَوَوْهُ» که هر کس به غیر خدا دل ببندد به همان اندازه طاهر نیست «إذ لا طاهر من تدنس بشیء من الأکوان إلا الله».
ص: 945
فرازهای مناجات شعبانیه نشان دهنده مقام توحیدی اهلبیت(علیهم السلام)
حالا شما این بخش از «مناجات شعبانیه» را نگاه کنید، این همان حرفهاست! یعنی همان حرفهایی را که در آنجا گفتند صاحبان آنها این مناجات را دارند که «رَوَوْهُ عن جعفر بن محمد(علیه السلام)» همین است؛ پایان این دعای نورانی و مناجات نورانی شعبانیه این است: پروردگارا! آن توفیق را عطا کن که «وَ أَنْ تَجْعَلَنِی مِمَّنْ یُدِیمُ ذِکْرَکَ وَ لَا یَنْقُضُ عَهْدَکَ وَ لَا یَغْفُلُ عَنْ شُکْرِکَ وَ لَا یَسْتَخِفُّ بِأَمْرِکَ» پایانش این است: «إِلَهِی وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الْأَبْهَجِ فَأَکُونَ لَکَ عَارِفاً وَ عَنْ سِوَاکَ مُنْحَرِفا»؛ (1)فقط تو را بخواهم! کسی که آن حرف را در ذیل آیه میزند، مناجات دائمی اینها هم همین حرف است که خدایا! ما غیر تو را اصلاً در عالَم نبینیم! این همان «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» است! ما اینها را میخوانیم و امیدواریم که بهرهای هم ببریم، ولی از جان اینها این حرفها درآمده! اگر در تفسیر آیه است، میفرمایند اگر کسی به غیر خدا دل بسته باشد طاهر نیست! امام را خدا غریق رحمت کند! بر «مناجات شعبانیه» خیلی تکیه داشتند، این مناجات، تنها مناجات وجود مبارک حضرت امیر نیست، مناجات همه ائمه(علیهم السلام) است؛ آخرین جملهای که از خدا میخواهند این است که خدایا ما فقط تو را ببینیم، همین! و هر چه در جهان است را براساس وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (2)ببینیم، به غیر تو که نمیشود دل بست! مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ، (3)نه انسان دو دل دارد و نه در یک دل دو محبوب میگنجد. پرسش: حضرت استاد! درست است؛ اما «خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَی غَیْرِکَ» (4).؟ پاسخ: آن خسارت است! پرسش: خود پیامبر هم فرمود من از دنیای شما ؟ پاسخ: بله، ایشان هم فرمودند: «قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلَاة»، (5)«قُرَّةُ عَیْنِی» را به چه میگویند؟ ما میگوییم «قَریرُ العین»، «قُرّة» یعنی سرما، هوای سرد را میگویند «قارّ»؛ اشک انسان دو قسم است: یکی اشک گرم است که در حال غم و اندوه میبارد، یک اشک سرد و خنک است که اگر دوستش را از راه دور که به انتظار او به سر میبرد ـ پسرش، برادرش یا دوستش ـ وقتی ببیند اشک شوق میریزد؛ این اشک، اشک سرد است و این اشک را میگویند: «قَرَّةُ الأعین»؛ یعنی چشم شما اشک سرد ببارد! در این «قرّةُ العین»، «قرّة» که به معنی نور نیست، «قُرّة العین» یعنی اشکِ سردِ چشم. اشک چشم چه وقت سرد است؟ آن وقتی که انسان دوست خود را ببیند و اشک چشم آن وقتی گرم است که انسان دوست خود را از دست بدهد. حضرت فرمود اینها هست؛ اما در نماز «قُرّة العین» داریم! چیزی را میبینم که چشمم روشن میشود. چه کسی را میبیند؟ چه چیزی را میبیند؟ همیشه همینطور بود! ولی حضرت در حال نماز این کاملاً برای او شفّاف بود که همه اطراف خود را میدید. اینکه در پشت سر حضرت، اگر در آن صف آخر کسی صفش نامنظم بود و حضرت میفرمود: «صُفُّوا صُفُوفَکُم» (6)براساس همین جهت است. همیشه و مخصوصاً در حال نماز چشم حضرت روشن بود و میدید که در صف دوازدهم یا سیزدهم یا کمتر و بیشتر این دو نفر که کنار هم هستند خیلی صاف نیستند، میفرمود: «صُفُّوا صُفُوفَکُم»، این میشود «قرَُّة العین»! فرمود: «قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلَاة»؛ در نماز چشم ما روشن میشود، چون معبودمان را میبینیم! همان که فرمود اگر به غیر خدا کسی تمسک کرد طاهر نیست، همان مناجات رسمی آنها این است که «فَأَکُونَ لَکَ عَارِفاً وَ عَنْ سِوَاکَ مُنْحَرِفاً».
ص: 946
موضوع: تفسیر آیات 16 تا 22 سوره محمد(ص)
وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ (۱۶ وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ (۱۷) فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا فَأَنَّی لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِکْرَاهُمْ (۱۸) فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْوَاکُمْ (۱۹) وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا لَوْلاَ نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیهَا الْقِتَالُ رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَی لَهُمْ (۲۰)طَاعَةٌ وَقَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذَا عَزَمَ الأمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَکَانَ خَیْراً لَهُمْ (۲۱) فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ أَن تُفْسِدُوا فِی الأرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ (۲۲)) سخن پیامبر در مورد منشأ أنهار چهارگانه بهشتی و معنای آن
در ذیل آیات مربوط به آیه پانزده که «أنهار» چهارگانه را ذکر میکند، در جوامع روایی ما از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است که من وارد بهشت شدم، «شجرهٴ طوبیٰ» را دیدم، زیر درخت «طوبیٰ» نهری جاری است که از آن نهر این چهار نهر مُنشعب میشوند؛ یعنی مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ نهر «آب»، نهر« شیر»، نهر «خَمر»، نهر «عسل»، (1)این «أنهار» چهارگانه از نهری منشعب میشود که آن نهر از زیر درخت «طوبیٰ» میگذرد؛ این نشانه آن است که همه این کمالات به هر حال به یک «اصل» برمیگردند که آن اصل، اصلِ توحیدی است.
ص: 948
1) تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، ص337.
«خمریه»های بزرگان علم و ادب برگرفته از آیه دال بر خمر بهشتی
مطلب دیگر اینکه اوصاف سَلبی آن سه نهر را ذکر فرمود که «بو» نمیآید، «متغیّر» نمیشوند یا «موم» ندارند که اینها اوصاف سَلبی آن «أنهار» سهگانه است؛ ولی درباره نهر «خَمر» بحث ثبوتی آن را ذکر کرد که لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ. (1)اینکه بزرگانی قصیدهٴ «خَمریه» داشتند، مرحوم سید مرتضی «خَمریه» دارد، ابن فارض «خَمریه» دارد و دیگران و بسیاری از بزرگان این «خَمریه»ها را شرح کردهاند، از همین آیه کریمه نشأت گرفته است؛ بخش وسیعی از «خَمریه»ها مربوط به ابن فارض است، این قصیده سیزدهم ایشان در آن مجموعه دیوان ابن فارض، قصیده «خَمریه» است که تقریباً 35 بیت است. عدّهای از بزرگان ـ فارسی و عربی ـ این «خَمریه» ابن فارض را شرح کردند، یکی از شارحان «خَمریه» ابن فارض، امیر سید علی همدانی معروف است، ایشان خودش «خَمریه» ندارد، ولی «خَمریه» ابن فارض را شرح کرده است؛ آغاز آن «خَمریه» این است: شَـرِبْنَا عـلی ذکْـرِ الحبیبِ مُدامَةً سـکِرْنَا بها مِن قَبل أن یُخلق الکَرْمُ (2)این «مِن قَبل» مفعول واسطه است، هم برای «شَـرِبْنَا» و هم برای «سکرنا» به نحو تنازع؛ یعنی ما به نام دوست شرابی نوشیدیم و مَست شدیم، هم نوشیدنِ ما و هم مَست شدنِ ما قبل از آن بود که در عالَم درخت انگور خلق بشود! درخت انگوری نبود تا کسی از آن خَمری که «رِجس» است و آلوده است بهره ببرد! هنوز درخت انگور خلق نشد، ما آن شراب محبّت را نوشیدیم و مست شدیم. آنهایی که مقداری متوسط بودند، همین درخت انگور را معنا کردند. اگر جامی در وصف همین بیت میگوید: بودم آن روز من از طائفه دُردکشان که نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان (3)که یک قدم جلوتر ذکر میکند. آن شارحان اصلی قصیده ابن فارض میگویند این کنایه از اصل خلقت است؛ یعنی قبل از اینکه آسمان و زمینی خلق بشود، ما در بخش أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی (4)این را نوشیدیم و مست شدیم، سخن از آسمان و زمین نبود! پس تنها سخن از این نیست که هنوز درخت انگوری خلق نشده ما نوشیدیم، بلکه هنوز آسمان و زمینی خلق نشده و در آن میثاقی که فرمود: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی ما در آنجا «شَـرِبْنَا عـلی ذکْـرِ الحبیبِ مُدامَةً سـکِرْنَا بها»، این «من قبل أن یخلق السماوات و الأرض» به صورت «مِن قَبل أن یُخلق الکَرْمُ» درآمده است. به هر تقدیر این آیه به برکت آن روایت نشان میدهد که همه این چهار نَهر، از زیر درخت «طوبیٰ» میگذرند. پرسش: آیا «شجره طوبیٰ» همان ایمان و عمل صالح نیست؟ پاسخ: نتیجه آن ممکن است که در بهشت به آن صورت باشد؛ ولی «شجره طوبیٰ» در بهشت است و مؤمنانی که معتقدند و عمل صالح انجام میدهند، به آن «شجره طوبیٰ» میرسند.
ص: 949
اصلِ شجرهٴ طوبیٰ در خانه پیامبر و علی(علیهما السلام) و جریان أنهار از زیرِ آن
یک بیان نورانی هم درباره «شجره طوبیٰ» است که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مجلسی فرمود اصل این درخت از خانه من است و در جلسه دیگر یا محفلی دیگر فرمود اصل این درخت در خانه علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) است؛ به حضرت عرض کردند شما در حدیثی فرمودید اصل درخت «طوبیٰ» از خانه من است و الآن میفرمایید که اصل درخت «طوبیٰ» در خانه علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) است، حضرت فرمود: «دَارِی وَ دَارَ عَلِیٍ فِی الْجَنَّةِ بِمَکَانٍ وَاحِد»؛ (1)ما یک خانه داریم، آن هم آن خانهای که عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ. (2)بنابراین از توحید که بگذریم میشود ولایت که مشترک بین نبوّت و امامت است؛ این شجره ولایت است، شجره نبوّت و امامت است که از زیر او نَهر جاری است و از این نَهر، آن چهار نَهر مُنشعب میشود.
تبیین اقسام متفاوت مستمع وحی نزد پیامبر و خصوصیات آنها
حالا کسانی که درباره وحی قرآن کریم تکلّمی دارند و استفادهای دارند، قرآن کریم مشخص کرد، فرمود: وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ؛ کسانی که به محضر آن حضرت شرفیاب میشدند و آیات را تلقّی میکردند چند گروه بودند: هم اوحدی از اهل ایمان حضور داشتند، هم منافق حضور داشت، هم بیگانه حضور داشت و هم «ضعیف الایمان» حضور داشت؛ آنها که واقعاً شیفته وحی بودند و منتظر نزول کلمات الهی بودند، در آیه 83 سوره مبارکهٴ «مائده» میفرماید اینها کسانی هستند که وقتی آیات الهی نازل میشد: وَ إِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاکْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ؛ اینها وقتی معارف الهی را از راه وحی تلقّی میکردند، اشک شوق از چشم آنها جاری میشد، مشتاقانه گوش میدادند و اشک میریختند؛ برخیها یک مختصر نَمی در چشمشان پیدا میشد، برخیها به طور متوسط گریه میکنند و برخیها آنقدر اشک میریزند که تمام شبکهٴ چشمشان را این اشک پُر میکند، وقتی تمام شبکه چشم با اشک پُر شد و از شبکه ریزش میکند، مثل این است که چشم دارد میریزد! این آیه 83 نمیفرماید «دَمع» و اشک از چشمشان جاری میشود، بلکه میفرماید چشم آنها جاری میشود نه اشک چشمشان! تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ، نه «تَرَی دُموعَهُم تَفِیضُ»؛ چشم آنها دارد میریزد، نه اشک چشمشان! سرّش این است که وقتی تمام این شبکه دو چشم را اشک پُر بکند و چیزی دیده نشود مگر اشک و همینها سرازیر بشود، این به نظر میآید که چشم دارد میریزد: تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ، نه «تَرَی دُموعَهُم تَفِیضُ»! برخیها اینطور مشتاقانه اشک میریزند، اینها جزء اوحدی از اهل ایمان هستند. برخیها هم ـ گروه دوم ـ میآیند که حرفهای خودشان را بزنند، نه حرفهای پیامبر را بشنوند؛ درباره آنها فرمود: الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا؛ (3)آنها نمیآیند حرف تو را بشنوند، آنها میآیند حرف خودشان را بزنند، با آنها چنین و چنان رفتار بکن! الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا کذا و کذا. گروه سوم کسانی هستند که شاگردان شما هستند، حالا ولو به آن صورت که تَرَی أَعْیُنَهُمْ نباشند، در مجلس درس شما میآیند و منتظر هستند که از کلمات تو استفاده کنند، اینها اوساطی هستند یا مؤمنین مثلاً برتر از طبقه متوسط هستند که فقط برای ادراک معارف در کنار درس قرآن میآیند: وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ، (4)این را در سوره مبارکه «انعام» فرمود؛ فرمود وقتی محفل درس تو شروع شد، عدّهای آمدند ـ آن روز میگفتند اصحاب حضرت، صحابه حضرت ـ شاگردانت آمدند که از تو این وحی را بشنوند، قبل از اینکه درس را شروع بکنی بگو: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ! وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ. قبلاً رسم بود که خطیب وقتی بالای منبر میرفت، قبل از شروع خطبه به مستمعین سلام میکرد؛ امروز فقط درباره خطبههای نماز جمعه این سنّت هست که سلام میکنند، اصل آن از این آیه آمد که فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ. این مستمعین تو چند درجه هستند، آنها که جزء اوحدی اهل استماع هستند سلام را از ما تلقّی میکنند و تو را سلامرسانِ ما میدانند؛ یعنی سلام ما را به آنها برسان! آنها که جزء اوساط اهل تفسیر هستند، سلام را از تو تلقّی میکنند و خیال میکنند که تو داری سلام میکنی؛ هم تو داری سلام میکنی و هم سلام ما را به آنها میرسانی، تا آنها کدام حدّ از خاص را داشته باشند! وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ؛ از طرف ما بگو: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ! فَقُلْ؛ از طرف خودت بگو: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ! تا آن مخاطب چه کسی باشد و چگونه دریافت بکند! اینها در سوره مبارکه «انعام» بحث آن گذشت.
ص: 950
تحقیر و استهزا، قصد گروه چهارم از مستمعین وحی نزد پیامبر
اما یک عدّه هستند که قصد تحقیر و توهین دارند، اینها میآیند در مجلس وقتی محفل درس حضرت تمام شد به آن علما و افرادِ خوش استعداد میگویند حضرت چه گفت؟ منظورش چه بود؟ امروز خلاصه درس و بحث چه بود؟ او اصلاً نیامده گوش بدهد، او فقط آمده برای استهزا! در قبال اینها همانطوری که در سوره مبارکه «نوح» آمده است، یک عدّه اصلاً اگر هم از کنار محفل حضرت میگذشتند دست روی گوش میگذاشتند که صدای حضرت، تبلیغ حضرت، آیات تلاوت شده توسط حضرت را نشنوند، این اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم ندارد، درباره نوح هم همینطور بود! آیه هفت سوره مبارکه «نوح» این است: وَ إِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ؛ اینها گاهی پارچه بر سر میگذاشتند، گاهی پارچه روی گوش میگذارند، گاهی انگشت در گوش میگذارند که حرفهای ما را نشنوند؛ یعنی به هر وسیلهای که هست سعی میکنند صدای ما به گوش آنها نرسد! این از دیرزمان بود، در زمان وجود مبارک نوح بود، در زمان انبیای دیگر بود و در زمان پیامبر هم بود. «فتحصّل» که در برابر کلام وحی الهی، یک عده مشتاقانه منتظر هستند که تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ، یک عدّه وَ إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا هستند که فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ، یک عدّه الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا هستند که فرمود با صبر و حوصله، مجادله اینها را گوش بده و یک عدّه هم همینهایی هستند که فقط برای استهزا و مسخره کردن و تحقیر و مانند اینها میآیند که وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً؛ میگویند ما نفهمیدیم در نهایت که او چه گفته! شما اگر خوب گوش میدادید، با بیان بلیغ حضرت و بلاغ مبین حضرت آشنا میشدید! این حرف را بیادبانه و مستهزئانه به علمای خود میگفتند: ـ «آنِف» یعنی دیروز، یعنی زمان نزدیک، یعنی اینکه زود به چشم میآید، «أَنف» هم همینطور است، «استئناف» هم همینطور است ـ مَاذَا قَالَ آنِفاً؛ یعنی دیشب در جلسه بودیم یا دیروز که در جلسه حضرت بودیم خلاصه فرمایش حضرت چه شد؟ حالا یا معنی آن این است که ـ معاذالله ـ فهمیدنی نیست و او حرفهای مثلاً غیر قابل فهم میزند، یا پیچیدهٴ علمی است که شما باید تفسیر بکنید، اینها که قصدشان تعلُّم و تفهُّم نبود، بلکه قصد آنها بیادبی بود.
ص: 951
طبع قلب، پیامد دو مشکل اساسی گروه چهارم در شنیدن وحی
فرمود: وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً؛ اینها دو مشکل دارند: اوّلاً ما راه فهم را گشودیم و اینها بستند، ثانیاً راه عمل صالح را گشودیم و اینها بستند؛ حالا چون اینها بستند، خدا هم «طَبع» کرد و بست، این «رِین» اینها را شدید کرد و قفل زد که فرمود: طَبَعَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ و مانند آن. أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ؛ وقتی حرف انبیا به دل نرسد، رهبری اینها را همان هوس اینها به عهده میگیرد؛ در هر حال اینها میلی دارند، شهوت و غضبی دارند، زمام کار اینها به دست شهوت و غضب اینهاست. چون عقل مطبوع شد، قلب مطبوع و بسته شد، از بیرون صدایی به گوشِ دل اینها نمیرسد، تصمیم گیری از همان درون میشود که درون اینها در بخش اندیشه، وَهم و خیال است و در بخش انگیزه، شهوت و غضب است که نتیجه آن میشود: وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ؛ پس چه در بخش علم، پیرو وَهم و خیال باشند و چه در بخش عمل، پیرو شهوت و غضب باشند، میشوند تابع «هوی» که منشأ آن «طَبع» خداست و سبب آن هم خود اینها هستند! در بخشهای دیگری هم فرمود به که ما راه اینها را باز کردیم، اما اینها عمداً راه بر خودشان بستند؛ ما چندین بار به اینها مهلت دادیم، ولی اینها عمداً راه را بر خودشان بستند!
حمل گروه چهارم بر جاهلانِ ضعیف الایمان و تقابل آنها با عالمان
این مسئله عالِم و جاهل، در چند جای قرآن مطرح شد؛ ـ علما نجاتبخش جامعه بودند! ـ در جریان قارون هم که سوره مبارکه «قصص» آیه 78 و 79 به این صورت آمده است، قارون با آن زینت خود که حرکت کرد، دو گروه دربارهٴ این زَر و زیور داشتن قارون سخن گفتند: یک عدّه جاهلها و سفیهها بودند که در محدودهٴ زَر و سیم فکر میکردند: فَخَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ؛ (1)ای کاش ما هم این زر و سیم را میداشتیم و این حظّ عظیم دارد، لکن در برابر این گروه کوتهفکر مردان عالِمی هستند که وَ قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً؛ (2)بهترین زیور انسان در بخش اندیشه همان علم صائب است و در بخش انگیزه همان عمل صالح، وَیْلَکُمْ؛ چیزی که شما را رها میکند بعد از اینکه گرفتار خِزی و رسواییتان کرد و شما او را رها میکنید چه بخواهید چه نخواهید: وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ، یک؛ وَ عَمِلَ صَالِحاً، دو؛ وَ لاَ یُلَقَّاهَا إِلاّ الصَّابِرُونَ؛ این حقیقت را جز مردان صابر کسی تلقّی نمیکند، اینجا علما در برابر همان افراد کوتهنظر قرار گرفتند؛ حالا این کوتهنظری گاهی زمینه مرض دل را فراهم میکند و گاهی هم زمینه نفاق را فراهم میکند، آیه محل بحث سوره مبارکهای که به نام حضرت است شاید مربوط به منافق نباشد و این «ضعفاءُ الایمان» را در بر بگیرد، ولی اینها براساس بیادبی، تحقیر، استهزا یا براساس اینکه حرفهای حضرت ـ معاذالله ـ فهمیدنی نیست به علما خطاب میکردند که به هر حال دیشب چه شد؟ حضرت چه گفت؟ خلاصه نظر او چه بود؟ مَاذَا قَالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ.
ص: 952
هدایت و تقوا ثمره علمی و عملی مستمعینِ وحی نزد پیامبر
اما در قبال اینها ـ ذات اقدس الهی همیشه اگر یک گروه منحرف را ذکر میکند، گروه مستقیمی را هم ذکر میکند؛ اگر تبشیر هست، انذار هم هست؛ اگر دوزخ هست، بهشت هم هست؛ این تقابل را حفظ میکند ـ فرمود ولی وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ؛ آنها که در مسیر هستند، تا اندازهای که تلاش و کوشش کردند، راه را شناختند و آن راه را ادامه میدهند، خدای سبحان دو فیض به آنها میدهد: هم فیض علمی به آنها میدهد که زَادَهُمْ هُدی و هم فیض عملی به آنها میدهد که وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ. تقوا چون از «وَقْوَی» و «وِقایَة» و صیانت و حفظ است به عقل عملی برمیگردد، هم در بخش اندیشه به عنایت الهی علم زائد پیدا میکند و هم در بخش انگیزه به آسانی علم صالح را انجام میدهد؛ یک انسان باتقوا کارها را به آسانی انجام میدهد فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی، (1)برای او دشوار نیست که اَمینانه زندگی کند، برای او دشوار نیست که صادقانه به سر ببرد، خیلی آسان است فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی! فرمود: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ، از صدر تا ساقهٴ این بخش از سوره مبارکهای که به نام حضرت است، بهشت و جهنم مقابل هم، ایمان و کفر مقابل هم، تبشیر و إنذار مقابل هم، هدایت و ضلالت مقابل هم، عمل صالح و عمل طالح مقابل هم، تحقیر و تکریم مقابل هم، همه را مقابل هم ذکر میکند.
انتظارِ صحنه کیفر برای استهزاکنندگان وحی نزد پیامبر
ص: 953
1) لیل/سوره92، آیه7.
بعد میفرماید اینها که در بخشهای اندیشه گرفتار وَهم و خیال هستند، در بخش انگیزه گرفتار شهوت و غضب میباشند، در برابر حضرت با بیادبی حرف میزنند و قصد آنها فهمیدن نیست و اهانت کردن است، اینها منتظر یک صحنه کیفری باید باشند، چون در عالَم اینطور نیست که هر کسی هر کاری کرد رها بشود! یکی از بهترین و متقنترین دلیل بر اثبات معاد این است که در نهایت این اختلاف آرا روزی باید حلّ بشود یا نشود؟ خیلیها هستند با همین آرای مختلف رحلت کردند و مُردند و هر کسی که عقیده خاصی دارد، با همین عقیده میمیرد؛ به هر حال روزی باید باشد که این مکتبها ـ این هفتاد و اندی مکتب ـ روشن بشود که حق چیست و حق با کیست؟ فرمود: فَهَلْ یَنظُرُونَ؛ یعنی «فهل یتنظرون»، إِلاّ السَّاعَةَ؛ قیامت میآید و به همه اختلافها پایان میدهد، چون متن حق روشن میشود! چون اختلافی که هست این است که برداشت و قرائت ما از جهان ـ از آسمان و زمین و انسان و جن و فرشته ـ چیست؟ وقتی با خود واقع آدم روبهرو بشود، دیگر در واقع که اختلافی نیست! اگر اختلافی هست، برداشت و فهم ما از واقع هست! تا فاصله بین ما و حقیقت خارجی است، این اختلاف هست؛ ولی به خود حقیقت خارجی که برسیم، دیگر اختلاف برداشته میشود؛ آن روز یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ (1)و روزی است که «لاَ رَیْبَ فِیه» است. این «لاَ رَیْبَ فِیه» هم که قبلاً ملاحظه فرمودید، به منزلهٴ «بالضّروره»ای است که در کتابهای منطقی مطرح است؛ میگویند که عدد چهار زوج است «بالضرورة»، انسان ناطق است «بالضرورة»، در قیامت این روز هست «لاَ رَیْبَ فِیه» که «لاَ رَیْبَ فِیه» یعنی «بالضرورة»؛ «بالضرورة» در آن روز شک نیست، خود قیامت حق است: رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ؛ (2)قیامت هست «بالضرورة»، قیامت شکبردار نیست «بالضرورة»، نه مشکوک است و نه ظرف شک! نه درباره قیامت میشود شک کرد، چون روزی است که «لاَ رَیْبَ فِیه» و نه در آن روز شک وجود دارد، برای اینکه «لاَ رَیْبَ فِیه» است. سرّ اینکه در قیامت شک وجود ندارد، این است که شک همیشه محصول وجود دو امر است؛ یعنی اگر «الف» و «باء»ای وجود داشته باشند و ما شیئی را از دور ببینیم، گاهی شک میکنیم که این «الف» است یا «باء»؛ اما اگر در جایی فقط «الف» وجود داشت؛ مثلاً در کتابخانهای که چند میلیون کتاب هست، همه آنها قرآن باشد، ما چه از نزدیک، چه از دور، چه کوچک، چه بزرگ و چه متوسط، هر حجمی را ببینیم یقین داریم که این قرآن است، چون در این کتابخانه غیر از قرآن چیز دیگری نیست! شک در جایی است که دو چیز باشد، اگر یک چیز باشد جای شک برای آن نیست! در قیامت جز خدا چیزی ظهور ندارد: یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ، جز حق چیزی دیگر نیست! جز ولایت، جز امامت، جز نبوت و رسالت چیزی دیگر نیست! اگر باطل نیست، ما احتمال بدهیم که این «الف» باشد یا «باء» معنا ندارد. در دنیا که شک هست، برای اینکه دو چیز است: بعضی چیزها حق است و بعضی از چیزها باطل، ما نمیدانیم این از سنخ حق است یا از سنخ باطل! اما اگر در جایی فقط حق بود و باطل نبود؛ مثل نشئه انبیا، نشئه اولیا یا نشئه مخلَصین. چرا مخلَصین مصون از گزند شیطنت شیطان هستند؟ چرا شیطان نسبت به مخلَصین دسترسی ندارد؟ نه برای اینکه نسبت به آنها احترام میکند! او که گفت: إِلاّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ، (3)برای اینکه من دسترسی ندارم، ابزار من باطل است و آنجا هم که جایی برای باطل نیست! آنچه آنها میخواهند من ندارم و آنچه من میسازم و میبافم آنجا راه ندارد! این بیان نورانی حضرت امیر ـ مثل همه بیانات ایشان ـ بوسیدنی است، فرمود: «مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِ مُذْ أُرِیتُهُ»؛ (4)از آن لحظهای که حق را به من نشان دادند من شک نکردم، چون در این محدوده غیر از حق چیزی دیگر نیست! «الیوم» هم در محدودهٴ امامت و ولایت شک نیست، برای اینکه در جایی زندگی میکنند که آنجا باطل نیست، وقتی باطل نیست هر چه میبینند حق است! همیشه شک در جایی است که دو چیز باشد، اگر فقط یک چیز باشد جا برای شک نیست! بهشت جا برای شک نیست! در محدودهٴ ولایت و امامت جا برای شک نیست! در محدودهٴ حقیقت قرآن جا برای شک نیست! اینهایی که گرفتار شک هستند، منتظر کیفر باید باشند فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ که أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً.
ص: 954
بَغْتَةً واقع شدن قیامت و «أشراط الساعة» علامت آن مستحضرید که بین بَغْتَة و تجزیه جمع نمیشود؛ اما بین بَغْتَة و «أشراط» داشتن جمع میشود. بَغْتَة یعنی دفعی، یک شیء تدریجی که دیگر دفعی نیست! به هر حال در تدریجی جزء اوّل میآید، بعد جزء دوم و بعد جزء سوم؛ معاد جزء تدریجی ندارد، «دفعةً» ظهور میکند که این را میگویند بَغْتَةً و از همین جهت میگویند فَتَبْهَتُهُمْ. (1)بهتان را که بهتان میگویند، چون آدم را مبهوت میکند؛ کاری که آدم نکرده را به آدم اسناد دهند، این باعث مبهوت شدن آدم است؛ لذا بهتان را بهتان گفتند. قیامت هم برای یک عدّه بهتان است و مبهوتشان میکند، چون باور نمیکردند که چنین چیزی دفعةً ظهور بکند. چیزی که جزء ندارد دفعی است، اما همین چیزی که جزء ندارد علامت دارد: علامتها و «اشراط الساعة» هست؛ خود ظهور اسلام هست! جریان «شقّ القمر» هست! دید وسیعی که سیدنا الاستاد علامه دارند، اصل پیدایش انسان و زاد و ولد و آزمون را فرمودند که جزء علایم قیامت است! (2)وقتی گفتند شما در جلسه امتحان شرکت کنید، یعنی یک حساب و کتابی هست؛ فرمود شما الآن در جلسه امتحان هستید! امتحان جزء «اشراط» و علامت حساب و کتاب است! پاداش و کیفری اگر نباشد، امتحان یعنی چه؟ اگر قبول و نکولی نباشد، امتحان یعنی چه؟ امتحان جزء «اشراط» محکمه است. شرط را هم شرط گفتند، برای اینکه آن مشروط متوقف بر این است و این علامت چون قبلاً باید ظهور بکند تا آن بیاید، از این جهت از علامت به شرط یاد کردند و از علایم به «اشراط» یاد کردند؛ چیزی که تدریجی است شرط دارد، ولی جزء ندارد.
ص: 955
ص: 956
موضوع: تفسیر آیات 16 تا 23 سوره محمد(ص)
وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ (۱۶ وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ (۱۷) فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا فَأَنَّی لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِکْرَاهُمْ (۱۸) فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْوَاکُمْ (۱۹) وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا لَوْ لاَ نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیهَا الْقِتَالُ رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَی لَهُمْ (۲۰) طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذَا عَزَمَ الأمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَکَانَ خَیْراً لَهُمْ (۲۱) فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ أَن تُفْسِدُوا فِی الأرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ (۲۲) أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ (۲۳)) مقصود از تقیید نهر عسل در بهشت به مُصَفًّی
در این بخش از سوره مبارکهای که به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، بعد از اینکه فرمود «أنهار» چهارگانه در بهشت است و منظور از عَسَلٍ مُصَفًّی (1)ـ که تعبیر به اسم مفعول کرده است ـ این نیست که این عسل با موم بود و بعد ما او را تصفیه کردیم؛ مثل اینکه میفرماید: رَفَعَ السَّماوَاتِ، (2)معنایش این نیست که آسمانها پایین بودند و بعد خدا اینها را بالا برد؛ یعنی «خلق السّماوات مرتفعةً» و «خلق العسل مصفًّی». در جریان تطهیر اهل بیت(علیهم السلام) هم همینطور است، «طَهَّرَهُم» (3)نه اینکه ـ معاذالله ـ سابقه طهارت نداشتند و بعد خدا تطهیرشان کرد، بلکه «خَلَقَهُم مُطَهَّرین». پس «عسل مصفّی»، «رفع سماوات» و «تطهیر اهل بیت» به این معناست که حدوث اینها، پیدایش و پرورش اینها با این سبک بود.
ص: 957
تقسیم مستمعان وحی به جاهلان و عالمان
مسئله تقسیم مستمعان وحی ـ برابر سوره مبارکهٴ «انبیاء» و «انعام» و سایر سُوَر، خدای سبحان نسبت به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دو کار کرد ـ یکی تقسیم عمومی بود، زیرا افرادی که میآیند یکسان نیستند؛ دیگری هم تعیین افراد و خصوصیت بعضی از افراد را ذکر فرمودند که این شخص برای چه منظور میآید یا آن شخص برای چه منظوری میآید! اینکه فرمود: وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ، این شخص یا برای توهین و مسخره آمده یا به علت بیتفاوتی آمده است؛ این گروه در برابر علما و دانشمندان قرار گرفتند که قبلاً بحث آن اشاره شد: در سوره مبارکه «قصص» فرمود که دانشمندان در قبال افراد ساده و کوتهنظر هستند؛ آنها که قارون را دیدند یک عدّه گفتند: یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ (1)و یک عدّه هم گفتند: قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ و اما علما وَ قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً وَ لاَ یُلَقَّاهَا إِلاّ الصَّابِرُونَ، (2)این دو نگاه است: نگاه عالمانه و نگاه جاهلانه! جاهلان آنطور میگویند: یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ و عالمان هم میگویند: وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ؛ همین دو نگاه در محضر و مشهد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم بود، عدّهای بهرههای علمی میبردند، عالمانه میآمدند و علمشان زیاد میشد، متّقیانه میآمدند و تقوای اینها زیاد میشد؛ یعنی هم در بخش اندیشه رشد میکردند و هم در بخش عزم و تصمیم و اراده و انگیزه مصمّمتر میشدند. آنها که برای تحقیر و توهین و مانند آن میآمدند، جاهلانه وارد میشدند و جاهلانه و فاسقانه خارج میشدند: وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ قَالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفاً؛ یعنی دیروز یا دیشب در این جلسه چه گفت؟ به تازگی چه گفت؟ مستأنف هم از همین باب است؛ «أنف» هم چون پیش درآمد است و اوّل چیزی که ظهور میکند «أنف» است، «اوّلُ مَا یَبْدُوا» را میگفتند «آنِف». أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ، در بخشهایی از سوره مبارکهٴ «انعام» مشابه این تعبیر آمده است؛ آیه 25 سوره مبارکهٴ «انعام» این بود: وَ مِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَ إِن یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاَ یُؤْمِنُوا بِهَا حَتَّی إِذَا جَاءُوکَ یُجَادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلاّ أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ.
ص: 958
تبیین پیامد سوء رفت و آمد جاهلان وحی نزد پیامبر
آن وقت آثار سوء اینگونه از رفت و آمدها را هم ذکر میکند که وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ؛ (1)اینها هم «نائی» هستند و هم «ناهی»؛ هم خودشان دور از معرفت دینی میباشند و هم نهی از معروف میکنند و دیگران را باز میدارند وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ. اینکه میگویند حج تمتّع برای «نائی» است، «نائی» یعنی دور در برابر «قریب»؛ اینها هم «نائی»اند و دور هستند، هم «ناهی»اند و دور میدارند؛ مثل الَّذِینَ یَصُدُّونَ (2)که یَصُدُّونَ هم «یَنْصَرِفُون بِأنْفُسِهِم» و هم «یَصْرِفُون غَیرَهُم»، اینها هم «نائی»اند و هم «ناهی». و اما آنچه در سوره مبارکهای که به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میباشد آمده است، فقط افرادی بودند که «نائی» بودند؛ دیگر اینکه دیگران را نهی بکنند، در این سوره از نهی آنها سخنی به میان نیامده است، فقط میگفتند که چیست؟ خدا فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ؛ اینها نمیخواهند بفهمند و از همان اوّل برای استنکار میآیند، در بخش اندیشه جاهلانه به سر میبرند و در بخش انگیزه هوسرانانه وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ، وقتی عقل و علم نباشد رهبری آنها را فقط هوا و میل به عهده میگیرد.
ازدیاد هدایت و اعطای تقوا، ثمره رفتن عالمان نزد پیامبر
در قبال اینها وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدی در بخشهای علمی وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ در بخشهای عملی که بارها ملاحظه فرمودید مسئول علم در درون ما چیزی است و مسئول عمل در درون ما چیزی دیگر که هیچ ارتباط ضروری بین اینها نیست! ممکن است انسان مطلبی را صد درصد بداند دینی است و حق است و عمل نکند، چون آن مسئول عمل یک قوّهٴ دیگر است که فلج شده است، این «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیر» (3)این است! عزم و اراده و تصمیم برای عقل عملی است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» (4)و این همیشه در سنگر جنگ با هوس و هواست که گاهی شکست میخورد؛ اگر او شکست خورد، شما به این آقا مدام آیه بده! او خودش آیه گفته، تفسیر کرده و کتاب او هم چاپ شده است! او که مشکل علمی ندارد! آن عقلی که استدلال میکند قضیه و قیاس و تقریر و برهان و اینها را تشکیل میدهد مسئول اندیشه و جزم است، از مسئول جزم هیچ کار عملی ساخته نیست؛ مثل اینکه چشم و گوش موظف هستند که مار و عقرب را ببینند، میبینند! اما از چشم و گوش هیچ کاری ساخته نیست که فرار بکنند، فقط دست و پا است که فرار میکنند؛ اگر دست و پا فلج بود و شخص ویلچری بود، شما مدام عینک بده، دوربین بده، ذرّهبین بده، میکروسکوپ بده، تلسکوپ بده، او که مشکل علمی ندارد! مدام آیه و روایت بخوان! آیه و روایت مشکل کسی را حلّ میکند که او جاهل باشد و بخواهد عالِم بشود؛ اما کسی که عالِم شد، ولی آن نیرویی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» در جهاد درونی از هوس شکست خورده است که «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیر»، هیچ کاری از او ساخته نیست! لذا عالماً و عامداً گناه میکند؛ این استدلال نورانی وجود مبارک حضرت موسای کلیم به فرعون همین است، فرمود برای تو مسلّم شد که حق با من است، دیگر چه مشکلی دارید؟ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ؛ (5)برای تو مسلّم شد که اینها معجزه است، تو مشکل علمی نداری! این وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (6)هم همین است، با اینکه صد درصد برای فرعون روشن شده بود که حق با موسای کلیم است؛ اما علم نیمی از قضیه است؛ بخش وسیعی از کار در فضایل اخلاقی و تقوایی به عهده عقل عملی است، فرمود او را مواظب باشید که آسیب نبیند! لذا فرمود ما تقوای اینها را هم به اینها دادیم؛ یعنی «مزید تقوا» که برای یک عدّه «رجساً إلی رجسٍ» هست و برای یک عدّه هم «نوراً علی نور» هست؛ آنهایی که «رجساً إلی رجسٍ» هست در بخشهای دیگر ـ بخشهای پایانی سوره مبارکه «توبه» ـ فرمود: وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَن یَقُولُ أَیُّکُمْ زَادَتْهُ هذِهِ إِیمَاناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ، (7)یک؛ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ، (8)دو؛ کسی که بیماری گوارشی دارد، شما هر چه میوه خوب به او بدهی بیماری او افزوده میشود! شما هر چه برای او آیه بخوانی، روایت و دعا بخوانی، هر چه بگویی انکار او زیادتر میشود . گناه او بیشتر میشود که میشود فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَ هُمْ کَافِرُونَ. بنابراین در برابر آن گروهی که «یقولون» مَا ذَا قَالَ آنِفاً، مردان الهی هستند که عالمانه وارد میشوند و عالمانه خارج میشوند؛ اینها هم بهرههای علمی میبرند که ایمان آنها اضافه میشود زَادَهُمْ هُدی و هم وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ.
ص: 959
تهدید جاهلان استهزاکننده مستمع وحی به فرا رسیدن ناگهانی قیامت
بعد فرمود این گروهی که جاهلاً و غافلاً وارد میشوند و جاهلاً و غافلاً و مستهزئاً خارج میشوند، اینها منتظر روز دردناک و روز سختی هستند، قیامت هم در پیش است؛ خطر این است که بَغْتَةً میآید، خیلی نزدیک است و کسی هم نمیداند که چه زمانی میآید و کسی هم پردهبرداری نمیکند «الّا الله». حالا قیامت کبری اگر وضع آن روشن نیست، قیامت صغری «مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِیَامَتُهُ»، (1)اما قیامت کبری سریع است و هیچکس هم نمیداند.
دفعی بودن وقوع قیامت و «أشراط الساعة» علامت آن
فرمود: فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاّ السَّاعَةَ؛ اینها منتظر قیامت، حالا یا قیامت صغری یا قیامت کبری، أَن تَأْتِیَهُم بَغْتَةً؛ قیامت یک امر تدریجی نیست. شئ تدریجی، اوّل و وسط و آخر دارد؛ اما حدوث قیامت اوّل و وسط و آخر ندارد، چون هم «چه زمانی» برداشته میشود و هم «کجا»! ما یک زمان داریم که وقتی از زمان میخواهیم سؤال بکنیم میگوییم: چه زمانی، کِی؟ یک مکان داریم که وقتی از مکان میخواهیم سؤال بکنیم میگوییم: کجا؟ این کِی و کجا که حرف استفهام است، برای تعیین زمان و زمین است؛ اگر زمانی در کار نباشد و زمینی در کار نباشد، نه جا برای کِی است و نه جا برای کجا، چون کلّ زمان و زمین عوض میشود! اینطور نیست که قیامت در تاریخ هجری شمسی یا هجری قمری یا میلادی باشد! تاریخ رخت برمیبندد! وقتی شمس و قمری در کار نیست إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (2)هست، وَ إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (3)هست، یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ (4)هست که کلّ این مجموعه عوض میشود، ما دیگر زمان و زمین نداریم، شمس و قمر نداریم تا شب و روز داشته باشیم! کِی در کار نیست! کجایی در کار نیست! فرمود این «دفعةً» میآید و چیزی که «دفعةً» میآید اوّل و وسط و آخر ندارد؛ ولی علامتها و «اشراط» آن هست که «اشراط» قیامت ظهور میکند.
ص: 960
بیخبر بودن اکثری مردم از وقوع مرگ و انتقال آنها به برزخ
در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «نجم» فرمود: أَزِفَتِ الْآزِفَةُ، (1)«آزفة» یعنی «قریب»، «اُزُوف» همان قُرب است؛ فرمود این مرگ دَم دست است، شما هر روز میبینید که هزارها نفر میمیرند! این «مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِیَامَتُهُ» که نزدیک است؛ حالا آن قیامت کبری را انسان از او خبری ندارد مطلبی دیگر است؛ ولی دفعةً صحنه عوض میشود و خیلیها اصلاً نمیدانند که مُردند، یک دفعه میبینند که وضع عوض شده و با افراد دیگری سر و کار دارند! بعد از مدتی میفهمند که مُردند، همه نمیفهمند که مُردند، یک گروه کمی میفهمند که دارند منتقل میشوند؛ اکثری دفعةً میبینند که اوضاع عوض شده است. اینکه در تلقین میّت میگویند بدان! «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ» (2)و «کذا حقٌّ»، یعنی تو مُردی بدان و این را یاد بگیر! اینطور نیست که حالا رفتی نزد یک عدّه دیگری، نخیر! وضع عوض شده است؛ او کاملاً هم میفهمد، این تلقین میّت تنها موعظه برای حاضران و تشییعکنندهها نیست، برای آن متوفّی هم اثر تعیینکننده دارد؛ یعنی این وضعی که برای تو پیش آمده مرگ است، دیگران هم میمیرند ولی تو الآن مُردی! «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ سُؤَالَ مُنْکَرٍ وَ نَکِیرٍ فِی الْقَبْرِ حَقٌّ» و کذا حق و کذا حق و کذا حق. پرسش: زمان به عنوان بُعد چهارم چگونه رخت برمیبندد؟ پاسخ: چون وقتی که ابعاد سهگانه رخت بربندد، آن هم رخت برمیبندد یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ (3)سه بُعدش که طول و عرض و عمق است میرود کنار، این هم میرود کنار. پرسش: فرمود که کَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ! (4)پاسخ: این برای قیامت است که تشبیه میکند، وقتی وجود مبارک حضرت در منزل «زَیْدِ بْن أَرْقَم» جلسه تفسیری داشتند، یکی به حضرت عرض کرد که «مَا أَطْوَلَ هَذَا الْیَوْمَ»؛ چه روز طولانی است که پنجاه هزار سال است، فرمود: «وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ»؛ قسم به ذات اقدس الهی که جانم در دست اوست، این روز پنجاه هزار سال برای مؤمن به اندازه «صلاة مکتوبة» است. (5)یک نماز چهار رکعتی مگر چقدر وقت میخواهد؟ خیلی با طمأنینه بخواند ده الی پانزده دقیقه! فرمود این پنجاه هزار سال برای مؤمن هشت ـ ده دقیقه است، برای اینکه این راهها را قبلاً رفته، معطّل چیزی نبود! اینکه پنجاه هزار موقف داشته باشد، پنجاه هزار ایست و بازرسی داشته باشد؛ از بیتالمال جواب بده، از غیبت جواب بده، از فلان کار جواب بده، از تهمت جواب بده، از نگاه جواب بده، از خیال جواب بده؛ مؤمن این ایستگاههای فراوانی که سؤال میکنند را ندارد، همه اینها را طی کرده است، او برای چه معطّل بشود؟! فرمود: «وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ» این روز برای مؤمن مثل «صلاة مکتوبة» است. بنابراین برای زید پنجاه هزار سال، برای عمرو پنج روز است، برای بکر پنج دقیقه است و برای بعضیها هم یک ثانیه است، چنین زمانی است! ما هستیم و چنین روزی! فرمود «اشراط» آن آمده، ولی برای خیلیها که بخواهند آن روز اعمال آنها را بررسی بکنند و منتظر باشند خیلی سخت است!
ص: 961
منفعت نداشتن ایمان جاهلان یا عالمان بدون عمل هنگام مرگ
پایان سوره مبارکه «غافر» ـ از سوره «غافر» به عنوان سوره «مؤمن» هم یاد میشود، این غیر از سوره «مؤمنون» است که بعد از سوره «حج» است، سوره «غافر» که در جزء بیست و چهارم هست ـ آیه 85 آن این است: فَلَمْ یَکُ یَنفَعُهُمْ إِیمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبَادِهِ وَ خَسِرَ هُنَالِکَ الْکَافِرُونَ؛ وقتی «بأس» ما آمد که ایمان اینها فایده ندارد، حالا آن روز زمان ظهور حق است، چه اینکه در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «انعام» هم مشابه این آمده که در سوره «انعام» در بخش پایانی آن فرمود اینها چگونه میتوانند برگردند و چه چیزی را میتوانند عوض بکنند؟ آیه 158 سوره مبارکه «انعام» این است: هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ أَن تَأْتِیَهُمُ الْمَلاَئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً؛ آن لحظه که آیات آمد، کسانی که ایمان نیاوردند یا ایمان آوردند ولی عمل صالح نداشتند مشکل آنها حلّ نمیشود، هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ أَن تَأْتِیَهُمُ الْمَلاَئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ، چه میشود آن روز؟ میفرماید: یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ که دو گروه آسیب میبینند ، یک: لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ آن روز اگر بخواهد ایمان بیاورد ـ عند الاحتضار ـ آن روز ایمان او مقبول نیست. دو: أَوْ کَسَبَتْ ـ این عطف بر منفی است ـ یا ایمان نیاورد و آن روز بخواهد ایمان بیاورد کافی نیست، یا ایمان آورد ولی کاری انجام نداد، فقط یک مسلمان شناسنامهای بود أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً، این کَسَبَتْ عطف بر منفی است؛ یعنی «ما کسبت فی ایمانها خیرا»، ایمان داشت؛ ولی یک مسلمان شناسنامهای بود، کاری انجام نداد. این دو گروه «عند الاحتضار» بهرهای نمیبرند، اینجا هم تهدید کرد و فرمود: فَهَلْ یَنظُرُونَ؛ یعنی اینها منتظر چنین روزی هستند که وقتی آمد هیچ کاری از اینها ساخته نیست و اینها گرفتار خطر هستند و باید آن خطر را تحمّل کنند.
ص: 962
مأموریت پیامبر بر ادامه راه و استغفار برای خود و مؤمنان
در چنین فضایی به وجود مبارک حضرت فرمود تو سه کار انجام بده! این راهی که داری ادامه بده! تو راه موحّدانه داری، تو اسمای حسنای او و اوصاف او و ذکر و وِرد و دعا داری، فَاعْلَمْ؛ این علم را داشته باش؛ یعنی علم توحیدی که میگویند: «خیر العلم التوحید» و «خیر العمل الاستغفار». اوّل رابطه خود را با خدا محکم بکن که داری و همین را هم حفظ بکن! دوم مشکل درونی خودت را هم خوب مواظب باش! وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ، برای خودت استغفار بکن! مستحضرید که استغفار معصوم دفع است و نه رفع؛ یک وقتی به سمت انسان مگسی آمد که این مگس آمده را میپَراند، اما یک وقت بادبزن در دست اوست و نمیگذارد که مگس بیاید! استغفار برای اینها دفع خطر است، نه رفع خطر موجود. اینها همواره در حال استغفار هستند، در حال نیایش هستند و در حال ذکر هستند، این برای آن است که اصلاً گناه به طرف اینها نخواهد آمد، این میشود دفع گناه. سوم اینکه مشکل جامعه را هم حلّ کن! اینها که پیرو تو هستند و ایمان دارند، لغزشهایی هم دارند، برای اینها هم طلب مغفرت بکن.
استجابت لازمه امر خدای سبحان به دعا و استغفار
مستحضرید وقتی که ذات اقدس الهی چیزی را امر کرد، یقیناً اگر کسی به آن امر مؤتمر بشود و امتثال بکند، خدا پاسخ مثبت میدهد! اگر فرمود دعا کنید: ادْعُوا رَبَّکُمْ، (1)وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ، (2)دعا کنید؛ یعنی من جواب میدهم و اگر فرمود استغفار کنید؛ یعنی من مغفرت دارم. گاهی وعده میدهد و گاهی هم امر میکند، در هر دو حال اگر بندگان طبق وعدهٴ الهی و طبق دستور الهی عمل بکنند یقیناً خدا میبخشد.
ص: 963
ظهور رحمت واسعه الهی در دعای حیوانات و فرشتگان برای عالمان و مؤمنان
البته گاهی هم بدون امر، سخن از وعده است که فرمود فرشتهها برای مؤمنین طلب مغفرت میکنند. در آن بحثی که دارد برای علما، حیوانات دریا، حیوانات فضا و صحرا طلب مغفرت میکنند، این کم بهایی نیست که خدا به عالِمان دین میدهد و کم بهایی نیست که دین به علم میدهد! برای عالِم «یَسْتَغْفِرُ» (1)«حِیتان دریا» و «پرندگان فضا»، یعنی چه که اینها استغفار میکنند؟ انسان راهی برود که هم ماهی دریا به یاد او باشد و هم مرغ هوا، راه خوبی است! اگر ـ خدای ناکرده ـ آدم این راه را ارزان بفروشد، آن وقت نه آن دریایی به یاد آدم است و نه آن هوایی و صحرایی؛ در روایات هست که برای علما «حِیتان دریا» و «طیور سماء» طلب مغفرت میکنند و فرشتهها هم که وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الأرْضِ؛ (2)برای همه مؤمنین طلب مغفرت میکنند، مخصوصاً برای عالمان دین! در همان سوره مبارکه «مؤمن» آمده است که فرشتگان طلب مغفرت میکنند؛ البته برای مؤمنین! آیه هفت سوره مبارکهٴ «مؤمن» ـ همان سوره «غافر» ـ این است: الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا، برای مؤمنین! «سیّما» برای عالِمان دینی طلب مغفرت میکنند، میگویند: رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تَابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ، (3)پس دریا و صحرا، پرنده و خزنده و فرشتهها برای مؤمنان و عالِمان طلب مغفرت میکنند، یک چنین رحمت واسعهای است که نصیب انسان میشود؛ فرمود اگر این کار را بکنند به تو تأسّی کردند و رحمت واسعه الهی هم شامل حال آنها خواهد بود، این سه کار را انجام بده!
ص: 964
«دفع» بودن استغفار پیامبر برای خودش و «رافعیت» آن برای امت
در روایاتی که ذیل اینگونه از آیات هست آمده است که «خیر العلم التوحید و خیر العمل الاستغفار»، (1)فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ اللَّهُ، یک؛ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ، دو؛ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ، سه؛ این استغفار، دفع است برای اهل بیت(علیهم السلام) که وجود مبارک حضرت روزانه هفتاد بار استغفار میکرد، مرحوم شیخ بهایی(رضوان الله علیه) در آن رساله شریف و آن کتاب لطیف خود به عنوان اربعین، آنجا دارد که البته استغفار حضرت دفع است، این برای استغفار بود و برای دیگران هم از این استغفار سهمی تعیین کردهاند؛ اما آنچه در سوره مبارکهٴ «فتح» میآید: لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ (2)ـ إنشاءالله ـ آنجا خواهد آمد که این «ذَنب» به معنای گناه فقهی نیست، وگرنه فتح و پیروزی نعمتی است که خدا به پیغمبر و مسلمین داده است، آن وقت این فتح و نعمت باعث مغفرت «ذَنب» میشود و هیچ ارتباطی بین مقدم و تالی نیست! ما إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ؛ (3)ما مکّه را فتح کردیم تا گناهان تو را ببخشیم! این است که این بزرگان گفتند که فتح مکّه باعث جلال و شکوه حضرت بود و آن عفوِ عامی که حضرت کرد و فرمود: «اَلْیَومُ یومُ المَرْحَمَةِ» (4)است و خانه اباسفیان را هم خانه بَسط قرار داد که فرمود هر کس آنجا برود در اَمان است، این نشانه آن است که اگر آنها نسبت به حضرت گمان گناه داشتند، این دیگر برطرف میشود؛ نظیر آنکه وجود مبارک موسای کلیم به خدا عرض کرد من اگر بروم مصر، لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، (5)من نزد اینها گنهکارم، برای اینکه سابقه قتل دارم و اینها مرا مُذنب میدانند! مشرکان حجاز حضرت را گنهکار میدانستند، در جنگهایی که شرکت کردند و کشته دادند حضرت را متّهم میکردند، مُذنب میدانستند و ـ معاذالله ـ قاتل میدانستند؛ حضرت نزد مشرکان مُذنب بود، فرمود ما این فتح را به دست تو انجام دادیم که همه اینها را مورد رحمت خودت قرار بدهی و این گناه «مَزعوم» جاهلی کلاً برداشته خواهد شد، شرح آن ـ إنشاءالله ـ در سوره مبارکه «فتح» خواهد آمد؛ اما این «ذَنب» همان «ذَنب» فقهی و الهی است که با دفع حلّ میشود که فرمود: وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ.
ص: 965
اِخبار پیامبر از آگاهی خدای سبحان به آشکار و نهان اعمال انسان
و بدان که خدا تمام شئونتان را میداند، آیندهتان را هم میداند! فرمود: وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ، (1)هم مَا تُسِرُّونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ (2)را میداند، هم مَا تُخْفُونَ وَ مَا تُعْلِنُونَ (3)را میداند، وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ! (4)هم آن صُوَر ذهنی و تصمیمات شما را میداند، هم اعمال روزانه شما را میداند، هم در شب با چه رهآوردی جان خود را تسلیم میکنید را میداند وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ! این روحِ بدبو را که شب به او تقدیم میکنید را هم میداند، این روح آلوده است! این انسان یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ؛ هر شب انسان میمیرد؛ منتها یک مرگ خفیف است وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ. فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّی الأنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا؛ (5)خدا دو بار انسان را توفّی میکند: یکی در مرگ و یکی هم در خواب، او وَ یَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ، یک؛ و هر نفسی در هر لحظهای هم که بمیرد خدای سبحان توفّی میکند و کسانی هم که نمردند «یتوفاکم فی المنام»، دو؛ در هر حال فرمود که تمام کارها را ذات اقدس الهی میداند.
توصیف مدّعیان دستور صریح مبارزه و حالت محتضرانه آنها بعد از آن
درباره افرادی که در صدر اسلام به سر میبردند، بعضیها میگفتند اگر دستوری برسد و سورهای بیاید که در آن آیهای محکم باشد، متشابه نباشد و صریحاً ما را به قتال و مبارزه و جهاد دعوت کند ما حاضر هستیم، فرمود: وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا لَوْ لاَ، این «لولا»ی تحضیضیه است لَوْ لاَ نُزِّلَتْ سُورَةٌ؛ چرا سورهای نمیآید که ما را صریحاً به جهاد دعوت کند؟! اما فَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ، این سوره محکم است، متشابه نیست، خیلی شفّاف است و دستور قتال هم در آن هست که فرمود: وَ ذُکِرَ فِیهَا الْقِتَالُ، همینهایی که میگویند چرا دستور مبارزه نمیآید رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ؛ یک عدّه مجاهد هستند، یک عدّه قاعد هستند، یک عدّه قائم هستند یک عدّه همینهایی هستند که میگفتند چرا دستور مبارزه نمیآید، وقتی دستور مبارزه آمده، اینها مثل حالت احتضار را دارند، مثل اینکه اینها را به طرف چوبهٴ اعدام دارند میبرند! یَنظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ، کسی که در حال مرگ و انتظار و «غَشیه» و «غَشوه» است چگونه نگاه میکند؟ او نگاه محتضرانه دارد! فرمود یک عدّه نگاه محتضرانه دارند، در حالی که در حال اَمن و صلح مدام اصرار میکنند که چرا دستور صریح مبارزه نمیآید؟! یَنظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَی لَهُمْ؛ این حالت برای آنها اُولیٰ است. در بخش پایانی سوره مبارکهٴ «قیامت» هم آیه 35 به بعد دارد: ثُمَّ ذَهَبَ إِلَی أَهْلِهِ یَتَمَطَّی ٭ أَوْلَی لَکَ فَأَوْلَی ٭ ثُمَّ أَوْلَی لَکَ فَأَوْلَی (6)و این حالت برای شما شایستهتر است، در اینجا هم ذات اقدس الهی میفرماید که این حالت «مغشیّ علیه» بودن برای شما شایستهتر است.
ص: 966
ترغیب به ایمان همراه با عمل و پیروی از رهبری الهی
ولی بدانید طَاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ؛ عمل داشته باشید! حرف شناخته شده داشته باشید! حرفی است که عقل آن را به نیکی بپذیرد، نقل آن را به نیکی بپذیرد، شریعت بنا بر آن دستور صادر کرده باشد، این اساس کار است! فَإِذَا عَزَمَ الأمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ؛ اگر تصمیم نهایی از طرف رهبری الهی صادر شد که جهاد بکنید و شما در برابر او مقاومت بکنید، آسیب میبینید و اگر اطاعت بکنید لَکَانَ خَیْراً لَهُمْ و اگر اطاعت نکردید همان جاهلیت است و همان خونریزی و همان جنگ داخلی! فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ؛ اگر اعراض کردید چه چیزی گیرتان میآید؟ اگر نظام اسلامی را نپذیرفتید، دوباره همان جاهلیت است و همان کفر است و همان شرک است و همان آدمکشی و همان راهزنی! اینطور نیست که اگر حالا شما دین را نپذیرفتید درِ بهشت را به روی شما باز کنند! فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ «عن القرآن و العترة، عن الحق و العمل الصالح» أَن تُفْسِدُوا فِی الأرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ؛ راهزنی داشتید، آدمکشی و قطع رحم داشتید أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ؛ اینها نه از راه مشاهده خودشان مطلبی را میفهمند و نه گوش شنوا دارند که حرف دیگران را بشنوند. در قیامت یک عدّه میگویند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ، (1)اینجا هم میفرماید اینها نه گوش شنوا دارند که حرف دیگری را گوش بدهند و نه چشم بینا دارند که خودشان بفهمند! منشأ آن هم همان اعراض از دین است. فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ «عن الاسلام و عن القرآن و عن العترة»، اینکه أَن تُفْسِدُوا فِی الأرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ ٭ أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ.
ص: 967
1) ملک/سوره67، آیه10.
موضوع: تفسیر آیات 24 تا 30 سوره محمد (ص)
أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (۲٤ إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلَی لَهُمْ (۲۵) ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللَّهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ الأمْرِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ (۲۶) فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ (۲۷) ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ (۲۸) أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ (۲۹) وَ لَوْ نَشَاءُ لَأَرَیْنَاکُهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِیَماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ أَعْمَالَکُمْ (۳۰)) سؤال از عدم تدبّر انسان در قرآن و ارتباط آن با قفل شدن قلب
در این سوره که به نام مبارک حضرت است و در مدینه نازل شد، خطوط کلّی توحید و وحی و نبوّت را بیان فرمود، اصرار یک عدّه بر اینکه چرا آیه شفّاف و روشنی درباره جهاد نازل نمیشود را ذکر کرد و اگر چنین آیه محکمی هم بدون تشابه وارد میشد، اینها برمیگشتند و از هراس جنگ مرتد میشدند؛ یعنی به عقب برمیگشتند. در جریان وحی و نبوّت ـ آیه 24 ـ فرمود چرا اینها درباره قرآن تدبّر نمیکنند؟ یا اینکه قلبهای اینها قفل است!
مقصود از قفل شدن قلب و دو پیامد ناگوار آن
ص: 969
تعبیر قرآن کریم درباره قلب گاهی به «قساوت» است، گاهی به «رِین» است و گاهی به قفل؛ البته بازگشت همه اینها به همان قساوت است؛ اینطور نیست که برای قلب دری باشد و قفلی داشته باشد و این قفل شده باشد؛ قفل قلب همان قساوت قلب است، چه اینکه «رِین» قلب هم همان قساوت قلب است که فرمود: کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم؛ (1)گناه «رِین» و چرکی است روی سینه قلب، کمکم باعث قساوت و رسوبات آن میشود. این دل که سنگین شد و قَسَتْ قُلُوبُهُمْ (2)شد، فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (3)شد، دو خطر دارد و از دو نفع بیبهره است: یکی اینکه نمیگذارد صدای آن از درون، دربیاید که خود صدای خودش را بشنود، دوم اینکه نمیگذارد صدایی از بیرون وارد درون بشود و به گوش او برسد؛ اینکه میگویند در قیامت یک عدّه میگویند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ، (4)«مانعةُ الخلوّ» است که اجتماع را شاید؛ یعنی دل که بسته شد، آنوقت ما نه صدای خودمان را میشنویم و نه صدایی از بیرون را؛ نه حرف واعظان و اولیای الهی از بیرون در درون ما نفوذ میکند، نه آن حرفی که در درون ما هست فرصت دارد بیرون بیاید تا ما بفهمیم که دل ما چه گفته است! اینکه قفل میشود یا قساوت دارد، تنها به این نیست که حرف بیرون نفوذ نمیکند، حرف درون هم سر بر نمیآورد! اگر انسان فقط از راه بیرون عالِم میشد، در قیامت میگفتند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ؛ اما میگویند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ! دلیل عقلی در قبال دلیل نقلی است و عقل در مقابل «سَمع» است و نه در مقابل شرع که بارها ملاحظه فرمودید شرع، صراط و راه است و راه، مقابل ندارد! چراغ مقابل دارد، ما با دو سِراج و دو چراغ، صراط الهی را میفهمیم؛ یا با عقل میفهمیم که دین چه میگوید، یا با دلیل نقل میفهمیم که دین چه میگوید، پس دین مقابل ندارد، صراط مقابل ندارد و عقل در مقابل شرع نیست، شرع «واحدٌ لا شریکَ له»، کشف و چراغ مقابل دارد که یا با دلیل عقلی میفهمیم یا با دلیل نقلی؛ اگر با دلیل عقلی فهمیدیم، این فعالیتی است که از درون ما را آگاه میکند! وقتی بسته شد، قَسی شد و نفوذناپذیر شد، این قدرت نفس ندارد؛ لذا میفرماید که اینها کسانی هستند که وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا، (5)البته ملاحظه فرمودید که این سه تا «سین» هست که سومی تبدیل به «یاء» شد، بعد تبدیل به «الف»؛ «دَسَّسَ» بود، اینها دسیسه کردند! وقتی دسیسه بشود و با اغراض و غرایز آن فطرت در وسط دفن بشود، صدای آن به گوش کسی نمیرسد! از بیرون هم که حرف انبیا را گوش نمیدهند. بنابراین اینکه فرمود: أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا، یک تعبیر دیگری از قساوت دل است. وقتی دل مثل سنگ خارا بسته شد، حرف انبیا و اولیا و علما و وعّاظ و مبلّغان الهی نفوذ نمیکند، از درون او هم صدایی به گوش او نمیرسد. اینکه نفس لوّامه هست و انسان را ملامت میکند، اگر یک وقت خلافی کرد یا دروغی گفت شب خوابش نمیبرد؛ ولی بعضیها هستند که با دروغ میخوابند! با خلاف میخوابند! سرّش این است که نفس لوّامهای در کار نیست و نمیگذارد که صدا از درون به گوش آنها برسد؛ لذا هیچ احساس وحشت و بدی و قبحی نمیکنند، کار زشت انجام میدهند و لذّت هم میبرند وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً. (6)بنابراین منظور از اینکه قلبشان قفل هست و منظور از اینکه کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم، بازگشت همه اینها به فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً هست و ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ هست، این دل مثل سنگ خارا که بسته شد، نه چیزی از درون آن بیرون میآید که انسان حرف فطرت را بشنود، نه چیزی از بیرون میتواند در درون او نفوذ کند که حرف انبیا و اولیا و مبلّغان دین را بشنود. فرمود اینها چرا تدبّر نمیکنند؟! بعد با «أم» منقطعه که به معنی «بَل» هست، میفرماید چون قلب اینها بسته است، با قلب قفل شده چگونه تدبّر بکنند؟ بخواهند از فطرت کمک بگیرند، صدای فطرت که به بیرون نمیآید! بخواهند از شریعت مدد بگیرند، حرف شریعت که در آنها نفوذ نمیکند! لذا فرمود راز تدبّر نکردنِ اینها، قفل بودنِ قلب اینهاست! أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ، این «أم» به معنی «بَل» هست؛ «بل علی قلوبهم اقفالها»، آن وقت چگونه تدبّر کنند؟
ص: 970
تبیین چگونگی تدبّر در قرآن با طرح اصول هفتگانه
تدبّر در قرآن بحث مبسوطی دارد که حالا عصاره آن بعد از شش ـ هفت اصل است که خلاصه آنها هم تکرار شده است.
اصل اوّل: بررسی معجزه بودن قرآن
اصل اوّل این است که انسان به قرآن مراجعه کند ببیند که «القرآن ما هو»؟ آیا معجزه است یا نه؟ در اینجا سخن از روایت و امثال آن نیست، چون هنوز نبوت و امامت ثابت نشده تا به حرف آنها استناد بشود، پس اوّلین مرجع میشود قرآن. وقتی درباره خود قرآن غور کردند، معلوم میشود این معجزه است و بدیل ندارد، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (1)مُظهِری دارد که قرآن کریم مَظهر اوست و میفهمد این معجزه است.
اصل دوم: پیغمبر بودن آورنده آن
اصل دوم آن است که حالا که ثابت شد که قرآن معجزه است، ثابت میشود که آورنده او پیغمبر است، چون معجزه را که به دست غیر پیغمبر نمیدهند! این براساس برهان عقلی است، چون خدای حکیم که «علی الاطلاق» حکمت او نافذ است، هرگز پیام خود را، کلام خود را، نامه و امضای خود را به دست غیر نماینده خود نمیدهد! ممکن نیست خدای سبحان پیام خود را به وسیله غیر نمایندهاش برساند! پس اصل دوم این است آن کسی که این کتاب را آورد پیامبر است.
اصل سوم: حیاتبخشی قرآن برای دنیا و آخرت
مرحله سوم این است که حالا این کتاب، کتاب الهی است و کسی هم که آورده پیامبر است، این کتاب هم برای دنیای ما و هم برای آخرت ما حیاتبخش است، مراجعه میکنیم که این کتاب را بفهمیم و ببینیم که این کتاب چه میگوید؛ وقتی به این کتاب مراجعه میکنیم، میبینیم که این کتاب برای خودش مفسِّر معین کرده است! فرمود: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ؛ (2)تو مبیّن هستی! تو مفسّر هستی! بدون مفسّر و مبیّن الهی که نمیشود کلام الهی را فهمید! آنکه این را آورد، خدا او را مفسّر و مبیّن قرار داد، این هم اصل سوم.
ص: 971
اصل چهارم: اهل بیت مفسران واقعی قرآن
پس از آنجا مراجعه میکنیم به خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خلفای او که اهل بیت هستند و نور واحد (1)می باشند. وقتی گفتیم به پیغمبر مراجعه میکنیم یعنی به چهارده معصوم، برای اینکه اینها یک نور هستند. البته اصل آن از پیغمبر است، ولی به وسیله او این ذوات سیزدهگانه دیگر هم نورانی هستند و حرف آنها همتای قرآن است.
الف: جعل حدیث به نام پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)
وقتی به اینها مراجعه میکنیم میبینیم که اینها میفرمایند: «سَتَکْثُرُ بَعدِی الْقالَة عَلیَّ»؛ (2)به نام ما زیاد دروغ جعل میکنند! نه تنها در بین سنّیها، بلکه در بین شیعهها؛ نه در بین شیعهها، بلکه در بین سنّیها؛ از طهارت تا دیات روایات جعلی فراوان است! این جناب سیوطی که در بخشهای نقلی صاحب نظر است، دو جلد کتاب به نام اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة نوشته است که از اوّل طهارت تا آخر دیات چه احادیثی جعل شده است را ایشان جمع کرد. خدا مرحوم علامه عسکری را غریق رحمت کند! ایشان 150 راوی جعلی را کشف کرده و بیش از این هم هست! نه تنها روایتهای جعلی، راوی را جعل کردند! مثلاً میگویند فلان شخص گفته است، اصلاً فلان شخص در عالَم وجود ندارد، چه رسد به اینکه روایتی داشته باشد! 150 مورد را ایشان کشف کردند! ائمه و وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) فرمودند که «سَتَکْثُرُ بَعدِی الْقالَة عَلیَّ»؛ به نام ما دروغ جعل میکنند! مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) را خدا غریق رحمت کند! ایشان میفرماید که همین حدیث دلیل است بر اینکه به نام پیغمبر احادیث جعل کردند، (3)برای اینکه این حدیث یا صادر شده یا صادر نشده است؛ اگر این حدیث صادر نشده، به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) جعل کردند که پیغمبر فرمود: «سَتَکْثُرُ بَعدِی الْقالَة عَلیَّ»، پس جعل کردند و اگر صادر شده، بنابران به نام حضرت جعل کردند. چه صادر شده باشد و چه صادر نشده باشد، دلیل است بر اینکه به نام حضرت روایاتی جعل میکنند.
ص: 972
ب: رجوع به قرآن راه حلِّ تعارض روایات
بخش بعدی دو طایفه از نصوص است که مرحوم کلینی نقل کرد که دیگران هم نقل کردند؛ یکی همین «نصوص علاجیه» است که در کتابهای اصول (1)معروف است و یکی هم طایفه دیگر است که «نصوص علاجیه» نام ندارد. دو طایفه از روایات است، یک طایفه مربوط به نصوص علاجیه است که اگر دو خبرِ متعارضی شد عرضه کنید بر قرآن، آنچه مخالف قرآن بود حرف ما نیست و مطرود است و آنچه مخالف نبود حجّت است (2)که معیار حجّیت در اینجا عدم مخالفت است، نه وجود موافقت؛ این مبحث را در نصوص علاجیه اصول ملاحظه فرمودید. طایفه دیگر روایتهایی است که میگوید چون به نام ما دروغ جعل میکنند، هر چه از ما نقل کردند اوّل بر قرآن عرضه کنید. (3)پس اصل اوّل رجوع به قرآن بود برای اثبات معجزه بودن آن، اصل دوم بهرهای که از این معجزه میبریم، رسالتِ آورنده آن است. اصل سوم مراجعه مجدّد به قرآن است و تدبّر در قرآن برای فهم؛ وقتی در این اصل سوم مراجعه کردیم، میبینیم که قرآن برای خودش مبیّن معین کرده، فرمود: وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ. اصل چهارم این است که وقتی خدمت مبیّن میآییم، میبینیم که میفرماید به نام ما زیاد دروغ جعل میکنند، شما حرفهای ما را با قرآن بسنجید.
اصل پنجم: رجوع به قرآن برای فهم خطوط کلّی دین بدون اعتقاد
اصل پنجم این است که ما باید برویم به قرآن مراجعه کنیم و خطوط کلّی دین را بفهمیم، بعد از اینکه فهمیدیم فقط در حدّ فهم برای ما حجّت است، نه در حدّ اعتقاد، نه در حدّ عمل، نه در حدّ روش، نه در حدّ منش، فقط اینها را باید یادداشت کنیم.
ص: 973
اصل ششم: رجوع به روایات برای صمت فهم ما از خطوط دین
اصل ششم این است که آنگاه برویم خدمت روایات و آنچه با این آیات مربوط است را بررسی کنیم، هر چه مخالف آیات بود نپذیریم و هر چه مخالف نبود را بپذیریم؛ اگر تخصیصِ عام است، اگر تقیید مطلق است، اگر قرینهٴ «ذی القرینه» است، اگر بیان شأن نزول است، اگر تطبیق بر مصادیق است ـ مثل آیه ولایت، (1)آیه تطهیر، (2)آیه مباهله (3)و مانند آن ـ اینها را یادداشت میکنیم.
اصل هفتم: حجت شرعی بودن جمعبندی یادداشتها از روایات و قرآن
جمعبندی شده آن میشود حجّت که به آن معتقد میشویم و عمل میکنیم؛ به این دلیل است که الّا و لابدّ اوّل باید خطوط کلّی قرآن برای ما مشخص بشود، بعد روایات را بر قرآن عرضه کنیم، اگر چیزی مخالف بود طرد کنیم و اگر چیزی مخالف نبود آن را حجّت بدانیم، آن وقت آن حجّتها را در کنار آیات قرار بدهیم، عموم آیات را با آنها تخصیص بزنیم، اطلاقات آیات را با آنها تخصیص بزنیم، کلّیات آنها را با بیان مصادیق و تطبیقشان مثل اهل بیت و ولایت و امثال آن مشخص بکنیم، این مجموع میشود حجّت خدا که انسان به آن معتقد میشود، عمل میکند و مانند آن؛ این راه تدبّر در قرآن است که هم قرآن هست و هم عترت.
لزوم تفکیک بین عرضه روایات بر قرآن از عترت و علّت آن
البته قرآن و عترت معادل هم میباشند، نه قرآن و روایت! عترت مثل قرآن مقابل ندارد، عترت را که جعل نمیکنند! کسی نمیتواند مثل این ذوات قدسی بگوید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، (4)این را که نمیتوانند بگویند! عترت مقابل ندارد، عترت فرع نیست، عترت همتای قرآن است، این روایت است که فرع بر قرآن است و باید عرضه بشود! روایت چون در آن جعل راه پیدا میکند همتای قرآن نیست، قرآن تحریفپذیر نیست. فرمود قرآن کتابی است که حَدِیثاً یُفْتَرَی (5)نیست؛ مثل اینکه آدم بدل آفتاب جعلی بیاورد، آفتاب موجودی نیست که مثلاً بتوانیم مثل او جعلی آفتاب بسازیم یا آسمان بسازیم! فرمود: مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی؛ اصلاً کتابی نیست که بشود مثل او آورد! قابل این نیست! آن وقت آن چهارده نفر همتای قرآن هستند، پس عترت را بر قرآن عرضه نمیکنند، چون آنها یک حقیقت هستند؛ روایت را چون در آن جعل راه پیدا میکند بر قرآن عرضه میکنند، این مجموعِ تدبّر در قرآن است؛ آنگاه آنهایی که قلبشان قَسیّ است، نه از درون حرف را میشنوند و نه از بیرون، مشمول أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا هستند. پرسش: بسیاری از روایات ناظر به تفسیر بطن قرآن هست؟ پاسخ: بله، خود قرآن کریم یک کتاب مجمل و مبهم نیست، وقتی نور شد خطوط کلّی خودش را مشخص میکند، تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ (6)است و نور هست، پس خطوط کلّی قرآن مشخص است و ابهامی در خطوط کلّی و اصول نیست؛ اما عمومات آن به وسیله روایات تخصیصپذیر است، تطبیق آن نظیر «اهل بیت» و «ولایت» و «مباهله» و مانند اینها احتیاج به روایت دارد، اطلاقات آن تقییدپذیر است و مانند آن؛ اما خطوط کلّی آن مبهم نیست، چون اگر خطوط کلّی آن مبهم باشد، ما هم در نصوص علاجیه مشکل جدّی داریم و هم در سایر روایات! آنها به ما فرمودند که اگر چیزی را میخواهید بر قرآن کریم عرضه کنید، اگر مخالف قرآن کریم بود «فاضربوه علی الجدار» (7)و چیزی که مخالف نبود را پذیرید. اگر قرآن میزان نباشد، بیّن و شفّاف و روشن نباشد و خطوط کلّی آن بیان نشود، چگونه ما آن را میتوانیم به عنوان میزان و ترازو قرار بدهیم؟! المیزان که نوشته شده، براساس همین معیار نوشته شده است، برای اینکه قرآن ترازو است؛ اما ترازو برای کالاست، روایات را که کالاست باید در ترازو گذاشت و بعد به آن عمل کرد. پرسش: چگونه عام قرآنی که قطعی است را با روایات ظنّیه ... ؟ پاسخ: عام قطعی ما نداریم، «ما من عامّ إلّا و قد خصّّّ»، مگر در الهیات باشد! در الهیات که عام قطعی است، روایات هم همان را تأیید میکند؛ روایات هم درباره قدرت مطلقه الهی، عظمت مطلق الهی و علم مطلق الهی، اینها که بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ (8)است، بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (9)است، عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (10)است، در الهیات اینگونه از عمومات قطعی است که روایات هم همین را تأیید میکند! اما آن چیزهایی که فرمود شما باید مثلاً نماز را فلان قدر بخوانید، روایات میگوید حکم مسافر این است، یا ماه مبارک رمضان که شد، فرمود فلان شخصی که بیمار شد حکم او این است و مانند آن. پرسش: قرآن هم با روایت به ما رسیده؟ پاسخ: بله؛ اما چیزی که مخالف کتاب است را رد کنید، ولی «ما لم یکن موافقاً للکتاب»، موافقت کتاب شرط نیست! چون خیلی از خصوصیات و خیلی از قیود است که در روایات آمده است. موافقت کتاب شرط حجّیت روایت نیست، بلکه مخالفت قرآن، مانع حجّیت است، فرق است بین شرط حجّیت و مانع حجّیت؛ حجیت شرط ندارد، نقل ثِقه حجّت است، چیزی که فرد موثقی از اهل بیت(علیهم السلام) نقل کرد حجّت است؛ اما بخواهیم ببینیم آیا مانعی دارد یا نه، «بعد العرض علی القرآن»، اگر مخالف بود فرمودند حجّت نیست، پس مخالفت قرآن مانع حجّیت است، نه اینکه موافقت قرآن شرط باشد، چون خیلی از خطوط کلّی است که در قرآن بیان نشده است، این همه احکام نفلیه و فرضیه که شهید بیان کرده، هزار حکم واجب، یا سه هزار حکم مستحب، اینها که در قرآن نیامده؛ پس موافقت قرآن شرط نیست، مخالفت قرآن مانع است.
ص: 974
کراهت بعضی از مسلمانان بعد از پذیرش وحی و نقش شیطان در آن
در همین سورهٴ مبارکهای که به نام حضرت است، فرمود یک عدّه به حسب ظاهر پذیرفتند؛ اما آیه نُه این است که کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ، یا اصلاً نپذیرفتند یا بعد از قبول نکول کردند؛ فرمود خدا اوضاع اینها را میداند، اینها یک راز و رمزی هم با یهودیهای مدینه دارند و هم با مشرکان مکّه، اینهایی که راز و رمز بیجا و باطلی با دشمنان دارند إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی؛ حق برای آنها روشن شد، قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (1)که ابهامی در کار نبود؛ معجزه بودنِ قرآن، نبوت پیغمبر و تلازم بین اینها، همه اینها برایشان مشخص شد، بعد از تبیّن حق باز هم با دشمنان داخلی؛ یعنی یهودیهای مدینه و هم با دشمنان خارجی؛ یعنی مشرکان مکّه اینها پیوند دارند، اینها کسانی هستند که الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلَی لَهُمْ.
تبیین هماهنگی شیطان با نفس مسوّله در اِغنای حسّ زیباپسندی انسان
در اینجا یک روانکاوی و روانشناسی دقیق هم دارد، فرمود ما یک سلسله چیزهایی به شما دادیم، زیرا که زیباپسند هستید و به شما گفتیم چه چیزی زیبایی شماست و چه چیزی زیبایی شما نیست. آنکه دشمن است از این حسّ زیباییپسندی کمک میگیرد، به اینکه چیزی که برای شما نیست، او آن را زیور و زیبا نشان میدهد و چیزی که زیبایی شماست را دفن میکند. «تَسویل» عبارت از تزیین است؛ این دشمن درونکاو هست، روانکاو هست، روانشناس هست و میداند که از چه چیزی خوشمان میآید، هر کسی به هر حال از چیزی لذت میبرد! همین شیطان به وسیله بعضی از نیروی داخلی ما که از آن به عنوان «نفس مسوّله» یاد میشود کمک میگیرد و تمام آنچه را که خوشمان میآید جمعآوری میکند، آن را به صورت زر ورق درمیآورد، روی این سمومات و آلودگیها و رذایل این زر ورق را میگذارد و به صورت تابلوی زرّینی درمیآورد، این تابلو را نشان آدم میدهد و آدم هم آن را قبول میکند و برابر این تابلو حرکت میکند، وقتی که این زر ورق پاره شد، آن سمومات خودش را نشان میدهد. این سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ (2)این کار، کارِ «تَسویل» نفس است؛ گاهی برادر را به چاه انداختن برای آدم زیبا ظهور میکند که وجود مبارک یعقوب فرمود: سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ؛ یا گاهی توحید را به جای شرک به خورد مردم دادن زیبا جلوه میکند که سامری گفت: سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی؛ (3)این سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ و «سوّلت لهم، سوّلت لهم» چنین کار درونکاوی و روانکاوی و روانشناسی در درون همه ما هست، اگر ما مراقب و مواظب شیطان نباشیم، او این سمومات را زیر پوشش زر ورق زرّین به خورد ما میدهد، بعد از اینکه به خورد ما داد و ما را مسموم کرد، از آن به بعد دیگر فرمانروایی را به عهده میگیرد و میشود «امّارهٴ بالسّوء»؛ قبلاً که «امارهٴ بالسّوء» نبود! قبلاً پیشنهاد میداد، تزیین میکرد و زیبا نشان میداد تا فریب بدهد، وقتی فریب داد، از آن به بعد سوار میشود؛ از آن به بعد إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ هست، (4)وگرنه اوّل «تَسویل» است؛ فرمود شیطان این کار را میکند! عامل بیرونی شیطان است و عامل درونی نفس است، این نفس زیباپسند را در اثر مغالطه میگوید که این کار برای شما زیباست؛ اما دین میگوید این زیباپسندی را که ما به شما دادیم حق است؛ اما زیبایی شما و زیور شما در درون شماست، نه در بیرون! چیزی بیرونِ از شما زیورِ شما نیست.! اگر باغ و راغ و پارک و برج است إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا، (5)نه «لکم»! اگر اتومبیل است، اگر فرش است، اگر باغ است و اگر برج است، با اینها زمین مزیّن میشود، نه شما! إِنَّا جَعَلْنَا هر چه که هست! مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا. بر فرض رفتید آسمان و روی این کرات قرار گرفتید، آنجا هم حواس شما جمع باشد که إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ، (6)این شمس و قمر زینت آسمان هستند، نه زینت شما! آنجا هم رفتید حکم همین است! آنچه زینت شماست همان است که در سوره مبارکهٴ «حجرات» است، فرمود: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ، (7)زینت انسان همان اعتقادات و اخلاقیات اوست که با او سفر میکند! این نفس مسوّله چیزی را که زینت ما نیست به حساب زینت ما میآورد، آن هم با زر ورقی که در پشت آن سمومات است را بر ما تحمیل میکند؛ این کار را ذات اقدس الهی به شیطان اسناد میدهد که شیطان سَوَّلَتْ لَکُمْ و به نفس اینها نسبت میدهد، برای اینکه عامل قریب هستند.
ص: 975
هشدار قرآن به مسئولیتناپذیری شیطان بر اغواگری خود در قیامت
فرمود: وَ أَمْلَی لَهُمْ، این تأخیر و املا را به شیطان نسبت میدهد، ولی در جمعبندی نهایی میفرماید حواس شما جمع باشد، درست است شیطان معصیت میکند، چون او در نظام خلقت جنّ است و مکلّف به شریعت است و معصیت میکند؛ ولی در نظام تکوین مثل «کلب معلَّم» است و حدّی دارد، اینطور نیست که کسی را بتواند مجبور بکند، او مأمور ماست! در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت شیطان در قیامت هم که محکمه احتجاج است به همه صریحاً اعلام میکند: فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم؛ (1)خودتان را ملامت کنید! من دعوت کردم آمدید، انبیا دعوت کردند میخواستید بروید! من غیر از دعوت و غیر از وسوسه کار دیگری انجام ندادم! این همه راهنماییهایی که انبیا کردند گوش ندادی، حالا حرف مرا گوش دادی؟! من غیر از دعوت و غیر از پیشنهاد که چیز دیگری به شما نگفتم! نه من مشکل شما را امروز حلّ میکنم و نه شما مشکل مرا حلّ میکنید: مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ، نه شما «صریخ» من هستید که نالهٴ مرا جواب بدهید و نه من «صریخ» شما هستم که ناله شما را جواب بدهم! نه مرا ملامت کنید نه من فَلاَ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنفُسَکُم، مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ، میخواستی نیایی! این برهانی است که در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» قیامت را بررسی میکند.
مأمور الهی و کلب معلّم بودن شیطان در هندسه نظام هستی
شیطان در برنامه کلّ نظام در برابر خدا نیست، این شیطان مأمور الهی است که اگر کسی را خدای سبحان بعد از اتمام حجّت خواست به عذاب بگیرد، از آن به بعد فرمود: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً؛ (2)اینها رسالت ما را دارند، اینها مثل غدّه سرطان هستند، اگر یک وقت کسی را خواستیم بگیریم إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ، (3)وسوسههای اینها بیشتر میشود؛ اما نه اینکه به حدّ اجبار برسد، گرایش اینها بیشتر میشود؛ اما نه اینکه به حدّ اجبار برسد، شیطان در آن حدّ «کلب معلَّم» است که پارس میکند؛ لذا این أَمْلَی را به شیطان نسبت میدهد و در بخشهای دیگر این املا و این تأخیر را به خودش نسبت میدهد.
ص: 976
هشدار قرآن بر تبهکاران با تبیین علّت تأخیر عذاب
میفرماید اینها خیال نکنند که أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً؛ (1)ما تأخیر میاندازیم تا عاقبت کار روشن بشود، این کارِ ما است؛ اما زینت انسان را مشخص کرد، چیزی از جان انسان بیرون باشد زینت انسان نیست! آسمان برود حرف همین است، زمین هم برود حرف همین است! شمس و قمر را داشته باشد برای او نیست، باغ و راغ را داشته باشد برای او نیست؛ هم إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الأرْضِ زِینَةً لَّهَا نه «لکم» و هم إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ، نه «زینّا انفسکم»! آنچه «زینّا انفسکم» است این است که حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ.
آگاهی خدای سبحان از راز پنهانی مسلمانان ظاهری با دشمنان و سرانجام آنان
فرمود عدّهای با شنیدن همه این حرفها هم با دشمنان داخلی پیوند دارند و هم با دشمنان خارجی پیوند دارند؛ ولی ما سرانجام اینها را رسوا میکنیم! فرمود اینها کسانی هستند که وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِسْرَارَهُمْ؛ این رازگوییهای اینها را میدانم، اینها میترسند بروند جبهه، برای اینکه میترسند از جلو تیر بخورند و اگر فرار کردند از پشت سر شمشیر بخورند. فرمود همین ترس در حال مرگ هست! کسی که وظیفه خود را برای حفظ دین در زمان خطر انجام نداد، وقتی هم میمیرد ملائکه که برای او فرش قرمز پهن نمیکنند! آن هنگام هم با مُشت و سیلی روبهروست! هم در سوره مبارکه «انفال» (2)بحث این آیه گذشت و هم در این سوره که الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ، این شخص میترسید که از جلو تیر بخورد، از پشت سر تیر بخورد یا شمشیر بخورد؛ اما در هنگام مرگ همین فشار هست! فرشتگانی که مسئول دنیا هستند با فشار، این را بیرون میبرند که برو بیرون، وقت تو تمام شد! فرشتگانی که مسئول آخرت هستند با فشار او را تحویل میگیرند که با دست خالی و روی سیاه کجا داری میآیی؟ هم فرشتگان برزخی یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ، هم فرشتگان دنیایی أَدْبَارَهُمْ. در سوره مبارکهٴ «انفال» همین معنا با این وضع تفسیر شد که اینها در دو قسمت هستند؛ آیه پنجاه سوره مبارکه «انفال» این بود: وَ لَوْ تَرَی إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاَئِکَةُ؛ یعنی ملائکه هنگام مرگ، این محتضر بیچاره را یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ، یک؛ وَ أَدْبَارَهُمْ، دو؛ ملائکهای که مسئول امور دنیا هستند با فشار، پشت او را میزنند و بیرون میکنند، ملائکهای هم که مسئول آخرت هستند با سیلی زدن او را تحویل میگیرند، این است که او در حال احتضار فشار مُردن دارد؛ همین صحنه ـ معاذالله ـ در قبر هم هست! فرمود اینها اینطور هستند؛ یعنی آنطور که در راه دین باید کمک میکردند و نکردند، در هنگام مرگ گرفتار همین صحنه هستند که ملائکه «وجوه» و «ادبار» اینها را با فشار میزنند و اینها را بیرون میکنند. ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوَانَهُ؛ رضای الهی را نخواستند و پیرو سَخَط و نهی الهی بودند؛ نظیر همان آیهای که کَرِهُوا مَا نَزَّلَ اللَّهُ، اینها هم همینطور بودند و اعمالشان باطل شد.
ص: 977
اِخبار قرآن از ناسازگاری خلقت با پنهانکاری سیاسی و اجتماعی مسلمانان ظاهری
أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ؛ اینها خیال میکردند که یک کینه سیاسی یا دفینهٴ سیاسی داشته باشند ما بیرون نمیآوریم؛ در بحثهای قبل گذشت که نظام، باطل را بالا میآورد! فرمود هر کسی بیراهه رفته یک وقت، یک روز ما آبروی او را میبریم، چرا؟ برای اینکه ما این نظام را به حق آفریدیم، مثل اینکه بدن را به حق آفریدیم! اینکه فرمود آسمان و زمین و «ما فیهما» و «ما بینهما» را به حق آفریدیم؛ (1)یعنی نه تنها این دستگاه کار میکند، بلکه دستگاه با سلامت کار میکند! این روده و معده ما مثل تُنگ خالی نیست که هر چیزی را به آن بدهی قبول بکند، این به حق خلق شده است، یعنی به سلامت خلق شده است؛ اگر غذای سالم را دادیم جا میدهد، غذای مسموم را دادیم بالا میآورد! فرمود اگر کسی کینهٴ نظام را، کینهٴ جامعه را یا کینهٴ کسی را داشته باشد یک روز بالا میآورد، ما سرانجام بالا میآوریم! أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ، این کینه با این فطرت سازگار نیست، این به حق خلق شده است! شما این تُنگ خالی را سَم بدهید قبول میکند یا عسل بریزید قبول میکند، چون چیزی برای گفتن ندارد، این ظرف است؛ اما فرمود ما انسان را به عنوان ظرف خلق نکردیم، به عنوان حق خلق کردیم! کینه مثل آن غذای سمّی است که روده و معده نمیپذیرند، کینه را هم دل نمیپذیرد، اگر یک روز خودش بالا نیاورد، ما آن بالا میآوریم که رسوا میشود! چرا انسان این کار را بکند که کینه کسی یا کینه نظام را داشته باشد؟! ص: 978
1) انعام/سوره6، آیه73.
موضوع: تفسیر آیات 29 تا 33 سوره محمد (ص)
أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ (۲۹ وَ لَوْ نَشَاءُ لَأَرَینَاکهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ یعْلَمُ أَعْمَالَکمْ (۳۰) وَ لَنَبْلُوَنَّکمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکمْ وَ الصَّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبَارَکمْ (۳۱) إِنَّ الَّذِینَ کفَرُوا وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَی لَن یضُرُّوا اللَّهَ شَیئاً وَ سَیحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ (۳۲) یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکمْ (۳۳)) ص: 979
مشکل بودن فهم تبدیل زمین با برپایی قیامت و حشر انسانها
بعضی از مطالبی که مربوط به سؤالهای قبلی بود، این است که در سوره مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود: یوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیرَ الأرْضِ وَ السَّماوَاتُ، (1)آنجا سه بخش مطرح شده بود و آن این بود که آیا انسانها قبل از تبدیل زنده میشوند؟ آیا انسانها همزمان با تبدیل در معاد زنده میشوند؟ یا انسانها بعد از تبدیل زنده میشوند؟ هرکدام از این بخشهای سهگانه احکام خاص خودشان را دارند؛ چه اینکه در بحثهای سوره مبارکه «ابراهیم» و سایر سُوَر هم مشخص شد. وقتی زمین و آسمان به زمین و آسمان دیگر تبدیل میشود، آیا انسانها که از همین خاک برمیخیزند، اوّل از خاک برمیخیزند و زنده میشوند و بعد زمین عوض میشود یا همزمانِ تبدیل انسانها از زمین بر میخیزند؟ یا بعد از تبدیل؟ هرکدام از اینها احکام خودشان را دارند که گذشت.مطلب دوم آن است که اگر جریان قیامت مثل جریان دنیا بود، آتش قیامت مثل دنیا بود یا بهشت قیامت مثل باغ بود، آنگاه ما در ادبیات قرآنی، مسئلهٴ آخرت را مثل مسئلهٴ دنیا میفهمیدیم؛ کجا مضاف محذوف است، کجا حرف جر محذوف است و مانند آن؛ اما اگر برای ما روشن نیست که واقعاً آتش جهنّم مثل آتش دنیاست یا باغ بهشت مثل بوستان و پارکهاست، ما نمیتوانیم آن ادبیاتی که درباره باغ دنیا داریم درباره باغ بهشت، یا درباره آتش دنیا داریم درباره آتش قیامت به کار ببریم. ما در بخشهای پایانی سوره مبارکهٴ «واقعه» این تعبیر را داریم، آیه 88 به بعد سوره «واقعه» این است: فَأَمَّا إِن کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ وَ رَیحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ؛ (2)آیا برای ما مسلَّم است که اینجا «لام» مقدَّر است؛ یعنی «لَهُ رَوْحٌ وَ رَیحَانٌ» و «لَهُ جَنَّةُ نَعِیمٍ» یا خودش «روح و ریحان» است و «جنةُ نعیم» است؟ البته «جنةَ نعیم»، باغ و آن جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ (3)وجودش «مفروغ عنه» است که آن سرجای خود محفوظ است؛ اما خود این شخص «روح و ریحان» است یا نه، این را ما نمیتوانیم بگوییم که «لام» محذوف است؛ همچنین در جمله بعد وَ أَمَّا إِن کانَ مِنَ الْمُکذِّبِینَ الضَّالِّینَ ٭ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ (4)روشن نیست که آنجا هم «لام» مقدَّر است، زیرا در سوره مبارکهٴ «جنّ» آیه پانزده این است: وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، این آیه به صورت روشن دلالت دارد که هیزم جهنّم خودِ انسانهای ظالم هستند؛ یعنی طوری نیست که حالا از جنگل هیزمکشی بکنند! چه اینکه «وَقود» جهنّم هم خود انسان است! «وَقود» حالا یا آتشگیره است یا آتشزنه است، قبلاً که هیزم رسم بود ـ آنهایی که سنّشان کافی است میدانند ـ یک سلسله آن هیزمهای درشت و ضخیمی که دیرپا بودند را کنار اجاق میگذاشتند یا در آشپزخانه کنار همان آتش نگه میداشتند و موقع طبخ غذا که میشد این هیزمهای ریز و کوچک را به وسیله همان هیزمهای بزرگی که روشن بود و آتش داشت مشتعل میکردند؛ «وَقود» یعنی «مَا تُوقَدُ بِهِ النّار»، حالا آتشگیره است یا آتشزنه؛ فرمود «وَقودِ» جهنم انسانها هستند: وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ، (5)حالا یا سنگهای معدنی است یا همین سنگهایی که از آن بُت درست کردند و مانند آن. پس «وَقود» یعنی «مَا تُوقَدُ بِهِ النّار» انسانها هستند، بعد نمونههای آن را هم مشخص کرد، فرمود آنهایی که مثل آل فرعون در دنیا باعث ضلالت و گمراهی یک عدّه میباشند، اینها وَقُودُ النَّارِ (6)هستند؛ وقتی که نمونه و مثال «وَقود» را ذکر میکند، میفرماید: کدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ، (7)این آیات، روشن است که «وَقود نار» انسان است، هیزم جهنّم انسان ظالم است، چه عیب دارد که «روح و ریحانِ» بهشت خود انسان باشد؟ این منافات ندارد که یک آتش جدایی هم باشد؛ ولی این آتش در کنار آن آتش است. بنابراین، با توجه به این دو آیه سوره مبارکهٴ «واقعه» که در بخش پایانی آن قرار دارد، ما دلیل قطعی نداریم که «لام» در آیه مقدَّر باشد. مسئله جهنّم را بعضی از اهل معرفت گفتند که این جهنّم کاملاً میفهمد و میشناسد و حُبًّا لِلَّهِ (8)خدا را عبادت میکند، چون دارد که إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیظاً وَ زَفِیراً؛ (9)جهنّم میشناسد که مسلمان کیست و کافر کیست! حق با کیست! باطل با کیست! وقتی کفار را از دور میبیند فریاد میزند، نعره میزند و خشمگین میشود که رؤیت را به جهنّم نسبت میدهد، تَکادُ تَمَیزُ مِنَ الْغَیظِ (10)را به جهنّم نسبت میدهد، إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکانٍ بَعِیدٍ!سخنی که قبلاً در بحث عبادت نقل شد، این است که عبادت سه قسم است: یا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» (11)است، یا حُبًّا لِلَّهِ؛ حرف این بزرگواران این است که جهنّم حُبًّا لِلَّهِ خدا را عبادت میکند و دستور خدا را اطاعت میکند! جهنّم «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» امتثال نمیکند، جهنّم «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّة» امتثال نمیکند، جهنّم حُبًّا لِلَّهِ فرمان الهی را که دارد «خُزِیهِ» (12)و مانند آن را امتثال میکند، آن وقت سؤال این است که اگر جهنّم حُبًّا لِلَّهِ خدا را عبادت میکند، پس چطور در ذیل آیه سوره «فجر» که دارد: وَ جِیءَ یوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ، (13)در بعضی از تعبیرات آمده است که جهنّم را فرشتگان با غُل و زنجیر میآورند، (14)این نه برای آن است که او نافرمانی میکند، برای اینکه وزن آن زیاد و سنگین است، این وزین ثقیل را با زنجیر کشانکشان میآورند، نه اینکه متمرّد باشد، تا اینکه بگوییم این با حُبًّا لِلَّهِ سازگار نیست و مانند آن.
ص: 980
1) ابراهیم/سوره14، آیه48.
2) واقعه/سوره56، آیه88 و 89.
3) آل عمران/سوره3، آیه15.
4) واقعه/سوره56، آیه92 و 93.
5) بقره/سوره2، آیه24.
6) آل عمران/سوره3، آیه10.
7) آل عمران/سوره3، آیه11.
8) بقره/سوره2، آیه165.
9) فرقان/سوره25، آیه12.
10) ملک/سوره67، آیه8.
11) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
12) هود/سوره11، آیه39.
13) فجر/سوره89، آیه23.
14) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص312.
اقسام قلبهای مریض و حمل وصف مذکور در آیه بر ضعیفالایمان
بخش دیگر درباره این تعبیری است که فرمود «مَرَض» هست، این «مَرَض» گاهی بیماریهای مُزمن است، گاهی بیماریهای قابل علاج است، گاهی بیماریهای غیر قابل علاج است. در سوره مبارکه «احزاب» بیمارها را در کنار منافقین ذکر کرده است، معلوم میشود که منافقین مبتلا به بیماریهایی؛ نظیر غدّه سرطان هستند که «صعب العلاج» است یا برای بعضیها علاجپذیر نیست و دیگران که «ضعیف الایمان» هستند آنها هم قلبشان بیمار است؛ البته قابل درمان میباشد. آیه شصت سوره مبارکهٴ «احزاب» این بود: لَئِن لَمْ ینتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ؛ بعضی منافق هستند، بعضیها ضعیف الایمان میباشند و برخیها هم هستند که نسبت به نظام، نسبت به جامعه و نسبت به امت اسلامی بیوفا هستند، اینها سعی میکنند جامعه را ناآرام بکنند؛ نوشتههای اینها، گفتار اینها و رفتار اینها یک ناامیدی و ضعف را در جامعه تولید میکند، اینها را میگویند «مُرجِف». «مُرجِف» از «رَجفه» است و «رَجفه» یعنی لرزان؛ اینکه میگویند «اَراجیف»، اخباری که پایه ندارد را میگویند «اَراجیف». کسی که چیزی مینویسد یا چیزی میگوید و جامعه را ناامید میکند، اینها جزء «مُرجفون» هستند؛ اینها در صدر اسلام هم در مدینه بودند. اگر چیزی واقعاً برای خود ما حلّ نشد، چرا جامعه را بلرزانیم؟! چرا در جامعه ناامیدی ایجاد کنیم؟! اگر راه حلّ داریم که حلّ بکنیم، اگر راه حلّ نداریم، از طرف گفته و نوشته ما جامعه نلرزد! در صدر اسلام فرمود یک عدّه منافق بودند، یک عدّه «ضعیف الایمان» و یک عدّه هم «اَراجیف» پخش میکردند که نوشته اینها «رَجفه» ایجاد میکرد؛ یا رفتار اینها، گفتار اینها، مَنش و کُنش اینها «رَجفه» ایجاد میکرد، اینها جزء «مُرجفون» هستند، فرمود اینها باید دست بردارند! بنابراین آنچه در سوره مبارکهای که به نام حضرت است آمده، خیلی روشن نیست که أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ اینها منافق باشند، چون قرآن کریم افراد «ضعیف الایمان» را هم به عنوان فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ نام میبرد.
ص: 981
خلقت عالَم براساس «حق» و جزء خطوط قرمز قرآن بودن آن
حالا وارد بحث اصلی بشویم؛ این بحث اصلی جزء خطهای قرمز و جامع قرآن کریم است که چندین بار به عبارتهای مختلف این مطلب را بیان کرده است و آن این است که کلّ نظام به «حق» خلق شده است و در کلّ نظام باطل نیست! ذات اقدس الهی که خالق این نظام است، نه اهل «لَعب» و بازی است، نه در کار او بطلان راه دارد؛ فرمود: وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَینَهُمَا لاَعِبِینَ (1)ما بازیگر نیستیم، یک؛ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، (2)دو؛ وَ مَا بَینَهُمَا بَاطِلاً، (3)سه؛ این سه طایفه بیان این مطلب است که بطلان در ساختار خلقت نیست! بازیگری در ساختار خلقت نیست! جزء «حق» در ساختار خلقت نیست!
تبیین براساس حق بودن خلقت عالم در جسم و روح و جامعه
ما از این جهت با سه امر روبهرو هستیم: یکی با بدن خود روبهرو هستیم ـ ما فعلاً کارمان با آن سیاهچالههای فلان کُره که نیست! آن یک راه عمیق علمی دارد که اگر بفهمیم «طُوبی لَنا» و اگر نفهمیدیم هم به هر حال باید مشکل خودمان را حلّ کنیم ـ ما بدنی داریم که این ساختارش بازیگری نیست، بطلان نیست و جز «حق» چیز دیگر نیست؛ امر دوم اینکه روحی داریم که آفرینش آن با «لَعب» و بازی نیست، با بطلان نیست و جز «حق» هم نیست! امر سوم اینکه اگر جامعه وجود جدایی داشته باشد، آن هم اینچنین است و اگر جامعه وجود نداشته باشد، امت وجود نداشته باشد و حقیقت انسان یک حیثیت اجتماعی باشد، آن هم نه لهو است و نه باطل و جز «حق» چیزی دیگر نیست، پس کلّ این نظام «حق» است! اینها جزء خطوط قرمز قرآن کریم است، یک آیه و دو آیه هم نیست؛ عامی نیست که قابل تخصیص باشد، مطلقی نیست که قابل تقیید باشد، تا بگوییم در عالَم، بطلان نیست، مگر در فلانجا! در عالَم، بازیگری نیست، مگر در فلانجا! اصلاً صدر و ساقه عالَم بازیگری نیست! پس بطلان نیست، بازیگری نیست و جز «حق» نیست که حصر فرمود؛ البته این حصر قابل تخصیص و قابل تقیید نیست. این مطلب را در این آیه محل بحث توضیح میدهد.
ص: 982
باطلناپذیری خلقت جسم و روح و جامعه و رسوایی دنیوی کیفر آن
فرمود ما به «حق» آفریدیم؛ یعنی چه؟ فرمود از بدن شما شروع میکنیم، این بدن شما یعنی این دستگاه ریه و روده و دستگاه گوارش شما براساس اصول فنّی و طبّی و سلامت خلق شده است، این روده و معده مثل ظرف خالی نیست که هر چه به آن بدهیم بپذیرد؛ اگر چیز صحیح دادی میپذیرد، هضم میکند و باعث فربهی شما میشود، اگر یک غذای مانده و سمّی به آن بدهی بالا میآورد و قبول نمیکند؛ من این روده را، این معده را و این دستگاه گوارش را اینطور آفریدم، شما چه کار میخواهی با آن بکنی؟ هر کاری که خلاف خلقت آن است با آن بکنی این معده نمیپذیرد! این برای بدن است. از بدن برویم بالا، روح شما؛ اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ کینه نظام، کینه ملت، کینه امت، کینه همسایه و کینه برادر مؤمن را داشته باشد، این کینه یک غذای سمّی است، این را اگر در دل خود جا بدهد، یک وقت بالا میآورد و آبرویش میرود. فرمود اینطور نیست که کسی در جامعه کینهای نسبت به نظام داشته باشد، نسبت به امت داشته باشد، نسبت به برادر ایمانی داشته باشد یا نسبت به اعضای خانواده و ارحام خود داشته باشد، مگر اینکه ما آن را یک وقت بالا میآوریم و آبرویش میرود، این کار را نکنید؟! نه در جهنّم، بلکه در دنیا! نه در قیامت، بلکه در دنیا! فرمود این نظام، نظامِ «حق» است! شما با این روحتان چه کار میخواهید بکنید؟ اوصاف باطل به این روحتان بدهید، دو روز یا سه روز ممکن است نگه بدارید، دو سال یا سه سال ممکن است نگه بدارید، این در بین امور سهگانه فقط یک کار میکند: نه هضم میکند که از بین برود، نه مستور میکند که همیشه در کتمان نگه بدارد، کار سوم این است که بالا میآورد، یک وقت آبروی آدم میرود؛ کاری آدم انجام میدهد، حرفی آدم میزند، نوشتهای، گفتاری و رفتاری دارد که دفعتاً بالا آورده است؛ فرمود این ساختار خلقت است!در بخش سوم که جامعه است، جامعه اگر وجود داشته باشد و امت هم اگر وجود داشته باشد، آن هم به همین سرنوشت مبتلاست؛ انسان اگر از آن حیث اجتماعی کارهای سیاسی و جمعی بکند، آن هم همینطور است؛ لذا ظلم در عالَم نمیماند، اگر کسی بیاید در عالَم بخواهد و براساس ظلم جامعه را اداره کند، او سرنگون میشود، هرگز ظلم نمیماند! هرگز اجحاف نمیماند! آن که عالَم را آفرید، فرمود اینجا جای باطل نیست. این مطلب بارها به عرض شما رسید که کار فلسفه و کلام با کارهای عمومی و جزئی فرق میکند؛ فلسفه و کلام مثل آن کورههای بلند هستند که شِمش تولید میکنند؛ اما گوشواره و انگشتر و اینها را زرگرها باید درست بکنند. علوم جزئی، مثل فقه، مثل اصول، مثل اخلاق و مثل فنون دیگر، اینها مثل زرگرها هستند که گوشواره و انگشتر درست میکنند؛ اما آن کورهٴ بلندی که شمش طلا تولید میکند، آن فلسفه و کلام است؛ یعنی در جهان چه خبر است؟ ما کار نداریم به این عصر و آن مصر، این زمان و آن زمین، این امت و آن امت، در جهان چه خبر است؟ این علمی که میگوید در جهان چه خبر است و هاضمهٴ جهان بطلان نمیپذیرد، این فلسفه و کلام است؛ بعد علوم جزئی؛ مثل تاریخ، جامعهشناسی، سیاست و امثال آنها که علوم جزئی میباشند و زیر مجموعه آن هستند، این شمشهای طلا را میگیرند و به صورت انگشتر و گوشوار درمیآورند؛ در فلان شهر اینطور بود، در فلان کشور اینطور بود یا در فلان عصر اینطور بود، در فلان زمان اینطور بود، این اصل کلّی قرآن کریم است که فرمود هیچ باطلی در عالَم جا ندارد؛ گوارش عالَم آن را بالا میآورد، صاحب خود را از بین میبرد و این هم کیفر اوست أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ، این را ما سرانجام بالا میآوریم؛ نه هضم میشود و نه مستور میشود، نه تبدیل میشود به یک عضو سالم و نه همینطور مانند دفینه نگهداری میشود، این حتماً خودش را نشان میدهد و آبروی صاحب خود را هم میبرد أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یخْرِجَ اللَّهُ، آیا این حرفها بوسیدنی نیست؟! أَن لَن یخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ!
ص: 983
آبروداری خدای سبحان و ائمه(علیهم السلام) با توجه به علم آنان بر اعمال منافقان
فرمود که یک عدّه منافق هستند و یک عدّه «ضعیف الایمان»؛ ما نمیخواهیم آبروی افراد را ببریم، به تو میگوییم که تو هم آبروی افراد را نمیبری! ما اگر بخواهیم «بالصّراحة» میگوییم که فلان شخص یا فلان شخص؛ البته از منظر دیگر طبق آن دو آیه سوره مبارکهٴ «توبه» که فرمود: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیرَی اللّهُ عَمَلَکمْ وَ رَسُولُهُ (1)حضرت میبیند! امروز وجود مبارک حضرت حجّت میبیند! اعمال را اینها میبینند، گذشته از اینکه هفتهای دو بار خدمتشان عرضه میکنند؛ اما بنا بر این نیست که آنها آبروی افراد را ببرند. فرمود ما اسم افراد را، خصوصیات افراد را در دیوان محاسبات کلّی میدانیم و اگر بخواهیم به شما میگوییم؛ ولی شما خودتان میفهمید، این شخص که این حرف را میزند او میخواهد عذر بیاورد و نمیخواهد که در صحنه شرکت کند! این میگوید خانه ما دور است، بُیوتَنَا عَوْرَةٌ (2)است، آخر شهر است، خلوت است، نوساز است یا کسی نیست، این بهانهها را میآورد: یقُولُونَ إِنَّ بُیوتَنَا عَوْرَةٌ وَ مَا هِی بِعَوْرَةٍ، نمیخواهند بیایند! از نحوهٴ حرف زدن، استدلال کردن، عذرخواهی آوردن و بهانه تراشیدن میفهمید؛ همانطوری که یک کسی پشت پرده حرف میزند، انسان میفهمد که این زن است یا مرد است، فِی لَحْنِ الْقَوْلِ میفهمد، انسان میفهمد تازی است یا فارسی؟ میفهمد ولو نبیند! فرمود: وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ؛ از لحن حرف زدن میفهمی که این منافق است یا منافق نیست و «ضعیف الایمان» است و دارای قلب مریض، میفهمید وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ، اما اسرار مردم را حفظ میکنید؛ البته! وَ اللَّهُ یعْلَمُ أَعْمَالَکمْ؛ همه اعمال را ذات اقدس الهی میداند، جزئیات را میداند، کلیات را میداند و امور جزئی را میداند.
ص: 984
دقیق بودن بحث علمِ الهی بر اعمال جزئی افراد
یکی از مطالب پیچیدهٴ حکمت، همین علم واجب تعالی به جزئیات است؛ میگویند این جزئی قبلاً که نبود، بعداً هم که نیست و تغییر پذیر است، آیا ذات اقدس الهی جزئیات را میداند یا نمیداند؟ این جزء پیچیدهترین مسائل علم خدا به حوادث است؛ برخیها همین را از راه کلّی ثابت کردند، میگویند اگر ذات اقدس الهی جزئیات را میداند سه حالت دارد: قبلاً نمیدانست برای اینکه معدوم بود، الآن که موجود است میداند، بعداً هم نمیداند چون معدوم میشود، وقتی چیزی نیست چه چیزی را بداند؟ اما خیلی تلاش و کوشش در حکمت متعالیه و سایر علوم عقلی و کلامی شد تا ثابت بشود که همین موجود که «شیء» محدود است، در ازل، معلوم ذات اقدس الهی بود. مرحوم حاج آقا رحیم ارباب را خدا غریق رحمت کند! از علمای کمنظیر بود، ایشان فرموده بود که اوّلین روزی که درس مرحوم جهانگیرخان قشقایی رفتم ـ هم حکمت تدریس میکردند، هم نهجالبلاغه تدریس میکردند ـ ایشان داشتند نهجالبلاغه تدریس میکردند، این خطبه را شرح میدادند که در این خطبه علم واجب تعالی به جزئیات مطرح است؛ آن خطبه نورانی حضرت امیر این است: «یعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِی الْعِبَادِ فِی الْخَلَوَاتِ وَ اخْتِلَافَ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»، (1)آنجایی که میفرماید بدانید هر عملی که شما انجام بدهید ذات اقدس الهی میداند، این جملهها را فرمود: «یعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ»؛ آن نالهای که این موجودات جنگلی برای حفظ بچههایشان، برای پناهدادن بچههایشان و برای تأمین غذاهایشان، این نالههای مادرانه این وحوش را که در جنگلها و ویرانهها هستند را خدا میداند! «یعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِی الْعِبَادِ فِی الْخَلَوَاتِ»؛ هر کسی در پشت پرده چه کرده است او میداند! «وَ اخْتِلَافَ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ این اقیانوسها را ببینید، هزارها ماهی کوچک و بزرگ حرکت میکنند، وجود مبارک حضرت امیر فرمود که خدای سبحان میداند اینجا چند ماهی آمدند، کدام ماهی با سرعت رفته، کدام ماهی به کُندی رفته، آن ماهی نر به کجا رفته، یا آن ماهی ماده به کجا رفته! الآن در جادهها به وسیله علایم، آن مأموران راهنمایی رانندگی میفهمند که این اتومبیل سرعت داشت یا سرعت نداشت، از راست آمد یا از چپ آمد؛ اما در آب که چنین نشانهای نیست! «نِینان» یعنی ماهیها، او میداند که چند ماهی آمده، کدام ماهی آمده، کدام ماهی به سرعت رفته یا کدامیک جلو افتاده این را میداند، «وَ اخْتِلَافَ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ». مرحوم حاج آقا رحیم(رضوان الله علیه) فرمود که آن روز حکمت بود! حکمت بود! با همان آن لهجه خاصی که مربوط به آن سرزمین است که با حروف حَلق ادا میکنند که علم واجب به جزئیات در آن روز مطرح شد! این جزء پیچیدهترین مسائلی است که مربوط به علم واجب است؛ منتها علم فعلی داریم، علم ذاتی داریم، بعضی از اوصاف ذاتی با اوصاف فعلی یک اسم دارند مثل علم؛ البته بعضی از اوصاف ذاتی با اوصاف فعلی فرق میکنند، آنجا که وصف ذاتی با وصف فعلی یکسان است؛ مثل مسئله علم است که علم ذاتی را علم میگویند، علم فعلی را هم علم میگویند، علم فعلی خارج از ذات است که امتحان از همین قبیل است؛ این علم قبلاً نبود، بعد به وسیله آزمایشها حاصل میشود که ما شما را میآزماییم تا بدانیم لِنَعْلَمَ، (2)وَ لَنَبْلُوَنَّ (3)هم این است و اینها خیال میکردند این علم ـ معاذالله ـ همان علم ذاتی است، بعد میگویند علم ذاتی با امتحان سازگار نیست؛ ولی وقتی اوصاف ذاتی از اوصاف فعلی جدا بشود و آن منطقه ممنوعه از «منطقة الفراغ» جدا بشود، معلوم میشود این علم در مقام فعل است، این علم در مقام فعل را فرمود: نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکمْ وَ الصَّابِرِینَ و «نَعلَمَ کذا، نَعلَمَ کذا»؛ یعنی این علم در مقام فعل است، این علم فعلی جزء موجودات امکانی است که قائم به ذات اقدس الهی است و محذوری هم ندارد. فرمود: وَ اللَّهُ یعْلَمُ أَعْمَالَکمْ ٭ وَ لَنَبْلُوَنَّکمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکمْ وَ الصَّابِرِینَ، وگرنه در ذات اقدس الهی در روز ازل، «کل اشیاء عنده علی السواء» معلوم هستند؛ اما علم فعلی یعنی در مقام خارج از ذات که فعل خدای سبحان است و در مرحله آزمون است، این تقدّم و تأخّر دارد، حدوث و قدَم دارد وَ نَبْلُوَا أَخْبَارَکمْ.
ص: 985
باطل شدن نقشههای مصدودکنندگان سبیل الهی در دنیا
بعد میفرماید کسانی که راه خدا را میبندند، نه خودشان میروند و نه میگذارند دیگران راه خدا را طی کنند إِنَّ الَّذِینَ کفَرُوا وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ، این «صدّ» با «صاد» را قبلاً هم ملاحظه فرمودید، هم یعنی «إنصرفوا بأنفسهم» و هم «صرفوا وجوه الناس عنه»؛ هم انصراف خودشان را میرساند، هم صَرف دیگران را. قبلاً گذشت که فرمود: وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ وَ ینْأَوْنَ عَنْهُ؛ (1)اینها هم «نائی» هستند و خودشان از دین دور هستند، هم «ناهی» میباشند و دیگران را از دین دور میکنند وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ وَ ینْأَوْنَ عَنْهُ. «نائی» که میگویند حج تمتّع برای «نائی» است، حج «قِران» و «اِفراد» برای کسی است که «نائی» نباشد و نزدیک باشد این است، «نائی» یعنی دور؛ اینها هم خودشان دور هستند و هم دیگران را نهی از معروف میکنند وَ هُمْ ینْهَوْنَ عَنْهُ وَ ینْأَوْنَ عَنْهُ، اینجا هم فرمود: وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَی؛ حق برای آنها روشن شد! اگر معجزه بود دیدند، اگر بحث بررسی آیات قرآن کریم بود آنها بودند و دیدند، اگر منش پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود را دیدند، اینها کسانی هستند که هیچ آسیبی را به خدا نمیرسانند و کلّ کارهای اینها را خدا در دنیا باطل میکند، نه آخرت!
وعده خدای سبحان به پیروزی حقطلبان در هر پارگراف تاریخی
اینکه گفتند وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (2)همینطور است! در هر پاراگراف تاریخی که این پروندهاش بسته میشود، حق پیروز است که اصل کلّی است؛ البته قیامت و آن کیفر جهنّم و آنها سر جای خود محفوظ است، اینها مربوط به دنیاست؛ فرمود: وَ سَیحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ نه در جهنّم، جهنّم که حسابش جداست! در هر مجموعهٴ تاریخی ـ در فلان مقطع تاریخی که فلان ساسانی، فلان سامانی، فلان هخامنشی، فلان عباسی، فلان اموی یا فلان مروانی در این بخشهایی که آمدند ـ سرانجام باطل نمیتواند بماند، این نظامِ هستی، باطلپذیر نیست؛ مثل بدن است که سمّی را قبول نمیکند، مثل اخلاق بد است که به هر حال یکجا و یک وقت خودش را نشان میدهد، کلّ نظام هم بطلان را نمیپذیرد.پرسش: ظالم هیچ وقت ادعا نمیکند که ؟ پاسخ: نه، آن امر نوعی است؛ آنجا هم جایش را به متّقی داده است، در هر پاراگراف تاریخی ظلم محکوم است؛ اینطور نیست که حالا ما بگوییم این بدن جای خودش را به بدن دیگر داده است! این بدن بالا آورده است؛ یعنی شما هر کاری بکنید که این بدن بخواهد سمّ را بپذیرد، نمیپذیرد، چون این بدن مثل تُنگ خالی نیست! پرسش: إحباط و تمثّل اعمال در طول هم هستند یا در عرض هم میباشند؟ پاسخ: إحباط برای ما طولی و عرضی دارد، نسبت به ذات اقدس الهی یکسان است؛ منتها مادامی که ما در عالَم طبیعت هستیم، در زمان و تدریج است، وقتی که از مسئله زمان گذشتیم دیگر در همان صحنه میگوییم: مَالِ هذَا الْکتَابِ لاَ یغَادِرُ صَغِیرَةً وَ لاَ کبِیرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا (3)اجمال و تفصیل و سابق و لاحق در آن صحنه همه را یکجا میبیند؛ البته در این نشئه طبیعت در طول هم هستند و تدریجی میباشند.
ص: 986
توصیه قرآن به اطاعت از خدا و رسول و باطل نکردن اعمال
فرمود: وَ سَیحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ ٭ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکمْ؛ کار خود را باطل نکنید! این کار باطل هم حدوث را شامل میشود هم بقا را؛ هم کار باطل انجام میشود میگویند «ابطل عمله»؛ یعنی «عَمِلَ عَمَلاً باطلا». اگر کسی بیوضو نماز خوانده، میگویند نمازش را باطل کرده؛ یعنی شروع به کار باطل کرده است، نه اینکه نماز او صحیح بود «وَقَعَ صَحیحاً ثُمَّ بَطَلَ»، اینطور نیست؛ وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکمْ یعنی «لا تعملوا عملاً باطلاً». بعد هم از آن طرف وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکثِر، (1)گاهی انسان با گفتن، عمل را باطل میکند؛ عمل که صحیح شروع شد ریای وسط عمل، عمل را باطل میکند؛ بعدها هم ممکن است با گفتارهای فراوان و با عُجب و غرور، عمل را باطل کند؛ البته در مسئله عُجب و غرور که بعد از عمل واقع میشود، ابطال آن آسان نیست؛ در آنجا دارد که مثل این برگ گُل است، برگ گُل معطّر است و لطیف؛ ولی ده بار که گفتید مثل اینکه ده بار به این برگ دست زدید و دستمالی کردی، این کمکم آن لطافت خودش را از دست میدهد، غرور بعد از عمل هم ممکن است که اساس عمل را از بین ببرد، پس حدوث و بقا هر دو را شامل میشود وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکمْ، چرا؟ إِنَّ الَّذِینَ کفَرُوا وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ مَاتُوا وَ هُمْ کفَّارٌ فَلَن یغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ، (2)وضع دنیا این است و آخرت هم همینطور است! درست است که ما عالَم را به دو قسمت تقسیم میکنیم، ولی کلّ این مجموعه محکوم آن اصل کلّی است؛ اگر فرمودند آسمان و زمین به حق است، قبل از تبدیل، حین تبدیل و بعد از تبدیل هم به حق است؛ اگر فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِالْحَقِّ (3)یا وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَینَهُمَا بَاطِلاً یا وَ مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ وَ مَا بَینَهُمَا لاَعِبِینَ یا مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ، همه این بخشها ـ «أرض» و «سماء» دنیا، «أرض و سماء» آخرت، انسان در دنیا، انسان در آخرت ـ کلّ این مجموعه یک واحد است، ما حالا آمدیم تقسیم کردیم. ما مسافری هستیم که به حَسَب خودمان داریم تقسیم میکنیم، وگرنه این سِیر همینطور از دنیا به آخرت دارد میرود و آنچه از ذات اقدس الهی صادر شده است فیض واحد است؛ منتها حالا در این مقطعِ اوّل اسم آن دنیاست، مقطعِ میانی اسم آن برزخ است و در مقطعِ پایانی اسمش معاد میباشد.
ص: 987
موضوع: تفسیر آیات 33 تا 38 سوره محمد (ص)
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ (۳۳ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ مَاتُوا وَ هُمْ کُفَّارٌ فَلَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ (۳٤) فَلَا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ وَ أَنتُمُ الأعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَکُمْ وَ لَن یتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْ (۳۵) إِنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِن تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَ لاَ یَسْأَلْکُمْ أَمْوَالَکُمْ (۳۶) إِن یَسْأَلْکُمُوهَا فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا وَ یُخْرِجْ أَضْغَانَکُمْ (۳۷) هَا أَنتُمْ هؤُلاَءِ تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَمِنکُم مَن یَبْخَلُ وَ مَن یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَن نَفْسِهِ وَ اللَّهُ الْغَنِیُّ وَ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ وَ إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم (۳۸)) ص: 988
پاسخ به سؤالات پیرامون حجیت روایات و تخصیص آیات با آن
بعضی از سؤالهایی که مربوط به همین سوره مبارکهای که به نام حضرت هست مانده این است که در جریان حجّیت روایت، آنکه حجّت نیست روایتی است که «مُباین» با آیه باشد و مخالفت تباینی هم معیار است. پس شرط حجّیت روایت، موافقت «کتاب الله» نیست، بلکه مانع، مخالفت است و منظور از مخالفت هم مخالفت تباینی است، نه «عموم و خصوص» یا «اطلاق و تقیید» یا «قرینه و ذی القرینه» و مانند آن. مطلب دیگر این است که گرچه قرآن «قطعی السند» هست و روایت «قطعی السند» نیست، لکن قرآن «قطعی السند» و «ظنّی الدلالة» است؛ البته روایت هم ظنّی است، گاهی هم ممکن است «قطعی الدلالة» باشد. بنابراین آنچه معیار حجّیت است ظواهر قرآن است که ظنّی است، گرچه سند قطعی است! نمیشود گفت که روایت نمیتواند مخصِّص آیه باشد، برای اینکه آیه قطعی است؛ درست است که قطعی است، ولی دلالت و ظهور آن ظنّی است.
اعتراف یوسف(علیه السلام) به سوءطلبی نفس بعد از مواجهه با چندین گناه
مطلب سوم آن است گرچه یوسف(سلام الله علیه) گفت: وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِی، (1)اما این را در بخشهای پایانی زندگی زندان و مانند اینها فرمود. اینچنین نیست که اوّل کار نفس «امّارهٴ بالسّوء» باشد، اوّل نفس «مُسَوّله» است، زینت میدهد، انسان را به دام میکشد و در جنگ درونی پیروز میشود، وقتی پیروز شد، اسیر میگیرد و وقتی اسیر گرفت، خودش میشود امیر که از آن به بعد میشود «امّارهٴ بالسّوء»، وگرنه اگر در همین جهاد اوسط که جهاد نفس و عقل است، اگر انسان طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیر» (2)اسیر نشود، نفس أمّاره هم امیر نمیشود. آنهایی که اهل ریاضت هستند، اسیر نمیدهند، بلکه یا شهید میشوند یا فاتح. اینکه در روایات ما دارد اگر کسی شیعه و پیرو اهل بیت باشد، در بستر بیماری هم بمیرد «مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیدا»، (3)برای اینکه او در جبهه جنگِ با دشمن گرچه فاتح نشد که هیچ گناهی نداشته باشد، بلکه چهار تا تیر زد و چهار تا تیر هم خورد، شهید شد و اسیر نشد، «مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ [وَ هُوَ فِی فِرَاشِهِ] (4)مَاتَ شَهِیدا»، اما آنهایی که فاتح هستند؛ البته حساب دیگری دارند که «إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی». (5)اما اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ در میدان جهاد عقل و نفس اسیر شد، طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیر» از آن به بعد او میشود اسیر، نفس اماره میشود امیر که إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ. (6)آنها که فاتح هستند به جایی میرسند که میگویند: «انّ العقل لأمارة بالحسن»، اینها یک «امّارهٴ بالحسنی» در برابر کسانی که «امّارهٴ بالسّوء» دارند؛ اینها کسانی هستند که فاتح هستند، آنهایی که شکست خوردهاند میشوند إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ، این طور نیست که وجود مبارک یوسف از همان اوّل گفته باشد إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ، این را بعد از اینکه مراحل فراوانی از گناهان دیگر را دید، فرمود: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ، طلیعهٴ امر، کار «تَسویل» هست. مطلب بعدی آن است که چون انسان مُلهَم به فجور و تقواست، پس هرگز «امّارهٴ بالسّوء» در درجه اوّل قرار نمیگیرد.
ص: 989
دیدگاه ناصواب فخر رازی در امر به تدبّر قرآن برای افراد کور و کر
مطلب بعدی آن است که در ذیل آیه 23 همین سوره که فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ ٭ أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ، در این بخش جناب فخر رازی میگوید که ـ معاذالله ـ ذات اقدس الهی عدّهای را کور کرد و عدّهای را کَر کرد، چون «أَصَمَّهُمْ و أَبْصَارَهُمْ» دیگر قدرت تدبّر ندارند! میگوید چون «تکلیف ما لا یطاق» جایز است، خدای سبحان در ابتدا آنها را فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ، بعد هم فرمود: أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ! چون حُسن و قبح عقلی را اینها منکر هستند، چنین حرفی را جناب فخر رازی ذیل فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ تصریح میکند که أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ نسبت به کسانی که فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ محال است، ولی چون ـ معاذالله ـ «تکلیف ما لا یطاق» جایز است، خدا این حرف را زده است؛ (1)اینها بحثهای مربوط به سؤالات قبلی بود.
تفاوت چگونگی امر به اطاعت از خدا و رسول در امور تکلیفی و اجتماعی
اما در بخش پایانی این سوره مبارکهای که به نام حضرت هست، فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ، آنجایی که حکم تکلیفی ابلاغ میشود، مثل صوم و صلات و امثال اینها، آنجا دیگر دو فعل «أَطِیعُوا» نیست، گاهی میفرماید: مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ، (2)أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ (3)یا مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، (4)دیگر فعل اطاعت تکرار نمیشود؛ اما آنجایی که مسئله حکومت و سیاست و تدبیر و اداره شئون مملکت است که غیر از مسئله عبادی، دستورهای سیاسی هم هست، آنجا این کلمهٴ اطاعت تکرار میشود، مانند: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ، البته مُطاعِ حقیقی ذات اقدس الهی است! در آن آیات سوره مبارکهٴ «آل عمران» و امثال آن، اوّل سه ضلعی است، بعد دو ضلعی و بعد هم یک ضلعی؛ اوّل أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ، (5)بعد دارد: فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ که دیگر سخن از «أُولِی الأمْر» نیست، بعد در ذیل میفرماید: إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ که دیگر سخن از رسول هم نیست، تا معلوم بشود که اگر اطاعت از «أُولِی الأمْر» واجب است، برای اینکه اینها جانشین و قائم مقام و خلیفه رسول هستند و اگر اطاعت از رسول واجب است، برای اینکه «خلیفة الله» است و تنها مرجع اصلیِ اطاعت، خدای سبحان است؛ لذا در همان آیه أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ اوّل از سه مُطاع خبر میدهد، بعد از دو مُطاع و بعد از یک مُطاع؛ أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ که دیگر از «أُولِی الأمْر» سخنی نیست و در ذیل هم فرمود: إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ دیگر سخن از رسول هم نیست، تا معلوم بشود که اطاعت از رسول و اطاعت از «أُولِی الأمْر» به دستور ذات اقدس الهی است. در اینجا هم فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ هم در مسائل عبادی و احکام عبادی، هم در مسائل سیاسی و تدبیر مملکت و امثال آنها.
ص: 990
بررسی دیدگاه علامه طباطبایی درباره مقصود از وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ
وَ لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ شما کارهای خود را با تمرّد از راهنمایی پیغمبر باطل نکنید! این لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرمایند که گرچه میشود او را مستقل ملاحظه کرد ـ لذا فقها به همین لاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ تمسّک میکنند و کسی نمیتواند نمازش را قطع بکند، کسی نمیتواند روزه خود را بشکند و عمداً بدون عذر روزهاش را افطار کند، این ابطال عمل حرام است؛ نماز را هم قطع بکند حرام است، چون دارد لاَ تُبْطِلُوا نهی است ـ اما سیاق، ناظر به آن است که شما در اثر تمرّد از مسئله دفاع و جهاد و امثال آن اعمال خود را باطل نکنید. (1)مستحضرید که معیار حجّیت «احد الامرین» است به نحو «مانعةُ الخلوّ»، یا «سِباق» یا «سیاق»! ما از متن بخواهیم چیزی را بفهمیم یا باید «سِباق» باشد؛ یعنی «مَا یَنْسَبِقُ اِلی الذِّهن» باشد که در اصول از آن به تَبادُر یاد میشود یا «سیاق» باشد که صدر و ذیل و حافهٴ آن کلام این مطلب را برساند. اگر نه از «سِباق» کمک گرفتیم و نه از «سیاق»، نه از خود لفظ چیزی «مُنْسَبِق اِلی الذِّهن» بود به نام تبادُر، نه از سابق و لاحق ـ از سیاق ـ چیزی استفاده نکردیم، حجّتی در کار نیست. این لاَ تُبْطِلُوا خودش «بالسِّباق» دلالت دارد بر همان چیزی که فقها به آن استدلال کردند؛ اما «بالسیّاق» ناظر به این است که در اثر ترک جهاد و ترک دفاع اعمال خودتان را از بین نبرید. ص: 991
1) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبایی، ج18، ص247.
نفی آمرزش برای کافران مصدودکننده سبیل الله فاقد توبه
بعد فرمود کسانی که کفر ورزیدند، راه توبه باز است! تا قبل از احتضار، راه توبه باز است؛ ولی اگر کسی ـ معاذالله ـ گرفتار کفر شد و از راه خدا منصرف شد، یک؛ دیگران را منصرف کرد، دو؛ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ (1)شد؛ مثل اینکه منع میکنند از زائران که نیایند مکه، این صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ است! البته دیگران نباید بهانه به دست آنها بدهند، ولی آنها سالیان متمادی تقریباً نزدیک نُه سال نگذاشتند که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مکّه بیاید و مَطاف را ببیند و به دور کعبه طواف کند و حج و عمره خود را انجام بدهند. این صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ گاهی به انصراف لفظی است و گاهی به صَرف غیر است؛ آنها که یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ (2)در درجه اوّل «ینصرفون عن سبیل الله»، اولاً؛ «ثم یصرفون غیرهم عن سبیل الله»، ثانیاً؛ فرمود اگر کسی ـ معاذالله ـ به کفر و صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ مبتلا شد و توبه نکرد و کافراً مرده است، دیگر خدا او را نمیآمرزد. این لَنْ برای نفی «تأکید» است، نه نفی «تأبید»! «لَنْ» برای ابدیت نیست، آنجایی که غایت دارد معلوم میشود که امر ابدی نیست؛ در فَلَنْ أَبْرَحَ الأرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی (3)معلوم میشود که نفی برای ابد نیست، چون اگر برای ابد بود که مغیّا نبود! آنچه ابدی است دیگر غایت ندارد، پس «لَنْ» برای «تأکید» در نفی است، نه برای «تأبید» فَلَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ.
ص: 992
نهی خدای سبحان از پیشنهاد صلح یا پذیرش آن در آستانه پیروزی و علّت آن
فرمود حالا شما دارید پیروز میشوید، در شرایطی که شما پیروز میشوید نه خودتان پیشنهاد صلح و سازش بدهید و نه پیشنهاد صلح و سازش آنها را قبول کنید! یک وقت است که زمینه پیروزی فراهم نیست، پیشنهاد صلح را قبول بکنید؛ در اوایل سوره مبارکهٴ «توبه» هم آمده است که با آنها مصالحه کنید، وقتی آنها کاری با شما نداشتند، شما هم کاری با آنها نداشته باشید؛ اما آنها سالیان متمادی حمله کردند، شما نیروهایتان را تجهیز کردید و در آستانه پیروزی هستید، حالا که در آستانه پیروزی هستید آنها پیشنهاد صلح میدهند، در چنین هنگامی نه شما پیشنهاد صلح بدهید و نه پیشنهاد صلح آنها را قبول کنید.
جمع شدن اصول پنج گانه علّت پیروزی مسلمانان در آیه
میبینید که این آیه نورانی پنج اصل را کنار هم و منسجم ذکر کرده که هرکدام مستند به اصل دیگری است؛ اینکه فرمود: فَلَا تَهِنُوا؛ وَهن و سُستی را به خودتان راه ندهید! وَ تَدْعُوا این تَدْعُوا هم معطوف بر مجزوم است؛ یعنی «لا تدعوا»؛ لذا جزم روی اینها میآید. فَلَا تَهِنُوا که مجزوم به «لای نهی» است، وَ تَدْعُوا؛ یعنی «لا تدعوا» که این هم مجزوم به این «لای نهی» است، چون عطف بر مجزوم است. «وَ لا تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ»؛ به سازش و صلح دعوت نکنید! با اینکه دین، دین صلح و سازش است؛ اما شما در آستانه پیروزی هستید، چرا به صلح دعوت نکنید؟ برای اینکه وَ أَنتُمُ الأعْلَوْنَ؛ دارید پیروز میشوید! چرا پیروز میشوید؟ چون وَ اللَّهُ مَعَکُمْ؛ خدا با شماست، چرا خدا با شماست؟ چون شهید دادید، جانباز و ایثارگر دادید! وَ لَن یتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْ، این پنج اصل هرکدام وابسته به دیگری است؛ وَهن و سُستی نداشته باشید و مستحکم باشید، چون وَهن و ضعف و سُستی ندارید، پیشنهاد صلح ندهید و پیشنهاد صلح را هم قبول نکنید. چرا پیشنهاد صلح ندهید؟ برای اینکه دارید پیروز میشوید! چرا پیروز میشوید؟ برای اینکه خدا با شماست! چرا خدا با شماست؟ مگر قبلاً خدا با شما نبود؟! میفرماید این مَعَکُمْ، غیر از هُوَ مَعَکُمْ سوره مبارکهٴ «حدید» است، آن مَعَکُمْ با کافر هست، با مؤمن هست، با مُلحد هست، خدا با هر کسی هست؛ لذا چندین معیّت دارد، یک معیّت مطلقه دارد که هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ، (1)یک معیّت نصرت و عنایت دارد که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در غار به آن همراه خود فرمود: لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا (2)و کلیم حق هم در بحبوحهٴ خطر که به او گفتند جلو دریاست و پشت سر هم ارتش جرّار فرعون قرار دارد، اینجا کجا بود ما را آوردید؟! فرمود: کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ؛ (3)این چه حرفی است که میزنید! جلو دریا و پشت سر ارتش یعنی چه؟ اگر برگردیم پیروز میشویم و جلو برویم آب در اختیار ماست و همینطور هم شد. این کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ یک معیّت نصرت است. فرمود اینها که یُبَیِّتُونَ مَا لاَ یَرْضَی مِنَ الْقَوْلِ (4)که خدا مَعَهُمْ؛ اینها که در پشت درهای بسته تصمیم میگیرند فرمود به اینها اعلام بکن خدا با آنهاست که همانجا اینها را خفه کنند! این معیّت خدا با کفّار، یعنی در کمین اینهاست که اینها را بگیرد. پس یک معیّت قیّومیه مطلقه است که در سوره مبارکهٴ «حدید» است هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ، یک معیّت ویژهٴ رحمانیه است که با انبیا هست، با اولیا هست، با شهدا هست، با صدّیقین هست، با مؤمنین هست، با علما هست که فرمود خدای سبحان إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا، (5)این إِنَّ اللَّهَ مَعَ یعنی هست که تا یاری بکند! این کلیم حق فرمود: کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی، وجود مبارک حضرت هم در غار فرمود: لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا، این را در غار فرمود! این معیّت خاصه است. یک معیّتی با کفّار هست که در کمین آنهاست و معیّتی هم که با مؤمنین هست، معیّت نصرت و ولایت و رحمت است؛ فرمود: وَ اللَّهُ مَعَکُمْ، چرا وَ اللَّهُ مَعَکُمْ؟ برای اینکه شما کار کردید! شهید دادید، جانباز دادید، نصرت کردید و ایثارگری کردید، عمل شما را خدا تَک نمیگذارد! بعضی از عملها تَک هستند، شما میبینید که میگویند یک «وَتر» داریم و «شَفع»؛ «شَفع» یعنی زوج. در این کتابهای فلسفی و کلامی و گاهی هم در اصولی میگویند این حرف «مشفوع» نیست؛ یعنی یک ادعای تنهاست و برهان آن را همراهی نمیکند. کسی ادّعایی داشته باشد و دلیل نداشته باشد، میگویند این حرف «مَوتُور» است، تَک است، فرد است، «لیس مشفوعاً بالبرهان». پس اگر دلیل آوردید میشود «شَفع» و اگر دلیل نیاوردید میشود «وَتر» که «لیس مشفوعاً بالبرهان»؛ اگر بیدلیل باشد تَک است و بادلیل باشد «شَفع» است؛ کار اگر «لِلّه» نباشد «وَتر» است و به جایی نمیرسد؛ اما اگر «لِلّه» باشد تَک نیست، «وَتر» نیست، «مَوتور» نیست، فرمود: وَ لَن یتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْ؛ کار شما را تَک نمیگذارد، کارتان «شَفع» و جفت است؛ یعنی این کار، آن هم نتیجه! پس بخش پنجم برهان مسئله است، بخش چهارم به پنجم تکیه کرده، بخش سوم به چهارم تکیه کرده، بخش دوم به سوم تکیه کرده، بخش اوّل هم به دوم؛ یک آیه پنج ضلعی منسجمِ دارای صدر و ذیل است. وَهن نداشته باشید، چون وَهن ندارید پیشنهاد صلح ندهید و صلح را هم قبول نکنید. فَلَا تَهِنُوا، چون فَلَا تَهِنُوا، تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ، چرا تَدْعُوا؟ زیرا وَ أَنتُمُ الأعْلَوْنَ، چون پیروز هستید و دستِ بالا دارید. چرا پیروز هستید؟ چون وَ اللَّهُ مَعَکُمْ، چرا وَ اللَّهُ مَعَکُمْ؟ چون کار کردید! آن وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ وعدهٴ مطلق است؛ فرمود هر جا شما باشید خدا هست و مواظب کار شما هست، اگر شما کار خوب کردید به شما پاداش خوب میدهد و اگر کار بد کردید در کمین است و شما را در همان جا میگیرد که أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ، (6)اما اینجا فرمود کار کردید! هیچ ممکن نیست که کسی یا ملّتی کار بکند و خدا آنها را تنها بگذارد، این ممکن نیست! فرمود: وَ لَن یتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْ.
ص: 993
هشدار قرآن به مراحل پنجگانه بازیگری دنیا
بعد فرمود نسبت به چیزهایی که سرگرمی شماست، حواستان جمع باشد! شما از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی و فرتوتی و کهنسالی اسباب بازی دارید! در سوره مبارکهٴ «حدید» ـ این تحلیل را مرحوم شیخ بهایی(رضوان الله علیه) دارد؛ البته استفاده آن هم از قرآن آسان است ـ فرمود دنیا برای افراد عادی پنج مرحله دارد؛ آیه بیست سوره مبارکه «حدید» این است: اعْلَمُوا جاهایی که مهم باشد تعبیر دارد اعْلَمُوا؛ بدان یا بدانید هست؛ اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا پنج بخش است: لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکَاثُرٌ فِی الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ. انسان اگر در دوران کودکی و نوجوانی است مشغول بازی است و اگر به جوانی و اینها رسید به لهو و سرگرمی مشغول میشود که او را از کار باز میدارد و اگر به دوران میانسالی و تقریباً پایان جوانی و یا دوران جوانی که ورود به زندگی است، زینت است؛ خوب جامه بپوشد، خوب خودش را مزیّن کند و مانند اینهاست و اگر میانسالی شد که تفاخر به پُست و مقام و به داشتن و امثال آن است و اگر به کهنسالی است که از همه اینها افتاده و فقط گرفتار تکاثر است که این مقدار مال دارم، این مقدار اعتبار بانکی دارم، این مقدار فرزند دارم، این مقدار نوه دارم؛ یعنی تکاثر! این پنج بخش همه بازی است! فرمود دنیا این است! اینکه با «إنّما» ذکر فرمود، فرمود: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا که پنج بخش است، «لعب» است و «لهو» است و «زینت» است و «تفاخر» و «تکاثر»، در آیه محلّ بحث.
ص: 994
بازگشت پنج مرحله بازیگری دنیا به دو قسم کلّی
در بعضی از آیات بازیگری دنیا را به دو قسم تقسیم کرده، فرمود: إِنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ؛ یعنی آن زینت و تفاخر و تکاثری که متعلّق به دوران جوانی محض و میانسالی و سالمندی است، آنها هم لهو و لعب است؛ منتها اسم آن فرق میکند. پس آنچه در آیه بیست سورهٴ «حدید» آمده که پنج بخش فرمود و در آیه 36 همین سوره است ـ سورهای که به نام مبارک حضرت است ـ که فرمود: إِنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ اینها مخالف هم نیستند، آن پنج مرحله را هم اگر خوب بررسی کنید، آنها هم سرگرمی و بازی است؛ «تکاثر» هم یک نحوه از «لهو» است، «تفاخر» هم یک نحوه از «لهو» است، اینطور نیست که غیر از «لهو» چیزی دیگر باشد، چیزی که آدم را از اصل باز میدارد «لهو» است؛ حالا میخواهد گُلزنی در بازی فوتبال باشد یا پُست و مقام باشد یا تکاثر دوران کهنسالی و سالمندی باشد، چیزی که انسان را از اصل و از هدف باز میدارد «لهو» است. «لعب» یعنی بازی و «لهو» یعنی سرگرمی که انسان را به چیزهایی مشغول میکند.
تشویقی بودن استفاده از واژه «أجر» در برابر تقوای از بازیگری دنیا
فرمود: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ، ولی وَ إِن تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ؛ هیچ کاری از شما باز نمیماند، اولاً تشویق است که گاهی تعبیر به «بیع» میکند و گاهی تعبیر به «اُجرت» میکند، در حالی که ما چیزی نداریم تا به خدا بفروشیم و کاری نمیکنیم که برای ما جزء خدمات باشد، ولی تشویقاً میفرماید: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (1)یا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ؛ گاهی میفرماید ما کالای شما را از شما میخریم و گاهی میفرماید خدماتی که شما انجام میدهید به شما اَجر و اُجرت میدهیم، در حالی که هر چه هست ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ؛ (2)هست.
ص: 995
آزمون بودن پرداخت خمس و زکات برای انسان
وَ لاَ یَسْأَلْکُمْ أَمْوَالَکُمْ؛ مالی را از شما نمیخواهد! مسئله زکات و خمس متعلق به شما نیست، حواستان جمع باشد! از همان اوّل بیست درصد یا پنج درصد برای دیگری است، نه برای شما! شما مال دیگری را دارید به او میدهید، اینطور نیست که مال خودتان را به عنوان وجوهات بدهید، یا مال خودتان را به عنوان زکات بدهید، این چنین نیست. از شما مال نمیخواهد، برای اینکه إِن یَسْأَلْکُمُوهَا ـ «إحفاء» یعنی ادامه، اطاله و اصرار کردن، اینکه در آنها میبینید بعضیها این آبخور را کوتاه میکنند و محاسن را بلند میکنند طبق حدیث است که دارد: «حُفُّوا الشَّوَارِبَ وَ أَعْفُوا اللِّحَی»، (1)«إحفاء» یعنی طولانی کردن، آنها این حدیث را نقل میکنند؛ یعنی محاسن بلند و آبخور کوتاه، اینکه میبینید وضع این است برابر حدیثی است که خودشان نقل میکنند، «إحفاء» یعنی ادامه دادن، طولانی کردن و اصرار ورزیدن. گاهی میبینید انسان وقتی که کاری را با اصرار و ادامه و اطاله انجام میدهد، بدون «حفاء» یعنی بدون «عباء» بیرون میآید، این «الف» باب إفعال در اینجا برای ازاله است که در صرف میر و مانند اینها خواندید که گاهی «الف» باب إفعال برای ازاله است؛ «اغدّ البعیر»، (2)یعنی «أزال» غدّهٴ او را، این «الف» ازاله یعنی این کار را از بین میبرد، «إحفاء» یعنی زایل کردنِ آن جامه و «عباء» و «رداء» و مانند آن ـ فرمود اگر از شما مال بخواهد و اصرار هم بکند باز شما نمیدهید، آن کینه شما با اصرار این ظاهر میشود تَبْخَلُوا وَ یُخْرِجْ أَضْغَانَکُمْ. این آیه 29 که قبلاً خوانده شد أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ؛ یعنی ما با آزمون، آنچه درون شماست ـ ثقل و کینه ـ را مشخص میکنیم، حالا یا کینه فقهی است یا کینه سیاسی است یا کینه نظامی است، سرانجام ما این کینه را روشن میکنیم. ما گفتیم نامحرم را نگاه نکنید! چند نامَحرم از جلوی چشمانتان میگذرند و شما را میآزماییم، چه اینکه گفتیم: لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ؛ (3)در حال إحرام یا در حرم، صید برّی حرام است، از آن طرف ما این آهوهای بالای کوه را دستور میدهیم و قلبهای اینها را وادار میکنیم که اینها به چادرهای شما نزدیک بشوند لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ که تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمَاحُکُمْ، (4)بعد میگوییم: لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ تا ببینیم چه میکنید؟ چند نامحرم هم از جلوی آدم عبور میدهد، بعد میگوید ببینیم که به قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ (5)عمل میکنید یا نمیکنید؟ با این آزمونها ما آن مشکل درونی شما را ظاهر میکنیم وَ یُخْرِجْ أَضْغَانَکُمْ، اینجا هم میگوییم زکات بدهید، وجوهات بدهید تا ببینیم که آن بخل درونی شما ظاهر میشود یا نمیشود؛ «ضِغن» و کینه دینی گاه در امور نظامی است، گاهی سیاسی است، گاهی فقهی است، گاهی اخلاقی است و مانند آن. ص: 996
بازگشت بخلورزی انسان به خودش در برابر آزمونهای مالی و علّت آن
فرمود ما این کار را میکنیم، هَا أَنتُمْ هؤُلاَءِ شما همانهایی هستید که تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ ما شما را دعوت میکنیم که در راه خدا انفاق بکنید؛ اگر جبهه و جنگ است پشتیبانی کنید و اگر مسائل دیگر است خیر برسانید. فَمِنکُم مَن یَبْخَلُ؛ بعضیها از شما بخل میورزند و این کارها را نمیکنند؛ ولی وَ مَن یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَن نَفْسِهِ، اگر درخت بتواند آب به ریشه خود برساند و نرساند، این بخلی است علیه خودش، چون خودش را دارد خشک میکند! انسان هر کار خیری را که انجام میدهد یک سطل آب به پای ریشهٴ خود میریزد که بالنده است و همیشه سبز است، چون در إنﹾ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ (1)این «لام»، «لام» اختصاص است. سیدنا الاستاد مرحوم علامه را خدا غریق رحمت کند! دیگران به زحمت افتادند و گفتند که این «لام» چون «لام» نفع است إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ باید «فعلیها» میگفت، ولی به قرینه مشاکله فَلَهَا گفت! ایشان اصرار دارد که این «لام»، «لام» اختصاص است، (2)عمل مخصوص عامل است! چه خوب باشد و چه بد باشد! «کژ روی کژ آیدت جف القلم»! بد کردیم، بد برای ماست؛ خوب کردیم، خوب برای ماست: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ «اللامُ للإختصاص» وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا نه «فعلیها»، اگر بد کردید مخصوص شماست «کژ روی کژ آیدت جفّ القلم»، کار خوب هم اگر کردی به نفع شماست؛ اگر «لام» برای اختصاص است، دیگر سخن از مُشاکله نیست. فرمود: مَن یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَن نَفْسِهِ، دو قضیه است که حصر را در بر دارد؛ وَ اللَّهُ الْغَنِیُّ، نه شما! وَ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ، نه او! هر دو مفید حصر است، دو قضیهای است که در کنار هم و موجبهٴ مفید حصر.
ص: 997
بشارت خدای سبحان به پیامبر بر جایگزین شدن قومی دیگر در یاری دین
وَ إِن تَتَوَلَّوْا، حالا اینطور نیست که خدا دست از دین خودش بردارد! شما نشد، دیگری! اینطور نیست که ـ معاذالله ـ خدا دست از قرآن و عترت بردارد، چون خدای سبحان بشر را باید هدایت بکند. وَ إِن تَتَوَلَّوْا اگر ـ معاذالله ـ شما دین خدا را یاری نکردید یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم. هم فخر رازی نقل کرد، (1)هم علمای شیعه نقل کردند، هم در تفسیر کبیر فخر رازی هست، هم در تفسیر شریف تبیان (2)مرحوم شیخ طوسی هست، میگوید وقتی این آیه نازل شد وجود مبارک پیغمبر به قدری خوشحال شد که چیزی جای او را نگرفت! فرمود به اندازه دنیا من خوشحال شدم! این تعبیر وجود مبارک پیغمبر است بعد از نزول این آیه، بعد اشاره کرد به سلمان و فرمود از فارس و ایران مثل او هستند: «لَوْ کَانَ الْإِیمَانُ مَنُوطاً بِالثُّرَیَّا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِنْ فَارِسَ»؛ حضرت هم به سلمان اشاره کرد و فرمود او از همین قبیل است. این آیه که نازل شد، اینقدر وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خوشحال شد، فرمود من به اندازه دنیا خوشحال شدم! برای اینکه میدانم خدا تنهایم نمیگذارد، حالا اینها نشدند، دیگری! من که نمیخواهم حالا این زید یاری کند، ما میخواهیم دین یاری بشود؛ حالا زید نشد عمرو! حالا چون پایان بحث این سوره است، این دو جمله را از مرحوم شیخ طوسی نقل بکنیم؛ مرحوم شیخ طوسی در پایان این آیه آورده است: «لما نزلت هذه الآیه»؛ یعنی این دو جمله إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم، «فرح النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) و قال هِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنَ الدُّنْیَا»؛ (3)از کلّ دنیا برای من محبوبتر است، برای اینکه من میدانم این دین از بین نمیرود، حالا زید نشد، عمرو! ص: 998
راهکار رسیدن به تدبّر و تفسیر قرآن
مطلب دیگری که باز مرحوم شیخ طوسی نقل کرد ـ البته این مطلب را مرحوم امین الاسلام(رضوان الله علیه) در مجمع نقل کردند ـ این است که آن چند اصلی را که در ذیل آیه أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ (1)قبلاً گذشت، آیاتی که تفسیر میشود فرق است، بعضی از آن آیات میتوانند پایاننامه قرار بگیرند؛ یعنی در آیه تدبّر هفت یا هشت اصل ذکر شده است، گرچه به سرعت بیان شده است. این اصول هفت ـ هشتگانه یک پایاننامه علمی را سامان میدهد که عترت همتای با قرآن است، هیچ فرقی بین قرآن و این چهارده نفر نیست، این یک؛ روایت غیر از عترت است، دو؛ روایت همتای قرآن نیست و در درجه بعد قرار میگیرد، سه. ما اوّل باید به قرآن مراجعه بکنیم تا معجزه بودن آن روشن بشود، یک؛ با معجزه بودنِ آن، اصل دین ثابت میشود، نبوت پیغمبر ثابت میشود و رسالت پیغمبر ثابت میشود، دو؛ بعد از اینکه نبوت و رسالت پیغمبر ثابت شد، دوباره به قرآن برگردیم و ببینیم که قرآن چه میگوید؛ قرآن میگوید ما پیغمبر را مُبَیّن و مفسِّر قرار دادیم، سه؛ دوباره برمیگردیم بین صفا و مروه سعی میکنیم و به حضور پیغمبر میرویم و میگوییم که شما چه می فرمایید؟ میبینیم او و اهل بیت میگویند به نام ما دروغ جعل میکنند، (2)هر چه که از ما نقل شده است شما آن را بر قرآن عرضه کنید، (3)چهار؛ ما برمیگردیم دوباره به خدمت قرآن، پنج؛ میبینیم قرآن چه میگوید، دستهبندی میکنیم و مطالب قرآن را میگیریم، شش؛ دوباره برمیگردیم خدمت روایات، و روایات را بررسی میکنیم، عام و خاصّ آن، مطلق و مقید آن و معارضاتش را حلّ میکنیم، هفت؛ برمیگردیم این روایات جمعبندی شده را به پیشگاه قرآن کریم میبریم تا ببینیم مخالف است یا مخالف نیست، اگر مخالف بود «ضرب بر جدار» (4)میکنیم و اگر مخالف نبود مخصّص هست و مؤیّد؛ این هفت اصل، هفت تا بیست صفحه میشود یک پایاننامه علمی، یعنی پایاننامهای که آدم میتواند وقت صَرف بکند و آن را بخواند، آیات یکسان نیست! مرحوم شیخ طوسی این حرف را زده، مرحوم امین الاسلام (5)هم این حرف را زده، شیخ طوسی ذیل همین آیه أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ دارد که «و فی ذلک حجّة علی بطلان قول من یقول لا یجوز تفسیر شیء من ظاهر القرآن إلا بخبر و سمع»؛ (6)این آیه میگوید آنهایی که میگوید قرآن را بدون روایت نمیفهمید، حرف آنها باطل است، از کجا این حرف را شما میگویید؟ اوّل بگذارید ما قرآنی داشته باشیم، اصلی داشته باشیم و میزانی داشته باشیم، بعد برویم خدمت روایات و روایات را عرضه بکنیم، آن راست را از دروغ تشخیص بدهیم و دروغها را جدا کنیم و راستها را خدمت قرآن بیاوریم، آن وقت عام و خاص و مانند اینها مشخص بشود. این بیان که فرمود: «و فی ذلک حجّة علی بطلان قول من یقول لا یجوز تفسیر شیء من ظاهر القرآن إلا بخبر و سمع»؛ کسانی که میگویند قرآن را بدون روایت نمیشود فهمید، باید گفت این حرف باطل است، اوّل باید قرآن به عنوان ترازو ثابت بشود! چون در روایات جعل زیاد است، روایات را بررسی کنیم و بیاوریم خدمت قرآن، اگر مُباین قرآن نبود آن وقت میشود حجّت. «و فیه تنبیه علی بطلان قول الجُهّال من اصحاب الحدیث» که «انّه ینبغی ان یُروی الحدیث علی ما جاء و إن کان مختلاً فی المعنی لأن اللَّه تعالی دعا إلی التدبّر» و او منافی با تَجاهل و تَعامی است؛ این فرمایش شیخ طوسی اصل است، مطابق این فرمایش هم امینالاسلام در مجمع دارد، اگر کسی هشت اصل را جاندار بفهمد، این روش تفسیر قرآنی را دارد.
ص: 999
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 6 سوره فتح
إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (۱ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً (۲) وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً (۳) هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤) لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶)) مدنی بودن سوره فتح و آغاز آن با تاکید بر فتح جامع مسلمانان
سوره مبارکهٴ «فتح» که در مدینه نازل شد، آغازش یک منّت الهی است و آن فتح مُبین است؛ فتح ـ إنشاءالله ـ همانطوری که در بخشهای دیگر روشن خواهد شد، یک فتح مطلق است، یک فتح مُبین است و یک فتح محدود؛ آن فتح مطلق إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً میباشد که دیگر جامع همه این فتوح است. فتح گاهی در مبارزات سیاسی است، گاهی در مبارزات نظامی است و گاهی هم در مبارزات فرهنگی است؛ در همه بخشها اسلام پیروز است و فتح برای مسلمین است. در جریان مبارزات ـ چه در بَدر، چه در اُحُد، چه در خیبر و سایر جنگها ـ گرچه شهید دادند، ولی سرانجام پیروز شدند و مشرکان فرار کردند و به مکّه برگشتند؛ منتها در این کریمه با جمله اسمیه و «إنّ» تأکید که میفرماید: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً، به جای اینکه بفرماید «لِنَغْفِرَ لَکَ»، با فعل غایب ذکر فرمود؛ منتها اسم ظاهر را فاعل قرار داد و فرمود: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ، نظم اینطور اقتضا میکرد که بفرماید: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً «لِنَغْفِرَ»؛ اما وقتی «الله» که اسم اعظم است و با جامعیت ظهور کرد، همه این کمالاتی که در إِنَّا و فَتَحْنَا ـ این متکلم مع الغیر ـ حضور دارند، آنجا ظهور خواهند داشت.
ص: 1001
اعطای نعمتهای چهارگانه به پیامبر و برخورداری مسلمانان از آن
چهار فضیلت را بر این فتح مُبین مترتّب کردند: یکی غفران است لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ؛ «ذَنب» گذشته و آینده و «ذَنب» سابق و لاحق همه را خدا ببخشد و نعمت خود را بر تو تمام بکند و تو را در راه مستقیم ثابت قدم نگه بدارد و تو را از نصر عزیزانه برخوردار کند. روشن است وقتی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشمول این «نِعَم» چهارگانه شد، امت او هم در پَرتو نعمت الهی از این «نِعَم» برخوردار هستند.
تبیین ناهماهنگی بین فتح مکه با بخشش گناهان پیامبر
عمده نظم طبیعی بین این سبب و مسبّب است که فرمود ما فتح مُبین را برای شما روشن کردیم و تو را فاتح قرار دادیم، برای اینکه گناهان سابق و لاحق تو را «الله» ببخشد؛ در این هیچ تناسبی بین سبب و مسبّب، همچنین علت و معلول که با «لام» ذکر شده است وجود ندارد. فتح مُبین که در جریان «صلح حُدیبیه» است و زمینهٴ فتح مطلق در مکّه است، این یک نعمت است؛ نعمت باعث بخشش گناه نمیشود، آنچه بخشش گناه را به همراه دارد توبه و اِنابه و استغفار است. استغفار است که سبب بخشش گناه است، نه نعمتی که خدا به انسان میدهد! آن نعمتی که خدا به انسان میدهد، زمینه و مقدمه برای شکر است که وظیفه شکر را به همراه دارد؛ اما خدای سبحان یک نعمت مهمی را عطا کند که بخواهد گناه کسی را ببخشد!
ص: 1002
ناتمامی وجوه بیان شده در ارتباط فتح و بخشش گناهان
مرحوم شیخ طوسی در تبیان (1)و بعد در کنارش هم مرحوم امین الاسلام در مجمع (2)و سایر مفسّران وجوهی را برای این ارتباط بین سبب و مسبّب ذکر کردند ـ چهار وجه را ذکر کردند ـ بعد فرمودند: «هذه الوجوه کلها عندنا باطلة»، برای اینکه هیچ پیوندی بین سبب و مسبّب نیست. ما فتح مُبین کردیم تا گناهان سابق و لاحق تو را ببخشیم؛ قبل از نبوت و بعد از نبوت، قبل از فتح و بعد از فتح، گناهان «أبیک آدم و من دونه» و گناهان انبیا و اولیای متأخر ـ معاذالله ـ اینها را ببخشیم، بعد از ذکر این وجوه چهارگانه میفرمایند: «هذه الوجوه کلها عندنا باطلة»، برای اینکه اصلاً سالبه به انتفای موضوع است! وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) معصوم بود، نه قبل از نبوت گناه داشت و نه بعد از نبوت! انبیای قبلی هم معصوم بودند و گناهی نداشتند! وقتی گناهی نبود، چگونه ذات اقدس الهی این گناهان را ببخشد؟! اصلاً سالبه به انتفای موضوع است! اشکال این وجوه چهارگانه این است که اینها معصوم هستند و گناهی ندارند، نه قبل از نبوت و نه بعد از نبوت، نه قبل از فتح و نه بعد از فتح، نه انبیای گذشته و نه اولیای متأخر.
ضرورت روشن شدن رابطه بین فتح و بخشش گناهان پیامبر
ولی آنچه اصل است این است که رابطهٴ بین فتح و مغفرت چیست؟ حالا بر فرض کسی گناه داشته باشد، فتح الهی یک نعمت است؛ حالا این نعمت را خدا میدهد تا گناه را ببخشد یعنی چه؟ یک وقت است میفرماید ما توفیق توبه به شما دادیم یَتُوبَ عَلَیْکُمْ، (3)مستحضرید که توبه انسان، مَحفوف به دو توبه الهی است؛ یعنی اوّل «تاب الله علی زید»، یعنی «رجع لطفه الی زید» زید را بیدار میکند و او را به استغفار وادار میکند، بعد «ثم یتوب الزید الی الله» و «ثم یتوب الله علی زید و یقبل توبته». این تَابَ اللَّهُ (4)که در قرآن هست، این توبه اوّل است؛ یعنی فیض و لطف خدا شامل حال گروهی شد؛ اینها از غفلت به در آمدند و متذکر شدند، بعد توبه کردند، بعد توبه اینها را ذات اقدس الهی پذیرفت، به این جهت توبهٴ عبد، محفوف به دو توبه خداست. غالب کارها «جُلٍّ لولا الکُل» محفوف به دو فیض الهی است: اگر کسی بخواهد یک کار خیری انجام بدهد، اوّل جرقّهای در قلب او از طرف فیض الهی زده میشود، بعد این شخص برابر این توفیق الهی شروع به کار خیر میکند و در مرحله سوم هم ذات اقدس الهی کار خیر او را قبول میکند؛ تمام کارهای خیر انسان مسبوق به دو عنایت و لطف الهی است که توبه هم همینطور است؛ اما اینجا خدای سبحان نعمتی به کسی داد که گناه او را ببخشد یعنی چه؟ پس هیچ پیوندی بین این سبب و مسبّب نیست، لابد ذَنبی هست که با فتح و پیروزی بخشوده میشود.
ص: 1003
تبیین ارتباط فتح با بخشش گناهان با استفاده از جریان ذنبِ موسای کلیم
این در جریان قصص انبیا کم نیست! وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه مأموریت یافت برای هدایت فرعون و امثال فرعون، عرض کرد خدایا! من نزد اینها «مُذنب» هستم: لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ (1)من نزد اینها «مُذنب» هستم، برای اینکه آن جوانی را که فَوَکَزَهُ مُوسَی (2)به قتل رساندم نزد آنها «مُذنب» هستم. آن گروهی که به موسی پیشنهاد دادند: یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (3)ـ «مؤتَمَر» یعنی محلّ مشورت، وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم (4)«مؤامره» کنید؛ یعنی مشورت کنید و اینکه به کنگرهها به نشستها میگویند «مؤتَمَر»، از همین کریمه گرفته شده است که وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم، یَأْتَمِرُونَ بِکَ آنجا که مینشینند، تضارب آراء هست و مشورتهای فکری هست را میگویند «مؤتَمَر»، این اسم مکان است؛ این دو تا آیه که «ائتمار» و «مؤتَمَر»ها را یاد میکند یعنی مشورتها ـ به موسای کلیم گفته شد که از مصر بیرون بروید برای اینکه اینها یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ، موسای کلیم هم در بازگشت که ذات اقدس الهی به او برای هدایت مردم مصر مخصوصاً فراعنه مصر مأموریت داد، عرض کرد: لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ من نزد اینها «مُذنب» هستم! ذات اقدس الهی هم فرمود کاری میکنیم این گناهی که نزد اینها دارید برطرف بشود؛ فتح مُبینِ وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم همینطور بود! حضرت در جریان جنگ بَدر و احزاب افراد فراوانی به دستور آن حضرت کشته شدند که «قَلیب» بَدر شاهدِ صادق این کار است. وجود مبارک پیغمبر نزد مردمِ مکّه «مُذنب» بود، فرمود ما این فتح را بهره تو کردیم تا تو کریمانه منّت بگذاری، همه اینها را آزاد کنی و از همه اینها بگذری تا آن «ذَنب»ی که نزد اینها داشتی بخشوده بشود؛ تمام «ذَنب»های سابق و لاحق، آن «ذَنب»هایی که در مکّه نزد اینها داشتی بخشوده میشود، آن «ذَنب»هایی که در مدینه نزد اینها داشتی بخشوده میشود.
ص: 1004
صلح حدیبیه زمینه فتح و وامدار پیامبر شدن مردم مکه
این «صلح حُدیبیه» زمینه است ـ که در سال ششم بود ـ تا در سال هشتم فاتحانه وارد مکه شوید که بعد میفرماید: «أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَةِ» (1)است؛ روز انتقام نیست و خانه ابوسفیانها را بَسط قرار میدهید و همه کسانی که علیه تو شمشیر کشیدند وامدار کَرَم تو میشوند و نزد تو شرمنده هستند، ما این فتح را ـ یعنی فتح در «صلح حُدَیبیه» را ـ بهره تو کردیم که زمینه بشود تا آنها تعهّد بسپارند که امسال شما به مدینه برگردید و سال بعد وارد بشوید؛ در آن سال تقریباً هزار و چهارصد نفر بودند، ولی سال بعد چند هزار نفر وارد مکّه شدند، فاتحانه هم وارد مکّه شدند، حضرت هم فرمود که امروز روز مرحمت است و از همه شما ما صَرف نظر کردیم و عفو کردیم. پس همه «ذنب»هایی که مشرکین نسبت به وجود مبارک حضرت داشتند که گاهی «ذَنب» به فاعل اسناد داده میشود و گاهی به مفعول اسناد داده میشود، همه اینها با فتح الهی بخشوده شد.
مُذنب بودن موسای کلیم نزد فراعنه و پیامبر نزد مردم مکه
همانطوری که موسای کلیم گفت لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ و ذات اقدس الهی کاری کرد که این «ذَنب» نزد مردم بخشیده شد، وجود مبارک پیغمبر هم نزد مردم مکه «مُذنب» بود، چه در زمان حضورش در مکّه که به حسب خیال آنها اینها را به جان هم انداخت که گاهی پدر پسر را و گاهی پسر پدر را میکشت، در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه (2)هست که اینها گاهی یک قبیله بودند، گاهی یک خانواده بودند که در برابر یکدیگر شمشیر میکشیدند ـ یکی مسلمان بود و یکی مشرک ـ تا اینکه مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا؛ در جریان جنگ بدر و جنگ احزاب هم که همینطور بود! مقداری در جنگ اُحُد کشتند و شهید دادند؛ اما سرانجام آنها مجبور به فرار شدند. نزد مردم مکّه وجود مبارک پیغمبر «مُذنب» بود، مثل اینکه نزد مردم مصر، وجود مبارک موسای کلیم «مُذنب» بود که فرمود: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، وگرنه موسای کلیم در همه این حالات معصوم بود، چه اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم معصوم بود. پرسش: ... از نظر زمانی، بعد از فتح مکّه دیگر اثر نمیکند؟ پاسخ: مَا تَأَخَّرَ؛ یعنی سابق و لاحق، مَا تَأَخَّرَ نه یعنی آینده! مَا تَأَخَّرَ از فتح، مَا تَأَخَّرَ از آن «ذَنب» وَ مَا تَأَخَّرَ؛ یعنی سابق و لاحق، نه مَا تَأَخَّرَ یعنی «ما یتأخر»! این «ما یتأخر» فعل مضارع است، پس «ما یتأخر» نیست، بلکه مَا تَأَخَّرَ «عن السابق»، هر دو سابق هستند؛ منتها یکی جلو است و یکی دنبال لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ. پرسش: فاعل «یَغْفِرُ» بنا بر توضیحی که دادید، «لِیَغْفِرَ لَکَ الذین...»، «الذین أشرکوا» باشد؟ پاسخ: نه، لِیَغْفِرَ لَکَ آن مَا تَقَدَّمَ را؛ یعنی آن «ذَنب»ی که در مکّه داشتید بخشوده شد، آن «ذَنب»ی که در مدینه داشتید بخشوده شد، اینکه «اللَّهُمَ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی»، (3)«ذَنب» را باید ببخشد! پرسش: «طائل» خداست! پاسخ: «طائل» خداست که «ذَنب» را میبخشد. پرسش: شما توضیح را براساس این بیان کردید که آنها گناهانشان را بخشیدند؟ پاسخ: بله، خدای سبحان فتحی را نصیب تو کرد، چون لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ! آنها اگر بخواهند از وجود مبارک حضرت صَرفنظر بکنند، با فیض الهی و فتح الهی و عنایت الهی و کار الهی است! اگر خدا فتح را نصیب حضرت نکرده بود، آنها هم چنان شمشیر به دوش بودند؛ ما این کار را کردیم که آن «ذَنب» را ـ این «ذَنب» که به مفعول اسناد داده میشود و به زعمِ آنها تو «مُذنب» بودی ـ ما این «ذَنب» را ببخشیم، خدا ببخشد! چون تمام این کارها را ذات اقدس الهی انجام میدهد، مقَلِّب قلوب اوست و مُسرِّف در نفوس اوست.
ص: 1005
ناتمامی توجیهات بیان شدهٴ مفسران گذشته در ارتباط فتح با بخشش
چندین وجه را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) ذکر میکند و همه اینها را رد میکند، (1)جامع اینها میتواند آن وجوه چهارگانهای باشد که مرحوم شیخ طوسی در تبیان ذکر کرده، بعد هم امین الاسلام ذکر کرده، بخشی از این وجوه را جناب فخر رازی ذکر کرده میفرماید باید تناسبی باشد بین منّت الهی و فتح الهی با بخشودن گناه؛ (2)اولاً خود حضرت سالبه به انتفاء موضوع است چون «ذَنبی» ندارد و ثانیاً اگر «ذَنبی» باشد «ذَنب» باید با توبه و مغفرت بخشوده بشود نه با نعمت! نعمتی را خدا بدهد که گناه را ببخشد؟ اینکه هیچ تناسبی ندارد! لذا این وجوه چهارگانه را که ـ معاذالله ـ گفتند مثلاً «ذَنب» حضرت بود، قبل از نبوت یا بعد از نبوت، «ذَنب» صغیر، «ذَنب» کبیر یا ترک اُولی و مانند آن، همه اینها رخت برمیبندد؛ اولاً «ذَنب» نیست، ثانیاً بر فرض محال که «ذَنب» باشد، «ذَنب» با توبه بخشیده میشود، نه با نعمت! فرمود ما نعمتی به تو دادیم تا گناهایت بخشوده بشود، این صدر و ذیل که با هم هماهنگ نیست! اما وقتی جریان لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ (3)که انبیای قبلی هم داشتند، وجود مبارک موسای کلیم فاتحانه وارد شد، با برهان وارد شد، با معجزه وارد شد که توانست مردم مصر را هدایت کند و راهنمایی کند که «ذَنب» ایشان بخشوده بشود، اینکه عرض کرد: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، خداوند فرمود من کاری میکنم که نزد مردم طیب و طاهر باشی و همین کار را هم کرده است. بنابراین لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ.
ص: 1006
مستلزم رفع تکلیف بودن معنای بعضی از مفسّران از مَا تَأَخَّرَ
برخیها طرزی معنا کردند که اصلاً مستلزم رفع تکلیف است! خیال کردند مَا تَأَخَّرَ یعنی «ما یتأخر»! خیال کردند مَا تَأَخَّرَ یعنی آنچه بعد میآید! اگر ـ معاذالله ـ گناه آینده بخشیده بشود، یعنی اباحهگری! اگر بگویند که فلان شخص گناهان آینده او بخشوده میشود، یعنی چه؟ یعنی ـ معاذالله ـ اباحهگری است و مکلّف نیست، هر کاری میتواند بکند! چنین چیزی اصلاً فرض ندارد! اولاً این مَا تَأَخَّرَ فعل ماضی است و مضارع نیست، یعنی مَا تَأَخَّرَ از آن سابق، نه «ما یتأخر» که بعداً میآید و در بحثهای بعدی هم اگر گفته میشود گذشته و آینده، یعنی توفیقی بده که ما در آینده گناهی نکنیم، وگرنه گناه آینده اگر بخشوده بشود و از هم اکنون بگویند گناهی که میکنی بخشودیم، این یعنی اباحهگری، یعنی مکلّف نیستی! در حالی که قرآن کریم حضرت را مکلّف میداند، بعد هم میفرماید: لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (1)و در مسئله رسالت هم اگر جریان ولایت حضرت امیر را نگویی اصل رسالت را نگفتی! در بخشهای دیگر هم فرمود اگر چیزی از قرآن را کم کنی، زیاد کنی، جابهجا کنی و ـ معاذالله ـ تحریف کنی به نام «تقوّل» (2)لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ، (3)پس جای اباحهگری نیست که ـ معاذالله ـ گناهان حضرت در آینده بخشوده بشود؛ این با رفع تکلیف سازگار است، نه با تکلیف! پس آن وجوه کلاً مطرود است و هیچکدام از آنها قابل پذیرش نیست، «ذَنبی» است که با صدر و ساقه خود آیه باید بسازد و آن «ذَنب» سیاسی مردمی است که این با فتح و پیروزی و بزرگواری آن حضرت بخشوده میشود.
ص: 1007
وعده خدای سبحان به اتمام نعمت بر پیامبر در غدیر و تثبیت صراط او
لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ، چون هنوز به مرحله غدیر و به مرحله الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی (1)نرسیده است؛ فرمود ما هنوز غدیر در پیش داریم، ولایت در پیش داریم، امامت در پیش داریم، خلافت تو را در پیش داریم، آن روزها این نعمت را تمام میکنیم. وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً که این تثبیت است؛ این راه راستی که تو داری، ما تو را بر این راه راست هدایت میکنیم، این مثل یک هدایت تکوینی و تأییدی است که گرایشی دارید، بعد میگوییم: إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ، (2)بعد در دعاها و زیارتها میگوییم که «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ». (3)قبلاً هم بیان شد که دین، صراط است و عقل مثل نقل، سِراج است. هرگز عقل در برابر شرع نیست، عقل کاشف شریعت است نه قانونگذار؛ زیرا این قوانین الهی بود، این عقل ـ چه عقل حکیم باشد، چه عقل اصولی باشد و چه عقل فقیه باشد ـ قبل از اینکه این حکیم و اصولی و فقیه به دنیا بیایند این قوانین بود و بعد از مرگ اینها هم این قوانین هست، قانون الهی را عقل کشف میکند نه مهندسی بکند؛ لذا به هیچ وجه عقل در قبال شرع نیست که بگویید این شرعاً اینطور است، عقلاً هم اینطور است و هر دو با هم میگویند، چون صراط با سراج هماهنگ نیست؛ چراغ را با چراغ میسنجند، نه چراغ را با صراط! فرمود شما در صراط مستقیم هستید: یس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ٭ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ و در زیارتها هم که میگوییم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ»، برای این است که از همین آیات گرفته شده است. پرسش: عقل عمل چطور؟ پاسخ: عقل عمل فعل است، فعل که حکم نیست! عقل عملی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» (4)فعل است و فعل هم برابر قانون است. عقل نظر، حکم الهی را میفهمد و عقل عمل اگر در جبهه جهاد پیروز شد، برابر آنچه را که فهمید عمل میکند. ص: 1008
نادر بودن نصرِ الهی در فتح، علّت متّصف شدن آن به عزّت
وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً، مشکلی که هست این است که «نَصر» به عزّت متّصف نمیشود، آن عزّت است که باعث «نَصر» است. قبلاً هم مسئله عزّت را ملاحظه فرمودید، عزّت یعنی نفوذناپذیری. وقتی گفتند این زمین عزیز است: «أرضٌ عَزَاز»؛ یعنی با کلنگ و امثال اینها به این آسانی نمیشود در این زمین نفوذ کرد. «أرضٌ عَزَاز»، یعنی این زمین سفت است و کلنگ پذیر نیست، باید با تلاش و کوشش این را جابهجا کرد. انسان نفوذناپذیر را میگویند «عَزیز»، چون نفوذناپذیر است در دیگران نفوذ میکند و میشود غالب، وگرنه عزّت به معنای غلبه نیست! عزّت به معنای نفوذناپذیری است و لازمهٴ نفوذناپذیری هم پیروزی است؛ خدا عزیز است، انبیا عزیز هستند و دین عزیز است یعنی نفوذناپذیر هستند. عزّت باعث نصرت است، نه اینکه «نَصر» متّصف به عزّت بشود، چون دین عزیز است و پیغمبر عزیز است منصور هستند، نه اینکه «نَصر» عزیز باشد؛ منتها گفتند عزّت به معنای «نُدرة الوجود» هم هست. «عزیز الوجود» یعنی «نادر الوجود» و کمیاب، آن گوهرهای کمیاب را میگویند «عزیز الوجود» و «نادر الوجود» هستند. این نصرتهای کمیاب و کمنظیر را میگویند «نصرت عزیز». اشاره پیامبر به نصرتِ الهی در پاسخ ابوسفیان از علّت پیروزی
چون در خود جریان فتح مکّه که بعدها اتفاق افتاد ـ این بخش برای صلح حدیبیه است ـ که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فاتحانه وارد مکه شد، اباسفیان ملعون قدم میزد متحیّرانه میگفت: «لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی» (1)این جمله را تکرار میکرد، چگونه شد که اینها پیروز شدند؟! جمعیت ما بیشتر بود، سربازان ما سواره بودند و آنها پیاده، ما به سربازان خود کباب دادیم و اینها خرما دادند، ما به سربازمان خود شمشیر دادیم و آنها چوب دادند، چگونه شد که آنها پیروز شدند و ما شکست خوردیم؟! وجود مبارک حضرت از پشت سر رسید و دست بر دو کتف اباسفیان گذاشت فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ»! این لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ که در اینجا به صورت ترجیعبندی مرتّب چند جا الآن ذکر شده، آیه چهار: لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، آیه هفت: لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ همین است. کلّ نظام سپاهیان و مأموران الهی هستند، تنها آن عنکبوت نیست که تارش در غار کمک کرده و حضرت را نیافتند، آنچه در جهان امکان هست سپاه و ستاد خداست! گاهی به زمین میگوید بگیر: فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأرْضَ، (2)گاهی به دریا میگوید بگیر: فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ، (3)گاهی به باد میگوید بگیر: سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (4)به هر چه دستور داد گرفتند! تنها «شَقُّ القَمَر» که نبود! «شَقُّ الحَجَر» بود، «شَقُّ الأرض» بود، «شَقُّ الماء» بود، «شَقُّ الشَّجَر» بود، این لِلّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ (5)هست! لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ! اینها سپاه و ستاد الهی هستند که گاهی میگیرند؛ این به صورت ترجیعبند در این بخشها ذکر میشود. حضرت از پشت رسید دست بر روی دوش اباسفیان گذاشت و فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُک یَا أَبَا سُفْیَانَ»!
ص: 1009
قابل تصور نبودن پیروزیهای پیامبر دال بر عزیزالوجود بودن نصرتِ الهی
این «نَصر»، یک نصرت «عزیزُ الوجود» و گوهر کمیابی است که پیشبینی نمیشد. در سوره مبارکهٴ «حَشر» که بعد میآید، فرمود ما کاری کردیم که نه دوست خیال میکرد نه دشمن! خودشان در مدینه کوخنشین هستند! اینها فقرایی بودند که زیر بار وامهای ربوی یهودیها بودند! کاخ اگر بود، متعلّق به همان یهودیهای خیبر و امثال خیبر بود، این کاخ است که آن درِ محکم را دارد که هفتاد نفر باید دَر را ببندند! اینکه حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدَانِیَّةٍ وَ لَا بِحَرَکَةٍ غَذَائِیَّةٍ لَکِنِّی أُیِّدْتُ بِقُوَّةٍ مَلَکِیَّةٍ وَ نَفْسٍ بِنُورِ رَبِّهَا مُضِیَّة»، (1)آن قلعه برای کاخنشین است، وگرنه کوخنشین که قلعه ندارد! در اوّل سوره مبارکهٴ «حشر» فرمود شما یادتان است، نه دوستان خیال میکردند و نه دشمنها! دوستان میگفتند که وضع ما این است ما چگونه پیروز میشویم؟! دشمنان هم که خودشان مقتدرانه زندگی میکردند، مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛ (2)دشمنان میگفتند ما در حِصن و قلعه هستیم و آنها دسترسی به ما ندارند! شما هم میگفتید ما پابرهنهایم! ما کاری کردیم که نه دوست خیال میکرد و نه دشمن، انقلاب اسلامی هم همینطور بود! نه دشمن خیال میکرد ـ یعنی استکبار و صهیونیست ـ و نه خیلی از دوستان. فرمود: مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، آغاز آیه هم این است: هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ؛ اولین بار ما این کارها را کردیم! ما کاری کردیم که به ذهن هیچ کس نیامده! الآن هم همان کار را میتواند بکند، اینطور نیست که فرق بکند! الآن هم همینطور میکند، ما نباید عوض بشویم! ما اگر برابر همان آیه سوره «حشر»، همین آیات را عمل بکنیم، فیض الهی همیشه هست، اینطور نیست که حالا ـ معاذالله ـ آن وقت [سنت الهی] عوض شده باشد! فرمود ما کاری کردیم که هیچکس فکر نمیکرد، الآن هم همین است! بنابراین این چند صفتی که ذکر شد: یکی مغفرت، یکی تتمیم نعمت، یکی هدایت و یکی هم نصرت عظیم، اینها همه متفرّع بر آن فتح مُبین است؛ گاهی فتح بالاتر از شهادت است ـ که در جلسات گذشته به عرض ِشما رسید ـ شهادت یک مقام سنگین وزینی است؛ اما «لَضَرْبَةُ عَلِیِّ لِعَمْرٍو یَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ عِبَادَةَ الثَّقَلَیْن» (3)درباره شهادت و اینها نیست، این است که دین را حفظ میکند!
ص: 1010
آرامشبخشی قلوب مؤمنین توسط خدای سبحان زمینهساز پیروزی مسلمانان
البته مؤمنین هم آرامشی داشتند، اینکه فرمود: لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، نه یعنی «سماوات و أرض» سپاه و ستاد خدا هستند؛ اما دلهای افراد جزء سپاه و ستاد خدا نیستند، نه! آن در بیانات نورانی حضرت امیر هست (سلام الله علیه) که فرمود آنچه شما میشنوید و میگویید با او، چشم، گوش و قلب شما «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُه ... وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه»؛ (1)فرمود دست و پای شما ستاد الهی هستند! اگر ـ خدای ناکرده ـ کسی بیراهه برود، ممکن است خدا با زبان خودش او را بگیرد؛ حرفی میزند که رسوا میشود، امضایی میکند که رسوا میشود، جایی میرود که نباید برود و رسوا میشود یا کاری میکند که نباید بکند و رسوا میشود، اینجا هم فرمود: لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، چه اینکه بخواهد انسان را یاری بکند با زبان او او را یاری میکند؛ با دست او کاری میکند که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه، اقدامی میکند که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه، چیزی مینویسد که هم خودش آبرومند میشود و هم جامعه؛ با دست او این کار را میکند! اگر اعضا و جوارح ما جنود او هستند، سپاه و نظامی او هستند، با دست ما این کار را انجام میدهد. فرمود: هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ، همانطوری که وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (2)نسبت به دشمنان، أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ؛ مؤمنین آرام میشوند. در این بمبارانهای مناطق مسکونی بعضی خیلی احساس آرامش میکردند، بعضی هم فرار میکردند! بعضی ترس و بعضی هم امن، این أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ این است، چون ذات اقدس الهی در قلبها اثر میگذارد یا «بالرُّعب» که وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ، یا «بالسّکینة و طمأنینه» که أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ.
ص: 1011
انزال آرامش بر قلوب مؤمنین سبب افزوده شدن ایمان آنها
این انزال سکینه به این علت است که لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ، چون ایمان درجاتی دارد؛ این آیات سوره مبارکهٴ «انفال» و «آل عمران» این دو تا آیه تفاوتشان گذشت که در یک جا «لام» دارد و در یک جا «لام» ندارد؛ در یک جا دارد: لَهُمْ دَرَجَاتٌ، (1)این برای کسی است که ایمان برای او یک صفت باشد، در جای دیگر دارد هُمْ دَرَجَاتٌ، (2)این برای کسی است که این ایمان برای او به منزله فصل مقوّم باشد که این شخص خودش صاحب درجه است، نه اینکه وصفی باشد عارض بر او و زائد بر او. اینجا فرمود: لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ، اما برهان مسئله این است که چون لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ است؛ لذا قلب شما و آنچه در قلب شما میگذرد هم جزء سپاه و ستاد الهی است وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً، به کل شیء عالِم است، یک؛ کار او هم براساس حکمت است، دو. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که هیچ ممکن نیست خدا کار غیر حکیمانه بکند، شامل اینجا هم میشود؛ فرمود خدای سبحان کسی است که هیچ مشیئتی و هیچ ارادهای نمیتواند حکمت او را تغییر بدهد: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»، (3)این از بیانات نورانی حضرت در صحیفه است؛ یعنی هر کسی توسّلی بجوید و کاری بکند که خدا برخلاف حکمت کاری را انجام بدهد نمیکند، چون حکمت فعلی است که «بالضرورة» از خدا صادر میشود، پس او علیم است که هر چیزی را میداند و حکیمانه هم کار میکند؛ این کارها نسبت به شما آن است و نسبت به همراهان شما هم لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ؛ لذا کسانی که وارد بهشت شدند میفهمند که همیشه مهمان او بودند! یعنی کاری از خودشان نداشتند، کاملاً برای آنها مشخص میشود که یک نفر دستشان را گرفته آورده بالا اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ! (4)
ص: 1012
موضوع: تفسیر آیات 1 تا 7 سوره فتح
إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً (۱ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً (۲) وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً (۳) هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤) لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶) وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (7)) ص: 1014
فرق نَصر و ظَفَر با فتح و علّت متّصف شدن صلح حدیبیه به آن
سوره مبارکهٴ «فتح» در جریان «صلح حُدیبیه» و در مدینه نازل شد؛ آن روزها چند جنگ علیه اسلام و مسلمانها تحمیل شد که غالب آن جنگها با نصرت الهی به ظفرمندی اسلام و مسلمانها ختم شد؛ اما از هیچکدام به عنوان فتح یاد نشد. در جریان جنگ بدر، جریان جنگ خندق و مانند اینها مسلمانها پیروز شدند، اما «ظَفَر»، «نَصر» و مانند آن غیر از فتح است؛ فتح آن است که انسان بر رقیب مسلّط بشود، وارد کشور و شهر او بشود، شهر او را باز کند و وارد سرزمینش بشود یا قلعهٴ او را مثل فتح خیبر بگشاید و وارد قلعه بشود. جریان خیبر را میگویند فتح، جریان «صلح حُدیبیه» را میگویند فتح، جریان فتح مکّه را میگویند فتح؛ اما جریان بدر و جریان خندق و مانند اینها «نَصر» است و «ظَفَر» است، از آنها به عنوان فتح یاد نشده است. جریان «صلح حُدیبیه» چون زمینه برای فتح مکّه شد و اینها تعهّد کردند که شما سال بعد وارد بشوید، این فتحی بود که به دروازه مکّه رسیدند و دروازهٴ مکّه به روی آنها باز شد، این میشود فتح؛ لذا چون فتح غیر از «نَصر» است، یکی میتواند بر دیگری عطف بشود یا یکی میتواند سبب دیگری بشود. در آیه سوم، همین فتح سبب «نَصر» تلقّی شده است: وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً، چه اینکه در سوره مبارکهٴ «صف» یکی بر دیگری عطف شده است؛ آیه سیزده سوره مبارکه «صف» این است: وَ أُخْرَی تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ، «نَصر» اگر عین فتح بود، یکی بر دیگری عطف نمیشد یا یکی سبب دیگری قرار نمیگرفت. بنابراین هم مادهٴ «فتح» و هم هیأت «فتح» غیر از «نَصر» و «ظَفَر» است. جریان «صلح حُدیبیه» یک فتح قَریبی بود که فتح مطلق را به دنبال داشت و آن جریان فتح مکّه است، فرمود: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً.
ص: 1015
رواج واژه «ذَنب» در جامعه قبل از اسلام و شارع مؤید آن
مطلب دیگر این است که «مغفرت» و «ذَنب» حقیقتهای ابتکاری شارع نیستند، در محاورات عرف بودند؛ منتها شارع حدودی برای آن ذکر کرده؛ دیگران اگر دستور برتر را تخلف میکردند، میگفتند این «ذَنب» است، گناه است؛ منتها دین آمده برتر را مشخص کرده و وجوب اطاعت را تعیین و تبیین کرده و ترک اطاعت را «ذَنب» دانسته، اجتناب نکردن از مَنهی را «ذَنب» دانسته و حدودی را برای آن مشخص کرده است. اصل «ذَنب» در جامعه بود، هر کسی حق دیگری را ضایع بکند نسبت به او ظلم کرده و در برابر قانون آن جامعه «مُذنب» هست؛ منتها «ذَنب» اگر «حق الله» باشد، «حکم الله» باشد و دستور الهی باشد، این استغفارِ از خدا لازم است؛ اما اگر حق مردم باشد ـ حقی که مردم قائل هستند ـ این «ذَنب» نزد مردم است.
سخن موسای کلیم به «مُذنب» بودن خود به گمان اهل مصر
در سوره مبارکه «شعراء» که قبلاً بحث شد، ذات اقدس الهی آنجا از وجود مبارک موسای کلیم چنین یاد کرد که وقتی حضرت مأمور شد به طرف مصر حرکت کند، موسی ـ در همان آیه چهارده سوره مبارکهٴ «شعراء» ـ عرض کرد: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ؛ من که مأمور شدم بروم مصر و آنها را هدایت کنم، چون قبلاً فَوَکَزَهُ مُوسَی (1)من مُشت زدم، سیلی زدم و کسی را کُشتم، نزد اینها «مُذنب» هستم و از نظر اینها من «ذَنب» دارم، میترسم که مرا بکشند، تکلیف چیست؟ که خدا فرمود ما یاری میکنیم، هم آن مشکل قبلی را حلّ میکنیم، هم نمیگذاریم مشکل بعدی پیش بیاید! این وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ نشان میدهد که این اصطلاح رواج داشت و این کلمه صحیح بود که انسان از نگاه دیگران «مُذنب» تلقّی بشود.
ص: 1016
1) قصص/سوره28، آیه15.
بیان امام رضا(علیه السلام) بر مقصود آیه از غفران «ذَنب» پیامبر به واسطه فتح
اینجا ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که شما با دین اینها، با عقیده اینها، با رسوم و رسوبات جاهلی اینها مبارزه کردی و نزد اینها «مُذنب» بودی؛ اما وقتی که فاتحانه وارد مکّه بشوی و از همه اینها صَرف نظر کنی و عفو کنی و شعار «أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَةِ» (1)بدهی و خانه ابوسفیان را بَسط قرار بدهی، با این کارها همه آن گناهانی که آنها میپنداشتند را حلّ میکنیم؛ چه گناهان کهنه و چه گناهان تازه، چه گناهانی که قبلاً در مکّه به زعم آنها انجام دادی و چه گناهانی که در مدینه بعداً به زعم آنها انجام دادی، این تأخّر با فعل ماضی ذکر شده ـ مَا تَقَدَّمَ و مَا تَأَخَّرَ ـ نه «ما یتأخّر»! نه اینکه بعداً میآید! گناهان نو و کهنهٴ نزد اینها! این تحلیل از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در جوامع روایی ما آمده، در تفسیرهای اهل تحقیق آمده تا رسیده به المیزان که ایشان هم همین راه را طی کردند. مرحوم فیض(رضوان الله علیه) (2)این روایت را از عیون اخبار الرضا (3)و وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) نقل کرده، مرحوم فیض در ذیل همین آیه این حدیث را نقل میکند: «و فی العیون عن الرضا علیه السلام قال انّه سئل عن هذه الآیة» که لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ یعنی چه؟ حضرت فرمود: «لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِکِی أَهْلِ مَکَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ»؛ نزد مردم مکه هیچ کس گناهکارتر از حضرت رسول نبود! چرا؟ «لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّینَ صَنَما»؛ 360 بُت را اینها میپرستیدند، «فَلَمَّا جَاءَهُمْ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ بِالدَّعْوَةِ إِلَی کَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ کَبُرَ ذَلِکَ عَلَیْهِم»؛ حضرت آمد بر روی همه این بتهای سیصد و شصتگانه خط بطلان کشید که این کار برای همه بتپرستها سنگین بود! «فَلَمَّا جَاءَهُمْ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ بِالدَّعْوَةِ إِلَی کَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ کَبُرَ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ وَ عَظُمَ وَ قَالُوا أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً» که گفتند: إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجاب، (4)«الی قوله: إِلَّا اخْتِلاقٌ که گفتند این جزء اختلاق و خلقت کردنِ جعلی؛ اختلاق یعنی او خلق کرده و این حرفها را ـ معاذالله ـ او خودش درآورده است! «فَلَمَّا فَتَحَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی نَبِیِّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ مَکَّةَ قَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ عِنْدَ مُشْرِکِی أَهْلِ مَکَّة»؛ پس گناهانی که به زعم آنها تو داشتی با این فتح بخشوده میشود، چون بر همه اینها منّت گذاشتی با اقتداری که نسبت به «أَعْدَیٰ عَدُوِّ» خودت داشتی از اینها صرف نظر کردی. «لِأَنَّ مُشْرِکِی مَکَّةَ أَسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَکَّةَ وَ مَنْ بَقِیَ مِنْهُمْ لَمْ یَقْدِرْ عَلَی إِنْکَارِ التَّوْحِیدِ عَلَیْهِ إِذَا دَعَا النَّاسَ إِلَیْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ فِی ذَلِکَ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَیْهِمْ». برابر این تحلیل وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه)، این ذَنبی که در این آیه آمده لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ نظیر همان ذَنبی است که آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» است که لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، وگرنه این «ذَنب» یعنی ـ معاذالله ـ گناه، هیچ ارتباطی با فتح مکّه ندارد تا اینکه معلول فتح مکه باشد یا علت آن باشد، تناسبی با آن ندارد! إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً تا اینکه گناهان تو را ببخشیم؟! گناه با توبه بخشیده میشود، با اَدا و قضا بخشیده میشود و با تأدیه حقوق بخشیده میشود، نه با نعمت! بنابراین خود صدر و ذیل این آیه نشان میدهد که منظور «ذَنب» مصطلح شرعی نیست و تحلیل وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) هم نشان میدهد که این از سنخ آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» است که لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ. مطلب بعدی آن است که برخیها گفتند که از باب «حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِین» (5)و مانند اینها هستند، بر فرض هم از اینها باشند نسبت به وجود مبارک پیغمبر مطرح نیست، برای اینکه بیان آن حضرت این است که إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ و َمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، (6)اگر انسان کامل به جایی برسد که حیات و موت او «للِّه» باشد، او که ذنبی ندارد!
ص: 1017
عدم دلالت آیات دال بر مأموریت پیامبر به استغفار بر «ذَنب» او
اما آنچه در سوره مبارکهای که به نام خود حضرت است و قبلاً هم بحث شد، در آن سوره یعنی آیه نوزده سوره قبلی که فرمود: فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ، استغفار هست و حضرت هم استغفار میکرد؛ اما استغفار ایشان «دفعاً للذنب» بود، نه اینکه «رفعاً للذنب المتحقِّق» باشد. ما استغفار میکنیم برای رفع گناهان آمده و حضرت استغفار میکند برای دفع گناهانِ نیامده؛ استغفار میکنند، اطاعت میکنند، عبادت میکنند، دعا میکنند و مواظبت دارند که گناه نیاید، پس اینچنین نیست که همیشه استغفار برای رفع «ذَنبِ» آمده باشد، بلکه در اینجا برای دفع ذَنبی است که نیامده است. بنابراین از آیه نوزده سوره قبلی هم نمیشود استفاده کرد که ـ معاذالله ـ حضرت ذَنبی داشت! البته آن «ذَنب» میتواند همین «ذَنب» مصطلح فقهی باشد، اما استغفار برای دفع «ذَنب» است، چه اینکه سوره مبارکه «نَصر» هم همینطور است؛ در سوره «نصر» که فرمود: إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ، (1)این هم شهادت میدهد که «نَصر» غیر از فتح است؛ همانطوری که آیه محل بحث سوره «فتح» شهادت میدهد و همانطوری که آیه سوره مبارکهٴ «صف» (2)شهادت داد، آیه اوّل سوره مبارکه «نصر» هم شهادت میدهد که «نَصر» غیر فتح است؛ در جنگ بدر «نَصر» بود؛ ولی فتح نبود؛ در جنگ احزاب «نَصر» بود، ولی فتح نبود؛ اما در جریان جنگ خیبر فتح بود که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دَر قلعه را کَند و همه وارد شدند. در جریان فتح مکّه اینها فاتح شدند، وارد شهر شدند و شهر را سرانجام گرفتند، این میشود فتح! اما در جریان احزاب و بدر فتحی در کار نبود و قرآن از جریان بدر و احزاب به عنوان فتح یاد نمیکند، بلکه به عنوان نصر یاد میکند. در آیه اوّل سوره «نصر» هم دارد: إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ، آنجا در ادامه فرمود: وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً ٭ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ، (3)این استغفار به منزلهٴ دفع غرورِ نیامده و شکر نعمتِ آمده است. پس اصل استغفار اگر به وجود مبارک حضرت اسناد داده شد، چه در سورهای که به نام حضرت است و چه در سوره «نصر» و مانند آن، این استغفار از «ذَنب» مصطلح شرعی است، لکن «دفعاً للذنب» است، نه «رفعاً للذنب»! یک وقت است مگسی آمده که انسان سعی میکند این حشره آمده را بردارد، یک وقت است که زیر پنکه مینشیند یا بادبزن در دست اوست که مگس نیاید، این حشره نیاید، همه اینها برای دفع اوست، نه برای رفع او. پرسش: اضافه «ذَنب» به ضمیر «ها»، ظهور در وجود نوعی «ذَنب» هست؟ پاسخ: بله، «ذَنب» محقَّق است در نزد آنها؛ مثل همین بیان آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» که وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد خدایا! وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ که محقَّق هم هست؛ اما نزد آنها «مُذنب» هستم! تحلیل نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در عیون اخبار الرضا همین است، فرمود حضرت نزد مردم مکّه «مُذنب» بود، وگرنه هیچ تناسبی بین فتح مکّه یا «صلح حُدیبیه» با بخشودن گناه نیست! فرمود ما در «حُدیبیه» شما را پیروز کردیم تا گناهان شما بخشوده بشود، این یعنی چه؟ ارتباطی باید بین سبب و مسبَّب باشد. این تحلیل نورانی امام رضا(سلام الله علیه) برابر عیون اخبار الرضا، معلوم میشود که منظور از این «ذَنب»، یعنی «ذَنب» «عند الناس»، نه «ذَنب» «عند الله»! نظیر آیه سیزده سوره مبارکه «شعراء» که از این تعبیرات امر رایجی هم هست. طبق بیان سیدنا الاستاد هم اینطور نیست که ما یک حقیقت شرعیه داشته باشیم، همان حقیقت لغویه قیودی به آن اضافه شده که شده مصطلح شرعی، وقتی انسان قانونی را اطاعت نکند میشود «مُذنب»، یا حق کسی را رعایت نکند میشود «مُذنب». (4)پرسش: امثال ابوسفیانها ذهنیت آنها هیچگاه مثبت نشدند! پاسخ: هیچ راه چارهای نداشتند! بیان نورانی حضرت امیر این است که «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»؛ (5)فرمودند که دودمان بنی امیه اینها زندگیشان به دو بخش تقسیم شد: قبل از فتح مکّه کافر مطلق بودند و بعد از فتح مکّه هم منافق مطلق شدند و لحظهای ایمان نیاوردند «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»، اما توده مردم مکه دیگر نسبت به حضرت خود را طلبکار نمیدانستند، برای اینکه یا توحید را پذیرفتند یا تظاهر به توحید کردند، راهی نداشتند و فهمیدند که حق با آنها بود و جریان بُتها را هم وجود مبارک حضرت امیر هنگام فتح مکه وارد شد و همه اینها را ریخت دور و به صورت هیزم درآورد، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتند و فضای مکّه به حسب ظاهر فضای امنی شد. پرسش: ممکن است که حضرت موسی(علیه السلام) درباره ... که خودش را گنهکار امت مصر میدانست، اینجا هم رسول خدا در جریان بدر و کشتههای بدر مثلاً خودش را گنهکار بداند؟ پاسخ: غرض این است که وجود مبارک موسای کلیم هم به خدا عرض نکرد که من در برابر قانون الهی «مُذنب» هستم! فرمود: لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ من میترسم قیام بکنم، با اینکه خودش را معصوم میدانست و معصوم هم بود! همین تعبیر، طبق تحلیل وجود مبارک امام رضا در عیون اخبار الرضا نسبت به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم هست، برای اینکه پیغمبر، بتهای اینها را که آلهه اینها بود و 360 بُت داشتند، همه اینها را حضرت محکوم کرد و فرمود که اینها باطل هستند، آنها گفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وَاحِداً إِنَّ هٰذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ، (6)نزد آنها «مُذنب» بود، بعد حالا که فتح مکّه شد و توحید، حق شد و معلوم شد که آنها چوبی بیشتر نبودند، دیگر این «ذَنب» برطرف شد. پرسش: اینکه فرمودید پیامبر از نظر مردم مکّه گناهکار بود، آنگاه که گناه ایشان بخشیده شد، مردم بخشیدند یا خدا؟ پاسخ: نه! یعنی برطرف شد، اصلاً «ذَنب» نبود تا خدا ببخشد! مردم خیال میکردند که حق با آنها بود و معلوم شد که حق با آنها نیست.
ص: 1018
اکمال دین و اتمام نعمت از ثمرات فتح مکه و بیان مصادیق آن
فرمود: وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ، در مسئله «حجّةُ الوداع» الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ آمده و وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی (1)آمده که اتمام نعمت همان نعمت ولایت است و اکمال نعمت دین که بعد از فتح مکّه آمده، به برکت همین فتح مکّه بود. وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً؛ یعنی خدا راه راست را در اداره و ادامه مسائل دینی تکویناً هدایت میکند و تشریعاً هم دستورها یکی پس از دیگری وارد میشود: وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً که این در فتح مکّه «نَصر» عزیز شده، «نَصر» عزتمندانه، ظفرمندانه و پیروزمندانه شده است. بعد میفرماید این کار برکات دیگری هم دارد، یک؛ عذابهای دیگری هم نسبت به کفّار دارد، دو؛ اینها را جمعبندی میکند که کلّ نظام، ستاد و سپاه الهی میباشند، این سه؛ این کارها هم نسبت به مؤمنان رحمت است، هم نسبت به کفار، نِقمت است، هم بیان اینکه در نظام تکوین آنچه در آسمان و زمین است مأموران الهی هستند که همه دست به هم دادند تا این فتح مکّه حاصل شد، وگرنه همانطوری که اباسفیان تعجّب میکرد و میگفت: «لَیْتَ شِعْرِی بِأَیّ شَیْءٍ غَلَبْتنِی»، (2)شما طبق علل و عوامل نظامی راهی برای پیروزی نداشتید، برای اینکه تمام امکانات نظامی در اختیار آنها بود و شما یا پیاده بودید یا با خرما سربازان خود را اداره میکردید یا با چوب و امثال آن اینها را تجهیز میکردید! آنها با کباب سربازان خود را تغذیه میکردند و با مَرکَب داشتن و با شمشیر سربازان خود را تجهیز میکردند، شما فکر نمیکردید! همان فرمایشی را که در جریان نجات دادنِ مردم از دست یهودیهای مدینه فرمود، این درباره فتح مکّه هم هست؛ در جریان کوچاندنِ یهودیهای مدینه فرمود: مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛ (3)فرمود ما کاری کردیم که نه شما فکر میکردید و نه دشمنانتان! در مکّه هم همینطور شد! فرمود: مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا؛ شما فکر نمیکردید که یهودیها مجبور بشوند مدینه را ترک کنند! وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛ آنها هم فکر میکردند که قلعهنشین هستند و قلعه هم که قابل فتح نیست، این درِ قلعه را میگفتند که چندین نفر باید باز و بسته میکردند و کسی هم نمیتوانست درِ قلعه را فتح کند! این فقط حضرت امیر میخواست و آنها هم که این را پیشبینی نمیکردند. فرمود ما کاری کردیم که در کوچاندنِ یهودیهای مقتدر مدینه که نه شما فکر میکردید و نه دشمنانتان! مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا، یک؛ وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، این دو؛ چنین چیزی هم در فتح مکّه بود؛ لذا فرمود که این کارها را برای چندین نعمت کردیم هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ؛ نظامیها، سپاهیان، ستاد و نیروی تجهیزی تو با آرامش آمدند، گرچه عدّهای منافقانه به سر میبردند؛ ولی اکثری مسلمانهای مدینه به هر حال تو را یاری کردند، با سکینت و طمأنینه الهی که در قلوب اینها القا شده است آمدند. قلب دشمنان را با رُعب لرزاند که قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ، (4)قلب مسلمانها را با انزال سکینت و آرامش مطمئن کرد هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ. اینکه شما را بدون وسیله پیروز میکند و مشرکان مکّه را با وسیله محکوم به شکست میکند، برای این است که لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛ آنچه در صحنه هستی هست، سپاهیان الهی میباشند و همه هم مقتدر هستند که نمونههایش در بحثهای قبل اشاره شد.
ص: 1019
ناقصه بودن «کان» در وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً و معنای آن
وَ کَانَ اللَّهُ، این «کَانَ» را مستحضرید که اگر به یک نحوی بگویید «کان»، میگوید فعل است و اسم و خبر میخواهد؛ اما به یک حکیم بگویید، میگوید این حرف است، این فعل نیست. همانطوری که حرف مثل «إنّ» و «أنّ» ـ این حروف مشبهه فعل ـ یکی را نصب میدهند و دیگری را رفع میدهند، این «کَانَ» یکی را رفع میدهد و دیگری را نصب میدهد، این حرف است وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً؛ آنها میگویند که فعل است و مُنسلخ از زمان، اینطور نیست که فعل ماضی باشد و معنایش هم این باشد که خدا قبلاً علیم و حکیم بود و الآن این «کان» نمیفهماند! آنها میگویند این اصلاً حرف است و زمان ندارد! برخی از آن محققان صَرفی هم گفتند حالا این مُنسلخ از زمان است، وقتی مُنسلخ از زمان باشد که کار حرف را میکند و کار فعل را ندارد. این «کَون» ناقصی که در کتابهای عقلی هست، میگویند همین است، یعنی «کان ناقصه» حرف است نه اسم، مثل «إنّ» که نصب و رفع میدهد یا «أنّ» که نصب و رفع میدهد، آنها منتها نصب به اسم و رفع به خبر میدهند، اینها رفع به اسم و نصب به خبر میدهند. اِخبار قرآن از فرجام کار مؤمنین و مؤمنات و منافقان و مشرکان
وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً ٭ لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ که سکینت داشتند و تو را یاری کردند، مؤمنین و مؤمنات را در بهشتی که مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ جاری است جا بدهد، یک؛ اینها مخلَّد در او هستند، دو؛ وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ لغزشهای اینها را مَستور کند و زمینه برای مغفرت سیئات آنها هم فراهم کند و این فوز عظیم است! اینها در فتح مکّه تو را یاری کردند، بعضی با مال و بعضی با جان، بعضی با فکر و مشورت، به هر وسیلهای بود باعث فتح مکّه شدند، هم زنها و هم مردها! هم زنها سعی کردند که سابق باشند، خانهدار باشند، بچهها را خوب حفظ کنند و مردها را تشویق کنند که به جبهه بروند و بعد هم خود مردها حضور پیدا کردند، این مجموعه از فوز عظیم برخوردار شد؛ اما منافقانی که در جریان جنگ اُحُد و امثال اُحُد کارشکنی میکردند، آنها را ذات اقدس الهی به عذاب الهی گرفتار کند! چه اینکه مشرکانی که بالاخره ایمان نیاوردند و قبلاً علیه اسلام توطئه کردند و رخت بربستند آنها را هم به عذاب قیامت تعذیب کند! وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ؛ اینها نسبت به خدا بدگمان بودند، ذات اقدس الهی را مخلوق و معزول از ساختار خلقت دانستند، او را عبادت نمیکردند و عبادتها را به این صَنَم و وَثَنها میسپردند؛ اینها «سَوء» داشتند و «سُوء». تفاوتی جناب زمخشری بین سَوء و سُوء گذاشته که بازگشت آن به همین است؛ گاهی آسیبی در درون است و گاهی آسیب از بیرون است؛ نظیر «ضَعفَ» و «ضُعف» که در سوره مبارکهٴ «عنکبوت» و «روم» و اینها هست «جَعَلَ مِن بَعدِ ضُعفٍ قُوَّةً» یا مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً، (1)چه اینکه بین «کَره» و «کُره» فرق است؛ اگر از درون باشد «کُره» است و اگر فشار از بیرون باشد «کَره» است؛ اگر از درون باشد، مثل اینکه مادر رنج را از درون تحمل میکند حَمْلُهُ و فِصَالُهُ (2)«کُره» است با فشار درونی و اگر کسی را از بیرون وادار کنند میشود «کَره»، «اکراه» و «اجبار». یک تفاوت ادبی بین «سَوء» و «سُوء» ایشان ذکر میکند. (3)پرسش: تکفیر سیئات همان غفران آنهاست یا ...؟ پاسخ: نه، «تکفیر» سیئات زمینه غفران است؛ آن به معنای «پوشاندن» است و بخشودن حساب دیگری دارد؛ تکفیر زمینه است که کمکم به «غفران» برسد، اساس مغفرت این است که کُلّ «ذَنب» بخشوده میشود، پس تکفیر غیر از مغفرت است. پرسش: «کان» فقط برای ذات اقدس الهی هست یا ... ؟ پاسخ: نه، موجود مجرّد دیگری هم باشد چنین است. پرسش: فرمود: وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ، (4)آنجا هم همینطور بود؟ پاسخ: آنکه نه، سابقاً هم بود و در کتابهای ادبی هم هست که استمرار داشت «و کانوا کذا، و کان کذا»؛ یعنی این استمرار داشت که دیگر آینده را شامل نمیشود، اما درباره ذات اقدس الهی که حال و گذشته و آینده یکسان است، این ماضی در برابر مضارع نیست! مضارعها میتوانند استمرار را برسانند؛ مثل وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ؛ یعنی از دیرزمان اینچنین بوده است، این ماضی هست لکن ماضی مستمرّ؛ اما مضارع را شامل نمیشود؛ ولی درباره ذات اقدس الهی یا تعبیرشان این است که مُنسلخ از زمان است یا نه، اصلاً نظیر «إنّ» و «أنّ» حرف است. ص: 1020
بیان بعضی از برکات شامل حال مؤمنین و نقمات بر منافقین
وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً، دربارهٴ مؤمنین چندین برکت ذکر فرمود؛ انزال سکینه است، زیادی ایمان است و وارد کردن در جنّاتی است که تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ است، تکفیر سیئات است، فوز عظیم است، این چندین نعمت است نسبت به مؤمنین و مؤمنات. درباره مشرکین و منافقین هم چندین نِقمت است که فرمود: وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً، بعد برای تبیین این مسئله توحید را ذکر میکند که چیزی در عالَم نیست مگر اینکه سپاه و ستاد خداست؛ لذا از هر راهی که ذات اقدس الهی بخواهد به کسی احسان و یاری کند مقدور است، چه اینکه اگر بخواهد از هر راهی کسی را گرفتار کند مقدور است؛ چیزی در جهان نیست که مستقل باشد و با اراده خود کار کند و از تحت تدبیر ذات اقدس الهی بیرون باشد، چون انسان در هر جایی باشد با سپاه و ستاد الهی همراه است، همه آنها میتوانند معین او باشند، مادامی که او در صراط مستقیم است؛ هرکدام از آنها میتوانند دامنگیر او بشوند، اگر او کجراهه رفته باشد. هم وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ برای گرفتن کفّار و منافقین و اینها ذکر شده است و هم وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ برای تأیید مؤمنانی است که انزال سکینه برای آنها هست؛ مؤمنین را بخواهد با انزال سکینه یاری کند وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، منافقین و مشرکین را هم بخواهد عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ بگیرد وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ است، وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً. ص: 1021
موضوع: تفسیر آیات 4 تا 7 سوره فتح
هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً (٤ لِیُدْخِلَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ یُکَفِّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَ کَانَ ذلِکَ عِندَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِیماً (۵) وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً (۶) وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (۷)) معنای یَهْدِیَکَ در آیه و چگونگی جمع آن با عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ
در این سورهٴ مبارکه «فتح» که برکاتی را بر فتح مترتّب فرمود، یکی از آنها هدایت به صراط مستقیم است؛ با اینکه قبلاً در سوره «یس» که در مکّه نازل شد فرمود: عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (1)این یَهْدِیَکَ (2)به همان معنای یُتِمَّ است که هدایت را اتمام کند، هدایت را ادامه بدهد، به طوری که همان راه قبلی مستدام باشد و همان نعمت قبلی تتمیم بشود.
مقصود موسای کلیم از اعتراف به «ذنب» و «ظلم» با استفاده از تحلیل امام رضا
جریان معنای «ذَنب»، در سوره مبارکه «شعراء»، وجود مبارک موسای کلیم تصریح کرد که وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، چون لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ را در آیه چهارده سوره مبارکه «شعراء» تصریح کرده است، معلوم میشود که «ذَنب» شرعی به معنایی اینکه حکم خدا را ـ معاذالله ـ خلاف کرده باشد نیست، بلکه نزد آنها «مُذنب» بودند و اگر در سوره مبارکهٴ «قصص» هم همین تعبیر آمده است که إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی؛ (3)یعنی از دید آنها ظَلَمْتُ نَفْسِی. إِنِّی؛ من قبلاً کسی از اینها کشتم و نزد اینها «مُذنب» هستم، نزد اینها «ضالّ» (4)هستم و نزد اینها «ظالم» هستم؛ إِنِّی ظَلَمْتُ که در آیه شانزده به بعد سوره مبارکهٴ «قصص» است همین است، به دلیل اینکه خود ذات اقدس الهی در سوره مبارکهٴ «شعراء» بعد از گذشت همه اینها، میفرماید که شما بروید فرعون را به عنوان رسول هدایت کنید؛ و بروید به عنوان معصوم او را هدایت کنید و اگر آنها نسبت به شما کینه دارند من ترمیم میکنم. در سوره مبارکه «شعراء» آیه ده این است: وَ إِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ، معلوم میشود که آنها ظالم بودند نه حضرت! قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ، (5)آنگاه وجود مبارک موسی عرض کرد: رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ؛ (6)من میترسم که مرا تکذیب بکنند، برای اینکه نزد اینها متّهم هستم، وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ ٭ قَالَ کَلّا؛ (7)هیچکدام از اینها نمیتوانند دلیل باشند و هیچکدام از آنها هم نمیتوانند به شما آسیب برسانند. پس اگر «ضلالت»، یک؛ «ظلم»، دو؛ «ذَنب»، سه؛ اینها به وجود مبارک موسای کلیم ـ یکی در سوره «شعراء» و دو تا در سوره «قصص» ـ اسناد داده شد، طبق تحلیلی که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در کتاب شریف عیون اخبار الرضا (8)که در بحث گذشته قرائت شد بیان فرمودند، همه اینها به آن قوم برمیگردد؛ یعنی حضرت فرمود من به زعم آنها «مُذنب» هستم، من نزد آنها «ضالّ» هستم، من نزد آنها «ظالم» هستم، وگرنه نه «ذَنبی» بود، نه «ضلالتی» بود و نه «ظلمی».
ص: 1023
فضای مأموریت موسی(علیه السلام) به سوی فرعون دال بر شرعی نبودن «ذنب»
پرسش: ...؟ پاسخ: بله، برهان او درست است و مضمون آن را هم چون خود حضرت «بالصّراحة» فرمود: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ آنها مرا «مُذنب» میدانند و میترسم که مرا بکشند! این تحلیل از خود قوّت متن به دست میآید؛ در این آیه سوره مبارکه «شعراء» که فرمود: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، آن وقت خداوند میفرماید: کَلّا، پس نزد «الله» «مُذنب» نیست و خدایی که او را به عنوان رسول انتخاب میکند و میگوید تو پیام مرا به فرعون و هامان و آل فرعون برسان. عرض کرد من نزد اینها «مُذنب» هستم! فرمود: کَلّا من ترمیم میکنم. پرسش: در سورهٴ «قصص» فرمود: إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ؟ پاسخ: بله، آن جمله برای این است که من آن کاری را که کردم، اگر شما جبران نکنید باز این مشکل هست، چون در همین فضا خدا فرمود تو رسول من هستی! اگر در همین ظرف که وجود مبارک موسای کلیم میگوید من سابقهٴ قتل دارم و راه را گم کردهام و نزد آنها «ظالم» هستم و نزد آنها «مُذنب» هستم، در همین فضا خدا فرمود کَلّا؛ تو رسول من هستی، معلوم میشود که هیچ محذوری در خارج نیست و همه اینها را ذات اقدس الهی ترمیم میکند. آن تحلیل روایات نه برای تعبّد است، بلکه خود روایت مطلبی را تعلیم میدهد، ولو سند ضعیف باشد، چون یک مطلب علمی را دارد بیان میکند. بنابراین با بودن این فضا که در همان آیه ده سوره مبارکه «شعراء» این است که وَ إِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ آنها ظالم هستند! قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ، در این فضا وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد: إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ، چرا؟ برای اینکه وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ، فرمود: کَلّا؛ هیچ کاری از اینها ساخته نیست، تو اگر کسی را کُشتی به حق کُشتی و او شایسته قتل بود «صدر من أهله و وقع فی محلّه» که نه «ضلالت» است، نه «ظلم» است و نه «ذَنب»، تو رسول من هستی! این نشان میدهد «ذَنبی» که هست، «ذَنب» مصطلح فقهی نیست.
ص: 1024
دلیل بر عدم امکان استفاده از استغفار پیامبر بر رفعی بودن آن
مطلب دیگر این است که استغفار اولیا و معصومین درجاتی دارد، همه اینها مثل وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیستند که آن دَنَا فَتَدَلَّی (1)نصیب آنها بشود! همانطوری که فرمود: لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ، (2)یک آیه؛ تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ، (3)دو آیه؛ درباره اولیا اینطور است، معصومین دیگر هم اینطور است که ممکن است برخی از آنها در اثر اشتغال به کار مهم از «أهم» باز بمانند یا در اثر اشتغال به یک امر مباح از مستحب باز بمانند که در آن بخش ممکن است استغفار اینها رفعی باشد و نسبت به آینده دفعی باشد؛ اما اگر کسی به جایی رسید که خدا میفرماید بگو: أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ، (4)این أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ در قرآن یکجاست و یکبار آمده است و آن هم مخصوص پیغمبر است؛ معلوم میشود که اوّلیت زمانی نیست، اگر اوّلیت زمانی بود برای حضرت آدم بود. أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ، این أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ که در قرآن یکجاست و آن هم مخصوص پیغمبر است، معلوم میشود که اوّلیت رُتبی است؛ در آن مقام هیچ ترک اُولایی و مانند آن نیست، بنابراین استغفار او برمیگردد به استغفار دفعی و نه رفعی.
تبیین دیدگاه ابوحنیفه در معنای زیاد شدن ایمان مؤمن
اما این قسمت که فرمود ما فتح مُبین را به شما دادیم و سَکینت را در قلوب مؤمنین نازل کردیم تا لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ، یک بحث مبسوط دقیقی هم سیدنا الاستاد دارند که حتماً ملاحظه بفرمایید که ایمان اضافه و کم میشود؛ (5)گاهی کم میشود، گاهی زیاد و ایمان غیر از علم است؛ منتها توضیحی میخواهد که ایشان حرف حکما و اینها را ذکر میفرمایند، اشکالی که ابوحنیفه و همفکرانش دارند را ذکر میکنند، تأویلاتی را که آنها دارند را هم بیان میفرمایند و اشکالی هم بر تأویلات آنها دارند. عصاره حرف این است که آنها میگویند ایمان که همان علم است و علم هم که همان جزم است و جزم که زیاده و نقیصه ندارد! آدم میداند که دو دوتا چهارتاست، اینکه کم و زیاد ندارد! جزم «بما انه جزمٌ» که تصدیق است، نه کم دارد و نه زیاد، ایمان همان علم است و تصدیق است و تصدیق کم و زیاد ندارد. آن وقت آیاتی که دلالت میکند بر مزید ایمان؛ نظیر همین آیه چهار سوره «فتح» که فرمود: لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً و همچنین در بخش پایانی سوره مبارکه «توبه» آنجا هم ایمان را به زیاده و نقص و هم کفر و نفاق را ـ که از آنها به «رِجس» تعبیر کرده است ـ به زیاده و نقص متّصف کرد؛ آیه 124 و 125 سوره مبارکه «توبه» این است: وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَن یَقُولُ أَیُّکُمْ زَادَتْهُ هذِهِ إِیمَاناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ ٭ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَ هُمْ کَافِرُونَ، (6)پس ایمان زیاده و نقص دارد، کفر زیاده و نقص دارد، نفاق زیاده و نقص دارد، چون ایمان «نور» است که زیاده و نقص دارد و کفر و نفاق «رِجس» است که زیاده و نقص دارد، اینها را چه میکنید؟ ایشان نقل میکنند که ابوحنیفه و همفکران ایشان میگویند ایمان همان تصدیق جزمی است (7)و تصدیق جزمی دیگر زیاده و نقص ندارد! آدم میداند که دو دوتا چهارتاست، دیگر زیادتر و کمتر و مانند آن فرض ندارد! پس ایمان زیاده و نقص ندارد، چون ایمان تصدیق علمی است و تصدیق علمی زیاده و نقص ندارد و آیات و روایاتی که زیادی ایمان و مانند آن را مطرح کردهاند، برای آن است که ایمان عَرَض است؛ عَرَض به زعم این گروه از متکلّمان «لا یبقی زمانین». میگویند عَرَض، چه عَرَضهای مادی و چه عَرَضهایی که نفسانی است، اینها دو لحظه باقی نیستند، چرا؟ چون بقا عَرَض است، یک؛ اگر عَرَض دو لحظه باقی باشد، قیام عرض به عرض لازم میآید، دو؛ و چون قیام عَرَض به عَرَض محال است و عَرَض به جوهر باید تکیه کند، پس عَرَض در هیچ حال در دو لحظه باقی نیست؛ مرتّب اعراض زائل میشوند و امثال آنها افاضه میشود، این سه؛ چون بقا عَرَض است، یک؛ اگر عَرَض باقی باشد لازمه آن قیام عَرَض به عَرَض است «و التالی» باطل، دو؛ پس عَرَض قبلی از بین رفته و مثل آن ظهور کرده و چون این امثال شبیه به هم هستند، ما خیال میکنیم این همان امر متّصل است و چون امثال اَعراض یکی پس از دیگری میآید، آن وقت زیادی ایمان به این است؛ ایمان که عَرَض است، این لحظه قبلی زائل شد و حال در لحظه بعدی است؛ گاهی بین این لحظهها فَتراتی فاصله است، گاهی فاصله کم است، گاهی اصلاً فاصله نیست و گاهی فاصله زیاد است، در آنها که اصلاً فاصله نیست و مرتّب و لحظه به لحظه به آنها افاضه میشود، زیادی ایمان است؛ در آنهایی که بین این افاضه ایمان، فاصله است، نقص و ضعف ایمان است. بنابراین آیاتی که دارد ایمان اضافه و کم دارد، ناظر به آن فَترات مُتخلّله است؛ آیاتی که ضعف ایمان را میرساند، ناظر به این است که آن فَترات زیاد است و آیاتی که کمال ایمان را میرساند، ناظر به این است که آن فَترات کم است و فاصلهای در کار نیست؛ این عصارهٴ حرف متکلّمان همفکرِ این شخص بود.
ص: 1025
ردّ دیدگاه ابوحنیفه توسط علامه طباطبایی با تبیین رابطه علم و ایمان
سیدنا الاستاد دو مطلب را در دو مقام بحث میکند: یکی اینکه ایمان غیر از تصدیق علمی است، یک التزام عملی هم هست؛ اگر کسی به علم خود ملتزم نباشد او عالِم هست، ولی مؤمن نیست! ایمان آن تصدیق علمی است همراه با التزام عملی که من برابر این علم خود عمل هم خواهم کرد! که اگر التزام عملی باشد، میشود ایمان و اگر صِرف تصدیق علمی باشد و التزام عملی نباشد، این علم هست و ایمان نیست، آن وقت آن وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (1)را به همین معنا توضیح میدهند که آنها یقین داشتند، ولی ایمان نداشتند؛ یعنی التزام عملی نداشتند. اما این توجیحاتی که اینها کردند که براساس «تَجَدُّدِ اَمْثال» فاصله اگر زیاد باشد، ایمان نقص دارد و فاصله کم باشد، ایمان زیاد میشود، میفرمایند اصل «تَجَدُّدِ اَمْثال» در موطن خود باطل شد، یک؛ و اینکه گفتید عَرَض باقی نیست، عَرَض مثل جواهر باقی است، دو؛ قیام به عَرَض در صورتی محذور دارد که به جوهر منتهی نشود! اگر عَرَضی به عَرَض قیام کرد و آن عَرَض به جوهر متّکی بود محذوری ندارد! عمده آن است که شما گفتید این فَترات و فاصلهها گاهی زیاد است و گاهی کم، در آن فاصله ـ یعنی آن در لحظه قبلی که ایمان قبلی عَرَض بود ـ رخت بربست، لحظه و ایمان بعدی هنوز نیامده و این وسط هم این شخص نه مؤمن است و نه کافر به زعم شما، پس هم مبنا باطل است و هم بنا؛ هم مبنا که «تَجَدُّدِ اَمْثال» باشد باطل است، هم عَرَض «لا یبقی زمانین» باطل است و هم قیام عَرَض به عَرَض را باطل دانستید باطل است؛ این مبانی است که باطل است! و اینکه گفتید مَزید ایمان به این است که فاصله کم باشد و آنجا که ایمان نقص دارد فاصله زیاد است، در آن فواصل که این شخص نه مؤمن است نه کافر! و دلیل اینکه ایمان زیاده و نقص دارد، تنها به این نیست که فاصله زیاد بشود یا متعلقات زیاد بشود.
ص: 1026
1) نمل/سوره27، آیه14.
ناتمامی معنای آیه بر زیاد شدن ایمان به زیاد شدن متعلّق آن
آنها گفتند که ایمان زیاد میشود، برای اینکه احکام جدید میآید، دستورهای جدید میآید، آیات جدید نازل میشود و این شخص در اثر ایمان آوردن به دستورهای تازه، احکام تازه، سُوَر تازه و آیات تازه ایمانش زیاد میشود؛ ایشان میفرمایند ظاهر آیات این است که ایمانشان زیاد میشود، نه اینکه احکام، آیات و سُور زیاد میشود که این وصف به حال متعلَّق موصوف باشد! شما وصف را به حال خود موصوف باید بگیرید، نه متعلَّق آن! ظاهرش این است که زَادَتْهُمْ إِیمَاناً ایمان اینها زیاد میشود، نه اینکه متعلَّق ایمان یعنی «مَا یُؤمِنُ بِه» زیاد میشود.
ناتمامی معنای زیاد شدن ایمان به حمل آن بر شرک رقیق در مؤمنین
از طرفی هم طبق این آیه نورانی که میفرماید: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ؛ (1)معلوم میشود بعضی از ایمان ضعیف است که آن ضعف را شرک تأمین میکند و بعضی از ایمان قوی است که منزّه از شرک است؛ این «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» تمام هویت آنها را تأمین کرده است، هیچ کمبودی نیست که آن کمبود را شرک اداره بکند. این آیه نورانی که فرمود: وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ؛ اکثر مؤمنین گرفتار یک شِرک رقیقی هستند، روایتی که در ذیل آن هست، از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که چگونه میشود که مؤمن، مشرک باشد؟ میفرمایند همین که میگویند: «لَولا فَلانٌ لَهَلَکْتُ»، (2)مواظب زبانشان نیستند و همینطور میگویند، میگویند اگر فلانکس نبود ما از بین میرفیتم! حیات و ممات که به دست «الله» است! بگویید اگر عنایت الهی نبود که از آن راه و به وسیله فلان شخص بیماری ما را حلّ کند «لَهَلَکْتُ». این تعبیراتی هم که میگویند «اوّل خدا، دوم فلان شخص» این هم با شِرک آمیخته است، خدا اوّلی نیست که دومی داشته باشد هُوَ الأوَّلُ وَ الْآخِرُ و آنچه در جهان خلقت است مأموران الهی میباشند؛ در یک بخش با فاصله کم دارد: وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ؛ (3)یعنی هر چه در عالَم هست فصل مقوّم آن این است که این سپاه و ستاد خداست، آن وقت نمیشود اینها را در مقابل خدا قرار داد و بگوییم اوّل خدا دوم فلان طبیب! یا اوّل خدا دوم فلان شخص! یا اگر فلان شخص نبود یا فلان شیء نبود «لَهَلَکْتُ». تمام اشیا و تمام اشخاص جنود و سربازان الهی هستند؛ اگر جنود و سربازان الهی میباشند، در برابر خدا نیستند، بلکه طبق تدبیر الهی هستند. در جریان همراه غار هم آیه چهل سوره مبارکهٴ «توبه» این است: إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا، گاهی سپاه و ستاد الهی دیدنی است و گاهی نادیدنی! در همان غار فرمود: وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا این همان وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ است! بنابراین هیچ وقت نمیشود گفت که اگر باد نبود، اگر هوا نبود، اگر طوفان نبود، اگر فلان شخص نبود «لَهَلَکْتُ»، باید گفت خدا را شکر که از این راهها مشکل مرا حلّ کرده است! وقتی از حضرت سؤال کردند که چگونه مؤمن مشرک میشود وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِکُونَ؟ فرمود همین که میگویند: «لَولا فَلانٌ لَهَلَکْتُ»! این حدیث در تفسیر شریف نور الثقلین (4)و سایر تفسیرها هست، ولو روایت ضعیف باشد؛ اما برهان مسئله است! ما بخش وسیعی از مطالب را با آن قدرت برهانی که در این کلمات هست استفاده میکنیم و اینها را به عنوان معلِّم میشناسیم که یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ، (5)منتها همانطوری که درباره روایات فقهی تلاش و کوشش شده که اجر همه اینها با خدای سبحان! در روایات تفسیری، روایات مقتل، روایات حقوق، روایات اخلاق و روایات تاریخ متأسفانه آن تلاشهای علمی نشده است. اگر آن رجال و درایهای که درباره فقه کار کردند، به همان روال درباره روایات تفسیری و مقتلی و تاریخی و اخلاقی و قضایی و اینها کار بکنند، بسیاری از علوم برای ما روشنتر خواهد شد.
ص: 1027
تقویت دیدگاه علامه طباطبایی با تبیین جایگاه عقل نظری و عملی
اینکه فرمود مَزید ایمان، این راه درستی است که سیدنا الاستاد فرمودند؛ فرمودند که ایمان، تنها علم و تصدیق نیست، بلکه «مع الالتزام بالعمل» هست. این مطلب توضیحی میخواهد که چند بار هم به مناسبتهایی گفته شد. در کتابهای منطقی و غیر منطقی ملاحظه فرمودید که وقتی این شخص یک موضوع یا محمولی را به نفس ارائه کرد، حالا اگر بدیهی بود که تصدیق میکند و اگر نظری بود که به وسیله برهان باید تصدیق بکند؛ حالا به وسیله برهان تصدیق کرد، وقتی که تصدیق میکند، یعنی بین این محمول و موضوع گِره میزند؛ میگوید «الف» «باء» است یا «الألف هو الباء»، این کلمهٴ «هو» در وسط، یا «است» در پایان در جملات فارسی و عربی، به منزلهٴ آن گِرهی است که نفس با دست خود بین موضوع و محمول برقرار میکند که «تسمّی القضیة عقداً»، این در کتابهای منطقی هست که قضیه را عقد میگویند برای اینکه نفس گِره زده و قضیه میگویند برای اینکه نفس قضا و حکم کرده و آن را از تردید به در آورده است؛ مثل اینکه مدّعی و منکر وقتی وارد محکمه میشوند سرگردان هستند، قاضی وقتی بیّنه و یمین و این امور را بررسی کرد حکم میکند، وقتی حکم کرد تثبیت میشود که حق با کیست! قضا برای رفع تردید و تحیّر است، قضیه را که قضیه میگویند برای اینکه عقل در آن حکم میکند؛ این حکم به معنای فهمیدن است در حقیقت، نه حکم حکومتی، نه حکم ولایتی! عقل والی نیست، ولیّ و قانونگذار نیست، چراغ است و چراغ هم کار آن قانونشناسی است. این کار عقل نظری است که «الف»، «باء» است، حالا یا «بلاواسطه» اگر بدیهی باشد یا «مع الواسطه» اگر نظری باشد. ایمان هیچ کاری به این محدوده ندارد، ایمان در دستگاه دیگری است به نام عقل عملی که شأن دیگری دارد، متولّی و مسئول دیگری دارد که آن مسئول اگر سالم باشد باید عصاره این عقد را به جان خود گِره بزند و بشود معتقد، که عقیده از اینجا پیدا میشود. اگر شخص دارای عقل عملی بود که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، (1)آنچه را که فهمید ـ یعنی عقد کرد بین موضوع و محمول ـ به جان خود گِره میزند، معتقد میشود و عقیده پیدا میکند که میشود مؤمن و اگر اهل ایمان نبود، مشکل ایمانی داشت و عقل عملی او به سفاهت و جنون تبدیل شد، این دستی ندارد که آن عصارهٴ عقل عملی را به جان خود گِره بزند، این میشود مُعالِم کافر؛ یعنی طبق برهان علم دارد که خدا هست، این شخص که ادعای پیغمبری کرده و معجزه آورده و حق هم با اوست، اما باور ندارد! پس میشود انسان صد درصد به چیزی علم داشته باشد؛ ولی آن را باور نکند، چرا؟ برای اینکه باور برای عقل نظری نیست، اینها ـ بارها به عرض شما رسید ـ دو شأن است، دو نیرو است، دو مسئول است و دو متولّی است که «بینهما بین الارض و السماء» فاصله است؛ نمونه آن در جهان خارج این است که ما در دستگاه بدن خود یک سلسله اموری داریم که شأن آنها مثل چشم و گوش ادراک است و یک سلسله نیروهایی داریم که کار آنها ادراک نیست؛ ولی مثل دست و پا حرکت میکنند؛ اگر کسی هم چشم و گوش او سالم باشد و هم دست و پای او، این مار و عقرب را خوب میبیند و دفاع میکند و خودش را نجات میدهد، این قسم اوّل؛ اما در قسم دیگر اگر کسی مشکل داشته باشد، ویلچری و فلج باشد، او مار و عقرب را به خوبی میبیند؛ اما مسموم میشود، برای اینکه چشم و گوش فرار نمیکند، آنکه فرار میکند، حرکت میکند و دفاع میکند دست و پا هست که فلج است. این شخصِ ویلچری فلج در تشخیص و فهمیدن و تصدیق به مار و عقرب هیچ مشکلی ندارد و نیازی به تلسکوپ و میکروسکوپ و ذرّهبین و دوربین و عینک ندارد، کاملاً مار و عقرب را میبیند؛ اما علم و چشم و گوش یک طرف قضیه هستند و مشکل را حلّ نمیکنند، مشکل اساسی به آن دست و پاست که فلج است! گروهی دست و پای آنها سالم است و چشم و گوششان کور و کَر هستند و گروهی هم فاقد «طَهورین» هستند. ما در قسمت بیرون چهار قسم داریم، همین چهار قسم در درون ما هم هست؛ بعضی از انسانها آن بخشی که متولّی و مسئول ادراک میباشند خوب میفهمند، آن بخشی که مسئول عمل و ایمان هست خوب کار میکنند که نتیجه آن هم عالِم عادل است، این شخص خوب میفهمد و فهمیدهها را هم باور دارد، این «عقلٌ» که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»؛ اما اگر طبق آن بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، (2)اگر در جهاد نفس بین این عقل و شهوت و غضب جنگ شد و این عقل به اسارت درآمد، اوّل «نفس مسوّله» بود، بعد «امّاره بالسّوء» شد و وقتی امیر شد، این «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر» این بسته است، این عقلِ ویلچری است، او تحت فرمان «امّاره بالسوء» است، او عالماً و عامداً معصیت میکند! حالا چه برای او آیه بخوانید یا نخوانید، او خودش آیه را خوانده و کتاب هم نوشته است! او که مشکل علمی ندارد! مثل آن ویلچری که شما مدام به او عینک بدهید، مدام دوربین بدهید، یا مدام ذرّهبین بدهید، او که مشکل دید ندارد! به آنهایی که معتاد هستند، شما میخواهید نصیحت بکنید؟! او که هر شب با یک تکّه کارتن در کنار جدول میخوابد، چه چیزی را میخواهید به او بگویید؟! میخواهید بگویید که عاقبت ندارد! او که ویران شد و از خانه افتاد بیرون! هر شب در آغوش خطر دارد میخوابد، میخواهید نصیحت کنید؟! میخواهید راهنمایی کنید؟! این شخص صد درصد خطر را بیش از دیگران دارد حسّ میکند؛ اما کاری از عقل نظری ساخته نیست! کاری از علم ساخته نیست! علم پنجاه درصد قضیه است، مثل چشم و گوش سالم که کاری از آن ساخته نیست. آنچه از مار و عقرب فرار میکند دست و پاست که فلج است! آن محور اراده و عزم و تصمیم که بین عزم و جزم، مانند بین آسمان و زمین فاصله است فلج است، این باید تصمیم بگیرد! اگر معتاد شد و این محور تصمیم فلج شد، شما هر چه که نصیحت بکنید او بیش از دیگران بلد است! او مشکل علمی و جزم و تصدیق ندارد، او مشکل عزم دارد، باید تصمیم بگیرد که آن فلج است، فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر».
ص: 1028
مشخص شدن وزانت تفسیر المیزان در این مباحث
این بیان سیدنا الاستاد که دو ـ سه صفحه است، خیلی بیان عمیق علمی است، حتماً ملاحظه بفرمایید! هم جریان «لا یبقی علی الزمانین» را باطل میداند، قیام عَرَض به عَرَض را ممکن میداند، هم «تَجَدُّدِ اَمْثال» را باطل میداند، هم دو تأویلی را که ابوحنیفه و همفکران او ذکر کردند باطل میداند، المیزان را باید اینجاها شناخت! وگرنه آنجایی که با مجمع البیان و مانند اینها مطابق است که حرف تازهای ندارد، المیزان جایش اینجاهاست.پرسش: اگر براساس فرمایش علامه، بخشی از ایمان به هر حال تصدیق باشد و بخش دیگرش التزام، به هرحال بخش تصدیق آن ؟ پاسخ: نه! تصدیق مقدمه است، نه اینکه ایمان بخشی از این دارد و بخشی از آن دارد. اوّل تصدیق است که باید بفهمد؛ یعنی بین موضوع و محمول گِره بزند، بگوید پیغمبر آمده و حق است، اینکه مدّعی نبوت است حق است، این علم است. این اصل را باید به جان خود گِره بزند، این یک دست دیگری میخواهد! این «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» میخواهد، نه عقل فلسفی و کلامی!
تبیین جنبه مقدمه بودن علم برای ایمان
پرسش: پس ایمان فقط به التزام عملی ؟ پاسخ: ایمان این هست، منتها آن مقدمه آن است! تا نفهمد که نمیتواند ایمان بیاورد! اوّل باید بفهمد، بعد عصارهٴ آن را به جان خود گِره بزند، اگر عصاره نداشته باشد چه چیزی را گِره بزند؟ اگر علم نباشد که «أَنَّ اللَّهَ حَقٌّ وَ أَنَّ لِقَاءَهُ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ حَقٌّ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ أَنَّ النَّارَ حَقٌّ»، اگر علم نداشته باشد چه چیزی را گِره بزند؟ این عقد را باید گره بزند و عقیده کند؛ آن عقد یعنی قضیهٴ علمی به عقل نظری وابسته است، آن با برهان حاصل میشود که دین «حقٌّ»؛ حالا این حق را میخواهد به جان خود گره بزند و بشود متحقِّق، نه محقِّق؛ یعنی من حق را قبول کردم. اگر این دست فلج باشد طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، او خودش درباره قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ (1)کتاب نوشته؛ ولی همین که سخنرانی تمام شد چند نامحرم را هم نگاه میکند! برای اینکه علم که عمل نمیکند؛ مثل چشم و گوش است، چشم و گوش که مار و عقرب را میبیند فرار نمیکند، آنکه فرار میکند دست و پاست، دست و پا هم فلج است. بنابراین بین عزم و بین جزم، مانند بین آسمان و زمین فاصله است؛ اخلاق با این عزم کار دارد، معرفت ـ معرفت یعنی عرفان ـ با عزم کار دارد، عدالت با این عزم کار دارد، دین با این عزم کار دارد، آن علم مقدمه است. علم «مطلوب بالذات» نیست، «اعْمَلُوا لِتَعْمَلُوا»! ایمان اصل است و علم مقدمه است برای کار؛ البته از باب اینکه مقدمه واجب، واجب است؛ وگرنه مطلوب اصلی ایمان است، عزم است، اراده است توجه است و سلوک «الی الله» است؛ اینکه اصل شد، مقدمات خود را هم به همراه دارد.
ص: 1029
1) نور/سوره24، آیه30.
جمعبندی بحث چگونگی ازدیاد ایمان مؤمن
بنابراین ایمان از سنخ عَرَض مصطلح نیست، یک؛ بر فرض باشد عَرَض باقی است، دو؛ قیام عَرَض به عَرَض در صورتی که به جوهر نفس متّکی بشود محذوری ندارد، این سه؛ آنجایی که میگویند قیام عَرَض به عَرَض جایز نیست، در صورتی است که به جوهر متّکی نشود. «تَجَدُّدِ اَمْثال» هم یک چیز باطلی است و یک معنای دقیقی دارد که آن معنای دقیق هم اثبات شدنی نیست. گفتند که وقتی انسان یک ساعت کنارِ نهر روان در شب مهتابی مینشیند، اگر آن نهر موجی نداشته باشد و آرام این رود حرکت کند، عکس ماه را ثابت میپندارد؛ در حالی که این آب، جریان آن خیلی لطیف است و محسوس نیست، صدها بار این عکس عوض شده است. آن مبدل شد درین جو چند بار ٭٭٭ عکس ماه و عکس اختر بر قرار آدم خیال میکند همان یک عکس است! الآن خالی که در دست آدم است، اگر شخص در سنّ پنجاه سالگی رسید، چندین بار این خال عوض شده و آمده رفته، چون شبیه این میروید خیال میکند که این همان خال پنجاه سال قبل است؛ در حالی که تمام ذرّات بدن با تجزیه و تحلیل دارد عوض میشود.
بنابراین این درست است که گاهی انسان امثال را نمیبیند و خیال میکند شیء متّصل است، «تَجَدُّدِ اَمْثال» برای توجیه بعضی از امور خوب است؛ اما مسئله اینکه عَرَض «لا یبقی بزمانین»، برای آنها کافی نیست. نه «تَجَدُّدِ اَمْثال» حق است و نه این این تأویلها؛ اینها دو تأویل بردند: یکی اینکه این ایمان زیاد میشود از باب «تَجَدُّدِ اَمْثال» است و دیگر اینکه متعلّق آن یعنی احکام زیاد میشود؛ در حالی که این وصف به حال متعلّق موصوف نیست و خود ایمان است، خود ایمان درجاتی دارد، علم مراتبی دارد. بعضی از علوم است که با یک شُبهه از بین میرود یا بعضی از علوم است که چندین شبهه هم شما بگویید اثری ندارد، کاملاً علمش ثابت است و ایمان آن هم ثابت است، معاصی همینطور است! ایمان همینطور است! إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ (1)که به آن استدلال میکنند هم همینطور است! معصیتها باعث میشود که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً (2)میشود، فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ (3)میشود، عمل صالح باعث میشود که زَادَتْهُمْ إِیمَاناً (4)میشود، ایمان مراتبی دارد، ملکات مراتبی دارد. بنابراین اینکه فرمود: لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ کاملاً مطلبی است درست و اما نتایج بعدی که ورود مؤمنین است به بهشت این هم جزء برکات همان فتح و آثار فتح است؛ تعذیب منافقین و کفّار همینطور است، «سَوء» و «سُوء» هم ایشان فرمودند ـ دیگران هم دارند ـ که «سَوء» مصدر است و «سُوء» اسم مصدر است. (5)این وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً که آیه هفت این سوره است، برای آن است که اصلاً کلّ این قضیه با سپاه و ستاد نامرئی پروردگار صورت پذیرفت.
ص: 1030
موضوع: تفسیر آیات 8 تا 10 سوره فتح
إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً (۸ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً (۹) إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَن نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَی نَفْسِهِ وَ مَن أَوْفَی بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (۱۰)) بعضی از برکات مقدماتی رسیدن به فتح مبین و ارتباط آن با مغفرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)
سوره مبارکهٴ «فتح» که ـ ملاحظه فرمودید ـ در مدینه نازل شد، چندین بخش مهم را به همراه دارد: یکی مربوط به صدر این سوره است که مغفرت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را محصول آن فتح مُبین میداند؛ یکی هم جریان «صلح حُدیبیه» است؛ دومی هم جریان «بیعة الرضوان» است که همه بیعت کردند؛ سومی هم اینکه اینها زمینه بود برای آن پیروزی نهایی که فتح مکّه است و بعداً خواهد آمد. در صدر این سوره سخن از مغفرت حضرت به وسیله فتح مُبین است که فرمود: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ، (1)این فتح مُبین برای مغفرت «ذَنب» است و روشن هم است که بین فتح و بین مغفرت تناسبی نیست. یک اشکال در این است که اصلاً معصوم «ذَنب» ندارد که آن مسئله کلامی است و یک صحبت در این است که بین این صدر و ذیل تناسب نیست؛ یعنی فتح مُبین نمیتواند دلیل مغفرت باشد، ولو آن شخص «ذَنب» داشته باشد! پس آن مسئله کلامی که «لَا ذَنْبَ بِالرَّسول» مطلب دیگر است؛ اما این مسئله تناسب بین سبب و مسبّب است که فرمود این سه فتح مُبین برای مغفرت است؛ در اینجا وجوهی بیان شد که احیاناً بعضی از سؤالها را هم به همراه داشت.
ص: 1032
1) فتح/سوره48، آیه1 و 2.
تبیین فضای مصر و مکه و ارتباط آن با «ذَنب» موسای کلیم و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)
توضیح مطلب این است که فضای مکّه مثل فضای مصر بود، فضای مصر در زمان وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه)، مخالفِ با وجود حضرت بود و او را تحمّل نمیکرد، برای آن قتلی که به وسیله حضرت انجام شد: إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (1)را به همراه داشت، «مؤتَمَر» یعنی نشست مشورتی، «إئتِمار» یعنی مشورت کردن، وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُم؛ (2)یعنی مشورت کنید. آن مرد مصری به عرض موسای کلیم(سلام الله علیه) رساند که اینها کنگره، همایش، نشست و «مؤتمر»ی تشکیل دادند که نتیجه آن کشتن توست إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ، پس فضای عمومی مصر مخالف با موسای کلیم بود. موسای کلیم(سلام الله علیه) بعد از آن قتل، یک رابطهای با خدا برقرار کرد که مسئله قتل به پایان رسید و یک پیوند سیاسی ـ اجتماعی هم با مردم مصر حاصل شد که این همچنان باقی است؛ آن پیوندی که وجود مبارک موسای کلیم با خدای خود برقرار کرد این بود که در آیه شانزده سوره مبارکهٴ «قصص» دارد: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی؛ من این کار را که کردم، به خودم ستم کردم! فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ، آن کار حالا ترک اُولی بود یا هر چه بود، قبل از نبوت بود و آن شخص مستحق قتل بود، همه اینها بماند؛ ولی موسای کلیم به خدا عرض کرد: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ، پس رابطه بین موسای کلیم و بین ذات اقدس الهی ـ رابطه معصومانه ـ همچنان ثابت است، هیچ «ذَنبی» بین موسای کلیم و خدا نیست؛ این مطلب تمام شد. بعد از اینکه حضرت آمدند مَدین و با شعیب(سلام الله علیه) زندگی کردند و که سالیان متمادی مسئولیت داشتند، بعد بین راه به مقام نبوت رسیدند، بعد هم مأمور شدند بیایند مصر و مردم را هدایت کنند، در آیه دَه سوره مبارکهٴ «شعراء» این آیه آمده است: وَ إِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ؛ اینها ظالم هستند نه تو! باید بروی مصر و اینها را هدایت کنی! قوم فرعون را هدایت کنی أَلاَ یَتَّقُونَ، (3)در چنین فضایی وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد: رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ، (4)چرا؟ چون وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ؛ (5)من نزد تو «مُذنب» نیستم، من سالیان متمادی گفتم: رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی، اگر چه شما هم محبّت کردید و رابطهٴ من و شما هم صاف است؛ ولی فضای عمومی مصر مرا تحمّل نمیکند: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، ذات اقدس الهی فرمود نخیر! باید بروی! کار تمام شده است و من آن را هم تأمین میکنم، این فضای مصر بود. فضای مکّه هم اینچنین بود! وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر شرک و کفر آنها ایستاد، آنها گفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وَاحِداً (6)که قبلاً همین فکر بود، حضرت در برابر بتها گفت کاری از این سنگ و چوب ساخته نیست و به مقدّسات اینها نقدی وارد کرد؛ لذا نزد مردم مکّه حضرت «مُذنب» بود؛ سالیان متمادی ـ در طی این سیزده سال ـ نزد مردم مکّه «مُذنب» بود، بعد از اینکه هجرت فرمود و از مکّه به مدینه آمد، جنگ بدر و خندق و اُحد و این جنگها پیش آمد و عدّه زیادی از مشرکان مکه کشته شدند، عدّه زیادی هم به اسارت درآمدند و عدّهای هم به چاه انداخته شدند که در جریان بدر آنجا یک «قَلیب» و چاهی است؛ الآن هم که شما به زیارتگاهِ مشهد بدر میروید، میبینید که دیواری است که شهدا در پشت این دیوار مدفون هستند و بیرون این دیوار هم یک «قَلیب» و چاهی است که اجساد نَحس این مشرکین انداخته شده است. مشرکین چنین فضایی را قبلاً در مکّه دیدند و الآن هم بعد از مهاجرت در مدینه میبینند، فضای عمومی مکّه علیه پیغمبر است. حالا وجود مبارک پیغمبر به خدا عرض نمیکند وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ، مقام شامخ آن حضرت خیلی برتر از مقام موسای کلیم(سلام الله علیهما) است؛ ولی به هر حال فضای عمومی مکّه علیه پیغمبر است. جریان فتح مُبین که محصول «صلح حدیبیه» بود و طرفین امضا کردند که متعرّض یکدیگر نشوند و آنها قول دادند که سال بعد حضرت وارد مکّه بشوند، الآن با هزار و اندی آمدند؛ اما سال بعد چندین برابر بیایند که این زمینه بود برای فتح بعدی، در چنین فضایی فرمود: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً تا آن فضای «سوء» و «ذَنب» و گناه و فضای سیاسی ـ اجتماعی تلخ که علیه تو بود برطرف شود. در فضای مصر آن فضای غالب عوض شد، گرچه فرعون و هامان و امثال آنها به کفر خودشان ادامه دادند؛ فضای عمومی مکّه هم برگشت که خیلیها موحّد شدند، مسلمان شدند، توبه کردند، ایمان آوردند و به مقامات عالیه رسیدند، گرچه بیت ابوسفیان پلید همچنان کافرانه بوده و به صورت نفاق زندگی میکردند؛ فضای عمومی مکّه با این فتح عوض شد، چه اینکه فضای عمومی مصر با آن فتح عوض شد؛ البته اندک افرادی هم بر کفر و نفاق خودشان ادامه دادند، چه در مصر و چه در مکّه؛ این برای فضای عمومی بود.
ص: 1033
مذاکره پیامبر با نماینده مشرکان مکه درباره واژههای صلحنامه
در جریان صلح هم که بنا شد صلحنامه بنویسند ـ شما در کتابهای تاریخ و همچنین روایات، فراوان میبینید و سیدنا الاستاد در المیزان (1)مبسوطاً بیان کرد ـ وجود مبارک پیغمبر با «سُهَیْل بْن عَمْر» و افراد آنها مذاکره کرد که چطور بنویسند؛ در صدر آن نوشته بود «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم»، آنها روی کلمه به کلمه اشکال کردند که «و ما الرحمن»؟ باید بگویید: «بِاسْمِکَ اللَّهُم»، این عوض شد با «بِاسْمِکَ اللَّهُم»، (2)بعد نوشته شد که «هَذَا مَا صَالَحَ عَلَیْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه [عَلَیْهِ وَ عَلیٰ آلِهِ آلَافُ التَّحِیَّةِ وَ الثَّنَاء]» با مردم مکّه، آنها گفتند ما اگر شما را به عنوان رسول قبول میکردیم که نزاعی نداشتیم، نباید بنویسید «رَسُولُ اللَّه»! باید بنویسید «مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّه»! نویسنده هم وجود مبارک حضرت امیر بود، مأمور شد که این کلمه «رَسُولُ اللَّه» را خط بزند، حضرت امیر عرض کرد که من این کار را نمیکنم؛ من روی کلمه نورانی «رَسُولُ اللَّه» را خط نمیزنم، آن وقت حضرت فرمود به خود من بگو کدام کلمه است و وجود مبارک پیغمبر ـ این در نقلها هست ـ خودش شخصاً این کلمه «رَسُولُ اللَّه» را تبدیل فرمود به «مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّه»، (3)همان نام شریف خودشان را بردند. این زمینه شد که مشرکین مکّه کمکم موافقت کنند، حضرت با هزارها نفر در آینده وارد مکّه بشود، حجّ و مراسمشان را انجام بدهند.
ص: 1034
اصلاح فضای سیاسی، اجتماعی مکه نسبت به پیامبر با فتح مکه
این «صلح حُدیبیه» زمینه آن فتح مکه شد، آن وقت کلّ فضای مکّه که علیه حضرت بود در فتح مکّه برگشت و فتح زمینه رحمت شد، عنایت شد و به حضرت ایمان آوردند که یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً. (1)آنهایی که «بغضاء» و کینه حضرت را در دل داشتند ـ هم در زمان حضور حضرت در مکّه برای اینکه به «آلهه» اینها که نزد اینها مقدس بود نقد وارد میکرد و هم بعد از هجرت که جریان جنگ بدر و خندق و اینها پیش آمد، عدّهٴ زیادی از اینها کشته شدند، عدّهٴ زیادی از اینها به چاه افتادند و عدّهٴ زیادی از اینها به اسارت رفتند، فضای عمومی مکّه علیه حضرت بود ـ با فتح مکّه که یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً فضا برگشت. آن گروه اندک یعنی بیت ابا سفیان که طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که اینها «مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا» (2)که قبل از فتح مکّه کافر بودند و بعد از فتح منافق شدند، این گروه اندک البته همچنان بر عداوتشان باقی ماندند. بنابراین جریان مکّه و جریان مصر از یک نظر شبیه هم است، و جریان وجود مبارک حضرت هم با جریان موسای کلیم(سلام الله علیهما) از یک نظر شبیه هم است؛ البته «مع ما بینهما من التفاوت». پرسش: حضرت استاد! با این تفصیل و ترتیبی که حضرتعالی فرمودید، کاملاً بین فتح مُبین و لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ارتباط وجود دارد؛ اما در اول سخن فرمودید که ارتباطی ندارد! پاسخ: بله، چون اگر این «ذَنب» ، «ذَنب» الهی باشد، هیچ ارتباطی نیست؛ اما اگر «ذَنب» نظیر «ذَنب» در سوره «شعراء» باشد که موسای کلیم فرمود: وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ که «ذَنب» سیاسی ـ اجتماعی باشد، کاملاً ارتباط برقرار است.
ص: 1035
عدم دلالت آیه بر آمرزش گناهان آینده از پیامبر و استفاده اباحهگری از آن
مطلب دیگر این است که در مَا تَقَدَّمَ و مَا تَأَخَّرَ، (1)این تَأَخَّرَ فعل ماضی است و نه فعل مضارع! نه «مَا یَتَأَخَّرَ»! یعنی در گذشته گناهان سابق و لاحق، نو و کهنه، قدیم و جدید هر چه بود بخشیده شد مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ مَا تَأَخَّرَ، نه «مَا تَقَدَّمَ و ما یَتَأَخَّرَ» یعنی گناهان بعدی! گناهان بعدی که اگر بخشوده بشود و منظور از این گناه ـ معاذالله ـ گناه فقهی باشد، این معنایش اباحهگری است؛ یعنی بیتکلیفی! این که یقیناً مراد نیست و این مَا تَأَخَّرَ هم فعل مضارع نیست، فعل ماضی است؛ یعنی گناهان نو و کهنه، گناهانی که واقع شده؛ هم گناهان جدید و هم گناهان قدیم، گناهان سابق و گناهان لاحق، آنچه را که شما اخیراً در جریان جنگ خندق و اینها داشتید نزد اینها و آنچه را که در سابق در مکّه بود، همه اینها بخشیده شده است.
برتری رتبهای پیامبر دال بر «دفع» بودن استغفار او
مطلب بعدی در جریان استغفار است؛ انبیا طبق آیه لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (2)متفاوت هستند، مُرسلین طبق تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (3)متفاوت هستند؛ اما هیچ وقت ممکن نیست که معصوم، واجبی را برای اوجب ترک کند که در بحثها اصلاً این نیامده است! یک اهمّی را ترک بکند و به یک مهم مشغول باشد «فی ما یرجع الی الندب و الاستحباب»؛ چیزی که افضل است را انجام ندهد، برای اینکه مشغول به یک شیء فاضل است. سخن از واجب و اوجب نیست، بلکه سخن از فاضل و افضل است، نه واجب و اوجب! اوجب یعنی واجبِ مؤکّدتر، هرگز معصوم ترک نمیکند! بنابراین ممکن است که به یک کار راجح مستحبی مشغول باشد که با آن کار، مستحب برتر ترک بشود؛ البته آن هم یک سلسله همراهانی دارد که ترمیم میکند؛ عمده آن است که اینها درباره معصومهای متوسط و میانی راه دارد؛ اما وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که به تعبیر قرآن کریم أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ! (4)أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ نه یعنی از نظر تاریخ، وگرنه هر پیغمبری نسبت به قوم خودش أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ است و خدای سبحان درباره هیچ پیغمبری سخن از أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ را به کار نبرده است! این أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ سخن از «سَبق» زمانی و تاریخی و امثال آن نیست، سخن از «سَبق» رُتبی است، موجودی که دَنَا فَتَدَلَّی (5)نصیب اوست و در بین همه انبیا او أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ است، سابقه ندارد و دلیلی هم نداریم که مثلاً حضرت افضلی را برای یک کار مهم ترک کرده باشد؛ لذا غالباً این استغفار به دفع برمیگردد، نه به رفع. حالا مطلب دیگر این است که فرمود: وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ، (6)چون خود استغفار عبادت است؛ هم ترفیع درجه است و هم دفع است نسبت به اموری که انسان در معرض آن است. در این بخش فرمود: «یا ایها الرسول»! ما تو را فرستادیم برای چند امر: إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً ٭ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ. پرسش: ... مُسْتَقِیم که در سورهٴ «یس» آمده است، اگر استقامت دارد دوباره فرمود: وَ یَهْدِیَکَ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً. (7)؟ پاسخ: چون درجات فراوان هست! نعمت الهی غیر متناهی است؛ یعنی «یُتِمَّ نِعْمَتَهُ»، «یُتِمَّ هِدایَتَهُ» و «یُتِمَّ إدامَتَهُ»، چون راه تا کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (8)نامتناهی است. اگر «نِعَم» او نامتناهی است، «کَرَم» او نامتناهی و بیپایان است، ادامه دارد، اتمام دارد و اکمال دارد؛ البته در جریان مسئله غدیر گذشته از آن فتح مکّه، یک نعمت جدیدی هم هست؛ تکمیل نعمت به ولایت و خلافت است، یک چیز جدیدی آمده و تنها این نیست! آن أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ (9)را به همراه دارد، وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی را به همراه دارد، یک چیز تازهای نصیب امت اسلامی شده است!
ص: 1036
شهادت بر اعمال و بشارت و انذار از مسؤلیتهای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)
اینکه در آیه هشت فرمود: إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً، چند کار دارد؛ شما شاهد اعمال هستید، یعنی در دنیا میبینید که ظرف تحمّل است و در آخرت شهادت میدهید که ظرف اَداست و این وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ (1)هم همین است؛ حضرت در دنیا ـ در تمام حالات ـ میبیند و در آخرت هم شهادت میدهد؛ البته در سوره مبارکه «احزاب» هم این گذشت که ما تو را «شاهد» (2)قرار دادیم، «سِراج منیر» (3)قرار دادیم و «بشیر نذیر» (4)قرار دادیم؛ در سوره مبارکه «احزاب» اینها مبسوطاً گذشت و این هم همان را تأیید میکند. فرمود ما او را «شاهد» قرار دادیم به همه معانی که در سوره «احزاب» گذشت و «مبشّر و نذیر».
تحقق بشارت و انذار خواص جامعه در غالب محبت اهل بیت و معنای آن
این تبشیر و انذار برای توده مردم هست؛ اما برای خواص سخن از محبّت هست و محبّت را هم مستحضرید، در سوره مبارکهٴ «شوری» که اجر رسالت قرار گرفته که قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی (5)ـ این از لطایف آن آیه مبارکه است ـ دوستی اهل بیت این اجر رسالت نیست! شما روی کره زمین کسی را پیدا میکنید که حسین بن علی را بشناسد، علی بن ابی طالب(سلام الله علیهما) را بشناسد و دوست او نباشد؟ این شدنی نیست! اگر کسی انسان است ولو کافر، این لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی معنایش این نیست که دوستیِ اهل بیت اجر رسالت است! چون خدا که نفرمود «إلاّ مَوَدَّةَ القُربی»! مضاف و مضاف الیه که نیست! این فِی نقش کلیدی دارد، إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی که در جلسات گذشته بحث مبسوطی درباره این فِی شده است: هر ظرف که آن سال، صفت یا خبر است ٭٭٭ البته مدان لغو که او مستقر است این شعری بود که در اوایل طلبگی برای صَرف میرخوانها و عواملخوانها و مانند اینها یاد میدادند؛ این «فی» کار استقرار را میکند، پس دوستی اهل بیت اجر رسالت نیست! خیلیها دوست دارند! «الاّ المودة المستقرة الحاصلة الکائنة فی اهل البیت»، این «فی» ظرف است برای آن «المستقر»، ظرف مستقر است نه ظرف لغو! یعنی آدم تمام حقیقت دوستی خود را باید بدهد به خاندان پیغمبر، جای دیگر را نباید دوست داشته باشد! لذا هیچ گناهی هم نمیتواند بکند، برای اینکه گناه ریشه آن برای علاقه به فرزند و علاقه به دنیاست، این یک دوستی دارد که آن هم مستقر در علی و خاندان علی و اولاد علی است؛ این معنی آیه است و این میشود معنی شیعه! آنها را دوست داشته باشد؟ خیلیها دوست دارند! ممکن نیست در عالَم کسی علی بن ابی طالب را بشناسد یا حسین بن علی را بشناسد و انسان باشد و دوست آنها نباشد! و آیه هم نمیگوید دوستی اهل بیت اجر رسالت است یا نمیگوید «لا اسألکم اجرا الا مودةَ القربی»! میفرماید: إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی، این «فی» حرف جَر است، متعلّق است به آن «المستقر» که این «المستقر» ظرف مستقر است نه ظرف لغو! این «فی» متعلق به مودّت نیست؛ یعنی «الا المودة المستقرة فی اهل البیت»! مودّت مستقر در اهل بیت میباشد، جای دیگر مودّتی نیست! وقتی جای دیگر مودّتی نبود، دیگر امروز علوی و فردا اینطوری نمیشود. این معنا را فرمود که شما به مردم بگو!
ص: 1037
دوام اجلال و توقیر الهی و رسول او زمینهساز ایمان جامعه
آن در آیه مبارکه سوره «مائده» گذشت؛ البته آن یک نعمت خاصّهای است! این آیه ندارد که تمام نعمتها آمده، فرمود اتمام بکند؛ به فعل مضارع است که مفید استمرار است این «یُتِمُّ، یُتِمُّ، یُتِمُّ» هست تا الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ و وَ أَتْمَمْتُ. اینطور نیست که «یُتِمُّ» یعنی همه نعمت ما با این فتح «صلح حُدیبیه» دادیم یا با فتح مکّه دادیم، این «یُتِمُّ، یُتِمُّ، یُتِمُّ» هست تا برسد به أَتْمَمْتُ که به ولایت و غدیر ختم میشود. اینجا هم فرمود تو شاهد هستی که بشارت و انذار را هم به همراه دارد و به اینها بگو، برای اینکه جامعه ایمان بیاورد به خدا، یک؛ ایمان بیاورد به رسول، دو؛ این سه ضمیر، دو تا را مرحوم شیخ طوسی در تبیان (1)و همفکرانشان میگویند که به رسول برمیگردد. وَ تُعَزِّرُوهُ «تعزیر» یعنی اجلال، تُوَقِّرُوهُ یعنی برای او وِقار و عظمت قائل باشید؛ یعنی «إعظام»، «عظیم» آن مرد استخواندار است، چون استخوان محکمترین عضو بدن است؛ مثلاً میگوییم فلان شخص استخواندار است؛ یعنی دارای پایگاه قوی علمی است. شما موظف هستید «إجلال» کنید، یک؛ موظف هستید «توقیر» کنید، دو؛ این ضمیرها را به حضرت برمیگردانند.ولی با تُسَبِّحُوهُ که یقیناً به «الله» برمیگردد دیگر هماهنگ نیست؛ لذا سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید که به قرینه تُسَبِّحُوهُ که ضمیر به «الله» برمیگردد، آن تُعَزِّرُوهُ و تُوَقِّرُوهُ هم براساس مَا لَکُمْ لاَ تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَاراً (2)به «الله» برمیگردد؛ اما اجلال و توقیر الهی به اجلال رسول و دین اوست! ما که دسترسی به ذات اقدس الهی نداریم! آن توحید سر جای خود محفوظ است، ما معتقدیم که او «واحدٌ لا شریک له»؛ اما بخواهیم بزرگداشت داشته باشیم، گرامی داشته باشیم و احترام بکنیم، احترام او به احترام به خلیفه او و دین اوست. دائم و بُکْرَةً وَ أَصِیلاً کنایه از دوام است؛ گاهی میگوییم صبح و شام؛ یعنی همیشه و گاهی هم برنامهها فرق میکند، برنامه بامدادی و شامگاهی است؛ اما بُکْرَةً وَ أَصِیلاً یعنی بامداد و شامگاه؛ یعنی دائماً!
ص: 1038
هشدار قرآن به بیعت با خدا بودن بیعت با رسول در حدیبیه
بعد میفرماید در جریان «صلح حُدیبیه» که شما صلح کردید و بیعت کردید، (بیعت هم اصل آن از بیع است و بیع یعنی اینکه انسان چیزی را منتقل کند و مِلک دیگران قرار بدهد؛ یک وقت است کالایی را بیع میکند، فرش و لباسی را منتقل میکند، یک وقت هم جان خود را بیعت میکند: إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ، بعد دارد که فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ؛ (1)شما جانتان را به الله فروختید. از آن به بعد اگر بخواهید در جان، اراده و اوصاف خود دخل و تصرّف بکنید و «الله» اجازه ندهد، تصرّف غاصبانه است! هر ارادهای که بخواهید بکنید هر وصفی که بخواهید بکنید باید او اجازه بدهد؛ یعنی دین او اجازه بدهد و دین او هم قرآن و عترت است. پس حیات بعضی حیات غاصبانه است؛ اوّل بیعت کردند، بعد دیگر به میل خودشان کار میکنند!) اینجا فرمود شما وقتی که در «تحت الشجره» دارید بیعت میکنید، با «الله» دارید بیعت میکنید إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ؛ چون تو رسول هستی و رسول «بما انّه رسول» حرف مُرسِل را میزند! خلیفه «بما انّه خلیفه» حرف «مُستخلف عنه» را میزند! گذشته از اینکه در جریان «قُرب نوافل» (2)وقتی دست انسان محبوب و مقرّب همان دست بیدستی الهی شد که «کُنْتُ ... یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا»، (3)پس إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ. تعبیر یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، تعبیر واقعی آن درست است که یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، اما سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرمایند این نشان میدهد که در موقع بیعت گرفتن، حضرت دست را روی دست مردم میگذاشت که دست حضرت بالای دست مردم بود، نه اینکه حضرت دست را داشته باشد و آنها دستشان را روی دست حضرت بگذارند که دست آنها بالای دست حضرت باشد. (4)البته دو گونه بیعت گرفتن هست، خود این دست دادن بعد کف زدن که الآن هم یک رابطه بینالمللی همین است، این «تصفیق ید» علامت تمامیت این معاهده تجاری است إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ. پس از این به بعد در جریان «صلح حُدیبیه» که شما «تحت الشجره» آمدید امضا کردید و بیعت شمردید که آماده باشید برای دفاع، هر کس «نَکث» و نقض عهد کرد به زیان خود اقدام کرده است و هر کس وفا کرد بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ، معمولاً به قرائت «حَفص» این «هاء» را مضموم قرائت کردند، چون اصل آن «هو» است و مضموم است، لکن این کسرهٴ «هاء» به مناسبت «یاء»یی است که قبل از آن است؛ لذا معروف بین قاریان «عَلَیهِ» است و آنچه از «حَفص» نقل شده عَلَیْهُ است؛ این عَلَیْهُ به قرائت اوست. بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً؛ اجر عظیم را ذات اقدس الهی خواهد داد؛ البته هم در دنیا و هم در آخرت.
ص: 1039
موضوع: تفسیر آیات 10 تا 15 سوره فتح
إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَن نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَی نَفْسِهِ وَ مَن أَوْفَی بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (۱۰ سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَن یَمْلِکُ لَکُم مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعَاً بَلْ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (۱۱) بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَن یَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلَی أَهْلِیهِمْ أَبَداً وَ زُیِّنَ ذلِکَ فِی قُلُوبِکُمْ وَ ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً (۱۲) وَ مَن لَمْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ سَعِیراً (۱۳) وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ یَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ وَ یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (۱٤) سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انطَلَقْتُمْ إِلَی مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ قُل لَن تَتَّبِعُونَا کَذلِکُمْ قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُ فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا بَلْ کَانُوا لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً (۱۵)) قصد عمره داشتن پیامبر در جریان حدیبیه و شواهد آن
این سوره مبارکهٴ «فتح» که در مدینه نازل شد، زمینهٴ آن فتح بزرگ را فراهم کرده است، یک؛ فتح مقدماتی در همان «صلح حُدیبیه» بود، دو؛ در جریان «صلح حُدیبیه» وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از اوّل قصد عمره کرد نه قصد حج، چون ماه حج هنوز فرا نرسیده بود؛ چه اینکه حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) هم قصد عمره داشت. اصلاً حسین بن علی(سلام الله علیه) قصد حج نکرده بود تا حج را به عمره تبدیل بکند! طبق روایات معتبرهای که در کتابِ حج ما هست، حضرت از همان اوّل قصد عمره مفرده داشت؛ ائمه(علیهم السلام) در کتاب حج این چنین فرمودند که حضرت از همان اوّل قصد عمره مفرده کرده بود. (1)وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه خود «هَدی» فراوانی را هم به همراه بردند، کسی که میخواهد جنگ بکند دیگر گوسفند و شتر به همراه نمیبرد! از این معلوم میشود که حضرت از همان اوّل قصد عمره داشتند و قصد جنگ نداشتند، وقتی به «حُدیبیه» رسیدند آنها جلویشان را گرفتند که سفیری از دو طرف رفت و آمد کردند و بنا شد که آن سال حضرت برگردند، به مکّه نروند و سال بعد وارد مکّه شوند که فتح مکّه از همان وعدهٴ بعد شروع شد. در آن زمان زیر یک درخت، حضرت به دستور ذات اقدس الهی از اینها بیعت گرفته که تا هر جا شد اسلام را یاری کنند؛ حالا برخیها متعتقدند که با ردّ و بدل شدن سفیر، کار را به صلح کشیده شد، دیگر بیعتی حاصل نشده است؛ اما بیعت «تحت الشّجرة» به نظر بعضی واقع شده است.
ص: 1042
1) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج4، ص534 و 535.
تشویقی بودن به کارگیری واژه «بیع» در جریان بیعت با پیامبر
جریان بیعتگیری را ذات اقدس الهی فرمود آنهایی که بیعت میکنند، در حقیقت دارند جان و مالشان را میفروشند؛ این تعبیر هم تعبیرِ تشویقی است، چون انسان مالک چیزی نیست که بفروشد! نه مالک خدمات است تا اجاره بدهد و نه مالک اعیان است تا بفروشد؛ ولی از اَجر و اُجرت و امثال آنها که فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ (1)در اینجا مطرح است، معلوم میشود خدمات را خدا مالِ ما میداند؛ هم مسئله «ثَمَن» و «شِراء» و «بیع» و اینها مطرح است، معلوم میشود که تعبیر تشویقی قرآن این است که انسان مالک جان و مالک مال است إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم، (2)این تعبیرات گوناگون در قرآن کریم هست. بیعت هم از همین بیع است؛ کسی که با خدا و پیغمبر بیعت میکند، یعنی جان و مال خود را میفروشد، دیگر مالک جان و مال نیست، از آن به بعد هرگونه تصرّفی در وقت و مال خودش بخواهد بکند، اگر بدون اذن اقدس الهی باشد و بدون اذن پیغمبر باشد این تصرف، تصرف غاصبانه است.
علّت نامگذاری بیعت مسلمانان با پیامبر در حدیبیه به «شجره» و «رضوان»
در زیر آن درخت به عنوان «تحت الشّجرة» بیعت بنا بود که محقَّق بشود؛ لذا آن را بیعت «تحت الشّجرة» گفتند، طبق إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ (3)که در بعضی از تعبیرها دارد و بیعت رضوان هم گفتند، برای اینکه خدای سبحان فرمود اینها که در آن صحنه بیعت کردند: رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ، (4)یک تراضی متقابل است که هم خدا از آنها راضی است و هم اینها از خدا راضی میباشند، اینها دارای نفسی هستند که یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً، یک؛ مَرْضِیَّةً، (5)دو؛ راضی به قضا و قدر الهی و احکام الهی هستند، عقاید و اخلاق و اعمال آنها هم مرضی خداست ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً، اینها همانهایی هستند که رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ. این تراضی متقابل است که این رَاضِیَةً و مَرْضِیَّةً را سامان میبخشد، پس بیعت «تحت الشّجرة» میگویند بنا به این زمین و «بیعت رضوان» میگویند بنا به آن زمینه.
ص: 1043
وجوه برتری «ید» پیامبر در بیعت از دیگران
وجود مبارک حضرت در زمان خروج اعلام سفر کرده بود؛ ولی عدّهٴ فراوانی از مدینه حضرت را یاری نکردند. در جریان کسانی که همراه حضرت آمدند و بیعت کردند، فرمود اینها دارند با خدا بیعت میکنند، یک؛ چون رسول از آن جهت که رسول است، هیچ حرفی ندارد، مگر ابلاغ پیام خدا؛ بعد از نظر تنزّل یا تشبیه معقول به محسوس، اگر این «ید»، «ید» ظاهری مراد باشد، دست حضرت که بالای دست آنها بود به منزلهٴ آن است که دست بیدستیِ خدا بالای دست آنها باشد و اگر منظور از این «ید» قدرت و نعمت باشد، آنها هرگونه قدرت و نعمتی در اختیار پیغمبر اسلام قرار بدهند، قدرت و نعمت الهی فوق قدرت و نعمت اینهاست؛ پس چه این «ید» به معنای «جارحه» باشد و چه «ید» به معنای قدرت باشد، به هر حال قدرت الهی و نعمت الهی فوق آنهاست.
معامله با خدا بودن حقیقت بیعت با پیامبر
مطلب سوم آن است که براساس «قُرب نوافل» (1)که فَریقین (2)این حدیث را نقل کردند، ذات اقدس الهی میفرماید وقتی بنده صالح من به مقام قُرب بار یافت: «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا»؛ (3)اگر در «قُرب نوافل» خدا ـ خدا در مقام فعل، نه در مقام ذات یا صفت ذات ـ در مقام فعل و وصف خارج از ذات دست انسان میشود، یا زبان انسان میشود، پس آنچه را که ما از وجود مبارک پیامبر میشنویم، سرانجام خدا در مقام فعل که «منطقةُ الفراغ» است و فصل سوم است «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ»، ما از زبانی که این زبان منسوب به خداست داریم این وحی را میشنویم، دست هم همین طور است! پس اگر منظور از «ید»، «ید جارحه» باشد که یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، چون رسول «بما انّه رسول» پیام مُرسِل را میرساند، دست حضرت که بالای دست آنها بود یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ و اگر منظور از «ید» قدرت و نعمت باشد، آنها اگر قدرت و نعمتی را در اختیار اسلام قرار دادند، نعمت و قدرت الهی فوق آنهاست و اگر منظور از «ید»، «قُرب نوافل» باشد، دست حضرت که در حقیقت «الله» در مقام فعل، دست پیغمبر میشود که یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، پس این سه وجه برای یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ میتواند مؤثّر باشد.
ص: 1044
تهدید الهی بر ناقضان بیعت با پیامبر
مسئله نقض و «نَکث» پیمان، این گاهی حدوثی است و گاهی بقایی؛ فرمود آنهایی که بیعت کردند و بعد نقض پیمان بکنند مشمول این تهدید هستند و آنها هم که در مدینه نقض عهد کردند ـ چون آنهایی که مسلمان شدند بیعت کردند با پیامبر ـ و حضرت را همراهی نکردند، آنها هم مشمول این تهدید هستند که فَمَن نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَی نَفْسِهِ وَ مَن أَوْفَی بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً، این مخصوص آیه دَه بود.
دو عذر تخلّفکنندگان از همراهی پیامبر و تقاضای استغفار برای آنان
اما آنهایی که از مدینه نیامدند و تا «حدیبیه» حضرت را همراهی نکردند، دو عذر دارند و یک درخواست؛ عذرشان این است که مسائل مالی ما، مغازه ما، کشاورزی ما و دامداری ما بیسرپرست بود شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا، نه «الاموال»! نه اینکه مال دنیا ما را مشغول کرد، نه! همین اموالی که داریم ما را مشغول کرد شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا. زن و بچههای ما هم بیسرپرست بودند، ما نمیتوانستیم اینها را رها کنیم وَ أَهْلُونَا، پس ما دو تا عُذر داشتیم که شما را در جریان «حُدیبیه» همراهی نکردیم؛ ولی با این حال خودمان را مقصّر میبینیم و از شما درخواست میکنیم که برای ما استغفار کنید. گفتند: شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا، یک؛ وَ أَهْلُونَا، دو؛ فَاسْتَغْفِرْ لَنَا، این سه. ذات اقدس الهی درونکاوی کرد، درون اینها را شکافت و فرمود اینطوری نیست، یک؛ مسئله توحید را طرح کرد، دو؛ پایان کار تبهکاران را ذکر کرد، سه؛ نتیجه کار راستگویان را گفت، چهار؛ این مجموعه را با این وضع شروع کرد، فرمود: سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأعْرَابِ؛ آنهایی که در مدینه ماندند و نیامدند در جریان «حُدیبیه»، ما چند تا عذر داریم؛ یک: شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا، دو: أَهْلُونَا، یعنی «شغلتنا أهلُونا». با این حال خودشان را به حسب ظاهر مقصّر میدانند، تبهکار میدانند و به حضرت عرض کردند: فَاسْتَغْفِرْ لَنَا، سه.
ص: 1045
اِخبار قرآن از مشکل توحیدی تخلّفکنندگان از همراهی پیامبر
اما ذات اقدس الهی درون اینها را تحلیل میکند، میفرماید: یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ؛ اولاً خودشان را مقصّر نمیدانند، تبهکار نمیدانند و نیازمند به استغفار هم نمیدانند! به آنها بگو براساس توحید اگر مال است، خدا داد و او هم حفظ میکند؛ اگر اهل بیت است، او آفرید و او هم حفظ میکند، اینچنین نیست که ما حافظ باشیم، ما رازق باشیم و ما مالک باشیم! کار به دست دیگری است و ما جزء سپاهیان الهی هستیم، چون وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ. (1)این وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ را در همین سوره مبارکهٴ «فتح» چند بار بازگو فرمود. قُلْ فَمَن یَمْلِکُ لَکُم مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعَاً؛ اگر خدا خواست نفعی برساند، چه کسی میتواند جلوی آن را بگیرد؟ خدا اگر خواست به شما آسیبی برساند، چه کسی میتواند شما را حفظ بکند؟ پس شما موحّدانه نمیاندیشید، خیال میکنید که حفظ اموال شما به دست خود شماست و حفظ اولاد شما به دست خود شماست و حفظ جان شما هم به این تخلّف از «صلح حُدیبیه» است که پیامبر را همراهی نکنید و در مدینه بمانید. خیال کردید خودتان، خودتان را حفظ میکنید! اموالتان را خودتان حفظ میکنید! فرزندانتان را خودتان حفظ میکنید! در حالی که هر سه را خدا دارد حفظ میکند قُلْ فَمَن یَمْلِکُ لَکُم مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعَاً، چون او ضارّ و نافع است! اگر چیزی در عالَم نیست، مگر اینکه سپاه و ستاد الهی است، «هُوَ الضَارُّ» و «هو النّافع»! ـ در این دعای «جوشن کبیر» آمده است که «یَا ضَارُّ یَا نَافِع» (2)ـ اگر ضرر و نفع به دست اوست و دیگران مأمور اجرای او هستند إِنْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعَاً، چه کسی میتواند جلوی او را بگیرد؟ إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضَرّاً، چه کسی میتواند مانع بشود؟ پس شما یک مشکل اساسی دارید و آن مشکل توحید است و مشکل اجتماعی و سیاسی و حکومتی دیگری هم دارید که الآن از آن هم پرده برمیداریم بَلْ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً.
ص: 1046
افشای قرآن از تحلیل غلط سیاسی تخلّفکنندگان مدینه از پیامبر
سرّ اینکه شما در «صلح حُدیبیه» شرکت نکردید، اگر مسافرت دیگر بود میآمدید؛ چه اینکه در جریان فتح خیبر وقتی شنیدید که مسلمانها فاتح شدند و دارند غنائم جمع میکنند، گفتید ما هم بیاییم، آن روز چطور شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنا وَ أَهْلُونَا نبود؟! چون وقتی دیدید که مسلمانها در جریان خیبر فاتح شدند و دارند غنائم جمع میکنند، حالا میگویید ما را هم راه بدهید؛ آنجا چرا شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا نمیگویید؟! فرمود ریشه اساسی رفتار شما این است که بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَن یَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلَی أَهْلِیهِمْ أَبَداً، شما گفتید اینها 1400 نفر هستند و با این وضع که دارند میروند، دارند میروند قربانگاه! برای اینکه نزدیک مکّه هم هستند، آنها هم قوم خونآشام هستند، مسلّح هستند، جمیعتشان زیاد است، نیروهای قوی دارند، کشته هم دادند و عصبانی هم هستند! شما گفتید این 1400 نفر یا کمتر و بیشتر که در جریان «صلح حُدیبیه» حرکت کردند کسی سالم برنمیگردد بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَن یَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلَی أَهْلِیهِمْ أَبَداً، مشکل اساسی شما این بود.
تحلیل غلط سیاسی تخلّفکنندگان، زمینه بدگمانی به توحید و رسالت
این تحلیل سیاسی باطل هم زُیِّنَ ذلِکَ فِی قُلُوبِکُمْ، و گمان بد هم کردید! شاید اصلاً آن حرفهای توحیدی را که ما به شما گفتیم باور نکردید و ـ معاذالله ـ رسالت حضرت را هم قبول نکردید! اگر این وَ ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ همان ظنّ اوّلی باشد، این به اصل کفر برنمیگردد، بلکه به همان ظنّ بد سیاسی و حکومتی و اجتماعی برمیگردد؛ اما اگر این ظَنَّ السَّوْءِ غیر از آن ظنّ اوّل باشد، یعنی شما بدگمانیتان درباره توحید هم هست، درباره وحی و نبوت هم هست! از این براهین توحیدی که قرآن کریم ذکر میکند، شاید تأیید بکند که این ظَنَّ السَّوْءِ غیر از ظَنَنتُمْ أَن لَن یَنقَلِبَ الرَّسُولُ است، آن یک ظنّ سیاسی بود؛ منتها تحلیل شما درست نبود؛ اما این ظَنَّ السَّوْءِ این است که در اصل رسالت اگر شک کنید، یا در اصل توحید اگر شک کنید به جایی نمیرسید وَ ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً.
ص: 1047
مقصود توصیف قرآن از تخلّفکنندگان مدینهای به قَوْماً بُوراً
این قَوْماً بُوراً هم قبلاً معنا شد؛ یک قوم عرب داریم، قوم عجم داریم و اقوام دیگر داریم، به حسب قارّه، به حسب زمین و به حسب موقعیتهای خاورمیانه، خاور شرقی و غربی این اقوام فرق میکنند؛ اما ما قومی نداریم به نام «قوم یعلمون» یا «قوم یعقلون»! این مربوط به محیط جغرافیایی یا نژاد و نسل نیست، فرمود بشر از نظر جامعه و فکر و تمدّن برخیها لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (1)هستند، برخی لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (2)و برخی هم کُنتُمْ قَوْماً بُوراً میباشند؛ این جامعه، جامعهٴ دانشمند و عالِم و مؤلّف و مدرِّس و مصنّف نیست که فقط افراد جامعه جزء علما باشد، جامعهای که تحصیل کردهاند، فرهیختهاند، نخبهاند، تدریس میکنند، تألیف دارند و سخنرانی دارند، اینها علما هستند؛ اما اگر کسی مثل امام شد و به فکر اصلاح جامعه شد، این جزء لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ است؛ یعنی «قائم بالعلم» است! ما یک «علما» داریم که حشرشان با اولیاست و یک «قوم یعلمون»، «قوم یعلمون» مثل عرب و عجم نیست که ما نژادی به این نام داشته باشیم! یعنی «قائم بالعلم» هستند! لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ، یعنی «قائم بالعقل» هستند! امام مثل دیگران جزء علما بود که درس و بحث داشت، تصنیف داشت؛ اما قرآن با این گروه مشکل جامعه را حلّ نمیبیند، اگر در جامعه «قوم یعلمون» بود و «قوم یعقلون» بود؛ یعنی «قائم بالعقل» بودند و «قائم بالعلم» بودند، تمدّن جامعه و مشکل جامعه تأمین است. وجود مبارک حضرت هم به همین نام ظهور میکند، وگرنه علما در عالَم زیاد هستند! تا کسی جزء «قوم یعلمون» نشود مثل امام، «قوم یعقلون» نشود مثل امام که «قائم بالعلم» باشد و «قائم بالعقل» باشد مشکل جامعه حلّ نمیشود و اینکه در سوره مبارکهٴ «حدید» هم فرمود: لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (3)هم همین است! مردم بحثهای عدالت دارند، اخلاقیات دارند، سعی میکنند در موعظههای اخلاقی نام عدل را ببرند و موعظه میکنند؛ اما اینها جزء عالمان فنّ اخلاق هستند! وقتی لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ شد، مشکل جامعه حلّ میشود. در برابر، کُنتُمْ قَوْماً بُوراً است، ممکن است یک عدّه جزء علما باشند؛ اما قیامی نداشته باشند، مگر قیام «بائر»! سرزمینها دو قسم است: یا «دائر» است یا «بائر»؛ آنکه میوه میدهد و محصول میدهد سرزمین «دائر» است، سرزمین «بائر» که میوه نمیدهد! قوم هم دو قسم است: یک قومی میوه میدهد که میوهاش عقل است، علم است و تمدّن است و قومی هم هست که این میوهها را نمیدهد، همینطور یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِی فِی الأسْوَاقِ! (4)این شخص جزء قوم «بائر» است؛ یعنی هلاک! کسانی که یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ، (5)جزء قوم «دائر» هستند، لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ هستند و لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ هستند. کسانی که فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ، (6)میشود تجارت کُنتُمْ قَوْماً بُوراً. اینجا که فرمود: قَوْماً بُوراً؛ یعنی قیام شما، قیام حالِ «کان» است که در راه هلاکت قدم برمیدارید، نه در راه سعادت. اینها که در مدینه بودند و فکر سیاسی آنها این بود و تحلیل میکردند و میگفتند که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اطرافیانشان کم هستند و به هلاکت میرسند، دیگر نمیدانستند که کَمْ مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً، (7)اوّلاً نمیدانستند در این صحنه جنگی اتفاق نمیافتد و همین زمینه است برای فتح مطلق، یعنی فتح مکّه و فکر هم نمیکردند که اینها سالم برمیگردند وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً. پرسش: در جریان نزول بعضی از آیات وقتی در یک موقعیت خاصی نازل میشوند، آیا میشود دلیل باشد که فقط و فقط مخصوص آن موقعیت است؟ پاسخ: نه، این تحلیل کلّی است. پرسش: پس اگر ما این آیات را فقط با نگرش جریان «صلح حُدیبیه» و فتح مکّه نبینیم، ابتدای سوره را که نگاه کنیم میبینیم که میفرماید: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ؛ (8)ما که از فتح مُبین خبری نداریم، آن وقت بیاییم این جریان «ذَنب» پیامبر را اینطوری معنا میکنیم که ؟ پاسخ: نه، ما اصل آیه را باید بفهمیم، یک؛ سِعه و ضیق آن را به وسیله آیات دیگر تشخیص بدهیم، دو. پرسش: مگر در روایت ندارد که «حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِین»؟ (9)پاسخ: بله، اما این را در روایت و درایت ما داریم که بین مقدم و تالی باید تناسبی باشد؛ هیچ ارتباطی بین فتح مُبین با بخشش گناه نیست! ولو «حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِین» باشد؛ اما خدا یک وقت میفرماید استغفار بکن تا گناهانت بخشیده بشود، اینجا یک تناسب هست. پرسش: اما با توجه به اینکه این آیه را ما فقط برای فتح مکّه داریم! پاسخ: نه، هر فتحی! به هر حال یک فتح نظامی است. پرسش: فتح معنوی چرا نباشد؟ پاسخ: فتح معنوی که با این سازگار نیست! فتح معنوی فتّاح مُبین است برای همه، قبل از اینکه از مدینه حرکت بکند فتح بود که آن درجات رحمت الهی و درهای رحمت الهی هست و برای کفّار هم لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ؛ (10)اما برای مؤمنین در همه موارد ابواب سماء باز است؛ اما الآن که این قصه را نقل میکند و در همین زمینه هم ـ جریان «صلح حُدیبیه» ـ این آیه نازل شده است، معلوم میشود تناسبی باید باشد. پرسش: پس این ضمیر باید «لکَ» نباشد، بلکه «لکُم» باشد! پاسخ: نه، چون رهبر اوست! رهبر اوست و کار اساسی به دست اوست و او در حقیقت فاتح شد، قومش هم به برکت آن حضرت فاتح شدند تناسبی باید باشد.
ص: 1048
علّت عدم پذیرش استغفار تخلّفکنندگان از همراهی پیامبر
فرمودند: وَ مَن لَمْ یؤْمِنْ که باز تحلیل کردند، فرمودند اینها اصول کلّی است، حالا شما درباره اصول کلّی مشکل دارید یک مطلب دیگری است، چه چیزی را میخواهید استغفار بکنید؟ در جریان استغفار در سوره مبارک «توبه» گذشت که یک عدّه میآیند عذرخواهی میکنند، اینها که عذرخواهی میکنند برابر آنچه در سوره مبارکه «احزاب» هست یک عده افراد «ضعیف الایمان» هستند که جای عذرخواهی آنها هست؛ اما یک عدّه واقعاً منافق هستند! در سوره مبارکهٴ «توبه» که بحث آن گذشت، آیه نود سوره «توبه» این است: وَ جَاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأعْرَابِ لِیُؤْذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ الَّذِینَ کَذَبُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ سَیُصِیبُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ، اما لَیْسَ عَلَی الضُّعَفَاءِ وَ لاَ عَلَی الْمَرْضَی وَ لاَ عَلَی الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ مَا یُنْفِقُونَ حَرَجٌ، (1)بعد فرمود عدّهای که معذور نبودند، ولی عذر تراشیدند، در آیه 94 فرمود: یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَیْهِم؛ یک عدّه وقتی که شما فاتحانه از میدان جنگ برمیگردید میآیند عذرخواهی میکنند که ما مشکل داشتیم، زن و بچه ما نبودند یا مشکل مالی داشتیم، فرمود: قُلْ لاَ تَعْتَذِرُوا لَن نُؤْمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبَارِکُمْ؛ خدا به ما گزارش داد که توطئه شما چه بود و غرض شما چه بود؟ بنابراین آنها که «ضعیف الایمان» هستند راز و رمزشان را خدا بیان میکند و راه بخشش هست، آنها که منافق هستند فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (2)آنها را هم ذات اقدس الهی تبیین میکند. پرسش: آیا نفس تحلیل سیاسی اگر معتقد باشند که بهشت ؟ پاسخ: نه، وقتی پیغمبر هست دیگر تحلیل سیاسی معنا ندارد. پرسش: مثلاً تعداد مؤمنین کم هستند؟ پاسخ: بله، کَمْ مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً! وقتی خدای سبحان میگوید: یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، لسان او لسان «الله» است، وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، مدام پشت سر هم وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، بعد از چند آیه لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، این برای آن است که ثابت بکند کلّ نظام، سپاه و ستاد الهی است! این تکرار که مدام پشت سر هم میفرماید: لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، این را پیامبر از طرف کسی میگوید که «لَهُ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ»! مگر اینکه کسی مشکل اعتقادی داشته باشد که ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ باشد.
ص: 1049
تفکیک قرآن بین افراد «ضعیف الایمان» و منافق در پذیرش استغفار
در سوره مبارکه «احزاب» فرمود البته همه اینها همه یکسان نیستند، یک عدّه منافقاند و یک عدّه هم فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ هستند؛ آیه شصت سوره مبارکه «احزاب» این بود: لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ، این وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ افراد «ضعیف الایمان» هستند، نسبت به اینها جا برای بخشش هست، جا برای استغفار هست؛ اما منافق را قرآن کریم تحلیل میکند که بَل ظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ؛ شما اصلاً مشکل اساسی دارید و میگویید اینها رفتند کشته میشوند و سالم برنمیگردند، مشکل اساسی شما این است وَ کُنتُمْ قَوْماً بُوراً. ما به پیامبر وعدهٴ نصرت دادیم و گفتیم: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ (1)میشود، چندین بار گفتیم که تو پیروز هستی! وَ مَن لَمْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ سَعِیراً؛ شما هیچ مشکل نداشته باشید، مگر آنها مستقل هستند؟ ولو آنها خودشان را مستقل میدانند! آنها به قدرت الهی از این جهت معتقد نیستند؛ اما شما که ایمان آوردید بدانید وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ! البته اگر کسی جزء ضعیف الایمان بود یَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ و اگر جزء منافقین بود وَ یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ و مغفرت الهی، رحمت الهی ابدی است، ازلی و سرمدی است وَ کَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً. حالا شما اگر راست میگویید شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا، یک؛ وَ أَهْلُونَا، دو؛ همین که این جریان «صلح حُدیبیه» تمام شد، آمدند مدینه و جریان خیبر شروع شد که رفتند فاتح شدند و حالا آمدند غنائم جمع کنند، حالا میگویید ما آنجا بیاییم! چطور اینجا میگویید: شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا؟! آنجا و در جریان غنائم که میخواهند جمع بکنند، اجازه میخواهید که شرکت کنید؟! سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ همان در جریان «صلح حُدیبیه» فرمود بعداً شما که وارد مدینه شدید فتحی در پیش دارید، همینها که الآن میگویند شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا وقتی دیدند شما در فتح خیبر دارید غنائم جمع میکنید، میگویند که اجازه بدهید ما هم بیاییم! معلوم میشود که آنجا شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا نبود. سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ، همین الْمُخَلَّفُونَ در جریان «صلح حُدیبیه» همینها وقتی إِذَا انطَلَقْتُمْ إِلَی مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا، در جریان فتح خیبر، میگویند: ذَرُونَا نَتَّبِعْکُمْ؛ بگذارید ما هم بیاییم! یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ؛ ذات اقدس الهی حکمش را مشخص را کرد که اینها قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ. (2)
ص: 1050
سلب توفیق تأیید نظام اسلامی در اثر تکرار تخلّف و بدرفتاری
گاهی انسان در اثر بدرفتاری یک بار، دو بار، ده بار وقتی تکرار شد، خدا توفیق تأیید نظام را از او میگیرد، میگوید برو سر جایت بنشین! من دینم را به دست دیگران اداره میکنم! یک بار غفلت کرد، دو بار غفلت کرد، سه بار غفلت کرد وقتی این غفلت کردن جزء کُنتُمْ قَوْماً بُوراً شد، میفرماید: قِیلَ اقْعُدُوا؛ حالا بنشینید سر جایتان! من دینم را به دست دیگری یاری میکنم وَ إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ! (1)اسلام هم همینطور است؛ چه جنگ و چه غیر جنگ! چه نظام و چه غیر نظام! چه حوزه و چه غیر حوزه! هر کسی در شهر یا روستا نسبت به دین، نسبت به مسجد و نسبت به حسینیه، یک اصل کلّی است! مدام خودش را کنار بکشد و کنار بکشد، خدا که دست از دینش برنمیدارد، فرمود شما تلاش و کوشش کنید!
ضرورت تقاضای توفیق خدمتگزاری دین از خدای سبحان
این دعای نورانی ماه مبارک رمضان که «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی» (2)دعای خوبی است، اینکه چیز بدی نیست! خدایا من جلو بیفتم! اینکه نظیر این مقامات دنیایی و مرجعیت و عُظما و اعظم و مانند اینها نیست که آدم بگوید من جلو بیفتم که «عذاب ألیم» را به همراه داشته باشد! خدایا دینت را که میخواهی حفظ کنی، من حسود نیستم؛ ولی توفیقی بده که به دست من یاری بشود! چون دستی بدتر از دست بگیر نیست! «الْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنَ الْیَدِ السُّفْلَی»؛ (3)دستی که بالاست بهتر از دست پایین است، آنکه میدهد دستش بالاست و اینکه میگیرد دستش پایین است، خدایا ما چرا دستمان پایین باشد؟ آن کسی هم که دارد، آن را هم که تو دادی؛ بگذار همیشه دست ما بالا باشد! اینها دعاهای شَرفبخش ماه مبارک رمضان است! کرامتبخش است! اینها که حسد نیست! «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی»، تو که میخواهی حوزه را حفظ بکنی، دین را حفظ بکنی، تفسیر را حفظ بکنی، نهجالبلاغه را حفظ بکنی، فقه را حفظ بکنی، حدیث را حفظ بکنی، این علوم را که میخواهی حفظ بکنی، بگذار با زبان من و با دست من حفظ بشود! چرا من تماشاچی باشم و دیگری حفظ بکند؟
ص: 1051
تعذیب بودن امر به خانهنشینی متخلّفان به حضور در فتح مکه
اینجا هم همینطور است! اینها در فتح مکه گفتند بگذارید ما بیاییم غنائم را جمع بکنیم، خدا هم وقتی دو بار، سه بار، ده بار آزمایش کرد و دید که اینها اهل یاری نیستند قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ؛ زنان سالمند، مردان سالمند، «عَجَزه»، ویلچریها و مانند اینها در صحنه نیستند، شما هم در ردیف «قاعدین» باشید! این یک تازیانه است فَثَبَّطَهُمْ! این «تثبیط» با «طاء» مؤلّف، یعنی «تقیید»، یعنی بازنشسته کردن و زمینگیر کردن. قِیلَ، این فرمان الهی است براساس عظمت نفرمود «قال»، برای عظمت فاعل فعل مجهول شد قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ؛ حالا با زنان سالمند و مردان سالمند بروید بازنشست بشوید، من دینم را یاری میکنم؛ این چیز خوبی نیست! اینها وقتی که در جریان حُدیبیه حاضر نشدند حضور پیدا کنند و گفتند: شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا، حالا که جمع غنائم فتح مکّه شد گفتند: ذَرُونَا نَتَّبِعْکُمْ؛ بگذارید ما هم بیاییم! گفت نه، اینجا دیگر جای شما نیست، برای اینکه خدا فرمود اینهایی که در «صلح حُدیبیه» نیامدند، اینها باید خانهنشین باشند، اینها حق شرکت در فتح را ندارند، شما میخواهید بر خلاف حکم خدا عمل بکنید قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ، ذَرُونَا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ، حکم خدا این است. قُل لَن تَتَّبِعُونَا کَذلِکُمْ قَالَ اللَّهُ؛ شما اصلاً نمیتوانید بیایید، برای اینکه فرمان الهی این بود. قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُ؛ اینها میگویند حسادت نیست، با شما چه حسادتی داریم؟! چندین بار بنا شد که شما دین را یاری کنید و نکردید، این قضا و قدر الهی است که شما خانهنشین بشوید فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا؛ سخن از حسادت نیست، چون کار در دست ما نیست! کار دست کسی است که دین برای اوست.
ص: 1052
بیان علامه طباطبایی در مقصود از تفقّه و تذکّر قلیل منافق
بَلْ کَانُوا لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً. سیدنا الاستاد علامه طباطبایی را خدا غریق رحمت کند! المیزان را باید اینجاها شناخت. درباره منافقین در بعضی از آیات دارد که لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً، (1)اینها کم به یاد خدا هستند، منافق که اصلاً به یاد خدا نیست! وقتی خدا را قبول ندارد و قیامت را قبول ندارد، نه اینکه گاهی به یاد خدا باشد! آنکه گاهی به یاد خداست و گاهی غافل است جزء وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ است که در کنار منافقین آمده، بله! آنها که «ضعیف الایمان» هستند اینطور میباشند؛ اما منافق اصلاً! چون هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْیمَانِ! (2)کسی که کافر محض است و از کافر بدتر است إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الأسْفَلِ مِنَ النَّارِ، (3)اصلاً خدا را قبول ندارد تا اینکه کم به یاد خدا باشد! روایتی در اینجا هست و ایشان غالب این روایات را خوب بررسی میکنند و لطایف آن را در بحث روایی ذکر میکنند، آن روایت چیست؟ روایت این است که وقتی سؤال میکنند منافق اصلاً خدا را قبول ندارد و این آیه هم که میگوید که منافق کم به یاد خداست، در روایت امام(علیه السلام) فرمود منافق آنجایی که دنیا مطرح است قرآن چاپ میکند، سخنرانی میکند، دنیا مطرح است! فقط برای دنیا! تظاهر به دین میکند، نه برای خدا و قیامت، چون این را معتقد نیست. (4)اصل اوّل این است که فقط و فقط برای دنیا کار میکند، اگر قرآن چاپ میکند، اگر مجلس تشکیل میدهد، اگر تسبیح در دست میگیرد، هرکاری میکند فقط برای دنیاست، این یک؛ اصل دوم اینکه قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ، (5)دنیا یک چیز اندکی است؛ اصل سوم اینکه چون فقط برای دنیا کار میکنند «ولاغیر»، پس لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً، آیه را طرزی معنا کرده که هیچ شبههای در ذهن کسی نمیآید! آن شبهه این است که منافق اصلاً خدا را قبول ندارد تا کم یا زیاد به یاد خدا باشد، امام فرمود این برای دنیا یاد میکند و دنیا هم برای متاع قلیل است! اینطور حرف زدن در غیر اهل بیت نیست! لاَ یَفْقَهُونَ؛ کم میفهمند، اینها اصلاً دین را قبول ندارند تا کم بفهمند! مگر آنجایی که دنیایشان مطرح باشد و دنیا هم که متاع قلیل است. ص: 1053
موضوع: تفسیر آیات 15 تا 19 سوره فتح
سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انطَلَقْتُمْ إِلَی مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ قُل لَن تَتَّبِعُونَا کَذلِکُمْ قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُ فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا بَلْ کَانُوا لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً (۱۵) قُل لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الأعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَی قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ فَإِن تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِن تَتَوَلَّوْا کَمَا تَوَلَّیْتُم مِن قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِیماً (۱۶) لَیْسَ عَلَی الأعْمَی حَرَجٌ وَ لاَ عَلَی الأعرَجِ حَرَجٌ وَ لاَ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ وَ مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ وَ مَن یَتَوَلَّ یعَذِّبْهُ عَذَاباً أَلِیماً (۱۷) لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً (۱۸) وَ مَغَانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَهَا وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (19)
ص: 1055
در این سوره مبارکهٴ «فتح» بعد از جریان «صلح حُدیبیه» که به عنوان فتح یاد شده است، جریان بیعت مطرح شد؛ عدّهای در جریان «صلح حُدیبیه» که حضرت آنها را دعوت کرده بود به طرف مکّه و سر باز زدند، گفتند: شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَ أَهْلُونَا (1)اینها بعد از اینکه دیدند وجود مبارک حضرت سالماً با یک فتح و پیروزی نسبی برگشت و عازم جریان خیبر بود و در خیبر فاتح شد و غنائمی نصیب مسلمانها شد، گفتند ما هم در این صحنه شرکت کنیم و از غنائم استفاده کنیم که دستور رسید شما حق شرکت نداشته و بهرهای از غنائم ندارید. چند سؤال مربوط به مطالب قبلی بود، آنها را بازگو کنیم تا تتمهٴ مسئله فتح خیبر و پیروزی مسلمانها و محرومیت عدّهای که منافق بودند یا فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (2)بودند روشن شود. در همین سوره مبارکهٴ «فتح» آیه هشت آمده است: إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً که ما توضیح مبسوطی در این زمینه ندادیم، برای اینکه در سوره «احزاب» آیه 45 همین مطلب مبسوطاً گذشت. سوره «احزاب» آیه 45 این است: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً، این بحث مبسوط آنجا بیان شد.
ناروایی حمل تقاضای یاری دین خدا در دعا بر حسادت
مطلب دیگر درباره سؤالی است که در دعای ماه مبارک رمضان به خدا عرض میکنیم: «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی»، (3)این از سنخ حسادت و رقابت نامطلوب نیست که ما بگوییم که چرا خدا دین را به دست ما یاری بکند و به دست دیگری یاری نکند! دعاها چند قسم است، یک وقت شخصی مشکل خصوصی دارد، بیمار هست یا مدیون هست که با ضمیر متکلم وحده دعا میکند: «رَبِّ اغْفِرْ لِی» و مانند آن؛ گاهی خانوادگی دعا میکند: «وَ لِأَوْلَادِی وَ لِمَن یَکُونُ حَقّ» و امثال آن؛ اما در مسائل اجتماعی، طبع اوّلی دعا این است که برای جامعهٴ اسلامی و برای کلّ مسلمانها باشد، این دعایی که در تعقیبات نمازهای ماه مبارک رمضان خوانده میشود، همه آنها موجبه کلّیه است: «اللَّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَرِیض اللَّهُمَّ ...» (4)همه اینها به نحو قضیه موجبهٴ کلیه است و اختصاصی به بعض ندارد؛ اما در بعضی از موارد است که ذات اقدس الهی تهدید میکند و میفرماید اگر شما دین خدا را یاری نکردید، خدای سبحان شما را میبرد و یک عدّه دیگری را میآورد که دین را به دست آنها یاری کند: إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ (5)آن وقت فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ (6)از این قبیل است یا إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ از این قبیل است. در چنین فضایی به ما دستور دادند که بگوییم: خدایا! مبادا ما جزء کسانی باشیم که دین تو را یاری نکنیم، تو ما را از بین ببری و یک گروه دیگر بیاوری که دین را یاری کنند. «فتحصّل أنّ هاهنا اموراً ثلاثة»: یک وقت است که دعاها شخصی است، یک؛ یک وقت است قضیه خاصی در کار نیست، آن دعاها هم به صورت موجبهٴ کلیه است که نمونه آن هم همان دعاهای تعقیب ماه مبارک رمضان است که «اللَّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَرِیض»، «اللَّهُمَّ أَشْبِعْ کُلَّ جَائِعٍ» و «اللَّهُمَّ اکْسُ کُلَّ عُرْیَانٍ» که همه قضیه موجبهٴ کلیه است، این دو؛ بخش سوم این است که فضا یک فضای خطرناک و تهدیدآمیزی است که انسان در معرض آزمون الهی است! خدا فرمود شما باید این کار را انجام بدهید، اگر این کار را انجام ندادید خدا دست از دین خود برنمیدارد، شما را میبرد، یک عدّه دیگر میآورد و دین را به دست آنها آباد میکند: إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ، در چنین فضایی این دعای نورانی وارد شده است که «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی»، این هم مربوط به آن دعای نسبی است.
ص: 1056
تقویت قول چهارم از اقوال چهارگانه در تفقّه قلیل منافق
مطلب دیگر درباره اینکه فرمود: لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً، این چهار وجه داشت که «أقوی الوجوه» وجه «رابع» بود؛ آن وجوه سهگانه قبل این است که لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً؛ یعنی اینها بعضی از مطالب را میفهمند و بعضیها را نمیفهمند؛ وجه دوم آن است که بعضی از اینها میفهمند و اکثری اینها نمیفهمند؛ وجه سوم این است که سطح فهم اینها و ادراک اینها پایین است، اینها فقط بدیهیات و چیزهای ساده را میفهمند و ظاهر آنچه را که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) پذیرفت، این وجه سوم است. لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً وجه اوّل و وجه دوم مورد قبول ایشان نیست، همین وجه سوم است که شاید بد نباشد؛ اما دقیقتر از همه وجه چهارم است که در بحث دیروز اشاره شد، برابر روایتی بود که خود روایت احیا کرده است و آن آیه این است که منافق لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً (1)آنجا ذکر است و اینجا فهم است! منافقین کم به یاد خدا هستند، در حالی که منافق اصلاً دینی ندارد: هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْیمَانِ، (2)در چنین شرایطی منافق اصلاً خدا را قبول ندارد تا ـ چه کم و چه زیاد ـ به یاد خدا باشد. در روایات این نکته هست که منافق جز برای دنیا به یاد خدا نیست، چون در حضور دیگران است و فقط برای دنیاست، این یک؛ قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ، (3)این دو؛ پس اینها لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً، سه. (4)این واقع جزء نکتههایی است که کمتر به ذهن انسان میآید و برای این یک دقّت معصومانه لازم است، چون برهان این است که اصلاً منافق خدا را قبول ندارد تا به یاد خدا باشد! آیه که دارد لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً، آنجا این اشکال هست، برای اینکه منافق اصلاً چه کم چه زیاد، کافر است، او خدا را قبول ندارد! پرسش: آیا ذکر ظاهری اینجا منظور است؟ پاسخ: بله! منافق وقتی که ذکر میگوید «لِلدُّنْیَا» است، اینکه برای آخرت نیست! و دنیا هم قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ و اگر نبود این تفطّن و دقّتی که در روایت هست، این مطلب به ذهن نمیآمد، مگر همین سه ـ چهار وجهی را که اینجا ذکر کردند؛ الآن اینجا هم همینطور است! اینها فقط مطالب دنیا را میفهمند، چیزی که اُخروی است اینها معدوم میپندارند، میگویند قصه است، افسانه است أَ إِنَّا لَفِی خَلْقٍ، (5)این رَجْعٌ بَعِیدٌ (6)است! این شدنی نیست! این چه حرف افسانهای است که اینها میزنند! این ـ معاذالله ـ اساطیر اوّلین است! کسی که فکرش این است مسئله قیامت و بهشت و جهنّم و اینها اسطوره و افسانه است، او اصلاً چیزی در این زمینه درک نمیکند و اگر احیاناً به مسلمانها در جریان فتح خیبر و مانند آن میگویند که ما با شما باشیم، برای دنیاست و همین برای غنیمت است.
ص: 1057
ممکن نبودن تغییر کلام خدا با حضور منافقین در خیبر
مطلب دیگر این است که فرمود: لَن تَتَّبِعُونَا کَذلِکُمْ قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُ، شما میخواهید کلام خدا را عوض بکنید! چون خدا به پیغمبرش(صلی الله علیه و آله و سلم) وعده داد و فرمود اینها اهل اینکه دین را یاری کنند و در صحنه نبرد حضور پیدا کنند نیستند. در سوره مبارکهٴ «توبه» آیه 83 اینطور به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وحی شد، فرمود: فَإِن رَجَعَکَ اللّهُ إِلَی طَائِفَةٍ مِنْهُمْ، آنجا هم در ذیل همین آیه 83 سوره «توبه» گذشت که این «رَجَعَ» دو باب دارد؛ یک باب لازم دارد که مصدر آن «رجوع» است «رَجَعَ یرجِعُ رجوعاً» و یک باب متعدی دارد که مصدر آن «رَجعْ» است رَجْعٌ بَعِیدٌ؛ یعنی «ارجاعٌ بعید». اینجا دارد که فَإِن رَجَعَکَ اللّهُ که این از «رَجَعَ یرجِعُ» مصدرش «رَجعْ» است و نه «رجوع»؛ لذا متعدی است. فَإِن رَجَعَکَ اللّهُ إِلَی طَائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُل لَن تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً، اینکه وجود مبارک پیغمبر فرمود اصلاً شما ما را یاری نمیکنید، از کجا میگوید؟ این علم غیب است! این را ذات اقدس الهی به حضرت اعلام کرد، حالا اینها میخواهند در فتح خیبر و امثال خیبر حضور پیدا کنند، آیه نازل شد شما میخواهید کلام خدا را تغییر بدهید، اصلاً شدنی نیست! نه اینکه این کار را میخواهید بکنید و کار بدی است که نهی از منکر بکند، میگوید این کار شدنی نیست، چون خدای سبحان فرمود شما نمیآیید، اگر هم حرکت کنید مشکلی برای شما پیدا میشود که در راه میمانید. وقتی که خدا فرمود: فَقُل لَن تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَن تُقَاتِلُوا مَعِیَ عَدُوّاً، برای اینکه إِنَّکُم رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ حالا فَاقْعُدُوا مَعَ الْخَالِفِینَ (1)شما با زنها و مردهای پیر حالا در خانههایتان بنشینید این وَ قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ (2)برای همینهاست! مَعَ الْخَالِفِینَ برای اینهاست! اینها میخواهند با آمدنشان در جریان فتح خیبر کلام خدا را عوض بکنند، چند وجه برای تبدیل کلام الهی ذکر شده است که یکی از آنها همین است: یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ، ما از خودمان علم غیب نداریم که بگوییم شما توفیق آنکه بعد توبه کنید را ندارید و نمیآیید، شما ـ این چند نفر منافق ـ کسانی نیستید که دین را یاری کنید، چون ذات اقدس الهی فرمود و من هم به شما اعلام کردم؛ خدا فرمود فَقُل به اینها بگو که لَن تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَن تُقَاتِلُوا، حالا شما میخواهید برخلاف حرف خدا عمل کنید؟ شدنی نیست، نه اینکه معصیت است! یک وقت است کسی برخلاف شرع عمل میکند و غیبت میکند که میگوییم برخلاف دستور خدا عمل کرده است، چون آن دستور، دستور تشریعی است؛ اما یک وقت خدا «إخبار» غیب کرد، فرمود اینها کسانی نیستند که دین را یاری کنند، حالا شما میخواهید صورتسازی کنید و برای غنیمت میخواهید بیایید، یعنی ما دین را یاری کردیم! این یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ است که موفق نمیشوند.
ص: 1058
تفاوت ذکر نام مردم مدینه و اعراب متخلّف از همراهی در قرآن
بعد در جمع اینها ـ اینها گروه فراوانی بودند، جمعیت مدینه که هزار و چهارصد یا هزار و پانصد نفر نبود، در جریان فتح مکّه چند برابر حضور پیدا کردند ـ قسمت مهمّ این کسانی که نمیآمدند، تعبیر قرآن در این بخشها نسبت به آنها اعراب است، فرمود: وَ مِنَ الأعْرَابِ (1)اینچنین هستند؛ آیه یازده این است: سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأعْرَابِ. خود مدینه را قرآن کریم با احترام نام میبرد و اهل مدینه را با اجلال و تکریم میستاید که فرمود: یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ، (2)مردم مدینه مهاجران را دوست دارند وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ، خَصَاصَةٌ یعنی جزء مختصات ویژگیهای خود آدم؛ یعنی آن مقداری که برای آدم لازم هست، این را میگویند «خَصَاصَة»؛ کسی که فقیر است و نیازمند است، به هر حال یک مختصر قوتی تهیه میکند، این «خَصَاصَة» اوست. این آیه میفرماید: وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ؛ جزء مختصات و نیازهای آنها، آنجا که فقر و حاجت دارند «وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ حَاجَة»؛ آنچه مورد حاجت و مورد نیاز آنهاست را هم به این مهاجرین میدهند؛ اینها اهل ایثار هستند. «ایثار» آن است که کسی دیگری را بر خود مقدم بدارد و «استئثار» آن است که خود را بر دیگری مقدم بدارد. فرمود مردم مدینه اولاً مهاجردوست هستند یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ، ثانیاً وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ؛ خودشان اگر حاجت داشته باشند، مهاجرین را بر خود مقدم میدارند، این مردم را قرآن با احترام نام میبرد؛ اما الأعْرَابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً (3)که در آیات دیگر مطرح است، آنها غیر از عرب هستند! آن بَدوها و بیگانهها و بیابانیها و امثال آنها که از تمدّن دینی دور هستند، از آنها به عنوان مِنَ الأعْرَابِ یاد کرده است.
ص: 1059
امکان وجود افراد قابل توبه در میان متخلّفین از همراهی پیامبر
فرمود: سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأعْرَابِ و در آیات بعدی هم از اعراب سخن به میان میآید نه از عرب؛ معلوم میشود که یک عدّه بودند که لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً بودند، یک عدّه بودند که احکام دین هنوز برای آنها جا نیفتاده بود، لکن ممکن بود در بین اینها افرادی باشند که قابل توبه باشند، همه اینها که آنطور نبودند! و در آیه 83 سوره مبارکه «توبه» هم نفرمود که به نحو موجبهٴ کلیه همه شما اینطور هستید! خطاب به عدّهای کرد و فرمود: لَن تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً. اینها میخواستند در فتح خیبر شرکت کنند، فرمود: یُرِیدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلاَمَ اللَّهِ، ولی در جمع این مردم کسانی بودند که قابل توبه، هوشیاری، بیداری، تبشیر و إنذار بودند.
دعوت پیامبر از متخلّفین تائب به جبران گذشته با حضور در جنگ آینده
فرمود اگر بخواهید برگردید راه باز است، جنگی ما در پیش داریم قُل لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الأعْرَابِ، باز سخن از اعراب است! به آنها بفرما: سَتُدْعَوْنَ إِلَی قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ، حالا یا «ثقیف» است یا «هوازن» است یا «روم» هست، برخیها «ایران» را احتمال دادند یا جریان تبوک بود که برای رومیها بود؛ فرمود یک قوم نیرومندی با ما درگیر هستند و ما با آنها درگیر هستیم که دو راه دارد: تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ؛ یا جنگ یا اسلام! اینها اهل کتاب نیستند که سه راه باشد؛ یا جنگ باشد یا جزیه باشد یا اسلام! اینها اهل کتاب نیستند، لذا چون کافر حربی هستند دو راه بیشتر ندارند: یا اسلام یا مبارزه! ما هم در معرض خطر اینها هستیم و اینها را باید سرجایشان بنشانیم.
ص: 1060
اِخبار قرآن از نتیجه اطاعت و سرپیچی در جنگ آینده
فَإِن تُطِیعُوا؛ اگر اینها در آن صحنه بعد آمدند، معلوم میشود توبه کردند که یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً. فَإِن تُطِیعُوا؛ اگر آمدید اَجر حَسَن خدا به شما میدهد. اما وَ إِن تَتَوَلَّوْا؛ اگر نیامدید کَمَا تَوَلَّیْتُم مِن قَبْلُ؛ قبلاً هم در جریان «صلح حُدیبیه» شرکت نکردید و در آزمونهای دیگر هم حضور پیدا نکردید یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِیماً. اینها گروهی هستند که در چند آیه قبل درباره آنها فرمود: وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ، در آیه شش همین سوره فرمود: وَ یُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِیراً؛ اینها اگر دوباره بر همان عِناد خودشان پافشاری کردند، معلوم میشود که منافق هستند، نه «ضعیف الایمان»! برای اینکه ما تمام راهها را برای اینها باز گذاشتیم و این هم امتحان اخیر بود. این غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ در برابر آیه هجده همین سوره مبارکه است، فرمود آنها که «تَحْت الشَّجَرَة» بیعت کردند: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ، پس یک عدّه هستند که رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ (1)هستند و یک عدّه هم غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ میباشند؛ یک عدّه الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ (2)هستند و یک عدّه هم مَرْضِیّاً (3)میباشند، لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ. ادعای فخر رازی بر نبود منافق بعد از پیامبر و استفاده علامه طباطبایی از آن
اینجا فخر رازی میگوید که بعد از رحلت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ منافقی بر مذهب اهل سنّت باقی نمانده است، (4)درست هم هست! یک بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که آن بیان تا حدودی مبسوط است، ولی سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این را در المیزان (5)خیلی بازتر کرده است و آن عصاره بیان این است که بخش قابل توجّهی از مردم صدر اسلام منافق بودند، به دلیل اینکه در جریان جنگ اُحُد بخشی از اینها شرکت نکردند، در «صلح حُدیبیه» شرکت نکردند و عدّهای از اینها هم در جریان آن «لیلةُ التبوک» در کنار درّه ایستادند که شتر حضرت را بِرَمانند و حضرت را ترور کنند که موفق نشدند؛ همه این منافقینی که در این همه آیات هست، نشان میدهد که گروهی از مردم آن سرزمین در صدر اسلام منافق بودند که حتی حاضر شدند با بدترین بیشرمیِ اجتماعی، آن «إفک» را دامن بزنند و همسر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را متّهم کنند که از این رسوایی بدتر نبود! تا اینجا هم حاضر شدند که آیه یازده به بعد سوره مبارکه «نور» در همین قصه «إفک» است (6)پس هر کاری از دست اینها برآمد کردند؛ هم در جاسوسی نسبت به یهودیها یا جاسوسی نسبت به مشرکین تا همین که حادثهای پیش آمد، فوراً به طرف کفّار گرایش داشتند؛ اینها میگفتند که شاید اوضاع برگردد و نظام اسلامی شکست بخورد ما چرا آسیب ببینیم! این حرف بود: فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَی مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ (7)فرمود چرا حالا تا حادثهای پیش آمد با مشرکین تماس میگیرید؟ اینها بودند! استدلال حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که این گروه با پیغمبر نساختند و تا هر جا که مقدورشان بود اقدام کردند و بخش وسیعی از آیات مدنی هم درباره منافقین است، این اصل اوّل؛ بعد از رحلت حضرت و تبدیل غدیر به سقیفه، همه این کارشکنیها برطرف شد و ما دیگر منافق در مدینه نداشتیم! فخر رازی هم در ذیل همین آیه میگوید که بعد از رحلت پیامبر روی مذهب اهل سنّت هیچ منافقی نبود، به حسب ظاهر هیچ کارشکنی نبود! آنها که با پیغمبر نساختند، با سقیفه ساختند! حضرت در نهجالبلاغه با بیانی که سیدنا الاستاد توضیح میدهد، این است که یا باید بگوییم این جمعیت کثیر از منافقین دفعتاً مُردند، این که نیست! دفعتاً توبه کردند و مثل سلمان و اباذر شدند، این هم که نیست! با سقیفه و باند سقیفهایها ساختند «کما هو الحق»؛ با حکومت ساختند، با سقیفه ساختند و دیگر کارشکنی نمیکردند؛ مخصوصاً با عثمان و مانند اینها. این بیان حضرت در نهجالبلاغه ذیل این جمله است که «النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا» (8)هر جا قدرت است یک عدّه زیادی هم راه میافتند دنبالش میروند! اینکه سعدی گفت: «النّاسُ عَلی دِینِ مُلُوکِهِم» ریشه آن در این جمله نورانی حضرت امیر است که «النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا». سیدنا الاستاد در المیزان این را خوب باز کردند که این همه منافقین کجا رفتند؟ فخر رازی هم اقرار دارد که بعد از رحلت حضرت ما منافق نداشتیم، منافق نداشتیم یعنی همه اینها دفعتاً مُردند؟ اینکه نیست! همه اینها دفعتاً برگشتند و مثل سلمان و اباذر شدند، این هم که نیست! همه اینها با سقیفه ساختند؟ بله حق است؛ لذا فرمود: النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا.
ص: 1061
1) مجادله/سوره58، آیه22.
2) فاتحه/سوره1، آیه7.
3) مریم/سوره19، آیه55.
4) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج28، ص79.
5) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج19، ص287 و 288.
6) نور/سوره24، آیه11.
7) مائده/سوره5، آیه52.
8) المحجه البیضاء، الفیض الکاشانی، ج1، ص242.
بیان سیدالشهداء در ناپایداری مردم در امر دین
این بیان نورانی سیدالشهداء(سلام الله علیه) برای همه ما آزمون است، فرمود اکثری مردم اینطور هستند: «النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ» (1)چقدر این بیان شیرین است! «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ»! خیلیها دینشان دین آدامسی است! قبلاً «مَصطکی» بود، الآن آدامس است؛ این آدامس مادامی که مختصر لذّت دارد، در فضای کام و دهان میگردد، وقتی به صورت یک پوست درآمده تُف میکنند و میاندازند دور. «النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعْقٌ»، «لَعق» «ما تلعق به الالسن» است. «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون»؛ اکثری و یا بسیاری از مردم اسلام آنها اسلام آدامسی است!
ضرورت تقاضای ثبات قدم در امر دین از خدای سبحان
این است که استقرار در دین، و تثبیت در دین را تذکر دادند! هر وضویی که میگیریم مستحب است هنگام مسح پا بگوییم: «ثَبِّتْنِی عَلَی الصِّرَاط» (2)نه یعنی صراط مستقیم قیامت! آنجا وقتی انسان ثابت قدم است که اینجا در صراط مستقیم ثابت باشد. این دعا این نیست که ما اینجا هر کاری میکنیم بکنیم، بعد از صراط و پل صراط به آسانی بگذریم! یعنی اینجا در صراط مستقیم باشیم که آنجا رفتیم به سرعت عبور بکنیم. «وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ»، این طبع دنیاست! انسان باید این را طوری مدیریت کند که نه خودش گرفتار این وضع بشود و نه گرفتار کسانی بشود که «یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ»، البته یک عدّه وجود دارند که قابل توبه هستند؛ برای کسانی که قابل توبه بودند فرمود راه باز است، دیگر «ثقیف» است یا «هوازن» هست.
ص: 1062
تبیین معنای «أحسن القَصَص» بودن قرآن
اینها جزء امور تاریخی است که قرآن به آنها اعتنایی دقیق ندارد، این یکی از نکاتی که فرمود: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ (1)نه «أحسن القِصَص» که این «قَصص» مصدر است؛ این أَحْسَنَ الْقَصَصِ منصوب است تا مفعول مطلق نوعی باشد، نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ در جمیع مطالب، نه قصه یوسف(سلام الله علیه)! نَحْنُ نَقُصُّ هم فعل مضارع است و هم استمرار را میرساند؛ ما تمام قصههایی که در قرآن نقل میکنیم به بهترین روش نقل میکنیم، نه اینکه قصه یوسف أَحْسَنَ الْقَصَصِ است! اوّلاً «قِصَص» نیست، بلکه «قَصَص» است به فتح «قاف» است، مصدر است، مفرد است و مفعول مطلق نوعی است «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ قَصَصاً أحسن»؛ ما بهترین روش قصه را داریم و بهترین روش قصه هم این است که راست باشد، حکیمانه باشد، چیزی که دخیل نیست و جزء فضولات صحنه تاریخی است آنها را اصلاً نقل نمیکنیم؛ حالا اینجا چه قبیلهای بود، چه زمانی بود و چه مکانی بود، اینها بحثهای تاریخی است نه بحثهای علمی، ما اینها را نقل نمیکنیم! حالا چه «هوازن» باشد، چه «ثقیف» باشد، چه «روم» باشد و چه اینکه برخیها گفتند ایران باشد؛ چه زمان ما باشد و چه زمان بعد از ما باشد، به هر حال جنگی با کفّار غیر اهل کتاب در پیش هست که دو راه هم بیشتر ندارد؛ اگر شما در آن صحنه حضور داشتید فَإِن تُطِیعُوا، آن وقت خدای سبحان توبه شما را میپذیرد و اجر شما را اعطاء میکند فَإِن تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً؛ اما اگر اعراض کردید، چه اینکه قبلاً هم در جریان «صلح حُدیبیه» و مانند آن اعراض کردید یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِیماً، البته در این جنگ لَیْسَ عَلَی الأعْمَی حَرَجٌ وَ لاَ عَلَی الأعرَجِ حَرَجٌ وَ لاَ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ، بر اینها حرجی نیست.
ص: 1063
1) یوسف/سوره12، آیه3.
تفسیر عقلی و عرفانی چگونگی رسیدن به اطاعت خدا با اطاعت رسول
عمدهٴ در وَ مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ وَ مَن یَتَوَلَّ یعَذِّبْهُ عَذَاباً أَلِیماً وضع آن تبشیر و أنذار روشن است؛ اما در اینجاها که دارد اگر کسی مطیع پیامبر است مطیع خداست، این دوگونه تفسیر دارد که بین اینها هم خیلی فرق است؛ یک وقت است ما میگوییم رسول از آن جهت که رسول است پیام خدا را میرساند، این حق است: مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ (1)این حق است، برای اینکه رسول «بما انّه رسول» براساس مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی، (2)جز پیام الهی چیزی دیگر نمیرساند؛ یک وقت است که اینگونه از آیات را براساس «قُرب نوافل» (3)حلّ میکنیم در «قُرب نوافل» که این حدیث را فَریقین (4)نقل کردهاند، فرمود بنده من به من نزدیک میشود «لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ»؛ من میشوم مُحِب، او میشود محبوب و او میشود «حبیب الله». وجود مبارک حضرت که «حَبِیبُ اللَّه» است در درجه اوّل این «فعیل» به معنای فاعل است و در درجه دوم همین «فعیل» به معنی مفعول است؛ او محبّ خدا بود، بعد محبوب خدا شد، وقتی محبوب خدا شد ذات اقدس الهی در فصل سوم که «منطقة الفراغ» است، نه فصل اوّل که ممنوع است و نه فصل دوم که ممنوع است؛ یعنی در مقام ذات نه، در صفات ذات که عین ذات است نه، در مقام فعل و تجلّی و ظهور «کُنْتُ ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا». در این فصل سوم فعل خدا در دست پیغمبر(صلوات الله و سلامه علیه) ظهور میکند، آن وقت یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ (5)معنای آن خوب روشن میشود، مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ معنای آن خوب روشن میشود؛ اما بین این دو تفسیر خیلی فرق است؛ هر دو حق است؛ اما یکی براساس قرارداد عقلایی و اجتماعی معنا میشود و یکی هم براساس مشاهدات عرفانی معنا میشود.
ص: 1064
رضایت الهی ثمره اطاعت مؤمنان از پیامبر
مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ، این گروه لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ، برای اینکه إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، آنجا هم که فرمود: یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، چطور یَدُ اللَّهِ؟ برای اینکه دست خدا همان دستی است که پیغمبر دارد کُنْتُ ... یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا. پرسش: جمع بین این آیات اخیری که راجع به دشمنی کردن منافقین با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلّم)، با آن آیهای که در صدر سوره فتح است که فرمود: لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ (1)چطور جمع میشود؟ پاسخ: برای اینکه اینجا فتحی نبود! فرمود دنیا را به کام این منافق بدهی برنمیگردند! پرسش: قرار شد این حالت بدی را که نسبت به پیامبر داشتند با این؟پاسخ: اینها نسبت به مردم مکّه بود، اینها که در خود مدینه بودند و «أَعْدَی عَدُوِّ» حضرت بودند و أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفَاقاً (2)بودند، پشت سر حضرت نماز میخواندند! اینها که با حضرت روبهرو نبودند، فتح مکه برای آنهایی بود که حضرت در زمان حضورش در مدینه «آلههٴ» اینها را محکوم میدانست، رأی اینها را «تَسفیه» میکرد که شما سفیهانه صَنَم و وَثَن را میپرستید که بعد هم جنگ بدر و خندق و امثال آنها پیش آمد که حضرت عدّه زیادی از آنها را کُشت و اسیر گرفت، آنها دشمن حضرت بودند و حضرت را «مُذنب» میدانستند که با فتح مکه مسئله حلّ شد؛ اما این منافقین داخلی که «أَعْدَی عَدُوِّ» بودند، اینها اصلاً پشت سر حضرت نماز میخواندند و عداوتی را ظاهر نمیکردند! اینها اصلاً خدا را قبول نداشتند، اینها به دنبال غنیمت بودند؛ آن روز غنیمت به دست نیاوردند، در جریان فتح خیبر خواستند غنیمت به دست بیاورند. فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ اینها که «تحت الشّجره» آزمون شدند، امتحان شدند و واقعاً تثبیت قلب را از ذات اقدس الهی مسئلت میکردند، خدا در قلبهای اینها آگاه بود که اینها واقعاً مؤمن هستند؛ لذا وَ مَغَانِمَ کَثِیرَةً که در جریان فتح خیبر اینها سهمی از فتح و غنیمت داشتند. ص: 1065
موضوع: تفسیر آیات 18 تا 25 سوره فتح
ص: 1067
لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً (۱۸ وَ مَغَانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَهَا وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً (۱۹) وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنکُمْ وَ لِتَکُونَ آیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً (۲۰) وَ أُخْرَی لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَ کَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً (۲۱) وَ لَوْ قَاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الأدْبَارَ ثُمَّ لاَ یَجِدُونَ وَلِیّاً وَ لاَ نَصِیراً (۲۲) سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً (۲۳) وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَکَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً (۲٤) هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَن یَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْ لاَ رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَؤُوهُمْ فَتُصِیبَکُم مِنْهُم مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ لِیُدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوْا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِیماً (۲۵)) مقصود از فتح مبین و قریب و مطلقسوره مبارکهٴ «فتح»، جریان فتح مُبین را بیان میکند؛ فتح مُبین در کنار فتح قریب و در کنار فتح مطلق است. این سوره، فتح مُبین را به صورت صریح بیان کرده است: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً، (1)فتح قریب را هم ضمناً اشاره کرده و فتح مطلق را هم وعده داده است. فتح مُبین در جریان «صلح حُدیبیه» اتفاق افتاد؛ فتح قریب بعد از فتح مُبین در جریان فتح خیبر رخ داد؛ فتح مطلق بعد از جریان فتح خیبر در فتح مکّه رخ داد که حجاز و «جزیرة العرب» امن شد و همه دشمنان اسلحه را به زمین گذاشتند؛ لذا فرمود: إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ ٭ وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً ٭ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً (2)که آن دیگر فتح مطلق است. در جریان فتح مُبین که اینها آمدند تا سرزمین «حُدیبیه» و مشرکان، مانع ورود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شدند، مذاکراتی هم اتفاق افتاد که بنا شد فعلاً برگردند مدینه و سال بعد وارد بشوند؛ همینطور هم شده و این به صورت یک فتح تلقّی شد.تفاوت نگاه توحیدی مشرک با منافقیکی دو سؤال مربوط به مسائل قبل بود که بیان میشود؛ در آیهای که فرمود منافقین ـ آیه پانزده ـ لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً، نمیشود گفت منافقین مثل مشرکین هستند که گاهی در مدّت عمر به یاد خدا هستند؛ نظیر مشرکینی که فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ، (3)چون مشرک خدا را قبول داشت که وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، (4)منتها در ربوبیت مشرک بود نه در خالقیت، وقتی ضرورت پیش آمد دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ. اما منافق اصلاً خدا را قبول ندارد، حتی این گروه که فِی الدَّرْکِ الأسْفَلِ مِنَ النَّارِ (5)هستند وارد جهنّم هم که بشوند، آنجا هم به مالک میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ! (6)از بس لجوج هستند، آنجا هم به یاد خدا نیستند. بنابراین منافقی که کافر مطلق است وَ لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً (7)یا لاَ یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً، یعنی آنچه مسائل ماده به دنیا برمیگردد را معتقدند، ماورای دنیا و ماده را «بالقول المطلق» منکر هستند. پرسش: آیا به طور صریح وجود دارد که منافقین خدا را قبول ندارند؟ پاسخ: فرمود منافق خدا را اصلاً قبول ندارد، میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ؛ (8)چه بگویید و چه نگویید برای ما یکسان است، اینها افسانه است و اساطیر اوّلین است، این نه به طور قلیل و نه به طور کثیر اصلاً به یاد خدا نیست! وقتی انکار محض است، چگونه به یاد خدا باشد؟! لذا به ذات مقدس پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود چه استغفار بکنی و چه نکنی، إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً (9)خدا اینها را نمیآمرزد! برای اینکه اینها نه تنها در ربوبیت مشرک هستند، بلکه اصلاً ملحد محض بودند!چگونگی تحقق نفخ صور اوّل برای آخرین گروه انساندر جریان نفخهٴ صور آنجا چون سخن از تاریخ و زمان و زمین و اینها نیست، نمیشود گفت بعضیها به نفخهٴ اوّل نمیرسند و در نفخهٴ دوم هستند؛ حالا چگونه اینهایی که در آخر میمیرند وارد نفخهٴ اوّل میشوند و بعد وارد نفخه دوم، آن در بحث ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ (10)که مقداری از اینها مبسوط آن بحث شد، ممکن است برخی از اینها هم بعداً بیاید حلّ میشود؛ ولی هیچکس نیست که این دو نفخهٴ صور را نداشته باشد. پرسش: در ارتباط با پرسش قبلی اینکه صور اوّل برای اماته آخرین گروهی هستند که؟ پاسخ: بله، آن دیگر سخن از تاریخ نیست که ما بگوییم این آخرین تاریخ است که این شخص وارد شده، چون نفخهٴ صور الآن هم هست! آنهایی که میگویند ماسوای خدا همه فانی هستند، الآن آن نشئه را میبینند! اینکه میگوییم الآن آن نشئه را میبینند، معلوم میشود که نه تاریخ شمسی دارند، نه تاریخ قمری دارند و نه تاریخ میلادی دارند، آن صحنه از زمان و زمین بیرون ! وقتی از زمان و زمین بیرون شد، نمیشود گفت اول و دوم و ثانی و تاریخ و قمری و شمسی و امثال آنها.تفاوت تفسیر ظاهری و باطنی آیه مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَمطلب اساسی این است که ما یک وقت آیات قرآن را برابر همین ظواهر معنا میکنیم مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ (11)حق است، برای اینکه رسول «بما انّه رسول» مطلبی را جز از ذات اقدس الهی نقل نمیکند! اما یک وقت براساس «قُرب نوافل» (12)معنا میکنیم که «کُنْتُ سَمْعَهُ ... بَصَرَهُ ... لِسَانَهُ ... یَدَهُ»، (13)اگر وجود مبارک حضرت براساس دَنَا فَتَدَلَّی٭ فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی (14)که ضمیر به حضرت برگردد، ما آن نشئه را ملاحظه کنیم و آیات را معنا کنیم، مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ به یک سبک دیگری تفسیر میشود؛ در زمین که إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (15)به زمین آمد و زمینی شد، ما بگوییم رسول «بما انّه رسول» جز پیام مُرسِل را نمیرساند، اگر طبق آن مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ را معنا کنیم خیلی فرق میکند، این هم یک معنای دیگری است؛ هر دو هم حق است؛ اما آنکه در مقام قُرب است براساس «قُرب نوافل» معنا میشود و اینکه ما در محضر آن هستیم زمینی معنا میشود.
ص: 1068
1) فتح/سوره48، آیه1.
2) نصر/سوره110، آیه1 و 3.
3) عنکبوت/سوره29، آیه65.
4) لقمان/سوره31، آیه25.
5) نساء/سوره4، آیه145.
6) زخرف/سوره43، آیه77.
7) نساء/سوره4، آیه142.
8) شعراء/سوره26، آیه136.
9) توبه/سوره9، آیه80.
10) زمر/سوره39، آیه68.
11) نساء/سوره4، آیه80.
12) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.
13) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.
14) نجم/سوره53، آیه8 و 9.
15) قدر/سوره97، آیه1.
تبیین مقابل داشتن صفاتِ فعل خدای سبحاندر جریان رضای الهی، رضا صفت فعل خداست و هر صفتی که مقابل دارد، صفت فعل است و صفتی که مقابل ندارد مگر عدم، آن صفت، صفت ذات است. در صفت فعل، خدای سبحان به هر دو وصف موصوف میشود؛ مثل رضا و غضب، اراده و کراهت، قبض و بسط و مانند آن؛ گاهی قبض است و گاهی بسط، گاهی رضاست و گاهی کراهت، گاهی اراده است، گاهی محبّت است و گاهی عداوت، اینها اوصاف گوناگونی است؛ خدا نسبت به فلان شخص یا فلان وصف محبّت دارد و اراده دارد یا نسبت به این شخص عداوت دارد و کراهت دارد و مانند آن. اینها صفات فعل است نه صفت ذات، چون اگر صفت ذات بود، ذات نامتناهی است و با همه هست که فعل آن هم باید نامتناهی باشد و با همه، در حالی که رضا گاهی هست و گاهی نیست، غضب گاهی هست و گاهی نیست.عدم انتزاع صفات فعل خدای سبحان از ذات اومطلب دیگر این است که چون اینها اوصاف فعل هستند، از فعل خدا انتزاع میشود نه از ذات خدا؛ لذا در بیانات نورانی حضرت سیدالشهداء در آن دعای عرفه این است که خدایا! رضای تو سببی از خود تو ندارد، چه رسد به اینکه ما سبب رضای تو بشویم! (1)افراد عادی رضای آنها مسبَّب از اوصاف درونی آنهاست؛ کاری نسبت به آنها میشود، آنها خوشحال میشوند که مشکلشان حلّ شد، آن وقت راضی میشوند یا کاری نسبت به آنها میشود که آنها نگران و متأثّر هستند و رضایتشان سلب میشود، این رضایت و غضب، محصول آن انفعالات درونی خود انسان است؛ ذات اقدس الهی منزّه از آن است که چیزی از خارج در او اثر بگذارد و او بشود راضی یا بشود غضبان، بنابراین اینها جزء اوصاف فعلی خداست.وجه نامگذاری بیعت مسلمانان با پیامبر در حدیبیه به شجره و رضواندر جریان «صلح حُدیبیه» که زمینهٴ نبرد بود، وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مسلمانان بیعت گرفت، گرچه عملی نشد؛ اما اینها بیعت کردند؛ هر چه را که حضرت دستور داد، اگر مبارزه بود که مبارزه و اگر نبود که برگردند. اینها کاملاً مرتّب آمدند با پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کردند، حضرت هم زیر یک درخت نشسته و اینها آمدند بیعت کردند و چون این جریان «تحت الشّجره» بود، این به «بیعة الشّجره» معروف شد و چون ذات اقدس الهی فرمود: رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ، (2)این به «بیعت رضوان» معروف شد و مانند آن. آن «شجره» را برخیها نگه داشتند و تبرّکاً کنار آن نماز میخواندند، بعضی آمدند برای اینکه سخن از وَثَن و صَنَم نشود درخت را قطع کردند، بعد در زمان عباسیها آن را مجدد ساختند که بعد خراب شد، همچنین آن قسمت «تحت الشّجره» عناوین فراوانی را هم به همراه داشت.خاص بودن پرداختن قرآن به جریان بیعت و اخبار از انزال سکینهفرمود: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ آن «شجره». این از موارد خاصی است که قرآن کریم به این خصیصه هم پرداخت، وگرنه قرآن کریم به خصیصهها کمتر توجه دارد. تحلیلی که خدا میفرماید این است که ما از قلب شما باخبر بودیم که واقعاً مؤمن هستید و میخواهید دین را یاری کنید؛ لذا چون از قلب شما باخبر بودیم، سکینت و آرامش را به قلب شما دادیم که هیچ هراسی از دشمن نداشتید هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً (3)این انزال سکینه برای همین است؛ چه اینکه رعب و هراس را در دلهای دشمنان القا میکند که قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ، (4)اینها «مقذوف الرّعب» هستند و پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) «منصور بالرّعب» است که این هم از تصرّف خدا در دلهای آنهاست. یک بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که ما در اوایل امر مأمور به جهاد بودیم؛ ما جهاد میکردیم، کشته میدادیم، شهید میدادیم و اسیر میدادیم، آنها هم کشته میدادند و اسیر میدادند تا اینکه ذات اقدس الهی ما را در این امتحان آزمود و روشن شد که ما حق هستیم، از آن به بعد «نَصر» و یاری و پیروزی را نصیب ما کرد؛ این در بیانات نورانی حضرت در نهجالبلاغه هست که ما با آنها مثل دو قوش جنگی مبارزه میکردیم تا اینکه امتحان دادیم، وقتی معلوم شد «نَصر» با ماست «وَ اَنْزَلَ عَلَیْنَا النَّصْرَ»، (5)اینجا هم همینطور است. پرسش: سوال اساسی این است که آن دو نفر هم «تحت الشّجره» بودند و خداوند هم رضایت خود را از آنها اعلام کرده، چرا شما مخالفت میکنید؟ پاسخ: خدای سبحان فرمود: فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ، این فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ نسبت به بعضیها یک نحوه دیگر بود و نسبت به مؤمنین طور دیگر بود! اینطور نبود که قلوب همه یکسان باشد! در بعضی از موارد فرمود که اینها تخلّف کردند و در بعضی از موارد فرمود اینها ادامه راه ندادند، اینطور نیست که از تکتک اینها ذات اقدس الهی به طور مطلق راضی باشد! در خیلی از موارد هم داریم که خدا از مؤمنین راضی است، بعد معلوم شد که در بین اینها افراد فاسد هم هستند یا در بین اینها افراد مرتدّ هم هستند؛ در فتح مکّه هم همینطور بود! اینطور نیست که اگر یک کلّی شد یا جمعی شد، تخصیصپذیر و تغییرپذیر نباشد.ثمره بیعت با پیامبر با توجه به منصوب بودن اوپرسش: پیامبر که منصوب از طرف خداست، بیعت ما چه تأثیری دارد؟ پاسخ: پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منصوب است و آنها هم باید با پیغمبر بیعت کنند! چه تأثیری دارد یعنی چه؟ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ این «فاء»، «فاء» تفریع بر رضایت نیست، گاهی سبب بر مسبَّب عطف میشود! چون اوّل ذات اقدس الهی اینها را آزمود، علم پیدا کرد که اینها «طاهرُ القلب» و «طیّبُ القلب» هستند رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (6)و این علم را هم مستحضرید که علم فعلی حق است، نه علم ذاتی؛ علم فعلی، تابع معلوم است و علم ذاتی، متبوع معلوم است؛ ذات اقدس الهی در مقام ذات، علم دارد که فلان گروه با اراده و اختیار خود آن راه را میروند و در خارج هم همینطور واقع میشود، چه اینکه به کار خودش هم علم دارد. آن سخن فخر رازی که میگفت چون خدا علم دارد که فلان کس معصیت میکند، پس معصیت، ضروری است، (7)با نقد مرحوم خواجه طوسی حلّ شده بود. اینجا هم فرمود: فَعَلِمَ، پس این «فاء»، نشانه فرع بودنِ علم بر رضا نیست، بلکه رضا فرع بر علم است.آرامش مسلمانان و فتح آنان در خیبر ثمره بیعت آنان در حدیبیهفَأَنزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً که جریان فتح خیبر است؛ این ثواب آنهاست! ثواب، اختصاصی به مسئله آخرت ندارد، اصل آن هم از «ثوب» است، پارچهای که انسان از آن استفاده میکند و در بَر میکند، اگر بدوزد که میشود «قمیص»، اگر ندوزد و همین پارچهٴ مطلق باشد میگویند «ثوب». این پارچه، خَلعت و جامه را ذات اقدس الهی به برکت استقامت و استواری مردم بیعت کننده «تحت الشّجره» به اینها داد، بیعت را هم قبلاً ملاحظه فرمودید؛ یعنی فروختند و بیع کردند، جان و مالشان را به دین فروختند. در جریان «صلح حُدیبیه» اینها پیروز شدند، برای اینکه اینها تقریباً وارد سرزمین دشمن شدند! بخشی از زمین «حُدیبیه» در «أرض» حَرَم هست، اینها تقریباً وارد خاک دشمن شدند و سالم وارد شدند و سالم هم برگشتند، با اینکه آنها چند برابر بودند و اگر حمله میکردند به حسب ظاهر پیروز میشدند، برای اینکه اینها در خاک آنها آمدند و جمعیتشان هم کم بود، با اسلحه و نیروی تجهیز رسمی هم نیامده بودند، آنها هم که خونآشام بودند شکستهای بدر و خیبر را هم چشیده بودند. فرمود مَغانم فراوانی هم در جریان «صلح حُدیبیه» که یک نحوه غنیمت است نصیب شما شده که پیروزمندانه و با تعهّد برگشتید و هم فتح قریب، چون برگشتید و آمدید جریان فتح خیبر نصیب شما شد که هم آنجا را گشودید و هم غنیمت بردید!علّت عدم نامگذاری پیروزی مسلمانان در بدر و خندق به فتحقبلاً هم ملاحظه فرمودید که هر پیروزی فتح نیست؛ در جریان جنگ بدر پیروز شدند؛ اما نمیگویند فتح کردند! در جریان جنگ خندق پیروز شدند، اما نمیگویند فتح کردند! فتح آن است که انسان برود سرزمینی را بگشاید، گشوده بشود و وارد آن بشود، وگرنه صِرف پیروزی فتح نیست. جریان فتح مُبین فتح است، جریان خیبر فتح است، جریان مکّه فتح است؛ اما جریان بدر فتح نیست یا جریان خندق فتح نیست. فرمود این «مغانم کثیرة» برای «هوازن» برای «ثقیف» این قبایلی که اعرابی بودند الأعْرَابُ أَشَدُّ (8)را شما فتح کردید و غنیمت بردید. وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَةً، چه در اطراف مکه و مدینه و چه در منطقههای دوردست، بعضی کوتاهمدت و بعضی بلندمدت تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ، این جریان فتح خیبر را یک فتح و پیروزی نقد بود که به شما داد و در جریان «صلح حُدیبیه» هم کَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنکُمْ، اینها مسلَّح و چند برابر شما بودند، شما در خاک اینها آمدید و اینها میتوانستند همه شما را از بین ببرند، ما نگذاشتیم اینها بیایند! دست اینها را ما بستیم و «کَفّ» کردیم، چون انسان وقتی بخواهد چیزی را دفع کند با کَف دفع کند، میگویند «کَفَّهُ» یعنی با کفِ دست جلویش را گرفته است «مکفوف» یعنی با کفّ دست رد شدند، به سینه اینها زدند و اینها را رد کردند؛ خدا با آن دست بیدستی خود که فَوْقَ أَیْدِیهِمْ (9)هست، «کَفّ» خدا و دست بیدستی خدا خورد به سینهٴ این دشمنان و اینها را سر جای خودشان نشانده است. پرسش: در جریان جنگ خندق که بالاتر از این بود چرا فتح نمیگوییم؟ پاسخ: آنجا که کشورگشایی نبود! یک وقت فتح به معنای این است که فاتح شدیم یعنی پیروز شدیم، آنجا فتح به معنی پیروزی است؛ اما فتح این است که انسان برود جایی را بگشاید و برود داخل! در جریان بدر اینطور نبود! در جریان خندق اینطور نبود! درست است که در جریان خندق آن احادیث وارد شده است، (10)اما در جریان فتح خیبر وارد آن قلعه شدند و غنیمت هم بردند، گشودند و وارد شدند! در جریان فتح مطلق که فتح مکّه است ـ فتح مقید نیست، نه فتح مُبین است و نه فتح قریب، بلکه فتح مطلق است إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ ٭ وَ رَأَیْتَ النَّاسَ ـ سرانجام وارد این سرزمین مکه شدند، اینها را میگویند فتح! گاهی ممکن است با قرینه برخی از پیروزیها را فتح بگویند، ولی فتح این است که انسان گشایش داشته باشد و وارد منطقهای بشود.صلح حدیبیه یکی از آیات الهی و زمینهساز فتوح دیگرفرمود: فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنکُمْ وَ لِتَکُونَ آیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ؛ یک علامت پیروزی باشد، برای اینکه کَمْ مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً (11)آیه حق است! در همه موارد شما گروه کمی بودید، آنها مسلَّح بودند و زیاد بودند ما شما را پیروز کردیم و شما را به راه راست هدایت میکنیم تا آنهایی که مشکل علمی دارند معرفت پیدا کنند و آنهایی که مشکل عملی دارند اقدام بکنند؛ آنهایی که نه مشکل علمی دارند و نه مشکل عملی دارند ادامه بدهند و تتمیم بشود، این میشود هدایت جامع نسبت به همه و فتحهای دیگری که وَ أُخْرَی لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْهَا؛ فکرش را هم نمیکردید ما بعد دادیم. در جریان فتح مکّه هیچ وقت شما فکر نمیکردید! در مدینه شما وامدار این سرمایهداران یهودی بودید! در این سوره مبارکه «حشر» که در پیش است و به خواست خدا میآید، میفرماید ما کاری کردیم که نه شما فکر میکردید و نه دشمنانتان فکر میکردند! شما وضع مالیتان در مدینه که روشن بود، صدقهبخور بودید یا کارگر بودید یا مزدور بودید یا وام میگرفتید، ثروت در دست همین سرمایهداران یهود بود که اینها در قلعه زندگی میکردند، اگر در اطراف مدینه کاخی بود برای اینها بود و در مدینه اگر کوخی بود متعلق به شما بود. در اوّل سوره مبارکه «حشر» دارد: هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛ نه آنها فکر میکردند فرار میکنند و نه شما! انقلاب اسلامی هم همینطور بود! آنها تا دندان مسلّح بودند و بر همه ارگانها سلطه داشتند، اینها هم دستشان خالی بود؛ فرمود نه دوست خیال میکرد که پیروز میشود و نه دشمن خیال میکرد که فرار میکند! مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا، یک؛ وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ، دو؛ هم آنها فکر میکردند ماندنی هستند و هم شما فکر میکردید که رفتنی هستید! دیدید به آسانی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ. فرمود جنگها، پیروزیها، غنیمتها و خیلی از چیزهاست که اصلاً به فکرتان نمیآمد و همینطور هم شد که نمونه آن را شما در انقلاب اسلامی دیدید.اِخبار قرآن از شکست مشرکان در صورت نپذیرفتن صلحوَ أُخْرَی لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَ کَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً، بعد میفرماید که وَ لَوْ قَاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الأدْبَارَ ثُمَّ لاَ یَجِدُونَ وَلِیّاً وَ لاَ نَصِیراً، ما البته به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفتیم که صلح را بپذیرد؛ ولی اگر اینها جنگ میکردند شکست میخوردند! این کَمْ مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ هست، با این حال بخش وسیعی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ (12)هست، یک؛ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ هست، دو؛ نظیر جنگهای دیگر است، سه. در جنگ بدر مگر جمعیت آنها بیشتر نبود؟ مگر آنها مسلَّح نبودند؟ مگر آنها جنگدیده نبودند؟ مگر آنها به سربازان خودشان گوشت شتر نمیدادند؟ مگر شما به سربازانتان خرما نمیدادید؟ مگر چوبدستی نداشتید؟ جمعیت شما هم کمتر بود، چطور شد که پیروز شدید؟ همان خداست!تغییرناپذیری سنّت الهی در حفظ دین و شکست مخالفاندر بخشهایی فرمود سنّت ما تغییر نمیکند! ما دینمان را حفظ میکنیم، این سنّت و سیره الهی تغییرپذیر نیست: لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً، این را الآن هم میگویند! فرمود: وَ لَوْ قَاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا، آنها حتماً فرار میکردند! چون نه ولیّ داشتند و نه نصیر. ولایت و نصرت هم که دو عنصر جداست بحثش قبلاً گذشت، ولیّ آن است کسی که هیچ کاره است، ولیّ او کارش را انجام میدهد، مثل کودک؛ اما نصرت آن است که انسان یک بخش از کار را خودش انجام میدهد و دیگری کمک اوست. به هر حال اینها نه مثل کودک هستند که ولیّ داشته باشند و نه مثل جوان یا نوجوان هستند که معین و معاون داشته باشند؛ نه ولیّ دارند و نه نصیر، مخذول خواهند بود و این سنّت ماست!جزء مقدّرات الهی بودن شکست دشمنان دین این را قبلاً هم فرمودند در سوره مبارکهٴ «مجادله» به صورت رسمی اعلام میکند، فرمود: سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً، در آیه 21 سوره مبارکه «مجادله» که به خواست خدا در پیش است این است که فرمود این را ما منظّم در قضا و قدر ثبت کردیم: کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ، این مقدَّر الهی است! با دین کسی در بیفتد، با مؤمنین کسی در بیفتد الّا و لابد شکست میخورد! تمام تلاش و کوشش ما باید این باشد که از قرآن و عترت جدا نشویم «از خارجی هزار به یک جو نمیخرند»! فرمود: کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی، به هر بهانهای بیگانه بخواهد دست بزند شکست خواهد خورد! چند بار در همین سورهای که سخن از فتح مُبین و سخن از فتح قریب است ملاحظه فرمودید که مدام میگوید: وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ (13)یا لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ، (14)این برای این است که بیگانه از کدام راه میخواهد استفاده کند؟! یک باور دینی میطلبد که نمونه آن را شما در این دفاع مقدّس ملاحظه فرمودید.شکست دشمنان در جریان حدیبیه نمونهای از تقدیر الهیفرمود در همین جریان «صلح حُدیبیه» شما در مُشت اینها بودید و در سرزمین اینها وارد شدید! شما به قصد عمره آمدید و به قصد جنگ نیامدید؛ اما این خونخواران آماده برای جنگ هستند! وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَکَّةَ؛ شما آمدید در خاک اینها و دمِ دست اینها هستید، نه پناهگاه دارید و نه سنگر، چون کسی که بخواهد نظامی فکر کند سنگر میخواهد، جا میخواهد، چادر میخواهد، تدارکات و پشتیبانی میخواهد، شما با دست خالی آمدید دمِ مرگ، ما جلوی این مرگ را گرفتیم! نماینده هم فرستادید دیدید از حرفهای آنها بوی جنگ میآید! وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَکَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ؛ شما رفتید در خاک اینها و در چنگ اینها هستید و هیچ چیزی هم ندارید، اگر جنگ بکنید سنگرتان کجاست؟ دفاعتان کجاست؟ اسلحهتان کجاست؟ پشتیبانیتان کجاست؟ وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیراً.شکست مشرکان مکه پیامد رفتار آنان در صدّ از مسجدالحرام البته هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا؛ آنها را هم که ما میگوییم، نه اینکه آنها هم آدمهای خوبی هستند، بلکه اینها کافر هستند، سالیان متمادی این مکّه را محاصره کردند «صدّ عن سبیل الله» کردند؛ هم «یصدون انفسهم عن الحق بالانصراف» و هم «یصدون الناس عن الحق بالصرف»؛ هم «یصدون انفسهم بالانصراف» که «ینصرفون عن الحق» و هم «یصدون غیرهم عن الحج و العمره» و مانند آن، مثل آنچه را که الآن انجام میدهند! هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الْهَدْیَ؛ یعنی شما قربانی همراهتان بردید، قربانی حج باید برود در منا و قربانی عمره را در همان مکه ذَبح میکنند وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَن یَبْلُغَ مَحِلَّهُ؛ «معکوف» یعنی «ممنوع»؛ شما این گوسفندهایی که به همراه بردید اینها نگذاشتند شما ببرید در مکّه اینها را ذَبح و قربانی کنید، جلوی شما را گرفتند که طواف بکنید، جلوی «هَدی» شما را گرفتند که بیاورید در مکه ذَبح بشوند. آنجا که دارد حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ، (15)اگر «هَدی» برای حج بود که محلّ آن منا هست و اگر برای عمره بود که محلّ آن خود مکّه است.نمونههای دیگری از حکمتهای صلح حدیبیه و نصرت الهی در آنبعد فرمود مشکل دیگری هم بود، ما درست است که میتوانستیم شما را یاری کنیم، ولی اگر شما وارد مکّه میشدید و جنگ میشد آن زنها و مردهای باایمان زیر دست شما لِه میشدند، جواب آنها را چه کسی باید میداد؟! چندین حکمت را ما اینجا رعایت کردیم؛ هم جنگی نشد و شما کشته ندادی و کشته نشدید و سالم برگشتید، بیعتی امضا کردند از یک طرف، صلحنامهای نوشته شده، بنا شد آینده بروید، آینده میروید و پیروز هم میشوید، از طرفی هم یک عدّه زنها و مردان مؤمن که قدرت مهاجرت نداشتند، اینها مسلمانهای ضعیفی بودند که در خود مکّه ماندند، اینها زیر دست و پا لِه میشدند! اینها را چه کار میکردید؟ خون اینها به عهده چه کسی بود؟ فرمود: وَ لَوْلاَ رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ که لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَؤُوهُمْ؛ اینها زیر پایتان لِه میشدند شما که نمیشناختید، چون آنها هم که مسلمان بودند خیلی هم که اسلامشان علنی نبود! وقتی لشکری مهاجم به شهری میشود و وارد میشود، هر کسی از کنار تیغش میگذرد میکُشد! آن وقت فَتُصِیبَکُم مِنْهُم مَعَرَّةٌ؛ یک شرمندگی و یک گناه نابخشودنی در اثر کشتار بیرحمانه زنها و مردهای بیگانه مؤمن مکه، اینها دامنگیرتان میشد! پس شما باید خدا را شاکر باشید که ما نگذاشتیم این حادثه رخ بدهد، وگرنه شما به غیر علم هم میکشتید! ما این کار را کردیم لِیُدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ، البته لَوْ تَزَیَّلُوا؛ اگر مرزها جدا بود، محلّه اینها جدا بود که مؤمنین و مؤمنات در یک طرف بودند و مشرکین و مشرکات طرف دیگر بودند لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوْا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِیماً!
ص: 1069
1) إقبال الأعمال(ط ـ القدیمة)، السیدبن طاووس، ج1، ص349.
2) توبه/سوره9، آیه100.
3) فتح/سوره48، آیه4.
4) حشر/سوره59، آیه2.
5) الغارات(ط –الحدیثه)، ابراهیم الثقفی، 2ج، ص373.
6) مائده/سوره5، آیه119.
7) تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص486.
8) توبه/سوره9، آیه97.
9) فتح/سوره48، آیه10.
10) إقبال الأعمال(ط ـ القدیمة)، السیدبن طاووس، ج1، ص467.
11) بقره/سوره2، آیه249.
12) فتح/سوره48، آیه4.
13) فتح/سوره48، آیه4 و 7.
14) فتح/سوره48، آیه14.
15) بقره/سوره2، آیه196.
موضوع: تفسیر آیات 26 تا 28 سوره فتح
ص: 1071
إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَی وَ کَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (۲۶ لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُوسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لاَ تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً (۲۷) هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً (۲8)) منع مشرکین مکه از حج و عمره مسلمانان و بشارت الهی بر پیروزی آناناین سوره مبارکه «فتح» که در مدینه نازل شد، در فضایی بود که مشرکین بر علیه اسلام و مسلمانها تلاش و کوشش فراوانی کردند و مانع حضور مسلمانها در مراسم حج و عمره شدند، راه مسلمین را از ورود به سرزمین وحی صدّ کردند، آنها را منصرف کردند و جلوی آنها را گرفتند. در چنین فضایی ذات اقدس الهی به رسول خود(صلی الله علیه و آله و سلم) در عالَم رؤیا بشارت داد که شما وارد مکه میشوید، خطری شما را تهدید نمیکند، در کمال امنیت هستید، برخیها سَرها را حَلق میکنند و میتراشند، برخیها موی سر را کوتاه میکنند، پیروزمندانه وارد مکه میشوید و برمیگردید و همچنین یک فتح قریبی هم نصیب شما خواهد شد. اینها را ذات اقدس الهی در عالَم رؤیا به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اعلام کرد و آن حضرت هم رؤیای خود را برای مؤمنین گفت. وجود مبارک آن حضرت با عدّهای از مؤمنین به قصد عمره مفرده از مدینه حرکت کردند و آمدند تا «حُدیبیه» که بخشی از این سرزمین «حُدیبیه» جزء أرض مکه است و محدوده حَرم است که کفّار جلوی اینها را گرفتند که در آیه قبل؛ یعنی آیه 25، وضع کفار روشن شد که هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَن یَبْلُغَ مَحِلَّهُ؛ هم جلوی شما را گرفتند و هم جلوی قربانیهای شما را گرفتند و تهدید الهی هم این بود که لَوْلاَ رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَؤُوهُمْ و ما اجازه ورود میدادیم، شما کشتاری در مکه به راه میانداختید!عناصر محوری منشأ «صدّ عن سبیل الله» توسط مشرکینبعد فرمود منشأ «صدّ عن سبیل الله» سه عنصر است که دامنگیر آنها شد: یکی اینکه خود اینها این کار را کردند و با دست خودشان این کار را کردند، کار الهی نیست، به نام دین نیست، دین این کار را نکرده، صاحب بیت این کار را نکرده، «ربّ الکعبه» این کار را نکرده، بلکه خود اینها کردند و این کار اینها هم یک تعصّب است، نه جهاد و نه دفاع، بلکه تعصّب بیجاست و سنخ تعصّب اینها هم تعصّب جاهلی است. پس خود اینها جعل کردند، از روی تعصّب جعل کردند، تعصّب اینها هم جاهلی است. این سه عنصر محوریِ کار مردم مکه است که «صدّ عن سبیل الله» کردند، إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ. پس «جاعل» خود کفار هستند، «مجعول» تعصّب است، سنخ تعصّب هم تعصّب جاهلی است، إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ. اینها کسانی هستند که در مسائل گمان یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیَّةِ، (1)در مسئله حَکَم و حاکم، حکومت آنها سنخ جاهلی است أَ فَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ. (2)بنابراین سیاست اینها جاهلی است، حمیّت اینها جاهلی است و وفای به عهد اینها هم جاهلی است. این سه عنصر زشت باعث شد که اینها «صدّ عن سبیل الله» کردند.عناصر محوری جلب رحمت و معرفت الهی در مؤمنان همراه پیامبردر قبال مشرکان، مسلمانها و مؤمنینی هستند که در خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، عناصر محوری فراوانی هست که نشانه رحمت و معرفت و حقیقت و عنایت الهی در آن وجود دارد. اوّلاً «الله» این کارها را به عهده دارد، یک؛ ثانیاً از مخزن غیب نازل کرده است، یک کار زمینی نیست، کار آسمانی است، دو؛ ثالثاً آنچه را که نازل کرده است حمیّت و تعصّب و امثال آن نیست، بلکه سکینت نازل کرده است، این سه. پس مبدأ فاعلی «الله» است، در قبال مبدأ فاعلی آنها که کافر هستند. کار خدا از سنخ انزال است و کار آنها از سنخ جعل است. آنها حمیّت، جعل کردند و تفاهم کردند و خدا سکینت نازل کرده است. إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا، یک؛ فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ، حمیّت جعل کردند، دو؛ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ، این سه. این سه عنصر زشت در کار کسانی است که یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ. (3)اما در قبال، ذات اقدس الهی چیزی را که به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مؤمنین(رضوان الله علیهم) داده است فرمود خدا داد، یک؛ آن هم از سنخ «جعل» نیست از سنخ «إنزال» است که معلوم بشود از مخزن غیب نازل کرده است، این دو؛ آنچه را که نازل کرده است تعصّب نیست، سکینت و طمأنینه و وقار است، این سه. تنها این سه عنصر نیست، بلکه وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَی؛ این صفت تقوا و حقیقت تقوا را لازمه اینها قرار داد، برای اینکه اینها کَانُوا أَحَقَّ بِهَا؛ گرچه همه نعمتهای الهی رایگان است، ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، (4)در دعاها هم عرض میکنیم: «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک»، (5)ولی عمل صالحِ مستمرّ بندگان هم بیاثر نیست. وَ کَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَ أَهْلَهَا، این «کان» مفید استمرار است.بشارت الهی بر پیروزی، آرامشبخش مسلمانان در تحمل سختی بازگشت فرمود اینها مستحق این کار بودند، اَهلیت این کار را داشتند، ذات اقدس الهی نیز اینها را آزمود و دید که هم شایسته الزام کَلِمَةَ التَّقْوَی هستند و هم شایسته انزال سکینه «فی قلوبهم» هستند؛ لذا در کمال آرامش با اینکه راههای فراوانی را طی کردند، از مدینه تا مکه با شتر و گوسفند قربانی، آنها گفتند ما اجازه نمیدهیم شما باید برگردید و اینها هم در کمال طمأنینه و با سکوت برگشتند و دیگر جنگی نکردند؛ این خیلی سخت است، تحمّل میخواهد! اینها از راه دور آمدند و از پیغمبرصلی الله علیه و آله و سلم شنیدند که فرمود خدا به من وعده داد که ما در کمال امنیت وارد مکه میشویم، بعضیها سَرها را حلق میکنند و میتراشند، بعضیها موی سر را کوتاه میکنند، هیچ آسیبی به ما نمیرسد.حیرت مسلمانان از چگونگی رفع موانع انجام عمره در سال آینده اینها ماندند که این رؤیا به چه صورت محقق میشود؟! آنمُحَلِّقِینَ هم هست، مُقَصِّرِینَ هم هست، همه این نعمتها فراوان است.تقابل معرفتی جاهلی با توحیدی زمینه تصمیم مشرکان و برکات مؤمنانإِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ، برای اینکه معرفت و گمان اینها نسبت به «الله»، یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیَّةِ است، حکم اینها و حکومت اینها و حَکَمیّت اینها و داوری اینها هم أَ فَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ است. اینها بر فرض اگر سخنی عالمانه داشته باشند، فکری جاهلانه دارند. اگر شعارشان عدل باشد، شعورشان بر محور ظلم و جور و قتل حرکت میکند. إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا، یک؛ فِی قُلوبِهِمُ، در دلهایشان حمیّت قرار دادند، دو؛ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ، سه. در قبال این عناصر سهگانه منحوس، ذات اقدس الهی به مؤمنین این برکات فراوان را داد فَأَنزَلَ اللَّهُ که از سنخ انزال است نه از سنخ جعل. کار، کار الهی است نه کار مردمی. سکینت را نازل کرده است در دلها، نه حمیّت و تعصّب باطل را. فَأَنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ و به برکت آن حضرت عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَی، مثل کلمه توحید؛ این اصل و عنصر را لازم اینها قرار داد؛ یعنی توفیقی داد که اینها کاملاً با تقوا ملازم باشند، چرا؟ برای اینکه وَ کَانُوا أَحَقَّ بِهَا؛ مستحِقّ این کلمه توحید بودند. وَ أَهْلَهَا؛ یعنی «کانوا اَهلها»؛ اهلیت داشتند سالیان متمادی آزمون خوبی دادند؛ چه در جنگ و چه در صلح، چه در غنا و چه در فقر، در حالات گوناگون پیرو حضرت بودند.اعطای فیضِ الهی بر افراد بر اساس تقوای ابتدایی آنانپرسش: الزام به کلمه «تقوا» تکوینی است یا تشریعی؟ پاسخ: آنکه خدای سبحان داد، تشریع بود که به همه داد. آن گرایشها، آن اشتیاقها، آن تثبیت قدمها، آن موقعیتشناسیها، اینها فیض الهی است که ذات اقدس الهی به افراد مستحق عطا میکند که اینها یک تقوای پاداشی است بعد از آن تقوای ابتدایی. اینها باید تقوا داشته باشند، چون تلاش و کوشش کردند و سالیان متمادی باتقوا بودند؛ اما ذات اقدس الهی این حقیقت را لازمه اینها قرار داد و توفیقی عطا کرد که اینها احساس دشواری نکنند، احساس ترس نکنند، احساس فقر و تهیدستی نکنند و در کمال آرامش و طمأنینه این را داشته باشند. پرسش: ... نسبت به سکینه، اینها أحق و أهل نبودند، چون أهلیت اختصاص به کلمه تقوا دارد! پاسخ: چون أهلیت دارند و برهان هم اقامه کرد، با «کان» فرمود، چون سالیان متمادی استحقاق این را داشتند، سالیان متمادی أهلیت آن را داشتند، خدا مستحَقّ اینها را به مستحِقّین داده است، کلمه تقوا را لازم کرد و وقتی لازم اینها شد، انسان دیگر هراسی ندارد، احساس امنیت میکند، چون دل وقتی به عنایتِ «مقلّب القلوب» محفِل وقار و آرامش و طمأنینه شد، دیگر ترسی ندارد وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً.تاکید خدای سبحان بر وفای عهدِ در رؤیا و تحقق فتح قریب مقدمه آنمیماند مسئله رؤیا، رؤیایی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دید و آن را برای خیلیها نقل کرده است، آنها منتظر بودند که این رؤیا واقع بشود، آیه نازل شد که این رؤیا حق است، ما که نگفتیم سال ششم، بلکه گفتیم وارد میشود و وارد هم خواهید شد. ما قبل از آن، یک فتح قریبی را که مقدّمه تحقّق رؤیا است نصیب شما میکنیم، بعد هم سال آینده همین صحنه تکرار میشود و به عنوان «عمرة القضاء» وارد میشوید که امنیت هست، حَلق هست، تقصیر هست، جنگ و نزاعی هم در کار نیست. لَقَدْ با «لام قَسَم» فرمود: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ. صِدق در قبال کذب، برای گزارش است. خبر یا صادق است یا کاذب؛ اما انشاء به نام وعده، اینها صدق و کذب برنمیدارد. در جریان رؤیا که یک وعده است، انسان چیزی را میبیند و خواب اگر واقعیّت نداشته باشد أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ (6)است و اگر واقعیت داشته باشد ثواب است، خطا نیست؛ مثل اینکه انسان چیزی را که میبیند گاهی در اثر آن توهّمات، چیزی در جلوی چشمش خطور میکند، این خطای دید است. یک وقت است که نه، چیزی را واقعاً میبیند و درست هم هست و خطا نیست، این ثواب است، ثواب و خطا مقابل هماند. اینجا صدق و کذب نیست، چون گزارش نیست؛ ولی اگر همین شخص آنچه را که دید گزارش بدهد، این میشود خبر و وقتی خبر شد، خبر یا صادق است یا کاذب. در جریان رؤیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) گزارشی که پیغمبر داد به چه حالت بود؟ او هر چه را که در عالَم رؤیا دید گزارش داد، پس آنجا این گزارش او «حقٌّ و صدقٌ لا رَیبَ فیه»؛ اما در جریان آیه فرمود خدا صادقانه نسبت به این رؤیا با او در ارتباط بود. صِدقِ وعد؛ یعنی این وعده را ما وفا میکنیم، این وعده را اِنجاز میکنیم. در سوره مبارکه «احزاب» که بحث آن گذشت، آیه 23 این است: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً. اصحاب حضرت سیدالشهداء(سلام الله علیه) هم هر کدام که میرفتند و شهید میشدند، نوبت دیگری که میشد این آیه را میخواندند: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ؛ عدّهای رفتند وظیفهشان را انجام دادند و ما منتظریم نوبت ما بشود، اجازه به ما بدهند ما برویم. این شهدا این جمله و این آیه را میخواندند، هر کدام که نوبت او میشد، این را میخواند: صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ. پس معلوم میشود وفای به عهد را هم میگویند صِدق. ذات اقدس الهی فرمود آنچه را که ما گفتیم این رؤیا واقع میشود و وفا هم خواهیم کرد لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ؛ یعنی یقیناً شما وارد سرزمین مکه خواهید شد و در کمال امنیت، عبادت خودتان را خواهید کرد، مُحَلِّقِینَ و مُقَصِّرِینَ هست، لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ که چه؟ که لَتَدْخُلُنَّ، با «لام قَسَم» و «نون تأکید ثقیله» تثبیت کرده است که تَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ؛ وارد مسجد الحرام بشوید؛ یعنی وارد سرزمین وحی بشوید، وارد مکه بشوید؛ البته وارد مسجدالحرام شدن وعده الهی است و عمده آن است که انسان وارد مسجد الحرام بشود و طواف کند. فرمود یقیناً وارد مسجد الحرام میشوید، البته إِن شَاءَ اللَّهُ! در حال امنیت است، جنگی نیست، برخیها حَلق رأس میکنند و سَر میتراشند، برخیها مو کوتاه میکنند یا ناخن کوتاه میکنند و هیچ خوف و هراسی هم در این وسطها نیست. پرسش: ... نمیشود به «حجّة الوداع» تعبیر کنیم؟ پاسخ: نه، چون «حجّة الوداع» مربوط به سال دَهم است، این «عمرة القضا» است که سال بعد اتفاق افتاده است. پرسش: آیا حَلق رأس در عمره لازم است؟ پاسخ: جایز است، این طور نیست که حرام باشد. برای صَروره گفتند باید حَلق بکند الاّ و لابدّ؛ اما اینجا فرمود مُحَلِّقِینَ و مُقَصِّرِینَ؛ یا تقصیر یا حَلق. این طور نیست که عیب داشته باشد.
ص: 1072
تبیین تحقق دو فتح قریب قبل از فتح مکهلاَ تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً؛ آینده که «عمرة القضا» است همه این شرایط برای شما فراهم و محقَّق میشود، امسال که جریان «صلح حُدیبیه» بود، خودش فتح قریب است و شما زمینه آن را فراهم کردید و صلحنامه امضا کردید، آنها هم براساس این تفاهم موافقت کردند که شما سال بعد وارد سرزمین مکه بشوید بدون جنگ و خونریزی. پس این فتح، فتح قریب است، آن فتح بعدی هم زمینه برای «حجّة الوداع» است و فتح مطلق است و امثال آن. دو تا فتح قریب در سوره مبارکه «فتح» به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده شد: یکی آیه هجده است که ذیل همان آیه رضوان است: لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ (1)این بیعت تَحْتَ الشَّجَرَةِ، هم بیعت تَحْتَ الشَّجَرَةِ معروف شد و هم بیعت رضوان، برای اینکه فرمود: رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (2)و اینجا دارد: رَضِیَ اللَّهُ عَنْ، رَضُوا عَنْهُ در اینجا نیست. فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً؛ اصولاً ثواب از «ثوب» است، این «لغتاً» برای هر پاداشی و هر کیفری هست، اختصاصی به پاداش ندارد؛ هر پاداشی را و هر کیفری را، هر نشاطی را و هر اندوهی را میگویند ثواب، چون ثواب از «ثوب» است و پارچه ندوخته را میگویند «ثوب» و دوخته هم قمیص است. این «ثوب» را که انسان در بَرمیکند؛ یا ثوبِ نرم است که بدن را حفظ میکند، یا خشن و زِبر است که بدن را میرنجاند. درباره کفار هم فرمود که اینها مَثوبتی دارند؛ این مَثوبت همان ثواب است و ثواب کفار، جهنّم است و ثواب مؤمنین، بهشت است. آن صَواب با «صاد» است که به معنی درستی است در مقابل خطا است، وگرنه این ثواب با «ث» مثلثه که به معنای «ثوب» است در هر دو گروه به کار میرود، ولی اینجا به قرینه اینکه برای ایمان است ثوابِ بهشتیهاست. فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً؛ این فتح قریب همان جریان فتح خیبر است که فرمود شما که «تحت الشّجره» بیعت رضوان را ادراک کردهاید، وقتی وارد مدینه شدید جریان فتح خیبر نصیب شما میشود که میشود فتح قریب؛ البته خود «صلح حُدیبیه» نسبت به «عمرة القضا» که سال بعد است، یک فتح قریب خواهد بود. «فتحصّل أنّ هاهنا فَتحَینِ قَریبَین»: یکی فتح خیبر است که بعد از بیعت رضوان به مدینه برگشتند و فتح خیبر نصیبشان شد، یکی «عمرة القضا» است و خود «صلح حُدیبیه» فتح قریب است نسبت به «عمرة القضا»یی که سال بعد انجام میگیرد، فَجَعَلَ مِن دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً. بنابراین آنچه را که باعث «صدّ عن سبیل الله» است، همین تعصّب جاهلی است.آزاد بودن کعبه از قید ملکیت و تقوا شرط خادم بودن آندر قرآن فرمود این کعبه، نه نظیر خانه شخصی افراد است و نه نظیر آثار باستانی و میراث فرهنگی است که کشوری بگوید این متعلّق به ما میباشد. اَهرام مصر را مردم مصر میتوانند بگویند متعلّق به ماست، در سرزمین ماست، اَجداد و نیاکان ما این را ساختند؛ اما جریان کعبه در مکه این طور نیست، کعبه جزء آثار باستانی نیست که برای یک سرزمین باشد! میراث فرهنگی نیست که برای سرزمینی باشد! این برای اَحدی نیست، آل سعود و دیگران یکسان میتوانند جزء خدّام این بیت باشند و اگر لیاقت نداشتند دیگران باید این کعبه را اداره کنند. در آن سالی که در زمان امام(رضوان الله علیه) آن حادثه تلخ پیش آمد، عدّهای براهینی اقامه کردند که برابر آیات قرآن کریم که دارد اولیای کعبه مردان باتقوا هستند، ثابت شد که آل سعود لیاقت خادم بودن و متولّی بودن و مسئول بودنِ کعبه را ندارد. در سوره مبارکه «انفال» مشخص کرد که اولیای کعبه مردان الهیاند، آیه 34 سوره مبارکه «انفال» این است: وَ مَا لَهُمْ أَلَّا یُعَذِّبَهُمُ اللّهُ؛ چگونه میشود که خدا اینها را عذاب نکند؟ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ؛ اگر بگویند کشور ماست، شهر ماست، این آثار باستانی ماست، میراث فرهنگی ماست، برای خود ماست و ما اجازه نمیدهیم، این ملکیت را قرآن نهی کرده که این کعبه و حرم برای شما نیست، در سرزمین شما نیست، بلکه در سرزمین «الله» است و حَرَم الهی است.تفکر جاهلی آل سعود علّت عدم شایستگی آنان بر تولیت حرمینفرمود: وَ مَا کَانُوا أَوْلِیَاءَهُ؛ شما که متولّی نیستید، ولیّ نیستید، مسئول نیستید، این قبله و مَطاف مسلمین است و به شما ارتباطی ندارد وَ مَا کَانُوا أَوْلِیَاءَهُ. این که اَهرام مصر نیست تا شما بگویید میراث فرهنگی یا آثار باستانی کشور ماست! إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلاّ الْمُتَّقُونَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ؛ شما اگر هم الآن اسلامی حرف میزنید، باز جاهلی فکر میکنید و اگر جاهلی فکر میکنید یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیَّةِ دامنگیر شماست، أَ فَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ دامنگیر شماست، إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ دامنگیر شماست. بر فرض هم توحیدی حرف بزنید، صَنَمی و وَثَنی فکر میکنید، مشرکانه فکر میکنید. کعبه برای شما نیست، مسجد الحرام متعلّق به شما نیست تا شما بگویید ما اجازه میدهیم یا اجازه نمیدهیم!پرهیزکاران جهان اسلام متولیان واقعی حرمین از دیدگاه قرآنإِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلاّ الْمُتَّقُونَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ ٭ وَ مَا کَانَ صَلاَتُهُمْ ـ وهّابیت همین است! ـ وَ مَا کَانَ صَلاَتُهُمْ عِندَ الْبَیْتِ إِلاّ مُکَاءً وَ تَصْدِیَةً فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ. (3)بنابراین اینکه فرمود اینها «صدّ عن سبیل الله» میکنند؛ یعنی غاصبانه جلوی حجّاج و معتمر را دارند میگیرند. اینها اولیای این نیستند، متولّی نیستند، حق ندارند و اینها نمیدانند که جریان کعبه، جریان مکه، جریان مسجد الحرام؛ نظیر این مراکز میراث فرهنگی و آثار باستانی و اینها نیست که در کشورشان باشد و بگویند متعلّق به ماست! إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلاّ الْمُتَّقُونَ. جوامع اسلامی نیز باید متّقیان آنها، این کعبه و مسجد و حَرَم را کاملاً اداره کنند که الآن اینها غاصبانه دارند به سَر میبرند؛ لذا فرمود البته عذاب هم دامنگیر اینها خواهد شد.وعده الهی بر پیروزی اسلام در عصر ظهور و تحقق حکومت الهیآنگاه فرمود این بخش به پایان میرسد و امنیت را ما در سال بعد تأمین میکنیم، هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً. در چند جای قرآن، ذات اقدس الهی وعده پیروزی اسلام داده است. به هر حال جهان به حق آفریده شد و باید به حکومت حق ختم بشود و روزی میرسد که بشر عاقل میشود و چون عاقل شد، استحقاق حکومت الهی را خواهد داشت. این چه معجزهای است که وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) میکند که در زمان ظهور آن حضرت دستِ بیدستی پروردگار بر سرِ مؤمنان و بشریتِ آن روز کشیده میشود به برکت حضرت که «فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ»؛ (4)عقل مردم بالا میرود، وقتی عقل مردم بالا رفت نه استکبار و صهیونیسم را تحمّل میکنند و نه اَذناب و اَقمارشان، مثل آل سعود را تحمّل میکنند. وقتی عاقل شدند جز حق و جز پیغمبر و جز اهل بیت، اَحدی را نمیپذیرند. آن روز است که لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً.
ص: 1073
موضوع: تفسیر آیه29 سوره فتح
مُحَمَّدٌ(صلی الله علیه و آله و سلم رَّسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوَاناً سِیَماهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (۲۹)) این بخش، آخرین قسمت سوره مبارکه «فتح» است؛ یک مقدار اگر به طور خلاصه بحث شد، برای اینکه به پایان این سوره در آخر فصل تحصیلی برسیم که ـ إنشاءالله ـ در موقع کتابت ممکن است آن مقداری که به طور اجمال بیان شده، به طور تفصیل نوشته بشود.علّت آوردن نام پیامبر در آیه با توجه به منادا واقع نشدن آندر بخش پایانی چون بردنِ نام مبارک حضرت ضروری به نظر میرسید، نام مبارک حضرت را بردند؛ گاهی ممکن است به عنوان «رسول» و گاهی به عنوان «نبیّ» و مانند آن گفته بشود و چون قرائن و شواهد برای تعیین اقامه شده است نیازی به تصریح نیست. گاهی ضرورت اقتضا میکند که نام مبارک حضرت «بالصّراحه» گفته شود. قبلاً هم طبق روایتی که از بعضی از ائمه(علیهم السلام) نقل شده است، عظمت و شکوه وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن تبیین شد. (1)آن امام هُمام فرمود خدای سبحان از سایر انبیا که نام میبرد به اسم نام میبرد و آنها را به اسم مورد ندا قرار میدهد؛ یَا إِبْرَاهِیمَ، (2)یَا نُوحُ، (3)یَا مُوسَی، (4)یَا عِیسَی؛ (5)اما درباره حضرت سخن از یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ، (6)یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ، (7)یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ؛ (8)یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ (9)و مانند اینهاست و اگر نام مبارک حضرت را میبَرد، مورد ندا و خطاب نیست در صورتی که مبتدا برای خبر و مانند آن باشد، مثل اینکه مَا کَانَ حضرت أَبَا أَحَدٍ (10)الا کذا، یا در همین جا به عنوان مبتدا قرار گرفت و بر طبق روایتی که از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) وارد شد، منادا قرار نگرفت.بیان اوصاف مبسوط پیامبر اسلام و یاران او در تورات و انجیلپیغمبر را ذات اقدس الهی در کتابهای آسمانی پیشین به عنوان «بشارت» یاد کرد که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) گفت: مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی (11)کذا و کذا. این تبشیر در زبان انبیای قبلی بود؛ اما وصف آن حضرت و وصف همراهان آن حضرت به صورت مبسوط، هم در تورات آمده و هم در انجیل. اوصافی که برای آن حضرت و همراهان آن حضرت ذکر شده است، بخشی مربوط به احکام اعتقادی، فقهی، اخلاقی و تزکیه است، بخشی هم مربوط به مسائل سیاسی و مبارزاتی است. در سوره مبارکه «اعراف» از وجود مبارک حضرت در تورات و انجیل به این امور یاد شده است؛ آیه 157 سوره مبارکه «اعراف» این است: الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ، به صورت مشترک؛ چه در تورات و چه در انجیل، نام مبارک حضرت با این اوصاف و خصوصیات آمده است، الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ.دو احتمال و ادله آن در نحوه ذکر دو وصف پیامبر در تورات و انجیلاصرار بر اینکه این دو عنوان را کنار هم ذکر میکنیم برای آن است که به نظر سیدنا الاستاد (12)و برخی از مفسّران، این تعبیر بخش پایانی سوره «فتح»دارد که: ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ، نه ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ مربوط به تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً باشد، وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کَزَرْعٍ این طور نیست، گرچه آن هم محتمل است و برخی از بزرگان هم آن راه را رفتند؛ اما از قرینه سوره مبارکه «اعراف» بر میآید، اینکه در آیه محل بحثِ پایانی سوره «فتح» آمده است: ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کذا، این محتمل است که این مَثَل در هر دو کتاب به این صورت ذکر شده باشد. اما آن بزرگانی که احتمال دادند آنچه را که تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً مربوط به مَثَل آن در تورات باشد؛ اما مَثل اینها در انجیل کَزَرْعٍ أَخْرَجَ است، آن تکرار کلمه «مَثَل» است؛ اگر این دو مَثَل در دو کتاب بر دو نحوه نبود، میفرمود: «ذلک مثلهم فی التوارة و الانجیل کزرع»! تکرار کلمه «مَثَل» نشان میدهد که این دو مسئله هست برای دو کتاب؛ اما آنچه در سوره مبارکه «اعراف» آمده، تبیین اوضاع پیغمبر و همراهان اوست به طور یکسان در این دو کتاب، الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ و دیگر «مکتوبا فی التوراة و مکتوبا فی الانجیل» نیست، بلکه مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ که یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ. بنابراین این احتمال که ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ جدای از مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ باشد بعید نیست، گرچه سیدنا الاستاد این را به عنوان احتمال دوم ذکر کردند.رهاسازی امت از آداب و سنن جاهلی یا استعماری از وظایف پیامبربه هر تقدیر آنچه درباره حضرت هست یکی اصل تبشیر است که مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی کذا، یکی بیان احکام اعتقادی و اخلاقی و تربیتی و حقوقیِ اینهاست که در آیه 157 سوره «اعراف» است که خدای سبحان حضرت و مؤمنانِ به حضرت را در تورات و در انجیل به این وصف ستود و معرّفی کرد: یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ که یَأْمُرُهُم؛ حضرت پیروان خود را امر به معروف میکند وَ یَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ؛ این زنجیری که در دست و پای اینهاست حضرت باز میکند. حالا آداب و سُنن جاهلی است که به عنوان زنجیر هست یا استعمار و استثمار و استکبار و استحمار بیگانههاست که زنجیر سیاسی و اخلاقی است که در دست و پای اینهاست؟ به هر تقدیر فرمود آن إصر، آن زنجیر و آن غُلی که در گردن و همچنین در پای اینهاست، إصری که در اعضا و جوارح اینها دست و پای اینها را بَست و آن غُلهایی که در گردن اینهاست را برمیدارد. اگر استثمار است، اگر استعمار است، اگر استعباد است، اگر استحمار است، همه این عناوین رَذل چهارگانه، یا زنجیری است در دست و پا، یا غُلی است در گردن؛ کار پیغمبر این است که هم این إصر را برمیدارد و هم آن غُل را. گاهی هم ممکن است برخی از آداب و سُنن جاهلی دست و پا گیر باشد، قیود و توهّم دست و پا گیر باشد، همین اعتقاد به صبر و جخد، همین اعتقاد به شانس، اینها یک زنجیرهای وَهمی و خیالی دست و پا گیر است. کسی میخواهد سفر برود صبری بیاید، صبر یک برکت است، عطسه یک برکت است؛ لذا شایسته است به کسی که عطسه میکند به او بگویند: «یَرْحَمُکَ اللَّهُ»، (13)او هم بگوید: «یَغْفِرُ اللَّهُ لَک»، این یک برکت و نشانه سلامت است، این نحس نیست! اعتقاد به صَبر و جَخد، اعتقاد به شانس، اعتقاد به فالگیری، اعتقاد به کفبینی، اینها یک سلسله زنجیرهای آداب و سُنن باطلی است که دست و پاگیر است. دین بر اساس حق و عقل و عدل، این زنجیرهای دست و پاگیر را که آداب و سُنن باطل است از اینها گرفته، نحس دانستن دختر را، فرق گذاشتن بین دختر و پسر، اینها هم جزء نحسهای جاهلی بود. یک سلسله سُنن بود که إصر و زنجیر دست و پاگیر بود، غُل و زنجیر گردنگیر بود، اینها را برداشت. پس اگر آن عناوین چهارگانه سیاسی باشد، إصر است و غُل. این آداب و سُنن جاهلی باشد، فرق بین زن و مرد باشد، فرق بین عطسه یکی و دو تا باشد، فرق بین شانس خوب و شانس بد و امثال آن باشد، اینها را هم برداشت یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ.بیان شرایط رستگاری همراهان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بعد در پایان فرمود کسی که فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ، یک؛ وَ عَزَّرُوهُ، او را توقیر کردند و وقار او را حفظ کردند، دو؛ و یاری کردند وَ نَصَرُوهُ، سه؛ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ؛ پیرو کتاب او و مکتب او و قرآن او بودند، چهار؛ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. این معنا به ضمیمه آنچه در بخش کنونی از پایان سوره مبارکه «فتح» آمده که مسئله مبارزات سیاسی است، جهاد است، طرد دشمن هست، نفوذناپذیری هست، اینها را در این بخش پایانی سوره مبارکه «فتح» ذکر کرده است، ضرورت اقتضا میکرد که نام مبارک حضرت را ببرد. شدت بر کفار و رحم بر مؤمنان، وصف پیامبر و یاران اومطلب دیگر این است که آیا این أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ، مخصوص همراهان حضرت است، یا شامل خود حضرت هم میشود؟ از آن مَثَل برمیآید که این مُمَثَّل اختصاصی به همراهان حضرت ندارد، خود حضرت و همراهان او اینها أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ هستند، رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ هستند، تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً هستند، یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ هستند و مانند آن. أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ؛ آن غضب و خشم خود را نسبت به برونمرزی حلّ میکنند و آن لطف و رحمت و مهربانی را نسبت به درونمرزی.مقصود از شدت بر کفار و عدم دلالت آن بر جنگطلبی اسلامنسبت به بیگانگان فرمود: أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ باشید، سِتَبر باشید، غلیظ باشید، وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً، (14)چقدر این آیه بوسیدنی است!! نفرمود حمله کنید: «اُغلظوا علیهم»! نفرمود نسبت به دیگران خشن باشید! فرمود طرزی باشید ـ این امر غایب است نه امر حاضر، «اُغلظوا علیهِم» نیست ـ که حتماً بیگانه شما را مثل یک کوه ببیند؛ یعنی مثل کوه باشید. امر غایب که نیست «اُغلظوا علیهِم» باشد، آن در میدان جنگ است، یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ (15)که در میدان نبرد است؛ اما در حال عادی، حتماً و حتماً این امر غایب است، امر غایب را هم که آنها گوش نمیدهند، آنها به امر حاضر و غایب گوش نمیدهند، در حقیقت امر به ماست؛ یعنی الا و لابد شما مثل قله دماوند باید باشید که هیچ کس طمع به نفوذ نکند، وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً. الآن هیچ آدم عاقلی کُلنگ نمیگیرد برود به جنگ قله دماوند یا هیمالیا! سرش به سنگ میخورد، برای اینکه میداند اینجا نفوذناپذیر است. فرمود شما طوری باشید، دولت شما، ملّت شما، مسئولین شما نفوذناپذیر باشید، همین! نه اینکه حمله کنید به دیگران؛ به دیگران حمله نکنید، آن مسئله اسلام و دعوت اسلام راه خاص خودش را دارد؛ اما طرزی باشید که در کلّ جهان، همه نسبت به شما احساس عظمت و جلال بکنند و هیچ کس به خودش اجازه نفوذ ندهد، برای اینکه این قله دماوند یا کوه هیمالیا را کدام عاقلی است که میگوید من میخواهم در آن نفوذ کنم؟ فرمود نفوذناپذیر باشید، مستقل باشید، محکم باشید، مُتقن باشید، وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً. اگر یک آدم عاقلی که دیوانه نیست و میداند اینجا هیمالیا است، اینجا قله دماوند است، این نفوذناپذیر است، او که سعی نمیکند تا نفوذ پیدا کند! فرمود این گونه باشید، این سفارش قرآن است. این هم که فرمود: أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ، نه یعنی حمله کنید! البته اگر دیوانه قصد حمله کرد دفاع میشود ضروری؛ اما طرزی باشید که هیچ عاقلی به خودش اجازه نفوذ ندهد.نمونهای از شدت پیامبر و نفوذناپذیری آن حضرتببینید اینکه آدم حَرم میرود دَر و دیوار را میبوسد، چون اینها در حقیقت ما را آدم کردند! در همین کتاب شریف تحف العقول است (16)که یک مسیحی با آن وضع زیبا و لباس تمیزش وارد مدینه شد، یکی از افراد مَدنی به حضرت عرض کرد که «مَا أَعْقَلَ هَذَا»؛ عجب آدم متمدّنی است؟! حضرت فرمود: «مَه»؛ ساکت باش! او لباس زیبا دارد، بدن تمیز دارد، «الْعَاقِلَ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ»؛ او که در دام تثلیث است عاقل نیست، او که متمدّن نیست. شما یک قیافه خوبی یا یک لباس خوبی دیدی، همین! «مَه»؛ ساکت باش! «إِنَّ الْعَاقِلَ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ».این منطق استقلال میآورد، نفوذناپذیری میآورد، عظمت میآورد، روی پای خود ایستادن میآورد. همین روی پای خود ایستادن را این آیه به صورت مَثَل ذکر کرده که الآن کاملاً توضیح داده میشود، فرمود این گونه باشید. از مَثَل معلوم میشود که این أَشِدَّاءُ؛ یعنی خود حضرت با همراهان او.ضرورت نفوذناپذیری امام و مأموم در همه بخشهای جامعه این وَ لْیَجِدُوا هم برای خود حضرت و همراهان اوست؛ یعنی امام و مأموم مثل کوه باشند که کسی نتواند در آنها نفوذ بکند، همین! اگر مکتبی خواستند و برهانی خواستند مثل کوه باشید و برهان اقامه کنید. حالا اگر شما مثل کوه باشید در داشتن اسلحه؛ ولی مثل کوه نباشید در مسئله برهان، نفوذناپذیر هستید. اگر چهار تا شبهه از هِگِل و کانت و این طرف و آن طرف آمده و حوزه و دانشگاه نتواند پاسخ بدهد که وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً نیست! او از راه جنگ نیامده، از راه نیرنگ میآید، «به رنگ آمده دشمن اگر به جنگ نبُرد»، او با شبهه میآید. اگر با شبهه آمد که بدتر از جنگ است! اگر با آن فضای حقیقی ـ حقیقی یعنی حقیقی! ـ مبادا بگوییم که این فضا فضای مجازی است، چون سیم حقیقت نیست که بیسیم بشود مجاز! این شیشه تلویزیون حقیقت نیست تا بیشیشه بشود مجاز! این فضا فضای حقیقی است. وقتی فکر، اندیشه، انگیزه، دلیل، برهان میآید فضا فضای حقیقی است. هیچ کس خیال نکند و نگوید این فضا فضای مجازی است.اینکه بیشتر از فضای با سیم قدرت اثر دارد کجایش مجاز است؟ آنجا که فکر و اندیشه را به هر وسیله که بخواهد منتقل میکند و تسخیر میکند کجایش مجاز است؟ مگر ما سیم را حقیقت میدانیم؟ مگر چهره تلویزیون را حقیقت میدانیم؟ که اگر بیشیشه بود بیسیم بود بشود مجاز!؟ این خیال باطل را از سر دور کنید، این فضا فضای حقیقی است، اندیشه میآید و عوض میکند. شما ذیل این آیه خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (17)را ببینید این روایت نورانی از وجود مبارک امام صادق است؛ به حضرت عرض کردند که «أَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ أَوْ قُوَّةٌ فِی الْقَلْبِ»؛ (18)اسلحه زیاد یا فکر زیاد؟ فرمود: «فِیهِمَا جَمِیعاً»؛ هم با عقل و درایت و قدرت علمی حوزه و دانشگاه، هم با قدرت سپاه و سلاح و ارتش. «بقوة القلوب بقوة الابدان»، تنها اسلحه مشکل را حلّ نمیکند. فرمود که حالا شما بر فرض اسلحه داشتید، آنها هم همین را دارند یا بیشتر! نفوذناپذیری تنها از راه مرز زمینی نیست، مرز زمینه هم مطرح است؛ باید حوزههای شما، فضای دانشگاهی شما، فضای جوانهای شما طوری باشد که اینها هر شبههای که دیدند بتوانند پاسخ بدهند. فتحصّل که این جریان، اختصاصی به همراهان حضرت ندارد، خود حضرت با همراهانشان این طور هستند، یک؛ شدّت هم به معنی نفوذناپذیری است، این دو؛ نفوذ هم اعم از آن چهار راه استحمار و استعباد و استثمار و استکبار و نفوذهای دیگر است، مثل نفوذ فرهنگی و مانند آن، چهار یا پنج؛ و همهتان باید طوری باشید که کشورتان سالم بماند؛ هم از نظر قدرت بدن، هم از نظر قدرت فکر و اندیشه و برهان. حالا مَثل ذکر کرد، پس آنچه که در تورات و انجیل آمده، در سوره مبارکه «اعراف» هم آمده که وضع آن مشخص شد که مسائل اعتقادی و اخلاقی و حقوقی و فقهی است؛ اما آنچه اینجا آمده مسئله مبارزات سیاسی هم ضمیمه آنها شده که أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ.خشمزدایی از صفات مؤمنان در جامعه اسلامی و حصول آن در مقابله با بدیهاوقتی انسان تمام خشم خود را نسبت به بیگانه به کار بُرد، نسبت به آشنا خشمزدایی دارد، نه خشم متقابل. فرمود شما نسبت به بیگانه باید أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ باشید؛ اما نسبت به آشنا در درون خود چه کار بکنید؟ در درون خود با بد مبارزه کردن هنر نیست، با بدی مبارزه کردن هنر است. با مخالف درگیر شدن کار شما نیست، با مخالفت مبارزه کردن کار شماست. شما باید مخالفت را، اختلاف را، تنازع را بردارید، نه مخالف را و منازع را، وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ (19)نه «اَلسَّیِّیء»! ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ (20)نه «اَلسَّییِّء»! بد را برداشتن هنر نیست، بدی را برداشتن هنر است. فرمود مردان الهی سیّئه را برمیدارند، حالا چهار نفر با شما مخالف بودند آنها را زیر پا لِه کنید، کار شما نیست! سعی کنید مخالفت را، مشکلات اینها را حلّ کنید و حرفهای اینها را گوش بدهید، مخالفت در بین شما نباشد، نه اینکه مخالف خود را لِه کنید. یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ (21)اینها برادران و همدین شما هستند، همآیین شما هستند، هممرز شما هستند، همخاک شما هستند، هموطن شما هستند، مگر اینکه ـ خدای ناکرده ـ نفوذی باشد که این بیگانه است که فرمود: فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ، (22)آنها بحث دیگری است؛ اما اگر آشناست، منتها نظرش مخالف است، شما مخالفت را بردارید. پس نسبت به درون، وضع مشخص شد، نسبت به بیرون، وضع مشخص شد؛ نفوذ فرهنگی و آن اقسام چهارگانه مشخص شد، نفوذ نظامی مشخص شد.تفهیم نفوذناپذیری یاران پیامبر با ذکر تمثیل حالا این مطلب را قرآن به صورت مَثَل ذکر میکند. این مَثَل در بسیاری از موارد هست که فرمود: لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ، (23)یا ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ (24)مَثَل دو تا اثر مثبت دارد: یکی اینکه دامنه مطلب را که بالاست پایین میکشد، یکی دست فکر را میگیرد بالا میبرد تا فکر کوتاه بالا بیاید، مطلب بالا پایین بیاید، همسطح هم قرار بگیرند، دست فکر به دامن مطلب برسد؛ این خاصیت تمثیل است. مَثَل زدن که یک معلِّم پای تخته میرود مَثل میزند یا یک ادیب مَثل میزند که فاعل مرفوع است، مفعول منصوب است، مَثل میزنند، دو تا سهم تعیین کننده علمی دارد: یکی دامنه مطلبِ اوج گرفته را پایین میکشد، یکی دست شنونده را که پایین است میگیرد بالا میبرد و همسطح مطلب میکند؛ لذا شخص این مطلبی که با مَثل روشنتر شده است و در پای تخته نوشته شده یا روی کاغذ آمده را بهتر میفهمد. فرمود: لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ، صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ، وَ تِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ (25)گرچه وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ و مانند آن. حالا این مَثل این تأثیر را دارد.تمثیل نفوذناپذیری یاران پیامبر به درخت تنومند دارای ریشه و شاخه مَثَلی که در این بخش پایانی سوره مبارکه «فتح» آمده این است، اینها که ما گفتیم نفوذناپذیر هستند، بله! اگر نفوذناپذیر هستند باید یک پایگاه مستقل داشته باشند، اگر کسی روی زمین باشد و پایگاه مستقلّی نداشته باشد، لرزان باشد، این نمیتواند بگوید نه شرقی نه غربی! هر بادی بیاید این را میاندازد، باید جایی باشد که بتواند بگوید نه شرقی نه غربی! فرمود اولاً اینها مثل آن بذری هستند که رفتند در دل خاک، مهندسی شده، کشاورزی شده، آبیاری شده، این بذر ریشه پیدا کرده است؛ این بذری که ریشه پیدا کرده تنها بخواهد بیاید بالا، میشود تکبرگ که قدرت مقاومت ندارد. باید از پایین تا بالا جوانههایی ـ نه دو طرف، بلکه چهار طرف ـ جوانههایی بزند و بِروید که این را تأیید کند، از ریشه او کمک بگیرد، از راه هوایی که خودش استنشاق میکند به او عطا کند؛ این تعاطی متقابل و موازِرَت متقابل، هر کدام بار دیگری را به دوش میگیرند، این میشود یک درخت تنومندی که میتواند أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّماءِ (26)باشد و دیگر هیچ چیزی این را تکان نمیدهد، چرا؟ چون ریشه دارد، یک؛ چهار طرفش جوانه زده، دو؛ این جوانه حافظ آن است که هم در پناه او رشد میکند و هم او را تقویت میکند، هر دو وزیر یکدیگر هستند. وزیر، آن عنصر فعّال دقیقِ عمیقی است که وِزر مملکت را بکشد. وِزر یعنی بار سنگین، کَلَّا لاَ وَزَرَ (27)این است. این گناه را که میگویند وِزر، برای این است که بار سنگینی است. آنکه بار سنگین مملکت را میکشد ـ نه اینکه دیگری باید بار او را بکشد ـ او را میگویند وزیر. فرمود این شاخه، وزیر این تَنه است، این تَنه از راه ریشه به این شاخه کمک میرساند، این میشود سلطان و آن میشود وزیر این سلطان، این میشود حاکم و آن میشود وزیر این حاکم، این میشود امام و آن میشود وزیر این امام و هکذا، فَآزَرَهُ. از کجا اینها رشد میکنند؟ اینها که میخواهند رشد بکنند، بیرون از محدوده این بذر نباید رشد بکنند، بلکه از همین بذر و اطراف و جوانب بذر باید رشد بکنند، وگرنه این را تقویت نمیکنند و وزیر این نیستند. فرمود: کَزَرْعٍ که خود این زرع، أَخْرَجَ شَطْأَهُ، «شَطْأ» یعنی جانب، «شاطیء» یعنی پهلو. اینکه کربلا را میگویند «شاطیء الفرات»، چون در جنب فرات است. آن نهر عظیمی که از دجله منشعب میشود و به شمال شرقی کربلا میریزد آن را میگویند فرات و آن جایی که مشهَد وجود مبارک حضرت هست این را میگویند «شاطیء الفرات» که حضرت وقتی روز دوم محرَّم وارد این سرزمین شد سؤال فرمود که این ارض چیست؟ عرض کردند غاضریه، نینوا، «شاطیء الفرات» و کربلا، این «شاطیء الفرات» یعنی جانب. در جریان کوه طورِ وجود مبارک موسای کلیم آن هم به همین منظور است: شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ، (28)این شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ؛ یعنی جانب أیمن. در سوره مبارکه «قصص» آیه 29 و 30 این است: فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الأجَلَ وَ سَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً (29)بعد فرمود: فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ؛ ما چیزی به عنوان وادی «أیمن» نداریم که وادی «أیمن» جای بابرکتی باشد! این «أیمن» از «اِیمِن» و امنیت و اینها نیست، بلکه «أیمن» یعنی دست راست. آن «أیمن» برای آن «شاطیء» است و آن «شاطیء» صفت «أیمن» است؛ یعنی جانب راست وادی. وادی «أیمن» ما نداریم، بلکه «أیمنِ» وادی داریم. حالا برای اینکه فواصل آیات رعایت بشود و «نون» میخواست، آنجا «نون» آوردند. نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الأیْمَنِ؛ یعنی از جانب «أیمنِ» وادی که این «أیمن» صفت میشود برای آن «شاطیء»؛ جانبِ راست وادی، نه جانب وادیِ «أیمن»! وادیِ «أیمن» ما در اسلام نداریم! جانب راست «أیمن»؛ چه اینکه کربلا هم «شاطیء الفرات» است، «شاطیء» یعنی جانب، «شَطَأ» یعنی جانب، «اَشطأ» یعنی جوانب. اگر این بذری که غرس کردند این تکبرگ باشد، این کجا میتواند کشور را اداره کند؟ این باید طوری باشد که از جوانب او، از همه نواحی او، شاخه و خوشه و «فَرخ» به اصطلاح مثل جوجه ـ تعبیر این کتابهای تفسیری این است که فرخ او؛ یعنی جوجه او ـ اینها از اطراف او درمیآیند و نفسهایی که اینها میکِشند آن ریشه را تقویت میکنند و این مجموعه یک ساقه مستحکم و سِتَبر تشکیل میدهد، بعد این بذر که اوّل با هر بادی ممکن بود از پا دربیاید فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ؛ حالا چندین ساقه دارد، این «سُوق» جمع ساق است، روی ساق خودش ایستاده، روی پای خودش ایستاده است.ضرورت مقاومسازی کشور با اقتصاد مقاومتی و مبارزه با ربوی بودن بانکهااین کشور همه چیز دارد، ولی منتظر قاچاق است! شما الاّ و لابدّ ناچار هستید این بندرهای قاچاقزا را کنترل کنید تا بشود اقتصاد مقاومتی. همه چیز در این مملکت هست؛ اما متأسفانه یک عده بیکار هستند، یک عده اشتغال ندارند، یک عده نمیدانند که این ثروتهای بانکها را کجا به کار ببرند؟ یک عده هم نمیدانند که خدا وقتی گفت گزینه نظامی روی میز قرآن من است، با ما چه خواهد کرد؟ این فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ، (30)را خیلیها باور نکردهایم! این جنگ با خداست! آنکه واقعاً کاری از او ساخته نیست[آمریکا]، همین که گفت گزینه نظامی روی میز من است بعضیها نگران میشوند؛ اما قرآن صریحاً گفت گزینه نظامی روی میز قرآن من است، با من طرف هستید فَأْذَنُوا. تا بانکها اصلاح نشود، ببینید یک کسی میگوید چه در شرایط تحریم، چه در شرایط رکود، چه در شرایط تورّم، این معاملهای که با ما میکنید سود میدهد و یقیناً سود میدهد و بیست درصد هم سود میدهد، این یک علم غیب میخواهد! این همان ربا هست؛ منتها به صورت عقود اسلامی! با این کار نمیشود جلوی فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ ایستاد. چگونه میشود که این معامله در تمام حالات سود بدهد؟ آن هم بیست درصد سود بدهد؟ آن هم «علی الحسابی» باشد که تا آخر همین «علی الحساب» درمیآید!؟ بنابراین ما اگر واقعاً همراه پیغمبر هستیم راه این است. این احکام ـ معاذالله ـ برای سابق که نبود، این کتاب «إلی یوم القیامه» هست، فرمود او وزیر را خودش تأمین میکند، آن وزیر هم از او کمک میگیرد، او هم به وزیر کمک میکند فَآزَرَهُ، بعد روی پای خودشان ایستادند، آن وقت میتوانند بگویند نه شرقی نه غربی! شما که علف را از برزیل میآورید، این علف که انرژی هستهای نیست، این نه سواد میخواهد، نه کود میخواهد، نه سَمّپاسی میخواهد، فقط یک مقدار غیرت اقتصادی میخواهد که این زمینهای فراوان را تسطیح بکنند و این علف را تأمین بکنند، آن وقت دامداری تقویت میشود، کشاورزی تقویت میشود، شیر و لبنیات ارزان میشود، گوشت ارزان میشود. این که این کتاب بوسیدنی است برای همین جهت! البته بهشت را معرفی کرده، جهنم را معرفی کرده، ملائکه را معرفی کرده؛ اما درد ما را هم گفته است؛ درد ما را با این بیان گفته، اینکه فرمود: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (31)همین است.مَثَل یاران پیامبر در تورات و انجیل به درخت تنومند مستقلفرمود مَثَل اینها در تورات و انجیل این است: کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ؛ اینکه در جانب راست اوست، در جانب چپ اوست، در جلوی اوست و در پشت سر اوست، خودش استخراج کرده، دیگری پیوند نزده است؛ یعنی مستقل است. دیگری نیامده چیزی به او بدهد؛ یعنی مستقل است، خودش همه شئون را تأمین میکند. آن وقت فَآزَرَهُ، این جوانبی که زده، این را «آزَرَهُ»؛ یعنی «قَوّاهُ جَعَلَهُ وَزیراً لهُ»؛ بار مملکت روی دوش اوست، بار او همین درخت اصیل است؛ لذا فَاسْتَغْلَظَ، دیگر سِتَبر میشود. با «فاء» تفریع فرمود از این به بعد روی ساقه خودش ایستاده، این میتواند بگوید «لا شرقی و لا غربی»، فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ که جمع ساق است. آن وقت یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ؛ کشاورزها را به شگفت میآورد!در همان اوّل سوره مبارکه «حشر» ـ که به خواست خدا خواهد آمد ـ فرمود: مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُم مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ؛ (32)یک چیز شگفتآوری بود؛ نه شما فکر میکردید که پیروز میشوید و نه دشمنان فکر میکردند! یک چیز شگفتآوری بود! لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ؛ کفار را به خشم میآورند.ایمان و عمل صالح دو شرط شمول مغفرت الهی بر انسانبعد همان طوری که در بخش پایانی آیه سوره «اعراف» فرمود مغفرت الهی شامل فقط کسانی میشود که با حُسن فاعلی، ایمان درون را حفظ کردند و با حُسن فعلی، عمل صوم و صلات و عبادات و مبارزات و جهاد را حفظ کردند، این دو حُسن را دارند، از رحمت ویژه برخوردار هستند، آنجا فرمود همه آنها این طور نیستند «منهم» این طور هستند، اینجا هم میفرماید همه آنها این طور نیستند «منهم» این طور هستند. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مربوط به حُسن فاعلی و توحید و ایمان، وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ نسبت به احکام شریعت؛ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم از همینها مغفرت و اجر عظیم دارند که ما از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم به حق قرآن و عترت، این نظام را، این رهبر را، این مراجع را، این مردم را، این حوزه را، شما بزرگواران و علما و فضلا و اساتید و آیات و حُجج را، آن عزیزان دانشگاهی را، همه و همه را در سایه قرآن و عترت به برکت دعای ولیّ عصر(ارواحنا فداه) حفظ بفرماید.
ص: 1074
1) معانی الاخبار، الشیخ الصدوق، ص22.
2) انبیاء/سوره21، آیه62.
3) هود/سوره11، آیه48.
4) اسراء/سوره17، آیه101.
5) آل عمران/سوره3، آیه55.
6) انفال/سوره8، آیه64.
7) مائده/سوره5، آیه41.
8) مزمل/سوره73، آیه1.
9) مدثر/سوره74، آیه1.
10) احزاب/سوره33، آیه40.
11) صف/سوره61، آیه6.
12) المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص300.
13) الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص655.
14) توبه/سوره9، آیه123.
15) توبه/سوره9، آیه73.
16) تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص54.
17) بقره/سوره2، آیه63.
18) بحار الأنوار، العلامة المجلسی، ج67، ص178، ط دارالاحیاء التراث.
19) الرعد/سوره13، آیه22.
20) مؤمنون/سوره23، آیه96.
21) فصلت/سوره41، آیه34.
22) مائده/سوره5، آیه52.
23) محمد/سوره47، آیه3.
24) روم/سوره30، آیه58.
25) عنکبوت/سوره29، آیه43.
26) ابراهیم/سوره14، آیه24.
27) قیامه/سوره75، آیه11.
28) قصص/سوره28، آیه30.
29) قصص/سوره28، آیه29.
30) بقره/سوره2، آیه279.
31) اسراء/سوره17، آیه82.
32) حشر/سوره59، آیه2.