ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : باید شیعه میشدم : حکایت زیبای شیعه شدن/محمد شریف زاهدی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر،مجتمع جهانی شیعه شناسی۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۳۶ ص.
فروست : مجتمع جهانی شیعه شناسی ۴۲.
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنو یسی(اطلاعات ثبت).
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۴۴۳۷۶
تصویردارد
حکایت زیبای شیعه شدن
ملامحمد شریف زاهدی
از علمای اهل تسنن
نام کتاب:باید شیعه میشدم
مؤلف:ملا محمد شریف زاهدی
تنظیم و ترتیب:محمدهادی حیدری نسب
ویراست علمی:خلیل بخشیزاده
امور فنی / تنظیم و طرح جلد:علی اکبر رشیدی گلروئیه
صفحهآرایی:.. محمدابراهیم ناظری
تعداد صفحات: 168ص
نوبت چاپ: دوم / 1392
ناشر: آشیانه مهر
چاپ: گلها
شمارگان: 5000 جلد
قیمت(گالینگور): 7000 تومان
قیمت(شومیز): 5000 تومان
شابک: 2-18-6164-600-978
کلیه حقوق محفوظ است.
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 11
مقدمهی مؤلف 17
سیستان و بلوچستان در گذشته 19
سیستان و بلوچستان در حال حاضر 20
سیستان و بلوچستان در آینده 21
فصل اول: زندگینامه / 25
دوران کودکی 27
ورود به مکتبخانهی مولوی حیدر 31
ورود به حوزه بحرالعلوم نیکشهر 35
ادامهی تحصیل در حوزه علمیهی عربیهی چابهار 39
حضور در همایش ختم صحیح بخاری در زاهدان 43
جرقهی هدایت 47
آغاز تحقیق دربارهی مذهب شیعه 55
اعزام به میناب و تکمیل شدن تحقیقات 59
هدایت به مکتب اهل بیت(ع) 65
سفر به بلوچستان و تهدید شدن به قتل 71
بازگشت به میناب و ازدواج مجدد 79
سکونت در شهر مقدس قم، حرم اهل بیت(ع) 81
فصل دوم: مصاحبه با آقای زاهدی / 85
اهل تسنن چه میگویند؟ 85
مذهب اهل بیت(ع) چه میگوید؟ 85
سؤال: چرا شما از مذهب آبا و اجدادی خود دست برداشته، مذهب شیعه را اختیار کردهاید؟ و اساساً آیا تغییر مذهب صحیح است؟ 87
سؤال: نوع برخورد علمای اهل تسنن و شیعه با کسانی که به مذهب دیگری میگروند، چیست؟ 95
سؤال: مولویها بعد از شیعه شدنتان چه واکنشی نشان دادند؟ و احتمال میدهید در ادامه
چه بگویند؟ 101
سؤال: مهمترین آیاتی که در قرآن حقانیت اهل بیت^ و ولایت آنان را اثبات میکنند، کدام آیات هستند؟ 103
آیهی مبارکهی تطهیر 103
آیهی مباهله 109
آیهی خیر البریهْ 112
آیهی ولایت 116
آیهی اولی الامر 120
حدیث «خلفائی اثنا عشر» 122
احادیث «اثنا عشر» 124
حدیث غدیر 133
سؤال: چه عواملی باعث شد تا صحابه زیر بار خلافت حضرت علی نرفتند؟ (با وجود اینکه پیامبر در روز غدیر خم حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین خود معرفی نمود) 145
سست بودن ایمان برخی از صحابه به پیامبر(ص) 145
اجتهادی عمل کردن برخی از صحابه 146
حقد و کینه نسبت به علی(ع) 150
عدالت علی(ع) 150
بررسی مسألهی مهدویت از دیدگاه اهل تسنن 153
کتابنامه 165
حمد و سپاس بیحد و حصر مخصوص ذات اقدس حضرت احدیت است.
سلام و درود فراوان خالق و خلایق، نثار پاکیزه گوهر آسمان عصمت، بزرگ هادی الاهی، پیامبر اعظم| و اهل بیت اطهرش(ع) باد.
قال رسول الله(ص): «یا عَلیّ، لَوْ أنّ عَبْدَاً عَبَدَ الله عزّوجلّ مثل مٰا اَقام نوح فی قَوْمِهِ و کٰانَ لَهُ مِثْل اُحُد ذَهَباً فَانْفَقَهُ فی سَبیلِ الله و مُدّ فی عُمْرِهِ حَتّی حَجَ اَلْفَ عٰام علی قَدَمَیْه ثُمَ قَتَلَ بَیْنَ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَة مَظْلُوماً ثُمَّ لَمْ یُوٰالِکْ یٰا عَلیّ لَمْ یَشُمُ رٰائِحَةَ الْجَنَّةَ وَ لَمْ یَدْخُلَهٰا».
پیامبر خدا| فرمود: «یا علی! هرگاه بندهای خدای عزوجل را بندگی کند، مانند آنچه نوح(ع) در میان قومش بود و
برایش همانند کوه اُحد طلا بوده باشد و آن را در راه خدا انفاق کند و عمرش به قدری طولانی شود تا هزار مرتبه با پای پیاده به حج مشرّف شود سپس میان صفا و مروه مظلومانه شهید گردد، آنگاه ولایت تو را نداشته باشد، یا علی! بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد و داخل بهشت نخواهد شد».(1)
1) 1. علامه خوارزمی، مقتل الحسین(ع)، ج1، ص69؛ 2. علامه خوارزمی، مناقب، ص38 و 67، چاپ قم، جامعه مدرسین؛ 3. ابن عساکر، ترجمه امام علی بن ابیطالب(ع)، ج1، ص76، چاپ بیروت؛ 4. شیخ سلیمان حنفی، ینابیع المودهْ، ص252، چاپ اسلامبول و ج2، ص76، چاپ بیروت؛ 5.علامه ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج5، ص219، چاپ بیروت و ج6، ص224، چاپ جدید؛ 6.شافعی همدانی، مودهْ القربی، ص64، چاپ لاهور؛ 7. علامه کشفی ترمذی، مناقب مرتضویه، ص95، چاپ بمبئی؛ 8. سیوطی، ذیل اللئالی، ص61؛ 9. مناقب ابن مردویه، ص73؛ 10.بدخشی، مفتاح النجا، ص64؛ 11. امر تسری، ارجح المطالب، ص521؛ 12. ابن حسنویه، در بحر المناقب، ص58؛ 13. دیلمی، فردوس الاخبار، ج3، ص419؛ 14. علامه اربلی، کشف الغمهْ، ج1، ص136؛ 15. ابن شهر آشوب، مناقب، ج3، ص198؛ 16. سید محمدهادی میلانی، قادتنا کیف نعرفهم، ج1، ص174، چاپ بیروت؛ 17. مقدس اردبیلی، حدیقهْ الشیعهْ، ص207، چاپ تهران؛ 18.طبرسی نوری، کفایهْ الموحدین، ج2، ص378؛ 19. مرعشی نجفی، ملحقات احقاق الحق، ج11، ص183؛ 20. ابیجعفر طبری، بشارهْ المصطفی، ص94 و 153، چاپ جدید؛ 21. علی محمد علی دخیل، ثواب الاعمال و عقابها، ص586، چاپ بیروت؛ 22. علامه امینی، الغدیر، ج2، ص302، چاپ بیروت؛ 23. سید محمدمهدی موسوی، طوالع الانوار، ص156؛ 24. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج27، ص194، و ج39، ص208، چاپ بیروت؛ 25. علامه حلی، کشف الیقین، ص226؛ 26. تستری، احقاق الحق، ج7، ص177؛ 27. خویی، علی امام البررهْ، ج1، ص154؛ 28. بیاضی، الصراط المستقیم، ج2، ص49، چاپ مکتبهْ المرتضویه.
آنگاه که عقل گرایان و آزاد اندیشان به دنبال کشف حقایق میروند و در لابهلای تاریخ به تحقیق و بررسی میپردازند، در بین تمام ادیان الاهی اسلام را به عنوان دین برتر و کاملتر انتخاب مینمایند. اصول، فروع و پایههای اجتماعی، سیاسی، دینی، فرهنگی و اخلاقی اسلام، چنان عمیق و استوار است که با اندکی تأمل و تفحص قابل درک و تحسینبرانگیز است.
در این میان نکته قابل تأمل و حایز اهمیت آن است که اسلام راستین و حقیقی در کدام یک از فرقههای اسلامی تجلی یافته؟کدام یک میتواند آیینه تمامنمای اسلام باشد؟ کدام مکتب است که به صورت عینی و عملی به آیات قرآن و احادیث نبوی پایبند است؟ هر مسلمان هوشمندی مشتاق است تا دریابد
که آیا حقیقت اسلام و سیره و سنت واقعی رسول اعظم| به مکتب خلفا نزدیکتر است یا به مکتب اهل بیت(ع)؟
پیامبر اسلام| فرمود:
«لتفترقن امتی علی ثلاث وسبعین فرقة واحدة فی الجنة واثنان وسبعون فی النار».(1)
هرگاه مسلمان منصف و حتی غیر مسلمان پژوهشگر و متتبعی به تاریخ اسلام مراجعه کند و به دنبال کشف حقیقت باشد، به راحتی تشخیص میدهد که آیا معاویه و یزید و... بر حقاند، یا علی و حسن و حسین و دیگر اهل بیت پیامبر(ع). آنگاه که عقل گرایان به آموزههای اسلامی و معارف غنی آن توجه مینمایند، در مییابند که کدام مکتب عدالت گستر، ظلمستیز، مبارز، حقجو و پیرو واقعی ثقلین سفارش شده از جانب رسول خداست. مگر نه این است که مسلمان مکلف است ملاک عمل و مبانی اصول اعتقادی خود را با عنایت به ادلهی موجود در اسلام اصیل و تمسک به آیات قرآن، سیره و سنت پیامبر اسلام| به دست آورد؟ به یقین کسی یافت نمیشود که بتواند به اسلام نظر افکند امّا آیات ولایت و امام((2)
ب) آیهی اطاعت: {یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أطیعُوا اللهَ وَأطیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ} (نساء/59)
ج) آیهی صادقین: {یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقینَ} (توبه/119)
د) آیهی اکمال: {الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دینًا} (مائده/3)
ه-) آیهی ابلاغ: {یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ} (مائده/67)
و) آیهی مباهله: {فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا وَ أبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکاذِبینَ} (آل عمران/61)
ز) آیهی مودت: {قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنًا إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَکُورٌ} (شوری/23)
ح) آیهی خیر البریهْ: {إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ} (بینه/7)
ط) آیهی تطهیر: {إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا} (احزاب/33)
ی) آیهی انذار: {إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} (رعد/7)
را در قرآن نادیده بگیرد. مسلم آن است کههیچکس خود را مسلمان واقعی نمیداند مگر آن که دیدگاهی الهام گرفته از پیامبر اسلام| داشته، حقگرایی را پیشه خود نموده و با پرهیز از افراط و تفریط، اساس اسلام را مبنای عملکرد خویش قرار دهد. بازشناسی، بازگویی و تحلیل آگاهانه، مستند و مستدل در مبانی عقیدتی و کلامی اسلام سرفصلهای جدیدی را در مورد حقانیت مکتب تشیع میگشاید. در صورتی که محقق و جستجوگر؛ منصف، دارای دیدگاهی برخوردار از اطلاعات وسیع و تحقیقات عمیق و دقیق باشد، ادلهی عقلی و نقلی فراوانی بدست میآورد که مکتب تشیع همان اسلام اصیل و بیانحراف است. به همین دلیل معروفترین اصحاب رسول الله| به تشیع و خلافت بلافصل علی(ع) اعتقاد راسخ داشتند.(1)
1) سید علی خان شیرازی در الدرجات الرفیعهْ فی طبقات الشیعهْ، ص41؛ اصحاب پیامبر اعظم| معتقد به تشیع را چنین نام میبرد: «ابوطالب، عباس بن عبدالمطلب، عبدالله بن عباس، فضل بن عباس، عبیدالله بن عباس، قثم بن عباس، عبدالرحمن بن عباس، تمام بن عباس، عقیل بن ابی طالب، ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب، نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب، عبدالله بن جعفر، عون بن جعفر، محمد بن جعفر، ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب، عباس بن عتبه بن ابی لهب، عبدالمطلب بن ربیعه، حارث بن عبدالمطلب، جعفر بن ابی سفیان بن حارث بن عبدالمطلب، عمر بن ابی سلمه، سلمان فارسی، مقداد بن اسود، ابوذر غفاری، عمار بن یاسر، حذیفه بن یمان، خزیمه بن ثابت، ابوایوب انصاری، ابوالهیثم مالک بن تیهان، ابی بن کعب، سعد بن عباده، قیس بن سعد، سعد بن عباده، ابوقتاده انصاری، عدی بن حاتم، عباده بن صامت، بلال بن رباح، ابوالحمراء، ابورافع، هاشم بن عتبه بن ابی وقاص، عثمان بن حنیف، سهل بن حنیف، حکیم بن جبله العدوی، خالد بن سعید بن عاص، ولید بن جابر بن طلیم الطائی، سعد بن مالک بن سنان، براء بن مالک انصاری، ابن حصیب اسلمی، کعب بن عمرو انصاری، رفاعه بن رافع انصاری، مالک بن ربیعه ساعدی، عقبه بن عمر بن ثعلبه انصاری، هند بن ابی هاله تمیمی، جعده بن هبیره، ابوعمره انصاری، مسعود بن اوس، نضله بن عبیده، برزه اسلمی، مرداس بن مالک اسلمی، مسور بن شداد فهری، عبدالله بن بدیل الخزاعی، حجربن عدی الکندی، عمروبن الحمق الخزاعی، اسامه بن زید، ابولیلی انصاری، زید بن ارقم و براء بن عازب اوسی».
حس حقیقتجویی و آرمان خواهی مولوی زاهدی وی را به تحقیقات وسیع، گسترده و دامنهدار کشاند. آن قدر پرسید و جستجو کرد و به رفع شبهه پرداخت تا اینکه بالاخره با عبور از تزلزل و بدست آوردن جواب حقیقی یک سلسله مجهولات، در عمل به یقین و ایمان رسید. او با الهام از قرآن کریم که میفرماید: {وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَإِنَّ اللهَ لَمَعَ الْمُحْسِنینَ}(1)
«و کسانی که در راه ما جهاد و کوشش کنند، البته ما آنها را به راه ایمان هدایت خواهیم کرد...» جهادگرانه تلاش نمود تا اعتقاداتش را از منابع متقن،
معتبر و موثق، گرفته و با پیروی و تبعیت از قول احسن،(2)
مصداق آیه شریفهی {اُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللهُ وَاُولئِکَ هُمْ اُولُوا اْلأَلْبابِ}(3)
«آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنان خردمندان صاحبان مغز و عقلند» گردد.
اکنون نیز تحقیقات گسترده و منصفانهی دانشمند جوان، جناب آقای مولوی محمد شریف زاهدی در مورد اصالت و حقانیت فرقهی ناجیه و اسلام اصیل، نور ولایت امیر المؤمنین امام علی(ع) و اهل بیت اطهر پیامبر اسلام| را در قلب مبارک ایشان تابانده و با نادیده گرفتن مصلحت اندیشیهای کوچک و بزرگ به صراحت و به صورت علنی و به صورت شجاعانه به خیل عظیم پیروان خلافت بلافصل رسول اعظم| پیوسته است. اثر حاضر حاصل بخشی از تحقیقات، خاطرات ارزشمند، خواندنی و ماجرای زیبای شیعه شدن ایشان است که توسط دوست وی حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای «شیخ هادی حیدرینسب» تدوین گردیده است. جزاه الله عن الاسلام اجرا.
امید آنکه خوانندگان عزیز از مطالعه آن بهرهی علمی و معنوی فراوانی نصیب خویش گردانند.
کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیّ بن أبیطالب(ع) فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته.
مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین والعاقبة للمتقین والصلاة والسلام علی اشرف الانبیاء والمرسلین وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین.
قال الله الحکیم فی محکم کتابه:
{الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ اُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللهُ وَاُولئِکَ هُمْ اُولُوا الأَلْبابِ}(1)
قال النبی|: «من قال لا اله الا الله فهو مسلم دمه حرام، ماله حرام، عرضه حرام....».
خدا را شاکرم که پس از سالها تحصیل در حوزههای علمیه اهل تسنن بلوچستان و تبلیغ در مراکز تبلیغی آنها و پس از سه سال امامت جمعه و تدریس، با عنایت سرور جوانان بهشت و چراغ هدایت و کشتی نجات، امام حسین(ع) مرا به حقیقت اسلام راهنمایی نمود.
1) زمر / 17 و 18.
اینجانب مرادبخش زاهدی معروف به محمد شریف زاهدی فرزند شهدا، در سال 1357 هجری شمسی (سال پیروزی انقلاب اسلامی ایران) در روستای کوچینگ شهرستان نیکشهر و در خانوادهای پیرو مذهب ابوحنیفه متولد شدم.
پدر و مادرم از تولد من بسیار خوشحال شدند و علاقهی فراوانی به من داشتند زیرا نخستین فرزند خانواده بودم. اما این خوشحالی دوام نیاورد و هنوز چند ماهی از تولد من نگذشته بود که دچار بیماری سختی شدم تا آنجا که همگی از ادامهی حیات من ناامید شدند. پدر و مادرم با وجود فقر شدید و نبود امکانات درمانی مناسب، با مشقت و سختی فراوان مرا برای معالجه به چابهار و زاهدان بردند، ولی مؤثر واقع نشدو دکترها جوابم کردند. حتی عمویم به پدر و مادرم میگفت: این بچه میمیرد اینقدر برایش زحمت نکشید و به او دل نبندید؛ او را رها کنید تا خودش بمیرد.
اما پدر و مادرم ناامید نشدند و آدرس یک حکیم و طبیب سنتی را که ساکن چابهار بود گرفتند و مرا برای معالجه به آن جا بردند. حکیم پس از بررسی شرایط جسمی من گفت: راه نجات کودک شما این است که در کنار ساحل گودالی کنده، او را از نوک انگشتان پا تا گردن در آن بگذارید و گودال را از ماسههای ساحل پر کنید؛ پس از مدتی بچه را از بین ماسهها بیرون آورید تا ان شاءالله خوب شود.
پدرم به امید بهبود تنها فرزندش با دقت تمام به دستور طبیب عمل کرد و به صورت معجزه آسایی حالم بهتر شد و پس از چند روز به حالت طبیعی برگشتم.
آری! شهرستان چابهار برای من و دیگران خاطرهای ماندگار شد، زیرا خداوند متعال درآن شهر، دو مرتبه مرا از مرگ حتمی نجات داد؛ مرگ نخست: مرگ ظاهری و جسمی بود که به حیات مادی بازگشتم.
مرگ دوم: مرگ جاهلی روحی بود که خداوند متعال مرا به حیات معنوی رهنمود ساخت و هدایت کرد که شرح آن را در ادامهی کتاب بیان خواهم کرد. توضیح این نکته لازم است که در کتب معتبر اهل تسنن، روایتی از پیامبر اکرم| با عبارات مختلفی نقل شده که فرمودند: «مَنْ مات ولیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیة».(1)
مَنْ مات لیس علیه إمام فمیتته جاهلیة. المعجم الکبیر، الطبرانی، ج10، ص298.
کسی که بمیرد و بیعت کسی به گردنش نباشد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.من کسی بودم که مدت 25 سال به دور ازحیات معنوی و بدون شناخت امام زمان خود - گرچه حیاتی ظاهری داشتم - در مرگی معنوی و جاهلی غوطهور بودم.
سیستان و بلوچستان در جنوب شرقی ایران واقع شده و طبق سرشماری سال 1388 حدود 2500000 نفر جمعیت دارد. شهرستان نیکشهر در جنوب غربی استان واقع شده و جمعیت آن حدود 200000 نفر میباشد.
1) صحیح مسلم، مسلم النیشابوری، ج3، ص1478.مَنْ مات بغیر إمام مات میتة جاهلیة. مسند احمد، احمد بن حنبل، ج4، ص96.
از شواهد و قرائن فراوان به دست میآید که بیشتر جمعیت سیستان و بلوچستان در گذشته پیرو مذهب اهل بیت(ع) و شیعه مذهب بودهاند، اما در دهههای اخیر جمعیت استان به نفع اهل تسنن غلبه پیدا کرده است؛ زیرا سالهای متمادی قبل از پیروزی انقلاب که علمای شیعه مشغول مبارزه با رژیم شاهنشاهی بودند، فرصتی پیدا نشد که به منطقهی محروم سیستان و بلوچستان توجه فرهنگی شود. از سوی دیگر بازبودن مرزهای استان و همجواری با کشورهای افغانستان و پاکستان باعث شد تا علمای اهل تسنن این دو کشور و نیز کشور هند به ایران بیایند و جماعت تبلیغی فراوانی به منطقه اعزام کنند و به تبلیغ عقاید اهل تسنن بپردازند تا آنجا که مذهب اهل تسنن را در این منطقه ترویج دادند. امروز آثار فراوانی از زیارتگاههای شیعه در استان یافت میشود که نشان دهندهی اعتقاد عموم مردم به این مذهب در گذشته بوده است. همچنین بسیاری از شهروندان مسن و کهنسال منطقه هنوز هم در خاطرهی خود اعتقاد به مذهب تشیع را داشته و به ائمهی اطهار(ع) و مولا علی(ع) متوسل میشوند.
امروزه به برکت انقلاب اسلامی، استان محروم سیستان و بلوچستان با سرعت به سمت آبادانی و پیشرفت حرکت میکند و سیاست نظام در جهت محرومیتزدایی از این استان است. از نظر فرهنگی و مذهبی، اهل تسنن استان درآزادی کامل هستند و به راحتی میتوانند برنامههای مذهبی خود را اجرا نمایند که این امر در هیچ کشور دیگری سابقه ندارد. به عنوان مثال؛ در کشور
عربستان سعودی که جمعیت قابل توجهی (حدود 30%) پیرو مکتب اهلبیت(ع) هستند، هیچگونه آزادی عملی در برنامههای مذهبی خود ندارند و به شدت توسط وهابیت سرکوب میشوند، اما در ایران با وجودی که اهل تسنن در اقلیت به سر میبرند میتوانند برنامههای مذهبی خود را به راحتی اجرا نمایند.
اهل تسنن سیستان و بلوچستان در کنار شیعیان و به صورت برادرانه زندگی میکنند اما وهابیت و سلفیگری توانسته با صرف هزینههای بسیار از طرف عربستان و کشورهای حاشیه خلیج فارس به ترویج عقاید تکفیری خود پرداخته و در جهت اختلافافکنی بین شیعه و اهل تسنن تلاش گستردهای داشته باشند تا آن جا که تعداد قابل توجهی از شیعیان رابه شهادت رساندهاند. این سیاست خبیثانه و مزدورانه هم از جانب علمای شیعه و هم از جانب علمای راستین و بیدار اهل تسنن طرد و نهی میشود و اعتقادات وهابیت نزد اهل تسنن نیز جایگاهی ندارد، گرچه تلاش گستردهای در جهت تثبیت چنین عقایدی از جانب بیگانگان در این استان صورت میگیرد.
با شدت گرفتن فعالیت فرقهی ضالهی وهابیت در استان و تفکرات سلفیگری و آمیخته شدن حق و باطل با هم، راه تحقیق و آزاداندیشی از بیشتر اهل تسنن گرفته شده و نگرانیهای فراوانی را به وجود آورده است. امید است که در آینده، اهل تسنن استان بتوانند با آزاداندیشی و تحقیق و مطالعه و به دور از تعصب، راه
حق و صحیح را شناخته و خود انتخابگر آیندهی خود باشند (ان شاء الله).
مجموعهی حاضر را که حکایت تشرف این جانب
به مکتب اهل بیت(ع) است ابتدا به مولایم حسین بن علی(ع) که نور هدایت و چراغ راه من شد، تقدیم میکنم؛ همان امام حسینی(ع) که در زیارت اربعین آن مولا و سرور میخوانیم:
«و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله و حیرة الضلالة».
خدایا امام حسین(ع) خون قلب خود را در راه تو بذل و بخشش نمود تا بندگان تو را از جهالت، حیرت و گمراهی نجات دهد.
سپس به همهی کسانی که آزاداندیش و آزادیخواه هستند تقدیم مینمایم؛ کسانی که دوست دارند راه خود را خود انتخاب کنند. امیدوارم روزی فرا رسد که همهی مسلمانان جهان به راه حق و حقیقت رهنمون شده و بر سر سفرهی کتاب خدا و اهل بیت رسول خدا(ص) بنشینند؛ همان اهل بیت هدایتگری که رسول خدا| در آخرین فرمایشات خود خطاب به همهی مسلمانان فرمودند:
«إنّی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله وعترتی، ما إن تمسّکتم بهما لن تضلوا أبدا».
همانا من در میان شما دو چیز گران بها به یادگار خواهم گذاشت و تا زمانی که به آن دو تمسک(1)
جویید هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو؛ کتاب خدا و اهل بیت من هستند.
خداوندا! تو شاهد باش که حقیقت را مینویسم تا نگویند افسانه است و
1) تمسّک بالشیء؛ تعلق به، ارتبط به، التصق به؛ که شاید نزدیکترین معنی تمسّک در حدیث ثقلین؛ علاقهی قلبی، اتصال درونی و ارتباط عملی باشد.
خود را معرفی میکنم تا نگویند وجود خارجی ندارد! اگر چه میدانم حقیقت همانند خورشید در وسط یک روز آفتابی آشکار است و هر کس مقداری سر خود را بالا بگیرد آن را خواهد دید. خدایا نور هدایت خود را بر دلهای همهی ما بتابان. اهدنا الصراط المستقیم.(1)
السلام علیکم و رحمهْ الله و برکاته. محب اهل بیت(ع)
محمد شریف زاهدی
1) در روایات متعددی که از شیعه و سنی با عبارات مختلف نقل شده، صراط مستقیم همان ولایت امیرالمومنین(ع) است از جمله؛ - تفسیر قمی، ج1، ص28 و 29، ذیل آیهی شریفه و ج2، ص280، ذیل آیهی شریفه {وَإِنَّهُ فی اُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ} (زخرف/4)؛ تفسیر فرات کوفی، ص51 تا 52؛ تفسیر نور الثقلین، ج1، ص20تا25، ذیل آیهی شریفه و ج4، ص591 و 592، ذیل آیهی شریفه مذکور در بالا و.... تفسیر ثعلبی، ج1، ص120، ذیل آیهی شریفه؛ شواهد التنزیل، ج1، ص73 تا85، ح 86تا155 و... .
دوران کودکی - تا سن 7 سالگی - را در روستای خود گذراندم. سپس پدرم مرا در مدرسهی روستا ثبتنام کرد. کلاس اول و دوم ابتدایی را گذراندم. بعد از تعطیلات تابستان برای رفتن به مدرسه آماده میشدم که با کمال تعجب، پدرم دیگر به من اجازه نداد به مدرسه بروم. اما من از این جریان، خیلی ناراحت بودم.
در ابتدا علت این کار را نمیدانستم ولی بعدها فهمیدم علتش این بوده است که سلفیهای(1)
متحجر پاکستان و سپاه صحابه((2)
این گروه یکی از اهداف مهمّ خود را مبارزه با عزاداری امام حسین(ع) و در واقع تخطئه قیام آن حضرت میدانستند. یکی از علل اصلی تشکیل «سپاه صحابه» مبارزه با خطرات احتمالی شیعیان و ترس از رشد قدرت سیاسی و مذهبی آنان در منطقه بوده است. بعضی از مولویهای ایران، فارغالتحصیل حوزههای سپاه صحابه پاکستان هستند.
فتوایی صادر کرده بودند و این
1) نام فرقهای است که خود را پیرو سلف صالح میدانند و به گمان خود در اعمال، رفتار و اعتقادات خود، سعی بر تابعیت از پیامبر اسلام|، صحابه و تابعین دارند و معتقدند که عقاید اسلامی باید به همان نحو بیان شوند که در عصر صحابه و تابعین مطرح بوده است و علما نباید به طرح ادلهای غیر از آنچه قرآن در اختیار میگذارد، بپردازند. در اندیشه سلفیون، دلایل عقلی و منطقی جایگاهی ندارد و تنها نصوص قرآن، احادیث و نیز ادلهی مفهوم از نص قرآن برای آنان حجیت دارد. (آن هم در مواردی که خلاف تعصبات آنها نباشد
2) گروهی افراطی و تکفیری هستند که ادّعا میکنند فدایی صحابهی پیامبر اسلام| بوده و نام «سپاه صحابه» را بر خود گذاشتهاند و از نظر فقهی حنفی مذهب هستند. این گروه در اوایل دهه 1980 (مصادف با سالهای اوّل انقلاب اسلامی در ایران) توسّط یک روحانی سنّی به نام «مولانا حق نواز جهنگوی» تأسیس شد. علّت پایهریزی گروه این بود که از تأثیرگذاری انقلاب اسلامی ایران بر مردم پاکستان جلوگیری کنند.
فتوا به وسیلهی مولویها(1)
به ایران آورده شد و آن فتوا این بود که درس خواندن در مدارس تحت حاکمیت شیعه، بدعت و حرام است و اهل تسنن حق ندارند در این مدارس درس بخوانند. چون ما خانوادهای مذهبی بودیم و عمویم از ملاهای سرشناس اهل تسنن بود به من اجازه ندادند به مدرسه بروم. علاوه بر این جانب، بسیاری از فرزندان اهل تسنن و بلوچ نیز از نعمت تحصیل و پیشرفت محروم شدند و بیسواد یا کم سواد ماندند.
البته ناگفته نماند بعضی از بستگان پدریام اهل بشاگرد استان هرمزگان هستند. آنها حدود یکصد و سی سال پیش به دلیل ستمهای خوانین بلوچ و شروران منطقه، به همراه عدهای از زنان و مردان بلوچ به سمت کوههای جنوب شرقی هرمزگان کوچ کرده و پناهنده منطقه بشاگرد شدند! سالهای درازی را در همین منطقه گذراندند به طوری که بسیاری از آنها در همین منطقه شیعه شدند و با برقراری نسبت خویشاوندی در آنجا ساکن شدند.
آنان تا قبل از انقلاب اسلامی - قریب به 50 سال - نمیتوانستند به راحتی به بلوچستان رفت و آمد کنند! به طوری که بسیاری از آنان یکدیگر را فراموش کردند تا اینکه بعد از انقلاب اسلامی که خوانین و حکومت غاصبانهشان متلاشی
1) اهل تسنن بلوچستان به تأسی از پاکستان و هندوستان به علمای خود مولوی میگویند.
شد، راه برای سرکشی از مناطق مرزی باز و امنیت برقرار گردید و آنان تقریباً اواسط دهه دوم انقلاب اسلامی با یکدیگر ارتباط برقرار نمودند.
پدربزرگ پدرم غیر از همسری که در بلوچستان داشته است از شیعیان بشاگرد هم زن میگیرد و دارای فرزندانی میشود که همه آنان بر اساس مذهب مادریشان شیعه میشوند. فرزندانی که از بلوچستان بودند همه سنی بودند از جمله پدر بزرگ بنده! که به علت رفت و آمدهای زیادی که به بشاگرد داشته به واسطه عزاداریها و توسلات شیعیان آنجا برای امام حسین(ع) ایشان هم علاقه عجیبی به حضرت پیدا کرده و با بسیاری از عقائد شیعه آشنامیشوند از جمله توسل و تبرک به اهلبیت و اماکن مقدسه. بشاگردیها هم معمولا شیعیانی مکتبی و پایبند به توسلات و تبرکات معصومین(ع)اند! در یکی از نقاط بشاگرد مقبره امامزاده سید نجمالدین(ع) از نوادگان آقا امام زینالعابدین(ع) است که سالهای سال مورد تکریم شیعیان و اهل تسنن جنوب است. پدربزرگم چندین سال پشت سر هم دارای فرزند پسر میشود، پس از تولد پسر ششم در حسرت داشتن دختری که هنوز نصیبش نشده برای زیارت سید نجمالدین راهی بشاگرد میشود و در ماه محرم نذری میدهد و متوسل به امام حسین(ع) میشود. پس از مدت کوتاهی خداوند به ایشان دختری عنایت میکند که پس از آن همیشه به اسم امام حسین(ع) نذوراتی را تقسیم و توزیع میکنند. چند ماهی پس از ظهور انقلاب اسلامی که من تقریباً نوزادی هشت ماهه بودم، پدر بزرگم دار فانی را وداع گفتند. بهشت برین جایش باد.
دقیقاً یادم هست که در سال 1370 ه- ش یکی از بستگانم از بشاگرد آمده بود برای دیدار و صله رحم. یک روز در مورد شیعه و توسلاتش بحث میکردیم اتفاقاً رسیدیم به گریه و زاری بر مزار اهلبیت(ع) که یک دفعه یکی از بستگانم (که هنوز زنده است) سریعاً بلند شد و کاردی را از کمرش (که بلوچها مسلح به کاردند) بیرون آورد و گذاشت زیر گلویش و گفت: یا سنی شو یا الآن شاهرگ گردنت را پاره میکنم! واقعاً صحنه عجیبی بود، ما همه ایستاده بودیم و با ناراحتی گفتیم: نکن مرد، این بنده خدا که تقصیری ندارد. گفت: نه، او مشرک است... .
مدارس بازگشایی شد ولی من حق رفتن به مدرسه را نداشتم. یک روز صبح، با پدرم از منزل خارج شدیم و به روستای پایینی که آبگاه (دبّار) نام داشت، رفتیم. در این روستا مکتبخانهای بود که مولوی حیدر - از اهالی روستای خود ما - آن را اداره میکرد.
به این مکتب خانه وارد شدیم. پدرم گفت: چند لحظه صبر کن تا برگردم. گفتم: چشم.
خودش به اتاقی رفت و حدود یک ساعت با مولوی حیدر صحبت کرد. سپس صدایم زد. وارد دفتر مولوی حیدر شدم و پدرم مرا به مولوی سپرد و رفت.
دیگر باید از آن پس در این مکتبخانه درس میخواندم.
بعضی روزها، بعد از اتمام درس، برای دیدن پدر و مادرم به روستای خودمان میرفتم. در همین ایام، گاهی نیز نزد معلمان مدرسه که شیعه بودند میرفتم و طبق نوبت برای وعده غذایی، آنها را به منزلمان دعوت میکردم (رابطهی مردم روستا با معلمان شیعه، خوب بود).
وجود این معلمان در منطقهی ما سبب میشد که با مشاهدهی نماز و
رفتارشان، سؤالاتی در ذهن کنجکاومان ایجاد شود از قبیل این که؛ چرا شیعیان برای نماز مُهر میگذارند و اهل تسنن نمیگذارند؟ چرا آنها دستهای خود را نمیبندند ولی ما میبندیم؟ چرا آنها یا علی، یا زهرا و یا حسین میگویند ولی ما یا ابوبکر و یا عمر و... میگوییم؟ و... .
ولی هیچ وقت این سؤالات را از معلمان شیعه نمیپرسیدم. فقط یک بار یادم هست که در جمع معلمان شیعه نشسته بودم و با معلمی سیستانی به نام محمود سنچولی صحبت کوتاهی داشتم. بحث درباره آمین گفتن بعد از قرائت سوره حمد بود. ایشان از من پرسید: چرا شما این کلمه را میگویید در حالی که آوردن سخنی اضافه در نماز است و نماز را باطل میکند.
گفتم: آمین گفتن بعد از سورهی حمد لازم است و اگر گفته نشود اشکال دارد. فقط همین یک بحث بود.
معلمان شیعه هیچگاه وارد بحثهای خلافت و امامت نمیشدند. شاید احساس خطر میکردند؛ چون در روستای ما چند مولوی و ملا بود و جماعت تبلیغی اهل تسنن نیز، رفت و آمد میکردند.
هرچه از درس خواندنمان در مکتبخانه میگذشت، دیدمان نسبت به شیعه و معلمان سابقمان بدتر میشد.
به خاطر میآورم که روزی یکی از مولویها در کلاس پرسید: در روستای کدام یک از شما شیعه هست؟ من گفتم: معلمان روستای ما شیعه هستند. از من پرسید: آیا آنها یا علی و یا حسین و... میگویند؟ گفتم: بلی استاد، از آنها شنیدهام.
گفت: این کار، شرک است و جایز نیست. همچنین، مُهر گذاشتن آنها برای نماز، بتپرستی است و نمازهایشان باطل است.
بر اثر تبلیغات سوء مولویها بر ضد شیعه و در نتیجه تغییر دید مردم، کار برای معلمان شیعه سخت شد به طوری که بعد از 2 یا 3 سال، فقط دو معلم از هفت معلم باقی ماندند و بقیه از آنجا رفتند، همچنین مراسمهایی که برای بزرگداشت 22 بهمن و 13 آبان برگزار میشد، تعطیل شد.
در تابستان آن سال، برای نخستین بار تعدادی از مولویها که بزرگشان، مولوی ایوب اهل خراسان بود، تحت عنوان «جماعت تبلیغی»(1)به روستای ما آمدند و در مسجد
محلهی «سر چاه» ساکن شدند. پدرم از آمدنشان، با خبر شد و به من گفت: برویم ببینیم چه خبر است و چه میگویند و من همراه پدر به مسجد رفتم.
نماز مغرب را به جماعت خواندیم و بعد از نماز، مولوی ایوب درباره بهشت، جهنم، قبر، قیامت و ضرورت و ثواب تبلیغ دین سخنرانی کرد و سپس گفت: چه کسی حاضر است در جماعت تبلیغی ما عضو شود؟(2)
چون درسهای مکتبخانه تعطیل بود، گفتم: من با شما میآیم. پدرم خوشحال
1) گروههای تبلیغی هستند که با طراحی سران اهل تسنن دیوبند و پاکستان تاسیس شده که عوام اهل تسنن با سرپرستی مولویها به مدت سه یا چهل روز، چهار ماه و یکسال به مناطق مختلف میروند و در مسجد آن منطقه ساکن میشوند. کسانی که با مولویها همراه هستند وظیفه دارند مردم را برای اقامهی نماز و استفاده از سخنان مولوی به مسجد بیاورند. به صورت دورهای به مناطق مختلف میروند و در طول سال برنامهی تبلیغی دارند.
2) البته آنها از جماعت تبلیغی به بهشت تعبیر میکنند و میگویند چه کسی است که در بهشت ثبت نام کند!!!
شد و به من گفت: خیلی خوب است، سخنرانی و مطالبی یاد میگیری که برای آیندهات مفید است. من و مولویهای جماعت تبلیغی شب را در همان مسجد ماندیم.
مولوی ایوب پس از اقامهی نماز صبح سخنرانی کرد. وقتی مردم متفرق شدند و جمع خودمانی شد، گفت: من دیشب خوابی دیدم. دیدم مردی اسب سوار با لباس سفید، دم در مسجد آمد و صدایم زد. من بیرون رفتم و پرسیدم شما که هستید؟ گفت: محمد رسول الله(ص) هستم. سپس فرمود: از این نوجوانی که همراه شماست محافظت کنید.
من خیلی کنجکاو شدم تا بدانم منظورش چه کسی است. مولوی رو به من کرد و گفت: کوچکترین فرد در این جمع شما هستید و ظاهراً شما منظور حضرت بودهاید.
خیلی خوشحال شدم به حدی که به جای سه روزی که قرار بود آنجا بمانم، هفت روز ماندم. این خبر به سرعت در روستا پیچید که مولوی ایوب درباره مرادبخش خواب دیده است.
لازم به ذکر است که اهل تسنن روایتی را از پیامبر| نقل میکنند و آن را صحیح میدانند که ایشان فرمود: هرکس مرا در خواب ببیند حقیقتاً مرا دیده است؛ زیرا شیطان قادر نیست خود را به صورت من در آورد.(1)
به همین سبب اگر در خواب پیامبر| را ببینند در صحت آن خواب شک نمیکنند.
1) «ان ابا هریره قال سمعت النبی| یقول: من رآنی فی المنام فقد رآنی حقاً فإن الشیطان لایتمثل بی» صحیح البخاری، کتاب التعبیر، باب 10 (من رای النبی فی المنام) حدیث شماره 6993، ج 4، ص1387؛ صحیح مسلم، کتاب الرؤیا، باب قول النبی: من رآنی فی المنام فقد رآنی، ج7، ص54.
پس از سه سال تحصیل در مکتب خانهی مولوی حیدر، با پسر عمویم علی به حوزهی بحر العلوم دِهان بخش بنت نیکشهر رفتم.
مدیر داخلی این حوزه، مولوی عبدالله محمدی لاشاری بود. برای ثبت نام به دفترش رفتم. اسمم را پرسید. گفتم: مرادبخش.
با عصبانیت گفت این اسم را چه کسی برایت انتخاب کرده؟! با تعجب از سؤالش، جواب دادم: پدرم، اشکالی دارد؟!
گفت: مراد میبخشد یا خدا؟ گفتم: خدا. گفت: پس چرا اسمت را مرادبخش گذاشتهاند؟! این شرک به خداست.
چند لحظهای فکر کرد و گفت: محمد شریف،اسم قشنگی است. از این به بعد به شما محمد شریف میگوییم.
از آن روز به بعد مرا در مدرسه، محله و حتی روستای خودمان، محمد شریف صدا میزدند و کمکم مرادبخش از سرزبانها افتاد و فقط در صفحهی اول شناسنامهام به یادگار باقی ماند.
در مدتی که در این حوزه درس میخواندم، خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارم که به دو مورد آن اشاره میکنم.
شام میداد و آنها نیز موظف بودند در خدمت صاحبخانه باشند و برایشان کار کنند. مثلاً در خانه باید از میهمانان پذیرایی میکردند و در بیرون از خانه به کارهای کشاورزی و... میپرداختند.
من هم از این قاعده مستثنا نبودم، ولی موقعیتی که من داشتم، با دیگران فرق میکرد. خداوند صدای زیبا و دلنشینی به من عنایت کرده بود و در مسابقات قرآن و سرودی که در منطقه برگزار میشد همیشه به عنوان قاری ممتاز و تکخوان سرود انتخاب میشدم. از این جهت موقعیت ممتازی نسبت به دیگران داشتم و مورد احترام مولویها بودم. حتی گاهی مرا به عنوان امام جماعت انتخاب میکردند و خودشان نیز به من اقتدا میکردند.
خانوادههایی هم که ناهار و شام طلاب را تأمین میکردند، خیلی تلاش میکردند تا مرا به خانهی خودشان ببرند و گاهی هم در این که کدام یک میزبان من باشند بین آنها بحث و درگیری لفظی صورت میگرفت و نهایتاً یکی از
آنها کوتاه میآمد و دیگری مرا به خانهاش میبرد و وجودم را برکتی برای منزل خود میدانست و من از این جهت خوشحال بودم.
طلابی که در حوزه درس میخواندند، بیش از 70 نفر بودند و آنها برای آشامیدن، شستوشو، استحمام و... نیازمند آب فراوانی بودند که تهیه کردن آب مورد نیاز همهی این افراد از آن فاصلهی دور کاری سخت و طاقتفرسا بود.
برای پیدا کردن راه حل، مولوی عبدالله با طلبهها مشورت کرد، در نهایت قرار شد که داخل مدرسه چاهی حفر شود تا جوابگوی آب مصرفی طلاب باشد و برای این کار طلبهها به گروههای دو نفره تقسیم شدند و هر روز نوبت یک گروه بود که با همکاری یکدیگر، چاه را بکنند.
بعد از چند روز، نوبت من و پسر عمویم، علی شد؛ تقریبا 15 متر از چاه کنده شده بود، من باید وارد چاه میشدم. دستهایم را به دو طرف چاه گرفتم و یک پایم را وارد آن کردم و در جای مطمئنی گذاشتم و پای دیگرم را مقداری پایینتر گذاشتم و همین طور ادامه دادم تا به ته چاه رسیدم.
حفر چاه، حدود یک ساعت به طول انجامید و پسر عمویم - که بیرون چاه ایستاده بود - به وسیلهی دلو گل و خاک را بالا میکشید و بیرون میریخت. خیلی خسته شده بودم و دست و پایم حسابی گِلی شده بود. باید بیرون میآمدم. بیل را
همانجا گذاشتم و آرامآرام دست و پاهایم را در جاهای کنده شده اطراف چاه محکم میکردم و بالا میآمدم. تقریباً یک متری مانده بود که از چاه بیرون بیایم، ناگهان یک پایم لیز خورد و نزدیک بود که به تهِ چاه سقوط کنم. دستهایم را محکم به دیوارهی چاه گرفته بودم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. علی را صدا زدم. نگاهی به داخل چاه کرد و با صدای بلند از بقیهی طلاب کمک خواست. چند نفر آمدند و سر طناب را گرفتند. علی آرامآرام وارد چاه شد و طناب را به کمرم بست و گفت: طناب را بکشید. آنها هم طناب را کشیدند و مرا بیرون آوردند.
مولوی که سر و صدا را شنیده بود، پیش آمد و جریان را متوجه شد. با عصبانیت گفت: چه کسی به تو گفته این کار را بکنی؟! اگر میافتادی و میمردی، چه کسی جواب پدر و مادرت را میداد؟!
من که از ترس شوکه شده بودم، گفتم: جناب مولوی! خود شما گفته بودید چاه را بکنید. مولوی با شیلنگی که در دست داشت، محکم به من میزد و میگفت: تو که نمیتوانستی، چرارفتی؟ گفتم: آخه خودتان گفته بودید. مولوی از شدت عصبانیت، به من اجازه صحبت کردن نداد و مرا کتک مفصلی زد.
این خواست خدا و عنایت الهی بود که از این حادثه، نجات پیدا کردم و با وجود بیلی که در ته چاه جا مانده بود و از آن فاصله زیاد اگر داخل چاه میافتادم معلوم نبود چه وضعیتی پیدا میکردم.
سال 1374 ه-. ش بود که از طرف امام جمعهی چابهار (مولوی عبدالرحمن چابهاری)(1)برای شرکت در یکی از جلسات سالانهی حوزهی علمیهی بحرالعلوم دِهان دعوت شدم و در این جلسه شرکت کردم.
در این جلسه برای نخستین بار بود که با مولوی عبدالرحمن از نزدیک آشنا شدم و چون از مشاهیر اهل تسنن بود، علاقهمند شدم که در حوزهی ایشان ادامهی تحصیل بدهم.
استادم، مولوی واحد بخش بلوچی نیز به من توصیه و سفارش میکرد که برای ادامهی تحصیل به حوزه علمیه مولوی عبدالرحمن چابهاری بروم و به خاطر علاقهای که به مولوی عبدالرحمن پیدا کرده بودم، پذیرفتم و در اواخر سال 1374 وارد حوزهی علمیهی عربیهی چابهار شدم.
حوزهی علمیهی عربیه چابهار، یکی از بزرگترین وقدیمیترین حوزههای
1) مولوی عبدالرحمن چابهاری در سال 1322 شمسی در روستای انزای سرباز به دنیا آمد و از سال 1346 تاکنون امام جمعهی چابهار است. وی برادر کوچکتر مولوی محمد عمر سربازی است و از بین مولویهای اهل تسنن، محکم ترین پایگاه مردمی را در چابهار داراست.
اهل تسنن است. مسابقات قرآن و سرود خوانی در آن زیاد برگزار میشد. با توجه به سابقهای که من در قرائت قرآن و سرودخوانی داشتم و از صدای زیبایی که برخوردار بودم پس از مدتی به عنوان سرگروه سرودخوانی انتخاب شدم و اشعاری که مولوی محمد عمر سربازی(1)ومولوی عبدالرحمن چابهاری در زمینههای مختلف مانند؛ نماز، قرآن، مذمت دنیا و... میسرودند را با دوستان تمرین میکردم و هر وقتی که مولوی عبدالرحمن برای سخنرانی به مسجد، روستا و یا حوزهای میرفت، برای اجرای سرود همراه وی میرفتیم.
در یکی از این سفرها - به همراه مولوی عبدالرحمن - به یکی از مناطق دشتیاری رفتیم. مولوی قرار بود در این سفر با چند نفر از تاجرهای لنجدار منطقه، دیداری داشته باشد تا برای ساختن مسجد جامع چابهار از آنها پول بگیرد.
ما با توجه به موضوع جلسه، شعری به زبان بلوچی درباره بیوفایی دنیا آماده کرده و قبل از سخنرانی ایشان اجرا کردیم.
شعر طولانی و زیبایی بود که الان بیت اولش یادم هست.
«بری ایرهت بیگلشن بری سر سبزو شادانن
بهارا دل مبندتای فقط سه روچ مهمانن»
1) وی در سال 1312 شمسی در روستای انزاء سرباز به دنیا آمد. در 12 سالگی برای تحصیل به کراچی مهاجرت کرد. پس از هفت سال تحصیل در کراچی به پیشنهاد علمای پاکستان به ایران برگشت و در منطقهی کوهون حوزه علمیه تأسیس کرد و مشغول تبلیغ عقاید دیوبند شد. از ایشان قریب به 70 اثر تألیفی به جای مانده است. وی بزرگترین عالم و مفسر اهل تسنن بلوچستان بود. وی در اسفند ماه 1386 از دنیا رفت.
چه بسا باغ هم خشک میشود و هم سر سبزی
ولی دل به این بهار مبندید که فقط سه روز اینجا مهمان هستیم.
این سرود را در آن شب و در حضور نزدیک به 200 نفر اجرا کردیم که بسیار مؤثر واقع شد؛ زیرا بعد از پذیرایی مفصل، کمک فراوانی نیز به مسجد شد.
در اوایل سال 1375 ه-.ش در حوزهی علمیهی چابهار، مسابقهای با موضوع سخنرانی به زبانهای عربی، فارسی و اردو بین طلاب برگزار شد. مسابقه به این صورت برگزار میشد که هر کدام از داوطلبان، یکی از زبانها را انتخاب کرده و به آن زبان، سخنرانی کند. مولوی عبدالرحمن داور این مسابقه بود و بهترینها را انتخاب میکرد. بنده در زبان عربی شرکت کردم و رتبهی دوم را به دست آوردم. رتبهی نخست را طلبهای بدست آورد که در سال بعد، مولوی شد؛ در حالی که من تا مولوی شدن، چهار سال فاصله داشتم.
مولوی عبدالرحمن مرا بسیار تشویق کرد و به عنوان جایزه به من گفت: شما میتوانید به عنوان نمایندهی حوزهی علمیه چابهار در جلسهی ختم «صحیح بخاری»(1)
در حوزهی مکی زاهدان(2)شرکت کنید.
در ماه رجب همان سال، من و یکی دیگر از طلاب، از طرف حوزه علمیهی چابهار، به همایش ختم صحیح بخاری که در مسجد مکی زاهدان برگزار میشد، اعزام شدیم.
در حالی که پاسی از شب گذشته بود به شهرستان زاهدان رسیدیم و طبق برنامهی سفر به دفتر مولوی عبدالحلیم قاضی زاده که در بین اهل تسنن به قاضی عبدالحلیم معروف است، رفتیم.
طلابی از شهرهای دیگر نیز آنجا بودند. پس از صرف شام، طلاب در جمعهای کوچک با یکدیگر صحبت میکردند. من هم با دوستم مشغول صحبت بودم که قاضی عبدالحلیم وارد شد و به میهمانها خوشآمد گفت.
فرصت را غنیمت شمردم و نزدیک قاضی عبدالحلیم رفتم و سؤالی که ذهنم را مشغول کرده بود از قاضی پرسیدم.
گفتم: جناب قاضی! این که شیعیان برای امام حسین× عزاداری میکنند و لباس مشکی میپوشند، حکمش چیست؟
گفت: پوشیدن لباس مشکی برای عزاداری بدعت و حرام است و چون شیعیان به غیر خدا متوسل میشوند، مشرک هستند.
گفتم: یک سؤال دیگر هم دارم. درباره امام حسین× و شخصیت ایشان از دیدگاه اهل تسنن، برایم توضیح دهید.
جواب سوالم را نداد و گفت: این را باید در کتابهای تاریخی مطالعه کنید.
صبح روز بعد، به صورت دسته جمعی، به مسجد مکی زاهدان که در خیابان
خیام واقع شده است، رفتیم. جمعیت فراوانی از شهرهای مختلف آمده بودند. مجری جلسه مولوی عبدالمجید مرادزهی خاشی بود. مراسم با قرائت قرآن شروع شد و پس از آن، مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی امام جمعهی اهل تسنن زاهدان و رییس حوزهی علمیهی مکی پشت تریبون رفت و به میهمانان حاضر در جلسه - به ویژه میهمانان خارجی - خیر مقدم گفت.
در این همایش، مفتی محمد تقی عثمانی(1)به نیابت از مجمع فقهی عربستان، فضل الرحمن از اعضای پارلمان پاکستان و شخصیتهایی از سوریه و علمای اهل تسنن از دیگر استانهای کشور حضور داشتند.
مجری تعداد حاضران در جلسه را اعلام کرد که حدود پنج هزار نفر بودند و طبق لیستی که در دست داشت، میهمانان را معرفی کرد و از آنها خواست تا برنامهشان را اجرا کنند. نوبت به من رسید که به نمایندگی از حوزه چابهار، در جایگاه حاضر شدم. سرودی درباره بیوفایی دنیا که قبلاً در چند مجلس اجرا کرده بودم، در حضورشان خواندم و حاضران مرا به گرمی تشویق کردند.
در روز جمعهی همان هفته به نماز جمعهی زاهدان رفتیم. موضوع سخنرانی مولوی عبدالحمید، دنیا بود و همان اشعاری که در جلسهی ختم بخاری خوانده بودم را به مدت بیست دقیقه خواند و توضیح داد و چندین بار گفت: این اشعار
1) مفتی عثمانی از علمای پاکستان است ولی چند سالی است نایب رییس مجمع فقهی عربستان شده است. قابل ذکر است رییس قبلی این مجمع مفتی بن باز بود که فتوا به مشرک بودن شیعه داده بود و ریختن خون شیعه را مباح میدانست.
را ملا محمد شریف از حوزهی علمیه چابهار خوانده است. خیلی خوشحال بودم که اشعارم را امام جمعهی زاهدان در نماز جمعه خوانده است و این را برای خود افتخاری میدانستم.
به همراه دوستم با رضایت و افتخار به چابهار برگشتیم و خدمت مولوی عبدالرحمن، گزارش سفر دادیم و مولوی بسیار خوشحال و راضی به نظر میرسید.
یکی از اساتیدم، مولوی عیسی ملازهی؛ امام جماعت مسجد محمد رسول الله| چابهار بود. گاهی که برایشان مشکلی ایجاد میشد و نمیتوانست به مسجد برود، مرا میفرستاد تا به جای ایشان نماز جماعت را اقامه کنم.
شب عاشورای سال 1375 ه-جری شمسی بود و من به جای استادم به مسجد رفتم و نماز عشا را خواندم. همهی مردم از مسجد بیرون رفتند. من آخرین نفری بودم که از مسجد بیرون آمدم و درب مسجد را قفل کردم. میخواستم به مدرسه برگردم که صدای سخنرانی از حسینیهی شیعیان مهاجر چابهار که در فاصلهی 50 متری مسجد ما بود، توجهم را جلب کرد. کنجکاوشدم تا بدانم سخنران چه میگوید؟ زیرا به ما گفته بودند که هر چه روحانیون شیعه میگویند، دروغ است. به این نیت رفتم که ببینم چه دروغهایی میگوید. نزدیک حسینیه رسیدم، خواستم وارد حسینیه شوم؛ ولی خجالت کشیدم، چون لباس مولوی بر تنم بود.(1)
آهسته کنار پنجره نشستم و به صحبتهای روحانی شیعه گوش دادم. سخنرانی
1) طلاب علوم دینی اهل تسنن پس از طی مدارج علمی کافی ملبس به لباس مولوی میشوند.
او درباره شخصیت امام حسین(ع) بود. میگفت: در کتاب «مسند احمد بن حنبل» و «سنن ترمذی» و چند کتاب دیگر، این روایت آمده است که پیامبر| فرمودهاند:
«ان الحسن والحسین سیدا شباب اهل الجنة» امام حسن و امام حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند.(1)
میگفت: در کتاب «حیات الصحابهْ» آمده
است: وقتی امام حسین(ع) شهید شدند، هیچ سنگی برداشته نمیشد، مگر این که زیر آن خون لخته شده قرار داشت. زمین خون گریه میکرد و خورشید تاریک شده و چندین روز آسمان مثل خون قرمز شد.(2)
و همین طور از کتابهای اهل تسنن مطالبی بیان میکرد و آدرس آنها را نیز ذکر میکرد.
من تعجب کردم که کتاب «حیات الصحابهْ»، از ما اهل تسنن است ولی من تا به حال، این کتاب را مطالعه نکردهام و فقط اسمش را شنیدهام. این سوال به ذهنم آمد که این روحانی شیعه، چگونه کتابهای اهل تسنن را مطالعه کرده است؛ زیرا مولویهای ما میگفتند کتابهای شیعه را نخوانید، گمراه کنندهاند.
چرا آنها نمیگویند کتابهای اهل تسنن را نخوانید که گمراه میشوید و فقط علمای ما چنین میگویند؟
1) مسند امام احمد بن حنبل، ج5، ص391؛ سنن ترمذی، ج2، ص306؛ مستدرک حاکم، ج3، ص151؛ کنز العمال، ج6، ص217.
2) حیات الصحابه مولوی محمد یوسف و محمد الیاس کاندهلوی، ج3، ص674 (انکسفت الشمس کسفه وهی ظلمه...)؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج5، ص16 (انه لم یعقب حجر الا وجد تحته دم عبیط... لمّا قتل الحسین مطرنا مطرا کالدم علی البیوت و الجدر).
سخنرانیاش تمام شد و روضه خواندن را شروع کرد. روضهی قتلگاه امام حسین(ع) را خواند. روضهی جانسوزی بود که اشکهای من، ملای اهل تسننی که تا آن لحظه، حتی یک قطره اشک هم برای مظلومیت امام حسین(ع) نریخته بودم، سرازیر شد و بسیار گریه کردم.
قبل از آنکه روضه تمام شود بلند شدم و به مدرسه برگشتم. به گمان خودم آن شب دو گناه مرتکب شده بودم؛ نخست سخنرانی عالم شیعی را گوش داده بودم؛ زیرا علمای ما میگفتند این کار حرام است. دوم اینکه برای امام حسین(ع) گریه کرده بودم و به فتوای مولویها این کار نیز حرام است. ساعت از 12 شب گذشته بود؛ وارد مدرسه شدم. حال عجیبی داشتم. یکی از طلبهها مرا دید و گفت: چه شده؟ چرا ناراحتی؟ گفتم: چیز خاصی نیست. به اتاقم رفتم، دوستانم خوابیده بودند. خواستم بخوابم ولی سخنان آن روحانی شیعه فکرم را به خود مشغول کرده بود، طاقت نیاوردم و به کتابخانهی حوزه رفتم تا آن روایت را پیدا کنم. البته قبلا روایت «سیدا شباب» را در کتاب «مسند احمد»، دیده بودم ولی برای آن که دلم آرام شود، به سراغ روایت و سند آن رفتم. آن را پیدا کردم. سپس کتاب «حیات الصحابهْ» را برداشتم و با کمال تعجب دیدم که آنچه روحانی شیعه نقل کرده، صحیح است. به خودم گفتم: اینها، مطالبی است که از کتابهای ما نقل میکنند، پس معلوم است که خیلی از کتابهای ما را مطالعه کردهاند و مطالب زیادی از ما میدانند.
آن شب، شب عجیبی بود. دو سؤال، وجود مرا فرا گرفته بود و هر چه فکر میکردم، نمیتوانستم خودم را قانع کنم!
سؤال نخست این بود که آیا شیعیان، واقعاً مشرکند؟! لحظهای با خودم فکر کردم، عجیب است! آن طور که در آیات قرآن و روایات آمده است، مشرکان کسانی هستند که مخالف خدا و پیامبر و مخالف با دین مبین اسلام هستند! پس اینها (شیعیان) چه نوع مشرکانی هستند. در حالی که خداوند و پیامبر| را قبول دارند و حتی به اهلبیت پیامبر(ع) محبت میورزند و بر منبرهایشان نیز از پیامبر اسلام| مدح وتعریف، میکنند و بر مصایب آنها گریه میکنند؟! به دلم افتاد که امکان ندارد اینها مشرک باشند.
سؤال دوم این بود که: روایتی را در «صحیح بخاری» که به نظر ما معتبرترین کتاب اهل تسنن بعد از قرآن محسوب میشود، خوانده بودم مبنی بر اینکه: هرکس برای مردهای گریه کند، آن میت را به سبب گریهی اهلش، در قبر عذاب میدهند!(1)با خود گفتم: آیا
خداوند، واقعاً امام حسین(ع) که سید شباب اهل الجنه است و یا مادرشان که سیده نساء العالمین است را در قبر به خاطر گریهی شیعیان، عذاب میدهد؟! یعنی امشب که ما برای امام حسین(ع) گریه کردیم، امام حسین(ع) را در قبر عذاب میدهند؟ امکان ندارد.
تا صبح خوابم نبرد. صبح ساعت 7 با مولوی عیسی ملازهی کلاس داشتیم. مولوی وارد کلاس شد. قبل از آن که درس را شروع کند، گفتم: ببخشید جناب استاد! سؤالی از شما دارم.
1) فان رسول الله| قال إن المیت لیعذب ببکاء أهله علیه. صحیح بخاری، ج1، ص251، کتاب الجنائز باب 32، حدیث شماره 1286.
مولوی عیسی گفت: بفرمایید.
گفتم: آیا این روایت درست است که اگر شخصی برای مردهای گریه کند، آن مرده را در قبر عذاب میدهند؟
مولوی عیسی گفت: بله، این روایت در «صحیح بخاری» - صحیحترین کتاب بعد از قرآن - آمده است.
گفتم: آیا وقتی که شیعیان برای امام حسین(ع) گریه میکنند، خداوند امام حسین(ع) رادر قبر عذاب میدهد؟
مولوی از این سؤالم جا خورد و گفت: استغفر الله، اصلاً امکان ندارد. اینچه سوالی است که میپرسی؟! فوراً کتابهایتان را باز کنید تا درس را شروع کنم.
گفتم: آقای مولوی! تا جواب بنده را ندهید، نمیتوانم درس بخوانم.
مولوی عیسی بعد از چند لحظه گفت: شما حق ندارید سوالی دربارهی شیعه بپرسید، امام حسین(ع) از اولیای خداست و خداوند ولیاش را عذاب نمیکند.
جواب استادم مرا قانع نکرد. شب به کتابخانه رفتم تا پاسخ سؤالاتم را در کتابها جستجو کنم. کتابهای مختلفی را نگاه کردم ورق میزدم که ناگهان به کتابی برخوردم به نام «شفاء الاسقام و الاحزان»؛ نوشتهی مولوی محمد عمر سربازی (تصویر شماره 1). هر چه بیشتر این کتاب را مطالعه میکردم، به جای حل سؤالاتم، سؤالات جدیدی
برایم ایجاد میشد.
صبح روز بعد، کتاب «شفاء الاسقام» را به دست گرفتم و به سراغ مولوی عبدالحی رفتم.
گفتم: جناب مولوی! به چه دلیل ما معتقدیم که شیعه مشرک است؟
مولوی عبدالحی گفت: دلایل متعددی دارد. یکی از آنها، این است که شیعیان به اهلبیت پیغمبر^ متوسل میشوند و رفع حاجاتشان را از آنها میخواهند.
گفتم: اگر کسی از اهل تسنن متوسل به غیر خدا شود، حکمش چیست؟
مولوی عبدالحی گفت: اهل تسنن به هیچ وجه متوسل به غیر خدا نمیشوند و آن کسی از اهل تسنن که چنین کند - به عقیدهی ما - مشرک است و از اسلام خارج است.
کتاب «شفاء الاسقام» را که در دستم بود، به مولوی نشان دادم و گفتم: این کتابی است که استاد شما؛ مولوی محمد عمر سربازی نوشته است. آیا تاکنون، این کتاب رادیدهاید؟
مولوی عبدالحی گفت: بله، از دعاهای این کتاب استفاده کردهام.
گفتم: چرا مولوی محمد عمر - در این کتاب - متوسل به نام ابوبکر و عمر شده است؟!
مولوی عبدالحی گفت: استغفر الله، باز کن ببینم چه نوشته است؟
صفحهی 33 کتاب را آوردم. در آن، نوشته شده بود:
هر کس دندانش درد میکند، بر کاغذی بنویسد: «ابوبکر الصدیق من الصادقین الابرار اکبر 92» و آن را روی دندانش بگذارد، دندانش خوب میشود ان شاء الله. (تصویر شماره 2)(1)
1) تصویر صفحات مربوطه در آخر کتاب آورده شده است.
گفتم: آیا توسل به ابوبکر جایز است و توسل به علی جایز نیست؟
بلافاصله، صفحهی 85 را گشودم و با انگشتم اشاره کردم و گفتم: جناب مولوی! این جا را
ببینید استاد شما چه نوشته است؟! نوشته است:
هر که میخواهد در خواب جنب نشود، نام آدم را بر ران راست خود و نام حوا را بر ران چپ خود بنویسد، ان شاء الله جنب نمیشود! (تصویر شماره3)
گفتم: آقای مولوی! چرا مولوی محمد عمر، که بزرگترین مفتی معاصر اهل تسنن ایران است، توسل به نام آدم و حوا را اجازه داده است؟ و چرا به نخستین پیامبر الهی توهین کرده است؟ آیا ارزش حضرت آدم(ع) این قدر کم است که نامش را بر ران بنویسیم تا جنب نشویم؟ کدام پیامبر یا کدام صحابه نام آدم و حوا را بر ران خویش نوشت؟ از کجا این مطلب را نقل میکند؟
در حین صحبتم، مولوی مکرر میگفت: استغفر الله. چنان استغفار میکرد که گمان کردم این نخستین باریست که این مطالب را میشنود، در حالی که یکی از شاگردان مولوی محمد عمربوده و همهی کتابهایش را خوانده بود.
مولوی نتوانست جوابم را بدهد و من با ناراحتی از ایشان جدا شدم.
پس از اینکه به سؤالاتم جواب قانعکنندهای ندادند، تصمیم گرفتم کتابی از شیعیان را مطالعه کنم تا بدانم چه دلایلی برای اثبات مذهب خود دارند؟
کتابخانهی حوزه چابهار را جستجو کردم ولی متأسفانه کتابی از شیعه نیافتم.
دو سه روز بعد، به سراغ یکی از دوستانم - که در هنرستان چابهار درس میخواند - رفتم و از او پرسیدم: آیا شما معلم شیعه دارید؟
دوستم گفت: بله، مگر چه شده؟
گفتم: آیا میتوانی کتابی دربارهی اثبات مذهب شیعه از ایشان برای من بگیری؟
میخواهم آن را مطالعه کنم.
دوستم گفت: من از ایشان سؤال میکنم، اگر چنین کتابی داشتند، برای شما میآورم.
دوستم رفت و فردای آن روز نزد من آمد و قبل از اینکه کتاب را به من بدهد، گفت: این کتاب را به شما امانت میدهم. قسم بخور که به هیچ وجه نامی از من و معلمم نزد کسی نبری. من نیز سوگند یاد کردم که نامی از آن دو نبرم.
کتاب قطوری بود به نام «شبهای پیشاور»، نوشتهی مرحوم «سلطان الواعظین شیرازی»(1)
کتاب را در کیفم گذاشتم و به اتاق برگشتم.
مولویها ما را از مطالعهی کتابهای غیر درسی، خصوصاً کتابهای شیعه به شدت منع میکردند و کتابهای شیعه را، کتب ضاله معرفی کرده بودند. به این دلیل نمیتوانستم این کتاب را به صورت علنی مطالعه کنم. از اینرو شبها و هنگامی که دوستانم میخوابیدند، به کتابخانه میرفتم و کتاب «شبهای پیشاور» را باز میکردم و هر مطلبی که از کتب اهل تسنن آدرس داده بود آن کتاب را میآوردم و آن مطلب را پیدا میکردم.
گاهی فردی وارد کتابخانه میشد و به ناچار آن کتابها را پنهان میکردم و کتابهای درسی را بر روی میز میگذاشتم. پس از مطالعه، کتاب «شبهای پیشاور» را تا شب بعد درون کیفم میگذاشتم.
در یک ماه نخست از مطالب این کتاب بسیار ناراحت بودم، چون تخلفات خلفا را نوشته بود. با خود میگفتم: خدایا! چنین کتابهایی که به خلفای اهل تسنن توهین میکنند هم در سیستان و بلوچستان یافت میشود؟! ولی تنها چیزی که باعث میشد به خواندنش ادامه دهم،
مدارک و منابعی بود که از کتابهای اهل تسنن ذکر کرده بود.
1) در سال 1345 هجری قمری در شهر پیشاور پاکستان مناظرهای به مدت 10 شب، بین علمای پاکستان و مرحوم سلطان الواعظین شیرازی روی داد و مطبوعات پاکستان، این مناظرات را منعکس کردند که نتیجهی آن شیعه شدن تعداد زیادی از مردم آن دیار شد. همهی آن مناظرات در کتابی به نام شبهای پیشاور جمع آوری شده است.
تمام این کتاب را مطالعه کردم و حتی برای یافتن کتب دیگر شیعه، به زاهدان رفتم؛ ولی متأسفانه کتاب دیگری در این زمینه پیدا نکردم و با ناامیدی به چابهار برگشتم.
سال 1379ه-.ش. بود که پدرم پیشنهاد ازدواج با دختر عمویم را به من داد. بنده پذیرفتم و در آن سال با دختر عمویم ازدواج کردم.
در حوزههای علمیه اهل تسنن بلوچستان، هر طلبهای که 11 سال درس بخواند مولوی میشود و برای ادامهی تحصیل به کراچی پاکستان میرود و پس از 3 سال تحصیل در آنجا مفتی میشود. در سال 79، قرار بود که مسؤول مدرسه، ما را برای ادامهی تحصیل به کراچی بفرستد تا مفتی شویم؛ ولی تنها برخی از دوستان مرا فرستاد و مرا نگه داشت.
از طرف حوزهی علمیهی مولوی عبدالرحمن به من گفتند: شما باید به هرمزگان و منطقهی سیریک میناب بروید و امام جمعه آنجا بشوید؛ زیرا دین در آنجا غریب است.
علت این پیشنهاد آن بود که اهل تسنن هرمزگان، که شافعی مذهب بودند، به تدریج شیعه میشدند. مولوی عبدالرحمن خود را در این رابطه مسئول میدانست و از چنین اتفاقی نگران بود. از این رو تصمیم گرفت که برخی از طلابی را که دارای قدرت بیان و اطلاعات کافی هستند به آن مناطق بفرستد تا جلوی شیعه شدن اهل تسنن را بگیرند.
من از این پیشنهاد به گرمی استقبال کردم و این فرصت را غنیمت دانستم تا تحقیقاتم را کامل کنم. از اینرو در ماه شعبان 1379 و از طرف دفتر مولوی عبدالرحمن چابهاری، به عنوان امام جمعه منطقهی پشت کوه بیابان سیریک میناب انتخاب شدم.
قبل از اینکه به آن منطقه بروم، عمویم (ملا درّمحمد) به بنده سفارش میکرد که: مواظب و مراقب باش که شافعی نشوی. گفتم: چشم این را مطمئن باشید که شافعی نمیشوم.
به همراه چند نفر از طلبهها، به آن منطقه رفتیم. آنها در ضمن معرفی بنده به عنوان امام جمعه، محدودهی فعالیت مرا نیز تشریح کردند و رفتند.
در بین برخی از مولویها رسم بود که وقتی برای تبلیغ به منطقهای میرفتند و ساکن میشدند، قبل از شروع فعالیت تبلیغی نام و محل تبلیغی خود را در دفتر نمایندگی رهبری در امور اهل تسنن آن منطقه مینوشتند.
به همین منظور به بندرعباس رفتم و نام خود و محل تبلیغیام را به دفتر نمایندگی رهبری اعلام کردم.
در همان اتاقی که نامنویسی کردم، جزوههایی را دیدم که مجمع تقریب مذاهب آنها را به چاپ رسانده و در آنها مسایل اختلافی شیعه و اهل تسنن را بررسی کرده بود. من که چندین سال دنبال چنین کتابهایی بودم - با دیدن این جزوات - طاقت نیاوردم و با اصرار یک دوره از آن را گرفتم. گمشدهام را پیدا کرده بودم و خیلی خوشحال بودم. آنها را برداشتم و به منطقهی تبلیغیام برگشتم.
دو هفته پس از این ماجرا دو نفر از بزرگان آن منطقه به اتاقم آمدند و از کم آبی و خشکسالی چندین ساله، که به زندگیشان فشار آورده بود، اظهار ناراحتی کردند. آنان پیشنهاد کردند که نماز باران را اقامه کنم. من پیشنهادشان را پذیرفتم و قرار بر این شد که در روز مشخصی، همهی مردم در بیابان جمع شوند تا نماز باران خوانده شود.
آن روز فرا رسید. قبل از اینکه نماز را شروع کنم، خداوند را به آبروی حضرت زهرای مرضیه(س) سوگند دادم و عرض کردم: خدایا شنیدهام که آب مهریهی فاطمهی زهرا(س) است. تو را به آبروی حضرت زهرا(س)، باران رحمتت را بر سر مردم این منطقه نازل بفرما! و سپس نماز را اقامه کردیم.
پس از چند ساعت، باران الهی شروع به باریدن کرد و تا سه روز ادامه یافت. همه خوشحال بودند و من از همه خوشحالتر که با توسل به حضرت زهرا(س) در بین مردم سر افکنده نشدم و گره از کار مردم باز شد. پس از این ماجرا، مردم به من احترام ویژه میگذاشتند. به برکت این کرامت فاطمی سد بزرگی در منطقهی «سرارو» ساختند که اکنون از سدهای مشهور هرمزگان به شمار میآید.
کرامت دیگری که از حضرت زهرای مرضیه(س) به خاطر دارم این بود که، مسجدی که بنده در آن امام جماعت بودم، مؤذن پیری داشت. یک روز نیم ساعت قبل از اذان به مسجد رفتم. مؤذن مرا دید، آمد و در کنار من نشست. سپس گفت: جناب مولوی! یک خواهشی از شما دارم!
گفتم: بفرمایید.
گفت: دختری دارم که ازدواج کرده و هفت سال پشت سر هم، در 6 ماهگی بچهاش سقط میشود. خیلی ناراحت است. هر دکتری که بردیم، فایده نداشت. شما میتوانید کاری برایش بکنید؟
قلم و کاغذی از جیبم در آوردم و متوسل به حضرت زهرا(س) شدم و صلوات مخصوص حضرت زهرا(س) را که از شیعیان شنیده بودم روی کاغذ نوشتم: «اللهم صل علی فاطمة وأبیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها بعدد ما أحاط به علمک.» کاغذ را چند بار تا زدم و گفتم: این دعا را به بازوی راست دخترت ببند. ان شاء الله خداوند به حرمت این دعا شفایش میدهد.
حدوداً 8 ماه بعد، از مؤذن، جویای احوال دخترش شدم. گفت: الحمد لله، الان هفت ماهه حامله است و بچهاش سقط نشده است.
بچه که به دنیا آمد، مؤذن به دنبالم آمد و مرا به خانهی دخترش برد. نوزاد را آورد و به من داد. گفتم: شما باید اسم این دختر را فاطمه بگذارید. آنها نیز همین نام را بر دختر خود گذاشتند.
این کرامات را که از اهل بیت(ع) دیدم، اعتقادم به اهل بیت(ع) بیشتر شد و یقین پیدا
کردم که توسل به اهل بیت(ع)، نه تنها شرک نیست بلکه حلال بسیاری از مشکلات است.
در مدت سه سالی که امام جمعه آن منطقه بودم، هیچ وقت به خود اجازه نمیدادم فضایل را که اهل تسنن برای خلفایشان نقل میکنند، برای مردم بگویم و از آن طرف نیز جرأت نمیکردم که فضایل اهل بیت پیامبر(ع) را نقل کنم.
بیشتر درباره قیامت، بهشت و جهنم و فضایل و رذایل اخلاقی سخنرانی میکردم.
در یک روز جمعه که بخشی از خطبهام درباره فضیلت انفاق و صدقه دادن بود، آیات ابتدایی سوره انسان را که در شأن امیرالمؤمنین(ع) و فاطمهی زهرا(س) و حسنین(ع) است، خواندم و داستان نزول این آیات را، توضیح دادم.(1)
چند نفر از وسط جمعیت برخاستند و به نشانهی اعتراض مسجد را ترک کردند. پس از اتمام نماز به دیدنشان رفتم و علی رغم اینکه علت را میدانستم، دلیل کارشان را از آنان پرسیدم. در جواب گفتند: چرا حرفهایی را که شیعیان میگویند برای ما میگویی؟
گفتم: این داستان را اهل تسنن نقل کردهاند. مگر امام علی(ع) فقط مال شیعیان است؟
متأسفانه جو غالب اهل تسنن، اینگونه است که دوست ندارند فضایل امیرالمؤمنین(ع) و اهل بیتشان را بشنوند؛ هر چند که ادعای دوستی اهل بیت را میکنند. اگر فضایل آنها را بگویید، یا شما را متهم به شیعه بودن میکنند یا با سردی با شما برخورد میکنند واگر فضایل خلفا و صحابه (خصوصاً عمر بن خطاب و عایشه) را بگویید بسیار خوشحال میشوند.
1) سیوطی، ثعلبی، زمخشری و... می گویند: این آیات در شأن اهل بیت نازل شده است (أخرج ابن مردویه عن ابن عباس فی قوله ویطعمون الطعام علی حبه الآیة قال نزلت هذه الآیة فی علی بن أبی طالب وفاطمة بنت رسول الله|)؛ الدر المنثور، جلال الدین السیوطی، ج6، ص299؛ تفسیر الثعلبی، الثعلبی، ج10، ص98؛ الکشاف، زمخشری، ج4 ص670؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج2، ص393 تا 408، ح 1042 تا 1061 (ذیل آیات سوره انسان)؛ تفسیر فخر رازی، ج30، ص243 و 244، (ذیل آیه شریفه، مسألهْ الاولی)؛ تفسیر قرطبی، ج19، ص130، ذیل آیهی شریفهی (وقال أهل التفسیر نزل فی علی و فاطمة رضی الله عنهما). (محقق)
البته این امر تازگی ندارد و در طول تاریخ چنین بوده است. نمونهی آن حاکم نیشابوری، نویسندهی کتاب «المستدرک علی الصحیحین» است. او را فقط به جرم اینکه پس از بیان فضایل خلفای ثلاثه، فضایل امیرالمؤمنین(ع) را منصفانه نقل کرده است، متهم به تشیع کردند(1)و حتی در مجلسی منبر او را هم شکستند.(2)) دهها مورد دیگر نیز از اینگونه موارد وجود دارد.
وهابیت کور دل، بسیار تلاش میکردند که باترفندهایی اهل تسنن منطقه را وهابی کنند؛ ولی بنده که از ماهیت و هدف پلیدشان اطلاع داشتم، این اجازه را به آنها ندادم. در یک روز جمعه، یک مولوی وهابی مسلک که در نزدیکی روستایمان ساکن بود به من گفت: ما در روستایمان نماز جمعه داریم. شما که جمعیتتان کم است، نباید در اینجا نماز جمعه اقامه کنید و باید با همهی مردم روستا به روستای ما بیایید. میدانستم قصدشان این است که مردم را به آنجا بکشانند و برایشان بر ضدّ شیعه سخنرانی کنند. گفتم: نه ما همین جا نماز جمعه برگزار میکنیم و اصلاً جمعیت ملاک نیست. امام ابوحنیفه در کتاب «قدوری» گفته است: حتی با سه نفر هم میشود نماز جمعه خواند. خودمان نماز جمعه اقامه کردیم و به مردم اجازه ندادیم که به آنجا بروند.
1) تاریخ بغداد، الخطیب البغدادی، ج3، ص94؛ «وکان ابن الربیع یمیل إلی التشیع»؛ ذهبی در میزان الاعتدال، ج3، ص608، شماره 7804؛ وقد قال ابن طاهر: سألت أبا إسماعیل عبد الله الأنصاری عن الحاکم أبی عبدالله، فقال: إمام فی الحدیث رافضی خبیث. قلت: الله یحب الانصاف، ما الرجل برافضی، بل شیعی فقط.
2) تاریخ الاسلام، ذهبی، ج28، ص132؛ سیر اعلام النبلاء، ج17، ص175.
هفتهی نخست اردیبهشت سال 82ه-.ش.، مطلبی را در کتابهای اهل تسنن دیده بودم مبنی بر اینکه «بعد از ارتحال پیامبر اسلام|، وقتی علی(ع) با ابوبکر بیعت نکرد، به زور دستهای ایشان را بستند و از خانه به مسجد آوردند و بیعت گرفتند».(1)
با دیدن این مطلب در کتب اهل تسنن خیلی تعجب کردم. باور این قضیه برایم سخت بود که چگونه با حضرت علی(ع)، که اسدالله الغالب و فاتح خیبر بوده است، بعد از رسول خدا| اینگونه برخوردکنند؟! آیا این جریان واقعیت داشته است؟
شب چهارشنبهای به مسجد رفتم. دو رکعت نماز خواندم و پس از نماز از خداوند خواستم که خدایا! من چنین مطلبی را در این کتابها دیدهام، اگر این جریان صحت دارد و آنها چنین جسارتی به امیرالمؤمنین(ع)کردهاند، به گونهای به من نشان بده. خسته بودم. خوابم برد. در خواب دیدم که از کنار نهر آبی عبور میکنم. کمی جلوتر، عدهای جمع شده بودند. نزدیکشان رفتم. جمعیت را کنار
1) معاویه خطاب به امام علی(ع) میگوید: فی کل ذلک تقاد کما یقاد الجمل المخشوش؛ در هر موردی مانند شتری فراری که برای داغ کردن میبرند، به زور برای بیعت رفتی! أنساب الأشراف، ج1، ص278.
زدم، دیدم دو نفر طناب سفید و کلفتی را به دستان مردی بستهاند و او را میکشند. پرسیدم: اینجا چه خبر است؟!
گفتند: این شخص علی بن ابیطالب× است.
همهی مردم نگاه میکردند و زنی فریاد میکشید و شیون میکرد. پرسیدم این زن کیست؟
گفتند: فاطمه دختر رسول خدا| است. او فریاد میزد: وامحمدا، وا علیا. وامحمدا،واعلیا.
از خواب پریدم. اشکهایم روی صورتم ریخته بود. وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم و خداوند را شکر کردم که داستانی را که در کتابهای اهل تسنن آمده است به من نشان داد.
دیگر طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم به صورت علنی شیعه شوم. البته بنده از سال 79 و به صورت تقیه و پنهانی شیعه شده بودم ولی جرأت نمیکردم اعلام کنم ولی بعد از این خواب، تصمیم قطعی گرفتم که تشیع خود را اعلام کنم.
روز جمعهی همان هفته و پس از این که نماز جمعه را اقامه کردم، به منزل یکی از اهالی روستا که جلسهای در آنجا بر قرار بود رفتم. یک نفر را فرستادم که جلد اول «صحیح بخاری» را بیاورد.
به حاضران در جلسه گفتم: من چند سال است که دربارهی شیعه، تحقیق کردهام و به این
نتیجه رسیدهام که مذهب اهل بیت(ع) بر حق است و خلفا، حق اهلبیت(ع) را غصب کردهاند و از این به بعد رسما شیعه هستم.
همه از این سخنم تعجب کردند و با عصبانیت، به من نگاه میکردند. پیر زنی گفت: تو چطور دلت میآید حضرت عمر را رها کنی؟
«صحیح بخاری» را باز کردم و گفتم: در همین کتاب نوشته شده است که: حضرت عمر شما استاد پیامبر بوده است! زنان پیامبر بیحجاب بودند و عمر به پیامبر دستور داد که به زنانت بگو حجاب را رعایت کنند و آیهی حجاب نازل شد.(1)
عایشه میگوید: همسران پیامبر(ص) شبها برای قضای حاجت به بیابان میرفتند. عمر به پیامبر| میگفت: زنانت را در حجاب کن ولی رسول خدا(ص) چنین نمیکرد (گوش به حرف عمر نمیداد!) شبی از شبها سوده دختر زمعه، همسر پیامبر| که زنی بلند قد بود بیرون رفت. عمر فریاد زد: ای سوده ترا شناختیم - به جهت حرصی که برای نزول آیه حجاب داشت (این کار را کرد) - آنگاه آیه حجاب نازل شد. صحیح بخاری، ج1 ص49، کتاب الوضوء، باب خروج النساء إلی البراز و مشابه آن در ج8، ص66، کتاب الاستئذان، باب آیهْ الحجاب؛ صحیح مسلم، ج7، ص6 تا 7؛ مسند احمد، مسند عایشه، ج6، ص223؛ السنن الکبری، بیهقی، ج7، ص88. (محقق)
) نماز صبح پیامبر قضامیشد و عمر به پیامبر تذکر میداد.(2)) در همین کتاب آمده است که پیامبر جلوی اصحابش، ایستاده ادرار کرده است(3)و به
1) «عن عایشه أنّ ازواج النبی| کن یخرجن باللیل إذا تبرزن إلی المناصع وهو صعید افیح فکان عمر یقول للنبی(ص) احجب نساءک فلم یکن رسول الله(ص) یفعل. فخرجت سودة بنت زمعه زوج النبی| لیلة من اللیالی عشاء وکانت امرأة طویلة فناداها عمر ألا قد عرفناک یا سودة - حرصا علی أن ینزل الحجاب - فانزل الله آیة الحجاب».
2) صحیح بخاری، ج1، ص75، کتاب التیمم، باب الصعید الطیب وضوء المسلم یکفیه من الماء حدیث 344، باب مواقیت الصلاهْ و فضلها، باب الاذان بعد ذهاب الوقت؛ و ج4، ص232، باب علامات النبوهْ فی الاسلام، حدیث اول؛ صحیح مسلم، ج2، ص141و142؛ صحیح ابن حبان، ج4، باب تیمم، ص124؛ السنن الکبری، بیهقی، باب غسل الجنب و وضوء المحدث، ج1، ص218 تا 219؛ مسند احمد، حدیث عمران بن حصین، ج4، ص434 تا 435. (محقق)
3) عن حذیفة؛ قال: أتی النبی| سباطة قوم فبال قائماً، ثم دعا بماء، فجئته بماء فتوضأ. حذیفه میگوید: پیامبر کنار زباله دان گروهی رفت و ایستاده بول کرد و.... بخاری، کتاب الوضوء باب البول قائما وقاعدا حدیث 224؛ مسند احمد، حدیث مغیرهْ بن شعبهْ، ج4، ص246؛ و حدیث حذیفهًْ بن الیمان، ج5، ص382 و 394 و 402؛ سنن ابنماجه، باب ما جاء فی البول قائما، حدیث ج1، ص111و112، ح 305و306؛ سنن ابیداود، باب البول قائما، ج1،ص14، ح23؛ سنن النسائی، ذکر الفطرهْ الاختقان، ج1، ص17تا19؛ و الرخصهْ فی البول فی الصحراء قائما. (محقق)
همین ترتیب احادیثی از بخاری که به پیامبر توهین کرده بود را خواندم و به آنها نشان دادم.
نخستین بار بود که این مطالب را میشنیدند. تعجب کردند که در معتبرترین کتابشان بعد از قرآن، این مطالب آمده است.
پیرمردی در جلسه گفت: تو که شیعه شده بودی، چرا نماز جمعهی امروزمان را خراب کردی؟ حالا چه کنیم؟
گفتم: نمیدانم. من سه سال است که شیعه شدهام ولی به شما نگفته بودم.
پیرمرد دو دستش را بلند کرد و محکم به سرش زد و گفت: وای! نماز سه سال ما را خراب کردی چه خاکی بر سرمان بریزیم؟
گفتم: بروید از علمایتان بپرسید! به من
ربطی ندارد.
صاحبخانه که بانی مسجد بود، گفت: شما دیگر حق ندارید در مسجد ما نماز بخوانید و باید از اینجا بروی!
گفتم: انّ المساجدَ لله،(1)
مسجدها برای خدا هستند نه برای شیعه یا اهل تسنن. من در مسجد شما نماز میخوانم.
گفت: اگر جرأت داری، بیا.
1) جن / 18.
فردای آن روز چند نفر از جوانهای شیعهی همان روستا را با خود به مسجد بردم و در مقابل چشمانشان نماز جماعت ظهر و عصر را بر طبق فقه شیعه اقامه کردیم.
پس از اینکه شیعه شدم، از منطقهی تبلیغیام به بندر عباس، نزد امام جمعهی شیعیان آیت الله نعیم آبادی رفتم و داستان شیعه شدنم را برایش تعریف کردم. ایشان با آغوش باز از بنده استقبال کردند. سه ماه در بندرعباس ماندم. خبر به پدر و عمویم رسیده بود و آنها به صورت تلفنی به دنبالم میگشتند تا این که به دفتر آیت الله نعیم آبادی زنگ زدند. گوشی تلفن را به من دادند، عمویم پشت خط بود.
با ناراحتی پرسید: شنیدهام شیعه شدی، درست است؟!
گفتم: بله، تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که مذهب شیعه بر حق است.
عمویم گفت: وقتی این خبر را شنیدیم از مولوی محمد عمر پرسیدیم. ایشان فتوا دادند که او مرتد شده و ریختن خونش حلال است و زنش نیز طلاق است! اگر دست ما به تو برسد، حتماً تو را خواهیم کشت!
گفتم: من از شما نمیترسم بلکه برای آوردن خانمم به اینجا به بلوچستان میآیم.
عمویم گفت: اگر جرأت داری، بیا.
به همراه دو جوان شیعه به بلوچستان رفتم. در جلسهای که چند نفر از خویشاوندان حضور داشتند، عمویم با من بحث کرد. من نیز جوابش را از کتابهای
اهل تسنن دادم. ناگهان عصبانی شد، چاقو را برداشت و به طرف من حمله کرد. دو نفر بلند شدند و دستهای عمویم را گرفتند. مادرم گریه میکرد و میگفت: رهایش کنید او دیوانه و روانی شده، بر میگردد و اهل تسنن میشود، نکشیدش.
من که ترسیده بودم، گفتم: حق با شماست؛ بر میگردم و اهل تسنن میشوم.
شب سوم بود، یکی از ریش سفیدان محل ما، چند نفر از ملاها را به صرف شام دعوت کرد.
عمویم (مولوی درّ محمد) با صدای بلند، در جلسه مسئلهای را از من پرسید. فکر میکرد، من نمیتوانم جوابش را بدهم و جلوی جمعیت خجل و سر افکنده میشوم.
عمویم گفت: من سؤالی از شما دارم، اگر آن را جواب دادی؛ معلوم است که شیعهها مسلمانند و اگر جواب ندادی، معلوم میشود شیعه مشرک است و خون تو حلال است.
دوست شیعهام که کنارم نشسته بود به من گفت: اینها را رها کن، بیا تا اتفاقی برای ما نیفتاده از اینجا برویم.
گفتم: نگران نباش، امام حسین(ع) همراه ما است، خودش ما را هدایت کرده و خودش هم حمایت میکند.
عمویم گفت: مگر شما شیعیان نمیگویید که پیامبر| علم غیب داشته و از اسرار عالم با خبر بوده است؟
گفتم: بله، چنین اعتقادی داریم.
گفت: پس چرا پیامبر اکرم| نمیدانست درون ابوبکر و عمر چه خبر است و با دخترانشان ازدواج کرد؟ مگر این مطالبی را که شما درباره آن دو میگویید پیامبر نمیدانست؟ اگر نمیدانست، پس چرا میگویید علم غیب داشته است؟ یا باید بگویید علم غیب نداشته و یا باید اقرار کنید مطالبی که درباره ابوبکر و عمر میگویید صحیح نیست.
گفتم: جواب شما را میدهم به شرطی که اعتراف کنید این مطالب در کتابهایتان آمده است.
گفت: باشد بگو ببینم چه میخواهی بگویی؟
گفتم: اگر پیامبر علم غیب ندارد، چه کسی علم غیب دارد؟
گفت: فقط خدا!
گفتم: منم همین سوال را از شما دارم. مگر شما نمیگویید انتخاب شوهر برای حضرت
فاطمه(س) به دست خدا بود(1)پس چرا وقتی ابوبکر (بهترین صحابه به قول شما)، به خواستگاری فاطمهی زهرا÷ دختر پیغمبر| رفت خدا قبول نکرد؟(2)مگر چه ایرادی در وجود او بود که خدا قبول نکرد ابوبکر شوهر فاطمه(س) بشود؟ چرا اجازه نداد عمر شوهر فاطمه(س) شود؟ مگر
1) در تاریخ ابن عساکر آمده است که؛ خداوند علی(ع) و فاطمه(س) را به ازدواج هم درآورد. (فوالذی بعثنی بالکرامة واستخصنی بالرسالة ما أنا زوجته ولکن الله زوجه ما رضیت حتی رضی علی وما رضیت فاطمة حتی رضی الله رب العالمین) تاریخ مدینهًْ دمشق، ابن عساکر، ج42، ص126.
2) متقی هندی مینویسد: ابوبکر و عمر، فاطمه را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم خواستگاری کردند و آن حضرت نپذیرفت. (خطب أبوبکر وعمر فاطمة إلی رسول الله| فأبی رسول الله| علیهما) کنز العمال، المتقی الهندی، ج13، ص114.
نمیگویید خداوند شوهر حضرت زهرا(س) را انتخاب کرده است، پس به امر خدا ابوبکر و عمر در خواستگاری حضرت فاطمه(س) رد شدند؟ چه اشکالی در وجود این دو نفر بود؟ خدا که علم غیب داشت، چه چیزی در وجودشان دید که آن دو را لایق ازدواج با
حضرت فاطمه(س) ندانست؟
مجلس کاملاً ساکت شد و هیچ کس حرف نمیزد.
عمویم گفت: والله ما نمیدانیم! ما که آنجا نبودیم تا بدانیم چرا ابوبکر و عمر رد شدند و اجازه ندادند شوهر فاطمهی زهرا(س) شوند.
گفتم: من هم آن روزی که پیامبر(ص) به خواستگاری عایشه و حفصه رفت، آنجا نبودم.
عمویم که در مقابل جوابم کم آورده بود احساس خطر کرد و گفت: بس است! بس است! خودت مشرک شدی ما را مشرک نکن.
مجلس کاملاً ساکت شده بود که یک مرتبه عمویم به من گفت: من به تو گفته بودم که اگر میناب میروی؛ مواظب باشی شافعی نشوی، آن وقت تو رفتی شیعه شدی؛ ای کاش یهودی میشدی ولی شیعه نمیشدی! بسیار تعجب کردم که این چه تفکری است که یهودیان را بهتر از شیعیان میداند!؟
فردا بعد از ظهر، عمویم به خانهی ما
آمد. با اصرار فراوان من را مجبور کرد که بگویم اهل تسنن میشوم و مذهب شیعه را رها میکنم.
عمویم گفت: حالا که میخواهی اهل تسنن شوی، دو رکعت نماز توبه بخوان تا ما ببینیم.
من در حضورشان دو رکعت نماز خواندم. نمازم که تمام شد عمویم گفت: خدا قبول کند.
گفتم: ان شاء الله، خدا قبول کند.
گویا دو رکعت نماز من به دل عمویم نچسبیده بود، گفت: ما این طور قبول نداریم باید جلو بایستی و نماز جماعت برایمان بخوانی.
گفتم: چشم.
قبل از اینکه وارد محراب شوم گفت: یک عیبی داری!
گفتم: چه عیبی؟
گفت: ریشت کوتاه است!(1)
گفتم: پس چه کار کنم؟
گفت: چون نماز توبه خواندی انگار از مادر متولد شدی!
وارد محراب شدم و تکبیرهْ الاحرام گفتم و دستها را بستم! از قضا در رکعت دوم یادم رفت که دستهایم را ببندم. عمویم از پشت سر متوجه شد و با صدای بلند «اهماهم» گفت. فهمیدم که منظورش چیست و به سرعت دستهایم را بستم. بعد از نماز عمویم گفت: چه شد؟! نماز ما را خراب کردی.
گفتم: مدتی بود که با دست باز نماز میخواندم، یک لحظه فراموش کردم دستهایم را ببندم، شما ببخشید.
1) در فقه حنفی؛ اگر کسی ریشش را کوتاه کند، امامت او مکروه است.
عمویم گفت: حواست را جمع کن.
چند شب بعد در منزل پدرم جلسهای تشکیل شد و قرار بود دوباره صیغهی عقد رابخوانند و مهریه را تعیین کنند و دختر عمویم را دوباره به من بدهند؛ به شرط این که من قول بدهم و امضا کنم که همین جا بمانم و به هرمزگان برنگردم.
به عمویم گفتم: شما که میخواهید دوباره صیغهی عقد بخوانید؛ طبق فتوای ابوحنیفه؛ زنی که از شوهرش جدا شده اگر بخواهد دوباره با او ازدواج کند باید با مرد دیگری ازدواج کرده و از او جدا شود، بعد میتواند با شوهر سابقش ازدواج کند.
عمو سخنم را قطع کرد و گفت: این حرف را نزن. از آنجا که شیعیان شهادتین را میگویند، احتمال میدهیم مسلمان باشند؛ پس طلاقی صورت نگرفته تا نیاز به محلّل باشد. عجیب اینکه آنها هر وقت بخواهند فتوا میدهند و هرگاه بخواهند آن را تغییر میدهند. آیا این بازی با دین خدا نیست؟ گناه عوام اهل تسنن چیست که برخی مولویها به خاطر هوا و هوس فتوا صادر میکنند ومردم را مجبور میکنند به فتوای آنان عمل کنند؟
درگیر همین مسأله بودیم که خبر رسید مادربزرگم فوت کرده است. مادربزرگ مادریام بود. خیلی دوستم میداشت و میگفت: فقط تو باید بر جنازهام نماز بخوانی. فردای آن روز به تشییع جنازه رفتیم.
من گفتم: وصیتشان این است که من نمازش را بخوانم و میخواهم آن را بر طبق فقه شیعه بخوانم.
عمویم عصبانی شد و گفت: اصلاً امکان ندارد! ما به شما این اجازه را نمیدهیم! اصلاً چه کسی گفته شما تشییع جنازه بیایید؟
گفتم: باشد، اشکال ندارد، هر طور شما میگویید.
نماز میت را بر اساس مذهب اهل تسنن حنفی خواندم.
بعد از نماز عمویم گفت: ما مطمئن نیستیم که شما اهل تسنن شدهاید، پس اصلاً به شما زن نمیدهیم.
یک هفتهی دیگر هم آنجا ماندم و هر چه تلاش کردم همسرم را به من ندادند.
وقتی مطمئن شدم که نمیخواهند همسرم را بدهند، از بلوچستان به هرمزگان برگشتم و در میناب با دختر شیعهای ازدواج کردم که اقوام مادریاش از اهل تسننی بودند که من امام جماعتشان بودم و بعد از شیعه شدنم به من ناسزا میگفتند؛ ولی بعد از این ازدواج گفتند حالا که داماد ما شدی نمیشود بلایی سرت بیاوریم.
الحمد لله، الان من و برادران اهل تسنن رابطهی خوبی با هم داریم. از خداوند متعال عاجزانه میخواهم عاقبت امر همهی ما را ختم به خیر گرداند و ما را به راهی هدایت کند که مورد رضایت اوست و حقیقت را نصیب جویندگان آن بکند تا با یافتن آن حقیقت - که همان فرقهی ناجیه است - سعادت دنیا و آخرت نصیبشان شود، ان شاء الله.
در روایات از شهر مقدس و مذهبی قم به حرم اهل بیت^ تعبیر شده است. به این دلیل برای من بسیار مهم بود که مدت زمانی را در این شهر زندگی کنم و از نزدیک با حوزههای علمیه تشیع آشنا شوم و در آنجا تحصیل کنم. به همین منظور با همسرم راهی شهر مقدس قم شدیم.
دیدن شهر مقدس و مذهبی قم، زیارت حرم حضرت فاطمهی معصومه(س)، مسجد مقدس جمکران و دیدار با مراجع و علمای شیعه از نزدیک برای من بسیار لذتبخش بود. باور نمیکردم برای من که روزگاری عالم اهل تسنن بودم، روزی بیاید که چنین خوشحال و با نشاط وارد
شهر مقدس قم و حوزهی علمیهی شیعیان شوم.
یک روز که به دیدار حضرت آیت الله تبریزی& مشرف شدم و شرح حال خود را بازگو نمودم، ایشان بعد از بیان سخنانی درباره اهل بیت(ع)، جایگاه روحانیت و قداست لباس آن در مذهب شیعه و این که عبایی که بر دوش روحانیت شیعه است یادآور عبای پیامبر است؛ آنجا که حضرت علی(ع) و
فاطمهی زهرا(س) و حسنین(ع) را در زیر عبای خود جمع کرد و فرمود: اینان اهل بیت من هستند. مرا نصیحت و موعظه کرد و آن لباس را بر تن من کرد. امیدوارم لباس دنیا و آخرتم باشد و بتوانم از عهدهی مسؤولیت آن بر آیم.
بعد از چند ماه سکونت در قم، یک روز پدرم از شهرستان نیکشهر برای دیدن من به شهر مقدس قم آمد و مرا بسیار خوشحال و شادمان کرد.
به پدرم پیشنهاد دادم که با هم به حرم مطهر حضرت فاطمهی معصومه(ع) دختر امام موسی بن جعفر(ع) برویم؛ ولی پدرم موافقت نمیکرد و میگفت: زیارت شرک است!
گفتم: پدر جان! مگر در کتابهای ما نیامده است که پیامبر خدا| به زیارت مرقد حضرت حمزهی سیدالشهدا میرفت؟ آیا نعوذ بالله پیامبر خدا| هم مشرک بود؟
پدرم گفت: استغفر الله! راست میگویی و بالاخره راضی شد و با هم به زیارت حضرت فاطمهی معصومه(س) رفتیم. پس از زیارت کریمهی اهلبیت(ع)، زمان برپایی نماز جماعت باشکوه شیعیان در حرم بود. نماز ظهر را که خواندیم آمادهی اقامهی نماز عصر شدیم. پدرم اعتراض کرد و گفت: شما شیعیان از سنت رسول خدا| فاصله گرفتهاید و نمازهای خود را به صورت جمع میخوانید!
گفتم: مگر در «صحیح مسلم» نیامده است که رسول خدا| گاهی اوقات بدون هیچ عذری نمازهای خود را به صورت جمع میخواند؟
پدرم تصدیق کرد.
گفتم: پدر جان! شما که همیشه به مسجد میروید، هنگام نماز ظهر چند نفر به مسجد میآیند؟
گفت: حدود 70 نفر.
گفتم: برای نماز عصر که چند ساعت بعد از نماز ظهر است چند نفر میآیند؟
گفت: حدود 10 نفر.
پرسیدم: بقیهی مردم چه میکنند؟
گفت: یا میخوابند یا در خانه نمازشان را میخوانند و یا فراموش میکنند که نماز عصر را بخوانند!
گفتم: خوب پدرجان! روش شیعیان بهتر است که همان تعداد 10 هزار نفری که برای نماز ظهر به حرم میآیند، پس از نماز ظهر، همان تعداد نماز عصر را با شکوه برگزار میکنند و به خانههای خود بر میگردند یا روش شما که نماز ظهر را با 70 نفر و نماز عصر را با 10 نفر یا کمتر میخوانید؟
پدرم گفت: راست میگویی روش شما بهتراست.
آن روز نماز ظهر و عصر را با شکوه خواندیم و به خانه برگشتیم.
یک مرتبه هم که با تعدادی از جوانان اهل تسنن میناب به مشهد مقدس مشرف شده بودیم، برای آنها دیدن نماز جماعت صد هزار نفری در صحن جامع رضوی بسیار تعجب برانگیز بود. وقتی علت تعجب آنها را پرسیدم با تأسف گفتند: برخی مولویهای ما میگفتند که شیعیان اصلاً نماز نمیخوانند و
وقتی به آنها میگفتیم: تلویزیون نماز آنها را نشان میدهد، میگفتند: اینها ساختگی و فیلم است. اما حالا که نماز واقعی و با اخلاص آنها را میبینیم بر مولویهای دروغگوی خود نفرین میکنیم. البته همین جریان باعث شد برخی از آنها مشرف به مذهب تشیع بشوند!
آقای زاهدی: بسم الله الرحمن الرحیم. در قرن اخیر علمایی از شیعه و اهل تسنن بودهاند که گامهای بسیار مهمی در جهت تقویت اسلام و تقریب بین مذاهب اسلامی برداشتهاند و فتواهایی صادر کردهاند که نتیجهاش کم شدن فاصلهی بین شیعه و اهل تسنن و وحدت بیشتر بین مذاهب اسلامی است. از مهمترین آن فتاوا، فتوای مقام معظم رهبری در حرمت توهین به مقدسات اهل تسنن خصوصاً عایشه است که با استقبال بسیار خوب اهل تسنن در کل جهان مواجه شد.(1)از دیگر فتاوا، فتوای
1) بخشی از سخنان مقام معظم رهبری در میدان آزادی سنندج 22/2/1388: امروز این جماعت وهّابی و سلفی، شیعه را کافر میداند؛ سنی محب اهل بیت را هم کافر میداند؛ سنیِ پیرو طریقههای عرفانی و قادری را هم کافر میداند! این فکر غلط از کجا سرچشمه میگیرد؟ همهی مردم شیعه در سراسر دنیا، مردم سنی شافعی در شمال آفریقا، یا مالکی در کشورهای آفریقایی مرکزی، که اینها محب و دوستدار اهلبیتاند؛ طریقههای عرفانی اینها که به اهل بیت منتهی میشود، کافرند؛ چرا؟ چون به مرقد حسین بن علی در قاهره احترام میگذارند و مسجد رأسالحسین را مورد تقدیس قرار میدهند؛ به این جهت اینها کافرند! شیعه که کافر است؛ سنی سقّزی و سنندجی و مریوانی هم اگر با طریقهی قادری یا نقشبندی ارتباط داشته باشد، او هم کافر است! این فکر، چه فکری است؟ چرا با این فکر غلط و شوم بین برادران مسلمان اختلاف ایجاد بشود؟ به آن شیعهای هم که از روی نادانی و غفلت یا گاهی از روی غرض به مقدسات اهل تسنن اهانت میکند و آن سنی که به مقدسات شیعه اهانت میکند، عرض میکنم: رفتار هر دو گروه حرام شرعی و خلاف قانونی است.
معروف و مشهور شیخ الازهر، مرحوم «شلتوت» در جواز عمل به فقه شیعه است.
ماجرای صدور این فتوا چنین است: از ایشان سؤال شده که عدهای از مردم معتقدند هر فردمسلمان برای آن که عبادات و معاملاتش صحیح انجام گیرد، باید تابع احکام یکی از مکتبهای معروف چهارگانه باشد و در میان این مکتبهای چهار گانه نامی از مکتب شیعه امامی و شیعه زیدی برده نشده است. آیا جنابعالی با این نظر موافقید که مثلاً پیروی از مکتب امامیه اثنی عشری مغایرتی با دین ندارد؟
آن جناب پاسخ دادند: آیین اسلام هیچ یک از پیروان خود را ملزم به پیروی از مکتب معینی ننموده است بلکه هر مسلمانی میتواند از هر مکتبی که به طور صحیح نقل شده و احکام آن در کتب مخصوص به خود مدون گشته است پیروی نماید و کسی که مقلد یکی از این مکتبهای چهارگانه باشد میتواند به مکتب دیگری (هر مکتبی که باشد) منتقل شود. مکتب جعفری معروف به مذهب امامی اثنا عشری، مکتبی است که شرعا پیروی از آن مانند پیروی از مکتبهای اهل تسنن جایز میباشد. بنابراین سزاوار است که مسلمانان این حقیقت را دریابند و از تعصب ناحق و ناروایی که نسبت به مکتب معینی دارند دوری گزینند؛ زیرا دین خدا و شریعت او تابع مکتب خاصی نبوده و در احتکار و انحصار مکتب معینی نخواهد بود؛ بلکه همه صاحبان مذاهب مجتهد بودند و
اجتهادشان مورد قبول درگاه باری تعالی است و کسانی که اهل نظر و اجتهاد نیستند، میتوانند از هر مکتبی که مورد نظرشان است تقلید نموده و از احکام فقه آن پیروی نماید، و در این مورد فرقی میان عبادات و معاملات نیست.(1)
بنده یقین دارم که شیخ الازهر با دید باز و عقل سلیم و شناخت کافی نسبت به مذهب شیعه و بدون تعصب جاهلانه این فتوا را صادر نموده است. اگر همهی مسلمانان به فتوای این عالم بزرگوار عمل میکردند و تعصب بر مذهب خاصی نداشتند؛ هیچ گونه اختلافی در جامعهی اسلامی نبود و همه با صفا و صمیمیت در کنار هم زندگی میکردند و شاهد پیشرفت روزافزون جهان اسلام بودیم.
همانطور که شیخ شلتوت اشاره کرده است، اعتقاد بنده نیز این است که سند هیچ مذهبی به نام شخصی یا گروه خاصی نخورده است تا اگر شخصی دست از آن مذهب بردارد و تغییر مذهب دهد آنها مدعی وی شوند و بگویند: چرا تغییر مذهب دادهای؟ و احیاناً با تهدید و قتل با او برخورد کنند. اصول دین و اساس اعتقادات را باید خود شخص با عقل و فکر خود به دست بیاورد و مذهب تقلیدی و ارثی مورد قبول خداوند متعال نیست. بلکه وقتی
با تحقیق به
1) أن مذهب الجعفریة المعروف بمذهب الشیعة الامامیة الاثنی عشریة مذهب یجوز التعبد به شرعا کسائر مذاهب أهل السنة. فینبغی للمسلمین أن یعرفوا ذلک. وأن یتخلصوا من العصبیة بغیر الحق المذاهب معینة، فما کان دین الله وما کانت شریعته تابعة لمذهب، أو مقصورة علی مذهب. فالکل مجتهدون مقبولون عند الله تعالی یجوز لمن لیس أهلا للنظر والاجتهاد تقلیدهم والعمل بما یقرونه فی فقههم ولا فرق فی ذلک بین العبادات والمعاملات. وحدت از دیدگاه علمای اسلام، ص174 و 175؛ به نقل از رسالهْ الأسلام، ارگان رسمی دار التقریب بین المذاهب الأسلامیهْ، مصر، شماره 3، سال یازدهم.
این نتیجه رسیدیم که یک مذهب کاملتر از بقیه است آن وقت است که در فروع و احکام باید تقلید کرد. خدواند متعال در روز قیامت از همه دربارهی اعتقاداتشان سؤال میکند و هر کس باید بتواند جواب قانع کنندهای داشته باشد. اینکه بگوییم پدران ما بر آن مذهب بودند و ما دیگر تحقیق نکردیم و چشم بسته آن را قبول کردیم، همان سخن مشرکان است؛ آنجا که گفتند: {قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدینَ * قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فی ضَلالٍ مُبینٍ}(1)و گفتند: {وَ إِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا}(2)و گفتند: {إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی اُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ}(3)
پیامبر خدا| در روایتی که شیعه و اهل
تسنن آن را نقل کردهاند، فرموده است: امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند که یکی از آنها اهل نجات است و هفتاد و دو فرقهی دیگر گمراه خواهند بود.(4)
تحقیق و مطالعه، دنبال فرقهی ناجیه بگردد. در روز قیامت مولویها و پدران ما جوابگوی اعتقادات ما نیستند. ما در روزگاری به سر میبریم که امکان تحقیق برای ما کاملاً فراهم است و به راحتی میتوان به اعتقادات یک مذهب پی برد و مذهب صحیح را پیدا کرد تا به فرمودهی پیامبر اسلام| اهل نجات باشیم.
تغییر مذهب یک امر طبیعی و شایع است و در جامعهی اسلامی افراد بسیاری بودهاند و هستند که از یک مذهب به مذهب دیگر منتقل شدهاند؛ مثلاً «امام طحاوی» از شافعی به حنفی تغییر مذهب داد یا «شیخ قرضاوی»، شافعی مذهب بود و به حنبلی تغییر مذهب داده است، در حالی که فرزندش «عبدالرحمن» از مذهب شافعی به مذهب شیعه گرویده است و بسیاری مورد دیگر از این قبیل موارد وجود دارد.(1)این تغییر مذهبها به این دلیل است
که مسلمانان در انتخاب یک مذهب از بین مذاهب اسلامی آزاد بودند و هر کدام بر اساس تحقیقاتی که انجام دادند به این نتیجه رسیدهاند که فلان مذهب به حق نزدیکتر است و آن را اختیار کردند و هر یک از آنها روز قیامت به درگاه الهی و پیامبر اسلام| جوابگو خواهد بود.
1) وقد انتقل جماعة من المذاهب الأربعة من مذهبه لغیره منهم عبد العزیز بن عمران کان مالکیا فلما قدم الامام الشافعی رحمه الله تعالی مصر تفقه علیه وأبو ثور من مذهب الحنفی إلی مذهب الشافعی وابن عبد الحکم من مذهب مالک إلی الشافعی ثم عاد وأبو جعفر بن نصر من الحنبلی إلی الشافعی والطحاوی من الشافعی إلی الحنفی والامام السمعانی من الحنفی إلی الشافعی والخطیب البغدادی والآمدی وابن برهان من الحنبلی إلی الشافعی وابن فارس صاحب المجمل من الشافعی إلی المالکی وابن الدهان من الحنبلی للحنفی ثم تحول شافعیا وابن دقیق العید من المالکی للشافعی وأبو حیان من الظاهری للشافعی ذکره الأسنوی وغیره. فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، المناوی، ج1، ص273-274.
به یاد دارم روزی به دارالافتاء مسجد مکی زاهدان، زنگ زدم. گوشی را «مفتی قاسمی»، مفتی زاهدان برداشت.
گفتم جناب مفتی، سؤالی برایم پیش آمده است: اگر کسی مذهبش را تغییر دهد حکمش چیست؟
گفت: منظورت چیست؟
گفتم: اگر یک حنفی، شافعی شود یا شافعی، مالکی یا حنبلی شود، حکم شرعی این فردچیست؟
گفت: حکمش این است که 80 ضربه شلاق به او بزنند و چه بهتر که او را تبعید کنند تا مردم را گمراه نکند!
گفتم: سؤال من همین جاست. امام شافعی که یک عمر پیرو مذهب ابوحنیفه بود، نه تنها مذهب ابوحنیفه را ترک کرد بلکه مذهبی دیگر نیز تأسیس کرد. آیا 80 ضربه شلاق به شافعی زدند؟ آیا این حکم اجرا شد؟
مفتی گفت: من آنجا نبودم تا ببینم 80 ضربه شلاق به شافعی زدند یا نه. بعد گفت: دیگر از این سوالات نپرس، اگر سؤالی درباره نمازداری بپرس.
از آقای مفتی باید سؤال کنیم که از دهها نفر از علمای اهل تسنن که از مذهبی به مذهب دیگر پیوستند و آقای «مناوی» در «فیض القدیر» از آنها نام میبرد کدامشان 80 ضربه شلاق خورده و یا تبعید شدهاند؟
اگر ما میگوییم مذهب ما بر حق است باید
برای سوالاتی که در ذهن جویایندگان حقیقت است، جواب قانعکنندهای داشته باشیم نه اینکه بگوییم: فقط
دربارهی نماز سوال بپرسید، دربارهی تاریخ مطالعه نکنید! دربارهی شیعه سؤال نکنید! و کتابهای شیعیان را نخوانید! با این نوع برخورد، دردی دوا نمیشود و سؤالی پاسخ داده نمیشود. آن وقت است که جواب سؤالاتمان را باید در مذهب دیگری بیابیم.
در زمانی که اهل تسنن بودم به ما اجازه نمیدادند دربارهی وقایع تاریخی سؤال کنیم. هر وقت از مسألهای تاریخی سؤال میکردیم میگفتند: بروید درسهایتان را بخوانید، حق ندارید از تاریخ سؤال کنید. چرا نباید از تاریخ سؤال کنیم در حالیکه بخش زیادی از قرآن، نقل تاریخ گذشتگان است. اگر نقل تاریخ عیب بود، خداوند در قرآن از تاریخ نمیگفت.
اعتقادات الآن ما به وقایع تاریخی گره
خورده است. ما باید با پیشینه بزرگانمان آشنا باشیم تا یقین حاصل کنیم آنها انسانهای صالحی بودند یا نه؟ تا بدانیم آنچه را که به ما رساندهاند صحیح بوده است یا نه؟ چرا نباید دربارهی شیعه سؤال کنیم؟ در حالیکه خداوند متعال میفرماید: {فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ}.(1)بشارت بدهید بندگانی که سخنان مختلف را میشنوند و بهترین آنها را انتخاب میکنند.
به نظر من یکی از برتریهای تشیع که ترس در دل برخی انداخته این است که شیعه برای اثبات مذهب خود میتواند به کتابهای اهل تسنن استناد کند و
1) زمر / 17 و 18.
قادر است حقانیت مذهب خود را از کتابهای اهل تسنن به اثبات برساند و حتی مبانی اهل تسنن را با استفاده از کتابهای خودشان زیر سؤال ببرد
ولی مذهب اهل تسنن این ویژگی را ندارد و قادر نیست حقانیت مذهب خود را از کتابهای شیعه به اثبات برساند تا چه رسد به اینکه با استفاده از کتابهای شیعیان، مذهبشان را به چالش بکشد. این همان جدال احسن است که خداوند در قرآن سفارش کرده و فرموده است: {وَجادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ أحْسَنُ}.(1)
مکرر دیدم و شنیدهام که وقتی یکی از پیروان اهل تسنن با فرد شیعهای گفتوگو و بحث میکرد برای زیر سؤال بردن مذهبش به کتابها و فتاوای اهل تسنن استناد میکرد. مثلاً میگفت: شما نباید بر اموات گریه و عزاداری کنید؛ زیرا گریه و عزاداری بر اموات شرک و حرام است. در حالی که حرمت گریه و عزاداری بر اموات فتوای مولویهای اهل تسنن است و هیچ وقت برای شیعیان حجت نمیباشد. اگر میخواهند عزاداری شیعیان را
زیر سؤال ببرند باید در مقابل شیعیان به کتابها و فتاوای علمای شیعه استناد کنند نه به فتوای مفتیان خودشان.
1) نحل / 125.
آقای زاهدی: نوع برخوردها متفاوت بوده است. من بارها به دوستان و فامیلهایم گفتهام که حاضرم به مذهب اهل تسنن برگردم و دوباره اهل تسنن شوم به شرط اینکه مولویها به سؤالاتم جوابهای قانعکنندهای بدهند ولی متأسفانه نه تنها به سؤالاتم پاسخ ندادند، بلکه فوراً حکم به کفر و ارتداد میدادند، همسرم را از من گرفتند و تهدید به قتلم کردند. همچنین افرادی مانند شهید زومکزهی،(1)
نمونهای از استدلالهای او با معترضان:
س. چرا شیعه شدهای؟
ج. بهتر است نخست بگویم چگونه شیعه شدهام و بعد خواهم گفت چرا شیعه شدهام. واقعیت امر این است که دهستان پسکوه، مرکز تقابل افکار سنتی و سلفی میباشد، به طوری که اگر کسی وارد این دهستان شود کلکسیونی از عبادات و اذکار را مشاهده خواهد نمود، طریقهی دست بستنهای جورواجور است و تعداد رکعتهای نماز تراویح آنها متفاوت است و.... از اینرو بنده چون دهیار پسکوه بودم، سعی و تلاش زیادی نمودم تا آنها را به تفاهم برسانم، ولی کارساز واقع نشد تا اینکه متوسل به بزرگترین مولوی منطقه شدم، و ایشان هم متأسفانه کم حوصلگی و ناتوانی به خرج داد و رسیدگی به باغ خرمای خویش را به پاسخگویی به خواستهی ما جوانان ترجیح داد. این بیتفاوتی و ناتوانی آنها مرا ناامید کرد. پس از آن به همهی فرقههای شهرستان سراوان از قبیل: سنتی، سلفی، اخوان المسلمین، مودودی، بریلوی، دیوبندی، چشتیه، نقشبندی، قادری و... مراجعه کردم اما هیچ کدام ضمیر جستجوگر مرا آرام نکرد. تا اینکه با احتیاط به مطالعهی مذهب تشیع پرداختم. بحمدالله در سایهی مطالعه و راهنماییهای درستی که دریافت میکردم، علاقهی فراوانی به اهل بیت(ع) پیدا نمودم. جاذبهی آنها به قدری زیاد بود که نگذاشت از آنها جدا شوم، و هم اکنون شیفتهی آنها میباشم به طوری که همهی خطرها را به جان خریدهام و حاضرم در راه دوستی و محبت آنها جان خود را فدا نمایم.
س. چه کسی تو را شیعه کرده است؟
ج. شخص خاصی در میان نبوده است ولی کم حوصلگی و ناتوانی مولویها در پاسخ به سؤالات عقیدتی مرا شیعه کرده است و این مطلب را بارها به خودشان نیز گفتهام.
س. چرا حضرت زهرا(س) را شهیده میخوانید؟
ج. مگر نه اینکه از نظر روایی، اگر خانمی در اثر وضع حمل آسیب ببیند و از دنیا برود او را شهیده مینامند؛ پس حتی اگر بنا به زعم شما اهل تسنن، حمله به خانهی فاطمه زهرا÷ دروغ باشد، به خاطر صدمهی او در اثر وضع حمل فرزندش محسن، باید شهیدهاش خواند.
برگرفته از کتاب شهید ولایت در شب ولایت (یادبود شهید زومکزهی)، تألیف عبدالرضا مزاری.
1) شهید محمد اسلام زومکزهی (تصویر شماره...) در روستای مهر آباد دهستان پسکوه از توابع بخش سیب سوران شهرستان سراوان در سال 1350 متولد شد. در سالهای اخیر با نشان دادن لیاقت از خود، به عنوان دهیار پسکوه انتخاب شد. پس از سالها تحقیق به مذهب شیعه گروید و در شب 28/10/1384 مصادف با شب عید غدیر، شخصی به نام مستعار عسکری به ایشان زنگ زند و گفت: میخواهیم درباره طرح کشاورزی با شما گفتوگو کنیم؛ شهید همان شب از سراوان به پسکوه برگشت، شام تدارک دیده و منتظر مهمانانش میشد تا اینکه آنان با او تماس تلفنی گرفته و میگفتند: ما ورودی پسکوه هستیم و آدرس منزل شما را نمیدانیم. شهید زومکزهی از منزل خارج میشد و به ورودی دهستان میرفت تا مهمانان را به منزل بیاورد ناگهان آن از خدا بیخبران که کمین کرده بودند از دو طرف به ماشین شهید تیراندازی کردند. وقتی ماشین از کنترل شهید خارج شد و بدنش نیمه جان شد آن خفاشان شب از کمین گاه خارج شدند و بر بدن شهید، پنجاه گلوله زدند و پنج فرزندش را یتیم کردند.
طاطاری(1)) و... که شیعه شده بودند را به شهادت رساندند. این نوع برخورد با جوانانی که سؤال دارند، صحیح نیست. متأسفانه برخی مولویها به جای اینکه
1) شهید شیر محمد طاطاری از مستبصرین ترکمن بود که پس از شیعه شدن توسط دشمنان بشریت در استان گلستان بدنش را با دشنه قطعه قطعه کردند. روحش شاد و راهش پر رهرو.
به سؤالات جوانان پاسخ دهند و آنان را قانع کنند، فتوا به کشتن آنان میدهند.
از آن طرف شما نوع برخورد علمای شیعه با جوانانشان را ببینید. در حوزههای علمیهی شیعه و دانشگاهها، مجالسی به نام کرسیهای آزاد اندیشی تشکیل میشود. دانشجویان سؤالات و شبهات متعدد را از روحانیان شیعه میپرسند و حتی گاهی مسلمات شیعه را زیر سؤال میبرند ولی روحانیان با حوصله و سعهی صدر به آنان پاسخ میدهند و هیچگاه حکم به ارتداد و کفر یک شخص نمیدهند. مذهبی که ادعا میکند بر حق است نباید از سؤال کردن و سؤال شنیدن ترس و واهمه داشته باشد.
همانطور که تعداد زیادی از پیروان اهل 18. مستدرک علی الصحیحین، الحاکم النیشابوری وفات 405، تحقیق إشراف: یوسف عبد الرحمن المرعشلی، طبعهْ مزیدهْ بفهرس الأحادیث الشریف.
مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ناشر: دار صادر، بیروت - لبنان.
میزان الاعتدال، الذهبی وفات 748، تحقیق: علی محمد البجاوی، چاپ الأولی، سال چاپ 1382 - 1963 م، ناشر: دار المعرفهْ للطباعهْ والنشر، بیروت - لبنان.
نورالیقین فی سیرهْ سیدالمرسلین، الشیخ محمد الخضری بک، تحقیق محی الدین الجراح. میرمحمد، کتابخانه آرام باغ کراچی.
چگونه هدایت یافتم؟ (چرا سنی شدم) تولدی دوباره و انتخابی نو، مرتضی رادمهر، چاپ سوم 1427/1385ه- (برگرفته از سایت کتابخانهی عقیده).
شیعه شده بودند را به شهادت رساندند. این نوع برخورد با جوانانی که سؤال دارند، صحیح نیست. متأسفانه برخی مولویها به جای اینکه به سؤالات جوانان پاسخ دهند و آنان را قانع کنند، فتوا به کشتن آنان میدهند.
از آن طرف شما نوع برخورد علمای شیعه با جوانانشان را ببینید. در حوزههای علمیهی شیعه و دانشگاهها، مجالسی به نام کرسیهای آزاد اندیشی تشکیل میشود. دانشجویان سؤالات و شبهات متعدد را از روحانیان شیعه میپرسند و حتی گاهی مسلمات شیعه را زیر سؤال میبرند ولی روحانیان با حوصله و سعهی صدر به آنان پاسخ میدهند و هیچگاه حکم به ارتداد و کفر یک شخص نمیدهند. مذهبی که ادعا میکند بر حق است نباید از سؤال کردن و سؤال شنیدن ترس و واهمه داشته باشد.
همانطور که تعداد زیادی از پیروان اهل تسنن به مذهب شیعه پیوستهاند، ممکن است افرادی از شیعه هم اهل تسنن شده باشند؛ من این را انکار نمیکنم ولی کسانی که ادعا میکنند چنین افرادی اهل تسنن شدهاند، دلایل آنها را برای تغییر مذهبشان بیان کنند نه اینکه عناوین و القاب چشمگیر و دهن پر کن برای آنان بسازند و به رخ شیعیان بکشند.
من به مولویهای اهل تسنن میگویم برای اثبات مذهبتان نیازی نیست شخصیتهای خیالی و جعلی درست کنید و مدعی شوید که این افراد از بزرگان شیعه بودهاند و الان اهل تسنن شدهاند؛ زیرا خداوند دروغگو را رسوا میکند. یک نمونه از آنان آقای سید حسین موسوی، نویسندهی کتاب «لله ثم للتاریخ» است که مدعی شده از مراجع نجف بوده و اکنون اهل تسنن شده است. در حالی که حوزهی علمیه نجف هیچگاه چنین شخصی را به خود ندیده است. متن کتاب، گواه این است
که نویسندهی کتاب حتی یک ثانیه در حوزههای علمیه شیعه نبوده است.(1)
در زمانی که ما طلبهی اهل تسنن بودیم، مولویها کتابی را به ما نشان میدادند و با خوشحالی میگفتند: یکی از طلبههای شیعه به نام «مرتضی رادمهر» تغییر مذهب داده و اهل تسنن شده است. این شخص هم مانند «سید حسین موسوی»، شخصیتی ساختگی و افسانهای است؛ زیرا کسی که این کتاب را نوشته، از الفبای حوزهی علمیهی شیعه هم خبر نداشته است تا چه رسد به اینکه شاگرد خصوصی مراجع تقلید شیعه بوده باشد. این شخص در کتابش مدعی شده در درس خارج آیت الله العظمی وحید خراسانی ثبت نام کرده است؛ در حالی که همه میدانند دروس خارج علمای شیعه، ثبتنامی نیست تا کسی بخواهد ثبتنام کند. در همین کتاب مدعی شده که من در فلان سال مدرک حجهْ الاسلامی را گرفتم.(2)نویسنده
1) برای مثال نویسنده کتاب در صفحه 20 آورده که من کتاب کافی را نزد سید خویی فراگرفتهام. مسلم است که اگر کسی کمتر از یک ماه عمر خود را در حوزههای علمیه شیعه سپری کرده باشد، میداند که کتاب کافی جزء کتب درسی حوزه علمیّه نیست که نزد اساتید آن را تدرّس کرد. این دلیل روشنی است که مؤلف کتاب، یک فرد سنی است و تصور کرده که کتاب کافی همانند کتاب صحیح بخاری و مسلم از کتابهای درسی و قابل تدریس و تدرّس است و آن را نزد اساتید میخوانند. در صفحه 48 به حضرت آیت الله شیخ لطف الله الصافی واژه سید اطلاق کرده در حالی که این بزرگوار شیخ است و هیچ شیعهای بین شیخ و سید اشتباه نمیکند. هدفی که نویسنده این کتاب دنبال میکرد این بود که تهمتهای ناروایی را به مراجع عظام تقلید بزند و شیعیان را نسبت به آنان بدبین کند و صد البته که این کار را خیلی ناشیانه انجام داده است. دوستان به کتابهای که بر رد کتاب «لله ثم للتاریخ (اهل بیت از خود دفاع میکنند)» نوشته شده است به نامهای افشای یک توطئه تألیف علی آل محسن و پاسخی به تهاجم در پوشش دفاع از اهل بیت تألیف سید علیرضا حسینی مراجعه کنند.
2) چگونه هدایت یافتم، ص144.
موهوم خیال کرده، همچنان که در حوزههای اهل تسنن پس از 11 سال درس خواندن مدرک مولویت را میدهند، در حوزههای شیعه نیز پس از چند سال تحصیل، عنوان حجهْ الاسلامی میدهند. در حالیکه در حوزه شیعه مدرکی به عنوان حجهْ الاسلامی وجود ندارد و اساساً حجهْ الاسلامی مدرک نیست.
کل کتاب را که بخوانید، تنها یک روایت از شیعه نقل کرده که آن را هم اشتباه نوشته است، در صفحهی 29 مینویسد: (به مناسبت نیمه شعبان در مسجد «جمکران» قم مقالهای تحت عنوان «قائم امام مهدی» تهیه و قرائت نمودم که مورد توجه برگزارکنندگان مراسم قرار گرفت که در اواخر و حسن ختام مقالهام این حدیث بود «انتظار الفرج و أفضل الأعمال».(1)نخست اینکه: عنوان مقالهای که نویسنده با آب و تاب از آن یاد میکند، هیچ معنایی ندارد و دوم: روایتی که نویسنده مدعی است حسن ختام مقالهاش شده اشتباه است و روایت صحیح چنین است: «وأفضل الأعمال انتظار الفرج»(2)که آن شخص موهوم فرصت نکرده است عبارت صحیحش را از شیعیان بپرسد. نویسنده از آغاز تا آخر کتاب تا توان داشته از خودش تعریف و تمجید کرده و گفته است: در سمینار و اجلاس و کلاس درس، همیشه نفر اول و نخبهی کلاس بوده و از شاگردان خصوصی مراجع بوده است و چشم امید همهی مراجع به او بوده است ولی در آخر کتاب اعتراف میکند
که به سبب بیاطلاعی از منابع شیعی هیچ نظر علمی و فقهی نمیدهم و میگوید:
«به جهت محدود بودن سطح آگاهی نگارنده در باب علم فقه یا عدم دسترسی به مؤلفههای علمی فقهی، سعی شده است از هر گونه ابراز عقیده و نظر علمی و فقهی که احتمالاً سؤالبرانگیز و یا سوءتفاهماتی را به دنبال داشته باشد، پرهیز شود.»(1)
آقایان کتابی نوشتهاند که صدر و ذیل کتاب به هم نمیخورد و پر از تناقضات آشکارو رسوا کننده است. من به جوانان اهل تسنن توصیه میکنم حتماً این کتاب را بخوانند و خودشان قضاوت کنند که رادمهر به چه دلایلی اهل تسنن شده است. آیا چنین سرگذشتی میتواند واقعیت داشته باشد یا خیر؟
1) چگونه هدایت یافتم، ص143.
آقای زاهدی: مولویها در برابر سؤال عوام اهل تسنن دربارهی کسانی که شیعه میشوند عمدتاً دو توجیه دارند.
الحمد لله با توجه به وسایل گستردهی ارتباطی که در حال حاضر موجود است نتوانسته اند منکر وجود بنده شوند.
بر فرض اگر قبول کنیم که هر کسی که از مذهبش به مذهب دیگری برود برای ثروت و مال دنیا بوده و به زعم مولویها با اسلام حقیقی و فرمایشات پیامبر| به مخالفت پرداخته؛ نخست باید گفت: این حرف قابل اثبات نیست. دوم اینکه: بزرگان صحابه مانند طلحه و زبیر و افرادی مانند معاویه و... برای مال دنیا و ثروت به جنگ با خلیفهی مسلمانان رفتند. شما دنبال این هستید که تمایل به دنیا را چماق کنید و بر سر کسانی بزنید که تغییر
مذهب دادهاند! در حالیکه خودتان از صحابهای تبعیت میکنید که برای مال دنیا به جنگ خلیفهی مسلمانان رفت.
هرگاه توانستید جاهطلبی و تمایل به دنیا در صحابه را برای جوانانتان حل کنید آن وقت میتوانید این ادعا را داشته باشید که تمایل به دنیا در مخالفان شما قبیح است.
در آخر از مولویها سؤال میکنم که چرا در قبال مال و ثروتی که از عربستان و پاکستان برای ترویج وهابیت و سلفیگری به حوزههای علمیه شما سرازیر میشود سکوت میکنید و این مال و ثروت را بد نمیدانید؟
آقای زاهدی: آیات فراوانی در حقانیت اهلبیت^ نازل شده است که به چند مورد از آنها اشاره میکنم.
یکی از مهمترین آیات قرآن که دلالت بر عصمت امامان معصوم(ع) میکند، آیهی تطهیر است. خداوند متعال در سورهی احزاب آیهی 33 میفرماید:
{إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا}.
خداوند میخواهد پلیدی و گناه را فقط از شما اهلبیت دور کند و کاملاً شما راپاک سازد.
من به چند نکته درباره آیهی تطهیر اشاره میکنم:
نکته 1. به دلیل {إِنَّما} در آیه (که دلالت بر انحصار میکند) خداوند اراده کرده است هر گونه پلیدی چه ظاهری و چه باطنی («ال» در {الرِّجْسَ}، «ال جنس» است یعنی هر نوع پلیدی) را تنها از اهل بیت دور کند؛ لذا آنان به خواست خدا پاک و مطهر میباشند.
نکته 2. درست است که اهل بیت در لغت، به اهل یک خانواده اطلاق میشود که همسر هم جزو آنها است ولی دلایل متعددی داریم که خداوند از کلمهی اهلبیت در این آیه، معنای خاصی اراده کرده است؛ روایات فراوانی در منابع اهل تسنن موجود است که رسول خدا| صراحتاً مصداق «اهل بیت» در آیهی تطهیر را روشن کرده است.
«مسلم نیشابوری» در «صحیح» خود که طبق عقیده اهل تسنن صحیحترین کتاب بعد از قرآن و بخاری است، مینویسد:
عایشه گفت که رسول خدا| صبح هنگام بیرون رفتند و بر روی دوش ایشان عبایی از موی سیاه بود. پس حسنبن علی آمد پس او را در زیر عبا گرفت. سپس حسین آمد، او را نیز وارد کرد. سپس فاطمه آمد، او را نیز وارد کرد. سپس علی آمد او را نیز وارد کرد. سپس فرمود: خداوند میخواهد از شما اهل بیت پلیدیها را دور کند و شما را پاک نماید.(1)
«ترمذی» در «سنن» خود - که از صحاح سته اهل تسنن است - چنین نقل میکند:
از عمر بن أبی سلمه پسر همسر رسول خدا| نقل شده است که؛ وقتی آیهی {إِنَّما یُریدُ اللهُ}بر پیامبر نازل شد، من در خانهی امسلمه بودم، رسول
1) حدثنا أبو بَکْرِ بن أبی شَیْبَةَ وَمُحَمَّدُ بن عبدالله بن نُمَیْرٍ واللفظ لِأَبِی بَکْرٍ قالا حدثنا محمدبن بِشْرٍ عن زکریا عن مُصْعَبِ بن شَیْبَةَ عن صَفِیَّةَ بِنْتِ شَیْبَةَ قالت قالت عَائِشَةُ خَرَجَ النبی| غَدَاةً وَعَلَیْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ من شَعْرٍ أسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بن عَلِیٍّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جاء الْحُسَیْنُ فَدَخَلَ معه ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جاء عَلِیٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قال «إنما یُرِیدُ الله لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا» صحیح مسلم، ج4، ص1883، ح2424، کِتَاب الْفَضَائِلِ، بَاب فَضَائِلِ أَهْلِ بَیْتِ النبی(ص).
خدا| فاطمه، حسن، حسین و علی را خواست و فرمود: اینان اهل بیت من هستند. آنان را از هرگونه رجس و پلیدی دور کن پاک و پاکیزه بگردان. امسلمه گفت: ای پیامبر خدا من هم جزو آنان (اهل بیت) هستم؟ آن حضرت فرمود: سرجای خودت بمان، تو بر خوبی هستی.(1)
اضافه بر روایات ذکر شدهی مرتبط با آیهی مباهله، روایات فراوانی نیز در کتب حدیثی و تفسیری اهل تسنن ذکر شده که رسول خدا| حضرت علی و فاطمه و حسینین(ع) را آوردند و فرمودند: «اللهم هؤلاء أهلی» که آدرس روایات آن در پاورقی چند صفحه بعد (ذیل نکتهی 1 آیهی مباهله) ذکر شده است. (محقق)
1) حدثنا قُتَیْبَةُ حدثنا محمد بن سُلَیْمَانَ الأصْبَهَانِیِّ عن یحیی بن عُبَیْدٍ عن عَطَاءِ بن أبی رَبَاحٍ عن عُمَرَ بن أبی سَلَمَةَ رَبِیبِ النبی| قال لَمَّا نَزَلَتْ هذه الْآیَةُ علی النبی| «إنما یُرِیدُ الله لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا» فی بَیْتِ اُمِّ سَلَمَةَ فَدَعَا فَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَیْنًا فَجَلَّلَهُمْ بِکِسَاءٍ وَعَلِیٌّ خَلْفَ ظَهْرِهِ فجلله بِکِسَاءٍ ثُمَّ قال اللهم هولاء اهل بیتی فَأذْهِبْ عَنْهُمْ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِیرًا قالت اُمُّ سَلَمَةَ وأنا مَعَهُمْ یا نَبِیَّ الله قال أنْتِ علی مَکَانِکِ وَأنْتِ علی خَیْرٍ. سنن الترمذی، ج5، ص351، ح3205.
طبق این روایت، پیامبر| به امسلمه اجازه نداد وارد کسا شود و فرمود: تو خوب هستی ولی اهل بیت من این چند نفرند.
نکته 3. در «صحیح مسلم» آمده که از زید بن ارقم سؤال شده که آیا منظور از اهل بیت پیامبر، زنان او هستند؟ پاسخ داد:
همسر یک مرد از اهل بیت او به حساب نمیآید؛ زیرا چه بسا زنی با مردی یک عمر زندگی میکند ولی در آخر عمر طلاق گرفته، به خانه پدرش رفته، جزء اهل بیت پدر محسوب میشود.(1)
نکته 4. هیچ یک از همسران رسول خدا(ع) در طول عمرشان، حتی یک بار ادعا نکردند که منظور از اهل بیت پیامبر(ص) در این آیه، ما همسران پیامبر(ص)
1) إنّ زید بن أرقم سئل عن المراد بأهل البیت هل هم النساء؟ قال: لا، وأیم الله، إنّ المرأة تکون مع الرجل العصر من الدهر، ثمّ یطلّقها، فترجع إلی أبیها وقومها. صحیح مسلم، ج7، ص123، (رقم 6381)، کتاب فضائل الصحابهْ، باب فضائل علی بن أبی طالب(ع) .
هستیم، حال که آنان چنین ادعایی نکردند چگونه اهل تسنن با قاطعیت ادعا میکنند اهلبیت پیامبر| همسران وی هستند؟
نکته 5. در قرآن کریم از همسران پیامبر| با دو عبارت «ازواج النبی» و «نساء النبی» یاد شده مانند: {یا أیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لأزْواجِکَ...} (احزاب/28)؛ {یا نِساءَ النَّبِیّ...} (احزاب/30) ولی در آیهی 33 همین سوره به یکباره از عبارت اهلبیت، استفاده میشود. پس مشخص میشود که اهل بیت پیامبر| غیر از ازواج و نساء پیامبر| هستند.
نکته 6. پیامبر اسلام| همسران متعددی
داشتند که هر کدام از آنها دارای خانهی مستقلی بوده است؛ بنابراین اگر مراد از «اهل البیت» در این آیه زنان پیامبر میبود، باید به جای اهل البیت «اهل البیوت» گفته میشد. چنانچه در آغاز آیه آمده است: {وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ} (احزاب/33) و در آیهی 53 سوره احزاب میفرماید:
{یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ}.
ای کسانی که ایمان آوردهاید! داخل خانههای پیامبر نشوید.
بنابراین مراد از «اهل بیت» در آیهی تطهیر هرگز نمیتواند زنان پیامبر باشد.
نکته 7. وقتی که قرآن با همسران پیامبر سخن میگوید از ضمیر جمع مؤنث استفاده میکند. مثلا میفرماید: لستن، اتقیتن، قلن، قرن، بیوتکن و... ، در حالی که در آیهی مورد بحث از دو ضمیر جمع مذکر (عنکم و یطهرکم) بهره گرفته است. این دوگانه سخن
گفتن نشانهی این است که مخاطب خداوند عوض شده است.
نکته 8. در آیات سورهی احزاب دو نوع خطاب است؛ یک خطاب همراه با
عتاب و تهدید است که مخاطب آن همسران پیامبر هستند و یک خطاب همراه با احترام و پاکی است که مخاطب آن افرادی غیر از زنان پیامبر هستند.
در خطاب به زنان پیامبر، آنان را دعوت به سادهزیستی با پیامبر کرده و در صورت نپذیرفتن آن، تهدید به طلاق میکند. به آنان توصیه میکند با نامحرمان عفت در کلام داشته باشند، به آنان فرمان داده تا در خانههایشان بمانند و مانند دوران جاهلیت با آرایش ظاهر نشوند و از رسول خدا| اطاعت کنند. این لحن و خطابها با این قسمت از آیه که میفرماید: «شما ای اهل بیت به اراده الهی از هر رجس و آلودگی پاکیزه هستید» سازگار نیست و معلوم میشود مخاطب
این قسمت اشخاص دیگریاند.(1)
نکته 9. مقصود از «بیت» در اینجا، بیت مادی که از خشت و گل یا آجر و سنگ ساخته میشود، نیست؛ بلکه مقصود از بیت، بیت نبوت و خانهی وحی است و اهل آن، کسانی هستند که با صاحب خانهی علاوه بر علایق مادی، رابطهی معنوی و پیوند روحی داشته باشند تا همگی از بیت واحدی باشند. از این روست که خداوند به حضرت نوح× خطاب میکند که فرزند منحرفت از
1) {یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحًا جَمیلاً * وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الله وَ رَسُولَهُ وَ الدّارَ اْلآخِرَةَ فَإِنَّ الله أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْرًا عَظیمًا * یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَی الله یَسیرًا * وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحًا نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقًا کَریمًا * یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفًا * وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ اْلأُولی وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتینَ الزَّکاةَ وَ أَطِعْنَ الله وَ رَسُولَهُ إِنَّما یُریدُ الله لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرًا}.
اهل تو نیست {إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ}(1)در حالی که از لحاظ جسمی و مادی، فرزند حضرت نوح بود. به خاطر همین ارتباط روحی و معنوی با نبوت بود که پیامبر در حق حضرت سلمان فرمود: «سلمان منّا أهل البیت»(2)زیرا حضرت سلمان، مصداق کامل آیهی شریفهی {فَمَنْ تَبِعَنی فَإِنَّهُ مِنّی}(3)بود.
سؤال کسانی که ادعا میکنند منظور از اهلبیت، فقط همسران پیامبر| هستند، روایت «سلمان منا اهل البیت» را چگونه توجیه میکنند؟
در حالیکه سلمان مرد است ولی پیامبر(ص) اورا جزء اهل بیت خود دانسته است. اگر پیامبر| معتقد بود که اهلبیت، همسرانش هستند، نباید سلمان را داخل در اهل بیت خود میکرد.
پس معلوم میشود مراد از اهلبیت، کسان دیگری غیر از همسران پیامبر(ص) میباشند.
آیهی مباهله یکی از آیاتی است که حقانیت امیرالمؤمنین(ع) و برتری ایشان
1) هود / 46.
2) سیر اعلام النبلاء، ج1، ص539.- المستدرک، حاکم نیشابوری، ذکر سلمان الفارسی رضی الله عنه، ج3، ص598؛ مجمع الزوائد، هیثمی، باب تاریخ غزوهْ الخندق و قریظه، ج6، ص130؛ الآحاد والمثانی، ضحاک، ج5، ص172، ح2707، (زید بن ابیاوفی)؛ مسند ابییعلی، ج12، ص142 تا 144، ح6772؛ المعجم الکبیر، طبرانی (من اخبار سلمان و وفاته)، ج6، ص213؛ المعجم الاستیعاب، ابن عبدالبر (1014 سلمان فارسی)، ج2، ص638. (محقق)
3) ابراهیم / 36.
را بر همهی صحابه اثبات میکند:
{فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا وَأبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأنْفُسَنا وَأنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکاذِبینَ}.(1)
پس هر که درباره عیسی با تو به بحث و مجادله پرداخت پس از آن که علم آن به تو رسید، پس بگو: بیایید ما و شما
فرزندان و زنان و جانهای خویش را بخوانیم آن گاه به درگاه خدا زاری کنیم و در حق یکدیگر نفرین کنیم و لعنت خدا را بر هر کدام از ما دو گروه که دروغگوست قرار دهیم.
نکته 1. «سیوطی» مفسر بزرگ اهل تسنن درباره شأن نزول این آیه چنین مینویسد: دو نفر از چهرههای سرشناس مسیحی به نام «عاقب» و «سید» محضر رسول خدا(ص) رسیدند. حضرت به آن دو فرمود: مسلمان شوید، گفتند: ما مسلمانیم، فرمود: دروغ میگویید. اگر بخواهید ثابت میکنم که شما مسلمان نیستید. گفتند: ثابت کن، فرمودند: نشانهی آن علاقه شما به صلیب، شراب نوشیدن و خوردن گوشت خوک است. سپس آنان را به مباهله فرا خواندند. قرار شد صبح روز بعد حاضر شوند. هنگام صبح رسول خدا(ص) در حالی که دست علی را گرفته بود و فاطمه و حسن و حسین(ع) با وی بودند از مدینه بیرون رفته، سید و عاقب را دعوت به مباهله نمودند ولی آنها نپذیرفتند
و تسلیم شدند. رسول خدا(ص) فرمود: قسم به آنکه مرا به حق مبعوث کرده است اگر دعوت به مباهله را میپذیرفتند، از آسمان آتش بر آنان میبارید. جابر میگوید: این آیه در
1) آل عمران / 61.
شأن خاندان پیامبر نازل شد: {فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ...} سپس گفت: مراد از {أنْفُسَنا} رسول خدا و علی است و مراد از {أبْناءَنا} حسن و حسین و مراد از {نِساءَنا} فاطمه است.(1)
بدون شک آیهی مباهله در حق اهل عبا و پنج تن برگزیده خدا نازل شده است. این مطلب را بسیاری از محدثان، مفسران، مورخان و متکلمان در کتابهای خود آورده و جزو مسایل مسلم و تردیدناپذیر دانستهاند؛ از سویی مدارک زنده شهادت میدهد که پیامبر| در داستان مباهله با نصارای نجران از زنان
جز پاره تن خود فاطمه(س) و از فرزندان جز دو نوهاش حسن و حسین و علی که نفس وی به شمار میرود، همراه نبردند.
«مسلم» در کتاب صحیح مینویسد:
پس از نزول این آیه، رسول خدا علی، فاطمه، حسن و حسین را صدا زد، آنگاه چنین دعا کرد: خداوندا اینان خاندان و اهل بیت من هستند.(2)
سنن ترمذی، (من سورهًْ آلعمران)، ج4، ص293 و 294، ح 4085؛ ج5، ص31 و 32، ح 3808؛ مناقب علی بن ابیطالب؛ مسند احمد، مسند ابی اسحاق سعد بن ابیوقاص، ج1، ص185؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، (من مناقب اهل بیت رسول الله|)، ج3، ص150؛ السنن الکبری، بیهقی، (کتاب النکاح، ج7، ص63. (محقق)
نکته 2. خداوند در این آیه به صراحت علی(ع) را نَفْسِ رسول خدا| خوانده است. یکی از آیاتی که برتری علی(ع) نسبت به همه افرادبشر - حتی از انبیا(ص) غیر از پیامبر اسلام| - از آن استفاده میشود، همین آیه است؛ زیرا خداوند، علی(ع) را نفس پیامبر| خوانده است، از روایات و گفتار مورخان و محدثان نیز استفاده میشود که مراد از «انفسنا» علی(ع) است.
«ابن کثیر» اهل تسنن مینویسد:
جابر گفته است مراد از {أنْفُسَنا} رسول خدا و علی است، مراد از {أبْنَائَنا} حسن و حسین و مراد از {نِساءَنا} فاطمه است.(1)
چرا پیامبر| در جریان مباهله ابوبکر، عمر، عایشه و حفصه را با خود نبرد؟ چرا از بین زنها فقط فاطمهی زهرا(س) و از بین صحابه علی بن ابی طالب و حسنین(ع) را به همراه خود برد؟ آیا این نشانهی برتری علی(ع) و
خانوادهاش نسبت به دیگر صحابه نیست؟ کسانی که دیگر صحابه را بر علی(ع) و خانوادهاش برتری میدهند به این آیه چه پاسخی میدهند؟
یکی از آیاتی که دلیل بر برتری علی(ع) نسبت به همه افراد بشر از گذشته و آینده حتی پیامبران اولوالعزم(ع) (به جز خاتم انبیا|) و همهی صحابه دارد
1) قال جابر: (أنفسنا وأنفسکم) رسول الله وعلی بن أبی طالب (وأبنائنا) الحسن والحسین (ونسائنا) فاطمة. وهکذا رواه الحاکم فی مستدرکه... ثمّ قال: صحیح علی شرط مسلم ولم یخرجاه. تفسیر ابن کثیر، ج1، ص379.
این آیه است:
{إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ}.(1)
آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، آنان بهترین آفریدگانند.
«سیوطی» در شأن نزول این آیه مینویسد:
عایشه میگوید: از رسول خدا| پرسیدم گرامیترین آفریده نزد خدا چه کسی است؟ فرمود: مگر این آیه قرآن را نخواندهای؟: {إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ
خَیْرُ الْبَرِیَّةِ}.
«ابن عساکر» از جابر بن عبدالله چنین روایت کرده است:
ما نزد پیامبر| بودیم که علی از راه رسید، پیامبر| فرمود: سوگند به آن که جانم به دست اوست، این و شیعیان اویند که در روز قیامت رستگارند، و این آیه نازل شد: {إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا...} و یاران رسول خدا هرگاه علی از راه میرسید میگفتند(2)): بهترین آفریدگان آمد.(3)
در کتب دیگر اهل تسنن به این روایت و روایات دیگر به معنی «خیر الناس، خیر البشر» اشاره شده است:
مفسر اهل تسنن؛ «محمد بن جریر طبری» در تفسیر این آیه میگوید:
«خدای متعال میفرماید: آنان که به خدا و رسولش محمد| ایمان آوردند و خدا را خالصانه و یگانه و بدون شریک پرستیدند، و نماز را بر پا داشتند و زکات دادند و خدا را در همهی اوامر و نواهی او اطاعت نمودند، آنانند که بهترین آفریدگانند». میگوید: از مردم آنان که چنین کنند بهترین آفریدگانند.
ابن حمید از عیسی بن فرقد از ابوالجارود از محمد بن علی؛ امام باقر(ع)، مرا حدیث کرد که پیامبر| فرمود: ای علی، خیرالبریه تو و
شیعیان تو هستند.(1)
نکته 2. با وجود اینکه مفسران اهل تسنن ذیل آیهی هفتم سوره بینه تصریح کردهاند که پیامبر| فرمود: «علی و شیعیانش در روز قیامت رستگارند.» و اذعان کردهاند که شیعهی علی از زمان خود رسول خدا| مطرح بوده است. پس چرا میگویند شیعه، مذهب جدیدی است که به وسیلهی «عبدالله بن سبا» و «شاه اسماعیل صفوی» تأسیس شده است؟
در زمانی که طلبهی اهل تسنن بودم از بسیاری از مولویها شنیده بودم که میگفتند شیعه از زمان شاه اسماعیل صفوی به وجود آمده است! البته این مطلب در هیچ کتابی از کتب اهل تسنن وجود نداشت فقط آنها برای اغتشاش اذهان مردم میگفتند!
1) جامع البیان عن تأویل آیات القرآن، ج30، ص264.
بعد از اینکه شیعه شدم، به یکی از مولویهای اهل تسنن خاش، که این مطلب را ازاو هم شنیده بودم، زنگ زدم و از ایشان تاریخ پیدایش شیعه را پرسیدم.
گفت: سیصد سال قبل و در زمان شاه اسماعیل صفوی به وجود آمده است!
گفتم: آقای مولوی! مگر کتاب «البدایه و النهایه» ابنکثیر را نخواندهای که در چند جای آن دربارهی روایاتی که خلاف نظرشان است میگوید این روایات را شیعه جعل کرده است؟
ادامه دادم و گفتم: آیا این کتاب را دارید؟
گفت: بله، من الان در کتابخانه هستم.
گفتم: لطفا جلد 2 صفحهی 342 را بیاور!
گفت: چند لحظه صبر کن تا کتاب را بیاورم.
کتاب را آورد و باز کرد. گفتم: آیا ننوشته است که «طبق عقیدهی ما عبدالمطلب و ابوطالب، بتپرست بودند و کافر از دنیا
رفتهاند، بر خلاف نظر فرقهی شیعه».(1)
مولوی گفت: بله، نوشته است، و عبارتش را خواند.
گفتم: ببخشید آقای مولوی، ابن کثیر چند سال قبل زندگی میکرده است؟
گفت: تقریبا هفتصد سال قبل.
1) أن عبد المطلب مات علی ما کان علیه من دین الجاهلیة خلافا لفرقة الشیعة فیه وفی ابنه أبی طالب علی ما سیأتی. البدایهْ والنهایهْ، ابن کثیر ج2، ص342.
گفتم: پس معلوم میشود که قبل از ابن کثیر، فرقهی شیعه وجود داشته است که ابن کثیر از آن نام میبرد!
مولوی با نهایت تعجب گفت: بله همین طور است که شما میگویید. معلوم است که شما اهل تحقیق و مطالعه هستید.
نکته 3. پیامبر اسلام| در زمان حیاتشان از شیعه نام برده است،(1)آیا برادران اهل
تسنن روایتی دارند که پیامبر| در زمان حیاتش از اهل تسنن نام برده باشد؟ مثلاً گفته باشد: ابوبکر، عمر و پیروان آنها روز قیامت رستگارند؟ آیا چنین چیزی آمده است؟
{إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ}.(2)
ولیّ و سرپرست شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند، همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
1) المعجم الاوسط، طبرانی، ج4، ص211؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ج1، ص86 ذیل آیهی 2 سورهی بقره، حدیث ابن عباس؛ و ج2، ص177، ح 808 ذیل آیهی 39 سوره زمر؛ و ج2، ص295، ح 927 ذیل آیهی {وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ}؛ و ج2، ص455، ح 1121و 1122و 1123 سوره تین؛ و ج2، ص466، ح 1125 تا 1140 ذیل آیهی 7 سوره بینه و... . (محقق)
2) مائده / 55.
نکته 1. مراد از {الَّذینَ آمَنُوا} کسانی که ولایت بر مردم دارند قطعا امام امیرالمؤمنین(ع) است؛(1)
المعجم الأوسط، الطبرانی، ج6، ص218؛ المعجم الکبیر، الطبرانی، ج1، ص320-321، ح955؛ معرفهْ علوم الحدیث، الحاکم النیشابوری، ص102؛ شرح نهج البلاغهْ، ابن أبی الحدید، ج13، ص277؛ نظم درر السمطین، الزرندی الحنفی، ص23-24 و ص85 -88؛ تخریج الأحادیث والآثار، الزیلعی، ج1، ص409 -410، ح420 و ج2، ص237 -238؛ کنز العمال، المتقی الهندی، ج13، ص108 ح36354 و ج15، ص102 ح40266؛ زاد المسیر، ابن الجوزی، ج2، ص292 و ص292؛ تفسیر الرازی، الرازی، ج12، ص26 (القول الثانی: أن المراد من هذه الآیة شخص معین، وعلی هذا ففیه أقوال)؛ تفسیر القرطبی، القرطبی، ج6، ص221 (المسألة الثانیة)؛ تفسیر الجلالین، المحلی، السیوطی، شرح ص337 -338؛ الدر المنثور، جلال الدین السیوطی، ج2، ص293 -294 قوله تعالی (انما ولیکم الله ورسوله)؛ لباب النقول، السیوطی، ص93 قوله تعالی (إنما ولیکم الله) و ص81 قوله تعالی: (إنما ولیکم الله)؛ فتح القدیر، الشوکانی، ج2، ص53 قال فی قوله (إنما ولیکم الله ورسوله)؛ تفسیر الآلوسی، الآلوسی، ج6، ص167؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج42، ص356 -357 و ج45، ص303؛ انساب الأشراف، البلاذری، ص149 -150؛ الکشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل، الزمخشری، ج1، شرح ص623 -624؛ مناقب علی بن أبیطالب(ع) وما نزل من القرآن فی علی×، أبی بکر أحمد بن موسی ابن مردویه الأصفهانی، ص127 -133، ح161 و ص233 -238 قوله تعالی: {إنما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکوة وهم راکعون} ومن یتول الله ورسوله والذین آمنوا فإن حزب الله هم الغالبون) ح 335 تا 344؛ تفسیر البیضاوی، البیضاوی، ج2، ص338 -340 {إنما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة}؛ تفسیر النسفی، النسفی، ج1، ص289 {و هم راکعون}؛ تفسیر البغوی، البغوی، ج2، ص47؛ شواهد التنزیل، الحاکم الحسکانی، ج1، ص209 -249، ح 216 تا 243؛ تفسیر السمعانی، السمعانی، ج2، ص47 -48 قوله تعالی، {إنما ولیکم الله ورسوله}؛ تفسیر الواحدی، الواحدی، ج1، ص325، 55 {إنما ولیکم الله ورسوله}؛ أسباب نزول الآیات، الواحدی النیسابوری، ص133 -134 قوله تعالی: {إنما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا}؛ تفسیر الثعلبی، الثعلبی، ج4، ص80 -81؛ تفسیر ابن زمنین، أبی عبد الله محمد بن عبد الله بن أبی زمنین، ج2، ص33، 34 {إنما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا}؛ تفسیر السمرقندی، أبو اللیث السمرقندی، ج1، ص423 -424 سورهْ المائدهْ الآیات 55 -56 قوله تعالی {إنما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا}؛ أحکام القرآن، الجصاص، ج2، ص557 باب العمل الیسیر فی الصلاهْ قال الله تعالی: {إنما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکوة وهم راکعون}؛ التسهیل لعلوم التنزیل، الغرناطی الکلبی، ج1، ص181 {إنما ولیکم الله}؛ المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز، ابن عطیهْ الأندلسی، ج2، ص208-209 سورهْ المائدهْ 55 - 56 - 57 الخطاب بقوله {إنما ولیکم الله}؛ تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج2، ص73-74 و قوله {الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکوة وهم راکعون}. (محقق)
زیرا این آیه درزمانی نازل شده است که امام علی(ع)1) علاوه بر مآخذ و کتب شیعه، مصادر و مراجع مهم و فراوان تفسیری، حدیثی، تاریخی و أدبی اهل تسنن جملگی برآنند که این آیه در شأن امیرالمؤمنین علی(ع) به شرحی که اجمالاً توضیح داده میشود نازل شده است.
در حال رکوع به فقیری که از مردم درخواست کمک میکرد، انگشتر خود را صدقه داد.
بنابر تصریح بسیاری از علمای اهل تسنن، این آیه در بارهی امیرالمؤمنین(ع) نازل شده است. «قاضی عضد الدین الإیجی» متوفای 756 در این باره میگوید:
تمامی مفسران اجماع دارند که این آیه در بارهی امام علی(ع) نازل شده است.(1)
«سعد الدین تفتازانی» نیز تصریح میکند:
[این آیه] به اتفاق مفسران دربارهی علی بن أبی طالب× - هنگامی که در حال رکوع انگشترش را به فقیر نیازمند بخشید - نازل شده است.(2)
نکته 2. بعضی از مولویها برای مخدوش کردن ذهن جوانان اهل تسنن گفتهاند: صدقه
دادن علی(ع) در هنگام نماز، فعل اضافه بوده و با این کار نماز علی(ع) باطل شده است! من تعجب میکنم که چگونه این صدقه دادن را فعل اضافه محسوب میکنند در حالیکه هیچ یک از مفسران اهل تسنن این کار را
فعل اضافه حساب نکرده است!؛ خدای متعال هم که این آیه را نازل کرده است، نگفته که علی(ع) فعل اضافه انجام داده و نمازش باطل است!؛ حتی خود پیامبر| هم که آیه را دریافت کرد نفرمود نماز علی(ع) باطل بوده است! مولویها این را از کجا نقل کردهاند؟ آیا آنها با این سخن خود، خدا و رسول خدا| را زیر سؤال نمیبرند! وقتی خداوند متعال و رسول او کار امیرالمؤمنین علی(ع) را تأیید کردهاند، دیگر شما چه میگویید؟
بلکه از آن طرف، فقهای شیعه و اهل تسنن بر اساس شأن نزول این آیه و عمل علی(ع) فتوا دادهاند که کارهای جزیی و اندک در نماز جایز است و موجب بطلان نماز نمیشود.
«قرطبی» در «جامع احکام القرآن»(1)میگوید طبری گفته است که این (صدقه دادن انگشتر از ناحیهی امیرالمؤمنین(ع)) دلالت میکند که کار اندک نماز را باطل نمیکند؛ زیرا صدقه دادن کاری بود که در حال نماز صورت گرفت و موجب باطل شدن نماز نگردید.
نکته 3. بعضی از مولویها در برابر این سؤال که چرا شیعیان در نماز دستهایشان را نمیبندند توجیه کرده، گفتهاند: برای اینکه حضرت علی(ع) در جنگ، دستهایش پر از خون بود و نمیتوانست دستهای خود را ببندد و دستهای خود را بازگذاشت؛ به این دلیل شیعیان دست نمیبندند!. البته این مطلب در هیچ کتابی از کتب اهل تسنن نیامده است ولی فقط به یک سخن بسیار معروف و مشهور تبدیل شده است. این حرف را فقط به خاطر عناد و دشمنی با
1) جامع احکام القرآن، ج6 ص221، دارالفکر.
شیعه مطرح کردهاند. از یک طرف میگویند؛ اگر از دستمان خون جاری شود وضویمان باطل
میشود و نمازی هم که خوانده شده باطل است، از طرف دیگر میگویند حضرت علی(ع) با وجود دست و پای پر از خون، نماز خوانده و نمازش هم صحیح بوده است؟!!
{یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أطیعُوا اللهَ وَأطیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ}.(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحبان امر خود را [نیز] اطاعت کنید.
نکته 1. در این آیه، اطاعت از اولی الامر، در کنار اطاعت از خداوند و پیامبر| به صورت مطلق آمده است و همانطور که از خداوند و پیامبر| در همهی زمینهها باید اطاعت کرد از اولی الامر هم باید در همهی زمینهها اطاعت کرد.
نکته 2. همانطور که خدا و پیامبر| معصوم
از خطا و گناه هستند اولی الامر هم باید معصوم از خطا و گناه باشند. اگر معصوم نمیبودند خداوند متعال دستور به اطاعت بدون چون و چرا از آنان را نمیداد.
نکته 3. با توجه به اینکه اطاعت از اولی الامر در کنار اطاعت از خداوند و
1) نساء / 59.
پیامبر که معصوم از گناه هستند، آمده است؛ اگر منظور از اولی الامر را امامان معصوم نگیریم دچار اختلافات و تناقضات فراوانی میشویم. همانطور که اهل تسنن در آن دچار اختلاف و تناقض شدهاند تا جایی که عدهای گفتهاند: منظور از اولی الامر؛ هر کسی است که بر مسلمانان حکومت کند که طبق این آیه اطاعت از او بر ما واجب است حتی اگر یزید و حجاج باشد و این اطاعت را از این آیه استفاده کرده بودند.
به یاد دارم در زمان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران، مولویهای هند و پاکستان و حتی برخی مولویهای ایران، بعد از نماز دست به دعا بر میداشتند و دعا میکردند که خدایا صدام حسین را در این جنگ پیروز بفرما! و معتقد بودند صدام قاتل و جانی که در دوران سیاه حکومتش، صدها هزار شیعه و اهل تسنن ایرانی و عراقی را به شهادت رسانده بود، همان اولی الامری است که خداوند اطاعت از او را در این آیه واجب کرده است.
حال خودتان قضاوت کنید چگونه کسانی که از اهلبیت عصمت و طهارت(ع) فاصله گرفتهاند و به آنچه خودشان از آیات قرآن میفهمند عمل میکنند، دچار تناقض شدهاند و اطاعت از صدام و یزید را همردیف اطاعت از خدا و پیامبر قرار دادهاند و چگونه حکومتهای ظالم و سفاک را با نادانیشان، امضا کردهاند و مذهبشان را در پناه آنان گسترش دادهاند؟
یات دیگری هم هست مانند آیهی ابلاغ،(1)
آیهی ابتلا،(2)آیهی مودت،(3)) آیهی شرا(4)و... که به سبب اختصار به آنها نمیپردازیم و خوانندگان را به کتابهایی مانند «شبهای پیشاور» و «المراجعات» و«الغدیر» که در این زمینه نوشته شده است ارجاع میدهم.
علاوه بر آیات، احادیث و روایات زیادی نیز از پیامبر نقل شده که میتوانند دلیل محکم و قابل اعتمادی برای حقانیت شیعه و ولایت اهل بیت باشند. در اینجا به دو حدیث اشاره میکنم؛
یکی از بهترین و قویترین ادله بر حقانیت مذهب شیعه، حدیث اثنا عشر است که پیامبر اکرم
، حضرت علی(ع) و یازده فرزند بزرگوارش را به عنوان دوازده امام معین کرده است. این حدیث در کتب معتبر اهل تسنن نیز آمده است از جمله: حدود 26 روایت در «صحیح بخاری» و «مسلم» آمده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود:
«خلفا و جانشینان من، دوازده نفرند.»
نه بیشتر و نه کمتر و این از معجزات اسلام و حقانیت مذهب شیعه است.
یکی از اعتقادات اصولی شیعه در بحث خلافت، ایمان داشتن به خلافت امامان دوازدهگانه است که اسامی مبارک آنان را در کتاب آوردهایم.
1) {یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...}. (مائده / 67)
2) {وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ...}. (بقره / 124)
3) {قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی...}. (شوری / 23)
4) {وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله...}. (بقره / 207)
آنچه که در طول تاریخ اسلام بعد از رحلت رسول الله بین مسلمانان اهل تسنّن جهان مشهور است، خلافت خلفای اربعه (ابوبکر، عمر، عثمان و علی) میباشد.
امروزه هم در بیشتر کتابهایشان معتقد به خلافت همین چهار نفرند. بنابراین از آنها باید بپرسی که آیا آنان واقعاً احادیثی موثق و یا ضعیف دال بر خلافت خلفای چهارگانه همانند این احادیث موثق دوازدهگانه دارند؟!
در هیچ یک از کتابهای اهل تسنّن حدیثی به این مضمون که پیامبر| بفرمایند: «خلفائی اربعه...» نیافتهام؛ همچنین در طول تاریخ بعد از رسول الله| در بین تمام مسلمانان شیعه مشهور است که خلفای رسول الله دوازده نفرند و همه اهل تسنّن هم شیعیان دوازده امامی را نسبتاً میشناسند.
با وجود اینکه این احادیث به صراحت و کرارا در کتابهای بزرگان اهل تسنّن مطرح شده ولی باید پذیرفت که عامل واقعی و معتقد حقیقی به احادیث شیعیان هستند نه اهل تسنّن؟!
آنچه که در دفاعیات کتابی، لسانی و همایشی علمای اهل تسنّن در بحث خلافت وجود دارد، دفاع از خلافت خلفای اربعه، خاصه خلفای ثلاثه است، پس این دفاع آنان در حقیقت ناقص است؛ زیرا احادیث، خلافت دوازده نفر را بیان میکنند نه سه و یا چهار نفررا.
نقل این احادیث برای همهی ما مهم است ولی آنچه که مهمتر است تکلیف امت اسلامی بعد از رحلت رسولالله است. بنابراین ضروری است به احادیث دقت بفرمائید.
امرالهی که اسلام باشد به پایان نخواهد رسید مگر این که 12 نفر بین امت اسلامی خلافت کنند!!
قریش».(2)
«همواره دین پا برجاست تا آن که قیامت برپا شود و دوازده نفر از قریش بر شما خلافت کنند».
مثل نقباء بنیاسرائیل دوازده نفر هم بعد از رسولالله خلیفهاند.
1) صحیح مسلم، ج3، ص6، کتاب الإمارهْ، باب الناس تبع لقریش، والخلافهْ فی قریش.
2) صحیح مسلم، ج6، ص4، (ج3 ص1452) کتاب الإمارهْ، باب الناس تبع لقریش و الخلافهْ فی قریش.
3) مسند أحمد بن حنبل، 398/1؛ مجمع الزوائد، 190/5؛ تاریخ مدینهْ دمشق، 286/16؛ وهذا الحدیث حسّنه ابن حجر العسقلانی فی فتح الباری، 183/13؛ و ابن حجر الهیثمی فی تطهیر الجنان واللسان، ص313؛ السیوطی فی تاریخ الخلفاء، ص8؛ البوصیری فی مختصر إتحاف السادهْ المهرهْ بزوائد المسانید العشرهْ، 436/6.
الساعة. «لا یزال الدین قائماً حتی تقوم الساعة».
تا قیامت بر پا نشده خلیفه رسولالله وجود دارد.(1)
این احادیث پنج پرسش مهم را برای من ایجاد کرده است:
چرا خلافت رسولالله در دوازده نفر معین و مشخص شده است؟!
آیا طبق این احادیث موثق، اهل تسنّن قائل به دوازده خلیفهاند؟!
منظور از این دوازده نفر خلیفه چه کسانی و از چه قبیلهای هستند؟!
آیا آن دوازده نفر خلیفه از طرف رسولالله معرفی شدهاند؟!
آیا این دوازده نفر برای زمان، مکان و امت خاصی خلافت میکنند؟!
نکته: حقیقتاً فهمیدن مباحث اختلافی میان شیعه و اهل تسنّن برای ما طلبهها ودانشجویان بسیار مهم است؛ ولی باید بدانیم که زمانی ما آگاه به این اختلافات میشویم که علما و محققین شیعه و اهل تسنّن و علل و عوامل اختلافات و پاسخ آنها را بیان بکنند.
یکی از موارد مهم اختلافی ما با اهل تسنّن، مسئله خلافت و جانشینی بعد از رسول خدا| است، که جالبترین نکته بحث تمرکز در همین احادیث است.
سال 87 در یک مذاکره تلفنی با یکی از علمای اهل تسنّن بلوچستان بحثی داشتم که با این سؤال شروع کردم گفتم: جناب مولوی خلفای پیغمبر چند نفر بودند؟! گفت: چهار نفر! گفتم: به چه دلیل چهار نفر؟ گفت به دلایلی که در
1) صحیح مسلم، ج6، ص4.
جریانات سقیفه، استخلاف، شورای شش نفره وبیعت وجودداشت! (دوستان به کتب محققین مراجعه کنند و ببینند که این چهار جریان چگونه به وجود آمده است!)
گفتم: جناب مولوی! حدیثی در منابع موثق اهل تسنّن وجود دارد که بیانگر این است که پیامبر اسلام دوازده خلیفه داشتند. با تعجب گفت: چه حدیثی؟ گفتم: حدیث «اثنا عشر» که به چندین عبارت و کلمه اثنا عشر نقل شده است. تا احادیث مذکور را خواندم باتعجب گفت : بله واقعاً این حدیث صحیح است باید تحقیق کنم که این احادیث به چه کسانی مرتبط است! قرار شد ایشان یک هفته بررسی کند و در تماس باشیم ولی بعد از آن دیگر تلفن بنده را جواب نداد!!!
برای اثبات خلافت و رهبری و جامعیت این دوازده نفری که حضرت رسول| خلافت آنها را مطرح فرمودهاند؛ به آیات نورانی قرآن اشارهای داشتیم. اکنون که متوجه شدیم ولایت و امامت منحصر در دازده نفر است، باید ببینیم نصب و تعیین آنها به عهده چه کسی است؟
خداوند متعال میفرماید:
{إِنّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ
وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ}.(1)
در این آیه مبارکه دو مطلب بسیار جالب و قابل توجه وجود دارد که دال بر انتصاب هادی و رهبر مستقیما از ناحیه خداوند متعال است.
مطلب اول: «انّ الله اصطفی» یعنی: به تحقیق خداوند برگزیده است. انتخاب
1) آل عمران / 33.
یک انسان برگزیده برای هدایت عالمیان از ناحیه خداوند متعال است! کسی را که خداوند برای هدایت بشریت و موجودات بر میگزیند قطعاً پاک و خالص و خالی از شرک و تکبّر و... است؛ مثل انتخاب انبیا که قبل از نبوتشان هم نه مشرک بودند و نه متکبّر آنان طبق عقیده اهل تسنّن و شیعه معصوماند.
مطلب دوم: در این آیه مبارکه خداوند متعال پس از برگزیدگی آدم و نوح برگزیدگی آل ابراهیم وآل عمران را هم مطرح کرده
است! در این مطلب مراد از آل ابراهیم، طبق بسیاری از تفاسیر مهم اهل تسنّن، همان آل محمد| هستند!! و اکثریت اهل تسنّن معتقدند که آل محمد، علی و فاطمه و حسن و حسیناند!(1)
حتی در بخاری و مسلم و بعضی کتب دیگر اهل تسنّن در مورد کیفیت صلوات و حدیث کساء مواردی مطرح شده که منظور از اهل بیت و آل محمد «علی و فاطمه و حسن و حسیناند»!(2)
چه بسا همه چهار مذهب اهل تسنّن در تشهد نمازشان به آل محمد صلوات میفرستند که این صلوات مشهور به صلوات ابراهیمی است!
بنابراین طبق این آیه مبارکه (که درمناظره قبل هم اشاره شد) ثابت گردید که امامان ما مستقیماً از ناحیه خداوند متعال برای هدایت بشریت منصوب و برگزیده شدهاند.
در «صحیح مسلم» از جابر بن سمره نقل شده است:
إن هذا الأمر لا ینقضی حتی یمضی فیهم إثنا عشر خلیفة.(1)
لا یزال أمر الناس ماضیا ما ولیهم إثنا عشر رجلاً.(2)
«این جهان، نابودشدنی نیست، تا آن که دوازده نفر، ولایت و امامت جامعه را به عهده بگیرند».
در «مسند احمد» نقل شده:
عزت این دین، به دوازده خلیفهی من است. اگر مردم به آنها ضرر بزنند یا مردم با این خلفای من مخالفت کنند و مایهی خذلان آنها شوند، اینان به خودشان ضرر میزنند.(3)
از اینگونه روایات، زیاد داریم. در بعضی از منابع اینگونه آمده که پیامبر اکرم(ص)فرمود:
«کلُّهم مِن بنی هاشم».(4)
تمام این دوازده نفر، از بنیهاشم هستند.
پیامبر اکرم(ص) فرمود: خلفای من دوازده نفر هستند. این روایت متواتر است و در آن هیچ شکی نیست و قابل انکار هم نیست. از عزیزان اهل تسنّن میپرسیم، این دوازده نفر چه کسانی هستند؟ برای ما معین کنید؟
یک دسته از اهل تسنن، خیلی راحت اعتراف کردند که ما معنای این حدیث را نفهمیدیم.
«ابن جوزی» در «کشف المشکل» مینویسد: من مدت طولانیای را دربارهی این حدیث تحقیق کردم، هر کجا که احتمال میدادم بزرگان ما دربارهی این حدیث، سخن گفتهاند، رفتم و جستجو کردم. از هر کسی که احتمال میدادم این حدیث را میتواند توضیح بدهد، سوال کردم، ولی کسی را پیدا نکردم که فهمیده
باشد مراد پیامبر اکرم| از دوازده خلیفه چیست؟(1)
آقایان میگویند ما اهل تسننیم! این هم سنت پیامبر اکرم| است، پس چرا میگویید: ما نفهمیدیم!؟ آقای «ابن بطال» به نقل از «آقای مهلب» - از شخصیتهای برجستهی فقهی اهل تسنن - میگوید:
کسی را نیافتم که قطعا بگوید مراد پیامبر
اکرم| از این روایت چیست؟(2)
از اینگونه عبارات در کتابهای اهل تسنن زیاد است. بعضیها مانند
«سیوطی» و «ابن حجر» تلاش کردهاند که این دوازده نفر را درست کنند و گفتهاند این دوازده خلیفه عبارتند از: خلیفه اول، خلیفه دوم، خلیفه سوم، امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن(ع) - که پنج شش ماه خلیفه بود - معاویه، بعد از معاویه میرسند به یزید!.
آیا به راستی یزیدی که شرابخوار، سگ باز و میمون باز است، یزیدی که قاتل فرزند پیامبر اکرم| است، یزیدی که به دستور او 700 صحابی پیامبر را در مدینه قتل عام کردند، میتواند خلیفه باشد!؟
آیا معاویه و یزید مردم را به حق و حقیقت هدایت میکردند یا از حق گمراه کردهاند؟
بعد میآیند دو سه نفر از بنیامیه و بنیعباس را روی هم میریزند و «سیوطی» آنان را به 11 نفر میرساند و میگوید: نمیدانم که دوازدهمی کیست؟ مراجعه کنید به کتابهای اهل تسنن، مخصوصا «شرح نووی» برای صحیح مسلم «ابن حجر عسقلانی» در «فتح الباری»، «عینی» در «عمدهْ القاری»، «عسقلانی» در «ارشاد الساری» و تمام شروح دیگر صحیح مسلم و بخاری. این آقایان فقط یک حدسهایی زدهاند. عمر بن عبدالعزیز را آوردند جزو این دوازده نفر، دیدند نمیشود. اگر بنی امیه را بیاورند که 12 نفر نمیشود بلکه حدود 27 - 28 نفر هستند. در حالی که پیامبر اکرم| فرمود دوازده نفر. اگر بنی عباس را بیاورند که حدود 36 - 38 نفر بودند و این هم نمیشود. عاقبت، خیلی راحت گفتند که ما نمیفهمیم معنای حدیث چیست؟!
ما معتقد هستیم که مراد نبی مکرم(ص) ازاین روایت، امیرالمؤمنین(ع) و یازده فرزند بزرگوار ایشان است و لا غیر. این روایات، جز با عقیدهی شیعه، با عقیدهی هیچ یک از مذاهب اهل تسنّن، تطبیق نمیکند.
آری 12 خلیفهی بر حق رسول خدا| که در روایات متعددی از شیعه و اهل تسنن با سند صحیح نقل شده است عبارتند از؛ 1. امیرالمؤمنین(ع) 2. امام حسن(ع) 3. امام حسین(ع) 4. امام سجاد(ع) 5. امام محمد باقر(ع) 6. امام جعفر صادق(ع) 7. امام موسی کاظم(ع) 8. امام رضا(ع) 9. امام محمد تقی(ع) 10. امام علی النقی(ع) 11. امام حسن عسکری(ع) 12. امام مهدی.
یکی از مهمترین دلایل ولایت و امامت و خلافت بلافصل علی(ع)، حدیث غدیر خم است.
دربارهی واقعهی غدیر خم، کتابهای زیادی نوشته شده و کمتر کسی است که از اصل واقعه اطلاع نداشته باشد. خلاصهی واقعه چنین است که پیامبر| در آخرین سال از حیات پر برکتشان مأمور شدند که به حج رفته و اعمال حج را به مردم آموزش دهند. پیامبر اکرم(ص) - برخلاف دفعات قبل - در آن سال فراخوان عمومی داد، همهی مسلمانان حتی همسران خود و فرزند عزیزشان فاطمه زهرا(س) را هم همراه خود بردند. پس از اتمام حج و در برگشت از مکه، پیک وحی نازل شد و فرمود:
{یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ}.(1)
پیامبر| پس از دریافت وحی، در منطقهی غدیرخم دستور توقف داد
1) ای پیامبر! آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن! و اگر ابلاغ نکنی رسالت او را انجام ندادهای و خدا تو را از گزند مردم نگاه میدارد. آری خدا کافران را هدایت نمیکند. (مائده / 67).
و فرمود تا مسلمانانی که جلوتر رفتهاند برگردند و منتظر شوید تا کسانی که عقب ماندهاند برسند.
منبری از زینهای شتر درست کردند و پس از حمد و ثنای الهی به مسلمانان خبر دادند که ارتحالشان نزدیک است و از دنیا خواهند رفت و فرمودند:
من دو چیز را بین شما به یادگار میگذارم که اگر به آن دو تمسک جستید هرگز گمراه نخواهید شد 1. کتاب خدا 2. عترت و اهل بیتش.(1)
این روایت با تعابیر مختلف بیان شده که در بعضی از آنها با لفظ خلیفتین ذکر شده است: صحیح مسلم، مسلم النیشابوری، ج7، ص122 و 123؛ مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ج4، ص366-367 و ص371 و ج5، ص181 -182 و ص189 -190؛ سنن الترمذی، الترمذی، ج5، ص328 -329، ح3876؛ سنن الدارمی، عبد الله بن بهرام الدارمی، ج2، ص431 -432؛ صحیح ابن خزیمهًْ، ابن خزیمهًْ، ج4، ص62 -63؛ مسند ابن الجعد، علی بن الجعد بن عبید، ص397؛ مسند أبی یعلی، أبو یعلی الموصلی، ج2، ص297، ح48 (1021) و ص303، ح54 (1027) و ص376، ح166 (1140)؛ المصنف، ابن أبی شیبهْ الکوفی، ج7، ص418 (41)؛ خصائص أمیرالمؤمنین(ع)، النسائی، ص93؛ فضائل الصحابهًْ، النسائی، ص22؛ المناقب، الموفق الخوارزمی، ص154 -155، ح 182؛ منتخب مسند عبد بن حمید، عبد بن حمید بن نصر الکسی، ص107 -108، ح240؛ کتاب السنهْ، عمرو بن أبی عاصم، ص336 -337، ح754؛ کتاب السنهْ، عمرو بن أبی عاصم، ص628 -629، ح1548، ح1549، ح1550، ح1551، ح1552، ح1553، ح1554، ح1555 و ح1558؛ السنن الکبری، النسائی، ج5، ص45 -46، ح 8148 و ص51، ح (8175) و ص130، ح8464؛ المعجم الکبیر، الطبرانی، ج5، ص153 -154، ح 4921 و 4922 و 4923 و ج3، ص65، ح 2678 و ص66، ح2681 و ص67 و 2683 و ص180 -181، ح 3052 و ج5، ص166 -167، ح 4969 و 4970 و ص169- 170 و ص182 -184 و ص186؛ المعجم الصغیر، الطبرانی، ج1، ص131 و 135؛ المعجم الأوسط، الطبرانی، ج3، ص374 و ج4، ص33؛ السنن الکبری، البیهقی، ج2، ص148 -149 (باب بیان أهل بیته الذین هم آله) و ج7، ص30 -31 (باب بیان آل محمد(ص) الذین تحرم علیهم الصدقة المفروضة) و ج10، ص113 -114؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج54، ص92؛ الکامل، عبدالله بن عدی، ج6، ص67؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ج2، ص194؛ کنز العمال، المتقی الهندی، ج1، ص172 -173 (الباب الثانی فی الاعتصام بالکتاب والسنة)، ح870، 871، 872، 873 و ص185-187، ح943، 944،945،946، 947، 949 و ص187-189، ح950، 951، 952، 953، 957، 958 و ص381، ح1657 و ج13، ص104، ح 36340 و ج5، ص289 -290، ح 12911؛ شرح نهج البلاغهْ، ابن أبی الحدید، ج9، ص133؛ دستور معالم الحکم، ابن سلامهًْ، ص85 -89 (وصیته کرم الله وجهه لما ضربه ابن ملجم)؛ إمتاع الأسماع، المقریزی، ج5، ص377 -378 و ج6، ص13 - 16 (فصل فی ذکر عترة رسول الله| عترة الرجل أسرته وفصیلته، من قول الله تعالی: وفصیلته التی تؤویه)؛ البدایهْ والنهایهْ، ابن کثیر، ج5، ص228 - 229 و ج7، ص385 - 386؛ سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج9، ص365؛ ینابیع المودهْ لذوی القربی، القندوزی، ج1، ص73 - 74، ح 9 و ص94 -95، ح 5 و ص99 -100 ح 13، و ص100، ح14 و ص102، ح 17 و ص102-106، ح 20، 21، 22، 23، 24 و 25، و ص109، ح 31، و ص112 -113، ح 33، و 34، و 35، و ص114 -126، ح 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 51 و 52؛ السیرهْ الحلبیهْ، الحلبی، ج3، ص336؛ سبل الهدی والرشاد، الصالحی الشامی، ج12، ص232؛ الفصول المهمهْ فی معرفهْ الأئمهْ، ابن الصباغ، ج1، ص236 -239؛ فضل آل البیت، المقریزی، ص66 -67 (دلیل العصمة فی جمیعهم، أعنی علیا، وفاطمة، وولدیهما)؛ السیرهًْ النبویهًْ، ابن کثیر، ج4، ص416؛ ریاض الصالحین، یحیی بن شرف النووی، ص211 -212، ح346؛ الجامع الصغیر، جلال الدین السیوطی، ج1، ص244، ح1608؛ کنز العمال، المتقی الهندی، ج1، ص178، ح898، ج13، ص641، ح37621؛ مجمع الزوائد، الهیثمی، ج1، ص170، ج9، ص162 -165 (باب فی فضل أهل البیت رضی الله عنهم) و ج10، ص363. (محقق)
سپس از مردم1) حدیث ثقلین از جمله احادیث متواتر میباشد، «ابن حجر» در کتاب خود میگوید: «این حدیث از طریق بیست و چند تن صحابی روایت شده است» (صواعق المحرقهْ، ج2، ص440) در مآخذ و مراجع مختلف حدیثی و تفسیری و تاریخی و لغوی از کتب اهل تسنن حدیث ثقلین با تعابیر مختلف، نقل و ثبت شده است: ١. صحیح مسلم، ج٨، ص١٢٢؛ 2. مستدرک، حاکم نیشابوری، ج٣، ص١٠٩ و ص١٤٨؛ 3. کفایهْ الطالب، گنجی شافعی باب اول، ص١١؛ 4. سنن ترمذی، ج٢، ص307. ٥. مسند احمد حنبل، ج٣، ص١٤ و١٧ و٢٦ و٥٩ وج4، ص366 -367؛ و ج5، ص181 -182 و ص189 -190. 6. خصائص نسایی، ص٣٠. ٧. حلیه حافظ ابو نعیم اصفهانی، ج١، ص٣٥٥. ٨. اسد الغابهْ، ابن اثیر جزری، ج٢، ص١٢ و ج٣، ص١٤٧. ٩. عقد الفرید، ابن عبد ربه قرطبی، ج٢، ص٣٤٦ و ١٥٨. ١٠. تذکرهْ الخواص، ابن جوزی، ص٣٣٢. ١١. انسان العیون، نورالدین حلبی، ج٢، ص٣٠٨. ١٢. ذخائر العقبی، ص١٦. ١٣. فصول المهمهْ، ابن صباغ مالکی، ص٢٤. ١٤. تفسیر امام فخر رازی، ذیل آیة اعتصام، ج٣، ص١٨. ١٥. لسان العرب، ابن منظور، ج٤. ١٦. شرح نهج البلاغهْ، ابن ابی الحدید معتزلی، ج٣، ص١٣٠. ١٧. معارج النبوهْ، عبدالحق دهلوی، ص٥٢٠. ١٨. صواعق ابن حجر، ص٨٧-٩٠- ٩٩ و منابع بسیار حدیثی و تفسیری و تاریخی و لغوی مشابه دیگر... .
اقرار گرفتند که ازخودشان نسبت به آن اولویت دارد و پس از آن دست علی(ع) را گرفته، بلند کرده و فرمودند: «من کنت مولاه فعلی مولاه».(1)
حدیث سلمة بن کهیل عن أبی الطفیل أیضا صحیح علی شرطهما (حدثناه) أبو بکر بن إسحاق ودعلج بن أحمد السجزی (قالا) أنبأ محمد بن أیوب ثنا الأزرق بن علی ثنا حسان بن إبراهیم الکرمانی ثنا محمد بن سلمة بن کهیل عن أبیه عن أبی الطفیل عن ابن واثلة انه سمع زید بن أرقم رضی الله عنه یقول نزل رسول الله| بین مکة والمدینة عند شجرات خمس دوحات عظام فکنس الناس ما تحت الشجرات ثم راح رسول الله| عشیة فصلی ثم قام خطیبا فحمد الله وأثنی علیه وذکر ووعظ فقال ما شاء الله أن یقول ثم قال أیها الناس انی تارک فیکم أمرین لن تضلوا ان اتبعتموهما وهما کتاب الله وأهل بیتی عترتی ثم قال أتعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثلاث مرات قالوا نعم فقال رسول الله| من کنت مولاه فعلی مولاه.
پس از آن 18. مستدرک علی الصحیحین، الحاکم النیشابوری وفات 405، تحقیق إشراف: یوسف عبد الرحمن المرعشلی، طبعهْ مزیدهْ بفهرس الأحادیث الشریف.مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ناشر: دار صادر، بیروت - لبنان.
میزان الاعتدال، الذهبی وفات 748، تحقیق: علی محمد البجاوی، چاپ الأولی، سال چاپ 1382 - 1963 م، ناشر: دار المعرفهْ للطباعهْ والنشر، بیروت - لبنان.
نورالیقین فی سیرهْ سیدالمرسلین، الشیخ محمد الخضری بک، تحقیق محی الدین الجراح. میرمحمد، کتابخانه آرام باغ کراچی.
چگونه هدایت یافتم؟ (چرا سنی شدم) تولدی دوباره و انتخابی نو، مرتضی رادمهر، چاپ سوم 1427/1385ه- (برگرفته از سایت کتابخانهی عقیده).
خودشان نسبت به آن اولویت دارد و پس از آن دست علی(ع) را گرفته، بلند کرده و فرمودند: «من کنت مولاه فعلی مولاه».(2)
حدیث سلمة بن کهیل عن أبی الطفیل أیضا صحیح علی شرطهما (حدثناه) أبو بکر بن إسحاق ودعلج بن أحمد السجزی (قالا) أنبأ محمد بن أیوب ثنا الأزرق بن علی ثنا حسان بن إبراهیم الکرمانی ثنا محمد بن سلمة بن کهیل عن أبیه عن أبی الطفیل عن ابن واثلة انه سمع زید بن أرقم رضی الله عنه یقول نزل رسول الله| بین مکة والمدینة عند شجرات خمس دوحات عظام فکنس الناس ما تحت الشجرات ثم راح رسول الله| عشیة فصلی ثم قام خطیبا فحمد الله وأثنی علیه وذکر ووعظ فقال ما شاء الله أن یقول ثم قال أیها الناس انی تارک فیکم أمرین لن تضلوا ان اتبعتموهما وهما کتاب الله وأهل بیتی عترتی ثم قال أتعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثلاث مرات قالوا نعم فقال رسول الله| من کنت مولاه فعلی مولاه.
پس از آن مسلمانان با حضرت علی(ع) بیعت کردند.
اهل تسنن، اصل واقعهی غدیر خم را منکر نمیشوند. تواتر روایات ثابت میکند که چنین جریانی اتفاق افتاده است و پیامبر| فرموده است:
من کنت مولاه فعلی مولاه. ولی میگویند: «ولی» و «مولا» در فرمایش پیامبر| به معنای دوست آمده است و پیامبر| با این فرمایش به مسلمانان گفته است: هر که من دوست او هستم، علی(ع) هم دوست اوست.(3)
{یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ الله یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ} (مائده/73)
حال به نمونهای از مراجع و مصادر اهل تسنن که این آیهی کریمه را مربوط به نصب امیرالمؤمنین به ولایت و امامت در روز مبارک غدیر خم ذکر کردهاند میپردازیم: ١. جلال الدین سیوطی شافعی، تفسیر الدر المنثور، ج٢، ص٢٩٨؛ ٢. ابن جریر طبری، الولایهْ فی طرق الحدیث الغدیر؛ ٣. ثعلبی، تفسیر الکشف و البیان؛ ٤. شوکانی، فتح القدیر، ج٢، ص٥٧؛ ٥. امام فخر رازی، تفسیر الکبیر، ج3، ص٦٣٦ العاشر؛ ٦. بدر الدین حنفی، عمدهْ القاری فی شرح صحیح بخاری، ج٨، ص٥٨٤؛ ٧. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمهْ، ص٢٧؛ ٨. نظام الدین نیشابوری، تفسیر السائر الدائر، ج6، ص١٧٠؛ ٩. قندروزی حنفی، ینابیع المودهًْ، ص١٢٠؛ ١٠. حافظ احمد بن حنبل، المناقب؛ ١١. حافظ ترمذی، صحیح، ج١٣، ص١٦٥؛ ١٢. حافظ نسائی، خصائص، ص٢٢؛ ١٣. ابن الصباغ، الفصول المهمهًْ، ص٢٤؛ ١٤. احمد بن حماد الدولابی، الکنی والاسماء، ج٢، ص٦١؛ ١٥. حافظ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج٣، ص١٠؛ ١٦. حافظ ابو نعیم اصفهانی، أخبار الاصفهان، ج١، ص٢٣٥؛ ١٧. حافظ سمعانی، فضائل الصحابهًْ؛ ١٨. حافظ قاضی یوست حنفی، المختصر المعتصر، ص٣٠؛ ١٩. بغوی، مصابیح السنهْ، ج٢، ص١٩٦؛ ٢٠. حافظ رزین بن معاویهًْ عبدری، مجمع بین الصحاح؛ ٢١. علامة ذهبی، تاریخ الاسلام، ج٢، ص١٠٤؛ ٢٢. هیثمی، مجمع الزوائد، ج9، ص١٠٤؛ ٢٣. سیوطی شافعی، الحاوی، ص٧٩ و تاریخ الخلفاء والجامع الصغیر و الدر المنثور؛ ٢٤. حافظ یوسف بن عبدالبر، الاستیعاب، ج٢، ص٤٦٠؛ ٢٥. ابن اثیر الجزری، مجامع الاصول، ج٩، ص٤٦٨؛ ٢٦. حافظ سبط ابن الجوزی، تذکرهًْ الخواص، ص٢٣؛ ٢٧. حافظ أبی عبدالله گنجی شافعی، کفایهًْ الطالب، ص١٣؛ ٢٨. حافظ محب الدین الطبری، ذخائر العقبی، ص٦٧؛ ٢٩. حافظ، مورخ اسماعیل بن کثیر، البدایهًْ والنهایهًْ، ج٥، ص٢٠٨؛ ٣٠. حافظ شمس الدین محمد الذهبی، تلخیص المستدرک، ج٣ ص١٠٩؛ ٣١. السید ابراهیم حنفی مشهور به ابن حمزه، البیان و التعریف، ج٢، ص١٣٧؛ ٣٢. المتقی الهندی، کنزل العمال، ج٦، صص ١٠٢، ٥٢، ١٥٤، ٣٩٠؛ ٣٣. شهاب الدین الآلوسی، تفسیر روح المعانی، ج٤، ص١٧٢؛ ٣٤. فاضل معاصر السید محمد رشید رضا، تفسیر المنار، ج٦، ص٤٦٤؛ ٣٥. کرخی، نفحات اللاهوت، ص٢٨؛ ٣٦. سمهودی، وفاء الوفاء، ج٢، ص١٧٣؛ ٣٧. نقشبندی، راموز الحادیث، ص١٦٨؛ ٣٨. ابن جوزی، صفحهْ الصفوهْ، ج١، ص١٢١؛ ٣٩. حافظ ابو نعیم، حلیهْ الاولیاء، ج٤، ص٦٣، ٣٥٦ و ج٩، ص٦٤؛ ٤٠. حافظ ابن بطریق، العمدهْ، ص٥٣؛ ٤١. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص٣٣٧؛ ٤٢. ابن ماجهْ، سنن ابن ماجه، ج١، ص٢٨ و ٣٠؛ ٤٣. ابن حجر، صواعق، ص٢٥؛ ٤٤. حافظ محب الدین طبری، ج٢، ص١٦٩؛ ٤٥. ابو فضاله انصاری مقتول در صفین به نقل از، اسد الغابهْ، ج٣، ص٣٠٧؛ ٤٦. براءِ بن عازب انصاری اوسی مقیم کوفه متوفی ٧٣، به نقل از مسند امام احمد حنبل، ج٤، ص٢٨١؛ ٤٧. ابو ایوب خالد بن زید انصاری مقتول جنگ روم سال ٥٢ به نقل از، محب الدین طبری در ریاض النظرهْ، ج٢، ص١٦٩؛ ٤٨. قیس بن ثابت بن شماس انصاری از شهود حدیث غدیر به نقل از ابن حجر در الاصابهْ، ج١، ص٢٠٥؛ ٤٩. ابن طلحة شافعی در مطالب السؤول، ص١٦ به نقل از ترمذی؛ ٥٠. خوارزمی، المناقب ص٩٣ به نقل از اسناد خود از زید بن ارقم؛ ٥١. حافظ سمعانی، کتاب فضائل الصحابه، به نقل از اسناد خود از ابوهریره و او از خلیفه ثانی حدیث غدیر را از حدود ١٠٠ نفر از صحابه بلکه بیشتر، روایت کردهاند؛ ٥٢. حافظ امام ابو عبدالله محمد بن ادریس شافعی متوفی سنه ٢٠٤ چنانکه در النهایه ابن اثیر مذکور است. (محقق)
)آنها میگویند: پیامبر| مردم را در غدیر خم جمع کرد تا به برخی از صحابه که همراه علی(ع) در یمن بودند و بعد از دست درازی به بیت المال، با برخورد امام علی(ع) مواجه شدند و از ایشان ناراحت شده بودند بگوید: از علی(ع) ناراحت نباشید و او را دوست داشته باشید و ادعا میکنند با این فرمایش پیامبر| ناراحتی و بغض از دل آنها زدوده شد.
در پاسخ به این شبهه باید به چند نکته توجه کرد.
نکته 1: آیا علی(ع) خودسرانه به یمن رفته بود یا نماینده پیامبر| بود؟ اگر علی(ع) از طرف پیامبر| امیر آنان بود، پس چرا به حرفش گوش ندادند و با مخالفت خود با حضرت
مستدرک علی الصحیحین، الحاکم النیشابوری وفات 405، تحقیق إشراف: یوسف عبد الرحمن المرعشلی، طبعهْ مزیدهْ بفهرس الأحادیث الشریف.
مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ناشر: دار صادر، بیروت - لبنان.
میزان الاعتدال، الذهبی وفات 748، تحقیق: علی محمد البجاوی، چاپ الأولی، سال چاپ 1382 - 1963 م، ناشر: دار المعرفهْ للطباعهْ والنشر، بیروت - لبنان.
نورالیقین فی سیرهْ سیدالمرسلین، الشیخ محمد الخضری بک، تحقیق محی الدین الجراح. میرمحمد، کتابخانه آرام باغ کراچی.
چگونه هدایت یافتم؟ (چرا سنی شدم) تولدی دوباره و انتخابی نو، مرتضی رادمهر، چاپ سوم 1427/1385ه- (برگرفته از سایت کتابخانهی عقیده).
آنها میگویند: پیامبر| مردم را در غدیر خم جمع کرد تا به برخی از صحابه که همراه علی(ع) در یمن بودند و بعد از دست درازی به بیت المال، با برخورد امام علی(ع) مواجه شدند و از ایشان ناراحت شده بودند بگوید: از علی(ع) ناراحت نباشید و او را دوست داشته باشید و ادعا میکنند با این فرمایش پیامبر(ص) ناراحتی و بغض از دل آنها زدوده شد.
در پاسخ به این شبهه باید به چند نکته توجه کرد.
نکته 1: آیا علی(ع) خودسرانه به یمن رفته بود یا نماینده پیامبر| بود؟ اگر علی(ع) از طرف پیامبر(ص) امیر آنان بود، پس چرا به حرفش گوش ندادند و با مخالفت خود با حضرت
علی(ع) به مخالفت با پیامبر(ص) پرداختند؟ حال چرا پیامبر| باید آنها را دلداری بدهد؟ آنان باید به پیامبر| دلداری بدهند که بر خلاف امر او رفتار کردهاند.
نکته 2: در تاریخ آمده است که همهی صحابهی حاضر در غدیر حتی زنان(1)با علی(ع) بیعت کردند. آیا ناراحتی چند صحابه از علی(ع)، نیازمند بیعت همهی حجاج - حتی زنان - با علی(ع) بود مگر همهی آنان با علی در یمن بودند؟ اگر پیام غدیر خم محبت و دوستی با علی است، پس بیعت چه معنایی دارد؟
نکته 3: اگر پیامبر اسلام| میخواستند با توقف در غدیر، ناراحتی را از
1) نحوهی بیعت زنان این گونه بود که طشت بزرگی را پر از آب کردند و در یک طرف حضرت علی× دست خود را در آب گذاشته و در طرف دیگر زنان یک به یک میآمدند و دست خود را به نشانهی بیعت در آب داخل تشت میگذاشتند.
دل چند تن از صحابه برطرف کنند، چرا آن 120 هزار نفر دیگر را سه روز در زیر آفتاب معطل کردند؟
آیا پیامبر| نمیتوانست آن چند صحابه را جمع کرده، به آنان توضیح دهد؟ چرا برای 120 هزار نفر سؤال پیش نیامد که مگر علی(ع) چه کرده که پیامبر| همهی حجاج را معطل کرده و میگوید: علی(ع) دوست من هست؟ آیا همهی حجاج از علی(ع) ناراحت بودند تا همهی آنها مخاطب پیامبر| باشند؟
با این همه سؤال واضح و ساده، چگونه میگویید پیام غدیر، پیام دوستی با علی(ع) بود؟
نکته 4. خیلی فکر کردم که با کدام روایت یا کتاب برای اهل تسنن ثابت کنم که «مولی» در حدیث غدیر، به معنای دوست نیست، بلکه به معنای پیشوا و رهبر است.
تا این که روزی مشغول مطالعه یکی از کتابهای «مولوی محمد عمر سربازی» بودم. مطالعهام که تمام شد و کتاب را که بستم، دیدم روی جلد آن نوشته شده: «نویسنده مولانا محمد عمر سربازی» فوراً به ذهنم آمد
که از مولویها، معنای کلمهی مولانا را بپرسم و سؤال کنم که چرا به محمد عمر سربازی، مولانا میگویند؟
از چند مولوی سؤال کردم. پاسخی که به من دادند، این بود که: «مولانا» یعنی واجه(1)یعنی رهبر ما، پیشوای ما.
1) کلمهای بلوچی است به معنای بزرگ و پیشوا.
به آنها گفتم: من تعجب میکنم «مولا» دربارهی بزرگانتان معنای واجه و رهبر میدهد ولی در سخن پیامبر(ص) به معنای دوست آمده است!
نکته 5. روزی یکی از دوستان اهل تسنن به دیدنم آمده بود. گفتوگوی مفصلی درباره حقانیت اهل بیت داشتیم از جمله به خطبهی حضرت رسول اکرم(ص) در غدیر خم استناد کردم.
ایشان میگفت: «مولا» در این حدیث به معنای دوست آمده است.
نهایتاً هر چه دلیل آوردم قبول نکرد.
خداحافظی کرد و به سمت بلوچستان حرکت کرد.
یک ساعت از رفتنش گذشته بود که به او زنگ زدم و گفتم: کار خیلی مهمی با شما دارم باید برگردی.
گفت: من باید بروم، وقت ندارم برگردم. خانوادهام منتظرم هستند، چه کاری با من داری؟ تلفنی بگو.
گفتم: کار مهمی دارم، نمیتوانم تلفنی بگویم، باید خودت اینجا باشی.
خیلی اصرار کردم تا این که برگشت.
وقتی به من رسید گفت: چه کار مهمی داری که من را از این همه راه برگرداندی؟
گفتم: میخواستم بهت بگم: دوستت دارم.
گفت: همین!
گفتم: بله. همین را خواستم به شما بگویم.
دوستم ناراحت شد و گفت: خانوادهام منتظرم بودند و باید میرفتم، این همه راه من را برگرداندی که بگویی دوستت دارم،اذیت میکنی؟
گفتم: سؤال من همین جاست. چطور وقتی شما با عجله به سمت خانوادهای که منتظرت هستند میروی و شما را از راهتان بر میگردانم تا به شما بگویم «دوستت دارم»؛ ناراحت میشوی و در عقل من شک میکنی، ولی وقتی پیامبر اسلام| دهها هزار نفر را که با عجله به سمت خانوادهی خود میرفتند، سه روز در زیر آفتاب سوزان معطل کردند که فقط بگویند: «هر کس من را دوست دارد، علی(ع) را دوست بدارد» این کار پیامبر| را عاقلانه میدانی؟ آیا این اقدام پیامبر| ناراحتی مسلمانان را در پی نمیداشت؟ آیا آنان در عقل چنین پیامبری شک نمیکردند؟
با این کاری که کردم، دوستم با تمام وجود احساس کرد که چه حرف خنده داری زده است و اقرار کرد که پیامبر - در جریان غدیر خم - میخواست نکتهی مهمتری را بیان کند وگرنه برای بیان دوستیاش با علی(ع)نیازی نبود مسلمانان را از راهشان برگرداند.
نکته 6. جالب اینجاست که یکی از مولویهای استان گلستان در کلیپی که از طریق تلفن همراه و بلوتوث منتشر شده بود بعد از گفتن مطالبی علیه دکتر تیجانی، میگوید: بعضی از آقایان اهل تسنن در روز غدیر خم به مجالس شیعیان میروند و به آنان تبریک میگویند. به نظر ما (اهل تسنن) چنین افرادی منافق هستند. ما اهل تسنن، عیدی به نام عید غدیر نداریم.
به جناب مولوی میگویم: چرا شما تاریخ را مطالعه نمیکنید؟ مگر نمیدانید
که نخستین کسانی که روز عید غدیر را به علی(ع) تبریک گفتند ابوبکر و عمر بودند! آیا به آنان هم منافق میگویید؟(1)
نکته 7. عجیب این که وقتی نمیتوانند واقعهی مهم و تاریخی غدیرخم را منکر شوند، میگویند: اصلاً چرا پیامبر در کنار خانهی خدا و در ایام حج، حضرت علی(ع) را معرفی نکرد و مردم را به بیابان بردند؟
جواب نخست: اگر در ایام حج این کار صورت میگرفت، شاید اهمیت موضوع ولایت به درستی جا نمیافتاد، زیرا مسلمانان مشغول اعمال حج بودند، پس باید این کار در بیابانی صورت گیرد تا همه مسلمانان تنها به این منظور گرد هم آیند.
جواب دوم: این اشکال شما به واقعهی غدیر است یا به خود خداوند متعال یا به رسول خدا(ص)؟ وقتی خداوند امر به چنین کاری کرده و رسول او هم تشخیص داده که در غدیر خم این مطلب مهم را بیان کند، به شما چه ربطی دارد که شبهه کنید: چرا در کنار خانهی خدا این کار صورت نگرفت؟
1) یوم غدیر خم، لما أخذ النبی| بید علی بن أبی طالب فقال: «ألست ولی المؤمنین؟» قالوا: بلی یا رسول الله، قال: «من کنت مولاه فعلی مولاه» فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لک یا بن أبی طالب أصبحت مولای و مولی کل مسلم، فأنزل الله: {الیَومَ أکمَلتُ لَکُم دینَکُم} [مائده/3] تاریخ بغداد، الخطیب البغدادی، ج8، ص284.
جواب سوم: دلیل اصلی اعلام موضوع ولایت حضرت علی بن ابی طالب(ع) در بیابان و در غدیر خم؛ زمان نزول آیهی 67 سورهی مائده است پیامبر| پس از اتمام مناسک حج به قصد مدینه حرکت کردند تا به غدیر خم در نزدیکی جحفه رسیدند.(1)در این زمان جبرئیل امین (حامل وحی) از سوی خداوند آیهی 67 سورهی مائده را به پیامبر ابلاغ نمود. {وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلا وَحْیٌ یُوحَی}.(2)
آقای زاهدی: عوامل متعددی داشت.
سنت خداوند این است که بندگانی را که ادعای ایمان میکنند در صحنهای امتحان کند تا راستگویان از دروغگویان مشخص شوند:
{أحَسِبَ النّاسُ أنْ یُتْرَکُوا أنْ یَقُولُوا آمَنّا وَهُمْ لا یُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ}.(1)
آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟ ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (اینان را نیز امتحان میکنیم) باید علم خدا دربارهی کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد.
1) عنکبوت / 2و3.
همانطور که خداوند، ملائکه را در خلقت حضرت آدم(ع) امتحان کرد (آنجا که فرمود تا به آدم سجده کنند)؛ و همهی ملائکه به آدم(ع) سجده کردند غیر از ابلیس.(1)همچنین است امتحان قوم بنی اسراییل؛ آنجا که خداوند مأموریت حضرت موسی(ع) را ده روز دیگر تمدید کرد و طی این ده روز، بسیاری از قوم بنیاسراییل گوسالهپرست شدند.
مسلمانان هم، همگی ادعای اسلام و ایمان
به پیامبر اسلام| را داشتند و سنت الهی این بود که آنان در جایی امتحان شوند تا مؤمنان واقعی از غیرواقعی تشخیص داده شوند و آن امتحان، معرفی علی(ع) به جانشینی پیامبر| بود که بعد از وفات پیامبر| مسلمانان امتحان خود را پس دادند و مؤمنان واقعی از غیرواقعی تشخیص داده شدند. همانطور که پیامبر اکرم| فرمودند:
و لولا أنت یا علی لم یعرف المؤمنین بعدی!
ای علی اگر تو نبودی مؤمنین پس از من شناخته نمیشدند.
از آنجا که اجتهاد کردن در مقابل نص به سبب رعایت مصالح و به قول معروف مصلحت اندیشی، امری موافق با میل و طبیعت انسان است؛ لذا گروهی از صحابه از همان زمان حیات پیامبر| دست به این کار زدند و عملاً با پیامبر
1) امام رضا(ع) در حدیث زیبایی میفرمایند: مثل کسانی که در غدیر خم ولایت امیرالمؤمنین(ع) را پذیرفتند مانند ملائکهای بودند که به آدم سجده کردند و مثل کسانی که ولایت امیرالمؤمنین(ع) را نپذیرفتند مانند ابلیس هستند که حاضر نشد به آدم سجده کند.
به مخالفت پرداختند. کسانی مانند عمر بن خطاب که در ماجرای صلح حدیبیه شدیداً با پیامبر برخورد میکند.(1)
عمر در حالی که غضبناک بود، نزد ابوبکر رفت و آن چه به پیامبر خدا| گفته بود، به ابوبکر هم گفت. ابوبکر گفت: او فرستادهی خداست و خداوند هرگز او را کوچک و خوار نمیکند، سپس سورهی فتح نازل شد. رسول خدا(ص) آن را از اول تا آخر بر عمر خواند، عمر گفت: آیا آن چه پیش آمد، پیروزی است؟ فرمود: آری. صحیح البخاری، ج3، ص1162، ح3011، کتاب الجهاد والسیر، بَاب إِثْمِ من عَاهَدَ ثُمَّ غَدَرَ.
در آخرین روزهای حیات پیامبر| نیز با آوردن قلم و دوات برای پیامبر| به جهت نوشتن وصیت، مخالفت عملی میکند.((2)
صحیح بخاری، کتاب العلم، باب کتاب العلم، ج1، ص36، 37 و باب مرض النبی و وفاته، ج5، ص138، 139 و باب قول المریض قوموا عنی، ج7، ص9 و کتاب الإعتصام بالکتاب والسنهْ، باب کراهیهْ الخلاف، ج8، ص161؛ صحیح مسلم، ج5، ص75، 76؛ السقیفهْ و فدک، جوهری، القسم الاول، ص75، 76؛ المصنف، عبدالرزاق صنعانی، بدء مرض رسول الله|، ج5، ص438 و 439، ح9757؛ السنن الکبری، نسائی، کتابهْ العلم، ج3، ص433، ح5852 و قول المریض قوموا عنی، ج4، ص562، 563؛ التمهید، ابن عبدالبر، ج1، ص169؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ذکر الکتاب الذی أراد رسول الله| أن یکتبه لأمته فی مرضه الذی مات فیه، ج2، ص242تا245؛ مسند احمد، (مسند عبدالله بن عباس)، ج1، ص324، 325، 336؛ الدرر، ابن عبدالبر، باب ذکر وفاهْ النبی|، ص269 تا 271. (محقق)
اینافراد پیامبر(ص) را در غیر وحی قرآنی، یک فرد عادی میدانستند.
1) بخاری این داستان را چنین نقل میکند: از ابووائل نقل شده است که گفت: ما در صفین بودیم که سهل بن حنیف برخاست و گفت: ای مردم! مواظب خودتان باشید، ما در حدیبیه با رسول خدا| بودیم، اگر جنگی پیش میآمد میجنگیدیم، عمر بن خطاب نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا! مگر نه این است که ما بر حقیم و آنان بر باطل؟ فرمود: آری، چنین است. گفت: مگر نه این است که کشتههای ما بهشتی هستند و کشتههای آنان جهنمی؟ فرمود: آری چنین است، گفت: پس چرا باید با ذلّت باز گردیم و نباید خدا بین ما و آنان حکم نماید؟ رسول خدا(ص) فرمود: ای پسر خطاب! من فرستادهی خدا هستم، پس خداوند هرگز مرا خوار و کوچک نمیکند.
2) ) هنگامی که پیامبر| در بستر بیماری فرمودند: «دوات و قلم بیاورید تا چیزی برایتان بنویسم که هرگز گمراه نشوید» عمر گفت: «درد بر او غلبه کرده و کتاب خدا ما را بس است»؛ «إنّ النبیّ| قد غلب علیه الوجع، وعندکم القرآن حسبنا کتاب الله» صحیح البخاری، ج7 ص9، کتاب المرضی باب قول المریض قوموا عنّی؛ و ج5، ص137 کتاب المغازی، باب مرض النبی|، ووفاته؛ صحیح مسلم فی آخر کتاب الوصیّهْ، ج5، ص76... و یا گفتند: رسول گرامی| هذیان میگوید: «إنّ رسولالله(ص) یهجر» و این قضیّه به قدری درد آور بود که وقتی ابن عبّاس به یاد آن میافتاد، اشک چشمانش همانند دانههای مروارید از گونههایش سرازیر میگشت، عن ابنعبّاس قال: «یوم الخمیس وما یوم الخمیس، ثمّ جعل تسیل دموعه حتّی رأیت علی خدّیه کأنّها نظام اللؤلؤ قال: قال رسول الله: ائتونی بالکتف والدواة (او اللوح والدواة) اکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا: إنّ رسول الله| یهجر». صحیح مسلم، ج5، ص76 کتاب الوصیّهْ باب ترک الوصیهْ لمن لیس عنده شیء، صحیح البخاری، ج4، ص31، کتاب الجهاد والسیر.
فردی که همانند سایر مردم اشتباه و خطا میکند و بر مردم واجب است در مقابل خطاها و اشتباهات او بایستند.
چیزی که بر اساس آیات 3 و 4 سورهی نجم که در آن خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
[پیامبر|] از روی هوا و هوس سخن نمیگوید مگر بر اساس وحی که او میشود.(1)و خداوند تبارک و تعالی رسول اکرم(ص) را تابع شرایط
1) {وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحَی}.
زمانی، مکانی، جسمی و روحی؛ متغیر و یا نعوذ بالله (مدحی مزاح و... معرفی نکرده است. و در جایی که قرآن مؤمنان حقیقی را ثابت قدم و استوار در راه خدا (فکری، اعتقادی، کلامی و عملی) معرفی مینماید جای تعجب است و مضحک و خندهدار به نظر میرسد که رسول خدا|؛ کسی که عصارهی بهترین نوع آفرینش خداست و سرآمد اشرف مخلوقاتش؛ حتی برای لحظهای فاعل کلام و یا عمل اشتباه بدانیم. (حتی کوچکترین اشتباه).
از طرفی در آیات 27 و 28 سورهی فجر خداوند تبارک و تعالی میفرماید: {یَا أیّتُهَا النّفْسُ الْمُطْمَئِنّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیّةً} ای نفس دل آرام و قدسی مطمئن به
سوی پروردگارت برگرد ای کسی که تو راضی از خدا و خدا راضی از توست. مگر میشود نفس پیامبر| مطمئن نباشد و به هر علتی دچار اعوجاج گردد و چیزی بر زبان بیاورد یا بنویسد که از رضای خدا به دور و ناشی از نفس مطمئنه نباشد حتی در آخرین لحظات عمر مبارکشان.
آنها معتقد بودند پیامبر| در معرفی علی(ع) به عنوان جانشین، اشتباه کرده است و به مصلحت اسلام نیست که علی(ع) خلیفه شود؛ لذا توجیهاتی در مقابل فرمودهی پیامبر| اجتهاد کردند، مانند؛ اینکه علی(ع) جوان است و به درد خلافت نمیخورد، یا اینکه قریش دوست ندارد پیامبر و جانشین پیامبر از یک خانواده باشند.
امام علی(ع) پدران و اجداد کافر و فاسق عدهای از همین تازه مسلمانان را در جنگهای
بدر، احد، حنین، احزاب و... به قتل رسانده بود؛ لذا آنان کینهی عجیبی نسبت به آن حضرت داشتند. کینهای که از آنان به فرزندانشان ارث رسید تا جایی که یزید بن معاویه 70 سال بعد از اسلام، امام حسین(ع) فرزند علی(ع) را به انتقام خون کشته شدن بستگانش به دست علی(ع) در جنگ بدر، به طرز فجیعی به شهادت میرساند. حال چگونه قابل تصور است این نو مسلمانان، از علی(ع) دلخوشی داشته باشند و اجازه دهند جانشین پیامبر| شود. ولی ابوبکر و عمر در هیچ جنگی، هیچ کافر و مشرکی را نکشته بودند و طبیعی بود که کسی از آنان کینهای به دل نداشته باشد.
علی(ع) کسی بود که همه را به یک دید نگاه میکرد و این خوشایند عدهای زیاده خواه و افزونطلب نبود. آنان عدالت علی(ع) را در سفری که همراه علی(ع) به یمن رفته بودند به چشم خود دیدند. و دیدند که چگونه حضرت علی(ع) با کسانی که برای خود سهم بیشتری قائل بودند برخورد کرد؛ لذا حکومت علی(ع) برای آنان تحملناپذیر بود. وقتی طلحه و زبیر که خواهان فرمانداری کوفه و بصره بودند، از علی(ع) جواب رد شنیدند، به جنگ علی(ع) رفتند و خون مسلمانان را برای رسیدن به قدرت، بر زمین ریختند.
دیدگاه شیعه نسبت به انتخاب امام و خلیفه مشخص و معلوم شد که شیعه معتقد است؛ انتخاب جانشین برای پیامبر| مانند انتخاب خود پیامبر، امری الهی است و مردم نمیتوانند در آن دخالت کنند. حال سؤال اینجاست که اهل تسنن چه ملاکی برای انتخاب خلیفه دارند؟
واقعیت این است که آنان ملاک و معیار مشخص و ثابتی ندارند. وقتی اهل تسنن زیر بار فرمودهی خداوند نمیروند آنجا که میفرماید:
{إِنّی جاعِلٌ فی اْلأرْضِ خَلیفَةً}.
انتخاب و جعل خلیفه بر روی زمین به عهده ی من است.
یعنی مردم نباید در این امور دخالت کنند، طبیعی است اهل تسنّن برای یافتن ملاک، دچار حیرت و سرگردانی شوند. اگر بخواهند نحوهی انتخاب هر خلیفه را ملاک قرار دهند، آن ملاک، بلافاصله توسط خلیفهی بعدی شکسته و نقض میشود. مثلاً اگر بگویند: پیامبر اسلام(ص)، مردم را بدون رهبر و سرپرست رها کرد و از دنیا رفت و انتخاب خلیفه را به عهدهی مردم گذاشت. میگوییم پس ملاک انتخاب خلیفه، نظر مردم است. همانطور که ابوبکر طبق این ملاک خلیفه شد. ولی دیری نپایید که این ملاک در انتخاب خلیفهی بعدی زیر پا گذاشته شد و ابوبکر شخصاً عمر را به خلافت بر گزید. اگر بگویند: روش صحیح در انتخاب خلیفه، روش ابوبکر است یعنی انتخاب توسط شخص خلیفهی قبلی. میگوییم پس چرا پیامبر(ص) این ملاک رارعایت نکرد و طبق عقیدهی شما مردم را رها کرد؟ پس چرا عمر بن خطاب، به این ملاک عمل نکرد
و شورای شش نفره تشکیل داد تا پس از مشورت یکی را انتخاب کنند؟ اگر بگویند: شورای شش نفره، تعیین خلیفه میکنند؛ میگوییم پس چرا پیامبر و ابوبکر و عثمان این ملاک را رعایت نکردند؟ ضمن آن که روش پیامبران الهی این بود که حتی اگر برای مدت کوتاهی از قوم خود دور میشدند یک جانشین برای خود انتخاب میکردند؛ مثلاً حضرت موسی(ع) وقتی به کوه طور برای آوردن تورات میرفت، برادر خود هارون را به عنوان جانشین معرفی میکند. پس چگونه ممکن است پیامبر اکرم(ص) که برای همیشه میخواهد از امت خود دور شود یک جانشین شایسته برای خود انتخاب نکرد؟!
سؤال: همهی فرقهها و دینها هر کدام به نحوی مسالهی موعود آخرالزمان را به عنوان منجی نهایی بشریت قبول دارند. دیدگاه اهل تسنن نسبت به این مسأله چیست؟
آقای زاهدی: درباره این سؤال باید به چند نکته اشاره کنم:
نکته 1: اهل تسنن هم به موعود آخرالزمان که همان حضرت مهدی از فرزندان رسول خدا| است اعتقاد دارند اما اختلاف بین شیعه و اهل تسنن در این است که آیا حضرت مهدی به دنیا آمده و زنده است یا در آخرالزمان به دنیا میآید؟ شیعه معتقد است که حضرت مهدی در نیمهی شعبان سال 255 هجری در خانهی
امام حسن عسکری(ع) از مادری به نام «نرجس» به دنیا آمده است و در پنج سالگی از دیدگان غایب شده است. ولی اهل تسنن در این باره اختلافات عمیقی دارند که عوام اهل تسنن را سرگردان کردهاند.
یک نفر در کتاب «فتاوای منبع العلوم» از «مولوی محمد عمر سربازی» اینگونه سؤال میکند:
بعضی از علمای اهل تسنن میگویند که امام عسکری اصلاً اولاد نداشته و اهل تشیّع میگویند که دارای یک فرزند بوده که امام غایب است. و شما (مؤلف) در شجرهنامهی خود نوشتهاید که من از اولاد حسن عسکری هستم. در این مورد از هر دو طرف برای ما ایراداتی در جریان است. خیلی از برادران تشیّع کتاب مذکور را مطالعه کرده و مرا در چندین مورد، زیر سؤال بردهاند.
ایشان در جواب به این سؤال پرده از اختلاف عمیق علمای اهل تسنن درباره امام زمان بر میدارد و میگوید:
این اختلاف قدیمی و تاریخی بین تشیّع و تسنّن است. با وجود اینکه همه متفقند که امام مهدی خواهد آمد، ولی اهل تسنّن میگویند که تا به حال از مادر متولد نشده و در آخرالزمان در مدینه منوره از پدری حسنی و از مادری حسینی به دنیا میآید.... این که حضرت امام حسن عسکری چند تا پسر داشت هم اختلافی تاریخی است. بعضی از اهل تسنن قائل شدهاند که دو پسر داشتند، بعضی میگویند که پسری نداشتند و بعضی میگویند فقط یک پسر داشت و در اسم او اختلاف کردهاند؛ بعضی امام محمد ملقب به «محمود» یا ملقب به «علی اکبر» نوشتهاند و بعضی لقب او را «حجهْ»، «منتظر»، «قائم»، «مهدی» و «صاحب الزمان» و کنیه او را «ابوالقاسم» نوشتهاند. ولادت گرامیشان را در روز جمعه نیمهی شعبان سال 255 هجری نوشتهاند. در هنگام فوت پدر بزرگوارش، پنج ساله بودهاند. بعضی اسم مادرش را «خمط» و بعضی «نرجس» نوشتهاند. و
نوشتهاند که در وقت غیبت نه ساله بود. چنانچه در «وفیات الاعیان» ابن خَلِّکان نیز بر این موضوع تصریح شده است.(1)
نکته 2: خداوند متعال میفرماید:
{إِنّی جاعِلٌ فِی اْلأَرْضِ خَلیفَةً}.(2)
من بر روی زمین خلیفه تعیین میکنم.
این قانون خداست که انتخاب خلیفه به عهدهی اوست. همهی اهل تسنّن معتقدند امام زمانی که در آخرالزمان میآید از ناحیهی خداوند انتخاب و منصوب میشود.
ما میپرسیم اگر قانون خدا این است که خلیفه از طرف خدا انتخاب شود، پس چرا بعد از رسول خدا| این قانون اجرا نشد؟
اهل تسنن میگویند بعد از پیغمبر، صحابه
اجماعی تشکیل دادند و ابوبکر خلیفه شد. بعد از ابوبکر، عمر به وسیلهی ابوبکر انتخاب شد. عثمان را شورای عمر تعیین کرد. چطور شد که میگویید آنان را مردم انتخاب کردند و آخری را خدا تعیین میکند؟
نکته 3: اگر قانون اهل تسنن در خلافت این است که باید مردم کسی را به عنوان خلیفه و جانشین خدا روی زمین تعیین کنند، چرا الآن که دنیا پر از ظلم و فساد شده، جلسهای تشکیل نمیدهند تا امام مهدی را از بین خودشان انتخاب کنند تا دنیا را پر از عدل و داد کند؟ اگر اهل تسنن حق دارند خلیفه برای
پیامبر(ص) انتخاب کنند؛ الآن هم حق دارند امام مهدی را انتخاب کنند، و اگر الآن حق چنین کاری را ندارند، برای خلیفهی اول هم چنین حقی نداشتند و باید به نظر خدا و رسولش عمل میکردند.
نکته 4: اهل تسنن، روایتی در صحیح مسلم
و دیگر کتابهایشان دارند که میگوید: هرکس بمیرد در حالیکه بیعت امامی بر گردن او نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.(1)
اهل تسنّن از طرفی این روایت و روایات دیگری با این مضمون را نقل و صحت آنها را تأیید کردهاند و از طرف دیگر عملا هیچ امامی ندارند که همگی بر روی او اتفاق نظر داشته باشند و این معمایی است که از حل آن
عاجز ماندهاند.
نکته 5: خداوند میفرماید:
{إِنّی جاعِلٌ فی اْلأرْضِ خَلیفَةً}.
یعنی خدا همین الآن بر روی زمین خلیفه دارد.
1) مَنْ مات و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیة. صحیح مسلم، مسلم النیشابوری، ج3، ص1478؛ مَنْ مات بغیر إمام مات میتة جاهلیة. مسند احمد، احمد بن حنبل، ج4، ص96؛ من مات لیس علیه إمام فمیتته جاهلیة. المعجم الکبیر، الطبرانی، ج10، ص298؛ این روایت به تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن ذکر شده است: مسند ابیداود الطیاسی، ص259؛ المعیار و الموازنهْ، ابوجعفر اسکافی، ص321؛ کتاب السنهْ، عمرو بن أبیعاصم، ص489 و 490، ح1057، 1058؛ مسند أبییعلی، ج1، ص402، 403، ح528، ج13، ص366، ح2375؛ صحیح ابن حبان، ج10، ص434؛ المعجم الأوسط، طبرانی، ج6، ص70؛ المعجم الکبیر، طبرانی، ج19، ص388؛ مسند الشامیین، طبرانی، ج2، ص437، 438، ح1654؛ الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ج5، ص144؛ التاریخ الکبیر، بخاری، ج6، ص445، ح2943؛ الکامل، عبدالله بن عدی، ج5، ص227؛ علل الدار قطنی، ج7، ص63و64، ح1214؛ تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر، ج42، ص292 تا 293؛ المعیار و الموازنهْ، ابوجعفر اسکافی، ص24. (محقق)
سؤالی که اهل تسنن باید جواب دهند این است که الآن خلیفهی خدا بر روی زمین چه کسی است؟
نکته 6:
چرا اهل تسنن کتاب مستقلی درباره حضرت مهدی نمینویسند و فقط به نقل چند روایت محدود در لابهلای کتابهایشان اکتفا کردهاند؟
زمانی که پیرو مذهب اهل تسنن بودم هر چه تحقیق و جستجو کردم، کتابی که اهل تسنن دربارهی امام زمان نوشته باشند، پیدا نکردم. حتی دربارهی دیگر ائمه اطهار مانند امام صادق و امام رضا(ع) و... نیز کتابی ننوشتهاند، ولی درباره ابوحنیفه و مالک و شافعی که برخی شاگرد امام و برخی شاگرد
شاگرد ائمه(ص) بودهاند، کتابهای زیادی نوشتهاند!
به جناب «مولوی عبدالرحمن سلیمی» که یکی از نویسندگان مشهور اهل تسنن ایران است گفتم: مگر شما اهل تسنن، امامان شیعه را که اهل بیت رسول خدا(ص) هستند قبول ندارید؟
گفت: بله قبول داریم.
گفتم: پس چرا دربارهی زندگی و سیرهی آنان هیچ کتابی ننوشتهاید؟
با تعجب و حسرت گفت: متأسفانه این یک ضعف بزرگی است که ما اهل تسنن داریم. ما نسبت به ائمه کم لطفی میکنیم.
گفتم: همین کارها را میکنید که دیگران میگویند: اهل تسنّن با اهل بیت(ع) دشمنی دارند. تقصیر خودتان است.
گفت: متأسفانه علمای گذشتهی ما دربارهی آنان کتابی ننوشتهاند.
گفتم: علمای شیعه از کتب شما اهل تسنّن آدرس و منبع میدهند چه اشکالی دارد که شماهم از کتب و منابع شیعه برای سیره وزندگی اهل بیت(ع) استفاده کنید.
گفت: حقیقتاً ما نمیتوانیم این کار را بکنیم.
گفتم: چرا؟
گفت: ما را متهم به تشیع میکنند.
چقدر دردآور و مایهی تأسف است که مولویها فضایل و مناقب اهل بیت پیامبر| را نمیگویند به این بهانه که آنان را متهم به تشیّع میکنند. آیا این ظلم به اهل بیت نیست؟ روز قیامت به پیامبر اسلام(ص) چه جوابی خواهید داد در حالیکه ایشان فرمودند:
{قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقُرْبی}.
هیچ اجر و مزدی از شما نمیخواهم مگر دوستی نزدیکانم را؟(1)
آیا اهل تسنن مزد رسالت خاتم الانبیا را پرداخت کردهاند؟
مواردی از این قبیل در طول تاریخ مشاهده میشود که برخی بزرگان اهل تسنن به سبب عداوت با اهل بیت^ حقیقت را کتمان میکردند، مانند: «عبدالله ابن زبیر» که گفت: من این گروه بنیهاشم را میبینم که وقتی رسول خدا| یاد میشود، گردن خود را بالا میگیرند و بدترین چیز در نزد من خوشحالی آنان
1) شوری / 23.
است.(1)) لذا عبدالله بن زبیر در خطبههای نمازش صلوات بر پیامبر را حذف کرد.
باید برای اهل تسنن این آیه را بخوانیم که:
{یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَلایَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ
عَلی ألاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أقْرَبُ لِلتَّقْوی وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ}.(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! برای خدا قیام کنید و به عدالت شهادت دهید. و البته نباید دشمنی عدهای، شما را بر آن دارد که عدالت را بر قرار نکنید. دادگری کنید که آن به تقوا نزدیکتر است و از خدا بترسید که خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.
به راستی چرا برای اینکه متهم به شیعه بودن نشوید، حقیقت را نمیگویید و به اهل بیت(ع) ظلم میکنید؟!
تصویر شماره 1
تصویر شماره 2
تصویر شماره 3
تصویر شماره 4
تصویر شهید محمد اسلام زومکزهی که بعد از شیعه شدن
به دست دشمنان اهلبیت(ع)، شب عید غدیرخم در
سراوان مظلومانه به شهادت رسید.
قرآن کریم.
البدایهْ والنهایهْ، ابن کثیر متوفی 774، تحقیق، تدقیق وتعلیق: علی شیری الأولی 1408 - 1988م دار إحیاء التراث العربی، بیروت - لبنان.
الکشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل، ابا القاسم محمد بن عمر الزمخشری الخوارزمی وفات: 538، انتشارات دارالاحیاء التراث العربی، بیروت لبنان، تحقیق، عبدالرزاق المهدی.
انساب الأشراف، البلاذری وفات: 279 چاپ الأولی، سال چاپ 1394- 1974 م، ناشر: مؤسسهْ الأعلمی للمطبوعات، بیروت - لبنان.
حیاهْ الصحابهْ، محمد یوسف و محمد الیاس کاندهلوی.
تاریخ الإسلام، الذهبی، وفات 748، تحقیق، د. عمر عبد السلام تدمری، چاپ الأولی، سال چاپ 1407 -1987م، چاپخانه: لبنان - بیروت، ناشر دار الکتاب العربی.
تاریخ بغداد، الخطیب البغدادی وفات 463، دراسهْ و تحقیق: مصطفی
عبدالقادر عطا، چاپ الأولی، سال چاپ 1417 -1997 م، ناشر: دار الکتب العلمیهْ - بیروت - لبنان.
تاریخ مدینهْ دمشق، ابن عساکر متوفی 571، علی شیری 1415، دار الفکر للطباعهْ و النشر و التوزیع، بیروت - لبنان.
تفسیر الثعلبی، الثعلبی وفات 427، تحقیق: الإمام أبی محمد بن عاشور، مراجعه و تدقیق الأستاذ نظیر الساعدی، چاپ الأولی، سال چاپ 1422 - 2002م، چاپخانه: بیروت - لبنان، ناشر: دار الاحیاء التراث العربی.
در المنثور، جلال الدین السیوطی، ناشر: دار المعرفهْ للطباعهْ والنشر، بیروت - لبنان.
سنن الترمذی، الترمذی وفات 279، تحقیق وتصحیح: عبد الوهاب عبداللطیف، چاپ الثانیهْ، سال چاپ 1403 - 1983 م، ناشر: دار الفکر للطباعهْ و النشر و التوزیع، بیروت - لبنان.
سیر أعلام النبلاء، شمس الدین الذهبی، وفات 748، تحقیق و تخریج و تعلیق: شعیب الأرنؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، چاپ الرابعهْ، سال چاپ 1406 - 1986 م، ناشر: مؤسسهْ الرسالهْ، بیروت - لبنان.
شفاء الاسقام و الاحزان مع ضمیمه جدیده، مولانا محمد عمر سربازی باهتمام: ابوخلیل عبدالرحمن کراچوی، انتشارات اسحاقیه، جونا مارکیت، چاپ دوازدهم 1426 هجری، محل انتشار در ایران کوه ون سرباز ایرانشهر، کتابفروشی محمدی ایرانشهر.
شهید ولایت در شب ولایت، عبدالرضا مزاری، مرکز فرهنگی ابوتراب، چاپ سپهر، چاپ اول.
صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، دارالبیان العربی، حققه علی نسخهْ مخطوطهْ کاملهْ و علق علیه د / محمد محمد تامر، الطبعهْ الاولی، 1426 ه- - 2005 م.
صحیح مسلم، مسلم النیشابوری متوفی 261، دار الفکر، بیروت - لبنان، طبعهْ مصححهْ ومقابلهْ علی عدهْ مخطوطات ونسخ معتمدهْ.
فتاوای منبع العلوم کوه ون، محمد عمر (ملازهی) سربازی، تربت جام، شیخ الاسلام احمد جام، چاپ اول، بهار 1382.
کنز العمال، المتقی الهندی وفات 975، تحقیق ضبط و تفسیر: الشیخ بکری حیانی، تصحیح و فهرسهْ: الشیخ صفوهْ السقا، سال چاپ: 1409 - 1989 م، ناشر: مؤسسهْ الرسالهْ، بیروت - لبنان.
مستدرک علی الصحیحین، الحاکم النیشابوری وفات 405، تحقیق إشراف: یوسف عبد الرحمن المرعشلی، طبعهْ مزیدهْ بفهرس الأحادیث الشریف.
مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، ناشر: دار صادر، بیروت - لبنان.
میزان الاعتدال، الذهبی وفات 748، تحقیق: علی محمد البجاوی، چاپ الأولی، سال چاپ 1382 - 1963 م، ناشر: دار المعرفهْ للطباعهْ والنشر، بیروت - لبنان.
نورالیقین فی سیرهْ سیدالمرسلین، الشیخ محمد الخضری بک، تحقیق محی الدین الجراح. میرمحمد، کتابخانه آرام باغ کراچی.