ghaemiyeh.com
سرشناسه : اکبرزاده، امیر، 1359-
عنوان و نام پدیدآور : رأس کدام جمعه ساعتها زنگ میزنند/ شاعر امیر اکبرزاده.
مشخصات نشر : قم: مؤسسه آینده روشن، پژوهشکده مهدویت، 1386.
مشخصات ظاهری : 143ص: مصور.
شابک : 978964966194
وضعیت فهرستنویسی : فیپا.
موضوع : محمدبن حسن(عج)، امام دوازدهم، 355ق. شعر.
موضوع : شعر فارسی - قرن 14.
موضوع : شعر مذهبی - قرن 14.
ردهبندی کنگره : 21386ر155ک/ 7953PIR
ردهبندی دیویی : 62/1فا8
شماره کتابشناسی ملی : 1139715
به نام خدا
رأس کدام جمعه ساعتها زنگ میزنند
1382 - 1384
عنوان: راس کدام جمعه ساعتها زنگ میزنند
شاعر: امیر اکبرزاده
ناشر: مؤسسه آینده روشن (پژوهشکده مهدویت)
حروفنگاری و صفحهآرایی: محمدمهدی محرابی
طرح جلد: امیر اکبرزاده
شابک: 978964966194
چاپ: دوم/ 1389
تیراژ: 1500
قیمت: 20000 ریال
مرکز پخش: واحد انتشارات مؤسسه آینده روشن - تلفن: 7840902
پیشکش به منجی موعود
و
تقدیم به پدر و مادرم
مقدمه. 9
چیزی شبیه توضیح.. 10
چقدر چلّهنشینی؟ ...چهل ...چهل ...تا چند؟. 13
تمام ساعتها خواب دیدهاند تو را 17
نیامدی و زمستان دویده در رگ باغ.. 19
گفتند صبح آمدنت صبح دیگری ست... 21
با اینکه زیر بار غمت خم شده قدم. 23
شک کردهام...؟ به آمدنش شک نمیکنم! 25
چه حجم کوچکیست جهان بدون تو؟. 27
غروب جمعه گذشت و نیامدی... باشد! 29
باران گرفته است، هوا آبیِ تَرست... 31
دربارهی تو حرف زدن کار مشکلیست... 33
در اضطراب چه شبها که صبحشان گم شد. 35
ای صبح روز بعد! از امشب طلوع کن.. 37
میشود شعر نوشت از تو و خواند، میشود از تو جهان را پر کرد. 39
شب بود، پشت پنجرهها باد میوزید. 41
نه! واقعاً چقَدَر پیش تو بها دارم؟. 43
چقدر دور شدیم از... که دورتر از تو... 45
دنیای بیتفاوت ما را ورق بزن.. 47
...و جمعه مثل همیشه شروع این قصه. 49
یک روز سرد، تلخ، عبث، بد، بدون تو. 51
چشم انتظار آمدنت روزهای من.. 53
...و ظاهری که سلامت ...و باوری معتاد. 55
برای آمدنت کیست آنکه آمادهست؟. 59
پاییز رخنه کرده به ذوق بهاریام. 61
رسید جمعه و جمعه گذشت... فردا نیست... 63
به شب مضطربم هیچ کسی پا نگذاشت... 65
بی مقصد این سوار به جایی نمیرسد. 67
از این شب بدون ستاره عبور کن.. 69
برای از تو نوشتن گواه کم دارم. 71
نام تو چیست؟... رمز حیات جهان ما 73
صدای پای تو در گوش لحظهها جاریست... 75
گمان کنم که تو از این زمانه دست کشیدی... 77
شب مانده است و پنجرهای روبروی من.. 79
حتی امید نیست به فردا بدون تو. 81
این روزهای تلخ امانم نمیدهند. 83
اگر نیایی این شب مدید خواهد شد. 85
هجوم ثانیهها رو به ساعتی مسلول.. 87
بی تو بهار قبل خزان زرد میشود. 91
بهانه دست همه داده این نیامدنت... 93
انگیزهای برای سرودن نمانده است... 95
فرزند روزگار، تو را گریه میکند. 97
ای هر چه روشنی همه روشن به نور تو. 101
«عقل» هر چه بود «عشق» آمد همه نابود شد. 103
از دست دادهایم هر آنچه نشانه را 105
بهار، بی تو سرآغاز کار را گم کرد. 107
نداشت جرأت این را که از تو دم بزند. 109
برای از تو سرودن بهانه هست، ولی... 111
در این سیاهی دنبال روی ماه تو ام. 113
به فکر رفته جهان در دوباره آمدنت: 115
بدون بال، من از آسمان چه میخواهم؟. 117
دنیای بیملاحظهای پیش روی ما ست... 119
با آخرین بهار از این باغ رفتهاند. 121
برای آمدنت روزها شتاب گرفتند. 123
فردا از آن ما ست، ولی با کدام صبح؟. 125
در بادها گم کردهام آوازهایم را 127
چشم انتظار رؤیت خورشید ماندهایم.. 129
مثل کبوتری که به او دانه میدهی.. 131
ماندیم (باحضور خدایی جدیدتر) 133
این روزها دنیای من دنیای ویرانیست... 137
تمام پنجرهها پرده پرده تار شدند. 139
از برگهای زرد شده دل نمیبُرند. 141
در عصری که انسان دچار دغدغههای مداوم زندگی مدرن شده است، انتظار آخرین منجی بشریت کرانهای از آرامش و امید است که در قلب زمان شکل میگیرد و آیندهای روشن را نوید میدهد. معاونت فرهنگی - هنری مؤسسه آینده روشن با توجه به ظرفیتهای بالایی که مهدویت برای تولید آثار فاخر در حوزههای مختلف هنری در اختیارمان نهاده کارگروهایی را در قالب شعر، رسانه، موسیقی، فیلمنامه، ادبیات داستانی و هنرهای تجسمی سازمان داده تا حرکتی پویا در عرصه هنر مهدوی به سامان رساند؛ حمایت، تشویق و ترغیب هنرمندان جوان و تعامل و هماندیشی با پیشکسوتان هنر آیینی برای موضوعشناسی و تبیین مفاهیم هنری با رویکرد مهدوی و تولید آثار نمونه در این حوزه از دغدغههای اصلی این کار گروهها میباشد.
دفتری که پیش رو دارید، مجموعه غزلهای امیر اکبرزاده، شاعر جوان و با آتیه شعر آیینی است که به عنوان تلاشی در کارگروه شعر به زیور طبع آراسته میشود. استفاده پیوسته و هنرمندانه از واژههای آشنا در زندگی روزمره و نگاهی چند زاویهای به واژهها و مفاهیم و قرین ساختن آن با بیانی اعتراضگونه اما لطیف در لحظات بیتابی و انتظار شاعر، در آستان ارادت به حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، از ویژگیهای غزلهای این مجموعه است.
امیدواریم با حمایت همه دوستداران و ارادتمندان حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و عنایت ویژه ایشان غفلتهایمان را در عدم توجه کافی و وافی به ظرفیتهای آموزه مهدویت در حوزه آفرینشهای هنری جبران نماییم. دست یاریتان را میفشاریم.
معاونت فرهنگی - هنری مؤسسه آینده روشن
کلمات را صدا میزنم تا در چارچوب ابیات، دلدادگیام را به گوش آسمانها برسانم.
کلمات، شرح عاشقیام هستند در خلاصهترین بیان، وقتی از تو میگویم که در تکتک واژگانم حضور داری و شوقت در جان کلماتم جریان گرفتهاند... .
«رأس کدام جمعه ساعتها زنگ میزنند» مجموعهایست از دلدادگیهایم که جمع آمدهاند تا ارادتم به حضرت آفتاب را به گوش عالم برسانم، هرچند این شعله کوچک در برابر خورشید بلند نام شیوایش سوسوی شبتابی حقیر است در برابر کرانههای مشعشع ماه بلیغ هفت آسمان.
این مجموعه ادای دینیست عاشقانه به آستان شریف مولا و منجی عالم، حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ارادتیست به او که سالهاست - از بدو تولد که نه، از آغاز خلقت در بیزمان ازل - ریزهخورخوان مجاورت اویم. خوب میدانم که کلماتم در بیان این ارادت، الکن هستند... این غزلها همه آواهایی هستند نارسا و زمزمهگونه در گوش هستی؛ هستییی که حاصل جهانبینی محدود و کم وسعت من است. سعی کردهام واژگان را آزاد بگذارم تا دلدادگیها خود را سر به نجوا بردارند، تا هرگونه خواستهاند سخن بگویند با مولای خود - با امام زمان خویش - در زمانیکه انسان دچار تکرار همیشهی خود است و من نیز از همین انسانهایم؛ من نیز در روزمرگیام زمان خود را گم کردهام. غزلهایم را گفتهام تا نگرانیها و دلشورههایم آنگونه که هستند، بازبگویند و
انتظارم را در قالب محدود وزن و قافیه، زبانی باشند که بتوانم چشمانتظاریام را در جهان بیمرز و بوم امروز به ساحل امن حضرتش برسانم، تا بتوانم در کشاکش افکار سردرگم جهان، کرانههای حضور او را درک کنم و عاشقانهتر از همیشه او را منتظر باشم... .
□
توضیحی که لازم میدانم درباره با غزلهای این دفتر شرح بدهم آن است که در ابیات زیادی به اقتضای مضمون، تفکر و سالم ماندن نحو دستوری جمله، از اختیارات وزنی استفاده شده است که ممکن است در ذهن مخاطب فهیم و شعرشناس این مجموعه کنشی ایجاد کند. در همین جا از تمام مخاطبین پوزش میطلبم و شکیبایی و صبر آنها را سپاس میگزارم...
و نکته دیگر اینکه به همت و مساعدت معاونت فرهنگی - هنری مؤسسه آینده روشن این مجموعه به آستانهی «شدن» رسیده است تا قدردانیام را برانگیزاند. باشد که مقبول طبع حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و عاشقان منتظر قرار بگیرد.
امیر اکبرزاده
پائیز 86
چقدر چلّهنشینی؟ ...چهل ...چهل ...تا چند؟
چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند -
به دانه دانهی تسبیح مادرم، موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف!
که بیتو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل هماند - سرد و سیاه -
غروبها و سحرهاش خستهام کردند
کشاندهاند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا منتظر نمیخواهند!
o
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست
جهان عاشقیام را غروبها آکند...
تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت
تو نیستی که درختان به خویش میبالند!
تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست
چقدر بیتو بگویم، غزل، غزل یک بند
به چشمهای کسی احتیاج دارد که
زند به شاخهی ادارک خاکیاش پیوند
به چشمهای کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن - شبیه تو - باشند
o
چقدر چلّهنشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بیتو سرودن قصیدههای بلند؟
تمام ساعتها خواب دیدهاند تو را
برای زود رسیدن دویدهاند تو را
دویدهاند، ولی در همیشهی ایّام
همیشه دیرتر از تو، رسیدهاند تو را
و روی ساعت عاشق شدن تمامی با -
دوازده ضربه برگزیدهاند تو را
و در پیات میگردند لحظه به لحظه
که از زبان زمانها شنیدهاند تو را!
سه عقربه سرگردان به فکر آمدنت
به جستوجوی تو، با سر دویدهاند تو را
تمام ثانیهها از تو میشود لبریز
به عشق ساعتهایی که دیدهاند تو را
درون دست تو جاریست خط سیر زمان
«امام ساعتها» آفریدهاند تو را!
اگر چه آمدنت را خدا... زمان... هر دو
عقب کشیده... کشیده... کشیدهاند، تو را -
تمام ساعتها زنگ میزنند، بیا
بیا که ساعتها خواب دیدهاند تو را
نیامدی و زمستان دویده در رگ باغ
و سر زدهست به هر شاخه خواب تلخ اجاق
نیامدی و تمام کبوتران رفتند
و سر زدهست به هر آشیانه چند کلاغ
پریده از سر « پرواز » پر زدن در اوج
و خورده است به نام زمین نشان و داغ
به مقصد « نرسیدن » رسیده جادهی صبح
نمانده است برای کسی خیال چراغ
تهی شدهست تمامیّ خانهها از عشق
و شهر پر شده از روح مکر، حیله، نفاق
بهار یخ زده در مرز آمدن، بیتو،
بهار، خواب محالی شده برای باغ
صدای زمزمهی نهرها فرو خفته
و پر شده همهی باغ از صدای کلاغ
o
نوید آمدنت را کسی نوشته به ابر
بدون اینکه کند در طراوتت اغراق ...
گفتند صبح آمدنت صبح دیگری ست
صبحی که در ادامهاش از هر چه شب بَریست
گفتند صبح جمعهای از راه میرسی
جمعه برای آمدنت روز بهتریست
هر روز هفته را به خودم قول میدهم
بعد از گذشت آن همه... این جمعه، آخریست
از شنبه تا سهشنبه جهانم هوایی است
روز سهشنبه در دل دیوانه محشریست
از شنبه تا سهشنبه برایم سهشنبه است
رو به جهان بستهام این روز چون دریست
(در میزنم) - کجاست کسی که... و این تویی
مردی که در نگاهش نور پیمبریست
پس، از در سهشنبه گذر میکنم و بعد
به جمعه میرسم (نه... نه... این روز دیگریست)
جمعه بدون آمدنت سخت مضطرب
این روز تلخ بیتو شب زجرآوریست
هر هفت روز هفتهام از اشک پر شده
چشمم درون بستری از اشک بستریست
از شنبه تا سهشنبه و جمعه... کدام صبح؟
گفتند صبح آمدنت صبح دیگریست
با اینکه زیر بار غمت خم شده قدم
حیران هنوز در پی تو میزنم قدم
یک روز خوش نمانده برایم بدون تو
شادی نمانده است برایم به غیر غم
بی تو چقدر زندگیام مرگآور است
تقدیر من نوشته شده با خط عدم
روزی که سرنوشت مرا دور از تو خواست
هر روز من تباهتر از قبل شد رقم
بسیار گفتهام که تو هستی و میرسی
گرچه که خورد بی تو به من انگ متهم
بین من و تو، فاصله، شوق رسیدن است
این اشتیاق، فاصلهها را نُموده کم
من نیز عاشقم نه به قدری که دیگران
آن قدر عاشقم که به تو میخورم قسم
من هم تو را شبیه همه منتظر شدم
من هم به نذر « آمدنت » میروم حرم
من هم برای آمدنت ندبه ندبه اشک
هر صبح جمعه باران باران میآورم
و قطره قطره دانهی تسبیح میشود
اشکم همین که نام تو میروید از لبم
شک کردهام...؟ به آمدنش شک نمیکنم!
یا اینکه به نیامدنش شک نمیکنم؟
این یوسف من است که در باد میوزد
هرگز به عطر پیرهنش شک نمیکنم
یک صبح با نسیم میآید به دیدنم
به عطر یاس و نسترنش شک نمیکنم
خورشید گفته است که یک صبح میرسد
هرگز به صحّت سُخنش شک نمیکنم
بی او پرندهای که به فردای کوچ رفت
آوارگی شده وطنش (شک نمیکنم)
این چشم انتظاری هر روز غرق اشک
یعنی به صبح آمدنش شک نمیکنم
o
شک کردهام که پشت در خانهام کسیست
اما به طرز در زدنش شک نمیکنم
چه حجم کوچکیست جهان بدون تو؟
محکوم نیستیست زمان بدون تو!
در های و هوی باد به گوشی نمیرسد
از مأذنه صدای اذان بدون تو
تعبیر بیشکوفهترین فصلها شود
در خواب دشتها باران بدون تو
پروازها اسیر قفس خوشترند، آه
از آسمان بیهیجان بدون تو
یا تُنگ بهتر است از آن رودخانهای
که جاری است در جریان بدون تو
تا کی چنین مردد باید نفس کشید
در این فضای حدس و گمان بدون تو؟
از پشت کوه آمده ... خورشید صبح بعد
گم میشود بدون نشانه، بدون تو!
دارند یکنواختتر از قبل میشوند
این روزهای بینوسان بدون تو
o
از پا درم میآورد این زهر انتظار
این شعر تلخ و بیعنوان بدون تو
غروب جمعه گذشت و نیامدی... باشد!
نخواه اینکه جهانم پر از بدی باشد
خودت حساب بکن، احتمال آمدنت
برای جمعهی بعدی چه درصدی باشد؟!
کجاست قطعیّت جمعهای که میآیی؟
چقدر باید با جمعه « شایدی » باشد؟
دوباره هفتهی زجرآوری شروع شده
بر این عذاب نباید که سرحدی باشد؟
نباید آیا در جادههای آمدنت
نشانی از « تو » و از « آمدن » ردی باشد؟
کجاست جمعهی سبزی که صبح آن مثلِ
همان که حرفش را با دلم زدی باشد؟
کجاست جمعه سبزی که بشکفد در آن
گلی که عطر و شمیماش «محمّدی» باشد؟
باران گرفته است، هوا آبیِ تَرست
لحن تمام پنجرههایم مشجّرست
گنجشک روی شانهی من لانه کرده است
گنجشک کوچکم اما حیف بیسرست
خونابه چکّه میکند از سقف خانهام
این خانه در تلاطم مُردن شناورست
یک شب کلاغِ ابر روی بامها نشست
از آن به بعد روز، سیاه و مکدّرست
از روز قتل عام پریدن به این طرف
دنیا در انتظار طلوع کبوترست
آیینهای برای زمین نذر کردهام
( شب در ضمیر آینهها نامکررست )
روزی کبوتری تا خورشید میپرد
روزی که رو به اوج پریدن مقدّرست
دربارهی تو حرف زدن کار مشکلیست
دربارهی تو حرف زدن کار مشکلیست
توصیف روی ماه برای شب سیاه
وقتی نمانده یک روزن کار مشکلیست
فصلی که زرد میشکفد غنچه غنچهاش
درک بهارِ باغ و چمن کار مشکلیست
تا زندهایم دیدن تو جان تازه است
آزادی از حصار کفن کار مشکلیست
بی تو صدا به باد فنا میرود شبی
بر این سکوت چیره شدن کار مشکلیست
مرگ است زندگی بدون تو در جهان
که بی تو زندگی کردن کار مشکلیست
بی معنیاند بی تو تمامیّ جملهها
تبیین واژههای سخن کار مشکلیست
توصیف تو به سادهترین شکل ممکناش
با این زبان الکن من کار مشکلیست
دربارهی تو حرف زدن کار مشکلیست
دربارهی تو حرف زدن کار مشکلیست
در اضطراب چه شبها که صبحشان گم شد
چه روزها که گرفتار روز هفتم شد
چقدر هفته پر از شنبه شد به جمعه رسید
و جمعه روز تفرّج برای مردم شد
چقدر شنبه و یکشنبه و دوشنبه رسید
ولی همیشه و هر هفته جمعهها گم شد
چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت
شمارشی که خلاصه به چند و چندم شد!
و هفتهای که فقط ریشه در گذشتن داشت
برای شعله کشیدن به خویش هیزم شد...
o
نه شنبه و نه به جمعه، نه هیچ روز دگر
در انتظار تو قلبی پر از تلاطم شد
کدام جمعهی موعود میزنی لبخند
به این جهان که پر از قحطی تبسم شد؟
برای آمدنت جمعهای معین کن
که هفتهها همهشان خالی از ترنم شد
ای صبح روز بعد! از امشب طلوع کن
ای عشق و عقل گشته مرکّب! طلوع کن
تا غرق خلسهات بشود چشمهای شب
تا صبح، نور محض مرتّب طلوع کن
کار کدام عینک دودیست دیدنت؟
از پشت شیشههای محدّب طلوع کن
خورشید را به سُخره گرفتند واژهها
دانای کُل، کلام مؤدب، طلوع کن
لبخندی از سکوت گرفتند عکسها
ای صوت از ترانه لبالب طلوع کن
خانه به حجم گنگ و کبودی بدل شده
در چارچوب تلخ مکعّب طلوع کن
هاشور میزند باران سقف شهر
از بین این خطوط مورّب طلوع کن
o
میسوزم از نگاه تو که هیچ وقت نیست
میسوزم از حرارت این تب، طلوع کن
میشود شعر نوشت از تو و خواند، میشود از تو جهان را پر کرد
میشود با کلمات لبخند، دفتر غمزدگان را پر کرد
میشود کاست از این موج شتاب و زمان را به عقب برگرداند
از نگاه تو در این عصر تهی، میشود ظرف زمان را پر کرد
میشود گل به سر باد زد و باغ را بُرد به مهمانی نور
میشود حتی با یک گل سرخ، خلوت سرد خزان را پر کرد
میشود ابر شد و بر صحرا... میشود رود شد و تا دریا...
میشود از هیجان« بودن » هر رگ بیجریان را پر کرد
با تو در سینهی هر سنگ سیاه، میتپد چشمهای از عشق، سپید
سنگ اگر کوه شود با عشقت، میشود سینهی آن را پر کرد
با تو خون غزل و بودن را میشود در رگ هر روح دمید
با نگاهت که پر از امّید است، نبض دل مُردهی جان را پر کرد
o
بی تو اما ممکن نیست که نیست، بی تو از خالی پر شد شعرم
بی تو این شعر قلمخورده مدام، صفحهی شک و گمان را پر کرد
آه یک روز بیا تا آن وقت به« گمان » شک بکند شعر و غزل
با حضور تو کنار فردا، می شود این دیوان را پر کرد
شب بود، پشت پنجرهها باد میوزید
در ذهن گنگ خاطرهها باد میوزید
جز حلقههای دار، دهانی نبود باز...
در امتداد حنجرهها باد میوزید
به بادبان کهنهی ما اعتنا نداشت
تنها برای فرفرهها باد میوزید
وا بود اگرچه پنجرهها بسته نیز بود
پاییز بود منظرهها... باد میوزید...
شب بود و سایهی خفقانآور سکوت
در ناینای زنجرهها باد میوزید
بر باد رفته بود هر آنچه ستاره بود
در بزم تلخ شبپرهها باد میوزید
o
بر جان شب زدی تو، وگرنه هنوز هم
شب بود و پشت پنجرهها باد میوزید
نه! واقعاً چقَدَر پیش تو بها دارم؟
و یا چه سهم از آن سبزِ چشمها دارم؟
بیا که کارد رسیده به استخوانم، آه
بیا که دایم دلشورهی تو را دارم
اگر نیایی دنیا چه میکند با من
چقدر طاقت این حال و روز را دارم؟
(برای من که به وابستگی به تو شادم
دلم خوش است تو را هدیه از خدا دارم
منی که پنجرهام رو به سمت تو باز است
منی که پنجرهای رو به آشنا دارم)
که زیر آبی این آسمان کسی هرگز
برای از تو سرودن نکرده وادارم
بگو که دست جهان سنگ بر سرم بزند
نمیروم که به تو تا ابد وفا دارم
نمیروم تا وقتی جواب من بشوی
نه! واقعاً چقدر پیش تو بها دارم؟
چقدر دور شدیم از... که دورتر از تو...
که در جوار تو هستیم و بیخبر از تو...
چقدر پنجره در پنجره نگاه شدیم
و یک سپیده نیاورد یک خبر از تو
و هر چه جاده به دنبال تو به هر سو رفت
فقط « نیامدن » آورد این سفر از تو
شروع هر بیتی با « نیامدن » یعنی
رسیده شعر به این شرح مختصر از تو:
برای آمدن تو کسی در این دنیا
نبوده منتظرت هیچ بیشتر از تو...
دنیای بیتفاوت ما را ورق بزن
کهنه کتاب ما را، یکجا ورق بزن
تقویم روزهای بدون گذشته را
تا صبح (تا رسیدن فردا) ورق بزن
انگشتی از طراوت باران بیاور و
باغ شکفته را به تماشا ورق بزن
فصل جدیدی از پی این روزها بیار
شب را به سمت رفتن یلدا ورق بزن
آرامش و کسالت دلهای خواب را
مانند موج، دریا دریا ورق بزن
گلبرگهای مضطربِ هرچه غنچه را
تا لحظهی شکفتن رؤیا ورق بزن
o
با اشک، انتظار تو را دوره میکنیم
تا بگذرد سریع، تو با ما ورق بزن
...و چند صفحه مانده به جا تا رسیدنت!
یکجا تمام این دفتر را ورق بزن
...و جمعه مثل همیشه شروع این قصه
کسی که نیست تویی باز در همین قصه
نه یوسفی که به پیراهنی شوم دلخوش
نه میرسی که شود قصه بهترین قصه
و قصهی همهی جمعهها شبیه هم است
کجاست جمعه آخر... نه ...آخرین قصه؟
تمام هفتهام از غصه پر شده بی تو
چه میشود پایانش دوباره این قصه؟
«...تو، میرسی و جهان غرق نور خواهد شد...»
تمام میشود این بار این چنین قصه...
یک روز سرد، تلخ، عبث، بد، بدون تو
یک روز زجرآور بیحد بدون تو
یک روزِ شب، نه، یک شب پنهان درون روز
تاریکی مداوم و ممتد بدون تو
یک روز مثل اوّل یک هفته، هفت روز
یک جمع هفتگانهی مفرد بدون تو
روزی که مضطرب به خودش میکند نگاه
روزی که بوده است فقط بد بدون تو
روزی که روز بعد « نیامد دوباره » است
( هر روز آمدهست مردد بدون تو )
روزی که شنبه است، پس از جمعه آمده
امّا برای رفتن باید بدون تو...
شنبه شروع راکد یک هفته در زمان
جریان گرفتهای که شده سد بدون تو
شنبه گلایه میکند از اینکه تا به کی
از پیش جمعهها بشود رد بدون تو؟
شش روز هفته شنبه، شبیهاند شنبهها
در « رفت و آمدند » مردد بدون تو
شنبه مردد است شروعی دوباره را
از اینکه باز جمعه بیاید بدون تو
چشم انتظار آمدنت روزهای من
هاشور میخورند به دست نیامدن
هر هفت روز هفتهی من مثل هم شده
با زیستن بدون تو و بی تو زیستن
بی تو تمام هفتهام از دست رفتهاست
پیچیدهاند ثانیههایم در این کفن!
تا اینکه روز آمدنت را بیاورد
هر صبح مانده است در اندیشهی « شدن »
هر روز مثل پنجرهای رو به روز بعد
وا میشود، پر از رد پای « نیامدن »
در چارچوب پنجرهها باد میوزد
قفل سکوت خورده به فریاد هر دهن
به آمدن - نیامدنت خو گرفتهاند
این روزها پر شده از اشک، غالباً
o
تا هفتههای من همه از نور پر شوند
گاهی به روزهای تباهم سری بزن
...و ظاهری که سلامت ...و باوری معتاد
جهان ما متشکل شدهست از اضداد
جهان پر شده از حرفهای راست - دروغ
جهان پر شده از هر چه دوستی و عناد
جهان بی در و پیکر، جهان آهن و سرب
جهان سنگ، جهان حکومت فولاد
جهان سلطنت پولهای باد آورد
و آروزی فقیری که میرود بر باد
(جهان تکقطبی) زیر خط فقر... فقیر-
شبیه یک جسد زنده بین این اجساد
شیوع فاصلهها بین دستها، دلها
و باز فاصلههایی که میشوند زیاد
و خانه خانهی دنیا پر از سکوت شده
رواج یافته در خانه قحطی فریاد
و داغتر شده بازار جعبهی جادو
کنار پنجرههایی که میشوند کساد
درون نطفه چه پروازها که جان دادند
چقدر بال که در پای آسمان افتاد
...تو نیستی که جهان با تو حرکتی بکند
که با تو پخش شود در زمانه حکم جهاد
طلوع بی تو دقیقاً غروب خورشید است
جهان، بدون تو برده زمانه را از یاد
جهان بی تو جهان تباهی است، همین
بیا که سر بزند صبح صادق میعاد
برای آمدنت کیست آنکه آمادهست؟
و کیست آنکه از این «من» از این «من» آزادست؟
امید نیست به این بی جهان بعد از تو
جهان ما به سراشیب مرگ افتادهست
جهان بی تو جهانیست گم شده در خویش
جهان بی تو جهان بدون فریاد است
نسیم آن صبحی که بدون تو آمد
بهانه دست تمامیّ بادها دادهست
o
بدون تو به زمین وصله میخوریم مدام
گذاشتیم ولی روی دست فردا دست
چگونه دست دعا رو به آسمان ببریم؟
دعا هنوز گرفتار مُهر سجادهست
برای اینکه بیایی ...نه، نیست آماده
جهان ما به خودش قول و وعدهها دادهست!
پاییز رخنه کرده به ذوق بهاریام
آواز، مُرده در قفس بی قناریام
سرگشته پا گذاشتهام بر سر خودم
سیلم که از وجود خودم هم فراریام
جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ
لبریز شوکران شده جام خماریام
باران شدم، ولی در باغی که غنچههاش
لبخند میزنند به این سوگواریام
بیدم که پا به خاک سپردهست و سر به باد
پا بند یک سکون، سَر سَر بیقراریام
o
بی تو فرار میکند از من غرور من
بغضی شکسته میماند یادگاریام
دنیای بی تو حثیّتم را ربوده است
در معرض تهاجم بیاعتباریام
باید دگر به این منِ خسته کمک کنی
هرگز کسی بهجز تو نیامد به یاریام
رسید جمعه و جمعه گذشت... فردا نیست
نیامدی که ببینی غروب زیبا نیست
غروب بی تو شروع شبیست بیروزن
برای این شب تاریک، ماه حتی نیست
نمانده تاب صبوری در انتظار طلوع
نگو که چارهی دوری بجز مدارا نیست
هوا گرفته، کجا دیده میشود خورشید
هوای بی تو هوایی همیشه بارانیست
به یک تبسم تو قانعیم، میدانیم
که تُنگ ظرفیت ما به قدر دریا نیست
بیا حقیقت خود را به شب بکن ثابت
که صبح آمدنت واقعیست، رؤیا نیست
به سر پناه دو دستت پناه آورده
برای عشق بدون تو در جهان جا نیست
و با تو دایم سهم پرنده پرواز است
که بیحضور قفس آسمان مبادا نیست!
نیامدی که ببینی در این شب بیمار
برای پنجرهای فرصت تماشا نیست
چقدر آخر این ماجرا غمانگیز است
غروب، پایانی خوش برای دنیا نیست
به شب مضطربم هیچ کسی پا نگذاشت
هیچ کس پا به جهان من تنها نگذاشت
عشق تو داشت که در کنج دلم گل میداد
علف هرز شد و « عشق به دنیا » نگذاشت
پا به پایش همهی عمر دویدم هر سو
هیچ کس من را مانند زمان جا نگذاشت
طرح شد مسألهی دوری من از چشمت
دوریات راهی بر حل معما نگذاشت
آه، خورشید نگاه تو به هر جا رو کرد
جا برای قد یخ بستهی سرما نگذاشت
شب دور از تو شدن بسته به رویم در را
چشم بیداری تا رؤیت فردا نگذاشت
مثل صبحی که پس از شب برسد، میآیی
گرچه شب پنجرهی صبح مرا وا نگذاشت
میرسی صبحی از این جاده اگر چه دیگر
چشمی از من دنیا سمت تماشا نگذاشت
میرسی و همهی پنجرهها میخندند
نور خورشید شبی را پا بر جا نگذاشت
بی مقصد این سوار به جایی نمیرسد
در جادهی غبار به جایی نمیرسد
وقتی مسافر از خطر جاده ترس داشت
معلوم بود کار به جایی نمیرسد
وقتی که پایِ بسته، پر باز دارد، آه
پرواز این شکار به جایی نمیرسد
جایی که مُرده شوق شکفتن درون خاک
با سعی خود بهار به جایی نمیرسد
ابری که شأن دریا را کم شمرده است
بی کسب اعتبار به جایی نمیرسد
فریاد اگر که روی زمین ناشنیده ماند
حتی فراز دار به جایی نمیرسد
عاشق دلی که از قفس سینه پر زدهست
دیوانه در حصار به جایی نمیرسد
مرد عمل به بازوی خود تکیه میزند
چون کار با شعار به جایی نمیرسد
باید جهان درون خودش حرکتی کند
بی«سعی» انتظار به جایی نمیرسد
از این شب بدون ستاره عبور کن
دریای نور! دنیا را غرق نور کن
ای آفتاب عشق! بر اندیشهها بتاب
فکری به حال این همه عقل نمور کن
لبخند را به آینهها هدیه کن شبی
شب را لبالب از هیجان حضور کن
یک صبح با طلوع بر این سایههای گنگ
آرامشی برای زمین جفت و جور کن
o
تا اینکه بیشتر به تو نزدیکتر شوم
از من، مرا، تو بیشتر از قبل دور کن
واکن به نور، پنجرهی بستهی مرا
آزادم از تداوم شبهای گور کن
o
یک روز، صبح زود که وقتش مناسب است
از مشرق بلند« رسیدن » ظهور کن
برای از تو نوشتن گواه کم دارم
و خلوتی که شود روبراه کم دارم
تمام سی صدو ... هر قدر هم غزل بسیار
برای هم نفسیت سپاه کم دارم
چه طور از تو بگوید کسی که نابیناست؟
(منی که زاویههای نگاه کم دارم)
برای دم زدن از بیکران روشن نور
دو چشم، مثل دو چشمت، سیاه کم دارم!
برای حل معمای این شب فرتوت
برای وصف تو، بسیار ماه کم دارم
همین که آمدنت حتمی است، کافی نیست
برای اثباتش وعدگاه کم دارم
شنیدهام که بها میدهی به سوز و گداز
و من چه سهم زیادی از آه کم دارم؟
o
همین که بیت به بیتم پر از خیال تو شد
چگونه فکر کنم تکیهگاه کم دارم؟
نام تو چیست؟... رمز حیات جهان ما
و چشم تو؟ ...به منزلهی آسمان ما
بی تو حدیث شیشه و سنگ است ماجرا
با تو به خیر ختم شود داستان ما
بی تو تمام ثانیههامان معطلاند
بی تو چه سخت میگذرد بی زمان ما!
چون کوه گر چه سینه سپر کردهایم، آه
آتش زبانه می کشد از عمق جان ما
هر چند رو به باد زبانه کشیدهایم
بر باد میرود بی تو، دودمان ما
o
تا آخرین نفس به تو لبخند میزنیم
حتی اگر که مرگ شود امتحان ما
تا سایهبان شوند برای تو، بعد مرگ
از خاک تیره سر بکشد استخوان ما
در ازدحام همهمه تکرار میکند
نام تو را - که رمز حیاتی - زبان ما
خواندیم، گفتهاند، شنیدیم جمعهای
میآید از سپیده امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ما
صدای پای تو در گوش لحظهها جاریست
هنوز در رگ جاده صدای پا جاریست
رگان راه قدم به قدم تپش دارند
به روی جاده رد گامهات تا جاریست
و خواند ذکر شکفتن به گوش هر غنچه
شمیم آمدن تو که در هوا جاریست
شنیدهاند مگر از زلالی چشمت
که چشمه چشمه به سوی تو رودها جاریست
گمان کنم که صدایت رها شده در باد
چنان که نغمهی داوود در هوا جاریست
گمان کنم که به موی تو باد چنگ زدهست
صدای شادی تاراست در فضا جاریست
... برای آمدن توست این که از این خاک
به آسمان دایم رودی از دعا جاریست
گمان کنم که تو از این زمانه دست کشیدی
گمان کنم که گمان میکنی نمانده امیدی
ببین که سخت تو را چشم انتظار نشستیم
اگر چه صبح جدیدی رسید و تو نرسیدی
چراغ حوصله در دست ماندهایم، مگر که
سپیده سر بزند از کرانههای سپیدی
سپرده است برای ابد به حافظهی خود
بهار را، تو به هر سمت و گوشهای که وزیدی
به رودهای جهان هدیه کردهای دریا را
طراوتی ازلی را به باغها بخشیدی
کجاست روز سپیدی که لحظهلحظهی صبحش
تبسمت را با خود بیاورند به عیدی؟
تنیدهاند به چشمانمان سیاهی شبها
کجاست بال رهایی اشکهای اسیدی؟
بدون تو همهی روزها تباه و سیاهاند
نه با سپیده پیامی... نه با غروب نویدی...
شب مانده است و پنجرهای روبروی من
شب مانده است و پنجرهای بسته سوی من
از نسل خنده های لبالب ز نور، تو
از نسل اشکهای پس از « آلمویه »، من
پیچیده بی حضور تو شب دور گردنم
فریاد مُرده است درون گلوی من
چشم انتظار حرف زدن با تو... روز رفت
شب مانده است منتظر گفتوگوی من
لبخند میزنی و جهان مست میشود
لبریز حسرت است جهانِ سبوی من
ای کاش میشد این که بیفتم به پای تو
دارد محال میشود این آرزوی من
از آن شبی که رفتی و شب طعنه زد به روز
جریان گرفته غصهی دنیا به سوی من
گفتم به شب: طلیعهی فردا تو میرسی
میآیی آه، تا نرود آبروی من؟
حتی امید نیست به فردا بدون تو
در کار نیست فردا حتی، بدون تو
دیگر برای این دل در بند غم اسیر
غمگینتر از قفس شده دنیا بدون تو
سمت کدام مقصد تاریک میبرند
این جادههای مهزده ما را بدون تو
تا چشم کار میکند این جا سیاهی است
بسته دریچههای تماشا بدون تو
این روزهای قبضه شده در سکون مرگ
راهی نمیبرند به رؤیا بدون تو
در ازدحام این همه تنهای «من» زده
تکلیف چیست این همه تنها بدون تو؟
با این جهان سرگشته در مدار خود
باید چگونه کرد مدارا بدون تو؟
صبح طلوع تو به جهان جان دهد مگر
بر تیغ می دوند یقینها بدون تو
خورشید تابناک! بکش شعله بر زمین
در ما مدید شد شب سرما بدون تو
این روزهای تلخ امانم نمیدهند
فرصت به قدر این که بمانم، نمیدهند
فرصت به قدر اینکه در این بینفس شدن
خود را به پنجره برسانم، نمیدهند
جانم گرفتهاند مگر زندگی دهند
امّا برای مُردن جانم نمیدهند!
من آفتاب گمشده در پشت ابرهام
راهی به سمت صبح نشانم نمیدهند
حبس است نعره در قفس سینهام، ولی
یک حنجره صدا که بخوانم، نمیدهند
نام تو را برای سرودن برای تو
حفظم، ولی مجال بیانم نمیدهند
تنها به جرم اینکه تو را منتظر شدم
صبرم نمیدهند، توانم نمیدهند
هر روز بی تو جرعهی زهریست تلخِتلخ
این روزهای تلخ، امانم نمیدهند
اگر نیایی این شب مدید خواهد شد
امید آمدنت ناامید خواهد شد
اگر نیایی فردا نمیرسد از راه
و صبح در چنگِ شب شهید خواهد شد
اگر نیایی حرفی برای گفتن نیست
تمام متن غزلها سپید خواهد شد
اگر نیایی شک میکند یقین به خودش
و حتمِ آمدن تو بعید خواهد شد
تمام پنجرهها قفل میخورند شبی
و قفلها همهشان بیکلید خواهد شد
به سمت آمدنت جادهای کشیده شدهست
که با نیامدنت ناپدید خواهد شد
اگر نیایی حتماً بهار خواهد مُرد
و سوز سرد زمستان شدید خواهد شد
ولی نه، آمدنت حتمی است، میآیی
و صبح آمدنت صبح عید خواهد شد
هجوم ثانیهها رو به ساعتی مسلول
و باز آمدنت شد به جمعهای موکول
چقدر جمعه بیاید نیایی از این راه؟
چقدر جمعه ادامه بیابد و مجهول -
بماند - آه - تمام معادلات زمین؟
( اگر چه از این بیپاسخی نگشته ملول )
o
... و من چقدر برای تو منتظر شده ام؟
چقدر حبس شدم در حصار این سلول؟
در انتظار تو هی شعر گفتم، امّا شعر -
برای آمدنت با مناسبات فصول!
برای آمدنت شعر گفتهام دایم
برای آمدنت طبق عادت معمول!
چقدر بی تو به شعرم بها دهد دنیا؟
چقدر غلت زدن، غلت در میانِ پول؟
نگاه کن به کسی که شدهست شاعر تو
اگر چه شعر نگفته برای تو به اصول
ولی همیشه دلش را سروده بی کم و کاست
مگر که سبز شود پای شعر مُهر قبول
نگاه کن به کسی که منم، که در شعرم
همیشه جای تو خالیست [یک امام... رسول!؟]
همیشه در غزل من بدون تو خورشید
طلوع کرده، ولی از کرانههای افول!
همیشه ایمان دارم به روز آمدنت
همیشه منتظرت مانده ام (اگر چه عجول)
بی تو بهار قبل خزان زرد میشود
آیینههایمان غرقِ گرد میشود
خورشید بیامید طلوع نگاه تو
رو در غروب میکشد و سرد میشود
هر جا نسیم پا بگذارد بدون تو
معلوم نیست سمت کجا طرد میشود
زجرآور است بی تو زمانی که ساعتش
تنظیم روی ثانیه ی درد میشود
هر سایهای که بی خورشید تو جان گرفت
در شهر مرگ سایهی شبگرد میشود
دارد که بی حضور تو در شهر مُردهها
قحطیّ زنده بودن یک مرد میشود
با این وجود میشود این قصه را چه خوب -
تغییر داد: صبحی برگرد... می شود...
بهانه دست همه داده این نیامدنت
چه حرفها که شنیدم به جرم خواستنت
چقدر وقفه بیفتد در این که میآیی؟
چقدر فاصله مانده به روز آمدنت؟
به سنگ خورده به دنبال چشم تو هر رود
و باد گم شده در جستوجوی پیرهنت
تو باغبانی، امّا به آب داده خزان
چه دسته گلهایی را که چیده از چمنت
به سمت یأس قدم می زند جهان بی تو
کجاست «جادهی هم پای او قدم زدنت...»؟
کجاست لهجهی بارانیات برای زمین
که جان دهد به درختان بلاغت سخنت
تبسمت را مخفی نکن که پیک نسیم
حدیث خنده بخواند به غنچه از دهنت
o
نده بهانه به دست کسی... طلوع بکن
که پر شود دنیا از شمیم آمدنت
انگیزهای برای سرودن نمانده است
خورشید رو به پنجرهی من نمانده است
وقتی که شعرها همه لبریز غصهاند
چیزی به اسم شعر مطنطن نمانده است
خسته شدم از این همه تکرار روز و شب
چیزی به نام زندگی اصلاً نمانده است
o
گم میشود بهار در این شعر زرد رنگ
نام و نشان به کوچه و برزن نمانده است
دستی برای یاری باغ و درختها
جز دستهای سرد تبرزن نمانده است
o
این است سرنوشت جهان: تیرگیّ محض
در
چنگ باد، شمعی روشن نمانده است
فرزند روزگار، تو را گریه میکند
هر روز « انتظار » تو را گریه میکند
هر رود و آبشار تو را زار میزند
هر چشمه زارزار تو را گریه میکند
هر چار فصل ابر شده در پی بهار
هر ابر، هر بهار، تو را گریه میکند
آواز هر پرنده تو را ناله میکند
با زخمهاش سه تار، تو را گریه میکند
بی چتر دست هایت روی سرزمین
باران بیقرار، تو را گریه میکند
چشمی که در نگاه تو دیدهست سرنوشت
در جبر و اختیار، تو را گریه میکند
o
پا در رکاب شوق به میدان قدم گذار
این اسب بیسوار، تو را گریه میکند
شمشیر آب دیدهی عدل علی کجاست؟
دنیای داغدار، تو را گریه میکند
دارد که در غلاف خودش زنگ میزند
از بس که « ذوالفقار » تو را گریه میکند
از زخمهای خوردهی خود بی خبر که نیست
میدان کار زار، تو را گریه میکند
o
کو لحظهای که نام تو را غرق خنده است
فرزند انتظار تو را گریه میکند
ای هر چه روشنی همه روشن به نور تو
هر چه که خوب، خوب به شرط حضور تو
در چارده روایت نازل شدی شبی
آه ای کتابِ پُر شده از هر چه سوره، تو!
در گردشی مدام به چشم تو میرسد
فصل بهار در هر دوره مرور تو
در انتهای خویش به خورشید میرسد
هر جادهای که پر بشود از عبور تو
آزاد، سمت اوج، رها بال میزند
افتاده است هرچه پرنده به تور تو
در بیکرانهگی میآید به خود فقط
هر ماهی اسیر به تُنگ بلور تو
در قحطی حضور، طلوع کدام صبح
پر میشود نگاه جهان از وفور تو؟
سر میزند - که نور بروید از آسمان -
از مشرق کدام سپیده « ظهور تو »؟
«عقل» هر چه بود «عشق» آمد همه نابود شد
آتشی زد خرمن اندیشههایم دود شد
آسمان در آسمان در سینهام مأوا گرفت
دایره در دایره عقل سبک محدود شد
در میان سینهام آتشکده بر پا شد و
از نفسهایم فضا لبریز عطر عود شد
آینه مات سماعم شد، به رقص آمد مرا
ماه مانند دفی در دست شوق رود شد
چنگ زد در گیسویم، آوای تار آمد به گوش
باد هم آوازه خوان با نغمهی داوود شد
o
چشم وا کردم جهانم غوطهور در نور بود
باز هم حرف ظهور حضرت موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف شد
از دست دادهایم هر آنچه نشانه را
گم کردهایم راه رسیدن به خانه را
در یک مدار بیسر و ته دور میزنیم
سرگشتهایم دور زمان و زمانه را
برگی شدیم اسیر به دستان جویبار
هر گوشه جستهایم نشان جوانه را
سرویم و بی بَری... نه که بَر داشتیم، آه
دزدیدهاند از بر ما هر چه لانه را
برکه شدیم و آینهی آسمان شدیم
از ما دریغ کردند این بیکرانه را
خشکیدهایم در خفقان کبود خویش
از یاد بردهایم سماع ترانه را
آیا کجاست نغمهی زیر و بم صدات
تا زمزمه کند غزلی عاشقانه را...
بهار، بی تو سرآغاز کار را گم کرد
پرنده در قفس خود بهار را گم کرد
زمین چقدر به دنبال چشم تو گشت و
نیافت چشم تو را و مدار را گم کرد
به سمت پستترین نقطه، رود جاری شد
بدون چشمانت چشمهسار را گم کرد
و هر چه داشت به پای تو ریخت سرو، ولی
درخت سوختهای برگ و بار را گم کرد
پر از غبار شده بی رد قدمهایت
چنان که جاده خیال سوار را گم کرد
شبیه هر چه در این بیجهان دور از تو
جهان من هم در خود قرار را گم کرد
کجاست جاریِ جریان موی تو در باد
که نغمهخوانیام آواز تار را گم کرد
نه، اعتماد ندارم به روزها بی تو
که روز بی تو به جبر، اختیار را گم کرد
بدون تو نگران میشوم از این اوضاع
از آن زمان که زمان، انتظار را گم کرد
نداشت جرأت این را که از تو دم بزند
ورق ورق غم تلخ تو را قلم بزند
چگونه از تو بگوید؟ چگونه بنویسد؟
چگونه این دوری از تو را رقم بزند؟
و مانده است دلت را به چه کند تشبیه
مباد حرفی بیهیچ بیش و کم بزند
o
...و نیستی که ببینی جهان او انگار
مقیّد است که هی چرخ در عدم بزند
شبیه ماه گرفتار ابرها شدهای
و شب رسیده که بر خانه رنگ غم بزند
و شب رسیده ببیند که ناامید شده
که بیدرنگ بر او انگ متهم بزند
نیامدی تو و او منتظر، یکی باید
که این معادلهی تلخ را به هم بزند
o
نشسته بود تو را بین واژهها یابد...
بلند شد که خودش را کمی قدم بزند...
برای از تو سرودن بهانه هست، ولی...
دلیلهای فقط عاشقانه هست، ولی...
پرندهای که اسیر تلاطم کوچ است
به فکر ساختن آشیانه هست، ولی...
چگونه پردهای از ابر حایل نور است
که روشن است کسی توی خانه هست، ولی...
اگر چه باد کشاندهست رو به پاییزش
خیال رویش در ذهن دانه هست، ولی...
چطور قد بکشد سمت نور، آن دانه
که در ضمیرش شوق جوانه هست، ولی...
ستارهها همگی پیشفرض خورشیدند
برای رفتن این شب، نشانه هست، ولی...
دچار شکّ و یقینم برای آمدنت
در انتظار، تمام زمانه هست، ولی...
در آستانه تاریکی است این دنیا
اگر چه صبح در این آستانه هست، ولی...
در این سیاهی دنبال روی ماه تو ام
نگاه میکنم و در پی نگاه تو ام
نگاه کن که جهان رام شعرهای من است
و من چقدر گرفتار و سر به راه تو ام
اگر که جزء همان سیصد و... اگر نشدم
شبیه گرد و غبار پی سپاه تو ام
دلم خوش است اگر سرد میشود خورشید
تو آفتابی و در سایهی پناه تو ام
برای توست اگر از غزل شدم لبریز
که فکر میکنم این گونه دلبخواه تو ام
امام هستی و مأموم خندهات هستم
تویی مراد و مریدی به خانقاه تو ام
اگر ثواب تویی، غرق در ثواب تو ام
اگر گناه تویی، غرق در گناه تو ام
به فکر رفته جهان در دوباره آمدنت:
دوباره کی برسد روزگار آمدنت؟!
...و روی دوش کدامین مسیر و جادهی سبز
نشسته است رد کولهبار آمدنت؟
نصیب صبح سپید کدام جمعه شده
صدای پای تو و افتخار آمدنت؟
صدای پای تو را باد میبرد با خود
که دشت پر بشود از بهار آمدنت
یکی یکی همهی روزهای هفته شدند
شبیه جمعهی آیینهدار آمدنت
... و خیره مانده نگاه تمام آینهها
به جاده حیران، چشم انتظار آمدنت
زمان شتاب گرفتهست چرخش خود را
تمام ثانیهها بیقرار آمدنت
o
بگو که چشم بدوزیم بر کدامین راه
که صبح سربزند از مدار آمدنت
بدون بال، من از آسمان چه میخواهم؟
و بیحضور تو از این جهان چه میخواهم؟
سؤال میکند از من شتاب عقربهها:
که این چنین از جان زمان چه میخواهم؟
نمیرسند به تو جادههای غرق غبار
از این مسیر بدون نشان چه میخواهم؟
سپردهام به دلم از تب تو دم نزند
چه ساده لوح از آتشفشان چه میخواهم!
به غیر آمدن تو نخواستم چیزی
بخواه تا برسم به هر آنچه میخواهم
به شوق بودن تو آمدم به این خانه
که بیحضور تو از جمکران چه میخواهم؟
دنیای بیملاحظهای پیش روی ما ست
دیدار تو محالترین آرزوی ما ست
یخ بستهاند بی تو دهانها به چهرهها
حتی سکوت گرمتر از گفتوگوی ما ست
وقتی تو نیستی که چراغی بیاوری
در خویش گم شدن ثمر جستوجوی ما ست
خار حقارتی شده هر مژّه، رو به چشم
فریاد، استخوان شده و در گلوی ما ست
بی تو تمام پنجرهها بسته ماندهاند
جز ننگ شب که پنجرهای رو به سوی ما ست
لبریز اشک کاسهی صبر زمان شده
وقت به خاک ریختن آبروی ما ست؟!
با این وجود بس که تو را منتظر شدیم
دنیا خمار جرعهکشی از سبوی ما ست!
«قدقامتی» بگو که قیامت به پا کنی
حالا که اشک شوق زلال وضوی ما ست
با آخرین بهار از این باغ رفتهاند
بیتاب و بیقرار از این باغ رفتهاند
پاییز ناگهان به سرِ شاخهها وزید
با همّت فرار از این باغ رفتهاند
روزی که شاخههای تناور یکییکی
شد چوبهی مزار از این باغ رفتهاند
روزی که ریخت قامت پرچین و یاسها
ماندند بیحصار از این باغ رفتهاند
o
با اینکه باد سختتر از قبل میوزید
چون کوه استوار از این باغ رفتهاند
پیداست رفتهاند بیایند با بهار
از بس امیدوار از این باغ رفتهاند
با اولین پرنده میآید بهار هم
هر چند از قرار از این باغ رفتهاند
برای آمدنت روزها شتاب گرفتند
تمام ثانیهها رنگ آفتاب گرفتند
برای آمدنت جادهها به صبح رسیدند
و ابرها همه بارانی از گلاب گرفتند
به شوق آمدن تو چه شعرها که سرودند
و شاعرانت آیینه را خطاب گرفتند
چه بود نام طلوعی که بیغروبتریناست؟
سؤالها همه نام تو را جواب گرفتند!
o
...و ختم میشود این روزهای بی تو به شب، آه
چقدر صبح که آن را سیاه قاب گرفتند
چقدر چشم که چشم انتظار آمدنت بود
تمام را به شبی دادهاند و خواب گرفتند
چقدر چشمهی جوشان اشک از غم رویت
اسیر وعده شده، صورت سراب گرفتند
...ولی هنوز امید است روز آمدنت را
اگر چه صبحِ بدون تو را نصاب گرفتند
فردا از آن ما ست، ولی با کدام صبح؟
این شب ادامه مییابد تا کدام صبح؟
صبح گرفته، صبح مهآلود، صبح تار
سر میزند طلیعهی فردا، کدام صبح؟
مغلوب شب شدند تمامی صبحها
مغلوب میشود این شب با کدام صبح؟
صبحی طلوع میکند از پشت کوهها
ماندهست بی جواب معمّا ...کدام صبح؟
امروز مسأله سر« بود » و « نبود » نیست
آغاز میکند فردا را کدام صبح؟
با تیغ آفتاب و با همتی بلند
پایان دهد به این شب یلدا کدام صبح؟
گفتند پشت صبحی خورشید مخفی است
روشن نکردهاند که امّا کدام صبح؟
در انتظار صبح به یک وعده دلخوشیم
یک صبح ...صبح ...صبح ...خدایا کدام صبح؟
در بادها گم کردهام آوازهایم را
پروانههای در خیال تو رهایم را
در جادهای آواره ماندم که نمیدانم
سمت کدامین سمت خواهد بُرد پایم را
تنهای تنها ماندهام در بین آدمها
در خود خلاصه کردهام جغرافیایم را
o
تو با منی، روشنتر از هر صبح میبینم
پایان شبهای سیاه ماجرایم را
من زندهام هرچند پابند زمین هستم
هرچند خط زد آسمان پروازهایم را
پیراهنی تاریک پوشیده اگر چه مرگ
دنیای من هرگز نمیبیند عزایم را
پابستهی خاکم، ولی تا میگشایم دست
به آسمانها میرسانم هر دعایم را
روزی که هرچه کوه با من گرم تکرارست
زیباترین فریاد جاری در صدایم را
روزی که میآیی و من با شاخهای لبخند
تقدیم خواهم کرد بر تو چشمهایم را
میآیی و دنیا به باور میرسد من را
وقتی به کرسی مینشانم ادعایم را
چشم انتظار رؤیت خورشید ماندهایم
اُمّیدوار آمدن عید ماندهایم
o
محکوم کوچ سمت عدم گشتهایم ما
بی تو در آستانهی تبعید ماندهایم
بی تو هجوم شب به زمین قطعی است، آه
در مانده در برابر تهدید ماندهایم
پا بر سر جهان بگذار و طلوع کن
حالا که در ترادف تردید ماندهایم
بر تند باد حادثهها سر سپردهایم
آشفته در هوای تو چون بید ماندهایم
آدینه را به شوق تو آیینه گشته و
هر روز هفته را در تمدید ماندهایم
ای نور محض! بر شب تاریک ما بتاب
در انتظار رؤیت خورشید ماندهایم
مثل کبوتری که به او دانه میدهی
از دستهای خویش به او لانه میدهی
یا مثل آن دقیقهی سبزی که در قنوت
بالی به پرگشودن پروانه میدهی
یا مثل آنکسی که خراب نگاه توست
لحظه به لحظه دستش پیمانه میدهی
یا مثل آن شبی که تویی ماه آسمان
رونق به خلوت شب ویرانه میدهی
یا مثل آنکه بید پریشان باغ را
هدیه به دست باد سحر شانه میدهی
من نیز دلخوشم به جواب سلام خود
آیا جواب میدهیام یا نمیدهی؟
ماندیم (باحضور خدایی جدیدتر)
در انتظار معجزههایی جدیدتر
امروزمان شبیه به دیروزمان شده
با این حساب کو فردایی جدیدتر؟
خسته شدیم بس که خزان ماند پنجره
بی وا شدن رو به نمایی جدیدتر
کابوسهایمان همه تکرار زندگیست
در یک مکان تازه، فضایی جدیدتر
باید فرار کرد از این خوابها، ولی
آیا نیاز نیست به پایی جدیدتر؟
بیهوده بود هرچه پریدیم در قفس
باید پرید رو به هوایی جدیدتر
با روزهای خستهیمان این امید هست
که تو بنا کنی دنیایی جدیدتر
کافیست ذکر نامت را زمزمه کنی
تبدیل میشویم به «مایی» جدیدتر
در دست خود بگیری خورشید را و بعد
صد راه با عصا بگشایی جدیدتر
بیدار میشویم از این خوابهای گنگ
ما را صدا بزن به صدایی جدیدتر
ما را صدا بزن که بیاییم سمت تو
صبحی که از سپیده میآیی، جدیدتر ...
این روزها دنیای من دنیای ویرانیست
در سینهام فریادهای خسته زندانیست
آواره در بیراهههای ظلمت خویشم
حتی چراغی در شب این راه پیدا نیست
بی تو تمام لحظههایم پوچ در پوچ است
بی تو جهانم غوطهور در نابسامانیست
از آن شبی که موی تو در بادها جاریست
دنیای بیسامان من غرق پریشانیست
در ازدحام صورتکها ماندهام تنها
در ازدحام صورتکهایی که« انسانی »ست
انسان سرگشته، گرفتار زمان خویش
جسمی که دنبال سلوک از نوع روحانیست
o
بی تو جهانم پُر شده از ناامیدیها
بی تو جهانم مثل یک دریای توفانیست
وقتش رسیده که بیایی، بی تو خواهم مُرد
آنوقت میپُرسند که انسان چرا فانی ست
تمام پنجرهها پرده پرده تار شدند
و جادهها همه سرگشته در غبار شدند
گرفت حاشیهی روز را سیاهی شب
چه روزها که گرفتار این حصار شدند
نیامدی و شب از روز رفت بالاتر
و روزهای بدون تو بیشمار شدند
ستارهها همه دنبال خانهات گشتند
و چشمچشم همه چشمانتظار شدند
و در پی تو به هر سمت آسمان پر داد
پرندههایش را گرچه که شکار شدند
به باد داد خزان دستهدسته گلها را
و بی تو هرچه که گل مانده بود« خوار» شدند
درختها همه بی تو به خاک افتادند
خوراک چنگ خزان در دل بهار شدند
به هرچه باغ که باران بدون تو سر زد
تمام خاک به سر کرده شورهزار شدند
o
سوار اسب« رسیدن » بتاز از مشرق
که جادهها همه مشتاق یک سوار شدند
از برگهای زرد شده دل نمیبُرند
تقویمهای ما به خزان وصله میخورند
تقویمها اگرچه به فردا رسیدهاند
دیروز را همیشه به خاطر میآورند
امروز در جهالت دیروز غوطهور
دیروزها لبالب مکر و تظاهراند
دیروزهای دفن شده در غرور خاک!
(تقویمهای خالی از این روزها پُرند)
دلها شبیه دخترکان سیاه بخت
در گور سینهها همگی خاک میخورند
در تنگنای مخمصهای تلخ ماندهاند
تقویمهای گیج که از خویش دلخورند
در انتظار رؤیت یک منجی زلال
هر هفته رو به دیدن جمعه میآورند
تقویمهای پر شده از جمعه... فصل... فصل
چشم انتظار منجی فصل تبلورند
منجی - پیمبری که میآید جلا دهد -
به این همه نگاه که مسخ تنفرند
پیغمبری لباس امامت به پیکرش
( با او تمام آینهها در تکثرند )
در انتظار آمدنش جمعههای ما
آیینهوار منتظر یک تلنگرند
موعود آب و نور که تقویمهای ما
با او ز برگهای - چنین - سبزتر پُرند