ghaemiyeh.com
سرشناسه : نعیمی، جواد، ۱۳۳۵-
عنوان و نام پدیدآور : فانوس: مجموعه نثر ادبی/ جواد نعیمی
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی ، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۸۸ص.
شابک : ۶۵۰۰ ریال: 9789644449543
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : نثر فارسی -- قرن ۱۴
موضوع : قطعههای ادبی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : PIR۸۲۵۳/ع۹۳۸ف۲ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۸فا۸/۸۶۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۴-۳۹۲۵۹
فانوس: مجموعه نثر ادبی
جواد نعیمی
آغاز فانوس ··· 7
پرستوی نگاه من! ··· 9
حس غریبی! ··· 11
واگویهای برای هر دل پر درد ··· 11
ای کاش چون تو... ··· 13
میوه نیایش ··· 15
نور و صدای خدایی ··· 17
صنوبر ستبر ··· 19
به میزبانی آیینهها! ··· 23
گمنام ! ··· 25
مشق شب، مشق روز ··· 26
آیینه بیدار چشمانت ··· 28
ثار ··· 30
ذکر خیر حافظ ··· 33
هفت قطعه برای اهالی عشقستان ··· 37
روی تابِ کتاب! ··· 41
ارتفاع قامت نماز ··· 43
عطر کلام دوست ··· 45
جلال اهل قلم ··· 48
کوزه دانایی، کاسه بینایی ··· 50
سلام بر بهار ··· 51
تصویر ··· 53
شبانه ··· 55
تجلّی خورشید بر شانههای زخمی ایّام ··· 57
از نسل آفتاب ! ··· 59
...و بهار آمد ··· 62
وصف معشوق! ··· 64
صدای پای بهاران ··· 66
یاد یاران گلپوش ··· 68
در مردمک نگاه من! ··· 70
فانوسی از نور ··· 72
همایش فجر و فلق ··· 74
فرارِ دلها! ··· 76
تقویم عشق ··· 78
کاسه سبز دعا! ··· 80
آشنای سرخ ! ··· 84
شکوه جاوید ··· 85
روحِ آبیِ دنیا! ··· 87
خواندن یعنی همگام با پرواز پرستوها؛ یعنی سبک شدن و نسیم وار به دروازههای معرفت رسیدن. خواندن یعنی پیمودن کوچههای منتهی به باغ دانایی؛ یعنی تلاش برای دستیابی به نشاط روح و سرزندگی زندگانی! و به بیانی دیگر، خواندن، یعنی جلوهای از جمال آدمی و فهمیدن، زیوری بر کمال وی. نویسنده، با ارائه این مجموعه کوچک، بر آن است تا با تأکید بر اهمیت پارهای مفاهیم والا و سرشار از معنا، به ایجاد انگیزه مطالعه، تلطیف روحیهها و ترغیب مخاطبان به خواندن و اندیشیدن مدد برساند. این نوشته، زمینههایی به ظاهر متفاوت دارد که ضرورت تنوع و کوتاهی ساختار قطعههای ادبی، موجب آن شده است، به ویژه آن که هر نوشته به مناسبتی و در شرایطی خاص نگارش یافته، است. اما در واقع، هدف واحدی را دنبال میکند. بو که نارساییهای این قلم را اهمیت هر موضوع، جبران کند و با پیامی مؤثر و ماندگار در دل و اندیشه خوانندگان ارجمند، اثرگذار گردد. توفیق از خداوند است مشهد مقدس / بهار 1384ه . ش جواد نعیمی
پرستوی نگاهم مرا به روستایی برده است که مردی کشاورز، در وسعت سبز باغ خویش حاصل تلاشهایش را میچیند و شادمان وعاشقانه، با نگاهی لبریز از خواهش محصول، با دستهای بخشنده شاخهها پیوند میخورَد و سخاوت پربار درختان را از آنِ خود میسازد. باغبان پیر، عاشق بوستان خویش است. بوستانی که با دست و دل و دیدهاش پرورانده است و اینک از پی تلاش کاشتها و کوشش داشتهای خود، طعم خوش برداشت را میچشد. میوههای باغ پیر مرد، چون نگینی بر انگشتری شاخهها میدرخشند و رقص زیبای رنگها را به میهمانی دیده و دل من میفرستند. بهره من از دیدار شگفتی آور این باغ، بسیار کمتر از لذت آن پیر باغبان است که این درّها را به آبِ زحمت و رنج بازو و طاقت کارِ خود به ثمر نشانده و تو و من را با تماشای آن به تحسین وا داشته است. سمفونی جان نواز رنگها در باغ، مرا به درنگ در کارِ آفریننده این همه زیبایی و شگفتی فرا میخواند، و سیمای خندان از رضایت باغبان، مرا به یاد فصل نهایی درویدن میاندازد؛ آن گاه که میباید در پیشگاه باغ آفرین جهان، کار و تلاش خویشتن را پیش فرستم؛ آن گاه که میباید از شاخه درخت اعمالم، میوهها برآورم و شاهد رنجها و نارنجهایی باشم که در باغ زندگانیام کاشتهام؛ و ناگاه در برابرم میزانی مییابم و در کنارم سبدی پُر
از داشتهها و نداشته. تو گویی مرا به توزین محصولی فرامیخوانند که فراهم آوردهام. امید کفه همه خوبیها و زیباییهایم، بسیار سنگینتر از تمامی زشتیها و بدیهایم باشد!
حس غریبی، تصویرگر غروبی ابری است که دستهای پرستو بر پهنه آسمان، به ترسیم خطی سیاه میپردازند؛ و نگاه خستهای که بانگ ناخوشایند کلاغها را بر فراز آشیانههای بی سرپناه بر درختان برهنه از پاییز را بر نمیتابد! حس غریبی، آن چنان غریب است که حتی حضور در جمع هم نمیتواند درمان درد تنهاییات شود. چنان گنگ و مبهم و چنان اشکبار و جانگزاست که نه با پویههای اندیشه در گستره زمان، فرو میکاهد و نه با پرواز بر بال خیال، آرامش جان را به ارمغان میآورد! حس غریبی، حس ادراکْ ناپذیریِ عاطفههای حساس است، چندان که هیچ موجی در اوج اندوه، فراتر از آن نمیرود! حس غریبی، حس سنجاقکی است که هیچ کس مرهمی بر زخمهای بالهای نازکش نمیگذارد! حس کبوتری است سپید که ناله حنجرهی خستهاش را هیچ گوشی نمیشنود! حس غریبی، موسیقی خاموشی است که در هیچ دستگاه و مقامی نمیگنجد! داستانی است که اوج و فراز و فرود آن شرح غمهای بی نهایت است! شعری است که هیچ قالب ویژهای ندارد و در همه قالبها تجلی مییابد!
حس غریبی، حس غربت انسان است در میان انسان! ...و غریبترین حسِ غریبی، احساس دور بودن از توست، ای خدا، ای همه آرامش، ای تمام مهربانی، ای نگاه سبز باران عطوفت و رأفت و ای برترین همنشین دل و جان و اندیشه! بی گمان، هر دلی که مُهر و نشانی از تو بر آن نباشد، هر اندیشهای که یاد تو در آیینهاش نتابد، هر پیشهای که سرلوحهاش از نام پاک تو زینت نیابد، پوچ و یأس آور است! ای پدیدآورنده قربت و غریبی! حس غریب غربت را از هر دل عاشقی که زخمی ایام است بزدای! مرهم نگاهت را بردلهای مجروح بگذار! و با تجلی نور خود و با سرایش ترانه یاد و کلام خویش، انسان را به بارگاه جلال خویش فراخوان! باشد که هر چه غم ایام است و خم روزگار، به یُمن نام مقدس تو، از جان و جهان زدوده شود! به حقِّ همه لحظههای تابناک و همه احساسهای پاک! ای نزدیکترین دلدار! ای برترین یار! آهوان رمیده بیقرار را، نزد خویشتن نگاه دار و هیچ کس را، حتی کمتر از چشم برهم زدنی، به خود وا مگذار!
اینک تو، یارآشنایِ زمینی! و میهمان سفره هماره گسترده او؛ و تو با همه شکوهت، بر خوانی نشستهای که گستردهترین است و پربارترین! دستهای سبز تو، نور را از نهایت آسمان در آغوش میگیرد و گامهای استوارت در ژرفای زمین، راه میجوید! تو در همه فصلها ایستادهای. امّا به هیأتی خاص. وه که بر پای بودن را نشانهای! این ویژگی از آنِ توست. نیمی از تو زمینی است و نیمی آسمانی. چهره زیبا و رنگ رنگ تو، زیباترین هدیهای است که طبیعت به انسان بخشیده است. نگاه تو سبز است، حتی اگر به زردی گرایی! موهبتی است با تو بودن! چتر خویش را که میگستری، بر هر چه و هر که در پای تو پناه آورده و آرمیده است، سپهری دیگر میبخشی که ستارگانش زیبایند و ماه و خورشیدش از گونهای دیگر! بالندگی، نازِش بیداری توست. ای رشید! رشد و ریشه دوانیدن ویژه توست، و زیبایی و صفا نیز! گویی آن گاه که آفریننده در اندیشه کمال زمین بوده است، تو در برابرش بالا برافراختهای! ای گوهر سبز! ای قامت پُر رحمتِ درخت! تو را کدام نیروی برتری آوَرْد، که این گونه سرفراز بر چگاد هستی، به ما پیوستی؟
ای سایه گستر سترگ! تو در باور مرگ میگنجی آیا؟ راستی چه کسی تو را بی ریشه در ذهن دارد؟ کدامین دیده، برگ و بار تو را به هیچ میانگارد؟ ... و کدامین فرد را توانِ انکارِ این حقیقت است که شاخه شاخه تو، دستگیر هر آن که است که بخواهد؟ برگ برگ تو ای کتاب سبز و سربلند آفرینش، داستانی زیبا و حیرتانگیز را در خود دارد. و هر ثمرهای که از تو برآید، آیینهای مینماید که در آن تجلّی معنا را میتوان جُست! کدام موجود است که چون تو، یار ما باشد؛ و از جزء جزء هستیاش، عشق و حیات و رویش و پویش برتراود؟ از رشد و ریشه دوانیات باید گفت، یا از برکت ساقهها و شاخههای انبوهت؟ داستان سایه سارِ خوش تو را باید خواند، یا میوههای رنگین و دلربایت را به شعر باید کشید؟ و اگر نه این هم، پس، از زبانههای سرخِ تنِ پیرِ تو، آن گاه که در پایان خویشی؟ هیچ جمله از تو نیست، که بی فایده نباشد! ای کاش چون تو باشم!!
ای مهربانترین و ای محبوب بندگان خویش! شکوفههای آفتاب خیز دیار ما را، بر درختان فطرت، استوار بدار و آهوان رمیده نگاهمان را به دشتستان نخستین شوق بازگردان! ای بزرگوار آفریننده! به فرشتگانت بگو همچنان میوههای رستگاری را بر دستهای ما نثار کنند و پرندگان مهاجر ما را، سرخ بالتر از همیشه، در منظر یادها و گلستان خاطرهها پرواز دهند. ای عزیزِ خمینی آفرین! دستهای مبارک و سبز فرزند خامنه را هماره برای ما سرشار از بشارتهای سپید قرار ده و تصویر ناب و مقدس او را در قاب دل ما جاودانه ساز! ای توانای زنده! برکه نگارش مرا، از شور شیرین، تهی مگردان و قلب قلمم را آکنده از شوق جمال یار کن! امّت مصطفای گُل را از گلاب وصل جانان معطّر فرما و بلوره آبشار جاری را در جانشان پاینده دار! ای شعاع نورانی و گسترده توحید! ما زایران آفتابیم و عاشقان ماهتاب. ما از خیزشگاههای حقیقت وتجلّی و تلألؤ آمدهایم! ما سرسپردگان مهر و ولاییم و در ولایت ما، جز
اهتزاز پرچم موالیان تو، هیچ تجسّمی آیینه ساز و عشق پرداز نیست! به حق هرچه اوج و موج و به حق آدم و همه پاکان عالم، آیینههای ما را بی غبار گردان! شیشه دلمان را شفافتر کن! قنات قنوت ما را پُر بار فرما، شطّ شکوه ما را پُر دامنهتر ساز و دامان نگاهمان را بر چهره نورانی و خورشیدوش روحِ «روح خدا» گستردهتر بدار و پرچم نهایی پیروزی کبوتران سپیددل با ایمان را با دستان پرتوان و مصمّم او، به بهارآفرین آخرین، به موعود «مستضعفان» و حامی دین مبین؛ بسپار! ای کتاب آفرین! دفتر دل ما را پُر بارتر از صحیفه زبانمان بگردان و به ما توفیق آن دِه که فرش تهمت نبافیم، لباس دروغ بر تن نکنیم و در نی غیبت ندمیم؛ بلکه آیینه سان و با دلی بی غبار، زندگی کنیم.
شهیدان، فوّاره بلند معانیاند که آسمان را به ما نزدیک میکنند و ما را به فراسوی آن میخوانند. شهیدان، شور عشق و حیاتند. مایه ماندگاری ایمان و اَمانند. شهیدان ،سرود حماسه و هدفند. آنان شهد صداقت، عصاره ایثار، خلاصه خلوص، نُمایه ایمان، پَرْتُوان نور، تبلور نیایش و تجسّم عظمت در گستره تاریخند.
شهیدان، شاهدان روزگارند. درخشانْ خورشیدیاند که گرچه بر خاک نشستهاند، بر افلاک، باره میرانند. سرود عشق میخوانند و رمز جاودانگی را به خوبی میدانند. شهیدان، ستارههاییاند که در شب حیات، رهروان را راه مینمایند و به استقبال سپیده، میآیند و بذر روز را میافشانند. شهیدان، گلواژههای کتاب آفرینشند که حتی فرشتگان از ایثار ناب آنان در حیرتند! دنیا پر از صداست؛ سرشار از آواها و نغمهها؛ امّا در سرتاسر جهان، تنها دو صداست که پایدار میماند؛ تنها دو صداست که تأثیر میگذارد: صدایی که از خدا، به سوی ما میآید و صدایی که از زمین به آسمان، بلند میگردد. صدای خدا را، انبیا و اولیای او به گوش جهانیان میرسانند و صدای
زمین را، حنجره مقدّس شهیدان، به عرش میرساند. آری، صدای شهید، صدایی آسمانی است ؛ صدایی خدایی است ؛ صدایی جاودانی است ؛صدایی جاری در متن زندگانی است و زندگی منشوری است با ابعاد گوناگون که چون نور خورشید از آن میگذرد، رنگین کمانی زیبا و دیدنی را پدید میآورد که به راستی، دیدنی است. جلوههای گوناگون زندگی نیز همچون رنگین کمان، همچون آبی آسمان، همچون لبخند کودکان، زیبا و دیدنی است. در نگریستن به زندگانی والا و پُر معنا هم دیدنیها بسیارند و لحظههای ناب،فراوان. به یاد بیاوریم هنگامه وداع جوانمردان را با مادران و پدران و یاران در رفتن به جبهه و دفاع از کیان اسلام و ارزشها؛ و با چشم دل بنگریم تپش قلبهایی را که برای زنده ماندن تعالیم حیات بخش اسلام و قرآن، مشتاقانه، جان در طبق اخلاص نهادند و به عزم یاری دین خداوند، به خطوط مقدم جبهه شتافتند. چه کسی میتواند این منظرههای زیبا را به تصویر کشد، چه کسی میتواند لبخند شهیدان را، به هنگام وانهادن این جهان، وصف کند، و چه کسی میتواند زیبایی دل و اندیشه یاران خدا را در قاب زمان، به نگاره بندد؟
چنین باد که هماره با دل و جان، به راه سرخ شهیدان و به اندیشههای سبز آنان بیندیشیم و پیمودن راه آنان را پیشه خود سازیم. بزرگ باد نام شهیدان، این پویندگان وادی نور و تقدّس! و خانوادههای ایثارگر و شکیبایشان را سپاس که در پیمودن وادی ایمان، آنان را یار بودند، و بیقراریهای جدایی و فراق را با یاد و نام خدای شهیدان، به
استقامت و نستوهی بدل ساختند و حدیث نور را در همه جا پراکندند و دنیا را از عطر دلاوری و ایستادگی آکندند. سلامی بیکران برآنان باد!
سالها بود که در خزان میزیستیم، بی تن پوشی از بهار و سپیده و شبنم. آواز پرندگان، بندیِ قفسها بود.نسیم بیدار کننده غنچهها را به دور دستها فرستاده بودند.گلدانهایمان از گل عشق و ایمان،تهی بود. سیاهی بر ما میتابید و آفتاب در تبعید میزیست!... اندک اندک امّا، ریشههای جوان، جوانه زدند، زمزمه هستی، ساز شد، خون آزادگی دم به دم، جوشید، بوی دریا به پنجرهها رسید، شانههای خیس یاسهای انتظار، بالیدن گرفتند و باغبان پیر ما، بر بال پروانهها فرود آمد، و ما به همراهی او، گیسوان گلها را شانه زدیم ،گلزار را پیراستیم، عطر شفابخش حقیقت را در هر سوی جهان پراکندیم، بر دستهای عاطفه و احساس، بوسههازدیم، گُل معنا را در آغوش کشیدیم، روح دریا را به دست گرفتیم، بر مزار لالهها گُلِ ستاره کاشتیم... و بیداری باغبان هر خوابی را از چشم ما میراند. دیوها که توطئه میکردند، اشاره انگشتهای سپید او، دیوهایی را که توطئه میچیدند، فرو میشکست، و پلیدان که سنگ بر آیینههای ما میزدند، با گره ابروان بلند او در هم میریختند و خاکستر میشدند. او با دامنی از سپیده آمده بود همراه با یک باغ ستاره و ما سر بر راه آن برزگر دشتهای سبز و آبی میسپردیم و مشتاقانه از پی آواز حقیقت
میدویدیم...
هنگامه، هنگامی بود که باغ زندگانی ما، از پرواز پرستوی قامتِ یار، تهی ماند.آن گاه قاصدکها از درد به خود پیچیدند، ستارگان سیاه پوشیدند. مرغان، گیسو برآشفتند، بهت بر لبان باد، رویید، ضجه افلاکیان به گوش رسید و اشکها از همه سو روییدند، و زمین با زلزلهای عظیم، پشت لرزاند. امّا بی درنگ پس از خسوف، طلعت خجسته ماه، ما را به ابتدای «والفجر» برد و «لیالی قدر» را از پی هم نشانمان داد، و ما پس از برگزاری نماز وحشت و غربت، مشتاقانه به منظر آفتاب چشم دوختیم و با محبوب، به اقامه نماز عشق پرداختیم و دیگر باره از «کوثر ولایت» تبرک جستیم؛ فریضه درنوردیدن قلهای بلند را بر خویش واجب دانستیم و بر پرچم خِضری که آب حیات انقلاب را با خود داشت، بوسهها نثار کردیم.بر سر سفره عقد بیعت با عزّت و اقتدار نشستیم و دل به اشراق تکبیر و تنویر توحید سپردیم. آن گاه که دست نهانی غیب را آشکار دیدیم، به حبل المتین نور در آویختیم و به «عروةالوثقای» استمرار هدایت، دل بستیم . ما موالیان ولی، دیده بر علی دوختیم و رهرُوی را از وی آموختیم! سطوت دیرینه یار گل و شکوه و هیمنه راستینِ آن مِهین پیشوا را در سیمای قافله سالاری دیگر یافتیم و جان و دل را بر مقدم والای وی انداختیم!
در آن روزگار فراق، همه گل اندامان، دامن دامن عطر سپیده و سرور چیدند، بیت بیت غزل سراسر«مطلع الفجر» شنیدند و دریا دریا تلاطم عشق و ایمان را دیدند. برادرِ موسای عصر، دریچهای به صبح مسیحایی تاریخ، فرا روی ما گشود. و سفر آغاز شد...قلبها، یک یک و چند چند و تنها و درجمع،
پروانه وار گرد شمع حقیقت چرخیدند و از فیض روشنایی شمع شبستان شهامت و دلیری و استقامت، سرمست باده مِهر و برادری شدند، و ید بیضای «موسوی»، شور «حسینی» را در همه جا گسترانید و ما شورانگیزترین حماسه بشری را بارها بوسه زدیم! اکنون نَفَسهای سبز بهاری در تمام تنمان جاری است. اگر چه سروبلند ما، رخ، پوشانده است، صنوبری ستبر، شکوهمندانه پاسدار ریشههای گسترده آن درخت همیشه زنده است. ما نهایتِ نوروز را فرا راه فصلهای خویش میبینیم و بر ثمرههای سرشار و شیرین این باغستان چشم امید داریم . باغ ما امّا همچنان به کار و تلاش بسیار، نیاز دارد. باید پرچینها را به همّت هم بسازیم. رودِ جاری عشق و ایثار را باید در پای تک تک درختان روان سازیم. گلها را باید پاس بداریم. لالهها را احترام بگذاریم. بنفشهها را حمایت کنیم. به نرگس بگوییم که عطر و طراوتش را با اقاقیا قسمت کند؛ و اقاقیا را بسپاریم که دست نسترن را بگیرد. پونه را هم شریک همیشه بهارکنیم. اطلسی را با سنبل آشنا سازیم، سوسن را به دست سرو بسپاریم. همه را با هم به کار بداریم و باغ زیبایمان را زیباتر و زیباتر کنیم . امروز، روز سازندگی است. گُل، هر گُلی که باشد، باید به سهم خویش، این باغ را بسازد، این باغ را صفا بخشد، این باغ را سبز کند و سرسبزی و شادابی را در همه کوچه باغهای میهن و جهان بگستراند. تا انتهای عشق، تا مرز ایثار، تا نهایت زمان، تا پایان تپشهای زمین، ما یاورانِ سپیده و باران و باغ، ما سازندگان تاریخ، ویرانههای هجوم مغولان را باز خواهیم ساخت. همه شهرها و روستاها و همه تنها و جانها را میسازیم.ما چشم آفتاب را به وام میگیریم، رود همّت را در کران تا کران میهن اسلامی خویش جاری میکنیم. شاخه شاخه درخت ایمان، علم،
صنعت، اخلاق و فناوری را سبز نگاه میداریم. ما، در برابر تهاجم غرب، میایستیم و بر بوم این مرز و بوم، رنگ سبز را که اوّل سازندگی است میپاشیم و نقش برجسته میلیونی این امت متحد را بر بیستون عشق و ایمان، از سنگ صاف استقامت جاودانه، حک میکنیم . ما، هماره ترانه یاری و غمخواری یکدیگر را میخوانیم، مشق یکدلی و یکرنگی مینویسیم .با ترنّم سرود وحدت و صداقت، پای پایداری در راه مینهیم. پیوسته به میراث گرانقدر خورشید خمین میاندیشیم، به آن احترام میگذاریم و با عمل به وصایا و رهنمودهای باغبان انقلاب و با پیروی از اندیشههای آفتابی وارث آفتاب، بایکدیگر جمع میشویم. تفرقه را از عبارت زندگی، تفریق میکنیم و حاصل را که مساوی با سرور و سبزه و سنبل و سرو و سازندگی، در میان همه یاران تقسیم میکنیم. خارج قسمتی که قسمتِ هر یک از ماست به راستی پیروزی است.
آیین آیینه، میزبانی و مهربانی است. آیینه قاب تصاویر روشن است. من هم اینک سالی چند است که «نور» را میبویم، عطر دلهای عاشق را میبینم، تلاقی «عطفها» و «عاطفهها» را میچشم. کاروانی از« وجودهای مقدس» را میشنوم، و نَفَسهای پاک پوپکان را لمس میکنم! چه سالها که «آواز پر جبرییل» در فضای ما به میهمانی آمده است . من، قبیلهای را دیدهام که قابلههاشان «اخلاص» بوده است و قبلههاشان گل سرخ شش پر! پُر از بوی تجلّی و ایثار. مردانی که باغ ایمان، دیدگانشان گل کرده است. دستانشان هماره بر شانه خورشید بوده و بوی بیقرار هل و زعفران و پونه از گامهاشان میروییده است ؛« روح شعر» بودهاند و« قافیه ایمان».و نمایش بزرگترین اسطورههای «تاریخ»، در «جغرافیای» همه هستی. و «موسیقی سنّتی» ایثار، در کرانه دریایی که موجهای آن، آنان را به اوجها برده است... من، بالههای فراوانی از بالهای سپیدِ سرخ جامگانِ سبز اندیش را دیدهام، و مردانی با صلابت را دیدار کردهام که درخت نور ریشه در حنجرههای آنان داشته است . آه! ای آیینههای! بلند استقامت، ای پروانگان بی پروا که هشت شمع هفت شهر عشق را طواف کردهاید و بالهای رنگینتان را تا شعاع رهایی گسترانیدهاید ؛ بلبلان سینه ما، آواز خوش پیروزی را به هماوایی با شما
ترانه کردهاند، و گلها دیده بر گامهایتان سپردهاند. شما، ای ساقههای شقایق نشان، ای همه لیلاهای تاریخ، ای برومندان، که پارههایی از خویشتن را به صبحگاه خرّم روزان آفتابی سپردید و در صمیمیت سیّال چشمه سارانِ «ثار»به تن شویه نشستید، ای شما که در« قرن خسوف» و در« شب کسوف»، خورشیدها و ماههایتان را به مدار زمین فرستادید و «زمان» را به بهت واداشتید؛ اینک آسمان نگاهتان پر از نرگسِ رادی، محبوبه آزادی، و بنفشه شادی است.اینک مهاجران مونس شما، دلدادگان سفر کردهتان، یار خلوت شمایند، ویادآور دلاوریهای شهیدان رشید؛آن رهروان راه رشد و رشادت. اینک در طلوع سپیده، خورشیدهای ایمان و آرمان شمایان، جهان را به روشنایی فرامیخواند. اینک حماسههای جست و خیز آهوان زنده، در متن زندگی، همه دشتستانهای انسانیت را، به مزارع سرسبز «نسترن خیز» و «شقایق رنگ» و «مریم پرور» بَدَل میسازد. اینک بالهای ققنوسی این قوم شاپرکهای اندیشهشان را تا دورترین نقطه گیتی منتشر میکنند. اینک در جلگههای تاریخ، باران استوایی استقامت میبارد. اینک رایحه ریحان رهایی، ذائقه خاک را سرشار میکند. اینک نسیم و شبنم، در آذین شکوفهها همراه و همبازند. اینک در حوالی هراس دشمنان، هوای خزانی است. اینک گلبرگهای غنچههای ما در کشتزاری از آیینهها شکوفا میشوند و اینک خورشید در تقویم ما قدم میزند! بیایید نگاهمان را از عطر بال پروانهها، از رنگ زیبای ایثار، و از ترنّم ترانه مقدّس دفاع از شقایقها لبریز سازیم. آه! ای خاتون آفتاب، احساس من پُر از شکوفه شادی است و ذهنم مزین به تصاویر هشت ساله!
من پروانه بی قرار گلهایم. من رهگذر تنهای کوچههایم. من عاشق امواج دریایم. من ققنوس آتشزادم. من حنجره فریادم. من در همه غمها، شادم!
من کبوتری سپید و بلند پروازم. من خاموشم امّا سراسر آوازم. من وجودی پر از رمز و رازم. من عاشق و شیفته دینم. من راهیِ کوی حبیبم. من حماسه آفرینم . من با سیاهی میستیزم. من از نام و نشان میگریزم. من شب چراغ روشن ایّام بودم. شعر ناب رشادت را من سرودم... پس چرا گمنام نشوم؟ مگر عاشق روی جانان و جمال یزدان نیستم؟ او که خود، مرا خوب میشناسد. آن گاه که معشوق، عاشق خویش را میشناسد، چه نیازی به شناخت دیگران است؟ وقتی که من صدای یار را شنیدم و به سوی او شتافتم و هنگامی که او مرا پذیرفت، با دیگرانم چه کار است؟ من شهیدی گمنامم. با این همه، عزیز همه یارانم. من با همه شهیدان پیوندی نزدیک دارم. همه از تبار روح اللهیم، همه از اعضای حزب اللهیم. شهادتگاه ما، کربلاست و تاریخ شهادت، عاشورا! ما گمنامیم در دنیا، امّا در این جا، در این عرصه والا، در این عالم بالا، از پر آوازهترین
چهرههای جهانیم!
مدرسه هستی و معرفت، هیچ گاه تعطیلی ندارد و باد و برف و باران و حوادث دیگر، هرگز درِ آن را فرو نمیبندد! این مدرسه، آموزشگاهی است که پیوسته به دانشآموزان خود درس میدهد و از آنها مشق میخواهد و ادای تکلیف . بیایید برای رضای خدا و به خاطر خود، همه مشقهایمان را درست بنویسیم و همه تکالیفمان را به هنگام انجام بدهیم . آه که ما هنوز تکالیف انجام نداده و مشقهای نانوشته، فراوان داریم. معلم روزگار، از ما محبت و نوع دوستی میخواهد و همدلی. ما به مشق عدالت فردی و اجتماعی نیاز داریم ؛ به مشقِ نگاه معتدل و گام زدن در تنها جاده صراط مستقیم، به مشق وفاداری، به مشق خدمت به مردم، مشق راستی و درستی و دوستی، مشق صفا و صداقت و پاکی، مشق پایداری و ایستادگی، مشق دلدادگی به عالم معنا، مشق فضایل انسانی، مشق منشور تعالیم معنوی، مشق آری گفتن به برنامههای خدایی، مشق نفی همه اندیشههای شیطانی، مشق شور و بیداری و آگاهی، مشق همه معانی والا، مشق اندیشیدن در همه جا و همه حال، به خدا... میبینید چه اندازه مشقهای نانوشته یا کم نوشته داریم؟ فرصت سالهای تحصیلی ما هم چندان زیاد نیست. زمان آزمونهای آزمایشی به
تندی فرا میرسد و سرانجام با حضور در پیشگاه عدل الهی برای امتحان
نهایی، باید پاسخگوی همه اندیشهها و رفتارها و گفتارهای خود باشیم. پس بیایید، همه مشقهایمان را به درستی و زیبایی بنویسیم .
بر ستیغ صلابت این سرزمین الهی، چشمان بیداری نگاهبان است که پرتو نگاهش، وامدار چشمه ساری خدایی است. قلب تپندهای در سینه عاشق ما، خون زندگی را به رگ زمان میرساند، که پرستندهترین قلب یگانه آفرینش است، و ما، در سایه سار ولایتی دل به آرامش میبندیم که رهبرش علی و علوی است. مردی که زبان خمینی است و میراثدار نستوهی همه مردان خداباور. رهبرا! گام و کلام تو، قوّت دلهای رنج دیدهای است که سنگساران دشمنان را برمیتابد، خم به ابرو نمیآورد، پای سست نمیکند، خون میخورد و خون میدهد؛ تا نهالی که مولای تو و مولای ما، در میانه آتش و خون، به سبزی نشانده است، هماره سبز بماند و به بالندگی خود، همچنان سایه و میوه برآرد. بزرگوارا! گامهای استوار و نگاه روشنگرت، در حسّاسترین لحظههای حیات، عصای دست رهروان راه روح اللّه است. عزیزا! دیدگان بیدارت خواب و خیال دشمنان را بر میآشوبد و دلمردگی ویأس را از دلهای مؤمنان صبور و صابران مؤمن دور میکند و جانِ شیفتگان آیین محمدی را جلا میبخشد. رهبرا! تو تنهاترین آیینه داری که در این زمانه دیگرگون، به روشنی راه مینمایی، به درستی صلا در میدهی، به استواری مهر میورزی، با
صلابت میخروشی، به نهایت عشق میورزی، بذر امید در دلهای ما میافشانی، میوه یقین در جان میپروری و به همگان شور و شعور و شوق انقلابی و دینی هدیه میکنی. با کجرویها به مبارزه میایستی و کژی و انحراف را از ذهن و جان میزدایی. ای هادیِ امّت! ای قلب تپنده ایران اسلامی! تو، سبزترین هدیهای که خدای خمینی برای ما آفریده است. خوشبوترین گل جانباز این خطّهای. هر نارسایی و خطری را از خاطر خطیر این امّت میزدایی و چون خورشید بر همه زندگی ما نور میبخشی . رهبرا! سخاوت دستهای پر از لطف، عنایت چشمهای دورنگر و تیزبین، هدایت اندیشمندانه همه گیر و دعای خیر نیمه شبهای بارانیات را از این امّت تنها و مظلوم دنیا، دریغ مدار. فرزند امام! زاده خاندان پیامبر! امروز، کشتی هدایت این قوم، این قبیله قبله، ناخدایی بیدار دل و شکوهمند چون تو را میطلبد. ای گُلِ خوشبوی محمدی! بوسه ارادت ما را بر دستهای نظرکرده خداییات بپذیر و در هر مقطعی از زمین و زمان، اشارات سبز خویش را همچنان از دلها و اندیشه ما، دریغ مفرما! رهبرا! ای بزرگوار! ای همه عشق و امید ما! با ما بمان تا ظهور حضرت صاحب الزمان علیهالسلام !
من ثارم، برجهیده از تن هابیل! آبروی خاکِ زمین، رزقِ رویش گلبوتههای سرخ، صبغه غضب بر تازندگانِ حرمت حیات، روح زندگی، دریچهای گشاده بر سحر و سپیده. من ثارم، یار آشنای ارّه بر تن زکریای پیامبر. سبزینه بالندگی و آب حیات عشق، این صدای خوشتر! من ثارم، درخششی بر پیکر رسول صلیاللهعلیهوآله ، برآمده از تازیانه کین خصم . من ثارم، فروچکیده از ماه شکافته، خضاب چهره علی علیهالسلام ، پدرخاک و دنیای آفتاب، زینت محراب سرخگون معبد کوفه. من ثارم، پارههایی از تن و جگر آن مظلوم، سرور دوم، بزرگ زاده خورشید. من ثارم، شَتَک زده از بوسه گاه پیامبر، در حضیض آن گودال، که بذر عزّت را در خود پرورید؛ گودالی که پستی دشمن را نشانه بود؛ گودالی که مرا از عشق به اوج فرابرد، و روزگاری هم بر فراز نیزهای درخشیدم! من ثارم ؛ گلبوتهای سرخ، روییده از زمین سینه و سر و بازوی یارانِ سردار جهاد و عقیده. جاری از گلزخمهای گلوی علی اصغر، دستان ابوالفضل، سیمای حرّ، پیکر حبیب... افسری بر سر همه مردمان ستیزنده با ظلمت و ظلم، همه عاشوراییان، یاران سرزمین کرب و بلا، مایه جلا و جاودانگی آن کاروانِ آذرخش، هفتاد و دو ستاره سپید و سرخ !
من ثارم، فرو ریخته بر دامن خاک، از تن ملتهب فراروندگان قله استقلال و آزادی، سازندگان نظام زندگی آفرین جانها، جمهوری اسلامی.
من ثارم، جوشیده از کناره قلههای شرف و رادی و خلوصِ همه پاسداران و مرزبانان حریم ایمان، و راهیان راه رهایی انسان. سرمایه حیات جاوید. وجدان حاضر هر پیروزی . من ثارم، روان گشته از منتهای اراده و عزم و ایمان هفتاد و دو پاره خورشید.
من ثارم، هنر آفرین « رجاء» امّت، و نشانگر «باهنر»ترین دستهای در اهتزاز. من ثارم، سرشار از عطر و بوی دلیران این خطّه مجروح. جان آفرینان پیرو خورشید. من ثارم، عصاره خلوص پرندگان عاشق، روندگان بیقرار، دوندگانِ رسیده به مطلوب. من ثارم، سیلابهای روان از مکّه، از حریم امن خدا، از معبد عشق. من ثارم، روان از چشم و سر و دست و پا و سینه حُجّاج ؛ نورهان درماندگی شرک و نادانی والیان غاصب حجاز. من ثارم، گلریزههای زخم تن کودکانِ زیر آوار مغضوبهای موشک و راکت! من ثارم، جاری از تمامی تن عاشقان توحید به گاه رویارویی با خصم. روان از پیکر همه ایثارگران سپاه و جهاد و صلابت. من ثارم، پیوسته به خلیج، آبروی آب! سرخ نگاهدارنده گونه خلیج: نشانهای بر نابکاری و رذالت استکبار. من ثارم، جوشنده و شَتَک زننده. تضمین کننده پیروزی و ظفر، مایه
اعتلای آیین و ضامن ماندگاری میهن. من ثارم، روان در رگ زمان؛ و ثار، اکسیر حیات جامعههاست. من ثارم و هنوز در تن و جان شهیدان شیدا، و سرور و مولایم میجوشم . سلام بر همه ثارها و انصارهای نورمبین!
«گویند ذکر خیرش، در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ، در انجمن برآید»
دلا به هوش باش که طرّه «صبا» بوی نافه میدهد. فریاد «جرس» به گوش میرسد. «محمل» عشق، ره به سوی «منزل جانان» دارد، و «سبکباران ساحلها» را از «بیم موج» میرهاند. «اهل نظر» هماره گوش به «سخن اهل دل» میسپارند و «غزال رعنای «دیدگان خویش را به حافظیه میفرستند. «رواق منظر» دلها به میهمانی شیراز پر میکشد و با مژده دیدار گلهای حافظیه و حافظ، سرمست میشود!
حافظ، شاعر رندی است که سینهاش مالامال عشق است و آتشی آن را در میان گرفته است: «زین آتش نهفته که در سینه من است «خورشید شعلهای است که از آسمان گرفت.» او عاشق است. عاشقی گرانمایه و صادق، صبور و بلند همت، که معتقد است: «بحری است بحر عشق که هیچش کرانه نیست.» حافظ، گوهری در صدف ایران زمین است. سردار بلند بالای غزل و حکایتگر قصهها و لحظههای ناب، که کلک سحّارش «سرود زهره»، را وا میداردکه آنچه را که در جهان است، به «رقص آورد!»
حافظ همدم گُل است و یار دیرین بلبل. همسایه خوبیها و ادراکهای زیبا، که جهانی از معرفت در سینه دارد. جهانی آکنده از لطف و صفا و صمیمیت. آن که «دولت بیدار» در هر سحرگاهی به دیدارش میشتابد و از «نرگس مست» چشمانش، «آیینه»ای برای بشر میسازد. او که به «منزلگه معشوق» دست یافته است، و در کنج فقر و خلوت شبهای تار، به ورد و دعا و درس قرآن میپردازد:
«حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بُوَد وِرْدَت دعا و درس قرآن، غم مخور!»
شعر حافظ، «همه بیت الغزل معرفت است» و زبان قلمش آن گونه که «تحفه سخنش» را دست به دست میبرند. سرودههای والای او چنان است که: «هر کو نکند فهمی زین کلک خیالانگیز - نقشش به حرام از خود صورتگر چین باشد» و باز به گفته خودش: «کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه، نقاب تا سر زلف عروسان چمن شانه زدند.» گویی حافظ همراه و همدم «ساکنان حرم» و «عفاف ملکوت» است و امانتدار امانتی آسمانی، که شهد و شکر از کلامش میریزد و عشق از واژه واژهاش میتراود. «سرّ سخنوری» در اوست و «لطف نکتهپردازی» با او:
«ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف نکته و سرّ سخنوری داند.»
نوای نای او اگر که بلند است بی دلیل نیست:
«فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصه غریب و حدیثی عجیب هست.»
حافظ از دشمنی بیزار است و نهال آن را برکنده میخواهد. اما
«درخت دوستی» را میخواهد که ریشه دار و دیر پا بماند. حافظ از نوادر تاریخ ماست. کسی است که بسزا شهرتی جهانی دارد و همه ادیبان دنیا او را با عظمت یاد میکنند و میشناسند. او بزرگ «خلوت انس» است. از ریا و دورویی به شدت ناراحت است و میکوشد تا به همّتی عالی دست یابد و به سرچشمه تابان خورشید راه پیدا کند:
«حافظ از معتقدان است گرامی دارش
زانکه بخشایش بس روح مکرّم با اوست.»
حافظا! اینک عکس رویت در رواق منظر چشم من است. ایستادهام، دیده بر آسمان دوخته، با نگرش بر «مزرع سبز فلک» از تو یاد میکنم و با خویش میگویم: «یا رب این شمع دل افروز زکاشانه کیست؟» آن گاه تو را در بحری که هیچش کرانه نیست، شناور میبینم. میپندارم، اندکی با تو سخن بگویم. تو گویی سروشی در گوشم میخواند که: «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.» گوش دل میسپارم به سروده هایت و از آتش درونت که با شرارههای عشق به ملکوت در هم آمیخته، گرم میشوم. «دست در حلقه زلف» سخن میکنم تا دمی را با تو باشم، و از خوبیهایت بگویم، از اندیشه هایت، از نغمههای دلپذیرت. کتاب تو را میگشایم و این مصراع دیدهام را به خود میکشد: «ظاهرا حاجت تقریر و بیان، اینهمه نیست» آری، راست میگویی. از دل فریاد بر میکشم که:
«حُسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت.»
همچنان با خویش زمزمه میکنم و حدیث «سرو و گل و لاله» را در
سرودههای تو میخوانم. بر «طایر قدسی» کلام تو، دل میبندم، و با «ساکنان حرم سرّ و عفاف ملکوت» همراه میشوم، تا مگر در «سلوک
شعر» تو طی مکان و زمان را بنگرم و از دامان اندیشههای بلندت، خوشههایی برچینم، و بر آنچه از «دولت قرآن» داری، به صد مهر و احترام بوسه بر زنم. بلبلی میخواند و مرا به یاد سرودههای تو میاندازد: «فکر بلبل همه آن است که گُل شد یارش» دل شیدا و اندیشه پویایت ای بزرگ، سیّال جاودانه و جاریِ هر زمانهای است. و تو، در تاریخ، یک عظمتی! گویا شنیدهای که «گوته» شاعر آلمانی گفته است: «ای حافظ... همه جا نغمههای آسمانی تو، رفیق راه و تسلی بخش دل ماست... تو آن سرچشمه فیاض شعر و نشاطی که از آن هر لحظه موجی از پس موج دیگر بیرون میریزد... سخن شورانگیز تو، گاهی در دل، موجی از پس موج دیگر میزاید، و گاه دریایی از آتش متلاطم میکند. امّا مرا این موج آتشین در کام خویش میکشد و فرو میبرد.» میپندارم حق با «گوته» است در این سخن. و تو نه تنها آشنای مایی که جهان، بازت میشناسد، و سر انگشت مهربان نسیم، به احترام، چینِ پیشانی افکار بلندت را لمس میکند. دیگر باره به آسمان مینگرم و هر پولک زرین ستاره را چون کلمهای از کلمات تو، روشن مییابم. ماهتاب، آن سو تَرَک بر میتابد؛ و سپیدای نورش خاطره سخنان اهل دل را در دلم از تو زنده میکند. ... «همّتی بدرقه راه» میطلبم، که منِ «نو سفر»، راه درازِ سخن گفتن را با تو بپیمایم. و همین است که با خویشتن زمزمه میکنم: یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم
نخست: شهادت، پنجرهای است به دنیای ناشناخته ملکوت، و شهید، والا انسانی است که از این پنجره، سر بر میآورد و بلندای آسمان را به غبطه بر حال و رفتار خویش، وا میدارد. شهادت، شبْ چراغی در شبهای بی چراغیِ تاریخ است! و شهید، نور افکنی است که بر دشت ظلمها و ظلمتها میتابد و نیز هجوم مقدسی است که زشتیها و پلیدیها را میتاراند. شهادت، شربت گوارایی است که شهید، از دست ساقیِ عشق و ایمان و هدف و تعهّد میستاند و لا جُرعه، مینوشد؛ شربتی که شفا بخش و شادی آفرین و شکوه افزاست. شهادت، بالهای کهکشانی پرواز و اوج و عروج است، و شهید، شایستهترین انسانی است که با این بالها، عرصه پاک پهلوانی و پایداری و پیروزی را میپیماید. دوم: ای شهید! ای آیینه گون! ای مهر تابنده! ای ستاره روشن! ای زلال جاری در کویر تشنه! ای پاکیِ ناب! ای روشنترین کتاب! ای شهید! ای رسولِ نور! ای از همه تباهیها به دور! ای حامل شور و شعور! ای خاطره زیبای همیشه در مرور! ای بزرگمرد صبور! ای شهید! ای خاستگاه دلهای پاک! ای چهره تابناک! ای مرد میدانِ عروج از خاک تا
افلاک! ای آهوی چالاک! اوج و عروج جاودانه تو، خجسته و فرخنده باد و توان رهروی ما، در کوی تو، افزونتر از همیشه! سوم: بیایید چشمهایمان را بشوییم و به گونهای دیگر بنگریم، فرشهای غفلت دل را بتکانیم. شیطان را از خود برانیم، تکرار بر حاصل را از اندیشهمان دور کنیم و رخوت و سستی را کنار بزنیم. بیایید کمی در سایه سار استقامت شهیدان و شهید دادگان خوش بغنویم و با تنفّس در فضای خلوص آنان، جان بگیریم. بیایید در کلاس معنویت معلولان و جانبازان، اندکی الفبای ایثار بیاموزیم . بیایید شامّههای خود را به عطر گلْزخمهای مجروحان بسپاریم. بیایید از پنجرههای بهار شهادت، کمی نفس بکشیم. عزیزان شهید داده، آن قدر سخاوتمندند که به دیگران، برای بوییدن گلهایشان رخصت بدهند و باغچههای بهاری خود را به روی همگان بگسترانند. خداوند فرموده است: «من در شکستگی دلهایم». بیایید خدا را در دل خانوادههای مفقودان و اسیران، زیارت کنیم . چهارم: گفت: خورشید. گفتم: شهید. گفت: آسمان. گفتم: شهید. گفت: دریا. گفتم: شهید. گفت: سرو و صنوبر. گفتم: شهید. گفت: عاشق رهبر. گفتم: شهید. گفت: فریاد «الله اکبر». گفتم: تن سبز شهید. گفت: شور و عشق و ایمان. گفتم: شهیدان. گفت: پرواز جنان. گفتم: شهیدان. گفت: عاشقان. گفتم: شهیدان. گفت: آرمان. گفتم: شهیدان!
پنجم: یک لحظه، آری فقط یک لحظه بیندیشیم. بیندیشیم که آنان
که بودند، چه بودند، چه کردند؟ چه میخواستند و به کجا رفتند؟ شهیدان را میگویم. آن قندیلهای روشنی که شبستان ماه را نورانی کردند. آن خورشید رویانی که آفتابِ روشنگر زندگانی ما بودند. و ما، ما، اینک وارثان و وامداران آن عزیزانیم .به راستی، آیا ما آن چنانیم که شهیدان میخواهند؟ آیا ما وارثان صالح آنانیم؟ آیا به شهیدان وفا داریم؟ یک لحظه، آری فقط یک لحظه به شهیدان و راه روشن آنان بیندیشیم! ششم: سرزمین مقدّس ما، شهیدستان گستردهای است که با رنگ سرخ، خاستگاه خورشیدی ایمان را در منظر همه جهانیان قرار داده و نعمت عظیم شهادت، به راستی مارا در برابر هجوم حادثهها و بدخواهیهای دشمنان، بیمه کرده است . اگر شهادت نبود، انسان برای پرواز چیزی کم میداشت. اگر شهادت نبود، شهد هدف، کامها را شیرین نمیکرد. اگر شهادت نبود، شور زندگی از میان میرفت واگرشهادت نبود، حلاوت پاسداری از ارزشها وحق وعدالت و آزادی و آزادگی، در کامِ جانها بی طعم بود!
هفتم: دشمنان و دُژخویان، همواره ما را ساکت و بی تحرّک میخواهند. آنها نمیخواهند که صلابت غیرت و خروش پاسداری از مبانی ارزشی و اصولی، در میان ما، جایی برای خود داشته باشد. استعمار گران میخواهند که ما را از مواضع حق طلبانهمان به عقب برانند
وسستی و کاهلی و بی تفاوتی را رواج دهند. منافقان قصد دارند که اهداف شهیدان را از یاد ما ببرند. ناخودیها میخواهند «خدا» را از ما بگیرند.این است که شهیدان را که آیتها و
نشانههای خدای یکتایند، برنمیتابند واز فروغ و جلوه نام شاهدان، دل آزرده و نگرانند. ما، امّا میدانیم که حرمت خون و آرمان شهیدان، تا چه پایه است و از همین روست که لب فرونمیبندیم وهماره فریاد میزنیم: «شهیدان زندهاند اللّه اکبر به خون آغشتهاند اللّه اکبر» و پیوسته ورد زبان ما است:
گر بشکافی هنوز، خاک شهیدان عشق آید ازآن کشتگان، زمزمه دوست، دوست سلام بر همه شهیدان و بر همه پاسداران اندیشهها و هدفهای آنان.
نوشتن، حاصل دسترنج کسی است که در کشتزار دفتر خویش، به یاری بلاغت، شخم شهامت بزند و بذر علامت بکارد. آن گاه از کلمه به کلمهاش آفت زدایی کند و با بهرهگیری از ملح تلمیح و بیعانه کنایه، نوشتهاش را در جعبههایی از اشاره، تشبیه، تمثیل و... بچیند و آنها را صادر کند. گاهی هم آدم به بیماری املا مبتلا میشود. در چنین هنگامی انسان باید از ویروس شهرتطلبی به شدت مصون بماند از طرف دیگر غدّه بی توجهی به نوشتهها را هم از ذهن برخی باید بیرون آورد! کسی که در گلستان کتاب، نمیبوید، دشمن سرسخت عطر آگاهی است. کسی که تاب تحمّل کتاب را ندارد، از فرصتهای ناب بی بهره است. خود کتاب تابی است که هر کس روی آن بنشیند و به آن دل بدهد، دیگر از سُرسُره سَرسری بودن، سر باز میزند و به هیچ یک از وسایل «زندگی بازی»! رغبتی نشان نمیدهد. این که هنوز کسانی پیدا میشوند که از سرمه بیداری بهره نمیگیرند، برای همین است که طالع مطالعه آنها بسته شده است و هیچ گاه نخواستهاند برای خود سرکتابی باز کنند یا دعایی به بازوی بنیه علمی خود ببندند! و اگر نه هر کسی در عالم ما، باید کتابداری باشد تا بتواند
جواب مراجعان به دلش را بدهد.
به امید روزی که همه بی کتابها را به دار بیداری بیاویزند و با دلو «قلَّ وَدلَّ» از چاه «خیرالکلام» آب شیرین شورانگیزی و شور و شوق خوش خوانی را بیرون بکشند و همه ما را از سراب بی توجهی، به سیرابی کتابخوانی فرا خوانند.
ای عزیز! ای اسیر محبّت حضرت دوست! ای آزاده بزرگ! ای نابترین واژه شعر خلوص! ای بلندترین داستان حماسی نخلهای روییده در سمت قبله! ای بزرگ قبیله گلها! ای پیراهن بلند گلْ نشان بر قامتِ خجسته سروهای سرفراز! ای همه آغوش پروانهها در پرواز به شاخههای شانه ایّام! ای روح نور! آزاده عزیز! ای پیچک حقایق عریان! ای سبزینه گیاه بالندگی! ای عطر هر چه راز! ای ارتفاع قامت نماز! ای ترازوی سنجش بالهای پر از پرواز! ای همراه لالههای جانباز، ای یاور گلهای شهید! ای آفتابیترین لحظههای تابیده بر طلایه ایثار و عشق! ای پولک زرین ستاره نشانْ بر دوش این سرزمین دلاور! ای ماهِ حُسن پهنههای ناپیدا کرانه روزگاران! ای عاشقانهترین غزلهای بلبلان بهار آفرین بر شاخساران درختان همت و وحدت! ای دانش نامه تجلّی ایران در پهنه ایمان! دستانم از برکت نَفَسهای توست که رقم میزند مطلع سپیده را، و قلمم به یاری نگاه توست که فجر و فلق را به هم پیوند میزند! ای برادر آزاده! تو نابترین لحظههای در حال گذری، تنفس سبز هر چه سروری، تو محتوای همه شعور و شوری، تابش ماهتابیِ شبهای تاری، پیمایندهای فکوری، مخزن الاسرار هویت نوری، انسانیتی به توان هزاران هزار کروری!
آزاده عزیز! سنجاقکها شفافیت بالهایشان را از زلالی نگاه تو به وام دارند. چلچلهها، پروازشان را مدیون بالهای عشق تواند. پرستوها هماره به سوی قلّه دل تو میکوچند. از صدای گامهای تو، بلبلکان هدف، به شورِ نغمه سرایی میآیند. یاسها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت میگیرند، و سحر با نام تو آغاز میگردد. ای آزاده! آزاده از قید تعلق به خاک، ای بالهای سپید پرواز تا به افلاک، ای پروانه شمع حقیقت، ای رنگین کمان آسمان عشق و صلابت، ای منظومه بلند فضیلت، ای همه واژههای ناب و بلند! ای قهرمان ایستادگی، ای شقایق دشتستان صبوری، در وصف تو کلمات عقیمند و واژگانِ زبانِ قلم، محدود! ای دل آرام! رعناترین غزال غزلهایم را به سویت روانه میکنم. کشتزار سرسبز دل و اندیشهات را از من دریغ مدار!
هر آن زمان که بخواهم از تو بنویسم، باید قلم را به عطر گلاب محمدی متبرّک سازم و شور شعف همه وجودم را به دست واژهها بسپارم. باید جملههایی را برگزینم که تاب والایی معانی را داشته باشند. باید قلبم را به قلمم ببخشایم و پر و بال کبوتر اندیشه را در آبیِ بی کرانه عشق بگشایم. باید در قبلهگاه زمان، پیشانی دل و جانرا بر خاک عبودیّت آن بی زوالی بسایم که مهر تو را در سینههای ما نشانید. باید به جان شنید، فریادهای روح پاک تو را. باید که بوسه زد به سپیدی خلوص تو. ای راهبر! سکّان کشتی هدایت ما، در دستهای با کفایت توست؛ دستهایی که برکت یافته از بازوان علمدار کربلاست؛ دستهایی که هرگز دست دشمنان دون را به دوستی نمیفشارد؛ دستهایی که برکت دیار و دیدار ماست. ای دلدار! کلمات قاطع و صریح، که از کام متبرّک تو، بر جان گوش ما مینشیند، آرامش و اطمینان دلهای ما را تضمین میکند. رخوت وسستی را از دل و دیدهمان میزداید. زنگارهای تیره انگارههای نامطلوب را از ذهن و زبان ما، میسترد و شور و سرور زندگی را در جای جای جامعه، جاری میسازد. ما با تو در حضور حقیقتیم. ما با تو از شمیم آسمانی ایمان سرشاریم.
ما با تو پاسدار گلهاییم. ای استقامت مطلق! ای ناطق به حق! ای دل
سپرده، به معنا و ملکوت! ای روح سبز بارانی، در کالبد سرزمین انسانی! ای نسیم رحمت ایزدی! ای روشنای عزّت و آزادگی! ای مقتدای دلدادگی! ای اسوه آرمانطلبی! ای تجلّی روح خدا در زمانه ما انگاه آفتابین تو، بر سر و جان ما مداوم باد! ای حضور سبز! فنای دشمنان ما، در بقای وجود توست و پایندگی حضور تو در جمع ما، دعای هماره ما! ای کلام خمینی در کام! ای فرمانده قعود و قیام! ای زداینده تیرگیها و ظلام! ای رهبر ژرف اندیش و دورنگر! آن گاه که شیاطین بر جام امید، سنگ میزنند؛ آن گاه که ناخودیها، ازغفلت برخی خودیها سود میجویند؛ آن گاه که ابرهای تیره، در پی پرده افکنی بر چهره خورشید حقیقتند؛ آن گاه که ابلیس در مکر ونیرنگ خویش میدمد؛ آن گاه که نبض جامعه به کُندی میزند؛ آن گاه که گناه ارتجاع، دامنهایی را میآلاید؛ آن گاه که جَو سازیهای دروغین، ایمان وامان امّت را نشانه میرود؛ آن گاه که دوستان پلک از پلک بر نمیگشایند و دشمنان پلک بر پلک نمیگذارند؛ این ندای روح ملکوتی و فریاد زبان رسای حق گوی توست که شور وامید را در دلها حیاتی تازه میبخشاید و قلبهای دشمنان را از بیم میلرزاند.
حالیا ای رهبر بیدار دل! شستشو در زلال معرفت و بینش تو، ما را از تمسّک به دیگران بی نیاز میکند. صدای تو مرهم زخمهای دل ماست. شورانگیزی کلمات تو، کام دشمنان را تلخ و دلهای دوستان را شیرین و شادمان میکند. خدا را سپاس میگزاریم که از برکت نور و نوای تو سرشاریم و به
برخورداری از نعمت ولایت دلشادیم. پس ما را چه باک که دشمنان بر طبلهای تبلیغاتی خود بکوبند؟ ما را چه باک بیگانگان سنگ به دندان
سایند و شکست ما را در دل دارند؟ ما، آن گاه که با «دوست» ایم؛ آن گاه که دشمن را خوب میشناسیم؛ آن گاه که در جبهه فرماندهی خورشیدیم؛ آن گاه که از مرزهای خودی و ناخودی آگاهی داریم؛ آن گاه که تو را مقتدای خویش میدانیم؛ آن گاه که در جاری اندیشههای والا و حق جویانه رهبر فرزانه این زمانه، تطهیر میشویم؛ هیچ شک و شبههای در پیروزمندی خود نداریم و هیچ شوک و شیطنتی، با آرزوی شکست ما، بر جان جامعهمان خدشهای فرود نخواهد آورد و همچنان بر فراز خواهیم ماند؛ هشیار و آماده و پیرو رهبر...
دعا میکنیم که زمان غیبت، در حضور تو به پایان آید و عطر ظهور نور، دلهای مشتاق و مشترک ما را به بوسه زدن بر ساحت گُلِ بهار آفرین جهان کامیاب سازد. دستهای سبز تو، تا آن زمان، همچنان سایه سار باد!
از بَرِمان گذشت، با عصای هدف در مشت و کوله بار تعهّد در پشت. جانی بیقرار داشت و دلی امیدوار. سبزتر از سبزینه گیاه بود و روشنتر از چشمان ماه. صحابی دلهای مردم بود و همسنگر قلوب آنان. با شلاّق سخن، گُرده شب و شب پرستان را مینواخت و چون شیری غرّان، بر میخروشید بر نادرست اندیشان! پروانه شوریده شمع مسؤولیت بود، و فریاد گر زمزمههای در زنجیران! تا زنده بر هیمنه دروغین غرب، و نادری از نوادر روزگار خویش. از رود جاری نایَش، سرود عشق میتراوید و از زبان قلمش واژههای سپید. تیغ آخته قلمش علیه هر چه کژی و نامردمی، فریاد را رقم میزد، و فرهاد را به یاد میآورد. همواره به نام «نون والقلم» قلم میزد، چه میشناخت کاربرد این سلاح خطیر را! یعنی وه چه عظیم است این قلم! هم او بود که «مدیر مدرسه» عشق شد، و چون نگینی بر پهنه «اورازان» و بر گستره تمامی ایران درخشید. او «سه تار» اندیشه خویش راجز به راه آگاهانیدن و زنده داشتن انسان و انسانیت نمینواخت. بر رفیعی از شکوه، باره میراند. گر چه خود را «خسی در میقات» میخواند، امّا به راستی کسی در میعاد بود، در موعد بالندگی. نوشتههای
هدفگرایش پیوسته در « دید و بازدید» مردم بود و «نفرین زمین» را بر
همه نامردمان و نامردانگیها نثار میکرد. دریای موّاج شورگستری بود. بی بدیل و کم نظیر، «درّ یتیم خلیج» و نگین عظیم خاک ایران زمین بود. اینک از« رنجی که میبریم» غم هجران او را در دل میپروریم. آن شب خیزِ فلق پرورده، در غایت کمال و جمال، دل داد به معنویت و ایمان، و پاس حرمت قلم را داشت، که این سلاح را نشاید به هر ننگ و نامی آلودن. او، آن صاحب قلب و قلم، سبکبار ودل آسوده از این دشت گذشت و با سلام بر آفتاب، تا ابرها رفت، و فراتر! زینت آسمان ادب شد. آنچنان که صفت او را نه در «هفت مقاله» و نه «در سه مقاله دیگر» و حتی نه در « پنج داستان» میتوان گنجانید! از روح بلندش شرم داریم که در این « ارزیابی شتابزده» کلامی نه در خور او گفتیم. امّا بی گمان خواهدمان بخشید، که این اندک، قصور ماست، نه تقصیر جلال قلم . و او خود جلال اهل قلم است !
آن سوتر از دریای کلمهها، رود پُر آبی بر روی زمین دراز کشیده و واژههای تشنه، از هر سوی آن همانند فوّاره در جهشاند! درخشش ویژهای مرا به خود میخواند. پیش میروم و دست روی اندیشههای رنگینی که به چشم میخورد، میکشم. ناگهان، در برابرم چیزی دود میشود و به هوا میرود. میاندیشم: بعضی چیزها همین گونهاند. پوچ و پوک و بیمغز. با ظاهری فریبا امّا بدون ژرفا درست مثل سراب ! اکنون دیگر میدانم که لب تشنه احساسم را باید تنها به کوزه دانایی و کاسه بینایی بسپارم. رنگِ واژهها را به نیکی بشناسم. طنین کلمهها و رنگها را به خوبی و درستی بفهمم و صداقت آب را از فریب سراب، بازشناسم . اینک هنگامی که تشنه میشوم، کمی درنگ میکنم ؛ همه چیز را زیر ذرّهبین بررسی میگذارم و میکوشم تا تنها و تنها، اندیشهام را به زیر آبشار حقیقت، به زیر آبهای نورانی و به زیر نورانیّتی آبی ببرم.
صدای زنگ مدرسه گلها میآید! ابر و نسیم و آب و ماهتاب، شادمانه، هلهله میکنند. باران طراوت و شادابی از هر سو،باریدن گرفته است. کتاب هستی، زرینترین صفحات خویش را گشوده است. سلام بر گل، سلام بر سبزه زاران، سلام بر همه ماههای گل افشان! سلام بر بوی خوش زندگانی، سلام بر بید بُنان آرمیده در کناره رودها، سلام بر چتر زیبای درختان که آشیانه نغمههای شاد اُمیدند! سلام بر عطر دلاویز گلها و نغمه روح نواز جویبارها در این بهار زیبا! سلام بر همه چشم اندازها و درختهایی که سبزِ سبزند وحیات را در جهان میپراکنند! سلام بر بالهای ظریف پروانهها که ما را به عالم عشق وعرفان و وفا میبرند! سلام بر سیّد فصول، سلام بر بهار، و سلام بر خدای بهارآفرین! خوش آمدی بهار سبز! خوش آمدی فصل طراوت! فصل زیبایی! فصل بیداری! ای بهار! دستهای زندگی آور و سبزت را بر دلهای ما بگذار. بگذار تا درختان قلبها همه سبز سبز شوند! بگذار تا ما نیز در نیمه شبان فصل شکفتن، از آسمان دیدههایمان، بارانی بهاری بر سجادههامان بباریم، و آه و نالههای خویش را به بارگاه کبریایی پیش داریم. بو تا لباسهای چرک آلودهمان، در جویبار رحمت حق شسته شوند و با نغمههای توحیدی
بلبلکان اذان گو، اذن دخول به فردوسِ نیکوییها و راستیها و درستیها بیابیم.
بهار! نو عروس زیبای طبیعت! آیت آشکار قیامت! ما را به ریشههای پاکِ فطرت خویش برگردان، ما را به شور، به نور، به عشق و سرور، راه نما! ما را با «توحید کلمه» و «کلمه توحید» آشناتر کن. بهار! همه سرسبزی و طراوت و زیبایی خود را با سخاوت تمام به ما ببخش. بهار! ما تو را دوست داریم!
هم اینک در منظر من، بلندایی از هیأتی سبز، با کتابی از معرفت در دست، بر دامن گسترده طبیعت غنوده است. در سویی دیگر، ابرها به بره هایی مانند شدهاند که جَستان و خیزان از پی یکدیگر میدوند و از این سو به آن سو میپرند. دامنه افق، آن جا را که چشم میکاود، قبّههای خاکسترین کوهساران در بر گرفتهاند، و هر قلّه چنان به نظر جلوه میکند که پاسداری نیزه حمایل به مرزبانی از روزن نور، نشسته است! کاجها و سروها، ردیفهای بلندی از برجهای دیده بانیاند، و صفوف منظّم پرندگان مهاجر را آشنا و آشیانهای سرسبز! و در انتهاییترین خط ممتد نگاه، گوی طلایی لرزانی، با جوجههای کاج نشین، بازی «قایم باشک» را تمرین میکند. اندکی بعد هم گویی ضربههای خفیفی سکه زرد رنگی را به قلک کوه میسپارد... آنک بازی کودکانه و شیرین کوه و خورشید و کاج و بید و پرنده به پایان رسیده است و من که چشمانم راوی «لحظههای غروب»، و «غروبِ لحظهها» بوده است، دمی را در خلسهای گزنده که از گذر شتابناک زندگی حکایت دارد، سپری میکنم و دل میسپارم به اندیشهای فردایی! راستی هم که در فردا وفرداهای زندگی چه باید کرد؟ پاسخ پنهان در این پرسش، بی هیچ گمانی «اغتنام از فرصت» را نوید میدهد.
نگاهم به پَرهیب تیرهای از آن هیأت سبز میخورد، و میبینم که اندک اندک بین من و آن منظره، خطی تیره، فاصله افکنده است. به خویش میآیم و با خود میگویم: مباد که هر چه کار و تلاش من است، رنگی تیره به خود بگیرد! از غروب لحظهها، دلگیر میشوم. خسته از مصیبت تکرار! به یاد قلکی میافتم که آن سکه زرّین را پذیرا شد. میان دل و من، عهدنامهای به امضا میرسد که ریشه غفلت را بسوزانیم و هر روز در قلک فردای خویش، ذخیرهای از نور داشته باشیم. پیراهنم را از گرد نزدیک بینی، میتکانم و عینک آخرتنگری را بر دیده دل میگذارم. جهان چه فراخنای عظیمی است! ای کاش بتوانم «مساحت» خوبیها را اندازه بگیرم، ولی هیچگاه گرد بدیها نگردم!
ای شب! شعر تو را واژهواژه مینوشم. گوش دل را به آهنگ موزون گامهایت میسپارم و قافیههای سپید بیت و مصراع ستارگان را در تو به شوق مینگرم. ای شب! سیاه بازوان تو، کمربند محافظ هر چه سپیدی باد. ای شب! من آیین آیینهها را از تو میخواهم! به دنبال دلیام که در سایه روشنهای تو، به زلالی آب بتپد و خواهان سجادهایام که سرو بر آن نماز میگزارد و به راز مینشیند. ای شب !من، با «قد قامت» نسیم در گوش ماهتاب، به راز شگفت تو، پی میبرم! ای شب! دستان نیازمند من، در تو به بارگاه دوست نشان داده میشود!
ای شب! صدای راز دلم را، تو به آسمانها ببر! ای شب! سیاهی دلها را تو با سپیده، سپید کن! ای شب! اندک اندک یالهای تیرهای را که بر تارک کهکشانها آویختهای برچین. فراز پرچین قلب من، صدای «تنفّس صبح» میآید و سپیدی سپیدار اندیشهام از افقِ بیکران یادِ دوست، سرشار است . ای عشق! ای خدا!
من در این مرز تیره و روشن، من در مسیر راه شب، من در آغاز
سپیده، من هماوا با شباهنگ، من همیشه، من همه جا به یاد توام. ای آفریدگار! یاد خویش را از من دریغ مدار!
شهیدان، گلهای پرپر باغستان عشقند. فرّههای مقدسیاند که گرداگرد چهره زمان و گستره سبز زمین را فرا گرفتهاند. شهیدان، مشعلداران سادگی و صفا و صمیمیتاند. فرزندان مهر و پدران عاطفهاند. شعلههای شمع روشنگر تاریخند. شهیدان، هر یک، کتابی از ایثار و عظمتند و سراینده شورانگیزترین حماسههای
بشری؛ دریادلانی که دل به یاری حق سپردند و گوی سبقت را از دیگران ربودند. خدا مردانی که مردانه، جان بر کف نهادند، تا از عظمت و کیان آیین و میهن اسلامی خویش پاسداری کنند. در دنیا، هر کسی آرزویی دارد. آرزوی شهیدان، ساختن آشیانهای است بر فراز درخت معرفت ؛ برای پرندگان عاشق و گسترانیدن بالهای پرستوهای مهاجر، در همه گسترههای زندگانی! شهیدان، شهد حیات جاوید را در کام جان دارند و جایگاهشان عرصه پرواز فرشتگان الهی است. آنان، گُلهای برگزیده خداوند، از بوستان مردان نیک روزگارانند؛ آغاز گران شاهراه عزّت و آزادگی، اقتدار و عظمت ملّی، آرمانگرایی و دین باوری ؛ یاران روشنایی و یاوران سرسبزی و بالندگی .
شهیدان، زندهترین اعضای جامعهاند. آنانند شایسته بهشت خدا و
شاهد اعمال ما در عالم معنا. شهیدان، مایههای عظمت و سربلندی تاریخ و انسانیّتند. روشنگر راه مایند و بر همه جا، نور میافشانند و همگان را به فلاح و رستگاری میخوانند. این عزیزان، گلهای خوشبوییاند که بوستان زندگانی را عطرآگین و شاداب نگاه میدارند. اینان خاطرههای خورشیدی حیاتند. آفتابهاییاند که یخ ظلمها و ظلمتها را آب میکنند و جوانههای هدفمندی و دین باوری را در گلستان اندیشه و عمل، به آبیاری میایستند و به هیچ رو، از پاسداشت ایثار و معنویت و ایمان، رو برنمیتابند! هر جا که سخن از ستارههای فروزان است ؛ هرجا که شمعی، شعله خویش را به دستهای باد سپرده است و سرخ میسوزد؛ هرجا که لالهای یا شقایقی میروید؛ هرجا که خورشید بر عظمت انسان گواه است؛ هر جا که باران مهر و ایثار و عاطفه و فداکاری و دینْ یاوری میبارد؛ هرجا که سخن از حماسه و ایستادگی و آزادی و پایداری در میان میآید؛ این نام بلند و نورانی و همیشه سپند شهیدان است که بر تارک زمین و بر جبین زمان و آسمان میدرخشد. سلام بر شهیدان که خشنودی خدا را، بر همه چیز برتر دانستند و جانْ مایه خویشتن را بر سر ایمان و آرمان و هدفمندی نهادند. سلام بر شهیدان که مانند ماهتاب، جادههای زندگی را نور افشان میکنند. همچون باران رحمت، در دلها گُل میرویانند. نسیم گونه میوزند و همه جا را طراوت و شادابی میبخشند. سلام بر شهیدان، مردانِ مردی که بر شاخههای زخمی ایّام، تجلّی
خورشید را دارند. سلامی بهوسعت گستره خاک تا اوج افلاک!
شکوفههای آفتاب خیز دیار ولایت، هماره بر درختان فطرت تجلّی دارند و آهوان رمیده نگاه ما، سرانجام به زیارت آب و آفتاب مفتخر خواهند شد. ما از خیزشگاههای حقیقت و تجلّی و تلألؤ آمدهایم. ما سر سپردگان محبّت و ولایتیم. در ولایت ما، جز اهتزاز پرچم موالیان حق، هیچ تجسمی آیینهساز و عشق پرداز نیست.دامان نگاه ما، از چهره سراسر نور روح خدا، تا پهنه نورانی و تابناک خورشید انقلاب، خامنهای بزرگ، گسترده است. ما، شعاع نورانی و گسترده توحید را اینک در بازتاب آیینه «ولایت فقیه» مینگریم. ما حتّی سرچشمه سیاست را در سرود سردار فقاهت، متبرّک میدانیم. به راستی هر ذرهای که از زیارت خورشید روی برتابد، به چاه بی انتهای هلاکت فروخواهد افتاد. ما بشارتهای سبز و سپید را از آن مردمانی میدانیم که حتّی آنی از آفتاب رهبری، چهره برنگیرند و دستان بیعت خود را با آفتاب، هماره در منظر جهانیان قرار دهند. ما هر کلامی را که بخواهد کتاب همدلی و هماهنگی و همسویی ما را به درّههای تفرقه پرتاب کند، سخت محکوم میکنیم. ما اجازه نمیدهیم نور ستیزان، ما را از پیمودن راه روشنی که در آیینه آیین، متجلی است بازدارند. ما، از صمیم جان، بر کرانه کوثر ولایت، بوسه مهر و یاری نثار میکنیم، بر سر سفره عقد بیعت با عزّت و اقتدار مینشینیم، دل به اشراق
تکبیر و تنویر توحید میسپریم، به حبل المتین نور در میآویزیم و به عروةالوثقای استمرار هدایت، دل میبندیم. ما موالیان ولی، دیده بر علی دوختهایم و رهروی را در کوی جانان از وی آموختهایم، و هم اینک به همه زخمدیدگان زمین و عاشقان عروج به آسمان میگوییم که در سوی آبی عشق، ایمان ناب، متبلور است و هنوز و هماره عطر لالههای سرخ و شقایقهای پرپر، وسعت حیات را با رایحه معنویت و ایستادگی میآرایند. در باور ما، بخت از آن رو با ماست که قامت بلند و استوار بزرگ مرد علوی، ما را به علوّ فرا میخواند و دستهای سبز حسینیاش گرد و غبارهای ابهام و فراموشی و تغافل را از ساحت زندگانی ما، میزداید؛ مردی که همه مؤمنان و عاشقان و کریمان و کاملان، نسبتی با وی دارند؛ مردی که پرشکوه، در میان ما میدرخشد؛ مردی که همه خون دلها را میخورد، تا توانمندی امّت ما تضعیف نگردد و اعتلا و آرمان ما فرو نکاهد و اهداف بلند و روشن رهایی بخش این سرزمین مقدس، به فقدان و تحریف گرفتار نشود و هدیههای آسمانی مبارکی که به دست آوردهایم، از کف نرود و دشمنان تدیّن و تقدّس، نتوانند دست به معنا ستیزی و حق سوزی و تقدس زدایی بزنند. رهبر بزرگوار ما، که نسب به خاندان خورشید میبرد، باید هم که چون آفتاب، همه جا را از نعمت روشنایی بهرهور گرداند، دلها را گرم نگاه دارد، نقشهای بیگانگان را باز شناساند، دستهای ناپاک را رسوا کند، از توطئه علیه حریم ما، آگاهمان سازد و همه ما را به پرهیز از تفریق و تفرقه فراخواند و به پاسداری از ارزشها برانگیزد و دلها را با فروغ امید روشن نگاه دارد و همگان را به خیر و نیکی و صلاح و فلاح دعوت کند. قائد بزرگوار ما، سرچشمه ولا و معنا را به ما میشناساند و بر ماست
که دل و دیده بر رهنمودها و اشارات گرانقدرش نهیم و خرمن همه توطئههای پلیدی راکه آهنگ مبارزه با آفتاب را دارند، با آتش آگاهی و درست کرداری، به دستِ بادِ نابودی بسپاریم!
گامهای سبز بهار، که در اینجا و آنجا رویید، عطر خوش سیادت را در کوچه جانها جاری ساخت. نفس عشق تا فراسوی افقها، ترنّم شادی را زمزمه کرد. گیسوی خورشید، بر چهرهها افشان شد. خاک، بوی افلاک گرفت. طراوت از در و دیوار بارید. واژگان بلبلان بوی پونه و نعنا گرفت. دلها وسعت یافت. چشمها، چشمه سار سرود شد. عشق و ایمان، شفافتر شدند. نسیم بر تن نهال دوید. شبنم، شادمانه چهره گل را شُست. آفتاب به تبرک، دستی بر سرشانه شاخه کشید. بانوی مهر، سپیده دمان روزها را روشنتر ساخت. فجر و فلق، حدیث شکفتن را در یادها زنده کردند. سنگهای غلطان، استواری را از کوهها به وام گرفتند و بر دهان سبزهها سلام رویید. قناتها قنوت نیایش خواندند. کاجها، کوچ زمستانه سردی و بی گلی را به نظاره نشستند. سروها به آفتاب سلام گفتند. سپیدارها بر سپیدی اندیشههای بهاری بوسه زدند. بارانی از طراوت بارید. در همایش بزرگ طبیعت، گُلها گرد هم آمدند. در اجتماع شاخههای درختان و بلبلان، نغمه سرسبزی نواخته شد. شادمانهترین ترانه فصلهای چشم به راه، از آسمان آبی طنینانداز شد. در ذهن زمین، بوی باران پیچید و نشاط رویش از روزنهها سر کشید.
پنجرهها به نور گشوده شد. هوای پاک تنفس جریان یافت. تازگی هوای
پگاه، جانها را زنده کرد. نَفَس هر چیز و همه چیز سبز شد و بهار آمد... هان، ای بهار! دلهای همگان را با نَفَسهای خود سبز سبز کن. هان، ای بهار! گامهایت بر زمین و زمان، مبارک باد!
از زیبایی تحسین برانگیزت سخت در شگفتم؛ همیشه و هر زمان تو را دیدهام، همین گونه مسحور حسن و نازت شدهام! آهسته و موزون میآیی، آرام وارد اتاق میشوی و در گوشهای مینشینی و من ناگهان چشم باز میکنم و تو را رو به روی خود میبینم. زیباییات دل و دیدهام را غرق شور و نشاط و لذت میکند. مات و مبهوت مینشینم و نگاهت میکنم، امّا مرا یارای آن نیست که دست نوازشی بر سرت بکشم یا گونههایت را غرق بوسه سازم! شرم ندارم ولی نمیخواهم که آرامش خاطر و لطافت چهره ات را برهم بزنم . حسن و لطافت و ناز و ملاحت، سر تا پایت را فراگرفته است. صورت زیبا، اندام موزون قامت متعادل و رفتار متناسب تو، چشم هر بینندهای را خیره میکند. دامن چیندار و لباسهای زیبا و رنگارنگ تو، زینت مضاعفی است که بر قدر و شوکت و زیبایی تو میافزاید. دل میخواهد هر روز و هر شب به سراغم بیایی تا چشم در چشمهای زیبایت بدوزم و غرق شادی شوم. دل از شوق دیدارت میتپد و گامهایم در برابر تو، سست میشود، ای زیباروی ! کاش من هم چون تو دو بال زیبا و ظریف داشتم و هر جا که میرفتی
همراهت میآمدم .
پروانه جان! به راستی که لطیف و زیبایی! خداوندا! تو را به خاطر همه زیباییها و خوبیهایی که آفریدهای، سپاس و صد سپاس!
ز طَرْفِ سبزه نوای سروش میآید
به کوی و برزن ما، گل فروش میآید
نسیم سبز ترنّم دوباره جاری شد
صدای پای بهاران به گوش میآید
...و بهار میآید، با قامتی خجسته و سبزینه پوش. یادآور بلندای قیامت! و هر غنچه و گلی که قد میکشد، پیراهنی از معاد بر تن دارد! و بهار میآید، با آیینهای در دست از حکمت و معرفت و شکفتن. و بهار میآید، پُر از آواز چلچههای بیداری، با شوق و بیقرار، چون پرندهای رها از قفس. و بهار میآید، تجدید خاطرهای دیگر از خویشاوندی خاندان طبیعت و انسانیت. با ردایی سبز و سرخ، برای شرکت در جشن شکوفهها و شکفتنها! و بهار میآید، برای ستیز با سردی و سستی و خمودگی، برای نبرد با تن بارگی و تنبلی، برای رویارویی با هر چه یخ و یخبندان است. و بهار میآید، این راز برجسته طبیعت! این تحوّل و تغییر، این خاطره معطر خاک! این غلغله گل و چهچه بلبل و رقص سنبل ! و بهار میآید، عطر کمال طبیعت، سرّ عیان شده عظمت خلقت، نشانه نور، اشاره سرور، رمز شگفتی و شادی، فصل زیبای بیداری.
و بهار میآید، با چشمه و کوه و دشت، با باغ و گلزار و پروانه، با رود و
سرود، با بلبل و با گل، با ایمان و امید، و با لبخندی مهربان بر گوشه لبان زندگی ! و بهار میآید، در وسعتی بیکران از آسمان، در پهنای بی بخل زمین، در آغوش گرم همه عاشقان فضیلت و مهربانی، در جاری جالیزهای شادمانی. و بهار میآید، سرشار از عطر سپیدهدمان، خوشبوی و پاکیزه رو، همچون گلان همیشه بهار این مرز و بوم: چون شهیدان. سبز پوشان سرخ روی سپید اندیشه. و بهار میآید، چون عاشق فرزانهای که بردرگاه معشوق، بوسه مهر میزند، و پاس تمامی بهار آفرینان این مُلکِ خدایی را دارد. و بهار میآید، فصل حرکت و برکت، فصل تحول و تکان و تغییر، فصل بهره گرفتن از نوای تکبیر! فصل دوستی با دستهای گرم شقایق و پیوند با دلهای لایق، و پرواز تا لحظهها و دقایق... و بهاران برای، همگان خجسته و فرخنده باد!
هر چند جای جای سرزمین اسلامی ما، مقدّس و والاست، قطعههایی از این زمین خدا، از زمینهای دیگر مقدّستر و با شکوهترند؛ بهشتهاییاند زمینی که آغشته به عطر و خون شهیدان است و آنان را در آغوش گرفتهاند؛ قطعههاییاند که سرخ روترین سرزمینهایند. قطعه شهدای بهشت زهرا و بهشت رضا قطعهای از بهشت خداست. قطعهای سرشار از شکوه شهادت، صفا و رشادت، وفا و جلالت! قطعهای برای مسافران غریب، برای مردان بزرگ تاریخ، برای دلهای وسیع و عظمتهای بی دریغ. شبهای جمعه، این قطعههای زمین خدا، مهبط و منزل فرشتگان خدا میشوند. آنها میآیند تا بالهای خویش را به تبرّک بر مزار شهیدان نهند و اهالی آسمان را از تلألؤ و تجلّی و معنویت شهیدان باخبر سازند. ما نیز چون فرشتگان میدانیم که طراوت زندگانی ما را شهیدان تضمین کردهاند؛ آنها که پنجرههای رفیع روشنایی را به روی جانهای ما گشودند و در کشاکش ناسوت و لاهوت، معنویت را برگزیدند و عشق را پاسخی سرخ گفتند و ایمان را سبز و شکوفا کردند. هر چه داریم از شهیدان است و همه ما وامدار تلاشها، مجاهدتها، جانبازیها، شورآفرینیها و شیداییهای آنانیم؛ آنانی که آنی از جانان نبریدند و جز با خورشید حقیقت، پیوند نداشتند؛ آنها که زنجیر تعلّقات
مادّی را شکستند، از قفس «تن»، رها شدند و میهمان حضرت معبود گردیدند.
شهیدان میدانستند که زندگی زیباست، امّا دریافته بودند که زیباتر از آن، مردن در راه خداست. از این بود که چون پروانگان بی پروا، همه هستی خویش را بر طبق اخلاص نهادند و به پیشگاه دوست، هدیه دادند. دلهای دریایی شهیدان، آن یاران سرخ روی گلپوش، سرشار از صدفها و گوهرهای خلوص و صداقت و ایمان بود. به راستی کدام زبان را یارای آن است که از عظمت شهید و شهادت بگوید؟ کدام قلم را آن توانایی است که تجسم وتصوّر واژه پرمعنای شهید را، در برابر دیدگان خوانندگان ترسیم کند؟ کدام گویندهای قادر است «شهید وشهادت» را در محدوده تنگِ واژهها و گفتهها بگنجاند؟ با زبانی نارسا و قلمی شکسته و ناتوان، چگونه میتوان از آزادهای در خون نشسته و چشم بر روی همه مادیّات بسته، سخن راند؟ پس، آنچه از شهید میگوییم و میشنویم، تنها برای برکت بخشیدن به زبان و دل و گوش است و بس؛ و نیز برای یاد کرد راه و اندیشه والای اوست و مجالی یافتن برای رهروی در راه سرخش! درود همیشه ما بر شهیدان، آن فرزانگان انتخابگر؛ آنها که عطیّههای خداوندند و همچون ماه، در آسمان زندگی میدرخشند.
در مردمک نگاه من، تصویر آشنا و برجستهای است. این تصویر، به رنگ آبیِ ایمان است و به عصمتِ پاک و سبزفامِ معابد مقدس! در مردمک نگاه من، تنفس صبحی موج میزند، که آن تصویر سبز و آبی، بر آن ترسیم شده است. در مردمک نگاه من، نهالی سبز، جوانه میزند و ریشه میدواند، که درتنفس آن صبحِ سبز و آبی، بالنده و شاخسار و ثمربخشتر از هر نهال دیگری، در عرصه این خاکدان، سر برافراشت و دستهایش را به سوی جاری آفتاب دراز کرد، و تمامی نور خورشید را در آغوش کشید و خورشید از شاخه شاخه و برگ برگ آن شجره طیبه بردمید، و بذر افشان همه شجاعتها، شهامتها، امیدها، عشقها، ایمانها، و آرمانها گردید، و سکّه روشن و زرین «همّت» را اعجاز گونه بر دستان همه راه پویندگان روشنی نهاد، و صلای آزادگی را در گوش و هوش جهان، سر داد. هلاکه جان باختن عُشّاقِ طریق حق و عدل و آزادی، چه ترجیع بند زیبایی است از آن که دل و دیده، جان و سینه، پُر است از هوای خلوص آن راد مردان دلیری که در دفاع مقدس از حریم معصومیت گلهای همیشه بهار، با خارها و خسها جنگیدند، و هر چه دستان مبارک و سینههای برآمده و ستبرشان، خراش یافت، از تلاش نایستادند، سرِخصم را به سنگ کوبیدند، و تا وادی نور به پیش تاختند و در راه دوست، جان
باختند.
خوشا عرصه جولانِ روانِ آن رهروان ایمان! خوشا، خوشا بر نسیم و فجر و فلق که از لذت دیدار و تماشای این صبوران به وجد آمدند و گل از گلشان شکُفت. خوشا بر من که در مردمک نگاهم، دریا موج میزند، حماسه سایه گسترده است، عشق، دم به دم، تجلّی میکند، نسیم، ترانه میسازد، و تصویری سبز وآبی در آن گسترده میشود: تصویر آشنا و برجسته جانباز، که بر هر دستش تصویر سبز و آبیِ هزاران هزار جانبار است. مردمک نگاه من، سبزِ سبز و آبیِ آبی است.
آیا هیچ دریایی را میشناسید که کران ناپدید و ژرف باشد و هیچ عظمتی را دیدهاید که در کمال لطافت، به همراهی شما بیاید؟ هرگز دستهای مهربانِ یاوری را فشردهاید که گلهای احساس و عاطفه و علم و اندیشه را در وجودتان شکوفا سازد و یا به تماشای هیچ رودخانهای نشستهاید که از فراز دانایی بیاید و مزرعه سبز دل شما را سیراب کند؟ آیا هیچ اندیشیدهاید که فانوس روشنی از نور، بر درگاه دیدگانتان بیاویزید، راستی، شکوه آسمانیِ کتاب را به نظاره نشستهاید؟ وه که کتاب خوب و سرشار از محتوای والا، چه رفعتی دارد! ...و کتاب ارزشمند، ثمره پویندگی است و سرانجام بالندگی؛ و خوشا، بر آنان که اهل کتابند و یاران و دوستانی کتابخوان و اندیشمند دارند. خوشا بر آنان که همه وجودشان سرشار از بالاترین لذّتهای دنیاست: لذّت مطالعه. و مطالعه، خیزشی است از ژرفای ظلمت تا اوج نور.
مطالعه، تماس دمادم با روشنایی است. مطالعه، کوچ از خزان تنهایی فرد، به سوی بهارانِ جمعِ جامعه است. مطالعه، پاسخی به پرسش نیازهای آدمی است. مطالعه، دستیابی به میراث دانش و فرهنگ پیشینیان است.
مطالعه، ضرب آیینه در آب و ماهتاب است. مطالعه، فهم زبانِ علم است مطالعه حرکت است، انگیزه است، جهش است. مطالعه، طلوع طلیعه آگاهی و زندگانی است، و تو چه میدانی که کتاب چیست؟ برگهایی است زرین که با نور، صحیفه جان را به ملکوت پیوند میزند، و تو را تا فراسوی جهان مادی و در عالم معنا، به سیر و سیاحت میخواند. کتاب، ودیعهای ارجمند است و وسیلهای برای آموختن علوم و افروختن چراغ راه. کتاب، بالهایی برای پرواز در آبیِ عروج، و بالههایی برای شنا در سبزنای حیات است؛ و کتاب، گرد آمدهای از زیبایی ستارگان، و حرکت پرندگان و سیر اندیشه انسان است. کتاب خوب، سرچشمهای زاینده و دریایی پاینده است. بیایید خوب کتاب بخوانیم! بیایید کتابِ خوب بخوانیم!
بیست و دوم بهمن، روز حضور میلیونها آیینه درمیادین اخلاص، خیابانهای آزادی و کوچههای کوچ از خود تا خدا، روز صدور فریادهای عاشقانه سروها به ماه، روز بیدار باش خوانیِ مادرانی که کودکان انقلابی را در گاهواره زمین، بیدار نگاه میدارند؛ روز میثاق انگشتهای مُشت شده، گامهای همیشه به راه و دیدگان نافذ آتشفشانهای همیشه گدازان است.
بیست و دوم بهمن، روز بالندگی بالهای پرواز به ملکوت، روز نور افشانی منظومههای زمینی، روز سرایش بلندترین مثنوی عارفانه و زیباترین غزل عاشقانه، روز نگارش طولانیترین داستان زمانه است؛ داستانی که طرح آن بر اساس ایمان بود و موضوعش استقامت،، حادثه اصلیاش شور و شکوفایی مردی از خمین، و شخصیت اصلی آن نه یک تن، که میلیونها زن و مرد بهار آفرین، و پیام آن ماندگاری هماره باغستان توحید و وحدت و تاراندن گرگهای حملهور بر باغ! بیست و دوم بهمن، روز گل دادن درخت آزادگی و دلاوری، روز رویش دوباره جوانههای صلابت، جوشش شعلههای شهامت، روز رشد ساقههای رشادت، روز پیمان پایداری، روز میثاق صاعقهها با تمامی صلابت، روز گستردگی آفاق همت وایثار، در کران تا کران روزگار، روز
شگفتی فرشتگان از دیدن شگفترین انسانهای تاریخ است.
بیست و دوم بهمن، روز اتصال بالهای رنگین پروانهها به یکدیگر است، روز رویش باله ماهیهای آزاد بر سطح آبهای دریای احمر، روز نوشیدن نور ناب، روز گشایش فصلی از خطاب، روز خطبه روشن باران و خطابه بلند یاران، روز بیعت چندین و چند باره با خورشید محبوب، روز معراج اندیشهها، روز شفافیت شیشهها، روز جاودانه همیشهها. بیست و دوم بهمن، روز همایش فجر و فلق است، روز بر آمدن آوازهای سپید، روز سیاه شدن دوباره کاخ سفید، روز اهتزاز قلبها بر فراز قبّه معنویت، روز شکست استعمار واستکبار، روز تجلّی ایران اسلامی، روز سرفرازی انسان، روز بوسه زدن بر چهره خورشید، روز شکوه حماسه و روز بارش برکت، روز دستهای بلند شدهای که بر دامان تلألؤ آفتاب، چنگ میزدند و نور را در آغوش میکشیدند، روز پیمودن کوچه باغهایی از خمین تا خامنه. بر همه پاسداران حرمت و یادآوران بیست و دوم بهمن، سپاس و ستایش و شادی، سزاوار و شایسته باد!
اگر چه دستگیری مغزهای فراری، ضروری به نظر میرسد، به گمان قلم من، خسارت فرار «قلب»ها به خارج از مرزهای صداقت و معنا، چندان کمتر از فرار مغزها نیست، زیرا گریز قلب از کالبد جاده انصاف، آدمی را به سرگردانی در بیراهه بی اعتدالی میکشاند و به درّه دوری از داوری درست میاندازد. هرگاه «قلب»ها به غزل خوانی فرار بپردازند، سمفونی کم خونی و بی خونی در پیکره آدم، گوش سلّولها را کر میکند! اگر «قلب»ها، بگریزند، تمام وجود آدمی، سکّه قلب میشود و روزنه تقلّب به سوی مغز و زبان انسان گشوده میشود؛ آن هنگام است که آدمی هیچ گاه پاس اندیشه و درنگ را نمینهد و خیرخواهی ونیک اندیشی، جای خود را به کج فهمی و غرض ورزی میدهد. هرگاه «قلب»ها بگریزند، دیدهها کم سو میشوند وتوان کار و کاوش رخت بر میبندند و لبها به بازسازی اندیشهها، مددی نمیرسانند. اگر «قلب»ها به خارج از محدوده دلها فرار کنند، قلمها پرهیزی از نوشتن هر چیز و ناچیز نخواهند داشت و چهره سادگی و صفا و لطافت زندگی، خدشه دار خواهد شد. آن زمان غرض ورزیها و شبهه افکنیها سر برخواهد آورد.
اگر «قلب»ها در جایگاه خود نمانند، معانی کمرنگ میشوند و
صِداق مصادیق کاهش مییابد و سیاه رگها و سرخرگها از رساندن خونِ زندگی به اندام جامعه باز میمانند. پس چه نیکوست بکوشیم که قلبها را از خارج به خاستگاه نخستین خود باز گردانیم!
تقویم سالهای خورشیدی ایمان یا تقویم سالهای قمری عشق، هر برگش سرشار از خطوط روشن و برجسته ایثار است، و این همه، به رنگ بسیجی خود نمایی میکند، و رنگ بسیجی، رنگ خاک است، امّا بوی افلاک میدهد. به افلاک اگر پَر دل بگشایی و با ملایک همسفر شوی، ساکنان هفت آسمان را میبینی که به تبرّک، دست بر دامان بسیجیان زدهاند و انبوه ستارگان را مییابی صف اندر صف تا از گلچهرگان عرصه ایمان و جهاد و شهادت، نور گیرند. گوش اگر بسپاری صدای پای نور را میشنوی، عطر گلهای جاودانه و سبزهای سرخ را میبینی و میبویی، و بسیجی را مینگری که عشق را فریاد میزند! سپید روییِ سالهای ایستادگی، حماسه و ایثار، از سپیدی اندیشه بسیج است، و هر کودکی که آموخته این مکتب است خردمندی است کامل!
شگفتا که نام بسیج، مترادف است با زلزلهای در کاخ بداندیشان! و بارها دیدیم که «بای» بسیج، الفبای استعمار را کور کرد، «سین» آن ؛ سطوت دروغین سلطه گران را سوزاند، و«جیم» اش؛ جشن هماره ایمانیان را در پیروزیهای دمادم، جاودانه ساخت.
تقویم سالهای مقاومت، سالهای تبلور مردانگی، سالهای تجسم ایمان و آزادگی، روز تعطیلی به خود ندیده است؛ همه روزهایش به رنگ سرخ نوشته شده است. مرکّب این تقویم، از سینه و گلوی عشاق دین، شتک زده است، و همچون نافه ختن، سر باز کرده و عطر آگینی فضا را برای همیشه بیمه کرده است. تقویم ایمان، تقویم عشق، هرگز کهنه نمیشود سالهای سال میشود آن را به کار گرفت. این تقویم، پُر از ایام اللّه است، و هر بار که برگ از برگ آن برداری، بوی عود و عنبر و گلاب از آن استشمام میکنی، وعصارهای از صفا وخلوص و خدمت را در پیش خویش مجسم میبینی. نام و کتاب بسیجیان سرشار از حروف نورانی است. به امید تداوم اندیشههای بسیجی!
اینک که گیسوان نسیم نوروزی بر دامان سنبل و شقایق افشان است؛ اینک که پروانگان بهاری به هیچ پروایی از خزان، بر بامهای محبت پر میکشند؛ اینک که عشق، طلعت زیبای خویش را در آیینه یادها جلوه میدهد؛ اینک که سبزهها دست در دست باد، به استقبال نگاههای تازه میروند؛ اینک که رسانه ثانیهها نوید آمدن فصل گلریزان را فریاد میزنند؛ اینک که شاخههای سرشار از عطوفت رویش، بر شانههای شبنم خیز درختان، تجلّی دارند؛ اینک که مِهر، از سوی ماهتاب و عشق از نگاه آفتاب بر دلهای ما میبارد، اینک که هنگامه تلاقی چشمان آب و آیینه است ؛ اینک که بلبلان ترنّم نگار، دیده بر گامهای یار دوختهاند؛ اینک که ما، در سایه سار شاخههای ولایت به «تنفس صبح» مشغولیم و برفراز سفره گسترده شام شادمانی نشستهایم ؛ اینک که روز از مشرق نگاه ما طلوع میکند؛ اینک که گلدانههای داوودی و نرگس همراه با عطر پونه و مریم، دفتر زمانه را عطرآگین کردهاند ؛ اینک که نسترن و لاله، دست در دست سنبل و نسرین، در کوچههای حُسن یوسف میدوند؛ اینک که نگاه ارکیده و لادن، از دیدار شب بو، بوی خوش روز را استشمام میکند؛ اینک که گاه زایش سرسبزی و طراوت چشمان روزگاران است ؛ اینک که نغمههای پرطنین تابش انوار معرفت، از همه سو به گوش جان جهان میرسد؛ اینک که نور به سوی آشیانه دلهای، در
پرواز است؛ اینک که فاختگان عشق، بر سر و شانههای دلباختگان ایمان فرود میآیند؛ اینک که نام همه دیدگان بیدار را در صحیفه تجلّی و ملکوت مینگارند؛ اینک که سفره سفر سیادت و سادگی گسترده شده است ؛ اینک که شاهراه میان ما و ماه و معنا را گشودهاند ؛ اینک که کشتی دیدار را به سوی بحرالعلومِ محبّت و فرهیختگی هدایت میکنند؛ اینک که فاصلهای با دلِ دریا نداریم ؛ اینک که گوهر صدف زندگی در کف نگاه مشتاقانه ماست ؛ دستان سبز و پرتپش قلبهای ما، کاسههای دعاییاند که در انتظار ریزش باران رحمت، تا آستانه بلند رهبریِ بیداری، قد کشیدهاند.
اینک به یُمن خجستهترین بازدید قلب خویش، تپشهای زلال و روشن، ما را سبزتر از همیشه به پا میدارد و بوسههای نگاه و دل ما را نثار مقدم گل خیز، نگاه آفتاب بین و ردای فلق بارِ آن یار مهربان میسازد. باز به یاد میآوریم زمانهای را که به همراهی او و آن دلدار سفر کرده، گیسوان گلها را شانه میزدیم، گلزار را میپیراستیم، عطر شفابخش حقیقت را در هر سوی جهان میپراکندیم، روح دریا را به دست میگرفتیم، بر مزار لالهها گُلِ ستاره میکاشتیم و مشتاقانه از پی «آواز حقیقت» میدویدیم. آه! هنگامه، هنگامی آغاز شد که باغ زندگانی ما از پرواز پرستوی قامت دلدار، تهی ماند. بی درنگ امّا پس از آن خسوف، طلعت خجسته ماه، ما را به ابتدای «والفجر» برد و «لیالی قدر» را از پی هم نشانمان داد، و ما پس از برگزاری نماز وحشت و غربت، مشتاقانه به منظر آفتاب چشم دوختیم و با دومین محبوب، به اقامه نماز جماعت عشق پرداختیم و دیگر باره کام خویش را از برکتِ «کوثر ولایت» سرشار ساختیم ؛ فریضه پیروی از قلّهای بلند را بر خویش واجب دانستیم و بر پرچم خضری که آب
حیات انقلاب را با خود داشت، بوسهها نثار کردیم،، سطوت دیرینه یارِ گل و شکوه و هیمنه راستین آن پیشوای کبیر را در سیمای قافله سالاری دیگر یافتیم و سفره دل را بر مقدم والای وی انداختیم ! در آن روزگار فراق، همه گل اندامان، دامن دامن عطر سپیده و سرور چیدند، بیت بیت غزلِ سراسر «مطلع الفجر» را شنیدند و دریا دریا تلاطم عشق و ایمان را دیدند. برادر موسای عصر، دریچهای به صبح مسیحایی تاریخ فرا روی ما گشود و سفر آغاز شد... قلبها، یک یک و چند چند و تنها و در جمع، پروانهوار گرد شمع حقیقت چرخیدند و از فیض روشنایی شمعِ شبستانِ شهامت و دلیری و استقامت، سرمست باده مهر و برادری شدند، و یدِ بیضای «موسوی»، شور «حسینی» را در همهجا گسترانید و ما شورانگیزترین حماسه بشری را بارها بوسه باران کردیم ! اکنون نَفَسهای سبز بهاری در تمامی وجود ما جاری است. اگر چه سرو بلند ما، رخ پوشانده است ؛ اگر چه یادگار خورشید راحل، عروج کرده است ؛ صنوبری ستبر، ریشههای گسترده آن درخت همیشه زنده را به پاسداری ایستاده است، و ما نهایت نوروز را فرا راه فصلهای خویش میبینیم و بر ثمرههای سرشار و شیرین این باغستان، چشم امید میدوزیم.
حالیا ای زائر بلند مقام خورشید هشتم! ای پرستوی بلند پرواز عشق و ایمان! ای چشمه سار فضیلت و معنا! ای فوّاره بلندِ حقیقت! ای نور! با گامهایت بر دیدگان ما نیز نهال شور و نور کاشتی و نسیم خاطرات خوش
نوروزها را بر جان و دل ما وزاندی. ای طراوت بستان سرسبز انقلاب اسلامی! ای چشمهای بیدار روح خدا! ای قلب تپنده امت ما! به دیار دیرینههای سبز و سرخ خوش آمدی.
بر گامهای بهاریت،خوشبوترین عطر گلهای زیبا ارزانی باد و دیدگان حقبینت تا به هنگام بوسه زدن بر پرچم گلهای بهار آفرین جهانی، روشنترین چلچراغ دیار اهل ایمان باد!
شما مرا میشناسید. شما مرا دیدهاید. ما بارها در صحنههای گوناگون با هم دیدار کردهایم. من همیشه با شمایم. شما را گرم نگاه میدارم. شما را زنده نگاه میدارم، حتی زمانی که برای هدفی مقدس ناگزیر شوم از شما جدا گردم، زندگی و جاودانگیِ شما را تضمین میکنم. این من بودم که در نیمرروز سخت عاشورا، از گلوی یاران آفتاب بر دیواره تاریخ، پاشیدم! این من بودم که همیشه مایه هراس ستمگران شدم. این من بودم که سلاحِ دست مظلومان تاریخ شدم. من بودم، خون، که بر سنگ فرش خیابانهای پنجاه و هفت و بر دیوار سالهای ظلمت به شکل «درود بر خمینی» و «مرگ بر شاه» در آمدم و سرانجام، مُهرِ «باطل شد» را بر تصویر طاغوت زدم. من بودم که با پنجههای آغشته به خویش، دیوارها را آذین بستم و دیوها را لرزاندم. من بودم، خون، که ستمگران را به زانو درآوردم. من بودم که از قلب جوانها، گلوی دختران و زنان، سینههای پیرمردان و چشمهای کودکان، فوّاره زدم. سیاهیها را شُستم و شب را به فجر و سپیده رساندم. شب شکنان! فجرتان مبارک باد!
یک روز، زندگی به گلولهها، گُل هدیه داد. یک روز زندگی دستهایش را مُشت کرد و بر فرق ظلم و ظلمت کوبید. یک روز، زندگی، میلههای زندانِ تنگ بی تحرکی را شکست. یک روز، زندگی، کوه دماوندِ استقامت را بر سرِ خمودگی و سستی فرو ریخت.
یک روز، زندگی، چهره خندان رهایی را بوسه باران کرد. یک روز، زندگی، خود را از تکرار روزانه رها کرد و دستهای روشنی خواه خود را به سوی جاریِ شور و نور و سرور کشید. یک روز، زندگی فریاد زد: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی. آن روز، بیست و دوبار خورشیدِ مهر، بر سریر سجّادهها گُل کرد. آن روز، بیست و دو کبوتر سپید، آسمان زندگی را پرواز باران کردند. آن روز، بیست و دوبار، لبهای زندگی به شکفتن، بوسه زد. آن روز، بیست و دو پرنده، به سوی آبیِ ایمان، سرخی ایثار و سبزیِ صداقت؛ پر کشیدند. آن روز، معجون هفت گانه عشق وایمان و مهر و شادی و استقلال و آزادی و دینْمداری، کامِ جان شیفتگان حق و حقیقت را شیرین کرد. آن روز، بیست و دومین طلوع طلیعه طهارت و تقوا و فرزانگی و فرهیختگی، فجر را به انفجاری از نور، دیگر ساخت.
آن روز، بیست و دومین روز بهمن بود، که ما امروز وهمیشه گرامیاش میداریم. فرّ و شکوهش بر شما فرّخ باد!
دریا! ای روح آبی دنیا، ای قطرههای انبوهِ به هم برآمده و جان به جان هم داده، در تو تصویر برگ و بار خرمابُنان ریشهدار را مینگرم؛ نخلهای سوخته از شقاوتِ ظلم، نخلهای ایستاده زخمی، نخلهای سرفراز سینه گشاده، نخلهای تیر خورده کین! دریا! ای زلال آیینه هر چه اوج و موج! ای رسول شفافیت اندیشههای سبز، ای همه سیّال، ای جاریِ سپید رگانِ خاک، هلا، ای سیراب کننده هر تشنه کام وتشنه جان، ای وسیعِ آب، روانِ بیقرارِ نبضِ باران، ما را سپید کن همچون صدای صداقت، و ارتفاع اندیشهمان را از فراز صنوبران همیشه سبز، که قائمند و زنده و استوار، بالاتر بکشان! ای دریا! تلاطم دلهای ناامیدان را با آرامش آبی عشق، تسکین بخش، و گامهای مصمم هر که را و هر چه را که در کارگاه شگفت «ایستادن» و «ساختن» تن به تحمّل رنجی که شورانگیز و شیرین است، سپرده، استوارتر گردان! دریا! با توام. روی از من مگردان، نگاه عاشقانه این شیدای زلالی را، میهمان دیدگان خود کن. ای آبِ آبیِ دریا! ای خزان ستیزِ خیز آور، تا خزانه دلهای وارث نور و هور، همه عصمت خویش را به تبرک قسمت کن، و نجابت خواب بی آرام خود را تا همه سرحدهای انسانی، و به سوی همه پیلواران ظلمت ستیزی که موجند و آسایش را درعدم خویش
میدانند، فروپاش! هان! به ما موج حماسه و ایثار و عشق، نثار کن، تا بال به بال مرغان دریایی، تا اوج آشنای آسمان، و از آبی تو تا آبی ایمان، تا مرز آشیان ملایک، پَر کشیم. دریا! صدفهای صاف محبت را میانمان تقسیم کن، و گوهرهای عشق به خودسازی و ایمان به آرمانِ سازندگیهای شکوهمند را بر گریبان اندیشهمان بیاویز! ای حجم پاک! خروش مقدس ستیزه را بر هر چه سیاهی و تباهی، در تن و جانمان باقی نگاهدار، و سروش شور گسترِ تداوم رهپویی به سوی نور و شور را همواره زنده نگاهدار. ما روحی دریایی میطلبیم؛ روح پر تحرکی سرشار از کار!