ghaemiyeh.com
سرشناسه: مشایخی راد، شهاب الدین، 1343-
عنوان و نام پدیدآور: اندیشههای تربیتی استاد مرتضی مطهری(ره) / شهاب الدین مشایخی راد
مشخصات نشر: قم: دفتر عقل، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری: 200 ص. (مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ 1378)
شابک: 978-600-5563-25-2
موضوع: مطهری، مرتضی، ۱۲۹۸ - ۱۳۵۸. -- نظریه درباره اسلام و آموزش و پرورش
موضوع: اسلام و آموزش و پرورش
رده بندی کنگره: 1388 5م6م/7/233BP
رده بندی دیویی: ۴۸۲/297
شماره کتابشناسی ملی: 1863120
اندیشههای تربیتی استاد مرتضی مطهری(ره)
کد: 1378
نویسنده: شهابالدین مشایخیراد
ویراستار: مرضیه علاقهبند
تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ناشر: دفتر عقل
نوبت چاپ: اول / 1388
شمارگان: 5000
بها: 20000 ریال
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش¬های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 دورنگار : 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 نمابر: 22164997
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 2-25-5563-600-978 / ISBN: 978-600-5563-25-2
بیشک، شهید مطهری، چهره درخشانی در تاریخ فرهنگ و معارف اسلامی قلمداد میشود. جریانشناسی سیر معارف اسلامی در قرن حاضر با فراز و نشیبهای بسیاری روبهرو بوده است. در این میان، برخی چهرهها در مسند جریانسازی فرهنگی، سلسلهجنبان این روند بودهاند. حرکتهای اصلاحی در فرهنگ و معارف اسلامی و رشد روزافزون آموزههای دینی، ثمره ارزشمند رویارویی فرهنگ غرب با فرهنگ اسلامی است. در این جهاد فرهنگی، اندیشمندان بزرگی چون شهید مطهری به دستاوردهای تحسینبرانگیزی دست یافتهاند.
در طول تاریخ، از تقابل فرهنگ و عقیده، آثار ارزشمندی پدید آمده است، چنان که میتوان گفت دقیقترین و بزرگترین آثار در زمینه معارف دینی، از رهگذر اختلافها و دفاعیههای فرهنگ دینی در برابر مهاجمان به این فرهنگ به دست آمده است. آنچه چهره جهاد فرهنگی را در آثار شهید
مطهری متفاوت میسازد، تنوع موضوعها و پرداختن به محورهای جدیدی است که در سنّت تقابل فرهنگی مرسوم نبوده است.
در گذشته، بیشتر دفاعیههای معرفتی، بر محور کلام و بحثهای تاریخی و فقهی دور میزد. در آن زمان، کمتر سخنی از اخلاق و فلسفه اخلاق، امور اجتماعی و روانشناختی، مباحث تربیتی و زیباشناختی، فلسفههای مضاف و مانند آن بود، ولی در آثار شهید مطهری مجموعهای غنی از این مباحث به چشم میخورد. رویکرد این مجموعه، ناظر بر نفی و اثبات است؛ نفی دیگر مذهبهای معرفتی و اثبات معارف ناب دینی.
شهید مطهری با برخورداری از اندیشه ناب حوزوی و اندوختهای پربار از معارف دینی، به موضوعهایی کاملاً متفاوت با گذشته پرداخت و با این روش توانست فرهنگ ناب دینی را به قشرهای مختلف برساند. وی با زبانی متفاوت، از سنّت رایج حوزه، گفتمانی جدید پیریزی کرد که بر اساس آن، آموزههای فنی در مدرسههای دینی، به سطح جامعه، وارد و متناسب با فهم قشرهای گوناگون مردم بیان و عرضه شد. این کار از دیگر ویژگیهای ممتاز استاد بود که گفتمان رایج حوزه را از شکل پیچیده و فنی آن به گفتمانی روان و در عین حال عمیق در سطح جامعه تغییر داد. این ویژگی سبب شد حتی پس از گذشت ربع قرن از شهادت وی، از آثارش به عنوان پرتیراژترین آثار در حوزه معارف دینی همچنان استقبال شود و در گستره بینالمللی به زبانهای گوناگون چاپ و منتشر گردد.
مجموعه حاضر با عنوان اندیشههای تربیتی شهید مطهری، بخشی ویژه از آموزههای تربیتی این شهید بزرگوار است که در قالب یک نظام تربیتی عرضه میشود. استاد شهید، در سراسر آثار خود به مباحث اصولی تربیت
و راهکارهای آن پرداخته است و با توجه به اینکه فیلسوفی نظریهپرداز در حوزه معارف اسلامی بود، در تمام محورهای معرفتی دیدگاهی ساختاری داشت؛ از جمله در محور تربیت و اخلاق که به صورت همهجانبه و چندبعدی آن را در آثارش بررسی کرده است.
بحثهای تربیتی این اندیشمند گرانقدر چنان ژرف و پربار است که انتقال آن به پژوهشگران عرصه تربیت و اخلاق ضروری به نظر میرسد. بر این اساس، در این نوشتار سعی شده است حفظ امانت و پایبندی به متن کلام آن شهید بزرگوار رعایت شود. نگارنده این اثر معتقد است جامعه پژوهشی ما در مرحله نخست، نیازمند بازتاب آموزههای تربیتی و اخلاقی شهید مطهری در ساختاری برگرفته از آثار اوست، ولی از آنجا که چنین اثری تا به حال به دست اهل تحقیق نرسیده، بهترین کمک به پژوهشگران این است که نخست چکیدهای از آثار این شهید در زمینه تربیت، عرضه و در گامهای بعدی، دیدگاههای تحلیلی و تطبیقی درباره آن مطرح شود.
حجم مطالب در این زمینه در آثار شهید بزرگوار به اندازهای است که ما را از قلمزنی مجدد برای بازسازی و تبیین حلقههای گمشده بینیاز میسازد؛ زیرا با مراجعه به آن آثار میتوان به مطالب نسبتاً جامعی با عنوان هر یک از عناصر سازنده نظام تربیتی دست یافت. دلالتهای آشکار و نسبتاً روشن این مطالب، مجموعهای پربار از معارف تربیتی به دست میدهد که گردآوری و موضوعبندی آن در قالب چارچوب نظام تربیتی، راه را بر اهلنظر و مربیان تربیتی هموار میسازد.
انقلاب اسلامی ایران در جهان پرهیاهوی معاصر، خود را داعیهدار یک مکتب عظیم و یک نظام فکری منسجم و طلایهدار اندیشه اسلام ناب محمدی میداند. ضمنآنکه آزادیخواهان و مظلومان عالم نیز چشمِ دل به استواری و یاری این انقلاب دوختهاند. بدیهی است، رسالت اسلامی و انقلابی ما ایرانیان اقتضا میکند که برای تحقق بخشیدن به آن شعارها و پاسخگویی به این انتظارها، اندیشههای دینی را اساس و بنای رفتار و تصمیمگیریهای ملی و فراملیمان قرار دهیم و در عمل، آن را به جهانیان تبیین و اثبات کنیم. در این میان، نکته مهم این است که باید همه جنبههای دین را در نظر بگیریم و اندیشههای ناب اسلامی شیعی را به دور از هر گونه شائبهای بیکم و کاست مطرح کنیم.
استاد آیتالله مرتضی مطهری، این شهید بزرگوار، شخصیتی بود که بار سنگین این مسئولیت را به خوبی بر دوش میکشید... . او با طهارت روح و اندیشههای متصل به دریای بیکرانِ معارف قرآن و اهلبیت(ع) به جستو جوی راهی ملموس بود تا به حقیقتخواهی نسل جوان، با زبان روز پاسخ دهد.
راستی رمز جاودانگی اندیشههای مطهری در چیست؟ مطهری، عالمی وارسته و بزرگوار، مجاهدی تمامعیار، فیلسوفی عالیقدر و عارفی والامقام
بود، ولی همه اینها هنوز همه مطهری نبود. مطهری مربی بزرگی بود که به مسائل جهان و انسان واقعبینانه مینگریست. او در مورد انسان، همهجانبه میاندیشید. درباره هدفها، اصول و روشهای تربیتی، راهکارهای مشخص و راهنمای عملی ارائه میکرد. تضادی میان اندیشه و گفتار و رفتارش وجود نداشت، یعنی به آنچه میگفت، عمل میکرد. او نمونهای کامل از اندیشههای تربیتی بود که خود آن را تبلیغ میکرد.
اکنون مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما بر آن شده، تا با بهرهگیری از دیدگاههای روشنگرانه استاد آیتالله شهید مرتضی مطهری(ره)، به گردآوری مباحث نظام تربیتی اسلام بپردازد. بدان امید که مربیان تربیتی، برنامهسازان و مدیران محترم سازمان، بتوانند از رهنمودهای نظری ایشان به خوبی بهره گیرند.
گروه روانشناسی و علوم تربیتی
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
تربیت چیست؟ یکی از اصلیترین نکتهها در بحثهای تربیتی شهید مطهری، درک درست از واژه تربیت است. مقایسه مفهوم تربیت با دیگر مفاهیم همسو، چون اخلاق، پرورش، عادت، ادب و صنعت و نیز درک امتیازها و ویژگیهای اختصاصی مفهوم تربیت، راهی مطمئن برای فهم عمیقتر این مفهوم است.
از دیدگاه شهید مطهری، اخلاق نوعی تربیت و از مصداقهای آن است. ایشان معتقد بود «اخلاقیات به معنای خُلقیات و خویهای انسانی که مربوط به روح و شخصیت فرد است، برخلاف خَلقیات که مربوط به بدن و شخص انسانی است، قابل تغییر و تحول و طرح و بنای مجدد است. هرچند قسمتی از استعدادهای اخلاقی، مربوط به سرشت و مرحله قبل از تولد است، اما انسان میتواند شخصیت خود را پس از تولد بسازد و
معمار و مهندس روح و بنّا و سازنده اخلاق خود باشد.» (1)بنابراین، اخلاق نیز نوعی تربیت است، ولی فن اخلاق همان فن تربیت نیست، بلکه تفاوتی اساسی میان این دو وجود دارد. تربیت اخلاقی یا فن اخلاق، دربرگیرنده هدفی ارزشمند و مقدس است، در حالی که تربیت به معنای عام، پیگیر چنین هدفی نیست، بلکه به دنبال ساختن و پروراندن است.
«تربیت، مفهوم پرورش و ساختن را میرساند و بس. از نظر تربیت، فرق نمیکند که تربیت چگونه و برای چه هدفی باشد؛ یعنی در مفهوم تربیت، قداست نخوابیده که بگوییم تربیت؛ یعنی کسی را آن طور پرورش بدهند که یک خصایص مافوق حیوان پیدا کند، بلکه تربیت جانی هم تربیت است و این کلمه در مورد حیوانات نیز اطلاق میشود. یک سگ را هم میتوان تربیت کرد؛ اعم از اینکه تربیت شود برای اینکه با صاحبش رفتار خوبی داشته باشد یا برای گله که گرگ را بگیرد و یا برای اینکه خانه را پاسبانی کند، همه تربیت است. این لژیونهایی که اغلب کشورهای استعماری از افراد جانی تأسیس میکنند و اینها را کمی هم به اصطلاح جانیتر بار میآورند که باکی از هیچ چیز نداشته باشند و هر فرمانی را بدون اینکه فکر کنند در چه زمینهای است، اجرا کنند، کارشان تربیت است.
اما در مفهوم اخلاق، قداستی نهاده شده است و لهذا کلمه «اخلاق» را در مورد حیوان به کار نمیبرند. مثلاً وقتی اسبی را تربیت میکنند، نمیگویند که به او اخلاق تعلیم میدهند. اخلاق اختصاص به انسان دارد
1) . یادداشتهای استاد مطهری، ج5، صص 461 و 462.
و در مفهومش نوعی قداست خوابیده است. لذا اگر بخواهیم با اصطلاح صحبت کنیم، باید بگوییم فن اخلاق و فن تربیت یکی نیست و دوتاست. فن تربیت وقتی گفته میشود که منظور، مطلق پرورش باشد به هر شکل. این دیگر تابع غرض ماست که طرف را چگونه و برای چه هدفی پرورش دهیم، اما علم اخلاق یا فن اخلاق، امری تابع غرض ما نیست که بگوییم اخلاق بالاخره اخلاق است. حال هر جور که ما بار بیاوریم. در مفهوم اخلاق نوعی قداست خوابیده است». (1)
تربیت و تأدیب با یکدیگر متفاوتند. دامنه محدودی از تربیت، به ادبآموزی اختصاص داده میشود. در حقیقت، تأدیب نوعی تربیت خاص است که بر محور آداب صورت میگیرد. حلقه آداب به سه محور مشخص محدود میشود:
آداب به معنای فنون و مهارتها؛
آداب به معنای مستحبات و سنن شرعی؛
آداب به معنای تشریفات.
منظور از آداب به معنای فنون و مهارتها، همان اموری است که در هر زمانی به صورتهای گوناگون و متفاوت رایج است. برای مثال، مهارت نوشتن، خیاطی و اسب سواری از جمله آداب است. این آداب در هر زمان فرق میکند. اینکه گفته میشود «لا تُؤَدّبوا أَوْلادَکُمْ بِاَخْلاقِکُمْ»، به این معناست که فرزندان خود را به آداب زمان خودمان تربیت نکنیم، بلکه آنها را متناسب با آداب زمان خودشان تربیت کنیم. زمانی ادب و مهارت اسب
1) . مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج22، صص576 و 577.
سواری مطرح بود و امروزه که مرکب تغییر کرده، باید رانندگی آموخت. کسی نباید بگوید من فلان شغل را داشتهام، فرزندم نیز باید همان را ادامه دهد؛ زیرا زندگی تغییر کرده است و باید منافع جدید را در نظر گرفت. بنابراین، آداب به این معنا با مقتضیات زمان تغییر میکند.
بخشی دیگر از آداب، به سنن و رفتارهای مستحب مربوط است که شارع روی آن نظر دارد و چنین نیست که یک نوع تشریفات قلمداد شود. برای مثال، اگر شارع میگوید طول دادن نشستن بر سر سفره، زیاد جویدن غذا و بسم اللّه گفتن مستحب است، اینها تشریفات نیست، حقایق است. اسلام به سلامت انسان اهمیت میدهد و میخواهد دندان، معده و اعصاب او سالم باشد.
قسمی دیگر از آداب به رسوم تشریفاتی مربوط میشود که در آن تکلیفی از جانب اسلام مشخص نشده است. در این موارد دستور اسلام این است که مردم آزاد باشند و به اصطلاح، تکلیفی در این امور نداشته باشند، نه اینکه اصلاً دستوری وجود نداشته باشد. خداوند در برخی موارد دوست دارد مردم آزاد باشند و بنا بر ذوق و سلیقه خود رفتار کنند، همانگونه که در برخی موارد دوست دارد مردم مطابق حکم او عمل کنند و میفرماید: «اِنَّ اللّه یُحِبُّ اَنْ یُؤْخَذَ بِرُخْصِهِ کَما یُحِبَّ اَنْ یُؤْخَذَ بِعَزائِمِهِ.» (1)این دسته از آداب و تشریفات، همان رسومی هستند که اگر انسان آنها را درست انجام دهد، نه جایی خراب میشود و نه جایی آباد، اگر ترک هم بکند، چنین است. مسائلی وجود دارد که خدا درباه آنها سکوت کرده است.
1) . شیخ حر عاملی، وسائل الشیعة، ج 16، ص 232.
برای مثال، رسوم مردم در میهمانیها یا مجالس عروسی یا رسوم آنها در پخت غذا و خوردن آن. (1)
تربیت به معنای ساختن است، صنعت نیز به همین معناست. آیا تربیت، همان صنعت و صنعتگری است؟
تربیت به مفهوم عام آن، نوعی ساختن است، ولی در معنای پرورش دادن، با صنعت که ساختن محض است، تفاوت دارد. تفاوت آنها، در موضوع و موردی است که ساخته میشوند.
«در صنعت، ساختن به این معناست که شیء یا اشیایی را نوعی پیرایش و آرایش میکنند و میان اشیا و قوای آنها ارتباط برقرار میسازند، قطع و وصلهایی بر اساس خواسته انسان صورت میگیرد و آنگاه این شیء میشود مصنوعی از مصنوعهای انسان، مانند ساختن یک حلقه انگشتر از طلا، در حالی که تربیت عبارت است از پرورش دادن؛ یعنی استعدادهای درونی یک شیء را که بالقوه در آن موجود است، به فعلیت درآوردن و پروردن. از اینرو، تربیت فقط در مورد جاندارها؛ یعنی گیاه و حیوان و انسان صادق است و اگر این کلمه را در مورد غیر جاندار به کار ببریم، به طور مجازی به کار بردهایم. یک سنگ یا یک فلز را نمیشود پرورش داد؛ آنگونه که یک گیاه یا یک حیوان یا یک انسان را پرورش میدهند». (2)
تربیت از دیدگاه شهید مطهری، پرورش دادن و ساختن است. بنابراین، به پرورش دادن منحصر نیست، بلکه «قسمتی از تربیت، پرورش است و قسمت دیگر ساختن.» (1)چنین نیست که تربیت همواره ناظر بر پرورش و شکوفاسازی استعداد و توانمندی باشد، مانند تربیت قوه اراده و عقل یا به فعلیت رساندن استعدادهای جسمانی، بلکه گاهی اوقات تربیت به معنای ساختن صرف است، مانند ایجاد طبیعت ثانوی؛ یعنی عادت در انسان.
«عادت یعنی اینکه ما هرحالتی دلمان بخواهد، به انسان میدهیم. او به منزله ماده شل و قابل انعطاف و شکلپذیری است که هر شکلی به آن بدهیم، میپذیرد. از این نظر، انسان موجودی قابل ساختن است و اکثر اخلاقیات، اموری ساختنی است و باید عادت شود و اموری نیست که ریشهاش در انسان وجود داشته باشد. مثلاً شجاعت؛ ممکن است کسی را طوری تربیت کنیم که شجاع از آب درآید یا طوری تربیت کنیم که شجاع از آب درنیاید. ممکن است کسی را عادت دهیم ملکه عفت در او به وجود آید و ممکن است آدم غیر عفیف و هوسرانی بار آوریم. پس طبق این بیان میتوان گفت اگر بگوییم که تربیت صرفاً عبارت از پرورش است، نه ساختن انسانها، صحیح نیست. قسمت اعظم تربیت، ساختن انسانها به طور دلخواه است. لذا هر فرهنگی ملت خودش را آن طور که دلخواه اوست، میسازد». (2)
بخش عمدهای از مباحث اخلاقی درباره ایجاد عادتهای نیکو (فضیلتها) و از بین بردن رفتارهای نکوهیده (رذیلتها) است. «از نظر
علمای تربیت قدیم، آدم تربیت شده آدمی بود که آنچه فضیلت نامیده میشود، در او به صورت خوی و ملکه درآمده باشد و مادامی که یک فضیلت به صورت ملکه درنیامده باشد یا به طبیعت ثانوی انسان بدل نشده باشد، «حال» است، نه فضیلت؛ زیرا امری زایل شدنی است؛ باید ملکه شود تا زوالش مشکل باشد. علمای قدیم در تعریف عدالت میگفتند: عدالت، ملکه تقوا و پرهیزکاری است؛ یعنی تقوا و پرهیزکاری برای انسان ملکه شده باشد. آنها میگفتند: تربیت، فن تشکیل عادت است». (1)
امروزه نظریهپردازان تربیتی معتقدند تربیت نمیتواند به عادت بینجامد و میان این دو اختلاف است. چنین نیست که عادت نوعی تربیت باشد. آنها معتقدند تربیت از مقولههای پرورش است و عادت، امری غیر پرورشی. ازاینرو، از بحث تربیت خارج است. مهمترین دلیل آنها این است که «آزادی، جوهر روح انسان است و انسان به هیچ وسیله نباید آزادیاش سلب شود و چون تربیت بدون توجه به آزادی انسان معنا پیدا نمیکند، از این جهت عادت که نوعی حاکمیت بر انسان است و سبب سلب آزادی وی میشود، از قلمرو تربیت خارج میگردد». (2)
«از نظر دانشمندان غربی، تربیت صرفاً به معنای پرورش عقل و اراده است. آنها معتقدند انسان را نباید به هیچ چیز ـ چه خوب و چه بد ـ عادت داد؛ زیرا همین که چیزی عادت شد، بر انسان حکومت میکند و وی به آن انس میگیرد و دیگر نمیتواند آن را ترک کند. در این هنگام
کاری را که انجام میدهد، نه به حکم عقل و نه به حکم اراده اخلاقی و نه به حکم تشخیص است، بلکه به حکم اینکه عادتش شده و به آن انس گرفته است و اگر آن را انجام ندهد، ناراحت میشود، انجام میدهد». (1)
به این ترتیب، اصلیترین عامل که مانع پذیرش عادت در قلمرو تربیت میشود، این است که عادت، سلبکننده آزادی و تهدیدی برای آن است. به این معنا که اجبار ناشی از عادت، مانع پرورش اراده و به کارگیری قوه تشخیص خواهد شد.
بنابراین، اگر توانستیم اختلاف میان عادت و آزادی و اختلاف میان عمل کردن بر اساس عادت را با پرورش نیروی عقل و اراده از بین ببریم، آنگاه میتوانیم با حفظ اصول خود؛ یعنی جوهر آزادی، قلمرو تربیت را به عادات نیز بگسترانیم.
شهید مطهری عادتها را بر دو نوع میدانست: عادتهای فعلی و عادتهای انفعالی. (2)آن بخش از عادتها که نه تنها برخلاف جوهره تربیت؛ یعنی آزادی نیست، بلکه به تقویت قوه اراده و به کارگیری قوه تشخیص نیز میانجامد، عادتهای فعلی است. این عادتها در محدوده تربیت قرار میگیرند. آن نوع از عادتها که انسان ناچار به انجام آن است، عادتهای انفعالی و به طورکامل، برخلاف آزادی و شکوفایی عقل و اراده و از قلمرو تربیت خارج است. در عادتهای انفعالی، انسان تحت تأثیر عاملی بیرونی است، مثل عادت به سیگار کشیدن. عادتهای انفعالی اغلب، با ایجاد حالت انس در انسان، او را اسیر خود میکنند، اراده را از
وی میگیرند و معیار انجام فعل، فقط عادت است، نه تشخیص عقل و ایمان.
«از دیدگاه شهید مطهری، انسان در عادتهای فعلی، تحتتأثیر عوامل خارجی قرار نمیگیرد، بلکه آزادانه، امری را که بر اساس تکرار و تمرین به آن عادت کرده است، میپذیرد و در هر مرتبهای که میخواهد به آن عادت عمل کند، یک انتخاب و گزینش آگاهانه ترتیب میدهد و اینگونه نیست که به اجبارِ انس یا اثرپذیری از عوامل خارجی، فعل عادت شده را انجام دهد.
تنها امتیاز عادتهای فعلی برای انسان این است که سبب آسانتر شدن آن فعل میشود. البته این آسانی نیز از رهگذر تقویت اراده حاصل شده است. برای مثال، هنرها و فنون از این نوع عادتها هستند. ما نمیتوانیم یکباره بنویسیم، بلکه باید به تدریج و با تمرین، به نوشتن عادت کنیم. حتی بسیاری از ملکههای نفسانی، عادتهای فعلیاند، مثل شجاعت که قوت قلب است. به دست آوردن قوت قلب در حد عالی، در گرو رویارویی پیدرپی با خطر و ایستادگی در برابر آن است. وقتی انسان در مهلکههای بسیاری قرار گرفت، رفتهرفته این حالت در او پیدا میشود. جود، سخاوت، عفت و پاکدامنی نیز از این قبیل است. خاصیت این نوع عادتها این نیست که انسان خوی و انس بگیرد، بلکه خاصیت آنها فقط این است که انسان تا وقتی عادت نکرده است، ارادهاش در برابر محرکات ـ که در جهت خلاف است ـ ضعیف است، ولی وقتی عادت کرد، قدرت مقاومت پیدا میکند. در حقیقت، طبق نظر علمای اخلاق، این نوع عادتها، کاری را که برحسب طبیعت برای انسان دشوار است، آسان
میکنند. فرض کنید کسی عادت میکند سحرخیز باشد. بیشک، او پیش از این عادت، وقتی میخواسته بسترش را ترک کند، برایش سخت بوده است، ولی میکوشد این کار را آسان کند. بنابراین، مدتی که سحرخیزی کرد، کمکم به سحرخیزی عادت میکند و این چیزی جز آسان شدن آن نیست. چنین فردی پیش از این اسیر طبیعت بوده است، ولی بر اثر این عادت، نیرویی برابر با نیروی طبیعت پیدا میکند و در میان این دو نیرو آزاد میشود. آنگاه با عقل خود مصلحتاندیشی میکند و تصمیم میگیرد بخوابد یا بیدار بماند». (1)
بنابراین، از نظر شهید مطهری، عادتهای فعلی نه تنها آزادی را محدود یا نابود نمیکنند، بلکه به تقویت اراده و نقشآفرینی قوه تشخیص و عقل در صحنه انجام فعل نیز میانجامند. تنها دستاورد این نوع عادتها، آسان شدن فعل است. بدیهی است این دستاورد نیز هیچ اختلافی با هویت تربیت ندارد؛ زیرا با تقویت اراده از راه تکرار و تمرین و کسب عادت، انسان بر نیروی مقابل، راحتتر چیره میگردد تا زمانی که عادت شکل نگرفته است. پس آیا درست است که بگوییم برای اینکه عادت بر ما حاکم نشود، وقتی عادت کردیم، آن را بشکنیم تا باز طبیعت در مجرای خود قرار گیرد، آنگاه با مبارزهای دوباره بر آن چیره شویم؟ به نظر میرسد کسانی که گرفتار چنین بازی و دوری شدهاند، هدف تربیت را فقط اقدام فعالانه انسان در شکست دادن طبیعت اولیه میدانند، نه رسیدن به مراحل عالیتر مبارزه با خواستهها.
از دیدگاه شهید مطهری، مسئلهای که همواره عادتهای فعلی را به
1) . مجموعه آثار، ج 22، صص 569 و 570.
خروج از قلمرو تربیت تهدید میکند، تبدیل عادتهای فعلی به عادتهای انفعالی است. چگونه یک عادت فعلی به عادت انفعالی تبدیل میشود؟ هنگامی که انسان اسیر عادت شود. بنابراین، «باید انسان عقل و اراده ـ و یا عقل و ایمان ـ را آنچنان قوی نگه دارد که همان طور که اسیر طبیعت نیست، اسیر عادت هم نباشد. این طور نباشد که وقتی به آن خو و انس گرفت و آن را به طور خودکار و ماشینوار انجام داد، دیگر کاری به عقل و ایمان نداشته باشد و آنچنان اسیر عادت شود که حتی اگر عقل و ایمان بگوید برخلاف آن عمل کن، عمل نکند. خیلی از افراد دچار این حالتند. مثلاً بعضی میگویند اگر بمیرم روزهام را نمیخورم؛ یعنی اگر خدا و پیغمبر هم بگویند، روزهاش را نمیخورد. این زمان، عادتهای انفعالی است که سبب اسارت انسان شده است. ما نباید به چیزی عادت کنیم که از عقل و ایمان هم فرمان نبریم». (1)
از نظر شهید مطهری، تربیت دو بخش دارد: بخشی از آن جنبه پرورشی دارد و بخشی جنبه ساختنی. (2)تربیت به معنای پرورش، ناظر بر شکوفاسازی استعدادها و توانمندیهاست، مانند پرورش قوه اراده و عقل یا پرورش جسم و تربیت به معنای ساختن، ناظر بر شکلگیری نوعی ویژگی در انسان است. این نوع تربیت، عهدهدار ایجاد آن ویژگی و تقویتش در وجود انسان و رفتار وی است، مانند ایجاد فضیلتهای روحی و عادت دادن انسان به یک سری ویژگیهای اخلاقی یا عادت دادن انسان به نوعی فن یا هنر. در تمام این موارد، تربیت در پی فعلیتبخشی به
استعداد خاصی نیست، بلکه به دنبال ایجاد نوعی توانمندی در اوست. (1)
در اینجا توجه به جنبه دیگری از تربیت نیز مهم است. تا به حال تربیت را از جنبه ایجابی آن؛ یعنی در قالب پرورش (رشد) و ساختن مطرح کردیم، ولی آیا تربیت فقط به شکوفاسازی استعدادها و ایجاد عادات ثانویه در فرد منحصر میشود؟ در این صورت، تنبیه در روشهای تربیتی چه جایگاهی دارد؟ با عامل ترس و وحشت و تنبیه نمیتوان اقدام به ساختن و پرورش کرد؛ این عامل تنها قادر به تخریب و بازداشتن است. به سخن دیگر، آیا تربیت شامل بازداشتن و فرونشاندن برخی صفات بد و طغیانها نیز میشود؟ و آیا عامل ترس و وحشت که بیشتر در قالب تنبیه عرضه میشود، در ساختار تربیت قرار میگیرد؟ «جواب این است: بله، ولی نه برای رشد دادن و پرورش استعدادها، بلکه برای بازداشتن از برخی طغیانها؛ یعنی عامل ترس، عامل فرونشاندن است؛ عامل رشد دادن و پرورش دادن استعدادهای عالی نیست، ولی عامل جلوگیری [از رشد] استعدادهای پست و پایین و عامل جلوگیری از طغیانهاست.» (2)به ویژه «در اجتماع بزرگ، عامل خشونت لازم است؛ در مواردی که انسان میداند فلان کار را نباید بکند، ولی علیه مقررات و قوانین طغیان میکند. در چنین مواقعی برای جلوگیری از طغیان، هیچ مانعی ندارد که عامل خشونت به کار برده شود. بنابراین، در عین اینکه عامل ترس و ارعاب و خشونت، عامل پرورش و شکوفا کردن نیست، ولی عامل لازمی است؛ شرط تربیت
است؛ گو اینکه عامل تربیت نیست». (1)
شهید مطهری دو تعبیر درباره انسان به کار میبرد که بر اساس آنها، ضرورت تربیت را برای او اثبات میکند: انسان موجودی خام و موجودی ناقص است. سؤالی که در این میان مطرح میشود، این است که آیا خام بودن یا ناقص بودن انسان میتواند دلیل کافی برای اقدام به تربیت وی باشد و ضرورت آن را اثبات میکند؟
«مهمترین امری که مطرح میشود این است که انسان در [حال] کمال و سودمند بودن، نیازمند تربیت است. ازاینرو، معیار در ضرورت تربیت و نیازمندی انسان به آن، عامل راهیابی او به جایگاه واقعی و کمال انسانیت است. درست مانند دیگر موجودات خام و ناقص؛ برای مثال، اشیای طبیعی مانند پشم، پنبه، گندم، برنج، نفت، گوشت و هزاران چیز دیگر موادی خامند. باید روی آنها کار شود تا به صورت مواد قابل استفاده درآیند؛ پشم، قالی شود، گندم، نان شود و... . انسان نیز به صورت یک ماده خام به دنیا میآید؛ یعنی مادهای غیر قابل استفاده. این ماده صرفاً با گذشتن زمان و رسیدن به سنین جوانی، خود به خود به صورت انسان مفید قابل استفاده درنمیآید، بلکه به صورت حیوان قابل استفاده درمیآید؛ یعنی فقط میتواند مانند حیوان بارکشی کند، مانند حیوان زاد و ولد کند و نه بیشتر. پرورش یا تربیت؛ یعنی مواد خام انسانی را تبدیل به ماده مفید قابل استفاده کردن و به اعتباری انسان مصرفی را به انسان مولد تبدیل
1) . تعلیم و تربیت در اسلام، ص47؛ مجموعه آٍثار، ص555.
کردن». (1)
از این گذشته، تفاوت انسان با دیگر موجودات این است که حتی انسان در مقایسه با آنها، مانند حیوانات از نظر غریزه و صفات طبیعی، ناقص آفریده شده است. «هر حیوانی متناسب با خودش در طبیعت مجهز شده است، ولی خدای تعالی بشر را طوری آفریده «خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعیفا» (2)که با اینکه استعداد او از لحاظ ترقی و تکامل از هر حیوانی بیشتر است، ولی از لحاظ غریزه و صفات اولیه طبیعی که برایش لازم و ضروری است، بسیار ضعیف و ناقص است. گویی در خود طبیعت بشر این استعداد قرار داده [شده] است که بشر برای خودش آن روش تربیتی و آن خُلقی را که لازم است، انتخاب و اختیار کند، معلمان و مربیانی بیایند و این نقصی را که به نظر میرسد در طبیعت هست، تکمیل و تتمیم کنند». (3)
«انسان خلقی دارد و خُلقی؛ خَلقش؛ یعنی جسم و اندامش، و خُلقش؛ یعنی مجموعه ملکاتش، شخصیتش. مَنِ انسان، شخصیتش است، نه شخصش. شخصیت انسان دست کیست؟ دست خیلی از چیزهاست؛ دست محیط هست؛ دست معلم هست؛ دست پدر و مادر هست؛ دست همنشین هست؛ دست کتابهایی که میخواند هست... . اینجاست که مسئله اخلاق و مسئله تعلیم و تربیت اهمیت و ارزش خود را نشان میدهد». (4)
از آنجا که انسان موجودی ناقص است، به تربیت نیاز دارد، ولی این نقصان سبب نمیشود در مقایسه با دیگر موجودات از مرتبه پایینتری
برخوردار باشد. بنابراین، ضرورت تربیت و نیاز به آن، دلیل بر نقص انسان در سلسله مراتب موجودات نیست. «بلکه برعکس، هر موجودی که احتیاج بیشتر به تربیت داشته باشد؛ یعنی استعداد تحول و تغییر و کمالیابی بیشتری در او نسبت به موجودات دیگر جمع شده است. از این جهت، گیاهان به دلیل اینکه از جمادات کاملترند و حیاتی دارند، محتاج پرورشند و احتیاج مزبور، دلیل کمال آنهاست، نه نقص و کاستی. حیوانات نیز به دلیل اینکه از نباتات کاملترند، بیشتر از آنها نیازمند تربیتند. انسان نیز به دلیل اینکه از حیوانات کاملتر است و استعدادهای بیشتری در وجودش نهفته است، به تربیت و پرورش، تعلم آداب و عادات نیک و خصائل عالی، بیشتر احتیاج دارد». (1)
«هیچ موجودی به اندازه انسان، نیازمند ساخته شدن نیست و هیچ موجودی به اندازه انسان قابل ساخته شدن نیست و هیچ موجودی به اندازه انسان، ارزش ساخته شدهاش با ارزش ساخته نشدهاش اینقدر تفاوت ندارد. اگر میان انسان و حیوان مقایسهای کنیم، میبینیم از این نظر تفاوت از زمین تا آسمان است. نه تنها با حیوان بلکه با هر چیز دیگری که نیاز به ساختن دارد، اگر انسان را مقایسه کنیم، میبینیم هر چیز دیگر در مقابل انسان، به یک معنا ساخته شده به دنیا میآید، یک مقدار هم باید روی آن کار شود تا بهتر ساخته شود، ولی انسان، یگانه موجودی است که از هر نظر باید ساخته شود. انسان یگانه موجودی است که حتی از نظر ماهیت هم ساخته و پرداخته به دنیا نیامده است و لهذا اینکه واقعیت انسان چه واقعیتی و ماهیت او چه ماهیتی باشد، همه جور ممکن است از
1) . مرتضی مطهری، حکمتها و اندرزها، ص239.
آب در بیاید و ساخته شود. انسان ممکن است موجودی شود که از خدا هم جدایی ندارد و برعکس، ممکن است همین انسان از هر موجودی منحطتر و پستتر شود. بنابراین، به تعبیری میتوان گفت اعجوبهای در عالم به نام «انسان» هست که امکان هر گونه شدن در او هست.
موضوع تربیت (1)
شهید مطهری معتقد است از آنجا که موضوع اصلی تربیت، انسان است و وی دارای دو جنبه جسم و روح است، هر یک از جسم و روح، موضوع تربیت؛ یعنی پرورش و ساختن قرار میگیرند. (2)البته باید به این نکته توجه داشت که بخشی از جسم موضوع تربیت است که در حد استعداد باشد و ساخته شدن یا تغییر آن ممکن باشد. در غیر این صورت، آن بخش از جسم که شکل گرفته و فعلیت یافته است و تغییرپذیر نیست، هرگز موضوع تربیت قرار نمیگیرد. «انسان از نظر اندام و جسم در رحم کارش تمام میشود؛ اگر باید مرد باشد، در رحم تکلیفش مشخص شده است که مرد باشد، اگر باید زن باشد، در همان رحم تکلیفش مشخص شده است که زن باشد، اگر باید سفیدپوست باشد یا سیاهپوست باشد، در همان جا تعیین تکلیف شده است و همینطور اینکه کوتاه باشد یا بلند، چشمهایش مشکی [و] زیبا باشد یا زشت». (3)
امروزه به پرورش و تربیت جسم و قوای آن در شاخههای گوناگون ورزشی و بهداشتی توجه میشود، ولی آیا از دیدگاه اسلام نیز تقویت و
تربیت جسم پذیرفته شده است؟ در این صورت، چرا تنپروری در اسلام نکوهیده شده است؟ «در اسلام، تنپروری به مفهوم صحیح کلمه (یعنی پرورش جسم و تقویت قوای آن) نه تنها مذموم نیست، بلکه ممدوح هم است. مثلاً آیا از نظر اسلام خوب است انسان کاری کند که دید چشمش قوّت پیدا کند یا خوب است کاری کند که ضعف پیدا کند؟ شکی نیست که قوّت پیدا کند و لهذا در اخبار و احادیث، زیاد داریم که مثلاً فلان کار را نکنید برای اینکه باصره را ضعیف میکند، فلان کار را بکنید برای اینکه باصره را قوی میکند، یا مثلاً در دعاییکه در تعقیبات میخوانیم، میگوییم: «اَللّهُمَّ مَتِّعْنا بِاَسْماعِنا وَ أَبْصارِنا وَقوّتنا ما اَحْیَیْتَنا وَ اجْعَلْ النُّورَ فِی بَصَری وَ الْبَصیرَةَ فِی دِیِنی.» (1)آیا این تنپروری است؟ نه، بلکه اگر انسان عملاً کاری کند که نور چشمش کم شود، جرمی مرتکب شده است. همچنین است معامله انسان با دیگر اعضای بدنش، با دندان، گوش، معده، قلب و... . بنابراین، تقویت جسم به معنای نیرومند کردن و سالم نگاه داشتن جسم است که در اسلام به آن دعوت شده است. (2)حتی فلسفه بسیاری از امور دیگر از قبیل نظافت، غسلها و این همه دستور بهداشتی که در اسلام هست، تقویت جسم است. اگر اسلام با تنپروری مخالف است؛ یعنی با شهوتپروری و نفسپروری که چه بسا منجر به تضعیف جسم نیز شود، مخالف است؛ چرا که معمولاً پرورش واقعی جسم ملازم است با تحمل
1) . «خداوندا! تا زندهایم ما را از گوش و چشم و نیرویمان بهرهمند ساز و در چشمم نور و در دینم بینش قرار ده».
2) . «یکی از برنامههای قرآن، ساختن انسان سالم است. ما قبل از آنکه بخواهیم این توقع را داشته باشیم که انسان کامل باشیم یا به انسان کامل نزدیک باشیم، باید خود را از این نظر که اساسا انسان سالم یا انسان معیوب هستیم، بشناسیم». مجموعه آثار، ج23، ص102.
نوعی محرومیتهای جسمانی». (1)
در بحث پرورش جسم، توجه به سه نکته مهم است:
ـ پرورش و تربیت جسم باید به صورت همهجانبه و متعادل صورت گیرد. پرورش بخشی از جسم نباید به تضعیف بخش دیگر بینجامد. از طرف دیگر، جسم را باید در مجموعه انسانی در نظر گرفت؛ یعنی نباید با پرورش جسم از پرورش روح غافل شد. «اگر انسان بخواهد تمام وقتش را صرف تربیت جسم کند، کار بدی کرده، ولی نه از این جهت که تقویت جسم کرده، بلکه از این جهت که سایر جهات را تضعیف نموده است». (2)
ـ مطلب دیگر این است که در سیر تربیت انسان، پرورش جسم دارای چه جایگاه و مرتبهای است؟ آیا اصالت با پرورش جسم است یا پرورش روح؟ «شکی نیست که تقویت و تربیت جسم برای انسان از نظر اسلام هدف نیست؛ مطلوب است، ولی نه به عنوان هدف، بلکه به عنوان وسیله و شرط؛ یعنی انسان وقتی جسم سالم و قوی نداشته باشد، روح سالم هم نخواهد داشت.» (3)به بیان دیگر، اگر جسم را نماد حیوانیت انسان بدانیم، جسم و استعدادهای آن در سیر تکاملی انسان، در جایگاه شروع است. «حقیقت این است که سیر تکاملی انسان از حیوانیت آغاز میشود و [با پیش رفتن] به سوی انسانیت کمال مییابد. این اصل، هم درباره فرد صدق میکند و هم درباره جامعه. انسان در آغاز وجود خویش، جسمی مادی است. با حرکت تکاملی جوهری، تبدیل به روح یا جوهر روحانی میشود.
روح انسان در دامن جسم او زاییده میشود و تکامل مییابد و به استقلال میرسد. حیوانیت انسان نیز به منزله لانه و آشیانهای است که انسانیت او در آن رشد مییابد و متکامل میشود. همان طور که خاصیت تکامل [این] است که موجود متکامل به هر نسبت که تکامل پیدا میکند، مستقل و قائم به ذات و حاکم و مؤثر بر محیط خود میشود، انسانیت انسان چه در فرد و چه در جامعه، به هر نسبت تکامل پیدا کند، به سوی استقلال و حاکمیت بر سایر جنبهها گام برمیدارد. یک فرد تکاملیافته فردی است که بر محیط بیرونی و درونی خود تسلط نسبی دارد. فرد تکامل یافته؛ یعنی وارسته از محکومیت محیط بیرونی و درونی و وابسته به عقیده و ایمان. تکامل جامعه نیز عینا به همان صورت رخ میدهد که تکامل روح در دامن جسم و تکامل انسانیت فرد در دامن حیوانیت او صورت میگیرد. نطفه جامعه بشری بیشتر با نهادهای اقتصادی بسته میشود، جنبههای فرهنگی و معنوی جامعه به منزله روح جامعه است. همانطور که میان جسم و روح تأثیر متقابل هست، میان روح جامعه و اندام آن؛ یعنی میان نهادهای معنوی و نهادهای مادی آن، چنین رابطهای برقرار هست و همانطور که سیر تکاملی فرد به سوی آزادی و استقلال و حاکمیت بیشتر روح است، سیر تکاملی جامعه نیز چنین است؛ یعنی جامعه انسانی هر اندازه متکاملتر بشود، حیات فرهنگی، استقلال و حاکمیت بیشتری بر حیات مادی آن پیدا میکند.» (1)بنابراین، نقش تربیت در رشد فرد و جامعه، ترسیمکننده سیر تکامل فردی و تکامل جامعه خواهد بود.
1) . مرتضی مطهری، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، ج1 (انسان و ایمان)، صص15 و 16.
اصلیترین موضوع تربیت، روح انسان است. منظور از روح هر چیزی است که جسم نباشد. بنابراین، باید ببینیم روح که ماهیت و جوهره انسان را تشکیل داده است، چیست؟ پرورش روح که به تکامل انسان میانجامد، در چه اموری متمرکز میشود و کمال انسان چیست؟
برخی کمال را تنها در عقل میدانند. «به عقیده فلاسفه قدیمی، اساساً جوهر انسان همان عقل اوست. منِ واقعی انسان همان عقل اوست. همچنانکه بدن جزو شخصیت واقعی انسان نیست، قوا و استعدادهای روحی و روانی مختلفی که انسان دارد هیچکدام جزو شخصیت واقعی انسان نیست. شخصیت واقعی انسان همان نیرویی است که فکرکننده است. انسان؛ یعنی همان که فکر میکند، نه آنکه میبیند، نه آنکه تخیل میکند و نه آنکه مثلاً میخواهد و دوست دارد یا دارای شهوت و خشم است. جوهر انسان، فکر کردن است و انسان کامل؛ یعنی انسانی که در فکر کردن به حد کمال رسیده است.» (1)«از نظر فیلسوف، اگر انسان بخواهد به مقام انسان کامل برسد، با چه ابزاری باید پیش برود؟ با ابزار استدلال و قیاس، با صغرا و کبرا و مقدمات چیدن و فکر کردن، با پای منطق.» (2)پس براساس این نظر، موضوع تربیت، فقط عقل و اندیشه انسان میشود، ولی برخی دیگر جوهره انسان را دل و قلب او میدانند. «مکتب عشق، برای رسیدن انسان به کمال، عقل را کافی نمیداند، میگوید: عقل، جزئی از وجود انسان است، نه اینکه تمام ذات انسان، عقل او باشد. عقل
مثل چشم، یک ابزار است. ذات و جوهر انسان که عقل نیست، ذات و جوهر انسان روح است و روح از عالم عشق است.» (1)در مکتب عارفان، راه تکامل انسان و موضوع تربیت، با دیدگاه فلاسفه به طور کامل متفاوت است. «ابزار [انسان کامل ساختن] ، علم و سواد و حرف و گفت و شنود و صغرا و کبرا و مقدمه و نتیجه و استدلال نیست. به جای همه این کارها تزکیه نفس کن! فیلسوف میگوید: فکر کن، درس بخوان، پیش معلم برو، ولی عارف میگوید: خودت را تصفیه کن، تهذیب نفس کن، اخلاق رذیله را از خود دور کن، توجه به غیر حق را هر چه میتوانی، از خود بران و بر توجه خود به حق بیفزا، بر خاطرات خود مسلط باش، هر چه اندیشه غیر خدا در دل تو بیاید، دیو است. تا دیو هست، فرشته که نور خداست، هرگز در دل تو نمیآید!» (2)
از نظر اسلام، فقط بر عقل یا قلب تأکید کردن و کوچک داشتن طرف مقابل، به کلی رد شده است. «آنچه فلاسفه آن را انسان کامل میدانند، از نظر اسلام، انسان نیمهکامل است، نه انسان کامل»؛ (3)زیرا تزکیه و تهذیب نفس برای کمال انسان به یقین، لازم و ضروری است و تنها با راهبری عقل نمیتوان به کمال رسید. از سوی دیگر، اسلام، تحقیر عقل ـ درونگرایی مطلق که در مکتب عرفاست ـ را تأیید نمیکند. «در عرفان خیلی علم و عقل تحقیر شده است، در حالیکه اسلام در عین اینکه دل را قبول دارد، عقل را هم تحقیر نمیکند و هرگز حاضر نیست عقل و فکر و
استدلال و منطق را تحقیر کند، [بلکه] برای عقل و فکر و استدلال و تعقل، نهایت احترام را قائل است. مسئله دیگری که اسلام آن را تأیید نمیکند، این است که در عرفان، تقوا و درونگرایی مطرح است؛ یعنی برونگرایی خیلی تحتالشعاع قرار گرفته است، جنبه فردی در آن زیاد است و جنبه اجتماعی محو شده یا کمرنگ [شده] . انسان کامل عرفان، انسان اجتماعی نیست، [بلکه] انسانی است که فقط سر در گریبان خودش دارد و بس، ولی اسلام ضمن آنکه همه آنچه را در مورد دل و عشق و سیر و سلوک و علم افاضی و علم معنوی و تهذیب نفس گفته میشود، تأیید میکند، انسان کاملش انسان جامع [هم] است، برونگرا هم هست، جامعهگرا هم هست». (1)
هنگامی که روح را به عنوان موضوع تربیت در نظر میگیریم، باید به تمام جنبههای آن توجه کنیم. روح را نه عقل تنها پنداریم و نه فقط دل و قلب، بلکه آن را دارای جنبههای عقلی ـ قلبی و غیره بدانیم. بنابراین، با توجه به اینکه روح دارای استعدادها و جنبههای گوناگونی است که باید تربیت شود، موضوع تربیت عبارت است از:
« ـ استعداد عقلی (علمی و حقیقتجویی)؛
ـ بعد دینی (حس تقدیس و حس پرستش)؛
ـ بعد هنری و ذوقی (زیبایی)؛
ـ بعد خلاقیت (آفرینندگی و ابتکار)؛
1) . مجموعه آثار، ج23، ص207.
ـ استعداد اراده». (1)
یک نکته اساسی در موضوع تربیت، جایگاه غرایز است. خواستههای غریزی انسان از منابع مهم تحریک و فعال ساختن او هستند. این خواستهها که خاستگاه بسیاری از رفتارهای آدمیاند، همواره دستخوش دامنه گستردهای از افراط و تفریطهای نابجا میشوند، به گونهای که سعادت و هدایت انسان تا حد زیادی در گرو تعدیل و تربیت وی در این زمینه است. پس چگونه این غرایز، موضوع تربیت قلمداد نشده است؟
به طور کلی، غرایز به عنوان جزئی از طبیعت، دارای کارکردی مشخص هستند که همواره برابر آن کارکرد فعالیت میکنند. بنابراین، نباید غریزه را از این نظر تربیت کرد و پرورش داد؛ زیرا طبیعت غریزه و استعداد نهفته در آن، به طور طبیعی آشکار میشود. مفهوم تربیت در مسئله غریزه، مربوط به نظم دادن غرایز و ایجاد مانع در برابر طغیان آنهاست که هرگز خود غریزه این کار را انجام نمیدهد، بلکه عقل و دین این کار را میکنند. بنابراین، برای تربیت غرایز باید استعداد عقلانی و دینی خود را پرورش دهیم تا اولاً نظم بخشیدن به غرایز امکانپذیر باشد و ثانیاً استعداد ارادی را پرورش دهیم تا امکان تحقق خارجی آن نظام فراهم باشد. «اخلاق مربوط است به خود انسان؛ یعنی مربوط است به اینکه انسان به غرایز خودش؛ یعنی به طبیعت خودش چه نظامی بدهد، خودش را چگونه بسازد. انسان دارای غرایز مختلفی است. علمای قدیم میگفتند در انسان سه قوه اصلی هست: یکی، قوه عاقله؛ دیگر، قوه
1) . مجموعه آثار، ج22، صص559 ، 560 و 723.
شهوانی و سوم قوه غضبیه. قوه شهوانی کارش جلب منافع است، انسان را وادار میکند که منافع خودش را طلب بکند. قوه دیگر که غضبیه باشد، قوه دفع است؛ نیرویی است که به طور خودکار انسان را وادار میکند چیزهایی را که برای خودش بد و مضر تشخیص میدهد، دفع بکند. یک قوه دیگر هست به نام قوه عقل که قوه حسابگری است. هر قوهای فقط کار خودش را حساب میکند. مثلاً شهوتِ خوردن در انسان هست؛ آن قوهای که کارش خوردن است، دیگر حسابی در دستش نیست، فقط احساس لذت میکند. میگوید فقط باید بخورم. در قوه جنسی هم هیچ حسابی نیست، جز آنکه بخواهد عمل جنسی انجام دهد. همچنین است قوه غضب، ولی اینها باید حسابی داشته باشند. باید انسان به این قوا یک نظمی بدهد. شما اگر یکی از قوا را آزاد بگذارید که کار خودش را انجام بدهد، این آزادی، دستگاه شما را خراب و فاسد میکند. مثلاً چشم از دیدن یک اموری لذت میبرد، دیگر حسابی در دستش نیست. زبان میگوید من از خوردن فلان چیز لذت میبرم، بگذار لذتم را ببرم، اما یک حساب دیگری هست و آن این است که تنها این نیست که باید لذت ببری. بعد از این لذت باید ببینی بر سر این اجتماع بدنی و شخصیت انسان چه میآید؟ باید برایش نظمی قائل شد، عقل باید بر این بدن و بر این شخصیت حکومت بکند و به هر کدام سهمی بدهد؛ این معنای نظام دادن به غرایز است. غرض این جهت است که نظام دادن به غرایز؛ یعنی سهمبندی کردن تمام غرایز تحت حکومت قوه عقل. تمام اینها سهم دارند. یکی از کارهای دین همین است. چون عقل به تنهایی قادر نیست به حساب اینها برسد، دین با تکالیفی که دارد، سهمبندیهای اینها را مشخص
میکند. به این امر، ما اخلاق میگوییم. اخلاق یک تقسیم حقوقی روی غرایز انسان است». (1)
نکته پایانی در موضوع تربیت، ارتباط جسم و روح و تأثیر متقابل آنها بر یکدیگر است. به این معنا که تربیت و پرورش هر یک از آنها در سلامت و کمال دیگری نیز اثر میگذارد و میتوان مرض یکی را با دیگری درمان کرد. گاهی بیماری جسمی از راه روان درمان میشود و گاه بیماری روانی از راه جسم بهبود مییابد. (2)
مبانی تربیت در دو زمینه بررسی میشود:
مبانی عام تربیت که به اصل تغییرپذیری و امکانپذیر بودن آن و همچنین مرکب بودن انسان برمیگردد.
مبانی تربیتهای ویژه که در گرو بررسی زمینههای موجود برای انواع مختلف تربیت است.
مبانی عام
در بحث ماهیت تربیت گفتیم تربیت دو جنبه دارد: جنبه پرورش و جنبه ساختن و چنان که تربیت به معنای پرورش، مستلزم وجود استعداد خاصی است، در معنای ساختن نیز مستلزم وجود قابلیت در انسان است. اگر این قابلیت فراهم نباشد، تربیت امکانپذیر نخواهد بود. قابلیت موجود در انسان که به پرورش او میانجامد، با قابلیتی که به ساختن وی میانجامد، متفاوت است. «در تربیت به معنای پرورش، قابلیت به صورت استعداد موجود مطرح میگردد. پس تربیت؛ یعنی پرورش استعداد موجود، اما در تربیت به معنای ساختن، قابلیت به صورت وجود ماده شُل و قابل انعطاف و شکلپذیری است که هر شکل به آن بدهیم، میپذیرد و چون انسان
چنین است، پس موجودی قابل ساختن است و اکثر اخلاقیات، اموری ساختنی است و باید عادت شود و اموری نیست که ریشهاش در انسان وجود داشته باشد». (1)
بنابراین، مبنای تربیت عام را که انسان در آن، هم پرورش مییابد و هم ساخته میشود، میتوان در استعداد وی در پذیرش پرورش و ساخته شدن یافت. از نظر شهید مطهری، مهمترین مبنای تربیت همین اثرپذیری و تغییرپذیری انسان است. وی قابلیتهایی دارد که متناسب با شرایط طبیعت اولیه در وجودش به امانت نهاده شده است. ازاینرو، میتواند آنها را رشد دهد و بپروراند. همچنین قابلیت ایجاد طبیعت ثانوی را نیز در خود دارد که با ساخت و پرداخت ویژگیهایی در خود و ایجاد عادت، میتواند طبیعت ثانوی را در خود پدید آورد. از نظر شهید مطهری، عادت همان طبیعت دوم است. (2)«اگر [قابلیت] استعدادی در یک شی نباشد، بدیهی است آن چیزیکه نیست و وجود ندارد، نمیشود آن را پرورش داد. مثلاً استعداد درسخواندن در یک مرغ وجود ندارد. پس نمیتوان یک مرغ را تعلیم داد که ریاضیات یاد بگیرد». (3)
«تفاوت انسان با دیگر موجودات (فرشته و حیوانات) در این است که انسان دارای قابلیت و استعداد است. فرشتگان موجوداتی هستند که از عقل محض آفریده شدهاند و حیوانات، موجوداتی هستند که صرفاً جنبه خاکی دارند و از آنچه قرآن آن را روح خدایی معرفی میکند، بیبهرهاند.
هرچند حیوان هم دارای قابلیتهایی است، اما «اگر میان انسان و حیوان مقایسهای کنیم، میبینیم از این نظر تفاوت از زمین تا آسمان است. نه تنها با حیوان بلکه با هر چیز دیگر که نیاز به ساختن دارد، اگر انسان را مقایسه کنیم، میبینیم هر چیز دیگر در مقابل انسان، به یک معنا، ساخته شده به دنیا میآید، یک مقداری هم باید روی آن کار شود تا بهتر ساخته شود، ولی انسان، یگانهموجودی است که از هر نظر باید ساخته شود. حتی از نظر ماهیت هم ساخته و پرداخته به دنیا نیامده است. برای اسب امکان گاو شدن و یا بالعکس نیست، اما برای انسان امکان همه چیز شدن هست». (1)
یکی از تفاوتهای اساسی میان انسان و حیوان، از این نظر که انسان رشد میکند و به مقامات بالاتر دست مییابد، این است که میان انسان و انسانیت تفاوت است، ولی این امر میان حیوان و حیوانیت مطرح نیست. «در حیوان فرقی میان اسب و اسبیت نیست، میان گوسفند و گوسفندیت، سگ و سگیت، گربه و گربهایت [فرقی] نیست؛ زیرا آنها بالفعل به دنیا میآیند و قضا و قدر آنها به دست خودشان نیست، ولی انسان موجودی است که بالقوه و بالفطره انسان است و خود باید خود را انسان بالفعل بسازد». (2)
به بیان دیگر، «اگرچه برخی جانداران دیگر نیز به مقیاس کمّی قابل ساختن هستند و میتوان با عوامل خاص تربیتی، تغییراتی در آنها به وجود آورد ـ به گونهای که در جهان نباتات و حیوانات مشاهده میشود ـ ولی اولاً هیچکدام از آنها به دست خودشان ساخته نمیشوند و این انسان است
که آنها را میسازد و ثانیاً تغییرپذیری آنها نسبت به انسان بسیار اندک است. انسان در ناحیه خصلتها و خوها یک موجود بالقوه است؛ یعنی در آغاز تولد فاقد خوی و خصلت است، برخلاف حیوانات که هر کدام با یک سلسله خصلتهای ویژه متولد میشوند. انسان چون فاقد هرگونه خوی و خصلتی است و از طرفی خوپذیر و خصلتپذیر است، به وسیله خصلتها و خوهایی که تدریجاً پیدا میکند، یک سلسله ابعاد ثانوی علاوه بر ابعاد فطری برای خویش میسازد. انسان، یگانه موجودی است که قانون خلقت، قلم ترسیم چهره او را به دست خودش داده است که هر طور میخواهد، ترسیم کند؛ یعنی برخلاف اندامهای جسمانیاش که کارش در مرحله رحم به پایان رسیده است و برخلاف خصلتهای روحی و اندامهای روانی حیوانات که آنها نیز در مرحله قبل از تولد پایان گرفته است، اندامهای روانی انسان ـ که از آنها به خصلتها و خوها و ملکات اخلاقی تعبیر میشود ـ به مقیاس بسیار وسیعی، پس از تولد ساخته میشود. از همین رو، هر موجودی حتی حیوان، آن چیزی است که او را ساختهاند، ولی انسان آن چیزی است که بخواهد باشد. به همین جهت است که هر نوع از انواع حیوانات همان طور که اندام جسمانی همه افرادش شبیه یکدیگر است، اندامهای روانی و خصلتهای روانی افرادش نیز شبیه یکدیگر است. تمام افراد گربه، یک خصلت دارند و تمام افراد سگ یک نوع دیگر و تمام افراد مورچه یک نوع دیگر، اگر تفاوتی باشد بسیار اندک است، ولی تفاوت خصلتی و اخلاقی افراد انسان بینهایت است». (1)
1) . مجموعه آثار، ج2، ص284.
«انسان موجودی است که هم استعداد ملکوتی و علوی دارد و هم استعداد مُلکی و سِفلی. تفاوت انسان [با دیگر موجودات] به دلیل همان ترکیب ذاتش است که در قرآن آمده است: «إِنّا خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلیهِ»؛ (1)ما انسان را از نطفهای آفریدیم که در آن مخلوطهای زیادی وجود دارد. مقصود این است که استعدادهای زیادی به تعبیر امروز در ژنهای او هست». (2)
«از نظر اسلام، انسان در میان موجودات دیگر دارای شخصیت مرکب است. قرآن درباره خلقت انسان میفرماید: «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ» (حجر: 29)؛ وقتی خلقت این موجود را تکمیل کردم، از روح خود چیزی در آن دمیدم. [بنابراین،] در این موجود خاکی، یک چیز دیگری هم غیر خاک وجود دارد.» (3)بدیهی است مرکب بودن انسان، وی را در میان گرایشهای گوناگون مادی و معنوی به حرکت و تکاپو وامیدارد. انسان این قابلیت را دارد که از راه تربیت، از حیوانیت فراتر رود و به مقام و منزلت انسانی و حتی برتر از آن، نزدیکی روزافزون به خداوند تعالی برسد. در برخی تعبیرها، مرکب بودن انسان به این معنا آمده است که انسان دارای دو نوع خواسته و دوگونه خود است: خواستههای نفسانی مانند شهوترانی و شکمپرستی و مانند آن و خواستههای برخاسته از گوهر روح مانند عزتخواهی، شرافتخواهی و کرامت نفسخواهی. توجه کردن به خودِ برتر و مبارزه با خودِ پستتر، اسباب رشد انسان را فراهم میآورد. (4)
برای انسان به دلیل مرکب بودنش از امور مادی و غیر مادی دو نوع ارزش وجود دارد: ارزشهای مادی و ارزشهای معنوی؛ یعنی انسان دارای گرایشهای مادی و گرایشهای معنوی است. (1)
در برخی دیگر از تعبیرها، مرکب بودن انسان به معنای دارای مراتب بودن، مطرح شده و اینکه آدمی موجودی است با مرتبههای گوناگون. «انسان دارای دو نوع من است: یکی منِ ملکوتی؛ یعنی همان که در قرآن از آن به «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی» (2)تعبیر شده و در حیات و بقای خود نیازمند به طبیعت نیست، ولی انسان یک موجود دارای مراتب است. یک مرتبه دیگر از وجود انسان، طبیعت است. خصوصیت انسان همین است که صاحب مقامات و مراتب است. اینکه میگویند انسان یک مَلَک حیوانی نباتی جمادی است، درست است؛ نه به این معنا که هم مَلَک است، هم حیوان و هم نبات، بلکه یک چیز بیشتر نیست، ولی این یک چیز، یک وجود صاحب مراتب است. انسان، چنین موجود صاحب مراتب و درجاتی است که در عالیترین درجه خود یک فرشته است و بلکه بالاتر از فرشته؛ در درجه دیگر یک گیاه است و در درجه دیگر یک جماد». (3)
در برخی دیگر از تعبیرها، مرکب بودن انسان مفهومی عامتر و گستردهتر مییابد و شامل جنبههای مختلف وجود انسان میشود؛ یعنی انسان موجودی چندبعدی است؛ بعد مادی، بعد معنوی که خود این ابعاد نیز از جنبههای گوناگون دارای ابعاد دیگر هستند. به دلیل همین چندبعدی بودن انسان است که عوامل گوناگون تربیتی به کار گرفته میشود. «انسان یک موجود عجیبی
است. اشتباه است اگر ما خیال کنیم فقط یک عامل در دنیا وجود دارد که او را اصلاح میکند. انسان قسمتهای مختلفی دارد که هر قسمتش یک عاملِ اصلاح دارد». (1)
هر یک از انواع گوناگون تربیت، در وجود انسان زمینه و بستری دارد. از نظر شهید مطهری، انسان دارای استعدادهای متنوعی است که امکان پرورش هر یک از آنها وجود دارد. استعدادهای آدمی عبارتند از:
این استعداد، زمینه پرورش جسمانی را در انسان فراهم میآورد. (2)
استعدادهای فطری در دو زمینه شناختها و خواستها پدیدار میشوند. «در ناحیه دریافتها و شناختها، انسان دارای یک سلسله معلومات فطری؛ یعنی معلومات غیر اکتسابی است، به این معنا که استعداد این معلومات در هر فرد انسانی نهفته است، به طوری که همین قدر که تجربه به مرحلهای رسید که بتواند اینها را تصور کند، تصدیق اینها برایش فطری است و نیازی به استدلال ندارد. به عنوان مثال، هر انسانی در مرحلهای از رشد خود تشخیص میدهد که میان عالِم و غیر عالِم تفاوت است؛ «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ.» (3)میان کسانی که اصلاحگرند، با مفسدین تفاوت است؛ «أَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدینَ فِی
اْلأَرْضِ.» (1)میان متقین و فجار تفاوت است؛ «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّارِ» (2)و... از نظر اسلام، فطری به این معناست که احتیاج به آموزش و استدلال ندارد؛ این در باب فطریات علمی». (3)
بنابراین، فطریات علمی خود به خود نمایان میشوند و نیازی به پرورش ندارند. هر انسانی در مرحلهای از سیر رشد خود، با توجه به امکانات و ابزار کسب آگاهی مانند گوش و چشم و قلب، میتواند به دریافتهای عمومی که برای همه به طور مشترک وجود دارد، دست یابد.
آنچه از امور فطری در بحث تربیت مورد نظر است و مبنای تربیت مطرح میشود، امور فطری در زمینه خواستها و گرایشهاست. البته باید توجه داشت آن دسته از خواستهای فطری مبنای تربیت قرار میگیرد که ویژه انسان است و امتیاز او بر حیوان به شمار میآید، نه آن بخش از خواستها و گرایشها که میان هر دو مشترک است؛ زیرا در این بخش، انسان مانند حیوان برای شکوفاسازی نیازی به تربیت ندارد. مثلاً میل به فرزند داشتن یک لذت روحی و درخواست فطری است. میل به برتریطلبی، تفوقخواهی و قدرتطلبی نیز در انسان یک عطش روحی است. (4)این نوع گرایشها، میان انسان و حیوان مشترک است. از نظر شهید مطهری آن دسته از گرایشهای ویژه انسان که به عنوان گرایشهای مقدس مطرح میشوند، قابلیت شکوفاسازی دارند و میتوانند مبنای تربیت و پرورش قرار گیرند. تفاوت گرایشهای عالی و مقدس با
گرایشهای عادی و مشترک میان انسان و حیوان، در دو چیز است:
گرایشهای مقدس بر اساس خودمحوری نیست؛ یعنی چنین نیست که هدف از گرایش، خودِ فردی باشد، مانند گرایش به تغذیه که این نوع گرایش، هم در حیوان هست و هم در انسان عادی؛ زیرا انسان در عین اینکه انسان است، حیوان نیز هست. حتی گرایشی مانند میل به فرزند که بر اساس غیرْمحوری است، در حیوانات در حد بقای نوع است.
دومین ویژگی گرایشهای مقدس که سبب جدایی آنها از گرایشهای خودمحور میشود، جنبه انتخابی و آگاهانه بودن آنهاست. برای مثال، گرایش به زندگی اجتماعی در حیوانات یک امر انتخابی نیست، بلکه قراردادی است؛ یعنی طبیعت، آن را برایشان برگزیده و ازاینرو، کارشان را به صورت جبری که امکان سرپیچی در آن نیست، انجام میدهند. این همان عمل غریزی است، ولی گرایشهای فطری انسان در سطح عالی و برتر، گرایشهایی است که با خودمحوری توجیه نمیشود و شکل انتخابی و آگاهانه نیز دارد. این نوع گرایشها ملاک انسانیت است. (1)
بنابراین، فقط گرایشهای مقدس و عالی انسان است که با تربیت و پرورش شکوفا میشود. ازاینرو، استعداد شکوفایی این نوع گرایشها در فطرت انسان، مبنای تقویت و رشد آنها به شمار میرود. این استعدادها عبارتند از:
1) . نک: مجموعه آثار، ج3، صص490و 491.
«در هر انسانی کم و بیش این غریزه وجود دارد که کاوشگر و حقیقتجوست و به همین دلیل انسان دنبال علم میرود. این، جز احساسها و غرایز است که در انسانها باید تقویت شود.» (1)«انسان طبعاً از جهل فرار میکند و به سوی علم میشتابد. بنابراین، علم و آگاهی یکی از ابعاد معنوی وجود انسان است.» (2)«مقصود این است که در انسان گرایش به مقوله دانایی یا مقوله دریافت واقعیت جهان وجود دارد. گرایش به کشف واقعیتها آنچنان است که او میخواهد جهان را، هستی را و اشیا را آنچنان که هستند، دریافت کند. اگر بشر به دنبال فلسفه رفته است، برای همین حس بوده است که میخواسته حقیقت را درک کند. ما نام این حس را میتوانیم «حس فلسفی» هم بگذاریم. فرقی نمیکند، میخواهید بگویید «حقیقتخواهی» یا «مقوله حقیقت»، «مقوله فلسفی» یا «مقوله دانایی.» در روانشناسی، از این حس به نام «حس حقیقتجویی» یا «حس کاوش» یاد میشود. این حس، کم و بیش در همه افراد بشر وجود دارد، البته مثل همه حسهای دیگر، در افراد شدت و ضعف دارد و نیز بستگی دارد به اینکه انسان چقدر آن را تربیت کرده و پرورش داده باشد». (3)
یکی دیگر از استعدادهای انسان، استعداد اخلاقی (وجدان اخلاقی) است؛ یعنی «انسان در عمق سرشت و فطرت خود، اخلاقی خلق شده؛ [یعنی] اینطور خلق شده است که دیگران را دوست بدارد و خدمت کند و احسان
نماید و از اینکه کار بدی انجام دهد، مثلاً ظلمی به دیگران بکند، رنج میبرد». (1)
این گرایش را میتوان گرایش به خیر و فضیلت نامید. تفاوت این گرایش با گرایش به منفعت در این است که گرایش به منفعت، تأمینکننده نیازهای مادی انسان و بر اساس خودمحوری است؛ یعنی انسان به چیزی گرایش مییابد و آن را جذب میکند تا بتواند به زندگی خود ادامه دهد، ولی اموری هست که انسان به آنها گرایش دارد، نه به این دلیل که منفعتند، بلکه به این دلیل که فضیلت و خیر عقلانیاند. منفعت، خیر حسی است و فضیلت، خیر عقلی؛ فضیلت مانند گرایش انسان به راستی، از آن جهت که راستی است و در مقابل، بیزاری از دروغ؛ یا گرایش انسان به تقوا و پاکی. به طور کلی گرایشهایی که فضیلتند دو نوعند؛ بعضی فردیاند و بعضی اجتماعی. فردی مثل گرایش به نظم، گرایش به تسلط بر نفس و بسیاری دیگر از مفاهیم اخلاق فردی. و نوع اجتماعی نیز مانند گرایش به همکاری، کمک به دیگران، گرایش به احسان و نیکوکاری و گرایش به فداکاری و ایثار. (2)«این کارها را انسان نه به منظور [بردن] سودی از آنها انجام میدهد و نه به منظور دفع زیانی، بلکه صرفاً تحت تأثیر یک سلسله عواطف که عواطف اخلاقی نامیده میشود، انجام میدهد. از آن جهت انجام میدهد که معتقد است انسانیت چنین حکم میکند. اینکه انسان حکم میکند «پاداش احسان، احسان است» و هم اینکه وجدان انسانها حکم میکند که «پاداشدهنده نیکی را، به نیکی باید آفرین گفت و بیاعتنا را باید مورد مذمت و شماتت قرار داد» از وجدان اخلاقی ناشی
میشود و این گونه اعمال را خیر اخلاقی میگویند. معیار بسیاری از کارهای انسان، خیر اخلاقی است و به عبارت دیگر، بسیاری از مختصات انسان به جنبه معنوی او مربوط میشود و یک بعد از ابعاد معنویت اوست ، [در حالی که] برای حیوان، خیر اخلاقی مفهوم ندارد و ارزش اخلاقی بیمعناست». (1)
«در انسان گرایشی به جمال و زیبایی ـ چه به معنای زیباییدوستی و چه بهمعنای زیباییآفرینی که نامش هنر است ـ به معنای مطلق وجود دارد. هیچ انسانی نیست که از این حس فارغ و خالی باشد.» (2)«قسمت مهمی از زندگی انسان را جمال و زیبایی تشکیل میدهد. انسان دوست دارد قیافهاش زیبا باشد، نامش زیبا باشد، جامهاش زیبا باشد، خطش زیبا باشد. خلاصه میخواهد هالهای از زیبایی، تمام زندگیاش را فرا گیرد. برای حیوان، زیبایی مطرح نیست. برای او آنچه مطرح است، محتوای آخور است، اما اینکه آخور زیبا باشد یا خیر، دیگر مطرح نیست. برای حیوان، پالان زیبا، منظره زیبا، مسکن زیبا و غیره مطرح نیست». (3)
«این گرایش در انسان هست که میخواهد خَلق کند و بیافریند [و] چیزی را که نبوده است، به وجود آورد. درست است که بشر برای رفع حوایج زندگیاش، به کار صنعت و خلاقیت و ابداع پرداخته است، ولی همین طور که علم، هم وسیلهای بوده برای زندگی و هم خودش برای انسان
هدف بوده است، خلاقیت نیز همین طور است؛ یعنی هم مطلوب بالذات است و منجر به ایجاد سرور و بهجت در انسان و احساس شخصیت در او میشود و هم مطلوب بالغیر است؛ چرا که مشکلات زندگی را حل میکند». (1)
«در باب فطرت، دو نوع فطرت میتوانیم داشته باشیم که در تعارض بایکدیگر نیستند، بلکه با همدیگر هستند؛ یکی، فطرت ادراکی و دیگری، فطرت احساسی. فطرت ادراکی معنایش این است که دین، به خصوص توحید از نظر ادراکی یعنی فکری برای بشر فطری است؛ یعنی فکری است که عقل انسان بالفطره آن را میپذیرد و برای پذیرفتنش به تعلیم و تعلم و مدرسه نیاز نیست. دوم فطرت احساسی است؛ یعنی توجه به خدا و حتی توجه به دستورهای دین به گونهای است که احساسات انسان، وی را به سوی خدا و به سوی دین میکشاند، یعنی انسان بالفطره به سوی خدا گرایش و کشش دارد و جذب میشود.» (2)«این گرایش همان چیزی است که میتوانیم نام آن را عشق و پرستش بگذاریم و بگوییم از مقوله عشق و پرستش است». (3)
ساختن قهرمانهای افسانهای از پهلوانان، دانشمندان یا شخصیتهای دینی، به دلیل وجود حس تقدیس در انسان است. وی میخواهد موجودی در خور ستایش و تقدیس داشته باشد و او را عاشقانه و در حد فراطبیعی ستایش کند. عبادت و پرستش نیز نشاندهنده یک «امکان» و یک «میل» در
انسان است، امکان بیرون رفتن از مرز امور مادی و میل به پیوستن به افق بالاتر و وسیعتر. چنین میل و عشقی از مختصات انسان است. این است که پرستش و نیایش یکی دیگر از ابعاد معنوی روح انسان است. (1)به بیان دیگر، «یکی از پایدارترین و قدیمیترین تجلیات روح آدمی و یکی از اصیلترین ابعاد وجود آدمی حس نیایش و پرستش است. مطالعه زندگی بشر نشان میدهد هر زمان و هرجا که بشر وجود داشته است، نیایش و پرستش هم وجود داشته است؛ با اشکال و صور مختلف. پیامبران، پرستش را نیاوردند و ابتکار نکردند، بلکه نوع پرستش را به بشر آموختند». (2)
یکی از جنبههای انسانی که باید پرورش یابد، اراده است. اراده، غیر از میل است. اراده، نیرویی انسانی است که به عقل وابسته است، برخلاف میل که به طبیعت وابسته است. میل از نوع کشش و جاذبه است که اشیای مورد نیاز، انسان را به سوی خود میکشند، برخلاف اراده که نیرویی درونی است و انسان با آن از تأثیر نیروهای بیرونی آزاد میشود. هرچه اراده قویتر باشد، بر اختیار انسان افزوده میشود و انسان بیشتر مالک خود و سرنوشت خویش میگردد. (3)
«حیوان در برابر میل خود قدرت و نیرویی ندارد، اما انسان چنین نیست. انسان قادر است و توانایی دارد که در برابر میلهای درونی خود ایستادگی کند و فرمان آنها را اجرا نکند. این توانایی را انسان به حکم یک نیروی دیگر دارد که از آن به «اراده» تعبیر میشود. نیروی عقل و اراده،
بسترساز شایستگی انسان برای تکلیف، انتخاب و آزادی وی است.» (1)ارزش اراده و توان کنترل خود در انسان تا جایی است که «گروهی آن را معیار انسانیت میدانند. به عبارت دیگر، معیار انسانیت را تسلط انسان بر خود و بر نفس میدانند، به گونهای که هر کاری از انسان صادر میشود، به حکم عقل و اراده باشد. حیوان موجودی است تابع جبر غریزه که همان میلهاست، ولی انسان به حکم اراده و اختیار میتواند از جبر غریزه آزاد باشد، میتواند با اراده بر ضد میل خود عمل کند. بنا بر این دیدگاه، انسان کسی است که بر خود مسلط باشد و به هر اندازه که بر خود مسلط نیست، از انسانیت دور است». (2)
با توجه به این استعدادهای ششگانه، انسان ظرفیت لازم برای پرورش در زمینه عقلانی، اخلاقی، هنری، ابتکار و خلاقیت، تقدیس و پرستش و اراده را دارد.
تربیت در چارچوب هر مذهب و مکتب، ویژگیهایی دارد که سبب تفاوت آن میشود. این ویژگیها در مکتب تربیتی اسلام عبارتند از:
«همه دینها و آیینها و همه مکتبها و فلسفههای اجتماعی متکی بر نوعی جهانبینی (1)است. هدفهایی که یک مکتب عرضه میدارد و به تعقیب آنها دعوت میکند و راه و روشهایی را که تعیین میکند و باید و نبایدهایی را که انشا میکند و مسئولیتهایی که به وجود میآورد، همه به منزله نتایج لازم و ضروری جهانبینیای است که عرضه داشته است.» (2)جهانبینی خاص مکتب اسلام نیز جهانبینی توحیدی است. در این جهانبینی، خدا و وحدانیت او از هر نظر، محور است.
«جهانبینی توحیدی؛ یعنی درک اینکه جهان از یک مشیّت حکیمانه پدید آمده است و نظام هستی بر اساس خیر و جود و رحمت و رسانیدن موجودات به کمالات شایسته آنها استوار است. جهانبینی توحیدی؛ یعنی
جهان، «یکقطبی» و «تکمحوری» است. جهانبینی توحیدی؛ یعنی جهان، ماهیتِ «از اویی» (اِنّا لِلّه) و «به سوی اویی» (اِنَّا اِلَیْهِ راجِعُون) (1)دارد؛ موجودات جهان با نظامی هماهنگ به یک سو و به طرف یک مرکز، تکامل مییابند؛ آفرینش هیچ موجودی عبث و بیهوده و بدون هدف نیست؛ جهان با یک سلسله نظامات قطعی که «سنن الهی» نامیده میشود، اداره میشود؛ انسان در میان موجودات از شرافت و کرامت مخصوص برخوردار است و وظیفه و رسالتی خاص دارد؛ [او] مسئول تکمیل و تربیت خود و اصلاح جامعه خویش است. جهان، مدرسه انسان است و خداوند به هر انسانی بر طبق نیت و کوشش صحیح و پرستش پاداش میدهد.
جهانبینی توحیدی به حیات و زندگی معنا و روح و هدف میدهد؛ زیرا انسان را در مسیری از کمال قرار میدهد که در هیچ حد معینی متوقف نمیشود و همیشه رو به پیش است. جهانبینی توحیدی کشش و جاذبه دارد، به انسان نشاط و دلگرمی میبخشد، هدفهایی متعالی و مقدس عرضه میدارد و افرادی فداکار میسازد. جهانبینی توحیدی تنها جهانبینیای است که در آن تعهد و مسئولیت افراد در برابر یکدیگر مفهوم و معنا پیدا میکند، همچنان که تنها جهانبینیای است که آدمی را از سقوط در دره هولناک پوچیگرایی و هیچیستایی نجات میدهد». (2)
یکی از مهمترین امور انسانی، مسئله تربیت است. تربیت با مفاهیمی چون حق، عدالت، صلح، همزیستی، عفت، تقوا، معنویت، راستی، درستی، امانت و مانند آن سر و کار دارد.
«چه کار باید کرد که بشر به فضایل اخلاقی در برابر منافع شخصی پایبند و معتقد بشود و ایمان پیدا کند که [باید] به خاطر راستی، به خاطر حق، بهخاطر عدالت، از منافع شخصی خود بگذرد؟ [بنای] اخلاق را روی چه اساسی باید گذاشت. رمز اینکه هر چه پیش میرود، پایبندی به اصول اخلاقی کمتر میشود، این است که غالباً اصول اخلاقیای که به بشر تعلیم دادهاند، منطق نداشته، پشتوانه نداشته، اعتبار و پایه نداشته است؛ بر اساس یک سری تلقینات بوده است، در خانواده به او تلقین کردهاند، در مدرسه همین طور. وقتی فکر میکند، میگوید: من روی چه حساب و ملاکی به خاطر چهار کلمه حرف باید از منافع شخصی خود بگذرم؟ اما هنگامی که به سراغ تربیت دینی میآییم، این مفاهیم دیگر مفاهیم توخالی نیست، مفاهیم توپُر است. تمام اینها الفاظی هستند دارای پایه و مبنا و منطق. اصل موضوع این است که ما چه منطقی برای اخلاق بیاوریم. آیا میتوانیم از غیر راه خداشناسی و معرفة اللّه، منطق مستدلی برای اخلاق پیدا کنیم؟ نه، پشتوانه و اعتبار همه این مفاهیم، خداشناسی است. اگر ایمان نباشد، اخلاق مثل اسکناسی است که پشتوانه ندارد. ابتدا ممکن است عدهای نفهمند، ولی اساس و پایه ندارد. در سوره مائده، وقتی مسلمانان میخواهند وارد مکه بشوند (مکهای که مصیبتها بر سر آنها آورده، مکهای که دندان پیامبر را در آن شکستند، مکهای که پیامبر را از خودش بیرون کرد و عزیزان او را به خاک و خون کشید)، خداوند چنین
دستورمی دهد: «وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلاَّ تَعْدِلُواْ وَعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی» (1)مبادا دشمنی عدهای که دشمن شما هستند؛ شما را از مرز عدالت خارج کند. روی مرز عدالت کار کنید؛ فکر نکنید آنها مسلمانان هستند یا نیستند، دشمن هستند یا نیستند. این حرفها را در این حساب نیاورید، مبنای فضایل اخلاقی، خداست. شما به خاطر خدا به فضایل اخلاقی پایبند هستید». (2)
ویژگی بیمانند مکتب اسلام این است که انسان را بر اساس توحید تربیت میکند. آموزش و پرورش هر مکتب به طور کامل به جهانبینی آن مکتب بستگی دارد و جهانبینی هر مکتب است که هدف و وسیله آموزش و پرورش و تا حدی روش آن را مشخص میکند. پس، از طرفی آموزش و پرورش هر مکتب به امور مختلف و نظامهای حقوقی، اخلاقی، فلسفی آن مکتب مربوط است و بلکه ترکیبی است از همه آنها و از طرف دیگر در نوع جهانبینی آن مکتب ریشه دارد.
هر مکتبی متناسب با آنچه محور و اصل قرار میدهد، انسان را تربیت میکند. «بنابر بعضی مکاتب، تربیت؛ یعنی کوشش در جهت تقویت احساسات نوع دوستانه. این مکاتب قهراً میگویند چون ریشه اخلاق، احساسات نوع دوستانه است، باید این احساسات را تقویت کرد و موجبات بغض و دشمنی را از میان برد. آن مکتبی که معتقد است اخلاق از مقوله زیبایی است، میگوید باید حس زیبایی را در بشر تقویت کرد. آن قولی که عقیده دارد ریشه اخلاق، یک وجدان مستقل است، معتقد است باید خود وجدان را تربیت کرد، مثلاً کارهای خیرخواهانه زیاد انجام دهیم تا وجدان تربیت شود. آن کسی که معتقد به روح مجرد است، میگوید
اگر شما بخواهید پایه صحیحی برای اخلاق به وجود آورید، این تعلیم را به بشر یاد دهید که تو روحی داری و بدنی و کمال روح تو غیر از کمال بدن توست، تو میمیری و بعد از آنکه مردی روحت باقی میماند. پس اساس تربیت باید از روح باقی و روح مستقل از بدن آغاز شود. آن کسی هم که معتقد است اخلاق همان هشیاری است، میگوید باید تعلیم داد، باید به مردم یاد داد که منافعشان در این است که مصالح اجتماعی را رعایت کنند. پس راه تربیت، بنا بر هر یک از این مکتبها متفاوت است». (1)
اگر تربیت بر اساس دین و اعتقادات مذهبی باشد، سر سلسله تمام فعالیتهای تربیتی، خداوند خواهد بود. از این جهت، زیبایی، معنویت، وجدان، هشیاری و هر چه از این دست مطرح شود، تنها در چارچوب اعتقاد به خدا معنا و پشتوانه مییابد. از این نظر «غالب این نظریات را میتوانیم از یک جهت درست و از یک جهت نادرست بدانیم. همه اینها آن وقت درستند که یک حقیقت اعتقاد مذهبی پشت سر آنها باشد. خدا، [هم] سرسلسله معنویات و هم پاداشدهنده کارهای خوب است. احساسات نوعدوستانه که خود، امری معنوی است، وقتی در انسان بروز میکند که انسان در جهان، [به وجود] معنویت قائل باشد؛ یعنی وقتی که انسان به خدایی معتقد باشد، میتواند انسانها را دوست داشته باشد و این احساسات نوعدوستانه در او ظهور و بروز داشته باشد. اعتقاد مذهبی، پشتوانه مبانی اخلاقی است. آن کسی که میگوید اخلاق از مقوله زیبایی است، زیبایی را هم زیبایی معقول و معنوی میداند. اساساً تا ما به یک
1) . تعلیم و تربیت در اسلام، ص 91؛ مجموعه آثار، ج 22، صص 600 و 601.
حقیقت و زیبایی مطلق معقول و معنوی به نام خدا قائل نباشیم، نمیتوانیم به یک زیبایی معنوی دیگر معتقد باشیم؛ یعنی زیبایی معنوی روح یا زیبایی معنوی فعل آن وقت معنا پیدا میکند که ما به خدایی اعتقاد داشته باشیم. اگر خدایی نباشد، این معنا ندارد که فعل فقط در دنیا خوب و زیبا باشد و اساساً فعل زیبا فعل خدایی [است] ، فعلی که گویی پرتویی از نورخدا در آن هست. همچنین اگر اعتقاد به معاد باشد، نظریه هشیاری، خوب کار میکند. انسان به قول او منفعتجو آفریده شده و جز منفعت خود را نمیخواهد، حساب میکند که در آخر کار، سود در کدام طرف است. اگر اعتقاد به عدل نهایی باشد، این حس ضامن اجرایی خوبی است، ولی وقتی این اعتقاد نباشد، انسان تحت شرایطی نفع خود را در ضمیمه کردن نفع دیگران به خود میداند». (1)
تفکر تربیتی بر محور خدا و توحید، در مقایسه با تفکر مادی بر محور تصادف، مسیر زندگی انسان را به کلی متفاوت میکند. «چقدر فرق است میان اینکه انسان تفکرش تفکر مادی باشد و وقتی که در روی زمین راه میرود، خودش را با اشیاء، بیگانه و احیاناً دشمن احساس کند، بعد هم بگوید زندگی تنازع بقاست، زندگی جنگ است و جز جنگ نیست؛ من یک موجود تک و تنها هستم و هیچ موجودی از ازل در فکر من نبوده و الان هم در فکر من نیست و هیچ وقت در فکر من نخواهد بود. هیچ مهربانی و رحمتی در دنیا در پیدایش من دخالت نداشته، هیچ مهر و محبتی در عالم وجود نداشته است که مرا به وجود آورده باشد و الان هم وجود ندارد که بخواهد مرا در خودش پناه بدهد. یک موجود تک هستم
1) . تعلیم و تربیت در اسلام، ص93؛ مجموعه آثار، ج23، ص602.
در میان میلیاردها دشمن. آن وقت این آدم چه احساساتی پیدا میکند؟! آری، چقدر فرق است میان این آدم و کسی که میگوید تمام هستی مظهر رحمانیت یک رحمان و مظهر رحیمیت یک رحیم است. عالم را رحمانیت و رحیمیت به وجود آورده و به قول یکی از نویسندگان عرب، حالت یک نفر مؤمن در وقتی که در دنیا قدم میزند، حالت انسانی است که در یک مهرگان و جشن قدم برمیدارد، در جایی قدم برمیدارد که قبلاً دعوتش کردهاند، گفتهاند بیا اینجا. مثل اینکه انسان را در یک مهمانی دعوت کنند، بعد برود آنجا، هر چه که آنجا میبیند، میان آن و خودش رابطه برقرار میکند، میگوید ببین، آن گل را آنجا گذاشتهاند، برای ما آنجا گذاشتهاند، برای اینکه ما استفاده کنیم؛ چون مهمان هستیم. ببین منزلشان را چه زینت و آرایش کردهاند! آن تابلو را آنجا میبینی، این فرش را اینجا میبینی؟ همه اینها را آمادهشده و حساب شده میبیند و با آمدن خودش ارتباط قائل است. قرآن میخواهد که انسان خودش را در عالم، این جور احساس کند؛ حالت کسی که دعوتش کردهاند. آن وقت است که انسان در خودش احساس مسئولیت میکند، بعد فکر میکند پس برای چه ما را دعوت کردهاند؟ دعوت کردهاند که بیاییم، بخوریم و بچریم و برویم یا مسئله دیگری هم هست؟» (1)
«اعتقاد به اینکه انسان موجودی انتخابشده است و هدفی از انتخاب در کار است، نوعی آثار روانی و تربیتی در افراد به وجود میآورد و اعتقاد به اینکه انسان نتیجه یک سلسله تصادفات بیهدف است، نوعی دیگر آثار
1) . آشنایی با قرآن، ج5، صص 189و190.
روانی و تربیتی در انسان به وجود میآورد». (1)
یکی از ویژگیهای تربیت در چارچوب مکتب اسلام، جامعیت آن است. این ویژگی دربرگیرنده تمام جنبههای حیات انسانی است که به برخی از موارد آن اشاره میشود:
«از دیدگاه اسلام باید یک رابطه دایمی و ثابت میان فرد مسلمان و خداوند برقرار باشد و نیز باید یک رابطه ثابت و دایمی میان فرد و جامعه برقرار باشد. بدون عبادت، بدون ذکر خدا، بدون یاد خدا، بدون مناجات با حق، بدون حضور قلب، بدون نماز، بدون روزه نمیتوان جامعهای اسلامی ساخت و حتی خود انسان، سالم نمیماند. همچنین بدون یک اجتماع صالح و بدون یک محیط سالم، بدون امر به معروف و نهی از منکر، بدون رسیدگی و تعاطف و تراحم میان افراد مسلمان، نمیشود عابد خوبی بود». (2)
«انحرافات در دنیای اسلام از جایی پیدا میشود که یک گوشه را بگیریم و بچسبیم، ولی گوشههای دیگر را رها کنیم. به این ترتیب، قهراً همه را خراب و فاسد میکنیم؛ همان طور که روش بسیاری از زاهدمسلکان ما در گذشته غلط بود، روش کسانی که تمام اسلام را مثلاً در کتاب مفاتیح و در ریاضت و دعا جستوجو میکردند، غلط بود. روش کسانی هم که به کلی از دعا و عبادت و نافله و فریضه استعفا داده
و فقط میخواهند در مسائل اجتماعی انسان بیندیشند، غلط است». (1)
«یکی از مسائل بسیار اساسی که فرق اسلام را با سایر ادیان و بهخصوص مسیحیت روشن میکند، همین مسئله است؛ از نظر مسیحیها ایمان یک امر قلبی است و به رابطه انسان با خدا مربوط است و غیر از این چیزی نیست، به روابط انسان با انسان کاری ندارد. ایمان امری است قلبی، وجدانی، مربوط به رابطه انسان با خدا، اما رابطه انسان با انسان مسئلهای است که به ایمان ارتباط ندارد. تو در دلت رابطهات را با خدا درست کن، دیگر رابطهات با انسانها را بر هر اساس دیگری میخواهی تنظیم کنی، تنظیم کن! طرف مقابل همین قدر که انسان شد، دیگر کافی است که هرگونه ارتباطی با او داشته باشی و بلکه باید با همه انسانها رابطه دوستی داشت؛ بدون اینکه میان انسان مؤمن و غیر مؤمن فرق بگذاریم. این مطلب با تعلیمات اسلامی جور درنمیآید. این امر با دین جامعهساز؛ یعنی دینی که مسئولیت ساختن یک جامعه را به عهده گرفته است، جور درنمیآید، میان تعلیماتی که صرفاً یک تعلیمات اخلاقی و فردی است و تعلیماتی که علاوه بر جنبه فردی، جنبه اجتماعی هم دارد، فرق است». (2)
«دین مقدس اسلام این امتیاز بزرگ را دارا بوده و هست که حقوق و اخلاق را توأماً مورد عنایت قرار داده است. در اسلام همچنان که، گذشت و صمیمیت ونیکی به عنوان امور اخلاقی «مقدس» شمرده میشوند،
آشنایی با حقوق و دفاع از حقوق نیز «مقدس» و انسانی محسوب میشود». (1)
«بشریت، هم به اخلاق نیاز دارد و هم به حقوق. انسانیت، هم به حقوق وابسته است و هم به اخلاق. هیچکدام از حقوق و اخلاق به تنهایی معیار انسانیت نیست». (2)
«در میان ادیان و مذاهب، هیچ دین و مذهبی مانند اسلام در مسئله زندگی مردم مداخله نکرده است. اسلام در مقررات خود، به یک سلسله عبادات و اذکار و اوراد و یک رشته اندرزهای اخلاقی اکتفا نکرده است. همان طور که روابط بندگان با خدا را بیان کرده است، خطوط اصلی روابط انسانها و حقوق و وظایف افراد را نسبت به یکدیگر نیز در شکلهای گوناگون بیان کرده است». (3)
آموزههای اسلامی از نظر گستره افرادی که پوشش میدهد نیز جامع است. تربیت اسلامی به گروه یا دوره سنی خاصی اختصاص ندارد و تمام انسانها را دربرمیگیرد. نه جنسیت و نژاد، نه ملیت و طبقه و نه هیچ چیز دیگر مانع تربیت اسلامی نیست.
«در حدیثی از رسول اکرم(ص) میخوانیم: «اِنّا مَعاشِرَ الاَْنْبِیاءِ أُمِرْنا أَنْ نُکِلّمَ النّاسَ عَلی قَدُرِ عُقُولِهِمْ؛ ما پیامبران مأموریم که با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوییم.» (4)با هر کس سخن بگوییم، ظرفیت عقل و سطح فکر او را در نظر میگیریم و
متناسب با عقل و فکر اوحرف میزنیم، با آنکه سطح فکرش بالاتر است، در سطح بالاتر و با آنکه سطح فکرش پایینتر است، در سطح پایینتر گفتوگو میکنیم. با آدم عامی، سخن بلند ملکوتی فراتر از ظرفیتش نمیگوییم و جوابی که به یک پیرزن میدهیم، به یک حکیم نمیدهیم». (1)
«هر مکتبی که بتواند دست روی نقطهای بگذارد که با دست گذاشتن روی آن نقطه، تمام استعدادهای وجود انسان، هماهنگ با یکدیگر و بدون افراط و تفریط به حرکت درآیند، آن مکتب، مکتب جامعی است». (2)
در اسلام به تمام جنبههای وجودی انسان توجه شده است. از جسم و استعدادهای آن گرفته تا روح و ظرفیتهایش؛ تمام جنبههای مادی و معنوی انسان و جنبههای احساسی و عاطفی او، در مدار تربیت و تعلیم قرار گرفتهاند. (3)اسلام همان طور که به پرورش علمی انسان و قدرتمند ساختن وی در رویارویی با طبیعت و مشکلات زندگی توجه کرده است، تربیت ایمانی و تقویت او در مبارزه با شیطان و هدایتش در مسیر کمال را نیز در نظر دارد.
«امروزه دریافتهاند که تربیت علمی خالص (علمگرایی محض)، از ساختن انسان کامل ناتوان است. این نوع تربیت، نیمهانسان میسازد، نه انسان تمام. محصول این تربیت، ماده خام انسان است، نه انسان ساخته شده؛ انسان توانا و قدرتمند میسازد، نه انسان با فضیلت؛ انسان تکساحتی میسازد، نه انسان چندساحتی. امروز همه دریافتهاند که عصر
علم محض به پایان رسیده است و یک خلأ آرمانی، جوامع را تهدید میکند. بعضی میخواهند این خلأ را با فلسفه محض پر کنند، بعضی دست به دامن ادبیات و هنر و علوم انسانی شدهاند. ویل دورانت از کسانی است که این خلأ را حس میکند و ادبیات و فلسفه و هنر را برای پر کردن آن پیشنهاد میکند. او میگوید: «ضرر و خسرانی که متوجه مدارس و دانشگاههای ماست، بیشتر، از نظریه تربیتی اسپنسر است که تربیت را سازگار کردن انسان با محیط خود تعریف کرده است. این تعریف، مرده و مکانیکی است و از فلسفه برتری مکانیک برخاسته است و هر ذهن و روح خلاقی از آن متنفر است. نتیجه این شده که مدارس ما از علوم نظری و مکانیکی پر شده است و از موضوعات ادبیات، تاریخ، فلسفه و هنر که به قول ایشان بیفایده است، خالی مانده است... . تربیتی که فقط علمی باشد، محصولش جز ابزار چیزی نیست، شخص را از زیبایی بیگانه میسازد و او را از حکمت جدا میکند. برای دنیا بهتر آن بود که اسپنسر کتابی نمینوشت.» (1)عجبا! با اینکه ویل دورانت اعتراف میکند که خلأ موجود، در درجه اول یک خلأ آرمانی است؛ خلایی است در ناحیه مقاصد و غایات و آرمانها؛ خلایی است که به پوچیگرایی منتهی شده است، با اینکه تصدیق میکند که این خلأ، خلأ نوعی تفکر و نوعی ایمان به مقاصد و اهداف انسانی است، با همه اینها میپندارد که با هر نوع معنویتی ـ هرچند از حدود قوه تخیل تجاوز نکند ـ چارهپذیر است. میپندارد سرگرمی به تاریخ و هنر و زیبایی و شعر و موسیقی قادر است چنین خلأیی را که از عمق فطرت آرمانخواه و کمال مطلوبجوی انسان
1) . ویل دورانت، لذات فلسفه، ص206.
ناشی میشود، پر کند». (1)
چه چیزی میتواند نیاز انسان را به کمالجویی و آرمانخواهی پاسخ دهد و او را سیراب کند؟ چه عاملی میتواند در کنار علم، نیمه دیگر انسان را بسازد و او را به تکامل برساند؟ ایمان؛ ایمان همان عاملی است که از آن غفلت شده است و عناصری که شایستگی جایگزینی آن را ندارند، به جای آن بر کرسی تربیت انسانی تکیه زدهاند. از نظر اسلام، هر یک از «علم و ایمان نقشی متفاوت در سازندگی آینده انسان دارند. نقش علم این است که راهِ ساختن را به انسان ارائه میدهد. علم، انسان را توانا میکند که هر گونه بخواهد، آینده را همان گونه بسازد و اما نقش ایمان این است که انسان را به سوی اینکه خود را و آینده را چگونه بسازد که برای خویشتن و برای جامعه بهتر باشد، میکشاند. ایمان مانند قدرتی حاکم بر انسان عمل میکند و خواست او را در اختیار میگیرد و در مسیر حق و اخلاق سوق میدهد. ایمان، انسان را میسازد و انسان با نیروی علم، جهان را. آنجا که علم و ایمان توأم گردند، هم انسان سامان مییابد و هم جهان». (2)
«یکی از خاصیتهای بزرگ دین مقدس اسلام، اعتدال و میانهروی است. خود قرآن کریم امت اسلام را به نام «امت وسط» نامیده است. امت و قوم و جمعیتی که واقعاً و حقیقتاً دستپرورده قرآن کریم باشند، از افراط و تفریط، از کندروی و تندروی، از چپروی و راستروی، از همه اینها
برکنارند. تربیت قرآن همیشه اعتدال و میانهروی را ایجاب میکند.» (1)بنابراین، باید از دو امر پرهیز کرد: یکی تندرویها که سرچشمه آن جهالت است و دیگر کندرویها که سرچشمه آن جمود است. (2)
تربیت در نهایت، به پرورش و ساخت انسان کامل خواهد انجامید. کمال انسان با کمال دیگر موجودات تفاوت دارد. راز این تفاوت در نوع تربیت انسان است که باید تمام استعدادها و جنبههای وجودی انسان را در برگیرد و از افراط و تفریط به دور باشد. توضیح مطلب این است که «فرشتگان از عقل محض آفریده شدهاند [و] در آنها هیچ جنبه خاکی، مادی و شهوانی، غضبی و مانند اینها وجود ندارد، همچنان که حیوانات صرفاً خاکی هستند و از آنچه قرآن آن را روح خدایی معرفی میکند، بیبهرهاند.» (3)بدیهی است کمال هریک از این دو موجود، متناسب با وضعیت آنها در نظر گرفته میشود. فرشتگان در صورتی کامل هستند که از عقل محض پیروی کنند و هیچ جنبه غیر عقلانی مانند شهوت و غضب در وجودشان نباشد. حیوانات نیز در صورتی کامل هستند که متناسب با طبیعت و شرایط وجودی خویش که همان جنبه مادی و خاکی و دوری از حیات عقلانی است، رفتار کنند، اما «خدا انسان را مرکب آفرید؛ مرکب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و آنچه در خاکیان موجود است؛ هم ملکوتی است و هم مُلکی؛ هم علوی است و هم سِفلی. پس انسان کامل همچنان که با یک حیوان کامل ـ مثلاً با یک اسب در حد اعلی و ایدئال و به حد
کمال رسیده ـ متفاوت است، با یک فرشته کامل نیز متفاوت است.
تفاوت انسان به دلیل همان ترکیب ذاتش است که در قرآن آمده است: «إِنّا خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلیهِ»؛ (1)ما انسان را از نطفهای آفریدیم که در آن مخلوطهای زیادی وجود دارد. مقصود این است که استعدادهای زیادی در او هست. کمال انسان در تعادل و توازن اوست؛ یعنی انسان با داشتن این همه استعدادهای گوناگون، آن وقت انسان کامل است که فقط به سوی یک استعداد گرایش پیدا نکند و استعدادهای دیگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در یک وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد. مقصود از هماهنگی در اینجا، این است که در عین اینکه همه استعدادهای انسان رشد میکند، رشدش رشد هماهنگی باشد. انسان کامل، آن انسانی است که همه ارزشهای انسانی در او رشد کنند و هیچکدام بیرشد نمانند و همه هماهنگ با یکدیگر رشد کنند و رشد هر کدام از این ارزشها به حد اعلی برسد. منظور از هماهنگی این است که جزر و مدی در کار نباشد، گاهی افرادی را میبینید که واقعاً گرایششان گرایش انسانی است، اما گاهی در جهت یک گرایش از گرایشهای انسانی «مَد» پیدا میکنند و کشیده میشوند، به طوری که همه ارزشهای دیگر فراموش میشود». (2)
گاهی جامعه به دلیل برنامه ناقص تربیتی، به سوی یک جنبه از ارزشهای متعالی حرکت میکند و از دیگر ارزشها غافل میشود. برای مثال، برخی در زمینه عبادت، دچار زیادهروی ومَد میشوند و نمیتوانند تعادل را حفظ کنند، گویا فراموش کردهاند که خدا آنها را انسان آفریده
است، نه فرشته. انسان باید تمام ارزشها را به طور هماهنگ در خود رشد دهد.
نقل است روزی به پیامبر اکرم(ص) خبر دادند عدهای از اصحاب فقط عبادت میکنند. حضرت، ناراحت و خشمگین به مسجد آمد و با صدای بلند فرمود: «ما بالُ اَقْوامٍ؛ چه میشود گروههایی را؟ شنیدهام چنین افرادی در امت من پیدا شدهاند! من که پیامبر شما هستم، اینگونه نیستم. هیچ وقت شب تا صبح عبادت نمیکنم، بلکه قسمتی از آن را استراحت میکنم و میخوابم. من به خانواده و همسرانم رسیدگی میکنم، هر روز را روزه نمیگیرم. کسانی که این کارها را پیش گرفتهاند، از سنّت من خارجند. به این ترتیب، وقتی پیامبر خدا احساس میکند ارزشی از ارزشهای اسلامی، دیگر ارزشها را در خود محو میکند و جامعه اسلامی به یک طرف مَد پیدا کرده است، به شدت با این روند مبارزه میکند. در مقابل، برخی دیگر در ارزشگذاری برای خدمت به خَلق زیادهروی میکنند و میگویند «عبادت به جز خدمت خلق نیست.» آنها با این کار ارزش زهد، ارزش علم و ارزش جهاد را نفی میکنند. برخی برای آزادی چنان ارزشی قائل میشوند که گویی بشریت و بشر فقط به معنای آزادی است و جز آزادی ارزش دیگری وجود ندارد. در حقیقت، آنها تمام ارزشها را در یک ارزش محو میکنند، حال آنکه ارزشهای دیگری هم مطرح است، مانند ارزش عدالت و ارزش حکمت. گاهی عشق را تنها ارزش انسانی میخوانند و دیگر ارزشها حتی عقل را نادیده میگیرند و گاهی برعکس، عقل و فکر ارزش میشود و از عشق و عاطفه خبری نیست. ارزشهای گوناگونی در انسان وجود دارد، مانند عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادی و مانند آن. حال، انسانِ کامل کیست؟ آن که فقط عابد
است؟ آن که فقط آزاده است؟ آن که فقط عاشق است یا آن که فقط عاقل است؟ نه، هیچکدام انسان کامل نیستند. انسان کامل، انسانی است که همه این ارزشها، در بالاترین حد و هماهنگ با یکدیگر در او رشد کرده باشند. (1)
از میان مکتبهای تربیتی، مکتب تربیتی اسلام در خدمت انسان است. این مکتب باید «نظامی میان استعدادهای انسانی برقرار نماید که چون انسان از یک نوع آزادی خاصی در طبیعت برخوردار است، در اثر این نظام هیچگونه افراط و تفریطی حکمفرما نباشد؛ یعنی هر نیرو و استعدادی حظّ خودش را ببرد و به بقیه تجاوز نکند». (2)
یکی از بحثهای مهم در زمینه تربیت این است که آیا تربیت امری نسبی است یا مطلق؟ اگر نسبی باشد، در شرایط گوناگون تغییر میکند و اگر مطلق باشد، در تمام اوضاع و احوال یکسان خواهد بود.
برای پاسخ به این پرسش که آیا در دیدگاه اسلام، اخلاق و تربیت امری نسبی است یا مطلق، باید به سراغ خاستگاه نسبیت و اطلاق در دین رفت و این نکته را روشن کرد که سرچشمه تغییر و ثبات در یک دین چیست؟ کدامیک از عناصر دین متناسب با زمان دگرگون میشوند و کدام یک با وجود تغییر زمان همچنان ثابت باقی میمانند و چرا چنین است؟ برای روشن شدن این مطلب ابتدا شکلهای معروف ربط متغیر به ثابت را مطرح میکنیم و با توجه به آن، به تمام این پرسشها پاسخ میدهیم.
برخی معتقدند اسلام به حکم اینکه دین است، بهویژه آخرین دین، دستورهایش جنبه جاودانگی دارد و باید همان طور که روز اول بوده، برای همیشه همانطور باقی بماند. ازاینرو، یک پدیده ثابت و تغییرناپذیر است، اما زمان در سرشت خود متغیر و کهنه و نوکُن است. طبیعت زمان، با دگرگونی تناسب دارد و هر روز اوضاع و احوال و شرایط جدیدی میآفریند که مخالف شرایط پیشین است. چگونه ممکن است چیزی که در ذات خود ثابت و تغییرناپذیر است، با چیزی که در ذات خویش دگرگون و سیّال است، هماهنگی داشته باشند؟ آیا ممکن است جامهای که برای یک کودک دو ساله دوخته میشود تا بیست سالگی او استفاده شود، در حالی که جامه در طول بیست سال همان باشد که بوده، ولی جسم کودک ماه به ماه و سال به سال رشد کرده باشد؟!
حقیقت این است که در این استدلال، درباره توافقپذیر نبودن اسلام با دگرگونیهای زمان نوعی مغالطه به کار رفته است؛ هم درباره اسلام و هم درباره مقتضیات زمان. درباره اسلام از این نظر مغالطه شده که جاودانگی قوانین اسلام و نسخناپذیری آن، که امری قطعی و از ضروریات اسلام است، با انعطافپذیری آنها که به نظام قانونگذاری اسلام مربوط است، یکی دانسته شده است، حال اینکه این دو به کلی از یکدیگر جدا هستند. قدرت شگرف پاسخگویی فقه اسلامی به مسائل جدید هر دوره، نکتهای است که شگفتی جهانیان را برانگیخته است.
مغالطهای که در مسئله مقتضیات زمان صورت گرفته از این نظر است که خاصیت زمان، کهنه ساختن همه چیز، حتی حقایق جهان فرض شده و حال آنکه آنچه در زمان، کهنه و نو میشود، ماده و ترکیبات مادی است.
یک ساختمان، یک گیاه، یک حیوان، یک انسان، محکوم به کهنگی و نابودی است، ولی حقایق جهان، ثابت و تغییرناپذیرند. آیا جدول فیثاغورس به حکم اینکه بیش از دو هزار سال از عمرش میگذرد، کهنه شده است؟ آیا چون هفتصد سال از این گفته سعدی که «بنیآدم اعضای یک پیکرند» میگذرد، این سخن باطل و بیفایده است؟ آیا به دلیل اینکه عدالت و انصاف و وفا و نیکی چندین هزار سال است دهان به دهان میگردد، کهنه شده است؟ از طرف دیگر، آیا چون والدین و فرزندان و همسران در دورههای گذشته اسبسوار بودهاند و والدین و فرزندان و همسران دوران ما هواپیما سوار میشوند، پس به ناچار باید حقوق والدین بر اولاد و حقوق اولاد بر والدین و حقوق زوجین بر یکدیگر در عصر ما به کلی دگرگون شود. (1)
«اسلام اصول ثابتی دارد و فروع متغیری که از همین اصول ثابت ناشی شده است؛ یعنی اسلام به موازات انسان، قوانین دارد. برای جنبههای ثابت انسان و آن چیزهایی که مدار انسانیت انسان را تشکیل میدهد و باید ثابت بماند، اسلام قوانین ثابت آورده است، اما برای آن چیزهایی که مربوط به مدار انسان نیست، بلکه مربوط به نقطهای است که انسان در مدار قرار گرفته است، اسلام هم فروع متغیری دارد، ولی در محدوده همان اصول ثابت، و یا اساساً دخالتی نکرده و بشر را مختار و آزاد گذاشته است». (2)
بحث نسبی و مطلق بودن احکام و قوانین دینی، بر بحث متغیر و ثابت بودن دین و ارتباط متغیر با ثابت مبتنی است. ازاینرو، بحث نسبیت و اطلاق در تربیت و اخلاق، در گرو پذیرش این حقیقت است که دین، جنبهای ثابت و جنبهای متغیر دارد و تمام امور تغییرپذیر، در پرتو امور، ثابت، توجیهپذیر و کاربردیاند. در مورد تربیت و اخلاق نیز چنین است. به این معنا که هم در اخلاق و هم در تربیت، برخی از امور، ثابت و برخی دیگر تغییرپذیرند و به بیان دیگر، برخی از امور، مطلق و برخی نسبیاند. در زمینه اخلاق همواره باید دو مسئله را از هم جدا کنیم، یکی اخلاق و دیگری رفتار. در واقع، اخلاق غیر از رفتاری است که خُلق را در انسان پدید میآورد. بنابراین، منظور از رفتار همان تربیت است؛ یعنی تربیتی که به اخلاق میانجامد. از سوی دیگر، در زمینه تربیت نیز باید دو مسئله را از یکدیگر جدا کنیم؛ یکی اصول تربیتی و دیگری روشها و شیوههای تربیتی (رفتار).
مختصر اینکه در نفس ِ اخلاق و اصول تربیتی، هیچ گونه تغییر و اختلافی رخ نمیدهد و همواره ثابت باقی خواهند ماند. آنچه دستخوش دگرگونی میشود، رفتار تربیتی است که بر اساس عوامل گوناگون تغییر میکند. عامل جنسیت، زمان و... میتوانند رفتارهای تربیتی را دگرگون سازند، ولی اخلاق و اصول تربیتی، در همه اوضاع و احوال و برای همه (زن و مرد) یکسان است. (1)
1) . نک: تعلیم و تربیت در اسلام، ص108؛ مجموعه آثار، ج22، ص618.
چگونه عوامل مختلف سبب دگرگونی تربیت میشوند و چگونه میتوان در پرتو جلوههای ثابت و مطلق تربیت و اخلاق، رفتارهای متغیر را توجیه کرد؟ برای پاسخ به این پرسش، درباره دو عامل تغییر؛ یعنی جنسیت و زمان، در زمینه تربیت و روشن ساختن جایگاه ثبات و تغییر یا اخلاق و نسبیت در آن بحث میکنیم.
آیا زن و مرد که به اصطلاح دو جنس از نوع انسانند، از لحاظ حقوق و تکالیف، اخلاق و تربیت و مجازات باید یکجنسی و متشابه باشند یا دوجنسی و نامتشابه؛ یعنی مسئله جنبه کیفی دارد یا جنبه کمّی؟ بدون شک، زن و مرد دو شاخه از نوع انسانند. در آنچه ملاک انسانیت است و شرفهای انسانی به آن وابسته است، باهم مشترکند. در حقیقت، در کمالاتی که انسان را از حیوان جدا میکند، مانند استعداد عقلی و علمی، دینی و عبادی، اخلاقی و عاطفی مانند یکدیگرند. حقوق و تکالیف و مجازاتها و اخلاق و تربیت آنها نیز تا اندازهای که به جنبههای مشترک انسانی آنها مربوط است، باید متشابه و همانند باشد. همانگونه که درختی که دارای دو شاخه بزرگ است، از نظر تنه یکی است و سپس به دو شاخه تقسیم میشود، زن و مرد دو شاخه از درخت انسانند و حقوق و تکالیف و مجازاتها و اخلاق و تربیت آنها بیشک، از نظر تنه یکی است. به نظر ما اخلاق، یکجنسی است و تربیت، دوجنسی. به بیان دیگر، تربیت اخلاقی یکجنسی است و تربیت اجتماعی دوجنسی یا میتوان گفت خُلق، مطلق است و یکجنسی، ولی مهارت، نسبی است و دوجنسی. اخلاق از ملکههای اکتسابی روحی است که بر پایه حاکم ساختن اراده
خاص انسانی و اخلاقی بر غریزهها و شهوتها و خواستههای حیوانی شکل گرفته است. به بیان دیگر، اخلاق به نظام دادن غرایز با راهنمایی یک مکتب دینی یا عقلی مربوط است. زن و مرد در این جنبه که خود دو شاخه است، یکی، عقل و اراده حاکم بر غرایز و دیگری، عواطف عالی بشری و نوعی، مشترکند و هر دو این استعداد را دارند. آنچه برای مرد شایسته و بایسته است برای زن نیز هست و برعکس. چنین نیست که برای مرد، داشتن احساسات خیرخواهانه و نوعدوستی؛ یعنی ترحم و عاطفه و محبت و صلحدوستی و نیکخواه بودن و صادق و باوفا بودن خوب باشد، ولی برای زن بیبهره بودن از این عواطف خوب باشد. بنابراین، آنچه اخلاق نامیده میشود، چه به عنوان عواطف عالی و خیرخواهانه و چه به عنوان ملکههای حاکم بر غرایز و خواستهها، از مشترکات انسانهاست. به بیان دیگر، موضوعها و موارد آموزش و پرورش بر دو قسم است: بعضی از آنها اموری است که باید میان مردم تقسیم شود؛ یعنی مانند مسئولیتها و کارها باید میان افراد و گروههای اجتماعی تقسیم شود. موضوع مسئولیت به همه مربوط است، ولی انجام دادن آن بر عهده افراد یا گروههای مشخص گذاشته میشود، برای مثال معلمی، پزشکی، مهندسی، معماری، پرستاری، پلیسی، قضاوت، واعظی و مانند آن؛ یعنی جامعه به همه اینها نیاز دارد. آنچه لازم و ضروری است این است که برای مثال، پزشک به قدر کافی وجود داشته باشد، همچنین معلم، قاضی، کشاورز و غیره. در حقیقت، آنچه جامعه نیاز دارد، دستهای از کارها و مسئولیتهاست که باید انجام شود و افراد برای آن کارها باید تربیت و آماده شوند. این است که تربیتهای فنی تقسیم میشوند. ولی
نوع دیگر از این قبیل نیست؛ یعنی واحد بودن گروهی یا افرادی برای دیگران کافی نیست، تقسیمبردار نیست، مانند ایمان و اخلاق؛ زیرا ایمان و اخلاق به انسانیت انسان مربوط است و معنا ندارد بگوییم یک عده آدم شدند، کافی است، نماینده ما هم هستند. یک گروه که خداشناس، پیغمبرشناس، امامشناس و معادشناس شدند، برای دیگران کافی است، این چیزها دیگر جانشینبردار نیست. همچنین است شجاعت، سخاوت، عطوفت، عفاف، استقامت، صبر، رضا، تسلیم، توکل، اعتماد به نفس، عدالت، تقوا و غیره، مثل این است که انسان بخواهد در زیبایی جانشین بگیرد. خلاصه اینکه در آنچه به ایمان و اخلاق مربوط است، همه مردم باید مشترک باشند و در این زمینه فرقی نیست، ولی آنچه به شغلها و مهارتها مربوط است، ناچار باید میان مردم تقسیم شود. مسئله این است که در میان کارها و شغلهایی که باید تقسیم شوند، آیا کارهایی هست که مرد یا زن در آن اولویت داشته باشند و باید برای آن کار آمادگی پیدا کنند یا نه؟ این مسئله اولاً به نوع استعدادهای زن و مرد و ثانیاً به مصلحتها و آثاری مربوط است که پذیرش مسئولیتها در پی دارد. دوجنسی بودن تربیت و تفاوت آموزشها و تربیتهای زنان با آموزش مردان و تربیتهای آنان، از این نظر است که جنس زن با جنس مرد، در شایستگی ذاتی برای پذیرش مسئولیتها و مشاغل و اختیارات، برابر نیست. از نظر اسلام دو نکته در این زمینه حتمی است:
یک ـ برخی مشاغل چون قضاوت و رهبری سیاسی، فاسدکننده زن و زن فاسدکننده آن شغل است. اگر زنی رهبر سیاسی یا قاضی شود، یا رهبر و قاضی خوبی است و همسر و مادر بدی و در کل زن بدی، یا
همسر و مادر خوبی است و رهبر و قاضی بدی یا از هر دو نظر بد خواهد بود.
اجتماع، مشاغل و پُستهای گوناگونی دارد. جلاد بودن و ریسمانِ دار یک نفر اعدامی را به گردن او انداختن و او را بالا کشیدن، یک شغل اجتماعی است. پرستار بیمار بودن و به روی او لبخند زدن نیز یک شغل اجتماعی است. از نظر ناآگاهان فرق نمیکند که مرد شغل اول را داشته باشد و زن شغل دوم را یا برعکس، ولی از نظر اسلام این دو متفاوت است.
دو ـ از نظر اسلام، خانواده و آنچه به حفظ و نگهداری آن مربوط است، بسیار اهمیت دارد و باید رعایت شود. برای این منظور، زن برای خانهسالاری از مرد بهتر است، اما تربیت برخلاف اخلاق، نسبی است. به بیان دیگر مهارت، نسبی است، نه خُلق؛ و تربیت غیر اخلاقی عبارت است از آماده کردن افراد و طبقات برای پذیرش مسئولیتها و به دست گرفتن اختیارات و پُستها و مشاغل. ازاینرو، فرزندان باید متناسب با زمان تربیت شوند. برای مثال، در یک عصر مسئولیت سربازی را با تیراندازی و اسبسواری و شمشیرزنی انجام میدادند و زمانی دیگر با وسایل دیگر.
با آمادگیهای گوناگون میتوان به برتری تجاری و اقتصادی در هر عصری دست یافت. گفتنی است علوم و فنون لازم برای انجام وظایف اجتماعی، در هر عصری متفاوت است. ازاینرو، نوع تربیتهای فنی و علمی نیز تفاوت میکند و این است معنای سخن «لا تُؤَدِّبُوا اَوْلادَکُمْ بِاَخْلاقِکُمْ لاَِنَّهُمْ خُلِقُوا لِزَمانٍ غَیْرِ زَمانِکُمْ».
باید توجه داشت که اصول تربیت خانوادگی نسبی نیست، از قبیل اینکه در مرد، روح ریاست خانواده و در زن، روح مرئوسیت تقویت شود یا هر دو بهگونهای تربیت شوند که لذات جنسی را از کانون خانوادگی بخواهند یا به فرزندان، احترام والدین و محبت آنها تزریق شود و زنان مقام و ارزش و لذت و صفای مادری را درک کنند... اینها به حدود و اخلاق مربوط است، نه مهارت.
فروع تربیت نسبی است؛ زیرا به نوع کارهایی مربوط است که دگرگونی زمان ایجاب میکند. بنابراین، تفاوت تربیت زن و مرد، به دوجنسی بودن آنها از نظر جسمی و روانی مربوط است. (1)
یکی از مسائل مهم در تعلیم و تربیت این است که آیا عامل زمان در آن نقشی دارد یا خیر؟ به بیان دیگر آیا با دگرگونیهای زمان، اصول تعلیم و تربیت نیز باید تغییر کند یا نه؟
در زمینه تعلیم و تربیت از نظر عامل زمان، سه روش وجود دارد:
یک روش، هدف تعلیم و تربیت را حفظ افکار و اندیشهها و عادتها و تقلید از رسوم و سنن گذشته میداند. نظام اجتماعی در این روش، یک نظام قالبی است؛ یعنی قالبهای ساخته و از پیش پرداختهای دارد که جامعه را در آن قالبها شکل میدهد، درست مانند قالبهایی که از پیش برای مصنوعات فلزی تهیه میشود. بنا بر این روش، نظام تعلیم و تربیت، در برابر فرهنگ و معنویات مردم و روح و احساسات آنها همان وظیفهای را دارد که اداره باستانشناسی نسبت به حفظ و نگهداری آثار باستانی؛
1) . نک: یادداشتهای استاد مطهری، ج5، صص269 ـ 283.
یعنی وظیفهاش فقط نگهبانی از فرهنگ و معنویات است که در معنای عام آن، تصورات و اوهام و خرافات را نیز دربرمیگیرد.
روش دوم درست برخلاف روش اول است. اساس این روش، ستیزه با گذشته است و بر روی هر چه به گذشته مربوط است داغ باطله میزند. در این روش، اساس تعلیم و تربیت بر نوگرایی و دگرگونی و گریز از گذشته، استوار است؛ یگانهچیزی که تقدیس میشود، عصیان، سرپیچی، سنتشکنی و طغیان است؛ به هیچ اصل ثابت و معیار دایمی معتقد نیست؛ منکر کلیت و ضرورت و دوام است و همهچیز برایش نسبی و متغیر است.
از دیدگاه طرفداران نظام قالبی که نظریه جامدهاست، تعلیم و تربیت حقیقتی است مطلق و در همه زمانها یکگونه است و آنچه در گذشته بوده، همان حقیقت مطلقی است که همه وقت باید باشد. پس این نظریه بر دو اصل مبتنی است: یکی اینکه تعلیم و تربیت مثل «4=2+2» همه زمانها و مثل جدول فیثاغورس است. دیگر آنکه گذشته، معیار درستی است برای همیشه. ولی از دیدگاه طرفداران روش دوم، تعلیم و تربیت مفهومی نسبی است و هر زمان نوعی از تعلیم و تربیت را میطلبد و حقیقتی نسبی است از آن نظر که همواره رو به تکامل است. آینده در مقایسه با گذشته، دربرگیرنده حقیقت بیشتری است و گذشته به هیچ عنوان سندیت و اعتباری نسبت به حال و آینده ندارد. طبق این نظریه، نظام تعلیم و تربیت درحکم یک کارخانه ماشینسازی است که سال به سال مدل ماشینش عوض میشود و نو جای کهنه را میگیرد.
روش سوم بر این اساس است که جامعه یک موجود زنده است؛ نه مانند ساختههای بیجان است که باید برایش قالب ساخت و نه مانند
ساختههای کارخانههاست که هر سال مُدل جدید پیدا کند. موجود زنده بر طبق اصول معین و فطری رشدونمو میکند. جامعه انسانی از نظر تعلیم و تربیت دو نیاز دارد: یکی آموزش و پرورش اصول انسانی و اخلاقی است؛ یعنی چیزهایی که به فطرت و طبیعت انسان و به حوزه ایمان و اخلاق و به شیوه انسان بودن مربوط است. انسانیت، معیارهای ثابتی دارد و دگرگون نمیشود. برای مثال، وظیفهشناسی، ایثار، احسان، عدالت و عفاف یک سلسله اصول ثابت و معیارهای ثابتند. نیاز دیگر، آموزش و پرورشی است که با چگونگی انسان بودن و ساختمان روحی انسان و فطرت او سر و کار ندارد، [بلکه] به تخصص و مهارت در کارهای اجتماعی که میان افراد تقسیم میشود، مربوط است، البته نوع کارها و ابزار و وسایل آنها اعم از کارهای تولیدی و مصرفی و غیره عوض میشود و ناگزیر تربیت فنی که به مهارت در امور فنی مربوط است، تغییرپذیر و تکاملگراست و هر زمانی نوعی مهارت و تخصص را میطلبد. بنا بر این نظر، کار مؤسسههای تعلیم و تربیت، نه قالبسازی و تحمیل قالبها بر جامعه است و نه تحویل دادن انسان ماشینی، بلکه کارشان از نوع کشاورزی و باغبانی است. یک ماشین یا یک قالب، چیزی است که سازنده آن به میل خود آن را انتخاب میکند، ولی درخت، طبیعت خاص خود را دارد و راهی برای تغییر نوع آن نیست، فقط میتوان آن را به صورت نمونه بهتر یا بدتر انواع خود درآورد.
بنا بر آنچه گفتیم، تعلیم و تربیت باید بر اساس شناخت فطرت و طبیعت انسان و جامعه باشد. قوانین فطری اعم از فردی و اجتماعی، نه در اختیار بشر است و نه قراردادی، بلکه بشر باید آنها را کشف کند و به کار
بندد. وظیفه تعلیم و تربیت، نگهداری قالبها نیست، بلکه نگهداری مدار و راه است. تعلیم و تربیت از آن جهت که آموزههای ثابت دارد، واقعاً راهنماست. (1)
از دیگر ویژگیهای تربیت در اسلام این است که بر گرد مدار انسان میچرخد و بر پایه کرامت و آزادی او استوار شده است. انسانمدار بودن تربیت در اسلام، به این معناست که به انسان به عنوان ماده و موضوع تربیت باید توجه کامل شود و تربیتی بر روی او انجام گیرد که به تخریب و کاستی وی نینجامد. به بیان دیگر، ما اجازه نداریم بر اساس خواستههای خود، هرطور که میخواهیم انسان را بسازیم و تربیت کنیم، به ویژه اگر به نابودی استعدادها و توانمندیهای او بینجامد، بلکه تنها در چارچوب سعادت و تکامل انسان باید به ساخت و تربیت او اقدام کرد. ازاینرو، از سه جنبه میتوان به جلوه انسانمداری در مکتب تربیتی اسلام توجه کرد:
«در بسیاری از مکتبها انسان مانند یک شیء فرض میشود که برای منظور یا منظورهایی ساخته میشود. چیزی که در این ساختن منظور نیست، خود آن ماده است. در حقیقت، سازنده و صنعتگر، هدف خاص خودش را دارد و از مادهای که میخواهد از آن چیزی بسازد، به عنوان یک شیء استفاده میکند و هر عملی که با منظورش هماهنگ باشد، بر روی آن انجام میدهد و چه بسا آنچه او انجام میدهد، از نظر آن شیء، خراب کردن و ناقص کردن باشد، ولی از نظر انسانی که میخواهد از آن
1) . نک: یادداشتهای استاد مطهری، ج2، صص 194 ـ 201.
شیء استفاده کند، صنعت است. اما گاهی مکتب در خدمت انسان است؛ یعنی منظوری جدا از انسان ندارد، هدفش به سعادت رساندن و تکمیل اوست، نه اینکه منظور دیگری داشته باشد که بخواهد انسان را برای آن منظور بسازد. به اصطلاح، مکتبی میشود انسانی». (1)
«مکتب تربیتی انسانی، مکتبی است که هدف آن بیرون از خود انسان نیست؛ یعنی بر اساس به کمال رساندن انسان است. این مکتب باید بر اساس پرورش استعدادها و نیروهای انسانی و تنظیم آنها باشد؛ یعنی حداکثر کاریکه این مکتب میتواند انجام دهد، دو چیز بیشتر نیست: یکی اینکه در راه شناخت استعدادهای انسانی و پرورش دادن آنها و نه ضعیف کردن آنها کوشش کند. دوم اینکه نظامی میان استعدادهای انسانی برقرار نماید که چون انسان از یک نوع آزادی خاصی در طبیعت برخوردار است، در اثر این نظام هیچگونه افراط و تفریطی حکمفرما نباشد؛ یعنی هر نیرو و استعدادی حظّ خودش را ببرد و به بقیه تجاوز نکند». (2)
یکی از جلوههای انسانمداری در تربیت اسلامی، کرامت نفس است. «مبنا و اساس و محور اخلاق اسلامی؛ یعنی نقطه اتکاء پرورشهای اخلاقی، بزرگواری و کرامت نفس است.» (3)«معیار فعل اخلاقی آن است که از احساس کرامت و عزت و حرمت نفس ناشی میشود و فعل طبیعی آن است که ناشی از یک سلسله حاجتهای طبیعی باشد.» (4)کرامت نفس؛
1) . «اسلام یک مکتب انسانی است؛ یعنی بر اساس مقیاسهای انسانی است و برای انسانیت احترام قائل است. از آن جهت برای ارزشهای انسانی اصالت قائل است که برای جهان اصالت قائل است؛ یعنی به خدای قادر، قائل و معترف است». آزادی معنوی، ص263.
2) . تعلیم و تربیت در اسلام، صص179 ـ 181؛ مجموعه آثار، ج22، صص687 ـ689.
3) . یادداشتهای استاد مطهری، ج6، ص478.
4) . یادداشتهای استاد مطهری، ج6، ص500.
یعنی «احساس عظمت و پرهیز از حقارت و مهانت نفس» (1)گرچه در مفهوم کرامت نفس، احساس بزرگی و عظمت خود نهفته است، «[این] خود را بزرگتر دیدن نه [به معنای] بزرگتر دیدن از اشخاص و اشیاء است، بلکه بزرگتر دیدن از یک سلسله حالات و صفات است که در حقیقت، نقائص و اعدامند؛ خود را بزرگتر دیدن از:
ـ کذب، چرا که «اَلْکاذِبُ عَلی شَفا مَهْواةٍ وَ مَهانَةٍ وَ الْکِذْبُ عَجْز؛ دروغگو در مرز سقوط و حقارت است و دروغ از عجز و ناتوانی است».
ـ از غیبت؛ چرا که «اَلْغَیْبَةُ جُهْدَ الْعاجِزِ؛ غیبت، تلاش فرد ناتوان است».
ـ از غلامی و بندگی؛ چرا که «لا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ فَقَدْ جَعَلَکَ اللّهُ حُرّا؛ بنده دیگری مباش؛ زیرا خدا تو را آزاد قرار داده است».
ـ از بخل و خست نفس؛ چرا که «اَلشُّحُ فَقْرٌ وَ السَّخاءُ غَنِی؛ بخل، فقر و نداری است و سخاوت، غنا و بینیازی است».
ـ از زنا و پلیدی، چرا که «ما زنی غَیورٌ قَطُّ وَ قَدرُ الرَّجُلِ عَلی قَدرِ هِمَّته و... وَ عِفَّتُه عَلی قَدر غیرتِه؛ انسان غیرتمند هرگز زنا نمیکند و ارزش مرد به اندازه همت اوست و.. عفت و پاکدامنی او به اندازه غیرت و جوانمردی اوست». (2)
ـ از طمع و حرص، چرا که «اَزْرَی بِنَفْسِه مَنْ اسْتَشْعَرَ الطّمَعَ؛ طمعورزی سبب حقارت و پستی انسان میشود». (3)و (4)
در این صورت، کرامت نفس نقطه مقابل پستی و حقارت و کوچک دیدن نفس است «کرامت نفس به معنای خود را محترم شمردن نیز هست»؛ (5)یعنی
حرمت خود را حفظ کردن و احترام خویش را نگه داشتن. در این صورت هر آن کس که خود را بازیچه قرار دهد و حرمت خویش را رعایت نکند، از عزت نفس بهرهای نبرده است. در برخی تعبیرها، عزت نفس به معنای «خود را به یاد داشتن» (1)نیز آمده است؛ یعنی از خود غافل نشدن و خود را فراموش نکردن.
در بحث محوریت کرامت نفس در تربیت و اهمیت آن، باید به این نکته توجه داشت که چون اصلیترین موضوع، تربیت نفس و روح انسانی است و کرامت، وصفی از بازتاب اوصاف وجودی نفس آدمی است، فطرت انسان، با حرمت و کرامت تناسب دارد. به بیان دیگر «چون نفس از سنخ وجود و هستی و حقیقت است، با هرچه بر ضد حقیقت باشد و از نوع باطل و پوچی و عدم باشد، مغایر است. چون از سنخ قدرت و ملکوت است، با عجز و ضعف و مهانت و هرچه از این سنخ است، مخالف است. چون از نوع قداست است، با هرچه آلودگی به ماده و طبیعت و «إِخْلادِ اِلَی الاَْرْضِ» و خاکی شدن و دنیازدگی است، مغایر است. چون از نوع حریّت است و عین اختیار و آزادی است، بر ضد مملوکیت و اسارت و محدودیت است و چون از نوع علم است، بر ضد جهل است. چون از نوع نور است، بر ضد ظلمت است. چون از نوع حیات است، بر ضد موت و مردگی و جمود و انجماد است. چون از نوع رحمت است، بر ضد امساک و انقباض است و چون از نوع عظمت است، بر ضد حقارت است». (2)
در تعابیر اسلامی، مفهوم کرامت نفس در قالب واژههای دیگری نیز آمده است، مانند:
« ـ عزت نفس: «اُطْلُبُوا الْحَوائِجَ بِعِزَّةِ الاَْنْفُسِ؛ اگر حاجتی به دیگران دارید، از آنها بخواهید، ولی با عزت نفس بخواهید.» (1)خودتان را نزد دیگران پست و ذلیل نکنید؛ نیاز خودتان را به قیمت از دست رفتن عزتتان رفع نکنید.
ـ نفاست نفس؛ یعنی روح انسان به منزله یک شیء نفیس تلقی شده و اخلاق خوب به عنوان اشیای متناسب با این شیء نفیس و اخلاق رذیله، به عنوان اشیای نامتناسب با این شیء نفیس که آن را از ارزش میاندازند، تلقی شده است. در این تعبیر، انسان دارای یک سرمایه بسیار پرارزش تلقی شده است که آن، همان خود اوست و به انسان میگویند مواظب باش که این خود را از دست ندهی یا آلوده نکنی؛ زیرا این خود، خیلی باارزش و نفیس است.
امام علی(ع) به امام حسن(ع) میفرماید:
اَکْرِم نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیَّةٍ فَاِنَّکَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ عَنْ نَفْسِکَ عِوَضا.
نفس خویش را از هر پستی بزرگ بدار، آنچه از نفس خود ببازی، عوض ندارد.
اِنَّ اَعظُمَ النّاسِ قَدْرا الذی لا یَرَی الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرا. (2)
از همه مردم باارزشتر و بلندمرتبهتر، آن کسی است که تمام دنیا را برای بهای خود کم میداند.
امام صادق(ع) در یک رباعی میفرماید:
اثا مَنْ بالنَّفْسِ النَّفسیة ربهاو لَیْسَ لَها فِی الْخَلْقِ کُلّهِم ثَمَنٌ (3)
من قیمت این نفس ارزشمند را خدای آن قرار میدهم و در مخلوقات
خدا موجودی پیدا نمیشود که ارزشش برابر نفس باشد.
ـ غیرت: تعبیر دیگر [از] کرامت نفس، غیرت است؛ یعنی پارهای از مسائل اخلاقی به حکم این است که غیرت انسان اقتضا میکند چنین باشد یا چنین نباشد. امام علی(ع) میفرماید:
قَدُرَ الرَّجُلِ عَلی قَدْرِ هِمَّتِهِ.... وَ عِفَّتُهُ عَلی قَدْرِ غَیْرَتِهِ. (1)
درجه هر کس به میزان همت او بستگی دارد... و عفت هر کس برابر با اندازه غیرت اوست.
ما زَنی غَیُّورٌ قُطّ (2).
آدم باغیرت هرگز زنا نمیکند». (3)
یکی از ویژگیهای تربیت در اسلام این است که چون بر مدار انسان میچرخد و انسان از راه انگیزه و اشتیاق تربیتشدنی است، پس تربیت اجباربردار نیست و آزادی و اختیار از ویژگیهای جداییناپذیر تربیت است.
منظور از آزادی چیست؟ آزادی در رشد و پیشرفت انسان چه جایگاهی دارد؟ «آزادی برای رشد، فوقالعاده امر مقدسی به شمار میرود.» (4)«آزادی کلی به این معنا صحیح است که نباید مانع بروز استعدادهای بشر شد؛ دیگر به این معنا صحیح است که بسیاری چیزهاست که با جبر نمیتوان به بشر تحمیل کرد و دیگر به این جهت است که بشر موجودی است که باید بالاختیار و در صحنه تنازع و
کشمکش به کمال خود رسد. آزادی، مفهومی است اعتباری و عملی که از استعداد طبیعی موجودی برای تکامل، اعتبار میشود.» (1)«خود آزادی حق نیست، بلکه تکلیف است که متوجه دیگران است و منشأ انتزاع آن حقی است در طبیعت که عبارت است از استعداد کمالی انسان بما هو انسان که مانع ایجاد کردن در راه آن استعداد، سبب محرومیت و مغبونیت انسان میگردد. در واقع [مبنا] و ریشه آزادی، حقوق طبیعی است و ریشه حقوق طبیعی، استعداد طبیعی و امکان استعدادی است». (2)
«آزادی به دو قسم معنوی و اجتماعی (یا آزادی درونی و آزادی برونی) تقسیم میشود.» (3)«تکامل انسان به دو فضای باز و بلامانع نیازمند است؛ فضای اجتماع و بیرون، دیگر فضای روح و درون. فضای اجتماعی باید برای رشد و تکامل و پرورش مساعد باشد، مانع برای رشد و تکامل افراد و استفاده آنها از حقوق طبیعی و اجتماعیشان ایجاد نکند. اما آزادی معنوی یعنی آزادی فکر از خرافات و اوهام و آزادی اراده از وابستگیهای حیوانی». (4)با توجه به این نکته، منظور از آزادی به عنوان یکی از ویژگیهای تربیت در اسلام، تنها آزادی اجتماعی و بیرونی است؛ چرا که آزادی درونی محصول تعلیم و تربیت است. در واقع، آزادی بیرونی فضا را برای پرداختن به تعلیم و تربیت درست فراهم میسازد که این نوع تعلیم و تربیت به آزادی درونی و معنوی میانجامد. بنابراین، آزادی اجتماعی میتواند زمینهساز آزادی معنوی باشد و اجبار و شرایط ارتباطی
میان مربی و متربی نباید سبب کاستی تربیت و نرسیدن به آزادی معنوی گردد. «در واقع ایمان [که منجر به آزادی معنوی میشود،] اجباربردار نیست. آنچه پیامبران میخواهند ایمان است، نه اسلام ظاهری و اظهار اسلام، و ایمان اجباربردار نیست؛ چون ایمان، اعتقاد، گرایش و علاقه است. اعتقاد، علاقه، مهر، محبت و گرایش باطنی را به زور نمیتوان ایجاد کرده از نظر اسلام، اگر میخواهیم ایمان در دل مردم ایجاد شود، راهش جبر و زور نیست، بلکه راه آن، حکمت، موعظه حسنه و جدال احسن است». (1)
یکی از جلوههای تربیت بر اساس آزادی، رغبتمحور بودن آن است؛ یعنی توجه به شوق و رغبت متربی و پرهیز از ترساندن و مجبور کردن او. متربی باید قانع شود، نه آنکه از روی اکراه بپذیرد. در واقع، ترساندن نوعی اجبار و گرفتن آزادی از وی به شمار میآید. اگر متربی در شرایطی قرار گیرد که چارهای جز پذیرفتن نداشته باشد، تربیت از مسیر پذیرش، با اراده آگاهانه خارج میشود و در مسیر پذیرش از روی اکراه قرار میگیرد. «هر کسی را در هر سنی که هست، اگر میخواهند تربیت کنند و پرورش دهند، اول باید برایش روشن کنند، بفهمد که چه دارند میگویند و برای چه، بعد در همان مسیر او را پرورش دهند تا پرورشش توأم با شوق و رغبت باشد.» (2)
در حقیقت، ترساندن و ایجاد وحشت جایگاهی در رشد و پرورش ندارد. «نقش ترس این نیست که عامل رشددهنده باشد. عامل ترس، عامل
فرونشاندن است؛ عامل رشد دادن و پرورش دادن استعدادهای عالی نیست. عامل جلوگیری از [رشد] استعدادهای پست و پایین و عامل جلوگیری از طغیان است». (1)
وقتی تربیت بر اساس آزادی و رغبت فرد باشد، باید در آن نرمش و آسانگیری را رعایت کرد؛ زیرا با خشونت و وحشتآفرینی نمیتوان در تربیت موفق شد، بلکه باید رفق و مدارا پیشه کرد. ازاینرو، لازمه اجرای آزادی در تربیت اسلامی، به کار بردن رفق و مداراست. هر گونه فشار و اجبار و ایجاد خستگی، خلاف روحیه آزادی و رغبتمداری در تربیت است.
«در سیره دستورهای پیامبر اکرم(ص) نقل کردهاند که وقتی مبلّغ به اطراف و اکناف میفرستاد، توصیههایی به آنها میکرد. از آن جمله وقتی معاذ بن جبل را به یمن فرستاد، وقت رفتن به او فرمود: «بَشِّر وَ لا تُنَفِّر، یَسِّرْ وَ لا تُعَسِّرْ» به مردم نوید بده، بشارت بده، مردم را تشویق کن، [دین را] آن قدر سخت و مشکل برای مردم بیان نکن که از اول بگویند چه کار سختی! مطلب را طوری بگو که بفهمند تو اصلاً چیز خوبی برایشان آوردهای و شوق و رغبتشان به سوی آن تحریک بشود! در کارها آسان بگیر، سخت نگیر!» (2)
نکته جالب دیگر این است که لازمه آزادی، ایجاد شوق و علاقه است و هیچ شوقی بدون آگاهی پدید نمیآید. بنابراین، رشد و پرورش تنها از راه دانش و آگاهی صورت میگیرد. حتی تشویق بدون آگاهی اثری ندارد چه
برسد به تهدید. «[فرد] کاملاً باید آگاه باشد که تشویق یا تهدیدی که میشود برای چیست. اگر [برای مثال] کودک نفهمد که برای چه تشویق میشود و بالخصوص اگر نفهمد که برای چه تهدید میشود، روحش به کلی مشوش میگردد». (1)
«در میان ادیان و مذاهب، هیچ دین و مذهبی مانند اسلام در مسئله زندگی مردم مداخله نکرده است. اسلام در مقررات خود به یک سلسله عبادات و اذکار و اوراد و یک رشته اندرزهای اخلاقی اکتفا نکرده است؛ همان طوری که روابط بندگان با خدا را بیان کرده است، خطوط اصلی روابط انسانها و حقوق و وظایف افراد را نسبت به یکدیگر نیز در شکلهای گوناگون بیان کرده است». (2)
«بعثت رسول اکرم(ص) هدفی حکیمانه و اجتماعی دارد که مربوط به زندگی مردم است و بیرون از زندگی و یا منافی با زندگی نیست.» (3)«اسلام هرگز مسائل زندگی را تحقیر نمیکند و بیاهمیت نمیشمارد. از نظر اسلام، معنویت جدا از زندگی در این جهان وجود ندارد. همان طور که اگر روح از بدن جدا شود، دیگر متعلق به این جهان نیست و سرنوشتش را جهان دیگر باید معین کند، معنویت جدا از زندگی نیز متعلق به این جهان نیست و سخن از معنویتِ منهای زندگی در این جهان بیهوده است». (4)
تربیت به وسیله عواملی چند بر انسان اثر میگذارد. برخی از این عوامل به حوزه ارتباط انسان با خدا مربوط میشود، مانند عبادت و برخی به حوزه شخصی انسان، مانند تفکر و مجازات نفس. برخی عوامل هم که سهم بیشتری در تربیت انسان دارند، به طور کامل به ارتباطهای اجتماعی او مربوطند، مانند کار، ازدواج، جهاد، معاشرت و محبت... .
بنابراین، تربیت اسلامی در مسیر زندگی انسان پیش میرود و وی را در میان ارتباطهای جاری در متن زندگیاش رشد میدهد. حتی عبادت که در حوزه خصوصی ارتباط انسان با خداست، از نوع ارتباط انسان با دیگر انسانها بیبهره نیست و در آن به حقوق اجتماعی، توجه کامل شده است، از جمله غصبی نبودن آب وضو، مکان نماز، لباس نمازگزار و مانند آن. (1)
تربیت اسلامی مانند تربیت مسیحی نیست که آخرتگرا باشد. «اسلام غیر از مسیحیت است. در مسیحیت حساب دنیا از حساب آخرت جداست. مسیحیت میگوید هر یک از دنیا و آخرت به فضای جداگانهای تعلق دارد، یا این یا آن، اما در اسلام این طور نیست؛ اسلام آخرت را در متن دنیا و دنیا را در متن آخرت قرار داده است». (2)
چنان که پیشتر بیان شد، یکی از ویژگیهای تربیت اسلامی، انسانمدار بودن آن است. این ویژگی در تمام بخشهای تربیت گسترش یافته است. حضور عامل انسانی در بخش اهداف، به این معناست که تربیت به دنبال هدفی خارج از وجود انسان نیست، بلکه اهداف تربیتی، کاملاً در داخل مرزهای انسانی قرار گرفته و از آن جدا نیست. به بیان دیگر، «[تربیت] منظوری بیرون از انسان ندارد. هدف او به سعادت رساندن و تکمیل انسان است، نه اینکه منظور دیگری داشته باشد و انسان را برای آن منظور بخواهد بسازد.
بنابراین، اهداف تربیت در مکتب تربیتی اسلام، تنها در زمینه استعدادها و توانمندیهای انسان است. آنچه در اسلام در زمینه اهداف تربیت به آن توجه میشود، حد و مرزها و شیوه به فعلیت رساندن این استعدادها و ظرفیتهاست. برای مثال، اگر یکی از استعدادهای آدمی استعداد جسمی است، این استعداد چگونه و در چه جهتی باید شکوفا گردد و تا چه اندازه به آن توجه شود.
به طور کلی اهداف تربیتی در اسلام عبارتند از:
برخی از دستورهای اسلام درباره پرورش جسم است که در آنها بیشتر به پرورش جسم سالم و حفظ آن از بیماریها توجه شده است. بیشک، دلیل حرمت بسیاری از امور نیز زیانبار بودن آنها به حال بدن است، چنان که یکی از اصول ثابت شده فقه همین است. بنابراین، پرورش جسم در حدود پرورش علمی، بهداشت، سلامت و تقویت جسم که جسم نیرو بگیرد، یک کمال است. میدانیم همه کسانی که از نظر بدن نیرومند بودهاند، این نیرومندی برایشان کمال شمرده شده است، برای مثال، امیرالمؤمنین نیرومند بوده و نیروی بدنی داشته است و این جزو کمالات آن حضرت است. (1)البته در سنجش سلسله اهداف، پرورش جسم جایگاه ابتدایی و زمینهای دارد؛ یعنی از نوع اهداف وسیلهای است، نه اهداف نهایی. به بیان دیگر، از نوع کمالات مقدمهای است، نه کمالات نهایی و متعالی، ولی این مسئله سبب نمیشود که به عنوان یکی از اهداف تربیتی در نظر قرار نگیرد. (2)
یکی دیگر از اهداف تربیتی اسلام، پرورش نیروی عقلانی انسان است. در اسلام بهگونههای مختلف بر اهمیت عقل و تفکر تأکید شده است که در ادامه به مهمترین آنها اشاره میشود:
«در اسلام سه نوع عبادت است: مالی، مانند زکات، خمس؛ انفاقات بدنی
مانند نماز، روزه، جهاد، خدمت به خلق، کار و کسب برای خود و عائله به منظور استغنا از تکّفف (بعضی عبادات از جنبه مالی و بدنی مشترک است مانند حج و قسم سوم، عبادت فکری است. تفکر از نظر اسلام از عبادات است؛ «لا عِبادَةَ کَالْتَّفَکُّرِ، کانَ اَکْثَرَ عِبادَةَ اَبیذَر اَلتَّفَکَّرُ؛ تَفَکُرّ ساعَةً خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ... مِنْ عِبادَةِ سِتّیِنَ سَنَةٍ... مِنْ عِبادَةِ سَبْعینَ سَنَةٍ... مِنْ عِبادَةِ مِأَةِ سَنَةِ».
عبادات مالی و بدنی با اختلاف مختصر در کیفیت، در ادیان و شرایع سابق نیز بوده است: «وَ اَوْصانِی بِالصلَّوة وَ الزَّکاةِ... کُتِبَ عَلَیْکُم الصّیامُ کَما کُتِبَ عَلی الّذینَ مِن قَبْلِکُم. وَ ما کان صَلاتُهم عِندَ الْبَیْتِ اِلاّ مَکاءً وَ تَصْدِیةً»، اما عبادت فکری از مختصات اسلام است». (1)
«قرآن کریم برای دریافتهای عقلی ارزش قائل است و نهتنها به عقل حق میدهد که در حوزه مسائل دینی مداخله کند، بلکه اصول دین و مخصوصاً اصلالاصول دین؛ یعنی توحید را حوزه منحصر عقل و خرد میشناسد؛ یعنی هیچگونه تعبد و تقلید و تسلیم و ایمان غیر متکی به منطق را در اصول دین جایز نمیشمارد و هر مکلّفی را ملزم به تحقیق در این مسائل میکند. اگر فیالمثل از نظر مسیحیت، اصول دین و بالاخص اصل اول دین مسیحی؛ یعنی تثلیث، منطقه ممنوعه برای عقل اعلام شده است، در اسلام، اصول دین و بالاخص اصل اصول دین یعنی توحید، منطقه انحصاری عقل اعلام شده است». (2)
«از نظر مسیحیت، حقایق همیشه به صورت اسرار در پرده خفاست (حتی حقایقی که باید به آنها ایمان آورد) و از چشم مؤمن پوشیده است، ولی در اسلام حقایق مورد ایمان کاملاً باید در قلمرو عقل قرار گیرد. مسیحیت وظیفه خود را حفظ حدود ایمان از تهاجم قوای استدلالی و فکری میداند، ولی اسلام وظیفه خود را برداشتن موانع از راه عقل برای درک حقایق ایمانی میداند». (1)
ارزش عقل را در قرآن، از میزان بزرگداشت این استعداد و پذیرش اصالت، سندیت و حجیّت آن در این کتاب میتوان فهمید. «در سوره زمر میخوانیم: «فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ و أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ»؛ (2)بندگان مرا نوید بده، آن بندگان اینچنانی را. مطلب با «بندگان من» شروع شده است. کأنه قرآن میخواهد بگوید بنده خدا آن است که چنین باشد و لازمه بندگی خدا این است. «الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ؛ آنان که سخن را استماع میکنند»، نمیگوید: «یَسْمَعُونَ.» فرق است بین «سماع» و «استماع.» سماع؛ یعنی شنیدن ولو انسان نمیخواهد بشنود [،ولی] استماع گوش فرا دادن است؛ یعنی این جور نیست که هر حرفی را هنوز درک نکرده، رد کنند و بگویند ما نمیخواهیم بشنویم، اول استماع میکنند، به دقت دریافت میکنند، بعد غربال میکنند، تجزیه و تحلیل میکنند، خوب و بدش را میسنجند و بهترین آن را انتخاب و پیروی میکنند. اصلاً معنای این آیه، استقلال عقل و فکر است که فکر باید حکم یک غربال را برای انسان داشته باشد، خوب و بد را بسنجد، ریز و درشت
کند و خوبترین آنها را انتخاب و اتّباع نماید. « أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ؛ قرآن این هدایت را با اینکه هدایت عقلی است، هدایت الهی میداند، « وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ؛ اینها هستند به معنای واقعی صاحبان عقل.» الباب، جمع لبّ است لبّ؛ یعنی مغز. این اصطلاح شاید از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد. گویی انسان را تشبیه به یک گردو یا بادام کرده که تمام یک گردو یا بادام پوسته است و آن اساسش مغزش میباشد که در درون آن قرار دارد. تمام هیکل و اندام انسان را که در نظر بگیرید، آن مغز انسان، عقل و فکر انسان است. اگر بادامی مغز نداشته باشد، چه میگوییم؟ میگوییم پوچ است و پوک و هیچ، باید دورش انداخت. انسانی که عقل نداشته باشد، جوهر و مغز انسان و آن ملاک و مقوّم انسانیت را ندارد، انسانی پوک و پوچ است. به حسب این تعبیر، معنای انسان همان عقل انسان است». (1)
«[قرآن] کتابی است که اولاً مردم را به عقل و تعقل و اندیشیدن و تفکر و به علم ـ که محصول نیروی اندیشه است ـ دعوت میکند و سوق میدهد و ثانیاً بر پارهای از مدعاهای خود مثل توحید و معاد، برهان عقلی اقامه میکند و دلیل مخالفین را با استدلال عقلی ابطال میکند و از آنها برهان و دلیل مطالبه میکند و میگوید: «قُلْ هَاتُواْ بُرْهَنَکُمْ إِن کُنتُمْ صَدِقِینَ» (2)و ثالثاً تاریخ و سرگذشت بشر و علل و موجبات سعادت یا شقاوت وی را تعلیل و تحلیل میکند و به طور منطقی و معقولی رابطه هر معلولی را با علت روانی یا اجتماعی خود بیان میکند و رابعاً مقررات و دستورهای
خود را منبعث و ناشی از علتها و مصلحتها و حکمتها میداند و به آنها اشاره میکند، حقاً باید کتاب عقل شناخته شود». (1)
پیامبر در سیره تبلیغی و تربیتی خود همواره از عقل بهره میگرفته است. «او همیشه سعی میکرد عقلها را بیدار کند و به لِمَ و چرا و به چه دلیل وادار کند، نه اینکه مردم را فقط به سکوت و تعبد وادارد. [او دعوت خود را] با تحریک عقلها و بیدار کردن مردم آغاز کرد. روش او این نبود که از خواب مردم استفاده کند، از بیداری مردم استفاده میکرد.» (2)پیامبران، خود، عقل کامل بودهاند، بهگونهای که عقل «جزئی از نبوت معرفی شده است، هیچ پیامبری مبعوث نمیشود مگر آنکه قبلاً عقل او به کمال رسیده باشد.» (3)در اسلام، مؤمن فردی است که حکمت و درایت دارد.
ایمان دربرگیرنده حکمت است. «از نظر حکمای اسلامی نظیر ملاصدرا، ایمان در اسلام، ایمان به ذات حق، ملائک، کتب و رسل، الیوم الاخر از مقوله علم است و همان حکمت نظری و شناخت کلی عالم وجود است. انبیا آمدهاند تا عموم مردم که قدرت ندارند، با عقل و استدلال به سعادت عقلانی و درک نظام وجود علمی ماهو علیه برسند، کمک دهند و از راه خاص، آنها را مؤمن؛ یعنی حکیم سازند (مؤمن = حکیم)». (4)
منظور از پرورش عقل چیست؟ چه باید کرد تا تربیت عقلانی حاصل شود؟ برای روشن شدن مفهوم پرورش عقل، مقایسهای میان تعلیم و تربیت بر اساس علمآموزی صرف با تعلیم و تربیت بر اساس پرورش فکر و عقل انجام میدهیم. «مسئله علم همان آموزش دادن است. تعلیم، عبارت است از یاد دادن. از نظر تعلیم، متعلّم، فراگیرنده است و مغز او به منزله انباری است که یک سلسله معلومات در آن ریخته میشود، ولی در آموزش کافی نیست که هدف این باشد. امروز هم این را نقص میشمارند که هدف آموزگار فقط این باشد که یک سلسله معلومات، اطلاعات و فرمول در مغز متعلم بریزد، آنجا را انبار بکند و ذهن او بشود مثل حوضی که مقداری آب در آن جمع شده است. هدف معلم باید بالاتر باشد و آن این است که نیروی فکری متعلم را پرورش و استقلال بدهد و قوه ابتکار او را زنده کند؛ یعنی کار معلم در واقع آتشگیره دادن است. فرق است میان تنوری که شما بخواهید آتش از بیرون بیاورید و در آن بریزید تا این تنور را داغ کنید، و تنوری که در آن هیزم و چوب جمع است، شما آتشگیره از خارج میآورید. چنین به نظر میرسد آنجا که راجع به عقل و تعقل در مقابل علم و تعلم بحث میشود، نظر به همان حالت رشد عقلانی و استقلال فکری است که انسان قوه استنباط داشته باشد». (1)
«در این مسئله تردیدی نیست که در آموزش و پرورش هدف باید رشد فکری دادن به متعلم و به جامعه باشد. تعلیم دهنده و مربی هر که هست، معلم است، استاد است، خطیب است، واعظ است، باید کوشش
1) . مجموعه آثار،ج22، ص524.
کند که به متعلم و متربی، رشد فکری؛ یعنی قوه تجزیه و تحلیل بدهد، نه اینکه تمام همتش این باشد که دائم بیاموزید، فراگیرید و حفظ کنید. تعقل همان فکر کردن است؛ نیروی فکر کردن خودِ شخص است که استنباط بکند، اجتهاد کند، رد فرع به اصل کند». (1)
آثار و کارکردهای نظام تعلیم و تربیتی که بر اساس پرورش شخصیت فکری و عقلانی انسان استوار است، به شکوفایی عقل و در امان ماندن از آسیبهایی میانجامد که همواره نظامهای غیرعقلانی را تهدید میکند. (2)
چنان که در بحث موضوع تربیت اشاره شد، یکی از جنبههای وجودی انسان و استعدادها و ظرفیتهای نهفته در وی، اراده اوست. ازاینرو، پرورش اراده از جمله هدفهای پرورشی و تربیتی است، بهگونهای که اساس اخلاق، بر زیبایی و زشتی صفات پایهریزی نشده است، بلکه بر پایه عقل و اراده استوار است. «پایه اخلاق این است که اراده انسان قوی و نیرومند باشد؛ یعنی اراده انسان بر شهوتش حکومت بکند، بر عاداتش حکومت بکند، بر طبیعتش غالب باشد، چطور؟ یعنی شخص آنچنان بااراده باشد که اگر تشخیص داد که باید این کار را کرد، تصمیم بگیرد و هیچ طبیعتی نتواند جلوی او را بگیرد. اخلاق، معنایش این است که انسان اراده خودش را بر عادات، بر طبایع غلبه بدهد. یعنی اراده را تقویت بکند، به طوری که اراده بر آنها حاکم باشد؛ حتی اراده باید بر عادت خوب هم غالب باشد، چون کار خوب، اگر کسی به آن عادت پیدا کرد، خوب
نیست، مثلاً ما باید نماز بخوانیم، اما نباید نماز خواندن ما شکل عادت داشته باشد». (1)
«علمای اخلاق قدیم ما بیشتر تکیهشان روی مسئله اراده بوده است؛ اراده حاکم بر میلهای انسان. میگفتند معیار و میزان انسانیت اراده است. حیوان موجودی است تابع غریزه که همان میلها باشد، ولی انسان موجودی است که میتواند به حکم اراده و به حکم اختیار از جنبه غریزه آزاد باشد، میتواند اراده بکند که بر ضدّ میل خودش رفتار و عمل بکند. پس آن کسی انسان است که بر خودش مسلط باشد». (2)
بنابراین، در فرهنگ اسلامی، تقویت اراده همان چیرگی بر نفس و مالکیت نفس است. «آنچه در دستورهای اسلامی در این زمینه رسیده است، تحت عنوان تقوا و تزکیه نفس، آن قدر زیاد است که ضرورتی ندارد ما به عنوان یک شاهد دلیل بیاوریم که بله، در اسلام به مسئله تقویت اراده توجه شده است. همین قدر برای اینکه نمونهای به دست داده باشیم، جملهای را از نهجالبلاغه نقل میکنم که جمله بسیار عالی و زیبایی در این زمینه است. امیرالمؤمنین تعبیری دارند، اول درباره خطا و گناه میفرمایند: «اَلا وَ اِنَّ الْخَطایا خَیلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْها اَهْلُها؛ مَثَل گناهان مَثَل اسبهای چموش است که اختیار را از کف سوار میگیرند».
میدانیم گناه از آنجا پیدا میشود که انسان تحتتأثیر شهوات و میلهای نفسانی خودش، برخلاف آنچه عقل و ایمانش حکم میکند، عملی را انجام میدهد. ایشان میفرمایند: حالت گناه، حالت از دست دادن انسان مالکیت نفس خود راست. آن وقت در مورد تقوا که نقطه مقابل آن
است، میفرماید: «اَلا وَ اِنّ التَّقْوی مَطایا ذُلُلٌ؛ ولی مَثَل تقوا مَثَل مرکبهای رام است که اختیار مرکب دست سوار است، نه اختیار سوار دست مرکب»؛ (1)یعنی او فرمان میدهد، این عمل میکند، لجامش را به هر طرف متمایل کند، به همان سو میرود، بدون آنکه لگدپرانی و چموشی کند و هیچ مکتب تربیتی در دنیا اعم از مادی یا الهی پیدا نشده است که بگوید خیر، تقویت اراده یعنی چه؟ انسان باید صددرصد تسلیم میلهای خودش باشد و هر طور که خواهش نفسانی او حکومت کرده، همان طور عمل کند». (2)
از دیگر جنبههای وجودی انسان جنبه دینی اوست. «استعداد دینی استعدادی اصیل در انسان است و آن را به حس تقدیس و حس پرستش تعبیر میکنند و این غیر از حس حقیقتجویی و غیر از حس اخلاقی نسبت به همنوعان است. حسِ پرستش، یک حقیقتِ مافوق و منزه است که انسان میخواهد در مقابل او خضوع و خشوع کند، با او مناجات نماید و او را تقدیس کند.» (3)ایمان به این حقیقت و تقویت روحیه بندگی و سرسپردگی به آن، یکی از هدفهای تربیت و پرورش انسان قلمداد میشود. بنابراین، پرورش ایمان در ردیف هدفهای تربیت قرار میگیرد. «ایمان عبارت است از اتکا و التجا و استمداد از مبدأ کاینات. به عبارت دیگر، ایمان، اتصال بنده است به خدا. پس ایمان نوعی برقراری ارتباط و اتصال است میان بشر و مبدأ کاینات. شکی نیست که ایمان، شعور به اتصال موجود است، ولی خود، صرف آگاهی از اتصال نیست، بلکه
برقراری نوعی ارتباط متقابل است میان انسان و کاینات و خالق کاینات». (1)
ایمان از جنس عشق و علاقه و محبت است. در واقع، از نوع گرایش است؛ گرایش به حقیقتی که معنای زندگی را عوض کند یا به بیان دیگر به زندگی معنا بدهد و مفهوم زندگی را از خودمحوری شخص خارج کند و وی را در حال دادوستد با حقیقت قرار دهد.
ایمان ضامن اراده است. «هیچ مکتبی در دنیا پیدا نمیشود که در اینکه اراده باید بر میلهای انسان حکومت کند، کوچکترین تردیدی داشته باشد. بحث در ضمانت اجرایی مطلب است که راه این امر چیست؟ آیا همین قدر که گفتیم اراده و در نتیجه عقل باید بر میلها حاکم باشد، با یک بایدی که ما گفتیم، فوراً دیگر عقل و اراده در وجود ما بر میلها حکومت میکنند؟ چه چیز ضامن اجرای حکومت عقل و اراده بر میلهاست؟ میگویند اراده، قوه اجرایی عقل است، ولی خود عقل چیست و از عقل چه کاری ساخته است؟ عقل جز روشنایی چیز دیگری نیست که انسان را روشن میکند، اما آیا روشن کردن به انسان جهت هم میدهد که حالا که اطرافت روشن شد، از این طرف برو یا از آن طرف؟ انسان دنبال آنچه میخواهد، میرود و از چراغ عقل استفاده میکند برای رسیدن به مطلوب خودش. مشکل این است که انسان چه مطلوبی داشته باشد؟ البته در اینکه انسان نیاز دارد به چراغ عقل برای اینکه راه او را روشن کند، بحثی نیست، ولی سخن در این است که عقل و علم ـ که در واقع، مکمّل عقل و به عبارت دیگر، عقل اکتسابی است ـ روشنایی است، محیط را
1) . یادداشتهای استاد مطهری، ج1، ص485.
روشن میکند، انسان میفهمد چه میکند، میفهمد که اگر بخواهد به فلان مقصد برسد از اینجا باید برود. این وسیله است برای آن مقصد و آن وسیله است برای این مقصد، ولی آیا فهمیدن و دانستن کافی است که اراده انسان بر تمایلات او حکومت کند؟ نه، چرا؟ برای اینکه انسان فی حد ذاته این طور است که دنبال منافع خودش میرود و ارادهاش تا آن اندازه ممکن است بر میلهایش حکومت کند که منافعش اقتضا میکند. اینجاست که تا یک امر دیگری که به انسان خواستههایی ماورای منافع بدهد، پیدا نشود، از عقل و اراده کاری ساخته نیست و آن همان است که ما به آن ایمان میگوییم؛ آن چیزی که هم قادر است جلو انسان را از منفعتپرستی تا حدود زیادی بگیرد و هم برای انسان مطلوبها و خواستههای ماورای منافع فردی و مادی عرضه میدارد، مطلوب میسازد و خلق میکند و آن وقت عقل هم انسان را به سوی همان مطلوب پیش میبرد؛ زیرا عقل، انسان را به سوی هر مطلوبی بخواهد برود، در همان سو هدایت میکند؛ [چرا] که عقل چراغ است. وقتی شما چراغ را در تاریکی به دست گرفتهاید، چراغ به شما نمیگوید از این طرف برو یا از آن طرف، چراغ میگوید از هر سو که میخواهی بروی، من راه را برایت روشن میکنم». (1)
1) . یادداشتهای استاد مطهری، ج22، ص725.
یکی از بحثهای این مجموعه موضوع تربیت بود. منظور از موضوع تربیت، امری بود که تربیت درباره آن و بر روی آن صورت میگرفت. ازاینرو، وقتی بیان میشود موضوع تربیت، جسم یا روح است؛ یعنی تربیت بر روی جسم یا روح صورت میگیرد. تفاوت موضوع تربیت با ساحت تربیت در این است که آنچه در زمینه ساحت محور قرار میگیرد، به طور لزوم موضوع تربیت نیست. برای مثال، اگر یکی از ساحتهای وجود انسان را امور جنسی بدانیم، هر نوع تربیتی که با توجه به این ساحت وجودی انجام میشود، در ردیف تربیت جنسی قرار میگیرد، هر چند امور جنسی به عنوان یک غریزه، به طور مستقل موضوع تربیت قرار نمیگیرد. همچنین ساحت اخلاقی، ساحت اجتماعی و ساحت فنی و صنعتی نیز موضوع تربیت نیستند. برای مثال، اخلاق، بخشی از وجود آدمی نیست که مانند جسم و روح موضوع تربیت قرار گیرد یا مانند استعداد عقلانی یا استعدادهای دیگر تربیت شود، بلکه حاصل کنش چند عامل دیگر است، بازتاب حاکمیت عقل و ایمان بر غرایز یا به بیان دیگر، نتیجه نظم دادن به غرایز از راه عقل و ایمان است. البته گاهی ساحت
تربیت، همان موضوع تربیت است، مانند ساحت عقلانی و ارادی انسان که چنین است. در عنوان ساحت تربیت، مهم این است که تربیت در مسیر شکلدهی و پرداختن به مقصود و امری است که یا خود آن بخشی از وجود آدمی است، مانند عقل یا جسم و یا اینکه حاصل تعامل بخشهای مختلف وجودی است، مانند امور اخلاقی ـ اجتماعی و یا بخشی از قوا و استعدادهای آدمی به شمار میآید، ولی باز در زمره موضوعهای تربیتی قرار نمیگیرد، مانند غرایز؛ زیرا خود، تربیتبردار نیستند، بلکه باید به کمک عوامل خارجی عقل و ایمان آنها را تربیت کرد. ازاینرو، در عنوان موضوع تربیت قرار نمیگیرند، ولی در عنوان ساحت تربیت قرار میگیرند.
«به طور کلی، باید بدانیم انسان که باید ساخته شود و پرورش داده شود، چند نوع پرورش یا تغییر باید در او صورت گیرد تا کامل گردد؟ پاسخ این است که شش نوع: پرورش علمی و فکری، عاطفی و اخلاقی، ذوقی و هنری، فنی و صنعتی، عبادی و پرستشی، اجتماعی و تعاونی». (1)
با جدا کردن پرورش علمی از فکری و سپس تربیت اراده از ساحت اخلاقی و همچنین افزودن ساحت غریزی که هر چند به صورت مستقیم تربیت نمیشود، بلکه با تربیت اخلاقی و اراده و عقلانی کنترل میشود، ساحتهای دهگانه مطرح میشود که عبارتند از: (2)
1) . یادداشتهای استاد مطهری، ج2، ص174.
2) . شهید مطهری، ساحت ارادی را با عنوان ساحت اخلاقی مطرح کرده و ساحت فکری و عقلانی را با ساحت علمی در یک عنوان علمی و فکری آورده و به ساحت غریزی اشاره نکرده است. اشاره نکردن ایشان به این دلیل است که ساحت غریزی به طور مستقیم تربیت نمیشود، ولی چون تربیت در این ساحت از راه عقل و اراده و اخلاق انجام میشود، میتوان آن را نیز جزو ساحتهای تربیت عرضه کرد. نکته دیگر اینکه در بحث عوامل تربیت، به طور کامل درباره عوامل و روشهای تربیتی در هر یک از ساحتها صحبت خواهد شد.
به یقین، نخستین و آشکارترین موضوع تربیت، جسم آدمی است. بحث جسم، بخش وسیعی از دستورهای تربیتی اسلام را به خود اختصاص داده است. از آنجا که این محدوده، بخشی از وجود آدمی است که به طور مستقیم تربیت میشود، موضوع تربیت قلمداد میشود. درباره تربیت جسمی در بخشهای پیشین این نوشتار به طور کامل بحث شد. (1)
یکی از استعدادهای روح انسان، استعداد عقلانی است. این بخش از وجود آدمی، به طور مستقیم تربیت میشود و پرورش مییابد. بنابراین، میتواند به عنوان موضوع تربیت مطرح گردد. (2)
اراده به عنوان نوعی نیرو و توانمندی در وجود انسان، به طور مستقیم تربیت میشود. ازاینرو، ساحت اراده جزو موضوع تربیت قرار گرفته و از این باب به آن پرداخته شده است. (3)
آدمی در کنار عقل، دارای استعداد و ظرفیتی به نام قلب و دل است. قلب یکی از واقعیتهای وجودی انسان است و در همین بستر و ظرفیت، ایمان و روح بندگی پرورش مییابد و رشد میکند. انسان با این جنبه از وجود خویش، عواطف، احساسات و همه گرایشها و نفرتها را درک میکند. ازاینرو، به عنوان بخشی از ظرفیت وجودی انسان، تربیتپذیر است و در
عنوان موضوع تربیت قرار میگیرد. (1)
به طور اساسی، مخاطب بیشتر پیامهای قرآن، دل انسان است و تنها گوش دل قادر به شنیدن این پیامهاست. از اینرو، قرآن تأکید زیادی بر حفظ و نگهداری و تکامل این ابزار دارد. در قرآن بارها و بارها به مسائلی چون تزکیه نفس و روشنایی قلب و صفای دل برمیخوریم که برخی از این آیات عبارتند از:
« قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا». (شمس: 9)
«کَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُواْ یَکْسِبُونَ». (مطفّفین: 14)
«رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا». (آلعمران: 8)
«خَتَمَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ». (بقره: 7)
همه این تأکیدها نشان میدهد قرآن برای انسان یک فضای معنوی عالی قائل است و لازم میداند هر فردی این فضا را پاک و سالم نگاه دارد. قرآن آنجا که از وحی سخن میگوید، از عقل هیچ سخنی به میان نمیآورد، بلکه سروکارش تنها با قلب پیامبر است. بنابراین، پیامبر قرآن را با نیروی عقل یا استدلال عقلانی به دست نیاورده است، بلکه قلب پیامبر به حالتی تصور نکردنی برای ما رسیده و در آن حالت، استعداد درک و شهود آن حقایق متعالی را یافته است. (2)
از دیگر ساحتهای وجودی انسان، ساحت شناختی اوست که به قوای عاقله و یادگیری وی مربوط میشود و آموزش، مسئول پاسخگویی به این
جنبه از وجود آدمی است. بحثی که مطرح میشود این است که آیا آموزش میتواند در محدوده تربیت قرار گیرد یا امری جدا از تربیت و پرورش است، چنانکه در عنوان آموزش و پرورش آمده است. بنابراین، اگر آموزش و علمآموزی، از تربیت و پرورش جداست، مفهوم تربیت علمی چیست؟
بیشک، آموزش یکی از هدفهای بعثت است. «به دلیل عظیم شمردن قرآن در اولین آیات وحی، امر قرائت و کتابت و تعلیم و تعلم را و به دلیل تشویق فراوان رسول خدا(ص)، مردم را به جستوجوی علم و نفی طبقاتی بودن یا محلی بودن یا دورهای بودن یا از قوم خاص بودن [علم] و به دلیل نهضت علمی و قلمی که پیغمبر پایهگذارش بود، آموزش در اسلام یک اصل اساسی ساختمان جامعه اسلامی است». (1)
مسئله تفکر و آنچه به عقل مربوط میشود، از آموزش و یادگیری و آنچه به علم مربوط میشود، جدا است. «تفکر بدون تعلیم و تعلم امکانپذیر نیست. سایه اصلی تفکر، تعلیم و تعلم است و اینکه در اسلام تفکر عبادت است، غیر از این است که تعلم عبادت است، این، دو مسئله است.» (2)بنابراین، توجه و تأکید ویژه اسلام به اصل علمآموزی است. آنچه در این میان اهمیت دارد، این است که منظور از تربیت علمی در برابر تربیت عقلانی چیست؟
به طور کلی، در تربیت علمی دو مسئله باید درنظر گرفته شود که رعایت آنها ترسیمگر تربیت علمی است؛ اول اینکه علمآموزی نباید به تعطیلی عقل و کُند شدن رشد فکری بینجامد و ثانیاً در انتخاب موضوع
علمی، نباید تنها به علم مشخصی پرداخت، بلکه ملاک در پرداختن به یک علم یا رها کردن علمی دیگر، امری خارج از آن علم است. توضیح مطلب این است که:
الف) علم آموزی نباید فقط با هدف انباشتهسازی و گردآوری اطلاعات انجام گیرد، بلکه افزون بر اینها باید به پرورش عقل و رشد قوه تفکر در انسان بینجامد. فرد افزون بر علوم وارداتی و شنیداری خود باید بتواند علم تولید کند و در صادرات آن از جانب خویش توانمند گردد. این همان مصداق سخن امام علی(ع) است که فرمود:
اَلْعِلْمُ عِلْمانِ. عَلِمُ مَطْبُوعٌ وَ عَلْمُ مَسْمُوع وَ لا یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ اِذا لَمْ یَکُنْ الْمَطْبُوعَ. (1)
علم، دو علم است: یکی علم شنیده شده؛ یعنی فرا گرفته شده از خارج و دیگر علم مطبوع؛ یعنی آن علمی که از طبیعت و سرشت انسان سرچشمه میگیرد و انسان آن را از دیگری یاد نگرفته و معلوم است که همان قوه ابتکار شخص است. علم مسموع، بدون علم مطبوع فایده ندارد. (2)
«اغلب، سیستم آموزشی قدیم خودمان همین جور بوده. افراد معلوماتی را که آموختهاند، درست حکم ضبطصوت را دارند. کتابی را درس گرفته، درس به درس آن را حفظ کرده و یاد گرفته، هر چه راجع به آن از او بپرسید، خوب جواب میدهد. یک ذرّه که پایتان را آن طرف بگذارید، او دیگر لنگ است. معلوماتش فقط همین مسموعات است و اگر مطلب دیگری در جای دیگر باشد که او بخواهد از این مایههای معلومات خودش آنجا نتیجهگیری کند، عاجز است. و لهذا شما میبینید یک عالم،
مغزش جاهل است. عالم است خیلی اطلاعات دارد و آنجا که مسئلهای خارج حدود معلوماتش طرح میشود، با یک فرد عوام فرقی نمیکند». (1)
«مغز انسان، درست حالت معده انسان را دارد. معده انسان باید غذا را از بیرون به اندازه بگیرد و با ترشحاتی که خودش روی غذا میکند، آن را بسازد. معده باید اینقدر آزادی و جای خالی داشته باشد که به آسانی بتواند غذا را زیر و رو کند، اسیدها و شیرههایی را که لازم است بسازد و ترشح کند، ولی معدهای که مرتب و تا آنجا که جا دارد به آن غذا تحمیل میکنند، این فرصت و امکان را ندارد که غذا را درست حرکت بدهد و بسازد. در این زمان، در اعمال گوارش اختلال پیدا میشود و عمل جذب هم در رودهها درست انجام نمیگیرد. بیشک، مغز انسان نیز چنین است. در تعلیم و تربیت باید فرصت فکر کردن به دانشآموز داده شود و او را به فکر کردن برانگیخت.
ب) نکته دیگر این است که علمآموزی نباید بیهدف انجام گیرد، بلکه باید با هدف سودمند بودن دانش، آن را فراگرفت. بنابراین، رویکرد ما به دانش از نظر انتخاب موضوع و میزان سرمایهگذاری در آن متفاوت میشود. آیا میتوان تنها به قصد کنجکاوی، فرصتهای خود را برای فراگیری و آموزش دانشها و مهارتهایی صرف کرد که ما را از پرداختن به دانشها و مهارتهای کارآمد و مفید باز میدارد؟ کدام علم باید مورد توجه قرار گیرد؟» (2)
«هر علمی که متأثر فایده و اثری باشد و آن فایده و اثر را اسلام به رسمیت بشناسد؛ یعنی آن اثر را اثر خوب و مفید بداند، آن علم از نظر اسلام خوب و مورد توصیه و تشویق است. باید دید اسلام چه چیز را ضرر میداند. هر علمی که به منظوری از منظورهای فردی یا اجتماعی اسلام کمک میدهد و ندانستن آن، سبب زمین خوردن آن منظور میگردد، [فراگیری] آن علم را اسلام توصیه میکند و هر علمی که در منظورهای اسلامی تأثیر ندارد، اسلام درباره آن علم نظر خاصی ندارد و هر علم که تأثیر سوء دارد، با آن مخالف است.
همان طور که میدانیم از اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری، مسلمین با علوم جهان آشنا شدند و انواع علوم [مکتوب] را از یونان و هند و ایران ترجمه کردند و از طرفی میدانیم ائمه اطهار(ع) از انتقاد و خردهگیری به کارهای خلفا کوتاهی نمیکردند. اگر بنا بود که نظر اسلام درباره علم، نظر منفی و مخالف بود و علم، خرابکننده و منهدم کننده دین میبود، ائمه اطهار(ع) [از] این عمل خلفا که دستگاه وسیعی از مترجمین و ناقلین [را] به وجود آورده بودند و انواع کتب نحوی، منطقی، فلسفی، طبی، حیوانشناسی، ادبی و تاریخی [را] ترجمه [کردند]، انتقاد میکردند، همانطور که بعضی کارهای دیگر خلفا را شدیدا مورد انتقاد قرار دادند. گذشته از همه اینها منطق خود قرآن درباره علم به شکلی است که قابل تخصیص و اختصاص نمیباشد. قرآن علم را نور و جهل را ظلمت میداند. میفرماید مطلقاً نور بر ظلمت ترجیح دارد. قرآن صریحاً مسائلی را به عنوان موضوع مطالعه و تفکر پیشنهاد میکند. این موضوعات
همانهاست که نتیجه مطالعه آنها، همین علوم طبیعی و ریاضی و زیستی و تاریخی و غیره است که امروزه در دنیا میبینیم. در سوره بقره آیه 165 میفرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَفِ اللّیْلِ وَ النَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنفَعُ النَّاسَ وَ مَآ أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَآءِ مِن مَّآءٍ فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ بَثَّ فِیهَا مِن کُلِّ دَآبَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیَحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ لَأَیَتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ.
در آفرینش آسمانها و زمین، در گردش شب و روز، در حرکت کشتی بر روی آب که به وسیله آن بشر منتفع میگردد، آمدن و ریزش باران که سبب حیات زمین میگردد، حیواناتی که در روی زمین در حرکتند، گردش بادها و حالت مخصوص ابرها که در میان زمین و آسمان معلقند، در همه اینها نشانههای قدرت و حکمت پروردگار است. یعنی همه اینها قوانین و نظاماتی دارند و شناختن این نظامات شما را به توحید نزدیک میکند. قرآن صریحا مردم را به مطالعه در این مورد توصیه کرده و میدانیم مطالعه همینهاست که منجر به علم فلک و ستارهشناسی، زمینشناسی، دریاشناسی، علم کاینات جوّیه، حیوانشناسی و غیره شده است». (1)
ج) نکته سوم درباره تربیت علمی این است که بدانیم هر چه علم گستردهتر و عمیقتر شود، باز نادانی ما به مراتب بیشتر از آن است. ازاینرو، غرور علمی روا نیست. «غرور علمی غیر از ایجاد خودخواهی و تکبر و تحقیر دیگران، ممکن است سبب شود انسان علم خود را که
1) . بیست گفتار، صص 258 ـ 262.
قطرهای است از دریای حقیقت و پرتوی است از خورشید حقیقت، تمام علم بداند؛ یعنی انسان از محدودیت دایره روشنایی علم غافل میشود و میپندارد آنچه را چراغ برای او روشن کرده است، تمام جهان است، مثل کسی که خیال کند فقط تا آنجا خبر وجود دارد که چراغ او نشان میدهد. پس از اینجا جمود و رکود پیدا میشود و جلو تحقیق گرفته میشود». (1)
بر کسی پوشیده نیست که انسان دارای غریزه است. به طور کلی «حاجتهای طبیعی بر دو قسم است: یک نوع حاجتها محدود و سطحی است، مثل خوردن، خوابیدن. در این نوع از حاجتها همین که ظرفیت غریزه اشباع و حاجت جسمانی مرتفع گردد، رغبت انسان هم از بین میرود و حتی ممکن است به تنفر و انزجار مبدل گردد، ولی یک نوع دیگر از نیازهای طبیعی، عمیق و دریاصفت و هیجانپذیر است، مانند پولپرستی و جاهطلبی. غریزه جنسی دارای دو جنبه است: از نظر حرارت جسمی از نوع اول است، ولی از نظر تمایل روحی دو جنس به یکدیگر، چنین نیست». (2)
بحثی که درباره تربیت ساحت غریزی مطرح میشود، دربرگیرنده دو مطلب است: نخست اینکه باید وجود غرایز را پذیرفت، نه آنکه آنها را از حوزه وجود خویش خارج و به اصطلاح سرکوب کرد. مطلب دوم این است که در کنار بهرهمندی از غرایز، باید با تعدیل و اصلاح آنها، جلوی سرکشیشان را گرفت، اما غرایز، مصلحتی حکیمانه و هدفی عالمانه دارند
و «وجود غرایز، عبث نیست، نمیتوان آنها را نادیده گرفت، نمیتوان آنها را مهمل گذاشت و نباید به معارضه و مبارزه کلی [با] آنها پرداخت، مثلاً در انسان تمایل به فرزند است. این تمایل امر کوچکی نیست، از شاهکارهای خلقت است. اگر این تمایل نبود، خلقت ادامه نمییافت، منتها این تمایل به صورت یک امر لذیذ و شیرین در کام هر حیوانی ریخته شده است تا هر نسلی در خدمت نسل آینده خویش باشد و از این خدمت نیز لذت برد. این علاقهها رمز پیوندهاست. با یک امر طبیعی و غریزی نمیتوان مبارزه کرد، بدین معنا که برای همیشه نمیتوان آن را تعطیل کرد. کار دین و رسالت دین نیز محو غرایز نیست»، (1)بلکه تعدیل و اصلاح آن است. ازاینرو، باید هر یک از غرایز را متناسب با مصالحی که از عقل و دین برخاسته، برآورده سازیم. هر یک از غرایز حد و مرزی دارند. «[باید] حظّ اینها را به اندازه خودشان بدهیم. مثل این است که شما اسبی در خانهتان داشته باشید، اگر این اسب را برای سواری میخواهید، این اسب احتیاج به خوراک دارد. برخی انسانهای کجسلیقه به خودشان و بچهشان فشار میآورند. بچه احتیاج به بازی دارد و خود این احتیاج به بازی، یکی از حکمتهای پروردگار است». (2)
«در واقع، تربیت ساحت غریزی، همان تربیت اخلاق است. «اخلاق مربوط است به اینکه انسان به غرایز خودش؛ یعنی به طبیعت خودش چه نظامی بدهد. خودش را چگونه بسازد. نظام دادن به غرایز را اخلاق میگویند. انسان دارای غرایز مختلفی است. قوه شهوانی کارش جلب
منافع است، انسان را وادار میکند که منافع خودش را طلب بکند. قوه دیگر، غضبیه باشد [که] قوه دفع است، نیرویی است که به طور خودکار انسان را وادار میکند که چیزهایی را که برای خودش بد و مضر تشخیص میدهد، دفع بکند. آن قوهای که کارش خوردن است، دیگر حسابی در دستش نیست، فقط احساس لذت میکند و میگوید فقط باید بخورم. قوه جنسی هم هیچ حسابی در آن نیست، جز آنکه بخواهد عمل جنسی انجام دهد، همچنین است قوه غضب. ولی اینها باید حسابی داشته باشند، باید انسان به این قوا یک نظمی بدهد.
عقل باید بر این بدن و بر این شخصیت حکومت کند و به هر کدام سهمی بدهد. این، معنای نظام دادن به غرایز است. در روایات ما هم وارد شده که چشم تو حق دارد، دست تو حق دارد، شکم تو حق دارد، تمام غرایز تو حق دارند. یکی از کارهای دین همین است، چون عقل به تنهایی قادر نیست که به حساب اینها برسد. دین با تکالیفی که دارد، سهمبندیهای اینها را مشخص میکند. به این امر، ما اخلاق میگوییم». (1)
یکی از عناصر فطری انسان، اخلاق است؛ یعنی انسان فطرت اخلاقی دارد. بنابراین، ساحت اخلاقی در کنار دیگر گسترههای وجودی انسان، ساحتی مستقل است که گاهی از آن به استعداد اخلاقی و زمانی به وجدان اخلاقی تعبیر میشود. «انسان به بسیاری از امور گرایش دارد به حکم آنکه منفعت و سود است؛ یعنی وسیلهای است که میتواند حوائج مادی او را رفع کند. گرایش انسان به منفعت، همان خودمحوری است؛ یعنی انسان به چیزی
1) . اسلام و مقتضیات زمان، ج1، صص 276 ـ 278.
گرایش پیدا میکند، برای اینکه آن را جذب کند به خود، برای ادامه و بقای حیاتش، اما اموری هست که انسان به آنها گرایش دارد، نه به دلیل اینکه منفعت است، بلکه به دلیل اینکه فضیلت و «خیر عقلانی» است. منفعت خیر حسی است و فضیلت خیر عقلی. فضیلت مانند گرایش انسان به تقوا و پاکی. اینگونه گرایشها دو نوع است: بعضی فردی است و بعضی اجتماعی. فردی مانند گرایش به نظم و انضباط، گرایش به تسلط بر نفس و امثال اینها و اجتماعی مانند گرایش به تعاون، کمک دیگران بودن، گرایش به احسان و نیکوکاری، گرایش به فداکاری. پس به طور کلی، گرایش به فضیلت یا گرایشهای اخلاقی یا به تعبیر دیگر گرایشهایی که از مقوله فضیلت و خیر اخلاقی است، در انسان هست.» (1)«اما راجع به آنچه که در وجدان بشر قرار گرفته «وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا» تا آنجا که «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»، (2)قسم به نفس، قسم به آن خود انسان، که راه تقوا و راه زشتی را خداوند به او الهام کرده است، در وجدانش نهاده است؛ یعنی بشر بدون اینکه احتیاجی به معلم داشته باشد، راه پاکی و ناپاکی را تشخیص میدهد.
در جای دیگر، باز به نفس انسان، به اعتبار همین وجدان حقشناسش قسم میخورد: «لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَمَةِ وَ لاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»، (3)قسم نمیخورم به قیامت (یعنی قسم به قیامت) و قسم نمیخورم به روح ملامتگر و به نفس ملامتگر. لوّامه؛ یعنی بسیار ملامتگر: یعنی این نفس آنقدر پاک و
1) . مجموعه آثار، ج3، ص495.
2) . به خورشید و گسترش نور آن سوگند و به ماه هنگامی که بعد از آن درآید، به روز هنگامی که صفحه زمین را روشن سازد و به شب آن هنگام که زمین را بپوشاند. ... و قسم به جان آدمی و آن که آن را آفریده و منظم ساخته، سپس فجور و تقوا را به او الهام کرده است. نک: شمس: 1- 8.
3) . نک: قیامت: 1و2.
شریف آفریده شده است که اگر خودش مرتکب یک کار زشت بشود، خود را ملامت میکند. خودش یک قاضی پاک است و حتی علیه خود قضاوت میکند و رأی میدهد. با قیامت هم توأم ذکر شده، چون قیامت محکمه عدل الهی در کل جهان است. این دستگاه محکمه عدل الهی، در داخل ضمیر یک انسان است.» (1)«قیامت، روز رسیدگی است، روزی که محکمه عدل تشکیل میشود. در نفس انسان هم یک وضع میزانی هست. خدا در نفس انسان هم همان میزانی را که در قیامت دارد، خلق کرده است. یک چنین هادی ملامتگری را به بشر دادهایم که دقیقاً حقیقت را رسیدگی میکند، حقیقت را میفهمد». (2)
«وقتی این آیه نازل شد: «تَعَاوَنُواْ عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَی الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَنِ؛ بر کارهای نیک و بر تقوا همکاری کنید ولی بر گناهها و کارهای دشمنی همکاری نکنید.» (3)مردی به نام وابصه آمد خدمت رسول اکرم(ص) و گفت: یا رسول اللّه! سؤالی دارم. فرمود: من بگویم سؤال تو چیست؟ [مرد گفت:] بفرمایید: [حضرت فرمود:] آمدهای که برّ و تقوا و همچنین اثم و عدوان را برایت تعریف کنم.» گفت: بله یا رسولاللّه، برای همین آمدهام. نوشتهاند پیغمبر سرانگشت خود را جمع کردند، زدند بر سینه وابصه و فرمودند: «یاوابصه! اِسْتَفْتِ قَلْبِکَ، اِسْتَفْتِ قَلْبَکَ، اِسْتَفْتِ قَلْبَکَ؛ این استفتاء را از دل خودت بکن! از قلبت استفتاء بکن»؛ (4)یعنی خدا این شناخت را به صورت یک الهام به قلب هر بشری الهام فرموده است. یا آیه دیگر قرآن میفرماید: «وَ أَوْحَیْنَآ إِلَیْهِمْ فِعْلَ
الْخَیْرَاتِ.» (1)در تفسیر المیزان استنباط خیلی شیرینی دارند، میفرمایند: نفرمود «وَ أَوْحَیْنَآ إِلَیْهِمْ أَنْ اِفْعَلُوا الْخَیْرات»؛ وحی کردیم که کارهای خیر را انجام دهند. اگر این جور بود، همین وحی عادی میشد؛ یعنی به آنها دستور دادیم. بلکه میفرماید: خود کار را، وحی کردیم». (2)
با توجه به وجود جنبه اخلاقی در انسان و اینکه از بخشهای فطری وجود آدمی است و امر فطری چون در نهاد هر انسانی یافت میشود، دیگر لازم نیست از راه آموزش به وی منتقل شود، پس امر تربیت ساحت اخلاقی چه معنایی پیدا میکند؟ به بیان دیگر، چگونه یکی از میدانهای تربیت، ساحت اخلاقی است؟
«تربیت اخلاقی همچون تربیت در زمینه دیگر ساحت فطری، مانند عبادت و پرستش، حقیقتجویی و...، از دو رویکرد کلی حفظ و ارتقا پیروی میکند. در درجه اول، تربیت باید بر اساس فطرت باشد؛ یعنی به استعدادهای فطری فعلیت بخشید. بنابراین، اگر تربیت از دایره استعدادهای انسانی خارج شود، سبب بیتوجهی به این استعدادها و کوتاهی در فعلیتبخشی به آنها خواهد شد. در نتیجه، انسانی ساخته میشود که مخالف جریان فطری خود گام برمیدارد؛ انسانی متفاوت در حوزه اخلاق، باورها و گرایشها؛ انسان ساخته و پرداخته شده بر اساس مقاصد و اهداف سازنده». (3)
تربیت، افزون بر اینکه در درجه اول باید استعدادها و ظرفیتهای
وجودی انسان را فعلیت بخشد، رشد و ارتقا و به بیان دیگر تکامل آنها را نیز عهدهدار است؛ یعنی همانطور که در حوزه حقیقتپویی و حقیقتخواهی، انسان چه به صورت فردی و چه به صورت گروهی (اجتماع بشر) میتواند تکامل یابد، در دیگر حوزهها مانند حوزه فضیلت اخلاقی، عشق و پرستش و... نیز میتواند تکامل یابد و از نظر فردی یا اجتماعی رشد کند. بنابراین، پایههای انسانیت و استعداد آن، در آدمی نهفته است که او با کوشش و تربیت و پرورش، میتواند به مراحل عالیتر و فعلیتهای برتر دست یابد. (1)
«در انسان، گرایشی به جمال و زیبایی ـ چه به معنای زیباییدوستی و چه به معنای زیباییآفرینی که نامش هنر است ـ به معنای مطلق وجود دارد. این، خود، یک گرایشی است در انسان و هیچکس نیست که از این حس فارغ و خالی باشد. انسان لباس هم که میپوشد، کوشش میکند تا حدی که برایش ممکن باشد، وضع زیباتری برای خودش به وجود بیاورد. اتاقش را [زیبا[ میکند. اصلاً زیبایی برای انسان موضوعیت دارد. این زیباییدوستی یک چیزی است در انسان. انسان زیباییهای طبیعت را دوست دارد. از مناظر خیلی عالی طبیعی لذت میبرد، از منظره آسمان، از افق، از کوهها، از همه اینها لذت میبرد؛ یعنی اینها را زیبا میبیند و از زیبایی اینها لذت میبرد و همین طور است مسئله هنر که
1) . نک: مجموعه آثار، ج 3، ص 537.
خودش خلق نوعی زیبایی است. غرض این است که گرایش به زیبایی و مظاهر زیبایی نیز گرایشی است در انسان». (1)
نقش تربیت در حوزه ذوقی و هنری انسان از دیدگاه اسلام، تعدیل و تعالی این گرایش است، نه خاموش کردن یا آزاد گذاشتن آن بهگونهای که هر نوع زیبایی را در مدار توجه خود قرار دهد؛ حتی اگر به تعطیلی دیگر جنبههای وجود مانند جنبه عقلانی یا عبادی انسان بینجامد. «آن چیزی که شاید بیشتر از همه نیاز به مطالعه دارد، این است که آیا اسلام هیچ عنایتی به استعداد هنری [روح انسان] نموده و در اسلام به زیبایی و جمال عنایتی شده یا نه؟ بعضی چنین تصور میکنند که اسلام از این نظر خشک و جامد و بیعنایت است و به عبارت دیگر، اسلام، ذُوقکش است. البته اینها [که] اینچنین ادعا میکنند، به خاطر این است که اسلام روی خوش به موسیقی نشان نداده و نیز بهرهبرداری از جنس زن به طور عام و هنرهای زنانه [مانند] رقص و مجسمهسازی را منع کرده است. ولی به این شکل قضاوت کردن درست نیست. ما باید راجع به مواردی که اسلام با آنها مبارزه کرده، تأمل کنیم و ببینیم آیا اسلام با آنها مبارزه کرده از آن جهت که زیبایی است یا از آن جهت که مقارن با امر دیگری است که بر خلاف استعدادی از استعدادهای فردی یا اجتماعی انسان است؟ و به علاوه ببینیم در غیر این موارد ممنوعه آیا با هنری مبارزه شده است؟ آنچه مسلم است [در مسئله غنا] این است که اسلام خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست کند. در مجسمهسازی، منع اسلام به خاطر مسئله مبارزه با بتپرستی است. اگر مجسمهای از پیغمبر و غیره میساختند، بدون شک،
1) . مجموعه آثار، ج2، ص277.
امروز بتپرستی خیلی صاف و روشن وجود داشت. در مسئله زن و رقص و غیره هم روشن است که اهتمام اسلام به خاطر [حفظ] عفت است. بنابراین، از این موارد نمیتوان استناد به مبارزه اسلام با ذوق نمود. اسلام مخالفتی با جمال و زیبایی ندارد و با این حس نه تنها مبارزه نکرده، بلکه در یک قسمتهایی این حس را تأیید هم کرده است. در کافی بابی داریم تحت عنوان «الزّی و التّجمل» که تجمل؛ همان خود را زیبا کردن است. حدیثی داریم که: «ان اللّه جمیلٌ و یحبّ الجمال؛ خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد» (1)و از همه بالاتر، خودِ زیبایی بیان است که در اسلام در حدّ اعلایی به آن توجه شده است. اسلام یکی از موارد اعجازش، [همین] زیبایی کلام قرآن است». (2)
انسان موجودی است که به یقین اجتماعگراست و افزون بر جنبههای فردی که به حوزه شخصی او مربوط میشود، دارای جنبه اجتماعی نیز هست. شاید هیچ انسان کاملی یافت نشود که بدون ارتباط با همنوعان خود رشد کرده و به حیات خود ادامه داده باشد. تعداد انگشتشماری کسانی بودهاند که بنا به دلایل و حوادثی، مدتی از جامعه دور افتاده بودند، ولی همه آنها با کاستیهای شدید در استعدادهای انسانی و توانمندیهای بشری به سر بردهاند، تا جایی که درست مانند یک حیوان زیسته و قادر به ادامه زندگی انسانی نبودند. بنابراین، در این اصل که انسان اجتماعگراست و از این نظر تربیتپذیر است و باید پرورش یابد، بحثی نیست. بحث
اصلی در این است که آیا انسان به طور ذاتی اجتماعی است یا بر اساس اجبارهای بیرونی و برای رفع نیازمندیهای خود، از سر ناچاری به اجتماع پیوسته است، یا اینکه نه به طور ذاتی، اجتماعی است و نه عضویت در اجتماع را بر اساس اجبار و اکراه پذیرفته، بلکه بر اساس گزینشی عاقلانه و حسابگرانه به زندگی در جامعه روی آورده است.
«مطابق نظریه اول، زندگی اجتماعی انسانها از قبیل زندگی خانوادگی زن و مرد است که هر یک از زوجین به صورت یک جزء از یک کلّ در متن خلقت آفریده شده[اند] و در نهاد هر کدام گرایش پیوستن به کل خود وجود دارد. مطابق نظریه دوم، زندگی اجتماعی از قبیل همکاری و همپیمانی دو کشور است که خود را به تنهایی در مقابل دشمنی مشترک، زبون میبینند و ناچار نوعی همکاری و همگامی و ارتباط میان خود برقرار مینمایند. مطابق نظریه سوم، زندگی اجتماعی از قبیل شرکت دو سرمایهدار است که برای تحصیل سود بیشتر، یک واحد تجاری یا کشاورزی یا صنعتی به وجود میآورند.
بنابر نظر اول، عامل اصلی [گرایش به زندگی اجتماعی]، طبیعت درونی انسان است و بنابر نظریه دوم، امری بیرونی و خارج از وجود انسان است و بنا بر نظریه سوم عامل اصلی، نیروی عقلانی و فکری و حسابگرانه انسانی است.
از آیات کریمه قرآن استفاده میشود که اجتماعی بودن انسان، در متن خلقت و آفرینش او پیریزی شده است. در سوره مبارکه حجرات، آیه 13 میفرماید:
یَأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَکُم مِّن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَلْنَکُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَکُمْ.
ای مردم! شما را از مردی و زنی آفریدیم و شما را ملتها و قبیلهها قرار دادیم تا به این وسیله یکدیگر را بازشناسید. همانا گرامیترین شما نزد خداوند، متقیترین شماست.
این آیه کریمه، ضمن [سفارش به] یک دستور اخلاقی، به فلسفه اجتماعی آفرینش خاص انسان اشاره میکند، به این بیان که انسان به گونهای آفریده شده که به صورت گروههای مختلف ملی و قبیلهای درآمده است و با انتساب به ملیتها و قبیلهها، بازشناسی یکدیگر که شرط لاینفک زندگی اجتماعی است، صورت میگیرد؛ یعنی اگر این انتسابها که از جهتی وجه اشتراک افراد و از جهتی وجه افتراق افراد است، نبود، بازشناسی ناممکن بود و در نتیجه زندگی اجتماعی که بر اساس روابط انسانها با یکدیگر است امکانپذیر نبود. اگر فرضاً همه افراد یک شغل [داشتند] و یکرنگ و یک قالب بودند و اگر رابطهها و انتسابهای مختلف میان آنها حکمفرما نبود، افراد در برابر یکدیگر، نظیر کالاهای متحدالشکل یک کارخانه بودند که تمییز آنها از یکدیگر و در نتیجه بازشناسی آنها از یکدیگر و در نتیجه نهایی، زندگی اجتماعی آنها بر اساس روابط و مبادله اندیشه و کار و کالا غیر ممکن بود.
در سوره فرقان آیه 54 میفرماید:
وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَآءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً.
اوست که از آب، بشری آفرید و آن بشر را به صورت نسبها (رابطههای نسبی) و خویشاوندی دامادی (رابطههای سببی) قرار داد.
این آیه کریمه نیز روابط نسبی و سببی را که مایه پیوند افراد با یکدیگر و پایه بازشناسی آنها از یکدیگر است، به عنوان طرحی که در متن خلقت
برای حکمت و غایتی کلی قرار داده شده، عنوان نموده است.
در سوره مبارکه زخرف آیه 32 میفرماید:
أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ.
آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟ [آیا کار خلقت به آنها واگذار شده که هر چه را به هر که بخواهند، بدهند و از هر که نخواهند، بازگیرند؟] ما مایههای معیشت و وسایل زندگی (امکانات و استعدادها) را میان آنها در زندگی دنیا تقسیم کردیم و برخی را بر برخی دیگر از نظر امکانات و استعدادها به درجاتی برتری دادیم تا به این وسیله و به صورت متقابل، برخی، برخی را مسخّر خود قرار دهند [و در نتیجه همه به طور طبیعی مسخّر هم واقع شوند] و همانا رحمت پروردگارت (موهبت نبوت) از آنچه اینها گرد میآورند، بهتر است.
انسانها از نظر امکانات و استعدادها یکسان و همانند آفریده نشدهاند که اگر چنین آفریده شده بودند، هر کس همان را داشت که دیگری [داشت] و همان را فاقد بود که دیگری فاقد [بود] و طبعاً نیاز متقابلی و پیوندی و خدمت متبادلی در کار نبود. خداوند، انسانها را از نظر استعدادها و امکانات جسمی و روحی و عقلی و عاطفی، مختلف و متفاوت آفریده است؛ بعضی را در بعضی از مواهب بر بعضی دیگر به درجاتی برتری داده است و احیاناً آن بعض دیگر را بر این بعض، در بعضی دیگر از مواهب برتری داده است و به این وسیله همه را بالطبع نیازمند به هم و مایل به پیوستن به هم قرار داده و به این وسیله، زمینه زندگی به هم پیوسته اجتماعی انسان امری طبیعی است، نه صرفا قراردادی
و انتخابی و نه اضطراری و تحمیلی». (1)
بنابراین، گرایش اجتماعی انسان از فطرت وی ریشه گرفته است. در واقع، اگر قرار نبود انسانها به صورت اجتماعی زندگی کنند، ادامه حیات انسانی به ایفای نقش اجتماعی مربوط نمیشد، مانند بسیاری از حیوانات که به صورت انفرادی به زندگی خود ادامه میدهند؛ زیرا آفرینش آنها بر اساس رفع نیازمندیها به وسیله یکدیگر و رشد و تعالی در کنار یکدیگر صورت نگرفته است، بر خلاف انسان که از آغاز آفرینش به گونهای آفریده شده که نه تنها برای برآوردن نیازهای حیاتی خویش نیازمند دیگران است، بلکه رشد و پیشرفت و به اعتباری تکامل و تعالیاش در گرو روابط وی با اجتماع است.
از نظر اسلام، در تعامل فرد و اجتماع نه فرد دارای اصالت محض است و نه جامعه دارای اعتبار محض؛ زیرا جامعه نه وجود حقیقی دارد و نه قانون و سنت و سرنوشت و شناخت؛ تنها افرادند که وجود عینی دارند و موضوع شناخت قرار میگیرند و سرنوشت هر فرد، مستقل از سرنوشت دیگر افراد است. اینگونه هم نیست که افراد و اجزای جامعه مانند یک کارخانه و ماشین، به یکدیگر وابسته باشند و در یک رابطه علّی و معلولی مکانیکی، آثار و حرکاتشان به یکدیگر گره خورده باشد؛ به گونهای که افراد دارای سرنوشتی مشترک باشند و جامعه، این مجموعه مرتبط الاجزا، از نظر رابطه خاص علّی و معلولی مکانیکی که میان اجزایش برقرار است، شناختی جداگانه از شناخت هر یک از اجزا داشته باشد. از سوی دیگر، اسلام به اصالت محض جامعه نیز معتقد نیست و به اینکه هر چه هست،
1) . مجموعه آثار، ج2، صص 332 ـ 335.
روح جمعی و وجدان جمعی و شعور جمعی و اراده جمعی و خواست جمعی و «من» جمعی است و شعور و وجدان فردی، مظهری از شعور و وجدان جمعی است و بس.
اسلام یک نظر چهارمی مطرح میکند و آن این است که هم فرد و هم جمع، هر دو اصالت دارند. از این نظر که افراد به عنوان اجزای جامعه در جامعه حل نشدهاند تا مانند مرکبات شیمیایی، ترکیبی جدید و یگانه ایجاد کنند، اصالت فردی است، ولی نوع ترکیب افراد را از نظر مسائل روحی و فکری و عاطفی، از نوع ترکیب شیمیایی میداند که افراد در جامعه، هویت جدید؛ یعنی همان هویت جامعه را مییابند، هر چند جامعه هویت جداگانه ندارد، پس از این نظر اصالت اجتماعی است. بنا بر این نظریه، دو نوع هویت و شعور و روح مطرح میشود. روح و شعور و وجدان و اراده و خواست جدید؛ یعنی اجتماعی، علاوه بر شعور و وجدان و اراده و اندیشه فردی افراد. (1)
بحثی که در تربیت اجتماعی مطرح میشود، مربوط به همین مسئله است که چگونه روح جمعی منفی، بر روح فرد چیره نشود و از طرف دیگر، چگونه انسان با حفظ فردیت خود و استقلال و آزادی خویش در اجتماع، به صورت متعادل زندگی کند و از اجتماع دوری نکند؟
از سوی دیگر، جنبه اجتماعی، یکی از جنبههای معنوی آفرینش انسان است؛ یعنی خداوند متعال انسان را به گونهای ساخته و پرداخته است که در اجتماع به عنوان عضوی از اعضای جامعه حضور داشته باشد. بنابراین، جنبه اجتماعی باید مانند دیگر جنبههایی که در نوع آفرینش انسان ریشه
1) . نک: مجموعه آثار، ج2، صص 335 ـ 343.
دارند، مانند جنبه حقیقتجویی یا اخلاقی، تربیت شود؛ یعنی اولاً باید آن را حفظ و از هرگونه بیتوجهی به آن و فراموشی آن جلوگیری کرد؛ زیرا در غیر این صورت یک استعداد و ظرفیت طبیعی موجود در آفرینش از بین خواهد رفت و ثانیاً باید آن را در جهت دینی شکوفا و جلوهگر ساخت.
از نظر اسلام، افزون بر ارتباط انسان با خدا، باید رابطهای ثابت و همیشگی میان فرد و اجتماع نیز برقرار شود. تلاش آموزههای دینی این است که انسان هم در جنبه عبادی و هم اجتماعی فعال و کوشا باشد و یکی را فدای دیگری نکند، زندگی خود را در یکی غرق و از دیگری کاملاً تهی نگرداند. بر خلاف مسیحیت که ایمان را فقط امری قلبی میداند و آن را به رابطه انسان با خدا محدود میکند، اسلام آن را در حوزه خصوصی و وجدانی انسان محصور نمیسازد، بلکه به رابطه انسان با انسان نیز توجه جدّی میکند.
دین اسلام، دینی فردی نیست، دینی جامعهساز است و امتیاز بزرگ آن، این است که به حقوق و اخلاق در کنار هم توجه میکند. در اسلام همچنان که گذشت، صمیمیت و نیکی، از امور اخلاقی مقدس شمرده میشود، آشنایی با حقوق و دفاع از آنها نیز مقدس به شمار میآید. (1)
یکی از ساحتهای تربیت انسان، جنبه فنی و صنعتی است. انسان برای ادامه زندگی، ناچار باید از نعمتهای طبیعی استفاده کند و با استفاده از
1) . نک: مجموعه آثار، ج19، ص139؛ مرتضی مطهری، آزادی معنوی، ص128؛ یادداشتهای استاد مطهری، ج2، ص160.
ابزار و وسایل لازم، آنها را دگرگون سازد. از سوی دیگر، حوزه استفاده از ابزار، فراتر از استفاده از آنها برای تسخیر طبیعت است، بلکه برای دفاع از خود نیز، استفاده از ابزار و آلات لازم است. فنون و تکنیک در هر عصر، مستلزم استفاده از ابزار و آلات جدید متناسب با همان عصر و زمان است. پس باید انسانهایی تربیت شوند که بتوانند از جدیدترین وسایل زمان خویش در کشاورزی، پزشکی و رشتههایی مانند آن استفاده کنند. (1)
1) . نک: یادداشتهای استاد مطهری، ج2، ص174.
به طور کلی تربیت یا با مربی صورت میگیرد یا به طور فردی و به صورت اصلاح خود و خودسازی. بنابراین، تربیت دو نوع است: تربیت به صورت دیگرسازی و تربیت به صورت خودسازی.
شاید این مسئله بسیار روشن باشد که انسان از دو راه، راهنمایی و ساخته و به اصطلاح تربیت میشود یا مربی و راهنمایان خارجی، مانند الگو او را هدایت میکنند یا با هشدارهای درونی و تذکر باطنی، در صدد تعالی و رشد خود یا تغییر مسیر بر میآید. حال دو پرسش اساسی در این میان مطرح میشود: پرسش نخست اینکه آیا این دونوع تربیت، مستقل و جدای از یکدیگرند؛ یعنی اگر انسان با عاملی خارجی مانند مربی تربیت شود، دیگر عامل درونی او نقشی ندارد و تمام اثر تربیتی از خارج؛ یعنی از سوی مربی و عوامل بیرونی بر او وارد میشود؟ پرسش دوم این است که آیا تربیت به صورت خودسازی، میتواند مستقل از تربیت به صورت دیگرسازی باشد؟ در پاسخ به پرسش اول میگوییم: «بعضی گمان میکنند انسان مانند یک گیاه و حیوان، تنها به دست دیگری باید تربیت شود، باید شخصی دیگر باغبان و مربی و سازنده وجود او باشد. شک نیست که
انسان احتیاج دارد به معلمان و مربیانی که آنها هادی و راهنما و سازنده وجود او باشند، ولی انسان یک فلز یا یک سنگ گرانقیمت نیست که او را به دست یک صنعتگر ماهر بدهیم و همه آرایش و پیرایش او را از آن صنعتگر بخواهیم. انسان یک گیاه نیست که ما او را به دست باغبان بسپاریم و فقط باغبان را مسئول همه چیز بدانیم. انسان که انسان است، علاوه بر قوای نباتی و احساسات حیوانی دارای قوّه عقل و اراده است. عقل و اراده نمیگذارد که صددرصد تابع عوامل خارجی باشد، مانند یک فلز و یک سنگ تابع حرکات دست یک صنعتگر باشد، مانند یک گیاه به هر دست که او را بپرورند، بروید و مانند یک طوطی در پس آیینه او را نگه دارند و هر چه به او تلقین شود، تکرار کند، بلکه یک نوع استقلال و حُریت ارادهای دارد که ممکن است با وجود همه عوامل خارجی کاملاً تحت تأثیر قرار نگیرد؛ یعنی صددرصد مجبور و تحت تأثیر عوامل بیرون از وجود خود نیست. در نهایت کار، خودش باید درباره خودش بیندیشد و خودش درباره خودش تصمیم بگیرد و مادامی که خودش درباره خودش نیندیشد، اندیشه دیگران درباره او کافی نیست. انسان این فرق را با سایر امور تربیتپذیر دارد که مربیان خارجی برای تربیت وی کافی نیستند، هر کسی باید خودش حالت مربیگری نسبت به خودش پیدا [کند] ، دو شخصیت پیدا کند: از یک نظر فرمانده باشد و از یک نظر فرمانپذیر، از یک نظر پندده باشد و از یک نظر پندپذیر، از یک نظر ملامت کن باشد و از یک نظر ملامتپذیر، از یک نظر حسابکش باشد و از نظر دیگر حسابده. این از خصوصیات بارز انسانی است که در خود یک نوع دوگانگی احساس میکند، اما در واقع دوگانگی نیست؛ یعنی چنین نیست که در هر کسی دو روح و دو نفس باشد؛ یکی از آنها حاکم و دیگری
محکوم، یکی پندده و دیگری پندپذیر باشد، چیزی که هست، همان طوری که رسول اکرم(ص) میفرماید: خداوند این موجود عجیب را که نامش انسان است، ترکیبی قرار داده از غرایز و تمایلات مختلف و به این مناسبت در وی حالاتی شبیه دوگانگی پیدا میشود». (1)
و اما در پاسخ به پرسش دوم که درباره امکان استقلال تربیت به معنای خودسازی، از تربیت به معنای دیگرسازی است، عرض میکنیم بله، این امر امکان دارد. انسان در بسیاری از مواقع میتواند خود اقدام به تربیت خودش کند، بدون اینکه نیازمند عامل خارجی باشد. هرچند در تربیت الهی و دینی نیازمند پیامبران است و در بسیاری از موقعیتهای تربیتی میتواند با توجه به آموزههای آنها اقدام به خودسازی کند. در این موقعیتها، تربیت نه میان مربی و متربی، بلکه در وجود خود فرد جریان دارد. عوامل و روشهای تربیتی به شیوه خودسازی، از تحقق و استقلال این شیوه حکایت دارد. (2)
مراحل تربیت، از دو جنبه اهمیت دارد؛ یکی از جنبه موضوع تربیت که انسان است؛ یعنی انسان در جریان تربیت چه مراحلی را باید بگذراند و مربی از کدام مرحله، بهتر میتواند برای تربیت اثرگذار بهره گیرد. دیگر اینکه در میان انواع برنامههای تربیتی، کدام برنامه جلوتر و کدام یک عقبتر است، در واقع مرحلهبندی در برنامههای تربیتی چگونه است؟ در آثار شهید مطهری به این بحث به طور مفصل پرداخته نشده، ولی
اشارههای موجود در این زمینه، راهنمای خوبی برای عرضه دیدگاه مراحل تربیتی است.
در بحثهای بعدی خواهیم گفت که روشها و عوامل تربیت تنها در یک دوره خاص و مشخص از زندگی به کار گرفته نمیشوند، بلکه در تمام طول زندگی کارایی دارند. بنابراین، تربیت به زمان و مرحله خاصی از زندگی محدود نیست، بلکه سرتاسر زندگی انسان، میدان تربیت و پرورش اوست. حضور پیوسته عواملی چون عبادت، کار، محبت و مانند آن در زندگی، تربیت را در تمام مراحل زندگی امکانپذیر میسازد. ازاینرو، بحث درباره مراحل تربیت از دو جنبه است. یک بحث درباره دورههایی از عمر انسان است که در این دورهها، تربیت اثرگذارتر است و بحث دیگر درباره مراحل تربیت کودک است، اما بحث اول: «اساس تربیتی در انسان باید بر شکوفا کردن روح باشد. آیا دورههای مختلف عمر از این نظر فرق میکند یا نه؟ مسلّم فرق میکند. بعضی دورهها تناسب و موقعیت بسیار بهتری برای شکوفا شدن استعدادها دارد. همین دوره بعد از هفت سالگی که در احادیث هم به آن عنایت شده که از آن به بعد، به تربیت بچه توجه شود ـ از هفت سالگی تا حدود سی سالگی ـ دوره بسیار مناسبی است برای شکوفا شدن روح از نظر انواع استعدادها، استعداد علمی، استعداد دینی و حتی استعداد اخلاقی. لهذا جزو بهترین دوران محصل بودن اوست؛ چون هم اوان روحش یک اوان بسیار مناسبی است و هم در این اوان در یک محیطی قرار میگیرد که روز به روز بر معلومات، افکار، اندیشه، ذوقیات و عواطفش افزوده میشود. اگر در این دوره، انسان از نظر علمی و معنوی محروم بماند، یک زیانی است که
نمیشود گفت صددرصد در سنین بزرگی و در پیری جبران شدنی است». (1)
بیتوجهی به دوران شکوفایی روح که در امکان فعلیت یافتن استعدادها در این دوره بیشتر فراهم است، زمینهساز پیدایش مشکلاتی در دورههای دیگر میشود؛ زیرا روح انسان دارای شعور باطن است و از این نظر با روح نبات فرق میکند. ازاینرو، در صورت به کمال نرسیدن در سنین پایین، دچار افسردگی و محرومیت میشود که بیماریهای روانی، جنایتها و فسادهای اخلاقی را در پی خواهد داشت.
«در واقع یک تفاوت اساسی میان شکفتگی طبیعی و غریزی با شکوفایی روح وجود دارد. شکفتگی غریزی در مراحل مربوط به خود تا اندازهای به طور طبیعی و ناخودآگاه صورت میگیرد؛ زیرا عوامل مؤثر بر این پدیده، کم و بیش وجود دارد و این استعدادها دیر یا زود در همه شکفته میشود، برخلاف استعدادهای علمی، اخلاقی، دینی، زیبایی و مانند آن، که عوامل شکوفاسازی آنها در همه جا وجود ندارد. ازاینرو، وقتی مرحله شکوفایی آنها فرا میرسد، باید محیط مناسب و عوامل فعال را برای این شکوفایی فراهم آورد و به بیان دیگر، باید تربیت و پرورش به طور جدی و همه جانبه، آن استعداد را در زمان مناسب دریابد و تا دیر نشده است، درصدد شکوفا سازی آن برآید». (2)
تا اینجا بحث درباره مراحل تربیت؛ یعنی لزوم توجه به مرحله شکوفایی روح، تاحدودی کلی بود، ولی به طور خاص، مراحل تربیت را در دوران کودکی نیز میتوان پیگیری کرد.
به طور کلی بحث درباره مراحل تربیت کودک با بحث درباره مراحل تعلیم او متفاوت است؛ زیرا تربیت کودک از زمان تعلیم او و همراه با آن آغاز نمیشود؛ یعنی تعلیم و تربیت همزمان نیست، بلکه تربیت بر تعلیم مقدّم است. شاید دلیل مقدّم بودن جمله «یُزَکّیهِم» بر «یُعَلِّمُهُم» در قرآن همین باشد؛ چنانکه صاحب المیزان نیز تزکیه را به تربیت و پرورش معنا کرده است. در اصل، تربیت طفل از دوران جنینی و حتی پیش از آن آغاز میشود. ازاینرو، در اسلام مجموعهای از آداب و مقررات برای پیش از مباشرت و حین مباشرت و دوره حمل آمده است. طفل در دوران شیرخوارگی و پیش از یکساله شدن، آماده نقشپذیری و شکلگیری شخصیت و در معرض برخی بیماریهای روانی است. ازاینرو، لازم است بهداشت روانی او رعایت شود. بنابراین، باید مراحل تربیت کودک را پیش از مراحل تعلیم وی دانست. نخستین مرحله تربیت کودک، همان مرحله پیش از پیدایش و هستی است که این مرحله آمادگی، آداب و وظایفی دارد.
مرحله دوم، دوران گیاهی یا جنینی کودک است که کودک مانند گیاه، به ریشه؛ یعنی به وجود مادر متصل است. البته مادر در این مرحله نه تنها در جسم کودک، که در روح او نیز اثرگذار است. ترسها، وحشتها و نگرانیهای مادر در این دوران، در روان کودک اثر میگذارد، همچنان که
اندیشهها، نیکخواهیها، بدخواهیها، نیت خیر و خدمت یا شرارت و جنایت، همه اینها اثرگذار است. در این مرحله، اثرگذاری از نوع تأثیر زمین در گیاه است.
مرحله سوم، دوران واکنشهای ناخودآگاه است که به دوران شیرخوارگی و نداشتن حس تشخیص کودک مربوط میشود. روان کودک در این دوره شکل میگیرد و خوشبینی و بدبینی به جهان خارج در همین دوره پیدا میشود. در این دوره است که مهر و نوازش مادر اثر خود را میگذارد. روان کودک، به رفتار والدین و میانهروی آنها در پاسخ دادن به گریههایش بسیار حساس است. بیاعتنایی به ناراحتیهای او، روحش را بیمار و بدبین و پاسخ دادن به بهانههای بیجایش نیز روح وی را پرتوقع و بهانهگیر میسازد. نظم در تغذیه نیز بسیار لازم و ساکت کردن بچه به وسیله پستان یا پستانک خطرناک است.
مرحله چهارم، مرحله آگاهی تقلیدی یا تلقینی است که به طور معمول از دو سالگی به بعد در کودک پیدا میشود. در این مرحله، کودک آماده تقلید و حکایت و شبیهسازی کارهای پدر و مادر است که قهرمان دنیای کودکند؛ یعنی آنها هر کاری بکنند، کودک میل دارد تکرار کند. برای کودک درست یا نادرست بودن کار مطرح نیست؛ یعنی او درست میداند؛ زیرا تصوری از نادرست ندارد. در این مرحله است که پدر و مادر به عنوان نخستین الگو، مسئولیت بزرگی در تربیت کودک دارند. معلوم است پسری که میبیند پدرش نماز میخواند یا دختری که مادر را در حال عبادت میبیند، از آنها تقلید میکند و پسری هم که پدر را در حال
شرابخواری و بدمستی میبیند یا دختری که مادرش را در حال دیگری میبیند... .
مرحله پنجم، دوران آموزش کودک است. در این دوره، هوش و فکر کودک مطرح است. مطالبی که والدین از راه قصه یا به صورتهای دیگر به کودک انتقال میدهند و آموزشهای مدرسه و کودکستان، طفل را در مراحل آموزش و از نظر ذهنی رشد میدهد. (1)
بحث دیگر، درباره مراحل برنامه تربیتی است، به طور کلی تربیت در مرحله نخست باید از برنامه خداشناسی آغاز شود. نخستین اقدام پیامبران برای اصلاح مردم، یادآوری خدا به آنها بود. پس از آن با نیروی ایمان به خدا، درصدد اجرای دیگر برنامههای تربیتی خود برمیآمدند. بنابراین، ابتدا خدا را به مردم میشناساندند، سپس دیگر برنامههای خود را اجرا میکردند. (2)در حقیقت، آنها از نیروی مرحله اول برای پیشرفت در مراحل دیگر استفاده میکردند. چنین نبود که ابتدا احکام و قوانین دینی و خواستههای الهی را مطرح کنند، بلکه ابتدا بر توحید پافشاری میکردند و سپس در ادامه آن، مردم را مرحله به مرحله به سوی پذیرش مقررات دینی هدایت میکردند.
عوامل تربیت در واقع، همان روشها و راههایی است که ما را در عملی ساختن اهداف تربیتی یاری میکند و با رعایت آنها، این هدفها تحقق مییابد. برای مثال، با بهرهگیری از راهکار الگو یا تشویق و تنبیه یا امر به معروف و نهی از منکر، میتوان به امر تربیت جامه عمل پوشاند و به هدف های تربیتی دست یافت.
بیشترین تعبیری که شهید مطهری درباره این عناصر روشی به کار برده، تعبیر عامل و عوامل است. پرسشی که مطرح میشود این است که چرا از تعبیر روش و شیوه استفاده نکرده است و آیا میان این دو تعبیر؛ یعنی روش و عامل، تفاوت وجود دارد؟ به طور کلی استفاده از واژه عامل تربیت، به جای روش تربیت، بیانگر آن است که چون تربیت در متن زندگی قرار گرفته و از آن جدا نیست، این چنین نیست که همواره دارای روشهای اختصاصی و مستقل باشد، بلکه در بسیاری از اوقات از همان فعالیتها و عناصر اثرگذار در متن زندگی استفاده میشود.
به بیان دیگر، تربیت گاهی از راههای ویژهای که فقط کارکرد و فایده تربیتی دارد، بهره میجوید، مانند روش تشویق و تنبیه، روش الگویی، روش امر به معروف و نهی از منکر و روش رفق و مدارا. آنچه در تمام این روشها مشترک است، این است که این روشها فقط در زمینه تربیت به کار میروند. ازاینرو، در دیگر امور زندگی مانند خوردن، خوابیدن، همنشینی و مانند آن، که غیر از حوزه تربیتند، کارآیی ندارند. در واقع، این روشها فقط برای تربیت در نظر گرفته شدهاند و در ظرف تربیت و اصلاح کارآیی دارند. روشن است که ما همیشه در یک موقعیت تربیتی به معنای اختصاصی آن قرار نداریم، بلکه بسیاری از اوقات در موقعیتهایی
قرار گرفتهایم که هدف اولیه در آن موقعیتها برآورده ساختن نیازهای دیگر زندگی روزانه است، نه تربیت. البته با توجه به زندگیمدار بودن تربیت، تمام موقعیتهای زندگی، جنبه تربیتی هم دارند، ولی برخی به صورت مستقیم و برخی به صورت غیرمستقیم. در آن دسته از موقعیتهای زندگی که به طورمستقیم برای تربیت در نظر گرفته شدهاند، از عناصری معیّن؛ یعنی همان روشهای تربیتی استفاده میشود، ولی در آن دسته از موقعیتهای زندگی که به طور غیر مستقیم کارکرد تربیتی دارند، از عناصری استفاده میشود که برای منظوری دیگر در نظر گرفته شدهاند، با وجود این، دارای کارکرد تربیتی نیز هستند. ازاینرو، آن عنصر را نمیتوان یک روش تربیتی قلمداد کرد؛ چرا که فقط دارای کارکرد تربیتی نیست، بلکه نخستین کارکرد آن، برآوردن دیگر نیازهای انسان در جریان زندگی است. برای مثال، ازدواج یا کار، به نیازهای حیاتی و ضروری انسان در زمینهای جز تربیت پاسخ میدهند، ولی از سوی دیگر هر دو، کارکرد تربیتی هم دارند. این دسته از عناصر که دارای کارکرد غیرمستقیم تربیتی هستند، چون روش تربیت قلمداد نمیشوند، در عنوان عامل تربیت میگنجند. ازاینرو، برخی از عناصر اثرگذار در رسیدن به هدفهای تربیتی، حالت روش و برخی حالت عامل دارند و از آنجا که مفهوم عامل از روش عامتر است، میتوان با این مفهوم، هم عوامل تربیتی روشی و هم عوامل تربیتی غیر روشی را عرضه کرد.
نکته دیگر این است که روشها و عوامل تربیت، در تربیت به طور اجتنابناپذیر به معنای دیگرسازی به کار نمیرود، بلکه با توجه به اینکه حوزه تربیت، هم تربیت غیر (دیگرسازی) و هم تربیت خود (خودسازی)
را در بردارد، عوامل تربیتِ هر دو حوزه را نیز در بر میگیرد. این عوامل عبارتند از:
یکی از عوامل و روشهای تربیت، گسترش حوزه آگاهیها و ژرفا بخشیدن به آن است. فراگیری معارف و گسترش حوزه بینش، تأثیر بسزایی در نوع خواستهها و گرایشهای انسانی دارد. به دیگر سخن، میان علم و ایمان رابطهای برقرار است. از سوی دیگر چه بسیار دانشمندانی که با وجود دانشاندوزی، نتوانستند به آن عمل کنند و راه هدایت را بیابند. بنابراین، باید به بحث علم و دانش به عنوان عاملی در مسیر هدایت انسان، از این نظر توجه شود که اساساً دانشآموزی چگونه سبب تربیت آدمی میشود؟
در پاسخ به این پرسش باید گفت گرچه دانش به تنهایی سودهایی در پی دارد، در صورتی که از راه عقل وارد نشود و ظرفیت عقلانی بشر را تقویت نکند، نه تنها عامل اصلاح و تربیت نیست، بلکه چه بسا عامل تباهی و تخریب نیز باشد.
«آگاهی جز اطلاع، چیز دیگری نیست. آگاهی؛ یعنی آگاهی. آیا آگاهی و اطلاع میتواند انسان را بسازد؟ سنایی بهترین حرف را زده است که: «چو دزدی با چراغ آید، گزیدهتر برد کالا.» آگاهی جز اینکه فضا را برای انسان روشن کند، کار دیگری نمیکند. آگاهی به انسان هدف نمیدهد، همانطور که علم برای انسان هدف خلق نمیکند. علم، انسان را در رسیدن به هدفهایش کمک میکند، ولی به انسان هدف نمیدهد. بنابراین، از آگاهی به تنهایی کاری ساخته نیست. قرآن میگوید آگاهترین
آگاهان شیطان بود. آگاهیاش خیلی کامل بود، حتی خداآگاه بود. قرآن، خداآگاهی را هم کافی نمیداند و اصلاً برای آگاهی از آن جهت که آگاهی است، جز ارزش روشن کردن، ارزش دیگری قائل نیست. میگوید شیطان خدا را میشناخت. به خداآگاه بود، به نبوت پیغمبران اعتقاد داشت، به وجود قیامت ایمان و اعتقاد داشت، ولی در عین حال کافر بود، چرا؟ زیرا مؤمن نبود. ایمان مسئلهای است مبتنی بر آگاهی، ولی همراه با گرایش. ایمان؛ یعنی تسلیم؛ یعنی خداآگاهی مقرون به گرایش و تسلیم در پیشگاه حق.» (1)«مشکل عصر ما همین است. خیال میکنیم که علم کافی است، اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عالم باشیم، کافی است برای اینکه اخلاقی و عادل باشیم، ولی عمل نشان داد [ه است] که اگر علم منفک از ایمان بشود، نه تنها برای اخلاق و عدالت مفید نیست، بلکه مضر هم هست». (2)
«عقل و علم باید با یکدیگر توأم باشد، اگر انسان تفکر کند، ولی اطلاعاتش ضعیف باشد، مثل کارخانهای است که ماده خام ندارد یا ماده خامش کم است؛ قهراً نمیتواند کار بکند یا محصولش کم خواهد بود. [تولید] محصول بستگی دارد به اینکه ماده خام برسد. امام موسی بن جعفر(ع) میفرماید: «یا هشام! ثمّ بَیَّنَ اَنَّ العَقْلُ مَعَ الْعِلْمِ» (3)عقل و علم باید توأم باشد. علم، فراگیری است، به منزله تحصیل مواد خام است؛ عقل، تفکر و استنتاج و تجزیه و تحلیل است. آنگاه حضرت استناد میکنند به آیه: «وَ تِلْکَ الْأَمْثَلُ
نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَآ إِلاَّ الْعَلِمُونَ» (1)ببینید چگونه عقل و علم با هم توأم شده است». (2)
در واقع قرآن ایمان و علم بشر را از هم جدا نمیداند. «البته ایمان غیر از علم است، ولی هر دو به یکدیگر پیوستهاند. کدام کتاب مثل قرآن این همه برای آیات خلقت اهمیت قائل شده است و مرتب بشر را دعوت کرده که هر چه میتوانی بیشتر در آثار خلقت تفکر و تأمل کن! این منطقیترین بیان برای خداشناسی است. این نشان میدهد که قرآن این جریانها را جریانهای سادهای نمیداند، همینطور [که] هر چه علم بشر پیشروی کرده، این مطلب را بیشتر کشف کرده است. قرآن به طور اجمال میگوید: در فلان موضوع برو مطالعه کن، بعد ببین چه مطالبی به نفع خداشناسی کشف میکنی! راجع به خلقت و ریشه خلقت مطالعه کن، دلیل برای خداشناسی پیدا میکنی! در گردش شب و روز که روز پیدا میشود، شب پیدا میشود و در رابطه مخصوص خورشید و زمین دلیل برای خداشناسی پیدا میکنی. در حرکت بادها و ابرها همینطور، در ریزش باران نیز، در رابطهای که میان ریزش باران و پیدایش گیاهان و حیوانات است، در همه اینها هر چه بیشتر فکر و مطالعه کنی، برای شناسایی خدا بهتر دلیل پیدا میکنی.» (3)«در عین حال این مطلب هم در قرآن هست که اگر تقوای الهیپیشه کنید، خداوند در دل شما یک مایه تمییز قرار میدهد: «إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّکُمْ فُرْقَاناً» (انفال: 29) اما نمیگوید اگر
میخواهی به این برسی، آن را رها کن». (1)
با وجود تأکیدهای فراوان اسلام بر ارزشمندی و حجت بودن عقل و پذیرش اعتقادات در ایمان فقط از راه عقل و همچنین با توجه به اینکه عقل چراغی دانسته شده است که با ماده علم روشن میشود و بنابراین باید با علمآموزی آن را برافروخت، میتوان نتیجه گرفت که علمآموزی نقش مهمی در تربیت انسان ایفا میکند. بنابراین، فراگیری و آموزش یکی از عوامل تربیت انسان به شمار میآید.
انسان همانطور که از راه خودآگاهی (ایمان) میتواند به سعادت برسد، از راه جهانآگاهی (علم) نیز میتواند رستگار گردد. «تکامل و پیشرفت و سعادت او (انسان) در گرو این دو آگاهی است: ایمان، سرمایه خودآگاهی و علم، وسیله جهانآگاهی. آنچه مسلّم است این است که توسعه آگاهی، به معنای توسعه و بسط حیات انسان است. انسان به هر نسبت از خود و جهان آگاهتر باشد، جاندارتر است. به تدریج که درجه آگاهی انسان بالا میرود، درجه حیات و جانداریاش بالا میرود». (2)
یکی از جلوههای علمآموزی و گسترش مرزهای آگاهی، در شناخت هر چه بیشتر تکالیف رخ مینماید. «بدیهی است انسان آنگاه قادر است تکلیفی را انجام دهد که از وجود آن تکلیف آگاه باشد.» (3)به طور کلی، نقش آموزش و فراگیری به عنوان عامل تربیت، در ارتباط با جنبه عقلانی انسان و حقیقتجویی او آشکار میشود. به این معنا که علم، سبب
روشنتر شدن چراغ عقل و شکوفاتر شدن آن میگردد. در واقع، علم همان عقل اکتسابی است که به روشنایی و فهم بیشتر، میانجامد. (1)
«در اسلام، هم دعوت به علم شده است و هم دعوت به عقل (به معنای تعقل). علم به معنای آموزش و فراگیری است، ولی تنها فراگیری کافی نیست و آنچه که در زمینه فراگیری ضرورت دارد، مسئله تفکر کردن در مادههای فراگرفته شده است.» (2)بنابراین، افزون بر علمآموزی، تفکر و تدبر نیز به طور مستقل یکی از عوامل تربیت به شمار میآیند. درباره عقل و اینکه یکی از جنبههای وجودی انسان استعداد عقلانی اوست که به همین دلیل باید به عنوان یکی از هدفها به آن توجه شود، به طور مفصل بحث کردیم. در این بخش آنچه از کارکرد عقل؛ یعنی تفکر و تدبر درنظر است، عاملیت و طریقیت تفکر در مسیر پیشرفت و تربیت انسان است. «قرآن کریم موضوع تفکر را مطلق و مبهم نگذاشته. علیالاجمال نگفته بروید فکر کنید، در هر موضوعی که بود و در اطراف هر چیز که بود. موضوعات را به طور کلی به دست میدهد». (3)
از نظر قرآن، تفکر در سه مسیر میتواند عامل تربیت و رشد انسان باشد:
«تفکر در عالم خلقت برای معرفت و شناسایی خدا و در واقع کشف عالم برای شناختن خداست. در خود قرآن میبینیم چقدر این موضوع تکرار شده:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَأَیَاتٍ لِّأُوْلِی الْأَلْبَابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَیَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ. (آل عمران: 190 و 191) (1)
مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز نشانههای روشنی برای خردمندان است. همانها که خداوند را در حال ایستاده و نشسته و آنگاه که به پهلو خوابیدهاند یاد میکنند و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند.
«یکی از تفکراتی که در قرآن مجید به آن توجه شده، تفکر در تاریخ و سرنوشت و سرگذشت اقوام و ملل گذشته است. قرآن، داستانها و حکایتها و چیزهایی را که ما تاریخ مینامیم، به طور اشاره بیان میکند، ولی بر قسمتهایی که آموزندگی آن زیاد است، بیشتر تأکید میکند. به ویژه بر این مطلب تأکید میکند که ما قصه و حکایات را بیان نمیکنیم، فقط برای اینکه یک سمری (داستانسرایی شبانه) به اصطلاح شده باشد و یک وقتی گذرانده باشید: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ؛ پس این داستان را [برای آنان] حکایت کن شاید که آنان بیندیشند». (اعراف: 176)». (2)
«تفکر کردن انسان درباره خودش؛ یعنی خود انسان موضوع تفکر باشد و
این دوگونه است: یک وقت خود انسان به عنوان یک موضوع علمی موضوع تفکر اوست و یک وقت انسان درباره کارهای خودش تفکر میکند، درباره اینکه چگونه تصمیم بگیرد و چگونه کار کند، همین جور کورکورانه تسلیم حوادث و جریانات نباشد، مقصود دومی است». (1)
«انسان از راه تفکر میتواند بر سرنوشت خود و جامعه چیره شود و خود را چون خس و خاشاک به دست سیل جامعه و تندبادهای نفسانی نسپارد. اگر نخواهد تسلیم کامل اوضاع و احوال شود، باید تفکر کند. در برابر اوضاع اجتماعی تصمیم بگیرد، مسیر خود را عوض کند، در برابر وضعیت روحی و اخلاقی خود ژرفاندیش باشد. تفکر اخلاقی و درونگرایی؛ یعنی فرصتی برای تفکر درباره اوضاع و احوال خویش، ارزیابی کارهای خود و همنشینان و دوستان... . هرگونه تغییر مسیر، اصلاح یا رشد و ترقی، در گرو بازنگری و ارزیابی دوباره موقعیت است و به تصمیمگیری و مشخص کردن خطمشی برای خود مربوط است که هیچیک از این امور، بدون تفکر و ژرفنگری اجرا نمیشود». (2)
جهل غالباً در احادیث در مقابل علم نیست، در مقابل عقل است؛ یعنی بیفکری، نه بیعلمی. برای بیفکری و حساب نکردن، انسان کافی است
که هر چه را میشنود، باور و نقل کند.» (1)«در غالب مواردی که میبینید اسلام، جاهل را کوبیده، جاهل در مقابل عالم و به معنای بیسواد نیست، بلکه جاهل ضدعاقل است. عاقل کسی است که از خودش فهم و قدرت تجزیه و تحلیل دارد و جاهل کسی [است] که این قدرت را ندارد.» (2)این قدرت همان «تجزیه کردن یک سخن است؛ یعنی عناصر درست را از عناصر نادرست جدا کردن. فرق است میان اینکه انسان از دو سخن، درستش را بگیرد و نادرستش را رها کند و تجزیه کردن یک سخن که انسان عناصر درستش را بگیرد و عناصر نادرستش را الغا کند و اینقدر ]قدرت[ تشخیص داشته باشد که بگوید از این سخن، این قسمتش درست است و این قسمتش نادرست. این همان مطلبی است که در روایات تعبیر به نقد و انتقاد شده است. وقتی میگویند: «اِنْتَقَد الدِّرْهَمَ یَا اِنْتَقَدَ الْکَلَام»؛ یعنی عیوب و محاسن آن درهم یا کلام را آشکار کرد. چنان که سکهای را به محک میزنند، آن طلای خالص و به اصطلاح عیارش را به دست میآورند. کلامی را نقد کردن نیز؛ یعنی خوبیهای آن را از بدیهای آن جدا کردن.
در این زمینه، احادیث زیاد و عجیبی داریم. یکی این است که در روایات ما از حضرت مسیح روایت شده است که میفرمود: «خُذِ الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْبَاطِلِ وَ لَا تأخُذُ الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ.» در اینجا ظاهراً توجه به این است که شما به گوینده سخن توجه نداشته باشید، سخنشناس باشید، تکیهتان روی گوینده سخن نباشد، ای بسا حق را از اهل باطل بشنوید، بگیرید. ای بسا باطل را از اهل حق بشنوید، نگیرید. شاهدم این جمله آخر است
«یکی از خواص عقل که تربیت عقل افراد باید بر اساس آن باشد، مسئله آینده را به حساب آوردن است و روی این مطلب نیز در تربیتهای اسلامی زیاد تکیه میشود که خودتان را در زمان حال حبس نکنید، به آینده توجه داشته باشید و عواقب و لوازم و نتایج نهایی کار را در نظر بگیرید. حضرت رسول(ص) میفرماید: «اِذَا هَمَمْتَ بِاَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ؛ هر کاری را که به آن تصمیم میگیری، آن آخرهایش را نگاه کن». (3)
«انسان برای اینکه از چنگال تسلط شهوات تباهکننده جسم و جان و عقل و ایمان و دنیا و آخرت نجات پیدا کند، راهی جز تقویت جانب نیروی عقل ندارد. یکی از راههای تقویت این نیرو این است که کاری کند که تعقل و تفکر در کارها برایش به صورت یک عادت درآید، از عجله در تصمیم بپرهیزد. انسان باید از منطق پیروی کند، نه از احساسات. انسان در کاری که از روی منطق صورت میگیرد، حساب و پیشبینیهای لازم را کرده، نورافکن عقل و اندیشه خود را به اطراف انداخته و جوانب و اطراف کار را تحتنظر گرفته است، ولی در کاری که از روی احساسات صورت میگیرد، نقشه و حساب و دوراندیشی در کار نیست. این دستور جامع رسول اکرم(ص) میگوید: همیشه در کارها
منطق را دخالت بده و جلو طغیان و حکومت احساسات را بگیر. نزدیک شدن به حکومت منطق و خارج شدن از تحت سیطره و حکومت احساسات، دلیل بر پختگی و تکامل روح است. [برای رسیدن به این تکامل] اولاً باید اندوخته علمی و سرمایه فکری جمع کند، ثانیاً ایشان باید مدتی با زحمت خود را وادار کند که در پیشامدها و تصمیمها زیاد فکر کند و تا عواقب و نتایج کاری را کاملاً نسنجد، به هیجانات درونی خود ترتیب اثر ندهد. از سخنان رسول اکرم(ص) است: «مَا اَخافُ عَلی اُمَّتِی الْفَقْرَ وَلکِنْ اَخافُ عَلَیْهِم سُوء الْتَدْبِیر» (1)، یعنی نگرانی من بر امتم از ناحیه فقر نیست، فقر دردی است که علاجش دشوار نیست. نگرانی من از ناحیه سوءتدبیر و قلت میزان منطق و استدلال [آنها] است». (2)
بنابراین، تفکر عامل تربیت عقل است. عقل یکی از جنبههای وجودی انسان است و علاوه بر اینکه خود موضوع تربیت است، پرورش آن هدفی از اهداف تربیت به شمار میرود. بنابراین با تفکر، امکان پرورش عقل و شکوفایی روزافزون آن فراهم میشود.
«عبادت به عنوان یک عامل برای تربیت و کسب اخلاق فاضله مطرح است. همانطور که تفکر و تعقل جهت روشن شدن فکر برای قوه عاقله در انسان بود، عبادت برای تقویت عشق و علاقه معنوی و ایجاد حرارت ایمانی در انسان است؛ یعنی همانطورکه ایمان، خودش به نوبه خود منشأ عبادت است، عبادت هم تقویتکننده ایمان است که به این مطلب در
متون اسلامی زیاد تصریح شده است؛ یعنی تأثیر متقابل ایمان و عمل در یکدیگر. ایمان به نوبه خود منشأ عمل میشود و عملی که منبعث از آن ایمان است، منشأ تقویت همان ایمان میگردد». (1)
دعا و عبادت از دو جنبه در روح و تربیت آن تأثیر دارد. اول اینکه عبادات خود دارای اصالت هستند و از این جهت، در تعالی و رشد انسان مؤثرتر واقع میشوند، حتی اگر عبادت برای امری هم صورت نگیرد. در واقع اصالت داشتن عبادت به این معناست که قطع نظر از هر جهتی، قطع نظر از مسائل زندگی بشر، عبادت، خودش جزو اهداف خلقت است: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ» (2)«عبادت مرکبی است برای تقرب به حق و در واقع برای تکامل واقعی بشر. چیزی که خود مظهر تکامل بشر و خود، هدف و غایت است، لزومی ندارد که مقدمه و وسیله چیز دیگر باشد.» (3)بنابراین، نفسِ دعا و عبادت که لازمه آن خضوع و خشوع در برابر خداوند است، سبب رشد و بلندمرتبگی انسان میشود. همین که فرد احساس درماندگی و ناتوانی خود را در قالب دعا ابراز میکند، خود را از پستی تکبر به جایگاه والای فروتنی در برابر خدا میرساند. افزون براین، نوع تأثیر تربیتی عبادت، نقشهای دیگر تربیتی هم دارد. در واقع، عبادت «مقدمه چیز دیگری هم هست؛ یعنی یکی از وسایلی که اسلام برای تربیت اخلاقی و اجتماعی به کار میگیرد، عبادت است». (4)
«محوریترین مسئله در عبادت، همان روح و جوهر آن است؛ یعنی یاد خدا و خارج شدن از غفلت از او، چنانکه در قرآن آمده است: «أَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِکْرِی.» (1)و در آیه دیگر آمده است: «إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَآءِ وَ الْمُنکَرِ وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ». (2)و (3)
«عبادت یک حالت روحانی و معنوی است؛ یعنی مبدأ و مقصد غیر مادی دارد. انسان با عبادت به یک احساس معنوی و غیر مادی خود پاسخ میدهد، حتی آنجا که یک امر مادی و خاکی را مورد پرستش قرار میدهد. این احساس عبارت است از میل به خدمت و تقدیس موجودی برتر و والاتر که مستحق این خدمت است و شخص تقدیسکننده بدون آنکه هدف و پاداشی از او بخواهد، او را تقدیس و احترام و ستایش میکند». (4)
عبادت جزو برنامههای تربیتی اسلام و پشتوانه تمام رفتارهای ماست؛ هم پشتوانه قانون است و هم پشتوانه اخلاق. تنها عبادت است که شایستگی پشتوانه بودن را دارد. نیاز اخلاق به پشتوانه برای این است که محور اصلی اخلاق از خودی خارج شدن است و تنها ایمان به خداست که میتواند انسان را از خودی خارج سازد، بدون آنکه گرفتار خودی دیگر بکند، پس عبادت پشتوانه ایمان است. (5)و اما اینکه قانون و عدالت
1) . نک: طه: 14.
2) . نک: عنکبوت: 45.
3) . نک: مجموعه آثار، ج22، ص636.
4) . یادداشتهای استاد مطهری، ج6، ص159.
5) . اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است. انسان به همان میزان که خدا را ناآگاهانه میپرستد، ناآگاهانه هم یک سلسله دستورهای الهی را پیروی میکند. وقتی که شعور ناآگاهش تبدیل به شعور آگاه بشود ـ که پیغمبران برای همین کار آمدهاند ـ آن وقت تمام کارهای او میشود اخلاقی؛ خوابیدن و غذا خوردن او هم میشود اخلاقی. نک: مجموعه آثار، ج22، صص375 ـ 390.
به پشتوانه نیاز دارند، برای این است که مهمتر از قانون عادلانه، اجرای عدالت است. لازمه اجرای عدالت هم تحمل محرومیت است. اخلاق و قانون عادلانه اگر به خدا متکی باشند، میتوانند بر وجدان حکومت کنند و الاّ نه. (1)
در واقع هر نوع عبادت، چه عبادت اصالی و چه عبادت مقومی، دارای دو عنصر روح عبادت و شکل عبادت است که هر یک از این دو عامل تأثیر خاص تربیتی به همراه دارند.
یاد خدا و نزدیکی به او که همان عبودیت است، سبب نوعی قدرت در انسان میشود. «امام صادق(ع) میفرماید: «اَلْعُبُودِیَّةَ جَوهَرَةٌ کُنْهُها اَلْرَّبُوبیّةُ؛ عبودیت گوهری است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش ربوبیت است.» هر چه که در راه عبودیت جلو بروی، بر ربوبیت و خداوندگاری تو (نه خدایی)، بر صاحب بودن و تسلط و قدرت تو افزوده میشود. عبادت در راه کسب قدرت و تسلط است. این تسلط در پنج مرحله برای انسان حاصل میشود. به عبارت دیگر آثار روحانی و باطنی عبادت پنج چیز است که در قالب پنج مرحله متوالی مطرح میشود». (2)
نخستین اثر عبادت که انسان را به خدا نزدیک میکند، چیرگی بر خود است. عبادتی که انسان را به خدا نزدیک نکند، عبادت نیست. عبادت، مرکب تقرب و نزدیک شدن به خداوند است. انسان وقتی به خدا، این قدرت جاودانه هستی نزدیک بشود، بر آگاهی و ایمان و روشناییاش، بر
قدرت و حیات و ارادهاش افزوده میگردد. چیرگی بر خود، به معنای چیرگی بر شهوتها، جاهطلبیها، غرایز، چیرگی بر اعضا و جوارح چشم و زبان و گوش و دست و پا و چیرگی بر سراسر وجود خویش است. نخستین نشانه نزدیک شدن به کانون قدرت بیپایان الهی، چیرگی بر شهوتها و خواستههای نفسانی و خلاصه، قدرت یافتن خود بنده بر خودش است. این مرحله، مرحله عامه است که عموم مردم به آن میرسند.
دومین اثر دعا چیرگی بر خیال و اندیشه است. بیشتر انسانها بر اندیشه خود مسلط نیستند و خیال، آنها را به جاهایی میبرد که از اختیارشان خارج است. عبادت برای حضور قلب است. حضور قلب؛ یعنی حاضر بودن دل. اگر انسان توانست با دعا و عبادت این حضور قلب را به دست آورد، عبادتش اثرگذار بوده است. در زمانهایی که حضور قلب و کنترل خیال و اندیشه وجود ندارد، نمیتوان به یاد خدا بود. این همان زمان غفلت است. اینکه فرد بتواند صددرصد و به طور کامل بر خیال خود چیره شود، بسیار مهم است. برخی تا حدودی به این مرحله دست مییابند، ولی مهم دستیابی کامل به این مرحله از مراحل تعالی است.
انسان در نتیجه نزدیکی به خداوند که با بندگی، اخلاص، خودفراموشی و فروتنی در نزد پروردگار و اطاعت محض از او به دست میآید، به این مرحله میرسد که در عین اینکه بدنش نیازمند روح است، روحش از بدنش بینیاز میشود. ما اکنون، هم روحمان نیازمند بدنمان است، هم بدنمان نیازمند روحمان، به گونهای که اگر روح و قوّه حیات ما نباشد،
بدن ما زنده نمیماند؛ اگر هم بدن نباشد، از روح در اینجا کاری ساخته نیست. انسانهایی که در نتیجه نزدیکی به خدا و بندگی پروردگار به این حد میرسند، روحشان از بدنشان بینیاز میشود؛ یعنی این قدرت را پیدا میکنند که به اصطلاح روح را از این بدن تخلیه کنند؛ یعنی استقلال روح را در مقابل بدن حفظ کنند.
رابطه انسان با بدن خود تنها به اینجا نمیانجامد که روح از بدن مستقل شود و خود را از آن بینیاز کند، بلکه به مرحلهای میرسد که هر تصرفی بخواهد، در بدن خودش میکند. حتی این قدرت را پیدا میکند که جلوی حرکت قلب خودش را یک ساعت بگیرد و نمیرد، قدرت پیدا میکند دو ساعت نفس نکشد و نمیرد، قدرت پیدا میکند که با همین بدن طی الارض کند، این اثر عبادت است.
در مرحله بالاتر، بنده بر اثر بندگی خداوند و نزدیکی به ذات اقدس الهی میتواند در دنیای اطراف هم تصرّف کند، میتواند چوبی را به اژدها تبدیل کند، قرص ماه را دو نیم سازد یا تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن، از یمن به فلسطین آورد. (1)
«در اسلام، روح عبادت پیونددهنده بنده با خداست که دیوار غفلت از خدا را میشکند. نکته جالب این است که اسلام به عبادت شکل بخشیده و به این شکل هم نهایت اهمیت را داده و در آن، برنامههای تربیتی را گنجانده است. برای مثال، در توجه قلب انسان به خدا، پاک بودن یا نبودن
1) . نک: مجموعه آثار، ج23، صص 468 ـ 493.
بدن انسان چه اثری دارد؟ ولی اسلام در هنگام تشریع احکام عبادت، برای اینکه این عبادت اثر خاصی از نظر تربیتی داشته باشد، چیزی را که به این مسئله ربط زیادی ندارد، ولی در تعلیم و تربیت مؤثر است، در قالب عبادت میآورد، مثل مسئله غسل، وضو، دائم الوضو بودن، دائم الطهاره بودن و غسلهای مستحبی مختلف. برخی از شکلهای عبادت که دارای کارکرد تربیتیاند عبارتند از:
از نظر روح عبادت، به راستی فرق نمیکند که روی فرش غصبی نشسته باشیم یا روی فرش مباح. اینها اموری اعتباری است که این فرش مال من است و من نمیتوانم در مال شما تصرف بکنم و حال آنکه عبادت یک امر واقعی است؛ یعنی یک حالت معنوی و رابطه روانی میان انسان و خداست. با وجود این، اسلام میگوید جایی که در آن نماز میخوانی، آبی که با آن وضو میگیری و حتی محلی که آب وضو در آن ریخته میشود، لباسی که با آن نماز میخوانی، تمام آنچه با این عبادت تو ارتباط دارد، باید مباح باشد. این عملی کردن یک برنامه تربیتی مربوط به حقوق اجتماعی است در پیکره عبادت.
اسلام آشکارا بیان میکند که از نظرحقیقت عبادت، رو به هرطرف بایستید، رو به خدا کردهاید: «وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ.» (1)از نظر روح عبادت، ما رو به مشرق یا مغرب، شمال یا جنوب، رو به هر سو که بایستیم، فرقی نمیکند؛ یعنی اینگونه نیست که اگر رو به کعبه
1) . نک: بقره: 115.
ایستادیم، با خدا روبهرو هستیم و اگر رو به سوی دیگر ایستادیم، با خدا روبهرو نیستیم، ولی اسلام برای حفظ مصالح تربیتی ـ اجتماعی که با روح عبادت ارتباطی ندارد؛ یعنی روح عبادت متوقف بر آن نیست، میگوید به جای اینکه نمازی که میخوانی، به هر طرف که میخواهی باشد، همه مردم رو به یک نقطه مشخص بایستند تا بدانند که باید یک رنگ، و رو به یک جهت باشند. این درسی است برای وحدت و اتحاد و رو به یک سو بودن.
یکی از مهمترین ویژگیهای ظاهری که اسلام به عبادت داده، مسئله تمرین ضبط نفس در هنگام عبادت است. در تمام نماز، حتی ذرهای خوردن و آشامیدن ممنوع است و خنده و گریه برای غیر خدا نیز نماز را باطل میکند؛ زیرا در موقع خواندن نماز، انسان باید بر خواستههای خود از هر نوعی که باشند، چیره گردد و احساسات خویش مانند خنده و گریه را نیز کنترل کند. این یک حالت انضباط جسمی و روحی است.
بیشک، در روح عبادت و رابطه انسان با خدا، وقت و زمان چنان مؤثر نیست که برای مثال اگر ما یک دقیقه پیش از ظهر نماز را شروع کردیم، آن حالت نزدیکی و توجه قلب حاصل نشود، ولی بعد از زوال ظهر، نزدیکی پدید آید، ولی اسلام برای جلوگیری از بینظمی و هرج و مرج، وقت را شرط قرار داده است که نوعی وقتشناسی و تمرین احترام به نظم
زمانی است». (1)
«عمده این است که اسلام در عبادات، تنها به روح آنها که تذکر است و خاصیت مهم آن، قناعت نکرده است، بلکه از نظر تربیتی به عبادات شکل داده است. در عبادات، نیت، طهارت و نظافت، احترام به حقوق، وقتشناسی، جهتشناسی، تصورات عالی، ضبط نفس در مقابل احساسات و غرایز، اعلام صلح و سلام با صالحان و پاکان، همکاری و همدلی و استعانت و عبادت دستهجمعی، اجتماع عملی در جماعات [را] در حج و غیره قرار داده است». (2)
«همانطور که تفکر و تعقل جهت روشن شدن فکر برای قوه عاقله و عبادت برای تقویت عشق و علاقه معنوی و ایجاد حرارت ایمانی در انسان است، تقوا و تزکیه نفس نیز برای تقویت نیروی اراده در انسان است». (3)
«اراده یک نیروی درونی است. انسان با اراده، خودش را از تأثیر نیروهای بیرونی خارج و مستقل میکند. اراده هر مقدار که قویتر باشد، بر اختیار انسان افزوده میشود و انسان بیشتر مالک خود و کار خود و سرنوشت خود میگردد. راجع به مسئله اراده و به تعبیر دیگر تسلط بر نفس و مالکیت نفس، آنچه در دستورهای اسلامی تحت عنوان تقوا و تزکیه مطرح شده است، آنقدر زیاد است که ضرورتی ندارد به عنوان یک شاهد دلیل بیاوریم. همینقدر برای اینکه نمونهای به دست داده باشیم، جملهای را از نهجالبلاغه نقل میکنیم. امیرالمؤمنین(ع) تعبیری دارند، اول
درباره خطا و گناه میفرمایند: «اَلَا وَ انّ الْخَطایا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِل عَلَیْهَا أَهلُها؛ مَثَل گناهان مَثَل اسبهای چموش است که اختیار را ازکف سوار میگیرند.» حالت گناه، حالت از دست دادن انسان، مالکیت نفس خود است. آن وقت در مورد تقوا که نقطه مقابل آن است میفرماید: «اَلا و انّ التقوی مَطایا ذُلُلٌ»، ولی مَثَل تقوا مَثَل مرکبهای رام است که اختیار مرکب دست سوار است، نه اختیار سوار دست مرکب؛ یعنی او فرمان میدهد، این عمل میکند.
هیچ مکتب تربیتی در دنیا اعمّ از مادی یا الهی پیدا نشده است که بگوید خیر، تقویت اراده یعنی چه؟ انسان باید صددرصد تسلیم میلهای خودش باشد و هر طور که خواهش نفسانی او حکومت کرد، همانطور عمل کند. بحث در ضمانت اجرایی مطلب است که راه تسلط اراده بر میلها چیست؟ آیا همینقدر که گفتیم «اراده» و در نتیجه عقل باید بر میلها حاکم باشد، با یک بایدی که ما گفتیم، فوراً دیگر عقل و اراده در وجود ما برمیلها حاکم میشود؟ چه چیز ضامن اجرای حکومت عقل و اراده بر میلهاست؟
«در واقع اراده، قوه اجرایی عقل است، ولی خود عقل چیست و از عقل چه کاری ساخته است؟ عقل جز روشنایی، چیز دیگری نیست که انسان را روشن میکند، اما آیا روشن کردن به انسان جهت هم میدهد؟ انسان دنبال آنچه میخواهد، میرود و از چراغ عقل استفاده میکند برای رسیدن به مطلوب خویش. مشکل این است که انسان چه مطلوبی داشته باشد؟ البته در اینکه انسان نیاز دارد به چراغ عقل، برای اینکه راه را روشن کند، بحثی نیست، ولی سخن در این است که عقل و علم روشنایی است، محیط را روشن میکند، این وسیله است برای آن مقصد، ولی آیا فهمیدن و دانستن
کافی است که اراده انسان برتمایلات او حکومت کند؟ نه. چرا؟ برای اینکه انسان فی حد ذاته اینطور است که دنبال منافع خودش میرود و ارادهاش تا آن اندازه ممکن است برمیلهایش حکومت کند که منافعش اقتضا میکند. اینجاست که تا یک امر دیگری که به انسان خواستههایی ماورا[ی] منافع ندهد، پیدا نشود، از عقل و اراده کاری ساخته نیست و آن همان است که ما به آن «ایمان» میگوییم». (1)
در واقع، تقوا و تزکیه در مسیر آموزههای ایمانی، سبب رشد مثبت اراده در مسیر تکامل و تربیت دینی انسان میشوند.
یکی دیگر از عوامل ثمربخش و تأثیرگذار تربیت در مراحل عمر، کار است. عامل کار و اشتغال اگر سازندهتر از دیگر عواملنباشد، کمتر از آنها نیست. کار، اثر و معلول انسان است، اوست که کار را میآفریند و بر آن تأثیرگذار است. بنابراین، بر کار مقدّم است؛ یعنی چگونگی انسان بر چگونگی کار مقدّم است و چگونگی کار، تابع چگونگی انسان است. از این نظر، به نظر میرسد تربیت برکار مقدّم است، ولی این درست نیست؛ چرا که ارتباط میان کار و انسان یک ارتباط دو طرفه و بر اساس تعامل دو سویه است؛ یعنی هم تربیت بر کار مقدم است و هم کار بر تربیت؛ هم انسان، سازنده و آفریننده کارخودش است، و هم کار، آفریننده روح و چگونگی انسان است. ازاینرو، کارعاملی اساسی در تربیت و ساخت انسان به شمار میآید. (2)
در مکتب اسلام، کار یک وظیفه اجتماعی لازم و واجب است و انسان نباید فقط مصرفکننده محصول کار دیگران باشد، بلکه خود نیز باید سهمی در تولید داشته باشد، ولی بحث ما درباره نقش تربیتی کار است. کار حتی اگر به عنوان یک وظیفه اجتماعی هم مطرح نباشد، باز هم نقش تربیتی دارد و به دلیل جنبه سازندگیاش، امری لازم و ضروری است. برای روشن شدن جایگاه کار از نظر تربیتی و نقشآفرینی آن در سازندگی انسان، کارکردهای آن را بررسی میکنیم.
به طور کلی انسان موجودی چند کانونی است. جسم دارد، قوه خیال دارد، عقل دارد، دل دارد. ... کار برای جسم او ضروری است، برای خیالش، برای عقل و فکرش و برای قلب و احساس و دلش هم واجب است، اما لزوم کار برای جسم کمتر به توضیح نیاز دارد؛ زیرا یک امر محسوس است. جسم انسان با کار نکردن بیمار میشود؛ یعنی کار یکی از عوامل حفظالصّحة است، اما موارد دیگر:
اگر انسان نیروی ذهنی و خیالی خود را درست و منطقی به کارگیرد، به تداعی، تولید و کشف قضایا میانجامد که این همان تفکر و تعقل است، ولی اگر ذهن و خیال خود را در اختیار خویش نگیرد و این قوه را آزاد بگذارد، سرآغاز بسیاری از تصمیمهای غلط و انحرافهای اخلاقی میشود. امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: «اَلنَّفْسُ إِنْ لَمْ تَشْغَلْهُ شَغَلَکَ؛ اگر تو نفس را مشغول نکنی، او تو را به خودش مشغول میکند».
نفس انسان اگر مشغول نباشد، انسان را مشغول میکند و اگر صاحبش او را به کاری وادار نکند، او صاحب خود را به آنچه میخواهد،
وامیدارد. هنگامی که خیال آزاد باشد، در هر کار انسان دخالت میکند و به هر جا میرود، تا جایی که خیالات پیدرپی سبب آلودگی به گناه میشود، ولی اگر انسان با کار و تلاش، فرصت تاخت و تاز را از خیالش بگیرد، دیگر فرصت نمییابد وی را تحریک کند و به سوی گناه بکشد.
انسان موجودی است که از طبیعت، نیرو و انرژی میگیرد و این نیروی انباشتهشده باید مصرف شود. ازاینرو، بدن انسان، زبان، چشم، گوش، دست و پا و دیگر جوارحش، باید نیرو و انرژی خود را به کار گیرند. انسان نمیتواند انرژی طبیعت را بگیرد و آن را نگه دارد و مصرف نکند؛ چرا که در این صورت، مثل دیگ بخار بیمنفذی خواهد بود که مرتب حرارتش میدهند تا سرانجام منفجر میشود. کسانی که به کار و فعالیت نمیپردازند و از راه درست و مشروع انرژی خود را مصرف نمیکنند، سرانجام انرژیهای انباشتهشده را از راه غیرمشروع رها میسازند. ازاینرو، زمینهساز بسیاری از گناهان، بیکاری است.
انسان، برای شناخت خود باید خودش را بیازماید تا استعدادها و علاقههایش آشکار شود. بنابراین، تا وقتی کاری انجام ندهد، نمیتواند توانمندیهای خود را بسنجد و آنها را بشناسد. در واقع انسان با کار، خود را کشف میکند و این بهترین کشف است. وقتی استعداد خویش را در انجام کاری دریافت، با عشق و علاقه به آن کار میپردازد و آن وقت است که شاهکارها پدید میآید. شاهکارها ساخته عشقند، نه پول و درآمد.
منطقی فکر کردن؛ یعنی فکر انسان، هدفهای خود را از راههایی بجوید که آن راهها در طبیعت قرار داده شده است و فکر غیر منطقی آن است که هدفها، ایدهها و آرزوها را از راههایی بجوید که در آفرینش، آن مسیرها به سوی آن هدفها ختم نمیشود. برای مثال، بدون کارکردن و فعالیت، خواهان برآورده شدن نیازهایش یا ثروتمند شدن باشد.
انسان با کار و عمل میتواند به نتایج و سودهای فعالیت خود دست یابد. در عمل، رابطه علّی و معلولی و سببی و مسببی را درمییابد و چون این امر را پیوسته احساس میکند، فکرش با قوانین عالم هماهنگ میشود و دیگر آن فکر، شیطان و خیال و آرزو نیست، بلکه بر پایه آنچه وجود دارد، استوار است؛ یعنی با حساب و کتاب و منطق.
کار بر احساس انسان نیز اثر میگذارد و قساوت قلب وخشونت را در او به اندازه میکند یا از بین میبرد و قلب و دلش را خاضع و خاشع میسازد، در حالی که بیکاری و استفاده از دسترنج دیگران و به بیان دیگر مُفتخوری، نوعی قساوت قلب به انسان میدهد و احساس و عواطف را از بین میبرد. فرد زحمتکشی که از دسترنج خود روزی میخورد، قلبی حساس و عواطفی سالم دارد، به دیگران ستم روا نمیدارد، مسئولیتشناس است و برای رسیدن به ثمره کارش، به کارش پایبند است. همچنین، نوعی فروتنی در او پدید میآید، برخلاف انسان بیکار که برای رفع نیازهای خود، به فریبکاری، ستمگری و زورگویی رومیآورد. بدیهی است چنین روشی، با قلب و دل او چه خواهد کرد.
از دیگر فایدههای کار، حفظ شخصیت و آبرو و استقلال است. آبرو،
کرامت، غیرت و مقام آدمی درگرو بینیازی او از دیگران و تکیه نکردن به آنها برای رفع نیازهای شخصی است. قدر و منزلت انسان در این است که زیربار منت دیگران نرود و کار کردن، این مهم را به انسان میدهد. کسی که (با بیکاری و مفتخوری) حرمت و کرامت خود را نادیده گیرد، جان خویش را آماج تیرها قرار داده است. بنابراین، شخصیت آدمی در گرو غیرت و مقام و مرتبه اوست. (1)
ازدواج با اینکه از مقوله لذتها و شهوتهاست، در نگاه دینی یک عبادت به شمار میرود و نقش تربیتی ممتازی دارد. مهمترین عامل تربیتی در ازدواج، هدایت انسان از خودپرستی و خوددوستی به سوی غیردوستی است. تا پیش از ازدواج، فقط من وجود دارد و همه چیز برای من است. با ازدواج این حصار شکسته میشود و موجود دیگری هم در کنار این من قرار میگیرد و برای او معنا مییابد. سپس با تولد فرزندان، او تبدیل به اوها میشود و گاه آنچنان پیش میرود که دیگر هیچ منی باقی نمیماند.
در ازدواج نوعی پختگی وجود دارد که نه در مدرسه، نه در جهاد با نفس، نه در نماز شب و نه با هیچیک از عوامل تربیتی پدید نمیآید. (2)
منظور از جهاد، جنگ و رزم در راه خداست، نه جهاد با نفس. این نوع جهاد عاملی مؤثر در تربیت است که جانشینپذیر نیست. مؤمنی که به جهاد رفته با مؤمنی که به جهاد نرفته است، هرگز یکسان نیست و روحیه
آنها با هم تفاوت دارد. قرار گرفتن در میدان جهاد و رویارویی با خطر و مرگ و ایستادگی در برابر دشمن، مناسبترین موقعیت برای ارزیابی انسان از وضعیت روحی خود و استواری و پایداریاش است که در این موقعیت میتواند شجاعت و پایداری را، در خود پرورش دهد و ایمانش را بیش از پیش تقویت کند. بنابراین، جهاد، شاخصِ درجه خلوص و ایمان انسان است. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «مَن لَمْ یَغْزُ و لَمْ یُحدِّث نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلی شُعْبَةٍ مِنَ النَفاقِ؛ مسلمانی که جنگ نکرده باشد و در دلش هم حدیث نفس جنگ و جهاد نداشته باشد، [اگر بمیرد] بر شاخهای از نفاق مرده است». (1)
جهاد، از عبادتهای سخت به شمار میرود و با نازپروردگی و آسایش در تضاد است. برخی حجابها و کدورتها فقط در میدان جهاد از بین میرود و برخی از اخلاق عالی تنها در میدان نبرد پدید میآید، شجاعت و دلاوری با خواندن کتاب و خلوتنشینی و گوشهگیری به دست نمیآید. (2)
یکی از عوامل تربیت که بیشتر در چارچوب روش مطرح میشود، روش محبت است. محبت در برابر بغض است و اثر آن احسان و نرمی است، برخلاف اثر بغض که خشونت و سختگیری است.
«برای اصلاح اخلاق و تهذیب نفس، طرق مختلفی پیشنهاد شده و مشربهای گوناگونی پدید آمده است. از جمله مشرب سقراطی است. طبق این مشرب، انسان باید، خود را از راه عقل و تدبیر اصلاح کند. آدمی باید به فواید تزکیه و مضرات آشفتگی اخلاق ایمان کامل پیدا کند
و سپس با ابزار دستی عقل یکیک صفات مذموم را پیدا کند (مثل کسی که میخواهد گندم را با دست خود از ریگ و کلوخ پاک کند) و آنگاه آنها را از خرمن هستیاش پاک کند. طبق این روش باید با صبر و حوصله و دقت و حساب و اندیشه، تدریجاً مفاسد اخلاقی را زایل کرد و غشها را از طلای وجود پاک کرد و شاید بتوان گفت که برای عقل امکانپذیر نیست که از عهده برآید.
فیلسوفان، اصلاح اخلاق را از فکر و حساب میخواهند، مثلاً میگویند: عفت و قناعت باعث عزت و شخصیت انسان است در نظر مردم و طمع و آز موجب ذلت و پستی است یا میگویند: علم موجب قدرت و توانایی است، علم چنین است و چنان، علم چراغی است فرا راه انسان که راه را از چاه روشن میکند یا میگویند: حسد و بدخواهی بیماری روحی است، از نظر اجتماعی عواقب سوئی را به دنبال خواهد داشت و از این قبیل سخنان.
شک نیست که این راه، راه صحیحی است و این وسیله، وسیله خوبی است، اما سخن در میزان ارزش این وسیله است در مقایسه با یک وسیله دیگر، همچنان که اتومبیل مثلاً وسیله خوبی است، اما در مقام مقایسه با هواپیما مثلاً باید دید ارزش این وسیله در چه حد است.
اهل عرفان و سیر و سلوک به جای پویش راه عقل و استدلال، راه محبت و ارادت را پیشنهاد میکنند. میگویند: کاملی را پیدا کن و رشته محبت و ارادت او را به گردن دل بیاویز که [این راه] از راه عقل و استدلال، هم بیخطرتر است و هم سریعتر. در مقام مقایسه، این دو وسیله مانند وسایل دستی قدیم و وسایل ماشینی میباشد. تأثیر نیروی محبت و
ارادت در زایل کردن رذایل اخلاقی از دل، از قبیل تأثیر مواد شیمیایی بر روی فلزات است، اما تأثیر نیروی عقل در اصلاح مفاسد اخلاقی مانند کار کسی است که بخواهد ذرات آهن را از خاک با دست جدا کند، چقدر رنج و زحمت دارد؟! اگر یک آهنربای قوی در دست داشته باشد، ممکن است با یک گردش همه آنها را جدا کند. نیروی ارادت و محبت مانند آهنربا صفات رذیله را جمع میکند و دور میریزد. نیروی محبت و ارادت است که در تمام ارکان هستی محب اثر میگذارد و در همه حال او را همرنگ محبوب میسازد. این است که هر انسانی باید برای اصلاح خویش دنبال اهل حقیقتی بگردد و به او عشق بورزد تا [به] راستی بتواند خویش را اصلاح کند.
انسانی که قبلاً هر چه تصمیم میگرفت عبادت یا عمل خیری انجام دهد، باز سستی در ارکان همتش راه مییافت، وقتی که محبت و ارادت آمد، دیگر آن سستی و رخوت میرود و عزمش راسخ و همتش نیرومند میگردد». (1)
نیروی محبت از دو جهت فردی و اجتماعی، مؤثر است:
«از جمله آثار عشق، نیرو و قدرت است. محبت، نیروآفرین است. جبان (ترسو) را شجاع میکند. یک مرغ خانگی تا زمانی که تنهاست، آرام میخرامد، اما همین مرغ وقتی جوجهدار شد، عشق و محبت در کانون هستیاش خانه کرد، وضعش دگرگون میگردد. بالها [ی] بر پشت جمع
1) . مجموعه آثار، ج16، صص265 ـ 268.
شده را به علامت آمادگی برای دفاع پایین میاندازد، حالت جنگی به خود میگیرد.
پسر و دختری که هیچکدام آنها در زمان کجدستان [به] هیچ چیزی نمیاندیشیدند مگر در آنچه مستقیماً به شخص خودشان ارتباط داشت، همین که به هم دل بستند و کانون خانوادگی تشکیل دادند، برای اولین بار خود را به سرنوشت موجودی دیگر علاقهمند میبینند، شعاع خواستههاشان وسیعتر میشود و چون صاحب فرزند شدند، به کلی روحشان عوض میشود. کدام نیرو است که لَختی و رخوت را بُرد و جوان را اینچنین حساس ساخت؟ آن [نیرو] ، جز [نیروی] عشق و محبت نیست.
عشق، قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد میکند. عشق، نفس را تکمیل و استعدادهای حیرتانگیز باطنی را ظاهر میسازد. از نظر قوای ادراکی، الهامبخش [است] و از نظر قوای احساسی، اراده و همت را تقویت میکند و آنگاه که در جهت عِلوی متصاعد شود، کرامت و خارق عادت به وجود میآورد.
عشق و محبت، قطع نظر از اینکه از چه نوعی باشد و قطع نظر از اینکه محبوب دارای چه صفات و مزایایی باشد، انسان را از خودی و خودپرستی بیرون میبرد. خودپرستی محدودیت وحصار است. عشق به غیر، مطلقاً این حصار را میشکند. تا انسان از خود بیرون نرفته است، ضعیف است و ترسو و بخیل و حسود و بدخواه و کمصبر و خودپسند و متکبر، روحش برق و لمعان ندارد، نشاط و هیجان ندارد، همیشه سرد است و خاموش، اما همین که از «خود» پا بیرون نهاد و حصار خودی را شکست، این خصایل و صفات زشت نیز نابود میگردد.
مبارزه با خودپرستی، مبارزه با «محدودیت خود» است. این خود باید توسعه یابد. این حصار که به دور خود کشیده شده است ـ که همه چیزِ دیگر غیر از آنچه به او به عنوان یک شخص و یک فرد مربوط گردد، آن را بیگانه و ناخود و خارج از خود میبیند ـ باید شکسته شود. شخصیت باید [چنان] توسعه یابد که همه انسانهای دیگر را، بلکه همه جهان خلقت را دربرگیرد. پس مبارزه با خودپرستی؛ یعنی مبارزه با محدودیت خود. بنابراین، خودپرستی جز محدودیت افکار و تمایلات چیزی نیست. عشق، علاقه و تمایل انسان را به خارج از وجودش متوجه میکند، وجودش را توسعه داده و کانون هستیاش را عوض میکند و به همین جهت عشق و محبت، یک عامل بزرگ اخلاقی و تربیتی است، مشروط به اینکه خوب هدایت شود و به طور صحیح مورد استفاده واقع گردد». (1)
علاقه و محبت انسان، گاهی شخصیتساز و گاهی ویرانگر شخصیت
1) . مجموعه آثار، ج16، صص 248 و 249.
است. «انسان آنگاه که تحت تأثیر شهوات خویش است، از خود بیرون نرفته است؛ شخص یا شیء مورد علاقه را برای خودش میخواهد و به شدت میخواهد. اگر درباره معشوق و محبوب میاندیشد، بدین صورت است که چگونه از وصال او بهرهمند شود وحداکثر تمتع را ببرد. بدیهی است که چنین حالتی نمیتواند مکمل و مربی روح انسان باشد و روح او را تهذیب نماید. [از این نوع احساسات] خشونت و سبعیت و جنایت برمیخیزد. [این نوع احساسات] زبونکننده [روح آدمی] است، ناپایدار و [پایان آن] وصال است، اما انسان گاهی تحت تأثیر عواطف عالی انسانی خویش قرار میگیرد، محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا میکند، سعادت او را میخواهد، آماده است خود را فدای خواستههای او بکند. اینگونه عواطف، صفا و صمیمیت و لطف و رقّت و از خودگذشتگی به وجود میآورد. ارادت و محبت به پاکان و مردان خدا و همچنین وطندوستیها و مسلکدوستیها از این مقوله است. این نوع احساسات است که به روح، شکوه و شخصیت و عظمت میدهد و همین نوع از عشق است که پایدار است و با وصال تیزتر و تندتر میشود». (1)
«نیروی محبت از نظر اجتماعی، نیروی عظیم و مؤثری است. بهترین اجتماعها آن است که با نیروی محبت اداره شود؛ محبت زعیم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعیم و زمامدار.
علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگی است برای ثبات و ادامه حیات حکومت و تا عامل محبت نباشد، رهبر نمیتواند یا بسیار دشوار است که اجتماعی را رهبری کند و مردم را افرادی منضبط و قانونی تربیت کند ولو
1) . مجموعه آثار، ج16، صص250 و 251.
اینکه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار کند. مردم آنگاه قانونی خواهند بود که از زمامدارانشان علاقه ببینند و آن علاقههاست که مردم را به پیروی و اطاعت میکشد.
قرآن خطاب به پیغمبر میکند ای پیغمبر! نیروی بزرگی را برای نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داری:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ. (آل عمران: 159)
به موجب لطف و رحمت الهی، تو بر ایشان نرمدل شدی که اگر تندخوی سختدل بودی، از پیرامونت پراکنده میگشتند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن.
در اینجا علت گرایش مردم به پیغمبر اکرم(ص) را علاقه و مهری دانسته که نبی اکرم(ص) نسبت به آنان مبذول میداشت. باز دستور میدهد که ببخششان و برایشان استغفار کن و با آنان مشورت نما! اینها همه از آثار محبت و دوستی است، همچنان که رفق و حلم و تحمل، همه از شئون محبت و احسانند.
قلب زمامدار بایستی کانون مهر و محبت باشد نسبت به ملت، قدرت و زور کافی نیست. با قدرت و زور میتوان مردم را گوسفندوار راند، ولی نمیتوان نیروهای نهفته آنها را بیدار کرد و بهکار انداخت. نه تنها قدرت و زور کافی نیست، عدالت هم اگر خشک اجرا شود، کافی نیست، بلکه زمامدار همچون پدری مهربان[هم] باید قلباً مردم را دوست بدارد و نسبت به آنان مهر بورزد و هم باید دارای شخصیتی جاذبهدار و ارادتآفرین باشد تا بتواند اراده آنان و همت آنان و نیروهای عظیم انسانی آنان را در
پیشبرد هدف مقدس خود به خدمت بگیرد». (1)
یکی از عوامل تربیت، قرار گرفتن در سختیها و دشواریهاست. به راستی چگونه گرفتاریها و بلاها میتوانند سازنده باشند و اثر تربیتی داشته باشند؟ آیا بدیها میتوانند به خیر و خوبی بینجامند؟ آیا از زشتی، زیبایی و از شکست، پیروزی پدید میآید؟ در اینجا دو مسئله مطرح است: مسئله اول، رابطه بدی و خوبی و زشتی و زیبایی در نظام آفرینش است و مسئله دوم، آثار تربیتی و سازنده بدیها و گرفتاریها بر روح و روان آدمی است.
«وجود بدیها و زشتیها در پدید آوردن مجموعه زیبای جهان، ضروری است. زیباییها جلوه خود را از زشتیها دریافت میکنند و اگر زشتی و بدی وجود نمیداشت، زیبایی و خوبی نیز مفهوم نداشت؛ به این معنا که زیبایی در احساس، رهین وجود زشتی زشتها و پدید آمدن مقایسه بین آنهاست. زشتیها مقدمه وجود زیباییها و آفریننده و پدیدآورنده آنها میباشند. در شکم گرفتاریها و مصیبتها، نیکبختیها و سعادتها نهفته است، همچنان گاهی هم در درون سعادتها، بدبختیها تکوین مییابند و این، فرمول این جهان است: «یُولِجُ الَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی الَّیْلِ؛ خدا شب را در شکم روز فرومیبرد و روز را در شکم شب». (حج: 61)
ضربالمثل معروفی که میگوید: «پایان شب سیه سپید است»، تلازم قطعی بین تحمل رنج و نیل به سعادت را بیان میکند، گویی سپیدیها از
1) . مجموعه آثار، ج16، صص260ـ262.
سیاهیها زاییده میشوند، قرآن کریم برای بیان تلازم سختیها و آسایشها میفرماید: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا؛ پس حتماً با سختی، آسانی است، حتماً باسختی آسانی است(انشراح: 5 و 6) قرآن نمیفرماید که بعد از سختی، آسانی است؛ تعبیر قرآن این است که با سختی، آسانی است؛ یعنی آسانی در شکم سختی و همراه آن است. اینجا نکته لطیفی هست: «فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ؛ پس زمانی که آسوده شدی، به کوشش پرداز!» (انشراح: 7)؛ یعنی چون آسانی در شکم تعب و رنج قرار داده شده است، پس هر وقت فراغت یافتی، خود را مجدداً به زحمت بینداز و کوشش را از سر بگیر!
این خصوصیت، مربوط به موجودات زنده بالاخص انسان است که سختیها و گرفتاریها [برای آنها] مقدمه کمالها و پیشرفتهاست. ضربهها، جمادات را نابود میسازد و از قدرت آنان میکاهد، ولی موجودات زنده را تحریک میکند و نیرومند میسازد «بس زیادتها که اندر نقصهاست».
مصیبتها و شداید برای تکامل بشر ضرورت دارند. اگر محنتها و رنجها نباشد، بشر تباه میگردد. قرآن کریم میفرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَانَ فِی کَبَد؛ همانا انسان را در رنج و سختی آفرینش دادهایم». (بلد: 4)
آدمی باید مشقتها تحمل کند و سختیها بکشد تا هستی لایق خود را بیابد. تضاد و کشمکش، شلاق تکامل است. موجودات زنده با این شلاق راه خود را به سوی کمال میپیمایند. این قانون در جهان نباتات، حیوانات و بالاخص انسان صادق است». (1)
1) . مجموعه آثار، ج1، صص173 ـ 176.
«خدا برای تربیت و پرورش جان انسانها دو برنامه تشریعی و تکوینی دارد و در هر برنامه، شداید و سختیها را گنجانده است. در برنامه تشریعی، عبادات را فرض کرده و در برنامه تکوینی، مصائب را در سر راه بشر قرار داده است. روزه، حج، جهاد، انفاق، نماز، شدایدی است که با تکلیف ایجاد گردیده و صبر و استقامت در انجام آنها موجب تکمیل نفس و پرورش استعدادهای عالی انسانی است. گرسنگی، ترس، تلفات مالی و جانی، شدایدی است که در تکوین پدید آورده شده است و به طور قهری انسان را دربرمیگیرد.
از اینروست که وقتی خدا نسبت به بندهای از بندگانش لطف مخصوصی دارد، او را گرفتار سختیها میکند. جمله معروف «البَلاءُ لِلْوَلاء» مبیّن همین اصل است. در حدیثی از امام باقر(ع) آمده است که: «اِنّ اللّه عزّوجلّ لیتعاهَدُ المُؤمِنَ بِالْبَلاءِ کَما یَتَعاهَدُ الرَّجَلُ أَهْلَهُ بِالْهَدَیَّةِ مِنَ الْغَیبَة؛ خدا از بنده مؤمنش تفقد میکند و برای او بلاها را اهدا مینماید، همانطور که مرد در سفر برای خانواده خودش هدیهای میفرستد». (1)
در حدیث دیگر از حضرت امام صادق(ع) آمده است: «اِنّ اللّه اِذا اَحَبَّ عَبْداً غَتَّه بِالْبَلاءِ غتّا؛ خدا زمانی که بندهای را دوست بدارد، او را در دریای شداید غوطهور میسازد». (2)
سختی و گرفتاری، هم تربیتکننده فرد و هم بیدارکننده ملتهاست. سختی، بیدارسازنده و هشیارکننده انسانهای خفته و تحریککننده عزمها و ارادههاست. شداید همچون صیقلی که به آهن و فولاد میدهند، هر چه
بیشتر با روان آدمی تماس گیرد، او را مصمّمتر و فعالتر و برّندهتر میکند؛ زیرا خاصیت آدمی این است که در برابر سختی مقاومت کند و به طور خودآگاه و یا ناخودآگاه آماده مقابله با آن گردد». (1)
«این سؤال ابتدا به ذهن هر کسی میآید که چگونه لطف و محبت و رضایت خداوند [به] کسی اقتضا میکند که او را با شداید و مشکلات مواجه کند؟ لازمه مهر و محبت، فراهم کردن موجبات خوشی و آسایش است، نه [فراهم کردن] موجبات سختی و عدم آسایش. باز یک نوع تعبیر دیگری در زبان قرآن و سنّت هست که سؤال دیگری پیش میآورد و آن، تعبیر امتحان است. «خداوند بندگان را به وسیله شداید و بلایا امتحان میکند»، یعنی چه؟ مگر خداوند از باطن کار مردم بیخبر است که میخواهد با امتحان چیزی را بفهمد؟ مگرنه این است که در خود قرآن مجید آمده که هیچ ذرهای و هیچ حرکتی و جنبشی، بالاخره هیچ امر کوچک یا بزرگی در عالم هستی نیست مگر آنکه معلوم و مکشوف حق متعال است؟ پس امتحان یعنی چه؟
جواب هر دو سؤال آن وقت معلوم میشود که فلسفه بلایا و شداید و سختیها و اثر آنها در وجود آدمی معلوم شود؛ معلوم شود که به حکم قانون و ناموس خلقت، بسیاری از کمالات است که جز در مواجهه با سختیها و شداید، جز در نتیجه تصادمها و اصطکاکهای سخت، جز در میدان مبارزه و [دست و] پنجه نرم کردن با حوادث، جز در رو به رو شدن با بلایا و مصائب حاصل نمیشود.
1) . مجموعه آثار، ج 1، صص 178 ـ 180.
نه این است که اثر شداید و سختیها تنها ظاهر شدن و نمایان شدن گوهر واقعی است، به این معنا که هر کس یک گوهر واقعی دارد که رویش پوشیده است، مانند یک معدنی است در زیر خاک و اثر شداید فقط این است که آنچه در زیر خاک است، نمایان میشود، اثر دیگر ندارد؛ نه این طور نیست، بالاتر است. شداید و سختیها و ابتلائات اثر تکمیل کردن و تبدیل کردن و عوض کردن دارد، کیمیاست، فلزی را به فلز دیگر تبدیل میکند، سازنده است، از موجودی موجود دیگر میسازد، از ضعیف، قوی و از پست، عالی و از خام، پخته به وجود میآورد. خاصیت تصفیه و تخلیص دارد، کدورتها و زنگارها را میزداید، خاصیت تهییج و تحریک دارد، هشیاری و حساسیت بهوجود میآورد، ضعف و سستی را از بین میبرد. پس اینگونه امور را نباید قهر و خشم شمرد، [بلکه] لطف است در شکل قهر، خیر است در صورت شر، نعمت است در مظهر نقمت.
اما سؤال دوم که امتحان در این موارد چه معنا دارد؟ جواب این سؤال [این است که] یک وقت چیزی را مورد امتحان قرار میدهند، برای اینکه مجهولی را تبدیل به معلوم کنند. برای این کار شیء را به عنوان میزان و مقیاس بهکار میبرند، مثل اینکه متاعی را در ترازو میگذارند تا بفهمند که وزن واقعی آن چقدر است. ترازو فقط وسیله توزین است، اثرش فقط این است که وزن واقعی جسم را معلوم میکند. ترازو، خود تأثیری در زیاد کردن یا کم کردن آن جسم ندارد، همچنین است سایر میزانها و مقیاسها.
امتحان اگر فقط به معنای بهکار بردن میزان و مقیاس برای کشف مجهولی باشد، البته درباره خداوند صحیح نیست. امتحان معنی دیگری هم دارد و آن از
قوه به فعل [در] آوردن وتکمیل است. خداوند که به وسیله بلایا و شداید امتحان میکند، به معنی این است، که به وسیله اینها هر کسی را به کمالی که لایق آن است میرساند. فلسفه شداید و بلایا فقط سنجش وزن و درجه و کمیّت نیست، زیاد کردن وزن و بالا بردن درجه و افزایش دادن به کمیّت است. خداوند امتحان نمیکند که وزن واقعی و حدود درجه معنوی و اندازه شخصیت کسی معلوم شود، امتحان میکند؛ یعنی در معرض بلایا و شداید قرار میدهد که بر وزن واقعی و درجه معنوی و حد شخصیت آن بنده افزوده شود. امتحان نمیکند که بهشتی واقعی و جهنمی واقعی معلوم شود، امتحان میکند و مشکلات و شداید به وجود میآورد که آنکه میخواهد به بهشت برود، در خلال همین شداید، خود را شایسته و لایق بهشت کند و آنکه لایق نیست، سرجای خود بماند.
به هر نسبت که مواجهه با شداید، مربی و مکمل و صیقلده وجلابخش و کیمیااثر است، پرهیزکردن اثر مخالف دارد. لهذا دانشمندان گفتهاند بزرگترین دشمنیهایی که درباره اطفال و کودکان میشود، همانهاست که پدران و مادران نادان به عنوان محبت و از روی کمال علاقه انجام میدهند؛ یعنی نوازشهای بیحساب، مانع شدن از برخورد با سختی، نازپرورده کردن آنها. اینهاست که طفل را بیچاره و ناتوان بار میآورد، او را در صحنه زندگی خلع سلاح میکند، کاری میکند که کوچکترین ناملایمی، او را از پا درآورد و کمترین تغییر وضعی سبب نابودی وی گردد، او را مثل کسی بار میآورند که هرگز در همه عمر به داخل آب نرفته و شناوری نکرده و نیاموخته و یکمرتبه مواجه شود با دریا و
«یکی دیگر از عواملی که برای اصلاح و تربیت به آن توجه شده است، معاشرت با صالحان و نیکان است. ما در متون اسلامی بابی داریم تحت عنوان «مجالست و تأثیر مجالست»؛ هم در جهت مثبت و هم در جهت منفی که مجالست صالحان، آثار نیکِ فوقالعاده دارد و مجالست بدان آثار سوء فوقالعاده دارد و این یک امر اجتنابناپذیر است؛ یعنی انسان هر چه بخواهد به اصطلاح درِ دل خودش را ببندد و وقتی که میخواهد با کسی معاشرت کند، خودش را آنچنان ضبط کند که از او اثری نگیرد، باز کم و بیش اثر میپذیرد. پیغمبر اکرم فرمود: «اَلْمَرْءُ علی دِینِ خَلیلهٍ؛ هر کسی به دین دوستش است.» (1)مقصود این است که شما اگر کسی را دوست و خلیل بگیرید، با کسی دوست بشوید، دین او را هم پذیرفتهاید.
در نهجالبلاغه تعبیری است به این صورت: «مُجالَسَةُ اَهْلِ الْهَوی مَنْسَأةً لِلْإِیْمَانِ؛ نشست و برخاست کردن با مردم هواپرست و غافل از خدا، فراموشی ایمان است». (2)
در یکی از آیات قرآن [نیز] میفرماید: «فَلاَ یَصُدَّنَّکَ عَنْهَا مَن لا یُؤْمِنُ بِهَا وَ اتَّبَعَ هَویهُ فَتَرْدَی.» (طه: 16) به موسی بعد از پیغمبری هشدار میدهد که: «مردم بیایمان، مانع تو نشوند.» این مانعیت غیر از مانعیت زوری و جبری است که مثلاً فرعون به زور نگذارد تو کارت را بکنی؛ چون دنبالش دارد: ای موسی! بیایمانها تو را از راه به در نکنند که تو هم دنبال هوا بروی و هلاک بشوی. این معنایش این نیست که از آدمهای بد کناره بگیر، بلکه توجه دادن به آثار بد، معاشرت با آدمهای بد است.
بنابراین، انسان در معاشرت باید انتخاب داشته باشد. این معاشرت اخلاقی غیر از معاشرت معلم با متعلم و معاشرت مربی با زیردست خودش است؛ مقصود انیس گرفتن است. هر کسی در دنیا رفیق دارد، رفیقی که با او اُنس دارد و معاشر است و باید هم انسان، رفیق داشته باشد. انسان برای تربیت و اخلاق خودش، در معاشر و انیس و رفیق هم باید انتخاب داشته باشد.
انسان دو جور معاشرت دارد. در یک جور معاشرتها انسان به اصطلاح دروازه روح خودش را میبندد، خودش را مخفی میکند. نه خودش را آن طوری که هست بر طرف ظاهر میکند و نه آمادگی دارد که طرف را در خودش بپذیرد، ولی همین که با همدیگر صمیمی شدند، دیگر درِ دلها به روی یکدیگر باز میشود؛ آن معاشرتهایی که فوقالعاده اثر دارد، این معاشرتهای صمیمانه است. در این معاشرتهاست که انسان بدون اینکه بفهمد، اثر پیدا میشود. مولوی میگوید:
میرود از سینهها در سینهها
از ره پنهان صلاح و کینهها
صحبت صالح تو را صالح کند
صحبت طالح تو را طالح کند
ارادت
در باب معاشرت آن چیزی که اثرش فوقالعاده است، پیدا شدن حالت ارادت است. مسئله ارادت و شیفتگی به یک شخص معیّن، بالاترین و بزرگترین عامل است در تغییر دادن انسان و این [اتفاق] اگر بجا بیفتد، فوقالعاده انسان را خوب میکند واگر نابجا بیفتد، آتشی است که آدمی را آتش میزند.
ارادت از مقوله محبت و شیفتگی است. اگر انسان فردی را ایدئال و
انسان کامل تلقی کند و بعد شیفته اخلاق و روحیات او بشود، فوقالعاده تحت تأثیر او قرار میگیرد و فوقالعاده عوض میشود». (1)
هجرت در تعابیر دینی مانند جهاد دارای دو صورت ظاهری و معنوی است که صورت معنوی به عنوان روح صورت ظاهری است. هجرت و جهاد؛ یعنی کندن از مکان و وابستگان و وابستگیها و همچنین تسلیم نشدن در برابر نیروی دشمن که همان هجرت الی اللّه و جهاد فی سبیل اللّه است و جنبه معنوی ویژهای دارد، ولی آنچه در اینجا به عنوان عامل تربیت مورد نظر است، انجام عمل هجرت، چون انجام عمل جهاد است که این دو، بار تربیتی دارند.
«هجرت؛ یعنی جدا شدن و بریدن از آنچه به انسان چسبیده و یا خود را به آنها چسبانده است، از قبیل خانه و لانه و زن و فرزند و پدر و مادر و برادر و خواهر و خویشان و دوستان.» (2)البته معنای رسمی هجرت در اسلام، بیشتر ناظر به حفظ ایمان در صورت ترک مکان زندگی است؛ «یعنی برای نجات ایمان، از خانمان و زندگی دست شستن و کنار رفتن و دورشدن و کوچ کردن و به سرزمین ایمان رفتن. هجرت نیز مانند جهاد، در اسلام یک حکم نسخنشدنی و رکنی از ارکان اسلام و حکمی همیشه زنده است؛ یعنی همیشه ممکن است شرایطی پیش بیاید که وظیفه یک مسلمان هجرت باشد». (3)
«هجرت و جهاد دو چیزی هستند که اگر نباشند، برای انسان جز
زبونی و اسارت چیزی باقی نمیماند؛ یعنی انسان آن وقت به معنای حقیقی، انسان است که زبونِ آنچه به او احاطه پیدا کرده و به او چسبیده است یا خودش خود را به آن چسبانده، نباشد. و الاّ اگر انسان، زبونِ محیط مادی یا محیط معنویای باشد که در آن زیست میکند، انسان آزاد به معنی واقعی نیست، انسانی اسیر و زبون و بیچاره است». (1)
«از نظر اسلام، این عذر[ها] به هیچوجه مسموع نیست: محیط فاسد است، محیط اجازه نمیداد، در این محیط بهتر از این نمیشد عمل کرد. از نظر اسلام عذر، غیرمسموع است؛ یعنی ما در درجه اول وظیفه داریم محیط خودمان را برای یک زندگی اسلامی مساعد کنیم، ولی اگر محیطی که در آن هستیم به شکلی است که ما قادر نیستیم آن را به شکل یک محیط اسلامی و جوّ خودمان را به شکل یک جوّ اسلامی دربیاوریم و احساس کنیم که در این جو و محیط، ایمان خودمان، ایمان زنمان، ایمان بچههایمان، نسل آیندهمان از بین میرود، اسلام میگوید محیط را رها کن؛ رها کردن». (2)
«البته هجرت، به سفر نیز گفته میشود و میتوان سفر را هم از نوع هجرتهای ظاهری قلمداد کرد. در اسلام به طور کلی سفر ستوده شده است. اینکه انسان در همه عمر در یک ده زندگی کند و از ده خود بیرون نیاید و یا در یک شهر زندگی کند و از آن شهر خارج نشود، در کشوری زندگی کند و به کشورهای دیگر سفر نکند نیز روح انسان را ضعیف و زبون بار میآورد. اگر انسان توفیق پیدا کند که به مسافرت برود و
نادیدهها را ببیند و برگردد، بسیار مؤثر خواهد بود. آن اثری که سفر روی روح انسان میگذارد، آن پختگی که مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ایجاد میکند، هیچ عامل دیگری ایجاد نمیکند، حتی کتاب خواندن. در قرآن آیاتی داریم که امر به سیر در ارض کرده است: «قُلْ سِیرُواْ فِی الْأَرْضِ» (نمل: 69)؛ «أَوَ لَمْ یَسِیرُواْ فِی الْأَرْضِ» (روم: 9). مفسرین تقریباً اتفاق نظر دارند که مقصود، مطالعه تاریخ است، ولی قرآن برای مطالعه تاریخ به خواندن کتابهای تاریخی توصیه نمیکند، بلکه دعوت به مطالعه آثار تاریخی میکند». (1)
از آثار تربیتی سفر، افزون بر به دست آوردن آگاهی و گسترش حوزه بینش، بهرهبردن از آداب و عادتهای نیک دیگران و آموختن اخلاق بهتر است. استفاده از تجربههای دیگران و آشنایی با دنیای جدید، امکان پیشرفت انسان را با کمترین شکست افزایش میدهد. آثار تربیتی هجرت در هر دو مفهوم آن؛ یعنی هجرت ایمانی و هجرت سفری، بر هیچ خردمندی پوشیده نیست.
در هر صورت، از نظر اسلام هجرت در هر دو مورد لازم و ضروری است؛ چرا که هجرت، نقطه مقابل باقی ماندن بر نادانی است و برای خروج از نادانی باید هجرت کرد. «هجرت در مقابل تعرّب استعمال میشود و تعرّب؛ یعنی بادیهنشینی. علیهذا هجرت برای این است که انسان در جهالت و بیخبری دفن نشود و محیط، او را در بیخبری مدفون نسازد». (2)
از دیگر روشهای تربیتی، روش موعظه است. قرآن و نهجالبلاغه سرشار از پندهای جاودانهاند، چنانکه بیشترین شهرت نهجالبلاغه به خاطر پندها و اندرزها وحکمتهای عملی آن است. اندرزهای قرآنی و پندهای نبوی سرآمد تمام اندرزها هستند. پند و اندرز چنان اهمیت دارد که بخش وسیعی از منابع دینی ما را به خود اختصاص داده است و بیش از هزار سال است که نقش مؤثر و چشمگیری را ایفا میکند. هنوز هم در این واژههای جاندار، آن اندازه نفوذ و تأثیر هست که دلها را به تپش اندازد و احساسات را برانگیزد و اشکها را جاری سازد و تا بویی از انسانیت باقی باشد، این کلمات اثر خود را خواهد بخشید. (1)
وعظ، همچنان که در قرآن کریم آمده است، یکی از طرق سه گانه دعوت (حکمت، موعظه، مجادله به نحو احسن) است.
«تفاوت موعظه و حکمت در این است که حکمت، تعلیم است و موعظه، تذکار؛ حکمت برای آگاهی است و موعظه برای بیداری؛ حکمت مبارزه با جهل است و موعظه مبارزه با غفلت؛ سروکار حکمت با عقل و فکر است، سروکار موعظه با دل و عاطفه؛ حکمت یاد میدهد و موعظه یادآوری میکند؛ حکمت بر موجودی ذهنی میافزاید و موعظه ذهن را برای بهرهبرداری از موجودی خود آماده میسازد. حکمت چراغ است و موعظه باز کردن چشم است برای دیدن؛ حکمت برای اندیشیدن است و موعظه برای به خود آمدن؛ حکمت زبان عقل است و موعظه پیام روح.
1) . نک: مجموعه آثار، ج16، ص 495.
ازاینرو، شخصیت گوینده در موعظه برخلاف حکمت نقش اساسی دارد. در حکمت، روحها بیگانهوار با هم سخن میگویند و در موعظه حالتی شبیه جریان برق که یک طرف آن گوینده است و طرف دیگر شنونده به وجود میآید. ازاینرو، در اینگونه از سخن است که «اگر از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل» وگرنه از گوش شنونده تجاوز نمیکند». (1)
البته درباره حکمت در قالب علمآموزی و آموزش و فراگیری به عنوان روشی مستقل بحث شد.
موعظه با خطابه هم تفاوت دارد. سروکار هر دو با احساسات است، ولی خطابه برای برانگیختن و بیتاب کردن احساسات است و موعظه برای رام ساختن و کنترل آنها. خطابه آنجا به کار آید که احساسات خاموش و راکدند و موعظه آنجا که شهوتها و احساسات خودسرانه عمل میکنند. خطابه احساس غیرت، حمیت، حمایت، سلحشوری، عصبیت، برتریطلبی، عزتطلبی، مردانگی، شرافت، کرامت، نیکوکاری و خدمت را برمیانگیزد و در پی خود حرکت و جنبش پدید میآورد، ولی موعظه، جوششها و هیجانهای بیجا را فرو مینشاند. خطابه، زمام کار را از دست عقل حسابگر خارج میکند و به دست احساسات میسپارد، ولی موعظه، توفانها را فرومینشاند و زمینه را برای حسابگری و دوراندیشی فراهم میکند.
1) . مجموعه آثار، ج16، ص498.
«در تربیت و همچنین در معاشرت، هم نرمی لازم است و هم درشتی، ولی هر کدام در جای خود و محل خود خوب است». (1)
در مورد تأثیر تشویق و تهدید بر تربیت، از جایگاه تشویق و تهدید در تربیت باید بحث کرد. در آغاز باید دانست منظور از تشویق در تربیت، دادن پاداش نیست، بلکه منظور، رفتار کردن به نرمی و لطف، با هدف شوقآفرینی است. مراد از تهدید هم ایجاد ترس و وحشت است، نه تنبیه به معنای جزا و کیفر.
تربیت؛ یعنی شکوفا کردن استعدادها. با فشار و اجبار نمیتوان اقدام به شکوفاسازی کرد، بلکه خود متربی باید در روند شکوفایی استعدادهایش دخالت کند. هر عاملی که بتواند زمینه شکوفاسازی را فراهم آورد و آن را بهتر محقق سازد، میتواند در روند تربیت مؤثر باشد. عامل تشویق و شوقزایی نقش مهمی در شکوفاسازی دارد. اساساً ایجاد انگیزه و شوق در برابر اهداف تربیتی، فقط با تشویق و نرمش به دست میآید، نه زور و اجبار. (2)
تربیت از راه میلها و رغبتها درگرو تشویق است. «در نهجالبلاغه در کلمات قصار در سه جا جملهای به این معنا آمده که: «اِنّ لِلْقُلوُبَ شَهْوَةٌ وَ إقبالاً و إدبارا؛ دل یک میلی دارد و اقبالی و ادباری.» «فَاْتُوها مِنْ قِبَلِ شَهوَتها و اِقْبالِها؛ کوشش کنید دلها را از ناحیه میل آنها پرورش بدهید، به زور وادارشان نکنید.» «فَاِنَّ القَلبَ اذا أکْرِهَ عَمِی؛ قلب اگر مورد اکراه و اجبار قرار بگیرد، کدر میشود؛ یعنی خودش واپس میزند.» (3)
در حکمت 188 [نیز] میفرماید: «اِنَّ هذة القُلوب تَمَلُّ کَما تَمَلُّ الابْدانُ فابتَغُوا لَها طَرائفَ الحِکمَة»؛ یعنی همینطور که تن انسان خسته میشود و احتیاج به استراحت دارد، دل انسان هم گاهی خسته میشود و احتیاج به استراحت دارد. در این صورت، دیگر فکرهای سنگین را به او تحمیل نکنید، حکمتهای طرفه و طریف (یعنی اعجابانگیز و خوشحالکننده) را به او عرضه بدارید تا سرنشاط و سرحال بیاید.
در حکمت 304 ـ که معلوم است در آنجا نظر به عبادت است که عبادت را هم نباید بر روح تحمیل کرد، بلکه باید آن را با نرمش بر روح وارد نمود؛ یعنی از میل و حالش باید استفاده کرد ـ میفرماید: «اِنَّ لِلْقلوب اِقبالاً و اِدبارا فاذا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوها عَلی النَوافِل»؛ وقتی که دیدید دل نشاط دارد، حال دارد، اقبال دارد، آنوقت وادارش کنید نافله را هم بخواند؛ چون حالش را دارد [و] «و اذا اَدْبَرَتْ فاقْتَصِروا بِها عَلی الفَرائضِ»؛ وقتی میبینید که میل ندارد، به همان فرائض اکتفا کنید، عبادت را هم به او تحمیل نکنید. اینها نشان میدهد که حالت روح را باید خیلی ملاحظه کرد، حتی در عبادت. عبادت هم اگر بر روح انسان جنبه زور و تحمیل داشته باشد، علاوه بر اینکه اثر نیک نمیبخشد، اثر سوء نیز میبخشد». (1)
آیا میتوان با تهدید و ایجاد ترس تربیت کرد؟ چه رابطهای میان ترس و ارعاب با تربیت و پرورش وجود دارد؟
«در مسئله عامل ترس و ارعاب، چه در تربیت فردی کودک و چه در تربیت اجتماعی بزرگسال، یک بحث این است که آیا ترس و ارعاب عامل
1) . مجموعه آثار، ج 22، صص552 و553.
تربیت به مفهوم پرورش و رشد دادن است و آیا ترس میتواند عامل رشددهنده روح انسان باشد؟ نه، نقش ترس این نیست که عامل رشددهنده باشد، ولی یک بحث دیگر این است که آیا عامل ترس جزو عواملی است که باید برای تربیت کودک یا تربیت اجتماع از آن استفاده کرد یا نه؟ جواب این است: بله، ولی نه برای رشد دادن و پرورش استعدادها، بلکه برای بازداشتن روح کودک یا روح بزرگسال در اجتماع از برخی طغیانها؛ یعنی عامل ترس عامل فرونشاندن است، عامل رشد دادن و پرورش دادن استعدادهای عالی نیست، ولی عامل جلوگیری [از رشد] استعدادهای پست و پایین و عامل جلوگیری از طغیانهاست». (1)
بنابراین، برای تربیت طفل یا اجتماع، از عامل ترس به عنوان یک بازدارنده از طغیان (نه عامل پرورش) میتوان استفاده کرد. (2)«هرچند عامل ترس و ارعاب و خشونت، عامل پرورش و شکوفا کردن نیست، ولی عامل لازمی است؛ شرط تربیت است، گو اینکه عامل تربیت نیست.» (3)در واقع تهدید و هشدار، عامل زمینهساز است و از این نظر میتواند در قالب شرط، موقعیتآفرین باشد.
اگر متربی از دلیل تشویق و تهدید آگاه نشود، نه تشویق را میتوان عامل تربیت دانست و نه تهدید را عامل کارآمدی درجلوگیری از سرکشی. در واقع کارآیی این دو، به آگاهی از چرایی آنهاست. ازاینرو، تشویق و ترساندن کودک بدون آگاهی از دلیل آن، هرگز سازنده و بازدارنده نخواهد
بود. «اگر کودک نفهمد که برای چه تشویق میشود و بالخصوص اگر نفهمد که برای چه تهدید میشود، روحش به کلی مشوّش میگردد.» (1)به همین دلیل، پیامبر در دستورهای تربیتی خویش از ترساندن کودک و وحشتآفرینی برای او در موارد مختلف بازداشته است (2).
مسئله دیگر در زمینه تشویق و تهدید، بحث تبشیر و انذار است. در واقع تشویق و تهدید دارای انواع و اقسامی است و گاه به صورت لفظی و بیانی و گاه در قالب عملی و فعلی انجام میگیرد. نوع بیانی آن همان تبشیر و انذار یا وعده و وعید است.
«تبشیر، مژده دادن است، مثلاً اگر شما بخواهید فرزند خودتان را وادار به یک کار بکنید، از یکی از دو راه یا از هر دو راه در آن واحد وارد میشوید. یکی راه تشویق و نوید که مثلاً وقتی میخواهید بچه به مدرسه برود، شروع میکنید آثار و فواید و نتایجی را که مدرسه رفتن دارد، برای بچه ذکر کردن تا میل و رغبت او برای این کار تحریک بشود و طبع و روحش عاشق و متمایل به این کار گردد و به این سو کشیده شود و راه دوم اینکه عواقب خطرناک مدرسه نرفتن را ذکر میکنید که اگر انسان مدرسه نرود و بیسواد بماند، بعد چنین و چنان میشود و بچه برای اینکه از آن حالت فرار بکند، به درس خواندن رو [می] آورد؛ یعنی یکی از دو کار شما، تشویق و تبشیر شما، کشاندن بچه است از جلو، دعوت و تشویق و تحریک رغبت اوست از جلو و کار دیگر شما؛ یعنی انذار و
ترساندن، اعلام خطر کردن [و] راندن اوست از پشت سر. این است که میگویند تبشیر قائد است و انذار سائق. قائد؛ یعنی جلوکش. کسی که مهار اسب یا شتری را میگیرد، از جلو میرود و حیوان از پشت سرش، او را میگویند قائد و سائق آن کسی را میگویند که از پشت سر، حیوان را میراند. تبشیر حکم قائد را دارد؛ یعنی از جلو میکشد و انذار حکم سائق را؛ یعنی از پشت سر میراند و هر دوی اینها یک عمل انجام میدهند. این هر دو برای بشر ضروری است؛ یعنی تبشیر و انذار هیچکدام به تنهایی کافی نیست. تبشیر شرط لازم هست، ولی شرط کافی نیست. انذار هم شرط لازم هست، ولی شرط کافی نیست». (1)
شاید بخش وسیعی از تربیت، بر اساس الگو و سرمشق، نظام یابد. ازاینرو، توجه به عامل الگو به عنوان شاخص و معیاری در تربیت بسیار اهمیت دارد. در اسلام وقتی از الگو سخن به میان میآید، ذهن سریع به سوی انسان کامل منتقل میشود. «انسان کامل؛ یعنی انسان نمونه، انسان اعلی یا انسان والا. انسان مانند بسیاری از چیزهای دیگر کامل و غیر کامل دارد و بلکه معیوب و سالم دارد و انسان سالم هم دو قسم است: انسان سالم کامل و انسان سالم غیر کامل. شناختن انسان کامل یا انسان نمونه از دیدگاه اسلام، از آن نظر برای ما مسلمین واجب است که حکم مدل و الگو و سرمشق را دارد؛ یعنی اگر بخواهیم یک مسلمان کامل باشیم. چون اسلام میخواهد انسان کامل بسازد و تحت تربیت و تعلیم اسلامی به
1) . مجموعه آثار، ج16، ص154.
کمال انسانی خود برسیم، باید بدانیم که انسان کامل چگونه است، چهره روحی و معنوی انسان کامل چگونه چهرهای است، سیمای معنوی انسان کامل چگونه سیمایی است و مشخصات انسان کامل چگونه مشخصاتی است تا بتوانیم خود و جامعه خود را آنگونه بسازیم. اگر ما انسان کامل اسلام را نشناسیم، قطعاً نمیتوانیم یک مسلمان تمام و یا کامل باشیم و به تعبیر دیگر یک انسانِ ولو کامل نسبی از نظر اسلام باشیم». (1)
در قرآن و سنّت، الگو به دو صورت بیانی و عینی عرضه شده است؛ «یک راه این است که ببینیم قرآن در درجه اول و سنّت در درجه دوم، انسان کامل را چگونه توصیف کردهاند و چه خطوطی برای سیمای انسان کامل کشیدهاند. راه دوم شناخت انسان کامل، استفاده از بیانها نیست که ببینیم در قرآن و سنّت چه آمده است، بلکه این است که افرادی عینی را بشناسیم که مطمئن هستیم آنها آنچنان که اسلام و قرآن میخواهند، ساخته شدهاند و وجود عینی انسانهای کامل اسلامی هستند.
خود پیغمبر اکرم(ص) نمونه انسان کامل اسلام است [و] علی(ع) نمونه دیگری از انسان کامل است». (2)
تاریخ نقلی (علم به احوال و سیره زندگی اشخاص) میتواند سودمند و حرکتآفرین و جهتبخش و مربی و سازنده باشد، البته بستگی دارد که تاریخ زندگی چه اشخاصی باشد و چه نکاتی از زندگی آنها استخراج شود. انسان همانطور که به حکم قانون محاکات، از رفتار و تصمیمها و خلق و خوی مردم همعصر خود و از همنشینی با آنها تأثیر میپذیرد و
ادب و راه و رسم زندگی را از ایشان فرامیگیرد و شاید لقمانوار از بیادبان ادب میآموزد که مانند آنها نباشد، به حکم همین قانون از سرگذشت گذشتگان نیز بهره میگیرد. تاریخ مانند فیلم زندهای است که گذشته را تبدیل به حال میکند. قرآن کریم نیز نکتههای سودمندی از زندگی افرادی که شایستگی الگو و اسوه بودن را دارند، مطرح و تصریح میکند که آنها را اسوه قرار دهید. از جمله درباره رسول اکرم(ص) میفرماید: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ در شخصیت رسول خدا(ص) الگوی بسیار خوبی برای شما وجود دارد». (احزاب: 21)
و درباره ابراهیم میفرماید: «قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ؛ در ابراهیم و آنان که با او بودند، برای شما الگوی بسیار خوبی وجود دارد». (ممتحنه: 4)
قرآن کریم به شخصیت دنیایی کسانی که آنها را اسوه معرفی میکند، توجهی ندارد، بلکه شخصیت اخلاقی و انسانی آنها را در نظر میگیرد. چنانکه از غلام سیاهی به نام لقمان با عنوان حکیم یاد میکند و او را به صفت حکمت در جهان میشناساند، در حالی که نه پادشاه بود و نه فیلسوف و نه ثروتمند، بلکه بردهای بود روشنبین. از این قبیل است مؤمن آلفرعون و مؤمن آلیاسین. (1)
1) . نک: مرتضی مطهری، احیای تفکر اسلامی، ص57.
دربحث درباره ارکان تربیت، سه عنصر اساسی به عنوان رکن تربیت مطرح میگردد که عبارتند از: مربی، متربی و برنامه تربیتی. جریان تربیت با وجود این سه عامل تحقق خارجی مییابد. درباره برنامه تربیت به طورگسترده در فصلهای پیش بحث شد. تمام بحثهای مربوط به مبانی، ویژگیها، هدفها، ساحتها و انواع تربیت به طور غیرمستقیم و مباحث مربوط به مراحل تربیت و عوامل و کارکردهای آن به طور مستقیم، به بحث فرآیند و برنامه تربیت مربوط میشود. بنابراین، یکی از ارکان تربیت؛ یعنی رکن برنامه به طور مفصل بررسی شد.
تربیت بدون مربی امکانپذیر نیست، ولی گاهی نقش مربی و متربی یکی میشود و تربیت جنبه خودسازی مییابد؛ به این معنا که انسان مربی خویش میشود و از یک سو در جایگاه مربی و از سوی دیگر در جایگاه متربی قرار میگیرد، مانند وقتی که انسان نصیحتگر خویش میشود، هم خود را نصحیت میکند و هم پندهای خودش را میپذیرد. البته شاید در این نوع تربیت، در مقایسه با تربیت رسمی که در آن، میان مربی و متربی تفاوت وجود دارد، محدودیتهایی باشد، به ویژه در ویژگیها و وظایف
مربی. ازاینرو، وقتی ما از مربی به عنوان رکنی از ارکان تربیت بحث میکنیم، منظورمان مربی در تربیت رسمی است.
در تربیت، به ویژه تربیت رسمی، وجود مربی از نیازهای قطعی و اجتنابناپذیر است، به گونهای که تربیت بدون مربی عملی نیست.
به طور کلی، بشر به دو دلیل، نیازمند مربی است:
یک ـ مربی هادی و راهبر است و با توجه به رتبه و مقام برتر و گستردگی حوزه آگاهی و بینشش در مقایسه با متربی، او را از مسائل جدید و پیشرفتهای نو آگاه میسازد.
دو ـ مربی زمینههایی فراهم میکند که متربی به سوی اهداف متعالی تربیتی گام بردارد و به گونهای او را مشتاق میگرداند.
بنابراین، مربی در دو حوزه راهبری؛ یعنی عرضه برنامه تربیتی از یک سو و ایجاد ضمانتهای اجرایی برای عملیسازی تربیت از سوی دیگر، نقشی تعیینکننده دارد که برگرفته از نقش پیامبران به عنوان مربی انسانهاست.
تمام انسانها درسنین مختلف، نیازمند دانش، تجربه و آگاهی مربی هستند. این نیاز در گستره جهانی و وسیعتر خود، در قالب نیاز به رسالت پیامبران مطرح میشود. «بدون شک، عقل بشر کافی نیست برای تحقیق در مسائل آخرت و تشخیص اینکه چه چیزی برای سعادت اخروی نافع است و چه چیزی مضر. حتی بشر با علم و عقل خودش اصلاً نمیتواند پی ببرد به وجود یک نشئهای. پس اگر مسئله عالم آخرت را در نظر بگیریم، نیاز به انبیا صددرصد قطعی است و جای بحثی در آن نیست». (1)
1) . مجموعه آثار، ج4، صص 348 و 349.
از سوی دیگر، پیامبران در اجتماع بشر نیز نقشآفرینند. آنها برای هدایت بشر در روابط اجتماعی و اجرای دستورها و تربیت اجتماعی فرستاده شدهاند. توضیح این مطلب این است که: «بشر یک موجود خاصی است که زندگیاش باید زندگی اجتماعی باشد؛ یعنی بدون اینکه با یکدیگر زندگی کنند و با یکدیگر ارتباط داشته باشند و زندگی تعاونی داشته باشند، [زندگیشان] امکانپذیر نیست، ولی برخلاف سایر جاندارهای اجتماعی که به حکم غریزه و اجبار، زندگیشان اجتماعی هست، [انسان] به حکم غریزه اجبار ندارد که زندگیاش اجتماعی باشد. مقصودم این است که حیوانهای اجتماعی از طرف خود خلقت و طبیعت، مسخّر و مجبورند که اجتماعی زندگی کنند، تقسیم کار را خود خلقت و طبیعت در میان آنها انجام داده، قانون اجتماعیشان را خود خلقت جبراً برای آنها وضع کرده است و آنها هم به طور خودکار، کار خودشان را انجام میدهند. مثلاً زنبور عسل، تکلیف و وظیفه خودش را اجباراً میداند؛ یعنی لزومی نیست با تعلیم و تربیت یاد بگیرد و کوشش کند تا بفهمد راه چیست، اجباراً به او داده شده است، وظیفه و راه خودش را اجبارا میداند. پُستها هم عوض نمیشود، هر کدام یک مقام معلومی دارند، آنکه کارگر است، کارگر است و آنکه مهندس است، مهندس است و آنکه حاکم و حکمران و ملکه است، ملکه است. حتی ساختمانهای اینها با هم متفاوت است؛ برعکس بشر که باید زندگیاش زندگی اجتماعی باشد و به حکم اینکه یک موجود مختار و عاقل و آزادی آفریده شده است، تمام اینها را خودش باید انجام دهد به اختیار خودش؛ خودش باید فکر کند و برود
برای خودش انتخاب کند. این نقصها از نظر غریزی در بشر هست، به این معنا که به او اینغریزه داده نشده است. بشر به موجب همینکه مختار و آزاد آفریده شده است، امکان تخلف از وظیفه همیشه برایش هست و به حکم اینکه غریزه حیات دارد و میخواهد زندگی بکند، نفعجو آفریده شده و به دنبال منفعت خودش هست. حیوان اجتماعی به حکم غریزه، مصلحت اجتماع را تشخیص میدهد [و] میرود دنبالش و به حکم غریزه هم آن را اجرا میکند و بشر در هر دو ناحیه این نیاز را دارد. نیاز دارد به یک هدایت و رهبری که او را به سوی مصالح اجتماعیاش هدایت و رهبری کند و نیازمند است به یک قوه و قدرتی که حاکم بر وجودش باشد که آن قوّه حاکم بر وجودش، او را دنبال مصالح اجتماعی بفرستد. میگویند پیغمبران برای این دو کار آمدند، هم او را به مصالح اجتماعی راهنمایی میکنند و هم او را موظف میکنند. یک قدرتی بر وجودش مسلط میکنند به نام ایمان که به حکم این قدرت، آن مصالح اجتماعی را اجرا میکند». (1)
به طور کلی، در فرآیند تربیت به ویژگیها و وظایف مربی توجه میشود.
با توجه به نقش مهم مربی در تربیت، به یقین باید ویژگیها و شایستگیهایی داشته باشد تا قادر به هدایت متربی و عملی کردن تربیت باشد. این ویژگیها عبارتند از:
1) . مجموعه آثار، ج4، صص 349 ـ 351.
«یکی از مهمترین شرایط مربی، خودسازی پیش از تربیت دیگران است.
مَن نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ اِماماً فَلْیَبْدأُ بِتَعْلیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلیم غَیْرِهِ وَلْیَکُنْ تَأْدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِه بِلِسانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدَّبَها اَحَقُّ بِالْاجَلالِ مِنْ مُعَلِّمِ النّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ؛ آنکه میخواهد پیشوای مردم باشد و مردم را به دنبال خود به راهی دعوت کند، پیش از آنکه بخواهد به دیگران یاد بدهد، خود را مخاطب کند و به خود تعلیم و تلقین کند و پیش از آنکه بخواهد مردم را با زبان خود تربیت کند، با عمل و روش اخلاقی خوب و اخلاق صحیح، خود را تربیت کند. آنکه خود را تعلیم و تلقین و تربیت و تأدیب میکند، برای احترام و تکریم، شایستهتر از کسی است که صرفاً معلم و مربی دیگران است». (1)
به طور کلی، بشر به پیروی از عمل دیگران گرایش بیشتری دارد تا پیروی از گفتار و نوشتار آنها. «میدانیم که برای هدایت و راهنمایی بشر دو راه وجود دارد: یکی گفتن و نوشتن و دیگر پیشقدم شدن درعمل به آنگفتهها و نوشتهها و هیچ گاه گفتن، به قدر پیشقدم شدن عملی اثر ندارد. به قول بزرگان «دو صد گفته چون نیمکردار نیست.
یکی از تفاوتهای میان مکتب انبیا و مکتب فلاسفه و حکما این است که حکما تنها اهل نظریه، تعلیم و تدریسند و سروکارشان تنها از راه زبان با افکار و ادراکات بشر است، ولی پیغمبران به آنچه میگویند ـ قبل از آنکه از دیگران تقاضای عمل کنند ـ عمل میکنند، در نتیجه تا اعماق روح بشر نفوذ میکنند و قلب و احساسات بشر را تحت تصرف خویش درمیآورند. سخن از زبان بیرون میآید و از گوش میگذرد، ولی عمل، موج و انعکاسی عمیق در روح دیگری پدید میآورد». (2)
«در تربیت دینی صرف آموزش مطرح نیست، بلکه تحول عملی فرد نیز مطرح است. پیغمبران به عنوان مربیان بشری نیامدهاند که فقط مدعاهایی را وارد عقل مردم کنند. فلاسفه کاری که دارند، هر اندازه موفق بشوند، این است که سخنی را تا عقل مردم نفوذ میدهند، اما از آن بیشتر دیگر نه. پیام الهی گذشته از اینکه باید در عقلها نفوذ کند، باید در دلها نیز نفوذ کند؛ یعنی باید در عمق روح بشر وارد شود و تمام احساسات او؛ یعنی تمام وجودش را در اختیار بگیرد». (1)
از دیگر ویژگیهای مربی و مبلّغ دینی، ترس از خداست که سبب جرئت یافتن او در برابر دیگران؛ یعنی هر کسی جز خدا میشود. اگر مربی از خدا نترسد، نمیتواند برنامههای الهی را درباره تربیت دیگران و تبلیغ دین عملی سازد؛ زیرا همواره در پی پاسخگویی به انتظارات دیگران خواهد بود و این مسئله، تربیت را از مسیر الهی به طور کامل منحرف میکند.
«خشیت الهی آن چیزی است که آیه قرآن میفرماید: «الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَلَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَ لاَ یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلاَّ اللَّه.» (احزاب: 39) [این آیه] از آن آیات کمرشکن برای داعیان و مبلّغان دین و مذهب است. آنان که رسالات الهی را تبلیغ میکنند، آنان که پیامهای خدا را به مردم میرسانند، دو شرط در آنها وجود دارد: یکی اینکه خودشان از خدا میترسند و دیگر اینکه از غیر خدا نمیترسند». (2)
«البته خشیت یک معنای خاصی دارد که با خوف فرق میکند. خوف؛
یعنی نگران عاقبت و آینده بودن، فکر و تدبیر برای آینده و عاقبت یک کار کردن، ولی خشیت آن حالتی است که ترس بر انسان مسلط میشود و انسان جرئت را از دست میدهد. جرئت خود را از دست دادن؛ یعنی شجاعت نداشتن، شهامت نداشتن. تدبیرهای عاقلانه برای نگرانیهایی که در عاقبت کار ممکن است پیش بیاید، غیر از این است که انسان جرئت و شهامتش را از دست بدهد. قرآن میگوید: داعیان الی اللّه و مبلّغان حقیقی، در مقابل خدا خشیت الهی دارند، یک ذرّه جرئت و تجرّی بر خدا در وجودشان نیست، ولی در مقابل غیر خدا جرئت محض هستند و یک ذرّه خود را نمیبازند «وَ لاَ یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلاَّ اللَّهَ». (1)
فعالیت مربی به ویژه در تربیت جامعه، شرایط ویژهای متناسب با آن جامعه دارد. ترس از مخالفتها نباید سبب خالی کردن میدان تربیت شود، بلکه باید استقامت ورزید. این پایداری تنها در پرتو خشیت الهی حاصل میشود. مربیای که خداترس نباشد، مردمترس است و به زودی خود را میبازد و از میدان میگریزد.
مربی وظایف و تکالیفی دارد که اگر به آنها آشنا نباشد و آنها را عملی نسازد، نمیتواند در میدان تربیت ثمربخش باشد. برخی از این وظایف به حوزه آگاهیها و برخی به گستره رفتار و عملکرد مربی مربوط میشود. این وظایف عبارتند از:
«ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ؛ [روم] را با
1) . مجموعه آثار، ج 16، صص 163 و 164.
حکمت و موعظه نیکو به سوی پروردگار بخوان و با آنان [در این راه] با روش پسندیده مجادله کن.» (نحل: 125) این آیه کریمه به اتفاق مفسرین، سه وسیله مختلف برای دعوت و هدایت مردم ذکر کرده و هر یک از این سه وسیله، برای یک مورد مخصوص است. میفرماید: مردم را به راه پروردگارت بخوان! کلمه رب هر جا که ذکر میشود، عنایتی است به معنی تربیت. چون مقام، مقام دعوت و تربیت است، با کلمه رب تعبیر شده؛ مردم را به راه پروردگارت بخوان، آن راهی که مردم باید پرورش داده شوند و به آن تربیت شوند. مردم را بخوان. با چه وسیله؟ به وسیله حکمت. حکمت؛ یعنی سخن متقن و محکم که قابل خدشه و تشکیک نیست. به اصطلاح منطقیین و حکما، یعنی سخنی که مقدماتش صددرصد یقینی است؛ یعنی مردم را به راه پروردگارت بخوان با برهان و حکمت و علم صددرصد خالص و عقل خالص.
دعوت کردن به وسیله حکمت و برهان و دلیل عقلی و علمی، برای یک دسته خاص است که استعداد [درک] آن را دارند. «والموعظة الحسنة»؛ یعنی مردم را به راه پروردگارت بخوان به وسیله موعظه خوب و پند و اندرزهای دلپسند! بعضی از مردم استعداد بیان عقلی و علمی [را] ندارند. اگر مسائل علمی برای آنها طرح شود، گیج میشوند. راه هدایت آنها پند و اندرز است. با تمثیل و قصیده و حکایت و هر چیزی که دل آنان را نرم کند، باید آنها را هدایت کرد. سروکار موعظه و اندرز با دل است و اما سروکار حکمت و برهان فقط با عقل و فکر است. اکثر مردم در مرحله دل و احساساتند، نه در مرحله عقل و فکر.
«وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَن.» اگر با کسی رو به رو شدید که غرضش کشف
حقیقت نیست، غرضش این نیست که حقیقتی را بفهمد، برای مجادله و ایراد گرفتن آمده و در کمین است یک کلمهای بشنود و آن را مستمسک قرار دهد و مجادله کند، تو هم با چنین شخصی مجادله کن، اما تو به نحو احسن مجادله کن، در مجادله از راه حق و حقیقت خارج نشو، در مجادله بیانصافی و حقکشی نکن، دروغ بهکار نبر و امثال اینها!
این آیه طرق مختلفی برای هدایت ذکر میکند و هر طریقی برای موردی خاص است. پس معلوم میشود وسیلهای که باید در مقام هدایت بهکار برد یکسان و یکنواخت نیست». (1)
«نسل جوان مزایا و معایبی دارد. این نسل، ادراکات و احساساتی دارد که در گذشته نبود و از این جهت باید به او حق داد. در عین حال، بعضاً انحرافات فکری و اخلاقی دارد و باید آنها را چاره کرد. چاره کردن این انحرافات بدون در نظر گرفتن مزایا (ادراکات و احساسات و آرمانهای عالی آنها و احترام گذاشتن به این ادراکات و احساسات) میسّر نیست. باید به این آرمانها و احساسات جوان احترام گذاشت. اسلام به این امور احترام گذاشته است. اگر مربیان بخواهند به این امور بیاعتنا باشند، محال است بتوانند جلوی انحرافهای فکری و اخلاقی نسل آینده را بگیرند.
فکر اساسی این است که اول درد این نسل را بشناسیم، درد عقلی و فکری، دردی که نشانه بیداری است؛ یعنی آن چیزی را که احساس میکند و نسل گذشته احساس نمیکرد». (2)
«بنابراین، یک اصل کلی در رابطه با تربیت نسل جوان این است که توجه داشته باشیم نسل جوان، افکار، ادراکات و احساساتی دارد و انحرافهایی. تا به دردش، یعنی افکار و ادراکات و احساساتش رسیدگی نشود، نمیشود جلو انحرافاتش را گرفت». (1)
حال برای تربیت نسل جوان چه باید کرد؟ آیا میتوان آنها را به روشهای گذشته تربیت کرد یا باید طرحی نو در تربیت آنها درانداخت؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت که به طور کلی «مسئله رهبری و هدایت، از لحاظ تاکتیک و کیفیت عمل، در زمانهای متفاوت و در مورد اشخاص متفاوت فرق میکند. بنابراین، نمیتوانیم نسل جدید را با همان متد قدیم رهبری کنیم. اولاً باید نسل جوان را بشناسیم و بفهمیم دارای چه مشخصات و ممیزاتی است؟ درباره این نسل دو طرز تفکر شایع است و معمولاً دو جور قضاوت میشود. از نظر یک طبقه، اینها نسلی خام، مغرور، گرفتار هوا و هوس، شهرتپرست و دارای هزار عیب هستند. این طبقه همیشه به این نسل دهنکجی میکنند و ناسزا میگویند، اما از نظر خود نسل جوان، درست بهعکس است. آنها در خودشان عیب نمیبینند. خودشان را مجسمه هوش، نظافت و آرمانهای عالی میدانند. نسل کهن اینها را تکفیر و تفسیق میکند و اینها آنها را تحمیق و تجهیل. آنها به اینها میگویند شما کافرید، شما شهرتپرستید، اینها به آنها میگویند شما نادانید، شما نمیفهمید.
البته از نظر کلی یک نسل نسبت به نسل پیش ممکن است صالح باشد
1) . ده گفتار، ص217.
و ممکن است منحرف باشد. (1)
«بنابراین، در رهبری نسل جوان، پیش از هر چیز دو کار باید انجام شود. اول باید درد این نسل را شناخت و آنگاه در فکر درمان و چاره بود. بدون شناخت درد این نسل هرگونه اقدامی بیمورد است». (2)
تربیت باید به رشد و شکوفایی شخصیت متربی بینجامد. در غیر اینصورت، وی همواره خود را نیازمند مربی بیرونی میداند و نمیتواند از جانب خود تربیت شود. تربیتی که رشد شخصیت به همراه داشته باشد، سبب میشود فرد در بسیاری از موارد که امکان تربیت از درون وجود دارد، خودکفا گردد. بنابراین، فرد در عمل، هم مربی و هم متربی خواهد بود. اجازه دادن به متربی برای انتقاد و ابراز وجود و مشورت کردن با او، از عواملی است که سبب رشد شخصیت خواهد شد.
«ما در تاریخ میخوانیم که علی(ع) نه تنها حق انتقاد را از دیگران نمیگرفت، بلکه ترغیب میکرد که از من انتقاد کنید و همین روش سبب شد که گروهی از خوارج طغیان کنند و حق چون و چرا برای خود در امر حکمیت و قرآن به نیزه کردن قائل شوند، گو اینکه در اثر کجفهمی سوءاستفاده کردند، ولی علی(ع) ترجیح میدهد که سربازش چشم و گوشبسته و دارای انضباط کورکورانه نباشد و این اصل پرورش اسلامی محفوظ بماند، ولو اینکه منجر به شکست سیاسی خیالی او بشود؛ زیرا
پیروزی مسلکی و هدفی او را در برداشت». (1)
«پیغمبر فرمود: «بُعِثْتُ عَلی الشَریعَةِ السَّمْحَةَ السَّهْلَةَ؛ خدا مرا بر شریعت و دینی باگذشت و سهل و آسان مبعوث کرده است.» [اسلام] دینی است عملی، دین غیر عملی نیست. مبلّغ باید مبلّغ سماحت و سهولت این دین باشد. کاری کند که مردم به امر دین تشویق و ترغیب بشوند». (2)
یکی از راههای آسانگیری، همراه کردن متربی با برنامههای تربیتی و اشتیاقآفرینی در اوست. «هر کسی را در هر سنی که هست اگر میخواهند تربیت کنند و پرورش دهند، اول باید برایش روشن کنند، بفهمد که چه دارند میگویند و برای چه؛ بعد در همان سیر او را پرورش بدهند تا پرورشش توأم با شوق و رغبت باشد.
پیغمبر اکرم وقتی مبلّغ به اطراف و اکناف میفرستاد، توصیههایی میکرد. از آن جمله وقتی معاذ بن جبل را به یمن فرستاد، این چند جمله را به او فرمود: «بَشِّرْ وَ لا تُنَفِّرْ، یَسِّرْ وَ لا تُعَسِّر»؛ به مردم نوید بده، بشارت بده، مردم را تشویق کن، نترسان، طوری اسلام را برای مردم بیان نکن که از آن وحشت کنند، آنقدر سخت و مشکل برای مردم بیان نکن که از اول بگویند چه کار سختی! مطلب را طوری بگو که بفهمند تو اصلاً چیز خوبی برایشان آوردهای و شوق و رغبتشان به سوی آن تحریک شود! در کارها آسان بگیر، سخت نگیر! درست عکس عملی که ما غالباً میکنیم، آنقدر سخت میگیریم که مردم را از اسلام بیزار میکنیم.
امام صادق(ع) نیز همین موضوع را به اصحابشان نصیحت میکردند. [می] فرمودند: مردم را به هنگام دعوت نترسانید، سختگیری نکنید! بعد فرمودند: روش ما اهلبیت بر سهولت و سماحت و آسانی است و روش دیگران (خوارج و دیگران) بر سختگیری است». (1)
از دیگر راههای آسانگیری، نرمی و ملایمت در تربیت دینی است. «تربیت باید بر اساس تکوین و استفاده از مقررات دقیق و صراط باریک تکوین و خلقت باشد و به این تربیت است که استعدادها به فعلیت میرسد؛ یعنی تربیت از قبیل صنعت نیست که پیراستن، آراستن، ساختن، وصل و پیوند و فصل و قطع باشد، مثل اینکه کسی از گوهری نگینی میسازد و از قطعاًت آهن و فنر و سیم و لاستیک و چوب و غیره اتومبیل میسازد. تربیت به فعلیت رساندن استعدادی است که در موجود نامی یا حیوان یا انسان هست. فرض کنید غنچه را میخواهید تربیت کنید تا گل بشود. او یک صراط دارد، صراط باریک، او را با زور دست و با چکش و با پتک نمیشود شکوفاند و باز کرد. او عوامل نرم و لطیف مخصوص لازم دارد. او با دست نسیم و شعاع نور و آبِ آبپاش و گرمای معتدل، در حالی که شرایط زمینی و خاک او درست باشد، شکفته میشود و باز میشود. تربیت، شکوفانیدن است. از اینرو، اطفالی که از اول با زور و تشر و تشدید روبهرو میشوند، غنچههایی هستند که از اول پرپر میشوند یا همیشه در حال غنچه بودن میمانند و آثار سوء روحی و پسرانیها و عقدهها در روح آنها پیدا میشود و بعدها به صورت جانی و شقی
1) . آشنایی با قرآن، ج 5، ص112.
درمیآیند». (1)
نباید انتظار داشت که تمام مردم همسلیقه و همفکر باشند. آنها همانطور که از نظر شکل و قیافه و اندام مختلف آفریده شدهاند و نمیتوان دو نفر یافت که از هر نظر درست مثل هم باشند، از لحاظ روحیات و عقاید و سلیقه نیز مختلف آفریده شدهاند. پایهها و رشتههای سرشتشان و همچنین اصول تربیت آنها با هم تفاوت دارد. درست است که روح و قلب بیش از جسم و تن قابلیت قالبگیری دارد و تغییرپذیر است، ولی مثل قطعههای گِل نیست که به آسانی بتوان آنها را در قالبی مثل قالب خشت یا قالب فلزات ذوب شده ریخت و هر طور که خواست، از آن صورتی و شکلی پدید آورد. حتی در اختیار خود شخص هم نیست و حتی خود شخص هم نمیتواند با تصمیم و اراده، هر شکلی که میل دارد، به روح خود بدهد.
مردم در عین اینکه باید در یک صراط مستقیم و یک شاهراه حرکت کنند، هر کدام در وجود خود راهی مخصوص به خود دارند و به قول علامه طباطبایی در تفسیر سوره حمد، صراط یکی است اما سبیل، مختلف و متفاوت است.
شرط هادی و راهبر، سعه صدر و قدرت تحمل است که در عین اینکه همه مردم را میخواهد به یک شاهراه هدایت کند، توجه داشته باشد که «اَلطُّرقُ اِلَی اللّهِ بِعَدَد النُّفاسِ الْخَلائِقِ»، توجه داشته باشد که راهها متفاوت است. چنین شخصی بهتر میتواند مردم را هدایت کند، برخلاف اشخاص
1) . یادداشتهای استاد مطهری، ج2، ص 88.
تنگنظر و ضیقالمشرب که حتی در جزئیات زندگی مردم نیز میخواهند دخالت کنند.
از همینجا میتوان فهمید که خوبی یک آیین به این نیست که حتی در جزئیات بر مردم سختگیری کند و همه راههای فرعی را به راه واحد ببرد. آیین خوب آن است که راههای فرعی و تعدد آنها را به رسمیت بشناسد؛ یعنی درحقیقت، اختلافهای پایانناپذیر فردی و تفاوتهای اقلیمی و منطقهای ـ قومی و حتی زمانی و عهدی را به رسمیت بشناسد، در عین اینکه همه را به یک شاهراه هدایت میکند.
اگر پدر و مادر نسبت به فرزندان، رئیس اداره نسبت به زیردستان، معلم نسبت به شاگردان، زمامدار نسبت به مردم و سرانجام مربی دینی نسبت به متربیان، سعه صدر و قدرت تحمل داشته باشد، بهتر میتواند آنها را اداره و تربیت کند. شرط اساسی در این راه، تاب تحمل و سعه صدر است.
بخشیدن لغزشهای عملی و فکری و چشمپوشی از آنها، مولود سعهصدر و برعکس کینهتوزی، تعصب، انتقامجویی، تکفیر و تفسیق، مولود تنگنظری است. (1)بنابراین، باید زمینه روحی افراد را بشناسیم، جامعهشناس عملی مردمِ خود باشیم، [به] تعبیرات و تفسیراتی که آنها از گفته ما میکنند نیز آگاه باشیم. (2)
سومین رکن از ارکان تربیت، متربی است. تربیت همواره بر روی یک متربی معیّن یا طیفی خاص از متربیان انجام میپذیرد. بنابراین، هیچ
موقعیت تربیتیای، بدون وجود متربی نمیتوان یافت. برخی از وظایف و مسئولیتهای متربی بهطور کلی عبارتند از:
عمل و اندیشه، غذای روح است. آدمی به همان اندازه که به معاش خود میاندیشد، باید درباره غذای روح خود نیز بیندیشد و همان توجه و مراقبتی که در استفاده از غذاهای جسمی صورت میگیرد، در غذاهای روح نیز لازم و ضروری است. امام علی(ع) میفرماید: «اگر در شب تاریک، آنها را بر سر سفرهای بنشانند، تا چراغ نیفروزند، دست به سوی غذا نمیبرند، ولی اگر بر سر سفره فکری بنشینند، هیچ در اندیشه نمیشوند که چراغ عقل را روشن کنند تا با چشم بصیرت ببینند، این غذای روحی که وارد روحشان میشود چه نوع غذایی است».
همانطور که بعضی از غذاهای جسمانی مقوی و مفید و بعضی ضعفآور و زیانبارند؛ بعضی نشاطانگیز و بعضی سستیآور و بیحالکنندهاند و بعضی سبب سلامت و بعضی مسمومکنندهاند، غذاهای فکری نیز همینطور هستند. آنچه آدمی فرامیگیرد و کتابهایی که مطالعه میکند و مقالههایی که میخواند و سخنرانیهایی که گوش میکند، از نظر اثربخشی متفاوتند. بعضی به راستی به فکر و اراده قوّت میبخشند و بعضی نومید میکنند. برخی از آموزهها آدمی را به زندگی و نظام آفرینش خوشبین میسازد و بعضی بدبین. آموزههای دینی اگر درست آموخته شود، ارزش زندگی و هدف آن را بالا میبرد، نظام آفرینش را محبوب و دوستداشتنی میکند و آدمی را به سرنوشت دیگران علاقهمند میسازد، ولی بعضی از دیگر آموزهها زندگی را در نظر انسان بیهوده، بیهدف و آفرینش را عبث معرفی میکند و او را به همه چیز و همه کس، حتی به
خودش بدبین میسازد. آموزههای بیشتر مخالفان دین چنین اثری دارد. (1)
این دیدگاه، بر احادیث و روایات بسیار در این زمینه استوار است. از جمله در ضمن حدیثی از امام حسن(ع) میخوانیم: شگفتا که مردم درباره خوردنیهای خود میاندیشند که مثلاً غذای مسموم نخورند و اگر کسی غذای مسموم به خورد آنها بدهد، او را تعقیب میکنند، ولی درباره افکار و اطلاعاتی که به مغز خود فرومیکنند، نمیاندیشند و هیچ توجهی ندارند و چه بسا تا زندهاند، به آن که مسمومشان کرده، علاقهمند هم هستند و به او ارادت میورزند. شگفتتر و مهمتر این است که اندیشه مسموم و خطرناک، رنگ دینی و مذهبی هم داشته باشد که خطر آن صد بار مهمتر است. متأسفانه در تاریخ گذشته ما افکار مسموم بسیاری با رنگ و شکل دینی وارد بازار شده و خریداران بسیاری پیدا کرده و کمتر کسی متوجه شده که این کالا تقلبی است. برای مثال این روحیه تنبل، سرد و خشک ما معلول همان کالاهای تقلبی روحی است؟ (2)
بنابراین، یکی از مهمترین وظایف متربی آن است که بتواند محتوای آنچه میآموزد را ارزیابی کند و پیوسته مراقب باشد کالای تقلبی را به نام اصل به او نفروشند. البته او در آغاز توانایی چنین کاری را ندارد و این وظیفه در این زمان برعهده دیگران است. هر فردی از آن نظر که مدیر وجود خود و مسئول سعادت خویش است، وظیفه دارد در مورد افکاری که میخواهد به مغزش وارد کند، مراقبت کند. با وجود این، در ابتدای راه که متربی چنین قوه تشخیصی ندارد، مسئولان اجتماع که مدیر و مسئول
جامعهاند، وظیفه دارند مراقب اغذیه روحی اجتماع باشند. گذشته از همه اینها، ما به دلیل اینکه مسلمانیم و هر مسلمانی در برابر سعادت برادران دینی خود نیز مسئول است، باید در افکار و اندیشههایی که به مغز وارد میکنیم، مراقب یکدیگر، هم باشیم. (1)
امام عصر(عج) در حدیث معروفش، تقلید مشروع و ممدوح را اینطور بیان میکند:
فَاَمَّا مَنْ کانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِنا لِنَفْسِه حافِظاً لِدِینِهِ مُخالِفاً عَلَی هَواهُ مُطیعاً لِاَمْرِ مُولاهُ فَلِلْعَوامِ اَنْ یُقَلِّدوهُ.
هر یک از فقها که بتواند خود را [از هوای نفس] نگهدارد، دعوتها و نداهای شیطان او را از جا نکَنَد، دین خود را حفظ کند ـ دینش را نفروشد (شاید مقصود این باشد که دین را در میان مردم و جامعه حفظ کند) ـ مخالف هواهای نفسانی و مطیع امر الهی باشد، بر عوام است که از چنین کسی تقلید کنند.
البته روشن است که مخالفت یک عالم روحانی با هواهای نفس، با مخالفت یک عوام تفاوت دارد؛ زیرا هوای نفس هر کسی در امور معیّنی است. هوای نفس جوان یک چیز است و هوای نفس پیر یک چیز دیگر. هر کسی در هر مقام و درجه و طبقه و سنی که هست، یک نوع هوای نفس دارد. (2)با توجه به این مطالب، بر متربی لازم است به شناختی درست، از مربی دست یابد، سپس به سخنان وی عمل کند.
ارادت و شیفتگی به یک شخص معین، بالاترین و بزرگترین عامل
دگرگونی در انسان است. اگر ارادت بجا اتفاق بیفتد، انسان را بسیار شایسته میکند و اگر هم نابجا باشد، آتشی است که آدم را نابود میکند. ارادت از مقوله محبت و شیفتگی است. اگر انسان به فردی علاقه پیدا کند و او را فردی ایدئال و انسانی کامل تلقی کند، سپس شیفته اخلاق او و شیفته روحیاتش بشود، بسیار تحتتأثیر او قرار میگیرد و عوض میشود. ازاینرو، عارفان و متصوفه به مسئله مرشد و شیخ و ارادت پیدا کردن به یک شیخ اهمیت زیادی میدهند. محبت پیامبر و محبت امیرالمؤمنین علی(ع) و محبت هر انسان کاملی، بزرگترین عامل اصلاح و تربیت انسان است. (1)
«بعضی گمان میکنند تأثیر گناه در افراد یکسان نیست، در مردم عادی گناه تأثیر دارد و آنها را از تقوا و عدالت دور میکند، ولی در طبقه علما تأثیری ندارد؛ زیرا یک نوع کُرّیت و اعتصام دارند، مانند فرقی که میان آب قلیل و آب کثیر است که آب کثیر اگر به قدر کُر شد، دیگر از نجاست اثرپذیر نمیشود، در صورتی که اسلام برای احدی کُریت و اعتصام قائل نیست. چرا میگوید: «قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی ـ حتی برای شخص پیغمبر اکرم(ع) ـعَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ؛ ای پیغمبر! بگو خود من نیز اگر معصیت کنم، از عذاب روز بزرگ بیمناکم»؟ چرا میفرماید: «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ؛ اگر نوعی شرک در کار تو وارد شود، عملت تباه خواهد شد؟» همه اینها برای آموختن این نکته است که تبعیض در کار نیست، کریت و اعتصامی برای احدی نخواهد بود.
1) . نک: تعلیم و تربیت در اسلام، ص247.
داستان موسی(ع) و عبد صالح که در قرآن کریم آمده، داستان عجیبی است. یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده میشود، این است که پیرو، تا آنجا تسلیم پیشواست که اصول و مبادی و قانون را نشکند و خراب نشود. اگر دید آن پیشوا کاری برخلاف اصول و مبانی انجام میدهد، نمیتواند سکوت کند. گو اینکه در این داستان، عمل عبد صالح، از نظر خود او که افق وسیعتری را میدید و به باطن موضوع توجه داشت، برخلاف اصول نبود، بلکه عین وظیفه و تکلیف بود، ولی سخن در این است که چرا موسی صبر نمیکرد و زبان به انتقاد میگشود. با اینکه قول میداد و به خود تلقین میکرد که اعتراض نکند باز هم اعتراض و انتقاد میکرد. عیب کار موسی در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود که به رمز مطلب و باطن کار آگاه نبود. البته اگر به رمز مطلب آگاه میشد، اعتراض نمیکرد. او مایل بود که به رمز مطلب برسد، ولی وقتی عملی را برخلاف اصول و قانون الهی میدید، ایمانش به او اجازه نمیداد سکوت کند. بعضی گفتهاند اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار میشد، موسی از اعتراض و انتقاد باز نمیایستاد، مگر آنکه به رمز مطلب آگاه میشد. موسی به او میگوید: «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا؟؛ آیا اجازه میدهی از تو پیروی کنم تا مرا تعلیم کنی؟» او میگوید: «إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْرًا؛ تو نخواهی توانست در مصاحبت من طاقت بیاوری و در برابر آنچه میبینی، سکوت کنی.» سپس خود او دلیل این سکوت نکردن را به خوبی توضیح میدهد: «وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِی خُبْرًا؛ چگونه وقتی ببینی عملی خلاف صورت میگیرد و از رمز مطلب آگاه نباشی، صبر خواهی کرد؟» موسی گفت: «سَتَجِدُنِی إِن شَآءَ اللَّهُ صَابِرًا وَ لاَ أَعْصِی لَکَ أَمْرًا؛ امیدوارم اگر خدا بخواهد، صبر کنم و با کار تو مخالفت نکنم.» موسی
نگفت چه به رمز مطلب پی ببرم و چه پی نبرم، صبر خواهم کرد، همینقدر گفت که امیدوارم این تحمل در من پیدا شود. البته این تحمل وقتی برای موسی پیدا میشود که از رمز کار آگاه شود. سپس عبد صالح، با صراحت از موسی خواست حتی اگر به رمز مطلب هم پی نبرد، سکوت کند و اعتراض نکند تا زمانش فرا رسد و خودش توضیح دهد: «قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْئِلْنی عَن شَیءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا؛ اگر در پی من آمدی، هر چه دیدی سکوت کن تا بعد خودم توضیح دهم!» در اینجا دیگر آیه کریمه اشاره نکرده است که موسی پذیرفت. در آیه همینقدر آمده است که بعد با هم راه افتادند و رفتند تا آخر داستان که کم و بیش همه شنیدهاید». (1)
آنچه میتوان از این داستان و داستانها و روایات دیگر در این زمینه دریافت، این است که متربی باید از سرسپردگی کامل در برابر مربی بپرهیزد و همه سخنان و رفتارهای او را درست و کامل نشمارد، بلکه ابزار نقد و اندیشه را در تمام آموزهها به کار برد تا بر اثر ارادت زیاد و کامل شمردن مربی، دچار اشتباه و لغزش نشود.
1) . نک: ده گفتار، ص114.
بهطور کلی بحث آسیبشناسی میتواند در دو زمینه باشد. گاهی آسیبشناسی، شناخت کاستیها و ضعفها و به بیان دیگر شناخت امور منفی حاصل از حرکتهای تربیتی است؛ یعنی فعالیتهای تربیتی گاه به دلیل افراط یا تفریط به نتیجه بدی میانجامد. در واقع عوامل تهدیدکننده، بخشی از آسیبهای تربیتی است، ولی گاهی منظور از آسیبشناسی توجه به موانع تربیت است؛ یعنی توجه به آن دسته از عناصری که پیش از تحقق تربیت مانع تربیت میشوند. تفاوت این دو در این است که آسیبهای ناشی از فعالیتهای تربیتی، پس از انجام تربیت رخ میدهد و حال آنکه آسیبهای ناشی از موانع، پیش از تحقق فعل تربیتی مطرح میشود. در هر دو صورت، نتیجه، آسیب دیدن تربیت است؛ گاهی با بد انجام پذیرفتن تربیت و گاهی به دلیل مانعتراشی بر سر راه تحقق آن. این آسیبها عبارتند از:
«اسلام با تنپروری مخالف است. ای بسا تنپرورهایی که جسم خود را
تضعیف میکنند. آن آدمی که تنپرور به معنای نفسپرور و شهوتپرور است و دایماً دنبال تنقل و انواع لذتهای جسمی است، اولین اثر کارهایش این است که جسمش را خراب و ضعیف میکند. معمولاً پرورش واقعی جسم ملازم است با تحمل نوعی محرومیتهای جسمانی». (1)
برای تقویت جسم و رسیدگی به آن سرمایهگذاری لازم است، ولی گاهی این رسیدگیها تا آنجا پیش میرود که انسان را از توجه به دیگر استعدادهای وجودی باز میدارد، به گونهای که پیشرفت در امور جسمانی سبب غفلت از تکامل در امور ذهنی یا روحی و معنوی میشود. در واقع «اگر کسی تمام همتش تقویت جسمش باشد، نقص کارش این نیست که جسمش را تقویت کرده و مثلاً نگذاشته دندانش خراب شود، بلکه این است که جنبههای دیگر را مهمل گذاشته است. آن چیزی که در مورد این افراد، بد است، حصر است. مثالی میزنم، شما اگر بچهای را ببینید که همواره بازی میکند؛ یعنی وقت کارهای دیگر را هم به بازی میگذراند، یقیناً خیلی ناراحت میشوید، ولی این معنایش این نیست که شما با بازی کردن طفل مخالف هستید. اگر همان بچه یک روز بازی نکند، او را پیش طبیب میبرید. پس اگر انسان بخواهد تمام وقتش را صرف تربیت جسم کند کار بدی کرده، ولی نه از این جهت که تقویت جسم کرده، بلکه از این جهت که سایر جهات را تضعیف نموده است». (2)
در اسلام، تضعیف جسم به معنای رسیدگی نکردن به آن و پاسخ ندادن به نیازها و رها کردن استعدادهایش، به گونهای که به تباه شدن جسم بینجامد و سبب از دست رفتن سلامت و تعادل آن شود نیز کاملاً ممنوع است. «تضعیف جسم در روشهای غیر اسلامی؛ یعنی همان روش معروف هندی مطلوب است. آنها با پرورش جسم مخالفند. نه تنها با تنپروری به معنای شهوتپروری و نفسپروری مخالفند، بلکه با تقویت جسم هم مخالفند، میگویند جسم و قوای جسمانی را باید ضعیف نگهداشت، این در اسلام نیست». (1)
چه عواملی سبب ضعیف یا بیاثر شدن عقل میشود؟ بازماندن عقل از تکاپو و هدایت، در دو مسئله ریشه دارد. گاه محتوای ذهنی انسانها ناکارآمد است و عقل نمیتواند نتیجه خوبی بگیرد و گاه عواطف و احساسات بر عقل، چیره میشوند و عقل دیگر نمیتواند وظیفه خود را که واقعنگری است، انجام دهد. بنابراین، موانع پرورش عقل را به دو قسم موانع درونی و موانع بیرونی تقسیم میکنیم.
اگر محتوای ذهنی انسان دچار مشکل باشد، عقل نمیتواند به نتایج درستی برسد. این مشکل گاهی در صورت و قالب قضایا و گاهی در مواد آنها مطرح میشود. «چنانکه میدانیم، بشر از دیرزمانی متوجه این نکته شده است که احیاناً در قضاوتهای خود دچار خطا و اشتباه میشود و در
1) . مجموعه آثار، ج 22، ص559.
فکر چاره برای جلوگیری از خطاهای خود افتاده است. گروهی اساساً این مشکل را چارهپذیر ندانستهاند و ازاینرو، پایه علم و عقل را از اساس، متزلزل و غیر قابل اعتماد دانستهاند. گروهی دیگر این مشکل را چارهپذیر دانسته و به فکر پیدا کردن خطاسنج افتاده[اند] و علم منطق را ابداع و اختراع کردند و باز چنانکه میدانیم هر منطق ـ به شرط مراقبت و رعایت کامل ـ فقط جلوگیری از یک نوع خطاهاست؛ یعنی خطای در سازمان دادن به مواد و مصالح فکری و به عبارت دیگر، هنر منطق جلوگیری از خطای در صورت است، نه خطای در ماده و حال آنکه لااقل نیمی از خطاهای فکری بشر، خطاهایی است که در مواد و مصالح فکر و اندیشه بشر پیدا میشود، نه در کیفیت سازمان دادن به آنها. در این زمینه کوششها به عمل آمده است، راههای خطای در ماده تا حد زیادی نشان داده شده است. هرچند هنوز بشر نتوانسته خطاسنجی مربوط به صورت فکر را تحت ضابطه و قانون کلی درآورد. شاید هرگز این جهت میسور نباشد، ولی همین تذکرات و نشان دادن اینکه علت اینکه بشر ماده فکری غلط را به جای صحیح انتخاب میکند، چیست، بدون شک در محفوظ ماندن از آن خطاها بسیار مؤثر است و اگر هم روزی ضابطههای قطعی برای جمیع علوم در این زمینهها کشف و اختراع شود، مدیون و مرهون تذکراتی است که در این زمینه داده شده است». (1)
اطلاعات زیاد، فرصت تجزیه و تحلیل را از مغز میگیرد و در اندیشیدن، رکود جدی ایجاد میکند. اطلاعات باید به اندازه ظرفیت اندیشه باشد. در غیر این صورت، انسان حکم ضبطصوتی را پیدا میکند که فقط
1) . یادداشتهای استاد مطهری، ج8 ، صص416و417.
ذخیرهکننده اطلاعات و منعکسکننده همانهاست، بدون هیچگونه دخل و تصرف. این روند برخلاف مفاهیمی چون تفکر، تدبر و تعقل است. «مغز انسان درست حالت معده انسان را دارد. معده انسان باید غذا را از بیرون به اندازه بگیرد و با ترشحاتی که خودش روی غذا میکند، آن را بسازد و باید معده اینقدر آزادی و جای خالی داشته باشد که به آسانی بتواند غذا را زیر و رو کند، اسیدها و شیرههایی را که باید ترشح نماید، بسازد، ولی معدهای که مرتب بر آن غذا تحمیل میکنند و تا آنجا که جا دارد، به آن غذا میدهند، دیگر فراغت، فرصت و امکان برایش پیدا نمیشود که این غذا را درست حرکت بدهد و بسازد. آن وقت میبینید اعمال گوارشی اختلال پیدا میکند و عمل جذب هم در رودهها درست انجام نمیگیرد. مغز انسان هم قطعاً همینجور است. در تعلیم و تربیت باید مجال فکر کردن به دانشآموز داده شود و او به فکر کردن ترغیب گردد». (1)
آنچه در زمینه موانع بیرونی پرورش عقل مشترک است، چیرگی عواطف و احساسات بر عقل و ناتوانی عقل از واقعنمایی است. این احساسات میتوانند متفاوت باشند. گاهی احساس وابستگی به گذشته، بر روی تعقل و تفکر انسان سایه میاندازد و وی را به پیروی از سنن گذشته و تقلید از پیشینیان وامیدارد و گاهی ترس از تنهایی سبب گرایش به جمع و پذیرش بیچون و چرای رسوم آنها میشود. همچنین، گاه احساسات، انسان را به سوی همنوایی با دیگران میکشاند و سبب فروگذاری جانب عقل و شعور میشود. عقل انسان فقط به دلیل خطای در ظاهر یا مواد
1) . مجموعه آثار، ج22، صص527 و 528.
قضایا منحرف نمیشود، بلکه بسیارند خطاها و انحرافهایی که از چیرگی خواستههای نفسانی بر عقل انسان و لغزش او در این موقعیت پدید آمدهاند.
«قرآن مجید که دعوت به تفکر و نتیجهگیری فکری میکند و تفکر را عبادت میشمارد و اصول عقاید را جز با تفکر منطقی صحیح نمیداند، به یک مطلب اساسی توجه کرده است و آن اینکه لغزشهای فکری بشر از کجا سرچشمه میگیرد و ریشه اصلی خطاها و گمراهیها در کجاست؟ اگر انسان بخواهد درست بیندیشد که دچار خطا و انحراف نگردد، چه باید بکند؟
در قرآن مجید از بعضی امور به عنوان اسباب و دلایل خطاها و گمراهیها یاد شده است که در ادامه آنها را بیان میکنیم.
«قرآن کریم میگوید: «اکثر مردم چنینند که اگر بخواهی پیرو آنها باشی، تو را از راه حق گمراه میکنند، برای اینکه تکیهشان بر ظنّ و گمان است (نه بر یقین) و تنها با حدس و تخمین کار میکنند». (1)
قرآن کریم در آیات زیادی به شدت با پیروی از ظن و گمان مخالفت میکند و میگوید: «مادامی که به چیزی علم و یقین حاصل نکردهای، آن را دنبال مکن». (2)و (3)
«در قرآن کریم اصرار دارد که انسان نباید غفلت کند و مطلبی را که به حد یقین نرسیده و هنوز در سر حد گمان و تخمین است، صددرصد
قطعی و مسلّم انگارد و روی آن پافشاری کند». (1)
«انسان اگر بخواهد صحیح قضاوت کند، باید در مورد مطلبی که میاندیشد، کاملاً بیطرفی خود را حفظ کند؛ یعنی کوشش کند که حقیقتخواه باشد و خویشتن را تسلیم دلیلها و مدارک نماید. درست مانند یک قاضی که روی پروندهای مطالعه میکند، باید نسبت به طرفین دعوا بیطرف باشد. قاضی اگر تمایل شخصی به یک طرف داشته باشد، به طور ناخودآگاه دلایلی که برای آن طرف است، نظرش را بیشتر جلب میکند و دلایلی که لَهِ طرف دیگر و علیه این طرف است، خود به خود از نظرش کنار میرود و همین موجب اشتباه قاضی میگردد». (2)
بنابراین، چنانچه انسان در اندیشههای خود بیطرفیاش را نسبت به نفی یا اثبات مطلبی حفظ نکند و میل نفسانیاش به یک سوی خاص گرایش داشته باشد، خواه ناخواه و بدون آنکه خودش متوجه شود، عقربه فکرش به جانب میل و خواهش نفسانیاش متمایل میشود. این است که قرآن هوای نفس را نیز مانند تکیه بر ظنّ و گمان، یکی از عوامل لغزش میشمارد و خداوند در سوره نجم میفرماید: «إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَی الْأَنفُسُ؛ پیروی نمیکنند مگر از گمان و از آنچه نفسها خواهش میکنند». (نجم: 23)»
«هر قضاوت و اظهار نظری مقداری معیّن مدارک لازم دارد و تا مدارک به قدر کافی در یک مسئله جمع نشود، هرگونه اظهار نظر، شتابزدگی و موجب لغزش اندیشه است.» قرآن کریم پیوسته به اندک بودن سرمایه
علمی بشر و کافی نبودنش برای برخی قضاوتهای بزرگ اشاره میکند و اظهار جرم را دور از احتیاط میخواند. برای مثال، میفرماید: «وَ مَآ أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً؛ آن مقدار علم و اطلاعی که به شما رسیده اندک است و برای قضاوت کافی نیست». (اسراء: 58) (1)
«شتابزدگی در قضاوت به واسطه میل شدید به اظهار نظر است. لهذا در برخی موارد، نه به واسطه اینکه ظن و گمان را به جای یقین گرفته است، بلکه به واسطه اینکه شتاب دارد، هر چه زودتر نظر خود را ابراز دارد، لهذا با وجودی که هنوز دلیل کافی موجود نیست، اظهار نظر میکند و حال آنکه صبر و تأنی و آرام گام برداشتن، یکی از شرایط اولیه درست فکر کردن است». (2)
«انسان به حکم طبع اولی خود هنگامی که میبیند یک فکر و عقیده خاص، مورد قبول نسلهای گذشته بوده است، خود به خود بدون آنکه مجالی به اندیشه خود بدهد، آن را میپذیرد. قرآن یادآوری میکند که پذیرفتهها و باورهای گذشتگان را مادام که با معیار عقل نسنجیدهاید، نپذیرید [و] در مقابل باورهای گذشتگان، استقلال فکری داشته باشید. در سوره بقره آیه 170 میگوید: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَآ أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ ءَابَآءَنَآ أَوَ لَوْ کَانَ ءَابَآؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْاً وَ لاَ یَهْتَدُونَ؛ اگر به آنها گفته شود که از آنچه خدا به وسیله وحی فرود آورده، پیروی کنید، میگویند: خیر، ما همان روشها و سنّتها را پیروی میکنیم که پدران گذشته خود را در آن یافتهایم. آیا اگر پدرانشان هیچ
چیزی را فهم نمیکردهاند و راهی را نمییافتهاند، باز هم از آنها پیروی میکنند؟» (1)
«یکی دیگر از موجبات لغزش اندیشه، گرایش به شخصیتهاست. شخصیتهای بزرگ تاریخی یا معاصر از نظر عظمتی که در نفوس دارند، برروی فکر و اندیشه و تصمیم و اراده دیگران اثر میگذارند و در حقیقت، هم فکر و هم اراده دیگران را تسخیر میکنند. دیگران چنان میاندیشند و آنچنان تصمیم میگیرند که آنها میگیرند؛ دیگران در مقابل آنها استقلال فکر و اراده خود را از دست میدهند. قرآن کریم ما را دعوت به استقلال فکری میکند و پیرویهای کورکورانه از اکابر و شخصیتها را موجب شقاوت ابدی میداند. لهذا از زبان مردمی که از این راه گمراه میشوند، نقل میکند که در قیامت میگویند: «رَبَّنَآ إِنَآ أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَآءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ؛ پروردگارا! ما بزرگان و اکابر خویش را پیروی و اطاعت کردیم و در نتیجه ما را گمراه ساختند». (احزاب: 67) (2)
آزادی از حکومت عدد و اینکه اکثر و اکثریت نباید ملاک باشد و نباید انسان اینجور باشد که ببیند اکثر مردم کدام راه را میروند، همان راه را برود و بگوید آن راهی که اکثر مردم میروند همان درست است. این مثال همان تقلید است. همانطور که انسان طبعاً به سوی تقلید از دیگران کشیده میشود، طبعاً به سوی اکثریت نیز کشیده میشود و قرآن مخصوصاً همان چیزی را که انسان طبعاً به سوی آن کشیده میشود، انتقاد میکند، میفرماید: «اگر اکثر مردم زمین را پیروی کنی، تو را از راه حق منحرف میکنند. دلیلش
این است که اکثر مردم پیرو گمان و تخمینند، نه پیرو عقل و حکم و یقین و به تارهای عنکبوتی گمان خودشان چسبیدهاند». (1)
«قرآن معیار قرار دادن کثرت را مذمّت میکند و میگوید کثرت، معیار نیست. امام علی(ع) میفرماید: قرآن کثرت را مذمت کرده است، آنجا که میفرماید: «وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ.» (انعام: 116) اگر اکثر مردم را پیروی کنی، تو را گمراه میکنند؛ چون اکثر مردم تابع عقل نیستند، تابع گمان و تخمینند، همین که چیزی در خیالشان پیدا میشود، دنبالش میروند. چون اکثر اینجور هستند، پس به اکثر اعتماد نکن. این هم خودش نوعی دیگر استقلال بخشیدن به عقل است و دعوت به اینکه عقل باید معیار باشد». (2)
عامل دیگر گمراهی، ملاک بودن قضاوتهای مردم درباره انسان است. امام علی(ع) میفرماید: «هشام! به حرف مردم اعتنا نکن، به تشخیص مردم اعتنا نکن؛ تشخیص، تشخیص خودت باشد. ابن هشام! اگر در دست تو یک گردو بود و هر کس به تو رسید، گفت: بهبه! چه گوهر عالی! نباید گول آنها را بخوری و در مقابل، اگر در دست تو گوهری بود و هر کس رسید، گفت: این گردو را از کجا آوردهای؟ تو نباید اعتنا کنی! تو پیرو تشخیص و عقل و فکر خودت باش و عقل را راهنمای خود قرار ده!» (3)
مهمترین عامل برانگیزاننده حس حقیقتجویی و بارورسازی عقل و اندیشه، فراگیری دانش و گسترش حوزه آگاهیهاست. از سوی دیگر،
مهمترین مانع بر سر راه علمآموزی، تعصب و تکبر است که در حاکمیت حس خودبزرگبینی بر انسان ریشه دارد.
عصبیتهای جاهلانه و خواستههای احمقانه، انسان را از نور عقل و دانش تهی و وی را به نادانی و دشمنی بیپایان گرفتار میسازد. (1)
اگر عادتی که در نتیجه تربیت در انسان پدید آمده، بر وی حاکم گردد و او را اسیر خود سازد بهگونهای که حتی حکم عقل و خرد را نیز برخلاف خود برنتابد، به یقین آسیبزا خواهد بود. یکی از فایدههای تربیت دستیابی به عادت به معنای عادتهای فعلی و نه افعالی است، عاداتی که انجام عمل را آسان خواهد کرد، ولی هرگز سبب فروگذاری جانب عقل و درایت و هشیاری لازم برای انجام آن عمل نخواهد شد. چنین عادتهایی در صورتی که از وضعیت فعال و اثرگذار خود خارج نشوند و اراده و گزینش فرد بر آنها حاکم باشد، سودمند خواهند بود، ولی اگر از این وضعیت به وضعیت اثرپذیری دچار شوند، فرد در برابر آنها محکوم میشود و دیگر قادر به ایجاد دگرگونی در آنها نخواهد بود. چنین عادتهایی زمام اختیار انسان را از کف عقل و خرد خارج و آثار روانی و عاطفی برخاسته از عادت را بر وی تحمیل میکنند که در این صورت، به یقین آسیبزا و مانع تعالی و رشد خواهند شد. (2)
چنان که در بخش ویژگیهای تربیت مطرح شد، یکی از ویژگیهای تربیت در اسلام جامعیت آن است؛ به این معنا که تربیت باید همه جنبههای فردی و اجتماعی انسان را دربرگیرد. توجه به بخشی از استعدادهای وی و غفلت از دیگر بخشها، آسیبهایی در مسیر رشد و تعالی انسان به بار میآورد. برخی مکتبها جانب جسم را گرفته و از استعدادهای عقلانی و معنوی غافل ماندهاند و برخی با تأکید بر استعدادهای معنوی و عرفانی، از توجه به عقل و دیگر قوای انسان بازماندهاند. در نتیجه هر یک بهگونهای با پیشرفت در یک جنبه، فرصت و امکان پیشرفت در دیگر جنبهها را از دست داده و از این نظر دچار رکود و کاستی شدهاند. برخی از این آسیبها عبارتند از:
در تربیت فیلسوفانه، عقل و قوای ادراکی انسان، محور است و تمام تربیت، متوجه پرورش استعداد عقلانی میشود. از نظر فیلسوفان، جوهر انسان همان عقل اوست و دیگر قوا و غریزهها و احساسات به منزله وسایل و ابزارها هستند. از این نظر، سعادت واقعی انسان، کمال عقلانی و بالاترین لذتهای او همان لذتهای عقلی است. از نظر حکیمان اسلامی مانند ملاصدرا، ایمان در اسلام، ایمان به ذات حق، فرشتگان، کتابهای آسمانی و پیامبران و یومالاخر، از مقوله علم است و همان حکمت نظری و شناخت کلی عالم وجود است. پیامبران آمدهاند تا عموم مردم را که نمیتوانند با عقل و استدلال به سعادت عقلانی و درک نظام وجود علّی ما هو علیه برسند، کمک دهند و از راه خاص، آنها را مؤمن؛ یعنی حکیم سازند (مؤمن = حکیم).
در اسلام به کمال عقل توجه شده و حتی جزئی از نبوت معرفی شده است، چنان که هیچ پیامبری مبعوث نشد، مگر آنکه ابتدا عقل او به کمال رسید و از میان پیامبران، پیغمبر اکرم(ص) «عقل کل» خوانده میشود. بنابراین، حجیت عقل نیز به رسمیت شناخته شده است.
ولی تفاوت نظر اسلام با نظر فیلسوفان در این است که فیلسوفان فقط عقل را گوهر انسان دانستهاند و چیزهای دیگر را در انسان به منزله وسیله و ابزار و جامه و مرکب تلقی کردهاند. آنها معتقدند پس از مرگ، فقط عقل است که قائم بالذّات باقی میماند و انسان نه تنها بدن، بلکه تمام خصلتها و قوای روحی را رها میکند و میرود (البته حکمای اسلامی متأخّر این نظر را رد کردهاند).
بنابراین، انسان کامل در مکتب عقلیون، بسیار خشک و سرد است. در او نه حرارت و حرکت وجود دارد و نه جمال و زیبایی و نه قدرت و قوّت. این انسان کامل که خوب میداند و بسیار مؤدب و مسلط بر خود و حسابگر است، به یک ماشین کامپیوتر شبیهتر است تا به یک انسان کامل. در این انسان کامل، جذبه، حرارت، حرکت، خروش، محبت، فیّاضیّت، نوآوری و نیرومندی دیده نمیشود. یک کمال بیشتر ندارد و آن علم است و حکمت. علم به طور کلی روشنایی است، نور است. اسلام، جوهر انسان را عقل به معنای فکر کردن و اندیشه نمیداند. فکر و اندیشه و تصورات و تصدیقات راستین، شاخهای از وجود انسان است، نه تمام وجود او. از سوی دیگر در ایمان اسلامی، عنصر معرفت و شناخت هست (برخلاف ایمان مسیحیت)، ولی ایمان، شناخت مهن نیست. ایمان، گرایش و تسلیم و محبت و علاقه است. ازاینرو، شیطان با آنکه از نظر شناخت کاستی
ندارد و حکیم و فیلسوف است، قرآن او را جاحد و کافر میداند. اسلام تسلیم است نه معرفت؛ البته تسلیم از روی معرفت.
بنابراین، انسان کامل در مکتب فیلسوفان که با محوریت عقل تربیت میشود، از نظر اسلام نمیتواند انسان کامل باشد. این نوع انسان یک انسان نیمهکامل است. انسان کامل فلاسفه، موجودی است که فقط میداند و نه چیز دیگر. (1)
با توجه به آنچه بیان شد، تربیت فیلسوفانه دچار دو مشکل جدی است:
یک ـ کاملاً یکجانبهنگر است و فقط به جنبه عقل و پرورش آن نظر دارد؛
دو ـ به دلیل اینکه بیش از اندازه خشک و علمی است، از محیط دانشمندان و فیلسوفان تجاوز نکرده و به میان عموم مردم نرفته است. (2)
«اخلاق عارفانه محورش مبارزه و مجاهده با نفس بوده است که این البته در اساس، تعلیم صحیحی است و با اخلاقی که در کتاب و سنت ذکر شده نیز وفق میدهد، ولی در آن نوعی افراطکاری شده است که منجر به یک سلسله تعلیمات که با کتاب و سنت سازگار نیست، گردیده و اخلاق اسلامی را یک مقدار از زندگی به مردگی کشانده است. اینها تحت عنوان مبارزه با نفس و خودخواهی و خودپرستی، آن چیزی را که در اسلام به معنی کرامت نفس و شرافت نفس آمده است و به حفظ آن توصیه شده،
نادیده میگیرند. اسلام با نفسپرستی به معنی شکمپرستی و زنپرستی و یا پولپرستی و جاهپرستی مخالف است. طبع انسان هم مایل به اینهاست و به این جهت با اینها مبارزه میشود که انسان طبعاً به سوی اینها مایل است، ولی چیزهایی هست که طبع، مایل به آنها نیست و با توصیه باید آنها را تقویت کرد، از قبیل عزتخواهی، شرافتخواهی و کرامت نفسخواهی و این معنایش این است که انسان، توجهی برخلاف آن امور؛ یعنی به گوهر روح و نفس خود دارد و گوهر روح و نفس خود را برتر میداند از پارهای کارها و خلقیات». (1)
1) . مجموعه آثار، ج22، ص647.
قرآن کریم
نهجالبلاغه
1.ابنابی جمهور الاحسایی، عوالی الئالی، قم، انتشارات سیدالشهداء، 1405ق.
2.اخلاق جنسی در اسلام و جهان غرب، تهران، صدرا، [13؟].
3.آزادی معنوی (چاپ جدید «گفتارهای معنوی» با اضافات) تهران، صدرا، 1378.
4.اسلام و مقتضیات زمان، تهران، قم، صدرا، 1368 ـ 1370.
5.اسلام و نیازهای زمان، تهران، صدرا، 1381.
6.آشنایی با علوم اسلامی، قم، صدرا، [13؟] .
7.آشنایی با قرآن، قم، صدرا، 1367 ـ 1372.
8.امامت و رهبری، تهران، صدرا، 1368.
9.امدادهای غیبی در زندگی بشر، به ضمیمه چهار مقاله دیگر، تهران، صدرا، 1367.
10.انسان کامل، [ویرایش 3] ، تهران، قم، صدرا، 1368.
11.انسان و سرنوشت، تهران، صدرا، 1367.
12.بیست گفتار، قم، تهران، صدرا، 1358
13.پانزده گفتار: دفاع از 13 مسئله نفاق، روابط بینالملل اسلامی، لزوم تعظیم شعائر اسلامی، نهضت آزادیبخش اسلام...، تهران، صدرا، 1422، 1380.
14.پیامبر امی، قم، صدرا، بی تا.
16.تعلیم و تربیت در اسلام، تهران، صدرا، 1367.
17.تعلیم و تربیت در اسلام، تهران، صدرا، 1382.
18.تکامل اجتماعی انسان، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، انتشارات اسلامی، بی تا.
19.تکامل اجتماعی انسان؛ به ضمیمه هدف زندگی، الهامی از شیخ الطائفه، مزایا و خدمات مرحوم آیتالله بروجردی، تهران، قم، صدرا، 1368.
20.توحید، تهران، صدرا، 1374.
21.جاذبه و دافعه علی(ع)، تهران، صدرا، 1368.
22.حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، قم انتشارات جامعه مدرسین، 1404ق.
23.حق و باطل به ضمیمه احیای تفکر اسلامی، قم، صدرا، 1367.
24.حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید مرتضی مطهری، گردآورنده: محمدجواد صاحبی، قم، مؤسسه بوستان کتاب قم (مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، 1386.
25.حکمتها و اندرزها، تهران، صدرا، 1372.
26.حماسه حسینی، (تلخیصی آزاد از حماسه حسینی)، تهران، معاونت امور فرهنگی، حقوقی و مجلس وزارت بهداشت، درمان وآموزش پزشکی، 1371.
27.حماسه حسینی، تهران، صدرا، 1367.
28.خاتمیت، تهران، صدرا، 1367.
29.ختم نبوت، مشهد، وحی، 1354.
30.خدمات متقابل اسلام و ایران، تهران، صدرا، 1368.
31.داستان راستان، تهران، قم، صدرا، 1366.
32.داستانهای استاد، به کوشش: علیرضا مرتضوی کرونی، تهران، کانون فرهنگ و هنر اسلامی، 1362.
33.ده گفتار، تهران، قم، صدرا، 1367.
34.روحانیت، قم، حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1365.
35.سیری در اندیشههای اجتماعی شهید مطهری، به کوشش: علی باقی نصرآبادی، قم، حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، مرکز انتشارات، 1377.
36.سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، تهران، قم، صدرا، 1367.
37.سیری در سیره نبوی، تهران، صدرا، 1367.
38.سیری در نهجالبلاغه، تهران، صدرا، 1366.
39.شش مقاله:ختم نبوت، پیامبر امی، ولاءها و ولایتها...، [ویرایش 2] ، قم، صدرا، 1382.
40.عدل الهی، [ویرایش 2] ، تهران، صدرا، 1367.
41.علل گرایش به مادیگری به ضمیمه ماتریالیسم در ایران، تهران، صدرا، 1367.
42.فطرت، تهران، قم، صدرا، 1369.
43.فلسفه اخلاق، [ویرایش 3] ، تهران، صدرا، 1368.
44.فلسفه تاریخ، تهران، صدرا، 1369 ـ 1381.
45.فیض کاشانی، ملامحسن، محجة البیضاء، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1361.
46.قیام و انقلاب مهدی(عج) از دیدگاه فلسفه تاریخ، به ضمیمه شهید، تهران، صدرا، 1385.
47.قیام و انقلاب مهدی(عج) از دیدگاه فلسفه تاریخ، به ضمیمه شهید، تهران، صدرا، 1368.
48.کلینی، محمدبن یعقوب، فروع کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365ش.
49.گفتارهای معنوی، [ویرایش 2] ، قم، صدرا، 1367.
50.مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1404ق.
51.مجموعه آثار، قم، صدرا، 1371.
52.مجموعه یادداشتها، سخنرانی ها و مصاحبههای استاد شهید مرتضی مطهری پیرامون انقلاب اسلامی، تهران، صدرا، 1368.
53.مسئله حجاب، تهران، صدرا، 1368.
54.مسئله شناخت، تهران، صدرا، 1367.
55.معارف اسلامی در آثار شهید مطهری(ره)، گردآوری و تنظیم: علی شیروانی، قم، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامی، 1376.
56.مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، تهران، قم، صدرا، بی تا .
57.مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1362.
58.نبوت، تهران، صدرا، 1373.
59.نظام حقوق زن در اسلام، تهران، قم، صدرا، 1367.
60.نظرگاه اسلام پیرامون موضعگیری طبقاتی، بیجا ، انجمن اسلامی دانشجویان مدرسه عالی ساختمان، بیتا.
61.نظری دیگر در نهجالبلاغه از منظر استاد شهید مطهری، قم، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، دفتر نشر معارف، 1381.
62.هدف زندگی، [ایران] : حزب جمهوری اسلامی ایران، 1359.
63.هدف زندگی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، بیتا.
64.ولاءها و ولایتها، مشهد، وحی، [13؟] .
65.ویل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب، تهران، علمی و فرهنگی، 1374.
66.یاددشتهای استاد مطهری، تهران، صدرا، 1379.