ghaemiyeh.com
سرشناسه : موحدینژاد، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : سیمای مدیر موفق/محمد موحدینژاد.
مشخصات نشر : تهران:مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن،۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۱۶۸ص.؛ ۲۱×۱۴سم.
شابک : ۱۴۰۰۰ ریال978-600-5421-17-0 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Successfuul management in yousof interpretation.
یادداشت : عنوان روی جلد: سیمای مدیر موفق در سوره یوسف.
یادداشت : کتابنامه: ص.۱۶۷-۱۶۸.
عنوان روی جلد : سیمای مدیر موفق در سوره یوسف.
موضوع : تفاسیر (سوره یوسف)
موضوع : مدیریت (اسلام) -- جنبههای قرآنی
موضوع : مدیران -- اخلاق حرفهای-- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده : مرکز فرهنگی درسهائی از قرآن
رده بندی کنگره : BP۱۰۴/ م۳۴م۸ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۱۲۱۶۴
سیمای مدیر موفق » پیشگفتار
بسم الله الرحمن الرحیم
«و بهِ نستعین انّه خیرُ ناصرٍ و معین»
پیشگفتار:
(لقد کانَ فی قصصهم عبرة لاولی الالباب ما ک-ان حدیثاً یفتری و لکن تصدیق الذّی بین یدیه و تفصیل کل شیء و هدیً و رحمة لقومٍ یؤمنون)
«به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است (این) سخنی نیست که به دروغ ساخته شدهباشد، بلکه تصدیق کننده آن (کتاب آسمانی) است که پیش از آن آمده و روشنگر هر چیز و (مایه) هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان میآورند.»
به راستی همانطور که در حدیثآمده، قرآن، مثل دریاست و دریا مراتب و اعماقی دارد که هر چه در آن بیشتر به جستجو و تدبر بپردازیم بیش تر بهرهمند میشویم. در هر سوره و آیه و کلمه و حرفی درسی نهفته است. آری دریایی که انسان هر چه بتواند به اعماق آن نزدیک شود درّ و گوهر و مرواریدهای زیادی را دست مییابد که وسیله ای برای رشد و کمال، هدایت و تعالی او میگردد.
به این جهت است که امام صادق میفرماید:
«القرآن عهدالله الی خلقه فقد ینبغی للمرء المسلم، ان ینظر فی عهده کل یوم و إن یقرأ منه خمسین آیة»
«این قرآن در حکم یک عهدنامهای است از سوی خداوند به بندگانش. شایسته است که هر مسلمانی روزانه به این نامه بنگرد و پنجاه آیه از آن را تلاوت کند.»
آری بر مسلمان تکلیف است که با قرآن ارتباط مستمر داشته باشد، بر او بنگرد، تلاوت کند، تدبر کند، راه هدایت بیاموزد و قرآن چراغی فراروی او در پیمودن صراط مستقیم باشد.
قرآن تمام نیازهای انسان را مطرح میکند، هدایت محض است و نکتهسنجی و درس گرفتن از آن، ایمان و عقل میخواهد. قرآن ذکر است، زیرا:
یادآور عظمت هستی است.
یادآور گذشته و آینده انسان است.
یادآور صحنههای قیامت است.
یادآور عوامل سقوط و عزت فرد و جامعه است.
یادآور تاریخ و زندگی شخصیتهای تاریخساز است.
معارف قرآن حقایقی است که باید همواره آن را فرا گرفت و به خاطر داشت و به کار بست.
به یک نظر قرآن کتاب داستان است. چون حدود 280 داستان در قرآن آمده است و پیامبر با همین داستانها سلمان و ابیذر تربیت کرده و حکومت اسلامی را بنا نهاده است. چرا که داستانهای قرآن دارای ویژگیهایی است که عبرت و پند و درسآموزی، واقعی بودن و تأثیر عمیق از جمله امتیازات آنهاست، البته خردمندان از داستانهای آن بیشتر درس، پند و عبرت میگیرند.
به گفته قرآن بهترین داستان، داستان حضرت یوسف است که برای جویندگان آیت و برای خردمندان عبرت و برای اهل ایمان مایه هدایت و رحمت است.
چندی قبل از دانشمند فرزانه و مفسر قرآن حضرت حجت الاسلام و المسلمین قرائتی (دامت برکاته) کتاب تفسیر سوره یوسف را مطالعه کردم. دیدم علاوه بر نکات و پیامهای جالب و زیبا و درسآموزی که از آیات این سوره استفاده شده، میتوان از این داستان که محور آن حضرت یوسف است و خداوند او را از چاه به جاه و مقام و حکومت رسانید و در این راه موفقیتهایی را کسب کرد دربارة ادارة جامعة اسلامی برای مدیران
محترم درسهایی را برداشت نمود. نوشتة حاضر ارائه درسهایی از سوره یوسف است برای عزیزانی که میخواهند
با درسآموزی و پندآموزی از قرآن مدیرانی موفق با سیمایی قرآنی در حکومت اسلامی باشند.
گرچه به نظر رسید که این درسها در چهار بخش:
1- اصول مدیریت 2- اخلاق مدیر
3- هشدارها و خطرها 4- تذکرات
تنظیم گردد ولی دیدم شایستهتر است که ترتیب آیات و داستان حضرت یوسف به این شکل باقی بماند. امید است مورد قبول خداوند و توجه عزیزان قرار گرفته و ما را با ارائه نظرات مساعدت فرمایند.
«خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار»
« والسلام علی من اتّبع الهدی »
محمد موحدی نژاد
تهران 3/10/83 مطابق با 11 ذیقعده 1425
مصادف با تولد حضرت ثامنالائمه علی بن موسی الرضا
سیمای مدیر موفق » مقدمه
مقدمه:
«فَبِما رَحمةٍ مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُم وَ لَو کُنتَ فَظّاً غَلیظَ القلبِ لَانفَضُّوا مِن حَولِکَ فَاعفُ عَنهُم وَاستَغفِر لَهُم و شاوِرهُم فِی الامرِ فإِذا عَزَمتَ فَتَوَکّل عَلَی الله إنَّ الله یُحبُّ المُتوَکّلینَ»
«(ای رسول ما!) پس به خاطر رحمتی از جانب خدا (که شامل حال تو شده) با مردم مهربان گشته¬ای و اگر خشن و سنگدل بودی، (مردم) از دور تو پراکنده می¬شدند. پس از (تقصیر) آنان درگذر و برای آن¬ها طلب آمرزش کن و در امور با آنان مشورت نما، پس هنگامی که تصمیم گرفتی (قاطع باش و) بر خداوند توکل کن، براستی که خداوند توکل کنندگان را دوست می¬دارد.»
شناخت انواع مدیریتهای موجود در جهان معاصر، و ارزیابی و مقایسه آنها با «مدیریت اسلامی» یکی از حیاتی ترین مباحث کلیدی کارگزاران نظام اسلامی و مدیران متخصص و متعهد کشور الهی است.
چنانکه مدیران و کارگزاران نظام اسلامی، مدیریتهای موجود را نشناسند و تا از آخرین رهآورد و تجربیات دانش امروزی بهرهمند نگردند و نتوانند ویژگیهای «مدیریت اسلامی» را در مقایسه با مدیریتهای دیگر بلوک شرق و غرب، بدرستی شناسایی نمایند. نمیشود انتظار آگاهی لازم، و مدیریت سالم را داشت. آنچه که مدیریتهای موجود در نظام اسلامی را از نظر کمیت و کیفیت بازسازی میکند و روش صحیح مدیریت
را تحقق میبخشد و میتواند با هرگونه فساد اداری و مدیریتی برخورد مناسب نماید. شناخت و آگاهی لازم از انواع مدیریتها، و ضعف¬ها و قوت¬های آنها و راههای موفقیت یا شکست مدیرتهای موجود دنیاست.
در این رابطه چند گروه را باید مورد توجه قرار داد:
1- گروهی با تحصیلات عالیه از کشورهای غربی و شرقی و دارای مدارج علمی در مباحث مدیریتی و مطالعه در آثار متفکران و صاحبنظران مکاتب مدیریت در غرب و شرق، چون آگاهی لازم از اسلام و قرآن و نهجالبلاغه را نداشتند و فریب تبلیغات استعماری غرب را خوردند، باور کردند که از مذهب باید فاصله گرفت.
و در کتابها و جزوههای درسی دانشگاهی خود آوردهاند که :
الف) مدیریت علمی بوده و ساخته و پرداخته متفکران غربی است.
ب) مکاتب مدیریت در غرب و شرق پدید آمده و گسترش یافته است.
ج) مدیریت علم است و هیچ ارتباطی با مکتب اسلام ندارد.
د) مدیریت یک پدیده علمی کلاسیک جدید است و اصلاً اسلام، مدیریت ندارد.
2- گروهی دیگر که در کشور اسلامی رشد کردهاند و در دانشگاههای داخل کشور مدرک تحصیلی گرفتهاند. هم مذهبی هستند و مراسم مذهبی آنان ترک نمیشود اما از نظر فکری و علمی، غربزدهاند و در برابر تهاجم فرهنگی غرب بر ضد اسلام، بیدفاع مانده و باور کردهاند که اسلام «مباحث مدیریتی» ندارد.
و مدیریت علم سازمان یافته عصر ماست از این رو نمیتوانند حقیقت را درک کنند و مباحث مدیریت اسلامی را بدرستی کشف نمایند.
قرآن کریم این روش متکامل را مطرح فرموده است که: «فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک هدیهم الله و اولئک هم اولوالالباب»
«بشارت و رحمت ده آن دسته از بندگان را که چون سخنی بشنوند نیکوترین آن را میپذیرند آنها افرادی هستند که هدایت الهی شامل حالشان شده و آنان به حقیقت خردمندانند.»
بر اساس این راهنمایی قرآنی مطالبی باید مورد توجه و دقتنظر قرار گیرد؛
اول – ضرورت بررسی تطبیقی
برای شناخت مدیریت صحیح، و اصول مدیریت متکامل و مترقی و مطابق با نیازمندیهای یک جامعه ایدهآل اسلامی، باید تئوریهای مدیریتی جهان را شناخت و از ضعفها یا ویژگیهای آنها اطلاعات کافی بدست آورده، آنگاه از رهآورد تجربیات ارزشمند مدیریتهای موجود بهرهمند گردید که راهی جز بررسی تطبیقی وجود ندارد.
الف) بررسی تطبیقی مدیریتهای موجود جهان معاصر
ب) بررسی تطبیقی مدیریتهای موجود جهان با مدیریت اسلامی
در بررسی تطبیقی مدیریتها و نقد و ارزیابی ویژگیها و کاستیهای آنها، با جوانب گسترده و ویژگیهای ارزشمند تئوریهای مدیریت آشنا میشویم و ضعفها و گرایشهای منفی و ضد انسانی برخی از آنها را کشف نموده و رهآورد شوم آنها را شناسایی می کنیم که خود قدم مثبت و سرنوشت ساز، در آشنایی با مباحث نظری مدیریتهاست که ما را از نظر کاربردی و عملی رهنمون خواهند شد. ولی در بررسی تطبیقی
مدیریتهای موجود جهان، با مدیریتهای اسلامی به گستردگی جوانب مدیریت اسلامی، و ارزشهای جاویدان آن و هدفداری و سمتگیری صحیح آن، و ارزش عامل انسانی و مقررات عادلانه و متکامل آن آشنا میشویم.
و به تصحیح و تنظیم اطلاعات بدست آمده، میپردازیم که؛ کدام نمونه از مدیریت ها مردود و بر اساس حق و واقعیت بازسازی نشدهاند، مانند:
مدیریتهای استبدادی «ماکیاولیستی» و کدام نمونه از مدیریتها که به حقوق انسانی کارگران توجه دارد.
امام علی فرموده¬اند: «و اعلموا انّکم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی نزکه»
«آگاه باشید که هیچگاه راه حق را نخواهید شناخت مگر آنکه مخالفان و ترککنندگان آنرا بشناسید.»
دوم – انواع مدیریتها
با مطالعه و بررسی تاریخ گذشتگان و دقت در آثار فرهنگی و فیزیکی انسانهای آغازین تاکنون به این نتیجه میرسیم که انوع مدیریتها در زندگی انسانها وجود داشتهاست و اصولاً مدیریت با شکلگیری زندگی اجتماعی تحقق یافته، و ضرورت پیدا کرده است، مانند:
1- مدیریت اجتماعی
الف) مدیریت خانواده
ب) مدیریت جامعه و کشور
ج) مدیریت یک قبیله یا یک روستا
د) مدیریت شهرها
2-مدیریتاقتصادی(در تولید انواع غذاها و نیازمندیهای زیستی بشر)
3- مدیریت سیاسی، حکومتی (برای اداره یک نظام سیاسی)
4- مدیریت نظامی (کیفیت صحیح بازپروری ارتش و بکارگیری آن در جنگ و صلح)
5- مدیریت قضایی (نظارت بر اجرای حقوق مردم و روشهای صحیح بازدارندگی)
علوم فراوانی هماکنون این نظریه را تقویت میکنند که؛ مدیریت، یک ضرورت غیرقابل انکار زندگی اجتماعی انسان بوده و همواره در جوامع هرچند ابتدایی وجود داشته و دارد و در میان جوامع گوناگون بشری، هیچ جا نمیشود ضرورت مدیریت را نادیده گرفت.
امروزه در قبائل نیمه وحشی و وحشی آمازون نیز این حقیقت به اثبات رسیده که انسان بدون مدیریت نتوانسته و نمیتواند زندگی کند، حتی قبائل «توتمیسم» (اقوام و قبائل ابتدایی) نیز نوعی مدیریت اجتماعی داشتهاند به همین مناسبت علوم زیر را میتوان نام برد:
اتنوگرافی (باستانشناسی، قوم نگاری)
اتنولوژی (قومشناسی)
با بررسی دقیق دیدگاه مدیریت اسلامی در قرآن و نهجالبلاغه به خوبی مینگریم که در «مدیریت اسلامی» از هرگونه تنگنظری پرهیز شده و تنها به یکی از جوانب نیازمندی انسان توجه نمیشود، بلکه همه نیازمندیهای فرد و جامعه مورد توجه دقیق «مدیریت اسلامی» است.
گرچه مزایا و ویژگیهای مدیریتهای محدود و یک بعدی را نیز دارد.
(مدیریت نظامی، مدیریت اقتصادی، علمی، اجتماعی همه در اداره انسان و نظام اسلامی مطرح میباشد.)
و چون یکی از اهداف مهم مدیریت اسلامی تکامل و سعادت انسان در تمام کره زمین است و انسان و انسانیت را مورد توجه قرار میدهد و روح وحدت و برادری را تحکیم میبخشد نمیتواند در جهت منافع شخصی حرکت کند، باند و گروهی خاص یا حزب و صنف خاصی را در نظر داشته باشد که در تفکر جهانوطنی اسلام و روح انترناسیونالیستی آن هرگونه طبقه، فرقه، قبیله و قومگرایی مردود است.
حضرت امیرالمؤمنین به بزرگترین مدیر فعال سرزمین مصر، در هدفداری و موضعگیری مدیریت اسلامی مینویسد: «و لا تکن علیهم سبعاً ضاریاً تغتنم اکلهم فانهم صنفان اما اخ لک فیالدین او نظیر لک فیالخلق»
«مالک، با مردم مصر مانند حیوان درنده برخورد نکن، زیرا مردم دو گروهند ‹اِما اخ لک فیالدین› یا برادران دینی تو هستند ‹و اما نظیر لک فیالخلق› و یا اگر مسلمان نیستند همانند تو انسانند.»
1- مدیریت تیلوریسم (روشهای تیلور در اضافه تولید)
2- مدیریت استاخانویسم (روشهای استاخانوف روسی در بالا بردن تولید کارخانجات صنعتی شوروی)
3- مدیریت مرکانتیلیسم (علاقه شدید به افزایش بهرهوری و سودآوری مادی که به جز سیمای سودگرایانه به چیز دیگری نمیاندیشند)
4- مدیریت علمی نئوکلاسیکها (طرفداران التن میبو)
5- مدیریتهای استبدادی ماکیاولیستی، سوسیالیستی و کاپیتالیستی
با توجه به هدفداری مدیریت اسلامی جهت رشد انسان در تمام ابعاد وجودی، مادی و معنوی، گرچه تولید مناسب یا افزایش تولید در اقتصاد سالم جامعه اسلامی یکی از اهداف ارزنده و سرنوشتساز است، اما همه چیز فدای اضافه تولید نمیشود، تولید باید در خدمت انسان و سعادت و تکامل او باشد نه آنکه انسان در خدمت اضافه تولید یا جهش تولید به عنوان یک ابزار و پیچ و مهره ماشین قرار گیرد و همه استعدادهای ارزشمند
او فدا شوند.
چنین طرز تفکری طبیعی است که صاحبان صنایع و کارخانهداران بزرگ را به خود جذب کرده و حافظ منافع آنان میگردد، از اینرو بلافاصله پس از عرضه مدیریت علمی در غرب، طرفداران فراوانی آنرا ترویج نموده و در مراکز صنعتی - تجاری خود بکار گرفتند که «تیلوریسم» روز به روز رونق و شهرت فراوانی گرفته و به صورت یکی از مکاتب نوین مدیریت معرفی گردید.
و حاصل و رهآورد «تیلوریستها» با همکاری صاحبان صنایع و مراکز کارگری این شد که:
الف) حداکثر بهرهکشی و استفاده را از انسانها به عنوان ابزار تولید داشته باشند.
ب) از نیروی کار ارزان کارگران به صورت اغراقآمیزی استفاده نمایند.
ج) انسان را همانند ماشین بنگرند.
د) نیروی کارگران را در معرض خرید و فروش قرار دهند.
ه) زندگی ماشینی و ماشین را بر انسان و جامعه تحمیل نمایند.
در تمام محافل صنعتی و تجاری بحث بر سر کار ارزان و سود فراوان، در حداقل زمان ممکن بود که برای رسیدن به این هدف، انواع ماشینهای صنعتی را اختراع نمودند و با شیوهها و روش های استحماری، استثماری فروانی در بهرهکشی انسان ها بکوشند.
در واقع مدیریت علمی راه فئودالیسم، و ألیگارشی، و اریستوکراسی و حکومتهای استبدادی را ادامه میداد با این فرق که، استفاده از ماشین و انسان را به گونهای علمی تفسیر مینمود.
فئودالها و ألیگارشها و اریستوکراتها که شب و روز در فکر کار ارزان و تولید و سود فروان بودند، مدیریت کلاسیک را بهترین پل پیروزی شناخته و در تحقق آن کوشیدند. در اینجا باید اضافه کنیم که:
موافقت مشروط در رابطه با برخی از «اصول مدیریت علمی» تیلوریسم ممکن است وجود داشته باشد، مانند:
«نظم و انضباط، نظارت و کنترل، محاسبه و برنامهریزی، پاداش»
که در آیات سیاسی و اجتماعی قرآن کریم، به خصوص سوره حدید و انبیاء و نهجالبلاغه در نامه 53 و 45 امام علی به عالیترین و انسانیترین اصول مدیریت میپردازند و اصول مدیریت را همراه با زیربناهای اعتقادی و اخلاقی معرفی میفرمایند.
اما در هدفداری و سمتگیری و کیفیت اجرای اصول مدیریت، اسلام با تفکرات تیلوریسم موافق نیست، زیرا:
1- در تیلوریسم، اساس، اضافه تولید است در صورتی که در مدیریت اسلامی اساس رشد و کمال انسانهاست.
(«و ما خلقت الجنّ و الانس الا لیعبدون» )
2- در تیلوریسم بالا بردن سطح تولید هدف است و در مدیریت اسلامی بالابردن سطح فکر و علم و معنویت.
(بالا بردن تولید خوب است: «یا ایها الناس کلوا مما فی الارض حلالاً طیباً» اما هدف نیست)
3- در تیلوریسم انسان برای تولید و در مدیریت اسلامی تولید برای انسانهاست.
4- در تیلوریسم تولید در جهت منافع کارفرما و در مدیریت اسلامی تولید در جهت منافع انسانهاست.
(«خلق لکم ما فیالارض جمیعاً» )
5- در تیلوریسم انسان ابزار تولید است و در مدیریت اسلامی ابزار در خدمت انسان هاست.
6- در تیلوریسم حداکثر استفاده از انسان و ماشین، در مدیریت اسلامی حداکثر استفاده از ماشین برای انسان.
7- در تیلوریسم افزایش تولید با حداقل هزینه و مزد اما در مدیریت اسلامی مزد عادلانه برای کارگر مطرح است.
(«و ان لیس للانسان الاّ ما سعی» « وللرجال نصیب مما اکتسبوا» )
8- در تیلوریسم ماشین حاکم است و در مدیریت اسلامی انسان باید بر ماشین حاکم باشد.
(«و لقد کرّمنا بنی آدم ... و فضّلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلاً» )
9- در تیلوریسم منافع کارفرماها تأمین است و در مدیریت اسلامی منافع کارگران و کنترل کارفرماها.
(«و لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل» )
10- در تیلوریسم تفکر مادی و اقتصاد اصالت دارد و در مدیریت اسلامی ارزشها و معنویت
(«انّ اکرمکم عندالله اتقیاکم» )
چون ارزشها و معنویت اساس مدیریت اسلامی است و حضرت امیرالمؤمنین یکی از مدیران و فرمانداران خود را مورد توبیخ قرار داده و میفرماید:
«امّا بَعدُ، فَإنَّ دَهاقینَ أهلِ بَلَدِکَ شَکَوا مِنکَ غِلْظَةً و قَسوَةً، وَ احْتِقاراً وَ جَفْوَةً. وَ نظَرتُ فَلَم أرَهُم اَهلاً لأَنْ یُدْنَوا لِشِرکِهِم، وَ لاَ أَنْ یُقْصَوا وَ یُجْفَوا لِعَهدِهِم فَالبس لَهُم جِلْباباً مِنَ اللَّینِ تَشَوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ الشِّدَّةِ، وَ داوِلْ لَهُم بینَ القَسوَةِ والرَّأْفَةِ، وَامْزُجْ لَهُم بینَ التَّقرِیبِ وَ الاْدْناءِ،
وَالأبعادِ والإِقْصاءِ. انْ شَاءَ اللهُ.»
«پس از نام خدا و درود. همانا دهقانان مرکز مرکز فرمانداریت، از خشونت و قساوت و تحقیر کردن مردم و سنگدلی تو شکایت کردند، من درباره آنها اندیشیدم، نه آنان را شایسته نزدیک شدن یافتم، زیرا که مشرکاند، و نه سزاوار قساوت و سنگدلی و بدرفتاری هستند زیرا که با ما هم پیمانند، پس در رفتار با آنان نرمی و درشتی را به هم آمیز، رفتاری توأم با شدت و نرمش داشته باش، اعتدال و میانهروی را در نزدیک کردن
یا دور نمودن، رعایتکن.»
در مدیریت اسلامی، مدیری که با مردم برخورد خوب ندارد سرزنش میشود یا عزل میگردد که متن فوق در رابطه با فرمانداری است که در میان مردم غیرمسلمان مدیریت دارد و مردم آن سامان مشرکاند باز هم ارزشهای اسلامی تواضع و فروتنی ملاک بررسیهاست.
اما در تیلوریسم و مدیریت کلاسیک، سنگدلی و قساوت و تحقیرکردن کارگران برای کار بیشتر و افزایش تولید، یکی از ویژگیهای مدیران به حساب میآید.
همین نامه توبیخآمیز را امام علی به ابن عباس فرماندار بصره مینویسد و سفارش میکند که اصول گرایی و ارزشهای اسلامی را به دقت رعایت کند.
مردم بصرهای که پس از جنگ جمل شورش کردند و با حضرت امیرالمؤمنین جنگیدند، امام هرگز به قصد انتقامجویی و تسویه نمیرود و به فرماندار بصره نوشت:
«فحادث أهلها بالاحسان الیهم و احلل عقدة الخوف عن قلوبهم» ؛ «با مردم بصره با نیکی رفتار کن و گره وحشت و ترس از حکومت را از قلوبشان بگشای»
در مدیریت کلاسیک، کارفرما و مدیران مجازند تا با تمام روشهای استحماری، ایجاد رعب و وحشت نموده، کارگران را به کار گیرند.
1- مدیریت مالتوزیانیسم؛ که بر اساس سودجویی و منافع شخصی کار میکند.
2- مدیریت اکسپانسیونیسم؛ طرفداران توسعه اراضی حتی بوسیله دخالت نظامی و سیاسی مانند صهیونیسم بینالمللی.
3- مدیریت سندیکالیسم؛ که برای منافع سازمان اصناف در یک کشوری فعال است.
4- مدیریت فیزیوکراسی؛ که بر اساس سودجویی و منافع شخصی تبیین میشود که با کاپیتالیسم و یوتیلیتاریانیسم هماهنگ است.
5- مدیریت فئودالیسمها؛که منافع خان و ارباب و مالکین بزرگ را مورد توجه قرار میدهد.
6- مدیریت پلوتوکراسی؛ که مدیریت سیاسی، اقتصادی جامعه در دست سرمایهداران بزرگ است.
7- مدیریت اریستوکراسی؛ که اشراف و طبقه مرفه مدیریت را در دست گیرند و برای منافع همین طبقه فعال باشند.
چنین طرز تفکری در بسیاری از حکومتهای استبدادی مطرح است که منافع ملتها و امتها را فدای یک طبقه خاص، اشراف، سرمایهداران، نخبگان، زورمداران میکنند.
و از انواع آزادی، انتخاب، اصالتها و ارزشهای انسانی خبری نیست.
ملاکهای بررسیها در حکومت و مدیریت رأی شخص و یا اشخاص زورمدار و متموّل است. حق و حقیقت مطرح نیست و همه انسانها و تمام امکانات سیاسی، اقتصادی تنها در خدمت یک گروه ممتاز سلطهگر است.
مدیریت از نوع الیگارشی یا تیموکراسی یا اریستوکراسی از نظر:
الف) هدفداری و سمتگیری
ب) شکلگیری و گسترش
ج) اخلاق مدیریتی و مدیران
د) مناسبات انسانی و روابط اخلاقی، اجتماعی با مردم نیز وابسته به بینش و آراء و منافع تنها یک طبقه، یک گروه اشراف خواهد بود و در پیدایش و تداوم، وابسته و محدود است.
این دسته از حکومتها و مدیریتها از نظر قرآن و نهجالبلاغه، مردود میباشند زیرا در قرآن و نهجالبلاغه حکومت و مدیریت تکیهگاههای ارزشمندی دارند که نمیتوان در مدیریت اسلامی تئوری مدیریت الیگارشی یا اریستوکراسی را پذیرفت مانند:
1- حکومت و مدیریت اسلامی وابسته به طبقه و گروه خاصی نیست. («قل انما اعظکم بواحدة ان تقوما لله مثنی و فرادی» )
2- شرایط حکومت و مدیریت به تقوا و پاکیزگی و ارزشهای اخلاقی تکیه دارد. («انّ اکرمکم عندالله اتقاکم» ) پس بیتقواها و انسانهای بدون ایمان از هر طبقه و گروهی باشند نمیتوانند در حکومت و مدیریت اسلامی راه یابند.
3- اصول و مقررات حکومت و مدیریت اسلامی را خدای انسان آفرین مشخصمیکند که اسیر فکر و وابستگیهای قانون گذاران بشری نمیباشد. («الا یعلم من خلق فهو اللطیف الخبیر» )
4- هدفداری مدیریت اسلامی جهان شمول است، همه انسانها را شامل میشودو برای منافع بشریت تلاش خواهد کرد. («و ان تقوموا للیتامی بالقسط» )
«و نرید ان نمنّ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم وارثین» )
5- مدیریت اسلامی با اینکه بر اساس مقررات الهی است اما از نظر اجرایی و کاربردی، شورایی است که با انواع حکومتهای مطلقه و استبدادی مخالفت دارد.
(«و شاورهم فی الامر» «و امرهم شوری بینهم» )
امام علی به مالکاشتر رهنمود میدهد که با یک طبقه ممتاز اجتماعی روابط نداشته باشد، بلکه از آنها در برابر محرومان و دیگر طبقات ضعیف جامعه، چشم پوشد، یعنی: سمتگیری مدیریت اسلامی، محرومپروری و ظالم ستیزی است.
و آنگاه هشدار میدهد که از ثروتمندان و نخبگان ناراضی هرگز نهراسد و در مقابل به جلب رضایت عمومی بپردازد که امروزه اینگونه نگرشها را (تئوریهای انسانی، و مردم دوستی، و دیگر دوستی و دموکراسی) مینامند.
«فَإِنَّ سُخْطَ العَامَّةِ یُجْحِفُ بِرِضی الخَاصَّةِ، وَ اِنَّ سُخْطَ الخَاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضی العامَّةِ»
«که همانا خشم عمومی مردم خشنودی خواص را از بین میبرد، اما خشم خواص را خشنودی همگان بیاثر میکند.»
میبینیم که در این دیگاه مدیریتی هرگونه گرایش به سرمایهداران، طبقات ممتاز اجتماعی نفی میگردد آنگاه به نقد و ارزیابی روانشناسی طبقات ممتاز و زورمداران و رفاهزدگان میپردازد و میفرماید:
«و لیسَ اَحدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثقَلَ عَلَی الوَالی مَؤُونَةً فِیالرَّخاءِ، وَ اَقَلَّ مَعونَةَ لَهُ فِی البلاءِ، وَ اَکرَهَ للاِنصافِ، وَ أسْأَلَ بِالإلحافِ، وَ أَقَلَّ شُکراً عِندَ الإعطاءِ، وَ أبْطَأَ عُذراً عِندَ المَنعِ، وَ أَضعَفَ صبراً عِندَ مُلِمّاتِ الدَّهرِ مِنْ اهلِ الخاصَّةِ»
«خواص جامعه همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل میکنند زیرا در روزگار سختی یاریشان کمتر، و در اجرای عدالت از همه ناراضیتر، و در خواستههایشان پافشارتر، و در عطاء و بخششها کم سپاستر، و به هنگام منع خواستهها دیر عذرپذیرتر، و در برابر مشکلات کم استقامتتر میباشند.»
بنابراین در حکومت و مدیریت اسلامی، اشراف، نخبگان، طبقات ممتاز اجتماعی و خواص نمیتوانند نقش تعیین کنندهای داشته باشند.
مدیریت اسلامی، ضد مدیریت الیگارشی و تیموکراسی و اریستوکراسی و هر نوع حکومت و مدیریتی است که خواص در آن نقش دارند و تنها برای یکی از طبقات اجتماعی تلاش مینمایند.
«و لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل و لا تدلوا بها الی الحکام»
در اینجا لازم است به انواع مدیریتهایی که از نوع نگرش حکومت و دولت منشأ میگیرند اشاره شود، چون دولتها و حکومتها هستند که مدیریتها را پدید میآورند و اگر مخالف منافعشان باشد تغییر میدهند و مدیریتی بوجود میآورند که در خدمت منافع استعماری آنان باشند. حکومتهای استبدادی ناگزیرند یکی از مواضع متفاوت یادشده را داشته باشند.
صاحبنظران مدیریت نئوکلاسیک و طرفداران بروکراسی مانند: ماکس وبرو.
و هم فکران آنان ادعا میکنند که طرفدار ارزشهای انسانی و مدیریت و حکومت غیراستبدادی میباشند.
همانگونه که حکومتهای استبدادی منشأ پیدایش مدیریتهای محدود و وابسته و مستبدانه بودهاند، حکومتهای غیر استبدادی، بلکه مردمی و عادلانه، بر اساس آزادی و حقوق اجتماعی میتواند مدیریتهای انسانی و سالمی را پدید آورد.
از دیدگاه قرآن کریم و نهجالبلاغه، حکومت پیامبران الهی (تئوکراتیک الهی) بر اساس عدل و قسط و جانوطنی و رشد و سعادت انسانها است که می فرماید:
«لیقوم النّاس بالقسط» «پیامبران آمدهاند تا عدالت اجتماعی را در مردم استقرار بخشند.»
در حکومتهای مذهبی اصول و و مقررات حکومت و مدیریت را خدای عالم و آفریدگار انسان تعیین میفرماید که: (این کار با عدم شناخت انسان از انسان، از عهده او خارج است.)
مردم و رهبران مذهبی در چهارچوب قوانین و مقررات الهی به نیازمندیهای نوین پاسخ متناسب میدهند که عامل اساسی تحقق آزادی انسان و حکومت عادلانه و مدیریتهای سالم و صالح است. زیرا وقتی آفریدگار انسان دخالت نکند، انسان تنها با شعار «دموکراسی و حکومت مردم بر مردم» یا سوسیالیستی و حاکمیت جمع بر فرد، فوراً به بنبست میرسد و باتکیه به افکار و آراء خویش به انواع استبدادهای خانمانسوز
کشانده میشود.
سوم – ویژگیهای مدیریت اسلامی
1- اهمیت دادن به مباحث بینشی
تحقق اصول صحیح «مدیریت» بدون مباحث بینشی، ممکن نیست و بدون عقیده و ایمان و باورهای متکامل فکری اسلام نمیتوان انتظار سلامت و سعادت را داشت. مدیریتها بروش و متد کار مدیران بستگی کامل دارد و مدیران برای حرکت صحیح، و چگونه بودن! و چگونه ساختن، به مباحث بینشی محتاجند.
تا چرائی کار و مدیریت را درک نموده و با مشکلات آن بدرستی مقابله کنند.
انسان الهی با باورهای دینی، معتقد است که همه بایدها و نباید را خدای انسان آفرین مشخص نموده و به صورت وحی الهی و قرآن متکامل فرو فرستاده است. پس انسان هدایت لازم شدهاست، و راه و رسم زندگی او تعیین گردیده و روابط اجتماعی و اصول مدیریتی او تدوین یافته است.
بنابراین انسان تنها نیست و رهنمودهای پروردگار نظام هستی رهنمون اوست و پاداش دهنده اعمال او، و جبران کننده ضعفها و دردها و کاستیهای اوست.
اما اگر مباحث بینشی را طرد کردیم یا نسبت به آن بیتفاوت باشیم، تفکر مادی بر انسان حاکم است و انسان مادی تنهاست و معتقد است که:
قبل از او طرح و برنامهای نبوده و هماکنون نیز وجود ندارد.
بایدها و نبایدها در اختیار اوست.
کسی نمیتواند برای انسانها وظیفهای تعیین نماید.
این انسان با چنین گرایشی به مرز «خودپرستی» و «خودمداری» و استبداد فکری کشانده شده که هیچگونه تظمینی در مدیریت او وجود ندارد.
در مدیریت اسلامی، «مباحث بینشی» نقش کلیدی را دارند زیرا راه و رسم مدیریت صحیح، و روشهای برخورد با دیگران، همه به نوع بینش و گرایش مدیر مربوط میشوند که حضرت امیرالمؤمنین در نامههای گوناگون نهجالبلاغه، روش گزینش مدیران را توضیح داده و معیارها را بر اساس تقوا، ایمان، عدالت، امانتداری، ترس از معاد، قدرت و توانایی لازم، قاطعیت، مسئولیتپذیری معرفی میفرماید.
حضرت یوسف که پیشنهاد مدیریت اقتصادی خود را به پادشاه مصر معرفی می کند به دو اصل اساسی اشاره میفرماید: «قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم» «مرا برای خزینه داری مملکت و اداره اقتصادی کشور منصوب کن زیرا من راههای حفظ و نگهداری را میدانم»
الف) تخصص در مدیریت اقتصادی «علیم»
ب) تعهد و احساس مسئولیت نسبت به مسائل اقتصادی کشور «حفیظ»
یعنی تنها علم مدیریت اقتصادی و تخصص کافی نیست و تعهد بدون تخصص کارساز نمیباشد. که این دو اصل ارزشمند به مباحث بینشی وابسته است.
2- واقعنگری در مدیریت اسلامی:
با اینکه مباحث بینشی، عقیدتی در مدیریت اسلامی از اساسیترین اصول متکامل است، اما انحرافات و روشهای استبدادی طرفداران افراطی را نیز محکوم می کند، زیرا:
الف) در مدیریت اسلامی همه انسانها مطرحند گرچه مسلمان هم نباشند، که امام علی خطاب به مالک اشتر نوشت: ( «اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فیالخلق»
«با مردم خوشرفتاری کن زیرا مردم یا برادران دینی تو و یا نظیر تو انسانند» )
ب) جهان شمول است، که انسان خلق خدا و همه از فرزندان آدم میباشند. رسول خدا فرمودند:
«کُلُّکُم مِنْ آدَمَ و الآدمَ مِنَ التُراب»
«همه شما از فرزندان آدم و آدم نیز از خاک است»
ج)انواع تبعیضات نژادی و گرایشهای ناسیونالیستی نفی میگردد، که: « انَّ اَکرَمَکُمْ عِنداللهَ اتقیکُم» «همانا گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شمایند»
د) هر علمی و تخصصی که برای بشریت مفید باشد ارزشمند است و سفارش کردهاند که آنها را فرا گیرید.
که رسول خدا فرمودند: «اُطلُبوا العلمَ وَ لَو بِالسِّینِ»
«دانش را فراگیرید هرچند از دورترین نقاط جهان (کشور چین باشد)»
تا اختراعی مطرح میشد، رسول خدا گروهی را برای آموختن آن میفرستاد و از ابزار و وسائل مدرن روز استفاده میکرد و دیدند که به طبیب یهودی اجازه داد تا در مدیریت اسلامی آن روز مدینه، رسماً فعالیت آغاز کند و مسلمانان را معالجه نماید و دستورالعمل را صادر فرمود که؛ هر کدام از مشرکین اسیرشده در جنگ، 10 مسلمان را سواد خواندن و نوشتن بیاموزد آزاد است.
و در آخرین لحظات شهادت، حضرت امیرالمؤمنین اجازه دادند طبیب مسیحی بیاید و تخصص خود را به کار گیرد که با توجه به موارد یاد شده مدیریت اسلامی با مباحث بینشی یاد شده، از یک مدیریت آزاد سالم و صالح بیمانندی برخوردار است.
سیمای مدیر موفق » سیمای سوره یوسف
«سیمای سورهی یوسف»
سوره یوسف از سورههای مکّی و دارای یکصد ویازده آیه است. نام حضرت یوسف ، 27 مرتبه در قرآن آمده، که 25 مرتبه آن در همین سوره است. آیات این سوره، به هم پیوسته و در چند بخش جذاب و فشرده، داستان زندگی یوسف را از کودکی تا رسیدن او به مقام خزانهداری کشور مصر، عفت و پاکدامنی او، خنثی شدن توطئههای مختلف علیه او و جلوههایی از قدرت الهی را مطرح میکند.
داستان حضرت یوسف فقط در همین سوره از قرآن آمده، در حالی که داستان پیامبران دیگر در سورههای متعدّد نقل شده است. داستان حضرت آدم و نوح ، هر کدام در دوازده سوره، داستان حضرت ابراهیم در هیجده سوره، داستان حضرت صالح در یازده سوره، داستان حضرت داوود در پنج سوره، داستان حضرت هود و سلیمان ، هر کدام در چهار سوره و داستان حضرت عیسی و زکریّا هر کدام در سه سوره ذکر شده است.
داستان حضرت یوسف در تورات، سفر پیدایش از فصل 37 تا 50 نیز نقل شده است، امّا در مقایسه با آنچه در قرآن آمده، به خوبی اصالت قرآن و تحریف تورات معلوم میگردد. در میان آثار ادبی نیز داستان یوسف و زلیخا، دارای جایگاهی برگزیده است که از آن جمله میتوان منظومه یوسف و زلیخا، از نظامی گنجوی و یوسف و زلیخا منسوب به فردوسی را نام برد.
قرآن در داستان یوسف بیشتر به شخصیّت خود او در گذر از کوران حوادث میپردازد، در حالی که در داستان پیامبران دیگر، بیشتر به سرنوشت مخالفان و لجاجت و هلاکت آنان اشاره نموده است.
در برخی روایات، از آموزش سوره یوسف به زنان و دختران نهی شده است، ولی به نظر برخی صاحب نظران، این روایات اَسناد قابل اعتمادی ندارند. و از طرفی
آنچه معیار این نهی است، طرح عشق از سوی زلیخا همسر عزیز مصر است که با بیان قرآنی، نقطه منفی در آن وجود ندارد.
«قَصَص» جمع «قصّه» هم به معنای داستان و هم نقل داستان است. قصّه و داستان در تربیت انسان سهم بسزایی دارد. زیرا داستان، تجسّم عینی زندگی یک اُمّت و تجربه عملی یک ملّت است. تاریخ آئینهی ملّتهاست و هر چه با تاریخ و سرگذشت پیشینیان آشنا باشیم، گویا به اندازه عمر آنان زندگی کردهایم.
حضرت علی به فرزندش امام حسن میفرماید: «فرزندم! من در سرگذشت پیشینیان چنان مطالعه کردهام و به آنها آگاهم، که گویا با آنان زیستهام و به اندازهی آنها عمر کردهام.»
شاید یکی از دلایل اثرگذاری قصّه و داستان بر انسان، تمایل قلبی او به داستان باشد. معمولاً کتابهای تاریخی و داستانی در طول تاریخ فرهنگ بشری رونق خاصی داشته و قابل فهم و درک برای اکثر مردم بوده است، در حالی که مباحث استدلالی و عقلانی را گروه اندکی پیگیری میکردهاند.
در روایات، به کلّ قرآن «احسن القصص» اطلاق شده است و این منافاتی ندارد که در میان کتب آسمانی، قرآن «احسنالقصص» باشد و در میان سورههای قرآن، این سوره «احسن القصص» باشد.
تفاوت داستانهای قرآن با سایر داستانها:
1- قصّهگو خداوند است. «نحن نقصّ»
2- هدفدار است. هدفی بس بلند و آن ارشاد و هدایت انسان از طریق تجربه امّتهای گذشته است که چگونه بعضی به خاطر ایمان و صبر و تقوی عزیز شدند و گروه دیگری به خاطر هوسها و لجاجتها و تکبّرها و حسدها ذلیلگشتند. نقل این داستانها به انسان آرامش و دلداری میدهد تا در مقابل نا ملایمات پایدار بماند. قرآن در این باره میفرماید:
« وکُلّاً نقصّ علیک من انباء الرّسل مانثبّتبه فؤادک»
«ما از هر یک از سرگذشتهای انبیاء برای تو بازگو کردیم تا به وسیله آن قلبت را آرامش بخشیم.»
3- حقّ است، نه خیال. «نحن نقصّ علیک نبأهم بالحقّ»
4- بر اساس علم است، نه گمان. «فلنقصنّ علیهم بعلمٍ»
5- وسیلهی تفکّر است، نه تخدیر. «فاقصص القصص لعلّهم یتفکّرون»
6- وسیله عبرت است، نه تفریح وسرگرمی. «لقد کان فی قصصهم عبرة»
داستان حضرت یوسف، «احسن القصص » است، زیرا:
1- چون از سرچشمه وحی است، از معتبرترین داستانها است. «بما اوحینا»
2- در این داستان، جهاد با نفس که بزرگترین جهاد است، مطرح میشود.
3- قهرمان داستان، نوجوانی است که تمام کمالات انسانی را درخود دارد. (صبر، ایمان، تقوی، عفاف، امانت، حکمت، عفو و احسان و...، که در لابلای تاریخ یوسف خواهیم خواند.)
4- چهرههای داستان، خوشعاقبت میشوند.
یوسف به حکومت میرسد، برادران توبه میکنند، پدر بینایی خود را بدست میآورد، کشور قحطی زده نجات مییابد و دلتنگیها و حسادتها به وصال و محبّت تبدیل میشود.
5 - در این داستان مجموعهای از اضداد در کنار هم طرح شدهاند: فراق و وصال، غم و شادی، قحطی و پرمحصولی، وفاداری و جفاکاری، مالک و مملوک، چاه و جاه، فقر و غنا، بردگی و سلطنت، کوری و بینایی، پاکدامنی و اتهام ناروا بستن.
نه فقط داستانهای الهی، بلکه تمام کارهای خداوند، «اَحسن» است. زیرا:
1- بهترین آفریدگار است. «احسن الخالقین»
2- بهترین کتاب را دارد. «نزّل احسن الحدیث»
3- بهترین صورتگر است. «فاحسن صورکم»
4- بهترین دین را ارائه میکند. «و من احسن دیناً ممّن اسلم وجهه لله»
5- بهترین پاداش را میدهد. «لیجزیهم اللَّه احسن ما کانوا یعملون»
و در برابر این بهترینها، خداوند بهترین عمل را از انسان خواسته است. «لیبلوکم ایّکم احسن عملاً»
داستان حضرت یوسف با خوابی شروع میشود که او را بشارت میدهد و نسبت به آیندهای روشن امیدوار میسازد تا او را در مسیر تربیت الهی صابر و بردبار گرداند.
خواب اولیای الهی، متفاوت است؛ گاهی نیازمند تعبیر است، مثل خوابِ حضرت یوسف ، و گاهی به تعبیر نیاز ندارد، بلکه عین واقع است. مانند خواب حضرت ابراهیم که مأمور میشود تا اسماعیل را ذبح کند.
سخنی دربارهی رؤیا و خواب دیدن
پیامبر اکرم میفرماید:
«الرؤیا ثلاثة: بشری من اللَّه، تحزین من الشیطان، و الّذی یحدث به الانسان نفسه فیراه فی منامه»
خواب بر سه قسم است: یا بشارتی از سوی خداوند است، یا غم و اندوهی از طرف شیطان است و یا مشکلات روزمره انسان است که در خواب آنرا میبیند.
برخی از دانشمندان و روانشناسان، خواب دیدن را در اثر ناکامیها و شکستها دانسته و همانند ضربالمثلی قدیمی استناد کردهاند که: «شتر در خواب بیند پنبه دانه» و برخی دیگر خواب را تلقینِ ترس گرفتهاند، بر اساس ضربالمثلی که میگوید: «دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبینی» و بعضی دیگر خواب را جلوه غرائز واپس زده دانستهاند.
البتّه باید به این نکته توجه داشت که همه خوابها با یک تحلیل، قابل بررسی نیستند.
کسانی که خواب میبینند چند دستهاند:
دسته اوّل، کسانی که روح کامل و مجردی دارند و بعد از خواب رفتنِ، حواس با عالم دیگری مرتبط شده و حقایقی را صاف و روشن از دنیای دیگر دریافت میکنند. (نظیر تلویزیونهای سالم، با آنتنهای مخصوص، جهتدار که امواج ماهوارهای را از نقاط دور دست میگیرند.) اینگونه خوابها که دریافت مستقیم و صاف است، نیازی به تعبیر ندارد.
دسته دوّم، کسانی هستند که دارای روح متوسط هستند و در عالم رؤیا، حقایق را ناصاف و همراه با تشبیه و تخیّل دریافت میکنند. (که باید مفسّری در کنار دستگاه گیرنده، ماجرای فیلم را توضیح دهد وبه عبارتی، عالمی آن خواب را تعبیر کند.)
دسته سوّم، کسانی هستند که روح آنان به قدری متلاطم و ناموزون است که خواب آنها مفهومی ندارد. (نظیر صحنههای پراکنده و پربرفک تلویزیونی، که کسی چیزی از آن سر درنمیآورد.) این نوع رؤیاها که قابل تعبیر نیستند، درقرآن به «اضغاث احلام» تعبیر شده است.
قرآن در سورههای مختلف، از رؤیاهایی نام برده که حقیقت آنها به وقوع پیوسته است. از جمله:
الف: رؤیای حضرت یوسف درباره سجدهی یازده ستاره و ماه و خورشید بر او که با رسیدن او به قدرت و تواضع برادران و پدر و مادر در برابر او تعبیر گردید.
ب: رؤیای دو یار زندانی حضرت یوسف که یکی از آنها آزاد ودیگری اعدام شد و قصّهی آن در آیه 41 همین سوره خواهد آمد.
ج: رؤیای پادشاه مصر درباره گاوِ لاغر و چاق که تعبیر به قحطی و خشکسالی بعد از فراخ شد.
د: رؤیای پیامبر اسلام درباره عدد اندک مشرکان در جنگ بدر که تعبیر به شکست مشرکان شد.
ه: رؤیای پیامبر اسلام درباره ورود مسلمانان با سر تراشیده به مسجدالحرام، که با فتح مکه و زیارت خانه خدا تعبیر شد.
و: رؤیای مادر حضرت موسی که نوزادش را در صندوق گذاشته و به آب بیاندازد. «اذ اوحینا الی اُمّک مایوحی اَن اقذ فیه فی التابوت» که روایات بر این دلالت دارند که مراد از وحی در اینجا، همان رؤیاست.
ز: رؤیای حضرت ابراهیم در مورد ذبح فرزندش حضرت اسماعیل .
از قرآن که بگذریم در زندگی خود، افرادی را میشناسیم که در رؤیا از اموری مطلع شدهاند که دست انسان به صورت عادّی به آن نمیرسد.
مرحوم حاج شیخ عباس قمی (صاحب مفاتیح الجنان)، به خواب فرزندش آمد و گفت: کتابی نزدم امانت بوده، آنرا به صاحبش برگردان تا من در برزخ راحت باشم. وقتی بیدار شد به سراغ کتاب رفت، با نشانههایی که پدر گفته بود تطبیق داشت، آن را برداشت. وقتی میخواست از خانه بیرون برود، کتاب از دستش افتاد و کمی ضربه دید. او کتاب را به صاحبش برگرداند و چیزی نگفت، دوباره پدرش به خواب او آمد و گفت: چرا به او نگفتی
کتاب تو ضربه دیده تا اگر خواست خسارت بگیرد و یا رضایت دهد.
نکات :
این سوره، در زمانی نازل شد که پیامبر اکرم در محاصره شدید اقتصادی و اجتماعی قرار گرفته بود و این داستان برای حضرت، مایهی دلداری شد، که ای پیامبر! اگر بعضی بستگانت ایمان نیاوردند ناراحت مباش، برادران یوسف او را به چاه انداختند! ولی عاقبت عزّت نصیب یوسف شد. آری آیندهی روشن با تواست.
در این ماجرا یکی از سنّتهای الهی محقّق شده است، که به خاطر تقوای الهی، گشایش ایجاد میشود.
«و مَن یتّق اللَّه یَجعل له مَخرجاً و یرزقه من حیث لایحتسب»
«هرکس از خدا پروا کند، برای او راه خروج و گشایش قرار میدهد و از جایی که حسابش را نمیکند، به او روزی میرساند.»
در سراسر این سوره، اراده خداوند را میتوان با اراده و خواست مردم مقایسه کرد؛
برادرانِ یوسف اراده کردند با انداختن او در چاه و برده ساختن یوسف، او را خوار سازند، امّا عزیز مصر درباره او گفت: «اکرمی مثواه» او را گرامی بدارید.
همسر عزیز قصد نمود دامن او را آلوده سازد، امّا خداوند او را پاک نگهداشت. بعضی خواستند با زندانی ساختن یوسف مقاومت او را در هم شکنند و تحقیرش کنند؛ «لیسجنن و لیکونا من الصّاغرین» امّا در مقابل، خداوند اراده کرد او را عزیز بدارد و حکومت مصر را به او بخشد؛ «مکّنا لیوسف...»
امام صادق فرمودند:
«یوسف انسان حرّ و آزادهای بود که حسادت برادران، اسارت در چاه، شهوت زنان، زندان، تهمت، ریاست و قدرت در او اثر نگذاشت.»
داستانهای قرآن مایه عبرت است. «عبرت» و «تعبیر» به معنی عبور است، عبور از صحنهای به صحنهای دیگر. «تعبیر خواب» عبور از رؤیا به واقعیات. و «عبرت» یعنی عبور از دیدنیها و شنیدنیها به نادیدنیها و ناشنیدنیها.
سیمای مدیر موفق » آیات 1 تا 5
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
به نام خداوند بخشنده مهربان
الر تِلْکَ ءَایَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِین «1»
الف لام را. آن است آیات کتاب روشنگر.
إِنَّآ أَنْزَلْنَاهُ قُرْءَاناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون َ«2»
همانا ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم، باشد که بیاندیشید.
1- خرد گرایی
قرآن، تنها برای تلاوت و تبّرک نیست، بلکه وسیلهی تعقّل و رشد بشر است.
«لعلّکم تعقلون»
2- شفافیت هدفها
نوشتهها باید روشن و روشنگر، هدفدار و هدایتگر باشد.
«الکتاب المبین... لعلّکم تعقلون»
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَیْنَآ إِلَیْکَ هَذَا الْقُرْءَانَ وَإِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ«3»
«ما با این قرآن که به تو وحی کردیم بهترین داستان را بر تو بازگو میکنیم، در حالی که تو پیش از آن، از بیخبران بودی.»
1- نقش فراز و نشیبها در رشد و کمال انسان
2- لیاقت وشایستگی و قهرمانشدن انسان در سایه صبر و ایمان، تقوی وعفاف، امانت و حکمت و عفو و احسان است
با استفاده از مجموع نکتهها و پیامها. چون از نظر روانی و تربیتی، برای تأثیر بهتر، باید مقدّمه چینی کرد. (قرآن قبل از شروع قصّه، مقدّمه چینی میکند که میخواهم قصه بگویم، آن هم بهترین قصّه تا در انسان انگیزه شنیدن و خواندن را تقویتکند.) «نحن نقصّ علیک احسن القصص»
إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَآ أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ «4»
«آنگاه که یوسف به پدر خویش گفت: ای پدر! همانا من (در خواب) یازده ستاره با خورشید و ماه دیدم، آنها را در برابر خود سجدهکنان دیدم.»
1- صمیمت، رحمت و محبت
پدران و فرزندان در خطاب به یکدیگر، از واژههایی که نشانهی صمیمیّت، رحمت و شفقت است، استفاده کنند. «یا اَبت»
2- توجه به خلاقیتها
گاهی در نوجوان، استعدادی هست که بزرگترها را به تواضع وامیدارد.
«ساجدین »
3- درایت و دلسوزی
4- مدیریت مشارکتی
فرزندان، باید به درایت و دلسوزی پدر به عنوان مدیر خانه اعتماد و در مسائل زندگی با او مشورت کنند. «قال یوسف لابیه»
قَالَ یَا بُنَی لَاتَقْصُصْ رُءْیَاکَ عَلَی إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُواْ لَکَ کَیْداً إِنَّ الْشَّیْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُّبِینٌ«5»
«(یعقوب)گفت: ای پسر کوچکم! خوابت را برای برادرانت بازگو مکن، که برایت نقشهای (خطرناک) میکشند. همانا شیطان، برای انسان دشمنی آشکار است.»
1- روابط صمیمانه
پدر و مادر مدیر خانه بایستی رابطهای صمیمانه با فرزندان داشته باشند تا فرزندان بتوانند سخن خود را با آنان مطرح کنند. «یا بنی»
2- رقابت ناسالم
خطر حسادت در محیط خانه و جامعه را به فرزندان گوشزد کنیم.
«یا بنی لا تقصص...»
3- طبقه بندی اطلاعات
دانستهها و اطلاعات، باید طبقهبندی شود و اطلاعات محرمانه و غیرمحرمانه از هم جدا گردد. «لا تقصص»
هر حرفی را به هر کسی نزنیم. «لا تقصص»
کتمان فضایل به خاطر جلوگیری از حسادتها، کاری روا و لازم است.
«لا تقصص»
با پیبردن به استعداد یک فرزند، آن را با سایر فرزندان مطرح نکنیم.
«لا تقصص»
در معرّفی افراد تیزهوش، باید احتیاط کرد. «لا تقصص»
اگر گاهی اوقات رؤیا، قابل گفتن نیست، پس بسیاری از دیدهها در بیداری، نیز نباید بازگو شود. «لا تقصص»
4- پیشگیری، بهتر از درمان
پیشگیری بهتر از درمان است. (نگفتن خواب به برادران، نوعی پیشگیری از تحریک حسادت است) «لا تقصص رؤیاک علی اخوتک فیکیدوا»
زمینههای حسادت را شعلهور نکنیم. «لاتقصص... فیکیدوا»
5- نگرش استراتژیکی
آیندهنگری، صفتی ارزنده است.«لا تقصص... فیکیدوا»
6- خطر افشای اسرار
افشای اسرار و برخی اخبار، تبعات بدی را به دنبال دارد. «لا تقصص... فیکیدوا» آری برخی اسرار به قدری مهم هستند که افشای آن زندگی فرد یا افرادی را به مخاطره میاندازد.
7- میزان ریسک
در موارد مهم و حسّاس باید خطر را قبل از وقوع آن گوشزد کرد.
«فیکیدوا لک کیداً»
8- کتمان اسرار
9- رازداری
یکی از اصول زندگی، رازداری است. اگر مسلمانان به مفاد این آیه عمل میکردند، این همه کتب خطی، آثار علمی، هنری و عتیقههای ما، در موزه کشورهای خارجی جای نمیگرفت و به اسم کارشناس، دیپلمات و جهانگرد از منابع و امکانات و منافع ما آگاه نمیشدند و در اثر سادگی یا خیانت، اسرارمان در اختیار کسانی که دائماً در حال کید ومکر علیه ما هستند، قرار نمیگرفت.
10- افشاگری بجا
در مسایل مهم، گاهی اظهار سوءظن و یا پردهبرداشتن از خصلتها مانعی ندارد. «فَیَکیدوا لَک کَیدا»
سیمای مدیر موفق » آیات 6 تا 10
وَکَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلی ءَالِ یَعْقُوبَ کَمَآ أَتَمَّهَا عَلَی أَبَوَیْکَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ«6»
«و اینگونه پرودگارت تو را برمیگزیند واز تعبیر خوابها (و سرانجام امور) تو را آگاه میسازد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند. همان گونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. همانا پرودگارت دانای حکیم است.»
1- نظام مبتنی بر شایستگی
ارزش انسان به سن و سال نیست، ممکن است کسی از نظر سنّی کوچک باشد ولی از نظر خصلتها و ارزشها والاتر باشد. (همچون یوسف که کوچکتر از برادرانش بود.) «یجتبیک ربّک»
علوم مهم و دانشهای کلیدی و اساسی را نباید به هر کس آموخت؛ اوّل باید افراد لایق را گزینش کرد و سپس علوم را در اختیار آنان قرار داد. (خداوند در این آیه، اول فرمود: «یجتبیک» یعنی تو را گزینش کرد، بعد فرمود: «یعلّمک» یعنی به تو آموزش داد.)
«یجتبیک ربّک و یعلّمک»
لَقَدْ کَانَ فِی یُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ ءَایَاتٌ لِّلسَّآئِلِین«7»
«به تحقیق در (داستان) یوسف و برادرانش نشانههایی (از حاکم شدن اراده خداوندی) برای جویندگان است.»
1- راه خدا راه به عزت رسیدن است
2- عبرت آموزی از گذشتگان
در داستان زندگی حضرت یوسف ، آیات و نشانههای زیادی از قدرتنمایی خداوند به چشم میخورد، که هر کدام از آنها مایهی عبرت و پند برای اهل تحقیق و جستجو است؛ از آن جمله است:
1- خواب پر راز و رمز حضرت یوسف
2- علم تعبیر خواب
3- تشخیص و اطلاع یافتن یعقوب از آینده فرزند خود
4- در چاه بودن و آسیب ندیدن
5- نابینا شدن و دوباره بینا شدن حضرت یعقوب
6- قعر چاه و اوج جاه
7- زندان رفتن و به حکومت رسیدن
8 - پاک بودن و تهمت ناپاکی شنیدن
9- فراق و وصال
10- بردگی و پادشاهی
11- زندان برای فرار از گناه
12- بزرگواری و عفو سریع برادران خطاکار و دهها نکته دیگر که در آیات بعدی خواهیم خواند.
در کنار این نشانهها، سؤالهایی قابل طرح است که پاسخ هر کدام روشنگر راه زندگانی است؛
1- چگونه یوسف با بزرگواری از مجازات برادران خیانتکار خود، صرف نظر میکند؟!
2- چگونه انسان با یاد خدا، زندان را بر لذّت گناه ترجیح میدهد؟
إِذْ قَالُواْ لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَی أَبِینَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ «8»
«آنگاه که (برادران او) گفتند: همانا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدرمان از ما که گروهی نیرومند هستیم محبوبترند. همانا پدرمان (در این علاقه به آن دو) در گمراهی روشنی است.»
1- تفاوت حق و تبعیض باطل است
فرق است میان تبعیض و تفاوت. تبعیض؛ برتری دادن بدون دلیل است. ولی تفاوت؛ برتری بر اساس لیاقت است. مثلاً نمرههای یک معلّم، تفاوت دارد، ولی این تفاوت حکیمانه است، نه ظالمانه. علاقهی حضرت یعقوب به یوسف، حکیمانه بود نه ظالمانه، ولی برادران یوسف، این علاقه را بیدلیل پنداشتند وگفتند: «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
2- تعادل
گاهی علاقهی زیاد، سبب دردسر میشود؛ حضرت یعقوب، یوسف را خیلی دوست داشت و همین امر موجب حسادت برادران و افکندن یوسف در چاه شد. چنانکه علاقه زلیخا به یوسف، به زندانی شدن یوسف انجامید. لذا زندانبان که شیفته اخلاق یوسف شدهبود، وقتی به او گفت: من تو را دوست دارم. یوسف گفت: میترسم این دوستی نیز بلائی به دنبال داشته باشد.
3- همبستگی
اتّحاد و با هم بودن، سبب احساس نیرومندی و قدرت میشود. «نحن عصبة»
4- سعی بر انجام کار به صورت گروهی
گروهگرایی، اگر بدون رهبری صحیح و خداپسندانه باشد، عوامل سقوط را سریعتر فراهم میکند. («و نحن عصبة» نشان انسجام است، ولی انسجامی رها وبدون رهبری صحیح)
5- پرهیز از توجیه غلط
انسان برای ارتکاب خطا و گناه، اوّل خود را توجیه و کار خود را تئوریزه میکند. (برادران، هم خود را متّحد و قوی میدانند، «و نحن عصبة» و هم پدر را منحرف، «انّ ابانا لفی ضلال» و با این دلیل، حسادت خود را توجیه میکنند.)
احساس قدرت و نیرومندی عقل را کور میکند.
«نحن عصبة انّ ابانا لفی ضلال مبین»
معیارهای نادرست، نتایج نادرست به دنبال دارد. (اگر عیار فقط قدرت و تعداد شد، نتیجهاش نسبت دادن انحراف به اقلّیت میشود.) «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
6- توجه به نقش منفی مراکز قدرت و کانونهای اخذ تصمیم
با گفتن: «و نحن عصبة» نشان دادند که دچار غرور و تکبّر شده و در اثر این غرور و حسد، پدر را متّهم به اشتباه و انحراف در مهر ورزی به فرزندان میکنند.
افرادی در جامعه، به جای آنکه خود را بالا ببرند، بزرگان را پایین میآورند. چون خود محبوب نیستند، محبوبها را میشکنند.
7- خطر رقابت ناسالم و غفلت
اگر فرزندان احساس تبعیض کنند، آتش حسادت در میان آنان شعلهور میشود. «احبّ الی ابینا منّا»
عشق وعلاقه به محبوب شدن، در نهاد هر انسانی وجود دارد. انسانها از کمتوجهی وبیمهری دیگران به خود، رنج میبرند. «احبّ الی ابینا» (برادران یوسف، عشق پدر به یوسف را نوعی بیمهری به خود تصوّر میکردند)
غفلت انسان ممکن است به جایی برسد که در عین انحراف و خطاکاری خود، دیگران را خطاکار قلمداد کند. (برادران یوسف به جای آنکه خود را حسود و توطئهگر بدانند، پدر را منحرف دانستند.) «انّ ابانا لفی ضلال مبین»
اُقْتُلُواْ یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِینَ«9»
«(برادران به یکدیگر گفتند:) یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی دور بیافکنید تا توجّه پدرتان مخصوص شما شود و پس از انجام طرح (با توبه) گروهی شایسته باشید.»
1- آثار و نتایج پیش بینیهای غلط
فکر خطرناک، انسان را به کار خطرناک میکشاند. «لیوسف... احبّ... اقتلوا»
2- برخورد با رقبا
از منظر کوته نظران، حذف فیزیکی و کشتن رقیب، بهترین راه است. «اقتلوا یوسف»
3- علم وآگاهی همراه با ایمان و تقوا
علم و آگاهی، همیشه عامل دوری از انحراف نیست، بلکه ایمان و تقوا لازم است. آری، برادران با آنکه قتل یا تبعید یوسف را بد میدانستند؛ «تکونوا من بعده قوماً صالحین» امّا اقدام کردند.
4- پرهیز از تبعیض
احساس تبعیض در محبّت از طرف فرزندان، آنها را تا حدّ برادرکشی سوق میدهد. (گرچه شدّت علاقه پدر به یوسف بیدلیل نبود، بلکه به خاطر کمالات او بود، ولی برادران احساس تبعیض کردند وخیال کردند علاقهی بیدلیل است وهمین احساس، آنان را به توطئه وادار کرد) «احبّ الی ابینا... اقتلوا»
5- راه پذیرفته شدن
انسان، خواهان محبوبیّت است و کمبود محبّت مایه بزرگترین خطرات و انحرافات است. (برادران گفتند: با نابودی یوسف، توجّه پدرتان مخصوص شما میشود.) «یخل لکم وجه ابیکم»
با اینکه قرآن راه کسب محبوبیّت را ایمان و عمل صالح معرّفی میکند؛ «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّا» امّا شیطان، راه محبوب شدن را برادرکشی ترسیم میکند. «اقتلوا...یخل لکم وجه ابیکم»
انسان در برخورد با نعمت، چهار حالت دارد: حسادت، بُخل، ایثار، غبطه. اگر پیش خود گفت: حال که ما فلان نعمت را نداریم، دیگران هم نداشته باشند، حسادت است. اگر گفت: فقط ما برخوردار از این نعمت باشیم ولی دیگران نه، این بُخل است. اگر گفت: دیگران از نعمت برخوردار باشند، اگر چه به قیمتی که ما محروم باشیم، این ایثار است. اگر گفت: حالا که دیگران از نعمت برخوردارند، ای کاش ما هم بهرهمند میشدیم، این
غبطه است.
قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُواْ یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ«10»
«گویندهای از میان آنان گفت: یوسف را نکشید و اگر قصد این کار را دارید، او را به نهانخانه چاه بیفکنید تا بعضی کاروانها (که از آنجا عبور میکنند) او را برگیرند.»
1- آثار مثبت نهی از منکر
نهی از منکر دارای آثار و برکاتی است که گاهی در آینده روشن میشود. در داستان یوسف، یکی از برادران نهی از منکر نمود و گفت: «لاتقتلوا»، یوسف را نکشید و برادران را از کشتن یوسف منصرف کرد و جان او را نجات داد و یوسف در سالهای بعد که حاکم شد، مملکت را از قحطی نجات داد. همان گونه که آسیه، همسر فرعون با نهی از منکر «لاتقتلوا»، فرعون را از کشتن موسی
منصرف کرد و جان موسی را نجات داد و او در
سالهای بعد، بنیاسرائیل را از شر فرعون نجات داد.
2- مدیریت مشارکتی
مرعوب اکثریّت و همرنگ جماعت نشویم. (برادری که نهی از منکر کرد، یک نفر بود ولی همرنگ جماعت نشد، بلکه رأی آنان را تغییر داد.) «قال قائل لاتقتلوا»
3- انتخاب بد از بدتر
اگر نمیتوان جلوی منکر را به کلی گرفت، به هر مقدار که ممکن است باید جلوی آن را گرفت. یکی از برادران توطئه کشتن یوسف را به قرار دادن او در چاه تبدیل کرد. «لا تقتلوا ... والقوه»
آری، برای مبارزه با فساد، گاهی دفع افسد به فاسد لازم است. (او را نکشید، در چاهی قرار دهید) «لاتقتلوا یوسف و القوه فی غیابت الجبّ»
سیمای مدیر موفق » آیات 11 تا 15
قَالُواْ یَآ أَبَانَا مَالَکَ لَا تَأْمَنَّا عَلَی یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَنَاصِحُونَ «11»
«گفتند: ای پدر تو را چه شده که ما را بر یوسف امین نمیدانی، در حالی که قطعاً ما خیرخواه او هستیم؟!»
1- توجه به نقش تبلیغات
کسانی که پوچترند، ادّعا وتبلیغات بیشتری میکنند. «انّا له لناصحون»
2- بیداری در برابر رقبا
دشمن برای برطرف کردن سوءظن، هرگونه اطمینانی را به شما ارائه میدهد.
«انّا له لناصحون»
خائن، تقصیر را به عهدهی دیگران میاندازد و میگوید این تقصیر مردم است که به ما اطمینان ندارند. «مالک لا تأمنّا»
از روز اوّل، بشر به اسم خیرخواهی فریب خورده است. شیطان نیز برای اغفال آدم و حوا گفت: من خیرخواه شما هستم.
«انّی لَکما لمن الناصحین» «انّا له لناصحون»
3-پرهیز از شعارهای فاقد عمل
فریب هر شعاری را نخوریم و از اسمهای بی مسمّی بپرهیزیم. (خائن نام خود را ناصح میگذارد) «لناصحون»
4- خطر حسادت (رقابت نابجا)
حسد، آدمی را به گناهانی همانند دروغ و نیرنگ، حتّی نسبت به محبوبترین نزدیکانش وادار میسازد. «انّا له لناصحون»
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ«12»
«او را فردا با ما بفرست تا (در صحرا) بگردد و بازی کند و قطعاً ما نگهبانان (خوبی) برای او خواهیمبود.»
1- توجه به ورزش و تفریحات سالم
کودک و نوجوان بلکه همهی انسانها، نیازمند تفریح و ورزش هستند و چنانکه در این آیه قویترین منطقی که توانست حضرت یعقوب را تسلیم خواسته فرزندان کند، این بود که یوسف نیاز به تفریح دارد.
اگر پدر، مربیان و مسئولان دلسوز برای اوقات فراغت و بازی کودکان و نوجوانان برنامه ریزی مناسب داشته باشند، دیگران نمیتوانند از این فرصت سوء استفاده کنند.
(برادران یوسف از نیاز یوسف به ورزش سوء استفاده کردند) «یرتع و یلعب»
ص: 43
2- سوء ظن به دشمن (برای استفاده از ورزش و تفریح و شعارهای زیبا)
نه تنها دیروز، بلکه امروز و حتّی آینده نیز به نام ورزش و بازی، جوانان را از هدف اصلی جدا و در غفلت نگه خواهند داشت. بازیها را جدّی میگیرند تا جدّیها بازی تلقّی شود.
استکبار و توطئهگران، نه تنها از ورزش سوء استفاده میکنند، بلکه با هر نام پسندیده و مقبول دیگری نیز، اهداف شوم خود را تعقیب میکنند.
گاه اصرار زیاد بر یک موضوع آن هم با شعارهای زیبا و ادعای حمایتها، نشان دهنده نقشه و توطئه است.
(در آیه قبل «انا له لناصحون» و در این آیه «انا له لحافظون»)
قَالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَ أَخَافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ «13»
«(یعقوب) گفت: همانا اینکه او را ببرید مرا غمگین میسازد و از این میترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.»
1- تعهد و سوز
تعهّد و سوز داشتن نسبت به فرزند، یکی از خصلتهای پیامبران است. «لیحزننی... اخاف»
2- توجه به خطر غافل ماندن
غفلت موجب ضربه و آسیب پذیری میگردد. حضرت یعقوب فرمود: نگرانم زمانی که شما از یوسف غافلید، گرگ او را بخورد.) «یأکله الذئب و انتم عنه غافلون»
3- بهانه ندادن به دست خلافکار
حساسیّتها را در نزد هر کس بازگو نکنیم و گرنه ممکن است علیه خود انسان مورد استفاده قرار گیرد. در اینجا پدر گفت: میترسم گرگ او را پاره کند، آنها هم گفتند: یوسف را گرگ خورد. «أخاف أن یأکله الذئب»
قَالُواْ لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَّخَاسِرُونَ «14»
« (فرزندان یعقوب) گفتند: اگر گرگ او را بخورد، با آنکه ما گروهی قوی هستیم، در آن صورت ما زیانکار (و بیکفایت) خواهیم بود.»
1- استفاده از تجربه بزرگترها
گاهی بزرگترها از روی تجربه و آگاهی، احساس خطر میکنند، امّا جوانها به قدرت خود مغرورند و خطر را شوخی میگیرند. «و نحن عصبة» (پدر نگران، ولی فرزندان مغرور قدرت خود بودند.)
2- خطر نفاق و نشانههای آن
ظاهر فریبی و ابراز احساسات دروغین، از دسیسههای افراد دو رو و منافق است. (برادران در حضور پدر گفتند:) «انا اذاً لخاسرون»
3- لیاقت داشتن (قدرت+ امین بودن)
قوی بودن، دلیلی بر امین بودن نیست. (برادران یوسف قومی بودند، «نحن عصبة»، ولی امین نبودند)
برخی برای رسیدن به اهداف شوم خود حتّی حاضرند از آبرو و شخصیّت خود صرف نظر کنند. برادران گفتند: اگر با وجود ما گرگ او را بخورد، ما دیگر در جامعه آبرویی نخواهیم داشت. «انّا اذاً لخاسرون»
4- قبول مسئولیت یا انجام تکالیف
اگر کسی مسئولیّتی را بپذیرد و خوب انجام ندهد، سرمایه، شخصیّت، آبرو و وجدان خود را در معرض خطر قرار داده و زیانکار خواهد بود. «لخاسرون»
فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَ أَجْمَعُواْ أَن یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنَآ إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذا وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ «15»
«پس چون اورا با خود بردند وهمگی تصمیم گرفتند که اورا در مخفیگاه چاه قرار دهند، (تصمیم خود را عملی کردند) وما به او وحی کردیم که در آینده آنها را از این کارشان خبر خواهیداد، در حالی که آنها (تو را) نشناسند.»
1- حاکمیت اراده خداوند
2- نقش سختیها در سازندگی انسان
از آنجا که خداوند اراده کرده یوسف را حاکم کند، باید دورههایی را ببیند. بَرده شود تا به بَردگان رحم کند. به چاه و زندان افتد تا به زندانیان رحم کند. همانگونه که خداوند به پیامبرش میفرماید:
تو فقیر و یتیم بودی تا فقیر و یتیم را از خود نرانی؛
«ألم یجدک یتیماً فامّا الیتیم فلا تقهر...»
3- نقش آگاهی
آگاهی از آینده، موجب آرامش است. (آنچه سبب آرامش یوسف در چاه شد، وحی و بشارت به آینده روشن بود) «اوحینا الیه لتنبّئنّهم بأمرهم هذا»
4- همه جا اجماع و اتفاق حق نیست
اتّفاق نظر و اجماع چند نفر، نشانهی حقانیّت نیست. (در اینجا برادران یوسف جمع شده و اتّفاق نظر داشتند، با اینکه کارشان صد در صد غلط بود.)
«اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجبّ»
5- امید بهترین سرمایه است
امید، بهترین سرمایه برای ادامه زندگی است. (ما به یوسف وحی کردیم که در آینده از چاه نجات پیدا میکنی و برادران را از کارشان شرمنده خواهی کرد) «اوحینا الیه لتنبّئنّهم بأمرهم هذا»
6- مهارنفس
وقتی پایان رذایل رسوایی است، انسان عاقل بایستی نفس خود را مهار کند.
«لتنبّئنّهم بامرهم...»
7- یاد کردن از کارهای زشت با کنایه و اشاره
از کارهای زشت با اشاره و کنایه یاد کنید. (در اینجا توطئهی قتل یوسف، با کنایه مطرح شده است) «بامرهم»
سیمای مدیر موفق » آیات 16 تا 20
وَ جَآءُو أَبَاهُمْ عِشَآءً یَبْکُونَ«16»
«و (بعد از انجام نقشه خود) شب هنگام گریهکنان نزد پدرشان آمدند.»
1- توجه به احساسات و سوء استفاده خلافکار (گریه همه جا نشانه حقانیت نیست)
توطئهگران، از نقش احساسات و زمان، غفلت نمیکنند. برادران ناباب، شبانه و در تاریکی آن هم گریهکنان نزد پدر برگشتند تا پدر را با این صحنهها تحت تأثیر قرار دهند. «عشاءً»
در قرآن چهار نوع گریه و اشک داریم؛
1- اشک شوق: گروهی از مسیحیان با شنیدن آیات قرآن اشک میریختند. «تری اعینهم تفیض من الدمْع ممّا عرفوا من الحقّ»
2- اشک حزن و حسرت: مسلمانان عاشق همین که از رسول اکرم میشنیدند که امکانات برای جبهه رفتن نیست گریه میکردند. «و اعینهم تفیض من الدمع حزناً الا یجدوا ما ینفقون»
3- اشک خوف: همینکه آیات الهی برای اولیاء تلاوت میشد، گریهکنان به سجده میافتادند، «خرّوا سُجّدا و بُکیّاً» «و یخِرّون للأذقان یبکون ویزیدهم خشوعاً»
4- اشک قلابی و ساختگی:همین آیه، که برادران یوسف گریهکنان نزد یعقوب آمدند که گرگ یوسف را درید.«یبکون»
قَالُواْ یَآ أَبَانَآ إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنَا یُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ مَآ أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لَّنَا وَ لَوْ کُنَّا صَادِقِینَ «17»
«گفتند: ای پدر! ما رفتیم که مسابقه دهیم و یوسف را نزد وسایل خود (تنها) گذاشتیم، پس گرگ او را خورد و البتّه تو سخن ما را هر چند راستگو باشیم باور نداری.»
1- توجه به خطر دروغ و دروغگو
دروغ، دروغ میآورد. برادران برای توجیه خطای خود، سه دروغ پیدرپی گفتند: مسابقه رفته بودیم، یوسف را نزد وسایل گذاشتیم، گرگ او را خورد. «نستبق، ترکنا، فأکله الذئب»
دروغگو اصرار دارد که مردم او را صادق بپندارند.«و ما انت بمؤمن لنا و لو کنّا صادقین»
وَ جَآءُو عَلَی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ «18»
«و پیراهن یوسف را آغشته به خونی دروغین (نزد پدر) آوردند. (پدر) گفت: چنین نیست، (که یوسف را گرگ دریده باشد)، بلکه نفسِتان کاری (بد) را برای شما آراسته است. پس صبری جمیل و نیکو لازم است و خدا را بر آنچه (از فراق یوسف) میگویید، به استعانت میطلبم.»
1- مراقبت از جوسازیها
مراقب جوسازیها باشیم. (پراهن خونین را نزد پدر آوردن، یک نوع مغلطه و جوسازی است.) «بدمٍ کذب»
2- توجه به خطر شیطان و هوای نفس
شیطان و نفس، گناه را نزد انسان زیبا جلوه میدهند و انجام آن را توجیه میکنند. «سوّلت لکم انفسکم»
3- توجه به خطر مظلومنماییها
فریب برخی مظلوم نماییها را نخوریم. (یعقوب، فریب پیراهن خونآلود و اشکها را نخورد بلکه گفت: امان از نفس شما.) «بل سولت لکم انفسکم»
4- صبر
حوادث دو چهره دارد: بلا و سختی، «بدم کذب» صبر و زیبائی. «فصبر جمیل»
5- استمداد از امدادهای غیبی
در حوادث باید علاوه بر صبر وتوانایی درونی، از امدادهای الهی استمداد جست. «فصبر جمیل واللَّه المستعان»
وَ جَآءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرسَلُواْ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَی دَلْوَهُ قَالَ یَا بُشْرَی هَذا غُلاَمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَ اللَّهُ عَلِیمُ بِمَا یَعْمَلُونَ «19»
«و (یوسف در چاه بود تا) کاروانی فرا رسید و مأمور آب را فرستادند (تا آب بیاورد)، پس او دلو خود را به چاه افکند، (یوسف به طنابِ دلو آویزان شد و به بالای چاه رسید) مأمور آب فریاد زد: مژده که این پسری است. او را چون کالائی پنهان داشتند (تا کسی ادّعای مالکیّت نکند)، در حالی که خداوند بر آنچه انجام میدادند آگاه بود.»
1- توجه به کارگشایی اخلاص در مشکلات
خداوند، بندگان مخلص خود را تنها نمیگذارد و آنها را در شداید و سختیها نجات میدهد. نوح را روی آب، یونس را زیر آب و یوسف را از چاه آب، نجات داد. همچنان که ابراهیم را از آتش، موسی را در وسط دریا و محمّد را درونِ غار و علی را در بستر که به جای پیامبر خوابیده بود، نجات داد.
2- تقسیم کار
تقسیم کار، یکی از اصول مدیریّت در زندگی جمعی است.
3- استمداد از امداد و اراده خداوند
با اراده الهی، ریسمان چاه وسیله شد تا یوسف از قعر چاه به تخت و کاخ برسد، پس بنگرید با «حبلاللَّه» چه میتوان انجام داد!؟ «و اعتصموا بحبل اللّه...»
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کَانُواْ فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ «20»
«و (کاروانیان) یوسف را به بهایی اندک (چند درهمی) فروختند و درباره او بیرغبت بودند.»
1- کشف استعدادها و امکانات و استفاده از آنها
2- حفظ ارزشها
هر کس یوسفِ وجودش را ارزان بفروشد، پشیمان میشود. عمر، جوانی، عزّت، استقلال و پاکی انسان، هریک یوسفی هستند که باید مواظب باشیم ارزان نفروشیم.
3- امید به آینده
اشخاص ارزشمند بالاخره ارزششان آشکار خواهد شد، هر چند در زمانی مورد بی مهری قرار گیرند. (اگر امروز یوسف را به عنوان برده میفروشند، روزگاری او حاکم خواهد شد) «شروه بثمن بخس...»
سیمای مدیر موفق » آیات 21 تا 25
وَ قَالَ الَّذِی اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوَاهُ عَسَی أَن یَنْفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَکَذَلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ اللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ «21»
«و کسی از مردم مصر که یوسف را خرید، به همسرش گفت: مقام او را گرامی دار (او را به دید بَرده، نگاه مکن) امید است که در آینده ما را سود برساند یا او را به فرزندی بگیریم. و اینگونه ما به یوسف در آن سرزمین جایگاه و مکنت دادیم (تا اراده ما تحقق یابد) و تا او را از تعبیر خوابها بیاموزیم و خداوند بر کار خویش تواناست، ولی اکثر مردم نمیدانند.»
1- توکل
به ارادهی خداوندی، محبّتِ نوزاد و بردهای ناشناس، چنان در قلب حاکمانِ مصر جای میگیرد که زمینههای حکومت آیندهی آنان را فراهم میسازد.
2- واقع و آیندهنگری (عینیّت داشتن)
در معاملات آینده نگر باشید. «عسی ان ینفعنا» (امید است که این نوجوان در آینده برای ما مفید باشد)
چه بسا حوادث ناگوار که چهره واقعی آن خیر است. (یوسف در ظاهر به چاه افتاد، ولی در واقع طرح چیز دیگریاست)
«کذلک مکنّا لیوسف... اکثرالنّاس لایعلمون»
3- دعوت به نیکی
اطرافیان و آشنایان را به نیکی با مردم دعوت کنیم. «اکرمی مثواه»
4- احترام به ارباب رجوع
با احترام به مردم، میتوان انتظار کمک ویاری از آنان داشت.
«اکرمی... ینفعنا» (امروز به او احترام کن، فردا سود میدهد)
5- ارزیابی نتایج
تصمیمهای مهم را مرحلهای و پس از ارزیابی اتّخاذ کنیم. (اوّل یوسف را به عنوان کمککار در خانه میبریم، «عسی أن ینفعنا» کمکم او را به عنوان فرزند خود قرار میدهیم) «او نتّخذه ولداً»
6- توجه به زیردستان
زیردستان را دست کم نگیرید، چه بسا قدرتمندان و حاکمان آینده باشند. «مکنّا لیوسف فی الارض»
7- مسؤولیتپذیری با علم و دانش
علم و دانش، شرطِ مسئولیّت پذیری است. «مکّنّا... لنعلمه»
8- امید به آینده (پایان شب سیه سفید است)
جملهی «عسی أن ینفعنا او نتّخذه ولداً» در دو مورد در قرآن به کار رفته است: یکی در مورد حضرت موسی وقتی که صندوق او را از آب گرفتند، همسر فرعون به او گفت: این نوزاد را نکشید، شاید در آینده به ما سودی رساند. و دیگری در اینجاست که عزیز مصر به همسرش میگوید: احترام این برده را بگیر، شاید در آینده به درد ما بخورد.
پایان تلخیها، شیرینی است. کسی که به نام برده با قیمت ارزان فروخته شد، امروز در کاخ جای گرفت. «شروه بثمن بخسٍ - مکّنّا لیوسف»
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَیْنَاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ «22»
«و چون (یوسف) به رشد و قوّت خود رسید به او حُکم (نبوّت یا حکمت) و علم دادیم و ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.»
1- به کارگیری علم و حکمت
وجود علم و حکمت در کنار یکدیگر بسیار ارزشمند و کارساز است. «حکماً و علماً»
2- بیان دلیل عزل و نصبها
دلیلِ عزل و نصبها را برای مردم بیان کنیم. (چون یوسف نیکوکار بود، به او علم و حکمت دادیم.) «آتیناه حکماً... کذلک نجزی المحسنین»
وَ رَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَ قَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَای إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ«23»
«و زنی که یوسف در خانه او بود، از یوسف از طریق مراوده و ملایمت، تمنای کامگیری کرد و درها را (برای انجام مقصودش) محکم بست و گفت: برای تو آمادهام. یوسف گفت: پناه به خدا که او پروردگار من است و مقام مرا گرامی داشته، قطعاً ستمگران رستگار نمیشوند.»
1- اطاعت نکردن از گناهکار (گرچه مقام بالاتر باشد)
اگر رئیس یا بزرگ ما دستور گناه داد، نباید از او اطاعت کنیم. «هیت لک قال معاذ اللَّه» (به خاطر اطاعت از مردم، نباید نافرمانی خدا نمود. «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق»
2- صداقت و امانت، عفت و پاکدامنی
در کاخ حکومتی نیز میتوان پاک، عفیف، صادق و امین بود. «قال معاذ اللّه»
3- آینده نگری
در هر کاری، باید عاقبتاندیشی کرد. «لایفلح الظالمون»
4- ادب در برخورد با مفاسد
مسائل مربوط به مفاسد اخلاقی را سربسته و مؤدبانه مطرح کنید. «راودته»
5- پرهیز از اختلاط مرد و زن
حضور مرد و زن نامحرم در یک محیط در بسته، زمینه را برای گناه فراهم میکند. «غلّقت الابواب و قالت هیت لک»
توجّه به خدا، عامل بازدارنده از گناه ولغزش است. «معاذ اللّه»
6- هتک حرمت نکردن
نام خلافکار را نبریم وبا اشاره از او یاد کنیم. قرآن نامی از همسر عزیز را که عاشق یوسف شده نبرده است و به جای نام او، میفرماید: «الّتی »
7- توجه به خطر و گام به گام بودن خلافکاری و گناه
گناهان بزرگ، با نرمش و مراوده شروع میشود. «راودته»
8- حفظ مقام و منزلت انسانی
انسانی که مقام و منزلت خود را میداند خود را به بهای کم و زودگذر نمیفروشد. «لایفلح الظالمون»
9- توجه به عاقبت و آثار ظلم
اگر از دری ظلم وارد شود، فلاح از در دیگر بیرون میرود. «لایفلح الظالمون»
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَآءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ «24»
«و همانا (همسر عزیز مصر) قصد او (یوسف) را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را نمیدید (بر اساس غریزه) قصد او را میکرد. اینگونه (ما او را با برهان کمک کردیم) تا بدی و فحشا را از او دور کنیم، چرا که او از بندگانِ برگزیده ما است.»
1- حفظ ایمان و عفاف و اخلاص برای جلب امدادهای الهی
در قرآن بارها از همّت و تصمیم دشمنان خدا برای توطئه نسبت به اولیای خدا، سخن به میان آمده که خداوند نقشههای آنان را نقش بر آب نموده است. مثلاً در برگشت از جنگ تبوک منافقان خواستند با رم دادن شتر پیامبر ، حضرت را به شهادت برسانند ولی نشد؛ «و همّوا بما لم ینالوا» یا تصمیم بر منحرف کردن پیامبر گرفتند؛ «لهمّت طائفة منهم ان یضلّوک» و یا تصمیم بر تجاوز گرفتند که نشد. «اذ همّ قوم ان یبسطوا
الیکم ایدیهم فکفّ ایدیهم عنکم»
یوسف ، معصوم و پاکدامن بود؛ به دلیل گفتار خودش و گفتار همهی کسانی که به نحوی با یوسف رابطه داشتهاند و ما نمونههایی از آن را بیان میکنیم:
1- خداوند فرمود: «لنصرف عنه السوء والفحشاء انّه من عبادنا المخلصین» (ما یوسف را با برهان کمک کردیم) تا بدی و فحشا را از او دور کنیم، زیرا او از بندگان برگزیدهی ماست.
2- یوسف میگفت: «ربّ السّجن احبّ الی مما یدعوننی الیه» پرودگارا! زندان برای من از گناهی که مرا به آن دعوت میکنند بهتر است. در جای دیگر گفت: «انّی لم اخنه بالغیب» من به صاحبخانهام در غیاب او خیانت نکردم.
3- زلیخاگفت: «لقد راودته عن نفسه فاستعصم» به تحقیق من با یوسف مراوده کردم و او معصوم بود.
4- عزیز مصر گفت: «یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک» ای یوسف تو این ماجرا را مسکوت بگذار و به زلیخا گفت: از گناهت استغفار کن.
5- شاهدی که گواهی داد و گفت: اگر پیراهن از عقب پاره شده معلوم میشود که یوسف پاکدامن است. «ان کان قمیصه...»
پس با توجه به این مطالب درس میگیریم که:
غفلت از یاد الهی، زمینهی ارتکاب گناه و توجّه به آن، عامل محفوظ ماندن در گناه است. «همّ بها لولا أن رَآ برهان ربّه»
مخلَص شدن موجب محفوظ ماندن شخص از گناه میگردد.
«لنصرف عند السوء... انّه من عبادنا المخلصین»
خداوند، بندگان مخلَص را حفظ میکند. «لنصرف عنه... انّه من عبادنا المخلصین»
وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَیَا سَیِّدَهَا لَدَا الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلَّا أَن یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ«25»
«و هر دو بسوی در سبقت گرفتند و آن زن پیراهن او را از پشت درید. ناگهان شوهرش را نزد در یافتند. زن (برای انتقام از یوسف یا تبرئه خود با چهره حقّ به جانبی) گفت: کیفر کسی که به همسرت قصد بد داشته جز زندان ویا شکنجه دردناک چیست؟»
1- توجه به اهمیت هدف
گاهی ظاهر عمل یکی است، ولی هدفها مختلف است. (یکی میدود تا به گناه آلوده نشود، دیگری میدود تا آلوده بکند) «استبقا»
چه بسا سخن حقّی که از آن هدف باطلی دنبال شود.
«اراد باهلک سوءً الاّ أن یسجن»
2- بازدیدهای ناگهانی
گاه بایستی سرزده به منازل و محل کار سرکشی کرد. «الفَیا»
3- حفظ صحنه جرم
از صحنه جرم سریع نگذریم، مجرم معمولاً از خود جای پا باقی میگذارد. «قدّت قمیصه من دُبُر»
4- توجه به خطر سوء استفاده از احساسات
گاهی شاکی، خود مُجرم است. در اینجا زلیخا که خود مجرم بود، از یوسف شکایت کرد. «قالت ما جزاء...»
گنهکار برای تبرئه خود، از عواطف واحساسات بستگان خود استمداد میکند. زلیخا به شوهرش گفت: او به ناموس تو سوء قصد داشته است. «باهلک»
5- مواظبت از نفوذیها
زلیخا دارای نفوذ در دستگاه حکومتی و خط دهنده بوده است و لذا در اینجا پیشنهاد زندان و شکنجه شدن یوسف را مطرح کرد. «الاّ ان یسجن او عذاب الیم»
سیمای مدیر موفق » آیات 26 تا 30
قَالَ هِی رَاوَدَتْنِی عَن نَّفْسِی وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ إِن کَانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکَاذِبِینَ«26»
«(یوسف) گفت: او خواست که از من (برخلاف میلم) کام گیرد و شاهدی از خانواده زن، شهادت داد که اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده، پس زن راست میگوید و او از دروغگویان است. (زیرا در این صورت او وهمسر عزیز، از روبرو درگیر میشدند وپیراهن از جلو چاک میخورد.)»
وَإِن کَانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِینَ «27»
«و اگر پیراهن او (یوسف) از پشت پاره شده، پس زن دروغ گفته و او از راستگویان است.»
1- حفظ حرمت
یوسف، ابتدا به سخن نکرد و شاید اگر همسر عزیز حرفی و تهمتی نمیزد، یوسف حاضر نمیشد آبروی او را بریزد و بگوید: «هی راودتنی»
2- توجه به مسئله قضاوت و شهادت
کسی که در مقام قضاوت است باید شکایت شاکی و دفاع متهم را بشنود و مدارک را بررسی کند و سپس نظر دهد. (در این ماجرا همسر گفت که یوسف سوء قصد داشته، «اراد باهلک سوء» یوسف تهمت را رد کرد و گفت: «هی راودتنی» زن مقصّر بوده است. شاهد نیز علامت صدق و کذب را از راه پاره شدن پیراهن جلو یا پشت سر مطرحکرد)
3- پاک باش، بیباک باش
هر کس پاکتر است، بیشتر در معرض تهمت است. در میان زنان، پاکدامنتر از مریم نبود، امّا او را متّهم به ناپاکی کردند، در میان مردان نیز کسی به پاکی یوسف یافت نمیشد، به او هم نسبت ناروای زنا دادند. امّا خداوند در هر دو مورد به بهترین وجه، پاکی آنان را ثابت نمود.
در داستان یوسف، پیراهن او نقش آفرین است.
4- دفاع از مظلوم
دفاع از بی گناه، واجب است و سکوت، همه جا زیبا نیست. «شهد شاهد»
کمک به روشن شدن حقیقت، کاری پسندیده است. «و شهد شاهد»
5- آسیب شناسی جرم بزه
در قضاوت، بیش از توجّه به گفتههای شاکی و متهم، به بررسی مدارک و اسناد توجّه شود.
«قالت ما جزاءُ... قال هی راودتنی... شهد شاهد... ان کان قمیصه...»
قضاوت و تشخیص جرم، کارشناس نیاز دارد. «شهد شاهد... ان کان قمیصه...»
در جرمشناسی از قرائن و آثار ظریف به جای مانده، مجرم شناخته و مسایل کشف میشود. «ان کان قمیصه...»
بکارگیری روشهای جرمشناسی برای تشخیص جرم و مجرم، لازم است.
«ان کان قمیصه قدّ من دبر»
6- رفع اتهام
متّهم باید از خود دفاع و مجرم اصلی را معرفی کند. حضرت یوسف در برابر جمله «ما جزاء مَن اراد باهلک سوءً» با گفتن «هِی راودتنی»، پاسخ مناسبی به زلیخا داد و گفت او قصد گناه کرد.
فَلَمَّا رَءَا قَمِیصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ«28»
«پس همین که (عزیز مصر) پیراهن او را دید که از پشت پاره شده است، (حقیقت را دریافت و) گفت: بیشک این از حیله شما زنان است. البتّه حیله شما شگرف است.»
1- آسیب شناسی جرم و بزه
آثار و مدارک صحنهی جرم باید به دقت مشاهده و بررسی شود. «قُدّ من دُبر»
2- خودداری از پیشداوریها
قضاوت بر اساس ادلّه و بدور از حبّ و بغضها، مقتضای عدالت است.
«فلمّا رأی قمیصه... قال انّه من کیدکنّ»
3- قاطعیت در حکم و اجرا
وقتی به نتیجه قطعی رسیدیم، در اعلان حکم تردید نکنیم. «فلمّا رأی... قال»
4- پذیرفتن حرف حق
عزیز مصر دارای عدالت نسبی و انصاف در برخورد با موضوعات بوده است. (چون بدون تحقیق کسی را متهم نکرد و پس از آن نیز حقّ را به یوسف داد) «فلمّا رأی... انّه من کیدکنّ»
سخن حقّ را گرچه تلخ و بر ضرر باشد بپذیریم. (عزیز پذیرفت که مقصّر همسر اوست) «انّه من کیدکنّ»
5- استدلال و منطق
استدلال منطقی، هر انسان منصفی را مطیع و منقاد میکند. (عزیز مصر، مطیع سخن شاهد شد) «شهد شاهد ... قال انّه من کیدکنّ»
6- مواظبت از مکر انسانهای ناپاک
از مکر زنان ناپاک بترسید که حیلهی آنان خطرناک است. «انّ کیدکنّ عظیم»
مکر و حیله هر قدر هم بزرگ باشد، قابل کشف و افشاست.
«فلمّا رأی... قال انّه من کیدکنّ انّ کیدکنّ عظیم»
یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِی لِذَنبِکِ إِنَّکِ کُنتِ مِنَ الْخَاطِئِینَ«29»
«(عزیز مصر گفت:) یوسف از این مسئله صرف نظر کن و (آن را بازگو نکن وبه همسرش نیز خطاب کرد و گفت:) تو برای گناهت استغفارکن، چون از خطاکاران هستی.»
1- پرهیز از سوء استفاده از موقعیت
عزیز مصر میخواست مسئله مخفی بماند، ولی مردم دنیا در تمام قرنها از ماجرا با خبر شدند، تا پاکی یوسف ثابت شود. «یوسف اعرض عن هذا»
2- ایجاد روابط معقول زن و مرد
روابط لجام گسیخته جنسی و هوسرانی، در بین غیر متدیّنین به ادیان الهی نیز کاری ناپسند شمرده میشود. «استغفری لذنبک»
3- برخورد قاطع و عادلانه (حتی نسبت به تخلف بستگان)
قدرت برخورد قاطع و عادلانه حتی نسبت به بستگان متخلّف «و استغفری»
وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً إِنَّا لَنَرَاهَا فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ «30»
«زنانی در شهر (زبان به ملامت گشودند و) گفتند: همسر عزیز با غلامش مراوده داشته و از او کام خواسته است. همانا یک غلام او را شیفته خود کرده است. به راستی ما او را در گمراهی آشکار میبینیم.»
1- توجه و توکل بر اراده خداوند
هر کس یوسف را برای خود میخواست؛ یعقوب او را فرزند خود میداند؛ «یا بُنی» کاروان او را سرمایه خود میداند؛ «شروه بثمن بخس» عزیز مصر او را فرزند خوانده میداند؛ «نتّخذه ولدا» زلیخا او را معشوق خود میداند؛ «شغفها حبّاً» زندانیان او را تعبیر کننده خواب خود میدانند؛ «نبّئنا بتأویله» ولی خداوند او را برگزیده و رسول خود میداند؛ «یجتبیک ربّک» و آنچه برای یوسف ماند، همین مقام رسالت
بود. «واللّه غالب علی امره»
2- توجه ویژه به خانواده
اخبار مربوط به خانواده مسئولان، زود شایع میگردد، پس باید مراقب رفتارهای خود باشند. «قال نسوة... اِمرأت العزیز»
3- پرهیز از خلافکاری (گرچه پشت دربهای بسته)
بستن درها برای انجام گناه نیز مانع رسوایی نمیشود. «غلقت الابواب... قال نسوة... اِمرأت العزیز تراود»
سیمای مدیر موفق » آیات 31 تا 35
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَاً وَءَاتَتْ کُلَّ وَاحِ-دَةٍ مِّنْهُنَّ سِکِّیناً وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَآ إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ«31»
«پس چون (همسر عزیز) نیرنگ (وبدگویی) زنان (مصر) را شنید، (کسی را برای دعوت) به سراغ آنها فرستاد و برای آنان (محفل و) تکیهگاهی آماده کرد و به هر یک چاقویی داد (تا میوه میل کنند) و به یوسف گفت: بر زنان وارد شو. همین که زنان او را دیدند بزرگش یافتند و دستهای خود را (به جای میوه) عمیقاً بریدند و گفتند: منزّه است خداوند، این بشر نیست، این نیست جز فرشتهای بزرگوار.»
1- مقابله به مثل (در زمینه توطئه)
گاهی باید پاسخ مکر را با مکر داد. (زنان با بازگوکردن راز همسر عزیز مصر، نقشه کشیدند و او با یک میهمانی، نقشه آنان را پاسخداد.) «ارسلت الیهنّ»
2- مجرم شناسی
مجرم، گاه برای تنزیه خود، برای دیگران نیز زمینهسازی جرم میکند تا آن را عادّی جلوه دهد. «فلمّا سمعت بمکرهنّ ارسلت الیهنّ»
3- انتقاد سازنده
زود انتقاد نکنید، شاید شما هم اگر به جای او بودید مثل او میشدید. «قطّعن ایدیهنّ» (انتقاد کنندگان وقتی یوسف را دیدند، همه مثل زن عزیز مصر گرفتار شدند.)
4- توجه به آزمایش الهی
انسان تا وقتی در معرض امتحان قرار نگرفته ادّعایی دارد؛ امّا گاهی که مورد آزمایش قرار میگیرد، ناخودآگاه ماهیّت خود را نشان میدهد.
«فلمّا رأینه اکبرنه و قطّعن ایدیهنّ»
5- تقوا و ایمان (وسیله نجات از گرفتاریها)
جمال یوسف موجب گرفتاری او شد، ولی علم و تقوایش موجب نجات او گردید. (آری جمال معنوی مهمتر از جمال ظاهری است)
قَالَتْ فَذَ لِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِ-هِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ یَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِّنَ الصَّاغِرِینَ«32»
«(همسر عزیز مصر به زنانی که دست خود را بریده بودند،) گفت: این همان کسی است که مرا درباره او ملامت میکردید. و البتّه من از او کام خواستم، ولی او پاکی ورزید. واگر آنچه را به او دستور میدهم انجام ندهد، حتماً زندانی خواهد شد و از خوارشدگان خواهد بود.»
1- توجه به عکسالعمل شرایط اجتماعی و روانی
شرایط اجتماعی و روانی، در نوع عکسالعمل افراد تأثیر دارد. همسر عزیز آنگاه که از افشای کار زشت خود میترسد، درها را میبندد، «غلقّت الابواب»، امّا هنگامی که زنان مصر را همراه و همداستان خود میبیند، علناً میگوید: «أنا راودته» من او را فرا خواندم. در جامعه نیز وقتی حساسیّت به زشتی گناه از بین برود، گناه آسان میشود. شاید برای جلوگیری از همین امر است که در دعای کمیل میخوانیم:
«اللّهم اغفر لی الذنوب الّتی تَهتک العِصَم» خداوندا! گناهانی که پرده حیا را پاره میکند برایم بیامرز. زیرا گناه در ابتدا انجامش برای انسان سنگین است، امّا همین که پرده حیا برافتاد آسان میشود.
2- پرهیز از ملامت افراد (به ویژه در ملأ عام)
دیگران را ملامت نکنیم که خود گرفتار میشویم. «فذلکنّ الّذی لمتنّنی فیه»
3- تأثیر مثبت عفت و پاکدامنی
عفّت و پاکی، ناپاکان را رسوا میکند. «و لقد راودته عن نفسه»
4- همراهی قدرت با ایمان و تقوا
قدرت اگر با ایمان و تقوا همراه نباشد برای هوای نفس مورد استفاده قرار میگیرد. «ما آمره لیسجننّ»
5- پرهیز از سوءاستفاده از قدرت
سوء استفاده از قدرت، حربهی طاغوتیان است. «لیسجننّ»
6- پرهیز از دروغگویی
دروغگو رسوا میشود. کسی که دیروز گفت: یوسف قصد سوء داشته؛ «اراد باهلک سوء» امروز میگوید: «لقد راودته» من قصد کام گرفتن از او را داشتم.
7- پرهیز از تجملات (و روحیه کاخنشینی)
روحیه کاخنشینی، غیرت را میمیراند. (با آنکه عزیز مصر خیانت همسر خود را فهمید و از او خواست که توبه کند، ولی باز هم میان او و یوسف فاصله نیانداخت.)
هواپرستان وطاغوتیان، تقوا و کفّ نفس را وسیلهی خواری و ذلّت میدانند. «من الصاغرین»
8- پرهیز از هتک حرمت
تهدید به حبس وتحقیر، حربه وشیوهی طاغوتیان است.
«لیسجننّ،... الصاغرین»
قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُن مِّنَ الْجَاهِلِینَ«33»
«(یوسف) گفت: پرودگارا! زندان برای من از آنچه مرا به سوی آن میخوانند محبوبتر است. و اگر حیله آنها را از من باز نگردانی، به سوی آنها تمایل میکنم و از جاهلان میگردم.»
1- جوانمردی
یوسف سراپا جوانمرد بود؛ یکبار فدای حسادت برادران شد و خصومت نکرد. بار دیگر هدفِ عشقِ زلیخا شد، ولی گناه نکرد. بار سوم به هنگام قدرت، از برادران انتقام نگرفت. بار چهارم همین که کشور را در خطر دید به جای برگشت به وطن، تقاضای تدبیر امور و نجات کشور را داد.
2- سعه صدر
شخصیّت انسان به روح اوبستگی دارد، نه جسم او. اگر روح آزاد باشد، زندان بهشت است واگر روح در فشار باشد، کاخ هم زندان میشود.«السجن احبّ»
3- مقدم داشتن رضایت خدا بر رضایت مردم
رضایت خداوند بر رضایت مردم و جمع ترجیح دارد.
«ربّ السجن احبّ الی ممّا یدعوننی الیه»
4- حفاظت و حراست محیط کار از گناه و خلاف
جداسازی محیط به خاطر مصون ماندن افراد از گناه، کاری شایسته است. (یوسف خواهان جدا شدن بود، حتّی اگر به قیمت زندان رفتن باشد)
5- توجه به لطف خدا در مدیریت بحران
هیچ کس بدون لطف خداوند، محفوظ نمیماند. «و الاّ تصرف عنّی...» در شرایط بحرانی تنها راه نجات، اتکا به خداوند است.
6- عملگرایی
عمل نکردن به دانستهها، انسان را در ردیف جاهلان قرار میدهد. «اکن من الجاهلین»
فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ«34»
«پس پرودگارش (در خواست) او را اجابت کرد و حیله زنان را از او برگرداند، زیرا که او شنوای داناست.»
1- سازنده بودن شدائد و سختیها
گاهی شداید و سختیها زمینهی پیدا شدن امداد الهی و راه نجات است.
«ربّ السجن... فاستجاب»
2- خودسازی و علم آموزی
کسانی که مورد مراجعه مردم هستند باید در آغاز خوب بشنوند، سپس با دانش خود به حلّ و فصل مشکل بپردازند؛ چنانکه خداوند نیز در مقام اجابت دعا چنین است. «فاستجاب... هو السمیع العلیم»
ثُمَّ بَدَا لَهُ-م مِّ-ن بَ-عْدِ مَ-ا رَأَوُاْ الْأَیَ-اتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ«35»
«سپس بعد از آن همه نشانهها و شواهدی که (برای پاکی یوسف) دیدند، اینگونه برایشان جلوه کرد که او را تا مدّتی زندانی کنند.»
1- توجه به آثار سوءکاخنشینی و رفاهطلبی
کاخنشینی معمولاً با بیپروایی و پررویی همراه است. «من بعد ما رأوا الایات لیسجننّه» با این همه دلیل بر پاکی یوسف، باز هم او محکوم به زندان میشود.
معمولاً در دربارها و کاخهای طاغوتیان، دادگاه و محاکمه غیابی و تشریفاتی است، تا بیگناهان محکوم شوند. «لیسجننّه» (البتّه در مواردی این گونه نیست)
در نظامهای طاغوتی، معصومتر مظلومتر است. «لیسجننّه»
2- نفوذناپذیری
وقتی دستگاه قضایی بر طبق خواسته سیاستمداران و افراد ذی نفوذ تصمیم میگیرد، مدّت زمان زندان نیز نامشخّص است. «حتّی حین»
3- پاکبودن و پاکماندن
پاک بودن و پاک ماندن زحمت دارد. «لیسجننّه»
سیمای مدیر موفق » آیات 36 تا 40
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیَانِ قَالَ أَحَدُهُم-َآ إِنِّی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قَالَ الْأَخَرُ إِنِّی أَرَانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ «36»
«و با یوسف، دو جوان دیگر وارد زندان شدند. یکی از آن دو (نزد یوسف آمد و) گفت: من در خواب خود را دیدم که (انگور را) برای شراب میفشارم و دیگری گفت: من خود را در خواب دیدم که بر سرم نانی میبرم و پرندگان از آن میخورند، ما را از تعبیر خوابمان آگاه ساز! همانا ما تو را از نیکوکاران میبینیم.»
1- حفظ روحیه خدمتگزاری
در حدیث میخوانیم: دلیل آنکه زندانیان، یوسف را نیکوکار نامیدند، این بود که به افراد مریض در زندان رسیدگی و به نیازمندان کمک و برای سایرین، جا باز میکرد.
2- جلب اعتماد مردم
اگر مردم به کسی اعتماد پیدا کنند، تمام رازهای خود را با او در میان میگذارند. «انّا نراک من المحسنین»
3- توجه به نیکوکاری در جذب و تبلیغ
نیکوکاری یوسف قدم اوّل او در جذب و تبلیغ بود. (احسان و خدمترسانی به زندانیان، سبب جذب قلوب و دریافت لقب محسن از زندانیان شد)
قَالَ لَا یَأْتِیْکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَن یَأْتِیَکُمَا ذَ لِکُمَا مِمَّا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُم بِالْأَخِرَةِ هُمْ کَافِرُونَ«37»
«(یوسف به آن دو نفر که خواب دیده بودند) گفت: من قبل از آنکه جیره غذایی شما برسد، تأویل خوابتان را خواهم گفت. این از اموری است که پرودگارم به من آموخته است. همانا من آئین قومی را که به خدا ایمان ندارند و به قیامت کفر میورزند، رها کردهام.»
1- پاسخگویی
یوسف(ع) به پاسخگویی مقیّد بود که به او مراجعه میکردند.
2- استفاده از فرصتها
از فرصتها، بهترین استفاده را بکنیم. «نبّاتکما بتأویله... انّی ترکتُ ملّة» (یوسف قبل از تعبیر خواب، کار فرهنگی و اعتقادی خود را شروع کرد.)
3- توسل به شیوههای تأثیرگذاری
گاهی برای تأثیرگذاری بیشتر، لازم است انسان قدرت علمی و کمالات خود را به دیگران عرضه کند. «قال... نبّأتکما بتأویله»
4- محور بودن تولی و تبری
اساس ایمان، تبرّی و تولّی است. در این آیه برائت از کفّار، «انّی ترکت» و در آیه بعد پیروی از ولایت اولیای الهی مطرح است. «واتّبعت»
5- برخورد غیرمستقیم با خلافکار
باید از انتساب مستقیم افراد به انحراف پرهیز کرد و با روش غیر مستقیم تبلیغ کرد. (یوسف نفرمود: شما از کفر دست بکشید، بلکه فرمود: من راه کفر را رها کردم) «انّی ترکتُ ملّة قوم لایؤمنون»
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِی إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ مَا کَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِکَ بِاللَّهِ مِن شَیءٍ ذَ لِکَ مِن فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنَا وَ عَلَی النَّاسِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَشْکُرُونَ«38»
«و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردهام. برای ما سزاوار نیست که چیزی را شریک خداوند قرار دهیم. این از فضل خدا بر ما وبر مردم است ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمیکنند.»
1- توجه به اصالت خانوادگی
اصالت خانوادگی، همچنان که در ساختار شخصیّت افراد مؤثر است، در پذیرش مردم نیز اثر دارد. لذا حضرت یوسف برای معرفی خود، به پدران خود که انبیای الهی هستند تکیه میکند، تا هم اصالت خانوادگیش را ارائه دهد و هم قداست دعوت خود را. این همان روشی است که پیامبر نیز در معرّفی خود به کار میبرد و میفرمود: من همان پیامبر امّی هستم که نام ونشانم در تورات و انجیل آمده است. حضرت سیدالشهدا حسین بن
علی در کربلا و امام سجاد نیز در برابر مردم شام، خود را چنین معرّفی کردند: «اَنا ابن فاطمة الزّهرا»
2- توجه به اینکه همیشه اکثریت معیار صحت نیست
اکثریّت، معیار شناخت صحیح نیست. «اکثر النّاس لا یشکرون»
3- معرفی راههای مثبت و منفی
در کنار راههای منفی، راه مثبت را نیز نشان دهیم.
«ترکتُ ملّة... واتّبعتُ ملّة...»
یَا صَاحِبَی السِ-ّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ«39»
«ای دو یار زندانی من! آیا خدایان متعدّد و گوناگون بهتر است یا خداوند یکتای مقتدر؟»
1- الگوشدن
انسانها سه دستهاند: گروهی قالب پذیرند، مثل آب و هوا که از خود شکلیندارند و در هر ظرفی به شکل همان ظرف در میآیند. گروهی نفوذ ناپذیر و مقاوم هستند، همچون آهن و فولاد که در برابر فشار بیرونی ایستادگی میکنند. اما گروهی امام و راهبرند که دیگران را به رنگ حقّ درمیآورند. یوسف نمونهای از انسانهای دسته سوّم است که در زندان نیز از مشرک، موحّد میسازد.
2- استفاده از روش مقایسه و پرسش و پاسخ
در قرآن در آیات مختلف، از روش مقایسه و پرسش استفاده شده است که به نمونههایی از آن درباره خداوند اشاره میکنیم:
1- «قل هل من شرکائکم من یبدأ الخلق ثمّ یعیده»
آیا از شرکایی که برای خدا گرفتهاید کسی هست که بیافریند و سپس آنرا برگرداند؟
2- «قل هل من شرکائکم من یهدی الی الحقّ»
آیا از شرکایی که برای خدا قرار دادهاید کسی هست که به حقّ راهنمایی کند؟
3- «قل أغیر اللَّه اَبغی ربّاً و هو ربّ کلّ شیء»
آیا غیر خدای یکتا پروردگاری بپذیرم در حالی که او پروردگار همه چیز است؟
4- «آللَّه خیرٌ امّا یشرکون» خداوند بهتر است یا آنچه شریک او میگردانید؟
3- مردمداری
مردم را با محبّت و عاطفه، صدا بزنیم. «یا صاحبی»
برای بیدار ساختن فطرت افراد از چاشنی محبّت و احسان استفاده کنیم. «یا صاحبی...»
انسان در برابر هم نشینان خود نیز مسئول است. «یا صاحبی السجن»
4- استفاده از زمان و مکان
از مکانها وزمانهای حساس برای تبلیغ استفاده کنیم. «یا صاحبی السجن ءارباب متفرّقون...» (یوسف در زندان همین که میبیند به تعبیر خواب او نیاز دارند، فرصت را غنیمت شمرده و تبلیغ میکند.)
5- توجه به نقش وحدت
وحدت و یگانگی، زمینهساز قدرت و غلبه است. «الواحد القهّار»
مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْمَآءً سَمَّیْتُموهَآ أَنتُمْ وَ ءَابَآؤُکُم مَّآ أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِیَّاهُ ذَ لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ«40»
«شما غیر خدا چیزی را عبادت نمیکنید مگر اسمهایی (بیمسمّی) که شما وپدرانتان نامگذاری کردهاید (و) خداوند هیچ دلیلی (بر حقانیّت) آن نفرستاده است. کسی جز خدا حقّ فرمانروایی ندارد، او دستور داده که جز او را نپرستید. این دین پا بر جا و استوار است، ولی اکثر مردم نمیدانند.»
1- عناوین توخالی ما را گول نزند
بسیاری از قدرتها، سازمانها، مؤسسات، سمینارها، قطعنامهها، ملاقاتها و حمایتها و محکومیتها و عناوین و القاب دیگر، اسمهای بیمسمّی وبتهای مدرن روزگار ما هستند که بشر به جای خدا، دنبالهرو آنان شده است.
«ما تعبدون ... اسماء سمّیتموها»
2- توجه به اینکه همه جا سابقه حقانیت ندارد
سابقه و قدمت دلیل حقانیّت نیست، گرچه شرک سابقه دارد ولی دلیل حقانیّت نیست و شما هیچ دلیلی ندارید.
«سمّیتموها انتم و آبائکم ما انزل اللّه بها من سلطان»
3- کرنش در مقابل فرمان خدا
در برابر هیچ فرمانِ غیر الهی، کرنش نکنیم. زیرا فرمان دادن تنها حقّ خداوند است. «ان الحکم الاّ للّه»
4- توجه به قوام قوانین الهی
هر قانونی جز قانون الهی متزلزل است. «ذلک الدّین القیّم»
5- توجه به اینکه همه جا اکثریت حق نیست
بیشتر مردم به استواری دین خدا جاهلند. «ذلک الدین القیّم و لکن اکثر النّاس لایعلمون» (یا جاهل بسیط که به جهل خود آگاه است یا جاهل مرکّب که خیال میکند میداند ولی در واقع نمیداند)
6- اعتماد برعقیده محکم و استوار
جز بر عقیده محکم و استوار نباید اعتماد کرد. زیرا اعتماد به مکتب بی دلیل، محکوم است. «ذلک الدّین القیّم»
سیمای مدیر موفق » آیات 41 تا 45
یَا صَاحِبَی السِّجْنِ أَمَّآ أَحَدُکُمَا فَیَسْقِ-ی رَبَّهُ خَ-مْراً وَ أَمَّ-ا الْأَخَرُ فَیُصْلَ-بُ فَت-َأْکُلُ الطَّیْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِی الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیَانِ«41»
«ای دوستان زندانیم، امّا یکی از شما (آزاد میشود) و به ارباب خود شراب مینوشاند و دیگری به دار آویخته میشود و (آنقدر بالای دار میماند که) پرندگان (با نوک خود) از سر او میخورند. امری که درباره آن از من نظر خواستید، حتمی و قطعی است.»
1- ادب در صدا زدن
کرامت افراد را رعایت کنیم و آنان را با ادب صدا بزنیم هر چند در خط فکری ما نباشند. «یا صاحبی» یعنی ای دوستان و همراهان زندانی من!
2- خبرهای خوش را اول بگوییم
خبرِ خوش را، اوّل بگویید. «احدکما فیسقی... الاخر فیصلب»
3- رعایت نوبت
در پاسخگویی به مراجعان، باید نوبت مراعات شود. «امّا احدکما...» (تعبیر اوّل برای کسی است که زودتر خوابش را برای یوسف گفته است.)
وَ قَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِین«42»
«و (یوسف) به آن زندانی که میدانست آزاد میشود گفت: مرا نزد ارباب خود بیاد آور. (ولی) شیطان یادآوری به اربابش را از یاد او برد، در نتیجه (یوسف) چند سالی در زندان ماند.»
1- توجه به اینکه هر تقاضایی رشوه نیست
هر تقاضایی رشوه نیست. «اُذکرنی عند ربّک» یوسف برای تعبیر خواب، مزد و رشوهای درخواست نکرد، بلکه گفت: مظلومیتم را به شاه برسان.
2- رسیدگی به شکایت مردم
برای اثبات بیگناهی وپاکی، از هر طریق سالم برای رساندن شکوای خود به گوش مسئولین بهره ببریم. «اُذکرنی عند ربّک»
3- توجه به آثار سوء کاخنشینی
کاخ نشینی و رفاه، زمینهساز فراموش کردن درد و رنج گرفتاران و بیچارگان است. «ناج... فانساه الشیطان ذکر ربّه» معمولاً افراد پس از نجات از سختیها و رسیدن به آسایش، پست، مقام و رفاه، دوستان قدیمی و بسیاری از چیزها را به فراموشی میسپارند.
وَ قَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَی سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَ سَبْعَ سُنبُلاَتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یَابِسَاتٍ یَآ أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیَای إِن کُنتُمْ لِلرُّءْیَا تَعْبُرُونَ«43»
«و (روزی) پادشاه (مصر) گفت: من هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشه سبز و (هفت خوشه) خشکیدهی دیگر را (در خواب) دیدم، ای بزرگان قوم! اگر تعبیر خواب میکنید دربارهی خوابم به من نظر دهید.»
1- آسیب شناسی قدرت و مقام
رؤسا و قدرتمندان با اندک خاطرهی ناگواری، احساس خطر میکنند که مبادا قدرت از آنها گرفته شود. «قال الملک انّی أری... أفتونی فی رؤیای»
2- مشورت با افراد خبره
حاکمان نیاز به مشورت افراد خبره در امور مختلف دارند. «یا ایّها الملأ افتونی»
قَالُواْ أَضْغَ-اثُ أَحْ-لاَمٍ وَم-َا ن-َحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاَمِ بِعَالِمِینَ«44»
«(اطرافیان پادشاه) گفتند: خوابهایی پریشان است و ما به تعبیر خوابهای آشفته دانا نیستیم.»
1- جهل خود را توجیه نکنیم
ندانستن و جهل خود را توجیه نکنیم. (اشراف چون تعبیر صحیح خواب را نمیدانستند به جای آنکه بگویند نمیدانیم، گفتند: خواب شاه پریشان است.) «قالوا اضغاث احلام»
2- کار را به خبره سپردن
کار را باید به کاردان سپرد. (کارشناس تعبیر میکند، ولی غیر کارشناس میگوید خواب پریشان و غیر قابل تعبیر است.) «ما نحن بتأویل الاحلام بعالمین»
وَ قَالَ الَّذِی نَجَا مِنْهُمَا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَاْ أُنَبِّئُکُم بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ«45»
«و آن کس از آن دو (زندانی) که نجات یافته بود، پس از مدّتی (یوسف را) به خاطر آورد، و (به عزیز مصر) گفت: مرا (به سراغ یوسف) بفرستید تا (از تعبیر خواب) شما را با خبر کنم.»
1- گذشته نگری
رسیدن به مقام و موقعیّت، معمولاً انسانها را نسبت به گذشته دچار فراموشی میکند. «وادّکر بعد امّة»
2- ایجاد انگیزه در حاشیه نشینان
بعضی از کارشناسان در انزوا به سرمیبرند از آنان غافل نشویم. «فارسلون»
3- توجه به نقش آگاهی در مدیریت صحیح
آگاهان را به جامعه معرفی کنیم، تا مردم از آنان بهرهمند شوند. «فارسلون»
4- احترام به بزرگتر و استاد
باید به سراغ استاد برویم، نه آنکه استاد را احضار کنیم.«فارسلون»
سیمای مدیر موفق » آیات 46 تا 50
یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنَا فِی سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنبُلاَتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یَابِسَاتٍ لَّعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ«46»
«(فرستاده شاه، وارد زندان شد و گفت:) ای یوسف! ای مرد راستگوی! دربارهی (این خواب که) هفت گاو فربه هفت گاو لاغر را میخورند و هفت خوشهی سبز و (هفت خوشهی) خشکیده دیگر، به ما نظر بده تا به سوی مردم برگردم، شاید آنان (از اسرار خواب) آگاه شوند.»
1- صداقت
«صدّیق» به کسی گفته میشود که گفتار، رفتار و اعتقادش، همدیگر را تصدیق کنند. دوست یوسف چون رفتار و کلام یوسف را در زندان دیده بود و از سوی دیگر، تعبیرهای خواب خودش و دوستش را مطابق واقع دیده بود، یوسف را صدّیق صدا زد. خداوند یوسف را صدّیق شمرده، «یوسف ایّها الصدّیق» و هرگونه
مکنت به او داد؛ «و کذلک مکّنا لیوسف» و ادریس را صدّیق خوانده، «انّه کان صدّیقاً» و او را صاحب مقام رفیع دانسته
است. «رفعناه مکاناً علیاً»
2-تحقیق و پرسش از افراد خوشسابقه
سؤالات و مشکلات خود را از افراد خوش سابقه، صدّیق، راستگو و راست کردار بپرسیم. «ایّها الصدّیق أفتنا...»
3- توجه به نظرات دانشمندان و نخبگان
حکومتها نیازمند نظرات دانشمندان و نخبگانند.«أفتنا»
قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِی سُنبُلِهِ إِلَّا قَلِیلاً مِّمَّا تَأْکُلُونَ«47»
«(یوسف در جواب) گفت: هفت سال پیدرپی کشت کنید و آنچه را درو کردید، جز اندکی را که میخورید، در خوشهاش کنار بگذارید.»
1- کتمان نکردن دانش و تجربه
یوسف بدون گلایه و شکوه از رفیق که چرا او را فراموش کرده و بدون آنکه قید و شرطی برای تعبیر خواب پادشاه تعیین کند، فوری به تعبیر خواب پرداخت، زیرا کتمان دانش به ویژه در هنگام نیاز جامعه به آن، امری به دور از شأن انسانهای پاک و نیکوکار است.
2- عرضه طرح و برنامه سازنده
3- اظهار توانمندیها
یوسف به جای تعبیر خواب، راه مقابله با قحطی را با برنامهای روشن بیان کرد تا نشان دهد علاوه بر علم تعبیر خواب، قدرت برنامهریزی و مدیریّت نیز دارد.
طرح و برنامههای سازنده خود را بدون منّت و چشمداشت عرضه کنیم. «قال تزرعون»
4- مدیریت صحیح بحرانها
مدیریّت بحران و اداره جامعه در شرایط حاد و دشوار از وظایف اصلی حکومت است. «قال تزرعون...»
حکومتها باید قحطی و خشکسالی را پیشبینی کنند و در ایّام فراخی با تدبیر از فشار مشکلات بکاهند. «تزرعون...»
کنترل حکومت بر روند تولید و توزیع، در شرایط بحرانی امری ضروری است.
«تزرعون... فذروه...»
میتوان با برنامهریزی، خود را برای مقابله با حوادث طبیعی همچون قحطی، زلزله و سیل آماده کرد. «فذروه فی سنبله»
5- توجه به عنصر زمان
زمان، عنصر بسیار مهمی در برنامه ریزی و مدیریّت است. «سبع سنین»
6- تلاش برای رفاه مردم
مردان خدا، باید برای رفاه مردم فکر کنند و طرح دراز مدّت و کوتاه مدّت داشته باشند. «قال تزرعون سبع سنین»
7- لزوم طرح و برنامه کاربردی و بلندمدت
فقط تشریح وضعیّت کافی نیست، باید طرح و برنامه داد.
«تزرعون سبع سنین دأباً...»
طرحها باید قابلیّت عملی داشته باشند. «فذروه فی سنبله» (بهترین شیوه عملی در آن زمانِ بدون سیلو و تکنولوژی، واگذاردن گندم در خوشه بود.)
برنامهریزی بلند مدّت برای مقابله با مشکلات اقتصادی جامعه، لازمه مدیریّت کشور است. «تزرعون... فذروه... الاّ قلیلا»
8- برنامه ریزی تولیدی
در مواقعی که بحرانی در پیش است باید بر ظرفیّت تولید و کار افزود. «تزرعون...»
برنامهریزی در تولید، «تزرعون سَبْعَ سِنِینَ» و صرفه جویی و ذخیرهسازی، «فَذَرُوه... الا قلیلاً» یک ضرورت است. (در حالی که جوامع بدون توجّه به این مراحل فقط مصرف میکنند.)
برنامهریزی و آیندهنگری، منافاتی با توکّل و تسلیم در برابر امر خدا ندارد.
«فذروه فی سنبله» (با تدبیر، به استقبال تقدیر برویم.)
9- عبرت گرفتن از ناکامیها
هر تلخیای بد نیست. همین قحطی مقدّمهی حاکمیّت یوسف شد وهمچنین مقدّمه صرفهجویی وکار بیشتر در میان مردم گشت. «تزرعون، فذروه، الاّ قلیلا»
10-کوشش و تلاش برای فردای بهتر
به هنگام مناسب بودن شرایط حداکثر بهرهبرداری را باید نمود. «تزرعون...»
امروز باید برای فردای بهتر کوشش کرد. «تزرعون... ثمّ یأتی من بعد ذلک»
11- مشکلات شخصی مانع انجام وظیفه نشود
برای نجات جامعه بایستی از مشکلات شخصی چشم پوشید. (یوسف از زندانی بودن خود که مسئلهی شخصی است، سخنی نگفت، بلکه به فکر حلّ مشکل مردم بود) «قال تزرعون...»
12- صرفهجویی و پرهیز از اسراف
صرفهجویی امروز، خودکفایی فردا واسراف امروز، نیازمند شدن فردا را بدنبال دارد. «قلیلاً ممّا تأکلون»
ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَ لِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ یَأْکُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِیلاً مِّمَّا تُحْصِنُونَ«48»
«سپس بعد از آن، هفت سال سخت میآید که مردم آنچه را برایشان از پیش ذخیره کردهاید خواهند خورد جز اندکی که (برای بذر) حفظ میکنید.»
ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَ لِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ«49»
«سپس بعد از آن، سالی فرا میرسد که به مردم در آن سال باران میرسد (و مشکل قحطی تمام میشود) ودر آن سال مردم (به خاطر وسعت و فراوانی، از میوهها ودانههای روغنی) عصاره میگیرند.»
1- جلب اعتماد مردم. «انّا لنراک من المحسنین»
2- صداقت. «یوسف ایّها الصدیق»
3- علم و دانایی. «علّمنی ربّی»
علم و دانش، رمز پیشرفت و بقای حکومتها و امنیّت و رفاه جامعه است. (طرح و برنامه یوسف برای مبارزه با قحطی و خشکسالی، از دانش وهوش او حکایت دارد.)
4- پیشبینی صحیح. «فذروه فی سنبله»
5- جلب اطاعت مردم. زیرا مردم طرح یوسف را اجرا کردند.
6- آگاهی دادن به مردم
مردم را نسبت به شداید و سختیهای آینده آگاه کنیم تا آمادگی مقابله با آن را داشته باشند. «ثمّ یأتی من بعد ذلک سبع شداد»
7- آیندهنگری
پسانداز وبرنامهریزی برای ایّام سختی و ناتوانی ارزشمند است.
«سبع شداد یأکلن ما قدّمتم»
8- برنامه ریزی برای بحرانها
آینده نگری و برنامهریزی میتواند ملّتی را از طوفانهای سخت حوادث عبور دهد. «یأکلن ما قدّمتم»
9- ذخیره مواد غذایی
در مصرف، مقداری را برای بذر و سرمایه ذخیره کنید.
(«ممّا تحصنون» یعنی در حصن و حرز ذخیره کردن.)
پیشبینی وضع هوا وبارندگی امری مفید در برنامهریزی کشاورزی است.
«یأتی... عام فیه یغاث»
10- حفظ سرمایههای اصلی
در شرایط سخت باید پایهها و سرمایههای اصلی را حفظ کرد. «ممّا تحصنون»
روشهای نگاهداری و تبدیل مواد غذایی را بیاموزیم تا از بین نروند.
«ممّا تحصنون»
11- امیددادن به مردم
مردم را به آینده امیدوار کنیم تا بتوانند سختیها را تحمّل کنند. «ثمّ یأتی من بعد ذلک عام فیه یغاث»
12- فراگیر کردن خدمات
برای دفع مشکل مردم اقدام کنیم، هر چند مردم منطقه و کشور ما نباشند. (طرح یوسف برای وطن خودش نبود)
وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمَّا جَآءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَی رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ الَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ«50»
«و پادشاه گفت: او را نزد من آورید، پس چون فرستادهی شاه نزد وی آمد (یوسف) گفت: نزد آقای خود برگرد و از او بپرس که ماجرای آن زنانی که دستانشان را بریدند چه بود؟ همانا پرودگار من، به حیله آنان آگاه است.»
1- کمک به آزادی زندانیان بیگناه
مغزهایی که کشور بدانها احتیاج دارد و زندانی هستند، اگر مرتکب جنایتی نشدهاند، باید با کمک دولت آزاد شوند. «قال الملک ائتونی به»
2- احترام رهبران و حاکمان
احترام رهبران و حاکمان را هر چند کافر باشند نزد زیردستانشان باید نگاهداشت. «ارجع الی ربّک»
3- استفاده از مغزهای متفکر
برای استفاده از مغزهای متفکّر (بویژه در شرایط بحرانی) درنگ جایز نیست.
«قال الملک ائتونی به»
حاکمان، نیازمند انسانهای اندیشمند، با تدبیر و بزرگ هستند.
«قال الملک ائتونی به»
4- پاککردن ذهن مردم
یوسف، اول ذهن مردم را پاک کرد، بعد مسئولیّت پذیرفت. «مابال النّسوة»
5- دفاع از آبرو و حیثیت
دفاع از آبرو و حیثیّت، واجب است. «ما بال النّسوة»
گاهی دادخواهی از حاکمان غیر الهی جایز است. «فسئله ما بال النسوة...»
6- کتمان همیشه حق نیست
در موارد حساس (مانند موقعیّت یوسف در برابر پادشاه) نبایستی به جهت حفظ آبروی برخی، حقایق را پنهان کرد. «ما بال النسوة...»
7- یاد کردن مسائل اخلاقی در لفافه
گناهان و مسائل اخلاقی را در لفّافه و پوشش بگوییم. «انّ ربّی بکیدهنّ علیم»
8- صبر
رسول اکرم فرمود: از صبر یوسف در شگفتم که وقتی عزیز مصر نیاز به تعبیر خواب پیدا کرد نگفت تا از زندان آزاد نشوم نمیگویم، امّا زمانی که خواستند او را آزاد کنند، بیرون نیامد تا رفع تهمت شود.
9- ثابت کردن لیاقت و شخصیّت
یوسف با تعبیر خواب پادشاه و ارائه برنامهای سنجیده، آن هم بدون توقّع و قید و شرط، ثابت کرد که او یک مجرم و زندانی عادّی نیست، بلکه انسانی فوقالعاده و داناست.
سیمای مدیر موفق » آیات 51 تا 55
قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ یُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الَْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَاْ رَاوَدتُهُ عَن نَّفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ «51»
«(پادشاه به زنان) گفت: وقتی از یوسف کام میخواستید چه منظور داشتید؟ زنان گفتند: منزه است خدا، ما هیچ بدی از او نمیدانیم. همسر عزیز گفت: اکنون حقیقت آشکار شد، من (بودم که) از او کام خواستم و بیشک او از راستگویان است.»
1- توجه به گشایش در سایه تقوا
در این ماجرا یکی از سنّتهای الهی محقّق شده است، که به خاطر تقوای الهی، گشایش ایجاد میشود. «و مَن یتّق اللَّه یَجعل له مَخرجاً و یرزقه من حیث لایحتسب» هرکس از خدا پروا کند، برای او راه خروج و گشایش قرار میدهد و از جایی که حسابش را نمیکند، به او روزی میرساند.
2- مجال دادن به متهم در دفاع از خود
افراد متّهم را دعوت کنیم تا از خود دفاع کنند. «ما خطبکنّ» حتّی زلیخا نیز حضور داشت. «قالت امراة العزیز»
3- اقدام بدون واسطه در بررسی پرونده
گاهی که گره کور میشود، شخص اوّل کشور باید خود پرونده را بررسی و دادگاه تشکیل دهد. «قال ما خطبکنّ»
4- عجله نکردن
روشن شدن برخی پروندهها و حقایق نیاز به زمان دارد. «الآن حصحص الحقّ»
5- توجه به بیداری وجدانها
وجدانها، روزی بیدار شده واعتراف میکنند. «أنا راودته» چنانکه فشار جامعه و محیط، گردنکشان را به اعتراف وادار میکند. (همسر عزیز همین که دید تمام زنان به پاکدامنی یوسف اقرار کردند، او نیز به اعتراف گردن نهاد.)
6- مخفیکاری نکنیم (حقایق روشنمیشود)
عزیز مصر خواست مراودهی زلیخا با یوسف مخفی بماند، ولی خداوند آن را بر همهی عالمیان و برای همیشه آشکار کرد تا پاکی یوسف اثبات گردد. «قالت... أنا راودتُه»
ذَ لِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی کَیْدَ الْخَآئِنِینَ«52»
«(یوسف گفت:) این (اعاده حیثیّت) برای آن بود که (عزیز) بداند من در نهان به او خیانت نکردهام و قطعاً خداوند نیرنگ خائنان را به جایی نمیرساند.»
1- پرهیز از انتقام جویی
شخص کریم درصدد انتقام نیست، بلکه به دنبال اعادهی حیثیّت و کشف حقیقت است. «ذلک لیعلم»
2- توجه به نقشههای خائنانه و عاقبت خیانت
خائن برای کار خویش با توجیه خلافش، نقشه میکشد. «کید الخائنین»
خائن، به نتیجه نمیرسد و خوش عاقبت نیست. آری! اگر پاک باشیم؛ «لم اخنه بالغیب» خداوند اجازه نمیدهد، ناپاکان آبروی ما را برباد دهند.
«انّ اللَّه لایهدی کید الخائنین»
از سنن الهی، عدم موفقیّت خائنان و شکست و رسوایی آنان است.
«انّ اللّه لا یهدی کید الخائنین»
3- رفع سوء ظنها
سوءظنها را از اذهان برطرف کنیم. «ذلک لیعلم...»
وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ«53»
«و من نفس خود را تبرئه نمیکنم، چرا که نفس آدمی بدون شک همواره به بدی امر میکند، مگر آن که پروردگارم رحم کند که همانا پروردگار من آمرزندهی مهربان است.»
1- غلبه بر هوای نفس
در قرآن برای نفس، حالاتی بیان شده است از جمله:
الف) نفس امّاره که انسان را به سوی زشتیها سوق میدهد و اگر با عقل و ایمان مهار نشود، انسان یکباره سقوط میکند.
ب) نفس لوّامه، حالتی است که انسان خلافکار خود را ملامت و سرزنش میکند و اقدام به توبه و عذرخواهی میکند. (در سوره قیامت آمده است)
ج) نفس مطمئنّه، حالتی است که تنها انبیا و اولیا وتربیت شدگان واقعی آنان دارند ودر هر وسوسه وحادثهای، پیروزمندانه بیرون میآیند و دلبستهی خدایند. (در سوره فجر آمده است)
در روایات متعدّد، خطرات نفس مطرح شده و راضی بودن از نفس را نشانهی فساد عقل و بزرگترین دام شیطان دانستهاند.
امام سجاد در مناجات الشاکّین، برای نفس پانزده خطر بیان نموده که توجّه به آن مفید است.
خطر هوای نفس جدّی است، آنرا ساده ننگریم. «اِنّ النفس لامّارة بالسوء» در آیه، چهار نوع تأکید بکار رفته است. (انّ، لام تأکید، صیغهی مبالغه و جملهی اسمیه)
هم از پاکی و عفّت خود در برابر تهمتها باید دفاع کرد، «انّی لم أخنه بالغیب» و هم به شرور نفس اعتراف نمود و به خدا پناه برد. «اِنّ النّفس لامّارة بالسوء»
نفس، خواهش خود را تکرار میکند تا انسان را گرفتار کند. «لامّارة»
2- رحمت و بخشش داشتن
مربّی باید رحمت و بخشش داشته باشد. «انّ ربّی غفور رحیم»
3- توجه به امتحان و آزمایش الهی
یوسف خیانت نکردن و سربلندی خود را در این آزمایش، مرهون لطف و رحم خداوند میداند و به عنوان یک انسان که دارای طبیعت انسانی است، خود را تبرئه نمیکند.
4- پرهیز از خودستایی
هرگز خود را به پاکی مستائیم و تبرئه نکنیم. «ما اُبرّء نفسی»
شرط کمال آن است که حتّی اگر همه مردم او را کامل بدانند، او خود را کامل نداند. در ماجرای حضرت یوسف ؛ برادران، همسر عزیز مصر، شاهد، پادشاه و زندانیان همه گواهی به کمال او میدهند، ولی خودش میگوید: «ما اُبَرّء نفسی»
5- مأیوس نشدن از رحمت خدا
علیرغم تمام خطرات، از رحمت او مأیوس نشویم. «انّ ربّی غفور رحیم»
وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ«54»
«و پادشاه گفت: یوسف را نزد من آورید تا وی را (مشاور) مخصوص خود قرار دهم. پس چون با او گفتگو نمود، به او گفت: همانا تو امروز نزد ما دارای منزلتی بزرگ و فردی امین هستی.»
1- صداقت و امانت دو شرط اساسی
پادشاه وقتی پی به صداقت و امانت یوسف میبرد و در او خیانتی نمییابد، او را برای خود برمیگزیند. اگر خداوند از بنده خیانت نبیند چه خواهد کرد!؟ حتماً او را برای خود بر خواهد گزید که قرآن درباره پیامبران چنین تعبیری دارد: «و أنا اخترتک فاستمع لما یوحی» «و اصطنعتک لنفسی»
انسان صادق و امین حتّی در جمع کافران نیز مقبول و مورد احترام است. («لدینا» شامل همهی کارگزاران میشود) «انّک الیوم لدینا مکین امین»
2- مدیریت بر قلبها
پادشاه با کلمه «لدینا» اعلام کرد که یوسف در حکومت ما جایگاه دارد نه تنها در دل من، پس همه مسئولین باید از او اطاعت کنند.
3-اختیار بیشتر دادن به افراد مطمئن و امین
قدرت داشتن و امین بودن در کنار هم ارزشمند است، زیرا اگر امین باشد ولی امکانات نداشته باشد، قدرت انجام کاری را ندارد واگر مکین باشد امّا امین نباشد، حیف و میل بیتالمال میکند.
به کسی که اطمینان وایمان پیدا کردید، قدرت بدهید. «لدینا مکین امین»
4- مصاحبه حضوری در گزینش
در گزینشها، مصاحبه حضوری نیز مفید است. «فلمّا کلّمه»
5- تفویض اختیار به افراد مجرب و شایسته
پستهای بزرگ و کلیدی را به افراد شایسته و امتحان داده واگذار کنیم.
«فلمّا کلّمه قال انّک الیوم...»
وقتی به امانت و توان و صداقت کسی اطمینان پیدا کردیم، در واگذاری مسئولیّت به او درنگ نکنیم.
«انّک الیوم لدینا مکین امین» (عزیز مصر، با قاطعیّت حکم صادر کرد.)
6- داشتن مشاور باتدبیر، برنامهریز و امانتدار
مشاور خاصّ مسئولین کشوری، باید اهل تقوی، تدبیر، قدرت برنامهریزی و امانت باشد. «استخلصه لنفسی... مکین امین» (یوسف جامع همه اینها بود.)
7- تدبیر و کاردانی، محبوبیت و مقبولیت از شرایط گزینش مدیران و سرپرستان است
برای تصدّی اعطای پستهای مهم و کلیدی علاوه بر تدبیر و کاردانی، محبوبیّت و مقبولیّت نیز بسیار مهم است. (یوسف در اثر عفّت، تدبیر، تعبیر خواب و بزرگواری، محبوبیّت خاصّی پیدا کرد، لذا عزیز مصر گفت اوبرای خودم باشد)
«استخلصه لنفسی»
8- توجه به اراده خداوند
خداوند اگر بخواهد، اسیر دیروز را امیر امروز قرار میدهد.
«قال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی»
9- تشکّر از خادمین
در برابر خدمات افراد باید عکس العمل نشان داد و از آنان تقدیر کرد. «ائتونی به استخلصه لنفسی» (پادشاه در برابر تعبیر خواب یوسف، دستور داد او را آزاد کنند و از او تجلیل کرده و مقام و منصبی به او داد.)
10- گزینش بدون واسطه
برای اعطای مسئولیّتهای بسیار مهم، گاه لازم است شخص اوّل مملکت، خود مصاحبه حضوری کند. «فلمّا کلّمه»
قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَآئِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ«55»
«(یوسف) گفت: مرا بر خزانههای این سرزمین (مصر) بگمار، زیرا که من نگهبانی دانا هستم.»
1- اگر خود را برای قبول مسئولیت لایق میدانیم، مطرح کنیم.
سؤال: چرا حضرت یوسف پیشنهاد اعطای مسئولیّت برای خود را مطرح کرد؟ یا به تعبیر دیگر؛ چرا یوسف طلب ریاست کرد؟
پاسخ: او از خواب پادشاه، احساس خطر و ضرر برای مردم کرد و خود را برای جلوگیری از پیشآمدهای ناگوار اقتصادی لایق میدانست، پس برای جلوگیری از ضرر، آمادگی خود را برای قبول چنین مسئولیّتی اعلام کرد.
سؤال: چرا یوسف از خود تعریف و تمجید کرد، مگر نه این است که قرآن میفرماید: «فلا تزکّوا انفسکم» خود را نستایید؟
پاسخ: ستایش یوسف، ذکر قابلیّتهاو تواناییهای خود، برای انجام مسئولیّت بود، که میتوانست جلو آثار سوء قحطی و خشکسالی را بگیرد، نه به خاطر تفاخر و سوء استفاده.
به هنگام ضرورت، بیان لیاقت و شایستگی خود، منافاتی با توکلّ و زهد و اخلاص ندارد. «انّی حفیظ علیم»
2- قبول مسئولیت برای دفاع از حق مظلوم
سؤال: چرا یوسف با حکومت کافر همکاری کرد؟ مگر قرآن از آن نهی نکرده است. «و لا ترکنوا الی الّذین ظلموا...»
پاسخ: حضرت یوسف ، برای حمایت از ظالم این مسئولیّت را نپذیرفت، بلکه به منظور نجات مردم از فشار دوران قحط سالی، به این کار اقدام نمود. یوسف هرگز حتّی یک کلمه تملّق هم نگفت. رجال سیاسی، معمولاً به هنگام خطر مردم را رها کرده و فرار میکنند، ولی یوسف باید مردم را حفظ کند. بگذریم از اینکه اگر نمیتوان رژیم ظالمی را سرنگون کرد و تغییر داد، باید به مقداری که امکان دارد از انحراف و ظلم جلوگیری
کرد و بخشی از امور را به دست گرفت و فعالیّت نمود.
در تفسیرنمونه آمده است: مراعات «قانون اهم و مهم» از نظر عقل و شرع یک اصل است. شرکت در نظام حکومتی شرک، جائز نیست ولی نجات یک ملّتی از قحطی مهمتر است. به همین دلیل، یوسف مسئولیّت سیاسی نپذیرفت، تا مبادا کمک به ظالم شود، مسئولیّت نظامی نپذیرفت، تا مبادا خون به ناحقّی ریخته شود. فقط مسئولیّت اقتصادی آن هم برای نجات مردم را برعهده گرفت. و امام رضا فرمود: هنگامی که ضرورت ایجاب کرد که یوسف
سرپرستی خزائن مصر را بپذیرد، خود پیشنهاد داد.
علیبن یقطین نیز به سفارش امام کاظم در دستگاه خلافت بنیعباس وزیر بود. وجود اینگونه مردان خدا میتواند پناهگاه مظلومان باشد. امام صادق فرمود: «کفّارة عمل السلطان، قضاء حوائج الاخوان» کفارهی کار حکومتی، بر آوردن نیازمندی برادران دینی است.
از امام رضا پرسیدند: شما چرا ولایتعهدی مأمون را پذیرفتهاید؟ در جواب فرمود: یوسف که پیامبر بود در دستگاه مشرک رفت، من که وصی پیامبرم، در دستگاه شخصی که اظهار مسلمانی میکند رفتهام بگذریم که پذیرفتن من اجباری است، در حالی که یوسف با اختیار وبه خاطر اهمیّت موضوع، آن مسئولیّت را پذیرفت. هنگامی که یوسف مقام ومنزلت پیدا کرد، تقاضای دیدار والدین نکرد، بلکه تقاضای مسئولیّت خزانهداری
نمود، زیرا دیدار جنبهی عاطفی داشت و نجات مردم از قحطی، رسالت اجتماعی او بود.
امام صادق خطاب به گروهی که اظهار زهد کرده و مردم را دعوت میکردند که همانند آنان زندگی را بر خود سخت بگیرند... فرمود: شما در بارهی یوسفِ پیامبر، چگونه فکر میکنید که به پادشاه مصر گفت: «اجعلنی علی خزائن الارض» و کار یوسف به آنجا رسید که همهی کشور و اطراف آن تا یمن را در اختیار گرفت، در عین حال نیافتیم کسی را که این کار را بر او عیب گرفته باشد.
در روایتی از امام رضا آمده است: یوسف در هفت سال اوّل، گندمها را جمعآوری و ذخیره میکرد و در هفت سال دوّم که قحطی شروع شد، آنها را به تدریج و با دقّت در اختیار مردم، برای مصارف روزمره زندگیشان قرار میداد و با دقت و امانتداری، کشور مصر را از بدبختی نجات داد.
یوسف در هفت سال دورهی قحطی، هرگز با شکم سیر زندگی نکرد، تا مبادا گرسنگان را فراموش کند.
3- ترجیحدادن رسالت اجتماعی بر توقعات شخصی
4- تدبیر دقیق برای بحرانها
در تفسیر مجمعالبیان والمیزان از نوع عملکرد یوسف اینگونه یاد میشود: وقتی قحط سالی شروع شد؛ حضرت یوسف در سال اوّل، گندم را با طلا و نقره، در سال دوّم، گندم را در مقابل جواهر و زیورآلات، در سال سوم، گندم را با چهارپایان، در سال چهارم، گندم را در مقابل بردهها، در سال پنجم، گندم را با خانهها، در سال ششم، گندم را با مزارع و در سال هفتم، گندم را با برده گرفتن خود مردم معامله نمود. وقتی
سال هفتم به پایان رسید، به پادشاه مصر گفت:
همهی مردم و سرمایههایشان در اختیار من است، ولی خدا را شاهد میگیرم و تو نیز گواه باش، که همهی مردم را آزاد و همهی اموال آنان را برمیگردانم و کاخ و تخت و خاتم (مهر وانگشتر) ترا نیز پس میدهم. حکومت برای من وسیلهی نجات مردم بود، نه چیز دیگر، تو با آنان به عدالت رفتار کن.
پادشاه با شنیدن این سخنان، چنان خود را در برابر عظمت معنوی یوسف کوچک و حقیر یافت که یکباره زبان به ذکر گشود و گفت: «أشهد أن لاالهالااللَّه و أنّک رسوله» من هم ایمان آوردم، ولی تو باید حاکم باشی. «انّک الیوم لدینا مکین أمین»
5- شایسته سالاری
ابتدا احراز شایستگی، سپس درخواست مسئولیّت.
«استخلصه لنفسی... اجعلنی علی خزائن...»
6- اعتماد به نفس
وقتی در کاری مهارت داریم، اعتماد به نفس داشته باشیم و خود را عرضه کنیم. «اِجعلنی علی خزائن الارض»
7- در گزینش تابعیت منطقه شرط نیست
تابعیّت منطقهای، اصل نیست. یوسف مصری نبود، ولی در حکومت مصر وارد شده و مسئولیّت گرفت. (ملّیگرایی ممنوع است.) «اجعلنی علی خزائن الارض»
8- تواضع
9- پرهیز از اِعمال علائق و سلیقههای شخصی
در هر موقعیّتی که فرد قرار دارد باید به نظرات افراد پایینتر و مشاوران امین توجّه داشته باشد. (پادشاه مصر به پیشنهاد یوسف که گفت: «اِجعلنی علی خزائن الارض»، توجّه کرد و آن را پذیرفت.)
10- توجه به معیارهای قرآنی در گزینش مثل؛
ایمان، سابقه، هجرت، توانجسمی، اصالت خانوادگی
در انتخاب و گزینش افراد، به معیارهای قرآنی توجّه کنیم. علاوه بر «حفیظ و علیم» بودن، معیارهای دیگری در قرآن ذکر شده است، از آن جمله:
الف) ایمان. «افمن کان مؤمناً کمن کان فاسقاً لایستوون»
ب) سابقه. «والسابقون السابقون . اولئک المقربون»
ج) هجرت. «والذین آمنوا و لم یهاجروا ما لکم من ولایتهم من شیء»
د) توان جسمی و علمی. «و زاده بسطة فیالعلم و الجسم»
ه-) اصالت خانوادگی. «ماکان ابوک امرء سوء»
و) جهاد و مبارزه. «فضل اللَّه المجاهدین علیالقاعدین اجراً عظیما»
11- در گزینش قدرت و امانت، پاسداری و تخصص از اصول شایستگی است.
از مجموعه دو وصفی که پادشاه از یوسف بیان کرد؛ «مکین ، امین» و دو صفتی که یوسف برای خود بیان نمود؛ «حفیظ ، علیم» اوصاف کارگزاران شایسته بدست میآید. «مکین امین» یعنی قدرت و امانت، «حفیظ علیم» یعنی پاسداری و تخصّص.
سیمای مدیر موفق » آیات 56 تا 60
وَکَذَ لِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَآءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ وَلَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ«56»
«و ما اینگونه به یوسف در آن سرزمین، مکنت وقدرت دادیم که در آن هر جا که خواهد قرار گیرد (وتصرّف کند.) ما رحمت خود را بر هرکس که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمیگردانیم.»
وَ لَأَجْرُ الْأَخِرَةِ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَکَانُواْ یَتَّقُونَ«57»
«و قطعاً برای کسانی که ایمان آورده و همواره تقوی پیشه کردهاند، پاداش آخرت بهتر است.»
1- توجه به پاداش اخروی لذت بخش است
امکانات مادی و حکومت ظاهری برای مردان خدا لذّتآور نیست، آنچه برای آنان مطلوب و دوست داشتنی است آخرت است. «و لأجر الآخرة خیر»
2- توجه به اینکه قدرت از آن خداوند است
در سراسر این سوره، اراده خداوند را میتوان با اراده و خواست مردم مقایسه کرد؛ برادرانِ یوسف اراده کردند با انداختن او در چاه و برده ساختن یوسف، او را خوار سازند، امّا عزیز مصر درباره او گفت: «اکرمی مثواه» او را گرامی بدارید.
همسر عزیز قصد نمود دامن او را آلوده سازد، امّا خداوند او را پاک نگهداشت. بعضی خواستند با زندانی ساختن یوسف مقاومت او را در هم شکنند و تحقیرش کنند؛ «لیسجنن و لیکونا
من الصّاغرین» امّا در مقابل خداوند اراده کرد او را عزیز بدارد و حکومت مصر را به او بخشد؛ «مکّنا لیوسف...»
گرچه در ظاهر پادشاه مصر به یوسف گفت: «انّک الیوم لدینا مکین» ولی در واقع خداوند به یوسف مکنت داد. «مکنّا»
قدرت اگر در دست اهلش باشد رحمت است وگرنه زیانبخش خواهد بود.
«نصیب برحمتنا»
3- مقایسه پاداشهای دنیوی و اخروی
پاداشهای اخروی، بهتر از پاداشهای دنیوی است، زیرا پاداشهای اخروی:
الف: محدودیّت ندارند. «لهم ما یشاوؤن»
ب: از بین رفتنی نیستند. «خالدین فیها»
ج: در یک مکان محدود نیستند. «نتبوّأ من الجنّة حیث نشاء»
د: به محاسبه ما در نمیآیند. «اجرهم بغیر حساب»
ه: عوارض و آفات و امراض ندارند. «لا یصدّعون عنها»
4- تفویض اختیار و مقام به افراد پاکدامن، باتقوا، حر و آزاده
امام صادق فرمودند: یوسف انسان حرّ و آزادهای بود که حسادت برادران، اسارت در چاه، شهوت زنان، زندان، تهمت، ریاست و قدرت در او اثر نگذاشت.
سنّت خداوند، عزّت بخشی به افراد پاکدامن وباتقوا است. «کذلک»
5- توجه به اینکه قدرت و حکومت با تقوا و پاکدامنی منافات ندارد.
رسیدن به حکومت و قدرت در دنیا، منافاتی با نیکوکاری و ایمان و تقوا ندارد.
«مکّنا لیوسف... اجر المحسنین»
پادشاهی و حکومت نیز در برابر اجر آخرت ناچیز است. «و لأجر الآخرة خیر...»
وَجَآءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنکِرُونَ«58»
«(سرزمین کنعان را قحطی فرا گرفت) و (در پی مواد غذایی) برادران یوسف (به مصر) آمدند و بر او وارد شدند، آنگاه (یوسف) آنان را شناخت، ولی آنها او را نشناختند.»
1- به هنگام ضرورت جیرهبندی لازم است
در زمان قحطی، جیرهبندی لازم است و هرکس باید برای گرفتن سهمیه، خود مراجعه کند تا دیگران به نام او سوء استفاده نکنند. «اخوة» با اینکه میتوانستند یک نفر را به نمایندگی بفرستند، همه برادران آمدند.
در زمان قحطی اگر منطقههای دیگر از ما کمک خواستند، کمک کنیم.
«و جاء اخوة یوسف»
2- ملاقات مردم سهل و آسان باشد
ملاقات مردم حتّی غیر مصریان با یوسف، امری سهل و آسان بود. «جاء اخوة... فدخلوا» (سران حکومتها باید برنامهای اتخاذ کنند که ملاقات مردم با آنان به آسانی صورت بگیرد.)
3- کمک گرفتن از دیگران در بحرانها
در وقت نیاز و تنگدستی ساکن و راکد نباشیم و حتّی از دیگر کشورها کمک بگیریم. «و جاء اخوة یوسف»
وَ لَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَّکُم مِّنْ أَبِیکُمْ أَلَاتَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَأَنَاْ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ«59»
«و چون یوسف بارهای (غذایی) آنان را آماده ساخت، گفت: برادر پدری خود را (در نوبت آینده) نزد من آورید. آیا نمیبینید که من پیمانه را کامل میدهم و بهترین میزبان هستم.»
1- تدبیر در امور
مدیریّت صحیح یوسف موجب شد در زمان قحطی نه تنها مشکلی برای مردم مصر پیش نیاید بلکه به اطراف نیز کمک کند. «جهّزهم بجهازهم»
2- مهماننوازی
مهماننوازی از اخلاق انبیاست.«خیر المنزلین»
به مسافران و کاروانهایی که وارد منطقهی ما میشوند حتّی در زمان نیاز و قحطی، احترام کنیم. «خیر المنزلین»
3- تلاش برای جذب خلافکار
یوسف برای جذب برادران خطاکار گفت: «أنَا خیر المنزلین» من بهترین میزبانم و آن برادران جذب شدند، ولی خداوند برای جذب مردم تعبیرات زیادی دارد:
«خیر الرّازقین» او بهترین روزی رسان است.
«خیر الغافرین» او بهترین بخشنده است.
«خیر الفاتحین» او بهترین گشایشگر است.
«خیر الماکرین» او بهترین تدبیر کننده است.
«خیر الوارثین» او بهترین وارث است.
«خیر الحاکمین» او بهترین داور است.
«خیر الناصرین» او بهترین یاریکنندگان است.
امّا گروه بسیاری از مردم جذب نمیشوند.
4- رازداری همراه با راستگویی
هم رازداری لازم است و هم راستگویی!
یوسف گفت: «اخ لکم» و نگفت: برادر من، تا راستگویی و رازداری با هم رعایت شود.
اشخاص یا مؤسسهها و یا کشورهایی که کمکهای اقتصادی میکنند، میتوانند بعضی از شرایط را در جهت رشد و یا مصالح دیگر، مطرح کنند. «ائتونیباخ...»
5- نظارت مستقیم
یوسف برتوزیع ارزاق ذخیره شده مصر، نظارت مستقیم داشت. «جهّزهم»
6- پرهیز از بیعدالتی و کمفروشی حتی در زمان بحران
حتّی در زمان بحران و قحطی نیز بیعدالتی و کمفروشی ممنوع است.
«اوفی الکیل»
در معامله باید مقدار جنس مشخص باشد. «الکیل»
7- بدیها را با خوبیها پاسخ دهیم
بدیها را با خوبی پاسخ دهیم. (یوسف سهم برادران را کامل داد و دربارهی ظلمی که به او کرده بودند سخن نگفت) «و جاء اخوة یوسف... اوفی الکیل»
8- قدرت وسیله انتقام نباشد
قدرت را وسیلهی انتقام قرار ندهیم. «اوفی الکیل و انا خیر المنزلین»
9- ت-وزیعکالا عادلانه و به دست مسئولین عادل باشد
کمفروشی یا عدالت کارگزاران، (کارگران ودستیاران،) به حساب مسئول اصلی و مافوق است.«انّی اوفی الکیل»
مسئولین توزیع امکاناتِ عمومی باید عادل باشند. «اوفی الکیل»
فَإِنْ لَّمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاکَیْلَ لَکُمْ عِندِی وَ لَاتَقْرَبُونِ«60»
«(ولی) اگر آن برادر را نزد من نیاورید، نه پیمانهای (از غلّه) نزد من خواهید داشت و نه نزدیک من شوید.»
1- از بین بردن زمینههای سوء استفاده
زمینههای سوء استفاده را از بین ببریم. (اگر رسم شود که حاضرین سهم غائبین را بگیرند بعضی سوء استفاده میکنند.) «فان لم تأتونی فلا کیل لکم»
2- محبت به همراه قاطعیت و تهدید به همراه تشویق
در مدیریّت، هم محبّت لازم است و هم تهدید. اوّل مژده و محبّت؛ «أنَا خیر المنزلین» بعد تهدید و اولتیماتوم. «فان لم تاتونی»
در تهدید لازم نیست که مدیر تصمیم صد در صد بر اجرا داشته باشد. «فلا کیل لکم» (زیرا یوسف کسی نبود که حاضر شود برادرانش از قحطی بمیرند.)
قاطعیّت در پیادهکردن برنامهها، شرط رهبری است.
«فلاکیل لکم عندی و لاتقربون»
3- پرهیز از تبعیض
در اجرای قانون، میان برادر وخانواده ودیگران نباید تبعیض قائل شد. «فلاکیل لکم» (هر شخصی سهم معینی داشت وباید خود دریافت میکرد.)
سیمای مدیر موفق » آیات 61 تا 65
قَالُواْ سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنّا لَفَاعِلُونَ«61»
«(برادران به یوسف) گفتند: او را با اصرار و التماس از پدرش خواهیم خواست و حتماً این کار را خواهیم کرد.»
وَ قَالَ لِفِتْیَانِهِ اجْعَلُواْ بِضَاعَتَهُمْ فِی رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهَآ إِذَا انقَلَبُواْ إِلَی أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ«62»
«و (یوسف) به غلامان خود گفت: آنچه را به عنوان قیمت پرداختهاند در بارهایشان بگذارید، تا چون به خانوادهی خود بازگردند آن را باز شناسند، به امید آنکه (بار دیگر) برگردند.»
1- اهمیت دادن به بیتالمال
حضرت یوسف که در آیات قبل از او با تعابیری چون؛ «صادق، محسن، مخلص» یاد شده، یقیناً بیت المال را به پدر وبرادران خود نمیبخشد و ممکن است که پول غلّه را از سهم و ملک شخصی خود داده باشد.
2- دادن طرحهای ابتکاری
مدیر و رهبر لایق باید طرحهایش ابتکاری باشد. «اجعلوا»
3- پرهیز از گلایه، کینه، انتقام
یوسف که دیروز برده و خدمتکار بود، امروز غلام و خدمتکار دارد. «لفتیانه» اما در هنگام ملاقات برادران، نه انتقام گرفت و نه گلایهای نمود و نه کینهای داشت. بلکه با برگرداندن سرمایه آنان، به آنها توجه داد که من شما را دوست میدارم.
4- پاسخ دادن بدیها با خوبیها
بدیها را با خوبی جبران کنیم. «اجعلوا بضاعتهم»
5- آشکار نکردن کمکها
کمک به دیگران را حتّی الامکان مخفیانه انجام دهیم. «فی رحالهم»
6- احسان
احسان و خوبی کردن بهترین وسیله جذب افراد است.
«اجعلوا بضاعتهم... یرجعون»
7- تعیین نقش مرئوسین در برنامه
مسئولین، کارگزاران خود را نسبت به برنامهها و طرحها کاملاً توجیه کنند تا مدیران موفقی باشند. (یوسف به همه فهماند که هدف این کار، بازگشت این کاروان است) «لعلّهم یرجعون»
فَلَمَّا رَجَعُواْ إِلَی أَبِیهِمْ قَالُواْ یَآ أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَآ أَخَانَا نَکْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ«63»
«پس چون به سوی پدر خود باز گشتند، گفتند: ای پدر پیمانه (برای نوبت دیگر) از ما منع شد، پس برادرمان (بنیامین) را با ما بفرست تا سهمیه وپیمانه خود را بگیریم وما حتماً نگهبان او خواهیم بود.»
1- مدیریت و تسلط بر خانواده و فرزندان
یعقوب بر خانواده وفرزندان خویش، مدیریّت و تسلّط کامل داشت به نحوی که رفت و آمدها باید زیر نظر او باشد. «یا أبانا مُنع...»
2- جلب اعتماد با استفاده از عواطف
برای گرفتن چیزی و یا جلب اعتماد کسی، از عواطف استفاده کنیم. «اخانا»
3- توجه کامل به لفاظی و جوسازی خلافکار
مجرم چون در درون نگرانی دارد، در سخنانش تأکیدهای پیدرپی دارد. «انّا له لحافظون» (کلمه «انّا» و حرف «لام» و جمله اسمیه نشانه تأکید است)
قَالَ هَلْ ءَامَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلَّا کَمَآ أَمِنتُکُمْ عَلَی أَخِیهِ مِن قَبْلُ فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ«64»
«(یعقوب) گفت: آیا شما را بر او امین بدانم، همان طور که شما را بر برادرش امین دانستم (و دیدید که چه شد) پس (به جای شما به خدا اعتماد میکنم که) خداوند بهترین حافظ است و او مهربانترین مهربانان است.»
1- استقامت در برابر مشکلات و تلخیها
یاد خاطرات تلخ گذشته، انسان را در برابر حوادث آینده بیمه میکند. «آمنکم علی اخیه من قبل» (یعنی من یک بار در گذشته شما را بر برادرش امین دانستم و دیدید که چه شد.)
2- عدم اعتماد به خلافکار
اعتماد سریع به کسی که سابقه تخلّف دارد، جایز نیست. «هل آمنکم» آیا شما را امین بدانم؟
3- توجه و توکل به رحمت الهی
با یک شکست یا تجربهی تلخ، خود را کنار نکشیم. «فاللَّه خیر حافظاً» یعقوب بار دیگر فرزند دوم را با توکّل به خدا به برادران تحویل داد.
بر عوامل ظاهری و مادی هر چند فراوان باشند تکیه نکنیم، تنها بر خدا توکّل کنیم. «فاللّه خیر حافظاً»
با توجه به رحمت بینظیر الهی و با توکّل به خداوند، به استقبال حوادث زندگی برویم. «فاللّه خیر حافظاً وهو ارحم الرّاحمین»
در آیه 12، حضرت یعقوب در مورد یوسف، به حافظ بودن برادرانش اعتماد کرد، به فراق یوسف و نابینایی گرفتار شد، ولی در مورد بنیامین به خدا تکیه کرد و گفت: «فاللّه خیر حافظاً» هم توانا شد، هم بینا و هم فراق و جدائی پایان یافت.
وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَاعَهُمْ وَجَدُواْ بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قَالُواْ یَآ أَبَانَا مَا نَبْغِی هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَیْنَا وَنَمِیرُ أَهْلَنَا وَ نَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذَ لِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ«65»
«و هنگامی که بارهای خود را گشودند، دریافتند که سرمایهشان به آنها بازگردانده شده، گفتند: ای پدر (دیگر) چه میخواهیم؟ این سرمایهی ماست که به ما باز گردانده شده و ما قوت وغذای خانوادهی خود را فراهم واز برادرمان حفاظت میکنیم و (با بردن او) یک بار شتر میافزاییم واین (پیمانه اضافی نزد عزیز) پیمانهای ناچیز است.»
1- پرداختن به دیگران بعد از خودسازی
هنر یوسف ، نه فقط انسان بودن که انسانسازی است. «وجدوا بضاعتهم رُدّت الیهم» (به برادران حسود و جفاکار خود، مخفیانه هدیه میدهد تا زمینه را برای مراجعت آنها فراهم سازد. قرآن میفرماید: «ادفع بالّتی هی احسن» بدی را با خوبی دفع کنید)
2- سهمیهبندی در زمان کمبود و بحران
سهمیهبندی مواد غذایی در شرایط کمبود، کاری پسندیده است.
«نزداد کیل بعیر»
سیمای مدیر موفق » آیات 66 تا 70
قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُ-م حَتَّ-ی تُؤْتُونِ مَوْثِ-قاً مِّ-نَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلَّا أَن یُحَاطَ بِکُمْ فَلَمَّآ ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللَّهُ عَلَی مَا نقُولُ وَکِیلٌ«66»
«(پدر) گفت: من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا آنکه (با سوگند) به نام خدا، وثیقهای محکم بیاورید که حتماً او را نزد من برگردانید، مگر آنکه همه شما
گرفتار حادثهای شوید. پس چون وثیقه خود را آوردند (پدر) گفت: خداوند بر آنچه میگوییم وکیل است.»
1- محکمکاری در قراردادها
تنها به خویشاوندی اکتفا نکنیم و قراردادها را محکم کنیم. (پدر گفت: تا وثیقه نگذارید، اجازه نمیدهم) «لن ارسله معکم حتّی...»
2- توکل به خدا
محکمکاریهای قانونی و حقوقی، ما را از توکّل به خداوند غافل نکند. «اللَّه علی ما نقول وکیل»
3- پیشبینی حوادث غیرمترقّبه
در قراردادها، پیشبینی حوادث غیرمترقّبه و خارج از مدار اختیار را بکنیم. «الاّ ان یحاط بکم» (یعنی مگر آنکه ما گرفتار حادثه غیر مترقّبهای شویم که در این صورت تکلیفی نداریم.)
وَقَالَ یَا بَنِی لَا تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَ ادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَ مَآ أُغْ-نِی عَنکُم مِّنَ اللَّهِ مِن شَیءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَ-لَیْهِ تَوَّکَ-لْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ«67»
«و (یعقوب) گفت: ای پسران من (چون به مصر رسیدید، همه) از یک دروازه (به شهر) وارد نشوید (تا توجه مردم به شما جلب نشود) بلکه از دروازههای مختلف وارد شوید و(بدانید من با این سفارش) نمیتوانم چیزی از (مقدّرات) خدا را از شما دور کنم. فرمان جز برای خدا نیست، تنها بر او توکّل میکنم و همه توکّلکنندگان (نیز) باید بر او توکّل نمایند.»
1- اعتماد به افراد ذیصلاحیّت
وقتی توصیه کننده عالم و آگاه است لازم نیست فرمانبر از فلسفه آن دستور آگاه باشد. («لا تدخلوا...» را عمل کردند و فلسفه و راز آن را نپرسیدند)
2- ارائه راهحلها برای مشکلات
فقط بازدارنده و نهی کننده نباشیم، بلکه راه حل نیز ارائه دهیم. «لاتدخلوا... و ادخلوا»
3- احتیاط و حسابگری همراه با توکل به خداوند
هم احتیاط و محاسبه لازم است؛ «لاتدخلوا...» و هم توکّل به خداوند ضروری است. «علیه توکّلت»، با توکّل زانوی اُشتر ببند.
4- جلوگیری از حساسیتها و سوءظنها
جلو حساسیّتها، سوءظنها و چشمزخمها را بگیریم، ورود گروهی جوان به منطقهی بیگانه، عامل سوءظن و سعایت است. «لاتدخلوا من باب واحد»
5- محاسبه احتمالات همراه با برنامهریزی
مدیر خوب باید علاوه بر برنامهریزی، حساب احتمالات را بکند، زیرا انسان در ادارهی امور خود مستقل نیست. یعنی با همه محاسبات و دقّتها باز هم دست خدا باز است و تضمینی برای انجام صددرصد محاسبات ما نیست. «وما اُغنی عنکم من اللَّه من شیء»
وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا کَانَ یُغْنِی عَنْهُم مِّنَ اللَّهِ مِن شَیءٍ إِلَّا حَاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضَاهَا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ «68»
«و چون از همانجا که پدرشان دستورشان داده بود وارد (مصر) شدند، این کار در برابر اراده خداوند هیچ سودشان نبخشید، جز آنکه نیازی در دل یعقوب بود که
عملی شد. (تنها اثر ورود از چند دروازه حفظ از چشم زخم و رسیدن برادران، به خصوص بنیامین به یوسف بود که عملی شد و اثر دیگری نداشت) و البتّه (یعقوب) بخاطر آنچه به او آموزش داده بودیم دارای علمی (فراوان) بود ولی بیشتر مردم آگاه نیستند.»
1- درسآموزی از تلخیها و ناکامیها
تجربههای تلخ، انسان را باادب میکند و سخنان بزرگان را میپذیرد. «و لمّا دخلوا من حیث امرهم ابوهم»
2- اکثریت به تنهایی معیار حق و باطل نیست
معیار حقّ و باطل، تشخیص اکثریّت نیست. «اکثر الناس لا یعلمون»
3- بازگویی نقاط ضعف همراه با نقاط قوت
اگر از بیادبی و نقاط منفی افراد سخن گفتیم، از ادب و خوبیها آنان نیز بگوییم. «دخلوا ... ابوهم» (اگر برادران قبلاً نسبت ضلالت به پدر میدادند، امروز تسلیم امر پدر شدند.)
4- توکل
محاسبات و دقّت و برنامهریزیها، با وجود ارادهی خداوند کارساز است، آنجا که او نخواهد کارساز نیست. «ما کان یغنی عنهم من اللَّه من شیء»
وَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَی یُوسُفَ ءَاوَی إِلَیْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّی أَنَاْ أَخُوکَ فَلَاتَبْتَئِسْ بِمَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ«69»
«وقتی (برادران) بر یوسف وارد شدند، او برادرش (بنیامین) را در نزد خود جای داده گفت: همانا من برادر تو هستم، پس از آنچه انجام میدهند، اندوهگین مباش.»
1- طبقهبندی مطالب، اطلاعات و اسناد
کلامها، طبقهبندی، محرمانه و علنی دارد. یوسف تنها به صورت محرمانه به بنیامین گفت: «إنّی أنا أخوک» (هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد.)
در بعضی امور، تنها خواص را باید در جریان گذاشت. «إنّی أنا أخوک»
فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسَارِقُونَ«70»
«پس چون بارهای برادران را مجهّز و مهیا ساخت، ظرف آبخوری (گران قیمتی) را در خورجین برادرش (بنیامین) قرار داد، سپس منادی صدا زد؛ ای کاروانیان! قطعاً شما دزد هستید.»
1- ارائه طرحهای ابتکاری
در تفاسیر آمده است که در جلسه دو نفرهای که یوسف و بنیامین با هم داشتند، یوسف از او پرسید آیا دوست دارد در نزد وی بماند. بنیامین اعلام رضایت کرد، ولی یادآور شد که پدرش از برادران تعهد گرفته که او را برگردانند. یوسف گفت: من راه ماندن تو را طراّحی میکنم و لذا با موافقتِ بنیامین این نقشه کشیده شد.
نظیر فیلمها، نمایشها و صحنههای تئاتر که افراد در ظاهر و در شکل مجرم و گناهکار احضار و مخاطب میشوند و یا حتّی شکنجه میگردند، ولی آنها بخاطر توجیه قبلی و رضایت شخصی و مصلحت مهمتری، آن را پذیرا شدهاند.
سؤال:چرا دراین ماجرا به بیگناهانی نسبت سرقت داده¬شد؟
پاسخ: بنیامین با آگاهی از این طرح و اتّهام، برای ماندن در نزد یوسف اعلام رضایت کرد و باقی برادران هر چند در یک لحظه ناراحت شدند، ولی بعد از
بازرسی از آنها رفع اتهام گردید. علاوه بر آنکه کارگزاران از اینکه یوسف خود پیمانه را در میان بار گذارده «جَعَلَ» خبر نداشتند وبطور طبیعی فریاد زدند:
«انّکم لسارقون»
2- جایزبودن دروغ در مقام اصلاح
پیامبر اکرم فرمودند: «لا کِذبَ علی مصلح» کسی که برای اصلاح و رفع اختلاف دیگران دروغی بگوید، دروغ حساب نمیشود، و آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمودند.
3- صحنهسازی برای کشف امور
گاهی صحنهسازی برای کشف ماجرایی جایز است و برای مصالح مهمتر، نسبت دادن سرقت به بیگناهی که از قبل توجیه شده باشد، مانعی ندارد.
«انّکم لسارقون»
سیمای مدیر موفق » آیات 71 تا 75
قَالُواْ وَ أَقْبَلُواْ عَلَیْهِمْ مَّاذَا تَفْقِدُونَ«71»
«(برادران یوسف) رو به ماموران کردند و گفتند: شما چه چیزی را گم کردهاید.»
قَالُواْ نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَن جَآءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَاْ بِهِ زَعِیمٌ«72»
«گفتند: پیمانه و جام مخصوص شاه را گم کردهایم و برای هرکس آن را بیاورد، یک بار شتر (جایزه) است و من این را ضمانت میکنم.»
1- استفاده از جایزه و تشویق
جایزه تعیین کردن، از شیوههای قدیمی است. «ولمن جاء به حِمل بعیر»
2- ضامن باید فرد معیّن و معتبر باشد
ضامن باید فرد معیّن ومشخّصی باشد. «و انا به زعیم»
ضامن باید معتبر باشد. «و انا به زعیم»
3- تشویق و جایزه باید متناسب با افراد و زمان باش-د
جوایز باید متناسب با افراد و زمان باشد. در زمان قحطی بهترین جایزه، یک بار شتر غلّه است. «حِمل بَعیرٍ»
قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مَا کُنَّا سَارِقِینَ«73»
«گفتند: به خدا سوگند شما میدانید که ما برای فساد در این سرزمین نیامدهایم و ما هرگز سارق نبودهایم.»
1- چشمپوشی و تبرئه افراد با حسن سابقه
حُسن سابقه، نشانهای برای برائت است. «لقد علمتم»
2- دقت و نظارت بر ورود و خروج افراد
برادران یوسف گفتند: شما میدانید که ما برای سرقت و فساد به این منطقه نیامدهایم، در اینکه از کجا میدانستند، چند احتمال دارد: شاید با اشاره یوسف باشد که این گروه دزد نیستند. شاید هنگام ورود به منطقه گزینش شده بودند. آری برای ورود و خروج هیئتهای بیگانه، مخصوصاً در شرایط بحرانی، باید دقت کرد تا از اهداف مسافران مطمئن شد.
قَالُواْ فَمَا جَزَ آؤُهُ إِن کُنتُمْ کَاذِبِینَ«74»
«(مأموران یوسف) گفتند: پس اگر دروغ گفته باشید، کیفرش چیست؟»
1- طراحی و نوآوری
به نظر میرسد طراّح این سؤال حضرت یوسف است، چون میداند برادران طبق مقررات وقانون منطقه کنعان ونظر حضرت یعقوب اظهار نظر خواهند کرد.
2- استفاده از وجدانها (صداقتها)
وجدان مجرم را برای تعیین کیفرش، به قضاوت بخوانیم. «فما جزاؤه...»
قَالُواْ جَزَآؤُهُ مَن وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَآؤُهُ کَذَ لِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ«75»
«گفتند: کیفرش چنین است که هر کس پیمانه در بارش پیدا شود، خود او جزای سرقت است (که به عنوان گروگان یا برده در اختیار صاحب پیمانه قرار گیرد) ما (در منطقه کنعان) ظالم (سارق) را اینگونه کیفر میدهیم.»
1- پرهیز از تبعیض
در قانون استثنا و تبعیض وجود ندارد، هرکس سارق بود برده خواهد شد.
«من وجد فی رحله»
2- با خلافکاری بعضی به همه بدگمان نشویم
وجود یک خلافکار در جمعی دلیل بر خلافکار بودن همه نیست.
«مَن وُجِد فی رحله»
3- تفهیم جرم به مجرم با استدلال
با تفهیم جرم و بیان قانون و عقوبت آن، اعتراض متّهم را به حداقل کاهش دهید. «جزائه مَن وُجِد...»
4- کیفر خلافکار بیگانه طبق قانون خودش
کیفر خلافکار در کشور بیگانه میتواند طبق قانون خود او باشد، نه کشور میزبان. «کذلک نجزی الظالمین»
5- استدلال
سیمای مدیر موفق » آیات 76 تا 80
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَآءِ أَخِیهِ کَذَ لِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ مَا کَانَ لِیَأْخُذَ أَخَاهُ فِی دِینِ الْمَ-لِکِ إِلَّا أَنْ یَشَ-آءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَآءُ وَفَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ«76»
«پس (از پذیرش کیفر، شروع به بازرسی کرده و) قبل از بارِ برادرش، به (بازرسی) بار سایر برادران پرداخت، سپس پیمانه را از بار برادرش بیرون آورد. ما اینگونه برای یوسف تدبیر کردیم، زیرا طبق قانون شاه مصر، یوسف نمیتوانست برادرش را بازداشت کند، مگر آنکه خدا بخواهد (که کیفر سارق در کنعان را مقدّمه بازداشت این برادر قرار میدهد.) ما هر کس را که بخواهیم (و لایق باشد) درجاتی بالا میبریم و برتر از هر
صاحب دانشی، دانشوری است.»
1- طراحی و نوآوری
واژه «کَیْد» همه جا به معنی مذموم بکار نرفته است، «کَیْد» به معنی طرح و نقشه نیز استعمال شده است.«کدنا»
در موقع بازرسی، بنیامین چون از طرح و نقشه با خبر بود، آسوده خاطر بود، لذا در سراسر این ماجرا هیچ اعتراضی از او نقل نشده است و برای اینکه طرح مخفی بماند و موجب سوءظن نشود، بازرسی را از بار دیگران شروع کردند تا نوبت به بنیامین رسید و چون در بار او پیدا شد، طبق قرار قبلی باید او در مصر میماند. این طرح و نقشه الهی بود، چون یوسف با قوانین جاری مصر نمیتوانست سارق را به عنوان گروگان نگهدارد.
2- بازرسی اموال
بازرسی اموالِ متّهمان از سوی حاکم، مجاز است. «فبدأ باوعیتهم»
3- وفاداری و احترام و مراعات قوانین
احترام ومراعات قوانین، حتّی در نظامهای غیر الهی لازم است.
«ماکان لیاخذ اخاه فی دین الملک»
سردمداران نیز بایستی به قانون وفادار و از آن تخلّف نکنند. (یوسف به قانون مصر پایبند بود، لذا برادر را با طرح و برنامه نگه داشت)
«لیأخذ اخاه فی دین الملک»
4- علم و آگاهی
علم و آگاهی، مایهی برتری است. «نرفع درجات... وفوق کلّ ذی علم علیم»
5- برخوردهای اطلاعاتی مناسب
مأمورین اطلاعاتی باید به نوعی عمل کنند که موجب شک و ظن به آنها نشود. «فبدأ باوعیتهم» (در بازرسی، اوّل به سراغ بار بنیامین نرفتند، بلکه از دیگر برادران شروع نمودند.)
عملکرد کارکنان به عهده مسئولان گذاشته میشود. «فبدأ» (به حسب ظاهر یوسف شخصاً بازرسی نکرده، ولی قرآن میفرماید: او بازرسی را آغاز کرد.)
6- فکر و ابتکار و چارهجویی
فکر و ابتکار و چارهجویی، از امدادهای غیبی است. «کِدنا»
قَالُواْ إِن یَسْ-رِقْ فَقَدْ سَ-رَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَ-رَّهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّکَاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ«77»
«(برادران) گفتند: اگر او سرقت کند (جای تعجب نیست، زیرا) پیش از این نیز برادر او دزدی کرده بود. یوسف (این تهمت را) در دل خود پنهان داشت و (با آنکه ناراحت شده بود) به روی آنان نیاورد. (ولی) گفت: موقعیّت شما بدتر (از او)ست و خداوند به آنچه توصیف میکنید داناتر است.»
1- مواظبت از توجیهات خلافکار
متّهم، یا انکار میکند و میگوید: من دزد نیستم؛ «ما کنّا سارقین» یا کار خود را توجیه میکند و میگوید: دزد بسیار است.«فقد سرق اخ له من قبل»
2- استقامت و تحمل در برابر تهمتها و نیشها
برای رسیدن به هدف باید تهمتها و نیشهایی را تحمّل کرد. «سرق اخ له من قبل»
3- جوانمردی و سعه صدر
جوانمردی و سعهصدر، رمز رهبری است. حضرت یوسف نسبت دزد بودنش را از برادران شنید ولی در دل پنهان کرد و به رو نیاورد. «فاسرّها یوسف»
4- رازداری
رازها را فدای احساسات نکنیم. (یوسف از برادران نسبت دزدی میشنید، ولی به خاطر مصلحت، رازداری کرد) «فاسرّها یوسف فی نفسه»
افشاگری همیشه ارزش نیست. «و لم یبدها لهم»
5- ضرورت صمیمیّت در محیط کار
آنجا که صفا نیست، اتّهام افراد زود پذیرفته میشود. «ان یسرق فقد...» (بیرون آمدن پیمانه از بار او، دلیل بر سرقت نیست، ولی برادران چون علاقهای به بنیامین نداشتند، کلمه سرقت را بکار گرفته و مسئله را مسلّم پنداشتند.)
آنجا که صفا نیست، خلاف جزیی را کلی قلمداد میکنند. («یسرق» فعل مضارع که برای کار دائمی است، بجای «سرق» که فعل ماضی و برای کار لحظهای است آمده است. یعنی او همیشه اینکاره بوده است.)
قَالُواْ یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنَا مَکَانَهُ إِنَّا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ«78»
«(برادران) گفتند: ای عزیز! همانا برای او پدری است پیر و سالخورده، پس یکی از ما را به جای او بگیر (و او را رها کن) همانا تو را از نیکوکاران میبینیم.»
1- کسب عزت در سایه تقوا
خداوند به تقوا پیشگانی که هواپرستان آنها را خوار کنند عزّت خواهد بخشید. «یا ایّها العزیز»
2- داشتن عزت نفس در فراز و نشیبها
فراز و نشیب و حالات مختلف روزگار، سختی و آسانی، ضعف و قدرت، تغییری در احوال محسنان ایجاد نمیکند. یوسف در همه جا و همهی شرایط، نیکوکار توصیف شد؛ جملهی «انّا نراک من المحسنین» هم از زندانیان در دوران تلخ زندان شنید و هم از برادران در دوران عزّت و قدرت.
قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ إِنَّا إِذاً لَّظَالِمُونَ«79»
«(یوسف) گفت: پناه به خدا از اینکه کسی را به جز آنکه متاعمان را نزد او یافتهایم، بگیریم. زیرا که در این صورت حتماً ستمگر خواهیم بود.»
1- قانونشکنی مم-نوع
مراعات مقرّرات، بر هر کس لازم است و قانون شکنی حتّی برای عزیز مصر نیز ممنوع است. «معاذ اللَّه»
نیکوکار قانونشکنی نمیکند. «من المحسنین قال معاذاللّه...»
قانون شکنی، ظلم است. (نباید به درخواست این و آن مقرّرات را شکست.) «معاذ اللَّه ان ناخذ»
2- دوری از احساسات به هنگام قضاوت
قاضی نباید تحت تأثیر احساسات قرارگیرد. «قال معاذ اللّه»
بیگناه نباید به جای گناهکار کیفر ببیند، هر چند خودش به اینکار رضایت داشته باشد. «معاذ اللَّه»
فَلَمَّا اسْتَیْئَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِیّاً قَالَ کَبِیرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُواْ أَنَّ أَبَاکُمْ قَ-دْ أَخَذَ عَلَی-ْ-کُم مَّوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِ-ن قَبْ-لُ مَا فَ-رَّطتُمْ فِ-ی یُوسُ-فَ فَلَ-نْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّ-ی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ«80»
«پس چون از یوسف مأیوس شدند (که یکی را به جای دیگری بازداشت کند)، نجواکنان به کناری رفتند. (برادر) بزرگشان گفت: آیا نمیدانید که پدرتان برای برگرداندن او بر شما پیمان الهی گرفته و پیش از این نیز درباره یوسف کوتاهی کردهاید. پس من هرگز از این سرزمین نمیروم تا آنکه (یوسف عفو کند یا آنکه) پدرم به من اجازه دهد یا خدا در حقّ من حکمی کند و او بهترین داور و حاکم است.»
1- قاطعیت و استواری
چنان استوار و قاطع باشیم که بد خواهان از ما مأیوس شوند. «فلمّا استیأسوا منه» التماسها وخواهشها، ما را از اجرای احکام الهی واعمال قاطعیّت باز ندارد.
2- لازمالاجرا بودن عهد و پیمانها
عهد وپیمانها لازم الاجرا است. «اخذ علیکم موثقاً»
پیمانهای سخت و قراردادهای محکم، راه سوءاستفاده را میبندد.
«اخذ علیکم موثقا»
3-رعایت سلسه مراتب و موقعیتها
لزوم رعایت سلسله مراتب و موقعیّت سنی در خانواده و جامعه. «قال کبیرهم»
سیمای مدیر موفق » آیات 81 تا 85
ارْجِعُواْ إِلَی أَبِیکُمْ فَقُولُواْ یَآ أَبَانَآ إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ مَا شَهِدْنَآ إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا کُنّاَ لِلْغَیْبِ حَافِظِینَ«81»
«(برادر بزرگ گفت: من اینجا میمانم، ولی) شما به سوی پدرتان برگردید، پس بگویید: ای پدر! همانا پسرت دزدی کرده و ما جز به آنچه میدانستیم گواهی ندادیم و ما نگهبان (و آگاه به) غیب نبودهایم.»
1- شهادت و گواهی بر اساس علم(عینیّتها)
شهادت وگواهی، باید بر اساس علم باشد. «ما شهدنا الاّ بما علمنا»
2- عذرخواهی شجاعانه
عذر خود را با کمال صراحت بگوئیم. «و ما کنّا للغیب حافظین»
3- پیشبینی حوادث در پیمانها و تعهدات
در پیمانها و تعهدات، باید برای حوادث پیشبینی نشده تبصرهای باز کرد.
«و ما کنّا للغیب...»
وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنَّا فِیهَا وَالْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنَا فِیهَا وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ«82»
«(اگر به حرف ما اطمینان نداری) از قریهای که در آن بودیم و از کاروانی که در میانشان به اینجا رو آوردهایم، سؤال کن و بیشک ما راستگو هستیم.»
1- اعتبار اثبات مدّعا با شهود عینی
گواهی شهود عینی، راهی معتبر برای اثبات مدّعا میباشد. «واسئل القریة... والعیر...»
2- توجه به اینکه تبانی مجموعهای بزرگ بر دروغ بعید است
امکان تبانی مجموعهای بزرگ بر کذب، منتفی است. «و اسئل القریة... انّا لصادقون»
قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللَّهُ أَن یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ«83»
«(یعقوب) گفت: (این چنین نیست) بلکه (بار دیگر) نفس شما (با نسبت دزدی به بنیامین یا تعیین کیفر گروگان گیری) مسئله را برای شما آراسته است، پس صبری نیکو (لازم است) امید است که خداوند همه برادران را با هم نزد من آورد، چرا که او قطعاً آگاه و حکیم است.»
1- صبر آگاهانه
صبر، گاهی از روی ناچاری و بیچارگی است، چنانکه اهل دوزخ میگویند: «سواء علینا أجزعنا ام صبرنا» صبر کردن و یا جزع کردن برای نجات ما اثری ندارد. و گاهی صبر آگاهانه و داوطلبانه و تسلیم رضای خداوند است که چهره این صبر در هر جایی با یک عنوان مطرح است؛ صبر در میدان جهاد، شجاعت است. صبر در دنیا، زهد است. صبر در برابر گناه، تقواست. صبر در برابر شهوت، عفّت است و صبر در برابر مال حرام، ورع است.
صبر، شیوهی مردان خداست وصبر جمیل، صبری است که در آن سخنی بر خلاف تسلیم و رضای خداوند گفته نشود. «فصبر جمیل»
2- غلبه بر وسوسههای شیطان و هوای نفس
تزیین و زیبانمایی زشتیها، گاهی توسّط شیطان؛ «و اذ زیّن لهم الشیطان اعمالهم» گاهی به وسیله زرق وبرق دنیا؛ «اذا اخذت الارض زخرفها و ازّیّنت» و گاهی توسّط نفس انسان است. «سوّلت لکم انفسکم»
3- درسآموزی از حوادث تلخ
مؤمن، حوادث تلخ را نیز از حکمت خدا میداند. «الحکیم»
باور وتوجّه به عالمانه وحکیمانه بودن افعال الهی، آدمی را به صبر وشکیبایی در حوادث دشوار وادار میکند. «فصبر جمیل، انّه هو العلیم الحکیم»
وَ تَوَلَّی عَنْهُمْ وَ قَالَ یَآ أَسَفَی عَلَی یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ«84»
«یعقوب از فرزندان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف، پس اندوه خود را فرو میخورد (تا آنکه) دو چشمش از اندوه سفید (و نابینا) شد.»
1- فرو بردن خش-م
فرو بردن خشم، از صفات مردان الهی و کاری شایسته است. «فهو کظیم»
قَالُواْ تَاللَّهِ تَفْتَؤُاْ تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّی تَکُونَ حَرَضَاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهَالِکِینَ«85»
«(فرزندان یعقوب به پدرشان) گفتند: به خدا سوگند تو پیوسته یوسف را یاد میکنی، تا آنکه بیمار و لاغر شوی و (یا مشرف به مرگ و) از بین بروی.»
1- نگذاریم الگوه-ا فراموش شوند
یوسفها همواره باید در یادها باشند. «تفتؤا تذکر یوسف» (اولیای خدا در دعای ندبه، یوسف زمان را صدا میزنند و گریه میکنند.)
سیمای مدیر موفق » آیات 86 تا 90
قَالَ إِنَّمَآ أَشْکُواْ بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ«86»
«(یعقوب) گفت: من ناله (آشکار) وحزن (پنهان) خود را فقط به خدا شکایت میبرم و از (عنایت و لطف) خداوند چیزی را میدانم که شما نمیدانید.»
1- پرهیز از سکوت یا ناله و فریاد ناپسند
آنچه مذموم است، یا سکوتی است که بر قلب واعصاب فشار میآورد و سلامت انسان را به مخاطره میاندازد و یا ناله و فریاد در برابر مردم است که موقعیّت انسان را پایین میآورد، امّا شکایت بردن به نزد خداوند مانعی ندارد. «انّما اشکوا... الی اللَّه»
2- ژرفنگ-ری در حوادث و تلخیه-ا
افراد ظاهربین از کنار حوادث به راحتی میگذرند، ولی انسان ژرفنگر، آثار و حوادث را تا قیامت میبینند. «اعلم من اللَّه ...»
یَا بَنِی اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لَاتَاْیََسُواْ مِ-نْ رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا یَاْیَْ-سُ مِ-ن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا لْقَوْمُ الْکَافِرُونَ«87»
«ای پسرانم (بار دیگر به مصر) بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خداوند مأیوس نشوید، حقّ این است که جز گروه کافران، از رحمت خداوندی مأیوس نمیشوند.»
1- دوری از یأس و ناامیدی
اولیای خدا، هم خود مأیوس نمیشوند هم دیگران را از یأس باز میدارند. «لاتایئسوا» براساس روایات، یأس از رحمت خدا، از گناهان کبیره است.
2- دوری از تنبلی
رسیدن به لطف الهی، با تنبلی سازگار نیست. «اذهبوا، ولا تایْئسوا»
فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَیْهِ قَالُواْ یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَ-اعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ«88»
«پس هنگامی که (مجدداً) بر یوسف وارد شدند، گفتند: ای عزیز! قحطی ما و خاندان ما را فراگرفته و (برای خرید گندم) بهای اندکی با خود آوردهایم، (اما شما کاری به پول اندک ما نداشته باش) سهم ما را بطور کامل وفا کن و بر ما ببخش، زیرا که خداوند کریمان و بخشندگان را پاداش میدهد.»
1- احترام به پدر
در روایات آمده است: یعقوب نامهای برای یوسف نوشت که محتوای آن تجلیل از یوسف ، بیان قحطی کنعان، تقاضای آزادی بنیامین و تبرئه فرزندان از سرقت بود و به همراه فرزندان برای یوسف فرستاد. وقتی یوسف در مقابل برادران آن نامه را خواند، بوسید و بر چشم گذاشت و گریهای کرد که قطرات اشک بر لباسش نشست.
برادران که هنوز یوسف را نمیشناختند شگفتزده بودند که این همه احترام به پدر ما برای چیست؟ کمکم برق امیدی در دل آنها روشن شد. خنده یوسف را چون دیدند، با خود گفتند نکند او یوسف باشد.
2- رعایت آداب درخواست کردن
برای درخواست کمک و مساعدت، فرهنگ خاصّی لازم است:
الف) تجلیل از کمک کننده. «ایّها العزیز»
ب) بیان حال و نیاز خود. «مسّنا و اهلنا الضّر»
ج) کمبود بودجه (فقر مالی). «بضاعة مزجاة»
د) ایجاد انگیزه در کمک کننده. «فتصدّق علینا انّ اللَّه یجزی المتصدّقین»
3- پرهیز از تحقیر
تحقیر کنندگان، روزی تحقیر میشوند. فرزندانی که با غرور میگفتند: «نحن عصبة» ما قوی هستیم، «سرق اخ له من قبل» برادر ما دزد بود، «انّ ابانا لفی ضلال» پدر ما در گمراهی آشکار است، امروز با حقارت میگویند: «مسنّا و اهلنا الضرّ»
4- توجه به خطر فقر و نیازمندی
فقر و نیاز، انسان را ذلیل میکند. «مسّنا و اهلنا الضر»
آنچه شیران را کند روبَه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج
قَالَ هَلْ عَلِمْت-ُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ«89»
«(یوسف) گفت: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید آنگاه که شما نادان بودید.»
1- فتوت و جوانمردی در برخورد با خلافکار
فتوّت در آن است که جزئیّات خلاف مطرح نشود. لذا یوسف به طور سربسته پرسید: چه کردید؟ «ما فعلتم»
2- در شرایط قدرتمندی مظلومان فراموش نشوند
وقتی به قدرت رسیدیم، دیگر مظلومان را فراموش نکنیم.
«ما فعلتم بیوسف و اخیه»
3- پذیرش عذر و تلقین راه عذرخواهی
فتوّت در آن است که راه عذر به خطاکار تلقین شود. (یوسف به برادران خطاکار گفت: کارهای شما در زمان بی توجّهی شما بوده نه اکنون.) «اذ انتم جاهلون»
قَالُواْ أَءِنَّکَ لَأَن-تَ یُوسُ-فُ قَالَ أَنَاْ یُوسُ-فُ وَهَذَآ أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَآ إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ«90»
«گفتند: آیا تو خود (همان) یوسفی؟ گفت: (آری) من یوسفم و این برادر من است. به تحقیق خداوند بر ما منت گذاشت. زیرا که هر کس تقوا و صبر پیشه کند، پس همانا خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.»
1- ایجادزمینه رشدوتربیت و انگیزه برای مردم
باید شرایط طوری فراهم شود که مردم سؤال کنند و برای رشد و تربیت، انگیزه آنان را بالا برد. در برادران یوسف دائماً انگیزه برای جستجو و سؤال زیاد میشد. با خود میگفتند: چرا اصرار داشت بنیامین را به همراه خود بیاوریم؟ چرا پیمانه در بار ما پیدا شد؟ چرا پول ما را در نوبت اوّل برگرداند؟ او از کجا داستان یوسف را میداند؟ نکند دیگر به ما غلّه ندهد؟ وقتی این هیجانات در روح آنها اوج گرفت،
پرسیدند: آیا تو یوسف هستی؟ گفت: بله.
2- استفاده از زمانهای مناسب
از حساسترین اوقات، برای تبلیغ استفاده کنید. (موقعی که برادران از کار خود شرمنده وآماده پذیرش سخن یوسفاند، او میگوید: «مَن یتّق ویصبر ...»)
3- صبر و تقوا (زمینهساز عزت است)
صبر وتقوا، زمینه عزّت است. «مَن یتّق و یصبر فانّ اللَّه لایضیع...»
4- باتجربهها لایق زمامداری هستند
کسی لایق زمامداری و حکومت است که در برابر حوادث، حسادتها، شهوتها، تحقیرها، زندانها، تبلیغات سوء و... امتحان داده باشد. «مَن یتّق و یصبر...»
سیمای مدیر موفق » آیات 91 تا 95
قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَإِن کُنَّا لَخَاطِئِینَ«91»
«(برادران) گفتند: به خدا قسم، که خداوند ترا بر ما برتری داده است و قطعاً ما خطاکار بودهایم.»
1- ایثار
«ایثار» به معنای برتری دادن دیگران بر خود است. برادران یوسف در اثر تفکّر غلط «نحن عصبة»، دست به کار غلطی زدند و گفتند: او را به چاه افکنید؛ «القوه فی غیابت الجب». خداوند آنها را در تنگنا گذاشت تا جایی که برای سیر کردن شکم التماس کنند؛ «مسّنا و اهلنا الضّر» پس اعتراف کردند که نقشه ما خراب از آب در آمد؛ «کنّا لخاطئین» سپس آن تفکّر غلط، تبدیل به پذیرش یک واقعیّت شد که قدرت حکیمانه خداوند تو
را بر ما برتری داد. «لقد آثرک اللَّه علینا»
2- استفاده نیکو از تواناییها
در روز توانایی، به گونهای عمل نکنیم که در روزگار ضعف شرمنده شویم. «و نحن عصبة... و ان کنّا لخاطئین»
3- اعتراف به کمالات دیگران
اگر از روی حسادت به برتری و کمالات دیگران اعتراف نکنیم، با فشار و ذلّت به آنها اقرار خواهیم کرد. «لقد آثرک اللَّه علینا»
4- اعتراف به خطا
اعتراف به خطا، زمینهای برا دریافت عفو و بخشش است. «ان کنّا لخاطئین»
5- توجه به اراده خداوند
در برابر اراده خدا، نمیتوان ایستادگی کرد. «آثرک اللَّه علینا»
قَالَ لَا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ«92»
«(یوسف) گفت: امروز بر شما توبیخ و ملامتی نیست، خداوند شما را میبخشد و او مهربانترین مهربانان است.»
1- عفو و بخشش و رحمت
همین که خلافکار اعتراف کرد، بپذیریم و او را خجل نکنیم. «انّا کنّا خاطئین. قال لاتثریب علیکم»
فتوّت را از یوسف بیاموزیم که هم حقّ خود را بخشید و هم از خداوند طلب آمرزش و عفو میکند. «لاتثریب ... یغفر اللَّه»
2- سعه صدر
سعه صدر، ابزار و وسیلهی ریاست است. «لا تثریب علیکم الیوم» آری کسی که تمام ظلمهای برادران را یکجا میبخشد، سزاوار ریاست است.
3- گذشت در مسند قدرت
عفو در اوج عزّت و قدرت، سیره اولیای خداست. «لاتثریب علیکم الیوم»
روز فتح مکّه مشرکان به کعبه پناه بردند، عمر گفت: ما امروز انتقام خواهیم گرفت. پیامبر فرمود: امروز روز مرحمت است و از مشرکان پرسید: گمان شما امروز نسبت به من چیست؟ گفتند: خیر است، تو برادر کریم ما هستی. پیامبر فرمود: امروز کلام من همان کلام یوسف است؛ «لا تثریب علیکم الیوم» عمر گفت: من از حرف خودم شرمندهام.
حضرت علی میفرمایند: «اذا قدرتَ علی عدوّک فاجعل العفو عنه شکراً للقدرة علیه» هرگاه بر دشمن خود پیروز شدی شکر آنرا، عفو دشمن قرار بده.
4- اعلام عفو و بخشش
گذشت خود را به همه اعلام کنیم تا دیگران هم سرزنش نکنند.
«لاتثریب علیکم»
5- بازسازی روحیه خلافکاران
یوسف به بازسازی روحی روانی برادران گنهکار پرداخت، ما نیز چنین کنیم.
«لاتثریب...»
إذْهَبُواْ بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ«93»
«(یوسف گفت:) این پیراهن مرا ببرید و آنرا بر صورت پدرم بیفکنید (تا) بینا شود و همه کسان خود را نزد من بیاورید.»
1- فتوت و جوانمردی
در روایات آمده است: یوسف برادران خود را هر روز و شب سر سفره خود مینشاند و آنها احساس شرمندگی میکردند، به یوسف پیغام دادند که سفره ما جدا باشد، چون چهره تو ما را شرمنده میکند!. یوسف پاسخ داد: امّا من افتخار میکنم که در کنار شما باشم و با شما غذا بخورم. روزگاری مردم که مرا میدیدند، میگفتند: «سبحان من بلّغ عبداً بیع بعشرین درهماً ما بلغ» منزّه است خدایی که بردهی بیست درهمی را به
عزّت رساند. امّا امروز وجود شما برای من عزّت است. حالا مردم میدانند که من برده و بیاصل و نسب نبودهام. من برادرانی مثل شما و پدری همانند یعقوب داشتهام، ولی غریب افتاده بودم. (اللَّهاکبر از این فتوّت و جوانمردی)
2- دیدگاه اقتضایی داشتن درانجام وظیفه
شرایط اجتماعی، در عمل به وظیفه اثر دارد. «واتونی باهلکم اجمعین» (صلهی رحم یوسف در آن شرایط به نوعی بود که باید فامیل به مصر بیایند.)
3- رسیدگی به بستگان با حفظ حقوق دیگران
رسیدگی به بستگان (با حفظ حقوق سایر مردم)، لازم است. «اتونی باهلکم»
4- ایجاد رفاه مناسب برای طبقات محروم و زجرکشیده
برای کسانی که زجر کشیدهاند باید به فکر رفاه بود. «اجمعین» رنج فراق یعقوب سپس آرامش وصال یوسف.
5- عمومی بودن لطف و محبت
بهترین لطف آن است که همه را شامل شود. «اجمعین»
وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ«94»
«و چون کاروان (از مصر به سوی کنعان محل زندگی یعقوب) رهسپار شد، پدرشان گفت: همانا من بوی یوسف را مییابم، البتّه اگر مرا کمخرد ندانید.»
1- اگر قادر به درک حقایق نیستیم، انکار هم نکنیم
اگر حقایقی را درک نمیکنیم، مقام دیگران را انکار نکنیم. «لولا أن تفندون» حضرت یعقوب فرمود: اگر مرا کم خرد نپندارید.
سؤال: چگونه است که تنها یعقوب بوی یوسف را درک میکند؟
«اِنّی لاجد ریح یوسف»
پاسخ: هیچ مانعی ندارد، همان گونه که انبیا، وحی را درک میکنند و ما آن را درک نمیکنیم، در بقیه امور نیز آنان چیزی را بیابند که ما نمییابیم.
مگر در آستانهی جنگ خندق، به هنگام کندن خندق، رسول اکرم از جهش برقی که از اصابت کلنگ به سنگی نمایان شد، نفرمود: در این برق سقوط امپراطوریها را دیدم؟ امّا بعضی از افراد ضعیف الایمان گفتند: پیامبر از ترس خود، دور شهر خندق میکند، ولی با هر ضربه و جرقّهای، از سقوط یک رژیم و حکومتی و پیروزی خود وعده میدهد!
شاید مراد از «بوی یوسف» خبر تازهای از یوسف باشد.
این مسئله امروزه در دنیای علم، به «تله پاتی» یعنی انتقال فکر از نقاط دور دست، مشهور شده وبه عنوان یک مسئله مسلّم علمی درآمده است. یعنی کسانی که پیوند نزدیکی با هم دارند و یا دارای قدرت روحی خاص هستند، همین که مسئلهای در گوشهای از جهان برای شخصی پیش آید او نیز در گوشهای دیگر از جهان آن را درمییابد.
شخصی از امام باقر سؤال کرد: گاهی بدون جهت مرا غم فرا میگیرد، به نوعی که اطرافیان میفهمند. امام فرمود: مسلمانان در آفرینش از یک حقیقت و طینت هستند، همین که حادثهی تلخی برای یکی از آنان اتّفاق بیافتد، دیگری در سرزمین و منطقهای دیگر غمناک میشود.
در شرح نهجالبلاغه مرحوم خویی آمده است: برای امام معصوم ، عمود نوری است که چون خدا اراده کند، امام با نگاه به آن، آینده را میبیند وگاهی نیز مثل مردم عادی است.
زمصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت: احوال ما برق جهان است گهی پیدا و دیگر دم، نهان است
گهی بر طارم اَعلی نشینیم گهی تا پشت پای خود، نبینیم
اگر استشمام بوی حضرت یوسف را مربوط به قوای شامّه بدانیم، باید به عنوان یک امر خارقالعاده و معجزه پذیرفت که یعقوب بویی را از دور استشمام میکند.
خاطره:
در ایّام تجاوز عراق به جمهوری اسلامی ایران که مردم به فرمان امام خمینی (قدس سره) در جبهههای غرب و جنوب حاضر بودند، بنده نیز در خدمت شهید آیت اللَّه اشرفی اصفهان که حدود نود سال داشت، در عملیات «مسلمبنعقیل» بودم. ایشان بارها در شب حمله به من فرمود: من بوی بهشت را مییابم، ولی من هرچه بو کشیدم چیزی نیافتم!.
آری، کسی که نود سال در علم و تقوی و زهد و تهجّد بوده، میتواند احساسی داشته باشد که دیگران نداشته باشند. همانگونه که پیشگویی ایشان که گفتند: من چهارمین شهید محراب خواهم بود، عملی شد!
به هر حال ممکن است مراد از بوی بهشت، یک بوی عرفانی باشد. نظیر شیرینی مناجات که یک مزه معنوی است. و ممکن است بوی طبیعی باشد، لکن هر شامّهای لایق استشمام آن نیست. نظیر امواج رادیویی که در فضاست، لکن هر رادیویی تمام آنها را نمیگیرد.
2- در نظر گرف-تن ظ-رفی-ت مخ-تلف م-ردم در شن-یدن اخبار و اطلاعات
همهی مردم ظرفیّت شنیدن حقایق را ندارند و نسبت بیخردی به گوینده میدهند. «لولا أن تفنّدون»
قَالُواْ تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاَلِکَ الْقَدِیمِ«95»
«گفتند: به خدا سوگند تو در گمراهی دیرین خود هستی.»
1- کار نیکان را قیاس از خود مگیر
کار نیکان را قیاس از خود مگیر. «انّک لفی ضلالک» (نسبت گمراهی به پدر، ناشی از قیاس وسنجیدن درک او با فهم خود بود.)
سیمای مدیر موفق » آیات 96 تا 100
فَلَمَّآ أَن جَآءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ علَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ«96»
«پس چون (آن برادری که حامل پیراهن یوسف بود) مژدهرسان آمد، پیراهن را روی صورت یعقوب انداخت. پس یعقوب بینا گشت و گفت: آیا به شما نگفتم: همانا من از (عنایت) خداوند چیزی میدانم که شما نمیدانید.»
1- توجه به اینکه در ضمن تلخیها، شیرینیها هم هست
چه بسا امری که مکروه شمرده میشود؛ ولی برای همه خیر است، چنان که قحطی ناخوشایند بود، ولی موجب آزادی بیگناهی چون یوسف و حاکمیّت او، وصال یعقوب و کنترل قحطی شد. «انّی اعلم من اللّه ما لا تعلمون»
2- عبرت گرفتن از فراز و نشیبهای زندگی
دنیا فراز و نشیب دارد؛ برادران یوسف یک روز کشته شدن یوسف را به دست گرگ و یک روز خبر حاکم شدن یوسف را برای پدر میآورند.
قَالُواْ یَآ أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا کُنَّا خَاطِئِ-ینَ«97»
«(فرزندان) گفتند: ای پدر! برای گناهانمان (از خداوند) طلبِ آمرزش کن که براستی ما خطاکار بودیم»
قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ«98»
«(یعقوب) گفت: بزودی از پروردگارم برای شما طلب آمرزش میکنم، براستی که او، خود آمرزنده و بسیار مهربان است.»
1- پرهیز از ظلم (که مایه ذلت و ندامت است)
برای ظالم سه روز است: روز قدرت، روز مهلت و روز ندامت.
برای مظلوم نیز سه روز است: روز حسرت که مورد ظلم قرار گرفته است، روز حیرت که در فکر چارهاندیشی است و روز نصرت در این دنیا یا در جهان آخرت.
ظلم، مایهی ذلّت است. روزی که برادران، یوسف را به چاه انداختند، روز خنده آنان و ذلّت یوسف بود و امروز به عکس شد. «یا ابانا استغفر لنا»
2- پرهیز از کینه توزی
پدر نباید کینهتوز باشد ولغزش فرزندان را در دل نگهدارد. «استغفر لکم»
3- خلافکار را به هنگام اقرار ملامت نکنیم
به هنگام اقرار خلافکار، او را ملامت نکنیم. هنگامی که گفتند: «انّا کنّا خاطئین» ما خطاکار بودیم. پدر گفت: «سوف استغفر لکم»
فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَی یُوسُفَ ءَاوَی إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَقَالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَآءَ اللَّهُ ءَامِنِینَ«99»
«پس چون (پدر ومادر وبرادران) بر یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را در کنار خویش جای داد وگفت: به خواست خدا با أمن و امان داخل مصر شوید.»
1- استقبال از مهمان
یوسف برای استقبال از والدین خود، در بیرون شهر خیمهای زده وبه انتظار ایستاده بود تا آنها را با عزّت و احترام وارد مصر کند؛ «فلمّا دخلوا علی یوسف... ادخلوا مصر» به طور طبیعی وقتی پدر و مادر و برادران یوسف، خود را برای سفر آماده¬میکردند، شورو غوغا درکنعان بود.
مردم میدیدند چگونه بعد از سالها، با دریافت خبر خوش سلامت یوسف، در حالی که یعقوب بینایی خود را باز یافته با اشتیاق عزم دیدار فرزند را دارد. آنها نیز خوشحال از احوال این پدر وپسر بودند، مخصوصاً از اینکه یوسف در مصر
خزانهدار و حاکم است و در دوره قحط سالی، با ارسال غلّه آنها را نیز حمایت کرده است.
از جمله «فلمّا دخلوا علی یوسف» استفاده میشود مراسم استقبال از یعقوب در بیرون شهر بود و یوسف و همراهان در آنجا خیمه زده بودند و همین که کاروان رسید یوسف گفت: «اُدخلوا مصر...»
2- توجه به اینکه همراهسختیها آسانی، و تلخیها، شیرینی است
3- احترام به والدین
پست ومقام ما را از احترام به والدین غافل نکند. «اُدخلوا مصر...»
4- توجه به الطاف خداوند
حتّی اگر شخص اوّل کشور نیز خواست از امنیّت سرزمین خود سخن بگوید، باید توجّه به لطف خداوند داشته باشد. «ان شاء اللَّه» زیرا تا خدا نخواهد، امنیّتی در کار نیست، چنانکه گروهی از سنگهای کوه خانه ساختند تا درامان باشند، ولی قهر خداوند از طریق صیحهای که صبحگاهان رسید، امنیّت آنان را به هم زد. «وکانوا ینحتون من الجبال بیوتاً آمنین، فاخذتهم الصیحة مصبحین»
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّداً و قَالَ یَآ أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُءَیَای مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقّاً وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِ-ی مِنَ السِّجْنِ وَ جَآءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِّن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِّمَا یَشَآءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ«100»
«و پدر ومادرش را بر تخت بالا برد، ولی همهی آنان پیش او افتادند و سجده کردند. و (یوسف) گفت: ای پدر! این است تعبیر خواب پیشین من. به یقین، پروردگارم آن را تحقق بخشید و به راستی که به من احسان کرد، آنگاه که مرا از
زندان آزاد ساخت و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را بر هم زد، از بیابان (کنعان به مصر) آورد. همانا پروردگار من در آنچه بخواهد، صاحب لطف است. براستی او دانای حکیم است.»
1- احترام ویژه نسبت به والدین
در هر مقامی هستید والدین خود را بر خود برتر بدانیم. «رفع ابویه» آنکه رنج بیشتر داشته باید عزیزتر باشد.
2- در ملاقاتها از تلخیها نگوییم
در هنگام برخورد با یکدیگر، از تلخیهای گذشته چیزی نگوییم. «احسن بی اذ اخرجنی من السجن» اولین سخن یوسف با پدر شکر خدا بود، نه نقل تلخیها. او از چاه و زندان و تهمت سخنی نگفت بلکه از رهایی از زندان سخن گفت.
3- احترام و تواضع در مقابل مسئولان
احترام به حاکمان برحقّ وتواضع در برابر آنان لازم است. «خرّوا له سجداً»
4- در همه امور خدا را در نظر داشته باشیم
در برخورد با واسطهها و ابزار و وسایل، همیشه خدا را اصل و ناظر بدانیم. با آنکه در زندگی یوسف اسباب و عللی دست به هم دادند که او به این مقام رسید، ولی باز میفرماید: «قد احسن بی» یعنی ای خدا بود که به من لطف و احسان نمود.
5- جوانمردی و فتوت و مهماننوازی
با فتوّت باشیم و دل مهمان را نیازاریم. (در آیه شریفه، یوسف بیرون آمدن از زندان را مطرح میکند، امّا از بیرون آمدن از چاه سخن نمیگوید مبادا که برادران شرمنده شوند.) «اذ اخرجنی من السجن»
جوانمرد و با فتوّت باشیم، نه اهل عقده و انتقام. یوسف میگوید: «نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی» شیطان آنان را وسوسه کرد و گرنه برادرانم بد نیستند.
6- خود را برتر ندانیم
خود را برتر ندانیم. «بینی وبین اخوتی» یوسف نگفت شیطان آنان را فریب داد، میگوید شیطان بین من و آنها را ... یعنی خود را نیز در یک سمت قرار میدهد.
7- توج-ه به نقش سفر در تجربه¬اندوزی و توسعه و پیشرفت و زندگی بهتر
برای پیشرفت و زندگی بهتر، حرکت و سفر لازم است. «جاء بکم من البدو»
سیمای مدیر موفق » آیات 101 تا 105
رَبِّ قَدْ ءَاتَیْتَنِ-ی مِ-نَ الْمُ-لْکِ وَعَلَّمْتَنِی مِ-ن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ فَاطِرَ السَّمَواتِ وَ الْأَرْضِ أَنتَ وَلِیّ فِی الدُّنْیَا وَ الْأَخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ«101»
«(یوسف گفت:) پروردگارا؛ تو مرا (بهرهای) از حکومت دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی. (ای) پدید آورندهی آسمانها و زمین، تنها تو در دنیا وآخرت مولای منی، مرا تسلیم خود بمیران و مرا به شایستگان ملحقفرما.»
1- یاد خداوند در هر زمان
اولیای خدا وقتی به عزّت و قدرت خود نگاه میکنند، فوراً به یاد خداوند میافتند و میگویند: خدایا هر چه هست از توست. یوسف نیز اینچنین کرد، سخن را از پدر برگرداند و متوجّه خدا شد.
اعطای حکومت، از شئون ربوبیّت الهی است. «ربّ قد آتیتنی من الملک»
2- همه چیز از آن خداست، مغرور نشویم
یوسف که خداوند همواره او را حفظ کرد، به او علم داد، به او حکومت داد و خطر را از او دور کرد، باز نگران عاقبت خود است. وای به حال کسانی که قدرت، مال و علم خود را با حیله به دست آوردهاند، آنان چه عاقبتی خواهند داشت!؟
افتخار یوسف آن نیست که حاکم بر مردم است، افتخارش آن است که خداوند حاکم بر اوست. «انت ولی فی الدنیا و الاخرة»
حضرت یوسف در شور انگیزترین لحظات متوجّه خدا شده و با او مناجات میکند. «ربّ قد آتیتنی...»
3- عاقبتاندیشی
بندگان خدا در اوج عزّت و قدرت به یاد مرگ وقیامت و سرانجام کار خود هستند. «توفّنی مسلماً و الحقنی بالصالحین» (همان گونه که همسر فرعون در کاخ فرعون به فکر قیامت بود و میگفت: «ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّة» پروردگارا! در بهشت برای من جایی نزد خود قرار بده.)
4- توجه به اینکه رسیدن به حکومت به اراده خداست
حکومت را نتیجهی فکر، مال، قدرت، یار و طرح خود ندانیم، بلکه ارادهی خداوند عامل اصلی است. «آتیتنی»
5- توجه به خطر رسیدن به حکومت و بیرون رفتن از دین
قدرت و حکومت و سیاست، زمینه خروج از دین است، مگر اینکه خداوند لطف کند. «توفّنی مسلماً» (یوسف در چاه دعایی داشت و در زندان دعای دیگر داشت، ولی همین که به حکومت رسید دعای او این بود: خدایا من مسلمان بمیرم.)
6- پایداری در کارهای خیر
حسن عاقبت وپایداری در کار خیر، مهمتر از شروع آن است. انبیاء برای حسن عاقبت دعا میکردند؛ «توفّنی مسلماً» یعنی مرا در تسلیم خود تا مرگ پایدار بدار.
7- جهت دادن حکومت در راه خدا
انسانهای وارسته حکومت را برای خدمت و صلاح میخواهند.
«الحقنی بالصالحین»
در هر موقعیّت وحالی، خود را به خداوند بسپاریم. «انت ولی فی الدنیا والاخرة»
8- توجه به دانشمندان در گزینش نیرو
حکومت، حقّ دانشمندان است نه بیسوادان. «آتیتنی... علمّتنی» دانش یوسف وسیله حاکمیّت او شد.
«سیمای مدیر موفق در یک نگاه»
در پایان داستان حضرت یوسف ، سیمایی از آن را مرور میکنیم:
1- توجّه کامل به خداوند در تلخیها: «ربّ السجن احبّ» در شادیها و شیرینیها: «ربّ قد آتیتنی من الملک»
2- رهاکردن هر خط انحرافی از هر گروهی: «انّی ترکت ملّة قوم لایؤمنون باللَّه و هم بالاخرة کافرون»
3- پیگیری راه مستقیم پیشگامان: «واتبعت ملّة آبائی ابراهیم... و الحقنی بالصالحین»
4- پایداری در راه رضای خدا تا آخرین نفس: «توفّنی مسلماً»
5 - وقار در برابر رقبا: «احبّ الی ابینا منّا»
6- صبر دربرابر حوادث ومرارتها: «یجعلوه فی غیابت الجُبّ، اراد باهلک سوء»
7- پاکدامنی و ترجیح تقوی بر رفاه: «معاذ اللّه، ربّ السّجن احبّ الی ممّا یدعوننی»
8 - کتمان در برابر بیگانگان: «و شروه بثمن بخس»
9- علم وافر: «علّمتنی من تأویل الاحادیث - انّی حفیظ علیم...»
10- بیان رسا و فصیح: «فلمّا کلمّه قال انّک الیوم لدینا مکین»
11- اصالت خانوادگی: «آبائی ابراهیم و اسحاق ...»
12- مدارا با مخالفان فکری: «یا صاحبی السّجن»
13- اخلاص: «کان من المخلصین»
14- سوز و علاقه به هدایت دیگران: «ءارباب متفرّقون خیرام اللّه الواحد»
15- قدرت طراحی وابتکار: «جعل السقایة، ائتونی باخ لکم، فذروه فی سنبله،...»
16- تواضع و فروتنی: «رفع ابویه علی العرش»
17- عفو و اغماض: «لا تثریب علیکم»
18- فتوّت و جوانمردی: «نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی»
19- امانتداری:«اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم»
20- مهماننوازی: «انا خیر المنزلین»
ص: 156
ذَلِکَ مِنْ أَنبَآءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ«102»
«(ای پیامبر!) این (داستان) از خبرهای غیبی است که ما به تو وحی میکنیم و تو نزد آنان (برادران یوسف) نبودی آنگاه که در کار خویش هم داستان و متّفق شدند و نیرنگ مینمودند (که چگونه یوسف را در چاه اندازند و بگویند گرگ او را دریده است.)»
1- توجه و توکل به قدرت خداوند
آنجا که خدا نخواهد، نه تصمیم مردم «امرهم» نه اجماع آنان «اجمعوا» ونه نقشه وتوطئه «یمکرون» اثری ندارد.
2- درحوادث نقطه شروع و پایان فراموش نشود
در حوادث پیدرپی و مرتبط، نکته اصلی و نقطهی شروع را فراموش نکنید. محور داستان یوسف توطئه نابودی یوسف بود. «اَجمعوا أمرهم و هم یمکرون»
وَمَآ أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ«103»
«(ای پیامبر!) بیشتر مردم ایمان بیاور نیستند، هر چند (سخت بکوشی و) حرص و آرزو داشته باشی.»
1- اکثریت دلیل بر حقانیت نیست
بارها اکثریّت مردم از نظر اعتقادات دینی، مورد انتقاد قرآن قرار گرفتهاند. «و ما اکثر الناس... بمؤمنین»
2- حرص نیکو داشتن (مثل حرص داشتن به هدایت و خدمترسانی به مردم)
هر حرصی مذموم نیست. (پیامبر برای ایمان آوردن مردم، حرص میورزید) «حرصتَ»
وَ مَا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ«104»
«و تو بر این (وظیفهی ارشاد) پاداشی از آنان نمیخواهی. آن (رسالت و قرآن) جز تذکر و پندی برای جهانیان نیست.»
1- توقع نداشتن از مردم
پیامبر اسلام نیز همانند سایر پیامبران، هرگز از مردم در قبال هدایت آنان پاداشی درخواست نکرد. زیرا توقع داشتن از مردم، پذیرش دعوت را سنگین میکند. در سوره طور آیه 40 میخوانیم: «ام تسئلهم اجراً فهم من مغرمٍ مثقلون» مگر از مردم مزدی درخواست کردی تا پرداخت آن برایشان سنگین باشد؟ اگر در آیه دیگر میبینیم که مزد رسالت را مودّت اهل قربی میداند، «الاّ المودّة فی القرُبی» برای آن است که
پیروی و تبعیّت اهلبیت، برای خود مردم سودمند است نه پیامبر، زیرا در جای دیگر میخوانیم: «قل ما سئلتکم من اجر فهو لکم» آری کسی که اهلبیت را دوست دارد از آنان اطاعت میکند واطاعت از آنان اطاعت از پیامبر و خداست.
2- اگر اکثریت حمایت نکردند مأیوس نشویم
ایمان نیاوردن گروهی از مردم، حتّی اکثریّت آنان در یک زمان و مکان نباید مبلغان دینی را دلسرد کرده و مأیوس نماید. اگر در منطقهای از زمین گروهی ایمان نیاوردند، در جای دیگر تبلیغ نمایند. «للعالمین»
3- غافل نشدن از احکام الهی
معارف قرآن و احکام آن حقایقی است که باید آنرا فرا گرفت و همواره به خاطر داشت. زیرا «ذکر» به علم ومعرفتی گفته میشود که در ذهن حاضر باشد واز آن غفلت نشود.
وَکَأَیِّن مِّنْ ءَایَةٍ فِی السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَ هُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ«105»
«و چه بسیار نشانه در آسمانها و زمین که بر آن میگذرند، در حالی که از آن روی گردانند.»
1- امیدواری به قدرت و لطف خدا در هر حال
گویا این آیه برای تسلّی خاطر پیامبر و هر رهبر و امام بر حقّ است که اگر مردم به فرمان و دستور آنان بیاعتنا بودند نگران نباشند، آنان دائماً بر نشانههای قدرت وحکمت خدا در آفریدهها برخورد میکنند، ولی لحظهای نمیاندیشند. این همه زلزله، کسوف، خسوف، صاعقه، گردش ستارگان و کهکشانها و همه و همه را میبینند، ولی از آن اعراض میکنند.
2- حق پذیری
علم به تنهایی کافی نیست، حقّ پذیری نیز لازم است تا ایمان حاصل شود. «یمرّون علیها و هم عنها معرضون»
3- توجه به اینکه اعراض، از غفلت خطرناکتر است
اعراض، از غفلت خطرناکتر است. با اینکه تعداد نشانهها زیاد است «کایّن» و انسان دائماً با آنها رابطه دارد «یمرّون» امّا نه تنها فراموش میکند و نه تنها از آنها غفلت میکند، بلکه مواقعی نیز با عنایت از آنها اعراض میکند.
سیمای مدیر موفق » آیات 106 تا 111
وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ«106»
«و بیشترشان به خداوند ایمان نمیآورند، جز اینکه (با او چیزی را) شریک میگیرند. (و ایمانشان خالص نیست)»
1- توجه به نشانههای اخلاص و شرک
امام رضا میفرماید: شرک در این آیه به معنای کفر و بتپرستی نیست، بلکه مراد توجّه به غیر خداوند است.
از امام صادق نیز نقل شده است که فرمودند: شرک در انسان، از حرکت مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ سیاه، مخفیتر است.
امام باقر نیز میفرماید: مردم در عبادت موحّد هستند، ولی در اطاعت از غیر خدا گرفتار شرک میشوند. و در روایات دیگری میخوانیم که مراد از شرک در این آیه، شرک نعمت است. مثل اینکه میگوییم فلانی کار مرا سر وسامان داد، اگر فلانی نبود نابود شده بودم و امثال آن.
نشانههای مؤمن مخلص
1- در انفاق: «لانرید منکم جزاء و لاشکوراً»
از کسی توقع پاداش و تشکر ندارد.
2- در عبادت: «و لا یشرک بعبادة ربّه احداً»
جز خداوند کسی را بندگی نمیکند.
3- در تبلیغ: «إن اجری الاّ علی اللَّه»
به غیر خداوند از کسی پاداش نمیخواهد.
4- در ازدواج: «و لأمة مؤمنة خیر»
ایمان را اصل قرار میدهد.
5 - در برخورد با مردم: «قل اللَّه ثم ذرهم»
جز رضای او همه چیز را کنار میگذارد.
6- در جنگ وبرخورد با دشمن: «و لایخشون احداً الا اللَّه» از کسی به جز خداوند نمیهراسد.
7- در مهرورزی و محبّت: «والّذین آمنوا اشدّ حبّاً للَّه» هیچ کس را به اندازه خداوند دوست نمیدارد.
8 - در تجارت وکسب وکار: «رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکراللَّه» از یاد خداوند غافل نمیشود.
نشانههای انسان آلوده به شرک
1- عزّت را از دیگران آرزو میکند: «أیبتغون عندهم العزّة»
2- در عمل: «خلطوا عملاً صالحاً وآخر سیّئاً»
کار شایسته را با ناشایست میآمیزد.
3- دربرخورد بادیگران: «کلّ حزب بما لدیهم فرحون» دچار تعصبات حزبی و گروهی میشود.
4- در عبادت: «الّذین هم عن صلاتهم ساهون . الّذین هم یرائون» بیتوجّهی و ریاکاری میکند.
5- در جنگ و نبرد: «یخشون النّاس کخشیة اللَّه»
از مردم میترسد.
6- در تجارت وامور دنیوی: «اَلْهاکم التَّکاثُر» سرگرم افزونطلبی است.
7- در انتخاب دین و دنیا: «و اذا رأوا تجارة او لهواً انفضّوا الیها و ترکوک قائماً» دنیا را میگیرند و پیامبر را تنها میگذارند.
أَفَأَمِنُواْ أَن تَأْتِیَهُمْ غَاشِیَةٌ مِّنْ عذَابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ«107»
«آیا (آنها که ایمان نمیآورند) از اینکه عذاب الهی آنها را در برگیرد و یا قیامت در حالی که نمیدانند ناگهانی فرا رسد، در امانند؟»
1- پرهیز از خوداتکایی
هیچ کس خود را تضمین شده نپندارد. «أفآمنوا»
قهر خداوند، فراگیر است و امکان فرار نیست. «غاشیة»
2- یاد قیامت
یاد قیامت، عامل تربیت است. «تاتیَهم السّاعة»
قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُواْ إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ مَآ أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ«108»
«(ای پیامبر! تو نیز) بگو: این راه من است. من و هر کس پیرویام کرد، با بینایی به سوی خدا دعوت میکنیم و خداوند (از هر شریکی) منزه است و من از مشرکان نیستم.»
1- دعوت به خدا نه به خود
دعوت رهبر باید به سوی خدا باشد، نه به خود. «ادعوا الی اللَّه»
2- آگاهی دادن به مردم
مردم را چشم بسته و بدون آگاهی نباید به انجام کاری ترغیب کرد. «علی بصیرة»
3- بصیرت
رهبر باید بصیرت کامل داشته باشد. «علی بصیرة»
4- اخلاص در عمل
مسئولان و مبلّغان دینی باید افرادی خالص ومخلص باشند.
«ما أنا من المشرکین»
وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ إِلَّا رِجَالاً نُّوحِی إِلَیْهِم مِّنْ أَهْلِ الْقُرَی أَفَلَمْ یَسِیرُواْ فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُواْ کَیْ-فَ کَ-انَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَدَارُ الْأَخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْاْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ«109»
«و پیش از تو (پیامبری) نفرستادیم، جز مردانی از اهل آبادیها را که به آنان نیز وحی میکردیم. (با وجود این) آیا در زمین سیر نکردهاند تا عاقبت کسانی را که پیش از آنان بودهاند بنگرند؟ و قطعاً سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردهاند بهتر است. آیا نمیاندیشید؟»
1- مردمی بودن
پیامبران از جنس مردم بوده و در میان آنان زندگی میکردند. (نه فرشته بودند، نه افراد گوشهگیر ونه اهل رفاه.) «من اهل القُری»
2- نظارت مستقیم
مشاهده مستقیم از کارآمدترین شیوههای دریافت حقیقت است.
«أفلم یسیروا... فینظروا»
3- سفرها هدفدار باشد
سیر و سفر باید هدفدار باشد. «أفلم یسیروا ... فینظروا»
4- حفظ آثار باستانی برای عبرت دیگران
سیر و سیاحت در زمین و آگاهی از تاریخ و درس عبرت گرفتن، برای هدایت و تربیت بسیار کارگشاست. «فینظروا»
حفظ آثار باستانی برای بازدید وعبرت آیندگان لازم است.«فینظروا»
5- بکار انداختن عقل و اندیشه
به کار انداختن عقل و فکر بشر از اهداف رسالت انبیا و قرآن است.
«أفلا تعقلون»
حَ-تَّی إِذَا اسْتَیْئَسَ الرُّسُ-لُ وَ ظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُواْ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّی مَن نَّشَآءُ وَ لَا یُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ«110»
«(دعوت پیامبران و مخالفت دشمنان همچنان ادامه داشت) تا هنگامی که پیامبران (از هدایت مردم) به آستانه نومیدی رسیدند وکفار گمان کردند (وعدهی عذاب) به دروغ به آنان داده شده است، آنگاه یاری ما به آنان رسید، پس کسانی را که میخواستیم نجات یافتند (ولی) عذاب ما ازگروه مجرمان باز گردانده نمیشود.»
1- پایداری و استقامت بر راه حق
در طول تاریخ، پیامبران در دعوت خود مستمر و مصرّ بودند، تا آنکه از هدایت مردم مأیوس میشدند، چنانکه مخالفانِ لجوج نیز دست از مقاومت برنمیداشتند.
2- مهلت دادن به مجرم
مهلت دادن به مجرمان وتاخیر عذاب آنان، از سنّتهای الهی است. «حتّی اذا استیئس» یعنی به قدری ما به مجرمان مهلت دادیم که انبیا مأیوس شدند.
3- خوشبینی و حسن نیت به اندازه
خوشبینی و حسننیّت و حوصله اندازه دارد. «حتّی»
4- دقت در صرف منابع
نیروی خود را صرف زمینههای غیرقابل نفوذ نکنیم. باید از هدایتپذیری برخی مردم صرفنظر کرد. «استیئس الرُّسل»
5- توجه به اینکه راه حق بن بست ندارد
راه خدا بنبست ندارد. «اذا استیئس الرسل...جاءهم نصرنا» (هر کجا مردم کار را به بنبست کشاندند قدرت خدا جلوه میکند.)
لَقَ-دْ کَانَ فِی قَصَ-صِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِّوْلِی الْأَلْبَ-ابِ مَا کَ-انَ حَدِیثاً یُفْتَرَی وَلَکِن تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَ-دَیْهِ وَ تَفْصِ-یلَ کُلِّ شَیءٍ وَهُدی وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ«111»
« به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است. (این) سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد، بلکه تصدیق کنندهی آن (کتاب آسمانی) است که پیش از آن آمده و روشنگر هر چیز و (مایه) هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان میآورند.»
1- عبرت گرفتن از تاریخ
شرط امتیاز در داستانها، پندآموزی آنهاست. در ابتدای سوره فرمود: «نحن نقصّ علیک احسن القصص» ودر آخر فرمود: «لقد کان فی قصصهم عبرة»
چنانکه حضرت یوسف علیرغم همه کیدها و مشکلات و موانع به عزّت و قدرت رسید، پیامبر اسلام نیز علی رغم همهی مکرها و... به عزّت و قدرت خواهد رسید. «لقد کان فی قصصهم عبرة»
تنها خردمندان از داستانها، پند وعبرت میگیرند. «عبرة لاولی الالباب»
داستانهای قرآن، بیان واقعیّتهای عینی و عبرت آموز است. (یافتنی است، نه بافتنی.) «ما کان حدیثاً یفتری»
گفتار راست و واقعی، تأثیر عمیق دارد. «عبرة... ما کان حدیثاً یفتری»
قرآن با کتب آسمانی دیگر همسو است. «تصدیق الّذی...»
قرآن، تمام نیازهای انسان را مطرح میکند. «تفصیل کلّ شیءٍ»
قرآن، هدایت محض است و آمیخته با هیچ ضلالتی نیست. «هدی»
تنها اهل ایمان از هدایت ورحمت قرآن بهره میبرند. «هدی و رحمةً لقوم یؤمنون»
نکته سنجی و درس گرفتن عقل لازم دارد؛ «عبرة لاولی الالباب» ولی دریافت نور و رحمت الهی، ایمان نیز لازم دارد. «لقوم یؤمنون»
خداوندا! به آبروی حضرت یعقوب ، همهی ما را در شدائد و سختیها صبور قرار بده!
خداوندا! به آبروی حضرت یوسف ، همهی ما را در حوادث، فتنهها و شرایط حسّاس، حفظ فرما!
خداوندا! یوسف زهرا حضرت مهدی را از ما راضی و خشنودفرما، فرجاش نزدیکو به ما توفیق مهجوریّتزدایی از قرآن و مظلومیّتزدایی از اهل بیت مرحمت فرما.
«آمین ربّ العالمین»
«والحمدللّه ربّ العالمین»