ghaemiyeh.com
سرشناسه : علیاننژادی، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : خاطراتی از استاد: ۱۱۰ خاطره از مرجع عالیقدر آیهاللهالعظمی مکارمشیرازی/ ابوالقاسم علیاننژاددامغانی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب (ع)،۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۷۵ ص.
شابک : 978-964-533-161-8
موضوع : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - -- خاطرات
موضوع : مجتهدان و علما -- ایران -- خاطرات
رده بندی کنگره : BP۵۵/۳ /م۷ع۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۷۹۳۷۶
خاطراتی از استاد
110 خاطره از مرجع عالیقدر
حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(مدّظلّه)
مقدّمه 9
چرا سیره مؤثّرتر از سخن است؟ 10
کتاب حاضر 11
اهمّیّت حفظ نظام اسلامی! 13
اهمّیّت تربیت فرزندان 15
پرهیز از القاب و تعارفات بیش از حدّ 17
بیماری نیز یکی از نعمتهای الهی است 19
مراقبت شدید درباره جواب استفتائات 20
تأکید فراوان بر حفظ حرمت مراجع تقلید 22
دو سرمایه بزرگ شیعه 24
ارزش نوکری امام زمان(عج) در این دنیا! 26
بچّههایتان را با مجالس مذهبی آشنا کنید! 28
هوشیاری عجیب در برابر توطئههای دشمن 30
عشق به اهلبیت علیهم السلام 32
برکت توسّل به اهلبیت علیهم السلام 34
دو خدمت بزرگ آیت الله العظمی مرعشی رحمة الله 36
نقش عظیم ایمان در اعمال انسان 38
تواضع و فروتنی 40
تقدّم واجبات بر مستحبّات 42
ظرافت در تعبیرات و الفاظ 44
مباحث علمی حتّی در سفرهای تفریحی! 45
آثار عظمت خداوند در سراسر جهان هستی 47
وابستگان آمریکا! 49
آثار وضعی اعمال 50
کمک به دیگران و حفظ آبروی آنان 51
شهادت در جوانی شیرینتر است! 52
نهجالبلاغه مرا نجات داد 53
سرّ مستودع! 55
مهر مادری 56
نعمت بیشتر، زحمت افزونتر 57
داروخانه کوچک 58
از این به بعد شما پدر مایید! 60
این فضولیها به شما نیامده! 62
خاطرهای از آیت الله حاج میرزا جواد آقا تهرانی رحمة الله 63
احضار روح آیت الله العظمی بروجردی رحمة الله 65
احضار روح شاعر پرآوازه، سعدی شیرازی! 66
پهلوان معروف قمی! 68
فاصله میان گفتار تا عمل 70
شهید بهشتی، روشنفکری متدیّن 72
ملاقات با اسقف مسیحی کرمان 73
آرامش شهید مطهّری رحمة الله 75
کتاب سال 76
روش درمان 77
خیال کوزه! 79
دلایل از دست دادن توفیق 81
تأثیر ایمان به معاد 82
باور قیامت 84
تسلیم کامل! 85
قربانی در منا 86
سختیهای سفر در گذشته 87
حج یا پرواز به ملکوت 88
وضع نابسامان طلّاب و عنایت بزرگان 89
جایزه بزرگ آیت الله حجّت رحمة الله 90
ما را از مردم جدا نکنید 91
تأثیر مداومت بر امر به معروف 93
رئیس ساواک قم 94
زهرا، برترین بانوی جهان 95
شجاعت در عذرخواهی! 97
حفظ شأن و عزّت روحانیّت 98
منزل نو! 99
مجلس درس آیت الله العظمی خویی رحمة الله 100
آیت الله العظمی روحانی رحمة الله 102
آبرویمان فدای امام زمان(عج) 103
پیادهروی تا حرم دوست 104
مکتب اسلام و تیراژ خیره کننده آن 106
نسیم بهشتی 107
تواضع آیت الله مشکینی رحمة الله 109
فروتنی آیت الله اشتهاردی رحمة الله 111
مجتمع امام کاظم علیه السلام 113
تقسیم کار 115
کاغذ کادو 116
در شأن شما نیست! 117
عاقبت بد 118
عنایات رضویّه 120
عزّت نفس مرحوم امامی رحمة الله 121
ضعف و ناتوانی! 122
به یاد علّامه امینی رحمة الله 124
فقط برای خدا 125
حافظه فوقالعاده 127
ترجمه قرآن 129
شیوه نهی از منکر 130
نعمتهای آشکار و پنهان پروردگار 132
ضررهای عبادت بدون تفکّر 134
برکات امام حسین علیه السلام 135
شهرت جهانی تفسیر نمونه 136
تعطیلات و نگرانی مراجع 137
بدهکار باشم خوابم نمیبرد 138
مخالفت با هوای نفس و از خود گذشتگی 139
حجاب 140
بازتاب اعمال 141
تفکّر در قدرت خدا 142
هم کنترل و هم تبرّک 143
ذاکر اباعبدالله علیه السلام 144
زندانیهای کوچولو 146
شیشه خبر! 148
پنجرهها را هم بستند! 149
مهارت فوقالعاده واعظ شهیر 150
فکرِ بعد از ذکر 152
حلّ مشکلات شرعی مردم در درجه اوّل است 154
قلبم روشن است 156
سال خشکسالی! 158
مادری که.. 159
معاویه مجتهد است! 160
اعجاز سوره حمد! 161
عوامل خشکسالی 162
تربت سیّدالشّهدا علیه السلام 163
درخت خونین! 165
بردباری و جواب منطقی 166
احترام به وقت دیگران 168
برکت کار با قرآن 169
به عشق علی علیه السلام 171
قرآن شیعه! 172
احتیاط برای حفظ آبروی مردم 174
گویی درپی الگو بودن، جزء فطرت انسان و حتّی حیوانات است. هر انسانی، هر طرز تفکّر واندیشهای که داشته باشد، تابع هر دین و مکتبی که باشد، در هر نقطه جغرافیایی که زندگی کند و هر نوع جهانبینی که داشته باشد، بالاخره در مسیر زندگی خود الگو واسوهای خواهد داشت.
به همین دلیل، خداوند متعال در بعضی از آیات قرآن از الگو سخن گفته و افرادی را به عنوان الگو معرّفی نموده است. بهترین الگویی که خدا در قرآن سفارش کرده، انسان کامل، پیامبر خاتم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. میفرماید : «(لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)؛ به یقین برای شما در زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله سرمشق نیکویی بود».(1)
1) سوره احزاب، آیه 21؛ در دو آیه دیگر نیز سخن از اسوه به میان آمده است، کهدر یکی حضرت ابراهیم علیه السلام و در دیگری پیروان ایشان، به عنوان الگو معرّفی شدهاند. شرح این مطلب را که در آیات 4 و 6 سوره ممتحنه آمده، در تفسیرنمونه، ج 24، ص 17 به بعد، مطالعه فرمایید.
البتّه روشن است که این آیه شریفه، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را به عنوان بهترین سرمشق معرّفی کرده، وگرنه ائمّه اطهار وحضرات معصومین علیهم السلام، بزرگان و اولیای دین، علما ودانشمندان بزرگ و باتقوا نیز الگوهای مناسبی هستند.
اکنون که در عصر غیبت به سر میبریم و از ارتباط مستقیم همگانی با حضرت ولیعصر(عج) محروم هستیم، باید معارف دینی را از گفتار و سیره جانشینان عام آن حضرت یعنی علما و فقها بگیریم، زیرا آن بزرگواران الگوهای مناسبی برای ما هستند.
به همین دلیل تصمیم گرفتم خاطراتم و قسمتهایی از سیره مرجع عالیقدر جهان تشیّع، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظلّه) را که توفیق درک محضرشان را همواره در ساعاتی از روز داشتهام یادداشت کنم تا مشعلی باشد فرا راه عاشقان اسلام ومرجعیّت وتشنگان حقیقت.
علّت اینکه عملکرد انسان در مقایسه با گفتار او تأثیر بیشتری دارد - البتّه در غیر انبیا و معصومین علیهم السلام - شاید این
باشد که عمل انسان نشانه عقیده واقعی اوست. یعنی هنگامی که شخصی چیزی را در عمل پیاده میکند، انسان مطمئن میشود که این مسأله شایسته عمل کردن است؛ ولی امکان دارد سخن، با اعتقاد قلبی، متفاوت باشد، زیرا چه بسا انسان سخنانی را با زیبایی هرچه تمامتر بیان کند، ولی اعتقادی به آن نداشته باشد، به همین دلیل برخلاف آن عمل میکند. شاید بدین علّت امام صادق علیه السلام فرمودند :
«کُونُوا دُعاةَ النّاسِ بِغَیْرِ ألْسِنَتِکُم؛ مردم را با کردارتان به کارهای شایسته دعوت کنید».(1)
بنابراین تمام مسلمانان، به خصوص شیعیان، و به ویژه روحانیّت معظّم شیعه که دیگران، اسلام را در رفتار وعملکرد آنها میبینند، باید کاملا مراقب کردار و اعمال خویش باشند تا طبق فرمایش امام صادق علیه السلام زینت اسلام وتشیّع و حضرات معصومین علیهم السلام باشند.(2)
کتابی که پیش روی شماست دربردارنده صد و ده
خاطرهای است که نویسنده مستقیم و بدون واسطه از مرجع عالیقدر و اسوه شایسته، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظلّه) دیده و شنیده یا در سیره و رفتار ایشان
به نظاره نشسته است. امیدوارم با پیروی از این الگوها
هرچه بیشتر به خداوند نزدیک شویم وجزء مقرّبان درگاهش قرار گیریم.
مشهد مقدّس - زائرسرای امام باقر علیه السلام
ابوالقاسم علیاننژادی دامغانی
26/4/1390 مصادف با نیمه شعبان 1432ق
انسانهای عمیق، آیندهنگر و دوراندیش، فقط امروز را نمیبینند، بلکه در کارهای خود، آینده دور و نزدیک را نیز در نظر میگیرند، که این مطلب برای افراد نزدیکبین خوشایند نیست.
در بین دوستان جلسه استفتا مرسوم بود که پس از پایان جلسه یا قبل از شروع آن درباره مسائل روز بحث میشد.
روزهای اوّل کنفرانس سران اسلامی، اجلاسیه تهران بود که خبر ورود رهبر خودفروخته فلسطین اشغالی، یاسر عرفات را شنیدیم و این موضوع همه را عصبانی کرده بود؛ ولی استاد فرمودند: اگر تعجّب نکنید من امروز صبح برای سلامتی همه اعضای کنفرانس، ازجمله یاسر عرفات، هم صدقه دادم و هم آیةالکرسی خواندم! همه حضّار تعجّب کردند و علّت را جویا شدند.
حضرت استاد فرمودند: «امنیّت این میهمانان برای نظام اسلامی ما بسیار مهم است. إنشاءالله سلامت بیایند
وسلامت بروند، بعدآ هر حادثهای برای آنها رخ داد مهم نیست!».
اینجا بود که برای حاضران در آن جلسه، اهمّیّت امنیّت وموقعیّت نظام اسلامی بیش از پیش روشن شد و همگی به تیزهوشی وآیندهنگری این مرجع روشنفکر آفرین گفتند.
هرچه مسئولیّت اجتماعی انسانها بیشتر میشود نظارت آنها بر خانوادههایشان کمتر و کمرنگتر میگردد وشاید به همین دلیل تعدادی از فرزندان شخصیّتهای بزرگ، خود بزرگ نبوده، بلکه برخی منحرف نیز شدهاند واین زنگ خطری است برای همه مسئولان که «(قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارآ)؛ خود و خانواده خویش را از آتش جهنّم نگه دارید».(1)
ولی مسئولیّتهای مختلف مرجعیّت، ریاست شورای عالی حوزه علمیّه قم، نوشتن تفسیر قرآن و نهجالبلاغه، جلسات استفتائات، درس پرشکوه و عظیم خارج فقه، احداث ساختمانهای علمی و مذهبی، رسیدگی به فقرا ومستمندان، نشر آثار علمی مختلف، و مانند آن، هیچکدام استاد معظّم را از توجّه ویژه به فرزندان و خانواده بازنمیدارد. شاهد این مطلب، خاطره زیر است :
قرار شد نامههای علمی را یکی از آقازادههای ایشان
1) سوره تحریم، آیه 6 .
جوابگو باشد. یعنی آنها را خلاصه نموده، جواب پیشنهادی را نوشته و خدمت آقا برساند تا ایشان آن را تأیید یا اصلاح بفرمایند.
از آنجا که آقازده معظّمله هنوز ازدواج نکرده بود، استاد عزیز مرا فراخواند و فرمود: «فلانی! شما قبل از او نامهها را ببین، نامههایی که مسائل جنسی دارد، خودت جواب بده!»
و این مسأله درس بزرگی برای همه بزرگان است.
یکی از صفات برجسته و زیبای هر انسان مسلمانی، رعایت تعادل و دوری از افراط و تفریط است که متأسّفانه کم هستند افرادی که در تمام زمینهها در خط تعادل
حرکت کنند.
استاد معظّم ازجمله افراد نادری است که در تمام مسائل، به دور از افراط و تفریط حرکت میکند و به همین دلیل در بعضی از مسائل، هم با بیمهری افراطیّون مواجه میشود، هم با کملطفی تفریطکنندگان!
هنگامی که جلد اوّل کتاب «استفتائات جدید» آماده چاپ شد، برای عبارت پشت جلد این عنوان را پیشنهاد کردم : «مرجع عالیقدر جهان تشیّع، مفسّر بزرگ قرآن، نویسنده توانای جهان اسلام، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی». ولی معظّمله جملات: جهان تشیّع، مفسّر بزرگ قرآن و نویسنده توانای جهان اسلام را حذف نمودند. خدمتشان عرض کردم: «این تعبیرات از ناحیه این حقیر
است نه جنابعالی، اجازه دهید همان جملات نوشته شود.» فرمودند: «همین مقدار کافی است!».
اولیاءالله و مؤمنین واقعی، همه چیز را نعمتی از ناحیه خداوند متعال میدانند و نگاه آنان به پدیدههای جهان هستی نگاهی دیگر است.
در اسفندماه سال 1375، استاد معظّم به آنفلوانزای شدیدی مبتلا شد. شدّت بیماری به حدّی بود که با وجود تأکید فراوانی که بر مباحث علمی و تعطیل نکردن جلسات درس داشتند، مجبور شدند یک روز درس فقه و چند روز جلسه استفتا و تفسیر قرآن را تعطیل کنند. پس از بهبودی نسبی و حضور در جلسه استفتا فرمودند :
«این بیماری هم برای ما نعمت بزرگی بود، زیرا باعث شد از کمردردی که بیش از شش ماه گرفتار آن بودیم نجات پیدا کنیم!».
درباره جواب استفتائات کتبی، رسم بر این بود که پس از خواندن نامه در جلسه استفتا و بحث و بررسی درباره آن وجوابی که نوشته میشد، یکی از برادران خوشخط جواب را با خط زیبا مینوشت و حضرت استاد پس از مطالعه دوباره، آن را مُهر میکرد.
روزی معظّمله مرا صدا زد و فرمود: «شما بعد از اینکه نویسنده جواب را نوشت، کنترل کنید سپس نامه را به من بدهید تا آن را مهر بزنم». مدّتی از این جریان گذشت، دوباره مرا صدا زد وفرمود: «باز در بین نامهها اشتباهاتی رخ داده، گویا دقّت کافی نشده است. وقتی جوابها را کنترل میکنید در پایان جوابها علامت مساوی بگذارید تا مطمئن شوم همه جوابها را کنترل نمودهاید». به امر معظّمله، حقیر به کنترل نامهها و گذاشتن علامت مساوی در پایان جوابها پرداختم، ولی باز پس از چند روز مرا صدا زد و چند نامه را نشان داد که اشتباهاتی در آنها بود و ما متوجّه آن نشده
بودیم، و فرمودند: «برای اطمینان بیشتر، از این به بعد شما به اتّفاق یکی دیگر از آقایان، دو نفری جوابها را مقابله کنید تا با خیال راحتتر نامهها مُهر شود».
البتّه این دقّت و مراقبت شدید، به استفتائات اختصاص نداشت، بلکه در همه مسائل علمی بود؛ ولی در مسائل فقهی، بیشتر.
یکی از برنامههای دفاتر مراجع تقلید - دام عزّهم - در ایّام حج، فرستادن هیئتی متشکل از علما و دانشمندان آگاه به مسائل فقهی، تاریخی و سیاسی و آشنا به زبانهای مختلف، برای جوابگویی به مسائل حجّاج محترم است. به همین منظور قبل از اعزام «بعثه»، جلسهای برای توجیه اعضا ووظایفشان در ایّام حج و در مدینه منوّره و مکّه مکرّمه، تشکیل شد. در این جلسه استاد معظّم پس از تشریح فلسفه وجودی بعثه و مخارجی که بر بیتالمال تحمیل میکند سفارشاتی فرمودند. از جمله این سفارشات، مطلب جالبی بود که درباره حفظ حرمت مراجع عظام بیان نمودند. ایشان فرمودند :
«مبادا اجازه دهید و راضی باشید کسی نزد شما به سایر مراجع اهانت کند! ما مشرک نیستیم که عزّت را در توهین به مراجع دیگر وروی آوردن مردم به خود به این وسیله بدانیم، بلکه موحّد هستیم و عزّت و عظمت را فقط از
خداوند میطلبیم».
این جملات زیبا که علاوه بر سفارش به حفظ حرمت مراجع دیگر، نشانگر کمال اعتقاد به توحید در همه شاخههای آن بود، برای من بهترین یادگار از آن جلسه به یادماندنی است.
بزرگان و اولیاءالله در هیچ حالی دست از تبلیغ دین وآیین خداوند برنمیدارند؛ در خانه، در سفر، در تبعید، در وطن، وخلاصه همه جا به وظیفه الهی خود عمل میکنند. معظّمله که در طول نهضت اسلامی ملّت شریف ایران چندبار زندانی و تبعید شدند، در سال 1356 به شهرستان سنّی مذهب مهاباد تبعید گشتند (تا بهگمان طاغوت توان فعالیّت دینی و انقلابی نداشته باشند). استاد میفرمودند : «ارتباط ما با روحانیّون آنجا برقرار و رفت و آمدها شروع شد. ولی با کمال تعجّب، از شور و حال انقلاب در آن شهر خبری نبود! به یکی از روحانیّون سرشناس آنجا گفتم: چرا شما حرکت و فعالیّتی نمیکنید؟ علمای شیعه را ببینید چطور قیام کردهاند! گفت: «شما دو سرمایه بزرگ دارید که ما نداریم :
نیز بیان میکنید ولی ما چنین مجالسی نداریم و برای جمع کردن چند نفر با مشکل مواجهیم.
از دیگر برنامههای دفاتر مراجع معظّم تقلید، بررسی ومحاسبه اموال مقلّدین برای تعیین خمس دارایی آنهاست که برای این منظور افراد مختلفی مراجعه میکنند و وقایع متفاوتی اتّفاق میافتد. روزی یکی از این افراد که سرمایه مهمّی داشت، برای محاسبه اموالش خدمت مرجع عالیقدر رسید. پس از تعیین میزان بدهی که چندین میلیون تومان شد، آنها را پرداخت، سپس دست آقا را بوسید و به پای ایشان افتاد، و با وجود منع وجلوگیری استاد، پای ایشان را هم بوسید و خداحافظی کرد ورفت. هنگامی که مجلس خلوت شد استاد فرمودند :
«قدر نوکری امام زمان(عج) را بدانید، مردم با میل ورغبت، هم پولشان را به عنوان وجوه شرعیّه میدهند و هم اینگونه تشکّر و سپاسگزاری میکنند».
انصافآ که چنین است، مردمی که برای پرداخت مالیات اشتیاقی ندارند، بدون هیچ اجبار وفشاری، نزد مرجع تقلید
خود یا نماینده وی حاضر شده، تمام زندگی خود را بیان میکنند و لیست تمام دارایی خویش را میدهند تا با پرداخت خمس، آن را پاک نمایند.
یکی از وظایف، بلکه مهمترین وظیفه پدر و مادر، تربیت فرزندان و آشنا کردن آنها با مسائل مذهبی و دینی است که هم به نفع پدر و مادر است و هم به مصلحت فرزندان؛ هم برای دنیای آنان مفید است و هم برای آخرتشان. دراینباره استاد معظّم فرمودند :
«روزی یکی از ثروتمندان تهران برای حساب و کتاب اموالش نزد ما آمد و پس از رسیدگی به آنها بازگشت. پس از مدّتی دوباره او را به همراه یکی از دوستانش در دفتر دیدم، در حالی که بسیار ناراحت بود. هنگامی که علّت ناراحتیاش را پرسیدم گفت: «حاج آقا! همسر و فرزندانم دست به دست هم دادند و با حیلههای مختلف تمام اموال وسرمایهام را از تملّک من خارج و مرا از منزل بیرون کردهاند! اکنون هر شب در منزل یکی از بستگان به سر میبرم». سپس اضافه کرد: «خوشا به حال دوستم! کار درست را او انجام داد!» گفتم: چطور؟ گفت: «او فرزندانش
را از کودکی، همراه خود به مجالس مذهبی و دینی میبرد. ماه مبارک رمضان، در برنامههای مساجد، و ایّام عزای سیّدالشّهدا علیه السلام در مجالس عزاداری شرکت میکردند. اکنون فرزندانش، صالح و متّقی و عصای دست پدر هستند اما من براثر اصرار و پافشاری همسرم، فرزندانم را برای ادامه تحصیلات به خارج فرستاده و در تربیت آنها کوتاهی کردم و اکنون تاوان اشتباهاتم را میدهم».
در جریان سفر رئیس جمهور وقت ایران، آقای هاشمی رفسنجانی به عربستان، هنگامی که دشمن، پیشرفتهای چشمگیری را در مذاکرات بین دو کشور دید، تصمیم به توطئه خطرناکی گرفت که یکی از نوکرانش به نام «حُذیفی»، امام جماعت مسجدالنّبی صلی الله علیه و آله آن را عملی کرد.
نامبرده که از روحانیّون وهّابی سرسپرده است، در نماز جمعهای که آقای هاشمی و هیئت عالیرتبه ایرانی حضور داشتند به شیعه توهین کرد. هیئت ایرانی به نشانه اعتراض، نماز جمعه را ترک نمودند. مقامات بلندپایه عربستان بعدآ به صورت رسمی برای این حادثه اهانتبار عذرخواهی کردند. هتّاکی این وهّابی مزدور، در جامعه اسلامی واکنشهایی داشت و از آنجا که زمان این حادثه به مراسم حج سال 77-1376 نزدیک بود، از مراجع استفتا شد که نماز جماعت به امامت حذیفی چه حکمی دارد؟
آیت الله العظمی مکارم (مدّظلّه) حکم به جایز بودن این
کار دادند و هنگامی که از علّت این فتوا سؤال شد، فرمودند : «یکی از اهداف دشمن از ایجاد این حادثه، از بین بردن وحدت مسلمانان است. اگر ما در مقابل هتّاکی او شرکت در نماز جماعت را تحریم کنیم ناخواسته به هدف دشمن کمک نمودهایم. من اگر قدرت داشتم، با دستهای خودم حذیفی را مجازات میکردم، ولی اکنون مصلحت اسلام در این است که شیعیان نماز جماعت مسجدالنّبی صلی الله علیه و آله را ترک نکنند!».
بدون شک مراجع تقلید - حفظهم الله - که نمایندگان امام زمان(عج) هستند با اهلبیت علیهم السلام ارتباط ویژهای دارند. به همین دلیل به اشکال مختلف، به ساحت مقدّس آن انوار الهی عرض ارادت نموده و به برکت توسّل به آن عزیزان، پارهای از مشکلات خود را حل میکنند.
خاطره زیر در همین ارتباط است؛ توجّه بفرمایید :
کارهای علمی معظّمله تعطیلبردار نبود و فقط در روزهای محدودی از سال تعطیل میشد. در آن سالها که جلسات استفتا در ماه مبارک رمضان شبها برگزار میشد این بحث مطرح شد که شبهای قدر جلسه تعطیل باشد یا نه؟ استاد فرمودند: «جلسه استفتا منافاتی با احیا ندارد، بلکه طبق بعضی از روایات(1)یکی از آداب و اعمال شب قدر،
بلکه افضل آن، مذاکرات علمی و مباحث دینی است». یکی از اعضای جلسه گفت: «آقا! همین شبها را تعطیل نمیکنید
1) امالی صدوق، ص 649 (به نقل از مفاتیح نوین، ص 787).
که به شما میگویند تمایل زیادی به مسأله ولایت ندارید».
آقا از این حرف آشفته شد و ناخواسته امتیازات ولایی خود را اینگونه شمرد :
«کدام یک از آقایان به اندازه من درباره اهلبیت علیهم السلام کتاب نوشته است؟!
کدام یک از آقایان به اندازه من درباره اهلبیت علیهم السلام منبر رفته است؟!
کدام یک از آقایان فعلی، خادم افتخاری حضرت رضا علیه السلام است؟!
کدام یک از آقایان فعلی، خادم افتخاری حضرت معصومه علیها السلام است؟!
کدام یک از آقایان در تمام ایّام ماه مبارک رمضان جلسه وعظ دارند و شخصآ منبر میروند؟
کدام یک از آقایان شبهای احیا جلسه احیای چندین ساعته را خودشان اداره میکنند؟!».
سپس به شخصی که آن جمله را گفته بود، فرمودند :
«چرا این جمله را گفتی تا مطالبی که دوست نداشتم بگویم، بر زبان آورم!».
با اینکه معظّمله انسان روشنفکری است و بعضی شاید تصوّر میکردند ایشان به توسّل اهمّیّت زیادی ندهد؛ ولی برعکس شدیدآ به توسّل به اهلبیت علیهم السلام معتقد است ونتیجه هم میگیرد. دراینباره به دو خاطره زیر توجّه کنید :
نخست اینکه سردردی داشتم که باعث تعطیلی درس اصول فقه شده بود، تقاضای شفای آن را کردم تا بتوانم بار
سنگین مرجعیّت را بر دوش بکشم. دیگر اینکه مسائل مادّی ومخارج و شهریّه طلاب به خوبی تأمین شود تا من شرمنده نشوم».
بحمدالله هر دو خواسته معظّمله اجابت شد.
هرقدر مسئولیّتهای اجتماعی انسانها بیشتر میشود، توجّه آنها به مسائل عادی و روزمرّه کمتر میگردد ولی بعضی از بزرگان اینطور نیستند؛ بلکه همچون گذشته به هر دو بُعد مسأله نظر دارند. استاد معظّم از جمله این افراد نادر هستند که مسئولیّتهای مختلف و زیاد، ایشان را از خانواده ودوستان و آشنایان غافل نمیکند بهگونهای که گاهی از اوقات که در منزل خدمتشان بودیم خودشان چای را آماده کرده و از میهمانان پذیرایی مینمودند.
یکی از دوستانِ جلسه استفتا کسالت داشت. در محضر استاد، برای عیادت به منزل ایشان رفتیم، خیلی ضعیف شده بود، بهگونهای که حال سخن گفتن نداشت. استاد مشغول گفتوگو با او و دوستان شدند. مطالب مختلفی مطرح شد، رفته رفته حال ایشان بهتر شد و روحیّه خوبی گرفت. سپس استاد این خاطره را نقل کرد :
«خدمت حضرت آیت الله آقای نجفی مرعشی رحمة الله
رسیدیم. ایشان کسالت داشتند و لذا خوابیده بودند، گفتم باید روحیّه ایشان تقویت شود تا حالشان بهتر گردد. برای همین، خطاب به ایشان گفتم :
آقا! شما دو کار بسیار مهم انجام دادهاید :
اوّل: تأسیس کتابخانه بزرگ حضرتعالی، که انصافآ کتابخانه بسیار عظیم و مهمّی است.
دوم: احیای کتاب ارزشمند «احقاق الحق»، که خدمت بزرگی به جهان تشیّع محسوب میشود.
پس از این جملات، آقا از رختخواب برخاست ونشست و حالش بهتر شد».
بعضی تصوّر میکنند دین و ایمان فقط برای جهان آخرت کارایی دارد، در حالی که ما معتقدیم دین و مذهب برای این جهان نیز لازم است و جامعه بیایمان جامعه سالمی نخواهد بود. ایمان، پلیس درونی است که در همه لحظات، همراه مؤمن است و او را از هرگونه کار ناشایستی منع میکند.
استاد معظّم در ملاقاتهای عمومی و خصوصیاش با صحنهها و وقایع متنوّعی مواجه میشد و موارد جالب توجّه را برای دوستان نقل میکرد. ازجمله یک روز فرمودند :
«امروز شخصی به ملاقات ما آمد که در زمان طاغوت به دیگری ظلمی کرده بود و الان به او دسترسی نداشت. پرسید: برای جبران این ظلم چه کنم؟ گفتم: توبه کن و از خداوند بخواه که او را نیز ببخشد. گفت: به این مقدار وجدانم راضی نمیشود. سپس اضافه کرد: برای جبران این گناه، هر ماه مبلغی از حقوقم را به نیّت او در راه خدا صدقه
میدهم. گفتم: کار بسیار خوبی است. سپس با رویی باز وخاطری آسوده خداحافظی کرد و رفت».
چه چیزی جز ایمان میتواند کسی را که هیچ شاکی خصوصی ندارد، با پای خود به حضور حاکم شرع بیاورد تا به دنبال جبران خطاها و سبک کردن بار گناهانش باشد؟
بعضی از صفات و ویژگیها را هر انسانی با هرنوع طرز تفکّری میپسندد و کسی را که آن صفات را ندارد از این نظر ناقص میداند. به این نوع صفات، «مستقلّات عقلیّه» گفته میشود. از جمله این صفات، صفت زیبای فروتنی و تواضع است که هر قدر انسان، والاتر و کاملتر شود، متواضعتر میگردد.
استاد معظّم نیز - همچون سایر عالمان وارسته - به حدّ وافری از این ویژگی اخلاقی بهرهمند است، بهگونهای که گاه انسان شرمنده تواضعش میشود. فراموش نمیکنم روزی پس از اتمام درس خارج اصول فقه از مدرسة الامام امیرالمؤمنین علیه السلام خارج شدیم و در مسیر راه سؤالاتی از معظّمله درباره درس کردم تا اینکه سر کوچه آمار رسیدیم وآنجا راه ما جدا میشد؛ استاد داخل کوچه میرفت و من به طرف حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام. هنگام جدا شدن و پس از تعارفات معمول و خداحافظی، استاد دست بر سینه
نهاد و مقدار زیادی خم شد که حقیر در مقابل این تواضع استاد، واقعآ شرمنده شدم.
روشن است که تواضع، نشانه پربار بودن متواضع است وتکبّر، نشانه تهی بودن متکبّر، همانگونه که درخت پرمیوه شاخههایش به طرف زمین خمیده میشود و درخت بیثمر، متکبّرانه سر به سوی آسمان میکشد.
معمولا هوشمندی و ایمان افراد، هنگام تحیّر و قرار گرفتن بر سر دوراهیها مشخص میشود؛ مثلا زمانی که کار مستحب و واجب با هم پیش میآید که انجام هر کدام مستلزم ترک دیگری است. همچنین کار حرام و مستحبی که انجام دادن کار مستحب مستلزم انجام دادن کار حرام است. برای موفّقیّت و گذر از این دو راهیهای سرگردانی و تحیّر، دو چیز لازم است: 1. مبارزه با هوای نفس و خواستههای شیطانی. 2. تفکّر و هوشمندی و هوشیاری.
به همین دلیل در روایات تأکید شده که به کارهای واجب به جای مستحب، و به ترک حرام به جای رسیدن به مستحب پرداخته شود. در روایتی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «ای علی! هنگامی که مردم به کارهای مستحب اشتغال میورزند، تو به کارهای واجب بپرداز».(1)منظور
1) یا علی! اذا رأیت الناس یشتغلون بالفضائل فاشتغل انت باتمام الفرائض. (میزانالحکمة، ج 8، ص 3184، باب 3191، ح 15828).
حضرت، هنگام همزمانی کارهای واجب و مستحب است.
استاد معظّم درباره یکی از سؤالات کتبی که در جلسه استفتا پیرامون حکم نگاه غیر اختیاری به زنان بیحجاب یا بدحجاب مطرح شده بود، فرمودند :
«مدّتی که در حوزه علمیّه نجف اشرف بودم حتّی یک بار هم به زیارت قبر نوّاب اربعه، که در بغداد مدفونند، مشرّف نشدم. چون وضع حجاب زنان در بغداد بسیار نامناسب بود و من هم در سن جوانی و مجرّد بودم. ترسیدم که برای انجام دادن این کار مستحب، مرتکب کار حرام شوم!».
تمام حرکات، سکنات، گفتهها و نوشتههای بزرگان، از سوی دوست و دشمن تحت نظر و دقّت است. به همین دلیل، مواظبت بر کوچکترین مسائل، ضروری به نظر میرسد. به ویژه اگر درباره بزرگ دیگری و به خصوص اگر درباره مقام شامخ و رفیع ائمّه معصومین علیهم السلام باشد.
یکی از آثار گرانبها و خدمات ارزنده معظّمله، مجتمع فرهنگی امام صادق علیه السلام و زائرسرای طلّاب در مشهد است که به همّت والای ایشان ساخته شد. برای انتساب آن مکان مقدّس به دفتر معظّمله از کلمه «وابسته» استفاده شد، همانگونه که معمول و متعارف است امّا حضرت استاد این کلمه را نپسندید و فرمود :
«ما وابسته به آن بزرگواران هستیم، نه اینکه آنها ومکانهای منسوب به آنها وابسته به ما باشد. این تعبیر، مؤدّبانه نیست، عبارت مؤدّبانهای انتخاب کنید!».
هر از چندی، به همراه آقا و تعدادی از دوستان جلسات استفتا وتفسیر و نهجالبلاغه برای رفع خستگی ناشی از یک هفته کارهای علمی، به یکی از روستاهای اطراف قم میرفتیم. البتّه برنامههای تفریحی استاد نیز با نظم و انضباط خاصّی همراه بود: سر ساعت معیّنی حرکت میکردیم وساعت مشخّصی بازمیگشتیم.
نکته جالب اینکه این سفرهای کوتاه حدود ده ساعته، صرفآ سفرهای تفریحی نبود، بلکه علاوه بر مباحث علمی متفرّقه و پرسش و پاسخهای مختلف، دو کار دیگر به صورت برنامهریزی شده انجام میشد. یکی جلسه استفتا و دیگری ذکر توسّل به آستان مقدس حضرات معصومین علیهم السلام.
شوخیهای متعارف (نه خارج از نزاکت) - که جزء جداییناپذیر سفرهای تفریحی است - پیادهروی، کوهنوردی، اقامه نماز جماعت، احوالپرسی از همسایگان
وحلّ مشکلات مردم روستا، ازجمله کارهای دیگر چنین سفرهایی بود.
نوع نگاه انسانها به نعمتهای خداوند و آثار او در گستره گیتی، یکسان و یکنواخت نیست. هنگامی که دکتر داروساز وارد باغی میشود، آنچه جنبه دارویی دارد توجّه او را به خود جلب میکند. اگر عطّاری وارد آن باغ شود، سراغ گلها و گیاهان معطّر میرود. چوپان از باغ، علفهای هرز و برگهای درختان را برای گوسفندانش میخواهد وفیلسوف و عالِم الهی در برگ برگ درختان وگیاهان کوچک و بزرگ و حتّی ریشه آنها، آثار عظمت وبزرگی خداوند را مشاهده میکند.
یک روز جمعه که به اتّفاق استاد به یکی از روستاهای قم رفته بودیم، هنگام بالارفتن از کوه، استاد توجّه همراهان را به گیاهان مختلفی جلب کرد که از لابهلای سنگهای سخت، سر برافراشته بودند و بدینوسیله پیام استقامت وپایداری میدادند. ایشان فرمود :
«قدرت و عظمت خداوند را بنگرید که از یک آب و هوا
و زمین، گلها و گیاهان مختلف با رنگهای متفاوت وعطر و بوهای گوناگون آفریده است!».
و زمانی که کنار باغچه منزل قدم میزدیم در مقابل درخت سپیدار بلندقامتی توقّف کرده و فرمودند :
«عظمت خداوند را در این درخت تماشا کنید. چه نیرویی برخلاف قوّه جاذبه زمین، آب و غذا را از زمین به تمام برگها و شاخههای این درخت در آن ارتفاع بلند میرساند؟ چه قدرتی آب را بهطور مناسب بین تمام برگها و شاخهها تقسیم میکند؟!».
حمله نظامی آمریکا به عراق به بهانه خلع قدرت حزب بعث به سرکردگی صدام جنایتکار، کوس رسوایی آمریکا را در جهان به صدا درآورد و نقاب از چهره واقعی
این حیوانات درّنده که در لباس گوسفند ظاهر شده بودند، کنار زد. نه تنها آمریکاییها، بلکه آبروی متّحدانش نیز خدشهدار شد.
هنگامی که براثر فشار افکار عمومی جهانیان، برخی از متّحدان آمریکا که کسی از ورود آنها مطّلع نشده بود مجبور به خروج از عراق شدند، استاد این داستان را - که زبان حال آمریکا و متّحدانش بود - یادآور شدند :
«روزی ملّا نصرالدین الاغش را به خاطر نافرمانی، سخت تنبیه و کتککاری کرد. از گوشه و کنار، اعتراض رهگذران و همسایهها بلند شد وهمگی خواستار توقّف این کار شدند. ملّا خطاب به الاغش گفت: «ما نمیدانستیم تو اینقدر قوم و خویش وفامیل داری!».
بیشک اعمال بد انسان - مانند اعمال نیکش - در همین دنیا آثاری از خود به جای میگذارد و گریبان صاحبش را میگیرد. همانگونه که در روایات، اشاراتی به این مطلب شده است.(1)خوشا به حال کسانی که متوجّه این نکتهاند
ودرپی علّت آن هستند و با آن مبارزه میکنند.
استاد میفرمودند: «من حتّی اگر خراش مختصری بر دست یا جای دیگر بدنم وارد شود دنبال عامل آن میگردم. امکان دارد علّت آن عصبانیّت بیموقع، بداخلاقی، کج خلقی، کم صبری یا چیز دیگر باشد و معمولا علّت آن را مییابم و مراقبت میکنم که تکرار نشود».
1) به کتاب معارف و معاریف، ج 1، ص 413 واژه «اثر وضعی» مراجعه فرمایید.
قرآن مجید به مسلمانان سفارش میکند که انفاقها وکمکهایشان همراه با منّت و آزار نباشد.(1)این، نکته بسیار
مهمّی است که برخی از اهل خیر از آن غافلند.
استاد معظّم که تفسیر قرآن مجید را نه تنها در نوشتار، بلکه در کردار نیز به دیگران ارائه نموده، به خوبی به این دستور الهی عمل میکند. مثلا هنگامی که یکی از مرتبطان ایشان خانهای میخرید، مخفیانه کمک مالی خوبی به وی میکرد، علاوه بر این در ظاهر، کادوی معمولی مثلا یک تخته پتو نیز به وی میداد. دیگران تصوّر میکردند کمک ایشان فقط همان کادوی معمولی بوده است.
1) (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُبْطِلُوا صَدَقَاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذَی). (سوره بقره،آیه 264).
سطح معرفت افراد، مختلف است، لذا خداوند برای عمل واحدی که افراد گوناگون انجام میدهند اجر وثوابهای مختلفی بیان کرده است. معرفتِ بالا از سوی انسان کهنسالی که سالهای فراوانی در مسیر معرفت زحمت کشیده طبیعی است، امّا از سوی جوان کمتجربهای که در آغاز جوانی است تعجّبآور است.
استاد میفرمود: «روزی برای زیارت مرقد مطهّر حضرت معصومه علیها السلام به حرم مشرّف شدم. جوان خوشقامت و برومندی جلو آمد و گفت: «آقا لطفآ دعا کنید خداوند توفیق شهادت را نصیبم کند!» گفتم: دعا میکنم خداوند عمر من و شما را طولانی کند و در پایان عمر، مرگمان را شهادت در راهش قرار دهد. گفت: «نه آقا! شهادت در جوانی شیرینتر است!».
از استاد درباره خاطره پذیرش تدریس نهجالبلاغه در حوزه علمیّه قم، با وجود مشاغل فراوانی که داشتند، پرسیده شد. فرمودند :
«هنگامی که تصمیم گرفته شد کرسی درس نهجالبلاغه در حوزه علمیّه قم تشکیل شود، مرحوم آیت الله فاضل لنکرانی که در آن زمان رئیس شورای مدیریّت حوزه بود به بنده گفت: «تدریس این درس را شما بر عهده بگیرید» گفتم : به دلیل مشغلههایی که دارم نمیتوانم این مسئولیّت را قبول کنم. شب همان روز، خواب دیدم به عراق رفتهام، امّا یادم نیست در کدام شهر بودم که چند مأمور جلوی مرا گرفتند وگفتند: «پاسپورتت کو؟» دست در جیب بردم، ولی پاسپورت نبود. یادم آمد در جیب دیگر است؛ ولی به جای آن، دعوتنامهای بود که آیت الله فاضل برای تدریس نهجالبلاغه برایم فرستاده بود. آن را به مأموران نشان دادم گفتند: «همین کافی است» از خواب بیدار شدم، به آیت الله
فاضل زنگ زدم و گفتم: تدریس نهجالبلاغه را قبول میکنم، چرا که باعث نجات من در مسألهای شد».
یکی از سنّتهای حسنه استاد، برپایی مجلس روضه در ایّام فاطمیّه بود. این مجلس در گذشته دور (قبل از رسمی شدن مرجعیّت معظّمله) در منزل ایشان - خیابان صفاییه - برگزار میشد و در هر سه روز استاد، خود سخن میگفت، روضه میخواند و مباحث جالبی مطرح میکرد که نوارهای آن موجود است. بعد از پایان سخنرانی به سؤالات شرکتکنندگان، که غالبآ از طلّاب و روحانیّون بودند، پاسخ میگفت. روزی یکی از طلّاب از استاد پرسید: «منظور از «سرّ مستودع» در دعای معروف «اللّهم صلّ علی فاطمة وأبیها وبعلها وبنیها والسّرّ المستودع فیها...» چیست؟»
استاد فرمود: «اگر میدانستیم که سرّ و راز نبود!».
از استاد خواهش کردم خاطرهای از والده مکرمهشان بیان کنند، فرمودند :
«دوران ابتدایی را در دبستان زینت شیراز سپری کردم. این دبستان نزدیک منزل ما بود، ولی مکان آن را تغییر دادند وفاصله محلّ جدید دبستان با خانه بسیار زیاد شد. به همین دلیل ظهرها به منزل بازنمیگشتیم، بلکه پدر دو پول (دو شاهی) میداد که با آن نان و ماستی تهیّه کرده و ناهار میخوردیم. مادرم که طاقت دوری مرا نداشت، بسیاری از روزها این مسیر طولانی را طی میکرد و با مقداری خوراکی به دبستان میآمد. زنگ تفریح اجازه مرا میگرفت وبا هم به امامزادهای که کنار دبستان بود میرفتیم و لحظاتی را کنار هم بودیم. هنگامی که زنگ کلاس به صدا درمیآمد با وی خداحافظی میکردم، او به خانه بازمیگشت و من به کلاس میرفتم. روحش شاد وزحماتش مقبول درگاه پروردگار باد».
یکی از دعاهای خوب این است که انسان از خداوند بخواهد به مقدار نیازش به وی نعمت دهد، چرا که نعمت اضافه بر نیاز، مایه زحمت است.
حضرت استاد میفرمود: «زمانی که در انارک نائین تبعید بودم مردم به اشکال مختلف به من محبّت میکردند. ازجمله یکی از علاقهمندان، یک وانت هندوانه آورد که برای مصرف آن به زحمت افتادیم. فرغونی تهیّه کرده و هر شب تعدادی هندوانه را با آن به خانههای اطراف میبردیم. این کار چندین شب ادامه داشت تا هندوانههای اضافه بر نیاز، تقسیم شد.
این قضیه درس بزرگی به من داد و فهمیدم نعمتِ بیش از حد، قابل جذب نیست؛ بلکه مایه دردسر و گرفتاری است. تعجّب میکنم چرا بعضیها برای به دست آوردن ثروت بیشتر، این همه دست و پا میزنند؟!».
مردم ایران انصافآ مردم شاکر وقدرشناسی هستند وهرگز کسانی را که خدمتی به آنها کردهاند، به ویژه اگر جنبه دینی و مذهبی داشته باشد، فراموش نمیکنند وخدماتشان را ارج مینهند. استاد در این زمینه فرمودند :
«در ایّامی که در روستای انارک تبعید بودم، مردم مؤمن به شکلهای گوناگون ابراز محبّت میکردند که به دو نمونه آن اشاره میشود :
انارک در آن زمان، بدون امکانات بود، داروخانه نداشت و با وجود نیاز شدید به دارو، دسترسی به آن مشکل بود. روزی یکی از ملاقاتکنندگان که گویا از اصفهان آمده بود، جعبهای به عنوان هدیه برای ما آورد. جعبه پر بود از داروهای مختلف به همراه دستورالعمل استفاده از آنها که برای ما غنیمت بود. دیدم داروخانه کوچکی است با دستورات لازم طبّی.
آب آشامیدنی انارک در آن زمان، مناسب نبود. به
همین دلیل، مردم از مناطق دیگر آب آشامیدنی تهیّه میکردند. روزی چند جوان موتورسوار، از اصفهان که تا انارک حدود 80 کیلومتر فاصله داشت هر کدام دو ظرف 20 لیتری آب شیرین آوردند، به عشق انقلاب و حمایت از تبعیدیان!».
بیشک، محبّت کردن و خوش اخلاقی و رفتار نیکو معجزه میکند و به تعبیر قرآن مجید(1)آنقدر اثر دارد که گاه
دشمن سرسخت را به دوست صمیمی تبدیل میکند. شاهد این مطلب خاطره استاد است. توجّه فرمایید :
«زمان تبعیدم در مهاباد با یکی از علمای سنّی آنجا که پیرو مذهب شافعی بود مراوده و رفتوآمد داشتم. آنقدر با هم صمیمی بودیم که فرزندانش مرا عمو خطاب میکردند. تا اینکه آن عالِم و فرزندانش به خارج از کشور مهاجرت کردند. مدّتی پیش درباره منزل مسکونی خود در مهاباد مشکلی داشتند که از من کمک خواستند. با بعضی از مسئولان تماس گرفتم و با مساعدت آنها بحمدالله مشکل حل شد. پس از مدّتی فرزندانش اطّلاع دادند که پدرمان از دنیا رفته و گفتند: «از این به بعد شما پدر ما هستید!».
یک مرجع شیعی نه تنها در میان شیعیان، بلکه در بین
1) سوره فصّلت، آیه 34 .
فرزندان یک عالم سنّی چنان جایگاهی پیدا میکند که او را همچون پدر خود میدانند.
استاد در تاریخ 17/12/75، نماز باران باشکوهی در بیابان نزدیک مسجد جمکران اقامه کردند که پس از چند ساعت، باران و برف خوبی در بسیاری از شهرهای ایران آمد.(1)روزی سخن از آن نماز باران به میان آمد، ایشان
فرمودند: «هنگامی که تصمیم به خواندن نماز باران گرفتیم، بعضی از افراد وسوسه میکردند که مبادا نماز بخوانید وباران نیاید وآبرویتان در معرض خطر قرار گیرد».
در جوابشان گفتم: «فرشتگان خداوند به ما میگویند نمازتان را بخوانید، این فضولیها به شما نیامده است. وظیفه شما این است که نماز باران بخوانید».
1) مباحث مربوط به نماز باران و مشروح آن نماز تاریخی را در کتاب «تحقیقیپیرامون نماز باران» نوشتهایم؛ مطالعه فرمایید.
استاد میفرمودند: «ارتباط با ارواح، امکانپذیر است وبرخی از دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی این کار را کردهاند. ازجمله میتوان به عالم وارسته و متواضع که زهد و تقوایش زبانزد خاص و عام بود، یعنی آیت الله حاج میرزا جواد آقای تهرانی، اشاره کرد. همو که قبر ساده و گمنامش در فردوس رضای مشهد زیارتگاه علاقهمندان و مؤمنان وعلما و بزرگان است.
این مرد بزرگ در یکی از کتابهایش نوشته است :
«در یک لحظه از عمرم با چشم خود شاهد جدایی روح از تنم بودم. مشاهده کردم جسمم در یک سو و روحم در جانب دیگر است».(1)
در یکی از سفرهایی که به مشهد داشتم به دیدارشان رفتم و از وی خواستم که مطلب مذکور را از زبانشان بشنوم. روز بود، پرده اطاق کشیده شده و لامپ روشن بود. در حالی که
1) فلسفه بشری و اسلامی، ص 33 .
کمی ناراحت شده بود فرمود: «به روشنی این چراغی که روشن است جدایی روح از جسمم را مشاهده کردم». خداوند ایشان را غریق رحمتش کند».
هرچند ارتباط با ارواح، عقلا امکانپذیر است و استاد، مفصّل و مستند درباره آن در کتاب «ارتباط با ارواح» بحث کرده، ولی بسیاری از کسانی که مدّعی این ارتباطند در ادّعای خود صادق نیستند. به یک نمونه آن از زبان استاد توجّه بفرمایید :
«یکی از این مدّعیان دروغگو را که برای خود شهرتی کسب کرده بود، در یکی از شهرستانها دیدم. از وی خواستم روح آیت الله بروجردی رحمة الله را احضار کند. پس از مدّتی که کلمات بریده بریدهای بر زبان جاری کرد، مدّعی شد روح آن مرحوم حاضر شده و پیامی دارد. پرسیدم : پیامشان چیست؟ گفت: «میگوید: قال الله تعالی: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا»! گفتم: این حدیثی از احادیث پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است، نه آیه قرآن! چگونه ممکن است آیت الله بروجردی رحمة الله که از قرآن مجید آگاهی بسیاری داشت، حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله وآیه قرآن را از هم تشخیص ندهد؟!
او عصبانی شد و بساطش را جمع کرد و رفت».
خاطره دیگری از زبان استاد، درباره مدّعیان ارتباط با ارواح :
«از واعظ شهیر کمنظیر، مرحوم آقای فلسفی نقل شده که در ملاقات با یکی از مدّعیان دروغین ارتباط با ارواح، از وی میخواهد روح سعدی را حاضر کند. پس از آنکه آن شخص ادعا میکند روح سعدی حاضر شده، مرحوم آقای فلسفی به او میگوید: «سعدی در گفتن شعر به فارسی وعربی مهارت داشت، از او خواهش کن شعر زیر را به عربی برگرداند :
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار(1)»
مدّعی دروغین که مشتش داشت باز میشد و دروغش
1) گلستان سعدی، باب اوّل در سیرت پادشاهان، حکایت دهم.
آشکار میگشت، گفت: «روح سعدی از تقاضای تو ناراحت و عصبانی شد و رفت!».
خوانندگان عزیز! مراقب مدّعیان دروغین در هر موضوعی باشید و فریب آنان را نخورید.
آیا انسانهای متکبّر، به روزهای ضعف و ناتوانی خود اندیشیدهاند؟
آنهایی که هنگام دیدن یک انسان سالخورده قدخمیده که با چند قدم راه رفتن نفس نفس میزند، از حرکت بازمیایستد و پس از استراحت، تنها قادر است چند قدمی به راهش ادامه دهد و از فرط پیری و ناتوانی، نه میتوان او را انسان زنده نامید و نه میتوان در صف مردگان قرارش داد، به او پوزخند میزنند و نیروی جوانی خود را به رخش میکشند، آیا نمیدانند که این پیر قدخمیده نیز روزی همچون آنها راست قامت و باطراوت بوده است؟
به یکی از خاطرات استاد که در ارتباط با همین موضوع است توجّه فرمایید :
«یکی از پهلوانان قم را به یاد دارم که در جوانی به گونهای راه میرفت که گویا زمین زیر پایش میلرزید؛ پس از سالها او را در صحن حرم حضرت معصومه علیها السلام دیدم که پیر
شده و بر ویلچری نشسته بود و کودکی او را به این سو وآن سو میبرد!
پیش خود گفتم: آن کجا و این کجا؟!».
شما خوانندگان محترم را با خاطره دیگری از مرحوم فلسفی با بیان شیرین حضرت استاد میهمان میکنیم :
«واعظ شهیر، مرحوم فلسفی میفرمود: «به مجلسی دعوت شدم؛ شخصی که گویا دکترای اقتصاد داشت درباره اقتصاد ایران سخنان فراوانی گفت و برای سروسامان دادن به وضع نابهنجار اقتصاد کشور، دلسوزی زیادی کرد. وقتی سفره غذا پهن شد و انواع غذاها را در آن چیدند، آقای دکتر بشقابی برداشت و آن را از غذاهای مختلف پر کرد. پس از آنکه چند قاشقی از آن خورد، دست از غذا کشید و شروع کرد به سیگار کشیدن و خاکستر سیگارش را بر روی غذاهای درون بشقاب ریخت! من از این صحنه متأثّر شدم وبه وی گفتم: آقای دکتر! شما که سرِ ما را براثر سخنان فراوانتان درباره مسائل اقتصادی به درد آوردید؛ چرا اینقدر غذا در بشقاب ریختید و نخوردید؟! به علاوه، چرا خاکستر سیگارتان را روی غذاهای اضافه ریختید و اجازه ندادید
دیگران از آن استفاده کنند؟! شما اینگونه میخواهید اقتصاد کشور را سروسامان دهید؟!».
در پایان یکی از جلسات استفتا که در مدرسه امام سجاد علیه السلام تشکیل میشد، سخن از آیت الله دکتر بهشتی رحمة الله به میان آمد. استاد که مدّت زیادی در دوران طلبگی با ایشان زندگی کرده بودازتدیّن وتقوای ایشان تعریف کرد وفرمود :
«شهید بهشتی برخلاف بسیاری از فرنگرفتهها که مجذوب فرهنگ غرب شده بودند، تقوا و تدیّن خود را حفظ کرد و پس از بازگشت از آلمان همچنان روشنفکری متدیّن و باتقوا باقی ماند».
یکی از دوستان حاضر در جلسه درباره نظم آن شهید عزیز گفت: «یکی از شخصیّتها که ساعت 9:30 با ایشان ملاقات داشت، زودتر از موعد به منزل ایشان رفت. دکتر بهشتی ایشان را به اطاق ملاقات راهنمایی کرد و به اندرون رفت وسرساعت نه وسی دقیقه بازگشت وضمن عذرخواهی گفت: «ساعت 9 تا 9:30 را به خانواده اختصاص داده بودم، لذا در همان وقت مقرّر خدمت شما رسیدم!».
یکی از مطالب نامفهوم و مخالف عقل مسیحیان، عقیده آنها درباره مسأله تثلیث و سه خدایی است. آنها به «خدای پدر»، «خدای پسر» و «روحالقدس» معتقد هستند و در عین حال ادعای توحید دارند!
استاد میفرمودند: «در یکی از سفرهای تبلیغی به کرمان در مجلسی با اسقف مسیحیان آنجا دیداری داشتم. به وی گفتم: ما بالاخره نفهمیدیم که شما قائل به خدایان سه گانه هستید یا خدای واحد را قبول دارید؟ گفت: «معتقدیم که خداوند، هم یکی است و هم سه تا! هم خدای واحد حقیقت دارد و هم خدایان سه گانه!» گفتم: هیچ عقلی نمیپذیرد که یک، مساوی سه باشد گفت: «این امور را با عقل نمیتوان فهمید، بلکه باید با دل فهمید»! سپس این شعر را خواند :
«به عقل، نازی حکیم تا کی به عقل این راه نمیشود طی
به کُنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا»(1)
1) این شعر از میرمشتاق اصفهانی است.
دیدم به دلیل اعتقاد نادرست ناچار شده حکومت عقل را به کلّی باطل کند و از ارزش بیندازد.
کسانی که حرفهای غیرمعقول و غیرمنطقی میزنند و به لوازم و آثار آن نمیاندیشند، چارهای جز بستن درِ خانه عقل ندارند، تا عقل، آنها را رسوا نکند».(1)
1) استاد این خاطره را در تاریخ 21/8/87 در مدرسه امیرالمؤمنین علیه السلام در جلسهتوسّل شبهای چهارشنبه بیان فرمودند.
استاد میفرمودند: «در دو جا میتوان افراد را به خوبی شناخت :
یکی در «سفر» و بهتر از آن در «زندان». ما در 15 خرداد 42، به اتّفاق جمعی از شخصیّتها 45 روز در زندان بودیم. بعضیها خیلی دستپاچه و ناآرام بودند، ولی برخی دیگر آرامش عجیبی داشتند. مرحوم مطهّری رحمة الله واقعآ نمونه کامل آرامش در زندان بود. بهگونهای که گویا اصلا در زندان نبود. آن هم زندانی با آن شرایط سخت. چرا که با محاسبه موزاییکهای کف زندان فهمیدیم سهم هر نفر یک متر وسی سانت بود. امّا با وجود همه مشکلات، روحیّه شهید مطهّری خوب بود. صبح و عصر یک سری بحثهای علمی داشتیم که میداندار این بحثها و ناظر و تنظیم کننده آن، مرحوم فلسفی بود. مرحوم مطهّری و من ازجمله کسانی بودیم که بیشترین سخن را میگفتیم. آن مباحث واقعآ بحثهای پرباری بود».
حضرت استاد از مرحوم آیت الله مطهری چنین یاد میکند :
«روزی آقای مطهری رحمة الله را زیارت کردم، گفت: «کتاب شما (فیلسوفنماها) را به هیئت داوران کتاب سال دادم تا بررسی کنند. هدفم این است که اساتید دانشگاه بدانند در حوزه علمیه ما، فکر (جدید و کتابهای علمی به زبان روز) وجود دارد و این مسأله به دانشگاه اختصاص ندارد». چون سال قبل هم کتاب خودشان و مرحوم علّامه طباطبایی کتاب سال شده بود، ایشان میخواست آن سال هم کتاب سال از حوزه باشد وحوزویها در میان دانشگاهیان بدرخشند. اتّفاقآ آن سال کتاب بنده کتاب سال شد و ایشان از این مسأله بسیار خوشحال بود. البتّه اینگونه اقدامات، روحیّه بزرگ وسعه صدر میخواهد که در همه وجود ندارد. به هر
حال، من علاقه وافری به ایشان داشتم که بعد از آن واقعه بیشتر شد».
معظمله خاطرهای از زمان تحصیل در نجف بیان میفرمایند :
«یکی از اساتید ما در نجف اشرف - که سیّد و عالم بسیار بزرگواری بود - میگفت :
«در ایّام تحصیل، روزی برای تفریح و رفع خستگی به کنار شطّ کوفه رفتم. طلبهای وسواسی را دیدم که برای غسل ارتماسی، در آب فرو میرود و بیرون میآید. برای اینکه یقین کند تمام اعضای بدنش هنگام غسل در آب فرو رفته، از دوستانش خواست که مراقب باشند وشهادت دهند، امّا هر بار که در آب فرو میرفت و بیرون میآمد و آنها بر صحّت غسلش شهادت میدادند نمیپذیرفت!
هنگامی که مرا دید، گفت: «اگر این آقا شهادت دهد میپذیرم» من که دیدم این بنده خدا به وسواس مبتلاست ابتدا با او همراهی کردم، و در مرتبه اوّل که کاملا زیر آب رفته بود، گفتم: مقداری از سرتان بیرون بود! دوباره زیر آب
رفت به گونهای که سر و بدنش نیم متر در آب فرو رفت، وقتی بیرون آمد، گفتم: خوب بود، امّا مقدار بسیار کمی بیرون بود! بار سوم زیر آب رفت و بیرون آمد، گفتم: این بار تمام بدنت زیر آب رفت. به این شکل سخن مرا پذیرفت واز وسواس نجات یافت!».
استاد میفرمود :
«شخصی وسواسی خیال میکرد همواره کوزهای روی سرش قرار دارد و البتّه هیچکس سخن او را نمیپذیرفت. او را نزد طبیب آگاه و زیرکی بردند. طبیب گفت: «راست میگویی! کوزهای بالای سر شما میبینم، فردا نزد من بیا تا آن را بردارم!».
روز بعد، قبل از آنکه شخص بیمار مراجعه کند، طبیب به منشی خود گفت: «کوزهای تهیّه کن و به پشت بام برو و هر زمان اشاره کردم آن را داخل کوچه بینداز». شخص وسواسی که آمد طبیب او را به پشت بام برده و پس از آنکه مقداری با او سخن گفت، دستش را بالای سر او برد ووانمود کرد که با قدرت، چیزی را میکِشد و همزمان به منشی خود اشاره کرد که کوزه را بدون جلب توجّه وسواسی، داخل کوچه بیندازد. سپس به بیمار گفت: «کوزه را از سرت جدا کرده، داخل کوچه انداختم، میتوانی قطعات
آن را ببینی». وسواسی با مشاهده قطعات شکسته کوزه، گفته طبیب را باور کرد و از آن توهّم نجات یافت».
حضرت استاد از خاطرات حجّ خود چنین یاد میکند :
«جوانی در مسجدالحرام نزدم آمد و گفت :
«اوّلین بار است که به مکّه و زیارت بیتالله الحرام مشرّف میشوم. بسیاری از زوّار خانه خدا در سفر اوّل، به ویژه نخستین باری که خانه کعبه را میبینند، جسم وروحشان پرواز میکند. امّا من به هیچ وجه حال زیارت ودعا و عبادت ندارم! علّت چیست؟».
گفتم: «اعمال گذشتهات را مرور و آنها را محاسبه کن. آیا با آب توبه، جسم و جانت را شستوشو داده و به اینجا آمدهای؟ آیا هزینه سفرت، از راه حلال تهیّه شده است؟ آیا وجوهات شرعیّه اموالت را پرداختهای؟ کارهای حرام، توفیق را از انسان سلب کرده و قساوت قلب به ارمغان میآورند، مراقب باش و جبران کن».
خاطرهای از زمان تبلیغ استاد در قبل از انقلاب از زبان خودشان :
«قبل از انقلاب روزهای پنجشنبه و جمعه در تهران منبر میرفتم. فکر کردم کار فرهنگی ریشهداری انجام دهم؛ بدین منظور هر روز جمعه حدیثی به همراه ترجمه، شرح مختصر و منبع آن نوشته و آن را تکثیر کرده و در اختیار حضّار مجلس قرار میدادم، سپس درباره آن بحث میکردم.
بعدآ پیشنهاد داده شد مسابقهای از آن احادیث برگزار شود. قرار شد شرکتکنندگان، چهل حدیث با اِعراب، ترجمه و منبع بنویسند. استقبال خوبی از سوی پسران ودختران صورت گرفت و عدّه زیادی برنده شدند. جایزهها را یکی از تجّار نیکوکار تهیّه کرد و به برندگان داد. سپس برای ارائه گزارشی از مراحل مختلف مسابقه، از آن تاجر خواستیم نامش به عنوان تهیّهکننده جوایز در گزارش بیاید. او فکری کرد و گفت: «لطفآ ننویسید! اگر اینجا بنویسید
میترسم آنجا که باید بنویسند نوشته نشود!».
این جملات نشانگر تأثیر ایمان ایشان به جهان آخرت واخلاصش بود».
معظمله از استاد خود چنین یاد میکند :
«یکی از یاران و همراهان استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله بروجردی قدس سره میگفت: «ایشان قیامت را باور کرده است!». تعجّب کردم زیرا این جمله در توصیف مرجع تقلید بزرگی همچون آیت الله بروجردی رحمة الله در ابتدا جمله ساده وسبکی به نظر میرسد؛ امّا با دقّت و اندیشه، بزرگی وعظمت آن بر من ظاهر وآشکار شد. اگر مردم قیامت را باور کنند، طلبکار سراغ بدهکار نمیرود، بلکه بدهکار دنبال طلبکار میرود. پلیس درپی مجرم نمیگردد، بلکه مجرم برای سبک کردن بار گناهش سراغ پلیس میرود».
استاد از خاطرات اوّلین سفر حجّ خود میگوید :
«در اوّلین سفری که به حجّ مشرّف شدم، استاد دانشگاه ورئیس بیمارستان شیراز در دوران طاغوت، ازجمله همسفران ما بود. او که جوان بود و موهای بلند زیبایی داشت روزی نزد من آمد و گفت: «آیا میتوانم موهای سرم را نتراشم؟» گفتم: به فتوای آیت الله بروجردی (اعلی الله مقامه الشّریف) - که از مراجع تقلید آن زمان بود - احتیاط واجب است که بتراشید. گفت: «اگر موهای سرم را بتراشم سردرد میگیرم. آیا در این صورت هم باید سرم را بتراشم؟» گفتم: در این صورت واجب نیست. او را در سرزمین منا دیدم درحالی که سرش را کامل تراشیده بود! پرسیدم: چطور شد سرت را تراشیدی؟ گفت: «فکر کردم نکند سردرد بهانهای برای فرار از تکلیف الهی باشد، لذا سرم را تراشیدم» سپس افزود: «یا نباید دین و آیینی را بپذیریم یا اگر پذیرفتیم باید کاملا تسلیم آن باشیم. اینکه موی سر است، اگر اسلام دستور دهد سرم را تقدیم کنم، این کار را خواهم کرد!».
معظمله درادامه خاطرات اوّلین سفرحجّش چنین فرمود :
«به خاطر دارم زمانی که قربانیها را در منا توسّط بلدوزرها دفن میکردند و یا آنها را آتش میزدند، شخصی از روحانیون معروف، در قربانگاه به من گفت: «آیا این دستور اسلام است که این همه قربانی تلف شود؟ آیا این حکم دین است که این مقدار گوشت که میتواند تعداد زیادی را از گرسنگی نجات دهد، در آتش بسوزد؟» همین امر سبب شد در فکر فرو بروم و بذر فتوای معروف در امر قربانی در ذهنم افشانده شود.
در آخرین دیداری که با خطیب شهیر و توانا، مرحوم آقای فلسفی داشتم گفت: «هنگامی که به حج رفتم همه مسائل در نظرم حل شد، جز مسأله قربانی با آن اتلاف عجیب، و این حکم اسلامی همواره برای من سؤال بود که با فتوای شما(1)حل شد».
1) شرح این فتوا - عدم وجوب قربانی در آن شرایط در منا و قربانی در محلّزندگی - در کتاب «حکم الأضحیّة فی عصرنا» آمده است.
امکاناتی که امروزه برای مسافران وجود دارد قابل مقایسه با گذشته نیست. استاد در این زمینه میفرمود :
«اوّلین سفری که به حج داشتیم (حدود سال 1340ه-.ش) بسیار سخت و طاقتفرسا بود. برای عزیمت از مدینه به مکّه، پس از بستن احرام در میقات مسجد شجره، سوار بر ماشین باری سربازی شدیم. آفتاب گرم و سوزان بر سر وصورت ما میتابید و هرچه به ظهر نزدیکتر میشدیم سوزش گرمای خورشید بیشتر و بیشتر میشد. ساعتها در راه بودیم، هنگامی که به مقصد رسیدیم براثر شدّت سوزش آفتاب، پوست صورت عدّه زیادی افتاده بود!
امّا در عصر وزمان ما، حجّاج شبانه با اتوبوسهای مجهّز حرکت کرده و فارغ از این مشکلات، مسیر مدینه تا مکّه را در چند ساعت طی میکنند».
حضرت استاد میفرمود :
«یکی از افسران رده بالای ارتش که مدالهای فراوانی روی سینهاش سنگینی میکرد، گفت :
«هنگامی که به میقات رسیده و لباس دوختنی و عادی روزمره را از تن بیرون کردم و پس از غسل احرام، دو حوله احرام پوشیدم، احساس سبکی و راحتی عجیبی کردم، همه مدالهای غرورآفرین کنار رفته بود و خودم بودم و خودم؛ چه دستور عالی و انسانسازی».
آری، انسان هنگامی که با مظاهر دنیا و وابستگیهای این جهان مادّی خداحافظی و همه عوامل غفلت و فراموشی یاد خدا را از خود دور میکند و دست رد بر سینه شیطان زده ودیو هوای نفس را ذبح مینماید، احساس آرامش عجیبی کرده و روحش به سوی ملکوت اعلی پرواز میکند.
روزی درباره وضع سخت معیشتی طلّاب در زمانهای گذشته، مخصوصآ در سالهای اوّل طلبگی سخن به میان آمد. عرض کردم: در ابتدای ورودم به قم (سال1359ه-.ش) که هنوز شهریهام وصل نشده بود مجبور بودم روزهای پنجشنبه و جمعه را کارگری کنم و 220 تومان دستمزد دو روز را تا پنجشنبه هفته بعد هزینه نمایم. استاد نیز فرمودند :
«در نجف وضع مالیام بسیار بد بود و سخت در مضیقه و فشار بودم، ولی به کسی اظهار نمیکردم. روزی پس از درس، همراه آیت الله خویی رحمة الله که به منزلشان میرفت حرکت کرده و سؤالات درسی خود را مطرح نمودم تا به درب منزل ایشان رسیدیم. خواستم خداحافظی کنم که فرمود: «لحظهای صبر کن». داخل منزل رفت و بازگشت وپول خوبی به من داد. گویا به ایشان الهام شده بود که من در وضع سختی به سر میبرم».
برای افتتاح مسجد جامع شاندیز، در خدمت حضرت آقا و به همراه جمعی از اعضای دفتر مشهد و قم، ازجمله آقازاده محترم معظّمله، به سمت شاندیز حرکت کردیم. حاج آقا مسعود صفحاتی از «احکام پسران» و همچنین «احکام دختران» را برای پارهای از اصلاحات قرائت کرد واصلاحات انجام شد.
سپس از اساتید حضرت استاد صحبت شد. ایشان فرمودند :
«روزی استاد ما، حضرت آیت الله حجّت قدس سره در مجلس درس مسأله بسیار پیچیدهای را مطرح نمود و از شاگردان خواست جواب آن را بیاورند. من پاسخ مسأله را یافته وخدمت استاد ارائه کردم. استاد برای تشویق صدتومان به من دادند».
پرسیدم: شهریّه طلّاب در آن زمان چقدر بود؟ فرمودند : «سه تومان، و یکصد تومان معادل شهریه سی و سه نفر از طلّاب بود و بسیاری از مشکلاتم را حل کرد».
یکی از برنامههای مهمّ حضرت استاد در مردادماه که در جوار حضرت ثامن الائمّه، امام رضا علیه السلام بودند، دیدار وملاقات با زوّار آن حضرت بود که از نقاط مختلف داخل وخارج کشور عزم زیارت امام رئوف و مهربان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام را کرده بودند. مشکلترین قسمت این ملاقاتها این بود که پس از پایان سخنرانی آقا، مردم مؤمن و مشتاق که بسیاری از آنها برای اوّلین بار حضرت آقا را از نزدیک میدیدند، برای عرض ارادت ودستبوسی و بعضآ طرح سؤالات خود، اطراف معظّمله را پر میکردند واین مطلب کار محافظان را هنگام خارج کردن آقا از
میان جمعیّت بسیار مشکل میکرد. پیشنهاد شد که ملاقاتها در حسینیّه برادران زائرسرای امام صادق علیه السلام صورت گیرد وآقا برای سخنرانی، در قسمت حسینیّه خواهران که به صورت بالکنی در حسینیّه برادران بود مستقر شود
تا از دسترس ملاقاتکنندگان دور باشد ومشکلات ذکر
شده برطرف شود. معظّمله نپذیرفتند و فرمودند: «ما را از مردم جدا نکنید!».
استاد از خاطرات زمان تبعید خویش چنین یاد میکند :
«ساواک تصمیم گرفت ما را از چابهار به مهاباد تبعید کند، بدین منظور با یک اتومبیل به همراه راننده و دو نفر محافظ به سمت مهاباد حرکت کردیم. یکی از محافظان اسلحه ژ 3 ومقدار زیادی فشنگ داشت و از اهل سنّت بود ولی نماز نمیخواند. من شروع کردم به نصیحت و امر به معروف وآن قدر تکرار کردم تا در اواخر سفر گفت: «دوست دارم نماز بخوانم، امّا شب کلاه ندارم». گویا پوشاندن سر را شرط نماز میدانست! من شب کلاهم را از زیر عمامه درآورده وبه او دادم و او هم به صف نمازگزاران پیوست. اتّفاقآ در همان منزل تمام فشنگهایش را جا گذاشت. و خیلی وحشت زده شد. از نیمه راه بازگشتیم وفشنگها را همانجا که فراموش کرده بود یافت. به او گفتم: این هم از برکات نماز تو است»!
خاطرهای درباره مجله مکتب اسلام از زبان استاد :
«در اوایل دورانی که مجلّه مکتب اسلام را بدون مجوّز از حکومت طاغوت، منتشر میکردیم و این مجلّه در میان متدیّنین جایگاه ویژهای پیدا کرده بود، روزی رئیس ساواک مرا احضار کرد. در ابتدای ملاقات قصد داشت با سروصدا وتهدید مرا در موضع ضعف قرار دهد. امّا به لطف خدا وبا توکّل بر ذات پاکش، با اینکه در آن زمان سنّ و سال زیادی نداشتم، تهدیدات او هیچ اثری بر من نگذاشت و به طور عادی به سخنانش گوش دادم. هنگامی که از برخورد خشونتآمیز نتیجه نگرفت، تاکتیک خود را عوض کرد وگفت: «اصلا چه اشکالی دارد که این مجلّه دینی منتشر شود؟ من خودم کمک میکنم مجوّز آن را بگیرید و اگر بخواهید مجلّه دیگری هم منتشر کنید به شما کمک خواهیم کرد!». من که دیدم میخواهد به نحوی در ما نفوذ کند، گفتم : نیازی به زحمت شما نیست، کمکهای مرجع عالیقدر، حضرت آیت الله العظمی بروجردی برای ما کافی است!».
معظمله میفرمود :
«هنگام نوشتن کتاب «زهرا برترین بانوی جهان» تصمیم گرفتم چهل روایت از کتب اهل سنّت در ده بخش بنویسم. سراغ کتابهای آنان رفتم، دیدم تمام فضایلی که از آن حضرت در منابع ما آمده، آنها نیز ذکر کردهاند و این برای من خیلی مهم بود».
ده بخشی که اشاره شد به شرح زیر است :
برترین بانوی جهان
بانوی بهشتی
فاطمه علیها السلام محبوبترین افراد نزد پیامبر صلی الله علیه و آله
مقام قرب فاطمه علیها السلام در پیشگاه خدا
زهد و ایثار فاطمه علیها السلام
مقام علمی فاطمه علیها السلام
کرامات فاطمه زهرا علیها السلام
نخستین کسی که وارد بهشت میشود
نامهای پرمعنای فاطمه علیها السلام
هدیه پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام
شرح عناوین بالا را میتوانید در کتاب مذکور مطالعه فرمایید.
ایشان افزودند :
«عجب اینکه برادری از اصفهان، بیآنکه از وجود این کتاب اطّلاعی داشته باشد - چون کتاب تازه منتشر شده بود - در نامهای به من نوشت: «در خواب دیدم که یکی از معصومین علیهم السلام فرمودند: اخیرآ آقای مکارم خدمتی به ما کرده است». گفتم: تعجّب میکنم، من کتاب کوچکی نوشتهام، چگونه مقبول آن حضرت علیه السلام واقع شده است؟
یکی از دوستان گفت: «ایشان مظهر یا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسِیرَ وَیَعْفُو عَنِ الْکَثِیرِ(1)است!».
1) بحارالانوار، ج 74، ص 75، ح 67 .
در آستانه انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری، اطّلاعیهای از سوی دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی منتشر شد مبنی بر اینکه معظّمله هیچگونه مطلب موافق یا مخالفی درباره هیچ یک از نامزدها بیان نکرده است. متأسّفانه عوامل تنظیم و نشر این اطّلاعیّه، به دلیل برخی ناهماهنگیها، مقداری در کار خود سستی و کوتاهی کردند. حضرت آقا که بسیار کم عصبانی میشد و در طول سالیان درازی که خدمتشان بودم بیش از دو سه بار عصبانیّت ایشان را ندیده بودم، از این مطلب شدیدآ عصبانی شد و افراد مذکور را در حضور اعضای شورای استفتا توبیخ کرد؛ ولی روز بعد آنها را خواست و در حضور همان افراد از آنها عذرخواهی نمود، سپس فرمود: «انسان باید در مقام عذرخواهی شجاعت داشته باشد؛ که عذرخواهی در این جهان سادهتر از عذرخواهی در آخرت است!».
هنگام دفن آیت الله العظمی بهجت رحمة الله یکی از مقامهای بلندپایه کشورمان از مسئول دفن آن مرجع فقید خواهش کرد کفن را از روی چهره ایشان بردارد تا بر پیشانی آن عالم وارسته بوسهای بزند. مسئول دفن که روحانی بود، گفت : «به شرط آنکه انگشترتان را به عنوان یادگاری هدیه بدهید». ایشان هم بلافاصله انگشتر را هدیه کرد و آن کار انجام شد. روز بعد که ایشان داستان را برای حضرت آقا تعریف کرد، آقا فرمود: «انگشتر را به ایشان بازگردانید. مبادا تصوّر کنند روحانیت عزّت نفس ندارد، من برای شما جبران میکنم!».
منزل معظّمله در خیابان صفاییه قم، مشکلات زیادی داشت ازجمله اینکه محلّ عبور و مرور وسایل نقلیّه شده بود، همچنین مدّت زیادی از ساخت آن میگذشت؛ لذا ایشان تصمیم گرفتند منزل دیگری در بلوار امین بسازند. در اواسط ساخت منزل، روزی که برای جلسه عصر استفتا خدمتشان رسیدم، فرمودند :
«فلانی! فکر کردم همین منزل با مقداری تعمیرات برای ما کافی است لذا تصمیم گرفتم آن منزل نوساز را بفروشم وپول آن را صرف تهیّه منازلی هر چند کوچک برای
طلّاب کنم!».
و همین کار انجام شد.
حضرت استاد از زمان تحصیل خود در نجف چنین یاد میکند :
«زمانی که برای ادامه تحصیل به نجف اشرف مشرّف شدم، در درس اساتید و مراجع مختلف ازجمله حضرت آیت الله خویی رحمة الله شرکت میکردم. با وجود اینکه در آن زمان از شاگردان جوان و کم سنّ و سال ایشان بودم، امّا اشکالات متعدّدی مطرح میکردم و استاد با حوصله پاسخ میگفتند. گاه برخی سؤالات و شبهات را پس از پایان درس با ایشان در میان میگذاشتم، معظّمله که آثار خستگی درس وبحث در چهرهاش آشکار بود در داخل حیاط حرم حضرت علی علیه السلام مینشست و مشکلات درسیام را حل میکرد، امّا گاهی دامنه سؤالات تا درب منزل ایشان کشیده میشد. روزی ایشان فرمودند: «سؤالات شما زیاد و وقت من کم، ممکن است در برخی موارد حقّ پاسخ سؤالات
ادا نشود. شما با (آیت الله) آقای سیّد محمّد روحانی
که از نظرات اصولی من اطّلاع کافی دارد، تماس بگیرید ومطالب را با ایشان در میان بگذارید». من هم از آن پس همین کار را کردم».
معظمله خاطرهای دیگر از زمان تحصیل خود را چنین بیان کرد :
«با توجّه به گرمای فوقالعاده هوای نجف و حسّاسیت من به گرما، از یکسال و نیم بیشتر نتوانستم در عراق بمانم وتصمیم گرفتم به وطن بازگردم. هنگامی که آیت الله روحانی از قصدم آگاه شد فرمود :
«از هزار طلبه، هشتصد نفر شرایط کافی برای طلبگی ندارند و از میان دویست نفر باقیمانده، تنها پنجاه نفر علاوه بر شرایط دیگر سلیقه خوبی دارند. از این پنجاه نفر بیست نفر به موفقیّت دست مییابند و شما جزء آن بیست نفرید. نجف را ترک نکنید ودر همین جا به تحصیلاتتان ادامه دهید».
ولی گویا مأموریّت الهی من حوزه علمیّه قم بود».
یکی از کجسلیقگیهای دولت، طرح ادغام سازمان حجّ و زیارت در سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود که با مخالفت مراجع معظّم تقلیدورهبر بزرگوار انقلاب ومؤمنین مواجه شد. آیت الله العظمی مکارم شیرازی(مدّظلّه) نیز بهطور رسمی در درس خارج فقه، مخالفت خویش را با این طرح اعلام کردند.
بعضی از دوستان نگران بودند که نکند این مخالفتها عواقبی برای معظّمله داشته باشد. آقا در پاسخ آنان فرمودند : «ما آبرویی از ناحیه حضرت مهدی(عج) کسب کردهایم واین آبرو را هم بر قدمهای آن حضرت نثار میکنیم. باید به وظیفه خود عمل کرده و از پیامدهای آن نهراسیم».
بحمدالله این مخالفتها نتیجه داد، دولت عقبنشینی کرد، طرح مذکور اجرا نشد و مشکلی هم پیش نیامد.
عدّهای از عاشقان حضرت ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا علیه السلام با پای پیاده از قم به مشهد مشرّف شده و برای ملاقات با آیت الله العظمی مکارم شیرازی(مدّظلّه) به زائرسرای امام صادق علیه السلام آمدند. معظّمله طی سخنانی برای آن عزیزان، خاطرهای از پیادهروی علمای نجف به این شرح بیان فرمود :
«یکی از سنّتهای طلّاب و روحانیّون نجف این بود که در ایّام تعطیل پیاده عازم کربلا شده، فاصله تقریبآ یکصد کیلومتری این دو شهر را در سه شبانه روز طی میکردند وشبها را مهمان عشایر فرات بودند که خانههایشان در مسیر راه زوّار بود. آنها آن قدر میهماننواز بودند که گاه برای دعوت از یک میهمان، متوسّل به زور میشدند! برای نمونه، در یکی از سفرها که بعد از پیادهروی صبح تا ظهر استراحت کرده و عصر حرکت نمودیم، چیزی از پیادهروی ما نگذشته بود که چند جوان عرب به استقبال ما آمدند و از
ما خواستند شب را میهمان آنها شویم. ما با این عذر که چون تازه حرکت کردهایم و میخواهیم بیشتر راه را رفته وسپس شب را استراحت کنیم، از اجابت دعوتشان خودداری کردیم. یکی از جوانان خنجرش را بیرون کشید وخواست به زور اسلحه ما را میهمان خود کند. گفتم: اجازه دهید به حرکت خود ادامه دهیم، قول میدهم در کربلا
به نیابت از شما زیارت کنم. بدینوسیله توانستیم آنها را قانع کنیم».
شخصیّتهای مختلفی که بعد از انقلاب خدمت آقا میرسیدند درباره مطالب گوناگون سخن میگفتند، امّا همگی در یک مطلب نظر مشترک داشتند و آن تأثیر شگرف مجلّه وزین و پرمحتوای مکتب اسلام در زمان طاغوت بود. آقا در یکی از این ملاقاتها فرمود :
«با اینکه این مجلّه مجوّز قانونی برای انتشار نداشت امّا بسیار موفّق بود، تا آنجا که تیراژش در آن زمان به 000/ 120 نسخه رسید! این تیراژ برای یک مجلّه مذهبی در عصر طاغوت که به شدّت با مذهب و نمادهای آن مبارزه میشد، خیرهکننده بود. این مجلّه با وجود درگیریهای فراوان با ساواک متوقّف نشد، زیرا حمایت و تأیید آیت الله بروجردی رحمة الله را داشت و آنها جرأت مخالفت با معظّمله را نداشتند. پرونده مکتب اسلام را در اداره مطبوعات آن زمان دیدم که بر روی آن نوشته شده بود: «مورد تأیید آیت الله بروجردی».
حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظلّه) مردادماه هر سال به مشهد مقدّس سفر میکردند تا در طول سکونت یک ماهه خویش در جوار بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الحجج علیه السلام، هم از فیوضات معنوی آن حضرت استفاده کرده، هم برنامههای علمی، دینی و اجتماعی خود را پیگیری نموده و هم با تغییر مکان و کاهش برنامههای علمی مقداری استراحت کنند. یکی از برنامههای بیسابقهای که در مردادماه سال 1386 ه . ش انجام شد، اقامه نماز پرشکوه جماعت مغرب و عشا به امامت معظّمله در صحن جامع رضوی بود. نماز جماعتی که با آن کمّیّت و کیفیّت در تاریخ شیعه بینظیر بود و انسان را به یاد نمازهای جماعت بزرگ مکّه و مدینه میانداخت.
برای اینکه به موقع به نماز برسیم نیمساعت قبل از اذان در خدمت معظّمله به سمت صحن جامع رضوی حرکت کرده و پس از استراحت کوتاهی در جایگاه ویژه، که برای
این منظور در نظر گرفته شده بود، به محلّ اقامه نماز میرفتیم. استقبال و اشتیاق نمازگزاران هنگام ورود مرجع عالیقدر وصفناشدنی بود. علاوه بر اینکه هنگام نماز نسیم بسیار روحنواز و خنکی نیز نمازگزاران را نوازش میکرد. این نسیم آن قدر لطیف بود که معظّمله از آن به نسیم بهشتی تعبیر فرموده و آن را همراه با الطاف الهی میدانست.
مرحوم آیت الله مشکینی که از اساتید مشهور و موفّق حوزه علمیّه قم بود و علاوه بر ریاست مجلس خبرگان رهبری و جامعه مدرّسین حوزه علمیّه قم، امامت جمعه این شهر را نیز بر عهده داشت، همواره انسانی متواضع و فروتن بود و امور مذکور، وی را به وادی تکبّر وخودبرتربینی نکشاند.
آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظلّه) در مصاحبه کوتاهی که در مردادماه 1386، یکی دو روز پس از رحلت آن عالم بزرگوار، با سیمای خراسان داشت با اشاره به این ویژگی برجسته آن عزیز سفرکرده فرمود :
«معظّمله بارها در مشهد و قم به دیدن ما آمد، امّا هنگامی که ما میخواستیم به دیدار ایشان برویم، میفرمودند : «راضی به این کار نیستم» و مانع میشدند».
روحش شاد و یادش گرامی باد.
جالب اینکه به پیشنهاد مقام معظم رهبری نماز میّت بر
آن بزرگوار را آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظلّه) اقامه کردند. چون تابستان بود و معظمله در مشهد بودند برای اقامه نماز به قم آمده سپس بازگشتند.
حضرت استاد معتقد است درس و تحصیل و تحقیق تعطیلپذیر نیست، بلکه در زمانهای مختلف شکل آن متفاوت میشود. در ایّام تحصیل، تحصیل و تدریس وتربیت شاگردان، و در ایّام تبلیغ، تبلیغ و هدایت و ارشاد وتحقیق و تألیف. به همین دلیل معظّمله هر سال در ماه مبارک رمضان، بعد از نماز ظهر و عصر به تفسیر قرآن میپرداخت و مشتاقان را از زلال چشمهسار قرآن سیراب میکرد. در سال 1386 این جلسه در صحن امام خمینی حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام تشکیل شد(1)تا تعداد بیشتری از مردم بتوانند از آن استفاده کنند. پیشنهاد شد نماز ظهر وعصر را نیز حضرت استاد اقامه کنند. امام جماعت دائم آنجا، حضرت آیت الله اشتهاردی رحمة الله بود که تواضع خاصّی
1) مباحث مذکور تحت عناوین «از تو سؤال میکنند» و «قهرمان توحید»و«داستان یاران» منتشر شده است. کتابهای فوق درباره مباحث تفسیریمعظمله در آن مکان مقدّس از سال 1386 تا 1390 است.
داشت ونماز را به استاد واگذار کرد. استاد بعدها فرمودند :
«مرحوم آیت الله اشتهاردی نه تنها در طول ماه مبارک به عنوان مأموم در نماز جماعت آنجا شرکت میکرد، بلکه پس از نماز در جلسه تفسیر قرآن ما حضور داشت».
حضرت استاد در مراسم کلنگزنی مجتمع امام کاظم علیه السلام در تاریخ 7/12/1386 در بخشی از سخنان خود، چنین فرمودند :
«در این فکر بودم که مدرسه بزرگی در چندین طبقه با امکانات کافی از قبیل کتابخانه، پارکینگ و کلاسهای متعدّد درس بسازم؛ زیرا محلّ درسهای موجود برای طلّاب
کافی نبود.
روزی یکی از تجّار تهران آمد و گفت: «مدّتی است در فکر هستم ثلث ثروت خود را که دو میلیارد تومان میشود خرج مسجد ومدرسهای کنم. اجازه بدهید چک آن را نوشته، خدمتتان تقدیم نمایم!».
گفتم: بعد از اینکه زمین آن تهیّه شد، مقدّمات خرید آن فراهم گردید و معامله قطعی شد، در آستانه رفتن به محضر، شما چک را بنویسید، زیرا معلوم نیست فردا چه حادثهای برای من رخ دهد و این پول چه خواهد شد. من زیر بار
مسئولیّت این پول سنگین نمیروم.
سپس دنبال زمین مناسبی گشتیم. زمین پیدا شد، به محضر رفتیم. قیمت زمین، دو میلیارد و سیصد میلیون تومان شد. آن تاجر محترم گفت: «سیصد میلیون اضافه را هم میدهم» و ایشان کلّ مبلغ زمین مجتمع امام کاظم علیه السلام را به عنوان ثلث اموالش پرداخت. پس از دادن چک گفت :
«دیشب خوابم نمیبرد، با خود میگفتم شاید تا فردا زنده نمانم که به محضر بروم و این پول را بدهم. اکنون که این کار انجام شده، امشب آسوده میخوابم».
آری، چنین اخلاصهایی هم پیدا میشود!
خاطره دیگری از زبان استاد که در فروردین سال 1387 بیان فرمودند :
«در دوران طلبگی در قم چند سالی در مدرسه حجّتیّه بودم. در حجره سه نفر بودیم: بنده، آقای محفوظی، ومرحوم آقای شیخ عباس ایزدی، امام جمعه سابق نجفآباد. میز کوچکی داشتیم که پولها را در کشوی آن میریختیم. سهم هر نفر پنج تومان بود. وقتی پولها تمام میشد مرحوم آقای ایزدی میگفت: «بیتالمال تمام شد»، دوباره هر نفر پنج تومان در کشوی میز میانداختیم؛ هر کس چیزی میخرید پول آن را از همان میز برمیداشت. کارها تقسیم شده بود: من مسئول پخت غذا، آقای ایزدی مسئول خرید اجناس و لوازم مورد نیاز و آقای محفوظی مسئول شستوشوی ظروف غذا. تقسیم کار، هم باعث نظم در امور میشد و هم سبب میشد کاری روی زمین نماند. چقدر در دوران طلبگی زندگی باصفایی داشتیم».
استاد در جلسه استفتاء مورّخ 28/1/87 خاطره زیر را برای ما نقل کرد :
«قبل از پیروزی انقلاب برای تبلیغ به جزیره خارک رفته بودم. مستشاران خارجی در آنجا بسیار زیاد بودند. یک نفر از آنان مسلمان شد. قرار بود طی مراسمی در مسجد بزرگ محل، تشرّف ایشان به اسلام جشن گرفته شود. تبلیغ خوبی برای این کار صورت گرفت. رئیس سازمان امنیّت آنجا نیز از موقعیّت استفاده کرد و اصرار داشت که عکس شاه باید هنگام مراسم در جلوی تریبون باشد. برای اینکه هم عکس شاه نباشد و هم او مانع مراسم نشود گفتیم: «گذاشتن عکس شاه به این شکل توهین به ایشان است، اجازه دهید آن را کادو کرده و به عنوان هدیه به شخص تازه مسلمان بدهیم». به این ترتیب عکس را پنهان کردیم».
درپی توهین آشکار یکی از غربزدههای ایرانی به ساحت مقدّس قرآن مجید و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مبنی بر اینکه «قرآن وحی الهی نیست که توسّط جبرئیل بر پیامبر اسلام نازل شده باشد؛ بلکه همچون اشعاری که از درون وجود شاعران بر زبان آنان جاری میشود، زاییده تفکّرات وترشّحات ذهنی پیامبر است». حضرت استاد پاسخ محکم و مفصّلی به این شبهه دادند که منتشر شد و مؤثّر بود. یکی از فضلا پس از جلسه استفتا به آقا عرض کرد: «برخی از علمای تهران پیغام دادند که پرداختن به این امور و پاسخ دادن به این اشخاص در شأن شما نیست!» آقا فرمودند: «من خیلی معتقد به شأن نیستم، بلکه باید وظیفه شرعی خود را انجام دهم. آیا توهین به مقام شامخ پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن مجید مسأله کوچکی است که نباید پاسخ آن را داد؟!».
حضرت استاد علاوه بر جلسه توسّل هفتگی عمومی که روزهای پنجشنبه به طور مداوم برگزار میشد، جلسه دیگری برای اعضای دفتر داشتند که در فصل بهار و تابستان صبح زود و پاییز و زمستان بعد از نماز مغرب و عشا برگزار میشد که پس از دعای توسّل و ذکر توسّل، ایشان با طرح روایتی از حضرات معصومین علیهم السلام مطالب اخلاقی سودمندی را متذکّر میشدند. در یکی از این مباحث اخلاقی به داستان زیر اشاره کردند :
«یکی از اعضای فرقه ضالّه توبه کرد و طلبه شد، هنگامی که از قم به شیراز میرفتم، در مدرسه به او سر میزدم. شب جمعهای به حجرهاش رفتم، دعای کمیل را بسیار زیبا و با سوز و گداز میخواند بهگونهای که انسان حال عجیبی پیدا میکرد. مدّتی گذشت، از شیراز به تهران رفت و بهتدریج منحرف شد. در تهران هم حجرهای داشت، شخصی شب جمعهای نزد وی رفته و از او مفاتیح خواسته بود تا دعای
کمیل بخواند. گفت: «کتاب آنجاست، بردار و بیرون حجره بنشین و بخوان. در حجره من دعای کمیل نخوان، حوصله شنیدن آن را ندارم!».
پس از جلسه استفتاء هشتم مرداد ماه هشتاد و هفت که مرحوم حجّتالاسلام والمسلمین آقای امامی نیز حضور داشت و یک هفته پس از آن از میان ما رخت بربست و به دیار باقی شتافت، سخن از عنایات امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام به میان آمد. استاد فرمودند :
«سال گذشته که برای نماز جماعت بسیار باشکوه در صحن جامع رضوی به حرم مطهّر مشرّف شدم در اثر پادرد شدید نمیتوانستم بعد از سجده دو زانو بنشینم و لذا نیمخیز مینشستم و به فیلمبرداران گفته شد از آن صحنه فیلم نگیرند تا باعث نگرانی مؤمنین نشود. به حرم رفتم، به حضرت عرض کردم: از ما دعوت فرمودهاید که این نماز جماعت را تشکیل دهیم؛ ولی من به این صورت خجالت میکشم. هنگامی که به منزل آمدم با عنایت حضرت رضا علیه السلام این مشکل حل شد و به راحتی توانستم دو زانو بنشینم».
روز سه شنبه 15/5/1387 خبر ارتحال صدّیق عزیز، دانشمند مخلص و توانا، جناب حجتالاسلام والمسلمین آقای امامی رحمة الله، استاد معظّم و همه دوستانی را که با آن عزیز سفرکرده از نزدیک آشنا بودند غرق ماتم و اندوه کرد. امامی عزیز صفات ممتاز فراوانی داشت، امّا دو ویژگی ایشان بیشتر جلوه میکرد :
یکی خوشرویی و چهره خندان وی بود به گونهای که به یاد نمیآورم ایشان را با چهرهای دَرهم و ناراحت ملاقات کرده باشم.
دیگری، عزّت نفس بالای ایشان بود تا آنجا که استاد دراینباره فرمود: «ایشان که از قدیمیترین دوستان ما بود، هرگز درخواستی از ما برای خودش نکرد!».
عصر روز جمعه 18/5/87 همراه استاد برای برگزاری نماز جماعت مغرب و عشا عازم صحن جامع رضوی شدیم. معمولا پس از قرائت آیةالکرسی و دعای سفر، در مورد مسائل مختلف گفتوگو میشد. آن روز ایشان این خاطره را نقل کردند :
«صبح امروز هنگام تشرّف به حرم، از دور پیرمردی نورانی را دیدم که سیّد و روحانی بود و سوار بر ویلچر به سمت دیگری میرفت. همین که مرا دید مسیرش را تغییر داد و به سمت ما آمد. هنگامی که دقّت کردم متوجّه شدم از علمای معروف خرّمشهر و از دوستان قدیمی است. سیّد بزرگواری که روزی قبراق و سرحال و بانشاط بود ولحظهای آرام نمیگرفت، امّا گذشت زمان، گرد پیری بر چهرهاش نشانده و نای حرکت را از وی گرفته بود! وقتی به ما رسید با زحمت از جای خود برخاست و دست بر گردن من انداخت و با صدای ضعیفی گفت: «آقای مکارم! نه زنده
این دنیا هستم و نه مرده آن دنیا، دعا کن عاقبت به خیر شوم» و بحمدالله عاقبت به خیر شد».
شامگاه 20 مرداد 1387 هنگام بازگشت از نماز جماعت مغرب و عشای صحن جامع رضوی، از مرحوم علّامه امینی، صاحب کتاب ارزشمند وگرانسنگ «الغدیر» یادی شد. استاد فرمودند :
«در سال 1360 ه- ق که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم هنگام تشرّف به حرم حضرت علی علیه السلام مرحوم علّامه را در قسمت بالاسر حضرت میدیدم که هنگام زیارت آن قبر نورانی و توسّل به ساحت پاک حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام حال عجیبی داشت و با شور و حال وصف نشدنی با آن حضرت ارتباط روحی و معنوی خاصّی برقرار میکرد، بهگونهای که صورت مبارک و محاسن شریفش غرق در اشک میشد. عاش سعیدآ ومات سعیدآ».
سالیان درازی است که حضرت آقا مردادماه را در جوار بارگاه ملکوتی حضرت رضا علیه السلام اقامت میکند و در طول این مدّت، ملاقاتهای خصوصی و عمومی متعدّد، دید وبازدیدها، جلسات استفتا و دیگر کارها، فعالیّت اعضای دفتر مشهد را دو چندان کرده است. به همین دلیل آقا در روزهای پایانی سفر، ضیافت ناهاری تشکیل داده و تمام اعضای دفتر و کارکنان زائرسرای امام صادق علیه السلام و امام باقر علیه السلام را دعوت نموده و پس از ناهار مبلغی به عنوان هدیه و تشکّر از زحماتشان به آنان میدهد، سپس مطالبی را به عنوان تذکّر و یادآوری بیان میکنند. 22 مرداد 1387، در جلسهای که اشاره شد، پس از تأکید بر نظم، صداقت، صمیمیّت و برخورد خوب با ارباب رجوع و اخلاص نیّت در کارها، خاطرهای به شرح زیر بیان کردند :
«یکی از اطبّای فارس پس از معالجه بیمار صعبالعلاج و بدحال، از اطرافیان بیمار خواست به او اجازه دهند
نیمهشب بیمار را در منزلش عیادت کند. اجازه داده شد وطبیب نیمهشب از بیمار عیادت کرد و معاینات وآزمایشات لازم را انجام داد. اطرافیان بیمار که از این کار طبیب شگفتزده شده بودند از سرّ آن پرسیدند. طبیب گفت: «وضع بیمار آنقدر بد بود که احتمال مرگش در این موقع شب بسیار زیاد بود و من میتوانستم با آزمایشهای مختصری او را از مرگ نجات دهم. با اینکه کسی از این موضوع اطّلاع نداشت، امّا برای رضای خداوند و اینکه در روز قیامت جوابی داشته باشم این کار را کردم تا در آن روز به من نگویند تو که میدانستی حال او وخیم است، چرا او را تنها گذاشتی و از مرگ نجات ندادی؟».
در یکی از شبهایی که حضرت استاد در صحن جامع رضوی حرم مطهّر حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام نماز مغرب و عشا را به جماعت اقامه میکرد، بلندگوهای صحن جامع دچار مشکل شد. شب بعد اشکال برطرف و صدای بلندگوها عالی شد. خدمت آقا عرض کردم: (إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرآ)؛ درپی هر سختی، آسانی است.(1)آقا فرمود: «شعری از
دوران ابتدایی یا متوسّطه به یاد دارم که مناسب این موضوع است. سپس اشعار زیر را قرائت کردند :
آن یکی آمد زمین را میشکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت
کین زمین را از چه ویران میکنی میشکافی و پریشان میکنی
گفت ای ابله برو بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان
1) سوره شرح، آیه 6 .
کی شود گلزار و گندمزار این تا نگردد زشت و ویران این زمین؟»(1)
عرض کردم: حدود هفتاد سال از آن دوران میگذرد، آیا اخیرآ اشعار را مطالعه کردهاید؟ فرمود: «معلّم ما برای امتحان درس فارسی گفته بود هر یک از دانشآموزان شعری را حفظ کند، من این شعر را حفظ کردم و پس از آن مراجعهای نداشتم ولی همچنان در حافظهام مانده است!».
1) مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بخش 90، بیان آنکه عمارت در ویرانیست و... .
پنجشنبه 28 مرداد 1387 قبل از اذان مغرب در صحن جامع رضوی در محضر استاد نشسته بودیم. سخن از ترجمه قرآن معظّمله به میان آمد که روی آن کار زیادی کرده بودند و ترجمه بسیار دقیق ومتقن و در عین حال روان وهمه کس فهم است. ایشان فرمود :
«آیت الله خزعلی که از قرآنشناسان ومفسّران عصر ماست و 52 نوع ترجمه فارسی قرآن را بررسی ومقایسه کرده، ترجمه ما را بهترین ترجمه فارسی تشخیص دادند».
استاد در ادامه فرمودند: «یکی از بزرگان که به رحمت خدا رفته، نقل کرد که در محضر رهبر بزرگوار انقلاب بودم. شخصی از معظّمله پرسید: بهترین و مناسبترین ترجمه فارسی قرآن کدام است؟ ایشان نیز به این ترجمه اشاره کردند».
عصر روز 28/5/1387 عدّه زیادی از ائمّه جمعه وجماعت تهران و تعدادی از خواهران طلبه رباط کریم ویکصد نفر از طلاب ممتاز حوزه علمیّه قم به ملاقات حضرت آقا در زائرسرای امام باقر علیه السلام آمدند. استاد موضوع سخن را امر به معروف و نهی از منکر قرار داده و فرمودند :
«برخلاف تصوّر برخی از مردم، لازمه عمل به این فریضه بزرگ، خشونت و تندی نیست، بلکه میتوان مؤدّبانه و منطقی، آمر به معروف و ناهی از منکر بود. یکی از علما از بصره به سمت کربلا در حرکت بود. شخصی که از نعمت عقل محروم بود بازیچه بعضی از مسافران غافل قرار گرفت و آنها وی را به سُخره گرفته بودند. آن عالم دینی که شاهد این کار زشت و ناپسند بود خطاب به آنها فرمود :
«مرز بین عقل و جنون یک حادثه بسیار کوچک است. ممکن است من و شما هم براثر یک ضربه مغزی یا تصادف یا مصرف داروی اشتباه و یا هر عامل دیگری، عقل خود را
از دست بدهیم. آیا راضی میشوید بازیچه دیگران گردید؟!» آن افراد با این سخن به خود آمده واز کرده خویش پشیمان شدند و از آن کار زشت دست کشیدند».
در روزهای پایانی مردادماه 1387 که در فکر بازگشت به قم بودیم، از هزینههای یک ماه اقامت استاد در مشهد مقدّس صحبت شد. استاد ضمن بیان هزینههای مختلف به داستان زیر اشاره کرد :
«یکی از افراد بسیار محترم که مشکل مالی پیدا کرده بود درخواست کمک کرد. پس از مطالعه درخواست ایشان، تصمیم گرفتم دو میلیون تومان به وی کمک کنم، سپس این مبلغ بیشتر شد و در نهایت قرار شد پنج میلیون تومان به وی کمک شود. درباره این تصمیم تردید کرده و با خود گفتم: به جای اینکه این مبلغ (که معادل شهریه تعداد زیادی طلبه در آن زمان بود) به یک نفر داده شود بهتر است صرف مشکلات چند نفر گردد. سراغ قرآن رفتم تا با
خداوند مشورت نمایم. قرآن را باز کردم، خداوند فرمود : «(وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً)؛ و خداوند نعمتهای آشکار وپنهان خود را بهطور فراوان بر شما ارزانی داشته
است».(1)پیام آیه این بود که اکنون که خداوند نعمتش را در
اختیار ما نهاده، نباید از کمک به آن شخص خودداری کنیم. لذا مبلغ مذکور را کامل به ایشان پرداختیم».
1) سوره لقمان، آیه 20 .
استاد معظّم در یکی از جلسات توسّل شبهای چهارشنبه، در تاریخ 14/8/87 روایتی از حضرت صادق علیه السلام درباره اهمّیّت عقل مطرح نموده، سپس به رابطه بیثمر بودن عبادات توأم با بیعقلی پرداختند و درهمین باره فرمودند :
«شخصی را میشناختم که مدّتی برای عبادت به کوه وصحرا میرفت. پس از مدّتی، دچار غرور و خودپسندی شد و با خود گفت: «حتمآ صاحب نَفَس و دارای ولایت تکوینی شدهام» و لذا به اتومبیلی که آن سوی کوه در جاده حرکت میکرد فرمان توقّف داد! امّا این فرمان هیچ اثری نکرد و اتومبیل به حرکت خود ادامه داد!».
یکی از وعّاظ مشهور شیراز که از فقها بود بر روی منبر خطاب به مردم میگفت: «مردم! نمیگویم از گناهانتان توبه کنید، میگویم از عباداتتان به درگاه خدا توبه کنید».
منظور ایشان عبادتهایی بود که منتهی به غرور و تکبّر میشود.
روز شنبه 23/9/87 ساعت 10 صبح قبل از شروع جلسه استفتا، از برکات مدرسة الامام امیرالمؤمنین علیه السلام و آثار وخدمات متعدّدی که در آنجا به انجام رسیده بود صحبت شد؛ استاد فرمودند :
«فکر میکنم همه اینها از برکات امام حسین علیه السلام باشد؛ زیرا زمین این مدرسه به مبلغ 000/60 تومان از پول منبرهایی که در عزاداری سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام رفته بودم، تهیّه شد».
در یکی از روزهای پایانی سال 1387 قبل از شروع جلسه استفتا، از تألیفات حضرت آقا، ازجمله تفسیر نمونه سخن به میان آمد. ایشان فرمودند :
«علّامه سید صفدرحسین رحمة الله از علمای معروف پاکستان به تنهایی 27 جلد از تفسیر نمونه را به زبان اردو ترجمه ومنتشر کرد که پس از انتشار، از آن استقبال شد و عدّهای از علمای اهل سنّت پاکستان آن را مطالعه کردند. یکی از آنها به ایشان گفته بود: «بعد از آنکه این تفسیر را مطالعه کردم فهمیدم علوم اسلامی نزد شیعه است!».
استاد معظم در آستانه نوروز سال هشتاد و هشت، روز 28/12/87 در درس خارج فقه که در مسجد اعظم برگزار میشد، ضمن اعلام شروع درسها از تاریخ 8/1/1388، از تعطیلات فراوان حوزههای علمیّه ابراز تأسّف و نگرانی کرده و فرمودند :
«در زمان آیت الله بروجردی رحمة الله فقط روز اوّل فروردین درسها تعطیل میشد. بلکه به خاطر دارم یک سال معظّمله حتّی روز اوّل فروردین هم درس را تعطیل نکردند».
استاد، مکرّر درباره زیاد شدن تعطیلات دروس حوزه هشدار میداد و خود مقیّد بود که جز در تعطیلات مصوّب شورای عالی حوزه، درس را تعطیل نکند و لذا معمولا
تعداد جلسات درسی ایشان در طول سال بیشتر از دیگر آقایان بود.
روز هجدهم مردادماه سال 1388 پس از اقامه نماز جماعت پرشکوه مغرب و عشا در صحن جامع رضوی، به سمت زائرسرای امام باقر علیه السلام حرکت کردیم. حضرت آقا بعد از قرائت آیةالکرسی که سنّت همیشگی ایشان پس از سوار شدن بر مرکبِ سواری بود، خطاب به راننده ماشین فرمود: «آقای...! حساب ما چقدر شد؟ چقدر بدهکاریم؟» راننده که جوان مؤدّبی بود، عرض کرد: «آقا! جیب ما و شما ندارد». آقا فرمود: «به مقصد که رسیدیم حساب و کتابهایت را بررسی کن و مقدار بدهی را بگو تا پرداخت کنم، چون وقتی بدهکار باشم خوابم نمیبرد!».
خدمتشان عرض کردم: اگر همه بدهکاران اینطور بودند، اکنون بسیاری از اختلافات و پروندهها در محاکم قضایی وجود نداشت.
جلسات استفتا در قم فقط روزهای جمعه تعطیل میشد، امّا در مشهد عصر جمعه هم جلسه استفتا برقرار بود. عصر جمعه 23/5/88 پس از اتمام جلسه، درباره اوضاع نابسامان مرجعیّت شیعه و چاپ و انتشار رسالههای توضیحالمسائل فراوان و سردرگمی بعضی از مردم صحبت کردیم. آقا فرمودند :
«اگر مرجعیّت شیعه در دو سه نفر متمرکز میشد چقدر خوب بود. برای رسیدن به این هدف، اگر مصلحت این باشد که من جزء آن دو سه نفر نباشم، آمادهام».
معظّمله زمانی این سخن را فرمودند که از مراجع طراز اوّل عالم تشیّع شده بودند و بیشترین مقلّد را در داخل کشور داشتند.
ایام الله دهه فجر سال 1388 بود، در مراسم اختتامیه فیلم فجر بعضی از شرکتکنندگان اعتراض کردند که چرا برخی از زنان حاضر در این برنامه حجاب مناسبی ندارند؟ گویا معاون یکی از وزرای دولت در جواب آنها گفته بود : «حجاب در کجای قرآن آمده؟» وقتی آیت الله العظمی مکارم شیرازی این خبر را شنید فرمود: باید دراینباره اعتراض کنیم و ساکت ننشینیم! سپس با قرآن استخارهای کردند وخداوند متعال با آیه شریفه (لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ...)(1)ایشان را به اعتراض تشویق کرد.
استاد در پایان درس روز چهارشنبه 13/11/88، به وظیفه نهی از منکر خویش عمل کرد، شفّاف و صریح درباره مسأله فوق موضعگیری نمود و شدیدآ هشدار داد.
1) سوره رعد، آیه 14 .
در جریان حوادث عاشورای 1388 که عدّهای اغتشاشگر به خیابانها ریختند و به عاشورای حسینی، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه توهین کردند، جوان دانشجوی فریبخوردهای به اعدام محکوم شد. سایتهای ضدّ انقلاب شایعه کردند که این حکم بر اساس فتوای حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی صادر شده است؛ در حالی که چنین نبود و در اینگونه مسائل خلأ قانونی وجود ندارد که از فتوای مراجع مشهور استفاده شود. تکذیب این خبر ظرافت ویژهای میخواست، مشکلات مخصوص خود را داشت و بیزحمت نبود. پس از اینکه این داستان تکذیب شد و فروکش کرد، آقا فرمود :
«درباره این مسأله فکر کردم، احتمال دادم این مشکل، مجازات اعمال خودم باشد. چون خبری را نقل کردم که یقینی نبود، هرچند با استناد به منبعش و به صورت غیرقطعی نقل شده بود. در آینده نباید تکرار شود!».
حضرت استاد برای اعضای دفتر در مدرسه امیرالمؤمنین علیه السلام جلسات بحث اخلاقی گذاشته بودند؛ موضوع جلسه چهارشنبه 18/1/89، روایت امام صادق علیه السلام بود که «أفْضَلُ الْعِبَادَةِ اِدْمانُ التَّفَکُّرِ فِی اللهِ؛ برترین عبادت همواره اندیشه کردن در قدرت خداست»(1)معظمله دراینباره فرمودند :
«بعضی از شبها که بیخوابی سراغم میآید یکی از مخلوقات پروردگار را در ذهنم مجسّم میکنم و درباره آثار قدرت خداوند در چگونگی آفرینش آن میاندیشم. با این کار لذّتبخش، آرام میگیرم و به خواب میروم».
1) بحارالانوار، ج 71، ص 321، ح 3.
روز دهم اردیبهشت سال 1389 یکی از کارکنان دفتر که از غذای مدرسه امام حسن مجتبی علیه السلام استفاده میکرد، از کیفیّت غذا شکایت نمود. آقا فرمودند :
«سفارش کردهام هر روز یک پرس غذا از همان غذای طلّاب که شکایت میکنید برای ما بیاورند تا هم تبرّکی برای ما و اهل منزل باشد و هم هر روز کیفیّت غذا را کنترل کنم. البتّه در گذشته، برنج و گوشتِ غذاها مناسب نبود ولی فعلا از برنج و گوشت مناسب استفاده میشود و غذا مطلوب است. فکر میکنم ایشان که ایراد میگیرند مقداری نازکنارنجی هستند!».
پانزدهم خرداد 1389 به همراه جمعی از دوستان و در خدمت مرجع عالیقدر آیت الله العظمی مکارم شیرازی برای استراحت به یکی از روستاهای اطراف قم رفتیم. از استاد خواستم خاطراتی از 15 خرداد 1342 بیان کنند، فرمودند :
«روز 15 خرداد 1342 که با ایّام عزاداری سرور وسالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام در ماه محرّمالحرام مصادف بود، برای سخنرانی در جماران به سمت آنجا حرکت کردم. بین راه، جیپ شهربانی ما را متوقّف کرد وسرنشینان آن گفتند: «شما باید همراه ما بیایید». مرا به کلانتری همان محل بردند و پس از بازجویی اوّلیه قرار شد به شهربانی تهران منتقل کنند. رئیس کلانتری آهسته در گوش من گفت: «اگر چیزی از اعلامیّههای انقلابی همراهتان هست در مسیر تهران، به بیابان بریزید که اسباب دردسرتان نشود». سپس همراه رئیس کلانتری و چند مأمور قویپیکر به سمت تهران
حرکت کردیم. در بین راه رئیس کلانتری، شماره منزل ما را گرفت تا از تلفن بین راه خبر دستگیری مرا به خانواده اطّلاع دهد که منتظر نباشند. در همین لحظهها یکی از مأمورهای مراقب، به دیگری گفت :
«این چه شغلی است که ما داریم؟ همه مردم مشغول عزاداری برای امام حسین علیه السلام هستند و ما ذاکران اباعبدالله علیه السلام را دستگیر کرده، روانه زندان میکنیم. ما عاقبت به شرّ شدهایم».
با خود گفتم: رژیم شاه با این مأموران که یکی با ما همکاری میکند و دیگری از کار خود متأسّف است، چگونه میخواهد با ما مبارزه کند؟!».
معظمله در ادامه خاطراتشان از 15 خرداد 42 افزودند :
«در آن شب علما و منبریهای معروف تهران را یکی پس از دیگری به زندان شهربانی میآوردند: مرحوم آقای فلسفی، شهید مطهّری رحمة الله، شهید هاشمینژاد رحمة الله ودیگران. تا اینکه تعداد زندانیها به 19 نفر رسید. به شوخی به دوستان گفتم: عدد نوزده عدد بهاییهاست، یا یک نفر دیگر به جمع ما اضافه شود یا یک نفر از زندانیها آزاد گردد!
طولی نکشید که افراد دیگری نیز به جمع ما اضافه شدند تا آنجا که برای هر نفر بیش از 3 متر جا نبود و هنگام خوابیدن، همه در کنار هم میخوابیدند و هیچ جای خالی باقی نمیماند. قرار شد یک نفر از بین علما و خطبای زندانی به عنوان ناظم انتخاب شود. دوستان، مرا انتخاب کردند. یکی از زندانیان که به همراه دو نوه خود برای سخنرانی به مسجد رفته بود، دستگیر و با آن دو بچه به زندان منتقل شده بود. سه چهار روز گذشت، یکی از بچّهها بیمار شد. با
مأموران زندان صحبت کردیم که بچّهها را به خانوادهشان تحویل دهند تا حال آنها بدتر نشود ولی بچّهها از مأموران میترسیدند و حاضر نبودند همراه آنها بروند. به مأمورها گفتم لباسهای فرم خود را درآورده، لباس شخصی بپوشید تا همراهتان بیایند. بدینوسیله بچّهها از زندان آزاد شده و به آغوش خانواده بازگشتند.
جالب اینکه یکی از مأموران زندان که آدم سادهای بود، وقتی چشمش به بچّهها افتاد که در زندان بودند، قطره اشکی از چشمش جاری شد و گفت: «یاد طفلان مسلم در دست حارث افتادم!!».
حضرت استاد از خاطرات زمان زندان خویش چنین یاد میکند :
«روزهای اوّل زندان بسیار سخت میگرفتند، حتّی اجازه نمیدادند از منزل برایمان غذا بیاورند، امّا بعد از آنکه مرحوم آیت الله آقای حاج سیّد احمد خوانساری به ملاقات ما آمدند وسفارشهایی کردند، مقداری از تنگناها برداشته شد، ازجمله، اجازه دادند از غذای منزل استفاده کنیم، چون غذای زندان واقعآ قابل استفاده نبود. بستگان هنگامی که آبگوشت میآوردند اخبار مهم را در کاغذهای کوچکی نوشته، داخل شیشه کوچکی نهاده، درب آن را محکم میبستند و داخل آبگوشت میگذاشتند. مأموران زندان، قاشقی در آبگوشت میچرخاندند ولی چیزی نمییافتند. بدینوسیله زندانیان از اخبار خارج از زندان مطّلع میشدند».
معظمله در ادامه خاطرات زندان فرمودند :
«تصمیم گرفتیم از فرصتی که در زندان به دست آمده بود بهترین استفاده را ببریم تا هم روحیّه زندانیان خراب نشود، هم زمان به کندی نگذرد و هم از علوم و دانش یکدیگر بهره بگیریم، لذا در کنار فعّالیتهای ورزشی و مباحث سیاسی، مباحث عقیدتی، دینی و اخلاقی منظّمی داشتیم که هر روز پیگیری میکردیم. بحثها به قدری داغ و شیرین بود که توجّه مأموران زندان را هم به خود جلب کرد. آنها پشت پنجرهها میآمدند و گوش میدادند. این مسأله موجب نگرانی مسئولان زندان شد، تا آنجا که روزی مقداری آجر وسیمان آوردند و تمام پنجرهها را بستند تا صدای ما به گوش مأموران زندان هم نرسد!».
در یکی از روزهای مرداد سال 1389 به همراه استاد برای صرف ناهار به حرم حضرت رضا علیه السلام دعوت شدیم. بعد از اقامه فریضه ظهر و عصر در زائرسرای امام باقر علیه السلام، به سمت حرم حرکت کردیم. تولیت آستان قدس رضوی ودیگر مسئولان حرم به گرمی از حضرت آقا و هیئت همراه استقبال کردند.
پس از خوشآمدگویی و پذیرایی، مطالب مختلفی مطرح شد، ازجمله استاد از مهارت کمنظیر واعظ شهیر، مرحوم آقای فلسفی تعریف کرد وفرمود :
«پس از پیروزی مراجع بر شاه و منتفی شدن داستان انجمنهای ایالتی و ولایتی قرار شد به شکرانه این پیروزی مردم بر حکومت شاه، مجلسی در قم گرفته شود و آقای فلسفی سخنرانی کند. به ایشان پیشنهاد شد که درباره انتخابات هم سخن بگوید. آن مرحوم گفت :
«اگر مراجع عظام تقلید موافق باشند این مسأله را مطرح
خواهم کرد، ولی توجّه داشته باشید که طرح این مسأله 70 درجه دارد. یک درجه آن این است که فقط رژیم را قلقلک بدهیم. درجه دیگر این است که آنها را مقداری عصبانی کنیم. درجه سوم این است که ضربهای به حکومت وارد نماییم و...، از مراجع بپرسید که در چه سطحی درباره انتخابات سخن بگویم؟!».
این مطلب، مهارت فوقالعادّه آن مرحوم را در فنّ بیان نشان میداد».
عصر چهارشنبه، ششم مرداد هشتاد و نه، به اتّفاق یکی از اعضای سایت در محضر استاد نشسته بودیم. ایشان از استاد پرسید: «آقا! علاوه بر زیارت قبر مطهّر حضرت ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا علیه السلام که همه زوّار انجام میدهند، چه کاری را توصیه میفرمایید؟».
آقا که آثار خستگی حاصل از سخنرانی برای جمعی از طلّاب و فضلا در چهرهاش موج میزد، فرمود: «اگر انسان بعد از فراغت از زیارت، گوشه خلوتی بیابد و به گذشتهاش فکر کند و درباره آیندهاش بیندیشد، این فکر بعد از آن ذکر، در آن فضای عرفانی و ملکوتی و حالت صفای درونی که نتیجه زیارت آن امام رئوف است، ثمرات خوبی خواهد داشت». وی پرسید: «به چه چیزی بیندیشد؟». فرمود: «به خطاها و اشتباهات و گناهان گذشتهاش فکر کند و درصدد جبران آن برآید و به آیندهاش بیندیشد و برای رسیدن به آمال و آرزوهایش برنامهریزی کند تا از وقتش به بهترین
وجه استفاده نماید. این فرصت برای ما که مراجعات مردمی فراوانی داریم به آسانی فراهم نمیشود؛ ولی برای شما به راحتی به دست میآید. غفلت نکنید».
در طول یک ماهی که تابستان هر سال حضرت استاد در مشهد بودند گروههای مختلفی از فرصت استفاده کرده و به دیدار ایشان میشتافتند. اعضای دفتر معظّمله در نیشابور از جمله این افراد بودند که در ایّام میلاد پربرکت امام زمان(عج) (در تابستان 89) وقت ملاقات داشتند. ساعت ملاقات فرا رسید، آقا تشریف آوردند، هرچند هنوز همه میهمانان نیامده بودند ولی با آمدن آقا جلسه رسمی شد. یکی از اعضای دفتر به مناسبت نیمه شعبان اشعار زیبایی خواند و سپس اعضای دفتر، سؤالات ومشکلات خود را مطرح کردند و استاد پاسخ آنها را داد. سپس استاد در سخنان کوتاه، امّا مهمّ و مفیدی، ضمن تأکید بر وسعت کار پاسخگویی به مسائل شرعی در عصر و زمان ما و لزوم برخورد خوب توأم با اخلاق اسلامی، به اهمّیّت پاسخگویی به مسائل شرعی پرداخت و فرمود: «وظیفه اصلی اعضای دفتر در مرحله اوّل، حلّ مشکلات شرعی مردم و پاسخ به
سؤالات آنهاست و دریافت وجوهات شرعیّه و دیگر کارها در مرتبه بعد قرار دارد!».
فلسفه اصلی تشکیل این دفاتر نیز همین است.
یکی از دغدغههای مهم روزهداران در روزهای پایانی ماه مبارک رمضان، اثبات رؤیت هلال ماه شوّال است. بهویژه که در عصر و زمان ما خبرها به سرعت در سراسر جهان پخش میشود و انتشار این خبر که به فرض در شهر قم در یک روز عدّهای عید گرفته و مشغول خواندن نماز عید فطرند وعدّهای دیگر آن روز را سیام ماه رمضان میدانند وروزه دارند، برای مردم شهرها بلکه کشورهای مختلف خبر خوشایندی نیست. دهه آخر ماه رمضان 1431 ه-.ق از بلندگوی حرم اعلام شد که در صورت اثبات رؤیت هلال، نماز عید فطر ساعت 8 صبح روز جمعه به امامت حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام اقامه خواهد شد. با توجّه به تجربه سالهای گذشته، نگران شدم و خدمت آقا عرض کردم :
ای کاش برای نماز عید فطر قول نمیدادید، اگر عید برای شما ثابت نشود مشکل پیش میآید.
آقا فرمودند: «نگران نباشید، دلم روشن است که امسال عید به راحتی اثبات میشود». اتّفاقآ همینطور شد و نماز عید بسیار پرشکوهی اقامه گردید.
روز چهارشنبه 4/8/1389 قبل از شروع جلسه استفتا از خشکسالی سال گذشته سخن به میان آمد و یکی از اعضای جلسه گفت: فلان عالم بزرگوار از قول یکی از بزرگان نقل کرده که امسال هم خشکسالی است و با کمبود نزولات آسمانی مواجه هستیم». آقا فرمودند :
«دل من روشن است ومن از غیر بزرگان - منظورشان خودشان بود - نقل میکنم که امسال إنشاءالله بارانهای خوبی خواهد آمد».
همان شب، صدای رعد و برق در گوشها پیچید و باران شروع کرد به باریدن و برق امید در چشمان نگران مردم ملموس شد. با شروع باران به یاد جمله امیدوارکننده حضرت آقا افتادم.
از یکی از اعضای دفتر آیت الله العظمی تبریزی رحمة الله پرسیدم: خاطرهای از ایشان با آیت الله العظمی مکارم شیرازی دارید؟ گفت: «بله، زمانی که والده مکرّمه آقای مکارم فوت کردند آقای تبریزی در بستر بیماری بود. به همین دلیل، آقازادهشان را برای شرکت در مجلس فاتحه والده آقا فرستادند. چیزی نگذشت که فرمودند: «حاضر شوید خودم باید در آن جلسه شرکت کنم».
پس از شرکت در آن مجلس وهنگام خداحافظی، آقای مکارم به ایشان فرمودند: «با این کسالت شدید راضی به زحمت حضرتعالی نبودیم» آقای تبریزی فرمودند: «مادری که فرزندی چون شما را پرورش داده، من خودم باید در مراسم فاتحه او شرکت کنم».
این مطلب را از استاد بزرگوار پرسیدم، فرمودند : «همانطور است که گفتهاند».
استاد درباره گفتوگویش با یکی از علمای اهل سنّت عربستان میفرمود :
«درباره عدالت صحابه گفتوگو کردیم، در انتها به او گفتم: اگر شما در جنگ بین علی علیه السلام و معاویه حضور داشتی همراه کدامیک از آنها میجنگیدی؟ گفت: «در سپاه علی شرکت میکردم و تحت فرمان او میجنگیدم». گفتم: اگر علی علیه السلام شمشیری به دست تو میداد و میگفت معاویه را بکش چه میکردی؟ گفت: «به دستورش عمل میکردم ومعاویه را میکشتم، ولی به او لعن و نفرین نمیکردم چون معاویه بر اساس اجتهادش به جنگ علی آمد و معذور بود!». گفتم: اگر این راه باز شود دیگر هیچ خطاکاری مستحق مجازات نیست، همه ادعا میکنند که ما بر اساس اجتهادمان به کار خطا دست زدیم و دچار اشتباه شدیم. پس همه خطاکاران و جانیان دنیا معذورند!».
عصر روز دوشنبه، ششم دی ماه هشتاد و نه، در جلسه استفتا این سؤال مطرح شد که آیا فلان ذکر برای شفای بیماران اثری دارد؟ استاد فرمودند: «بهتر است به قصد شفا هفتاد مرتبه سوره حمد خوانده شود» سپس فرمودند : «زمانی که در مدرسه حجتیّه درس میخواندیم یکی از دوستان بیمار شد و از شدّت درد قادر بر نشستن نبود. با جمعی از دوستان به عیادتش رفتیم. به اتّفاق همدیگر برای شفایش هفتاد مرتبه سوره حمد را خواندیم. پس از تمام شدن قرائت سوره حمد، از جای خود برخاست و نشست!».
سال 1389 نزولات آسمانی کم بود و مردم از خشکسالی رنج میبردند. در جلسه استفتاء صبح مورّخ 7/10/ 89 درباره علل و عوامل خشکسالی بحث شد. استاد فرمود :
«به عقیده من در ایجاد خشکسالی سه عامل، بسیار مؤثّر است :
ظلم و گناه، که در عصر و زمان ما از هر زمان بیشتر شده است.
آلوده شدن اموال حلال به حرام.
ترک امر به معروف و نهی از منکر، که از بالا تا پایین کشور به آن مبتلا هستند.
و لذا خوبان هرچه دعا میکنند به اجابت نمیرسد».
در تاریخ 16/10/89 شخصی از قم ایمیل فرستاد که «آرزو دارم تربت سیّدالشّهدا را داشته باشم. اگر با حضرت آیت الله مکارم مطرح کنید شاید ایشان بتواند کمک کند. اگر چنین حاجتی از بنده روا کنید فوقالعاده سپاسگزار خواهم بود». آقا فرمودند: «در جوابش بنویسید: شما میتوانید شخصآ به دفتر ما مراجعه کنید یا شخصی را همراه نامهای به دفتر ما بفرستید تا تربت کربلا در اختیار شما قرار گیرد».
سه چهار روز بعد ایمیل دیگری از همان شخص آمد که «طبق سفارش شما کسی را با همین نامه فرستادم امّا نتیجهای حاصل نشد...».آقابه کارکنان دفتر فرمودند: «آدرس ایشان را به فلان کس بدهید تا تربت سیّدالشّهدا علیه السلام را همراه یک جلد کتاب به عنوان هدیه برای ایشان ببرد». مطابق سفارش آقا یکی از روحانیون دفتر این کار را انجام داد.
چهار روز بعد ایمیل سوم ایشان به شرح زیر به دستمان رسید :
«غرض از تصدیع، قدرشناسی و تشکّر وافر از حضرتعالی است. چند روز پیش درخواست تربت سیّدالشّهدا علیه السلام داشتم و چون به دلایلی موفّق نشدم، از این بابت گله کردم. باور نمیکردم حضرتعالی شخصآ گلایه یک بنده کوچک خدا را اینگونه مورد عنایت خویش قرار دهید... از اینکه موجب شدم حتّی برای لحظهای وقت شریف آن مرجع عالیقدر برای کار جزئی حقیر معطّل بماند از یکسو احساس شرم کردم و از سوی دیگر اشراف مرجعیّت عظیمالشّأن و محبّتهای پدرانه ایشان نسبت به مراجعان، علیرغم آن همه اشتغالات علمی و مراجعات گسترده، من ودوستانم را به خضوع و شکرگزاری این نعمت بزرگ واداشت».
در ایّام محرّم سال 1432 ه ق شخصی از طریق ایمیل پرسید: «نظر جنابعالی درباره درختی در یکی از روستاهای قزوین که میگویند هر سال در سحرگاه عاشورا خون گریه میکند، چیست؟».
آقا فرمودند: «معروف است که از آن درخت شیرابه سرخی مانند خون تراوش میشود و ما تصویرهای آن را دیدهایم».
سپس فرمودند: «اتّفاقآ در حیاط منزل ما در خیابان صفاییّه نیز درخت توتی وجود داشت که در ایّام شهادت حضرت فاطمه علیها السلام شیرابه سرخی تراوش میکرد و حتّی قسمت اصلی درخت که شیرابه سرخ از آن میریخت به حالت جراحت درمیآمد و عدّه زیادی از دوستان آن را دیدند. متأسّفانه آن درخت در بنّایی خشک شد!».
گاه در بین نامهها مردم انتقادها و اعتراضاتی به حضرت آقا میکردند که اگر به ما میکردند عصبانی میشدیم وتحمّل نمیکردیم. امّا استاد با بردباری و گشادهرویی میشنید و منطقی پاسخ میداد. از جمله این انتقادها ایمیلی بود که در تاریخ 12/11/1389 به شرح زیر به دست استاد رسید :
«با سلام خدمت مرجع بزرگوار، جناب آقای مکارم شیرازی. من نمازهای شما را که از صداوسیما پخش میشود نگاه میکنم. بنده کوچکتر از آنم که از شما انتقاد کنم، ولی شما در بعضی از نمازها، آیات سوره نصر را به صورت سؤالی میخوانید، در حالی که طبق تحقیقی که درباره آنها کردم سؤالی نیستند؛ کلماتی مانند «توابآ» و«افواجآ». در صورت امکان و صلاحدید، جواب بنده را بدهید. صمیمانه تشکر میکنم».
استاد در جواب فرمودند: «ما به صورت سؤالی
نمیخوانیم؛ بلکه به صورتی میخوانیم که جزای شرط (إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ) باشد. زیرا مردم طوری میخوانند که جزای شرط نیست».
مباحث اخلاقی استاد در آن سالها بر محور روایات اخلاقی جلد هشتم وسائل الشیعه بود. بحث درباره آن روایات که از تاریخ 21/2/1384 شروع شده بود، در تاریخ 11/12/1389 با شرح آخرین حدیث اخلاقی آن کتاب پایان یافت. من که مباحث مذکور را به دقّت یادداشت میکردم فهرست ابوابی که استاد، حدیثی از آنها مطرح نکرده بود خدمتشان دادم تا در صورت صلاحدید مطرح کنند. ولی بعد از ساعتی هرچه دنبال یادداشت گشتند آن را نیافتند.
عرض کردم: آقا اشکالی ندارد، دوباره مینویسم. آقا شب زنگ زدند و فرمودند: «آن یادداشت را پیدا کردم، دوباره زحمت نوشتن آن را نکشید!».
جلسه استفتاء صبح روز شنبه 21/12/1389 به علّت حضور نیافتن حضرت آقا تشکیل نشد. ایشان در جلسه عصر همان روز عذرخواهی کردند. در جلسه صبح روز بعد نیز از دوستانی که در جلسه عصر شرکت نمیکردند به دلیل غیبت روز گذشته عذرخواهی نموده و فرمودند :
«دیروز به علّت گوش درد به طبیب مراجعه کردم. ایشان که احتمال میداد این درد به دلیل تومور مغزی باشد، سفارش کرد ام آر آی گرفته شود. اتّفاقآ متخصّصِ ام آر آی که از تهران میآمد، همان روز در بیمارستان شهید بهشتی بود و بعد از ظهر بازمیگشت لذا مجبور شدیم ساعت 10 صبح که هنگام جلسه استفتا بود به بیمارستان برویم. رئیس بهداشت و درمان استان قم ورئیس بیمارستان هم آمده بودند. عکس گرفته شد والحمدلله مشکلی نبود.
رئیس بهداشت و درمان که خود پشت دستگاه نشسته بود و چک میکرد گفت: «الحمدلله هیچ مشکلی نیست
همچنین شیارهای مغز نشان میدهد که بحمدالله حافظه شما خوب کار میکند و این از برکت کارهای قرآنی مستمر شماست».
خداوند به استاد توفیق داده بود علاوه بر طلّاب حوزههای علمیّه سراسر کشور، به طلّاب برخی از حوزههای علمیّه خارج از کشور مانند عراق، افغانستان، سوریه، لبنان، هند، پاکستان، آذربایجان و... نیز شهریه پرداخت کند.
در اسفندماه 1389 که قرار بود شهریه طلّاب حوزههای علمیه لبنان واریز شود، آقا مطّلع شدند بعضی از نویسندگان زبردست غیر مسلمان، کتاب یا کتابهای خوبی درباره عظمت اسلام بهویژه مقام شامخ امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشتهاند. معظمله هدایای خوبی برای آنها نیز فرستادند وگفتند: «باید به عشق آن حضرت آنها را گرامی بداریم».
فکر میکنم روز دهم فروردین سال 1390 بود که در محضر استاد از مرحوم آیت الله صادقی یادی شد، آقا فرمودند :
«ایشان مدّتی در مکّه مقیم شده بود و حتّی کرسی تدریس داشت. به همین دلیل با مسئولان عربستان سعودی آشنا بود. در یکی از سفرهای ما به مکّه، وقت ملاقاتی از وزیر امور دینی آنها گرفت؛ مسائلی در آن ملاقات مطرح شد، ازجمله، آقای وزیر گفت: «شنیدهام شیعیان قرآن دیگری غیر از قرآن ما، به نام «مصحف فاطمه» دارند؟».
گفتم: قرآن شیعیان عینآ همان قرآنی است که تمام مسلمانان جهان از آن استفاده میکنند و مصحف فاطمه شامل اخباری از گذشته و آینده جهان است وکتاب احکام ومعارف نیست و الان در دسترس هیچ کس از ما نمیباشد. سپس گفتم: برای اثبات این ادّعا، دعوت میکنم جنابعالی یا هیئتی از طرف شما با هزینه ما به ایران بیایید وبدون اطّلاع
قبلی به مساجد یا در خانه مردم برویم و از آنها بخواهیم قرآنشان را بیاورند تا ببینید قرآن شیعیان هیچ تفاوتی با قرآن سایر مسلمانها ندارد. وزیر ساکت شد و سخن دیگری دراینباره نگفت.
از این جریان به ما ثابت شد آنها آنقدر از عقاید ما بیخبرند که حتّی وزیر مذهبی آنها تفاوتی میان «قرآن» و«مصحف فاطمه» نمیگذارد و خیال میکند ما قرآن دیگری داریم».
حفظ آبروی مردم از نظر اسلام به قدری مهم است که در ردیف حفظ مال و جان قرار گرفته است. بلکه طبق برخی روایات(1)، احترام مؤمن از احترام کعبه مقدّس نیز که خانه
آرزوهای همه مسلمانان دنیاست بیشتر است. به همین دلیل، استاد معظّم برای فاش نشدن اسرار مردم و حفظ آبروی آنان سفارش زیادی میکردند.
عصر روز پنجشنبه، هجدهم فروردین هزار و سیصد ونود بود که تلفن همراهم زنگ خورد. گوشی را برداشتم، گفتند: منتظر باش، حضرت آقا با شما کاری دارند. ارتباط برقرار شد و استاد پس از سلام واحوالپرسی فرمودند :
«نامههایی که در آنها گناه یا مشکل حیثیّتی یا روابط نامشروع جنسی مطرح شده و نویسنده حکم شرعی آن را پرسیده، جوابش را زیر همان نامه ننویسید، بلکه در
1) میزان الحکمة، باب 289، ص 273، ح 1 .
نامهای جداگانه بنویسید و نویسنده را مخاطب قرار ندهید بلکه شخص غایبی مخاطب شما باشد تا اگر نامه به دست اطرافیان صاحب نامه افتاد، آبرویش نرود».