ghaemiyeh.com
سرشناسه : نظری توکلی، سعید، ۱۳۴۸-
عنوان و نام پدیدآور : حضانت کودکان در فقه اسلامی / سعید نظری توکلی
مشخصات نشر : تهران : سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی (سمت) ، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی ؛ مشهد : بنیاد پژوهشهای اسلامی ، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : بیست و یک، ۵۳۴ ص.
فروست : سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی (سمت) ، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی ؛ ۱۰۴۴ . حوزه الهیات ( فقه و مبانی حقوق اسلامی ) ؛ شماره ۲.
شابک : ۳۸۰۰۰ ریال : 964-530-098-3
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی:Said Nazari Tawakkuli. Child Custady in the islamic law
یادداشت : کتابنامه: ص. ۵۲۵ - ۵۳۴ ؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
موضوع : کودکان -- سرپرستی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
شناسه افزوده : سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت).
رده بندی کنگره : BP۱۸۹/۹/ن۶ح۶ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۶
شماره کتابشناسی ملی : م۸۵-۱۱۵۷۰
حضانت کودکان
در فقه اسلامی
سعید نظری توکّلی
اهداء
این اثر را به رسم سپاس و ارج نهادن به مقام شامخ معلّمی، به روح پر فتوح استاد گرانمایه خود، فقیه توانا، اُصولیِ خبیر، رِجالی برجسته و محدّث بلند مرتبه، حضرت آیهاللّه سیّد محمّد علی موحّد ابطحی قدسسرهتقدیم میدارم.
پیش درآمد
بخش اوّل: بررسی مسایل حقوقی شیردهی کودکان (رضاع)
فصل اوّل: جایگاه شیر مادر در متون دینی··· 29
فصل دوم: زمان شیردهی مادر··· 37
فصل سوم: وظایف مادر در دوره شیردهی··· 44
فصل چهارم: وظایف پدر در دوره شیردهی··· 78
فصل پنجم: وظایف متقابل پدر و مادر در دوره شیردهی··· 117
فصل ششم: وظایف جانشینان پدر در دوره شیردهی··· 126
فصل هفتم: چگونگی از شیر گرفتن کودک··· 143
فصل هشتم: سپردن کودک به دایه··· 155
بخش دوم: بررسی مسایل حقوقی نگهداری کودکان (حضانت)
پیشگفتار: نگهداری کودکان در قرآن کریم··· 171
فصل اوّل: مباحث مقدّماتی··· 177
فصل دوم: مراحل نگهداری کودکان··· 196
فصل سوم: شرایط نگهداری کودکان··· 284
فصل چهارم: روابط پدر و مادر در دوره نگهداری کودکان··· 329
فصل پنجم: نگهداری از سایر افراد··· 333
فصل ششم: کودکان در نظام بردهداری··· 343
بخش سوم: بررسی مسایل حقوقی کودکان سر راهی (لقیط)
فصل اوّل: مباحث مقدّماتی··· 367
فصل دوم: شرایط نگهداری از کودکان سرراهی··· 391
فصل سوم: مسایل حقوقی کودکان سرراهی··· 424
فصل چهارم: مسایل کیفری کودکان سرراهی··· 452
فصل پنجم: اختلاف درباره نگهداری کودکان سرراهی··· 461
فصل ششم: رابطه خویشاوندی با کودکان سرراهی··· 470
فصل هفتم: خویشاوندی مجازی··· 482
فصل هشتم: دین و آیین کودکان سرراهی··· 487
بخش چهارم: نقد و بررسی اسناد روایات
روایات بخش اوّل··· 505
روایات بخش دوم··· 533
روایات بخش سوم··· 553
فهرست ها
فهرست منابع··· 567
فهرست تفصیلی مطالب··· 580
سپاس و تقدیر
خداوند را سپاسگزارم که بر من منّت نهاد و لباس فاخر بندگی را بر قامتم پوشاند، هرچند که هیچ گاه نتوانسته و نخواهم توانست حق این نعمت را بهجا آورم «الهی ما عبدناک حق عبادتک» و سپس او را شکرگزارم که از اوان کودکی، طعم خوش دانشجویی را از دریای بیکران علم خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام به من چشانید.
همچنین از همه فقهای پیشین تشکر و برای ایشان طلب آمرزش دارم، کسانی که با همتی بالا و تلاشی طاقت فرسا، عمر خود را در نشر علوم و بسط معارف الهی گذاردند و با کمترین امکانات، گنجینههایی بزرگ از دانش را فراهم ساختند که هرچه در آن سیر میکنیم به احاطه آنان به مسائل گوناگون علوم، واقف و از دامنه فهم و درکشان شگفتزده میشویم.
از تمامی اساتید خود که در خلال سالهای گذشته، افتخار شاگردی شان را داشتهام سپاسگزارم، کسانی که بیمنت و مزد، هرآنچه را که داشتند، پیش رویم قرار دادند و من نیز به اندازه گنجایش خود از آن بهره جستم.
بر خود لازم میدانم برای درگذشتگان از ایشان، طلب آمرزش و رضوان الهی و برای آنان که هنوز در این سرای فانی عهده دار نشر علوم اهل البیت علیهمالسلام هستند، سلامت و توفیق را خواستار باشم.
سرانجام از مدیر عامل محترم بنیاد پژوهشهای اسلامی و همکاران ایشان که در نشر این اثر تلاش فراوان نمودهاند، سپاسگزارم. و بویژه از دوست عزیز و فرهیخته خود
جناب آقای ضیائی که عهدهدار ویرایش ادبی آن و همچنین از فاضل ارجمند حجهالاسلام حاجیآبادی که با نکتهسنجی و دقت تحسینبرانگیز خود، ویرایش علمی آن را به انجام رساندهاند، کمال امتنان و تشکر را دارم.
الحمد للّه ربّ العالمین، مُنزل الوحی علی المرسلین، و الصّلاة و السّلام علی خیر خلقه خاتم النّبیین و آله الطیّبین الطّاهرین، لاسیّما مولانا و مقتدانا الحجّة بن الحسن العسکری عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف.
حمد و سپاس خدایی را سزاست که اساس آفرینش را بر زوجیّت نهاد «وَالَّذِی خَلَقَ الأزْوَاجَ کُلَّهَا»(1)تا عبرتی باشد «وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»(2).
آدمی نیز چون سایر موجودات از این قانون مستثنا نبوده، از حقیقتی یکسان، زن و مرد وجود داده شدند «خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا»(3)تا زمینه آسایش و آرامش یکدیگر را فراهم ساخته «خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ إلَیْهَا»(4)، خداوند بزرگ به لطف خود، مهربانی و رحمت را میان آنها قرار دهد، «وَ مِنْ ءَایَاتِهِ أنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ أزْوَاجا لِتَسْکُنُوا إلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إنَّ فِی ذلِکَ لاَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(5).
زن و مرد همپای با هم، زندگی را از بهشت آغاز کردند «یَا ءَادَمُ اسْکُنْ أنْتَ وَ زَوْجُکَ الجَنَّةَ»(6)و به واسطه داشتن دشمن مشترک، خداوند هر دو را از پیروی شیطان پرهیز داد تا از آنجا بیرون رانده نشوند «فَقُلْنَا یَا ءَادَمُ إنَّ هذَا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلایُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ
فَتَشْقی»(1).
اما این زن و مرد کم تجربه، مفتون سخنان آن دشمن مشترک قرار گرفته، با گوش سپردن به سخنان او، از آن سرزمین زیبا بیرون رانده شدند «فَأزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا
فَأخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ»(2).
رانده شدن از بهشت، به معنای پایان دشمنی با این زن و مرد نیست، زیرا هستند کسانی که با هدف قرار دادن محبت میان آنها، تلاش دارند تا ایشان را از یکدیگر جدا سازند «فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ»(3)اما به رغم همه آن تلاشها، زن و مرد راه درست را یافته، با حفظ و حراست از پیوند ازلی میان خود، زمینه به بار نشستن آن را فراهم ساختند، و از اینجا بود که فرزند به عنوان نتیجه این پیوند خجسته و روزی پاک الهی پا به عرصه هستی گذاشت «وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ أزْوَاجا وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أزْوَاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ»(4).
زن و مرد با گذر از دنیا، همچنان که روز نخستین با یکدیگر و از بهشت زندگی را آغاز کردند، همپای هم دوباره به بهشت بر میگردند «هُمْ وَ أزْوَاجُهُمْ فِی ظِلالٍ عَلَی الأرَائِکِ مُتَّکِئُونَ»(5)اما نه به تنهایی بلکه با فرزندانشان، تا نتیجه تلاش خود را در دوره کوتاه زندگی دنیوی ببینند «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ ءَابَائِهِمْ وَ أزْوَاجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ»(6).
پس چه زیباست زندگی و چه با شکوه است پیوندی که آغازش از بهشت و انجامش نیز بهشت است و صد تأسف برای زنان و مردانی که به جای بازگشت به آن بهشت برین، انجام زندگیشان دوزخ درد و رنج و محنت است «احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أزْوَاجَهُمْ وَ مَا کَانُوا یَعْبُدُونَ»(7).
اما بعد؛ در میان واحدهای اجتماعی، خانواده کوچکترین و در عین حال مهمترین واحدی است که با ایجاد پیوند زناشویی میان دو جنس مخالف زن و مرد به وجود میآید.
گرچه ازدواج، کارکردهای متفاوتی دارد ولی در میان آنها، تولید مثل که با انگیزه بقای
نسل انجام میشود از جایگاه ممتازی برخوردار است.
لازمه تحقق چنین کارکردی، شکل گیری سه رکن پدر، مادر و فرزند در کنار هم است که نوع روابط، چگونگی تعامل و وظایف متقابل هریک نسبت به دیگری از دیرباز در نظامهای حقوقی جوامع متمدن، بلکه در جوامع غیر متمدن نیز مطرح بوده و هم اکنون نیز با جدّیت تمام دنبال میشود.
نظام حقوقی اسلام نیز چون سایر نظامهای حقوقی از این مطلب مستثنا نبوده، نظر به جامعیتی که دین مبین اسلام دارد، این مسأله را از جوانب گوناگون مورد بررسی قرار داده است.
صرف نظر از آیات فراوانی که محور بحث آنها مسایل زناشویی (ازدواج) و جدایی زن و مرد از یکدیگر (طلاق) است، قرآن کریم در چهار آیه بحث بارداری، شیردهی و مسایل وابسته به آن را مورد بحث و گفتگو قرار داده است.
در جوامع روایی نیز احادیث زیادی از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام به ما رسیده که عهده دار بیان حقوق کودکان است.
فقهای بزرگ شیعه هم به مناسبتهای گوناگون مسایل مربوط به کودکان و مادران را مطرح کردهاند، اما بابی مستقل برای این منظور نگشودهاند.
محققان میتوانند نظرات فقهی مربوط به شیر دادن، نگهداری و سرپرستی کودکان را در بخشهای زیر مطالعه و بررسی کنند:
1- کتاب نکاح در دو بحث رضاع و اولیای عقد 2- کتاب طلاق در بحث عده زن باردار
3- کتاب لقطه در بحث لقطه انسان 4- کتاب حدود در بحث اجرای حد بر زن باردار و شیرده و بحث اجرای حد ارتداد بر فرد نابالغ 4- کتاب مکاسب در بحث اجرت بر
واجبات 5- کتاب عتق در بحث جدایی در آزادی کودک و مادر 6- کتاب بیع در بحث جدایی میان کودک و مادر در فروش 7- کتاب طهارت در بحث تبعیت.
به هر حال، برای اطلاع خوانندگان محترم از چگونگی تحقیق انجام شده درباره مسایل حقوقی کودکان در فقه اسلامی، بیان توضیحات زیر را لازم میدانم:
روش تحقیق
از آنجا که مایل بودم اطلاعات کامل و جامعی از مباحث حقوقی کودکان پیش روی خوانندگان محترم قرار داده شود، با حوصلهای زیاد به درازای یک سال تمام، این مراحل
را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم:
بررسی متون فقهی: برای این منظور یکایک متون فقهی شیعه از قرن اول هجری تا زمان حاضر در ابوابی که مباحث کودکان به طور ضمنی یا مستقل مورد بحث قرار گرفته بود، بررسی و مطالب آنها به ترتیب موضوعی فیش برداری و طبقه بندی گردید.
چون محور اصلی مباحث این کتاب، جایگاه حقوق کودکان در فقه اسلامی با گرایش فقه شیعه است، از بررسی تفصیلی آرای فقهای سایر مذاهب اسلامی خودداری شد؛ اما به واسطه اینکه به جامعیت تحقیق آسیبی وارد نشود، به گونهای گذرا و گزینشی نظرات فقهای اهل سنت از متون فقهی اصلی هریک از مذاهب و گاه از متون دورههای متأخر، استخراج و در لابهلای مباحث مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
بررسی متون تفسیری: از مجموع آیات قرآنی، در چهار آیه به طور مستقل، بارداری،
شیردهی و مسایل مربوط به آن مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است(1).
برای فهم درست معنای این آیات و در نتیجه به دست آوردن احکام فقهی متناسب از آنها، میباید از نظرات مفسران و آنچه پیرامون آنها در متون تفسیری آمده است مطلع شویم.
1) بقره 2 / 233؛ طلاق (65) / 6؛ احقاف (46) / 15؛ لقمان (31) / 14.
از این رو، تمامی متون تفسیری شیعه صرف نظر از زبان تألیف آنها - فارسی یا عربی- و منابع مهم تفسیری اهل سنت بدون توجه به نگرش مذهبی آنها مورد مطالعه و بررسی قرار گرفت.
پُر واضح است که احتمالات موجود در کتابهای تفسیری از چندان تنوع و کثرتی برخوردار هستند که نمیتوان به همه آنها اعتماد کرد، به خصوص که بیشتر این احتمالات، بدون داشتن مبنای تاریخی یا روایی محصول، اندیشه طراحان آنهاست؛ بنابر این، تنها نقل احتمالات مطرح شده را کافی ندانسته، به نقد و ارزیابی آنها نیز اقدام و از میان احتمالات موجود، یکی از آنها بر اساس دلایل و مستنداتی که در متن کتاب توضیح آن آمده است، برگزیده شده است.
بررسی متون روایی: برای ارزیابی فقهی یک مسأله، ضروریترین کار یافتن روایات
متناسب با آن و بررسی اعتبار سندی و معنای آنهاست.
برای این منظور، تمامی روایاتی که در جوامع روایی از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام پیرامون مسائل مورد بحث در این کتاب وجود دارد، به تناسب موضوع جمع آوری و با توجه به میزان اعتبار و حجیت آنها مورد استفاده قرار گرفته است.
روش تدوین
برای تدوین مطالب این کتاب، به ترتیب از روشهای زیر استفاده شده است:
بیان آرای فقها: در گام نخست، ابتدا مطالب بر اساس آرای موجود در کتب فقهی و
توضیحات فقهای پیشین، طرح و بسته به اهمیت آنها، در پاصفحه منابع و مآخذ آنها بیان شده است.
گزینش و انتخاب: پس از طرح مسأله، چنانچه در نظر با آنچه فقهای بزرگ - پیش از
این - مطرح کردهاند موافق بودم، بدون اشاره به نظر خود، مطلب با ارجاع به کتب فقهی،
بیان شده است.
اما اگر با مطلبی موافق نبودم، نظر خود را با عنوان «نقد و بررسی» بیان کردم، ولی باز
اگر در میان فقها کسی را مییافتم که چنین نظری را به گونهای بیان کرده، در پا صفحه، به
آن اشاره شده است.
البته توجه به این مطلب ضروری است که در انتخاب یک نظر فقهی، مشهور بودن یا نبودن آن در میان فقها ملاک نبوده است، به همین جهت گاه نظری انتخاب شده که در متون فقهی چندان طرفداری ندارد.
به عنوان مثال، به نظر ما شیر دادن برای مادر در خلال بیست و یک ماه نخست زندگی کودک امری است واجب، با اینکه مشهور بر استحباب یا فضیلت آن فتوا دادهاند(1)همچنین به نظر نگارنده، مادامی که پیوند زناشویی میان زن و شوهر پابرجا است، زن نمیتواند برای شیر دادن به کودک خود از شوهرش تقاضای دستمزد کند، چرا که گرفتن اجرت تنها به جایی اختصاص دارد که پدر از مادر با طلاق از یکدیگر جدا شدهاند، با اینکه مشهور میان فقها جواز این کار است.
ترجمه متون عربی: از آنجا که بیشتر مستندات فقهی، آیات قرآنی و احادیث خاندان
عصمت و طهارت علیهمالسلام است، برای اطلاع خوانندگان محترم از معنای آنها، پس از ذکر متن عربی، ترجمه آن نیز آورده شده است.
اما توجه به این مطلب ضروری است که ترجمههای مذکور، برگردان فارسی آن متون بنا به نظر و انتخاب نگارنده است و به همین جهت در ترجمه آیات قرآنی نیز به یک ترجمه خاص توجه نشده است.
البته در هنگام برگردان اصطلاحات فقهی تلاش شده است که مترادف عربی آن در داخل پرانتز آورده شود.
نقد و بررسی رجالی: بدون تردید استناد به روایات، بدون بررسی میزان اعتبار آنها
ممکن نیست، از این رو در آخر کتاب، تک تک این روایات مورد ارزیابی رجالی و نقد و بررسی سندی قرار گرفته است.
1) در فصل سوم به تفصیل درباره این نظریه و دلایل مخالفان و موافقان آن توضیح داده شده است؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: ص 61-70.
میباید به این نکته نیز توجه داشت که مبنای این بررسیها تنها توثیق یا تضعیف مشایخ رجالی نبوده است، بلکه نگارنده بر اساس مبانی خود در علم رجال، صحت و اعتبار این روایات را ارزیابی کرده است.
اما از آنجا که تحقیقات رجالی، هماهنگی چندانی با فصول این کتاب نداشت، تمامی روایات به کار رفته در این پژوهش، شماره گذاری و در بخش چهارم به تفصیل درباره میزان اعتبار سندی آنها گفتگو شده است.
مقایسه با قانون مدنی: برای اطلاع خوانندگان محترم، سعی شده است در هر بحثی، به ماده یا مواد قانون حقوق مدنی نیز اشاره شود.
محتوا
بنا به توضیحاتی که داده شد، اطلاعات به دست آمده، از نظر محتوایی طبقه بندی و در قالب چهار بخش تدوین گردیده است:
بررسی مسایل حقوقی شیردهی کودکان (رضاع): در بخش نخست در خلال هشت فصل، این مطالب مورد بررسی قرار گرفت: جایگاه شیر مادر در متون دینی، زمان شیردهی مادر، وظایف مادر در دوره شیردهی، وظایف پدر در دوره شیردهی، وظایف متقابل پدر و مادر در دوره شیردهی، وظایف جانشینان پدر در دوره شیردهی، چگونگی گرفتن کودک از شیر، چگونگی گرفتن دایه برای کودک.
بررسی مسایل حقوقی نگهداری کودکان (حضانت): بخش دوم با یک پیشگفتار درباره جایگاه نگهداری کودکان در قرآن کریم آغاز شده و سپس در ضمن شش فصل این مطالب مورد بحث قرار گرفته است: مباحث مقدّماتی، مراحل نگهداری کودکان، شرایط نگهداری کودکان، روابط پدر و مادر در دوره نگهداری کودکان، نگهداری از سایر افراد، نگهداری کودکان در نظام برده داری.
بررسی مسایل حقوقی کودکان سرراهی (لقیط): بخش سوم نیز در برگیرنده این مطالب است: مباحث مقدماتی، شرایط نگهداری از کودکان سرراهی، مسایل حقوقی
کودکان سرراهی، مسایل کیفری کودکان سرراهی، اختلاف در یافتن و نگهداری کودکان سرراهی، ادعای داشتن رابطه نَسَبی با کودک بیسرپرست، خویشاوندی مجازی، دین و آئین کودکان سرراهی.
نقد و بررسی اسناد روایات: در این بخش روایات به کار رفته در کتاب ابتدا بر اساس
سه بخش پیشین، طبقه بندی و سپس به ترتیب شماره گذاری انجام شده، از نظر سندی مورد ارزیابی قرار گرفته است.
نتایج
از آنجا که تحقیقات انجام شده در بحث کودکان از اهمیت فراوانی برخوردار است، برای اطلاع خوانندگان محترم از نتایج به دست آمده در این پژوهش، چکیده مطالب هر فصل، در قالب موادی به این ترتیب بیان میشود:
شیردهی و شیرخوارگی (رضاع)
ماده1- شیر مادر، بهترین شیر برای کودک است.
ماده2- مجموع دوره بارداری و شیردهی کودک باید 30 ماه طول بکشد.
ماده3- مادر موظف است کودک خود را 21 ماه شیر دهد؛ اما بهتر آن است که این مدت تا 24 ماه کامل ادامه یابد.
ماده4- مادر در شرایط عادی وظیفهای برای شیر دادن کودک پس از 21 ماه ندارد.
ماده5- شیر دادن به کودک پس از 21 ماهگی، باعث ایجاد محرمیت نمیشود.
ماده6- شیر دادن عملی است واجب، ولی نمیتوان مادر را مجبور به آن کرد.
ماده7- پس از جدایی زن و شوهر، اگر مرد از همسر سابق خود بخواهد که کودکش را تا 24 ماه کامل شیر دهد، مادر موظف به تکمیل دوره شیردهی است.
ماده8- زن پس از جدایی از شوهرش، نمیتواند از شیر دادن به کودک خود سر باز زند، ولی میتواند در برابر آن دستمزد بگیرد.
ماده9- مادر از زمان شروع به شیردهی و به میزان آن میتواند درخواست دستمزد کند.
ماده10- منظور از دستمزد، تأمین خوراک و پوشاک مادر در دوره شیردهی است.
ماده11- پرداخت هزینه شیردهی کودک بر عهده پدر اوست.
ماده12- تأمین خوراک و پوشاک زن در زمان شیردهی، متناسب با توان مالی مرد است.
ماده13- تعیین میزان دستمزد با توافق زن و شوهر است.
ماده14- پدر در شرایط عادی موظف به تأمین هزینه شیردهی کودک پس از 21ماه نیست.
ماده15- مرد میتواند در زمان برقراری زناشویی به همسر خود در مقابل شیر دادن به فرزندش دستمزد دهد، ولی نمیتوان او را مُلزم به این کار کرد.
ماده16- شیر دادن به کودک (رضاع) غیر از نگهداری (حضانت) اوست، و گرفتن دستمزد برای شیر دادن، شامل نگهداری از او نمیشود.
ماده17- در دورهای که مادر موظف به شیر دادن به کودک خود است، مجاز نیست به جای شیر دادن، از غذاهای کمکی یا شیر حیوانی استفاده کند.
ماده18- عنوان «شیر دادن به فرزند»، هنگامی تحقق مییابد که مادر از پستان خود به کودکش شیر دهد.
ماده19- اگر زنی حاضر باشد در مقابل مزدی کمتر از آنچه مادر میطلبد، به کودک شیر دهد و مادر حاضر به آن میزان دستمزد نشود (تعاسر)، پدر میتواند کودک را از مادر گرفته به آن زن بسپارد.
ماده20- زن میتواند بدون اجازه شوهر خود برای کودکان دیگران دایگی کند، مشروط به اینکه مانع حقوق شوهرش نباشد.
ماده21- زن و شوهر پس از جدایی نباید با طُعمه قرار دادن کودک به یکدیگر آسیب بزنند.
ماده22- وارثان پدر پس از مرگ وی همان وظیفهای را نسبت به کودک و مادر او دارند که اگر پدر کودک زنده میبود، عهده دار انجام آن بود.
ماده23- پدر برای تکمیل دوره شیر دهی همچنان که میتواند از مادر بخواهد کودک را
شیر دهد، میتواند دایه بگیرد.
ماده24- تصمیمگیری درباره از شیر گرفتن کودک بر عهده پدر و مادر است.
ماده25- مادر با خودداری از شیر دادن به کودک خود، حقش در نگهداری از او در خلال دو سال اول زندگیاش از بین خواهد رفت.
نگهداری از کودک (حضانت)
ماده26- منظور از حضانت، نگهداری از کودک است و تعیین مواردی که نگهداری محسوب میشود موکول به فهم عرفی است.
ماده27- حضانت پدر و مادر از کودکِ خود، حقّی طبیعی - تکوینی است که به محض تحقق رابطه فرزندی به وجود میآید.
ماده28- حق پدر و مادر در نگهداری از فرزند خود، حقّی است غیر قابل انتقال به دیگری و غیر قابل اسقاط.
ماده29- همچنان که پدر و مادر حق دارند از کودک خود نگهداری کنند، کودک نیز حق دارد که در دامن پدر و مادرش بزرگ شود.
ماده30- نگهداری از کودک وظیفه ذاتی پدر است که در مدت زمانی محدود به مادر منتقل میشود.
ماده31- اولویت مادر در شیر دادن و نگهداری از کودک خود در دو سال اول زندگیاش مشروط به این است که برای این کار دستمزد نگیرد یا دستمزد بیشتری از آنچه دیگران میگیرند، نخواهد.
ماده32- زن پس از جدایی از شوهرش حق دارد، از کودک خود چه پسر باشد و چه دختر، تا هفت سالگی نگهداری کند.
ماده33- مادر تنها برای شیر دادن به کودک خود میتواند دستمزد بگیرد، ولی برای نگهداری از او نمیتواند دستمزد بگیرد.
ماده34- در صورت مرگ مادر در زمانی که حضانت کودک بر عهده اوست، این وظیفه به پدر کودک منتقل میشود.
ماده35- هرگاه پدر در زمانی که حضانت کودک بر عهده اوست از دنیا برود، این وظیفه به جانشین وی یعنی پدر بزرگ پدری یا وصی او منتقل میشود.
ماده36- سرپرستی کودک غیر از نگهداری اوست، این وظیفه به ترتیب بر عهده پدر، پدر بزرگ پدری، وصی هریک از آنها و حاکم اسلامی است.
ماده37- نگهداری از کودک پس از مرگ پدر و مادرش بر عهده پدر بزرگ پدری او، وصی خاص آنها و سپس حاکم اسلامی است.
ماده38- مادر غیر مسلمان حق دارد از کودکِ خود نگهداری کند.
ماده39- جنون فراگیر مادر مانع نگهداری کودک توسط اوست.
ماده40- جنون ادواری مادر در صورتی که قادر به انجام وظایف خود در نگهداری از کودک بوده و دفعات بروز حالت جنون در او، بسیار بسیار کم و از نظر زمانی نیز طولانی
نباشد، مانع حضانت او نیست.
ماده41- ازدواج مادر در خلال هفت سال نخست زندگی کودک، باعث از بین رفتن حق او در نگهداری کودکش میشود، چه با شوهر دوم خود نزدیکی بکند یا نکند؛ چه ازدواج مادر در زمان حیات شوهر سابقش باشد یا پس از مرگ وی و چه شوهر دوم راضی به نگهداری کودک باشد یا نباشد.
ماده47- جدایی مادر از شوهر دوم خود، باعث بازگشت حق حضانت او نمیشود.
ماده48- مادر برای نگهداری از کودکِ خود، باید امین باشد.
ماده49- منظور از امین بودن در ماده قبل، عدم خیانت و کوتاهی در مسایل مربوط به زندگی کودک است.
ماده50- احراز صلاحیت اخلاقی مادر، شرط نگهداری از کودکِ خود است.
ماده51- تغییر محل اقامت کودک اگر تأثیر منفی بر روند زندگی، سلامت جسمی - روحی، آموزش و ادب او نداشته باشد، جایز است.
ماده52- چنانچه مادر مبتلا به بیماری مسری شود، تا هنگامی که سلامت خود را به دست نیاورده است، نمیتواند حضانت کودک را بر عهده بگیرد.
ماده53- چنانچه مادر مبتلا به بیماری مزمنی باشد که مانع از نگهداری کودک - هرچند با کمک دیگری نباشد - حضانت مادر باقی است، ولی در جایی که مادر به هیچ وجه امکان نگهداری کودک را نداشته باشد، حضانت او ساقط میشود.
ماده54- شرایط حضانت، مشترک میان پدر و مادر است بجز ازدواج.
ماده55- از بین رفتن شرایط حضانت در دوره شیرخوارگی، موجب زوال حق حضانت مادر، و انتقال کودک به پدر است.
ماده56- غیر از بردگی، در صورتی که پدر شرایط حضانت را از دست دهد، نگهداری از کودک به پدر بزرگ پدری و سپس وصی آنها منتقل میشود.
ماده57- اگر پدر شرایط لازم برای نگهداری کودک خود را دوباره به دست آورد، حضانت کودک به او سپرده میشود.
ماده58- اگر مادر شرایط لازم برای نگهداری کودک خود را دوباره به دست آورد، حضانت کودک در خلال هفت سال نخست زندگی او به وی منتقل میشود بجز در مسأله ازدواج.
ماده59- پدر در دورهای که کودک با او زندگی میکند، نباید مانع دیدار مادر با کودک شده و اگر کودک بیمار شود نباید از پرستاری مادر جلوگیری کند و نیز اگر مادر بیمار شود، نباید از پرستاری کودک از او جلوگیری کند و چنانچه هریک از کودک یا مادر از دنیا بروند، نباید مانع از شرکت در مراسم سوگواری او شود.
ماده60- از جمله افراد نیازمند به حضانت، افراد سبک مغز (سفیه)اند.
ماده61- با رسیدن به بلوغ، شخص از حضانت خارج میشود و میتواند برای زندگی خود تصمیمگیری کند، بدون آنکه میان پسر و دختر (باکره و غیر باکره) در این حکم تفاوتی وجود داشته باشد.
نگهداری کودکان سرراهی
ماده62- منظور از کودکان سر راهی، پسران یا دخترانی هستند که دست کم در زمان پیدا شدن، سرپرست مشخصی ندارند، شیرخوار باشند یا غیر شیرخوار، مشروط به اینکه
نزدیک به سن بلوغ نباشند.
ماده63- برداشتن و نگهداری از کودکان سر راهی، عملی است مستحب که با احتمال به خطر افتادن جان آنها واجب خواهد بود، وجوبی که بسته به شرایط کودک میتواند عینی یا کفایی باشد.
ماده64- برای برداشتن کودک سرراهی نیاز به کسب اجازه از هیچ مقامی نیست، گرچه برای نگهداری از او باید شرایط خاصی وجود داشته باشد.
ماده65- گرفتن شاهد برای یافتن کودک لازم نیست، گرچه بهتر است انجام شود.
ماده66- کسی که کودکی را مییابد و میخواهد از او نگهداری کند، باید دارای شرایط خاصی باشد.
ماده67- یابنده کودک تنها نگهداری از او را بر عهده میگیرد و هیچگونه ولایتی بر او ندارد.
ماده68- افراد نابالغ ، دیوانه یا سفیه که خود نیازمند به حضانت هستند نمیتوانند نگهداری از کودک بیسرپرست را بر عهده بگیرند، گرچه میتوانند کودکی را از اماکن عمومی برداشته و به مراکز مربوطه تحویل دهند.
ماده69- یافتن کودک سرراهی، هیچ حقی برای یابنده او ایجاد نمیکند.
ماده70- تصمیمگیری برای واگذاری نگهداری کودک سرراهی به یک فرد، بر عهده سازمان خاصی است که با بررسی صلاحیتهای لازم برای این کار، صورت میپذیرد.
ماده71- برای نگهداری از کودکان بیسرپرست، عدالت به معنای اصطلاحی (مَلَکه ترک گناه) لازم نیست، اما احراز صلاحیتهای اخلاقی فرد لازم است.
ماده72- اسلام شرط نگهداری از کودک است، چه کودک مسلمان باشد و چه غیر مسلمان، بلکه اعتبار ایمان نیز خالی از صحت نیست.
ماده73- افراد غیر مسلمان و مسلمان با عقاید فاسد، نمیتوانند از کودک مسلمان
نگهداری کنند.
ماده74- نگهداری از کودک سرراهی غیر مسلمان (پیدا شده در شهرهای غیر مسلمان نشین) به فرد مسلمان سپرده میشود.
ماده75- توانمندی مالی، شرط نگهداری از کودک بیسرپرست نیست، گرچه میان چند نفر با شرایط مساوی، داشتن ثروت امتیاز است.
ماده76- تأمین هزینه زندگی کودک بیسرپرست، بر عهده کسی که از او نگهداری میکند، نیست.
ماده77- نقل مکان کودک بیسرپرست، تابع مصلحت جسمی و روحی کودک است.
ماده78- بهتر است کودک بیسرپرست از شهر به روستا و از روستا به صحرا برده نشود.
ماده79- زن یا مرد بودن، تأثیری در جواز نگهداری از کودک سرراهی ندارد.
ماده80- اموال مورد استفاده یا همراه کودک، متعلق به خود اوست.
ماده81- اشیایی که پیرامون کودک سرراهی قرار دارند، متعلق به او نیست، مگر اینکه دلایل معتبری بر مالکیت او وجود داشته باشد یا در جایی قرار گرفته باشند که اختصاص به کودک دارد.
ماده82- کسی که از کودک سرراهی نگهداری میکند، میتواند از اموال کودک برای تأمین هزینههای زندگی او استفاده کند، بدون اینکه نیازی به کسب اجازه از حاکم اسلامی باشد.
ماده83- برای دقت در مصرف درست اموال کودک، وجود ناظر ضروری است.
ماده84- یابنده کودک، اگر تنها به انگیزه حفظ جان وی او را از سطح خیابان بردارد، تأمین هزینه زندگی کودک بر عهده دولت اسلامی است.
ماده85- یابنده کودک، اگر با انگیزه نگهداری کودک و با مسؤولیت نامحدود، او را از سطح معابر عمومی جمع آوری کند، تأمین هزینههای کودک سرراهی بر عهده اوست.
ماده86- یابنده کودک، اگر با انگیزه نگهداری کودک و با مسؤولیت محدود، او را از سطح معابر عمومی جمعآوری کند، تأمین هزینههای کودک منوط به نوع تعهد اوست، یعنی نگهداری رایگان یا نگهداری به شرط بازپسگیری هزینهها از کودک پس از بلوغ.
ماده87- در صورتی که یابنده کودک عهده دار تأمین هزینههای زندگی او شود به شرط آنکه بعدا آن هزینهها را پس بگیرد و پس از رسیدن کودک به بلوغ، در مقدار هزینهها با
او اختلاف پیدا کند، اگر ناظر، ادعای او را تأیید میکند، ادعایش پذیرفته میشود، چه از اموال کودک هزینه کند یا از اموال خود؛ در غیر این صورت باید برای اثبات ادعای خود در مقدار هزینهها مدرک ارائه کند.
ماده88- در جنایت عمدی و خطایی بر کودکان سرراهی، اعم از آنکه منجر به مرگ یا جرح شود، تصمیمگیری درباره قصاص، عفو یا اخذ دیه بر عهده امام معصوم علیهالسلام (دولت اسلامی) است.
ماده89- در جرایم کودکان سرراهی اعم از خطایی یا عمدی، امام معصوم علیهالسلام (دولت اسلامی) عاقله او به حساب آمده، تأمین خسارت میکند.
ماده90- اثبات رابطه پدری یا مادری با کودک سرراهی (بیسرپرست) تنها با ادعا ممکن نیست، بلکه برای اثبات آن میبایست به سوابق سجلی آنها مراجعه کرد.
ماده91- چنانچه نتوان با سوابق سجلی رابطه خویشاوندی با کودک سرراهی را اثبات کرد، میباید از روشهای علمی - پزشکی بهره جُست.
ماده92- قبول یا انکار رابطه خویشاوندی با یک نفر توسط کودک پس از بلوغ، به تنهایی اثری ندارد.
ماده93- دین ادعا کننده رابطه خویشاوندی با کودک سرراهی، هیچ اثری در قبول یا رد ادعای او ندارد.
ماده94- یابنده کودک سرراهی یا کسی که از او نگهداری میکند، هیچ ولاء قهری بر او
ندارد، گرچه بهتر است که فرد بی سرپرست ولاء خود را برای او قرار دهد.
ماده95- اسلام و ایمان کودک نابالغ صحیح است.
ماده96- حکم ارتداد برای کودکان پیش از بلوغ جاری نمیشود.
ماده97- تبعیت ظاهری از پدر یا مادر، باعث اجرای حکم ارتداد بر کودک پس از بلوغ نمیشود.
ماده98- ملاکِ دین ظاهری کودکان سرراهی در سرزمینهای اسلامی و غیر اسلامی، امکان انتساب کودک به فرد مسلمان است.
سعید نظری توکلی
مشهد مقدس - 10/7/1383
فصل اوّل: جایگاه شیر مادر در متون دینی
فصل دوم: زمان شیردهی مادر
فصل سوم: وظایف مادر در دوره شیردهی
فصل چهارم: وظایف پدر در دوره شیردهی
فصل پنجم: وظایف متقابل پدر و مادر در دوره شیردهی
فصل ششم: وظایف جانشینان پدر در دوره شیردهی
فصل هفتم: چگونگی از شیر گرفتن کودک
فصل هشتم: سپردن کودک به دایه
نیاز انسان به مواد غذایی از هنگامی آغاز میشود که سلول تخم در رحم مادر تشکیل میگردد، نیازی که هرچه زمان رو به جلو میرود میزان آن بیشتر میشود.
بر اساس آخرین دستاوردهای علمی، هیچ غذایی برای کودک بهتر از شیر مادر وجود ندارد، شیر مادر بهترین و کاملترین غذای طبیعی است که تمام نیازهای او را برطرف میکند.
شیر مادر مایعی است «حیاتی» که با داشتن خاصیت «تغییرپذیری» مناسب، میتواند نیازهای کودک را در شرایط مختلف به نحو مطلوب فراهم میکند(1).
حیاتی بودن شیر مادر از آن جهت است که این مایع دارای عوامل زندهای چون گلبول سفید و مواد لازم برای حفاظت و مصون کردن نوزاد در برابر عوامل بیماریزا است.
تغییر پذیری آن نیز به این خاطر است که متناسب با نیازهای کودک تغییر حالت مییابد. در روزهای نخست که نوزاد به استراحت بیشتر نیاز دارد، به صورت فشرده و
1) لازم به یادآوری است تعریفهای دیگری نیز از شیر وجود دارد، نظیر: مایعی که از غده پستان حیوانات پستاندار ترشح میشود و به مصرف نوزاد آنها میرسد؛ مایعی است سفید رنگ، کمی شیرین و دارای بوی مخصوص که از پستان حیوان خارج میشود؛ سرمی است دارای چربی، مواد آلی، دیاستازها، گلبول سفید.
غلیظ (آغوز) ترشح میشود تا افزون بر اینکه احتیاجات غذایی و مصونیتی وی را برآورده میسازد، متناسب با حجم معده او نیز باشد.
شیر مادر از نظر ترکیبات ششگانه مواد غذایی، متناسب با نیازهای نوزاد ساخته و ترشح میشود.
این ترکیبات عبارتاند از:
1- مواد پروتئینی: همان گونه که میدانیم در شیر پستانداران دو نوع پروتئین مهم
وجود دارد: کازئین که لختههای درشت داشته، بسیار دیر هضم و متناسب با دستگاه هضمی حیوانات است؛ پروتئینهای با لخته یا دلمههای ریز و به سادگی قابل هضم که نسبت آنها در شیر مادر 80 به 20 است.
بنابراین، پروتئینهای موجود در شیر مادر، بهترین کیفیت هضم و جذب را برای نوزاد داشته و به نحو مطلوبی زمینه رشد وی را فراهم میسازند.
2- مواد چربی: چربیهای موجود در شیر مادر بیشتر از نوع چربیهای لازم برای ساختمان مغز بوده و به نحو مطلوبی نیازهای انرژی زایی نوزاد را تأمین میکنند.
به علاوه، چون شیر مادر به طور طبیعی از کلسترول بیشتری برخوردار است، سازمان سوخت و ساز کلسترول بدن را به نحو مناسبتری راه اندازی میکند و در نتیجه، کودکانی که بیش از یک سال از شیر مادر تغذیه کردهاند، در میان سالی از خطر افزایش چربی، کلسترول، فشار خون و عوارض قلبی - عروقی ناشی از آن مصون بوده یا کمتر از سایر افراد در معرض این مشکلات قرار خواهند گرفت(1).
3- مواد قندی (هیدروکربنها): ترکیب شیر مادر از نظر مقدار و نوع مواد قندی،
متفاوت با سایر شیرها است.
1) البته باید به این نکته نیز توجه داشت که چون چربیهای شیر مادر بیشتر در پایان هر وعده شیر دهی ترشح میشوند، بهتر است که مادر در هر وعده شیر دهی، تمام شیر هر پستان خود را به کودک بخوراند.
قند شیر مادر از نوع لاکتوز است. این ماده، جذب کلسیم را در داخل روده نوزاد افزایش داده و رشد استخوانی وی را میافزاید.
افزون بر این، لاکتوز موجود در شیر مادر، یبوست شیرخوار را کم کرده، اجابت مزاج او را راحتتر و نرمتر میکند.
همچنین بر اثر تعامل میان این ماده قندی با سایر مواد، میکروبهای مفید روده رشد و تکثیر بیشتری یافته و با ترشح ماده اسیدی، محیط روده را برای رشد میکروبهای بیماری زا، نامناسب و از بروز بیماریهای گوارشی جلوگیری میکند.
4- آب: مقدار آب موجود در شیر مادر به نحوی است که آن را به شکل مایعی با غلظت مناسب درآورده، شیر خوار را از مصرف آب اضافی بینیاز میکند.
به همین جهت، در خلال 5 ماه اول زندگی که تغذیه نوزاد تنها با شیر مادر صورت میگیرد، نیازی به آب اضافی نخواهد داشت.
میزان آب شیر مادر چنان است که اگر کودک به هر دلیلی دچار اسهال شود، از پیامد کم شدن آب بدن که عارضه مهم بیماری اسهال است، در امان خواهد بود.
5- ویتامینها: شیر مادر حاوی انواع مختلف ویتامینهای محلول در آب و چربی است(1)و چون این شیر به شکل تازه و بدون برخورد با حرارت مصرف میشود، بیشترین میزان ممکن را داراست، چرا که بسیاری از این ویتامینها در حرارت بالاتر از 60
درجه سانتیگراد خراب و بیخاصیت میشوند.
6- املاح و مواد معدنی: مواد معدنی موجود در شیر مادر از نظر کمّیت متناسب با
وضعیت سیستم ادراری و کلیههای شیر خواران است.
املاحی چون کلسیم، فسفر، سدیم و پتاسیم به میزانی در شیر مادر وجود دارد که ضمن تأمین رشد استخوانها، سیستم عصبی سایر بافتها و رفع نیازمندیهای طبیعی
1) لازم به یادآوری است تمام ویتامینها بجز ویتامین k در شیر انسان یافت میشوند، اما مقدار آنها متغیر است و تغذیه تکمیلیِ مادر، ترشح بیشتر آنها را افزایش میدهد؛ ر.ک: بارداری و زایمان ویلیامز، 1/411.
بدن کودک، به عمل دفعی کلیههای وی آسیب نمیرسانند.
مواد معدنی موجود در شیر مادر از نظر کیفیت نیز چنان است که با جذب بهتر، نیازهای ساختمانی بدن را بر طرف میسازد.
به هر حال، تحقیقات نشان میدهند که تغذیه با شیر انسان میزان بروز یا شدت اسهال، عفونت دستگاه تنفسی تحتانی و عفونت دستگاه ادراری را کاهش میدهد.
افزون بر این، شیر دارای اثر محافظتی در مقابل سندرم مرگ ناگهانی نوزاد، دیابت شیرین وابسته به انسولین، بیماریهای آلرژیک و دیگر بیماریهای مزمن گوارشی است(1).
از بررسی آنچه در متون دینی درباره شیر مادر آمده است، میتوان به این نتیجه بسیار مهم دست یافت که شیر مادر بهترین و کاملترین منبع غذایی برای کودک است که هیچ چیز حتی سایر شیرهای طبیعی - حیوانی نیز نمیتواند جایگزین آن شود.
اهمیت غذایی شیر مادر، افزون بر اینکه در متون فقهی مورد توجه فقها بوده(2)، در منابع روایی نیز مطرح و روایات فراوانی در اهمیت و تأکید استفاده از آن، در قالب جملاتی کوتاه از امامان معصوم علیهمالسلام به ما رسیده است.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله شیر مادر را چنین توصیف میکنند: «لیس للصبی لبنٌ خیرٌ من لبن اُمّه»(3)، برای کودک، شیری بهتر از شیر مادر نیست.
همچنین امام امیر المؤمنین علیهالسلام درباره آن میفرماید: «ما من لبن یرضع به الصبی أعظم برکة
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: بارداری و زایمان ویلیامز، 1/413؛ درسنامه جامع مامایی، ص304-305؛ تغذیه مادر و کودک، ص38-47.
2) المهذب، 2/261؛ السرائر، 2/648؛ المختصر النافع، ص194؛ کشف الرموز، 2/200؛ قواعد الاحکام، 3/101؛ النهایة، ص503؛ السرائر، 2/648؛ المهذب البارع ، 3/424؛ نهایة المرام، 1/460؛ کشف اللثام، 2/105؛ الحدائق الناضرة، 25/71؛ ریاض المسائل، 2/160؛ جامع المدارک، 4/468.
3) عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 1/38، شماره69.
علیه من لبن اُمّه»(1)، هیچ شیری برای کودک با برکت تر از شیر مادرش نیست(2)
«صبی» به معنای پسر بچه است، ولی به نظر میرسد معصوم علیهالسلام آن را مترادف با «ولد» به معنای کودک که دربرگیرنده پسر و دختر است بهکار برده است. همچنین واژه «لبن» در متون لغوی تنها بر شیر چهارپایان یعنی گاو و گوسفند و شتر اطلاق شده است. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: مسالک الأفهام، 8/420؛ تهذیب اللغة، 15/362؛ الصحاح، 6/2192.
.بنابر این، اگر نگوییم شیر دادن به کودک، وظیفهای است واجب بر مادر - آن گونه که پس از این توضیح خواهیم داد - دست کم، کاری است مستحب(3)که هماهنگی بیشتر آن با بدن کودک دلیلی است بر آن(4).
به همین جهت، توجیه مرحوم نجفی نسبت به استحباب شیر دادن مادر به کودکِ خود، نمیتواند درست باشد.
وی در این باره مینویسد: «استحباب شیر خوردن از مادر تنها از جهت مادر بودن در برابر بیگانگان است، وگرنه برخی عوامل باعث برتری شیر غیر مادر میشود، مثل شرافت و پاکی شیر او در برابر ناپاکی مادر به واسطه مسیحی، یهودی یا زردشتی بودن؛ با عفت یا پاک نبودن او. بنابر این، با فرض تساوی مادر با سایر زنان در تمامی جهات،
مادر بودن عامل ترجیح است»(5).
زیرا، استحباب یا برتر بودن شیر مادر به واسطه هماهنگی فیزیکی - شیمیایی ترکیبات آن با بدن کودک است؛ به همین دلیل معلوم نیست که شیر سایر زنان بتواند به طور کامل جایگزین شیر مادر شود.
بنابر این، از نظر طبیعی شیر مادر با هیچ منبع غذایی دیگر قابل مقایسه نبوده و شیر سایر زنان حتی بر فرض داشتن امتیازات معنوی بیشتر، نمیتواند نقش شیر مادر را به طور کامل ایفا کند.
1) الکافی، 6/40، شماره1؛ تهذیب الاحکام، 8/108، شماره365؛ من لا یحضره الفقیه، 3/475، شماره4663.
2) همان گونه که ملاحظه میشود، در این دو حدیث از دو واژه «صبی» و «لبن» استفاده شده است. واژه
3) شرایع الاسلام، 2/566؛ ارشاد الاذهان، 2/40؛ اللمعة الدمشقیة، ص176.
4) مسالک الأفهام، 8/420.
5) جواهر الکلام، 31/283.
کلستروم، مایعی غلیظ و به رنگ زرد لیمویی است که در آغاز از پستانها ترشح میشود.
این مایع که به آن آغوز گفته میشود، از روز دوم بعد از زایمان از نوک پستانها نمایان
و به مدت پنج روز ترشح آن ادامه مییابد و در طول چهار هفته بعدی به تدریج به شیر کامل(1)تبدیل میشود.
کلستروم در مقایسه با شیر کامل، حاوی مواد معدنی و پروتئین بیشتری است که قسمت بیشتر آن از گلوبین و به مقادیر کمتر، از قند و چربی تشکیل میشود(2).
اهمیت و ارزش غذایی - بهداشتی خوراندن کلستروم به نوزادان باعث شده است که این مسأله در متون فقهی مطرح شود و بسیاری از فقها مادر را مُلزم به دادن آن به کودک
خود کنند، حتی اگر در برابر گرفتن دستمزد از پدر، یا برداشت از اموال کودک باشد(3).
طرفداران این نظریه معتقدند کودک بدون خوردن شیر آغوز نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد(4).
نظیر این استدلال، در مورد جدا سازی کودک از مادر خود قبل از خوردن شیر آغوز، با فروش یکی از آنها در فرضی که مادر برده باشد نیز وجود دارد(5).
در مقابل عدهای با به نقد کشیدن این ادعا و نادرست دانستن آن(6)، معتقدند که اولاً: بچه بدون خوردن شیر آغوز هم میتواند زنده باشد(7)، زیرا ممکن است پس از ولادت از شیر زنی غیر از مادر خود استفاده کند(8)ثانیا: در بسیاری از زنان شیر آغوز وجود ندارد(9)ثالثا: چه بسا خوردن شیر آغوز به خاطر بیماری مادر، ممکن نباشد(10).
1) 1- Mature milk
2) بارداری و زایمان ویلیامز، 1/410؛ همچنین، ر.ک: اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، 6/82-83.
3) اللمعة الدمشقیة، ص176؛ شرح اللمعة، 5/452.
4) قواعد الاحکام، 3/101؛ ایضاح الفوائد، 3/262.
5) شرح اللمعة، 3/319.
6) کفایة الاحکام، ص193؛ جواهر الکلام، 31/273.
7) مجمع الفائدة، 8/260.
8) الحدائق الناضرة، 19/424.
9) مجمع الفائدة، 8/260.
10) الحدائق الناضرة، 19/424.
توجه به این نکات باعث شده است که برخی از فقهای بزرگ شیعه ادعا کنند که زندگی کودک در بیشتر و نه همه موارد، وابسته به خوردن شیر آغوز است(1)، افزون بر اینکه خوردن این شیر میتواند باعث قدرت گرفتن و مستحکم شدن بدن کودک شود(2).
صرف نظر از دلایل طرفداران و منتقدان نظریه وجوب دادن شیر آغوز به کودک از سوی مادر، خوراندن این شیر به کودک تا بدان جا اهمیت دارد که گروهی از فقهای شیعه فتوا دادهاند که اگر زنی به علت ارتکاب جنایت یا عمل مجرمانه دیگری مستحق کیفر قصاص یا سنگسار باشد، اجرای این حکم به تأخیر انداخته میشود تا به کودک خود، شیر آغوز را بدهد(3)با این استدلال که قوام بدن کودک به خوردن آن است(4)، کودک غالبا
بدون آن نمیتواند زنده بماند(5)و به عبارت دیگر به خاطر مراعات حق کودک(6)و از بین رفتن خطر از او(7).
بلکه بنا به نظر عدهای میتوان تا پایان دوره دو ساله شیردهی، حکم قصاص را به تأخیر انداخت، اگر برای کودک دایهای پیدا نشود که بعد از خوردن شیر آغوز از مادرش،
او را شیر دهد(8)حتی این تأخیر مستحب است، چرا که ممکن است کودک شیری غیر از شیر مادرش را قبول نکند(9).
شاهد بر این ادعا، روایاتی است که محدثان شیعه و سنی از نحوه برخورد پیامبر
اکرم صلیاللهعلیهوآله و امیر المؤمنین علیهالسلام در این خصوص نقل کردهاند(10).
1) شرح اللمعة، 5/454؛ مسالک الأفهام، 8/413؛ مجمع الفائدة، 8/260.
2) کشف اللثام، 2/105.
3) قواعد الاحکام، 3/628؛ ایضاح الفوائد، 4/629.
4) المبسوط، 5/224.
5) جامع المقاصد، 4/158؛ ریاض المسائل، 1/565.
6) شرح اللمعة، 10/100.
7) مسالک الأفهام، 15/252.
8) قواعد الاحکام، 3/628؛ ایضاح الفوائد، 4/629؛ مسالک الأفهام، 14/376.
9) المبسوط، 5/224.
10) الکافی، 7/185، شماره1؛ من لا یحضره الفقیه، 4/32، شماره 5018؛ تهذیب الاحکام، 10/9، شماره23؛ سنن دارمی، 2/179؛ مسند احمد، 5/348؛ صحیح مسلم، 3/1323، شماره23؛ سنن ابی داود، 4/152، شماره4442.
لازم به یادآوری است، در متون فقهی زمان خاصی برای وجوب دادن آغوز به کودک تعیین نشده است، گرچه برخی آن را به سه روز محدود کردهاند.
نکتهای که در پایان این بخش توجه به آن ضروری است، تعیین زمان خوردن شیر آغوز است. مرحوم شهید ثانی معتقد است که در کتابهای فقهی برای وجوب این عمل زمانی تعیین نشده است، گرچه بعضی آن را به سه روز محدود کردهاند(1).
بنا به توصیه بزرگان دینی، مستحب است که مادر کودک را از هر دو پستانِ خود شیر دهد.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در این باره میفرماید: «جعل اللّه تعالی رزقه فی ثدیی اُمّه فی احدیهما شرابه و فی الآخر طعامه»(2)، خدای تعالی روزی کودک را در دو پستان مادرش قرار داده است، در یکی آب و در دیگری غذای اوست.
امام صادق علیهالسلام نیز به زنی که دو کودک خود را همزمان شیر میداد، فرمود: «لاترضعیه
من ثدی واحد و ارضعیه من کلیهما یکون أحدهما طعاما و الآخر شرابا»(3)، او را از یک پستان شیر مده، بلکه
از هر دو پستان او را شیر بده، زیرا یکی از آنها غذا و دیگری آب است.
قرآن کریم در خلال چند آیه، مسأله نیکی و احسان به پدر و مادر را مطرح کرده است(1)، اما در این میان، در دو آیه به مشکلات مادر در دوره بارداری و همچنین مدت زمان بارداری و شیردهی نیز اشاره دارد.
در سوره مبارکه احقاف مجموع دوره بارداری و شیردهی را سی ماه دانسته، میفرماید: «وَ وَصَّیْنَا الإنْسانَ بِوالِدَیْهِ إحْسانا حَمَلَتْهُ اُمُّهُ کُرْها وَ وَضَعَتْهُ کُرْها وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا»(2)، به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکی کند. مادرش با رنج و سختی او را باردار و سپس زایمان کرد. بارداری و از شیر گرفتنش سی ماه است.
طبیعی است که اگر دوره بارداری بین شش تا نُه ماه در نوسان باشد - آن گونه که برخی از روایات نیز بر آن دلالت دارد(3)
عن علی بن محمد عن صالح بن ابی حماد عن یونس بن عبد الرحمن عن عبد الرحمن بن سیابة عمّن حدثه عن ابی جعفر علیهالسلام قال: سألته عن غایة الحمل بالولد فی بطن اُمّه کم هو؟ فإنّ الناس یقولون: ربّما بقی فی بطنها سنین، فقال: کذبوا، أقصی حد الحمل تسعة اشهر، لا یزید لحظة و لو زاد ساعة لقتل اُمه قبل ان یخرج؛ الکافی، 6/52، شماره3؛ تهذیب الاحکام، 8/115، شماره396.
- میباید برای رسیدن به عدد سی، دورهشیردهی میان بیست و یک تا بیست و چهار ماه در تغییر باشد، یعنی مجموع حداقل زمان بارداری (6 ماه) با حد اکثر زمان شیردهی (24 ماه) و حد اکثر زمان بارداری (9 ماه)
با حد اقل زمان شیردهی (21 ماه)(1).
پُر واضح است که چون بر اساس یافتههای علمی و آموزههای دینی، در مورد انتهای دوره بارداری از میان چهار گزینه شش تا نُه ماهگی، تنها سه گزینه آن یعنی 6، 7 و 9 ماهگی امکانپذیر است(2)، میباید زمان شیردهی بین 21، 23، 24 ماه در تغییر باشد.
متغیر بودن دوره شیردهی را بین 21تا 24 ماه - که البته بیش از یک سال است - میتوان از آیه چهاردهم سوره لقمان نیز به دست آورد، چرا که خداوند در این آیه با عبارت «فی عامین» بر این مطلب اشاره دارد که از شیر گرفتن کودک در خلال دو سال انجام میشود، «وَ وَصَّیْنَا الإنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْنا عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ أنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ إلَیَّ الْمَصِیرُ»(3)، و سفارش کردیم به انسان درباره پدر و مادرش. مادرش با ضعفی روز افزون او را باردار بود و از شیر گرفتنش در دو سال پایان پذیرفت؛ [ آری به او سفارش کریم] که نسبت به من و پدر و مادرت شکر گزار باش و بازگشت همه به سوی من است.
1) این روش در محاسبه را میتوان از مخالفت امیر المؤمنین با حکم عمر بن الخطاب و عثمان به دست آورد؛ محمد بن محمد المفید قال: روت العامة و الخاصة عن یونس عن الحسن أنّ عمر اُتی بإمرأة قد ولدت لستة أشهر، فهمّ برجمها، فقال له امیر المؤمنین علیهالسلام: ان خاصمتک بکتاب الله خصمتک، ان الله تعالی یقول: «و حمله و فصاله ثلاثون شهرا» و یقول: «و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین لمن أراد أن یتم الرضاعة»، فإذا تمت المرأة الرضاعة سنتین و کان حمله و فصاله ثلاثون شهرا، کان الحمل منها ستة أشهر، فخلا عمر سبیل المرأة؛ ر.ک: الارشاد، 1/206؛ دعائم الاسلام، 1/86؛ وسائل الشیعة، 15/117؛ مناقب آل ابی طالب، 2/192؛ السنن الکبری، 7/442؛ الصنعانی، المصنف، 7/350، شماره13444 و352، شماره13449؛ نظم درر السمطین، ص131.
2) الکافی، 6/52، شماره2: عدّة من اصحابنا عن احمد بن ابی عبد الله عن ابیه عن وهب عن ابی عبد الله علیهالسلامقال: قال امیر المؤمنین علیهالسلام: یعیش الولد لستة أشهر و لسبعة أشهر و لتسعة أشهر و لایعیش لثمانیة أشهر؛ همچنین ر.ک: تهذیب الاحکام، 8/115، شماره398.
3) لقمان 31 / 14.
لازم به یادآوری است: گرچه مشهور میان فقهای شیعه نوسان دوره بارداری بین شش تا نُه ماه است، ولی نظرات دیگری در بیشترین زمان بارداری از برخی فقهای شیعه جدا شود و همچنین اهل سنت - همچون ابو حنیفه، شافعی، مالک، زهری، ثوری - نقل شده است، به عنوان مثال مرحوم سیّد مرتضی از فقهای شیعه، مدت بارداری را تا یک سال دانسته است(1)همچنان که از میان فقهای اهل سنت، شافعی به چهار سال(2)، زهری به هفت سال(3)، مالک به چهار، پنج و هفت سال(4)و ثوری و ابوحنیفه نیز به دو سال(5)معتقد بودهاند(6).
همچنین، بر اساس روایتی که از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده است، این آیه در مورد حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیهالسلام نازل شده(7)، نمیتوان از آن حکمی عام به دست آورد(8).
خصیبی این مطلب را چنین توضیح میدهد: «این آیه تنها در حق مولایمان حسین علیهالسلام نازل شده و در مورد سایر افراد نیست، زیرا زمان بارداری زنان نُه ماه و دوره شیردهی
برای کسی که بخواهد آن را تمام کند، دو سال کامل است. بنابر این، مجموع آن سی و سه ماه میشود و اگر زنی هفت ماهه زایمان کند مجموع آن با شیردهی، سی و یک ماه میشود و هیچ گاه نوزادی در شش ماهگی متولد نمیشود تا مجموع آن با زمان شیردهی، سی ماه شود»(9).
1) الانتصار، ص 154.
2) مغنی المحتاج، 3/390.
3) ابن قدامه، المغنی، 9/117.
4) تفسیر قرطبی، 9/287.
5) بدائع الصنایع، 3/211.
6) برای اطلاع بیشتر ر.ک: رسائل مرتضی، 1/193 و245؛ الخلاف، 5/88؛ المبسوط، 5/291؛ السرائر، 2/748 و648؛ جامع الخلاف و الوفاق، ص507؛ مختلف الشیعة، 7/316؛ المهذب، 2/341.
7) دلائل الإمامة، ص179: «النبی صلیاللهعلیهوآله: إنّ اللّه عزّوجلّ هنّأ نبیّه بحمل الحسین وولادته و عزّاه بقتله و مصیبته، فعرف ذلک فاطمة علیهاالسلام، فکرهت حمله و ولادته، حُزنا علیه للمصیبة؛ فأنزل اللّه تعالی: «حملته اُمّه کُرها و وضعته کُرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»».
8) الحدائق الناضرة، 25/80.
9) الهدایة الکبری، ص202.
از آنچه گذشت به دو نتیجه میتوان دست یافت که روایات خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام نیز آن را تأیید میکنند:
مدت شیردهی نباید کمتر از بیست و یک ماه باشد
در دو حدیثی که به سند صحیح از امام صادق علیهالسلام نقل شده است، ایشان با بهکار بردن دو واژه «فرض» و «جور»، بر کمینه زمان شیردهی تصریح میکنند؛ بنابر این، حکم به وجوب شیر دادن مادر در خلال این مدت، میتواند صحیح باشد.
روایت عبد الوهاب بن الصباح1*: «الفرض فی الرضاع احد و عشرون شهرا، فما نقص عن أحد و عشرین شهرا فقد نقص المرضع و إن أراد أن یتم الرضاعة فحولین کاملین»(1)، زمان واجب در شیر دادن بیست و یک ماه است، اگر از بیست و یک ماه کمتر باشد، مادر کوتاهی کرده است، اگر بخواهد که شیر دادن را تمام کند، پس دو سال کامل است؛
روایت سماعه2*: «الرضاع واحد و عشرون شهرا، فما نقص فهو جور علی الصبی»(2)، شیردهی بیست و یک ماه است، اگر کمتر از این باشد، ستمی است بر کودک.
بنابر این، آنچه از قول قتادة و ربیع - دو تن از مفسران قرآن کریم - نقل شده است، مبنی بر آنکه حد اقل زمان شیردهی مشخص نبوده، بستگی به نیاز کودک و تأثیر آن در سلامت وی دارد؛ بی اساس است(3).
محدث بحرانی در توضیح این مطلب مینویسد: «این دو روایت ظهور در این مطلب دارند که کمتر از بیست و یک ماه شیر دادن، حرام است، چرا که در یک روایت حکم شده است به اینکه بیست و یک ماه شیر دادن واجب است و در یک روایت به اینکه
1) تهذیب الاحکام، 8/106، شماره358.
2) الکافی، 6/40، شماره3؛ تهذیب الاحکام، 8/106، شماره357؛ من لا یحضره الفقیه، 3/305، شماره1463.
3) مجمع البیان، 2/113: قال قتادة و الربیع: «فرض اللّه علی الوالدات أن یرضعن اولادهنّ حولین ثمّ أنزل الرخصة بعد ذلک فقال لمن أراد أن یتم الرضاعة، یعنی أن هذا منتهی الرضاع و لیس فیما دون ذلک حد محدود و إنّما هو علی مقدار صلاح الصبی و ما یعیش به».
کمتر از این مقدار ظلم و ستمی است بر کودک»(1).
از آنچه گذشت به خوبی روشن میشود که مادر میتواند در شیر دادن خود به کودکش به بیست و یک ماه بسنده کند(2)- همچنان که مقتضای اصل نیز چنین است(3)، چرا که اگر شک در وجوب شیر دادن مادر به کودک خود در بیش از بیست و یک ماه داشته باشیم، اصل عدم وجوب است - گرچه جایز نیست کودک خود را کمتر از این مدت شیر دهد(4).
از بررسی روایاتی که از خاندان عصمت علیهمالسلام به ما رسیده است، به این نتیجه میتوان رسید که شیر دادن پس از دو سال، دو اثر را در پی نخواهد داشت:
نبود تعهد در تأمین هزینهها: پدر تعهدی در پرداخت هزینههای شیر خوردن کودک
پس از این مدت ندارد(5).
روایت اشعری3*: «سألته عن الصبی هل یرضع أکثر من سنتین؟ فقال: عامین، فقلت: فإن زاد علی سنتین هل علی أبویه من ذلک شیء؟ قال: لا»(6)، از ایشان پرسیدم آیا کودک بیش از دو سال شیر داده میشود؟ فرمود: دو سال، پرسیدم: اگر بیش از دو سال باشد، آیا چیزی بر عهده پدر و مادر اوست؟ فرمود: نه؛
روایت حلبی4*: «لیس للمرأة أن تأخذ فی رضاع ولدها أکثر من حولین کاملین، إن أرادا الفصال قبل ذلک عن تراض منهما فهو حسن»(7)، زن نمیتواند برای شیر دادن بیش از دو سال، چیزی بطلبد. اگر هر دو
1) الحدائق الناضرة، 25/79.
2) المهذب البارع ، 3/424.
3) نهایة المرام، 1/462.
4) قواعد الاحکام، 3/101؛ تذکرة الفقهاء، 2/627؛ شرح اللمعة، 5/456؛ کشف اللثام، 2/105؛ ریاض المسائل، 2/160؛ جواهر الکلام، 13/277.
5) المقنعة، ص530؛ النهایة، ص503؛ المهذب، 2/263؛ السرائر، 2/648؛ شرائع الاسلام، 2/566؛ المختصر النافع، ص194؛ کشف الرموز، 2/200؛ قواعد الاحکام، 3/101؛ تحریر الاحکام، 2/43.
6) الکافی، 6/41، شماره8؛ تهذیب الاحکام، 8/107، شماره363.
7) تهذیب الاحکام، 8/105، شماره355.
بخواهند با رضایت هم، کودک را پیش از این مدت از شیر بگیرند، کار خوبی است.
گرچه پدر وظیفهای در پرداخت دستمزد به مادر برای شیر دادن به کودک پس از دو سال ندارد؛ اما اگر به دلیلی خاص چون بیماری، کودک نیازمند به تغذیه از شیر مادر پس
از دو سال داشته باشد، پدر موظف است دستمزد مادر را تأمین کند، چرا که این به منزله
هزینههای ضروری کودک است که پدر عهده دار تأمین آن است(1).
عدم ایجاد مَحرمیت: شیر خوردن پس از گذشت دو سال باعث ایجاد رابطه محرمیت نمیشود.
چند روایت در برگیرنده این مطلب است که شیر دادن کودک (رضاع) پس از آنکه از شیر گرفته شد (فطام)، اثر شرعی محرم شدن را به دنبال ندارد.
روایت حلبی5*: «لا رضاع بعد فطام»(2)، رضاع بعد از گرفتن کودک از شیر حاصل نمیشود.
به عبارت دیگر، اگر شیر خوردن کودک قبل از دو سال باشد، اثر محرم شدن را به دنبال دارد:
روایت فضل بن عبد الملک6*: «الرضاع قبل الحولین قبل أن یفطم»(3)، رضاع قبل از دو سال و قبل از این است که کودک از شیر گرفته شود؛
روایت دعائم الاسلام7*: «ما کان فی الحولین فهو رضاع و لا رضاع بعد الفطام، قال اللّه عزّوجلّ «وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أَرادَ أن یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ»»(4)، رضاع وقتی حاصل میشود که در بین دو سال باشد و بعد از گرفتن از شیر، رضاع به وجود نمیآید، خداوند
عزوجل فرمود: مادران شیر میدهند فرزندان خود را دو سال کامل، برای کسی که بخواهد شیردهی را تمام کند.
امام صادق علیهالسلام ارتباط میان «فطام» و دو سال را چنین توضیح دادهاند:
روایت حماد بن عثمان8*: «لا رضاع بعد فطام، قال: قلت: جعلت فداک و ما الفطام؟ قال: الحولان اللذان قال اللّه عزّوجلّ»(1)، رضاع پس از فطام تحقق نمییابد، گفت: پرسیدم فطام چیست؟ فرمود: همان دو سالی که خداوند عزوجل فرموده است.
1) الکافی، 5/443، شمار3؛ تفسیر برهان، 1/483، شماره1247.
در دو آیهای که توضیح آن گذشت، تنها به بیان این نکته بسنده شده است که مجموع دوره بارداری و شیر دهی، سی ماه و شیردهی در خلال دو سال انجام میشود، بدون آنکه توضیحی درباره چگونگی آن داده شود.
اما قرآن کریم به عنوان مهم و اصلیترین منبع قانون گذاری اسلامی، مسأله شیر دادن کودک شیرخوار را ضمن دو آیه دیگر - البته در خلال بیان وضعیت زنانی که از شوهر خود جدا شدهاند - به تفصیل مورد بررسی قرار داده است، آیه 233 از سوره بقره و آیه 6 سوره طلاق.
سکوت قرآن از بیان احکام شیر دادن کودک و چگونگی ارتباط میان سه رکن اصلی خانواده یعنی پدر، مادر و کودک، در زمانی که رابطه زناشویی میان والدین برقرار است،
این نکته را به ذهن میرساند که روشن بودن حکم این مسأله دلیل بر عدم طرح آن بوده است.
گویی نحوه تعامل والدین نسبت به فرزند خود، چه در دوره شیرخوارگی و چه پس از آن، چندان واضح است که نیازی به بیان آن نبوده، تنها در فرض جدایی و هنگامی که پیوند زوجیّت به هر دلیلی میان آنها گسسته میشود، ضرورت طرح خود را به شکلی جدّی رخ مینمایاند.
قرآن از آیه دویست و بیست و هفت به بعد سوره مبارکه بقره، مسأله طلاق را مورد بررسی قرار داده است. در این آیات جواز طلاق، عدّه طلاق، تقدّم شوهران در رجوع به همسران سابق خود، دفعات طلاق، نحوه برخورد با زنان مطلقه در خلال مدت عدّه و پس از آن توضیح داده شده است.
به طور طبیعی، جای این پرسش باقی است که اگر مردی همسر خود را در حالی که کودک شیر خوار دارد طلاق دهد یا از همسرش هنگامی که باردار است جدا شود، چه وظیفهای نسبت به همسر و کودک خود دارد؟ در این فرض، مادر کودک چه باید بکند؟
خداوند در مقام پاسخ به سؤال اول برآمده، درباره زنانی که با داشتن فرزند شیرخوار از شوهر خود جدا شدهاند میفرماید: «وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاَ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إلاَّ وُسْعَها لاَ تُضَارَّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَ لاَ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی الْوَارِثِ مِثْلُ ذلِکَ فَإنْ أرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا وَ إنْ اَرَدْتُّمْ أنْ تَسْتَرْضِعُوا أوْلاَدَکُمْ فَلا جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إذَا سَلَّمْتُمْ مَا آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أنَّ اللّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ»(1)، مادران باید فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند، [این حکم] برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل کند. کسی که کودک برای او زاییده شده (پدر)، باید در این مدت خوراک و پوشاک آنان را به شایستگی بدهد، هیچکس جز به اندازه تواناییاش، وظیفه ندارد. به زن به واسطه فرزندش ضرر رسانده نمیشود و به مرد به واسطه فرزندش، ضرر رسانده نمیشود و بر وارث است نظیر این.
اگر پدر و مادر از روی رضایت و مشورت بخواهند کودک را از شیر بگیرند، مانعی ندارد. و اگر بخواهید برای کودک دایهای بگیرید مانعی ندارد، اگر اجرت معین و متعارف دایه را بپردازد.
تقوای خدا پیشه کنید و بدانید که خدا به آنچه انجام میدهید بیناست.
این آیه در برگیرنده بیان چند مطلب است که به ترتیب عبارتاند از: دو سال کامل شیر دادن فرزندان؛ تأمین هزینههای مادران مطلّقه در دوره شیردهی؛ تناسب تکالیف با
1) بقره 2 / 233.
تواناییهای انسان؛ ممنوعیت آسیب زدن پدر به مادر، مادر به پدر و آن دو به کودک؛ جانشینی وارثان پدر در تأمین هزینههای مادر؛ جواز از شیر گرفتن کودک با مشورت و رضایت پدر و مادر؛ جواز سپردن کودک به دایه با در نظر گرفتن حقوق مالی او؛ لزوم رعایت تقوای الهی؛ احاطه و اشراف خداوند بر اعمال انسانها.
همچنین درباره زنانی که در زمان حاملگی از شوهر خود جدا شدهاند، میفرماید: «أسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ وَ لا تُضارُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ وَ إِنْ کُنَّ اُولاتِ حَمْلٍ فَأَنفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتَّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ أتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ وَ إنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَی * لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمّا آتَاهُ اللَّهُ لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسا إلاّ ما آتَاهَا سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرا»(1)، همانجا که خود سکونت دارید، به اندازه توان خویش، آنان را جای دهید و به آنها آسیب نرسانید تا عرصه را بر آنان تنگ کنید و اگر باردار هستند، خرجشان را بدهید تا زایمان کنند و اگر برای شما بچه شیر میدهند،
مزدشان را به ایشان بدهید و به شایستگی میان خود به مشورت بپردازید و اگر با هم به توافق
نرسیدید، زن دیگری شیر دادن بچه را بر عهده میگیرد. آنان که توانگرند باید به اندازه توان خود، انفاق کنند و آنها که تنگدستاند، از آنچه که خدا به آنها داده، انفاق کنند. خداوند هیچ کس را جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند، خداوند به زودی بعد از سختی، آسانی قرار میدهد.
این آیه در ضمن نُه جمله، احکام مربوط به مسکن زنان مطلقه و چگونگی رفتار شوهران سابقشان با ایشان، تأمین هزینههای زندگی زن باردار پس از جدایی از شوهر خود تا زمان زایمان، پرداخت مزد به مادران در دوره شیردهی، میزان آن و چگونگی روابط آنها با یکدیگر را، مورد بررسی قرار داده است.
از آنجا که مباحث مربوط به مسکن زنان پس از جدایی از همسرانشان در دوره عدّه و همچنین مسائل مالی آنها در این دوره، خارج از چهارچوب اصلی این کتاب است، از بررسی تفصیلی آنها خودداری کرده، تنها به بیان این مطلب بسنده میکنیم که از نظر
1) طلاق 65 / 6-7.
قرآن، مرد موظف است پس از جدایی همسرش، در دورهای که عدّه خود را میگذراند، مسکن او را تأمین کند؛ همچنین اگر باردار است، تا زمان زایمان، هزینههای زندگی وی را
پرداخت نماید.
اما آنچه موضوع اصلی بحث ما قرار میگیرد، جملات چهارم به بعد این آیه است که در آن مسأله مزد شیر دادن مادر در دوره پس از جدایی و نحوه روابط زن و مرد مورد بررسی قرار گرفته است.
گرچه قرآن کریم مسایل مربوط به شیر دادن کودکان و وظایف پدر و مادر در دوره پس از جدایی از یکدیگر را، بسته به اینکه این جدایی پس از تولد یا پیش از آن باشد به
طور مستقل مورد بحث قرار داده است، ولی از آنجا که از نظر محتوایی میان مطالب این دو موضوع، مشابهتهای زیادی وجود دارد، ما این مطالب را بر اساس محتوای آنها طرح و جملات آن دو آیه را با توجه به موضوع بحث، مورد بررسی قرار دادهایم.
از آنجا که بررسی احکام فقهی حاصل از این جمله، مبتنی بر فهم درست از معنای واژههای بهکار رفته در آن است؛ مباحث حقوقی این بخش را در خلال ارزیابی معانی الفاظ آن پی میگیریم.
معنا شناسی: در این جمله، به جای واژه «أُمّهات»، کلمه «والدات» به کار رفته است. این دو واژه گرچه در زبان فارسی به «مادر» ترجمه شدهاند، ولی بدون شک معنای آنها در زبان تازی یکی نیست.
در توضیح تفاوت میان این دو واژه احتمالاتی از این قبیل مطرح است:
1- کلمه «والدات» از نظر معنایی اخص از «أُمّهات» است، همچنان که «والد» اخص از
«آباء» به معنای پدران و «ولد» اخص از «ابن» به معنای فرزند است(1)، چرا که «اُم» به مادران با واسطه و مادربزرگها نیز اطلاق میشود، ولی «والدة» چنین نیست(2).
2- این کلمه مشعر به عنایت زیاد و حکمتی است که در فعل «یرضع» وجود دارد، یعنی «والدات» چون زاینده فرزندان خود میباشند به عاطفه طبیعی و غریزی، آنها را شیر میدهند(3).
3- در زبان عربی کلمه «ولید» به کودکی اطلاق میشود که تازه متولد شده باشد(4)، بنابر این، بعید نیست که به این لحاظ، واژه «والدات» به جای «أُمّهات» به کار رفته باشد؛
چرا که موضوع مورد بحث در این آیه بیان وظیفه مادرانی است که قبل از جدایی از شوهرانشان، زایمان کرده، مشغول شیر دادن کودکان خود هستند. بدون شک این معنا با کلمه «أُمّهات» به شنونده رسانده نمیشود. بنابر این، منظور مادرانی است که تازه زایمان
کردهاند.
این معنا هنگامی بهتر فهمیده میشود که مضمون آن با آیه ششم سوره مبارکه طلاق مقایسه شود، زیرا موضوع بحث در جمله «وَ إِنْ کُنَّ أُولاَتِ حَمْلٍ فَأَنفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتَّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»، و اگر باردار هستند، خرجشان را بدهید تا زایمان کنند و اگر برای شما بچه شیر میدهند، مزدشان را به ایشان بدهید؛ مادرانی است که بعد از جدا شدن از شوهر خود زایمان کردهاند.
احکام حقوقی: مهم و اساسیترین پرسشی که درباره این بخش از آیه مطرح است، این است که آیا خداوند با بیان این جملات در مقام بیان راه کاری کلی درباره مادران
شیرده است، یا آنکه این حکم تنها مربوط به زنانی است که از شوهران خود جدا شده، دارای کودک شیر خوار هستند؟
نظریه اول، اختصاص به مادران طلاق گرفته: گروهی از مفسران چون مجاهد،
سعید بن جبیر، ضحاک و سدی بر این عقیدهاند که منظور از «والدات» در این آیه، تنها مادرانی است که از شوهر خود جدا شده (مطلّقات)(1)، قبل یا بعد از طلاق، زایمان کردهاند(2)یا شوهر آنها از دنیا رفته است(3)بنابر این، آیه تنها در مقام بیان وظیفه مادرانی است که در عین نداشتن سرپرست، به کودک خود شیر میدهند.
مهمترین دلیل بر این ادعا، قرار گرفتن این آیه در میان آیاتی است که موضوع بحث در آنها زنان مطلّقه است؛ چرا که خداوند با این جملات در صدد بیان راه حلی برای از بین بردن اختلاف میان پدر و مادر در مورد زمان دوره شیر دهی است(4).
بر این استدلال خورده گرفته شده که پشت سر هم آمدن احکام کودکان پس از احکام طلاق به هیچ وجهی دلالت بر اختصاص مضمون آن نمیکند؛ بنابر این، حکم به اختصاص، حکمی است بدون دلیل(5).
نظریه دوم، فراگیری همه مادران: در مقابل دیدگاه نخست، بیشتر مفسران، بلکه فقها
بر این باورند که واژه «الوالدات» در مفهوم لغوی خود، بر تمامی زنانی اطلاق میشود که
دارای فرزند هستند و شوهر دار بودن یا شوهر دار نبودن آنها در این واژه هیچ دخالتی ندارد(6).
به عبارت دیگر، شیر دادن به مادر استناد داده شده است از آن جهت که مادر است، نه از آن جهت که شوهر دارد یا از شوهر خود جدا شده است(7)افزون بر اینکه حکم شیر دادن به کودک تا دو سال تنها مربوط به زنان مطلّقه نیست(8)و شاید با ملاحظه همین جهت است که به مادر اجازه داده شده در مقابل شیر دادن به فرزندش، مزد بگیرد چه از
1) السنن الکبری، 7/478؛ زاد المسیر، 1/240؛ الدر المنثور، 1/287؛ فتح الباری، 9/417؛ تفسیر روان جاوید، 1/292.
2) جامع البیان، 2/664؛ تفسیر قرطبی، 3/160.
3) صنعانی، المصنف، 7/57، شماره12173.
4) تفسیر ثعالبی، 1/466.
5) الجدید، 1/286؛ الوجیز، 1/191.
6) الجدید، 1/286؛ کنز الدقائق، 2/352؛ الجوهر الثمین، 1/235؛ زبدة البیان، ص557.
7) الکاشف، 1/355.
8) منهج الصادقین، 2/29.
همسر خود جدا شده باشد و چه جدا نشده باشد(1).
با توجه به آنچه گذشت میتوان چنین نتیجه گرفت که مقصود آیه، از میان برداشتن اختلاف میان زن و شوهر در مدت شیر دادن فرزند است. یعنی در صورت اختلاف نظر میان آنها، حق ادامه شیر دادن تا دو سال باقی است(2).
نظریه سوم، اختصاص به مادران شوهر دار: بر خلاف دو نظریه سابق، قرطبی معتقد است که این آیه هیچ گونه ارتباطی به زنان مطلّقه نداشته، بلکه تنها درباره مادرانی است
که پیمان زناشویی آنها گسسته نشده است.
وی با عنایت به مفاد جمله «عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»، بر این ادعای خود چنین استدلال میکند: زنانی مستحق دریافت نفقه و پوشاک هستند که از شوهر خود جدا نشدهاند چه به کودک خود شیر بدهند یا ندهند، چرا که خوراک و پوشاک در برابر تمکین زن است. حال چون با اشتغال مادر به شیر دادن، ممکن است در وظیفه تمکین او خللی به وجود آید، احتمال پیدایش این توهّم هست که نفقه او ساقط میشود؛ برای از میان برداشتن این توهّم، خداوند پدر کودک را ملزم میکند تا هزینههای مادر را تأمین کند(3).
دیدگاه ما: به نظر ما، گرچه «والدات» در معنای لغوی خود، مفهومی عام دارد که دربرگیرنده تمامی مادران است، چه دارای همسر باشند و چه از شوهران خود جدا شده باشند و گرچه قرار گرفتن این آیه در میان آیات طلاق، دلیلی بر اختصاص مضمون آن به زنان از شوهر جدا شده، نیست؛ ولی با این وجود، نمیتوان از این آیه حکمی کلی به
دست آورد؛ چرا که میبایست علاوه بر وجود ارتباط منطقی میان این آیه و آیات قبل و بعد، جملات خود آن نیز از یک به هم پیوستگی معنایی برخوردار باشند.
در این آیه جملاتی وجود دارد که بدون شک مربوط به زنان مطلّقه است و نمیتوانند در برگیرنده همه زنان باشند؛ به عنوان نمونه به اتّفاق همه مفسران، جمله «عَلَی الْمَوْلُودِ
لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ» تنها اختصاص به زنانی دارد که از شوهران خود جدا شدهاند، زیرا وجوب پرداخت نفقه و تأمین هزینههای زن در فرض باقی بودن زوجیّت، به واسطه برقراری پیمان زناشویی است و نه در مقابل شیر دهی، به عبارت دیگر تأمین هزینههای زن بر عهده شوهر است، چه شیردهی باشد چه نباشد.
از سوی دیگر، مرجع ضمیر «هُنَّ» در کلمات «رزقهنّ» و «کسوتهنّ»، کلمه «الوالدات» است؛ تطابق میان ضمیر و مرجع آن بر این نکته دلالت میکند که همان زنانی که خوراک و پوشاک آنها در دوره شیردهی بر عهده مرد است، میباید فرزندان خود را شیر دهند.
به عبارت دیگر، اگر این آیه شامل تمامی مادران شود، میباید برای مادرانی که از شوهر خود جدا نشده و فرزندشان را شیر میدهند، دو نفقه باشد، یکی هزینههایی که به واسطه زناشویی تأمین آنها بر عهده مرد است، چه شیر دهی مطرح باشد و چه نباشد، دوم هزینههایی که به حکم آیه و به واسطه شیردهی تأمین آنها از سوی همسرانشان واجب است و حال آنکه زنان در حالی که پیوند زناشویی آنها باقی است، تنها مستحق دریافت یک نفقه هستند(1)پس واژه «والدات» فقط در برگیرنده زنانی است که به هر دلیلی فاقد همسر هستند.
معنا شناسی: ماده «رَضَعَ» به معنای مکیدن شیر از پستان است (مصّ الثدی لشرب اللبن منه(2)).
این معنا، یادآور این نکته است که در دوره دو ساله شیردهی، بر مادر لازم است که به شکل مستقیم، عهده دار شیر دادن فرزند خود شود. بنابر این، اگر مادر نخواهد یا نتواند
خود به کودکش شیر داده و خواسته باشد این کار را با شیرهای حیوانی یا صنعتی انجام دهد؛ به وظیفه خود عمل نکرده است و بر پدر هم لازم نیست کودک را در این دوره در اختیار مادر گذارد.
توضیح مطلب: شکی نیست که شیر خوردن کودک تا پیش از دو سالگی با شرایطی، باعث ایجاد محرمیت میشود.
بنا به نظر مشهور فقهای شیعه - اگر نگوییم همه(1)- به شرطی این محرمیت ایجاد میشود که کودک به طور مستقیم از پستان زنی شیر بمکد؛ بنابر این، با چکاندن شیر در حلق (وجور(2)) یا بینی کودک (سعوط(3))، این محرمیت تحقق نمییابد(4).
برای اثبات این مطلب به دو دلیل استناد شده است:
اول، فهم عرفی - لغوی: پیروان این نظریه بر این باورند که دو عنوان شیر دادن
(ارضاع) و شیر خوردن (ارتضاع) در فهم عرفی، تنها هنگامی به کار میروند که به طور مستقیم کودک از پستان زنی شیر بمکد(5)و به همین خاطر اگر کودکی از شیر حیوانات تغذیه کند این دو عنوان به کار نرفته(6)، به جای آن از واژه آشامیدن (سقی) استفاده میشود.
نظیر کاربرد «سقی» به جای «ارضاع» را میتوان در حدیثی که متضمن بیان حکم آشامیدن از شیر دوشیده شده از یک زن است، مشاهد کرد(7):
روایت حلبی: «جاء رجل إلی أمیر المؤمنین علیهالسلام فقال: یا أمیر المؤمنین، إنّ امرأتی حلبت من لبنها فی مکوک فأسقته جاریتی فقال: أوجع امرأتک و علیک بجاریتک»(8)، مردی نزد امیر المؤمنین علیهالسلام آمد، به ایشان عرض کرد: همسرم مقداری از شیر خود را دوشیده به کنیزم خورانده است. امام علیهالسلام میفرماید: بر همسرت سخت گیر و با کنیز خود ارتباط داشته باش.
با توجه به همین فهم عرفی است که تقریبا همه فقها بر ابن جنید که چون فقهای سنی، معتقد است با «وجور» نیز محرمیت تحقق مییابد، خورده گرفتهاند که «وجور»
1) بلغة الفقیه، 3/172.
2) المبسوط، 5/295؛ تذکرة الفقهاء، 2/617.
3) تذکرة الفقهاء، 2/617.
4) مختلف الشیعة، 7/15؛ جواهر الکلام، 29/294؛ تذکرة الفقهاء، 2/617؛ جامع المقاصد، 21/210.
5) مختلف الشیعة، 7/16؛ ریاض المسائل، 1/141؛ جامع المدارک، 4/184؛ کفایة الاحکام، ص 159.
6) مسالک الأفهام، 7/230؛ الحدائق الناضرة، 32/359.
7) مستند الشیعة، 16/257.
8) الکافی، 5/445، شماره5.
غیر از «رضاع» است(1).
مؤید این مطلب، حدیثی است که مرحوم صدوق از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است،
زیرا در این حدیث امام علیهالسلام «وجور» را نظیر شیر دادن میداند و نه عین آن(2):
روایت صدوق: «وجور الصبی اللبن بمنزلة الرضاع»(3)، چکاندن شیر در حلق کودک نظیر شیر خوردن
او از پستان مادر است.
مضمون روایات: در متون روایی شیعی، احادیثی به این مضمون نقل شده است:
روایت زراره9*: «لایحرم الرضاع إلاّ ما ارتضع من ثدی واحد حولین کاملین»(4)، محرمیت از راه شیر خوردن، ایجاد نمیشود مگر اینکه در خلال دو سال کامل از یک پستان شیر بخورد؛
روایت علاء بن رزین10*: «لایحرم من الرضاع إلاّ ما ارتضع من ثدی واحد سنة»(5)، محرمیت از راه شیر خوردن، ایجاد نمیشود مگر اینکه در خلال یک سال از یک پستان شیر بخورد.
در این دو روایت بر این مطلب تصریح شده است که عمل «رضاع» تنها زمانی تحقق مییابد که شیر خوردن از پستان زن صورت بگیرد و نه غیر آن.
بنابر این، به خوبی روشن میشود که عمل به مضمون خبر جعفریات صرف نظر از مباحث سندی آن، به خاطر موافقت با نظر عامه، صحیح نخواهد بود:
روایت جعفریات11*: «إذا أُوجر الصبیّ أو أسعط باللبن فهو رضاع»(6)، هنگامی که در حلق یا بینی کودک شیر چکانده شود، رضاع حاصل میشود.
به هر حال، گرچه ایجاد محرمیت با شیر خوردن و شرایط تحقق آن از موضوع بحث ما خارج است، ولی این نکته را مشخص میسازد که از نظر فقهای شیعه شیر خوردن (رضاع) عملی است که با مکیدن شیر از پستان زن حاصل میشود.
1) مختلف الشیعة، 7/16؛ نهایة المرام، 1/111؛ تذکرة الفقهاء، 2/617.
2) جامع المدارک، 4/185؛ مستند الشیعة، 16/257.
3) من لا یحضره الفقیه، 3/479، شماره4683.
4) تهذیب الاحکام، 7/317، شماره1310.
5) تهذیب الاحکام، 7/318، شماره1315؛ من لا یحضره الفقیه، 3/477، شماره4673؛ عوالی اللآلی، 3/324، شماره189.
6) ر.ک: دعائم الاسلام، 2/242، شماره910.
احکام حقوقی: کلمه «یرضعن» فعل مضارع است. این فعل، دلالت بر اخبار میکند، یعنی خبر از واقع شدن کاری یا پدیدار شدن صفت و حالتی در زمان حال یا آینده میدهد.
تردیدی نیست که فعل «یرضعن» در این آیه نمیتواند به معنای خبری به کار رفته باشد(1)، یعنی «مادران فرزندان خود را شیر میدهند دو سال کامل»، زیرا هستند مادرانی که چنین نمیکنند؛ پس چنین خبری، خبر همیشه راست نخواهد بود(2)و از آنجا که دروغ در کلام الهی روا نیست، میباید منظور از این واژه و در نتیجه، جمله «والوالدات یرضعن
اولادهن»، معنای دیگری باشد.
در منابع تفسیری و فقهی، سه نظریه متفاوت در معنای این جمله مطرح شده است:
نظریه اول، وجوب شیر دادن: همان گونه که میدانیم جمله خبری، افزون بر کاربرد
خبری خود، میتواند به معنای انشاء و طلب نیز بهکار رود که در این حالت به معنای الزام
و امر مؤکّد است(3)، زیرا حکایت از این واقعیت دارد که گوینده وقوع کاری را محقق دانسته، از آن خبر داده است.
گروهی از مفسران بر این باورند که واژه «یرضعن» در آن جمله به معنای انشاء و طلبِ وقوع عمل (امر) به کار رفته(4)، معنای آن این خواهد شد: «مادران باید فرزندان خود را دو سال کامل شیر دهند».
در میان آیات قرآنی و احادیث معصومین علیهمالسلام موارد فراوانی وجود دارد که جملههای خبری - اسمی یا فعلی - به معنای امر بهکار رفتهاند.
به عنوان مثال، در آیه کریمه «وَ الْمُطَلَّقَاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ»(5)، زنان طلاق
داده شده باید مدت سه پاکی انتظار کشند؛ واژه «یتربصن» به معنای وجوبِ درنگ و تحمل عدّه طلاق آمده است، همچنان که معنای جمله خبری اسمی «عَلَی الْوَارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»
که پس از این به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت، این خواهد بود که بر وارثِ پدر، واجب است انجام هر کاری که بر پدر واجب بود(1).
در میان روایات نیز میتوان به چنین جملاتی دست پیدا کرد(2)، چون سخن پیامبر
اکرم صلیاللهعلیهوآله: «الصلاة مثنی مثنی»(3)و «القنوت تشهد فی کل رکعتین فی التطوع و الفریضة»(4).
نظریه دوم، استحباب شیر دادن: گرچه مفسران بر این مطلب اتفاق نظر دارند که «یرضعن» خبری است به معنای امر(5)
مرحوم شبّر در این باره مینویسد: «و ممکن است که دارای معنای خبری باشد و مقصود از آن بیان این مطلب باشد که مادران سزاوارتر هستند از دیگر زنان به شیر دادن بچه خود و پدر نمیباید فرزند را از مادر گرفته به زن دیگری بسپارد اگر توقعش بیش از دیگران نباشد»؛ الجوهر الثمین، 1/235.
قرطبی نیز معنای این جمله را، خبر از مشروعیت میداند. ابن حجر این مطلب را چنین توضیح میدهد: زیرا شیر دادن برای برخی از مادران، واجب و برای گروهی، واجب نیست؛ پس شیر دادن تا دو سال عمومیت ندارد؛ تفسیر قرطبی، 3/161؛ فتح الباری، 9/417.
، ولی برخی از آنها بر این باورند که نمیتوان از آن، استفاده وجوب کرد، زیرا جمله خبری اگر در مقام انشاء باشد و قرینهای بر خلاف آن نباشد، دلالت بر وجوب میکند و در مورد بحث، قرینه بر خلاف وجود دارد(6).وجود چنین قرینههایی، باعث شده است که از ظاهر این جمله در وجوب، صرف نظر شده، حمل بر استحباب شود(7)استحبابی که میتواند ناشی از سازگاری بیشتر شیر مادر با مزاج کودک باشد، چرا که کودک از همین شیر که در رحم به صورت خون بود، تغذیه میکرد(8).
حال باید دید این قرائن چه چیزهایی هستند که به واسطه آنها از ظاهر این جمله در وجوب دست کشیده میشود؟
1) مجمع البیان، 1/333.
2) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: الغدیر، 3/83.
3) علل الشرائع، 2/323.
4) من لا یحضره الفقیه، 1/316، شماره934.
5) لازم به یادآوری است در میان مفسران، هستند کسانی که معتقدند این جمله به همان شکل خبری خود به کار رفته و مستلزم دروغ نیز نیست.
6) مواهب الرحمن، 4/58.
7) الجدید، 1/286.
8) شرح اللمعة، 5/456.
مؤلف تفسیر اطیب البیان ضمن تقسیم این قرینهها به داخلی و خارجی، در توضیح این مطلب مینویسد: « ظاهر این جمله وجوب ارضاع مادر است، لکن مشهور و معروف بین علما است که ارضاع طفل بر مادر واجب نیست، بلکه خلافی در این مسأله نمیباشد و این جمله اگرچه به لسان خبر میباشد ولی در مقام امر است و دلالت بر وجوب آن آکد از امر است، لکن به واسطه قرائن داخلی و خارجی از ظاهر آن صرف نظر شده و بر استحباب حمل شده است.
اما قرائن داخلی جملاتی است که بعد از این ذکر شده مانند جمله: «لمن أراد أن یتم
الرضاعة»، «علی المولود له رزقهن و کسوتهن»، «لاتضار والدة بولدها»، «علی الوارث مثل ذلک» و «ان اردتم أن تسترضعوا(1)» و قرائن خارجی اخباری است که در این مورد رسیده مانند خبر سلیمان بن داود در عدم اجبار مادر آزاد (حرة) بر شیر دادن»(2).
گرچه او هیچ گونه توضیحی در چگونگی دلالت این قرینهها بر عدم وجوب شیر دادن بر مادر نمیدهد، ولی به نظر میرسد اگر فاعل در جمله «لمن أراد أن یتم الرضاعة»
مادر باشد، در این صورت، دلالت بر عدم وجوب شیر دادن بر مادر دارد، چرا که اگر شیر دادن بر مادر واجب میبود، دیگر معنا نداشت که عمل شیر دادن معلّق بر خواست و اراده او شود(3).
همچنین، اگر شیر دادن بر مادر واجب میبود، نمیتوانست در برابر آن درخواست مزد و اجرت کند و مرد نیز موظف به پرداخت آن نبود و حال آنکه بر اساس جمله «فَإنَّ أرضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورُهُنَّ» از آیه ششم سوره مبارکه طلاق، مادر در برابر شیر دادن به کودکِ خود مستحق اجرت است(4).
از این میان، مهمترین قرینهای که بیشتر مفسران با اعتماد بر آن به صراحت، ظهور آیه
را در وجوب نپذیرفتهاند، جمله «وَ اِنْ تَعَاسَرتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخری» در ادامه همان آیه از
سوره مبارکه طلاق است(1).
خداوند در این آیه میفرماید: اگر دچار تنگدستی شدید و نتوانستید اجرت شیر دادن مادر را بپردازید، جایز است زن دیگری که اجرت کمتری میخواهد، کودک را شیر دهد. بنابر این، بر مادر شیر دادن واجب نیست، بلکه تنها مادر برای شیر دادن کودک خود بر زنان دیگر حق تقدّم دارد(2).
به هر حال، اگر بپذیریم که شیر دادن به کودک، کاری مستحب است، میباید مستحب بودن آن با توجه به تعریف فقهی آن مدّنظر باشد، یعنی نوعی حکم شرعی تکلیفی که مکلف را به انجام کاری تشویق و ترغیب میکند، بی آنکه در انجام آن الزامی
وجود داشته باشد(3)و حال آنکه برخی از مفسران با عدول از آن، مستحب بودن آن را به گونهای دیگر معنا کردهاند، نظیر: «مادران سزاوارتر از دیگران به شیر دادن فرزندان خود هستند»(4)«شیر دادن حق مادران است و نمیشود ایشان را از آن بازداشت»(5)، زیرا شکی نیست که نمیتوان مادر را وادار به شیر دادن به فرزندش کرد، اگر خود نخواهد و پدر کودک نیز زنده باشد(6).
به نظر میرسد چنین برداشتهایی از استحباب، خروج از اصطلاح بوده، هیچ پشتوانهای برای صحت آن وجود ندارد.
به هر حال، طرفداران نظریه استحباب، بر این باورند که طلبِ مطلقی که از جمله «یرضعن» به دست میآید گرچه به حسب ظاهر، حاکی از مبالغه و منصرف به وجوب است(7)ولی به خاطر جمع میان همه دلایل موجود در مورد بحث، حمل بر
1) جصاص، احکام القرآن، 1/488؛ فتح الباری، 9/416؛ جامع البیان، 2/664؛ مجمع البیان، 1/333؛ مقتنیات الدرر، 2/76؛ الکاشف، 1/365.
2) تفسیر آسان، 2/75.
3) مبادی فقه و اصول، ص111.
4) مجمع البیان، 1/333؛ مقتنیات الدرر، 2/76؛ الکاشف، 1/365.
5) الجدید، 1/286.
6) جصاص، احکام القرآن، 1/494.
7) زبدة البیان، ص556.
استحباب میشود(1).
نظریه سوم، اولویت مادر در شیر دادن: در برابر دو احتمال گذشته، احتمال سومی نیز در متون تفسیری مطرح شده است و آن اینکه معنای جمله «والوالدات یرضعن اولادهنّ» عبارت است از سزاوار بودن مادران در شیر دادن به فرزندان خود(2).
به عبارت دیگر، شیر دادن در مدت دو سال، حق مادر است که میباید از سوی پدر مراعات شود، کودک را از او نگیرد و برای شیر دادن به زنِ دیگری نسپارد(3).
فاضل هندی در توضیح این مطلب مینویسد: «جمله خبری همچنان که به طور مجازی در وجوب به کار میرود، در مطلق طلب نیز بهکار میرود و هیچ دلیلی برای حمل آن بر وجوب وجود ندارد؛ بنابر این، حمل بر طلب میشود به خصوص که مقید شده است به اراده تمام کردن که خود میتواند قرینهای باشد بر اینکه مادر اولویت دارد
در شیر دادن به کودک خود بر سایر زنان(4).
جصاص نیز ضمن پذیرش این مطلب، تأکید میکند که این حق مادر از بین نخواهد رفت مگر در فرض «تعاسر»، یعنی زمانی که مادر مزد بیشتری از آنچه دیگران میگیرند، بطلبد(5).
موارد استثناء: صرف نظر از معنای اول، دو معنای دیگر بر این مطلب توافق دارند که شیر دادن بر مادر واجب نیست؛ اما پیروان این نظریه تصریح میکنند که واجب نبودن این
عمل بر مادر، حکمی کلی برای همه مادران و در همه شرایط نیست، زیرا در این موارد، بر مادر واجب است به کودک خود شیر دهد: 1- کودک پستان غیر مادرش را قبول نکند
2- کودک تنها با شیر مادرش زنده بوده، شیر غیر مادر با بدن او سازگار نباشد 3- کسی غیر از مادر پیدا نشود که کودک را شیر دهد(6)4- با عنایت به جمله «فان ارضعن لکم
فاتوهن اجورهن»، کودک فاقد پدر بوده، خود نیز سرمایهای برای پرداخت دستمزد مادر نداشته باشد و شخص دیگری هم حاضر به تأمین آن نباشد(1).
بنابر این، میتوان چنین نتیجه گرفت که جمله «الوالدات یرضعن» جملهای است خبری، اما به معنای امر که در پارهای از موارد دلالت بر وجوب و در پارهای از موارد
دلالت بر استحباب شیر دادن مادر به کودک خود دارد(2).
البته توجه به این نکته نیز ضروری است که وجوب شیر دادن در چنین مواردی، نه به واسطه دلالت جمله «یرضعن» بر وجوب، بلکه به خاطر وجوب حفظ جان انسان (نفس محترمه) است، چه تنها مادر بتواند کودک را شیر دهد و یا تنها زن دیگری از عهده آن برآید(3)پس نمیتوان این موارد را استثنایی برای حکم عدم وجوب دانست.
دیدگاه ما: به نظر ما، با توجه به توضیحاتی که پس از این خواهد آمد، حق انتخاب تکمیل دوره شیردهی به معنای عدم وجوب شیر دادن در بیست و یک ماه نخست زندگی کودک نیست؛ افزون بر اینکه گرفتن دستمزد برای شیر دادن، تنها در زنان مطلقه مجاز است. روایت سلیمان نیز ناظر به عدم استیلای شوهر بر زن خود است، بر خلاف آنچه در مسأله بردگان وجود دارد.
بنابر این، جمله «والوالدات یرضعن اولادهن» به خوبی بر وجوب شیر دادن دلالت داشته، هیچ قرینه معتبری هم بر خلاف آن وجود ندارد.
معناشناسی: واژه «حولین» مثنای «حول» به معنای دو سال است. وجود این کلمه به تنهایی این مطلب را به شنونده منتقل میکند که مادران میباید دو سال کودک خود را
شیر دهند. اما از آنجا که در این آیه، واژه «حولین» موصوف به صفت «کاملین» نیز شده است، میباید دید وجود این صفت، بیانگر چه نکتهای است؟
دو احتمال در کلمات مفسران برای توضیح این مطلب یافت میشود:
احتمال اول، دو سال تمام: خداوند با به دنبال آوردن صفت «کاملین»، بر این نکته
تأکید میورزد که این دو سال، نباید به طور تقریبی محاسبه و با دید تسامح به آن نگریسته شود، بلکه باید دقت شود که مادر، دو سال کامل (بیست و چهار ماه) به فرزند خود شیر دهد(1)و از آنجا که کمال یک چیز در جایی است که غرض و هدف از آن تحقق مییابد، میتوان چنین نتیجه گرفت که آمدن صفت «کاملین» پس از «حولین» به این خاطر است که نشان دهد نهایت زمانی که شیر خوردن برای کودک مصلحت داشته، سودمند است، دو سال است و با سپری شدن این مدت، دیگر شیر خوردن کودک از مادر خود فایدهای برای او نخواهد داشت(2).
در تفسیر منهج الصادقین این مطلب چنین توضیح داده شده است: «و آن وجهی که بر من ظاهر شده است آن است که حول در شرع گاه هست که مستعمل است در یازده ماه و روزی از ماه دوازدهم، همچنان که در زکات، و گاه هست که استعمال آن در دوازده ماه تمام است همچنان که در دَیْن مؤجّل به حول؛ پس حق تعالی ازاله احتمال اول فرموده بقوله: حولین کاملین»(3).
احتمال دوم، دو سال شمسی: در میان مفسران، ملا فتح اللّه کاشانی با اشاره به تفاوت میان سال شمسی و قمری، این احتمال را نیز مطرح میکند که ممکن است مراد از دو سال کامل، دو سال شمسی باشد.
وی این احتمال را چنین توضیح میدهد: «گویند که ذکر کاملین جهت آن است که حول بر دو قسم است: تام و ناقص؛ تام شمسی است و ناقص قمری به جهت نقصان بعضی از ماههای این و آن. این وجه اولی است، زیرا که تأسیس، معدول عنه نمیشود به تأکید الا با تعذّر آن و اینجا متعذّر نیست»(4).
احکام حقوقی: از آنجا که مجموع فاصله زمانی حد اقل دوره بارداری (6 ماه) با حد
اکثر دوره شیردهی (24 ماه) و همچنین حد اکثر دوره بارداری (9 ماه) با حد اقل دوره شیردهی (21 ماه)، سی ماه است؛ این سؤال برای فقها مطرح میشود که آیا حکم دو سال کامل شیر دادن، تنها به مادرانی اختصاص دارد که کودک خود را شش ماهه به دنیا آوردهاند یا در برگیرنده تمامی مادران است، چه آنان که حد اقل حمل را داشته و چه آنها
که حد اکثر بارداری را داشتهاند؟
نظریه اول، اختصاص به برخی از کودکان: پیروان این نظریه در اینکه مراد چه گروه
از کودکان است، دو احتمال را مطرح کردهاند:
کودکانی که شش ماهه متولد شدهاند: ابن عباس معتقد است که حکم شیر دادن دو سال کامل برای مادران، تنها به کودکانی اختصاص دارد که شش ماهه متولد شدهاند(1)چرا که بر اساس آیه کریمه «وَ وَصَّیْنَا الإنْسانَ بِوالِدَیْهِ إحْسانا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْها وَ وَضَعَتْهُ کُرْها وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا»(2)، به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکی کند. مادرش با رنج و سختی او را باردار و سپس زایمان کرد. بارداری و از شیر گرفتنش سی ماه است؛ مجموع مدت بارداری و شیردهی سی ماه است؛ بنابر این، اگر مدت شیردهی بیست و چهار ماه فرض شود، میباید دوره بارداری شش ماه باشد. حال اگر دوره بارداری بیشتر از این مدت باشد، خود به خود مدت زمان شیردهی از بیست و چهار ماه کمتر خواهد شد؛ پس نمیتوان دو سال کامل شیر دادن را حکمی کلی برای همه کودکان دانست.
این نظریه از آنجا که در برگیرنده تمامی آیات وارد در بحث بارداری و شیردهی است، مورد توجه برخی از مفسران و فقها نیز قرار گرفته است(3).
کودکانی که پدر و مادرشان با هم اختلاف دارند: از ثوری نقل شده است که این آیه تنها در مورد کودکانی صادق است که پدر و مادر آنها با هم اختلاف دارند(4).
خداوند با این جمله در صدد بیان این مطلب است که هرگاه پدر و مادری در مورد زمان شیرخوارگی فرزند خود اختلاف پیدا کنند، برای از شیر گرفتن کودک میباید
بیست و چهار ماه از تولد او گذاشته باشد(1).
نظریه دوم، فراگیری نسبت به همه کودکان: در مقابل دیدگاه ابن عباس، گروهی از مفسران بر این باورند که حکم بیست و چهار ماه شیر دادن که موضوع جمله نخست آیه 233 از سوره مبارکه بقره است، در باره تمامی کودکان - صرف نظر از مدت بارداری و زمان تولدشان - جاری است. بنابر این، بیست و چهار ماه، مدت زمان قابل قبول برای شیر خوردن هر کودکی است که متولد میشود.
آن گروه از مفسران که به این رأی اعتقاد دارند، با نقد نظریه نخست به اثبات مدعای خود میپردازند. برای این منظور به چند نکته میتوان توجه کرد:
1- واژه «الوالدات» صیغه جمع مؤنث سالم و برخوردار از «الف و لام» است. جمع محلا به الف و لام دلالت بر عمومیت میکند، بدون آنکه خداوند متعال با آوردن مخصصی، مضمون آن را به گروهی خاص از مادران اختصاص دهد(2).
2- اینکه خداوند از یک سو مجموع دوره بارداری و شیردهی را سی ماه دانسته و از سوی دیگر مدت زمان لازم برای شیردهی را بیست و چهار ماه تعیین میکند، حکمی است که با ملاحظه غالب افراد صادر شده است(3).
ابن جریر طبری در توضیح این مطلب مینویسد: «افرادی که در نُه ماهگی متولد میشوند به مراتب بیشتر از کسانی هستند که پس از دو یا چهار سال ماندن در رَحِم مادر
متولد میشوند، همچنان که تعداد این افراد بیشتر از کسانی است که در شش یا هفت ماهگی متولد میشوند»(4).
3- مضمون آیه پانزدهم سوره احقاف، این نیست که مدت بارداری و شیردهی از سی ماه تجاوز نمیکند، بلکه حاکی از این مطلب است که در میان انسانها کسانی هستند که مجموع مدت زمانی که در رَحِم مادر خود بهسر برده و زمانی که شیرخوارگی آنها به
درازا کشیده است، سی ماه میباشد(1).
بهترین شاهد بر این مدعا ادامه آیه پانزدهم سوره مبارکه احقاف است، زیرا خداوند پس از بیان این مطلب که مجموع دوره بارداری و شیرخوارگی سی ماه است، میفرماید «حَتّی إذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی وَالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحا تَرْضیهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ»، تا اینکه به کمال قدرت و چهل سالگی برسد، میگوید: پروردگارا مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی بجا آورم و کار شایستهای انجام دهم که از آن خشنود باشی و فرزندان مرا صالح گردان. من به سوی تو باز میگردم و من از مسلمانانم.
معلوم است هرکس که به سن چهل سالگی میرسد چنین خواستههایی را از خداوند نمیطلبد، بلکه چه بسیار هستند کسانی که با بیرون رفتن از مسیر حق و بندگی، نه تنها به فکر شکرگزاری از خداوند و آرزوی انجام کار پسندیده نیستند که در لجن زار گناهان غوطه ورند. بنابر این، این آیه کریمه در هیچیک از دو بخش آغازین و پایانی خود در صدد بیان حکمی کلی که در برگیرنده همه انسانها باشد، نیست(2).
دو نظریه نخست، صرف نظر از تفاوتی که در بیان مطلب دارند، در یک نکته اشتراک دارند، یعنی جمله «حولین کاملین» بیانگر مدت زمان شیردهی است.
طبری با توجه به دو نکته، معتقد است که «دو سال» نمیتواند زمانی برای فصال و گرفتن کودک از شیر باشد:
1- در جمله «فان ارادا فصالاً» واژه «فصال» به صورت نکره آورده شده است. این مطلب حکایت از این دارد که «حولین کاملین» زمانی برای پایان دوره شیردهی و فصال
نیست، چرا که در غیر این صورت، میباید کلمه «فصال» معرفه و به صورت «الفصال» میآمد.
2- در همان جمله، «فصال» منوط به خواست و اراده پدر و مادر شده است و معلوم
است که اگر عملی محدود به یک زمان خاصی باشد، دیگر مشروط کردن آن به اراده، رضایت و مشورت درست نخواهد بود(1).
نظریه سوم، تقدیری برای تحریم ناشی از شیردهی: شکی نیست که از جمله احکام فقهی، پیدایش مَحرمیت بر اثر شیر خوردن از زنی غیر از مادر خود است. میان فقیهان این مطلب مورد گفتگو است که تا چه زمانی کودک میباید از غیر از مادر خود شیر بخورد تا رابطه مَحرمیت بین او و فرزندان و همسرش به وجود آید؟
در پاسخ به این سؤال چند احتمال مطرح شده است:
1- مَحرمیت زمانی اتفاق میافتد که کودک پیش از رسیدن به سن دو سالگی از غیر از مادر خود شیر بخورد؛ بنابر این، چنانچه کودکی پس از سن دو سالگی از زنی شیر بخورد، این رضاع عامل پیدایش مَحرمیت نخواهد شد.
2- گروهی از فقهای سنی به پیروی از ابن عباس معتقدند که تفاوتی میان شیر خوردن پیش و پس از دو سال نیست(2).
3- از عایشه مطلبی عجیب نقل شده است که شاید هیچ فقیهی به آن ملتزم نباشد و آن اینکه شیر خوردن از زن بیگانه حتی در دوره بزرگ سالی نیز باعث پیدایش مَحرمیت میشود(3).
حال با توجه به آنچه گذشت، برخی از مفسران احتمال دادهاند که حکم به اینکه «مادران باید فرزند خود را دو سال کامل شیر دهند» تنها برای بیان این مطلب است که ایجاد رابطه مَحرمیت از راه رضاع، تنها در صورتی است که شیر خوردن کودک در ظرف دو سال انجام شود(4).
جصاص در تأیید نظر ابن عباس در امکان ایجاد مَحرمیت پس از دو سال و نقد نظریه سوم مینویسد: در جملات بعدی این آیه، خداوند فصال و از شیر گرفتن کودک را منوط به رضایت و مشورت پدر و مادر کرده است. و چون جمله «فان ارادا فصالاً» که متضمن
این معناست با کلمه «فاء» آغاز میشود و این کلمه در زبان عربی به معنای به دنبال آمدن و تعقیب است، میباید فصال و جدایی از شیر مادر پس از دو سال باشد؛ بنابر این، بیان
دو سال در جمله نخست آیه نمیتواند بیانگر زمان پایان رسیدن محرمیت ناشی از شیر خوردن و رضاع باشد، یعنی میشود که پس از گذشت دو سال هم، رضاع انجام شده، مَحرمیت تحقق پذیرد؛ همچنان که میتوان این مطلب را از جمله «و ان تسترضعوا» هم که ظاهر در استرضاع پس از دو سال است بهدست آورد(1).
نظریه چهارم، تقدیری برای لزوم تأمین نفقه بر پدر: از جمله احتمالاتی که در معنای عبارت «حولین کاملین» وجود دارد، این است که خداوند در مقام بیان این مطلب است که نفقه و تأمین هزینههای مادر در دوره شیردهی تنها تا دو سال بر عهده پدر است
و پس از گذشت این زمان دیگر هیچ وظیفهای بر عهده او نیست(2).
معناشناسی: بر اساس این جمله، حکم به شیر دادن مادران به مدت دو سال کامل، برای کسی است که بخواهد دوره شیردهی را تمام کند؛ طبیعی است که اگر نخواهد این دوره را به پایان برساند، دیگر لازم نیست مادر دو سال کامل به کودک شیر دهد.
حال این سؤال مطرح میشود که چه کسی اگر بخواهد شیردهی را تمام کند، مادر کودک را دو سال شیر میدهد؟
در پاسخ به این سؤال، سه احتمال مطرح است:
احتمال اول، مادر: نخستین احتمال آن است که این جمله متوجه به مادران است، یعنی مادران فرزند خود را دو سال کامل شیر میدهند اگر بخواهند دوره شیردهی را تمام کنند(3).
بنابر این، اگر مادری نخواهد فرزند خود را تا این مدت شیر دهد، میتواند در کمتر از دو سال، شیردهی را متوقف کند، همچنان که میتواند کودک خود را بیش از دو سال نیز
شیر دهد(1)پس شیر دادن دو سال امری واجب بر مادر نبوده، اکتفا به کمتر از آن هم برای او جایز است(2).
بر این اساس، جمله «وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أولاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ»(3)را میتوان چنین معنا کرد: «مادرهایی که بخواهند رضاع را تمام کنند، بایستی طفل خود را دو سال تمام شیر دهند»(4)، «مادران میتوانند دو سال نوزاد خود را شیر دهند اگر بخواهند دوره شیرخوارگی فرزندان خود را رعایت کنند»(5).
احتمال دوم، پدر: احتمال دارد که این جمله متوجه پدران باشد، یعنی مادر باید فرزند خود را دو سال کامل شیر دهد، اگر پدر بخواهد شیردهی تمام شود.
این احتمال از آن جهت قابل طرح است که تأمین شیر کودک بر عهده پدر است و او موظف به پرداخت هزینههای فرزند خود است؛ از این رو، چنانچه پدر هزینههای لازم جهت شیر خوردن کودک را تا دو سال تأمین کند، بر مادر لازم است شیردهی خود را به پایان برساند(6).
این مطلب روشنتر میشود، هنگامی که ملاحظه شود که خداوند، تصمیمگیری راجع به گرفتن دایه برای کودک را نیز بر عهده پدر گذاشته است؛ «وَ إنْ اَرَدتُّمْ أنْ تَسْتَرْضِعُوا أوْلاَدَکُمْ فَلاجُنَاحَ عَلَیْکُمْ إذَا سَلَّمْتُمْ ما آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ»؛ «وَ إنْ تَعَاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری».
احتمال سوم، وضعیت جسمی کودک: احتمال دارد منظور از «کسی که اراده کند تمام شدن شیردهی را» وضعیت جسمانی کودک باشد، یعنی اگر حال عمومی و قوای جسمانی کودک اقتضا کند که تا دو سال کامل شیر بخورد، باید مادر دوره شیردهی را به پایان برساند(7).
به عبارت دیگر، مدت دو سال تنها برای رعایت مصلحت کودک است، پس اگر مصلحت او در کاهش مدت شیردهی مادر باشد، مانعی از آن نیست؛ البته تشخیص این مطلب بر عهده پدر و مادر است(1).
محقق اردبیلی، ضمن نسبت این احتمال به علامه طبرسی، آن را محل تأمل میداند، گرچه هیچ توضیحی درباره آن نمیدهد(2).
احکام حقوقی: دقت در کلمات و چگونگی قرار گرفتن آنها در جمله «وَالْوَالِداتُ یُرْضِعْنَ أولاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ» ما را به نکتهای متوجه میسازد که بیشتر مفسران و به تبع آنها فقها از آن غفلت کردهاند.
به نظر ما مضمون این آیه در ارتباط با دو آیه «حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْنا عَلَی وَهْنٍ وَ فِصالُه فِی عامَیْنِ»(3)، «وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا»(4)قابل فهم است؛ چرا که پیشتر توضیح دادیم که اگر مجموع بارداری و شیردهی، سی ماه است و اگر زمان بارداری بین شش تا نُه ماه در تغییر است، میباید دوره شیردهی بین بیست و یک تا بیست و چهار ماه در نوسان باشد.
بنابر این، با توجه به مضمون دو روایت ابن صباح و سماعه، حد اقل زمان شیردهی و مقدار واجب آن، بیست و یک ماه خواهد بود که کمتر از آن ستمی بر کودک است.
حال جای این سؤال است که اگر مادری با وجود جدایی از شوهرش، به وظیفه خود در بیست و یک ماه شیر دادن به فرزندش عمل کرد، میتوان او را وادار به تکمیل مدت شیردهی تا بیست و چهار ماه کرد؟
قرآن در آیه 233 سوره مبارکه بقره که محل بحث ما است، در مقام پاسخ به این
سؤال برآمده، میفرماید: آری بر مادر واجب است تکمیل دوره شیردهی اگر پدرِ فرزند و شوهر سابقش از او چنین کاری را بخواهد؛ چرا که «لمن اراد» جار و مجرور و متعلق است به فعل «یرضعن»، یعنی «یرضع لمن اراد اتمام الرضاعة».
بنابر این، معنای جمله نخست آیه این است که مادران دو سال کامل فرزند خود را - در زمان جدایی از شوهرانشان - شیر دهند، اگر شوهران سابق آنها از ایشان چنین کاری را بخواهند؛ پس وجوب در این آیه وجوبی است مقید و نه مطلق.
مرحوم شهید ثانی در این باره مینویسد: جمله «والوالدات یرضعن اولادهن»، گرچه جملهای است خبری، اما معنای آن امر است جز اینکه امری است مقید به کسی که میخواهد دوره شیردهی را تا دو سال تمام کند، پس اگر آن را حمل بر وجوب کنیم، امری مطلق نخواهد بود»(1).
پذیرش چنین معنایی برای جمله «والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین»، دو حکم فقهی را به دنبال دارد:
حکم اول، وجوب شیردهی و استحباب تکمیل: شیر دادن عملی است واجب و نه مستحب، چرا که معنا ندارد شیر دادن، کاری مستحب برای مادر باشد ولی بر پدر تأمین هزینههای این کارِ مستحب، واجب باشد.
پس اگر کاری مستحب باشد، تکمیل دوره شیردهی است نه اصل آن، یعنی فاصله میان بیست و یک تا بیست و چهار ماه، زمانی است که شیر دادن کودک برای مادر مستحب است؛ اما پیش از بیست و یک ماه، شیر دادن کودک وظیفهای است که انجام آن از سوی مادر واجب است، همچنان که دو روایت عبد الوهاب بن الصباح و سماعة بن مهران بر آن دلالت داشتند.
چنین استنباطی از جمع میان آیات و روایات، مورد تأیید بسیاری از فقهای گذشته و معاصر، چون مفید، شیخ طوسی، قاضی ابن برّاج، ابن ادریس حلّی، محقّق حلّی، فاضل آبی، علاّمه حلّی، محمد بن الحسن حلّی (ابن علامه)، شهید ثانی، سید محمّد عاملی، فاضل هندی، محقق بحرانی، سید علی طباطبایی و محمد حسن نجفی؛ قرار گرفته است.
1) مسالک الأفهام، 8/412.
«زمانی جایز است کودک از شیر گرفته شود که شیر خوردن او به بیست و یک ماه برسد. اگر کودک قبل از این مدت از این شیر گرفته شود، به او ظلم شده است. نهایت شیر دادن، دو سال کامل است، همچنان که خداوند فرمود: لمن اراد ان یتم الرضاعة»(1).
«اگر کودکی متولد شود، مستحب (سنت) است که او را دو سال کامل شیر دهد، نه کمتر و نه بیشتر از آن. مانعی ندارد که از دو سال، سه ماه کمتر شیر دهد ولی کمتر از این مدت (بیست و یک ماه) شیر دادن، جایز نیست زیرا ستمی است بر کودک؛ همچنین میتواند بیش از دو سال کودک را شیر دهد، به شرط اینکه بیشتر از دو ماه نباشد»(2).
«بر اساس سنت، شایسته است که کودک دو سال کامل شیر داده شود. کمتر و بیشتر از این مدت نیز جایز است. اما بیشتر از این دو سال، پس نباید بیشتر از دو ماه باشد و اما کمتر از دو سال، پس نباید بیشتر از سه ماه باشد، چرا که کم کردن شیردهی بیشتر از سه
ماه، ستمی است بر کودک و کراهت دارد که سه ماه از دو سال کمتر شیر داده شود»(3).
«اگر کودکی متولد شود، سنت است که دو سال کامل شیر داده شود، نه بیشتر و نه کمتر. مانعی ندارد که سه ماه کمتر از دو سال کودک شیر داده شود، اما کمتر از این جایز نیست زیرا ستمی است بر کودک. موافق با این مطلب است این نکته که کمترین زمان بارداری شش ماه است و بیشترین آن نُه ماه، همچنان که خداوند فرموده است: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»(4).
«نهایت شیردهی دو سال است و جایز است اکتفا به بیست و یک ماه و جایز نیست کمتر از این، چرا که ستم است»(5).
«مدت شیردهی دو سال است و جایز است اکتفا کردن به بیست و یک ماه و نه کمتر و اضافه کردن یک یا دو ماه و نه بیشتر»(6).
«از سنت است اینکه کودک دو سال کامل شیر داده شود، اگر سه ماه کمتر از این باشد
مانعی ندارد ولی اگر کمتر از این باشد، ستمی است بر کودک که جایز نیست»(1).
«حد شیردهی دو سال است و کمینه آن بیست و یک ماه»(2).
«نهایت شیردهی، دو سال است و جایز نیست کمتر از بیست و یک ماه»(3).
«نهایت شیردهی دو سال است و جایز است اکتفا کردن به بیست و یک ماه و کمتر از این ستم است»(4).
علامه طبرسی نیز در تفسیر مینویسد: «این جمله بیانگر دو مطلب است، یکی مستحب و دیگری واجب. مستحب این است که شیردهی را تمام دو سال قرار دهد و واجب این است که مادر مستحق اجرت است به مدت دو سال و پس از آن، استحقاق اجرت ندارد»(5).
راوندی ضمن اشاره به همین مطلب، آن را چنین تکمیل میکند: «مستحب است که دو سال کامل شیر دهد، زیرا شیر دادن کمتر از این مدت، باعث ضرر دیدن کودک شیرخوار میشود»(6).
بر این استنباط چند اشکال شده است:
اشکال نخست: چون شیر دادن بر مادر واجب نیست، پس مانعی ندارد که مادر کودک خود را کمتر از بیست و یک ماه شیر دهد.
اشکال دوم: اگر بخواهیم به این روایات عمل کنیم، باید بگوییم که هر ستمی بر کودک حرام است، با اینکه چنین نیست.
اشکال سوم: شیر ندادن به کودک، ستمی بر او نیست، چرا که در زمان ما غذاهای جایگزینی برای شیر مادر وجود دارد که سودمندتر از شیر مادر است(7).
پاسخ: چنین اشکالاتی چندان بی اساس است که پاسخ گویی به آنها دشوار نیست،
زیرا همچنان که گذشت، جمله «یرضعن حولین» دلالت بر وجوب دارد و جمله «فان ارادا فصالا» قرینهای بر عدم وجوب نیست؛ همچنان که حکم به حرمت ایراد ستم بر کودک، حکمی نیست که از بیان آن واهمهای داشته باشیم، اگر کاری از نظر عرف یا عقل، ضرر به حساب آید.
اما اینکه غذاهای جایگزین از شیر مادر سودمندتر هستند، ادعایی فاقد هر گونه پشتوانه علمی است. امروزه متخصصان تغذیه و کودکان بر این مطلب تأکید میورزند که هیچ ماده غذایی نمیتواند جایگزین شیر مادر شود و به همین دلیل در کشورهای پیشرفته، به رغم تولید فراوان غذاهای مکمل، برنامههایی برای تشویق مادران به استفاده
نکردن از آنها و شیر دادن به کودک خود وجود دارد. برای این منظور مراجعه به توصیههای سازمان بهداشت جهانی، بسیار مفید خواهد بود.
مرحوم طباطبایی در این باره مینویسد: «مناقشه برخی از بزرگان در این مسأله و جایز شمردن کاهش بدون دلیل مدت شیردهی از بیست و یک ماه به واسطه تمسک به اصل و ظاهر جمله (فان ارادا فصالا)؛ بی اساس است»(1).
به هر حال، عمل به مفاد دو روایت عبد الوهاب بن الصباح و سماعة بن مهران که عمل فقها نیز پشتیبان آن است، موافق با احتیاط است(2).
حکم دوم، عدم جواز اجبار مادر بر شیر دادن به کودک خود: حال این سؤال مطرح میشود که در صورت واجب بودن شیر دادن بر مادر، اگر او از انجام آن سر باز زند، آیا
میتوان وی را وادار به انجام آن کرد؟
برخی از فقهای سنی چون مالک و ابوثور با پذیرش وجوب شیر دادن بر مادر به واسطه معنای انشایی جمله «والوالدات یرضعن» و قبول وجود ملازمه میان وجوب یک کار و جواز اجبار بر انجام آن، مدعیاند که پدر میتواند همسر خود را مجبور به شیر دادن کند (همه مادران یا تنها مادرانی که از جایگاه اجتماعی بالایی برخوردار نیستند)(3).
در مقابل، ابو حنیفه و شافعی از میان اهل سنت و بیشتر فقهای شیعه - اگر نگوییم همه - معتقدند که نمیتوان مادر را مجبور به شیر دادن به کودک خود کرد(1)
ص194؛ کشف الرموز، 2/200؛ جامع الخلاف و الوفاق، ص510؛ قواعد الاحکام، 3/101؛ ارشاد الاذهان، 2/40؛ تحریر الاحکام، 1/248؛ الخلاف، 5/129-130؛ جواهر العقود، 2/174؛ فتح الباری، 9/417؛ النهایة، ص503؛ غنیة النزوع، ص387؛ المهذب البارع ، 3/424؛ بدائع الصنائع، 4/40؛ المجموع فی شرح المهذب، 18/312.
.گرچه شیخ طوسی مدّعی اجماع فقها و وجود روایاتی است که بر عدم جواز اجبار مادر دلالت دارند(2)، ولی همان گونه که میدانیم، اجماع در کلمات وی در بیشتر موارد به معنای اصطلاحی خود به کار نمیرود و در جوامع روایی شیعه نیز بیش از یک روایت در این باره وجود ندارد.
بررسی دلایل: به هر حال، برای اثبات عدم جواز اجبار مادر به شیر دادن به کودک
خود، به دلایلی استناد شده است:
1- روایت منقری12*: «لاتجبر الحرّة علی رضاع الولد و تجبر اُم الولد»(3)زن آزاد بر شیردادن فرزند خود مجبور نمیشود ولی ام ولد (نوعی کنیز) بر این کار مجبور میشود.
2- آیه «لاتضارّ والدة بولدها»: مجبور کردن مادر به شیر دادن کودک خود، از مصادیق
اضرار به او بوده که به حکم آیه شریفه «لاتضار والدة بولدها»، ارتکاب آن حرام است(4).
نقد: از این استدلال چنین پاسخ داده شده است که اگر شیردهی بر مادر واجب باشد، در این صورت وادار کردن مادر به انجام آن، باعث آسیب رساندن به او نمیشود(5).
3- آیه «فإن أرضعن لکم فأتوهن أجورهن»: بر اساس جمله شرطی «فان ارضعن لکم
فاتوهن اجورهن»، پدر میباید دستمزد مادر را بپردازد، اگر مادر به کودک خود شیر دهد. نفس این شرط حکایت از این مطلب دارد که حق انتخاب شیردهی با مادر است،
پس نمیتوان او را مجبور به انجام آن کرد.
نقد: این استدلال نیز ناتمام است، چرا که موضوع این آیه زنانی است که از شوهر خود جدا شدهاند و حال آنکه موضوع بحث ما اجبار مادر به شیر دادن به کودک خود است(1).
4- اصل برائت: برخی مدعیاند که با تمسک به اصل برائت(2)، میتوان اثبات کرد که شیر دادن بر مادر واجب نبوده، عمل شیردهی، دارای استحباب(3)یا مطلق رجحان است که شامل وجوب و استحباب میشود(4).
نقد: تمسک به اصل برائت نمیتواند نافی جواز اجبار باشد، بلکه تنها میتواند وجوب شیر دادن را از مادر بردارد، مگر معتقد به وجود ملازمه میان وجوب عمل و جواز اجبار شویم(5)افزون بر اینکه تمسک به اصل عملی، زمانی جایز است که دلیل لفظی در میان نباشد.
5- تفاوت نوع هزینهها: شیخ طوسی و ابن ادریس حلّی معتقدند که نمیتوان مادر را مجبور به شیر دادن کرد، زیرا تأمین هزینههای شیردهی بر عهده خود کودک است، یعنی از محل داراییهای او پرداخت میشود و حال آنکه تأمین هزینه زندگی کودک بر عهده پدر است(6)بنابر این، چون پدر پولی بابت شیردهی نمیپردازد، نمیتواند مادر را وادار به شیردهی کند.
نقد: این استدلال نیز درست نیست، زیرا با توجه به ظاهر جملات «و علی المولود له رزقهن و کسوتهن» و «فان ارضعن لکم فاتوهن اجورهن»، پرداخت دستمزد شیردهی مادر بر عهده پدر است.
نتیجه
به نظر ما، حکم به وجوب شیر دادن، منافاتی با عدم جواز اجبار مادر بر شیر دادن
ندارد - گرچه برخی به واسطه تصور وجود چنین ملازمهای دست از دلالت ظاهر جمله «والوالدات یرضعن» بر وجوب برداشته، معتقدند چون اجبار مادر جایز نیست، پس شیر دادن بر مادر واجب نبوده(1)، بلکه کاری مستحب است(2)- زیرا:
1- نسبت میان دو جمله «لاتجبر الحرة علی رضاع الولد» و «والوالدات یرضعن اولادَهن حولین کاملین»، اطلاق و تقیید است، چرا که «حرة» شامل هر مادری میشود، چه از شوهر خود جدا شده باشد، چه شوهرش از دنیا رفته باشد و چه دارای شوهر باشد، ولی واژه «الوالدات» بنا به توضیحی که پیش از این داده شد، تنها شامل مادرانی
است که از شوهر خود جدا شدهاند.
حال اگر وجوب ارضاع را مترادف یا مستلزم جواز اجبار بدانیم، خواهیم گفت اجبار مادر جایز نیست مگر در زنی که از شوهر خود جدا شده و شوهر سابقش از او خواسته که فرزندش را شیر دهد.
2- اگر بنا به نظر مشهور، بگوییم واژه «والدات» شامل همه مادران میشود، در این صورت مفاد آیه کریمه، وجوب ارضاع بر همه مادران و مفاد روایت سلیمان، عدم اجبار بر ارضاع همه مادران است؛ در این صورت، هریک از آنها اثبات کننده چیزی است که دیگری نافی آن نیست، یعنی میتوان به مضمون هر دو عمل کرد.
توضیح آنکه، هیچ ملازمهای میان وجوب یک عمل و جواز اجبار بر آن نیست، تا عدم جواز اجبار دلیل بر عدم وجوب باشد، زیرا در تمامی واجبات الهی، گرچه عملی بر مکلف واجب است ولی اجبار او بر انجام آن جایز نیست. به عنوان مثال، امر به معروف واجب است ولی نمیشود کسی را مجبور به انجام آن کرد یا روزه ماه رمضان بر مرد و زنِ
مسلمان با شرایطی، واجب است ولی نمیشود آنها را مجبور به گرفتن روزه کرد، چرا که متعلق تکلیف، فعل مکلف با وصف اختیاری بودن آن است.
بنابر این، عدم اجبار با توجه به کاربرد کلمه «حرة» به جای واژههایی که معنای آنها
«مادر» است، نظیر «ام» و «والده» و به قرینه مقابله با «ام ولد»، ناظر به این جهت است که در مسأله بردگان، مالک استیلای کامل بر آنها دارد ولی این تسلط در جایی که رابطه زوجیّت میان زن و مرد برقرار است وجود ندارد و شوهر، مالکِ همسر و تمامی منافع او نیست تا بتواند او را وادار به انجام کاری بکند.
بنابر این، اگر منظور قانونگذار از ماده1176: «مادر مجبور نیست که به طفل خود شیر بدهد، مگر در صورتی که تغذیه طفل به غیر شیر مادر ممکن نباشد»(1)؛ عدم وجوب
شیر دادن بر مادر باشد، درست نخواهد بود.
از آنچه گذشت به خوبی روشن میشود:
1- این ادعا که قرآن در مقام بیان حد کمال شیردهی است و نه حد واجب آن و به همین جهت، هیچ نظری به اثبات حق برای پدر، مادر یا کودک ندارد، چرا که حکم شیر دادن تا دو سال معلق بر اراده شده و تعلیق بر اراده با وجوب منافات دارد(2)کاملاً بی
اساس است، زیرا تعلیق بر اراده مادر با وجوب ناسازگار است و به همین جهت بسیاری از مفسران مجبور به دست برداشتن از ظاهر جمله خبری در انشاء شده، آن را حمل بر استحباب کرده و معنی استحباب را هم تقدّم مادر بر دیگران دانستهاند و حال آنکه در آیه، حکم به وجوب شیردهی تا دو سال معلق بر اراده پدر شده است و این تعلیق با وجوب کاملاً سازگار است.
2- سخن مرحوم علامه طباطبایی در توضیح این جمله از آیه نیز قابل اعتماد نیست، ایشان مینویسد: «این جمله دلالت میکند بر اینکه حضانت و شیردهی حق مادری است که از همسر خود جدا شده، امر آن موکول به اختیار او و تمام کردن مدت شیردهی از حقوق اوست؛ اگر بخواهد شیردهی را کامل میکند و اگر نخواهد، نمیکند. اما شوهر، هیچ حقی در این مورد ندارد، مگر اینکه همسرش با او موافق بوده، با رضایت هر دو باشد»(3)چرا که اولاً: موضوع بحث در آیه، شیردهی است نه حضانت، ثانیا: موضوع
بحث تنها تکمیل دوره شیردهی است، ثالثا: از کجا ادعا میشود که پدر در این مورد هیچ حقی ندارد و حال آنکه بدون شک خطاب «و ان تعاسرتم» و «و ان اردتم ان تسترضعوا» متوجه پدر است.
تفاوت نگذاشتن میان شیر دادن (ارضاع) با نگهداری کودک (حضانت) که در کلام مرحوم علامه طباطبایی وجود دارد، در کلمات برخی دیگر از مفسران معاصر نیز دیده میشود. این امر باعث شده است که این آیه را که موضوع بحث آن شیر دادن است به بحث حضانت مرتبط کرده، مباحثی را طرح کنند که نه تفسیر آیه است و نه حتی تأویل آن(1).
3- ادعای فیض کاشانی نیز که شیر دادن حق مادران است، کسی نمیتواند مانع ایشان شود اگر خود بخواهند(2)خالی از صحت است زیرا سخن در این آیه از حق مادر در شیر دادن نیست، بلکه سخن از حق پدر است در خواست تکمیل دوره شیر دهی.
4- سخن مرحوم سبزواری مبنی بر اینکه «از آیه استفاده میشود که شیر دادن از حقوق مادر است و پدر نمیتواند بدون موافقت او تصمیمگیری کند. خداوند مخاطب کلام خود را در ادامه آیه به جای زنان، مردان قرارداد تا نشان دهد که حضانت و شیردهی جز با موافقت و تأیید پدر به انجام نمیرسد»(3)صحیح به نظر نمیرسد، زیرا - گرچه درباره حق بودن حضانت بعد از این سخن خواهیم گفت - اگر شیردهی حق مادر باشد، دیگر نیازی به موافقت پدر نیست و اگر موافقت پدر نیز شرط است، پس حقی
است مشترک؛ افزوه بر این، به چه دلیلی توجه خطاب از زنان به مردان برای بیان این واقعیت نیست که در فرض جدایی، چون پدر میبایست هزینههای مادر را در مدت شیر
1) تفسیر انوار درخشان، 2/239: «آیه شریفه بیان آن است که مادران میتوانند فرزندان خود را به مدت دو سال که دوره شیر خوارگی است در آغوش خود پرورش داده و از آنان نگهداری کنند و این حق مادران به نام حق حضانت خوانده میشود و حقی است که بر حسب فطرت و نظر به علاقه و محبت مادری به وجود میآید و البته مادر میتواند شیر دادن بچه را به دیگری نیز واگذارد. ارضاع به معنی شیر دادن بچه نوزاد است و حولین بیان مدت حق حضانت و پرستاری است».
2) الصافی، 1/239.
3) مواهب الرحمن، 4/58.
دادن تأمین کند؛ اگر پدر حاضر به پرداخت هزینههای لازم برای تکمیل دوره شیردهی شد، بر مادر به پایان رساندن دو سال لازم باشد؟
مهمترین مطلبی که در این فصل مورد بررسی قرار میگیرد، تأمین هزینه زندگی مادر در دوره شیردهی است.
قرآن کریم این مطلب را در دو آیه 233 بقره و 6 سوره طلاق مورد بررسی قرار داده است. نکته مهمی که در ابتدا جلب نظر میکند، تعبیر به رزق و کسوه در سوره بقره برای
مزد شیردهی زن در طلاق پس از تولد کودک و تعبیر به اجرت در سوره مبارکه طلاق، برای شیر دهی در طلاق قبل از تولد کودک است.
پس از آنکه در جمله نخستِ آیه، خداوند وظیفه مادران مطلّقه را در باره تکمیل دوره شیردهی بیان فرمود، نوبت به بیان وظیفه متقابل شوهران آنهاست. در این جمله خداوند مقرر میدارد که در مقابل کاری که مادران انجام میدهند، پدران موظفاند خوراک و پوشاک آنها را در خلال این مدت تأمین کنند.
معنا شناسی: شکی نیست که مراد از عبارت «مولود له»، یعنی برای او زاییده شد، پدر است، اما این سؤال به ذهن میرسد که چرا خداوند، به جای کلمه «أب» که به صراحت معنای پدر را میرساند، از این عبارت استفاده کرده است؟
مفسران در توجیه کاربرد عبارت «مولود له»، احتمالات گوناگونی را مطرح کردهاند که مهمترین آنها از این قرار است:
احتمال اوّل، تعلّق کودک به پدر: به کار رفتن این عبارت و نسبت دادن فرزند به پدر، برای نشان دادن این واقعیت است که فرزند به پدر خود تعلق دارد(1).
«فرزند از آنِ پدر است و از آن جهت فرزند را به پدر نسبت داده است و برای این زوج نفرموده است که بر غیر زوج هم مانند شوهری که زن خود را طلاق داده است، اطلاق شود»(2).
مؤلف تفسیر مواهب الرحمن مدعی است که چون فرزند بخشی از پدر است، کفالت او بر عهده پدر است که از جمله آنها تأمین هزینههای مادر اوست(3).
به هر تقدیر، در اینکه مراد از تعلق فرزند به پدر چیست، دو احتمال مطرح است:
تعلّق تکوینی: مراد از تعلق فرزند به پدر، تعلق تکوینی اوست به گونهای که نقش فیزیکی مادر در ایجاد فرزند نادیده گرفته میشود و مادر تنها بهسان ظرفی است که کودک در رحم او پا به عرصه هستی میگذارد(4).
در دیوان منسوب به حضرت امیر المؤمنین علیهالسلام شعری به این مضمون وجود دارد:
النّاس من جهة التمثال أکفاء
أبوهم آدم و الاُم حواء
و إنّما اُمّهات النّاس أوعیة
مستودعات و للأحساب آباء(5)
مادران تنها ظرفهایی هستند. امانت نگاهدار و شرف و بزرگی از پدران است
همچنین از مأمون عباسی در تأیید این مطلب، شعری به این مضمون نقل شده است:
فإنّما اُمّهات النّاس أوعیة
مستودعات و للآباء أبناء(6)
همانا مادران ظرفهایی هستند. امانت نگاهدار و فرزندان از آنِ پدراناند
تعلّق تکوینی فرزند به پدر، مطلبی است که در میان غیر مسلمانان نیز طرفدارانی دارد.
منتسکیو در این باره مینویسد: «به طوری که عقل حکم میکند، کودکی که بر اثر ازدواج به وجود آمده، وابسته به پدر است؛ لیکن اگر ازدواجی صورت نگرفته باشد، وابسته به مادر میشود»(1).
نقد: این احتمال درست نیست، زیرا علوم تجربی و آموزههای دینی آن را تأیید نمیکند.
برای دست یابی به جایگاه پدر و مادر در ایجاد فرزند، میباید در حوزه علوم تجربی به دنبال نقش اسپرم و تخمک در تولید فرزند گشت؛ اما برای یافتن نظر دین در این خصوص، علاوه بر روایاتی که در توضیح نقش مادر در ایجاد فرزند وجود دارد، نفس آیه مورد بحث نیز کافی است، چرا که خداوند با بیان کلماتی چون «اولادهن» و «بولدها»
فرزند را به مادر نیز نسبت میدهد(2).
از عجیبترین سخنانی که در توجیه انتساب فرزند به پدر از نگاه دین گفته شده، استدلال به قرآن کریم است.
مؤلف تفسیر انوار درخشان در این باره مینویسد: «فرزند به پدر نسبت داده شده و چنان که آیه شریفه میفرماید: «اُدعوهم لآبائهم هو اقسط عند الله»، باید فرزندان را به پدران آنها نسبت داد. چون اولاد از پدر و مادر مشترکا پدید آمده، این است که در ادوار
زندگی، تربیت آنها به عهده هر دو میباشد؛ منتهی در مرحله شیرخوارگی نظر به عطوفت و محبت مادری و از آنجا که فرزند باید غذای خود را از شیر مادر تأمین کند، تربیت وی به مادر واگذار و برای مادر حق حضانت در نظر گرفته شده است»(3).
اثبات نادرستی مطالب بالا چندان دشوار نیست، چرا که آیه «اُدْعُوهُمْ لآبائِهِمْ هُوَ
أقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ»(4)، آنان را به نام پدرانشان بخوانید، این نزد خدا درستتر است؛ در باره فرزند
خواندگان است، یعنی فرزندخواندگانِ خود را به نام پدران واقعی شان بخوانید و نه به نام خود؛ اما این مطلب چه ارتباطی با بحث تعلّق تکوینی فرزند به پدر دارد؟ بهعلاوه، اگر
توضیحات وی درست باشد، پس باید خداوند فرزند را به مادر خود نسبت میداد و حال آنکه به پدرش منتسب کرده است.
تعلّق تشریعی: مراد از تعلّق فرزند به پدر، وابستگی تشریعی اوست، به این معنا که چون فرزند در بسیاری از احکام و مقرراتِ حقوقی ملحق به پدر خود است، به او نسبت داده شده است(1).
نقد: درستی این احتمال میبایست در جای خود مورد بررسی قرار گیرد، زیرا باید دید که آیا چنین ملازمهای میان تمامی احکام پدر و فرزند یا بخشی از آنها وجود دارد یا نه؟
به هر حال، از دقت در صدر و ذیل آیه و تأمل در محتوایی که آیه در صدد انتقال آن به مخاطبان خود است، میتوان به این نتیجه رسید که ادعای «تعلّق فرزند به پدر»، جدا نادرست است.
احتمال دوم، توجه به جنبههای عاطفی: به کار بردن این تعبیر به منظور تحریک عاطفی پدر است، یعنی پدر چون فرزند برای او متولد شده است، میباید بر فرزند خود دلسوزی کرده، با او به شفقت و مهربانی رفتار کند(2).
احتمال سوم، انگیزه از ایجاد فرزند: تعبیر به «مولود له» به خاطر اشاره به معنایی است که باعث میشود هزینههای شیر دادن فرزند بر عهده پدر باشد، یعنی چون فرزند برای او زاییده شده، میباید عهده دار امر شیر فرزند خود باشد، و هزینههای مادری که
او را شیر میدهد تأمین کند(3).
احتمال چهارم، قراردادهای اجتماعی: این تعبیر ناظر به برخی قراردادهای اجتماعی است، یعنی گرچه فرزند از نظر تکوینی ملحق به پدر و مادر خود است و
وجودش مستند به هر دوی آنهاست، ولی در هر جامعهای فرزند را به یکی از آنها ملحق میکنند، گاه به مادر و گاه به پدر که در این آیه احتمال دوم مطرح شده است(1).
احتمال پنجم، قدرت جسمانی: فرزند به پدر خود نسبت داده شده است، چرا که پدر به جهت مرد بودن در بیشتر موارد قادر به حفظ و مصونیت او از خطر مرگ است(2).
معناشناسی: خداوند بر مردی که از همسر خود جدا شده است، در دوره شیر دهی، تأمین دو چیز را واجب کرده، رزق و کسوة.
رزق: «رزق» در زبان عربی به هر چیزی گفته میشود که سود بردن از آن ممکن باشد و کسی نمیتواند از آن جلوگیری کند(3)و به طور خلاصه: «الرزق: ما ینتفع به»(4).
ابو هلال عسکری در توضیح تفاوت میان «رزق» و دو واژه «حظ» و «غذاء»، آن را چنین توصیف میکند: «رزق: عطایی است پیوسته»(5)، «رزق: اسم است برای هر آنچه دارنده آن، مالکِ سود بردن از آن است، پس کسی مجاز نیست با او به ستیز برخیزد چرا که حلال است»(6).
کسوة: «کسوة» را لغتدانان عرب به «لباس» معنا کردهاند(7). زبیدی آن را مترادف با «ثوب» دانسته در تعریف آن مینویسد: «الکسوة: الثوب الذی یلبس»(8).
گرچه بسیاری از مفسران «رزق» و «کسوة» را به خوراک (غذای کافی(9)) و پوشاک معنا کردهاند، ولی با توجه به سخنان اهل لغت، بعید نیست که «رزق» تنها به خوراک و غذا منحصر نشده، سایر آنچه شخص بدان نیاز دارد را نیز در برگیرد(10). اگر این تعمیم را در
1) المیزان، 2/251؛ مواهب الرحمن، 4/58.
2) المنیر، 1/308.
3) مجمع البحرین، 1/87 و131.
4) الصحاح، 4/1481؛ لسان العرب، 10/115.
5) الفروق اللغویة، ص254، شماره999.
6) الفروق اللغویة، ص254، شماره1000.
7) العین، 5/391؛ لسان العرب، 15/223؛ مجمع البحرین، 4/44.
8) تاج العروس، 10/315.
9) تفسیر قرطبی، 3/163؛ تفسیر ثعالبی، 1/467.
10) من وحی القرآن، 4/184: «و لعل الترکیز علی الرزق و الکسوة من جهة ما یمثلان من حاجة طبیعیة للوالدة فیما تحتاجه مما تصرف فیه الاجرة التی تستحقها لا لخصوصیة فیها بالذات».
معنای «رزق» و «کسوة» نپذیریم، دست کم اختصاص آن به «اجرة المثل»(1)، قطعا بدون دلیل است.
احکام حقوقی: در اینکه «رزق» و «کسوة» چه زنانی بر صاحب کودک (مرد) واجب است، آرای گوناگونی وجود دارد:
نظریه اوّل، هزینههای مادران مطلّقه شیرده: از آنجا که شروع آیه با بحث پیرامون مادران شیردهی است که از شوهران خود جدا شدهاند، بنابراین، منظور از عبارت «رزقهن و کسوتهن»، تأمین هزینههای همانهاست(2).
به عبارت دیگر، همچنان که پیش از این نیز گذشت، تأمین هزینههای زنانی که پیوند زناشویی آنها پابرجاست بر عهده شوهران آنهاست چه فرزند خود را شیر بدهند یا ندهند(3).
نظریه دوم، هزینههای همسران: در میان مفسران هستند کسانی که معتقدند این بخش از آیه در مقام بیان لزوم تأمین خوراک و پوشاک زنان توسط شوهرانشان است که در برگیرنده تمامی مادران است، اعم از اینکه شوهر داشته یا طلاق گرفته باشند(4).
سادهترین دلیلی که برای درستی احتمال اول و نادرستی احتمال دوم میتوان بیان کرد، این است که تأمین هزینههای زندگی همسر با بستن پیوند زناشویی بر شوهر واجب میشود و هیچ ارتباطی هم با شیردهی او ندارد، با اینکه در این آیه، نفقه در برابر شیردهی قرار گرفته است؛ بنابر این، نمیشود منظور از آن هزینههای زندگی همسران باشد(5).
مؤلف تفسیر الکاشف چون از یک سو آیه را به عنوان قانونی عام که در برگیرنده همه
1) الوجیز، 1/191؛ تفسیر شبر، 1/37؛ الجوهر الثمین، 1/235.
2) مجمع البیان، 1/333؛ الجدید، 1/286.
3) فتح القدیر، 1/245.
4) جصاص، احکام القرآن، 1/489؛ الجدید، 1/286.
5) علامه طبرسی در این باره مینویسد: «و لم یرد به نفقة الزوجات لانه قابلها بالارضاع و نفقة الزوجة لا تجب بسبب الارضاع و انما تجب بسبب الزوجیة»، برای اطلاع بیشتر ر.ک: مجمع البیان، 1/333؛ تقریب القرآن، 2/86؛ الجدید، 1/286.
زنان است پذیرفته و از سوی دیگر عبارت «رزقهن و کسوتهن» را منحصر در زنان مطلّقه میداند؛ اشکالی را با این توضیح، مطرح میکند: «لفظ والدات عام است و شامل سه گروه میشود، همسران، مطلّقات رجعی و مطلّقات بائن؛ بنابر این، این سه گروه میباید
فرزندان خود را دو سال کامل شیر دهند و از سوی دیگر این لفظ خاص است چون تنها شامل زنان مطلقه بائن میشود که میتوانند برای شیر دادن مزد بگیرند و حق نفقه ندارند ولی همسران و مطلّقات رجعی حق گرفتن نفقه را دارند؛ پس والدات عام است نسبت به شیر دادن و خاص است نسبت به نفقه».
او خود از این اشکال چنین جواب میدهد: «مانعی ندارد که یک لفظ از یک جهت عام و از جهت دیگر خاص باشد، اگر دلیلی بر این مطلب دلالت کند. در محل بحث احادیث و اجماع بر این مطلب دلالت دارند که مطلقه بائن نفقه نداشته، فقط حق گرفتن اجرت بر شیر دادن دارد، اما چون نسبت به شیر دادن دلیلی بر تخصیص نداریم، عمل به عموم میشود»(1).
به نظر ما اشکال و جواب هر دو مخدوش است، زیرا:
اولاً، کلمه «والدات» با ملاحظه صدر و ذیل آیه و همچنین آیات قبل و بعد آن، عمومیتی نداشته و تنها شامل زنان مطلّقه میشود و نه همسران.
ثانیا، مطلقه رجعی در دوره عدّه، حق گرفتن نفقه و هزینههای زندگی خود را دارد به واسطه زوجیّت و نسبت به بعد از این زمان تا انتهای دوره شیر دهی، به واسطه شیر دادن؛ بنابر این، هزینههای زندگی مطلّقه رجعی تا پایان دوره شیر دهی به هر صورت بر
عهده پدر کودک است.
ثالثا، وجود دلیل خاص، مشکلِ به کار رفتن لفظ در بیشتر از یک معنا را حل نمیکند.
نظریه سوم، هزینههای کودکان: در میان مفسران، قرطبی در تفسیر خود احتمال دیگری را مطرح میکند که بر اساس آن، موضوع بحث در آیه کریمه ارتباط مستقیمی با
1) الکاشف، 1/365.
مادران پیدا نمیکند.
او مدعی است که جمله «و علی المولود له رزقهن و کسوتهن» دلیلی است بر وجوب تأمین هزینههای کودک توسط پدرش به واسطه ناتوانی و ضعف جسمانی که دارد، اما خداوند این مطلب را به مادر نسبت داده است، چرا که غذای کودک در دوره شیرخوارگی توسط مادر به او منتقل میشود(1).
به عبارت دیگر، این جمله دلالت بر این مطلب دارد که هزینههای زندگی کودکان بر عهده پدران آنهاست زیرا علت وجوب تأمین هزینههای مادر، بارداری اوست و چون تأمین هزینههای زندگی جنین تنها با تأمین هزینههای مادر است، به همین خاطر خداوند
پرداخت نفقه مادر را واجب کرده است(2).
نسبت میان اجرت با خوراک و پوشاک: نکته مهمی که در پایان این بخش، بیان آن ضروری است، نسبت میان این جمله از آیه با جمله «فان ارضعن لکم فاتوهن اجورهن» از آیه ششم سوره مبارکه طلاق است.
همان گونه که پیش از این نیز گفته شد، موضوع آیه233 بقره، زنی است که پس از زایمان، از شوهر خود طلاق گرفته و به کودک خود شیر میدهد؛ اما موضوع آیه6 سوره طلاق، زنی است که در دوره حاملگی از شوهر خود جدا شده و پس از زایمان به کودک خود شیر میدهد.
قرآن در مورد اول بر مرد واجب میکند که در برابر شیر دادن زن به کودک، خوراک و پوشاک او را تأمین کند؛ ولی در مورد دوم، بر مرد تکلیف میکند که اجرت وی را بپردازد.
به نظر ما، عبارت «رزقهن و کسوتهن» به منزله توضیحی است برای واژه «اجورهن» در سوره مبارکه طلاق، یعنی منظور از پرداخت مزد به مادری که در زمان جدایی از شوهر، فرزند خود را شیر میدهد، تأمین خوراک و پوشاک یا تأمین نیازمندیهای
اوست(1)
اجیر کردن دایه در مقابل غذا و لباس؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: جصاص، احکام القرآن، 1/489.
.همچنان که میتوان گفت، دستمزدی که پدر به مادر بابت شیردهی میدهد باید به اندازهای باشد که دست کم خوراک و پوشاک او را تأمین کند(2).
با ملاحظه این جهت است که برخی مدعیاند کمتر نبودن اجرت از میزان لازم برای تأمین خوراک و پوشاک، از مکارم اخلاق است(3).
اشکال نشود که تعیین میزان دستمزد مادر امری است وابسته به توافق پدر و مادر که الزاما وابسته به تأمین خوراک و پوشاک او نیست؛ زیرا بر اساس توضیحی که گذشت سخن از وظیفه پدر در برابر شیردهی مادر است، گرچه هر توافق دیگری بر خلاف آن نیز میتواند صحیح باشد.
البته تغییر لحن قرآن از «خوراک و پوشاک» به «دستمزد» شاید به این جهت باشد که اگر طلاق پیش از زایمان انجام شده باشد، با زایمان عده زن تمام شده، هیچ ارتباطی بین
زن و مرد نیست؛ اما با انجام طلاق پس از زایمان، تا تمام شده عده، همچنان رابطه زوجیّت میان زن و مرد به شکل متزلزل باقی است و پیش از این توضیح دادیم که در هنگام وجود رابطه زوجیّت، زن نمیتواند برای شیر دادن به فرزند خود دستمزد بگیرد، بلکه بر شوهر واجب است چون گذشته خوراک و پوشاک او را تأمین کند.
معناشناسی: صرف نظر از آنچه اهل لغت در معنای «معروف» گفتهاند، در اینکه مقصود از خوراک و پوشاکِ معروف چیست، احتمالات گوناگون اما نزدیک به هم مطرح شده است: به قدر یسار و طاقت(4)بر سبیل اقتصاد و میانه بیاسراف و تقتیر(5)به طریق
اقتصاد و اعتدال(1)به طریق نیکو که مناسب حال زن باشد(2)به وجه پسندیده(3)به گونهای که مراعات شأن و شخصیت اجتماعی زن شود(4)آنچه عرفا حق زن شناخته میشود (اجرة المثل)(5)در حد متعارف(6)آنچه که در شریعت متعارف است، بدون آنکه کوتاهی یا زیاده روی شود(7)آنچه که در یک شهر، عادتِ مانندِ آن زن باشد، به شرط اینکه اسراف یا بخل در میان نباشد(8)متناسب با وضعیت مالی مرد باشد، زیرا تکلیف شخص به بیشتر یا کمتر از توانش روا نیست(9)غذا به اندازه کافی بوده و به خوبی آن را بدهد(10)متناسب با وضعیت و جایگاه زن و مرد باشد(11)در هزینههای و پوشاک کوتاهی نکند(12)آنچه در نظر عرف و دین متناسب با فردی چون مادر است(13).
همچنان که ملاحظه میشود، نظرات مفسران را درباره «معروف» در سه محور میتوان خلاصه کرد: 1- تناسب با موقعیت اجتماعی مادر 2- تناسب با توان مالی پدر 3- تناسب از نظر کمیّت و مقدار.
احکام حقوقی: در اینکه از نظر حقوقی مراد از معروف چیست، دو نظریه میان فقها مطرح است:
نظریه اوّل، وضعیت اجتماعی مادر: بر اساس این احتمال، پدر موظف است هزینههای زندگی مادر را در دوران شیردهی، متناسب با جایگاه و موقعیت او، تأمین کند.
نظریه دوم، وضعیت مالی پدر: پیروان این نظریه معتقدند که ملاک در تعیین معروف، قدرت و توان مالی پدرِ کودک است، زیرا قرآن از یک سو، بر این مطلب تأکید
1) منهج الصادقین، 2/29.
2) تفسیر شریف لاهیجی، 1/223.
3) حجة التفاسیر، 1/181.
4) تفسیر آسان، 2/75.
5) منهج الصادقین، 2/29.
6) پرتوی از قرآن، 2/156.
7) تفسیر قرطبی، 3/163.
8) تفسیر ابن کثیر، 1/291.
9) جصاص، احکام القرآن، 1/489؛ زاد المسیر، 1/241.
10) تفسیر ثعالبی، 1/467.
11) جامع البیان، 2/672.
12) نحاس، معانی القرآن، 1/217.
13) زبدة البیان، ص557.
میورزد که خداوند تکلیفی بر عهده انسان نمیگذارد مگر آنکه متناسب با توان او باشد، «لا تُکَلَّفُ نَفْسٌ إلاّ وُسْعَها»(1)، «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسا إلاّ وُسْعَها»(2)و از سوی دیگر تصریح میکند که هرکس به اندازه توان مالی خود، اجرت شیردهی همسرش را پس از جدایی بپردازد، «فَإنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ أتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ ... لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمّا اتَیهُ اللَّهُ لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسا إلاّ ما اتیها سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرا»(3).
بنابر این، باید بپذیریم که منظور از متعارف بودن هزینه خوراک و پوشاک مادر در دوره شیردهی، تناسب آن با وضعیت و توان مالی پدرِ کودک است و ارتباطی با وضعیت اجتماعی زن ندارد(4)
الناس فی¨ الغنی و الفقر و جعل حق الحضانة للام و النفقة علی الاب علی قدر الیسار»، مجمع البیان، 1/333؛ همچنین، ر.ک: الجدید، 2/286.
.این جمله به منزله علت برای جمله پیشین است، یعنی بر پدر لازم است در حدی متعارف و نه بیش از آن، خوراک و پوشاک مادرِ فرزند خود را در دوره شیردهی تهیه و تأمین کند؛ زیرا هیچ انسانی مکلف به انجام کاری نمیشود، مگر به اندازه طاقت و توانش. بنابر این، مادر نمیتواند در برابر شیر دادن خود، چیزی بیش از توانایی مالی پدر طلب کند.
مؤلف تفسیر مقتنیات الدرر در برداشتی مغایر با آنچه گذشت در توضیح این جمله از آیه مینویسد: «گویا پرسیده میشود چرا تأمین هزینه زندگی مادران در دوره شیردهی به
عهده خود آنها نیست؟ قرآن پاسخ میدهد: ایشان به واسطه ضعفِ قوای جسمانی قادر به کسب درآمد نیستند، پس اگر تأمین هزینه زندگی بر خود ایشان واجب باشد، لازم
میآید تکلیف کردن به شخص ناتوان»(1).
اما روشن است که این مطالب فاقد صحتاند، زیرا:
اولاً، ناتوانی زنان در اداره زندگی خود، اصلی مسلّم فرض شده و حال آنکه چنین نیست.
ثانیا، بر فرض که چنین باشد، باید تأمین هزینههای زندگی ایشان پس از دوره شیردهی نیز بر بر عهده شخص دیگری باشد و حال آنکه چنین نیست.
ثالثا، بر اساس آیه کریمه، تکلیف به شیر دادن باید متناسب با توان مادر باشد، زیرا آنچه مادران به آن تکلیف شدهاند شیر دادن است و نسبت به تأمین هزینههای زندگی، تکلیفی ندارند تا صحیح باشد بگوییم این تکلیف باید متناسب با توان آنها باشد.
نکته حایز اهمیت اینکه جمله «لاتکلّف نفسا الا وسعها» گرچه در بحث شیر دادن به کار رفته است، ولی بدون شک مفاد آن قانونی است عام که در تمام مواردی که بر عهده شخصی تکلیفی نهاده میشود، کاربرد دارد.
این جمله از آیه ششم سوره مبارکه طلاق با کلمه «فا» آغاز شده، از نظر معنایی، با جمله پیش از آن پیوستگی دارد. موضوع جمله پیش از این، تعهد پدر به تأمین هزینههای زنانی است که هنگام جدایی، باردار هستند؛ پایبندی به این تعهد تا زمانی است که آنها
زایمان نکردهاند. حال اگر چنین زنانی حاضر شوند که پس از زایمان عهده دار شیر دادن
به کودک خود شوند، پدر موظف است مزد و اجرت شیردهی را به ایشان پرداخت کند، چرا که با جدایی، زن در مقام فردی بیگانه نسبت به همسر سابق خود قرار میگیرد(2).
بنابر این، جمله مزبور تنها بر این مطلب دلالت دارد که زن پس از جدایی از همسرش، میتواند در برابر شیر دادن به کودک خود، درخواست دستمزد کند(3).
با این بیان، تفاوت معنایی این جمله از آیه ششم سوره طلاق با مضمون آیه 233 سوره مبارکه بقره که پیش از این بحث آن گذشت، روشن میشود. در سوره مبارکه بقره، سخن از زنانی بود که با داشتن فرزند شیرخوار از شوهر خود جدا میشوند ولی در این آیه، بحث از زنانی است که پیش از زایمان از شوهر خود جدا شدهاند. طبیعی است که اگر جدایی پیش از زایمان صورت پذیرفته باشد، با زایمان، زن از عدّه طلاق خارج شده، هیچ گونه ارتباطی میان او و شوهر سابقش در حوزه دین قابل تعریف نیست، ولی اگر پس از زایمان این جدایی انجام بگیرد، در این صورت بخشی از زمان شیردهی در دوره عدّه طلاق زن قرار میگیرد.
بنابر این، نمیتوان مدعی شد که منظور از جمله «ارضعن»، شیر دادن زنان مطلّقه - «بائن» یا «رجعی» - است به کودکان خود در زمان عدّه و پس از آن، نظیر آنچه پیش از طلاق انجام میدادهاند(1)چرا که موضوع این آیه زنان بارداری است که پیش از زایمان از شوهر خود جدا شدهاند و چون با زایمان عدّه آنها به پایان میرسد، پس امکان ندارد شیر دادن آنها در زمان عدّه باشد.
همچنان که اختصاص این آیه به زنانی که به طلاق بائن از شوهر خود جدا شدهاند(2)
نیز بیدلیل است، زیرا موضوع این آیه شیر دادن پس از زایمان، یعنی پس از تمام شدن عدّه است و با سپری شدن عدّه، دیگر تفاوتی میان نوع طلاق نمیکند و در هر صورت، زن نسبت به همسر سابق خود، فرد بیگانهای است که میخواهد در برابر کاری که انجام میدهد مزد بگیرد.
نکته حایز اهمیت اینکه قرآن هنگامی تعبیر «اجرت» را در مقابل شیر دادن مادر به کار میبرد که تمامی پیوندهای زناشویی گسسته شده، هیچ فرقی میان او با سایر زنان
وجود نداشته باشد؛ ولی زمانی که زن در عدّه بوده و هنوز برخی از آثار زوجیّت باقی است، سخنی از اجرت به میان نمیآورد، بلکه تنها به تأمین خوراک و پوشاک که ما در
عرف فقهی از آن به «نفقه» یاد میکنیم، بسنده میکند؛ چیزی که اگر جدایی هم تحقق نمیپذیرفت، مرد به عنوان شوهر متعهد به تأمین آن بود.
شاید از این تفاوت در تعبیر، بتوان چنین استفاده کرد که ساحت ازدواج مقدستر از آن است که در تنظیم روابط اقتصادی میان زن و مرد، از واژههای «مزد» و «اجرت» که خود بهخود نشانگر نوعی رابطه مزدوری و اجیری، کارگری و کارفرمایی است، کمک گرفت.
محقق طوسی در بیان این مطلب مینویسد: «منظور زنان مطلّقه است و نه زنان شوهردار، زیرا همسر به شرط شیر دادن استحقاق دریافت اجرت ندارد، افزون بر اینکه خداوند از دستمزد مادر تعبیر به اجرت کرده است و حال آنکه از نفقه (هزینههای زندگی) به اجرت یاد نمیشود»(1).
بنابر این، استفاده جواز برقراری رابطه استیجاری بین زن و شوهر در خصوص شیر دادن کودک از این جمله، کاملاً بی اساس است(2)، زیرا موضوع آیه زنی است که در دوره بارداری از شوهر خود جدا شده، پس از زایمان و پایان یافتن عدّه طلاق، حاضر به شیر دادن کودک خود شده است و معلوم است که با تمام شدن عدّه، دیگر رابطه زوجیّتی باقی نمیماند تا بتوان از آن چنین حکمی را اثبات کرد؛ پس اگر برقراری رابطه استیجاری
بین زن و شوهر صحیح هم باشد، ارتباطی با این آیه ندارد.
به هر حال، زن هنگامی میتواند در برابر شیر دادن به کودک خود، تقاضای دستمزد کند که از شوهر خود جدا شده باشد و امکان بازگشت نیز وجود نداشته باشد(3)، اما اگر پیمان زناشویی هنوز باقی باشد(4)یا از شوهرش جدا شده ولی امکان بازگشت داشته باشد، حقّ گرفتن دستمزد را نخواهد داشت(5)بلکه در این دو فرض به حکم آیه شریفه «وعلی المولود له رزقهن و کسوتهن بالمعروف»، پدر عهده دار تأمین خوراک و پوشاک او
در خلال دوره شیردهی است.
به هر حال، در اینکه بین زن و شوهر رابطه استیجاری در مورد شیر دادن کودک برقرار میشود یا نه، دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول، عدم انعقاد قرارداد اجاره: این احتمال از دو جهت قابل بررسی است:
بررسی دلایل: برای اثبات این احتمال که موافقان آن برخی از فقهای عامه چون شافعی و احمد بن حنبل و نیز شیخ طوسی از فقهای شیعه میباشند(1)، به چند مطلب استناد شده است:
1- مالکیت منافع زن: شیردار شدن زن مشروط به بارداری از شوهرِ خود است و چون شوهر مالک منافع ناشی از تحقق رابطه زناشویی (وطی) با همسر خود است، پس زن نمیتواند در برابر شیری که به کودک خود میدهد از شوهرش تقاضای دستمزد کند(2).
به عبارت دیگر، اگر مرد با همسر خود نزدیکی نمیکرد و زمینه باردار شدن او را فراهم نمینمود، بدن زن هیچ گاه نمیتوانست شیر تولید کند؛ بنابر این، شیر دار شدن محصول عمل مرد است و معقول نیست مرد در برابر چیزی که خود - به طور مستقیم یا غیر مستقیم - عامل ایجاد آن است، پول بپردازد.
شهید ثانی این مطلب را چنین توضیح میدهد: «زن بر منافعی قرارداد میبندد که قادر به وفای به آن نیست، چرا که همسرش مالک بهرهوری از آن است»(3).
نقد: علامه حلّی این دلیل را نادرست میداند، زیرا اینکه مرد با ازدواج کردن مُجاز به انواع بهرهوریهای جنسی از همسر خود است، دلیل نمیشود که چنین حقی را نسبت به شیردهی همسر خود هم داشته باشد (تملک وجوه استمتاع مقتضی تملک استرضاع نیست)(4).
با توضیحی که ما از این دلیل دادیم به خوبی روشن میشود که ایراد مرحوم علامه وارد نیست، زیرا سخن از ملازمه میان بهرهوری جنسی و شیردهی (استمتاع و استرضاع) نیست تا با انکار این ملازمه، بتوان جواز مزد گرفتن را اثبات کرد، بلکه سخن
از این است که شیر دار شدن مادر معلول نزدیکی و بارور کردن او از سوی پدر است.
2- فقدان دلیل: زن پس از ازدواج، تنها در مقابل زندگی با شوهر خود و تمکین در برابر بهرهوری جنسی او، استحقاق دریافت مزد داشته، دلیلی برای جواز دریافت چیز دیگری از شوهرش به عنوان شیردهی وجود ندارد(1).
نقد: علامه حلّی این دلیل را هم نادرست میداند، زیرا استحقاق منفعت از جهتی، مانع از استحقاق منفعت از جهت دیگر نمیشود؛ به همین دلیل میتوان زنی را برای شیر دادن اجیر کرد، سپس او را به همسری خود درآورد(2).
به نظر ما این اشکال مرحوم علامه هم چون اشکال قبلی، وارد نیست؛ زیرا گرچه استحقاق منفعت از یک جهت، مانع از استحقاق منفعت از جهت دیگر نیست، ولی سخن در جایی است که یکی از دو جهت معلول جهت دیگر است نه جدای از آن. به همین جهت، نقض به استیجار پیش از ازدواج نیز صحیح نیست؛ زیرا شیر دار شدن زن در این فرض معلول عمل شوهر آیندهاش نیست؛ همچنان که زن میتواند در برابر شیر دادن به فرزند شوهرش که از زن دیگری است، دستمزد بگیرد(3).
3- تفاوت رفتار زن نسبت به همسر خود و سایر افراد: ممکن است انجام کاری با غیر شوهر جایز باشد ولی انجام همان کار با شوهر جایز نباشد، نظیر جواز ازدواج با کنیز خود و عدم جواز ازدواج با کنیز زن(4).
نقد: واضح است که این دلیل اثبات کننده عدم جواز گرفتن مزد در برابر شیر دادن نیست، بلکه تنها امکان آن را گوشزد میکند.
ناگفته پیداست که نقض مرحوم علامه به جواز گرفتن دستمزد در برابر پختن غذا یا
نظافت خانه(1)، نیز درست نیست؛ چرا که سخن در گرفتن دستمزد برای کاری است که ناشی از عمل زناشویی است نه کاری که لازمه آن نیست.
4- ناسازگاری با مقتضای عقد: گرفتن دستمزد در برابر شیر دادن، بر خلاف مقتضای عقد ازدواج است، زیرا شیر دادن از شئون معاشرت و تشکیل خانواده است.
قاضی ابن برّاج معتقد است این نظریه گرچه مخالف با نظر بیشتر فقها است، ولی چون اطاعت از شوهر واجب است و دلیلی هم بر جواز گرفتن دستمزد نداریم، شوهر میتواند از همسر خود بخواهد که کودکش را شیر دهد و بی آنکه به او آسیبی بزند، وی را وادار به انجام وظیفه خود کند(2).
بررسی اشکالات: در بررسی متون فقهی با دو اشکال اساسی بر جواز ایجاد رابطه استیجاری میان زن و شوهر در مسأله شیردهی مواجه میشویم:
اول، واجب بودن شیردهی بر مادر: اگر بپذیریم که شیر دادن کودک توسط مادر، عملی است واجب، نمیتواند متعلق قرارداد اجاره قرار گیرد، چرا که گرفتن اجرت بر کارِ واجب، جایز نیست.
این اشکال حاصل جمع میان دو مقدمه است: 1- شیر دادن بر مادر واجب است 2- گرفتن دستمزد در برابر انجام کار واجب، جایز نیست؛ بنابر این، مادر نمیتواند به
خاطر شیر دادن به کودک خود، دستمزد بگیرد.
پیش از این درباره اثبات مقدمه نخست به تفصیل سخن گفتیم و توضیح دادیم که سه دلیل بر وجوب شیر دادن کودک بر مادر دلالت دارد:
الف - مفاد آیه کریمه «وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ»(3)، مادران باید فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند برای کسی که [از آنها]
میخواهد دو سال را تمام کند؛
ب - روایت عبد الوهاب بن الصباح13*: «الفرض فی الرضاع احد و عشرون شهرا، فما نقص عن
احد و عشرین شهرا، فقد نقص المرضع و إن أراد أن یتمّ الرّضاعة، فحولین کاملین»(1)، زمان واجب در شیر دادن بیست و یک ماه است، اگر از بیست و یک ماه کمتر باشد، مادر کوتاهی کرده است، اگر
بخواهد که شیر دادن را تمام کند، پس دو سال کامل است؛
ج - روایت سماعه14*: «الرضاع واحد و عشرون شهرا، فما نقص فهو جور علی الصبی»(2)، شیردهی
بیست و یک ماه است، اگر کمتر از این باشد، ستمی است بر کودک.
اما مقدمه دوم، نفی و اثبات دلایل و اشکالات موافقان و مخالفان آن، در مکاسب محرمه کتاب فقه مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است.
عمده دلیل مخالفان گرفتن اجرت در برابر انجام واجبات، تنافی میان قصدِ قربت لازم در کارهای عبادی و گرفتن دستمزد در برابر آن است(3).
اگر این اشکال را بپذیریم، همان گونه که محدث بحرانی توضیح داده است، مقتضای وجوب شیردهی، عدم جواز گرفتن دستمزد است، مگر اینکه دلیلی خاص بر جایز بودن آن دلالت کند و معلوم است که این دلیل نمیتواند جمله «فان ارضعن لکم فاتوهن اجورهن» باشد، چرا که مورد آن زنان مطلّقه است و شیر دادن پس از جدایی بر زن واجب نیست(4).
البته توجه به این نکته نیز ضروری است که در میان فقها هستند کسانی که معتقدند صفت وجوب با گرفتن دستمزد قابل جمع است و میتوان بر انجام کار واجب، مزد گرفت(5).
بنابر این، اگر بگوییم در تمامی واجبات یا دست کم در واجبات کفایی و توصّلی، گرفتن دستمزد جایز است(6)، در این صورت مادر میتواند در برابر شیر دادن به کودک
1) تهذیب الاحکام، 8/106، شماره358؛ وسائل الشیعة، 15/177.
2) الکافی، 6/40، شماره3؛ تهذیب الاحکام، 8/106، شماره357؛ من لا یحضره الفقیه، 3/305، شماره1463.
3) المکاسب، ص 60-61.
4) الحدائق الناضرة، 25/73.
5) شرح اللمعة، 5/452-453؛ فقه الصادق، 22/293.
6) لازم به یادآوری است که در بحث گرفتن اجرت در برابر انجام واجبات، میان فقهای شیعه نظرات گوناگونی مطرح است، نظیر: 1- عدم جواز گرفتن دستمزد در همه واجبات 2- جواز گرفتن دستمزد در همه واجبات 3- تفصیل میان واجبات تعبدی و توصلی 4- تفصیل میان واجب کفاییِ توصّلی و سایر واجبات 5- تفصیل میان واجب کفایی و واجب عینی 6- تفصیل میان واجب عینی تعیینی و کفاییِ تعبدی از یک سو و کفایی توصّلی و تخییری از سوی دیگر. برای اطلاع بیشتر ر.ک: مصباح الفقاهة، 1/459.
خود، در حالی که پیمان زناشویی برقرار است، از شوهرش دستمزد بگیرد، چرا که شیر دادن واجبی است کفایی، اگر بگوییم شیر غیر از مادر میتواند جانشین شیر مادر شود(1)
و از سویی توصّلی است زیرا در انجام آن نیازی به قصد قربت نیست.
دوم، متعلق اجاره عینِ خارجی است نه منفعت: دومین اشکالی که بر گرفتن دستمزد در برابر شیر دادن به کودک مطرح است، ناسازگاری «شیر دادن» به عنوان عملی خارجی با موضوع قرارداد اجاره است.
همان گونه که میدانیم، در قرار داد اجاره، منفعتی در برابر عوضی، مبادله میشود. این مطلب در مورد بحث ما تحقق پیدا نمیکند، زیرا شیر مادر عینی است خارجی و نه یک منفعت، پس گرفتن دستمزد در برابر شیر دادن، نمیتواند در قالب اجاره انجام پذیرد.
نقد: عالمان دینی از این اشکال چنین پاسخ دادهاند که گرفتن دستمزد در برابر شیر دادن (ارضاع) است و نه خود «شیر»(2)و معلوم است که «شیر دادن» منفعتی است عقلایی که در برابر آن پول پرداخت میشود، همچنان که قرآن میفرماید «فان ارضعن لکم فاتوهن اجورهن»(3)گرچه به واسطه این کار، پدر به عنوان موجر استحقاق دریافت «شیرِ مادر» را دارد(4).
به عبارت دیگر، هر زنی مالک شیرِ خود است که میتواند در برابر دادن آن به کودک، از پدر یا از خود کودک - اگر مالی داشته باشد - مزد بگیرد(5).
احتمال دوم، انعقاد قرارداد اجاره: این احتمال بیشتر مورد تأیید فقهای شیعه بوده(1)
و ابن ادریس مدعی است که مطابق با اصول مذهب است(2).
بررسی دلایل: برای اثبات درستی این احتمال به مطالب زیر استناد شده است:
1- اطلاق آیات قرآنی: بر اساس دو جمله «وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(3)و «فَإنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَأتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»(4)، هرگاه مادر فرزند خود را شیر دهد، پدر باید دستمزد او را بپردازد؛ اطلاق این دو جمله در برگیرنده همه مادرانی است
که کودک خود را شیر میدهند، چه از شوهر خود جدا شده باشند و چه پیمان زناشویی آنها همچنان باقی باشد(5)، گرچه نمیتوان هیچیک از آنها را مجبور به شیر دادن کرد(6).
نقد: استناد به اطلاق این دو جمله صحیح نیست، چرا که پیش از این توضیح دادیم، این دو جمله با توجه به جملات قبل و بعد از آنها، مربوط به زنانی است که از شوهر خود
جدا شدهاند و مادرانی را که ازدواج آنها همچنان باقی است، شامل نمیشود(7)همچنان که روایات وارد شده در تفسیر این آیات نیز این مطلب را تأیید میکند(8).
افزون بر این، مضمون این دو جمله این است که اگر مادر کودک را شیر داد، پدر باید مزد او را بدهد، اما شیر دادن کودک توسط مادر مشروط به رضایت پدر است؛ پس اگر پدر راضی به این کار نباشد، مادر نمیتواند کودک را شیر دهد تا مستحق دریافت دستمزد باشد.
2- ملازمه میان قرارداد با همسر خود و سایر افراد: هر عقد و معاملهای که با غیر از همسر جایز باشد، با همسر نیز جایز است؛ بنابر این، چون میتوان زن دیگری را برای شیر دادن اجیر کرد، میتوان همسر خود را هم با تعیین دستمزد، برای این کار اجیر کرد و
از سوی دیگر همچنان که زن میتواند از غیر از شوهر خود برای شیر دادن به کودکش، دستمزد بگیرد، میتواند از شوهر خود نیز درخواست دستمزد کند(1).
نقد: این دلیل نیز وافی به اثبات مقصود نیست، چرا که عین مدعاست. کسانی که معتقدند زن نمیتواند از شوهر خود دستمزد بگیرد، بر این مطلب پافشاری دارند که هر معاملهای را نمیتوان با همسر خود داشت، گرچه میتوان آن را با غیر همسر انجام داد.
3- عدم استحقاق سایر منافع همسر: از آنجا که مرد تنها حق بهرهوری جنسی از همسر خود را داشته(2)و مستحق منافع زن در دو مورد شیر دادن و نگهداری کودک نیست، چرا که نمیتواند او را وادار به انجام آنها بکند(3)زن میتواند در برابر آنها درخواست دستمزد کند.
نقد: این دلیل نیز چون دلایل پیش از این، نمیتواند جواز رابطه استیجاری میان زن و
شوهر را در مورد رضاع اثبات کند، زیرا تمام سخن در این است که آیا مرد به واسطه ازدواج مستحق منافع شیردهی همسر خود هست یا نه؟
نقد وبررسی: به نظر ما هیچیک از دلایل گذشته نمیتواند اثبات یا نفی کننده جواز برقراری رابطه استیجاری میان زن و شوهر باشد؛ بنابر این، با نبود دلیلِ لفظی، میباید
سراغ اصول عملی برویم.
اگر موضوع شک ما، جواز اجیر کردن مادر به منظور شیر دادن به کودکِ خود باشد؛ اصل جواز دلالت میکند بر جایز بودن چنین معاملهای که از یک سو، پدر دستمزد میپردازد و مادر از سوی دیگر، کودکِ خود را شیر میدهد(4)همچنان که اصل صحت در معاملات، دلالت بر صحت و لزوم ترتیب اثر دادن هریک از طرفین به مفاد چنین معاملهای دارد.
از سوی دیگر، اگر شک داشته باشیم که در صورت درخواست یک جانبه دستمزد از سوی مادر، پرداخت آن از سوی پدر، واجب است یا نه؟ اصل عدمِ وجوب و برائت ذمه او، حاکی از عدم تعهد پدر به پرداخت دستمزد است.
بنابر این، دو مطلب را نباید با هم اشتباه گرفت، یکی رضایت پدر و مادر برای پرداخت و دریافت دستمزد در زمانی که پیمان زناشویی میان آنها پابرجا است، دیگری وجوب پرداخت دستمزد از سوی پدر، هنگامی که مادر شیر دادن خود را مشروط به دریافت آن میکند.
جمع میان این دو اصل چنین اقتضا میکند که بگوییم اگر پدر راضی به چنین قراردادی باشد، معامله صحیح بوده، طرفین موظف به انجام تعهدات خود هستند، ولی نمیتوان پدر را ملزم به پرداخت دستمزد کرد.
نکته دیگری که توجه به آن ضروری است، اختیار مادر در شیر دادن کودکِ خود است(1). در اینجا، بر خلاف آیه «وَالْوالِداتُ
یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ»(2)، سخن از تکمیل دوره شیردهی نیست، بلکه بحث از اصل شیر دادن است.
مادری که تمام پیوندهای زناشویی درباره او گسسته است، دیگر هیچ تعهدِ حقوقی - و نه عاطفی - به فرزند خود که محصول ازدواج با مردی است که از او جدا شده ندارد؛ به
همین جهت است که قرآن در این آیه به جای استفاده از جمله خبری «یُرضِعن اولادَهُنَّ»
که دلالتش بر وجوبِ عمل بیش از جمله انشایی است - چرا که متکلم انجام کاری را چنان مسلّم دانسته که از وقوعش خبر میدهد - از جمله شرطی استفاده میکند تا عمق اختیار زن را در امر شیردهی پس از جدایی و تمام شدن عده، نشان دهد.
نقد: به نظر ما نمیتوان از مفهوم جمله شرطی «فَإنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَأتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»
چنین استفاده کرد که مادر میتواند کودک خود را شیر ندهد تا با مضمون جمله
«وَالْوالِداتُ
یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ» در تعارض باشد؛ زیرا جمله نخست تنها بر این مطلب دلالت دارد که گرفتن دستمزد منوط به شیر دادن است، اما آیا بر مادر لازم است کودک خود را شیر دهد یا نه، مطلب دیگری است که هیچ ارتباطی با مفاد آیه پیدا نمیکند.
بدیهی است که عمل شیر دادن میتواند بر مادر واجب باشد، و از سوی دیگر در برابر انجام آن اجرت نیز بگیرد؛ البته واضح است که میشود مادر با وجود تکلیفی که دارد، از روی عمد و اختیار، به وظیفه خود عمل نکرده، کودکش را شیر ندهد یا به واسطه عذری که دارد، قادر به انجام آن نباشد که در هر دو صورت مستحق دستمزد نخواهد بود.
بنابر این، جمله نخست، اگر مفهومی هم داشته باشد، تنها بر این مطلب دارد که با شیر ندادن، استحقاق اجرت ازبین میرود، ولی هیچ دلالتی بر این مطلب ندارد که شیر دادن بر مادر واجب نیست.
حال، بر فرض که این جمله بر اختیار مادر در شیر دادن به کودک خود، دلالت داشته باشد، آیا میتوان از آن بهدست آورد که مادر در شیر دادن به کودکِ خود، نسبت به سایر
زنان اولویت دارد و به تعبیر دیگر «احق» است؟
نظریه اوّل، دلالت بر تقدّم مادر بر سایر زنان: گروهی از مفسران، بر این باورند که جمله «فان ارضعن لکم فأتوهن اجورهن» حکایت از این مطلب دارد که مادر نسبت به شیر دادن، حق تقدّم دارد به گونهای که نمیتوان دیگران را بر او مقدّم داشت، مگر اینکه
او در گرفتن مزد، زیاده روی کند و افزون از آنچه دیگران برای انجام آن میگیرند، بطلبد(1).
نظریه دوم، عدم دلالت بر تقدّم مادر بر سایر زنان: به نظر میرسد، این جمله ناظر به اولویت و تقدّم مادر نسبت به دیگران نیست و در مقام بیان این مطلب است که عمل
1) جامع البیان، 28/188، شماره26611.
مادر مجانی نبوده، پدرِ کودک تصور نکند که چون این زن، پیش از این همسر او بوده و از سویی مادر کودک نیز هست، میباید بدون مزد و اجرت فرزند خود را شیر دهد. به عبارت دیگر، این جمله در مقام دفع توهّم مجانی بودن عمل مادر است(1).
البته توجه به این مطلب نیز ضروری است که تقدّم مادر بر سایر افراد در شیر دادن کودکِ خود، امری است طبیعی - تکوینی که نیاز به دلیل خاص ندارد؛ گرچه نسبت به جنبه مالی آن، رعایت مصلحت پدر نیز الزامی است و شاید جمله «وان تعاسرتم فسترضع له اخری» ناظر به همین مطلب باشد.
مؤید این مطلب حدیثی است که از امیرالمؤمنین علیهالسلام در این باره نقل شده است:
روایت دعائم الاسلام: «إنّه قال فی الذی یطلق امرأته و هی ترضع: أنّها أولی برضاع ولدها إن أحبت ذلک و تأخذ الذی تعطی المرضعة»(2)، در مورد زنی که شوهرش او را طلاق داده و فرزند خود را شیر میداد، فرمود: او سزاوارتر است به شیر دادن کودکش، اگر تمایل به آن داشته، همان مزدی را بگیرد که به دایه داده میشود.
از آنچه گذشت به خوبی به دست میآید که استفاده اولویت مادر در حضانت کودکِ خود از این جمله - آن گونه که برخی ادعا کردهاند(3)، کاملاً نادرست است، چرا که موضوع آیه کریمه، شیر دادن است و هیچ ملازمهای میان آن و حضانت وجود ندارد.
هرگاه مادر مجاز باشد برای شیر دادن به کودک خود، با اجیر شدن از پدر، دستمزد بگیرد؛ دو مسأله قابل بررسی است:
استفاده از غذاهای کمکی یا شیر حیوانی به جای شیر دادن: بدون شک مادر حق چنین کاری را ندارد، زیرا مادر موظف است که کودک خود را شیر دهد و در مقابل آن دستمزد هم بگیرد.
پُر واضح است که عدم جواز این کار، هیچ ارتباطی با کیفیت قرارداد مادر و پدر ندارد تا گفته شود چون مادر به قرارداد خود عمل نکرده است، این کار جایز نیست(1)که اگر موضوع قرارداد، تغذیه کودک به هر شکل باشد، این کار بتواند جایز باشد.
امکان واگذاری وظیفه شیر دادن به زنِ دیگر: در میان فقها سه نظریه در این باره وجود دارد:
نظریه اول، جواز: مادر در برابر پولی که از پدر دریافت میکند، میتواند خود کودکش را شیر دهد یا این وظیفه را به عهده زن دیگری بگذارد(2).
نظریه دوم، عدم جواز: مادر مجاز نیست، وظیفه شیر دادن کودک را به دیگری واگذار کند، چرا که شیر هر زنی دارای خاصیتی است که شیر دیگری فاقد آن است؛ افزون بر اینکه بنا بر فهم عرفی از قرارداد میان زن و شوهر، انجام مستقیم خود مادر مطلوب است.
نظریه سوم، بررسی چگونگی قرارداد: برخی بر این باورند که اظهار نظر در این باره منوط به چگونگی تنظیم قرارداد بین پدر و مادر است.
اگر پدر تصریح کند که منظور او شیر دادن به کودک است چه خود مادر عهده دار انجام آن باشد و چه دیگری، در این صورت واگذاری شیر دادن به زن دیگر، جایز است.
اگر تصریح کند که خواسته او شیر دادن مادر به کودک است، مادر نمیتواند از انجام آن سر باز زده، از زن دیگری بخواهد که عهده دار چنین کاری شود(3).
اما اگر پدر با مطلق گذاشتن قرارداد به هیچ یک از این دو مطلب تصریح نکند، برخی معتقدند که مادر اجیرِ مطلقی خواهد بود که میباید منفعتی را ایجاد کند، چه خود و چه
توسط دیگری؛ در مقابل هستند کسانی که این اطلاق را منصرف به این میدانند که خود مادر باید آن را انجام دهد(4)عدهای نیز بر این باورند که میباید برای درک این اطلاق به
فهم عرفی مراجعه کرد و اگر درک یکسانی نداشت، مادر یا دیگری میتواند خود آن را انجام دهد(1).
به نظر ما، متبادر از اطلاق قرارداد، انجام شیردهی توسط خود مادر است و استفاده از دیگران در انجام این مهم، منوط به اجازه از پدر است.
پیش از این گذشت که چون جمله «فان ارضعن لکم فأتوهن اجورهن» با کلمه «فا» آغاز شده است، میباید از نظر معنایی، با جمله پیش از خود، پیوستگی داشته باشد. موضوع آن جمله، تعهد پدر به تأمین هزینههای زنانی است که هنگام جدایی، باردار هستند، پس معنای این جمله این خواهد شد که اگر چنین زنانی حاضر شوند که پس از زایمان کودک خود را شیر دهند، پدر موظف است مزد و اجرت شیردهی را به ایشان پرداخت کند.
مسؤول پرداخت دستمزد مادر: میان فقها در اینکه چه کسی مسؤول تأمین دستمزد مادر است اختلاف نظر است:
اول، پدرِ کودک: گروهی از فقیهان بر این باورند، دستمزد مادر بر عهده پدر است(2)و اگر پدر مرده باشد آن گاه از مال خود کودک پرداخت میشود(3).
برای اثبات صحت این احتمال، افزون بر اینکه موافق با ظاهر آیه کریمه است، میتوان به دو روایت نیز استناد کرد:
روایت ابن ابی یعفور15*: قضی امیر المؤمنین علیهالسلام فی رجل توفی و ترک صبیا، فقال: «أجر رضاع الصبی ممّا یورث من أبیه و اُمه من حظه»(4)امیر المؤمنین علیهالسلام
درباره مردی که از دنیا رفته و از
خود کودکی به جا گذاشته بود، حکم کرد: مزد شیر دادن کودک از سهمی است که از پدر و مادرش به ارث
میبرد.
روایت ابن ابی عمیر16*: قضی علی علیهالسلام فی صبی مولود مات أبوه: «إنّ رضاعه من حظه ممّا ورث من أبیه»(1)، امیر المؤمنین علیهالسلام درباره کودکی که پدرش از دنیا رفته بود، حکم کرد: مزد شیر دادن کودک از سهمی است که از پدرش به ارث میبرد.
زیرا در این دو روایت بر این نکته تأکید شده است که دستمزد شیردهی کودک از مال خود او تأمین میشود، اگر پدر زنده نباشد(2).
دوم، خودِ کودک: بنا بر اصل کلی «تأمین هزینههای زندگی شخصِ دارا بر عهده خود اوست همچنان که تأمین هزینههای زندگی شخص نادار بر عهده پدر اوست»(3)، عدهای معتقدند پرداخت دستمزد مادر بر عهده خود کودک است، اگر مالی داشته باشد و در غیر این صورت بر عهده پدر اوست(4)بنابر این، اینکه بگوییم پرداخت دستمزد در زمان حیات پدر بر عهده پدر است و با مرگ او بر عهده خود کودک، نمیتواند به شکل مطلق درست باشد(5).
به نظر ما این احتمال، مخالف ظاهر قرآن کریم است، چرا که بر اساس دو جمله «و علی المولود له رزقهن و کسوتهن بالمعروف» و «فان ارضعن لکم فأتوهن اجورهن»، پرداخت این هزینهها بر عهده پدرِ کودک است.
به هر حال، چه بگوییم تأمین این هزینهها بر عهده پدر است یا خود کودک، میباید زمان پرداخت دستمزد و میزان آن نیز مشخص شود.
زمان پرداخت دستمزد مادر: از جمله مسایل مهم درباره شیردهی کودکان، تعیین زمان پرداخت دستمزد است. مادر از چه زمانی میتواند درخواست اجرت کند، زمانی که توافق بر سر میزان مزد صورت گرفته است (زمان بستن قرارداد) یا زمانی که شیر دادن
کودک را به انجام رسانده است (پایان دوره شیر دهی)؟
جصاص معتقد است زمانی مادر استحقاق دریافت دستمزد خود را دارد که از شیردهی فارغ شده باشد، چرا که وجوب پرداخت دستمزد مشروط به رضاع شده است(1)ولی به نظر ما، اقدام مادر به انجام وظیفه خود در شیر دادن کودک، برای دریافت
دستمزد کافی است، زیرا شیردهی عملی است که در خلال دو سال انجام میشود، پس با شروع شیر دادن، مادر به میزان زمان شیر دادن، مستحق دریافت مزد خود است و لازم نیست عمل شیر دادن در طی دو سال پایان پذیرد تا بتواند اجرت کار خود را از پدر بگیرد(2).
محقق طوسی ضمن ادعای اجماع بر لزوم پرداخت دستمزد با شروع شیردهی، برای اثبات آن به جمله «فان ارضعن لکم فأتوهن اجورهن» استناد میکند، چرا که معنای این جمله شرطی عبارت است از: «فإن بذلن لکم الرضاع فأتوهن اجورهن»(3).
میزان دستمزد مادر: بر اساس جمله مذکور، پدر موظف به پرداخت اجرت است، اما نسبت به تعیین میزان آن ساکت است. برخی بر این باورند که منظور از اجرت در این جمله، اجرة المثل است(4)، یعنی پدر میباید با ملاحظه زنان مشابه، نسبت به تعیین نرخ دستمزد مادر اقدام کند.
این چنین برداشتی از اجرت، باعث شده که از آن چنین نتیجه گرفته شود که اگر مادر به اجرت المثل راضی باشد، پدر نمیتواند کودک را برای شیر خوردن به زن دیگری بسپارد، هرچند دستمزد آن زن کمتر از دستمزد مادر باشد(5)و در مقابل، اگر مادر بیشتر از اجرت المثل بطلبد و دیگری کمتر، مادر اولویت بر پدر نخواهد داشت(6).
گروهی از فقهای سنی با استناد به اطلاق جمله «فان ارضعن لکم فاتوهن اجورهن»
و توجه به این نکته که شیر مادر سازگارتر به بدن کودک است، از جمله طرفداران این نظریهاند(1)
فایة الاحکام، ص193.
.عدم اعتبار اجرت المثل: به نظر ما، تعیین میزان دستمزد، امری است توافقی که بستگی به رضایت طرفین دارد و اختصاص آن به اجرت المثل نیازمند دلیل است. البته رجوع به اجرت المثل در موارد اختلاف در میزان دستمزد، امری است عقلایی، ولی در مورد تعیین میزان دستمزد شیر دادن، چون توانمندی پدر ملاک است میتوان کودک را به دایهای سپرد که کمتر از اجرت المثل درخواست میکند.
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب به چند دلیل میتوان استناد کرد:
1- اطلاق جمله «وَ إنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَی»: بر اساس این جمله، هرگاه مادر با گرفتن مزد بیشتر، پدر را در تنگنا قرار دهد، پدر میتواند برای کودک خود دایه بگیرد،
اعم از اینکه دستمزد درخواستی مادر کمتر، بیشتر و یا برابر با اجرة المثل باشد(2)و استناد به اطلاق جمله «فان ارضعن لکم فأتوهن اجورهن» برای اثبات تقدّم مادر در فرض درخواست اجرة المثل، نادرست است، چرا که اطلاق این جمله به تعاسر مقیّد شده است، یعنی اگر مادر راضی به شیر دادن شد، دستمزد او را بپردازید، مگر اینکه «تعاسر» تحقق یابد(3).
2- روایت داود بن حصین17*: «و إن وجد الأب من یرضعه بأربعة دراهم و قالت الاُم: لا ارضعه إلاّ بخمسة دراهم، فإنّ له أن ینزعه منها»(4)اگر پدر پیدا کند کسی را که حاضر شود کودک را در برابر چهار درهم شیر دهد و مادر بگوید او را به پنج درهم شیر میدهم، پدر حق دارد کودک را از مادر بگیرد.
3- روایت کنانی18*: «إذا طلّق الرّجل امراته و هی حبلی أنفق علیها حتی تضع حملها، و إذا وضعته أعطاها أجرها و لا یضارّها إلاّ أن یجد من هو أرخص أجرا منها، فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بابنها
حتی تفطمه»(1)اگر مردی همسر خود را در حالی که باردار است، طلاق دهد، باید تا زمانی که زایمان
میکند، هزینههای او را بپردازد. پس از زایمان، دستمزد او را داده، بر او سخت نمیگیرد، مگر اینکه کسی پیدا شود که از او کمتر بگیرد، در این صورت اگر مادر راضی به همان باشد، مقدّم است نسبت به فرزندش تا از شیر گرفته شود.
4- روایت ابی العبّاس19*: «فإن قالت المرأة لزوجها الّذی طلّقها: أنا أرضع ابنی بمثل ما تجد من یرضعه، فهی أحقّ به»(2)اگر زنی به شوهرش که او را طلاق داده بگوید: من فرزندت را شیر میدهم به مقداری که کس دیگر او را شیر میدهد، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش(3).
5- روایت حلبی20*: «الحُبلی المطلّقة ینفق علیها حتّی تضع حملها و هی أحقّ بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری، إنّ اللّه عزّوجلّ یقول: لا تضارّ والدة بولدها و لا مولود له بولده»(4)، زن بارداری که طلاق داده شده است، هزینههایش پرداخت میشود تا زایمان کند و او سزاوارتر است به فرزند خود اگر شیر دهد او را در برابر چیزی که زن دیگر آن را میپذیرد. خداوند عزوجل میفرماید: به واسطه فرزند به مادر و پدر آسیبی وارد نمیشود.
با دقت در این دلایل، دو نکته قابل استفاده است:
نکته اول: موضوع آیه کریمه و همچنین روایات وارد شده در مسأله، زنی است که از شوهر خود قبل یا بعد از زایمان، طلاق گرفته است(5)بنابر این، سرایت حکم جواز گرفتن دستمزد به مادرانی که از همسر خود جدا نشدهاند، فاقد دلیل است.
شاید با ملاحظه همین مطلب باشد که از مرحوم شیخ طوسی نقل شده که اگر زنی از شوهر خود جدا نشده باشد، نمیتواند برای شیر دادن کودک خود، دستمزد بگیرد(6).
نکته دوم: در این روایات، بر دو مطلب به طور صریح یا ضمنی تأکید شده است، جواز
گرفتن کودک از مادر در صورت درخواست مزد بیشتر(1)و اولویت مادر در شیر دادن کودک خود به شرط آنکه درخواست دستمزد بیشتر نکند(2).
بنابر این، گرفتن کودک از مادر و سپردن او به دایه در جایی که مادر دستمزد بیشتری میطلبد، کاری است جایز(3)، چه آنچه را مادر میطلبد به اندازه اجرت المثل باشد، یا کمتر و یا بیشتر از آن(4)و چه زن در گرو پیمان زناشویی با شوهر خود باشد - اگر دریافت اجرت را در این حالت جایز بدانیم - و چه از شوهر خود جدا شده باشد؛ پس اختصاص این حکم به موردی که زن در گروه پیمان زناشویی با شوهر خود است - آن گونه که فاضل هندی ادعا دارد(5)- جدا نادرست است.
به هر حال، نه تعریف اجرت به اجرت المثل و نه حکم به عدم جواز گرفتن کودک از مادر در صورت قبول اجرت المثل، قابل پذیرش نبوده، مادر زمانی در شیر دادن به کودک خود بر سایر زنان مقدّم است که به اندازه آنها دستمزد گرفته(6)، بیشتر از آن درخواست نکند(7).
طبیعی است اگر معیار در تقدّم مادر نسبت به سایر زنان، پایین یا برابر بودن مقدار دستمزد مورد درخواست او از آنچه دیگران میطلبند، باشد؛ در این صورت، اگر مادر و دایه، هر دو حاضر باشند بدون دریافت دستمزد، کودک را شیر دهند، مادر اولویت خواهد داشت ولی اگر دایه حاضر باشد بدون دستمزد کودک را شیر دهد و مادر حاضر به این کار نباشد، پدر میتواند کودک خود را برای شیر خوردن به دایه بسپارد، چه
1) المقنعة، ص530؛ النهایة، ص503؛ المهذب، 2/262؛ السرائر، 2/650؛ جواهر الکلام، 13/281.
2) کفایة الاحکام، ص193؛ المقنعة، ص530؛ احکام النساء، ص50؛ حلبی، الکافی، ص316؛ المختصر النافع، ص194؛ کشف الرموز، 2/200؛ ارشاد الاذهان، 2/40؛ نهایة المرام، 1/464.
3) اللمعة الدمشقیة، ص176.
4) قواعد الاحکام، 3/101.
5) کشف اللثام، 2/105.
6) قواعد الاحکام، 3/101؛ ارشاد الاذهان، 2/40؛ اللمعة الدمشقیة، ص176.
7) جامع الخلاف و الوفاق، ص510.
دستمزد درخواستی مادر به اندازه اجرت المثل باشد یا کمتر و یا بیشتر از آن(1)چرا که درخواست دستمزد از سوی مادر با فرض وجود دایهای که بدون دستمزد، کودک را شیر میدهد از نمونههای «تعاسر» است(2).
البته در میان اهل سنت این نظر نیز وجود دارد که اگر دایه حاضر باشد کودک را مجانی شیر دهد و مادر هم دریافت اجرت المثل را درخواست کند، نمیتوان کودک را از مادر گرفته به دایه سپرد، به این شرط که پرداخت اجرت المثل در حق پدر از مصادیق «تعاسر» نباشد(3)زیرا بر اساس جمله «فان ارضعن لکم فأتوهن اجورهن»، پرداخت اجرت بر پدر واجب است چه دیگری راضی باشد بدون دستمزد این کار را انجام دهد چه راضی به آن نباشد(4).
فاضل هندی این نظر را صحیح نمیداند، زیرا گرفتن دستمزد مشروط است به شیر دادن و مادر زمانی میتواند کودک خود را شیر دهد که پدر راضی باشد؛ بنابر این، تنها
پذیرش دریافت اجرت المثل، حقی را برای مادر ایجاد نمیکند(5).
به عبارت دیگر، در اینکه اگر مادر شیر دهد میباید به او دستمزد پرداخت کرد بحثی
نیست، ولی سخن در این است که آیا در این صورت، سپردن کودک به مادر به منظور شیر دادن، واجب است یا نه؟(6)
تا کنون سخن از این بود که آیا زن میتواند از شوهر خود بابت شیر دادن فرزندش، درخواست دستمزد کند یا نه؛ اما اکنون جای این سؤال است که دایگی کردن زنی برای بچه دیگران، مشروط به اجازه گرفتن از شوهرش هست یا نه؟
نظریه اول، لزوم اجازه شوهر: گروهی از فقها بر این باورند که زن تنها با اجازه
شوهرش میتواند دایگی کرده، کودک دیگران را شیر دهد(1)، زیرا با پیمان زناشویی، منافع زن به همسرش تعلق میگیرد، پس نمیتواند آن را در اختیار دیگری قرار دهد تا به
واسطه آن به حقوق شوهرش خلل و آسیبی وارد آید(2)بنابر این، یا عقد صحیح نیست، یا اگر صحیح باشد، شوهر حق فسخ آن را دارد، به این شرط که مانع حقوق او باشد(3).
نظریه دوم، عدم لزوم اجازه شوهر: در برابر، عدهای نیز معتقدند که دایگی کردن زن نیازی به اجازه شوهرش ندارد، چرا که شیر مال شوهر نیست، پس هم میتواند از شوهر خود و هم از غیر شوهرش مزد بگیرد؛ البته نباید دایگی کردن مادر، حق بهرهوری جنسی شوهرش را از بین ببرد(4).
به نظر میرسد، زن میتواند بدون اجازه و حتی با مخالفت شوهرش، دایگی کند به شرط اینکه کار او باعث از بین رفتن حقوق همسرش نشود(5).
بررسی دلایل: برای اثبات این نظریه به دو مطلب استناد شده است:
1- مالکیت منافع: زن موجودی آزاد و مالک منافع خود است که شوهر تعلقی به آنها ندارد، پس میتواند آنها را در اختیار هر کس که بخواهد، قرار دهد، چه در برابر آن چیزی دریافت کند یا نکند (شافعی)(6).
2- عدم وجود حق برای شوهر: محل ارضاع غیر از محل نکاح است، زیرا مرد حقی در شیر و خدمتِ زن خود ندارد(7).
بنابر این، ادعای اینکه شوهر میتواند همسر خود را از شیر دادن منع کند، زیرا با اشتغال به شیر دادن، بهرهوری که حق اوست آسیب میبیند(8)، نمیتواند به عنوان قضیهای کلی، همیشه درست باشد، زیرا ممکن است دایگی کردن زن، باعث اختلال در حقوق شوهرش نشود.
آخرین مطلبی که در بحث «دستمزد شیردهی» مطرح است، ارتباط میان شیردهی و نگهداری کودک (رضاع و حضانت) است.
برای بسیاری از فقیهان و مفسران این سؤال مطرح است که اگر مادر برای شیر دادن به کودک خود از پدر یا جانشینان او (علی الوارث مثل ذلک)، دستمزد بگیرد، آیا غیر از
شیر دادن، وظایف دیگری چون شستشوی لباس و یا حمام کردن کودک خود را نیز بر عهده دارد یا نه؟
نظریه اول، اجاره بر رضاع شامل حضانت نمیشود و بالعکس: برخی از فقیهان بر این باورند که حضانت غیر از شیردهی است، زیرا آنها دو منفعت متغایر و غیر متلازم
هستند، پس اجاره بر یکی، مستلزم اجاره بر دیگری نیست(1)مگر اینکه در قرارداد شیردهی، شرط حضانت هم بکند(2)، چرا که اگر مادر دستمزد بیشتری از آنچه دیگران میگیرند، درخواست کند، پدر میتواند کودک را برای شیر خوردن از مادر گرفته به زن دیگری بسپارد ولی حق حضانت مادر از بین نمیرود(3).
بنابر این، گرفتن دستمزد برای شیردهی، شامل حضانت نمیشود، همچنان که گرفتن دستمزد برای پرستاری از کودک، در برگیرنده شیر دادن به او نمیشود(4)پس میشود زن را برای شیر دادن و حضانت اجیر کرد(5)، همچنان که میشود تنها برای یکی از آنها بهکار گرفت(6).
نظریه دوم، اجاره بر رضاع شامل حضانت میشود و بالعکس: گروهی از عالمان
دینی با پذیرش ملازمه میان شیردهی و حضانت، معتقدند که هرگاه مادر برای شیر دادن به کودک خود از پدر دستمزد بگیرد، ملزم به انجام خدماتی چون شستشوی لباس، حمام
کردن کودک خود نیز هست؛ همچنان که اگر برای انجام این کارها از پدر دستمزد بگیرد، میباید کودک خود را شیر هم بدهد؛ چرا که در شرایط عادی، یک زن عهده دار هر دو کار است(1).
نظریه سوم، اجاره بر رضاع شامل حضانت میشود و نه عکس: در میان فقها هستند
کسانی که رابطه میان شیردهی و انجام کارهای کودک را رابطهای یکسویه میدانند که در
آن شیردهی مستلزم حضانت است ولی حضانت مستلزم شیردهی نیست(2).
اینکه شیردهی مستلزم حضانت است به این جهت است که در شرایط عادی و متعارف، زنی که کودکی را شیر میدهد، خدمات دیگری را نیز به او ارائه میدهد(3)
افزون بر اینکه متعلق اجاره میباید منفعت باشد نه عین خارجی، پس اگر شیردهی، حضانت را به دنبال نداشته باشد، شیر به تنهایی نمیتواند مورد اجاره قرار بگیرد، پس
باید حضانت نیز جزء اجاره باشد تا عین و منفعت هر دو متعلق اجاره باشند(4).
اما اینکه حضانت مستلزم شیردهی نیست، گرچه در متون فقهی برای اثبات آن توضیحی وجود ندارد، اما شاید به این خاطر باشد که پرستاری کردن از کودک عملی است که همیشه شیر دادن را به دنبال ندارد.
به نظر ما، شیر دادن به کودک و نگهداری از او، دو عمل مستقلی هستند که هیچ ملازمهای میان آنها وجود ندارد، گرچه به طور عادی، شیر دادن به کودک، نگهداری از او
را به دنبال دارد.
بر اساس جمله پیش از این، پدر ملزم است تا به مادر بابت شیر دادن کودک
دستمزد بپردازد. طبیعی است وقتی سخن از پرداخت و دریافت دستمزد باشد، نوعی رابطه خاص مبتنی بر منافع شخصی، میان پرداخت کننده از یک سو و دریافت کننده از سوی
دیگر شکل میگیرد؛ پرداخت کننده در صدد کاهش دستمزد و دریافت کننده در اندیشه افزایش آن میباشد.
این جمله از آیه کریمه در مقام توصیه اخلاقی به پدر و مادر در تنظیم روابط مالی میان خود پس از جدایی از یکدیگر میباشد که البته میتواند راه کاری فراگیر برای همه پدر و
مادرها باشد.
در اینکه معنای این جمله چیست، میان مفسران احتمالات گوناگونی مطرح است(1)که به برخی از آنها اشاره میشود:
زن شیر دادن خود را مشروط به دستمزدی که میخواهد، نکند؛ مرد نیز به میزانی کمتر از استحقاق زن به او نپردازد(2).
با یکدیگر به شایستگی رفتار کنید(3).
هریک از شما نسبت به هم به وظیفهای که شایسته اوست، عمل کند. شایسته است که مادر بدون مزد، کودک خود را شیر دهد و پدر نیز هرچه میتواند دستمزد بیشتری برای شیر دادن مادر در نظر بگیرد(4).
در میان خود به شایستگی رفتار کنید بی آنکه به یکدیگر آسیبی وارد سازید(5).
نه پدر و نه مادر به واسطه کودک، به یکدیگر آسیب نزنند(6).
پدر و مادر در مورد شیر دادن به کودک با یکدیگر مشورت کنند تا نه پدر با دادن دستمزد بیشتر متضرر شود و نه مادر با گرفتن دستمزد کمتر و نه کودک با شیر خوردن کمتر از زمان مقرر(7).
این جمله توضیحی است برای معنای جمله پیش از خود، یعنی اگر به پدر این اجازه
داده میشود که در صورت درخواست دستمزد بیشتر از سوی مادر، برای کودک خود
دایه بگیرد، به این خاطر است که هر کس به اندازه توانایی خود میباید هزینه کند، ثروتمند به میزان ثروتش و تنگدست به هر اندازه که توانایی دارد(1)و طبیعی است هزینهای که شخص ثروتمند برای شیر دادن کودک خود میتواند بپردازد، به مراتب بیش از چیزی است که شخص تهیدست توان پرداخت آن را دارد(2).
بر صحت این مطلب میتوان از این حدیث نیز شاهد گرفت:
روایت نبوی صلیاللهعلیهوآله: «إنّ المؤمن أخذ من اللّه أدبا حسنا إذا وسع علیه، وسع علی نفسه و إذا أمسک علیه أمسک»(3)، خداوند از مؤمن مراعات ادبی نیکو را انتظار دارد که اگر بر او گشایشی فراهم آمد، بر خود توسعه دهد و اگر بر او سخت گرفته شد، بر خود تنگ گیرد.
معیار تعیین دستمزد مادر
نکتهای که توجه مفسران را به خود جلب کرده این است که آیا معیار تعیینِ دستمزد مادر، تنها وضعیت مالی پدر است یا موقعیت اجتماعی او نیز میباید مراعات شود؟
اول، توان مالی پدر: احتمال نخست این است که عامل تعیین میزان دستمزد شیر دادنِ مادر تنها قدرت مالی پدر است و جایگاه اجتماعی مادر و اینکه آنچه پدر پرداخت میکند، تأمین کننده نیازهای مادر نیز هست یا نه، تأثیری در آن ندارد؛ زیرا خطاب «لینفق
ذو سعة من سعته» متوجه پدر است و برای تعیین میزان نیازمندی مادر ملاک و معیار خاصی وجود ندارد که این خود میتواند باعث افزایش تنش میان پدر و مادر و بالا گرفتن
خصومت آنها شود(4).
دوم، توان مالی پدر و نیاز مادر: قرطبی بر این باور است که دو عامل توانمندی مالی پدر و نیاز مادر، تعیین کننده میزان دستمزدی است که باید پردخته شود؛ زیرا این جمله
تنها به این مطلب اشاره دارد که میان میزان پرداختی شخص ثروتمند و تهیدست فرق است، اما نشانهای بر عدم دخالت موقعیت زن در این حکم، وجود ندارد با اینکه
خداوند در جمله «و علی المولود له رزقهن و کسوتهن بالمعروف» رعایت معروف را معتبر دانسته و معلوم است که برابری همه زنان با تفاوتی که میان آنها در فقر و ثروت
وجود دارد، کاری «معروف» نیست(1).
شاهد بر این ادعا، سخنی است که از پیامبر گرامی اسلام خطاب به «هند» نقل شده است:
روایت نبوی صلیاللهعلیهوآله: «لاحرج علیک أن تأخذی من مال ابی سفیان فتنفقیه علیک و علی ولدک بالمعروف»(2)باکی نیست که از مال ابو سفیان برداری و برای خود و فرزندت به معروف هزینه کنی.
دیدگاه ما:به نظر ما، همچنان که ظاهر آیه بر آن دلالت دارد، میزان در پرداخت دستمزد، توانمندی مالی پدر است و او باید به اندازه برخورداری از ثروت به نحوی شایسته دستمزد شیردهی مادر را پس از جدایی بپردازد و موقعیت اجتماعی و وضعیت مالی مادر در این حکم تأثیری ندارد؛ چرا که این آیه در مقام از بین بردن نزاع مادر و پدر در میزان دستمزد است، حال اگر شرایط اقتصادی مادر را در این مسأله، شرط بدانیم و پدر نتواند متناسب با آن، هزینه مادر را بپردازد، وجود چنین شرطی چه اثری خواهد داشت؟
به عبارت دیگر تکلیف به پرداخت دستمزد، میباید متناسب با توان مالی پرداخت کننده آن باشد و به همین جهت است که هم در سوره مبارکه بقره و هم در این آیه، پس از
بیان وظیفه پدر در پرداخت دستمزد، بی درنگ بحث تناسب تکلیف با قدرت مکلّف مطرح میشود؛ «لا تُکَلَّفُ نَفْسا إلاّ وُسْعَها»(3)، «لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسَا إلاّ ما اتیها»(4).
بنابر این، بعید نیست که ادعا کنیم این جمله به پدرانی که از نعمت ثروت برخوردارند توصیه میکند که در مورد دستمزد مادر با خست عمل نکرده، نسبت به همسران خود که عهده دار شیر دادن کودکانشان هستند با گشاده دستی رفتار کنند(5).
این جمله علتی است برای آنچه در جمله قبلی بر آن تأکید شد، یعنی حکم به توازن میان درآمد پدر و پرداخت دستمزد از سوی او به این دلیل است که خداوند کسی را جز به آنچه به او از ثروت داده است، تکلیف نمیکند(1).
بنابر این، شخص تهیدست را به اندازه فرد برخوردار، متعهد به چیزی نمیکند(2)
شخص را وادار به پرداخت چیزی که ندارد نمیکند(3)انسان را مکلّف به چیزی نمیکند که طاقت انجام آن را ندارد(4)و مکلّف نمیکند انسان را مگر به آنچه بر او واجب کرده است(5).
خاطر نشان میکنم که جصاص با توجه به این جمله، مطلبی را یادآور میشود که قابل تأمل است. او مدعی است اگر کسی قادر به پرداخت نفقه نباشد، خداوند او را مکلّف به پرداخت آن در این حال نمیکند و اگر مکلّف به انفاق نباشد جدایی بین او و همسرش در این حال به این بهانه که قادر به پرداخت نفقه او نیست جایز نخواهد بود(6).
خداوند پس از بیان این مطلب به نکتهای روانی اشاره کرده، میفرماید: «سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرا».
خداوند آنان را که از نعمتِ ثروت بهرهمند نیستند به آیندهای بهتر نوید میدهد که بعد از هر سختی، آسایشی است و پس از هر تنگی، گشایشی و بعد از هر ناداری، بی نیازی است(7).
پس از آنکه مشخص شد مادر میباید دوره شیردهی را در صورت خواست پدر به پایان برساند و پدر نیز در مقابل، عهده دار تأمین هزینههای زندگی او در خلال این مدت
است؛ باید معلوم شود که جدایی پدر و مادر نباید وسیلهای برای آسیب زدن آنها به یکدیگر یا فرزندشان شود.
این قسمت از آیه که مرکّب از دو بخش عاطف و معطوف است، به دو جمله مستقل تقسیم میشود، یعنی «لاتضار والدة بولدها» و «لاتضار مولود له بولده» و از آنجا که فعل
«تضار» به دو شکل معلوم (لا تُضارُّ) و مجهول (لا تُضارَّ) قرائت شده که در صورت اول
دو کلمه «والدة» و «مولود له» فاعل و در صورت دوم نایب فاعل آن خواهند بود و در معنای آن دو احتمال قابل تصوّر است:
احتمال اول، آسیب زدن والدین به کودک: بر این اساس، خداوند در مقام باز داشتن
پدر و مادر از آسیب زدن به کودک خود برآمده، میفرماید: مادر نباید به فرزند خود آسیب بزند، پدر نیز نباید به فرزند خود آسیب بزند.
نقد: طبری با عنایت به مفهوم «ضرار» این احتمال را در معنی آیه صحیح نمیداند. او معتقد است آنچه که قرآن ما را از انجام آن باز داشته است، «ضرار» است و نه «ضرر» و
معلوم است که «ضرار» عملی است دو طرفه و قایم به دو شخص و چون کودکِ شیرخوار نمیتواند در مقام آسیب زدن به دیگران قرار گیرد، ممکن نیست یکی از دو طرف عمل «ضرار» باشد؛ چه اینکه اگر منظور خداوند از این جمله، این معنا بود، میباید آن را چنین بیان میکرد «لاتضر والدة بولدها»(1).
این اشکال وارد نیست، زیرا - همان گونه که محقق طوسی توضیح داده است - فعل «یضار» میتواند قایم به یک نفر نیز باشد و از باب مفاعله بودن آن، تنها به جهت مبالغه
در معنای آن است، چرا که بازتاب آسیب زدن به کودک، گریبان پدر و مادر را خواهد فشرد؛ پس گویا عملی است دو طرفه(2).
به هر حال، اگر این احتمال را در معنای آیه بپذیریم، باید آن را به دو صورت ترجمه کنیم:
مادر به فرزند خود ضرر نزند(3): مفسران در اینکه مادر چگونه میتواند به فرزند خود آسیب وارد کند، احتمالاتی را برشمردهاند، چون: شیر ندادن(4)که میتواند از روی خشم بر پدر باشد(5)، کوتاهی در نگهداری کودک و عدم کوشش در برآوردن نیازهای کودک نظیر نظافت، تغذیه و لباس(6).
پدر به فرزند خود ضرر نزند(7): آسیب زدن پدر به کودک نیز میتواند به شکلهای
گوناگون انجام شود، نظیر: کوتاهی یا تأخیر در پرداخت هزینه زندگی او، جدا کردن بیدلیل کودک از مادر(8)و سپردن او به شخصی دیگر(9).
احتمال دوم، آسیب زدن والدین به یکدیگر: تجربه نشان داده است در بسیاری از موارد که میان زن و شوهر نزاع و اختلاف به وجود میآید، هریک از آنها با وسیله قرار
1) جامع البیان، 2/677، شماره 3938.
2) التبیان، 2/257.
3) جامع البیان، 2/675، شماره3932
4) السنن الکبری، 7/478؛ صنعانی، المصنف، 7/59، شماره12178؛ مجمع البیان، 1/333.
5) مقتنیات الدرر، 2/76.
6) الجدید، 1/286؛ الوجیز، 1/191.
7) جامع البیان، 2/675، شماره3932
8) الجدید، 1/286؛ مجمع البیان، 1/333.
9) تقریب القرآن، 2/86.
دادن کودکِ خود، سعی در گزند زدن به یکدیگر دارند؛ در این میان کسی که بیش از همه از این ستیز آسیب میبیند کودک است(1).
اگر این احتمال را در معنای آیه بپذیریم، قرآن در مقام بیان این مطلب است که پدر و مادر نباید با طعمه قرار دادن کودکِ خود، سعی در گزند رساندن به یکدیگر داشته باشند؛ به واسطه کودک به مادر آسیب وارد نمیشود؛ همچنان که به واسطه کودک به پدر نیز آسیب وارد نمیشود(2).
به مادر به واسطه فرزندش، ضرر زده نمیشود: آسیب زدن به مادر توسط پدر با انجام چنین کارهایی تحقق میپذیرد: با تحریک عاطفی مادر، او را بدون پرداخت هزینه زندگی، وادار به شیر دادن کودک خود کند(3)مادر را از نگهداری و دیدن کودک خود محروم کند(4)به قصد انتقامجویی از مادر، کودکش را از او گرفته به دیگری بسپارد و حال آنکه مادر آمادگی دارد کودک خود را شیر دهد(5)، باز داشتن مادر از شیر دادن
کودک(6)طبیعی است که با این کار، اولین کسی که آسیب میبیند کودک است(7).
جصاص از این جمله چنین استفاده کرده است که مادر سزاوارتر است به نگهداری فرزند خردسالش و اگرچه بی نیاز از شیر هم باشد، زیرا در نیاز کودک به مادر چه قبل از
شیردهی و چه بعد از آن تفاوتی نیست(8).
لازم به یادآوری است، احتمال دیگری نیز در کتب تفسیری مطرح شده که منظور از کلمه «والدة» دایه کودک است؛ بنابراین، معنای جمله «لاتضار والدة بولدها» این خواهد
شد که آسیب زدن به دایه جایز نخواهد بود(9).
به پدر به واسطه فرزندش، ضرر زده نمیشود: از آنجا که معمولاً مادر نمیتواند به
1) الکاشف، 1/365.
2) جامع البیان، 2/674-675، شماره 3932-3937.
3) تقریب القرآن، 2/86.
4) المیزان، 2/251.
5) الصنعانی، المصنف، 7/58، شماره 12177-12178؛ جامع البیان، 2/675، شماره 3933 و 3930؛ التبیان، 2/255؛ مقتنیات الدرر، 2/76؛ تفسیر قرطبی، 3/167؛ تقریب القرآن، 2/86؛ مقتنیات الدرر، 2/76.
6) السنن الکبری، 7/478.
7) مجمع البیان، 1/333.
8) جصاص، احکام القرآن، 1/490.
9) جامع البیان، 2/676، شماره3938
طور مستقیم پدر را مورد اذیت و آزار قرار دهد، با طعمه قرار دادن کودک به این هدف دست مییابد(1). آسیب زدن به پدر، توسط مادر به یکی از این روشها انجام میگیرد: با تحریک عاطفی پدر، او را وادار به پرداخت هزینههای بیشتری در برابر شیر دادن خود کند(2)مانع شود که پدر، کودک خود را ببیند(3)از شیر دادن کودک خودداری کرده، کودک را نزد پدر رها کند(4)
البیان، 2/675، شماره33؛ تفسیر قرطبی، 3/167؛ مجمع البیان، 1/333؛ التبیان، 2/255.
.مؤید این احتمال که پدر و مادر نباید با سوء استفاده از رابطهای که با فرزند خود دارند، یکدیگر را مورد اذیت و آزار قرار دهند، روایتی است که از امیر المؤمنین علیهالسلام نقل
شده است:
روایت دعائم الاسلام: «عنه علیهالسلام انه قال فی قول الله عزوجل «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال علیهالسلام: ... و المضارة فی الولد من الوالدة أن لا ترضعه و هی قویة علی رضاعه، مضارة لأبیه فی ذلک؛ و علی الأب أیضا أن لایضار الوالدة اذا أرادت أن ترضع ولدها، فیسترضعه من غیرها»(5)، امیر المؤمنین علیهالسلام درباره این سخن الهی «به زن به واسطه فرزندش ضرر رسانده نمیشود و به مرد به واسطه فرزندش، ضرر رسانده نمیشود و بر وارث است نظیر آن»، فرمود: ... ضرر زدن به کودک از جانب مادر به این است که او را شیر ندهد در حالی توان شیر دادن او را دارد به این انگیزه که به پدر آسیب وارد سازد و بر پدر است که به مادر آسیب نزند به اینکه اگر مادر میخواهد کودک خود را شیر دهد، او را به زن دیگری بسپارد.
سؤالی که اینک مطرح میشود این است که کدامیک از این احتمالات در معنای آیه قابل پذیرش است؟
علامه طبرسی معتقد است از آنجا که میان این احتمالات تنافی وجود ندارد، میتوان
آیه را بر همه آنها حمل کرد(1)محقق طوسی نیز در این باره مینویسد: «و الاولی حمل الآیة علی عموم ذلک»(2).
به عبارت دیگر، چه کلمه (تضار) فعل معلوم باشد و چه فعل مجهول، حرف «با» که بر سر کلمه «بولده» و «بولدها» درآمده، سببی باشد یا زاید؛ چه این ضرر متوجه نوزاد باشد و چه متوجه مادر نوزاد و چه متوجه پدر او، در هر صورت چون حرف «لا» ناهیه است، تمامی ضررهایی که تصور شود، حرام خواهد بود(3).
دیدگاه ما: به نظر ما، عبارت «لاتضار والدة بولدها و لا مولود له بولده» به تنهایی و
خارج از سیاق آیه میتواند به عنوان قانونی عام، بسته به اینکه فعل آن به صیغه معلوم باشد یا مجهول، آسیب زدن به کودک یا به همسر را تحریم کند؛ همچنان که در چند روایت، امام صادق علیهالسلام خودداری یکی از زن و شوهر را از نزدیکی، در دوره بارداری از مصادیق مضارّه دانستهاند.
روایت کنانی21*: «عن ابی عبد الله علیهالسلام قال: سألته عن قول الله عزوجل «لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»، فقال: کانت المراضع ممّا یدفع إحدیهنّ الرجل إذا أراد الجماع، تقول: لاادعک إنّی أخاف عن احبل فاقتل ولدی هذا الذی ارضعه و کان الرجل تدعوه المرأة، فیقول: اخاف أن اجامعک فاقتل ولدی، فیدعها و لا یجامعها فنهی اللّه عزّوجلّ عن ذلک أن یضارّ الرجل المرأة و المرأة الرجل»(4)از امام صادق علیهالسلام درباره معنای این سخن الهی «به زن به واسطه فرزندش ضرر رسانده نمیشود و به مرد به واسطه فرزندش، ضرر رسانده نمیشود»، پرسیدم، فرمود: زنی شیرده، هنگامی که همسرش مایل به نزدیکی با او بود، میگفت: به تو اجازه نمیدهم، چرا که بیم دارم از اینکه باردار شده، فرزند شیر خوارم از بین رود؛ همچنین هنگامی که زنی از شوهر خود درخواست نزدیکی میکرد، مرد به بهانه اینکه ممکن است فرزندم به خاطر بارداری مجدد، از بین برود، با او همبستر نمیشد؛ خداوند نهی کرد ایشان را از اینکه مرد به زن و زن به مرد آسیب زنند(5).
1) مجمع البیان، 1/333.
2) التبیان، 2/255.
3) تفسیر آسان، 2/75.
4) الکافی، 6/41، شماره6.
5) شیخ الرئیس در این باره مینویسد: «و لاتجامع البتة، فإنّ ذلک یحرّک منها دم الطمث فیفسد رائحة اللبن و یقل مقداره؛ بل ربّما حبلت و کان من ذلک ضرر عظیم علی الوالدین جمیعا»؛ کتاب قانون، 1/153؛ همچنین ر.ک: زبدة البیان، ص558.
ولی در آیه کریمه، با توجه به جملات قبل و بعد از آن، این عبارت حاکی از تحریم ضرر زدن متقابل زن و مرد به یکدیگر پس از جدایی و در دوره شیردهی است، یعنی تکالیف زن و مرد در این دوره - شیر دادن زن و تأمین هزینههای زندگی از سوی پدر - نباید تبدیل به عاملی برای انتقامجویی از یکدیگر شود، انتقامجویی که به علت قطع پیوند زناشویی، تنها از راه حلقه واسطه میان آنها یعنی فرزند تحقق میپذیرد.
شاهد بر این مدعا، دو روایت است:
روایت حلبی22*: «الحُبلی المطلّقة ینفق علیها حتّی تضع حملها و هی أحقّ بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری، إنّ اللّه یقول «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال: کانت المرأة منّا ترفع یدها إلی زوجها إذا أراد مجامعتها فتقول: لا أدعک لأنّی أخاف أن أحمل علی ولدی و یقول الرّجل: لا اُجامعک إنّی أخاف أن تعلقی، فاقتل ولدی، فنهی اللّه أن تضارّ المرأة الرّجل و أن یضارّ الرّجل المرأة»(1)، زن بارداری که طلاق داده شده است، هزینههایش پرداخت میشود تا زایمان کند و او سزاوارتر است به فرزند خود اگر شیر دهد او را در برابر چیزی که زن دیگر آن را میپذیرد. خداوند عزوجل میفرماید: به واسطه فرزند به مادر و پدر آسیبی وارد نمیشود و بر وارث است نظیر آن؛ فرمود: زنی از خانواده ما، هنگامی که شوهرش میخواست با او نزدیکی کند، با دست جلوی او را گرفته و گفت: به تو اجازه چنین کاری نمیدهم، زیرا میترسم با داشتن کودک شیر خوار دوباره باردار شوم؛ مرد هم میگوید با تو نزدیکی نمیکنم، چون ممکن است با این کار فرزندم را بکشم؛ پس خدای تعالی نهی کرده است که زن به مرد یا مرد به زن آسیب بزند.
در این روایت، امام علیهالسلام ابتدا این مسأله را طرح میکنند که هزینههای زندگی زنی که در زمان بارداری از شوهر خود جدا میشود تا زمان زایمان بر عهده شوهر سابق اوست، سپس این نکته را یادآور میشوند که اگر مادر راضی شود کودک شیرخوار خود را شیر دهد بدون آنکه مزد بیشتری از آنچه دیگران میگیرند، بخواهد، نسبت به شیر دادن
1) الکافی، 6/103، شماره3.
کودک خود بر سایر زنان اولویت دارد.
امام علیهالسلام بعد از بیان اولویت مادر، به جمله «لاتضار والدة بولدها و لا مولود له بولده» استناد میکنند؛ به این معنا که پدر مجاز نیست در این فرض به قصد ستیزه جویی با مادر،
کودک را از او جدا کند(1).
با تمام شدن مطلب اصلی یعنی شیر دادن مادر به کودک خود، حضرت صادق علیهالسلام نمونهای از آسیب زدن متقابل زن و شوهر را به یکدیگر بیان میکنند، یعنی مسأله ترک همبستری به بهانه آسیب دیدن کودک شیر خوار.
و این خود شاهدی است بر صحت آنچه پیش از این توضیح داده شد که مسأله خودداری از انجام عمل زناشویی، نه منظور این جمله از آیه به خصوص است - آن گونه که برخی ادعا کردهاند(2)- بلکه تنها بیان یک نمونه از مواردی است که مضمون جمله مزبور میتواند بر آن صدق کند؛ چرا که بحث از نزدیکی و چگونگی رفتار زن و مرد با یکدیگر در مورد آن، وقتی قابل بررسی است که پیوند زناشویی باقی باشد، نه هنگامی که آنها از یکدیگر جدا شده باشند که موضوع مورد گفتگوی این آیات است.
روایت ابیبصیر23*: «الحبلی المطلّقة ینفق علیها حتی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری، یقول اللّه عزّوجلّ: «لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، لایضار بالصبی و لایضار باُمه فی رضاعه و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین،
1) این مطلب را میتوان از حدیثی که کلینی به سند خود از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است به دست آورد: محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن محمد بن اسماعیل عن محمد بن الفضیل عن أبی الصباح الکنانی عن أبی عبد الله علیهالسلام قال: اذا طلّق الرجل المرأة و هی حبلی، أنفق علیها حتی تضع حملها، فإذا وضعته أعطاها أجرها و لا یضارها إلا أن یوجد من هو أرخص منها، فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بإبنها حتی تفطمه؛ الکافی، 6/103، شماره2؛ محقق طوسی نیز این حدیث را از کلینی و با همان سند نقل میکند، جز اینکه به جای «محمد بن اسماعیل»، «احمد بن محمد بن اسماعیل» آورده است؛ تهذیب الاحکام، 8/106، شماره360.
2) مستدرک سفینة البحار، 6/455: «المراد بالاضرار الممنوع فی هذه الایة، امتناع کل من الزوجین من الجماع للولد مخافة الضرر بالمولود».
فإذا أرادا الفصال قبل ذلک عن تراض منهما، کان حسنا و الفصال هو الفطام»(1)به زن بارداری که از شوهر خود جدا شده، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛ خداوند میگوید: «به مادر به واسطه فرزندش آسیب زده نمیشود؛ به پدر
نیز به خاطر فرزند، آسیب زده نمیشود و بر وارث هم نظیر آن است»، به کودک آسیب زده نمیشود و به مادر در مورد شیردهی او، آسیب زده نمیشود. مادر هم حق ندارد برای شیر دادن بعد از دو سال کامل، چیزی بگیرد؛ پس اگر خواستند با رضایت یکدیگر، کودک را قبل از دو سال از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از «فصال» از شیر گرفتن است.
در این روایت نیز موضوع آن زن بارداری است که از شوهر خود جدا شده است. امام علیهالسلام بر این مطلب تأکید میکنند که هزینههای او در دوره بارداری به عهده شوهر است و پس از این زایمان نیز اگر مادر بیشتر از آنچه دیگران به عنوان مزد درخواست میکنند، نخواهد نسبت به شیر دادن فرزند خود بر سایر زنان اولویت دارد.
پس از این، امام علیهالسلام با استناد به آیه مزبور، قانونی کلی درباره چگونگی رابطه مرد با همسر و فرزندش از یک سو، «لایضار بالصبی و لایضار باُمه فی رضاعه» و زن با شوهر سابقش از سوی دیگر «و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین»، بیان میکنند، بدون آنکه از موضوع همبستری سخنی به میان آید.
بنابر این، فعل «لاتضار» قطعا به شکل مجهول به کار رفته و ناظر به تحریم آسیب زدن زن و شوهر سابق، به یکدیگر از راه کودک خود است و نه آسیب زدن مستقیم والدین به فرزند خود؛ گرچه این مطلب در جای خود مطلبی است درست.
از آنچه گذشت چنین به دست میآید: 1- اصل تفاوت معنای عبارت با معلوم یا مجهول بودن آن امری است مسلم، ولی ما به جهت مناسبت با جملات پیشین، مجهول بودن آن را برگزیدیم؛ بنابر این، ادعای عدم تفاوت معنای جمله با معلوم یا مجهول بودن
آن و اینکه معنای آن در هر دو صورت تحریم ضرر زدن هریک از زن و مرد است به
1) من لا یحضره الفقیه، 3/509، شماره4788.
دیگری در مورد فرزندشان(1)چندان درست به نظر نمیرسد 2- معنایی که بیان شد، موافق است با ظاهر آیه و متناسب است با جملات قبلی آن؛ پس این ادعا که این معنا
خلاف ظاهر است به رغم اینکه روایاتی بر آن دلالت دارد(2)ادعایی است بی وجه.
این جمله بر این مطلب دلالت دارد که اگر پدرِ کودک بمیرد، بر وارث لازم است که هزینههای مادر و فرزند را تأمین نموده و ضرر و زیان را ترک کنند(1).
در اینکه منظور خداوند از این جمله چیست، سخنان زیادی گفته شده تا آنجا که برخی آن را مجمل دانستهاند(2).
دو سؤال اساسی پیرامون این جمله مطرح است: 1- «علی الوارث» مقصود از وارث چه کسی است که در صورت نبودن پدر، میبایست متکفل امور کودک شود؟ 2- «مثل ذلک» چه چیز بر عهده وارث است؟
برای یافتن پاسخ سؤال اول، به سراغ تفاسیر میرویم. مفسران چند احتمال را در اینباره مطرح کردهاند، احتمالاتی که برای برخی از آنها میتوان تأییداتی از روایات نیز یافت، برخی نیز تنها دیدگاههایی هستند بدون هیچ پشتوانه دینی.
احتمال اول، وارثِ پدر: منظور از این احتمال که شایعترین احتمال در معنای «وارث» بوده و مفسرانی چون حسن، نخعی، احمد و اسحاق، آن را مطرح کردهاند، این
است که همان وظیفهای که پدر در تأمین و پرداخت هزینههای دوره شیردهی مادر دارد، پس از مرگ او بر عهده وارثانش میباشد؛ بنابر این، وارثان پدر - اعم از زنان و مردان - جانشینان او هستند در دوره شیردهی(1).
به تعبیر دیگر، از آنجا که عبارت «مولود له» در جملات پیشین، به «پدر» معنا شد و جمله «و علی الوارث مثل ذلک» نیز عطف بر ما قبل خود بوده، منظور از وارث، وارثِ «مولود له» باشد(2)که به اختصار از آن به «وارثِ پدر» یاد میکنیم.
شایان ذکر است که تأمین هزینههای دوره شیردهی کودک توسط وارثان پدر، در برخی از تفاسیر مشروط شده است به زمانی که خود کودک مالی برای این منظور نداشته باشد(3)همچنان که برخی تأمین آن را تنها بر عهده وارثان مرد و نه زن او دانستهاند(4).
نقد: ابن حجر این احتمال را درست نمیداند، زیرا بدون شک پدر عهده دار تأمین غذای کودک خود است، چه در دوره شیرخوارگی و چه پس از آن؛ حال اگر وارثان پدر، جانشین او در این مسأله باشند، میباید با فوت پدر در دوره بارداری، آنها عهده دار تأمین هزینههای مادر باشند، حال اینکه چنین نیست(5).
احتمال دوم، پدرِ کودک: از کلبی نقل شده که مراد از «وارث» در این جمله، پدرِ کودک است(6)چرا که در چند جا خداوند تأمین نفقه را بر عهده پدر گذاشته است و
همچنان که پدر در زمان کودکی متعهد به تأمین هزینههای کودک خود است، در دوره شیرخوارگی نیز چنین وظیفهای را بر عهده دارد(7).
البته در برخی از تفاسیر این توضیح نیز آمده است که اگر پدر نتواند هزینههای مادر
1) جامع البیان، 2/678؛ تفسیر شریف لاهیجی، 1/223؛ حجة التفاسیر، 1/181؛ تفسیر خسروی، 1/305؛ اطیب البیان، 2/469؛ المعین، 1/115؛ تفسیر شبّر، 1/37؛ فتح الباری، 9/424.
2) الصافی، 1/239؛ الجوهر الثمین، 1/235.
3) فتح الباری، 9/424.
4) ابن ابی شیبة، المصنف، 4/167، شماره228.
5) فتح الباری، 9/424؛ همچنین ر.ک: زبدة البیان، ص559.
6) ابن ابی شی7بة، المصنف، 4/167، شماره8؛ نهج البیان، 1/306.
7) نحاس، معانی القرآن، 1/219.
را تأمین کند، خویشاوندان (عصبه) او عهده دار پرداخت آن خواهند بود و اگر آنها نیز ناتوان از این کار باشند، مادر مجبور میشود بدون گرفتن مزد، کودک خود را شیر دهد(1).
احتمال سوم، یکی از پدر و مادر: برخی احتمال دادهاند که مقصود از «وارث» یکی
از والدین کودک است، زیرا تأمین هزینههای کودک در دوره شیرخوارگی بر عهده یکی از پدر و مادر اوست، هرکدام که زنده باشند(2).
بنابر این، اگر پدر بمیرد، مادر متعهد است به انجام آنچه پدر در زمان زنده بودن به آن متعهد بود(3)همچنان که اگر مادر بمیرد، انجام این وظیفه بر عهده پدر کودک است.
احتمال چهارم، وارث هریک از پدر و مادر: از جمله احتمالاتی که در معنای «وارث» داده شده، این است که هرگاه یکی از پدر یا مادر بمیرد، مسؤولیت نگهداری کودک به ورثه او منتقل میشود؛ حال این وارث نباید به طرف دیگر آسیبی وارد کند.
بنابر این، اگر مادر از دنیا برود، وارثان او نباید به خاطر کودک، به پدر آسیبی بزنند؛
همچنین اگر ابتدا پدر بمیرد، وارثان او میبایست عهده دار تأمین هزینههای زندگی مادر
شوند تا به زندگی کودک لطمهای وارد نشود(4).
احتمال پنجم، وارث کودک(5): اگر فرض کنیم، کودک بمیرد، در این صورت وارثانی
خواهد داشت؛ کسانی که میتوانند وارث کودک باشند، موظفاند پس از مرگ پدر او، هزینههای مادرش را در دوره شیردهی تأمین کرده(6)، کودک را از مادرش جدا نکنند(7).
شاهد بر این احتمال، روایتی است که از امیر المؤمنین علیهالسلام نقل شده است:
روایت دعائم الاسلام: «فی قول الله عزوجل «لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ
1) ابن ابی شیبة، المصنف، 4/167، شماره8.
2) جامع البیان، 2/681؛ روض الجنان و روح الجنان، 3/286؛ تفسیر گازر، 1/295؛ منهج الصادقین، 2/29.
3) الوجیز، 1/191.
4) مواهب الرحمن، 4/58.
5) محقق طوسی این احتمال را از مفسرانی چون: حسن، قتادة و سدی نقل کرده، آن را قویترین احتمال میداند؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: التبیان، 2/258؛ الصنعانی، المصنف، 7/59، شماره12179.
6) الصنعانی، المصنف، 7/60، شماره12184؛ روض الجنان و روح الجنان، 3/286.
7) الصنعانی، المصنف، 7/59، شماره12178.
عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال علیهالسلام: علی وارث الصبی الّذی یرثه، إذا مات أبوه، ما علی أبیه من نفقته و رضاعه»(1)، امیر المؤمنین علیهالسلام درباره این سخن الهی «به مادر به واسطه فرزندش آسیب زده نمیشود، به پدر نیز به خاطر فرزند، آسیب زده نمیشود و بر وارث هم نظیر آن است»، فرمود: بر وارث کودک که از او ارث میبرد، اگر پدرش بمیرد، همان چیزی است که بر عهده پدرش بود، یعنی تأمین هزینههای او و دستمزد شیردادنش.
علامه طبرسی این احتمال را قویتر از احتمال اول میداند، ولی در پایان بحث تصریح میکند احتمال اینکه مراد یکی از پدر یا مادر باشد صحیح است، چرا که تنها والدین بر نفقه شیردهی مجبور میشوند(2).
لازم به یادآوری است برخی از مفسران پرداخت هزینههای شیردهی مادر را از سوی وارثان آینده او، هنگامی لازم میدانند که خود کودک مالی نداشته باشد(3).
حال این سؤال مطرح میشود که وارثان کودک چه کسانی هستند؟ در پاسخ به این سؤال چند احتمال در میان مفسران مطرح است: 1- وارثان مرد، مثل پدر بزرگ، برادر، عمو و پسر عمو 2- خویشاوندان مَحرم کودک از میان وارثان(4)
هیچ پشتوانهای از کتاب، سنت و قیاس ندارد، آن را نادرست دانستهاند؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: معانی القرآن، 1/220؛ فتح الباری، 9/424.
3- وارثان مرد و زن بهاندازه سهم ایشان از ارث(5).
اشکال: برخی از مفسران، این احتمال را در معنای «وارث» صحیح نمیدانند؛ چرا که حق حضانت با پدر و مادر کودک و حق ولایت با پدر یا جد پدری اوست؛ بنابر این، برای هر وارثی نه حق حضانت وجود دارد و نه حق ولایت(6).
پاسخ: به نظر نمیرسد که این اشکال کمترین ارتباطی با موضوع مورد گفتگو داشته
1) دعائم الاسلام، 2/256، شماره975؛ مستدرک الوسائل، 15/221، شماره18075.
2) مجمع البیان، 1/333؛ مقتنیات الدرر، 2/76.
3) الصنعانی، المصنف، 7/60، شماره12183؛ نحاس، معانی القرآن، 1/216.
4) نحاس این احتمال را از آن جهت که منشأ قرآنی ندارد و اسماعیل قاضی نیز از آن جهت که
5) برای اطلاع بیشتر از نظریات موجود در مسأله، ر.ک: روض الجنان و روح الجنان، 3/286؛ التبیان، 2/255؛ جامع البیان، 2/680.
6) اطیب البیان، 2/469.
باشد؛ چرا که سخن آیه در تأمین هزینههای زندگی مادر در دوره شیردهی کودک خود پس از مرگ پدر است. پرداخت هزینههای مادر نه ربطی به حضانت از کودک دارد و نه به ولایت بر او.
به هر حال، اگر بخواهیم منظور از وارث را وارثِ کودک بدانیم، باید به این نکته توجه
داشته باشیم که اطلاق عنوانِ وارث بر وارثانِ کودک پیش از مرگ وی، اطلاقی است مجازی به اعتبار آینده (ما یؤول الیه)(1).
احتمال ششم، خودِ کودک: از جمله احتمالاتی که در معنای واژه «الوارث» قابل تصور میباشد، این است که بگوییم منظور از آن، خود کودک است؛ چرا که کودک از جمله وارثان پدر خود است، پس اگر پدر بمیرد، از مالی که از او به کودک ارث میرسد، هزینههای دوره شیردهی پرداخت میشود.
بنابراین، هزینههای مادر در این دوره، از مال خود کودک تأمین خواهد شد(2)که
مسؤولیت انجام آن، بر عهده وصی کودک یا حاکم شرع است(3).
ناگفته نماند که احتمال دیگری از ضحاک نقل شده است که اگر کودک مالی برای پرداخت هزینههای مزبور نداشته باشد، خویشان پدری او (عصبه) عهده دار تأمین آن هستند(4).
لازم به یادآوری است ابن جوزی معتقد است میان این احتمال که مراد از وارث، کودک است یا وارث کودک منافاتی نیست، چرا که پرداخت نفقه هنگامی بر وارث واجب است که مورث به علت اعسار، قادر به تأمین آن نباشد(5).
احتمال هفتم، قیّم: در تفسیر عاملی این مطلب چنین توضیح داده شده است: «بر
1) فتح القدیر، 1/246؛ زبدة البیان، ص557.
2) جامع البیان، 2/680؛ ابن الجوزی، نواسخ القرآن، ص90؛ روض الجنان و روح الجنان، 3/286؛ تفسیر گازر، 1/295؛ منهج الصادقین، 2/29.
3) تفسیر شریف لاهیجی، 1/223.
4) زاد المسیر، 1/242؛ ابن ابی شیبة، المصنف، 4/166، شماره6.
5) ابن الجوزی، نواسخ القرآن، ص90؛ زاد المسیر، 1/242.
قیّم همان است در کارِ طفل که بر پدر و مادر، وارث نام برد به جای قیّم از بهر آنکه ورثه و اهل بیت قیّمی کنند یا قیّمی فرا کنند یا از سلطان قیّم خواهند ... اگر چنان است که پدر طفل بمرده است، این قیّم با مادر طفل ستیزه و بد رأیی نکند و دایه گیرد، بر طفل ستم
نکند و شفقت از وی دریغ ندارد»(1).
بعید نیست منظور از «قیّم» در این عبارت، همان چیزی باشد که برخی از مفسران از آن تعبیر به «ولیّ» کردهاند(2).
دومین پرسشی که پیرامون این بخش از آیه مطرح میشود این است که خداوند با بیان این جمله، انجام چه کاری را پس از فوت پدر، بر عهده وارث میگذارد؟
مفسران سه احتمال را در این باره مطرح کردهاند:
احتمال اول، پرداخت هزینههای زندگی مادر (نفقه)(3): از آنجا که جمله «علی الوارث مثل ذلک» عطف است بر جمله «علی المولود له رزقهن و کسوتهن» و جمله میان آنها، جمله معترضه است(4)پس همان گونه که تأمین خوراک و پوشاک مادر (رزقهن و کسوتهن) در دوره شیردهی بر عهده پدر است، پس از مرگ وی، این وظیفه به وارث منتقل میشود. بنابر این، وارث متعهد به تأمین و پرداخت هزینههای زندگی مادر در این
دوره است.
احتمال دوم، آسیب نزدن (ترک مضاره)(5): این احتمال که از ابن عباس، شعبی، ضحاک و مجاهد نقل شده است هنگامی تصور دارد که جمله «علی الوارث مثل ذلک»
1) تفسیر عاملی، 1/458.
2) السنن الکبری، 7/478؛ جامع البیان، 2/678، شماره3946.
3) ابن ابی شیبة، المصنف، 4/166، شماره4-2؛ جامع البیان، 2/681. شماره3956 و3958؛ التبیان، 2/255؛ نحاس، معانی القرآن، 1/218.
4) کنز الدقائق، 2/352.
5) ابن ابی شیبة، المصنف، 4/166، شماره 5 و 167، شماره10؛ نحاس، معانی القرآن، 1/216؛ التبیان، 2/255؛ فتح الباری، 9/424؛ السنن الکبری، 7/478؛ جامع البیان، 2/684؛ ابن الجوزی، نواسخ القرآن، ص90.
را با توجه به مفرد بودن اسم اشاره «ذلک»، به نزدیکترین جمله قبل از آن، یعنی «لاتضار والدة بولدها و لا مولود له بولده» عطف بدانیم(1).
در این صورت همان گونه که آسیب زدن پدر و مادر به یکدیگر به واسطه کودک یا آسیب زدن هریک از آنها به کودک ممنوع و حرام است؛ آسیب زدن هریک از وارث و مادر به یکدیگر به واسطه کودک یا آسیب زدن هریک از آنها به کودک نیز حرام خواهد بود و ارتباطی نیز با مسأله خوراک و پوشاک نخواهد داشت(2).
«آسیب نزدن به مادر» عنوانی است عام که وارث را از وارد کردن هر گونه آسیبی به مادر، باز میدارد.
در برخی از تفاسیر، عمومیت این عنوان مورد پذیرش قرار گرفته، چنین توضیح داده شده است: آسیب نزدن به این است که اگر مالی از کودک در دست وارث است، از او دریغ نکنند، از رفتن کودک نزد مادر خود جلوگیری نکنند، اگر کودک مالی ندارد، از تأمین هزینههای او سر باز نزنند(3).
البته هستند مفسرانی که معتقدند، منظور خداوند از این جمله، آسیب نزدن وارث به مادر در مورد نفقه است.
مفسر برجسته علی بن ابراهیم قمی، در شرح جمله «علی الوارث مثل ذلک»
مینویسد: «به زنی که شوهرش از دنیا رفته و از او کودکی به جا مانده، آسیبی وارد نمیشود، پس جایز نیست بر وارث اینکه بر مادر کودک در مورد نفقه آسیبی وارد آورده، بر او سخت بگیرند»(4).
از میان مفسران، جصاص معتقد است که بازگشت عبارت «مثل ذلک» به مسأله نهی از آسیب زدن، منافاتی با الزام وارث به پرداخت نفقه و هزینههای زندگی مادر ندارد، چرا
که اگر وارث متعهد به پرداخت نفقه نباشد، فایدهای در ذکر آن به خصوص نیست
همانگونه که سایر افراد مجاز به آسیب زدن به مادر نیستند، وارث نیز چنین است(1).
احتمال سوم، تأمین هزینههای مادر و آسیب نزدن به او: اگر جمله «علی الوارث
مثل ذلک» را عطف بر مجموع دو جمله پیش از آن بدانیم، حکم به دست آمده از آنها، در حق وارث نیز صادق خواهد بود(2).
مؤید این احتمال، روایتی است که قاضی نعمان از قول امیر المؤمنین علیهالسلام نقل میکند:
روایت دعائم الاسلام: «فی قول الله عزوجل «لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ
عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال علیهالسلام: علی وارث الصبی الذی یرثه، إذا مات أبوه، ما علی أبیه من نفقته و رضاعه ... و علی الوارث مثل ذلک من ترک المضارة فی الولد مثل الذی علی الوالدین فی ذلک و غیره من النفقة»(3)، امیر المؤمنین علیهالسلام درباره این سخن الهی «به مادر به واسطه فرزندش آسیب زده نمیشود، به پدر نیز به خاطر فرزند، آسیب زده نمیشود و بر وارث هم نظیر آن است»، فرمود: بر وارث کودک که از او ارث میبرد - اگر پدرش بمیرد - همان چیزی است که بر پدر اوست از نفقه و شیردهی ... و بر وارث است مانند آن، یعنی آسیب نزدن به کودک، نظیر آنچه بر پدر و مادر است در این مورد و در غیر آن چون نفقه.
نقد: قرطبی بر این احتمال اشکال میگیرد که اگر منظور از جمله مزبور این باشد که وارث هم چون پدر، در سه مورد ارضاع، انفاق و عدم ضرر، مسؤول و متعهد است، میباید به جای کلمه «ذلک» که اسم اشاره نزدیک و مفرد است، از واژه «هؤلاء» که اسم اشاره جمع است، استفاده میشد و حال آنکه چنین نشده است؛ بنابر این، پدرِ کودک و وارثِ پدر، تنها در حکمِ حُرمت آسیب زدن با یکدیگر اشتراک دارند(4).
شوکانی این اشکال را وارد نمیداند، چرا که اسم اشاره «ذلک» همچنان که میتواند به یک شیء اشاره داشته باشد، میتواند به چند چیز نیز برگردد(5).
احتمال چهارم، نسخ شدن معنای آیه: از عجیبترین مطالبی که در برخی از متون
تفسیری اهل سنت از قول مالک بن انس، پیرامون معنای این جمله از آیه، نقل شده است، احتمال نسخ در آن میباشد.
بررسی دلایل: در اینکه چه چیزی باعث نسخ معنای این جمله شده است، دو احتمال وجود دارد:
1- اجماع امت: قرطبی در تفسیر خود از مالک بن انس نقل میکند که این جمله ابتدا
حکایت از این مطلب داشته است که تأمین خوراک و پوشاک مادر در دوره شیردهی بر عهده وارث است، ولی به اجماع امت اسلامی این معنا نسخ شده، تنها دلالت بر این مطلب پیدا کرده که وارث نیز مانند پدر، نباید به مادر در این دوره ضرر و آسیبی وارد
سازد(1).
2- آیات مربوط به زنان شوهر مرده: از نحاس نقل شده که میتوان ناسخ را احکام وارد در مسأله زنان شوهر مرده دانست؛ زیرا خداوند ابتدا تأمین هزینههای یک سال و هزینه مسکن زنی که شوهرش را از دست داده است، از دارایی شوهرش واجب کرده، سپس آن را نسخ کرده، اجرای آن را از عهده وارثِ پدر نیز برمی دارد(2).
ابن عربی که احتمال نسخ را امری ناروا میداند، در صدد توجیه سخن مالک برآمده، مدعی است اصطلاح نسخ در عرف فقها و مفسران قرون اولیه به معنای تخصیص به کار میرفته است(3).
احتمال پنجم، گرفتن دایه: از مجاهد نقل شده است که منظور از «مثل ذلک» این است که همان گونه که پدر موظف به گرفتن دایه برای کودکِ خود است، وارث نیز میباید برای کودک در صورت نیاز دایه بگیرد(4).
دیدگاه ما: به نظر ما، منظور از وارث، به خصوص با ملاحظه الف و لام تعریفی که بر ابتدای آن درآمده، وارثِ پدر است. البته پُر واضح است که وارث پدر بعد از فوت، وارث
بالقوه کودک نیز هست(1).
وارثِ پدر، پس از مرگ وی، عهده دار انجام همان چیزی است که پیش از این بر
عهده پدر گذاشته شده بود(2)و از آنجا که این جمله عطف بر دو جمله قبل از خود است، شامل دو بحث تأمین هزینههای مادر (رزق و کسوه) و آسیب نزدن به او میشود.
بنابر این، وارثان پدر، همان گونه که میباید خوراک و پوشاک مادر را به گونهای متعارف و متناسب با توان خود (معروف - وُسع) فراهم کنند؛ همچنین موظفاند به مادر از راه کودک یا به خود کودک آسیبی وارد نسازند.
اینکه وارثانِ پدر نباید کودک یا مادر او را مورد اذیت و آزار قرار دهند، مطلبی است
که کسی در صحت آن تردیدی ندارد؛ ولی اینکه تأمین هزینههای دوره شیردهی مادر بر عهده آنها باشد، از دو جهت مورد انتقاد قرار گرفته است:
1- با توجه به اینکه کودک و مادرش، خود از جمله وارثان پدر هستند، حال اگر وارث پدر عهده دار تأمین هزینههای مادر باشد، میباید بر کودک و مادرش همچون باقی ورثه،
واجب باشد تأمین هزینه خودشان و این درست نیست؛ زیرا معنا ندارد که بگوییم بر مادر واجب است انفاق بر خودش از مال خودش یا بر کودک واجب است انفاق بر خودش از مال خودش.
به عبارت دیگر، چگونه بر مادر واجب باشد پرداخت هزینههای فرزندش در دوره شیردهی از آن جهت که از جمله ورثه است، با اینکه خداوند در صدر آیه هزینههای مادر را در این دوره بر عهده کس دیگری گذاشته است(3).
2- تأمین هزینههای زندگی مادر پس از جدایی یا مرگ همسرش، بر عهده خود اوست، همچنان که تأمین هزینههای کودک نیز تنها بر عهده پدر و مادر اوست و تأمین هیچیک از آنها به سایر افرادی که از پدر ارث میبرند، ارتباطی ندارد(4).
نکتهای که دقت در آن میتواند بسیاری از ابهامات موجود در معنای این بخش از آیه
را برطرف کند، این است که آیه کریمه در مقام بیان انتقال وظایف پدر به ورثه اوست، ولی نسبت به محل تأمین و پرداخت آن هزینهها ساکت است(1).
بنابر این، لازم نیست وارثان پدر، از مال خود، هزینههای دوره شیردهی کودک را تأمین کنند، بلکه ایشان هزینههای مزبور را یا از اموال پدر (مال مشترک بین همه ورثه)
تأمین میکنند(2)، اگر بگوییم این هزینهها جزء دیون او به حساب میآیند و یا از اموال خود کودک(3)گرچه برخی با جمع این دو احتمال مدعی شدهاند که هزینههای شیردهی کودک از مال خود او تأمین میشود، اگر سهم او از ارث پدری کافی برای این منظور باشد
و در غیر این صورت از مال پدر پرداخت خواهد شد(4).
همچنین لازم نیست برای حل این مشکل مدعی شویم که مراد از وارثِ پدر، تنها خود کودک است(5)یا بگوییم مادر داخل در وارثان پدر نبوده، منظور از وارثِ پدر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، برادران و خواهران کودک، همچنین سایر همسران پدر(6)است که هریک از آنها به اندازه سهم خود از ارث، هزینههای کودک را میپردازند(7).
سر انجام اینکه لازم نیست اختصاص دهیم حکم «علی الوارث مثل ذلک» را به جایی که به کودک از طریق ارث مالی منتقل نشود که در صورت انتقال، قیّم او هزینههای زندگیاش را از مال خودش پرداخت میکند(8).
آنچه را که ما از معنای جمله «و علی الوارث مثل ذلک» توضیح دادیم، از روایاتی که
1) من وحی القرآن، 4/184: «لکنّنا نستوحی من جوّ الآیة أنّها فی مجال الحدیث عن مسؤولیة الوارث باعتبار أنّ مال الطفل لدیه للتّأکید علی ضرورة استمرار الانفاق علیه بالانفاق علی اُمه باعتبار أنّ الارضاع من شؤونه الّتی لابدّ من مواجهتها بما تحتاجه من النفقة و لیست فی مجال الحدیث عن مسؤولیته الذاتیة فیما یملکه من مال شخصی و لعلّ صفة الوارث تعطی الایحاء بالعلاقة المالیة الّتی تمتد إلی الطفل».
2) ابن ابی شیبة، المصنف، 7/166، شماره7؛ تفسیر اثنی عشری، 1/415؛ کشف الحقایق، 1/167.
3) الصنعانی، المصنف، 7/60، شمار12186؛ احسن الحدیث، 1/435؛ تقریب القرآن، 2/86؛ بیان السعادة، 1/205.
4) ابن ابی شیبة، المصنف، 4/165، شماره4.
5) الوجیز، 1/191؛ کنز الدقائق، 2/352.
6) اطیب البیان، 2/469.
7) مخزن العرفان، 2/334.
8) المنیر، 1/308.
از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام در توضیح آن به ما رسیده است نیز به دست میآید.
بررسی محتوایی روایات: این روایات از نظر محتوایی، به دو گروه قابل تقسیماند:
گروه اول، نفقه: در این روایات، بر این مطلب تأکید شده است که موضوع بحث در آیه، نفقه است؛ بنابر این، هر آنچه بر پدر در مسأله نفقه و هزینههای مادر در دوره شیردهی واجب بود، پس از مرگ وی، بر عهده وارث است.
روایت عیاشی24*: سألته عن قوله «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال: «هو فی النفقة، علی الوارث مثل ما علی الوالد»(1)، از ایشان درباره این سخن الهی «بر وارث است نظیر آن» پرسیدم، فرمود: در مورد نفقه است، بر وارث است هر آنچه بر پدر بود.
روایت دعائم الاسلام25*: «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، «قال: هو فی النفقة»(2)، از ایشان درباره این سخن الهی «بر وارث است نظیر آن» پرسیدم، فرمود: در مورد نفقه است.
حال باید دید که مراد معصوم علیهالسلام از این جمله چیست؟ دو احتمال در معنای آن قابل
تصور است:
احتمال اول، پرداخت هزینه مادر از اموال شخصی خود: همان گونه که پدر موظف بود از مال خود، هزینههای مادر را پس از جدایی و در دوره شیردهی پرداخت کند، وارثان پدر نیز پس از مرگ وی متعهد به پرداخت هزینههای مادر در دوره شیردهی
هستند.
طبیعی است که بنا بر صحت این معنا، هریک از ورثه میباید به اندازه سهم خود از ارثی که از اموال متوفّی به آنها رسیده است، عهده دار تأمین هزینههای مزبور شوند و در صورتی که متوفّی از خود چیزی به ارث نگذاشته باشد، آنها که میتوانستند وارث او باشند، از اموال شخصی خود به اندازه سهم الارث مقرر در بحث ارث، آن را پرداخت نمایند.
بعید نیست نظر جبائی در اینکه هزینههای شیردهی به عهده ورثه به ترتیب تقدّم
آنهاست(1)، ناظر به همین معنا باشد.
البته توجه به این نکته نیز ضروری است که مضمون این روایات موافق است با آنچه عامه به آن فتوا دادهاند. به عنوان مثال، نقل است که عمر بن خطاب، سه نفر از وارثان
کودک را وادار کرد تا هزینه شیردهی کودک را بپردازند(2). بنابر این، عمل به این روایات از جهت موافقت با عامه محل تأمل است.
احتمال دوم، اداره زندگی مادر: همان گونه که پدر سرپرستی امور مالی مادر را در
دوره شیردهی بر عهده دارد، پس از مرگ وی، این وظیفه به ورثه او منتقل میشود. پُر واضح است که اداره مالی زندگی مادر در این دوره، الزاما به این معنا نیست که ایشان هزینههای زندگی مادر را از اموال خود پرداخت کنند. نظیر این مطلب را در مورد وصی یا قیّم پدر نسبت به زندگی فرزندان صغیر متوفّی میتوان یافت و شاید با ملاحظه همین
معناست که برخی از مفسران، کلمه «وارث» را به قیّم یا ولیّ معنا کردند.
مؤلف تفسیر المنیر در این باره مینویسد: «اگر پدر کودک بمیرد، کسی که جانشین اوست در به دوش کشیدن وظایفش نسبت به کودک و اداره زندگیاش نظیر مزد شیر
دادن، وارث است»(3).
به نظر ما، معنای دوم صحیحتر به نظر میرسد، چرا که تفاوتی میان کودک، مادر و سایر ورثه پدر وجود ندارد، پس دلیلی ندارد که بر عهده تعدادی از ورثه چیزی را بگذاریم که گروه دیگر - مادر و کودک - از آن مستثنا هستند.
مؤید این مطلب، احادیثی است که پرداخت هزینههای دوره شیردهی مادر را از محل اموال کودک میداند. امام صادق علیهالسلام در باره یکی از قضاوتهای امیر المؤمنین علیهالسلام، چنین میفرمایند:
روایت محمّد بن أبی عمیر26*: قضی علی علیهالسلام فی صبی مولود مات أبوه: «إنّ رضاعه من حظّه ممّا ورث من أبیه»(4)امیرالمؤمنین علیهالسلام درباره کودک متولد شدهای که پدرش مرده است، حکم کرد:
شیر دادنش از سهمی است که از پدر خود به ارث برده است.
روایت ابن أبی یعفور27*: قضی أمیر المؤمنین علیهالسلام فی رجل توفّی و ترک صبیا و استرضع له: «إنّ أجر رضاع الصبی ممّا یرث من أبیه و اُمه من حظّه»(1)امیر المؤمنین علیهالسلامدرباره مردی که از دنیا رفته و از خود کودکی بر جا گذاشته که برایش دایه گرفته است، حکم کرد: مزد شیر دادن کودک از چیزی است که از پدر و مادر خود ارث میبرد، از سهم خودش.
گروه دوم، آسیب نزدن (لا تضارّ): در پارهای از روایات، نظیر بودن وارث و پدر در جمله «علی الوارث مثل ذلک»، با توجه به جمله پیش از آن، یعنی «لاتضار والدة بولدها و
لا مولود له بولده»، معنا شده است.
این احادیث که همگی از امام صادق علیهالسلام نقل شده است، از نظر مضمون نسبت به معنای جمله مزبور، بسیار شبیه به هم هستند.
روایت اول حلبی28*: «سألته عن ... قوله «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»: فإنّه نهی أن یضارّ بالصبی أو یضارّ اُمه فی رضاعه و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما و تشاور قبل ذلک کان حسنا و الفصال هو الفطام»(2)از امام صادق علیهالسلام درباره این سخن خداوند پرسیدم ... «و علی الوارث مثل ذلک»: پس خداوند نهی کرده است از اینکه به کودک آسیب زده شود یا به مادر در مورد شیردهی او آسیب زده شود. مادر هم حق ندارد برای شیر دادن بعد از دو سال کامل، چیزی بگیرد؛ پس اگر خواستند بعد از مشورت و با رضایت یکدیگر، کودک را قبل از دو سال از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از «فصال» گرفتن کودک از شیر است.
روایت دوم حلبی29*: «الحبلی المطلّقة ینفق علیها حتی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری، إنّ اللّه یقول: «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ» ... و أمّا قوله «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»: فإنّه نهی أن یضارّ بالصبی أو یضارّ اُمه فی رضاعه و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما قبل ذلک کان حسنا و الفصال هو الفطام»(3)به زن بارداری که از شوهر جدا شده است، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او
سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛ خداوند میگوید: به مادر به واسطه فرزندش آسیب زده نمیشود، به پدر نیز به خاطر فرزند، آسیب زده نمیشود و بر وارث هم نظیر آن است ... و اما این سخن خداوند: بر وارث است نظیر آن، پس خداوند نهی کرده است از اینکه به کودک آسیب زده شود یا به مادر در مورد شیردهی او آسیب زده شود. مادر هم حق ندارد برای شیر دادن بعد از دو سال کامل، چیزی بگیرد؛ پس اگر خواستند با رضایت یکدیگر، کودک را قبل از دو سال از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از «فصال» گرفتن کودک از شیر است.
روایت ابیبصیر30*: «الحبلی المطلّقة ینفق علیها حتی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری، یقول اللّه عزّوجلّ: «لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَی الْوارِثِ
مِثْلُ ذلِکَ»، لایضار بالصبی و لایضار باُمه فی رضاعه و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإذا أرادا الفصال قبل ذلک عن تراض منهما، کان حسنا و الفصال هو الفطام»(1)به زن بارداری که از شوهر جدا شده است، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛ خداوند میگوید: به مادر به واسطه فرزندش آسیب زده نمیشود، به پدر نیز به خاطر فرزند، آسیب زده نمیشود و بر وارث هم نظیر آن است. به کودک آسیب زده نمیشود و به مادر در مورد شیردهی او، آسیب زده نمیشود. مادر هم حق ندارد برای شیر دادن بعد از دو سال کامل، چیزی بگیرد؛ پس اگر خواستند با رضایت یکدیگر، کودک را قبل از دو سال از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از «فصال» از شیر گرفتن است.
روایت دعائم الاسلام31*: فی قول اللّه عزّوجلّ «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال: «نهی اللّه عزّوجلّ أن یضارّ بالصبی أو یضارّ باُمّه فی رضاعه و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما کما قال اللّه عزّوجلّ، کان ذلک إلیهما. و الفصال الفطام. و لاینبغی للوارث أن یضار المرأة، فیقول: لا ادع ولدها یأتیها»(2)
خواستند که کودک را از شیر بگیرند، میتوانند. سزاوار نیست برای وارث اینکه به مادر ضرر زده، بگوید: اجازه نمیدهم که فرزندش نزد او (مادر) برود.
روایت عیّاشی32*: عن قول اللّه «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»، قال: «لاینبغی الوارث أن یضار المرأة، فیقول: لا ادع ولدها یأتیها و یضارّ ولدها، إن کان لهم عنده شیء و لاینبغی له أن یقتر علیه»(1)از امام صادق علیهالسلام در مورد این سخن الهی «و علی الوارث مثل ذلک»، پرسیده شد، فرمود: شایسته نیست که
وارث به مادر ضرر زده، بگوید: اجازه نمیدهم که فرزندش نزد او رود و به فرزندش ضرر وارد نکنند، اگر چیزی از اموال ایشان (ورثه) نزد کودک باشد. و سزاوار نیست که بر کودک خسّت ورزند.
دقت در این گروه از روایات، به خوبی روشن میسازد که مقصود کلام الهی، ممانعت از اذیت و آزار کودک و مادرش از سوی وارثان پدر است. این سختگیریها میتواند به شکلهای گوناگون و در امور مادی و معنوی، نمایان شود، مثل: گرفتن فرزند از مادر، ندادن به هنگام سهم کودک از ارث و ...؛ با ملاحظه این مطلب که مادر، پیش از مرگ پدر،
از او جدا شده است که این خود میتواند زمینه چالشهای فراوانی را میان خانواده و وارثان پدر، یعنی پدر بزرگ، مادر بزرگ، برادران و خواهران از یک سو و همسر سابق پدر از سوی دیگر فراهم سازد.
این مطالب، به خصوص از دو روایت اخیر که برای موضوع آسیب زدن وارثانِ پدر به کودک و مادرش، مصادیقی را بیان کردهاند، به خوبی استنباط میشود.
مفسر بزرگ، علی بن ابراهیم قمی با اشاره به همین مطلب مینویسد: «قوله: الوالدات ... بالمعروف: یعنی اگر مردی بمیرد و از خود کودک شیرخواری را بهجا گذارد، سزاوار نیست که ورثه به نفقه کودک آسیبی بزنند، بلکه شایسته است با سخاوتمندی بر آن بیفزایند(2)».
همچنین جصاص در بیان چگونگی آسیب رساندن مادر به پدر، آن را به دو نوع ضرر در نفقه و ضرر در غیر نفقه، تقسیم کرده، درباره آن چنین توضیح میدهد: «نهی کرده
است مرد را از اینکه به زن خود آسیب زند و زن را از اینکه به فرزندش ضرر بزند. آسیب
زدن از جانب زن گاهی در نفقه است و گاهی در غیر آن. اما در نفقه به این است که بر مرد
سخت گرفته، بیش از توانش از او بخواهد و در غیر نفقه به این است که بازدارد او را از
اینکه فرزندش را ببیند، کودک را از او پنهان سازد و به شهر دیگری ببرد، نگذارد کودک
نزد پدرش برود؛ این گونه کارها ضرر زدن زن است به مرد به واسطه کودک»(1).
1) جصاص، احکام القرآن، 1/492.
محور اصلی سخن قرآن در جملات گذشته، بیان وظایف متقابل پدر و مادر پس از جدایی از هم نسبت به تغذیه مستقیم کودک با شیر مادر در دوره بیست و چهار ماهه بعد از تولد وی بود.
اکنون، وقت آن رسیده است که بدانیم قرآن چه راهکاری را برای از شیر گرفتن کودک تعیین میکند. خداوند در این باره میفرماید: اگر آن دو با رضایت و مشورت با هم، تصمیم بگیرند که کودک خود را از شیر بگیرند، باکی بر ایشان نیست.
در اینکه منظور از آن دو نفری که تصمیمگیری درباره از شیر گرفتن کودک بر عهده آنهاست، چه کسانی هستند، سه احتمال قابل تصور است:
احتمال اول، پدر و مادر: از آنجا که در جملات پیشین، سخن از وظیفه مادر در شیر
دادن کودک و تعهد پدر در تأمین هزینههای او در این مدت بود؛ طبیعی است که مخاطب این جمله نیز همانها باشد. بنابر این، پدر و مادر هستند که میتوانند تصمیم بگیرند تا چه زمانی باید کودک شیر بخورد(1)
البیان، 1/333؛ الجوهر الثمین، 1/235؛ مقتنیات الدرر، 2/76؛ تقریب القرآن، 2/86؛ الکاشف، 1/356.
.1) تفسیر ابن کثیر، 1/291؛ تفسیر ثعالبی، 1/470؛ روض الجنان و روح الجنان، 3/286؛ مواهب علیه، 1/89؛ منهجالصادقین، 2/29؛ تفسیر شریف لاهیجی، 1/223؛ تفسیر خسروی، 1/305؛ انوار العرفان، 4/214؛ مجمع
احتمال دوم، وارث و مادر: اگر قانون عطف جملات بر هم و پذیرش نزدیکترین مرجع برای ضمیر را بپذیریم، در این صورت مرجع ضمیر در واژه «أرادا»، وارث و مادر است(1).
یعنی پس از جدایی مادر از پدر و فوت پدر، وظیفه او در تأمین خوراک و پوشاکِ مادر (و علی المولود له رزقهن و کسوتهن) به حکم «و علی الوارث مثل ذلک» به وارث پدر منتقل میشود. بنابر این، مادر و وارثان پدر میتوانند درباره ادامه شیردهی مادر، تصمیمگیری کنند.
احتمال سوم، پدر و مادر، وارث و مادر: میشود این احتمال را نیز روا دانست که
منظور از «أرادا» مادر و پدر یا جانشین اوست.
بنابر این، اگر پدر کودک زنده باشد، او و مادر درباره از شیر گرفتن کودک تصمیمگیری میکنند و اگر پدر از دنیا رفته باشد، ورثه او و مادر عهده دار انجام این کار هستند(2).
موضوع اصلی در این جمله «فصال» است. حال باید دید که منظور از این کلمه که در لغت به معنای «جدا کردن» آمده(3)، در این جمله چیست؟ و به چه مقطع زمانی اختصاص دارد؟
احتمال اول، جدا شدن از خویشان پدر: علی بن ابراهیم قمی، پس از اینکه فاعل در
جمله «أرادا» را وارث و مادر میداند، در توضیح جمله «فإن أرادا فصالاً»، مینویسد: «یعنی اگر مادر و وارث با هم توافق کنند، وارث میگوید: فرزندت را بگیر و هرجا
میخواهی او را ببر»(1).
احتمال دوم، گرفتن از شیر: بیشتر مفسران بر این باورند که واژه «فصال» در این آیه به معنای «فطام» یعنی از شیر گرفتن، آمده است؛ چرا که با از شیر گرفتن کودک، بین او و غذا خوردن از پستان، جدایی میافتد(2).
این مطلب را به دو شکل میتوان تصور کرد:
گرفتن از هر شیری: «فصال» به صورت مطلق، شامل گرفتن از شیر مادر و سپردن به دایه و بریدن از شیر هر دو، پیش از تکمیل دو سال میشود(3).
گرفتن از شیرِ مادر: از آنجا که خداوند سخن خود را در این آیه با جمله «و الوالدات یرضعن اولادهن» و بحث شیر دادن مادران به فرزندان خود آغاز کرده است، بنابر این، منظور از «فصال»، گرفتن کودک از شیرِ مادرِ خود است.
البته واضح است که گرفتن کودک از شیرِ مادر، الزاما به معنای گرفتن کودک از شیر نیست، چرا که ممکن است پدر و مادرِ کودک با هم توافق کنند که مادر، دیگر فرزند خود را شیر نداده، برای تکمیل مدت شیرخوارگی، کودک را به دایه بسپارند(4).
اگر فرض کنیم که منظور این قسمت از آیه، بیان حکم گرفتن کودک از شیرِ مادرِ خود است - آن گونه که ظاهر آیه چنین اقتضا میکند - حال این سؤال مطرح میشود که این جدایی در چه زمانی قرار است رُخ دهد، پیش یا پس از دو سال؟
گرفتن از شیر پیش از دو سال: گروهی از مفسران، چون مجاهد و قتادة، بر این باورند
که موضوع مورد بحث در «فصال»، توافق بر سر گرفتن کودک از شیر در پیش از دو سال است(5)، چرا که پس از دو سال بر هیچ یک از پدر و مادر تکلیفی در پذیرش نظر دیگری
نیست، بنابر این، بحث از شیر گرفتن کودک پس از دو سال، خود به خود منتفی است(1).
به عبارت دیگر، چون حد کمال شیر دادن دو سال است، «فصال» پس از دو سال طبیعی است و نیاز به مشورت و توافق ندارد(2).
گرفتن از شیر پیش و پس از دو سال: ابن عباس معتقد است که تصمیم و رضایت پدر و مادر در گرفتن کودک از شیر، چه قبل و چه بعد از دو سال، معتبر است(3)اما اگر با هم در این باره به توافق نرسند، ملاک دو سال است(4).
بر طبق این احتمال، در متون روایی ما، حدیثی از امام صادق علیهالسلام به این مضمون نقل شده است:
روایت داود بن حصین33*: «الرضاع بعد حولین، قبل أن یفطم یحرم»(5)، شیردهی پس از دو سال و پیش از گرفتن کودک از شیر، باعث مَحرمیت میشود.
موضوع این روایت گرچه مَحرمیت ناشی از رضاع است، ولی در آن «فطام» بر بعد از دو سال منطبق شده است. این روایت به خاطر موافق بودن مضمون آن با اهل سنت، مورد عمل فقهای ما قرار نگرفته است.
این احتمال از جهات گوناگونی قابل خدشه است، ولی در اینجا به ذکر این نکته بسنده میکنم که خداوند از یک سو امر فصال را موکول به مشورت و رضایت کرده و از
سوی دیگر برای شیردهی زمان قرار داده است و معلوم است که مشورت و رضایت قبل از پایان زمان مقرر مفهوم دارد ولی پس از گذشت دو سال، خود به خود مسأله منتفی است و نیازی به مشورت و رضایت ندارد(6).
خداوند «فصال» را به دو شرط منوط کرده است، رضایت و مشورت. حال باید دید
که اعتبار هریک از این دو شرط چه اثری را به دنبال خواهد داشت؟
اعتبار رضایت: اعتبار رضایت پدر و مادر یا وارث و مادر، عاملی است بازدارنده از تصمیم یک جانبه هریک از پدر و مادر در گرفتن کودک از شیر، پیش از دو سال(1)- پدر از راه عدم تأمین هزینههای مادر و کودک و مادر هم به وسیله خودداری از شیر دادن کودک - که میتواند ناشی از غرض ورزی یا انتقامجویی هریک از آنها بوده، نتیجه آن آسیب دیدن کودک باشد(2).
رضایت پدر شرط است، چون سرپرستی کودک بر عهده اوست و رضایت مادر لازم است، چرا که از وضعیت جسمانی کودک آگاهی بیشتری دارد(3)، اگرچه بگوییم مشورت با زنان کراهت دارد(4).
اعتبار مشورت: در اینکه از نظر قرآن کریم، مشورت و هم اندیشی از جمله شرایط از شیر گرفتن کودک است، تردیدی نیست؛ اما سخن در این است که آیا این هم اندیشی میباید میان پدر و مادر باشد یا میان آنها با دیگران.
این سؤال از آنجا به وجود میآید که خداوند هنگامی که بحث رضایت را مطرح
میکند، با آوردن قید «منهما» دایره آن را محدود به پدر و مادر کودک کرده، رضایت شخص دیگری را در این باره لازم نمیداند؛ اما زمانی که سخن از مشورت است، آن را بدون قید میآورد.
حال باید دید که عدم بیان قید «منهما» در مورد مشورت، تنها به خاطر ویژگی حرف عطف و روشن بودن اعتبار آن به لحاظ سیاق کلام است یا به این دلیل است که دامنه مشورت تنها محدود به پدر و مادر نمیشود؟
مرحوم طالقانی با پذیرش احتمال دوم، مینویسد: «تشاور بدون قید منهما وسعت دایره مشورت - از پدر و مادر و طبیب و دیگر افراد با تجربه را - میرساند. این مشورت
که به صلاح نوزاد و پدر و مادر انجام میگیرد، پایه صلاح اندیشی و تفاهم خانواده و در
حدود احکام اسلام است تا دیگر روابط و مصالح اجتماعی بر آن پایه بالا آید و وسعت یابد»(1).
بنا بر این احتمال، گرفتن کودک از شیر مادر، میباید پس از مشورت با صاحبنظران و توافق پدر و مادر صورت گیرد(2).
در مقابل، هستند مفسرانی که عدم ذکر قید «منهما» را تنها به خاطر روشن بودن اعتبار آن میدانند و نه به خاطر عدم اعتبار آن. بنابر این، همان گونه که رضایت پدر و مادر در از شیر گرفتن کودک شرط است، مشورت آن دو نیز با یکدیگر برای این منظور، ضروری بوده، تصمیم هریک از آنها بدون موافقت دیگری، بی اثر است(3).
البته واضح است که در هر دو صورت، چه طرف این مشورت، پدر و مادر باشند یا شخص دیگری؛ این مشورت میباید در راستای تأمین منافع و مصالح کودک باشد(4).
مشورت پس از رضایت: قرار گرفتن مشورت پس از رضایت، نشانگر این مطلب است که هر توافقی که میان پدر و مادر در این باره به وجود آید، کافی نیست؛ چرا که احتمال سود جویی هر دوی آنها در رضایت به این کار وجود دارد، پدر میخواهد شانه از زیر بار مالی آن خالی کند و مادر نیز میخواهد به زندگی فردی خود پرداخته، از پیوستگی کودک به خود رهایی یابد.
بنابر این، تنها رضایت آنها کافی نبوده، بلکه باید این رضایت به خاطر مصالح کودک باشد، مصالحی که راه به دست آوردن آن، مشورت کردن است(5)تا از این ناحیه گزندی به کودک وارد نشود(6).
1) پرتوی از قرآن، 2/156؛ همچنین ر.ک: زبدة البیان، ص560.
2) تفسیر راهنما، 2/134.
3) الصنعانی، المصنف، 7/58، شماره12175؛ زاد المسیر، 1/242.
4) مرحوم طبرسی در این باره مینویسد: «انما بشرط تراضیهما و تشاورهما مصلحة للولد لأن الوالدةتعلم من تربیة الصبی ما لا یعلمه الوالد، فلو لم یتفکّروا و یتشاوروا فی ذلک أدّی إلی ضرر الصبی»؛ مجمع البیان، 1/333.
5) مواهب الرحمان، 4/58.
6) نحاس، احکام القرآن، 1/220.
از آنچه گذشت، به خوبی به دست میآید که امر جدا سازی کودک از شیر مادر، میباید با توافق پدر و مادر انجام پذیرد و نظر هیچیک از آن دو بر دیگری ترجیحی ندارد. بنابر این، اولویت دادن به نظر مادر و تابع بودن پدر در این خصوص، مبنای قرآنی
ندارد.
در تفسیر احسن الحدیث در این باره آمده است: «از تراض - تشاور معلوم میشود که حق حضانت مادر در نظر است، یعنی اگر مادر بخواهد شیر مورد نظر پدر را بدهد، حق با اوست و در آن مدت پدر فقط با رضایت مادر میتواند طفل را از او بگیرد و به دایه بدهد»(1).
دیدگاه ما: به نظر ما، این جمله از آیه، در مقام بیان روش گرفتنِ کودک از شیر مادر
خود، پیش از رسیدن به دو سال است. بنابر این، منظور از «فصال»، همان «فطام» است، آن هم نه از هر شیری، بلکه از شیرِ مادرِ خود و نه پیش و پس از دو سال، بلکه تنها پیش
از دو سال.
این مطلب را میتوان از روایات وارد در این مسأله نیز به دست آورد. در این روایات، «فصال» به «فطام» معنا و «فطام» بر انتهای دو سال منطبق؛ همچنین زمانِ «فصال»، پیش از
دو سال دانسته شده است.
اینک به برخی از این روایات که مضمون آنها در خلال بحثهای گذشته، مورد بررسی قرار گرفت، توجه کنید:
روایت حلبی: «لیس للمرأة أن تأخذ فی رضاع ولدها أکثر من حولین کاملین، إن أرادا الفصال قبل ذلک عن تراض منهما فهو حسن»(2)، زن نمیتواند برای شیر دادن بیش از دو سال کامل، مزدی بگیرد، اگر خواستند با رضایت هم پیش از این، کودک را از شیر بگیرند، کار خوبی است؛
روایت فضل بن عبد الملک: «الرضاع قبل الحولین قبل أن یفطم»(3)، رضاع پیش از دو سال و پیش از گرفتن از شیر است؛
روایت دعائم الاسلام: «ما کان فی الحولین فهو رضاع و لا رضاع بعد الفطام»(1)، آنچه که در میان دو سال باشد، رضاع به حساب میآید و رضاع پس از گرفتن از شیر به وجود نمیآید؛
روایت حماد بن عثمان: «لا رضاع بعد فطام، قال: قلت: جعلت فداک، و ما الفطام؟ قال: الحولان
اللذان قال اللّه عزّوجلّ»(2)، رضاع پس از فطام حاصل نمیشود، گفتم: فدایت شوم، منظور از فطام چیست؟ فرمود: همان دو سالی که خدای عزوجل فرموده است؛
روایت ابی بصیر: «لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإذا أرادا الفصال قبل ذلک عن
تراض منهما، کان حسنا و الفصال هو الفطام»(3)، مادر حق ندارد برای شیر دادن بیش از دو سال، مزدی بگیرد، پس اگر خواستند با رضایت هم کودک را پیش از این از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از فصال همان فطام است؛
روایت دعائم الاسلام: «لیس لها أن تاخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما کما قال الله عزوجل، کان ذلک إلیهما. و الفصال الفطام»(4)، مادر حق ندارد برای شیر دادن بیش از دو سال، مزدی بگیرد، پس اگر خواستند با رضایت هم کودک را پیش از این از شیر بگیرند، آن چنان که خداوند فرموده است، اختیار آن به دست ایشان است و فصال همان فطام است.
همچنین، به نظر میرسد که عدم ذکر قید «منهما» پس از فعل «تشاور» تنها به خاطر آشکاری اعتبار آن بوده است و نه به خاطر تعمیم در مشورت پدر و مادر با دیگران؛ گرچه مشورت پدر و مادر با یکدیگر چون به منظور تشخیص مصالح و منافع کودک صورت میپذیرد، چنانچه خود در این مورد از اهل تشخیص نباشند، به طور طبیعی مبتنی بر مراجعه به صاحبنظران و کارشناسان امر تغذیه کودک، خواهد بود.
صرف نظر از آنچه گفته شد، بررسی دو مطلب درباره معنای این جمله حایز اهمیت است:
با توجه به آنچه گذشت، بیمناسبت نخواهد بود که نسبت میان دو جمله «والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین لمن أراد أن یتم الرضاعة» و «فان ارادا فصالا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح علیهما» را بررسی کنیم.
همان گونه که پیش از این گذشت، بسته به اینکه فاعل فعل «أراد» را در جمله اول، چه کسی بدانیم، دو معنا برای جمله نخست قابل تصور است:
مادر و خواستِ خود: «مادری که بخواهد دوره شیردهی را تمام کند، فرزند خود را دو سال تمام شیر میدهد».
بر فرض پذیرش این معنا، مادر اگر نخواهد دوره شیردهی را به پایان رساند، میتواند فرزند خود را دو سال کامل شیر ندهد؛ یعنی تعیین زمان دوره شیر دادن کودک، بر عهده مادر است.
تصمیم مادر به شیر ندادن کودک خود، در واقع به معنای از شیر گرفتن کودک و تحقق یافتن «فصال» است، بدون نیاز به مشورت با پدر و رضایت او، و حال آنکه در جمله دوم، «فصال» مبتنی بر رضایت و مشورت والدین شده است.
مگر اینکه بگوییم آنچه موضوع بحث جمله اول است، خواست مادر در تکمیل و عدم تکمیل دوره شیردهی توسط خود اوست که میتواند کس دیگری جایگزین او شود، ولی موضوع بحث در جمله دوم، گرفتن کودک از هر شیری است چه شیر مادر باشد و چه غیر مادر که البته این خلاف ظاهر آیه است چون «فصال» نسبت به چیزی است که پیش از این بود، یعنی شیر دادن مادر.
مادر و خواستِ پدر: «مادر دو سال کامل فرزند خود را شیر میدهد برای پدری که از او چنین میخواهد».
بنابر این معنا، تصمیمگیری درباره تکمیل دوره شیردهی کودک تا بیست و چهار ماه بر عهده پدر است. اگر پدر بخواهد، مادر موظف است با تأمین هزینههای زندگیاش، کودک را دو سال کامل شیر دهد و اگر پدر نخواهد، به خودی خود کودک از شیر گرفته
میشود؛ بدون نیاز به رضایت و مشورت با مادر، با اینکه در جمله دوم، این امر موکول به
رضایت و مشورت هر دوی آنها شده است.
این ناسازگاری ظاهری میان مضمون این دو جمله از آیه کریمه، باعث شده است که مفسران در مقام حل آن برآیند.
شوکانی برای از میان برداشتن این اشکال، دو راه حل پیشنهاد میکند: 1- فاعل در جمله «لمن أراد أن یتم الرضاعة»، پدر و مادر هر دو باشند 2- فاعل در آن جمله یکی از
پدر و مادر باشد ولی با این وصف که تنها یکی از آنها زنده باشد یا اینکه شخص دیگری غیر از مادر، عهده دار شیر دادن کودک باشد(1).
از سوی دیگر، مفسرانی چون قتادة و ربیع بن انس، برای حل این مشکل به نسخ حکم جمله اول به واسطه جمله دوم معتقد شدهاند(2)، به این معنا که چون گرفتن کودک از شیر مادر قبل از دو سال، به او آسیبی وارد نمیسازد، نیازی نیست که مادر دو سال تمام
فرزند خود را شیر دهد(3).
ابن جوزی احتمال نسخ را در این آیه مردود دانسته، از آن چنین پاسخ میدهد: خدای متعال با گفتن دو جمله «لمن أراد أن یتم الرضاعة» و «فان ارادا فصالاً»، شخص را
بین یکی از دو انتخاب، آزاد گذاشته است؛ پس تعارضی میان آنها نیست(4).
نسبت میان جمله «فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما و تشاور فلاجناح علیهما» با روایاتی که کمینه شیردهی را بیست و یک ماه میداند.
این جمله به ظاهر خود بر این مطلب دلالت دارد که گرفتن کودک از شیر، تنها به دو عامل رضایت و مشورت بستگی دارد. بنابر این، با تحقق یافتن این دو عامل، «فصال»
امری است جایز، بدون دخالت عامل زمان در آن و حال آنکه بر اساس دو روایت معتبری که پیش از این درباره آن صحبت کردیم، مادر موظف به شیر دادن کودک خود تا
بیست و یک ماه است.
حال این سؤال مطرح است که آیا در از شیر گرفتن کودک، ضابطه معیّنی وجود دارد یا این امر بسته به میزان توانمندی جسمی کودک متغیر است(1)؟
توجه به این مطلب، باعث شده است که دو احتمال در زمان «فصال» میان مفسران مطرح شود:
فصال بدون محدودیت زمانی: برای گرفتن کودک از شیر مادر، هیچ محدودیت زمانی وجود ندارد و هر زمانی که پدر و مادر با مشورت با هم، به این نتیجه رسیدند که
کودک خود را از شیر بگیرند، میتوانند چنین کاری را انجام دهند(2).
مرحوم علامه طباطبایی در این باره مینویسد: «حضانت و رضاع امری واجب و غیر قابل تغییر نیست، بلکه حقی است که مادر میتواند آن را رها کند. بنابر این، جایز است
که پدر و مادر با مشورت با یکدیگر، راضی به از شیر گرفتن کودک شوند(3).
فصال پس از کمینه شیردهی: قرار گرفتن بحث گرفتن کودک از شیر پس از بحث اتمام دوره دو ساله شیردهی، بیانگر این مطلب است که «فصال» به شرط وجود رضایت و مشورت پدر و مادر، نسبت به دوره تکمیل شیردهی یعنی فاصله سه ماهه بین بیست و یک تا بیست و چهار ماه است و نه پیش از آن؛ بنابر این، رعایت حد اقل زمان شیردهی بر
پدر و مادر ضروری است.
مرحوم نجفی در این باره مینویسد: «کاهش مدت شیردهی به بیست و یک ماه مشروط به رضایت پدر و مادر و مشورت آنهاست، زیرا اگر تنها پدر مایل به این کار باشد
ولی مادر راضی نباشد، مادر استحقاق دریافت دستمزد را دارد»(4).
نتیجه
به نظر ما مشورت و رضایت پدر و مادر برای از شیر گرفتن کودک تنها در فرضی صحیح است که کمینه شیردهی یعنی بیست و یک ماه رعایت شده باشد؛ بنابر این، برای تکمیل یا عدم تکمیل دوره شیردهی تا بیست و چهار ماه است که میتواند این مشورت و رضایت موضوعیت پیدا کند؛ حال چه خود مادر مستقیم عهدهدار انجام این مسؤولیت باشد، یا با سپردن کودک به دایه، این عمل از سوی زن دیگری تحقق پذیرد.
بر این اساس، گرچه اختیار تعیین مادر یا دایه برای اصل یا تکمیل شیردهی به کودک بر عهده پدرِ کودک، است؛ اما پدر در از شیر گرفتن کودک نمیتواند بدون مشورت و رضایت مادر اقدامی انجام دهد.
از جمله مشکلات زندگی کودکان که در همه جوامع کم و بیش به آن بر میخوریم، مسأله شیر دادن به آنهاست.
تردیدی نیست که بهترین غذا برای کودک، شیر مادر است، اما به رغم این اهمیت، هستند مادرانی که به واسطه پارهای مشکلات قادر به شیر دادن به کودک خود نبوده و یا
اگر توان آن را هم دارند، مایل به انجام آن نیستند.
سادهترین راه برای حل این مشکل که از دیرباز طرفداران زیادی نیز داشته، یافتن عنصری جایگزین برای مادر و سپردن کودک به زن دیگری است که از نعمت شیر داشتن برخوردار است.
ویژگیهای دایه: از آنجا که شیرخوردن کودک، افزون بر تأمین نیازهای غذایی، میتواند تأثیری شگرف بر روح و روان او بهجا گذارد، در برخی از روایات بر دقت در انتخاب دایه تأکید فراوان شده است:
روایت غیاث بن ابراهیم: «انظروا من ترضع أولادکم فإنّ الولد یشبّ علیه»(1)، بنگرید که چه کسی
کودکان شما را شیر میدهد، چرا که کودک با آن شیر پرورش مییابد؛
1) الکافی، 6/43، شماره10.
روایت حمیری: «تخیّروا للرّضاع کما تتخیّرون للنکاح، فإنّ الرّضاع یغیّر الطباع»(1)، همچنان که در ازدواج، برای خود همسر برمیگزینید، برای شیر دادن به کودکان خود نیز زنانی را انتخاب کنید، چرا که شیر خوردن، طبیعت انسان را تغییر میدهد.
بنابر این، بسیار طبیعی است که قانونگذار برای انتخاب دایه، افزون بر توان شیردهی، عوامل دیگری چون سلامت عقل و جسم، پاکدامنی خانوادگی و زیبایی ظاهری را نیز مؤثر بداند.
روایت علی بن جعفر: «سألته عن امرأة ولدت من الزنا، هل یصلح أن یسترضع بلبنها؟ قال: لایصلح و لا لبن ابنتها التی ولدت من الزنا»(2)، از امام علیهالسلام پرسیدم آیا مناسب است که زن ولد الزنا را برای شیر دادن به کودک خود برگزینم؟ فرمود: نه او و نه دختر نامشروع او شایسته چنین کاری نیستند.
روایت صدوق: «لاتسترضعوا الحمقاء و لا العمشاء، فإنّ اللبن یعدی»(3)، زن نادان و دارای بیماری چشمی را برای شیر دادن انتخاب نکن، زیرا شیر سرایت میکند.
روایت محمد بن مروان: «استرضع لولدک بلبن الحسان و إیّاک و القباح، فإنّ اللبن قد یعدی»(4)، برای شیر دادن به کودک خود، زن خوش صورت را انتخاب کن و از زن زشت رو دوری کن، چرا که شیر میتواند سرایت کند.
روایت زراره: «علیکم بالوضّاء من الظؤرة، فإنّ اللبن یعدی»(5)، بر شما باد به دایه زیبا روی، چرا که شیر سرایت میکند.
البته روشن است که هیچ یک از این روایات در مقام مقایسه شیر مادر با شیر غیر مادر نیست، بلکه تنها برای انتخاب دایه معیارهایی را معرفی میکند که تأثیر آنها نیز دائمی
نخواهد بود؛ بنابر این، از این احادیث نمیتوان استفاده کرد که شیر دایه خوش سیما برتر
از شیر مادرِ زشت روست.
به خصوص که بر اساس روایات موجود، پرهیز از انتخاب برخی از زنان برای دایگی
به خاطر وجود عوامل دیگری غیر از شیر آنهاست.
به عنوان مثال، درباره علت عدم انتخاب زنِ غیر مسلمان برای شیر دادن به کودک مسلمان آمده است:
روایت علی بن جعفر علیهالسلام: «سألته عن الرجل المسلم هل یصلح له أن یسترضع ولده الیهودیّة و النصرانیّة و هنّ یشربن الخمر؟ قال: امنعوهنّ من شرب الخمر ما أرضعن لکم»(1)، از امام علیهالسلامپرسیدم آیا مناسب است که مرد مسلمان برای کودک خود دایه یهودی یا مسیحی انتخاب کند در حالی که شراب
میخورند؟ فرمود: هنگامی که کودک شما را شیر میدهند، نگذارید شراب بخورند.
قرآن کریم مسأله دایه گرفتن برای کودک را در خلال دو آیه شرح داده است که اینک به بررسی آنها میپردازیم:
آخرین بحثی که پیرامون شیر دادن کودکان پس از جدایی پدر و مادر، در آیه 233 سوره مبارکه بقره مورد بحث قرار گرفته است، گرفتن دایه به منظور شیر دادن به کودک است.
خداوند در این باره میفرماید: «و اگر خواستید برای کودکان خود، دایه بگیرید، باکی بر شما نیست، به شرط آنکه چیزی را که پرداخت آن را به عهده گرفتهاید، به طور
شایسته بپردازید».
اولین و شاید مهمترین پرسشی که میتواند در باره این جمله مطرح شود، این است که مخاطب آن، کیست؟ آنان که اگر بخواهند، میتوانند برای کودک خود دایه بگیرند، چه کسانی هستند؟
در متون تفسیری به منظور پاسخگویی به این سؤال، چند احتمال مطرح شده است:
1) قرب الاسناد، ص275، شماره1097.
احتمال اول، پدران(1): بیشتر مفسران بر این عقیدهاند که مخاطب این آیه پدران هستند، یعنی خداوند حق گرفتن دایه برای کودک را به ایشان واگذار کرده است زیرا تأمین نفقه و هزینههای کودک بر عهده ایشان است(2).
شرایط گرفتن دایه: گرچه در این جمله، شرطی بجز پرداخت اجرت، مطرح نیست ولی جای این پرسش هست که آیا پدر هر زمان که بخواهد، میتواند کودک را از مادر خود گرفته، برای شیر خوردن به دایه بسپارد یا اینکه منوط به شرایط خاصی است؟
به این سؤال، پاسخهای متفاوتی داده شده است:
1- رضایت مادر: گرفتن دایه برای کودک، نظیر از شیر گرفتن او، مشروط به دو شرط
رضایت و مشورت است. یعنی با رضایت و مشورت با مادر است که پدر میتواند کودک خود را به دایه بسپارد(3).
به عبارت دیگر، چون در صدر آیه، حق اصلی شیر دادن به مادر داده شده است، دایه گرفتن پدر در صورتی جایز خواهد بود که این حق ضایع نشود و باز داشتن مادر از شیر دادن کودک خود، مصداقی از این تضییع حق است؛ پس باید با رضایت مادر و
مراعات حق اولویت او، به سراغ دایه رفت(4).
مرحوم طالقانی در این باره چنین استدلال میکند: «خطاب به پدرانی است که حق دایه گرفتن از آن آنها میباشد. این حق به قرینه پیوستگی آیه، در زمینه رضایت و مشورت باید باشد»(5).
2- ناتوانی مادر: سپردن کودک به دایه، زمانی جایز است که مادر به علت بیماری، بارداری یا نداشتن شیر، نتواند کودک خود را شیر دهد که در نتیجه، احتمال به خطر افتادن جان کودک وجود دارد یا به خاطر ازدواج و خواستن مزد بیشتر نخواهد که به
وظیفه مادری خود عمل کند(1).
دلیل این تقیید در اطلاق جواز استرضاع از غیر مادر، این است که بر اساس جمله «لاتضار والدة بولدها و لامولود له بولده»، پدر نباید در موضوع شیر خوردن کودک، ضرری متوجه مادر سازد؛ بنابر این، در صورتی که مادر مایل به شیر دادن به فرزند خود بوده و مانعی هم بر سر این راه وجود نداشته باشد، پدر نمیتواند با سپردن کودکِ خود
به دایه، باعث رنجیدن مادر شود(2).
3- درخواست مزد بیشتر: گرفتن کودک از مادر و سپردن او به دایه حق پدر است و تفاوتی نمیکند که برای مادر مانعی وجود داشته باشد یا نداشته باشد، ولی استفاده از
این حق، تنها در زمانی جایز است که مادر بیشتر از مزدی که دایه میگیرد، طلب کند.
به عبارت دیگر، اگر مادر حاضر به شیر دادن کودک خود مجانی یا با مزدی کمتر از مزد دایه باشد، پدر مجاز به سپردن کودک به دایه نیست، در غیر این صورت، حق پدر در
گرفتن کودک از مادر و سپردن او به دایه محفوظ است(3).
بعید نیست بتوان بر این مطلب به جمله «ان تعاسرتم فسترضع له اخری» از آیه ششم سوره مبارکه طلاق نیز استدلال کرد، چرا که بیشتر مفسران «تعاسر در رضاع» را به خواستن اجرت زیادی معنا کردهاند.
احتمال دوم، پدران و مادران: در میان مفسران هستند کسانی که معتقدند مخاطب جمله «اردتم» تنها پدرِ کودک نیست، بلکه پدر و مادر، هر دو مخاطب این خطاب هستند. لازمه چنین برداشتی این است که سپردن کودک به دایه تنها زمانی امکانپذیر است که اراده و خواست مشترک پدر و مادر به دنبال آن باشد(4).
ابن کثیر، گرچه اتفاق نظر پدر و مادر را در سپردن کودک به دایه معتبر میداند ولی انجام آن را مشروط به تحقق یکی از دو کار میداند: عذر داشتن مادر یا عذر داشتن پدر(1).
احتمال سوم، پدران و کسانی که به استرضاع محتاج هستند(2): برخی از مفسران
ضمن پذیرش مخاطب بودن پدران در جمله «ان اردتم»، با اضافه کردن جمله «کسانی که به استرضاع احتیاج دارند»، در معنای حاصل از آن توسعه ایجاد کردهاند.
حال باید دید غیر از پدر چه کس دیگری به استرضاع و گرفتن دایه برای کودک، نیازمند است؟ آیا این جمله توضیحی و توصیف دیگری از واژه «پدر» است یا اینکه تأسیسی - احترازی و مبیّن دخالت شخص دیگری غیر از پدر در مسأله استرضاع است؟
لازم به یادآوری است که در برخی از متون تفسیری این احتمال نیز مطرح شده است که موضوع این بخش از آیه، یعنی استرضاع، تنها منحصر به گرفتن دایه نمیشود، بلکه
در برگیرنده مادر و غیر مادر، هر دو میشود(3).
این جمله، شرطی است نسبت به جمله پیش از آن، یعنی جواز گرفتن دایه برای کودک توسط پدر، مشروط به تحقق این شرط است.
در اینکه منظور از این جمله چیست، میان مفسران اختلاف نظر است:
نظریه اول، دادن مزد به مادر: بنا بر این احتمال، شرط جواز سپردن کودک به دایه،
پرداخت مزدِ مادر است؛ مزد زمانی که کودک خود را شیر میداده است(4)یعنی زمانی
که پس از آن شیر مادر قطع شده(5)یا پدر به واسطه عذری که داشته برای کودک خود
شخص دیگری را برای شیر دادن انتخاب کرده است(1).
این مطلب در متون تفسیری به شکلهای گوناگونی بیان شده است: وقتی حق گذشته مادر را به طور شایسته بپردازید(2)وقتی بدهید به مادر مزد شیر دادنش را به اندازهای که شیر داده است(3)وقتی که داده شود اجرة المثل مادر به اندازهای که شیر داده است(4)وقتی حق مادر نسبت به مدتی که او شیر داده است، طبق عادت و عرف پرداخته شود(5).
نظریه دوم، دادن مزد به دایه: اگر این احتمال را بپذیریم، وقتی سپردن کودک به دایه جایز است که پدر متعهد شود مزد دایه را بپردازد(6)
القدیر، 1/247؛ روض الجنان و روح الجنان، 3/286؛ التبیان، 2/255.
.مفسران این مطلب را با عبارتهایی چنین توضیح دادهاند: وقتی تسلیم کنید به دایه، آنچه را که به مادران میدادید(7)وقتی بدهید به زنان دایه، آنچه را که میخواستید به مادران بدهید(8)وقتی تسلیم کنید به دایهها آنچه را که میخواستید به ایشان بدهید(9).
نظریه سوم، پذیرشِ سپردنِ کودک به دایه: گروهی از مفسران با فاصله گرفتن از بحث مزد و اجرت شیردهی، سپردن کودک به دایه را مشروط به پذیرش آن از سوی پدر و مادر دانستهاند(10).
یعنی هرگاه پدر و مادر با یکدیگر مشورت کرده و هر دو با رضایت هم و از روی خیرخواهی تصمیم به گرفتن دایه برای کودک خود بگیرند، سپردن کودک به دایه جایز است(11).
1) جامع البیان، 2/689-690.
2) انوار العرفان، 4/214.
3) روض الجنان و روح الجنان، 3/286.
4) التبیان، 2/255؛ الکاشف، 1/365.
5) تفسیر نمونه، 2/131.
6) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: جامع البیان، 2/690؛ زاد المسیر، 1/243؛ تفسیر ثعالبی، 1/471؛ فتح
7) تفسیر شریف لاهیجی، 1/223.
8) منهج الصادقین، 2/29.
9) تفسیر شریف لاهیجی، 1/223؛ تفسیر روان جاوید، 1/292.
10) التبیان، 2/255.
11) جامع البیان، 2/690؛ فتح القدیر، 1/247؛ مجمع البیان، 1/333.
توجه به این نکته حایز اهمیت است که بنا بر هریک از دو احتمال اول و دوم، خطاب «اذا سلمتم» تنها متوجه مردان (پدران) است(1)ولی بنا بر احتمال سوم، مخاطب «اذا سلمتم» تنها پدر نیست، بلکه پدر و مادر هر دو را در بر میگیرد(2).
نظریه چهارم، تسلیم امر خداوند شدن: سیوطی معتقد است معنای جمله این است که در مسأله مزد زنان شیرده، تسلیم فرمان خداوند شوید(3).
نظریه پنجم، تعهد به آسیب نزدن: نحاس بر خلاف سایر مفسران بر این باور است
که معنای جمله مزبور این است که میتوانید کودکان خود را به دایه بسپارید، هرگاه بپذیرید که باید آسیب زدن را ترک کنید(4).
در خلال مطالب گذشته، به طور ضمنی واژه «بالمعروف» نیز معنا شد، ولی دربرخی تفاسیر معانی خاصی برای آن نیز آمده که از این قرار است: 1- بهترین چیز (بهترین چیز
را به دایه بدهید تا دلخوش شده، از کودک بهتر رسیدگی کند(5)) 2- مال حلال (مال حلال که به مزاج و خوی طفل سودمندتر است(6)) 3- اجرت المثل (کمتر از اجرت المثل به دایه ندهید مگر با رضایت او(7)) 4- بیشتر از مزد دایه او به دادن(8)5- به نیکی و زیبایی دادن و ظلم نکردن(9).
خداوند پس از بیان این مطلب که پدر میتواند برای کودک خود دایه بگیرد، در قالب توصیهای اخلاقی به پدران میفرماید: «وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ».
قرآن با گفتن این دو جمله، یعنی فرمان کلی در لزوم رعایت تقوای الهی و هشدار به احاطه مطلق خداوند بر اعمال و رفتار انسانها؛ مسلمانان را پند و اندرز میدهد.
گرچه سفارش قرآن به مراعات پرهیزگاری مطلبی است که در فهم آن، نیازی به انطباق آن بر مورد خاصی نیست، ولی برخی از مفسران کوشیدهاند متناسب با جملات پیشین، این جمله را معنا کنند.
بنابر این، دعوت به پرهیزگاری، تأکیدی است زیاده از حد بر محافظت از قوانین دینی
در دو حوزه کودکان و مادران شیرده(1)و ضامن اجرایی آنهاست(2).
به برخی از این تعابیر توجه کنید: بترسید از خدا در باز گرفتن مزد مزدوران(3)، بترسید از خدا از کوتاهی در امور فرزندان خردسال(4).
همچنین اگر بخواهیم آگاهی و اطلاع خداوند را از آنچه انسانها انجام میدهند بر حوزه کودکان و مادران شیرده منطبق کنیم، باید این جمله را چنین معنا کنیم: «بدانید خداوند به آنچه در رضاع، فصال و استرضاع انجام میدهید، بینا است»(5).
دیدگاه ما: به نظر ما این جمله از آیه کریمه بیانگر این مطلب است که پدر میتواند با گرفتن دایه، دوره شیردهی کودک را تکمیل کند. به عبارت دیگر، همچنان که پدر میتواند از مادر بخواهد دوره بیست و چهار ماهه شیردهی را تکمیل کند «وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ»، میتواند انجام این وظیفه را از شخص دیگری غیر از مادر نیز بخواهد «وَ إنْ اَرَدْتُّمْ أنْ تَسْتَرْضِعُوا أوْلادَکُمْ فَلاجُنَاحَ
عَلَیْکُمْ».
البته واضح است که در هر دو صورت، پدر موظف به پرداخت حقوق مادر است، چه مادر دو سال کامل این وظیفه را بر عهده داشته باشد، «وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» و چه پدر برای تکمیل دوره شیردهی، کودک را به دایه بسپارد، چرا که به هر حال، حق مادر به اندازهای که کودک خود را شیر داده، محفوظ است و نباید گرفتن دایه به منظور فرار از پرداخت حق مادر باشد، «إذَا سَلَّمْتُمْ ما آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ».
اما اگر پدر و مادر با مشورت با یکدیگر به این نتیجه رسیدند که با توجه به وضعیت
جسمانی کودک، تکمیل دوره شیردهی ضرورتی نداشته، سلامت کودک از این جهت به خطر نمیافتد؛ میتوانند درباره از شیر گرفتن کودک، تصمیمگیری کنند «فَإنْ أرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلا جُنَاحَ عَلَیْهُمَا».
بنابر این، تصمیمگیری درباره تکمیل دوره شیردهی پس از جدایی پدر و مادر از یکدیگر بر عهده پدر است، کاری که میتواند هم توسط مادر انجام شود و هم توسط زن دیگری غیر از او؛ اما تصمیمگیری درباره از شیر گرفتنِ کودک، بر عهده پدر و مادر با هم
است.
طبری این مطلب را چنین توضیح میدهد: «اگر تصمیم گرفتید که برای فرزندان خود دایه بگیرید تا دوره شیر خوردن آنها تمام شود در حالی که پدر و مادر بر گرفتن کودک از
شیر به توافق نرسیده و آن را به مصلحت خود ندانستند، مانعی ندارد که برای کودک خود دایه انتخاب کنید اگر مادر به هر دلیلی حاضر به شیر دادن نشود و شما هم حقوق مادر و دایه را به شایستگی پرداخت کنید»(1).
ذکر این نکته نیز حایز اهمیت است که رفتار پدر و مادر با یکدیگر، پس از جدایی، نباید به گونهای باشد که با بهانه کردن کودک، شیر دادن و تأمین هزینههای آن، وسیلهای
باشد برای فشار آوردن بر یکدیگر و انتقامجویی پنهان از هم «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»؛ چرا که تکالیف دینی همیشه متناسب با توانمندیهای انسانهاست،
پس نمیتوان از پدر چیزی را خواست که قادر به انجام آن نیست «لا تُکَلَّفُ نَفْسا إلاّ وُسْعَها».
حاصل آنکه شاید بهترین ترجمه برای آیه مورد بحث این باشد: «مادران باید فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند در صورتی که پدر خواستار دو سال باشد. پدر باید در این مدت خوراک و لباس زن را بدهد. البته به اندازه توانایی خود، چون هرکس به
1) جامع البیان، 2/691.
قدر قدرت خویش وظیفه دارد، زن نمیتواند به واسطه فرزندش به مرد ضرر رساند ... همچنین مرد را نرسد که به واسطه فرزند به زن ضرر برساند ... و اگر مادر حاضر به شیر
دادن نباشد، مانعی نیست که پدر دایهای بگیرد به شرط آنکه اجرت معیّن و متعارف دایه
را بپردازد. و هرگاه پدر از دنیا برود وارث او مکلف است اجرت شیر دادن را (از مال طفل) بدهد»(1).
گرچه قرآن زن و مرد را به انجام رفتاری شایسته با یکدیگر فرا خوانده است - همچنان که پیش از این با جمله «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ» نیز بر آن تأکید
ورزیده بود - ولی نمیتوان از این واقعیت نیز چشم خود را فرو بست که هستند مردان و زنانی که از این اصل عقلایی پیروی نکرده، رفتار خود را بر آسیب زدن به یکدیگر استوار میکنند.
حال که چنین است، میباید برای سامان بخشیدن به روابط آنها در مورد شیر دادن کودک پس از جدایی از هم، راهکاری مناسب پیشنهاد کرد.
گرچه احتمال بهانه جویی از هریک از زن و مرد متصور است، ولی چون زن عرضهکننده خدمتی است که پدر به طور طبیعی به آن نیازمند است - چرا که نمیتواند نسبت به غذای کودک شیرخوار خود بیتفاوت باشد - بنابر این، با ملاحظه رابطه میان عرضه و تقاضا، احتمال سختگیری از سوی مادر بیشتر بوده، میتواند با بالا بردن میزان
دستمزد و سطح توقع خود یا خودداری از شیر دادن، پدر را تحت فشار قرار دهد.
به همین جهت است که قرآن برای حل این مشکل به پدر و مادر یادآور میشود که اگر بخواهند در مورد هزینه شیر دادن بر هم سخت بگیرند، دیگری او را شیر خواهد
داد(2)، چرا که نمیشود از غذای کودک که زندگیاش به آن وابسته است، صرف نظر کرد.
البته واضح است که این جمله به ظاهرِ خبری خود، گرچه بیانگر این واقعیت است که چون نمیتوان کودک را گرسنه رها کرد، پس کس دیگری او را شیر خواهد داد ولی معلوم است که تعیین و انتخاب چنین شخصی میباید توسط کسی انجام شود که ضمن حل مشکل غذایی کودک، هزینههای آن را نیز پرداخت کند.
بنابر این، جمله «وان تعاسرتم فسترضع له اخری» گرچه جملهای است خبری، اما دارای معنای انشائی و امری بوده(1)، دلالت بر این مطلب دارد که پدر باید زن دیگری غیر از مادر را برای شیر دادن کودک خود انتخاب کند(2)چرا که پدر نمیتواند همسر سابق خود را در صورت خودداری از شیر دادن، وادار به انجام آن کند(3)گرچه برخی از مفسران احتمال دادهاند که اگر کودک، شیرِ زن دیگری را نپذیرد، پدر میتواند مادر را
وادار به شیر دادن کودک خود کند(4).
به هر حال، از آنجا که جمله «وان تعاسرتم فسترضع له اخری» جملهای است شرطی، جواز گرفتن دایه از سوی پدر، مشروط به تحقق «تعاسر» است؛ یعنی مادامی که «تعاسر» وجود نداشته باشد، پدر مجاز به سپردن کودک به دایه و محروم کردن مادر از شیر دادن کودک خود نیست و واضح است که «تعاسر» زمانی به وجود میآید که مادر حاضر نباشد کودک خود را بدون دریافت دستمزد یا با دستمزدی متعارف شیر دهد.
بنابر این، اگر مادر راضی به شیر دادن کودکِ خود با شرایط متعارف شود، دیگر موضوع «تعاسر» خود به خود از بین میرود؛ پس این ادعا که اطلاق جمله «وان تعاسرتم
فسترضع له اخری» قابل عمل نبوده، باید مقید به جایی شود که مادر حاضر به کار بدون دستمزد یا با دستمزد متعارف نباشد(5)، کاملاً بی اساس است.
از آنچه تا کنون توضیح داده شد، چنین به دست آمد که اگر مادر برای شیر دادن
کودک خود، دستمزدی درخواست کند که برای پدر پرداخت آن به سادگی ممکن نباشد (تعاسر)، پدر میتواند کودک را به دایه بسپارد تا با دستمزدی کمتر از آنچه مادر میخواهد یا به صورت رایگان او را شیر دهد؛ پس این ادعا که منظور از تعاسر عدم رضایت مادر به پذیرش اجرة المثل است(1)، ادعایی است بدون دلیل.
حال این سؤال مطرح است که آیا عدم توافق پدر و مادر در تعیین میزان دستمزد شیردهی یا خودداری مادر از انجام آن به دلایل شخصی، مجوزی است برای جدا کردن کودک از مادر خود در خلال دوره بیست و چهار ماهه شیرخوارگی یا تنها کودک به دایه سپرده میشود تا شیر بخورد ولی حق مادر در همراه بودن با کودکش در این دوره دو ساله همچنان باقی است؟
پاسخ این سؤال را در بخش دوم این کتاب بررسی میکنیم.
1) الخلاف، 3/489؛ غنیة النزوع، ص285.
پیشگفتار: نگهداری کودکان در قرآن کریم
فصل اول: مباحث مقدماتی
فصل دوم: مراحل نگهداری کودکان
فصل سوم: شرایط نگهداری کودکان
فصل چهارم: روابط پدر و مادر در دوره نگهداری کودک
فصل پنجم: نگهداری از سایر افراد
فصل ششم: کودکان در نظام بردهداری
در بخش نخست توضیح داده شد که بنا بر تعالیم دینی، مادر موظف است تا بیست و یک ماه پس از تولد، کودک خود را شیر دهد؛ اما روشن است که کودک برای ادامه زندگی، افزون بر شیر خوردن، نیازمند به پارهای از مراقبتها نیز هست، مراقبتهایی که
میباید در شرایط عادی از سوی فردی که بیشترین پیوند عاطفی - جسمانی را با او دارد،
انجام پذیرد.
بحث از مراقبت و نگهداری کودک که در متون فقهی - حقوقی به آن «حضانت» گفته میشود، از دیرباز مورد توجه اندیشمندان مسلمان بوده، به لحاظ اهمیت و جایگاه برجستهای که در شکل گیری و تنظیم روابط اجتماعی - خانوادگی انسان دارد، در خلال ابواب مختلف فقهی و همچنین احادیث خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام مورد بررسی
قرار گرفته است.
در قرآن کریم، گرچه ماده «حضن» و مشتقات آن به کار نرفته است، ولی بحث مراقبت از کودک و تأمین نیازمندیهای او در دو مورد مطرح شده که در هر دوی آنها از
ماده «کفل» استفاده شده است، یکی در مورد حضرت موسی علیهالسلام و دیگری در باره حضرت مریم علیهماالسلام.
نظریه اول، نداشتن حقیقت شرعی
مطابقت با معنای لغوی
تعمیم در معنای لغوی
قرآن کریم در دو سوره «طه» و «قصص» به بیان ماجرای حضرت موسی علیهالسلام میپردازد. در این دو سوره، خداوند پس از بیان اینکه مادر موسی با الهام غیبی، موسی
را به دریا انداخت و آسیه همسر فرعون او را از آب گرفت، یادآور میشود که موسی از خوردن شیر زنان دایه خودداری میکند و به توصیه خواهر وی، به خانوادهاش برگردانده میشود؛ «إذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْناکَ إلَی أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَ لا تَحْزَنْ»(1)، آن هنگام که خواهر تو از آنجا گذر میکرد و میگفت: آیا میخواهید شما را به کسی راهنمایی کنم که از او نگهداری کند؟ بدین ترتیب تو را به مادرت برگرداندیم تا دیدهاش روشن شود و اندوهگین نباشد؛ «وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ»(2)، و از پیش، شیرِ دایگان را بر او حرام کردیم، پس [خواهرش به ایشان] گفت آیا راهنمایی کنم شما را به خانوادهای که برای شما از او نگهداری کنند و خیرخواه او باشند؟
از ملاحظه این آیات دو مطلب به روشنی به دست میآید:
نخوردن شیر از دایگان: همچنان که جمله «وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ» دلالت دارد، به خواست الهی، موسی از پذیرش شیر هر زنی جز مادرش، خودداری میکند(3).
بازگرداندن حضرت موسی علیهالسلام به خانواده خود: بر اساس دو جمله «هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی
مَنْ یَکْفُلُهُ» و «هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ»، انگیزه بازگرداندن موسی علیهالسلام به
خانوادهاش، بر عهده گرفتن کفالت اوست؛ منتها این کفالت در جمله نخست به یک نفر اسناد داده میشود و در جمله دوم به یک مجموعه، یعنی خانواده موسی.
بنا براین، میبایست در مفهوم کفالت، انجام کارهایی لحاظ شود که بخشی از آنها توسط دایه انجامپذیر باشد و بخشی دیگر توسط سایر افراد یا دست کم، بخشی از آن کارها را دیگران نیز بتوانند انجام دهند که به خوبی میتوان این مطلب را از جمله «وَ هُمْ
لَهُ ناصِحُونَ» به دست آورد.
با ملاحظه همین جهت است که در متون تفسیری برای توضیح مفهوم کفالت، به انجام کارهایی از این دست اشاره رفته است: 1- پرورش (تربیت) و شیر دادن(1)2- نگهداری (حضانت) و شیر دادن(2)3- زیر پر و بال (در آغوش) گرفتن کودک با نگهداری (حفاظت)، شیر دان و پرورش (تربیت)(3)4- متعهد شدن به شیر دادن به کودک و انجام کارهای او(4)5- کودک را پذیرفتن، او را به نیکی تربیت کردن و متعهد به انجام کارهای او بودن(5)6- شیر دادن و او را زیر پر و بال گرفتن(6)7- شیر دادن در برابر دستمزد(7).
در سوره مبارکه آل عمران بحث به کفالت گرفتن مریم توسط زکریا مطرح شده است. خداوند پس از بیان چگونگی نذر همسر عمران و تولد مریم علیهماالسلام، ابتدا بر این مطلب تأکید میکند که زکریا علیهالسلام متکفل اداره زندگی او شد: «فَتَقَبَّلَهَا
رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهَا
نَبَاتَا حَسَنَا وَکَفَّلَهَا زَکَرِیَّا»(8)، خداوند او را به نیکی پذیرفت و نهال وجود او را به نیکی پروراند و زکریا نگهداری او را بر عهده گرفت؛ سپس یادآور میشود که تعیین او به عنوان کفیل، بر اساس قرعه صورت پذیرفته است: «ذَلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إلَیْکَ وَ مَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ مَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إذْ یَخْتَصِمُونَ»(9)، این از خبرهای غیبی است که به تو وحی میکنیم و [گر نه] وقتی که آنان قلمهای خود را [برای قرعهکشی به آب] میافکندند تا
کدامیک سرپرستی مریم را به عهده گیرد، نزد آنان نبودی؛ و [نیز] وقتی با یکدیگر کشمکش
میکردند نزدشان نبودی.
به هر حال، در توضیح این دو آیه، بررسی چند مطلب ضروری است:
مفهوم کفالت: در هر دو آیه بحث کفالت زکریا علیهالسلام از مریم علیهماالسلام مطرح است، ولی باید دید منظور از کفالت چیست؟
همچنان که پیشتر نیز گفتیم، مفسران در توضیح معنای کفالت زکریا علیهالسلام از مریم علیهماالسلام، احتمالهایی را کم و بیش نزدیک به هم، ذکر کردهاند: 1- بر عهده گرفتن تأمین هزینههای
زندگی یک انسان(1)2- تأمین هزینههای زندگی و انجام کارهای انسان(2)3- زیر پر و بال قرار دادن(3)4- تعهد به انجام کارهای انسان(4).
دلیل اختلاف بنیاسرائیل: از آیه دوم چنین بر میآید که در به عهده گرفتن کفالت مریم، میان بزرگان بنی اسرائیل از یک سو و زکریا علیهالسلام از سوی دیگر، اختلاف به وجود میآید که قرآن با تعجب ازآن یاد میکند.
در اینکه چرا این اختلاف به وجود آمده و چرا قرآن از آن با تعجب یاد میکند، دو احتمال مطرح شده است:
اول، تعجب از تمایل همه بر کفالت مریم علیهماالسلام: این تمایل ناشی از چند چیز میتواند باشد:
فضیلت مریم علیهماالسلام: برخی از مفسران بر این باورند که جایگاه و منزلت معنوی مریم علیهماالسلام و برخورداری وی از سجایای اخلاقی، عاملی است در ترغیب زکریا علیهالسلامو سایر بزرگان بنیاسرائیل بر کفالت او(5).
پیوند خویشاوندی و ملاحظات اجتماعی: گروهی از مفسران نیز معتقدند این اختلاف از آن جهت به وجود آمده است که زکریا خود را از دیگران در اینکار سزاوارتر میدانست زیرا همسر او، خاله مریم علیهماالسلام بود(6)و از سوی دیگر بزرگان بنیاسرائیل
میگفتند: چون عِمران پیشوا و بزرگ ایشان بوده و مریم نیز دختر اوست، از این جهت نسبت به سایر افراد در کفالت او اولویت دارند(1)و روابط خویشاوندی نیز در این کار نقشی ندارد، چرا که اگر این روابط مؤثر بودند، میباید مریم به مادرش که نزدیکترین
فرد به اوست، سپرده میشد(2).
دوم، تعجب از عدم تمایل به کفالت مریم علیهماالسلام: برخی از مفسران این احتمال را مطرح کردهاند که تعجب قرآن از این جهت است که هیچ کس حاضر نبود کفالت مریم را بر عهده بگیرد و همه از پذیرفتن این کار شانه خالی میکردند، زیرا در آن سال، قحطی شده بود و کسی توان مالی چنین کاری را نداشت(3).
زمان اختلاف: در اینکه چه زمانی میان زکریا و بنیاسرائیل در کفالت مریم اختلاف پیدا شد، سه احتمال وجود دارد:
احتمال اول، هنگام ولادت: مادر مریم پس از زایمان، او را در پارچهای پیچیده و بنا به نذری که کرده بود، به مسجد (کنیسه) آورد و گفت: این دختر من است، من خود به خاطر عوارض زایمان نمیتوانم وارد مسجد شوم و از سویی نمیتوانم او را با خود به خانه ببرم(4)بنابر این، از اهل کنیسه خواست که کسی کفالت او را بر عهده بگیرد.
احتمال دوم، زمان یتیم شدن: بر اساس برخی از روایات، زکریا پس از آنکه مریم یتیم شد، یعنی پدر و مادر خود را از دست داد(5)یا پدرش را از دست داد(6)یا مادرش را
پس از مرگ پدر از دست داد(7)، با قرعه کفالت او را بر عهده گرفت.
احتمال سوم، زمان بلوغ: برخی از مفسران این احتمال را مطرح کردهاند که هنگامی که مریم به سن بلوغ رسید و زکریا از تربیت او ناتوان شد، بحث اختلاف بنیاسرائیل با
زکریا مطرح شد(8).
به هر حال، پس از آنکه زکریا با قرعه، عهده دار کفالت مریم میشود، برایش خانهای ساخته و دایهای میگیرد؛ گرچه برخی نیز این احتمال را مطرح کردهاند که نگهداری از
کودک را تا رسیدن به سن بلوغ، به همسر خود و خاله او یعنی ام یحیی میسپارد، سپس برای او در مسجد محراب میسازد(1).
نتیجه
از آنچه گذشت به خوبی روشن میشود که کفالت، دست کم در کاربرد قرآنی خود، در معنایی فراگیرتر از حضانت و نگهداری کودک به کار میرود؛ چرا که کفالت در این کاربرد، دربرگیرنده تمامی شئون زندگی یک انسان از شیر دادن تا تأمین هزینههای زندگی و انجام کارهای او میشود، بدون اینکه هیچ محدودیت زمانی داشته باشد، ولی حضانت از چنین گستردگی برخوردار نیست.
بنابر این، تعریف حضانت به کفالت و استناد به آیه «وَکَفَّلَهَا زَکَرِیَّا»، سخنی ناروا است، زیرا مدعی چنین مطلبی هنگامی که میخواهد برای این ادعا مثالی ذکر کند، کفالت را از حضانت جدا کرده، زندگی پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهرا با عموی خود حضرت ابوطالب علیهالسلاماز مصادیق کفالت و زندگی ایشان را با حلیمه سعدیه - دایه خود - در دوره شیرخوارگی از نمونههای حضانت دانسته است(2).
پیش از ورود به مباحث مربوط به «حضانت» و بررسی احکام آن، توضیح چند مطلب ضروری است.
شرط نخست برای بررسی جایگاه فقهی مسأله «حضانت»، آشنایی با معنای لغوی این واژه و اطلاع از مفهوم آن در کاربردهای فقهی است.
واژه «حضانت» در زبان تازی از ماده حَضَنَ یَحْضُنُ است. «حضن» در زبان عربی عبارت است از «حد فاصل زیر بغل تا تهیگاه» و به عبارت دیگر «سینه و دو بازو و آنچه مابین سینه و بازوست». این معنا را میتوان در واژه «آغوش» خلاصه کرد.
بر این اساس، «حضانت» که از نظر ساختاری میتواند مصدر(1)یا اسم مصدر باشد(2)، عبارت است از «زیر بال گرفتن مرغ، تخم و جوجه را». اگر بخواهیم این معنا را در مورد
انسان نیز به کار ببریم، در این صورت میتوان «حضانت» را چنین معنا کرد: «در کنار گرفتن کودک»، «پرورش دادن کودک»، «در بغل گرفتن کودک»(3).
توصیف «حضانت» با عبارتهای بالا، گرچه معنایی را که از آن مورد نظر است به خوبی در ذهن شنونده ایجاد میکند، ولی شاید بتوان با ملاحظه کاربردهای روزمره این واژه، آن را به «دایگی کردن» و «پرستاری» معنا کرد(1)
حضن.
.بنابر این: 1- محور اصلی در معنای لغوی حضانت، حفظ و حراست است(2)پس نمیتوان نتیجه حضانت را محافظت از کسی دانست که مستقل در کارهایش نیست(3)، چرا که در این صورت نتیجه حضانت در معنای آن اخذ شده است.
2- در مفهوم حضانت، تربیت دخالتی ندارد، گرچه ممکن است لازمه یا نتیجه حضانت از یک فرد، تربیت او نیز باشد؛ به همین جهت، تعریف «حضانت» به «تربیت»(4)درست نیست، حتی اگر مستند چنین ادعایی سخن برخی از اهل لغت باشد(5).
3- حضانت به معنای لغوی خود، مفهومی است عام که شامل کودک و غیر کودک میشود، گرچه بارزترین نمونه آن صیانت و حفاظت از کودکان است؛ پس تعریف آن به «کفالت و سرپرستی کودک»(6)، از آن جهت که جامع نیست، درست به نظر نمیرسد.
آیا برای «حضانت» در فقه اسلامی، تعریف خاصی وجود دارد یا این واژه به همان معنای لغوی خود در متون فقهی به کار رفته است؟
از بررسی آنچه در متون فقهی آمده است، به دو نظریه میتوان رسید:
نظریه اول، نداشتن حقیقت شرعی: گروهی از فقها معتقدند برای واژه «حضانت» حقیقت شرعی وجود نداشته، در متون فقهی نیز به همان معنای لغوی خود به کار رفته
1) ر.ک: الصحاح، 5/2101؛ لسان العرب، 13/122-124؛ تاج العروس، 9/180-181؛ لغت نامه دهخدا،
2) کشف اللثام، 2/106؛ جامع المدارک، 4/471.
3) جواهر العقود، 2/189.
4) نهایة المرام، 1/460.
5) القاموس المحیط، 4/215: «حضن الصبی حضنا و حضانة بالکسر جعله فی حضنه او ربّاه کاحتضنه»؛ الصحاح، 5/2102: «حضن الطائر بیضه یحضنه، اذا ضمّه الی نفسه تحت جناحه و کذلک المرأة اذا حضنت ولدها و حاضنة الصبی التی تقوم علیه فی تربیته».
6) جواهر العقود، 2/189.
است.
پیروان این نظریه، به دو شکل این مطلب را بیان کردهاند:
مطابقت با معنای لغوی: بر این اساس، حضانت در معنای فقهی خود به همان مفهوم لغوی آن به کار میرود.
به عنوان مثال، در پارهای از کتب فقهی، حضانت به انجام این گونه اعمال و خدمات معنا شده است: «محافظت از کودک»، «شستشو و نظافت بدن و لباسهای کودک» و «خواباندن کودک»(1).
البته واضح است که ذکر این موارد در تعریف حضانت، نه به این معناست که تحقق آن، تنها به انجام این کارهاست؛ بلکه این امور تنها بیان نمونهای از وظایفی است که در
تحقق حضانت معتبر است.
به همین جهت، برخی از فقها، پس از برشمردن این موارد، عباراتی نظیر «و أشباه ذلک»(2)یا «الی آخر سائر ما یحتاج الیه»(3)را نیز اضافه کردهاند.
تعمیم در معنای لغوی: برخی از فقها با تعمیم دادن معنای لغوی، معتقدند که
حفاظت، حراست و تأمین نیازهای مادی - جسمانی کودک، تنها بخشی از حضانت او به حساب میآیند؛ چرا که علاوه بر این موارد، کودک نیازمند به تربیت نیز هست(4)پس تربیت کودک نیز جزئی از معنای آن به حساب میآید(5)
و لایستقل بأمره، و تعهّده بما یصلحه و وقایته ممّا یؤذیه و یضرّه، و تربیته جسمیا و نفسیا و عقلیا کی یقوّی علی النهوض بتبعات الحیاة و الاضطلاع بمسؤلیاتها».
.1) تذکرة الفقهاء، 2/295 و311؛ ایضاح الفوائد، 2/273؛ جامع المقاصد، 7/246: «الحضانة عبارة عن حفظ الطفل و تعهده بغسله و غسل رأسه و ثیابه و خرقه و تطهیره من النجاسات و تدهینه و تکحیله و اضجاعه فی المهد و ربطه و تحریکه فی المهد لینام».
2) تحریر الاحکام، 1/247.
3) جامع المقاصد، 7/129؛ جواهر الکلام، 27/293.
4) تذکرة الفقهاء، 2/295: «حفظ الولد و تربیته و دهنه و کحله و غسل خرقه و تنظیفه و جعله فی سریره و ربطه».
5) فقه السنة، 2/338: «عرفها الفقهاء بأنّها عبارة عن القیام بحفظ الصغیر أو الصغیرة أو المعتوه الذی لایمیز
این نظریه را میتوان در این عبارت خلاصه کرد: «نگهداری مادی و معنوی طفل توسط کسانی که قانون مقرر داشته است»(1).
نظریه دوم، داشتن حقیقت شرعی: بر خلاف آنچه گذشت، گروهی نیز با فاصله گرفتن از معنای لغوی، بر این عقیدهاند که حضانت در اصطلاح فقهی به معنای «ولایت و سلطنت» است(2). اما در توضیح اینکه این ولایت و سلطنت بر چه چیزی است، نظرات متفاوت، ولی نزدیک به هم داده شده است، چون: «ولایت و سلطنت بر تربیت کودک»(3)، «ولایتِ تربیت، حفظ و رعایت»(4)، «ولایت بر تربیت کودک و شستشوی لباسهایش»(5).
وجه مشترک این سه تعریف در این است که حضانت را «ولایت بر تربیت» معرفی میکنند، ولی از برخی کلمات چنین بر میآید که «حضانت» ولایت بر تربیت نیست، بلکه حضانت ولایتی است که یکی از نتایج و فواید اِعمال آن، تربیت است(6).
بنابر این، بر اثر حضانت، شخص بر کودک، ولایتی پیدا میکند که به واسطه آن،
عهدهدار تربیت و انجام آنچه مصلحت او به آن است میشود(7)، که این مصالح عبارتاند از نظافت و محافظت بدن، شستشوی لباس، خواباندن و مانند آن(8).
ناگفته نماند که سید عبد الله جزایری تربیت کودک را شامل حفظ و حراست از کودک، خواباندن او، و شستشوی بدن و لباسهایش میداند(9).
به هر حال، اگر «حضانت» را نوعی ولایت بدانیم، کاملترین تعریف در توصیف آن، این است که بگوییم حضانت «ولایت بر کودک به منظور تربیت و اداره زندگی او»(10)است.
1) ترمینولوژی حقوق، ص216.
2) تحریر الاحکام، 2/43.
3) قواعد الاحکام، 3/101؛ ایضاح الفوائد، 3/263؛ کشف اللثام، 2/106.
4) ایضاح الفوائد، 2/139.
5) الدر المنضود، ص204.
6) نهایة المرام، 1/460: «و المراد بها هنا ولایة علی الطفل لتربیته و ما یتعلق بها».
7) کفایة الاحکام، ص193: «هی ولایة علی الطفل و المجنون لفایدة تربیته و ما یتعلق بها من مصلحته».
8) شرح اللمعة، 5/458؛ مسالک الأفهام، 8/421؛ الحدائق الناضرة، 25/83؛ ریاض المسائل، 2/160؛ مبادی فقه و اصول، ص284.
9) التحفة السنیة، ص296.
10) معجم الفاظ الفقه الجعفری، ص162.
اما سؤال اساسی این است که منظور از «ولایت» چیست؟
از بررسی آنچه لغتدانان عرب در تعریف این واژه گفتهاند چنین به دست میآید که ماده «وَلِی» به معنای «نزدیکی» است. قرابت و نزدیکی دو شیء یا دو کس، نمیتواند خالی از هر گونه تأثیر و تصرف در هم باشد، همچنان که بر عهده گرفتن زمام کار کسی جز با نزدیکی به او میسور نخواهد بود(1).
بنابر این، «وَلِیّ» به کسی اطلاق میشود که زمام کار کسی را بر عهده گفته است(2). ولیِّ یتیم کسی است که متولی انجام کارهای اوست و ولیِّ دختر کسی است که اختیار ازدواج او در دستش قرار دارد(3). از اسامی خداوند نیز «ولیّ» است، چرا که او مالک همه اشیا بوده، زِمام کارهای جهان و مردم به دست اوست(4).
حاصل آنکه، «ولایت» را میتوان به «سرپرستی یک کار»(5)معنا کرد که حکایت از تدبیر، قدرت و انجام کار داشته(6)، در مفهوم آن، تصرف کردن معتبر است(7).
مؤلف کتاب ولایت فقیه ضمن در برابر هم گذاشتن دو واژه «ولایت» و «عداوت»، در تعریف آن مینویسد: «ولایت عبارت است از تصدی امور دیگری در برابر عداوت که تجاوز بر دیگران است؛ بنابر این، تصرفی که به مصلحت دیگران باشد، ولایت است و تصرفی که به ضرر دیگری باشد، عداوت است»(8).
اینکه در ولایت میباید مصلحت مولّیعلیه مراعات شود(9)، تردیدی نیست؛ اما اعتبار مراعات این مصلحت در معنای واژه «ولایت»، ادعایی است که دلیلی بر آن وجود ندارد.
1) دراسات فی ولایة الفقیه، 1/56.
2) الصحاح، 6/2529: «کل من ولّی أمر واحد فهو ولیّه»؛ معجم مقاییس اللغة، 6/141: «اصل صحیح یدل علی قرب ... و کلّ من ولّی أمر آخر فهو ولیّه»؛ اقرب الموارد، 2/1487: «ولّی الشیء و علیه وِلایةً و وَلایةً: ملک أمره و قام به».
3) لسان العرب، 15/407.
4) النهایة، 5/227.
5) المفردات فی غریب القرآن، ص570.
6) النهایة، 5/227.
7) دراسات فی ولایة الفقیه، 1/55.
8) دراسات فی ولایة الفقیه، 1/55.
9) سبل السلام، 3/229.
دیدگاه ما: به نظر ما، حضانت در متون فقهی به معنایی جز همان معنای لغوی خود به کار نرفته است، یعنی «زیر پَر و بال گرفتن»، «نگهداری»؛ گرچه قانونگذار میتواند برای
برخی از موارد آن، احکامی خاص وضع کند(1)
لغوی را به عنوان معنای شرعی قلمداد کرده، در توضیح آن بنویسند: «و فی الشرع حفظ من لایستقل بأمره و تربیته و وقایته عما یهلکه او یضره»؛ ر.ک: سبل السلام، 3/227.
.مرحوم خوانساری در این باره مینویسد: «حضانت به معنای لغوی و عرفی و مستفاد از ادله، ولایت پدر و مادر است بر حضانت کودک فی الجمله و حضانت خودِ ولایت نیست بلکه ولایت ثابت بر حضانت است. پس با عدم قیام مادر، ولایت او ساقط
نمیشود، بلکه برای پدر ثابت میشود و با عدم قیام پدر، ثابت میشود برای غیر آنها، نظیر ولایت بر صغیر»(2).
حال اگر فرض کنیم تعریف حضانت به «ولایت» درست باشد، باید توجه داشت که ولایت در همه موارد به یک معنا به کار نمیرود، چرا که در پارهای از موارد این ولایت
امری طبیعی - تکوینی بوده که نیازمند به جعل نیست، در مقابل مواردی هم وجود دارد که این ولایت میباید مستند به جعل قانونگذار باشد.
با توجه به توضیحات گذشته، نادرستی برخی از مطالب در ارتباط میان حضانت و ولایت، روشن میشود.
شهید ثانی مدعی است با رسیدن کودک به سن بلوغ، حضانت پدر و مادر ساقط میشود، زیرا حضانت، ولایت است و کسی بر انسان بالغ رشید، ولایت ندارد(3)ولی باید توجه داشت که سقوط حضانت در هنگام بلوغ، نه از این جهت است که حضانت ولایت است و کسی بر بالغ ولایت ندارد، بلکه به این خاطر است که در فرض بلوغ، موضوع حضانت منتفی است، پس اگر حضانت، ولایت هم نباشد، با رسیدن کودک به سن بلوغ، برای اِعمال آن، موضوعی باقی نمیماند.
ابن فهد حلی، نزاع زن و شوهر را بر سر حضانت کودک، شاهدی بر این مطلب میداند که حضانت، ولایت شرعی است؛ سپس از آن چنین نتیجه میگیرد که غیر مسلمان (کافر) نمیتواند حضانت کودکی را که در راه پیدا کرده است، بر عهده بگیرد، چرا که غیر مسلمان بر مسلمان ولایت پیدا نمیکند(1).
به نظر ما، نزاع پدر و مادر در به عهده گرفتن سرپرستی کودک هنگامی متصور است
که یا آنها با طلاق از یکدیگر جدا شده باشند و یا محل سکونت مشترک نداشته باشند؛ زیرا در هر یک از این دو صورت، نزاع از آن جهت رُخ میدهد که کودک یا باید نزد مادر
خود زندگی کند یا نزد پدرش؛ چه حضانت را ولایت بدانیم یا ندانیم. افزون بر اینکه مقایسه حضانت یابنده کودک (مُلتقط) با حضانت پدر و مادر نیز نادرست است، زیرا حضانت مُلتقط امری است مجعول، ولی حضانت پدر و مادر امری است طبیعی - تکوینی که نیازمند به هیچ جعل شرعی نیست.
نتیجه
از آنچه گذشت، به این نتایج میتوان دست یافت:
1- حضانت در حوزه فقهی به همان معنای لغوی خود به کار میرود؛ بنابر این، بیان تعریف اصطلاحی برای این واژه فاقد اعتبار است.
2- اگر به فرض، حضانت را در کاربردهای فقهی به ولایت هم معنا کنیم، چیزی بر معنای لغوی آن نیفزودهایم.
3- حضانت در مفهوم لغوی و اصطلاحی خود تنها به کودک اختصاص نداشته، در برگیرنده هر کسی است که نیازمند به سرپرستی و پرستاری است، نظیر دیوانه و سفیه(2).
4- حضانت در مفهوم لغوی و فقهی خود، عبارت از نگهداری کودک است؛ اما اینکه انجام چه کارهایی جزء نگهداری کودک به حساب میآید، موکول به فهم عرفی است.
بنابر این، قرار دادن عنوان تربیت در مفهوم حضانت وجاهت فقهی ندارد، مگر اینکه مدعی شویم از نظر عرف، کسی که حضانت انسانی را بر عهده میگیرد، وظیفه تربیت او را نیز بر عهده دارد؛ ولی این ادعا در مورد حضانت از مجنون که بحث تربیت به مفهوم اخلاقی آن درباره او منتفی است، صادق نخواهد بود.
از جمله پیشنیازها برای بررسی جایگاه حقوقی حضانت کودکان، تحقیق پیرامون این مطلب است که نگهداری کودک، حق است یا حکم.
این تحقیق از آنجا اهمیت مییابد که بر اساس برخی نظریات پیرامون تفاوت میان حق و حکم، میتوان بر عهده گرفتن حضانت از سوی مادر یا پدر را امری اختیاری دانست که هریک از آنها میتوانند از انجام آن، سر باز زنند.
پیش از طرح این مطلب، ضروری است که نگاهی گذرا به تعریف «حق»، «حکم» و تفاوت میان آنها داشته باشیم.
احتمال اول، عدم تفاوت میان حق و حکم: بر این اساس، قوانین و احکام دینی (مجعولات شرعی) اموری هستند اعتباری که بر اساس نوع اثری که دارند، گاه به آنها حق اطلاق میشود؛ بنابر این، حق و حکم حقیقت واحدی دارند، زیرا که قوام هر دو به اعتبار محض است(1).
دلیل بر این اتحاد آن است که واژه «حق» در لغت به معنای «ثبوت» است؛ پس میتوان آن را درباره هر چیز ثابت در ظرف مناسب با خودش، به کار برد(2).
احتمال دوم، تفاوت میان حق و حکم: پیروان این نظریه بر این باورند که تفاوتی ماهوی میان حق و حکم وجود دارد. بر این اساس، تعریفهای متفاوتی از حق ارائه شده
است، چون: 1- اعتبار سلطنت بر چیز یا شخصی در جهتی خاص(1)2- نوعی سلطنت که
زمام آن به دست صاحب حق است(2)3- مرتبه ضعیفی از ملکیت(3)4- سلطنت ضعیف(4)5- سلطنتی در مقابل ملک(5).
به هر حال، چه بگوییم حق و حکم تفاوتی ماهوی با هم دارند یا بگوییم حق حکمی است شرعی، دو ویژگی برای حق بیان شده است: قابلیت نقل و انتقال، و قابلیت اسقاط که این دو در حکم شرعی وجود ندارد(6).
به عنوان مثال مرحوم نائینی در این باره مینویسد: «معقول نیست چیزی حق باشد ولی قابل اسقاط نباشد، زیرا اگر قابل اسقاط نباشد، چگونه صاحب حق بر آن سلطنت دارد و زمام آن به دست اوست؟»(7).
وجود این دو ویژگی برای «حق» از سوی برخی از فقها مورد تردید قرار گرفته است، زیرا در مجموعه قوانین و مقررات دینی به حقوقی برمیخوریم که قابلیت انتقال به سایر
افراد را ندارند، چون حق شوهر در بهره وری جنسی از همسر خود (حق استمتاع)؛ همچنان که حقوقی نیز وجود دارد که قابلیت اسقاط ندارند، نظیر حق پدری نسبت به فرزند (حق اُبّوت)(8).
به نظر ما عنوان «حق» مشترک لفظی بین مصادیق خود است، زیرا تفاوتی اساسی میان حقوق طبیعی - فطری و حقوق تحققی وجود دارد(9).
حقوق تحققی، قدرتی است که از طرف قانون به شخصی داده میشود و شاید بتوان
آن را برابر با واژه «سلطنت» دانست(10)اما حقوق طبیعی، حقوقی هستند که هر انسانی به طور تکوینی و بدون نیاز به هیچ مرجع قانونی، از آن برخوردار است، نظیر حق آزادی.
بنابر این، ادعای اینکه حق ماهیتی است اعتباری، گاه عقلائی و گاه شرعی و همچنین حق مشترک معنوی است بین مصادیقش(1)ادعایی نادرست است.
به هر حال، اگر بپذیریم که قابلیت انتقال و اسقاط دو ویژگی اساسی حقوق است، این بحث قابل طرح است که حضانت کودک و نگهداری او، حق است یا حکم؟
از بررسی آنچه به طور پراکنده در متون فقهی درباره حضانت کودک مطرح شده است به دو نظریه در این باره میتوان دست یافت:
نظریه اول، حق بودن حضانت: کسانی که حضانتِ کودک را ولایت بر او نمیدانند، میتوانند از جمله طرفداران این نظریه باشند؛ زیرا ولایت از احکام مجعول شرعی است که امر رفع و وضع آنها به دست جاعل و قانونگذار است و مکلّف، اختیاری در جعل و عدم جعل آنها ندارد.
بنابر این، اگر حضانت کودک، ولایت بر او باشد، میباید قابل اسقاط نبوده، مراعات آن بر مادر واجب باشد، بدون اینکه بتواند در برابر انجام آن، درخواست دستمزد کند و حال آنکه در روایات وارد در مسأله حضانت، متعهد بودن مادر به حضانت از کودک خود، معلّق بر خواست او شده است و استفاده از تعبیر «أحق» از این مطلب حکایت دارد که حضانت نیز نظیر شیردهی است که انجام آن بر مادر واجب نیست؛ پس حضانت، ولایت نخواهد بود(2).
اگر بپذیریم که حضانت «ولایت» نیست، نتیجه آن این خواهد شد که حضانت حکم نبوده، بلکه حقی است برای مادر یا پدر که میتوانند از قبول آن سر باز زده، از نگهداری
کودک، خودداری کنند.
نظریه دوم، حکم بودن حضانت: گرچه کسی از فقها بر این مطلب تصریح نکرده است، اما میتوان تمامی کسانی که حضانت را ولایت بر کودک میدانند، از جمله
طرفداران این نظریه دانست؛ زیرا - همچنان که گذشت - ولایت حکمی است شرعی که وضع و رفع آن به دست مکلّف نیست.
نظریه سوم، تفصیل میان موارد حضانت: به نظر ما، بر عهده گرفتن نگهداری از یک
نفر، به یکی از دو صورت تحقق پیدا میکند: 1- تکوینی (طبیعی) 2- تشریعی (جعلی)؛ چرا که در پارهای از موارد، رابطه تکوینی انسان با فردی به تنهایی برای عهده دار بودن
این سرپرستی، کافی است اما در مواردی هم میباید به انسان این اجازه داده شود که زمام کار یا شخصی را بر عهده بگیرد.
به عنوان مثال، هر انسانی به واسطه استیلای ذاتی که بر خود دارد، زمام کارهای خویش را در دست داشته، بدون آنکه در این سرپرستی و تصرف، نیازمند به کس یا چیز دیگری باشد؛ امّا در مقابل، برای اینکه بتواند در زندگی دیگران دخالت کرده، اداره آن
را بر عهده بگیرد، میباید مجوّز آن را داشته باشد(1).
اول، حضانت پدر و مادر: در مواردی که بحث حضانت پدر و مادر مطرح است، سخن از یک حق طبیعی - تکوینی است که به مجرد ایجاد رابطه فرزندی به وجود میآید.
پس اگر به فرض، حضانت را ولایت بر کودک هم بدانیم، این ولایت در همه موارد، ولایت شرعی آن گونه که برخی ادعا کردهاند(2)، نیست بلکه ولایتی است تکوینی که نفس وجود رابطه فرزندی، برای تحقق آن کافی است.
البته توجه به این نکته ضروری است در مواردی که «حضانت» به عنوان حق تلقی میشود، امری است قائم به دو طرف که در یک سوی آن کودک و در سوی دیگر یکی از پدر و مادر یا هر دوی آنها قرار دارند؛ چرا که از یک سو کودک اگر مورد حمایت قرار
نگیرد در معرض از بین رفتن است، پس پدر و مادر موظف به حفظ و حراست از کودک خویش هستند و از سوی دیگر، نفس تحقق رابطه پدر - فرزندی یا مادر - فرزندی ایجاب میکند که والدین کودک، عهده دار اداره زندگی او شوند نه دیگر افراد(1).
حال، اگر بپذیریم که حضانت در پارهای از موارد نوعی حق است، این سؤال مطرح میشود که آیا این حق قابل اسقاط است یا نه(2)؟
حضانت حق غیر قابل اسقاط: به نظر میرسد طرح پرسش از قابل اسقاط بودن یا غیر قابل اسقاط بودن حق حضانت، از آنجا ناشی میشود که عدهای گمان کردهاند حضانت کودک حقی است یک سویه آن هم برای پدر و مادر نسبت به کودک و حال آنکه نگهداری از کودک وظیفهای است بر عهده پدر و مادر تا به واسطه آن کودک با سلامت روحی - جسمی به بالندگی برسد.
بنابر این، بر پدر و مادر واجب است به وظیفه خود در این خصوص عمل کرده، مجاز نیستند که شانه از زیر بار این مسؤولیت خالی کنند، چرا که کوتاهی در این مورد باعث آسیب جدی کودک میشود(3)، مگر اینکه دلیل خاصی بر جواز اسقاط دلالت کند.
شاهد بر این مدعا، روایت ایوب بن نوح است، چه اینکه در این روایت، سؤال از زمانی است که بر پدر واجب است فرزند خود را از مادر بگیرد؛ بنابر این، وجوب حضانت مفروغٌ عنه بوده، تنها سؤال از زمان آن است(4).
با پذیرش این مطلب که حضانت از کودک، حقی است طبیعی که نمیتوان آن را اسقاط کرد، دور از ذهن نیست اگر به واسطه تنقیح مناط، بگوییم این حق در بستگانی که به واسطه فقدان پدر و مادر، جانشین آن دو میشوند نیز امری است طبیعی - تکوینی که نفس وجود رابطه خویشاوندی میان آنها و کودک، برای تحقق آن کافی است.
حضانت حق قابل اسقاط: شاید بیشتر کسانی که حضانت را نوعی حق میدانند، بر این مطلب تأکید دارند که این حق از سوی مادر قابل اسقاط بوده، نگهداری کودک بر او
واجب نیست.
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب به دو دلیل استناد شده است:
1- روایات: روایاتی که در مسأله حضانتِ کودک وارد شده است تنها بر اصل استحقاق پدر و مادر دلالت دارند(1)و روشن است که استحقاق بر عهده گرفتن حضانت کودک، مستلزم وجوب آن نیست(2)، زیرا استحقاق اعم از وجوب است(3).
به همین دلیل گروهی از فقها به صراحت اعلام داشتهاند که نمیتوان مادر را وادار (مجبور) به بر عهده گرفتن حضانت کودک خود کرد، زیرا هیچ دلیلی بر جواز چنین اجباری نداریم(4).
نقد، اولاً: وظیفه پدر و مادر در نگهداری فرزند خود، وظیفهای است که به مقتضای طبیعت بر دوش آنها گذاشته شده است و برای اعتبار آن نیازمند به دلیل خاص نیستیم، تا
مطرح نشدن آن در مجموعه روایات، حاکی از عدم اعتبارش باشد.
ثانیا: بحث از حضانت کودک در دو مقام قابل بررسی است:
1- وجود رابطه زناشویی: در این مقام، مسؤولیت حضانت و نگهداری کودک به طور مشترک بر عهده پدر و مادر است. این بحث به علت روشن بودن حکم آن، موضوع بحث روایات نبوده است.
2- از بین رفتن رابطه زناشویی: زمانی که پدر و مادر از یکدیگر جدا میشوند، میباید کودک به یکی از آنها سپرده شود، به همین جهت بحث تقدّم یکی بر دیگری مطرح میشود که تعبیر به «أحق» در روایات، ناظر به همین جهت است؛ حال اگر کسی که قانونگذار او را مقدّم بر فرد دیگر میداند، نخواهد یا نتواند به وظیفهاش عمل کند،
طبیعی است که انجام این مسؤولیت به عهده فرد دیگر گذاشته میشود.
بنابر این، تعبیر به «أحق» بودن مادر یا تعلیق بر اراده و خواست او حاکی از عدم مسؤولیت ذاتی و تکوینی مادر نیست، بلکه ناظر به ترجیح مادر در فرض جدایی است.
به همین جهت کسانی هم که معتقد به عدم وجوب حضانت بر مادر هستند، متوجه این نکته بودهاند که اگر مادر از پذیرش مسؤولیت پرستاری کودکش خودداری کند، وظیفه پدر ساقط نمیشود و اگر او نیز از انجام وظیفهاش سر باز زند، میشود پدر را مجبور به این کار کرد(1).
ثالثا: هیچ ملازمهای میان وجوب یک کار و جواز اجبار بر آن، وجود ندارد تا عدم جواز اجبار، دلیل بر عدم وجوب آن باشد.
به همین دلیل، اگر یکی از پدر و مادر حاضر نباشد به وظیفه خود عمل کند، نمیتوان
او را وادار به انجام آن کرد؛ گرچه عدم جواز اجبار حاکی از عدم مسؤولیت آنها در پرستاری و مراقبت از کودک خود نیست.
شاید با ملاحظه همین جهت باشد که گروهی از معتقدان وجوب حضانت، با این استدلال که ترک آن موجب از بین رفتن کودک میشود، تأکید میکنند که این وجوب، وجوبی است کفایی که با خودداری پدر و مادر از عمل به وظیفه خود، حضانت کودک از آنها به سایر افراد منتقل میشود(2).
رابعا: میتوان ادعا کرد که ظاهر صحیحه ایوب، وجوب حضانت است بر کسی که مستحق آن است و به همین دلیل، اگر هریک از پدر یا مادر از قبول نگهداری کودکِ خود امتناع کنند، گناه کرده و بر آن مجبور میشوند(3).
البته بعید نیست که بحث مجبور کردن مادر بر حضانت کودک خود در جایی مطرح باشد که حضانت بر مادر تعیّن پیدا کرده است، یعنی کودک نیازمند به حضانت است و کسی غیر از مادر نیز وجود ندارد که از عهده این کار برآید؛ اما اگر حضانت بر مادر متعین
نباشد، یعنی فرد دیگری چون مادر بزرگ نیز هست که مایل به پرستاری از کودک میباشد، در این صورت، با خودداری مادر، حق او در حضانت کودک ساقط میشود(4).
2- اصل عملی: اگر شک کنیم که آیا برای مادر جایز است حق خود را در نگهداری
کودکش، اسقاط کند، اصل جواز آن است(1).
نقد: هنگامی میتوانیم برای اثبات جواز اسقاط حق در صورتی که شک داریم به اصل عمل استناد کنیم، که متعلق اصل پیش از اجرای آن، قابلیت اسقاط را داشته باشد؛ اما در بحث ما، حضانت وظیفهای است تکوینی که اصلاً قابل اسقاط نیست، همچنان که
پدر یا مادر بودن نسبت به فرزند خود نیز قابل اسقاط نخواهد بود.
بنابر این، بحث از سقوط و اسقاط ولایت مادر یا پدر به خودی خود منتفی است، چرا که این عناوین در حقوق شرعی قابل طرح است نه در حقوق تکوینی - ذاتی.
بعید نیست بتوان آنچه را که در وجوب و اجبار بر حضانت گفتیم، از قانون مدنی نیز به دست آورد.
در ماده 1168 قانون مدنی آمده است: «نگاهداری اطفال هم حق و هم تکلیف ابوین است»(2).
این مطلب در ماده1172 چنین توضیح داده شده است: «هیچ یک از ابوین حق ندارند در مدتی که حضانت طفل به عهده آنها است، از نگاهداری او امتناع کند. در صورت امتناع یکی از ابوین، حاکم باید به تقاضای دیگری یا تقاضای قیّم یا یکی از اقربا
و یا به تقاضای مدعی العموم، نگاهداری طفل را به هریک از ابوین که حضانت به عهده اوست، الزام کند و در صورتی که الزام ممکن یا مؤثر نباشد، حضانت را به خرج پدر و هرگاه پدر فوت شده باشد، به خرج مادر تأمین کند»(3).
از جمع میان این دو ماده میتوان به این نتیجه رسید که حضانت نسبت به کسی که از نگهداری کودک خودداری میکند، تکلیف است؛ اما نسبت به سایر افراد، حق است(4).
دوم، حضانت مُلتقط: همچنان که در خلال فصلهای آینده، توضیح خواهیم داد، افزون بر پدر و مادر و خویشاوندان نَسَبی کودک که به طور طبیعی عهده دار نگهداری او
هستند؛ فرد یا افراد دیگری نیز وجود دارند که میتوانند انجام این وظیفه را بر عهده
بگیرند.
در مورد کودکان سر راهی، کسی که آنها را مییابد با رعایت شرایطی میتواند حضانت ایشان را بر عهده بگیرد.
گرچه خود التقاط یعنی برداشتن کودک از سطح معابر عمومی واجب کفایی است، اما با سپردن نگهداری کودک از طریق مراکزی که عهده دار تصمیمگیری درباره زندگی چنین کودکانی هستند، به یابنده او و یا هر فرد دیگری، آن شخص حق پیدا میکند (مجاز است) حضانت کودک را بر عهده بگیرد.
این حق، حقی است شرعی که بر اساس آن، خداوند وظیفه نگهداری کودکی را به شخصی واگذار کرده است و قابلیت اسقاط یا انتقال به دیگری را نیز دارد؛ زیرا آن فرد
میتواند از ادامه همکاری خود در این خصوص، منصرف شده یا به وسطه از دست رفتن صلاحیتهای لازم برای نگهداری کودک، حق حضانت کودک از او گرفته شود.
نتیجه
حضانت در همه موارد از یک سنخ نیست.
حضانت نسبت به پدر و مادر حقی است طبیعی ناشی از نوع رابطه تکوینی میان آنها و فرزندشان که میتواند در صورت خودداری آنها از عمل به وظایفشان، تبدیل به حکمی شرعی شود.
در این فرض، اگر یکی از پدر یا مادر از عمل به وظایف خود سر باز زند و حاضر به پذیرش مسؤولیت خود در برابر کودکش نباشد، این وظیفه به فرد دیگری منتقل میشود.
اما نسبت به فردی که حضانت کودکی بیسرپرست به او واگذار میشود، حقی است با قابلیت انتقال و اسقاط، ناشی از مجوزی که قانونگذار به چنین شخصی برای نگهداری کودک داده است.
در تمام مواردی که حضانت از نوع حق است، امری است قائم به دو طرف، یعنی حقی است متقابل؛ حق کودک بر پدر و مادر و حق پدر و مادر بر کودک.
سر انجام اینکه حق مفهومی است مطلق نه نسبی و تعبیر به «أحق» بودن پدر یا مادر
در روایات، بیانی است برای از میان برداشتن خصومت آنها در نگهداری کودک و تقدّم یکی بر دیگری از نظر قانونگذار(1).
از جمله مهمترین سؤالات مطرح در بحث حضانت، این است که حضانت کودک پس از جدایی پدر و مادر از یکدیگر، بنا بر مبانی حقوق اسلامی، وظیفه ذاتی چه کسی است؟
از بررسی روایاتی که از ائمه علیهمالسلام به ما رسیده است به این نتیجه دست مییابیم که اصل در حضانت پدر است، یعنی کسی که به طور طبیعی میباید عهده دار وظیفه نگهداری کودک باشد، پدر اوست، گرچه این وظیفه در برههای از زمان به شخص دیگری چون مادر منتقل میشود.
زیرا در تمامی روایاتی که بحث سزاوار بودن (احقیّت) مادر مطرح است، بر این نکته تأکید شده که این اولویت امری است موقتی که با سر رسیدن زمانش، به پایان میرسد؛ در مقابل، روایاتی که بیانگر جایگاه پدر است، بدون هیچ محدودیت و تعیین زمان خاصی و به عنوان قانونی فراگیر، سخن از اولویت و سزاوار بودن (احقیّت) او به میان آورده است.
صرف نظر از صحت و سقم سندی این روایات، در خصوص جایگاه مادر، چنین تعبیرهایی وجود دارد:
«هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری»(2)، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش اگر او را دربرابر چیزی شیر دهد که زن دیگری میپذیرد؛
«إلاّ أن یجد من هو أرخص أجرا منها، فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بابنها حتی تفطمه»(3)، مگر
اینکه کسی پیدا شود که از او کمتر بگیرد، در این صورت اگر مادر راضی به همان باشد، مقدّم است نسبت به فرزندش تا از شیر گرفته شود؛
«فإن قالت المرأة لزوجها الّذی طلّقها: أنا أرضع ابنی بمثل ما تجد من یرضعه، فهی أحق به»(1)، اگر زنی به شوهرش که او را طلاق داده بگوید: من فرزندت را شیر میدهم به مزدی که کس دیگر او را شیر میدهد، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش؛
«عن رجل طلّق امرأته و بینهما ولد، أیّهما أحق به؟ قال: المرأة ما لم تتزوج»(2)، مردی زن خود را طلاق داده و کودکی دارند، کدامیک به نگهداری از کودک سزاوارتر هستند؟ فرمود: زن مادامی که ازدواج نکند؛
«المرأة أحق بالولد ما لم تتزوج»(3)، زن سزاوارتر به نگهداری از کودک خود است مادامی که ازدواج نکند؛
«المرأة أحق بالولد إلی أن یبلغ سبع سنین إلاّ أن تشاء المرأة»(4)، زن سزاوارتر است به نگهداری کودکش
تا به هفت سال برسد، مگر اینکه خود زن جز این بخواهد؛
«رجل تزوّج امرأة فولدت منه ثمّ فارقها، متی یجب له أن یأخذ ولده؟ فکتب: إذا صار له سبع سنین فإن
أخذه فله و إن ترکه فله»(5)، مردی با زنی ازدواج کرده و بچه دار شده، سپس از او جدا میشود، چه هنگام مرد میباید فرزند خود را از او بگیرد؟ نوشت: اگر کودک به هفت سالگی برسد، میتواند کودکِ خود را از او بگیرد و میتواند نزد او بگذارد؛
«رجل تزوج امرأة و ولدت منه ثم فارقها، متی یجب له أن یأخذ ولده؟ فکتب: اذا صار له تسع سنین فان
اخذه فله و ان ترکه فله»(6)، مردی با زنی ازدواج کرده و بچه دار میشود، سپس از او جدا میشود، چه هنگام مرد میباید فرزند خود را از او بگیرد؟ نوشت: اگر کودک به
نُه سالگی برسد، میتواند کودک خود را از او بگیرد و میتواند نزد او بگذارد.
دقت در این جملات به خوبی روشن میسازد که احقیّت مادر تا زمانی است که: دستمزد درخواستی او بیش از آنچه دیگران میگیرند نباشد، ازدواج نکند، کودک به هفت یا نُه سال نرسیده باشد.
در مقابل، روایاتی که در صدد بیان جایگاه پدر در مسأله حضانت کودکاند، دربرگیرنده چنین عبارتهایی هستند:
«الرجل أحق بولده أم المرأة؟ قال: لا، بل الرجل»(1)، مرد سزاوارتر است به نگهداری از فرزندش یا زن؟ فرمود: نه، بلکه مرد؛
«أیّما امرأة حرّة تزوجت عبدا فولدت منه أولادا، فهی أحق بولدها منه و هم أحرار، فإذا أعتق الرجل، فهو أحق بولده منها لموضع الأب»(2)، هر زن آزادی که با بردهای ازدواج کند و از او بچه دار شود، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از مرد؛ هرگاه مرد از قید بردگی رهایی یابد، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از آن زن، به واسطه جایگاه پدر.
دقت در این دو جمله به خوبی روشن میسازد که عبارت «الرجل أحقّ بولده» «الرجل أحقّ بولده منها لموضع الأب» حاکی از یک قانون کلی است، به خصوص که در جمله دوم تصریح میکند که احقیّت پدر نسبت به مادر، به خاطر جایگاه پدر است.
بنابر این، اگر ما بودیم و این دو روایت، حکم میکردیم به اینکه حضانت کودک از جمله وظایف پدر است، مگر در صورتی که پدر به خاطر مانعی چون بردگی (رقیّت)
قادر به انجام وظایف خود نباشد؛ اما با توجه به روایات گذشته که در آنها بحث حضانت مادر مطرح شده است، حکم میکنیم به اینکه وظیفه پدر در مقطع زمانی خاصی به مادر منتقل شده، سپس دوباره به وی بر میگردد(3).
مسأله حضانت از کودک در دو مرحله قابل بررسی است: دوره شیر خوارگی و پس از آن و به عبارت دیگر پیش از دو سالگی و پس از دو سالگی.
ناگفته پیداست که بحث از حضانت و اینکه چه کسی عهده دار انجام این وظیفه است، در فرضی است که پدر و مادر از یکدیگر جدا شدهاند وگرنه در فرض بقای زوجیّت، این بحث منتفی است.
در اینکه حضانت و نگهداری کودک در دوره شیر خوارگی به عهده کدامیک از پدر و مادر است، میان فقها دو نظریه وجود دارد:
1- نگهداری کودک بر عهده مادر است(1)
2- نگهداری کودک به طور مشترک بر عهده پدر و مادر است.
صرف نظر از ادعای اتفاق فقها که از ابن فهد حلّی در باره نظریه دوم مطرح شده(2)که
بطلان آن به واسطه وجود مخالفان فراوانی که دارد، روشن است(1)، عمده دلیل طرفداران این دو نظریه، روایات خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام است.
این روایات از نظر مضمون به سه گروه قابل تقسیماند:
گروه اول، اشتراک حضانت میان پدر و مادر: در صدر روایت داود بن حصین به این مطلب اشاره شده است که در دوره شیرخوارگی (تا دو سالگی)، کودک بین پدر و مادر با نسبتی مساوی قرار دارد، «مادام الولد فی الرضاع فهو بین الأبوین بالسویة»(2)، مادامی که کودک شیرخوار است، پدر و مادر به یک نسبت از او نگهداری میکنند.
برخی از فقها بر این باورند که این مضمون تنها در مورد حضانت کاربرد دارد، چرا که در این دوره، تنها مادر یا زنِ جانشین او میتواند عهدهدار شیر دادن به کودک باشد؛ بنابر این، بر اساس این جمله، پدر و مادر با مشارکت هم، وظیفه نگهداری کودک را بر عهده میگیرند.
گروه دوم، اختصاص حضانت به مادر: در جوامع روایی، احادیثی وجود دارد که مادر را «أحق» به کودک میداند. این روایات، گرچه از نظر مضمون متفاوت هستند، ولی میتوان آنها را به چند دسته کلی تقسیم کرد:
1- با موضوع شیردهی: در بحث گذشته توضیح دادیم که براساس روایات خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام، وظیفه شیردهی به کودک بر عهده مادر است، به شرط اینکه مادر یا برای کار خود دستمزدی نخواهد و یا آنچه درخواست میکند، بیشتر از مقداری نباشد که زنان دیگر برای شیر دادن به کودک میگیرند.
حال برخی از فقها با استناد به همین روایات، معتقدند حضانت و اداره زندگی کودک در خلال این مدت بر عهده مادر است(3).
روایاتی که برای این منظور میتوان به آنها استناد کرد، عبارتاند از:
روایت حلبی34*: «الحُبلی المطلّقة ینفق علیها حتّی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری»(1)، به زن بارداری که از شوهرش جدا شده، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛
روایت ابوبصیر35*: «الحُبلی المطلّقة ینفق علیها حتّی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری»(2)، به زن بارداری که از شوهرش جدا شده، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛
روایت دعائم الاسلام36*: «إنّه قال فی الّذی یطلّق امرأته و هی ترضع: أنّها أولی برضاع ولدها، إن احبت ذلک و تأخذ الّذی تعطی المرضعة»(3)، در مورد زنی که شوهرش او را طلاق داده بود در حالی که فرزند خود را شیر میداد، فرمود: او سزاوارتر است به شیر دادن کودکش، اگر تمایل به آن داشته، و همان مزدی را بگیرد که به دایه داده میشود.
روایت کنانی37*: «إذا طلّق الرّجل المرأة و هی حبلی أنفق علیها حتی تضع حملها، فإذا وضعته أعطاها أجرها و لایضارّها إلاّ أن یجد من هو أرخص أجرا منها، فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بابنها حتّی تفطمه»(4)، اگر مردی همسر خود را در حالی که باردار است، طلاق دهد، میباید تا زمانی که زایمان میکند، هزینههای او را بپردازد. پس از زایمان، دستمزد او را داده، بر او سخت نمیگیرد، مگر اینکه کسی پیدا شود که مزد کمتری از او بگیرد، در این صورت اگر مادر راضی به همان باشد، مقدّم است نسبت به
فرزندش تا از شیر گرفته شود.
روایت فضل أبی العبّاس38*: «فإن قالت المرأة لزوجها الّذی طلّقها: أنا أرضع ابنی بمثل ما تجد من یرضعه، فهی أحق به»(5)، اگر زنی به شوهرش که او را طلاق داده بگوید: من فرزندت را شیر میدهم به مزدی که کس دیگر او را شیر میدهد، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش.
برای اثبات حضانت مادر در دوره شیردهی از این روایت دو توجیه وجود دارد:
توجیه اول، حذف متعلّق: در این روایات، واژه «أحق» بدون هرگونه متعلّقی آمده است،
یعنی تنها بر این نکته تأکید شده که مادر «أحق بولدها» است، ولی از اینکه مادر در چه
چیزی «أحق به کودک خود» است، سخنی به میان نیامده و معلوم است که حذف متعلّق دلالت بر عموم دارد. بنابر این، مادر أحق به کودک خود است مطلقا تا زمانی که «فطام»
تحقق یافته، کودک از شیر گرفته شود.
لازم به یادآوری است که اطلاقِ اولویت مادر در دوره دو ساله شیر خوارگی کودک که شامل شیردهی (رضاع) و قبول انجام کارهای اوست (حضانت)، از سوی دیگر مشروط به شرطی است و آن اینکه مادر دستمزدی بیشتر از آنچه دیگران میگیرند، درخواست نکند و به عبارت دیگر، «تعاسر» تحقق پیدا نکند.
مرحوم شهید ثانی در این باره مینویسد: «تردیدی نیست که مادر أحق به کودک است در مدت شیردهی مطلقا، اگر رایگان یا با دستمزدی نظیر آنچه زنان دیگر میگیرند، کودک خود را شیر دهد؛ پس برای مادر در خلال دو سال، حق رضاع و حق حضانت است»(1).
نقد: برخی از فقها این استدلال را چنین نقد کردهاند: «خبر فضل از این جهت که فطام را غایت قرار داده است، دلالت بر اختصاص احقیّت مادر به مدت رضاع دارد، ولی
ظاهرا این روایت در مقام بیان احقیّت مادر نسبت به رضاع است و نظری به احقیّت او از سایر جهات ندارد؛ همچنان که مفاد روایت حلبی نیز چنین است. بنابر این، باید از این روایات دست کشیده، به سایر روایات استدلال کرد»(2).
پاسخ: به نظر ما این اشکال صحیح نیست، زیرا:
اولاً، در روایت فضل ابی العباس سخنی از نهایت شیردهی به میان نیامده، در صدر آن از تقدّم پدر بر مادر بحث شده و در ذیل آن از اولویت مادر در شیر دادن به کودک خود در صورتی که نظیر سایر زنان مزد بگیرد، سخن به میان آمده است.
البته در ذیل دو روایت ابی الصباح کنانی و داود بن حصین، جملات «فهی أحق بابنها
حتی تفطم» و «فاذا فطم، فالأب أحق به من الام» آمده که بر این مطلب دلالت دارد «فطام»، نهایت زمانی است که مادر اولویت دارد.
ثانیا، این ادعا که روایات مذکور، تنها ناظر به احقیّت مادر در مورد شیردهی است و نظری به احقیّت او از سایر جهات ندارند، اگر درست باشد، تنها از روایت دعائم الاسلام
قابل استفاده است، چرا که در آن روایت آمده است: «أنّها أولی برضاع ولدها»(1)، ولی در سایر
روایات چنین تعبیری وجود نداشته، اطلاق آن شامل رضاع و حضانت میشود؛ مگر اینکه کسی روایت دعائم الاسلام را از نظر سندی معتبر دانسته و مضمون آن را قرینهای
برای تعیین احقیّت مستفاد از سایر روایات بداند که در این صورت دیگر برای آن روایات
اطلاقی باقی نخواهد ماند.
توجیه دوم، ملازمه میان رضاع و حضانت: همچنان که پیش از این گفتیم، گروهی از فقیهان بر این باورند که حضانت و رضاع لازم و ملزوم یکدیگر بوده از چنان پیوستگی برخوردارند که جدایی میان آنها ممکن نیست. بنا بر این فرض، تمام روایاتی که بر
شیردهی و اولویت مادر بر دیگران در این مورد دلالت دارد، پرستاری مادر از کودک و نگهداری او را نیز در بر میگیرد.
2- با موضوعی غیر از شیردهی: در این گروه روایاتی را میبینیم که بدون اشاره به مسأله شیر دادن، مادر را برای نگهداری از کودک خود سزاوارتر میداند تا زمانی که مادر
ازدواج کند، مانند روایت حفص بن غیاث(2)و منقری(3)یا تا هفت سال چون دو روایت ایوب بن نوح(4).
1) دعائم الاسلام، 2/256، شماره976؛ مستدرک الوسائل، 15/159.
2) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره1303: «عن رجل طلّق امرأته و بینهما ولد، أیّهما أحقّ به؟ قال: المرأة ما لم تتزوّج»، مردی زن خود را طلاق داده و کودکی دارند، کدامیک به نگهداری از کودک سزاوارتر هستند؟ فرمود: زن مادامی که ازدواج نکند.
3) الکافی، 6/45، شماره3: «المرأة أحق بالولد ما لم تتزوج»، زن سزاوارتر به نگهداری از کودک خود است مادامی که ازدواج نکند.
4) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره 1305: «المرأة أحق بالولد إلی أن یبلغ سبع سنین إلاّ أن تشاء المرأة»، زن سزاوارتر است به نگهداری کودکش تا به هفت سال برسد، مگر اینکه خود زن جز این بخواهد؛ وسائل الشیعة، 15/192، شماره7: «رجل تزوّج امرأة فولدت منه ثمّ فارقها، متّی یجب له أن یأخذ ولده؟ فکتب: إذا صار له سبع سنین، فإن أخذه فله و إن ترکه فله»، مردی با زنی ازدواج کرده و بچه دار میشود، سپس از او جدا میشود، چه هنگام مرد میباید فرزند خود را از او بگیرد؟ نوشت: اگر کودک به هفت سالگی برسد، میتواند کودک خود را از او بگیرد و میتواند نزد او بگذارد.
این گروه از روایات، صرف نظر از اختلافی که در مضمون با هم دارند، بر این مطلب به التزام دلالت دارند که حضانت از کودک در دوره شیردهی بر عهده مادر است.
گروه سوم، اختصاص حضانت به پدر: برای اثبات اولویت پدر بر مادر، حتی در دوره شیرخوارگی کودک، به دو دلیل استناد شده است:
اطلاق روایت ابی العباس39*: مفاد این روایت، تقدّم پدر بر مادر نسبت به کودک است که اطلاق آن در برگیرنده پیش و پس از دوره شیرخوارگی میشود: «الرّجل أحق بولده أم المرأة؟ قال: لا، بل الرّجل»(1)، مرد سزاوارتر است به نگهداری از فرزندش یا زن؟ فرمود: نه، بلکه مرد.
اطلاق روایت فُضیل40*: در روایت فضیل بن یسار، امام صادق علیهالسلام تقدّم مادر بر پدر
را تنها در هنگامی میداند که پدر برده باشد، اما اگر پدر، انسان آزاد باشد بر مادر مقدّم
است که اطلاق آن نیز پیش و پس از شیرخوارگی را شامل میشود؛ «أیّما امرأة حرّة تزوجت عبدا فولدت منه أولادا، فهی أحق بولدها منه و هم أحرار، فإذا أعتق الرّجل، فهو أحق بولده منها لموضع الأب»(2)، هر زن آزادی که با بردهای ازدواج کند و از او بچه دار شود، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از آن مرد؛ هرگاه مرد از قید بردگی رهایی یابد، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از آن زن، به واسطه جایگاه پدر.
گروه اول که شامل روایت داود بن حصین میشود، از نظر سندی معتبر است. این روایت به اطلاق خود شامل تمامی پدران و مادران میشود، چه از یکدیگر جدا شده باشند و چه پیمان زناشویی میان آنها باقی باشد.
این روایت بر این مطلب دلالت دارد که نگهداری کودک در دو سال اول زندگیاش یعنی زمان شیرخوارگی، بر عهده پدر و مادر است و این دو با مشارکت هم این کار را به انجام میرسانند.
گروه دوم گرچه از نظر محتوا با یکدیگر اختلاف دارند، ولی بر این نکته تأکید میورزند که حضانت کودک در ابتدا بر عهده مادر است.
روایاتی که ازدواج مادر را انتهای دوره نگهداری کودک تعیین میکنند، یعنی روایت منقری و حفص بن غیاث به واسطه ارسال و تردید میان مرویٌعنه از نظر سندی فاقد حجیّت هستند(1)
اگر مادر پیش از هفت سال ازدواج کند، به حکم دو روایت مرسله منقری و حفص بن غیاث، حضانت او از بین میرود، ولی بر اساس روایتهای ایوب بن نوح، این حضانت همچنان باقی است؛ اما اگر مادر پس از هفت سالگی کودک خود، دوباره ازدواج کند، بر اساس روایات ایوب بن نوح، حضانتش را از دست میدهد، گرچه بر اساس دو روایت منقری و حفص بن غیاث، حضانتش تا زمان ازدواج بر کودک باقی است.
همچنین این دو روایت بااطلاق دو روایت ابی العباس و فضیل بن یسار نیز در تعارض است، زیرا اطلاق دو روایت ابی العباس و فضیل، شامل دوره شیر خوارگی و پس از آن میشود، همچنان که دربرگیرنده دو حالت پیش و پس از ازدواجِ دوباره مادر هم میشود.
.اما از میان دو روایت ایوب بن نوح که دلالت بر تقدّم مادر تا هفت سال دارد، تنها روایت صدوق از ایوب بن نوح از نظر سندی معتبر است.
دو روایت ابی العباس و فضیل بن یسار که به اطلاق خود دلالت بر تقدّم پدر دارند نیز از نظر سندی معتبر هستند.
بنابر این، در مورد حضانت کودک در دوره شیرخوارگی با سه نوع دلیل مواجه هستیم که مفاد آنها چنین است: 1- کودک بین پدر و مادر مساوی است 2- مادر سزاوارتر است به کودک تا هفت سال 3- پدر سزاوارتر است به کودک.
1) لازم به یادآوری است، اگر این دو روایت از نظر سندی معتبر میبودند، میان آنها با روایت ایوب بن نوح نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار بود، زیرا ازدواج مادر میتواند قبل یا بعد از هفت سال باشد و میتواند هم زمان با هم باشد.
اطلاق گروه سوم با گروه دوم تقیید میشود، یعنی پدر سزاوارتر است به کودک خود پس از هفت سال و مادر پیش از این زمان(1)منتهی نسبت به بعد از دو سال روایات دیگری نیز وجود دارد که با ملاحظه آنها، اطلاق سزاوار بودن مادر تا هفت سال نیز قابل
عمل نخواهد بود که در جای خود مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
اما این مطلب با مضمون روایت اول چه نسبتی دارد؟ برای پیدا کردن این نسبت، ابتدا باید معنی جمله «قرار گرفتن کودک بین پدر و مادر به مساوات» را مشخص کنیم. در اینکه
معنای این جمله چیست، چند احتمال مطرح است:
1- پدر و مادر به طور مشترک، نگهداری کودک را بر عهده میگیرند.
2- نسبت کودک به پدر و مادر، نسبتی مساوی است، هیچ کدام بر دیگری اولویتی
ندارند؛ این معنا را میتوان با توجه به جمله «فاذا فطم فالأب أحق به» که در ذیل این روایت آمده است، استنباط کرد.
3- بر مادر شیر دادن (رضاع) و بر پدر پرداخت دستمزد (اجرت) واجب است(2)، بدین ترتیب، تربیت کودک بین پدر و مادر به شکلی مساوی قرار میگیرد(3).
4- به نظر میرسد - همچنان که صدر روایت در آن ظهور دارد - امام علیهالسلام جمله «مادام الولد فی الرضاع فهو بین الأبوین بالسّویة» را در توضیح جمله «والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین» از آیه233 سوره مبارکه بقره، بیان کرده است؛ بنابر این، باید میان معنای این دو جمله ارتباطی وجود داشته باشد.
پیش از این گفتیم که جمله «وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ... فَإنْ أرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا»، بر این مطلب دلالت دارد که مادران پس از جدایی از شوهران خود، موظفاند کودکانشان را دو سال کامل شیر دهند، اگر همسرانشان از آنها چنین بخواهند. در مقابل، پدران نیز میباید خوراک و پوشاک آنها در حدی متعارف، تأمین
کنند ... اگر پدر و مادر بخواهند کودک خود را پیش از دو سال از شیر بگیرند، تنها در
صورتی میتوانند چنین کاری بکنند که با رضایت و مشورت هم این تصمیم را بگیرند.
بنابر این، عبارت «بین الأبوین بالسّویة» از نظر معنایی ناظر به مفهوم جمله «عن تراض منهما و تشاور» است. یعنی منظور از قرار گرفتن کودک بین پدر و مادر به نسبت مساوی، این است که تصمیم هریک از آنها در بحث شیردهی کودک، تنها وقتی ارزش حقوقی پیدا میکند که طرف دیگر نیز به آن راضی باشد.
اگر چنین معنایی را برای صدر روایت داود بن حصین بپذیریم، این روایت هیچ
ارتباطی با بحث حضانت کودک نخواهد داشت؛ نه میان صدر و ذیل آن - آن گونه که برخی ادعا کردهاند(1)- و نه میان این روایت با روایاتی که در مسأله حضانت وارد شدهاند تعارضی وجود ندارد تا برای حل آن نیازمند به عامل ترجیح بوده و مدعی شویم که روایات اولویت مادر به خاطر مشهور بودن و صحیحتر بودن از نظر سند، بر روایت داود بن حصین ترجیح دارند(2)همچنان که ضعیف شمردن روایت داود(3)و این ادعا که این روایت از نظر سند و عدد، ضعیفتر از آن است که بتواند با اخباری که دلالت دارد بر تقدّم مادر دارد، معارضه کند(4)کاملاً بی اساس است، چرا که روایت داود بن حصین از نظر سندی معتبر است و بر تقدّم مادر نیز تنها یک روایت معتبر، یعنی روایت ایوب بن نوح دلالت دارد.
با توجه به آنچه گذشت، دیگر مجالی برای این ادعا که چون مراد از عبارت «بالسویة»، مشخص نیست، پس این حدیث از نظر دلالی نیز ضعیف بوده، نمیتوان به آن عمل کرد(5)صحیح نخواهد بود، چرا که با ملاحظه جمله نخست این حدیث و استناد امام علیهالسلام به آیه «والوالدات یرضعن»، دیگر ابهامی در مراد از تساوی پدر و مادر در دوره شیردهی باقی نمیماند.
لازم به یادآوری است مرحوم نجفی برای اثبات اولویت مادر در حضانت کودک در دو سال شیر خوارگی، افزون بر آنچه گذشت به دو مطلب دیگر نیز استناد کرده است(1):
1- آیه کریمه «لاتضار والدة بولدها»: جدا کردن کودک از مادر در این دوره، موجب آسیب
دیدن مادر میشود که به حکم این جمله، کاری حرام است(2).
نقد: اگر بتوان برای اثبات اولویت مادر به جمله «لاتضار والدة بولدها» تمسک کرد، برای اثبات اولویت پدر نیز میتوان به جمله «ولا مولود له بولده» استناد کرد؛ چرا که اگر گرفتن کودک از مادر در دوره شیرخوارگی، ضرر زدن به او به حساب آید؛ جدایی انداختن میان پدر و کودکش در این دوره نیز، ضرر زدن به او حساب میآید که حرام است به خصوص که اگر مادر برای شیر دادن به کودک خود، دستمزدی بیش از دیگران بخواهد یا دایهای پیدا شود که حاضر باشد کودک را رایگان شیر دهد.
2- اطلاق سایر روایات: اطلاق دو روایت جمیل و عبید الله بن علی نیز بر اولویت مادر
دلالت دارد.
موثقه جمیل - ابن بکیر: «فی الولد من الحرّ و المملوکة، قال: یذهب إلی الحرّ منهما»(3)، درباره کودکی که از پدر آزاده و مادر برده متولد میشود، فرمود: به هرکدام که آزاد هستند ملحق میشود؛
روایت عبید اللّه بن علی: «إنّ النّبی صلیاللهعلیهوآله قضی بإبنة حمزة لخالتها و قال: الخالة والدة»(4)، پیامبر گرامی حکم کرد درباره دختر حضرت حمزه به اینکه با خالهاش زندگی کند و فرمود: خاله، مادر است.
نقد: این استدلال درست نیست، زیرا تمسک به اطلاق در جایی صحیح است که متکلّم از آن جهت در مقام بیان باشد و معلوم است که در روایت جمیل، امام علیهالسلام در صدد بیان مانعیت بردگی از پذیرش حضانت است؛ همچنان که در روایت عبید الله بن علی، پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در مقام بیان برابری مادر و خاله در مسأله حضانت است، نه اینکه مادر در چه زمانی میتواند حضانت کودک خود را بر عهده بگیرد، به خصوص که مورد این روایت دختر حضرت حمزه سید الشهداء علیهالسلام است که بدون تردید در زمان
واگذاری حضانت او به خالهاش، شیرخوار نبوده است.
نتیجه
از مجموع روایات وارد در مسأله شیردهی (رضاع)، چون روایت حلبی، ابو بصیر، ابو الصباح کنانی، دعائم الاسلام و ذیل روایت فضل أبی العباس البقباق و همچنین روایات وارد در مسأله حضانت چون روایت ایوب بن نوح، فضیل بن یسار و صدر روایت فضل ابی العباس، به این نتیجه میتوان رسید که مادر در خلال دو سال شیرخوارگی کودکش، دارای حق شیر دادن (رضاع) و حق نگهداری (حضانت) است(1).
البته واضح است که چون در کتب فقهی برای حضانت مادر شرایطی در نظر گرفته شده است، نظیر مسلمان بودن، برده نبودن، عاقل بودن و همچنین ازدواج نکردن که توضیح آنها بعد از این خواهد آمد؛ گروهی از فقها حضانت مادر در این دو سال را مشروط به تحقق این شروط کردهاند(2).
بنابر این، اختصاص این حکم به فرزند پسر، آن گونه که برخی از فقها به آن فتوا دادهاند(3)
لازم به یاد آوری است، در این کتب، اولویت مادر به نگهداری فرزند پسر خود، مشروط به شروطی چون: آزاد بودن، مسلمان بودن و عاقل بودن مادر شده است که توضیح آن پس از این خواهد آمد.
، تنها از این جهت است که از نظر آنها حضانت دختر تا هفت سالگی بر عهده مادر است و این حکم خود به خود دربرگیرنده فرزند دختر تا پایان دو سالگی هم خواهد بود.آخرین سؤالی که میباید در پایان این بخش به آن پاسخ داده شود این است که آیا
اولویت مادر در حفظ و حراست از کودک خود در خلال دو سال نخست زندگیاش،
مشروط به این است که مادر در این مدت، شیردهی کودک را نیز بر عهده داشته باشد که در غیر این صورت، اولویتی در نگهداری کودک خود نخواهد داشت یا اینکه لازم نیست در این مدت خودْ کودکش را شیر دهد؟
در پاسخ به این سؤال، دو احتمال تصور دارد:
احتمال اول، از بین نرفتن حق مادر در نگهداری کودک (حضانت): پیروان این نظریه بر این باورند که حضانت مادر مشروط به شیر دادن به کودک نیست؛ بنابر این، اگر
کودک پیش از دو سال از شیر گرفته شود یا مادر از عمل به وظیفه خود در شیر دادن به کودکش، سر باز زند، اولویت او در نگهداری کودکش همچنان باقی است.
به عبارت دیگر، همچنان که مادر در شیر دادن به کودک خود، اولویت دارد، در حضانت از او نیز همین اولویت را خواهد داشت(1)چه خود کودکش را شیر دهد یا دیگری این وظیفه را بر عهده بگیرد(2).
بنابر این، سپردن کودک به دایه امری است موقّتی، تنها به منظور شیر خوردن کودک و این موجب از بین رفتن حق مادر در همراهی با کودکش در خلال دوره دو ساله شیرخوارگی، نمیشود(3)پس یا دایه به محل سکونت مادر آمده، کودک را شیر میدهد و سپس او را به مادرش میسپارد(4)یا کودک به محل سکونت دایه برده میشود و پس از شیر خوردن به نزد مادر برگردانده میشود(5).
بررسی دلایل: برای اثبات این نظریه به چند مطلب استناد شده است:
1- اصل عملی: مرحوم نجفی گرچه هیچ توضیحی در اینکه مقصود از اصل چیست، نمیدهد(6)ولی بعید نیست که مراد، اصلِ استصحاب باشد؛ زیرا اگر شک کنیم که با ترک
شیردهی، حق حضانت مادر که پیش از این برایش ثابت بود، باقی است یا نه، اصل بر این است که آن حق، همچنان باقی است.
2- توجه حکم به مورد غالب: گرچه در پارهای از روایات، «فطام» و گرفتن کودک از شیر، پایان اولویت مادر، قرار داده شده است، ولی این غایت، ناظر به مورد غالب است، چرا که در بیشتر موارد، «فطام» در انتهای دو سال تحقق مییابد(1).
3- عدم تلازم میان رضاع و حضانت: نگهداری و شیردهی (حضانت و رضاع) دو حق جداگانه برای مادر هستند که به واسطه نبود تلازم میان آنها، سقوط یکی، سقوط دیگری را به دنبال ندارد(2).
محدث بحرانی گرچه این استدلال را به حسب منطقی درست میداند ولی معتقد است، سقوط حضانت با عنایت به مضمون روایت داود بن الحصین، ابی الصباح و ابی العباس، نزدیکتر به واقع است(3).
احتمال دوم، از بین رفتن حق مادر در نگهداری کودک (حضانت): گروهی از عالمان دینی بر این باورند که با خودداری مادر از شیر دادن کودکِ خود، حق او در نگهداری کودکش نیز از بین رفته، پدر میتواند کودک را از مادرش جدا سازد(4).
بررسی دلایل: پیروان این نظریه، برای اثبات مطلوب خود به چند مطلب استناد کردهاند:
1- عُسر و حرج: عمده دلیلی که برای اثبات درستی این احتمال به آن استناد شده
است، عسر و حرج است، چرا که اگر مادر حاضر نباشد به کودک خود شیر دهد، میباید او را به دایه سپرد و معلوم است که آمد و شد پی در پی دایه نزد کودک به هنگام شیر دادن، اگر کودک به خاطر بقای حضانت، نزد مادرش زندگی کند، موجب عسر و حرج اوست(5)همچنان که جدایی کودک از مادر در هنگام شیر خوردن و همراهی آنها با هم در خارج از این زمان، یعنی بودن بچه در دست مادر و به عهده گرفتن شیر دادن او توسط دیگری، عسر و حرج
پدر را به دنبال دارد اگر بخواهد کودک را نزد دایه برده، سپس برگرداند؛ عسر و حرجی که از نظر قرآن و روایات، وجود آن نافی تکلیف است(1).
لازم به یادآوری است مرحوم شهید ثانی معتقد است که عسر و حرج زمانی تحقق مییابد که نه دایه بتواند بچه را نزد مادرش شیر دهد و نه هنگام شیر خوردن بچه را بتوان
نزد دایه برد که در این صورت حق حضانت مادر ساقط میشود(2).
نقد: معلوم است که استناد به عسر و حرج برای اثبات زوال حضانت مادر، اخص از مطلوب است، زیرا ممکن است مادر و دایه در کنار هم زندگی کنند به گونهای که هریک از آنها وظیفه خود را انجام دهد، بدون اینکه عسر و حرجی به وجود بیاید(3)بنابر این،
حضانت مادر هنگامی از بین خواهد رفت که آمد و شد دایه نزد کودک یا آوردن کودک نزد دایه متعذر باشد(4).
با ملاحظه همین جهت است که پارهای از روایات چون روایت داود بن حصین که در آنها از واژه «نزع» برای گرفتن کودک از مادر و سپردن او به دایه، استفاده شده است، بر
فرضی حمل میشود که آمد و شد دایه نزد کودک یا بردن کودک در هنگام نیاز به شیر، نزد دایه متعذر باشد(5).
2- تلازم میان حضانت و رضاع: نگهداری و شیر دادن کودک از یک پیوستگی خاصی
برخوردارند به طوری که نمیتوان میان آنها عادتا جدایی انداخت؛ بنابر این، هرگاه شیر دادن کودک توسط مادر، منتفی شود، حق او در سرپرستی کودکش نیز از بین
خواهد رفت(1).
3- کاربرد عنوان «نزع»: در روایت داود بن حصین، امام علیهالسلام از واژه «نزع» استفاده کرده است که ظهور در جدایی کودک از مادرش دارد(2)، «و إن وجد الأب من یرضعه بأربعة دراهم و قالت الاُم: لا ارضعه إلاّ بخمسة دراهم، فإنّ له أن ینزعه منها»(3)، و اگر پدر کسی را بیابد که حاضر باشد
کودک را به چهار درهم شیر دهد و مادر بگوید که من شیر نمیدهم مگر به پنج درهم، پدر میتواند کودک را از مادرش جدا کند.
نقد: بر استدلال به این روایت از دو جهت اشکال شده است: یکی ضعف سندی، دیگر اینکه منظور از «نزع»، جدا کردن کودک از مادر در زمان شیر خوردن است، نه جدا کردن کودک به طور مطلق که در غیر از زمان شیر خوردن نیز صدق کند(4).
مرحوم عاملی ضمن پذیرش ضعف سندی این روایت، مدعی است چون مضمون آن موافق با مقتضای اصل است، عمل به آن ترجیح دارد(5). گرچه او توضیحی درباره
اصلی که به آن استناد کرده است، نمیدهد ولی بعید نیست - آن گونه که مرحوم نجفی احتمال داده است - منظورْ اصلِ احقیّتِ پدر نسبت به فرزند خود باشد.
وی در این باره مینویسد: «سقوط حق حضانت مادر موافقتر به اصول و قواعد مذهب است، چرا که اصل سزاوارتر بودن پدر نسبت به فرزندی که منسوب به اوست، امری است واضح. از مدلول این اصل، حضانت وابسته به شیر دادن، خارج شده است، اما در سایر موارد همچنان به این اصل عمل میشود»(6).
4- کاربرد عنوان «أحق»: در سه روایت ابی الصباح و ابی العباس و حلبی، گرچه سخنی از «نزع» به میان نیامده است ولی امام علیهالسلام، «احق» بودن مادر، مشروط به این کرده است که مادر راضی به دستمزدی که زنان دیگر میگیرند، باشد که مفهوم آن این میشود اگر
مادر راضی به آن نباشد، دیگر نسبت به کودک خود «احق» نیست، پس میتوان او را از کودکش جدا کرد(1).
نتیجه
به نظر ما، از آنجا که حضانت وظیفه پدر است (اصل در حضانت، پدر است) و مادر به واسطه وجود دلیل خاص، مدت زمانی محدود، این وظیفه را بر عهده میگیرد، میباید به مورد نص اکتفا شود.
قدر متیقن از انتقال حضانت به مادر، زمانی است که مادر به کودک خود، شیر میدهد و نسبت به غیر از این صورت، یعنی هنگامی که مادر حاضر به شیر دادن به کودک خود نباشد یا کودک پیش از دو سالگی به دلایلی از شیر گرفته شود، اصلْ عدم انتقال حق حضانت به مادر است.
بنابر این، با ملاحظه نصوصی چون: «هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری»(2)، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش، اگر او را در برابر چیزی شیر دهد که زن دیگری میپذیرد؛ «إلاّ أن یجد
من هو أرخص اجرا منها، فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بإبنها حتی تفطمه»(3)، مگر اینکه کسی پیدا شود که از او کمتر بگیرد، در این صورت اگر مادر راضی به همان باشد، مقدّم است بر دیگران نسبت به فرزندش تا از شیر گرفته شود؛ «فإن قالت المرأة لزوجها الّذی طلّقها: أنا أرضع ابنی بمثل ما تجد من یرضعه، فهی أحق به»(4)، اگر زنی به شوهرش که او را طلاق داده بگوید: من فرزندت را شیر میدهم به همان چیزی که کس دیگر او را شیر میدهد، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش؛ میتوان حکم کرد که بر عهده گرفتن نگهداری کودک توسط مادر در خلال دو سال اول زندگیاش، منوط به شیر دادن به اوست یا رایگان و یا به دستمزدی برابر با آنچه دیگران میگیرند و معلوم است
که برای اثبات چنین حکمی، نیازمند به طرح مباحثی چون عسر و حرج، نیستیم.
بحث حضانت از کودک پس از رسیدن به سن دو سالگی در سه فرض قابل بررسی است:
پس از آنکه از جمع میان روایات به این نتیجه رسیدیم که مادر افزون بر شیر دادن به کودکِ خود، میباید نگهداری او را تا دو سال، یعنی زمان شیردهی، بر عهده بگیرد؛ حال
نوبت به این بحث میرسد که پس از این مدت، کدام یک از پدر و مادر در حالی که جدای از هم زندگی میکنند، عهده دار انجام این مسؤولیت هستند؟
در این مسأله میان فقهای شیعه اختلاف نظر بوده، آرای گوناگونی در متون فقهی مطرح شده است که میتوان آنها را در قالب دو نظریه کلی، بررسی کرد:
نظریه اول، عدم تفاوت میان پسر و دختر: طرفداران این نظریه بر این باورند که
جنسیت کودک در اینکه کدام یک از پدر یا مادر عهدهدار نگهداری او باشند، تأثیری ندارد.
بر این اساس، دو احتمال را مطرح کردهاند:
اول، اولویت مادر به حضانت کودک خود تا هفت سال: علامه حلی این نظر را به شیخ طوسی در دو کتاب خلاف و مبسوط نسبت میدهد(1)، ولی شیخ طوسی در این دو کتاب نظر دیگری را مطرح میکند که در جای خود به بررسی آن خواهیم پرداخت.
بررسی دلایل: برای اثبات این نظر در کتب فقهی به دو دلیل استناد شده است:
1- روایت ایوب بن نوح41*: «کتب إلیه بعض أصحابه إنّه کانت لی امرأة و لی منها ولد و خلیت سبیلها، فکتب علیهالسلام: المرأة أحق بالولد إلی أن یبلغ سبع سنین إلاّ أن تشاء المرأة»(2)، بعضی از یارانش به حضرت نوشت: زنی دارم و از او فرزندی، او را رها کردهام، حضرت نوشت: زن سزاوارتر است به کودک خود تا هفت سال، مگر اینکه خودش جز این بخواهد.
2- مناسبت با تربیت: مرحوم فیض معتقد است که هفت سال نخست زندگی، بهترین
زمان برای تربیت کودک است و مادر به این کار سزاوارتر است و با گذشت این هفت سال، هفت سال دوم زندگی کودک آغاز میشود که دوره ادب اوست و این مناسب با پدر است(1).
صرف نظر از مناسبت سن هفت سالگی با تربیت و مناسبت میان تربیت کودک و
مادر که استحسانی است عقلی، روایت ایوب بن نوح هم از نظر سند و هم از نظر دلالت برای اثبات این نظر کافی است که پیش از این به تفصیل درباره آن توضیح دادیم.
دوم، اولویت مادر به حضانت کودک خود تا ازدواج کند: علامه حلّی این احتمال را
به شیخ صدوق نسبت میدهد(2).
بررسی دلایل: مبنای این احتمال، روایاتی است که در جوامع روایی شیعه و سنی وجود دارد.
1- روایت داود رقی42*: «عن امرأة حرّة نکحت عبدا فأولدها أولادا، ثمّ إنّه طلّقها فلم تقم مع ولدها و تزوّجت، فلمّا بلغ العبد أنها تزوجت، أراد أن یأخذ ولده منها و قال: أنا أحق بهم منک إن تزوجت، فقال: لیس للعبد أن یاخذ منها ولدها و إن تزوجت حتی یعتق، هی أحق بولدها منه مادام مملوکا، فاذا أعتق فهو أحق بهم منها»(3)، زن آزادهای با بردهای ازدواج کرده و پس از آنکه چند بچه به دنیا آورد، شوهرش او را طلاق داد. زن حاضر نشد به پای فرزندان خود بنشیند و ازدواج کرد. هنگامی که شوهر سابقش از ماجرا باخبر شد، تصمیم گرفت با این استدلال که من پس از ازدواج کردن تو، سزاوارتر به فرزندان خود هستم، فرزندانش را از او بگیرد؛ امام علیهالسلام فرمود: برده تا زمانی که آزاد نشده است، حق ندارد فرزندان خود را از مادرشان جدا کند، حتی اگر مادر ازدواج هم کرده باشد؛ مادر سزاوارتر به فرزندان خود است مادامی که پدر برده است، هرگاه پدر آزاد شد، سزاوارتر به فرزندان خود است از مادرشان.
روایت داود رقی که از نظر سندی معتبر است، از این جهت بر نظر صدوق دلالت
دارد که پایان پذیرفتن حضانت مادر با ازدواج کردن او، امری مسلّم فرض شده است.
اما همان گونه که میدانیم این روایت ناظر به مانعیت ازدواج مادر از حضانت کودک در صورت آزاد بودن پدر و عدم مانعیت آن در صورت برده بودن پدر است، اما هیچ دلالتی بر اینکه تا ازدواج مادر، حضانت او باقی است، هرچند ازدواج او پس از هفت
سال باشد ندارد.
2- روایت حفص بن غیاث43*: «عن رجل طلّق امرأته و بینهما ولد، أیّهما أحق به؟ قال: المرأة ما لم تتزوج»(1)، مردی با داشتن فرزند از همسر خود جدا شد، کدام یک سزاوارتر هستند به آن فرزند؟ فرمود: زن مادامی که ازدواج نکند.
پیش از این توضیح دادیم که این روایت را سلیمان بن داود منقری نقل میکند که به خاطر مردد بودن راوی آن او بین حفص بن غیاث و فردی دیگر (سلیمان بن داود المنقری عن حفص بن غیاث او غیره)، از نظر سندی اعتبار ندارد.
3- روایت منقری44*: «عن الرجل یطلّق امرأته و بینهما ولد، أیّهما أحقّ بالولد؟ قال: المرأة أحق بالولد ما لم تتزوج»(2)، مردی زن خود را در حالی که از او فرزندی داشت، طلاق داد، کدامیک سزاوارتر به آن فرزند هستند؟ فرمود: زن سزاوارتر به نگهداری از کودک خود است مادامی که ازدواج نکند.
همچنان که در گذشته توضیح دادیم روایت مرسله سلیمان بن داود منقری، همان روایت حفص است، با این تفاوت که منقری یک بار آن را به صورت مرسل و بار دیگر با تردید از حفص بن غیاث نقل میکند؛ بنابر این، ذکر روایت منقری در مقام استدلال به عنوان دو روایت مستقل، صحیح نخواهد بود.
به هر حال، با توجه به ضعف سندی دو روایت حفص و منقری، استدلال به آنها برای اثبات نظر صدوق(3)، ممکن نیست و به همین جهت سخن گفتن از نسبت و جمع دلالی میان آنها و سایر روایات، بیفایده است، به ویژه که از نظر مضمون، این دو روایت، موافق
با روایات و فتاوی عامهاند.
البته در متون فقهی با صرف نظر کردن از اشکال سندی این دو روایت، در مقام جمع
آنها با سایر روایات، تأویلهای گوناگونی مطرح شده است، نظیر:
تأویل نخست: مراد از «ولد» در این دو روایت، فرزند دختر است(1). اگر چنین توجیهی
درست باشد، باید دو واژه «ولد» و «صبی» که در سایر روایات آمده است را بر فرزند پسر حمل کنیم که نتیجه جمع میان این دو روایت با سایر روایات این خواهد شد که مادر سزاوار است به حضانت و نگهداری کودکش تا هفت سالگی، اگر فرزندش، پسر باشد و تا زمانی که خود ازدواج کند، اگر فرزندش، دختر باشد. به هر حال، بر اساس این دو روایت، باید بگوییم که حضانت مادر تا زمانی که خود ازدواج نکرده است بر فرزند دخترش همچنان باقی است.
نقد: برای این تأویل هیچ دلیل و مستند فقهی وجود ندارد.
تأویل دوم: مراد از «ولد» در این دو روایت، کودکی است که از شیر گرفته نشده است(2). بنابر این، باید مدعی شویم که حضانت مادر بر کودک شیر خوار خود تا زمانی است که ازدواج نکرده باشد که اگر با دیگری ازدواج کند، حقی در نگهداری کودکش ندارد.
نتیجه پذیرش چنین توجیهی در این دو روایت، این خواهد شد که منظور از «ولد» در روایات دیگر، کودکی است که دوره شیرخوارگی را سپری کرده است؛ پس اگر کودک شیر خوار است، مادر تا زمانی که ازدواج نکرده باشد، عهدهدار نگهداری اوست، وگرنه تنها تا هفت سال حق حضانت مادر باقی است.
نقد: واضح است که اگر بخواهیم این تأویل را بپذیریم، تعارض دیگری میان این دو حدیث با روایاتی که حضانت مادر را تا انتهای دوره شیر خوارگی تعیین میکرد به وجود خواهد آمد؛ افزون بر اینکه اگر ازدواج مادر پس از گذشت دو سال از سن کودک باشد، دیگر معنا ندارد که بگوییم مادر بر کودک شیرخوار خود تا زمانی که ازدواج نکرده است،
حق حضانت دارد.
تأویل سوم: حق حضانت مادر تا زمانی که ازدواج نکرده، باقی است به این شرط که مادر برای نگهداری کودکش دستمزدی برابر با آنچه دیگران میگیرند، بخواهد(1).
چنین توجیهی برای این دو روایت، افزون بر انتساب به شیخ طوسی، از علامه حلّی نیز نقل شده که مبنای آن، مضمون روایت ابی العباس است(2).
نقد: به نظر ما، حمل روایت حفص و منقری بر این معنا مشکلی را حل نمیکند، زیرا این شرط، شرطی است برای همه احتمالات ممکن در بحث حضانت. کسانی که بر اساس برخی از روایات، مدت زمان حضانت مادر را هفت یا نُه سال میدانند نیز پذیرفتهاند که اگر مادر برای کار خود دستمزدی بیش از حد متعارف بخواهد، در حضانت کودکش، اولویتی نخواهد داشت.
افزون بر اینکه، در هیچ روایتی بحث دستمزد مادر برای حضانت کودک مطرح نشده است، بلکه تنها در مورد شیردهی این مطلب وجود دارد.
سرانجام اینکه، موضوع احقیّت در ذیل روایت ابی العباس، احقیّت مادر نسبت به شیردهی کودک خود است و حال آنکه بحث ما در حضانت کودک پس از دو سال و پایان دوره شیردهی است.
به عبارت دیگر، اطلاق دو روایتِ حفص و منقری بر این مطلب دلالت دارد که مادر أحق است در رضاع و حضانت کودک خود تا ازدواج کند، چه مزد بیشتری از حد متعارف برای این کار خود بطلبد یا نطلبد؛ از سوی دیگر، روایت ابی العباس بر این مطلب دلالت دارد که مادر أحق است به شیر دادن به کودک خود، اگر دستمزد بیشتری نخواهد.
بنابر این، بین اطلاق روایت حفص و روایت ابی العباس اگر تعارضی باشد، نسبت به دوره شیردهی بوده، روایت ابی العباس اطلاق آن را تقیید میکند؛ اما پس از این مدت،
دیگر برای روایت ابی العباس موضوعی باقی نمیماند تا بخواهد با روایت حفص در تعارض باشد؛ پس حمل اطلاق روایت حفص بر جایی که مادر مزدی برابر با دیگران میگیرد، نمیتواند نسبت به دو حال پیش و پس از شیردهی درست باشد.
تأویل چهارم: مادر تا زمانی که ازدواج نکرده است عهدهدار نگهداری کودک خود است در صورتی که کودک به سن بلوغ نرسد.
این چنین تأویلی برای دو روایت هم با اصول مذهب سازگار است، چرا که با رسیدن کودک به سن بلوغ، دیگر حضانت بر او منتفی میشود و هم با روایاتی که انتهای زمان حضانت را نُه سالگی تعیین میکند، موافق است به خصوص که اگر سن بلوغ را نُه سالگی بدانیم(1).
نقد: چنین توجیهی برای روایت حفص و منقری صحیح به نظر نمیرسد، زیرا:
اولاً، اینکه حضانت با رسیدن به بلوغ، از بین میرود، امری است مسلّم، چه این دو روایت باشند یا نباشند.
ثانیا، با توجه به چه معیار و دلیلی ما حق داریم روایتی که بحث ازدواج مادر را نهایت حضانت کودک میداند، بر رسیدن به سن بلوغ حمل کنیم؟
ثالثا، در جوامع روایی شیعه هیچ روایتی وجود ندارد که انتهای حضانت پدر یا مادر را سن نُه سالگی کودک تعیین کند.
رابعا، حتی اگر سن بلوغ را نُه سالگی هم بدانیم، تنها به دختران اختصاص دارد و شامل فرزندانِ پسر نمیشود.
تأویل پنجم: حضانت کودک تا زمانی که مادر ازدواج نکرده، به عهده مادر است در
صورتی که پدر برده باشد. مرحوم علامه حلّی این توجیه را با ملاحظه مضمون روایت داود رقی، پیشنهاد میکند(2).
نقد: به نظر نمیرسد که این توجیه نیز درست باشد، زیرا بر اساس روایت داود رقی،
اگر پدر برده باشد، حضانت کودک بر عهده مادر اوست حتی اگر ازدواج هم بکند؛ بنابراین، اینکه انتهای زمان حضانت مادر را در صورت برده بودن پدر، ازدواج مادر بدانیم، مخالف صریح روایتی است که خود شاهد این توجیه است.
به هر حال، همچنان که در شروع این بحث نیز یادآور شدم، ضعف سندی دو روایت حفص بن غیاث و منقری و نبود عاملی که بتواند این ضعف را جبران کند مانعی است از عمل بر طبق آنها به خصوص که روایات معتبری بر اولویت حضانت پدر مطلقا دلالت میکند(1).
4- روایت عبد اللّه بن عمرو بن العاص45*: «إنّ امرأة قالت: یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، إنّ ابنی هذا، کان بطنی لها وعاء و حجری لها حواء و ثدیی له سقاء و إنّ أباه طلّقنی و زعم أنّه ینتزعه منّی، فقال النّبی صلیاللهعلیهوآله:
أنت أحقّ به ما لم تنکحی»(2)، زنی به پیامبر گرامی اسلام فرمود: این فرزند من است، شکمم برای او چون ظرف و خانهام چون حریم و سینهام موجب سیرابی او بود، پدرش مرا طلاق داده است و گمان کرده که میتواند او را از من جدا سازد، پیامبر فرمود: تو سزاوارتر به کودک خود هستی مادامی که ازدواج نکردهای.
این روایت به رغم وضوح دلالتش بر مقصود، یعنی بقای حضانت مادر بر کودک خود تا زمانی که ازدواج نکرده است، به علت ضعف سند و عدم حجیت آن، نمیتواند به عنوان دلیل برای نظر شیخ صدوق به حساب آید، گرچه مؤیدی بر این نظر خواهد بود.
5- روایت ابو هریره46*: «الاُم أحق بحضانة إبنها ما لم تتزوج»(3)، مادر سزاوارتر به نگهداری فرزند
خود است مادامی که ازدواج نکند.
حدیثی به این مضمون، به رغم نقل ابن ابی جمهور احسایی، در جوامع روایی اهل سنت از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل نشده، بلکه این مضمون در عبارتهایی که از ابوبکر در مقام
1) ریاض المسائل، 2/162.
2) نیل الاوطار، 7/138؛ سنن ابی داود، 1/508، شماره2276؛ مستدرک حاکم، 2/207؛ السنن الکبری، 8/4-5؛ مجمع الزوائد، 4/323؛ فتح الباری، 10/337؛ کنز العمال، 5/581-582، شماره14035؛ مستدرک الوسائل، 15/164، شماره17870؛ عوالی اللئالی، 1/388، شماره2276 و3/370، شماره347.
3) مستدرک الوسائل، 15/164، شماره17869؛ عوالی اللئالی، 3/369-370، شماره346.
حل دعوای عمر و همسرش نقل شده است وجود دارد(1).
به هر حال، حتی اگر بتوان این مضمون را به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز نسبت داد، به علت ارسال و فقدان سند معتبر، حجیّت نداشته، نمیتوان بر اساس آن فتوا داد.
نظریه دوم، تفاوت میان پسر و دختر: فقهایی که جنسیت کودک را عاملی در تفاوت زمان حضانت مادر میدانند نیز نظریات متفاوتی مطرح کردهاند:
اول، اولویت مادر به حضانت پسر تا دو سال و دختر تا نُه سال: این احتمال را شیخ
مفید(2)و به دنبال او، سلاّر(3)مطرح کردهاند(4).
با مراجعه به عبارتهای این دو عالم برجسته، دو نکته جلب توجه میکند: یکی استفاده از واژه «کفالت» و دوم در کنار هم گذاشتن دو واژه «صبی» و «بنت» در عبارت
مفید برای اشاره به پسر و دختر.
شهید ثانی بر این باور است که واژه «صبی» بر کودک پسر اطلاق میشود در حالی که کلمه «ولد» به معنای فرزند که شامل پسر و دختر میشود، به کار میرود(5). این چنین تفاوتی میان معنای این دو کلمه را، مرحوم دهخدا نیز یادآور شده است ولی لغتشناسان عرب برای واژه «صبی»، معانی دیگری، چون: خردسال(6)، شیرخوار(7)
،
1) صنعانی، المصنف، 7/153، شماره12598: عبد الرزاق عن معمر قال: سمعت الزهری یحدث: «ان ابابکر قضی علی عمر فی ابنه، انّه مع امه و قال: امه أحق به ما لم تتزوج»؛ کنز العمال، 15/576، شماره14020: عکرمه قال: «خاصمت امرأة عمر، عمر الی ابیبکر و کان طلّقها، فقال ابوبکر: هی أعطف و ألطف و أرحم و أحن و أرأف و هی أحق بولدها ما لم تتزوج».
2) المقنعة، ص531: «و إذا فصل الصبی من الرضاع، کان الأب أحق بکفالته من الاُم و الاُم أحق بکفالة البنت حتی تبلغ تسع سنین، إلاّ أن تتزوّج».
3) المراسم، ص166: «فإذا فصل، فلایخلو أن یکون ذکرا أو اُنثی؛ فالذّکر: الأب أحقّ بکفالته من الاُم و الاُنثی: الاُمّ أحق بکفالتها حتّی تبلغ تسع سنین، ما لم تتزوّج أو تتزوّج بغیر أبیها، فحینئذ یکون الأب أحقّ بها».
4) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: المهذّب، 2/352؛ شرایع الاسلام، 2/567؛ المختصر النافع، ص194؛ قواعد الاحکام، 3/102؛ تحریر الاحکام، 2/44.
5) مسالک الأفهام، 8/420.
6) مجمع البحرین، 1/260.
7) القاموس المحیط، 4/351.
نابالغ(1)، بیان کردهاند.
اینکه مفید به واسطه چه دلیلی، این نظر را مطرح کرده است، برای ما معلوم نیست(2)گرچه در متون فقهی متأخر، برای تأیید آن مطالبی آمده که هیچ کدام از آنها صلاحیت دلیل بودن برای اثبات حکم شرعی را ندارند(3)و به همین خاطر برخی این احتمال را مطرح کردهاند که ممکن است شیخ مفید به روایتی از ائمه علیهمالسلام دست یافته است که ما از آن بی اطلاع هستیم(4).
به هر حال، توجیهاتی که برای تأیید نظر شیخ مفید گفته شده، چنین است:
1- از آنجا که دختر در اجتماع کمتر حضور دارد و بر خلاف او، پدر بیشتر زمان خود را در خارج از خانه به سر میبرد، ناگزیر باید شخصی تا زمان رسیدن به سن بلوغ، یعنی
نُه سالگی، عهده دار تربیت او باشد(5).
2- با توجه به اینکه پدر برای تربیت پسر و مادر برای تربیت دختر مناسبتر است؛ با
حمل روایاتی که سن هفت سال را نهایت حضانت مادر میداند بر حضانت پسر و استصحاب بقای حضانت او بر دختر تا زمان بلوغ دختر که سن نُه سالگی است، خواهیم گفت که حضانت مادر بر دختر تا نُه سالگی ادامه دارد(6).
دوم، اولویت مادر به حضانت پسر تا دو و دختر تا هفت سال(7): این نظریه مشهور میان فقهاست(8)
الرموز، 2/200؛ تحریر الاحکام، 2/43؛ تبصرة المتعلمین، ص187؛ اللمعة الدمشقیة، ص176.
.بررسی دلایل: برای اثبات این نظریه به دو مطلب استناد شده است:
1- اجماع: ابن زهره مدعی اتفاق فقهای شیعه بر تفصیل میان دختر و پسر در مسأله
1) المفردات فی غریب القرآن، ص274.
2) کشف اللثام، 2/106؛ جواهر الکلام، 31/291.
3) ریاض المسائل، 2/162.
4) الحدائق الناضرة، 25/89.
5) کشف اللثام، 2/106؛ جواهر الکلام، 31/291.
6) کشف اللثام، 2/106.
7) لازم به یادآوری است منظور از اولویت مادر تا هفت سال نسبت به نگهداری فرزند دختر، هفت سال از زمان تولد است نه هفت سال پس از پایان دوره شیرخوارگی؛ ر.ک: کشف اللثام، 2/106.
8) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: المهذب، 2/262؛ شرایع الاسلام، 2/567؛ المختصر النافع، ص194؛ کشف
حضانت مادر است(1)، همچنان که این مطلب به ابن ادریس حلّی نیز نسبت داده شده است(2).
نقد، اولاً: وجود چنین اجماعی با وجود مخالفانی چون شیخ مفید و سلاّر از میان فقهای پیشین و ارائه آرای گوناگون دیگر از سوی فقهای متأخر، منتفی است.
ثانیا: بر فرضی که چنین اجماعی نیز وجود داشته باشد، از آنجا که دلیل و مدرک اجماع کنندگان معلوم و دست کم، محتمل است، نمیتوان به آن استناد کرد.
2- جمع میان روایات: شکی نیست که روایت ایوب بن نوح روایتی است معتبر که بر اولویت مادر نسبت به کودک خود تا هفت سال دلالت دارد، بدون اینکه میان پسر و دختر در این باره تفاوتی گذاشته باشد(3)اما گروهی از فقها این روایت را به خاطر جمع با سایر
روایات، حمل بر دختر کردهاند، یعنی مادر اولویت دارد به حضانت دختر خود تا هفت سال(4).
حال باید دید که چه روایتی در برابر این روایت وجود دارد که به واسطه آن، دست به چنین خلاف ظاهری میزنیم؟
این توجیه به واسطه روایت داود بن حصین است(5)، چرا که جمله «فإذا فطم، فالأب أحق به من الاُم»، هرگاه کودک از شیر گرفته شود، پدر سزاوارتر به اوست از مادر، بر این مطلب دلالت دارد
که پس از گرفتن کودک از شیر - دو سال - پدر برای اداره زندگی کودک خود از مادر سزاوارتر است که به اطلاق خود شامل پسر و دختر میشود.
بنابر این، دو اطلاقِ لفظی وجود دارد، یکی اطلاقِ اولویت مادر تا هفت سال، دیگری اطلاقِ اولویت پدر پس از دو سال که با دست کشیدن از هر دوی آنها، یکی را مقید به پسر و دیگری را مقید به دختر میکنیم.
مستند چنین جمعی، تناسب موجود میان کودک با یکی از پدر و مادر خود است، چرا که تناسب پدر برای تربیت و تأدیب فرزند پسرِ خود و همچنین تناسب مادر برای تربیت دختر بیشتر است(1).
نقد: به نظر ما، چنین جمعی میان روایات، صحیح نیست. نه اختصاص حضانت مادر نسبت به پسر تا دو سال وجاهت فقهی دارد و نه اختصاص حضانت او نسبت به دختر تا هفت سال.
عدم صحت اختصاص حضانت مادر نسبت به پسر تا دو سال: پیش از این توضیح دادیم که بر اساس روایات موجود، اولویت مادر در شیر دادن و نگهداری فرزند خود، امری
است قطعی؛ اما مشروط به اینکه وی درخواست دستمزد نکند یا دستمزدی بیش از حد متعارف نخواسته، کسی دیگری هم نباشد که حاضر باشد کودک را رایگان شیر دهد(2).
روایاتی که برای این منظور میتوان به آنها استناد کرد، عبارتاند از:
روایت حلبی47*: «الحُبلی المطلّقة ینفق علیها حتّی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری»(3)، به زن بارداری که از شوهر خود جدا شده، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛
روایت ابوبصیر48*: «الحُبلی المطلّقة ینفق علیها حتّی تضع حملها و هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اخری»(4)، به زن بارداری که از شوهر خود جدا شده، نفقه پرداخت میشود تا زایمان کند. او سزاوارتر است به فرزند خود، اگر شیر دهد او را در مقابل آنچه که زن دیگری میگیرد؛
روایت ابی العباس49*: «فإن قالت المرأة لزوجها الّذی طلّقها: أنا أرضع ابنی بمثل ما تجد من یرضعه، فهی أحق به»(5)، اگر زنی به شوهرش که او را طلاق داده بگوید: من فرزندت را شیر میدهم به مزدی
1) ریاض المسائل، 2/162؛ جواهر الکلام، 31/291.
2) بعید نیست با ملاحظه ذیل روایت داود بن حصین، «فإن وجد الأب من یرضعه بأربعة دراهم و قالت الاُم: لاأرضعه إلاّ بخمسة دراهم، فإنّ له أن ینزعه منها إلاّ أنّ ذلک خیر له و أرفق به أن یترک مع اُمه»، حکم کنیم به استحباب واگذاری کودک به مادرش به منظور شیر دادن، حتی اگر مزد بیشتری نسبت به دیگران بطلبد.
3) الکافی، 6/103، شماره3.
4) من لا یحضره الفقیه، 3/509، شماره4788.
5) وسائل الشیعة، 15/191.
که کس دیگر او را شیر میدهد، مادر اولویت دارد به شیر دادن فرزندش؛
روایت دعائم الاسلام50*: «أنّه قال فی الّذی یطلّق امرأته و هی ترضع: أنّها أولی برضاع ولدها إن أحبت ذلک و تأخذ الذی تعطی المرضعة»(1)، در مورد زنی که شوهرش او را طلاق داده و فرزند خود را شیر میداد، فرمود: او سزاوارتر است به شیر دادن کودکش، اگر تمایل به آن داشته، همان مزدی را بگیرد که به دایه داده میشود؛
روایت کنانی51*: «إذا طلّق الرّجل المرأة و هی حُبلی أنفق علیها حتّی تضع حملها، فإذا وضعته أعطاها أجرها و لا یضارّها إلاّ أن یجد من هو أرخص أجرا منها، فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بإبنها حتّی تفطمه»(2)، اگر مردی همسر خود را در حالی که باردار است، طلاق دهد، میباید تا زمانی که زایمان میکند، هزینههای او را بپردازد. پس از زایمان، دستمزد او را داده، بر او سخت نگیرد، مگر اینکه کسی پیدا شود که از او کمتر بگیرد، در این صورت اگر مادر راضی به همان باشد، مقدّم است نسبت به فرزندش تا از شیر گرفته شود.
اگر بر اساس این روایات بتوانیم به اولویت مادر در این دو سال، حکم کنیم، لازمه آن، اولویت پدر است بر کودک خود پس از این مدت، چرا که در روایت کنانی، برای این اولویت، نهایت و غایتی قرار داده شده است که همان «فطام» و گرفتن کودک از شیر باشد؛ حال اگر «فطام» در پایان دو سالگی کودک باشد، میتوان حکم کرد که مادر تا دو سال در شیر دادن و نگهداری کودک خود اولویت دارد، اما اگر کودک پیش از دو سال به هر دلیلی از شیر گرفته شود، دیگر چنین اولویتی نخواهد داشت، چرا که عناوین «ان ترضعه»، «ارضع ابنی» و «هی ترضع»، صادق نبوده، موضوع «حتی تفطم» تحقق یافته است.
مگر آنکه بر اساس مفاد روایت حماد بن عثمان، مدعی شویم که عنوان «فطام» هنگامی تحقق میباید که دو سال از سن کودک بگذرد:
روایت حماد بن عثمان52*: «لا رضاع بعد فطام، قال: قلت: جعلت فداک، و ما الفطام؟ قال:
الحولان اللذان قال اللّه عزّوجلّ»(1)، رضاع پس از فطام حاصل نمیشود، گفتم: فدایت شوم، منظور از فطام چیست؟ فرمود: همان دو سالی که خدای عزوجل فرموده است.
البته واضح است که استفاده چنین مطلبی از این روایت مشکل است، زیرا منظور
امام علیهالسلاماین نیست که «فطام» تنها در انتهای دو سال تحقق مییابد، چرا که در سه روایت ابی بصیر، ابی الصباح کنانی و حلبی، «فطام» بر «فصال» و گرفتن کودک از شیر قبل از دو
سال منطبق شده است:
روایت ابیبصیر53*: «و لیس لها أن تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإذا أرادا الفصال قبل ذلک عن تراض منهما، کان حسنا و الفصال هو الفطام»(2)، مادر حق ندارد برای شیر دادن بعد از دو سال کامل، چیزی بگیرد؛ پس اگر خواستند با رضایت یکدیگر، کودک را قبل از دو سال از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از «فصال» از شیر گرفتن کودک (فطام) است؛
روایت کنانی54*: «و لیس لها أن تاخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین، فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما و تشاور قبل ذلک کان حسنا و الفصال هو الفطام»(3)مادر حق ندارد برای شیر دادن بعد از دو سال کامل، چیزی بگیرد؛ پس اگر خواستند بعد از مشورت و با رضایت یکدیگر، کودک را قبل از دو سال از شیر بگیرند، کار خوبی است و منظور از «فصال» گرفتن کودک از شیر (فطام) است.
نتیجه اینکه، اولویت مادر نسبت به کودک خود تا دو سال، ادعایی است بدون دلیل، بلکه باید گفت: مادر نسبت به شیر دادن و نگهداری کودکش تا زمانی اولویت دارد که کودک از شیر گرفته نشده است، چه کودک، دختر باشد و چه پسر.
طبیعی است با تحقق «فطام» و «فصال»، به حکم ذیل روایت کنانی، اولویت مادر از بین رفته، «فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بإبنها حتّی تفطمه»(4)و به مقتضای روایت داود بن حصین، پدر عهدهدار نگهداری کودک خود است، «فإذا فطم فالأب أحقّ به من الاُم»(5)چه
کودک پسر باشد و چه دختر.
اشکال: صدر روایت داود بن حصین، بر این دلالت دارد که کودک در مدت شیرخوارگی بین پدر و مادر به نسبتی برابر قرار دارد و این مطلب با اختصاص حضانت به مادر در خلال دو سال ناسازگار است(1).
پاسخ: پیش از این، توضیح دادیم که قرار گرفتن کودک بین پدر و مادر در مدت دو سال، هیچ ارتباطی با بحث اولویت مادر در شیردهی به کودک خود یا نگهداری او نداشته، بلکه منظور از آن، برابری پدر و مادر در تصمیمگیری درباره از شیر گرفتن کودک یا ادامه شیر خوردن او است، همان چیزی که جمله «فَإنْ أرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ
مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا»(2)، اگر پدر و مادر از روی رضایت و مشورت بخواهند کودک را از شیر بگیرند، مانعی ندارد، بر آن دلالت دارد؛ بنابر این، دیگر نیاز نداریم که چنین پاسخ دهیم ولایت حضانت در دو سال با قطع نظر از این خبر برای پدر باقی است و به همین خاطر است که میتواند فرزند را از مادر جدا کند. این ولایت منافات ندارد با لزوم قرار
گرفتن کودک نزد مادر در دو سال مگر در صورت اختلاف در اجرت(3).
با این توضیحات، سخن محدث بحرانی مبنی بر اینکه اولویت پدر نسبت به پسر بعد از دو سال، از اخباری که دلالت میکند بر اختصاص کودک به مادر در مدت دو سال، به دست میآید، زیرا مفهوم آنها این میشود که حضانت برای پدر است بعد از این مدت(4)درست نیست، زیرا مفهوم چنین روایاتی این میشود که پدر پس از دو سال، نگهداری کسی را بر عهده میگیرد که پیش از این، مادر عهده دار نگهداری او بود و معلوم است که
مادر قبل از دو سال، نگهداری کودک را چه پسر باشد و چه دختر، بر عهده داشت و نه تنها فرزند پسر و به عبارت دیگر به حکم تطابق میان منطوق و مفهوم یک دلیل، باید
مفهوم، نافی همان چیزی باشد که منطوق، اثبات کننده آن است و بالعکس.
عدم صحت اختصاص حضانت مادر نسبت به دختر تا هفت سال: همچنان که گذشت،
مبنای این اختصاص، تناسب میان دختر و مادر است، ولی روشن است که استفاده یک حکم فقهی از راه چنین مناسبتهایی، صحیح نخواهد بود، چرا که این گونه مناسبتها بر فرض وجود، نسبی بوده، از کلّیت و قطعیتی برخوردار نیستند تا بتوانند مبنایی برای
دست برداشتن از ظهور یک روایت باشند.
3- ترجیح روایات دال بر هفت سال: برخی از پیروان نظریه تفصیل بر این باورند که
اعتقاد به تفاوت میان پسر و دختر در مسأله حضانت افزون بر اینکه ناشی از جمع میان روایات است، ترجیح احادیثی که حضانت مادر را به هفت سال محدود میکنند، نیز دلیلی بر صحت آن است، چرا که هم از نظر تعداد بیشتر از سایر روایت هستند و هم از نظر مضمون، مشهورترند(1).
نقد: اگر منظور از بیشتر و مشهورتر بودن روایاتی که هفت سال را مطرح میکنند در مقایسه با همه روایات موجود در بحث حضانت است، دیگر بحث از جمع میان روایات بی معناست، زیرا اگر فرض کنیم دو روایت داریم که در تعارض با یکدیگرند و پذیرفتیم که در چنین جایی میباید به مرجّحات سندی و دلالی مراجعه کنیم، در این صورت یک روایت از چرخه استدلال خارج شده، روایتی که ترجیح با اوست، مبنای استنباط حکم فقهی قرار میگیرد و نیازی هم به جمع عرفی میان آنها نداریم.
و اگر منظور، بیشتر و مشهورتر بودن این روایات نسبت به روایاتی است که در آنها بحث حضانت مادر مطرح است، گرچه بحث از جمع دلالی میان روایات درست خواهد بود، ولی چنین چیزی صحت ندارد، زیرا تنها روایت ایوب بن نوح است که بر هفت سال دلالت دارد و این روایت هم نسبت به دیگر روایاتی که در آنها بحث حضانت مادر آمده
است، چون روایت حلبی(2)، روایت ابوبصیر(3)، روایت کنانی(4)و روایت فضل ابی العباس(5)، هیچ مزیتی ندارد.
نتیجه
تفصیل میان دختر و پسر و اختصاص حضانت مادر نسبت به پسر تا دو سال و نسبت به دختر تا هفت سال، تفصیلی است که هیچ دلیل خاصی برای اثبات آن وجود ندارد(1)، هرچند بزرگانی چون شیخ طوسی از جمله طرفداران آن باشند.
مرحوم طباطبایی در این باره مینویسد: «اگر نبود اجماع و تناسب میان پسر و پدر و مادر و دختر، قبول نظریه تفصیل، اگرچه مشهور است، کاری است بس دشوار، بلکه باید پذیرفت که مادر تا هفت سال در نگهداری کودک خود، نسبت به پدر، اولویّت دارد»(2).
سوم، اولویّت مادر به حضانت پسر تا هفت سال و دختر تا ازدواج کند: این نظر را شیخ طوسی مطرح(3)و قاضی ابن برّاج به عنوان یک احتمال نقل کرده است(4).
محقق طوسی برای اثبات این مطلب دلیلی ذکر نمیکند، بلکه تنها به این مقدار بسنده میکند که اتفاق فقها (اجماع) و اخبار بر آن دلالت میکنند.
نقد: ابن ادریس حلی، از این مطلب سخت برآشفته شده و با بهکار بردن تعبیر «هذا مما یضحک به الثکلی» آن را به نقد کشیده، ضمن نسبت دادن آن به فقهای سنی، درباره آن مینویسد: «چه کسی از فقها با شیخ موافق است؟ کدام خبری بر این مطلب دلالت
دارد؟ بلکه اخبار ما بر خلاف این وارد شده است و اجماع فقهای ما بر ضد آن شکل گرفته است»(5).
به هر حال، کسی جز محقق طوسی به این نظر معتقد نیست و هیچ روایتی هم بر صحت آن دلالت ندارد(6)، ولی دور از ذهن نیست اگر بگوییم مستند این نظر نیز جمع میان روایات است، یعنی روایاتی که دلالت دارد بر اولویت مادر نسبت به دختر تا زمانی
که مادر ازدواج کند، چون مرسله منقری، روایت حفص بن غیاث، روایت عبد الله بن عمرو و روایت ابو هریره از یک سو و روایاتی که دلالت دارد بر اولویت مادر تا هفت سال، چون روایت ایوب بن نوح، از سوی دیگر؛ چرا که روایات گروه اول قرینه است برای تقیید اطلاق روایت ایوب به فرزند پسر.
البته واضح است که چنین جمعی میان روایات درست نیست، زیرا - همچنان که پیش از این گذشت - روایت منقری و حفص بن غیاث از نظر سندی ضعیف بوده، نمیتوان به آنها عمل کرد و روایت داود رقی هم ناظر به مانعیت ازدواج مادر از حضانت کودک در صورت آزاد بودن پدر و عدم مانعیت آن در صورت برده بودن پدر است، ولی هیچ دلالتی بر اینکه تا ازدواج مادر، حضانت او باقی است، هرچند ازدواج او پس از هفت سال باشد ندارد.
لازم به یادآوری است، منظور کسانی که پایان حضانت مادر را نسبت به دختر، ازدواج کردن، دانستهاند، ازدواج خود مادر است و نه ازدواج دختر(1)گرچه محقق طوسی چون شافعی بر این باور است که جدا شدن دختر از مادر خود پس از بلوغ و پیش از ازدواجش، امری است مکروه(2).
چهارم، اولویت مادر به حضانت پسر تا بلوغ و دختر تا ازدواج کند؛
پنجم، اولویت مادر به حضانت پسر تا بتواند به تنهایی غذا خورده، لباس بپوشد و دختر تا ازدواج کند
این دو نظر را شیخ طوسی نقل کرده است بدون اینکه آنها را تأیید یا دلیلی ذکر کند(3).
ششم، اولویت مادر به حضانت کودک تا دو سال در صورت وجود درگیری و تا هفت سال در صورت عدم وجود درگیری
محدث بحرانی با ارائه جمع دیگری میان روایات، مینویسد: پس از جدایی زن از مرد (طلاق)، دو حالت ممکن است اتفاق بیفتد:
حالت اول: وجود درگیری میان پدر و مادر در حضانت کودک: در این صورت، مادر تنها تا دوسال حق حضانت از کودک خود را دارد، به این شرط که یا مزد نگیرد (تبرع) یا
مزدی بیشتر از آنچه سایر افراد برای این کار میگیرند، نخواهد.
حالت دوم: عدم وجود درگیری میان پدر و مادر در حضانت کودک: در این صورت، حضانت کودک تا هفت سال با مادر است، به این شرط که ازدواج نکند.
وی سپس برای تأیید ادعای خود در حالت دوم به روایاتی تمسک میجوید که زندگی کودک را به چند دوره هفت ساله تقسیم میکند؛ چرا که بر اساس این روایات هفت سال نخست زندگی کودک، زمان تربیت و سرگرمی کودک است و میباید کودک در خلال این مدت نزد مادر باشد از آن جهت که مربی کودک مادر اوست(1).
نقد: در اینکه حضانت کودک تا هفت سال با مادر است، بدون اینکه دختر یا پسر بودن او در این حکم تأثیری داشته باشد؛ تردیدی وجود ندارد؛ اما سؤال اساسی در
دلیل تفصیل میان حالت نزاع و عدم آن است؟
همان گونه که پیش از این توضیح دادیم، فرض طرح مباحث حضانت، فرض جدایی پدر و مادر از یکدیگر است.
طبیعی است در این فرض، اگر پدر و مادر در چگونگی حضانت کودک خود با هم توافق داشته باشند، به همان توافق خود عمل خواهند کرد و دیگر طرح مسأله تقدّم مادر تا هفت سال مفهومی نخواهد داشت؛ چرا که ممکن است این توافق در این باشد که کودک از شیرخوارگی به بعد و یا حتی پیش از آن همراه پدر خود زندگی کند، همچنان که میشود مبنای آن، زندگی کودک نزد مادر خود باشد تا هنگامی که کودک به بلوغ برسد.
بنابر این، تمام روایاتی که در بحث حضانت وارد شده است، ناظر به صورتی است که پدر و مادر هر دو خواهان بر عهده گرفتن حضانت کودک خود هستند و قانونگذار نیز در صدد ارائه راه حلی برای این موضوع است.
1) الحدائق الناضرة، 25/89.
حال باید دید که در این فرض، به چه دلیلی تنها به مدت دو سال نگهداری کودک - چه پسر باشد چه دختر - به مادر واگذار میشود؟
هفتم، استحباب سپردن حضانت کودک به مادر تا هفت سال: محقق خوانساری مدعی است که به مقتضای جمع عرفی (حمل ظاهر بر نص یا اظهر) باید بگوییم مستحب است کودک تا هفت سال نزد مادر خود زندگی کند و کراهت دارد که پدر پیش از این زمان، کودک را از مادرش جدا سازد؛ زیرا روایاتی که دلالت بر اعتبار دو سال دارد،
صریح است در اینکه گرفتن کودک از مادر پس از دو سال جایز است، اما روایاتی که بر لزوم نگهداری کودک تا هفت سال نزد مادر خود دلالت دارد، ظاهر است در اینکه پیش از هفت سال گرفتن کودک از مادر جایز نیست.
وی سپس بر این جمع خود اشکال میگیرد که لازمه این سخن جمع میان وجوب و استحباب است، زیرا در دو سال نخست از این هفت سال، واجب است که کودک نزد
مادر خود زندگی کند؛ اما از این اشکال بدون هیچ گونه توضیحی، پاسخ میدهد که چنین جمعی در میان روایات کم نیست(1).
نقد: با توجه به اینکه میتوان به ظاهر هر دو روایت در وجوب عمل کرد، دلیلی بر دست کشیدن از ظهور یک روایت در وجوب و حمل آن بر استحباب وجود ندارد.
نتیجه
از آنچه گذشت چنین به دست میآید که حضانت و اداره زندگی کودک، وظیفه اصلی پدر است.
اگر پدر و مادر از یکدیگر جدا شده باشند و فرزندی شیرخوار داشته باشند، تا زمانی که کودک از شیر گرفته نشده باشد، مادر در شیر دادن و مراقبت از کودک خود نسبت به پدر، اولویت دارد، به این شرط که این کار را رایگان انجام دهد یا دستمزدی بیش از آنچه
دیگران میگیرند، نخواهد.
1) جامع المدارک، 4/474.
پس از گرفتن کودک از شیر، گرچه نگهداری و اداره زندگی کودک، همچنان وظیفه اصلی پدر است، ولی شارع مقدس اسلام به مادر این حق را میدهد که چنانچه مایل باشد تا هفت سال این وظیفه را بر دوش بگیرد، بدون اینکه در این حکم تفاوتی میان پسر و دختر باشد(1).
به عبارت دیگر، روایت ایوب بن نوح که دلالت بر اولویت مادر نسبت به کودک تا هفت سال دارد، باعث تقیید جمله «فإذا فطم، فالأب أحق به من الاُم»، هرگاه کودک از شیر گرفته شود، پدر سزاوارتر به اوست از مادرش، از روایت داود بن حصین(2)و همچنین جمله «الرجل أحق بولده أم المرأة؟ قال: لا، بل الرجل»، پدر سزاوارتر به فرزند خود است یا مادر؟ فرمود: پدر، از روایت ابی
العباس(3)و جمله «فهو أحق بولده منها لموضع الأب»، پدر سزاوارتر به فرزند خود است از مادر به خاطر پدر بودن، از روایت فضیل بن یسار(4)میشود.
بنابر این، نه اولویت مادر تا دو سال از نظر فقهی مدرکی دارد و نه تفاوت میان پسر و دختر پس از این زمان مستند به دلیل شرعی است(5).
با توجه به آنچه گذشت، تفصیل موجود در ماده1169 قانون مدنی نمیتواند درست باشد: «برای نگهداری طفل مادر تا دو سال از تاریخ ولادت او اولویت خواهد داشت، پس از انقضاء این مدت، حضانت با پدر است، مگر نسبت به اطفال اناث که تا سال هفتم، حضانت آنها با مادر خواهد بود»(6).
تردیدی نیست که با مرگ یکی از پدر و مادر، وظیفه نگهداری کودک به دیگری که زنده است، منتقل میشود و او در این باره بر سایر افراد اولویت دارد(7).
گرچه این مطلب مورد اتفاق فقهاست، ولی از آنجا که در کتب فقهی، بررسی این
مطلب در قالب دو صورت، انجام شده است، ما نیز این بحث را در دو مرحله بررسی میکنیم:
1- مرگ مادر: اگر مادر از دنیا برود در حالی که عهدهدار نگهداری کودکِ خود است،
در اینکه این وظیفه به چه کسی منتقل میشود، دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول، انتقال به پدر: انجام این وظیفه به پدر سپرده میشود، چه کودک، پسر باشد یا دختر و برای وصیِ مادر، پدر و مادر او (پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری) و سایر
بستگان او هیچ حقی در این باره نیست(1).
گرچه در کتب فقهی برای اثبات این مطلب، دلیلی بیان نشده است ولی میتوان در توضیح آن به اصالت پدر در حضانت کودک اشاره کرد، زیرا با وجود تعبیرهایی چون: «الرجل أحق
بولده أم المرأة؟ قال: لا، بل الرجل»(2)، پدر سزاوارتر به فرزند خود است یا مادر؟ فرمود: پدر، و «فهو أحق
بولده منها لموضع الأب»(3)، پدر سزاوارتر به فرزند خود است از مادر به خاطر پدر بودن، به خوبی روشن میشود که حضانت مادر، امری است موقت و ناپایدار که در زمانی خاص تحقق میپذیرد و با گذشت آن، دوباره به پدر بر میگردد؛ بنابر این، اگر برای مادر، پذیرش چنین مسؤولیتی به هر دلیلی ممکن نباشد، این وظیفه همچنان بر عهده پدر خواهد بود.
البته واضح است که ذکر پسر و دختر بر اساس نظریه مشهور در تفاوت آنهاست، ولی بنا به نظر ما که جنسیت کودک تأثیری در حضانت او ندارد، دیگر ضرورتی در اشاره به جنسیت او نیست؛ یعنی پدر عهده دار نگهداری کودکِ خود است در جایی که اگر مادر زنده بود، او این وظیفه را بر عهده داشت، یعنی در خلال هفت سال نخست زندگیاش.
احتمال دوم، انتقال به مادر بزرگ مادری: این احتمال گرچه به صراحت در متون فقهی مطرح نیست، ولی میتوان آن را از مجموع سخنان قاضی ابن برّاج بهدست آورد.
وی مدعی است که اگر پیش از هفت سالگی کودک، مادر صلاحیت خود را در
نگهداری او از دست دهد، حضانت کودک به مادر بزرگ مادری واگذار میشود و او مقدّم بر پدر است(1)، چرا که مادر بزرگ مادری در حکم مادر بوده(2)و عنوان مادر بر وی
صادق است(3).
بر اساس چنین تصوّری است که ابن برّاج مدعی است با نبود مادر بزرگ مادری و پدر، حضانت کودک به مادر و مادر بزرگِ پدر میرسد و در صورت نبود هیچ یک از آنها، این مسؤولیت به پدر بزرگِ پدری واگذار میشود(4).
طبیعی است که اگر ملاک تقدّم مادر بزرگ مادری بر پدر، صدق عنوان مادر بر او باشد، این ملاک در زمان مرگ مادر نیز تحقق دارد؛ پس میتوان چنین نتیجه گرفت که اگر
مادر از دنیا رفته باشد و هنوز سن کودک به هفت سال نرسیده است، مادر او جانشین وی میشود(5).
نقد: این احتمال مبتنی بر اصلی است که هیچ جایگاهی در فقه ندارد و فقها نیز به آن پایبند نیستند و به همین دلیل میتوان چنین گفت که اولویت پدر بر مادر بزرگ مادری، امری است موافق با اصل(6)که در خلال احتمال اول، آن را توضیح دادیم.
2- مرگ پدر: مرگ پدر در دو مقطع زمانی اتفاق میافتد: 1- در زمانی که حضانت کودک بر عهده مادر است 2- زمانی که حضانت کودک بر عهده پدر است.
طبیعی است که در فرض اول، تا زمانی که حضانت مادر باقی است، بحثی نیست، اما سخن پس از پایان این مدت است که چه کسی عهده دار نگهداری از کودک شود، مادر یا کس دیگری؟
1) المهذب، 2/353-354.
2) المهذب، 1/318.
3) کشف اللثام، 2/106.
4) المهذب، 2/353.
5) بعید نیست چنین برداشتی از رابطه میان مادر و مادرِ مادر و سپس سایر زنان خویشاوند کودک، متأثر از نظرات فقهای سنی باشد. به عنوان مثال، منهاجی از فقهای قرن نهم عامه در این باره مینویسد: «الاُمّ أولی بها ثمّ اُمّهاتها المدلیات بالأناث و یقدّم منهم: القربی فالقربی و الجدید أنّه یقدّم بعدهنّ اُمّ الأب ثمّ اُمّهاتها المدلیات بالاُناث ثمّ اُمّ أب الأب، کذلک ثمّ اُمّ أب الجدّ»؛ جواهر العقود، 2/189.
6) کشف اللثام، 2/106.
نظیر این سؤال در فرض دوم نیز مطرح است که پس از مرگ پدر چه کسی وظیفه او را
بر دوش میگیرد، آیا این وظیفه دوباره به مادر واگذار میشود یا شخص دیگری عهده دار انجام آن میشود؟
در پاسخ به این سؤال احتمالات مختلفی در کتب فقهی مطرح شده است:
احتمال اول، انتقال به مادر: اگر پدر بمیرد چه در زمانی که خود عهده دار اداره
زندگی کودک است، یعنی پس از گرفتن کودک از شیر در دوره شیرخوارگی یا پس از هفت سالگی و چه در زمانی که مادر نگهداری او را بر عهده دارد، یعنی در دوره شیر خوارگی یا پیش از هفت سال؛ این وظیفه به مادر منتقل میشود و او در نگهداری کودکِ خود بر وصیِ پدر و سایر بستگان او اولویت دارد(1).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب به چند دلیل استناد شده است:
1- آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(2)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است، برخی از خویشاوندان بر سایر افراد برتری دارند: برخی از فقها با استناد به این جمله، بر این باورند که مادر نسبت به سایر بستگانِ کودک برای نگهداری کودکِ خود اولویت دارد(3)، چرا که مادر نزدیکترین فرد به کودک پس از پدر است(4).
نقد: این جمله دو بار در قرآن کریم به کار رفته است و معنای آن هم این است که همه خویشاوندان از یک درجه از اهمیت برخوردار نبوده، در قوانین الهی، برخی نسبت به برخی دیگر اولویت دارند(5)
شاهد بر این مطلب روایاتی است که در آنها به این آیه استناد شده است. کلینی در این باره مینویسد: «لیعین أنّ البعض الاقرب اولی من البعض الابعد»؛ الکافی، 7/74.
ولی آنچه برای ما مهم است، پاسخ به این دو سؤال است:1) جواهر الکلام، 31/293.
2) انفال 8 / 75؛ احزاب (33) / 6.
3) جواهر الکلام، 31/293؛ کشف اللثام، 2/106.
4) السرائر، 2/652.
5) با توجه به این مطلب، به نظر میرسد ترجمه این جمله به این شکل: «خویشاوندان نسبت به یکدیگر در احکامی که خدا مقرر داشته است از دیگران سزاوارترند»، درست نیست، زیرا این آیه در مقام اولویت برخی از بستگان نسبت به برخی دیگر است، نه اولویت خویشاوندان نسبت به افراد دیگر؛ ر.ک: ترجمه مکارم شیرازی و فولادوند، آیه 75 سوره انفال.
1- اولویت برخی از بستگان بر گروهی دیگر در چه چیزی است؟ 2- کدامیک از بستگان بر سایر بستگان اولویت دارند؟
به عبارت دیگر، باید دو مطلب روشن شود که اولاً، متعلق این اولویت چیست و در چه چیزی اولویت وجود دارد؟ ثانیا، ترتیب خویشاوندان از نظر اولویت، چگونه است؟
اگر شأن نزول و مورد آیه را مخصّص مفاد آن ندانیم، باید بگوییم که با توجه به حذف متعلّق، از نظر قرآن کریم، همه بستگان از یک درجه از اهمیت برخوردار نبوده، برخی بر
برخی دیگر ترجیح دارند؛ ولی بدون شک این آیه نسبت به سؤال دوم هیچ پاسخی ندارد، یعنی این آیه در مقام تعیین درجه اهمیت بستگان انسان نیست، پس از این جهت، مجمل بوده، نمیتوان خود این آیه را دلیلی بر اثبات تقدّم برخی از بستگان نسبت به سایر آنها دانست، بلکه برای اثبات تقدّم و تأخّر بستگان از نظر اهمیت باید به سراغ دلیل
دیگری چون آیات قرآنی یا روایات برویم، نظیر آنچه در بحث طبقات ارث آمده است؛ به عبارت دیگر، این آیه نسبت به تعیین مصداق برای این اولویت، ساکت است.
حال باید دید که آیا در بحث ما میشود به این آیه اثبات کرد که مادر در مسایلی چون حضانت مقدّم است بر پدربزرگ پدری یا وصی پدر؟ به نظر میرسد که این آیه نمیتواند چنین مطلبی را اثبات کند، مگر از خارج به چنین تقدّم و اولویتی رسیده باشیم.
بعید نیست ادعا کنیم، اگر پدر در حضانت از کودک خود بر مادر اولویت داشته باشد، کسی که جانشین پدر (وصی پدر- پدر بزرگ پدری) است نیز همین اولویت را خواهد داشت.
2- آیه کریمه «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»(1)، به زن به واسطه فرزندش ضرر
رسانده نمیشود و به مرد به واسطه فرزندش، ضرر رسانده نمیشود: مرحوم نجفی، ضمن استناد به این آیه، در مقام چگونگی دلالت آن بر سزاوار بودن مادر نسبت به سایر بستگان در نگهداری کودکِ خود، پس از مرگ پدر مینویسد: «ظهور این جمله در
1) بقره 2 / 233.
این است که حق نگهداری کودک، تنها برای پدر و مادر است و دیگران چنین حقی ندارند، گرچه با وجود هر دو، یکی بر دیگری از نظر شرعی تقدّم دارد؛ ولی با مرگ یکی از آنها،
دیگری بدون معارض است، پس نمیشود با گرفتن کودک از مادر، او را مورد اذیت و آزار قرار داد»(1).
نقد: به نظر ما، این آیه در مقام بیان حرمت در تنگنا قرار دادن مادر و پدر است، یعنی نمیشود از طریق بچه، آنها را تحت فشار قرار داد؛ اما مسألهای که مهم است، اثبات وجود حق برای هریک از آنهاست، چرا که اگر برای پدر یا مادر در موردی حقی وجود داشته باشد، میشود مدعی شد که چون محروم کردن آنها از حقشان، نوعی اذیت و آزار آنهاست، این کار به حکم آیه حرام است، اما اگر در جایی اصل ثبوت چنین حقی برای هریک از آنها مورد تردید باشد، نمیتوان با استناد به این آیه، چنین حقی را برای آنها
اثبات کرد.
بنابر این، نمیتوان با مبنا قرار دادن این آیه، اثبات کرد که در فرض مرگ پدر و در خارج از زمانی که قانونگذار، نگهداری کودک را به مادر سپرده است، باز هم برای مادر چنین حقی وجود دارد(2)و او نسبت به سایر افراد چون وصی پدر یا پدربزرگ پدری، اولویت دارد.
3- اجماع: از جمله مستندات پیروان انتقال وظیفه نگهداری کودک به مادر، ادعای اتفاق فقهاست(3).
نقد: ادعای اجماع با توجه به وجود نظرات گوناگون در این مسأله و احتمال وجود مدرکی غیر از اجماع برای ادعا کنندگان آن؛ وجاهت فقهی ندارد.
4- روایت داود بن حصین55*: «فإذا فطم، فالأب أحق به من الاُم، فإذا مات الأب، فالاُم أحق به من العصبة»(4)، هرگاه کودک از شیر گرفته شود، پدر سزاوارتر به کودک است از مادر، هرگاه پدر بمیرد، مادر سزاوارتر است به کودک از خویشان پدری: بر اساس این جمله، پس از گرفتن کودک از شیر، پدر در نگهداری کودک خود نسبت به مادر اولویت پیدا میکند؛ اما اگر پدر بمیرد، مادر
بر عصبه اولویت پیدا میکند.
نقد: واژه «عُصْبَة» در لغت به معنای محکم شدن، گِره خوردن، دور هم جمع شدن است(1). این واژه در فقه به معنای بستگان و نزدیکان شخص که به نوعی با او پیوند دارند به کار میرود.
عُصْبه در اصطلاح فقهی به دو نوع نَسَبی و سَبَبی تقسیم میشود که هرکدام اقسامی دارند. عُصْبه نَسَبی به سه قسم: عُصْبه بنفسه، عُصْبه بغیره و عُصْبه مع غیره تقسیم
میشود و عُصْبه سَبَبی نیز دو گونه است: عُصْبهای که سبب آن عتق است (ولاء عتق) و
عُصْبهای که سبب آن عقد است (ولاء ضمان جریره).
منظور از «عُصْبه بنفسه» تمام خویشاوندان مذکر با واسطه و بی واسطه یک مرد است که در آن هیچ زنی وجود ندارد؛ «عُصْبه بغیره» عبارت است از تمامی زنهایی که در میراث به اندازه نصف یا دو سوم، سهم دارند؛ «عُصْبه بغیره» یعنی هر زنی که با زنی غیر
از خود در ارث جمع شود، مثل خواهر و دختر.
اما مراد از «ولاء عتق» عبارت است از کسی که بردهای را آزاد میکند، این شخص به
شرطی از بَرده آزاد شده خود ارث میبرد، که او وارثی نداشته باشد و «ولاء ضمان جریره» یعنی مردی به مرد دیگر بگوید تو از من ارث میبری به شرط اینکه اگر جنایتی مرتکب شدم، دیه آن را بپردازی(2).
به نظر میرسد هرگاه واژه «عُصْبه» بدون هیچ قیدی در متون فقهی بکار رود، مراد همان معنای اول است، یعنی خویشاوندان ذکور.
حال اگر منظور از این اصطلاح در روایت داود بن حصین، همین معنا باشد، در این
صورت مادر بر بستگان ذکور پدر در نگهداری کودک اولویت دارد.
بر این استدلال از دو جهت اشکال شده است:
اول، این روایت دلالت دارد بر تقدیم مادر بر عصبه در صورتی که امر دایر بین مادر و عصبه باشد، ولی دلالت بر اولویت مادر نسبت به وصی پدر ندارد؛ بنابر این، مادر بر عصبه در نگهداری کودک اولویت دارد، اگر وصی پدر نباشد(1).
دوم، این روایت دلالت دارد بر تقدیم مادر بر عصبه، در صورتی که امر دایر باشد بین مادر و عصبه، ولی دلالت بر تقدیم مادر بر پدر بزرگ پدری (جد) ندارد، چرا که روایات ولایت پدر بزرگ پدری، او را بر مادر مقدّم میدارد.
به عبارت دیگر، دو گروه روایاتی که دلالت دارد بر قیمومت وصی بر کودک صغیر و ولایت پدر بزرگ پدری بر کودک، باعث اختصاص اولویت مادر پس از مرگ پدر به موردی میشود که وصی پدر و پدر بزرگ پدری وجود ندارند.
اثبات درستی یا نادرستی این اشکال، مبتنی بر بررسی روایات وارد در مورد وصیو جدّ است.
5- روایت ابن سنان56*: «فی رجل مات و ترک امرأة و معها منه ولد، فألقته علی خادم [خادمة ]لها
فأرضعته ثمّ جاءت تطلب رضاع الغلام من الوصیّ، فقال: لها أجر مثلها و لیس للوصیّ أن یُخرِجه من حجرها حتی یدرک و یدفع إلیه ماله»(2)، مردی از دنیا رفت و از خود زنی که با او کودکی از همان مرد بود به جای گذاشت، زنْ کودک را به خدمتگزار خود سپرد تا او را شیر دهد، خدمتگزار او را شیر داد، سپس برای گرفتن دستمزد نزد وصی رفت، امام علیهالسلام فرمود: خدمتگزار حق دارد اجرت المثل بگیرد و وصی نمیتواند کودک را
از دامن مادر جدا سازد تا کودک بالغ شده، اموالش را به او تحویل دهد.
به روایت ابن سنان در سه موضوع فقهی استناد شده است: 1- عدم وجوب شیر دادن بر مادر و جواز گرفتن دایه برای این کار(3)2- پرداخت دستمزد دایه از دارایی خود کودک
(سهم الارث او از اموال پدرش)(1)3- اولویت مادر بر وصی و غیر وصی در حضانت کودک پس از مرگ پدرش(2).
بررسی محتوایی روایت ابن سنان: این حدیث - مجموع پرسش و پاسخ راوی و امام علیهالسلام - از نظر محتوایی به شش بخش قابل تقسیم است:
«فی رجل مات و ترک امرأة و معها منه ولد»: این جمله حاکی از این مطلب است که مردی
از دنیا رفته، از خود زن و کودکی بهجا میگذارد؛ ولی در اینکه منظور از این «زن و کودک»
چیست، دو احتمال تصور دارد: مادر و فرزند؛ نا مادری و فرزند.
به نظر میرسد، با توجه به بهکار رفتن سه واژه «امرأة»، «معها» و «منه» در پرسش راوی، احتمال دوم مناسبتر باشد، زیرا راوی بهجای مادر تعبیر به زن میکند و
نمیگوید که این زن از شوهر خود فرزندی دارد، بلکه میگوید با این زن، کودکی از شوهرش وجود دارد.
شاهد بر صحت چنین برداشتی، مضمون روایاتی است که در آنها موضوع مادر و کودکش مطرح است، به این تعابیر توجه کنید: «الاُم أحق بحضانة ابنها»(3)«المرأة أحق بالولد»(4)«فهی أحق بابنها»(5)«فهی أحق بولدها منه»(6)«هی أحق بولدها»(7).
«فألقته علی خادم [خادمة] لها فارضعته»: معنای این جمله واضح است، یعنی مردی از دنیا رفته، زن و کودکی از او بهجا مانده است. زن کودک را به خدمتگزار خود (دایه) میسپارد
تا او را شیر دهد.
«ثمّ جاءت تطلب رضاع الغلام من الوصی»: با توجه به فاعل در دو فعل «جاءت» و «تطلب»، دو احتمال در معنای این عبارت وجود دارد:
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تذکرة الفقهاء، 2/627؛ ریاض المسائل ط.ج، 10/517؛ الحدائق الناضرة، 25/74.
2) کشف اللثام، 2/107؛ ریاض المسائل، 2/162.
3) مستدرک الوسائل، 15/164، شماره17869؛ عوالی اللئالی، 3/70-369، شماره346.
4) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره1305.
5) وسائل الشیعة، 15/191.
6) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره1304.
7) من لا یحضره الفقیه، 3/509، شماره4788.
دایه برای گرفتن دستمزد شیردهی به وصی مراجعه میکند؛
همسرِ متوفی برای گرفتن دستمزد شیردهی دایه به وصی مراجعه میکند.
معنای این عبارت بنا بر احتمال اول واضح است، چرا که همسر متوفی کودک را به زن دیگری سپرده، آن زن هم برای گرفتن دستمزد خود به وصی که مسؤول امور مالی متوفی است مراجعه میکند.
این احتمال از آنجا قوت میگیرد که در تعبیر روای آمده است: «فألقته»، زیرا این تعبیر نشان دهنده این مطلب است که زنِ متوفی، کودک را نزد خدمتگزار خود رها میکند، پس طبیعی است که دایه برای گرفتن دستمزد خود به وصی پدرِ کودک مراجعه
کند.
اما بنا بر احتمال دوم، میباید چنین تصور کنیم که همسر متوفی، کودک را برای شیر خوردن به خدمتگزار خود میسپارد، ولی چون دایه پس از تمام شدن کارش، میباید دستمزد خود را دریافت کند، او به وصی پدر مراجعه میکند تا دستمزد دایه را از وی بگیرد و به تعبیر دیگر، چون نمیخواهد آن را از مال خود پرداخت کند به وصی مراجعه میکند تا از او این پول را بگیرد.
«لها أجر مثلها»: این جمله از حدیث که آغاز پاسخ امام علیهالسلام به پرسش راوی است، بیانگر این مطلب است که دایه حق دارد اجرتی متعارف و متناسب با آنچه دیگران میگیرند، دریافت کند؛ حال یا خود به طور مستقیم از وصی میگیرد یا آن زن (مادر کودک) آن را از وصی گرفته به او میدهد.
تعیین اجرت المثل از سوی امام علیهالسلام به عنوان مبنای پرداخت وصی به دایه حاکی از این است که پیش از این توافقی میان آن زن و خدمتگذارش در میزان دستمزد شیردهی (اجرت المسمی) صورت نگرفته است.
«لیس للوصی أن یخرجه من حجرها»: این جمله، ادامه پاسخ امام علیهالسلام است که در سؤال
راوی از آن سخن به میان نیامده است. معنای این جمله این است که وصی حق ندارد کودک را از دامن او جدا سازد.
حال، این سؤال مطرح است که وصیِ پدر، کودک را از دامن چه کسی نباید جدا کند؟ دامن آن زن یا دامن دایه؟
اگر بگوییم منظور از «امرأة»، مادر کودک است و مرجع ضمیر در «حجرها» نیز مادر است، در این صورت، این جمله بر این مطلب دلالت دارد که وصیِ پدر، حق ندارد کودک را از مادرش جدا سازد و چون ظاهر جمله «فارضعته ثم جاءت» با ملاحظه دنبال هم آمدن دو حرف «فاء» و «ثم»، این است که مطالبه دستمزد پس از پایان شیردهی
است؛ بنابر این، میتوان چنین حکم کرد که حضانت کودک پس از مرگ پدرش بر عهده مادر اوست و مادر نسبت به وصی پدر نیز اولویت دارد.
اما اگر بگوییم که منظور از «امرأة»، نامادری است و یا مرجع ضمیر در «حجرها»، دایه (خادمة لها) است، در این صورت هیچ ارتباطی با بحث حضانت نخواهد داشت.
«حتی یدرک و یدفع الیه ماله»: این جمله آخرین بخش از پاسخ امام علیهالسلام و تعیین زمانی
برای جمله پیشین است، یعنی وصی مجاز نیست کودک را از او جدا سازد تا این اتفاق بیافتد.
به نظر میرسد منظور از جمله «حتی یدرک» رسیدن کودک به سن بلوغ است، زیرا در این زمان است که وصی میبایست اموال کودک را به خود او بسپارد (یدفع الیه ماله).
شاهد بر این مطلب روایاتی است که این اصطلاح در آنها به معنای بلوغ بهکار رفته است: «لا حدّ علی مجنون حتّی یفیق، و لا علی الصبی حتّی یدرک، و لا علی النّائم حتّی یستیقظ»(1)، بر دیوانه حد جاری نمیشود تا اینکه سلامت خود را به دست آورد و بر کودک تا بالغ شود و بر شخص خواب تا بیدار شود؛ «الغلام له عشر سنین فیزوّجه أبوه فی صغره، أیجوز طلاقه و هو ابن عشر سنین؟ قال: فقال علیهالسلام: أمّا التزویج فیصح و أمّا طلاقه فینبغی أن تحبس علیه امرأته حتّی یدرک»(2)، پسر بچهای ده سال دارد، پدرش در خردسالی او را همسر داده است، آیا این فرد میتواند در حالی که ده سال دارد همسر خود را طلاق دهد؟ امام علیهالسلام فرمود: ازدواج کردن او درست است ولی طلاق او موکول به این است که کودک بالغ
شود.
از آنچه گذشت چنین به دست میآید:
1- بحث عدم وجوب شیردهی بر مادر و جواز گرفتن دایه برای این منظور - آن گونه که مرحوم نجفی و محدث بحرانی مدعیاند - از این حدیث قابل استفاده نیست، زیرا
این مطلب در پاسخ امام علیهالسلام وجود ندارد و آنچه در پرسش راوی آمده، حکایت از عملی است که انجام شده و پرسش وی بررسی فقهی عمل مادر نیست، بلکه سخن از محل تأمین هزینه دایه است و معلوم است که چه شیر دادن به کودک بر مادر واجب باشد یا نباشد، به واسطه احترام عمل مؤمن و عدم اثبات قصد دایه در انجام کار به شکل رایگان،
میبایست دستمزد او پرداخت شود.
افزون بر اینکه، اثبات وجود رابطه مادر و فرزندی از سؤال راوی بسیار دشوار است، زیرا - همچنان که گذشت - به کار رفتن سه واژه «امرأة»، «معها» و «منه ولد»، حکایت از
این مطلب دارد که زن، فرزند شوهر خود را رها کرده تا دیگری به او شیر دهد، حال این پرسش مطرح میشود که چه کسی باید دستمزد دایه را بپردازد.
2- این حدیث نمیتواند دلیل و مدرکی برای این حکم فقهی باشد که تأمین مزد شیردهی کودک بر عهده خود اوست و وصی آن را از سهم الارث وی از اموال پدرش پرداخت میکند - آن گونه که علامه حلی، مرحوم طباطبایی و محدث بحرانی ادعا کردهاند - زیرا این حدیث نسبت به محل پرداخت دستمزد و اینکه وصی دستمزد دایه را از سهم الارث کودک پرداخت میکند یا از اصل دارایی پدر، ساکت بوده، مجمل است و تنها بر این مطلب دلالت دارد که دایه میتواند دستمزد بگیرد.
3- اگر این روایت بخواهد دلیل و مدرکی برای اثبات حضانت مادر بر کودک پس از مرگ پدرش و تقدّم او بر سایر افراد، حتی پس از پایان زمان قانونی حضانت مادر باشد، لازم است سه مطلب اثبات شود:
وصی نمیتواند کودک را تا زمان بلوغ از مادرش جدا سازد؛
عدم جواز بیرون آوردن کودک از دامن مادر، به معنای حضانت مادر است؛
زیرا وقتی وصی که جانشین پدر است، نمیتواند کودک را از مادرش جدا سازد، به طریق
اولی دیگران نیز نخواهند توانست چنین کاری بکنند و این به معنای اولویت مادر در نگهداری از کودک خود است.
اینکه وصی نمیتواند کودک را از مادرش جدا سازد، مطلبی است که از جمله «لیس للوصی ان یخرجه من حجرها» به دست میآید، به این شرط که مرجع ضمیر در فعل «یخرجه» غلام و در کلمه «حجرها» امرأة بوده و مراد از «امرأة» مادر کودک باشد.
شاهد بر صحت این ادعا، نقلی است که مرحوم مقدس اردبیلی از این روایت با تصریح به کلمه «اُم» به جای ذکر ضمیر دارد، «فی مرسلة صحیحة لابن ابی عمیر: أن لیس للوصی أن یخرجه من حجر الاُم، حتّی یدرک و یعطیه ماله»(1)، در مرسلهای صحیح از ابن ابی عمیر آمده است: وصی نمیتواند کودک را از دامن مادرش جدا سازد تا اینکه بالغ شود و مالش به او داده شود.
اما تمام سخن در دو مطلب دیگر است، زیرا اینکه وصی مجاز نیست کودک را از خانه مادر بیرون آورد، به این معنا نیست که سرپرستی کودک به عهده مادر است، بلکه میشود کودک در خانه مادر زیر نظر وصی تا رسیدن به سن بلوغ زندگی کند و بر فرض که زندگی کودک در خانه مادر خود، به دلالتِ التزامی، حاکی از به عهده گرفتن سرپرستی او توسط مادر باشد، باید حکم کنیم که مادر نسبت به وصی در نگهداری کودک خود اولویت دارد، ولی آیا به این دلیل میتوان اثبات کرد که مادر نسبت به سایر
بستگان کودک چون پدر بزرگ پدری (جد) نیز اولویت دارد؟
اما باید به این نکته نیز توجه داشت که میان وصی و سایر ورثه رابطه مستقیمی وجود ندارد تا بگوییم عدم جواز کاری برای وصی، دلیلی است بر عدم جواز همان کار برای سایر ورثه. به عنوان مثال، وصی نمیتواند در ازدواج دختر باکره یا پسر نابالغ متوفی
دخالت کند، ولی پدر بزرگ پدری (جد) حق چنین کاری را دارد.
ص:244
1) مجمع الفائدة، 8/258؛ همچنین، ر.ک: الحدائق الناضرة، 19/421، حاشیه شماره 1.
بنابر این، اگر ما بودیم و جمله «لیس للوصی أن یخرجه من حجرها»، نمیتوانستیم حکم
کنیم که چون وصی نمیتواند کودک را از مادر جدا سازد، پس سایر افراد چون پدربزرگ پدری نیز چنین حقی را ندارد؛ افزون بر اینکه عدم جواز جداسازی کودک از مادر، نمیتواند دلیلی باشد بر اینکه سرپرستی کودک نیز بر عهده مادر است، زیرا ممکن است پدر بزرگ پدری این وظیفه را در حالی که کودک نزد مادر است بر عهده داشته باشد.
حاصل اینکه، استناد به این حدیث برای اثبات اولویت مادر پس از مرگ پدر نسبت به سایر افراد چه وصی و چه غیر وصی، آن گونه که برخی از فقها ادعا کردهاند(1)، درست نیست.
افزون بر اینکه فرض روایت ابن سنان جایی است که پدرِ کودک در زمانی که کودک شیرخوار است از دنیا میرود و معلوم است که در این زمان، حضانت کودک با مادر اوست و حال آنکه فرض بحث جایی است که مرگ پدر پس از انتقال حضانت به او اتفاق بیافتد.
اشکال: ادله قیمومیّت وصی بر کودک با این حدیث در تعارض نیست، زیرا مفاد این حدیث اخص از مفاد آن ادله است؛ پس این روایت مقدّم بر آن دلایل میشود(2).
پاسخ: درستی این سخن در وقتی است که روایت ابن سنان دلالت بر واگذاری حضانت کودک به مادر داشته باشد، ولی همچنان که پیشتر گذشت، عدم جواز بیرون آوردن کودک از خانه مادر از سوی وصی، دلیلی بر سپردن حضانت کودک به مادرش نیست.
بنابر این، کودک با مادر خود زندگی میکند، در حالی که اداره زندگی او با وصی پدرش است.
6- استصحاب بقای حضانت مادر: اثبات بقای حضانت مادر نسبت به کودک خود،
پس از مرگ پدر، از راه اصل عملی، مبتنی بر تحقق دو مقدمه است، یکی جریان
استصحاب و دیگری تفاوت نداشتن میان مرگ پدر در دوره حضانت مادر و پس از آن (عدم قول به فصل)(1).
توضیح مطلب: اگر پدر در خلال زمانی که حضانت کودک با مادر است، نظیر دوره شیرخوارگی یا پیش از هفت سال، از دنیا برود و شک کنیم که مرگ پدر به حضانت مادر، آسیبی وارد میسازد یا نه، استصحاب بقای حضانت مادر، اثبات میکند که حضانت مادر همچنان باقی است؛ حال اگر پدر پس از انتقال حضانت به او بمیرد، حکم میکنیم به
اینکه حضانت مادر، باز هم باقی است، چرا که هیچ تفاوتی میان مرگ پدر، پیش و پس از انتقال حضانت به او، وجود ندارد(2).
از آنجا که محور اصلی این استدلال، استناد به «عدم قول به فصل» است، برای روشن شدن منظور فقها از این عنوان، توضیح زیر سودمند است:
همان گونه که میدانیم یکی از منابع استنباط احکام شرعی، اتفاق فقها (اجماع) است. اجماع از یک نگاه به دو نوع بسیط و مرکب تقسیم میشود. منظور از اجماع مرکب، آن است که فقها بر دو حکم مختلف اجماع داشته، اختلاف آنها محدود به همین دو قول است.
حال برای اصولیین این سؤال مطرح است که آیا میشود نظریه سومی میان آنها مطرح کرد یا نه؟ کسانی که چنین اجماعی را حجّت میدانند، بر این باورند که تأسیس نظریه سوم میان آنها جایز نیست، هر چند اجماع کنندگان خود بر این کار تصریح نکرده باشند؛ از این مطلب در عُرف اصولیین تعبیر به «عدم قول به فصل» میشود.
به عنوان مثال، در مسأله «عیوب مجوز فسخ نکاح»، دو نظریه مطرح است، برخی
معتقدند که به هریک از عیوب پنجگانه، نکاح فسخ میشود؛ در مقابل، گروهی نیز مدعیاند هیچ یک از آنها موجب فسخ نکاح نمیشود.
حال این سؤال مطرح است که آیا میشود کسی نظریه سومی را به این شکل مطرح
کند که در برخی از آن عیوب، نکاح فسخ میشود و در برخی دیگر، نه؟ کسانی که به «عدم قول به فصل» اعتقاد دارند، مدعیاند که نمیشود چنین کاری کرد، زیرا یقین داریم
حکم واقعی که نظر معصوم علیهالسلام نیز بر آن است، تنها موافق یکی از این دو نظریه است(1).
بنابر این، برخی از فقها در بحث حضانت کودک مدعیاند که میان فقهای شیعه در مسأله حضانت کودک پس از مرگ پدر، دو نظریه وجود دارد: 1- حضانت کودک پس از مرگ پدر به عهده مادر است، چه پدر پیش از انتقال حضانت به او بمیرد و چه پس از آن 2- حضانت کودک پس از مرگ پدر به عهده مادر نیست، چه پدر پیش از انتقال حضانت به او بمیرد و چه پس از آن؛ پس نمیشود نظر سومی را به این شکل مطرح کرد که حضانت کودک پس از مرگ پدر بر عهده مادر است، اگر پدر قبل از انتقال حضانت به او بمیرد؛ و حضانت کودک پس از مرگ پدر بر عهده مادر نیست، اگر پدر پس از انتقال حضانت به او بمیرد.
حال اگر حکم حضانت مادر پس از مرگ پدر، قبل و بعد از انتقال حضانت به او یکسان باشد و ما بتوانیم این حکم را در موردی که پدر قبل از انتقال حضانت به او از دنیا
برود، با اصل عملی اثبات کنیم؛ در این صورت، همان حکم را در موردی که پدر بعد از انتقال حضانت به او بمیرد نیز جاری میکنیم.
نقد: این استدلال از چند جهت مورد اشکال قرار گرفته است:
اول، داشتن معارض: ممکن است اصل عملی را به شکل دیگری جاری کنیم که در این صورت، نتیجه آن بر خلاف آنچه گفته شد، خواهد بود؛ زیرا اگر حضانت به پدر منتقل
شده باشد و سپس بمیرد، شک میکنیم که مادر همچنان استحقاق حضانت را ندارد یا به خاطر مرگ پدر، این استحقاق را پیدا کرده است، استصحاب عدم استحقاق مادر، اثبات میکند که مادر همچنان صلاحیت نگهداری کودک خود را ندارد و با استناد به عدم قول به فصل، میگوییم اگر مرگ پدر پیش از انتقال حضانت به او باشد هم این عدم استحقاق
1) قوانین الاصول، ص378؛ مبادی فقه و اصول، ص41.
وجود دارد(1).
دوم، عدم جریان: برخی بر جریان این اصل چنین اِشکال گرفتهاند که استصحابِ
حضانتِ مادر، استصحاب در احکام کلیه است و استصحاب در احکام کلی جاری نمیشود(2).
سوم، امکان انفکاک: از آنجا که محور اصلی این استدلال، استناد به «عدم قول به
فصل» است، عدهای با تفاوت گذاشتن میان احکام واقعی و ظاهری، چنین ادعا میکنند که عدم قول به فصل در حکم واقعی این دو صورت، مستلزم اتحاد آنها در حکم ظاهری نیست(3).
به نظر ما تمسک به استصحاب برای اثبات حضانت مادر در زمان مرگ پدر، کاری است نادرست؛ زیرا اصلِ عملی در جایی جریان پیدا میکند که دلیل لفظی وجود نداشته باشد و معلوم است که در صورت مرگ پدر پیش از انتقال حضانت کودک به او، اطلاق دلایلی که اثبات میکرد حضانت مادر را، دو حالت مرگ و حیات پدر را در بر میگیرد، پس شکی وجود ندارد تا بخواهیم با استصحاب آن را از میان برداریم و در مورد مرگ پدر پس از انتقال حضانت به او، یقین به از بین رفتن حق مادر در حضانت کودک داریم؛ بنابر این، اگر اصلی هم جریان داشته باشد، استصحاب عدم استحقاق مادر، خواهد بود.
دور از ذهن نیست اگر مدعی شویم روایاتی که حکایت از اولویت مادر تا هفت سال دارد، بنا بر اینکه «غایت» مفهوم داشته باشد، بر این مطلب دلالت دارند که پس از هفت
سال، مادر هیچ استحقاقی ندارد، چه مرگ پدر پیش از انتقال حضانت به او باشد و چه پس از آن؛ پس مجالی برای تمسک به استصحاب نیست(4).
اما استناد به «عدم قول به فصل» از جمله مطالبی است که هم از نظر صُغرا و هم از نظر کُبرا مخدوش است، چرا که حجّیت اجماع به عنوان دلیلی مستقل در عرض کتاب و سنت محل تأمل است، افزون بر اینکه در بحث حضانت چنین اجماعی وجود ندارد،
زیرا عدهای تقدّم مادر را تنها بر وصی پدر دانستهاند و برخی نیز مادر را مقدّم بر همه بستگان پدر میدانند.
7- وضعیت عاطفی مادر: برای اثبات اولویت مادر در نگهداری کودکِ خود پس از مرگ پدرش، برخی از فقها به نزدیکی عاطفی مادر به کودک استناد جُسته، مدعیاند که چون مادر مهربانتر و دلسوزتر به کودک خود است، در حضانت از او بر سایر افراد، اولویت دارد(1).
نقد: به نظر نمیرسد چنین ملاحظاتی بتواند مبنایی برای صدور حکم فقهی باشد، به خصوص اگر نگهداری کودک با منافع شخصی مادر در تزاحم و تعارض باشد؛ افزون بر اینکه، بر اساس روایات موجود، وصیِ پدر، قیّم کودکان اوست که اطلاق آن دربرگیرنده فرضی است که کودک مادر هم داشته باشد(2)، پس مسایل عاطفی نمیتوانند مبنایی برای حضانت باشند.
8- ظاهر روایات مسأله حضانت: اگر نگوییم همه، دست کم در بیشتر روایاتی که در
مسأله حضانت به ما رسیده است، امامان معصوم علیهمالسلام در مقام تعیین شخصی که عهدهدار حضانت کودک است، از واژه «أحق» استفاده کردهاند، نظیر: «الاُم أحق بحضانة ابنها ما لم تتزوّج»(3)، مادر سزاوارتر به نگهداری فرزند خود است مادامی که ازدواج نکند؛ «الرجل أحق بولده أم المرأة؟ قال: لا، بل الرجل»(4)، مرد سزاوارتر است به نگهداری از فرزندش یا زن؟ فرمود: نه، بلکه مرد؛ «المرأة أحق بالولد إلی أن یبلغ سبع سنین»(5)، زن سزاوارتر است به نگهداری کودکش تا به هفت سال برسد؛ «المرأة
أحق بالولد ما لم تتزوّج»(6)، زن سزاوارتر است به فرزندش مادامی که ازدواج نکند؛ «أنت أحق به ما لم تنکحی»(7)، تو سزاوارتر هستی به او مادامی که ازدواج نکنی؛ «أیّهما أحقّ به؟»(8)، کدامیک سزاوارتر به او
1) کشف اللثام، 2/106؛ جواهر الکلام، 31/293.
2) فقه الصادق، 22/308.
3) مستدرک الوسائل، 15/164، شماره17869؛ عوالی اللئالی، 3/369-370، شماره346.
4) الکافی، 6/44، شماره1؛ تهذیب الاحکام، 8/105، شماره353.
5) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره1305.
6) الکافی، 6/45، شماره3؛ تهذیب الاحکام، 8/105، شماره354.
7) نیل الاوطار، 7/138.
8) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره1303.
هستند؛ «فإن هی رضیت بذلک الأجر، فهی أحق بإبنها حتّی تفطم»(1)، اگر راضی به آن دستمزد شود، مادر
سزاوارتر است به کودک خود تا از شیر گرفته شود؛ «فهی أحق بولدها منه و هم أحرار، فإذا أعتق الرجل، فهو أحق بولده منها»(2)زن سزاوارتر است به نگهداری کودکش از مرد، اگر آزاده باشند، پس هرگاه مرد آزاد شد، سزاوارتر است به کودکش از زن؛ «فهی أحق به»(3)، زن سزاوارتر است به کودک؛ «هی أحق بولدها إن ترضعه بما تقبله امرأة اُخری»(4)، زن سزاوارتر است به کودکش اگر او را شیر دهد به همان دستمزدی که دیگران بگیرند؛ «هی أحق بولدها منه مادام مملوکا، فإذا أعتق فهو أحق بهم منها»(5)، زن سزاوارتر است به نگهداری کودکش از مرد، هرگاه مرد از قید بردگی رهایی یابد، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از آن زن.
واژه «اَحَقَّ» که بر وزن «أفْعَلَ» است دلالت بر برتری (تفضیل) در حق و به عبارت دیگر، حق بیشتر میکند. داشتن حق بیشتر در چیزی، به این معناست که دست کم حق میان پدر و مادر مشترک است، نهایت در زمان یا شرایطی خاص یکی از آنها بر دیگری برتری پیدا میکند.
بنابر این، اگر یکی از پدر یا مادر از دنیا رفته باشند، حتی در جایی که طرف دیگر حق
بیشتری داشته است، فرد زنده عهدهدار نگهداری کودک میشود، زیرا کسی که از او حق بیشتری داشته باشد، وجود ندارد(6).
نقد: به نظر ما، واژه «أحق» نمیتواند به معنای «حقدار تر» باشد، زیرا یکی از شرایط اسم تفضیل این است که فعلی که از آن این اسم ساخته میشود، قابلیت تفضیل را داشته باشد و این ماده چنین صلاحیتی را ندارد، به عبارت دیگر، شخص یا حقی دارد یا ندارد، نه اینکه حقی بیشتر یا کمتر از دیگری داشته باشد.
شاهد بر این ادعا، کاربردهای این کلمه در متون دینی است. به عنوان مثال، واژه «أحق» در قرآن کریم ده بار تکرار شده است که در هیچیک از آنها نمیتواند به معنای
تفضیل باشد به گونهای که طرف دیگر نیز حقی داشته باشد، اما در یک جا، این حق بیشتر باشد.
به کاربردهای قرآنی این کلمه و معنای آنها دقت کنید:
1- «وَبُعُولَتُهُنَّ أحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذَلِکَ»(1)، و همسرانشان سزاوارتر هستند به بازگرداندن آنها؛ شوهر میتواند در عدّه طلاق به همسر خود رجوع کند، ولی این بدان معنا نیست که دیگری هم چنین حقی دارد، اما حق شوهر بیشتر است.
2- «وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکا قَالُوا أنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَ
نَحْنُ أحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ»(2)، پیامبرشان به ایشان گفت که خداوند طالوت را فرمانروای شما قرار داده است، آنها گفتند: چگونه او فرمانروای ما شود و حال آنکه ما سزاوارتر هستیم به فرمانروایی
از او؛ ادعای مخالفانِ طالوت این بود که حکومت حق ماست، نه اینکه طالوت هم در حکومت حق دارد، ولی حق ما بیشتر از اوست.
3- «فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ لَشَهادَتُنَا أحَقُّ مِنْ شَهَادَتِهِمَا»(3)، پس به خدا سوگند خوردند که گواهی ما درستتر از گواهی آن دونفر است، اگر دو شاهدی که ناظر وصیت انسانی هستند، مرتکب گناه شوند، دو شاهد دیگر که از خویشاوندان نزدیک متوفی هستند، جای آنها را گرفته، قسم میخورند که شهادت ما حق است، اما معنای این جمله این نیست که شهادت دو شاهدِ گناهکار هم حق است، ولی شهادت ما حقتر است.
4- «فَأیُّ الْفَرِیقَیْنِ أحَقُّ بِالأمْنِ»(4)، کدامیک از ما دو گروه به ایمن بودن از مجازات سزاوارتریم؟ سؤال قرآن از این است که آیا یکتا پرستان سزاوار ایمنی از مجازات الهی هستند یا بُت پرستان؟ معنای این سؤال این نیست که هر دو گروه استحقاق ایمنی از عذاب را دارند، ولی میخواهیم بدانیم کدامیک حق بیشتری دارند.
5- «أتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أحَقُّ أنْ تَخْشَوْهُ»(5)، آیا از ایشان میترسید با اینکه خدا سزاوارتر است
که از او ترسیده شود، تعجب قرآن از این است که شما مسلمانان از مشرکان پیمان شکن
میترسید و حال آنکه خدا سزاوارتر است که از او ترسیده شود، ولی معنای این جمله این نیست که از مشرکان پیمان شکن هم باید ترسید، اما ترس از خدا باید بیشتر باشد.
6- «وَاللَّهُ وَ رَسُولُهُ أحَقُّ أنْ یُرْضُوهُ إنْ کَانُوا مُؤْمِنِینَ»(1)، خدا و رسول سزاوارتر هستند از
اینکه خشنود گردند، اگر از ایمان آورندگان هستید، میبایست خدا و رسول را خشنود کرد نه
اینکه خشنود کردن مردم با دروغ هم حق است اما خشنود کردن خدا و رسول بیشتر حق است.
7- «لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَی التَّقْوَی مِنْ أوَّلِ یَوْمٍ أحَقُّ أنْ تَقُومَ فِیهِ»(2)، مسجدی که از روز نخست بر پرهیزگاری خداوند بنا شده است، سزاوارتر است که در آن نماز بهپا داشته شود؛ باید
در مسجدی که بر تقوا بنیان شده است، نماز خواند، اما معنای این جمله این نیست که خواندن نماز در مسجدی که بر گناه و فساد بنا شده هم حق است، ولی در این مسجد حقتر است.
8- «أفَمَنْ یَهْدِی إلَی الْحَقِّ أحَقُّ أنْ یُتَّبَعَ أمَّن لایَهْدِی»(3)، آیا کسی که به سوی حق دعوت میکند سزاوارتر است که از او پیروی شود یا کسی که چنین نمیکند؟ سؤال از این است که پیروی از کسی که انسان را به حق دعوت میکند، سزاوار است یا پیروی از کسی که به حق دعوت نمیکند؟ معلوم است که منظور این سؤال این نیست که پیروی از هر دو حق است ولی از یکی پیروی کردن، حق بیشتر است.
9- «وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ أحَقُّ أنْ تَخْشهُ»(4)، از مردم میترسی و حال آنکه خداوند سزاوارتر است که از او ترسیده شود؛ پیامبر نمیبایست از مردم هراسی در دل داشته باشد، اما معنای آن این نیست که ترس از مردم و خدا هر دو حق است، ولی ترس از خدا حقتر است.
10- «وَألْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَی وَ کَانُوا أحَقَّ بِهَا وَ أهْلَهَا»(1)، خویشتن بانی را ملازم ایشان قرار داد و ایشان سزاوارتر به تقوا و اهل آن هستند؛ خداوند مؤمنان را به خویشتنْبانی ملزم
ساخت و ایشان سزاوارتر به آن و اهل آن هستند، اما نه به این معنا که آنها حق بیشتری از دیگران دارند.
همچنین این واژه در متون روایی نیز به همین معنا به کار رفته است. به عنوان مثال امیرالمؤمنین علیهالسلام در مواردی، این کلمه را به این ترتیب به کار برده است:
«لقد علمتم أنّی أحق النّاس بها من غیری»(2)، میدانید که من سزاوارترین فرد به حکومت از دیگران هستم؛
«و لَوُدِدْتُ أنّ اللّه فرّق بینی و بینکم و ألحقنی بمن هو أحق بی منکم»(3)، آرزو دارم که خداوند میان من و شما جدایی انداخته و من را به کسی ملحق سازد که سزاوارتر به من است از شما؛
«أیّها النّاس إنّ أحق الناس بهذا الأمر، أقواهم علیه»(4)، ای مردم، سزاوارترین افراد به این کار قویترین ایشان است.
به هر حال، استفاده معنای تفضیلی از کلمه «أحق»، جدا نادرست است؛ همچنان که این ادعا که مراد از احقّیت در روایات حضانت، «حق» است چرا که با نبود پدر، حقی برای مادر پس از هفت سال نیست(5)، سخنی بی اساس است، زیرا «حق» با «أحق» به یک معنا به کار نمیرود.
بنابر این، واژه «أحق» در روایات حضانت به معنای اولویت و تقدّم است، یعنی در دوره شیرخوارگی مادر شایسته نگهداری کودک است، همچنان که پس از هفت سال، پدر شایسته بر عهده گرفتن چنین مسؤولیتی است. شاهد بر این ادعا، استفاده از کلمه «أولی» به جای «أحق» در روایت دعائم الاسلام است: «أنّها أولی برضاع ولدها إن أحبت ذلک»(6).
نتیجه
از مجموعه آنچه گذشت، چنین به دست میآید که در بحث حضانت کودک پس از مرگ پدر و در زمانی که اگر پدر زنده میبود، حضانت کودک بر عهده او بود، ادعای اولویت مادر تا زمان بلوغ کودک(1)فاقد هرگونه دلیل است.
بنابر این، تا زمانی که نگهداری کودک بر عهده مادر است، مرگ پدر باعث از بین رفتن این حق نمیشود؛ اما اگر حضانت کودک به پدر منتقل و سپس از دنیا برود، گرچه مشهور میان فقها، بازگشت این حق به مادر است، ولی ما برای این مطلب دلیل معتبری که مادر را بر وصی پدر و پدر بزرگ پدری (جد) مقدّم بدارد، نداریم(2).
به همین جهت، طرح مسأله تقدّم مادر بر وصیِ پدر تا زمان رسیدن کودک به سن بلوغ(3)فاقد وجاهت فقهی است، مگر آنکه منظور تنها نگهداری کودک و نه اداره زندگی و بر عهده گرفتن سرپرستی او باشد که بعید نیست جمله «لیس للوصی أن یخرجه من حجرها»، وصی نمیتواند کودک را از خانهاش بیرون کند؛ از روایت ابن سنان ناظر به همین جهت باشد.
با توجه به آنچه گذشت، به خوبی روشن میشود که اطلاق صدر و ذیل ماده1171 قانون مدنی درست نخواهد بود: «در صورت فوت یکی از ابوین، حضانت طفل با آنکه زنده است خواهد بود، هرچند متوفی پدر طفل بوده و برای او قیّم معیّن کرده باشد»(4).
همچنین اطلاق ماده واحده قانون حق حضانت فرزندان صغیر یا محجور به مادران آنها مصوب1364، درست به نظر نمیرسد.
ماده واحده: «حضانت فرزندان صغیر یا محجوری که پدرانشان به مقام والای شهادت رسیده یا فوت شده باشند با مادران آنها خواهد بود»(5).
مانعیت ازدواج مادر پس از مرگ پدر: اگر بپذیریم که پس از مرگ پدر، نگهداری کودک به مادرش منتقل میشود، این سؤال مطرح میشود که آیا این اولویت باقی است حتی اگر مادر ازدواج کند یا اینکه اولویت مادر تنها تا زمانی باقی است که وی پس از
جدایی و مرگ همسر سابقش، ازدواج نکرده باشد؟
این سؤال از آنجا پیدا میشود که یکی از موانع حضانت مادر، ازدواج او با مرد دیگری غیر از همسر سابق خود است، حال باید دید که این مانع حتی در فرض مرگ پدر هم همچنان مانعیت دارد یا به واسطه نبود پدر، دیگر مانع نخواهد بود.
بررسی دلایل: گروهی که معتقدند ازدواج مادر مانعی از نگهداری کودک نیست، به چند مطلب استناد کردهاند:
1- اطلاق روایات: از جمله دلایلی که به آن برای اثبات اولویت مادر پس از مرگ پدر، استناد شده، برخی از روایات است. به عنوان مثال در روایت داود بن حصین، امام علیهالسلام در این باره میفرماید: «فإذا مات الأب، فالام أحق به من العصبة»(1)، هرگاه پدر بمیرد، مادر سزاوار است به او از خویشاوندان پدری. این جمله به اطلاق خود، دربرگیرنده دو حالت ازدواج و عدم
ازدواج مادر است(2).
این اطلاق بدون معارض است، زیرا مورد روایاتی که دلالت میکنند بر از بین رفتن حق حضانت مادر به واسطه ازدواج، زنده بودن پدر است(3).
2- اطلاق عبارت فقها: فقها هنگام طرح بحث حضانت کودک در زمان مرگ پدرش، مدعی شدهاند که مادر بر همه افراد اولویت دارد؛ بیان چنین مطلبی بدون سخن به میان آوردن از مسأله ازدواج مادر، حاکی از عدم تفاوت این حکم با ازدواج و عدم ازدواج
اوست(4).
3- نبودِ مانع: ازدواج مادر مانعی است از اینکه بتواند نگهداری کودک خود را بر عهده بگیرد، زیرا بین او و پدر در این خصوص نزاع و درگیری به وجود میآید و معلوم است
که این مانع در صورت مرگ پدر دیگر وجود نخواهد داشت(1)همچنان که انجام وظایف زناشویی مادر نسبت به همسر جدیدش نیز نمیتواند مانعی از نگهداری کودک توسط او باشد(2)، افزون بر اینکه در هیچیک از روایات، اشتغال به حقوق شوهر، مانعی برای حضانت مادر به حساب نیامده است(3).
نقد: به نظر ما - آن گونه که بعد از این خواهد آمد - ازدواج مادر مانع از نگهداری کودک است، بدون آنکه در این مسأله تفاوتی میان زنده بودن یا زنده نبودن پدر وجود داشته باشد.
بنابر این، بعید نیست بگوییم که با ازدواج مادر، نگهداری از کودک به جانشین پدر منتقل میشود، همچنان که اگر پدر زنده میبود، این اتفاق میافتاد.
بنابر این، مفاد تبصره2، ماده واحده قانون حق حضانت فرزندان صغیر یا محجور به مادران آنها مصوب1364، درست به نظر نمیرسد.
تبصره2: «ازدواج مادرانی که در ماده واحده ذکر شده است، مانع از حق حضانت آنها نمیگردد»(4).
احتمال دوم، انتقال به مادر بزرگ پدری: شیخ مفید مدعی است که اگر پدر بمیرد، مادر او، یعنی مادر بزرگ کودک، جانشین پدر در سرپرستی (کفالت) او میشود و اگر پدرِ
کودک، مادر نداشته باشد، پدرِ پدر، یعنی پدر بزرگِ پدری کودک، جانشین او شده، سرپرستی کودک را بر عهده میگیرد و چنانچه پدرِ کودک فاقد پدر و مادر باشد، مادرِ مادر، یعنی مادر بزرگ مادری کودک، سرپرستی او را بر عهده میگیرد(5).
لازم به یادآوری است، شهید ثانی با یک اشتباه در برداشت، ضمیر «له» در عبارت «فان لم یکن له اب و لا ام» را به کودک برگردانده، نظریه مفید را در فرض فقدان والدین
کودک قرار داده است(1)و حال آنکه فرض کلام مفید، فرض فقدان پدر و حیات مادر است.
نقد: از آنجا که برای چنین نظری هیچ دلیل و مستند فقهی وجود ندارد، نمیتوان به آن عمل کرد.
احتمال سوم، انتقال به پدر بزرگ پدری: بر اساس این نظریه اداره زندگی کودک، پس از مرگ پدرش و به پایان رسیدن زمان حضانت مادر، به پدر بزرگِ پدری کودک منتقل میشود.
وصیت به غیر پدر بزرگ: گرچه در بحث حضانت، هیچیک از فقها این احتمال را ذکر نکردهاند؛ اما در کتاب وصیت، مطلبی مطرح شده که میتوان از آن چنین نتیجهای گرفت.
در کتاب وصیت این سؤال مطرح است که آیا میتوان با وصیت، اداره زندگی فرزندان خود را پس از مرگ به فردی بیگانه واگذار کرد، در حالی که پدر بزرگِ کودک زنده است؟
در پاسخ به این سؤال دو نظریه مطرح شده است:
نظریه اول، عدم جواز: پیروان این نظریه معتقدند که وصیت به فرد بیگانه با وجود پدر
بزرگ برای اداره زندگی فرزندان جایز نیست، زیرا:
1- پدر بزرگ بدون نیاز به وصیت به خودی خود بر فرزندانِ فرزند خود (نوه) ولایت دارد، پس نمیتوان کسی را در مقابل او، به ولایت رساند(2).
2- دلایلی که وصیت به ولایت را جایز میدانند، از چنان اطلاقی برخوردار نیستند تا صورتی که یکی از پدر یا پدر بزرگ زنده هستند را هم شامل شوند(3).
3- پدر همچنان که بر کودکان فرزندش ولایت دارد، بر وصیتِ فرزند خود نیز ولایت
دارد؛ پس وصیت به ولایت از سوی پدر با وجود پدر بزرگ صحیح نخواهد بود(1).
بر این اساس، پدر بزرگِ کودک، ناظر بر اموال و داراییهای نوادگان نابالغ خود است، بدون آنکه برای این نظارت خود، نیازمند به وصیت فرزندش (پدر کودکان) باشد(2).
این مطلب در ماده1189 چنین توضیح داده شده است: «هیچ یک از پدر و جد پدری نمیتواند با حیات دیگری، برای مولّیعلیه خود وصیّ معین کند»(3).
این نظریه از سوی دو تن از فقها مورد انتقاد قرار گرفته است. ابن ادریس حلّی بدون هیچ گونه توضیحی مدعی است که در این مطلب نظر دارد(4)همچنان که علامه حلّی نیز مدعی است پذیرش این سخن مشکل است(5).
البته بعید نیست که انتقاد آنها از این جهت باشد که وصیت پدر در امور فرزندانش با وجود پدر بزرگ جایز نیست، ولی پدرِ کودک میتواند در سایر کارهای خود، نظیر پرداخت بدهیهایش، فرد دیگری را غیر از پدرِ خود به عنوان وصی تعیین کند(6).
نظریه دوم، جواز: بر اساس این نظریه که به ابوحنیفه نسبت داده شده است، پدر میتواند با وجود پدر بزرگ، شخص دیگری را وصی خود قرار دهد(7).
نقد: از آنجا که نظریه دوم میان فقهای شیعه طرفداری ندارد، با پذیرفتن نظریه نخست، فقها به این نتایج دست یافتهاند:
اول، چون وصیتِ به ولایت از کسی جایز است که خود بر کودک ولایت دارد(8)، تنها پدر یا پدر بزرگ میتوانند با وصیت کردن، کسی را ولیّ بر کودک یا نوه خود قرار دهند(9)، زیرا ولایت بر کودکان تنها اختصاص به آنها دارد(10).
با ملاحظه همین جهت است که برادر، عمو، دایی و پدر بزرگِ مادری کودک
1) مسالک الأفهام، 6/268.
2) المبسوط، 6/154-155.
3) قوانین و مقررات مربوط به خانواده، ص65.
4) السرائر، 3/204.
5) مختلف الشیعة، 6/378.
6) تذکرة الفقهاء، 2/510.
7) ر.ک: الخلاف، 4/162، مسأله40.
8) تذکرة الفقهاء، 2/460 و510.
9) شرایع الاسلام، 2/470؛ تذکرة الفقهاء، 2/510؛ مسالک الأفهام، 6/144؛ الوصایا و المواریث، ص61؛ بلغة الفقیه، 4/72.
10) الحدائق الناضرة، 22/416.
نمیتوانند با وصیت کردن، سرپرستی کودک را به شخصی واگذار کنند، زیرا زمام امر کودک به دست ایشان نیست تا بخواهند نسبت به آن وصیت کنند(1).
در ماده1188 قانون مدنی آمده است: «هریک از پدر و جد پدری بعد از وفات دیگری میتواند برای اولاد خود که تحت ولایت او میباشد، وصیّ معین کند تا بعد از فوت خود در نگاهداری و تربیت آنها مواظبت کرده و اموال آنها را اداره نماید»(2).
دوم، از آنجا که مادر بر کودک خود هیچ ولایتی ندارد(3)، نمیتواند با وصیت کردن فردی را به عنوان سرپرست (وصیت به ولایت)(4)یا ناظر بر اموال کودکان خود(5)قرار
دهد.
البته برخی از فقها نیز با بیان تفصیل میان وصیت به سرپرستی و وصیت به مال برای کودک، معتقدند اگر مادر مالی را برای کودک خود وصیت کند و کس دیگری غیر از پدر یا پدر بزرگ کودک را وصی قرار دهد، وصیت به مال صحیح است(6)اما پدر یا پدر بزرگِ کودک عهده دار انجام آن هستند(7).
سوم، در صورتی که پدر، مادر فرزندان خود را با وصیت، سرپرست آنها قرار دهد، مادر به خاطر این وصیت بر کودکان خود ولایت پیدا میکند(8).
چهارم، پدر میتواند با وجود مادر، فرد دیگری را به عنوان وصی در مورد رسیدگی به داراییهای کودکان خود تعیین کند(9).
البته با توجه به توضیحات گذشته، دو نتیجه سوم و چهارم هنگامی صحیح خواهد بود که پدر بزرگ کودک زنده نبوده یا اهلیت سرپرستی کودک را نداشته باشد.
نتایج چهارگانه بالا را میتوان در دو مطلب خلاصه کرد: 1- انحصار ولایت بر کودک
1) تذکرة الفقهاء، 2/510.
2) قوانین و مقررات مربوط به خانواده، ص65.
3) شرایع الاسلام، 2/470؛ تذکرة الفقهاء، 2/510.
4) تذکرة الفقهاء، 2/460؛ مسالک الأفهام، 6/144.
5) المبسوط، 4/55.
6) الحدائق الناضرة، 22/416.
7) تذکرة الفقهاء، 2/510.
8) الخلاف، 4/162، مسأله41؛ المبسوط، 4/54؛ السرائر، 3/204.
9) المبسوط، 4/54-55.
در پدر یا پدر بزرگ 2- عدم وجود ولایت برای مادر، که البته مطلب دوم نتیجه قهری مطلب نخست است.
هنگامی که به متون فقهی برای بررسی درستی این دو مطلب مراجعه میکنیم به هیچ مدرک و دلیل معتبری (قرآن و حدیث) دست پیدا نمیکنیم. تنها در بحث ازدواج به روایات کاملاً متعارضی درباره دخالت پدر، پدر بزرگ، برادر، مادر و برخی دیگر از
بستگان در مسأله ازدواج دختر یا کودک نابالغ بر میخوریم.
به هر حال، به اتفاق فقها مادر در ازدواج فرزند خود هیچ ولایتی ندارد(1)، همچنان که
در مورد اموال کودک یا فرزند دیوانه خود نیز هیچ حق تصرفی نداشته(2)این دو مسأله از جمله وظایف انحصاری پدر و پدر بزرگ کودک است.
در مسأله مورد بحث نیز میان فقها اتفاق نظر بوده، هیچ فقیهی بجز برای پدر و پدر بزرگ، برای فرد دیگری از جمله مادر، ولایت قائل نشده است(3).
تنها از ابن جنید اسکافی عبارتی نقل شده حاکی از آنکه مادر پس از پدر، سرپرستی کودک خود را بر عهده میگیرد(4).
اگر بپذیریم که ابن جنید معتقد است مادر نیز بر کودک خود ولایت دارد، این مطلب به شدت مورد انتقاد فقهای دیگر قرار گرفته است(5)زیرا: دلیلی بر ولایت مادر نداریم(6)ظاهر ادله بر خلاف اثبات ولایت برای مادر است(7)ولایت بر دیگری، حکمی است
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: کشف الرموز، 2/120؛ المختصر النافع، ص174؛ شرایع الاسلام، 2/506؛ تحریر الاحکام، 2/7 و3/418؛ تذکرة الفقهاء، 2/586؛ قواعد الاحکام، 2/135؛ جامع المقاصد، 12/93؛ المهذب البارع ، 3/229؛ اللمعة الدمشقیة، ص163؛ تبصرة المتعلمین، ص173؛ مسالک الأفهام، 7/195؛ شرح اللمعة، 5/151.
2) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تذکرة الفقهاء، 2/80؛ تحریر الاحکام، 1/219 و2/541؛ ایضاح الفوائد، 2/52.
3) الدروس الشرعیة، 2/323.
4) مسالک الأفهام، 6/144: «الولایة لها مع رشدها بعد الأب».
5) مسالک الأفهام، 6/144؛ الحدائق الناضرة، 22/416.
6) الخلاف، 4/162، مسأله41؛ مستمسک العروة الوثقی، 14/593.
7) جواهر الکلام، 28/277.
مخالف اصل، پس میبایست بر چیزی اکتفا کرد که مورد اتفاق همه فقهاست، یعنی پدر یا پدر بزرگ(1)سایر فقها با این نظر موافق نبوده(2)، ادعای اتفاق ایشان بر عدم آن شده
است(3).
احتمال سوم، انتقال به وصی پدر: از برخی فقهای اهل سنت نقل شده است که چون وصی پدر نایب خاص او به حساب میآید، مقدّم بر پدر بزرگِ کودک بوده، سرپرستی کودک به او میرسد(4).
نقد: در اینکه وصی پدر یا پدر بزرگ میتوانند سرپرستی کودک را بر عهده بگیرند تردیدی نیست(5)اما همچنان که گذشت، وصیِ پدر هنگامی میتواند زمام امور کودک را در دست بگیرد که پدر بزرگ کودک زنده نباشد یا صلاحیت اداره زندگی وی را نداشته باشد؛ زیرا پدر بزرگ، بی واسطه و مستقل از پدر، بر فرزندِ فرزندِ خود (نوه) ولایت دارد(6).
نتیجه
به نظر ما، حضانت کودک غیر از ولایت بر اوست و به همین جهت، هرگاه سخن از حضانت بود ما آن را به «نگهداری کودک» و در مقابل، ولایت بر او را به «سرپرستی کودک» معنا کردیم.
بدون شک سرپرستی کودک بر عهده پدر یا پدر بزرگ اوست و در صورت نبود آنها، وصی هریک از آنها، بار این مسؤولیت را بر دوش میکشد و اگر فرض کنیم هیچیک از آنها وجود نداشته باشند، حاکم اسلامی سرپرست کودک خواهد بود(7).
اما نگهداری کودک در خلال هفت سال نخست زندگی بر عهده مادر اوست و پس از به پایان رسیدن این زمان، دوباره پدر از آن جهت که سرپرست کودک است، نگهداری او
را نیز بر عهده میگیرد و اگر پدر زنده نباشد، پدر بزرگ کودک این وظیفه را به انجام میرساند.
اگر کودکی پیش از آنکه به سن بلوغ برسد، پدر و مادر خود را از دست بدهد، میبایست کسی نگهداری او را بر عهده بگیرد؛ اما سؤال اساسی این است که این فرد چه کسی است؟
طبیعی است که برای پاسخ دادن به این سؤال، ابتدا باید به دنبال دلیلی خاص باشیم که در آن شخص یا اشخاصی برای به عهده گرفتن این مسؤولیت تعیین شدهاند و اگر چنین نبود، با تمسک به عمومات موجود، فردی را مشخص کنیم و اگر نصّ خاصی یا عموم عامی که قابل انطباق بر فردی معین باشد، نیافتیم، آن گاه باید ببینیم چگونه میشود اداره زندگی کودک را به شخصی واگذار کنیم؟
از آنجا که دلیل خاصی برای تعیین سرپرست کودک پس از مرگ پدر و مادرش وجود ندارد، میان فقها در اینکه چه کسی میتواند عهده دار انجام این وظیفه باشد، اختلاف نظر است(1):
نظریه اول، انتقال به پدر بزرگ پدری(2): طرفداران این نظریه بر این باورند که حضانت و نگهداری از کودک در اصل، وظیفه پدر است که به واسطه برخی از روایات، چون روایت ایوب بن نوح برای مدت زمانی محدود به مادر منتقل شده است؛ حال که هیچیک از پدر و مادر زنده نیستند، این وظیفه به پدر بزرگ پدری(3)کودک واگذار
1) مسالک الأفهام، 8/430؛ نهایة المرام، 1/471؛ کفایة الاحکام، ص194.
2) مسالک الأفهام، 8/430؛ شرایع الاسلام، 2/567؛ قواعد الاحکام، 3/102؛ ایضاح الفوائد، 3/256؛ اللمعة الدمشقیة، ص177؛ شرح اللمعة، 5/459؛ جواهر الکلام، 31/295.
3) لازم به یادآوری است علامه حلی در پارهای از تألیفات خود مدعی است که با نبود پدر و مادر، حضانت کودک به اجداد او منتقل میشود، بدون تفاوت میان اجداد پدری و مادری؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: ارشاد الاذهان، 2/40.
میشود(1).
بررسی دلایل: برای اثبات انتقال حضانت کودک به پدر بزرگ پدریاش، به چند مطلب استناد شده است:
1- تعلّق تکوینی: کودک همچنان که از نظر تکوینی به پدر تعلق دارد به پدر بزرگ نیز وابسته است و به عبارت دیگر، پدر بزرگ نیز، پدر کودک به حساب میآید؛ پس همان طور که پدر بر سایر خویشاوندان کودک اولویت دارد، پدر بزرگ نیز بر همگان پیشی دارد(2).
نقد: اگر این استدلال در تقدّم پدر بزرگ درست باشد، نظیر آن در مورد مادر بزرگ، - به خصوص مادر بزرگ مادری - نیز صادق خواهد بود؛ پس باید گفت همچنان که مادر مقدّم بر پدر یا پدر بزرگ است، مادر بزرگ مادری نیز مقدّم بر پدر یا پدر بزرگ پدری است(3).
2- اولویت تشریعی: از آنجا که در روایات مورد بحث، تنها از پدر و مادر یاد شده و نامی از سایر بستگان برده نشده است، میباید برای یافتن حکم حضانت آنها به آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(4)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است، برخی از خویشاوندان بر سایر افراد برتری دارند؛ استناد کرد که به مقتضای آن، پدر بزرگ کودک بر سایر بستگان او تقدّم دارد.
نقد: به نظر نمیرسد بتوان با این آیه اولویت پدر بزرگ پدری کودک را بر سایر افرادی
که با او در یک طبقه از ارث هستند، اثبات کرد(5)مگر اینکه پدر بزرگ و مادر بزرگ را حقیقتا پدر و مادر بدانیم که در این صورت، باید مادر بزرگ مادری را بر پدر و پدر، بزرگ
پدری را بر مادر مقدّم بدانیم(6).
نتیجه
به نظر ما در صورتی که هیچیک از پدر و مادر زنده نباشند، نگهداری از کودک به پدر بزرگِ پدری کودک سپرده میشود، زیرا - همچنان که گذشت - سرپرستی و ولایت بر کودک از جمله وظایف و مسؤولیتهای پدر و پدر بزرگ اوست که با وجود هریک از آنها، کس دیگری چنین حقی را ندارد و مادر هم در صورتی که زنده باشد تنها به مدت هفت سال حق دارد کودک را در کنار خود نگاه داشته با او زندگی کند، نه اینکه سرپرست و ولیّ او به حساب آید.
بهترین شاهد بر درستی این مطلب آن است که رسیدگی و تصرف در اموال کودک و همچنین تصمیمگیری درباره ازدواج او دست کم پیش از رسیدن به سن بلوغ، همسطح با پدر یا در غیاب وی، تنها بر عهده پدر بزرگ اوست؛ پس میتوان چنین نتیجه گرفت که به طریق اولی نگهداری و اداره زندگی کودک نیز بر عهده اوست(1).
با توضیحات گذشته به خوبی روشن میشود اشکال مرحوم شهید ثانی مبنی بر اینکه هیچ ملازمهای میان ولایت بر مالِ کودک و نگهداری او وجود ندارد، زیرا اگر چنین
ملازمهای وجود میداشت میبایست پدر و پدر بزرگ پدری بر مادر، پیش از هفت سال هم مقدّم میبودند و حال آنکه چنین نیست(2)وارد نخواهد بود، زیرا: اولاً، در مدت هفت سال نخست، مادر سرپرست کودک خود نبوده، بلکه حق دارد از او نگهداری کند؛
ثانیا: واگذاری حضانت کودک به مادر در خلال آن مدت به واسطه دلیل خاص است، پس میتوان روایت ایوب بن نوح را به منزله مخصصی دانست برای آنچه که ولایت بر کودک را بر عهده پدر یا پدر بزرگ او میداند.
حضانت کودک پس از مرگ پدر بزرگ: اگر بپذیریم که حضانت کودک پس از پدر و مادر بر عهده پدر بزرگ پدری اوست و فرض کنیم که هیچکدام از آنها زنده نباشند، مسؤولیت نگهداری کودک بر عهده چه کسی خواهد بود؟
اول، خویشاوندان به ترتیب نزدیکی: بر این اساس، نگهداری کودک بر عهده سایر خویشاوندان اوست به ترتیب میزان نزدیکی آنها به او (اقرب فالأقرب)(1).
دوم، وارثان به ترتیب میزان ارثبری: پیروان این نظریه بر این باورند که پس از مرگ پدر بزرگ، حضانت کودک بر عهده بستگان اوست به ترتیبی که اگر کودک از دنیا میرفت، از او ارث میبردند(2)
بیشتر، ر.ک: قواعد الاحکام، 3/102؛ کشف اللثام، 2/106؛ مسالک الأفهام، 8/431؛ جواهر الکلام، 31/296.
.نقد، اولاً: به نظر نمیرسد که این دو نظریه تفاوتی ماهوی با یکدیگر داشته باشند، زیرا کم یا زیاد بودن میزان سهم افراد از ارث، دلیل بر میزان دور یا نزدیک بودن نسبت
خویشاوندی آنهاست(3).
فاضل هندی برای اثبات ملازمه میان میزان سهم افراد از ارث و درجه خویشاوندی آنها، بدون هرگونه توضیحی، به دو آیه «ءَابَآؤکُمْ وَ أبْنَاؤکُمْ لاتَدْرُونَ أیُّهُمْ أقْرَبُ لَکُمْ نَفْعَا»(4)، شما نمیدانید که کدامیک از پدران یا فرزندانتان برای شما سودمندتر هستند؛ و «وَ
أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(5)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است،
برخی از خویشاوندان بر سایر افراد برتری دارند؛ استناد کرده است(6).
ثانیا: هیچ دلیلی بر اعتبار میزان خویشاوندی یا ارثبری در نگهداری کودک وجود ندارد و آیه ارحام نیز تنها دلالت بر اولویت برخی از بستگان بر برخی دیگر دارد و این
برای اثبات مطلوب ما کافی نیست(7).
شاید با ملاحظه همین جهات باشد که محقق حلّی در تأثیر میزان ارث بری بر نگهداری کودک تردید کرده است(8).
سوم، سرپرست قانونی: با نبود پدر، مادر و پدر بزرگ، اگر کودک از خود مالی داشته
باشد، حاکم کسی را برای نگهداری (تربیت) او به خدمت میگیرد و اگر مالی نداشته باشد، نگهداری از او، نظیر تأمین هزینههایش، واجب کفایی بوده که همه مؤمنان موظف به انجام آن هستند(1).
نقد، اولاً: تعیین سرپرست قانونی برای کودک و واگذاری اداره زندگی او به چنین فردی هنگامی درست است که کودک ولیِّ خاص نداشته باشد؛ اما اگر وصیِّ پدر یا پدر بزرگ وجود داشته باشند، دیگر نوبت به حاکم نمیرسد تا او در این خصوص اقدام کند.
ثانیا: دلیلی برای درستی تفصیل میان داشتن مال و نداشتن آن وجود ندارد، چرا که در هر دو صورت حاکم به عنوان قیّم عام، موظف به اداره زندگی کودک است چه به شکل مستقیم و چه به شکل غیر مستقیم.
ثالثا: آن چنان که پس از این خواهد آمد، برای نگهداری از یک کودک، باید شرایط خاصی در آن فرد وجود داشته باشد؛ بنابر این، تنها مؤمن بودن برای این منظور کافی
نبوده، فرض وجوب کفایی بدون لحاظ آنها وجاهت فقهی ندارد.
رابعا: در بحث حضانت کودکان بی سرپرست به تفصیل توضیح خواهیم داد که تأمین هزینههای زندگی چنین کودکانی بر عهده حکومت اسلامی است.
چهارم، وصیّ: بر اساس این نظریه، حضانت کودک پس از مرگ پدر و مادر و پدر بزرگ پدری، به وصی پدر واگذار میشود و اگر پدر، وصی نداشت یا وصی او هم از دنیا رفته بود، انجام این وظیفه بر عهده وصی پدر بزرگ کودک است.
واگذاری حضانت کودک به وصی، به این خاطر است که وصی، جانشین پدر و پدر بزرگ است و از جمله وظایف پدر و پدر بزرگ، حضانت کودک و تربیت اوست(2).
افزون بر اینکه، روایت ابن ابی عمیر نیز گرچه دلالت بر اولویت مادر بر وصی دارد، ولی از همین مطلب میتوان به دست آورد که وصی نیز در مورد حضانت کودک وظیفهای دارد.
مرحوم نجفی، ضمن طرح این نظریه، معتقد است که احتمال انتقال حضانت کودک به وصیِ پدر و وصی پدر بزرگ در میان فقها، طرفدار ندارد(1).
به نظر ما، با توجه به توضیحات گذشته، همین نظریه درست است، زیرا وصی پدر یا پدر بزرگ، جانشین خاص آنهاست که با اختیارات ایشان در امور کودکان نابالغ دخالت میکند.
شایان ذکر است مرحوم نجفی پس از طرح نظریه انتقال وظیفه اداره زندگی کودک پس از فوت پدر و پدر بزرگ به وصیّ آنها، بر این باور است که این وظیفه در صورت نبود
وصیّ، به خویشان کودک بسته به میزان ارث بری آنها منتقل میشود و در صورت نبود چنین خویشاوندانی، انجام این وظیفه به حاکم و سپس به شکل وجوب کفایی به همه
مسلمانان سپرده میشود(2).
به نظر ما - همچنان که بعد از این نیز توضیح خواهیم داد - سپردن کودک به بستگان او بسته به میزان ارث بری آنها، هیچ مستند فقهی ندارد.
نظریه دوم، خویشاوندان کودک با رعایت مراتب ارث (أولی بمیراثه): در میان فقها
هستند کسانی که بر این باورند که با مرگ پدر و مادر، نگهداری کودک به بستگان و خویشاوندان او میرسد به ترتیبی که ارث میبرند(3).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب به دو دلیل استناد شده است:
1- آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(4)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است، برخی از خویشاوندان نسبت به برخی دیگر برتری دارند: این آیه در مقام بیان اولویت و تقدّم برخی از بستگان نسبت به برخی دیگر است که حذف متعلّق این اولویت، دلیلی است بر عمومیت این اولویت نسبت به ارث، حضانت و مانند آن(5).
نقد: اگر بتوانیم برای این اولویت چنین عمومیتی را اثبات کنیم، آن وقت میتوان گفت
که عمومیت اولویت خویشاوندان نسبت به یکدیگر، حضانت کودک را نیز در بر میگیرد، ولی تمام سخن در این است که چنین عمومیتی را نمیتوان برای این آیه پذیرفت(1)، به عنوان مثال نمیتوان به استناد چنین اولویتی مدعی شد که در مسأله ازدواج، گروهی از بستگان بر دیگران اولویت دارند؛ بلکه این آیه تنها در مقام بیان درجات و مراتب خویشاوندان انسان در استفاده از ارث اوست.
2- نیازمندی کودک: تردیدی نیست که کودک نیازمند تربیت و حضانت است، پس به
مقتضای این حکمت میباید کسی عهده دار تربیت و نگهداری از او شود. چنین کسی هرچه به کودک نزدیکتر باشد، به پذیرش این مسؤولیت سزاوارتر است(2).
نقد: در اینکه کودک تا پیش از رسیدن به سن بلوغ نیازمند به سرپرستی است که نیازهای مادی و معنوی او را برطرف سازد، کمترین شکی نیست، ولی اشکال در این است که نزدیکی و دوری نسبت خویشاوندی، نمیتواند عامل تعیین کننده افراد باشد، بلکه برای این منظور باید به دنبال شاخصههای دیگری چون صلاحیتهای اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی گشت.
حالت اول، وجود خویشاوندان در طبقه یکسان: اگر بپذیریم که میزان در اولویت بستگان، درجه و طبقه ورّاث است(3)، این سؤال مطرح میشود که اگر چند نفر در یک طبقه قرار داشته باشند، چگونه میتوان یک فرد از میان آنها را برای نگهداری از کودک
انتخاب کرد؟
برای این منظور، در کتب فقهی ملاکهای گوناگونی مطرح شده است:
اولویت عمه بر خاله: برخی بر این باورند که عمه مقدّم بر خاله است، زیرا: مقدار ارث بری آنها متفاوت است، سهم عمه از ارث، نصف و سهم خاله، یک ششم است؛ افزون بر اینکه آیه شریفه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(4)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است، برخی از خویشاوندان بر سایر افراد برتری دارند؛ نیز بر این مطلب
دلالت دارد(1).
نقد: محقق طوسی ضمن نقل عکس این نظریه، یعنی تقدّم خاله بر عمه، از شافعی(2)،
مدعی است که نسبت خاله و عمه به کودک یکسان بوده، چنانچه با هم جمع شوند برای انتخاب یکی از آنها از قرعه استفاده میشود(3)، زیرا هر دو در یک درجه (طبقه) هستند(4)و تفاوت آنها در میزان ارث بری، باعث ترجیح یکی بر دیگری نمیشود(5).
لازم به یادآوری است، گرچه شیخ طوسی در این مسأله، تفاوت در میزان ارث بری را عامل ترجیح نمیداند، ولی در مقایسه میان خواهر پدری و خواهر مادری، خواهر پدری را مقدّم میداند به این دلیل که سهم بیشتری از ارث میبرد که این خود نشانه نزدیکی و پیوند بیشتر است(6).
این تناقض باعث شده است که مرحوم نجفی مدعی شود که نظرات شیخ طوسی در مسأله طبقات ارث از یک اضطرابی برخوردار است؛ سپس خود در حل و رفع این تناقض مینویسد: «ممکن است علت برابری عمه و خاله، صرف نظر از بیشتر بودن سهم عمه، به این خاطر باشد که از یک سو، بیشتر بودن سهم عمه باعث تقدّم او میشود و از سوی دیگر در روایت بنت حمزه، خاله همطراز مادر معرفی شده است؛ تعارض این دو مطلب با هم، باعث طرح نظریه مساوات و قرعه میان آنها میشود»(7).
به هر حال، در مقابل نظریه مساوات عمه و خاله که از سوی شیخ طوسی مطرح شده است، علامه حلی، تساوی عمه و خاله را در نگهداری کودک خالی از اشکال ندانسته(8)، در این مسأله فتوایی نمیدهد (توقف)(9).
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: السرائر، 2/653.
2) الخلاف، 5/136. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: الام، 5/92؛ مختصر المزنی، ص235؛ الوجیز، 2/119؛ کفایة الخبار، 2/93؛ حلیة العلماء، 7/437.
3) المبسوط، 6/42؛ همچنین ر.ک: مختلف الشیعة، 7/310؛ شرایع الاسلام، 2/568.
4) الخلاف، 5/137؛ شرایع الاسلام، 2/567.
5) السرائر، 2/654.
6) الخلاف، 5/134-135.
7) جواهر الکلام، 31/299.
8) قواعد الاحکام، 3/102.
9) مختلف الشیعة، 7/310.
اولویت مادر بزرگ بر خواهر: اساس این احتمال بر این مطلب استوار است که مادر بزرگ، مادر است؛ پس همه روایاتی که موضوع آنها مادر است، مادر بزرگ را هم در بر میگیرد(1).
بنابر این، مادر بزرگِ کودک در حضانت و نگهداری او، مقدّم بر خواهرش است(2)، گرچه سهم خواهر بیشتر از سهم مادر بزرگ از ارث است(3).
نقد: مادر بزرگ حقیقتا مادر نیست، به همین دلیل میتوان اسم مادر را از او سلب کرده، بگوییم: مادر بزرگ، مادر نیست؛ چرا که در غیر این صورت، باید در خلال هفت سال اول زندگی کودک، مادر بزرگ بر پدر هم مقدّم شود(4)، از آنجا که مادر مقدّم بر پدر است.
لازم به یادآوری است که شافعی بر عکس این نظریه، معتقد است که خواهر مقدّم بر مادر بزرگ است(5)زیرا با کودک از یک رحم بیرون آمده و از یک پدر به وجود آمدهاند(6).
اولویت مادر بزرگ پدری بر مادر بزرگ مادری(7): طرفداران این نظریه به دو دلیل استناد کردهاند:
1- گرچه این دو نفر در یک طبقه قرار دارند، ولی چون سهم مادر بزرگ پدری از ارث بیش از سهم مادر بزرگ مادری است، بنابر این، مقدّم بر اوست(8).
2- از آنجا که حضانت و اداره زندگی کودک، وظیفه اصلی پدر است و پدر سزاوارتر از دیگران در این مورد است، وابستگان پدر نیز همچون او بر سایر افراد تقدّم دارند(9).
نقد: زیادی سهم الارث دلیلی بر اولویت در نگهداری از کودک نیست؛ همچنان که دلیلی بر تقدّم خویشاوندان پدر هم نداریم و به همین خاطر است که گروهی از فقها بر
1) الخلاف، 5/135.
2) الخلاف، 5/135؛ السرائر، 2/654؛ قواعد الاحکام، 3/102.
3) جواهر الکلام، 31/299.
4) جواهر الکلام، 31/299.
5) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: الأم، 5/92؛ مختصر المزنی، ص235؛ الوجیز، 2/119؛ السراج الوهاج، ص474؛ مغنی المحتاج، 3/452.
6) جواهر الکلام، 31/299.
7) قواعد الاحکام، 3/102.
8) کشف اللثام، 2/107.
9) کشف اللثام، 2/107.
این باورند که این دو نفر بر هم ترجیحی نداشته، برای تعیین سرپرست کودک به قرعه مراجعه میشود، چرا که هر دو در یک درجه نسبت به کودک قرار دارند و بر هر دو عنوان مادر نیز صادق است(1).
اولویت مادر بزرگ پدری بر خاله(2): گرچه برای این ادعا دلیلی بیان نشده است، اما دلایل گذشته برای اثبات آن کافی است؛ همچنان که نقد آن نیز چون سایر موارد است.
اولویت خویشان مادری دختر نسبت به خویشان پدری: ابن جنید (ابوعلی اسکافی)
برای اثبات این ادعا به حدیثی که از امیر المؤمنین علیهالسلام در مورد حضانت دختر حضرت حمزه سید الشهداء علیهالسلام نقل شده، تمسک میجوید(3)
لازم به یادآوری است شهید ثانی عبارتی از ابن جنید نقل میکند که فقهای متأخر نیز به پیروی از ایشان آن را به او نسبت داده و از آن استفاده کردهاند که خویشان مادری بر کودک و نه تنها بر دختر اولویت دارند و حال آنکه این مطلب در نقل علاّمه حلی که معتبرترین منبع برای آرای ابن جنید است، وجود ندارد.
مرحوم شهید ثانی نظر ابن جنید را چنین نقل میکند: «و منها قول ابن الجنید و هو إن من مات من الأبوین، کان الباقی أحق به من قرابة المیت إلا أن یکون المستحق له غیر رشید، فیکون من قرب إلیه أولی به؛ فإن تساوت القرابات، قامت القرابة مقام من هی له قرابة فی ولایته، إلی أن قال: و الأم أولی بها ما لم تتزوج، ثم قرابتها أحق من قرابة الأب لحکم النبی صلیاللهعلیهوآله بابنة حمزة لخالتها».
اما مرحوم علامه همین عبارت را به این شکل نقل میکند: «قرابة الأم أحق بالانثی من قرابة الأب لحکم النبی بابنة حمزة لخالتها». برای اطلاع بیشتر ر.ک: مختلف الشیعة، 7/310؛ مسالک الأفهام، 8/431؛ جواهر الکلام، 31/297؛ الحدائق الناضرة، 25/96؛ فقه الصادق، 22/311.
.این حدیث در متون روایی شیعه به دو صورت نقل شده است:
روایت عبید الله بن علی57*: «إنّ النّبی قضی بابنة حمزة لخالتها و قال: الخالدة والدة»(4)، پیامبر گرامی حکم کرد درباره دختر حضرت حمزه به اینکه با خالهاش زندگی میکند و فرمود: خاله، مادر است؛
روایت ابن ابی جمهور58*: «إنّ النّبی صلیاللهعلیهوآله حکم فی بنت حمزة لخالتها دون أمیر المؤمنین و جعفر علیهماالسلام و قد طالباها، لأنّها ابنة عمهما جمیعا و قال أمیر المؤمنین علیهالسلام: عندی بنت رسول اللّه و هی
أحق بها، فقال النّبی صلیاللهعلیهوآله: ادفعوها إلی خالتها، فإنّ الخالة اُم»(1)، پیامبر دختر حضرت حمزه را به خالهاش و نه امیر المؤمنین و جعفر سپرد و حال آنکه هر دو درخواست آن را داشتند، چرا که او دختر عموی هر دوی آنها بود و امیر المؤمنین فرمود: نزد من دختر رسول خداست و او سزاوارتر است به آن دختر، پس پیامبر فرمود: او رابه خالهاش دهید، زیرا خاله مادر است.
نقد، اولاً: گرچه در بیشتر روایات عبارت «فإن الخالة أم» وجود دارد که به وضوح دلالت بر تنزیل خاله به جای مادر دارد، اما در پارهای از روایات در مقام تعلیل برای
واگذاری دختر حضرت حمزه به خالهاش، عبارت «فإن النساء عورة»(2)نقل شده که به هیچ وجه در مقام بیان این تنزیل نیست.
ثانیا: بر فرض که تنزیل خاله به جای مادر را بپذیریم، آیا میشود به استناد آن، خاله را در همه موارد چون مادر دانست؟ اگر چنین باشد، باید بگوییم خاله در صورت نبود مادر تا هفت سال حضانت کودک را بر عهده میگیرد و همچنان که مادر بر پدر اولویت داشت، خاله هم در خلال این مدت بر پدر تقدّم دارد و حال آنکه کسی پایبند به چنین نتیجهای نیست.
ثالثا: حتی اگر بگوییم خاله چون مادر است، نمیتوان چنین استفاده کرد که تمامی خویشان مادری بر تمامی بستگان پدری در نگهداری کودک اولویت دارند، زیرا مورد
حدیث، اختلاف میان دو عمو زاده و اولویت خاله بر آنهاست و معلوم است که گذر از این مورد و استفاده حکمی عام نیاز به دلیل خاص دارد که در مورد بحث، وجود ندارد.
رابعا: این حدیث در متون روایی عامه نیز نقل شده است که از نظر محتوا با آنچه گذشت چندان تفاوتی ندارد، ولی دارای توضیحی است که با توجه به آن، جهت بحث کاملاً متفاوت میشود.
بیشتر محدثان سنی این حدیث را از براء بن عازب در ادامه ماجرای صلح حُدیبیه و در عُمرة القضاء نقل کردهاند، به این ترتیب که پس از گذشت سه روز از حضور پیامبر ا
کرم صلیاللهعلیهوآله در شهر مکه به منظور انجام مراسم عمره، حضرت عازم مدینه شدند که دختر حمزه به دنبال ایشان میگشت و صدا میزد: عمو، عمو؛ امیر المؤمنین علیهالسلام او را به صدیقه طاهره علیهاالسلام میسپارد و از ایشان میخواهد که مراقب او باشند؛ جعفربن ابیطالب و زیدبن حارثه(1)نیز با اطلاع از ماجرا، مدعی شدند که میباید کودک نزد آنان باشد؛ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله کودک را به جعفر میسپارد، چرا که همسرش (اسماء بنت عمیس)، خاله اوست(2).
از مضمون برخی روایات چنین بر میآید که عماره (أمامه)(3)دختر حمزه علیهالسلامبا مادر
خود (سلمی بنت عمیس) در مکه زندگی میکرده است که به علت ممانعت قریش نتوانسته بود به پدر خود بپیوندد، حال که پس از شهادت پدر، پیامبر گرامی با بستن قرارداد صلح حُدیبیه به مکه آمده، از ایشان میخواهد او را تنها نگذاشته، با خود به
مدینه ببرند؛ بنابر این، بحث حضانت از او مطرح نیست و اختلاف عمو زادهها هم در این مطلب است که این دختر جوان در مدینه با کدامیک از آنها زندگی کند(4)و به همین جهت
بحث نامحرم بودن او مطرح میشود(5).
افزون بر اینکه در بیشتر این روایات جملهای وجود دارد که بر اساس آن، دختر حضرت حمزه علیهالسلام، دختری است بالغ و رشید که حضانت او خود بهخود منتفی است.
بر اساس روایات موجود در جوامع روایی شیعه و سنی، امیر المؤمنین علیهالسلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهمیپرسد که شما چرا این دختر را به همسری خود در نمیآورید؟ پیامبر پاسخ میدهند که او دخترِ برادرِ رضاعی من است، چرا که حمزه علیهالسلام هم عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله
1) زید بن حارثة وصی حضرت حمزه بوده است؛ ر.ک: بحار الانوار، 20/372.
2) مسند احمد، 1/115؛ صحیح بخاری، 3/168 و5/84-85؛ سنن ابی داود، 1/509؛ السنن الکبری، 8/5-6؛ فتح الباری، 7/385-393؛ تحفة الاحوذی، 6/26؛ خصائص امیر المؤمنین علیهالسلام، ص151؛ کنز العمال، 5/580، شماره14033.
3) لازم به یادآوری است، اسم این دختر بنابر نقل برخی منابع، «فاطمه» است؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: شرح اصول الکافی، 6/167؛ مائة منقبة، ص114، شماره47.
4) فتح الباری، 7/388.
5) فتح الباری، 7/390.
است و هم برادر رضاعی ایشان(1)و به همین جهت او را به ازدواج سلمة بن ابی سلمة(2)در میآورد(3).
لازم به یادآوری است که بنابر روایت ابی سعید السکری، این دختر تا زمان شهادت حضرت جعفر بن ابی طالب علیهالسلام نزد ایشان میماند، سپس با وصیت او به خانه امیر المؤمنین علیهالسلام فرستاده میشود تا به سن بلوغ میرسد، در این زمان حضرت امیر علیهالسلام به
پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیشنهاد میکند که او را به ازدواج خود درآورد که ایشان با این توجیه که او دختر برادر رضاعی ایشان است با این کار مخالفت میکنند(4)ولی این نقل با سایر
روایات سازگار نبوده، شواهد تاریخی (زمان شهادت حضرت حمزه و حضرت جعفر علیهماالسلام، سن دختر قبل از شهادت پدر و سن بلوغ و ازدواج دختران در عربستان) نیز آن را تأیید نمیکند.
به هر حال، از این پرسش و پاسخ چنین بر میآید که این دختر، کودک نیازمند به سرپرست نبوده است، بلکه دختری است جوان که در سن ازدواج قرار دارد.
نتیجه
این روایات نمیتوانند به عنوان دلیلی در بحث حضانت به حساب آیند. به همین جهت است که برخی از فقهای سنی که به این روایت در بحث حضانت خاله، استناد کردهاند در توجیه آن دچار مشکل شده، نظرات گوناگونی مطرح کردهاند:
اول: خاله مقدّم بر عمّه است، زیرا صفیه بنت عبد المطلب، یعنی عمّه این دختر در آن زمان زنده بود؛ بنابر این، خویشاوندان مادری مقدّم هستند بر بستگان پدری.
دوم: عمّه مقدّم بر خاله در حضانت است ولی در مورد این دختر، عمّه او درخواست
1) تهذیب الاحکام، 7/292، شماره1229؛ مستدرک الوسائل، 14/371، شماره16989 و16991؛ خصائص امیر المؤمنین علیهالسلام، ص151؛ ذخائر العقبی، ص7-106؛ مسند احمد، 1/115 صحیح بخاری، 5/84-85؛ السنن الکبری، 8/6.
2) لازم به یادآوری است، در برخی منابع، از «اشعث بن قیس» به عنوان همسر این خانم یاد شده است؛ ر.ک: مستدرک الوسائل، 15/112، شماره17689.
3) کنز العمال، 5/580، شماره14033.
4) فتح الباری، 7/391.
سرپرستیاش را ندارد، پس این وظیفه به خاله او واگذار میشود که گرچه خودش به طور مستقیم درخواست این کار را نداشت، ولی درخواست شوهرش (حضرت جعفر علیهالسلام) برای این کار کافی است.
سوم: واگذاری این دختر به حضرت جعفر علیهالسلام به این خاطر بوده است که او از نظر مالی، توان بیشتری داشته است.
چهارم: انتخاب حضرت جعفر علیهالسلام به این خاطر است که در او با وجود همسرش، دو
جهت وجود دارد، خویشاوندی پدری و خویشاوندی مادری، ولی در حضرت امیر علیهالسلامو زید تنها یک جهت وجود دارد(1).
اولویت خواهر تنی بر خواهر ناتنی؛
اولویت خواهر پدری بر خواهر مادری: برخی از فقیهان بر این نظرند که خواهری که با کودک از یک پدر و مادر است اولویت دارد در نگهداری از او نسبت به خواهری که با او تنها در پدر یا مادر مشترک است و همچنین خواهری که با کودک از یک پدر است نسبت به خواهری که با او از یک مادر است، اولویت دارد(2).
مرحوم علامه حلی برای اثبات این اولویت به دو مطلب استناد کرده است:
1- نزدیکی خویشاوندی بیشتر 2- داشتن سهم بیشتر از ارث(3)ولی از توضیح مرحوم نجفی چنین بر میآید که بازگشت این دو مطلب به یک چیز است، زیرا زیادی سهم الارث نزدیک بودن بیشتر را اقتضا میکند(4).
به هر حال، اگر خواهر تنی با خواهر مادری جمع شوند، اولی به میزان نصف ارث میبرد و دومی به میزان یک ششم و همچنین اگر خواهر پدری با خواهر مادری جمع شوند، اولی به میزان دو سوم و دومی به میزان یک سوم ارث میبرند، پس به مقتضای
آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(1)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است، برخی از خویشاوندان بر سایر افراد برتری دارند؛ از یک درجه از نزدیکی نسبت به کودک برخوردار نبوده، یکی بر دیگری در نگهداری از کودک اولویت دارد(2).
نقد: ابن ادریس و محقق حلی این استدلال را صحیح نمیدانند، زیرا:
اولاً: روایاتی که در آن بحث حضانت کودک مطرح است، اختصاص به پدر و مادر داشته، شامل دیگران نمیشود؛ بنابر این، هیچ دلیلی وجود ندارد که دلالت بر حضانت خواهر بکند تا بحث از اولویت خواهر تنی بر خواهر ناتنی جا داشته باشد(3)و آیه ارحام
نیز تنها بر اولویت در ارث دلالت دارد(4).
ثانیا: بر فرض که خواهر نیز در نگهداری کودک حقی داشته، وظیفهای بر عهده او باشد، ترجیح یک خواهر بر خواهر دیگر بی وجه است، زیرا هر دو در یک درجه و طبقه هستند و به همین خاطر نیز استحقاق ارث دارند و زیادی سهم یکی بر دیگری، دلیل بر نزدیکتر بودن او به کودک نیست تا حضانت از کودک به او اختصاص داشته باشد(5).
شاید با ملاحظه همین جهات باشد که شیخ طوسی در کتاب مبسوط نظر خود را تغییر داده، مینویسد: «اگر بگوییم که این دو خواهر با هم برابر هستند و بین آنها در
نگهداری کودک قرعه زده میشود، سخن قویای است»(6).
اولویت زنان بر مردان: بر اساس این نظریه، اگر پدر و مادر کودک از دنیا رفته باشند و خویشاوندان کودک همگی مرد یا همگی زن باشند، به ترتیب ارث بری، عهدهدار نگهداری از او میشوند(7).
اما اگر برخی از خویشاوندان کودک مرد و برخی زن بوده و همگی در یک درجه
باشند، زنان در نگهداری کودک، مقدّم بر مردان هستند(1)زیرا:
اولاً، از آنجا که مادر بر پدر در حضانت کودک، اولویت دارد، زنان بر مردان هم تقدّم دارند(2).
ثانیا، ساختار روحی - جسمی زن برای تربیت کودک و انجام امور زندگی او مناسبتر است، به خصوص اگر کودک دختر یا کوچک باشد(3).
ثالثا، زنان از مهربانی و عطوفت بیشتری نسبت به مردان برخوردار هستند(4).
نقد: شهید ثانی بر این استدلال اِشکال گرفته است که اطلاق آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(5)، اقتضاء دارد برابری زن و مرد و عدم ترجیح یکی بر دیگری را؛ همچنان که این اطلاق اقتضا دارد برابری کسی که سهم بیشتری از ارث دارد با کسی که سهم کمتری دارد(6).
حالت دوم، وجود خویشاوندان با ارث بری یکسان: اگر نگهداری کودک را به خویشاوندان او به ترتیب ارث بری آنها واگذار کنیم، جای این سؤال است که اگر بیش از یک وارثِ هم درجه برای کودک وجود داشته باشد، کدامیک از آن افراد میباید نگهداری کودک را بر عهده بگیرند؟
تعیین این فرد به ویژه هنگامی اهمیت بیشتری پیدا میکند که میان آنها در انجام این کار نزاع صورت گیرد.
برای حل این مشکل، سه احتمال وجود دارد: 1- حضانت مشترک 2- حضانت تناوبی 3- قرعه.
از آنجا که اشتراک در حضانت یا تناوب در آن، مقتضی مساوات مستحقان آن است، لازم است هریک از آنها با هم یا به نوبت متولّی امر زندگی کودک شوند و این باعث
آسیب دیدن کودک میشود، رجوع به قرعه برای تعیین کسی که بایستی عهده دار انجام این کار شود، مناسبترین راه به نظر میرسد(1).
به نظر ما مراجعه به قرعه در فرضی درست است که این افراد از هر جهت مساوی باشند ولی اگر چنین نباشد، گرچه در یک درجه بوده، سهم الارث برابری هم داشته باشند، میبایست کسی را برای انجام این مهم برگزید که صلاحیت بیشتری از نظر، اخلاقی، اجتماعی، مالی و ... داشته باشد، چیزی که متأسفانه فقهای پیشین کمتر به آن توجه داشتهاند، چرا که آنان حضانت کودک را به جای آنکه وظیفه حضانت کننده بدانند، حقی برای او در نظر گرفتهاند و کسی از خود نپرسیده است که به چه ملاکی سرنوشت انسانی را در حساسترین زمان به شخصی بسپاریم که تنها از پدر این کودک ارث میبرد؟ آیا کم یا زیاد بودن میزان ارثبری، معیاری درست برای گزینش و ترجیح است؟
دیدگاه ما: این نظریه که پس از مرگ پدر و مادر، نگهداری کودک به خویشاوندان او
به ترتیب ارث بردن آنها واگذار میشود، برای اولین بار توسط ابن ادریس حلی به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.
ابن ادریس این نظریه را به فقهای سنی به خصوص شافعی، نسبت داده، محقق طوسی را متهم میکند که از آنها پیروی کرده است(2).
به هر حال، رعایت مراتب ارث در واگذاری حضانت کودک از این جهت مورد نقد قرار گرفته که حضانت نوعی ولایت است و ولایت بر دیگران، چون خلاف اصل است تنها به مواردی که در روایات آمده است اکتفا میشود؛ این موارد عبارت است از مادر، پدر و پدر بزرگ پدری (به واسطه روایاتی که ولایت او را بر کودک نابالغ و غیر رشید اثبات میکند)(3).
نظریه ابن ادریس در عدم صحت انتقال حضانت از پدر و مادر به سایر بستگان، مورد توجه و تأیید برخی از فقها چون سید محمد عاملی، فاضل هندی و محدث بحرانی قرار
گرفته، آن را با عباراتی چون «وجیه»، «قوی» و «نزدیکتر به راه اعتدال» ستودهاند(1)
2/46.
.در مقابل، مرحوم علامه حلی نظریه ابن ادریس را ناشی از ناآگاهی و کم توجهی وی به فتاوای فقهای متقدّم، چون شیخ طوسی، ابن جنید و شیخ مفید میداند(2).
او سپس در تأیید مطلب خود عبارتی را از مفید چنین نقل میکند: «و إن مات الأب، قامت أمه مقامه فی کفالة الولد، فإن لم یکن له أم و کان له أب قام مقامه فی ذلک، فإن لم یکن له أب و لا أم، کانت الأم - التی هی الجدة - أحق من البعداء»(3).
به هر حال، گروهی از فقها با استناد به مطالبی در صدد بیان نادرستی سخن ابن ادریس برآمده، سرایت مسؤولیت حضانت را به افراد دیگری غیر از پدر و مادر، امری صحیح میدانند.
این مطالب از این قرار است:
1- آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(4)، بر اساس آنچه در کتاب خدا آمده است، برخی از خویشاوندان بر سایر افراد برتری دارند؛ به عمومیت خود، اثبات میکند ولایت را برای همه خویشاوندان(5).
2- آیه کریمه «وَ مَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إذْ یُلْقُونَ أقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ»(6)، و تو نزد ایشان نبودی هنگامی که قلمهای خود را برای قرعه به آب میاندختند تا کدامیک مریم را سرپرستی
کند؛ بر این مطلب دلالت دارد که در آن زمان، غیر از پدر و مادر، دیگران نیز میتوانستند سرپرستی کودک را بر عهده بگیرند؛ مؤید این مطلب، آیه کریمه «وَکَفَّلَهَا زَکَرِیَّا»(7)، و
زکریا نگهداری او را بر عهده گرفت، است چرا که زکریا علیهالسلام عهده دار اداره زندگی مریم شد(1).
3- روایت عبید الله بن علی که دلالت میکرد بر انتقال حضانت به خاله، نیز حاکی از این مطلب است که حضانت کودک تنها به عهده پدر، مادر و پدر بزرگ پدری نیست(2).
4- تردیدی نیست که کودک نیازمند به تربیت و سرپرستی است، حال اگر بستگان نزدیک او اقدام به چنین کاری نکنند، زندگی کودک تباه میشود(3).
5- ولایت پدر بزرگ پدری بر اموال کودک، مستلزم اولویت او در حضانت از وی نیست، زیرا اگر ملاک در نگهداری کودک، ولایت در اموال باشد، میباید چنین ادعا کرد که پدر بر مادر اولویت دارد و پدر بزرگ با نبود پدر، بر مادر اولویت دارد و حال آنکه
چنین ادعایی به اتفاق همه فقها نیز نادرست است، زیرا مادر در نگهداری از کودکِ خود،
مقدّم بر پدر بزرگ است(4).
به نظر ما هیچیک از این مطالب نمیتوانند ملاک اثبات حکم شرعی الهی باشند، زیرا:
1- سخن شیخ مفید در مورد جانشینی مادر بزرگ و پدر بزرگ پدری و همچنین مادر بزرگ مادری به جای پدر، هیچ ارتباطی با مسأله انتقال حضانت به وارثان پدر ندارد، بلکه مبتنی بر اصل دیگری است؛ پس این عبارت نمیتواند مؤیدی برای مطلوب ما باشد.
همچنین نظر ابن جنید مبنی بر اولویت خویشاوندان مادری دختر نسبت به
خویشاوندان پدری او نیز هیچ ارتباطی با این مسأله پیدا نمیکند؛ بنابر این، همان گونه که ابن ادریس ادعا کرده است، نظریه انتقال حضانت کودک به وارثانِ پدر، تنها در کلام شیخ
طوسی آمده است و اکثر فرضهایی را که ایشان در این باره در کتاب خلاف مطرح کرده است، مطالبی است که فقهای عامه بر آن پافشاری میکنند.
2- آیه ارحام در مقام بیان نابرابری خویشاوندان و برقراری رابطه طولی میان آنهاست، یعنی به عنوان مثال، نسبت عموی یک فرد به او با نسبت پسر عموی وی به او یکی نیست، ولی آیا از این آیه میتوان به خاطر حذف متعلقِ اولویت، چنین استفاده کرد
که برتری خویشاوندان نسبت به هم در همه امور است؟
به نظر ما، اثبات چنین مطلبی از این آیه امکانپذیر نیست، زیرا راهی برای احراز این
مطلب نداریم که متکلم در مقام بیان تمام موارد اولویت بوده است تا عدم بیان او دلالت
بر اطلاق اولویت داشته باشد؛ بلکه شواهد و قراین خارجی حکایت از این دارد که این آیه تنها در مقام بیان ترتیب میان خویشاوندان در میزان ارثبری آنهاست.
3- اینکه بنا بر نقل قرآن کریم، راهبان در به دست گرفتن اداره زندگی مریم علیهاالسلام، قرعه انداختند، دلالت بر مشروع بودن آن در فقه اسلامی نیست.
افزون بر اینکه نزاع بر سر واگذاری حضانت (کفالت) مریم علیهاالسلام از این جهت بود که به واسطه نذر مادر وی، او میبایست در درون معبد زندگی کند و کسی جز راهبان مجاز به زندگی در درون معبد نبود.
4- پیش از این درباره روایت عبید الله بن علی به تفصیل سخن گفتیم و توضیح دادیم که بر اساس قراین تاریخی که در متون روایی عامه وجود دارد، نمیتوان پذیرفت که موضوع آن بحث حضانت کودک به معنایی است که مورد نظر ما است.
5- در اینکه کودک نیازمند به تربیت است، تردیدی وجود ندارد، اما آیا این وظیفه تنها بر عهده بستگان کودک است به طوری که دیگران نمیتوانند از عهده انجام آن
برآیند؟
به عنوان مثال، کودکانی که با حمایت و اشراف مراکز امدادی، نظیر بهزیستی رشد و نمو کرده، به سن بلوغ میرسند، آیا تباه میشوند و نمیتوانند تربیت درستی پیدا کنند؟
6- به نظر ما، ولایت پدر بزرگ بر اموال کودک و همچنین ازدواج او، خود بهترین دلیل بر این واقعیت است که از نظر قانونگذار اسلام، نگهداری از کودک بر عهده پدر یا پدر بزرگ اوست و اگر انجام این کار در خلال هفت سال اول زندگی کودک بر عهده مادر او
گذاشته میشود، به واسطه دلیل خاص است.
نظریه سوم، خویشاوندان پدری (عُصْبَه): از جمله نظرات مطرح در فقه اسلامی برای نگهداری کودک پس از مرگ پدر و مادرش، این است که خویشاوندان پدری وی که از ایشان در متون فقهی تعبیر به «عصبه» میشود، عهده دار انجام این وظیفه میشوند.
محقق طوسی در کتاب خلاف این نظریه را در خلال دو مسأله بیان میکند. او در مسأله51 مینویسد: «عمو، پسر عمو، پسر عموی پدر و خویشاوندان پدری، در مورد حضانت جانشین پدر هستند»(1)سپس در مسأله52 چنین ادامه میدهد: «برای هیچیک از خویشان پدری کودک (عصبه) با وجود مادر، حضانتی نیست»(2).
جمع میان این دو مسأله به این است که اگر پدر و مادر از دنیا رفته باشند، بستگان پدریِ کودک، جانشین پدر در مسأله حضانت میشوند.
نکته جالب توجه این است که محقق طوسی، هم برای اثبات جانشینی «عصبه» نسبت به پدر و هم برای اثبات تقدّم مادر بر «عصبه» به آیه کریمه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(3)، استناد کرده، در توضیح مسأله اول مینویسد: «این آیه عام
است و در همه احکام جاری است»(4).
او همچنین برای اثبات جانشینی خویشان پدری در جای پدر به روایت عمارة الجرمی، استناد میکند.
این روایت را محدثان سنی چنین نقل میکنند: عمارة الجرمی قال: «خیّرنی علی بن ابیطالب بین اُمّی و عمّی، ثمّ قال لأخ لی، أصغر منّی: و هذا أیضا لو بلغ مبلغ هذا لخیّرته»(5)، آزاد گذاشت علی بن ابی طالب من را میان مادر و عمویم، سپس به برادر کوچکتر من فرمود: این هم اگر به سن او برسد، او را آزاد خواهم گذاشت .
لازم به یادآوری است که شافعی در ادامه از عمارة نقل میکند که وی در آن هنگام، بین هفت تا هشت سال سن داشته است(1).
نقد: نظریه عصبه که در بحث ارث مطرح شده است، از نظر فقهای شیعه امری است باطل(2)و روایات فراوانی از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام در مذمّت آن به ما رسیده
است.
روایت حسین بزاز: «أمرت من یسأل أبا عبد الله علیهالسلام، المال لمن هو، للأقرب أو العصبة؟ فقال: المال للأقرب و العصبة فی فیه التراب»(3)، از کسی خواستم که از حضرت صادق علیهالسلام بپرسد، اموال متوفی به چه کسی میرسد، نزدیکترین افراد یا خویشان پدری؟ امام فرمود: اموال به نزدیکترین افراد میرسد و دهان خویشان پدری، پر از خاک باد.
نظریه چهارم، خاله کودک: از جمله نظراتی که از سوی برخی از معاصران مطرح
شده، این است که با نبود پدر و مادر، حضانت کودک به خاله او واگذار میشود و با نبود خاله یا قبول نکردن او، این وظیفه به پدر بزرگ پدری کودک واگذار میشود و با نبود او،
وصیِ پدر عهده دار انجام این وظیفه میشود، سپس این وظیفه به حاکم شرع منتقل شده، چرا که او ولیّ هر کسی است که ولیّ ندارد و با نبود حاکم، خویشان کودک به ترتیب ارثبری این وظیفه را بر دوش میکشند(4).
نقد: به نظر ما، این تفصیل فاقد اعتبار است، زیرا نه دلیل خاصی چنین ترتیبی را ترسیم میکند و نه جمع میان روایات اقتضاء آن را دارد.
روایت اولویت خاله، اولاً: هیچ ارتباطی با بحث حضانت کودک غیر بالغ ندارد؛ ثانیا: اطلاقی ندارد که شامل دو فرض بود و نبود پدر بزرگ پدری بشود، بلکه اتفاقا در مورد دختر حضرت حمزه علیهالسلام، پدر بزرگ او یعنی حضرت عبد المطلب علیهالسلام سالها پیش از دنیا رفته بود؛ پس نمیتوان به واسطه این روایت، خاله را بر پدر بزرگ پدری کودک مقدّم داشت.
افزون بر این، بر اساس جمله «فإذا مات الأب فالاُم أحق من العصبة»، هرگاه پدر بمیرد، مادر سزاوارتر است به کودک از خویشان پدری، از روایت داود بن حصین، باید گفت که خویشان
پدری مقدّم بر همه افراد بوده، پس از مادر عهده دار انجام این وظیفه میشوند، پس دلیلی ندارد که دیگران را بر آنها مقدّم بداریم.
البته معلوم است که نمیتوان با استفاده از آیه «وَ أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللّهِ»(1)، اثبات کرد که مادر بر عصبه مقدّم است(2)، چون این آیه ناظر به تقدیم وارثی خاص بر وارث دیگر نیست، بلکه تنها بر اصل رعایت ترتیب میان وارثان، تأکید میورزد.
نتیجه
از آنچه گذشت چنین به دست آمد که اگر پدر و مادر کودک زنده نباشند، اداره زندگی او به ترتیب به پدر بزرگ پدری، وصیِّ پدر یا پدر بزرگ و حاکم اسلامی منتقل میشود.
شکی نسیت که بر اساس روایات موجود، مادر افزون بر شیر دادن به کودک خود، در برههای از زمان عهده دار نگهداری از کودک خود است که این زمان حداکثر تا هفت سال پس از تولد کودک ادامه دارد.
حال جای این پرسش است که مادر برای انجام این مهم میبایست چه شرایطی را دارا باشد؟
در متون فقهی برای مادر شرایطی در نظر گرفته شده است که فقدان هریک از آنها باعث از بین رفتن صلاحیت مادر برای انجام این مهم میشود.
البته نباید از این مطلب نیز غفلت کرد که اگر بر عهده گرفتن حضانت کودک مشروط به تحقق این شرایط است، تفاوتی میان مادر و سایر افرادی که هم طراز یا جانشین او در
این کار هستند، نیست.
از مجموع آنچه در متون فقهی آمده به هشت ویژگی برای نگهداری کودک میتوان دست یافت:
برخی از فقها بر این باورند که اگر فرزندْ، مسلمان به حساب میآید، یعنی دارای پدرِ
مسلمان است، میباید مادر او نیز مسلمان باشد(1).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب که مادر غیر مسلمان نمیتواند مسؤولیت نگهداری از کودکِ مسلمانش را بر عهده بگیرد، به مطالبی استناد شده است:
1- تأثیر گذاری بر کودک: مادر غیر مسلمان میتواند با تأثیر گذاشتن بر کودک، زمینه انحراف او را از اسلام فراهم کرده، زمینه پیدایش افکار خود را در فرزندش ایجاد کند(2)و به عبارت دیگر، باعث گمراهی او شود(3).
نقد: به واسطه این گونه مطالب نمیتوان از اطلاق روایاتی که دلالت بر اولویت مادر بر نگهداری از کودک خود دارد، دست بر داشت(4).
2- نبود ولایت کافر بر مسلمان: اگر حضانت و نگهداری کودک را ولایت بر او بدانیم،
مادر غیر مسلمان نمیتواند عهده دار این مسؤولیت باشد، زیرا غیر مسلمان بر مسلمان به مقتضای آیه شریفه «وَلَن یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»(5)، خدا کافران را بر مؤمنان
مسلط نکرده است؛ هیچ گونه ولایتی ندارد(6).
به عبارت دیگر، نسبت میان آیه نفی سبیل و روایات حضانت، عموم من وجه است، زیرا گاهی حضانت هست ولی نفی سبیل صادق نیست، نظیر جایی که مادر مسلمان است؛ گاهی نفی سبیل صادق است، ولی روایات حضانتِ مادر شامل آن نمیشود، مانند مالکیت ابتدایی غیر مسلمان بر برده مسلمان و گاه هر دو با هم صادقاند، مثل مادر
غیر مسلمانی که میخواهد از کودک خود نگهداری کند.
در مورد صدق دو دلیل یا اجتماع آنها با هم، گرچه قاعده اوّلی اقتضای تساقط آنها و رجوع به عمومات یا اصول عملی را دارد، ولی در این مورد خاص، آیه کریمه را مقدّم بر روایات حضانت دانسته، حکم میکنیم به اینکه مادر غیر مسلمان نمیتواند زمام امور
زندگی کودکِ خود را بر عهده بگیرد(1).
نقد: به نظر ما این استدلال نمیتواند درست باشد، زیرا:
اولاً: منظور از «نفی سبیل» در آیه، حجت است نه تسلط، زیرا کارفرمای غیر مسلمان بر کارگر مسلمان خود تسلط دارد به گونهای که وی میباید در ازای دستمزدی که میگیرد، وظیفه خود را انجام دهد؛ بنابر این، علو اسلام مستلزم عدم ثبوت ولایت کافر
بر مسلمان نیست(2).
ثانیا: به نظر ما حضانت، ولایت نیست تا انجام آن از سوی مادر غیر مسلمان، موجب ولایت کافر بر مسلمان شود؛ بلکه حضانت در اصطلاح فقهی به همان معنای لغوی خود به کار میرود، یعنی زیر پر و بال گرفتن و به عبارت دیگر، نگهداری کودک را بر عهده گرفتن.
تحقق چنین معنایی از سوی هر کسی که باشد، موجب ولایت او بر کودک نمیشود، به خصوص که پدر کودک نیز زنده است و در دوره حضانت مادر، یعنی دورهای که کودک با مادر خود گذران زندگی میکند، ارتباط میان پدر و کودک باقی است.
مرحوم خوانساری در این باره مینویسد: «هر حقی نسبت به مسلمان، ولایت بر او نیست، نظیر بردهای که مملوک انسان کافری بوده، پس از مملوکیت، مسلمان میشود»(3).
ثالثا: اگر میزان در صحت حضانت، تأثیر حضانت کننده بر اعتقاداتِ کودک باشد، اولاً: کودک شیر خوار یا کودک غیر ممیزی که کمتر از هفت سال سن دارد، اعتقادی ندارد تا به وسیله او به آنها آسیبی برسد؛ ثانیا: تأثیر منفی حضانت کننده بر مبانی دینی
کودک، در فرضی هم که مسلمان باشد، قابل تصوّر است، زیرا چه بسا فردی به ظاهر مسلمان باشد ولی با داشتن عقاید فاسد یا منحرف، بیش از فرد غیر مسلمان، کودک را به انحراف بکشاند.
3- روایت صدوق59*: «الاسلام یعلو و لایُعلی علیه»(4)، اسلام بر همه چیز برتری مییابد ولی
چیزی بر اسلام برتری نمییابد.
مرحوم نجفی با استناد به این حدیث، معتقد است که حضانت حتی اگر به معنای ولایت هم نبوده، بلکه به معنای سزاوار (احق) بودن نیز باشد، اسلام شرط تحقق آن است(1)چرا که اسلام برتر از هر چیز است و چیزی بر او برتری پیدا نمیکند.
این حدیث صرف نظر از ضعف سندی آن، از جهت دلالی نیز محل تأمل است، زیرا از نظر معنایی مجمل بوده، در معنای آن، دو مطلب قابل بررسی است:
اختصاص و عدم اختصاص به مسأله ارث: آیا این حدیث اختصاص به مسأله ارث
دارد یا اصلی است کلّی که در تمامی موارد قابل جریان است(2)؟
به نظر ما، این حدیث در صدد بیان قاعدهای کلّی نیست بلکه تنها ناظر به مسأله ارث بردن مسلمان از کافر است، زیرا شیخ صدوق این حدیث را از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله به این شکل نقل میکند: «الاسلام یعلو و لایعلی علیه و الکفار بمنزلة الموتی، لایحجبون و لایرثون»(3)، اسلام بر هر چیزی برتری مییابد ولی چیزی بر اسلام برتری نمییابد، کافران چون مردگان هستند، مانع ارث بردن دیگران نمیشوند، خود هم ارث نمیبرند.
اینکه مسلمان از کافر ارث میبرد ولی کافر از مسلمان ارث نمیبرد و کافر نمیتواند مانع از ارث بردن مسلمان شود، اگرچه در طبقه مقدّم وراث باشد، مسألهای است که در سایر روایات نیز بدان تأکید شده است:
روایت نبوی: «الاسلام یعلو و لایعلی علیه، نحن نرثهم و لایرثونا»(4)، اسلام بر هر چیزی برتری مییابد
ولی چیزی بر اسلام برتری نمییابد، ما از ایشان ارث میبریم ولی ایشان از ما ارث نمیبرند؛
روایت حسن بن صالح: «المسلم یحجب الکافر و الکافر لایحجب المؤمن و لایرثه»(5)، مسلمان مانع
ارث بردن کافر میشود ولی کافر مانع ارث بردن مسلمان نشده از او ارث نمیبرد.
اختصاص این حدیث به بحث ارث مسلمان از کافر، آن هنگام به خوبی روشن
میشود که در این مطلب دقت شود که صدوق آن را در خلال چند حدیث دیگر از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، با این مضامین نقل میکند: «الاسلام لایزید و لاینقص»(1)، اسلام میافزاید ولی چیزی کم نمیکند؛ «فالاسلام یزید المسلم خیرا و لایزیده شرا»(2)، اسلام به مسلمان خیر میافزاید ولی شرّ او را زیاد نمیکند.
نا گفته نماند که تنها ابن ابی جمهور احسایی این حدیث را در یک جا بدون ذکر ذیل آن به صورت قانونی کلّی به این شکل: «الاسلام یعلو و لایعلی علیه»(3)، اسلام بر هر چیزی برتری مییابد ولی چیزی بر اسلام برتری نمییابد، نقل کرده که نمیتواند مبنای حکم فقهی قرار بگیرد.
اجمال مفهومی: اگر فرض کنیم که حدیث نبوی دلالت بر اصلی کلی داشته باشد که در همه ابواب فقهی قابل استناد باشد، معنای آن چیست؟
فقها در اینکه معنای این جمله چیست، احتمالات متعددی را مطرح کردهاند که وجود آنها باعث اجمال معنای حدیث و عدم صحت استدلال به آن میشود؛ آن احتمالات از این قرار است:
1- اسلام بر بقیه ادیان غلبه پیدا میکند(4)2- اسلام برترین ادیان است(5)3- حقیقت اسلام مبتنی بر دلایل واضح و برهانهای آشکار است، پس اسلام به خودی خود، برتری دارد(6)4- عدم برتری غیر مسلمان بر مسلمان(7)5- تشویق مسلمانان به گسترش و سیطره علمی و خارجی جهانی اسلام(8)6- اسلام نسخ نمیشود(9)7- جعل احکام شرعی که باعث برتری مسلمان میشود(10)8- جواز برتری مسلمان بر غیر مسلمان(11)
1) من لا یحضره الفقیه، 4/344، شماره5717.
2) من لا یحضره الفقیه، 4/344، شماره5718.
3) عوالی اللئالی، 1/126 شماره118.
4) یزدی، حاشیة المکاسب، ص31؛ مصباح الفقاهة، 1/490؛ فقه الصادق، 13/75 و14/157.
5) یزدی، حاشیة المکاسب، ص31.
6) یزدی، حاشیة المکاسب، ص31؛ خویی، کتاب الطهارة، 8/91؛ خمینی، کتاب الطهارة، 3/311؛ فقه الصادق، 13/75؛ مصباح الفقاهة، 1/490 و5/90
7) خمینی، کتاب الطهارة، 3/311.
8) خمینی، کتاب البیع، 2/545.
9) یزدی، حاشیة المکاسب، ص31؛ فقه الصادق، 13/75.
10) اصفهانی، حاشیة المکاسب، 2/446؛ فقه الصادق، 13/75 و15/40.
11) اصفهانی، حاشیة المکاسب، 2/446.
9- عدم تشریع حکمی که باعث برتری غیر مسلمان بر مسلمان شود(1).
از جمله اساسیترین شرایط نگهداری کودک توسط مادر، عاقل بودن اوست(2).
مادر اگر از سلامت عقلی برخوردار نباشد، نمیتواند حضانت کودک خود را بر عهده بگیرد(3)، زیرا نه تنها قادر به حفظ و حراست از کودکِ خود نیست، بلکه نیازمند آن است که کسی او را تحت حمایت خود قرار داده، حضانتش را به عهده بگیرد(4).
انواع جنون: گرچه در اینکه شخص دیوانه صلاحیت نگهداری کودک را ندارد، تردیدی نیست ولی این سؤال میان فقها مطرح است که آیا در این حکم تفاوتی میان جنون ادواری و جنون فراگیر وجود دارد یا نه؟
نظریه اول، عدم تفاوت: در میان فقهایی که معتقدند میان دو نوع جنون ادواری و
فراگیر، تفاوتی نیست، دو رأی کاملاً متناقض وجود دارد:
امکان حضانت: جنون مادر چه از نوع فراگیر آن باشد و چه از نوع ادواری، باعث از بین رفتن حق مادر در حضانت کودک خود نمیشود، بلکه چون سایر امور شخص دیوانه، تصمیمگیری در این مورد به ولیِّ مادر، واگذار میشود.
به عبارت دیگر، حضانت، ولایت نیست تا گفته شود که شخص دیوانه صلاحیت ولایت داشتن بر کسی را ندارد؛ بنابر این، حضانت با جنون قابل جمع است(5).
نقد: انتقال وظیفه نگهداری کودک به مادرِ دیوانه، احتیاج به دلیل دارد(6)، به ویژه
هنگامی که پدرِ کودک یا پدر بزرگِ پدری کودک زنده و در سلامت جسمی و عقلی باشند.
عدم امکان حضانت: برخی بر این باورند که هیچ تفاوتی میان انواع جنون وجود
نداشته، در هر دو صورت، نمیتوان کودک را به مادر سپرد؛ مگر اینکه دفعات بروز حالت جنون در مادر بسیار بسیار کم و از نظر زمانی نیز طولانی نباشد(1)که در این صورت
جنون مادر چون بیماریای است که پس از به وجود آمدن، از بین میرود؛ بنابر این، مادر
حق دارد از کودک خود مراقبت کند(2).
نقد: مرحوم نجفی ضمن رد چنین ادعایی، معتقد است که اگر دفعات بروز جنون زیاد هم باشد، در زمانی که مادر سلامت خود را باز مییابد، صلاحیت نگهداری کودک خود را دارد، حال با تمسک به اطلاق دلایل حضانت، میتوان گفت در حال بروز آن حالت نیز همچنان، آن دلایل شامل او میشود(3).
نظریه دوم، تفاوت: به نظر ما، نگهداری کودک تنها در فرضی امکانپذیر است که مادر برخوردار از سلامت عقلی باشد، چرا که فرد دیوانه که خود برای اداره زندگیاش فاقد تواناییهای لازم است، چگونه قادر خواهد بود از فرد دیگری نگهداری کند؟
بنابر این، اگر مادر دارای جنون فراگیر باشد، بدون شک صلاحیت نگهداری کودکِ خود را ندارد و انتقال این مطلب به ولیّ مادر کاملاً بی اساس است، زیرا حضانت کودک،
نظیر حقِ شفعه، حق تحجیر، خیار فسخ و حقوقی از این دست نیست تا با از بین رفتن صلاحیت مادر، تصمیمگیری درباره آنها به ولیّ او منتقل شود، بلکه حضانت کودک وظیفهای بر عهده مادر است که با تحقق جنون، امکان انجام آن وجود ندارد.
اما اگر جنون مادر، ادواری باشد به گونهای که مادر قادر به انجام وظایف خود بوده، عروض آن، موجب به خطر افتادن سلامت جسمی و روحی کودک نمیشود، مادر میتواند همچنان در زمان تعیین شده، نگهداری از کودک خود را بر عهده داشته باشد.
البته روشن است که اگر معیار جواز نگهداری کودک، توانایی مادر باشد، هنگامی میتوان به مانع نبودن جنون ادواری نظر داد که دفعات عروض این حالت چندان زیاد نباشد که زندگی کودک را تحت تأثیر قرار داده، عملاً توان مادر را در نگهداری کودک
و
بر طرف کردن نیازمندیهای او از بین ببرد؛ بنابر این، بعید نیست نظر مرحوم سبزواری در اینکه بقای حق حضانت مادر، مشروط به این است که دفعات بروز حالت جنون در او بسیار بسیار کم و از نظر زمانی نیز طولانی نباشد(1)، سخنی قابل اعتماد باشد.
بنابر این، اطلاق صدر ماده1170 قانون مدنی نسبت جنون مادر، نمیتواند درست باشد: «اگر مادر در مدتی که حضانت طفل با اوست، مبتلا به جنون شود یا به دیگری شوهر کند، حق حضانت با پدر خواهد بود»(2).
بیماریهای مُزمن و مُسری: برای فقیهانی که جنونِ مادر را مانعی از نگهداری کودک میدانند، پرسشی جدید به وجود آمده است که آیا بیماریهای مزمنی که امید بهبودی در آنها وجود ندارد، از نظر حکم، چون جنون هستند یا نه؟
از آنجا که این بحث در برخی از متون فقهی به طور مستقل مورد بررسی قرار گرفته است، مناسب خواهد بود که ما هم گفتگو درباره مانع بودن یا مانع نبودن بیماریهای مُزمن و مُسری را در جای خود مورد بررسی قرار دهیم.
از جمله شرایط حضانت مادر، برده نبودن اوست(3).
بررسی دلایل: برای اثبات اعتبار این شرط که امروز دیگر برای آن مصداقی وجود ندارد، به چند مطلب استناد شده است:
1- منافات ولایت با بردگی: حضانتِ نوعی ولایت بر حفظ و تربیت کودک است و برده ولایت بر چیزی ندارد(4).
نقد: به نظر ما، از آنجا که حضانت، ولایت به معنای مصطلح نیست، پس میتواند با نگهداری کودک توسط شخصی که در بند بردگی است، قابل جمع باشد.
2- منافات حضانت با ملکیت: منافع کنیز متعلق به مالک اوست، پس وقت آزادی
ندارد تا به حضانت کودک برسد(1)، حتی اگر مالک او اجازه چنین کاری را بدهد، زیرا مالکِ برده میتواند هر زمانی که بخواهد، اجازه خود را پس بگیرد که در این صورت، کودک آسیب خواهد دید(2).
نقد: اولاً، اینکه برده از خود اختیاری ندارد به این نحو نیست که در هیچ موردی نتواند اِعمال قدرت بکند، چرا که به عنوان مثال اختیار طلاق همسرش به دست خود اوست(3).
ثانیا، روایاتی که دلالت بر اولویت و تقدّم مادر میکرد، از این جهت مطلق بوده شامل هر مادری میشود، چه آزاد باشد چه برده(4).
ثالثا، از آنجا که ازدواج مادر با اجازه مالکِ خود بوده و نگهداری کودک از لوازم ازدواج است؛ بنابر این، اولویت حق مالک، موجب از بین رفتن اولویت مادر در نگهداری از کودک خود نمیشود(5).
3- روایات: همان گونه که پیش از این گفته شد، بر اساس سه روایت فضیل بن یسار، داود رقی و جمیل بن دراج - ابن بکیر، پدر مادامی که برده است نمیتواند عهده دار نگهداری از کودک خود شود؛ از این مطلب چنین بهدست میآید که بردگی مانع از حضانت است، حال اگر این مانع در مادر نیز وجود داشته باشد، صلاحیت نگهداری از کودک خود را ندارد(6).
روایت فضیل بن یسار60*: «أیّما امرأة حرّة تزوّجت عبدا فولدت منه أولادا، فهی أحق بولدها منه و هم أحرار، فإذا أعتق الرجل، فهو أحق بولده منها لموضع الأب»(7)، هر زن آزادی که با بردهای ازدواج
کند و از او بچه دار شود، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از آن مرد، هرگاه مرد از قید بردگی رهایی یابد، سزاوارتر است به نگهداری کودکش از آن زن، به واسطه جایگاه پدر.
روایت داود رقی61*: «لیس للعبد أن یاخذ منها ولدها و إن تزوّجت حتّی یعتق، هی أحق بولدها منه مادام مملوکا، فإذا أعتق فهو أحق بهم منها»(1)، برده تا زمانی که آزاد نشده است، حق ندارد فرزندان خود را از مادرشان جدا کند، حتی اگر مادر ازدواج هم کرده باشد؛ مادر سزاوارتر به فرزندان خود است مادامی که پدر برده است، هرگاه پدر آزاد شد، سزاوارتر به فرزندان خود است از مادرشان.
روایت جمیل و ابن بکیر62*: «فی الولد من الحُر و المملوکة، قال: یذهب الی الحر منهما»(2)، درباره کودکی که از پدر آزاده و مادر برده متولد میشود، فرمود: به هرکدام که آزاد هستند ملحق میشود.
نقد: استدلال به این روایات به منظور اثبات مانع بودن بردگی از پذیرش حضانت مادر، از دو جهت قابل خدشه است:
اولاً، مورد دو روایت داود و فُضیل مانعیت بردگی از حضانت پدر است و حکم به مانعیت آن برای حضانت مادر، هنگامی صحیح است که مدعی یقین به نبود تفاوت میان مادر و پدر در این باره شویم.
ثانیا، روایت جمیل ناظر به برده نبودن کودک (حرّیت) به واسطه حرّیت یکی از پدر یا مادرش است(3).
نتیجه
حکم به مانعیت بردگی از حضانت کودک توسط مادر، امری است مشکل(4)گرچه به واسطه دو روایت فضیل و داود، برده بودن پدر مانع از نگهداری کودک توسط اوست.
لازم به یادآوری است برخی از فقهای سنی با استناد به اطلاق دو روایت «لاتولّه والدة عن ولدها»(5)و «من فرّق بین والدة و ولدها، فرّق اللّه بینه و بین الأحبة یوم القیامة»(6)، همچنین این
1) الکافی، 6/45، شماره5؛ تهذیب الاحکام، 8/107، شماره361.
2) الکافی، 5/492، شماره1.
3) جامع المدارک، 4/476.
4) جامع المدارک، 4/476.
5) الجامع الصغیر، 2/745، شماره9872؛ کنز العمال، 5/576-577، شماره14023 و9/75، شماره 25023؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، 6/418؛ الفردوس بمأثور الخطاب، 5/131؛ السنن الکبری، 8/5؛ نصب الرایة، 6/266.
6) مسند احمد، 5/413؛ همچنین ر.ک: سنن دارمی، 2/228؛ سنن ترمذی، 2/376، شماره1301 و3/64، شماره1613؛ السنن الکبری، 9/1260؛ مسند شهاب، 1/280، شماره455-456؛ عوالی اللئالی، 2/249، شماره20.
مطلب که حق حضانت مستثنای از منافع برده است؛ بر این باورند که میشود آزادگی را در درستی حضانت شرط ندانست(1).
حبس و تبعید مادر: در زمان ما، بحث از احکام بردگی به خاطر از بین رفتن موضوع آن، بیفایده است، ولی این بحث به حکم تنقیح مناط، در دو مورد، یعنی جایی که مادر به واسطه ارتکاب جرمی زندانی شده یا در اردوگاه کار اجباری زندگی میکند، میتواند سودمند باشد.
توضیح مطلب: بر اساس مقررات حقوقی اسلام، اگر انسان غیر مسلمانی با شرایطی خاص به بردگی فرد مسلمانی درآید، از اِعمال قدرت در بسیاری از امور زندگی خود محروم بوده، نمیتواند به جهت برقراری رابطه مالکی و مملوکی، مستقل از مالک خود، درباره زندگیاش تصمیمگیری کند.
تردیدی نیست که این ملاکها در مورد انسانی که در زندان یا اردوگاه کار اجباری بهسر میبرد نیز میتواند یافت شود، حال جای این سؤال است که آیا کودک به همراه مادرش به زندان فرستاده میشود تا زیر نظر مادر به زندگی خود ادامه دهد، هرچند مادر
در اداره زندگی خود، قادر به تصمیمگیری مستقل نیست یا کودک را از مادر جدا کرده، به واسطه نا مناسب بودن فضای چنین مکانهایی و تأثیر منفیای که بر روند شکلگیری شخصیت کودک میگذارد، او به پدر یا کسانی که از نظر حقوقی جانشین او هستند، سپرده میشود؟
از جمله شرایط مادر برای بر عهده گرفتن نگهداری کودک خود، این است که نباید در خلال این مدت ازدواج کند(2).
بررسی دلایل: برای اثبات چنین شرطی، فقهای مسلمان به دلایلی استناد کردهاند:
1- روایات(1): با توجه به اینکه پیش از این، هنگام بررسی نظر صدوق درباره حضانت مادر پس از رسیدن کودک به سن دو سالگی(2)، روایاتی که موضوع آنها ازدواج مادر است را به تفصیل از نظر سند و دلالت بررسی کردیم؛ اکنون به شکلی گذرا همان را بازگو میکنیم:
روایت داود رقی: «عن امرأة حرّة نکحت عبدا فأولدها أولادا، ثمّ إنّه طلّقها فلم تُقِم مع وُلْدِها و تزوّجت، فلمّا بلغ العبد أنّها تزوّجت، أراد أن یأخذ وُلْدَهُ منها و قال: أنا أحق بهم منکِ إن تزوّجت، فقال: لیس للعبد أن یأخذ منها ولدها و إن تزوّجت حتّی یُعتَق، هی أحقِ بوُلدها منه مادام مملوکا، فإذا أُعتِقَ فهو أحق بهم منها»(3)، زن آزادهای با بردهای ازدواج کرده و پس از آنکه چند بچه به دنیا آورد، شوهرش او را طلاق داد. زن حاضر نشد به پای فرزندان خود بنشیند و ازدواج کرد. هنگامی که شوهر سابقش از ماجرا باخبر شد، تصمیم گرفت با این استدلال که من پس از ازدواج کردن تو، سزاوارتر به فرزندان خود هستم، فرزندانش را از او بگیرد؛ امام علیهالسلام فرمود: برده تا زمانی که آزاد نشده است، حق ندارد فرزندان خود را از مادرشان جدا کند، حتی اگر مادر ازدواج هم کرده باشد، مادر سزاوارتر به فرزندان خود است مادامی که پدر برده است، هرگاه پدر آزاد شد، سزاوارتر به فرزندان خود است از مادرشان.
روایت حفص بن غیاث: «عن رجل طلّق امرأته و بینهما ولد، أیّهما أحق به؟ قال: المرأة ما لم تتزوّج»(4)مردی با داشتن فرزند از همسر خود جدا شد، کدامیک سزاوارتر هستند به آن فرزند؟ فرمود: زن مادامی که ازدواج نکند.
مرسله منقری: «عن الرجل یطلّق امرأته و بینهما ولد، أیّهما أحق بالولد؟ قال: المرأة أحق بالولد ما لم
تتزوّج»(5)، مردی زن خود را در حالی که از او فرزندی داشت، طلاق داد، کدامیک سزاوارتر به آن فرزند هستند؟ فرمود: زن سزاوارتر به نگهداری از کودک خود است مادامی که ازدواج نکند.
روایت عبد اللّه بن عمرو بن العاص:«إنّ امرأة قالت: یا رسول الله صلیاللهعلیهوآله، إنّ ابنی هذا، کان بطنی
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: مسالک الأفهام، 8/424؛ نهایة المرام، 1/469؛ فقه الصادق، 22/305.
2) ر.ک: المقنع، ص360؛ مختلف الشیعة، 7/306؛ المهذب البارع، 3/426.
3) الکافی، 6/45، شماره 5؛ تهذیب الاحکام، 8/107، شماره 361.
4) من لا یحضره الفقیه، 3/435، شماره 4502.
5) الکافی، 6/45، شماره3؛ تهذیب الاحکام، 8/105، شماره354.
لها وعاء و حجری لها حواء و ثدیی له سقاء و إنّ أباه طلّقنی و زعم أنّه ینتزعه منّی، فقال النبی صلیاللهعلیهوآله: أنت أحق به ما لم تنکحی»(1)، زنی به پیامبر گرامی اسلام فرمود: این فرزند من است، شکمم برای او چون ظرف و خانهام چون حریم و سینهام آشامیدنی گاه او بود، پدرش مرا طلاق داده است و گمان کرده که میتواند او را از من جدا سازد؛ پیامبر فرمود: تو سزاوارتر به کودک خود هستی مادامی که ازدواج نکردهای.
روایت ابو هریره: «الاُم أحق بحضانة إبنها ما لم تتزوّج»(2)، مادر سزاوارتر به نگهداری فرزند خود است مادامی که ازدواج نکند.
از میان این روایات، تنها روایت داود رقی از نظر سندی معتبر است، زیرا روایت سلیمان بن داود منقری به خاطر مردد بودن راوی آن بین حفص بن غیاث و فرد دیگری (سلیمان بن داود المنقری عن حفص بن غیاث أو غیره)، از نظر سندی اعتبار ندارد(3)روایت مرسله سلیمان بن داود منقری، نیز به واسطه ارسال ضعیف است؛ روایت عبد الله بن عمرو بن العاص گرچه در جوامع روایی شیعه تنها در عوالی اللئالی نقل شده و روایات این کتاب به واسطه مشیخهای که ابن ابی جمهور احسایی در اول کتاب بیان کرده است از حد ارسال خارج شده، معتبر است ولی این روایت به خاطر عدم توثیق بلکه تفسیق عبد الله بن عمرو بن العاص حجت نیست؛ روایت ابو هریره نیز فاقد سند بوده، مستند آن تنها نقل عامه است که حجّیت نخواهد داشت.
روایت داود را از نظر معنایی به دو بخش میتوان تقسیم کرد:
سؤال: بردهای پس از اطلاع از ازدواج همسرش، در صدد گرفتن کودکِ خود از مادرش میشود.
پاسخ: امام علیهالسلام در مقام پاسخ دو مطلب را یادآور میشوند: اول: مادر اولویت دارد به نگهداری کودکش، حتی اگر ازدواج کند، در صورتی که پدر برده باشد؛ دوم: پدر اولویت دارد به اداره زندگی کودکش اگر از بردگی رهایی یابد
گرچه مانع بودن ازدواجِ مادر از حضانت کودک در سؤال راوی امری مسلّم دانسته شده است، ولی چون فهم اشخاص نمیتواند ملاکی برای حکم الهی باشد، ناگزیر باید تنها به پاسخ امام علیهالسلاممراجعه کرد.
امام علیهالسلام در پاسخ خود بحثی از مانعیت ازدواج مادر به میان نمیآورند، بلکه تنها به این مطلب اشاره میکند که بردگی پدر مانع از به عهده گرفتن حضانت کودک است؛ اما بعید نیست بگوییم از نظر امام علیهالسلام نیز مانع بودن ازدواجِ مادر، مسلّم بوده است، زیرا جمله «و ان تزوجت حتی یعتق» به خوبی بر این مطلب دلالت میکند که ازدواج گرچه مانعی برای بدست گرفتن حضانتِ کودک توسط مادر است، ولی بردگی پدر نیز مانعی از سپردن کودک به اوست و چون مانعیت بردگی پدر قویتر از مانعیت ازدواج مادر است، کودک همچنان نزد مادر خود باقی میماند و با از بین رفتن مانع قویتر یعنی بردگی پدر،
کودک به او سپرده میشود.
با این توضیحات به خوبی روشن میشود که بحث کردن از نسبت این حدیث با روایت ایوب بن نوح که برای مادر تا هفت سال حق حضانت مقرر کرده بود و بیان این مطلب که نسبت میان این دو روایت عموم من وجه است و میبایست به مرجحات رجوع شود و روایت ایوب بن نوح به واسطه شهرت مقدّم است(1)کاملاً بیوجه است، زیرا روایت داود رقی در مقام مانعیت ازدواج مادر و بردگی پدر است و روایت ایوب بن نوح در مقام بیان حق مادر است، اگر مانعی وجود نداشته باشد.
بنابر این، برای روایت ایوب اطلاقی باقی نمیماند تا بگوییم دلالت بر این دارد که مادر تا هفت سال اولویت دارد چه در خلال این مدت ازدواج بکند یا نکند؛ همچنان که این روایت از این جهت اطلاقی ندارد که مادر تا هفت سال اولویت دارد چه پدر برده باشد و چه برده نباشد.
1) فقه الصادق، 22/306.
نتیجه
به نظر ما اگر مادر در خلال هفت سال نخست زندگی کودک خود، ازدواج کند، این ازدواج موجب از بین رفتن حق او در نگهداری از کودکش میشود.
2- اتفاق فقها (اجماع): مرحوم شهید ثانی مدعی اتفاق فقهای شیعه بر مانع بودن ازدواج مادر از بر عهده گرفتن حضانت کودکِ خود است(1).
نقد: به نظر نمیرسد که بتوان به این اجماع به عنوان دلیل مستقل استناد کرد، چرا که بعید نیست دلیل چنین ادعایی روایات وارد در مسأله باشد؛ بنابر این، این اجماع معلوم یا محتمل المدرک است.
3- بازماندن از وظایف مادری: با برقراری رابطه زناشویی میان مادر و مردی دیگر، مادر موظف است تمام وقت خود را صرف شوهر و برآوردن حقوق او کند، طبیعی است در این صورت دیگر قادر نخواهد بود که به وظایف مادری خود در نگهداری از کودکش عمل کند(2).
نقد: به نظر این دلیل نمیتواند مانعی از بر عهده گرفتن نگهداری کودک باشد، زیرا حقوق شوهر به گونهای نیست که نگذارد زن هیچ کار دیگری را انجام دهد، به خصوص که اگر این کار مادر با اجازه و رضایت شوهر دوم او انجام شود(3).
نا گفته نماند پاسخ از این دلیل به مقایسه آن با زمانی که مادر در گرو ازدواج با پدرِ کودک است(4)، درست نیست؛ زیرا بحث از حضانت مادر آن گونه که پیش از این نیز توضیح دادیم، هنگامی مطرح میشود که زن از شوهر خود جدا شده یا شوهرش از دنیا رفته باشد؛ بنابر این، اگر زن و شوهر با یکدیگر زندگی میکنند، دیگر چیزی بر عهده مادر وجود ندارد تا مانع از حقوق زناشویی باشد، بلکه انجام امور کودک از جمله وظایف ناشی از حق زوجیت است.
موقعیت زمانی ازدواج مادر: به هر حال، در اینکه ازدواج مادر موجب سقوط حق حضانت و نگهداری از کودکش میشود، تردیدی میان فقها وجود ندارد(1)، ولی از آنجا
که این ازدواج میتواند در موقعیتهای زمانی متفاوت و با افراد گوناگونی صورت پذیرد، نظرات گوناگونی در کتابهای فقهی از قرون نخستین تا کنون مطرح شده که توجه به آنها ضروری است.
احتمال اول، ازدواج در زمان حیات پدرِ کودک: شکی نیست که اگر مادر در زمانی که پدرِ کودک زنده است و هیچ مانعی هم برای پذیرش کودک خود ندارد، ازدواج کند، نگهداری از کودک به پدرش سپرده میشود و او بر مادر در انجام این کار، اولویت خواهد داشت(2).
البته واضح است که برای ازدواج مادر، دو فرض تصور دارد:
1- ازدواج دوباره با پدر کودک: اگر مادر دوباره با همسر سابقِ خود و پدرِ کودکش ازدواج کند، دیگر بحث از حضانت کودک خود به خود منتفی است، چرا که تمام ادله حضانت ناظر به صورتی هستند که این دو از یکدیگر جدا شده باشند؛ بنابر این، تمسک به اطلاق ادله مانعیت ازدواج و ادعای اینکه حق حضانت مادر با ازدواج با همسر سابق خود، نیز ساقط میشود، زیرا به هر حال، ازدواج تحقق پذیرفته است(3)جدا بی اساس
است چرا که مانعیت ازدواج مادر به خاطر رعایت حق پدر کودک و نرفتن کودک به دامن زندگی مرد دیگری است، حال که مادر دوباره به کانون اصلی زندگی خود برگشته، دیگر چنین سخنی معنا نخواهد داشت، بلکه کودک زیر سایه پدر و مادر خود، رشد و نمو کرده، مسیر بالندگی را میپیماید.
توجه به این نکته نیز ضروری است که تعبیر به بقای حضانت مادر در صورت
ازدواج
دوباره با شوهر سابق و پدر کودکش(1)روا نیست، زیرا پیش از این توضیح دادیم که بحث از حضانت کودک و تعیین اولویت برای یکی از پدر و مادر تنها در جایی درست است که این دو با طلاق از یکدیگر جدا شده باشند، اما در صورتی که هر دو در کانون خانواده در کنار هم زندگی میکنند، اصلاً چنین بحثی مطرح نیست.
2- ازدواج با غیر از پدر کودک: به نظر میرسد، ازدواج مادر بر اساس ظاهر روایات، زمانی باعث از بین رفتن حق او در نگهداری کودکش میشود که پدر کودک زنده بوده، مادر با مرد دیگری ازدواج کند(2).
لازم به یادآوری است که برخی از فقهای سنی با بیان تفصیلی، مدعی اند که اگر مادر با عموی کودک، پسر برادر یا پسر عمهاش ازدواج کند، حق حضانت او از بین نرفته، همچنان نگهداری از کودکش را بر عهده خواهد داشت(3).
برای کسانی که معتقدند ازدواج مادر با مرد دیگری غیر از شوهر سابقش، مانع از نگهداری کودکِ خود است، این سؤال مطرح است که آیا انجام رابطه زناشویی (نزدیکی) در این کار تأثیری دارد یا نه؟
برخی بر این باورند که اطلاق روایات و سخنان فقها بر این مطلب دلالت دارد که ازدواج مادر، باعث از بین رفتن حق او میشود، چه مادر با شوهر دوم خود نزدیکی داشته باشد یا نداشته باشد(4)اما در مقابل، هستند کسانی که از بین رفتن حق مادر را مشروط به زمانی میکنند که مادر با شوهر دوم خود نزدیکی کرده باشد(5)، چون تنها در
این فرض است که مادر مشغول به تأمین حقوق همسرِ دوم خود میشود که این مانع از تربیت و نگهداری از کودک است(6).
به نظر ما، به مقتضای اطلاق روایت داود رقی، ازدواج مادر موجب از بین رفتن حق او
میشود، چه با شوهر دوم خود نزدیکی داشته باشد و چه نداشته باشد(1)، زیرا نفس ازدواج کردن، تعهدی را برای زن و مرد به وجود میآورد نه نزدیکی جنسی؛ افزون بر اینکه اصلاً دلیل سقوط حق مادر با ازدواج، تضاد آن با حقوق شوهر دوم نیست، بلکه در نظر گرفتن مصلحت کودک است، زیرا زندگی کردن با پدر در شرایط متعارف، به مراتب بر زندگی کردن در کنار مردی دیگر ترجیح دارد.
ذیل ماده 1170 قانون مدنی ناظر به همین احتمال بوده، اطلاق آن شامل دو فرض نزدیکی و عدم نزدیکی مادر با شوهر دوم خود میشود: «اگر مادر در مدتی که حضانت طفل با او است ... به دیگری شوهر کند، حق حضانت با پدر خواهد بود»(2).
احتمال دوم، ازدواج در زمان فوت پدرِ کودک: برخی از فقها، با بیان احتمال دومی، معتقدند که اعتبار شرط ازدواج تا زمانی است که پدر زنده باشد(3)، یعنی اگر پدر از دنیا رفته باشد، دیگر ازدواج مادر مانعی از انجام وظایف مادری نیست، پس اگر مادر پس از مرگ پدرِ کودک، ازدواج هم کرده باشد، کودک نزد او باقی میماند.
به عبارت دیگر، ازدواج نکردن مادر تنها برای ترجیح مادر بر پدر با وجود سایر شرایط معتبر است(4).
نقد: آنچه برای ما در اثبات این احتمال مهم است، بررسی دلیلی است که مفاد آن چنین حکمی باشد.
پیش از این به تفصیل سخن گفتیم که اگر پدرِ کودک از دنیا رفته باشد، نگهداری و اداره زندگی کودک پس از هفت سال نخست زندگی کودک، بر عهده پدر بزرگ پدری اوست؛ بنابر این، مانعیت ازدواج مادر تنها در فرضی مطرح است که حضانت کودک با اوست. در چنین فرضی نیز باید به سراغ دلیلی برویم که ازدواج را مانع میداند.
اگر این دلیل روایت داود رقی باشد، از آن چنین بر میآید که مادر با ازدواج کردن، صلاحیت خود را برای نگهداری از کودکش از دست میدهد و معلوم است که با نبود
صلاحیت، دیگر بحث از زنده بودن و زنده نبوده پدر، بی معنی است؛ پس باید کودک را به پدر یا کسی که جانشین اوست سپرد.
نظیر این مطلب در جایی جاری است که دلیل از بین رفتن حق مادر در حضانت از کودک خود، منافات آن با حقوق شوهر دومش باشد، چرا که اگر بپذیریم اشتغال به حقوق زناشویی مانع از انجام وظایف مادری است، هیچ تفاوتی میان زنده بودن و زنده نبودن پدر کودک وجود ندارد.
نتیجه
ازدواج مادر موجب از بین رفتن حق او در نگهداری از کودکش میشود، چه پدر کودک، زنده باشد یا نباشد، زیرا ازدواج کردن موجب از بین رفتن صلاحیت او در نگهداری از کودکش میشود؛ بنابر این، این ادعا که ازدواج مادر باعث از بین رفتن حق حضانت او نمیشود، اگر باقی شرایط در او جمع باشد(1)، نادرست است.
و روشن است که در این مسأله اثری برای رضایت شوهر دوم در نگهداری کودک وجود ندارد(2)، زیرا روایاتی که از ازدواج مادر به عنوان مانع یاد میکند، اطلاق داشته، دو صورت رضایت و عدم رضایت شوهر دوم را دربرمیگیرد(3)افزون بر اینکه مانعیت ازدواج به واسطه رعایت حق کودک و حق پدر اوست.
تجدید پذیری حق مادر: اگر بر اساس روایت داود رقی، ازدواج مادر مانع از ادامه
زندگی کودک نزد او باشد، این بحث مطرح میشود که اگر مادر از شوهر دوم خود جدا شود، آیا میتواند دوباره نگهداری کودک خود را بر عهده بگیرد یا نه؟
نظریه اول، بازگشت: بر اساس این نظریه، اگر مادر از شوهر دوم خود جدا شود، حق
او در به عهده گرفتن حضانت کودکش، بر میگردد(4).
از آنجا که بازگشت حق مادر تنها در جایی تصور دارد که مادر حق نگهداری از کودک خود را در صورت نبود این مانع، داشته باشد، اگر کسی بگوید مادر تا هفت سال نگهداری از کودک خود را چه پسر باشد و چه دختر بر عهده دارد، با جدا شدن از همسر دوم خود، این حق را تا آن زمان دوباره به دست میآورد؛ اما اگر کسی بگوید مادر نسبت
به پسر تا دو سال و نسبت به دختر تا هفت سال حق حضانت دارد، بحث از بازگشت دوباره حق مادر، تنها نسبت به فرزند دختر قابل طرح است. با ملاحظه همین جهت است که ابن حمزه مدعی است: حق مادر در نگهداری از فرزند دختر خود برمی گردد، اگر از همسر دوم خود جدا شده یا توبه کند(1).
زمان بازگشت: با توجه به اینکه در فقه اسلامی جدایی زن از مرد به دو نوع رجعی و باین تقسیم میشود، برای فقهای ما این پرسش مطرح شده است که آیا در بازگشت حق مادر، تفاوتی میان این دو نوع طلاق وجود دارد یا نه؟
تفاوت میان طلاق رجعی و باین: در فقه اسلامی زن هنگامی که از شوهر خود به طلاق
رجعی جدا میشود، تا پایان زمان عده خود، از همه حقوقی که پیش از جدایی داشت برخوردار است به همین جهت شوهر او میتواند به نشانه بازگشت از نظر خود در جدایی، با او نزدیکی کند(2).
به همین دلیل است که برخی از فقها معتقدند حق حضانت مادر، هنگامی به او برمیگردد که مادر به طلاق باین از شوهر دوم خود جدا شده باشد یا اگر طلاق او از نوع
رجعی است، عدهاش پایان پذیرفته باشد(3).
بنابر این، اگر مادر به طلاق رجعی از همسر دوم خود جدا شده باشد، از آنجا که هنوز رابطه زناشویی میان آنها کاملاً قطع نشده است، حق حضانت مادر به او بر نمیگردد(4).
عدم تفاوت میان طلاق رجعی و باین: از کلمات برخی از فقها چنین بر میآید که ملاک در
بازگشت حق مادر، جدایی از شوهر دوم است چه طلاق رجعی باشد چه باین(1)، زیرا در طلاق رجعی هم انجام وظایف زناشویی بر زن واجب نیست، پس میتواند با فراغ بال از کودک خود نگهداری کند(2).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب به چند دلیل استناد شده است:
1- روایت عبد اللّه بن عمرو بن العاص63*: رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در این روایت
با گفتن جمله «أنت أحق به ما لم تنکحی»(3)، تو سزاوارتر به او هستی مادامی که ازدواج نکنی، حق مادر را در نگهداری کودکِ خود، معلق به ازدواج او کرده است؛ بنابر این، با از بین رفتن ازدواج، حق مادر در این خصوص باقی است، همچنان که قبل از ازدواج نیز باقی بود(4). این مطلب بهتر قابل درک خواهد بود، اگر دقت شود که کلمه «ما» در آن جمله، ظرف زمان است، یعنی «در زمانی که در آن ازدواج نکردهای»(5).
نقد: این روایت صرف نظر از ضعف سندی، از نظر دلالی نیز محل تأمل است، زیرا این روایت تنها بر این مطلب دلالت دارد که تا مادامی که مادر ازدواج نکرده است، در حضانت کودک خود بر سایر افراد اولویت دارد، ولی از کجای آن میتوان بهدست آورد که اگر مادر از شوهر دوم خود جدا شد، دوباره حقش به او بر میگردد.
2- مفهوم مانعیت: از متون دینی چنین بر میآید که ازدواج مادر، مانعی است از ترتب حکم حضانت بر مادر و واضح است که مانع و عدم مانع دخالتی در ترتب احکام ندارند، بلکه در عدم ترتب حکم دخالت دارند، زیرا تأثیر مانع به این نحو است که وجودش، مؤثرِ در عدم ترتبِ حکم است نه اینکه عدمش مؤثر در وجود حکم باشد؛ بنابر این، احقّیت به مقتضای خود همچنان باقی بوده، دلالت بر اولویت مادر دارد(6).
3- از بین رفتن مانع: تردیدی نیست که قانون حضانت به منظور تأمین مصالح کودک
وضع شده است. ازدواج مادر باعث سرگرم شدن او به انجام وظایف زناشویی و حقوق شوهر میشود که به مراتب از حق حضانت قویتر است(1)، حال اگر مادر از همسر خود جدا شود، آن مانع از بین رفته، میتواند نگهداری از کودک خود را دوباره بر عهده بگیرد(2).
نظریه دوم، عدم بازگشت: در میان فقهای شیعه، هستند کسانی که بر این باورند، جدا شدن مادر از شوهر دوم خود، موجب بازگشت حق او در حضانت از کودکش نمیشود.
بررسی دلایل: پیروان این نظریه برای اثبات مدعای خود به چند مطلب تمسّک کردهاند:
1- مفهوم غایت: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در روایت عبد الله بن عمرو، غایت استحقاق حضانت مادر را، ازدواج او قرار داده است و چون مادر ازدواج کرد، حق از او بیرون میرود و بازگشت آن حق، دلیل شرعی میخواهد(3).
2- موارد مشابه: در سایر مواردی که شخص دارای حقی است و این حق از بین میرود، دیگر بازگشت نخواهد کرد؛ به عنوان مثال، در عده طلاق رجعی، زن حقّ سُکنی دارد، ولی این حق با ارتکاب فحشا یا اذیت خانواده شوهر سابقش از بین میرود؛ حال اگر بر زن حد شرعی جاری شد یا از اذیت و آزار رساندن به دیگران دست کشید، حقّ سُکنای او باز نمیگردد(4).
3- جریان اصل عملی: مادر با ازدواج کردن، استحقاق خود را برای حضانت کودکش از دست میدهد، پس از جدایی از شوهر دوم خود، شک میکنیم در اینکه حقّ سابقش به او بر میگردد یا نه، استصحاب میکنیم عدم استحقاق او را(5).
4- فقدان دلیل: بازگشت حق مادر در حضانت از کودکش دلیل میخواهد، ولی چنین
دلیلی وجود ندارد(6).
دیدگاه ما: به نظر ما، حضانت مادر با ازدواج کردن او ساقط میشود و چنانچه از شوهر خود طلاق هم بگیرد، این حق به او بر نمیگردد، چرا که بازگشت دوباره این حق نیاز به دلیل دارد(1).
(2) از جمله شرایطی که برخی از فقها در حضانت مادر، معتبر دانستهاند، امین بودن اوست(3). گفتگو پیرامون اعتبار این شرط در حضانت مادر، وابسته به بررسی چند مطلب است:
معنای امانت: منظور از امین بودن مادر در نگهداری از کودک خود، یکی از این دو
معنا میتواند باشد:
1- آشکار نشدن نشانههای فسق(4): طبیعی است، اگر معنای امین بودن مادر فاسق نبودن او باشد، با فاسق شدن، حقّ حضانت کودکِ خود را از دست خواهد داد(5).
از بررسی متون فقهی چنین بر میآید که برخی از فقها به جای تفسیر سلبی امانت به عدم فسق، آن را به شکل ایجابی به اعتبار عدالت معنا کردهاند(6).
عدالت در عرف فقها به معانی متفاوتی تعریف شده است، چون: کیفیتی است قائم به نفس آدمی که او را وادار به انجام واجبات و ترک محرمات میکند(7)کیفیتی است
نفسانی که شخص را وادار میسازد همیشه خویشتن بانی (تقوی) داشته باشد(8)دوری
1) شرح اللمعة، 5/463.
2) مسالک الأفهام، 8/424؛ کفایة الاحکام، ص194.
3) لازم به یادآوری است که مرحوم علامه حلی این شرط را در مورد پدر معتبر دانسته، در توضیح آن مینویسد: «کلّ أب خرج من الحضانة بفسق أو کفر أو رقّ، فهو کالمیّت و یکون الجدّ أولی»؛ تحریر الاحکام، 2/44.
4) التحفة السنیة، ص296 به نقل از مفاتیح.
5) الوسیلة، ص288.
6) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: ریاض المسائل، 2/324؛ کشف اللثام، 2/107: مرحوم طباطبایی و فاضل هندی این نظر را به گروهی از فقها چون ابن حمزه، شیخ طوسی، علامه حلی، شهید ثانی و محقق ثانی نسبت دادهاند که با بررسیهای انجام شده، این انتساب درست نیست.
7) ایضاح الفوائد، 1/149.
8) مجمع الفائدة، 12/311.
جُستن از گناهان کبیره و اصرار نداشتن بر انجام گناهان صغیره(1)عدم اخلال به کارهای واجب و انجام ندادن کارهای زشت(2)ملکه انجام واجبات و ترک محرمات(3)مجرد ترک گناهان(4).
همچنین در برخی از متون فقهی، انسان عادل چنین معرفی شده است: چیزی از اسباب فسق در او دیده نمیشود(5)معروف به دینداری و پرهیز از محارم الهی است(6).
به هر حال، اگر عدالت را به گناه نکردن معنا کنیم، در این صورت، برابر با گناهکار (فاسق) نبودن است؛ ولی اگر عدالت را به کیفیت نفسانی و ملکه اخلاقی معنا کنیم - آن گونه که در کلمات فقهای متأخر آمده است(7)- فاسق نبودن را نمیتوان برابر با عادل بودن دانست، زیرا میان آنها حالت سومی نیز وجود دارد(8)در این صورت میتوان چنین نتیجه گرفت که گرچه عدالت معتبر نیست ولی آشکار شدن فسق، مانع از نگهداری از کودک است(9).
2- عدم خیانت و کوتاهی در مسایل مربوط به زندگی کودک(10): مرحوم عاملی
گرچه امین بودن مادر را به خیانت نکردن او معنا نمیکند، اما معتقد است انسانی که امانتدار نیست، ممکن است در حفظ کودک خود، خیانت بورزد(11).
محدث بحرانی این بیان را نپسندیده، در نقد آن مینویسد: بدیهی است که طبیعت مادر بر این سرشته شده است که نسبت به فرزندش مهربان بوده، در برآوردن نیازهای او کوشا باشد، همیشه سود و زیان او را در نظر میگیرد؛ با این وجود، چگونه ممکن است که در مراقبت از کودکِ خود خیانت کند؟(12)
به نظر میرسد این فقیه والا مقام، در جامعهای زندگی میکرده که بحث اذیت و آزار
کودکان توسط والدین آنها، تجارت جهانی کودکان شیرخوار و خردسال، کودکان خیابانی، کودکانِ کار، سوء استفاده از کودکان در جرایم سازمان یافته چون حمل مواد مخدر، فروش اعضای بدن و مانند اینها مطرح نبوده است.
در عصر حاضر کم نیستند پدران و مادرانی که به واسطه فقر یا فساد اخلاقی، کودکان خود را به بهایی اندک میفروشند یا بدین منظور تولید مثل میکنند، کودکان خود را واسطه حمل مواد مخدر قرار داده، با به خطر انداختن جانشان، آنها را وادار به بلعیدن
مقدار زیادی از آن مواد میکنند.
مسأله کودکان در زمان ما چنان جدّی است که سازمان ملل متحد با تأسیس صندوق حمایت از کودکان و کشورها با وضع قوانین حمایتی، در صدد حل آن بر آمدهاند.
به هر حال، از مقایسه میان این دو معنا به خوبی بهدست میآید که معنای دوم با فسق قابل جمع است(1)، چرا که ممکن است شخصی به اصول و دستورات اخلاقی دین پایبند نباشد ولی در نگهداری کودکش کمترین کوتاهی نیز از خود نشان ندهد.
دلیل اعتبار امانت: برای اثبات اعتبار امانت در جواز نگهداری کودک، به چند مطلب
استناد شده است:
1- تنافی با ولایت: حضانتِ کودک، ولایت بر اوست و فاسق، ولایت ندارد(2).
2- عدم اطمینان از خیانت: با سپردن کودک به شخص غیر امین، اطمینان از خیانت
نکردن او در امور کودک وجود ندارد(3).
3- ایجاد زمینه بدآموزی: از آنجا که کودک چون زمین خالی است که از اطرافیان
خود تأثیر میپذیرد، زندگی با چنین شخصی، مناسبترین بستر را برای بد آموزی به وجود میآورد(4)و به قول محقق طوسی چه بسا زمینه انحراف او را از دینش فراهم میسازد(5).
با توجه به اینکه تأثیر پذیری اخلاقی کودک زمانی تصور دارد که کودک ظرفیت پذیرش را داشته باشد، فاضل هندی این مطلب را مشروط به جایی میکند که کودک ممیّز بوده، قدرت تشخیص درست از نادرست را داشته باشد(1).
4- پیدایش عُسر و حرج: تکلیف به سپردن کودک به مادر یا هر فرد دیگری که امین نیست، موجب پیدایش عُسر و حرج است(2).
دیدگاه ما: به نظر ما احراز صلاحیت اخلاقی پدر یا مادر از جمله اساسیترین شرایط نگهداری کودک و سپردن او به ایشان است.
ما برای شرط دانستن امانتداری مادر یا پدر، نیازی به دلیل خاص نداریم و تمسک به اطلاق ادله حضانت برای نفی آن نیز بی معناست، زیرا اصل تشریع حضانت به منظور حمایت از زندگی و سلامت جسمی - روحی کودکانی است که پدر و مادر آنها به واسطه پدیده شوم طلاق از یکدیگر جدا شدهاند؛ حال چگونه ممکن است کودک را به پدر یا مادری سپرد که بودن او با آنها موجب آسیبهای جدی جسمی یا اخلاقی وی میشود؟
آیا عقل روا میدارد که نگهداری از کودک را به پدر یا مادری سپرد که با رها کردن او
در خیابانها و طعمه قرار دادنش در کارهایی چون تکدّی، نان خشکی، واکسی، سپنجی، تمییز کردن شیشه ماشین ...، وی را ابزاری برای کسب درآمد میکنند؟ و آیا میتوان ادعا
کرد که شارع مقدس به چنین واگذاری راضی است؟
در ماده1173 قانون مدنی در توضیح این مطلب چنین آمده است: «هرگاه در اثر عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی پدر یا مادری که طفل تحت حضانت اوست، صحت جسمانی و یا تربیت اخلاقی طفل در معرض خطر باشد، محکمه میتواند ... هر تصمیمی را که برای حضانت طفل مقتضی بداند، اتخاذ کند.
موارد ذیل از مصادیق عدم مواظبت و یا انحطاط اخلاقی هریک از والدین است:
1- اعتیاد زیان آور به الکل، مواد مخدر و قمار 2- اشتهار به فساد اخلاق و فحشاء 3- ابتلا
به بیماریهای روانی با تشخیص پزشکی قانونی 4- سوء استفاده از طفل یا اجبار او به ورود در مشاغل ضد اخلاقی مانند فساد و فحشاء، تکدی گری و قاچاق 5- تکرار ضرب و جرح خارج از حد متعارف»(1).
مرحوم نجفی ضمن توجه به همین مطلب مینویسد: «اگر ظاهر شود امین نبودن مادر نسبت به فرزندش، ممکن است ادعا شود که حضانت او ساقط شده، اطلاق روایات حضانت شامل آن نمیشوند»(2).
افزون بر این، اگر حضانت کودک و سپردن او به یکی از پدر یا مادرش را نوعی امانت بدانیم، عموماتی که امین بودن فرد را در باب امانت معتبر میدانند، دلیلی خواهند بود بر اعتبار این شرط در مسأله حضانت.
فرزند علامه بزرگوار حلّی در این باره مینویسد: «حضانت از آن جهت که امانت است، زیبنده شخص فاسق نیست»(3).
البته واضح است که برای سپردن کودک به یکی از پدر یا مادر، نیازی به احراز عدالت آنها به خصوص اگر معنای آن را ملکه نفسانیِ ترکِ گناه بدانیم، نیست(4)چرا که اصل
اعتبار چنین شرطی در هیچ یک از ابواب فقهی مستند به دلیل نیست.
بهترین شاهد بر صحت این ادعا، روایاتی است که در مقام تعریف عدالت یا بیان روش شناسایی انسان عادل، مواردی را از این دست، بر میشمرند:
ستم نکردن، به وعده خویش پایبند بودن(5)، توبه کردن از گناه پس از اجرای حد الهی، به غیر حق گواهی ندادن یا متهم به این کار نبودن(6)، به عفت و پاکدامنی معروف بودن،
1) قوانین و مقررات مربوط به خانواده، ص62.
2) جواهر الکلام، 31/289.
3) ایضاح الفوائد، 3/265؛ همچنین، ر.ک: کشف اللثام، 2/107.
4) قواعد الاحکام، 3/102؛ کشف اللثام، 2/107.
5) الکافی، 2/239، شماره28: «من عامل الناس فلم یظلمهم و حدّثهم فلم یکذبهم و وعدهم فلم یخلفهم کان ممّن حرمت غیبته و کملت مروئته و ظهر عدله و وجبت اُخوّته».
6) الکافی، 7/3-412، شماره1: «... واعلم ان المسلمین عدول بعضهم علی بعض إلاّ مجلودا فی حد لم یتب منه أو معروف بشهادة زور أو ظنین ...».
دست و زبان و شکم خود را نگاه داشتن، به پرهیز از گناهان بزرگی که خداوند وعده جهنم داده است، معروف بودن؛ بر انجام نمازهای پنجگانه در وقت خود مواظب بودن، بدون دلیل نماز جماعت را ترک نکردن، عیوب خود را از مردم پوشاندن(1)، معروف به خیر بودن(2)، توبه کردن(3).
با توجه به آنچه گذشت به خوبی روشن میشود که دلیلی برای این تفصیل که اگر کودک دارای مال باشد، عدالت معتبر است، زیرا خیانت در اموال امری است رایج، اما در غیر این صورت، عدالت معتبر نیست(4)وجود ندارد، زیرا آنچه ضروری است قابل اعتماد بودن شخص است چه در بحث اموال و چه در غیر آن.
به هر حال، در متون فقهی دلایل متعددی صرف نظر از صحت آن، به این شرح، برای اثبات عدم اعتبار عدالت در مسأله حضانت بیان شده است:
1- حضانت حق است نه ولایت تا نیاز به عدالت باشد(5)
2- علت سپردن حضانت کودک به مادر، محبتی است که از پیوند خویشاوندی به وجود میآید(6)و به عبارت دیگر، منشأ حضانت، مهربانی است که لازمه طبیعت هر حیوانی است(7)
3- اطلاق و عموم روایاتی که موضوع آنها حضانت است، نافی اشتراط عدالت
1) تهذیب الاحکام، 6/241، شماره596: «بما تعرف عدالة الرجل بین المسلمین حتی تقبل شهادته لهم و علیهم؟ قال: فقال: ان تعرفوه بالستر و العفاف و الکف عن البطن و الفرج و الید و اللسان و یعرف بإجتناب الکبائر التی أوعد اللّه علیها النار ... والدال علی ذلک کلّه و الساتر لجمیع عیوبه حتی یحرم علی المسلمین تفتیش ما وراء ذلک من عثراته و غیبته و یجب علیهم تولیته و اظهار عدالته فی الناس، التعاهد للصلوات الخمس إذا واظب علیهن و حافظ مواقیتهن باحضار جماعة المسلمین و أن لایتخلف عن جماعتهم فی مصلاهم إلاّ من علّة ...».
2) من لا یحضره الفقیه، 3/70، شماره3355: «عن الذمی و العبد یشهدان علی شهادة ثم یسلم الذمی و یعتق العبد، أتجوز شهادتهما علی ما کانا أشهدا علیه؟ قال: نعم، إذا علم منهما بعد ذلک خیر، جازت شهادتهما».
3) وسائل الشیعة، 18/282، شماره3-6.
4) ریاض المسائل، 2/324.
5) ایضاح الفوائد، 3/265؛ جواهر الکلام، 31/289.
6) ایضاح الفوائد، 3/265.
7) جواهر الکلام، 31/289.
است(1)
4- روایاتی که موضوع آنها حضانت است، ناظر به غالب افراد بوده و بیشتر افراد فاقد عدالت به این معنا هستند و به عبارت دیگر، فرد عادل به ندرت یافت میشود، پس نمیتواند موضوع حکم باشد(2).
لازم به یادآوری است، مرحوم نجفی در توضیح این مطلب سخنی دارد که عجیب و جدا قابل تأمل است، وی در این باره مینویسد: «تحقق عدالت در زنان امری است نادر ... به ویژه اینکه در زنان، فسق غلبه دارد»(3).
حاصل آنکه نگهداری از کودک توسط یکی از پدر یا مادر، مشروط به وجود صلاحیتهای فردی و اجتماعی لازم برای انجام این مسؤولیت است و تنها داشتن پیوندهای عاطفی و خویشاوندی - آن گونه که محدث بحرانی مدعی آن است(4)- برای چنین کاری کافی نیست.
(5) از جمله شرایطی که برخی از فقهای سنی برای حضانت مادر در نظر گرفتهاند، اقامت او در محل سکونت خود است.
این شرط به دو صورت بیان شده است:
نظریه شافعی: اگر به جایی نقل مکان کند که از نظر دینی بر او عنوان مسافر صادق
باشد (نماز خود را به قصر بخواند)، حق حضانت او از بین میرود(6)
نظریه ابو حنیفه: اگر مادر فرزند را از روستا به شهر ببرد، همچنان در نگهداریِ کودک خود اولویت دارد، ولی اگر کودک را از شهر به روستا ببرد، مادر حق خود را از دست داده، پدر برای حضانت کودک اولویت پیدا میکند(7).
شیخ طوسی در کتاب مبسوط ضمن نقل این دو احتمال، بدون آنکه آن را به کسی نسبت دهد، احتمال دوم را به این دلیل که در روستا میزان آموزش کودک کاهش مییابد، قوی میداند(1)اما در کتاب خلاف آنها را به شافعی و ابوحنیفه نسبت داده، آن را مخالف با عموم روایات میداند که تخصیص آنها احتیاج به دلیل دارد(2).
دیدگاه ما: به نظر ما، گرچه همان گونه که محقق طوسی و برخی دیگر از فقها بدان تصریح کردهاند، اطلاق روایات حضانت، شامل دو فرض اقامت و تغییر مکان مادر میشود که دست برداشتن از آن نیازمند به دلیل است(3)ولی باید به یک نکته توجه داشت که کودک کالایی نیست که در دست پدر یا مادر قرار میگیرد و آنها نسبت به او حقّی پیدا میکنند، بلکه کودک امانتی است در دست آنها تا با مراقبت از او در زمانی که
قادر به اداره زندگی خود نیست، زمینه رشد و بالندگی او را فراهم کنند، پس باید در مدت زمانی که کودک زیر نظر مادر یا پدر خود زندگی میکند، مصلحت او در نظر گرفته شود.
بنابر این، اگر تغییر محل اقامت کودک، تأثیری منفی بر روند زندگی، سلامت جسمی - روحی، آموزش و ادب او نداشته باشد، بی شک به مقتضای اطلاق ادله، کودک نزد مادر خود گذران زندگی میکند ولی اگر این تغییر مکان باعث آسیب دیدن او در یکی از ابعاد جسمی، روحی - عاطفی، دینی و تحصیلی شود، این کار جایز نخواهد بود و تمسک به اطلاق روایات هم برای اثبات جواز آن ممکن نیست، زیرا قدر متیقن از حضانت مادر یا پدر جایی است که سلامت کودک از هر جهت تأمین میشود.
در پایان بی مناسبت نمیدانم پرسش و پاسخی را که محقق کرکی در این بحث مطرح
کرده است، یادآور شوم.
وی مینویسد: «مسألة: اگر زن بدون رضایت شوهرش از خانه بیرون رود در حالی که حضانت کودک خود را بر عهده دارد، آیا شوهر میتواند مانع بیرون بردن بچه از خانه
توسط او شود و تنها بچه را در خانه به مادر بسپارد یا اینکه مادر میتواند بچه را با خود به بیرون از خانه نیز ببرد و حضانتش هم باقی باشد؟
پاسخ: با این کار حضانت مادر از بین نمیرود، زیرا حضانت حقی است برای مادر به اصل شرع و به کسی که ظلم میکند، نمیشود ظلم کرد»(1).
از مطالب گذشته به خوبی روشن میشود که اصل سؤال نادرست است، زیرا بحث از حضانت مادر تنها در جایی تصور دارد که از شوهر خود جدا شده باشد و با تحقق جدایی دیگر جایی برای طرح مسأله اجازه شوهر برای خروج از خانه باقی نمیماند.
از جمله شرایطی که برخی از فقها برای حضانت مادر بیان کردهاند این است که پدر سفر نکند، زیرا اگر پدر به سفر برود، میتواند فرزند خود را به همراه ببرد که در این
صورت حضانت مادر ساقط میشود(2).
اینکه پدر میتواند به خاطر رفتن به سفر، کودک را از مادرش بگیرد، آن چنان که مالک، شافعی و احمد احتمال دادهاند، مشروط به این شرط است که منظور پدر از این سفر، انتقال محل سکونت و تغییر جای زندگی خود باشد(3).
در مقابل، احتمال دیگری نیز از سوی برخی از فقها مطرح شده است به این ترتیب که اگر پدر نقل مکان کند، مادر نسبت به نگهداری از کودک خود، اولویت دارد؛ اما اگر مادر نقل مکان کند و این نقل مکان از روستا به شهر باشد، مادر همچنان اولویت خود را
برای حضانت کودک خواهد داشت، ولی اگر انتقال مادر از شهر به روستا باشد، در این صورت پدر برای حضانت کودک خود اولویت خواهد داشت، زیرا در روستا زمینه آموزش کودک از بین خواهد رفت(4).
دیدگاه ما: این نظرات بر گرفته از کلام فقهای عامه بوده(1)، هیچ مستند فقهی از آیات و روایات ندارد(2)بنابر این، باید دید مصلحت کودک در چه چیز است، اگر همراهی پدر یا مادر به سود اوست با آنها تغییر مکان میدهد و اگر ماندن در محل سکونت فعلی به مصلحت اوست، در همان جا میماند(3).
با توجه به این مطالب، تفاوت گذاشتن میان موقعیت سنی کودک و این ادعا که اگر کودک پیش از سن آموزش و تحصیل باشد، انتقال جایز است ولی در زمان تحصیل این کار جایز نیست(4)هیچ مبنای فقهی ندارد.
پیش از این توضیح دادیم برای فقیهانی که جنونِ مادر را مانعی از نگهداری کودک میدانند، پرسشی جدید به وجود آمده مبنی بر اینکه آیا بیماریهای مُزمن یا مُسری(5)
گَرِی جَرَب: بیماری است پوستی و مُسری که به وسیله کنهای از رده عنکبوتیان به نام «سارکویت»، در پوست انسان، سگ و برخی دامهای زنده به وجود میآید؛ پیسی (بَرَص): لکههای سفید روی پوست؛ طاعون (وَبا): باسیل یرسن، عفونی؛ جمره: سیاه زخم.
که امید بهبودی در آنها وجود ندارد، از نظر حکم، چون جنون هستند یا نه؟شهید ثانی در این باره مینویسد: در الحاق مرضهای مزمنی چون سِل و فلج که امید از بین رفتن آنها نمیرود و درد ناشی از آن، مادر را از کفالت و تدبیر امور کودک باز
میدارد، دو احتمال وجود دارد، اول: بیماریهای مزمن و مسری چون جنون، مانع از دخالت مستقیم مادر در نگهداری از کودکِ خود است؛ دوم: بیماریهای مزمن، چون جنون نبوده، با استناد به اصل عملی میتوان به این نتیجه رسید که ولایتِ مادر از بین
1) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: بدایع الصنائع، 4/45؛ ابن قدامة، المغنی، 9/307؛ المجموع فی شرح المهذب، 18/342؛ رحمة الامة، 2/97؛ المیزان الکبری، 2/140.
2) الحدائق الناضرة، 19/94.
3) فقه السنة، 2/352.
4) کشف اللثام، 2/107.
5) در متون فقهی با توجه به دانش عصر خود، از این بیماریها نام برده شده است: جذام، برص، جرب، جمره و طاعون؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: التحفة السنیة، ص296؛ مسالک الأفهام، 8/425؛ نهایة المرام، 1/469.
نمیرود به خصوص اگر بتوان برای انجام وظایف مادر، از فرد دیگری نیز کمک گرفت(1).
به هر حال، در متون فقهی برای اثبات مشابهت این بیماریها با جنون و به عبارت دیگر، سقوط حضانت مادر و عدم مشابهت آنها با جنون یا عدم سقوط حضانت مادر، به دلایلی استناد شده که میتوان آنها را به دو بخش تقسیم کرد:
نظریه اول، سقوط حضانت مادر: گروهی از فقها بر این باورند بیماریهای مسری چون جنون بوده، با مبتلا شدن مادر به آنها، حق او در نگهداری از کودکش ازبین میرود.
بررسی دلایل: پیروان این نظریه برای اثبات آن به مطالب زیر استناد کردهاند:
1- آسیب دیدگی کودک: زندگی کودک با مادر بیمار خود، باعث آسیب دیدگی او
میشود(2).
2- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله64*: «لایورد مُمْرِض علی مصحّ»(3)، بیمار بر سالم وارد نمیشود.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله با بیان این جمله، در مقام بیان این مطلب است که اگر کسی شتر مریضی دارد و میخواهد به او از جوی آب دهد، میباید شتر خود را بالاتر از شترهای سالم قرار ندهد، زیرا نیمخوره حیوان مریض به شترهای سالم منقل شده، باعث بیمار شدن آنها میشود(4).
لازم به یادآوری است، این معنا را به عبارت دیگری نیز به پیامبر گرامی اسلام نسبت دادهاند، «لایوردن ذو عاهة علی مصح»(5)، بیمار را بر سالم وارد نسازید.
3- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله65*: «فرّ من المجذوم فرارک من الأسد»(6)، از جذامی بگریز همچنان که از شیر میگریزی.
1) مسالک الأفهام، 8/423.
2) مسالک الأفهام، 8/425؛ نهایة المرام، 1/469.
3) القواعد و الفوائد، 1/397؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: مسند احمد، 2/406؛ صحیح بخاری، 7/31؛ صحیح مسلم، 7/31؛ سنن ابی داود، 2/231، شماره3911؛ السنن الکبری، 7/135؛ عوالی اللئالی، 1/447، شماره175.
4) دراسات فی علم الدرایة، ص48.
5) الرواشح السماویة، ص165.
6) من لا یحضره الفقیه، 3/557، شماره4914 و4/357؛ صدوق، الخصال، ص520؛ صدوق، الامالی، ص378.
نظریه دوم، عدم سقوط حضانت مادر: در مقابل، برخی از فقها با برابر ندانستن جنون و مرضهای مسری، معتقدند ابتلای مادر به آنها باعث زوال حق حضانت او نمیشود.
بررسی دلایل: برای اثبات عدم سقوط حق نگهداری مادر به این دلایل استناد شده است:
1- روایت نضر بن قرواش الجمال66*: «سألت أبا عبد اللّه علیهالسلام عن الجمال یکون بها الجرب أعزلها مِن إبلی مخافة أن یُعدِیَها جربها و الدابة ربّما صفرت لها حتّی تشرب الماء؟ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: إنّ أعرابیا أتی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فقال: یا رسول اللّه، إنّی اُصیب الشاة و البقرة و الناقة بالثمن الیسیر و بها جرب، فأکره شِراءَها، مخافة أن یُعدِیَ ذلک الجرب إبلی و غنمی؛ فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: یا أعرابی، فمن أعدی الأوّل، ثمّ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: لا عدوی، و لا طیرة، و لا هامة، و لا شؤم، و لا صفر، و لا رضاع بعد فصال، و لا تعرّب بعد هجرة، و لا صَمْت یوما إلی اللیل، و لا طلاق قبل نکاح، و لا عتق قبل ملک، و لا یُتم بعد ادراک»(1)، از امام صادق علیهالسلام درباره شتری پرسیدم که مبتلا به بیماری پوستی جرب شده است، او را از سایر شترها جدا کردم تا به آنها سرایت نکند و گاه برای چهارپایان خود سوت (نِی) میزنم تا اینکه آب بیاشامند؟ حضرت فرمود: عربی نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا، به من خرید گوسفند، گاو و شتری با قیمت ارزان پیشنهاد میشود که مبتلا به بیماری جرب هستند، مایل نیستم آنها را بخرم از بیم اینکه بیماری آنها به شتران و گوسفندان خودم سرایت کند؛ پیامبر فرمود: ای عرب چه کسی برای بار اول سرایت داد؟ سپس فرمود، سرایت، فال بد، نامیمون بودن جغد، شوم بودن اشیاء یا اشخاص، مرگ به واسطه موجودات ریز شکم، محرمیت با شیر دادن پس از گرفتن از شیر، بازگشت به آداب جاهلی (بازگشت به صحرا بعد از هجرت به شهر) ، روزه سکوت یک روز تا شب طلاق پیش از ازدواج، آزادی برده پیش از مالکیت و یتیمی پس از رسیدن به بلوغ وجود ندارد.
مرحوم جزایری و محدث بحرانی از جمله کسانی هستند که با استناد به حجلات «فمن أعدی الاول» و «لا عدوی» از روایت قراوش، مدعی هستند که ولایت مادر با بروز
1) الکافی، 8/196، شماره234.
بیماریهای مسری ساقط نمیشود(1).
نقد، اولاً: به نظر ما، این روایت نمیتواند دلیلی باشد بر عدم سرایت بیماری تا لازمه آن عدم سقوط حق حضانت مادر به رغم بیمار بودنش، باشد.
همان گونه که میدانیم از جمله تفکراتی که همیشه فکر بشر را به خود مشغول ساخته، مسأله حادث و قدیم بودن جهان است.
در عصر پیامبر اسلام نیز این مسأله مطرح بوده، برخی بر این باور بودند که جهان قدیم است و برای حوادث، اول و آغازی وجود ندارد، زیرا هر کودکی وابسته به پدری است و هر زراعتی مسبوق به بذری.
پیامبر گرامی در مقام ردّ چنین تفکری با بیان جمله «لا عدوی» میفرماید: اگر قرار باشد هر چیزی از چیز دیگری ناشی شده باشد، این سؤال پیدا میشود که چه کسی برای بار نخست این چیز را ایجاد کرد؟ و به اصطلاح کلامی چنین تصوّری که هر چیزی از چیز دیگر ناشی میشود، مستلزم تسلسل بوده که امری محال است(2).
بنابر این، امام علیهالسلام در پاسخ اعرابی به این نکته توجه میدهد که تصوّر سرایت، نمیتواند در مورد همه اشیا به شکل نامحدود صادق باشد؛ شاهد بر این مدّعا، آوردن مطالب دیگری چون «هامة»، «طیرة»، «شؤم»، «تعرّب بعد از جاهلیت» و «رضاع بعد از فصال» در این حدیث است.
پس این حدیث ناظر به ابطال خرافات و اعتقادات نادرست جاهلی است و نه مسری بودن و مسری نبودن بیماریها؛ افزون بر اینکه برای اثبات مسری بودن بیماریها و عدم
آن، نیازی به استناد به روایت نداریم، چرا که عقل و علم برای اثبات یا نفی آن کافی است.
همچنان که میتوان گفت مقصود پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله انکار سرایت به طور کلی نیست، بلکه انکار این اعتقاد است که امور طبیعی مستقل در تأثیر هستند، یعنی سرایت
علّت تامه برای ایجاد بیماری نیست.
با این توضیح، ادعای وجود تعارض میان این روایت و دو حدیث فرار از مجذوم و عدم ورود بیمار بر سالم(1)ادعایی نادرست است و نیازی به توجیهات ذکر شده در مقام جمع میان آنها نداریم(2).
ثانیا: نهایت چیزی که این حدیث میتواند بر آن دلالت داشته باشد، عدم سرایت بیماری جَرَب است؛ اما از آن نمیتوان به دست آورد که هیچ بیماری مسری نیست.
2- اصل عملی: اگر در از بین رفتن حق نگهداری مادر به واسطه مبتلا شدن به بیماری مسری یا مزمن تردید داشته باشیم، اصلْ بر عدم سقوط ولایت اوست(3).
نقد، اولاً: هنگامی میتوان به اصل بقاء ولایت مادر (استصحاب)، استناد کرد که برای آن حالت سابقهای وجود داشته باشد؛ بنابراین، جریان این اصل هنگامی صحیح خواهد بود که این بیماریها در زمانی که مادر عهده دار حضانت از کودک است بهوجود آیند، تا
ولایت به وجود آمده را بعد از تحقق آنها نیز جاری بدانیم(4).
ثانیا: استصحاب حضانت مادر، از نوع استصحاب جاری در شک در مقتضی است و به نظر ما استصحاب به عنوان اصلی عقلایی، تنها در شک در رافع که بنای عقلا بر اعتماد به حالت سابق است، جاری میباشد.
ثالثا: حق نگهداری مادر به معنای ولایت و سرپرستی او نسبت به کودک خود نیست.
1) التحفة السنیة، ص296.
2) لازم به یادآوری است، برخی از فقها که میان این روایت و دو روایت دوری کردن از جذامی و عدم ورود بیمار بر سالم، تعارض میدیدند، در مقام جمع میان آنها توجیهاتی از این قبیل بیان کردهاند: 1- این بیماریها به خودی خود مسری نیستند ولی خدای متعال نزدیکی با آنها را برای شخص سالم عامل بیماری او قرار داده است 2- همچنان که خدای تعالی این بیماری را بار اول ایجاد کرد در بار دوم نیز ایجاد میکند ولی دوری جستن از فرد جذامی به این خاطر است که همنشینی با او به تقدیر الهی و نه به سرایت باعث ایجاد این بیماری نشود 3- بیماری قابل سرایت نیست جز در مورد جذام و نظایر آن 4- نسبت میان این دو دسته روایات، نسبت میان ناسخ و منسوخ است؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: شرح مسلم، 1/35؛ دراسات فی علم الدرایة، ص49؛ نهایة الدرایة، ص9-168؛ القواعد و الفوائد، 1/397.
3) نهایة المرام، 1/468؛ کفایة الاحکام، ص194؛ الحدائق الناضرة، 25/91.
4) ر.ک: ریاض المسائل، 2/162.
3- عدم اعتبار مباشرت: از آنجا که در حضانت کودک، مباشرت مادر لازم نیست، پس میشود شخص دیگری به نیابت از او وظیفه نگهداری کودک را بر عهده بگیرد و بدین ترتیب سلامت او نیز به خطر نمیافتد(1).
4- اطلاق روایات: در هیچ یک از روایات اشارهای به مانع بودن این بیماریها از برعهده گرفتن حضانت کودک نشده است(2)، پس میتوان به اطلاق آنها تمسک کرده، عدم اعتبار آن را اثبات نمود(3).
نقد: اطلاق روایات وارد در مسأله حضانت، نمیتواند فرضی را که مادر مبتلا به بیماریهای مزمن یا مسری است، شامل شود(4)زیرا تمسک به اطلاقِ دلیل، هنگامی صحیح است که متکلم از آن جهت در مقام بیان باشد تا عدم ذکر قیدی، دلیل بر عدم اعتبار آن باشد، حال باید دید آیا قانونگذار در مقام بیان اولویت مادر در حضانت کودک
خود است حتی اگر مبتلا به بیماری مسری باشد که حضور کودک نزد وی باعث به خطر افتادن جان او شود، یا قانونگذار در مقام بیان اولویت مادر است هنگامی که بتواند به
وظایف خود عمل کند و از سلامت کودک خود پاسبانی کند؟
اگر در هریک از این دو احتمال تردید داشته باشیم، دیگر روایات وارد در مسأله حضانت از این جهت مجمل بوده، تمسک به اطلاق آنها نادرست است.
لزوم توجه به چنین مطلبی در تمام اطلاقات ضروری است، به عنوان مثال آیه کریمه «کُلُوا وَاشْرَبُوا وِلاتُسْرِفُوا»(5)، بخورید و بیاشامید ولی زیاده روی نکنید؛ گرچه نسبت به انواع خوراکیها و آشامیدنیها اطلاق دارد، ولی کسی تصور وجود چنین اطلاقی حتی در مورد سموم را نداده است تا روایات وارد در تحریم خوردن سم مقیّد چنین اطلاقی باشد، زیرا متکلم، حکیم و عاقل است و سخن او در دایره امور عقلایی قابل طرح است.
نتیجه
به نظر ما، میباید میان بیماری مسری و بیماری مزمن تفاوت گذاشت. در بیماری مسری تا هنگامی که مادر سلامت خود را به دست نیاورده است، نمیتوان کودک را به او سپرد؛ اما در بیماری مزمن باید به این نکته توجه کرد که میزان تأثیر آن در توان نگهداری
مادر چقدر است؟
اگر مادر مبتلا به بیماری مزمنی چون برخی از انواع سرطانهاست که مانع از انجام وظیفه او در نگهداری کودکِ خود نیست، هر چند مادر برای این منظور در کنار خود از فرد دیگری نیز کمک بگیرد، حضانت او همچنان باقی است؛ اما اگر این بیماری به گونهای است که نمیگذارد مادر به وظیفه خود عمل کند، بلکه دیگری میباید عهده دار انجام آن شود، تردیدی نیست که نمیتوان کودک را نزد مادر رها کرد، چرا که اطلاق روایات حضانت منصرف به جایی است که مادر عهدهدار انجام وظایف مربوط به نگهداری از کودکِ خود است و به عبارت دیگر، قدر متیقن از حضانت مادر، جایی است که مادر قادر به انجام وظایف خود است به ترتیبی که سلامت روحی - جسمی کودک به خطر نمیافتد.
بر این اساس، بعید نیست مدعی شویم که اگر مادر مبتلا به اعتیاد به مواد مخدر باشد، صلاحیت نگهداری از کودک خود را از دست خواهد داد، هرچند قادر به انجام وظایف خود نیز باشد، زیرا سلامت روحی - اخلاقی و در پارهای موارد سلامت جسمی او در معرض خطر قرار میگیرد؛ بنابر این، سپردن کودک به چنین مادری موجب نقض غرضی است که به خاطر آن، قانون حضانت وضع شده است.
در پایان بحث از شرایط حضانت، به ذکر چند نکته میپردازیم:
نکته اول: تمامی شروطی که برای حضانت گفته شد، اگر دلیلی بر اعتبار آن داشته باشیم، اختصاص به مادر نداشته، مشترک میان او و پدر است، مگر بحث ازدواج که در
صورت اعتبار، تنها به مادر اختصاص داشته، در مورد پدر جاری نیست(1).
نکته دوم: از آنجا که به نظر ما، دوره حضانت مادر، هفت سال نخست زندگی کودک است، چه پسر باشد و چه دختر و پس از این، حضانت او تا رسیدن به سن بلوغ به پدرش واگذار میشود؛ بنابر این، میباید هریک از پدر و مادر در دوره حضانت خود، از این شرایط برخوردار باشند(2).
نکته سوم: شرایطی که توضیح آن گذشت، مربوط به حضانت است و حضانت از کودک و مباحث مربوط به آن، تنها در جایی مطرح میشود که پدر و مادر از یکدیگر جدا شده باشند؛ بنابر این، در زمانی که با هم زندگی میکنند هر دو عهده دار نگهداری کودک
میشوند و در صورت عدم صلاحیت هریک، دیگری آن وظایف را انجام میدهد(3).
نکته چهارم: با توجه به اینکه دوره شیرخوارگی کودک جزء همان هفت سالی است که کودک در کنار مادر خود زندگی میکند، شرایط حضانت در دوره شیردهی نیز صادق بوده، وجود آنها ضروری است؛ بنابر این، عدم تصریح به آنها در زمان شیردهی نه به خاطر معتبر نبودن، بلکه به واسطه روشن بودن اعتبار آنهاست(4).
از جمله مسایلی که در ادامه بحث شرایط حضانت مطرح میشود، این است که اگر هریک از پدر یا مادر در زمانی که عهده دار نگهداری کودک خود هستند، یکی از شرایط لازم را از دست بدهند، چه کسی انجام این وظیفه مهم را بر عهده میگیرد؟
اگر مادر یکی از شرایط معتبر برای حضانت را نداشته یا از دست بدهد، در اینکه چه کسی انجام آن را بر عهده میگیرد، دو نظریه میان فقها مطرح است:
نظریه اول، انتقال به پدر: گروهی معتقدند که در این صورت، پدر جایگزین مادر شده، وظیفه نگهداری از کودک را بر عهده میگیرد(1).
به عنوان مثال، ازدواج مادر با فرد دیگری غیر از شوهر سابق خود، باعث از بین رفتن حق او در مسأله حضانت شده، پدرِ کودک موظف به حفظ و نگهداری از کودکِ خود است، حتی در زمانی که میبایست مادر چنین وظیفهای را بر عهده بگیرد(2)همچنین اگر
غیر مسلمان بودن مادر یا برده بودن او را مانع از حضانت او بدانیم، در صورت وجود آنها، پدر برای نگهداری کودک خود، اولویت خواهد داشت(3).
اگر بپذیریم که با نبود یا از بین رفتن شرایط در مادر، پدر جایگزین او خواهد شد، طبیعی است که اگر مادر شرایط لازم را داشته باشد ولی از انجام وظایف خود در قِبال کودک سر باز زند، پدر باید اداره زندگی کودک خود را حتی در زمانی که مادر وظیفه انجام آن را دارد، بر عهده بگیرد و اگر او نیز حاضر به انجام این کار نشد، بعید نیست
مدعی شویم که برای حمایت از زندگی کودک، پدر وادار به انجام این مهم میشود(4).
ماده 1170 قانون مدنی ناظر به همین احتمال است: «اگر مادر در مدتی که حضانت طفل با او است مبتلا به جنون شود یا به دیگری شوهر کند، حق حضانت با پدر خواهد بود»(5).
نظریه دوم، انتقال به مادر بزرگ مادری: طرفداران این نظریه بر این باورند که مادر بزرگِ مادری، جانشین مادرِ کودک شده، وظایف او را انجام میدهد.
قاضی ابن براج این مطلب را چنین توضیح میدهد: «اگر مادر ازدواج کند و کودک، مادر بزرگِ مادری هم نداشته باشد، در این صورت نگهداری دختری که کمتر از هفت سال سن دارد به پدر او واگذار میشود»(6)همچنین فاضل هندی در این باره مینویسد:
«اگر مادر ازدواج کند، حضانت کودک به مادر بزرگ مادری واگذار میشود، به این شرط که مادر بزرگ با فرد دیگری غیر از جد (پدر بزرگ) ازدواج نکرده باشد»(1).
طبیعی است که اگر مادر بزرگ، جانشین مادر باشد، در صورتی که مادر غایب شود یا از حضانت کودکِ خود، امتناع بورزد، این وظیفه به مادر او منتقل میشود(2)ولی آیا با
بازگشت مادر یا پذیرش حضانت کودک، این حق دوباره به او داده میشود یا نه؟
علامه حلی با بیان اصلی کلّی بر این باور است که این حق باز خواهد گشت(3)، اما صحّت این مطلب به ویژه در فرضی که خود مادر از پذیرش وظیفهاش سر باز زده است، جدّا محل تأمل است.
دیدگاه ما: به نظر ما - همچنان که پیش از این نیز توضیح دادیم - حضانت از کودک
وظیفه ذاتی و اصلی پدر اوست که به واسطه دلیل خاص، در خلال هفت سال نخستِ زندگی کودک، انجام آن به مادر او واگذار میشود؛ پس اگر نتواند یا نخواهد به وظیفه خود عمل کند، پدر جانشین او میشود.
اما اگر پدر یکی از شرایط لازم را نداشته باشد، آیا انجام این وظیفه به مادر منتقل میشود یا جانشین پدر، عهده دار انجام این کار میشود؟
نظریه اول، انتقال به مادر: در متون فقهی برخی این احتمال را مطرح کردهاند که اگر پدر شرایط حضانت را نداشته یا از دست بدهد، مادر تا زمانی که کودک به سن بلوغ برسد، برای این منظور بر دیگران اولویت خواهد داشت(4).
بدون شک در موردی که پدر بَرده است، بر اساس دو روایت فضیل بن یسار(5)و داود رقی(6)، مادامی که از این بند رهایی نیافته است، حضانت کودک همچنان در اختیار مادر
اوست، حتی اگر مادر با فرد دیگری نیز ازدواج کرده باشد(1)اما در مورد نبودن سایر شرایط، آیا دلیلی بر واگذاری نگهداری کودک به مادر وجود دارد؟
بررسی دلایل: برای اثبات انتقال حضانت کودک به مادر، به چند مطلب استناد شده
است:
1- اولویت: برخی از فقها، با مبنا قرار دادن روایت داود رقی، چنین ادعا کردهاند که اگر بردگی پدر مانع از حضانت کودک باشد، به طریق اولی کفر و مرگ او نیز مانع از پذیرش چنین مسؤولیتی است(2)و به همین دلیل با کنار هم گذاشتن کفر، مرگ و بردگیِ پدر، حکم به اولویت مادر در حضانت از کودک خود در این موارد کردهاند، مشروط به اینکه مادر خود فاقد شرایط لازم نباشد(3).
2- نبود اهلیت: از آنجا که برده یا کافر، اهلیت و صلاحیت حضانت از کودک را
ندارند، مادر برای نگهداری کودک، بر دیگران اولویت خواهد داشت(4).
3- روایات: مرحوم فاضل هندی با تمسک به دو روایت فضیل بن یسار و داود رقی که دلالت بر اولویت مادر بر پدر برده دارند، بدون هیچ توضیحی، ادعا میکند که مادر همین
اولویت را در فرض کفر پدر نیز دارد(5).
همچنین بعید نیست بتوان برای این منظور به روایت عبد الله بن سنان67* نیز استناد کرد: «فی العبد تکون تحته الحرّة، قال علیهالسلام: ولده أحرار، فإن اعتق المملوک، لحق بأبیه»(6)، در مورد بردهای
که همسر آزادهای دارد فرمود: فرزندان او آزاده هستند؛ اگر برده آزاد شود، فرزندانش ملحق به پدر
میشوند؛ به شرط اینکه منظور از الحاق به پدر، پیوستن به او در دو مورد حضانت و میراث باشد، چرا که حرّیت کودک با اصل تبعیّت از مادر، پیش از این تحقق یافته است(7).
1) المهذب، 2/262؛ السرائر، 2/652؛ نهایة المرام، 1/470-471؛ مسالک الأفهام، 8/428.
2) مسالک الأفهام، 8/428.
3) المهذب، 2/353؛ شرایع الاسلام، 2/567؛ المختصر النافع، ص194؛ تحریر الاحکام، 2/44؛ قواعد الاحکام، 3/102؛ تبصرة المتعلمین، ص187؛ کشف اللثام، 2/106.
4) کشف اللثام، 2/106.
5) کشف اللثام، 2/106.
6) الکافی، 5/493، شماره6.
7) الحدائق الناضرة، 24/210.
4- اصل عملی: بدون شک، مادر تا هفت سال، وظیفه حضانت از کودک را بر عهده دارد و پدر نیز پس از این، انجام این کار را بر دوش میگیرد به شرط اینکه صلاحیت این
کار را داشته باشد؛ حال که به واسطه نبود شرایط لازم، پدر نمیتواند به وظیفه خود عمل
کند، حضانت مادر را استصحاب کرده، حکم میکنیم به اینکه مادر همچنان از کودک خود نگهداری میکند.
شاید با ملاحظه همین مطالب باشد که مرحوم شهید ثانی با بیان یک ضابطه کلّی، چنین ادعا میکند که پدر بر مادر در نگهداری کودک، اولویت دارد در صورتی که شرایط لازم برای این کار چون اسلام، آزادگی، عقل و امین بودن را داشته باشد(1).
نقد: به نظر ما واگذاری دوباره حضانت کودک به مادر پس از تمام شدن دوره هفت سالهاش به واسطه نبود شرایط در پدر، امری است که هیچ دلیلی بر آن دلالت نمیکند.
تنها در مورد بردگی، بر اساس روایت داود رقی تا زمان رهایی پدر، نگهداری از کودک به مادر سپرده میشود، ولی همچنان که معلوم است، موضوع این روایت، عدم صلاحیت پدر برای نگهداری از کودکِ خود است از پیش از تولد او؛ حال اگر از بین رفتن برخی از شرایط پدر در زمانی رخ داد که مسؤولیت نگهداری کودک به او منتقل شده بود، آیا میتوان دوباره آن را به مادر واگذار کرد؟
به نظر نمیرسد که بتوان چنین مطلبی را اثبات کرد، چرا که موضوع دو روایت فضیل بن یسار و داود رقی، مسأله بردگی است و تسرّی آن به سایر شرایط دلیل میخواهد؛ افزون بر اینکه استناد به اولویت، ادعایی است بدون دلیل و نبود اهلیّت در پدر، دلیلی
برای بازگشت این حق به مادر نیست.
استناد به اصل عملی استصحاب نیز درست نیست، زیرا استصحاب هنگامی جاری است که «شک لاحق» وجود داشته باشد و حال آنکه ما یقین داریم مادر بیش از هفت
سال، حق حضانت نخواهد داشت؛ پس محل بحث از مصادیق قاعده یقین خواهد بود.
1) مسالک الأفهام، 8/428.
و اگر وجود «شک لاحق» را هم بپذیریم، این استصحاب از نوع شک در مقتضی است که از نظر ما حجّیت ندارد.
نتیجه
غیر از مسأله بردگیِ پدر، نسبت به سایر موانع، چون جنون و بیماریهای مسری، گرچه پدر قابلیت نگهداری از کودک خود را ندارد، ولی سپردن دوباره این وظیفه به مادر، پس از پایان پذیرفتن دوره هفت سالهای که در آن عهده دار انجام این مهم است، نیازمند دلیل است، چه موانع حضانت پدر، زمانی به وجود آیند که مادر مسؤول انجام آن است، یعنی پیش از هفت سالگی کودک، یا زمانی که انجام این کار به پدر واگذار شده است.
بنابر این، با پیدا شدن آنچه مانع از حضانت پدر است، پس از پایان یافتن دوره حضانت مادر، مسؤولیت انجام این وظیفه بر عهده فردی است که در غیاب پدر یا مرگ وی، جانشین اوست.
نظریه دوم، انتقال به پدر بزرگ پدری: اگر بپذیریم که پدر بزرگ پدری، جانشین پدرِ
کودک است، در این صورت حکم خواهیم کرد به اینکه هرگاه یکی از شرایط لازم برای نگهداری کودک را نداشته باشد، این وظیفه بر عهده پدر او، یعنی جدّ کودک است؛ همچنان که اگر پدر از دنیا رفته یا غایب میشد، این وظیفه به پدر وی منتقل میشد(1).
اگر بپذیریم که برای نگهداری کودک، شرایطی لازم است، با از بین رفتن آنها، دیگر فرد صلاحیت نگهداری کودک را نخواهد داشت؛ به طور طبیعی این پرسش قابل طرح است که اگر هریک از پدر و مادر، دوباره شرایط لازم برای نگهداری کودک را به دست آورند، آیا میتوان کودک را به آنها سپرد یا نه؟
1) تحریر الاحکام، 2/44.
انتقال حضانت کودک از پدر به مادر یا پدر بزرگ در زمانی است که وی شرایط لازم برای نگهداری از کودک خود را نداشته باشد؛ بنابر این، اگر پدر دوباره صلاحیت خود را
به دست آورد، بدون شک سرپرستی کودک به او سپرده خواهد شد، زیرا تعلیل موجود در ذیل روایت فضیل بن یسار مبنی بر اینکه «فهو أحق بولده منها لموضع الأب»(1)، او سزاوارتر است به فرزند خود از مادر به واسطه جایگاه پدری؛ حکایت از این مطلب دارد که بردگی یا سایر موانع، مانع از تأثیر جایگاه پدری است که مقتضی اولویت پدر است، پس با از بین رفتن آن مانع، دوباره پدر بودن اثر گذاری خود را به دست خواهد آورد(2).
همچنین اگر مادر هم بتواند در زمانی که نگهداری کودک بر عهده اوست، شرایط لازم را به دست آورد، مثلاً آثار جنون در او از بین برود، بیماری مسری او درمان شود ... دوباره حق خود را برای حضانت کودکش به دست خواهد آورد، چرا که مقتضی حضانت در او وجود دارد، تنها وجود مانعی جلوی تأثیر آن را گرفته است که با از بین رفتن آن، مقتضیْ اثر خود را خواهد داشت.
البته تنها در مورد ازدواج مادر نمیتوان به چنین چیزی پای بند بود، چرا که از روایات
وارد در مسأله چنین بر میآید که با ازدواج مادر، حق او ساقط میشود و بازگشت دوباره
آن پس از جدایی از شوهرش نیازمند دلیل است(3)گرچه احتمال بازگشت آن نیز خالی از قوت نیست.
از جمله مهمترین مسائلی که در بحث حضانت کودکان مطرح است، چگونگی برخورد و نوع رابطهای است که میان پدر و مادر در این دوره برقرار میشود؛ زیرا همچنان که پیش از این نیز توضیح دادیم، حضانت کودک زمانی مطرح میشود که پدر و مادر با طلاق از یکدیگر جدا شدهاند.
طبیعی است زمانی که پدر و مادر در کنار هم و در زیر یک سقف زندگی نمیکنند، کودک میباید با یکی از آنها زندگی کند که بر اساس توضیحات گذشته، صرف نظر از جنسیت او، تا مدت هفت سال زیر نظر مادر خود زندگی میکند و پس از آن پدر تا رسیدن به بلوغ عهده دار انجام این وظیفه است.
اما توجه به این نکته نیز ضروری است که جدایی پدر و مادر، خود به خود زمینه تنش را میان آنها فراهم میسازد، تنشی که میتواند نوعی رفتار خصمانه و کینه توزانه را شکل
دهد.
این روابط غیر دوستانه میان پدر و مادر، در بیشتر مواقع با طعمه قرار دادن کودک به نقطه اوج خود میرسد، یعنی وجود کودک در کنار یکی از آنها، وسیله و بهانهای است برای آوردن فشار غیر مستقیم بر طرف دیگر؛ به همین جهت فقهای بزرگ شیعه از دیرباز تلاش داشتهاند با بیان تعریفی از این روابط، میزان آسیبهای احتمالی هریک از پدر و
مادر و همچنین کودک را به کمترین حد ممکن برسانند.
از آنجا که گفتگو از نوع روابط میان پدر و مادر بسته به اینکه کودک با کدامیک از آنها زندگی کند، قابل تقسیم است، ما نیز این بحث را در خلال دو مطلب توضیح میدهیم:
در دورهای که کودک با پدر خود زندگی میکند، چه به این خاطر که مادر شرایط لازم برای نگهداری او را ندارد یا مدت قانونی وی برای این کار پایان پذیرفته است، پدر میباید روابط کودک با مادر خود را به گونهای تنظیم کند که نه کودک و نه مادرش در تنگنا قرار نگیرند.
برای این منظور، پدر باید زمینه تحقق اموری را فراهم آورد، این کارها عبارتند از:
اول، دیدار با کودک: زمینه ملاقات کودک با مادرش را فراهم ساخته، از این کار
ممانعت نکند(1)، زیرا جلوگیری از دیدار کودک با مادرش، موجب قطع رحم میشود(2).
در برخی از متون فقهی برای دیدار کودک و مادرش، میان دختر و پسر، تفاوتی گذاشته شده که مبتنی بر فرهنگ حاکم بر آن دوره و نه دلیل معتبر شرعی است، به این ترتیب که اگر کودک، پسر باشد، نزد مادرش میرود ولی اگر دختر باشد، مادر به دیدار او
میرود، به شرط اینکه در خانه پدر بیش از حد معمول درنگ نکند(3)، چرا که مصلحت
دختر نیست از خانه خارج شود اما برای بیرون آمدن مادر، مانعی وجود ندارد(4).
دوم، پرستاری از کودک: اگر کودک بیمار شود، پدر نباید از پرستاری و مداوای مادر، جلوگیری کند(5)و مانع از اقامت و همراهی او با کودکش شود؛ زیرا: مادر مهربانتر از دیگران نسبت به کودک بوده(6)، کودک بیمار نیازمند به کسی است که او را پرستاری کند
و
مادر سزاوارترین فرد برای این کار است(1).
سوم، پرستاری از مادر: در صورتی که مادر بیمار شود، پدر نباید مانع از رفت و آمد
کودک - دختر یا پسر - نزد مادر شود(2).
چهارم، مراسم سوگواری کودک: چنانچه در خلال مدتی که حضانت کودک با پدر اوست، کودک از دنیا برود، مادر میتواند بر بالین او حاضر شده، عهده دار انجام کارهای
وابسته به آن شود(3).
لازم به یادآوری است، برخی از فقها ضمن تأکید بر حضور مادر در مراسم تجهیز، تکفین و تدفین کودک، بر این مطلب تصریح کردهاند که مادر نباید در تشییع پیکر کودکش
شرکت کند، چرا که نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله زنان را از این کار باز داشته است(4).
عمده دلیل این حکم، روایاتی است که اهل سنت نقل کردهاند:
روایت اُم عطیه68*: «نهینا أن نتبع الجنایز و لم یعزم»(5)، ما را بازداشت از اینکه به دنبال جنازه برویم ولی بر این مطلب پافشاری نکرد.
روایت امیر المؤمنین علیهالسلام69*: «خرج رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فإذا نسوة جلوس، فقال: ما یجلسنکّم؟ قلن: ننتظر الجنازة، قال: تغسلن؟ قلن: لا، قال:تحملن؟ قلن: لا، قال: هل تدلین فیمن یدلی؟ قلن: لا، قال: فارجعن مأزورات غیر مأجورات»(6)، هنگامی که رسول خدا از خانه بیرون آمد، به زنهایی برخورد کرد که نشسته بودند، از ایشان پرسید به چه دلیل اینجا نشستهاید؟ گفتند منتظر جنازهای هستیم، از ایشان پرسید: آیا میخواهید او را غسل دهید؟ گفتند: نه، فرمود: آیا میخواهید او را بر دوش گیرید؟ گفتند: نه،
پرسید: آیا میخواهید او را دفن کنید؟ گفتند: نه، فرمود: بازگردید که گناهکارانی هستید بدون مزد.
افزون بر این، در جوامع روایی اهل سنت، احادیثی وجود دارد حاکی از لعنت رسول خدا زنانی را که به زیارت اهل قبور آمدهاند: «لعن رسول الله صلیاللهعلیهوآله زوارات القبور»(7)، لعنت کرده
است رسول خدا زنانی را که برای زیارت مردگان به قبرستان بروند.
به نظر میرسد، چنین شرطی معتبر نباشد، زیرا از مجموع روایاتی که از اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام به ما رسیده، چنین بر میآید که تشییع جنازه و نماز بر آن توسط زنان امری است جایز به شرط اینکه مفسدهای بر این کار مترتب نباشد(1).
پنجم، مراسم سوگواری مادر: اما اگر مادر از دنیا برود، فرزند او بر جنازهاش حاضر میشود(2)و چنانچه سن او اجازه دهد، میتواند متولّی امور تغسیل، تکفین، تشییع و تدفین او شود، البته به شرط اینکه همسرِ مادر، اجازه چنین کاری را به او بدهد(3).
تا آنجا که تحقیقات نشان میدهد، در هیچ یک از متون فقهی شیعه درباره رابطه کودک با پدر خود در زمانی که با مادر زندگی میکند، مطلبی وجود ندارد(4).
دیدگاه ما: به نظر ما نگهداری کودک توسط یکی از پدر و مادر، نمیتواند باعث از بین رفتن حقوق متقابل کودک و والدین او شود؛ بنابر این، تمام کارهایی که عرفا از لوازم و توابع رابطه پدری - فرزندی یا مادری - فرزندی به حساب میآید، جایز بوده، نمیتوان کودک یا یکی از والدین را از آن محروم کرد.
در ماده1174 قانون مدنی آمده است:
«در صورتی که به علت طلاق یا به هر جهت دیگر، ابوین طفل در یک منزل سکونت نداشته باشند، هریک از ابوین که طفل تحت حضانت او نمیباشد، حق ملاقات طفل خود را دارد. تعیین زمان و مکان ملاقات و سایر جزئیات مربوطه به آن در صورت اختلاف بین ابوین با محکمه است»(5).
1) برای اطلاع بیشتر ر.ک: وسائل الشیعة، 2/817-819.
2) تحریر الاحکام، 2/44.
3) مسالک الأفهام، 8/427.
4) لازم به یادآوری است، در برخی متون فقهی عامه عبارتی وجود دارد که دربرگیرنده پدر و مادر با هم میشود: «إن مرض أحد الأبوین و الولد عند الآخر، لم یمنع من عیادته و حضوره عند موته»؛ فقه السنة، 2/351.
5) قوانین و مقررات مربوط به خانواده، ص63.
بحث از حضانت، هنگامی قابل طرح است که شخص قادر به اداره زندگی خود نباشد؛ بنابر این، اگر انسانی به چنان بلوغ عقلی و جسمانی برسد که برای اداره زندگی
خود، نیازمند به فرد دیگری نباشد، دیگر بحث حضانت درباره وی مصداق پیدا نمیکند.
از آنجا که عنوان «سایر افراد» در برگیرنده چند گروه میشود، مناسب است که بحث از جواز یا عدم جواز حضانت از آنها را در چند محور بررسی کنیم:
بدون تردید، انسان دیوانه همچون کودک نیازمند به حضانت(1)، بلکه سزاوارتر به این کار است(2)ولی آنچه برای ما مهم است، توضیح این مطلب است که نگهداری از او وظیفه چه کسی است؟
اگر پدر و مادر از یکدیگر جدا نشده و با هم زندگی میکنند، در این صورت کودک
دیوانه در دامن هر دو به زندگی خود ادامه میدهد؛ ولی اگر آنها جدای از هم زندگی میکنند، تمام مراحلی که پیش از این برای نگهداری کودکِ سالم تا رسیدن به سن بلوغ
گفتیم، درباره کودکی که مبتلا به جنون است، صادق خواهد بود.
اما آنچه مسأله حضانتِ دیوانگان را از بحث کودکان جدا میسازد، پس از رسیدن به سن بلوغ است، زیرا همچنان که پیش از این توضیح داده و بعد نیز خواهیم گفت، کودک با رسیدن به بلوغ جنسی و رشد عقلی از حضانت پدر، مادر یا هر فرد دیگری که جانشین آنهاست، خارج شده، میتواند به شکل مستقل به زندگی خود ادامه دهد، ولی فردی که از سلامت عقلی برخوردار نیست، حتی پس از بلوغ نیز قادر به زندگی مستقل نخواهد بود؛ بنابر این، میباید در جستجوی کسی باشیم که عهده دار نگهداری از او باشد.
اگر پذیرفتیم که پدر یا پدر بزرگ پدری (جد) ولیِّ فرزند خود است، صرف نظر از مباحث حضانت و اینکه کودک در خلال هفت سال اول زندگیاش با کدامیک از پدر یا مادر خود زندگی میکند، میتوان چنین حکم کرد که زمام امر فرد دیوانه، چه اینکه دختر باشد یا پسر، به دست پدر اوست حتی اگر به بلوغ جنسی هم برسد(1).
به هر حال، صرف نظر از استناد به تنقیح مناط یا قیاس اولویت، باید دید در مسأله حضانت دیوانگان دلیل خاصی وجود دارد یا نه؟
از آنجا که بررسی این دلایل، خارج از موضوع این کتاب است، آن را به جای خود موکول میکنیم.
واژه «سفیه» در قرآن کریم گرچه چند بار به کار رفته است، ولی تنها در یک مورد به مسألهای حقوقی - فقهی اشاره دارد که محور اصلی آن عدم واگذاری اموال و دارایی به این افراد است، «وَلاتُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَامَا وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَاکْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفَا»(2)، اموال خود را که خداوند آنها را مایه قوام زندگی شما قرار داده، به سبک مغزان نسپارید، به ایشان از آن روزی داده، لباس بپوشانید و به شایستگی با ایشان سخن بگویید.
در مقابل، قرآن بر این نکته تأکید میورزد که آنچه باعث جواز سپردن اموال کودک به او میشود، رسیدن به «رشد» است، «وَابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ فَإنْ ءَانَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدا فَادْفَعُوا إلَیْهِمْ أمْوَالَهُمْ»(1)، یتیمان را تا رسیدن به سن ازدواج، بیازمایید، اگر یافتید که به رشد رسیدهاند، اموالشان را به آنها واگذارید.
حال باید دید: 1- منظور از سفاهت و رشد که در این دو آیه در برابر هم قرار گرفتهاند، چیست؟ 2- آیا افزون بر امور مالی، سفاهت عاملی برای حضانت؛ و رسیدن به رشد سبب خروج از آن است یا نه؟
«سفیه» که در فارسی به آن «سبک مغز» و «ساده لوح» میگوییم، کسی است که نمیتواند از دارایی خود درست استفاده کرده، حکیمانه در آن تصرف کند(2)در برابر،
«رشید» کسی است که توان استفاده درست از اموال خود و جلوگیری از بین رفتن آنها را دارد.
در ماده1208 قانون مدنی آمده است: «غیر رشید کسی است که تصرفات او در اموال و حقوق مالی خود عقلایی نباشد»(3).
بنابر این، بدون هیچ گونه تردیدی، شرط جواز تصرفِ فرد بالغ در اموالِ خود، رسیدن به حدّ رشد است(4).
در روایت هشام، امام صادق علیهالسلام ضمن به کار بردن دو واژه «سفیه» و «ضعیف» در برابر «رشد»، این مطلب را چنین توضیح میدهند: «انقطاع یتم الیتیم بالاحتلام و هو أشدّه و إن احتلم و لم یؤنس منه رشد و کان سفیها أو ضعیفا، فلیمسک عنه ولیّه ماله»(5)پایان یتیمی کودکِ یتیم، رسیدن به بلوغ، یعنی رشد است، اما اگر تنها به بلوغ رسیده و رشید نشده باشد، یعنی سبک مغز یا ناتوان
1) نساء4 / 6.
2) ر.ک: معجم الفاظ الفقه الجعفری، ص229؛ معجم لغة الفقهاء، ص222 و245؛ القاموس الفقهی، ص174.
3) قوانین و مقررات مربوط به خانواده، ص68.
4) القواعد و الفوائد، 2/41 و173؛ نضد القواعد الفقهیة، ص91 و321؛ العناوین الفقهیة، 2/685-686 و738.
5) الکافی، 7/68، شماره2؛ تهذیب الاحکام، 9/183، شماره737.
است، سرپرستش میباید اموال او را نزد خود نگاه دارد.
این مضمون در روایات دیگر نیز کم و بیش به همین شکل و بدون توضیح درباره معنای سفیه و ضعیف، بیان شده است، ولی در روایت عبد الله بن سنان، حضرت در مقام تعریف این دو واژه بر آمده، میفرماید: «و ما السفیه؟ فقال: الذی یشتری الدرهم بأضعافه؛ قال: و ما الضعیف؟ قال: الأبله»(1)سفیه کسی است که کالایی را به چند برابر قیمت واقعی آن میخرد ولی منظور از ضعیف، شخص ابله است.
نکتهای که توجه به آن ضروری است عدم دخالت عنوان یتیم در حکم حاصل از این دلایل است، یعنی گرچه موضوع آیه ششم سوره نساء و دو روایت هشام و عبد الله بن سنان، یتیم است ولی همچنان که آیه پنجم همان سوره بر آن دلالت دارد، حکم نسپردن اموال به افراد سفیه، حکمی است عام و در برگیرنده یتیم و غیر یتیم؛ پس رسیدن به سن بلوغ تنها برای به اختیار گرفتن اداره اموال و داراییهای خود کافی نبوده، میبایست شخص به یک توان عقلی نیز در این خصوص دست پیدا کند.
در متون روایی، هیچ دلیلی که به صراحت رسیدن به رشد و کمال عقلی را شرط خروج از حضانت بداند، وجود ندارد؛ ولی این مطلب بدان معنا نیست که شخص غیر رشید بجز تصرفات مالی، هر کار دیگری را میتواند انجام دهد، چرا که شرط بودن اموری نظیر رشد در احکام و مقررات دینی، امری شرعی و تأسیسی نبوده، بلکه امری است ارشادی و تأکیدی نسبت به آنچه بنا و روش عقلا بر آن است.
بنابر این، اگر در اعتبار عقلا، وجود رشد در امور دیگری غیر از تصرفات مالی نیز لازم باشد، گرچه دلایل شرعی نسبت به آن ساکت هم باشند، میتوان به شرط بودن آن فتوا داد.
حال باید دید، روش عقلا نسبت به افراد سبک مغز، به عهده گرفتن اداره زندگی
1) تهذیب الاحکام، 9/182، شماره731.
و
حمایتهای مادی و معنوی از ایشان است حتی اگر به بلوغ جنسی نیز رسیده باشند یا اینکه به محض رسیدن به بلوغ جنسی، آنها را رها کرده، اجازه میدهند به تنهایی و بدون
نظارت سایر افراد زندگی کنند؟
بررسی چگونگی رفتار خانوادههایی که خِردورزی محور اصلی تصمیمات آنهاست به خوبی نشان میدهد که نمیتوان نوجوانان تازه به بلوغ رسیدهای را که از بهره عقلی
کمی برخوردار هستند به حال خود رها و اداره زندگی شان را به خود آنها واگذار کرد، بلکه میباید همچنان از آنها مراقبت و محافظت کرد، مراقبتی که برای اثبات مشروعیت بلکه ضرورت آن نیازی به رسیدن دلیلی خاص از سوی قانونگذار نبوده، نفس التزام عملی عقلا برای این منظور کافی است.
افزون بر این، در روایاتی که بحث یتیم و اعتبار رشد مطرح است، امام علیهالسلام در مقام پاسخگویی به قانونی عام چون «جاز له کل شیء»، «جاز أمره» اشاره میکنند که میتوان در غیر امور مالی نیز به آن استناد کرد؛ چرا که واژه «جواز» به معنای نفوذ است، یعنی
تصمیم او در هر موردی نافذ و مؤثر است که اطلاق آن شامل تصمیمگیری درباره چگونگی زندگی خود نیز هست.
روایت عبد اللّه بن سنان: «إذا بلغ أشده ثلاث عشرة سنة و دخل فی الأربع عشرة، وجب علیه ما وجب علی المحتلمین، یحتلم أو لم یحتمل، کتبت علیه السیّئات و کتبت له الحسنات و جاز له کلّ شیء إلاّ أن یکون ضعیفا أو سفیها»(1)هنگامی که به رشد و سن سیزده سالگی رسیده و وارد چهارده سالگی میشود، واجب میشود بر او هرچه که واجب است بر افراد بالغ، چه به بلوغ جنسی برسد چه نرسد. کارهای زشت و خوب او نوشته میشود، و هر کاری برای او جایز خواهد بود، مگر اینکه ضعیف یا سبک مغز باشد.
روایت ابن سنان: «سأله أبی و أنا حاضر، عن الیتیم متی یجوز أمره؟ قال: حتّی یبلغ أشده، قال: و ما أشدّه؟ قال: الاحتلام؛ قال: قلت: قد یکون الغلام ابن ثمان عشرة سنة أو أقل أو أکثر و لایحتلم؟ قال: إذا بلغ و کتب علیه الشیء، جاز أمره ألاّ أن یکون سفیها أو ضعیفا»(2)در حالی که من حاضر بودم از پدرم درباره
یتیم پرسید که چه هنگام جایز میشود امر او؟ فرمود: هرگاه به رشد برسد؛ پرسید: رشد یعنی چه؟ فرمود: بالغ شود؛ پرسید: گاهی به حدود هجده سالگی میرسد اما به بلوغ جنسی نمیرسد؟ فرمود: هرگاه به رشد رسد و کارهایش برای او نوشته شود، تصمیمگیری وی نافذ خواهد بود، مگر اینکه ضعیف یا سبک مغز باشد.
لازم به یادآوری است، صدوق روایت نخست را هم به طریق خود از ابن سنان نقل میکند، ولی در آن، عبارت «جاز له کل شیء» به صورت «جاز له کل شیء من ماله» نقل شده است(1).
نتیجه: از جمله افرادی که نیازمند به حضانت هستند، افراد سبک مغز و کم خردی هستند که از سلامت عقلی لازم برای اداره زندگی خود برخوردار نیستند.
اگر کودک به سن بلوغ برسد، از حضانت پدر یا هر کس دیگری که تا پیش از این زندگی او را اداره میکرده، بیرون میآید(2).
چنین فردی با داشتن حق انتخاب، میتواند به یکی از سه روش زندگی کند: 1- با یکی از پدر یا مادر خود زندگی کند(3)2- با فرد دیگری زندگی کند 3- به تنهایی زندگی کند(4).
به هر حال، دلیل سقوط ولایت این است که ولایتِ بر انسان، خلافِ اصل است، پس تنها در جایی که یقین به وجود آن داریم، میتوانیم به آن پایبند باشیم و قدر متیقن از ثبوت ولایت، جایی است که شخص به بلوغ و رشد نرسیده باشد، چرا که ثبوت حضانت به واسطه ناتوانی و نقصان کودک است و این مشکل با رسیدن به کمال جسمانی
1) الخصال، 495، شماره4: «إذا بلغ الغلام أشدّه ثلاث عشرة سنة و دخل فی الأربع عشرة، وجب علیه ما وجب علی المحتلمین، إحتلم أم لم یحتلم و کتبت علیه السیّئات و کتبت له الحسنات و جاز له کلّ شیء من ماله إلاّ أن یکون ضعیفا أو سفیها».
2) اللمعة الدمشقیة، ص176.
3) شرایع الاسلام، 2/568؛ المهذب البارع ، 3/426.
4) قواعد الاحکام، 3/101-102؛ کشف اللثام، 2/106؛ جواهر الکلام، 31/284.
بنابر این، اگر روایاتی داشته باشیم که به اطلاق خود، اثبات کننده ولایت بر کودک حتی پس از بلوغ باشند، نمیتوان به این اطلاق عمل کرد(2).
مؤید این مطلب، دو روایتی است که عامه نقل کردهاند:
1- روایت ابو هریره: «إن النبی صلیاللهعلیهوآله خیّر غلاما بین أبیه و أمه حین اختصما إلیه فیه(3)و قال: یا غلام، هذه اُمک و هذا أبوک»(4)، پیامبر گرامی اسلام، آزاد گذاشت پسر بچهای را میان پدر و مادرش، زمانی که نزد ایشان درباره او به نزاع برخاسته بودند و فرمود: ای پسر، این مادر توست و آن هم پدر تو.
2- روایت عمارة الجرمی: «خیّرنی علی بن أبی طالب بین اُمّی و عمّی، ثمّ قال لأخ لی، أصغر منّی: و هذا أیضا لو بلغ مبلغ هذا لخیّرته»(5)، آزاد گذاشت علی بن ابی طالب من را میان مادر و عمویم، سپس به بردار کوچکتر من فرمود: این هم اگر به سن او برسد، او را آزاد خواهم گذاشت(6).
در پایان این بحث، توجه خوانندگان محترم را به چند نکته جلب میکنم:
نکته نخست: بلوغ جنسی تنها برای بیرون آمدن از حضانت پدر، مادر یا جانشینان
آنها کافی نبوده، میباید افزون بر این به رشد نیز برسد(7)پس بلوغ شرط لازم است و نه کافی و به همین خاطر است که گروهی از فقها با توجه به این نکته، تأکید میکنند که انسان بالغِ رشید، صرف نظر از جنسیتش، آزاد است که با هر کسی که خواست زندگی کند(8)و هیچ یک از پدر و مادر نیز در او حقی ندارند(9).
1) کشف اللثام، 2/106؛ جواهر الکلام، 31/284.
2) کشف اللثام، 2/106.
3) مسند احمد، 2/246؛ سنن ابی داود، 2/283؛ مسالک الأفهام، 8/436.
4) سنن ابن ماجة، 2/787، شماره2351؛ همچنین ر.ک: سنن ترمذی، 2/405، شماره1368؛ السنن الکبری، 8/3؛ مسند ابی یعلی، 10/512، شماره6131.
5) الخلاف، 5/138؛ السنن الکبری، 8/4؛ کنز العمال، 5/580، شماره14032؛ تعجیل المنفعة، ص295 و461.
6) لازم به یادآوری است که شافعی در ادامه از عمارة نقل میکند که وی در آن هنگام بین هفت تا هشت سال سن داشته است؛ ر.ک: مسند شافعی، ص288.
7) علامه حلّی این مطلب را مشروط به «لا بارضاع الغیر» میکند؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: ارشاد الاذهان، 2/40.
8) جواهر الکلام، 31/301.
9) تحریر الاحکام، 2/43.
لازم به یادآوری است حکم به داشتن حق انتخاب میان یکی از پدر و مادر پس از رسیدن به بلوغ و رشد(1)، در برخی از متون عامه مشروط به رسیدن به سن تمیز شده است(2)، همچنان که گروهی از آنها، این تخییر را تنها به پسر اختصاص دادهاند(3).
بنابر این، همچنان که فقهای بزرگ شیعه بر آن تأکید کردهاند، کودک پس از رسیدن به بلوغ جنسی و عقلی میتواند نسبت به انتخاب زندگی با یکی از پدر یا مادر خود یا جدای از آنها تصمیم بگیرد.
نکته دوم: گرچه جدایی کودک از پدر و مادر خود پس از رسیدن به بلوغ امری است مسلّم، ولی در برخی از متون فقهی به فتوایی برمیخوریم که هیچ مستندی برای آن وجود ندارد.
شیخ طوسی و تنی چند از فقها بر این باورند که برای دختری که به بلوغ جنسی و رشد عقلی رسیده است کراهت دارد تا زمانی که ازدواج نکرده از مادر خود جدا شود(4).
این مطلب را مرحوم شهید ثانی با کمی توسعه در موضوع، چنین بیان میکند: برای بالغِ رشید، به خصوص دختر، مستحب است که تا ازدواج نکرده از مادرش جدا نشود(5).
این فتوا در برابر نظر برخی از فقهای عامه مطرح شده مبنی بر اینکه دختر تا زمان ازدواج جایز نیست از مادر خود جدا شود(6)، ولی برای چنین فتوایی دلیلی وجود ندارد و آنچه محقق طوسی در رد حرمت ذکر میکند(7)، اثبات کراهت این کار را نمیکند.
همچنین، توجیهاتی از این قبیل: «اگر کودک پسر باشد، جدا زندگی کردن از پدر و مادر برای او کراهت ندارد؛ اما اگر کودک، دختری باشد که ازدواج نکرده، کراهت دارد
1) مسالک الأفهام، 8/436.
2) حلیة العلماء، 7/442؛ الوجیز، 2/118؛ روضة الطالبین، 6/509؛ همچنین ر.ک: مسالک الأفهام، 8/436.
3) حلیة العلماء، 7/443.
4) الخلاف، 5/131؛ تحریر الاحکام، 2/43؛ مسالک الأفهام، 8/436.
5) شرح اللمعة، 5/463؛ ریاض المسائل، 2/163.
6) برای اطلاع بیشتر ر.ک: المبسوط، 5/207؛ اللباب، 2/283؛ بدائع الصنائع، 4/42؛ نیل الأوطار، 7/141.
7) الخلاف، 5/131.
جدای از آنها زندگی کند، زیرا تجربه مردان را ندارد و ممکن است فریب بخورد ولی اگر ازدواج کرده و از شوهرش جدا شده باشد، میتواند جدای از پدر و مادر خود زندگی کند، زیرا مردان را تجربه کرده، بیم اینکه فریب بخورد نیست»(1)نیز نمیتواند اثبات کننده کراهت شرعی یک عمل باشد.
نکته سوم: سقوط ولایت بر فرزند پس از رسیدن به بلوغ و رشد، مسألهای است که اطلاق آن شامل پسر و دختر میشود(2)، ولی باید دید در این حکم تفاوتی میان دو حالت بکارت و عدم بکارت دختر وجود دارد یا نه؟
برخی از فقها بر این مطلب تأکید میورزند که بکارت و عدم بکارت دختر تأثیری در سقوط ولایت پدر بر او ندارد(3)، همین که دختر به سن بلوغ رسید باکره هم که باشد، میتواند مستقل از دیگران برای زندگی خود تصمیم بگیرد(4).
اما حکم به از بین رفتن ولایتِ پدر بر دختر باکره با برخی از روایاتی که در مسأله ازدواج وی آمده است، به ظاهر منافات دارد؛ ولی از دقت در تمامی روایات وارد در مسأله چنین به دست میآید که ازدواج دختر چه به صورت موقت و چه دائم منوط به تصمیم خود اوست و موافقت یا مخالفت پدر تأثیری در صحت این عقد ندارد، گرچه بهتر (احتیاط مستحب) آن است که دختر بدون مشورت با پدر خود، اقدام به انجام چنین کار مهمی نکند، همچنان که برای پسر نیز رعایت این اصل اخلاقی امری است پسندیده(5)«عن الرجل هل یصلح له أن یزوج ابنته بغیر إذنها؟ قال علیهالسلام: نعم، لیس للولد مع الوالد أمر إلاّ
1) جواهر العقود، 2/188.
2) الوسیلة، ص288.
3) ریاض المسائل، 2/163.
4) تحریر الاحکام، 2/44.
5) لازم به یادآوری است که مسأله اذن پدر در ازدواج دختر خود، از جمله مسائل مورد اختلاف فقهای شیعه است و نظرات متفاوتی در این خصوص ارائه شده است، همچون: 1- استقلال پدر و عدم اعتبار رضایت دختر 2- استقلال دختر و عدم اعتبار رضایت پدر 3- مشارکت پدر و دختر در تصمیمگیری درباره ازدواج 4- تفصیل میان ازدواج دائم و موقت و استقلال دختر در ازدواج دائم و عدم استقلال در ازدواج موقت و بالعکس 5- تفصیل میان استقلال دختر در اداره زندگی خود و عدم آن، برای اطلاع بیشتر، ر.ک: جواهر الکلام؛ الحدائق الناضرة؛ مستمسک العروة الوثقی: کتاب نکاح، بحث اولیاء عقد.
أن تکون امرأة قد دخل بها قبل ذلک، فتلک لایجوز نکاحها إلاّ أن تستأمر»(1)، پرسیدم آیا شایسته است که مردی دخترش را بدون اجازه خودش به ازدواج کسی درآورد؟ فرمود: بله، برای فرزند با وجود پدرش تصمیمی نیست، مگر اینکه زنی باشد که پیش از آن زناشویی کرده باشد، پس جایز نیست شوهر دادن او مگر اینکه از وی اجازه گرفته شود.
به دست آوردن چنین حکمی از میان روایات موجود، بهتر فهمیده میشود هنگامی که به این نکته توجه شود که حکم به تأثیر اجازه پدر در صحت ازدواج دختر از جمله نظرات مورد اتفاق اهل سنت است که احتمال تقیه را در صدور روایات موجود در جوامع شیعه به شدت افزایش میدهد؛ «سئل أبو عبداللّه علیهالسلام عن التمتّع من الأبکار اللّواتی بین الأبوین، فقال علیهالسلام: لا بأس و لا أقول کما یقول هؤلاء الأقشاب»(2)، از امام صادق علیهالسلام درباره کامیابی از دخترانی که با پدر و مادر خود زندگی میکنند پرسیده شد، فرمود: مانعی ندارد، من چون این آدمهای سطحی نگر (اهل سنت) سخن نمیگویم.
از آنچه گذشت چنین نتیجه گرفتیم که کودک چه پسر باشد و چه دختر، در صورت جدایی پدر و مادر از یکدیگر، تا هفت سال با مادر خود زندگی میکند به شرط آنکه مادر در خلال این مدت، شرایط لازم برای نگهداری کودک خود را از دست ندهد و با سپری شدن آن، نگهداری کودک به پدرش سپرده میشود.
چنین استنباطی از دلایل موجود در مسأله حضانت، در فقه اسلامی دارای سابقه است.
از جمله مسائلی که از پیش از ظهور اسلام تا چند قرن پس از رحلت حضرت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله در میان اعراب و سایر اقوام رواج داشته، برده داری است.
اسلام با برده داری مخالف بوده، تمام تلاش خود را بر این گذاشته است تا آن را ریشه کن کند، تا آنجا که آزاد کردن انسان را از بند بردگی، موجب رهایی از دوزخ میداند، «من أعتق مسلما، أعتق اللّه العزیز الجبّار بکلّ عضو منه، عضوا من النّار»(1)، هرکس انسان مسلمانی را از بردگی برهاند، خدای عزیز جبّار در مقابل هر عضو بدن آن مسلمان، عضوی از بدن او را از آتش جهنم میرهاند.
اما از آنجا که مبارزه با یک سنت رایج، نیازمند به گذشت زمان است، با وضع قوانین
1) الکافی، 6/18، شماره2.
گوناگون، سعی داشته ابتدا آن را مهار، سپس به تدریج زمینه از بین رفتن آن را فراهم سازد.
از جمله قوانینِ برده داری، خرید و فروش مادران و کودکان آنهاست. برای فقها این مسأله مطرح بوده است که آیا میتوان کودک را پیش از هفت سال از مادرش جدا کرده، هریک از آنها را جداگانه فروخت یا نه؟
همچنین آیا میشود کودک را پیش از این مدت از سایر بستگانش چون پدر، پدر بزرگ و مادر بزرگ جدا کرد؟
در متون فقهی به دو نظریه در این باره بر میخوریم:
نظریه اول، حرمت جدایی: گروهی از فقها بر این باورند که جدایی مادر از کودکش
حرام بوده(1)، حتی چنین معاملهای اگر پیش از هفت سالگی کودک باشد، قابل فسخ است(2).
بررسی دلایل: مهمترین دلیل طرفداران این نظریه، پس از ادعای آسیب (ضرر) دیدن کودک به واسطه جدایی از مادرش(3)، احادیثی است که در متون روایی شیعه و سنی از پیامبر گرامی اسلام و ائمه معصومین علیهمالسلام نقل شده است(4):
1- روایت هشام بن حکم70*: «أنه اشتریت له جاریة من الکوفة، قال فذهب لتقوم فی بعض الحاجة، فقالت: یا اُمّاه، فقال لها ابو عبد الله علیهالسلام: ألک اُمٌّ؟ قالت: نعم، فأمر بها فَرُدَّت؛ فقال: ما آمنتُ لو
حَبَستُها أن اری فی ولدی ما أکره»(1)، برای ایشان کنیزی از کوفه خریدم، هنگامی که میرفت تا برخی از کارهای خود را انجام دهد، گفت: ای مادر؛ امام صادق علیهالسلام به او فرمودند: آیا مادر داری؟ گفت: آری، امام فرمان داد تا او را باز گردانند، سپس فرمود: اگر او را نگاه میداشتم، ایمن نبودم از اینکه در فرزندان خود ببینم چیزی را که دوست نداشتم ببینم.
نقد: مرحوم نجفی در نقد استدلال به این روایت مینویسد: موضوعِ بحث، جدایی کودک از مادرش پیش از رسیدن به سن هفت سالگی است و حال آنکه مورد روایت هشام، دختر بچهای است که نیازمند به مادر نیست، زیرا آن چنان که از توضیح راوی به دست میآید، وی به تنهایی توانایی انجام وظایفی که به او واگذار شده است را دارد؛ بنابر این، میبایست این روایت را حمل بر کراهت کرد، به خصوص که خریدار آن کودک، شخصی مثل هشام است که بسیار بعید به نظر میرسد که حکم جدایی کودک از مادرش را پیش از هفت سال نداند(2).
2- روایت معاویة بن عمّار71*: «اُتی رسول الله صلیاللهعلیهوآله بِسَبْیٍ من الیمن، فلمّا بلغوا الجحفة نفدت نفقاتهم، فباعوا جاریة من السبی، کانت اُمها معهم، فلمّا قدموا علی النبی صلیاللهعلیهوآله سمع بکاءَها، فقال: ما هذه البکاء؟ فقالوا: یا رسول الله، احتجنا الی نفقة، فبعنا ابنتها، فبعث بثمنها، فأتی بها و قال: بیعوهما جمیعا أو أمسکوهما جمیعا»(3)، اسیرانی از یمن را نزد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میبردند، همین که به جُحفه رسیدند، آذوقه آنها تمام شد، یکی از کنیزان را که مادرش با آن گروه بود فروختند؛ چون آنها را نزد پیامبر آوردند، صدای گریهاش را شنید، فرمود: این صدای گریه کیست؟ گفتند: ای رسول خدا، نیازمند توشه بودیم، دخترش را فروختیم، پیامبر بهای او را پس فرستاد و کنیزک را برگرداند و فرمود: هر دو را با هم
بفروشید یا هر دو را با هم نگاه دارید.
نقد: در برخی متون فقهی استدلال به این روایت چنین نقد شده است: این روایت بر
دو چیز دلالت دارد: 1- حرمت جدایی کودک از مادرش، زیرا پیامبر فرمان داد تا کودک فروخته شده، پس گرفته شود و امر پیامبر دلالت بر وجوب این کار میکند(1)2- بطلان خرید و فروش یکی بدون دیگری، زیرا که پیامبر بدون رضایت مشتری، پول او را پس میفرستد(2)ولی باید به این نکته توجه داشت که از این روایت به دست نمیآید که کودک فروخته شده، کمتر از هفت سال داشته است؛ بلکه شواهدی وجود دارد که میتوان از آن به د
ست آورد کنیز فروخته شده، دختری بزرگسال بوده است، چرا که مسلمانان او را برای تأمین هزینههای سپاه فروختهاند و بهای یک کودک کمتر از هفت سال چندان زیاد نبوده که بتوان با آن هزینه یک لشکر را تأمین کرد(3).
3- روایت سماعه72*: «سألته عن أخوین مملوکین، هل یفرّق بینهما و عن المرأة و ولدها؟ فقال: لا، هو حرام إلاّ أن یریدوا ذلک»(4)، از ایشان پرسیدم آیا میشود میان دو برادری که برده هستند یا میان مادر و کودکش جدایی انداخت؟ فرمود: نه، این کار حرام است، مگر اینکه خود آنها چنین بخواهند.
نقد: برخی از فقها معتقدند که نمیتوان به این روایت عمل کرد، زیرا: 1- از نظر سندی ضعیف است 2- با توجه به استفاده از واژه «سألته»، این روایت «مُضْمَرِه» بوده،
معلوم نیست شخصی که از او این سؤال پرسیده شده است، امام معصوم علیهالسلام باشد 3- مورد سؤال دو چیز است، جدایی کودک از مادر و جدایی دو برادر از یکدیگر و معلوم نیست این جدایی نسبت به دو برادر، عملی حرام باشد 4- پاسخ امام علیهالسلام مطلق بوده، در برگیرنده دو حالت کوچک و بزرگ بودن فرزند میشود؛ بنابر این، اختصاص حرمت به فرضی که فرزند، خردسال باشد، بی دلیل است 5- اطلاق پاسخ امام علیهالسلامشامل جایی که
کودک بی نیاز از مادر باشد هم میشود و حال آنکه در فرض بینیازی، جدایی جایز است(5).
4- روایت فقه الرضوی73*: «رُوی فی الجاریة الصغیرة تُشتری و یفرّق بینها و بین اُمّها، فقال: إن کانت قد استغنت عنها، فلا بأس»(1)روایت شده درباره کنیزک خردسالی که فروخته شده و بین او و مادرش جدایی انداخته شد، فرمود: اگر بی نیاز از مادر شده است، مانعی ندارد.
نقد: موضوع این دو روایت، کودکِ خردسال است، ولی امام علیهالسلام پاسخ خود را با جملهای شرطی به این شکل، بیان میکند: اگر کودک بینیاز از مادر شده باشد، میتوان
او را جدای از مادرش فروخت (در فروش او بأس نیست)؛ مفهوم این جمله این میشود که اگر بینیاز از مادر نشده باشد، نمیتوان او را فروخت (در فروش او بأس است).
اما باید به این نکته توجه داشت، اصطلاح «وجود بأس» اعم از حرمت است، یعنی اینکه در انجام کاری «بأس» است میتواند بیانگر حرمت یا کراهت آن کار باشد؛ پس نمیتوان از پاسخ امام علیهالسلام، حرمت جدایی کود را از مادرش اثبات کرد.
5- روایت عمرو بن ابی نصر74*: «قلت لأبی عبداللّه علیهالسلام الجاریة الصغیرة یشتریها الرجل،
فقال: إن کانت قد استغنت عن أبَوَیها فلا بأس»(2)به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: کنیزِ صغیری را شخصی میخرد، امام علیهالسلامفرمود: اگر از پدر و مادر خود بینیاز باشد، مانعی ندارد.
نقد: موضوع این روایت نیز کودک خردسالی است که فروخته شده و پاسخ امام علیهالسلام هم در قالب یک جمله شرطی است؛ ولی همچنان که گذشت، مفهوم عبارت «وجود بأس»، اعم از حرمت است(3). افزون بر اینکه، در این روایت بی نیازی از پدر و مادر، شرط جواز معامله و جدایی قرار داده شده و سرایت این حکم به پدر محل تأمل است.
6- روایت ابن سنان75*: «فی الرجل یشتری الغلام أو الجاریة و له أخ أو أخت أو أب أو اُم بمصر من الأمصار؟ قال: لایخرجه إلی مصر آخر إن کان صغیرا و لایشتره، فإن کانت له اُم فطابت نفسها و نفسه فاشتره إن شئت»(4)شخصی غلام یا کنیزی را میفروشد که در یکی از شهرها، برادر یا خواهر یا پدر یا
مادری دارد، امام علیهالسلامفرمود: او را اگر خردسال است به شهر دیگر نبرد و نخرد؛ اگر مادری دارد که هم کودک و هم مادرش راضی به این جدایی هستند، اگر میخواهی او را بخر.
نقد: گرچه مرحوم عاملی صحت سندی این روایت را دلیل بر جواز عمل بر طبق آن میداند(1)، ولی عمل به این روایت از چند جهت مورد اشکال قرار گرفته است: 1- مضمون این روایت حکایت از عدم جواز جدایی میان افراد دیگری غیر از کودک و مادرش دارد و حال آنکه جدایی میان آنها جایز است(2)2- بر اساس این روایت، نمیتوان کودک را از شهری به شهر دیگر منتقل کرد و حال آنکه تغییر محل سکونت کودک حرام نیست(3)3- امام علیهالسلامخرید کودک بدون مادرش را منوط به رضایت او کردهاند (طابت نفسه) و معلوم است که فرض رضایت برای کودک خردسال چندان متصور نیست(4)4- این حدیث صراحتی در مسأله خرید یکی از کودک و مادرش ندارد(5).
7- روایت ابو ایّوب76*: «من فرّق بین والدة و ولدها، فرّق اللّه بینه و بین الأحبة یوم القیامة»(6)هرکس میان مادر و کودکش جدایی بیندازد، خداوند روز قیامت میان او و دوستانش جدایی میاندازد.
نقد: به نظر برخی از فقها، این روایت نیز نمیتواند حرمت جدایی کودک از مادرش را پیش از رسیدن به سن هفت سال اثبات کند، زیرا: 1- حدیث ابو ایوب تنها از طرق عامه نقل شده و در کتب روایی شیعه وجود ندارد(7)2- تعبیر به «جدایی انداختن بین فرد و دوستانش» نظیر موارد مشابه آن، حکایت از ناپسند و مکروه بودن آن کار دارد و نه حرمت آن(8)3- اگر جدایی انداختن میان کودک و مادرش حرام باشد، اطلاق آن شامل خرید و فروش و سایر امور میشود و حال آنکه جدایی میان آنها با آزاد کردن (عتق) تنها
1) نهایة المرام، 2/262.
2) جواهر الکلام، 24/222.
3) مجمع الفائدة، 8/256.
4) مجمع الفائدة، 8/256.
5) مجمع الفائدة، 8/256.
6) مسند احمد، 5/413؛ همچنین ر.ک: سنن دارمی، 2/228؛ سنن ترمذی، 2/376، شماره1301 و3/64، شماره1613؛ السنن الکبری، 9/1260؛ مسند شهاب، 1/280، شماره6-455؛ عوالی اللئالی، 2/249، شماره20.
7) الحدائق الناضرة، 19/420.
8) منتهی المطلب، 2/930؛ جواهر الکلام، 24/220 و 222.
یکی از آن دو بدون شک صحیح است(1).
8- روایت أنس77*: «لاتولّه والدة عن [علی] ولدها»(2)جدا مساز مادر را از فرزندش.
اگر بپذیریم که واژه «تولیه» به معنای جدایی انداختن میان مادر و فرزند به کار رفته است، این حدیث نیز میتواند دلیلی بر حرمت باشد(3).
نقد: این روایت نیز نمیتواند حرمت جدایی کودک از مادرش را پیش از رسیدن به سن هفت سال اثبات کند، زیرا: 1- این حدیث تنها از طرق عامه نقل شده و در کتب روایی شیعه وجود ندارد 2- این حدیث در متون روایی اهل سنت از سند معتبری برخوردار نیست(4)3- اطلاق این حدیث شامل جایی که کودک به سن بلوغ نیز رسیده است، میشود و حال آنکه پس از رسیدن به بلوغ، جدایی میان آنها جایز است.
نتیجه
گرچه در متون فقهی برای استدلال به هر یک از روایتهای هشتگانه گذشته، انتقادهایی مطرح شده است، امّا از آنجا که این انتقادها نمیتوانند به ظهور روایات در
حرمت، دست کم در جداسازی کودک از مادر خود پیش از هفت سال آسیبی وارد سازند، قول به حرمت جداسازی درست به نظر میرسد بنابراین، جدایی میان کودک و مادرش حرام و معاملهای که منجر به این جدایی شود نیز باطل خواهد بود(5).
البته توجه به این نکته نیز ضروری است که بطلان معامله مزبور و نه حرمت آن، از سوی برخی از فقها مورد تردید قرار گرفته است، زیرا: 1- نهی در معاملات مقتضی فساد آن نیست(6)2- نهی از عقد است و نه از معقودٌ علیه، نظیر معامله در هنگام برگزاری نماز
1) جواهر الکلام، 24/220.
2) الجامع الصغیر، 2/745، شماره9872؛ کنز العمال، 5/576-577، شماره14023 و9/75، شماره25023؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، 6/418؛ الفردوس بمأثور الخطاب، 5/131؛ السنن الکبری، 8/5؛ نصب الرایة، 6/266.
3) لسان العرب، 13/562؛ فیض القدیر، 6/407؛ الفایق فی غریب الحدیث، 3/378.
4) نیل الأوطار، 5/261.
5) الحدائق الناضرة، 19/420.
6) منتهی المطلب، 2/931.
جمعه (بیع در وقت نداء)(1)3- قرار داد فروش کودک بدون مادرش یا بالعکس، عقدی است که به حکم آیه کریمه «أوْفُوا بِالْعُقُودِ»(2)، به پیمانهای خود وفادار باشید؛ وفای به مقتضای آن لازم است(3)4- اصل بر صحت و درستی چنین معاملهای است(4).
به هر حال، بنا بر حرمت جداسازی، باید بررسی کرد که از چه زمانی این عمل جایز میشود؟
گرچه سه روایت هشام بن حکم، معاویة بن عمار و ابو ایوب (بر فرض صحت سند) به اطلاق خود دلالت بر حرمت این جدایی دارند، ولی برای این اطلاق، دو مقیّد وجود دارد: 1- خواست و تمایل مادر و کودک که از دو جمله «هو حرام إلاّ أن یریدوا ذلک»(5)و «فإن کانت له اُم فطابت نفسها و نفسه فاشتره إن شئت»(6)در روایت سماعه و ابن سنان به دست میآید 2- بینیازی از یکدیگر که از دو جمله «إن کانت قد استغنت عن أبویها فلا بأس»(7)و «إن کانت قد استغنت عنها، فلا بأس»(8)در روایت عمرو بن ابی نصر و فقه الرضوی به دست میآید.
صرف نظر از رضایت و تمایل قلبی، آنچه میتواند به عنوان ضابطه این جدایی قلمداد شود، بی نیازی کودک از مادر خود است ولی بدون شک منظور از این بینیازی، بینیازی عاطفی نیست، زیرا چنین چیزی هیچگاه میان مادر و کودک به وجود نمیآید؛ بلکه میبایست مقصود، بینیازی از نظر جسمانی باشد.
در این صورت، باید دید که کودک چه زمانی به این مرحله میرسد؟ به نظر ما ملاک تشخیص بینیازی، مراجعه به نظر عرف است، ولی بعید نیست بگوییم که از نظر عرفی، کودک تا به سن بلوغ نرسد، به این بینیازی دست نمییابد؛ اما بدون تردید نمیتوان با
ملاحظه روایات باب حضانت، سن هفت سالگی را معیاری برای این بینیازی دانست، زیرا در مسأله حضانت، کودک در هفت سالگی از مادر بینیاز نمیشود، بلکه در هفت
سالگی جای مادر با پدر در نگهداری او عوض میشود و پدر تا رسیدن کودک به سن بلوغ عهده دار انجام آن میشود.
به هر حال، با رسیدن به بینیازی، جدایی کودک از مادر جایز است و نظیر مسأله حضانت، هیچ تفاوتی هم میان دختر و پسر وجود ندارد.
بنابر این، اختصاص این روایات به هفت سالگی و ادعای صراحت آنها در تفصیل میان دختر و پسر(1)، مستند به هیچ دلیل معتبری نیست؛ همچنان که کمک گرفتن از روایات وارد در مسأله حضانت نیز برای اثبات این مطلوب بیفایده است.
نظریه دوم، کراهت جدایی: در برابر کسانی که خرید و فروش هریک از کودک و مادرش را جدای از دیگری جایز نمیدانند، گروهی از فقها به واسطه نا تمام دانستن دلایل حرمت، این کار را جایز اما مکروه میدانند(2).
به عنوان مثال، علامه حلّی ضمن اعلام کراهت جدایی میان مادر و فرزند، تصریح میکند که بهتر است امام مسلمین در هنگام تقسیم غنایم، هر دوی آنها را به یک نفر داده
یا آنها را جزء سهم خمس قرار دهد(3).
وی معتقد است که کراهت این کار با رضایت مادر به این جدایی هم از بین نمیرود، زیرا جدایی کودک از مادرش موجب آسیب دیدن او میشود(4)افزون بر اینکه مادر به چیزی راضی شده است که به ضرر اوست و به همین خاطر در آینده نظرش تغییر کرده، پشیمان میشود(5).
بررسی دلایل: برای اثبات جواز و همچنین صحت چنین معاملهای به دو دلیل استناد شده است:
1- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله78*: «النّاس مسلّطون علی أموالهم»(6)مردم، زمامدار داراییهای خود هستند.
با توجه به مفاد این حدیث، مالکْ زمامِ مال خود را به دست داشته، میتواند هر نوع تصرفی را در آن انجام دهد(1).
2- اصل عملی: اگر در صحت فروش کودک بدون مادرش یا بالعکس شک کنیم، به مقتضای اصل جواز یا اصل صحت، این معامله صحیح و جایز است(2).
البته باید به این نکته توجه داشت که گرچه این معامله به واسطه اصول عملی و عمومات سلطنت بر اموال، کاری است جایز، ولی از جمع آن با روایاتی که دلالت بر حرمت چنین معاملهای دارند - صحیحه معاویة بن عمار، موثقه سماعة، صحیحه هشام بن حکم، خبر عمرو بن ابی نصر، صحیحه ابن سنان و خبر ابو ایوب - میتوان حکم به کراهت آن کرد(3).
نقد: به استناد مطالب بالا نمیتوان به جواز چنین معاملهای حکم کرد، زیرا:
1- اگر ظهور روایات گذشته را در حرمت جدایی کودک از مادرش بپذیریم، میتوانیم ادعا کنیم عموماتی که دلالت بر جواز این معامله دارند، تخصیص خوردهاند(4).
2- قاعده سلطنت در مقام بیان مشروعیت انواع تصرفات نیست وگرنه میشود همه محرمات الهی را به حکم همین قاعده جایز شمرد و تخصیص آن به ادله محرمات در تکلیفیات و ابطال عقود و ایقاعات در معاملات نیز تخصیص اکثر و مستهجن است(5).
به عبارت دیگر، نمیتوان با تمسک به این قاعده، مشروعیت هر تصرفی را که در جواز آن شک داریم اثبات کرد، چرا که این کار از قبیل تمسک به عام در شبهات مصداقیه است.
بنابر این، ادعای کراهت جدایی میان کودک و مادرش به واسطه خرید و فروش، ادعایی است ضعیف که نمیتوان به آن عمل کرد(6).
اگر بپذیریم که جدایی میان کودک و مادرش، جایز نیست، دو پرسش قابل طرح است: 1- آیا این حکم تنها به مادر و فرزند اختصاص داشته یا نسبت به افراد دیگری نیز
جاری است؟ 2- در چه شرایطی جدا سازی کودک از مادر یا سایر افرادی که جانشین او هستند، جایز است؟
در پاسخ به این سؤال که آیا حکم کراهت یا حرمت - بنا بر اختلاف برداشت از روایات - تنها شامل جدایی کودک از مادر میشود یا جدایی کودک از دیگر بستگانش را هم در بر میگیرد، دو نظریه در متون فقهی وجود دارد:
نظریه اول، سرایت: گروهی از فقها بر این باورند که جدایی کودک از سایر افرادی که چون مادر، به آنها اُنس و الفت دارد، نظیر پدر، برادر، خواهر، پدر بزرگ، مادر بزرگ،
عمه و خاله جایز نیست(1)همچنان که برخی نیز مدعیاند جدایی میان کودک و بستگانی جایز نیست که در تربیت وی نقش دارند(2).
بررسی دلایل: برای اثبات این نظر به چند مطلب استناد شده است:
1- روایات(3): در جوامع حدیثی دو روایت وجود دارد که افزون بر مادر، جدایی کودک از سایر بستگانش را جایز نمیداند.
روایت ابن سنان79*: «فی الرجل یشتری الغلام أو الجاریة و له أخ أو أخت أو أب أو اُم بمصر من الأمصار؟ قال: لایخرجه إلی مصر آخر إن کان صغیرا و لایشتره، فإن کانت له اُم فطابت نفسها و نفسه فاشتره إن شئت»(4)، درباره مردی پرسیدم که غلام یا کنیزی را میخرد که برادر، خواهر، پدر یا مادر در
شهری دیگر دارد، فرمود: او را اگر خردسال است نه به شهر دیگری ببرد و نه بخرد، اگر مادری دارد که هم مادر و هم خود او راضی به این کار باشند، میتوانی او را بخری.
بر اساس این روایت، برادر، خواهر و پدر به مادر ملحق شده، جدایی میان کودک و هریک از آنها جایز نخواهد بود(1).
روایت سماعه80*: «سألته عن أخوین مملوکین، هل یفرّق بینهما و عن المرأة و ولدها؟ فقال: لا، هو حرام إلاّ أن یریدوا ذلک»(2)، از ایشان پرسیدم آیا میشود میان دو برادری که برده هستند یا میان مادر و کودکش جدایی انداخت؟ فرمود: نه، این کار حرام است، مگر اینکه خود آنها چنین بخواهند.
بر اساس این روایت، امام علیهالسلام جدایی میان دو برادر را چون جدایی میان کودک و مادرش حرام میداند.
گرچه در این دو روایت، سخنی از عمه و خاله به میان نیامده است، ولی از آن جهت که در میان فقها کسی قائل به تفاوت میان آن دو و سایر بستگان نشده است، پس میتوان چنین ادعا کرد که جدایی میان کودک و عمه یا خاله او نیز چون جدایی میان وی و برادر،
خواهر، پدر بزرگ، مادر بزرگ و پدر جایز نیست(3).
2- تنقیح مناط: اگر بتوانیم مناط و علت حکم عدم جواز جدایی کودک از مادرش را به دست آوریم، هر جا که جدایی کودک از سایر بستگانش چنین نتیجهای به دنبال داشته باشد، میتوان حکم به عدم جواز جدایی میان آنها کرد(4).
3- احتیاط: برخی از فقها بر این باورند که اگر جدایی کودک از سایر بستگانش موجب ناراحتی وی شود، احتیاط اقتضا میکند عدم جواز جدایی میان آنها را(5).
محدث بحرانی معتقد است که بر فرض پذیرش نظریه سرایت، حکم عدم جواز جدایی میان کودک و سایر بستگانش تنها به زنانی اختصاص پیدا میکند که در مهربانی و شفقت چون مادر هستند و حال آنکه بر اساس مضمون دو روایت سماعه و ابن سنان، این حکم شامل مردان نیز میشود؛ بنابر این، تخصیص حکم مزبور به زنان، به معنای
عمل نکردن به مفاد روایات است(1).
با وجود پذیرش نظریه سرایت، در برخی از مصادیق خاص، ایرادات یا توجیهات دیگری نیز در میان فقها وجود دارد.
به عنوان مثال، جدایی میان کودک و مادر بزرگ پدری(2)یا مادری جایز نیست، چرا که مادر بزرگ نظیر مادر است در حضانت کودک(3).
جدایی میان کودک و پدر بزرگ پدری و مادری گرچه به نظر بیشتر فقهای سنی جایز نیست، ولی علامه حلّی معتقد است که چون اجداد کودک نظیر پدر و مادر و جانشین آنها در استحقاق حضانت و ارث هستند، نمیتوان میان آنها و کودک جدایی انداخت(4).
در مورد جدایی فرزند پسر از پدرش، برخی به جایز بودن آن فتوا دادهاند(5)، زیرا پدر اهلِ حضانت نیست، اصلْ بر جواز خرید و فروش است، کودک از مادر خود که مهربانتر از پدر است، پیش از این جدا شده است(6)، دلیلی هم بر ممنوعیت این جدایی نداریم(7)در مقابل، احتمال جایز نبودن این کار نیز مطرح شده است(8)، زیرا پدر نیز چون مادر یکی از والدین کودک است(9).
علامه حلی معتقد است جدایی میان دو خواهر یا دو برادر به مقتضای اصل، امری
است جایز(10).
نظریه دوم، عدم سرایت: در برابر نظریه پیشین، این احتمال نیز در متون فقهی مطرح
شده است که اگر جدایی کودک حرام باشد، این حکم تنها اختصاص به مادر و دختر داشته، شامل سایر افراد نمیشود(11).
بررسی دلایل: برای اثبات این نظریه به خصوص، دلیل خاصی بیان نشده است، ولی
1) الحدائق الناضرة، 19/423.
2) تذکرة الفقهاء، 1/426.
3) منتهی المطلب، 2/931؛ تذکرة الفقهاء، 1/426.
4) منتهی المطلب، 2/931.
5) المهذب، 1/318؛ منتهی المطلب، 2/930.
6) منتهی المطلب، 2/930.
7) تذکرة الفقهاء، 1/426.
8) منتهی المطلب، 2/930.
9) تذکرة الفقهاء، 1/426.
10) منتهی المطلب، 2/931؛ تذکرة الفقهاء، 1/426.
11) مجمع الفائدة، 8/257.
میتوان به چند مطلب استناد کرد:
1- اکتفا به قدر متیقن: از آنجا که حکم به عدم جواز جدایی حکمی است بر خلاف اصل، میباید به قدر متیقن از آن اکتفا کرد و قدر متیقن از حرمت، جدایی بین کودک و مادرش است.
2- اصل عملی: اگر شک داشته باشیم که جدایی بین کودک و سایر بستگانش جایز
است یا نه، اصل برائت دلالت بر جواز آن دارد.
نقد: محقق اردبیلی معتقد است اختصاص حرمت جدایی به مادر و دختر، به معنای
رها کردن دو حدیث معتبر و عمل نکردن به آنهاست(1)، پس نمیتواند معتبر باشد(2).
به نظر میرسد راه درست آن است که در سرایت حکم حرمت جدایی به سایر بستگان غیر از مادر، اکتفا کنیم به همان افرادی که در مجموع احادیث از آنها نام برده
شده، یعنی مادر، پدر، برادر و خواهر، چرا که این حکم بر خلاف اصل اولیه جواز تصرف مالک در اموال خود است(3)و سایر احتمالاتی که در منابع فقهی آمده، مستند به دلیل معتبری نیست(4).
فقها برای جدا کردن کودک از مادرش در بحث خرید و فروش بردگان، شرایطی را بیان کردهاند که در بیشتر موارد مستند به احکام موجود در بحث حضانت است، بدون آنکه برای آنها دلیل خاصی وجود داشته باشد.
با توجه به ارتباط مباحث مطرح شده در این مسأله با قوانین حضانت، بهرغم از بین رفتن موضوع برده داری، نگاهی گذرا به آن میاندازیم:
اول، رضایت: کراهت یا حرمت جدا کردن کودک از مادرش، با رضایت هر دو یا
رضایت مادر از بین میرود(1).
نقد: رضایت مادر به تنهایی کافی برای از بین رفتن کراهت [حرمت] نیست، زیرا: 1- حکم به کراهت یا حرمت جدایی به خاطر رعایت حق کودک نیز هست، پس خواستِ مادر به تنهایی نمیتواند مجوز جدایی باشد 2- امام علیهالسلام در روایت ابن سنان با بیان جمله «فإن کانت له اُم فطابت نفسها و نفسه فاشتره إن شئت»(2)، اگر مادری دارد که هم کودک و هم مادرش راضی به این جدایی هستند، اگر میخواهی او را بخر؛ جواز خرید را موکول به رضایت کودک و مادر با هم دانستهاند(3).
به هر حال، نمیتوان گفت که حکم کراهت یا حرمت جدا کردن کودک از مادرش باقی است حتی اگر هر دوی آنها راضی به این جدایی باشند (تعمیم حکم کراهت یا حرمت به صورت رضایت و عدم رضایت مادر و کودک ضعیف است)(4).
دوم، بی نیازی: گروهی از فقهای شیعه و سنی (محقق طوسی، اوزاعی و لیث بن سعد) بر این باورند که هرگاه کودک بی نیاز از مادر باشد، یعنی بتواند به تنهایی لباس
پوشیده یا وضو بگیرد، جایز است او را از مادرش جدا کرد(5).
بررسی دلایل: برای اثبات چنین شرطی، میتوان به دو روایت عمرو بن ابی نصر و فقه الرضوی استناد کرد(6)، زیرا امام علیهالسلام در مقام پاسخ، «عدم بأس» را مشروط به «استغناء» کردهاند، «إن کانت قد استغنت عن أبویها [عنها] فلا بأس»(7)، اگر از پدر و مادر خود بینیاز
باشد، مانعی ندارد.
با توجه به آنچه پیرامون دو نظریه حرمت و کراهت پیش از این گفتیم، اگر بی نیازی را شرط بدانیم، در این صورت پیش از رسیدن به حد بی نیازی، جدا سازی کودک از مادر حرام است آن گونه که گروهی از فقها فتوا دادهاند، چون: شیخ طوسی مفید، ابن براج،
سلار، ابن جنید، شهید ثانی بلکه به ادعای علامه حلی این حکم، مشهور میان فقهاست(1)و یا مکروه است آن گونه که گروهی دیگر فتوا دادهاند، نظیر: محقق طوسی در باب «عتق» کتاب نهایة، محقق حلی، علامه حلی، ابن ادریس و شهید اوّل(2)
1/366؛ السرائر، 2/13؛ رح اللمقه الدمشقیة، 3/318.
.طبیعی است که با رسیدن کودک به این حد، یعنی بی نیاز بودن از مادر در امور شخصی خود، میبایست این حرمت یا کراهت که پیش از این بود، از بین برود؛ ولی مرحوم نجفی در این باره سه احتمال را به این شکل، نقل میکند: 1- اباحه 2- کراهت 3-
اگر با رسیدن به حد بی نیازی، افزون بر تشخیص عقلی، قدرت انجام کارهای ضروری خود را داشته باشد، جدایی میان کودک و مادرش کراهت ندارد؛ در غیر این صورت، کراهت همچنان باقی است(3).
لازم به یادآوری است، ابن جنید، ضمن معتبر دانستن بینیازی برای جواز جدایی کودک از مادر، آن را مشروط به رضایت کودک کرده است(4).
زمان بینیازی: اگر بی نیازی از مادر را شرط جواز جدایی کودک از او بدانیم، این پرسش به وجود میآید که چه زمانی کودک دیگر به مادر خود نیاز ندارد؟
در متون فقهی برای «استغناء» تعریفهای متفاوتی وجود دارد:
1- رسیدن به سن هفت سالگی: برخی از فقهای شیعه و سنی، هفت سالگی را سن
بینیازی از مادر میدانند(5).
دلیل چنین مطلبی آن است که در شرایط عادی یعنی زمانی که هیچ یک از کودک و مادرش در بند بردگی نیستند، نگهداری کودک و حضانت او از مادر گرفته شده به پدر سپرده میشود، پس همچنان که در این فرض میتوان کودک را از مادرش جدا کرد، در
1) النهایة، ص 410؛ المقنعة، ص 545؛ المهذب، 1/318؛ المراسم، ص 177؛ فتاوی ابن الجنید، ص 161؛ مسالک الأفهام، 3/389؛ الروضة البهیة، 3/318؛ تذکرة الفقهاء، 10/331؛ الحدائق الناضرة، 19/418.
2) النهایة، ص 546؛ مختصر النافع، ص 132؛ شرایع الاسلام، 2/59؛ مختلف الشیعة، 419؛ ارشاد الاذهان،
3) جواهر الکلام، 24/223-224.
4) فتاوی ابن الجنید، ص161؛ مختلف الشیعة، 4/419.
5) تذکرة الفقهاء، 1/426؛ المهذب البارع ، 2/457؛ جواهر الکلام، 24/225.
فرضی هم که هر دو در قید بندگی هستند، چنین کاری جایز است.
شاهد بر این مدعا، روایت ایوب بن نوح است که توضیح آن پیش از این گذشت(1)، «المرأة أحق بالولد إلی أن یبلغ سبع سنین إلاّ أن تشاء المرأة»(2)، زن سزاوارتر است به کودک تا به هفت سال برسد، مگر اینکه زن بخواهد [غیر از آن را]؛ «رجل تزوّج امرأة فولدت منه ثمّ فارقها، متی یجب له أن یأخذ ولده؟ فکتب: إذا صار له سبع سنین، فإن أخذه فَلَه و إن ترکه فَلَه»(3)، مردی با زنی ازدواج میکند و پس از اینکه زایمان میکند، شوهرش از او جدا میشود، چه هنگام میتواند فرزندش را از او بگیرد؟ امام علیهالسلامدر پاسخ نوشت: وقتی کودک هفت ساله شد، اگر خواست او را از مادر بگیرد و اگر خواست، او را نزد مادر بگذارد.
2- بی نیازی از شیر مادر: برخی از فقهاء «استغناء» از مادر را به بینیازی از شیر مادر معنا کرده است(4)، یعنی هرگاه کودک برای ادامه زندگی نیازمند به تغذیه با شیر مادر نباشد، میتوان او را از مادرش جدا کرد.
طبیعی است اگر مدت زمان لازم برای شیر خوردن کودک را بر اساس دو روایت عبدالوهاب بن الصباح و سماعة بن مهران، دستِ کم بیست و یک ماه: «الفرض فی الرضاع
أحد و عشرون شهرا، فما نقص عن أحد و عشرین شهرا، فقد نقص المرضع و إن أراد أن یتم الرضاعة
فحولین کاملین»(5)، زمان واجب در شیر دادن بیست و یک ماه است، اگر از بیست و یک ماه کمتر باشد، مادر کوتاهی کرده است، اگر بخواهد که شیر دادن را تمام کند، پس دو سال کامل است؛ «الرضاع واحد و عشرون شهرا، فما نقص فهو جور علی الصبی»(6)، شیردهی بیست و یک ماه است، اگر کمتر از این باشد، ستمی است بر کودک؛ و بیشترین حد آن به حکم آیه شریفه «وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ»(7)، مادران باید فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند برای کسی که میخواهد دو سال را تمام کند، و مفاد روایت سعد بن سعد اشعری: «سألته عن الصبی هل
یرضع أکثر من سنتین؟ فقال: عامین»(1)، از ایشان پرسیدم آیا کودک بیش از دو سال شیر داده میشود؟ فرمود: دو سال، بیست و چهار ماه یا دو سال کامل باشد؛ میباید چنین نتیجهگیری کنیم که منظور از بینیازی از شیر مادر، گذشت دست کم، بیست و یک ماه از شیر خوردن کودک است.
اگر چنین توضیحی را بپذیریم، دیگر نمیتوان پیش از بیست و یک ماه شیر خوردن، مسأله بینیازی از مادر را مطرح کرد و به خودی خود، این بحث که بینیازی از شیر مادر
نسبت به شیر آغوز (لَبا) جاری نیست، زیرا زندگی کودک به آن بستگی دارد، پس نمیتوان کودک را قبل از خوردن شیر آغوز از مادرش جدا کرد(2)غیر قابل طرح است، چرا که اگر بر مادر واجب باشد بیست و یک ماه پس از تولد به کودک خود شیر دهد، میبایست شیر آغوز را نیز به او بخوراند و دیگر جایی برای رد و اثبات وجوب دادن شیر
آغوز به کودک و توجیهات مطرح شده در باره هریک از آنها باقی نمیماند(3).
3- مدت حضانت: در میان فقها هستند کسانی که زمان بینیازی کودک از مادرش را به زمان حضانت مادر از او وابسته کردهاند(4)زیرا در روایاتی که دلالت بر جایز نبودن جدایی میان کودک و مادر دارند، هیچ گونه زمانی تعیین نشده است، پس میبایست اطلاق آنها را بر مدتی حمل کنیم که این جدایی به واسطه بر عهده گرفتن حضانت از سوی مادر، حرام است، چرا که زندگی با کودک حقی است که خداوند در مدت زمانی خاص برای مادر در نظر گرفته است(5).
بنابر این، اگر مطابق نظرِ مشهور میان فقها، زمان حضانت مادر بر کودک را دو سال برای پسر و هفت سال برای دختر بدانیم، در محل بحث نیز میگوییم نمیتوان کودک را تا دو سال از مادرش جدا کرد، اگر پسر باشد و تا هفت سال، اگر دختر باشد.
اما اگر آن گونه که ما توضیح دادیم، جنسیت کودک تأثیری در مدت زمانی که میتواند با مادر خود زندگی کند، نداشته باشد؛ در این صورت حکم خواهیم کرد که همچون حضانت، نمیتوان کودک را تا هفت سال از مادر خود جدا کرد.
بنابر این، این ادعا که مشهور در مسأله خرید و فروش بردگان، رعایت عدم جدایی میان مادر و فرزند است تا هفت سال و بدون تفاوت میان پسر و دختر به عکس باب حضانت(1)سخنی بدون دلیل است، زیرا حقِ کنیز بیشتر از حق زنِ آزاده نخواهد بود(2).
با ملاحظه همین جهت است که علامه حلی چون در باب حضانت به تفاوت میان پسر و دختر نظر دارد، در این مسأله نیز حکم به اعتبار دو سال برای پسر و هفت سال برای دختر کرده است(3).
به هر حال، هرچند برابر دانستن احکام حضانت و احکام جدایی کودک از مادرش، خالی از وجه نیست(4)، ولی برای چنین ادعایی هیچ مدرک معتبری نداریم(5).
4- تشخیص عرفی: در میان نظراتی که درباره تعیین زمان بینیازی کودک به مادرش،
مطرح شده است، رجوع به نظر عرف است؛ چرا که تقیید اطلاقِ روایاتی که جدایی کودک از مادرش را جایز نمیدانست به زمانی خاص، بدون دلیل است.
اگر چنین نظری را بپذیریم، بعید نیست مدعی شویم که در نگاه عرفی به خصوص اگر منظور از عرف، عرفِ غیر کارشناس باشد، زمانی که کودک از مادر خود بینیاز میشود، بسته به شرایط کودک و مادر متفاوت خواهد شد(6).
سوم، بلوغ: گروهی از فقهای سنی چون شافعی، احمد و تنی چند از علمای شیعه، مدعیاند که شرط جواز جدایی کودک از مادرش، بلوغ اوست(7).
بررسی دلایل: برای اثبات چنین نظری به چند مطلب استناد شده است:
1- روایت عباد بن صامت81*: «نهی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله أن یفرّق بین الاُم و ولدها، فقیل: إلی متی؟ قال: حتّی یبلغ الغلام و تحیض الجاریة»(1)رسول خدا از اینکه بین مادر و فرزندش جدایی انداخته شود، نهی کرد. پرسیده شد: تا کی؟ فرمود: تا پسر و دختر بالغ شوند.
2- نیاز به سرپرست: بدون تردید فرد غیر بالغ، چون کودک، نیازمند به کسی است که
از او نگهداری کرده، سرپرستی زندگیاش را بر عهده بگیرد(2).
3- اتفاق فقها: شکی نیست که با رسیدن به سن بلوغ و پس از آن، به اتفاق فقها،
جدایی کودک از مادرش جایز است، زیرا که با بلوغ، شخص به استقلال رسیده و میزان ناراحتی او از جدایی از مادرش به حد اقل ممکن میرسد(3).
چهارم، رسیدن به هفت سال: ابن جنید مدعی است که تا پیش از هفت سال، مستحب است کودک از مادرش جدا نشود، مگر اینکه شخص بیگانه بتواند جای خالی مادر را پُر کند(4).
لازم به یادآوری است که از میان فقهای شیعه، قاضی ابن براج چون برخی از عامه سن جواز جدایی کودک از مادرش را حدود هفت یا هشت سال تعیین کرده است(5).
نقد: محقق اردبیلی ضمن عدم پذیرش این نظر، در مقام رد آن مینویسد: «عدم جواز جدایی کودک از مادرش، احتیاج کودک به تربیت و حضانت نیست تا بگوییم این نیاز با رسیدن کودک به هفت سالگی از بین میرود، بلکه نیاز عاطفی کودک به مادر و ناراحتی که از جدایی از مادر برای او به وجود میآید، دلیل عدم جواز جدایی است و این عامل پس از هفت سالگی نیز همچنان باقی است به خصوص که دو روایت معاویه و هشام دلالت دارند بر این حکم بدون تقیید به هیچ زمانی؛ مگر اینکه مدعی شویم اجماع فقها دلیل تقیید این روایات به هفت سالگی است که این خود نیز محل تأمل است(6).
1) مستدرک حاکم، 2/55؛ السنن الکبری، 9/128؛ سنن دار القطنی، 3/57؛ همچنین ر.ک: تحفة الاحوذی، 4/422؛ نصب الرایة، 4/491؛ منتهی المطلب، 2/930.
2) منتهی المطلب، 2/930؛ تذکرة الفقهاء، 1/426.
3) مجمع الفائدة، 8/259-260.
4) فتاوی ابن الجنید، ص161؛ مختلف الشیعة، 4/419.
5) منتهی المطلب، 2/930؛ المهذب، 1/318.
6) مجمع الفائدة، 8/259.
آنچه تا کنون گذشت بررسی جدایی میان کودک از مادر یا سایر بستگانش بود؛ اما در متون فقهی مسأله جدایی فرزند بالغ از مادرش نیز مورد بررسی قرار گرفته است.
عمده دلیل موافقان جواز جدایی، شواهد تاریخی است که اهل سنت آن را نقل کردهاند(1).
مخالفان نظریه جواز و کسانی که معتقدند جدایی میان بردگان حتی در بزرگسالی نیز جایز نیست به اموری از این قبیل استناد کردهاند: 1- عموم اخباری که مقتضی تحریم جدایی است 2- آسیب دیدن مادر از جدایی از فرزند خود 3- اختصاص برخی از روایات به افراد بالغ(2).
فصل اول: مباحث مقدّماتی
فصل دوم: شرایط نگهداری از کودکان سرراهی
فصل سوم: مسایل حقوقی کودکان سرراهی
فصل چهارم: مسایل کیفری کودکان سرراهی
فصل پنجم: اختلاف درباره کودکان سرراهی
فصل ششم: رابطه خویشاوندی با کودکان سرراهی
فصل هفتم: خویشاوندی مجازی
فصل هشتم: دین و آیین کودکان سرراهی
تولید مثل که از جمله مهمترین کارکردهای ازدواج است، گاه به صورت مشکلی جدّی در دو حوزه فردی و اجتماعی تبدیل میشود.
کم نیستند زنان و مردانی که به صورت مشروع یا نا مشروع، با تن دادن به آمیزش جنسی، خواسته یا ناخواسته، زمینه ایجاد کودکی را فراهم میسازند؛ کودکانی که هیچیک از زن و مرد (زن و شوهر) مایل به ادامه حیات آنها نیستند و در صورتی هم که پا
به عرصه زندگی بگذارند، به واسطه پارهای محدودیتهای اجتماعی یا اقتصادی قادر به اداره زندگی آنها نیستند.
چنین افرادی برای رهایی از این مشکل، دو کار میتوانند انجام دهند، از بین بردن کودک پیش از تولد که به آن «سقط جنین جنایی» میگوییم یا رها کردن کودک پس از تولد که منجر به شکل گیری پدیده «کودکان سر راهی» میشود.
البته در این میان نباید نقش عوامل طبیعی را در ایجاد کودکان بی سرپرست نیز از نظر دور داشت، چه اینکه برخی از بلایای طبیعی چون سیل، زلزله، بیماریهای فراگیر و ... موجب از بین رفتن پدر و مادر و حتی بستگان کودک میشود؛ در چنین شرایطی است که متأسفانه با پدیده اندوهناک «کودکان بی سرپرست» مواجه میشویم.
افزون بر «کودکان سر راهی» و «کودکان بی سرپرست»، گروه سومی از کودکان وجود
دارند که به آنها «کودکان کار» میگوییم. این گروه، کودکانی هستند که بهرغم برخورداری از سرپرست قانونی و زندگی با آنها، بیشتر وقت خود را به منظور کسب درآمد برای سرپرست در محیط بیرون خانه، چون خیابان بهسر میبرند.
البته در این میان نباید از گروه چهارم یعنی «کودکان فراری» نیز غافل ماند، زیرا کودکان زیادی وجود دارند که به علت شرایط نامناسب خانواده، محیط خانواده را ترک کرده، سرگردان و بدون هدف در اماکن عمومی به روشهایی بیشتر ناسالم، به زندگی خود ادامه میدهند.
گفتگو درباره دو گروه اخیر، یعنی «کودکان کار» و «کودکان فراری» از حوصله این کتاب خارج است، زیرا اداره زندگی این کودکان به علت داشتن سرپرست شناخته شده، از نظر حقوقی بر عهده ولیّ و افرادی چون پدر یا پدر بزرگ آنهاست.
البته بررسی چگونگی پیدایش چنین کودکانی، باید به عنوان مشکلی اجتماعی از سوی جامعه شناسان دنبال گردد.
به هر حال، بحث از کودکان سر راهی در کتب فقهی به طور مستقل و در باب «لقطه» مورد بررسی فقها قرار گرفته است.
منظور از «لقطه» چیزی است که کسی آن را در اماکن عمومی پیدا میکند؛ اعم از اینکه آن چیز مال، حیوان یا انسان باشد(1).
بحث از اشیاء و حیوانات پیدا شده، چگونگی معرفی و سرنوشت مالکیت آنها از موضوع این کتاب خارج است، ولی گفتگو درباره سرنوشت نوزادان یا کودکانی که در اماکن عمومی به حال خود رها میشوند، که در اصطلاح فقهی با سه عنوان «لقیط»، «ملقوط» و «منبوذ»(2)
به آنها اطلاق میشود، زیرا نخست در اماکن عمومی رها میشوند منبوذ، سپس شخصی آنها را مییابد (لقیط - ملتقط)؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: المبسوط، 3/336؛ الدروس، 3/73.
از آنها نام برده میشود، در این بخش پی میگیریم.البته نباید از نظر دور داشت که بسیاری از احکامی که برای کودکان سر راهی مورد بررسی قرار میگیرد، در حق کودکان بی سرپرست، یعنی کودکانی که به دلایل طبیعی و اجتماعی سرپرست خود را از دست دادهاند نیز صادق است؛ از این رو در لابهلای مطالب این بخش - به مناسبت موضوع - از هر دوی آنها سخن به میان خواهیم آورد.
مرحوم دهخدا برای دو واژه «لقطه» و «لقیط»، بیشتر بر اساس آنچه در متون فقهی آمده است، تعریفهایی را به این شکل نقل میکند: از زمین برگرفته، نوزاد بر زمین افکنده و جز آن، بچهای که در راه افتاده و آن را از زمین برداشته باشند، به کوی افکنده،
کوی یافت، کودکی مجهول النسب که او را از بینوایی یا ترس از هتک ناموس بر زمین افکنده باشند، حرام زاده، انسان گمشدهای که متکفلی ندارد و خود نیز نمیتواند به طور
مستقل زندگی کند(1).
اگر بخواهیم با نظر فقها در تعریف «لقیط» آشنا شویم، میتوان آنچه را که در این باره نوشتهاند در چند عبارت خلاصه کرد: 1- کلّ صبی ضائع لا کافل له(2)2- کلّ صبی ضایع لا کافل له وقت اللقطة(3)3- کلّ صبی أو صبیة أو مجنون ضائع لا کافل له(4)4- کلّ انسان ضائع لا کافل له و لایستقل بنفسه(5)5- کلّ انسان ضایع لا کافل له حالة الإلتقاط و لایستقل بنفسه(6).
با دقت در این عبارتها، مشخص میشود که افزودن یا از میان برداشتن برخی از قیود در تعریف «لقیط» به خاطر روشن شدن مفهوم فقهی آن و برخی به واسطه اختلافی است که میان فقها در حدود آن وجود دارد.
به عنوان مثال، واژه «صبی» به معنای «پسر بچه» است، ولی معلوم است که این حکم شامل «دختر بچه» نیز میشود، علاوه بر اینکه «دیوانگان» را نیز در بر میگیرد، به همین
خاطر برای نشان دادن عدم اختصاص این بحث به «پسر بچه»، دو واژه «صبیه» و «مجنون» را به تعریف افزودهاند و چون این چنین عمومیتی منظور فقها است، برخی به جای واژه «صبی»، کلمه «انسان» را جایگزین آن کردهاند.
در مقابل، برای فقها این پرسش مطرح بوده است که آیا کودک باید سرپرست مشخصی نداشته باشد تا عنوان «لقیط» بر او صادق باشد؟ یا اگر سرپرست معلومی داشته باشد که کودک خود را رها کرده است نیز مشمول این عنوان میشود؟ تفاوت در نگرش فقها به این مسأله، باعث افزودن عبارت «حالة الالتقاط» یا «وقت اللقطة» به تعریف «لقیط» شده است.
همچنین، آیا عنوان «لقیط» تنها بر شیر خواران و کودکان خُردسال اطلاق میشود یا دربرگیرنده نوجوانانی که به تنهایی قادر به اداره زندگی خود هستند نیز میشود؟ اختلاف فقها در این مسأله، باعث افزودن واژه «لایستقل بنفسه» در برخی از این تعریفها شده است(1)
عن نفسه المهلکات الممکن دفعها عادة»؛ ریاض المسائل، 2/323.
.به هر حال، در تعریف «لقیط» واژههایی به کار رفته است که برای روشن شدن مبانی فقهی آن، به شرح و توضیح آنها میپردازیم:
قرار گرفتن این کلمه در تعریف «لقیط»، بررسی چند نکته را به دنبال خواهد داشت:
جنسیت: این واژه در مقابل «صبیة» و به معنای پسر بچه است، ولی واضح است که جنسیت کودک در حکم مسأله تفاوتی ایجاد نمیکند؛ بنابر این، بدون شک این واژه در معنایی اعم از معنای لغوی خود به کار رفته، به گونهای که شامل پسر و دختر، هر دو میشود.
1) مرحوم طباطبائی این عنوان را چنین معنا میکند: «لایستقل بنفسه: بالسّعی علی ما یصلحه و یدفع
به عبارت دیگر، این واژه به معنای «کودک» است و کاربرد صیغه مذکر از باب غلبه میباشد؛ بنابر این، دختر بچه نیز به فحوای خطاب داخل در عنوان «صبی» است(1).
شمول شیرخواران: واژه «صبی» در زبان تازی از نظر معنایی با «رضیع» اندکی تفاوت دارد، چرا که «صبی» در مورد کودکانی به کار میرود که از شیر مادر گرفته شده، غذا میخورند، ولی «رضیع» به نوزادان و کودکان شیرخوار اطلاق میشود(2)اما روشن است
که کلمه «صبی» در تعریف «لقیط»، در معنایی اعم از شیرخوار و غیر شیرخوار به کار رفته است.
تنوع کودکان نابالغ: بدون شک کلمه «صبی» که ما در فارسی آن را برابر «کودک» به
کار میبریم، شامل افراد بالغ نمیشود(3)، ولی آیا این واژه دربرگیرنده همه افراد غیر بالغ در هر رده سنی است یا تنها گروهی از آنها را در بر میگیرد؟
در میان فقها دو نظریه وجود دارد:
نظریه اول، شمول: برخی بر این باورند که واژه «صبی» در تعریف «لقیط» در چنان
معنای عامی به کار رفته است که تمامی ردههای سنی: شیرخوار، نوپا، نونهال و نوجوان و به عبارت دیگر هر فرد نابالغ را دربر میگیرد.
نظریه دوم، عدم شمول: در برابر هستند فقیهانی که معتقدند واژه «صبی» تنها شامل
آن دسته از افراد نابالغی میشود که عنوان «کودک» بر آنها صادق است؛ بنابر این، نوجوانانی را که نزدیک به سن بلوغ هستند (مراهق)، همچنین نونهالانی را که قدرت تشخیص را پیدا کردهاند (ممیّز) شامل نمیشود.
طرفداران نظریه اول بر این باورند که عنوان «صبی» شامل کودکی که قدرت تشخیص پیدا کرده است (ممیّز) نیز میشود و همه احکامی که برای کودک غیر ممیّز در بحث
«لقطه» وجود دارد، نسبت به کودک ممیّز نیز صادق خواهد بود(1)، زیرا چنین کودکی: 1- صغیر است(2)2- در انجام امور ضروری زندگی خود ناتوان است(3)3- نیازمند به تربیت است(4)4- به تنهایی قادر به تشخیص سود و زیان خود نیست (عدم استقلال به مصالحش)(5).
در برابر، پیروان نظریه دوم با استناد به فهم عرفی از واژه «لقیط» معتقدند که چون وجوب برداشتن آنچه بر زمین مانده (التقاط)، خلاف اصل است، باید به قدر متیقن اکتفا شود؛ به همین جهت بر کودکی که قدرت تشخیص سره از ناسره پیدا کرده و میتواند از جان خود محافظت کند، عنوان «لقیط» صادق نخواهد بود و اگر هم شک داشته باشیم که بر چنین کودکی این عنوان صادق است، باید به حکم اصل مراجعه کنیم که در این صورت تصمیمگیری درباره اداره زندگی چنین کودکانی بر عهده حاکم اسلامی است(6).
البته هستند کسانی که با بیان تفصیل در این مورد، مدعیاند اگر کودکی که قدرت تشخیص پیدا کرده است، قادر باشد جان خود را از خطرات نظیر افتادن در چاه، آب یا آتش و افتادن از بلندی حفظ کند، به عهده گرفتن اداره زندگی او (التقاط) جایز نیست؛ ولی اگر با برخورداری از قدرت تشخیص، قادر به محافظت از جان خود نباشد، در این صورت میتوان نگهداری او را بر عهده گرفت(7).
به هر حال، بهرغم تردیدی که در مورد کودک ممیّز وجود دارد، در مورد نوجوانی که به سن بلوغ نزدیک است (مراهق)، این نظر وجود دارد که نمیتوان او را از کنار خیابان
برگرفت و از او نگهداری کرد(8)، زیرا: 1- در بیشتر موارد نیازمند به تعهد و تربیت نیست(9)2- نمیتوان بر چنین فردی ولایت پیدا کرد(10)3- با توجه به شرایط سنی که دارد در معرض
1) شرائع الاسلام، 4/799.
2) شرائع الاسلام، 4/799.
3) شرائع الاسلام، 4/799؛ تحریر الکلام، 2/123.
4) تذکرة الفقهاء، 2/270؛ مسالک الأفهام، 12/462.
5) الدروس، 3/73.
6) مجمع الفائدة، 1/393 و394؛ ریاض المسائل، 2/323.
7) ریاض المسائل، 2/323.
8) تحریر الاحکام، 2/123.
9) مسالک الافهام، 12/462.
10) جامع المقاصد، 6/97.
هلاکت نبوده، جانش به خطر نمیافتد(1).
البته این بدین معنا نیست که چنین نوجوانانی به حال خود رها شده، بدون سر پناه و سرپرست گذران زندگی میکنند، بلکه منظور این است که هر فردی نمیتواند به تنهایی زمام زندگی آنها را در دست بگیرد. تعیین وضعیت چنین افرادی بر عهده حاکم و رهبر جامعه است(2).
آوردن این قید در تعریف «لقیط» برای اشاره به این مطلب است که منظور از کودک سر راهی، کودکی است که در خیابان رها شده باشد (منبوذ)؛ بنابر این، بر کودکی که سرپرست ندارد ولی در اماکن عمومی هم به حال خود رها نشده است، عنوان «لقیط» صادق نیست، گرچه کفالت چنین کودکانی واجب بوده(3)، تعیین آن بر عهده قاضی (حاکم اسلامی) است، نظیر کودکانی که بر اثر حادثه پدر و مادر خود را از دست دادهاند(4).
همچنان که اگر کودکی در یکی از اماکن عمومی به حال خود رها نشده باشد، در عرف فقها «لقیط» محسوب نمیشود؛ اگر کودکی به حال خود رها شده ولی سرپرست داشته باشد (کودکان خیابانی) بر او عنوان «لقیط» صادق نیست.
بنابر این، آوردن قید «کافل» به معنای «پذیرنده تعهد و تیمار کسی»(5)برای اشاره به این مطلب است که بر کسی عنوان «لقیط» صادق است که فاقد پدر، پدر بزرگ و جانشین آنها (وصی) باشد(6).
نتیجه منطقی این مطلب چنین خواهد شد که اگر کودکی در یکی از اماکن عمومی رها شده در حالی که ولیّ یا سرپرست او مشخص است(7)، یابنده، کودک را به او تحویل
میدهد(1)(بر یابنده لازم است تسلیم، کفایة من باب الحسبة(2)).
طبیعی است که پدر، مادر، پدر بزرگ یا وصی آنها و یا هر کسی که حضانت کودک بر عهده اوست، موظف به پذیرش کودک و انجام وظایف قانونی خود در باره اداره زندگی او هستند(3).
پُر واضح است که اگر ولیّ و سرپرست کودک مشخص بوده، اما هیچکدام زنده نباشند، قاضی (حاکم اسلامی) کسی را برای اداره زندگی کودک تعیین خواهد کرد(4).
مرحوم خوانساری ضرورت وجود چنین قیدی را در تعریف «لقیط» مورد نقد قرار داده، مینویسد: «اگر برگرفتن کودک سر راهی و تأمین هزینههای زندگی او نوعی احسان و یاری شخص ناتوان به حساب آید، تفاوتی در این مسأله میان وجود پدر و پدر بزرگ و غیر این دو، با نبود آنها نمیکند؛ همچنان که تفاوتی نیست بین اینکه بتوان آنها را وادار به پذیرش کودک کرد یا نه؛ مگر اینکه عنوان سر راهی (لقیط) بر چنین کودکی صادق نباشد که البته چنین ادعایی صحیح نخواهد بود، زیرا بیشتر کودکان سر راهی، کودکانی هستند که از سوی پدر یا مادر خود رها شدهاند»(5).
شاید با ملاحظه همین جهت باشد که گروهی از فقها قیدی دیگر بر تعریف «لقیط» افزوده، تصریح میکنند که نباید در زمان برداشتن کودک از اماکن عمومی (حال الالتقاط(6))، سرپرست مشخصی داشته باشد نه اینکه به کلی فاقد ولیّ باشد.
نتیجه
«لقیط» به هر کودکی اطلاق میشود که به حال خود رها شده و کسی نداشته باشد که او را بزرگ کرده و از او محافظت نماید(7).
طبیعی است که اگر کودک در سنی باشد که بتواند نیازهای خود را برآورده کرده و از
1) تذکرة الفقهاء، 2/270.
2) مسالک الأفهام، 12/461؛ کفایة الاحکام، ص234.
3) شرائع الاسلام، 4/799؛ تحریر الکلام، 2/123؛ مسالک الأفهام، 12/462؛ الدروس، 3/73؛ اللمعة الدمشقیة، ص206؛ الدر المنضود، ص145؛ مجمع الفائدة، 1/396؛ کفایة الاحکام، ص234.
4) مجمع الفائدة، 1/395.
5) جامع المدارک، 5/251.
6) جامع المقاصد، 6/97.
7) جامع عباسی، ص251.
سلامت خود حمایت کند، دیگر این عنوان بر او صادق نبوده، احکامی که بعد از این خواهیم گفت، بر او جاری نخواهد بود.
حال اگر این کودک، دارای سرپرست باشد، به آنهاتحویل داده میشود، در غیر این صورت میباید کسی عهده دار نگهداری او باشد.
در قانون حمایت از کودکان بیسرپرست مصوب اسفند1359، ضمن اشاره به این مطلب آمده است:
ماده6: «طفلی که برای سرپرستی سپرده میشود، باید دارای شرایط زیر باشد:
الف - سن طفل از 12 سال کمتر باشد؛
ب - هیچ یک از پدر یا جد پدری یا مادر طفل شناخته نشده یا در قید حیات نباشند و یا کودکانی باشند که به مؤسسه عام المنفعة سپرده شده و سه سال تمام پدر یا مادر یا جد پدری او مراجعه نکرده باشند»(1).
اگر در خیابان یا یکی از اماکن عمومی با کودکی روبهرو شویم که فاقد سرپرست است یا سرپرست قانونیاش او را به حال خود رها کرده و این کودک بدون داشتن سرپناه، سرگردان است چه باید بکنیم؟
در متون فقهی در مقام بیان وظیفه افرادی که با چنین صحنهای مواجه میشوند، سه نظریه وجود دارد:
نظریه اول، وجوب کفایی(2): بیشتر فقهای شیعه بر این باورند که برگرفتن کودکان
1) قوانین و مقررات مربوط به خانواده، ص202.
2) واجب از یک جهت به عینی و کفایی تقسیم میشود. واجب عینی، واجبی است که همه مکلفان موظف به انجام آن هستند و اگر گروهی آن را انجام دهند، از عهده دیگران ساقط نمیشود، نظیر نماز و روزه؛ اما واجب کفایی، عملی است که با انجام آن توسط یک فرد، تکلیف از سایر افراد ساقط میشود، نظیر تکفین و تدفین میت. ر.ک: مبادی فقه و اصول، ص8-237.
بیسرپرست و نگهداری آنها، واجب کفایی است(1)یعنی اگر یک نفر آن را انجام دهد، این تکلیف از دیگران ساقط میشود ولی اگر کسی دست به چنین اقدامی نزند، همه کسانی که از این موضوع با خبر شده و امکان نگهداری چنین کودکانی را دارند، گناهکار هستند(2).
بررسی دلایل: پیروان این نظریه برای اثبات ادعای خود به چند دلیل تمسک کردهاند:
1- همیاری بر کارهای نیک: گروهی از فقها با استناد به آیه کریمه «تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی وَلاتَعَاوَنُوا عَلَی الإثْمِ وَالْعُدْوَانِ»(3)، یکدیگر را بر نیکی و پرهیزگاری یاری کنید و نه بر گناه و دشمنی؛ معتقدند که چون از یک سو، یاری بر نیکی و تقوا واجب و یاری بر گناه و ستم حرام است و از سوی دیگر، جمع آوری چنین کودکانی از نمونههای نیکوکاری و بیتوجهی به وضعیت آنها از مصادیق یاری بر گناه است(4)، پس بر هر مسلمانی واجب است که نسبت به نگهداری کودکان سر راهی در صورت اطلاع و امکان انجام آن، اقدام نماید و اگر هیچ یک به وظیفه خود عمل نکنند، همه در گناه این بی توجهی سهیماند(5).
نقد: این دلیل نمیتواند وجوب عملی را اثبات کند، زیرا اگر مفاد این آیه وجوب باشد، میباید یاری بر بسیاری از کارهای نیک که بی شک انجام آنها واجب نیست، واجب باشد.
برای گریز از این مشکل نمیتوان به اینکه خروج این موارد، خروجی است تخصیصی حکم کرد، چرا که در این صورت اصلاً برای این حکم کلّی مصداق چندانی باقی نمیماند و به عبارت دیگر، تخصیص اکثر، مستهجن است؛ بنابر این، با استناد به این آیه، تنها میتوان که نگهداری کودکان سر راهی، کاری است مستحب حکم کرد(6).
1) المبسوط، 3/336؛ تذکرة الفقهاء، 2/270؛ ارشاد الاذهان، 1/441؛ تحریر الاحکام، 2/123؛ تبصرة المتعلمین، ص142؛ الدر المنضود، ص145؛ کفایة الاحکام، ص234.
2) الجامع للشرایع، ص356؛ الدروس، 3/76؛ تذکرة الفقهاء، 2/270.
3) مائده5 / 2.
4) تذکرة الفقهاء، 2/270؛ الدروس، 3/76.
5) المبسوط، 3/336.
6) ریاض المسائل، 2/323-324.
2- ضرورت انجام کار خیر: برخی از فقها با استناد به جمله «وافعلوا الخیر»(1)از آیه کریمه «یَا أیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»(2)، ای ایمان آورندگان، نماز بهپا دارید و پروردگار خود را پرستش کنید و کارهای نیک انجام دهید، شاید که رستگار شوید؛ در صدد اثبات وجوب نگهداری کودکان بیسرپرست هستند، زیرا در این آیه خداوند در کنار فرمان به انجام نماز و پرستش خداوند، مسلمانان را مأمور به انجام
کارهای خیر کرده و شکی نیست که جمع آوری چنین کودکانی از جمله بارزترین نمونههای کار خیر است(3).
نقد: نظیر آنچه پیرامون آیه تعاون بر نیکی گفته شد، در باره این آیه نیز میتوان گفت.
3- احیای نفوس: تردیدی نیست که حفظ جان انسان از مهمترین واجباتی است که مأمور به انجام آن هستیم، چرا که خداوند متعال بر اساس آیه کریمه «مَنْ أحْیَاهَا فَکَأنَّمَا أحْیَا
النَّاسَ جَمِیعا»(4)، هرکس انسانی را زنده بدارد، گویی که همه انسانها را زنده کرده است؛ حفظ جان یک انسان را برابر با حفظ جان همه انسانها قرار داده است؛ بنابر این، برخی از فقها با
استناد به این آیه، معتقدند که نگهداری کودکان سر راهی، امری است واجب(5)، زیرا که باعث احیای جان یک انسان میشود، نظیر غذا دادن به کسی که درمانده است (اطعام مضطر) یا نجات انسانی که در حال غرق شدن است(6).
نقد: این دلیل اخص از مدعا است، چون جمع آوری کودکان سر راهی همیشه مستلزم احیای نفس نیست.
4- وجوب اطعام مضطر: از جمله احکامی که فقهای اسلام به آن فتوا دادهاند، وجوب غذا دادن به انسانی است که به حد درماندگی رسیده، اگر غذا به او داده نشود، خواهد مُرد. اگر چنین حکمی درست باشد، کودک سر راهی یا بدون سرپرستی که در
خیابان رها شده است، نظیر چنین فردی است(1)، زیرا او هم نیازمند به حضانت و تأمین غذا و لباس است(2).
این مطلب را به گونه دیگری نیز میتوان بیان کرد، چرا که، بیم آن میرود چنین کودکانی اگر به حال خود رها شوند، جانشان به خطر بیافتد و چون حفظ نفس محترمه واجب است، باید آنها را از اماکن عمومی برداشته، سرپرستیشان را بر عهده گرفت(3).
نقد: این دلیل با توضیحی که گذشت، اخص از مدعا است.
5- دفع ضرر: برخی از فقها با استناد به این مطلب که دور کردن ضرر از مسلمان
واجب است، مدعیاند بی توجهی به کودکی که در خیابان وامانده است، موجب آسیب دیدن او میشود و چون دفع ضرر از او واجب است، باید یکی از مسلمانان زمام زندگی او را در دست بگیرد(4).
نقد: رها شدن در اماکن عمومی همیشه مستلزم آسیب دیدن نیست، گرچه میتواند زمینه آن را فراهم سازد.
به هر حال، چه دلایل گذشته برای اثبات وجوب کفایی التقاط صحیح باشد یا نباشد، نگهداری از کودکان سر راهی واجب عینی نیست(5).
علامه حلّی برای اثبات این مطلب به چند دلیل تمسک کرده است: 1- اجماع و اتفاق فقهای شیعه بر عدم وجوب عینی 2- رجوع به اصل برائت، اگر شک در وجوب این کار بر شخصی خاص داشته باشیم 3- غرض از جمع آوری چنین کودکانی، محافظت از جان آنها و تربیت ایشان است، این هدف با اقدام هریک از مسلمانان قابل دسترسی است 4- میان احکام شرعی [در مقام امتثال] تضادی رُخ ندهد(6).
تبدیل وجوب کفایی به عینی: اگر بپذیریم نگهداری کودکان سر راهی واجب کفایی
است، حال اگر کسی نسبت به این کار اقدام کرد، آیا میتواند در ادامه، از انجام آن سر باز
زند یا موظف است پس از پذیرش این تعهد، تا زمان رسیدن کودک به سن بلوغ همچنان نسبت به تعهد خود عمل کند؟
پاسخ به این پرسش مبتنی بر یک تحقیق اصولی و نه فقهی است که آیا عملی که در آغاز واجب کفایی است با شروع به انجام آن، تبدیل به واجب عینی شده که دیگر امکان ترک آن نیست یا در ادامه نیز همچنان کفایی باقی خواهد ماند؟
علامه حلی و برخی دیگر از فقها در دو مسأله فقهی، این مطلب را مطرح کردهاند:
اول، در کتاب جهاد (سیر) در توضیح تفاوت میان یادگیری علم و جهاد بهرغم اینکه هر دو واجب کفایی هستند.
مرحوم علامه در این باره مینویسد: «اگر دانشجویی به فراگیری دانش همت گمارد و در خود استعداد پیشرفت را بیابد، آیا حرام است که از کسب علم دست بکشد؟ احتمال دارد که ترک تحصیل حرام باشد، زیرا تحصیل علم واجب کفایی است که نسبت به آن اقدام کرده و به واسطه شروع در کار، ملزم به ادامه آن است. درستتر آن است که بگوییم این کار حرام نیست زیرا اقدام به یک کار، حکم آن را تغییر نمیدهد»(1).
دوم، در کتاب لقطه در توضیح آنچه اکنون مورد بحث و گفتگوی ما است، یعنی اگر کسی کودکی را در یکی از اماکن عمومی پیدا کرد و او را به خانه خود برد آیا موظف است که اداره زندگی او را بر عهده بگیرد یا میتواند در صورت عدم تمایل، کودک را به
جای اول برگردانده یا به حاکم اسلامی تحویل دهد(2)؟
البته باید توجه داشت که این بحث در جایی قابل طرح است که غیر از اقدام کننده، افراد دیگری باشند که بتوانند از عهده انجام آن کار بر آیند، وگرنه خود به خود انجام آن عمل به نحو وجوب عینی، بر اقدام کننده به آن واجب خواهد بود و جایز نیست از انجام آن سر باز زند.
به هر حال، در متون فقهی برای تبدیل وجوب کفایی به عینی دو احتمال مطرح شده است:
احتمال اول، تبدیل: بر این اساس، کاری که در آغاز واجب کفایی است با اقدام به
انجام آن تبدیل به واجب عینی میشود، به این معنا که شخص اقدام کننده موظف به انجام آن است و نمیتواند از آن سر باز زند.
بررسی دلایل: برای اثبات این نظر به طور کلی و در بحث حضانت به ویژه، به چند
مطلب استناد شده است:
1- نهی از بطلان عمل: بر اساس آیه کریمه «یَا أیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أطِیعُوا اللَّهَ وَأطِیعُوا الرَّسُولَ وَلاتُبْطِلُوا أعْمَالَکُمْ»(1)، ای ایمان آورندگان، از خدا و رسول فرمانبرداری کرده، کارهای خود را تباه نکنید؛ خداوند ما را از باطل کردن کارهای خود باز داشته است؛ برخی از فقها با استناد به این مطلب، بر این باورند که چون رها کردن کاری که انسان شروع کرده است، به معنای باطل کردن آن است، نمیتوانیم پس از شروع، از انجام آن سر باز زنیم(2).
نقد: به نظر نمیرسد بتوان با این آیه اثبات کرد که واجب کفایی، پس از شروع تبدیل به واجب عینی میشود، چرا که در معنای ابطال اعمال، چند معنا متصور است:
باطل کردن کاری که پیش از این به طور صحیح انجام شده: در این صورت ابطال به معنای احباط به کار رفته است.
البته واضح است که ابطال، گاه منجر به از بین رفتن ارزش تمام کارهای انسان میشود و گاه باعث از بین رفتن ارزش یک کار به خصوص میشود. به عنوان مثال، شرک ورزیدن (ارتداد) موجب از بین رفتن ارزش کارهایی میشود که با ایمان انجام شده است، «وَلَقَدْ اُوحِیَ إلَیْکَ وَ إلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ»(3)، به تو و پیامبران پیشین وحی شد که اگر شرک ورزید، البته کارهایتان از بین رفته و از جمله زیان کاران خواهید
بود؛ همچنان که منت گذاردن و اذیت کردن موجب از بین رفتن ارزش صدقههایی است
تبدیل وجوب کفایی به عینی
که انسان در راه خدا داده است، «یَا أیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقَاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالأذَی کَالَّذِی یُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلایُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الأخِرِ»(1)، ای ایمان آورندگان، صدقههای خود را با منت گذاشتن و آزار دادن تباه نسازید، چون کسی که مال خود را به منظور خود نمایی به مردم انفاق میکند و به خدا و جهان آخرت ایمان ندارد.
بنابر این، امر به باطل نکردن عمل، امری است ارشادی به آنچه عقل بر آن حکم میکند مبنی بر اینکه کارهایی را که در گذشته با زحمت و رنج انجام دادهاید، با دست
خود، باطل نکنید.
ایجاد عمل به صورت باطل: بنا بر این، معنای جمله این خواهد بود که کارهای خود را بدون رعایت مقررات و دستورات الهی انجام ندهید، مثل بجا آوردن نماز بدون وضو یا با لباس نجس. لازمه پذیرش چنین معنایی آن است که امر به باطل نکردن اعمال، ارشادی بوده که متضمن هیچ حکم تکلیفی نیست.
قطع نکردن کار: قبول چنین معنایی آن است که بپذیریم آیه در مقام بیان حکم تکلیفی بوده، رها کردن کارها را پیش از به پایان رسیدن، حرام دانسته است(2).
اگر ابطال به معنای اول و دوم باشد، هیچ ارتباطی با بحث ما ندارد، چرا که متضمن حکم تکلیفی نیست؛ اما اگر به معنای سوم هم باشد باز نمیتوان از آن، تبدیل واجب کفایی را به واجب عینی، استفاده کرد، زیرا بر اساس این احتمال، عملی که بر مکلف انجام آن واجب است، نمیتواند پیش از به پایان بردن، آن را رها کند، ولی فرض بحث ما
جایی است که این عمل بر شخص مکلف (یابنده کودک) از ابتدا واجب نبوده(3)و انتخاب
1) بقره 2 / 264.
2) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: فرائد الاصول، ص 291؛ جواهر الکلام، 11/123 و 38/175.
3) در کیفیت جعل وجوب در واجب کفایی، چهار احتمال وجود دارد: 1- تکلیف از ابتدا متوجه شخص خاصی است که نزد خداوند معیّن است، ولی با انجام دادن فرد دیگر، ساقط میشود زیرا یک غرض بیشتر وجود ندارد 2- تکلیف متوجه همه مکلفان است به نحو عام مجموعی 3- تکلیف متوجه همه مکلفان است به نحو عموم استغراقی به گونهای که بر تک تک افراد واجب است به نحو سریان، ولی واجب بودن عمل بر هریک مشروط به ترک دیگری است 4- تکلیف متوجه یکی از مکلفان است به شکل غیر معین و صرف الوجود. از میان این احتمالات، احتمال چهارم درستتر به نظر میرسد؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: محاضرات فی اصول الفقه، 4/52-54.
او نیز تغییر دهنده نوع قانونگذاری (جعل) شارع نیست.
2- عدم زوال ولایت: یابنده کودک (ملتقط) با برگرفتن او (التقاط)، بر کودک ولایت پیدا کرده و به همین دلیل بر سایر افراد تقدّم پیدا میکند؛ بنابر این، باید به مقتضای
ولایتِ خود عمل کند و نمیتواند از انجام آن خودداری کند.
سپردن کودک به قاضی (حاکم اسلامی) نیز جایز نیست، زیرا که قاضی گرچه ولیّ هر بی سرپرستی است، اما او ولیّ عام است و ولایت او بر کسی است که ولیّ ندارد با اینکه
یابنده کودک (ملتقط) ولیّ خاص است(1).
اگر این نظر را بپذیریم، لازم است به دو مطلب پایبند شویم:
اول، عدم جواز سپردن کودک به حاکم (قاضی)، زیرا با برداشتن کودک (التقاط)، حق نگهداری و اداره زندگی کودک برای یابنده (ملتقط) ثابت میشود؛ اگر شک داشته باشیم که با عدم تمایل وی به ادامه انجام تعهدش، این حق از بین میرود یا نه، استصحاب بقای این حق، دلالت بر تعهد ملتقط به انجام مسؤولیتش دارد(2).
دوم، جایز نیست یابنده کودک، او را به جای اول خود برگرداند، چرا که چنین کاری باعث به خطر افتادن جان کودک میشود(3).
نقد: یافتن کودک امتیازی است برای یابنده او که اگر شرایط لازم برای نگهداری کودک را داشته است، حضانتش به وی سپرده شود که ما از آن تعبیر به حق میکنیم. نتیجه وجود چنین حقی، اولویت ملتقط بر سایر افراد است؛ اما این حق تا زمانی است که او خود بخواهد. پس اگر یابنده کودک نخواهد از این امتیازی که به او داده شده، استفاده
کند، کسی نمیتواند او را وادار به پذیرش آن کند.
افزون بر این، پیشتر توضیح دادیم که آنچه از مفهوم حضانت به دست میآید،
نگهداری و بر عهده گرفتن اداره زندگی کودک است و این معنا هیچ ارتباطی با ولایت آن گونه که در عرف فقهای شیعه مطرح است، ندارد.
البته واضح است که معنای این حرف این نیست که ملتقط، کودک را به حال خود رها کند به خصوص اگر لازمه چنین کاری به خطر افتادن جان یا سلامت کودک باشد؛ بلکه باید کودک را به مرجع قانونی برای چنین کاری بسپارد (قاضی یا حاکم اسلامی در جوامع کوچک یا مراکز رسیدگی به وضع چنین کودکانی در جوامع بزرگتر).
احتمال دوم، عدم تبدیل: اگر چنین نظری را بپذیریم، واجب کفایی همیشه وجوبش به نحو کفایی است، یعنی انجام دهنده کار میتواند هر زمان که بخواهد دست از کار بکشد، تا سایر افراد موظف باشند انجام عمل را بر عهده بگیرند.
فخر المحققین، فرزند بزرگوار علامه حلی برای اثبات این نظر، به «اصل» تمسک میجوید بی آنکه درباره چگونگی دلالت آن توضیحی دهد(1).
به نظر میرسد مقصود وی از این اصل، اصل عدمی است که میشود به یکی از این دو صورت بیان شود: اصل، عدم وجوب عینی عمل پس از شروع در آن یا اصلِ عدمِ وجوب ادامه انجام کار پس از شروع در آن است.
لازمه پذیرش چنین نظری، جواز سپردن کودک به حاکم اسلامی (قاضی) است، زیرا که او ولیّ هر فرد بی سرپرستی است(2)و با انصراف یابنده کودک (ملتقط) از ادامه تعهد خود، کودک همچنان بی سرپرست به حساب میآید.
نظریه دوم، استحباب: برخی از فقها بر این باورند که برداشتن کودکان سر راهی و
نگهداری از آنها کاری است پسندیده و مستحب که در انجام آن پاداش اُخروی نیز وجود دارد(3).
بررسی دلایل: برای اثبات این نظر، به چند مطلب استناد شده است:
1- اصل عملی: مرحوم شهید اول این مطلب را به محقّق حلّی نسبت میدهد که وی
قول به استحباب را مستند به اصل عملی کرده است(1).
گرچه در عبارت محقق چنین مطلبی وجود ندارد(2)ولی منظور از اصل - آن گونه که مرحوم شهید تصریح میکند - باید اصل برائت باشد.
نقد: به نظر نمیرسد که بتوان با استفاده از اصل برائت، اثبات استحباب عملی را کرد، زیرا تنها نتیجهای که جریان این اصل در محل بحث ما دارد، عدم وجوب التقاط است، ولی پُر واضح است که واجب نبودن یک عمل برابر با مستحب نبودن آن نیست. شاید با ملاحظه همین جهت باشد که مرحوم شهید ثانی، خود استدلالِ به این اصل را ضعیف میشمارد(3).
2- همیاری بر کارهای نیک: در برخی از متون فقهی، برای اثبات استحباب نگهداری
کودکان سر راهی، به آیه کریمه «تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی وَلاتَعَاوَنُوا عَلَی الإثْمِ وَالْعُدْوَانِ»(4)، یکدیگر را بر نیکی و پرهیزگاری یاری کنید و نه بر گناه و دشمنی؛ استناد شده است(5).
نقد: در نیک بودن این عمل کمترین تردیدی وجود ندارد، ولی مسلّم است که اگر جان کودک در معرض خطر باشد، انجام این عمل نیک ضروری است؛ پس نمیتوان این عمل را همیشه مستحب دانست(6).
نظریه سوم، تفصیل میان استحباب و وجوب: به نظر میرسد درستترین نظر پیرامون نگهداری و اداره زندگی کودکان بیسرپرست، تفصیل میان وجوب و استحباب باشد؛ زیرا بدون تردید چنین عملی از جمله کارهای خیر و نیکی است که پیوسته به انجام آن سفارش شدهایم، «وَأوْحَیْنَا إلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ»(7)، به ایشان سفارش کردیم که کارهای نیکو انجام دهند؛ ولی این کار نیکو، گاه انجام آن ضروری است، چرا که ممکن است با انجام ندادن آن، جان کودکی به خطر بیفتد.
بنابر این، برداشتن و نگهداری کودکان سر راهی، عملی است مستحب که با احتمال به خطر افتادن جان آنها، واجب خواهد بود(1)، وجوبی که میتواند با توجّه به شرایط کودک، کفایی یا عینی باشد؛ پس این ادعا که در صورت احتمال وجود خطر، واجب کفایی است(2)، تنها در پارهای موارد، درست خواهد بود.
به هر حال، چه برداشتن یا جمع آوری چنین کودکانی مستحب یا واجب باشد، یابنده کودک (ملتقط) مادامی که از تصمیم خود در نگهداری کودک، صرف نظر نکرده است، میبایست در حفظ و حراست او به نحوی شایسته بکوشد و تعهد خود را نسبت به کودک به طور مستقیم یا توسط همسر یا هر فرد دیگری به انجام رساند(3)طبیعی است
هرگاه در میانه راه از ادامه این کار وا ماند(4)یا به هر دلیلی مایل به انجام آن نبود، لازم است کودک را به قاضی (حاکم اسلامی یا مراکز حمایتی) بسپارد.
با توجه به آنچه گذشت، حصر موجود در ماده16 قانون حمایت از کودکان بیسرپرست مصوب1353 درست به نظر نمیرسد.
ماده16: «سرپرستی که به موجب این قانون برقرار میشود، فقط در موارد ذیل قابل فسخ است:
1- تقاضای دادستان در صورتی که سوء رفتار یا عدم اهلیت و شایستگی هریک از زوجین سرپرست برای نگاهداری و تربیت طفلِ تحتِ سرپرستی محرز باشد؛
2- تقاضای سرپرست، در صورتی که سوء رفتار طفل برای هریک از آنان غیر قابل تحمل باشد، همچنین در موردی که سرپرست قدرت و استطاعت برای تربیت و نگاهداری طفل را از دست داده باشد؛
3- توافق طفل بعد از رسیدن به سن کبر با زوجین سرپرست یا موافقت زوجین سرپرست با پدر و مادر واقعی طفل صغیر»(5).
هرچند برای نگهداری یک کودک شرایط خاصی لازم است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت، ولی برای برداشتن کودک از کنار خیابان یا هر مکان عمومی دیگر، نیاز به کسب اجازه از هیچ کس نیست(1)، گرچه در صورت مشخص شدن نبود صلاحیت مالی، اخلاقی و اجتماعی در یابنده، کودک از او بازستانده خواهد شد؛ زیرا کسب اجازه از قاضی یا حاکم اسلامی میتواند با هدر رفتن زمان، زمینه آسیب دیدگی کودک را فراهم کند.
اگر کسی در یکی از اماکن عمومی با نوزاد یا کودکی مواجه شد که به حال خود رها شده است، آیا برای برداشتن و جمع آوری او از سطح معابر، نیازمند به وجود شاهدی است که بر کار او گواه باشد؟
در متون فقهی دست کم چهار نظریه در این خصوص وجود دارد:
نظریه اول، وجوب گرفتن شاهد: علاّمه حلّی از برخی فقهای شافعی نقل میکند که
گرچه گرفتن شاهد در مورد برداشتن مال (لقطه) امری مستحب است، ولی در مورد برداشتن کودک سر راهی (لقیط)، واجب خواهد بود، همچنان که در مورد ازدواج نیز چنین است؛ زیرا چنین کودکانی میبایست هم از نظر جان و هم از نظر نَسَب محفوظ بمانند و این با شاهد گرفتن تحقق مییابد(2).
نقد: از آنجا که این استدلال به گونه دیگری در سایر نظرات نیز مطرح شده است، پاسخ آن را به ادامه این بحث موکول میکنیم.
حال اگر فرض کنیم گرفتن شاهد برای برداشتن چنین کودکانی واجب باشد، دو نکته
قابل بررسی است:
محدوده شهادت: اگر قرار باشد شاهدی بر کار یابنده کودک گواهی دهد، میباید به
دو چیز اشاره کند: 1- یافتن کودک توسط مُلتقط 2- اموال و اشیایی که احتمالاً همراه کودک است(1).
تأثیرِ نگرفتن شاهد: اگر یابنده برای مشروعیت کارش نیازمند گرفتن شاهد باشد، اما چنین کاری را انجام ندهد، آیا تأثیری بر روند کار او دارد یا نه؟
علاّمه حلّی معتقد است که بنا بر این فرض، یابنده همچنان اداره زندگی کودک را بر عهده دارد و حضانت او از بین نمیرود، ولی از شافعی نقل میکند که ولایت او بر حضانت از بین رفته، میشود کودک را از دست او گرفت(2).
نظریه دوم، عدم وجوب گرفتن شاهد: در میان فقها هستند کسانی که معتقدند لازم نیست برای برداشتن کودک از معابر عمومی، شاهدی وجود داشته باشد، بلکه میشود این کار را بدون حضور هیچ کسی انجام دهد(3).
بررسی دلایل: پیروان این نظر برای اثبات آن به دو دلیل استناد کردهاند:
1- اصل برائت: اگر در وجوب یا عدم وجوبِ گرفتن شاهد برای برداشتن کودک،
تردید داشته باشیم، به مقتضای برائت شرعی، حکم میکنیم به اینکه چنین کاری واجب نیست(4).
2- امانت بودن: برخی از فقها با استناد به این مطلب که نگهداری کودک، نوعی
پذیرش امانت است(5)، مدعیاند همچنان که در پذیرش امانت (ودیعه) از مردم نیاز به گرفتن شاهد نیست، در مورد برداشتن کودک نیز نیازی به این کار نیست(6).
نقد: در اینکه برداشتن کودک از سطح معابر، قبول نوعی امانت است، تردیدی نیست؛ ولی آیا دلیلی داریم که دلالت کند بر عدم لزوم گرفتن شاهد در هنگام قبول امانت
یا چون دلیلی بر وجوب این کار نداریم، حکم میکنیم به عدم لزوم این کار؟
واضح است که اگر احتمال دوم درست باشد، بازگشت این دلیل به همان اصل برائت
خواهد بود، یعنی چون دلیلی بر وجوب نداریم، به مقتضای اصل عملی حکم میکنیم به اینکه گرفتن شاهد واجب نیست.
نظریه سوم، تفصیل میان وجوب و عدم وجوب: در برخی از متون فقهی این احتمال نیز نقل شده است که اگر یابنده کودک (ملتقط) شخصی باشد به ظاهر عادل، شاهد گرفتن لازم نیست، ولی اگر عدالت وی معلوم نباشد، گرفتن شاهد واجب است، زیرا این کار میتواند نشانهای باشد بر اعتماد بیشتر بر آن شخص(1).
نقد: این مطلب را که مرحوم علامه حلی از جوینی نقل میکند، مبتنی بر هیچ مدرک معتبری نیست.
نظریه چهارم، استحباب گرفتن شاهد: برخی از فقها بر این باورند که گرفتن شاهد
برای برداشتن کودک، امری مستحب است(2).
بررسی دلایل: برای اثبات چنین نظری به چند دلیل استناد شده است:
1- حفظ نَسَب: کودک سر راهی از آنجا که مشخص نیست به چه خانوادهای تعلق
دارد، میتواند از این جهت مورد سوء استفاده قرار بگیرد، یابنده (ملتقط) او را به عنوان
فرزند خود یا شخص دیگری معرفی کند یا ممکن است نشانه یا علایم همراه او را که میتواند بیانگر وابستگی او به یک خانواده باشد از بین ببرد؛ از این رو، مستحب است برای حفظ نَسَب وی، کسی شاهد این برداشتن باشد(3).
2- شناساندن کودک: بر اساس قوانین فقهی، اگر شخصی، مالی را پیدا کند میبایست در خلال مدت زمانی معین، اقداماتی را در خصوص شناساندن آن به مردم انجام دهد تا زمینه پیدا شدن صاحب آن فراهم شود (تعریف)، ولی این عمل در مورد یافتن کودک واجب نیست؛ بنابر این، گرفتن شاهد میتواند جایگزینی باشد برای «تعریف» تا بدین وسیله راهی برای یافتن پدر و مادر یا سایر بستگان وی پیدا شود(4).
3- حفظ و حمایت: تردیدی نیست که کودک سر راهی به علت نبود سرپرستی که از
او حمایتی همه جانبه به عمل آورد، میتواند طعمهای مناسب برای شیادان باشد تا در برابر اندکی پول به دیگران فروخته شود یا بسته به شرایط سنیاش مورد انواع سوء استفادهها قرار گیرد؛ به همین خاطر، برای حفظ و حمایت از جان و سلامتی او(1)، بهتر است کسی شاهد بر این عمل باشد تا میزان مسؤولیت پذیری و تعهد یابنده (ملتقط) بالا رود.
نقد: در اینکه گرفتن شاهد میتواند عاملی مؤثر در تأمین سلامت کودک باشد،
تردیدی نیست، ولی سؤال این است که آیا این مطالب میتوانند توجیه گر استحباب شرعی یک کار باشند به گونهای که انجام دهنده آن، مستحق دریافت ثواب و اجر اخروی باشد؟
به نظر نمیرسد بتوان با این توجیهات، استحباب شرعی گرفتن شاهد را اثبات کرد، بلکه برای این منظور نیازمند دلیل خاص هستیم. افزون بر اینکه چنین نگرانیهایی را که
بسیار هم جدی است، میتوان با گذاشتن شرایطی خاص برای نگهداری کودک، از بین برد یا به حد اقل ممکن رساند تا هر کسی نتواند دست به انجام چنین کاری بزند.
با این توضیحات به خوبی روشن میشود که ادعای استحباب مؤکد برای گرفتن شاهد در صورتی که یابنده کودک، فردی نادرست کردار (فاسق) باشد(2)، کاملاً بی وجه است؛ چرا که چنین فردی صلاحیت لازم برای نگهداری کودکی بی سرپرست را ندارد، نه اینکه صلاحیت دارد ولی بهتر است شاهد هم گرفته شود؛ علاوه بر اینکه چه دلیلی بر اصل استحباب و مؤکد بودن آن دلالت دارد؟
نتیجه
از آنچه گذشت میتوان به این نتیجه رسید که شاهد گرفتن نه عملی است واجب و نه مستحب به مفهوم شرعی خود، چرا که یافتن شاهد برای چنین کاری گاه ممکن نیست و گاه میتواند چنان زمان بر باشد که سلامت کودک به خطر بیافتد، به خصوص در
شهرهای بزرگ که افراد به علت نا آشنا بودن با هم، معمولاً حاضر به پذیرش چنین کاری نمیشوند؛ ولی این بدان معنا نیست که شاهد گرفتن امر مطلوبی نباشد، چرا که عقل حکم میکند برای گریز از قرار گرفتن در معرض اتهام و سوء ظن دیگران، کسی بر کار شخص و به ویژه اموال و اشیایی که همراه کودک است گواه باشد تا یابنده بعدها دچار مشکل نشود.
فقها برای یابنده کودک که میخواهد نگهداری او را بر عهده بگیرد، شرایطی را در نظر گرفتهاند که در صورت نداشتن همه یا یکی از آنها، مجاز به چنین کاری نبوده و در
صورت برداشتن، کودک از او گرفته شده به فردی که صلاحیتهای لازم را دارد سپرده میشود.
البته باید به این نکته توجه داشت که این شرایط تنها برای یابندهای اعتبار دارد که
یافتن کودک، مقدّمهای است برای حفظ و حراست از او، وگرنه برای یابندهای که قصد یا
توانایی چنین کاری را ندارد، وجود آنها لازم نیست. بنابر این، عنوان «ملتقط» در فقه
اسلامی بر هر فردی که کودکی را مییابد صادق نخواهد بود.
(1) بلوغ و عقل از جمله شرایط عمومی هر تکلیف است، به همین جهت برخی از فقها به جای ذکر آنها، یادآور شدهاند که شرط نخست برای جواز نگهداری کودک، رسیدن به تکلیف است(2).
بنابر این، تمام دلایلی که بلوغ و عقل را در سایر تکالیف معتبر میکند، شامل التقاط نیز میشوند.
افزون بر این، کسی میتواند اداره زندگی دیگری را بر عهده بگیرد که دست کم بتواند زندگی خود را اداره کند؛ طبیعی است کسی که صلاحیت اداره زندگی خود را ندارد، نخواهد توانست زمام زندگی دیگری را بر عهده بگیرد.
با این بیان، دیگر نیاز نداریم برای اعتبار این دو شرط، به این نکته اشاره کنیم که برداشتن کودک (التقاط) مستلزم ولایت بر کودک است و شخص نابالغ و دیوانه صلاحیت چنین کاری را ندارند(1)زیرا چندین بار بر این نکته تأکید کردیم که اساسا ولایت به معنایی که درفقه شیعه مطرح است، هیچ دلیلی بر اعتبار آن در مسأله حضانت نداریم چه رسد به بحث التقاط، بلکه یابنده تنها نگهداری کودک را بر عهده میگیرد و واضح است که کسی میتواند چنین کاری را انجام دهد که توان آن را در شرایط عادی داشته باشد.
بنابر این، حتی اگر در مسأله التقاط، ولایت را هم معتبر ندانیم، کودک و دیوانه صلاحیت ندارند که نگهداری از کودک بیسرپرستی را بر عهده بگیرند؛ پس این ادعا که اگر التقاط، ولایت نباشد، شخص عاقل غیر بالغ میتواند از یک کودک بیسرپرست حفظ و حراست کند(2)، نادرست است زیرا یافتن کودک توسط کودکی دیگر یا فرد دیوانه یک مطلب است و سپردن زمام زندگی کودکی به کودک دیگر، مطلبی دیگر است.
به هر حال، عقل به وضوح در مییابد که تنها کسانی صلاحیت اداره زندگی کسی را دارند که در اداره زندگی خود، نیازمند به دیگری نباشند.
بدون شک جنون، مانع نگهداری و به عهده گرفتن اداره زندگی کودک است و شخص
دیوانه نمیتواند با یافتن کودک در یکی از معابر عمومی، زمام زندگی او را برعهده بگیرد؛ اما برای برخی از فقها این سؤال مطرح است که آیا فرد سبک مغز (سفیه) میتواند چنین کاری را انجام دهد یا مجاز به انجام این کار نیست چرا که افزون بر عقل،
میباید دارای «رشد» نیز باشد؟
پیش از این در بحث «حضانت بر سفیهان» به تفصیل پیرامون تعریف «رشد» و «سفه» و دلیل نیازمندی فرد سفیه به حضانت سخن گفتیم.
در آنجا توضیح دادیم که در متون روایی، هیچ دلیلی که به صراحت رسیدن به رشد و کمال عقلی را شرط خروج از حضانت بداند، وجود ندارد، ولی این مطلب بدین معنا نیست که شخص غیر رشید بجز تصرفات مالی، هر کار دیگری را میتواند انجام دهد، چرا که شرط بودن اموری نظیر رشد در احکام و مقررات دینی، امری شرعی و تأسیسی نبوده، بلکه امری است ارشادی و تأکیدی نسبت به آنچه بنا و روش عقلا بر آن است.
بنابر این، اگر در اعتبار عقلا، وجود رشد در امور دیگری غیر از تصرفات مالی نیز لازم باشد، گرچه دلایل شرعی نسبت به آن ساکت هم باشند، میتوان به شرط بودن آن فتوا داد.
بررسی چگونگی رفتار خانوادههایی که خِرد محور اصلی تصمیمات آنهاست، به خوبی نشان میدهد که نمیتوان نوجوانان تازه به بلوغ رسیدهای را که از بهره عقلی کمی
برخوردار هستند به حال خود رها کرد و اداره زندگیشان را به خود آنها واگذار کرد، بلکه میباید همچنان از آنها مراقبت و محافظت کرد، مراقبتی که برای اثبات مشروعیت بلکه ضرورت آن نیازی به رسیدن دلیلی خاص از سوی قانونگذار نبوده، نفس التزام عملی عقلا برای این منظور کافی است.
بنابر این، از جمله افرادی که نیازمند به حضانت هستند، افراد سبک مغز و کم خردی هستند که از سلامت و کمال عقلی لازم برای اداره زندگی خود برخوردار نیستند.
بدیهی است که افراد سبک مغز حتی اگر به بلوغ جنسی هم برسند همچنان باید زیر نظر و با حمایت سرپرست خود به زندگی ادامه دهند؛ بنابراین دیگر نخواهند توانست
خود اداره زندگی فرد دیگری را بر عهده بگیرند.
نظرات مطرح در متون فقهی
گرچه با این توضیحات، دیگر نیازی به نقد و بررسی نظریات و دلایل موافقان و مخالفان صحت التقاط افراد سفیه نیست، ولی برای اطلاع خوانندگان محترم، تنها به واگویی آنها اکتفا میکنیم.
نظریه اول، عدم اعتبار رشد: برخی از فقها بر این باورند که رشد در یافتن کودک
(التقاط) معتبر نبوده، شخص سفیه نیز میتواند با یافتن کودکی بی سرپرست، نگهداری از او را بر عهده بگیرد.
بررسی دلایل: برای اثبات این منظور، به چند مطلب استناد شده است:
1- عدم تلازم میان سفاهت و امین بودن: سبک مغزی باعث از بین رفتن امانتداری
فرد نمیشود(1).
2- امکان نگهداری کودک: شخص سفیه تنها از انجام امور مالی ممنوع است و نگهداری از کودک، امری مالی نیست(2).
3- تفکیک میان اموال خود و اموال دیگران: اینکه سفیه نمیتواند از اموال خود حفاظت کند، دلیل بر این نیست که امین نباشد، زیرا ممکن است نسبت به اموال دیگران حافظ و نگهدار خوبی باشد(3)
مرحوم وحید بهبهانی در نقد این مطلب مینویسد: سفیه کسی است که قدرت بر حفظ مال را ندارد، نه اینکه تنها توان حفظ مال خود را ندارد ولی قدرت حفظ مال دیگران را دارد؛ حاشیة مجمع الفائدة، ص583.
.4- تفکیک میان اموال و غیر اموال: سفیه تنها امین بر اموال نیست، اما سایر
تصرفات او جایز است(4).
5- مانع نبودن ولایت پذیری: اینکه شخص سفیه خود با ولایت و سرپرستی کس دیگری زندگی میکند (مولّی علیه)، نمیتواند به تنهایی مانعی از نگهداری و بر عهده
گرفتن اداره زندگی کودکی بی سرپرست باشد(1).
6- تکلیف پذیری: پذیرش مسؤولیت نگهداری کودک، از مصادیق همیاری بر کارهای خیر است که چون سایر اعمال عبادی از عهده فرد سفیه نیز بر میآید(2).
نظریه دوم، اعتبار رشد: در برابر دیدگاه نخست، هستند کسانی که معتقدند شخص سفیه نمیتواند با یافتن کودک، نگهداری و اداره زندگی او را بر عهده بگیرد، شرط چنین
کاری تحقق رشد در فرد یابنده است.
بررسی دلایل: طرفداران این نظریه برای اثبات درستی آن، به این دلایل تمسک جُستهاند:
1- قابل اعتماد نبودن: سفیه که از تصرف در اموال خود بازداشته شده است
(محجورٌ علیه)، گرچه میتواند عادل باشد ولی از نظر قوانین دینی، قابل اعتماد (مأمون)
نیست(3).
2- تلازم میان کارهای گوناگون: اگر شرعا بر مال خود امین نباشد، به طریق اولی بر کودک و اموال او نیز امین نیست(4).
3- ممنوعیت تبذیر: سفیه کسی است که بی مبالات اموال خود را هزینه کرده، آنها را حیف و میل میکند؛ از این حالت در متون دینی تعبیر به «تبذیر» (پراکندن مال به اسراف،
بیاندازه خرج کردن) میشود.
قرآن کریم در توصیف این گونه افراد میفرماید: «إنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إخْوَانَ الشَّیَاطِینَ وَکَانَ الشَّیْطَانَ لِرَبِّهِ لَکَفُورَا»(5)، زیاده روی کنندگان، برادران شیطانها هستند و شیطان نسبت به پروردگارش ناسپاس بوده است؛ بنابر این، تبذیر عملی حرام، و مبذّر گناهکار میباشد و معلوم است که چنین فردی با ارتکاب گناه از صفت عدالت خارج میشود. کسی که عادل نباشد دیگر صلاحیت نگهداری کودک را ندارد(6).
نقد وبررسی: به نظر ما ابتدا باید مشخص شود که منظور از «التقاط» چیست؟ اگر آن گونه که توضیح دادیم، منظور برداشتن کودک از سطح خیابان و تحویل آن به مراکز نگهداری کودکان بیسرپرست است، این کار از شخص سفیه بر میآید؛ اما اگر منظور بر عهده گرفتن مسؤولیت نگهداری کودک باشد، هیچ یک از این دلایل برای اثبات یا نفی جواز آن توسط شخص سفیه کافی نیست، بلکه میباید تنها به این نکته توجه کنیم که کسی قابلیت دارد از کودکی نگهداری کند که دست کم بتواند زندگی خود را اداره کند و شخص سبک مغز از چنین توانایی برخوردار نیست. و اینکه در قرآن کریم شرط سپردن اموال کودک یتیم به او علاوه بر بلوغ، تحقق رشد دانسته شده به این معنا نیست که سفیه
تنها در امور مالی نیاز به سرپرست دارد و در غیر امور مالی، زمام زندگی خویش را خود
به دست دارد.
با ملاحظه همین جهت است که به صراحت میتوان ادعا کرد این نظر که نگهداری از کودک را به شخص سفیه میسپاریم، ولی به او اجازه نمیدهیم که در مورد مسایل مالی کودک دخالت کند تا میان دو قاعده شرعی «عدم استئمان مبذّر بر مال» و «اهلیت مبذّر برای تصرفات غیر مالی» جمع کرده باشیم(1)ادعایی است فاقد دلیل.
همچنان که سپردن اداره زندگی کودک به فرد سفیه و واگذاری مسایل مالی وی به فردی دیگر نیز راه حل منطقی نیست، زیرا اگر حضانت را ولایت بر کودک بدانیم، ولایت قابل تقسیم نیست، همچنان که این دوگانگی میتواند باعث آسیب دیدن کودک نیز بشود(2).
این جمله امام معصوم علیهالسلام میتواند بهترین شاهد بر صحت این ادعا باشد: «ما اُبالی
ائتمنت خائنا أو مضیّعا»(3)، برایم تفاوت نمیکند که خیانت کاری را امین خود قرار دهم یا فرد بیمبالاتی را.
از جمله شرایطی که در برخی از متون فقهی برای یابنده کودک بیان شده است، عدالت اوست(1).
واژه «عدالت» از نظر مفهومی در مقابل «ظلم» قرار میگیرد، ولی در متون فقهی این واژه معمولاً در برابر «فسق» گذاشته میشود.
پیش از این توضیح دادیم که در عُرف فقها، عدالت به معانی متفاوتی به کار میرود، چون: کیفیتی قائم به نفس آدمی که او را وادار به انجام واجبات و ترک محرمات میکند(2)کیفیتی نفسانی که شخص را وادار میسازد همیشه خویشتن بانی (تقوی) داشته باشد(3)دوری جُستن از گناهان کبیره و اصرار بر انجام گناهان صغیره(4)عدم اخلال به کارهای واجب و انجام کارهای زشت(5)ملکه انجام واجبات و ترک محرمات(6)مجرد ترک گناهان(7).
به هر حال، اگر عدالت را به گناه نکردن معنا کنیم، در این صورت، عادل بودن برابر با گناهکار (فاسق) نبودن است؛ ولی اگر عدالت را به کیفیت نفسانی و ملکه اخلاقی معنا کنیم - آن گونه که در کلمات فقهای متأخر آمده است(8)- فاسق نبودن را نمیتوان برابر با عادل بودن دانست، زیرا میان آنها حالت سومی نیز وجود دارد(9).
نظرات مطرح در متون فقهی
از بررسی آنچه در متون فقهی پیرامون شرط عدالت مطرح شده است، به سه نظریه میتوان دست یافت:
نظریه اول، اعتبار عدالت: در میان فقها کسی را نیافتم که به شرط بودن عدالت در
یابنده کودک فتوا دهد، بلکه تنی چند، وجود عدالت را در یابنده کودک موافق با احتیاط
دانستهاند(1).
نظریه دوم، عدم اعتبار عدالت: گروهی از فقها بر این باورند که عدالت در جواز
نگهداری کودکان سر راهی، معتبر نیست(2).
بررسی دلایل: برای اثبات عدم اعتبار عدالت در نگهداری کودکان بیسرپرست به دلایل زیر استناد شده است:
1- مغایرت نگهداری کودک با امانت: به عهده گرفتن نگهداری کودک (حضانت)، در حقیقت امانتداری نیست(3)با این که در امانت گرفتن عدالت لازم است.
2- تلازم میان اسلام و امین بودن: پذیرش اسلام خود به خود، امانت داری را به دنبال دارد(4)بنابر این، بجز اسلام دیگر نیازی به احراز عادل بودن شخص نداریم.
3- نگهداری کودک توسط غیر مسلمان: اگر در پذیرش نگهداری کودک، عدالت شرط باشد، میباید شخص غیر مسلمان (کافر) نتواند از کودکی که محکوم به اسلام نیست نگهداری کند با اینکه قطعا این کار جایز است(5).
4- اصل عملی: اگر در ضرورت وجود عدالت شک داشته باشیم و دلایل گذشته را برای عدم اعتبار آن کافی ندانیم، اصل (برائت شرعی) بر عدم اعتبار آن است(6).
5- اطلاق روایات: روایاتی که در مسأله التقاط به ما رسیده از جهت اعتبار عدالت
اطلاق داشته، شامل هر دو فرض وجود عدالت و نبود آن میشود؛ افزون بر اینکه، اگر این اطلاقات ناظر به فرد غالب نیز باشد، عدالت معتبر نخواهد بود، چرا که وجود افراد
عادل بسیار نادر بوده، غلبه با افراد غیر عادل است(7).
6- نبود اتفاق نظر میان فقها: عدالت اگر معتبر باشد، میبایست تنها مستند به اتفاق و اجماع فقهای شیعه باشد و حال آنکه چنین اجماعی وجود ندارد(8).
نظریه سوم، تفصیل: در برخی از متون فقهی در باره اعتبار عدالت در یابنده کودک، تفصیلی به این ترتیب نقل شده است که اگر کودک دارای مال باشد، عدالت معتبر است، زیرا خیانت در اموال امری است رایج، اما در غیر این صورت، عدالت معتبر نیست(1).
دیدگاه ما: به نظر ما، صرف نظر از نظریه سوم که مستند به هیچ دلیلی نیست، میتوان میان دو نظریه دیگر جمع کرد، زیرا سپردن کودک به شخصی که دارای ملکه عدالت است گرچه مطابق با احتیاط است، ولی دلیلی بر لزوم رعایت آن وجود ندارد، بلکه دلایلی میتوان اقامه کرد که بر اساس آن، نیازمند احراز چنین مرحلهای از تقوا
نیستیم، زیرا گاه میتوان به کسی اعتماد کرد که به رغم ترک پارهای از امور شایسته، یقین داریم میتواند با بذل محبت و دقت در امور کودک، از او محافظت کند که ممکن است فرد عادل از چنین توانایی برخوردار نباشد(2)ولی این بدان معنا نیست که میشود کودک را به شخص فاسق سپرد.
به نظر ما - همچنان که پیش از این در بحث حضانت پدر و مادر بیان کردیم - احراز صلاحیت اخلاقی یابنده کودک (ملتقط) از جمله اساسیترین شرایط برای نگهداری کودک و سپردنش به اوست؛ زیرا مشروعیت التقاط در فقه اسلامی به واسطه حمایت از زندگی و سلامت جسمی - روحی کودکانی است که پدر و مادر خود را از دست داده یا به دلایلی از پذیرش اداره زندگی آنها سر باز زده، ایشان را در یکی از محلهای عمومی به
حال خود رها کردهاند؛ حال چگونه ممکن است کودک را به کسی سپرد که همراهیاش با او، موجب آسیبهای جدی جسمی یا اخلاقی وی میگردد؟
آیا عقل روا میدارد که نگهداری از کودک را به فردی بسپاریم که به علت فساد اخلاقی و نداشتن تعهدهای لازم دینی او را مورد انواع سوء استفاده قرار داده یا دست
کم زمینه یادگیری گناه را در او فراهم میسازد؟ آیا میتوان ادعا کرد که شارع مقدس به چنین واگذاری راضی است؟
افزون بر این، اگر حضانت کود ک و سپردن او را به یابندهاش نوعی امانت بدانیم، عموماتی که امین بودن فرد را در باب امانت معتبر میدانند، دلیلی خواهند بود بر اعتبار
این شرط در مسأله التقاط.
البته واضح است که برای سپردن کودک به یابنده او (ملتقط)، نیازی به احراز عدالتش به خصوص اگر معنای آن را ملکه نفسانی ترک گناه بدانیم، نیست(1)چرا که اصل اعتبار چنین شرطی در هیچیک از ابواب فقهی مستند به دلیل نیست.
بهترین شاهد بر صحت این ادعا، روایاتی است که در مقام تعریف عدالت یا بیان روشِ شناسایی انسانِ عادل از فاسق، مواردی را از این دست، ذکر میکنند: ستم نکردن، به وعده خویش پایبند بودن(2)، توبه نکردن از گناه پس از اجرای حد الهی، به غیر حق گواهی دادن یا متهم به این کار بودن(3)، به عفت و پاکدامنی معروف بودن، دست و زبان و شکم خود را نگاه داشتن، به پرهیز از گناهان بزرگی که خداوند وعده جهنم داده است، معروف بودن؛ بر انجام نمازهای پنجگانه در وقت خود مواظب بودن، بدون دلیل نماز جماعت را ترک نکردن، عیوب خود را از مردم پوشاندن(4)، معروف به خیر بودن(5)، توبه کردن(6).
همچنین در برخی از متون فقهی، انسان عادل چنین معرفی میشود: چیزی از اسباب فسق در او دیده نمیشود(7)معروف به دینداری و پرهیز از محارم الهی است(8).
به هر حال، گرچه دلیلی بر اعتبار عدالت به معنای ملکه نفسانی ترک گناه، نداریم ولی نمیتوان ضرورت نبود فسق را نیز انکار کرد.
شاهد بر این ادعا نظری است که برخی معتقدان به عدم اعتبار عدالت دارند. کسانی که خود منکر عدالت یابنده کودک هستند، چون نمیتوانند نگرانی خود را از سپردن
کودک به شخص نااهل و لاابالی (فاسق) پنهان بدارند، تصریح میکنند که میتوان با گرفتن شاهد یا تعیین فردی امین که مراقب رفتار یابنده کودک است(1)، خطر چنین عملی
را به حد اقل ممکن رساند.
با توجه به آنچه گذشت، اگر یابنده کودک، شخصی تبهکار و از نظر اخلاقی ناسالم (فاسق) باشد یا بعدا چنین شود، حاکم اسلامی (قاضی، مراکز مسؤول)، کودک را از دست او میگیرد(2)، زیرا: فاسق شرعا امین نیست(3)فاسق ظالم است و اعتماد به ظالم به مقتضای آیه کریمه «وَلاتَرْکَنُوا إلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ»(4)، به ستمکاران تکیه مکنید که عذاب شما را در مییابد، جایز نیست(5)میتواند باعث تربیت سوء کودک شود(6)چنین فردی قابل اعتماد نیست(7)فاسق صلاحیت برای امانت و ولایت ندارد(8).
نتیجه
وضعیت یابنده کودک از سه حالت خارج نیست: 1- عادل است، به این معنا که دارای ملکه ترک گناه است یا اگر چنین نیست، دست کم شخص هرزه و آلودهای هم نیست 2- فردی بزهکار و بیمبالات نسبت به فرامین دینی است 3- وضعیتی نامعلوم دارد یا به ظاهر قابل اعتماد مینماید.
در صورت اول، کودک به او سپرده میشود و در صورت دوم بدون تردید مجاز به نگهداری از کودک نیست، اما در فرض سوم چه باید کرد؟
در پاسخ به این سؤال دو نظریه میان فقها مطرح است: 1- میشود کودک را به او سپرد(9)2- کودک به او سپرده میشود ولی حاکم اسلامی کسی را برای مراقبت نامحسوس از او تعیین میکند تا اطمینان لازم به او به وجود آید که در این صورت چون
کسی است که عدالتش از ابتدا مشخص است(1).
به هر حال، فتوای مرحوم محقق که نمیتوان کودک را از دست یابنده فاسق گرفت(2)و سخن فاضل آبی(3)مبنی بر اینکه شخص فاسق میتواند نگهداری از کودک را بر عهده بگیرد و کودک نیز نزد او باقی میماند بدون اینکه نیاز به هیچ مراقب و ناظری باشد(4)، جدا جای تأمل دارد.
به نظر ما، میباید صلاحیت اخلاقی یابنده کودک احراز شود تا بتوان نگهداری از کودک بی سرپرستی را به او سپرد و به عبارت دیگر تا احراز نکنیم که سلامت جسمی و اخلاقی کودک با زندگی کردن با ملتقط تأمین میشود، نمیتوان کودک را به او سپرد.
برای اثبات چنین ادعایی نیازی به دلیل خاص هم نداریم، چرا که سیره و روش عقلاء که بدون شک مورد تأیید شارع مقدس نیز بوده، بر این است که تربیت کودک را به هر انسانی واگذار نمیکنند.
چگونه میشود دینی که سپردن کودک را به دایهای که از سلامت خانوادگی، اعتقادی یا عقلی برخوردار نیست، روا نمیداند(5)و سپردن مال را به شخص بی مبالات ناپسند میداند(6)، راضی میشود کودکی را به کسی بسپاریم که میدانیم صلاحیت اخلاقی لازم را ندارد یا دست کم نمیدانیم که چنین صلاحیتی را دارد یا نه؟
آیا این سخن امام باقر علیهالسلام را نمیتوان سرلوحه کار خود قرار داد که «من ائتمن غیر مؤمن،
فلاحجة له علی اللّه عزوجل»(7)، کسی که به فردی غیر امین اعتماد کند، حجتی برای او نزد خداوند نیست؛ و آیا نمیبایست به پیام این سخن حضرت توجه کرد که پیوسته میفرمود: «لم یخنک الأمین و لکن ائتمنت الخائن»(8)، شخص امین به تو خیانت نمیکند، اما تو به شخص خیانتکار اعتماد کردهای؟
آیا با اکتفا به اینکه مسلمان مادامی که از او فسقی ظاهر نشود عادل است(1)، میتوان از اهمیت مسأله سرپرستی کودکان کاست؟
شاید با ملاحظه اهمیت مسأله کودکان بیسرپرست باشد که برخی از فقها با تفاوت گذاشتن میان «لقطه» و «لقیط»، ضمن تردید در لزوم سپردن مال به شخص غیر فاسق، درباره سپردن کودک به شخص غیر فاسق تأکید میورزند، زیرا روشهای حمایتی به منظور جلوگیری از سوء استفاده افراد غیر قابل اعتماد در مورد اموال، در خصوص کودکان وجود ندارد(2)همچنین برخی از فقها برای حصول اطمینان بیشتر، حتی در موردی که یابنده کودک، فرد قابل اعتمادی است، لازم میدانند که شاهدی بر کار وی گواه باشد(3).
ناگفته پیداست که برای نگهداری از یک کودک تنها برخورداری از صلاحیتهای اخلاقی کافی نیست، بلکه شرایط دیگری را نیز میطلبد که در خلال این مباحث به آنها اشاره خواهد شد.
از جمله شرایطی که در پارهای از متون فقهی برای یابنده کودک (ملتقط) بیان شده است، مسلمان بودن اوست(4).
برای فقهای ما این سؤال مطرح بوده است که آیا فرد غیر مسلمان میتواند کودک مسلمان را از سطح معابر برداشته، از او نگهداری کند؟ افزون بر این، آیا فرد غیر مسلمان
میتواند اداره زندگی کودک غیر مسلمانی را بر عهده بگیرد(5)
مسلمان بودن کودک در کاربردهای فقهی چیست.
؟نظرات مطرح در متون فقهی
میان فقها در مسأله مسلمان بودن کسی که میخواهد از کودک بیسرپرستی
نگهداری کند، سه نظریه مطرح است:
نظریه اول، شرط بودن اسلام: بر این اساس، چه کودکْ مسلمان باشد چه غیر مسلمان، میباید یابنده او که میخواهد اداره زندگیاش را بر عهده بگیرد، مسلمان باشد. بر این اساس، شخص غیر مسلمان به هیچ وجه نمیتواند سرپرستی کودک سر راهی را بر عهده بگیرد حتی اگر خودِ کودکْ غیر مسلمان باشد.
بررسی دلایل: دلایلی که برای اثبات این مطلب به آنها استناد شده، از این قرار است:
1- امر به معروف و نهی از منکر: امر به معروف و نهی از منکر از جمله واجبات، بلکه ضروریات دین مبین اسلام است؛ از این رو، سپردن کودکِ غیر مسلمان به فردی مسلمان، موجب ترغیب او به اسلام و بازداشت او از پیمودن راه غیر مسلمانی (کفر) است. چنین عملی از آنجا که مصداق امر به معروف و نهی از منکر است، عملی است واجب و ترک آن غیر جایز(1).
2- وجوب هدایت غیر مسلمان: واگذاری نگهداری کودک به شخص غیر مسلمان، زمینه گمراهی او را فراهم میسازد و از سویی هدایت غیر مسلمان و شخص گمراه نیز امری است واجب؛ بنابر این، میباید حضانت کودک غیر مسلمان را به فردی مسلمان سپرد تا باعث هدایت او و جلوگیری از گمراهیاش باشد(2).
3- وجوب همیاری بر خوبیها: به مقتضای فرمان الهی «تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی
وَلاتَعَاوَنُوا عَلَی الإثْمِ وَالْعُدْوَانِ»(3)، یکدیگر را بر نیکی و پرهیزگاری یاری کنید و نه بر گناه و دشمنی؛ میباید یکدیگر را بر خوبی یاری کرد، همچنان که نبایست بر بدی این یاری باشد.
بر این اساس، سپردن کودکِ غیر مسلمان به فرد مسلمان، چون موجب ترغیب وی به اسلام میشود، یاری بر خیر و خوبی است؛ آن گونه که سپردن چنین کودکی به فرد غیر مسلمان میتواند نوعی همیاری بر گناه باشد، چرا که باعث تقویت پایههای کفر در او
میشود(1).
4- وجوب رهایی از هلاکت: از آنجا که هیچ هلاکتی مانند هلاکت اُخروی نیست و چنین هلاکتی هم ناشی از اعتقادات باطل است، سپردن کودک غیر مسلمان به فرد مسلمان، میتواند موجب رهایی او از دوزخ و هلاکت اُخروی وی باشد و تردیدی نیست که چنین کاری واجب است(2).
نقد: به نظر نمیرسد این دلایل بتواند اثبات کند که کودک غیر مسلمان را تنها باید به فرد مسلمان سپرد، چرا که هدایت غیر مسلمان، همیاری بر خوبیها و رهایی از هلاکت، هیچکدام واجب نیست؛ اگر چنین میبود میبایست هر مسلمانی به اندازه توانش سراغ غیر مسلمانان برود تا بتواند آنها را به اسلام دعوت کند.
نظریه دوم، شرط نبودن اسلام: در میان فقها هستند کسانی که با تردید در شرط بودن
اسلام(3)، معتقدند مسلمان بودن یابنده کودک در هیچ صورتی شرط نیست چه کودکْ مسلمان باشد و چه غیر مسلمان (کافر).
بررسی دلایل: برای اثبات چنین ادعایی به مطالبی استناد شده است:
1- اطلاق دلایل التقاط: دلایلی که برداشتن کودک را از سطح اماکن عمومی جایز میشمرد، اطلاق داشته، بدون توجه به نوع مذهب یابنده کودک، این عمل را جایز میداند؛ بنابر این، ملتقط چه مسلمان باشد و چه غیر مسلمان، میتواند از کودک بیسرپرست نگهداری کند(4).
از میان فقها، ابن فهد حلی به نکتهای اشاره میکند که در جای خود قابل تأمل است. وی مدعی است روایاتی که مفاد آنها اجازه (اذن) برداشتن کودک سر راهی (لقیط) است، عمومیت داشته شامل مسلمان و غیر مسلمان، هر دو میشود، به خصوص بنابر نظریهای که غیر مسلمان را در فروع دینی مکلّف به تکالیف دینی میداند(5).
نقد: تا آنجا که بررسی ما نشان میدهد، هیچ عموم یا اطلاقی که بتوان با استناد به آن جواز التقاط غیر مسلمان را اثبات کرد، وجود ندارد(1).
تنها دلیل لفظی که در مسأله حضانت میشود به آن استناد کرد، دو آیه «تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی»(2)، یکدیگر را بر نیکی و پرهیزگاری یاری کنید؛ «وَأوْحَیْنَا إلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ»(3)، به ایشان سفارش کردیم که کارهای نیکو انجام دهند؛ بود که به هیچ وجه ناظر به مسأله التقاط نیست تا بتوان به عموم یا اطلاق آن تمسک کرد.
2- هدف از حضانت: دو هدف اساسی به جمع آوری کودکان سر راهی مشروعیت میبخشد:
اول، برطرف کردن نیازمندیهای ضروری - طبیعی کودک است که سودش متوجه خود اوست؛ چنین هدفی با کاری که شخص غیر مسلمان انجام میدهد نیز قابل دسترسی است(4).
دوم، تأمین نیازهای تربیتی اوست که آن هم از عهده شخص غیر مسلمان برمیآید(5).
نقد: در اینکه شخص غیر مسلمان همطراز یک مسلمان و گاه بهتر از او میتواند نیازهای مادی و معنوی کودک بیسرپرستی را برآورده سازد، کمترین تردیدی وجود ندارد، چرا که افراد غیر مسلمان به خوبی از عهده این مسؤولیت نسبت به فرزندان خویش برمیآیند؛ ولی تمام سخن در این مطلب است که آیا از نظر قانونگذار (شارع مقدس اسلام)، تأمین این نیازها از هر راه و به هر شکلی مطلوب است یا تحقق آنها از راهی خاص مورد نظر اوست؟
به نظر ما، از آنجا که سپردن نگهداری یک کودک به شخصی خاص، نوعی امانت است، میبایست تمام ضوابط معتبر در امانت را رعایت کرد.
از جمله اساسیترین شرط امانت سپردن، احراز عدم خیانت امین است و معلوم
است مفهوم خیانت بسته به موضوعی که در آن مطرح میشود، معنای خاص خود را پیدا میکند.
حال این سؤال مطرح است که آیا میشود کودک را به فرد غیر مسلمان سپرد و او با تأثیر گذاری بر روی اعتقادات کودک یا ایجاد اعتقادی مناسب با افکار خود، زمینه انحراف او را از اسلام فراهم نکند؟
اگر تنها برطرف کردن نیازهای مادی و تربیتی کودک مورد نظر باشد، آیا میتوان کودک را به فردی تبهکار که به خوبی از عهده نگهداری او بر میآید سپرد؟ آیا شارع مقدس اسلام راضی است که کودک خود را به دست کسی بسپاریم که دشمن خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام است و در دل کودک بذر کینه و بغض را نسبت به امیر المؤمنین و فرزندان او میکارد؟
به نظر میرسد، سپردن نگهداری کودک به یک فرد، تنها به منظور تأمین خوراک و پوشاک او نیست، بلکه تربیتی همه جانبه را میطلبد که از عهده هر کسی برنمیآید.
3- اصل عملی: چنانچه در جواز واگذاری نگهداری کودک به شخص غیر مسلمان
تردید داشته باشیم، اصل عملی برائت دلالت بر جواز این کار میکند، چه کودکْ مسلمان باشد، چه غیر مسلمان(1).
نقد: همان گونه که میدانیم موضوع یا متعلق اصل عملی، شک است. این شک زمانی میتواند وجود داشته باشد که هیچ اصل یا دلیل لفظی در موضوع بحث وجود نداشته باشد.
بنابر این، اگر عموم، اطلاق یا دلیل خاصی وجود داشته باشد که بتواند جلوی واگذاری کودک را به فرد غیر مسلمان بگیرد، دیگر نمیتوان به اصل عملی رجوع کرد.
آن گونه که پس از این توضیح خواهیم داد، دلایل دیگری غیر از آنچه در ارتباط با مسأله حضانت است وجود دارد که مانع از جریان این اصل میشود.
1) المهذب البارع ، 4/297.
نظریه سوم، تفصیل: پیروان این نظریه دو ادعا دارند:
اول، غیر مسلمان نمیتواند از کودک مسلمان نگهداری کند: بر این اساس، اگر کودک محکوم به اسلام باشد، یابنده او که میخواهد از وی نگهداری کند، میبایست مسلمان باشد(1)بنابر این، شخص غیر مسلمان، چه از پیروان ادیان الهی باشد و چه از ادیان غیر الهی نمیتواند با یافتن کودک مسلمان، حضانت او را بر عهده بگیرد(2).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب، به چند دلیل استناد شده است:
1- نبود ولایت کافر بر مسلمان: اگر حضانت و نگهداری از کودک را ولایت بر او بدانیم، غیر مسلمان نمیتواند عهده دار این مسؤولیت باشد، زیرا غیر مسلمان بر مسلمان به مقتضای آیه شریفه«وَلَن یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»(3)، خدا کافران را بر مؤمنان مسلط نکرده است؛ هیچگونه ولایتی ندارد(4).
نقد: به نظر ما این استدلال نمیتواند درست باشد، زیرا همان طور که پیشتر توضیح دادیم، اولاً: منظور از «نفی سبیل» در این آیه، نفی «حجت» است نه نفی «تسلط»، چرا که
اگر چنین میبود، نمیبایست کارگر مسلمان برای کارفرمای غیر مسلمان کار کند؛ بنابر این، عُلُو اسلام، مستلزم عدم ثبوت ولایت کافر بر مسلمان نیست(5).
ثانیا، حضانت، ولایت نیست تا انجام آن از سوی غیر مسلمان، موجب ولایت کافر بر مسلمان شود(6)بلکه حضانت در اصطلاح فقهی به همان معنای لغوی خود به کار میرود، یعنی زیر پر و بال گرفتن و به عبارت دیگر، نگهداری از کسی را بر عهده گرفتن و این تنها اثبات کننده حقی است(7)، اگر نگوییم وظیفهای - کاری واجب - است که میباید ملتزم به انجام آن شود.
مرحوم خوانساری در این باره مینویسد: «هر حقی نسبت به مسلمان، ولایت بر او
نیست، نظیر بردهی که مملوک انسان کافری بوده، پس از مملوکیت، مسلمان میشود»(1).
2- تأثیر گذاری بر دین کودک: از جمله دلایلی که برای اثبات عدم جواز واگذاری
کودک به شخص غیر مسلمان مطرح شده است، میزان تأثیری است که بر روی کودک داشته، باعث تلقین افکار الحادی به او شده، زمینه گرایش او را به غیر اسلام فراهم میسازد(2).
شاید با ملاحظه همین جهت باشد که برخی از فقها، سپردن کودک را به شخص غیر مسلمان، نوعی یاری بر کافر کردن مسلمان دانستهاند(3).
شاهد بر صحت این ادعا، روایاتی است که در مورد ازدواج زن مسلمان با مرد غیر مسلمان وارد شده است. در این روایات ضمن رد جواز چنین عملی، به این نکته اشاره شده است که زن از شوهر خود تأثیر میپذیرد(4).
روایت ابی بصیر: «تزوّجوا فی الشکاک و لاتزوّجوهم، لأنّ المرأة تأخذ من أدب زوجها و یقهرها علی دینه»(5)، از فرقه شکاک زن بگیرید ولی به ایشان زن ندهید، زیرا زن از ادب شوهر خود تأثیر میپذیرد و شوهرش او را بر پذیرش دین خود وادار میسازد.
روایت دعائم الاسلام: «انّه سئل عن امرأة مؤمنة عارفة و لیس بالموضع أحد علی دینها، هل تزوّج منهم؟ قال: لاتزوّج إلاّ من کان علی دینها و أمّا أنتم، فلابأس أن یتزوج الرجل منکم المستضعفة البلهاء و أمّا الناصبة ابنة الناصبة، فلا و لا کرامة، لأن المرأة تأخذ من أدب زوجها و یردّها إلی ما هو علیه، فتزوّجوا إن شئتم فی الشکاک و لاتزوّجوهم»(6)، از ایشان درباره زن مؤمن و عالمی سؤال شد که در محل سکونت او کسی هم آیین او نیست تا با او ازدواج کند، آیا میتواند با یکی از آنها (اهل سنت) ازدواج کند؟ فرمود: ازدواج نکند مگر با هم کیش خود، اما شما میتوانید از آنها زن بگیرید، البته نه زن ناصبی و نه کرّامی؛ زیرا زن از آداب همسر خود تأثیر میپذیرد و شوهرش او را به دین خود میخواند، از فرقه شکاک زن بگیرید ولی
به آنها زن ندهید.
به نظر میرسد اگر ازدواج زن مسلمانی که علاوه بر بلوغ جسمی به بلوغ فکری و اعتقادی رسیده (عارفه مؤمنه) با مرد غیر مسلمان به دلیل تأثیر پذیری او از شوهرش جایز نباشد؛ با استفاده از قیاس اولویت و تنقیح مناط، میتوان فتوا داد که سپردن کودکِ
مسلمان به چنین فردی بدون تردید جایز نیست، چرا که کمی سن و شدت الگو پذیری او میتواند زمینه انحراف از دین مبین اسلام و پذیرش عقاید منحرف را فراهم سازد.
نکته قابل توجه اینکه در پارهای از روایات به این مطلب اشاره شده است که مرد مسلمان با زن غیر مسلمان ازدواج نکند چرا که این عمل میتواند زمینه یهودی یا مسیحی شدن کودک حاصل از این ازدواج را فراهم سازد، همچنان که خویشاوندان مادری نیز میتوانند در این کار مؤثر باشند.
روایت زهری: «لایحلّ للأسیر أن یتزوج مادام فی أیدی المشرکین مخافة أن یولد له، فیبقی ولده کافرا فی أیدیهم»(1)، جایز نیست برای اسیر مادامی که در دست مشرکان اسیر است، ازدواج کند، مبادا که بچه دار شود و بچه او در دست آنها به عنوان فردی غیر مسلمان باقی بماند.
روایت راوندی: «لایجوز للمسلم التزوج بالأمة الیهودیّة و لا النصرانیّة لأنّ اللّه تعالی قال: من فتیاتکم المؤمنات و قال: کره رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله التزوج بها لئلا یسترق ولده الیهودی و النصرانی»(2)، روا نیست برای مرد مسلمان که با زن یهودی یا مسیحی ازدواج کند، زیرا خداوند فرموده است با دختران مؤمن ازدواج کنید. همچنین فرمود: پیامبر روا نمیدانست که با آنها ازدواج شود، مبادا که یهودیان یا مسیحیان فرزند او را از دستش بربایند.
روایت ابن سنان: «عن نکاح الیهودیة و النصرانیة، فقال: نکاحهما أحبُّ إلیّ من نکاح الناصبیة و ما أُحِبُّ للرجل المسلم أن یتزوج الیهودیة و لا النصرانیة، مخافة أن یتهوّد ولده أو یتنصّر»(3)، از ازدواج با زن یهودی و مسیحی سؤال شد، فرمود: ازدواج با ایشان بهتر است نزد من از ازدواج با زن ناصبی و دوست ندارم که مرد مسلمان با زن یهودی و مسیحی ازدواج کند، مبادا که فرزندش را یهودی یا مسیحی کنند.
به هر حال، سپردن کودک به فرد غیر مسلمان بدون تردید در دراز مدت بر روی اعتقادات کودک اثر گذاشته یا در شکلگیری اعتقاد در او مؤثر است؛ بنابر این، التقاط
غیر مسلمان نسبت به کودک مسلمان بدون تردید جایز نیست.
البته باید به این مطلب نیز توجه داشت که اگر فرد غیر مسلمان میتواند بر شکلگیری یا تغییر اعتقادات کودک مؤثر باشد، بی شک فردی که بهرغم ظاهر مسلمانش، دارای عقاید فاسد است نیز صلاحیت نگهداری کودک بیسرپرست را ندارد.
ناگفته پیداست که این مطلب در مورد مادر غیر مسلمان نیز صادق است، ولی روایاتی که متضمن بیان حضانت مادر است از چنان لحنی برخوردار است که قابل تخصیص نیست؛ بنابر این، مادر غیر مسلمان حضانت کودک مسلمان خود را پس از مرگ پدر یا جدایی از او تا مدت هفت سال بر عهده میگیرد و نمیتوان کودک را از مادرش جدا کرد، چرا که آثار مخرب زندگی کودک بدون حضور مادرش معلوم نیست کمتر از تأثیر منفی مادر غیر مسلمان بر روی اعتقادات کودکش باشد.
دوم، غیر مسلمان میتواند از کودک غیر مسلمان نگهداری کند: اگر فرض کنیم کودکی که در خیابان رها شده، مسلمان نیست؛ برخی از فقها بر این باورند که فرد غیر مسلمان میتواند ادراه زندگی او را بر عهده بگیرد(1).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب، به چند مطلب استناد شده است:
1- ولایت غیر مسلمان بر غیر مسلمان: اگر حضانت و نگهداری از کودک را نوعی
ولایت بر او بدانیم، گرچه ولایت غیر مسلمان بر مسلمان جایز نیست؛ اما غیر مسلمان بر
غیر مسلمان به مقتضای آیه شریفه «الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْضُهُمْ أولِیاءُ بَعْضٍ»(2)، کافران برخی دوستدار
و یاور یکدیگرند؛ میتواند ولایت داشته باشد(3).
2- نبود مانع: برای نگهداری کودک توسط فرد غیر مسلمان، دو مانع قابل تصور بود،
یکی ولایت غیر مسلمان که پیش از این توضیح دادیم که وجود این ولایت نسبت به کودک غیر مسلمان نمیتواند مانعی ایجاد کند، دیگری میزان تأثیر فرد غیر مسلمان بر اعتقادات مسلمان است که این هم نسبت به کودک غیر مسلمان منتفی است؛ بنابر این، چون مانعی بر سر راه پذیرش حضانت چنین کودکی وجود ندارد(1)، فرد غیر مسلمان
میتواند از کودک غیر مسلمان نگهداری کند.
3- اصل عملی: اگر در جواز چنین کاری تردید کنیم، اصل عملی برائت دلالت بر جواز واگذاری نگهداری کودک سر راهیِ غیر مسلمان به فرد غیر مسلمان دارد(2)اصلی که سالم از هرگونه معارضی است(3).
نقد: به نظر ما هیچیک از این توجیهات نمیتواند بیانگر جواز واگذاری نگهداری کودک غیر مسلمان به فرد غیر مسلمان باشد، زیرا موضوع سخن ما کودک بی سرپرستی است که در خیابان به حال خود رها شده و برای او هیچ خانواده یا سرپرستی را سراغ نداریم.
چنین کودکی نه به سن بلوغ رسیده که دین مشخصی را با تحقیق و تفحص خود انتخاب کرده باشد و نه پدر و مادر معلومی دارد تا عنوان مسیحی زاده و یهودی زاده، بر
او صدق کند.
بنابر این، با توضیحی که پس از این خواهد آمد، عنوان «غیر مسلمان» تنها از این جهت بر چنین کودکی بار میشود که در سرزمینهای غیر مسلمان نشین پیدا شده است.
اگر این مطلب را بپذیریم، دیگر نمیتوان نقش عوامل تربیتی را در شکلگیری اعتقادات کودکان منکر شد، چرا که بر اساس حدیث شریف «ما من مولود یولد إلاّ علی الفطرة، فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه»(4)، هیچ کودکی زاییده نمیشود، مگر بر فطرت؛ اما پدر و مادرش او را یهودی، مسیحی یا زردشتی میکنند؛ فطرت خداجوی کودکان، توسط پدر و مادر آنها دستخوش تغییر و تبدیل میشود و معلوم است که تربیت چنین کودکی زیر نظر یک
فرد مسلمان، چه اندازه میتواند در شکلگیری اعتقاداتِ درست در او مؤثر باشد(1).
بدین ترتیب، اگر کودکی را در آن شرایط بیابیم و بتوانیم نگهداری از او را به فرد مسلمانی بسپاریم به مراتب بر فرد غیر مسلمان ترجیح دارد؛ بلکه اگر یهودی زاده یا مسیحی زادهای را در خیابان پیدا کنیم که فاقد سرپرست به تمامی مراتب آن است، در این صورت معلوم نیست تنها مسیحی زاده بودن او مجوزی باشد برای واگذاری اداره زندگیاش به کلیسا.
البته در تحقق خارجی چنین فرضی جای گفتگو است، زیرا چگونه میشود در کشور غیر مسلمان نشین که اداره آن با غیر مسلمانان است بتوان دست به چنین کاری زد؟
بر این مطلب اشکال گرفته نشود که اگر چنین استنباطی درست باشد، میباید شخص غیر مسلمان را از اداره و سرپرستی زندگی فرزندش باز داشت و حال آنکه به ضرورت دینی، چنین کاری جایز نیست(2)چرا که پیش از این توضیح دادیم بحث ما در جایی است که به عهده گرفتن سرپرستی یک کودک امری تشریعی و نیازمند وضع قانون از سوی قانونگذار است؛ اما هر پدر و مادری به نفس تحقق رابطه تکوینی میان آنها و فرزندشان، بدون نیاز به هیچ حق قراردادی، عهده دار اداره زندگی فرزند خود هستند و معلوم است که در امور تکوینی، تحقق خارجی یک عمل نقش دارد و نه امور اعتباری نظیر پذیرش دینی خاص.
بنابر این، پدر و مادر غیر مسلمان چون افراد مسلمان اداره زندگی فرزند خود را بر عهده دارند و هیچ عاملی هم نمیتواند این حق تکوینی را از آنها سلب کند، اما میشود
این حق را آن هنگام که با وضع قانون به کسی واگذار میشود، محدود به حدودی خاص و مشروط به شرایطی ویژه کرد تا همه افراد نتوانند از آن استفاده کنند.
به همین جهت، این حکم که «مسلمان میتواند کودک کافر را التقاط کند(3)»، حکمی
است درست، اما با ملاحظه این نکته که در پارهای از موارد، مسلمان میبایست چنین
کاری را انجام دهد.
نتیجه
ما بر این باوریم که از میان این سه نظریه، نظریه نخست نزدیکتر به واقع است و مسلمان بودن یابنده کودک، یکی از شرایط جواز التقاط است، چه کودک مسلمان باشد و چه غیر مسلمان؛ بلکه بعید نیست که افزون بر اسلام، ایمان (تشیع) نیز شرط این واگذاری باشد(1).
برای برخی از فقها این سؤال مطرح است که آیا برای بر عهده گرفتن نگهداری کودک، افزون بر سایر شرایط، میباید یابنده کودک توانایی مالی لازم برای چنین کاری را
نیز داشته باشد یا نه؟
پاسخ دادن به این سؤال هنگامی میسور است که مشخص شود هزینههای زندگی کودک در خلال مدتی که اداره زندگیاش را ملتقط بر عهده دارد از کجا تأمین میشود.
بدون شک پرداخت هزینههای زندگی کودک بر عهده یابنده او نیست، بلکه اگر کودک خود دارای مالی باشد از همان محل تأمین میشود و اگر خود دارای چنین مالی نباشد، دولت اسلامی (بیت المال) مسؤول پرداخت آن است و در صورت نبود دولت یا عدم توانایی آن برای پرداخت چنین هزینههایی، وظیفه تأمین آن بر عهده طبقه برخوردار
یا تمامی افراد جامعه است؛ بنابر این، در تمامی این فرضها، توانمندی یابنده کودک نمیتواند شرط باشد(2).
اما اگر فرض کنیم تأمین هزینه زندگی کودک به هیچ یک از روشهای بالا ممکن نباشد، یابنده کودک موظف است به تنهایی پرداخت آن را بپذیرد. طبیعی است که در چنین شرایطی، برخورداری ملتقط از توانایی مالی، شرطی اساسی برای پذیرش
مسؤولیت نگهداری از کودک بی سرپرست است.
به هر حال، روشن است که توانایی مالی یابنده کودک میتواند امتیازی برای او حساب شود، چرا که در این صورت رفاه و آسایش بیشتری را برای کودک فراهم میسازد(1)که این خود میتواند در مسیر بالندگی او سهم بسزایی داشته باشد؛ پس بعید نیست مدعی شویم که، چنانچه هر دوی آنها افرادی قابل اعتماد باشند شخص ثروتمند بر غیر ثروتمند اولویت دارد(2).
از جمله شرایطی که در برخی از متون فقهی برای یابنده کودک بیان شده، استقرار در یک محل خاص است.
برای گروهی از فقها این سؤال مطرح است که اگر یابنده کودک بخواهد محل سکونت خود را عوض کرده یا به سفر برود، همچنان میتواند نگهداری از کودک را بر عهده داشته باشد و او را با خود به همراه ببرد یا اجازه چنین کاری را ندارد؟
نظرات مطرح در متون فقهی
از جستجو در منابع فقهی به دو نظریه دست مییابیم:
نظریه اول، جواز تغییر مکان: نظریه نخست آن است که تغییر مکان کودک امری است جایز، یعنی یابنده کودک میتواند کودک را از محلی که در آنجا او را یافته است با
خود به جای دیگری ببرد و نمیتوان به بهانه تغییر مکان، کودک را از او باز پس گرفت(3).
بررسی دلایل: طرفداران این نظریه برای اثبات آن به چند مطلب استناد کردهاند:
1- ولایت مُلتقط: یابنده کودک (ملتقط)، ولیّ و سرپرست او به حساب میآید و هر کاری را که ولیِّ کودک میتواند انجام دهد، او نیز قادر به انجام آن است(4)و تردیدی
نیست که پدر، مادر یا پدربزرگ کودک میتوانند او را به همراه خود به سفر برده یا محل سکونتش را به جای دیگری منتقل کنند.
2- آسیب دیدن کودک: ممانعت از همراه شدن کودک با کسی که نگهداری از او را بر عهده گرفته است، میتواند منجر به آسیب دیدن او شود(1).
3- اصل عملی: چنانچه در جواز انتقال کودک به غیر از جایی که در آنجا یافت شده، تردید داشته باشیم، اصل عملی برائت دلیلی است بر جواز این کار و عدم جواز ممانعت ملتقط از به همراه بردن کودک با خود(2).
نظریه دوم، عدم جواز تغییر مکان: از برخی متون فقهی چنین بر میآید که نقل مکان
کودک به هیچ وجه جایز نیست، حتی اگر یابنده کودک هم در ظاهر فردی امین و قابل اعتماد باشد و هم واقعا نیز چنین باشد، زیرا با توجه به اینکه بستگان کودک معمولاً در
جایی که گم شده است به دنبال او میگردند، دور شدن از محیطی که کودک در آنجا یافت شده، خود به خود شانس پیدا شدن بستگان احتمالی وی را به شدت کاهش میدهد(3).
طبیعی است که اگر جابجایی کودک در فرضی که یابنده او به تمام معنا فردی قابل اعتماد است (عادل ظاهری و باطنی) جایز نباشد، در سایر موارد نیز این کار جایز نخواهد بود؛ پس میتوان چنین نتیجه گرفت که نقل مکان کودک در هیچ شرایطی جایز نیست.
نظریه سوم، تفصیل: پیروان این نظریه، با توجه به ویژگیهای اخلاقی یابنده کودک و همچنین نوع مکانی که کودک به آنجا منتقل میشود، رأی خود را مطرح کردهاند.
ملاحظه ویژگیهای اخلاقی: از بررسی آنچه طرفداران این نظریه بیان کردهاند، با
دو نظر مواجه میشویم:
عدالت و فسق: مرحوم شهید اول معتقد است که اگر ملتقط عادل باشد، میتواند
کودک را با خود به سفر ببرد و کسی نمیتواند کودک را از او جدا کند(1).
لازمه مقید ساختن جواز سفر به عادل بودن ملتقط، آن است که اگر عادل نباشد، نمیتواند چنین کاری انجام دهد.
نقد: پذیرش تفصیل میان عدل و فسق، مستلزم آن است که شخص فاسق بتواند نگهداری کودک را بر عهده بگیرد و تنها حجاز به انتقال او نباشد و حال آنکه پیشتر توضیح دادیم، شرط اصلی واگذاری نگهداری کودک به یک شخص، سلامت اخلاقی اوست؛ پس شخص بزهکار نمیتواند چنین مسؤولیتی را بر عهده بگیرد تا طرح چنین نظری ممکن باشد.
عدالت (امانت) ظاهری و باطنی: برخی از فقها با تفاوت گذاشتن میان عدالت
(امانت) ظاهری و باطنی، بر این باورند که اگر یابنده هم در ظاهر و هم در واقع (باطن)
عادل باشد، میتواند کودک را با خود به همراه ببرد(2)، زیرا:
اولاً، بر اساس حدیث شریف نبوی «من سبق إلی ما لم یسبقه إلیه مسلم، فهو أحقّ به»(3)، هرکس که پیشی بگیرد به چیزی که مسلمانی بر آن پیشی نگرفته، به آن سزاوارتر است؛ هرگاه مسلمانی
به انجام کاری بر دیگران پیشی بگیرد، بر دیگران نسبت به آن سزاوارتر است. شکی نیست که یابنده کودک با بر عهده گرفتن نگهداری کودک نسبت به سایر افراد اولویت پیدا
کرده است، این اولویت همچنان باقی است حتی اگر بخواهد به سفر برود؛ پس نه میتوان یابنده کودک را از سفر کردن بازداشت و نه میتوان از به همراه رفتن کودک با او جلوگیری کرد.
ثانیا، هیچ مانعی بر سر راه به همراه بردن کودک وجود ندارد.
ثالثا، تفاوتی میان مکان دوم و مکان اول نیست(4).
اما اگر تنها نشانههای ظاهری ملتقط، بیانگر عدالت (امانتداری) وی باشد (عادل
ظاهری)، نمیتواند کودک را به سفر ببرد(1)، زیرا احتمال سوء استفاده از او وجود دارد(2).
نقد: پیش از این در مورد اعتبار عدالت سخن گفتیم و توضیح دادیم که اگر منظور از عدالت، داشتن ملکه ترک گناه باشد، هیچ دلیلی بر اعتبار آن نداریم و تفاوت میان عادل
ظاهری و باطنی مبتنی بر پذیرش چنین معنایی برای عدالت است.
ملاحظه نوع مکان: در برخی از متون فقهی، مسأله جابجایی کودک با توجه به نوع مکانی که قرار است کودک به آنجا منتقل شود، مورد بررسی قرار گرفته است.
پیش از بیان این تقسیمات، این نکته قابل توجّه است که عمدهی این مطالب توسط محقق طوسی و علامه حلّی مطرح شده و فتاوی اهل سنت در شکلگیری آنها، نقش بسزایی داشته است.
1- انتقال از شهر به صحرا: اگر فردی شهر نشین، کودکی را در شهری بیابد، مجاز نیست او را با خود به مناطق بیابانی و صحرایی (بادیه) ببرد. بنابر این، اگر مصمم به انجام این کار باشد، کودک از او گرفته میشود(3)، زیرا:
آب و هوای نامتعادل و خشنِ مناطقِ بیابانی به طور طبیعی بر نحوه زندگی انسانها اثر گذاشته، شرایط دشواری را به وجود میآورد(4)
توسعه نیافتگی مناطق بیابانی و عدم وجود ارتباطات پایدار، مانع جدّی بر سر راه پیشرفت و شکوفایی دانش و صنعت است؛ از این رو، بُردن کودک به چنین مکانهایی نمیتواند امر بایستهای باشد(5)
احتمال پیدا شدن خویشان و بستگان کودک در جایی که در آنجا یافت شده به مراتب بیشتر از سایر جاها است. بنابر این، جابجایی کودک میتواند عاملی در کُندی بیشتر این
کار باشد(6)
نقل مکان میتواند زمینه سوء استفاده از کودک را فراهم سازد (استرقاق)(1)
زندگی در شهر بهتر و مناسبتر برای کودک است(2).
اما اگر فردی شهر نشین، کودکی را در بیابانی بیابد، میتواند او را با خود به جایی ببرد که جانش در معرض خطر نباشد(3).
2- انتقال از شهر به روستا: اگر فردی شهر نشین کودکی را در شهر بیابد، مجاز نیست او را به یک روستا منتقل کند، زیرا:
زندگی در شهر برای دین و دنیای او بهتر است(4)
ادامه زندگی در شهر میتواند به پیدا شدن بستگان کودک، کمک کند(5).
3- انتقال از شهری به شهر دیگر: جابجایی کودک از شهری به شهر دیگر جایز نیست، زیرا احتمال پیدا شدن خویشاوندان کودک در جایی که در آنجا پیدا شده، بیشتر از سایر جاهاست(6).
زندگی با عشایر: با توجه به آنچه در مورد نقل و انتقال کودک گفته شد، این سؤال قابل طرح است که اگر یابنده کودک از عشایر باشد، آیا میتواند نگهداری از او را بر عهده بگیرد یا نه؟
محقق طوسی در توضیح این مطلب مینویسد: اگر فردِ بیابان گرد، کوچ نشین نباشد، کودکی را که پیدا کرده، نزد خود نگاه میدارد، ولی اگر کوچ نشین باشد، در جواز نگاهداری کودک و عدم جواز آن دو احتمال مطرح است(7)، زیرا در جایی که کودک گم شده، بستگانش به دنبال او میگردند(8).
دیدگاه ما: به نظر ما هیچ یک از دلایل گفته شده نمیتواند اثبات یا نفی کننده جواز انتقال یا تغییر مکان کودک به طور کلی باشد. آنچه برای ما اهمیت دارد، مصلحت کودک
است. باید دید که جابجایی کودک برای رشد و تعالی جسم و روان او سودمند است یا نه؟ در صورت مثبت بودن جواب، حکم میکنیم به جواز این کار و در غیر این صورت، تغییر مکان وی جایز نخواهد بود و برای اطمینان بیشتر، میتوان تشخیص سودمندی و چگونگی انجام آن را بر عهده سازمانی گذشت که متصدی کنترل و مراقبت از خانوادههایی است که نگهداری چنین کودکانی را بر عهده دارند.
البته بعید نیست چون مرحوم شهید فتوا دهیم که بهتر آن است کودک از شهر به روستا و از روستا به صحرا برده نشود، تا شرایط زندگی سختتر نشده، پیوندهای احتمالی خویشاوندی وی محفوظتر مانده و مراقبت از سلامت جسمی او آسانتر باشد(1).
در تبصره3 ماده4 آئین نامه اجرایی قانون تأمین زنان و کودکان بیسرپرست، مصوب1374، در این باره آمده است:
«به منظور جلوگیری از جدایی فرهنگی و اجتماعی کودک از فرهنگ بومی خود و فراهم شدن زمینه بازگشت به خانواده و اجتماع، حتی الامکان کودکان بیسرپرست در شهر محل تولد یا شهرهای همجوار پذیرش و نگهداری میشوند»(2).
همچنین مفاد ماده15 قانون حمایت از کودکان بیسرپرست مصوب1353، موافق با احتیاط است: «خروج طفل صغیری که برای سرپرستی به کسی سپرده شده در دوره آزمایشی از کشور، منوط به موافقت دادستان محل خواهد بود»(3).
از جمله پرسشهایی که درباره یابنده کودک مطرح است تأثیر جنسیت اوست، آیا لازم است که یابنده حتما مرد باشد یا یک زن نیز میتواند با پیدا کردن کودکِ بیسرپرست، نگهداری او را بر عهده بگیرد؟
علامه مدعی است هر چند جنبههای عاطفی مرز زنان قویتر است، ولی برتری جسمانی مردان و توان بالای آنها باعث میشود که کودک را برای نگهداری به مردان سپرد(1)محقق اردبیلی نیز مدعی است اگر کودک دختر باشد، بعید نیست بگوییم زن برای بر عهده گرفتن تربیت او نسبت به مرد اولویت دارد، زیرا زنان مهربانتر بوده، پیوستگی بیشتری با مسأله حضانت دارند(2).
دیدگاه ما: به نظر ما هیچ امتیازی برای جنسیت در نگهداری از کودک وجود ندارد و مهم میزان سود و مصلحتی است که به کودک بر میگردد. ادعای تناسب بیشتر حضانت با زنان نیز فاقد مبنا است، زیرا حضانت کودک تنها به تر و خوش کردن او خلاصه نمیشود.
در بیشتر متون فقهی از جمله شرایط یابنده کودک، به آزاد بودن (برده نبودن) او اشاره شده است، به این معنا که برده - جز با شرایطی خاص - نمیتواند نگهداری و اداره
زندگی کودک بیسرپرستی را بر عهده بگیرد(3).
از آنجا که با از بین رفتن مسأله برده داری، بحث از جایگاه حقوقی و نوع روابط با بردگان دیگر بی فایده است، به بررسی نظرات مطرح شده در این خصوص نمیپردازیم.
اما اگر بتوانیم شرایط یکسانی را میان بردگان در گذشته با کسانی که امروزه به دلایلی
در زندان به سر برده، در اردوگاههای کار زندگی کرده یا در تبعید به زندگی خود ادامه
میدهند، بیابیم و عدم برخورداری از قدرت تصمیمگیری را ملاک آن حکم بدانیم، این سؤال قابل طرح است که آیا چنین افرادی در صورت دارا بودن سایر شرایط مجاز به نگهداری از کودکان بی سرپرست هستند یا نه؟
در قانون حمایت از کودکان بیسرپرست مصوب 1359 برای نگهداری از کودکان بیسرپرست شرایطی تعیین شده است:
ماده3: «تقاضانامه سرپرستی باید مشترکا از طرف زن و شوهر تنظیم و تسلیم دادگاه شود و دادگاه در صورت احراز شرایط ذیل، قرار سرپرستی طفل را برای دوره آزمایشی صادر میکند:
الف - پنج سال تمام از تاریخ ازدواج آنها گذشته و از این ازدواج صاحب فرزند نشده باشند؛
ب - سن یکی از زوجین حداقل 30 سال تمام باشد؛
ج - هیچ یک از زوجین دارای محکومیت جزایی مؤثر به علت ارتکاب جرائم عمدی نباشند؛
د - هیچ یک از زوجین محجور نباشند؛
ه - زوجین دارای صلاحیت اخلاقی باشند؛
و - زوجین یا یکی از آنها دارای امکان مالی باشند؛
ز - هیچ یک از زوجین مبتلا به بیماریهای واگیر صعب العلاج نباشند؛
ح - هیچ یک از زوجین معتاد به الکل یا مواد مخدر و سایر اعتیادات مضر نباشند»(1).
به نظر ما، این ماده جامع و مانع نیست، زیرا:
با توجه به توضیحات گذشته، افراد میتوانند نگهداری از کودک بیسرپرست را بر عهده بگیرند؛ بنابر این، تسلیم تقاضانامه سرپرستی، وجاهت فقهی ندارد.
برای بر عهده گرفتن نگهداری از یک کودک، درخواست مشترک زن و مرد لازم نیست، زیرا هریک از زن و مرد میتوانند چنین درخواستی را داشته باشند.
هیچ دلیلی بر گذشت پنج سال از ازدواج و فرزند دار نشدن زن و شوهر وجود دارد، چرا که میشود زودتر از پنج سال و با داشتن فرزند، چنین درخواستی داشته باشند.
1) قوانین و مقرارت مربوط به خانواده، ص1-200.
صعب العلاج بودن بیماری زن یا مرد مانع از نگهداری از کودکان بیسرپرست نیست، بلکه مُسری بودن آن بیماری مانع از این کار است.
همان گونه که پس از این توضیح خواهیم داد، داشتن امکانات مالی برای این کار شرط نیست، زیرا تأمین هزینههای زندگی چنین کودکانی بر عهده دولت اسلامی است؛ مگر در جایی که خود شخص تأمین هزینه نگهداری و زندگی کودک را تعهد کرده باشد.
این ماده نسبت به سایر شرایط معتبر در نگهداری کودکان بیسرپرست، ساکت است.
مسایل حقوقی کودکان بیسرپرست از دو جهت قابل بررسی است، یکی تعیین مالک و میزان مالکیت اموال همراه آنها، دیگری تأمین هزینه نگهداری آنها و تعیین منابع
مورد نیاز برای آن.
از جمله مطالبی که در بحث کودکان سر راهی برای فقهای ما مطرح بوده، تعیین مالکیت اموال و اشیایی است که همراه آنهاست.
کودکانی که در یکی از اماکن عمومی به حال خود رها میشوند، معمولاً به همراهشان اشیایی وجود دارد، این اشیا از نظر حقوقی به چه کسی تعلق دارد؟
گرچه در مالکیت پارهای از اشیا میان فقها اختلاف نظر وجود دارد، ولی تردیدی نیست که کودک چون افراد بزرگسال، قابلیت به ملکیت درآوردن اشیا را داشته، نسبت به آنچه بر آنها استیلاء دارد، مالکیت دارد(1).
این اشیا را به چند گروه میتوان تقسیم کرد:
1) مسالک الأفهام، 12/472.
1- اشیای مصرفی: بدون شک این اشیا متعلق به خود کودک است، نظیر لباسی که بر تن دارد، زیر انداز، رو انداز و پارچهای که دور کودک میپیچند(1).
2- اشیای پیرامون: در تعلق آنچه در اطراف کودک وجود دارد، به کودک، میان فقها
اختلاف نظر است.
نظریه اول، تعلّق به کودک: برخی از فقها بر این باورند که اشیای پیرامون کودک، نظیر لباس یا قطعه طلایی که در اطراف او افتاده است، ملک کودک است(2).
نظریه دوم، عدم تعلّق به کودک: در برابر، عدهای نیز معتقدند آنچه در اطراف کودک یافت میشود به او تعلق ندارد(3)، به خصوص اگر کس دیگری در آن اموال تصرف بکند(4).
3- اشیای پنهان در زمین: اگر در زیر جایی که کودک به حال خود رها شده است، اموالی پنهان شده باشد، آیا میتوان با یافتن آنها در زیر کودک، حکم به مالکیت او کرد؟
ملاحظه نوع مکان: اگر این اموال در زمینی دفن شده باشند که اختصاص به کودک داشته باشد، اموال دفن شده در آن نیز ملک کودک است؛ ولی اگر کودک نسبت به خود آن زمین مالکیتی نداشته باشد، اموال دفن شده در آن نیز ملک کودک نخواهد بود، زیرا دفن شدن آن اموال الزاما به معنای تعلّق آن به کودک نیست، افزون بر اینکه اگر ارتباطی با کودک میداشت، به جای دفن کردن، آن را همراه کودک میکردند تا قابل دسترسی باشد(5).
ملاحظه چگونگی محل دفن: از حنابله (یکی از فرقههای اهل سنت) نقل شده است که اگر محل دفن تازه باشد، اموال دفن شده متعلق به کودک است، اما اگر چنین نباشد، این اموال ارتباطی با کودک ندارند(6).
4- همراه داشتن سند مالکیت اشیا: اگر همراه کودک نوشتهای باشد حاکی از اینکه
مالی معین، به این کودک تعلق دارد، آیا میتوان به این نوشته اعتماد کرد و بر اساس آن حکم به مالکیت کودک نسبت به آن کرد؟
نظریه اول، اماره بر ملکیت است: برخی از فقها وجود آن نوشته را امارهای بر مالکیت کودک(1)، بلکه امارهای قوی بر اثبات آن میدانند(2).
نظریه دوم، میتواند اماره بر ملکیت باشد: در مقابل، گروهی نیز عمل به دست نوشته را هنگامی ممکن میدانند که خود آن نوشته قابل اعتماد بوده، قرینهای قوی بر صحت آن وجود داشته باشد(3).
نظریه سوم، اماره بر ملکیت نیست: البته نباید از نظر دور داشت که از نظر برخی از
فقها، نمیتوان با یک نوشته، همچون استیلاء و تصرف (ید) برخورد کرده، آن را نشانه مالکیت کودک نسبت به مفاد آن دانست(4).
دیدگاه ما: به نظر ما، اموالی که مورد استفاده کودک یا همراه اوست، بدون شک، ملک او به حساب میآید، مثل پوشاکی که بر تن دارد؛ لباسهایی که به نوعی به او مربوط میشود (روانداز، زیر اندار، پتو، تشک و مانند آن)؛ زیور آلاتی که همراه اوست؛
لوازمی که به همراه دارد (گهواره، کالسکه و مانند آن(5)) و به طور کلی آنچه عرفا به کودک نسبت داده میشود(6).
اما آنچه در اطراف کودک قرار دارد به او تعلق ندارد مگر اینکه دلیل معتبر و قابل اعتمادی بر مالکیت کودک نسبت به آن وجود داشته باشد یا این آن اشیا در جایی باشد که اختصاص به کودک دارد، مثلاً کودک را در خیمهای که متعلق به اوست یا او را سوار بر
اسب، شتر یا الاغی گذاشته به حال خود رها کردهاند، طبیعی است که خود خیمه و اشیای در آن و همچنین چهار پایی که سوار بر آن است، به او تعلق خواهد داشت(7).
از جمله مهمترین مسایلی که در بحث کودکان سرراهی (بیسرپرست) مطرح است، تأمین هزینه زندگی آنهاست.
برای بیشتر فقها این سؤال مطرح بوده که پس از بر عهده گرفتن نگهداری کودک توسط فردی که او را یافته است، چه کسی باید پرداخت هزینههای زندگی او را تعهد کند؟
فقهای ما، مسأله چگونگی تأمین هزینههای زندگی کودک را در ضمن دو مرحله پی گرفتهاند:
در صورتی که کودک دارای امکانات مالی کافی باشد، تأمین هزینههای زندگی او چون سایر افراد بر کسی واجب نبوده، از محل آنها نیازهای مادیاش تأمین میگردد(1).
گرچه اصل این حکم مورد اتفاق است، ولی در چگونگی اجرای آن، اختلاف نظر وجود دارد؛ زیرا برای فقها این پرسش مطرح بوده است که آیا یابنده کودک میتواند به طور مستقل از اموال کودک برداشت کرده، از آنها برای تأمین هزینههای کودک استفاده کند یا مجاز به این کار نبوده، برای برداشت از اموال کودک نیاز به اجازه از برخی مراجع
قانونی (حاکم شرع) دارد(2)
به او تعلق دارد، نظیر آنچه وقف بر کودکان بیسرپرست شده یا کسی وصیت به آن کرده است 2- اموالی که کودک مالک خصوصی آن است، نظیر لباس، زیرانداز، زیور آلات، پول همراه، گهواره، خیمه و مانند آن؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تذکرة الفقهاء، 2/272؛ تحریر الاحکام، 2/124.
؟نظریه اول، استقلال یابنده: پیروان این نظریه بر این باورند که یابنده کودک بدون نیاز به اجازه گرفتن از هیچ مرجعی، همچون وصیِّ یتیم، میتواند از اموال کودک برداشت
کرده، برای تأمین هزینههای زندگی او مصرف کند(3).
بررسی دلایل: برای اثبات این ادعا به چند مطلب استناد شده است:
1- ولایت بر کودک: کسانی که معتقدند یابنده کودک با نگهداری و بر عهده گرفتن اداره زندگی کودک نسبت به وی ولایت پیدا میکند، مدعی اند این ولایت میتواند جواز تصرف در اموال او را نیز به دنبال داشته باشد(1).
2- امر به معروف: بدون تردید امر به معروف از جمله واجباتی است که همه مسلمانان در انجام آن با هم برابر بوده، در انجام آن نیازی به اجازه گرفتن از هیچ کس هم نیست؛ از این رو، چون نگهداری از کودک بدون تأمین هزینههای آن ممکن نیست، پرداخت هزینههای زندگی او از اموال خودش از جمله کارهای شایستهای است که همه مأمور به انجام آن هستند، بیآنکه نیاز اجازه گرفتن از حاکم شرع باشد(2).
3- اصل عملی: چنانچه در جواز تصرف در اموال کودک بدون اجازه گرفتن از حاکم اسلامی، شک داشته باشیم، با رجوع به اصل برائت میتوانیم وجوب آن را نفی کرده، حکم به جواز آن دهیم(3).
در تبصره ماده11 قانون حمایت از کودکان بیسرپرست مصوب1353 آمده است: «اداره اموال و نمایندگی قانونی طفل صغیر به عهده سرپرست خواهد بود، مگر آنکه دادگاه ترتیب دیگری اتخاذ نماید»(4).
نظریه دوم، عدم استقلال یابنده: در برابر دیدگاه نخست، بیشتر فقها معتقدند که
ملتقط نمیتواند بدون کسب اجازه از حاکم اسلامی، نسبت به تأمین هزینههای کودک از اموال او اقدام کند.
بر این اساس، مسأله بالا را در ضمن دو حالت میتوان بررسی کرد، زیرا ممکن است
حاکم اسلامی وجود داشته باشد و بتوان از او اجازه گرفت و ممکن است چنین حاکمی نباشد یا اگر هم باشد نتوان از او اجازه گرفت.
امکان اجازه گرفتن از حاکم: در صورتی که حاکم اسلامی وجود داشته باشد و بتوان
از او برای این منظور اجازه گرفت، یابنده کودک میتواند با اجازه گرفتن از او، نسبت به تأمین هزینههای کودک از اموال خود کودک اقدام کند(1)، زیرا:
تربیت، حضانت و انفاق، نیازمند به نوعی ولایت است که از جمله وظایف پدر، پدر بزرگ، وصی و حاکم اسلامی است(2).
تصرف بر مال کسی، تنها به ولایت عام یا خاص امکانپذیر است و یابنده کودک (ملتقط) از هیچیک از این دو نوع ولایت برخوردار نیست(3).
نتیجه چنین مطلبی آن است که اگر بدون اجازه، دست به چنین کاری بزند، نسبت به مقداری که برداشت کرده، ضامن بوده(4)- مگر در حال ضرورت(5)- موظف به بازگرداندن
آن است، زیرا مال دیگری را بدون داشتن هرگونه حقی، انفاق کرده است(6)اگر شک داشته باشیم که تصرف در مال دیگران بدون اجازه مالک یا ولی مالک آن، جایز است یا نه؛ مقتضای اصل عمل، عدم جواز آن است(7)چنین کاری تصرف در مال دیگری است بدون ضرورت(8)ملتقط ولایت بر مال لقیط ندارد(9).
طبیعی است اگر استفاده از دارایی کودک منوط به اجازه گرفتن از حاکم اسلامی باشد، حاکم در مقام تصمیمگیری به چند شکل میتواند عمل کند: 1- به خود ملتقط اجازه هزینه کردن بدهد(10)2- مال کودک را به فرد امینی بسپارد(11)و میزان خاصی را
برای هزینههای کودک مشخص کند(12).
فرد امین نیز میتواند خود مستقلاً هزینه کند، همچنان که میتواند پول را در اختیار
1) المبسوط، 3/338؛ ارشاد الاذهان، 1/441؛ تحریر الاحکام، 2/123.
2) المبسوط، 3/338؛ تذکرة الفقهاء، 2/273.
3) تذکرة الفقهاء، 2/273.
4) الجامع للشرایع، ص356؛ ایضاح الفوائد، 2/140؛ جامع المقاصد، 6/112؛ مسالک الأفهام، 12/474؛ ارشاد الاذهان، 1/441؛ کفایة الاحکام، ص235.
5) تحریر الاحکام، 2/123.
6) المبسوط، 3/338.
7) ریاض المسائل، 2/325.
8) شرائع الاسلام، 4/801.
9) شرائع الاسلام، 4/801؛ جامع المقاصد، 6/112.
10) المبسوط، 3/338.
11) تذکرة الفقهاء، 2/273.
12) المبسوط، 3/338.
ملتقط بگذارد(1).
البته روشن است که اگر میزانی را که حاکم تعیین کرده، بیشتر از نیاز روزانه کودک باشد، امین مبلغ اضافی را به حاکم بر میگرداند و چنانچه کمتر باشد، از حاکم تقاضای
افزایش آن را میکند(2).
عدم امکان اجازه گرفتن از حاکم: دومین حالت قابل تصور، آن است که نتوان از حاکم اجازه گرفت به این دلیل که حاکم اسلامی وجود ندارد یا دسترسی به او ممکن نیست، در این صورت ملتقط میتواند از اموال کودک برای تأمین هزینههای زندگی او - از باب حسبه(3)- استفاده کند و ضمانی هم متوجه او نیست(4).
البته برخی از فقها مدعیاند که چون گرفتن شاهد در فرض نبود حاکم اسلامی، جانشین اجازه اوست، میباید یابنده کودک برای هزینه کردن از اموال کودک، شاهد بگیرد(5)که در این صورت ضامن هم نیست، ولی اگر بتواند شاهدی بر کار خود داشته باشد و چنین نکند، همچنان ضامن آن مقدار از داراییهای کودک است که مصرف کرده(6).
لازم به یادآوری است در میان فقها تنها محقق طوسی احتمال داده است که استفاده از اموال کودک حتی در صورتی که امکان گرفتن مجوز از حاکم اسلامی نیز میسور نباشد، موجب ضمان ملتقط میشود، زیرا مال دیگری را بدون اجازه مالکش هزینه کرده است(7).
دیدگاه ما: اگر در استدلالهای پیروان نظریه استقلال و عدم استقلالِ ملتقط دقت شود، محور اصلی آنها بحث وجود یا عدم وجود ولایت یابنده کودک (ملتقط) بر کودک
سرراهی است(1).
در آغاز بحث حضانت، توضیح داده شد که در مفهوم حضانت، تنها چیزی که مطرح است، زیر بال و پر گرفتن و به عبارت دیگر نگهداری از اوست و ولایت به معنایی که در فقه بهکار میرود هیچ دخالتی در تحقق یا صحت آن ندارد.
روشن است که اگر مسأله ولایت منتفی باشد، دیگر جایی برای بحث اجازه حاکم و مانند آن باقی نمیماند؛ بنابر این، ملتقط به همان دلیلی که مجاز است نگهداری کودکی
را بر عهده بگیرد، به همان دلیل مجاز است برای تحقق آن در اموال کودک تصرف کند.
نکتهای که باید به آن توجه داشت، امین بودن ملتقط است، چرا که پیش از این توضیح دادیم نگهداری از یک کودک در واقع پذیرش نوعی امانت است و امانتداری نیازمند به وجود شرایطی است که بدون آن، امکان قبول امانت ممکن نیست.
بنابر این، اگر ملتقط امین بوده و با احراز شرایط امانتداری مجاز به پذیرش کودک شده است، دیگر تفاوتی میان کودک و اموال او وجود ندارد.
اگر ملتقط امین باشد، دیگر بحث ضمان او نیز منتفی است، مگر اینکه به وظایف خود درست عمل نکرده باشد (افراط و تفریط) که در این صورت بدون تردید ضامن خواهد بود، چه تصرف در اموال کودک را با اجازه حاکم اسلامی انجام داده باشد یا نه.
البته باید به این نکته نیز توجه داشت، همچنان که احراز امین بودن ملتقط نیازمند به
مرجعی است که عهده دار تشخیص آن است، احراز اینکه یابنده کودک، اموال او را درست و بجا مصرف میکند نیز نیازمند دستگاه نظارتی است تا جلوی کوتاهیهای احتمالی او (افراط و تفریط) را گرفته، دقت شود تا مصلحت کودک در همه زمینهها رعایت شود.
معلوم است که تحقق چنین مطلبی الزاما نیازمند به کسب اجازه از حاکم اسلامی نیست، اگر منظور از حاکم، امام معصوم یا نایب خاص او باشد(2)، چه رسد به اینکه عنوان
1) تذکرة الفقهاء، 2/273: «نمنع ثبوت الولایة علی الملتقط فی غیر الحضانة».
2) عدم نیاز به کسب اجازه از معصوم نه به معنای سلب ولایت است، چرا که ائمه معصومین علیهمالسلام به تبعیت از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله اولویت ذاتی و ولایت تکوینی و تشریعی دارند. به عنوان مثال میتوان به احادیث وارد در مسأله طلاق دیوانه مراجعه کرد، ر.ک: الکافی، 6/125، شماره1 و2؛ تهذیب، 8/75، شماره253.
حاکم، شامل فقیه (نایب عام) و غیر او شود، چرا که دلیلی بر اعتبار آن نداریم جز حدیث نبوی «السلطان ولیّ من لا ولیّ له»(1)، حاکم سرپرست هر کسی است که سرپرست ندارد.
از بررسی متون روایی اهل سنت، چنین بر میآید که جمله بالا، حدیث مستقلی از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نیست، بلکه بخشی از روایتی است که عایشه در خصوص ازدواج زن بدون اجازه ولیّ خود، از آن حضرت به چند صورت نقل کرده است:
«أیّما امرأة نکحت بغیر إذن ولیها، فنکاحها باطل؛ فإن کان دخل بها، فلها صداقها بما استحل من فرجها
و یفرّق بینهما و إن کان لم یدخل بها، فرّق بینهما و السلطان ولیّ من لا ولیّ له»(2)، هر زنی که بدون اجازه سرپرست خود ازدواج کند، ازدواجش باطل است. اگر به او نزدیکی کرده باشد، زن حق دارد مهریه خود را در برابر آن گرفته، از هم جدا شوند و اگر با او نزدیکی نکرده باشد، بین آنها جدایی انداخته میشود و حاکم سرپرست هرکسی است که سرپرست ندارد.
«أیّما امرأة نکحت بغیر إذن موالیها، فنکاحها باطل - ثلاثا - و لها مهرها بما أصاب منها، فإن اشتجروا،
فإن السّلطان ولیّ من لا ولیّ له»(3)، هر زنی که بدون اجازه سرپرست خود ازدواج کند، ازدواجش باطل است و میتواند در برابر آن، مهریه خود را بگیرد، و اگر با هم نزاع کنند، حاکم سرپرست هرکسی است که سرپرست ندارد.
«لانکاح إلاّ بولیّ و شاهدی عدل، فإن تشاجروا، فالسّلطان ولیّ من لا ولیّ له»(4)، جایز نیست ازدواج مگر با حضور سرپرست و دو شاهد عادل و اگر با یکدیگر ستیز کنند، حاکم سرپرست هر کسی است که سرپرست ندارد.
«لانکاح إلاّ بولیّ و السلطان ولیّ من لا ولیّ له»(5)، جایز نیست ازدواج مگر با وجود سرپرست، و حاکم
سرپرست هر کسی است که سرپرست ندارد.
این روایات صرف نظر از مناقشات سندی خودِ اهل سنت(1)و عدم پذیرش مضمون آن توسط فقهای شیعه، در متون روایی شیعی نیز نیامده است و برای نخستین بار علامه حلّی در ضمن مباحث فقهی خود، تنها جمله «السلطان ولیّ من لا ولیّ له» را به عنوان حدیث نبوی بدون ذکر سند نقل کرده است(2).
شایان ذکر است که در جوامع روایی شیعه، تنها قاضی نعمان حدیثی را از امیر المؤمنین علیهالسلام در مسأله وصیت بدین شکل نقل میکند: «لایزیل الوصی عن الوصیة إلاّ ذهاب عقله أو ارتداد أو تبذیر أو خیانة أو ترک سُنّة و السّلطان وصیّ من لا وصیّ له و الناظر لمن لا ناظر له»(3)، وصی از وصایت نمیافتد مگر هنگامی که عقلش زایل شده یا مرتد شود یا زیاده روی کند یا خیانت کند یا از انجام کار شایستهای، سر باز زنشد و حاکمْ، وصیِ هر کسی است که وصی ندارد و ناظر بر هر کسی است که ناظر ندارد.
بنابر این، اصل چنین جملهای به طریق صحیح به ما نرسیده است و بر فرض که طریق معتبری برای آن نیز داشته باشیم، مهم به دست آوردن این مطلب است که منظور از سلطان در این روایات چیست؟
گرچه علامه حلّی بر این باور است که مقصود از سلطان، امام، حاکم شرع یا کسی است که از سوی آنها به او کاری واگذار شده(4)و گروهی از فقهای متأخر نیز با همین فهم، برای اثبات ولایت فقیه (نائب عام) به آن تمسک کردهاند(5)، اما همچنان که برخی دیگر از فقهای شیعه تصریح کردهاند، منظور از سلطان در این حدیث - بر فرض ثبوتش - امام معصوم علیهالسلام یا منصوب خاص ایشان است و شامل شدن افراد دیگر چون فقهای شیعه در عصر غیبت، نیازمند به دلیل دیگری است که فقها را نایب عام امامان معصوم علیهمالسلام در همه
مسایل قرار دهد که چنین دلیلی وجود ندارد(1)به همین جهت، ادعای مرحوم طباطبایی مبنی بر اینکه نواب عام ملحق به معصوم علیهالسلام هستند به واسطه عموم ادله نیابت و نیاز به ولایت(2)، مستند به دلیل معتبری نیست.
به هر حال، اگر حجیت سندی و دلالی این حدیث را نیز بپذیریم، امام یا فقیه، ولیّ کسی است که به حسب شخص، صنف، نوع یا جنس نیازمند به ولیّ است (عدم ملکه)(3).
نتیجه: در مورد هزینه کردن از اموال کودک، دلیلی بر لزوم کسب اجازه از حاکم اسلامی (فقیه در عصر غیبت) نداریم، هر چند احتیاط مقتضی آن است؛ بلکه مراقبت از چگونگی هزینه کردن یابندهی (ملتقطِ) امین، از اموال کودک، میتواند بر عهده سازمانهای نظارتی باشد که بدین منظور تأسیس شدهاند و چنانچه در لزوم گرفتن اجازه از حاکم اسلامی (فقیه) تردید داشته باشیم، اصل برائت اثبات کننده عدم لزوم آن است(4).
از آنجا که بیشتر کودکان بی سرپرستی که در اماکن عمومی به حال خود رها میشوند، مال یا پولی به همراه ندارند تا به واسطه آن، زندگیشان اداره شود و از سویی
یابنده کودک نیز وظیفهای در تأمین هزینههای کودک ندارد، این سؤال برای فقهای ما مطرح بوده است که از چه راهی باید هزینههای زندگی این گونه کودکان را تأمین کرد؟
در متون فقهی در این باره به چند نظریه بر میخوریم:
نظریه اول، تأمین از منابع دولتی: گروهی از فقهای شیعه این احتمال را - که بی تأثیر از نظر اهل سنت نیست - مطرح کردهاند که هزینه زندگی چنین کودکانی باید از خزانه دولت (بیت المال) تأمین و پرداخت شود(5).
بررسی دلایل: پیروان این نظریه برای اثبات آن به چند مطلب استناد کردهاند:
1- مصالح کشور: از آنجا که بودجه عمومی کشور باید صرف مصالح، امور خیر و سودمند شود و شکی نیست که از جمله مصالح، اداره زندگی کسانی است که قادر به تأمین هزینههای زندگی خود نیستند؛ بنابر این، دولت اسلامی موظف است از بودجه کشور، زندگی کودکان سرراهی و بیسرپرست را تأمین کند(1).
2- جایگزین ارث: یکی از مسایلی که در بحث ارث مطرح است و ما نیز گذرا به بررسی آن میپردازیم، ارث کسی است که وارث ندارد.
اگر کسی از دنیا برود و هیچ خویشاوندی نداشته باشد که اموال او را به ارث ببرد، دارایاش به چه کسی منتقل میشود؟ فقهای سنی و برخی از فقهای شیعه بر این نظرند که ارث چنین فردی به خزانه کشور (بیت المال) منتقل میشود.
بر این اساس، چون ارث این کودک هر وقت از دنیا برود به شرط اینکه همچنان هیچ خویشاوند سَبَبی یا نَسَبی نداشته باشد، به خزانه دولت منتقل میشود؛ دولت موظف است اکنون که این کودک برای گذران زندگی، نیازمند به محلی برای تأمین هزینههای خود است، هزینه زندگی او را بپردازد(2).
طبیعی است اگر بودجه عمومی کشور جوابگوی هزینههای زندگی چنین کودکانی نباشد یا مصارف مهمتری برای کشور وجود داشته باشد، در این صورت باید به شکل دیگری زندگی آنها را تأمین کرد.
برای این منظور چند راه حل مطرح شده است:
1- بر مردم واجب (واجب کفایی(3)) است هزینههای زندگی او را تأمین کنند، نظیر تأمین هزینههای افراد تهی دست، زمین گیر، دیوانگان که با اقدام یک نفر، این تکلیف از
سایر افراد ساقط میشود(4).
کمک گرفتن از مردم به دو شکل قابل تصور است، قرض و صدقه(1). اگر قرض باشد،
باید در اولین فرصت ممکن، پول مردم به آنها بازگردانده شود، ولی در صورتی که صدقه باشد، هزینههایی که میکنند به آنها بازگردانده نمیشود.
گرچه واجب بودن تأمین هزینههای کودک، باعث شده که این احتمال به ذهن برسد که شخص یا اشخاصی که هزینه زندگی کودک را پرداخت میکنند، حق باز پسگرفتن آن را ندارند(2)، ولی میتوان گفت آنچه واجب است، تأمین نیازهای کودک است نه بخشش (تبرّع)(3)بنابر این، انفاق کننده میتواند بعدا تقاضای بازپسگیری پول خود را بکند تا هم نیازهای کودک برطرف شود و هم مال مردم هدر نرفته باشد، نظیر غذا دادن به شخصی که در گرسنگی شدید بهسر میبرد، زیرا میتوان پس از عادی شدن شرایط، هزینه آن را از او گرفت(4).
لازم به یادآوری است مرحوم شهید اوّل تصریح میکند که هزینههای انجام شده برای کودک، اگر قرار باشد باز پسگرفته شود، از خود او گرفته نمیشود، بلکه یا از محل
درآمدهای عمومی (خزانه) این وجوه تأمین میشود و یا از اموالی که به همین منظور به عنوان انفاق بر کودکان بی سرپرست وجود دارند، پرداخت میشود(5).
2- برای تأمین هزینههای زندگی کودک، از کسی پول قرض گرفته میشود تا با آن زندگی کودک اداره شود(6)چنانچه قرض گرفتن ممکن نباشد، امام هزینههای کودک را بر ثروتمندان آن شهر تقسیم میکند.
اما از آنجا که بخشش خلاف اصل است، چنانچه کودک بعدها - حتی پس از بلوغ - مالی بهدست آورد، هزینههای گذشته را باز میگرداند و اگر همچنان فاقد درآمد بود، امام علیهالسلام پرداخت آن را از زکات - سهم فقرا و غانمین و فی سبیل الله - بر عهده میگیرد(7).
3- بر مردم واجب است هزینههای زندگی کودک را از زکات و مانند آن بپردازند(1).
نظریه دوم، تأمین از منابع غیر دولتی: در توضیح نظریه نخست دیدیم که تأمین هزینه زندگی کودکان بی سرپرست ابتدا متوجه دولت اسلامی بود، ولی در مقابل، این احتمال نیز وجود دارد که اساسا دولت هیچ وظیفهای در پرداخت هزینههای زندگی چنین کودکانی نداشته، میباید به نوع دیگری این هزینهها تأمین شود(2).
پیروان این نظریه سه راه برای این منظور پیشنهاد میکنند:
راه اول، به صورت اعطای وام: گروهی بر این باورند که امام علیهالسلام از خزانه دولت یا از مردم هزینههای کودک را به صورت وام تأمین میکند(3)و او نیز در اولین فرصت ممکن به بازگرداندن آن اقدام خواهد کرد.
راه دوم، از بودجه در اختیار امام علیهمالسلام: از جمله منابع غیر دولتی که میتواند عهده دار پرداخت هزینههای زندگی چنین کودکانی باشد، بودجه شخصی امام علیهالسلام است.
مرحوم شیخ طوسی گرچه به ظاهر چون فقهای سنی، پرداخت هزینههای زندگی کودکان سرراهی (بیسرپرست) را به بیت المال و خزانه عمومی کشور واگذار میکند، ولی خود در یک جا توضیح میدهد که منظور از بیت المال نه خزانه عمومی کشور، بلکه بیت المال امام علیهالسلام و از محل داراییهای شخصی ایشان است؛ زیرا همان گونه که میدانیم بر اساس روایات موجود در جوامع روایی شیعه و سنی، ارث کسانی که هیچ وارثی ندارند به شخص امام میرسد(4)، از این رو، وی نیز موظف است هزینههای زندگی این کودک را بپردازد(5).
1) الدروس، 3/74.
2) تذکرة الفقهاء، 2/272.
3) تذکرة الفقهاء، 2/272.
4) الکافی، 7/169، شماره3 و7/172، شماره7 و1/542؛ تهذیب الاحکام، 4/130، شماره366 و8/255، شماره925 و10/131، شماره522؛ الإستبصار، 4/24، شماره1؛ من لا یحضره الفقیه، 3/453، شماره4570؛ فقه الرضا علیهالسلام، ص287 و290؛ الهدایة، ص343؛ مستدرک الوسائل، 17/208، شماره21159-21160؛ سنن ابن ماجة، 2/879، شماره2634؛ سنن ابی داود، 2/7، شماره2901.
5) جامع المدارک، 5/253.
نقد: بدون شک امام علیهالسلام وارث هر فرد بدون وارثی است و به همین جهت انتقال ارث چنین شخصی به بیت المال - آن گونه که فقهای سنی مدعیاند - درست نیست.
محقق طوسی که خود متوجه این نکته بوده، در آثارش بر این مطلب تأکید دارد که از نظر فقهای شیعه و بر خلاف فقهای سنی، ارث چنین فردی به امام منتقل میشود(1).
بنابر این، اگر در جایی محقق طوسی از عبارت «بیت المال» استفاده و تصریح نکرده که مرادش دارایی امام علیهالسلام است، به جهت تقیه و مراعات فقهای سنی است(2).
بعید نیست بتوان وجود تقیه را در تعابیر دوگانه بالا، از روایاتی که در این مسأله و نظایر آن آمده است نیز به دست آورد(3).
اما توجه به یک مطلب، میتواند صورت مسأله را عوض کند، زیرا تمام این توجیهات مبتنی بر پذیرش دو خزانه است، یکی خزانه دولتی که متعلق به مردم است و دیگری خزانه امام علیهالسلام که متعلق به شخص اوست، ولی همچنان که برخی از فقها توضیح دادهاند، معلوم نیست این دوگانگی درست باشد.
همان گونه که میدانیم در فقه اسلامی درآمدهای خاصی برای پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله و امامان معصوم علیهمالسلام در نظر گرفته شده است، چون قسمتهایی از خُمس و انفال؛ «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الأنْفَالِ قُلِ الأنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ»(4)، از تو درباره انفال میپرسند، بگو: انفال به خدا و رسول تعلق دارد؛ «وَاعْلَمُوا أنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَإنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتمَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ إنْ کُنْتُمْ ءَامَنْتُمْ بِاللَّهِ»(5)، بدانید از هرچه غنیمت گرفتید، یک پنجم آن برای خدا و رسول و خویشاوندان و فقیران و در راه ماندگان است، اگر به خدا ایمان دارید؛ «مَا أفَاءَ اللَّهُ
عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أهْلِ الْقُرَی فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتمَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لایَکُونَ دُولَةً بَیْنَ
الأغْنِیَاءِ مِنْکُمْ»(1)، آنچه خدا از داراییهای ساکنان آبادیها نسیب پیامبر کرد، برای خدا و رسول و خویشاوندان و یتیمان و فقیران و در راه ماندگان است تا در بین ثروتمندان دست به دست
نگردد.
ولی مسلّم است که این درآمدها ملک امام است از آن جهت که امام است و به همین جهت فرزندان امام آنها را از او به ارث نمیبرند، بلکه به امام بعدی منتقل میشود و امام این اموال را در مصالح مسلمانان مصرف میکند(2).
نتیجه چنین مطلبی این میشود که خزانه امام علیهالسلام با خزانه حکومت اسلامی تفاوتی نمیکند(3)و این دوگانگی از آنجا ناشی شده است که غاصبین حقوق اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام، مانع از دخالت و تصرف ایشان در امور حکومت از جمله امور مالی کشور شدهاند، وگرنه دیگر تفاوتی میان آنها نبود، نظیر آنچه در زمان نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآله و حضرت امیر المؤمنین علیهالسلام اتفاق افتاده است.
به هر حال، نمیتوان تأمین هزینههای زندگی کودک را از بودجه عمومی کشور، امری غیر از تأمین آن از بودجه امام معصوم علیهالسلام دانست.
راه سوم، توسط یابنده کودک (مُلتقط): از نگاه فقهای شیعه بر یابنده کودک (ملتقط)
پرداخت هزینههای کودک واجب نبوده(4)، آنچه موظف به انجام آن است، نگهداری و اداره زندگی اوست(5)، چه تمکن مالی داشته باشد (موسر)، چه فاقد آن باشد (معسر)(6).
بررسی دلایل: برای اثبات عدم وجوب پرداخت هزینههای کودک بر یابنده او، به چند مطلب استناد شده است:
1- انحصار اسباب نفقه: در فقه اسلامی برای وجوب پرداخت هزینههای زندگی
(نفقه) میباید یکی از سه سبب وجود داشته باشد، خویشاوندی (قرابت)، زناشویی
(زوجیت) و ملکیت و بر کودک گمشدهای که کسی او را در یکی از اماکن عمومی پیدا کرده، هیچیک از این سه عنوان صادق نیست(1).
2- روایات: از مجموع چند روایت که از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلامبه ما رسیده
است، چنین به دست میآید که تنها تأمین هزینههای زندگی چهار گروه بر انسان واجب است: پدر و مادر، فرزند، همسر و وارث صغیر.
روایت حلبی82*: «مَنِ الّذی اُجبَرُ علی نفقته؟ قال: الوالدان و الولدُ و الزوجة و الوارث الصغیر یعنی الأخ و ابن الأخ و غیرَهُ»(2)، بر نفقه چه کسی مجبور میشوم؟ فرمود: پدر و مادر، فرزند، همسر و وارث صغیر، یعنی برادر و فرزند برادر و مانند آن.
روایت حُریز83*: «من الّذی أجبر علی نفقته و تلزمنی نفقته؟ قال: الوالدان و الولد و الزوجة»(3)، چه کسی بر پرداخت نفقه او مجبور میشود و نفقه چه کسی بر من لازم است؟ فرمود: پدر و مادر، فرزند و همسر.
روایت ابی طالب84*: «خمسة لایعطون من الزکاة، الولد و الوالدان و المرأة و المملوک، لأنّه یجبر علی النفقة علیهم»(4)، به پنج گروه از زکات داده نمیشود: فرزند، پدر و مادر، زن و برده؛ زیرا انسان بر پرداخت نفقه آنها مجبور میشود.
روایت جمیل85*: «لایجبر الرجل إلاّ علی نفقة الأبوین و الولد؛ قلت لجمیل: فالمرأة؟ قال: قد
روی اصحابنا عن أحدهما علیهماالسلام أنّه إذا کساها مایواری عورتها و أطعمها مایقیم صلبها اقامت معه و إلاّ طلّقها، قال: قلت لجمیل: هل یجبر علی نفقة الاُخت؟ قال: لو أجبر علی نفقة الاُخت، لکان ذلک خلاف الروایة»(5)، مجبور نمیشود انسان مگر بر نفقه پدر و مادر و فرزند، به جمیل گفتم: زن چه طور؟ گفت: اصحاب ما از یکی از ایشان روایت کردهاند که: هرگاه مرد لباس و غذای زن خود را میدهد، زن با او زندگی میکند وگرنه او را طلاق میدهد؛ به جمیل گفتم: آیا بر نفقه خواهر مجبور میشود؟ فرمود: اگر مجبور بر نفقه خواهر باشد، بر
خلاف روایت خواهد بود.
صرف نظر از اشکالی که در خصوص وارث صغیر وجود دارد، مفاد این روایت انحصار الزام به پرداخت نفقه در افراد خاصی است که «لقیط» از جمله آنها نیست(1)بنابراین، با استناد به مفهوم این روایات، میتوان چنین نتیجه گرفت که یابنده کودک (ملتقط) هیچ وظیفهای در پرداخت هزینه زندگی کودکی را که در یکی از اماکن عمومی پیدا کرده، ندارد.
3- آسیب دیدن کودک: مجبور کردن یابنده کودک به پرداخت هزینههای زندگی او، باعث بی تمایلی مردم نسبت به جمع آوری کودکان سر راهی میشود، چرا که تعهدی دو چندان را به دنبال خواهد داشت، هم زیر پر و بال گرفتن کودک (حضانت) و هم تأمین هزینههای زندگی (نفقه). طبیعی است با سنگینتر شدن مسؤولیت، میزان مشارکت مردم در چنین امری کاهش مییابد که خود منجر به آسیب دیدن چنین کودکانی خواهد شد(2).
4- اصل عملی: چنانچه در وجوب انفاق بر یابنده کودک تردید داشته باشیم، با اجرای اصل عملی برائت شرعی، میتوان وجوب احتمالی آن عمل را نفی کرد(3).
دیدگاه ما: به نظر ما استدلال به این دلایل برای اثبات عدم وجوب پرداخت هزینههای کودک بر یابنده او، امری است درست، زیرا کسی تردیدی ندارد که وجوب نفقه مشروط به برقراری پیوندهای سَبَبی و نَسَبی و در روزگار گذشته، رابطه ملکیت است، همان گونه که روایات بالا نیز بر آن تأکید داشتند.
اما تمام سخن در این است که آیا نمیشود در شرایطی خاص و به علت تحقق یافتن عناوین ثانوی، این عمل بر یابنده کودک واجب شود؟
اگر برداشتن کودک از سطح خیابان واجب کفایی است که میتواند در برههای خاص واجب عینی نیز شود، طبیعی است که پرداخت هزینههای زندگی چنین کودکی نیز
میتواند در شرایطی خاص بر عهده همان کسی باشد که او را یافته است(1)البته واضح
است که وجوب انفاق بر ملتقط نه به این معناست که وجوه پرداختی از جانب او، قابل جبران نیست، نظیر آنچه فقهای بزرگ شیعه در مسأله انفاق در مخمصه گفتهاند.
مرحوم علامه حلّی با توجه به این مطالب مینویسد: از یک سو پرداخت هزینههای کودک به اتفاق همه فقها بر ملتقط واجب نیست، زیرا موجب آسیب دیدن او میشود و از سوی دیگر عدم وجوب پرداخت هزینههای کودک توسط یابنده، موجب آسیب دیدن کودک میشود که این هم به اتفاق همه علمای دینی جایز نیست؛ بنابر این، باید مدعی شد که یابنده کودک هزینههای مربوط به او را پرداخت میکند، ولی پس از رسیدن کودک به سن بلوغ و امکان بازپرداخت آنها، از وی پس میگیرد(2).
بنابر این، در شرایط عادی که راه کارهای دیگری برای تأمین هزینههای کودک وجود دارد، ملتقط موظف به پرداخت آنها نیست؛ اما اگر امکان تأمین آنها از هیچ راهی وجود نداشته باشد، یابنده کودک موظف به تأمین آنهاست، نظیر وظیفهای که نسبت به فرزند خود دارد.
شاهد بر چنین ادعایی، مضمون این سخن امیرالمؤمنین علیهالسلام است: «فی صبیّ یَتیمٍ اُتی به، فقال: خذوا بنفقته من أقرب الناس إلیه من العشیرة کما یأکل میراثَه»(3)، در باره کودک یتیمی که پیدا شده
بود فرمود: نفقه او را از نزدیکترین خویشاوندانش بگیرد، همان گونه که ارث او را میخورند.
نتیجه
به نظر ما، تعیین محل تأمین هزینههای زندگی کودکان سر راهی (بیسرپرست) بسته به نوع کاری است که یابنده کودک انجام میدهد.
انگیزه برداشتن کودکان سرراهی: برداشتن کودک از سطح معابر عمومی (التقاط) به
دو انگیزه انجام میشود:
اول، حفظ جان و سلامت کودک: بر این اساس، یابنده کودک، او را به پلیس یا مراکزی که بدین منظور تأسیس میشود (شیرخوارگاه - پرورشگاه) تحویل میدهد.
اگر التقاط به این انگیزه انجام شود، بدون شک وظیفه تأمین هزینه زندگی کودکان بی سرپرست بر عهده دولت اسلامی است و هیچ شخص دیگری تعهدی در این باره ندارد.
به همین دلیل است که گروهی از فقها معتقدند که هرگاه کسی کودکی را پیدا کرد، میباید پیدا شدن او را به حاکم اسلامی (سلطان) گزارش دهد، تا هزینههای کودک را از
بودجه عمومی کشور (بیت المال) بپردازد(1).
به نظر میرسد ماده4 قانون تأمین زنان و کودکان بیسرپرست مصوب1371، ناظر به همین فرض باشد.
ماده4: «حمایتهای موضوع این قانون عبارتند از:
1- حمایت مالی شامل تهیه وسایل و امکانات خودکفایی یا مقرری نقدی و غیر نقدی به صورت نوبتی یا مستمر.
2- حمایتهای فرهنگی، اجتماعی شامل ارائه خدماتی نظیر خدمات آموزشی (تحصیلی)، تربیتی، کاریابی، آموزش حرفه و فن جهت ایجاد اشتغال، خدمات مشاورهای و مددکاری جهت رفع مسایل و مشکلات زندگی مشمولان و به وجود آوردن زمینه ازدواج و تشکیل خانواده.
3- نگهداری روزانه یا شبانه روزی کودکان و زنان سالمند بیسرپرست در واحدهای بهزیستی یا واگذاری سرپرستی این گونه کودکان و زنان به افراد واجد شرایط»(2).
روشن است که دولت اسلامی برای انجام این مهم، از منابع گوناگونی استفاده کرده، بودجه لازم را تأمین میکند. این منابع بسته به ویژگیهای این کودکان، میتواند زکات،
خمس، موقوفات یا سایر منابع چون برخی از انواع مالیاتها (به عنوان مثال خَراج و مُقاسمه) باشد.
طبیعی است یکی از مهمترین منابعی که میتواند در تأمین هزینه زندگی این کودکان نقش بسزایی داشته باشد، استفاده از کمکهای مردمی است(1).
مشارکتهای مردمی که در قالب صدقات یا نظایر آن تبلور پیدا میکند، گرچه در گام نخست امری اختیاری به حساب میآید؛ اما اگر دولت اسلامی به وظیفه خود در این خصوص عمل نکند یا امکانات لازم برای چنین کاری را در اختیار نداشته باشد، میتواند امری الزامی (وجوب کفایی) باشد(2)، چرا که حفظ جان و حمایت از زندگی یک انسان از مهمترین واجبات الهی است.
با این توضیح به خوبی روشن میشود که بحث نگهداری این کودکان از راه اعطای وام به آنها و بازپرداخت آن پس از رسیدن به امکانات مالی در آینده، هیچ جایگاه حقوقی
افزون بر اینکه هیچ تفاوتی میان کودک مسلمان و کودک غیر مسلمان در این خصوص وجود ندارد. همان گونه که تأمین هزینههای کودک به ظاهر مسلمان بر عهده دولت اسلامی است که از بودجه عمومی کشور (بیت المال) تأمین میشود به شرط آنکه خود مالی نداشته و کسی نیز حاضر به پرداخت هزینههای زندگی او نباشد؛ تأمین هزینه زندگی کودکی که به ظاهر غیر مسلمان است نیز بر عهده دولت اسلامی است، چرا که عدم پرداخت آن موجب آسیب دیدن یا از بین رفتن او میشود که دلیلی برای جواز آن نداریم(3).
دوم، بر عهده گرفتن سرپرستی کودک: در این صورت، یابنده کودک با هماهنگی با دستگاههای نظارتی - که توضیح آن در خلال بحثهای گذشته آمد - نگهداری کودک را
1) لازم به یادآوری است برای استفاده از کمکهای مردمی، میباید حاکم اسلامی شخصی خاص سازمان معینی را مسؤول جمع آوری کمکهای آنها کند تا از طریق او، کمکهای جمع آوری شده به سرپرست کودک داده شود؛ زیرا توزیع هزینههای زندگی کودک بر مردم کار ممکنی نیست؛ ر.ک: الدروس، 3/77.
2) المقنعة، ص648؛ المراسم العلویة، ص208؛ النهایة، ص323؛ المهذب، 2/569؛ السرائر، 2/107؛ شرائع الاسلام، 4/800؛ ارشاد الاذهان، 1/441.
3) تذکرة الفقهاء، 2/276.
بر عهده میگیرد و او را به فرزندخواندگی خود بر میگزیند.
اما اگر التقاط با این هدف انجام شده باشد، دو حالت قابل تصور است:
بر عهده گرفتن سرپرستی کودک با مسؤولیت نامحدود: در این حالت، یابنده کودک، نگهداری او را بر عهده میگیرد، بدون اینکه هیچیک از لوازم و توابع آن را استثنا کند.
بنابر این، تأمین هزینه زندگی کودک بر عهده همان کسی است که سرپرستی او را (حضانت) بر عهده گرفته است، زیرا اگر نگوییم لازمه عقلی قبول نگهداری از یک کودک، پرداخت هزینههای اوست، دست کم به طور عادی و از نگاه عرفی، چنین رابطهای برقرار است(1).
به همین دلیل، وقتی کسی کودکی را از کنار خیابان برداشته یا او را از مراکز جمعآوری آنها تحویل گرفته، به فرزند خواندگی میپذیرد، به طور ضمنی تمام لوازم و توابع چنین کاری را میپذیرد که از جمله آنها، تأمین خوراک، پوشاک، بهداشت و درمان و همچنین تحصیل و ازدواج اوست، همچنان که هر پدر و مادری انجام همه این کارها را در شرایط عادی برای فرزند خود بر عهده دارد.
بنابر این، اگر نظر به ظاهر حال داشته باشیم (تأمین زندگی کودک بدون چشمداشت)، همان کسی که کودک را یافته است، تأمین هزینههای زندگی او را نیز بر عهده میگیرد، بدون اینکه در آینده حق مطالبه آن را داشته باشد(2).
شاید با ملاحظه این جهت باشد که ابن ادریس حلّی مدعی است نظریه قویتر آن است که یابنده کودک حق رجوع به لقیط و باز پسگیری پولی را که برای نگهداری و اداره
زندگی او در خلال چند سال هزینه کرده است، ندارد؛ زیرا دلیلی بر جواز رجوع نداریم، افزون بر اینکه اصل بر برائت ذمه لقیط از پرداخت آن وجوه است(3).
بر عهده گرفتن سرپرستی کودک با مسؤولیت محدود: از آنجا که پذیرش مسؤولیت
نگهداری از یک کودک، تعهدی است ابتدایی، یابنده کودک میتواند بسته به توانایی یا تمایل خود، انجام برخی از لوازم و توابع آن را نپذیرد، به شرط آنکه وظیفه اصلی او در
قبال کودک از بین نرود.
بنابر این، اگر یابنده کودک، هنگام پذیرش نگهداری از او، شرایطی را لحاظ و حوزه مسؤولیت خود را محدود به زمان یا انجام کاری خاص کند، در این صورت به میزان پذیرش مسؤولیت، موظف به انجام تعهدات متناسب با آن نیز خواهد بود.
در این حالت ملتقط میتواند تنها جنبههای حمایتی حضانت را بپذیرد به این شرط که تأمین هزینههای کودک بر عهده کس دیگری باشد یا بر فرض که او پرداخت هزینهها را نیز بپذیرد، برای خود حق باز پسگیری آن را محفوظ بدارد.
پس اگر ملتقط از آغاز قصد باز پسگیری (رجوع) را داشته باشد، میتواند آنچه را که هزینه کرده، محاسبه کند و سالهای بعد، هنگامی که کودک توان اداره زندگی خود را پیدا کرد از او مطالبه کند(1)، به شرط آنکه مطمئن باشد کسی حاضر نیست، رایگان هزینه زندگی او را بپردازد(2).
البته روشن است که جواز رجوع به کودک در سالهای بعد برای باز پسگیری هزینههای گذشته، مشروط به آن است که کودک به سن بلوغ رسیده باشد(3)و توانایی بازپرداخت آن را داشته باشد(4).
ناگفته نماند گروهی از فقها بر این باورند، تنها قصد رجوع برای جواز باز پسگیری هزینههایی که پیش از این کرده کافی نبوده، بلکه میباید بر این قصد خود شاهد هم بگیرد(5)گرچه مرحوم شهید عدم لزوم شاهد برای این کار را قویتر میداند(6).
بررسی دلایل: ب هر حال، جواز باز پسگیری هزینههای انجام شده را میتوان از
برخی روایات نیز بهدست آورد:
1- روایت عزرمی86*: «المنبوذ حرٌّ، فإذا کبر، فإن شاء تولّی الّذی التقطه و إلاّ فلیرد علیه النفقة ولیذهب فلیوال من شاء»(1)، کودکی که به حال خود رها میشود، انسان آزادی است، هرگاه به بلوغ رسید، اگر بخواهد یابنده خود را ولیّ خود قرار دهد، وگرنه هزینههایی که برایش کرده به او برگرداند و هر کس دیگری را که میخواهد ولیّ خود قرار دهد.
2- روایت مدائنی87*: «المنبوذ حرٌّ، فإن أحب أن یوالی غیر الّذی ربّاه والاه، فإن طلب منه الّذی ربّاه النفقة و کان موسرا ردّ علیه و إن کان معسرا کان ما أنفق علیه صدقة»(2)، کودکی که به حال خود رها میشود، انسان آزادی است، اگر دوست دارد میتواند غیر از کسی که او را بزرگ کرده، ولیّ خود قرار دهد؛ پس اگر کسی که او را بزرگ کرده هزینههایی را که کرده مطالبه کند و کودک نیز ثروتمند باشد، به او بر میگرداند و اگر کودک نادار باشد، هزینههایی که کرده صدقه است.
3- روایت مثنّی88*: «المنبوذ حرٌّ، فإن أحب أن یوالی الّذی التقطه والاه و إن أحب أن یوالی غیره والاه و إن طلب الّذی ربّاه نفقته و کان موسرا ردّ علیه و إن لم یکن موسرا صار ما أنفقه صدقة»(3)، کودکی که به حال خود رها میشود، انسان آزادی است، اگر دوست دارد میتواند یابنده خود را ولیّ قرار دهد و اگر دوست دارد میتواند کس دیگری را ولیّ خود قرار دهد؛ اگر کسی که او را بزرگ کرده هزینههایی را که کرده مطالبه کند و آن فرد هم ثروتمند باشد، به او بر میگرداند و اگر نادار باشد، هزینههایی که در باره او کرده صدقه است.
4- روایت محمّد بن احمد89*: «عن اللقیطة، قال: لاتباع و لاتشتری ولکن استخدمها بما انفقت علیها»(4)، از دختر بچه پیدا شده سؤال شد، فرمود: فروخته و خریده نمیشود، ولی در برابر آنچه برای او هزینه شده، به کار گرفته میشود.
با توجه به توضیحات گذشته، ماده5 قانون حمایت از کودکان بیسرپرست مصوب
1353 فاقد وجاهت حقوقی است.
ماده5: «دادگاه در صورتی حکم سرپرستی صادر خواهد نمود که درخواست کنندگان سرپرستی به کیفیت اطمینان بخشی در صورت فوت خود، هزینه تربیت و نگاهداری و تحصیل طفل را تا رسیدن به سن بلوغ تأمین نمایند»(1).
پیش از این توضیح دادیم که هزینه زندگی کودکان بیسرپرست بر عهده دولت اسلامی است و کسانی که از چنین کودکانی نگهداری میکنند، هیچ وظیفهای در این باره ندارند و بر فرض که خود متعهد به تأمین هزینههای کودک شوند، این تعهد تا زمانی است که تعهد کننده زنده است و هیچ دلیلی بر تأمین این هزینهها پس از مرگ وی وجود ندارد.
به عبارت دیگر، فرزند خوانده از حقوقی فراتر از فرزند حقیقی برخوردار نیست؛ چگونه میشود پدر و مادر نسبت به تأمین هزینههای زندگی فرزند خود پس از مرگشان هیچ تعهدی نداشته باشند ولی این تعهد را نسبت به فرزند خوانده خود داشته باشند؟
شاهد بر این مدعا، ماده11 همان قانون است: «وظایف و تکالیف سرپرست و طفل تحت سرپرستی او از لحاظ نگاهداری و تربیت و نفقه و احترام نظیر حقوق و تکالیف اولاد و پدر و مادر است»(2).
اگر فرض کنیم که از هیچ منبع دولتی یا غیر دولتی نتوانیم هزینههای زندگی چنین کودکانی را تأمین کنیم و یابنده کودک نیز تنها به شرط باز پسگیری، حاضر باشد پرداخت
این هزینهها را تعهد کند، این بحث به وجود میآید که اگر کودک سرراهی پس از دستیابی به امکانات مالی و توانایی باز پرداختِ آنچه ملتقط هزینه کرده است، با او در
میزان آن اختلاف پیدا کند، برای حل آنچه باید کرد؟
اختلاف لقیط و ملتقط به دو صورت قابل تصور است:
اگر یابنده کودک (ملتقط) مدعی باشد که برای گذران زندگی او مقداری پول هزینه کرده است ولی کودک سرراهی (لقیط) منکر چنین هزینهای باشد، ادعای ملتقط پذیرفته میشود(1)، زیرا طبیعی است که بزرگ شدن کودک بدون صرف هزینه ممکن نیست؛ چه این اختلاف بر سر هزینه کردن از مال خود کودک باشد یا از مال شخصی یابنده او.
محقّق حلّی معتقد است اگر کودک دارای مالی بوده و منکر هزینه شدن آنها برای زندگی خودش توسط ملتقط باشد، ادعای ملتقط به همراه سوگندی که میخورد پذیرفته میشود(2)علاّمه حلّی، ادای سوگند را مورد انتقاد قرار داده، مینویسد: «سوگند دادن ملتقط معنا ندارد، مگر اینکه ملتقط مدعی نیاز کودک باشد و لقیط، منکر آن»(3).
چنانچه مبلغی را که ملتقط برای هزینه کودک گزارش میکند، مورد پذیرش لقیط نباشد، دو صورت قابل تصور است:
متعارف بودن ادعا: اگر یابنده کودک برای هزینههایی که برای او کرده، مبلغی معادل
هزینه متعارف نگهداری از یک کودک را درخواست کند؛ در این صورت، سخن ملتقط مورد پذیرش قرار میگیرد، زیرا فرض بر این است که یابنده کودک چون فردی امین و قابل اعتماد بوده، نگهداری کودک به او سپرده شده است؛ بنابر این، ادعایش در این خصوص پذیرفته میشود(4).
لازم به یادآوری است، برخی از فقها پذیرش ادعای یابنده کودک را در این فرض، مشروط به خوردن سوگند توسط او کردهاند(5)، زیرا:
ظاهر حال، تأیید کننده ادعای ملتقط است(1)، از آن جهت که نگهداری از یک کودک نمیتواند بدون هزینه باشد و تعارض اصل عدم اشتغال لقیط با این ظاهر، مضر به جواز عمل به این ظاهر نیست(2).
البته باید به این نکته نیز توجه داشت که در پذیرش ادعای یابنده کودک، فرق نمیکند که ملتقط از اموال خودِ کودک هزینه کرده باشد و بعد با او در مقدارش اختلاف پیدا کند
یا اینکه از مال خود، هزینههای زندگی کودک را پرداخت کرده باشد، زیرا فرض این است که در هر دو صورت، یابنده کودک فردی امین و نیکوکار است(3).
غیر متعارف بودن ادعا: اگر یابنده کودک مبلغی بیش از حد متعارف درخواست کند یا مدعی مصرف از اموال خود کودک باشد و لقیط نیز منکر آن مقدار هزینه باشد، ادعای لقیط پذیرفته میشود(4).
بررسی دلایل: برای پذیرش ادعای لقیط، به دو دلیل میتوان استناد کرد:
1- اقرار به افراط: یابنده کودک (ملتقط) اقرار میکند به زیاده روی در استفاده از اموال کودک و عدم دقت در مصرف درست آن؛ پس ضامن است(5).
2- اصل عملی: اصل عدم تعهد (اشتغال ذمه) لقیط است نسبت به مقدار زیادی بر حد متعارف(6).
در پایان این بحث، ذکر دو نکته را ضروری میدانم:
نکته نخست: همان گونه که گذشت، بیشتر فقها میزان مبلغ مورد ادعای یابنده کودک را عاملی مؤثر در پذیرش و عدم پذیرش ادعای او میدانند، ولی هستند کسانی که بدون توجه به اینکه آنچه یابنده کودک ادعا میکند، در حد متعارف و معمول است یا بیشتر از
آن، مدعیاند، سخن ملتقط در میزان هزینهای که کرده است به دو شرط پذیرفته میشود: 1- برای استفاده از اموال کودک، از حاکم اسلامی اجازه گرفته باشد 2- برای
اثبات راستی ادعای خود، ادای سوگند کند(1).
نکته دوم: مرحوم شهید برای اختلاف لقیط و ملتقط، فرض دیگری را به این شکل مطرح کرده است: اگر اختلاف میان آن دو در بازگرداندن اموال کودک به او باشد، به این
معنا که لقیط مدعی است اموالی که متعلق به او بوده و در دست ملتقط قرار داشته است، به او برگردانده نشده، در مقابل ملتقط مدعی است که اموال کودک را پس از بلوغ به او برگردانده است، اما هیچکدام مدرکی (بیّنه) بر صحت ادعای خود ندارند، ادعای لقیط با
ادای سوگند پذیرفته میشود.
اما اگر اختلاف آنها در این باشد که ملتقط مدعی از بین رفتن (تلف) اموال کودک باشد و لقیط منکر آن، ادعای لقیط به شرط ادای سوگند پذیرفته میشود(2).
دیدگاه ما: به نظر ما، از آنجا که واگذاری نگهداری کودک به یابنده او باید با نظارت دولت اسلامی باشد، سازمان نظارتی همان گونه که سلامت اخلاقی یابنده و سلامت روحی - جسمی کودک را زیر نظر دارد، چگونگی تأمین هزینههای زندگی او را نیز کنترل میکند.
بنابر این، اگر یابنده کودک که نگهداری او را نیز بر عهده دارد، فردی امین و قابل اعتماد باشد و سازمان نظارتی نیز درستی کارهای او را تأیید کند، در این صورت ادعای او در میزان هزینههای زندگی کودک چه از اموال کودک تأمین شده باشد و چه از اموال خودش، پذیرفته میشود.
در غیر این صورت، یابنده کودک میبایست برای اثبات ادعای خود، مدارک قابل اعتمادی ارائه دهد.
البته روشن است ادعای کودک مبنی بر اینکه هیچ هزینهای برای نگهداری او پرداخت نشده است، تنها هنگامی قابل طرح است که منبع دیگری برای تأمین هزینههای زندگی او وجود داشته باشد.
جنبههای کیفری زندگی کودکان سرراهی (بیسرپرست) در دو مرحله قابل بررسی است:
از جمله مسایلی که در فقه اسلامی مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است، جنایت بر کودکان سرراهی (بیسرپرست) و بررسی جنبههای کیفری و حقوقی آن است.
این بحث بدین جهت مطرح شده است که در مسأله جنایت بر کودکان، اگر کودک دارای سرپرست قهری (پدر یا پدربزرگ پدری) باشد، سرپرست وی، بسته به نوع جرم و رعایت مصلحت خود یا کودک میتواند قصاص کند، دیه بگیرد، بدون دریافت پول یا با دریافت آن به مقداری که صلاح میداند، جانی را عفو کند؛ چنانچه عمل مجرمانه منجر به مرگ کودک شود، دیه گرفته و آن گونه که میخواهد به عنوال مال شخصی خود مصرف کند.
حال این سؤال مطرح میشود که اگر کودکی فاقد سرپرست باشد، چه کسی نسبت به موارد بالا تصمیمگیری میکند؟
بررسی جنبههای حقوقی و کیفری این مسأله را با توجه به نوع جرم و مجازات در قالب چهار صورت بررسی میکنیم:
همان گونه که میدانیم، اگر کسی از روی عمد و با داشتن نیّت مجرمانه اقدام به کشتن انسانی کند، بدون تردید وارث یا وارثان او (ولیّ دم) با شرایطی که در کتب فقهی آمده
است، میتوانند او را قصاص کرده، بکُشند؛ «وَلاتَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إلاّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُومَا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانَا»(1)، انسانی را که خداوند کُشتن او را حرام کرده است جز به حق نکُشید و هر کس مظلوم کُشته شود، خداوند برای ولیّ او حق قصاص قرار داده است.
حال اگر کسی کودکی سرراهی (بیسرپرست) را کُشت، تصمیمگیری درباره قصاص یا عفو جانی بر عهده چه کسی است؟ و در صورت عفو، چیزی که در برابر آن گرفته میشود به چه کسی تعلق دارد؟
قصاص یا بخشش در ازای دریافت عوض: برخی از فقها بر این باورند که تصمیمگیری در این باره بر عهده امام معصوم علیهالسلاماست، وی میتواند جانی را به قصاص بکشد، همچنان که میتواند او را عفو و در ازای آن چیزی دریافت کند که در این صورت، پول دریافتی را در اموری که به مصلحت مسلمانان است هزینه میکند(2)«فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أدَاءٌ إلَیْهِ بِإحْسَانٍ ذَلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ»(3)، هرکس که از سوی برادرش مورد بخشش قرار گرفته است، باید به شایستگی رفتار کرده، و تعهد خود را به نیکی به او بپردازد، این تخفیف و رحمتی است از سوی پروردگارتان.
قصاص یا بخشش بدون عوض: چنانچه امام علیهالسلام را جانشین وارث و ولیّ مقتول بدانیم، در این صورت همان گونه که ولیّ کودک میتواند قصاص کند، در ازای دریافت مبلغی پول، قاتل را ببخشد یا بدون دریافت هرگونه وجهی از او درگذرد؛ امام علیهالسلام نیز میتواند بسته به مصلحتی که تشخیص میدهد، یکی از این سه کار را انجام دهد.
به همین جهت گروهی از فقها با مطلق گذاشتن عفو، این حق را برای امام معصوم علیهالسلام
قائل هستند که میتواند رایگان نیز، قاتل را مورد عطوفت اسلامی قرار دهد(1).
قصاص:محقق حلّی معتقد است چنانچه جنایت عمدی منجر به قتل نسبت به کودک اتفاق بیافتد، امام علیهالسلام قاتل را قصاص میکند(2).
برای توجیه این نظر که از میان فقهای اهل سنت به شافعی نیز نسبت داده شده است، میتوان چنین استدلال کرد که چون ریختن خون کودک سرراهی (بیسرپرست) جایز نیست، باید قاتل وی را قصاص کرد، همان گونه قاتل سایر افراد نیز قصاص میشود؛ اما عفو رایگان او از این جهت جایز نیست که خلاف مصلحت مسلمانان است(3).
نقد: این استدلال از دو جهت مورد انتقاد قرار گرفته است:
اول، در صورتی که قصاص واجب باشد، باید همه مسلمانان عهده دار انجام آن
باشند و حال آنکه بخشی از مسلمانان را کودکان و دیوانگان تشکیل میدهند و معلوم است که بر اساس موازین فقهی اگر در میان ورثه، افراد غیر بالغ و دیوانه وجود داشته باشد، قصاص به زمانی موکول میشود که همه بالغ بوده و از سلامت عقلی برخوردار باشند.
دوم، برای انجام قصاص باید همه ورثه اتفاق نظر داشته باشند و حال آنکه چنین چیزی ممکن نیست(4).
گرچه نقد و بررسی آرای فقهای اهل سنت جزو برنامه ما نیست، ولی باید به این نکته نیز توجه داشت که این اشکالات بر اساس مبانی فقهی اهل سنت در خصوص وارث فرد بدون وارث میتواند درست باشد، یعنی وارث بودن بیت المال؛ اما اگر کسی امام علیهالسلام را
وارث بداند، دیگر این دو اشکال وارد نخواهد بود.
اگر کسی با ارتکاب عملی غیر مجرمانه و بدون انگیزه ارتکاب جرم، زمینه مرگ کسی
را فراهم سازد (قتل خطائی)، باید دیه بپردازد(1).
بنابر این، کسی که باعث مرگ کودک سرراهی (بیسرپرستی) میشود، باید دیه بپردازد(2). دیهای که از این بابت گرفته میشود، بنا بر نظر فقهای اهل سنت به خزانه کشور (بیت المال) واریز و بنا بر نظر فقهای شیعه به امام معصوم علیهالسلام تحویل داده میشود تا در جایی که لازم میداند مصرف کند(3).
چنانچه شخصی با انجام عملی مجرمانه باعث نقص عضو، شکستگی، پارگی و نظایر آن در بدن انسانی شود، باید قصاص شود، مگر آنکه کسی که بر او جنایت واقع شده (مجنیعلیه) راضی به بخشش بدون عوض یا با عوض شود.
حال اگر کسی چنین جنایتی را بر کودک سرراهی (بیسرپرستی) وارد سازد، چه باید کرد؟ طبیعی است که این سؤال در جایی قابل طرح است که کودک به بلوغ عقلی و جسمی نرسیده باشد، چرا که اگر به بلوغ رسیده باشد، خود میتواند برای قصاص یا بخشش تصمیمگیری کند(4).
برای پاسخ به این سؤال، دو نظریه میان فقها مطرح شده است:
نظریه اول، درنگ تا رسیدن به بلوغ: برخی از فقها بر این باورند که چون تصمیمگیری در این خصوص تنها به خود فردی که مورد جنایت قرار گرفته، واگذار شده است، باید صبر کرد تا کودک به سن بلوغ برسد و خود در این باره تصمیمگیری کند(5)زیرا یکی از هدفهای قصاص فرونشاندن خشم (تشفی) شخصی است که جنایت بر روی او انجام شده است(6)و این هدف با قصاص کردن ولی یا گرفتن دیه ازبین میرود(7).
بنابر این، همچنان که پدر نمیتواند پیش از رسیدن کودک به بلوغ، جانی را قصاص
کرده یا مورد بخشش قرار دهد، امام علیهالسلام نیز مجاز به انجام چنین کاری نیست(1).
لازمه چنین نظری آن است که جانی تا رسیدن کودک به بلوغ، زندانی شود تا کودک بتواند حق خود را آن گونه که میخواهد به تمام و کمال دریافت (استیفاء) کند(2).
نقد: این نظر از آن جهت که مستلزم زندانی کردن جانی است مورد انتقاد گروهی از فقها قرار گرفته است، زیرا آنچه به واسطه جنایت واجب است، قصاص یا دیه است، و دلیلی برای جواز زندانی کردن جانی که کیفری مستقل است، نداریم(3).
نظریه دوم، تفصیل بین انواع کودکان: محقق طوسی معتقد است که اگر کودک برخوردار از عقل و قدرت تشخیص باشد، میباید تا زمان رسیدن به سن بلوغ، صبر کند، زیرا این حق کودک است که بخواهد انتقام بگیرد؛ اما اگر کودک فردی سبک مغز (سفیه) باشد و نیازمند به پول (معسر)، ولیّ او به جای قصاص، دیه میگیرد و اگر دارای امکانات
مالی باشد (موسر)، نمیتوان برای او دیه گرفت(4).
دلیل این تفصیل، تفاوتی است که در متون فقهی میان کودک و دیوانه (مجنون) در مسأله قصاص گذاشته شده است. از نظر برخی از فقها ولی میتواند در مورد جنایت بر فرد دیوانه تصمیم بگیرد، اما در مورد کودک مجاز به این کار نبوده، باید صبر کند تا کودک به بلوغ برسد؛ زیرا مدت زمانی که باید صبر کرد در مورد کودک معلوم است، امّا این مدت در مورد دیوانه مشخص نیست، چرا که معلوم نیست چه زمانی سلامت عقلی خود را بهدست میآورد(5).
نقد: از آنجا که پذیرش و عدم پذیرش این نظریه موکول به بررسی میزان اختیارات ولی در مسأله قصاص است، باید ارزیابی آن را در کتاب قصاص پی گرفت.
نظریه سوم، قصاص یا گرفتن دیه توسط امام معصوم علیهالسلام: این نظریه مبتنی بر پذیرش دو مطلب است: 1- هرکس برای او حق قصاص وجود داشته باشد، ولیّ او
میتواند قصاص را انجام دهد(1)2- امام معصوم علیهالسلام ولی و سرپرست هر کسی است که سرپرست ندارد.
بر این اساس، بنا بر مصلحت، ولیّ کودک میتواند یکی از دو کار را انجام دهد، جانی را قصاص کند یا در مقابل گرفتن چیزی، او را مورد بخشش قرار دهد(2)و چون امام یا نایب او - بنا بر اختلافی که در مورد فقیه وجود دارد - ولیّ کودکی هستند که سرپرست شناخته شدهای ندارد؛ در این صورت امام علیهالسلام میتواند جانی را قصاص کرده(3)یا با گرفتن دیه، او را مورد بخشش قرار دهد(4).
بنابر این، همان گونه که پدر یا پدر بزرگ پدری میتوانند پیش از رسیدن کودک به سن بلوغ، قصاص را اجرا کرده یا دیه بگیرند(5)، امام علیهالسلام نیز میتواند این کار را انجام دهد، پس دلیلی برای به تأخیر انداختن آن با فراهم بودن اسبابش، وجود ندارد، به خصوص که با تأخیر انداختن در این کار، ممکن است شرایط لازم برای قصاص یا گرفتن دیه از بین برود(6).
اگر کسی بدون قصد کاری انجام دهد که منجر به ایراد آسیب بر بدن دیگری شود یا از روی عمد کاری بکند که امکان قصاص نباشد، میباید در مقابل این عمل، دیه بپردازد.
در مورد جنایت بر کودک، این دیه به ولیّ او سپرده میشود(7)و چون حاکم اسلامی (امام معصوم علیهالسلام) ولیّ کودک سرراهی (بیسرپرست) است، دیه جنایت بر او را دریافت میکند(8).
البته باید به این نکته توجه داشت که در همه این چهار صورت، انجام قصاص یا گرفتن دیه در جنایت عمدی یا خطایی به شرط مصلحت کودک، بر عهده امام علیهالسلام است،
اما یابنده کودک و کسی که از او نگهداری میکند (ملتقط) هیچ حقی در این باره نداشته، نمیتواند تصمیمگیری کند، چرا که ولایتی بر کودک ندارد(1).
لازم به یادآوری است، برخی از فقها غیر از جنایت بر کودکان، بحث دشنام دادن و تهمت زدن (قذف) به او را نیز مطرح کردهاند. بنا بر نظر آنان، اگر کسی کودک سرراهی (بیسرپرستی) را مورد تهمت و دشنام قرار دهد، تعزیر خواهد شد(2)اما اگر خود کودک دست به چنین اقدامی بزند، به جهت بالغ نبودن، بر او حد جاری نخواهد شد، ولی مورد تعزیر قرار خواهد گرفت(3).
از جمله مسایل بسیار مهمی که در مورد کودکان سرراهی (بیسرپرست) مطرح است، جرایم انجام یافته توسط آنها و مسؤولیتهای حقوقی و کیفری مبتنی بر آن است.
گرچه این بحث تنها اختصاص به کودکان سرراهی (بیسرپرست) نداشته، همه کودکان را در بر میگیرد، ولی از آنجا که در مورد این کودکان میباید کسی مسؤولیت کار
آنها را بر عهده بگیرد، این موضوع اهمیت دوچندانی پیدا میکند.
اگر کودک به اشتباه مرتکب جرمی شود که تاوان آن دیه است، نظیر کُشتن (قتل) یا زدن (ضرب) و مجروح کردن (جرح)، عاقله او موظفاند پرداخت آن را بر عهده بگیرند.
از آنجا که مقصود از «عاقله»، پدر و مردان بالغ، عاقل و ثروتمند از خویشان پدری یک فرد است(4)، و چنین افرادی برای کودک سرراهی (بیسرپرست) وجود ندارند؛ بنابر این، میباید کسی جانشین عاقله کودک شود.
همچنان که پیش از این نیز گذشت دو تفکر میان فقها وجود دارد، گروهی همچون
فقهای سنی بر این باورند که هزینههای زندگی کسی که وارثی ندارد بر عهده خزانه کشور (بیت المال) است؛ بنابر این، عاقله او نیز دولت اسلامی است(1).
در برابر، عدهای نیز معتقدند که چون امام علیهالسلام «وارث من لا وارث له» است، امام عاقله محسوب شده، پرداخت دیه بر عهده اوست(2).
البته همچنان که پیشتر گفتیم، چون مسؤولیت اداره کشور اسلامی بر عهده امام معصوم علیهالسلام است، هیچ تفاوتی میان بودجه عمومی کشور و بودجه مقام امامت نمیکند، زیرا بودجه تحت اختیار امام نیز در مصالح عمومی کشور هزینه میشود.
به هر حال، عاقله کودک، به حکم روایاتی که در مسأله ارث بدون وارث وجود دارد، بر عهده امام معصوم علیهالسلام است.
اگر ارتکاب جرم پس از رسیدن کودک به سن بلوغ باشد، در این صورت چون سایر افراد بزرگسال، قصاص میشود و در صورت رضایت مجنیٌعلیه، میتواند دیه بپردازد(3).
اما اگر کودک پیش از رسیدن به سن بلوغ، مرتکب جنایتی عمدی شود، چون جنایت عمدی کودک در حکم جنایت خطایی محض است(4)، پرداخت دیه بر عهده عاقله او(5)، یعنی امام معصوم علیهالسلام است(6).
شایان ذکر است که در برخی از متون فقهی احتمال دیگری نیز مطرح شده است به این ترتیب که پرداخت دیه بر عهده کودک باقی میماند تا پس از بلوغ، خود پرداخت کند(7).
1) المبسوط، 3/345؛ جواهر الفقه، ص145-146، مسأله513؛ تذکرة الفقهاء، 2/276؛ الجامع للشرایع، ص358.
2) شرائع الاسلام، 4/801؛ الدروس، 3/79؛ تذکرة الفقهاء، 2/276.
3) المبسوط، 3/345؛ جواهر الفقه، ص145-146، مسأله513؛ تذکرة الفقهاء، 2/276.
4) تذکرة الفقهاء، 2/276.
5) المبسوط، 3/346؛ جواهر الفقه، ص145-146، مسأله513.
6) تذکرة الفقهاء، 2/276؛ ارشاد الاذهان، 1/441؛ اللمعة الدمشقیة، ص206؛ جامع المقاصد، 6/124؛ شرح اللمعة، 7/78؛ مسالک الأفهام، 12/477.
7) ر.ک: المبسوط، 3/346.
همچنین این مطلب نیز مطرح شده است که اگر کودک غیر مسلمان (محکوم به کفر) باشد، پرداخت دیه بر عهده خزانه کشور نبوده، خود کودک باید آن را پرداخت کند(1).
منظور از شبه عمد که از آن به «عمد الخطاء» نیز یاد میشود: حالتی است که شخص کاری را از روی قصد انجام میدهد ولی نتیجهای از آن به وجود میآید که مورد نظر او
نبوده (عمد در فعل و خطا در قصد)؛ به عنوان مثال شخصی را عمدا با وسیلهای که غالبا
کشنده نیست به قصد ادب کردن میزند ولی او در اثر این کار میمیرد(2).
از نظر فقهای شیعه در جنایت شبیه عمد، دیه از مال خود جانی تأمین میشود(3)بنابر این، خسارت عمل مجرمانه کودک سرراهی را در این فرض باید از مال خود او تأمین کرد.
از جمله مسایلی که در بحث کودکان سر راهی مطرح است، اختلاف دو یا چند نفر در پیدا کردن و اداره زندگی (حضانت) یک کودک است.
اگر دو نفر مدعی باشند که هریک زودتر از دیگری کودکی را پیدا کرده، پس میباید نگهداری از او را خود بر عهده بگیرد؛ کودک را باید به کدامیک از آنها سپرد؟
پیش از این توضیح دادیم که یافتن کودک هیچ حق یا اولویتی را برای یابنده کودک ایجاد نمیکند؛ بلکه سپردن نگهداری از یک کودک، نیازمند به برخورداری از صلاحیتهای لازم فردی و اجتماعی برای این منظور است.
بنابر این، دیگر نیازی به طرح این بحث نداریم؛ اما فقیهانی که معتقدند یافتن کودک توسط یک نفر موجب اولویت و پیدا کردن حق نسبت به کودک میشود، ناگزیر به طرح این بحث هستند.
به هر حال، در این مجال تلاش خواهیم داشت تا مسأله را از نگاه فقهای پیشین توضیح داده، درستی یا نادرستی آن را بررسی کنیم.
در متون فقهی برای پاسخگویی به این مسأله سه معیار متفاوت مطرح شده است:
گروهی از فقها معتقدند که برای ارزیابی درستی یا نادرستی ادعای کسانی که مدعی یافتن کودک و اولویت در نگهداری او هستند، میباید مدارک و مستندات آنها را بررسی کرد.
1- یک نفر مدرک (بیّنه) دارد: اگر فرض کنیم یکی از دو نفر برای اثبات ادعای خود
مدرک یا شاهدی دارد، اما دیگری هیچ گواه یا مدرکی ندارد؛ فردی که دارای دلیل و مدرک است، به عنوان یابنده کودک (ملتقط) پذیرفته شده، نگهداری کودک (حضانت) به او سپرده میشود(1).
2- هر دو نفر مدرک (بیّنه) دارند: ممکن است دو نفر ادعا کنند که هریک از آنها به
تنهایی کودک را پیدا کرده، میباید نگهداری از او را بر عهده بگیرند و برای چنین ادعایی
مدرک یا گواهی نیز داشته باشند.
در این فرض باید بررسی کرد که مستندات هریک از آنها از چه زمانی یافتن کودک را توسط آنها تأیید میکند.
مدارک بدون زمان: اگر هریک از دو نفر بتوانند برای اثبات ادعای خود دلیل یا گواهی بیاورند که تنها بر یافتن کودک توسط هریک از آنها دلالت دارد، بدون آنکه نسبت
به زمانی که هریک از آنها مدعی هستند در آن زمان کودک را یافتهاند، توضیحی بدهند؛ این دو مدرک با هم تعارض داشته، فاقد اعتبار خواهند بود.
در این صورت، حکم این فرض، نظیر حکم جایی است که هیچکدام مدرکی برای اثبات ادعای خود ندارند.
مدارک زمان دار: چنانچه هر کدام از دو مدعی بتوانند دلیل یا گواهی بر درستی ادعای خود مبنی بر اینکه در زمانی خاص کودک توسط هر یک از آنها پیدا شده است، ارائه دهند، سه حالت قابل تصوّر است:
1) المبسوط، 3/348.
دارای زمان متفاوت: اگر زمانی که دلایل یا شهود هریک گزارش میکند، غیر از زمانی باشد که دلایل یا شهود دیگری اعلام میکند؛ نگهداری کودک به فردی سپرده میشود که بر اساس اسناد و مدارک، زودتر کودک را پیدا کرده است(1).
دارای زمان یکسان: اما اگر دلایل یا شهود هریک از دو نفر، دقیقا یک زمان را برای یافتن کودک توسط هریک از آنها گزارش کنند، در این صورت هم، این دو مدرک به علت تعارض، از اعتبار افتاده، از نظر حکم چون جایی است که هیچکدام مدرکی برای اثبات ادعای خود ندارند.
مدارک متفاوت: ممکن است مضمون مدارک یا شهود هریک از مدعیان یافتن کودک، متفاوت با دیگری باشد؛ به این معنا که مستندات یکی از دو نفر اثبات میکند وی
کودک را در زمان خاصی پیدا کرده است و مستندات دیگر تنها بر این نکته تأکید میکند که او کودک را یافته است، بدون آنکه به زمان این یافتن اشارهای داشته باشد؛ در این
صورت به مدرک کسی توجه میشود که زمان خاصی برای یافتن کودک تعیین میکند، زیرا مدرک زمان دار، چیزی را اثبات میکند که دیگری نافی آن نیست.
البته در میان فقها هستند کسانی که زمان دار بودن یا زمان دار نبودن مدارک را دلیلی
بر ترجیح آنها نمیدانند و بر این باورند که اگر هر دو نفر برای اثبات ادعای خود، دلیل و مدرک ارائه کنند، چه هر دو بی زمان باشد یا هر دو زماندار و یا تنها یکی زماندار باشد،
این مدارک متعارض بوده، برای تعیین کسی که عهده دار نگهداری کودک است، میباید قرعه انداخت(2).
3- هیچیک از دو نفر مدرک (بیّنه) ندارند: از جمله احتمالاتی که در این مسأله وجود
دارد آن است که هیچیک از آن دو نفر دلیل یا گواهی بر اینکه او کودک را یافته است ندارد، در این صورت: اگر کودک در دست هیچکدام نباشد، حاکم اسلامی کودک را به هر کسی که صلاح بداند خواهد سپرد؛ اگر کودک در دست یکی از آن دو نفر است، او مقدّم
بر دیگری بوده، نگهداری کودک را بر عهده میگیرد؛ و اگر کودک در دست هر دو باشد، برای تعیین کسی که مسؤولیت نگهداری کودک را بر عهده میگیرد، قرعه زده میشود، همان گونه که بر اساس آیه کریمه «إذْ یُلْقُونَ أقْلامَهُمْ أیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ»(1)، آن هنگام که برای تعیین
اینکه کدامیک از ایشان سرپرستی مریم را بر عهده بگیرند، قرعه انداختند؛ در مورد حضرت
مریم علیهاالسلامو تعیین حضرت زکریا علیهالسلام به عنوان سرپرست وی این اتفاق افتاد(2).
دومین معیاری که برای تعیین یابنده کودک و سرپرست او وجود دارد، بررسی ویژگی و صفات هریک از افرادی است که مدعی چنین مطلبی هستند.
از بررسی متون فقهی به دو نظریه میتوان دست یافت:
نظریه اول، عدم بررسی صفات: برخی از فقها بر این باورند که تفاوت افراد در صفاتی چون اسلام، ثروت، عدالت و نوع محل سکونت نمیتواند عامل امتیازی به حساب آید.
نظریه دوم، بررسی صفات: در برابر، هستند فقیهانی که تنها راه تعیین سرپرست کودک را بررسی صفات آنها میدانند.
بر این اساس، دو حالت اتفاق خواهد افتاد:
تساوی در صفات: اگر فرض کنیم هر دو نفری که مدعی یافتن کودک و سرپرستی او هستند در صفات چهارگانه: اسلام، عدالت، ثروت و محل سکونت برابر باشند؛ برای تعیین کسی که عهده دار نگهداری از اوست، میباید به قرعه مراجعه کرد(3)، زیرا واگذاری حضانت کودک به هر دو نفر آنها موجب آسیب دیدن کودک میشود(4).
عدم تساوی در صفات: اگر دو مدعی در صفات مزبور با هم برابر نباشند، در این صورت درباره هر یک از صفات چهارگانه به شرح ذیل عمل میشود:
اسلام: مسلمان مقدّم است بر غیر مسلمان، اگر کودک به ظاهر مسلمان به حساب آید(1)، زیرا نگهداری کودک (حضانت)، ولایت بر اوست و غیر مسلمان بر مسلمان ولایت ندارد؛ غیر مسلمان میتواند زمینه انحراف دینی کودک را فراهم کند(2).
لازمه چنین سخنی آن است که مسلمان نسبت به نگهداری کودکی که به ظاهر غیر مسلمان است بر فرد غیر مسلمان هیچ تقدّمی ندارد(3)گرچه برخی معتقدند مسلمان مقدّم بر غیر مسلمان است، حتی در نگهداری کودکی که به ظاهر غیر مسلمان است(4).
قاضی ابن براج در این باره سخنی دارد که نیازمند تأمل بیشتری است. وی مدعی است اگر غیر مسلمان و مسلمان در یافتن کودکی با هم اختلاف پیدا کنند، چنانچه پدر و مادر کودک، غیر مسلمان باشند، کودک به فرد غیر مسلمان سپرده میشود؛ اما اگر یکی از پدر یا مادر کودک، مسلمان باشند، کودک به فرد مسلمان سپرده میشود(5).
این سخن قاضی از دو جهت قابل مناقشه است، اولاً: عنوان «لقیط» بر کودکی اطلاق میشود که پدر و مادر مشخصی ندارد (سر راهی)، پس اگر پدر و مادر کودکی معلوم هستند، کودک به آنها بازگردانده میشود و در صورت زنده نبودن یا عدم دسترسی به آنها، کودک به سایر بستگان خود - بنا به توضیحی که پیش از این داده شد - سپرده میشود؛ ثانیا: دلیلی وجود ندارد که نمیتوان نگهداری کودک غیر مسلمان را به فرد مسلمان سپرد.
عدالت: شخص مسلمانِ امین (عادل) مقدّم است بر فرد فاسق(6)، زیرا حضانت کودک نوعی ولایت بر اوست و فاسق صلاحیت داشتن ولایت را ندارد(7).
همچنین، فردی که به ظاهر عادل است، بر شخصی که معلوم نیست عادل است یا نه؛ در نگهداری کودک تقدّم دارد(8).
امکانات مالی: فرد ثروتمند مقدّم بر فرد نیازمند است، زیرا بر خورداری از امکانات مالی به سود کودک است و از طرفی شخص نیازمند بیشتر وقت خود را صرف بر طرف کردن نیازهای مالی خود میکند و فرصت کمتری برای رسیدگی به زندگی کودک دارد(1).
محل سکونت: شخص شهر نشین مقدّم بر روستایی و روستایی مقدّم بر صحرانشین است، زیرا امکان دست یابی بستگان کودک به او بیشتر است(2).
جنسیت یابنده: از جمله مطالبی که برای برخی از فقها مطرح بوده، تأثیر جنسیت یابنده کودک در اولویت اوست.
اگر دو نفر در یافتن و نگهداری کودکی با هم اختلاف داشته باشند، اما یکی مرد و دیگری زن؛ آیا یکی از آنها بر دیگری به خاطر جنسیتش برتری پیدا میکند؟
گروهی بر این باورند که جنسیت مؤثر نبوده(3)، زن و مرد برابر با هم هستند(4)و برای تعیین کسی که میباید از کودک نگهداری کند، قرعه زده میشود(5).
بر این اساس دلیلی بر تقدّم زن بر مرد وجود ندارد(6)، زیرا گرچه زن در انجام کارهای کودک موفقتر از مرد و جنبههای عاطفی او نیز قویتر است، ولی توان مرد برای نگهداری و اداره زندگی کودک بیشتر است(7).
در برابر هستند کسانی که معتقدند زن و مرد در نگهداری و اداره زندگی کودک یکسان نبوده، یکی بر دیگری تقدّم دارد(8).
معیار سوم برای تعیین یابنده و سرپرست کودک، بررسی وضعیت کودک است که میتواند به یکی از سه صورت باشد:
1- هیچکدام اقدام به برداشتن کودک نکردهاند: اگر دو نفر بر سر برداشتن کودکی
سر راهی بایکدیگر اختلاف داشته باشند، بدون اینکه هیچ یک از آنها کودک را برداشته باشند(1)
بدون اقدام به بلند کردن آن، تحقق پیدا نمیکند؛ ر.ک: جامع المقاصد، 6/99.
تصمیمگیری درباره اینکه کدامیک از آنها میتواند از کودک نگهداری کند، بر عهده حاکم اسلامی است(2).2- هر دو نفر اقدام به برداشتن کودک کردهاند: در صورتی که دو نفر هم زمان با هم اقدام به برداشتن کودک کنند، دو حالت قابل تصور است:
صلاحیت یک نفر: اگر هر دو نفر همزمان با هم، اقدام به برداشتن کودک کنند، ولی
تنها یکی از آنها صلاحیت لازم برای سرپرستی کودک را داشته باشد، کودک به کسی سپرده میشود که صلاحیت لازم برای این کار را دارد(3).
صلاحیت هر دو نفر: اگر هر دو نفر همزمان با هم، اقدام به برداشتن کودک کنند و هر دو نیز صلاحیتهای لازم برای نگهداری او را داشته و هیچکدام نیز حاضر نباشند به خاطر دیگری دست از ادعای خود بردارند(4)برای تعیین سرپرست کودک، سه راه حل وجود دارد:
راه اول، رجوع به قرعه: احتمال نخست آن است که برای تعیین سرپرست کودک،
قرعه زده شود، زیرا قرعه در هر امر مشکلی جاری است، افزون بر اینکه گرفتن کودک از هر دو، باعث باطل شدن حقی میشود که با یافتن کودک به دست آوردهاند(5)واگذاری نگهداری کودک به هر دو - آن گونه که برخی احتمال دادهاند(6)- کاری نشدنی و نوبتی کردن نگهداری از کودک (مهایاة) در میان آنها نیز موجب آسیب دیدن کودک میشود(7).
راه دوم، مراجعه به قاضی: احتمال دوم آن است که قاضی در این باره تصمیمگیری
1) لازم به یادآوری است، اولویت یکی بر دیگری تنها به رسیدن بر بالین کودک
2) تذکرة الفقهاء، 2/271.
3) تذکرة الفقهاء، 2/271.
4) از آنجا که از نظر فقهای گذشته، یافتن کودک توسط یک نفر، حقی را برای او در نگهداری کودک ایجاد میکند، هریک از آنها میتواند بدون نیاز به گرفتن اجازه از حاکم اسلامی، به نفع دیگری دست از حق خود ملک حضانت بردارد؛ ر.ک: تحریر الکلام، 2/123.
5) تذکرة الفقهاء، 2/271.
6) تحریر الکلام، 2/123.
7) تذکرة الفقهاء، 2/271؛ الدروس، 3/73.
کند و نگهداری کودک را به کسی بسپارد که سود بیشتری برای کودک دارد(1).
راه سوم، انتخاب خود کودک: سومین احتمال آن است که تصمیمگیری در این باره
را به خود کودک واگذار کنیم، تا هر کدام را که او انتخاب کرد، عهده دار نگهداری و اداره
زندگیاش شود(2).
لازم به یادآوری است، برخی از فقها معتقدند که اگر هر دو نفر همزمان با هم، اقدام به برداشتن کودک کنند(3)و هر دو نیز صلاحیتهای لازم برای نگهداری کودک را داشته باشند؛ ولی یکی در بدن کودک علایم و نشانههایی را گزارش میکند که دیگری نمیتواند چنین کند، همان شخص نگهداری کودک را بر عهده میگیرد(4).
در مقابل، گروهی نیز توصیف ویژگی جسمانی کودک چون وجود خال در بدن او را دلیلی بر ترجیح توصیف کننده آن نمیدانند(5).
دیدگاه ما: به نظر ما، یافتن کودک هیچ حقی را برای یابنده او ایجاد نمیکند. بنابر این، کسی که کودکی را مییابد، بایستی او را به مراکزی که عهده دار اداره زندگی چنین
کودکانی هستند، بسپارد.
آن مرکز با بررسی صلاحیتهای فردی و اجتماعی کسی که درخواست نگهداری کودکی را دارد با در نظر گرفتن مصلحت کودک، نگهداری او را بسته به شرایطی به طور موقت یا نا محدود به آن شخص واگذار میکند، چه خود آن فرد، کودک را پیدا کرده باشد و چه این عمل توسط دیگری انجام شده باشد.
البته تمایل کودک برای زندگی کردن با فردی خاص در زمانی که قدرت تشخیص پیدا کرده است نیز میتواند از جمله همان عواملی باشد که در مصلحت کودک مؤثر است.
بنابر این، ارائه مدرک بر اینکه چه کسی ابتدا کودک را یافته است یا بررسی صفات
1) تذکرة الفقهاء، 2/271.
2) تذکرة الفقهاء، 2/271.
3) روشن است که اگر هر دو همزمان با هم دست به انجام چنین کاری نزنند تعاقب، اولین کسی که کودک را بر میدارد اولویت دارد، هر چند دیگری نیز چنین کاری را پس از این انجام دهد؛ ر.ک: تحریر الاحکام، 2/123.
4) تذکرة الفقهاء، 2/271.
5) الجامع للشرایع، ص358؛ تحریر الاحکام، 2/123.
و
ویژگیهای افرادی که مدعی یافتن کودک هستند یا اینکه چه کسی ابتدا کودک را از زمین برداشته است به تنهایی تأثیری در امر واگذاری نگهداری کودک به فردی ندارد؛ همچنان که جنسیت فرد یابنده نیز در این خصوص هیچ نقشی نخواهد داشت؛ قرعه نیز نمیتواند راه حلی برای این مطلب باشد، چرا که نمیشود سرنوشت انسانی را به این گونه رقم زد.
از آنجا که پیش از این درباره صلاحیتهای فردی و اجتماعی لازم برای نگهداری کودک به تفصیل سخن گفتیم، دیگر نیازی به بررسی دوباره آنها و بیان ایراداتی که بر اعتبار برخی از آنها توسط فقها گرفته شده است، نداریم.
بر این اساس، این سخن ابن سراج که اگر انسانی کودکی را بیابد و بعد شخص دیگری کودک را از او بگیرد، بر فرد دوم واجب است کودک را به یابنده او بر گرداند(1)هیچ جایگاه فقهی ندارد.
1) المهذب، 2/572.
رها شدن کودک در اماکن عمومی، فرصتی را فراهم میسازد که عدهای با انگیزههای گوناگون، ادعا کنند که کودک پیدا شده، فرزند آنهاست.
از آنجا که این ادعا میتواند تأثیری شگرف بر روند زندگی کودک داشته باشد، بررسی درستی و نادرستی آن از جمله مهمترین مطالبی است که در بحث کودکان بیسرپرست مطرح است.
به همین جهت مناسب است که این بحث را با در نظر گرفتن مطالبی از این دست دنبال کنیم: ادعا کننده چه کسی است؟ آیا جنسیت او در پذیرش ادعایش تأثیر دارد؟ آیا تنها ادعا برای اثبات این مطلب کافی است یا میباید دلیلی نیز بر تأیید آن وجود داشته
باشد؟ چه دلایلی برای اثبات رابطه فرزندی میان شخص مدعی و کودک قابل قبول است؟ آیا دین ادعا کننده در پذیرش ادعای او تأثیر دارد؟ اگر بیش از دو نفر چنین ادعایی
داشته باشند، چه معیاری برای پذیرش ادعای یکی از آنها وجود دارد؟
گفتگو درباره ادعای رابطه نَسَبی با کودک، در قالب سه صورت، قابل بررسی است:
در متون فقهی برای ادعای رابطه پدر - فرزندی، چند صورت تصور شده است:
اول، ادعا توسط یابنده کودک: اگر یابنده کودک ادعا کند کودکی را که پیدا کرده، فرزند خود اوست، در میان فقها دو نظریه مطرح است:
نظریه اول، پذیرش ادعا: گروهی از فقها معتقدند که چنین ادعایی از سوی یابنده
کودک، در واقع اقراری است از جانب او؛ این اقرار به تنهایی برای اثبات نَسَب کافی است و کودک فرزند او خواهد شد.
بررسی دلایل: برای پذیرش اقرار یابنده کودک، به چند مطلب استناد شده است:
1- نداشتن ضرر: این اقرار موجب ایراد ضرر به فرد دیگری نیست(1).
2- سودمندی برای کودک: این اقرار به سود کودک است، چرا که به واسطه آن، شخص موظف میشود نگهداری (حضانت) و تربیت او را بر عهده بگیرد(2).
3- موافقت با ظاهر حال: این اقرار مخالف با ظاهر حال نیست(3)، زیرا کسی که متعهد به نگهداری از کودک شده است در شرایط عادی، پدر او به حساب میآید.
4- دشواری ارائه مدرک: ارائه مدرک برای اثبات رابطه پدر - فرزندی، کار دشواری است(4).
5- اعتبار اقرار: شخص اقرار به داشتن رابطه نَسَبی با کسی میکند که فاقد نَسَب
شناخته شدهای است که میتواند به او تعلق داشته باشد(5).
به هر حال، محقق طوسی که از جمله طرفداران این نظریه است، معتقد است که گرچه اقرار یابنده کودک برای اثبات پیوند میان او و کودک کافی است، ولی مستحب است که چگونگی ارتباط نَسَبی خود را با کودک بیان کند.
نظریه دوم، عدم پذیرش ادعا: از برخی فقهای سنی نقل شده است که چنین ادعایی پذیرفته نیست، زیرا در شرایط طبیعی انسان فرزند خود را در اماکن عمومی رها نمیکند تا لازم باشد دوباره او را بیابد(6).
دوم، ادعا توسط فردی دیگر: چنانچه فرد دیگری غیر از یابنده کودک، مدعی باشد
که کودک پیدا شده، فرزند اوست؛ دو نظریه در متون فقهی برای بررسی این ادعا وجود دارد:
نظریه اول، پذیرش ادعا: بر اساس این نظریه، ادعای چنین فردی پذیرفته شده، کودک به او تحویل داده میشود(1)، هرچند مدرکی (بیّنه) برای اثبات ادعای خود نداشته باشد.
بررسی دلایل: برای اثبات این نظریه به چند مطلب استناد شده است:
1- نامعلومی نَسَب: از آنجا که کودک از نَسَب شناخته شدهای برخوردار نیست، اگر کسی مدعی داشتن رابطه خویشاوندی با اوست، این ادعا پذیرفته میشود(2).
2- روش متعارف در میان مردم: در خلال قرون متمادی روش مردم بر این قرار گرفته
است که اگر کسی مدعی باشد که کودک پیدا شده فرزند اوست و مانع و معارضی هم برای این ادعا وجود نداشته باشد، ادعایش پذیرفته شده، از او درخواست مدرک و دلیل هم نمیکنند(3).
3- آسیب نزدن به دیگران: چنین اقرار و ادعایی موجب آسیب دیدن کسی نمیشود(4).
4- دشواری ارائه مدرک: ارائه مدرک (بینه) بر اثبات نَسَب امر دشواری است(5).
پُر واضح است که پذیرش چنین ادعایی هنگامی ممکن است که شرایط سنی کودک و شخص مدعی به گونهای باشد که به طور عادی این کودک بتواند فرزند آن شخص
باشد، وگرنه پذیرفته نخواهد شد(6).
به هر حال، همان گونه که محقق اردبیلی یادآور شده است، پذیرش این ادعا بدون داشتن مدرک، سخنی است که هیچ دلیلی آن را تأیید نمیکند، جز ادعای اتفاق و
اجماعی که از سوی برخی از فقها شده است(1).
نظریه دوم، پذیرش مشروط: محقق حلّی پس از آنکه نظریه نخست را نقل میکند، مینویسد: اگر گفته شود که این ادعا پذیرفته نمیشود، مگر آنکه خودِ کودک، وجود چنین رابطهای را بپذیرد؛ سخن نیکویی است(2).
بر این اساس، اثبات رابطه پدری میان یک نفر و کودک سرراهی (بیسرپرست)، به دو عامل بستگی دارد، ادعای فرد مدعی و پذیرش این ادعا از سوی کودک پس از رسیدن به سن بلوغ.
به هر حال، چه بگوییم ادعای یابنده کودک یا هر فرد دیگری در مورد داشتن رابطه نَسَبی با کودکی سرراهی (بیسرپرست) پذیرفته میشود یا پذیرفته نمیشود، این سخن در جایی است که این ادعا در زمان حیات کودک صورت بپذیرد؛ اما اگر این ادعا پس از مرگ وی باشد ، برای اثبات آن حتما نیازمند دلیل و گواه هستیم.
بر همین اساس، ابن سراج مینویسد: اگر کودکی سر راهی بمیرد و مالی از خود بهجا بگذارد و شخصی ادعا کند که کودک فرزند او بوده، این ادعا تنها با ارائه دلیل و گواه
(بیّنه) پذیرفته خواهد شد(3).
سوم، ادعا توسط دو فرد بیگانه: سومین فرضی که در مورد ادعای رابطه پدر - فرزندی، وجود دارد، آن است که دو نفر غیر از یابنده کودک، مدعی باشند که کودک پیدا شده، فرزند آنهاست.
در این فرض، ادعای فردی پذیرفته میشود که بتواند برای اثبات ادعای خود، مدرکی (بینه) ارائه کند(4).
حال اگر فرض کنیم که هر دو نفر بتوانند برای اثبات چنین ادعایی، مدرک ارائه دهند، چه باید کرد؟
در متون فقهی شیعه و سنی دو پاسخ متفاوت به این سؤال داده شده است:
نظریه اول، نظریه فقهای شیعه: فقهای شیعه معتقدند که در چنین فرضی برای یافتن
پدر کودک از میان این دو نفر، میباید قرعه انداخت؛ هرکس قرعه به نام او افتاد، پدر
کودک به حساب آمده، کودک به او سپرده میشود(1).
بر این اساس، این سؤال قابل طرح است که آیا مراجعه به قرعه تنها برای این منظور کافی است، یا معیارهای دیگری پیش از آن باید لحاظ شود و در صورت تساوی، به قرعه به عنوان آخرین راه حل مراجعه میشود؟
نظریه مشهور: مشهور میان فقها آن است که در این جهت انسان مسلمان بر غیر
مسلمان (کافر) هیچ ترجیحی ندارد(2)، زیرا در اموری که باعث اثبات نَسَب میشود، مسلمان و غیر مسلمان با هم برابر هستند(3).
البته برخی از فقها با تفاوت گذاشتن میان پیوستن نَسَبی کودک به فرد غیر مسلمان و پیوستن به او در دین (تبعیت)، معتقدند پیوستن کودک به فرد غیر مسلمان تنها در نَسَب
است، نه در دین(4)بنابر این، بین کودک و پدر، جدایی انداخته میشود تا بالغ شود و خود دینش را انتخاب کند(5).
نظریه غیر مشهور: برخی از فقها نیز معتقدند که چون اصل اولیه در کودک این است
که مسلمان باشد، پس اگر مسلمان و غیر مسلمان در ادعای پدری با هم اختلاف داشته باشند، ترجیح با فرد مسلمان است(6)و کودک فرزند او محسوب میشود، زیرا مسلمان با آموزش اسلام به او، میتواند سعادت دنیا و آخرتش را تأمین کند(7).
بنابر این فرض، اگر دو نفر نسبت به کودکی ادعای پدری داشته باشند که یا هیچکدام
1) المبسوط، 3/347؛ شرائع الاسلام، 4/803؛ تذکرة الفقهاء، 2/279؛ غنیة النزوع، ص304.
2) شرائع الاسلام، 4/802؛ مختلف الشیعة، 6/107؛ تذکرة الفقهاء، 2/280.
3) الخلاف، 3/596، مسأله25؛ تذکرة الفقهاء، 2/277؛ مسالک الأفهام، 12/483؛ شرائع الاسلام، 4/803؛ جامع المقاصد، 6/103.
4) تذکرة الفقهاء، 2/280.
5) تذکرة الفقهاء، 2/277-278.
6) المبسوط، 3/350؛ جامع المقاصد، 6/103.
7) تذکرة الفقهاء، 2/271.
مدرک ندارند یا هر دو مدرک دارند، برای تعیین پدرِ کودک به قرعه مراجعه میشود، به شرط آنکه هر دو نفر از نظر دین، نظیر هم باشند(1).
نظریه دوم، نظریه فقهای سنی: بیشتر فقهای سنّی بر این باورند که برای تشخیص
پدر واقعی کودک از میان آن دو نفر، میباید به چهره شناس (قافه) مراجعه کرد.
کسانی که در این علم تخصص دارند، میتوانند بر اساس شباهتهای پنهان و آشکار موجود میان چهره یا سایر اندامهای کودک با افرادی که مدعی پدر بودن او هستند، پدر واقعی او را تشخیص دهند(2).
بر این اساس، اگر فرض کنیم علایم و نشانههای چهره کودک به گونهای باشد که کودک به هر دو نفر شباهت داشته باشد، چه باید کرد؟
از جمله عجیبترین پاسخهایی که به این سؤال داده شده است، پاسخ احمد بن حنبل رهبر فرقه حنابله از اهل سنت است.
وی مدعی است اگر چهره شناس، کودک را به هر دو نفر منسوب کند، کودک به هر دوی آنها ملحق شده، فرزند هر دو به حساب میآید؛ از هر دوی آنها ارث میبرد و آن دو نیز از کودک به اندازه سهم یک پدر ارث میبرند(3).
مدرک این سخن حدیثی است که برخی از اهل سنت با اعتراف به نادرست بودن سند آن، از امیر المؤمنین علیهالسلام به این مضمون نقل میکنند: «هو ابنهما و هما أبواه یرثهما و یرثانه»(4)، او پسرِ آن دو نفر است و آن دو نیز پدر او هستند، از ایشان ارث میبرد و ایشان نیز از او ارث میبرند.
به هر حال، تا زمانی که ادعای هیچیک از این دو نفر اثبات نشده است، هر دوی آنها موظف هستند هزینه زندگی کودک را تأمین کنند(5).
چهارم، ادعا توسط یابنده و فرد دیگر: چنانچه یابنده کودک و فردی دیگر، هریک
مدعی باشند که کودک پیدا شده فرزند آنهاست؛ چون یافتن کودک دلیلی بر اولویت فرد یابنده نسبت به سایر افراد نیست(1)، هرکدام که برای اثبات ادعای خود مدرک (بیّنه) داشته باشند، پدر کودک خواهد بود و اگر هر دو برای اثبات این مطلب مدرک ارائه کنند،
برای تعیین پدرِ کودک از میان آنها، قرعه زده میشود(2)و بنا به نظر فقهای سنی، به چهره شناس مراجعه میشود(3).
همچنان که ملاحظه شد، در دو صورت سوم و چهارم، بنا به نظر فقهای سنی میباید برای تعیین پدر کودک از میان کسانی که مدعی آن هستند، به چهره شناس مراجعه کرد.
از آنجا که بررسی دلایل فقهی این ادعا و نقد آنها در حوصله این کتاب نیست، از گفتگو درباره آن خودداری کرده، خوانندگان محترم میتوانند برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر به توضیحاتی که در متون فقهی - روایی در این باره آمده است، مراجعه کنند(4).
به هر حال، هر کجا مردی ادعای رابطه نَسَبی با کودکی داشته باشد و ادعای او نیز پذیرفته شود، کودک فرزند او محسوب میشود؛ ولی معنای چنین ادعایی این نیست که همسر این مرد هم مادر کودک است، حتی اگر مرد مدعی چنین مطلبی نیز باشد، مگر اینکه همسر وی این ادعا را بپذیرد(5).
از جمله مطالب قابل گفتگو در این فصل، ادعای داشتن رابطه مادری با کودک است. برای فقها دو مسأله مطرح بوده است:
مقایسه میان زن و مرد در روش اثبات ادعا: در پاسخ به این سؤال که آیا تفاوتی میان مرد و زن در روش اثبات ادعای خویشاوندی با کودک، وجود دارد یا نه، سه نظریه وجود دارد:
نظریه اول، عدم تفاوت میان زن و مرد: پیروان این نظر بر این باورند که هیچ تفاوتی میان اینکه ادعا کننده مرد باشد یا زن (ادعای پدری نسبت به کودک داشته باشد یا ادعای
مادری) وجود ندارد(1)و همچنان که اقرار مرد پذیرفته میشود، اقرار زن نیز پذیرفته شده، کودک به او ملحق میشود.
بنابر اینکه ادعای زن پذیرفته شود و مادر کودک به حساب آید، آیا میتوان گفت که شوهر این زن نیز پدر آن کودک است؟
محقق طوسی معتقد است که بنا بر قول قوی، پذیرش ادعای این زن، به این معنا نیست که شوهر او نیز پدر کودک است؛ پس کودک تنها به زن ملحق میشود و نه به شوهرش(2).
نظریه دوم، تفاوت میان زن و مرد: گروهی از فقها نیز معتقدند که روش اثبات ادعای
زن و مرد در اثبات رابطه خویشاوندی (پدری و مادری) متفاوت است.
گرچه اقرار و ادعای مرد برای پیوستن کودک به او کافی است، ولی اقرار زن به تنهایی برای این منظور کافی نبوده، میباید برای اثبات ادعای خود، بیّنه و دلیل بیاورد(3)زیرا علم به وجود ارتباط مادری - فرزندی میان زن و کودک، از آنجا که در هنگام زایمان معمولاً کسانی هستند که بتوانند گواه بر آن باشند، امری است که با حس و مشاهده قابل
اثبات است، اما در مورد ادعای مرد مبنی بر اینکه پدر کودک است، چنین چیزی وجود ندارد(4).
بنابر این، اگر زن برای اثبات ادعای خود توانست مدرکی ارائه دهد، کودکْ فرزند او و شوهرش به حساب میآید(5)، به شرط اینکه اولاً: امکان اینکه کودک فرزند آنها باشد، وجود داشته باشد، ثانیا: دلایلی که زن ارائه میدهد، بیانگر این مطلب باشد که او کودک
را در حالی که همسر آن مرد بوده، زاییده است(1).
پس اگر دلایل زن اثبات نکند که او کودک را در حالی که همسر این مرد بوده، زاییده است، شوهر زن، پدر کودک محسوب نمیشود(2)گرچه خود زن، مادر کودک خواهد بود.
لازم به یادآوری است، محقق اردبیلی گذاشتن چنین تفاوتی میان زن و مرد را در پذیرش و عدم پذیرش ادعای رابطه نَسَبی صحیح نمیداند، بلکه معتقد است که چون شناخت مادر از کودک خود بیشتر است، اقرار او بهتر پذیرفته میشود؛ بنابر این، چنانچه
زنی ادعا کند که کودکی فرزند اوست، ترتیب اثر دادن به این اقرار ضروری است(3).
نظریه سوم، تفصیل: پیروان این نظریه معتقدند که اگر زنْ شوهر داشته باشد، ادعای او مبنی بر اینکه کودک فرزند اوست، پذیرفته نمیشود؛ اما اگر شوهر نداشته باشد، ادعایش پذیرفته میشود(4)، زیرا ممکن نیست که کودک به زن ملحق شود، ولی به شوهرش ملحق نشود (زن مادر کودک باشد ولی شوهرش پدر او نباشد)(5).
روش حل اختلاف میان مدعیان مادری: بر اساس نظریات سه گانه بالا، میتوان ادعای دو زن مبنی بر اینکه مادر کودک هستند را در قالب سه حالت بررسی کرد:
روش اول، هیچکدام دلیل و گواه ندارند: در این صورت یا میگوییم ادعای هیچکدام پذیرفته نمیشود یا چون ادعای دو مرد است که به قرعه مراجعه میشود و یا میگوییم اگر هر دو شوهر داشته باشند، ادعای هر دو ساقط میشود؛ اگر هیچکدام شوهر نداشته
باشند، رجوع به قرعه یا چهره شناس (قافه) میشود؛ اگر یکی شوهر داشته باشد، بچه به زن بدون شوهر داده میشود(6).
روش دوم، یکی دلیل و گواه دارد: در این صورت، نَسَب ثابت شده، آن زن مادر
کودک به حساب آمده(1)و شوهرش، پدر اوست(2).
روش سوم، هر دو دلیل و گواه دارند: این دو دلیل با هم تعارض کرده، اعتبار نخواهند داشت(3)اگر گفتیم که ادعای زن چون ادعای مرد قابل پذیرش است، برای تعیین مادرِ کودک، به قرعه مراجعه میکنیم(4).
اما اگر یک زن و یک مرد ادعا کنند که کودک فرزند آنهاست، کودک به هر دوی آنها ملحق میشود، زیرا منافاتی میان این دو ادعا نیست، چرا که ممکن است بین آنها رابطه زناشویی و مانند آن (وطی به شُبهه) برقرار باشد(5).
دومین مطلبی که در بحث پیوستن نَسَبی کودک به یک فرد مطرح است، پذیرش یا عدم پذیرش کودک است.
برای فقها این سؤال مطرح بوده است که اگر کودک پس از رسیدن به سن بلوغ، وجود ارتباط نَسَبی خود را با فردی که پیش از این ادعای آن را داشت، مورد انکار قرار داد، چه باید کرد؟
در برخی از متون فقهی به این سؤال چنین پاسخ داده شده است که هیچ اثری برای انکار کودک وجود ندارد(6)، مگر اینکه بتواند برای اثبات ادعای خود، دلیل و مدرک
بیاورد(7).
دیدگاه ما: مطالب بالا بیانی بود از آنچه فقهای گذشته در بحث ادعای پدر یا مادر بودن نسبت به کودک سرراهی (بیسرپرست) توضیح دادهاند.
از آنجا که همه این مطالب گرد یک محور اساسی یعنی پذیرش یا عدم پذیرش اقرار به وجود رابطه نَسَبی با کودک، دور میزنند، از نقد و بررسی هریک از آنها به شکل جداگانه خودداری کرده، به بیان نظر خود اکتفا میکنیم.
به نظر ما، هیچ دلیلی برای اعتبار ادعا (اقرار) در مورد اثبات رابطه پدری یا مادری با
کودک وجود ندارد؛ چه ادعا کننده همان کسی باشد که کودک را پیدا کرده است و چه شخص دیگری؛ همچنان که هیچ تفاوتی نمیکند که ادعا کننده، زن باشد یا مرد.
در حال حاضر هر زایمانی در شهر یا روستا در بیمارستان یا خانههای بهداشت و زیر نظر پزشک یا ماما انجام میشود.
در چنین حالتی، با تهیه گزارش از سوی آن مراکز، وضعیت پدر و مادرِ کودک کاملاً مشخص است؛ افزون بر اینکه در شرایط عادی مشخصات سجلّی کودک بر اساس گزارش مرکزی که زایمان در آن انجام شده است، در شناسنامه پدر و مادر او ثبت و متقابلاً برای کودک نیز با تهیه شناسنامه، مشخصات پدر و مادرش ثبت میشود.
بنابر این، اگر فردی - چه زن باشد چه مرد و چه خود کودک را پیدا کرده باشد یا دیگری - مدعی باشد که این کودک فرزند اوست، میبایست برای اثبات ادعای خود، مدارک لازم در این خصوص را ارائه دهد.
و اگر فرض کنیم به هر دلیلی امکان ارائه چنین مدارکی وجود نداشته باشد، بر اساس نوع گروه خونی کودک و شخص مدعی و همچنین آزمایشهای ژنتیکی و بررسی DNA کودک و آن فرد، میتوان به درستی یا نادرستی ادعای او پی برد.
بنابر این، اگر بیش از یک نفر - دو مرد، دو زن یا یک مرد و یک زن - نیز مدعی چنین رابطهای با کودک باشند، برای تشخیص درستی این ادعا، میبایست مدارک لازم را با توضیحی که گذشت بررسی کرد.
نتیجه
از آنچه گذشت چنین نتیجه میگیریم:
اول، اثبات رابطه پدری یا مادری با کودک، خود به خود اثبات کننده رابطه مادری یا
پدری با او نیز هست. یعنی اگر مشخص شود که فردی پدر کودک است، به راحتی میتوان دریافت که آیا همسر او، مادر کودک است یا نه.
دوم، ادعای کودک پس از رسیدن به سن بلوغ در قبول یا انکار رابطه مذکور نیز به
همین ترتیب قابل بررسی است.
سوم، دین و آیین فرد ادعا کننده، هیچ تأثیری در روند بررسی پیوستن یا نپیوستن
نَسَبی کودک به او ندارد.
از جمله مسایلی که در فقه اسلامی مورد گفتگوی فقها قرار گرفته است، ایجاد رابطه خویشاوندی با کسی است که هیچ ارتباط نَسَبی با او ندارد.
این قرار داد که از آن تعبیر به «ولاء» میشود، دو اثر مهم دارد: 1- ارث بردن 2- جبران
زیانهای مالی غیر عمدی.
خویشاوندی مجازی (ولاء) به سه طریق به وجود میآید:
هرگاه انسانی برده خود را در راه خدا و بدون هیچ چشمداشتی آزاد کند، در مقابل اگر آن برده پس از آزادی، بمیرد، شخص آزادکننده از دارایی او ارث میبرد.
قراردادی است میان دو نفر به این ترتیب که یکی پرداخت ضرر و زیان ناشی از جرایم غیر عمدی دیگری را بر عهده میگیرد تا در مقابل، هرگاه از دنیا رفت، از او ارث
ببرد.
اگر کسی فاقد هر گونه خویشاوند و وارثی باشد، امام علیهالسلام وارث او تلقی شده، در
مقابل، پرداخت ضرر و زیانهای مالی او را بر عهده میگیرد(1).
بحث «ولاء» از آن جهت در خلال مطالب مربوط به کودکان سرراهی (بیسرپرست) مطرح میشود که چون کودکان سر راهی فاقد خویشاوند شناخته شدهای هستند و هیچ رابطه خویشاوندی مشخصی با کسی ندارند، اگر به سن بلوغ برسند، آیا خود به خود و به صورت غیر اختیاری، دارای خویشاوند مجازی خواهند بود یا نه؟
طبیعی است که این بحث هنگامی مطرح میشود که چنین شخصی به طور ارادی با فرد دیگری، قرارداد خویشاوندی مجازی (ولاء ضامن جریره) را نبندد؛ چرا که این فرد نیز چون سایر افراد میتواند با هر کسی که میخواهد چنین قراردادی را بسته و «ولاء»
خود را به او واگذار کند(2).
به هر حال، اگر برای خود ولاء اختیاری انتخاب نکند، ولاء غیر اختیاری او به چه کسی منتقل میشود؟
در متون فقهی سه نظریه در این باره مطرح شده است:
نظریه اول، امام معصوم علیهالسلام: همچنان که پیش از این نیز توضیح دادیم بر اساس روایاتی که در بحث «ارث شخص بدون وارث» رسیده است، امام معصوم علیهالسلاموارث هر فرد بی وارث است؛ بنابر این، اگر کودک سر راهی، پس از رسیدن به سن بلوغ، برای خود ولاء قرار ندهد، ولاء او بر امام است، چرا که وی وارث و عاقله او به حساب میآید(3).
نظریه دوم، خزانه دولت: بنا به نظر فقهای سنی و برخی از فقهای شیعه، ارث کسی که وارث مشخصی ندارد به خزانه دولت (بیت المال)، واریز میشود؛ بنابر این، ولاء چنین فردی بر همه مسلمانان است، یعنی جبران خسارتهای مالی ناشی از جرایم غیر عمدی او بر عهده دولت اسلامی است(1).
نقد: پیش از این توضیح دادیم که منظور از فقهای شیعه - همان گونه که خود محقق طوسی تصریح میکند - از بیت المال، خزانه امام علیهالسلام است و عدم تصریح به این مطلب به جهت رعایت تقیه بوده است(2).
البته ما نیز این نکته را یادآور شدیم که اساسا هیچ تفاوتی میان خزانه دولت و خزانه امام علیهالسلام وجود ندارد و این تفکیک ناشی از این جهت است که دشمنان اهل البیت علیهمالسلام با غصب خلافت، مانع تصرف ائمه در اداره کشور اسلامی شدهاند.
نظریه سوم، یابنده کودک (مُلتقط): در اینکه کودک سرراهی پس از رسیدن به سن بلوغ، میتواند ولاء خود را برای یابنده دوران کودکیاش - چون سایر افراد - قرار دهد،
تردیدی وجود ندارد(3).
میتوان این مطلب را از دو روایت حُریز و مدائنی به دست آورد:
روایت حُریز90*: «المنبوذ حُرٌ إن شاء جعل ولاءه للذین ربّوه و إن شاء لغیرهم»(4)، کودکی که به حال خود رها شده، انسان آزادی است. اگر بخواهد میتواند ولاء خود را برای کسانی قرار دهد که او را پرورش دادهاند و اگر بخواهد میتواند برای غیر ایشان قرار دهد.
روایت مدائنی91*: «المنبوذ حُرٌ، فإن أحب أن یوالی غیر الذی ربّاه، والاه فإن طلب منه الّذی ربّاه النفقة و کان موسرا ردّ علیه و إن کان معسرا، کان ما أنفق علیه صدقة»(5)، کودکی که به حال خود رها میشود، انسان آزاد است؛ اگر دوست دارد میتواند غیر از کسی که او را بزرگ کرده، ولیّ خود قرار دهد؛ پس
اگر کسی که او را بزرگ کرده هزینه هایی را که کرده مطالبه کند و کودک نیز ثروتمند باشد، به او بر میگرداند و اگر نادار باشد، هزینههایی که کرده صدقه است.
ولاء قهری ملتقط: اما پرسش مهم آن است که آیا یابنده کودک یا کسی که نگهداری از او را بر عهده دارد میتواند به طور قهری، ولاء او را بر عهده داشته باشد؟
گروهی از فقها معتقدند که یابنده کودک بر او ولاء قهری ندارد(1)در مقابل هستند
کسانی که بر این باورند که ولاء کودک پس از بلوغ بر عهده یابنده اوست(2)، مگر اینکه
بخواهد ولاء خود را به کس دیگری واگذار کند که دراین صورت میباید تمام هزینهای را
که مُلتقط از زمان یافتن تا رسیدن به سن بلوغ برای او پرداخته است، باز پس گرداند.
روایت عزرمی92*: «المنبوذ حرٌّ، فإذا کبر، فإن شاء توالی الّذی التقطه و إلاّ فلیرد علیه النفقة و لیذهب فلیتوال من شاء»(3)، کودکی که به حال خود رها میشود، انسان آزادی است، هرگاه به بلوغ رسید، اگر بخواهد یابنده خود را ولیّ خود قرار دهد، وگرنه هزینههایی که برایش کرده به او برگرداند و هر کس دیگری را که میخواهد ولیّ خود قرار دهد.
روایت نبوی صلیاللهعلیهوآله93*: «تحوز المرأة میراث عتیقها و لقیطها و ولدها [ولدهما]»(4)، مالک میشود زن میراث بردهای را که آزاد کرده و میراث کودکی را که پیدا کرده و میراث فرزندش را.
نتیجه چنین مطلبی - همان گونه که ابن جنید فتوا داده است - این میشود که اگر نتواند هزینههایی را که ملتقط برای او پرداخته، باز پس گرداند، ولاء و میراث برای همان فردی
است که او را در کودکی یافته است(5).
نقد: به نظر نمیرسد بتوان از این دو روایت بهدست آورد که ملتقط ولاء قهری بر لقیط دارد، زیرا:
اولاً، کلمه «شاء» دلالت بر اختیار او در انتخاب ولاء دارد.
ثانیا، وجوب بازگرداندن هزینههایی که برای او کرده، به قرینه جمله «و ان طلب منه الّذی ربّاه النفقة» از روایت مدائنی، مشروط به مطالبه ملتقط است.
ثالثا، بر فرض که ملتقط درخواست باز پسگیری هزینههای خود را داشته باشد، به قرینه جمله «و کان موسرا ردّ علیه و إن کان معسرا، کان ما أنفق علیه صدقة» از روایت
مدائنی، این عمل هنگامی واجب میشود که لقیط توان باز پس دادن آن را داشته باشد.
افزون بر اینکه ما پیش از این توضیح دادیم، نگهداری از یک کودک با مسؤولیت نامحدود، به طور عادی مستلزم قبول پرداخت هزینههای زندگی او نیز هست و چنانچه این مسؤولیت پذیری محدود و مشروط به شرایطی از جمله باز پسگیری هزینه پرداخت شده برای کودک باشد، وظیفه تأمین آنها بر عهده دولت اسلامی است.
پس هیچ حقی برای یابنده کودک پیدا نمیشود که در مقابل آن بخواهد عهده دار ولاء لقیط باشد؛ گرچه بعید نیست بگوییم به جهت قدردانی و سپاس، بهتر آن است که لقیط ولاء خود را به کسی بسپارد که زندگی او را سالها اداره کرده است.
راههای ایجاد خویشاوندی مجازی
از جمله مسایلی که در متون فقهی مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است، دین کودکان بیسرپرست است.
بحث از دین کودکان از این جهت حایز اهمیت است که در فقه اسلامی برای افراد بسته به نوع آیینی که پیرو آن هستند، قوانین حقوقی و کیفری خاصی در نظر گرفته شده است که میتوان در کتاب ارث، طهارت، حدود و معاملات به دنبال آن گشت.
از مهمترین سؤالاتی که برای فقها در این مورد مطرح بوده، درستی یا نادرستی ایمان کودک است. آیا کودک پیش از رسیدن بن سنّ بلوغ میتواند اسلام را به عنوان آیین خود انتخاب کند؟
بیشتر فقهای شیعه و سنی با پذیرش تلازم میان گرویدن به یک آیین و بلوغ جنسی - عقلی، بر این باورند که اسلام آوردن کودک نمیتواند دارای اثر حقوقی باشد، همچنان که معاملات او در قالب عقود و ایقاعات نیز بی اثر است؛ هرچند این کودک توان تشخیص درست از نادرست را نیز پیدا کرده باشد(1).
قبول چنین نظری درباره اعتقادات کودکان، فقها را با مشکلی جدّی مواجه کرد و آن
1) تذکرة الفقهاء، 2/273-274.
کیفیت تصور ایمان امیر المؤمنین علیهالسلام به توحید و رسالت حضرت ختمی مرتبت در پیش از بلوغ بود؛ این تناقض ظاهری باعث شد که توجیهات گوناگونی درباره ایمان حضرتش مطرح شود(1).
به نظر ما طرح بحث عدم صحت ایمان کودکان به خصوص هنگامی که به سن بلوغ نزدیک بوده و قدرت تشخیص نیز پیدا کردهاند، مسألهای سیاسی و نه فقهی از سوی دشمنان ولایت برای کم رنگ کردن ارزش ایمان اول مؤمن به اسلام و حضرت رسالت پناه بود.
بدین جهت - با توجه به توضیحاتی که خواهد آمد - اگر ایمان کودک فاقد اعتبار باشد، در حق کودکان خردسالی صادق است که برخوردار از قدرت فهم و تشخیص نیستند؛ اما در مورد کودکی که در آستانه بلوغ قرار گرفته (مراهق) و از توانایی تشخیص نیز برخوردار است، صادق نخواهد بود.
درباره اسلام آوردن کودک مراهق، نظرات متفاوتی میان فقهای شیعه وجود دارد، که به برخی از آنها اشاره خواهد رفت:
نظریه اول، تبعیت از آیین پدر و مادر: احکام اسلام و ارتداد بر چنین کودکانی بار نمیشود، بلکه تابع دین و اعتقاد پدر و مادر غیر مسلمان خود هستند، تنها از ایشان جدا
نگهداری میشوند تا او را گمراه نسازند(2)، زیرا تکالیف شرعی وابسته به بلوغ هستند(3).
نظریه دوم، اسلام ظاهری: این کودکان تا رسیدن به سن بلوغ، به ظاهر مسلمان هستند، از این پس اگر اسلام را پذیرفتند، مسلمان قلمداد خواهند شد(4).
نظریه سوم، اسلام واقعی: چنین کودکانی، تابع آیین پدر و مادر خود نبوده، اگر اسلام
را بپذیرند، مسلمان خواهند بود و چنانچه از عقیده خود باز گردند، مرتد به حساب میآیند(1).
این نظریه مبتنی بر دو ادعا است:
ادعای اول، پذیرش اسلام: اسلام آوردن کودکی که دارای قدرت تشخیص است، بر اساس دلایل زیر پذیرفته میشود:
1- برخورداری از قدرت شناخت اصول دین: چنین کودکی میتواند با دلیل و برهان توحید و عدل را بشناسد(2)، زیرا دلایلی که شناخت این امور را واجب میکند، عقلی است؛ پس هرکس که به این توان برسد، آن دلایل او را در بر میگیرد، چه به بلوغ جنسی رسیده یا نرسیده باشد و چون استثنایی در دلیل عقلی وجود ندارد، میتوان گفت کودکانی که به قدرت شناخت رسیدهاند، موظف به تحصیل این دانش هستند که در این صورت، میباید عمل آنها نیز صحیح باشد.
بنابر این، گرچه انجام فروع دین بر کودک واجب نیست، ولی فهم اصول اعتقادی بر کودک پیش از بلوغ واجب است، هرگاه قدرت بر فهم و استدلال داشته باشد(3).
2- روایات: روایاتی که شرط مسلمان شدن را اقرار به یگانگی خداوند و رسالت حضرت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله، معرفی میکنند، عام بوده، شامل هر فردی که چنین اقراری را داشته باشد، میشود چه به حد بلوغ رسیده یا نرسیده باشد(4).
روایت ابن مسکان94*: «ما الاسلام؟ فقال: دین اللّه اسمه الاسلام و هو دین اللّه قبل أن تکونوا حیث کنتم و بعد أن تکونوا؛ فمن أقرّ بدین اللّه فهو مسلم و من عمل بما أمر اللّه عزّوجلّ به، فهو مؤمن»(5)، اسلام چیست؟ فرمود: اسم دین خدا اسلام است و اسلام دین خدا است برای پیش و پس از شما؛ هرکس به دین خدا اقرار کند، مسلمان است و هرکس به فرامین خداوند عمل کند، مؤمن است.
روایت اول ابی بصیر95*: «إنّ الاسلام من استقبل قبلتنا و شهد شهادتنا و نسک نسکنا و والی
ولیّنا و عادی عدوّنا»(1)، مسلمان کسی است که رو به قبله ما کند و به آنچه ما گواهی میدهیم، گواهی دهد و مراسم ما را انجام دهد، با دوستان ما دوستی و با دشمنان ما دشمنی کند.
روایت دوم ابی بصیر96*: «من شهد أن لا اله إلاّ اللّه و أنّ محمدا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و أقرّ بما جاء من عند اللّه و أقام الصلاة و آتی الزکاة و صام شهر رمضان و حجّ البیت، فهو مسلم»(2)، هر کس گواهی دهد که جز الله خدایی نیست و محمد صلیاللهعلیهوآله رسول خداست و اقرار داشته باشد به آنچه از جانب خدا آمده است و نماز بهپا دارد و زکات دهد و ماه رمضان روزه بگیرد و حج کند، مسلمان است.
روایت سوم ابی بصیر97*: «من شهد أن لا اله إلاّ اللّه و أنّ محمدا رسول اللّه و اقرّ بما جاء من عند اللّه، فهو مسلم»(3)، هر کس گواهی دهد که جز الله خدایی نیست و محمد صلیاللهعلیهوآلهرسول خداست و اقرار کند به آنچه از جانب خداوند آمده است، او مسلمان است.
روایت عبد الله تمیمی صلیاللهعلیهوآله98*: «أمرت أن اُقاتل النّاس حتی یقولوا لا اله إلاّ اللّه، فإذا قالوها، فقد حرّم علیّ دماؤهم و أموالهم»(4)، مأمور شدم بجنگم با مردم تا لا اله الا اله بگویند، هرگاه چنین گفتند، ریختن خون و مال ایشان حرام است.
ادعای دوم، اجرای حکم ارتداد: بنا بر آنچه مشهور میان فقهاست، اگر انسانی پس
از پذیرش اسلام، از عقیده خود دست بکشد، مرتد به حساب آمده، با رعایت شرایط و ضوابطی خاص، حد ارتداد (قتل) بر او جاری میشود.
حال اگر اسلام فرد نابالغ را بپذیریم، چنانچه پیش از رسیدن به سن بلوغ، دست ازاسلام خود بکشد، آیا میتوان بر او حد ارتداد جاری کرد؟
در پاسخ به این سؤال، دو نظر وجود دارد:
نظریه اول، جواز اجرای حد ارتداد: محقق طوسی در کتاب خلاف مدعی است که اگر کودکی پس از آنکه اسلام را پذیرفت، پیش از بلوغ آن را انکار کرد، بر او حد ارتداد
جاری میشود، مگر آنکه توبه کند و مسلمان بودن پدر و مادر او تأثیری در این مطلب
ندارد(1).
بررسی دلایل: وی برای اثبات این ادعای خود به دو روایت استناد میکند:
1- روایت کتاب خلاف: «الصبی إذا بلغ عشر سنین اُقیمت علیه الحدود التّامة و اقتص منه و نفذت وصیّته و عتقه»، کودک هنگامی که به ده سالگی برسد، حد الهی بر او جاری میشود و قصاص میشود ووصیت کردن و آزاد کردن برده از سوی او صحیح است.
توضیح آنکه در این روایت معصوم علیهالسلام، مبنای اجرای حدود الهی را بر کودک، رسیدن به سن ده سالگی میداند و اطلاق (عموم) آن شامل تمامی حدود شرعی میشود که از جمله آنها حد ارتداد است(2)بنابر این، میتوان بر کودک ده سالهای که هنوز به بلوغ شرعی نرسیده است، حد ارتداد را جاری کرد.
نقد: با جستجو در منابع روایی شیعه و سنی، به چنین روایتی دست نیافتیم، تنها خود شیخ طوسی پس از نقد و بررسی مضمون روایت هشام بن سالم در مسأله مشارکت یک زن و یک پسر بچه در قتل خطایی یک مرد، مینویسد: «ما توضیح دادیم که هرگاه [طول قامت] کودک به پنج وَجَب برسد یا ده ساله شود، قصاص میشود»(3).
وی سپس برای اثبات این مطلب به روایت سکونی99* استناد میکند، «إذا بلغ الغلام خمسة أشبار، اقتص منه و إذا لم یکن بلغ خمسة أشبار، قضی بالدیة»(4)، هرگاه قامت پسر بچه به پنج وجب برسد، قصاص میشود ودر غیر این صورت از او دیه میگیرند.
لازم به یادآوری است که وی در کتاب تهذیب همین مطلب را متذکر میشود، اما بدون بیان عبارت «یا ده ساله شود»(5).
برخی از فقها نیز عبارت موجود در کتاب خلاف را به شکل «رُوِیَ» نقل کردهاند که به نظر میرسد مستند آنها همان نقل شیخ طوسی است(6).
ناگفته نماند که در متون روایی، حدیثی از امام عسکری علیهالسلام وجود دارد که گرچه مضمون آن با عبارتی که شیخ طوسی نقل کرده، برابری نمیکند، ولی در آن هشت سالگی را برای پسر و هفت سالگی را برای دختر، سن وجوب اعمال عبادی و اجرای حدود الهی، معرفی کرده است؛
روایت حسن بن راشد100*: «إذا بلغ الغلام ثمان سنین، فجائز أمره فی ماله و قد وجب علیه الفرائض و الحدود، و اذا تم للجاریة سبع سنین، فکذلک»(1)، هرگاه پسر بچه به هشت سالگی برسد،
تصمیمگیری او درباره اموالش صحیح است و انجام واجبات بر او واجب میشود و بر او حد جاری میشود و هرگاه دختر بچه هفت سالش تمام شود، همین مطلب در حق او صادق است.
به هر حال، نمیتوان بر اساس حدیثی که شیخ طوسی در کتاب خلاف نقل کرده، حکم به جواز اجرای حد ارتداد بر کودک نابالغ کرد، زیرا:
اولاً، این حدیث - بر فرض آنکه از جمله احادیث به حساب آید - مرسل و فاقد سند بوده، حجیت ندارد.
ثانیا، مضمون آن مورد اعراض مشهور(2)، بلکه مخالف با اجماع مسلمین است جز در مورد وصیت کودک(3).
ثالثا، ثبوت حد تام بر کودک، دلالت بر تحقق ارتداد نمیکند، مگر آنکه عنوان «کافر» بر کودک صادق باشد(4).
رابعا، ناسازگار با حدیث رفع قلم در مورد کودک و عدم تکلیف او به احکام شرعی و همچنین روایاتی است که دلالت بر عدم اجرای حد بر کودک تا پیش از بلوغ (احتلام) میکند.
روایت فضیل بن عثمان101*: «ما من مولود یولد علی الفطرة، فأبواه اللذان یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه»(5)، هر کودکی بر فطرت متولد میشود، پدر و مادرش او را یهودی و مسیحی و زردشتی میکنند.
محقق طوسی در استدلال به این روایت، بدون آنکه توضیحی در چگونگی دلالت آن بر جواز اجرای حکم ارتداد بر کودک دهد، تنها مدعی است که این حدیث عام بوده، شامل همه میشود، مگر آنچه که با دلیل از آن خارج شده است(1).
به نظر میرسد منظور وی این است که بر اساس این حدیث، همه کودکان به فطرت خود، مسلمان هستند؛ پس اگر از اسلام روی گردان شوند، مرتد خواهند بود که دراین صورت حد ارتداد بر آنها جاری میشود.
نقد: اسلامی که در فقه، مبنای بسیاری از احکام الهی قرار گرفته، اقرار به یگانگی خداوند و رسالت حضرت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله است و فرض بحث ما نیز جایی است که اسلام کودک پذیرفته میشود، و این حدیث هم تنها بر این مطلب دلالت میکند که کودک دارای فطرت توحیدی است؛ اما سخن در این است که آیا رها کردن اسلام توسط کودک، منجر به اجرای حکم ارتداد بر او میشود یا نه؟ معلوم است که این حدیث بر فرض داشتن عمومیت، هیچ ارتباطی با این مسأله ندارد.
نظریه دوم، عدم جواز اجرای حد ارتداد: محقق طوسی در کتاب مبسوط و برخی از فقها بر این باورند تا پیش از بلوغ، حکم ارتداد بر چنین کودکی جاری نمیشود(2)
بررسی دلایل: برای اثبات این نظریه به مطالب زیر استناد شده است:
1- ناتوانی فکری: تردیدی نیست که کودکان هرچند دارای فهم و قدرت تشخیص نیز باشند، بیش از دیگران در معرض شک و تردید قرار گرفته، کمی سن آنها باعث بروز رفتارهای کودکانه از ایشان میشود که این خود میتواند زمینه ناپایداری اعتقادی را در
آنها فراهمتر سازد؛ از این رو، نمیتوان ادعای بازگشت آنها را از دین، دلیلی بر ارتداد
واقعی ایشان دانست(3).
2- عدم اجرای حدود با شُبهه: از جمله مسایلی که در بحث حدود مورد اتفاق فقهاست و برخی از روایات نیز بر آن دلالت دارند، عدم جواز اجرای حد الهی با وجود
کمترین شک و تردید است: «ادرؤوا الحدود بالشّبهات و لاشفاعة و لاکفالة و لایمین فی حد»(1)، با وجود تردید، حد را اجراء نکنید، در حدود الهی شفاعت، کفالت و قَسَم راه ندارد؛ «إذا کان فی الحد، لعلّ أو عسی، فالحدّ معطّل»(2)، اگر در مسأله حد، شک و تردید ایجاد شود، حد اجراء نخواهد شد؛ «ادرؤوا الحدود بالشّبهات و أقیلوا الکرام عثراتهم إلاّ فی حدّ من حدود اللّه»(3)، با وجود تردید، حد را اجرا نکنید،
عذرخواهی انسانهای بزرگوار را در مورد لغزشهایشان بپذیرید، مگر در حدی از حدود الهی.
بر این اساس، چنانچه احتمال دهیم که عدم بلوغ مانعی از اجرای حد الهی است، دیگر نمیتوان حد ارتداد را بر کودک نابالغ جاری کرد(4).
3- تفاوت میان وجوب شرعی و عقلی: از آنجا که وجوبِ کسب معارف و اصول دین، وجوبی است عقلی، میتواند لوازم احکام شرعی را نداشته باشد، به همین دلیل، ممکن است که خدای تعالی از لغزش این کودک در بازگشت از اسلام درگذرد و او را مورد بازخواست و کیفر قرار ندهد؛ بنابر این، انکار دین از سوی کودکِ نابالغ، موجب اجرای حکم ارتداد در حق او نمیشود(5).
4- تلازم میان ارتداد و سایر احکام: اگر اجرای حکم ارتداد بر کودک نابالغ روا باشد، میباید ملاک در وجوب تکلیف، قدرت تشخیص (تمییز) باشد، نه بلوغ؛ بنابر این، چنین کودکی ملزم به انجام سایر تکالیف دینی خود نیز خواهد بود، با اینکه چنین نیست(6).
صرف نظر از آنچه پیرامون اسلام آوردن کودک مراهق گفته شد، برای تشخیص آیین یک کودک، پیش از آنکه به سن بلوغ برسد، چند روش وجود دارد:
کودکان گرچه نمیتوانند از جمله پیروان یک دین خاص به حساب آیند، اما با توضیحی که خواهد آمد، تا رسیدن به سن بلوغ، محکوم به احکام دین پدر یا مادر خود هستند؛ به عنوان مثال کودک مسیحی زاده، گرچه از نظر حقوقی، فردی مسیحی به حساب نمیآید، ولی با او آن گونه رفتار میشود که با یک مسیحی بالغ رفتار میشود.
اسلام ظاهری کودک پیش از بلوغ: اگر پدر و مادر کودک هر دو مسلمان باشند یا تنها
پدر مسلمان باشد و مادر غیر مسلمان یا تنها مادر مسلمان باشد و پدر غیر مسلمان؛ کودک به ظاهر مسلمان است، چه کودک متولد شده باشد و چه هنوز پا به دنیا نگذاشته باشد(1).
بررسی دلایل: برای اثبات این مطلب به سه دلیل میتوان استناد کرد:
1- آیه ذُریّت: «وَالَّذِینَ ءَامَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتَهُمْ بِإیمَانٍ ألْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ»(2)، ایمان آورندگان و فرزندانشان را که از ایشان در ایمان پیروی کردند، به یکدیگر ملحق میسازیم.
خداوند در این آیه به صراحت بیان میدارد که ذریه و فرزندان مؤمنان به آنها ملحق میشوند(3).
2- روایت حفص بن غیاث102*: «عن الرّجل من أهل الحرب إذا أسلم فی دار الحرب و ظهر علیه المسلمون بعد ذلک؟ فقال: اسلامه اسلام لنفسه و لُولدِه الصّغار و هم أحرار و ماله و متاعه و رقیقه له؛ فأمّا الوُلد الکبار، فهم فَیءٌ للمسلمین، إلاّ أن یکونوا اسلموا قبل ذلک»(4)، درباره فرد غیر مسلمانی سؤال شد
که در سرزمین کفر پس از پیروزی مسلمانان، اسلام میآورد؟ فرمود: اسلام آوردن او، اسلام برای خود و کودکان نابالغ اوست در حالی که انسانهای آزادی هستند، و اموال و کالاها و بردگانش متعلق به خود اوست، اما فرزندان بالغش، بهره همه مسلمانان هستند، مگر اینکه پیش از این، اسلام آورده باشند.
3- روایت عمرو بن خالد103*: «إذا أسلم الأب، جرّ الولد إلی الاسلام»(5)، هرگاه پدر مسلمان
شود، فرزندان او نیز به اسلام محکوم میشوند.
در برخی از متون فقهی، افزون بر پدر و مادر، اسلام آوردن پدر بزرگ یا مادر بزرگ نیز - حتی اگر پدر و مادر کودک زنده باشند - برای حکم کردن به مسلمان بودن کودک، کافی شمرده شده است، هرچند پدر و مادر مسلمان نباشند، زیرا:
آنچه باعث تبعیت میشود، خویشاوندی (قرابت) است و در این مطلب تفاوتی میان زنده بودن یا زنده نبودن پدر نمیباشد؛ افزون بر اینکه، عنوان ذریه بر نوه (فرزندِ فرزند)
انسان نیز صادق است(1).
بنابر این، اولویت پدر و مادر، منافاتی با ثبوت تبعیت کودک در اسلام از پدر بزرگ و مادر بزرگ خود ندارد(2)مگر اینکه بگوییم گرچه میزان برای تبعیّت خویشاوندی (قرابت) است، ولی اولویت با خویشاوندان درجه یک است تا خویشاوندان درجه دو، علاوه بر اینکه اطلاق عنوان «پدر» بر پدر بزرگ، اطلاق حقیقی نیست(3).
به هر حال، معنای اینکه کودکْ مسلمانِ ظاهری یا محکوم به حکم اسلام است، این است که با او چون یک مسلمان رفتار میشود، یعنی اگر بمیرد در قبرستان مسلمانان دفن میشود، بر پیکر او نماز میت خوانده میشود، از مسلمان ارث میبرد و اگر کسی او را بکشد، قاتلش کشته میشود(4).
البته واضح است که اسلام ظاهری کودک به این معنا نیست که کودک پس از بلوغ باید بدون تحقیق اسلام را بپذیرد، بلکه پس از رسیدن به بلوغ جنسی و عقلی، میباید با شناخت و اراده نسبت به پذیرش اسلام اقدام کند.
ارتداد کودک پس از بلوغ: اگر کودک پس از بلوغ اسلام را بپذیرد، مسلمانی خواهد
بود ظاهری و باطنی؛ اما اگر آیین دیگری را بپذیرد، دو احتمال در متون فقهی درباره او مطرح شده است:
احتمال اول، مرتد محسوب میشود: مرتدی است که توبه داده میشود، اگر توبه
نکرد، حد ارتداد درباره او اجرا میشود(1).
برای اثبات این نظر، میتوان به برخی از روایات نیز استناد کرد:
روایت عمرو بن خالد104*: «إذا أسلم الأب، جرّ الولد إلی الاسلام، فمن ادرک من وُلده دُعی إلی الاسلام، فإن أبی قتل»(2)، اگر پدری مسلمان شود، فرزند او نیز مسلمان محسوب میشود، پس هرکدام که به بلوغ رسیدند، به اسلام فراخوانده میشوند، اگر نپذیرد کشته میشود.
روایت حسین بن سعید105*: «رجل وُلد علی الاسلام ثم کفر و اشرک و خرج عن الاسلام، هل یستتاب أو یقتل و لایستتاب؟ فکتب علیهالسلام: یقتل»(3)، مردی در خانواده مسلمان متولد شد، سپس کفر ورزید، آیا توبه داده میشود یا بدون توبه دادن کشته میشود؟ فرمود: کشته میشود.
محقق کرکی این مطلب را چنین توضیح میدهد: «جدایی نطفه از مرد مسلمان، موجب اسلام است؛ به همین خاطر، اظهار کفر بعد از بلوغ موجب ارتداد است، چرا که در حقیقت جزئی از مسلمان است»(4).
احتمال دوم، مرتد محسوب نمیشود: با رسیدن به سن بلوغ، اسلام ظاهری که ناشی از ارتباط او با پدر یا مادر خود است، از بین میرود؛ بنابر این، چون کسی است که
میخواهد با انتخاب خود، اسلام را انتخاب کند(5)، پس با انتخاب آیین دیگر، حکم ارتداد در مورد او اجرا نمیشود(6).
طبیعی است که اگر با رسیدن به سن بلوغ، سکوت اختیار کرده و آیین خاصی را برنگزیند، همچنان مسلمان به حساب آمده، تا چیزی بر خلاف آن از او ظاهر شود(7).
دیدگاه ما: در اینکه تبعیت میتواند عاملی برای پیوستن او در احکام ظاهری به آیین خاص باشد، تردیدی وجود ندارد؛ اما در اینکه دایره این تبعیت چه مقدار است و آیا دلیلی بر آن نیز وجود دارد، جای تأمل است.
به نظر ما، آیه ذریّت هیچ ارتباطی با بحث تبعیّت ندارد، زیرا این آیه در مقام بیان این مطلب است که اگر فرزندان مؤمنان به پیروی از ایشان، ایمان بیاورند، در جهان آخرت به
پدر و مادر خود ملحق میشوند؛ اما این مطلب چه ارتباطی با تبعیت کودک در اسلام از پدر و مادر خود دارد؟
دو روایت حفص و عمرو نیز بر فرض درستی سند آنها، تنها بر پیوستن کودک به پدرش دلالت دارند و به هیچ وجه شامل مادر یا مادر بزرگ نمیشوند(1)و اگر بخواهند
پدر بزرگ را نیز در بربگیرد، میباید دلیلی عام بر جانشینی پدر بزرگ نسبت به پدر وجود
داشته باشد که وجود آن محل تردید است.
اما بررسی مسأله اجرا یا عدم اجرای حکم ارتداد، پس از رسیدن به سن بلوغ را به جای خود واگذار میکنیم.
اگر کودک با پدر و مادر خود به اسارت مسلمانان درآید، در دین تابع آنهاست؛ اما اگر به تنهایی به اسارت درآید، به ظاهر تابع دین کسی است که او را به اسارت درآورده است (سابی)(2).
نقد: از آنجا که این بحث در زمان حاضر موضوعیت ندارد، به بررسی احکام فقهی آن نمیپردازیم.
مطالب گذشته گرچه پیرامون دین کودکان بود، ولی ارتباطی با بحث ما در مورد تعیین آیین کودکانی که فاقد سرپرست شناخته شدهای هستند، نداشت. برای فقهای ما از دیرباز این سؤال مطرح بوده است که چنین کودکانی از جمله پیروان چه دینی به حساب میآیند تا از نظر حقوقی محکوم به احکام آن باشند؟
این سؤال از آنجا مطرح شده است که این کودکان، نه به سن بلوغ رسیدهاند تا خود
تعیین کننده آیین و دینی باشند که به آن اعتقاد دارند و نه پدر شناخته شدهای دارند که به
ظاهر تابع او باشند؛ بنابر این، میباید برای جایگاه حقوقی آنها در جستجوی راه کار دیگری باشیم تا از این طریق به وضعیت مشخصی برای آنها دست یابیم.
فقهای مسلمان پاسخ به این سؤال را در گرو تعیین محل و سرزمینی میدانند که کودک در آنجا پیدا شده است.
اول، کشورهای غیر اسلامی (دار الکفر): اگر کودکی در کشوری غیر مسلمان پیدا شود، در تعیین جایگاه حقوقی آن چهار نظریه میان فقها مطرح است:
نظریه اول، غیر مسلمان است: بر این اساس، کودکی که در کشوری (سرزمین) غیر مسلمان پیدا شود، غیر مسلمان قلمداد میشود، هرچند در آن کشور، فرد یا افراد مسلمانی هم زندگی بکنند(1).
نظریه دوم، میتواند مسلمان باشد: از نظر گروهی از فقها، کودکی که در کشور غیر
اسلامی پیدا شود، میتواند محکوم به حکم اسلام بوده، در ظاهر مسلمان تلقی شود.
این ادعا در متون فقهی به چند شکل بیان شده است:
وجود یک مسلمان در آن کشور: برخی از فقها معتقدند که اگر در کشور غیر مسلمان، حتی یک مسلمان باشد، این کودک در حکم مسلمان است(2)، چه آن فرد، ساکن در آن کشور باشد، یا بازرگانی باشد که در آنجا رفت و آمد داشته یا در آنجا زندانی شده باشد(3).
لازم به یادآوری است محقق طوسی مدعی است در چنین کشورهایی، اگر اسیران مسلمان زندگی میکنند با این کودک چون فرد مسلمان برخورد میشود؛ اما اگر در آنجا بازرگانان مسلمان رفت و آمد دارند، دو احتمال وجود دارد: بگوییم کودک به ظاهر مسلمان است به واسطه برتری (غلبه) اسلام و بگوییم به ظاهر غیر مسلمان است به
خاطر غیر مسلمان نشین بودن آن سرزمین(1).
امکان تولد کودک از فرد مسلمان: مسلمان فرض شدن کودک پیدا شده در کشور غیر مسلمان زمانی امکانپذیر است که در شرایط عادی، امکان تولد کودک از آن فرد مسلمان وجود داشته باشد(2)بنابر این، تنها عبور یک مسلمان از یک کشور غیر مسلمان، برای چنین انتسابی کافی نیست(3).
اداره کشور غیر اسلامی توسط مسلمانان: حکم به اسلام ظاهری کودک در فرضی صحیح است که سرزمین غیر مسلمان نشین، زیر نظر کشور اسلامی اداره شود (حکم اسلام در آن نافذ باشد) و در آنجا دست کم یک مسلمان نیز حضور داشته باشد(4).
به هر حال، اگر در سرزمین غیر اسلامی، هیچ فرد مسلمانی وجود نداشته باشد، با کودک پیدا شده چون فرد غیر مسلمان برخورد خواهد شد(5)اما اگر فرد مسلمانی مدعی شود که آن کودک فرزند اوست، برخی از فقها بر این باورند که تنها به واسطه این ادعا،
کودکْ مسلمان و فرزند او به حساب میآید، حتی اگر در آنجا هیچ مسلمان دیگری وجود نداشته باشد(6).
دوم، کشورهای اسلامی (دار الاسلام): در مورد کودکی که در کشوری اسلامی پیدا شده است، دو نظریه در متون فقهی مطرح شده است:
نظریه اول، مسلمان است: برخی از فقها بر این باورند کودکی که در کشور اسلامی
پیدا شده است، به ظاهر مسلمان است(7).
مرحوم شهید اوّل در این باره مینویسد: «منظور از دارالاسلام، سرزمینی است که در آن قوانین اسلامی اجرا میشود، هیچ فرد غیر مسلمانی در آنجا زندگی نمیکند، مگر کسانی که با اسلام پیمان صلح بستهاند (معاهد)؛ در چنین جایی هر کودکی که پیدا شود،
مسلمان محسوب میشود»(1).
نظریه دوم، تفصیل میان نوع شهر: محقق طوسی و به پیروی از وی گروهی دیگر از فقها، سرزمینهای اسلامی را به سه نوع تقسیم کرده، برای کودک پیدا شده در هریک از آنها حکمی خاص را بیان کردهاند.
شهرهایی با ساخت اسلامی: چنانچه شهری توسط مسلمانان ساخته شده و همچنان
نیز مسلمانان در آنجا زندگی کنند، کودکی که در آنجا پیدا میشود، از نظر حقوقی، مسلمان تلقی میشود(2).
شهرهایی با ساخت غیر اسلامی: چنانچه شهری توسط غیر مسلمانان بنا شده باشد
و حکومت اسلامی با برقراری صلح با ساکنان آن، اداره آن را بر عهده گرفته باشد؛ اگر کودکی در آنجا پیدا شود، مسلمان به حساب میآید به شرط آنکه مسلمانان در آنجا سکونت داشته باشند، هرچند یک نفر باشد(3).
البته روشن است که اگر هیچ مسلمانی در آنجا ساکن نباشد، کودک پیدا شده در آنجا نیز از نظر حقوقی غیر مسلمان (کافر) تلقی خواهد شد(4).
سوم، شهرهای اشغالی: چنانچه شهری اسلامی را غیر مسلمانان (مشرکان) تسخیر کرده و به اشغال خود در آورده باشند (نظیر شهرهای کشور اسپانیا)؛ کودکی که در آنجا پیدا میشود، مسلمان به حساب میآید، اگر در آنجا مسلمانان نیز ساکن باشند(5)و در غیر این صورت با او چون فردی غیر مسلمان رفتار خواهد شد(6).
به هر حال، اگر کودکی به واسطه محل پیدا شدنش به ظاهر مسلمان به حساب آید، توجه به دو نکته ضروری است:
اول، اگر پس از رسیدن به بلوغ، دینی غیر از اسلام را برگزیند، مجبور به پذیرش اسلام نمیشود، همچنان که احکام ارتداد نیز بر او جاری نخواهد شد، چرا که اسلام او،
اسلام ظاهری است(1).
اما اگر این کودک پس از بلوغ، اسلام را به عنوان آیین خود پذیرفت، سپس از آن روی گرداند (کفر)، مرتد به حساب آمده، چنانچه توبه نکند، احکام ارتداد درباره او اجرا میشود(2).
دوم، اگر فرد غیر مسلمانی با ارائه مدرک (بیّنه)، اثبات کند که کودک پیدا شده فرزند اوست، آیا همچنان کودک تابع احکام مسلمان است یا نه؟
در متون فقهی دو پاسخ به این سؤال داده شده است: این کودک همچنان مسلمان قلمداد میشود(3)این کودک غیر مسلمان به حساب میآید(4)زیرا ارائه دلیل (بیّنه) اثبات زوجیت (فراش) میکند و کودکی که از ازدواج با (فراش) غیر مسلمان (کافر) متولد شده باشد، غیر مسلمان است(5).
دیدگاه ما: از آنجا که هیچ دلیل فقهی بر تأثیر محل پیدا شدن کودک نسبت به نوع آیین او وجود ندارد، میباید این مسأله را با توجه به سایر قواعد بررسی کنیم.
به نظر ما، اگر امکان انتساب کودک به فرد مسلمان وجود داشته باشد، کودکْ مسلمان فرض شده، احکام اسلام بر او جاری میشود؛ اما اگر انتساب او به فرد یا افراد مسلمان
ممکن نباشد یا دست کم در آن تردید داشته باشیم، اصل بر عدم صدق عنوان مسلمان بر چنین کودکی است و نمیتوان او را تابع قوانین اسلامی دانست.
البته باید به این نکته نیز توجه داشت که آیا برای این بحث فایده عملی بجز طهارت ظاهری بدن وجود دارد یا نه؟
اگر تنها فایده این بحث، طهارت و نجاست ظاهری بدن کودک باشد، این مسأله مصداقی برای حکم کلی نجاست بدن غیر مسلمان خواهد بود که از سوی برخی از فقها مورد انتقاد قرار گرفته است.
1- روایت عبد الوهاب بن الصباح
سند شیخ طوسی: «الحسین بن سعید عن ابن ابی عمیر عن عبد الوهاب بن الصباح، قال: قال ابوعبد اللّه علیهالسلام»(1).
1- حسین بن سعید: حسین بن سعید بن حماد بن مهران اهوازی، از حضرت رضا و امام جواد و امام هادی علیهمالسلام نقل حدیث کرده؛ نجاشی، محقق طوسی و علامه حلّی او را با الفاظی چون «ثقة»، «عین» و «جلیل القدر» ستودهاند(2).
2- ابن ابی عمیر: محمّد بن ابی عمیر، زیاد بن عیسی، از بزرگان روات شیعه و از اصحاب اجماع است و علمای رجال در توصیف جایگاه و منزلت او از چنین عبارتهایی استفاده کردهاند: «جلیل القدر»، «عظیم المنزلة عندنا و عند المخالفین»،
«من أوثق النّاس عند الخاصة و العامة، و أنسکهم نسکاً، و أورعهم، و أعبدهم»(3).
3- عبد الوهاب بن صباح: عبد الوهاب بن صباح طنافسی کوفی، از اصحاب امام
صادق علیهالسلام است(4).
گرچه در کتب رجالی توضیحی درباره این فرد نیامده است، اما با توجه به اینکه ابن صباح از مشایخ دو تن از اصحاب اجماع یعنی ابن ابی عمیر و حسن بن محبوب است(5)،
به نظر ما، وی ثقه بوده، روایات او معتبر است(1).
شیخ طوسی نیز روایات خود را از حسین بن سعید به سه طریق نقل میکند(2)که طریق وی صحیح است(3).
بنابر این، روایت عبد الوهاب بن الصباح از نظر سندی معتبر است.
2- روایت سماعه
این روایت را کلینی، شیخ طوسی و صدوق نقل کردهاند.
سند کلینی: «محمد عن احمد بن محمد بن عیسی عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان عن سماعة عن ابی عبد الله علیهالسلام»(4).
1- محمد: نام افراد زیادی است که با ملاحظه کسی که از او روایت میکند و کسی که او از آن روایت میکند، منظور از آن محمّد بن یحیی (ابو جعفر) عطار قمی، از بزرگان علمای شیعه، از مشایخ کلینی و فردی قابل اعتماد است(5).
2- احمد بن محمّد بن عیسی: احمد بن محمّد بن عیسی اشعری قمی (ابو جعفر)، از بزرگان فقهای شهر قم در عصر خود و فردی موثق است(6).
3- محمد بن سنان: گرچه درباره وی نظرات متفاوتی مطرح شده است، ولی به نظر ما او فردی ثقه و قابل اعتماد است، زیرا افزون بر سخن گروهی از بزرگان در مقام و منزلت وی(7)، در اسانید کتاب نوادر الحکمة قرار دارد و بسیاری از اجلا و بزرگان روات، از
او روایت میکنند(8).
1) ر.ک: مشایخ الثقات، ص178، شماره105؛ نقد الرجال، 3/168، شماره3290/2.
2) ر.ک: تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/63-66.
3) معجم رجال الحدیث، 6/267.
4) الکافی، 6/40، شماره3
5) رجال نجاشی، ص353، شماره946؛ رجال شیخ طوسی، ص495، شماره24.
6) فهرست، ص68، شماره75.
7) اختیار معرفة الرجال، 2/792، شماره 963؛ شیخ طوسی، غیبت، ص211؛ ارشاد، ص304؛ فلاح السائل، ص10؛ رساله ابی غالب زراری، ص174 شماره79، وص172، شماره76؛ مختلف الشیعة مسأله تحدید نشر رضاع به عشر، 3/518؛ مناقب، 4/280.
8) اختیار معرفة الرجال، 2/796، شماره979.
تضعیف ابن سنان ناشی از انتساب غلو به اوست(1)و غلو به معنای اصطلاحی خود که موجب کفر و ارتداد میشود، اعتقاد به الوهیت امیر المؤمنین و سایر ائمه علیهمالسلام و تحلیل محرمات و ترک واجبات است، که ساحت ابن سنان از این امور مبرّاست.
4- عمار بن مروان: عمار بن مروان و برادرش عمرو بن مروان هر دو ثقه و قابل اعتماد هستند(2).
5- سماعه: سماعة بن مهران بن عبد الرحمن حضرمی، گرچه از فرقه واقفی است، ولی فردی ثقه است(3).
سند شیخ طوسی: «احمد بن محمد بن عیسی عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان عن سماعة بن مهران عن ابی عبد الله علیهالسلام»(4).
طریق شیخ طوسی به احمد بن محمدبن عیسی(5)صحیح است(6).
سند صدوق: صدوق این روایت را از سماعة بن مهران از امام صادق علیهالسلام(7)نقل میکند
که طریق او به سماعه(8)صحیح است(9).
با توجه به آنچه گذشت، روایت سماعه به هر سه سند، روایتی است معتبر و ادعای
شهید ثانی مبنی بر ضعیف بودن آن(10)، فاقد صحت است.
3- روایت اشعری
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن محمد بن خالد عن سعد بن
1) رجال نجاشی، ص328، شماره888 و ص424، شماره1140؛ فهرست، ص219، شماره619؛ رجال شیخ طوسی، ص361، شماره39 و ص386، شماره7 و ص405، شماره3؛ الإستبصار، 3/224؛ تهذیب، 7/261؛ اختیار معرفة الرجال، 2/687، شماره729 و ص795، شماره976 و ص796، شماره978 و ص823، شماره1033؛ مصنفات شیخ مفید جوابات اهل موصل، 9/20؛ مجمع الرجال، 5/229 و3/74.
2) وسائل الشیعة، 20/274، شماره840.
3) وسائل الشیعة، 20/212، شماره558.
4) تهذیب الاحکام، 8/106، شماره357.
5) ر.ک: تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/42-43.
6) معجم رجال الحدیث، 3/89.
7) من لا یحضره الفقیه، 3/305، شماره1463.
8) ر.ک: من لا یحضره الفقیه، مشیخة، 4/11-12.
9) معجم رجال الحدیث، 9/315.
10) مسالک الأفهام، 8/416.
سعد الاشعری عن ابی الحسن الرضا علیهالسلام قال»(1).
1- محمد بن یحیی: محمّد بن یحیی (ابو جعفر) عطار قمی، ثقه است.
2- احمد بن محمد: با ملاحظه روات پیش و پس از او در سلسله سند، مردد است
بین احمد بن محمد بن خالد و احمد بن محمّد بن عیسی اشعری قمی (ابو جعفر) که هر دو افرادی ثقه هستند(2)گرچه بعید نیست مراد احمد بن محمد بن خالد باشد.
3- محمد بن خالد: محمّد بن خالد بن عبدالرّحمن بن محمّد بن علیّ برقی (ابو
عبداللّه) از اصحاب حضرت رضا علیهالسلام و فردی ثقه و قابل اعتماد است(3)و تضعیف نجاشی و ابن غضائری(4)، بر فرض تمامیت، راجع به حدیث اوست و نه خودش(5).
4- سعد بن سعد الاشعری: سعد بن سعد بن الاحوص بن مالک اشعری قمی، از
اصحاب حضرت رضا و جواد علیهماالسلام بوده، فردی ثقه است(6).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی هم این روایت را از کلینی با همین سند نقل کرده است(7).
سند صدوق: صدوق این روایت را از سعد بن سعد از حضرت رضا علیهالسلامنقل میکند(8)، بدون آنکه در مشیخه طریق خود را به او ذکر کند.
صرف نظر از روایت صدوق، روایت کلینی و شیخ از نظر سندی معتبر و قابل عمل
است.
4- روایت حلبی
سند شیخ طوسی: «احمد بن محمّد بن عیسی عن ابن ابی عمیر عن ابی المعزا عن
1) الکافی، 6/41، شماره8.
2) وسائل الشیعة، 20/131، شماره95.
3) رجال شیخ طوسی، ص386، شماره4؛ رجال علامه حلی، ص139، شماره14.
4) رجال نجاشی، ص335، شماره898؛ مجمع الرجال، 5/205.
5) وسائل الشیعة، 20/327؛ معجم رجال الحدیث، 16/66-67.
6) وسائل الشیعة، 20/204، شماره520.
7) الکافی، 6/41، شماره8؛ تهذیب الاحکام، 8/107، شماره363.
8) من لا یحضره الفقیه، 3/475، شماره4662.
الحلبی، قال: قال ابو عبد الله علیهالسلام»(1).
1- احمد بن محمد بن عیسی: ثقه است.
2- ابن ابی عمیر: ثقه است.
3- ابی المعزا (المغرا): حمید بن مثنی عجلی صیرفی، دارای کتاب و از روات کوفی و فردی ثقه است(2).
4- حلبی: حلبی عنوانی است که بر افراد زیادی اطلاق میشود که همه آنها ثقه و قابل اعتماد هستند، اما در بیشتر موارد منظور از آن محمد بن علی بن ابی شعبه است(3).
همچنان که گذشت، طریق شیخ طوسی به احمد بن محمدبن عیسی نیز صحیح است(4).
بنابر این، روایت حلبی به نقل شیخ طوسی از نظر سندی معتبر است.
5- روایت حلبی
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن الحلبی عن ابی عبد الله علیهالسلام»(5).
1- علی بن ابراهیم: علی بن ابراهیم بن هاشم قمی، دارای تألیفات زیادی است و در
متون رجالی با الفاظی چون «ثقة فی الحدیث»، «معتمد» و «ثبت» ستوده شده است(6).
2- ابیه: ابراهیم بن هاشم قمی (ابو اسحاق)، اولین کسی است که در شهر قم به نشر احادیث ائمه علیهمالسلام پرداخته و بهترین شاهد بر وثاقت او، قرار گرفتن در سلسله اسناد کتاب تفسیر قمی است(7).
3- ابن ابی عمیر: ثقه است.
4- حماد: حماد بن عثمان فزاری، از امام صادق، کاظم و رضا علیهمالسلام حدیث نقل کرده
و
فردی ثقه و از اصحاب اجماع است(1).
5- حلبی: ثقه است.
سند صدوق: صدوق این حدیث را بدون سند، اما با لفظ «قال» از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل کردهاست(2)که اعتبار آن مبتنی بر این بحث است که آیا مرسلات صدوق که با لفظ «قال» نقل شده با سایر مرسلات در عدم حجیت تفاوتی دارد یا نه؟
به نظر ما، نقل بدون سند یک روایت ولی قطعی آن از سوی صدوق و تفاوت گذاشتن میان مرسلاتی که با لفظ «قال» و بدون آن از سوی وی نقل شده، از جمله ادعاهای بیمعنایی است که هیچ شاهدی بر صحت آن وجود نداشته، لازمه آن برتری مرسلات با لفظ «قال» بر مسندات صدوق است، افزون بر اینکه نقل حدیث با بیان سندِ آن از سوی بزرگانی چون کلینی و شیخ طوسی و حتی خود صدوق، به معنای تردید آنها در نسبت حدیث به معصوم علیهالسلام نیست.
بنابر این، روایت حلبی به نقل کلینی معتبر است.
6- روایت فضل بن عبد الملک
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن علی بن الحکم عن ابان بن عثمان عن الفضل بن عبد الملک عن ابی عبد الله علیهالسلام»(3).
1- محمد بن یحیی: ثقه است.
2- احمد بن محمد: احمد بن محمد بن خالد برقی و احمد بن محمد بن عیسی هر
دو از علی بن حکم روایت کرده، ثقه هستند.
3- علی بن الحکم: علی بن حکم کوفی، فردی ثقه و والا مقام است(4).
4- ابان بن عثمان: ابان بن عثمان احمر بجلی، از جمله اصحاب اجماع و بزرگان روات شیعه است(5).
5- فضل بن عبد الملک: فضل بن عبد الملک، بقباق (ابو العباس) از جمله بزرگان روات امام صادق علیهالسلام و فردی ثقه است(1).
بنابر این، روایت فضل بن عبد الملک از نظر سندی معتبر است.
7- روایت دعائم الاسلام
این روایت را قاضی نعمان بدون سند از امیر المؤمنین علیهالسلام نقل میکند(2).
صرف نظر از اختلافی که در مذهب قاضی نعمان وجود دارد(3)، به نظر میرسد کتاب دعائم الاسلام به منزله قانون رسمی دولت فاطمی باشد(4).
و بر فرض که تشیع او را هم بپذیریم(5)و حتی بتوانیم دوازده امامی بودن او را با همه نقض و ابرام هایی که دارد بپذیریم(6)، گواهی قاضی نعمان مبنی بر صحت روایاتی که در این کتاب نقل میکند(7)برای اعتبار روایاتش کافی نیست، زیرا شهادت وی ناظر به صحت و اعتبار مضمون روایات است و نه سند آنها.
با این وجود، بدون شک قاضی نعمان روایات خود را از منابعی چون جعفریات و مانند آن جمع آوری کرده است، چرا که در بیشتر موارد با احادیث موجود در منابع روایی مطابقت داشته(8)، میتوان ادعا کرد که روایات شیعه را از راهی غیر متعارف نقل
1) وسائل الشیعة، 20/293، شماره908.
2) دعائم الاسلام، 2/241، شماره903؛ مستدرک الوسائل، 14/368، شماره16978.
3) ریاض العلماء، 5/275 و278؛ وفیات الاعیان، 2/166 و5/48؛ معالم العلماء، ص126، شماره853؛ جامع الرّواة، 2/295؛ نقد الرّجال، ص362؛ روضات الجنّات فی احوال العلماء و السّادات، 8/148؛ امل الآمل، 2/335؛ تهذیب سیر اعلام النبلاء، 2/161؛ الفوائد الرجالیة، 5/4؛ تکملة الرّجال، 2/566؛ مستدرک الوسائل، 3/314؛ سیستانی، قاعدة لاضرر، ص64؛ اعلام الاسماعیلیة، ص589؛ تاریخ الخلفاء الفاطمیّین، ص556 و569.
4) تاریخ الخلفاء الفاطمیّین، ص559-562؛ دعائم الاسلام، مقدّمة، 1/9 و12؛ اعلام الاسماعیلیة، ص591 و594؛ تکملة الرّجال، 2/565-566.
5) ر.ک: امل الآمل، 2/335.
6) عیون الأخبار و فنون الآثار، ص334؛ اعلام الاسماعیلیّة، ص594؛ کلیات فی علم الرجال، ص414؛ فِرَق الشّیعة، ص89؛ الفَرق بین الفِرَق، ص63؛ افاضة القدیر فی احکام العصیر، ص30؛ معجم رجال الحدیث، 19/169.
7) دعائم الإسلام، 1/2-1.
8) مستدرک الوسائل، 3/317.
کرده است(1).
به هر حال، از روایات کتاب دعائم الاسلام نمیتوان بیش از حد تأیید استفاده کرد.
8- روایت حماد بن عثمان
سند کلینی: «عدة من اصحابنا عن سهل بن زیاد عن احمد بن محمد بن ابی نصر عن حماد بن عثمان قال: سمعت ابا عبد الله علیهالسلام یقول»(2).
1- سهل بن زیاد: سهل بن زیاد آدمی رازی همچنان که محقق طوسی بیان کرده است(3)، فردی موثق و روایات او معتبر است.
مهمترین ملاک تضعیف وی از سوی نجاشی، نسبت غلو و کذب به او بوده، سایر اتهامات نیز ناشی از همین دو امر است؛ بلکه به نظر میرسد تنها دلیل تضعیف سهل بن زیاد، نسبت غلو به او بوده، انتساب کذب به وی هم متأثر از آن است، زیرا از نظر برخی
از متقدّمان غلو و کذب ملازم یکدیگرند(4).
اما به نظر ما، غلو به معنای مصطلح خود، یعنی کفر و اعتقاد به الوهیت امیرالمؤمنین یا یکی دیگر از ائمه علیهمالسلام، در حق سهل بن زیاد صادق نیست، زیرا وی کتابی در توحید و علاوه بر آن، مکاتبهای با حضرت عسکری علیهالسلام دارد که به روشنی دلالت بر صحت اعتقاداتش دارد(5).
افزون بر این، سهل روایاتی را بی واسطه یا با واسطه از خاندان عصمت علیهمالسلام نقل کرده است که بیانگر سلامت فکر او در مسأله توحید و امامت است(6).
2- احمد بن محمد بن ابی نصر: احمد بن ابی نصر بزنطی کوفی، از یاران حضرت رضا علیهالسلام بوده و نزد ایشان از جایگاه و منزلتی والا برخوردار بوده است(7).
3- حماد بن عثمان: ثقه است.
بنابر این، روایت حماد بن عثمان از نظر سندی معتبر است.
9- روایت زراره
سند شیخ طوسی: «فأما ما رواه الحسن بن سماعة عن الحسن بن حذیفة بن منصور عن عبید بن زرارة عن زرارة عن ابی عبد الله علیهالسلام»(1).
1- حسن بن سماعة: در متون رجالی دو عنوان وجود دارد: حسن بن سماعه بن مهران و حسن بن محمد بن سماعه که کشّی مدعی است این دو عنوان نام دو نفر است(2)اما تحقیقات بعدی (اتحاد راوی، طبقه، مذهب)، همچنین دقت در عبارت خود کشّی نشان میدهد که این دو عنوان نام یک نفر است(3)بنابر این، مجالی برای توقف در این مسأله نیست(4).
و بر فرض که این دو عنوان را نام دو نفر بدانیم، قراین نشان میدهد که هر کجا عنوان «حسن بن سماعه» در سند روایتی باشد، مراد «حسن بن محمد بن سماعه» است(5).
به هر حال، حسن بن محمد بن سماعه، ابو محمد کندی صیرفی، از بزرگان فرقه واقفیه، دارای احادیث فراوان، فردی فقیه و قابل اعتماد است، هرچند که نسبت به مذهب خود تعصب فراوانی داشته است(6).
2- حسن بن حذیفة: حسن بن حذیفة بن منصور کوفی را نجاشی ضعیف دانسته، علامه حلی و ابن داود نیز به پیروی از وی، او را ضعیف شمردهاند(7).
بعید نیست که این تضعیف ناشی از روایتی باشد که وی درباره کرامت سلمان فارسی(8)نقل کرده است(9).
1) تهذیب الاحکام، 7/317، شماره1310.
2) اختیار معرفة الرجال، 2/768-769، شماره894.
3) نقد الرجال، 2/28، شماره1283 و2/61-62، شماره1369؛ جامع الرواة، 1/203؛ معجم رجال الحدیث، 5/344.
4) ر.ک: طرائف المقال، 1/232، شماره1438.
5) ر.ک: معجم رجال الحدیث، 5/345.
6) رجال نجاشی، ص40-41، شماره84.
7) خلاصة الاقوال، ص337، شماره15؛ رجال ابن داود، ص237، شماره17.
8) طوسی، الامالی، ص128، شماره202/15: «الحسن بن حذیفة عن ابی عبد الله جعفر بن محمد علیهمالسلام، قال: «مرض رجل من اصحاب سلمان رحمهالله، فافتقده فقال: أین صاحبکم؟ فقالوا: مریض، قال: امشوا بنا نعوده، فقاموا معه، فلمّا دخلوا علی الرجل إذا هو یجود بنفسه، فقال سلمان: یا ملک الموت، ارفق بولیّ اللّه؛ قال ملک الموت - بکلام یسمعه من حضر -: یا ابا عبد الله، انی ارفق بالمؤمنین، و لو ظهرت لأحد لظهرت لک».
9) ر.ک: تهذیب المقال، 5/347.
صرف نظر از اینکه دلیل تضعیف حسن بن حذیفه چیست، در متون رجالی متأخر برای تأیید وی به دو مطلب استناد شده است:
اول، حسن بن حذیفه از جمله مشایخ ثقات به شمار میآید، زیرا جعفر بن سماعه از گروهی از ثقات اصحاب ائمه علیهمالسلام روایت نقل میکند که حسن بن حذیفه نیز از جمله آنان است(1).
دوم، حسن بن حذیفه در کتاب روزه روایتی را نقل کرده مبنی بر اینکه ماه رمضان کمتر از سی روز نمیشود(2). شیخ طوسی در نقد این حدیث مطالبی را بیان میکند ولی درباره حسن و پدرش هیچ سخنی به میان نمیآورد و از این معلوم میشود که از نظر وی خدشهای در آنها وجود ندارد(3).
نقد: به نظر نمیرسد این دو مطلب بتواند وثاقت حسن بن حذیفه را اثبات کند، زیرا:
اولاً، اگر نقل یکی از ثقات را از یک راوی دلیل بر توثیق وی بدانیم، اصلی کلی خواهد بود که میبایست نسبت به تمامی روات آن را مراعات کنیم، با اینکه کسی پایبند به آن نیست.
ثانیا، ایرادات شیخ طوسی در مورد روایتی که حسن بن حذیفه در مسأله روزه نقل میکند، ناظر به محتوای آن است و نه سند آن و به همین جهت عدم بیان آن نمیتواند دلیلی بر تأیید روات آن از جمله حسن بن حذیفه باشد.
3- عبید بن زرارة: عبید بن زرارة بن اعین شیبانی، از امام صادق علیهالسلام روایت کرده،
تردیدی در وثاقت او نیست(4).
4- زرارة: زرارة بن اعین بن سنسن، از بزرگان علمای شیعه بوده، احادیث فراوانی در
منزلت و بزرگی وی نقل شده است(1).
طریق شیخ طوسی به حسن بن سماعه(2)، صحیح است(3).
سند صدوق: «و روی عبید بن زرارة عن زرارة عن ابی عبد الله علیهالسلام»(4).
طریق صدوق به عبید بن زرارة(5)صحیح است، زیرا حکم بن مسکین واقع در آن، گرچه توثیق نشده، ولی بزرگانی از اصحاب ائمه علیهمالسلام چون محمد بن ابی عمیر، بزنطی، الحسین بن محبوب، معاویة بن حکیم، محمد بن الحسین ابی الخطاب از او روایت کرده اند(6)پس نمیتوان عدم توثیق حکم بن مسکین را دلیلی بر ضعف طریق صدوق دانست(7).
بنابر این، هرچند روایت زراره به نقل شیخ طوسی به واسطه وقوع حسن بن حذیفه در آن، نمیتواند معتبر باشد؛ اما همین روایت به نقل صدوق صحیح و معتبر است.
10- روایت علاء بن رزین
سند شیخ طوسی: «العلاء بن رزین عن ابی عبد الله علیهالسلام»(8).
علاء بن رزین: علاء بن رزین قلا، فردی بلند مرتبه، قابل اعتماد و برجسته در میان اصحاب امام صادق علیهالسلام است(9).
طریق شیخ طوسی به علاء بن رزین، صحیح است(10).
سند صدوق: صدوق نیز این روایت را از علاء بن رزین از امام صادق علیهالسلام نقل میکند(11)و هریک از چهار طریق وی به علاء(12)هم صحیح است(13).
بنابر این، روایت علا به نقل شیخ طوسی و صدوق معتبر است.
1) وسائل الشیعة، 20/196، شماره489.
2) تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/75.
3) معجم رجال الحدیث، 6/128.
4) من لا یحضره الفقیه، 3/477، شماره4674.
5) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/31-32.
6) تهذیب المقال، 5/177.
7) معجم رجال الحدیث، 12/54.
8) تهذیب الاحکام، 7/318، شماره1315.
9) وسائل الشیعة، 20/254، شماره751.
10) معجم رجال الحدیث، 12/185.
11) فقیه، 3/477، شماره4673.
12) فقیه، مشیخه، 4/57-58.
13) معجم رجال الحدیث، 12/185.
11- روایت جعفریات
کتاب جعفریات را به این جهت به این نام نامیدهاند که روایتهای آن از امام جعفر بن محمد صادق علیهالسلام است؛ همچنان که آن را اشعثیات نامیدهاند، چرا که راوی آن محمد بن محمد اشعث است.
گرچه محدث نوری این کتاب را از کتابهای معتبری دانسته که به دست او رسیده(1)، ولی مرحوم نجفی در صحت کتاب و روایات آن تردید کرده است(2).
به هر حال، در بررسی اعتبار کتاب جعفریات ملاحظه چند مطلب ضروری است:
اول، طریق به کتاب: صرف نظر از برخی طریقهای خاص، پنج طریق عام به این کتاب وجود دارد که دربرگیرنده تمامی روایات آن است: 1- طریق نجاشی و شیخ طوسی 2- طریق ابی محمد هارون بن موسی تلعکبری 3- طریقی که در اجازه علامه حلی به بنیزهره وجود دارد 4- طریق محدث نوری 5- طریق مرحوم مجلسی، که از این میان دست کم، دو طریق اول و دوم صحیح و معتبر است(3)
الرجالیة، 2/117-118، حاشیه.
.دوم، سند روایاتِ کتاب: در سلسله سند روایات این کتاب تا معصوم علیهالسلام سه نفر قرار
دارند:
1- محمد بن محمد اشعث: محمد بن محمد الاشعث ابو علی کوفی، ثقه است(4).
2- موسی بن اسماعیل: موسی بن اسماعیل بن موسی بن جعفر علیهالسلام دارای سه کتاب
(جوامع التفسیر، الوضوء، الصلاة) است(5).
موسی بن اسماعیل در متون رجالی توثیق نشده است، اما به نظر ما فردی ثقه و روایات او قابل عمل است، زیرا افزون بر اینکه وی از جمله روات دو کتاب کامل الزیارات و مزار مشهدی است و توثیق عام آنها او را نیز در بر میگیرد(6)، از جمله مشایخ
اجازه و علماء امامیه است که سه تن از بزرگان اصحاب چون محمد بن یحیی، محمد بن اشعث و ابراهیم بن هاشم از وی روایت کردهاند(1).
3- اسماعیل بن موسی: اسماعیل بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین علیهمالسلام، در مصر متولد شده است(2)گرچه در کتب رجالی به وثاقت او تصریح نشده است، ولی بدون تردید وی فردی ثقه و والا مقام بوده است(3).
برای اثبات وثاقت اسماعیل بن موسی به چند مطلب میتوان اشاره کرد(4):
اول، در سال 210 هجری به فرمان جواد الائمه علیهالسلام بر پیکر عالم برجسته صفوان بن یحیی نماز خوانده است(5).
لازم به یادآوری است در سند روایت کشّی، فردی به نام جعفر بن محمد بن اسماعیل قرار دارد که مورد ستایش یا نکوهش قرار نگرفته است(6)و به همین جهت مجهول به حساب آمده(7)، روایاتش پذیرفته نشده است(8).
علامه خویی ضمن اشاره به همین مطلب، بر این باورند روایت کشّی که حاکی از خواندن نماز توسط اسماعیل بر پیکر صفوان بن یحیی به فرمان حضرت جواد علیهالسلام است حجیت نداشته، نمیتوان از آن وثاقت اسماعیل را اثبات کرد(9).
در برابر، مرحوم استاد ما مدعیاند گرچه توثیق خاصی در باره جعفر بن محمد بن
اسماعیل وجود ندارد، ولی ایوب بن نوح از او روایت کرده است، کسی که وکیل امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام و امین آنهاست(10)و این خود حکایت از وثاقت جعفر بن محمد بن اسماعیل دارد.
1) راوندی، نوادر، ص59-60.
2) رجال نجاشی، ص26، شماره48.
3) مشایخ الثقات، ص127.
4) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: الفوائد الرجالیة، 2/120؛ طرائف المقال، 1/284، شماره1935؛ تهذیب المقال، 2/392؛ اصول علم الرجال، ص324.
5) اختیار معرفة الرجال، 2/792، شماره961.
6) التحریر الطاووسی، ص303.
7) نقد الرجال، 1/215، شماره490 .
8) طرائف المقال، 1/288، شماره1982.
9) معجم رجال الحدیث، 4/101.
10) تهذیب المقال، 1/459.
دوم، امام موسی بن جعفر علیهالسلام در وصیت خود پس از علی، ابراهیم و قاسم، او را مقدّم بر سایر برادرانش قرار داده، متولی موقوفات خود میکند(1).
علامه خویی مدعی است که این مطلب نمیتواند وثاقت جعفر بن محمد را اثبات کند، بلکه تنها بر این نکته اشاره دارد که وی فرد خیانت کاری نبوده، صلاحیت اداره موقوفات را دارد(2).
اما به نظر نمیرسد این ایراد وارد باشد، زیرا اعتبار توثیق عملی، کمتر از توثیق گفتاری نبوده، میان آنها تلازمی عادی و عرفی وجود دارد.
سوم، شیخ مفید در وصف فرزندان امام موسی بن جعفر علیهالسلام مینویسد: «و لکل واحد
من اولاد ابی الحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام فضل و منقبة مشهورة و کان الرضا المقدّم علیهم فی الفضل حسب ما ذکرناه»(3).
چهارم، از اصحاب پدرش امام موسی بن جعفر علیهالسلام بوده، و از ایشان روایت میکند که نتیجه آن تألیف چندین کتاب است، چون کتاب طهارت، صلاة، زکات، صوم، حج، جنائز، طلاق، نکاح، حدود، دعاء، سنن و آداب، رؤیا(4).
پنجم، ملازم و همراه امام کاظم علیهالسلام در سفر عمره بوده است(5).
ششم، از جمله روات کتاب مزار کبیر است(6)که مؤلف آن (شیخ محمد مشهدی) شهادت به وثاقت تمامی روات آن داده است(7).
هفتم، از جمله روات کتاب کامل الزیارت است که ابن قولویه شهادت بر توثیق آنها داده است(8).
هشتم، عالم بزرگوار ابن طاووس در توصیف روایات کتاب جعفریات و سند آنها
1) الکافی، 7/53-54، شماره8؛ عیون اخبار الرضا علیهالسلام، 2/44-45، شماره2.
2) معجم رجال الحدیث، 1/275 و4/101-102.
3) ارشاد، 2/246.
4) رجال نجاشی، ص26، شماره48.
5) اختیار معرفة الرجال، 2/736، شماره823؛ الصراط المستقیم، 2/193، شماره28.
6) مزار، 4/33، شماره6.
7) اصول علم الرجال، ص209، شماره65.
8) کامل الزیارات، ص46، شماره22؛ معجم الثقات، ص212، شماره25.
مینویسد: «رأیت و رویت فی کتاب الجعفریات و هی الف حدیث باسناد واحد عظیم الشأن الی مولانا موسی بن جعفر علیهماالسلام عن مولانا جعفر بن محمد عن مولانا محمد بن علی عن مولانا علی بن الحسین عن مولانا الحسین عن مولانا علی بن ابی طالب صلوات الله علیهم اجمعین»(1).
به هر حال، گرچه این مطالب از یک درجه از اهمیت و دلالت برخوردار نیستند، ولی از مجموع آنها میتوان وثاقت و جلالت وی را به دست آورد.
سوم، مضمون کتاب: از جمله مطالب قابل بحث درباره کتاب جعفریات آن است که آیا تمامی آنچه امروز در دسترس ما قرار گرفته و توسط محدث نوری نقل شده، همان کتاب جعفریات محل بحث است یا نه؟
از بررسی متن موجود جعفریات با آنچه در کتابهای فقهی و روایی از این کتاب نقل شده است، اطمینان قوی حاصل میشود که متن موجود همان کتاب جعفریات است که پیش از این درباره آن سخن گفتیم.
بنابر این، روایات کتاب جعفریات از نظر سندی معتبر است، ولی این بدان معنا نیست که بتوان به همه روایات آن عمل کرد، زیرا در صورت تعارض با سایر روایات میباید به قواعد باب تعارض رجوع کرد.
12- روایت منقری
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن ابیه و علی بن محمد القاسانی عن القاسم بن محمدالجوهری عن سلیمان بن داود المنقری، قال»(2).
1- علی بن ابراهیم: علی بن ابراهیم بن هاشم قمی، ثقه است(3).
2- ابیه (ابراهیم بن هاشم): ابراهیم بن هاشم قمی، ثقه است(4).
3- علی بن محمد قاسانی: علی بن محمد قاسانی را شیخ طوسی تضعیف کرده
است(1)، اما اگر وی متحد با علی بن محمد بن شیرة قاشانی باشد که به نظر نیز چنین میرسد، فردی قابل اعتماد خواهد بود، زیرا شیخ طوسی او را توثیق کرده و نجاشی نیز او را فردی فقیه، فاضل توصیف کرده است(2).
البته روشن است که چون ابراهیم بن هاشم و علی بن محمد قاسانی هر دو در یک طبقه قرار دارند، ضعیف بودن قاسانی ضرری به صحت روایت نمیزند.
4- قاسم بن محمد جوهری: در منابع رجالی، تنها ابن داود در رجال خود قاسم بن محمد را توثیق کرده است(3).
گرچه در متون متأخر، توثیق ابن داود مورد خدشه قرار گرفته است(4)، ولی صرف نظر
از آن، وی از مشایخ ابن ابی عمیر و صفوان بن یحیی بوده، ابن قولویه نیز در کامل الزیارات از او روایت کرده است(5)بنابر این، ضعیف شمردن وی درست به نظر نمیرسد(6).
5- سلیمان بن داود منقری: سلیمان بن داود منقری ابو ایوب شاذکونی، ثقه است، زیرا افزون بر توثیق نجاشی(7)، از جمله روات کتاب نوادر الحکمه است که مورد استثناء ابن ولید قرار نگرفته، همچنین در سلسله سند روایات کتاب تفسیر علی بن ابراهیم قمی قرار دارد(8)و تضعیف ابن غضائری، علامه حلی و مرحوم مجلسی آسیبی به وثاقت وی
نمیزند(9).
سند شیخ طوسی: محقق طوسی نیز این روایت را با همین سند از کلینی نقل کرده
است(10).
1) رجال طوسی، ص388، شماره5712؛ طرائف المقال، 2/191، شماره363.
2) رجال نجاشی، ص255، شماره669.
3) رجال ابن داود، ص154، شماره1219.
4) نقد الرجال، ص47؛ معجم رجال الحدیث، 15/56-57.
5) کامل الزیارات، ص78، شماره179.
6) اصحاب الامام الصادق علیهالسلام، ص593، شماره2638.
7) رجال نجاشی، ص184، شماره488.
8) ر.ک: اصول علم الرجال، ص140 و169.
9) ر.ک: معجم رجال الحدیث، 9/269.
10) تهذیب الاحکام، 8/107، شماره362.
سند صدوق: «روی سلیمان بن داود المنقری عن عبد العزیز بن محمد قال»(1).
1- سلیمان بن داود منقری: موثق است.
2- عبد العزیز بن محمد: به قرینه سایر روایات(2)، مراد عبد العزیز بن محمد دراوندی (دراوردی) است و آن گونه که شیخ طوسی بیان کرده، وی در سال 186 هجری از دنیا رفته است(3).
گرچه درباره وی هیچ توصیفی در متون رجالی وجود ندارد، اما او از جمله روات کتاب نوادر الحکمة است(4).
طریق صدوق به سلیمان بن داود(5)با توجه به اختلافی که در مورد قاسم بن محمد اصبهانی (جوهری) وجود دارد، صحیح.
لازم به یادآوری است، علامه حلی روایت منقری را در کتاب تذکرة الفقهاء از حضرت رضا علیهالسلام نقل کرده است(6)که درست نخواهد بود.
نتیجه اینکه روایت منقری از نظر سند معتبر است و نیازی به ادعای جبران ضعف آن به عمل فقها - آن گونه که برخی مدعی اند(7)- نیست.
13- روایت عبد الوهاب بن الصباح
پیش از این در شماره1 سند این روایت بررسی شد.
14- روایت سماعه
پیش از این در شماره2 سند این روایت بررسی شد.
15- روایت ابن ابی یعفور
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی این روایت را با سه سند و با اندکی تفاوت در متن، نقل میکند:
سند اول: عنه (علی بن الحسن بن فضال) عن السندی عن ابن ابی عمیر عن اسحاق بن عمار عن ابن ابی یعفور عن ابی عبد الله علیهالسلام»(1).
1- علی بن حسن بن فضال: علی بن حسن بن علی بن فضال، ابو الحسن کوفی، از بزرگان اصحاب ائمه علیهمالسلام است که بهرغم وابستگی به فرقه فطحیه، بدون شک ثقه و احادیثش معتبر است(2).
2- سندی: این عنوان مردد بین چند نفر است که تمییز آن قرینه به راوی و مروی از اوست.
سندی بن ربیع از ابن ابی عمیر روایت کرده و علی بن الحسن بن فضال نیز از او روایت میکند؛ اما سندی بن محمد بزاز اگرچه علی بن الحسن بن فضال از او روایت میکند، ولی وی از ابن ابی عمیر روایتی ندارد.
بنابر این، بعید نیست که «سندی» واقع در این حدیث، همان سندی بن الربیع باشد؛ شاهد بر این مدعا، روایتی است که محقق طوسی در باب «من اوصی بجزء من ماله» کتاب استبصار به این سند نقل میکند: «علی بن الحسن بن فضال عن السندی بن الربیع عن محمد بن ابی عمیر ...»(3)سندی بن الربیع در کتب رجالی توثیق نشده است، بلکه ابن داود او را مهمل دانسته است(4).
البته یادآوری این نکته نیز ضروری است که سندی بن ربیع از جمله روات کتاب نوادر الحکمة است(5).
3- ابن ابی عمیر: ثقه است.
4- اسحاق بن عمار: اسحاق بن عمار از اصحاب امام کاظم علیهالسلام و از پیروان فرقه فطحیه است. وی فردی ثقه و دارای کتابی قابل اعتماد است(6).
5- ابن ابی یعفور: عبد الله بن ابی یعفور، ثقه و از بزرگان اصحاب امام صادق علیهالسلام
است(1).
طریق شیخ طوسی به حسن بن علی بن فضال(2)صحیح است(3).
سند دوم: «عنه (الحسین بن سعید) عن عبد الله بن ابی خلف عن بعض اصحابنا عن اسحاق بن عمار عن ابی عبد الله علیهالسلام»(4).
هرچند طریق شیخ طوسی به حسین بن سعید صحیح است(5)، ولی این روایت به واسطه ارسال و مجهول بودن عبد الله بن ابی خلف(6)از نظر سندی فاقد اعتبار است.
سند سوم: «محمد بن احمد بن یحیی عن محمد بن عیسی عن ابن ابی عمیر عن بعض اصحابنا عن عبد الله بن ابی یعفور، قال»(7).
1- محمد بن احمد بن یحیی: محمد بن احمد بن یحیی بن عمران اشعری قمی، بزرگوار و ثقه است، و اگر تردیدی باشد در برخی از افرادی است که او از آنها روایت کرده است(8).
2- محمد بن عیسی: محمد بن عیسی بن عبید بن یقطین ابو جعفر عبیدی، ثقه و احادیث فراوانی را نقل کرده است(9).
3- ابن ابی عمیر: ثقه است.
4- بعض اصحابنا:
5- عبد الله بن ابی یعفور: ثقه است.
طریق شیخ طوسی به محمد بن احمد بن یحیی(10)صحیح است(11).
این روایت بهرغم ارسال، از نظر سندی قابل اعتماد است، زیرا مرسلات ابن ابی عمیر همچون مسانید او معتبر است.
1) وسائل الشیعة، 20/232، شماره663.
2) تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/55-56.
3) معجم رجال الحدیث، 6/54.
4) تهذیب الاحکام، 8/106، شماره359.
5) معجم رجال الحدیث، 6/267.
6) رجال نجاشی، ص177.
7) تهذیب الاحکام، 7/447، شماره1792.
8) وسائل الشیعة، 20/315، شماره982.
9) وسائل الشیعة، 20/338، شماره1097؛ معجم رجال الحدیث، 17/110-120.
10) تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/73-74.
11) معجم رجال الحدیث، 15/49.
سند کلینی: «علی عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن بعض اصحابنا عن ابن ابی یعفور عن ابی عبد الله علیهالسلام»(1).
پیش از این درباره درستی این سند توضیح دادیم.
سند صدوق: صدوق این حدیث را بدون سند و تنها به عنوان قضاوت حضرت امیر علیهالسلام، نقل کرده است(2).
بنابر این، روایت ابن ابی یعفور به نقل شیخ طوسی و کلینی از نظر سندی معتبر است.
16- روایت ابن ابی عمیر
سند شیخ طوسی: «علی بن الحسن بن فضال عن یعقوب بن یزید عن محمد بن ابی عمیر عن بعض اصحابنا عن ابی عبد الله علیهالسلام»(3).
1- علی بن حسن بن فضال: ثقه است.
2- یعقوب بن یزید: یعقوب بن یزید بن حماد انباری، ابو یوسف کاتب، قابل اعتماد و بسیار راستگو است(4).
3- محمد بن ابی عمیر: ثقه است.
4- عن بعض اصحابنا:
همچنان که گذشت، روایت ابن ابی عمیر هرچند مرسل است، ولی از نظر سندی معتبر است، زیرا مرسلات ابن ابی عمیر ثقه که جز از ثقات روایت نمیکند، معتبر است.
17- روایت داود بن حصین
سند کلینی: «ابو علی الاشعری عن الحسن بن علی عن العباس بن عامر عن داود بن الحصین عن ابی عبد الله علیهالسلام»(5).
1- ابو علی اشعری: احمد بن ادریس بن احمد، ابو علی اشعری قمی، از اصحاب امام عسکری علیهالسلام و فقهای بزرگ شیعه، شیخ کلینی بوده و از جایگاه ممتازی برخوردار
است(1).
2- حسن بن علی: مراد از این عنوان به قرینه راوی و مروی عنه، همچنین نقل وافی، حسن بن علی کوفی(2)(حسن بن علی بن عبد الله بن مغیره بجلی)(3)است که بسیار موثق و قابل اعتماد است(4).
3- عباس بن عامر: عباس بن عامر بن رباح، ابو الفضل ثقفی قصبانی، از راویانی است که احادیث فراوانی را نقل کرده، بسیار راستگو و ثقه است(5).
4- داود بن حصین: داود بن حصین اسدی، از اصحاب امام صادق و کاظم علیهماالسلام بوده، نجاشی او را توثیق کرده است و ادعای علامه حلّی مبنی بر اینکه وی از پیروان فرقه واقفیه است، بر فرض صحت، آسیبی به ثقه بودن اونمی زند، چرا که توثیق قولی با فساد در عقیده قابل جمع است؛ بنابراین وی ثقه است(6).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی این روایت را از کلینی و با همین سند نقل کرده است(7).
سند صدوق: «عباس بن عامر القصبانی عن داود بن الحصین»(8).
صدوق دو طریق به عباس بن عامر دارد(9)که در آنها علی بن الحسن و جعفر بن علی قرار دارند و برخی به واسطه مجهول بودن آنها، این دو طریق را ضعیف شمردهاند(10).
ولی به نظر ما این اشکال وارد نیست، زیرا جعفر بن علی بن حسن کوفی از مشایخ صدوق بوده که از او با ترحّم و ترضّی (رحمه اللّه - رضی اللّه عنه) یاد میکند(11)و علی بن
1) وسائل الشیعة، 20/126، شماره64؛ معجم رجال الحدیث، 21/244-247.
2) الوافی، ابواب الولادات، ص209.
3) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: معجم رجال الحدیث، 5/40-42 و69-70.
4) وسائل الشیعة، 20/168، شماره317.
5) وسائل الشیعة، 20/223، شماره613.
6) وسائل الشیعة، 20/189، شماره455.
7) تهذیب الاحکام، 8/104، شماره352.
8) من لا یحضره الفقیه، 3/274، شماره1302.
9) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/107-108.
10) معجم رجال الحدیث، 9/228.
11) ر.ک: الخصال، ص40، شماره28 و ص98، شماره46 و ص112، شماره88؛ صدوق، الامالی، ص673، شماره908/10.
حسن کوفی (علی بن حسن بن علی بن عبد الله بن مغیرة) دارای کتاب است و بزرگانی چون محمد بن یحیی، احمد بن ادریس، ابو علی اشعری، صفار، سعد بن عبد الله از او روایت میکنند(1)و مرحوم بهبهانی نیز مدعی است از عبارت صدوق توثیق وی به دست میآید(2).
بنابر این، روایت داود بن حصین از نظر سندی معتبر است، هرچند از نظر متن میان آنچه شیخ طوسی و صدوق نقل کردهاند، اندکی تفاوت وجود دارد.
18- روایت کنانی
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن محمد بن اسماعیل عن محمد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی عن ابی عبد الله علیهالسلام»(3).
1- محمد بن یحیی: محمد بن یحیی ابوجعفر عطار قمی ثقه است.
2- احمد بن محمد: به قرینه سایر روایات مراد احمد بن محمد بن عیسی و ثقه
است.
3- محمد بن اسماعیل: محمد بن اسماعیل بن بزیع از صالحان شیعه، ثقه و کثیر
العمل است(4).
4- محمد بن فضیل: با توجه به روایت او از کنانی، مراد محمد بن فضیل بن کثیر ازدی صیرفی است.
شیخ طوسی از جمله اصحاب امام صادق علیهالسلام از محمد بن فضیل بن کثیر ازدی کوفی صیرفی نام میبرد؛ سپس در اصحاب امام کاظم علیهالسلام از محمد بن فضیل کوفی ازدی نام برده، او را ضعیف میداند؛ و سرانجام در اصحاب حضرت رضا علیهالسلام از محمد بن فضیل ازدی صیرفی نام برده، درباره وی مینویسد: «یرمی بالغلو»(5).
با دقت در این توصیفات چنین به دست میآید:
اولاً، این سه عنوان نام یک نفر است که محضر سه امام معصوم علیهالسلام را درک کرده
است(1).
ثانیا، تضعیف محمد بن فضیل ناشی از اتهام غلو است.
ثالثا، از نظر شیخ طوسی اتهام غلو محمد بن فضیل ثابت نشده، از این رو با صیغه مجهول از آن یاد میکند.
به نظر ما، غلو به معنایی که مستلزم انکار توحید و اعتقاد به الوهیت امیرالمؤمنین و
سایر ائمه علیهمالسلام باشد در حق وی قابل اثبات نیست؛ افزون بر اینکه شواهدی بر وثاقت او نیز وجود دارد، چون وقوع در سلسله روات کتابهای تفسیر قمی، نوادر الحکمة(2)و کامل الزیارات(3).
همچنین شیخ مفید از جمله «الاعلام الرؤسا المأخوذ عنهم الحلال و الحرام و الفتیا و الاحکام الذین لایطعن علیهم و لا طریق الی ذم واحد منهم و هم اصحاب الاصول المدونة و المصنفات المشهورة» از محمد بن فضیل صیرفی نام میبرد(4).
5- ابی الصباح الکنانی: ابراهیم بن نعیم عبدی ابوالصباح کنانی، ثقه و از بزرگان فضلاء و فقهاء عصر خود است(5).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی در دو کتاب تهذیب و استبصار این روایت را از کلینی و با همین سند نقل میکند(6).
19- روایت ابی العباس
سند کلینی: «الحسین بن محمد عن معلی بن محمد عن الحسن بن علی الوشاء عن ابان عن فضل ابی العباس، قال»(7).
1) معجم رجال الحدیث، 18/150-151.
2) اصول علم الرجال، ص145 و171.
3) ر.ک: کامل الزیارات، ص 224-225، شماره331 و ص293، شماره480 و ص354، شماره609 و ص546، شماره836 و ص495، شماره766.
4) رسالة الرد علی اصحاب العدد.
5) وسائل الشیعة، 20/124، شماره48.
6) تهذیب الاحکام، 8/134، شماره645؛ الإستبصار، 3/320، شماره1141.
7) الکافی، 6/44، شماره1.
1- حسین بن محمد: حسین بن محمد بن عمران بن ابی بکر اشعری قمی (حسین بن احمد بن عامر اشعری) از بزرگان مشایخ کلینی و ثقه است(1).
2- معلی بن محمد: معلی بن محمد بصری ابو الحسن، در کلام نجاشی و ابن غضائری به اضطراب در حدیث و مذهب، همچنین روایت از ضعفاء متهم شده است(2)این اتهام بر فرض صحت، آسیبی به وثاقت وی نمیزند(3)، به خصوص که از مشایخ اجازه بوده و کلینی احادیث زیادی از او نقل میکند؛ افزون بر این، روایاتی که دلالت بر اضطراب او در حدیث و مذهبش بکند، وجود ندارد(4)همچنان که از جمله ثقات علی بن ابراهیم در تفسیر نیز هست(5).
3- حسن بن علی وشاء: حسن بن علی بن زیاد وشاء، ابو محمد صیرفی، از بهترین یاران حضرت رضا علیهالسلام و از بزرگان شیعه است(6).
4- ابان: به قرینه سایر روایات، مراد: ابان بن عثمان احمر بجلی، از اصحاب اجماع و ثقه است(7).
5- فضل ابی العباس: فضل بن عبد الملک، ابو العباس بقباق، از روات امام صادق علیهالسلام بوده، ثقه و قابل اعتماد است(8).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی این روایت را در دو کتاب تهذیب و استبصار از کلینی با کمی اختلاف در متن نقل کرده، اما در استبصار عبارت «عن ابان» در سند آن وجود
ندارد(9).
بنابر این، روایت فضل بن ابی العباس از نظر سندی معتبر است.
1) وسائل الشیعة، 20/178، شماره386؛ معجم رجال الحدیث، 6/76.
2) رجال نجاشی، ص418، شماره1117؛ مجمع الرجال، 6/113.
3) معجم رجال الحدیث، 18/258.
4) الفوائد الرجالیة، 3/339.
5) ر.ک: اصول علم الرجال، ص171، شماره234.
6) وسائل الشیعة، 20/167، شماره315.
7) وسائل الشیعة، 20/117، شماره6.
8) وسائل الشیعة، 20/293، شماره908.
9) تهذیب الاحکام، 8/105، شماره353؛ الإستبصار، 3/320، شماره1140.
20- روایت حلبی
سند کلینی: «علی عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن الحلبی عن ابی عبدالله علیهالسلام»(1).
همچنان که پیش از این گذشت، روات این حدیث همگی ثقه هستند؛ بنابر این، روایت حلبی از نظر سندی معتبر است.
21- روایت کنانی
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن محمد بن اسماعیل و الحسین بن سعید جمیعا عن محمد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی عن ابی عبد الله علیهالسلام»(2).
این سند همان سند روایت ابو الصباح کنانی است که در شماره18 توضیح آن گذشت، با این تفاوت که در اینجا محمد بن اسماعیل و حسین بن سعید با هم از محمد بن فضیل روایت کردهاند.
لازم به یادآوری است، افزون بر این روایت، روایات دیگری نیز با مضمونی مشابه، از حضرت صادق علیهالسلام نقل شده که راوی بیشتر آنها ابی الصباح کنانی است.
عنه (الحسین بن السعید) عن محمد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی، قال: سألت ابا عبد الله علیهالسلام عن قول الله عزوجل «لاتضار والدة بولدها و لا مولود له بولده»، قال: «کانت المَراضع تدفع احدیهن الرجل إذا أراد الرجل الجماع، تقول: لا ادعک، إنی أخاف عن أحبل فاقتل ولدی هذا الذی ارضعه و کان الرجل تدعوه امرأته، فیقول: إنی أخاف أن أجامعک فاقتل ولدی، فیدعها و لا یجامعها فنهی الله عن ذلک أن یضارّ الرجل المرأة و المرأة الرجل»(3).
قوله «لا تضار والدة بولدها و لا مولود له بولده»، فإنّه حدثنی أبی عن محمد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی عن ابی عبد الله علیهالسلام قال: «لاینبغی للرجل أن یمتنع من جماع المرأة فیضار بها، إذا کان لها ولد مرضع و یقول لها: لا أقربک، فإنّی أخاف علیک الحبل، فتقتلین ولدی و کذا المرأة، لایحل لها أن تمتنع عن الرجل، فتقول: إنی أخاف أن أحبل فاقتل ولدی، فهذه المضارة فی الجماع علی الرجل
والمرأة»(1).
عن الحلبی، قال ابو عبد الله علیهالسلام: «لاتضار والدة بولدها و لا مولود له بولده»، قال: «کانت المرأة ممن ترفع یدها الی الرجل إذا أراد مجامعتها فتقول: لا أدعک، إنی أخاف أن أحمل علی ولدی و یقول الرجل للمرأة لا أجامعک إنی أخاف أن تعلقی فاقتل ولدی، فنهی الله أن یضارّ الرجل المرأة و المرأة الرجل»(2).
جمیل بن دراج، قال: سألت ابا عبد الله علیهالسلام عن قول الله «لاتضار والدة بولدها و لامولود له
بولده»، قال: «الجماع»(3).
22- روایت حلبی
پیش از این در شماره20 سند این روایت بررسی شد.
23- روایت أبی بصیر
سند صدوق: «علی بن ابی حمزة عن ابی بصیر عن ابی عبدالله علیهالسلام»(4).
1- علی بن أبی حمزة: علی بن ابی حمزه بطائنی از پیروان واقفیه و در کتب رجالی ضعیف شمرده شده است، هرچند کتابش مورد اعتماد و روایات او از ابو بصیر نیز دارای اعتبار است(5).
همان گونه که از مطالب بالا به دست میآید، وی متهم به فساد مذهب و توقف در امر امامت حضرت رضا علیهالسلام است، بعد از آنکه از وکلای حضرت کاظم علیهالسلام بوده است(6)، گرچه در متون روایی ما احادیثی وجود دارد حاکی از رجوع او از توقفش و اقرار به امامت حضرت رضا علیهالسلام(7).
اگر بپذیریم که او دست از توقف برداشته - همچون بسیاری از واقفیه معاصر خود - بیشک اخذ به روایات او صحیح خواهد بود و اگر در بازگشت وی تردید داشته باشیم،
از آن جهت که سند روایاتی که حاکی از رجوع اوست یا به خود وی منتهی میشود و یا به پسرش حسن که از پدر ضعیفتر است؛ باید پذیرفت که او با فساد مذهبی که داشته از دنیا رفته است؛ ولی همچنان که معلوم است، فساد عقیده خللی به وثاقت گفتاری راوی نمیزند، و بر همین اساس روایات بسیاری از واقفیه پذیرفته شده است.
مؤیّد وثاقت گفتاری بطائنی، افزون بر سخن شیخ طوسی(1)و محقق حلی(2)درباره او،
وقوع در اسناد تفسیر قمی، نوادر الحکمة و مزار کبیر بوده و بزرگان اصحاب چون صفوان بن یحیی و ابن ابی عمیر از وی روایت کردهاند.
2- ابو بصیر: یحیی بن قاسم، ابو بصیر اسدی، از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام، ثقه است(3).
طریق صدوق به علی بن ابی حمزة(4)صحیح است(5).
بنابر این، روایت ابو بصیر از نظر سندی معتبر است.
لازم به یادآوری است، عیاشی همین حدیث را با اندکی تفاوت از حلبی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند(6).
24- روایت عیاشی
سند عیاشی: «عن العلاء عن محمد بن مسلم عن احدهما»(7).
این روایت با توجه به نسخههای موجود از کتاب تفسیر عیاشی، به واسطه مجهول بودن واسطه میان عیاشی و علاء، معتبر نیست.
25- روایت دعائم الاسلام
پیش از این، در توضیح روایت شماره7، درباره اعتبار روایات کتاب دعائم الاسلام بحث کردیم.
26- روایت محمد بن أبی عمیر
پیش از این در شماره16 سند این روایت بررسی شد.
27- روایت ابن أبی یعفور
پیش از این در شماره15 سند این روایت بررسی شد.
28- روایت اول حلبی
سند کلینی: «علی بن ابرهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن الحلبی عن ابی عبد الله علیهالسلام»(1).
این سند، همان سند روایت حلبی است که توضیح آن در شماره20 گذشت.
29- روایت دوم حلبی
پیش از این در شماره20 سند این روایت بررسی شد.
30- روایت ابیبصیر
پیش از این در شماره23 سند این روایت بررسی شد.
31- روایت دعائم الاسلام
پیش از این، در توضیح روایت شماره7، درباره اعتبار روایات کتاب دعائم الاسلام بحث کردیم.
32- روایت عیّاشی
این روایت را عیاشی از أبی الصباح نقل میکند(2)که به واسطه مجهول بودن واسطه، معتبر نیست.
33- روایت داود بن حصین
سند صدوق: «روی داود بن الحصین عن أبی عبد الله علیهالسلام»(3).
طریق صدوق به داود بن حصین(4)صحیح است، زیرا حکم بن مسکین گرچه توثیق نشده، ولی بزرگانی از اصحاب ائمه علیهمالسلام چون محمد بن ابی عمیر، بزنطی، حسین بن
محبوب، معاویة بن حکیم، محمد بن حسین ابی الخطاب از او نقل حدیث کرده اند(1)بنابر این، نمیتوان عدم توثیق حکم بن مسکین را دلیلی بر ضعف طریق صدوق دانست(2).
سند شیخ طوسی: «محمد بن احمد بن یحیی عن محمد بن الحسین عن العباس بن عامر عن داود بن الحصین عن ابی عبد الله علیهالسلام»(3).
1- محمد بن احمد بن یحیی: ثقه است.
2- محمد بن حسین: محمد بن حسین بن ابی الخطاب، ابو جعفر زیات همدانی، از بزرگان روات، دارای روایات فراوان و ثقه است(4).
3- عباس بن عامر: ثقه است.
4- داود بن حصین: ثقه است.
بنابر این، روایت داود بن حصین به سند صدوق و شیخ طوسی معتبر است.
34- روایت حلبی
پیش از این در شماره20 سند این روایت بررسی شد.
35- روایت ابوبصیر
پیش از این در شماره23 سند این روایت بررسی شد.
36- روایت دعائم الاسلام
پیش از این، در توضیح روایت شماره7، درباره اعتبار روایات کتاب دعائم الاسلام بحث کردیم.
37- روایت کنانی
پیش از این در شماره18 سند این روایت بررسی شد.
38- روایت أبی العبّاس
پیش از این در شماره19 سند این روایت بررسی شد.
39- روایت ابی العباس
پیش از این در شماره19 سند این روایت بررسی شد.
40- روایت فُضیل
سند صدوق: «روی الحسن بن محبوب عن ابی ایوب عن الفضیل بن یسار عن ابی عبد الله علیهالسلام»(1).
1- حسن بن محبوب: حسن بن محبوب سراد، از بزرگان شیعه، ثقه و از اصحاب اجماع است(2).
2- ابو ایوب: ابراهیم بن عثمان ابو ایوب خزاز، ثقه و بلند مرتبه است(3).
3- فضیل بن یسار: فضیل بن یسار نهدی (ابوالقاسم)، ثقه است(4)
شماره377-382؛ معجم رجال الحدیث، 14/356.
.طریق صدوق به حسن بن محبوب(5)صحیح است(6).
بنابر این، روایت فضیل از نظر سندی معتبر است.
41- روایت ایوب بن نوح
سند صدوق: «روی عبد الله بن جعفر الحمیری عن ایوب بن نوح»(7).
1- عبد الله بن جعفر حمیری: عبد الله بن جعفر بن الحسین بن مالک بن جامع
حمیری، ابو العباس قمی، از اصحاب امام عسکری علیهالسلام، ثقه و از بزرگان و فقهای برجسته قم بوده است(8).
1) من لا یحضره الفقیه، 3/275، شماره1304.
2) وسائل الشیعة، 20/169، شماره329.
3) وسائل الشیعة، 20/120، شماره28.
4) رجال نجاشی، ص309؛ خلاصة الاقوال، ص228، شماره1؛ اختیار معرفة الرجال، ص472-473،
5) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/49.
6) معجم رجال الحدیث، 6/98.
7) من لا یحضره الفقیه، 3/435، شماره4504.
8) وسائل الشیعة، 20/234، شماره669.
2- ایوب بن نوح: ایوب بن نوح بن دراج نخعی، ثقه، امین، پارسا و بلند مرتبه است(1).
طریق صدوق به عبد الله بن جعفر حمیری(2)، صحیح است(3).
لازم به یادآوری است ابن ادریس حلّی همین روایت را در کتاب مسائل الرجال و مکاتباتهم مولانا ابا الحسن علی بن محمد (مستطرفات سرائر) از حمیری از ایوب بن نوح نقل کرده است که نمیتوان آن را روایت دومی به حساب آورد(4).
همچنین فاضل آبی همین روایت را از کتاب مستطرفات سرائر نقل کرده، اما با این تفاوت که به جای واژه «سبع»، کلمه «تسع» در آن وجود دارد که لازمه آن اولویت مادر در
نگهداری فرزند خود تا نُه سال است(5)ولی با توجه به متن کتاب سرائر، احتمال اشتباه وی قوت میگیرد.
به هرحال، صرف نظر از اشکال ارسالِ روایاتِ کتابِ مستطرفات سرائر و پاسخ از آن(6)، روایت ایوب بن نوح به نقل صدوق، از نظر سندی معتبر است.
42- روایت داود رقی
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن محبوب عن داود الرقی، قال: سألت ابا عبد الله علیهالسلام»(7).
1- محمد بن یحیی: محمد بن یحیی ابو جعفر عطار، ثقه است.
2- احمد بن محمد: احمد بن محمد بن خالد و احمد بن محمد بن عیسی، ثقه هستند.
3- ابن محبوب: حسن بن محبوب ثقه است.
4- داود رقی: داود بن کثیر رقی از بزرگان اصحاب امام کاظم علیهالسلام و ثقه است(8).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی نیز این روایت را از کلینی با همین سند نقل میکند(9).
بنابر این، روایت داود رقی از نظر سندی معتبر است.
43- روایت حفص بن غیاث
سند صدوق: «روی سلیمان بن داود المنقری عن حفص بن غیاث او غیره»(1).
1- سلیمان بن داود منقری: ثقه است.
2- حفص بن غیاث: حفص بن غیاث نخعی کوفی، از اصحاب امام صادق علیهالسلام، گرچه از اهل سنت است، ولی ثقه است(2).
طریق صدوق به سلیمان بن داود(3)با وجود اختلافی که در قاسم بن محمد اصبهانی (جوهری) هست، معتبر است.
این روایت به خاطر مردد بودن راوی آن بین حفص بن غیاث و فردی دیگر، از نظر سندی اعتبار ندارد.
44- روایت منقری
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن علی بن محمد القاسانی عن القاسم بن محمد عن المنقری عمن ذکره، قال»(4).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی نیز این روایت را از کلینی با همین سند نقل میکند(5).
پیش از این در روایت شماره12 درباره راویان این حدیث سخن گفتیم؛ در مقایسه این دو سند، توجه به دو نکته لازم است:
1- در روایت پیشین علی بن ابراهیم با واسطه پدرش از علی بن محمد قاسانی روایت میکند، با اینکه در این سند، علی بن ابراهیم بدون واسطه از قاسانی نقل میکند.
2- در روایت پیشین منقری بدون واسطه از امام صادق علیهالسلام نقل میکند ولی در این سند، با یک واسطه (عمن ذکره) نقل میکند.
به هر حال، این روایت به واسطه ارسال، از نظر سندی ضعیف و استدلال به آن برای
اثبات نظر صدوق(1)، ممکن نیست.
البته به نظر میرسد که روایت مرسله سلیمان بن داود منقری، همان روایت حفص است، با این تفاوت که منقری یک بار آن را به صورت مرسل و بار دیگر با تردید از حفص بن غیاث نقل میکند.
45- روایت عبد اللّه بن عمرو بن العاص
این روایت به طریق اهل سنت، حجت نیست و در جوامع روایی شیعه نیز تنها ابن ابی جمهور احسایی آن را به شکل مرسل نقل کرده که حجیت آن مبتنی بر پذیرش مشیخهای است که او در آغاز کتابش آورده است(2).
به نظر ما، روایات کتاب عوالی اللئالی از نظر سندی حجت است، زیرا ابن ابی جمهور احسایی روایات کتاب خود را به واسطه مشیخهای که ذکر میکند به هفت طریق از جمال المحقّقین حسن بن یوسف بن مطهّر حلّی نقل میکند؛ حسن بن یوسف نیز به پنج طریق روایات خود را از شیخ طوسی نقل میکند و شیخ نیز به طرق متعدد روایات خود را از معصومین علیهمالسلام نقل میکند.
اما با این وجود، معلوم نیست بتوان به این روایت عمل کرد، زیرا عبد الله بن عمرو بن عاص که راوی آن است مورد توثیق قرار نگرفته، تنها کشّی عبارتی را به صورت «قیل» چنین نقل میکند: «قیل: ابو محمد، عبد الله بن عمرو بن العاص ... کان عابدا عالما حافظا، قرأ الکتاب و استأذن النبی صلیاللهعلیهوآله فی أن یکتب حدیثه، فأذن له»(3)در مقابل، در متون رجالی جملاتی درباره او نقل شده است حاکی از اینکه جزء سپاهیان معاویه در جنگ صفین بوده، حضور خود را چنین توجیه میکرده که نمیخواهد به واسطه توصیه پیامبر با پدرش مخالفت کند گرچه میداند که قاتلان عمار به تصریح پیامبر از گروه ستمگران
هستند(1).
بنابر این، روایت عبد الله بن عمرو بن عاص از نظر سندی معتبر نیست.
46- روایت ابو هریره
حدیثی به این مضمون، علی رغم نقل ابن ابی جمهور احسایی(2)، در جوامع روایی
اهل سنت از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل نشده است، بلکه این مضمون در عبارتهایی که از ابوبکر در مقام حل دعوای عمر و همسرش نقل شده، وجود دارد.
عبد الرزاق عن معمر قال: سمعت الزهری یحدث: «ان ابابکر قضی علی عمر فی ابنه، انه مع امه و قال: امه أحق به ما لم تتزوج»(3).
عکرمه قال: «خاصمت امرأة عمر، عمر الی ابیبکر و کان طلّقها، فقال ابوبکر: هی أعطف و ألطف و أرحم و أحن و أرأف و هی أحق بولدها ما لم تتزوج»(4).
به هر حال، حتی اگر بتوان این مضمون را به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز نسبت داد، به علت ارسال و فقدان سند معتبر، این روایت حجیت نداشته، نمیتوان بر طبقش فتوا داد.
47- روایت حلبی
پیش از این در شماره20 سند این روایت بررسی شد.
48- روایت ابوبصیر
پیش از این در شماره23 سند این روایت بررسی شد.
49- روایت ابی العباس
پیش از این در شماره19 سند این روایت بررسی شد.
50- روایت دعائم الاسلام
پیش از این، در توضیح روایت شماره7، درباره اعتبار روایات کتاب دعائم الاسلام
1) اختیار معرفة الرجال، 1/259: «انی معکم و لست اقاتل، ان ابی شکانی الی النبی صلیاللهعلیهوآله، فقال لی رسول الله: اطع اباک مادام حیا و لاتعصه، فأنا معکم و لست اقاتل»؛ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: همان، 1/156-157 و197؛ نقد الرجال، 3/127، شماره193؛ الدرجات الرفیعة، ص271.
2) مستدرک الوسائل، 15/164، شماره17869؛ عوالی اللئالی، 3/369-370، شماره346.
3) صنعانی، المصنف، 7/153، شماره12598.
4) کنز العمال، 15/576، شماره14020.
بحث کردیم.
51- روایت کنانی
پیش از این در شماره18 سند این روایت بررسی شد.
52- روایت حماد بن عثمان
پیش از این در شماره8 سند این روایت بررسی شد.
53- روایت ابیبصیر
پیش از این در شماره23 سند این روایت بررسی شد.
54- روایت کنانی
پیش از این در شماره20 و21 سند این روایت بررسی شد.
55- روایت داود بن حصین
پیش از این در شماره17 سند این روایت بررسی شد.
56- روایت ابن سنان
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب عن ابن سنان عن ابی عبد الله علیهالسلام»(1).
پیش از این درباره افراد واقع در این سند بحث شد.
سند شیخ طوسی: «الحسین بن سعید عن الحسن بن محبوب عن ابن ابی عمیر عن بعض اصحابنا عن زرارة، قال: سألت ابا جعفر علیهالسلام»(2).
پیش از این درباره افراد واقع در این سند سخن گفتیم، و توضیح دادیم که مرسلات ابن ابی عمیر همچون مسندات او معتبر است.
طریق شیخ طوسی به حسین بن سعید نیز صحیح است(3).
بنابر این، روایت ابن سنان به نقل کلینی و شیخ طوسی معتبر است.
57- روایت عبید الله بن علی
سند شیخ طوسی: «اخبرنا ابن الصلت، قال اخبرنا ابن عقدة، قال اخبرنی عبید الله بن علی، قال: هذا کتاب جدی عبید الله بن علی، فقرأت فیه: اخبرنی علی بن موسی ابو الحسن عن ابیه عن جده جعفر بن محمد عن آبائه عن علی علیهمالسلام»(1).
شیخ حر عاملی این حدیث را با این سند چنین نقل میکند: «الحسن بن محمد الطوسی عن ابیه عن ابن الصلت عن ابن عقدة عن عبید الله بن علی عن الرضا علیهالسلام»(2).
اما به نظر میرسد نقل شیخ حر درست نباشد، زیرا عبید الله بن علی از کتابِ پدر بزرگ خود که نام او نیز عبید الله بن علی است، روایت میکند.
1- ابن الصلت: احمد بن محمد بن موسی بن صلت اهوازی، فاضل، بزرگوار و از
مشایخ شیخ طوسی است(3).
2- ابن عقدة: احمد بن محمد بن سعید بن عقدة، گرچه از شیعیان زیدی است، ولی از بزرگان روات و ثقه است(4).
3- عبید الله بن علی: عبید الله بن علی بن عبید الله بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام، گرچه در کتب رجالی توثیق نشده است، ولی کشّی درباره پدر او یعنی علی بن عبید الله بن علی روایتی نقل میکند(5)، حاکی از اینکه حضرت رضا علیهالسلام به سلیمان بن جعفر میفرمایند: «ای سلیمان، علی بن عبید الله، همسر و فرزندش از اهل بهشت هستند»(6).
4- عبید الله بن علی: عبید الله بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام، در متون رجالی از او سخنی به میان نیامده است.
آن گونه که از سند این روایت بر میآید، نام او عبید الله بن علی است، ولی نجاشی
1) طوسی، الامالی، ص342، شماره700/40.
2) وسائل الشیعة، 15/182، شماره4.
3) معجم رجال الحدیث، 3/114؛ تهذیب المقال، 1/31-32.
4) وسائل الشیعة، 20/131، شماره96؛ معجم رجال الحدیث، 3/64.
5) این روایت به نقل کلینی معتبر است، هرچند روایت کشی به واسطه مجهول بودن محمد بن حسن بندار که در طریق آن قرار دارد، معتبر نباشد؛ معجم رجال الحدیث، 12/89.
6) اختیار معرفة الرجال، 2/57-856، شماره1109؛ الکافی، 1/377، شماره1.
در کتاب رجال هنگامی که در باره فرزند او یعنی علی گفتگو میکند، او را علی بن عبید الله بن حسین معرفی میکند(1)، همچنان که در متن روایتی که کشّی در رجال و کلینی نقل میکنند نیز چنین است(2)بنابر این، میباید نام وی عبید الله بن حسین باشد.
اما آن گونه که شیخ حر عاملی و مرحوم بروجردی عنوان کردهاند(3)و سید بحر العلوم
نیز از نجاشی نقل میکند(4)، باید نام وی عبید الله بن علی بن حسین باشد.
با دقت در متون رجالی به نام افرادی بر میخوریم که احتمال اول (عبید الله بن الحسین بن علی) را تأیید میکند(5)
شماره3818؛ یحیی بن الحسن بن جعفر بن عبید الله بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، ابو الحسین (رجال نجاشی، ص442، شماره1189)؛ احمد بن علی بن ابراهیم بن مسند بن الحسن بن عبید الله بن الحسین علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، ابو العباس کوفی جوانی (نقد الرجال، 1/136، شماره267/92)؛ الحسن بن محمد بن یحیی بن الحسن بن جعفر بن عبید الله بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، ابو محمد معروف به ابن اخی طاهر (طرائف المقال، 1/167، شماره862)؛ محمد بن الحسن بن عبید الله بن الحسن بن محمد بن الحسن بن محمد بن عبید الله بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، ابو عبد الله جوانی (رجال نجاشی، ص395، شماره1058؛ نقد الرجال، 4/178، شماره4594/238.
.عبید الله بن حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، ابو علی مدنی، از اصحاب امام صادق علیهالسلام(6)و معروف به عبید الله اعرج است(7)که در عصر امام کاظم علیهالسلام و در حالی که پدرش (حسین اصغر(8)) زنده بود، در سن 32 سالگی از دنیا رفت(9).
بنابر این، عبید الله بن حسین بن علی نمیتواند کتابی داشته باشد که در آن از حضرت رضا علیهالسلام روایت کند و حال آنکه در این روایت، نوه او از کتاب پدر بزرگش نقل میکند که در آن از ایشان روایت کرده است.
1) رجال نجاشی، ؛ معجم رجال الحدیث، 12/87، شماره8301
2) اختیار معرفة الرجال، 2/57-856، شماره1109؛ الکافی، 1/377، شماره1.
3) ر.ک: وسائل الشیعة، 20/266، شماره812؛ طرائف المقال، 1/243، شماره1534
4) فوائد الرجالیة، 2/35.
5) حمزة بن عبید الله بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب طرائف المقال، 1/477،
6) نقد الرجال، 3/180، شماره3323/7.
7) جامع الرواة، 1/527.
8) معجم رجال الحدیث، 11/68-69.
9) تهذیب المقال، 2/354.
لازم به یادآوری است که شیخ طوسی در 8 مورد دیگر از عبید الله بن علی روایت میکند که در یک مورد سند آن، نظیر سند همین روایت است(1).
در یک مورد سند آن چنین است: «اخبرنا ابن الصلت، قال: اخبرنی ابن عقدة، قال: اخبرنی ابو عبید الله بن علی، قال: هذا کتاب جدی عبید الله، فقرأت فیه: اخبرنی ابی عن
علی بن موسی»(2).
در بقیه موارد سند روایات آن چنین است: «حدثنا ابن الصلت، قال: اخبرنا ابن عقدة، قال: اخبرنا علی بن محمد الحسینی، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن عیسی، قال: حدثنا عبید الله بن علی، قال: حدثنا علی بن موسی»(3).
به هر حال، وضعیت این سند و مراد از عبید الله بن علی چندان مشخص نیست؛ بنابر این، نمیتوان بر مبنای آن فتوا داد.
58- روایت ابن ابی جمهور
این روایت را ابن ابی جمهور احسایی بدون ذکر سند از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل میکند(4)که فاقد اعتبار است.
59- روایت صدوق
صدوق این حدیث را بدون سند از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل کرده(5)که به واسطه ارسال، فاقد اعتبار است(6)اما برخی از فقها در مقام استدلال به این حدیث، مشکل سندی آن را از سه راه، حل کردهاند: 1- شهرت آن بین مسلمانان(7)2- عمل فقها و استدلال آنها به آن در موارد متعدد(8)3- نسبت قطعی به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله توسط صدوق،
1) شیخ طوسی، الامالی، ص343، شماره703/43.
2) شیخ طوسی، الامالی، ص338، شماره688/28.
3) شیخ طوسی، الامالی، ص338، شماره689/29 و691/31 و ص340، شماره694/34 و ص341، شماره696/36 و ص342، شماره752/42 و ص344، شماره709/49.
4) درر اللآلی، 1/457؛ مستدرک الوسائل، 15/159، شماره17854.
5) من لا یحضره الفقیه، 4/334، شماره5719.
6) مصباح الفقاهة، 1/490 و5/90.
7) خمینی، کتاب البیع، 2/544.
8) فقه الصادق، 21/205.
چرا که این نسبت جزمی، حاکی از ثبوت صدور این حدیث از پیامبر نزد صدوق دارد وگرنه چنین ادعایی دروغ خواهد بود(1).
به نظر ما، گرچه این حدیث دارای شهرت فراوانی است، ولی این شهرت نمیتواند ضعف سندی آن را بر طرف کند، زیرا عمل فقها به آن، نه از این جهت است که حدیث مزبور را از نظر سندی معتبر میدانند، بلکه به این واسطه است که مضمون آن را، یعنی فراهم نیاوردن زمینهای که موجب برتری کفار بر مسلمانان شود، به عنوان اصلی کلی پذیرفتهاند.
به هر حال، ادعای جبران ضعف سندی این روایت به عمل اصحاب صغرا و کبرا مخدوش بوده، مستند به هیچ دلیل معتبری نیست و به همین جهت اضطراب فراوانی در سخنان مدعیان این انجبار وجود دارد(2).
اما نقل بدون سند ولی قطعی آن از سوی صدوق و تفاوت گذاشتن میان مرسلاتی که با لفظ «قال» و بدون آن از سوی وی نقل شده، از جمله ادعاهایی است که هیچ شاهدی بر صحت آن وجود نداشته، لازمه آن برتری مرسلات با لفظ «قال» بر مسندات صدوق است؛ افزون بر اینکه نقل حدیث با بیان سند آن از سوی بزرگانی چون کلینی، شیخ طوسی و حتی خود صدوق، به معنای تردید آنها در نسبت حدیث به معصوم علیهالسلامنیست.
60- روایت فضیل بن یسار
پیش از این در شماره40 سند این روایت بررسی شد.
61- روایت داود رقی
پیش از این در شماره42 سند این روایت بررسی شد.
62- روایت جمیل و ابن بکیر
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن محمد بن ابی حمزة
والحکم بن مسکین عن جمیل و ابن بکیر»(1).
پیش از بررسی افراد واقع در این سند، توجه به دو نکته ضروری است:
اول، شیخ طوسی این روایت را به همین شکل و بدون ذکر نام کسی که از او پرسیده شده، در کتاب تهذیب نقل میکند(2)اما در کتاب استبصار با همین سند، ولی با ذکر مسؤول عنه چنین نقل میکند: «... عن جمیل و ابن بکیر عن ابی عبد الله علیهالسلام، قال»(3).
به هر حال، آنچه مسلم است، این روایت به نقل شیخ در استبصار میتواند به عنوان یک روایت از معصوم علیهالسلام مطرح باشد.
دوم، آنچه که کلینی نقل میکند، علی رغم وجود دو «واو عاطفه» در میان آن، تنها یک سند است و شاهد آن نقل محدث عاملی است؛ وی سند این روایت را از کلینی چنین نقل میکند: «عنه عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن محمد بن ابی حمزة و الحکم بن مسکین جمیعا عن جمیل و ابن بکیر جمیعا»(4).
1- علی بن ابراهیم: ثقه است.
2- ابیه: ابراهیم بن هاشم، ثقه است.
3- ابن ابی عمیر: ثقه است.
4- محمد بن ابی حمزة و حکم بن مسکین: محمد بن ابی حمزة ثابت بن ابی صفیه
ثمالی، ثقه است(5)حکم بن مسکین نیز - همان گونه که پیش از این توضیح دادیم - ثقه است.
5- جمیل و ابن بکیر: جمیل بن دراج، از بزرگان روات شیعه و ثقه است(6)عبد الله بن
بکیر بن اعین، ابو علی شیبانی، گرچه از پیروان فرقه فطحیه است، اما ثقه است(7).
با توجه به آنچه گذشت، روایت جمیل به نقل شیخ طوسی از کلینی در استبصار معتبر
است.
63- روایت عبد اللّه بن عمرو بن العاص
پیش از این در شماره45 سند این روایت بررسی شد.
64- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله
این روایت به نقل اهل سنت(1)، حجیت نداشته، از میان جوامع شیعی نیز تنها ابن ابی جمهور احسایی به نحو مرسل نقل میکند که حجیت ندارد.
65- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله
سند صدوق: صدوق این حدیث را با چهار سند نقل میکند:
سند اول: «روی عن سلیمان بن جعفر البصری عن عبد الله بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب صلوات الله علیهم عن ابیه عن الصادق جعفر بن محمد»(2).
1- سلیمان بن جعفر بصری: سلیمان بن جعفر بصری از اصحاب امام صادق علیهالسلام است(3)و این غیر از سلیمان بن جعفر جعفری است که توثیق شده(4).
سلیمان بن جعفر بصری (سلیمان البصری) مجهول است(5).
2- عبد الله بن الحسین بن زید: در کتب رجالی نامی از وی نیست(6)، جز اینکه از
جمله روات کتاب نوادر الحکمة است(7).
البته در متون رجالی از فردی به نام عبد الله بن علی بن الحسین بن زید بن علی، یاد شده است(8).
1) القواعد و الفوائد، 1/397؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک: مسند احمد، 2/406؛ صحیح بخاری، 7/31؛ صحیح مسلم، 7/31؛ سنن ابی داود، 2/231، شماره3911؛ السنن الکبری، 7/135؛ عوالی اللئالی، 1/447، شماره175.
2) من لا یحضره الفقیه، 3/557، شماره4914.
3) رجال شیخ طوسی، ص216، شماره2844.
4) رجال شیخ طوسی، ص338، شماره5027.
5) معجم رجال الحدیث، 9/247-248؛ اصحاب الامام الصادق علیهالسلام، 2/82، شماره1497.
6) معجم رجال الحدیث، 11/179.
7) اصول علم الرجال، ص142، شماره293-294.
8) ر.ک: رجال نجاشی، ص227، شماره599؛ طرائف المقال، 1/242، شماره1523.
3- حسین بن زید: حسین بن زید بن علی ذو الدمعة، توثیق نشده است(1)اما صرف نظر از ستایش شخصیت وی و روایت بزرگانی چون ابان، یونس و ظریف بن ناصح و وقوع در روات کتاب نوادر الحکمة(2)، ابن ابی عمیر ثقه از او روایت کرده(3)که حاکی از
وثاقت اوست(4).
لازم به یادآوری است که صدوق در مشیخه فقیه، طریق خود به سلیمان بن جعفر بصری را بیان نمیکند، بلکه سه طریق به سلیمان بن جعفر جعفری دارد(5).
سند دوم: «روی حماد بن عمرو و انس بن محمد عن ابیه جمیعا عن جعفر بن محمد علیهالسلام»(6).
1- حماد بن عمرو: این عنوان مردد است بین حماد بن عمرو بن معروف، حماد بن عمرو الصنعانی و حماد بن عمرو النصیبی که مجهول هستند(7).
2- انس بن محمد: انس بن محمد ابو مالک، مجهول است(8).
4- ابیه: از این عنوان در کتب رجالی بحثی نشده است.
صدوق وصیت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به امیر المؤمنین علیهالسلام را به دو طریق از حماد بن عمرو و انس بن محمد نقل میکند(9)که در آن افراد مجهولی وجود داشته، ضعیف هستند(10).
سند سوم: «حدثنا ابی رضیاللهعنه، قال: حدثنا سعد بن عبد الله عن ابراهیم بن هاشم عن الحسین بن الحسن القرشی عن سلیمان بن حفص البصری عن عبد الله بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام عن ابیه عن جعفر بن محمد علیهالسلام»(11).
1- ابی: علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ابو الحسن)، از بزرگان فقهای شهر
1) رجال شیخ طوسی، ص182، شماره2198؛ معجم رجال الحدیث، 6/261-263.
2) اصول علم الرجال، ص139، شماره177.
3) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/123.
4) برای اطلاع بیشتر، ر.ک: تهذیب المقال، 2/103-110، شماره114.
5) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/42.
6) من لا یحضره الفقیه، 4/352، شماره5762.
7) معجم رجال الحدیث، 7/236.
8) معجم رجال الحدیث، 4/151.
9) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/134.
10) معجم رجال الحدیث، 7/235؛ جامع الرواة، 2/533.
11) الخصال، ص520-521.
قم در عصر خود، ثقه است(1).
2- سعد بن عبد الله: سعد بن عبد الله بن أبی خلف، کمترین تردیدی در وثاقت و بزرگی وی نیست(2).
3- ابراهیم بن هاشم: ثقه است.
4- حسین بن حسن قرشی: این عنوان در کتب رجالی ذکر نشده است، ولی بعید
نیست که به قرینه روایت ابراهیم بن هاشم از او و روایت او از سلیمان بن حفص(3)، مراد «حسن بن حسین فارسی» باشد.
حسین بن حسن قرشی یا حسن بن حسین فارسی، مجهول بوده، در کتب رجالی توثیق نشده است(4).
5- سلیمان بن حفص بصری: مجهول است(5).
6- عبد الله بن حسین بن زید: همچنان که گذشت، وی مجهول است.
7- حسین بن زید بن علی: با توجه به توضیحات گذشته، وی ثقه است.
این سند به واسطه مجهول بودن برخی از روات آن، معتبر نیست.
سند چهارم: «حدثنا محمد بن موسی بن المتوکل رضیاللهعنه، قال: حدثنا سعد بن عبد الله، قال: حدثنا ابراهیم بن هاشم عن الحسین بن الحسن القرشی عن سلیمان بن جعفر البصری عن عبد الله بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب عن أبیه عن الصادق جعفر بن محمد علیهالسلام»(6).
با توجه به مطالب گذشته، این سند معتبر نیست.
66- روایت نضر بن قرواش الجمال
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن الحسن بن محبوب،
قال: اخبرنا النضر بن قرواش الجمال، قال»(1).
پیش از این درباره افراد واقع در این سند توضیح دادیم.
نضر بن قرواش: نضر بن قرواش (قراوش) جمّال کوفی از اصحاب امام باقر و صادق علیهماالسلام است؛ گرچه وی در کتب رجالی توثیق نشده، ولی حسن بن محبوب ثقه از وی روایت میکند(2).
بنابر این، روایت نضر بن قرواش از نظر سندی معتبر است.
67- روایت عبد الله بن سنان
کلینی این روایت را با این سند نقل میکند: «علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر
عن عبد الله بن سنان عن ابی عبد الله علیهالسلام»(3).
پیش از این درباره افراد وقع در این سند توضیح دادیم.
عبد الله بن سنان: عبد الله بن سنان از بزرگان اصحاب و ثقه است(4).
بنابر این، روایت عبد الله بن سنان از نظر سندی معتبر است.
68- روایت اُم عطیه
این روایت تنها در متون روایی اهل سنت نقل شده(5)، فاقد اعتبار است.
69- روایت امیر المؤمنین علیهالسلام
این روایت تنها در متون روایی اهل سنت نقل شده(6)، فاقد اعتبار است.
70- روایت هشام بن حکم
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن ابیه؛ و محمد بن اسماعیل عن الفضل بن شاذان جمیعا، عن ابن ابی عمیر عن هشام بن الحکم عن ابی عبد الله علیهالسلام»(7).
1- علی بن ابراهیم: ثقه است.
2- ابیه: ابراهیم بن هاشم، ثقه است.
3- محمد بن اسماعیل: محمد بن اسماعیل ابو الحسن بندقی نیشابوری، ثقه است(1).
4- فضل بن شاذان: فضل بن شاذان بن خلیل، ابو محمد ازدی نیشابوری، متکلم بلند
آوازه شیعه و ثقه است(2).
5- ابن ابی عمیر: ثقه است.
6- هشام بن حکم: هشام بن حکم (ابو محمد)، از جمله بزرگان روات ائمه علیهمالسلام و ثقه است(3).
بنابر این، روایت هشام بن حکم از نظر سندی معتبر است.
71- روایت معاویة بن عمّار
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن ابیه؛ و محمد بن اسماعیل عن الفضل بن شاذان جمیعا، عن ابن ابی عمیر عن معاویة بن عمار، قال: سمعت ابا عبد الله علیهالسلام»(4).
در شماره گذشته درباره افراد واقع در این سند توضیح دادیم.
معاویة بن عمار: معاویة بن عمار بن ابی معاویة، از بزرگان روات شیعه و ثقه است(5).
سند صدوق: صدوق نیز این روایت را از معاویة بن عمار نقل میکند(6)و طریق صدوق به معاویة(7)صحیح است(8).
سند شیخ طوسی: «عنه (علی) عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن معاویة بن عمار»(9).
بنابر این، روایت معاویه به هر سه سند معتبر است.
72- روایت سماعه
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن عثمان بن عیسی عن سماعة، قال»(10).
1) وسائل الشیعة، 20/316، شماره984.
2) وسائل الشیعة، 20/293، شماره906.
3) وسائل الشیعة، 20/361، شماره1234.
4) الکافی، 5/218، شماره1.
5) وسائل الشیعة، 20/351، شماره1168.
6) من لا یحضره الفقیه، 3/218-219، شماره3810.
7) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/50.
8) معجم رجال الحدیث، 19/238.
9) تهذیب الاحکام، 7/73، شماره314.
10) الکافی، 5/218-219، شماره2.
1- محمد بن یحیی: ثقه است.
2- احمد بن محمد: ثقه است.
3- عثمان عیسی: عثمان بن عیسی ابو عمرو رواسی، از بزرگان فرقه واقفیه و ثقه است(1).
4- سماعة: سماعة بن مهران بن عبد الرحمن حضرمی، هرچند وابسته به فرقه واقفیه است، ولی ثقه است(2).
سند شیخ طوسی: «احمد بن محمد عن عثمان بن عیسی عن سماعة»(3).
طریق شیخ طوسی به احمد بن محمدبن عیسی صحیح است(4).
این روایت از نظر سندی معتبر است، اما با توجه به استفاده از واژه «سألته» در آغاز آن، «مُضْمَرِه» بوده، معلوم نیست شخصی که از او این سؤال پرسیده شده است، امام معصوم علیهالسلام باشد.
73- روایت فقه الرضوی
این روایت به واسطه ارسال ضعیف است(5).
74- روایت عمرو بن ابی نصر
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن العباس بن موسی عن یونس عن عمرو بن ابی نصر، قال: قلت لابی عبد الله علیهالسلام»(6).
1- محمد بن یحیی: ثقه است.
2- احمد بن محمد: ثقه است.
3- عباس بن موسی: عباس بن موسی، ابوالفضل وراق، از اصحاب یونس و ثقه است(7).
4- یونس: یونس بن عبد الرحمن، از بزرگان روات شیعه و ثقه است(1).
5- عمرو بن ابی نصر: عمرو بن زید (زیاد) ابی نصر، از اصحاب امام صادق علیهالسلام و ثقه است(2).
بنابر این، روایت عمرو بن ابی نصر از نظر سندی معتبر است.
75- روایت ابن سنان
سند کلینی: «محمد عن احمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن النضر بن سوید عن ابن سنان عن ابی عبد الله علیهالسلام»(3).
1- محمد: محمد بن یحیی ابو جعفر عطار قمی، ثقه است.
2- احمد بن محمد: ثقه است.
3- حسین بن سعید: ثقه.
4- نضر بن سوید: نضر بن سوید صیرفی کوفی، ثقه است(4).
5- ابن سنان: این عنوان مشترک است بین عبد الله بن سنان و محمد بن سنان، ولی به قرینه روایت نضر بن سوید از او(5)، مراد عبد الله بن سنان است؛ عبد الله بن سنان ثقه است؛ هرچند که محمد بن سنان نیز به نظر ما ثقه است.
سند شیخ طوسی: «عنه (الحسین بن سعید) عن النضر بن سوید عن ابن سنان»(6).
طریق شیخ طوسی به حسین بن سعید - همچنان که گذشت - صحیح است(7).
سند صدوق: صدوق نیز این روایت را از ابن سنان نقل میکند(8)و طریق وی به عبد الله بن سنان(9)، صحیح است(10).
بنابر این، روایت ابن سنان از نظر سند، معتبر است.
76- روایت ابو ایّوب
1) وسائل الشیعة، 20/369، شماره1284.
2) وسائل الشیعة، 20/277، شماره844.
3) الکافی، 5/219، شماره5.
4) وسائل الشیعة، 20/357، شماره1207.
5) ر.ک: مجمع الفائدة، 8/256.
6) تهذیب الاحکام، 7/67، شماره290.
7) معجم رجال الحدیث، 6/267.
8) من لا یحضره الفقیه، 3/223، شماره3872.
9) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/17-18.
10) معجم رجال الحدیث، 11/226.
این روایت را در متون روایی شیعه، تنها ابن ابی جمهور احسایی به صورت مرسل از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که فاقد اعتبار است(1).
77- روایت أنس
این روایت تنها در جوامع اهل سنت نقل شده(2)، فاقد اعتبار است.
78- حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله
این روایت را مرحوم علاّمه مجلسی در باب «ما یمکن ان یستنبط من الآیات و الأخبار من متفرقات مسائل اُصول الفقه»، از کتاب علم بحار الأنوار، به شکل مُرسل از عوالی اللئالی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل میکند؛ ابن ابی جمهور احسایی نیز این روایت را در چهار جا از کتاب خود نقل میکند که در همه آنها، روایت به طور مرسل از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده است(3).
علاوه بر این، فقهای شیعه در بسیاری از ابواب فقه آن را نقل و به آن تمسک کردهاند - گاهی به عنوان قاعده سلطنت و گاهی به عنوان روایت نبوی(4).
79- روایت ابن سنان
پیش از این در شماره75 سند این روایت بررسی شد.
80- روایت سماعه
پیش از این در شماره72 سند این روایت بررسی شد.
1) مسند احمد، 5/413؛ همچنین ر.ک: سنن دارمی، 2/228؛ سنن ترمذی، 2/376، شماره1301 و3/64، شماره1613؛ السنن الکبری، 9/1260؛ مسند شهاب، 1/280، شماره 455-456؛ عوالی اللئالی، 2/249، شماره20.
2) الجامع الصغیر، 2/745، شماره9872؛ کنز العمال، 5/576-577، شماره14023 و9/75، شماره25023؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، 6/418؛ الفردوس بمأثور الخطاب، 5/131؛ السنن الکبری، 8/5؛ نصب الرایة، 6/266.
3) بحار الانوار، 2/272، شماره1؛ عوالی اللئالی، 1/195 و349 و2/305.
4) ر.ک: الخلاف، 3/176؛ الرسائل التسع، ص307؛ کشف الرموز، 2/433؛ مختلف الشیعة، 1/381؛ تذکرة الفقهاء، 1/489؛ نهایة الاحکام، 2/521؛ ایضاح الفوائد، 1/444؛ المهذب البارع، 2/371؛ جامع المقاصد، 9/160؛ مسالک الأفهام، 2/125؛ مجمع الفائده و البرهان، 9/358؛ کفایة الاحکام، ص112؛ الحدائق الناضرة، 18/396.
81- روایت عباد بن صامت
این روایت تنها در جوامع اهل سنت نقل شده(1)، فاقد اعتبار است.
82- روایت حلبی
سند صدوق: «روی محمد بن علی الحلبی عن أبی عبد الله علیهالسلام»(2).
طریق صدوق به محمد بن علی حلبی(3)، صحیح است(4).
بنابر این، روایت حلبی از نظر سندی معتبر است.
83- روایت حُریز
سند شیخ طوسی: «محمد بن یحیی عن موسی بن عمر عن عبد الله بن المغیرة عن حریز عن أبی عبد الله علیهالسلام»(5).
1- محمد بن یحیی: ثقه است.
2- موسی بن عمر: گرچه روایت محمد بن یحیی، محمد بن احمد بن یحیی و اشعری
از موسی بن عمر، و روایت او از عبد الله بن مغیره، ابن مغیره در متون حدیثی بی سابقه
نیست(6)، ولی این عنوان مردد بین چند نفر است که معلوم نیست مراد از آن در این روایت کدامیک از آنهاست، افزون بر اینکه موسی بن عمر توثیق نشده است.
3- عبد الله بن مغیره: عبد الله بن مغیره، ابو محمد بجلی کوفی، از اصحاب اجماع بوده، نجاشی و علامه حلی او را با عبارتهایی چون «هیچ کس به پای او در بزرگواری،
1) مستدرک حاکم، 2/55؛ السنن الکبری، 9/128؛ سنن دار القطنی، 3/57؛ همچنین ر.ک: تحفة الأحوذی، 4/422؛ نصب الرایة، 4/491؛ منتهی المطلب، 2/930.
2) من لا یحضره الفقیه، 3/105، شماره3424.
3) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/13.
4) معجم رجال الحدیث، 17/326.
5) الإستبصار، 3/43، شماره144؛ تهذیب الاحکام، 6/293، شماره812.
6) ر.ک: الخصال، ص247-248، شماره109 و ص329، شماره25؛ الإستبصار، 1/326، شماره1266.
دیانت و پارسایی نمیرسد» ستودهاند(1).
4- حریز: حریز بن عبد الله سجستانی، ثقه است.
طریق شیخ طوسی به محمد بن یحیی العطار(2)، صحیح است(3).
سند صدوق: «حدثنا ابی و محمد بن الحسن رضی الله عنهما، قالا: حدثنا محمد بن یحیی العطار و احمد بن ادریس جمیعا عن محمد بن احمد عن موسی بن عمر عن عبد الله بن المغیرة عن حریز عن ابی عبد الله علیهالسلام»(4).
روایت حریز به واسطه مجهول بودن و عدم توثیق موسی بن عمر، چه به نقل شیخ طوسی و چه به نقل صدوق، معتبر نیست.
84- روایت ابی طالب
سند صدوق: «حدثنا محمد بن علی ماجیلویه رضیاللهعنه، قال: حدثنا محمد بن یحیی العطار عن محمد بن احمد عن ابراهیم بن هاشم عن ابی طالب عن عدة من اصحابنا یرفعونه الی ابی عبد الله علیهالسلام»(5).
روایت ابو طالب به نقل صدوق دست کم به واسطه ارسال، ضعیف است.
85- روایت جمیل
سند شیخ طوسی: «جعفر بن قولویه عن جعفر بن محمد عن عبید الله بن نهیک عن ابن ابی عمیر عن علی عن جمیل عن بعض اصحابنا عن احدهما علیهماالسلام»(6).
روایت جمیل دست کم به واسطه ارسال ضعیف است.
86- روایت عزرمی
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن علی بن الحکم عن عبدالرحمن العزرمی عن ابی عبد الله عن ابیه علیهماالسلام، قال»(7).
1- محمد بن یحیی: ثقه است.
2- احمد بن محمد بن عیسی: ثقه است.
3- علی بن حکم: علی بن حکم کوفی، ثقه و بزرگوار است(1).
4- عبد الرحمن عزرمی: عبد الرحمن بن محمد بن عبد الله عزرمی فزاری، از اصحاب امام صادق علیهالسلام و ثقه است(2).
سند شیخ طوسی: «عنه (احمد بن محمد) عن علی بن الحکم عن عبدالرحمن العزرمی عن ابی عبدالله علیهالسلام»(3).
طریق شیخ طوسی به احمد بن محمد بن عیسی، صحیح است(4).
بنابر این، روایت عزرمی از نظر سند معتبراست.
87- روایت مدائنی
سند کلینی: «احمد بن محمد عن ابن فضال عن مثنی عن حاتم بن اسماعیل المدائنی عن ابی عبد الله علیهالسلام»(5).
1- احمد بن محمد: احمد بن محمد بن عیسی ثقه است.
2- ابن فضال: علی بن حسن بن فضال، ثقه است.
3- مثنی: این عنوان مردد بین چند نفر است، ولی بعید نیست مراد از آن، مثنی بن ولید حناط باشد که گرچه در کتب رجالی توثیق نشده، ولی با جمله «لا بأس به» درباره او
قضاوت شده است(6)اما بهترین شاهد بر وثاقتش وقوع وی در اسانید کتاب نوادر الحکمة و روایت بزنطی از اوست(7).
4- حاتم بن اسماعیل: حاتم بن اسماعیل مدنی، از جمله اصحاب امام صادق علیهالسلام است که در سال 186 هجری از دنیا رفته است(8).
1) وسائل الشیعة، 20/263، شماره793.
2) وسائل الشیعة، 20/227، شماره642.
3) تهذیب الاحکام، 7/78، شماره336.
4) معجم رجال الحدیث، 3/89.
5) الکافی، 5/224، شماره2.
6) معجم رجال الحدیث، 15/191.
7) اصول علم الرجال، ص144، شماره380 و ص438، شماره588؛ معجم الثقات، ص189-190، شماره314-313.
8) رجال نجاشی، ص147، شماره382.
گرچه در کتب تراجم درباره مذهب وی بحثی به میان نیامده است، ولی ابن داود او را از اهل سنت دانسته(1)و بر همین اساس برخی از متأخران او را از جمله ضعیفترین محدثان اهل سنت به حساب آوردهاند(2).
مرحوم استاد ما در شرح خود بر رجال نجاشی به طور مفصل درباره وی سخن گفته، بیان داشتهاند که از جمله دلایل وثاقت حاتم بن اسماعیل آن است که صدوق از او به دو
طریق از محمد بن ابی عمیر و عبد الله بن حجال روایت کرده است(3).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی نیز این حدیث را با همین سند نقل میکند(4)که طریق او به احمد بن محمد بن عیسی صحیح است(5).
بنابر این، روایت حاتم بن اسماعیل از نظر سندی معتبر است.
88- روایت مثنّی
سند شیخ طوسی: «عنه (الحسین بن سعید) عن ابن ابی نجران عن المثنی عن ابی عبدالله علیهالسلام»(6).
1- حسین بن سعید: ثقه است.
2- ابن ابی نجران: عبد الرحمان بن ابی نجران، از حضرت رضا علیهالسلام روایت کرده،
روایاتش قابل اعتماد و خودش نیز ثقه است(7).
3- مثنی: عنوان مثنی گرچه مردد میان سه نفر است، ولی بعید نیست مراد از آن - همان گونه که خواهد آمد - به قرینه مشیخه صدوق، مثنی بن عبد السلام باشد.
مثنی بن عبد السلام در کتب رجالی توثیق نشده، تنها با جمله «لا بأس به» درباره او قضاوت شده است(8)اما بهترین شاهد بر وثاقتش وقوع وی در اسانید کتاب نوادر الحکمه و روایت بزنطی از اوست(9).
1) رجال ابن داود، ص236، شماره101.
2) اصحاب الامام الصادق علیهالسلام، 1/325.
3) تهذیب المقال، 5/334-340.
4) تهذیب الاحکام، 7/78، شماره337.
5) معجم رجال الحدیث، 3/89.
6) تهذیب الاحکام، 8/227، شماره821.
7) وسائل الشیعة، 20/225، شماره633.
8) وسائل الشیعة، 20/307، شماره945.
9) اصول علم الرجال، ص144، شماره379 و ص438، شماره589؛ معجم الثقات، ص189، شماره312.
همچنان که پیش از این گذشت، شیخ طوسی نیز روایات خود را از حسین بن سعید به سه طریق نقل میکند که طریق وی صحیح است(1).
سند صدوق: صدوق ذیل این حدیث را از مثنی نقل میکند(2)و در مشیخه تنها یک طریق به مثنی بن عبد السلام دارد(3)که صحیح است(4).
89- روایت محمّد بن احمد
سند کلینی: «محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن محبوب عن محمد بن احمد، قال: سألت ابا عبدالله علیهالسلام»(5).
افراد واقع در این سند ثقه هستند، تنها اشکال آن در محمد بن احمد است که مجهول بوده، مراد از آن معلوم نیست.
بعید نیست عبارت «بن احمد» در این سند به واسطه اشتباه نُساخ اضافه شده باشد و شاهد بر آن سند شیخ طوسی است که در این صورت ممکن است مراد از «محمد»، «محمد بن مسلم» باشد(6).
سند شیخ طوسی: «احمد بن محمد عن ابن محبوب عن محمد»(7).
طریق شیخ طوسی به احمد بن محمد بن خالد و احمد بن محمد بن عیسی(8)، صحیح است.
بنابر این، روایت محمد بن احمد، به واسطه مجهول بودن وی، معتبر نیست.
90- روایت حُریز
سند شیخ طوسی: «عنه (الحسین بن سعید) عن حماد بن عیسی عن حریز عن ابی عبد الله علیهالسلام»(9).
1- حسین بن سعید: ثقه است.
1) معجم رجال الحدیث، 6/267.
2) من لا یحضره الفقیه، 3/145، شماره3532.
3) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/120.
4) معجم رجال الحدیث، 15/190.
5) الکافی، 5/225، شماره4.
6) الکافی، 5/225، حاشیه شماره1.
7) تهذیب الاحکام، 7/78، شماره335.
8) تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/42 و44.
9) تهذیب الاحکام، مشیخه، 8/227، شماره820.
2- حماد بن عیسی: حماد بن عیسی ابو محمد جهنی، در حدیث قابل اعتماد و بسیار راستگو بوده و از جمله اصحاب اجماع است(1).
3- حریز: حریز بن عبد الله سجستانی، ثقه است(2).
طریق شیخ طوسی به حسین بن سعید(3)، صحیح است(4)
سند صدوق: «روی حماد بن عیسی عن حریز»(5)که طریق او به حماد(6)صحیح است(7)بنابر این، روایت حریز از نظر سندی معتبر است.
91- روایت مدائنی
پیش از این در شماره87 سند این روایت بررسی شد.
92- روایت عزرمی
پیش از این در شماره86 سند این روایت بررسی شد.
93- روایت نبوی صلیاللهعلیهوآله
این روایت را تنها ابن ابی جمهور احسایی بدون سند از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل کرده(8)، فاقد اعتبار است.
94- روایت ابن مسکان
سند کلینی: «عدّة من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن عثمان بن عیسی عن عبد الله بن مسکان عن بعض اصحابه عن ابی عبد الله علیهالسلام»(9).
این روایت به واسطه ارسال ضعیف است.
95- روایت اول ابی بصیر
سند کلینی: «عنه (احمد بن محمد بن خالد) عن ابیه عن النضر بن سوید عن یحیی بن
1) وسائل الشیعة، 20/181، شماره411.
2) وسائل الشیعة، 20/162، شماره280.
3) تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/63.
4) معجم رجال الحدیث، 6/267.
5) من لا یحضره الفقیه، 3/145، شماره3531.
6) من لا یحضره الفقیه، مشیخه، 4/9-10.
7) معجم رجال الحدیث، 7/242.
8) عوالی اللئالی، 1/225، شماره116؛ مستدرک الوسائل، 17/204، شماره21154.
9) الکافی، 2/38، شماره4.
عمران الحلبی عن ایّوب بن الحر عن ابی بصیر»(1).
1- احمد بن محمد بن خالد: ثقه است.
2- محمد بن خالد: ثقه است.
3- نضر بن سوید: نضر بن سوید صیرفی کوفی ثقه و دارای احادیث صحیح است(2).
4- یحیی بن عمران: یحیی بن عمران بن علی حلبی از اصحاب امام صادق و کاظم علیهماالسلاماست و در توصیف وی این عبارتها به کار رفته است: «ثقة ثقة»، «صحیح الحدیث»(3).
5- ایوب بن حر: ایوب بن حر جعفی، از اصحاب امام صادق علیهالسلام و ثقه است(4).
6- ابی بصیر: ثقه است.
بنابر این، روایت ابی بصیر از نظر سندی معتبر است.
96- روایت دوم ابی بصیر
سند صدوق: «حدثنی ابی رضیاللهعنه، قال: حدثنا سعد بن عبد الله عن ابراهیم بن هاشم عن محمد بن ابی عمیر عن جعفر بن عثمان عن ابی بصیر»(5).
1- ابی: علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ابو الحسن)، از بزرگان فقهای شهر قم در عصر خود، ثقه است(6).
2- سعد بن عبد الله: سعد بن عبد الله بن ابی خلف، کمترین تردیدی در وثاقت و بزرگی وی نیست(7).
3- ابراهیم بن هاشم: ثقه است.
4- محمد ابن ابی عمیر: ثقه است.
5- جعفر بن عثمان: جعفر بن عثمان رواسی (جعفر بن عثمان بن شریک بن عدی
کلابی)، ثقه است(1).
6- ابی بصیر: ثقه است.
بنابر این، روایت ابی بصیر از نظر سندی معتبر است.
97- روایت سوم ابی بصیر
صدوق این روایت را با سند پیشین نقل میکند(2).
98- روایت عبد الله تمیمی صلیاللهعلیهوآله
سند صدوق: این حدیث را صدوق به دو سند نقل میکند:
سند اول: «حدثنا محمد بن عمر الحافظ، قال: حدثنا الحسن بن عبد الله التمیمی،
قال: حدثنی ابی، قال: حدثنی سیدی علی بن موسی الرضا علیهماالسلام»(3).
1- محمد بن عمر الحافظ: محمد بن عمر بن محمد بن سلمة، معروف به حافظ
جبائی، از بزرگان علمای شیعه در نقد احادیث و از مشایخ صدوق و ثقه است(4).
2- حسن بن عبد الله تمیمی: به قرینه سایر روایات(5)، مراد ابو محمد حسن بن عبد
الله بن محمد بن عباس رازی تمیمی است
3- عبد الله تمیمی: عبد الله بن محمد بن عباس رازی تمیمی، نسخهای از حضرت رضا علیهالسلام دارد(6)، ولی هیچ توصیفی درباره او وجود ندارد.
با توجه به توضیحات گذشته، این سند معتبر نیست.
سند دوم: «حدثنی محمد بن موسی بن المتوکل قال حدثنی محمد بن جعفر، قال: حدثنی موسی بن عمران، قال: حدثنی عمی الحسین بن زید عن حماد بن عمرو الصینی عن ابی الحسن الخراسانی عن میسرة بن عبد الله عن ابی ضعبد الله عن ابی عایشة السعدی عن یزید بن عمر بن عبد العزیز عن ابی سلمة بن عبد الرحمن عن ابی هریرة
و عبدالله بن عباس»(1).
این سند به واسطه وقوع برخی از افراد در آن از جمله ابو هریره، ضعیف است.
بنابر این، روایت عبد الله تمیمی از نظر سندی معتبر نیست.
99- روایت سکونی
سند کلینی: «علی بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبد الله علیهالسلام»(2).
1- علی بن ابراهیم: ثقه است.
2- ابیه: ابراهیم بن هاشم، ثقه است.
3- نوفلی: حسین بن یزید بن محمد بن عبدالملک نوفلی، گرچه سنی است و در کتب رجالی نیز توثیق نشده، اما موثق بوده، روایات او قابل عمل است(3).
4- سکونی: اسماعیل بن ابی زیاد، گرچه سنی مذهب است، ولی ثقه میباشد(4).
سند شیخ طوسی: شیخ طوسی این روایت را با سند کلینی نقل میکند(5).
بنابر این، روایت سکونی از نظر سند معتبر است.
100- روایت حسن بن راشد
سند شیخ طوسی: «عنه (علی بن الحسن بن فضال) عن العبدی عن الحسن بن راشد عن العسکری علیهالسلام»(6).
1- علی بن حسن بن فضال: ثقه است.
2- عبدی: به قرینه راوی و مروی عنه، عبیدی صحیح است و مراد از آن محمد بن عیسی بن عبید بن یقطین، ابو جعفر عبیدی، از بزرگان اصحاب ائمه علیهمالسلام و ثقه است(7).
3- حسن
و ثقه است(1).
بنابر این، روایت حسن بن راشد از نظر سندی معتبر است.
101- روایت فضیل بن عثمان
سند صدوق: «روی فضیل بن عثمان الاعور عن ابی عبد الله علیهالسلام»(2).
فضیل بن عثمان: فضیل بن عثمان مرادی، ابو محمد اعور؛ ثقه است(3).
طریق صدوق به فضیل بن عثمان(4)، صحیح است(5).
بنابر این، روایت فضیل بن عثمان از نظر سند معتبر است.
102- روایت حفص بن غیاث
سند شیخ طوسی: «الصفار عن علیّ بن محمد القاسانی عن القاسم بن محمد الاصفهانی عن سلیمان بن داود المنقری عن حفص بن غیاث، قال: سألت أبا عبد الله علیهالسلام»(6).
پیش از این در توضیح روایت12 درباره وثاقت علی بن محمد قاسانی، قاسم بن محمد جوهری (اصفهانی)، سلیمان بن داود منقری و حفص بن غیاث توضیح دادیم.
محمد بن حسن صفار (ابن فروخ)، ثقه و بزرگوار است(1)و طریق شیخ طوسی به او صحیح است(2).
بنابر این، روایت حفص بن غیاث از نظر سند معتبر است.
103- روایت عمرو بن خالد
سند شیخ طوسی: «عنه (محمّد بن احمد بن یحیی) عن ابی جعفر عن ابی الجوزا عن الحسین بن علوان عن عمرو بن خالد عن زید بن علی عن آبائه عن علی علیهمالسلام»(3).
1- محمد بن احمد بن یحیی: محمد بن احمد بن یحیی ابو جعفر قمی، ثقه است(4).
2- ابی جعفر: مراد از این عنوان به قرینه روایت محمد بن احمد از او و روایت او از ابی الجوزاء، احمد بن محمد بن عیسی اشعری، ابو جعفر قمی است(5)که از بزرگان
فقهای شیعه بوده، ثقه است(6).
3- ابی الجوزا: مُنبه بن عبد الله ابو الجوزا را علامه حلی توثیق کرده(7)، نجاشی روایات او را صحیح دانسته(8)که صحت حدیث ملازم با وثاقت ناقل آن است(9).
4- حسین بن علوان: حسین بن علوان از اصحاب امام صادق علیهالسلام و چون برادرش
حسن ثقه است(10).
5- عمرو بن خالد: عمرو بن خالد واسطی به شهادت ابن فضال، ثقه است، هرچند احتمال انتساب وی به فرقه زیدیه نیز مطرح است(11).
6- زید بن علی: زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام از اصحاب امام
باقرو صادق علیهماالسلام بوده، روایات زیادی در بزرگداشت او نقل شده است(12).
طریق شیخ طوسی به محمد بن احمد(13)، صحیح است(14).
لازم به یادآوری است که شیخ طوسی روایاتی را با همین سند نقل میکند که در برخی از آنها همچون سند بالا محمد بن احمد با واسطه ابی جعفر از ابو الجوزا روایت میکند(15)، همچنان که در برخی موارد محمد بن احمد بدون واسطه از ابو الجوزا نقل میکند(16).
1) وسائل الشیعة، 20/323، شماره1014.
2) معجم رجال الحدیث، 16/265.
3) تهذیب الاحکام، 8/236، شماره852.
4) وسائل الشیعة، 20/315، شماره982.
5) معجم رجال الحدیث، 22/101، شماره14072 و22/108، شماره14083.
6) وسائل الشیعة، 20/132، شماره103.
7) خلاصة الاقوال، ص429، شماره38.
8) رجال نجاشی، ص421، شماره1129.
9) ر.ک: معجم رجال الحدیث، 19/353؛ طرائف المقال، 1/262، شماره1695.
10) وسائل الشیعة، 20/176، شماره375.
11) وسائل الشیعة، 20/280، شماره849؛ معجم رجال الحدیث، 14/102، شماره8909.
12) وسائل الشیعة، 20/202، شماره511.
13) تهذیب الاحکام، مشیخه، 10/71.
14) معجم رجال الحدیث، 16/53.
15) الإستبصار، 3/197، شماره712 و3/221، شماره803 و3/135، شماره484 و1/215، شماره6758.
16) الإستبصار، 3/142، شماره511 و 4/55، شماره5.
بنابر این، روایت عمرو بن خالد از نظر سند معتبر است.
104- روایت عمرو بن خالد
پیش از این در شماره103 سند این روایت بررسی شد.
105- روایت حسین بن سعید
سند شیخ طوسی: «الحسین بن سعید، قال: قرأت بخط رجل الی ابی الحسن الرضا علیهالسلام»(1).
این روایت به واسطه ارسال، معتبر نیست.
1) تهذیب الاحکام، 10/139، شماره549؛ الإستبصار، 4/254، شماره964.
فهرست منابع
فهرست تفصیلی مطالب
1-
احکام القرآن، احمد بن علی جصّاص، دارالکتب العلمیّة، بیروت، 1415ق
2-
احکام النساء، شیخ مفید، تحقیق شیخ مهدی نجف، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید
3-
اختیار معرفة الرجال، ابو جعفر طوسی، تحقیق سید مهدی رجائی، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام
4-
ارشاد الاذهان الی احکام الایمان، علامه حلی، تحقیق شیخ فارس الحسون، مؤسسه نشر اسلامی
5-
اصول علم الرجال بین النظریة و التطبیق، محمد علی صالح المعلم، انتشارات نمونه، قم،
1416ق
6-
اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، دار الکتب، 1388ق
7-
اطیب البیان فی تفسیر القرآن، سیّد عبد الحسین طیّب، کتابفروشی اسلام، اُفست
8-
اقبال الاعمال، سید بن طاووس، تحقیق جواد قیومی، مکتب اعلام اسلامی، 1414ق
9-
اقرب الموارد، سعید خوری، انتشارات آیة اللّه مرعشی، قم، 1403ق
10-
الإرشاد، محمد بن نعمان، مؤسسه اعلمی، بیروت
11-
الإستبصار، ابو جعفر محمد بن حسن طوسی، انتشارات النّجف فی النّحف، 1375ق
12-
الاُم، ابو عبداللّه محمد بن ادریس شافعی، دار الفکر، بیروت، 1403ق
13-
الأمالی، محمد بن حسن طوسی، دار الثقافة، قم، 1414ق
14-
الأمالی، محمد بن علی بن حسین بابویه، مؤسسه اعلمی
15-
البرهان فی تفسیر القرآن، سید هاشم حسینی بحرانی، بنیاد بعثت، 1415ق
16- التّبیان فی تفسیر القرآن، محمد بن حسن طوسی، دار احیاء التّراث العربی، بیروت
17-
التحریر الطاووسی، شیخ حسن زین الدین، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشی، 1411ق
18- التّحفة السّنیة فی شرح النخبة المحسنیّة، فیض کاشانی، عبد اللّه الجزائری، جزائری، مخطوط،
آستان قدس رضوی
19-
التّفسیر لکتاب اللّه المنیر، محمد کرمی، انتشارات علمیة، قم، 1402ق
20-
احکام القرآن، ابوبکر محمّد بن عبد اللّه (ابن العربی)، دارالمعرفة، لبنان
21-
الجامع الصغیر فی احادیث البشیر النذیر، جلال الدین سیوطی، دار الفکر، بیروت
22-
الجامع للشّرایع، یحیی بن سعید حلی، مؤسسه سیّد الشهداء علیهالسلام، 1405ق
23-
الجدید فی تفسیر القرآن، محمد سبزواری، دار التعارف، بیروت، 1416ق
24-
الجرح و التعدیل، عبد الرحمن حنظلی رازی، مجلس دائرة المعارف العثمانیة، حیدر آباد، هند
25-
الجوهر الثّمین فی تفسیر الکتاب المبین، سید عبد اللّه شبّر، انتشارات الفین، 1407ق
26-
الحدائق النّاضره فی احکام العترة الطّاهرة، یوسف بحرانی، مؤسسه نشر اسلامی، قم
27-
الخصال، محمد بن علی بن بابویه، انتشارات حیدری، نجف، 1391ق
28-
الخلاف، شیخ طوسی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1407ق
29-
الدّر المنثور فی التّفسیر المأثور، جلال الدّین سیوطی، دار الفکر، 1403ق
30-
الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة، سید علی خان مدنی، انتشارات بصیرتی، 1397ق
31-
الرسائل التسع، جعفر بن حسن، تحقیق رضا استادی، 1413ق
32-
الرسائل، الشریف المرتضی، به اشراف سیداحمد حسینی، انتشارات دار القرآن الکریم، قم، 1405ق
33-
الرواشح السماویة فی شرح الاحادیث الامامیة، محمد باقر داماد، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشی
34- الرّوضة البهیة فی شرح اللّمعة الدّمشقیة، زین الدّین عاملی، انتشارات اسلامیه
35-
السّرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، محمد بن منصور مکی، مؤسسه نشر اسلامی، 1410ق
36-
السراج الوهاج لدفع عجاج قاطعهاللجاج، ابراهیم قطیفی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1413
37-
السّنن الکبری، احمد بن حسین بیهقی، هند، 1352ق
38-
الصّحاح، اسماعیل بن حمّاد جوهری، دار الکتب العربی، مصر
39-
الصراط المستقیم، علی بن یونس عاملی، انتشارات مرتضوی، 1384ق
40-
العروة الوثقی و تکملتها، سید محمد کاظم طباطبائی، مؤسسه اعلمی، 1409ق
41-
العناوین الفقهیّة، میر عبد الفتّاح مراغی، مؤسسه نشر اسلامی، 1417ق
42-
العین، خلیل بن احمد فراهیدی، دار الهجرة، قم، 1405ق
43-
الغدیر فی الکتاب و السنّة و الأدب، عبد الحسین احمد امینی، دار الکتب العربی، بیروت
44-
الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، تحقیق علی اکبر غفّاری، انتشارات صدوق
45-
الغیبة، محمد بن حسن طوسی، تصحیح آقا بزرگ طهرانی، انتشارات صادق، 1385ق
46-
الفایق فی رواة و اصحاب الامام الصادق علیهالسلام، عبد الحسین شبستری، مؤسسه نشر اسلامی، 1418ق
47-
الفایق فی غریب الحدیث، محمد بن عمر الزمخشری، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1417ق
48-
الفردوس بمأثور الخطاب، ابی شجاع شیرویه دیلمی، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1986م
49-
الفَرق بین الفِرَق، عبد القاهر اسفراینی، تحقیق محمد محی الدین عبد الحمید، انتشارات مدنی، مصر
50-
الفوائد الرجالیة، وحید بهبهانی، بی تا، بی نا
51-
الفهرست، محمد بن حسن طوسی، مؤسسه نشر اسلامی
52-
القاموس الفقهی، سعدی ابو جیب، دار الفکر، دمشق، 1408ق
53-
القانون فی الطب، ابن سینا، دار صادر، بیروت
54- القواعد و الفوائد، محمد بن مکی، تحقیق سید عبد الهادی حکیم، انتشارات مفید
55-
الکاشف، محمد جواد مغنیه، دار العلم للملایین، بیروت، 1981م
56-
الکافی فی الفقه، ابو الصلاح حلبی، تحقیق رضا استادی
57-
الکامل فی ضعفاء الرجال، عبد الله بن عدی جرجانی، دار الفکر، بیروت، 1409ق
58-
اللمعة الدمشقیة، محمد بن جمال الدین مکی عاملی، دار الفکر، قم، 1411ق
59-
المبسوط فی فقه الامامیة، شیخ طوسی، تحقیق محمد تقی کشفی، انتشارات مرتضوی
60-
المجموع فی شرح المهذّب، ابن نووی، دار الفکر
61-
المختصر النّافع فی فقه الامامیة، جعفر بن حسن حلی، مؤسه بعثت، قم، 1410ق
62-
المراسم العلویة فی الاحکام النبویة، حمزة بن عبد العزیز دیلمی، انتشارات امیر، قم، 1414ق
63-
المزار، شیخ محمد بن مشهدی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1419ق
64-
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دار المعرفه، بیروت
65-
المصنف، ابی شیبه کوفی، تحقیق سعید محمد اللحام، دار الفکر، 1409ق
66-
المصنف، عبد الرزاق صنعانی، تحقیق حبیب الرحمن الاعظمی، مجلس العلمی
67-
المعتبر فی شرح المختصر، مؤسسه سید الشهداء، قم، 1364ش
68-
المغنی، عبد اللّه بن احمد قدامة، دار الکتاب العربی
69-
المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، انتشارات خدمات چاپی، 1404ق
70-
المقتنیات الدّرر، سید علی حائری، دار الکتب الإسلامیه، طهران، 1338ش
71-
المقنع، ابی جعفر صدوق، مؤسسه امام هادی علیهالسلام، قم، 1415ق
72-
المقنعة، محمد بن محمد عکبری، مؤسسه نشر اسلامی، 1410ق
73-
المکاسب، مرتضی انصاری، انتشارات اطلاعات، تبریز، 1375ق
74-
الموسوعة الفقهیة المیسرة، محمد علی انصاری، مجمع فکر اسلامی، قم، 1415ق
75-
المهذّب البارع فی شرح المختصر النّافع، ابن فهد حلی، مؤسسه نشر اسلامی، 1407ق
76- المهذّب، قاضی عبدالعزیز بن برّاج طرابلسی، مؤسسه نشر
77-
المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسین طباطبائی، مؤسسه اسماعیلیان، 1393ق
78-
الناسخ و المنسوخ فی القرآن الکریم، ابن حزم اندلسی، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1406ق
79-
النوادر، فضل الله راوندی، انتشارات دار الحدیث، 1407ق
80-
النّهایة فی غریب الأثر، ابن اثیر، مؤسسه اسماعیلیان، 1364ش
81-
النهایة فی مجرد الفقه و الفتاوی، شیخ طوسی، انتشارات قدس محمدی، قم
82-
النّهایة و نکتها، شیخ طوسی، محقق حلی، مؤسسه نشر اسلامی، 1407ق
83-
الوافی، محمد محسن بن شاه مرتضی، انتشارات آیة اللّه مرعشی، قم، 1404ق
84-
الوجیز فی تفسیر القرآن العزیز، علی بن الحسین جامع عاملی، دار القرآن الکریم، قم، 1413ق
85-
الوسیلة الی نیل الفضیلة، ابن حمزة طوسی، نسخة کامپیوتری، برنامه معجم فقهی
86-
الوصایا و المواریث، شیخ مرتضی انصاری، انتشارات باقری، قم، 1415ق
87-
الهدایة الکبری، حسین حمدان خصیبی، مؤسسه بلاغ، بیروت، 1411ق
88-
الهدایة فی الاصول و الفروع، شیخ صدوق، تحقیق مؤسسه امام هادی علیهالسلام، قم، 1418ق
89-
امل الآمل، شیخ حر عاملی، تحقیق سید احمد حسینی، انتشارات آداب، نجف
90-
انوار العرفان فی تفسیر القرآن، ابو الفضل داور پناه، انتشارات صدر، 1375ش
91-
انوار درخشان در تفسیر قرآن، سید محمد حسینی همدانی، کتابفروشی لطفی، 1380ق
92-
اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، سید رضا پاک نژاد، بنیاد فرهنگی شهید دکتر پاک نژاد، یزد،
363ش
93-
ایضاح الفوائد، محمد بن حسن حلی، انتشارات علمیه، قم، 1387ق
94-
بارداری و زایمان ویلیامز، ترجمه بهرام قاضی جهانی، ویراست بیست و یکم، انتشارات گلبان
95-
بحار الأنوار، محمد باقر مجلسی، انتشارات اسلامیة، 1392ق
96- بدائع الصّنائع، ابوبکر بن مسعود کاشانی، انتشارات حبیبیه، پاکستان، 1409ق
97-
بدایة المجتهد و نهایة المقتصد، قرطبی اندلسی، تحقیق خالد عطار، دار الفکر، بیروت، 1415ق
98-
بلغة الفقیه، سید محمد آل بحر العلوم، انتشارات صادق، 1984م
99-
بهجة الآمال، ملا علی علیاری، تصحیح هدایة الله مسترحمی، 1406ق
100-
بیان السعادة فی مقامات العبادة، سلطان محمد جنابذی، دانشگاه تهران، 1385ق
101-
پرتوی از قرآن، سید محمود طالقانی، شرکت سهامی انتشار، 1358ش
102-
تاج العروس فی جواهر القاموس، محمد مرتضی زبیدی، انتشارات الحیاة، بیروت
103-
تبصرة المتعلّمین، حسن بن یوسف حلی، تحقیق سید احمد حسینی، 1368ق
104-
تحریر الأحکام، حسن بن یوسف حلی، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام
105-
تحفة الاحوذی بشرح جامع الترمذی، عبد الرحمن مبارکفوری، دار الکتب العلمیة، بیروت
106-
تذکرة الفقهاء، حسن بن یوسف حلی، انتشارات رضوی
107-
تعجیل المنفعة بزوائد رجال الائمة الاربعة، احمد بن حجر عسقلانی، دار الکتب العربی، بیروت
108-
تغذیه مادر و کودک، سید محمد رضا نوری، انتشارات شهیدی پور، مشهد، 1381ش
109-
تفسیر آسان، محمد جواد نجفی، کتابفروشی اسلامیه، 1362ش
110-
تفسیر اثنی عشری، حسین بن احمد حسینی شاه عبد العظیمی، انتشارات میقات، 1363ش
111-
تفسیر احسن الحدیث، سیّد علی اکبر قرشی، بنیاد بعثت، 1366ش
112-
تفسیر البصائر، رستگار جویباری، انتشارات اسلامیه، قم، 1399ق
113-
تفسیر الصّافی، مولی محسن فیض کاشانی، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1402ق
114-
تفسیر العیّاشی، محمد بن مسعود سمرقندی، انتشارات علمیه اسلامیه، طهران
115-
تفسیر القرآن العظیم، اسماعیل بن کثیر قرشی، دار المعرفه، بیروت
116- تفسیر القرآن الکریم (تفسیر شبر)، سید عبد الله شبر، دار البلاغه، بیروت، 1412ق
117-
تفسیر القمّی، علی بن ابراهیم قمی، تصحیح سید طیب موسوی جزائری، انتشارات نجف
118-
تفسیر الکاشف، محمد جواد مغنیة، دار العلم، بیروت، 1981م
119-
تفسیر ثعالبی (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمن ثعالبی، دار احیاء التراث العربی
120-
تفسیر خسروی، شاهزاده علی رضا میرزا خسروانی، انتشارات اسلامیه، 1397ق
121-
تفسیر راهنما، اکبر هاشمی رفسنجانی، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1373ش
122-
تفسیر شریف لاهیجی، شیخ علی شریف لاهیجی، مؤسسه مطبوعاتی علمی، 1363ش
123-
تفسیر عاملی، ابراهیم عاملی، کتابفروشی باستان، 1363ش
124-
تفسیر قرطبی (الجامع لاحکام القرآن)، محمد بن احمد انصاری قرطبی، دار احیاء التراث )
125-
تفسیر کنز الدّقائق و بحر الغرائب، میرزا محمد مشهدی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،
1366ش
126-
تفسیر گازر (جلاء الاذهان و جلاء الاحزان)، حسین بن حسن جرجانی، دانشگاه تهران، 1337ش
127-
تفسیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین، ملافتح الله کاشانی، کتابفروشی اسلامیه، 1344ش
128-
تفسیر مواهب علیه (تفسیر حسینی)، حسین واعظ کاشفی، کتابفروشی اقبال، 1317ش
129-
تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، دار الکتب الاسلامیه، 1353ش
130-
تقریب القرآن الی الاذهان، سید محمد حسین شیرازی، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1400ق
131-
تکملة الرّجال، شیخ عبد النّبی کاظمی، تحقیق سید محمد صادق بحر العلوم
132-
توحید، شیخ صدوق، تحقیق سید هاشم حسینی، انتشارات جامعه مدرسین
133-
تهذیب الأحکام، محمد بن حسن طوسی، تصحیح آخوندی، دار الکتب الإسلامیة
134-
تهذیب المقال فی تنقیح کتاب الرجال، سید محمد علی ابطحی، قم، 1417ق
135-
تهذیب سیر اعلام النبلاء، محمد بن عثمان ذهبی، مؤسسه رسالت، بیروت
136- ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ابن بابویه، تصحیح علی اکبر غفاری، 1319ق
137-
جامع البیان عن تأویل آی القرآن، محمد بن جریر طبری، دار الفکر للطباعة و النشر، 1415ق
138-
جامع الخلاف و الوفاق بین الامامیة و بین ائمة الحجاز و العراق، شیخ علی قمی سبزواری،
انتشارات زمینه سازان ظهور امام عصر علیهالسلام، 1379ش
139-
جامع الرّواة، محمد بن علی اردبیلی، انتشارات محمدی
140-
جامع المدارک فی شرح المختصر النّافع، سید احمد خوانساری، انتشارات صدوق
141-
جامع المقاصد فی شرح القواعد، علی بن حسین کرکی، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، 1408ق
142-
جامع عباسی، شیخ بهاء الدین عاملی، انتشارات فرهانی، تهران
143-
جواهر العقود و معین القضاة و الموقعین و الشهود، محمد منهاجی اسیوطی، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1417
144-
جواهر الفقه، قاضی عبد العزیز بن براج طرابلسی، تحقیق بهادری، 1411ق
145-
جواهر الکلام، محمد حسن نجفی، دار الکتب الإسلامیه، تحقیق شیخ عباس قوچانی
146-
حاشیة المکاسب، محمد کاظم آخوند خراسانی، وزارت ارشاد اسلامی، 1406ق
147-
حاشیة کتاب المکاسب، محمد حسین غروی، انتشارات بصیرتی، قم، 1363ق
148-
حاشیة مجمع الفائدة و البرهان، محمد باقر وحید بهبهانی، مؤسسه علامه وحید بهبهانی، 1417ق
149-
حجة التفاسیر و بلاغ الاکسیر (تفسیر بلاغی)، چاپ حکمت، 1345ش
150-
حلیة العلماء فی معرفة مذاهب الفقهاء، محمد بن احمد شاشی، مؤسسه رسالت، بیروت، 1400ق
151-
خصائص امیر المؤمنین علی بن ابی طالب، احمد بن شعیب نسائی، نحقیق محمد هادی امینی،
انتشارات نینوی
152-
خصال، شیخ صدوق، تحقیق علی اکبر غفاری، انتشارات جامعه مدرسین، 1403ق
153- خلاصة الاقوال فی معرفة الرجال، علامه حلی، تحقیق جواد قیومی، مؤسسه نشر اسلامی،
154-
دراسات فی علم الدرایة (تلخیص مقباس الهدایة)، علی اکبر غفاری، دانشگاه امام صادق علیهالسلام
155-
دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیة، حسین علی منتظری، مرکز جهانی اسلامیه
156-
درسنامه جامع مامایی، مهرداد صلاحی، انتشارات ایلیا، تهران، 1378ش
157-
دعائم الإسلام و ذکر الحلال و الحرام، نعمان بن محمد تمیمی، دار المعارف، مصر
158-
دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری صغیر، مؤسسه بعثت، 1413ق
159-
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، احمد بن عبد الله طبری، انتشارات قدس، قاهره، 1356ش
160-
رجال ابن داود حلی، حسن بن علی بن داود حلی، انتشارات دانشگاه تهران
161-
رجال طوسی، محمد بن حسن طوسی، انتشارات حیدری، نجف اشرف، 1308ق
162-
رجال علامة حلی، تحقیق بحر العلوم، انتشارات رضی، قم، 1402ق
163-
رجال کشی، محمد بن عمر کشّی، تحقیق سید احمد حسینی، مؤسسه اعلمی
164-
رجال نجاشی، احمد بن علی نجاشی، مؤسسه نشر اسلامی، 1407ق
165-
رسائل کرکی، علی بن حسین کرکی، انتشارات آیة اللّه مرعشی، قم، 1409ق
166-
رساله ابی غالب زراری، زراری، غضائری، حسینی، مرکز تحقیقات اسلامیة، 1411ق
167-
روان جاوید در تفسیر قرآن مجید، میرزا محمد ثقفی تهرانی، انتشارات برهان، بی تا
168-
روح القوانین، منتسکیو، ترجمه و نگارش علی اکبر مهتدی، انتشارات امیر کبیر، 1349ش
169-
روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، حسین خزاعی نیشابوری، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1366ش
170-
روضة الطالبین، یحیی بن شرف نووی، دار الکتب العلمیة، بیروت
171-
ریاض المسائل، سید علی طباطبائی، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، 1404ق
172-
زاد المسیر فی علم التفسیر، عبدالرحمان بن علی جوزی، دار الفکر، 1407ق
173- زبدة البیان فی احکام القرآن، مقدس اردبیلی، تحقیق بهبودی، انتشارات رضوی
174-
سبل السلام، ابن حجر عسقلانی، انتشارات مصطفی الالبابی حلبی، 1379ش
175-
سنن ابن ماجة، محمد بن یزید قزوینی، تحقیق محمد فؤد عبد الباقی، دار الفکر
176-
سنن ابی داود، سلیمان بن اشعث سجستانی، تحقیق سعید محمد اللّحام، دار الفکر
177-
سنن التّرمذی، محمد بن عیسی ترمذی، تحقیق عبد الوهاب عبداللّطیف، دار الفکر
178-
سنن دار القطنی، علی بن عمر الدار القطنی، دار الکتب العلمیة، بیروت
179-
سنن دارمی، عبد الله بهرام درامی، انتشارات اعتدال، دمشق
180-
شرایع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، محقق حلی، انتشارات استقلال، 1409ق
181-
شرح اصول کافی، مولی محمد صالح مازندرانی، با تعلیقات میرزا ابو الحسن شعرانی
182-
شرح الأخبار، النعمان بن محمد تمیمی، تحقیق سید محمد حسینی، مؤسسه نشر اسلامی، بیتا
183-
شرح مسلم، نووی، دار الکتب العربیه، بیروت، 1407ق
184-
صحیح ابن حبان، بترتیب ابن بلبان، علی بن بلبان فارسی، مؤسسه رسالت، 1414ق
185-
طرائف المقال، سید علی اصغر بروجردی، انتشارات آیة اللّه مرعشی، 1410ق
186-
عُدة الاُصول، محمد بن حسن طوسی، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، 1403ق
187-
علل الشّرایع، محمد بن علی بابویه، انتشارات حیدری، نجف اشرف، 1385ق
188-
عوائد الأیّام، احمد نراقی، انتشارات مکتب الأعلام الإسلامی، 1417ق
189-
عوالی اللئالی، محمد بن علی (ابن ابی جمهور) احسائی، تحقیق مجتبی عراقی، 1404ق
190-
عیون اخبار الرضا علیهالسلام، محمد بن علی بابویه، منشورات اعلمی، طهران، 1390ق
191-
غنیة النّزوع، ابن زهرة حسینی، انتشارات آیة اللّه مرعشی، 1402ق
192-
غیاث اللّغات، محمد غیاث الدّین، انتشارات مهدی، بمبئی، 1390ق
193-
فتاوی ابن جنید، شیخ علی پناه اشتهاردی، مؤسسه نشر اسلامی، 1416
194- فتح الباری شرح صحیح بخاری، ابن حجر عسقلانی، دار المعرفة، بیروت
195-
فتح القدیر، محمد بن علی بن محمد شوکانی، دار المعرفه، بیروت
196-
فِرَق الشّیعة، حسن نوبختی، تعلیق صادق بحر العلوم، مکتب حیدری، 1388ق
197-
فقه الرضا، منسوب به حضرت رضا علیهالسلام، تحقیق مؤسسه آل البیت علیهمالسلام
198-
فقه السنة، سید سابق، دارالکتب العربی، بیروت
199-
فقه الصّادق فی شرح التّبصرة، سید محمد صادق روحانی، انتشارات مهر استوار، قم
200-
فقه القرآن، قطب الدّین راوندی، انتشارات آیة اللّه مرعشی، 1405ق
201-
فلاح السائل، ابن طاووس، انتشارات حیدری، نجف اشرف، 1385ق
202-
فیض القدیر، محمد عبد الرؤوف مناوی، دار الکتب العلمیه، بیروت
203-
قاعدة لاضرر، سید علی حسینی سیستانی، انتشارات مهر، قم، 1414ق
204-
قاموس المحیط، مجد الدّین محمد بن یعقوب فیروز آبادی، دار الجبل
205-
قرب الإسناد، عبد اللّه بن جعفر حمیری، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، قم، 1413ق
206-
قلائد المرجان فی بیان الناسخ و المنسوخ فی القرآن، مرعی بن یوسف کرمی
207-
قواعد الأحکام، حسن بن یوسف حلی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1413ق
208-
قوانین الاصول، میرزا ابو القاسم قمی، چاپ سنگی
209-
قوانین و مقررات مربوط به خانواده، تدوین جهانگیر منصور، انتشارات دوران، 1382ش
210-
کامل الزیارات، ابن قولویه قمی، انتشارات صدوق، 1375ش
211-
کتاب البیع، سید روح اللّه خمینی، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1410ق
212-
کتاب الطّهارة، شیخ مرتضی انصاری، مؤسسه الهادی، قم، 1415ق
213-
کتاب القضاء، میرزا محمد حسن آشتیانی، منشورات دار الهجرة، قم، 1404ق
214-
کتاب النکاح، شیخ مرتضی انصاری، انتشارات باقری، قم، 1415ق
215-
کتاب النکاح (مبانی عروة الوثقی)، محمد تقی خویی، مدرسه دار العلم، 1407ق
216- کتاب النّوادر، احمد بن محمد بن عیسی اشعری، مؤسسه امام مهدی علیهالسلام، قم، 1408ق
217-
کشف الحقائق عن نکت الآیات و الدقائق، محمد کریم علوی حسینی، 1396ق
218-
کشف الرّموز فی شرح المختصر النّافع، حسن بن ابی طالب یوسفی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1408ق
219-
کشف اللّثام، محمدبن حسن فاضل هندی، انتشارات سید مرعشی، قم 1405ق
220-
کفایة الأحکام، محمد باقر بن محمد مؤن سبزواری، اصفهان، بیتا
221-
کلیات فی علم الرجال، شیخ جعفر سبحانی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1416
222-
کنز العرفان فی فقه القرآن، مقداد بن عبد اللّه سیوری، انتشارات مرتضوی، 1384ق
223-
کنز العمال، علی متقی هندی، مؤسسه رسالة، 1409ق
224-
لسان العرب، ابن منظور، ادب الحوزة، قم، 1405ق
225-
مأة منقبة من مناقب امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و الائمة من ولده علیهمالسلام من طرق العامة، ابن شاذان، مدرسه امام مهدی، قم، 1407ق
226-
مبادی فقه و اصول، علی رضا فیض، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1369ش
227-
مجمع البحرین، فخر الدّین طریحی، انتشارات مرتضوی، 1365ش
228-
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن حسن طبرسی، دار احیاء التراث العربی، 1379ق
229-
مجمع الرجال، عنایة اللّه قهپائی، انتشارات روشن، اصفهان، 1387ق
230-
مجمع الزّوائد و منبع الفوائد، علی هیثمی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1408ق
231-
مجمع الفائدة و البرهان، مولی احمد اردبیلی، منشورات جامعه مدرسین، قم، 1403ق
232-
محاضرات فی اصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1419
233-
مختصر المزنی، اسماعیل بن یحیی المزنی، دار المعرفة، بیروت، بیتا
234-
مختلف الشّیعة، علامة حلی، انتشارات نینوی، طهران، 1323ق
235-
مخزن العرفان در علوم قرآن (کنز العرفان)، امین اصفهانی، نهضت زنان مسلمان، 1362ش
236- مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، تحقیق مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، قم، 1409ق
237-
مسالک الأفهام، زین الدّین بن علی عاملی، مؤسسه معارف اسلامی، قم، 1413ق
238-
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، حسین نوری طبرسی، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، قم، 1408ق
239-
مستدرک سفینة البحار، شیخ علی نمازی شاهرودی، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1419ق
240-
مستطرفات السرائر، محمد بن منصور حلی، مؤسسه نشر اسلامی، (مطبوع در آخر سرائر)، قم، 1411ق
241-
مستمسک العروة الوثقی، سید محسن حکیم، دار احیاء التّراث العربی، بیروت
242-
مستند الشّیعة فی احکام الشّریعة، احمد نراقی، انتشارات آیة اللّه مرعشی، 1405ق
243-
مسند ابو یعلی موصلی، احمد بن علی بن تمیمی، تحقیق حسین سلیم اسد، دار المأمون للتراث، بیتا
244-
مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بیروت، بیتا
245-
مسند شافعی، محمد بن ادریس شافعی، دار الکتب العلمیة، بیروت، بیتا
246-
مسند شهاب، محمد بن سلامة قضاعی، مؤسسه رساله، بیروت، 1405ق
247-
مشایخ الثقات، غلام رضا عرفانیان، مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1417ق
248-
مصباح الفقاهة، محمد علی توحیدی، انتشارات حیدری، نجف اشرف، 1347ق
249-
مصباح المنیر، احمد بن محمد فیومی، تصحیح محمد محی الدین عبد الحمید، 1347ق
250-
معالم العلماء، ابن شهر آشوب، انتشارات حیدری، نجف اشرف، 1380ق
251-
معانی الأخبار، ابن بابویه قمی، تصحیح غفاری، انتشارات حیدری، 1379ق
252-
معانی القرآن، ابی جعفر نحاس، تحقیق محمد علی صابونی، دانشگاهام القری، عربستان سعودی، 1408ق
253-
معجم الثقات، ابی طالب تجلیل تبریزی، مؤسسه نشر اسلامی، قم
254- معجم الفاظ الفقه الجعفری، دکتر احمد فتح الله، چاپ اول، 1415ق
255-
معجم الفروق اللّغویة، تحقیق مؤسسه نشر اسلامی، قم، 1412ق
256-
معجم رجال الحدیث، سید ابوالقاسم خوئی، انتشارات صدر، قم، 1410ق
257-
معجم لغة الفقهاء، محمد قلعجی، دار النفائس، عربستان سعودی، 1408ق
258-
مغنی المحتاج الی معرفة معانی الفاظ المنهاج، محمد شربینی، دار احیاء التراث العربی، 1377
259-
مناقب آل ابی طالب، رشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب، مطبعه حیدری، نجف، 1376ق
260-
من لایحضره الفقیه، ابن بابویه قمی، تصحیح علی اکبر غفاری، انتشارات جامع مدرسین، قم، 1404ق
261-
من وحی القرآن، محمد حسین فضل الله، دار الزهرا، بیروت، 1405ق
262-
مواهب الرحمان فی تفسیر القرآن، عبدالاعلی موسوی سبزواری، انتشارات آداب، نجف، 1404ق
263-
نصب الرایة لاحادیث الهدایة، جمال الدین زیعلی، دار الحدیث قاهره، 1415ق
264-
نضد القواعد الفقهیة، مقداد بن عبد اللّه سیوری، انتشارات آیة اللّه مرعشی، قم، 1403ق
265-
نظم درر السمطین فی فضائل المصطفی و المرتضی و البتول و السبطین، محمد زرندی حنفی، انتشارات کتابخانه امام امیر المؤمنین علیهالسلام، 1377ش
266-
نقد الرجال، میر مصطفی تفریشی، چاپ سنگی، طهران، 1318ق
267-
نواسخ القرآن، عبد الرحمن جوزی قرشی، دار الکتب العلمیه، بیروت، بیتا
268-
نهایة الدرایة، سید حسن نصر، انتشارات مشعر، 1354ق
269-
نهایة المرام، سید محمد عاملی، مؤسسه نشر اسلامی، 1413ق
270-
نهج البلاغة، تحقیق شیخ محمد عبده، دار المعرفة، بیروت، بیتا
271-
نهج البیان عن کشف معانی القرآن، محمد بن حسن شیبانی، طهران، 1413ق
272- نیل الأوطار من حدیث سیّد الأخیار، محمد بن علی شوکانی، دار الجبل، بیروت، 1973م
273-
وسائل الشیعة، محمد بن حسن حر عاملی، تحقیق ربانی، انتشارات اسلامیه، 1376ق
اهداء··· 2
سپاس و تقدیر··· 2
فهرست اجمالی··· 3
پیش درآمد
روش تحقیق··· 8
بررسی متون فقهی··· 8
بررسی متون تفسیری··· 8
بررسی متون روایی··· 9
روش تدوین··· 9
بیان آرای فقها··· 9
گزینش و انتخاب··· 9
ترجمه متون عربی··· 10
نقد و بررسی رجالی··· 10
مقایسه با قانون مدنی··· 11
محتوا··· 11
بررسی مسایل حقوقی شیردهی کودکان (رضاع)··· 11
بررسی مسایل حقوقی نگهداری کودکان (حضانت)··· 11
بررسی مسایل حقوقی کودکان سرراهی (لقیط)··· 11
نقد و بررسی اسناد روایات··· 12
نتایج··· 12
سپاس و تقدیر··· 20
بخش اول: بررسی مسایل حقوقی شیردهی کودکان (رضاع)
فصل اوّل: جایگاه شیر مادر در متون دینی
پیشگفتار··· 22
مواد سازنده شیر مادر··· 23
1- مواد پروتئینی··· 23
2- مواد چربی··· 23
3- مواد قندی (هیدروکربنها)··· 23
4- آب··· 24
5- ویتامینها··· 24
6- املاح و مواد معدنی··· 24
ارزش شیر مادر در متون دینی··· 25
شیر نخستین (آغوز)··· 27
روش شیر دادن به کودکان··· 29
فصل دوّم: بازه زمانی شیردهی مادر
پیشگفتار··· 30
مدت شیردهی··· 32
مدت شیردهی نباید کمتر از بیست و یک ماه باشد··· 32
شیردهی پس از دو سالگی اثر حقوقی ندارد··· 34
نبود تعهد در تأمین هزینهها··· 34
عدم ایجاد مَحرمیت··· 35
فصل سوّم: وظایف مادر در دوره شیردهی
پیشگفتار··· 36
بررسی فقهی جمله «وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أولادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أرادَ أنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ»··· 39
«الوالدات»··· 39
معنا شناسی··· 39
احکام حقوقی··· 40
نظریه اول، اختصاص به مادران طلاق گرفته··· 40
نظریه دوم، فراگیری همه مادران··· 41
نظریه سوم، اختصاص به مادران شوهر دار··· 42
دیدگاه ما··· 42
«یرضعن»··· 43
معنا شناسی··· 43
اول، فهم عرفی - لغوی··· 44
مضمون روایات··· 45
احکام حقوقی··· 46
نظریه اول، وجوب شیر دادن··· 46
نظریه دوم، استحباب شیر دادن··· 47
نظریه سوم، اولویت مادر در شیر دادن··· 50
موارد استثناء··· 51
دیدگاه ما··· 51
«حولین کاملین»··· 52
معناشناسی··· 52
احتمال اول، دو سال تمام··· 52
احتمال دوم، دو سال شمسی··· 53
احکام حقوقی··· 53
نظریه اول، اختصاص به برخی از کودکان··· 53
نظریه دوم، فراگیری نسبت به همه کودکان··· 54
نظریه سوم، تقدیری برای تحریم ناشی از شیردهی··· 56
نظریه چهارم، تقدیری برای لزوم تأمین نفقه بر پدر··· 57
«لمن أراد أن یتمّ الرضاعة»··· 57
معناشناسی··· 57
احتمال اول، مادر··· 58
احتمال دوم، پدر··· 58
احتمال سوم، وضعیت جسمی کودک··· 59
احکام حقوقی··· 59
حکم اول، وجوب شیردهی و استحباب تکمیل··· 60
حکم دوم، عدم جواز اجبار مادر بر شیر دادن به کودک خود··· 64
بررسی دلایل··· 65
نتیجه··· 66 بررسی فقهی جمله «وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»··· 70
«علی المولود له»··· 70
معنا شناسی··· 70
احتمال اول، تعلّق کودک به پدر··· 71
فصل چهارم: وظایف پدر در دوره شیردهی
احتمال دوم، توجه به جنبههای عاطفی··· 73
احتمال سوم، انگیزه از ایجاد فرزند··· 74
احتمال چهارم، قراردادهای اجتماعی··· 74
احتمال پنجم، قدرت جسمانی··· 74
«رزقهن و کسوتهن»··· 74
معناشناسی··· 74
رزق··· 74
کسوه··· 75
احکام حقوقی··· 75
نظریه اول، هزینههای مادران مطلقه شیرده··· 75
نظریه دوم، هزینههای همسران··· 75
نظریه سوم، هزینههای کودکان··· 77
نسبت میان اجرت با خوراک و پوشاک··· 77
«بالمعروف»··· 79
معناشناسی··· 79
احکام حقوقی··· 80
نظریه اول، وضعیت اجتماعی مادر··· 80
نظریه دوم، وضعیت مالی پدر··· 80
بررسی فقهی جمله «لا تُکَلَّفُ نَفْسا إلاّ وُسْعَها»··· 81
بررسی فقهی جمله «فَإنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَأتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»··· 82
برقراری رابطه استیجاری میان زن و شوهر··· 84
احتمال اول، عدم انعقاد قرارداد اجاره··· 84
بررسی دلایل··· 84
بررسی اشکالات··· 87
احتمال دوم، انعقاد قرارداد اجاره··· 89
بررسی دلایل··· 89
دیدگاه ما··· 91
اختیار و اولویت مادر در شیر دادن به کودک خود··· 92
نظریه اول، دلالت بر تقدّم مادر بر سایر زنان··· 93
نظریه دوم، عدم دلالت بر تقدّم مادر بر سایر زنان··· 93
چگونگی دخالت مادر در شیردهی به کودکِ خود··· 94
استفاده از غذاهای کمکی یا شیر حیوانی به جای شیر دادن··· 94
امکان واگذاری وظیفه شیر دادن به زنِ دیگر··· 94
نظریه اول، جواز··· 94
نظریه دوم، عدم جواز··· 95
نظریه سوم، بررسی چگونگی قرارداد··· 95
پرداخت هزینههای شیردهی··· 96
مسؤول پرداخت دستمزد مادر··· 96
اول، پدرِ کودک··· 96
دوم، خودِ کودک··· 96
زمان پرداخت دستمزد مادر··· 97
میزان دستمزد مادر··· 98
عدم اعتبار اجرة المثل··· 98
بررسی دلایل··· 99
گرفتن دستمزد برای شیر دادن به کودکِ دیگران··· 102
نظریه اول، لزوم اجازه شوهر··· 102
نظریه دوم، عدم لزوم اجازه شوهر··· 103
بررسی دلایل··· 103
نسبت میان شیردهی و نگهداری کودک··· 103
نظریه اول، اجاره بر رضاع شامل حضانت نمیشود و بالعکس··· 104
نظریه دوم، اجاره بر رضاع شامل حضانت میشود و بالعکس··· 104
نظریه سوم، اجاره بر رضاع شامل حضانت میشود و نه عکس··· 105
بررسی فقهی جمله «وَ أتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ»··· 105
بررسی فقهی جمله «لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمّا اتیهُ اللَّهُ»··· 107
معیار تعیین دستمزد مادر··· 107
اول، توان مالی پدر··· 107
دوم، توان مالی پدر و نیاز مادر··· 108
دیدگاه ما··· 108
بررسی فقهی جمله «لایُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسا إلاّ ما ءَاتَها»··· 109
فصل پنجم: وظایف متقابل پدر و مادر در دوره شیردهی
بررسی فقهی جمله «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»··· 111
معنا شناسی··· 111
احتمال اول، آسیب زدن والدین به کودک··· 111
مادر به فرزند خود ضرر نزند··· 112
پدر به فرزند خود ضرر نزند··· 112
احتمال دوم، آسیب زدن والدین به یکدیگر··· 113
به مادر به واسطه فرزندش، ضرر زده نمیشود··· 113
به پدر به واسطه فرزندش، ضرر زده نمیشود··· 114
دیدگاه ما··· 115
فصل ششم: وظایف جانشینان پدر در دوره شیردهی
بررسی فقهی جمله «وَ عَلَی الْوارِثِ مِثْلُ ذلِکَ»··· 120
«علی الوارث»··· 120
احتمال اول، وارثِ پدر··· 120
احتمال دوم، پدرِ کودک··· 121
احتمال سوم، یکی از پدر و مادر··· 122
احتمال چهارم، وارث هریک از پدر و مادر··· 122
احتمال پنجم، وارث کودک··· 122
احتمال ششم، خودِ کودک··· 124
احتمال هفتم، قیّم··· 124
«مثل ذلک»··· 125
احتمال اول، پرداخت هزینههای زندگی مادر (نفقه)··· 125
احتمال دوم، آسیب نزدن (ترک مضاره)··· 125
احتمال سوم، تأمین هزینههای مادر و آسیب نزدن به او··· 127
احتمال چهارم، نسخ شدن معنای آیه··· 128
بررسی دلایل··· 128
احتمال پنجم، گرفتن دایه··· 128
دیدگاه ما··· 129
بررسی محتوایی روایات··· 131
گروه اول، نفقه··· 131
احتمال اول، پرداخت هزینه مادر از اموال شخصی خود··· 131
احتمال دوم، اداره زندگی مادر··· 132
گروه دوم، آسیب نزدن··· 133
فصل هفتم: چگونگی گرفتن کودک از شیر
بررسی فقهی جمله «فَإنْ أرَادَا فِصَالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلا جُنَاحَ عَلَیْهِمَا»··· 137
«فإن أرادا»··· 137
احتمال اول، پدر و مادر··· 137
احتمال دوم، وارث و مادر··· 138
احتمال سوم، پدر و مادر، وارث و مادر··· 138
«فصالاً»··· 138
احتمال اول، جدا شدن از خویشان پدر··· 138
احتمال دوم، گرفتن از شیر··· 139
گرفتن از هر شیری··· 139
گرفتن از شیرِ مادر··· 139
«عن تراض منهما و تشاور»··· 140
اعتبار رضایت··· 140
اعتبار مشورت··· 141
مشورت پس از رضایت··· 142
دیدگاه ما··· 143
نسبت میان رضاع و فصال در قرآن··· 145
مادر و خواستِ خود··· 145
مادر و خواستِ پدر··· 145
نسبت میان رضاع و فصال در روایات··· 146
فصال بدون محدودیت زمانی··· 147
فصال پس از کمینه شیردهی··· 147
نتیجه··· 148
فصل هشتم: سپردن کودک به دایه
پیشگفتار··· 149
ویژگیهای دایه··· 149
بررسی فقهی جمله «وَ إنْ اَرَدْتُّمْ أنْ تَسْتَرْضِعُوا أوْلادَکُمْ فَلاجُنَاحَ عَلَیْکُمْ إذَا سَلَّمْتُمْ ما آتَیْتُمْ»··· 151
«و إن أردتم أن تسترضعوا أولادکم»··· 151
احتمال اول، پدران··· 152
شرایط گرفتن دایه··· 152
1- رضایت پدر··· 152
2- ناتوانی مادر··· 152
3- درخواست مزد بیشتر··· 153
احتمال دوم، پدران و مادران··· 153
احتمال سوم، پدران و کسانی که به استرضاع محتاج هستند··· 154
«إذا سلّمتم ما آتیتم»··· 154
نظریه اول، دادن مزد به مادر··· 154
نظریه دوم، دادن مزد به دایه··· 155
نظریه سوم، پذیرشِ سپردنِ کودک به دایه··· 155
نظریه چهارم، تسلیم امر خداوند شدن··· 156
نظریه پنجم، تعهد به آسیب نزدن··· 156
«بالمعروف»··· 156
دیدگاه ما··· 157
بررسی فقهی جمله «وَ إنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَی»··· 159
بخش دوم: بررسی مسایل حقوقی نگهداری کودکان (حضانت)
پیشگفتار: نگهداری کودکان در قرآن کریم··· 163
کاربردهای قرآنی··· 163
کفالت خانواده حضرت موسی علیهالسلام از او··· 164
نخوردن شیر از دایگان··· 164
بازگرداندن حضرت موسی علیهالسلام به خانواده خود··· 164
کفالت حضرت زکریا علیهالسلام از مریم علیهاالسلام··· 165
مفهوم کفالت··· 166
دلیل اختلاف بنیاسرائیل··· 166
اول، تعجب از تمایل همه بر کفالت مریم علیهاالسلام··· 166
دوم، تعجب از عدم تمایل به کفالت مریم علیهاالسلام··· 167
زمان اختلاف··· 167
احتمال اول، هنگام ولادت··· 167
احتمال دوم، زمان یتیم شدن··· 167
احتمال سوم، زمان بلوغ··· 168
نتیجه··· 168
فصل اول: مباحث مقدّماتی
تعریف حضانت··· 169
تعریف لغوی··· 169
تعریف اصطلاحی··· 170
نظریه اول، نداشتن حقیقت شرعی··· 171
مطابقت با معنای لغوی··· 171
تعمیم در معنای لغوی··· 171
نظریه دوم، داشتن حقیقت شرعی··· 172
دیدگاه ما··· 174
نتیجه··· 175
حق یا حکم بودن حضانت··· 176
تعریف حق و حکم··· 176
احتمال اول، عدم تفاوت میان حق و حکم··· 176
احتمال دوم، تفاوت میان حق و حکم··· 177
نظریات مطرح در متون فقهی··· 178
نظریه اول، حق بودن حضانت··· 178
نظریه دوم، حکم بودن حضانت··· 179
نظریه سوم، تفصیل میان موارد حضانت··· 179
اول، حضانت پدر و مادر··· 180
دوم، حضانت مُلتقط··· 184
نتیجه··· 185
اصلِ در حضانت··· 186
فصل دوم: مراحل نگهداری کودکان
مرحله اول، حضانت کودک پیش از دو سالگی··· 189
مضمون روایات··· 190
گروه اول، اشتراک حضانت میان پدر و مادر··· 190
گروه دوم، اختصاص حضانت به مادر··· 190
1- با موضوع شیردهی··· 190
2- با موضوعی غیر از شیردهی··· 193
گروه سوم، اختصاص حضانت به پدر··· 194
بررسی و جمع بندی روایات··· 194
نتیجه··· 199
ارتباط میان حضانت مادر و مباشرت در رضاع··· 200
احتمال اول، از بین نرفتن حق مادر در نگهداری کودک (حضانت)··· 200
بررسی دلایل··· 201
احتمال دوم، از بین رفتن حق مادر در نگهداری کودک (حضانت)··· 201
بررسی دلایل··· 202
نتیجه··· 204
مرحله دوم، حضانت کودک پس از دو سالگی··· 205
فرض اول: زنده بودن پدر و مادر··· 205
نظریه اول، عدم تفاوت میان پسر و دختر··· 205
اول، اولویت مادر به حضانت کودک خود تا هفت سال··· 206
بررسی دلایل··· 206
دوم، اولویت مادر به حضانت کودک خود تا ازدواج کند··· 206
بررسی دلایل··· 206
نظریه دوم، تفاوت میان پسر و دختر··· 212
اول، اولویت مادر به حضانت پسر تا دو و دختر تا نُه سال··· 212
دوم، اولویت مادر به حضانت پسر تا دو و دختر تا هفت سال··· 214
بررسی دلایل··· 214
نتیجه··· 221
سوم، اولویت مادر به حضانت پسر تا هفت سال و دختر تا ازدواج کند··· 221
چهارم، اولویت مادر به حضانت پسر تا بلوغ و دختر تا ازدواج کند··· 222
پنجم، اولویت مادر به حضانت پسر تا بتواند به تنهایی غذا خورده، لباس بپوشد و دختر تا ازدواج کند··· 222
ششم، اولویت مادر به حضانت کودک تا دو سال در صورت وجود درگیری و تا هفت سال در صورت عدم وجود درگیری··· 223
هفتم، استحباب سپردن حضانت کودک به مادر تا هفت سال··· 224
نتیجه··· 225
فرض دوم: زنده بودن یکی از پدر و مادر··· 226
1- مرگ مادر··· 226
احتمال اول، انتقال به پدر··· 226
احتمال دوم، انتقال به مادر بزرگ مادری··· 227
2- مرگ پدر··· 228
احتمال اول، انتقال به مادر··· 228
بررسی دلایل··· 228
نتیجه··· 247
مانعیت ازدواج مادر پس از مرگ پدر··· 248
بررسی دلایل··· 249
احتمال دوم، انتقال به مادر بزرگ پدری··· 250
احتمال سوم، انتقال به پدر بزرگ پدری··· 251
احتمال سوم، انتقال به وصی پدر··· 255
نتیجه··· 256
فرض سوم: زنده نبودن هیچیک از پدر و مادر··· 256
نظریه اول، انتقال به پدر بزرگ پدری··· 257
بررسی دلایل··· 257
نتیجه··· 258
حضانت کودک پس از مرگ پدر بزرگ··· 259
نظریه دوم، خویشاوندان کودک با رعایت مراتب ارث (اولی بمیراثه)··· 262
بررسی دلایل··· 262
حالت اول، وجود خویشاوندان در طبقه یکسان··· 263
حالت دوم، وجود خویشاوندان با ارث بری یکسان··· 272
دیدگاه ما··· 273
نظریه سوم، خویشاوندان پدری (عصبه)··· 277
نظریه چهارم، خالهی کودک··· 279
نتیجه··· 280
فصل سوم: شرایط نگهداری کودکان
شرایط نگهداری کودک··· 281
اسلام··· 281
بررسی دلایل··· 282
عقل··· 287
انواع جنون··· 287
نظریه اول، عدم تفاوت··· 287
نظریه دوم، تفاوت··· 288
بیماریهای مُزمن و مُسری··· 289
آزادگی··· 290
بررسی دلایل··· 290
نتیجه··· 292
حبس و تبعید مادر··· 292
فارغ بودن از حقوق زوجیت··· 293
بررسی دلایل··· 293
نتیجه··· 296
موقعیت زمانی ازدواج مادر··· 297
احتمال اول، ازدواج در زمان حیات پدرِ کودک··· 298
احتمال دوم، ازدواج در زمان فوت پدرِ کودک··· 300
نتیجه··· 301
تجدید پذیری حق مادر··· 301
نظریه اول، بازگشت··· 301
بررسی دلایل··· 302
نظریه دوم، عدم بازگشت··· 304
بررسی دلایل··· 304
دیدگاه ما··· 305
امانت داری··· 305
معنای امانت··· 305
دلیل اعتبار امانت··· 308
دیدگاه ما··· 309
اقامت مادر··· 312
نظریه شافعی··· 312
نظریه ابو حنیفه··· 312
دیدگاه ما··· 313
تغییر محل سکونت پدر··· 314
دیدگاه ما··· 315
سلامت از بیماریهای مزمن و مسری··· 315
نظریه اول، سقوط حضانت مادر··· 316
بررسی دلایل··· 316
نظریه دوم، عدم سقوط حضانت مادر··· 317
بررسی دلایل··· 317
نتیجه··· 321
از بین رفتن شرایط لازم برای نگهداری کودک··· 322
از بین رفتن شرایط مادر··· 322
نظریه اول، انتقال به پدر··· 323
نظریه دوم، انتقال به مادر بزرگ مادری··· 323
دیدگاه ما··· 324
از بین رفتن شرایط پدر··· 324
نظریه اول، انتقال به مادر··· 324
بررسی دلایل··· 325
نتیجه··· 327
نظریه دوم، انتقال به پدر بزرگ پدری··· 327
بازگشت دوباره شرایط··· 328
بازگشت دوباره شرایط در پدر··· 328
بازگشت دوباره شرایط در مادر··· 328
فصل چهارم: روابط پدر و مادر در دوره نگهداری کودک
رابطه کودک با مادر··· 331
اصول روابط کودک و مادر··· 331
اول، دیدار با کودک··· 331
دوم، پرستاری از کودک··· 331
سوم، پرستاری از مادر··· 332
چهارم، مراسم سوگواری کودک··· 332
پنجم، مراسم سوگواری مادر··· 333
رابطه کودک با پدر··· 333
دیدگاه ما··· 333
فصل پنجم: نگهداری از سایر افراد
حضانت دیوانگان··· 335
حضانت سفیهان··· 336
اعتبار رشد در امور مالی··· 337
اعتبار رشد در خروج از حضانت··· 338
حضانت افراد بالغِ رشید··· 340
فصل ششم: کودکان در نظام بردهداری
جدایی کوک از مادر··· 346
نظرات مطرح در متون فقهی··· 346
نظریه اول، حرمت جدایی··· 346
بررسی دلایل··· 346
نتیجه··· 351
نظریه دوم، کراهت جدایی··· 353
بررسی دلایل··· 354
جدایی کودک از سایر بستگان··· 355
نظریه اول، سرایت··· 355
بررسی دلایل··· 355
نظریه دوم، عدم سرایت··· 358
بررسی دلایل··· 358
شرایط جدایی کودک از مادر··· 359
اول، رضایت··· 359
دوم، بی نیازی··· 360
بررسی دلایل··· 360
زمان بینیازی··· 361
سوم، بلوغ··· 364
بررسی دلایل··· 364
چهارم، رسیدن به هفت سال··· 365
جدایی فرد بالغ از مادر و سایر بستگان··· 365
بخش سوم: بررسی مسایل حقوقی کودکان سرراهی (لقیط)
فصل اول: مباحث مقدّماتی
پیشگفتار··· 368
تعریف واژهها··· 370
«صبی»··· 371
جنسیت··· 371
شمول شیرخواران··· 372
تنوع کودکان نابالغ··· 372
نظریه اول، شمول··· 372
نظریه دوم، عدم شمول··· 372
«ضایع»··· 374
«کافل»··· 374
نتیجه··· 376
ضرورت نگهداری کودکان بی سرپرست··· 377
نظریات موجود در متون فقهی··· 377
نظریه اول، وجوب کفایی··· 377
بررسی دلایل··· 377
تبدیل وجوب کفایی به عینی··· 380
احتمال اول، تبدیل··· 381
بررسی دلایل··· 381
احتمال دوم، عدم تبدیل··· 385
نظریه دوم، استحباب··· 385
بررسی دلایل··· 385
نظریه سوم، تفصیل میان استحباب و وجوب··· 386
کسب اجازه··· 387
گرفتن شاهد··· 388
نظریه اول، وجوب گرفتن شاهد··· 388
محدوده شهادت··· 388
تأثیرِ نگرفتن شاهد··· 389
نظریه دوم، عدم وجوب گرفتن شاهد··· 389
بررسی دلایل··· 389
نظریه سوم، تفصیل میان وجوب و عدم وجوب··· 390
نظریه چهارم، استحباب گرفتن شاهد··· 390
بررسی دلایل··· 390
نتیجه··· 392
فصل دوم: شرایط نگهداری از کودکان سرراهی
بلوغ و عقل··· 393
رشد··· 394
نظرات مطرح در متون فقهی··· 396
نظریه اول، عدم اعتبار رشد··· 396
بررسی دلایل··· 396
نظریه دوم، اعتبار رشد··· 397
بررسی دلایل··· 397
دیدگاه ما··· 398
عدالت··· 399
نظرات مطرح در متون فقهی··· 399
نظریه اول، اعتبار عدالت··· 400
نظریه دوم، عدم اعتبار عدالت··· 400
بررسی دلایل··· 400
نظریه سوم، تفصیل··· 401
دیدگاه ما··· 401
نتیجه··· 403
اسلام··· 406
نظرات مطرح در متون فقهی··· 406
نظریه اول، شرط بودن اسلام··· 406
بررسی دلایل··· 406
نظریه دوم، شرط نبودن اسلام··· 408
بررسی دلایل··· 408
نظریه سوم، تفصیل··· 410
اول، غیر مسلمان نمیتواند از کودک مسلمان نگهداری کند··· 410
بررسی دلایل··· 410
دوم، غیر مسلمان میتواند از کودک غیر مسلمان نگهداری کند··· 414
بررسی دلایل··· 414
نتیجه··· 417
توانمندیهای مالی··· 417
استقرار در یک مکان··· 418
نظرات مطرح در متون فقهی··· 418
نظریه اول، جواز تغییر مکان··· 418
بررسی دلایل··· 419
نظریه دوم، عدم جواز تغییر مکان··· 419
نظریه سوم، تفصیل··· 420
ملاحظه ویژگیهای اخلاقی··· 420
ملاحظه نوع مکان··· 421
زندگی با عشایر··· 422
دیدگاه ما··· 423
جنسیت··· 424
دیدگاه ما··· 424
آزادگی (حُریّت)··· 424
فصل سوم: مسایل حقوقی کودکان سرراهی
اموال همراه کودکان سرراهی··· 427
انواع اموال کودک··· 427
1- اشیای مصرفی··· 428
2- اشیای پیرامون··· 428
نظریه اول، تعلّق به کودک··· 428
نظریه دوم، عدم تعلّق به کودک··· 428
3- اشیای پنهان در زمین··· 428
ملاحظه نوع مکان··· 428
ملاحظه چگونگی محل دفن··· 428
4- همراه داشتن سند مالکیت اشیا··· 429
نظریه اول، اماره بر ملکیت است··· 429
نظریه دوم، میتواند اماره بر ملکیت باشد··· 429
نظریه سوم، اماره بر ملکیت نیست··· 429
دیدگاه ما··· 429
تأمین هزینه زندگی کودکان سرراهی··· 430
مرحله اول، تأمین هزینههای کودک از اموال شخصی خود··· 430
نظریه اول، استقلال یابنده··· 431
بررسی دلایل··· 431
نظریه دوم، عدم استقلال یابنده··· 432
امکان گرفتن اجازه از حاکم··· 432
عدم امکان گرفتن اجازه از حاکم··· 433
دیدگاه ما··· 434
مرحله دوم، تأمین هزینههای کودک از سایر منابع··· 438
نظریه اول، تأمین از منابع دولتی··· 438
بررسی دلایل··· 438
نظریه دوم، تأمین از منابع غیر دولتی··· 440
راه اول، به صورت اعطای وام··· 441
راه دوم، از بودجه در اختیار امام علیهمالسلام··· 441
راه سوم، توسط یابنده کودک (مُلتقط)··· 443
بررسی دلایل··· 443
دیدگاه ما··· 445
نتیجه··· 446
انگیزه برداشتن کودکان سرراهی··· 446
اول، حفظ جان و سلامت کودک··· 446
دوم، بر عهده گرفتن سرپرستی کودک··· 448
بررسی دلایل··· 450
اختلاف در هزینه نگهداری کودکان سرراهی··· 452
اول، اختلاف در اصل هزینه··· 452
دوم، اختلاف در میزان هزینه··· 453
متعارف بودن ادعا··· 453
غیر متعارف بودن ادعا··· 454
بررسی دلایل··· 454
دیدگاه ما··· 455
فصل چهارم: مسایل کیفری کودکان سرراهی
جنایت بر کودکان··· 456
اول، جنایت عمدی منجر به مرگ··· 457
قصاص یا بخشش در ازای دریافت عوض··· 457
قصاص یا بخشش بدون عوض··· 457
قصاص··· 458
دوم، جنایت خطایی منجر به مرگ··· 459
سوم، جنایت عمدی منجر به قصاص بر بدن··· 459
نظریه اول، درنگ تا رسیدن به بلوغ··· 459
نظریه دوم، تفصیل بین انواع کودکان··· 460
نظریه سوم، قصاص یا گرفتن دیه توسط امام معصوم علیهالسلام··· 461
چهارم، جنایت خطایی یا عمدی غیر منجر به قصاص بر بدن··· 462
جرایم کودکان سرراهی··· 462
اول، جرایم خطایی··· 463
دوم، جرایم عمدی··· 463
سوم، شبیه عمد··· 464
فصل پنجم: اختلاف درباره کودکان سرراهی
معیارهای حل اختلاف··· 465
معیار اول، بررسی دلایل (بیّنه)··· 466
1- یک نفر مدرک (بیّنه) دارد··· 466
2- هر دو نفر مدرک (بیّنه) دارند··· 466
مدارک بدون زمان··· 466
مدارک زمان دار··· 466
مدارک متفاوت··· 467
3- هیچیک از دو نفر مدرک (بیّنه) ندارند··· 467
معیار دوم، بررسی ویژگیهای افراد··· 468
نظریه اول، عدم بررسی صفات··· 468
نظریه دوم، بررسی صفات··· 468
تساوی در صفات··· 468
عدم تساوی در صفات··· 469
معیار سوم، بررسی وضعیت کودک··· 471
1- هیچکدام اقدام به برداشتن کودک نکردهاند··· 471
2- هر دو نفر اقدام به برداشتن کودک کردهاند··· 471
صلاحیت یک نفر··· 471
صلاحیت هر دو نفر··· 471
دیدگاه ما··· 473
فصل ششم: رابطه خویشاوندی با کودکان سرراهی
ادعای رابطه نَسَبی با کودک··· 474
ادعای وجود رابطه پدری با کودک··· 474
اول، ادعا توسط یابنده کودک··· 475
نظریه اول، پذیرش ادعا··· 475
بررسی دلایل··· 475
نظریه دوم، عدم پذیرش ادعا··· 475
دوم، ادعا توسط فردی دیگر··· 476
نظریه اول، پذیرش ادعا··· 476
بررسی دلایل··· 476
نظریه دوم، پذیرش مشروط··· 477
سوم، ادعا توسط دو فرد بیگانه··· 477
نظریه اول، نظریه فقهای شیعه··· 478
نظریه دوم، نظریه فقهای سنی··· 479
چهارم، ادعا توسط یابنده و فرد دیگر··· 480
ادعای وجود رابطه مادری با کودک··· 481
مقایسه میان زن و مرد در روش اثبات ادعا··· 481
نظریه اول، عدم تفاوت میان زن و مرد··· 481
نظریه دوم، تفاوت میان زن و مرد··· 481
نظریه سوم، تفصیل··· 482
روش حل اختلاف میان مدعیان مادری··· 483
روش اول، هیچکدام دلیل و گواه ندارند··· 483
روش دوم، یکی دلیل و گواه دارد··· 483
روش سوم، هر دو دلیل و گواه دارند··· 483
ادعای وجود رابطه پدری و مادری با کودک··· 483
انکار رابطه نَسَبی از سوی کودک··· 484
دیدگاه ما··· 484
نتیجه··· 485
فصل هفتم: خویشاوندی مجازی
راههای ایجاد خویشاوندی مجازی··· 486
اول، ولاء عتق··· 486
دوم، ولاء ضمان جریره؛··· 486
سوم، ولاء امام··· 486
خویشاوندی مجازی برای کودکان سرراهی··· 487
نظرات مطرح در متون فقهی··· 487
نظریه اول، امام معصوم علیهالسلام··· 487
نظریه دوم، خزانه دولت··· 487
نظریه سوم، یابنده کودک (مُلتقط)··· 488
ولاء قهری ملتقط··· 489
فصل هشتم: دین و آیین کودکان سرراهی
پیشگفتار··· 491
پذیرش اسلام از سوی کودک مراهق··· 492
نظریه اول، تبعیت از آیین پدر و مادر··· 492
نظریه دوم، اسلام ظاهری··· 492
نظریه سوم، اسلام واقعی··· 493
ادعای اول، پذیرش اسلام··· 493
ادعای دوم، اجرای حکم ارتداد··· 494
نظریه اول، جواز اجرای حد ارتداد··· 495
بررسی دلایل··· 495
نظریه دوم، عدم جواز اجرای حد ارتداد··· 497
بررسی دلایل··· 497
روش تعیین دین کودک··· 499
روش اول، تبعیت··· 499
اول، اسلام ظاهری کودک پیش از بلوغ··· 499
بررسی دلایل··· 499
دوم، ارتداد کودک پس از بلوغ··· 501
احتمال اول، مرتد محسوب میشود··· 501
احتمال دوم، مرتد محسوب نمیشود··· 502
دیدگاه ما··· 502
روش دوم، اسارت··· 503
روش سوم، محل پیدا شدن کودک··· 503
اول، کشورهای غیر اسلامی (دار الکفر)··· 503
نظریه اول، غیر مسلمان است··· 503
نظریه دوم، میتواند مسلمان باشد··· 504
دوم، کشورهای اسلامی (دار الاسلام)··· 505
نظریه اول، مسلمان است··· 505
نظریه دوم، تفصیل میان نوع شهر··· 505
سوم، شهرهای اشغالی··· 506
دیدگاه ما··· 507
بخش چهارم: نقد و بررسی اسناد روایات
بررسی روایات بخش اول···
بررسی روایات بخش دوم···
بررسی روایات بخش سوم···
فهرستها
فهرست منابع···
فهرست تفصیلی مطالب···