ghaemiyeh.com
سرشناسه : فلاح، محمدهادی
عنوان و نام پدیدآور : زمزمههای انتظار : واگویههایی با امام عصر (عج)/محمدهادی فلاح.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیهالسلام، مرکز تخصصی مهدویت.1394
مشخصات ظاهری : ۱۱۵ ص.
شابک : ۶۰۰۰ ریال:9647428332
یادداشت : پشت جلد لاتینی شده: Zamzameh - hayh antezar
یادداشت : عنوان عطف: زمزمههای انتظار.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۱۳] - ۱۱۵؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان عطف : زمزمههای انتظار.
عنوان دیگر : واگویههایی با امام عصر (عج).
موضوع : محمدبنحسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق.-
موضوع : مهدویت -- انتظار.
رده بندی کنگره : BP۵۱/ف۷۷ز۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۹۴۹۱۱
زمزمه های انتظار
(واگویه هایی با امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف)
نگارنده: محمدهادی فلاح
فهرست مطالب
پیش گفتار. 6
درباره کتاب.. 8
شام هجران. 22
شِکوه ها 34
ناز و نیاز. 42
دولت فیض.... 61
منابع. 66
اگر برای این نگاشته ام
در پیشگاه خدای متعال،
ثوابی است،
من با دلی آکنده از امید
آن را به روح پدر مرحومم
"حاج کربلایی شعبان فلاح"
تقدیم میدارم.
یا ابا صالح المهدی
خدا کند بپذیری
زنم چو کوبه در را خدا کند بپذیری***جوان دیده تر را خدا کند بپذیری
شود جهانی به کامم اگر کنی تو نگاهم***امید من که اگر را خدا کند بپذیری
شنیده ام که پناهی، امید دیده به راهی***منِ غریب و نفر را خدا کند بپذیری
تو میبری دل و جانم یقین تو دانی چنانم***در این میانه ضرر را خدا کند بپذیری
ز جهل مردم خامم که دل شکسته و بالم***تو صبر و خون جگر را خدا کند بپذیری
به جرم بت شکنی من در آتش دون فتادم***نشسته باغ شرر را خدا کند بپذیری
ز کوی دیو و دَدانی گذشته ام به جوانی***از این گذر، تو گذر را خدا کند بپذیری
شبی به چشم ندارم ز درد عشق تو خوابی***دعا و اشک سحر را خدا کند بپذیری
ز غیر تو که بُریدم به گِرد تو که پریدم***طواف و رَمْیِ جَمَر را خدا کند بپذیری
برای روز قیامت(1)دعا کنم که به نامت***جوانِ خاک خزر را خدا کند بپذیری(2)
سخن گفتن و بازنوشتن از وجود نازنینی که نمونه برجسته همه خوبیهای زمانه خویش است، دوختن جامه کوتاهی را میمانَد که بر قامت شاهوار نمیگنجد، ولی هر کس با بضاعت مُزجاة ذهن و باور خود، واژه هایی را بُرش داده با چینش آنها و وصله بر هم، بر آن است تا این قامتِ ناپیدا را جلوه گر سازد. و امروزه، بایستگی این مهم بر عهده باورمندانِ توانمند، بیش از پیش شده است. چه، در روزگاری که بهره جویی از نوآمدهای صنعتی، انسان را از خود و حقایق متعالی و فراسویی میفراموشانَد و به راهی دیگر رهنمون میشود، میبایست که با طرحی دیگر از جنس زمان، نامه وجود نامبُردار انسان کامل و نیازمندی به او و لزوم سوگیریهای دینی را پیوسته یادآور شد تا خدا که نخواسته، خلاف سویمندی زمان، از آن عزیز دور نمانیم. چون زمان، دوان دوان و نَفَس زنان به سوی او میرود تا در دامان حضور او خود را عاقبت به خیر سازد، که زمانه مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، هنگامه خاطراتِ خوشِ آفرینش است. بر پایه اعتقاد ما، بی گمان اگر او نمیبود لحظههای زمان نمیتپید و پویهای نمیداشت و در کام ایستایی، همه چیز میپژمرد.
آری، شیرین تر و گواراتر از این لحظه نیست که انسان با دوست داشتنی ترینِ خود به سر بَرد و این گاهِ فرح بخش و بساط قرب را غنیمت شمرد، به زبان حال و بر پایه دل با او هم صحبت شود، رازهای ناگفته را بازگوید، از ویژگیهای رمزآلودِ جهانی و قدسی او، از محنتهای خود و از امواج گونه گون و غرقابههای سهمناک زمانه، از غربت و تنهایی، از تازش خیانت ها و سختی راه و دامهای تنیده، شِکوه کند و با عرضه دلِ پُرخواهش، تن خسته و بال شکسته و گونه نمناک را گواه گیرد و سر بر دامنِ او نهد و با زبان ناز و نیاز، بودنِ با محبوب و گذرانِ با او را به درازا کشانَد و چشم مشتاق را در اشباع دل بی تاب، مدد رساند و آن گاه، دل و جان را در قلمرو دلجویی و نوازش او آرام ساخته، به شادمانی حقیقی دست یابد.
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند***تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار***بگذارند و خم طُرّه یاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی***گر فلک شان بگذارد که قراری گیرند(1)
«اَللّهُمَّ أِنّی أَسْئَلُک أَنْ تَخْتِمَ لِی بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنّی ما اَنَا فیهِ وَلاحَوْلَ وَلاقُوَّةَ أِلاّ بِاللهِ اْلعَلِیِّ الْعَظیمِ».(2)بارخدایا، من حقیقتاً از تو میخواهم (عمر) مرا با سعادت، پایان دهی. پس آنچه (اعتقاد و حالی را که) در آنم از من نستان. توان و نیرویی جز به خدای علیّ و عظیم نیست.
1) مولوی، دیوان شمس تبریزی، ص758، غزل2020.
مطالب کتاب پس از نگارش، در پنج بخش تنظیم شده است؛ به این معنی که از آغاز مانند پژوهشهای علمی بر اساس طرح و نقشه و چهارچوب مدوّن، نوشته نشده است، بلکه بر پایه تصویری ذهنی آنچه را از سال 1366 در لحظه هایی از زندگی ام در اصفهان به مقتضای حال و حضور و ذوقْ نگاشته ام بعدها متناسب با یکدیگر در کنار هم قرار داده ام.
برای هر بخش از کتاب، چکیدهای به عنوان معرفی و مقدمه ورود نوشته ام تا خواننده محترم به مفاهیم و محتوای هر بخش نزیک تر شود و راحت تر با آن پیوند برقرار کند.
در جای جای این کتاب پای سرنامه های: "نگار پرده نشین"، "شام هجران"، "شِکوه ها"، "ناز و نیاز" و "دولت فیض" به بازگویی و ستودن ویژگیهای پرده نشین غیب، بایستگیهای عصر غیبت، دل تنگیها، گلایهها، حدیث آرزومندی، خواهشهای فرازین و فرودین و نشانههای دولت موعود، بر خواهید خورد که در خور یک باورِ آمیخته با مِهرورزی است و جز در تندیس و گستره یک حال و حضور نمیگنجد.
در بند بند این مجموعه همواره وجود نازنین امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف این یادگار نبوی(صلی الله علیه وآله) را به عنوان ناب ترین واسطه بین خود و خدای متعال درنظر داشته ام.
شاید برخی از نکته هایی کتاب، تکراری به نظر برسد، ولی با بهره جویی از سبک نگارش قرآن کریم، با تفاوتی اندک در این تکرار تعمّد داشته ام. از این رو، بر این باورم که هیچ زیانی ندارد بلکه سودمند است. هرچند برخی، تکرار این نکته ها را لازم ندانند.
این مجموعه با الگوگیری از دعاهای وارد شده از اهل بیت(علیهم السلام) به ویژه دعاهای شریف صحیفیه سجادیه، آموزه ها و یادسپاریهای گوناگون دیگری را نیز با خود همراه دارد.
فرازهایی از این مجموعه پیش تر با ویرایش و نام دیگر در مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما به صورت محدود (داخلی) و به منظور بهره جویی در برنامههای شنیداری و دیداری سازمان و دیگر شعبههای آن در کشور، چاپ شده است.
یک یادگاری:
یک لحظه شبی غافل از آن ماه نباشید***شاید که نگاهی کند آگاه نباشید(1)
1) سراینده اش را نیافتم.
در این بخش به برخی از ویژگیهای اندیشه ای، گفتاری و رفتارهای متعالیِ فردی و اجتماعی نگار پرده نشین، امام آسمان و زمین، ا نسان کامل، نیک نام و برتر در مقیاس گسترده و جهانی، هموند با خواستههای فطری بشری با تکیه بر خِردورزی و دور از خیال پردازی و برپایه بشارتهای دینی و همگون با باورهای مذهبی پرداخته و چینش داده ام.
بگشای نقاب از رخ و بنمای جمالت***تا فاش شود آن چه همه در پی آنند
ای پرده نشین در پی دیدار رخ تو***جـان ها همـه دل باختـه، دل ها نگرانند(1)
1) دیوان امام خمینی(ره)، ص102، غزل «پرده نشین».
بر آنم تا دیگران با سیما و نغمه آسمانی تو مواجه گردند و در جرگه حضور عطرآگین و باور قدس آمیز تو، از آهنگ پُرجاذبه و دلپذیر آن بهره گیرند.
«أِنَّ هذِهِ تَذْکرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلاً».(1)همانا این یادآوری است. پس هر کس که خواهد، راهی به سوی پروردگار خویش پیش گیرد.
تو را باید آن گونه که هستی و سزای توست شناخت، بیشتر و بهتر از گونه هایی که میپندارند و میخوانند.
تویی آن رازِ گران بها و سر به مُهری که آفرینش در دامان خویش پنهان نگاه داشته است.
پروردگارا،
به یازده خُمِ میگرچه دست ما نرسید***بده پیاله که یک خم هنوز، سربسته است(2)
عالَم در محضر نگاه فراخ توست؛ ساده اندیشی است که کسی گمان برد برای آن کار دیگر، خلوت و گریزگاهی دارد.
«وَ قُلْ اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اللهُ عَمَلَکمْ وَ رَسُولُهُ وَ اْلمُؤْمِنُونَ».(3)بگو عمل کنید، خداوند و پیامبرش و مؤمنان، عمل شما را میبینند.(4)
تو مظهر و مصداق اسم ظاهر و باطنی، و از فرط نزدیکی، پنهانی و چون مژه دیدگانی.
او نیست نهان به ملک توحید***تو دیده بیار، میتوان دید(5)
یا مَنْ هَوَ اخْتَفی لِفَرْطِ نُورِهِ***اَلظّاهِرُ اْلباطِنُ فِی ظُهُورِهِ(6)
1) مزمل / 19.
2) فرید اصفهانی، رک: آه عاشقان (در انتظار موعود)، گردآوری: محمدعلی مجاهدی (پروانه)، ص65، غزل «بهشت مجسّم».
3) توبه، 105.
4) از امام صادق علیه السلام پرسیده شد که مقصود از مؤمنان در آیه یادشده چه کسانی هستند؟ امام فرمود: ائمه علیه السلام . (کافی، ج1، ص219، حدیث 2.) از علی بن موسی الرضا علیه السلام گزارش شده است که: «وَ اللهِ اِنَّ اَعْمالَکمْ لَتُعْرَضُ عَلَیَّ فی کلِّ یَوْم وَ لَیْلَة.» (کافی، ج1، ص219، حدیث 4.) به خدا سوگند که حقیقتاً اعمال شما هر روز و شب بر من عرضه می شود.
5) سراینده اش را نیافتم.
6) حکیم ملا هادی سبزواری، رک: مرتضی مطهری، شرح مبسوط منظومه، ص5 . ترجمه: (ای آن که از شدت ظهور، پنهانی و در ظهور خویش، باطن و ظاهری.) در اینجا ممکن است کسی بگوید: این شعر درباه خدا است و هیچ با این جمله مناسبت ندارد. در پاسخ می نویسم: در بهره جویی از آیات قرآن کریم، همواره به موضوع و به شأن نزول آنها توجه نمی شود چه رسد به یک عبارت حکیمانه منظوم! هرچند این بیت در شأن خداوند گفته شده است، اما بهرجویی از آن، آن هم برای تشبیه، چه اشکالی می تواند داشته باشد؟ وقتی امام صادق علیه السلام درباره غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف می فرماید: «یرونه و لایعرفونه»، آیا نمی توان گفت: غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به اختفای نور می ماند؟ آیا نمی توان گفت: گویا خداوند خواست، آن حضرت را مثال خود، از دیدگان ما پنهان کند؟ یعنی گویا وجودش را شدّت بخشید و بر بودش افزوده است. و ما چون در رده پایین تری از مراتب بود و وجود بسر می بریم، از درک مرتبه بود و وجود آن حضرت در این زمان می مانیم و ایشان را پنهان می دانیم و می خوانیم. به تعبیر یکی از بزرگان، با اسم «غایب» که اسم ماست کسی را می خوانیم که نام او «حاضر» است.
حجاب روی تو هم روی توست در همه حال***نهان ز چشم جهانی ز بس که پیدایی(1)
قالَ الصّادِقُ(علیه السلام): «جَعَلَ اللهُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اْلخَلْقِ حِجاباً یَرَوْنَهُ وَ لا یَعْرِفُونَه».(2)خداوند [در عصر غیبت] میان او [امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف] و مردم حجابی قرار داده است که او را میبینند، ولی نمیشناسند.
چه کنم با که توان گفت که یار***در کنار من و من مهجورم(3)
به تو پناه میبرم که تو همواره در پناه خدایی.(4)
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح***ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت(5)
خدای عزیز را هزاران سپاس و ستایش که وجود بی همتا و حکیمانه تو را نعمتی فراگیر به درازنای زمان به طیف انسان و پهنه هستی ارزانی داشته و روشنی ظهورت را رخدادی ویژه و آغازگاهی نوین در زندگی بشریت برشمرده است. «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ».(6)
خدایا، به رحمت نظر کرده ای***که این سایه بر خلق گسترده ای
دعا گوی این دولتم بنده وار***خدایا، تو این سایه پاینده دار(7)
1) سراینده اش را نیافتم.
2) بحارالأنوار، ج51، ص223، حدیث 10.
3) سراینده اش را نیافتم.
4) برای این نگاشته ام از سه دلیل یاد می کنم: الف) امام علی علیه السلام فرمودند: «کنّا اِذَا احْمَرَّ اْلبَأْسُ اتَّقَیْنا بِرَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله». رک: ترجمه نهج البلاغه، فصل فی غرائب کلامه، ش9. هر گاه آتش جنگ شعلهور می شد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه می بردیم. ب) نقل است که پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله از جوانی، تست هوش گرفته از او پرسیدند: ای جوان، مرا بیشتر دوست می داری یا پدرت را؟ جوان: یا رسول الله، شمار را. پیامبر صلی الله علیه و آله : مرا بیشتر دوست می داری یا مادرت را؟ جوان: یا رسول الله صلی الله علیه و آله، "بِأَبی اَنْتَ وَ اُمّی" شما را. پیامبر صلی الله علیه و آله : مرا بیشتر دوست می داری یا خودت را؟ جوان: "بِنَفْسی اَنْت" شما را. پیامبر صلی الله علیه و آله : مرا بیشتر دوست می داری یا خدا را؟ جوان این باره مکثی کرد و گفت: ای پیامبر، شما را به این خاطر که از سوی او "جلَّ و علا" آمده اید، دوست می دارم. پیامبر صلی الله علیه و آله از این تیزهوشی و پاسخ جوان، تبسم رضایت بر لبان مبارکش، نقش بست. من نیز به حضرت ایشان عجل الله تعالی فرجه الشریف پناه بردم، چون ایشان در پناه خدا بودند. ج) در جنگ اُحد، وقتی که مسلمانان به خاطر شایعه قتل پیامبر صلی الله علیه و آله، عقب نشینی می کردند، آیه ای توبیخانه نازل شد که من از آن یاد می کنم: «اَفَأنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ اِنْقَلبْتُمْ عَلی اَعْقابِکمْ» آل عمران/ 144. ای مسلمانان [، پیامبر، تنها به عنوان وسیله ای برای رسیدن شما به بارگاه من، آمده است،] حال اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب برمی گردید [و مرا که هدف اصلی و نهایی بوده ام از خاطر می برید؟ در حالی که او تنها وسیله بود نه هدف و من هدف بودم نه وسیله.] کوتاه سخن این که: خُنک و گوارا این زندگانی کسی را که همواره جانی از عشق الهی دارد و در پی تبسّم لبان این واسطه های نازنین است.
5) حافظ، ص15، غزل 18.
6) حمد/ 1، زمر/ 75 و غافر/ 65 .
7) بوستان سعدی، ص220، بیت 16و17.
«اَللّهُمَّ وَصَلِّ عَلی وَلِیِّ اَمْرِک الْقائِمِ اْلمُؤَمَّلِ وَاْلعَدْلِ الْمُنْتَظَرِ وَ حُفَّهُ بِمَلائِکتِک الْمُقَرَّبینَ وَ أَیِّدْهُ بِرُوحِ القُدُسِ یَا رَبَّ الْعالَمینَ».(1)بارالها، بر ولی امر خویش، آن قیام کننده و آرزو شده و عدالت گسترِ مورد انتظار درود فرست و ملائکه مقرب خود را به گِرد او بگمار. و ای پروردگار جهانیان او را به «روح القدس» تأیید فرما.
به دستور قرآن کریم «وَأْتُوا اْلبُیُوتَ مِنْ اَبْوابِها»(2)(از در خانه ها وارد شوید) باید از راه تو، زندگانی را سامان داد و به خدا رسید و کامل شد؛ چه تو باب الله الأعظم و دروازه قرآنی.
«اَیْنَ بابُ اللهِ الّذی مِنْهُ یُؤْتی؟».(3)کجاست دروازه خدا که از آن وارد میشوند؟
«وَ لاتُؤْتَی الْبُیُوتَ اِلاّ مِنْ اَبْوابِها فَمَنْ اَتاها مِنْ غَیْرِ اَبْوابِها سُمِّیَ سارِقا».(4)به خانه ها جز از درهایشان نباید وارد شد، پس آن که از غیر در داخل خانه شود دزد نام دارد.
چرا تو را نخوانم که تنها رشته به جا مانده اتصال زمین و زمینیان به آسمانی؟
«اَیْنَ السَّبُبُ المُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّماءِ».(5)کجاست رشتهای که پیوند بین زمین وآسمان است؟
آیه مهر تو گردون را بگرداند مدام***عرش رحمان را چنان طاقی که میگویند تویی(6)
چرا تو را انتظار نکشم که کلید درهای گشایشی؟
چرا از تو نگویم که به راههای تو در توی آسمانی و تو بر توی انسانی، آشناترینی؟
هر آبروی که اندوختـم ز دانـش و دیـن***نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد(7)
تو اساسی ترین نیاز جهان امروزی و به همین سبب، ماندگاری.
«بَقِیَّةُ اللهِ خَیْرٌ لَکمْ أِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنینَ».(8)ماندگار خدا، برای شما خیر ـ سودمند و مورد نیاز ـ است اگر باور کنید.
ماندگاری را که یارم خیر مستان خوانده اش***خوشتَرَک معنا و مصداقی که میگویند تویی(9)
تو آنی که یاد و نام تو، با رخدادهای روزگاران، فرسوده نمیشود و با گذشت ایّام، کهنه نمیگردد.
چرا سرسپار راه تو و از پی ردّ پایت نباشم که تو راز و رمز آرامش و آسایش بشری؟
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم***چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
بُوَد که لطـف ازل رهنمـون شود حافـظ***وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
چرا به یاد تو خو نگیرم که تو تنها یادواره با شکوه و ماندگار حادثه آفرینشی؟
جان من، آن جام و آن ساقی که میگویند تویی***ذوالجلالم را رخ باقی که میگویند تویی(1)
چرا به نام تو، تسبیح به دستْ ذکر نگویم که مهدی در انتظار انبیاء و اولیاء، دیرینه ترین و پُرنفوذترین نام ها در پیشگاه خدا است؟
«وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسی بِآیاتِنا أَنْ اَخْرِجَ قَوْمَک مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ وَذَکرْهُمْ بِأَیّامِ اللهِ أِنَّ فیِ ذلِک لَآیات لِکلٍّ صَبّار شَکور».(2)همانا ما برای موسی آیاتی را فرستادیم که قوم خود را از تاریکی ها به سوی نور بیرون ساز و روزهای خدا (از جمله روزگار ظهور مهدی) را به یادشان آور که در این، برای هر انسان بسیار شکیبا و شکرگزار، نشانه هایی است.
چرا به نگاه تو مباهات نکنم که در پرتو آن به سرفرازی و تَسَلاّ، نائل میشوم؟
چرا به آیین و روش پدرانت زندگی ام را شکل ندهم که آنان خیرخواهان و پایه گذارانِ خودآگاهی و کمال خواهی در زمین و طلایه داران عالم متعالی اند؟
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید***هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند(3)
«بِکمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ یَکشِفُ الضُّرَّ».(4)خداوند به واسطه شما، غم و اندوه را از میان ببرد و سختی را برطرف سازد.
«مَنْ والاهُمْ فَقَدْ والَی الله مَنْ عاداهُمْ فَقَدْ عادَی الله وَ مَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللهوَ مَنْ جَهِلَهُمْ فَقَدْ جَهِلَ الله وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِهِمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِالله وَ مَنْ تَخَلّی مِنْهُمْ فَقَدْ تَخَلیّ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ».(5)هر کس آنان را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و آن که آنان را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است. و هر که آنان را بشناسد، خدا را شناخته و هر کس آنان را نشناسد از شناخت خدا باز مانده است. هر که به آنان بپیوندد با خدا پیوند یافته و هر کس از آنان کناره گزیند از خدای «عزوجل» جدا شده است.
کس به تو مانند نیست؛ تو نیک نهاد، نیک خو، نیک رو، نیک منش، نیک خواه، نیک محضر، نیک اختر و نیک فرجامی.
جمال یوسف مصری شنیدی؟***تو را خوبی دو چندان آفریدند
سراپایم فدایت باد و جان هم***که سر تا پایت از جان آفریدند(1)
تو امید دین داران، درماندگان، دَردکشان و دُردی کشانی. آنان به نغمه خوش الحانِ موعود آسمانی، جلال و جمال فروزان، حقیقت رفتارهای محبت آمیز و مقدس و طنین آرام بخش صدای تو دل خوش داشته اند.
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم***دولت در آن سرا و گشایش در آن درست(2)
تو آنی که توفیق همگانی.
«بِیُمْنِک رُزِقَ الْوَری وَ بِوُجُودِک ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّماءُ».(3)به یُمن حضور تو، همه روزی دارند و به برکت وجود تو، زمین و آسمان پایدار است.
تو که نیامده چنینی، بیایی چونی؟!
مرا روی تو بی قیدم نموده***کمند زلف تو صیدم نموده(4)
تو شهسوار عشق، کیمیای هستی، مقیم خلوت سرای خاص، مدرس خلوتیان ملکوت، کشتی نوح، دارالسلام اهل دل، آیینه دار حق و زیباترین نگاری که لوح را گنجایش تصویر نگاره ات و قلم را یارای تحریر نگارشت نیست.
بالای تخـت یوسف کنعان نوشته اند***هر یـوسفی که یوسف زهرا نمیشود(5)
تو نه برتر از انسان که برترین انسانی و بی نهایتْ یادآور خدایی.
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود***ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است(6)
بر این باورم که تو گونهای دیگر از کلام قرآنی و قرآن گویای من، تویی؛ به یقین، دست یافتن به ظهور و مسّ حضور تو نیز جز با طهارتِ دل و جان، میسور نیست.
«لایَمَسَّهُ اِلَّا الْمُطَهَّرونَ».(7)جز اهل طهارت، به قرآن دست نمییابند.
جمله آیات کتابش صورتی دیگر ز توست***جان قرآنی و اوراقی که میگویند تویی(8)
«یَعْطِفُ الْهَوی عَلَی الهُدی، أِذا عَطَفُوا الْهُدی عَلَی الْهَوی وَ یَعْطِفُ الَّرأْیَ عَلَی الْقُرآنِ أِذا عَطَفُوا الْقُرآنَ عَلَی الرَّأی».(1)آن گاه که هدایت، تابع هوس ها و وقتی که قرآن تابع نظریههای افراد است او اندیشههای آنان را تابع قرآن میگرداند.
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می***زاهدان معذور داریدم که اینم مذهبست(2)
قرآن مدینه اشراق و الهام و تو دروازه برازنده و گشایش یافته آنی؛ و طهارت دل و جان هر کسی، کلید این دروازه خداست.
ره نیابد بر دری از آسمان، دنیاپرست***در نه بگشایند بر وی گرچه درها واستی(3)
قرآن به اراده خدای تعالی از آسیب روزگاران، ایمن ماند، بی شک تو قرآنی که در امانی.
«اِنّا نَحْنَ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ».(4)ما قرآن را فرو فرستادیم و خود نیز آن را نگهبانی خواهیم کرد.
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت***بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت(5)
قرآن، جز برای خودنگهداران و شخصیتهای استوار، راهگشای دلپذیر نیست. «هُدیً لِلْمُتَّقینَ»،(6)«یَهْدی لِلتَّی هِیَ اَقْوَمُ».(7)پس تنها آنان که جان بی پیرایه و پیراسته از اعوجاج و ناروایی دارند، از زمزم رهبری تو، خشنود بوده و گوارایشان خواهد بود.
قرآن قابل فهم و برای تدبّر و اندیشیدن و به کار بستن و حق همگان است؛ وجود تو نیز حق و همگون با نیازهای بشری و انکارناپذیر است، پس آنان که میان خود و قرآن یا تو حصار نافهمی بسازند و حجاب ابهام بیندازند، از تأثیر و نفوذ دل انگیز این همه آموزههای ناب، باز میمانند و اندیشه و رفتار و زندگی خویش و جامعهای را نابهنجار میسازند.
قرآن را با تحریف معنوی و امام را با تحریف شخصیت، از راه جمود و تحجّر و ایستایی در بینشها، مهجور میسازند. بی گمان یگانه شرط سلامتی جامعه اسلامی، نگهبانی و پاسداری از حقیقت قرآن و شخصیت حقیقی توست.
قرآن، استعداد پایان ناپذیر و دریای بی منتهاست. و تو مستعدترین و آگاه ترین کس به ژرفای شگفت انگیز آنی.
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست***زان رو سپرده اند به مستی زمام ما(1)
قرآن در برابر معاندان، مخالفان و افراد بی تعصب، هماوردخواه و شجاع ترین منطق ها را داراست و تو مظهر شجاعت، تحمل و هماورد خواهی قرآنی.
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر***چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست(2)
قرآن بیانگر ویژگیهای متعالی نازل کننده خویش و تو آیینه تمام نمای آفریدگار خودی.
قال عَلِیٌّ(علیه السلام): «کتابُ الرَّجُلِ عُنْوانُ عَقْلِهِ وَ بُرْهانُ فَضْلِهِ».(3)نوشتار هر کس، بیانگر خرد و آشکار سازنده فضل اوست.
وجود تو در این سرا، نشانه نیک فرجامی آفرینش دنیا است و به یُمن ظهور و حضور و مدینه فاضله تو، بشر عاقبت به خیر خواهد شد.
تو را در این زمانه، گسترده ترین و پُرنعمت ترین سفره میهمانی الهی میخوانم و میدانم.
جوهره ماندگاری یک چیز به سودمندی و نیازمندی به آن است، بی گمان، گوهره وجود تو، سودمند و گستره جامعه بشری، تو را حاجتمند است که از دیر باز، ماندگاری.
«بَقیَّةُ الله خَیرٌ لَّکمْ أِنْ کنْتُمْ مُؤْمنینَ».(4)ماندگار خدا، برای شما خیر ـ سودمند و مورد نیاز ـ است، اگر باور کنید.
به نیم نگاهی از تو، دید من، فراخ و فراگیر میشود، شناختم از انسان و جهان، دگرگون میگردد و از یک سویه نگری و هم داستان شدن با اندیشههای کژ و درهم و جزیره ای، رهایی یافته، خدا و جهان و خویشتن را آن گونه که باید مییابم.
دست تهی به درگهت آمده ام امیدوار***لطف کن ار چه نیستم در خور مرحبای تو(5)
تو پرتوبخش ترین مشعل فروزان، فرهیخته ترین و شورانگیزترین رهبر و همراه، بهترین وسیله برای دست یافتن به اهداف انسانی و کوتاه ترین راه و مطمئن ترین آن برای زندگی ایده آل بشر و نزدیک شدن به خدای متعال هستی.
جهانت به کام و فلک یار باد***جهان آفرینت نگهدار باد(6)
تو آنی که نام و یاد و حرمت حضور نگاه تو، انسان باورمند را از هوس هایش باز میدارد و او را از گرایش به افراد و رفتار آلوده، ناپسند و ناسازگار، رهایی داده و زندگی صادقانه را با رویکردی عقلانی و عرفانی به او میبخشد.
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم***دولت در این سرا و گشایش در این در است(1)
چاره تویی، بیچاره آن که مهدی نخواهد.
بی تو، سود چه سود؟
من ایرانی ام، مسلمانم، مذهبم شیعی است و زنده بودنت را از پس یازده روشنایی باور دارم و همه مردم گیتی را به جرگه این میهمانی فراخوانده و بر جوار این سفره آسمانی شرکت میدهم.
به راه ناصواب رفته است آن که باورش را در کپَر تعصبات باطل حبس کند؛ گرد تو سنگ چیده یا پَرچین کشد و بخیلانه، تو و این همه خوبی هایت را تنها از آن شیعه و قلمرو ویژه بداند. مهدی را آن گونه که سزای اوست نشناختند.
از باورم به تابش امامت و رهنمونی تو شادمانم و در رواق حضور تو از این عقیده به خود میبالم.
گرههای زلف تو، به کمند میماند و خال تو، به دانهای که دست آفرینش، به زیبایی، ماهرانه و رندانه در سیمایت تعبیه نموده و مشتاقانِ پَرگشوده به سوی تو را مجذوب روی دلبرانه ساخته است.
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست***خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب(2)
تو را که هماره دلت از مِهر الهی میتپد، بسیار دوست میدارم.
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق***آن که او عالم سرّست بدین حال گواست(3)
در پهنه گردون، دوست داشتنی تر از تو کیست؟
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن***هر که دید آن سَرو سیم اندام را(4)
بی نور نگاه تو، نه میبینم و نه به دیده میآیم؛ چه، بی تابش آفتاب، هیچ کس نمیبیند و دیده نمیشود.
شهرتِ گمنامانِ پهنه انتظار، تویی.
تنها فانوس هدایت و رهایی در امواج سهمناک تاریکیِ معاصر، تویی.
«هُدَیً لِلْمُتَّقینَ * اَلَّذینَ یُؤمِنُونَ بِالْغَیْبِ».(1)[او] برای خودنگهداران، همانان که غیب [حجت غائب] را باور دارند، راهبَر است.
با تو عمر دراز هم کوتاه است.
من به ناز تو مینازم، "آیْ تِ بِلارِه".(2)
راهبری و انسان گراییِ الهی تو از نوع دیگر است؛ تو را با جان و دل کار است نه با رنگ و گِل.
دوستی و مِهرورزی با شما اهل بیت(علیهم السلام) گوهری ارزنده، اکسیری سازنده و محرِّک و عنصری توانمند برای سعادت و پیشرفت بشر است.
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می***زاهدان معذور داریدم که اینم مذهبست(3)
پژواک آوایت، راه مینمایاند، نگاهت، نیرو میدهد و همراهی ات تأیید رهرو و تسکین تألّمات دل است.
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است***ای خواجه باز بین به ترحّم غلام را(4)
تویی شناساننده ناشناس و پیداتر و نمایان تر از هر شناس.
همه در راه و راه میجویند***از غمت آه آه میگویند
قطع این ره به راه پیمایی***کی توان گر تو راه ننمایی
بنما ره که طالب راهم***ره به سوی تو از تو میخواهم(5)
1) بقره/ آیات 2 و 3; از امام صادق علیه السلام روایت شده است که مقصود از غیب در این آیه حجت غائب عجل الله تعالی فرجه الشریف است. رک: بحارالأنوار، ج51، ص52، حدیث 29.
2) یا "آیْ تِ بِلارِه"، در گویش مازندرانی یعنی: بلای تو به من برسد و من به فدای تو.
3) حافظ، ص23، غزل 31.
4) حافظ، ص7، غزل 7.
5) سراینده اش را نیافتم.
تو منظومه هوش، دریچه شعور، احساس گشوده، راز نامیرا، دریای گوهر، مرز باور، زمزمه بشارت، آفتاب دانایی، از جنس نبوّت و زبان قرآنی.
تو کتابی در تو مسطور است عالم هر چه هست***چیست آن کو در کتاب و لوح تو مسطور نیست(1)
«یا اَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْکمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکمْ وَ شِفاءً لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِلْمُؤْمِنینَ».(2)ای مردم، از جانب پروردگارتان برای شما پند و اندرز و شفای آن چه در دل دارید و هدایت و رحمتی برای اهل ایمان، آمده است.
«قَدْ جاءَکمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکمْ فَمَنْ اَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها وَ مَا اَنَا عَلَیْکمْ بِحَفِیظ».(3)از جانب پروردگارتان برای شما، بصائر آمد. پس هر کس بینایی یافت به سود او و هر کس نابینا بماند، به زیان او است و من نگهبان شما نیستم.
اگر در کشاکش زندگی، همه چیز به فدای دین و دین داری باید، پس به فدای تو که تو، دینی و دینداری.
تو را به انتظار نشسته ام که دادپرور و عدالت گستری و پیشاپیش دادخواهان، مظلوم نواز و ستم ستیزی.
جان روز و جان شب ای جان تو***انتظارم انتظارم روز و شب(4)
در این بخش، از عصر دورافتادگی و تنهایی، از کردار و اخلاقی بایسته فردی و اجتماعی، از چگونه باید بودن و زیستن شایسته در زمانه غیبت سخن رفته است، روزگاری که جولانگاه اندیشههای چِندش آور و نارس شده، زمانهای که رفتارهای آشفته و سرگردان میپرورانَد و چالش ها و تنگناهایی را فراروی راستی ها و درستی ها نهاده و تاریکی و کژی و گریز از حقایق را به ارمغان آورده و مکث آفتاب را در پس ابرهای تیره و تار سبب شده است.
شام هجران، تلخ ترین گاهی است که انسان بر کام زمان و زمین و زندگی خویش روا داشته است.
شامم سیه تر است ز گیسوی سَرکشَت***خورشید من برآی که وقت دمیدن است(1)
روز میلادت همه در شور و شعف، شاد و خرسند که تو آمدی و من هنوز با دیدهای اشکبار، نشسته به انتظار که بیایی.
بازآ که از فراق توای مهر جانفروز***صبح زمانه، تیره تر از شام ماتم است
باز آی و باز گیر ز اهریمنان نگین***ای آن که نقش خاتم تو، اسم اعظم است
باز آی و روح در تن این مردگان بِدَم***ای آن که زنده از دمت عیسی بن مریم است
باز آی ای طبیبِ روانهای بیقرار***بر خستگانِ غمزده، لطف تو مرهم است(2)
هر چند پای جانم به خارهای تنیده، خلیده است، اما عهدم با خدای عزیز این که خار از پای دگران درآرَم نه آن که بگذارم؛ و به هوش باشم که گاه حتی گمانی، خار است.
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم***وانچه گویند روا نیست نگوییم رواست(3)
«یا اَیُّهَا اَّلذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثیرًا مِنَ الَّظنِّ اِنَّ بَعْضَ الَّظنِّ اِثْمٌ».(4)ای اهل باور از بسی گمان ها دوری کنید؛ چه پارهای از گمانها، گناه است.
آن گاه که فرا روی تو از رنج ها و شکنجههای طاقت فرسای درونی ام باز میگویم، از تنهایی و بی کسی، رهایی یافته و به آرامش میرسم، پس اگر به نگاه و خشنودی تو دست یابم، چه حالی خواهم داشت؟!
گوشه گیران انتظار جلوه خوش میکنند***بَرشکن طرفِ کلاه و برقع از رخ برفکن(1)
«اَللّهُمَّ اَرِنیِ الطَّلعَةَ الرَّشِیدَةَ وَاکحُلْ ناظِری بِنَظْرَة مِنّی أَلَیْهِ».(2)بارالها، آن چهره ارجمند و جبین درخشان و ستوده را به من بنمایان و دیده ام را به دیدارش سرمه کش.
کدام دیده بی ترنّم حضور و ژرفای نگاه تو، مضطرب، کم سو و بی فروغ نیست و بی واسطه فیض تو به عالم متعالی ره یافته و از حقیقتهای فراسویی، قَبَسی برگرفته است؟
چشم هایم را مینوازم که هجران کشیده، میبارند و بخیل نیستند.
بنمای رخ که بـاغ و گلستـانم آرزوست***بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
یعقوبوار واسفاها همی زنم***دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست(3)
پروانه بال هایش، سوداگرانه گرد آتش چراغ سوخت و منتظران حقیقی، خاطرخواهانه در آرزوی نیل به ساحت تو از داغ اندوه فراق شعلهورند.
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی***شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی(4)
به یُمن نگاه تو برآنم تا در زندگی جمعیِ خویش، جوانمردانه گام نهم، گِرد حق ناشناسانِ ناسپاس نگردم، حقوق نمک را به جای آرم و همواره حرمت انسانیتم را به یاد دارم.
بر آنم تا هماره زندگی ام را ثابت قدم بگذرانم و در پی اثبات خود به دیگران نباشم.
تا میکده باز است و مرا وقت نیاز است***بس مغتنم این فرصت و من پا بگذارم(5)
بر آنم که به کردار نیک و نیک نامی تو اقتدا کرده، زمانه ام را نه با تحمیل که به تحمّل، پیش برم، تا چگونگی اندیشه و زیستنم باری نهاده بر دوش دیگران نباشد و من رها از ستم و پرسش و نکوهش وجدان خویش و نفرین دیگران بگذرانم.
بر آنم تا به نوبه و با توبه خویش در گاهِ سَحر نیز با تو همگام شوم و به ساحت و جرگه حال و حضور و سجده و نجوای ملکوتی و تسلاّبخش تو نائل گردم و تو در آن دم از من هم در این تنهایی، نامی بری و به دعا نوازشم کنی.
بر آنم که نمازهایم را در گاهِ آغازین ادا کنم؛ زیرا بر این باورم، تو در، گاهِ فضیلت، به نماز ایستاده ای.
به تجربه دیده و دریافتم آن که در جوانی از خود مراقبت نکند، در دوران پیری و ناتوانی اش، این مهم محقق نخواهد شد.
از استادم آموخته و به دل آویخته ام که "جهان در مَرآ و مَنْظر اولیای کمّل و خُلَّص الهی است." پس به هوش باشم از اول که دل به هیچ نسپارم و به خلوت و دَغَل و حیله و خیانت و گریزگاهی، سرگرم و شادمان نگردم.
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی***از ازل تا به ابد فرصت درویشانست(1)
آن که تعقّل نکند و تو را نشناسد و جانش به تو تعلّق نگیرد، به صنعت و صدایی از گوسالههای نوین سامری، دل خوش میشود؛ راه را گم میکند و از فرمان ها و پیغامهای فراسویی باز میماند و تو را رنجور میسازد.
فیضی، نشود خاتمه ما به هدایت***گر ختم امامان هُدی را نشناسیم(2)
قالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): «مَنْ ماتَ وَلَمْ یَعْرِفْ أِمامَ زَمانِهِ ماتَ میتَةَ الْجاهِلِیَّةِ». هر کس امام زمانش را نشناخته بمیرد به مرگ جاهلیت، مرده است.
تاریخ، درعصر کنونی، جایگاه تو و در جای خویش با تو بودن را به ما میآموزانَد.
خوش به جای خویشتن بود این نشستِ خسروی***تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن(3)
دریغ و حسرت بر جان آن کسی که تو را نپسندد، از تو بد بگوید و تو را در کردار و گفتارش نادیده انگارد و انکار کند.
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت***بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت(4)
از رحمت و نوازش تو، دور است آن که به نام هوش و زیرکی و با آز و آرزوی تهی برای ایجاد رفاه و آسایش اهل و عیال، یک بار به دنیا آمدنِ زن و فرزندانش را با لقمههای حرام، آلوده سازد و آنان را به سوی تباهیِ هولناکی رهنمون شود.
«فَلْیَنْظُرِ اْلأِنْسانُ اِلی طَعامِهِ».(1)انسان باید به خوراک خویش نگاه دقیق کند.
نشانه و لازمه مهر ورزی با شما، شایستگی و خود ساختگی و ترک خیانت و آزار به دیگران است. آن که بی راهه را راه، هرزگی و فروپاشی اخلاقی اش را عشق و باز فرجام خویش را رضایت و وصال شما میداند، بیشتر به خطا رفته و خود را از ساحت و جرگه مِهر شما دورتر ساخته است.
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست***یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن(2)
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست***احرام طوف کعبه دل بیوضو ببست(3)
آن که هماره در کوشش خویش، سر در آبشخور نفاق و دورویی دارد و از درون، پیوند خود را با تو گسسته است و دروغ را یک سیاست، تحلیل و نیاز میداند و تهمت را راهکار و مجاز میانگارد و زندگی اش را بر پایهای پوشالین، بنا نهاده و وجودت را سپر خویش میخواند و میداند، بی راهه میپیماید که این بیمارگونگی و انحطاط و وارونه کاری اش را هوش و زیرکی بر میشمرد و گریزگاهی از تأیید تو میسازد و در گاهِ لغزش و افتادگی، سخت بیهوده، مِهر و نوازش تو را انتظار میکشد و خود را نیک فرجام میپندارد. آن هوش که با بال صداقت، پَر نزند، بار است.
گر مسلمانی به این است که حافظ دارد***آه اگر از پی امروز بود فردایی(4)
«کلُّ نَفْس بِما کسَبَتْ رَهینَةٌ».(5)هر کسی، گروگان عمل خویش است. هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت.
بی گمان، زیارت شما، نشانه رضایت تان نیست. چه انسان، بی مراقبت و بدون بازگشت از گذشته پَلَشت، با زیارت و تظاهر به سر سپاری و شایستگی، خود را همگون و همبسته نُزهت اهل بیت(علیهم السلام)نمایاندن، پاره سنگ سختی را میماند که در جوار چشمه زلالی پای نهاده، سیر آن را منحرف ساخته و از آن، جرعهای هم ننوشیده باشد.
«فَهِیَ کالْحِجارَةِ اَوْاَشَدُّ قَسْوَةً».(6)مانند سنگ یا سخت تر از آن.
«رَضُوا بِالْحَیوةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأِنوُّا بِها وَ الَّذین هُمْ عَنْ ایاتِنا غافِلُونَ».(1)به زندگی دنیا راضی شده به آن دل خوش داشتند و از آیات ما غفلت ورزیدند.
عنایتی که کیمیای هستی و آسایش دو گیتی ام چونان بندگان حقیقی، خشنودی خداوند و خرسندی تو باشد.
«رَضِیَ الله عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِک الْفَوْزُ الْعَظیمُ».(2)هم خدا از آنان خشنود است و هم آنها از خداوند، این است رستگاری بزرگ.
«رَضِیَ الله عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اوُلئِک حِزْبُ اللّهِ، اَلا أِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْمُفلِحُونَ».(3)هم خدا از آنان خشنود است و هم آنها از خداوند. آنان «حزب الله» هستند و آگاه باشید که «حزب الله» از رستگارانند.
بی راهه میپیماید آن که آگاه میشود، ولی انکار میکند و به نام و یاد و خواسته تو بی اعتنا است و در خیالش میلولد و بر طینت خود میتَند و به عادت خویش میرَمَد.
طاعاتِ منکران محبت، قبول نیست***صدبار اگر به چشمه کوثر، وضو کنند(4)
تو خود گواهی که به خاطر خشنودی تو، خاطرخواهانه با اختیار و توانمندی خویش، از چه چیزهایی گذشتم.
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند***در سر کار خرابات کنند ایمان را(5)
در هیچ جای زندگی تو و پدرانت، شما را علی رغم دارابودن روحیه ظلم ستیزی از پی انتقام شخصی نیافتم. از این رو بر آنم که با الگوپذیری از شما و به دور از جبرگرایی، برخی از چیزها، مثل انتقام شخصی را بر عهده روزگار بگذارم و چونان شما بگذرانم.
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان***باشد کـز آن میانه یکـی کارگـر شـود(6)
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی***از ازل تا به ابد فرصت درویشان است(7)
از تو جدا خواهم بود اگر ساده اندیشانه و پَرسه زنان در گیراگیر زندگی ام، خود را نجات یافته و خوش فرجام گمان برم و شِکن ها و آزمایشهای جوراجورِ فراروی خود را جدیّ نینگارم و مغرورانه و بی خبر و در خیال بگذرانم.
دریافتم که باید همواره خردورزانه به دین، پناه برد؛ چه در تمام شرایط، اقتضائات، نیازمندیها، توفانها، جزر و مدها، کهنه و نو شدن زمان و در کنار بینشها، کنش ها و منشهای گوناگون با خاستگاه و اصالتی که دارد، سالم و بی عیب مانده و همگام، نگهدارپذیرفتگان خود بوده است.
زهی نیک بختی آن دل را که از جذبه نگاه تو، سعه و مدّ یافته و از جزر خواهشهای نفس رهاست.
شهدای ما، یادواره ایثار و دیگرگـرایی و یادمان ظهور تو هستنـد.
آنان که از جام سیره اجداد تو، طعم بهجت انگیز عدالت را چشیده اند و اندیشمندانه با بینشها، کنش ها و منشهای تعالی خواهانه شما خو گرفته اند، روا نیست که ناسپاس شده، به اشتباه، جز تو، دیگری را انتظار کشند.
کسی که بر لب کوثر چشید جام مراد***دهان خویشتن از آب شور تر نکند(1)
بی راهه رفته و میروند، آنان که با نام تو،دانسته یا ندانسته، دیگری را مهدی موعود و منتظر خوانده و میخوانند.
«وَ لا یُقاسُ بِآلِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله مِنْ هذِهِ اْلأُمَّةِ اَحَدٌ».(2)احدی از این امت با آل محمد قابل قیاس نیست.
«لا تَصْلُحُ عَلی سِواهِمْ وَ لاتَصْلُحُ اْلوُلاةُ مِنْ غَیْرِهِمْ».(3)جامه امامت جز بر تن آنان شایسته نیست و غیر آنان کسی سزاوار این مقام نمیباشد.
«فیهِمْ کرائِمُ اْلقُرْآنِ وَ هُمْ کنُوزُ الرَّحْمنِ».(4)ستایشهای قرآن در باره آنان است و آنان گنجهای خدای مهربان اند.
«بِهِمْ عادَ اْلحَقُّ فی نِصابِهِ وَ انْزاحَ اْلباطِلُ عَنْ مَقامِهِ وَ انْقَطَعَ لِسانُهُ عَنْ مَنْبَتِهِ».(5)حق به وسیله آنان به جای خود باز خواهد گشت و باطل از جایی که قرار دارد دور شده و زبانش از بیخ بریده میشود.
هر که با آلِ خدا در افتاد، بر افتاد و آن کس که با شما در آمد، بر آمد.
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی***تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما(6)
«حَتّی أِذا رَأَوْا ما یُوعَدونَ اِمَّا الْعَذابَ وَ اِمَّا السّاعَةَ فَسَیَعْلَعُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکاناً وَ اَضْعَفُ جُنْداً * وَ یَزیدُ اللهُ الَّذینَ اهْتدَوْا هُدیً...»(1)تا وقتی آن چه به آنان وعده داده شد: یا عذاب یا قیامت [قیام مهدی] را ببینند؛ پس به زودی میفهمند که چه کسی جایگاهش بدتر و چه کسی لشکرش ناتوان تر است و خداوند کسانی را که هدایت یافته اند بر هدایت شان میافزاید.
«قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لا یَنْفَعُ الَّذینَ کفَرُوا أِیمانُهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ».(2)ای پیامبر، بگو که روز پیروزی [مهدی] دیگر ایمان آوردن برای کافران سودی ندارد و به آنان هیچ مهلت داده نمیشود.
چرا تو را از یاد برم که تو به یک چشم برهم زدن، پیروان دل خواهت را فراموش نمیکنی و خاطرخواهانه و بزرگوارانه آنان را رهنمون میشوی؟
«اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَ اَوْسِعْ مَنْهَجَهُ».(3)بارالها، فَرَجَش را نزدیک، ظهورش را آسان و راهش را هموار و فراخ گردان.
تو ناپدید، نشدهای بلکه ما با انگارههای موهوم و کردارهای کژ، گم شده و تو را فراموش کرده ایم، مددی که خود را بیابیم و تو را به یاد آوریم و بیشتر بشناسیم. "مضطرب حال مگردان من سرگردان را."(4)
تو در باغ نظر، صید اهل نظری و دور نیستی، من خسته رنجور و بیچاره شب زده، کورم.
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست***وز عمر، مرا جز شب دیجور نماندست(5)
تو خود گواهی که از دوستی با حق ناشناسانِ زهدفروشِ دیوسیرتِ نااهل، دوری جُستم و بیزارم.
«اَعُوذُ بِالله اَنْ اَکونَ مِنَ الْجاهِلینَ».(6)به خدا پناه میبرم این که از گروه نادان باشم.
غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی،
پناه آورده سوی سایه سدری،
ببینش، پای تا سر، درد و دلتنگی ست.
نشانی ها که در او...(7)
1) مریم/ 75 و 76; از امام صادق علیه السلام روایتی است که این آیه را به زمانه و شرایط قیام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تفسیر کرده اند. رک: الکافی، ابی جعفرمحمد کلینی، ج1، ص431، حدیث 90.
2) سجده/ 29; از امام صادق علیه السلام روایت است که یوم الفتح (روز پیروزی) همان روز چیرگی امام مهدی به دنیا است. رک: تأویل الآیات الظاهرة، سیدشرف الدین، حسینی استرآبادی، ص438.
3) مفاتیح الجنان، بخشی از دعای عهد.
4) حافظ، ص8، غزل 9.
5) حافظ، ص27، غزل 38.
6) بقره/ 67 .
7) اخوان ثالث.
آرزومندم که هماره، فروغ دل و جان تو از حسادت و زخم دیدههای خوار و آسیب خنجر فتنههای فسون بار روزگار در امان باشد.
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی***یا رب مکناد آفت ایام، خرابت(1)
سلامت همه آفاق به سلامت توست***به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد(2)
«یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ الله بِأَفْواهِهِمْ وَ الله مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کرِهَ الْکافِروُنَ».(3)آنان میخواهند به بازدم دهانشان، نور خداوند را خاموش سازند، ولی خدا نور خویش را تمام کند، هر چند افراد بی ایمان، خوش نداشته باشند.
تو خود گواهی که در مواجه با همّت، آشنایی، دوستداری، همگامی و انس دیگران بویژه جوانان با تو، چه سان به ابتهاج آمده، خرسند شده و آرام میگیرم. «سُبْحانَ اللهوَ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ».(4)
همه در پهنای این گیتی، نان خور و میهمان تو به شمار میآیند، جز آن که شکمش را با لقمههای حرام، انباشته سازد و زندگی اش را به ناروا بگذراند.
سعادتمند آن کس که آموزههای قرآن کریم را از دهان و زبان شما برگرفته، چونان گوهری منظوم برگردن زندگی خویش آویخته و چشمان اهل آسمان را خیره ساخته است.
نیک بختِ خوش طالع آن کس که با نگهبانی از جان و نگهداری از رفتار خویش، طلسمات را گشوده، دست به گنج خشنودی تو رسانده است.
نیک بختِ خوش فرجام آن کس که تو را بخواهد و خواسته اش به اجابت رسد.
هر کس ز درِ تو حاجتی میخواهد***من آمده ام از تو، تو را میخواهم(5)
بی حضور و کشش تو، مردهوَشی، بختکوار، جهان را در بر میگیرد؛ خداگرایی واژگونه میشود؛ کوشش ها را در کام خود فرو میبرد و مردم را بر سفره سطحی نگری، خرافه سازی و افسانه پردازی مینشاند.
ورطههای تاریک غفلت، ما را از نزدیک شدن به تو نیز دور میدارد و بی اعتنا به بَلَد راه، از جاده آشنا به بی راهه روانه میسازد.
«وَ هُمْ فِی غَفْلَة مُعْرِضُونَ».(1)آنان در دامان غفلت، ثابت قدم نیستند و دور میشوند.
دوست نزدیکتر از من به من است***وین عجبتر که من از وی دورم
چه توان با که توان گفت که یار***در کنار من و من مهجورم(2)
هر که ستیغ فهمش بیش، لحظه ها و نغمههای رنجوریش بیشتر؛ جان و دارایی و تبارم به فدایت، تو که در این میانه آگاه ترینی، چه حالی؟
هر که او بیدارتر پُردردتر***هر که او آگاه تر رخ زردتر(3)
چشمان مضطرب و جویای بشر، کم سو و اشک آلود، وامانده و سرخورده از آسیب دشنه و فتنههای روزگار، به ندایی درونی و فراسویی، امیدوار، آموزه ها و نویدبخشی ادیان و مذاهب را دانسته یا ندانسته، نجات بخشی تو را به انتظار نشسته است.
شام بخت تیره گون چون چیره شد بر روزگار***نقطه امید و مفتاقی که میگویند تویی(4)
آن که در رخدادهای تلخِ زندگی از صبوری و شکیبایی میگریزد، از عطایای خدای تعالی برای اهل شکیب، بی خبر بوده و خود را بی بهره و محروم ساخته است.
گندمی را زیر خاک انداختند***پس ز خاکش خوشه ها برخاستند
بار دیگر کوفتندش زآسیا***قیمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زیر دندان کوفتند***گشت عقل و جان و فهم سودمند(5)
شیرین تر و خوش گوارتر از اخلاص و کار برای خدای عزیز نیافتم. «اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ».(6)
بر این باورم که اگر نمازم در شرایط وانفسا و تنگناهای زندگی، راهی عملی فرارویم نگذارد و مرا از کژی ها دور نساخته با عالم متعالی، آشتی ندهد و کاستیهای روح و روانم را نیز برطرف نسازد، بر ایستایی و لغزشم خواهد افزود.
هر رهروی، لحظههای غمناکی دارد که آبستن پیغام و فیضی فراسویی است. عوام در این گاه برای رفع دل تنگی با ناآشناییِ بی خبرتر از خود به سخن مینشینند و یا به تفریح و تفرج، زمانِ فیض را سپری میکنند، اما خواص با مراقبت، دم فروبستن و شکیبایی و با واسطه و آشنایی تو به آسمان راه مییابند و به قدر ظرفیت و قابلیت خویش، بهرهای میبرند.
«اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءاً فَسالَتْ اَوْدِیَةً بِقَدَرِها».(1)خداوند از آسمانِ ابری، آب میفرستد و در هر باریکهای به قدر ظرفیتش، جاری میشود.
دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید***زینهارای دوستان جان من و جان شما(2)
فی حَدیثِ اْلقُدْسِیِّ: «أِنَّ لِلّهِ فِی اَیّامِ دَهْرِکمْ نَفَحاتٌ اَلا فَتَرَصَّدُوا لَها».(3)گاه در زندگی تان، نسیم هایی از سوی خداوند میوزد، آگاه باشید و آن را دریافت کنید.
می دانـم که زمین، گهـواره من است و من چـون به راه رفتن، نزدیک شوم مرا از آن جدا خواهند ساخت.
آموختم که هر حرفی را، هر جایی نگویم تا، کسی رهزنم نشود.
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات***بخواست جام میو گفت راز پوشیدن(4)
o در جواب هر سؤالی حاجت گفتار نیست***چشم بینا عذر میخواهد لب خاموش را(5)
هر که را دوست میداشتم به میهمانی سفره سَحرش فرا خوانده، او را به یادگار گفته ام: هان، هر چه می خواهی خبر، گاهِ سحر.
سودمندترین نوبت و مجال را گاهِ سَحر یافتم؛ سَحر، مادر فرصت ها و گاهواره رحمت و آرامش است و چه عطشناک و مهربانانه، بیدارانش را به آغوش میکشد. چه گوارا است که جوانی از خواب شیرین شبانه خویش بکاهد، هنگام سَحر برخیزد، طهارت برگیرد، به نماز بایستد، سر بر خاک نهد و هم گام با تو، الله، الله بگوید و بر مرکب راهوار شب، سوار شود و روزش را بیفروزد.
سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب***این همه از نظر لطف شما میبینم(6)
داد از ناشناسی ات و فریاد از نشناختنم.
معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن***اغیار همی بیند از آن بسته نقابست(7)
هرگاه قرآن نمی خوانم و در آن نمی اندیشم و از آموزه های اعتدال بخش آسمانی آن فاصله می گیرم، باورهایم در شِکن های گونه گونِ زندگی اجتماعی، ضعیف یا دیگرگون و پراکنده
میگردد، افراط و تفریط بر ذهن و روانم سایه میافکند و مرا رنجور و ناشکیب با کامی تلخ در زندگی، رها میپژمراند.
«خُذُوا ما آتَیْناکمْ بِقُوَّة وَ اذْکرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکمْ تَتَّقُونَ».(1)با قوّت آن چه را به شما دادیم، برگیرید و آن چه در آن است را به یاد آرید، باشد که خود نگهدار شوید.
یقین ما، عطشناک، چشمه حضور تو را چشم به راه است و جنینوار زیست گاهی فراخ را به انتظار نشسته است.
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی***برسد زمان دولت بکند خدا خدایی(2)
در این بخش به شِکوه ها و دلتنگیهای عصر انتظار پرداخته ام. گلایه در حضور محبوب، شاید دور از ادب به نظر آید و برخی از دوستداران محبوب را بیشتر رنجیده خاطر سازد، اما از نگاه تمنّای هیچ شیفتهای پوشیده نیست که ساحت محبوب، جرگه پناه و آرامش و امیدواری است، و شِکوههای راهروان دلداده در این میانه از شِکنهای پیچاپیچ فرارو و آزارهای جوراجور، آه تلخ و شعلههای آتش گداختهای را میمانند که اگر در نهان خانه دل به جبر نگاه داشته شوند و در جوار دلدار، بازگو و به سردی و شیرینی مبدّل نگردند، بیم آن میرود که کام جسم را ناگوار و درونگاهِ جان را به آتش دل، شعلهور و دوداندود سازند و روان آدمی را سرگردان نمایند.
ز جهل مردم خامم که دل شکسته و بالم***تو صبر و خون جگر را خدا کند بپذیری
به جرم بت شکنی من در آتش دون فتادم***نشسته باغ شرر را خدا کند بپذیری(1)
بخوان، از اشکم بخوان، تحمّل را، صبر را، انتظار غریبانه را.
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست***تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی(2)
«اَللّهُمَ اِنّانَشْکوُ أِلَیْک فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَوتُک عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنا وَ کثْرَةَ عَدُّوِنا وَ قِلَّةَ عَدَدِنا وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنا وَ تَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَیْنا فَصَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِهِ وَ اَعِنَّا عَلی ذلِک بِفَتْح مِنْک تُعَجِّلُهُ وَ بِضُرٍّ تَکشِفُهُ وَ نَصْر تُعِزُّهُ وَ سُلْطانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ وَ رَحْمَة مِنْک تُجَلِّلُناها وَ عافِیَة مِنْک تُلْبُسُناها بِرَحْمَتِک یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ».(3)بار خدایا، ما از نبود پیامبر «درود تو بر او و آلش باد» و از غیبت ولیِّ مان و از زیادی دشمنان و کمی یار و آشوبهای سخت و دشمنی زمانه با ما به تو شکایت میآوریم. پس بر محمد و آل او درود فرست و به پیروزی از جانب خود شتاب کن؛ زیان ها را برطرف ساز و با نصرتی که ما را عزیز داری و به واسطه سلطان به حقی که آشکارش میکنی ما را یاری رسان و با رحمت خود ما را فرا گیر و جامه عافیت بر ما بپوشان. به مهربانی توای مهربان ترین مهربانان.
می خواهم نزد تو شکایت آورم:
از ستمگرانِ نیست انگارِ گژ رفتار؛
از دو رویی ها و دَغَل بازیهای هولناک؛
از رفتارهای آفت زده؛
از دوستیهای احمقانه؛
از ایثارهای خودخواهانه؛
از حرفهای بی جا و دَم فروبستنهای هراس آلود؛
از همراهانِ ناآگاهِ سطحی نگر؛
از انگهای بی خردان و داغهای دل دوستان؛
از قداستهای درهم فرو ریخته؛
از بی کسی سینههای پُردرد، دلهای شکسته و سوخته و فریادها و ضجّههای درماندگان؛
از ستمهای قانونمند؛
از پُستهای پَست؛
از عدالتهای یک جانبه؛
از مصلحتهای آلوده و زیانبار؛
از بیان ها و نوشتارهای خوشواژه زهر آلود؛
از حقیقتهای رنگ باخته؛
از خشونت دیو صفتان؛
از خونهای به ناحق ریخته شده؛
از بی اثر جلوه گر شدن اشک ها و شِکوههای مظلومان و یتیمان؛
از جرئت یافتن خیانت کاران؛
از حقوق وانهاده و به جای مانده بیچارگان؛
از گرسنگی ها و چهرههای زرد؛
از بندها و اسارت ها؛
از صهیونیزم، فلسطین و غربت و مهجوریت اسلام؛
از یأس ها و ناامیدی ها؛
از پس رَوی ها و اُلگوگیریهای نابجا؛
از ضعف و فتور و عقب ماندگی ها و تباهیهای فخرآمیز؛
از افول و انحطاطهای عبرت آموز؛
از پوچیها، ساده اندیشیها، پندارهای سست و خرافات و افسانه ها؛
از ساحتهای ساختگی و پُرطنطنه؛
از باورهای کم سو و دینهای دست ساخته بی فروغ؛
از فراموش شدن عالَم فرازین و هدف شدن جهانِ فرودین؛
از به حاشیه رانده شدن فضیلت ها؛
از محرومیتهای دین دارانِ دلباخته، خِردورز، انگیزه مند و پُرشور؛
از اخلاقهای ناشایست و متعفّن برون تراویده و بایسته شده؛
از فسادهای ریشه دوانیده هنجار شده؛
از دشمنان پاکدامنی و انسانیت؛
از رویکردهای شیطانی و حیوانی؛
از سازهای رونق یافته ناسازگار؛
از قریحه ها و چکامههای بدپندار و اسف بار؛
از مُدها و کرشمههای جوان فریب؛
از زیبا نمایان زشت کردارِ واژگونه دل؛
از حلالهای حرام شده و از حرامهای حلال گشته.
از جانهای کامل نشده و مرگهای زود رس؛
از روزگارِ شبْ رُخسار؛
از گرفتگی و پنهان ماندن خورشید؛
از تأخیر صبح؛
اِلَیْک اَشْکو بَثّی وَ حُزْنی. من غم و اندوهم را تنها برای تو باز میگویم.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان.
نفَس ها ابر، دل ها خسته و غمگین
درختان، اسکلتهای بلورآجین
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه، غبارآلوده مهر و ماه، زمستان است.(1)
«وَ اعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَک وَ اَحْیِ بِهِ عِبادَک فَاِنَّک قُلْتَ وَ قَوْلُک الْحَقُّ: "ظَهَرَ الْفَسادُ فیِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کسَبَتْ اَیْدیِ النّاسِ." فَاظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَ لِیَّک وَ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّک الْمُسَمّی بِاسْمِ رَسُولِک حَتّی لا یَظْفَرَ بِشَیْء مِنَ الْباطِلِ اِلّا مَزَّقَهُ وَ یُحِقَّ الْحَقَّ و یُحَقِّقَهُ».(2)بار خدایا، به واسطه او شهرهای خویش را آباد و بندگانت را احیا فرما؛ چه تو گفتهای و گفتار تو، حق است: فساد به دست مردم، در بیابان و دریا، پدیدار گشت. پس بارالها، ولیّ خویش را بر ما پدیدار ساز، هم او که پسر دختر پیامبر و هم نام رسول توست. تا باطل را از هم بدرد و حق را محقق و پایدار سازد..
گوش فرا دادن به درد و رنج ستمدیده ای، شعلههای درونش را فرو مینشاند و از سوز لهیب آتش دلش میکاهد و او را از افسردگی و پژمردگی، نجات میبخشد.
لالهها، شعله کش از سینه داغند به دشت***در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
آتشی را بزن آبی به رخ سوختگان***که صدف سوزِ جهان، بدگهرانند هنوز(1)
چه دشوار است از میان رفتارهای وارونه کارانِ نادان و تیرِ زهرآگین زبان بیگانگان، جانِ دین و ایمان به سلامت بردن.
هر وقت آیی، برای من دیر است.
روزی تو خواهی آمد از سوی مهربانی***اما ز من نبینی دیگر ز جا نشانی(2)
دریغ از آن گاه و زمانی که بی تو با ناآشنا به ناروایی و گزاف بگذرد.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت***باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود(3)
چرا آن که در پیشگاه خداوند عزیزتر است، در میان مردم، مهجورتر، مظلوم تر، محروم تر و غریب تر است!؟
گر در همه شهر یک سر نیش تر است***در پای کسی رود که درویش تر است(4)
شهریار از هر کس و ناکس جفایی میبرد***ای فلک تا چند میخواهی عزیزان خوار داشت(5)
عزیزا، پنهان بودنت گرچه مصلحت است، ولی حق تونیست.
«بِأَبی اَنْتَ وَ اُمّی وَ اَهْلی وَ مالی وَ اُسْرَتی». پدرم، مادرم، اهل و مال و تبارم به فدای تو باد.
یک لقمه پدرم آدم مرا از دامان خاستگاهم، بهشت ازل، تا دامنه این جهان پُرکشمکش فرو نهاده است، پس اگر من بی اعتنا به خواستههای خداوند لقمههای حرامی برای خود و اهل خانه، مهیا سازم، فرزندانم را به پهنه کدام فاجعه افکنده و به کدام سو گسیل خواهم داشت؟ و چه خواهد شد؟
قالَ اْلحُسَیْنُ(علیه السلام): «فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکمْ مِنَ الْحَرامِ وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِکمْ».(6)[ای کوفیان که خود را به تجاهل زده اید و حقایق و امام خویش را نادیده میانگارید]شکمهای تان از حرام انباشته و بر دلهای تان مُهر گذارده شده است.
جگرم سوخته و گداخته از حادثه و رنج و اندوهی است که رخنه یافتگان در حوزه حکومت اسلامی، دشنه به دست و تیغ بر کف، کمان کشان و ناوک زنان در فتنه پُرآشوب سرزمین طَف، سنگدلانه با کینه دیرینه و غرور و نعرههای مستانه، مکرّر بر جان و کام و جسم و قد نازنین خوب ترین اهل زمان و زمین، منافقانه به تزویر روا داشته اند و ماتم و حُزن و خون جگر را برای بازماندگان و آیندگان وفادار، به یادگار گذارده اند. آن خاطره عطشناک و این آه آتشناک، هیچ گاه از ذهن و روان و سینه ام به کنار نمیرود، که بر صفحه به صفحه جریده عالم، نام حسین(علیه السلام) و تأثیر مکتب او، و در سینه به سینه سوختگان مِهرش، شعله یاد اوست و هماره روزگار، همدلانه از زبان شان، زبانه میکشد و هوشیارانه آموزه ها و عبرتهای این قصه رمز آلود سرزمین قحط وفا را در مَرْآ و منظر خویش آویخته اند.
«وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی القَتْلِ أِنَّهُ کانَ مَنْصوراً».(1)و آن کس که مظلوم کشته شده ما برای ولیّ او حکومت [و حق قصاص]قرار دادیم، پس در قصاص اسراف نکند، همانا او مورد حمایت است.
از دوری تو در تنگناها و دشواریهای جهانِ سرگردان و آشوب پیشه، آواره تنم، خسته، دل و بالم شکسته و شور و شتاب و رشته اندیشه ام از هم گسسته شده و برخی از باورهایم نیز دست هایم را بسته است، اما هنوز راستین و امیدوار، من و انتظار، به خیزش و تازش و چیرگی تو بر فرومایگانِ وارونه کار، در دامان تلاش تا دامنه ظهور، چشم دوخته ایم.
گرچـه دوریـم به یاد تو قـدح میگیریم***بُعد منزل نبود در سفر روحانی(2)
پیک من به سوی تو، قلب شرحه شرحه از غربت و تنهایی است که همگام با تو در پیشگاه یگانه مطلق بر دامن نسیم سحر با گونهای تر شده از رشحه رشحه احساس، خدا را میخواند. قاصد تو بر من کیست و چه پیغامی دارد؟
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته***بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما(3)
پدران و مادرانی که رحمت شناخت تو را بر خود روا نمی دارند و تو را به اهل خانه نمی شناسانند و «لاهِیَةً قُلُوبُهُم»(4)دل های شان به هوس ها سرگرم است و فرزندان شان را با آن چه از اولیای خود در خانه دیده و آموخته اند، در جامعه، بی خبر، رها شده می گذارند، چه سان عنایت و نگاه تو را سپر می گیرند و مایلند حادثه ای رخ ندهد و روح زلال و عطشناک جوان برومندشان در
کوچههای هوس، با چالشهای روزآمد، پیچیده و سهمناک فکری، اخلاقی و... روبه رو نشود و افق زندگی شان، تیره و تار نگردد و از این رهگذر، جان شان به هرز نرود؟
«اِنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُوا ما بِقَوْم حَتّی یُغَیِّروا ما بِأَنْفُسِهِمْ».(1)خداوند هیچ قوم و ملتی را تغییر نمیدهد جز آن که خودشان دگرگون شوند.
چه سان جانش تهی است آن که تو در باورش منزل داری و چگونه با خاطری مجموع میگذرانند آنان که در زندگی شان از تو رنگ و عطر و نشانی نیست. آن قدَر گرمند که گویا این جهان بی صاحب است.
جلوه رنج من این است که در همهمه مهمانی
و در آن لحظه شَهد
دوستانم ز شهادت، َمیْ بنوشند، ولی
جرعهای از قَدَحَش بر لبِ جان من بیچاره نشد
کی نوبت ما میشود الله داند***کی این قفس وا میشود الله داند(2)
زیستن با کسی که خدای تعالی و آل الله را ابزار میخواهد، نردبانی برای بالا رفتن و یا پُتْکی بر سر رقیبان و حریفان، شکنجه دردناکی است.
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی***که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود(3)
آن که خود را نشناسد و هیچ از شناخت رهرو و همراهی، بهره نجوید و راه معرفت و حکومت بر خود را کوتاه و هموار نسازد، زیستن با او سخت، خطرآمیز و بس تلخ و ناگوار است.
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام***مُهرست بر دهانم و افغانم آرزوست(4)
چه توان گفت و چه سخت و رنجور میتوان زیست با کسی که عمری، خود را در کلاس پیش دبستانیِ اندیشه دینی، بازداشته است و از پیش خود با نگاه بسته و جزیره ای، دین را تنها همان مرتبهای میداند و میخواند که در آن میتَنَد و سر میکند.
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند***در سر کار خرابات کنند ایمان را(5)
گرچه دور از تو، غریب و محنت زده و ناراحتم، ولی هر جور تو راحتی.
«لَوْ تَفَرَّسَ فِیَّ خَیْراً لَما زَجَرَنی عَنِ اْلأِخْتِلافِ اِلَیْهِ وَ اْلأَخْذِ عَنْهُ».(1)اگر در من خیری مییافت مرا از آمد و رفت به نزدش و دریافت از بَرش، باز نمیداشت.
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم.(2)
وقتی تو نباشی، زهدفروشی، رواج مییابد، روی و ریا، رونق میگیرد، عبادت و زیارت و کمال نمایی، بازاری میشود و اخلاص، گمنام تر از همیشه، گوشه دل هایی کز میکند.
مغز گفتی نغز گفتی لیک قاآنی بترس***ز ابلهان کند فهم و جاهلان تیره گاه
از تلخ ترین بُرهه ها و گرانبارترین احوال در زندگی انسانِ باورمند، آن گاه و حالی است که آبرو و اعتبار فردی و اجتماعی اش از دست هم کیشان نااهل و نادان او، آن هم به نام شریعت و خیرخواهی، نابخردانه و به گزاف، خلیده و نزد نگاه مردم درهم شکسته شود.
دیده ام که دور از انتظار، دانسته و از راه باورها به ناروا ستم میکنند، از احمق و نادانِ بی دین چه توقّع؟
عاقل ار سنگ ز جاهل نخورد پس چه خورد***صبر از یک دو سه جاهل نکنم پس چه کنم؟(3)
«أِلَی اللهِ اَشْکوا مِنْ مَعْشَر یَعیشُونَ جُهّالاً وَ یَمُوتُونَ ضُلاّلاً».(4)به خدا شکایت میبرم از کسانی که عمر خویش را در نادانی میگذرانند و در گمراهی میمیرند.
«فَرَأَیْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلی هاتا اَحْجی...».(5)پس دیدم که صبر بر این حالتِ طاقت فرسا، عاقلانه تر است.
شیخ را باک گر از طعنه خاصان نبود***من چه باکم بود از سرزنش عامـی چنـد(6)
زندگی یعنی صبر
چاره اندیشی و کار؛
طاقت دانه گندم، زیر خاک
خوشهای فصل بهار؛
صبر یعنی تدبیر.(7)
خوشم که در جرگه قرآنیان و مهرورزان آل ایمانم و از شوکران تلخوَش غیبت و مهجوریت، کامم نیز بهره مند است.
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی***اسـاس هستـی من زان خـراب آبادسـت(1)
1) حافظ، ص26، غزل 35.
خواهش، با سرشت و سرنوشت آدمی، آمیخته است و خواستن در همه جای هستی، سَریان دارد. «نیاز اندر نهادِ هست و بود است».(1) کیست که داراست ولی هیچ نخواهد و وجودش، تداعی گر یک نیاز نیست؟ بودنِ هر چیز، تپش یک نیازمندی است که راهها و صورتهای اجابت آن در گذر زمان با نگرش ها و گِروشهای گونه گونِ بشری، متفاوت شده است. از این رو خردورزانه است که نیازهایمان را از دریچه عملهای بایسته و زمزمههای شایسته، سازمان داده، از خزانه دارنده بخشنده، سامان دهیم؛ چه آشفته خواهی و خواستن از دست و دل تهی، نیاز انسانِ درمانده را بیشتر ساخته و خوشه سردرگمی اش را پُربارتر میسازد. از این رو، بخش پیش رو را به مددجویی و دادخواهی و درخواست از واسطه فیض در این عالم، اختصاص داده ام.
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است***ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست(2)
ای سرّ مکتوم، رخ بنما و تنگناهای زندگی بیمار گونه اجتماعی بشر را سامان ده و فراز و نشیب بدفرجام این ریزشگاه و راه پُرلغزش را هموار ساز و نگذار جانی به هرز بگذرانَد.
ماه کنعانی من مسند مصر آنِ تو شد***وقت آن است که بدرود کنی زندان را(3)
مرا از آنانی قرار ده که چون صدای شان میکنی، خاطرخواهانه و فروتنانه اجابت میکنند.
ز امّ القری میرسد کی به گوشم***صدای رسایی که من میشناسم؟(4)
جفاست اگر خودخواهانه بر گشایش گِرهگاه امور خویش، بر دامن نماز، همداستان «اَمَّنْ یُّجیب»(5)بخوانیم و از دعای فرج بمانیم و ظهور و پیدایش رخ مجیب را همدلانه از دل و زبان آرزو نکنیم!
«اللّهُمَّ کنْ لِوَلِیِّک الْحُجَّةِ ابْنِ الْحَسَنِ الْعَسْکری صَلَواتُک عَلَیْهِ وَ عَلی آبائِهِ فِی هذِهِ السّاعَةِ وَ فِی کلِّ السّاعَةِ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قاعِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّی تُسْکنَهُ اَرْضَک طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً».(6)
مبادا با دَمْ فروبستن یا سخن و یا مداخله و منش و کنش ناپسند و وارونه، زندگی سختِ شخصی و اجتماعی کسی را دشوارتر سازم.
«اَعُوذُ بِالله اَنْ اَکوُنَ مِنَ الْجاهِلینَ».(1)به خدا پناه میبرم این که از گروه نادان باشم.
«مَتی نَنْتَفِعُ مِنْ عَذْبِ مائِک فَقَدْ طالَ الصَّدی».(2)کی از فَیَضان آب گوارای ظهور و حضور تو، سودمند میشویم؟ تشنگی به درازا کشید.
اگر آنچه را میگویم و مینویسم، نپسندی، همه بارِ تازه و افزونهای بر دوش من خواهند شد.
مگذار عمر را تنها به سنگ و گِل و قال بگذرانیم و از حال بمانیم.
افسوس که عمرم همه در قال گذشت***عمرم همه افسوس که بی حال گذشت(3)
عمر و رونق و رمق دوران جوانی ام را به گوارایی دیدار روی نمادین و دل انگیز خویش، برکت ده.
«اللّهُمَّ اَرِنیِ الطَّلعَةَ الَّرشیدَةَ وَ الْغُرَّ ةَ الْحَمیدَةَ وَ اکحُلْ ناظِری بِنَظْرة منیّ أِلیْه».(4)بارالها، آن چهره ارجمند و جبین درخشان و ستوده را به من بنمایان و دیده ام را به دیدارش سرمه کش.
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام***دل تو را میطلبد، دیده تو را میجوید(5)
به جوانی ات، جوانان ما را دعایی، عنایتی، مرحمتی، لطفی، امدادی.
دلت روشن و وقت مجموع باد***قدم ثابت و پایه مرفوع باد
حیاتت خوش و رفتنت بر صواب***عبادت قبول و دعا مستجاب(6)
رویکرد آرزومندانه، نیایش و سوز گداز و گریستنم، برای نگریستن توست.
تو که دل میبری با یک نگاهی***به ما هم کن نگاهی گاه گاهی(7)
دورم بدار از دیار کژ اندیشانِ دین بازانی که با رفتارهای زیانبار و وارونه خویش تو را رنجور میسازند.
ز کوی دیو و دَدانی گذشته ام به جوانی***از این گذر تو گذر را خدا کند بپذیری(1)
مرا از شّر همسایه، همکار، همدم، همراه و خویش بی خرد، دور و نزدیک، در امان دار.
در دین داری، جوفروشِ گندم نما نباشم و آب بر سجاده نگیرم و چونان کسانی نباشم که بوی تعفّن جان و خلوت شان، شامّه دوستان و فرشتگان خدای منّان را میآزارد.
این نجاسات بویش آید بیست گام***وان نجاست بویش از ری تا به شام
بلک بویش آسمان ها بر رود***بر دماغ حور و رضوان بر شود(2)
دل و جانش به نفرین تو گرفتار باد، آن که دل بستگی و شور و نشاط زندگی کسی را تباه و سیر سو به سامان آن را با تهمت و رفتارش و با همداستان نمودن برخی افراد نادان، رو به ریزش گاه، لغزانده در ورطه اسف باری منحرف سازد.
سیه اندرون باشد و سنگدل***که خواهد که موری شود تنگدل(3)
پناهم ده از دوست ناباب، کژ اندیش و هرزه، و از خواهش ها و آرزوهای آلوده نفسانی که بینایی دیده جانم را از من میستانند و طراوت و شادابی ام را میربایند و ملول، خسته، تنها و بدفرجام، رهایم میسازند.
به تو پناه میبرم از همدم خیانت پیشه با نشانه هایی از افول، انحطاط و گرایش به چالههای کفر و ناباوری.
تو را میخوانم تا بر من رحمت آوری و قلب آتشینم را آرام بخشی و زبانه ها و شرارههای آتش درونم را فرو نشانی.
هادی به خود گرید که تا آرام گیرد***آن دم که تنها میشود الله داند(4)
به مهدیا گفتن خوشم، به جواب، خوشْتَرَکم بدار.
من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم***مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم(5)
چرا از تو نخواهم که تار و پودم نیاز است و تو به خواسته هایم دانایی و داراترینی؟
خوش دارم وجودم همواره، همبسته و هموند نگاه رمزآلود تو باشد و از نسیم نفحات انس و شمیم مشک ختن تو بهره مند گردد.
خوش دارم در قلمرو هاله قدسی تو از قدس و نُزهت معنوی برخوردار شوم.
خوش دارم مرا از ناچشیدگان مِهر خویش دور ساخته، در جرگه مهر ورزان دیرینه خود راه دهی.
«اَلّلهُمَّ اسْلُک بی مُحَجَّتَهُ».(1)خدایا، مرا به راه او روانه ساز.
خوش دارم برهه جوانی ام را به عطش و اشتیاق و دلدادگی خویش تعالی بخشی و این روزگاران را برایم دلپذیر سازی.
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وَشِ مغموم
......
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای دل تنگم.(2)
خوش دارم خستگی پیچ در پیچ تحمّل را از روح و دلم بزدایی، نیرویم دهی و از مرز گله و شکایت، کنارم داری.
خوش دارم تو را در، گاهِ عزم و اراده بر کارم حاضر و ناظر دانسته، به برکت حضور و نگاه تو، تصمیماتم را مبارک گردانم.
خوش دارم چونان گذشته از حقد و حسد سرخوردگان و ساده اندیشان کژ رفتار، پناهم داده، بی اعتنا از آنان و راه و دیارشان، عبورم دهی.
دلا ز طعن حسودان مرنج و واثق باش***که بد به خاطر امیدوار ما نرسد(3)
«وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِک وَ ناصِراً لِمَنْ لا یَجِدُلَهُ ناصِراً غَیْرَک».(4)بار خدایا، او را پناهگاه بندگان ستم دیده خویش و یار کسی که جز تو یاوری ندارد قرار ده.
خوش دارم گاه، تنها باشم و بدور از اندیشهها، رفتارها، کنشها، منش ها و بینشهای کثرت آلود و تلخه و تفاله و کاه، پیشانی ام را با خاک، آشنا سازم، دریچه اشکم را به روی آبادانی بگشایم و خرم و سبز، خود را به سراپرده وحدت کشانده، از تلألوی دلاویز آن، سینه ام را گشاده گردانم و بی ادّعا در جوار تو جای گیرم.
خّـرم آن روز کزیـن مرحله بربنـدم بـار***وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم(1)
خوش دارم رفتار و گفتار و نوشتارم، یادآور تو باشند.
هر که نه گویای تو، خاموش به***هر چه نه یاد تو، فراموش به(2)
خوش دارم سست اندیش، زشت گفتار و کژ رفتار نباشم.
خوش دارم گوش هایم از سفره حرفهای هر کسی، لقمه برندارد و جانم به غذای آلوده و ناپاک عادت نکند.
خوش دارم، تربیتم را تو بر عهده گیری، که من همواره به مربی کامل و تربیت انسانی و دینی، سخت نیازمندم.
ساروان بار من افتاد، خدا را مددی***که امید کرمم همره این محمل کرد(3)
خوش دارم به هر که میرسم بر تو اشارتش کنم، کو آن که از تو بشارتم دهد؟ "تا یار که را خواهد و میلش به که باشد."
خوش دارم، برات آزادی ام از مرگ در حادثه و بستر را شهادت در راه خداوند قرار دهی که دوستانم از دستان مبارک تو، این هدیه را ستاندند. و مرا آرزوست که: «اَللَّهُمَّ اجْعَلْنی... مِنَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ».(4)بار خدایا، مرا در پیش گاه و رکاب آن حضرت، از شهدا قرار ده.
کی نوبت ما میشود الله داند***کی این قفس وا میشود الله داند(5)
چرا در برابر این همه چالههای کفر و ناباوری، تباهی، شِکنهای مخاطره آمیز و رکودهای اسف بار، با روحی آسیب پذیر و کالبدی به راه مانده تو را نجویم و از تو پناه نخواهم؟
یاری ام ده تا با کسب روزی حلال، راه تربیت فرزندانم را نزدیک و هموار سازم و این یک بار به دنیا آمدن شان را با لقمه حرام، تباه نسازم. «فَلْیَنْظُرِ اْلأِنْسانُ أِلی طَعامِهِ».(1)انسان باید به خوراک خویش نگاه [دقیق]کند.
یاری ام ده تا از حسادت و چنگ اندازی به آبروی دیگران بر حذر باشم و زندگی ام بر امور ناروا، پایدار نگردد.
یاری ام ده تا بیوفا و هر کاره نباشم و با ناکسان به هر راهی و جایی، پا نگذارم.
یاری ام رسان تا هوشم چموشی نکند و من از صداقتم با دیگران، زیان نبینم.
یاری ام ده تا ذهن و زبان و روانم به سطحی نگری، خرافات و افسانههای تباه کننده، خو نگیرد و من دیده جانم را کم سو و بی فروغ نگردانم.
یاری ام ده تا دل همه دل، در گرو «الله» نِهَم و از عبادت و بندگی آن عزیز، نگریزم.
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی***کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد(2)
یاری ام ده تا تو را رها نسازم که این هیچ به مصلحت و سود باورمندان تو نیست؛ هر چند تو را گزندی نرسد.
مرا سرگشته و دل ریش بنما***مرا حیران کوی خویش بنما(3)
«اَللُّهُمَّ اسْلُک بِی مُحَجَّتَهُ».(4)بار خدایا، مرا به راه او روانه ساز.
یاری ام ده تا زندگی ام بر اندیشه و خرد و قناعت، استوار باشد نه بر چگونه زیستن هر کسی.
یاری ام ده تا تو را همراه شوم، از تو یاد کنم و همدم طیف وارونه کارِ بی مقدار نباشم.
همّتم بدرقه راه کن ای «طایرقدس»***که دراز است ره مقصد و من نوسفرم(5)
من از خدای متعال در تحمّل رخدادهای تلخ و ناگواریهای پیش آمده، بیداری، بینایی و تعالی دل و جان و روشنی ناب را آرزو دارم.
جـور و جفا بسیـار دیدم بعد از این صبر***کی نوبت ما میشود الله داند(6)
پیشتر و بیشتر از زیارت، رضایتت را آرزو دارم که بی زیارت میتوانم سربلند و دل آرام بگذرانم، ولی بی رضایت تو، روزگاری هر چند هزاران بار به زیارت کعبه و عتبات عالیات حضور یافته باشم، سرافکنده و بدفرجام خواهم بود.
یاری ام ده تا در حق گرایی و طواف حق، به سنگ و گِل، دل نبندم، خود را فریب نداده و بی راهه نپویم.
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود***حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست(1)
کعبه بودن تو و حضورت در میانه مسافران حجاز(2)و گزینش آنان، باور من است. لبّیک و طواف مرا روا گردان و از من، روی مگردان. «حج دیده ام در حاجیان غربال دستان».(3)
چه سان تو را کعبه ندانم که من برای گام نهادن به سوی تو، میبایست از جامه نافرمانی و سرپیچی در آیم، لباس احرام پاکی و فرمانبری به تن کرده، یک دله، همه جا به حق لبیک گویم و هماره به دور تو طواف کنم. وجود تو، حقیقت بیت الله الحرام و حجت موجّه ماست.
قالَتْ فاطِمَةُ(س): «... مَثَلُ الْأِمامِ مَثَلُ الْکعْبَةِ اِذْ تُؤتی وَلا تَأْتی».(4)بانو فاطمه زهرا(س) فرماید:... امام، مانند کعبه است؛ مردم باید به سوی او بیایند نه او به سوی مردم.
حج عارفانم آرزوست.
حج، جام لبریز از میناب یگانه***انباشته از رازهای بی کرانه
عید قَدَح نوشانِ بی نام و نشانه***یا ربّ مرا هم جرعـهای از آن بنوشـان(5)
من در رونق و رمق عهد جوانی ام برای دست یافتن به توفیق توبه حقیقی و بازگشتِ بی برگشت، به یاری نگاه و حال و بال تو و مژده وصال ماندگار تو، سخت نیازمندم.
آلودهای تو حافظ، فیضی ز شاه درخواه***کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد(6)
1) سراینده اش را نیافتم.
2) قال ابوجعفر بن بابویه روی محمد بن عثمان العمری (قدس الله روحه) انه قال: «و الله ان صاحب هذا الأمر لیحضر الموسم کل سنة یری الناس و یعرفهم و لایعرفونه» (رک: بحارالأنوار، ج51، ص350.) به خدا سوگند حضرت صاحب الأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف هر سال موسم حج، حاضر می شود و مردم را می بیند و آنان را می شناسد، مردم [نیز] او را می بینند، ولی نمی شناسند.
3) نگارنده. قال ابوعبدالله علیه السلام : «وَ اللهِ لَتُمَحَّصُنَّ وَ اللهِ لَتُغَرْبَلُنَّ کما یُغَرْبَلُ الزَّؤَانُ مِنَ الْقَمْحِ». به خدا سوگند که او به طور حتم، سَره را از ناسره جدا خواهد ساخت، و به خدا سوگند چونان که دانه ای را از گندم انباشته جدا سازند او ناگزیر همه را غربال خواهد کرد. رک: بحارالأنوار، ج52، ص102.
4) بحارالأنوار، ج36، ص3ـ352، حدیث 224. از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده است: «یا جابِرُ، مَثَلُ الْأِمامِ مَثَلُ الْکعْبَةِ اِذْ یُؤتی وَلا یَأْتی.» همان، ص8 ـ357، حدیث 226.
5) نگارنده، بُراق حج.
6) حافظ، ص116، غزل 171.
یاری ام ده تا با بهره گیری از آموزههای زندگی و سخنان پدرانت به کار و کارایی و دارایی و زندگی دوست، آشنا و بیگانه، چشم آز و طمع نداشته، هیچ گاه ناجوانمردانه در پی حسادت و خیانت به آنان نباشم.
مردان و پسران ما را در نگهبانی از غیرت و ناموس و پارسایی، و زنان و دختران ما را در نگهداری از حیا و عفّت و نجابت، مدد فرما؛ تا زندگی خویش را بر حذر از وسوسه ها و وادارهای بد اندیشانِ دور و نزدیک، در خانوادهای نجیب و جامعهای پاک، بدور از اختلاط و شکسته شدن و فروپاشی حریم میان زنان و مردان، خوش گوهر و پاکدامنانه بگذرانند.
یاری ام ده تا از آموزههای دین و آیینم دور نمانم و حرمت آبروی مؤمن در نظرم فروتر از ارزش و ارجمندی کعبه نباشد.(1)
به «رَبِّ فَلَق»(2)آبرویم را از نا اهلان واژگونه دل و حسودان بدخواه و شرور، ایمن داشته در حریم امن خویش جایم ده.
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت***تلخی وخوشی وزشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد***در گردن او بماند و بر ما بگذشت(3)
دوستان مؤمن، حق شناس، نواندیش، شاداب، خلاّق، پُرکار، دیگرگرا، همدل و وفادارم را به تو میسپارم.
«آهْ آهْ شَوْقاً اِلی رُؤْیَتِهِمْ».(4)آه آه که چه قدر آرزوی دیدن آنها را دارم.
یاد بعضی نفرات،
روشنم میدارد،
قوّتم میبخشد،
راه میاندازد.
نام بعضی نفرات،
رزق روحم شده است،
وقت هر دل تنگی،
1) قالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله : «اَلْمُؤْمِنُ اَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللهِ وَ اَکرَمُ عَلَیْهِ مِنْ مَلَک مُقَرَّب» (فراترین ارج و آبرو نزد خداوند، ارج و آبروی مؤمن، و از ملک مقرّب گرامی تر است.) رک: بحارالأنوار، ج64، ص72.
2) فلق / 1.
3) گلستان سعدی، ص63 .
4) ترجمه نهج البلاغه، ص472، حکمت147، ش14.
سوی شان دارم دست.(1)
از همدم و همراه نادان، تنبل، دورو، حسود، حق ناشناس، منفعت پرست، خیانت پیشه و دَغَل باز، بیزاری جسته به تو پناه میآورم.
از قادر متعال میطلبم که به آه و خون ستمدیدگان جهان، حرمت کهن سالان و پاکی و سحرخیزی جوانان سعادتمندِ این مرز و بوم، ظهور تو، نزدیکتر و سرافکندگی و در هم شکستگی صهیونیزم و همدستانِ همداستان او، این وارونه کارانِ واژگون ساز حقوق بشر و مایه ننگ تاریخ گیتی، زودتر از انتظار برای همه مقدّر گردد.
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر،
به پای سر و کوهی دام،
من از یادت نمیکاهم،
تو را من چشم در راهم،
شبا هنگام.(2)
بر این باورم وقتی خود را بر گامهای تو بیفکنم، پاهای عیسی مسیح عجل الله تعالی فرجه الشریف را نیز خواهم دید.
خواهش و آرزوی فرج عیسی مسیح عجل الله تعالی فرجه الشریف را در دعای فرجت باور دارم و برای مسیحیان آرزومندم.
به باور شیعی ما، حضرت عیسی مسیح عجل الله تعالی فرجه الشریف در جوار تو و مسیحیان باورمند بویژه جوانان شایسته شان در کنار مسلمانانِ وارسته، هم قَسم، تو را در برپایی دنیایی پیراسته از ستم و ستمگران، یاری خواهند رساند.
«اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریب».(3)همانا وعده گاه آنان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟
کاش تو بودی و شهر بشر این نبود.
بیا که صهیونیزمِ پیامبرکشِ سزاوار آوارگی، در نبود تو جرئت یافته از فلسطین، جهان را در کام خود فرو میبرد و به بشریت و ادیان آسمانی و تعالی خواه جهانی بویژه مسیحیت و اسلام و جامعه اسلامی، پوزخند میزند.
«وَقاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکونَ فِتْنَةٌ وَیَکونَ الدِّینُ لِلّهِ».(1)با کافران بجنگید تا فتنهای بر زمین باقی نماند و تمام دین از آنِ خدا باشد.
سیلی هایی را که استعمار غرب و صهیونیزم از اسلام و ایران و عمل به قرآن خورده و میخورد نشانههای هوشیاری مسلمانان و نمودهای ظهور تو میدانم.
پیروانت را یاری ده که در آزمونِ برهه معاصر بر باور آموزه نجات بخشی تو استوارند و در بحبوحه پایمال شدن حرمت ها و ارزش ها و آماج شدن طیف گستردهای از جامعه انسانی، همه را به کردار شایسته و ساحت و سایه حضور تو و به میهمانی پُرنعمتِ عدالت، آسایش، آسودگی و رفاهِ فراگیر تو فرا میخوانند.
کاش مسلمانان با تکیه بر آموزههای نبوی، جهان را میهمان ظهور تو میکردند.
کاش در قلمرو دیگر، گِرد همنوعانم از روزنه گونه نگاه دیگری با تو بگویم.
کاش ظهورت را برای تو میخواستم نه برای خودم، و خواست هایم باری بر دوش آمدنت نمیشد و نوبت زیستنِ آسوده را از تو نمیستاند.
یاری ام ده تا به خاطر دست یافتن به پول، مقام، هوس تازه، رضایت دیگران، زندگی بهتر و یا رسیدن به درآمد بیشتر و پیشتر بودن از دیگران، یکدم دامان جان و شالوده زندگی ام را به خیانت همکار، همدم، دوست و یا بیگانهای آلوده و بنیاد نسازم و سرشتم را گسسته از راستی ها و درستی ها به نوع دیگر، فرومایه نپرورم.
قالَ عَلِیُّ(علیه السلام): «اَکثَرُ مَصارِعُ الْعُقوُلِ تَحْتَ بُروُقِ الْمَطامِعِ».(2)بیشتر زمین خوردنهای خردمندان از برق طمع هاست.
چنان زی ام که اگر خاک ره شوم کس راغبار خاطری از رهگذار ما نرسد(3)
به اذن خداوند از بدی و فرمانبری و دام کفر و ناباوری نفس امّاره ام و نیز از آسیب و فساد جانهای مبتلا، پناهم ده و راه را بر شیطان شعبده باز، سخت و ناهموار ساز.
به احسان تو من امیدوارم***به خشنودی تو من عید دارم(4)
1) انفال/ 39; از امام باقر علیه السلام روایتی نقل شده است که این آیه را به عصر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تأویل کرده اند، رک: تفسیر مجمع البیان، ج4، ص834 ذیل آیه 39/ انفال، بحارالأنوار، ج52، ص345. از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است. رک: همان، ج537 ص34.
2) ترجمه نهج البلاغه، ص482، حکمت 219.
3) حافظ، ص107، غزل 156. اصل شعر به این صورت است: چنان بِزی که اگر خاک ره شوی کس راغبار خاطری از رهگذار ما نرسد
4) نگارنده.
حال که من به فضل خدای متعال انسان آفریده شدم، پس یاری ام ده تا زندگی ام را با شناخت از راههای تو بر توی انسانی، انسان گونه بگذرانم، از خودخواهی خویش رها شوم و با بینش به پیش، گام نهم، از نمایههای ظاهری، بگذرم و به نمونههای برتر در نهان خانه دل دست یافته به شرف حضور در راههای تو در توی آسمانی نائلایم و با روشنی ناب درآمیزم.
گرچه بُوَد نَفْس مجرّد همه جا، جای او***لیک در آن، یاری بال تو مرا آرزوست(1)
یاری ام ده تا مهلتم را به غفلت و مست از نعمت و رفاه نگذرانم و بسان هوس بازانِ مصیبت زده خدا گریز نباشم.
دعایم این است که خِرَدورزی، ژرف اندیشی و عملِ سنجیده و متعبّدانه به آموزههای دینی، در میان مردم، امتیاز و هوش و زیرکیِ حقیقی بر شمرده شود، خاستگاه دین، فراموش نشود و درنگ از دین متعالی، فرهنگِ سطحی و یک سویه نگری و اسطوره سازی و گرایههای دین سازی از پیش خود، پویههای ذهنی مردم را کند نسازد و در مواجهه اجتماعی، آیین آسمانی، پوستینی وارونه با وصلههای ناجور و گزاف ننماید و روند شناخت فراسویی و حرکت پیشتازانه و نویدبخش آن از راه، منحرف نگردد و خداگرایی همه، معنای حقیقی بیابد. این دعایم به آمین تو نیازمند است.
می کنـد حافـظ دعایـی بشنـو آمینـی بگو***روزی ما باد لعل شکر افشان شما(2)
قالَ عَلِیٌّ(علیه السلام): «اَلطّاعَةُ هِمَّةُ اْلأَکیاسِ(3)، اَلْمَعْصِیَة هِمَّةُ الْأَرْجاسِ».(4)همّت زیرکان، اطاعت خداوند و همتِ افراد پلید، معصیت اوست.
زیرکان را در اطاعت از خدا باید شناخت***نی هر آن کس را که آید مهملاتی از دهان(5)
دین گرایی و دین داری جوانان ما را به یُمن ظهور و حضور خویش، ژرف تر و پَرورده تر گردان.
نگاهی و دعایی که پَرورده و در نظر تو دارا شوم.
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت***روزی تفقّدی کن درویش بینوا را(6)
همه امیدم به فرا رسیدن توست، مبادا بینش و منش و زیستنم به گونهای باشد که پس از آمدنت به مِهر تو دست نیابم و ناامید و دژم، تنها بمانم.
تو را ذکر خداوند میدانم. از این رو با تو به سخن مینشینم تا آرامش از دست رفته ام را باز ستانم و نگذارم کسی آن را به یغما برد.
مرا بر سفره گسترده و پُرنعمت دانش و شناخت و نواندیشی خویش میهمان و در کوشش و کردار شایسته و آمیخته به معرفت، پیشتر گردان. «الَسّابِقُونَ السّابِقُونَ، اوُلئِک الْمُقَرَّبوُنَ».(1)پیش گامانی که پیشی گیرند، به حقیقت مقرّب درگاه خدایند.
مرا در طهارت وهم و خیال و پویههای ذهنی ام، یاری ده. "فکر ما در کار ما آزار ماست."(2)
ترس و هراسم از این است که شادابی روح و روانم را در شور جوانی با تمایلات آلوده، همسو ساخته آن را سوزانده، بمیرانم و جسمم نیز مثال تابوت آن را در خود جای داده، سالها، روز و شب، سرگردان در هر کجا، آن را تشییع کند و چون زمان و سهم پیری ام فرا رسد بخواهم از زرع و زارع و مزرعه سوخته بهره برم یا از دهلیز دهشتناک و حفرهای که خود با کلنگ گناه حفر کرده ام، بدون ابزار و یار و یاور و پیشینه استواری به راحتی درآمده نجات یابم. «خودکرده را تدبیر نیست».(3)
به وقت کار باید کرد تدبیر***چـه تدبیری چو وقت کار شد دیر(4)
به صافی و زلالی و پاکی برهه جوانی ات، مراقبتهای جوانی ام را دریاب.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا به برم میشکند.(5)
توان و کوشش و طهارت دوره جوانی ام را به امان و کشش و طهارت تو میسپارم.
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی***کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد(6)
از میشیطان، رهای ام ده، و از شراب طهور رحمانی ام، جرعهای بنوشان.
تو در داد و دِهِش با نام ساقی***مرا پایان میل و اشتیاقی(1)
هزاران سپاس، تو را از قَدَحی که داده ای.
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد***زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما(2)
آنم دادی، اینم ده، عنایتی که آن چه خواهم بشود.
ساقی اگرم میندهی میمیرم***ور ساغر میز کف نهی میمیرم
پیمانه هر که پُر شود میمیرد***پیمانه من چو شد تهی میمیرم(3)
¡ دانی که به روی یار شرمنده شوم***اشکی به رخم به لب همه خنده شوم
من بود نبوده ام ز میبود شدم***گر باز رسانی از سبو بنده شوم(4)
مبادا در شرایط شک و بُهت و گریز سیاست از راستی ها و درستیها، آلوده شوم و دانسته یا ندانسته، خواسته و یا ناخواسته، ابزار دست سیاست بازان ناپاک گردم.
در کف هر کس اگر شمعی بُدی***اختلاف از گفت شان بیرون شدی(5)
نسل جوان ما با عنایت و دست گیری تو، هر جایی نرود و به هر اندیشه و باور و کاری دست نبرد و هر کسی الگوی او نشود، تا با عمل شایسته اش به سراپرده مِهر تو راه یابد و از جام جلوههای قدسی تو بنوشد و به ابتهاج آید و واله و شیدای تو، انسان کامل گردد.
می کنـد حافظ دعایـی بشنـو آمینـی بگـو***روزی ما باد لعل شکر افشان شما(6)
مگذار کسی در گذران زندگی ام مرا با سخن و زمزمهای یا طرح رفتار و دعوتی، در مرداب و منجلاب شهوت فرو برده از تو جدا سازد.
چو با دنیا همیشه در تماسم***پناهم ده از آن چه میهراسم(7)
یاری ام ده تا انتظارم را به انتظار تو رسانم؛ چه تو نیز گشایشی فراخ را چشم به راهی.
«بهترین چیز، رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تَر است».(8)
عطش دیده ها را سیراب و چشمان کم سوی انتظار را به دیدار خویش، روشنی و فایده بخش.
دیده را فایده آن است که دلبر بیند***ور نبیند چه بُود فایده بینایی را(1)
یاری ام ده تا پیش از لحظههای اقدام به کاری فردی یا اجتماعی، چونان شما، از آثار عمل خویش آگاه شوم و هیچ گاه نسنجیده و خودبینانه و آخرت بازانه برای هیچ کاری، حتی به درم و قلم و قدمی همّت نکنم.
«اَللّهُمَّ مَحْیایَ مَحْیا مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ مَماتِی مَماتَ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد».(2)بارالها، زندگی ام را مانند زیستن محمّد و آل محمّد و مردنم را مثال مرگ آنان قرار ده.
مبادا زیستن چند روزه ام به گونهای باشد که هیچ گاه نوبت به بندگی خدای متعال نرسد.
مبادا پسندِ این و آن به کامم شیرین آید و من از پسند تو بازمانم یا آن را رها ساخته نپسندم.
مثال آنانی نباشم که خود باور نیستند و از بی حالی و تنبلی و مردهوَشی با پندارهای سست و میان تُهی، هیچ تلاش و جوشش و ابتکاری ندارند و همواره باری بر دوش اطرافیان خود هستند و بر آنند که خواهشهای خویش را از طریق آنان به انجام رسانند.
بی نگاه و دعا و بشارت نَفَس تو بیشتر از پیش در مَغاک(3)گردون فرو میمانم، آسمان، سجده خویش بر آدم را از یاد میبرد و خوی بخیلانه پیش میگیرد و با حقایق بی کرانش توانی به بالهای ناتوانم نمیبخشد، نه اوجی و نه عروجی؛ زمین نیز در این تنهایی به خویشی من با خاک نمینگرد و با اشتها به انتظار روز دیگرم میگردد و سنگینی ام را تنها به آبروی تو بر گُرده اش تحمل میکند.
«یا وَجیهاً عِنْدَالله أِشْفَعْ لَنا عِنْدَاللّهِ».(4)ای آبرومندِ نزد خدا، از ما در پیشگاه حضرتش، شفاعت کن.
دلِ شکسته ام را به تو میسپارم، دلدارم تو باش.
بکن معامله وین دل شکسته بخر***که با شکستگی ارزد به صدهزار دُرست(5)
نااهلِ بی مقدار را بر ما نگمار و امور زندگی مان را به دست نااهلان نسپار.
بر گناهانم گواه بودی، بر شرمساری ام گواهی ده.
«أِنَّ بَیْنی وَ بَیْنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ ذُنُوباً لایَأْتِی عَلَیْها أِلاّ رِضاکمْ».(1)میان من و خدای «عزّ و جل» گناهانی است که جز به خشنودی شما از من، برطرف نمیگردد.
بارالها،
این نه آن جان است که تو آبینه اش دادی به من***من نه در قرآنی ام کآیینه اش دادی به من
هر غروب جمعه دلتنگ از نگاهی گویدم***این چه تصویر است که در آدینه اش دادی به من(2)
نگذار به راه دیگر گام نهاده، یکه و تک از دست بروم.
هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر***گویم گرفتهای ز عنایت رها مکن(3)
«وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ اِلاّ خَساراً».(4)ستم پیشگان را چیزی جز زیان نخواهد افزود.
در وفای به عهد پایدارم دار؛ چه دریافتم هر بیوفایی از مرز باور، گریزان است و از راه عهد شکنی با خدای تعالی میآید و در ریزشگاه حیا، منزل دارد و بسان سوهان، روح و روانِ بر سر پیمان را میساید و او را زودتر از انتظار، فرسوده ساخته و درهم میشکند.
یاری ام رسان تا حقوق مردم را محترم بشمارم و در به جای آوردن آنچه بر عهده و ذمّه من است همّت گمارم و در صورت قصور و تقصیرم، جبران کرده از آنان رضایت بطلبم نه آن که بدون اعتنا و بی تفاوت، بگذرانم یا چونان دین بازانِ کژاندیش، بی راهه بپیمایم و در منجلاب خودساخته بخواهم حقوق پایمال شده و یا دل و شیشهای را که شکسته ام به پسند و سود خود، با نماز و طواف و صدقه و روضه بدون پشتوانه و سفره و خیرات مرموزانه، مرمّت سازم.
«اَعَوُذُ بِاللهِ اَنْ اَکونَ مِنَ الْجاهِلینَ».(5)به خدا پناه میبرم این که از گروه نادان باشم.
قلبم را از اندیشه بد، تقلّب و پس رَوی و تیره بختی، باز دار.
بر خوشه عرفان و باورم بیفزا، که بنده را هماره، چارهای جز خداوند و چاره سازی جز او نیست.
اَزِمَّةُ اْلاُمُورِ طُرًّا بَیَدِه***وَ اْلکلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِه(6)
زمام همه امور به دست او است و همگی از مدد او استمداد میجویند.
دیده ما، بهر دیدهور شدن، بسته به دیدن تو و منتظر نگاه توست.
«مَتی تَرانا وَ نَراک».(1)کی بر ما مینگری و چه وقت به برکت نگاه تو، ما بینا میشویم؟
شود جهانی به کامم اگر کنی تو نگاهم***امید من که اگر را خدا کند بپذیری(2)
نگاهی به پدرم، گوشه چشمی به مادرم.
در زمین، آسمانی ام گردان و در برهه خاکی ام به پهنه افلاکم ببر و از پَرسه در ناسوت رهانیده به بام ملکوتم سُکنی ده، چه احساسم دمادم زمزمه دارد که:
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالَم خاک***چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم(3)
دل و جانم آیینه دار مِهرِ تابناک و ماندگار تو باد، وگرنه مهر دیگران، سوسوزنان و جوراجور، گاه هست و گاه نیست.
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است***ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست(4)
در پس هر نمازم قرائت سه بار سوره توحید را به تو هدیه میکنم؛ آرزومندم که از سر نوازش و دهش، جان قرآنی به من ارزانی داری. ای آقای من، از من بپذیر.
با نگاه نزهت آمیز خویش، باورم را به آخرتِ بی کران افزون فرما و آن را در ذهن و زبان و کردارم پدیدار گردان؛ چه با اعتقاد و آهنگم به دنیای تنها، همه رفاه و خوشیهای فرارسیده از سوی خدای متعال برایم، تسویه حساب رفتار پسندیدهای خواهد بود که گاه در زندگی ام از من بروز مییافت.
«مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی اْلآخِرَةِ مِنْ نَصیب».(5)هر کس محصول آخرت را بخواهد ما بر آن چه کاشته، خواهیم افزود و هر کس تنها محصول دنیا را بخواهد از همان دنیا به او میدهیم، ولی در آخرت بهرهای نخواهد داشت.
با مِهر و معرفت و دانش و بینش ژرفناک خویش از مهلکه و حصر نادانی ام رهایی ده؛ چه از آسمانم به ناشناخته ها میرسم، از زمینم به نادانی منتهی است، از خویشتنم نیز بی خبرم، معرفتم به خدای عزیز هم هزاران وصله دارد و از هر جهت، «ندانستن» مرا فرا گرفته است.
دیدهای بخشای تا بینا شوم***دانشم آموز تا دانا شوم(1)
فرزندانم را در عهد فتنه و آزمون و انتظار به پناه و نگاه ویژه تو میسپارم.
مبادا ندانسته و بی تجربه با خیالاتم و یا با قصد آلوده و دروغهای سیاه، کسی را مشورت دهم و او را با نام محبّت و یا به اسم دل سوزی در ورطهای رهنمون شوم.
مبادا کسی از دست و زبانم در امان نباشد و من بی اعتنا به حضور خداوند و روز واپسین، دانسته و هدفدار با حرف ها و رفتارهایم، دزدکی در حیاط و نشاط زندگی او نهال زقّوم بنشانم، پر و بالش دهم و گستاخانه میوه تلخ مزّه آن را قسمت کام او بدانم، بر آبرویش در آویزم و سبوعانه آن را از هم بِدَرَم، دلش را خسته و شکسته سازم و این را پیش آمدی بخوانم، آن گاه، بی تفاوت بخندم و بگذرانم و یا برای گریز از تاوان گفته ها و رفتارهایم تنها با نماز و زیارت و طوافِ زینت یافته از شیطان، وجدان فرو مرده ام را مجاب سازم، خود را فریب داده آرزو کنم آثار رفتارم در اجتماع، فراموش گردد و قلبی را که بی شرمانه شکسته ام بدون برملا شدن حقیقت، خود به خود سامان یابد، سپس در این گیراگیر، خود را آمرزیده، نیک فرجام به تو نزدیک و در سایه رضایت تو بپندارم.
«یَحْلِفُونَ لَکم لِتَرْضَوا عَنْهُمْ فَأِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فأِنَّ الله لا یَرْضی عَنِ القَوْمِ الْفاسِقینَ».(2)برایتان سوگند یاد میکنند تا از آنان راضی شوید. اگر شما از آنها راضی شوید، خداوند از گروه فاسق راضی نخواهد شد.
«یَحْلِفُونَ بِاللهِ لَکمْ لِیُرْضُوکمْ وَاللهُ وَ رَسُولُهُ اَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ اِنْ کانُوا مُؤْمِنینَ».(3)آنها برای شما سوگند یاد میکنند، تا شما را راضی سازند، در حالی که شایسته تر این است که خدا و رسولش را راضی کنند، اگر ایمان دارند.
عزیزا، یاری ام رسان که اگر چنین باشم از نگاه نافذ و عتاب آلود تو، به هیچ کجا پناه نتوانم برد و هر چه را در پیشگاه الهی به نام زیرکی، سرشته و در پیش نهاده ام، تهی خواهم یافت.
«اَعُوذُ بِالله اَنْ اَکونَ مِنَ الْجاهِلینَ».(4)به خدا پناه میبرم این که از گروه نادان باشم.
مبادا، تنها به خاطر گمانم در باره کسی، او را بی آبرو ساخته آزارش دهم.
چون آنانی نباشم که از رویارویی با حقیقت و پاس داشتِ آن، گریزانند و وجدان خود را در مهلکه شهوت، شکم و منفعت طلبی، خفته و خفه ساخته و در خودخواهی فرو مرده اند.
بیا و با حضور و سخنان خوش الحان، ملکوتی، پُرجاذبه و دل نشین خویش، خودباوری، خودآگاهی و کمال خواهی جوانان شیعه را افزون فرما و آنان را از سرخوردگی، دل زدگی، پندارهای سست، گرایشهای پوچ، نیست انگاری، درماندگی، آسیب پذیری و سقوط ایمن بدار.
«بِکمْ اَخْرَجَنَا الله مِنَ الذُّلِّ وَ فَرَّجَ عَنّا غَمَراتِ اْلکرُوبِ وَ اَنْقَذَنا مِنْ شَفا جُرُفِ الْهَلَکاتِ وَ مِنَ النّارِ».(1)خداوند به وسیله شما ما را از خواری بیرون ساخته، موجهای گرفتاری را از ما بر طرف میسازد و از پرتگاههای هلاکت، نجات میبخشد.
بیا که شاد بودن مردم در غیبت و غفلت از تو بیهوده و ملال آور است و با یاد وجود و لطف تو، غمین و افسرده بودن، بیهوده تر و تلخ تر.
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود***آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست(2)
بیا که زمان حاضر را بدون تو و با این همه بیچارگی و عجز و نیاز، عصر توسعه ارتباطات و انفجار اطلاعات نامیدند؛ ندانم آن گاه که با ظهور و حضور تو دروازه دانش به روی بشر باز میگردد و رازی سر به مُهر و حقی ناشناس و حق ناشناسی ایمن نیست و خاطری پریشان نمیماند و انسان با تمام نیازمندی هایش سامان میپذیرد، این خماران یک شبه، آن عصر فیض دمادم و شُرب مدام و دولت موعود و تأثیر آن را چه نام خواهند نهاد؟
بیا و از رخساره دین، غبار کهنگی، افول، واژگونگی و تحریفات و خرافات و افسانههای در هم تنیده و غلّوآمیز را پاک گردان و آن را از انزوا، پژمردگی، محدودیتهای جوراجور، رکود و بی رمقی و بی رونقی و عقب ماندگی و ناخوشایندی و تهمتهای ناروا نجات بخش.
«اَیْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدیدِ الْفَرائضِ وَ السُّنَنِ؟ اَیْنَ الْمُتَخَیَّرِ لِأِعادَةِ الْمِلَّةِ و الشَّریعةِ؟ اَیْنَ الْمُؤَمَّلُ لِأِحْیاءِ الْکتابِ وَ حُدودِهِ؟ اَیْنَ مُحیی مَعالِمِ الدّینِ وَ اَهْلِهِ؟»(3)کجاست آن که برای تازه گردانیدن فرائض و سنتهای دین اسلام، ذخیره شده است؟ کجاست آن که برای بازگرداندن کیش و آیین اسلام، برگزیده شده است؟ کجاست آن که برای زنده نمودن قرآن و حدود آن، آرزو شده است؟ کجاست آن که نشانههای دین اسلام و مسلمانان را زنده میسازد؟
بیا و جامعه اسلامی را از آفت های بیرونی یعنی کفر و نابودی و از آفت های درونی یعنی دورویی، نفاق و سطحی نگری که زاییده انحراف از آموزه های فرهنگ اسلامی و خطرناک ترین و هولناک ترین آفت درونی است، نجات بخش. و مردم را از بند اسارت آثار شوم آن یعنی بدفهمی، ساده اندیشی، درک ضعیف و تحلیل نادرست از حقایق دینی و اجتماعی، و ارتزاق از سفره اهل
نفاق، کج فهمی، انحصارطلبی، واپس گرایی، مقدس مآبی، فراموش کاری، خرافه پردازی، پای بندی به تعصبهای باطل و افراط و تفریط در امور فردی و اجتماعی، آزاد گردان.
«وَلَقَدْ کتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ أَنَّ اْلأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ».(1)در «زبور» بعد از ذکر (تورات) نوشته ایم: بندگان شایسته ام (حکومت) زمین را به ارث خواهند برد.
«إِنَّ اْلأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَاْلعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(2)زمین از آنِ خداوند است و او به هر که خواهدش وا میگذارد. و فرجام نیک از آنِ خود نگهداران است.
مبادا که در فراز و فرود اندیشههای ما و در پیچ و خم چگونه زیستن مان، فراموش شوی و ناخواسته، تنها و غریب بمانی. ترسم که در این شام، فراموش شوی تا دم صبح.
مانده پای آبله از راه دراز،
بر دم دهکده مردی تنها،
کوله بارش بر دوش،
دست او بر در، میگوید با خود:
غم این خفته چند،
خواب در چشم ترم میشکند.(3)
عصر ظهور، ثمره همّت و کوشایی پیامبران و اولیای الهی، پاداش انتظار، تحقق آرزوی دیرینه فطرت بشری، پایان غربت و تنهایی، کرانه کفر و ناباوری، فروپاشی نفاق و دورویی و خیانت و ستم، دوران همراهی آسمان و زمین با انسان کامل، جلوگاه سجده ملائک بر آدم، روزگار برپایی دولت فیض و زنده شدن ملتها، تجلی دمادم فیّاض مطلق، زمانه سرفرازی حق و درستی ها و راستیها، موسم همدلی و صعود از پلّکان ملکوت، فصل شکفتن و سعه اخلاص و عمل، صبحِ زمان، هنگامه رهایی و نماد نیک فرجامی آفرینش عالَم است.
در این بخش به گوشه هایی از ویژگی ها و آثار این دولت فیض پرداخته ام.
هلهای گروه امامیان بکشید هلهله این زمان***که ظهور دلبر ما عیان شده فاش و ظاهر و برملا(1)
تو نه دوری و نه آمدنت دیر است؛ تو زودتر از انتظاری.
«أِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قریباً».(2)آنان دورش میبینند و ما نزدیک میبینیم.
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش***زده ام فالی و فریادرسی میآید(3)
دشمنان بدخواه و کینه توز ما با ارائه طرح دهکده و نظم نوین جهانی، ناخواسته و ندانسته پویههای ذهنی مردم دنیا را به سوی حکومتی یکپارچه، سوق داده، زمینه ساز پذیرش حکومت جهانی تو شده اند. "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد."(4)
«هُوَ الَّذی اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کلِّهِ وَ لَوْکرِهَ الْمُشْرِکونَ».(5)او خدایی است که پیامبرش را با دین حق فرستاد تا آن را بر تمام ادیان آشکار سازد، هر چند مشرکان نپسندند.
حکومت یک پارچه و فراگیر و جهانی تو را که سراسر عدالت، امنیت، دانش، اخلاق، آزادی، نوزایی فرهنگی، تربیت، برکت، رفاه، آسایش و ترقی است خاطرخواهانه و مشتاقانه به انتظار نشسته ایم.
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من(1)
«اَللّهُمَّ أِنّا نَرْغَبُ أِلَیْک فِی دَوْلَة کریمَة، تُعِزُّ بِهَا اْلأِسْلامَ وَ اَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ اَهْلَهُ وَ تَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاةِ أِلی طاعَتِک وَ الْقادَةِ اِلی سَبیلِک وَ تَرْزُقُنا بِها کرامَةَ الدُّنْیا وَ اْلآخِرَةِ».(2)بار خدایا، به درگاهت مشتاقِ دولت کریمهای هستیم که به واسطه آن اسلام و مسلمانان را عزیز و نفاق و منافقان را خوار و ذلیل گردانی. و ما را در آن عصر از کسانی قرار دهی که مردم را به طاعت تو فراخوانده، به راه تو رهنمون میشوند. و کرامت دنیا و آخرت را در آن دولت، روزی ما فرما.
به بوی نافه ظهور و حضور تو، فطرتهای به خواب رفته، آرام، آرام بیدار میشوند؛ دفینههای خِرد، مُهر راز درون خویش را گشوده، برمَلا همه را به نمایش میگذارند و نعمتها، سنت ها و باورهای فراموش شده، در جوار و جرگه تو به یاد آمده و در معرکه عمل، رونق مییابند.
ساقیا برخیز و در ده جام را***خاک بر سر کن غم ایّام را
با دل آرامی مرا خاطر خوشست***کز دلم یکباره برد آرام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب***عاقبت روزی بیابی کام را(3)
جمعه تو را انتظار میکشد و چون از ظهر بگذرد و تو نیایی، ناامید و دژم، پایان روز، هنگام غروب همه را دلگیر میسازد.
ظهور، حق توست، ومن از گذار ایثار واخلاق تو ظاهر و حاضرم.
حق تو باشد ظهورم جای تو من ظاهرم***قلّه ایثار و اخلاقی که میگویند تویی(4)
وای بر من اگر جای تو را گرفته یا علت غیبت و تأخیر تو باشم.
«لَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْکمْ عَنْ مَقامِکمْ وَ اَزالَتْکمْ عَنْ مَراتِبِکمُ الَّتی رَتَّبَکمُ اللهُ فیها».(5)نفرین خدا بر گروهی که شما را از مقامتان باز داشتند و شما را از مرتبه هایتان که خداوند ترتیب داده بود برداشتند.
به وجود تو، نبات میروید و به رویش تو، عدالت، که «بِیُمْنِک رُزِقَ الْوَری وَ بِوُجُودِک ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّماءُ».(6)به یُمن حضور تو همه روزی دارند و به برکت وجود تو زمین و آسمان پایدار است.
گاه از دوری تو، دل تنگ شده، قلبم میسوزد، چشمانم شعله میکشد، اشکم میجوشد و احساسم فریاد بر میآورد:
«اَیْنَ مُِعزُّ الْأَوْلِیاءِ و مُذِلُّ الْأَعْداءِ؟ اَیْنَ جامِعُ الْکلِمَةِ التَّقْوی؟ اَیْنَ بابُ اللهِ الَّذی مِنْهُ یُؤْتی؟ اَیْنَ وَجْهُ اللهِ الَّذی أِلیْهِ یَتَوَجَّهُ الْأوْلِیاءُ؟»(1)کجاست عزّت بخش دوستان و ذلّت ساز دشمنان؟ کجاست دارنده کلمه تقوا؟ کجاست دروازه خدا که از آن وارد میشوند؟ کجاست وجه اللهی که دوستان به واسطه او به خدا متوجّه میشوند؟
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن***چون صبر توان کرد که مقدور نماندست(2)
چرا به دولت تو خوش نباشم که پُرآوازه ترین، برجسته ترین و ایده آل ترین حکومتِ تجدّد خواهِ نواندیش، خردگرا و جاودانه دینی و جهانی است که آفرینش به عمر خود دیده است؟
چرا خود را به ظهور تو امید نبخشم که ظهور تو، پایان دورویی و ستم و سختی و غم و اندوه و غربت و محرومیت است؟
«اَللّهُمَّ اکشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ».(3)خداوندا، با حضور و ظهورش، گرفتاری ها را از امت اسلامی بر طرف ساز.
درد، عالم را به خود پیچیده باز آی ای طبیب***بی شک آن اکسیر و تریاقی که میگویند تویی(4)
تو پیشوای همهای و این مقام تنها تو را سزاست؛ چه، به نهضت و تدبیر تو، دوران سستیها، خامیها، کژی ها و پوچی ها پایان میگیرد و عمر دو رویی، انحطاط، انحراف، تباهی و افکار فرسوده، فیصله مییابد و در پرتو آن، تأمین نیازمندی ها و خیال امنیت و آسایش، این آرزوی دیرینه بشر، تحقق میپذیرد و گرایش به خوبیها، پاکیها، راستی ها و درستی ها افزون میگردد و جای جای جهان را فرا میگیرد و جامعهای نوین و ایده آلِ جهانی با حکومتی شایسته و دینی با قانونهای بایسته و نویدبخش، به سود آحاد بشر و قشرهای گونه گون، پایه گذاری میشود.
«بَقِیَّةُ اللهِ خَیْرٌ لَکمْ أِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنینَ».(5)ماندگار خدا برای شما خیر ـ سودمند و مورد نیاز ـ است اگر باور کنید.
«أَفَغَیْرَ دینِ اللهِ یَبْغُونَ وَلَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً و کرْهاً وأِلَیْهِ یُرْجَعُونَ».(6)آیا جز دین خدا را میجویند؟ با این که آن چه در آسمانها و زمین است خواه و ناخواه تسلیم اویند و به سوی او باز خواهند گشت.
1) مفاتیح الجنان، بخشی از دعای ندبه.
2) حافظ، ص28، غزل 38.
3) مفاتیح الجنان، بخشی از دعای عهد.
4) نگارنده.
5) هود/ 86 . از امام باقر علیه السلام روایتی است که «بقیة اللّه...» را حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دانسته اند. رک: الکافی، ج1، ص472، حدیث 5 .
6) آل عمران/ 83; از امام باقر علیه السلام روایت است که این آیه را به عصر ظهور تفسیر کرده اند. رک: بحارالأنوار، ج52، ص345 به نقل از تفسیر عیاشی ذیل آیه یاد شده.
بیا که انگیزهها، شایستگیها، همدلیها، ارزش ها و رویکردهای روحانی، خداپرستانه و آخرت گرایانه تو را انتظار میکشند.
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن***که این مفرّح یاقوت در خزانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی***در خزانه به مُهر تو و نشانه توست(1)
«وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلیَ الَّذِینَ اسْتُـضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَنَجْعَلَـهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِـینَ».(2)ما اراده کردهایم که گروه مستضعفِ در زمین را، پیشوایان مردم و وارثان حکومتِ زمین قرار دهیم.
دنیا، پیش از ظهور تو، به دالان و تونل تاریک، محدود، پُرمخاطره با چراغهای مصنوعی تعبیه شده میماند که ما در آن میبایست با مراقبت و احتیاط و تدبیر و عمل، باورمندانه به انتظار برهه فروغ طبیعی و فراخ زمانه ظهور تو پیش رویم.
«یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَیُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلیَ النُّورِ بِإِذنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلی صِراط مُسْتَقِـیم».(3)خداوند به واسطه او کسانی را که از پی خشنودی او راه سلامت را میپیمایند رهنمون میشود و آنان را از تاریکی به نور وارد ساخته، به راه راست هدایت میکند.
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن***مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد(4)
ذرّه ذرّه حضورم در پیچاپیچ زندگی، وامدار وجود توست و دلادل در فراز و فرود آن، چشم انتظار، به ظهورت امید بسته است. "یا رب مکن امید کسی را تو ناامید."(5)
تو خواهی آمد؛ به روزگار نامبردار تو سوگند که از نصیبه ازل به غمزه چشم خمار تو رنگ الفت و طرح محبت دارد، تو خواهی آمد.
«اِنّی لَأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْلا اَنْ تُفَنِّدونَ».(6)اگر مرا کم خرد نخوانید من حقیقتاً بوی یوسف را حس میکنم.
«وَیَوْمَئِذ یَفْرَحُ المُـؤْمِنُونَ».(7)در آن روز مؤمنان شاد میشوند.
خاک افلاک نور است
گرد راه بر روی آن رخساره اش بنشسته است
آخر از راه ایمان باز میآید
نور دارد این خبر(8)
خاک دل جامعه بشری به نسیم جان بخش و روح افزای تو، از خواب آشفته و بی خبری زمستانی بیدار خواهد شد و رویش شکوفههای بهاری با عطر دل انگیز آگاهی و نماد توحیدی، سرتاسر آن را فرا خواهد گرفت و گوارایی میوههای آن، کام زندگی بشر را شیرین خواهد ساخت.
زکوی یار میآید نسیم باد نوروزی***از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی(1)
«اِعْلَمُوا اَنَّ الله یُحیْی اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها».(2)بدانید که خداوند، زمین را بعد از مرگش، زنده خواهد ساخت.
پس از پیدایش چشم ناپیدا و بینای تو، هر گم گشتهای راه خود را باز یابد و به پژواک بر آمده از حنجره تو، خدا گرایی در خاستگاه خویش آرام، منزل گزیند و نورزیبای ایمان تا پستوهای دل ها و اندیشه ها را فراگرفته، روشن میسازد و همه را از تفرقه و جدایی رهایی میبخشد.
«وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ اْلکتابِ إِلاّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَیَوْمَ القِـیامَةِ یَکونُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً».(3)هیچ یک از اهل کتاب نیست جز آن که پیش از مرگ، به او ایمان آورند.
از پس ابر غم بار، برآ که تابش تو، پایانه مهجوریت قرآن و نهایت غربت عترت و کرانه تنهایی و بی کسی است.
«وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَـنَّهُمْ فِی اْلأَرْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکـنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَـنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُـشْرِکونَ بِی شَیْـئاً».(4)خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و عمل شایسته انجام دادند وعده داده است که آنان را در زمین جانشین قرار دهد، همان گونه پسندیده [در جهان] استقرار خواهد بخشید و ترس و هراسشان را بعد از وحشت به آرامش و امنیت، مبدّل خواهد ساخت، تا تنها مرا بپرستند و شریکی برایم قرار ندهند.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست***بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر***کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
یعقوبوار وا اسفاها همی زنم***دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
پنهان زدیده ها و همه دیدها ازوست***آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست(5)
* * *
عالم تمام گشت و به پایان رسید عمر***ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم(6)
1) حافظ
2) حدید/ 17.
3) نساء/ 159; از امام صادق علیه السلام گزارش شده است: «هذِهِ نَزَلَتْ فینا خاصَّةً». (این آیه، ویژه ما نازل شده است) رک: بحارالأنوار، ج46، ص168، حدیث 11.
4) نور/ 55 ; در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که این آیه را به شرایط و زمان ظهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تفسیر کرده اند. رک: همان، ج36، ص304، حدیث 144.
5) مولوی، کلیات شمس تبریزی، ص203، غزل 441.
6) سراینده اش را نیافتم.
قرآن کریم
اعتصامی، پروین، دیوان، ابوالفتح اعتصامی، تهران، چاپ هشتم، مرداد 1363.
امام خمینی، دیوان امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، چاپ بیست و هشتم، تهران، بهار 1379.
جلال الدین مولوی محمد بن الحسین البلخی ثم الرّومی، مثنوی معنوی، انتشارات طلوع، بی جا، چاپ پنجم، آبان 1366.
حافظ شیرازی. شمس الدین محمد، دیوان، به اهتمام قزوینی و دکتر قاسم غنی، نشر لقمان، (بی جا: بی تا).
حسن زاده آملی. حسن، دیوان اشعار، مرکز نشر فرهنگی رجاء، قم، چاپ اول، تابستان 1364.
حسینی استرآبادی. سیدشرف الدین، تأویل الآیات الظاهرة، انتشارات جامعه مدرسین، قم، چاپ اول، 1409ق.
سنایی غزنوی. حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم، به سعی و اهتمام مدرّس رضوی، انتشارات کتابخانه سنائی، بی جا، چاپ سوم، 1362.
حکیم نظامی گنجه ای. کلیات خمسه (مخزن الأسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، اسکندرنامه)، مؤسسه انتشارت امیرکبیر، تهران، چاپ سوم، اردیبهشت 1351.
دشتی. محمد، ترجمه نهج البلاغه، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امیرالمؤمنین علیه السلام، (قم: زمستان 1381)، چاپ سوم.
سعدی. مصلح بن عبدالله، کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، (تهران: 1365)، چاپ اول.
سپهری. سهراب، صدای پای آب، «شب تنهایی خوب»، نشر دارینوش، بی جا، چاپ اول، بهار 1375.
شریف دارابی. عبّاس، تُحْفَةُ الْمراد (شرح قصیده ی میرفندرسکی، به ضمیمه شرح خلخایْ و گیلانی، به کوشش: محمدحسین اکبری ساوی) انتشارات الزّهراء، (بی جا: زمستان 1372)، چاپ اوّل.
شهریار. سیدمحمدحسین، کلیات دیوان شهریار (دوجلدی)، انتشارات نگاه و انتشارات زرین، تهران، چاپ هفتم، 1366.
الطبرسی. الشیخ ابوعلی الفضل بن الحسن، مجمع البیان، منشورات مکتبة آیت الله العظمی المرعشی النجفی مطبعه عرفان، (قم: 1403هـ.ق).
قمی. عباس، مفاتیح الجنان.
کلینی. أبی جعفر محمد، الکافی (8جلدی)، دارالکتب الأسلامیة، (تهران: 1365ش)، چاپ چهارم.
لاهوری. اقبال، کلیات اشعار فارسی، مقدمه و حواشی از: م. درویش، سازمان انتشارات جاویدان، (بی جا: 1361)، چاپ دوم.
مجاهدی (پروانه). محمدعلی، آه عاشقان، (در انتظار موعود)، انتشارات سرور، قم، چاپ چهارم، 1379.
مجلسی. محمدباقر، بحارالأنوار (110جلدی)، مؤسسة الوفاء، (بیروت، لبنان: 1404ق).
محتشم کاشانی، دیوان، به کوشش مهرعلی گرکانی، کتابفروشی محمودی، بی جا، بی تا.
مطهری. مرتضی، شرح مبسوط منظومه، حکمت، تهران، چاپ ششم، زمستان 1369، ج1.
مطهری. مرتضی، شرح منظومه، حکمت، تهران، چاپ اول، اسفند 1360، ج1.
مولانا جلال الدین محمدمولوی رومی، کلیات شمس تبریزی، امیرکبیر، تهران، چاپ دهم، فروردین 1363.
همدانی (متخلص به عراقی). شیخ فخرالدین ابراهیم، کلیات دیوان، با مقدمه استاد سعید نفیسی و حواشی از: م. درویش، سازمان انتشارات جاویدان، (بی جا: پاییز 1362)، چاپ سوم.