ghaemiyeh.com
سرشناسه : عباسی، غلام علی، 1334 -
عنوان و نام پدیدآور : قم در عصر حضور ائمه علیهمالسلام و غیبت صغرا/ غلامعلی عباسی.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، 1383.
مشخصات ظاهری : 296 ص.
شابک : 12000 ریال 964-8567-16-6 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : این کتاب بهمناسبت کنگره "بزرگداشت شخصیت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و مکانت فرهنگی قم" منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. [281] - 296؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : شیعیان -- ایران -- قم -- تاریخ
موضوع : قم -- سرگذشتنامه
موضوع : قم -- تاریخ
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
شناسه افزوده : کنگره بزرگداشت شخصیت حضرت معصومه (ع) و مکانت فرهنگی قم ( 1383 : قم)
رده بندی کنگره : BP239/ع17ق8 1384
رده بندی دیویی : 297/53
شماره کتابشناسی ملی : م83-31575
قم
در عصر حضور ائمّه علیهمالسلام
و غیبت صغرا
غلامعلی عباسی
عباسی، غلامعلی، 1344-
قم در عصر حضور ائمه علیهمالسلام و غیبت صغرا/ غلامعلی عباسی . - قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، 1383.
296 ص.ISBN: 964-8567-16-6
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
این کتاب به مناسبت «کنگره بزرگداشت شخصیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام و مکانت فرهنگی قم» منتشر شده است.
کتابنامه: ص. [281] -296؛ همچنین به صورت زیرنویس.
8
ق 17 ع / 239 BP 53/297
کتابخانه ملی ایران 31575-83 م
کنگره بزرگداشت شخصیت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و مکانت فرهنگی قم
مجموعه آثار شماره 8
قم در عصر حضور ائمه و غیبت صغرا
نویسنده: غلامعلی عباسی فردویی
ویراستار: ابوالحسن احمدی
صفحهآرا: محمد علی محمدی
ناشر: زائر - آستانه مقدسه قم
لیتوگرافی، چاپ و صحافی: سازمان چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
نوبت و سال چاپ: اول - 1383
شمارگان: 2000
بهاء: 1200 تومان
شابک: 6-16-8567-964
این اثر با همکاری معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
مرکز پخش: قم، میدان شهداء (چهارراه بیمارستان)، تلفن 7742519 ص.پ: 3597-3718
به ساحت بانوی کرامت، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام که قم به حضور بارگاه آسمانیاش فروزان است.
و به پدر و مادرم که زلال کوثر محبّت اهلبیت علیهمالسلام را بر جانم جاری ساختند.
و به برادر شهیدم علیاکبر رنجبر فردویی و شهیدان: محمود رنجبر و محمد رنجبران که بر قلّه سرافرازی و فضیلت درخشیدند و بر مأذنه بلند کرامت، اذان حریّت و مردانگی سردادند؛ آنان که بارگاه کریمه اهلبیت علیهاالسلام نخستین میقات عروجشان گردید. و در پرتو شهادت شهد لقا نوشیدند و بر خوان رحمت حق میهمان شدند.
مقدمه کنگره··· 11
سخن نخست··· 15
قم در پرتو قلم··· 15
آرمان فرهنگی··· 24
کتاب حاضر··· 25
هدف از تألیف این اثر··· 26
بخش اول: قم در آینه تاریخ
110-27
قم از نگاه تاریخ··· 29
قم در نگاه اهل بیت علیهمالسلام ··· 35
فروغ روایات··· 37
افقهای روشن··· 46
قم اولین پایگاه تشیّع در ایران··· 48
هجرت، آیین مردان بزرگ··· 50
اعراب
اشعری··· 54
جلوههای تشیّع در این خاندان··· 55
چگونگی هجرت··· 58
چرا خاندان سعد، قم را برگزیدند؟··· 60
چگونگی سکونت اعراب اشعری در قم··· 62
رمز پیروزی اعراب اشعری··· 63
در محضر نور··· 66
عصر امام باقر علیهالسلام ··· 66
عصر امام صادق علیهالسلام ··· 66
امام کاظم علیهالسلام ··· 68
استقلال سیاسی قم در پرتو مذهب تشیّع··· 69
عصر امام رضا علیهالسلام ··· 71
خاطره شکوهمند··· 77
فاطمه معصومه علیهاالسلام ··· 78
ولادت··· 79
وفات··· 79
هجرت··· 80
آبشار نور··· 83
مراسم دفن··· 85
بارگاه فاطمی··· 86
در پرتو آفتاب··· 87
مقامات یا القاب ملکوتی··· 88
شفاعت··· 92
شفاعت در قرآن··· 93
شفاعت در آیینه روایات··· 94
مقام محمود و شفاعت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 96
شفاعت قرآن و عترت··· 97
شفاعت پیامبران، فرشتگان و مؤمنان··· 98
شفاعت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ··· 99
عصمت··· 100
فرهنگ زیارت··· 103
پاداش و فضیلت زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ··· 106
فیض حضور و کیمیای نظر··· 107
بخش دوم: تحولات قم در قرن سوم و چهارم
194-111
قرن سوم··· 113
آینه مجد··· 113
قم در عصر امام جواد علیهالسلام ··· 114
نهضت بزرگ··· 119
عنایات ویژه··· 125
قم در عصر امام هادی علیهالسلام ··· 125
احضار امام هادی علیهالسلام به سامرا··· 127
قم، مشعل فروزان··· 130
حراستی بنیادین··· 135
طرد غالیان··· 139
قم در عصر امام حسن عسکری علیهالسلام ··· 146
قم بر بام شکوه··· 150
قیام قمیون در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام ··· 156
قم در آستانه غیبت··· 158
قم در زمان غیبت صغرا··· 164
سفارت و وکالت··· 168
مکتب بغداد··· 169
ارتباط قمیها
با مقام نیابت··· 176
قمیون و کرامتها··· 177
فضای معنوی قم··· 189
بخش سوم: افتخارات و اکتسابات
280-195
پرتوی از رهآورد دو قرن ارتباط و افتخار··· 197
اشراق ائمه علیهمالسلام و اکتساب قمیها··· 197
سیاسی··· 199
فرهنگی - علمی··· 203
اوج تابش··· 205
اختران پرفروغ حوزه حدیثی قم··· 207
گستره فرهنگی حوزه حدیثی قم··· 232
از نظر ارتباطات··· 233
نگارش حدیث··· 235
ویژگیهای حوزه حدیثی قم··· 254
تعبّد و نصگرایی··· 254
پرهیز از عقلگرایی··· 259
در عرصه کلام:··· 259
فروغ یک حقیقت بر دو افق··· 266
غباری بر رخسار حقیقت··· 269
اختلاف رمز تکامل··· 271
رسالت مرزبانان··· 274
کتابنامه··· 281
الف) کتابها··· 281
ب) مجلاّت··· 296
حضرت امام صادق علیهالسلام :
«حرم ما اهل بیت علیهمالسلام ، شهر قم است. آنجا بانویی از فرزندانم به نام فاطمه دفن میشود، بهشت بر هر که اورا زیارت کند، واجب میگردد»(1).
قم که به لقب «حرم اهل بیت علیهمالسلام » مفتخر گردید، نه تنها به جهت وجود مردمی است که در آن به حسنِ عبادت و توحید عبادی در قیام و رکوع و سجود شناخته شدهاند(2)، و در آرمان شهر اسلامی گرد حضرت مهدی علیهالسلام اجتماع کرده و به یاری آن حضرت قیام خواهند نمود، و نه صرفا به جهت وجود بزرگترین حوزه علمی و حدیثی و معرفتی شیعه در آن، بلکه این شهر مفتخر است که چونان صدفی زمینی، گوهر آسمانی و ملکوتی فرزند باب الحوائج الی الله را در بر گرفته و مسجد اولیای الهی گردیده است. اگر در گذشته شهر قم محل محدّثان بزرگ و معبد و سجدهگاه فاطمه معصومه علیهاالسلام بوده، امروزه نیز
پرچمدار فرهنگ ناب فقه جعفری علیهالسلام و معنویت و عرفان بوده و ضمن تربیت و پرورش یاران امام عصر ارواحنا فداه، زائران حضرتش را با معارف بلند دینی میزبانی میکند. آری، «زیبد اگر خاک قم به عرش کند فخر(3)».
قم، شهری است که بر ولایت و مودّت اهل بیت علیهمالسلام پایهگذاری شده و به همین جهت، پایگاهی برای علویان و شیعیان و دژ تسخیرناپذیری علیه ستمگران بوده
است و ائمه علیهمالسلام با تعبیراتی خاص و بلند از این شهر یاد کردهاند(1).
از هنگامی که شهر قم مسکن حضرت ستی، فاطمه معصومه علیهاالسلام گردید، بُعد فرهنگی و معنوی آن در کنار تحوّلات اجتماعی و سیاسی متحوّل و شکوفا شد، و از چنان موقعیتی برخوردار شد که جناب حسین بن روح رضوان الله علیه، از نوّاب اربعه، تأیید محتوای یک کتاب علمی و فقهی را مشروط به نظر مساعد علمای قم نمود(2). وجود حوزه غنی و بزرگ شیعه، در این شهر و دفاع علمی از اسلام راستین به وسیله تألیف کتابها، اعزام مبلّغان و زادگاه انقلاب اسلامی بودن و... همه و همه به برکت وجود فرزند رسول خدا، کریمه اهل بیت علیهمالسلام در این شهر است.
از آنجا که سال 1384 ه .ش. با یک هزار و دویست و پنجاهمین سالگرد ولادت آن حضرت، و نیز با پایان تجدید طلاکاری گنبد مطهر - که در زیبایی کم نظیر و بلکه بی نظیر است - مقارن شده، به منظور معرفی بیشتر آن حضرت و تبیین جایگاه ویژه شهر قم در ترویج فرهنگ تشیّع، به دستور تولیت عظمای آستانه مقدّسه، حضرت آیة الله مسعودی دامعزه «کنگره بزرگداشت شخصیت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و مکانت
فرهنگی قم» شروع به فعالیت نمود. و در چهار موضوع ذیل:
الف. حضرت معصومه علیهاالسلام و آستانه مقدسه؛
ب. قم و فرهنگ تشیّع؛
ج. حوزه علمیه قم؛
د. انقلاب اسلامی در قم،
با محوریّت آستانه مقدّسه، دهها جلد کتاب در موضوعات فوق که اکثر آنها جنبه تألیف داشته و برخی دیگر جنبه تراثی دارد و توسط محققان تألیف و تصحیح شده، اهتمام ورزیده است.
آثاری که در محورهای فوق تدوین و نگارش یافته تنها قدم کوچکی است که میتواند نقطه شروعی برای تحقیقات گسترده و عمیقی باشد که سزاوار موضوعات
یاد شده است.
آنچه اینک در دست دارید «قم در عصر حضور علیهمالسلام » اثر عالم فرزانه، حجة
الاسلام و المسلمین آقای غلامعلی عباسی است که به بررسی فرهنگ تشیع در قم در قرن دوم و سوم پرداخته و با تحلیل تاریخی خود از زاویههای بدیعی قم را به بحث گذاردهاند. در اینجا لازم است از ایشان و همه نویسندگان و محققانی که در پدیدآوردن آثار کنگره سهم داشتهاند صمیمانه تشکر کنم. همچنین از تولیت آستانه حضرت آیة الله مسعودی، مدیر عامل انتشارات زائر جناب آقای فقیه میرزایی که تلاش فراوانی در این امر داشتهاند، نهایت امتنان و سپاس را داریم.
بر خود لازم میدانم که اذعان و اعتقاد قلبی خود را ابراز دارم که اگر توفیقات خدای متعال و عنایات کریمه اهل بیت علیهمالسلام نبود، از برداشتن کوچکترین قدمی در این راه عاجز و ناتوان بودیم.
و ما توفیقی الا بالله، علیه توکلت و الیه انیب.
احمد عاب-دی
دبیر کنگره
با گسترش فرهنگ شیعی در سراسر جهان اسلام و
حضور شیعیان در جای جای این سرزمین پهناور و نیاز ارتباط مذهبی، فرهنگی آنان با ائمه هدی علیهمالسلام - که سرچشمههای زلال معارف و معرفت اسلامی - هستند، نقش قلم در عرصه فرهنگ مکتب تشیّع، تجلّی بیشتری پیدا کرد. پرسشهای شیعیان و دوستان اهلبیت علیهمالسلام و پاسخ آنها از سوی امامان علیهمالسلام ، مجموعه مبارکی را پدید آورد. با فرارسیدن ربع اول قرن سوم و نزدیک شدن تولد مهردادگستر امامت، حضرت اباصالح المهدی - عجلّ اللّه تعالی فرجه الشریف -»؛ حاکمان ستم پیشه، عرصه را بر امام علیالنقیو امام حسن عسکری علیهماالسلام تنگتر نموده، آنان را شدیداً محدود و محصور نمودند؛ آن گونه که نزدیکان نیز از فیض زیارت و حضور کیمیا اثر آنان محروم شدند(1)و یگانه رابط این جمع عرشی، مکاتباتی بود که رد و بدل میشد. یکی از اصحاب ائمه علیهمالسلام که بوسیله نامه، با آنان ارتباط برقرار و پاسخ خود را دریافت میکرد احمد بن اسحاق قمی است؛ او میگوید: به حضور امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم و از او درخواست کردم که چیزی بنویسد و من خط او را بیبنم و بشناسم. امام علیهالسلام فرمود: «خطّ من گاهی با قلم باریک و گاهی با قلم درشت است؛ اگر چنین تفاوتی مشاهده کردی نگران مباش...».(2)
به هر روی، قلم در این عصر، نقش آفرینِ عرصه شد و میان امام و یاران و
شیعیانش ارتباط برقرار ساخت. به علت وجود خفقان، گاهی نامهها نیز با کمال پنهان کاری ارسال میشد؛ برای مثال، نامه را درون چوبی جای میدادند و میفرستادند.(1)
ارسال نامه به سوی امامان از سوی شیعیان و پاسخ آنان گسترش یافت و حوزه حدیثی
قم - که در این دوران، یگانه مرکز حدیثی شیعه بود - در پرتو این مکاتبات، نورباران شد. دستخط مبارک امام هادی، امام عسکری و امام زمان علیهمالسلام بیوت محدّثان قم را مزیّن نمود. مجموعه بزرگی از این مکاتبات، مانند مکاتبات صفّار، عبداللّه بن جعفر حمیری و فرزندان بزرگوارش در اختیار شیخ اعظم حدیث، مرحوم صدوق بود.(2)او در من لایحضره الفقیه چنین مینگارد: «و هذاالتوقیع فی جملة توقیعاته عندی بخطه علیهالسلام فی صحیفة».(3)
اکثر این نامهها درباره احکام و معارف اسلامی بود؛ ولی در لابه لای آنها، نامههایی موجود است که فروغ مهر و عطوفت امام علیهالسلام بر این سرزمین و مردمش جاری شده که از باب تبرّک به ذکر دو نمونه اکتفا میکنیم:
مطلع آن دعا چنین است: «الحمدلله شاکراً لنعمائه، واستدعاء لمزیده، و استخلاصاً به دون غیره، و عیاذاً به من کفرانه...».(5)
1) 1. همان، ص 427.
2) 2. «حضرت آیةالله العظمی حاج میرزا جوادآقا تبریزی مدّظلّه» هرگاه به یاد این مکاتبات میافتاد، با آه و حسرت میفرمود: با کمال تأسف این دست خطهای مبارک از بین رفته؛ در حالی که در نزد شیخ صدوق علیه الرحمة مجموعه عظیمی از این مکاتبات موجود بوده است.
3) 3. من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 1، ص 86، باب 23، ح 51.
4) 4. نقد الرجال، تفرشی، ص 331.
5) 5. بحارالانوار، مجلسی، ج 85، ص 233-229.
آنان آرزوی عمر طولانی در پرتو اطاعت از خداوند و رستگاری در سایه سار ولایت فرموده است:
«... انّ الله تعالی بجوده و رأفته قد مَنَّ علی عباده بنبیه محمّد بشیراً و نذیراً و وفقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته و غرس فی قلوب اسلافکم الماضین (رحمة اللّه علیهم) و اصلابکم الباقین، تولّی کفایتهم و عمّرهم طویلاً فی طاعته حبّ العترة الهادیة، فَمَضی مَنْ مَضی عَلی وُتَیْرَةِ الصَّوابِ وَ مِنهاجِ الصِّدْقِ وَ سَبِیلِ الرَّشادِ».(1)
جای بسی افتخار است که فروغ
قم شیعی بر افق نگارش، به عصر مبارک ائمه علیهمالسلام باز میگردد و مکتوبات و توقیعات آن بزرگواران، سیمای فرهنگی این شهر را مزیّن ساخته است.
با وجود این پیشینه تابناک، قدیمیترین اثر در باره قم که نام آن در مآخذ و کتابشناسیها آمده است - کتاب «فضل قم و الکوفه» نوشته سعدبن عبداللّه اشعری قمی (متوفای 299 یا 301 ه .ق.)، دانشمند و محدّث سده سوم هجری قمری است.(2)
این کتاب، مجموعهای از احادیث است که در بیان شرافت خاک و فضیلت مردم این دو سرزمین از امامان معصوم علیهمالسلام به دست ما رسیده است.
پس از آن، کتابی در اخبار اعراب اشعری - که در قرن اوّل هجری به قم آمده و شهر قم را مرکز فرهنگ خود ساخته و مدتها در این شهر قدرتمند بودهاند - نگاشته شده که در سال 328 ق. تنها نسخه آن نزد «علی بن حسین بن محمد بن عامر» بود که بر اثر ویرانی خانه، کتاب از میان رفت.(3)
پس از آن، کتاب «ابوعلی حسن بن محمد بن حسن قمی» است که وی از دودمان «سائب بن مالک اشعری» و یاران و ملازمان «ابوالفضل بن العمید» وزیر مشهور و دانشمند آل بویه و «صاحب بن عباد»، بود. و در سال 352 ق. دوره حکومت برادر
1) 1. همان، ج 50، ص 317، ح 14؛ مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 425؛ الکنی و القاب، حاج شیخ عباس قمی، ج 3، ص 71؛ معادن الحکمه فی مکاتب الائمة، فیض کاشانی، ص 264.
2) 2. رجال، نجاشی، ص 177، ش 467؛ فهرست طوسی، ص 101، ش 318.
3) 3. تاریخ قم، حسن بن علی... عبدالملک قمی، ص 12؛ الذریعه، آقا بزرگ تهرانی، ج 3، ص 279.
خود «ابوالقاسم علی بن محمد بن حسن کاتب» از سوی «رکن الدّوله دیلمی»(1)به قم بود و اطلاعات مربوط به قم و مردم آن سامان و قوانین سابق و جاری آنان را در امور اجتماعی - اعم از: کشاورزی، خراج و مالیات دیوانی، و شمار روستاها و توابع این
شهر - از منابع و مآخذ و
دفاتر دیوانی، استخراج مینمود و در ضمن ارشاد «ابن العمید» و برادرش، به تدوین کتابی بنام «تاریخ قم» دست یازید.(2)
او سپس در سال 379 ق. این آگاهیهای مفید و منحصر را با مطالبی دیگر در باب انساب مردم قم، به خصوص علویان و اعراب اشعری و نیز خاطرات و سرگذشت دانشمندان و نام آوران این شهر را با اطلاعات عمومی دیگر درآمیخت و کتابی بزرگ به زبان عربی، بنام صاحب بن عباد - وزیر دانشمند فخرالدوله دیلمی - فراهم کرد و نام آن را «کتاب قم» نهاد.(3)
در دهه نخست قرن نهم هجری قمری، «تاج الدین حاج حسن خطیب»، فرزند «بهاءالدین علی بن حسن بن عبدالملک قمی» - از فرزانگان قم در آن عصر- که مردی فاضل و دانشمند بود و در علوم عربی و ادبی تبحری به سزا داشت، به دستور «خواجه فخرالدین ابراهیم قمی» - امیر قم و از دودمان امرای «علی صفی»- ترجمه فارسی «کتاب قم» را در سال «805» یا «806» ق. به پایان رسانید. اکنون بخشهایی از این ترجمه، بنام «تاریخ قم» شناخته میشود و نسخ خطی متعددی از آن با همین عنوان موجود است. این کتاب، در سال 1313 ش. به اهتمام «آقای سید جلال الدین طهرانی»، براساس نسخهای که در سال 1001 ق. تحریر یافته بود، به چاپ رسید.
این کتاب مشتمل بر بیست باب بوده؛ ولی تاکنون نسخ فارسی «تاریخ قم» که دیده شده بیش از پنج باب آن را در بر نداشته است. معلوم نیست که به عربی هم فقط یک جلد و شامل پنج باب بوده یا مترجم، بیش از پنج باب آن را ترجمه نکرده است.(4)
کتاب دیگری که
درباره قم تألیف شده، «تذکرة مشایخ قم»، اثر دانشمند «نورالدین علی فرزند حیدر علی منعّل قمی» است که کار گردآوری آن را در اوایل ماه رمضان سال 978 ق. در قم به پایان برد. مؤلف، شخصیّت دانشور، رجالی و دارای تصانیفی است و به قم و فرهنگ و مفاخر آن عشق میورزید. علمای تراجم، دو اثر برای وی
ذکر میکنند. مرحوم آقابزرگ تهرانی درباره او چنین مینگارد: «نورالدین علی بن حیدر علی المنعل القمی، اسمه، له نهایة الآمال فی ترتیب خلاصةالاقوال و مبادی الوصول».(1)
صاحب ریاض نیز در ترجمه او مینگارد: «المولی نورالدین علی بن حیدر علی القمی، فاضل، عالم، له کتاب نهایة الآمال فی ترتیب خلاصةالاقوال».(2)
در کتاب «مصفّی المقال» نیز سخنان صاحب ریاض تکرار شده است.(3)
«پاشای بغدادی» نیز در دو اثر خود، از او نام میبرد؛ در یک اثر چنین مینگارد: «القمی نورالدین علی بن حیدر... صنّف نهایةالآمال فی ترتیب خلاصةالاقوال».(4)
و باز در اثر دیگرش تنها از «نهایةالآمال فی ترتیب خلاصةالاقوال» نام میبرد.(5)
بنابراین روشن گردید که هیچ یک از شرح حال نگاران، نامی از کتاب «تذکره مشایخ قم» به میان نیاوردهاند و این بدان جهت است که تا همین چند سال قبل از این کتاب اطلاعی در دست نبود؛ تا آنکه نسخهای از این اثر، همراه رسالهای دیگر در مجموعهای به شماره 514 طباطبایی، کتابخانه مجلس شورای ملی تهران به دست آمد و با مقدمه و حاشیه عالمانه دانشمند فرزانه، «جناب آقای مدرسی طباطبایی» در مهر 1353 ش. در چاپخانه حکمت قم به زیور طبع مزیّن گردید.(6)
در این کتاب، همان گونه که مؤلف در مقدمه آن ذکر میکند، نام و شرح حال
مختصری از 114 تن از محدّثان و دانشوران
شهر قم ذکر شده است. از مجموع فزون بر سیصد نفر راوی و محدّثی که پیش از زمان شیخ طوسی بر آسمان قم درخشیدهاند، فقط 85 نفر از آنان در این کتاب ذکر شده و از عصر مرحوم شیخ طوسی (متوفای 460 ق) تا زمان تألیف کتاب (978 ق.) از میان صدها فاضل دانشور که در این شهر به پا خواستهاند،(1)فقط تعداد 29 نفر از «فهرست منتجبالدین» در این کتاب ذکر شده است.
در این مجموعه، دهها صحابی که به شرف درک حضور ائمه هدی علیهمالسلام نایل آمدهاند، معرفی شدهاند. در این اثر به تشریف فرمایی حضرت امام علی بن موسی علیهالسلام به قم اشاره شده و داستان ورود آن بزرگوار از «عبدالکریم بن احمد بن طاووس(ره)» نقل شده است.(2)
با کمال تأسّف در نسخه خطّی این کتاب، صفحهای مفقود گردیده است. این کتاب با تصحیح مجدّد و به سفارش «کنگره بزرگداشت شخصیت حضرت معصومه علیهاالسلام و مکانت فرهنگی قم» در سال 1383 ش. باردیگر به زیور طبع آراسته شد.
یکی دیگر از پژوهشگرانی که کتابی درباره قم تألیف نموده «قاضی احمد قمی» از مورخان و تذکره نگاران برجسته دوره صفوی، است.
او در هفدهم ربیع الاول سال 953 ق. دیده به جهان گشود و به پاس کسوت قضاوت، به «قاضی احمد قمی» معروف شد.(3)
پدرش «میرشرف الدین حسین» مشهور به «میرمنشی فرزند میرسید احمد» فرزند نعیم الدین ... فرزند حسن افطس فرزند علی اصغر، فرزند امام زین العابدین علیهالسلام » است؛ بنابراین، نسب شریفش به امام سجاد علیهالسلام منتهی میشود.(4)
او آثاری مانند: «خلاصة التواریخ» و «گلستان هنر» دارد که از بهترین و سودمندترین
1) 7. ر.ک: فهرست منتجب الدین، امل الآمل، جامع الرواة، ریاض العلماء، تنقیح المقال، الذریعه، مصفی المقال، روضات الجنّات و... . مراجعه گردد.
2) 1. تذکره مشایخ قم، نورالدین علی منعّل قمی، ص 16، کپی از نسخه خطی مجلس.
3) 2. مقدمه خلاصةالتواریخ، ص 3؛ مجله گوهر، سال سوم، ش سوم، مقاله استاد محیط طباطبایی، ص 177، (خرداد 1354 ش.).
4) 3. مجله بررسیهای تاریخی، سال دهم، ش 2، مقاله استاد، مدرسی طباطبایی، ص 65-63 .
آثار شناخته شده آن روزگار به
حساب میآیند.
نیاکان «قاضی احمد» در شهر قم میزیستند و از نفوذ و جایگاه بالایی در این شهر برخوردار بودند. نیای پدریاش «میرسید احمد» در روزگار شاهان ترکمان و صفویه، قاضی القضات قم و توابع آن بودند.
نیای مادریاش، «قاضی شرف الدین عبدالمجید» در زمان سلطان مراد «آق قویونلو» - که ترکمانان به سرکردگی «آیبه سلطان» به قصد تصرف شهر قم آمدند - فرمان داد
دروازههای شهر به روی مهاجمان بسته شود؛ اما ترکمانان، پس از شکست مدافعان شهر، با نیرنگ آن را تسخیر نمودند و خانواده شرف الدین عبدالمجید را کشتند.(1)
قاضی احمد، در این خاندان فرهیخته متولد شد و به رشد و بالندگی خود ادامه داد. پدر او از جمله دانشمندان و منشیان شاه طهماسب و نیز قاضی بزرگ شهر قم و توابعش بود. او علاوه بر لیاقت و کفایت در اداره امور دیوانی و کارگزاری حکومت صفویان، هنرمندی توانا بود و در شعر، خط - به خصوص نسخ، رقاع و شکسته - مهارت داشت. بعضی از سرودههایش در کتاب «مجمع الشعرای قاضی احمد» نقل شده است.(2)
احمد، دوران کودکی و بخشی از نوجوانی خود را در شهر مقدس قم سپری کرد. پدرش در دستگاه صفویه، مقام و منزلتی داشت. در سال 964 ق. «ابراهیم میرزا» حاکم خراسان شد. دوستی پدرش با حاکم، سبب شد «شرف الدین حسین» قم را به قصد اقامت مشهد مقدس ترک کند. در این سفر بابرکت، فرزند یازده سالهاش «سید احمد» نیز همراه او بود. آن نوجوان خوش ذوق، در پرتو فیوضات رحمانی بارگاه رضوی، از محضر مشاهیر و دانشوران و هنرمندانی که در دستگاه ابراهیم میرزا گردآمده بودند، فنون هنر
را فراگرفت(3)و بارقههای امید و نوید بر سیمای او ظاهر گشت.
احمد 20 سال در جوار بارگاه حضرت ثامن الائمه علیهالسلام به سر برد و در تحت تربیت پدر و حمایت حاکم، به انواع کمالات علمی، ادبی و هنری آراسته شد.
«مولانا محمود زرّین قلم» و «استاد میر سید احمد حسین» و «استاد مالک دیلمی» از جمله مربیان او در این شهر بودهاند.(1)
احمد، که از مورخان و سرگذشت نگاران چیره دست و نکتهیاب قرن دهم و اوایل قرن یازدهم هجری بوده است، رسالهای در احوال و مفاخر و مناقب شهر قم تدوین
نمود که نسخهای از آن به دست «افندی» - نگارنده ریاض العلماء - افتاد و او در چندین جای «ریاض العلماء» از آن استفاده کرد.
قاضی، جز این رساله، در مکتوبی - که برای یکی از بزرگان جاسب قم نگاشت - از فضایل قم و جغرافیای آن سخن گفته و نام برخی از بزرگان را یاد کرده است.
«مرحوم ملا احمد نراقی» فقیه بزرگ قرن سیزدهم هجری قمری، این مکتوب را در «الخزاین» با طلیعه «من غایبانه مایل آن روی مهوشم...» آورده است.(2)
قاضی همچنین در کتابهای «خلاصة التواریخ» و «منتخب الوزراء» خود، مطالبی را درباره قم به رشته تحریر درآورده است.(3)
پس از قاضی، نوبت به «صفیالدین محمد هاشم حسینی رضوی قمی» میرسد که در سده یازدهم هجری قمری، به درخواست یکی از معاصران خود، احادیثی را که در فضیلت و شرافت قم از ائمّه اطهار علیهمالسلام روایت شده بود، گرد آورد و به زبان فارسی ترجمه کرد تا عموم مردم استفاده کنند و نامش را «خلاصةالبلدان» نهاد.
پسرش «صفی الدین محمد حسینی»، این اثر پدر
را با استفاده از مطالب مندرج در ترجمه «تاریخ قم» و افزودن برخی اطلاعات و تجربیات شخصیاش و نقل پارهای موضوعات از کتاب «مجالس المؤمنین» و مراجع دیگر، توسعه بخشید.
بنابراین، کتاب «خلاصةالبلدان» دو مؤلف دارد: پدر و پسر. این که مؤلف ارجمند
«انوارالمشعشعین» و به پیروی از او، محقق ارجمند «جناب آقای مدرسی» این اثر را فقط از آنِ صفی الدین محمدبن محمد هاشم «پسر» دانستهاند، صحیح نیست.(1)
این کتاب، مدتها ناپدید بوده و در معرض استفاده قم شناسان قرار نداشت. استاد محیط طباطبایی، در وصف آن چنین مینویسد:
«مؤلف در دیباچه کتاب خود گفته که بعد از نقل و ترجمه احادیث مزبور، به ذکر برخی اماکن شریفه میپردازد که به ائمه و شیعیان ایشان ارتباط خاصی داشته است...
و به همین اصل، سه باب در احوال مکه و مدینه و کوفه میآورد و باب چهارم را به احوال دارالمؤمنین «قم» اختصاص میدهد و مجموع احوال و خصوصیات این مکان شریف را در هفت فصل بیان میکند: فصل اول در وجه نامگذاری قم، فصل دوم چهل حدیث و...»
این کتاب، در دو مقاله، در مجله «گوهر» معرفی شده(2)و در چاپخانه حکمت به زیور طبع آراسته شده است.
پس از «خلاصةالبلدان»، «انوارالمشعشعین»، به دست دانشمند ولایتمدار، «شیخ محمدعلی بن حسین نایینی اردستانی کچویی» نگاشته شده که طی پنج سال (1325 - 1330 ق.) در سه مجّلد تدوین گردیده است:
مجلّد نخست آن با عنوان «انوارالمشعشعین فی شرافة قم و القمیین» است که به تاریخ کهن قم اختصاص یافته و بر مبنای تاریخ قم، سیر تاریخی این شهر را از هنگام ورود اشعریان تا استقرار کامل و دوران
غلبه فرهنگی آنان بر این سرزمین بیان نموده است.
این بخش از کتاب در سال 1327 ق. (دو سال پس از تدوین) در تهران به شیوه چاپ سنگی به چاپ رسید و بنا به نقل «الذریعة» در سال 1325 ق. منتشر شد.(3)
مجلّد دوم، «انوار المشعشعین فی ذکر ورود الطالبیین الی القمیین» است که در 378 صفحه و با یک مقدمه و 12 باب و خاتمه تنظیم شده است.
مجلّد سوم، «انوارالمشعشعین فی بیان حالات الرواة القمیین» است که سرگذشتنامه دانشمندان قمی - اعم از محدثان و فقیهان - میباشد. این مجموعه اخیراً با کوشش «جناب آقای محمدرضا انصاری قمی» و با اشراف «مدیریت عالی کتابخانه آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی قدسسره » در سه مجلّد، به طبع مجدد آراسته شد.
در عصر حاضر نیز، درباره جایگاه مذهبی - فرهنگی قم، کتابهای مفید و سودمندی تألیف شده است که از آن جمله میتوان این کتابها را نام برد:
تربت پاکان، قم در قرن نهم، قم نامه، گنجینه آثار و تاریخ مذهبی قم و... که مجموع این آثار در کتابشناسی قم معرفی شدهاست.
به احتمال قوی، دهها نسخه خطی در باره قم موجود است که هنوز شناسایی نشده و دور از دسترس محققان و عرصههای فرهنگی در گوشههای متروکه، یا در صندوقچه زیبای موزهها و یا در گوشه کتابخانهها، با خاک و غبار مزینند!
اکنون با توجه به شأن فرهنگی، علمی و نیز مکانت قدسی قم، از سابقه درخشانش، به خصوص در عصر حضور ائمه علیهمالسلام و عصر روات و همچنین دوران معاصر که درخت تناور انقلاب اسلامی در آن شکوفا شد و به رهبری امام خمینی قدسسره
و در بستر فقه اسلامی به ثمر نشست و اکنون نیز با زعامت حضرت آیةاللّه خامنهای به حرکت بالنده خویش ادامه میدهد و نیز با توجه به آینده پرفروغ قم که در سایهسار ولایت و مرجعیت، سرچشمه جوشان فرهنگ و معارف شیعی خواهد بود و فروغ ایمان، دانش، حکمت و اندیشه از افق این شهر به سراسر جهان خواهد تابید، میطلبد - پس از برگزاری کنگره تجلیل از شخصیت حضرت معصومه علیهاالسلام و تدوین کتب و مقالات پژوهشی و گنجینه میراث مکتوبی که از گذشتگان در باره این شهر باقی مانده است - دانشنامه قم تدوین شود. سزاوار است مدیریت عالیه آستان حضرت فاطمه
معصومه علیهاالسلام که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در پرتو نظام اسلامی و با تکیه بر مدیریت مبتنی بر فقه و ایمان و خردورزی، مایه شکوفایی و توسعه همه جانبهای در این مطاف ملائکةاللّه گردیده است، بانی و مؤسس این دایرةالمعارف ارزشمند گردد. (انشاءاللّه)
با وجود آنکه قم از ابعاد گوناگون قابل پژوهش و بررسی است، ولی این اثر، یعنی «قم در عصر حضور» این سرزمین و مردمش را از منظر اهلبیت علیهمالسلام مینگرد؛ ارتباط معنوی دانشوران، محدّثان و شیعیان، این خطّه را با بیت امامت تقدیس میکند و
فیض افشانی آن امامان همام را بر این شهر و مردمش ارج مینهد؛ از زلال چشمه امامتِ جاری در این سرزمین مقدس مینوشد و ساغرش را از خُم قم مالامال میسازد؛ ساحت ستارگانی که در پرتو خورشید امامت بر بام این شهر درخشیدند، میستاید و فروغ نشانهای شرفی که از سوی امامان، آسمان این شهر را نورباران کرد، نظاره میکند؛ بنیان حدیث
و فقه و معرفت شیعی در این سرزمین را بیان میکند و به آن پیشینه تابناک درود میفرستد.
این کتاب، در سه بخش تقدیم میگردد:
بخش اوّل: قم در قرن اول و دوم هجری قمری بررسی میشود که سیری است بر هجرت اشعریان به قم، شکلگیری بنیان حوزه حدیثی قم و استقلال این دیار در پرتو آیین شیعی مردم این شهر و اجلال نزول کریمه اهلبیت علیهاالسلام به این سرزمین و جاری شدن چشمه زلال معارف اسلامی از کنار کوهسار بارگاه آن بزرگوار.
بخش دوم: از سیمای فرهنگی، مذهبی شهر مقدس قم در قرن سوم، پردهبرداری میشود و روابط قمیها با ائمه علیهمالسلام و عنایات آن بزرگواران به مردم قم یادآوری میشود و جایگاه حوزه حدیثی این شهر - که به بالندگی رسیده و چون دریای موّاج، غوّاصان معارف آل اللّه در آن شناورند و گوهر فقه، اندیشه، حکمت، حدیث و تفسیر صید میکنند - تبیین میشود؛ دورهای که بر پیشانی بلند آن، عصر محدّثان درخشیده
و در گستره تاریخ آن، رود خروشان فقه و حدیث و معارف بر کوی و برزن آن جاری بوده است.
بخش سوم: به رهآورد دو قرن ارتباط اهل قم با امامان معصوم علیهمالسلام و اصحاب آن بزرگواران اشاره دارد که در یک تعامل الهی این ارتباط برقرار بوده و فرزانگان این حوزه با اکتساب حدیث و معرفت از محضر ائمه علیهمالسلام و آن بزرگواران با اشراق الهی خویش حوزه حدیثی قم را غنی ساختند.
این کتاب که بنام «قم در عصر حضور ائمه علیهمالسلام » به خوانندگان گرامی عرضه میشود، با توجه به آثار مفید و با ارزشی که
درباره قم و منزلت فرهنگی آن وجود
داشته و دارد تألیف گردیده است. این تلاش اندک را به پاس ادب و احترام به ساحت ستی، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، که چون مهتابی بر آسمان معنویت این شهر، دیده ولایتمداران را نورباران ساخته است، تقدیم میکنم.
بدون تردید، این همه آوازه و بلند مرتبگی، رهین اجلال نزول این بزرگ بانوی جهان اسلام به این سرزمین بوده است. بر همه روشن است که صدف این شهر مقدس، به درّ تابناک این قدّیسه، فروزان است.
آرزو میکنم این اثر ناچیز، نمی از یم قداست و جلالت آن بانوی مکرمه را تفسیر کند؛ نیز از خداوند متعال میطلبم که این اثر بتواند پرتوی از انوار ولایت و هدایت را که از آفاق این شهر علم و ایمان، متجلی است بر دیده مؤمنان خداجوی جاری سازد.
بمنّه و کرمه
«غلامعلی عباسی»
تابستان 1383 ش.
قم از نگاه تاریخ
با این پرسش که آیا قم، شهری است کهن و باستانی و یا در پرتو تمدن اسلامی پدید آمده، بحث را آغاز میکنیم.
بعضی قم را شهر کهن و باستانی میشناسند و برخی دیگر میپندارند قم، شهری است که پس از اسلام پدید آمده است. «یاقوت حموی» در «معجم البلدان» مینویسد: «قم و هی مدینةٌ مستحدثة اسلامیة لا اثر للاعاجم فیها، و اوّل من مصّرها طلحة بن الاحوص الاشعری؛(1)قم شهری است که پس از اسلام پدید آمده و اثر و نشانهای از پارسیان باستان در آن نیست و نخستین فردی که بنیان آن نهاد، طلحه پسر احوص اشعری بود.»
نیز مینویسد: «این شهر به سال 83 هجری قمری احداث گردید؛ بدینسان
که پس از شکست عبدالرحمن بن محمد از حجاج بن یوسف و فرار او به کابل، در میان لشکر او هفده تن از علمای «تابعین»(2)عراقی بودند و در این جمع، پنج برادر بنامهای: عبداللّه، احوص، عبدالرحمن، اسحاق و نعیم فرزندان سعد بن مالک بن عامر اشعری وجود داشت. این پنج برادر به سرزمین قم وارد شدند. در آنجا هفت قریه وجود داشت که یکی از آنها «کمندان» نام داشت.
این پنج برادر، روستاهای هفتگانه را فتح کردند و مردمش را کشتند و آن جا را
برای خود برگزیدند و سپس خویشانشان به آنان ملحق گردیدند و نام یکی از روستاها را که «کمندان» بود، بر مجموع هفت روستا نهادند و پس از تعریب و اسقاط برخی از حروف «قم» نامیده شد.»(1)
پیش از یاقوت، «ابیدُلَف» در سفرنامه خود، قم را شهری تازه ساز که در قرن اول هجری قمری ساخته شده، معرفی کرده است. همچنین در «انساب سمعانی» قم، شهری نوبنیاد که پس از اسلام ایجاد گردید؛ وصف شده است: «قم، مدینة مستحدثه اسلامیه».(2)
نظر «بلاذری» خلاف این پندار است. او مینویسد: «گویند چون ابوموسی عبداللّه بن قیس اشعری از نهاوند بازگشت به اهواز رفت و تمامی آن را سیر کرد و سپس به قم آمد و ایامی بر آن شهر بایستاد و آن را بگشود...».(3)
«یعقوبی» نیز قم را جزء شهرهای عصر ساسانی نام برده است.(4)
اعثم کوفی نیز مینویسد: «در جنگ قادسیه، سپاهی از شهرهای قم و کاشان به سرداری «شیرزاد»، والی این دو شهر، به کمک سپاه ایران آمده بود؛ شماره این سپاه بیست و پنج هزار سواره و پیاده بود و نیز در جنگ نهاوند، سپاهی به شماره
بیست هزار سوار از قم و کاشان شرکت داشت و پس از شکست سپاه ایران، امیر قم در اصفهان نزد یزدگرد رفت.(5)
«دینوری» مینویسد: «انوشیروان، کشور ایران را به چهار قسمت کرد و قم، جزء شهرهای قسمت دوم بود. یزدگرد پس از شکست در مقابل مسلمانان، به قم و کاشان فرود آمد.»(6)
«مستوفی» نیز ساخت قم را به زمان «طهمورث» که از شاهان باستانی ایران است، نسبت میدهد.(1)
و نیز قم در ردیف شهرهای کهنی مانند ری و همدان ذکر گردیده است. جغرافیدان معروف قرن چهارم هجری قمری، «ابراهیم اصطخری» مینویسد: «و کوهستان را شهرهایی هست مشهور؛ چون همدان و دینور و سپاهان و قم»(2)و در جای دیگر مینگارد: «حدّ غربی بیابان بزرگ میان فارس و خراسان، قومس، ری و قم و کاشان است.»(3)
«مقدسی» در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم» به ذکر قم پرداخته، این شهر را در ردیف شهرهای کهن ذکر میکند. او مینویسد: «قم بارو دارد. روستایش گسترده است. شهری بزرگ است.»(4)
در «شاهنامه فردوسی» نیز سه مرتبه نام قم ذکر شده که حاکی از اشتهار آن در عهد ساسانیان است.(5)
باری، قم از تمدن و آبادانی کهنی برخوردار بوده است. مگر ممکن است سرزمین پهناور و مستعد برای زراعت در میانه ری و سپاهان، با رودخانه پرآب، از مدنیّت برخوردار نباشد؟ اصطخری، جغرافیدان قرن چهارم هجری قمری، چنین مینگارد: «قم دیوار دارد... و بهار و تابستان رودخانه بزرگ روان باشد، پسته و بندق بسیار خیزد».(6)
از آنجا که نخستین جوانههای تمدن در کنار رودخانهها رویید و سرزمین بینالنهرین (سرزمین پیامبران) مبدأ پیدایش اوّلین تمدنها است، پذیرش قدمت قم، بدیهی است.
درباره کهن و باستانی بودن شهر قم، دلایل و شواهد بسیار است. بعضی از
معاصران در باره قدمت قم، به هیجده دلیل اشاره کردهاند.(1)
بنابراین، آنچه ما آن را امروزه «قم» میشناسیم، منطقهای آباد و دارای جمعیت فراوان بوده؛ بلاذری مینویسد: «و اصحُ الاخبار أن ابا موسی فتح قم و کاشان».(2)از این رو، به نظر میرسد که اراضی قم مفتوحة عنوة بوده است؛ زیرا از یک سو به داوری مورخین قم را ابوموسی در زمان خلیفه دوم فتح کرد. از سوی دیگر، بر اساس اخبار و روایات ما اغلب اراضی و زمینهایی که در زمان خلیفه دوم فتح شده است، با اذن مولی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بوده است.(3)
البتّه آنچه مقارن فتح، در این شهر رخ داده در صندوقچه اسرار تاریخ است وبرای ما روشن نیست. این که، قم مستقل بوده یا جزء اصفهان به حساب میآمده و این که همه مردم قم مسلمان شدند یا برخی مسلمان شدند و برخی دیگر جزیه پرداختند، روشن نیست؛ ولی این منطقه از تمدن و عمران برخوردار بوده و این گفته: که قم، شهری است «جدیدالاحداث» قابل قبول نیست.
تاریخ گذشته قم، پرفراز و نشیب است. مقدسی چنین مینگارد: «قم بارو دارد. روستایش گسترده است؛ شهری بزرگ است ولی متوقف شده، رو به ویرانی است.»(4)گاهی این شهر از تمدن و آبادانی گسترده برخوردار بوده و زمانی مغلوب همسایه کویری خود شده است. در آماری که «محمدتقی بیک ارباب» در سال 1285 ق. به امر «ناصرالدین شاه» از جمعیت قم ارائه میکند، جمعیت این شهر، کمتر از 20000 نفر بوده است.(5)
ولی قم در روزگارانی چنان بزرگ بوده که دو نماز جمعه در آن برگزار میشده است. «عبدالجلیل رازی» چنین مینگارد: «در همه شهرهای شیعه این نماز (جمعه)
برقاعده
و برقرار هست... چنان که در دو جامع به قم.»(1)و این بدان معنا است که میان دو سوی قم بیش از سه میل مسافت بوده است. از سوی دیگر، این شهر در ردیف شهرهایی جای گرفته که در ادبیات فارسی طول و عرضشان را صد فرسنگ گفتهاند. در قطعهای که به انوری نسبت دادهاند چنین آمده است:
چهار شهر است عراق از ره تخمین گویند طول و عرضش صد در صد بود و کم نبود
اصفهان کاهل جهان جمله مقرند بدان در اقالیم چنان شهر معظّم نبود
همدان جای شهان کز قبل آب و هوا در جهان خوشتر از آن بقعه خرم نبود
قم به نسبت کم از ایناست ولیکن آن نیز نیکِ نیک ارچه نباشد بدِ بد هم نبود
معدن مردمی و کان کرم شاه بلاد ری بود ری که چو ری در همه عالم نبود(2)
جغرافیدانان، تفاوت ری و قم را بسیار اندک محاسبه کردهاند؛ چنانکه نوشتهاند: «دور باروی ری دوازده هزار گام و دور باروی قم بیش از ده هزار گام است»؛(3)و حال آنکه ری، شهری اسطورهای معرفی شده است. «مستوفی» در باره ری چنین مینگارد: «و شهر، عظیم شد چنان که گویند: سی هزارمسجد و دوهزار و هفتصد و پنجاه مناره در آن بود.»(4)
«رازی» نیز ری را چنین آراسته است: «مدارس و خوانق شش هزار، و چهار صد حمام، هزار و سیصد و شصت مسجد و چهل و شش هزار و چهار صد طاحونه و هزار و دویست کاروانسرا و دوازده هزار و هفتصد مناره و پانزده هزار و سی و پنج یخچاه و چهار و صد و پنجاه عصارخانه و هزار و هفتصد
قنات جاریه و هجده هزار و نود و یک رودخانه و محلات نود و شش و در هر محلهای چهل و شش کوچه و در هر کوچه، چهل هزار خانه و در هر کوچه، هزار مسجد و در هر مسجدی هزار چراغ و آن از طلا و نقره و غیره بوده است.»(5)
در «معجم البلدان» آمده که ری در زمان «بهرام» آنچنان آباد بوده که باغستان ری و اصفهان به یکدیگر پیوسته بوده است.(1)
هرچند از آن چه درباره ری نوشتهاند، رایحه اغراق و مبالغه استشمام میگردد؛ ولی نشان از یک تمدن گسترده و کهن نیز میباشد. قم را نیز در این مقیاس، میبایست ارزیابی کرد. درباره قم آمده است: «قم از شهرهای معظّم عراق بوده... . و از چهار
شهر که عرض و طول و مضافات آن را صد در صد گرفتهاند، یکی قم است و تربتی بس مبارک دارد که مشهور است، چهار صد و چهل و چهار امامزاده و ولیّ در آن دیار آسودهاند. از آن جمله یکی مزار فایض الانوار ستی فاطمه است که همشیره امام همام، علی بن موسیالرضا علیهالسلام است و آن محلی است در غایت فیض و صفا.»(2)
«اصطخری» نیز مینگارد: «کوهستان را شهرهایی است مشهور؛ چون همدان و دینور و سپاهان و قم».(3)وی در جای دیگر مینگارد: «قم، حدّ غربی بیابانی میان فارس و خراسان است.»(4)نیز مینگارد: «از قم تا ده گبران، یک مرحله آبادانی و مردم باشد.»(5)
در گذشته، قم سرزمین آباد و پر جمعیتی بود. این شهر براثر حوادثی مانند: زلزله و سیل ویران شد و در بیداد «چنگیزخان» غارت و تاراج گردید. «غازانی» در این باره چنین مینگارد: «و شهرهای معظم
بسیار خلق، و ولایات با طول و عرض چنان قتل کردند که به نادر کسی بماند مانند بلخ و قم.»(6)در «شذرات الذهب» نیز چنین آمده است: «ثم ساروا الی قم و کاشان فأبادوهما؛(7)سپس به قم و کاشان آمده، آن دو شهر را ویران ساخته و مردمش را کشتند.
مؤلف «حبیب السیر» درباره این حادثه خونبار چنین نگاشته است: «و چون به قم
رسید، تمامت مردم آنجا را به اغوای بعضی از سنیمذهبان به قتل رساندند.»(1)مؤلف «روضة الصفا» نیز درباره آن چنین مینگارند: «و جته نویان به قم رسید. طایفهای از مسلمانان که در اردوی او بودند گفتند که: قتل اهل قم به سبب آن که رافضی مذهبند عین صواب و مستلزم ثواب است و آن ساده لوح فرمود تا مجموع ارباب قم و نواحی آن را به تیغ بگذرانیدند.»(2)
«بناکتی» نیز چنین مینگارد: «و اهل قم را به کلی بکشتند.»(3)
دلایل و نشانههای باستانی بودن قم، فراوان است و گفته بعضی از مورخان که «قم، شهری است جدید الاحداث که پس از هجرت اشعریان تأسیس گردید، به این ترتیب که طلحه، پسر احوص اشعری، در سال 83 هجری قمری قم را بنا کرد»، درست نیست؛ مگر آن که گفته شود: مقصود آن است که این شخص، نام «قم» را بر این منطقه نهاد.
تاریخ گواه است که هجرت مردان با اراده و صاحب آرمان، سبب پیدایش تحولات اجتماعی، فرهنگی بودهاست. بدون شک، هجرت اعراب اشعری از کوفه و حضورشان در این سرزمین، نقطه عطفی در سیر تکاملی این سامان بوده است؛ همان گونه که هجرت پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مسلمانان از مکه به یثرب، سیمای یثرب را تغییر داد و
بر ویرانه یثرب، بنای شهر پیامبر، شهر حکمت و فضلیت را ایجاد نمود، به طوری که یثرب فراموش گردید و «مدینه» جاودانه شد. اشعریان نیز با حضور فرهنگی خود در این سرزمین، آفاق روشنی آفریدند و تاریخ نوینی برای آن رقم زدند.
مقدس بودن پارهای از مکانها به پاس بعضی از ارزشهای الهی، موضوعی است که قرآن کریم، به آن اشاره مینماید و برخی آیات بیانگر این حقیقت است:
«لا اُقْسِمُ بِهذَاالْبَلَدِ»(1)«وَ طُورِ سینین وَ هذَا الْبَلَدِ الاَمین»(2)«مُبوّءَ صِدْقٍ»(3)«الاَرضُ الّتِی بارَکْنا فیِها»(4)«اَلْوادِ الاَیْمَنِ فیِ البُقعَةِ الْمُبارَکَةِ»(5)و «بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ».(6)
به راستی چرا قطعهای از خاک، «مبوء صدق» و مورد ستایش قرار میگیرد؛ کوهی به چنان قداستی میرسد که خداوند به آن سوگند یاد میکند؛ بلد طیّب و پاکیزه، بقعه
مبارک و پربرکت و تزیین شهری مانند مکّه به آن همه مجد و عظمت؟! این همه تقدیس و اکرام، پاسداشت چه منزلتی است؟ جز آن است که فروغ الهی بر آن قطعه از زمین تجلّی کرده و آن را آسمانی ساخته است؟
کوهی، مشرق تابش انوار حق میگردد و خداوند موسی علیهالسلام را در پرتو رسالت آسمانی، لباس پیامبری میپوشاند و آن کوه، قداستی جاودانه مییابد.
بقعهای در این پرتو، نورباران میگردد و کلیمی در این مقام به نور مینشیند. نور افشانی خداوند، این بقعه و این سرزمین را مبارک و مقدس گردانیده و آن را مانند ستارهای نزد ملکوتیان فروزان ساخته و در مقامی دیگر کعبه و پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مورد تقدیس و حرمت الهی گردیده است و... .
به هر روی، این قداستها در پرتو حقایق ملکوتی است و وجود این جلوههای عرشی این مکانها را
مقدس ساخته است.
از این رو «شرف المکان بالمکین» ریشه وحیانی دارد. شرف آفرینی الهی است که بعضی از مکانها را - مانند پارهای از زمانها - به پاس وقوع بعضی از حوادث لباس تقدّس میپوشاند و الا بدیهی است که طیبعت زمان و مکان یکسان است؛ همان گونه که گفتهاند: «و طبیعة الزمان المقداریه متشابهة الاجزاء و الابعاض».(7)ذات مکان هم
کمیّت بی رنگ و بیشکل است. اجزای این دو، یکسان است؛ همان گونه که قطعهای از زمان، ظرف نزول قرآن و فرشتگان میشود و «لیلة مبارکة»شکل میگیرد، مکان نیز افقی تابان از حقایق آسمانی شده و مورد تقدیس الهی میگردد.
البته دلیل این که چرا این قطعه از زمان، ظرف این مظروف آسمانی شد یا چرا این قطعه از زمین به چنین شرفی نایل گردید بر ما پوشیده است.
بر این اساسِ وحیانی است که ائمه هدی علیهمالسلام - که مفسّران قرآن کریمند - به پاس بعضی از حقایق ارزشی، بعضی از مکانها را لباس شرف پوشاندهاند. از جمله این مکانهای مقدس، شهر قم است که روایات اهلبیت علیهمالسلام چون رودی از نور بر آن جاری شده است. وجود دهها روایت درباره قم، این سرزمین و مردمش را مانند ستاره
تابان درنگاه امامان علیهمالسلام و بر آسمان جهان تشیّع، تابنده و فروزنده ساخته است.
بدون تردید، صدور این همه روایت با مضامین مختلف و قدسی، جاودانگی این سامان را رقم زده است. این رفعت و طاق بلند آسمانیِ قم و مردمش، به پاسداشت این است که آفاق این شهر در گستره تاریخ اسلامی به انوار فرهنگ شیعی درخشان بوده و جلوههای ولایی بر
آسمان صافش میدرخشیده است.
بنابراین، جا دارد که کهکشانی از روایات، آفاق این سرزمین مقدس را نورباران کند و عِطر سخن معصوم علیهالسلام ، خاک آن را سرشت بهشتی بخشد.
قُلْتُ: یا جَبْرَِئِیلُ! ما هذِهِ القُبَّةُ الَّتی لَمْ اَرَ فِی السَّماءِ الرّابِعَةِ اَحْسَنَ مِنْها؟
فقال: حَبِیبی مُحَمَّدٌ، هذه صُورَةُ مِدینَةٍ یُقالَ لَها: قُمُّ...»:(1)
«در آن شب که مرا از این کلبه غبری برگرفتند و بر گنبد خضرا بالا بردند، در آسمان چهارم، قبّهای فروزان را دیدم از لؤلؤ، که برای آن چهار پایه و چهار در بود و چون
1) 1. بحارالانوار، مجلسی، ج 60، ص 207؛ تاریخ قم، ص 96؛ اختصاص، شیخ مفید، ص 101.
استبرق سبز میدرخشید.
به جبرئیل گفتم: این قبّه که زیباتر از آن در آسمان چهارم مشاهده نکردم، چیست؟
جبرئیل گفت: حبیب من محمد، این صورت و تمثال شهری است که به آن گفته میشود قم... .»
«قم، آشیانه آل محمد علیهمالسلام و پناهگاه شیعیان آنها است.»
«بهشت را هشت در است و یکی از آنها برای قمیها است. خوشابه حالشان! پس خوشا به حالشان! پس خوشا به حالشان!»
«آنگاه که بلا و گرفتاری به شما روی آورد
به قم پناه برید؛ همانا قم، پناهگاه فرزندان فاطمه علیهاالسلام و راحت سرای مؤمنان است... . هر ستمگری بخواهد بر این شهر و مردمش جفا کند خداوند او را خوار و از رحمتش دور میسازد».
«مردم قم، یاوران مایند.»
«آن هنگام که آرامش و امنیت از میان رفت... پس بگریزید از همسایگیایشان.
راوی میگوید: گفتم: فدایت گردم، به کجا بگریزیم؟ فرمودند: به کوفه واطراف آن و به قم و حوالی آن. بلا از این دو سرزمین بر طرف گردیده است.»
«خاک قم، مقدس است. مردم قم از مایند و ما از آنها. هیچ ستمگری به آنان قصد ستم نکند، مگر آن که خداوند به سرعت او را عقاب فرماید. [البته این کرامت و بالندگی] تا آن زمان است که به برادران خود خیانت نکنند... سپس فرمود: مردم قم، یاوران قائم مایند.
آنگاه سرمبارک را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا! آنان را از هر فتنهای حفظ فرما و از هر مهلکهای نجات بخش.»
یُقالُ لَها: قُمُّ فَاِنَّهُمْ یُحاسَبُونَ فی حُفَرِهِمْ و یُحْشَرُونَ مِنْ حُفَرِهِمْ اِلَی الْجَنَّةِ؛ ثُمَّ قال: أهلُ قُمَّ مغْفُورٌ لَهُمْ.»(2)
«جایگاه حشرِ همه مردم به سوی بیت المقدس است؛ مگر (مردم) سرزمینی از بلاد جبل که آن را قم گویند. آنان در قبرهایشان حسابرسی میشوند و از همان جا به سوی بهشت میروند.
سپس فرمود: مردم قم، در غفرانند و برای آنان طلب مغفرت گردیده است.»
فقال علیهالسلام : اَسْلَمُ المَواضِعِ یَوْمَئِذٍ اَرْضُ الجَبَلِ،... فَاَسْلَمُ المَواضِعِ یَوْمَئِذٍ قَصَبَةُ قُمَّ... تِلکَ الّتِی تُسمَّی الزَّهْراءُ، بِها مَوْضِعُ قَدَمِ جَبْرَئِیلَ...(3)
«از امام امیرالمؤمنین علیهالسلام سؤال شد: آن هنگام که فتنهها نازل گردد و شمشیرها
آشکار [و بازیگر میدان شود، فتنهها فراگیر گردد]، امنترین مکانها کجاست؟
فرمود: پس امنترین مکانها در آن روزگار سرزمین جبل است،... پس امنترین مکانها [در آن روزگار] قصبه قم است... و آن سرزمین زهرا نامیده شده و در آنجا قدمگاه جبرئیل است!
«همانا فرشتهای بالهایش را بر آسمان قم برافراشته و هر ستمگری بخواهد بر این مردم ستمی کند، خداوند آن را ذوب کند؛ آن گونه که نمک در آب ذوب میگردد!»
حَسَناتٍ؛ هُمْ اَهلُ رُکُوعٍ و سُجُودٍ وَ قِیامٍ وَ قُعُودٍ؛ هُمُ الفُقَهاءُ؛ الفُهَماءُ، هُمْ اَهْلُ الدِّرایَةِ وَالرِّوایَةِ
وَ حُسْنِ الْعِبادَةِ.»(2)
در روایتی است که امام صادق علیهالسلام [به عیسی بن عبداللّه قمی اشاره کرد] سپس فرمود: سلام خدا بر مردم قم، خداوند بلادشان را از باران سیراب گرداند و برکاتش را بر آنان فرود آورد و گناهانشان را به خوبیها و حسنات تبدیل فرماید. آنان اهل رکوع و سجود و قیام و قعودند. آنان فقیه و فهیمند. آنان اهل شناخت حقایق و بیان حقایقند و عبادتشان نیکو و زیباست.»
«آنگاه که فتنهها برهمه جا سایه افکند، برشماباد که به قم پناه برید؛ همانا بلا از قم و اطرافش برداشته شده است.»
الْمَدینةُ وَ اِنَّ لاَِمیرِالْمُؤْمِنِینَ حَرَماً وَ هُوَ الْکُوفَةُ و اِنَّ لَنا حَرَماً وَ هُوَ بَلْدَةُ قُمَّ...»(1)
«خدا را حرمی است و آن مکه است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را حرمی است و آن مدینه میباشد. برای علی علیهالسلام حرمی است و آن کوفه است و برای ما اهلبیت علیهمالسلام حرمی است و آن شهر قم است... .»
«محضر امام رضا علیهالسلام بودم. گروهی از اهل قم بر ایشان وارد شدند؛ به امام سلام کردند. امام جواب سلامشان را داد و آنان را در کنار خود نشاند، سپس فرمود: مرحبا بر شما! خوش آمدید! شما شیعیان راستین مایید!»
«سَتَخْلُو الْکُوفَةُ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ و یَأْزِرُ عَنْها الْعِلْمُ کَما
تَأْزِرُ الْحَیَّةُ فِی جُحْرِها؛ ثُمَّ یَظْهَرُ العِلْمُ بِبَلْدَةٍ یُقالُ لَها قُمُّ و تَصیرُ مَعْدِناً لِلعِلْمِ وَالفَضْلِ... فَیَجْعَلُ اللّهُ قُمَّ وَ اَهْلَهُ قائِمَیْنِ مَقامَ الحُجَّةِ،... فَیَفِیضُ الْعِلْمُ مِنْهُ اِلی سائِرِالْبِلادِ فِیالْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ...»(3)
«کوفه به زودی از مؤمنان خالی میشود و علم از آن جمع میشود؛ همان گونه که مار در لانهاش جمع میشود!. آنگاه فروغ دانش از افق شهری تجلّی کند که آن را قم گویند و آن جا مرکز دانش و فضیلت میگردد... در این زمان، قم و مردمش جانشینان حجت خدایند و قم، سرچشمه جوشان معارف است که علم از آنجا به شرق و غرب عالم، جاری شود... .»
اَهلُ قُمَّ.»(1)
«یکی از اصحاب نقل کرده است: خدمت امام صادق علیهالسلام نشسته بودم، امام علیهالسلام این آیه را خواند: آن هنگام که نخستین وعده فرا رسد [بندگان] پیکارجوی خود را بر ضد شما میانگیزیم تا شما را سخت درهم کوبند؛ تا آنجا که برای به دست آوردن مجرمان، خانهها را جستجو کنند و این وعدهای قطعی است. پس ما گفتیم: فدای شما شویم، این بندگان پیکار جوی الهی کیانند؟
امام سه بار فرمود: به خدا سوگند آنان اهل قم خواهند بود!»
وَ قالَ: رَضِیَ اللّهُ عَنْهُم ثُمَّ قالَ:... وَهُم خِیارُ شِیعَتِنا مِنْ بَیْنِ سائِرِ الْبِلادِ، خَمَّرَاللّهُ تَعالی وِلایَتَنا فِی طِینَتِهِمْ.»(2)
«صفوان بن یحیی میگوید: خدمت ابیالحسن بودم. نام قم و مردمش به میان آمد
و عشق و علاقه آنان به مهدی(عج) مطرح شد. امام ابوالحسن برای آنان طلب رحمت کرد. آنگاه فرمود: خداوند از آنان خشنود باد... سپس فرمود: آنان بهترین دوستان و پیروان مایند. خداوند سرشت آنان را با ولایت و دوستی ما عجین ساخته است!»
«قم را قم نامیدهاند؛ زیرا مردم قم برگرد قائم آل محمد علیهمالسلام اجتماع میکنند و با آن حضرت قیام مینمایند و با کمال استقامت و پایداری به یاری او بر میخیزند.»
«مردی از قم قیام میکند و مردم را به سوی حق فرا میخواند. گروهی با او همراه میشوند که مانند پارههای آهن فولادینند. تند بادها و توفانهای سخت، آنان را نلغزانند و از جنگ خسته نشوند، [شجاع و دلیرند] و نمی ترسند، به خداوند توکل میکنند و سرانجام، پیروزی برای پرهیزگاران است.»
پناه بریم] امام صادق علیهالسلام فرمود: به کوفه و حوالی آن و به شهر قم و اطراف آن پناه برید. سپس فرمود: قم، مرکز شیعیان و دوستان ما است.»
«همانا خداوند از میان همه سرزمینها، قم و کوفه را برگزید.»
اِلَیْهِفِی طُوفانِ نُوحٍ قامَتْ وَ هُوَ قِطعَةٌ مِنْ بَیْتِ الْمَقْدِسِ.»(3)
«همانا قم، قم نامیده شد؛ زیرا زمانی که کشتی نوح بدین مکان رسید ایستاد و این سرزمین، قطعهای از بیت المقدس است.»
«همانا خداوند به اهل کوفه حجّت میآورد... و همانا خداوند، حجّت میآورد برتمام شهرها به شهر قم و همچنین به مردم قم احتجاج میکند به اهل مشرق و مغرب، از جن و انس و خداوند، قم و مردمش را مستضعف فکری رها نساخته؛ بلکه
آنان را در پرتو توفیقات و تأییدات خویش، موفق و مؤید گردانیده است.»
«در آن [ارض جبل]، مکانی است که آن را بحر گویند و قم نامیده شده و معدن شیعیان ما است.»
قامَ، قُلْتُ لاَِبی عَبْدِاللّهِ علیهالسلام : مَنْ هذَا الّذِی بَرَرْتَ بِهِ هذَا الْبِرَّ فَقالَ علیهالسلام : «مِنْ اَهْلِ بَیْتِ اَلنُّجَباءِ یَعْنِی اَهْلَ قُمَّ ...»(2)
حمادّ ناب میگوید: ما جماعتی نزد امام صادق علیهالسلام بودیم که عمران، پسر عبداللّه قمی وارد شد. امام صادق علیهالسلام او را به گرمی پذیرفت و با او مهربانی کرد. آن هنگام که عمران بن عبداللّه برخاست و [رفت]، به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: این شخص چه کسی بود که به او این گونه مهرورزیدید؟
امام صادق علیهالسلام فرمود: «از اهل بیت نجبا و شریف زادگان شهر قم است».
همین مضمون در روایت دیگری آمده است: «هذا نَجِیبُ قَوْمِ النُّجَباءِ!(3)این مرد نیکوسرشتی از طایفه فرزانگان است.»
«هنگامی که خداوند مرا به آسمانها بالابرد، جبرئیل مرا برشانه راستش حمل میکرد؛ در این هنگام به سرزمینی بنام ارض جبل نگاه کردم که سرخ رنگ بود و رنگش زیباتر از زعفران به نظر میرسید و خوش بوتر از مشک... پس قم نامیده شد.»
«زمانی فرا میرسد که شهر قم و اهل آن، حجت و راهنمای همه خلایق میباشند و این [نشان و منزلت قم] در زمان غیبت امام زمان(عج) است [تا آن زمان که مهر فروزندهاش بر مشرق کعبه تجلّی کند.]»
این بود قسمتی از روایاتی که بر جایگاه مذهبی و
فرهنگی قم و شأن والای مردمش دلالت میکند.
بعضی چهل حدیث درباره قم برشمردهاند.(2)البته این تعداد، پارهای از روایات موجود است که در مجامع روایی به ما رسیده است و چه بسا دهها روایت دیگر بوده که همراه راویان در سینه تاریخ مدفون شدهاست.(3)
از نظر سند، برخی از این روایات معتبر است. علاوه بر آن، این تعداد روایت میتواند از تواتر معنوی یا اجمالی(4)برخوردار باشد.
از نظر محتوا، بعضی از این روایات، مکان را تقدیس میکنند؛ مانند:
قم، قبّهای تابان در آسمان چهارم است.
قم، خاکش قدسی است.
قم، آشیانه آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
قم، پناهگاه فاطمیان است.
قم، دارالسلام و قدمگاه جبرئیل امین است.
قم، سرچشمه جوشان معارف اسلامی است.
قم، قطعهای از بیت المقدس است.
قم، حرم اهلبیت علیهمالسلام است.
بعضی از روایات، جایگاه «مردم قم» را میستاید؛ مانند:
یکی از درهای بهشت مخصوص اهل قم است.
آنان یاوران اهلبیتند.
آنان از ما و ما از آنان هستیم.
آنان انصار حضرت مهدی علیهالسلام اند.
اهل قیام و قعود و رکوع اند.
مردمی فهیم، حکیم و خردورزند.
از مجموعه این روایات، 33 عنوان ارزشی برای قم استخراج گردیده است:
قم، زهرا، ارض جبل، قطعهای از بیتالمقدس، مطهّره، مُقدّسه، مجمع انصار قائم علیهالسلام ، حرم اهل البیت علیهمالسلام ، حجّة بر بلاد، بحر، پناهگاه فاطمیین، استراحتگاه مؤمنان، آشیانه آل محمد علیهمالسلام ، معدن شیعه، کوفه صغیر، مأوای شیعه آل محمد علیهمالسلام ، معدن علم و فضل، سرزمین منتخب، مقصم الجبارین، مُذاب الجبارین، سرزمین ائمه علیهمالسلام ، سرزمین شیعه ائمه، مفزع للمؤمنین، مفر للهاربین، المدفوع عنها البلاء، المرفوع عنها البلاء، المفتوح الیه باب الجنّة، بلد الامین، مرفوف
الملائکه، خاک فرج، محروس الملائکه و مزیّن بالعرب.(1)
عناوین پیش گفته برای قم، مانند آفاق روشن، بر فضای معنوی این شهر میدرخشد. این سرزمین را «قم» نامیدهاند، چون مردمش به پاس حق و یاری دین خدا قیام میکنند، برگرد وجود مهدی علیهالسلام حلقه میزنند و میراث انبیا - که بنیان حکومت عدل جهانی است - میگسترند.
قم را «زهرا» نامیدهاند، چون این سرزمین و مردمش بر بلندای معرفت دینی تابناکند.
قم را «معدن علم» نامیدهاند، چون سرچشمه جوشان فقه و حکمت و حدیث است.
1) 1. ر.ک: انوار المشعشین، ج 1، ص 263.
قم را «بلد الائمه» نامیدهاند، چون مردم این شهر، پاسدار مقام امامتند.
اکنون جای این پرسش است که این همه مجد و عظمت و شکوه و جلال، به پاس چیست؟
بدون تردید، این تعالی و رشد، رهین جریانهای فرهنگی و زایش اندیشههای معرفتی این مردم بوده است. پیشوایان معصوم ما به این موضوع اشاره کردهاند.
امام صادق علیهالسلام در این مورد چنین فرموده: درباره رستاخیز و حشر مردم از آن امام علیهالسلام پرسش گردید. آن حضرت فرمود:
«جایگاه حشر همه مردم به سوی بیت المقدس است؛ مگر مردم سرزمینی از بلاد جبل که آن را قم گویند. آنان در قبرهایشان حسابرسی میشوند و از همان مکان به سوی بهشت میشتابند.»
سپس فرمود: «مردم قم در دریای بخشش الهی شناورند و برای آنان غفران طلب شده است!» در این حال که سائل، غرق در تعجب بود و به عظمت مردم قم فکر میکرد، چنین گفت:
«یَابْنَ رَسُول اللّهِ! هذِهِ خاصَّةٌ لاَِهْلِ قُمَّ؟ قالَ: نَعَمْ وَ مَنْ یَقُولُ بِمَقالَتِهِمْ»(1)
آری، دلیل شأن و منزلت قم و مردمانش، اندیشه و معرفت شیعی آنان است. مردم قم
از سرچشمه قرآن و عترت، معرفت دینی خویش را فرا گرفتند. درهای بیوت آل
اللّه بر آنان باز بود. نور وحی از مشرق «مَنْ خُوطِبَ بِهِ» به آیینه جان آنان تابید و این رمز فلاح و راز کامیابی آنان بود.
«اعراب اشعری» که در دریای مواج معارف علوی، در کوفه، «سرزمین خطبههای آسمانی»، به دُرّی تابناک مبدل شده بودند، به این سرزمین هجرت کردند و بنای «شهر امامت» و سرای عشق، مهر، فقه و حکمت را نهادند.
افراد این خاندان همه شیعه بودند؛ ولی ابن سعد از دو محدّث سنّی قمی از میان این خاندان یاد کرده و چنین نگاشته است:
1) 1. بحارالانوار، ج 60، ص 218.
«و کان بقم من المحدّثین اشعث بن اسحاق و یعقوب بن عبداللّه اشعری قمی».(1)و گفته شده که «جریر بن عبدالحمید»، محدّث متعصّب سنّی، زمانی که یعقوب را میدید میگفت: این مؤمن آل فرعون است.(2)
البته برقی «یعقوب بن عبداللّه» را جزء اصحاب امام صادق علیهالسلام ذکر نموده است.(3)
این طایفه بزرگ، ارتباط خویش را با اهلالبیت علیهمالسلام استمرار بخشیدند و از این طریق، چشمه جوشان معارف ناب اسلامی رادر این سرزمین جاری ساختند و شالوده حوزه دینی قم را پیریزی نمودند.
بنابراین، قمی تقدیس میگردد؛ که مردمش اندیشههای معرفت دینی خود را از روح بلند و عرشی پیشوایان هدایت، «ائمه هدی» فرا گرفتند و آن را در بستر علم و عمل، شکوفا ساختند؛ فرهنگ مردمش، در بستر فقه و حدیث، بارور شد وکلامشان در جوهره ولایت وفقاهت تنیده بود.
سابقه تشیّع به عصر مبارک نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم باز میگردد و این فروغ بر افق آن عصر، ساطع است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها دوستان علی علیهالسلام را ستود و
به نشان تشیّع، آنان را مزین نمود: «یا علی! انت و شیعتک...».
از این رو، نخستین شیعیان، فرزانگانی از اصحاب آن بزرگوارند.
«احمد امین» در «ضحی الاسلام» چنین مینگارد:
«و قد بدأ التشیّع من فرقة من الصحابه کانوا مخلصین فی حُبهم لعلی، یرونه أحق بالخلافة لصفات رأوها فیه؛ من اشهرهم سلمان الفارسی، و ابوذر الغفاری و المقداد بن الاسود.»(4)
پیشگامان مکتب تشیّع، فرزانگانی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند که به ساحت امام علی علیهالسلام عشق میورزیدند و آن حضرت را به پاس صفات آسمانیاش سزاوار خلافت میدانستند؛ مشهورترین آنان سلمان، ابوذر و مقداد بودند.
«نوبختی» نیز این بزرگان را طبقه نخستین شیعه معرفی میکند:
«فاوّل الفرق الشیعه و هم فرقة علی بن ابیطالب علیهالسلام ، المسمّون بشیعة... منهم المقداد بن الاسود و سلمان الفارسی و ابوذر جندب بن جنادة الغفاری و عمار بن یاسر و من وافق مودته مودة علی علیهالسلام و هم اوّل من سمی باسم التشیّع من هذه الامّة.»(1)
پس از فتح ایران، به دست مسلمانان، پارسیان در بستر مهرورزی علی علیهالسلام و حقیقتیابی، گوی سبقت را از دیگران ربودند و توانستند از نخستین کسانی باشند که به این آیین خود را نزدیک نمایند. مگر نه این است که پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: اگر معرفت و دانش در ثریّا باشد، مردانی از پارس آن را فروخواهند کشید. این پارسیان حقیقتجو آیین تشیّع را برای خود برگزیدند و فرهنگ شیعی که همان اسلام ناب محمدی است مانند خون، در عروقشان جاری شد. «احمد امین» این حقیقت را چنین مینگارد:
«والفرس یجری فی عروقهم التشیّع.»(2)
این ملت سرافراز و با فرهنگ، پیش از دیگران به این آیین گرویدند. در این میان،
قم، گوی سبقت را از دیگران ربود. «شهر قم را باید نخستین شهر شیعی در حوزهای دانست که امروزه بنام ایران شناخته میشود؛ زیرا پیشینه تشیع آن به ربع آخر قرن اول
هجری، باز میگردد.»(3)علل پیدایش این مذهب الهی در سرزمینی که در آن زمان از مرکزیت جهان اسلام و شهر پیشوایان این مذهب، بسیار به دور بود، هدفی است که این نوشتار در پی تبیین آن است.
بدون تردید، و به اجماع نویسندگان و محققانی که در ارتباط با این موضوع تحقیق
کرده و اثری تألیف نمودهاند، نقش مهاجران عرب (اعراب اشعری) در تکوین و بالندگی این منهج آسمانی در این منطقه، اساسی است و این خاندان - که بنا به نقل «تاریخ قم»، فرزندان واعقاب یکی از این خاندان، فزون بر 6000 تن به شمار میآمد - طلایه داران این حرکت فرهنگی در سرزمین قم هستند(1)و بنیان قم شیعی را پینهادند.
مردان تاریخ ساز در بستر «هجرت» به تعالی و کمال رسیدهاند. پیامبران الهی که بهترین انسانهای روی زمین اند، پیشتازان این فرهنگ آسمانی بودهاند.
حضرت ابراهیم علیهالسلام قهرمان توحید و خلیل خداوند است. زادگاه او کشور «بابل» است. او پس از شکستن بتها محکوم شد که در آتش بسوزد؛ اما در پرتو مهر خداوند، آتش به گلستان تبدیل شد. دادگاه بابل، ابراهیم علیهالسلام را به تبعید محکوم نمود و او ناچار، زادگاه خود را ترک گفت و آهنگ مصر و فلسطین کرد.
او به فرمان خداوند، از سرزمین مصر و فلسطین به سوی جنوب «مکه» رفت و اسماعیل علیهالسلام و مادرش «هاجر» را در آن سرزمین، میان درّه گمنامی قرار داد.
این درّه، محل سکونت کسی نبود و فقط کاروانهایی که از شام به یمن و از آنجا به شام برمیگشتند، در آن جا خیمه میزدند و بقیه سال، مانند دیگر نقاط عربستان، بیابان سوزان و خالی از هرگونه سکنه بود.(2)
این هجرت، جانفرسا بود؛ ولی سرچشمه فیض الهی شد. زمزم، حیات جاری
گردید و شریعت حج با مناسک و مشاعرش، به سان رود نور در گستره تاریخ جاری شد. به دنبال همین هجرت بود که ابراهیم علیهالسلام با کمک فرزندش اسماعیل - که در آن زمان جوانی برومند بود - از طرف خداوند مأموریت یافت کعبه را که در توفان نوح علیهالسلام ویران شده بود، تجدید بنا کند و قلوب خداپرستان را به آن نقطه پرگار
عبودیت و یکتاپرستی معطوف سازد.(1)
حضرت یوسف علیهالسلام از کنعان به مصر برده شد و به دنبال این هجران و حرمان در آسمان نبوت ظاهر شد و یازده ستاره، خورشید و ماه، ساحتش را تعظیم کردند.(2)
حضرت موسی علیهالسلام از بیداد فرعون و قبطیان از شهر خارج شد؛ در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای، و به سوی مدین شتافت.(3)
حضرت عیسی علیهالسلام مدام در سفر و هجرت، رسالت خود را انجام میداد. او همراه اردوی فرهنگی خویش، تعالیم آسمانی خود را منتشر میکرد تا آن زمان که به سوی آسمان بال گشود و بالا رفت؛ «بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد.»(4)
زندگی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز همراه با هجرتها است. آن حضرت پیش از بعثت، همواره از مکه به غار حرا میرفت و از جامعه کنارهگیری میکرد. آن حضرت پس از تجلّی اعظم(5)و مبعوث شدن، گاهی به شعب ابوطالب پناه
میبرد و گاه دیگر به طائف. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هجرت را به عنوان یک اصل ارزشی در اسلام دانست و به مسلمانان که از بیداد قریش به ستوه آمده بودند، دستور داد به سوی حبشه سفر کنند.
در این ارتباط، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین فرمود: «هرگاه به خاک حبشه سفر کنید، برای شما بسیار سودمند خواهد بود؛ چون بر اثر وجود یک زمامدار نیرومند و دادگر، در آنجا به کسی ستم نمیشود و آنجا سرزمین پاکی و صداقت است.»(6)
پس از پیمان عقبه و بیعت مسلمانان یثرب با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، گویی شهر یثرب برای حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آماده شده بود. از سوی دیگر، سران قریش، پس از رحلت ابوطالب علیهالسلام ، بر آزار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم افزودند و سرانجام در «دارالندوه» جمع شدند
و تصمیم گرفتند «پیامبر خدا را زندانی کنند یا آن حضرت را بکشند یا تبعید نمایند.»(1)در این هنگام، فرشته وحی، نازل گردید و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت.(2)
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم از طرف خداوند مأمور شد، آهنگ سفر کند و به سوی یثرب برود. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آن برنامه حکیمانه از مکه به سوی مدینه هجرت کرد.
علی علیهالسلام نیز همانند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابر مرد هجرتها است.
او، ابتدا با ایثار و فداکاری، راه هجرت را بر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آسان گرداند. به فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام در فراش آن حضرت خوابید و برد سبز رنگی که پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام خواب بر روی خود میانداخت، بر روی خود کشید تا دشمنان تصور کنند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بستر آرمیده است و آن حضرت در شب بتواند خود
را به مقصدی که در نظر داشت، برساند. این ایثار علی علیهالسلام آن چنان شکوهمند و با ارزش بود که سروش وحی در آسمان و زمین طنین افکند و ایمان و فداکاری علی علیهالسلام را تجلیل و تقدیس کرد:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»(3)
«بعضی از مردم [با ایمان و فداکار هچمون علی علیهالسلام در لیلةالمبیت، هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ]، جان خود را به جهت خشنودی خدا میفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»
پس از هجرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، آن حضرت به سفارش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مکان بلندی از مکه ایستاد و اعلام کرد: «هرکس نزد محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم امانتی دارد بیاید و از من بگیرد.»
کسانی که پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امانت داشتند با دادن نشانه و علامت، امانتهای خود
را پس گرفتند.
آن گاه علی علیهالسلام براساس فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همراه فواطم، شبانگاه از طریق
«ذی طوی» عازم مدینه شد.
حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز دوازدهم ربیع، وارد قبا شد، و علی علیهالسلام در نیمه همان ماه به آن حضرت پیوست.
ابن اثیر مینویسد: «هنگامی که علی علیهالسلام وارد قبا گردید، پاهای او مجروح شده بود. به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر دادند که علی علیهالسلام آمد؛ ولی قدرت ندارد نزد شما بیاید.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدون درنگ به نقطهای که علی علیهالسلام آن جا بود، تشریف آورد و او را در بغل گرفت. هنگامی که چشم او به پاهای مجروح علی علیهالسلام افتاد، قطرات اشک از دیدگانش جاری گردید.»(1)
به فرمان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی علیهالسلام به یمن هجرت کرد. آخرین هجرت علی علیهالسلام هنگامی است که
پس از جنگ جمل و فتح بصره، شهر کوفه را به صورت مرکز و دارالخلافه جهان اسلام انتخاب نمود.
بدون شک، رشد فرهنگی مردم این سرزمین و آفاق نظامی این خطّه در این گزینش مؤثر بود.
از بعد فرهنگی، این سرزمین، چنان بالنده و پویا است که پذیرای خطبههای بلیغ و عمیق علی علیهالسلام است. رویش مکتبهای کلامی، فقهی، تقسیری، حدیثی و ادبی در این شهر، دلیل روشن بر تعالی فرهنگی مردم آن سرزمین است.
از جنبه نظامی، کوفه شهری است که با فرهنگ جنگ و جهاد ساخته شده است. این شهر در زمان عمر و به دستور او... ساخته شد.(2)عراق، بهترین مرکز برای معارضه و مبارزه با معاویه در شام بود.
از جنبه نژادی، مردم عراق با شام در تضاد بودند و تاریخ به یاد ندارد که این دو سرزمین، پیش از اسلام، با مسالمت، زیر نظر امپراتوری واحد اداره شده باشند. تا روزگار بود چنین بود که کسراهای ایران بر عراق حکم میراندند و قیصرهای روم بر شام.
بنابراین، تعیین «شهر کوفه» به منظور مرکزیت جهان اسلام، بهترین انتخاب بود.
«هجرت» شیوه رادمردان تاریخ است و هر فرد یا گروهی مصممّ که دارای آرمانی مقدس باشند و حرکتی هدفمند را شروع کرده باشند در تنگناها قالب میشکنند و مرز و شهر خاصی را نمیشناسند و در هر مکانی که بتوانند هدف خود را پیاده نمایند، آن جا را برای زندگی اختیار مینمایند. این روش آزاد مردان در طول تاریخ بوده است.
از این رو، در آن زمان که اهریمنی خونخوار، مانند «حجاج بن یوسف» زمام حکومت عراق را به دست گرفته بود و
حکومتش به سان ابر سیاهی سیلاب خون بر این مردم جاری کرده و شب ستم بر همه جا سایه افکنده بود، در این سرزمین، زندگی برای آزاد مردان، سخت و دشوار بود؛ به خصوص آنان که به این سرزمین آمده بودند تا در سایه سار حکومت علی علیهالسلام شهد عدالت بنوشند.
آنان از قرآن آموخته بودند که: «اِنَّ أَرضی واسِعَةٌ فَاِیّایَ فَاعْبُدُونِ»(1)
«ای بندگان من که ایمان آوردهاید! زمین من وسیع است، پس تنها مرا بپرستید و در برابر فشارهای دشمنان تسلیم نشوید.»
«اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ فَتُهاجِروُا فیها»(2)
«مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید؟»
قرآن کریم به همگان میآموزد که هجرت، ارزش است. آزاد مردان نباید ستمِ بیدادگران را تحمل نمایند. طایفه اشعری نیز که در سرزمین خطبههای آسمانی یعنی «کوفه» زندگی میکردند و راه آزادگی و رادمردی را از علی علیهالسلام هنوز به خاطر داشتند، هجرتی شکوهمند و با برکت انجام دادند که فرجام مبارکش به قم انجامید و در این سرزمین تحولی شگفت پدید آورد.
اعراب اشعری از نژاد «اشعر بن سبأ بن یشجب بن یعرب بن قحطان بن هود پیغمبر علیهالسلام » بودند و در یمن زندگی میکردند.
قبیله اشعری در آغاز بعثت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از یمن به مکه هجرت کردند و به آن حضرت ایمان آوردند. بزرگ آنان، «مالک بن عامر» مرد نامداری بود و در جنگ قادسیه پس از آن که سپاه ایران پُل را برداشتند، اسب خود را به دجله افکند و از سوی دیگر بیرون آمد و به دنبال او سایر سواران هم از دجله گذشتند.(1)
مالک بن عامر، دو پسر بنامهای «سائب» و «سعد» داشت. سائب میگوید: «پدرم
نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفت و عرض نمود: دعا کن درباره من که از جمله اهل بیت، یکی من ماندهام و من بقیه ایشانم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اللّهمّ کَثِّر عدده و ولده(2)خدایا! عدد فرزندان مالک را بسیار گردان.»
بر اثر دعای آن حضرت، در این خاندان، کثرت و فزونی فرزند بالا گرفت. در تاریخ قم آمده است: «... توالد و تناسل کردند تا غایت، که عدد فرزندان و اعقاب او (مالک بن عامر) و عدد ایشان به قم در این مدت چنان که نامهای ایشان در کتاب انساب ایشان ثبت است زیاده بر شش هزار رسید... و عدد فرزندان از صلب سه کس صدو بیست نفر بوده است و آن سه کس عبدالله بن سعد است و او را چهل و دو فرزند بوده است و حمزه بن الیسع و او را چهل و دو فرزند بوده است و عامر بن عمران او را چهل و یک فرزند بوده است.»(3)
خاندان اشعری در کوفه، جایگاه ممتازی داشتند. مردان این قبیله، شجاع و دلیر بودند. از این روی، والیان کوفه به آنان احترام میگذاشتند.
نشانههای روشنی وجود دارد که این طایفه بر مذهب تشیع میزیستهاند. اکنون قسمتی از آن نشانهای افتخار را مینگاریم:
مالک بن عامر، جد و بزرگ این خاندان، همراه علی علیهالسلام در نبرد صفین شرکت کرد
و علیه «قاسطین» مبارزه نمود.
سائب بن مالک، «فرزند او» که داماد ابوموسی اشعری و همسر «عمرة» بود، در آن هنگام که علی علیهالسلام برای نبرد با «ناکثین» عازم بصره بود، به ابوموسی نامه نوشت و از او خواست تا از کوفه برای وی که عازم نبرد بود
نیرو بفرستد. ابوموسی، سائب را فراخواند و با او مشورت کرد. سائب گفت: «اری اَن تتبعَ ماکتب به اِلیک؛ به نظر من، از آنچه نوشته است پیروی کن». ابوموسی گفت: «لکنی لااری ذلک؛ من چنین عقیدهای ندارم.»(1)
هنگامی که عبدالله بن مطیع - والی کوفه از طرف عبدالله بن زبیر - اعلام داشت: «امور را بر اساس راه و روش خلیفه دوم و سوم به پیش خواهد برد»، سائب به پا خواست و اعتراض کرد و بر او بانگ زد و گفت: «تنها باید به همان روش و سیرهای که علی علیهالسلام تا زنده بود در میان ما به کار میگرفت، عمل شود. ما به راه و روش عثمان نیازی نداریم: « و لا فی سیرة عمربن الخطاب فی فئینا.»(2)
بدون شک، اعتراض سائب و طرد سیره خلیفه دوم و سوم در آن زمان، نشان تابناک تشیع این رادمرد بود. در آن هنگام که مختار در زندان بود، یکی از کسانی که برای او از مردم بیعت میگرفت، سائب بود.(3)
او از کارگزاران نهضت خونخواهی سیدالشهداء علیهالسلام بود. سائب، از فرماندهان سپاه مختاربود.(4)مختار آن قدر به سائب اعتماد داشت که هنگامی که از کوفه بیرون آمد، او را به جای خود حاکم کوفه قرار داد.(5)
مختار پس از پیروزی بر ابن زیاد، سائب را همراه بزرگانی روانه مکه کرد تا سر ابن زیاد را نزد محمد حنفیه ببرند. مختار 000/30 دینار نیز برای محمد حنفیه فرستاد. این گروه، حفاظت و دفاع از محمد حنفیه را نیز به عهده داشتند. محمد حنفیه آن پول
را میان یاران خود تقسیم کرد.(1)
هنگامی که نیروهای مختار، سپاه زبیر را شکست دادند و وارد کوفه شدند، سائب بن مالک،
شادمانه فریاد میزد: «وَیْحَکُم یا شیعة آل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم اِنَّکُم قَد کنتم تقتلون قبل الیوم....»(2).
حضور دلاور مردان این خاندان در شورشهایی علیه امویان، دلیل دیگری بر ارادت آنان به اهلبیت علیهمالسلام است.(3)آیا این جلوهها، که فروغ دیدگان گردید، نشان آشکاری بر تشیّع این آزاد مرد نیست؟ بدون شک، سائب، شیعه بود و دفاع او از مختار نیز به پاسداشت حرمت ولایت اهلبیت علیهمالسلام بود.
کلبی میگوید: «سائب به کوفه، شیخ شیعه بود و فارس ایشان: و ایشان را به نصرت بنیهاشم به هنگامی که مختار بن ابیعبیده خروج کرد و طلب قصاص خون حسین بن علی علیهالسلام کرد، دعوت نمود؛ سائب مختار را تقویت داد.»(4)
سائب تا آخرین لحظه در کنار مختار باقی ماند و سرانجام در روز دوشنبه، چهاردهم رمضان سال 67 ق. به هنگام زوال، به دستور «مُصعب بن زبیر» همراه مختار و برخی از بزرگان کوفه به شهادت رسید.(5)فرزند سائب، «محمد» هنگام شهادت پدر، در دارالاماره بود. زبیریان وارد قصر حکومت شدند و او را یافتند؛ ولی به علت آن که کودک بود رهایش کردند. او بعدها به دست حجاج کشته شد.
آنچه گذشت نشان از آن داشت که سائب به تشیع وفادار بود. تشیع از ناحیه او به عموزادگان و نوادگانش رسید و با هجرت آنان به قم، این شهر شیعی بنیانگذاری شد.(6)
با وجود گرایشهای گوناگون در کوفه و حضور دستهها و نحلههای فراوان، با اندیشههای مختلف، مانند: قدری، کیسانی، خارجی، فطحی و واقفی، خاندان اشعری
از معرفت شیعی ناب و مرتبط با اهل بیت علیهمالسلام بهرهمند بودند؛ لذا، پس از آن که قم به برکت قدوم این خاندان به «کوفه صغیر» تبدیل شد،
در آن فقط معرفت شیعی ناب طنین افکند و هیچ اثری از گرایشهای موجود کوفه در قم پدید نیامد، و از فرقههای
مختلف شیعه، جز اثنی عشری در این سرزمین قدسی، هیچ خبری نبود.
حجاج بن یوسف، محمد بن سائب را کشت و دستور داد در شهر کوفه و اطراف آن ندا کنند که تا سه روز، اگرکسی از آل «سائب» و «مالک» درکوفه بماند خونش هدر است.
«یاقوت حموی» چگونگی هجرت فرزندان سعد را به قم این گونه مینویسد:
«پس از شکست عبدالرحمن بن محمد از حجاج بن یوسف و فرار او به کابل، در میان لشگر او هفده تن از تابعین عراقی بودند که در میان آنان پنج فرزند از سعد بنامهای عبداللّه، احوص، عبدالرحمن، بکر ونعیم وجود داشت که به سرزمین قم آمدند و این سرزمین را برای سکونت برگزیدند.»(1)
بعضی درباره هجرت «اعراب اشعری» به قم گفتهاند: «احوص، فرمانده لشکر زید بن علی بن حسین علیهماالسلام بود. پس از شهادت زید، احوص، اسیر حجّاج شد و چهار سال زندانی شد. او و برادرش پس از آزادی، به قم رفتند.»(2)
این نظریه با تاریخ، سازگار نیست؛ چون هلاکت حجاج در سال 97 ه.ق. است و قیام زید در سال 118 و 121 ق. زمان هشام بن عبدالملک است. چگونه ممکن است احوص پس از شهادت زید، در زندان حجاج حبس شده باشد؟!
درباره هجرت خاندان اشعری، علل دیگری نیز ذکر شده که به علت اختصار از آن صرف نظر میکنیم.(3)
اعراب اشعری مجبور به ترک کوفه شدند و به سوی ایران هجرت کردند تا به نهاوند رسیدند و از آن جا، آل سائب، راهی اصفهان شدند و
فرزندان سعد «برادرسائب» بنامهای: «عبداللّه، احوص، عبدالرحمن، بکر و نعیم» با عیال و فرزندان به راه خود ادامه دادند تا به سرزمین «قم» رسیدند.(1)
اکنون جای این پرسش است: آیا خاندان اشعری، نخستین طایفه عرب بودند که در قم سکونت گزیدند؟
یا اینکه برخی از گروههای عرب، قبل از اشعریان به قم هجرت کردهاند. در نهضت مختار که در سال 66 و 67 ق. واقع شد، عدهای از بنیاسد از کوفه به روستای جمکران آمدند و آنجا ساکن شدند. نیز گفتهاند: «عربی بنام خطاب بن اسد، به قریه جمکران آمد و مسجدی در آن بنا کرد و در آن به اقامه نماز پرداخت.»(2)
گروهی از آل مذحج، قبیله قیس و طایفه عترة پس از شکست لشکر عبدالرحمن بن اشعث، به حوالی قم آمدند و آنجا سکونت گزیدند.
نیز گفتهاند: جمعی از موالیان عبدالله بن عباس در نیمه قرن اول هجری قمری، به قم آمدند و در آنجا ساکن شدند.(3)
نیز نوشتهاند: «سعید بن جبیر که از جمله موالی بنی اسد بود، از حجاج بگریخت و قصد این ناحیه کرد و به واسطه محبتی که او را با بنیاسد بود، به نزد این طایفه که ساکن جمکران بودند، آمد و مدت شش ماه آنجا بماند. چون خبر او به امیر کاشان و اصفهان رسید و بدانست که او از حجاج گریخته و حجاج طالب او است، او را بگرفت و به نزد حجاج فرستاد و حجاج او را بکشت. و گویند: سعید از قم به ناحیه آذربایجان رفت و از آنجا به مکه بازگردید و به آن دارالامن پناه برد. به دستور حجاج او را بگرفتند و پیش او فرستادند و حجاج
او را شهید کرد.»(4)
ابن اثیر گریختن سعید به اصفهان و از آنجا به آذربایجان و از آذربایجان به مکه و فرستادن خالد بن عبدالله - والی مکه - او را نزد حجاج ذکر کرده؛ ولی از آمدن وی به قم یادی نکرده است که؛(1)ممکن است چون در آن زمان، قم از لحاظ خراج تابع اصفهان بود، به ذکر اصفهان بسنده کرده باشد.
با وجود هجرت طوایفی از اعراب پیش از خاندان اشعری، باید اذعان کنیم که آنان
نقش فرهنگی مهمی در این سرزمین ایفا نکردند و در ارتباط با تشیّع، جلوهای از خود به یادگار ننهادهاند؛ بلکه تشیع مردم قم، مرهون تبلیغات اشعریها است. بخش اعظم محدّثان قمی، به ویژه چهرههای برجسته آن، عرب بودند؛ در حالی که بخش بزرگی از محدّثان امامی کوفه جزو موالی به شمار میآمدند. ریاست این حرکت بالنده معنوی در قم را، ابتدا «عیسی بن عبداللّه» برعهده داشت و پس از او، فرزندش «ابوعلی محمد بن عیسی» این زعامت را بر عهده گرفت و با عنوان شیخ قمیها و بزرگ خاندان اشعری مزیّن گردید.(2)پس از او، «احمد بن محمد بن عیسی» به این نشان مزیّن شد.(3)او به گفته نجاشی، پیشوای قمییّون و فقیه بلامنازع و رئیس آنان بود. احمد به عربیّت خود میبالید و کتابی را بنام «فضایل عرب» نگاشت. با آن که احمد رازدار و شاهد امامت امام هادی علیهالسلام از جانب امام محمدتقی علیهالسلام بود، آن گاه که «خیرانی» خبر امامت آن حضرت را اعلام داشت، وی آرزو نمود که ای کاش، افتخار اعلام این خبر، از آنِ یک عرب بود!(4)
برخی میگویند: آنان تصادفی به این سرزمین
رسیدهاند.
بعضی گفتهاند: «باید راز آن را در فتوحات جدّ ایشان، مالک، در نبرد قادسیه جستوجو کرد. چون مالک در فتح منطقه جبل از جمله قم، همراه ابوموسی اشعری بوده
است و مردم این سرزمین را در مقابل غارت طبرستانیها یاری نموده، تا آن که مالک به کوفه بازگردید؛ بدون تردید این خاطرات را برای فرزندان خویش بازگو کرد.»(1)
برخی نیز راز این انتخاب را دور بودن قم از مرکز حکومت دانستهاند. بدون شک، این بُعد مسافت، آنان را از گزند حکومت و عوامل آن مصون میداشت.
بعضی نیز منش کریمانه قمیها را که از همسایه حمایت میکردند و مهمان را
گرامی میداشتند، دلیل این انتخاب میدانند. شاید استقبال «یزدان فاذار»، رئیس این منطقه، از عبدالله و احوص، هنگام ورودشان به سرزمین قم و اکرام آنان و واگذاری قطعهای از زمین برای شتران و دامهایشان، نشان آشکاری بر این مدّعا باشد.
برخی نیز آب و هوای گرم و خشک قم را دلیل این انتخاب میدانند؛ چون آنان در سرزمین گرم عراق (کوفه) نشو و نما کردهبودند و آب و هوای گرم و خشک قم با مذاج آنان سازگار بود. با وجود آن که ممکن است تمام این عوامل در تصمیم اعراب اشعری اثر داشتهاند؛ ولی به نظر میرسد دلیل عمده گزینش قم، روایات متعددی است که از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام درباره قم نقل شده بود.
خاندان اشعری، با مکتب حدیثی کوفه آشنا بودند. سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبه «ملاحم» و سایر سخنان آن حضرت در این سرزمین طنین افکنده بود و مردم، شاهد تحققّ برخی از پیشگوییهای آن حضرت بودند. بنابراین، عنوان «اسلم
المدن» و «اسلم المواضع» نور امیدی است که در مقابل چشمهای آن ستم دیدگان میدرخشید. مردمی که در ستمکده «حجاج» محبوس بودند، به دنبال چنین آرمانی میگشتند. بدون تردید، خاندان اشعری با این روایت که امنترین و آرامترین مکان را «قصبه قم» معرفی کرده بود، آشنا بودند؛ چون راوی این حدیث، ابوموسیاشعری است. مالک بن عامر، نیای این خاندان، با ابوموسی - سردار سپاه اسلام - در فتح قم شرکت داشت و سائب فرزند مالک، داماد ابوموسی و مشاور او بود.
در روایتی از قول ابوعبدالله، فقیه همدانی در کتاب «البلدان» نقل شده است:
«اِنَّ اَبامُوسی اْلاَشْعَری رَوی اَنَّهُ سَأَلَ اَمیرَالْمُؤمِنِینْ علیّ بن ابیطالب علیهالسلام عَنْ اَسْلَمِ
1) 4. تاریخ قم، ص 261.
الْمُدُنِ وَ خَیْرِالْمَواضِع عِنْدَ نُزُولِ الْفِتَنِ وَ ظُهُورِ الْسَیْفِ.»
فقال علیهالسلام : اَسلَمُ الْمَواضِع یَوْمَئِذٍ اَرْضُ الْجَبَلْ... فَاَسْلَمُ الْمَواضِع یَوْمَئِذٍ قَصَبَة قُمَّ...(1)
«ابوموسی اشعری میگوید: از علی علیهالسلام پرسیدم در هنگامه نزول فتنهها و پیدایش جنگها، امنترین سرزمین کجا است؟
پس آن حضرت فرمود: امنترین مکان در این روزگار، ارض جبل است. آنگاه
دوباره فرمود: امنترین مکان در این هنگام، «قصبه قم» است.
آیا وجود این خبر و اخبار دیگر(2)نمیتوانست انگیزه اعراب اشعری در انتخاب سرزمین قم باشد؟!
آیا سائب بن مالک، داماد ابوموسی نبود؟
آیا در ظلمتکده حجاج، مردم پیجوی فجر امید و روشنی نبودند؟!
آیا هر روزه در کوفه پیشگوییهای علی علیهالسلام راکه یکی از مصادیقش خود حجاج و زمان او بود، مشاهده نمیکردند؟!
آیا فروغی فروزندهتر از سخن علی علیهالسلام و آرمانی جاودانهتر از «اسلمالمدن» در آن هنگامه سخت میتوانست دلیل هجرت آنان به سوی قم باشد؟!
فرزندان سعد به سوی قم آمدند؛ اما چرا آل
سائب روانه اصفهان شدند؟ ممکن است به این دلیل که در آن زمان، قم، جزء اصفهان و تابع آن بود. تحلیل آنان از اخبار به گونهای بود که اصفهان را همانند قم میدانستند.
اعراب اشعری پس از ورود به قم، در دامنه کوه یزدان (میانه تقرود و قم) ساکن گردیدند. به تدریج، خبر ورود آنان به «یزدان فاذار»(3)- بزرگ زرتشتیان این منطقه - رسید. او که شجاعت و رادمردی اشعریها را شنیده بود، از ورود آنان مسرور شد و
تصمیم گرفت آنان را در سرزمین قم ماندگار کند تا هنگام خطر و حمله قوم غارتگر دیلم، در سایه حمایت و رشادت آنان، سرزمین خویش را حفظ کند.
حمله دیلمیها به قم از سوی احوص و همراهانش، سرکوب شد. بزرگ زرتشتیان قم با شنیدن خبر پیروزی، شخصاً به استقبال احوص شتافت و به پاسداشت این خدمت، بر سر او درهم و زعفران نثار کرد.
اعراب، چادرهای خود را برافراشتند و برای عبداللّه - برادر احوص - مسجدی جهت اقامه نماز و بیان مقررّات اسلام بنا کردند. روز به روز برشوکت و حشمت
مسلمانان افزوده میشد و مردم، شیفته خصال جوانمردانه آنان میشدند. ایثار، مهربانی و شجاعت آنان، رمز توفیق و سیطره فرهنگی آنان گردید.
تا زمانی که «یزدان فاذار» زنده بود، میان مسلمانان و زرتشتیان صمیمیت و دوستی بر قرار بود. آنان باهم پیمان برادری و دفاعی امضا کرده بودند. پس از مرگ «یزدان فاذار»، فرزندانش به مسلمانان رشک بردند و در اندیشه ناسازگاری و پیمان شکنی برآمدند. عبداللّه و احوص، آنان را پند و اندرز فراوان داده، به پایبندی عهد و پیمان برادری دعوت
نمودند و از عواقب سوء عهد شکنی بر حذر داشتند؛ ولی قوم زردشت همچنان برخواسته خود پافشاری میکرد و تا چهاردهم سال نو به خاندان اشعری مهلت دادند تا هرچه دارند بفروشند و آن دیار را ترک کنند.(1)
خاندان اشعری در پی بیداد حجاج، از کوفه به سوی ایران هجرت کردند. آنان به پاس حراست ودفاع از اندیشه و آرمان خود، از شهر و خانه خود آواره شدند. در طول تاریخ، سلاح مهاجران اندیشه، فرهنگ و آرمان بوده است. اینان نیز مهاجرانی بودند با آرمانی بلند مرتبه و آسمانی. کوفه، در آن زمان در شعله بیداد حجاج میسوخت و پیکره آن از تازیانه ستم او مجروح بود؛ ولی مهر فروزنده دوستی علی علیهالسلام در آن میدرخشید و هر روزه به جرم دوستی علی علیهالسلام افرادی روانه مسلخ دژخیم میشدند.
1) 1. فروغی از کوثر، الیاس محمد بیگی، ص 13؛ گنجینه آثار قم، فیض، ج 1، ص 154 - 150.
کوفه، دارالعلم و مهد ولایت علی علیهالسلام بود.
اعراب اشعری بر اثر ارتباط با فرهنگ شیعی کوفه، به کمالات انسانی آراسته و از سجایای ملکوتی و خصال آسمانی دوستداران علی علیهالسلام برخوردار شدند. فرهنگ بالنده عدل و مهربانی، شجاعت و دلسوزی، ایثار و عشق به گونه توأمان در ژرفای جانشان طنین افکنده بود و گوهر وجودشان در کوثر ولایت به دریّ تابناک مبدّل شده بود.
این رادمردان که درس خدا پرستی و انسان دوستی را از مکتب کوفه آموخته بودند، به سرزمین قم رسیدند و از کوفه بزرگ به کوفه کوچک اجلال نزول نمودند.
حضور فرهنگی آنان در این سرزمین، موج آفرید و مردم این سامان را مجذوب خود ساخت. دریچه روح این مردم بر اندیشه و فرهنگ آنان باز شد و آنان قلوب این مردم
را مسخّر ساختند. چنین بود که در مدت بسیار کمی، بر جاه و مکانت این خاندان افزون شد و سران زرتشت احساس خطر کردند.
آنان جایگاه اجتماعی مذهبی خود را در خطر دیدند و یقین پیدا کردند که به زودی شعلههای آتشکدهها دراین سرزمین خاموش خواهد شد. از این رو، به وسوسه افتاده، توطئه خطرناکی را طراحی کردند. آنان تصمیم گرفتند که این خاندان را از این سرزمین بیرون کنند. نصایح خیرخواهانه عبداللّه و احوص مؤثر نیفتاد، ولی زمان برای اجرای تصمیم آنان سپری شده بود. مردم این سرزمین، دلباخته اسلام علوی و منش کریمانه این خاندان شده بودند. آنان قادر به بیرون کردن اعراب اشعری نشدند و پس از آن که با تدبیر و کاردانی «احوص» در شب چهارشنبه آخر سال، سران و بزرگان زرتشت در حصارهای چهل گانه کشته شدند، هیچ گونه مقاومت و پایداری از سوی مردم مشاهده نشد و راه برای گرویدن مردم پاک سرشت این سرزمین به اسلام باز شد.(1)
نقشه احوص به خوبی اجرا شد و سران فتنهانگیز زرتشتیان این سرزمین از میان رفتند. دژهای کفر و آتش پرستی فرو ریخت و مردم، گروه گروه مسلمان شدند. آتشکدهها خاموش شد و به جای آنها مساجد بنا شد. بدین سان مردم مسلمان به رهبری احوص و عبدالله اشعری بر این منطقه سروری یافتند. فرزندان سائب نیز که
1) 1. ر.ک: تاریخ قم، ص 257 - 245.
از نهاوند به اصفهان رفته بودند، به قم دعوت شدند. آنان به قم آمدند، شوکت یافتند و عزیز و مکرّم شدند.(1)
این خاندان، حرم اهلبیت علیهمالسلام را بنیان نهادند و همای ولایت در این سرزمین سایه گستر شد و شجره طوبای امامت در این بوستان غرس گردید.
در قلب جهان اسلام، شهر قم، شهر امامان شد. البته نه از این رو که این شهر را احداث کردند، بلکه از این جهت که همه مردمِ این سامان، پذیرای مذهب تشیّع شدند. این سرزمین، مرکز تمدن شیعی گردید و شهر پاک سرشتان «نجباء» نام گرفت و پناهگاه دوستداران
فاطمه علیهاالسلام شد. هزاران شیعه و دوستدار اهلبیت علیهمالسلام از سراسر جهان اسلام به سوی این شهر رهسپار شدند و قم، مرکز استراحت و آرامش اهل ایمان گردید.(2)
همان گونه که در آیینه روایات پیشبینی شده بود، اعراب اشعری در این سرزمین، زیبا ظاهر شدند و این سامان با حضور اعراب، به نور اسلام و قرآن مزیّن شد.
انس بن مالک میگوید: «روزی نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودم که علی علیهالسلام وارد شد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: به سوی من بیا ای ابوالحسن، آنگاه آن حضرت را در آغوش گرفت و میان دیدگان علی علیهالسلام را بوسید و چنین فرمود: «یا عَلی اِنَّ اللّهَ - عَزَّ اسمه - عَرَضَ ولایَتَکَ عَلَی السَّماوات،...؛ یا علی! همانا خداوند - که نامش گرامی است - ولایت تو را بر آسمانها عرضه کرد. اولین آسمانی که پذیرای ولایت تو شد، آسمان هفتم بود. خداوند آن آسمان را با عرش، زینت بخشید... سپس ولایت تو را بر زمین عرضه کرد، نخست، مکّه آن را پذیرفت و خداوند مکه را به وجود کعبه بیاراست. پس از آن، مدینه آن را پذیرفت و خداوند، مدینه را به وجود من مزّین فرمود. سپس کوفه آن را پذیرفت و خداوند، کوفه را به وجود تو زینت بخشید و پس از آن قم پذیرای ولایت تو
شد خداوند قم را به حضور اعراب مزیّن ساخت و دری از درهای بهشت را به سوی آن گشود.»(3)
خاندان اشعری در پایان قرن اول به قم هجرت کردند. آنان به سبب جوّ خفقان و بیداد عصر اموی، آیین شیعی خود را مخفی نگهداشتند. ظهور این مذهب در قم در نیمه اول قرن دوم بود. صبحدم این نور افشانی به زمان امام باقر علیهالسلام میرسد و اوّلین کسی که مذهب شیعی خود را از پس ابر تقیّه آشکار نمود، «موسی بن عبدالله اشعری» است که به مدال صحابی امام باقر و امام صادق علیهماالسلام مفتخر است. «اسحاق بن عبدالله قمی» را نیز در کتب تراجم، در ضمن اصحاب امام باقر علیهالسلام ذکر کردهاند.(1)با وجود
کثرت روایات درباره قم، حدیثی از آن حضرت در باره این شهر نقل نشده است.
اوج بالندگی قم در فرهنگنامه شیعی به زمان امام صادق علیهالسلام باز میگردد. فزون از 20 روایت درباره ارزش و جایگاه قم و مردمش از جانب آن حضرت به ما رسیده است؛ روایاتی که قم را با عناوینی آسمانی مزیّن نموده است. این اکرام به پاسداشت هجرت مردانی از طایفه شیعی اشعری به مدینه و درک محضر کیمیا اثر امام صادق علیهالسلام است؛ آنانکه با حضور خود در مکتب آن امام، حوزه حدیثی قم را بنیان نهادند؛ آنان که از فجر تاریخ شیعی این شهر تا ابد، بر بام این شهر میدرخشند؛ فرزانگانی همانند: «زکریابن آدم»(2)، «اسحاق بن عبدالله اشعری»(3)، «حمزةبن یسع»(4)، «عیسی بن عبدالله قمی»(5)، «علی بن محمد بن حفص قمی»(6)، «عبدالله بن ایوب قمی»(7)، «عمران بن
عبدالله اشعری»(1)، «عیسی بن بکر قمی»(2)، «موسی بن بکر قمی»(3)، «شعیب بن بکر قمی»(4)و دیگر محدثان
و دانشوران قمی که در زمره اصحاب آن حضرت جای دارند. بعضی از این چهرهها جایگاه ویژهای نزد امام صادق علیهالسلام داشتند؛ مانند «عیسی بن عبداللّه اشعری قمی» که امام صادق علیهالسلام او را چنین وصف فرمود: «هو منّا حی و هو منّا میّت»(5). در روایت آمده است که امام صادق علیهالسلام میان دو دیده او را بوسید. برادر
دیگر او، «عمران بن عبدالله اشعری» است که در گفتار امام صادق علیهالسلام خوش درخشیده است. او در منی، خیمهای برای حضرت صادق علیهالسلام برپا کرد. آنگاه که امام صادق علیهالسلام با اهلبیتش از راه رسید، سؤال کرد: این چیست؟ پاسخ دادند: این خیمهای است که «عمران بن عبدالله قمی» برای شما مهیا نموده است. هنگامی که حضرت از قیمت خیمه سؤال کرد، او گفت: این خیمهای است که مرا به تهیه آن امر فرمودی و پارچه آن حاصل زراعت زمین خود من است که برای شما تهیه نمودم و دوست دارم که هدیه مرا بپذیرید و پولی را که برای تهیه این خیمه به من دادید به سوی شما بازگرداندم؛ امیدوارم که بپذیرید. امام صادق علیهالسلام دستان مبارکش را بالا برد و به اودعا کرد و چنین فرمود:
«اَسْأَلُ اللّهَ اَنْ یُصَلّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد، وَ اَنْ یُظِلَّکَ وَ عِتْرَتَکَ یَوْمَ لا ظِلَّ اِلاّ ظِلُّهُ»(6)
«از خداوند مسألت مینمایم که بر محمد و آل محمد درود فرستد، تو و دودمان تو را در سایه خویش جای دهد، در آن روز که هیچ سایهای نیست جز سایه خدا.»
حماد میگوید: ما جماعتی نزد امام صادق علیهالسلام بودیم که عمران نزد آن حضرت
آمد. امام صادق علیهالسلام
با مهربانی او را پذیرفت و نزد خود جای داد و با او گفتوگوی دوستانه کرد.
رفتار آن حضرت به گونهای محبتآمیز و مهروش بود که موجب تعجب حاضران گردید. آنگاه که او برخاست، از امام سؤال شد: این شخص که بود که این گونه با مهر، با او رفتار نمودی؟
امام صادق علیهالسلام فرمود:«هذا مِنْ اهل بیت النجباء؛(1)این مرد از خاندان پاکسیرتان است.» در روایت دیگر، چنین آمده است: «هذانجیبُ قوم النّجباء».(2)
فرزند دیگر عبداللّه بن سعد، «سعد» است که دوازده نفر از فرزندانش از محضر امام صادق علیهالسلام روایت نقل میکنند. فزون از صد نفر از این خاندان از سایر ائمه روایت
نقل میکنند.(3)
آن حضرت با فروغ سخنان خود، قم را نورباران ساخته و روایاتی درباره این شهر و مردمش بیان فرموده است. آن بزرگوار، قم را عشّ آل محمد و پناهنگاه شیعیان معرفی کرده است.
شماری ازقمیها به محضر آن جناب رسیدند و با کسب دانش و معرفت از وجود مقدس آن امام، خود را در زمره محدّثان عالیمقام جای دادند؛ از جمله «زکریابن آدم» که افتخار صحابی امام صادق تا امام جواد علیهمالسلام را بر چهره دارد؛ «سهل بن یسع» که جزء اصحاب آن حضرت معرفی گردیده است(4)و برادر وی «حمزة بن یسع اشعری» که به این نشان مزیّن است.(5)«ابراهیم بن محمد اشعری» نیز از اصحاب قمی آن
خاندان اشعری تمدنّی نو در قم پدید آوردند و شالوده حرم اهلالبیت علیهمالسلام را پیریزی کردند و شهر امامت را ساختند و در این سرزمین، مکتبی تأسیس کردند که
پاسدار ارزشهای مذهب تشیع بود. مردم این سرزمین، خلفای بنیعباس را غاصب میدانستند و از پرداخت مالیات و خراج به آنان خودداری میکردند.
خودداری مردم از پرداخت مالیات، نه به آن جهت بود که برخی پنداشتهاند: «مردم قم درویش مسلکند»(3)بلکه بدین سبب بود که آن را کمک به ستم میدانستند. هر
زمان که حکومت بغداد تسلیم خواست مذهبی آنان میشد، مردم دو خراج میپرداختند: خراج و مالیاتی به بغداد و وجوهات شرعیه به پیشوایان معصوم علیهمالسلام . آنان علاوه بر پرداخت وجوهات، قسمت اعظم اموال خود را وقف اهل بیت علیهمالسلام کردند: «دیگر از مفاخر ایشان وقف کردن این گروه عرب است که به قم بودند، از ضیعتها و مزرعهها و سرایها تا غایت که بسیاری از ایشان هرچه مالک و متصرّف آن بودند، از مال و منال امتعه و ضیاع و عقار، به ائمه علیهمالسلام بخشیدند و ایشان اول کسانی اند که به این، ابتدا کردند و خمس از مالهای خود بیرون کردند و به ائمه علیهمالسلام فرستادند....»(4)
پنجاه سال از حکومت بنیعباس میگذشت، ولی مردم قم یک درهم خراج به آنان نپرداختند. در سال 184 ق. هارون که اقتدارش فراگیر شده بود تصمیم گرفت که مردم قم را تسلیم خود سازد و خراج از آنان بستاند. در تاریخ قم آمده است: «زمانی که
بقایای خراج شهر را در زمان رشید اخذ میکردند از همه شهرها گرفته شد؛ مگر بقایای اصفهان که در آن تأخیر افتاد؛ به سبب اهل قم که در ادای آن تمرّد و سرکشی میکردند و ادای بقایا امتناع مینمودند و عمال را میکشتند؛ یکی را بعد از آن دیگر.»(1)
از این رو، هارون،
«عبداللّه بن کوشید قمی» را به حکومت اصفهان - که قم در آن زمان از توابع آن بود - گماشت تا مالیات پنجاه ساله قم را وصول کند.(2)او هم برادر خود، «عاصم»، را والی قم قرار داد.(3)عاصم با تمام قدرت کوشید تا استقامت مردم قم را بشکند و تا توانست مردم قم را آزار و شکنجه کرد؛ ولی نتوانست یک دهم از مالیات معوّقه را وصول کند. پس از مدتّی، او به دست جوانان غیور و دیندار قم کشته شد: «اهل قم در دارالخراج برو جمع آمدند و او را بکشتند.»(4)
این حادثه سبب گردید که هارون، عبداللّه را از حکومت اصفهان عزل کند. عبداللّه به بغداد رفت و با پرداخت یک میلیون درهم، خواستار بازگشت به سِمَت قبلی خود
شد؛ به شرط آن که قم از تابعیت اصفهان خارج شود!(5)
مردم قم نیز با توجه به مذهب و فرهنگ آن روزگار اصفهان، خواستار خروج از تابعیت اصفهان بودند.
سرانجام پس از توضیحات والی و حضور به موقع و بیانات منطقی «حمزه بن یسع اشعری» که از بزرگان قم بود، هارون در سال 189 ق. استقلال قم را از اصفهان پذیرفت. در تاریخ قم آمده است: «حمزه بن الیسع اشعری قم را کوره گردانید و از اصفهان جدا کرد و منبر در این مسجد بنهاد.»(6)
این نخستین نهضت سیاسی - فرهنگی مردم قم بود که به رهبری خاندان اشعری به ثمر نشست. سرانجام، هارون تسلیم خواست مردم شد و استقلال سیاسی مذهبی
مردم قم را به رسمیّت شناخت. بدینسان این شهر به استقلال سیاسی دست یافت و از مزایای مسجد جامع و امام جمعه - که لازمه هر ایالت مستقل
بود - برخوردار گردید. این استقلال، رهین فرهنگ شیعی مردم و تلاش پیوسته «حمرة بن یسع اشعری» بود. او از شاگردان امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام (1)بوده و اوّلین والی و حاکم این شهر پس از استقلال گردید.
پایان قرن دوم و طلیعه قرن سوم هجری قمری، اوج تابش فرهنگ شیعی مردم قم است. «بلاذری» درباره این دوران چنین گزارش میدهد: «و قد قدم قوم من اهل قم فصاروا مع ابیالسرایا، فلقی هرثمه فتضعضع اصحابه للقاء القمیین ایاهم؛(2)هنگامی که ابوالسرایا قیام کرد، [حسن بن سهل] هرثمه را به نبرد او فرستاد. ابوالسرایا شکست خورد. در همین هنگام، عدهای از قمیون به حمایت ابوالسرایا آمدند. همین که لشکریان هرثمه، قمیون را دیدند برخود لرزیدند.»
مأمون درباره قمیون میگوید:
«ما اَجِدُ اَحَداً یُعْنیِنی عَلَی هذا الاَمْرِ لَقَدْ هَمَمْتُ اَنْ اَجْعَلَ أَهْلَ قُمَّ شِعارِی وَ دِثاری؛(3)
کسی را نمییابم که در امر واگذاری خلافت به آل علی علیهالسلام مرا یاری دهد؛ به راستی تصمیم گرفتم که اهل قم را شعار و دثار (یاران باطنی و ظاهری) خود قرار دهم.»
بازتاب این حقیقت را در گفتار جغرافیدانان نیز میتوان ارزیابی کرد.
مستوفی در این باره مینویسد:
«قم از اقلیم چهارم است... و مردم آنجا شیعه اثنی عشریاند و به غایت متعصّب.»(4)
«جیهانی» هم مینویسد: «قم، شهری است بزرگ، خوب شکل... مردمان ایشان همه مذهب شیعه دارند متعصّب.»(1)
«تنوخی» مردم قم را چنین وصف میکند:
«وَمخالفکم فیالرفض، فَاِنّی قَدْ طوفّتُ الآفاق... فما رأیتُ علی دینکم احداً غیرکم؛(2)من با شما در پیروی از مذهب شیعه مخالفم؛ چون آفاق جهان را گشتهام و کسی دیگر را بر این مذهب، غیر از شما نیافتم.»
«ابراهیم بن محمد الفارسی»
نیز مینویسد:
«واهل قم کلّهم شیعة و الغالب علیهم العرب(3)مردم قم یکپارچه شیعه بوده و اکثر آنان عرب اند.»
«ابن حوقل» مینویسد:
«همه مردم قم، بدون استثنا، شیعه و اغلب آنان عرباند و زبانشان فارسی است.»(4)
در این زمان، بسیاری از مردم قم، شرفیاب حضور حضرت امام رضا علیهالسلام شدند و بعضی از آنان در زمره اصحاب آن بزرگوار جای گرفتند که عبارتند از: زکریا بن آدم
قمی(5)، سهل بن یسع(6)، ادریس بن عیسی(7)، ابوطاهر بن حمزةبن یسع(8)، محمد بن سهل بن یسع(9)، محمد بن سالم قمی(10)، محمد بن حسن بن ابیخالد(11)، ابوجریر قمی(12)،
1) 3. اشکال العالم، جیهانی، ص 143.
2) 4. نشوارالمحاضره، تنوخی، ج 8، ص 260.
3) 5. مسالک الممالک، اصطخری، ص 201.
4) 6. صورة الارض، ابن حوقل، مترجم: جعفر شعار، ص 113.
5) 1. رجال طوسی، ص 377، ش 3؛ خلاصةالاقوال، ص 7، ش 4؛ رجال نجاشی، ص 174، ش 458؛ فهرست طوسی ص 99، ش 310.
6) 2. رجال ابن داود، ص 181، ش 736.
7) 3. رجال طوسی، ص 367.
8) 4. رجال نجاشی، ص 318.
9) 5. همان.
10) 6. رجال طوسی، ص 392.
11) 7. همان، ص 391.
12) 8. همان، ص 365، 376 و 396
ابراهیم بن هاشم قمی(1)، ابراهیم بن محمد اشعری(2)، یونس بن عبدالرحمن قمی(3)، عبدالعزیز بن مهتدی(4)، موسی بن جند(5)، مرزبان بن عمران(6)، محمد بن عیسی(7)، عبدالله بن صلت(8)و... .
از چهرههای فروزان و معروف این خاندان، «زکریا بن آدم» است که از اصحاب مخصوص امام هشتم علیهالسلام است. او در سفر حج، افتخار همراهی امام را داشت.(9)علمای رجال با ستودهترین صفات، او را مدح و ستایش کردهاند.
در باره شخصیت زکریا، چند روایت نقل شده است:
«علی بن مسیب» میگوید: «به امام رضا علیهالسلام عرض کردم: منزل من از شما فاصله دارد و همه گاه نمیتوانم به حضور شما برسم و مسائل دینی خود را فراگیرم. از چه کسی دانستنیهای دینم را بیاموزم؟
امام رضا علیهالسلام فرمود: «مِنْ زَکَرّیا بن آدم القمی، المأمون عَلیَ الدینِ وَالّدُنیا(10)از
زکریا بن آدم. او امین بر دین و دنیای شما است.»
در خبر دیگر، زکریا بن آدم میگوید: «به امام رضا علیهالسلام گفتم: میخواهم اهل بیت و خاندانم را ترک گویم؛ چون نادانان در میان آنان زیادند. امام رضا علیهالسلام فرمود: لاتَفْعَلْ فَاِنَّ اَهْلَ بَیتِکَ یُدْفَعُ عَنْهُمْ بِکَ، کَما یُدْفَعُ عن اَهْلِ
بَغداد بِاَبی الْحَسَن (الکاظم)»(11)
«چنین مکن؛ زیرا حضور تو بلاها را از خاندانت دور میسازد؛ همان گونه که به
1) 9. رجال نجاشی، ص 12.
2) 10. همان، ص 18.
3) 11. رجال ابن داود، ص 285.
4) 12. رجال نجاشی، ص 171.
5) 13. رجال طوسی، ص 363.
6) 14. رجال نجاشی، ص 299.
7) 15. همان، ص 239.
8) 16. رجال طوسی، ص 403.
9) 17. خلاصة الاقوال، ص 75.
10) 18. رجال کشی، ص 595؛ خلاصة الاقوال، ص 75.
11) 1. رجال کشی، ص 594؛ خلاصةالاقوال، ص 75.
سبب وجود ابیالحسن (امام کاظم) بلا از اهل بغداد دفع میگردد.»
«عبدالعزیز بن مهتدی اشعری قمی» نیز از اصحاب ائمه علیهمالسلام و محدثان قم است. او در زمان خویش، یگانه شهر قم بود و نزد مردم از جلالت و وثاقت برخوردار بود. وی نشان شرافتمند صحابی و وکالت از امام ثامن علیهالسلام بر چهره دارد. «برقی» او را از اصحاب امام کاظم علیهالسلام نیز دانسته است.(1)امام جواد علیهالسلام به او فرمود: «غفراللّهُ لَکَ ذَنبَکَ وَ رَحِمَنا وَ اِیّاکَ وَ رَضِیَ عَنْکَ برضائی عنک(2)خداوند گناهان تو را ببخشاید و ما و شما را در پرتو رحمت خود جای دهد. به پاس خشنودی ما از تو، خداوند نیز از تو خشنود است.»
با توجه به چنین موقعیتی است که داستان آمدن امام هشتم علیهالسلام به قم یکی از معمّاهای تاریخی است؛ زیرا از یک سو، قم در دوران آن حضرت در اوج تابش فروغ فرهنگ شیعی است و مسلّماً آمدن آن حضرت به قم یکی از نقاط عطف تاریخ این شهر محسوب میشود و از سوی دیگر، داستان تشریف فرمایی آن حضرت در تاریخ، متفاوت نقل شده است. سیدبن طاووس(ره) در «فرحةالغری» و علامه حلّی(ره) در «الدلائل البرهانیة»(3)تشریففرمایی حضرت علی بن موسیالرضا علیهالسلام به شهر قم را چنین نگاشتهاند:
«لَمّا طَلَبَهُ المأمُونُ مِن خُراسان تَوَجَّهَ مِنَ المَدِینَةِ الَی البَصرَةِ وَلَمْ یَصِلِ الکُوفَةَ وَ
مِنْها تَوَجَّهَ عَلی طَریقِ الکُوفَة اِلَی بَغدادَ ثُمَّ الی قُمٍّ وَ دَخَلَها وَ تَلَقّاهُ اَهْلُها وَ تَخاصَمُوا فِیمَنْ یَکُونُ ضَیْفُهُ مِنْهُم فَذَکَرَ اِنَّ النّاقَةَ مَأْمُورةٌ فَما
زالَتْ حَتّی بَرَکَتْ عَلی بابٍ وَ صاحِبُ ذلِکَ الْبابُ رَأی فی مَنامِهِ اَنَ یَکُونُ ضَیْفُهُ فِی غَدٍ فَما مَضی اِلاّ یَسیر حَتّی صارَ ذلِکَ المَوضِعُ مَقاماً شامِخاً وَ هُوَ الیَومُ مَدْرَسةٌ مَطْرُوقةٌ»(4)
«پس از آن که مأمون از خراسان، حضرت رضا علیهالسلام را طلبید، آن حضرت از مدینه به
بصره آمد و در راه خود از راه کوفه به بغداد رفت و از آن جا روانه قم شد و به این شهر وارد گردید. اهل قم به محضر او شتافتند و هریک میخواستند افتخار میزبانی آن حضرت نصیبشان گردد؛ از این روی، با یکدیگر به بحث و نزاع برخاستند. امامرضا علیهالسلام فرمود: شتر من، خود مأمور است که در کجا فرود آید. شتر در مقابل خانهای زانو زد. صاحب آن خانه در خواب دیده بود که فردا حضرت رضا علیهالسلام میهمان او خواهد شد. دیری نپایید که خانه مزبور، مقام شامخی پیدا کرد و امروز مدرسهای مورد توجّه است.»
چهار دلیل برای اثبات تشریففرمایی آن حضرت به قم ذکر کردهاند:
وجود محلّه و مسجدی بنام «شاه خراسان» و مدرسهای بنام «مدرسه رضویه» در قم.
«ابن الفقیه همدانی» میگوید: «امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: در قم، چشمهای است که حضرت رضا علیهالسلام در آن غسل خواهد کرد.»
در تاریخ قم آمده است که امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام از آب چشمه یاد شده نوشید و در آن غسل کرد.
تصریح «عبدالکریم بن احمد بن طاووس» در «فرحة الغری»، به ورود امام رضا علیهالسلام به قم.(1)
از سوی دیگر، شیخ صدوق(ره) که از مفاخر قم و پیجوی مفاخر این شهر است، مسیر تشریففرمایی آن حضرت را چنین
مینگارد: «فَکَتَبَ اِلَیهِ المَأْمُونُ لاتَأْخُذْ عَلی طَریقِ الکُوفَةِ وَ قُم، فَحُمِلَ عَلی طَریقِ البَصْرَةِ وَ الاَهْواز وَ فارس حَتّی وافی مَرْوَ»(2)
«مأمون به امام رضا علیهالسلام نوشت که از راه کوفه به قم نیاید؛ بنابراین، آن حضرت را از راه کوفه، بصره، اهواز، و فارس به مرو آوردند.»
حال چه باید گفت؟ آیا آن حضرت، قم را به قدوم مبارکشان مشرّف ساختهاند؟ اگر آن حضرت به قم آمدهاند؛ چرا با وجود اصحاب بزرگی مانند: زکریّابن آدم قمی،
سهل بن یسع و ادریس بن عیسی باید شخص گمنامی میزبان آن حضرت گردد؟ آیا زکریا بن آدمی که حضرت او را امین دنیا و دین مردم معرفی میکند، لایق خدمت به آن حضرت نبود؟ آیا در این مجموعه صحابی، شخصیتی که لیاقت میزبانی آن حضرت را به عهده بگیرد، وجود نداشت؟ آیا میتوان این داستان را پذیرفت؟ آمدن دعبل همراه با قطعهای از لباس آن حضرت به قم، توفانی برانگیخت و داستان حماسی را رقم زد. حال چگونه میتوان پذیرفت که امام رضا علیهالسلام به قم آمده باشد، ولی در پردهای از ابهام باقی بماند؟
نشان آشکار دیگر بر این که قم در این دوران یک پارچه شیعه بود، آن است که دعبل خزاعی پس از آن که قصیده معروف «تائیه» خود را سرود، تصمیم گرفت ابتدا این قصیده را در حضور امام هشتم علیهالسلام قرائت کند. بنابراین، به مرو رفت و نزد علی بن موسیالرضا علیهالسلام شرفیاب شد و قصیده خود را خواند. «کشی» مینویسد: «امام علیهالسلام پارچهای ابریشمی که در آن ششصد دینار موجود بود، به وسیله کنیز خود برای دعبل فرستاد و فرمود: به وسیله این
زر، هزینه سفر خویش را آماده ساز و عذر ما را بپذیر. دعبل گفت: مولای من، این قصیده را به پاس زر نسرودم. دینارها را پس فرستاد؛ ولی از محضر شما خواهش میکنم لباسی از لباسهای خود را به من ارزانی دارید تا موجب کرامت و شرافت من گردد. امام رضا علیهالسلام جامهای از خود همراه با دینارها به او عطا کرد.»(1)
بنابر نقل «سفینه» امام علیهالسلام صد دینار رضوی - که به پاس گرامیداشت ولایتعهدی آن حضرت، ضرب شده بود - به دعبل عطا فرمود. دعبل گفت: به خدا سوگند! مقصود من از سرودن این قصیده زر نبوده است. کیسه پول را بردارید و مرا به لباسی از
لباسهای خود مفتخر سازید. امام رضا علیهالسلام جامهای ابریشمی با صد دینار به او عطا فرمود و گفت: دینارها را بگیر که در آینده به آن محتاج خواهی شد.
دعبل، لباس و زر را گرفت و راهی قم شد. کاروانی که دعبل همراه آن بود در مسیر راه به دست راهزنان غارت شد که به یمن قصیده و حضور دعبل، رئیس دزدان اموال
1) 1. رجال کشی، ص 504، ش 970.
کاروان را به آنان بازگرداند.
پس از ورود دعبل به قم، مردم قم، مقدم او را گرامی داشتند. بزرگ قم، «یحیی بن عمران»، مردم قم را در مسجد جمع کرد تا دعبل، قصیده خود را برای آنان بخواند. دعبل بر بالای منبر رفت و قصیدهاش را خواند و از پیراهن اهدایی امام هشتم علیهالسلام سخن گفت. مردم با هدایا سروده دعبل را ارج نهادند و از او خواستند تا جُبّه را به قیمت هزار دینار به آنان بفروشد. او امتناع کرد و گفت: قطعهای
از آن لباس را هم به این قیمت نمیدهم.
مردم قم حاضر شدند تا پنجاه هزار درهم به او بدهند و پیراهن را خریداری، کنند،(1)اما او قبول نکرد. دعبل از قم بیرون رفت. عدهای از جوانان شهر راه بر او بستند و پیراهن را از او ربودند. دعبل به شهر بازگشت. بزرگان شهر، از جوانان خواهش کردند که پیراهن رابه دعبل باز گردانند؛ ولی تأثیری نداشت تا سرانجام، قطعهای از آن لباس را با هزار دینار به او دادند و خاطر او را خشنود ساختند. زمانی که دعبل به خانهاش رسید، دریافت که تمام اموالش به سرقت رفته است. شیعیان هر دینار رضوی را به صد درهم خریدند و زندگی غارت شده و به یغما رفته دعبل سامان یافت و همان گونه که امام علیهالسلام فرموده بود: دینارهای رضوی، نیازمندی او را برطرف نمود.(2)
با آنکه نام «شهر قم» در پایان قرن اوّل و نیمه نخست قرن دوم هجری قمری در فرهنگنامه شیعی جای گرفت و در زمان حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام دانشورانی از
این سرزمین به مقام صحابی آن حضرت نایل شدند و تنها از فرزندان «سعد بن عبداللّه» دوازده نفر از راویان و اصحاب آن بزرگوار به شمار آمدند،(3)ولی درخشندهترین جلوه ولایت بر بام این شهر در سال 201 هجری تجلّی کرد؛ هنگامی
که آفتاب وجود بیبی فاطمه معصومه علیهاالسلام در این سرزمین، دریایی از نور پدید آورد و با قدوم مبارکش خاک بهشتی این سرزمین را کرامتی ویژه بخشید و تاریخ شیعی این شهر را جاودانه و نام این منطقه را پرآوازه و آسمانی ساخت.
امام جعفر صادق علیهالسلام نیز
یاد همین هنگامه را گرامی داشت و در کنار روضه پاک پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، قم را حرم اهلبیت علیهمالسلام معرفی کرد. آن حضرت از شهر امامت و حرم ولایت سخن گفت و عطر نام فاطمه علیهاالسلام را در فضا افشاند. او از فاطمهای سخن گفت که هنوز به دنیا نیامده و بنا به گفته راوی، هنوز پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام نیز متولد نشده بود! حضرت امام صادق علیهالسلام فرمود:
«اِنَّ لِلّهِ حَرَماً... و انّ لنا حرماً و هو قم و سَتُدْفَنُ فیها اِمْرأةٌ مِنْ اَولادی تُسمّی فاطمةُ فَمَنْ زارها وَجَبَتْ لَهُ الجَنّةُ. قال الرّاوی: و کان هذا الکلام منه قبل ان یُولدَ الکاظم!»(1)
«همانا برای خدا حرمی است... و برای ما نیز حرمی است و آن شهر قم است و در آینده نزدیک، زنی از فرزندان من در آنجا دفن میشود که فاطمه نامیده شود؛ کسی که او را زیارت کند بهشت بر او واجب گردد.»
در بیانی دیگر، چنین آمده است: «الا اِنَّ حرمی و حرم وُلدی مِن بعدی قم(2)آگاه باشید، قم حرم من و فرزندان بعد از من است.»
فاطمه معصومه علیهاالسلام ، جلوهای دیگر از نورانیت زهرای اطهر و سرّی از اسرار آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. او قدّسیهای است که بارگاهش مطاف فرشتگان خدا، آفاق حرمش تجلیگاه نور ولایت و حرمش میقات جرعهنوشان شهد ولی است که با تلبیه عشق و محبّت، مُحرِم میشوند.
نام شریفِ بانوی قم، «فاطمه» و القاب مبارکش «معصومه»، «شفیعه»، «کریمه اهلبیت علیهمالسلام »، «ستّی» و «فاطمه کبری» است. در زیارتنامه دوم حضرت
معصومه علیهاالسلام القاب طاهره، حمیده، برّه، رشیده، تقیّه، نقیّه، رضیّه، و مرضیه در مدح
ایشان نقل شده است.(1)پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام و مادر مکرمهاش نجمه خاتون، مادر حضرت امام رضا علیهالسلام است(2)که پس از سالها انتظار(3)، بعد از تولد امام رضا علیهالسلام (148 ق.) دیدگانش به فروغ جمال فاطمه معصومه علیهاالسلام روشن گردید.
درباره تاریخ ولادت آن حضرت نوشتهاند: «فاطمةُ المعصومةُ المولودةُ فی غُرَّةِ ذیالقعده سنه 173(4)فاطمه معصومه علیهاالسلام درآغاز ذیقعده سال173 ق.دیده بهجهان گشود.»
در کتاب «نزهةالابرار فی نسب اولاد الائمةِ الاطهار» و کتاب «لواقح الأنوار فی طبقات الأخبار» چنین آمده است: «ولادةُ فاطمة بنت موسی بن جعفر فی مدینة المنوّره غُرةَ ذی القعدة الحرام...(5)حضرت فاطمه معصومه، دختر حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام ، در مدینه منوره، در آغاز ماه ذیقعده [سال 183 ق.) به دنیا آمد.»
با توجه به این که امام موسی بن جعفر علیهالسلام در سال 183 ق. به شهادت رسید و آن حضرت در سالهای پایانی زندگانی مدتها در زندان بودند، پذیرش سال 183 برای سال تولد حضرت معصومه علیهاالسلام غیر منطقی است.
حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در دهم یا دوازدهم ربیع الثانی سال 201 ق. در قم
1) 1. انوار المشعشعین، ج 1، ص 494، چ جدید.
2) 2. دلائل الامامة، طبری، ص ؟
3) 3. در صورتی که تولد حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در سال 173 ق. باشد، فاصله میان دو تولد، 25 سال میشود.
4) 4. مستدرک سفینةالبحار، علی نمازی، ج 8، ص 257.
5) 5. گنجینه آثار، ج 1، ص 386. مخفی نماند که مرحوم فیض این نقل را نمیپذیرد و نسبت دادن مؤلف و کتاب فاطمه ثانی به این قول را به دو صحیح نیست. به صفحه 388 گنجینه آثار مراجعه فرمایید.
وفات نمود. بنابراین، عمر آن حضرت 28 سال بود. بعضی سن آن حضرت را افزون از سی سال میدانند.(1)
بنا بر نقلی، وفات آن حضرت، هشتم شعبان سال 201 ق. است.(2)
در سال، ماه و روز تولد و همچنین در ماه و روز وفات آن حضرت اختلاف است.
بدون شک گرامیداشت روزی به پاس زادروز آن حضرت، و نیز روزی به پاس وفات آن بیبی، خردمندانه و منطقی است و خرد آن را ارج مینهد و چه نیکو است که این دو روز، اول ذیقعده و دهم ربیع الثانی
باشد.
مأمون در سال 200 ق. حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام را از مدینه به مرو دعوت نمود تا برای تثبیت موقعیت خود و آرام کردن جهان اسلام، خلافت یا ولیعهدی را به آن حضرت تحمیل نماید. آن حضرت نیز به پاس ترویج و نشر مذهب امامت و همچنین حفظ جان شیعیان، ولیعهدی را با شرایطی پذیرفت.(3)
یک سال گذشت و در این مدت، اطلاع زیادی از آن حضرت به خانهاش در مدینه نرسید. حضرت فاطمه معصومه که روح عرشی او لبریز از محبت به ساحت امام و برادر بزرگوارش بود، به شوق دیدار برادر و ترویج و نشر مکتب شیعی، در سال 201 ق. همراه با کاروانی از برادران و خویشان، از مدینه به سوی مرو حرکت نمود. بعضی نیز حرکت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را به امر مبارک امام رضا علیهالسلام میدانند.(4)
پرسشهایی چون: سفر آن بانوی بزرگوار چگونه بود؟ همراهانش چه کسانی
بودند؟ از چه مسیری وارد ایران و شهر ساوه شدند؟ پاسخ روشنی ندارند.
آن حضرت وقتی به ساوه رسید، بیمار شد. بعضی نوشتهاند: «عدهای از مخالفان
اهل بیت علیهمالسلام با مأموران حکومتی همراهی نموده، به کاروان آن حضرت حمله کردند. در این حمله 23 نفر از برادران و برادرزادگان و دیگر همراهان آن حضرت به شهادت رسیدند و حضرت از این حادثه غمبار به شدت اندوهگین گردید و بیمار شد.»(1)
در خبر دیگری چنین آمده است: «انّ شرطة المأمون قد قتلوا هارون بن موسی أخا الرضا؛ حیث ان هارون هذا کان فی القافلة التی کانت تقصد خراسان، و کانت تضم (22) علویا، و علی رأسها السیدة فاطمة أخت الرضا علیهالسلام . فأرسل المأمون الی هذه
القافلة، فقتل و شرد کل من فیها، و جرحوا هارون المذکور، ثم هجموا علیه و هو یتناول الطعام فقتلوه. و أما زعیمة القافلة السیدة فاطمة بنت موسی علیهالسلام ؛ فیقال أنها هی الاخری قد دس الیها السم فی ساوة؛ و لهذا لم تلبث الا أیاما قلیلة واستشهدت».(2)
هارون بن موسی بن جعفر علیهالسلام همراه 22 نفر از بستگانش که یکی از آنها خواهر مکرّمهاش حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام بود، همراه کاروانی وارد ساوه شد. دشمنان اهلبیت علیهمالسلام به طور ناگهانی به هارون که در حال غذا خوردن بود، حمله کردند و او را به شهادت رساندند و افراد دیگر کاروان را مجروح و پراکنده ساختند. نقل شده است: در غذای حضرت معصومه علیهاالسلام زهر ریخته بودند و آن بانوی بزرگوار را مسموم نمودند.»
این جریان در کتابهای معتبر نیامده است؛ ولی دلایل و شواهدی آن را تأیید مینماید. با توجه به مکانت و قداست حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و وجود برادران و محارم در مدینه، آیا آن حضرت بدون حضور برادران و محارم این هجرت و سفر سخت و طولانی را شروع کرد؟ هجرتی مذهبی، سیاسی، فرهنگی، با خطرات فراوان؛ آن هم، در آن زمان که سفر به وسیله کجاوه و محمل انجام میگرفت و همراهی محرم میطلبید که در طول سفر با او باشد و هنگام سوار شدن او را
یاری نماید؟
از سوی دیگر، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام تربیت شده خاندان عصمت و طهارت است. او در دامان امامت پرورش یافته است. او، به سان زینب علیهاالسلام است که شبانگاه به زیارت قبر جدّ بزرگوارش میرود و حلقهای از برادران و محارم، مانند نگینی
او را در میان میگیرند. او، فاطمه دوم است. فروغ زهرایی بر چهره دارد. مردی نابینا به خانه علی علیهالسلام آمد. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز در آنجا حضور داشت. حضرت زهرا علیهاالسلام برخاست و خود را پوشاند. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: دخترم! این مرد نابینا است.
فاطمه علیهاالسلام پاسخ داد: «اِنْ لَمْ یکن یَرانی فانّی أراهُ و هُو یَشُمُّ الریح(1)پدر جان! اگر آن مرد مرا نمیبیند، منکه او را میبینم. [او نمیبیند، ولی] بوی زن را استشمام میکند.»
حضرت زهرا علیهاالسلام از این که جنازه زنان را پس از مرگ بر روی تختهای گذاشته و روی آن پارچهای میافکندند و حجم بدن مرده آشکار بود، احساس ناراحتی کرده، و فرمودند:
«اِنّی قَدْ اِسْتقْبَحْتُ ما یُصنعُ بالنّساء...»(2)
«من بسیار زشت میدانم که جنازه زنان را روی تختهای میگذارند و بالای دست مردان و زنان حمل میکنند، و در منظر دیگران قرار میدهند.»
آنگاه دستور داد تابوتی برای او ساخته شود تا بدن او را کاملاً بپوشاند.(3)
فاطمه زهرا علیهاالسلام دُرّ دریای عصمت است و وجود قدسی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام مشرق تابانی از خصال و مکارم عرشی آن بانو است.
عقل و انصاف میگوید حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام بسان نگینی در جمع و حلقهای از برادران و محارم، به این هجرت پر از خطر و خاطره مبادرت فرمود.
حمله به کاروان حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و شهادت برادران و محارم آن ستّی، قرین صحت است.
مؤلّف تاریخ قم، داستان هجرت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را به قم چنین نقل
میکند: «چون به ساوه رسید، بیمار شد. پرسید که میان من و شهر قم چه قدر مسافت است؟ او را گفتند که
ده فرسخ است. خادم خود را بفرمود تا او را بردارد و به قم برد. خادم او را به قم آورد و در سرای موسی بن خزرج فرود آمد.»(1)
«حسن بن محمد» این قول را مردود شمرده، میگوید: «روایت صحیح و درست آن است که چون خبر به آل سعد رسید همه اتفاق کردند که قصد ستّی فاطمه کنند، و از او درخواست نمایند که به قم آید. از میانه ایشان موسی بن خزرج تنها هم، در آن شب بیرون آمد و چون به شرف ملازمت ستّی فاطمه رسید، زمام ناقه او بگرفت و به جانب شهر بکشید و به سرای خود او را فرود آورد.»(2)
هجرت حضرت معصومه و اجلال نزول آن حضرت به قم، نقطه عطفی در سیر تکاملی تاریخ مذهبی، فرهنگی این شهر است. طلوع آفتاب وجود او بر افق قم، خاک این سرزمین را نورباران ساخت. از جای جای قدمهای مبارکش چشمههای خیر و برکت جوشید و رودی از نور بر این گستره روان ساخت.
هجرت آن حضرت به قم، روایاتی را که درباره جایگاه این سرزمین و مردمش از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمه علیهمالسلام صادر شده بود تفسیر کرد؛ و چه زیبا تفسیر کرد این سخن پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در وصف قم را:
«در آن شب که مرا از این کلبه غبری برگرفتند و بر گنبد خضرا بالا بردند، در آسمان چهارم، قبّهای را تابان دیدم که به سان استبرق سبز میدرخشید. به جبرئیل گفتم: این قبّه که زیباتر از آن در آسمان چهارم مشاهده نکردم چیست؟!
جبرئیل گفت: دوست من! این صورت و سیمای شهر قم است!»(3)
آن فروزندگی با حضور عرشی
فاطمه معصومه علیهاالسلام ، نمایان شد وسرزمین قم را
آسمانی ساخت و آبشار نوری از آسمان بر آن جاری شد.
حال جای این سؤال است که آن هنگامه قدسی، که فاطمه معصومه علیهاالسلام به خاک قم قدم نهاد، چه رستاخیزی برپا گردید؟ مردمی که دلباخته اهلبیت علیهمالسلام بودند و به پاس این دلدادگی، شاعری را که قصیدهای در مدح اهل بیت علیهمالسلام سروده بود مقدمش را گرامی داشتند و بر سر و روی او درهم و زعفران نثار کردند،(1)هنگام ورود حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام به شهر قم، چه غوغایی برپا کردند و چه فضای مهروشی آفریدند!
بیگمان، همه فریاد بر آوردند: خوش آمدی، مقدمت مبارک. ای جلوه زهرا، گل موسی و خواهر رضا علیهمالسلام
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
قمیها، فاطمه معصومه را بسیار خوب میشناختند. او بانوی موعود بود. حضرت امام صادق علیهالسلام سالها پیش از تولدش از او خبر داده بود و قمیها سالها منتظر زیارت او بودند.
از سوی دیگر، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام مردم قم را خوب میشناخت و بارها در خانه امام کاظم علیهالسلام ، مردم قم و سرزمین قم یاد و تکریم شده بود.
این گونه است که باید گفت: موکب حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در دریایی از عشق و مهر و صفا در حالی که زمام شتر آن مکرّمه بر دوش موسی بن خرزج، بزرگ قمیها بود، وارد قم شد و به سوی سرای موسی بن خرزج رهسپار گردید.
عطر حضور شفیعه روز جزا، فضای قم را بهشتی ساخت و فروغ زهرایی او دیدگان را روشن نمود.
پاک
سرشتان قم، گروه گروه به استقبال او شتافتند و قداست و جلالت فاطمه علیهاالسلام را ثنا گفتند و شکوه حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام ، آن بانوی آسمانی را در افق جمال و جلال این بانو به نظاره نشستند.
جای جای قم، غرق شادی و سرور بود. فریاد شادباش، همه جا طنین افکنده بود؛
1) 1. اشاره به داستان «دعبل خزاعی» است.
گویی که کوثر ولایت در این سرزمین جاری گشته و شاخسار طوبای بهشتی بر این
شهر سایه افکنده بود؛ ولی افسوس که حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام بیمار بود. مردم قم و دانشوران صحابی در حالی که حضور دخت آفتاب را به شهر، شادباش میگفتند، از دیدگانشان، سرشک غم جاری بود. آنان در آتش اندوه و ماتم میسوختند؛ زیرا میدانستند به زودی این کوکب درّی در سرزمین سبزپوشان شیعی غروب خواهد کرد و آنان را به فراق ابدی مبتلا خواهد نمود.
فاطمه معصومه علیهاالسلام 17 روز در قم،(1)در سرای موسی بن خرزج به عبادت مشغول بود. محل عبادت آن بانوی بهشتی، امروزه به «بیت النّور» معروف است و در مدرسه ستّیّه - میدان میر قم - قرار دارد.
اگر وفات حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام 10 و یا 12 ربیع الثانی باشد، بدیهی است که سالروز ورودش به حرم اهلبیت علیهمالسلام 23 و یا 25 ربیع الاول بوده است.
پس از وفات حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، بدن مطهر آن حضرت را غسل دادند و پس از مراسم کفن و خواندن نماز، باشکوه تمام به سوی سرزمین بابلان تشییع کردند و بدن مطهر را در کنار سردابی که برای آن حضرت آماده شده بود بر زمین نهادند. از آن جا که همراه جنازه
حضرت، هیچ محرمی وجود نداشت، میان خاندان سعد اختلاف افتاد که چه کسی سزاوار است بدن ناموس کبریا و معصومه آل اللّه را دفن کند؟
مؤلف تاریخ قم مینویسد:
«آل سعد با یکدیگر خلاف کردند در باب آنک، که سزاوار آن است که در سرداب رود و فاطمه را بر زمین بنهد و دفن کند. پس از آن اتفاق کردند بر آنک خادمی به غایت پیر، از آن یکی از ایشان، قادر نام، را حاضر گردانند تا فاطمه را در گور نهد و کسی را به طلب او بفرستادند. در میان این گفتگوی، از جانب بیابان دو سوار بر آمدند.
1) 1. مدت اقامت و حیات حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در قم، شانزده روز ذکر شده است. (بحارالانوار، ج 60، ص 219).
دهن بربسته، و روی بدین مردم نهادند. چون نزدیک جنازه فاطمه رسیدند از اسب فرود آمدند و به فاطمه نماز گزاردند و در سرداب رفتند و فاطمه را دفن کردند. پس از
گور بیرون آمدند و بر نشستند و برفتند و هیچ کس را معلوم نشد که آن دو سوار چه کسانی بودند؟»(1)
پیکر آن بانوی بزرگوار، در میان توفانی از آه و ناله و زاری، دفن شد.
سرزمین بابلان بسان صدفی، درّ قدسیّه آل طاها را در برگرفت و فروغ ملکوتی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام این سرزمین را نورباران ساخت و تا عرش خداوند پرتو افکند. از همان لحظه دفن، مردم بر این خاک بوسه میزدند و به زیارت ستّی فاطمه معصومه علیهاالسلام میشتافتند.
پس از دفن آن حضرت، سایبانی از بوریا بر قبر ساخته شد تا زائران روضه فاطمی در آفتاب نباشند.
مؤلف تاریخ قم میگوید: «برسر تربت، از بوریاها سایهای ساخته بودند تا آنگاه که زینب، دختر محمد بن علی الرّضا علیهالسلام این
قبّه بر سرتربت او بنا نهاد.»(2)
توضیح اینکه وجود دختری بنام زینب، برای امام جواد علیهالسلام مورد تردید است و ممکن است دختر موسی مبرقع و نوه امام علیهالسلام باشد.
بارگاه بوریایی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام از همان آغاز، مطاف فرشتگان و محل زیارت دوستداران و شیعیان اهلبیت علیهمالسلام بود. بزرگان شیعی مانند سعد بن سعد، بر آستان روضه فاطمی به ادب ایستاده، بر تربت مطهرش بوسه میزدند و به ساحت قدسی آن حضرت درود میفرستادند. آنان از مشرق ضریح بوریایی آن حضرت، کنگرهای از عرش بزرگ خدای - عزّوجلّ - را مینگریستند که هزاران قندیل نور بر آن آویخته و فروزان بود.
از بهشت بابلان، عطر حضور جلوههای انسانیّت از آدم تا خاتم اوصیاء، استشمام میگردید. از این روی، امام رضا علیهالسلام امر فرمودند: که ساحت مقدسشان با درود و سلام تقدیس گردد.(1)
در کنار روضه منوّره حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام چند تن از دختران و نوادگان حضرت امام جواد علیهالسلام مدفونند. نیز بعضی از کنیزان آن خاندان، در کنار آنان دفن شدهاند.
مؤلف تاریخ قم مینویسد: «و چون پس از وفات فاطمه، ام محمد، دختر موسی رضائیه وفات یافت، او را در کنار قبر حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام دفن کردند و پس از او، خواهرش میمونه را...
و درین دو قبّه شش نفرند:
در قبّه اول، قبر ستّی فاطمه بنت موسیبن جعفر علیهاالسلام و نیز اممحمد... و نیز اماسحاق، جاریه محمد بن موسی.
در قبّه دوم، قبر امحبیب، جاریه ابیعلی... و قبر امقاسم دختر علی کوکبی و نیز میمونه دختر موسی. علیهالسلام »(2)
«... و زینب، و اممحمد، و میمونه، بنات الجواد علیهالسلام ثم بریهیه بنت موسی».(3)
بنا بر نقل مرحوم مجلسی، 9 نفر از چهرههای فروزان در کنار این کانون نور آرمیدهاند که 3 تن از فرزندان امام جواد علیهالسلام میباشند و
4 نفر، دختران موسی مبرقع (نوادگان امام جواد علیهالسلام ) و 2 کنیز از کنیزان این خاندان میباشند.
فتحعلیخان صبا در این زمینه چنین سروده است:
تبارک اللّه از این بارگاه عرش آهنگ نه بلکه عرش برفراشت آبگینه و سنگ
ز شرم قبّه زرّینت عرش را گویند که شد به پرده این، نُه رواق سیمین رنگ
ز نُه رواق فلک هفت بانوی عذرا(1)به دامن شرفش افتخار را زده چنگ
این اختران آسمان عفاف، در دریای نور عظمت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام
شناورند. سزاوار است که در پاسداشت اجر رسالت و اکرام بنات آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، پس از زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، این بانوان بزرگوار زیارت شوند و ساحتشان با این جمله:
السلام علیکنّ یا بنات رسول اللّه
و با خواندن قرآن و دعا تقدیس گردد.
بدون تردید، یکی از عالیترین فضایل حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ،انتساب و ارتباط آن حضرت به خاندان وحی، رسالت و امامت است. بنابر نقل «سعد بن سعد»، در زیارتنامه آن حضرت چنین میگوییم:
«السلام علیکِ یا بنت رسول الله؛
السلام علیکِ یا بنت فاطمة و خدیجة؛
السلام علیکِ یا بنت امیرالمؤمنین؛
السلام علیکِ یا بنت الحسن و الحسین؛
السلام علیکِ یا بنت ولیّ اللّه؛
السلام علیکِ یا اُختَ ولیّ اللّه؛
السلام علیکِ یا عمّة ولیّ اللّه؛
السلام علیکِ یا بنت موسی بن جعفر و رحمةاللّه و برکاته.»
آری، او دختر رسول خدا است.
او دختر ولّی خدا است.
1) 3. ممکن است منظور، هفت تن از فرزندان و نوادگان امام جواد علیهالسلام باشد و کنیزان همراه، منظور نشده باشند.
او خواهر ولّی خدا است.
او عمه ولّی خدا است.
او دختر موسی بن جعفر علیهالسلام است.
او شکوفه گلستان رسالت و امامت است.
او پرتوی از آفتاب
اسلام است که بر آسمان شهر امامان میدرخشد.
بدیهی است که تولد آن ستّی در خانه امامت و رشد و تربیت او در پرتو دو
امام بزرگوار، آن حضرت را به چنین تعالی و کمال رساند؛ البته جوهره روح قدسی آن بزرگ بانو، شرط و اساس این کمالات بود. مقام فرزندی فاطمه در دو افق، آشکار است.
آن حضرت، فرزند مقام رسالت و امامت است؛ بدین معنا که جلوهای فروزنده از خصال و مکارم پیامبر و ائمه علیهمالسلام ، بر سیمای او میدرخشد.
فاطمه از دودمان پاک پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان است و این شرفی است بسیار بزرگ و انتسابی است که ائمه علیهمالسلام با آن همه قداست ذاتی به آن افتخار میکردند و دشمنان آنان از این نسبت شرف آفرین، همیشه در رنج بودند و در شعله حقد و حسد خود میسوختند.
هارون بارها به حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام اعتراض میکرد: «چرا شما خود را فرزندان رسول خدا میشناسید؟»(1)
آن حضرت گاهی با آیات قرآن پاسخش را میفرمود: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْنائَکُمْ...»(2)
«هارون مگر قرآن نخواندهای؟ خداوند حسن و حسین علیهماالسلام را پسران پیامبر معرفی میکند. همچنین در آیه دیگر: «وَ وَهَبْنا لَهُ اِسحقَ وَ یَعْقُوبَ... وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ اِلْیاسَ کُلٌ مِنَ الصّالِحینَ»(3)عیسی را فرزند ابراهیم میشناسد؛ با آن که آن
حضرت پدر نداشت و فقط از سوی مادر، فرزند ابراهیم علیهالسلام بود» و گاه دیگر، با برهان پاسخ او را میداد و میفرمود: «هارون! اگر امروز پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده شوند و دختر تو را برای خود خواستگاری کند، آیا دخترت را به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تزویج میکنی؟»
ارون پاسخ داد:
«نه تنها تزویج میکنم، بلکه مایه افتخار من خواهد بود.»
آن حضرت فرمود: این مطلب در مورد من صادق نیست؛ زیرا نه پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دختر مرا خواستگاری میکند و نه من دخترم را به او تزویج مینمایم، برای این که من
فرزند آن حضرت هستم و این ازدواج حرام است؛ ولی تو از نسل او نیستی.
هارون با شرمندگی میگفت: «آفرین، کاملاً درست است.»(1)
در فرهنگنامه ارزشی اسلام، گاهی قرابت و خویشی نشان کمالات معنوی است. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اوج کمالاتِ سلمان را با جمله «سلمان منّا اهل البیت» ارج مینهد و ائمه هدی علیهمالسلام جایگاه اصحاب مخصوص خود را با جمله «هو منّا» - او از ما است - گرامی میداشتند.
فاطمه معصومه، دختر جمال نبوت، جلال امامت و کمال ولایت است. آن حضرت، در عرصهای زیارت میشود که وجود نازنین پیامبر و ائمه علیهمالسلام حاضرند و عطر حضورشان با شامّه قدسی، استشمام میگردد. بدین سبب است که ابتدا آن قدسیان زیارت میشوند و در عرصهای ملکوتی، حضور آن عرشیان حاضر، تقدیس و به ارواح مطهرشان درود و سلام تقدیم میگردد و سپس محضر ملکوتی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام زیارت میشود.(2)
اکنون پس از بیان شرافت نسب، به ذکر القاب و مناقب آن حضرت میپردازیم:
نخستین فضیلت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، مقام «شأناً من الشّأن» است که بنا به نقل سعد، در زیارتنامه آن حضرت آمده است:
«یا فاطمةٌ اشفعی لی فیالجنّة فانّ لکِ عنداللّه شأناً من الشّأن»(1)
«ای فاطمه! مرا شفاعت کن. همانا برای توست نزد خداوند شأنی از شأنها.»
این شأن کدام است؟ این چه مرتبتی است که شفاعت آفرین است؟
آیا مرتبهای
از امر و ولایتی است که خداوند متعال به حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و فرزندانش عنایت کرده و به پاسداشت این مقام، خمس نیز برای آنان مقرر گردیده است: «علی کُل امرئٍ غنم او اکتسب الخمس ممّا اصاب لفاطمة علیهاالسلام ، و لِمَن یلی امرها مِن بعدها من ذرّیتها الحجج...»(2)یا این شأن، پرتوی از آن شأن است که در زیارت
جامعه میخوانیم:
«والشأن الکبیر والشّفاعة المقبولة...»(3)
یا مقام بندگی و اطاعت خداوند است که ولایت آفرین است؛ اطاعتی که حاصل آن معرفةاللّه است و معرفتی که ولایت الهی ثمره آن میباشد و در افقهای گوناگون تجلّی میکند؛ گاه در سیمای نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ظاهر میشود و گاه دیگر، بر پیشانی وصّی، فروزان میگردد.
بندگی خداوند است که انسان را مَثَل و مثال خداوند قرار میدهد. در حدیث قدسی آمده است: «یابن آدم انا اقولُ للشیء کُن فیکون، اَطِعْنی فیما اَمَرْتُکَ، اَجْعَلُکَ تَقُولُ للشیءِ کُن فیکون».(4)
«فرزند آدم، مرا اطاعت کن به آن چه به تو دستور میدهم تا تو را آنچنان سازم که هر آن چه را اراده کنی همان گردد.»
در محراب عبادت و بندگی خداوند است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مقام محمود نایل میگردد؛ مقامی که در عرصه حشر جمال مصطفی از آن تجلّی میکند و فروغ شفاعت، بر امت، میافشاند.(5)
1) 3. بحارالانوار، ج 102، ص 266، (متن زیارتنامه.)
2) 4. وسائل الشیعة، ج 6، ابواب ما یجب فیه الخمس، باب 8، ح 8.
3) 1. من لایحضرهالفقیة، صدوق، ج 3، ص 552-551-547 (کتاب مزار).
4) 2. مستدرک الوسائل، نوری، ج 2، ص 298، (کتاب الجهاد، ابواب جهاد نفس و مایناسبه).
5) 3. مسند، احمد بن حنبل، ج 2، ص 528؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 365.
بندگی خداوند، روح را لبریز از عشق و محبّت میسازد؛ جلوه معرفت الهی بر جان انسان پرتو میافکند و او را از روح قدسی برخوردار مینماید. روح قدسی است که انسان را مظهر صفات خداوند میگرداند و درهای آسمان و ملکوت بر او باز میگردد. قطره وجود انسان به دریای مجد و عظمت الهی متصل گشته و قطره
چون وصل به دریا گشت دریا میشود. از علاقهها وارسته و به حق پیوسته و ضیاء نظر الهی، آبشاری از نور را بر دیده جانش جاری میسازد.(1)امام صادق علیهالسلام در تعریف این مقام میفرماید: «اَلْعُبُودِیَّةُ جَوهَرَةٌ کُنْهُهاالرُّبُوبِیَّة(2)بندگی خداوند، گوهری است که باطن و ژرفای آن فرمانروایی بر موجودات است.
فاطمه معصومه علیهاالسلام درس معرفت و اطاعت را از امامان معصوم علیهمالسلام فرا گرفت و در مقام بندگی خداوند، نیکو ظاهر شد. جلوهای از این بندگی در 17 روز اقامتش در قم، «بیت النّور»(3)آفرید و تجلّی عبادت واطاعتش، ذکر و تسبیحش، سجود و رکوعش و قیام و قعودش، آسمان قم را تا ابد نور باران ساخت.
در این مکتب بود که حضرت فاطمه مصعومه علیهاالسلام به مقام «شأناً من الشّأن» نایل گردید؛ مقامی عرشی و آسمانی که جز آگاهان به اسرار غیب، آن را نشناسند؛ مقامی که نور شفاعت از آن میتابد و فروغ کرامات الهی از آن ظاهر میگردد.
مقام شفاعت، موهبتی است الهی که خداوند متعال به آنان که روحشان به جلوه قدسی مزیّن است، عنایت میکند. براساس بیان و دلالت روایات، عالیترین مرتبه آن «مقام محمود» است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز رستاخیز در آن مقام طلوع میکند و آبشار نور شفاعت را از آن مطلع بر امت جاری میگرداند.(4)
بیست و پنج آیه قرآن(1)درباره شفاعت - نفیاً و اثباتاً - نازل شده است و فزون از 30 مرتبه این کلمه و مشتقات آن در قرآن تکرار گردیده است؛ این فزونی آیات، دلیل روشنی بر اهمیّت موضوع شفاعت در قرآن است. بعضی از بزرگان، این مجموعه آیات را به هفت گروه تقسیم
نموده و به بحث درباره آن پرداختهاند.(2)
آیاتی که مقام شفاعت را برای دارندگان اذن الهی اثبات میکند، عبارتند از:
«کیست که بدون اذن او شفاعت کند.»
شفیعی نیست که جز به اذن و فرمان او شفاعت کند.»
«در روز رستاخیز، شفاعت کسی سودی نمیبخشد، مگر شفاعت آن که خدا به او اذن دهد.»
«در آن روز، شفاعت هیچ کس سود نبخشد؛ جز آن کسی که خدا به او اذن دهد و به گفتار او راضی شود.»
«کسانی، غیر خدا که مورد پرستش واقع میشوند [بتها...] هرگز قادر بر شفاعت
نیستند؛ مگر آن گروه که به حق گواهی دهند و از صمیم جان به آن دانا باشند.»
«در آن روز هیچ کس [معبودهای دروغی] مالک شفاعت نباشد مگر آنکه با خدا عهدی داشته باشند.»
درباره کسانی شفاعت میکنند که مورد پسند خدا باشند و آنان از خوف خدا هراسانند.
از این آیات، به روشنی استفاده میشود که برخی انسانها از مقام شفاعت برخوردارند. دقّت در مفاهیم آیات، ما را به نکات زیر راهنمایی میکند:
در روز رستاخیز، گروهی باداشتن شرایطی شفاعت خواهند کرد.
یکی از شرایط شفاعت، اذن الهی است.
شفاعت کننده باید به یگانگی خدا و بندگی خویش گواهی دهد:
«اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ»
شفاعت کننده باید با خداوند، پیمان شفاعت داشته باشد: «اِلاّ مَنِ اتَّخِذَ عِنْدَ الرَّحْمن عَهْداً»
تقاضای شفاعت نباید با سخنی که خشم خدا را بر میانگیزد آمیخته باشد: «وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً»شاید مقصود آیه این باشد که درخواست شفاعت نباید در باره افرادی باشد که شایستگی شفاعت را ندارند.
شفاعت شونده باید مورد رضایت خدا باشد: «الاّ لِمَن اِرْتَضی»
پیامبر اکرم و جانشینان راستین آن حضرت علیهمالسلام ، به پیروی از قرآن مجید و در راستای تفسیر آیات شفاعت، این موضوع را در سخنان خود یاد کرده و آن را یک
اصل ثابت و نقطه درخشان در فرهنگنامه اسلام، بیان نمودهاند.
صدها روایات، درباره شفاعت و شرایط آن، در کتابهای حدیثی شیعی و سنی موجود است. ما به ذکر چند روایت اکتفا میکنیم:
«خداوند بزرگ به من پنج امتیاز عطا فرمود و یکی از آنها شفاعت است که آن را برای امت خود نگاه داشتهام، برای کسانی که مشرک نباشند.»
«[مقام محمود که در این آیه آمده است] همان مقامی است که در آن برای امتم شفاعت میکنم.»
«من نخستین کسی خواهم بود که شفاعت میکند و اولین کسی خواهم بود که شفاعتش پذیرفته میشود.»
« خوشبختترین افراد به واسطه
شفاعت من در روز رستاخیز کسی است که بگوید: لا اله الاّ اللّه» در حالی که در قلب و وجودش اخلاص داشته باشد.»
«هرکس مسلمان باشد از شفاعت من بهرهمند خواهد شد.»
1) 1. مسند احمد، ج 1، ص 301؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 92 و 119 (باب التّیمّم و کتاب الصلوة).
2) 2. اسراء/ 79.
3) 3. مسند، احمد بن حنبل، ج 2، ص 528؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 365، ح 5145 (با اندکی تفاوت).
4) 1. سنن ترمذی، ج 5، ص 248، ح 3695؛ سنن دارمی، ج 1، ص 26 - 27.
5) 2. صحیح بخاری، ج 1، ص 36، (کتاب العلم، باب الحرص علی الحدیث).
6) 3. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1444.
«همانا امیدوارم که در روز رستاخیز به عدد درختان و کلوخهای روی زمین، از مسلمانان شفاعت کنم!
«آنگاه شفاعت میشوند، تا آنجا که حتّی اگر کسی به اندازه یک جو، از ایمان واقعی داشته باشد از آتش جهنّم خلاص میشود.»
«هرکس بر من درود فرستد و بگوید: خدایا، او را در روز قیامت به مقام قرب خود جای ده، شفاعت من برای او واجب میشود.»
«من اوّلین کسیام که در بهشت شفاعت میکند.»
«ما شفاعت میکنیم و دوستان ما نیز مقام شفاعت دارند.»
بر پایه روایات اسلامی، بر بام بلند مقام شفاعت که همان مقام محمود است، چهره مبارک خاتم الانبیاء میدرخشد. آن حضرت در آن مقام طلوع میکند و فروغ شفاعت خویش را بر امت جاری میسازد. آن بزرگوار چنین فرمود: «هنگامی که در مقام
محمود قرار گیرم برای افرادی از امتم که مرتکب گناهان بزرگ شدهاند شفاعت میکنم و خدای متعال، شفاعتم را در باره آنان میپذیرد. به خدا سوگند! کسانی که ذریّه و فرزندان مرا آزار
داده باشند، شفاعت نمیکنم.»(1)
نیز فرمود: «آن هنگام که رستاخیز برپا شود، من پیشوای پیامبران و سخنگوی آنان و صاحب شفاعت ایشان خواهم بود....»(2)
بنابر احادیث فراوان، در روز رستاخیز، قرآن و عترت نیز شفاعت میکنند. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اِنّی لاََشْفَعُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَاُشَفَّعُ، و یَشْفَعُ عَلِیٌّ فَیُشَفَّعُ وَ یَشْفَعُ اَهْلُبَیْتی فَیُشَفَّعُونَ»(3)
«من در روز قیامت، شفاعت میکنم و شفاعتم پذیرفته میشود و علی علیهالسلام شفاعت میکند و شفاعتش پذیرفته میشود، اهل بیت من شفاعت میکنند و شفاعت آنان هم پذیرفته میشود.»
نیز فرمود: «اَلشُّفَعاءُ خَمْسَةٌ: اَلْقُرآنُ وَ الرَّحِمُ وَالاَْمانَةُ و نَبِیُّکُمْ وَ اَهْلُ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ»(4)
«شفاعت کنندگان پنج دستهاند: قرآن، خویشاوندان، امامت، رسول اکرم و اهلبیت پیامبر علیهمالسلام ».
نیز فرمود: «قرآن را بیاموزید؛ زیرا قرآن در روز قیامت، اهل قرآن را شفاعت میکند.(5)»
امام صادق علیهالسلام سه مرتبه فرمود: «وَاللّهِ لَنَشْفَعَنَّ لِشیعَتِنا...»(6)
«به خدا سوگند! شیعیان خود را شفاعت میکنیم.»
نیز فرمود: «شَفاعَتُنا لاَِهْلِ الْکَبائِرِ مِنْ شِیعَتِنا...»(1)
«شفاعت ما برای کسانی از شیعیان ما است که مرتکب گناهان بزرگ شدهاند.»
معاویة بن عمار از امام صادق علیهالسلام پرسید: «مَنْ ذَالَّذِی یَشْفُعُ عِنْدُهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ» «آنان که از سوی خداوند اذن دارند، چه کسانی اند؟»
آن حضرت پاسخ داد: «قالَ نَحْنُ اُولئِکَ الشّافِعُونَ»(2)
«ما آن شفاعت کنندگان میباشیم.»
پس از قرآن و عترت، فروغ شفاعت از جمال انبیای بزرگ، فرشتگان مقرّب، علمای ربانی، شهدا و مؤمنان، ساطع است. آنان در عرصه رستاخیز به شفاعت گناهکاران قیام میکنند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «یَشْفَعُ النَّبِیُّونَ وَالْمَلائِکَةُ وَالْمُؤْمِنُونَ...»(3)
«پیامبران و فرشتگان و مؤمنان شفاعت میکنند.»
نیز فرمود: «یَشْفَعُ یومَ الْقِیامَةِ، اَلاَْنْبِیاءُ ثُمَّ الْعُلَماءُ ثُمَّ الشُّهَداءُ»(4)
«در روز رستاخیز، پیامبران و سپس دانشمندان و سپس شهیدان راه خدا شفاعت میکنند.»
نیز فرمود: «فَیُؤْذَنُ لِلْمَلائِکَةِ وَ النَّبِیِّین
و الشُّهَداءِ اَنْ یَشْفَعُوا فَیَشْفَعُونَ و یُخْرِجُونَ مَنْ کانَ فی قَلْبِهِ ما یَزِنُ ذَرَّةً مِنْ اِیْمانٍ»(5)
«پس اذن داده میشود که فرشتگان و پیامبران و شهیدان شفاعت کنند. آنگاه آنان شفاعت میکنند و هرکس را که ذرّهای ایمان در قلب او باشد از آتش خارج میکنند.»
اکنون روشن شد که شفاعت جلوههای قدسی با اذن خداوند نزد او پذیرفته است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شفاعت میکند. قرآن و عترت شفاعت میکنند. دانشمندان و شهیدان شفاعت میکنند. خلاصه آنکه، علی علیهالسلام فرمود: «ما شفاعت میکنیم و دوستان ما نیز مقام شفاعت دارند.»(1)
حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام نیز شفاعت میکند. گستره سفره شفاعتش به وسعت تاریخ تشیّع و عموم شیعیان است. حضرت امام صادق علیهالسلام فرمود: «تَدْخُلُ بِشَفاعَتِها شیعَتِیَ الْجَنَّةَ بِاَجْمَعِهِمْ(2)به شفاعت فاطمه معصومه، همه شیعیانم به بهشت میروند.»
استحقاق چنین مقام و منزلتی برای حضرت معصومه علیهاالسلام روشن و آشکار است. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «کسی که قرآن را بیاموزد و احکام آن را پاس بدارد، خداوند او را اهل بهشت قرار میدهد و شفاعت او را درباره ده نفر از خویشاوندانش که همه سزاوار آتش باشند، میپذیرد.»(3)
نیز فرمود: «هنگامی که انسان مؤمنی، به نودسالگی رسد، خداوند گناهان او را میبخشد و شفاعت او را درباره خویشانش میپذیرد.»(4)
همچنین فرمود: «در پرتو شفاعت یک نفر از امت من، جمعیتی بیش از افراد بنیتمیم به بهشت خواهند رفت.»(5)
نیز فرمود: «اهل بهشت در صفهایی منظم میایستند. آنگاه یکی از دوزخیان، از مقابل یکی از آنان عبور میکند و به او میگوید: آیا یادداری که یک روز از من آب خواستی و من تو را سیراب کردم؟ پس اکنون مرا یاری کن. در این هنگام آن شخص که اهل
بهشت است برای او شفاعت میکند و نیز یکی از اهل جهنم بر یکی از اهل بهشت میگذرد و به او میگوید: آیا به خاطر داری که روزی آب وضو به تو دادم، پس
مرا یاری کن. آن شخص او را شفاعت میکند.»(1)
شیخ مفید میگوید: «وَ یَشْفَعُ الْمُؤْمِنُ البَرُّ، لِصَدیقِهِ الْمُؤْمِنِ المُذْنِبِ، فَتَنْفَعُهُ شَفاعَتُهُ و یُشَفِّعُهُ اللّهُ وَ عَلی هذَا الْقَوْلِ اِجْماعُ اْلاِمامِیَّةِ.»(2)
«مؤمن پارسا و نیکوکار برای دوست گناهکارش شفاعت میکند و خداوند، شفاعتش را میپذیرد و این مطلب، نزد عموم امامیه، پذیرفته شده است.»
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «... وَ اِنَّ اَدْنَی الْمُؤْمِنِینَ شَفاعَةً یَشْفَعُ فی اَرْبَعینَ مِنْ اِخْوانِهِ.»(3)
«و کمترین مرتبه شفاعت مؤمن آن است که در باره چهل نفر از برادرانش شفاعت میکند.»
با توجه به این مجموعه روایات، آشکار و بدیهی است که در سایه رحمت واسعه خداوند رحمن و مکانت عرشی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ،همه شیعیان به نور شفاعت آن حضرت وارد بهشت شوند.
عصمت از گناه و خطا گوهری است آسمانی، که خداوند متعال وجود پیامبران،
ائمه هدی و فاطمه زهرا علیهمالسلام را بدان مزیّن نموده است و در کتب کلامی ما بدین صفت ممتازند.(4)این فروغ عرشی بهسان نور، از افقهای مختلفی تجلّی میکند و مانند وجود، بر واجب و ممکن جاری است؛ گاه دهان صبح باز میگردد و چهره خورشید نور میافشاند و گاه دیگر، بر آسمان شب، مهتاب فروزان است.
فروغ عصمت، عالیترین افقش مشکات وجود پیامبراکرم وائمه علیهمالسلام است. پرتو
1) 2. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1215.
2) 3. اوائل المقالات، مفید، ص 52.
3) 4. همان، ص 53.
4) 1. الشّافی فی الامامه، شریف مرتضی، ج 2، ص 281 -257؛ تلخیص الشافعی، شیخ طوسی، ج 1، ص 62 و 184؛ قواعد المرام فی علم الکلام، میثم بن علی بحرانی، ص179 - 174؛ کشف الفوائد، علامه حلی، ص 81؛ گوهر مراد، لاهیجی، ص 333؛ احقاق الحق، قاضی، ص 392-286.
عصمت در سیمای تربیت شدگان دامان رسالت و امامت نیز مشاهده میگردد و شخصیتهای فرزانهای مانند حضرات: عباس، زینب، علیاکبر و فاطمه معصومه علیهمالسلام مهتاب آسمان عصمتند.
بدون
تردید، عصمت در سایه بندگی، اخلاص و اطاعت از خداوند متعال حاصل میگردد و هر قدر نور معرفت و عرفان افزون گردد، مراتب قُرب به خداوند افزون میگردد و ثمره نزدیکی و قرب به خدا، دوری از پلیدی و گناه است.
شیخ مفید در «اوائل المقالات» مرتبهای از مراتب عصمت را چنین تعریف مینماید: «اِنَّ اْلاِنْسانَ اِذا اَطاعَ سَمی تَوْفِیقاً وَ عِصْمَةً، وِ اِنْ لَمْ یُطِعْ لَمْ یَسْمُ تَوْفِیقاً وَ لا عِصْمَةً، وَ قَدْبَیَّنَ اللّهُ ذِکْرَ هذَا الْمَعْنِیِّ فی کِتابِهِ بِقَوْلِهِ: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعاً»(1)وَ حَبْلُ اللّهِ هُوَدِینُهُ... فَصارَ تَمَسُّکُهُمْ بِاَمْرِهِ اِعْتِصاماً وَ صارَ لُطْفُ اللّهِ لَهُمْ فِی الطّاعَةِ عِصْمَةً، فَجَمیعُ الْمُؤْمِنینَ مِنَ الْمَلائِکَةِ وِ النَّبِیِّینَ، وَ اْلاَئِمَّةِ الْمَعْصُومُونَ، لاَِنَّهُمْ مَتَمَسِّکُونَ بِطاعَةِ اللّهِ تَعالی.»(2)
ملکه عصمت، نشان افتخاری است که در محراب بندگی و اطاعت الهی به دست میآید و این پیام قرآن کریم است:
«وَاذْکُرْ عِبدَنا اِبْراهِیمَ وَ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الاَْیْدِی وَاْلاَبْصارِ؛ وَ اِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ اْلاَخْیارِ»(3)
«وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ایْتاءَالزَّکوةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ»(4)
در این آیات، خداوند میفرماید: ما پیامبران را به پاس مقام بندگی و اخلاص برگزیدیم و آنان را به شکوه پیامبری و خصال آسمانی رساندیم.
زمزمه عارفانه و مناجات پیشوایان دین، جلوهای از این بندگی بود. آنان میگفتند: «اِلهی هَبْ لی کَمالَ اْلاِنْقِطاعِ إِلَیْکَ ...»
«خدایا! مرا به مقام انقطاع نایل فرما! و دیدگان جان ما را به تابش نظر خود روشن ساز تا پردههای نور را بشکافد و به سرچشمه عظمت و بزرگواری متصل گردد و ارواح ما آویزه مقام قدسی و عزّت گردد.»(1)
«اِلهی! وَ اَلْحِقنِی بِنُورِ عِزِّکَ اْلاَبهَجِ...»(2)
«خدایا! مرا به نور
عزّت افروزت ملحق فرما، تا تو را بهتر بشناسم و از غیر تو جدا شوم و از مقام تو ترسان و نگران باشم.»
فاطمه معصومه علیهاالسلام پرورش یافته دامان امامت است و در پرتو وارثان آیه تطهیر، به رشد و تعالی رسیده و به مقام قرب الهی راه یافته است. او از گناه و اشتباه منزّه است. بر آسمان خصال و رفتارش، فروغ عصمت پرتو افکنده است. او با صفت «معصومه»، شهره خاص و عام گردیده است.
علی بن موسی الرضا علیهالسلام میفرماید: «مَنْ زارَ المعصومةَ بقُم کَمَنْ زارنی(3)کسی که فاطمه معصومه را در قم زیارت کند، مثل آن است که مرا زیارت کرده باشد.» در زیارتنامه دومی که برای حضرت معصومه علیهاالسلام نقل شده، آن حضرت با صفت «طاهره» تقدیس گردیده است: «السلام علیکِ ایّتهاالطاهرةُ الحمیدة...»(4)
«سلام بر تو ای بانوی پاک و ستایش شده...»
این بانوی بزرگ، در سایهسار آیه تطهیر تربیت شده و به لقب معصومه مزین
گردیده است. «البته عصمت خاص، مربوط به چهارده معصوم است و شخص دیگری را با آن مفهوم ویژه شامل نمیشود».
زیارت چیست و آثار آن کدام است؟
زیارت، جان را به اشراق ملکوت سپردن، حضور در محضر نور و عروج و صعود روح است.
زیارت، ارتباط عرش و فرش، تجلّی عشق و شوق و عرصه جلوه و جذبه است.
زیارت، عبادت خداوند، فروغ عقل(1)و بصیرت جان است.
زیارت، نیاز روح و پیوند قطره با دریا است؛ نسیم بهشتی است که از شاخسار درخت طوبی روح را نوازش میکند؛ بارش باران رحمت بر بوستان جان و شکفتن گلواژههای معرفت است.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم که جلوه عرش خدا
است، به زیارت ملکوت میرود، آیات خدا را زیارت میکند(2)و در کنار «سدرةالمنتهی» نور باران میگردد.
زیارت انسان عارف، توجه به خداوند و رمز تقرّب به اوست؛ جان را متحوّل میسازد و زنگار گناه از جان میشوید.
زیارت، نوعی حضور در برابر آینه است؛ خود را به «میزان» عرضه کردن است؛ خود را محک زدن است؛ خود را با الگو و مدل سنجیدن است.(3)
در این تابش است که «پاکی» آنان ما را به «آلودگی»هایمان آشنا میسازد؛ «معنویت» و «روحانیت» آنان ما را به «مادیت» و «دنیا»گراییمان آگاه میگرداند.
«طاعت آنان، معصیت ما را؛ نورانیّت آنان تیره جانی و تاریک دلی ما را؛ صفای آنان، غل و غش ما را؛ خدا ترسی آنان هواپرستی ما را؛ تعالی روح و رتبه والایشان، مقام و پستی ما را نمایان میکند.
حضور در مزار امامان پاک، ما را آگاه میکند که اگر آنان در قلّهاند، ما هنوز به دامنه
هم نرسیدهایم؛ اگر آنان مطهّرند، ما هنوز در فکر طهارت هم نیستیم؛ اگر آنان
معصوماند، ما گرفتار معصیتیم؛ اگر آنان برگزیده خدایند، ما هنوز در دام ابلیس و هوای نفس اسیریم؛ اگر آنان در اوج معراج معنویاند، ما در هبوط مادی ماندهایم؛ اگر آنان بنده خدایند، مادر بند خودیم.
زیارت، زمینه ساز این تقابل و تقارن و مقایسه و محاسبه است و تا این سنجش انجام نگیرد، به کاستی اخلاقی و ضعفهای معنوی خود واقف نخواهیم شد.»(1)
در این مقام است که ناقص، خود را در مقابل کامل و بیمار، خود را در محضر طبیب مییابد و درمان خود طلب میکند؛ حرکت و خودسازی آغاز میگردد عشق از یک سو و فیض
از سوی دیگر تجلّی میکند و زائر به سوی قلّه کمال بال میگشاید؛ زائر خود را در ساحتی مییابد که جلوههای انسانی و مدلها حاضرند. به ساحت آنان درود میفرستد. مقامشان را تقدیس میکند. برق تجلیّات الهی از عرشه ضریح بر جانش میجهد، او را بیاختیار میسازد؛ احساس میکند که زیارت در حال حیات او است. گویا «مزور» را میبیند و مشاهده حضوری رخ میدهد؛ زیرا معتقد است که سلام و کلام مرا میشنود و پاسخ میدهد. به راستی حضور در یک چنین عرصه عرشی، چه جذبه و شوقی میآفریند. بدون شک، احساس حضور در چنین میقاتی زائر را تشنه شهد وصال میسازد و ارتباط عالم عرش و فرش حاصل میگردد. نزول عرشیان، با لطف و فیض و عروج فرشیان با شهپر عشق و ایمان. این یک روی سکّه؛ روی دیگر آن، داستان هدایت و تربیت و معرفت است. آن عرشیان مهربان که هدایت انسان، آرمان آنان است، دریچههای ملکوت را به روی زائر میگشایند. دستش را گرفته و به سوی خود بالا میبرند. در این حال است که زائر خود را در هنگامه خاصی مییابد. روحش به طراوت نسیم بهشتی خشنود است. در دریای جان او توفانی برپا میگردد. امواج عشق، محبت و عرفان درهم میغلطند. انقلابی در وجودش پدید میآید. بارقهای در ملکوت جانش میدرخشد که او را به معدن عزّت و عظمت الهی متصل میگرداند. قطرات اشک از دیدگانش جاری میشود و زیباترین مفاهیم
معرفتی در کتاب ضمیرش نقش میبندد. نسیم لطف الهی برجانش میوزد. نفخات
1) 1. همان، ص 138.
ربانی بر او نازل میگردد. بر زائر است که پاسدار چنین لحظهها باشد؛ زیرا پیامبراکرم
صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «انّ فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرّضوا لها...»(1)گل توحید بر درخت فطرتش میشکفد و زمزمه تکبیر و تحمید و تسبیحش طنین میافکند، فروغی از مجد و عظمت پروردگار خویش را بر مشرق بارگاه «مزور» نظاره میکند.
از قبور اولیای خدا، نور معرفت، هدایت و عنایت میدرخشد. اینان واسطههای فیضاند و زیارتشان کانونی برای رشد معنویات و زمینهای برای تعالی ارزشهای الهی در انسانها است.
مرحوم نراقی در این باره مینویسد: «اِعْلَمْ اَنَّ النُّفُوسَ الْقَوِیَّةَ القُدْسِیَّةَ، لاسِیَّما نُفُوسَ اْلاَنْبِیاءِ وَ اْلاَئِمَّةِ علیهم السّلام اِذانَفَضُوا اَبْدانُهُمْ الشَّرِیفَةُ و تَجَرَّدُوا عَنْها وَ صَعَدُوا اِلی عالَمِ التَّجَرُّدُ وَ کانُوا فِی غایَةِ اْلاِحاطة وَاْلاِسْتیلاء عَلی هُدا العالم، فَاُمُور هذا العالَمْ عِندَ هُمْ ظاهِرة مُنکشفة، وَ لَهُمْ القُوّة والتّمکن عَلَی التّأثیر وَالتَصرّف فِی مَوادّ هذا العالَمْ فکُلّ مَنْ یَحْضَرُ مقابر هم لِزیارَتِهِمْ یطلعون علیه، لا سیما و مَقابَرهُمْ مَشاهد اَرواحَهُم المقدّسة العلیة و محال حضور اشباحهم البَرزخیة النّوریه فانهم هناک یشهدون»(2)
«نفوس نیرومند قدسی، به خصوص پیامبران و امامان معصوم علیهمالسلام ، پس از رهایی از قفس تن و عروج به عالم ملکوت، بر جهان و امور آن، کمال احاطه و استیلا را دارند. امور جهان نزد آنان آشکار است و موادّ جهان، متأثّر از قدرت آنان است هرکس به زیارتشان برود از آن آگاه و بر او شاهد و ناظرند.»
پس نسیم لطف این دوستان خدا بر زائران میوزد و پرتوی از فیوضات آنان بر زائران میتابد.
بنابراین، زائر؛ مهمان مائده معنوی اولیای خدا است و زیارت، سرچشمهای است که زائر از آن شهد ولی و معرفت مینوشد و در پرتو فیوضات «مزور» شایستگی آن را مییابد که مورد توجه
و عنایت قرار گیرد و رهپوی طریق هدایت گردد. زیارت، مؤمن را در آستانه ایمان مجسّم و اسوه اخلاق مینشاند. فطرت را زیر اشراق ملکوت
اماکن مقدس، آفت زدایی میکند. زیارت انسان را به خطاهایش متوجه و معترف میکند و در او بارقه امید و مغفرت میآفریند.(1)
این است رمز و راز صدور صدها روایت از سوی پیامبر اکرم و ائمه هدی علیهمالسلام درباره «شأن» و «اجر» و «کیفیّت» و آداب زیارت.(2)
آن همه پاداش بزرگ و بهت آور برای زیارت و برای هر قدم آن، به پاس نقش فرهنگی، تربیتی، معرفتی، سیاسی، اجتماعی و هدایتگر فرهنگ زیارت است.
درباره فضیلت زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام روایات متعددّی از سوی امامان معصوم علیهمالسلام صادر گردیده است که هم بر منزلت و قداست این بانوی بزرگوار دلالت میکند و هم پاداش زیارتش را بیان میدارد؛ پاداشی بزرگ و بیمانند که همانند آن برای غیر امام معصوم علیهالسلام کم نظیر است.
اینک چند روایت نقل میکنیم:
«کسی که فاطمه معصومه را زیارت کند بهشت برای او خواهد بود.»
«کسی که قبر عمهام را در قم زیارت کند، بهشت برای او است.»
«کسی که فاطمه معصومه را زیارت کند، در حالی که حق او را بشناسد، بهشت برای او است.»
وُلْدیتُسمّی فاطِمَةَ، مَنْ زارَها وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ»(1)
«... و برای ما حرمی است و آن شهر قم است و به
زودی زنی از فرزندان من در آنجا دفن میشود که نامش فاطمه میباشد. هرکس او را زیارت کند، بهشت برای او واجب است.»
«آن کس که مرا یا یکی از فرزندانم را زیارت کند، روز قیامت او را دیدار خواهم کرد و از ترس و وحشت آن روز، نجاتش خواهم داد.»
فیض حضور در بارگاه نورانی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و اکسیر نظر آن بانوی بزرگوار را باید از آنان پرسید که جانشان در پرتو تجلیّات این روح قدسی نورباران گشته و از افق این بارگاه، نور کرامت بردیدگانشان جاری گردیده است؛ از صدراها که خود چنین نگاشتهاند: «کُنْتُ حِیْنَ تَسْویْدی هذَا الْمَقامَ بِکَهَکْ مِن قُری قُمَّ فَجِئْتُ اِلی قُمَّ زائِراً لِبِنْتِ مُوسی بْنَ جَعْفَر علیهماالسلام مُسْتَمِدّاً مِنْها وَ کانَ یَوْمَ جُمُعَةٍ فَانْکَشَفَلی هذَا اْلاَمْرُ بِعَونِ اللّهِ تَعالی.»(3)از آنانکه فروغ مکاشفههای علمی، دیدگانشان را روشن ساخت و از عرشه ضریح به سوی ملکوت نگریستند، از زائران عارف که با بصیرت جان به جانان پیوستند و با دیدگان برزخی خود فرشتگان را مشاهده کردند که بر گرد این مطاف میچرخند و فرج حضرت مهدی علیهالسلام را دعا میکنند.
این بارگاه، مدرسه عشق و میقاتی برای عاشقان است. زائر در این ساحت، میهمان ملکوت است. نسیم لطف الهی بر او میوزد و نفحات ربانی بر او جاری است. این
لحظهها خاطره آمیزند. پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اِنَّ فِی اَیّامِ دَهْرِ کُمْ نَفَحاتٍ اَلا فَتَعَرَّضُوالَها...؛ در روزگاران زندگی شما، گاهی شمیمی از ملکوت میوزد. جان را در
پرتو آن معطر سازید و پاسدار
آن هنگامهها باشید.» این لحظهها سرشار از آموزش و تربیتند.
حرم این بانوی بزرگ اسلام، مدرسه عشق و محبت است. چه نیکو گفته است خواجه عبداللّه انصاری: «عشق، آتش سوزان است و بحرِ بیکران است. همه جان است و همه جان را جانان... عقل در ادراک وی حیران است و دل در یافت وی ناتوان. نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان و روح روح است و فتوح فتوح؛ لیکن روح اجساد و هیئت فؤاد. فراز جان است اگر خاموش باشد. دلش چاک کند و از غیر خودش پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و از قصّه وی کوی و شهر را خبر کند. هم آتش است و هم آب. هم ظلمت است و هم آفتاب.
عشق درد نیست؛ لیکن به درد آرد؛ چنان که علّت حیات است، مسبّب ممات است؛ هرچند مایه راحت است، پیرایه آفت است. محبّت، محبّ را سوزد. مجنون عشق، هم طالب سوزد و هم مطلوب.
آن کس که کمال عشق خود را بشناخت معشوق ز ذوق عشق با عشق شناخت (1)
عشقی که سازنده و سوزنده است، عشقی که نور خداست: «اَلْعِشْقُ نُورٌ یَشْرِقُ مِنْ مَطالِعِ الْحُسْنِ اِلی مَظاهِرِ اْلاُنْسِ» یا «اَلْعِشْقُ نارُاللّهِ الْمُوقَدَةُ یُحْتَرَقُ بِها اَشْواقُ اْلاَفْئِدَةِ؛ عشق، آتش شوق الهی است که شوق سوای خدا را میسوزاند»؛ «العشق مغناطیسٌ یجذب الارواح اللطیفة الی المحاسن الشریفة»، عشق همان مغناطیسی است که روحهای لطیف را به جمال معشوق معطوف میسازد.» به تعبیر عارفانهتر: «اَلْعِشْقُ سَلْطَنَةٌ رَبّانِیَّةُ عَلَی مَمْلِکَةِ النَّفْسِ اْلاِنْسانِیَّةِ بِتَجَلِّیّاتِ اَنْوارِ اْلاِلهِیَّةِ؛ عشق، حکومت و سلطنت الهی است که با تابش انوار جمال خود بر
دل پاکان، آنان فانی در فنای او میگردند و خویش آنان در این تابش به سان بارقهای محو جمال او میگردند.»
این، عشق و دولت عشق است و به فرموده صدرای حکمت، عشق، عین وجود و
1) 1. گفتار پیر طریقت، خواجه عبداللّه انصاری، ص 186.
وجود، همان گوهره عشق است و این دو، با جمال و حسن، هم گوهرند. مراتب و آفاق عشق، همان مراتب وجود است و عشق قوی، وجود قوی میطلبد. حافظ چنین
سروده است:
به چشم عشق توان دید، روی شاهد غیب که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است(1)
اکنون که فروغ عشق بدرخشید و این واژه آسمانی تفسیر شد، زائر با این شهپر به سرای کریمه اهلبیت علیهاالسلام بال میگشاید. او به عرصهای گام مینهد که سرزمین معرفت و عشق است.
وقتی عشق در کار باشد، خاک ره دوست را باید سرمه چشم نمود. زائر، چوب و سنگ و طلا و نقره نمیبیند. پیشانیهای تابناک، گنبد زرّین، عرشه ضریح و صدها جلوه برای او نمیدرخشد؛ بلکه او شهد ولایت مینوشد و زمزم حیات میآشامد و روحش تطهیر میگردد. شجره سبز امامت در این ساحت فروزان است. او در این ساحت مقدس به معشوقههای برین، عشق میورزد و سلام و درود میفرستد. این، زبان عشق و محبّت است.
اَمُرُّ عَلَی الدِّیارِ دِیارِ لَیْلی اُقَبِّلُ ذَا اْلجِدار وَ ذَاالْجِدارا
وَ ما حُبُّ الدِّیارِ شَغَفْنَ قَلْبی وَلکِنْ حُبُّ مَنْ سَکَنَ الدِّیارا(2)
این دیوار و آن دیوار را میبوسم، سرشک محبت میافشانم، به پاس آن محبوبی که در این مکان آرمیده است؛ نه آنکه به در و دیوار عشق ورزم. اشکهای غلطان برگونهها، بوسیدن در و دیوار، چشم بر چشمههای ضریح نهادن و
شهد وصال چشیدن، ترجمان وابستگی روحی و قلبی یک دوست، به ساحت دوست میباشد.
زیارت، ارتباط جان با جانان است و این است شکوه فرهنگ زیارت.
ذکر خدا، انسان را در پرتو یاد خدا از بنده قرار میدهد و یاد پیامبر و امام معصوم علیهمالسلام سبب میشود آن عرش نشینان ساحت ملکوت به یاد ما باشند و به ما دعا کنند و چشمه فیض برجان ما جاری گردد.
1) 1. حکمت الهی، مهدی الهی قمشهای، ص 149 - 142. 2. الغدیر، علامه امینی، ج 5، ص 151.
وقتی به محضر فاطمه معصومه علیهاالسلام درود میفرستیم. روح آن بانو با نگاه عرشی خود پرتو افشانی مینماید و لمعات نور و معرفت بر جانمان جاری میسازد.
هر که عاشق دیدیاش، معشوق دان کو به نسبت هست، هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان آب هم جوید به عالم تشنگان(1)
یاد آن قدسیان آسمانی، انسان را آسمانی میکند و به سرای جاودان هدایت مینماید.
یاد بلندان کن تو ای هوشمند تاشوی از یاد بلندان بلند
دوست، خاک سرزمین دوست را میبوسد؛ زیرا محبوبش بر آن گام نهاده است و نشانی از محبوب به همراه دارد.
«تاج الدین فاکهانی» فقیه و ادیب اهل سنّت، به قصد زیارت کفش پیامبر که در «دارالحدیث الاشرفیه» نگهداری میشد به دمشق رفت. وقتی کفش را دید، افتاد و شروع به بوسیدن کرد. صورت را بر آن میمالید و اشک شوق میریخت و این شعر را میخواند:
فَلَوْ قِیلَ لِلْمَجْنُونِ: لَیْلی وَ وَصْلَها تُریدُ أَم الدُّنْیا وَ ما فِی طَوایاها؟
لَقالَ: غُبارٌ مِنْ تُرابِ نِعالِها أَحَبُّ اِلی نَفْسی وَ أَشْفی لِبَلْواها(2)
«اگر به مجنون گفته شود، وصال لیلی را میخواهی یا دنیا و آنچه در آن است؟ او در جواب خواهد گفت: غباری
از کفش لیلی محبوبتر است برای من و شفابخشتر است درد هجران و فراق او را.
قرن سوم
آینه مجد
در بخش قبل روشن شد که قم در آستانه قرن سوم هجری قمری، به صورت کانونی از فرهنگ شیعی در آمده بود و شعاع این آیین، فضای این سرزمین را روشن ساخته و به اطراف قم نیز پرتو افکنده بود.
فرهنگ شیعی از قم به روستاهای اطراف این شهر جاری شد و روستاهایی مانند: برق رود، کمیدان، الباوستان، براوستان و قزدان، در پرتو معارف اهلبیت علیهمالسلام ، درخشیدند. برخی از دانشمندان قم، از همین روستاها برخاستند؛ مانند خاندان برقی که از برقرود برخاست(1)و موسی بن جعفر کمیدانی که از کمیدان(2)برخاست.(3)از سلمة بن خطاب نیز با لقب «الباوستانی» یاد شده است.(4)یکی از علمای اشعری بنام «علی بن محمد بن علی بن سعد اشعری قزدانی» منسوب به روستای قزداناست.(5)
جلوه مذهب تشیّع از قم به شهرهای اطراف تابید و شهر «آبه» مزّین به مذهب تشیّع گردید. ارتباط قم و آبه بسیار نزدیک بود. امام حسن عسکری علیهالسلام نامهای به مردم قم و آبه نوشتند.(6)
در همان زمان، روستاهای اطراف ساوه نیز به مذهب تشیّع شرفیاب گردیدند.
«مستوفی» مینویسد: «و اهل ولایت بخلاف «الوسجرد» که سنیاند تمامت دیهها شیعه اثنی عشری باشند.»(1)
همچنین فروغ مذهب تشیّع از قم به شهر کاشان تابید.(2)ری نیز از آیین تشیّع مردم قم بهرهمند گردید.
فروغ این حقیقت در حماسه ورود حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام به قم آشکار شد و موج عشق و مهرورزی مردم شیعی قم به اهل بیت علیهمالسلام ،کرانههای این سرزمین بهشتی را درهم نوردید.
پرتو همین واقعیت، در گفتار جغرافیدانان ملاحظه شد و آنان
با این گفتار که: «قم شهری است بزرگ... و مردمش همه مذهب شیعه دارند»(3)، این بالندگی را برای قمیها ثبت کردهاند. از این رو، دوران امام جواد علیهالسلام اوج این سرافرازی و رشد فرهنگی است.
پس از شهادت امام هشتم علیهالسلام و فرا رسیدن امامت فرزند بزرگوارش، حرکت رو به رشد قمیها شتاب گرفت و فیوضات آسمانی آن حضرت از افقهای گوناگون بر مردم قم جاری شد.
عمر کوتاه حضرت جواد علیهالسلام ، سبب گردید که حوزه حدیثی آن حضرت محدود باشد. مرحوم شیخ طوسی تعداد 113 نفر(4)را در شمار اصحاب آن حضرت نام برده و در مسند آن حضرت نیز 121 نفر بیشتر ذکر نگردیده است. در این مسند، جمعاً 250 حدیث درباره احکام، اخلاق و معارف اسلامی از آن حضرت نقل شده است.(5)با این وجود، در این جمع محدود، محدثان مکتب حدیثی قم نشان بارز و درخشانی از خود
نشان دادند؛ چهرههایی چون:
زکریابن آدم قمی؛(1)
سعد بن سعد احوص(2)
احمد بن اسحاق(3)
ابراهیم بن هاشم(4)
احمد بن محمد بن عیسی بن عبدالله اشعری(5)
احمد بن عبدالله بن عیسی اشعری(6)
حمزة بن یعلی اشعری(7)
عبدالله بن صلت(8)
شاذویه بن حسین(9)
محمد بن سهل بن یسع(10)
محمد بن عیسی بن عبدالله(11)
علی بن عبدالله قمی(12)
1) 6. رجال کشی، ص 594 - 596، ح 5 - 1111؛ رجال نجاشی، ص 174، ش 458؛ رجال طوسی، ص 401، ش 1 (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام ).
2) 1. رجال نجاشی، ص 179، ش 470؛ رجال ابن داود، ص 167، ش 668.
3) 2. رجال نجاشی، ص 91، ش 225؛ رجال طوسی، ص 398، ش 13، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام )؛ رجال ابن داود، ص 24، ش 59؛ رجال کشی، ص 557 - 556، ح 3 - 1051.
4) 3. رجال نجاشی، ص 16، ش 18، رجال ابن داود، ص 20، ش 43.
5) 4. رجال نجاشی، ص 82، ش 198؛ رجال طوسی، ص 397، ش 6، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام )؛ رجال ابن داود، ص 43، ش 128.
6) 5. رجال نجاشی، ص 101، ش 252؛ رجال ابن داود، ص 31، ش 90.
7) 6. رجال نجاشی، ص 141، ش 366.
8) 7. رجال طوسی، ص 403، ش 5 (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام )؛ رجال کشی، ص 245، ح 451؛ رجال برقی، ص 55، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام ).
9) 8. رجال کشی، ص 581، ح 1090.
10) 9. رجال نجاشی، ص 367، 996؛ رجال ابن داود، ص 316، ش 1378.
11) 10. رجال نجاشی، ص338، ش 905.
12) 11. رجال طوسی، ص 404، ش 19، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام ).
عبدالله بن صلت قمی(1)
عبدالعزیز بن مهتدی(2)
احمد بن محمد بن خالد برقی(3)
محمد بن اسحاق قمی(4)
عبدالرحمان بن ابینجران(5)
علی بن عبدالملک قمی(6)
احمد بن محمد بن عبیدالله اشعری قمی(7)
محمد بن خالد برقی(8).
امام جواد علیهالسلام به مردم قم مهر میورزید و آنان را در پرتو عنایات ویژه خود قرار میداد. به عمّه بزرگوارش، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، محبّت داشت و میفرمود: «مَن زار قبر عمتی بقم فله الجنّة»(9).
نیز در موقع گرفتاری قمیها به آنان دعا کرد و آنگاه که به وسیله نامه «علی بن مهزیار» از وضع نابسامان و رنج مردم قم آگاه گردید، در پاسخ، نامهای
فرستاد و برای مردم قم از خداوند، نجات و آزادی طلب کرد و فرمود: «و قَد فهِمْتُ ما ذَکرتَ مِن امرالقمیّن خلّصهم الله و فرج عنهم...(10)از گرفتاری و رنج مردم قم آگاه شدم. خداوند آن مردم را آزاد، و گشایش برای آنان قرار دهد.»
1) 12. همان، ص 403؛ ش 5، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام )؛ رجال کشی، ص 245، ح 451؛ رجال برقی، ص 55، (اصحاب الجواد علیهالسلام ).
2) 13. الغیبة، طوسی، ص 211؛ رجال کشی، ص 483، ح 910.
3) 1. رجال برقی، ص 57، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 398، ش 8، (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام ).
4) 2. رجال برقی، ص 57، (اصحاب الجواد علیهالسلام ).
5) 3. همان.
6) 4. همان.
7) 5. همان.
8) 6. همان؛ رجال طوسی، ص 404، ش 1 (ضمن اصحاب الجواد علیهالسلام )؛ خلاصةالاقوال، ص 139، ش 14.
9) 7. کامل الزیارات، ابن قولویه.
10) 8. مجالس المؤمنین، شوشتری، ج 1، ص 422.
نیز محدّثان و مشایخ بزرگ قم را میستود و پس از رحلتشان، برای آنان طلب آمرزش و رفعت مقام میکرد. ابوطالب قمی میگوید: «به حضور امام محمدتقی علیهالسلام شرفیاب شدم در سالهای پایان عمر مبارکش، شنیدم که آن حضرت میفرمود: «جَزَی اللّه صفوان بن یحیی و محمد بن سنان و زکریا بن آدم و سعد بن سعد عنی خیراً فقد
وفوا؛(1)خداوند از سوی من به صفوان بن یحیی و محمد بن سنان و زکریا بن آدم و سعد بن سعد پاداش نیکو دهد. آنان نسبت به من وفادار بودند.» در پایان این روایت چنین آمده است: «و خَرَجَ فیه عَنْ ابی جعفر علیهالسلام ذُکِرتُ ما جَری مِن قَضاءِ اللّهِ فیِ الرَّجُلِ المُتَوَفّی، رحمهُالله تَعالی یَوْمَ وُلِدَ وَ یَومَ یَمُوتُ وَ یَومَ یُبْعَثُ حَیّاً...»(2)
پس از رحلت زکریا بن آدم، امام جواد علیهالسلام در نامهای، چنین فرمود: «قضای الهی درباره این مرد (زکریا) به یادم آمد. خداوند او را در پرتو رحمتش جای دهد؛ آن روز که زاده شد و آن روز که وفات کرد و آنگاه که زنده بر انگیخته میشود. او زندگانیاش را با معرفت حق، گفتار حق و صبر در مسیر حق پیمود و وظیفه خود را به خوبی در برابر خدا و رسولش انجام داد.»(3)
«ابوطالب قمی» میگوید: شعری که درباره علی بن موسی الرضا علیهالسلام سروده بودم، برای امام جواد علیهالسلام
فرستادم و از آن حضرت اذن خواستم تا درباره خودش نیز شعری بسرایم. آن حضرت، شعر را نزد خود نگاه داشت و در پاسخ نامه چنین نگاشت: «قَد احسنت فجزاک اللّه خیراً».(4)
امام جواد علیهالسلام درباره یونس بن عبدالرحمان فرمود: «...اِنَّ الضمان لیونس علی ذِمَّة ابیجعفر و آبائه علیهم السلام»(5)
آن حضرت سه مرتبه بهشت را برای او ضمانت کرد و سپس فرمود: ضمانت بهشت برای یونس برعهده ابوجعفر و پدران بزرگوار اوست.
امام رضا علیهالسلام نیز سه مرتبه بهشت را برای یونس ضمانت کرد و او را مرجع مطمئن برای پاسخهای دینی معرفی نمود و در پاسخ عبدالعزیز بن مهتدی که از آن حضرت سؤال کرد: در غیاب شما از چه کسی معالم دینم را فراگیرم، فرمود: «خذ من یونس بن عبدالرحمان».(1)
در حدیث دیگر او در ردیف سلمان ذکر شده است.(2)
در حدیث دیگری آمده است: هنگامی که کتاب «یوم و لیلة» یونس به امام حسن عسکری علیهالسلام عرضه شد، آن حضرت کتاب را بررسی کرد و فرمود: «هذا دینی و دین آبائی و هو الحق کلّه»(3). نجاشی پس از ذکر این خبر، جملهای نقل میکند: امام فرمود: «خداوند در روز قیامت در مقابل هر حرفی از این کتاب، نوری به وی عطا خواهد کرد.»(4)
این بود منزلت و سیمای یونس در نزد امام جواد علیهالسلام . آیا با وجود چنین شخصیت معنوی ممکن است آنچه مسعودی مینگارد، صحیح باشد؟! او چنین نقل میکند:
«فقال لهم یونس بن عبدالرحمان دعوا البکاء، مَن لهذا الامر؟ و الی مَن یقصد بالمسائل الی اَن یکبر هذا الصبی، (یعنی ابا جعفر علیهالسلام ) فقام الیه الریّان بن الصلت فوضع یده فی حلقه...»
پس از شهادت امام رضا علیهالسلام
، ریّان بن صلت، صفوان بن یحیی، محمد بن حکیم، یونس بن عبدالرحمن و گروهی از بزرگان شیعه در خانه عبدالرحمان بن حجاج در برکه زلول بغداد اجتماع کردند و در وفات امام رضا علیهالسلام گریستند. یونس بن عبدالرحمان گفت: گریه را رها کنید؛ اکنون ولیّ امر چه کسی میباشد؟ و تا این کودک (امام جواد علیهالسلام ) بالغ گردد، مرجع امور ما چه کسی خواهد بود؟ در این هنگام، ریّان بن صلت از جا برخاست و گلوی او را گرفت و او را کتک زد و گفت: «ان کان امره مِن
الله تعالی فلو انّه ابن یوم واحد کان بمنزلة ابن مأة سنة و ان لم یکن مِن عندالله فلو عمره الف سنة فهو کواحد النّاس)(1)اگر امر امامت او از جانب خدا است (و فروغ آن از همان مطلع نبوّت ساطع است) چه فرق میکند، اگر کودک یک روزه باشد از نظر مکانت، همانند فردی صد ساله میباشد و اگر امامت او امری الهی نیست اگر هزار سال هم داشته باشد، مانند یکی از افراد مردم است.
این روایت بینش ژرف ریّان را نسبت به امامت تفسیر میکند؛ ولی شخصیّت یونس را زیر سؤال میبرد؛ مگر اینکه در توجیه روایت گفته شود که این شخص یونس نبوده است یا آنکه یونس برای آزمایش دیگران چنین جملهای را به کاربرده است.
به هر روی، شخصیت والای یونس و وجود روایات فراوان در مدح و تجلیل از او باور این گونه سخنان را جدّاً دشوار میسازد.
پس از استقلال قم، در زمان هارون با کوشش یکی از اصحاب امام کاظم علیهالسلام بنام حمزة بن یسع، فروغ
فرهنگ شیعی بر سراسر قم پرتو افکند و مردم قم یکپارچه شیعه شدند. از این روی، پس از شهادت امام هشتم علیهالسلام (203 ق.)، مردم قم شهادت آن حضرت را به وسیله نیرنگ مأمون دانستند و در پی فرصتی بودند تا انتقام خود را از مأمون بستانند.
بدین سبب، پس از انتقال مأمون از مرو به بغداد، مردم قم قیام کردند و در مقابل حکومت بغداد ایستادند و از پرداخت خراج و مالیات امتناع ورزیدند و نهضتی پدید آوردند که شعلههای آن از سال 204 تا سال 211 ق. در این سرزمین روشن بود و حکومت بغداد را تهدید میکرد.
مؤلف کتاب «النجوم الزاهره» چنین مینگارد: «و فیها (سال 210 ق.) امتنع اهل قم، فوجّه الیهم المأمون علی بن هشام فحاربهم حتی هزمهم و دخل البلد و هدم سورها و
1) 4. اثبات الوصیة، مسعودی، ص 213.
استخرج منها سبعة آلاف الف درهم»(1).
«در سال 210 مردم قم از پرداخت مالیات به مأمون امتناع ورزیدند. او علی بن هشام را به نبرد با آنان فرستاد. علی بن هشام با مردم قم جنگید، خانههای آنان را ویران کرد و هفت میلیون درهم از آنان گرفت».
«احمد بن یحیی بلاذری» نیز چنین مینویسد: «اما در قم، مردمان عصیان آغاز
کردند و به مخالفت پرداختند و از ادای خراج سرباز زدند. مأمون، علی بن هشام مروزی را به جنگ ایشان فرستاد و سپاهی نیز به یاری وی روانه کرد. علی بن هشام، آنان را سرکوب کرد و بزرگ ایشان یحیی بن عمران را بکشت و دژهای شهر را با خاک یکسان ساخت و هفت هزار هزار درهم و کسری از ایشان بگرفت.»(2)
اکنون جای این سؤال است که
آیا امام جواد علیهالسلام در هدایت و رهبری نهضت قمیها نقشی داشت یا خیر؟ آیا ممکن است نهضت خونین قمیون در شهری که یگانه جایگاه مذهبی شیعی است، بدون اذن و اجازه امام باشد؟
در پاسخ باید گفت که منابع شیعی درباره اقدامات نظامی در قم و رابطه آنها با سازمان امامت سکوت اختیار کردهاند؛ اما مأمون این فعالیتها را مرتبط با امام جواد علیهالسلام میدانست و کوشید تا آن را از طریق امام خاتمه بخشد. بنا به گفته ازدی و طبری، مأمون در اثنای لشکر کشیاش به روم، امام جواد علیهالسلام را فراخواند و در ماه صفر 215 ق. در تکریت به او خوش آمد گفت و در آنجا دختر خود ام الفضل را به ازدواج او در آورد. مأمون از آن حضرت خواست تا در بغداد عروسی کند و آنگاه با همسرش به مدینه باز گردد. بدون شک، این ازدواج، سیاسی بود. مأمون خواست تا دوباره نسبت به پیشوایان شیعه ابراز ادب و ارادتی کرده باشد؛ ولی شیعیان و بهخصوص قمیون، با توجه به سابقه مأمون و نیرنگی که نسبت به امام رضا علیهالسلام به کار گرفت، هرگز فریب او را نخوردند و این ازدواج نه حمایت شیعیان به مأمون را جلب کرد و نه
قیامهای قم را متوقف ساخت.(1)
بنابراین ممکن است گفته شود که قیام مردم قم، به اذن امام جواد علیهالسلام بوده است. خبری نیز ابن شهر آشوب در مناقب مینگارد که این معنا را تأیید میکند: «ابراهیم بن محمد الهمدانی قال: کتب ابوجعفر الیّ کتاباً و امرنی اَن لا اُفَکّهُ حتّی یموت یحیی بن عمران، قال: فمکث الکتاب عندی سنین، فلمّا
کان الیوم الذی مات فیه یحیی بن عمران فککتُهُ، فإذا فِیهِ قُمْ بِما کانَ یَقُومُ بِهِ...(2)ابراهیم بن محمد همدانی میگوید: نامهای از
سوی امام محمدتقی علیهالسلام برای من ارسال شد؛ ولی فرمود: آن را نگشا تا مرگ یحیی بن عمران فرا رسد. سالیانی این نامه نزد من بود و آن روز که یحیی رحلت کرد نامه را گشودم و در آن چنین آمده بود: شما جانشین و قائم مقام یحیی باش!»
طبق این خبر، یحیی بن عمران نماینده امام جواد علیهالسلام بود. نشانههایی نیز نمایندگی او را تأیید میکند. او شخصیت، مبرّز و نامور است. پدرش «عمران بن عبدالله» است که امام صادق علیهالسلام او را گرامی داشت و او را نجیبی از خاندان نجیبزادگان برشمرد. او دلباخته اهلبیت علیهمالسلام بود. هنگامی که دعبل به قم آمد، به پاس قصیدهای که در مدح اهلبیت علیهمالسلام سروده بود، مقدمش را گرامی داشت و مردم را به مسجد جامع فراخواند تا دعبل قصیده خود را بر مردم بخواند. پس از خواندن قصیده، او به مردم دستور داد تا بر سر دعبل درهم و دینار نثار کنند.
ارتباط یحیی به بیت امام جواد علیهالسلام امر طبیعی است؛ ولی در مقابل حاکم سیاستمدار و زیرکی چون مأمون، باید این ارتباط مخفی باشد؛ به همین دلیل است که بزرگان شیعه در ارتباط این نهضت با امام جواد علیهالسلام سکوت اختیار کردهاند.
پس از کشته شدن یحیی و قتل و غارت شهر و گرفتن 000/000/7 درهم، موقتاً مردم ساکت شدند. علی بن هشام، علی بن عیسی طلحی را که از اهالی قم بود به حکومت گماشت و خود به جانب
بغداد بازگشت؛ ولی مردم قم در پی فرصت مناسب بودند تا دوباره به پاخیزند.
روایات طبری و ابن اثیر حکایت میکند که برخی از رهبران این قیام به مصر تبعید شدند که در میان ایشان «جعفر بن داود قمی» قرار داشت.(1)
شعله قیام و انقلاب در این سرزمین خاموش نشد و بنابر نقل طبری: «وَ فِیها تحرّک جعفر بن داود القمی... و کان هرب مِن مصر فرُدَّ الیها.»(2)
«جعفر بن داود قمی» از مصر گریخت و در سال 214 ق. دو باره مشعل انقلاب را در سرزمین قم برافروخت؛ ولی او دوباره شکست خورد و دستگیر گردید و به مصر تبعید شد.
او باردیگر از مصر فرار کرد و در سال 216 ق. در قم قیام کرد(3)و با لشکریان بغداد به نبرد برخاست. این نهضت تا پایان سال 217 ق. ادامه یافت. در این سال لشکریان بغداد قیام را خاتمه داده، جعفر را اعدام کردند.(4)
فیض، در این باره چنین مینگارد: «در سال 215 ق. دوباره مردم شورش کردند و «طلحی» عامل بغداد را از شهر بیرون کردند. طلحی به سوی بغداد رفت و چون به آنجا رسید ماجرا را برای مأمون بازگفت. مأمون سرکوبی شورشیان را به رأی «رزین عبدالله بن طاهر» شحنه بغداد، برادر طلحه فرمانروای خراسان واگذار کرد و نامبرده غلام خویش، عبدالله بن عزیز را بر این امر بگماشت و عبدالله با سابقه اراداتی که نسبت به بزرگ قمیون، جعفر بن داود اشعری داشت، از مقصود خویش او را آگاه کرد و بنا به سفارش جعفر، مردم قم او را به شهر پذیرا شدند و شهر را تسخیر کرد. و عبدالله با نیرنگ و تزویر و در
سایه مهرورزی دروغین، علی بن عیسی را دوباره به مردم قم تحمیل کرد و خود به جانب خراسان رفت.»(5)
شبستان تاریخ، تاریک است و در این عرصه راست و دروغ موج میزند. بعضی نیز نوشتهاند: جعفر بن داود در سال 216 ق. با لشکر مأمون جنگید و آنان را شکست
داد و فرمانده آنها علی بن عیسی را به قتل رسانید.(1)
این نقل با آنچه در تاریخ قم درباره معتصم خواهد آمد، ناسازگار است. به هر حال، نهضت مردم قم به پاس دفاع از حریم ولایت و آرمانهای مکتب امامت بود و چهرههایی مانند یحیی بن عمران که ارادتمند ساحت اهل بیت علیهمالسلام بودند، این قیامها را رهبری میکردند.
بنابراین، گفته طبری را نمیتوان پذیرفت، که علت قیام مردم قم، کم کردن خراج و مالیات بوده است.(2)حق آن است که اختلاف قم و بغداد در راستای دفاع از مکتب امامت بود و قمیون، حاکمان بغداد را غاصب میشناختند و از پرداخت مالیات به آنان
امتناع میورزیدند. به راستی، اگر اختلاف بر سر ثروت اندوزی بود، پس چرا قمیون اموال خود را وقف اهل بیت علیهمالسلام میکردند؟! محمد بن حسن میگوید: «دیگر از مفاخر ایشان، وقف کردن این گروه عرب است که به قم بودند از ضیعتها و مزارعها و سرایها تا غایت که بسیاری از ایشان هرچه مالک و متصرف آن بودند از مال و منال و امتعه و ضیاع و عقار به ائمّه علیهمالسلام بخشیدند و ایشان اول کسانی هستند که خمس از مالهای خود بیرون کردند و نزد ائمه فرستادند.»(3)
شیخ طوسی، در «تهذیب» و «استبصار» روایت میکند: صالح بن محمد بن سهل از اصحاب امام جواد علیهالسلام
بود: «و کان یتولی له الوقف بقمّ»(4).او خدمت امام جواد علیهالسلام مشرّف شد و گفت: «یا سیدی اجعلنی من عشرة آلاف درهم فی حل فانّی انفقتها(5)مولای من! دهها هزار درهم از اموال شما را انفاق کردم. پس آن را بر من حلال فرما». از این روایت، روشن میگردد که حضرت در قم، اموال و موقوفات فراوانی داشت که هر ساله هزاران درهم در آمد و عایدات داشت.»
مأمون در سال 218 ق. درگذشت(1)و معتصم جانشین او گردید.(2)مردم قم فرصتی یافتند تا دوباره آتشفشان انقلاب خود را شعلهور سازند. آنان به دارالحکومه حمله کردند و طلحی را از قم بیرون راندند. طلحی به بغداد رفت و معتصم را علیه مردم قم تحریک کرد. معتصم سپاهی را به فرماندهی «وصیف ترک» و همراهی طلحی، برای سرکوب مردم، قم روانه کرد. سپاه وصیف، شهر را محاصره کرده، به هر حیله و نیرنگی بود به شهر رخنه کردند و داخل شهر شدند. آنان باروی قم را منهدم ساختند. باغها و خانههای سران نهضت را آتش زدند و شهر را ویران نموده، به تلّی از خاکستر تبدیل کردند.
محمدبن حسن میگوید: «تا معتصم، علی بن عیسی را با لشکری چند بر سر ایشان فرستاد تا ایشان راخراب گردانید و سراها ومنازل و باغات وبساتین ایشانرا بسوزاند.»(3)
بعضی نوشتهاند که در سال 216 ق. علی بن عیسی در نبرد با جعفر بن داود کشته شد. بنابراین، چگونه فرماندهی لشگر معتصم را بر عهده داشته است؟!
به هر روی، این همه بیداد و ستم، نتیجهای جز برافروختن شعله خشم مردم و انقلاب در پینداشت و احتمال میرود دعای امام جواد علیهالسلام به مردم قم: «...
خلّصهم الله و فرج عنهم؛ خداوند شهد آزادی را به کامشان ریزد و آنان را در گشایش قرار دهد»، در همین دوران بوده است.
مردم به پایداری و مقاومت خود ادامه دادند. سرانجام لشکریان معتصم نتوانستند در مقابل مردم بایستند و از در حیله و نیرنگ وارد شدند و محبّت ظاهری را پیشه خود ساختند، و علی بن عیسی، محمد بن عیسی بادغیسی را که مردی خوشخوی و مهربان بود به حکومت قم گماشت و با لشکریان خویش به بغداد بازگشت.
حاکم جدید با تدبیر و درایت خود رضایت مردم را جلب کرد و بذر محبّتی افشاند که تا سال 254 ق. در این شهر حادثه خونینی پیش نیامد.(4)
محمد بن سهل قمی میگوید: «در سفر حجّ، به مدینه مشرّف شدم و به محضر امام محمدتقی علیهالسلام رسیدم. خواستم از آن حضرت، لباسی را برای تبرّک تقاضا نمایم، ولی فرصتی پیش نیامد با آن حضرت خدا حافظی کرده، از خانه بیرون آمدم. تصمیم گرفتم در این باره نامهای به آن حضرت بنویسم. به مسجد رفتم و پس از خواندن دو رکعت نماز، استخاره کردم. به قلبم گذشت که نامهای نفرستم. از مسجد بیرون آمده، همراه کاروان به سوی قم راه افتادم. در مسیر حرکت، ناگهان شخصی به سوی کاروان ما آمد و پرسید: محمد بن سهل کیست؟ گفتم: من هستم. آن شخص لباسی را که در میان دستمالی بود بیرون آورده، به من داد و گفت: مولایت امام جواد علیهالسلام این لباس را برایت فرستاده است. بسیار خوشحال شدم. خدای را سپاس گفتم و لباسها را برداشته، به راه افتادم. محمد بن سهل تا آخر
عمر آن لباس را با حرمت فراوان نگاهداشت و مردم قم نیز به آن تبرّک میجستند و شفای بیماران خود را طلب
میکردند. هنگامی که محمد بن سهل از دنیا رحلت کرد، فرزندش احمد، بدن پدر را با همان لباس کفن کرد.(1)
احمد بن عبدالله بن عیسی اشعری قمی نیز مورد لطف و عنایت خاصّ امام جواد علیهالسلام واقع شد. نسخهای از [فرمایشات]امام جواد علیهالسلام در نزد او بود که به پاس آن، مردم قم او و خاندانش را گرامی میداشتند.(2)
امام جواد علیهالسلام در آخر ذوالقعده سال 220 هجری قمری به شهادت رسید(3)و فرزند بزرگوارش، امام علیالنقی علیهالسلام - که بنابر نقل کلینی، مفید، شیخ طوسی و ابن اثیر، بیش
از 8 سال(1)نداشت - به امامت رسید.
مشکل عدم بلوغ امام علیالنقی علیهالسلام ، که در آغاز امامت پدر بزرگوارش تبیین و تفسیر گردیده بود، سبب بروز اختلافی درباره امامت آن حضرت نگردید و - به نوشته مفید و نوبختی بعد از شهادت امام جواد علیهالسلام - همه پیروان امام محمدتقی علیهالسلام - جز عده معدودی - پذیرای امامت امام هادی علیهالسلام شدند؛(2)و آن تعداد انگشت شمار هم که برای مدتی به امامت موسی بن محمد (موسی مبرقع) معتقد گردیده بودند، پس از مدتی از امامت او روی برتافتند و امامت حضرت علیالنقی علیهالسلام را پذیرفتند. «سعد بن عبدالله» بازگشت این افراد را از آن روی میداند که موسی از این گروه بیزاری جست و آنان را از خود راند: «لانّ موسی کذّبهم و تبرّأ منهم».(3)
زمامدار بغداد و سامرا در دوران امامت آن حضرت، معتصم بود که تا زمان مرگ (ربیع الاول 227 ق.) زمام قدرت را
در دست داشت. پس از او، «واثق» روی کار آمد
که تا ذوالحجه سال 232 ق. برمرکب قدرت سوار بود. پس از او، «متوکل» روی کار آمد که عنان قدرت را تا شوال 247 ق. به دست گرفت. پس از متوکل، فرزندش «منتصر» (متوفی 248 ق.) به قدرت رسید. پس از او، «مستعین» تا سال 251 ق. بر اریکه قدرت سوار بود. سپس «معتزّ» روی کار آمد. امام علیالنقی علیهالسلام در دوران خلافت معتز، در سال 254 ق. به شهادت رسید. آغاز امامت امام هادی علیهالسلام با هجوم «مفلح» به قم همراه بود. ابن اثیر در این باره چنین نگاشته است: «فقتل منهم مقتلةً عظیمة».(4)آن سفّاک، به قم یورش آورد و فضای خونینی پدید آورد.
به هر روی، پیش از آنکه متوکل روی کار آید عقلگرایان معتزلی بر دربار سیطره داشتند. نفوذ عقل گرایان، مانع از روی کار آمدن اهل حدیث بود. سیاست عصر مأمون، باز دنبال میشد.
پس از روی کار آمدن متوکل، که به پستی و رذالت مشهور بود، تنگ نظریها، ستمها و ستمگریها دوباره به شکل وحشتناکی از نو آغاز شد. از سوی دیگر، احمد بن حنبل از زندان آزاد شد و به گفته او، دوران محنتش پایان یافت. با روی کار آمدن احمد بن حنبل، میدان برای ظاهر گرایان حدیثی باز شد. سنیان افراطی و متعصب به قدرت رسیدند و عرصه بر پیروان مکتب امامت تنگ شد. تندرویهای پیروان احمد حنبل، هنگامی که با پستی متوکل قرین شد تاریخ غمباری را برای شیعیان پدید آورد.
ابوالفرج اصفهانی در ترسیم این دوران مینویسد:
«و کان المتوکّل شدید الوطأة علی آل ابیطالب؛
غلیظاً علی جماعتهم؛ مهتماً بامورهم شدید الغیظ و الحِقد علیهم؛ و سوء الظّن و التهمة لهم واتفق له انّ عبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیره یسیء الرأی فیهم؛ فحسن له القبیح فی معاملتهم؛ فبلغ فیهم مالم یبلغه احدٌ مِن خلفاء بنیالعباس قبله و کان مِن ذلک اَن کرب قبرالحسین علیهالسلام و عفی آثاره و وضع علی سائرالطرق مسالح له لایجدون احداً زاره الاّ أتوه به؛ فقتله او أنهکه عقوبةً»(1)
متوکل نسبت به آل علی عناد و دشمنی عجیبی داشت و از دشمنان سرسخت
خاندان علوی بود. در این کینه توزی و ستمگری، وزیرش عبیدالله بن یحیی بن خاقان نیز همراه او بود؛ بلکه او را به چنین دشمنی ترغیب میکرد. از جمله اعمال زشت او تخریب مقبره حضرت امام حسین علیهالسلام و شخم زدن و هموار کردن زمینهای اطراف آن بارگاه قدسی بود. او بر زائران امام حسین علیهالسلام سخت میگرفت و مجازاتهای هولناکی را برای آنان مقرر میداشت.
متوکّل در سال 233 هجری قمری تصمیم گرفت تا امام هادی علیهالسلام را از مدینه به سامرا بیاورد. هدفش این بود که رفت و آمدهای مردم با امام هادی علیهالسلام را از نزدیک زیر نظر بگیرد. او «یحیی بن هرثمه» را به مدینه فرستاد تا آن حضرت را به سامرا
1) 2. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 395.
بیاورد. یحیی میگوید:
«من به مدینه رفتم و داخل شهر شدم. مردم با شنیدن این خبر آشفته و ناراحت شدند و عکس العملهایی را از خود نشان دادند. به تدریج، ناراحتی مردم شدت گرفت و آه و ناله مردم بلند شد. هالهای از غم و اضطراب بر فضای شهر طنین افکند و هیجان مردم شدت گرفت؛ به
گونهای که تا آن زمان مدینه چنین وضعی به خود ندیده بود. آنان بر جان امامهادی علیهالسلام میترسیدند. به هرحال، از در مسالمت وارد شدم. به مردم اطمینان دادم و سوگند یاد کردم که من هیچ گونه دستوری نسبت به رفتار خشونتآمیز با امام هادی علیهالسلام را ندارم و هیچ خطری امنیت آن حضرت را تهدید نمیکند.»(1)
در باره ورود امامهادی علیهالسلام به سامرا دو نقل است:
شیخ مفید چنین مینگارد: «طبق دستور متوکل، روز ورود به سامرا به بهانه اینکه هنوز محل اقامت امام آماده نیست، حضرت را در مکانی که به خانالصعالیک معروف بود (کاروانسرای گدایان) وارد کردند. حضرت آن روز را در آنجا به سر برد و روز بعد منزلی برای سکونت آن حضرت تعیین کردند که در آنجا استقرار یافت.»(2)
مسعودی مینویسد: «بر خلاف میل متوکل، امام هادی علیهالسلام هنگام ورود به سامرا،
مورد استقبال صمیمانه مردم قرار گرفت و در خانه خزیمة بن حازم ساکن گردید.»(3)
علت فراخواندن امام هادی علیهالسلام به سامرا، وحشتی بود که متوکل از او داشت و این بدان جهت بود که وجود روایات فراوان درباره «قائم» خواب را از چشمان خلفای بنیعباس ربوده بود.(4)
وحشت و کینه سراسر وجود متوکل را فرا گرفته بود. او به قدری از امام هادی علیهالسلام بیمناک بود که لحظهای آرام و قرار نداشت و مدام در پی آزار و اذیت آن حضرت بود. به آن حضرت اهانت میکرد و آن حضرت را به بزم شراب فرا میخواند و قدرت
دژخیمی خویش را در منظر آن حضرت به نمایش میگذاشت و گاه آن حضرت را زندانی و تهدید به قتل میکرد.(1)
متوکل، سخت کوشش میکرد تا شخصیت
امام هادی علیهالسلام را نزد مردم پایین آورد؛(2)ولی آن حضرت از چنان شخصیت والا و ارجمندی برخوردار بود که همگان در مقابل او فروتنی و تواضع نشان میدادند و ساحتش را میستودند و سخت محترمش میداشتند. هر روزه، موج دوستی و محبت به آن حضرت قلبها را فتح میکرد و آوازه بزرگواریاش در میان مردم گسترش مییافت. مأموران متوکل نیز مجذوب آن حضرت گردیدند و اعلام کردند: «مولاک هوالحق» و ارادت خویش را به ساحت آن جناب ابراز میکردند.(3)
با تمام سختگیریها، امامهادی علیهالسلام مشعل تابناک امامت و هدایت را فرا روی شیعیان و جامعه اسلامی نگه میداشت. به علت اختناق شدیدی که از جانب متوکل حاکم بود، آن حضرت با تمسّک به دعا مفاهیم هدایتگر را به مردم القا میکرد و آنان را به وظیفه خویش آگاه مینمود.
از آنجا که مبارزه با ستم از مفاهیم بارز و آشکار مکتب شیعی است، آن حضرت
«دعاء المظلوم علی الظالم» را به دوستان آموخت تا همواره آتشفشان انقلاب مکتب شیعی شعله ور باشد و فریاد مظلومانه شیعیان در پرتو نصرت و یاری خداوند قرین نصر و ظفر گردد. شیعیان آن حضرت در این دوران در سختترین وضع ممکن زندگی میکردند. زیر فشارهای روحی و اجتماعی قرار داشتند و سختگیریهای اقتصادی علیه آنان بیداد میکرد.
«ابوالفرج اصفهانی» در وصف این دوران چنین نگاشته است: «به دستور متوکل، برای مناطق و سرزمینهایی که شیعیان و دوستداران اهلالبیت علیهمالسلام حضور داشتند
والیان بیرحم و سنگدل انتخاب میشدند که با آل علی به بدترین شکل ممکن رفتار نمایند.
عمر بن فرج از سوی او والی مکه و مدینه گردید و او
چنان بر آل علی علیهالسلام سخت گرفت که آنان لباس برای پوشیدن نداشتند و گاهی گروهی از بانوان علوی یک دست لباس مناسب نداشتند که در آن نماز گزارند و فقط یک پیراهن کهنه برای آنان مانده بود که هنگام نماز، به نوبت از آن استفاده میکردند. مردم را منع کرده بودند که به آنان کمک کنند و هرکس کمک میکرد با او به شدت برخورد میشد. نوادگان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقط با درآمد حاصل از چرخ ریسی زندگی میکردند و پیوسته چنین بود تا متوکل به هلاکت رسید.»(1)
در همین هنگامه سخت که سیطره حکومت متوکل بر همه جا گسترده بود، قم سرافراز و پایدار بر مکانت شیعی خود ایستاده بود و به آستان مقدس سامراء و بیت امام هادی علیهالسلام بوسه میزد و ساحتش را میستود. خطی از نور، سامرا و قم را به هم متصل میساخت. وجود محدّثان عالیقدر، رمز و راز این رابطه ملکوتی بود.
از مجموع شاگردان و اصحاب آن حضرت که نزدیک به 190 نفر بودند و از حدود 180 نفر آنان احادیثی در ابواب مختلف در دسترس ما است.(2)شماری از اصحاب آن
حضرت را قمیها تشکیل می دادند؛ افرادی مانند:
احمد بن اسحاق اشعری؛(3)
احمد بن محمد بن عیسی اشعری؛(4)
احمد بن اسحاق رازی؛(5)
1) 1. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 599.
2) 2. رجال، طوسی، ص 409 - 426؛ مسند الامام الهادی علیهالسلام ، عطاردی، ص 309 - 369.
3) 1. رجال نجاشی، ص 91، ش 225.
4) 2. همان، ص 82، ش 198؛ رجال طوسی، ص 409، ش 3، (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
5) 3. رجال طوسی، ص 410، ش 14، (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
حسین بن مالک قمی؛(1)
احمد بن حمزه بن یسع قمی؛(2)
جعفر بن عبدالله بن حسین قمی؛(3)
حسین بن اشکیب قمی؛(4)
حسن بن خرزاذ قمی؛(5)
عبدالرحمن بن محمد بن معروف قمی؛(6)
عبدالصمد بن محمد قمی؛(7)
حسین بن عبیداللّه قمی؛(8)
محمد بن علی بن عیسی اشعری قمی؛(9)
محمد بن عبدالجبار قمی؛(10)
محمد بن داود قمی؛(11)
سعد بن سعد احوص؛(12)
عبدالله بن جعفر حمیری؛(13)
عمران بن اسماعیل قمی؛(14)
1) 4. همان، ص 413، ش 8.
2) 5. همان، ص 409، ش 2.
3) 6. همان، ص 411، ش 5.
4) 7. رجال نجاشی، ص 44، ش 88؛ رجال طوسی، ص 413، ش 18 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
5) 8. رجال طوسی، ص 413، ش 20 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
6) 9. همان، ص 419، ش 28.
7) 10. همان، ص 419، ش 29.
8) 11. همان، ص 413، ش 19.
9) 12. معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 334، ش 11322.
10) 13. رجال برقی، ص 59 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 423، ش 17 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
11) 14. مسند الامام الهادی، عطاردی، ص 361.
12) 1. معجم رجال الحدیث، ج 8 ، ص 60-59، ش 5034.
13) 2. رجال برقی، ص 59 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 220، ش 573.
14) 3. معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 138، ش 9030.
مصقلة بن اسحاق قمی؛(1)
محمد بن حمزه قمی؛(2)
محمد بن اسماعیل صیمری قمی؛(3)
نصر بن حازم قمی؛(4)
ابوطاهر بن حمزه بن یسع اشعری قمی؛(5)
ابوطاهر برقی؛(6)
احمد بن محمد بن عبیدالله قمی؛(7)
احمد بن زکریا بن
بابا قمی؛(8)
محمد بن ریان بن صلت قمی؛(9)
محمد بن اورمه قمی؛(10)
ریان بن صلت قمی؛(11)
احمد بن ابیعبدالله برقی؛(12)
1) 4. رجال برقی، ص 59 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 423، ش 22 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
2) 5. رجال طوسی، ص 424، ش 32 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
3) 6. رجال طوسی، ص 424، ش 33 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
4) 7. همان، ص 425، ش 1.
5) 8. رجال برقی، ص 59 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 460، ش 1256؛ رجال طوسی، ص 426، ش 3 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
6) 9. رجال طوسی، ص 426، ش 10 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
7) 10. رجال نجاشی، ص 79، ش 190.
8) 11. رجال برقی، ص 60 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 410، ش 18 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
9) 12. رجال نجاشی، ص 371، ش 1009؛ رجال طوسی، ص 423، ش 16 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
10) 13. رجال نجاشی، ص 329، ش 891.
11) 14. رجال برقی، ص 59 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
12) 1. رجال برقی، ص 59؛ رجال نجاشی، ص 77، ش 182.
علی بن ریّان بن صلت؛(1)
یعقوب بن یزید انباری؛(2)
احمد بن ادریس قمی؛(3)
سهل بن زیاد آدمی؛(4)
علی بن عبدالله بن جعفر حمیری.(5)
قم در این دوران مهمترین مرکز تجمّع شیعیان ایران بود و روابط محکمی میان شیعیان این سرزمین با آن حضرت برقرار بود.
در آن دوران که شیعیان در تنگنای اقتصادی بودند از سوی مردم قم کمکهای فراوانی برای امام هادی علیهالسلام ارسال میشد. محمد بن داود قمی و محمد طلحی میگویند: «اموالی را از قم و اطراف آن که شامل خمس و نذورات و هدایا و جواهرات بود، برای امام هادی علیهالسلام به سوی سامرا میبردیم که در راه پیک امام به سوی ما آمد و به ما خبر داد که بازگردیم؛ زیرا موقعیت برای محل و تحویل آن اموال مناسب نیست.
ما بازگشتیم و آنچه نزدمان بود از اموال حفظ کردیم تا آنکه پس از مدتی امام علیهالسلام دستور داد آن اموال را برشترانی که آن حضرت فرستاده بود بار کرده، آنها را بدون ساربان راهی سامرا کنیم. ما اموال را طبق دستور آن حضرت فرستادیم. بعد از مدتی که توفیق زیارت آن حضرت حاصل شد و خدمتش شرفیاب شدیم، امام فرمودند: «به اموال بنگرید تمام آن اموال موجود است. به مجموعه اموال نگریستیم، تمام اموال موجود بود.»(6)
با وجود آنکه امام زیر نظر بود و رفت و آمدها به شدت بررسی میشد، کاروان قمیها پیوسته از قم به سوی سامرا در حرکت بود و امان را از طاغوت سامرا، (متوکل) گرفته بود.
1) 2. رجال برقی، ص 58 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 278، ش 731.
2) 3. رجال طوسی، ص 425، ش 2 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
3) 4. رجال طوسی، ص 428.
4) 5. رجال طوسی، ص 416، ش 4 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
5) 6. رجال طوسی، ص 419، ش 23 (ضمن اصحاب الهادی علیهالسلام ).
6) 7. بحارالانوار، ج 50، ص 185، ح 62.
در روایت آمده است: «قال لی الفتح بن خاقان: قد ذکرالرّجل (یعنی المتوکل) خَبر مالٍ یَجئی مِنْ قم، و قد
امرنی اَن ارصده لاخبرهله...».(1)
در همان ایام بیم و وحشت، قمیها پروانه وجود امام هادی علیهالسلام بودند. کاروانهایی از سوی این مردم با اموال به جانب سامرا حرکت میکرد تا به فیض حضور امام و کیمیای نظر آن بزرگوار نایل گردند. مأموران متوکل به دستور او در کمین این کاروانها مینشستند تا آن اموال را مصادره کرده، نزد متوکل ببرند.
وحشت متوکل از شیعیان قم به گونهای بود که گاه به تصوّر اینکه از قم برای امام اسلحه و پول فرستاده شده است دستور میداد شبانگاه به خانه امام هادی علیهالسلام یورش برند. «ابن جوزی» به نقل از مسعودی چنین مینگارد: «قال نمی الی المتوکل بعلی بن محمد انّ فی منزله کتباً و سلاحاً مِن شیعته من اهل قم، و أنّه عازم علی الوثوب بالدولة، فبعث الیها جماعةً من الاتراک فهاجموا داره لیلاً، فلم یجدوا فیها شیئاً ... »(2)
یکی از اتهامات امام هادی علیهالسلام نزد متوکلّ، این بود که مردم قم، یاوران و دوستداران آن حضرتاند و از همان آغاز امامت آن امام همام، پیشوایی آن حضرت را ارج نهاده، تقدیس و ترویج نمودند. «احمد بن محمد بن عیسی» که از مشایخ و رئیس حوزه حدیثی قم در این دوران بود، این سخن امام جواد علیهالسلام را که فرمود: «اِنّی ماضٍ وَاْلاَمْرُ صائِرٌ اِلی اِبْنی عَلی...»(3)را بر جان و روح مردم شیعه قم جاری ساخت. از این روی، همانگونه که قمیون، شیعه امام هادی علیهالسلام بودند و به ساحتش عشق میورزیدند، آن حضرت نیز نسبت به مردم قم مهربان بود و برای آنان دعا میکرد.
«عبدالعظیم حسنی علیهالسلام » چنین نقل مینماید: «سَمِعْتُ عَلِی بْنِ مُحَمّدٍ الْعَسْکَرِی
علیهالسلام یَقُولُ اَهْلُ قُمَّ وَ اَهْلُ آبَهْ مَغْفُورٌ لَهُمْ لِزِیارَتِهِمْ لِجَدّی عَلِی بْنِ مُوسیَ الرِّضا بِطُوسٍ.»(4)
1) 1. امالی طوسی، ج 1، ص 282؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 451؛ مسند الامام الهادی علیهالسلام ، ص 37.
2) 2. تذکرةالخواص، سبط ابن جوزی، ص 460؛ مروج الذهب، مسعودی، ج 4، ص 11 (در مروج الذهب، کلمه «شیعه» بدون نام قم آمده است)؛ وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 3، ص 272.
3) 3. کافی، ج 1، ص 323؛ مسند الامام الهادی، ص 18.
4) 1. عیون اخبار الرضا علیهالسلام ، صدوق، ج 2، ص 260.
در تاریخ شیعه، پس از شهادت امام رضا علیهالسلام نقطه عطفی در سیر تکاملی معرفت به امام و امامت، روی داد و آن این بود که هنگام شهادت آن حضرت، فرزندش امام جواد علیهالسلام خردسال بود. چون چنین پدیدهای تا آن زمان در ارتباط با امامان شیعه رخ نداده بود، بحثهایی را به دنبال داشت.
عدهای از بزرگان و مشایخ شیعه در بغداد، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج» جمع شدند و بحثهایی مطرح شد و سرانجام تصمیم گرفته شد که گروهی به مدینه روند و با آن حضرت دیدار کنند.(1)
این سؤال مطرح گردید که آیا کودکی در هفت سالگی واجد شرایط امامت هست یا خیر؟ قاطبه شیعه با نگرشی الهی نسبت به مقام رفیع امامت، برآستان آن حضرت بوسه زدند و پروانه شمع وجودش گشتند؛ ولی این گفت و گوها، افقی فکری را که از سابق هم مطرح بود گشود. بعضی امامت ایشان را منوط به سن بلوغ و کسب شرایط علمی مطرح میکردند و برخی معتقد بودند که خداوند میتواند علم شریعت را به طور کامل به هرکس که بخواهد - هر چند در سن کم - بدهد و حضرت عیسی علیهالسلام و یحیی علیهالسلام را مثال میزدند.
نظریه دوم، سرانجام در جامعه شیعی با تجلّی کرامات و بروز پرتوی از ولایت الهی آن حضرت، نهادینه شد و مورد قبول عموم واقع گشت.
این گفت و گوها موجب استحکام امر امامت شد و لازمهاش این نبود که امامان، موجودات ماورای بشریاند؛ ولی عدهای که دنبال فرصت بودند، از این
موقعیت استفاده کرده، آنچه در توان داشتند به کار گرفتند تا ویرانه فرهنگ غلوّ، سلف را بازسازی کنند. قرن سوم هجری قمری، میدان تهاجم فرهنگی از سوی این گروه علیه شیعیان اصیل بود. از سوی امام و اصحاب بزرگوارش نیز انقلاب فرهنگی بر ضد این
جریان به پا خاست.(2)
امام هادی علیهالسلام از یک سو پرچم مبارزه با جریانات انحرافی را به اهتزاز درآورد و با طرد و لعن مدعیان دروغین و غالیان، راه را برای مبارزه شاگردان خود هموار ساخت و از سوی دیگر آن حضرت با بیان زیارت جامعه، با آن مفاهیم آسمانیاش، آفاق بلند و عرشی امامت را در مقابل دیده همگان گشود.
قم در چنین زمانی که محور و مرجع جهان شیعی است به شدت با این تهاجم به مبارزه بر خاست و احمد بن محمد بن عیسی که از اصحاب امام هادی و امام جواد علیهماالسلام است به پیروی از آن بزرگوار، این نهضت را رهبری کرد.
از این رو، علمای مکتب قم تصمیم گرفتند هرکسی را که به ائمه اطهار علیهمالسلام نسبت امور فوق بشری بدهد، «غالی» معرفی کنند.(1)و به جرم نقل این گفتار، آنان را از شهر خود اخراج کنند. افراد متعددی از راویان حدیث به پاس نقل آن گونه مطالب از شهر قم اخراج شدند.(2)راویان مشهوری مانند: سهل بن زیاد آدمی، ابوسمینه محمد بن علی قرشی، حسین بن عبیدالله قمی و احمد بن محمد بن خالد برقی، به علت نقل چنین مطالبی مجازات شدند؛ ولی اگر کسی به این مطالب اعتقاد داشت او را به مرگ محکوم میکردند.
باور محدّثان قمی این بود که کسانی که چنین عقایدی
دارند و ائمه را موجوداتی فوق بشری بدانند مسلمان نیستند. از این رو، «محمد بن ارومه» را که متهم به چنین عقایدی بود محکوم به مرگ دانستند و شخصی را بر او گماردند تا در فرصت مناسب او را به قتل برساند؛ ولی پس از آنکه آن شخص اورا در حال نماز مشاهده کرد از مرگ او صرف نظر کرد.
قمیها فرقی بین تفویض و غلوّ نمیشناختند؛ با آنکه مفوّضه با غلات تفاوت جدّی داشتند. غُلات، شریعت را منسوخ میدانستند و خود را مشمول احکام و واجبات نمیدانستند. به نظر آنان، این احکام برای کسانی بود که به حقایق عالم وجود
و مقام واقعی ائمه علیهمالسلام مطلع نبودند و دچار کوتاهی فکر و قصور ادراک بودند و الاّ
معرفت امام کافی از هرگونه عبادتیاست.
در این زمان، «احمد بن محمد بن عیسی» بر مخالفان سخت گرفت. برخی از تصمیمات او خالی از اشکال نبود؛ همان گونه که در اخراج احمد بن محمد بن خالد برقی پشیمان شد و آن بزرگوار را به شهر بازگرداند و در تشییع آن محدّث عالی قدر، با پای برهنه شرکت نمود تا غبار اتهام از چهره آن عالم بزداید.(1)
در برابر سختگیریهای رهبران حوزه دانش حدیثی قم، مخالفان نیز آرام ننشستند و شیعیان مخالف خود را «مقصّره» لقب دادند. پیدایش این لقب، نیز به همان دوران اوّلیه اسلام باز میگردد و عنوانی بود که طرفداران مکتب علوی، عثمانیان و امویان را بدان موصوف میساختند.(2)
«اسکافی» چنین مینگارد: «و افرط فیه قوم فعبدوه و قصّر فیه قومٌ فشتموه... انّکم تعلمون ان بلدان النصب والمقصرین عن فضل علی بن ابیطالب الشام و الرّی و البصره.»(3)
اطلاق این
نشان بر این گروه از شیعیان، این چنین توجیه میشد که آنان در شناخت امامان و وصول به حقیقت آسمانی آنان عاجز و قاصر ماندهاند.(4)
این نسبت به مشایخ بزرگوار قم، اتّهام بزرگ و دور از حقیقت بود و روشن است که «مقصرین» که بر علی علیهالسلام عناد میورزیدند و دشمنی داشتند با آنانکه ساحت امام را تقدیس میکردند با یک میزان سنجیده شدند. جای تعجب است که مشایخ قم را که در بحر موّاج عشق به علی و ائمه علیهمالسلام شناور بوده و جرعهنوش شهد ولای آرامبخش آنان بودهاند، به چنین نشان زشتی متهمّ کنند؛ البته بودهاند افرادی که هنوز سیمای عرشی امام و امامت بر آنان تفسیر نشده بود، ولی این از عشق و ارادت آنان نمیکاست. شخصیّت وجیه و مورد اطمینانی مانند عبدالله بن ابی یعفور، رشحاتی از
چنین عقایدی داشت. او در تعریف امامت چنین میگفت: «علماءٌ ابرارٌ اتقیاء» ولی چون از نظر ایمان و تقوا مورد قبول امام علیهالسلام بود، امام صادق علیهالسلام حرمتش را پاس میداشت و در گفت و گویی که بین او و «معلی بن خنیس» رخ داد، امام نظر او را تأیید کرده و دیدگاه معلی را مردود شمرد.(1)
(ذکر این نکته قابل توجه است که امامان علیهمالسلام برای بستن راه سوء استفاده دشمن یا دوست ناآگاه، چنین تعابیری «علماء ابرار اتقیاء» را در آن دوران نیکو میشمردند). بعضی برای آنکه خود را پیامبر معرفی کنند برامام لباس الوهیت میپوشاندند و از این قبیل بودند افرادی مانند «ابن حسکه» و «یقطینی» و امام علیهالسلام نیز آنان را طرد و لعن مینمود. پس فرق مفهومی این واژه در قرن اوّل
با زمان بعد، ماهوی است و اصطلاح تقصیر، در ادبیات شیعه در قرن دوم و سوم هجری قمری، مفهوم تازهای یافت و در مقابل برچسب تفویض و غلوّ از سوی مخالفان، به کار گرفته شد و به مفهوم کوتاهی در شناخت ائمه علیهمالسلام استعمال گردید.
روشن شد که مشایخ و محدثان قم در چنین موقعیتی که حرکت فرهنگیمفوّضه و غلات شتاب گرفته بود، برای حفظ بنیادین حوزه حدیثی قم، پالایش را شروع کردند و برخی را با بر چسب غلوّ از قم اخراج نمودند؛ زیرا قمیها از نفوذ فرهنگ غلات و مفوضه بیمناک بودند و در شهری مانند قم که مردمش دلباخته اهلبیت علیهمالسلام بودند، نفوذ چنین عقایدی آسان بود. برخورد قمیها در آن برهه از زمان، یک جریان خاص و مربوط به زمان معینی بود و هرگز نمیتواند این برهه از زمان، معرف جایگاه اندیشه امامشناسی قمیون محسوب گردد. در آن زمان، دیدگاه «احمد بن حنبل» برحوزه حدیثی اهلسنّت حاکم شد. آنان اصول عقاید را با هر حدیثی توجیه و تفسیر نموده، نظریات نادرستی را در زمینه اعتقادات ابراز میکردند. بدون شک، حوزههای معرفتی در هر زمان نسبت به یکدیگر در تعاملاند. از آنجا که این سیرت ناخوشایند نتواند در حوزه قم نفوذ کند، تنگ نظریها نسبت به محدّثان شتاب گرفت.
1) 1. رجال کشی، ص 247، ح 458-457-456؛ مناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 354.
گفته شد که افق این مبارزه را امام هادی علیهالسلام گشود و او بود که به پاس پالایش حوزه حدیثی قم از گرایشات نادرست، ساحت این مکتب را ارج نهاد و چون این حوزه حدیثی در آیندهای نزدیک، لنگرگاه کشتی زعامت شیعه در جهان شیعی و پاسخگوی مشکلات مهم اعتقادی عموم آنان میشد،
پیرایش و آراستگی این حوزه را پی گرفت و غالیان و بدعت گزاران را از این حوزه راند. آن حضرت در پاسخ نامهای، علی بن حسکه را نفرین فرمود: «... وَ لَعَنَ اللّهُ عَلِیَّ بْنَ حَسْکَةَ الْقُمِیّ»(1). نیز در پاسخ نامهای دیگر فرمود: «کَذِبَ ابْنَ حَسْکَةُ عَلَیْهِ لَعْنَةُاللّهِ»(2)او دروغ میگوید. نفرین خدا بر او باد!»
نیز فرمود: «از آنچه علی بن حسکه میگوید به سوی خدا بیزاری میجویم... و اگر فردی از پیروان او را یافتید سرش را بر صخره بکوبید.»(3)
آن حضرت، «حسن بن محمد بن بابا»، معروف به «ابن بابای قمی» را نیز لعنت کرد و در پاسخ نامهای فرمود: «... عَلَیْهِ لَعْنَةُاللّهِ؛ او گمان میکند که من او را برانگیختهام و او باب است، شیطان او را اغوا کرده و بر او مسلط گردیده است»؛ «اِن قدرتَ اَنْ تنشدخ رأسه بالحجر فافعل...(4)اگر قدرت یافتی که با سنگ برسرش بکوبی، برسرش بکوب و او را مجروح کن. همانا او مرا اذیت کرده است. خداوند در دنیا و آخرت او را آزار دهد.»
از سوی دیگر، آن امام مهربان، نامهای فرستاد و «محمد بن ارومه» را که نزد قمیون متهم گردیده بود و حتی کسی را بر او گمارده بودند تا او را ترور کند، تبرئه کرد. نجاشی در این باره چنین مینگارد: «محمد بن اورمه، ابوجعفر القمی، ذکره القمیون و غمزوا علیه و رموه بالغلو حتی دسّ علیه مَن یفتک به، فوجدوه یصلی مِن اول اللیل
الی آخره فتوفقوا عنه»(1). آنگاه مینویسد: «و قال بعض اصحابنا: انه رأی توقیعاً من ابیالحسن الثالث، الی اهل قم فی معنی محمد بن اورمة و براءته مما قذف به»(2)
در پاکی و صدق
ابن اورمه همین کفایت میکند که میگوید: «روزهای آخر عمر متوکل برای زیارت امام هادی علیهالسلام به سامرا رفتم و متوکل را دیدم که امام را به دست سعید حاجب سپرده بود و میخواستند امام را به قتل برسانند. من گریان شدم. امام علیهالسلام فرمود: «لاتبک انّه لایتمّ لهم ذلک و انّه لایلبث اکثر من یومین حتی یسفک اللّه دمه و دم صاحبه(3)فرزند اورمه! نگران مباش. آنان نمیتوانند مرا به قتل برسانند؛ بلکه خداوند آن دو را تا دو روز دیگر هلاک خواهد نمود.»
این موقعیت بود که وظیفه «احمد بن محمد بن عیسی» را که رهبری حوزه حدیثی قم را در این ایام بر عهده داشت، سخت نموده بود و او میبایست در این دریای متلاطم و مواج و فتنهسازیها، بابیت و ادعای الوهیت برخی، حوزه حدیثی قم را از این توفان به سلامت برهاند. او با شایستگی تمام این رسالت را به انجام رساند؛ البته در انجامِ وظیفه خود گاهی دچار اشتباه گردید؛ ولی پس از توجه به خطای خود از کرده خویش پشیمان شد.(4)
احمد، با قاطعیت پالایش حوزه حدیثی قم را محور حرکت خود قرار داد و توانست از این راستا حوزه حدیثی قم را به جایگاهی برساند که یگانه مرجع و ملجأ جهان شیعه در آیندهای نزدیک گردد؛ ثمره شیرینی که در خاتمه کتاب و طرح ثمرات دو قرن «عصر حضور» و «غیبت صغرا» به ذکر آن خواهیم پرداخت.
«احمد» به سان باغبانی دلسوز و مهربان، از گلستان مکتب حدیثی قم حراست کرد. آنان که غباری از اتهام به غلو داشتند یا احادیث ضعیف را نقل میکردند مورد کم مهری او قرار
گرفته، از قم اخراج شدند؛ افرادی مانند:
«حسین بن عبیدالله قمی»: وی به اتهام نقل احادیث دروغ و غلو، به دستور احمد بن محمد بن عیسی از قم اخراج گردید.(1)
«سهل بن زیاد آدمی»: وی به اتهام غلو و نقل احادیث ضعیف، از قم اخراج شد.
براساس نقل «ابن غضایری»، وی جداً در زمینه نقل حدیث، ضعیف بود. احمد او را از قم اخراج کرد و مردم را از شنیدن حدیثش منع نمود. او پس از اخراج از قم، در ری ساکن شد.
«نجاشی» میگوید: سهل بن زیاد از طریق «محمد بن عبدالحمید عطار» نامهای به حضور امام عسکری علیهالسلام ارسال داشت.(2)
کشی او را از راویان حدیث ازامام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری علیهمالسلام ذکر میکند.(3)کلام شیخ طوسی درباره او مضطرب است؛ زیرا او را در رجال خود ثقه میخواند؛(4)ولی در فهرست او را موثق نمیداند.(5)
«قاسم بن الحسن بن علی بن یقطین»: ابن غضایری او را این گونه وصف میکند: «انّ حدیثه نعرفه و ننکره، ذکر القمیون انّ فی مذهبه ارتفاعاً و الاغلب علیه الخیر.(6)او از سوی قمیها متهم به ارتفاع مذهب و غلوّ شد. علامه او را باتوجه به نقل ابن غضایری، توثیق میکند.(7)او نوه علی بن یقطین، صحابی و وکیل معروف امام کاظم علیهالسلام است.(8)
«محمد بن علی بن ابراهیم مولی القرشی»، مشهور به «ابوسمینه»: او نیز به جرم فساد عقیده و ضعف در روایت، از قم اخراج گشت. نجاشی درباره او مینویسد: «...
1) 3. خلاصةالاقوال، ص 216؛ رجال کشی، ص 512، ح 990؛ معجم رجال الحدیث، ج 6، ص 25.
2) 1. خلاصةالاقوال، ص 229 - 228، ش 2؛ رجال نجاشی، ص 185، ش 490.
3) 2. رجال کشی، ص 566، ح 1069.
4) 3. رجال طوسی، ص 416، ش 4.
5) 4. فهرست طوسی، ص 106، ش 341.
6) 5. خلاصةالاقوال، ص 248، ش 7.
7) 6. همان.
8) 7. رجال نجاشی، ص 223- 222؛ رجال ابن داود، ص 266؛ خلاصةالاقوال، ص 248.
و کان یلقّب محمد بن علی اباسمینه ضعیف جدّاً فاسد الاعتقاد لا یعتمد فی شیءٍ و کان ورد قم - قداشتهر بالکذب بالکوفه - و نزل علی احمد
بن محمد بن عیسی مدة، ثمّ تشهر بالغلو، فَجُفی، و اخرجه احمد بن محمد بن عیسی عن قم».(1)
مؤلف «خلاصةالاقوال» نیز مانند نجاشی خواسته او را با تعبیر «فَجُفِیَ» تبرئه کند.(2)
مفهوم این تعبیر آن است که پس از اشتهار به کذب و غلو از سوی قمیون، مورد جفا قرار گرفته و اگر «خفی» خوانده شود یعنی مدتی او مخفی بوده است. «فضل بن شاذان» نیز او را از راویان مشهور به کذب معرفی کرده و او را از مشهورترین دروغگویان دانسته(3)و گفته است: نزدیک است که من از او تبرّی جویم و او را نفرین کنم؛ زیرا مطالبی از او میدانم که دیگران نمیدانند.(4)
دیگر از راویانی که در این دوران مورد بیحرمتی واقع شد و از قم اخراج گردید، «علی بن محمد بن شیره» است که نجاشی دربارهاش مینگارد: «علی بن محمدبن شیرة القاسانی ابوالحسن کان فقیهاً مکثراً من الحدیث فاضلاً، غمز علیه احمد بن محمد بن عیسی و ذکر أنه سمع منه مذاهب منکرة و لیس فی کتبه مایدل علی ذلک.»(5)نجاشی او را از این اتهام، تبرئه مینماید.
«احمد بن حسین بن سعید اهوازی» در آخر عمر به قم هجرت کرد و در منزل «حسن بن ابان قمی» ساکن گشت و سرانجام در همان مکان وفات نمود. او نیز از سوی قمیون متهم به غلو گشت.
نجاشی دربارهاش مینگارد: «احمد بن الحسین بن سعید ابوجعفر الاهوازی الملقب دندان، روی عن جمیع شیوخ ابیه الاّ حماد بن عیسی فیما زعم اصحابنا القمیون و ضعفّوه و قالوا: هو غال و حدیته یعرف و ینکر»(6).
دیگر علمای رجال و شرح حال نگاران نیز او را همین گونه معرفی کردهاند.ابن غضایری حدیث
او را سالم میداند و علامه در آن متوقف است.(1)
«ابومحمد، حسن بن علی بن ابیعثمان»، ملقب به «سجاده» نیز به دلیل غلو، مطرود قمیون گردید. او از جمله اصحاب امام جواد علیهالسلام بود. بنابر نقل علاّمه، کشّی نیز ضمن تأیید غلو او، وی را شدیداً لعن و نفرین مینماید و درباره او چنین میگوید: «علی السجادة لعنة الله و لعنة اللاعنون و الملائکة و الناس اجمعین.»(2)
«حسن بن خرزاذ قمی» از جمله راویان کثیرالحدیث است که در اواخر عمر، گرایش به غلو پیدا کرد.
«احمد بن محمد بن عیسی» از او نقل حدیث نمیکرد و این نشان میدهد که اتهام او را پذیرفته است.(3)
«حسن بن عبدالله قمی» نیز با تیر غلو هدف قرار گرفته است. علامه دربارهاش مینگارد: «الحسن بن عبدالله القمی یرمی بالغلو.»(4)
«ابوجعفر، محمد بن موسی بن عیسی الهمدانی» (السمان).
وی نیز از سوی قمیون به ضعف در نقل حدیث و غلو متهم گردید. «ابن ولید» این اتهام را متوجه او ساخته است. نجاشی دربارهاش مینگارد: «ضعّفه القمیون بالغلو وکان ابن الولید یقول: اِنّه کان یضع الحدیث»(5).
نجاشی در ذکر آثار او، کتابی را بنام او مینگارد که علیه غلات تألیف کرده است.(6)
علامه در خلاصةالاقوال، و ابن داوود در رجال خود، شرح حالش را مانند نجاشی نگاشتهاند.(7)
1) 5. رجال طوسی، ص 453، ش 87؛ فهرست طوسی، ص 46، ش 67؛ خلاصة الاقوال، ص 202، ش 8.
2) 6. خلاصةالاقوال، ص 212، ش 4.
3) 1. همان، ص 214، ش 11؛ رجال نجاشی، ص 44، ش 87.
4) 2. خلاصةالاقوال، ص 212، ش 5.
5) 3. رجال نجاشی، ص 338، ش 904.
6) 4. همان.
7) 5. خلاصةالاقوال، ص 215، ش 44؛ رجال بن داود، ص 511، ش 471.
«حسین بن شاذویه صفار قمی»: ابن غضایری او را از سوی قمیون متهم به غلو میداند. نجاشی و به تبع او، علامه در خلاصة الاقوال این غبار را از او میزدایند. نجاشی در شرح حالش چنین مینگارد: «ابو عبدالله، الصفّار و کان صحافاً فیقال الصحاف کان ثقة قلیل الحدیث.»(1)
«حسین بن یزید بن عبدالملک نوفلی»: وی نیز از سوی قمیها متهم به غلو
گردید. نجاشی او را از این اتهام تبرئه کرد و در باره او چنین نگاشت: «و ما رأینا له روایة تدل علی هذا.»(2)
کشی پس از نقل این روایات، متعجبانه به توجیه آنان میپردازد. او چنین مینگارد: «فلینظر الناظر فیتعجّب مِن هذه الاخبار التی رواها القمیون فی یونس و لیعلم انها لا تصح فی العقل.»(3)
وی در پایان مینگارد: «احمد بن محمد بن عیسی نسبت به اتهاماتی که به یونس وارد کرده بود پشیمان شد و توبه کرد.»
بدون شک، در جریان اخراج ضعفا و غلات از قم، تندرویهایی انجام گرفت و احمد بن محمد بن عیسی در پارهای از موارد اشتباه کرد. البته او شخصیتی جلیل القدر بود و همان که به اشتباه خود واقف میگردید از کرده خود پشیمان میشد و به جبران خطای خود میپرداخت. این که بعضی تصور کردهاند قمیون دیدگاه خاصی نسبت به بعضی از مسائل کلامی داشته و نظریه ویژهای در معرفت امامشناسی داشتهاند، به داوری تاریخ و روایات، مورد قبول نیست. روایت مسعودی را خواندیم که احمد بن محمد بن عیسی از سوی امام جواد علیهالسلام ، شاهد بر امامت امام هادی علیهالسلام
بود؛ با وجود آنکه در آن زمان، عمر مبارک امام هادی علیهالسلام بیش از هشت سال نبود. ممکن است نتیجه، بر عکس باشد؛ بلکه برخورد قمیون با یونس که - براساس روایت مسعودی - در مجلس عبدالرحمن بن حجاج آنگونه ابراز عقیده کرده بود میتوان گفت موجب برخورد
قمیون با او شده بود و قمیون از عقیده پاک و بیآلایشی برخوردار بوده و مقام امامت را آسمانی دانسته و به ساحت آن عشق میورزیدند؛ اگر نگوییم ابراز آن نظریه در آن مجلس از سوی یونس برای آزمایش دیگران بوده است؛ البته بهتر آن است که در صحت این خبر تردید کنیم.
قمیون با فراست کافی از حوزه حدیثی قم، جایگاه و پایگاه مطمئنّی را پدید آوردند که ثمره آن در دوران غیبت صغرا آشکار شد؛ آن گونه که وقتی کتابی مورد
گفتگو قرار گرفت، سفیر خاص امام زمان علیهالسلام ، «حسین بن روح نوبختی» دستور داد او را به قم بفرستند و اگر قمیون آن را پذیرفتند، مورد قبول عموم واقع گردد. آیا نهادینه ساختن چنین بنیان رفیعی کافی نیست که حرکت احمد بن محمد بن عیسی یک خیزش فرهنگی تلقّی، و ساحتش تقدیس گردد؟
در همین دوران از سوی قمیون کتابهایی نیز در رد غلات نوشته شده که به اختصار ذکر میگردد:
الرّد علی الزیدیة، حسین بن اشکیب؛(1)
الرّد علی الغلاة، محمد بن اورمة؛(2)
ابطال الغلو و التقصیر، صدوق؛(3)
الرّد علی الغلاة، محمد بن موسی بن عیسی، ابوجعفر الهمدانی السمانی؛(4)
و کتابهای دیگر.
این انقلاب فرهنگی از سوی قمیها در مقابل تهاجم فرهنگی غلات موجب تقویت ارکان حوزه حدیثی قم گردید.
امام هادی علیهالسلام در سال 254 ق. رحلت کرد و فرزندش امام حسن
عسکری علیهالسلام به تصریح آن بزرگوار، به سِمت پیشوایی شیعیان اثنی عشری منصوب گردید.(5)
عمر مبارک امام حسن عسکری 28 سال و مدت امامتش 6 سال بود. آن حضرت در سال 260 ق. شهید و در خانه خود در سامرا، در کنار قبر شریف پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.(6)خلفای معاصر آن حضرت عبارتند از:
المعتزّ بالله (252 - 255 ق.)؛
المهتدی بالله (255 - 256 ق.)؛
المعتمد بالله (256 - 276 ق.).
عصر آن حضرت، عرصه خطر و حذر بود. سخنان پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمه علیهمالسلام درباره دوازده(7)امام علیهمالسلام و حضرت مهدی علیهالسلام ، هراس را بر حاکمان عباسی مستولی
ساخته بود. هرچه گردونه زمان به جلو میرفت این وحشت بیشتر میشد. سختگیری خلفای عباسی و بیم آنان، از زمان منصور ظاهر بود؛ ولی از عصر امام جواد علیهالسلام به بعد شتاب و شدّت بیشتری گرفت و سبب شد حاکمان بغداد و سامرا بر شدت عمل خود بیفزایند. مجموع عمر شریف امام جواد، امام هادی و امام عسکری علیهمالسلام از 95 سال تجاوز نمیکند. امام جواد علیهالسلام در سال 195 ق. به دنیا آمد و امام حسن عسکری علیهالسلام در سال 260 ق. شهید شد.
امام حسن عسکری علیهالسلام همواره تحت نظر مراقبان و زندگی آن حضرت زیر نظر دربار بود. از آن حضرت خواسته بودند حضور خود را در سامرا به طور مداوم به آگاهی حکومت برساند. بنا به نقل یکی از خدمتگزاران، آن حضرت مجبور بود هر دوشنبه و پنجشنبه در دارالخلافه حاضر شود و حضور خویش را در سامرا به اطلاع برساند.(1)
ستم، بیداد میکرد و شمشیر حاکمان سامرا بر سر
امام و شیعیان عریان بود. نوید امید بخش میلاد «قائم» خواب را از چشم دژخیمان ربوده بود. آنان از راههای مختلف، زندگی امام حسن عسکری علیهالسلام را نظارت میکردند و آن حضرت همیشه در حال تقیّه بودند.
«داود بن اسود» که از خدمتگزاران امام حسن عسکری علیهالسلام است، میگوید:
«روزی امام مرا فراخواند و چوب ضخیم و مدوری را به من داد و فرمود: این چوب را بگیر و به عثمان بن سعید برسان و به او تحویل ده. من چوب را گرفته، روانه شدم. در بین راه، مرکب سقّایی راه را بر من بست. سقّا از من خواست تا حیوان را بزنم. من چوب را بر حیوان زدم، چوب شکست. وقتی به محل شکستگی چوب نگاه کردم چشمم به نامههایی افتاد که در میان چوب پنهان شده بود. با شتاب چوب را برداشته، برگشتم... وقتی به در خانه امام رسیدم، عیسی خدمتگزار آن حضرت به استقبالم آمد و گفت: امام میفرماید: چرا قاطر را زدی و چوب را شکستی؟ گفتم: نمیدانستم داخل چوب چه چیزی مخفی کردهاید؟
1) 4. کتاب الغیبة، طوسی، ص 129.
امام فرمود: چرا کاری میکنید که مجبور به عذرخواهی شوید؟ مبادا بعد از این چنین کاری بکنی. اگر شنیدی کسی به ما ناسزا گفت، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره مکن. ما در شهر و دیار بدی زندگی میکنیم.»(1)
عثمان بن سعید عمری، از صمیمیترین یاران امام، زیر پوشش روغنفروشی، وجوه و اموال شیعیان را در ظرفها و مشکهای روغن قرار میداد و به حضور امام میرساند: «فیجعله فی جراب السمن و زقاقه و یحمله إلی ابی محمد تقیّةً و خوفاً.»(2)
«محمد بن عبدالعزیز بلخی» میگوید:
«هنگام
حرکت امام به دارالإماره، در خیابان «الغنم» منتظر تشریففرمایی آن حضرت بودم که ناگهان امام حسن عسکری علیهالسلام را دیدم به سوی دروازه شهر حرکت میکرد. خواستم فریاد کنم و مردم را آگاه سازم که این حجت خداست، او را بشناسید،
ترسیدم و با خود گفتم در این صورت مرا میکشند. وقتی امام به کنار من رسید به او نگریستم و امام انگشت سبابه را بر دهان گذاشت و اشاره کرد که سکوت کن. من به سرعت به پیش رفتم و به پای آن جناب بوسه زدم. حضرت فرمود: مواظب باش، اگر اظهار کنی هلاک میشوی. شب که فرا رسید به محضر آن جناب شرفیاب شدم. آن حضرت فرمود: باید رازداری کنید و گرنه کشته میشوید و خود را به خطر نیندازید.»(3)
«علی بن جعفر» از «حلبی» نقل میکند: «در یکی از روزها که قرار بود امام علیهالسلام به دارالخلافه برود، ما در عسکر به انتظار زیارت او جمع شدیم. در این حال از سوی آن حضرت توقیعی به این مضمون به ما رسید:
«الاّ یُسلّمن علّی احدٌ و لا یشیر الیَّ بیده و لا یُؤمی فانکم لاتؤمنون علی انفسکم؛(4)
کسی بر من سلام نکند و با دست به سوی من اشاره نکند؛ زیرا در امان نیستید.»
شیعیان برای دیدن امام مشکل داشتند؛ به گونهای که سعی میکردند امام را در مسیر حرکت به بهانههای گوناگون، مانند طلب کمک مالی، دیدار کنند.(1)هنگامی که امام، همراه خلیفه در مسیری حرکت میکرد، شیعیان در طول مسیر، خود را برای دیدن امام آماده میکردند.(2)امکان دیدار مستقیم با آن بزرگوار در خانهاش نبود.
خفقان و سختگیری در همه جا مستولی بود. پیدا
کردن خانه امام مشکل بود. «اربلی» مینویسد: «در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام شخصی از علویان به عزم کسب و کار از سامرا بیرون آمده، به سوی بلاد جبل رفت. شخصی از دوستداران امام حسن عسکری علیهالسلام از مردم «حلوان» سرپل ذهاب به او برخورد کرد و پرسید: از کجا آمدهای؟
گفت: از سامرا آمدهام.
پرسید: آیا فلان محله را میشناسی؟
پاسخ داد: آری.
پرسید: از حسن بن علی علیهماالسلام خبر داری؟
جواب داد: نه.
آن مرد پرسید: برای چه به جبل آمدهای؟
گفت: برای کسب و کار.
آن مرد گفت: من پنجاه دینار دارم، به تو میدهم، آن را بگیر و همراه من به سامرا بیا و مرا به خانه حسن بن علی علیهماالسلام برسان.
آن مرد علوی پذیرفت و او را به خانه امام برد.»(3)
با توجه به همه سختگیریهای حکومت، ارتباط امام و شیعیان محفوظ بود و امام از طریق مکاتبات و نمایندگان خویش، پیامها و مقاصد خود را به شیعیان میرساند.
در این هنگامه سخت، قم، پاسدار مکتب امامت بود و جریانی از نور، سامرا و قم را به هم متصل ساخته بود. کاروانهای قمیون به سوی سامرا در حرکت بود و محدّثان عالی قدر مکتب حدیثی قم قافله سالار این کاروانها بودند.
از مجموع شاگردان آن حضرت که بیش از صد نفر بودند،(1)فرزانگانی از قم در میان آن جمع میدرخشیدند؛ چهرههایی مانند:
احمد بن اسحاق اشعری قمی؛(2)
عبدالله بن جعفر حمیری؛(3)
احمد بن محمد بن عیسی اشعری؛(4)
سعد بن عبدالله؛(5)
علی بن حسین (بابویه)؛(6)
محمد بن احمد بن جعفر قمی؛(7)
محمد بن حسن صفار؛(8)
محمد بن ریان بن صلت؛(9)
علی بن ریان؛(10)
1) 2. شیخ طوسی تعداد آنان را متجاوز از صد نفر دانسته و بعضی نیز تا 213 نفر اصحاب و روایت آن حضرت را معرفی کردهاند.(حیاةالامام العسکری علیهالسلام ، محمد جواد طبسی، از 345 تا 413.
2) 3. رجال طوسی، ص 427 - 437 (ضمن اصحاب امام عسکری علیهالسلام )؛ رجال برقی، ص 60 (اصحاب ابیمحمد العسکری علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 91، ش 225.
3) 4. رجال برقی، ص 60 (اصحاب ابیمحمد العسکری علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 432 (ضمن اصحاب امام عسکری علیهالسلام ).
4) 5. رجال نجاشی، ص 81، ش 198.
5) 1. رجال طوسی، ص 431 (عاصره علیه السلام و لم اعلم انه روی عنه)؛ رجال نجاشی، ص 177، ش 467.
6) 2. رجال نجاشی، ص 261، ش 684؛ خلاصةالاقوال، ص 94، ش 20.
7) 3. رجال طوسی، ص 436، ش 17.
8) 4. رجال طوسی، ص 436، ش 16 (ضمن اصحاب امام عسکری علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 354، ش 948.
9) 5. رجال نجاشی، ص 730، ش 1009.
10) 6. رجال طوسی،ص433،ش14 (ضمناصحاب امامحسن عسکری علیهالسلام )؛ رجال نجاشی،ص278، ش 731.
حسین بن اشکیب (خادم قبر)؛(1)
عروة الوکیل قمی؛(2)
محمد بن ابیالصهبان؛(3)
یعقوب بن اسحاق؛(4)
محمد بن علی بن عیسی اشعری؛(5)
داود بن عامر اشعری؛(6)
احمد بن ادریس قمی؛(7)
سهل بن زیاد آدمی؛(8)
حسین بن
حسن بن ابان.(9)
تعداد وکلای آن حضرت را نیز 14 نفر ذکر کردهاند.(10)
«احمد بن اسحاق قمی» در این دوران، فرزوندهترین آفتاب این بام است. «محمد بن جریر طبری» در شأن او چنین میگوید:
«و کان احمد بن اسحاق القمی الاشعری، شیخ الصدوق وکیل ابی محمد علیهالسلام فلمّا مضی ابومحمد الی کرامةاللّه عزّ و جلّ و أقام علی وکالته مع مولانا صاحب الزمان؛ تخرج الیه توقیعاته و یحمل الیه من سائر النواحی التی فیها موالی مولانا فتسلّمها الی
1) 7. رجال طوسی، ص 429 (ضمن اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 44، ش 88.
2) 8. رجال طوسی، ص 433، ش 15 (ضمن اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام ).
3) 9. رجال برقی، ص 61 (اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 435، ش 5 (اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام ).
4) 10. رجال طوسی، ص 437، ش 3 (اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام ).
5) 11. رجال نجاشی، ص 371، ش 1010؛ خلاصةالاقوال، ص 160، ش 141.
6) 12. رجال برقی، ص 61 (اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 431، ش (ضمن اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام ).
7) 13. رجال طوسی، ص 428، ش 16 (ضمن اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام )؛ رجال نجاشی، ص 92، ش 228.
8) 14. رجال برقی، ص 60؛ رجال طوسی، ص 431؛ رجال نجاشی، ص 185، ش 490.
9) 1. رجال طوسی، ص 430.
10) 2. حیاةالامام العسکری علیهالسلام ، ص 329 - 341.
ان استأذن فی المسیر الی قم، فخرج الاذن بالمضی، و ذکر أنه لا یبلغ الی قم، و أنه یمرض و یموت فی الطریق بحلوان، و مات و دفن بها رضی الله عنه.(1)
«طبری» مینویسد: «احمد بن اسحاق، استاد شیخ صدوق و نماینده امام عسکری علیهالسلام بود. وقتی که آن حضرت رحلت کرد وکالت حضرت صاحب الزمان را برعهده گرفت. از طرف آن حضرت، نامههایی خطاب به او صادر میشد.
دانشمندان علم رجال او را رابط قمیون وامام یاد کردهاند و او را از اصحاب مخصوص امام عسکری علیهالسلام شمردهاند.(2)او وکیل و نماینده امام عسکری علیهالسلام در قم بود. آن حضرت، مسجدی در این شهر بنا کرد که هم اکنون پابرجا است.
در «خلاصة البلدان» چنین نگاشته شده است:
«حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام وکلایی به جهت اخذ خراج تعیین فرموده و به ایشان گفته بود که از وجوه مقاسمه و خراج قم در آن مسجدی بنا نهند و ایشان صفهای در مسجد جامع واقع در بیرون قم به قرب روضه مقدّسه فاطمیه در کنار رودخانه که مشهور و معروف است به مسجد حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام به فرموده آن حضرت از وجوه
خراج ساختند که الحال آن مسجد کثیرالفیض باقی و نمازگاه شیعیان است.»(3)
در «بحارالانوار» روایتی نقل شده که از آن استفاده میشود، او نماینده امام علیهالسلام در موقوفات قم بوده است.(4)بنابراین میتوان او را از جمله متولیان حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام نام برد.
نشانههای آشکاری که بر وکالت احمد بن اسحاق از ناحیه امام عسکری علیهالسلام دلالت میکنند؛ عبارتند از:
شده است: «و من قم احمد بن اسحاق».(1)
در خبری که «کلینی» نقل میکند، از قول «حسن بن نصر» میگوید: «فجائنی بعض الوکلاء بثیاب و دنانیر و خلّفها عندی... ثم جاءنی احمد بن اسحاق بجمیع ماکان معه.»(2)
«طبری» میگوید: «وکان احمد بن اسحاق القمی الاشعری شیخ الصدوق وکیل ابی محمد. فلما مضی ابومحمد الی کرامة اللّه عزّوجلّ و اقام علی و کالته مع مولانا صاحب الزمان تخرج الیه توقیعاته.»
از شواهد وکالت احمد ابن اسحاق، مطلبی است که «مجلسی» از تاریخ قم مینگارد:«احمد بن اسحاق الاشعری و کان وکیلاً فی الاوقاف بقم.»(3)
«مما یؤیّد علی أنّه کان وکیلاً للعسکری بقم ما اشار الیه البحرانی فی مدینة المعاجز قال ما رواه الصدوق بسنده المتصل الی سعد بن عبدالله القمی فی حدیث له مع ابی محمد الحسن بن علی العسکری و احمد بن اسحاق الوکیل.»(4)
از این شواهد استفاده میشود که احمد بن اسحاق، علاوه بر آن که وکیل امام عسکری علیهالسلام بودند به مقام وکالت امام عصر علیهالسلام نیز مفتخر گردید. در این که احمد، نماینده سفیر بوده، هیچ جای تردید نیست؛ ولی این که مستقلاً نماینده امام بوده باشد، محل اختلاف است.(5)
یکی از جلوههای بارز مکتب
حدیثی قم، معرفت امامشناسی آنان بود. از این روی احمد - که در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام از بزرگان این مکتب و از مفاخر قم است - به حضور امام حسن عسکری علیهالسلام میرسد و از آن حضرت میخواهد تا امام بعد از خود را معرفی نماید. امام حسن عسکری علیهالسلام میفرماید:
«ای احمد بن اسحاق! خداوند از آن زمان که آدم را آفرید تا روز قیامت، هرگز زمین را از حجت خالی نگذاشته و نمیگذارد. خداوند از برکت وجود امام، زمین را از
بلا محفوظ میدارد و بارانش را نازل میکند و برکات نهفته در دل زمین را آشکار میسازد. احمد بن اسحاق میگوید: عرض کردم: پیشوا و امام بعد از شما کیست؟
حضرت به سرعت برخاست و به اتاق دیگر رفت و طولی نکشید که بازگشت و «علی عاتقه غلامٌ کأنّ وجهه القمر لیلة البدر من ابناء الثلاث سنین فقال یا احمد بن اسحاق لولا کرامتک علی الله عزّوجلّ و علی حججه ما عرضت علیک ابنی هذا...؛(1)پسر بچهای مانند قرص ماه را که حدود سه سال داشت به دوش گرفته بود. آنگاه فرمود: ای احمد بن اسحاق! اگر نزد خداوند و امامان محترم نبودی پسرم را به تو نشان نمیدادم. او همنام و هم کنیه رسول خدااست. زمین را پر از عدل و داد میکند؛ آنگونه که از ظلم و ستم پر شده باشد.»
احمد بن اسحاق، محدثی آگاه و دور اندیش است. وی میگوید: «به حضور امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم و از او در خواست کردم تا چیزی بنویسند و من خط او را بشناسم؛ تا اگر نامهای از او
رسید، خط آن حضرت را بشناسم و دشمن نتواند بنام امام، نامه جعل کند. امام علیهالسلام فرمود: خط من گاهی با قلم باریک و گاهی با قلم درشت است؛ اگر چنین تفاوتی مشاهده کردی نگران نباش».(2)
یکی دیگر از فرزانگان قم، «حسین بن اشکیب» است. «کشی» او را چنین وصف میکند: «هوالقمی خادم القبر... عالم متکلم مؤلف لکتب»(3).
او از دانشوران کلامی قم بود. وی مدتی در قم افتخار خدمت قبر حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را داشته و یکی از حلقات پیوند تشیّع قم با حوزه سمرقند بوده است که در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری قمری شکل گرفت.
نجاشی از دو اثر او بنام: کتاب «الرّد علی من زعم انّ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم کان علی دین قومه» و کتاب «الرّد علی الزیدیة» یاد کرده است.(4)
از چهرههای دیگر این دوران، «محمد بن خالد برقی» و فرزندش «احمد بن محمد» است که شهرتش بیش از پدر است. کتاب «المحاسن» وی دائرة المعارفی مشتمل بر احادیث امامان در تمام زمینههای معارف دینی از قبیل اخلاق و تفسیر بود. وی تألیفات دیگری هم داشته که از جمله آنها کتاب «التبیان فی اخبار البلدان» در جغرافیای تاریخی دنیای اسلام بود.(1)
یکی دیگر از رجال نامور این دوران، «علی بن الحسین بن موسی بن بابویه» است. مرحوم «حاج شیخ عباس قمی» در شأن او چنین مینگارد:
«ابوالحسن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، العالم الفقیه المحدث الجلیل ،بل شیخ القمیین فی عصره و فقیهم و ثقتهم، صاحب المقامات العالیه و الدرجاتالرفیعه».
«شهید» در ذکری نیز او را چنین میستاید: «اِنّ الاصحاب یأخذون الفتاوی مِن رسالة علی بن بابویه اذا اعوزهم النّص ثقةً و
اعتماداً علیه».
مکانت و وثاقت «علی بن بابویه» چنان است که فتوای او هنگامی که نص و روایتی پیدا نمیشد، منبع فتاوای فقهای ما بود.(2)
از این رو، برخی معتقدند: در شأن او توقیعی بدین شرح از سوی امام حسن عسکری علیهالسلام صادر شدهاست:
«اما بعد أوصیک یا شیخی و معتمدی و فقیهی أباالحسن علیّ بن الحسین القمی؛ وفّقک اللّه لمرضاته، و جعل من صلبک أولاداً صالحین برحمته، بتقوی اللّه و اقام
الصّلاة و ایتاء الزّکاة فانّه لاتقبل الصّلاة من مانعی الزّکاة... و علیک بالصبر و انتظار الفرج فانّ النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم قال: افضل اعمال امّتی انتظار الفرج.»(3)
از آن جا که رحلت ابن بابویه در سال 329 ق. بود و در زمان امام حسن
عسکری علیهالسلام 20 سال بیشتر نداشت، بیان چنین تعابیر و القابی موجب تردید بعضی از بزرگان در صدور این توقیع گردیده است.
چهره دیگری که بر قلّه این دوران فروزان است، دانشور نامی «سعد بن عبدالله» است. «نجاشی» در وصفش چنین میگوید: «سعد بن عبدالله بن ابی خلف الاشعری القمی ابوالقاسم شیخ هذه الطائفه و فقیهها و وجهها...»(1).
بعضی معتقدند: او به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام شرفیاب گردید. نجاشی مینویسد: «ولقی مولانا ابامحمد علیهالسلام و رأیت بعض اصحابنا یضعفون لقاءه لابی محمد علیهالسلام و یقولون هذه حکایة موضوعة علیه؛ والله اعلم.»(2)
برخی دیگر این دیدار را تکذیب میکنند. او در سال 299 یا 301 ق. رحلت کرد. وی کتابهای فراوانی دارد.
از جمله ستارگان این بام، «محمد بن حسن صفار قمی» است. «نجاشی» در شرح حالش مینویسد: «کان وجهاً فی اصحابنا القمیین ثقة عظیم القدر... توفی بقم سنه تسعین و مأتین».(3)
او سیمای تابناک حوزه حدیثی قم و بسیار
جلیل القدر است. وی در سال 290 ق. رحلت کرد. در تبیین حوزه حدیثی قم، دانشوران حدیثی و بزرگواران این حوزه تعریف خواهند شد.
قم در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام کانون فرهنگ شیعی بود. از این رو، مردم به
بهانههای مختلف از پرداخت خراج به دولت بنیعباس امتناع میورزیدند؛ مردمی که - در یک نوبت، احمد بن اسحاق 160 کیسه طلا و نقره آنان را به مقدم امام حسن عسکری علیهالسلام نثار کرد - به بهانه کسر خراج، پرچم انقلاب را علیه حکومت بغداد
برافراشتند. «بلاذری» در این راستا چنین مینویسد:
«به روزگار ابوعبدالله معتز، پسر متوکل مردم قم باز پیمان بشکستند. معتز، موسی بن بغا را بدان جای فرستاد. موسی خود از جانب او امارت جبل داشت تا با طالبیان که در طبرستان قیام کرده بودند، بجنگد. وی قم را به جنگ فتح کرد و خلقی بسیار بکشت. المعتز نامهای به او نوشت که گروهی از سران ایشان را نزد وی فرستد.(1)
معتز در سال 255 ق. درگذشت. برادرش، «مهتدی» به جای او نشست. او نیز در سال 256 ق. در گذشت و «معتمد» جای او را گرفت. مردم قم بار دیگر در زمان معتمد شورش کردند و «حسین کوکبی» و یارانش را یاری نمودند تا بر قزوین و زنجان تسلط یافته، حکومت مستقل تشکیل دهند. مردم قم دیگرباره از پرداخت مالیات به حکومت بغداد خودداری کردند. در سال 258 ق. «معتمد»، موسی بن بغا را که والی بلاد جبل بود مأمور کرد تا قزوین و زنجان را از دست سادات علوی بیرون آورد و شعله انقلاب قم را فرونشاند. او «عبدالرحمن بن مفلح
ترک» را همراه سپاهی بزرگ به قم روانه داشت. مردم قم او را به شهر راه ندادند؛ ولی او با نیرنگ شبانه خود را به درون شهر رساند و رهبران نهضت را قتل عام و گروهی را نیز زندانی کرد. مردم متواری شدند. او شهر را ویران کرد و خراج چهارساله قمیون را وصول کرد و به جانب ری رفت و به موسی پیوست.
تفرشی در این باره مینویسد: «محمد بن محمد بن رباط الکوفی قال حدثنا ابوجعفر محمد بن الحسین بن عبدالله بن سعید الطبری ببغداد، قال: حدثنا عمی ابراهیم بن عبدالله بن سعید، قال: لما توجّه موسی بن بغا الی قم فوطئها وطئة خشنة و عظم بها ماکان فعل باهلها فکتبوا بذلک الی ابی محمد علیهالسلام صاحب العسکر یسألونه الدعاء لهم فکتب الیهم ان ادعوا بهذالدعاء فی وترکم»(2).
پساز بیداد موسیبن بغا بهمردم قم،آنان بهساحت مقدّس امام حسن عسکری علیهالسلام متوسل شدند و از آن حضرت خواستند تا دعایی به آنها یاد دهد و شرّ آن ستمگر را از
آنان رفع نماید. حضرت با قبول خواسته آنان، دعایی بسیار طولانی و دارای مضامین عالیه را به آنان آموخت تا در قنوت نمازهای خود [خصوصاً نماز وتر] آن را بخوانند و خداوند شرّ آن ستمگر را برطرف نماید:
«اَللّهُمَّ وَ لاتَدَعْ لِلْجَوْرِ دَعامَةً اِلاّ قَصَمْتَها وَ لا جُنَّةً اِلاّ هَتَکْتَها، وَ لا کَلِمَةً مُجْتَمِعَةً اِلاّ فَرَّقْتَها... اَللّهُمَّ فَکَوِّرْ شَمْسَهُ، وَ حَطِّ نُورَهُ، وَاَطْمِسْ ذِکْرَهُ، وَ ارْمِ بِالْحَقِّ رَأْسَهُ، وَ فَضِّ جُیُوشَهُ، وَارْعَبْ قُلُوبَ اَهْلِهِ...»(1)
لطف و احسان امام نسبت به مردم قم فراوان بود. در نامهای که آن حضرت برای مردم قم و آبه نوشت، از خداوند متعال
برای اهل قم آرزوی رحمت و عمر طولانی و رشد و هدایت نمود.
«کتب ابومحمد الی اهل قمّ و آبة أَنَّ اللّهَ تَعالی بِجُودِهِ وَ رَأْفَتِهِ قَدْ مَنَّ عَلی عِبادِهِ بِنَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ وَفَّقَکُمْ بِقَبُولِ دِینِهِ وَ اَکْرَمَکُمْ بِهِدایَتِهِ وَ غَرَسَ فِی قُلُوبِ اَسْلافِکُمُ الْماضِینَ رَحْمَةُاللّهِ عَلَیْهِمْ وَ اَصْلابِکُمُ الْباقِینَ تَوَلّی کِفایَتَهُمْ وَ عَمَّرَهُمْ طَوِیلاً فِی طاعَتِهِ، حُبَّ اْلعِتْرَةِ اْلهادِیَةِ فَمَضی مَنْ مَضی عَلی وُتَیْرَةِ الصَّوابِ وَ مِنهاجِ الصِّدْقِ وَ سَبِیلِ الرَّشادِ.»(2)
امام علیهالسلام نامهای با مضامین عالی برای مردم قم ارسال داشتند و در پرتو دعای خود آنان، گذشتگان و آیندگانشان را مشمول لطف خویش قرار داده، زندگی سرشار از صفا و معنویت را برای آنان در سایه سار همای امامت و عترت هادی، در پیمودن منهج پارسایی و امامت خواستار شدند.
با خبری که موقعیت قم را نشان میدهد به عرصه این عصر میرویم:
سعد بن عبدالله خاطره دیدارش با امام حسن عسکری علیهالسلام را چنین شرح میدهد:
«و کان علی عاتق احمد بن اسحاق جراب قد غطّاه بکساء طبری فیه مأة و ستون صرّة من الدنانیر و الدراهم، علی کل صُرّة منها ختم صاحبها. قال سعد فما شبّهت وجه مولانا ابی محمد علیهالسلام حین غشینا نور وجهه الا ببدرٍ قد استوفی من لیالیه اربعاً بعد عشر، و علی فخذه الایمن غلام یناسب المشتری فی الحلقة و المنظر...»(1)
«بر شانه «احمد بن اسحاق» یک انبانی بود که آن را زیر عبای طبری پنهان ساخته بود و در آن صد و شصت کیسه درهم و دینار بود و هرکیسهای به مهر صاحبش مختوم بود. سعد میگوید: چون به محضر مولای خود امام عسکری علیهالسلام رسیدیم
و پرتو رویش برما تجّلی کرد سیمای آن حضرت چون ماه شب چهارده بود و بر زانوی راستش کودکی (پسربچه) بود که در خلقت و زیبایی همانند ستاره مشتری میدرخشید. خطی چون الف میان دو گیسوی مبارکش را که چون داود بود جدا ساخته بود. مقابل آن حضرت یک انارک طلایی بود که نقشهای بدیعش در میانه دانههای قیمتی که بر سر آن سوار شده بود میدرخشید. یکی از رؤسای بصره آن را به امام تقدیم کرده بود.
... به آن حضرت سلام کردیم و جواب مهرآگین آن حضرت را شنیدیم. آنگاه با اشاره آن حضرت نشستیم. چون از نوشتن فارغ شد، احمد بن اسحاق انبانش را از زیر عبایش بیرون آورد و خدمت امام نهاد. حضرت به آن پسربچه نگاه کرد و فرمود: پسرجانم! مُهر را از هدایای شیعیان و دوستانت بردار. عرض کرد: ای مولای من! آیا رواست دست پاکم را به هدایای آلوده و ناپاک بیالایم؟
امام فرمود: پسر اسحاق! آنچه در میان انبان است بیرون آور و بریز تا حلال آن را از حرامش جدا کند. اوّلین کیسهای که احمد از انبان در آورد، آن کودک گفت: این کیسه از فلان بن فلان است که در فلان محلّه قم زندگی میکند. در آن شصت و دو اشرفی است. چهل و پنج اشرفی آن بهای یک حجره است که صاحبش آن را از پدر
خود ارث برده و چهار دینار آن بهای نه پارچه لباس است که فروخته و سه دینارش در آمد اجاره دکانهاست. امام فرمود: پسرجان! راست گفتی. اکنون این مرد را راهنمایی
1) 1. کمال الدین، صدوق، ج 2، ص 457 - 459، ح 21.
کن که کدامش حرام است؟
آن
پسر بچه گفت: در میان اینها یک اشرفی از ری است که تاریخ فلان سال را دارد و نقش نصف یک روی آن پاک شده و یک قطعه طلای آملی که وزن آن یک چهارم دینار است، حرام است و سبب حرمتش این است که صاحب اشرفیها در فلان ماه از فلان سال یک من و یک چارک ریسمان به همسایه جولای خود داده است و مدتی بعد، آن ریسمان به دزدی رفته است...
آنگاه کیسه دیگری در آورد و آن کودک فرمود: این مال فلان شخص است که در فلان محله قم زندگی میکند و در آن پنجاه اشرفی است که دست زدن به آن برای ما جایز نیست. گفت: برای چه؟
پاسخ داد: چون بهای گندمی است که صاحب آن نسبت به زارع خود ستم کرده؛ سهم خود را با کیل تمام و سهم آن را با کیل ناقص پرداخته است.
امام عسکری علیهالسلام فرمود: فرزندم! درست فرمودی. آنگاه به احمد بن اسحاق گفت: همه هدایا و اموال را به صاحبانش بازگردان و سفارش کن به مستحقان واقعی آن برسانند و ما را به این اموال نیازی نیست؛ ولی آن جامه پیرزن را بیاور. احمد میگوید: آن جامه در جامه دانی بود که فراموش کرده بودم.
... سعد میگوید: سپس مولایم حسن بن علی با آن کودک برای نماز برخاستند و من از خدمت آنها برگشتم و در جست و جوی احمد بن اسحاق بودم. او را گریان یافتم و گفتم: چه چیز موجب تأخیر تو شد و چرا گریه میکنی؟
گفت: من جامهای را که مولایم فرمود، برایش ببرم گم کردم. گفتم:
مشکلی نیست. به آن حضرت اطلاع بده. احمد با شتاب خدمت امام رفت؛ ولی با تبسّم بازگشت و در حالی که بر محمد و آلش درود میفرستاد، به او گفتم: چه خبر شده؟ گفت: من آن جامه را دیدم که سجاده امام علیهالسلام بود و حضرت بر روی آن نماز میخواند. سعد میگوید: خدا را بر آن ستایش و حمد گفتم.
آنگاه احمد بن اسحاق در محضر امام علیهالسلام ایستاد و ساحت مبارکش را تقدیس کرد
و گفت: از خداوند خواستارم که این ملاقات را آخرین ملاقات ما قرار ندهد. چون
این سخنان را بیان کرد، اشک در دیدگان امام علیهالسلام حلقه زد و به گونه مبارکش جاری شد و بر زمین چکید و فرمود: ای پسر اسحاق! این تقاضا را از خدا نخواه؛ چون تو در همین سفر خدا را ملاقات خواهی کرد. احمد از این خبر افتاد و بیهوش شد و چون به هوش آمد، عرض کرد: مولای من! تو را به خدا و حرمت جدّت سوگند میدهم که پارچهای به من لطف کن تا در آن کفن شوم. مولای دست در زیر بالش خود کرد و سیزده درهم بیرون آورد و به او داد و فرمود: جز این را هزینه مکن.
سعد میگوید: احمد در بازگشت از محضر امام، چون به سه فرسنگی حلوان رسید تب کرد و چون وارد حلوان شدیم و در یکی از کاروانسراهای آن فرود آمدیم، احمد بن اسحاق یکی از همشهریان خود را که در آنجا متوطن بود، خواست. سپس فرمود: امشب از نزد من بروید و مرا تنها بگذارید. ما از نزد او برگشتیم و هر
یک به آسایشگاه خود رفتیم. چون صبح شد فکری در ذهنم خطور کرد. چون چشم گشودم، کافور، خادم امام حسن عسکری علیهالسلام را دیدم که میگفت: احسن الله بالخیر عزّاکم، و جبر بالمحبوب رزیّتکم، قد فرغنا من غسل صاحبکم، و من تکفینه فقوموا لدفنه، فانّه من اکرمکم محلاًّ عند سیدکم.»(1)
این خبر، پیام آور مهرورزی امام حسن عسکری و ولیعصر علیهماالسلام به مردم قم است. امام یک یک صاحبان هدایا و محله آنان را در قم ذکر میکند، نام افراد را بر زبان جاری میسازد که هان ای مردم قم! شما در منظر ما هستید. ما شما را میستاییم از جای و مال شما آگاهیم. انتظارات ما از شما زیاد است. شما که نشان تابناک شیعی بر چهره دارید چرا گناه میکنید؟!
بدیهی است که همین ارزیابی و گلایه آن بزرگوار، محبت امام به مردم قم را آشکار میسازد. امام علیهالسلام آنان را در منظر خود مینگرد و رفتار آنان را ارزیابی میکند. اگر ظرف قمیون را میشکند چون به مردم قم علاقهمند است.
روابط قمیون و امام حسن عسکری علیهالسلام برقرار بود. گاه نماینده مخصوص ایشان
این مقصود را انجام میداد و گاه توسط نامه، آن جناب مردم قم را مورد لطف و
1) 1. کمال الدین، صدوق، ج 2، ص 465.
دلجویی خویش قرار میداد و گاهِ دیگر، فوج مردم بودند که برای دیدار و زیارت آن حضرت از قم به سوی سامرا میشتافتند. آخرین کاروان، هنگامی وارد سامرا شد که امام عسکری علیهالسلام به شهادت رسیده بودند.
مرحوم صدوق در کمال الدین مینگارد:
«قال لما قبض سیّدنا ابومحمد الحسن بن علی العسکری صلواة اللّه علیهما وفد من قم و الجبال و فود
بالاموال التی کانت تحمل علی الرسم و العادة و لم یکن عندهم خبر وفاة الحسن علیهالسلام ...»
علی بن سنان موصلی میگوید:
«پدرم به من گفت: چون مولای ما، ابومحمد حسن بن علی علیهالسلام وفات کرد از قم و بلاد کوهستان، نمایندگانی که معمولاً اموال و حقوق مالی را خدمت آن حضرت میآوردند، وارد سامرا شدند. آنان از وفات امام اطلاعی نداشتند. چون به سامرّا رسیدند و از وفات آن حضرت آگاه شدند، گفتند: وارث او کیست؟
برادرش، جعفر را به آنان معرفی کردند. چون حال و رفتار او را دیدند از او روی بر تافتند...: فلمّا ان خرجوا من البلد، خرج الیهم غلامٌ احسن الناس وجهاً کانه خادم فنادی یا فلان ابن فلان و یا فلان بن فلان اجیبوا مولاکم؛ فقالوا: انت مولانا! قال: معاذ اللّه! انا عبد مولاکم فسیروا الیه. قالوا: فسرنا الیه معه حتی دخلنا دارمولانا الحسن بن علی علیهماالسلام ؛ فاذا ولده القائم سیّدنا قاعدٌ علی سریر کانّه فلقة قمر، علیه ثیاب خضر فسلمّنا علیه فردّ علینا السّلام؛ ثم قال: جملة المال کذا و کذا دیناراً...(1)
و چون از شهر بیرون شدند غلامی خوشرو در کسوت خادمی آمد و فریاد زد: ای فلانی و فلانی! مولا و آقای خود را اجابت کنید، گفتند: تو مولای مایی؟ گفت: به خدا پناه میبرم! من غلام مولای شمایم، نزد او مشرّف شوید. با او رفتیم تا وارد خانه مولای خود امام حسن عسکری علیهالسلام شدیم. به ناگاه چشمانمان به فروغ جمال امام روشن شد که بر سریری نشسته بود و گویی ماهپارهای است و جامه سبزی در
برداشت. بر او سلام کردیم و جواب داد
و آنگاه خصوصیات اموال را یک به یک بیان
1) 1. همان، صدوق، ج 2، ص 478 - 477، باب 43، ح 26.
فرمود... از این فیض بزرگ، خدای را ستایش کرده، سربه سجده در محراب عبودیتش نهادیم که امام خویش را شناختیم: و قبلّنا الارض بین یدیه ...؛ خاک پای مبارکش را بوسه زدیم، و از آنچه خواستیم پرسیدیم و جواب گرفتیم و اموال را به محضرش تقدیم کردیم. آن حضرت [قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] به ما دستور داد که بعد از آن مالی به سامرا نبریم و در بغداد، نمایندهای معیّن نمود که اموال را دریافت کند و توقیعات به دست او خارج شود. از نزد آن حضرت بیرون آمدیم. مقداری حنوط و کفن به محمد بن جعفر حمیری قمی داد و فرمود: خدا به تو پاداش نیکو دهد درباره خودت. محمد بن جعفر به گردنه همدان نرسیده، وفات کرد.»
مردم قم در همان اولین روزهای غیبت صغرا، بر اساس معرفت امامشناسی خود به ساحت آن بزرگوار رسیدند و خاک قدم آن مه لقا را سرمه دیدگانشان ساختند. افراد دیگری نیز از قم به این فیض بزرگ نایل شدند. مرحوم صدوق در کتاب «کمال الدین» میگوید:
«و من اهل قم: احمد بن اسحاق... ومن قم: الحسن بن النضر و محمد بن محمد و علی بن محمد بن اسحاق و ابوه و الحسن بن یعقوب(1)از قم، احمد بن اسحاق و حسن بن نضر و محمد بن محمد و علی بن محمد بن اسحاق و پدرش و حسن بن یعقوب به زیارت امام زمان علیهالسلام شرفیاب گردیدند.»
در پایان، شکوه این روابط را با جملهای از کتاب «تاریخ قم» به پایان میبریم:
«دیگر از مفاخر ایشان، آن که
ائمه علیهمالسلام جمعی از اشعریان را گرامی داشتند و به ایشان هدایا و تحفهها فرستادند و بعضی از ایشان را کفنها فرستادند؛ مثل ابیجریر زکریابن ادریس و زکریابن آدم و عیسی بن عبدالله بن سعد و غیرایشان که یادکردن اسامی ایشان به طول میانجامد. بعضی دیگر از ایشان را مشرّف گردانیدند و تشرف فرستادند به انگشتریها و جامها.»(2)
به هر روی، تابش فرهنگ شیعی به سرزمین قم و ارتباط مردم این شهر با ائمه علیهمالسلام
موجب رشد و بالندگی فرهنگ این سرزمین گردید و چهرههایی پارسا و دانشور در دامان مهرآگین امامان تربیت شدند که شالوده مکتب حدیثی قم را نهادند.
وجود صدها روایت درباره مهدی و خصال آسمانیش(1)جسم و جان قمیها را از عشق و دلدادگی به ساحت آن حضرت لبریز ساخته بود.
محدّثان و دانشوران این حوزه، سرمست از صاغر ولای او، منتظر چنین رخداد الهی بودند. از این رو، قم با فروزندگی به استقبال این دوران رفت و با ایمان، صبر، معرفت، امامشناسی و درک مفهوم انتظار، فرا رسیدن عصر غیبت را گرامی داشت.
قم در این دوره، بالنده و پویاست و مکتبش بر بلندای دانش و معرفت میدرخشد. صدها محدّث و راوی با زمزمه احادیث، درس عشق و محبت میآموختند. و روایات و اخباری که پیرامون مهدی، ظهور و حکومت آن حضرت از سوی ائمه رسیده بود زمزمه میکردند؛ روایاتی که چون بارقههای نور در کتب حدیثی آنان میدرخشند و از مهدی علیهالسلام و غیبت آن حضرت پردهبرداری مینمایند.
مهدی علیهالسلام ، آن ذات مقدسی است که پیامبر خدا و امامان معصوم علیهمالسلام از او گفتهاند و یادش را ارج نهادهاند. او
است که خدای متعال در لیلةالمعراج به پیامبرش بشارت او را داد:
«فَنُودِیتُ یا مُحمَّدُ! أَنَّ أَوْصِیائَکَ الْمَکْتُوبُونَ عَلی ساقِ الْعَرْشِ...؛ چون مرا به آسمان بالا بردند... ندا رسید ای محمد! به ساق عرش بنگر. نام جانشینان تو بر آن مکتوب است. به ساق عرش نگریستم. دوازده نور دیدم که در هر نوری با خط سبزی نام یکی از جانشینانم نوشته شده بود. اول آنان، علی بن ابیطالب و آخرشان، مهدی امت بود. آنگاه ندا شدم کهای محمد! آنان اولیا و دوستان و برگزیدگان منند بعد از تو. به عزت و جلال خود سوگند، دینم را به وجود آنان ظاهر سازم و کلمه خود را به آنها بلند نمایم و زمین را به وجود آخرین آنها از دشمنان پاک سازم و او را بر مشرق و
1) 1. معجم احادیث المهدی علیهالسلام ، پنج جلد، (مؤسسة المعارف الاسلامیة).
مغرب پیروز نمایم. باد را مسخّر قدرتش نمایم و گردنهای سخت را در محضرش خاضع و رام سازم. به نیروی خود او را یاری و به وسیله فرشتگانم او را مدد نمایم تا دعوت مرا به همه خلق برساند و با عطر توحیدی جامعه بشری را معطر نماید. سپس ملک او را استمرار بخشم و حکومت را به دست اولیای خود دست به دست بچرخانم تا روز قیامت...(1).»
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز ساحت آن مقدس را چنین میستاید: «خداوند متعال از صلب حسین علیهالسلام امامانی قرار داده است که فرمان مرا پاس دارند وحافظ و پاسدار اندیشهها و ایدههای منند. نهمین آنان قائم اهلبیت علیهمالسلام من، مهدی امت اسلام است. گفتار و کردارش از همه مردم به من شبیهتر است. بعد از غیبت طولانی آشکار گردد تا فرمان خدا را
اعلام کند و دین حق را آشکار نماید.(2)
آن حضرت به دخترش فاطمه بشارت داد: «اَبْشِرِی یا فاطِمَةُ فَاِنَّ الْمَهْدِیَ مِنْکِ»(3).
همین نام مقدس در سخنان علی علیهالسلام میدرخشد:
«وَ لکِنْ فَکَّرْتُ فِی مَولُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِی الْحادِی عَشَرَ مِنْ وُلْدِی هُوَ الْمَهْدِیُّ یَمْلأُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً...(4)»
«به خدا سوگند! در اندیشه مولودی هستم که از پشت یازدهمین فرزندم به دنیا میآید و او همان مهدی است که زمین را پر از عدل و داد کند؛ پس از آنکه از ظلم و جور پر گردیده باشد.
آن حضرت در بیانی دیگر به کمیل فرمود: «آه آه شوقاً الی رؤیتهم...(5)وه چه قدر مشتاق دیدار آنان هستم!»
مهدی، درّ تابناک و فروزنده صحیفه فاطمیّه است.
او با این خصال وصف میشود: «ثمّ اکمل ذلک بابنه رحمةً للعالمین، علیه کمال
موسی و بهاء عیسی.»(1)
امام حسن مجتبی علیهالسلام درباره وجود شریف آن امام همام چنین فرمود: «... ذلک التاسع مِن و لد اخی الحسین...»(2)
«او نهمین فرزند برادرم حسین است که خداوند در زمان غیبت او عمرش را طولانی کند و در پرتو قدرت خود او را آشکار نماید. همچون جوانی که سنش کمتر از چهل باشد.»
امام حسین علیهالسلام نیز چنین او را ستوده است: «و اخرهم التاسع من ولدی و هو الامام القائم بالحق...»(3)
«و آخرین دوازده امام، نهمین فرزند من است و او است پیشوایی که به حق قیام میکند و زمین را پس از مرگ، طراوت حیات و زندگی نوین بخشد. دین خداوند را بر تمام ادیان ظاهر و پیروز نماید؛ اگرچه مشرکان و بدخواهان را ناگوار آید.»
گفتار و روایات امامان از نام مبارک مهدی علیهالسلام و فضای آسمانی او سرشار و
لبریز است. امام سجاد علیهالسلام نیز او را چنین تعریف میکند:
«فی القائم منّا سُنن من الانبیاء... در قائم ما اهل البیت علیهمالسلام خصال و روشهایی از پیامبران، آشکار است.»(4)
امام باقر علیهالسلام در شأن آن حضرت چنین فرمود: «القائم منصورٌ بالرعّب، مؤیّدٌ بالنصر، تطوی له الارض، و تظهر له الکنوز، یبلغ سلطانه المشرق و المغرب...»(5)
«خداوند، قائم ما را با ترسی که در دل دشمنانش میافکند یاری مینماید. او به تأییدات خداوند مؤید است. زمین در مقابل گامهایش در هم مینوردد و گنجها و ذخایر آن برای او آشکار میگردد و فروغ اقتدارش بر مشرق و مغرب میتابد.»
این نام در سخنان امام صادق علیهالسلام فروغ و تابش دیگری دارد. آن حضرت در
عرصههای گوناگون، شخصیت آن منجی را میستاید. سخنان آن حضرت، نقطه عطفی در جریان مهدویت در اسلام است.
آن حضرت فرمود: «مَنْ اَقَرَّ بِجَمِیعِ اْلأَئِمَّةِ وَ جَحَدَ الْمَهْدِیَّ کانَ کَمَنْ أَقَّرَّ بِجَمِیعِ اْلأَنْبِیاءِ وَ جَحَدَ مُحَمَّداً نُبُوَّتَهُ...»(1)
«آن که همه امامان را قبول دارد ولی امامت آن حضرت را نپذیرد، مانند کسی باشد که نبوّت همه پیامبران را قبول کند ولی رسالت خاتم پیامبران محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را انکار نماید؛ او مسلمان نیست.»
نیز فرمود: «مردم! امام خود را نیابند. او در موسم حج حاضر میگردد و آنها را میبیند؛ ولی مردم آن حضرت را نمیبینند.»(2)
نیز فرمودند: «او است که قیام میکند و مظهر فتنه و تباهی [دجال] را نابود میسازد و زمین را از ستم پاک مینماید.(3)
امام صادق علیهالسلام به ساحت مهدی علیهالسلام عشق میورزد. آن حضرت در فراق آن محبوب دلهادر حالی که چون پدر جوانمرده و دلسوخته میگریست چنین میگفت:
«ای آقای من! غیبت تو خواب از
چشم من ربوده و عرصه را به من تنگ ساخته و آسایش دلم را از میان برده است. آقای من! غیبت تو سوگواری مرا ابدی و جاوید ساخته و ...»(4).
امام کاظم علیهالسلام درباره حضرت مهدی علیهالسلام چنین فرمود: «او از دیدگان نهان میگردد؛ ولی جان مؤمنان از یاد او لبریز است. او دوازدهمینِ از ما میباشد که خداوند، هرکار دشواری را برای او آسان مینماید و هر گریزنده و فراری رام ساحتش میگردد. گنجهای زمین برای او آشکار میشود و هر دور، برای او نزدیکمیشود. سرکشان در محضرش خوار و شیاطین به قدرتش نابود میگردند.(5)
امام رضا علیهالسلام نیز ساحت آن وجود قدسی را چنین میستاید: «بِأَبِی وَ أُمِّی سَمِیُّ جَدِّی... علیه جیوب النور و یتوقّد من سناء ضیاء القدس...»؛
«پدر و مادرم فدای تو باد ای همنام جد بزرگوارم. ای آن که بر قامتش گریبانهای
نور موج میزند و سیمایش برافق نور قدسیتابان است و آن هنگام که آشکار گردد: زمین به فروغ وجودش نورباران گردد و شمیم عدالتش جهان را معطّر سازد. همانا او است آن سفیر الهی که زمین در پیش گامهایش رهروار شود، و نور خورشید، شرمنده رخسار نورانیاش گردد و سایه خود را از او بردارد. فریادگری از آسمان، انقلاب و دعوتش را اعلام دارد و به گوش عموم اهل زمین برساند.(1)
نظیر همین روایات از امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری علیهمالسلام صادر گردیده(2)و جامعه شیعی را آماده ورود به عرصه غیبت نموده است. از این روی، جامعه حدیثیقم، منتظر مهدی موعود علیهالسلام است و فرهنگ غیبت و انتظار در آن نهادینه گشتهاست. جامعه حدیثی قم بر افقی میدرخشد که کتاب
«الامامة والتبصرة»(3)پرتوی از آن مکتب و کتاب «کمالالدین» شیخ صدوق قدسسره ، جلوه کامل آن است.
شرایط بحرانی ائمه علیهمالسلام در زمان عباسیان سبب گردید تا آن پیشوایان ابزار جدیدی را برای برقراری ارتباط با شیعیان جست و جو نمایند. امام صادق علیهالسلام نخستین امامی است که نظام زیرزمینی ارتباطات (التنظیم السرّی) را در جامعه پیریزی کرد.
هدف اصلی و کالت، جمع آوری خمس، زکات و هدایای شیعیان به امامان علیهمالسلام بود(4)و نیز هدایت مردم، در غیاب امام علیهالسلام .
امام کاظم، امام رضا و امام جواد علیهمالسلام نیز از طریق وکلا و نمایندگان خویش، با شیعیان ارتباط برقرار میکردند.
در زمان امامت حضرت هادی علیهالسلام ، وکالت، اوج بیشتری یافت و این بدان جهت بود که متوکّل، امام هادی علیهالسلام را از مدینه به سامرا فراخواند تا باقیمانده عمر خویش را
در آنجا بگذراند. فقدان تماس مستقیم بین امام و پیروانش، نقش مذهبی و سیاسی وکالت را افزایش داد؛ به گونهای که کارگزاران (وکلا) امام مسئولیت بیشتری در گردش امور یافتند.(1)
با فرا رسیدن عصر غیبت، نقش محوری نمایندگان (سفرا) آشکار شد و امام عصر علیهالسلام با تعیین چهار نائب و سفیر، در رأس جریان نمایندگان، ارتباط خویش با شیعیان را استمرار بخشید.
اکنون جای این پرسش است که با وجود جایگاه حوزه حدیثی قم، چرا بغداد پایگاه سفرا گردید؟
اگر نظری به گذشته حوزه حدیثی بغداد بیفکنیم، رمز و راز این معمّا، روشن خواهد شد. از آنجا که شهر بغداد بر پایه دستور حکومتی ساخته شد، از همان آغاز، در تار و پود این شهر، فرهنگ ریاست و سیاست جاری بود. منصور، این شهر
را ساخت و پایتخت خود را از کوفه به آنجا منتقل نمود.(2)او میخواست پرچم مخالفت خود را با آل علی علیهالسلام بر افرازد. دوستان آن حضرت نیز این پیام را دریافتند. از این رو، گروههایی از شیعیان راهی این شهر شدند و در آن سکنا گزیدند. این، آغاز نفوذ حدیث شیعی در بغداد بود. مهاجران شیعی از کوفه به بغداد آمدند تا کوثر ولای علی علیهالسلام را در آن شهر جاری سازند. بنابراین، میتوان گفت، حوزه بغداد نیز چون حوزه حدیثی قم از زلال مکتب کوفه جاری گردید.
شیعیان کوفی بدانجا رفتند تا در مرکزیت جهان اسلام، حضوری فرهنگی داشته باشند و از مزایای علمی، فرهنگی، اجتماعی پایتخت حکومت برخوردار شوند و در شکوفایی مکتب شیعی تلاش کنند.
از سوی دیگر، آنان میخواستند با نفوذ در ارکان سیاست، به آیین خود خدمت کنند. از این رو، حوزه حدیثی بغداد بر محور ایدههای عقلانی، تمدن، فرهنگ،
ریاست، سیاست و امور لازمه آن - که تقیّه و رازداری است - شکل گرفت.
محدّثان آن حوزه، چهرههایی استثناییاند. یکی از آنها «فضل بن سلیمان» است که در زمان منصور و مهدی، دیوان دولتی را اداره میکرد و حساب خراج و مالیات حکومت به دست او بود. «نجاشی» او را از راویان امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام معرفی میکند و چنین مینگارد: «الفضل بن سلیمان الکاتب البغدادی، کان یکتب للمنصور و المهدی علی دیوان الخراج، روی عن ابیعبدالله و ابی الحسن علیهماالسلام .»(1)
راوی و محدّث مبرّز این حوزه، «علی بن یقطین» است که تا پست وزارت بالا رفت و جز چهار سال پایان عمر، این منصب را حفظ
کرد و در پایان عمر به زندان افتاد و چهار سال در زندان ماند و در سال 182 ق. وفات کرد.(2)
حضور امام کاظم و امام جواد علیهماالسلام نیز این مدرسه حدیثی را شکوفا کرد و باعث شد عدّه زیادی از شیعیان به بغداد هجرت کنند و قسمتی از این شهر - مانند محلّه کرخ - رنگ شیعی بگیرد و به مرکز تجمع شیعیان و مقابله با مخالفان تبدیل شود.
در عصر امام کاظم علیهالسلام ، به پاس حضور آن بزرگوار در بغداد، چهرههایی از اصحاب آن بزرگوار به این شهر آمدند؛ افرادی مانند: محمد بن ابیعمیر، عبدالرحمن بن حجاج، سعید بن جناح، سندی بن ربیع، عیسی بن سری، فضل بن یونس، یونس بن عبدالرحمن، یحیی بن حجاج کوفی، قاسم بن محمد جوهری، نضر بن سوید، یعقوب بن یزید و هشام بن حکم.(3)
از نشانههای مرکزیت بغداد در آغاز قرن سوم هجری قمری، این است که مسعودی مینگارد:
«پس از شهادت امام رضا علیهالسلام ، فقها و محدّثان شیعه در خانه عبدالرحمن بن حجاح اجتماع کردند و درباره امامت امام جواد علیهالسلام به بحث و گفت وگو پرداختند و در این جمع، چهرههایی مانند صفوان بن یحیی، محمد بن حکیم، ریان بن صلت و یونس بن عبدالرحمن وجود داشت. سرانجام تصمیم گرفتند که به مدینه رفته، از نزدیک با آن
حضرت ملاقات نمایند. نزدیک به هشتاد نفر از مشایخ شیعه راهی مدینه شدند و ضمن ملاقات با آن حضرت، به امامت وی یقین حاصل نمودند.(1)»
از این روایت روشن میشود که عبدالرحمن بن حجاج که نماینده و وکیل امام صادق علیهالسلام (2)و امامان بعد از آن بزرگوار در عراق بود،
در بغداد سکونت داشت و خانهاش مرکزی برای تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز برای شیعیان بود.
همچنین صفوان بن یحیی که از محدّثان نامور شیعه و وکیل امام رضا و امام جواد علیهماالسلام است، در بغداد حضور داشت.
در قرن سوم و چهارم هجری قمری، مدرسه حدیثی بغداد، بسیار فعّال بود و محله کرخ آن شهر به صورت یک مرکز شیعهنشین اشتهار جهانی یافت و حوزهای بر پایه عقل، درایت، سیاست و مدنیّت در قالب فرهنگ تقیّه و رازداری شکل گرفت.
حضور امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام در سامرا نیز بر بالندگی حوزه حدیثی بغداد کمک کرد و حوزه حدیثی این شهر را آماده دوران سخت و استثنایی عصر سفارت نمود. بدون شک، مرکزیّت این شهر برای جهان اسلام، دلیل آشکاری بر گزینش بغداد برای مرکز سفرا از ناحیه امام عصر علیهالسلام بود.
جامعه شیعی بغداد در بستر تقیّه و رازداری پدید آمد و به رشد و بالندگی دست یافت. شیعیان بغداد رمز رازداری و همزیستی مسالمتآمیز را با دشمن آموختند؛ ولی جامعه شیعی قم از مرکزیت به دور بود و مدام مهد انقلاب و ستیز با خلفا بود و
رازداری و تقیّه در این حوزه رنگ چندانی نداشت. علاوه بر این، به نظر میرسد تولد امام زمان علیهالسلام در سامرّا و انس شیعیان و دوستان حضرت مهدی علیهالسلام به آن سرزمین و ارتباط بزرگانی که آن حضرت را در آن شهر، در خانه امام حسن عسکری علیهالسلام زیارت کرده بودند، همه این عوامل موجب امتیاز بغداد بر قم گردید.
گذشته از این، وکلایی که در زمان عسکریین علیهماالسلام ، ارتباط شیعیان را
با آن دو امام بزرگوار برعهده داشتند، در بغداد بودند. «عثمان بن سعید عمری» و فرزندش «محمد بن عثمان» این جایگاه را برای بغداد ایجاد نمودند تا این شهر به عنوان مرکزیت
دوران سفارت انتخاب گردد. از این رو، در اولین روزهای غیبت صغرا، امام عصر علیهالسلام در ملاقاتی که با گروهی از شیعیان قمی داشتند، به آنان فرمودند که از آن پس برای داشتن ارتباط به بغداد مراجعه کنند.(1)
همزیستی با دشمنان و مخالفان، حوزه حدیثی بغداد را با فرهنگ رازداری و تقیّه عجین ساخته بود. سیره سفرا در زمان سفارت، بیانگر این موضوع است که زمان غیبت صغرا، هنگام رازداری و تقیه است.
سفیر دوم، «ابوجعفر» در روابط خود با وکلا بسیار دقیق بود تا هیچ ردّ پایی را به مقامات دولتی نشان ندهد و جان خود و امام را از خطر محفوظ دارد. شیخ صدوق گزارشی از دیدار سرّی «ابوجعفر» و «ابن متیل» - یکی از ده وکیل بغداد - را بدین شرح ارائه میدهد:
«ابوجعفر با ابن متیّل، در یکی از خرابههای عباسیه دیدار کرد. در آنجا نامهای را که امام مهدی علیهالسلام به او نوشته بود؛ برای او خواند و سپس آن را قطعه قطعه کرد.(2)
ابوجعفر برای آنکه از جاسوسان حکومت طفره رود، با وکلای استانهای دوردست، تماس مستقیم نمیگرفت. او به اشخاصی که نامه یا پول برایش میآوردند، دستور میداد آنها را در جای مخصوص قرار دهند و هیچ گونه رسیدی به آنها نمیداد.(3)»
«محمد بن علی اسود» از چهرههایی است که با ابوجعفر تماس مستقیم داشت. او در ابتدا، وجوهات را نزد ابوجعفر میبرد. ابوجعفر به او فرمان داد تا آنها را
نزد عالم سرشناسی بنام «عباس بن معروف قمی» ببرد و هیچ رسیدی هم از وی طلب نکند.(1)
وکلای مناطق دور دست مانند قم، با سفیر تماس میگرفتند و از طریق بازرگانان، که اطلاعی از رابطه بین ابوجعفر در جایگاه سفیر دوم و فرستادگان کالا نداشتند، پول و کالا برای وی میفرستادند. آنان این کالاها را از قم برای ابوجعفر میآوردند؛ بااین فکر که او با تجّار، تنها از لحاظ تجارت درگیراست.(2)
سفیر سوم نیز در آیین رازداری، سرآمد روزگار بود. او که بنا بر بعضی از گفتهها، قمی است،(3)سیره سفیر دوم را استمرار بخشید. او در فرهنگ رازداری و تقیّه، سرآمد بود.
«دکتر عباس اقبال»، در وصف «ابوالقاسم حسین بن روح» چنین مینگارد: «او به تصدیق ... دوست و دشمن، از فهمیدهترین و عاقلترین مردم روزگار بوده است.»
حسین بن روح از سال انتصاب خود به مقام نیابت تا اوان وزارت حامد بن عباس، (از جمادی الثانیه 306 ه .ق. تا ربیع الثانی 311 ق.) با حرمت تمام در بغداد میزیست و منزل او محل رفت و آمد اعیان و وزیران معزول بود... بعد از خلاصی از حبس، حسین بن روح همان منزلت را بازیافت و به تدبیر امور شیعه پرداخت، و امامیه، اموالی را که به عهده داشتند به او میرساندند.»(4)
امتیاز این مرد الهی در رازداری او بود. هنگامی که حسین بن روح نوبختی افتخار نیابت امام را پیدا کرد، یکی از بزرگان شیعی بنام «ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی» در بغداد سکونت داشت و از مقام والایی برخوردار بود. پس از تعیین حسین بن روح به نیابت خاص، شخصی از او حکمت انتخاب حسین بن روح را جویا
شد. ابوسهل
پاسخ داد: آنان [ائمه علیهمالسلام ] بهتر از هرکسی میدانند که چه کسانی را برگزینند. کار من مناظره با دشمن و بحث با آنان است. اگر من مکان امام غایب علیهالسلام را - چنان که ابوالقاسم حسین بن روح میداند - میدانستم، شاید در تنگنای بحث و جدل او را به خصم نشان میدادم؛ در صورتی که اگر ابوالقاسم، امام را زیر دامن خود پنهان داشته باشد و او را با قیچی قطعه قطعه کنند هرگز امام را به کسی نشان نمیدهد.(1)
او چنان با احتیاط زندگی میکرد که وقتی خادمش به معاویه ناسزا گفت، او را از نزد خود اخراج کرد؛(2)«البته باید بدانیم این زمانی است که شخصی بنام حمید بن عباس وزیر دربار است و او در خصومت با شیعیان، شهره عالم بود.»(3)
تربیت شدگان مکتب حدیثی بغداد در مرکز جهان اسلام، در سایه تدبیر و درایت و رازداری توانستند سکّاندار کشتی هدایت و رهبری شیعه شوند و ارتباط شیعیان و امام علیهالسلام را برقرار سازند. حوزه سنتی قم به دلیل دور بودن از مرکز حکومت و محیط کاملاً آزاد، شیعیانی انقلابی و جسور داشت و نمیتواست وظیفهای را که یک سفیر در آن زمان خفقان برعهده داشت به انجام برساند.
گذشته از این علل، به نظر میرسد، دلیل عمده گزینش بغداد، مرکزیت آن برای جهان اسلام بود. به همین جهت بغداد، مرکز سفارت و نیابت شد و قمیها این مکانت والا را ارج نهادند. حوزه قم، بدون اختلاف، یک پارچه به جانب بغداد و مقام نیابت چشم دوخت و دستورهای سفرا را با جانپذیرا شد.
این یکپارچگیو وحدت، امتیاز با ارزشی برای این حوزه
محسوب میشد و محدثان جلیل القدر این جامع شیعی، چه در زمان حضور ائمه علیهمالسلام و چه بعد از آن، بدون تفرقه، منهج پیشوایان معصوم را پیمودند. این، به پاس معرفت امامشناسی مردم قم و حوزه آن بود.
«مادلونگ» در ترسیم سیمای شیعیان قم چنین مینگارد:
«شیعیان قم در وفاداری به امامت دوازده امام علیهمالسلام ، باقیماندند و هیچ گونه انشقاقی، اعم از فطحی یا واقفی در میان تعداد بیشمار محدثان امامی این شهر یافت نشده است.»(1)
این، بدان جهت بود که شیعیان قم، پس از رحلت هر امام، افراد مورد اعتماد خود را به محل زندگی آنان میفرستادند و در شناخت امام بعدی سعی کامل مینمودند. آنها در این باره، نشانههای مخصوصی را جست و جو میکردند و پس از یافتن آن نشانهها در شخص، امامت او را میپذیرفتند. بعد از رحلت امام حسن عسکری علیهالسلام ، گروهی از قمیّون - که در میان آنان محمد بن جعفر حمیری قرار داشت - که از وفات امام عسکری علیهالسلام مطلع نبودند، وارد سامرا شدند و استفتائات و وجوهاتی را به همراه داشتند. آنان در آنجا خبر رحلت امام عسکری علیهالسلام را شنیدند. شخصی آنان را به
سوی جعفر هدایت کرد. آنها جعفر را ملاقات کردند و خواستند او نیز مانند امامان معصوم علیهمالسلام به پرسشهای آنان و خواستههایشان پاسخ گوید. جعفر گفت: مگر امامان پیشین چگونه رفتار میکردند؟ قمیون پاسخ دادند: آنان به ما از مقدار پول و صاحبان آنها خبر میدادند. جعفر برآشفته شد و گفت: من غیب گو نیستم.... در همین هنگام، شخصی وارد شد و آنان را بنام صدا زد و به سوی
منزلی راهنمایی کرد. در آنجا شخصی را به آنان نشان داد که به نظر میرسید وکیل امام دوازدهم باشد. وکیل، مبلغ وجوهاتی را که آورده بودند به آنها گفت. پس از تجلّی این کرامت، قمیها به آستان حضرتش بوسه زده، اموال را تقدیم نمودند و از سوی امام به آنها دستور داده شد تا از این پس وجوهات را به شخص معینی در بغداد تحویل دهند: «و امرنا القائم ان لا نحمل الی سرمن رأی بعدها شیئاً من المال، فانّه ینصب لنا ببغداد رجلاً یحمل الیه الاموال و یخرج من عنده التوقیعات.»(2)
آنان جانشین امام حسن عسکری علیهالسلام را شناختند و از سوی حضرت مهدی علیهالسلام به پیروی از مقام نیابت هدایت شدند.
روشن شد که قمیون با تحقیق و تلاش کامل، منهج مستقیم خود را یافتند و پس از معرفت، دلداده آن شدند و به راهش جان و مالشان را نثار کردند.
در ابتدا بسیاری از شیعیان، از پرداخت خمس به عثمان به سعید - بدون آن که کرامتی نشان دهد که حقیقتاً از جانب امام دوازدهم منصوب شده است - سرباز میزدند. چون قمیها امامت را فروغ ولایت خداوند میدانستند و معتقد بودند که مهر امامت از همان مطلع نبوت تجلّی میکند؛ در اصول کافی چنین آمده است:
«حسن بن نضر، ابوصدام و عدهای دیگر پس از رحلت امام حسن عسکری علیهالسلام درباره وکلا به گفت و گو پرداختند و تصمیم گرفتند از امام بعدی جویا شوند. حسن بن نضر نزد ابوصدام آمد و به او گفت: میخواهم به حجّ روم. ابوصدام از وی خواست سفرش را به تعویق اندازد. حسن بن نضر به او
گفت: من از خوابیکه دیدهام
بیمناکم. بنابراین، باید بروم. وی احمد بن یعلی بن حمّاد را وصی خود کرد. احمد وجوهاتی را نذر امام کرده بود. چون از تصمیم حسن آگاه شد، پول را به وی داد و به او سفارش کرد که هیچ چیز را بدون حجّت و دلیل به کسی ندهد. حسن میگوید: پس از آن که وارد بغداد شدم، خانهای را اجاره کردم. پس از آن، یکی از وکلا لباسها و وجوهاتی آورد و آنها را به من سپرد به او گفتم: این چیست؟ پاسخ داد: این است آنچه دیدهای. سپس دیگری متاع مشابهی آورد و سومی به همین ترتیب، تا منزل پر شد. پس از آن، احمد بن اسحاق، تمام متاعی که داشت نزد من آورد. از این رو، حیرت زده شدم؛ ولی بعد از آن، پیامی از امام علیهالسلام دریافتم که فرمان داده بود کالاها را به سامرّا ببرم. چون بدانجا رسیدم، پیغامی دریافت کردم که مرا فرمان میداد کالاها را نزد او ببرم. کالاها را برای حمل، در زنبیلها نهادم. به راهروی خانه که رسیدم، غلام سیاهی را ایستاده دیدم. از من پرسید: تو حسن بن نضری؟ گفتم: بله. او پاسخ داد: وارد شو. وارد خانه شدم. و از آنجا داخل ساختمانی گردیدم. در آنجا زنبیلهای محموله را خالی کردم. در حالی که مشاهده پردهای مرا به وجود ساختمان دیگری در آن سو دلالت میکرد. شخصی از پشت سر مرا صدا زد: ای حسن بن نضر! سلام خدا و
رحمت او برتو باد! تردید مکن؛ زیرا اگر شک کنی، شیطان را خوشحال خواهی کرد. از آن پس، دو
پارچه برای من فرستاد و گفت: آنها را بردار؛ زیرا به آن دو نیاز پیدا خواهی کرد. پارچهها را برداشتم و بیرون رفتم. سعد اشعری میگوید: حسن بن نضر عزیمت کرد و در ماه رمضان درگذشت و همان دو پارچه به جای کفن او مورد استفاده قرار گرفت.»(1)
با توجه به موقعیت حسن بن نضر، در قم میتوان حدس زد که وکلا این امور را چنین ترتیب داده بودند که با دیدن کرامتی در این سفر، شک و تردید از دل او زدوده شود؛ چون حسن بن نضر در میان شیعیان قم، شخصی ممتاز بود و شک و تردید او میتوانست بر پیروان این ناحیه تأثیر بگذارد. او شخصیتی بود که به مقام زیارت امام علیهالسلام نایل گردید.(2)
قمیون با جلوههای کرامت عصر نیابت، نوربارانند. علی بن محمد بن متیل میگوید:
عمویم جعفر بن احمد گفت: ابوجعفر، محمد بن عثمان عمری مرا خواست و چند جامه راه راه و کیسهای از پول به من داد و گفت: لازم است همین اکنون خودت را به واسط برسانی و اینها را که به تو دادم، به اولین کسی که موقع بالا رفتن تو از مرکب به شطّ با تو برخورد کرد، بدهی. میگوید: مرا از این مأموریت اندوهی سخت درگرفت. گفتم: شخصیت همانند من را به چنین مأموریتی میفرستند؟ و این چیز اندک و ناقابل را با او روانه میکنند! من به واسط رفتم و از مرکب بالا رفتم. اوّلین کسی که به من برخورد کرد، از احوال حسن بن محمد قطاة سیدلانی وکیل وقف در واسط پرسش کردم. گفت: من هستم؛ تو کیستی؟ گفتم: من جعفر بن محمد
بن متیّل هستم. او مرا بنام میشناخت. به من سلام کرد. من هم به او سلام کردم. همدیگر را در آغوش
کشیدیم. به او گفتم: ابوجعفر عمری به تو سلام رساند و این چند جامه و این کیسه را به من داد که به شما تحویل دهم. او گفت: حمد خدا را؛ زیرا محمد بن عبداللّه حائری، از دنیا رحلت کرده است و من برای اصلاح و تهیه کفن او بیرون آمدهام. جامهدان را گشود و همه لوازم کفن را مشاهده کرد. از سرتاسری و پارچههای کفن و کافور. کرایه حمالها و اجرت دفن هم در کیسه بود. جنازه او را تشییع کردیم و برگشتیم.»(1)
«حسین بن محمد قمی»، معروف به «ابوعلی بغدادی»، میگوید:
«من در بخارا بودم. شخصی بنام ابن جاوشیر، ده شمش طلا به من داد و گفت آنها را به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی تحویل بدهم. من آنها را با خود آوردم و چون به آمویه رسیدم، یکی از آن شمشها گم شد و من متوجه نشدم تا اینکه وارد بغداد شدم. شمشها را بیرون آوردم تا تحویل بدهم. دیدم یکی از آنها کم است. به ناچار، یک شمش به وزن آن خریدم و به جای آن گذاشتم و رفتم خدمت شیخ
ابوالقاسم حسین بن روح؛ شمشها را به او تحویل دادم. او به من گفت: آن شمشی را که خریدی بردار و با دست خود بدان اشاره کرد. او گفت: آن شمشی را که گم کردی به ما رسید و آن این است. آن شمش را بیرون آورد که من در آمویه گم کرده بودم. بدان نگاه کردم، آن را شناختم.»(2)
فروغ
کرامتی دیگر را میتوان در داستان دیگری مشاهده کرد. همو میگوید:
«در همین سال، زنی را در بغداد دیدم. او از من پرسید: وکیل مولای ما کیست؟ یکی از قمیها به او خبر داد که ابوالقاسم حسین بن روح است. سپس نشانی سفیر را به او داد. آن زن نزد وی آمد. من در خدمت او بودم. به او گفت: ای شیخ! همراه من چیست؟ فرمود: هرچه با خودداری برو در دجله انداز و نزد من بیا تا به تو بگویم که آنها چه بودند. آن زن رفت و آنچه باخود داشت در دجله انداخت و نزد سفیر برگشت. سفیر به خدمتگزار خود گفت: آن جعبه را نزد من بیاور. و به آن زن گفت: این همان جعبهای است که با تو بود و در دجله انداختی. من به تو بگویم در آن چیست یا
تو به من میگویی؟ عرض کرد: شما بفرمایید. فرمود: آنچه در این جعبه است، عبارت است از:
یک جفت دست بند طلا؛
یک حلقه بزرگ که گوهری در آن نصب است؛
دو حلقه کوچک که در آنها دو گوهر است؛
دو انگشتر که یکی فیروزه و دیگری عقیق است.
آنگاه سر جعبه را باز کرد و آنچه در آن بود، بیرون ریخت. دیدم همان بود که سفیر بزرگوار بیان کرده بود. چون ما چنین دیدیم، از خوشحالی بیهوش شدیم. سپس گوینده این کرامت، با سوگندهای بزرگ، نقل خود را تأیید کرد.»(1)
نیز در همین ارتباط، «محمد بن علی اسود» چنین میگوید:
«در یکی از سالها، زنی جامهای به من داد و گفت: آن را نزد عمری ببر. آن
را با جامههای بسیاری نزد عمری بردم، دستور داد همه را به محمد بن عباس قمی تحویل
دهم. همه را به او تسلیم کردم، جز جامه همان زن را. عمری کسی نزد من فرستاد و دستور داد که جامه آن زن را به او بده. به او گفتم: من هرچه گشتم آن جامه را نیافتم. سفیر گفت: غم مخور بعد آن را خواهی یافت. همین طور هم شد.»(2)
در خبر دیگر چنین آمده است: ابوالحسن بن کثیر نوبختی و امکلثوم، دختر سفیر دوم نقل میکنند:
اموالی برای مقام سفارت از قم و اطراف آن آوردند. هنگامی که اموال داخل بغداد شد و نزد ابوجعفر تقدیم گردید، ابوجعفر به آورنده آن اموال گفت: قد بقی شیءٌ مما استودعته فاین هو؟ فقال له الرجل، لم یبق شیء یا سیدی فی یدیالا و قد سلمته، فقال له ابوجعفر: بلی قد بقی شیء؛ مقداری از مال نزد تو باقی مانده، کجا است آن؟ آورنده اموال گفت: چیزی نزد من باقی نمانده است. ابوجعفر گفت: نخیر، نزد تو چیزی از اموال باقی مانده است. او رفت و مدتی تفکر و اندیشه کرد. سپس به سوی
ابوجعفر بازگشت و گفت: چیزی به خاطر نیاوردم. ابوجعفر به او گفت: الثوبان السردانیان؛ کجا است آن دو ثوب سردانی؟ آن مرد ناگهان متوجه شد، گفت: ای واللّه یا سیّدی لقد نسیتهما حتی ذهبا عن قلبی و لست أدری.... آنگاه ابوجعفر او را راهنمایی کرد تا آن دو لباس را به دست آورد.»(1)
زندگی سفرا لبریز از کرامات و امورِ خارق العاده بود و عجیب اینکه این جلوهها بیشتر در ارتباط با قمیون رخ دادهاند. علی بن احمد
قمی میگوید:
«نزد ابوجعفر رفتم تا به ساحتش سلام کنم. دیدم او خود را مهیای مرگ میکند. به او گفتم: یا سیّدی! ما هذه الساجة؟ فقال لی: هذه لقبری... فاذا کان یوم کذا و کذا من شهر کذا و کذا من سنة کذا و کذا صرت الی اللّه عزّوجلّ و دفنت فیه... و هذه الساجة معی...فمات فی الیوم الذی ذکره من الشهر الذی قاله من السنة التی ذکرها، و دفن فیه.(2)
این مفاخر شیعه، از زمان مرگ خود مطلع بودند و بدون شک، امام علیهالسلام آنان را به
چنین اطلاعاتی آگاه ساخته بود. از این رو، قمیها پس از فرا رسیدن عصر غیبت نیز با شناخت کامل و معرفت تمام، از مقام نیابت پیروی نمودند. اولین سفیر، شخصیت مبرز و پرهیزگار عثمان بن سعید عمری است که پیشوای قم، «احمد بن اسحاق اشعری» و بزرگان دیگر این حوزه چون «محمد بن احمد بن جعفر قطان»، «محمد بن جعفر حمیری»، «عبداللّه بن جعفر حمیری»، «سعد بن عبدالله» و سایر بزرگان از خاندان متیل و نوبختی حرمتش را گرامی داشتند.
اولین سفیر، نزد احمد بن اسحاق بسیار گرامی و معزّز است. او از عصر امام هادی علیهالسلام ، «عثمان بن سعید» را میشناخت و امام هادی علیهالسلام نیز با آگاهی از آینده و مکانتی که برای عثمان پیش خواهد آمد، او را به احمد بن اسحاق معرفی کرده بودند.
احمد میگوید: «روزی به حضور امام هادی علیهالسلام شرفیاب شدم و عرض کردم: من گاهی به اینجا میآیم؛ ولی توفیق زیارت شما را ندارم. سخن چه کسی را بپذیرم و از
چه کسی فرمانبردار باشم؟
امام علیهالسلام فرمود: هذا
اَبُو عَمْرِو الثّقَةُ اْلأَمِینُ، ما قالَهُ لَکُمْ فَعَنِّی یَقُولُهُ وَ ما أَدّاهُ اِلَیْکُمْ فَعَنِّی یُؤَدِّیهِ(1)
ابو عمرو [عثمان بن سعید] فردی امین و مورد اعتماد من است. آنچه به شما بگوید از جانب من میگوید و آنچه به شما برساند از جانب من میرساند.
نیز میگوید: پس از رحلت امام هادی علیهالسلام ، به محضر امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم و همان سؤال را تکرار کردم. حضرت نیز مانند پدر بزرگوارش فرمود:
هذا اَبُو عَمْرِو الثّقَةُ اْلأَمِینُ، ثِقِةُ الْماضِی وَ ثِقَتِی فِی الْمَحْیا وَالْمَماتِ، فَما قالَهُ لَکُمْ فَعَنِّی یَقُولُهُ وَ ما أَدّی اِلَیْکُمْ فَعَنِّی یُؤَدِّیهِ(2)این ابو عمرو، امین و مورد اعتماد من است. امین امام پیشین بود و امین من است در زندگی و پس از مرگ من. هرآنچه او بگوید از جانب من میگوید و آنچه به شما برساند از جانب من رسانده است.»
احمد از چهرههای مبرّز اصحاب امام هادی علیهالسلام محسوب میشد. او در جمعی که عثمان بن سعید و علی بن جعفر همدانی در آن حضور داشتند به محضر امام هادی علیهالسلام
شرفیاب شد و از قرضی که بر ذمّه داشت شکایت کرد. امام علیهالسلام به عثمان بن سعید که وکیل او بود، دستور داد: سیهزار دینار به او بپردازد.(3)آنگاه که احمد با مشکلی اعقتادی درباره «رؤیت» دست به گریبان بود و از محضر امام هادی علیهالسلام سؤال کرد، حضرت مشکل او را حل نمود.(4)
«سعد بن عبدالله اشعری» از احمد ابن اسحاق چنین نقل میکند:
«نامهای از جعفر کذّاب برای من ارسال شد که خود را وصی و قیّم برادر معرّفی کرده بود: فلما قرأت الکتاب کتبتُ الی صاحب الزمان علیهالسلام و صیرت
کتاب جعفر فی درجه؛ وقتی نامه را قرائت کردم، نامهای به سوی امام زمان علیهالسلام فرستادم و نامه جعفر را
در میان آن قرار دادم.
در جواب من، از ناحیه مقدسه جوابی کامل و جامع ارسال شد که در پایان آن چنین نگاشته بود: وَ قَدْ اَبَی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ أَنْ تَکُونَ اْلإِمامَةُ فِی أَخَیْنِ بَعْدَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ علیهماالسلام وَ أَذِنَ اللّهُ لَنا فِیالْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَاضْمَحَلَّ الْباطِلُ...»(1).
حال که فروغ معنویت و مکانت احمد بن اسحاق بر دیدگان نشست، جایگاه او در طلیعه عصر نیابت آشکار میگردد. بدون شک، کمترین لغزشی در حوزه حدیثی قم، میتوانست ارکان مقام نیابت رابلرزاند و موجب گمراهی مردم گردد. برای مثال، میتوان موقعیت قم را در آغاز دوره نیابت، مانند مکه پس از رحلت رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دانست که بقای مردم آن بر اسلام، اسلام را جاودانه نمود.
از این روست که به روایت کلینی، نخستین سفیر، احمد را از قم به بغداد فراخواند تا با حضور او تردید گروهی را که نسبت به مقام نیابت او شک داشتند بزداید.(2)او معاون عثمان بن سعید در امور مالی سازمان بود(3)و در کنار سفیر در بغداد باقی ماند. طبری مینگارد: «احمد بن اسحاق، فعالیت خود را تا زمان مرگ، در عراق و در سازمان شیعه و در کنار سفرا ادامه داد»(4).
در این دوران است که برای احمد بن اسحاق و جمعی از کارگزاران، توقیعی از سوی ناحیه مقدسه صادر شد و آنان را ستود و مدح گفت.(5)
احمد و دیگر کارگزاران، بنیانی را نهادند که مانند زمان حضور امام حسن عسکری علیهالسلام ، اموال و وجوهات به سوی بغداد میرفت.
در تمام دوران «وکالت و نمایندگی فعال»،
به خصوص از زمان امام رضا علیهالسلام ، قم دارای نمایندگانی بود که از میان چهرههای مشهور انتخاب میشدند. آنان عبارتند از: ذکریا بن آدم، عبدالعزیز بن مهتدی، احمد بن اسحاق قمی و عبدالله بن جعفر
حمیری، که اموال موقوفه فراوانی را از این شهر برای ائمه علیهمالسلام و در زمان نیابت، برای مقام نیابت ارسال میکردند.(1)در میان نمایندگان، افراد سودجو و فرصت طلب نیز وجود داشت که شیخ طوسی با عنوان «السفراء المذمومون» از آنان یاد میکند؛(2)که از آن جمله «صالح بن محمد بن سهل همدانی» متولی اوقاف قم، است.(3)
از جمله چهرههای مبرز در پایان عصر امامت و طلیعه دوره نیابت، «عبداللّه بن جعفر حمیری» است. او وکیل امین مقام سفارت در قم بود.(4)
عبدالله بن جعفر از مفاخر قم و نماینده و وکیل ناحیه مقدسه در قم است. او در دوره نیابت، ساحت مقام نیابت را ارج نهاد و از رازداران مقام سفارت بود. او از دومین سفیر محمد بن عثمان عمری، چنین روایت میکند:
«قال سمعته یقول و الله انّ صاحب هذالامر لیحضر الموسم کل سنة فیری الناس و یعرفهم و یرونه و لا یعرفونه(5)به خدا سوگند! امام عصر در هر سال در مراسم حجّ حاضر میشود و مردم را میبیند و میشناسد؛ ولی مردم او را میبینند و نمیشناسند.»
وی در حدیث دیگر میگوید: از مقام سفارت ابوجعفر پرسیدم: «آیا امام زمان علیهالسلام
را دیدهاید؟ فرمود: آری و آخرین دیدارم از آن حضرت در کنار کعبه بود.»(6)
وی در روایت دیگر میگوید: از ابوجعفر شنیدم که میفرمود: «رأیته صلوات الله علیه متعلّقاً بأستار الکعبة فی المستجار و هو یقول: اللّهم انتقم لی من اعدائی(7)امام زمان
عبدالله بن جعفر حمیری، در دریای کرامت امامان شناور بود. وجودش از ایمان لبریز بود؛ لیکن به هر بهانهای میخواست این رشته الهی را محکمتر نماید. او در روایتی نقل میکند که همراه احمد بن اسحاق به محضر مقام نیابت عثمان بن سعید رسیدیم، به او گفتم:
«انّی أسألک عن مسألة کما قال الله عزّوجل فی قصّة ابراهیم: «اَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَلْکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»؛ هل رأیت صاحبی؟ فقال لی نعم(1)میخواهم سؤالی کنم همان گونه که ابراهیم از خداوند سؤال کرد تا قلبم مطمئن گردد؛ آیا امام زمان را دیدهای؟ گفت: آری.»
این شخصیّت بزرگ، مکاتباتی با امام هادی علیهالسلام دارد. نیز مسائلی را توسط محمد بن عثمان عمری از محضر امام حسن عسکری علیهالسلام سؤال میکند. کتاب «قرب الاسناد الی صاحب الامر» از آثار او است. اوست که نخستین کتاب را در عصر غیبت صغرا بنام «الغیبة و الحیرة»، درباره غیبت امام زمان علیهالسلام نگاشته است.(2)فرزندان بزرگوارش نیز در این افق درخشیدند. «محمد بن عبداللّه بن جعفر حمیری» است که بر این بام ظاهر شد. او چهرهای پرفروغ دارد و نامههایی به محضر امام زمان علیهالسلام نگاشت و پاسخهای مبارک از سوی آن حضرت دریافت کرد. احمد بن حسین میگوید: «وقّعت هذه المسائل الیّ فی اصلها والتوقیعات بین السطور».(3)
بر پیشانی او عنوان «کاتب صاحب الامر» میدرخشد و این افتخاری بزرگ برای او محسوب میگردد. برادرانش نیز به چنین شرفی نایل شدند. جعفر، حسین و
احمد هر یک برای امام مکاتباتی داشتند.(4)
سیر ارتباط با مقام نیابت عظمی، در طول دوره غیبت صغرا، میان قمیون و سفرا برقرار بود.
بزرگان قم که در زمان سفیر اوّل و دوم با مقام سفارت ارتباط داشتند، بسیارند؛ از آن جمله: محمد بن احمد بن جعفر قطان، جعفر بن احمد بن متیل، پدر بزرگوارش احمد بن متیل، محمد بن احمد بن متیل، علی بن احمد بن متیل، علی بن محمد بن متیل، احمد بن حمزة بن یسع، حسن بن نضر قمی، سعد بن عبدالله و عبدالله بن جعفر حمیری را میتوان نام برد. در میان این افراد، برخی مانند احمد بن اسحاق و عبدالله بن جعفر به مقام نمایندگی و وکالت رسیدند.(1)
قم در این دوران با فروزندگی تمام، منهج امامان علیهمالسلام را پیمود و نسبت به سفیران، احترام ویژهای قائل بود.
درباره ارتباط جعفر بن احمد بن متیل و پدر بزرگوارش با محمد بن عثمان، دومین سفیر ناحیه مقدسه، چنین مینگارند:
«کنّا لانشک انّه ان کانت کائنة من ابیجعفر لایقوم مقامه الاّ جعفر بن احمد بن متیل، او ابوه لما رأینا من الخصوصیة به و کثرة کینونته فی منزله...»(2)
ارتباط سفیر با جعفر و پدر بزرگوارش چنان صمیمانه بود که اعتقاد ما بر آن بود که اگر حادثهای برای مقام نیابت رخ دهد، کسی جز او یا پدرش جانشین او نخواهد شد؛ چون این دو از خاصّان سفیر بودند. غذای سفیر در خانه جعفر آماده میشد و تمام امور سفارت، در خانه او رتق و فتق میگردید. پس از آنکه به فرمان ولیّ امر - اواحنا فداه - ابوالقاسم حسین بن روح به افتخار سفارت نایل آمد، جعفر و
پدرش فرمانبر او
شدند و همان گونه که از سفیر دوم اطاعت میکردند، پذیرای فرمان سفیر سوم شدند.
شیخ صدوق چنین مینگارد:
«لمّا حضرت أبا جعفر محمد بن عثمان العمریّ السمّان رضیاللّه عنه الوفاة کنت جالساً عند رأسه أسأله و احدّثه و ابوالقاسم الحسین بن روح عند رجلیه فالتفت الیَّ ثمَّ قال لی: قد اُمرت أن أوصی الی أبی القاسم الحسین بن روح قال: فقمت من عند رأسه
و أخذت بید أبی القاسم و أجلسته فی مکانی و تحوّلت الی عند رجلیه.»(1)
جعفر بن محمد بن متیّل میگوید:
«هنگامی که وفات ابوجعفر فرارسید، من بربالین او حاضر بودم و حسین بن روح در پایین پای او نشسته بود. با ابوجعفر سخن میگفتم. ابوجعفر متوجه من شد و گفت: مأمور شدم که حسین بن روح را به جای خود معرفی نمایم. از جای برخاستم، دست حسین بن روح را گرفته، او را به جای خود نشاندم و خود در پایین پای او جای گرفتم.»
از بیوت رفیع در این دوران، بیت بابویه است که حسین بن موسی و فرزندش علی بن بابویه بر این آسمان میدرخشند.
علی بن بابویه، شخصیّت مبرزی است که بنا بر نقلی در همان عنفوان جوانیاش توقیعی از سوی امام حسن عسکری علیهالسلام در مدحش صادر گردید.(2)
شهید اوّل در ذکری، فتواهای او را لباس نصوص میپوشاند و میگوید: «انّ الاصحاب، کانوا یأخذون الفتاوی مِن رسالة علی بن بابویه اذا أعوزهم النص، ثقةً و اعتماداً علیه».(3)
«فقهای ما در هنگامه فقدان روایات و نصوص، فتوای علی بن بابویه را مصدر حکم خویش قرار داده و طبق آن فتوا میدادند، چون اعتقادشان این بود که علی بن بابویه
بدون دلیل قاطع، چنین فتوایی نمیدهد. از این رو، نصّی در دسترس علی بن بابویه بوده که بعداً مفقود گردیده است.»
او در زمان «سفراء»، ساحت آنان را ارج نهاد، محبوب ناحیه مقدسه بود. پیامهای
خود را به واسطه وجود مبارک آنان به امام علیهالسلام میرساند.
محمد بن علی بن اسود نقل میکند:
«علی بن بابویه از من خواست تا از حسین بن روح تقاضا کنم که او از محضر امام زمان - عجّل اللّه تعالی فرجه - تقاضا کند که آن حضرت از خدا بخواهد خداوند
فرزندی به او عطا کند. پس از سه روز، حسین بن روح خبر داد که امام علیهالسلام برای علی بن بابویه دعا کرد: «و انّه سیولد له ولد مبارک ینفع الله به...»(1).
خداوند دو فرزند بنام محمد و حسین به او عطا کرد. شیخ صدوق همیشه بر خود میبالید و میفرمود: «انا ولدت بدعوة صاحب الامر(2)من به دعای بقیةالله الاعظم متولد شدهام.»
او در منهج خود چشم به سیره سفرا دوخته بود. از این رو، ابن بابویه در ارتباط با منصور نیز طریق مقام نیابت را پیمود؛ چون حسین بن روح، منصور را مطرود دانسته و دربارهاش گفته بود: «... فهذا کفرٌ بالله تعالی، والحاد قد احکمه هذا الرجل «منصور» الملعون فی قلوب هؤلاء القوم لیجعله طریقاً الی اَن یقول لهم بانّ اللّه تعالی اتّحد به و حلّ فیه، کما یقول النصاری فیالمسیح علیهالسلام (3)منصور راه کفر و الحاد را پیموده و آن ملعون اندیشههایی را در ذهن این قوم ایجاد کرده و چون نصارا او معتقد به حلول خداوند و اتّحاد با آن ذات مقدّس است.»
از این
رو، علی بن بابویه او را از خود راند. حسین بن علی بن بابویه، داستان آمدن حلاّج به قم را چنین شرح میدهد:
«ان ابن الحلاج صار الی قم و کاتب قرابة ابیالحسن یستدعیه و یستدعی اباالحسن ایضاً و یقول انا رسول الامام و وکیله (قال:) فلما و قعت المکاتبة فی ید ابی - رضی الله عنه - خرقها...؛
«هنگامی که [حسین بن منصور] حلاّج در سفر پنج ساله خود، به قم رسید، در منزلی سکنا گزید؛ چون ساز و برگ سفر واگذاشت توسط یکی از بستگان پدرم
(برادرزادهاش) نامهای به پدرم نوشت و در آن، خود را سفیر و وکیل صاحب الامر معرفی کرد و ضمن دعوت از آورنده نامه به پذیرش ادعاهایش از پدرم تقاضا کرد که دعوتش را بپذیرد و دیگران را هم به قبولش بخواند. هنگامی که نامه به دست پدرم
رسید، آن را خواند و پاره پاره کرد و روی زمین ریخت و آثار خشم و غضب بر چهرهاش آشکار گردید و به آورنده نامه گفت: وای بر تو! چه چیز تو را به ارتکاب پیروی از جاهلان وادار کرد؟ این بگفت و به جانب دکان روان گردید. چون وارد سرای شد، به تجارتخانه در آمد. حاضران به پاس حشمتش از جای خود برخاستند و مراتب ادب به جای آوردند. از آن میان یک نفر از جای برنخاست. پدرم در جای خود بنشست و دفاتر پیش کشید و ضمن آنکه به آنها مینگریست، از منشی خود پرسید: این غریبه کیست که در اینجا نشسته است؟
حلاّج به فراست، مطلب را دریافت و گفت: چرا از خودم نمیپرسی که من
کیستم و از دیگران که چون خودت مرا نمیشناسند، پرسش میکنی؟ پدرم فرمود: من بنا به رعایت ادب از دیگران پرسش کردم و اکنون از خود شما میپرسم. شما کیستید؟ حلاّج گفت: من همان کسی هستم که ساعتی قبل، نامهاش بدریدی. من مشاهده میکردم؛ پدرم پرسید: تو صاحب آن نامه میباشی؟ گفت: آری، در این زمان رنگ از چهره پدرم پرید و با تندی با وی به سخن پرداخت سپس دستور داد: پای این دشمن خدا و رسولش را بگیرید و از این مکان بیرون اندازید. به دنبال فرمان پدرم، او را از شهر قم با ذلّت و خواری بیرون کردند و دیگر او را در قم ندیدیم.(1)
مشایخ بزرگ شیعی مانند شیخ صدوق، شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، نجاشی، علامه حلّی و علامه مجلسی، حلاج را مطرود و مستوجب لعن میشناسند.
به هر روی، علی بن بابویه تسلیم مقام نیابت در قم بود.
او در منظر امام زمان علیهالسلام و مورد توجه سفیر آن حضرت است. وی تا زمان آخرین سفیر با وجاهت تمام زندگی کرد تا از دنیا رحلت نمود. شیخ صدوق مینگارد:
«حضرت بغداد عند المشایخ رضی اللّه عنهم فقال الشیخ ابوالحسن علی بن
محمد السمری قدس الله روحه ابتداء منه: رحم الله علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی»(2).
مقام نیابت عظمی، در جمعی از بزرگان برای علی بن بابویه طلب رحمت کرد؛ حضار متعجب شدند و گفتند: او که زنده است. سفیر فرمود: او هم اینک رخت از جهان بربست؛ تاریخ را نگاشته، پس از چند روز خبر رسید که علی بن بابویه در همان روز رحلت کردند. آیا جز این
است که این خبر از سوی بقیةاللّه الاعظم به سفیرش اعلام میشد؛ یا آنکه بگوییم سفیر با بصیرت الهی خود بر چنین امری آگاه گردید.
دوران غیبت صغرا برای قمیها، عصرِ شرف و افتخار بود. رود نور معرفت و امامشناسی این مردم در این سرزمین بهشتی جاری بود. عشق به ولایت، فضای این شهر را معطر ساخته بود. در این دوران، فرزانگانی از قم به محضر امام زمان علیهالسلام شرفیاب گردیدند که صدوق در «کمال الدین» آنان را چنین معرفی میکند:
«و من اهل قم احمد بن اسحاق...؛ و من قم الحسن بن النضر، محمد بن محمد، و علی بن محمد بن اسحاق، و ابوه، و الحسن بن یعقوب».(1)
نیز نگاشتهاند: «... حتّی دخلنا دار مولانا الحسن بن علی علیهماالسلام فاذاً ولده القائم سیّدنا علیهالسلام قاعدٌ علی سریر کأنه فلقة قمر، علیه ثباب خضر، فسلّمنا علیه، فردّ علیناالسلام...»(2).
جایگاه قم؛ آنگونه است که در این بوستان پرگُل، زاغ نیز غزلخوان میگردد و دشمنان اهلبیت علیهمالسلام نیز به مدح و ثنای آنان میپردازند.
«احمد بن عبیدالله بن خاقان» از رجال دربار حکومت عباسیان بود. او متصدی اراضی قم و مأمور گرفتن مالیات این شهر و از ناصبیان و دشمنان اهل بیت علیهمالسلام بود.
«حسن بن محمد اشعری»، «محمد بن یحیی» و دیگران نقل میکنند: «روزی در
مجلس او، سخن از علویان و افکار آنان به میان میآمد. احمد گفت: من در سامرّا کسی از علویان را به عظمت حسن بن علی العسکری علیهالسلام نیافتم. او عزیزِ دوست و دشمن
بود. همه، عظمتش را ارج مینهادند. به یاددارم روزی نزد پدرم بودم که دربانان خبر آوردند ابومحمد ابن الرضا میخواهد
وارد شود. من از اینکه دربانان، نزد پدرم از او با کنیه یاد کرده و نامش را به عظمت یاد کردند، شگفت زده شدم؛ زیرا نزد پدرم فقط خلیفه یا ولیعهد او با کنیه نامیده میشد.
در همین حال مرد گندمگون، خوش قامت، خوش رو، نیکو اندام، جوان و دارای هیبت و شکوه وارد شد. هنگامی که چشم پدرم به او افتاد، از جا برخاست و به استقبال او شتافت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به کسی از بنیهاشم یا فرماندهان سپاه چنین احترامی ابراز کرده باشد. پدرم دست در گردن او انداخت و صورت و سینه او را بوسید و بر جای نماز خود که در آنجا نشسته بود، او را جای داد و خود به ادب مقابل او نشست و با او به صحبت پرداخت. در ضمن صحبت و گفت وگو، گاهی با تواضع به آن حضرت خطاب میکرد و میگفت: فدایت شوم! من از آنچه میدیدم در شگفت بودم. ناگهان دربانی آمد و گفت: موفق عباسی، برادر خلیفه، میخواهد به حضور شما برسد. معمول این بود که هرگاه موفق، پیش پدرم میآمد، ابتدا دربانان و فرماندهان ویژه سپاه او میآمدند و در فاصله در ورودی قصر تا مجلس پدرم، در دو صف میایستادند و به همین حال میماندند تا موفق از میان آنان عبور کند. در همین زمان، پدرم، پیوسته متوجه ابومحمد امام عسکری علیهالسلام بود و با او گفتگو میکرد؛ تا آنگاه که چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد. در این موقع به او گفت: فدایت شوم! اگر مایلید تشریف ببرید و به دربارنان خود دستور داد تا حجابی ایجاد کنند
و موفق، آن حضرت را نبیند. ابومحمد علیهالسلام برخاست و پدرم نیز برخاست، دست در گردن او انداخت و با او خداحافظی کرد و بیرون رفت. من به دربانان و غلامان گفتم: وه، این چه کسی بود که اینگونه با جلالت و عظمت با او برخورد شد؟! گفتند: او یکی از علویان است که به او حسن بن علی علیهالسلام میگویند و به ابن الرضا معروف است. تعجب من افزون گردید و تمام آن روز در فکر و اندیشه بودم تا شب شد. عادت پدرم این بود که پس از نماز عشا مینشست و گزارشها و اموری را که لازم بود به اطلاع
خلیفه برساند، بررسی میکرد. وقتی نماز خواند و نشست، من آمدم نزد او نشستم.
کسی آنجا نبود جز من و او. پرسید: احمد! کاری داری؟ گفتم: آری پدر! اگر اجازه دهید بگویم. گفت: اجازه داری. گفتم: رفتار امروز شما با این شخص مرا به حیرت انداخته است. شما با کمال تواضع در محضرش نشستید و با جمله فدایت شوم، ساحتش را ارج نهادید.
گفت: او امام شیعیان، حسن بن علی، معروف به ابن الرضا است. آنگاه لحظهای سکوت کرد. من نیز ساکت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفای بنیعباس بیرون برود، جز او کسی لایق خلافت نیست و این به خاطر فضیلت، عفت، زهد، عبادت، اخلاق و شایستگیهای آن مرد بزرگ است. پدر او نیز مرد بسیار بزرگوار و با فضیلت بود. با این سخنان، اندیشه و نگرانیام بیشتر و خشم من نسبت به پدرم افزون شد. کوشش و تلاشم این بود که درباره او پرسش و جست و
جو کنم؛ ولی از هرکه سؤال کردم، همه و همه، در بزرگی و عظمت او مدح و ثنا گفتند و زبان دوست و دشمن، مأذنه بلند فضایل و مناقب آن بزرگوار بود.»(1)
غیبت صغرا برای قم، عرصه افتخار و شرف است.
1- از نظر فرهنگی؛ طنین فرهنگ شیعی در این شهر موج میزد. صدها اصل و کتاب در حوزه حدیثی قم تدوین گردید. فروغ توقیعات از ناحیه مقدسه به سوی بزرگان این شهر جاری بود.(2)کتابهایی نیز در ارتباط با امامت و موضوع غیبت در این حوزه تألیف شد که از دو کتاب میتوان نام برد(3):
الف) «الغیبة و الحیرة» که «عبدالله بن جعفر حمیری» به تألیف آن همت گماشت. متأسفانه این کتاب، امروز در دسترس نیست.
ب) «الامامة و التبصرة من الحیرة»، اثر جاودانه «علی بن بابویه»؛ که تکامل این کتاب را میتوان در کتاب فرزندش بنام «کمال الدین» مشاهده کرد.
2- از نظر اقتصادی؛ سیل اموال و هدایای مردم قم، به سوی سامرّا جاری بود. زن و مرد در این نهضت مشارکت داشتند. زنی از اهل آوه بنام «زینب» نزد «جعفر بن احمد بن متیل» میرود و میگوید: میخواهم این سیصد اشرفی خود را به نزد «ابوالقاسم حسین بن روح» تقدیم نمایم.(1)حسین بن علی قمی ده شمش طلا را از «ابن جاوشیر» دریافت میکند تا آن را نزد حسین بن روح بفرستد.(2)
«حسین بن حمدان» (از خاندان معروف حاکم حمدانیه) در سال 296 ق. به حکومت قم رسید. او پس از آنکه از این سمت عزل شد با سفیر دوم در بغداد تماس گرفت و خمس تمام اموال خویش را به نشانه اطاعت از امام دوازدهم، به سفیر تقدیم نمود.(3)
3- از
نظر سیاسی؛ نیز مردم قم به جز حاکمیت حاکم شیعی را نمیپذیرفتند. از این روی، قاضی در «مجالس المؤمنین» به نقل از اربلی چنین مینگارد:
«اهل قم، در زمان بعضی از خلفای عباسی از اطاعت حاکم امتناع نمودند و هرکسی را به حکومتشان فرستاد با او مقاتله و محاربه نمودند و مجال تصرّف ندادند. مکرّر لشکرها بر سر ایشان فرستادند مفید نیفتاد؛ آخر امیر ناصرالدوله بن حمدان را که امیرالامراء خلیفه بود؛ بر سر ایشان فرستادند و چون ناصرالدوله نزدیک به قم رسید، اعیان آنجا به تحف و هدایا استقبال او نمودند و گفتند: ما به حکومت غیر شیعی راضی نبودیم و اکنون که تو آمدی، بالطوع و الرقبه امتثال حکم تو میکنیم و در آن سال اهل قم، زیاده از مال و وجوهات سالهای گذشته به ناصرالدوله رسانیدند تا به خلیفه فرستاد.»(4)
قم در ارتباط نزدیک با مقام سفارت بود و حوزه حدیثی قم در این دوره بر اوج رفعت و عظمت. پس از آنکه زمان غیبت صغرا به پایان رسید و غروب آخرین ستاره این آسمان یعنی زمان مرگ «علی بن محمد سمری» فرا رسید، این توقیع از ناحیه
مقدسه برای او صادر شد:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم. یاعلی بن محمد السمریّ أعظم الله أجر اخوانک فیک فانک میت ما بینک و بین ستة أیام فاجمع أمرک ولاتوص الی أحد فیقوم مقامک بعد وفاتک فقد وقعت الغیبة التّامة فلا ظهور الاّ بعد اذن الله...»(1).
شش روز پس از صدور این توقیع، نمایندگان سفیر بر بستر مرگ آن حضرت جمع شدند و از او پرسیدند: چه کسی مقام جانشینی تو را عهدهدار میگردد؟
او پاسخ داد: «لله أمر
هو بالغه(2)خدای را فرمانی است که ابلاغ خواهد فرمود.» این آخرین کلامی بود که از آن بزرگوار شنیده شد. از آن پس، ارتباط مستقیم بین سفیر و امام داوازدهم خاتمه یافت و غیبت صغرا تمام شد و غیبت کبرا آغاز گردید.
با فرا رسیدن این دوره، قم در ماتم و اندوه فرو رفت و با حسرت، منتظر ظهور حضرت حجّت ماند. هنگامی که «احمد بن حسن بن ولید قمی» به نمایندگی از پدر بزرگوارش و جماعت دیگر وارد بصره شد و از او در باره شایعاتی که درباره جانشینی او بود، جویا شدند؛ او برآشفت و انکار کرد. از این رو، برای آنکه او را امتحان کنند، وجوهاتی برای او آوردند ولی او آن اموال را نپذیرفت و گفت: از اینکه او را بپذیرم ممنوعام؛ زیرا حقی در موضوع جانشینی امام ندارم و هرگز چنین ادعایی نکردم.(3)
ممکن است عدم پذیرش وجوهات از طرف آن بزرگوار بدان جهت باشد که بزرگان قم میخواستند تفاوت بین دو غیبت صغرا و کبرا و مقام نیابت خاص و عام برای شیعیان روشن گردد؛ چون در زمان نیابت خاص، آن که وجوهات را میگرفت، خودش یا به واسطه سفیر خاص، با امام ارتباط برقرار میکرد؛ ولی در زمان نیابت عام، چنین توفیقی رسماً نصیب نایبان نمیشود. از این رو، باید مردم با چنین فرقی آشنا میشدند.
ممکن است دلیل عدم پذیرش این بود که قمیها تصور میکردند که امام زمان علیهالسلام به زودی آشکار خواهد شد و شایسته است که وجوهات به ساحت آن حضرت تقدیم
گردد. شاید علت عدم پذیرش، وجود برخی از روایات بود که آن بزرگواران از
درک و فهم آن روایات عاجز بودند.
والله عالم
پرتوی از رهآورد دو قرن ارتباط و افتخار
اشراق ائمه علیهمالسلام و اکتساب قمیها
پس از هجرت عبدالله، احوص، عبدالرحمان، اسحاق و نعیم (فرزندان سعد بن مالک) به قم، افقی بر فضای معنوی این شهر گشوده شد و ستارگانی تابناک بر آن ظاهر شدند.
طلیعه دار آنان، «موسی بن عبدالله بن سعد» است که فروغ مذهب شیعی خود را از پس ابر تقیّه در قم آشکار نمود.(1)
در آن زمان هنوز نور آیین تشیّع در ایران آشکار نشده بود. او همراه برادران خود: اسحاق، عیسی و شعیب، به افتخار عنوان صحابی امام باقر علیهالسلام مزین گردید؛(2)چهرههایی که نخستین بذر حدیث شیعه در قم افشاندند و سپس پروانه وجود امام صادق علیهالسلام گشته، به ساحت آن بزرگوار به ادب ایستادند.
آن روز که عیسی از قم به سوی مدینه رفت و کوچههای مدینه را یکی پس از دیگری پشت سر نهاد تا به در خانه امام صادق علیهالسلام رسید و به ادب ایستاد و اذن ورود طلبید و با پاسخ مهربانانه امام به درون خانه دعوت شد و به نشانِ «انّ عیسی بن عبدالله منّا اهلالبیت» مزیّن گردید(3)و امام علیهالسلام میان دو دیده او را بوسید؛ یا برادرش
عمران در منی، به شرف زیارت آن حضرت نایل گردید و مشمول دعای آن بزرگوار
شد،(1)آیا تصور میکرد که طلیعهدار چه جریان مبارکی است؟ آیا باور میکرد که او سنگ بنای شهر امامت و حرم اهلبیت علیهمالسلام را مینهد؟
روابط محدّثان قمی با امام صادق علیهالسلام رو به فزونی گذاشت و دهها نفر از قم به سوی آن حضرت شتافتند و
در دریای حدیث و معرفت حوزه آن حضرت شناور شدند. در تاریخ قم چنین نگاشته شده است:
«دیگر آنک، دوازده پسر از آن سعد بن عبدالله راوی و اهل حدیث بودهاند؛ از ابیعبدالله جعفربن محمد صادق و زیاده بر صد مرد ازآن فرزندان عبدالله و از فرزندان احوص و از فرزندان سائب و از فرزندان نعیم، روایت کنندگانند از دیگر ائمه علیهمالسلام ».(2)
این آغاز، تا فرجام مبارکش که کمتر از دو قرن طول کشید، تاریخ جاودانهای را برای قم رقم زد که آن را مرور خواهیم نمود. خاندانهای بزرگی مانند: برقی، عطار، متیّل، حمیری، نوبختی، بابویه و... در قم به پا خاستند؛ ولی رهبری این جریان مقدس را خاندان اشعری برعهده داشتند. ابتدا، عیسی بن عبدالله بن سعد و پس از او، فرزندش ابوعلی محمد بن عیسی - که از سوی نجاشی، شیخ قمیین و رئیس خاندان اشعری، معرفی گردید - (3)و پس از او، فرزندش ابوجعفر احمد بن محمد بن عیسی بن عبدالله - که رهبری سیاسی و مذهبی قمیها را به دست گرفت - شیخ قمیها و فقیه بلامنازعه آن زمان بود. احمد بن محمد بن عیسی شخصیّت نامداری بود که با حاکم زمان دیدار میکرد.(4)وی در عصر امام رضا، امام جواد و امام هادی علیهمالسلام به اوج بالندگی رسید.
فرزندان سعد تصور نمیکردند که زیر بنای چه فرهنگ بلندی را مینهند؛ ولی امام صادق علیهالسلام در آیینه روح عرشی خود این آینده فروزان را مینگریست. از این رو، با
سخنان خویش آن را جاودانه نمود. آن حضرت بیش از بیست روایت درباره قم و منزلت قمیون بیان فرمود.(1)
حال به تحوّلات این دوران در دو
افق مینگریم:
در پرتو این آیین، قم به بالندگی رسید. قم، پس از فتح آن در سال 23 ق. به دست ابوموسی، از نظر خراج، تابع اصفهان بود. پس از نشر مذهب شیعی در این شهر، مردم از پرداخت مالیات به خلفای بنی عباس، به مدت پنجاه سال امتناع ورزیدند. زمان هارون که اقتدارش فوق العاده بود، در سال 184 ق. تصمیم گرفت مردم قم را تسلیم کند و آنان را مجبور به پرداخت مالیات نماید. در تاریخ قم آمده است:
«پس بقایای همه شهرها مستخلص گردانیدند و محصّل کردند مگر بقایای اصفهان که در آن تأخیر افتاد به سبب اهل قم که در ادای آن تمرّد و سرکشی میکردند و از ادای بقایا امتناع مینمودند و عمال را میکشتند؛ یکی را بعد از آن دیگر.(2)از این رو، هارون عبدالله بن کوشید قمی را به حکومت اصفهان - که قم در آن زمان از توابع آن بود - بگماشت تا مالیات پنجاه ساله را وصول کند.»
او برادر خود عاصم را والی قم قرار داد. عاصم با تمام قدرت کوشید تا استقامت مردم قم را درهم بشکند و تا توانست مردم قم را آزار داد؛ ولی نتوانست خراج مردم قم را بستاند. سرانجام اهل قم، در دارالخراج بر او جمع آمدند و او را بکشتند.»
«به دنبال این حادثه، هارون، عبدالله را از حکومت اصفهان عزل کرد و حسن بن تحتاخ را به عوض او به قم فرستاد؛ ولی عبدالله، به بغداد رفت و با پرداخت یک میلیون درهم خواستار بازگشت به منصب سابق خود گردید؛ به شرط آنکه قم از تابعیت اصفهان خارج شود.(3)
در این میان، شخصیتی که نشان صحابی امام صادق علیهالسلام و امام کاظم علیهالسلام برچهره داشت(1)، به پا خواست و با وساطت خویش قم را در سال 189 ق. به استقلال رسانید.
تاریخ قم این حادثه را چنین بیان میدارد: «حمزة بن یسع، قم را کوره گردانید و از اصفهان جدا کرد و منبر در این مسجد بنهاد».(2)
این نخستین پیروزی قمیها در پرتو مذهب تشیّع و آغاز بازگشت هویت مردم این سرزمین در سایه آیین شیعی است. این روند ادامه یافت و در پایان قرن دوم و آغاز قرن سوم آشکار گردید.
از یک سو، تجلّی قدرت بزرگ قمیها است که در نهضت ابوالسرایا آشکار گردید. بلاذری مینگارد: «وقتی حسن بن سهل وزیر مأمون، هرثمه را به نبرد ابوالسرایا فرستاد، لشکر ابوالسرایا شکست خورد. در همین زمان، گروهی از مردم قم به حمایت از ابوالسرایا آمدند: «و قد قدم قوم من اهل قم فصاروا مع ابیالسرایا فلقی هرثمة فتضعضع اصحابه للقاء القمیین ایاهم».(3)هنگامی که لشکریان هرثمه، قمیها را دیدند بر خود لرزیدند.
از سوی دیگر، مأمون، آن دوران را این گونه تحلیل میکند و در تبیین جایگاه سیاسی - مذهبی مردم قم چنین میگوید: «ما اجدُ احداً یُعنینی علی هذاالامر، لقد هممتُ اَن اَجعلَ اهل قم شعاری و دثاری!»(4)
«در موضوع ولایتعهدی، تکیه گاهم را مردم قم میدانستم و باورم آن بود که حمایت این مردم را در مقابل همه دشمنیها حفظ خواهم کرد؛ آنان یاران باطن و ظاهر من خواهند بود.»
پس از استقلال قم، زمان امامت امام جواد علیهالسلام نقطه عطفی در روند رو به رشد این حرکت بود؛ چون دوباره مشعل انقلاب در این سرزمین برافروخته شد
و مردم
این سرزمین در مقابل حکومت بغداد ایستادند و نهضتی را پدید آوردند که سالها ادامه داشت.
نخستین قیام در سال 204 ق. آغاز شد و در سال 211 ق. توسط علی بن هشام، سرکوب گردید. او یحیی بن عمران و بعضی از مشایخ قم را به قتل رساند و علی بن
عیسی طلحی اشعری را که از نزدیکان مردم قم بود، به حکومت این شهر گماشت و خود به جانب بغداد بازگشت.
در سال 215 ق. مردم قم دوباره به پا خواستند و طلحی، عامل بغداد را از شهر بیرون کردند. مأمون این قیام را نیز سرکوب نمود.
سومین بار، مردم قم پس از شنیدن خبر درگذشت مأمون و جلوس معتصم بر مسند حکومت، به پا خواستند و به دارالحکومه هجوم برده، طلحی را از قم بیرون راندند. او به بغداد شتافت و معتصم را علیه مردم قم تهییج کرد. معتصم، «وصیف ترک» را مأمور ساخت تا متمرّدان قم را سرکوب کند و از میان بردارد. وصیف همراه طلحی روانه قم شد و به هر تدبیر و نیرنگ، به شهر رخنه نمود و باروی شهر را منهدم ساخت و خانهها و باغهای رهبران قیام را به آتش کشید و شهر را به تلّی از خاکستر تبدیل کرد. برای چندین سال شعله انقلاب قم خاموش ماند. مردم قم بسیار عصبانی بودند؛ به ویژه در دوران حکومت متوکل که او با اهانتهای خود به ساحت مقدس اهلبیت علیهمالسلام سخت شیعیان را آزار میداد. قمیها مترصد فرصت مناسبی بودند تا این خشم را ابراز دارند.
در دوران خلافت معتمد، مردم قم حسین کوکبی و یارانش
را تقویت کردند تا بر قزوین و زنجان تسلّط یافت و حکومتی را تشکیل داد. قمیها نیز در همین زمان از پرداخت مالیات امتناع ورزیدند. معتمد در سال 258 ق.، والی بلاد جبل، موسی بن بُغا را مأمور کرد تا قزوین و زنجان را از دست سادات علوی خارج سازد و بر سر راه خود شعله انقلاب قم را نیز فروبنشاند. او «عبدالرحمان بن مفلح ترک» را به فرماندهی لشکری به قم روانه داشت. مردم قم او را به شهر راه ندادند. در نتیجه، او شبانه خود را به میان شهر افکند و سران نهضت را به تیغ خونین دژخیمان خود سپرد و گروهی را
زندانی کرد. گروهی نیز متواری شدند. سپس مالیات چهارساله را گرفت و به جانب ری رفت و به موسی پیوست. مردم قم که از ستمهای موسی بن بغا به تنگ آمده بودند، به امام حسن عسکری علیهالسلام متوسل شدند تا به آنها دعایی تعلیم نماید و از شر موسی در امان بمانند. آن حضرت دعایی به آنان آموخت تا در قنوت نماز شب خود بخوانند.(1)
در سال 263 ق. هنگامی که معتمد، سرگرم جنگ با یعقوب لیث بود، مردم قم قیام کردند و از پرداخت مالیات به حکومت بغداد خودداری نمودند.
در سال 265 ق. پس از درگذشت یعقوب لیث و با روی کار آمدن عمرولیث و دوستی او با معتمد، خلیفه، «اذکوتکین» را برای فرونشاندن انقلاب قم مأمور کرد. او هم «مادرانی» کاتب خویش را به قم اعزام داشت. مردم قم او را به شهر راه ندادند. او با توسل به زور و قدرت بر شهر مستولی گشت؛ ولی زمان را
برای خونریزی و ارتکاب جنایت مناسب ندید. لذا کسی را به قتل نرساند و خراج چهارساله را گرفت و از قم خارج گشت.
پس از آنکه عمر و لیث قدرت و شکوهی به دست آورد و معتضد عباسی با وی به مخالفت برخاست، اسماعیل سامانی را به جنگ او فرستاد. مردم قم نیز در این زمان سر به شورش برداشتند و از پرداخت خراج امتناع ورزیدند. پس از شکست عمرو لیث، معتضد، ابراهیم کیلغ را مأمور سرکوب انقلاب قم نمود. او به سوی قم شتافت و پس از رسیدن به قم دروازههای شهر را به روی خود بسته دید. او شهر را محاصره نمود و سرانجام به درون شهر راه یافت و گروهی از مردم قم را به قتل رسانید و عدهای را تبعید نمود و مالیات معوقه را وصول نمود. او فهمید که علت مخالفت مردم قم و نپرداختن مالیات به پاس حب و علاقه مردم این شهر به مال و منال دنیا نیست - چون مردم قم، به گفته تاریخ قم، همه اموال خود را وقف ائمه علیهمالسلام نمودند و در دوره غیبت صغرا نیز سیل اموال و هدایا از سوی مردم این شهر به بغداد جاری بود. پس علت این مخالفتها، این بود که قمیها پیروی از حکومت بغداد را اطاعت از
1) 1. بحارالانوار، ج 85، ص 229.
طاغوت و مخالفت با طاغوت را وظیفه شرعی و دینی خود میدانستند - این فرمانده پس از آن که شهر را تسخیر کرد، یحیی بن اسحاق را که از طایفه شیعه بود؛ به حکومت قم گماشت. یحیی بن اسحاق که مرد ملایم و مهرورز و با تجربه بود، با مردم
قم به همکاری پرداخت و در سال 291 ق. مناره جنب مسجد ابوالصدیم اشعری را بنا کرد.(1)این مناره پس از مناره متوکل در سامرا و مناره ابودلف، سومین منارهای است که
در جهان بنیان گشت؛ و نخستین منارهای است که در ایران ساخته شد. این زمان مقارن است با ریاست و مرجعیت عامه علی بن بابویه که در سایه تدبیرش قم، جایگاه ویژهای یافته بود و بنابر نقلی، دویست هزار محدّث در این شهر رود نوری از حدیث را جاری ساخته بودند.(2)
قمیها مخالفت خود با خلفای بغداد را ادامه دادند تا سرانجام بغداد، تسلیم خواسته قمیها شد و پذیرفت که والی و حاکم قم از شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهمالسلام باشد.(3)
باری، فروغ فرهنگ شیعی قمیها، در ماورای این سرزمین پرتو افکند و در تشکیل دولت علویان در طبرستان، در اوایل قرن چهارم هجری قمری و نیز روی کارآمدن دولت شیعی آل بویه مؤثر بود. قمیها با تقویت پسران بویه قدرتی را پدید آوردند که میتوانست خلیفه را در بغداد عزل و نصب کند.
با وجود تحوّلات بزرگ سیاسی اجتماعی در این دوران، شگفتانگیزترین رویداد این عصر، تأسیس و شکلگیری حوزه حدیثی قم است. تأسیس این مکتب حدیثی به قرن دوم هجری قمری باز میگردد که فرزندان سعد بن عبداللّه و
عموزادگانش از آل سائب در قم ساکن شدند و بنیاد تمدن شیعی قم و حرم اهلبیت علیهمالسلام را نهادند.(1)
این کوثر نور که از سرچشمه مکتب حدیثی کوفه بر سرزمین قم جاری شد، آن چنان زلال بود که گلستانی معطّر پدید آورد و هزاران گلبوته در آن روئید که به گلبرگهای روح خود با ژاله عشق و
ایمان به اهل البیت علیهمالسلام سخنان ائمه علیهمالسلام را نگاشتند. این رخداد مبارک در آیینه سخن امام صادق علیهالسلام درخشیده است:
«سَتَخْلُو کُوفَةُ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ یَأْزِرُ عَنْها الْعِلْمُ کَما تَأْزِرُ الْحَّیةُ فِی جُحْرِها، ثم یَظْهرُ الْعِلْمُ بِبَلَدَةٍ یُقالُ لَها قُمُّ وَ یَصیِرُ مَعْدِناً لِلْعِلْمِ وَالْفَضْلِ(2)کوفه به زودی از مؤمنان خالی میشود و علم از آن جمع میگردد؛ همان طور که مار در لانهاش جمع میشود. سپس علم در شهری که به آن قم گویند، ظاهر میشود و آن دیار، مرکز علم و فضیلت میگردد.»
سرچشمه مکتب حدیثی قم، کوفه است؛ ولی هیچ یک از آلایشهای آن مکتب در این حوزه راه نیافت و عالمان این مکتب، مدام پیرو امامان علیهمالسلام بودهاند و هیچ گونه انشقاقی از نظر فرق مختلف شیعه در قم دیده نشده است. محدّثان خاندان اشعری، همه شیعه بودند و فقط اشعث بن اسحاق و یعقوب بن عبداللّه جزء مخالفان شمرده شدهاند.(3)برقی یقعوب بن عبداللّه را در ضمن اصحاب امام صادق علیهالسلام نام میبرد.(4)
این ثبات در پیمودن راه مستقیم به آن جهت بود که قمیها از معرفت بالای امامشناسی برخوردار بودند. آنان پس از شهادت هر امام، افراد مورد اعتماد خود را به محل زندگی امام میفرستادند و در پی یافتن امام بعدی بودند. آنان در این باره علایم و نشانههای مخصوصی را جست و جو میکردند و پس از یافتن آننشانهها، امامت آن امام را میپذیرفتند.(5)
قرن سوم و چهارم هجری قمری اوج شکوفایی حوزه حدیثی قم است. این حوزه بسان درخت تنومندی به سراسر جهان اسلام سایه گسترد و چون آسمان رفیع صدها ستاره دانشی بر آن درخشیدند. در این شهر،
احادیث امامان علیهمالسلام که ابتدا در کوفه روایت میشد و بعداً در جاهای دیگر، مورد تهذیب قرار گرفت و گردآوری شد. یک بررسی از سلسله طرق حدیث در مجموعههای قابل قبول جمع آوری شده شیعه دوازده امامی، شاهد خوبی بر این امر است. در یکی از مشهورترین این کتابها، یعنی
کتاب «اصول کافی» تألیف «ثقةالاسلام کلینی»، بیش از 80 % از احادیث آن مجموعه از سوی راویان قمی نقل شده است. اگر احادیثی را که وی از عالمان همشهری خود «ری» - که ارتباط تنگاتنگی با راویان قمی داشتند - نقل کرده به آنان ضمیمه کنیم، تناسب مذکور به 90 % میرسد!
«ابن بابویه، صدوق» که خود از چهرههای مبرّز حوزه حدیثی به شمار میآید، تقریباً تمامی احادیث کتاب «من لایحضره الفقیه» او از طریق محدّثان همشهریاش روایت شده است.(1)
علاوه بر کثرت محدثان، از دیگر امتیازات ویژه این حوزه حدیثی، وثوق و اعتماد به آن حوزه است و آن وثاقت تا بدان جا بود که بنا به نقل شیخطوسی قدسسره ، سومین سفیر ناحیه مقدسه، «حسین بن روح نوبختی» کتاب «التّأدیب» را - که برخی از مطالب آن مشکوک بود - نزد گروهی از فقهای قم فرستاد و از آنان خواست تا آن را مطالعه کنند و ببینند کدام یک از مطالب آن را نمیپذیرند.(2)آنان نیز کتاب را مطالعه کرده، اظهار داشتند که تنها در یک مورد جزئی با آن مخالف میباشند.(3)
این حوزه از آغاز تأسیس تا اوج شکوفایی و بالندگی، صراط مستقیم را پیمود.
عقل گرایان معتزلی - که از زمان منصور تا پایان حکومت معتصم، دارالحکومه بغداد و مرو را مسخر خود ساخته بودند
حشویه و اهل حدیث در دارالخلافه بغداد و سامرا، قم به راه روشن خود ادامه داد. از آن جا که جریانات فرهنگی و مکتبها با یکدیگر تعامل دارند، زعمای مکتب حدیثی قم - که در دوران عقلگرایان معتزلی راه نفوذ آنان را سدّ کردند - در این دوران برای جلوگیری از نفوذ جریانات اهل حدیث، تنگناهایی را در ارتباط با نقل حدیث ایجاد کردند و مراتب پالایش و صافی روایات را جدیتر گرفتند. آنان در پارهای از اوقات، گرفتار افراط شدند؛ ولی ناگزیر از گرفتن چنین تصمیمی بودند؛ چون از یک سو، اهل حدیث و ظاهر گرایان، سیطره خود را بر قلمرو حدیث و کلام اهل سنت حاکم نمودند و از سوی دیگر، پایان عصر پربرکت حضور ائمه علیهمالسلام فرا میرسید و این دریچه ملکوتی که هر زمان مشکل جدی پیش میآمد، رفع مشکل مینمود مسدود میگردید. بنابراین، باید میراث روایی از هر خطر و آسیبی محفوظ بماند؛ میراث گرانبهایی که قمیها در سند 80
% از روایات آن حضور داشتند.
لذا احمد بن محمد بن عیسی این رسالت را پاس داشت و به پالایش حوزه حدیثی قم همّت گماشت. باری صدها محدّث در این حوزه تربیت شد(1)که در میان آنها دهها چهره مبرزّ میدرخشد. آنان سنگ بنای تألیف و تدوین جوامع حدیث شیعی را نهادند. اینک گزارش و شرح حال برخی از این فرزانگان:
1) 1. افزون بر 300 نفر از این محدّثان - که پیش از زمان شیخ طوسی در عرصه حدیث میدرخشیدند - در پایان کتاب تذکره مشایخ قم، تصحیح مؤلف، ذکر شده است.
«ابراهیم بن محمد اشعری»: او از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام است و از آنان نقل حدیث میکند و مورد وثوق و اعتماد است و به دیدار این دو بزرگوار نایل گردید.(1)
«ابراهیم بن هاشم (ابواسحاق)»: یکی از محدثان بزرگ و کثیرالروایه، در حوزه حدیثی قم است که روایات فراوانی را نقل کرده و بنا بر نقل «معجم الحدیث»، در سند 6414 روایت حضور دارد. او از کوفه به قم هجرت کرد. کشّی و شیخ طوسی او را از
شاگردان یونس بن عبدالرحمن معرفی کردهاند؛ ولی نجاشی در آن تردید میکند. تردید او بجاست؛ چون با وجود روایات زیادی که نقل میکند حتی یک روایت از امامرضا علیهالسلام و از یونس بن عبدالرحمن، بدون واسطه نقل نمیکند. پس میتوان به گفته نجاشی اطمینان پیدا کرد. اصحاب معتقدند: او نخستین کسی بود که حدیث کوفه را در قم منتشر ساخت.
ابراهیم به فیض دیدار امام رضا علیهالسلام نایل آمده است.(2)با وجود آن که نام وی را جزء اصحاب امام جواد علیهالسلام ننگاشتهاند، ولی بدون واسطه از آن حضرت حدیث نقل کرده است؛ بنابراین، مصاحبتش با آن حضرت ثابت میگردد.(3)
از یاران مخصوص امام حسن عسکری علیهالسلام است. احمد در میان مردم محبوب بود و پیوسته از جانب مردم به محضر ائمه علیهمالسلام میرفت و مسائل دینی مردم را از آنان میپرسید و پاسخها را به مردم میرسانید.(4)
شیخ طوسی و علامه او را بزرگ و پیشوای اهل قم دانستهاند و مینویسند: او به
1) 2. رجال نجاشی، ص 24، ش 42؛ خلاصةالاقوال، ص 6، ش 20؛ فهرست شیخ طوسی، ص 31، ش 14؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 272، ش 249.
2) 1. رجال نجاشی، ص 16، ش 18؛ فهرست شیخ طوسی، ص 27، ش 6؛ خلاصةالاقوال، ص 4، ش 9؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 316، ش 332.
3) 2. رجال طوسی، ص 369، ش 30.
4) 3. رجال نجاشی، ص 91، ش 225؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 47، ش 433.
شرف دیدار صاحب الامر علیهالسلام نایل آمد.(1)
نیمه دوم قرن سوم هجری قمری میزیست.
«احمد بن عبدالله بن عیسی الاشعری»: از راویان بنام و مورد اعتماد قم است. نسخهای از امام جواد علیهالسلام نزد او بود که به پاس آن، مردم قم او و خاندانش را معزّز و گرامی میداشتند.(3)
«احمد بن محمد بن خالد... البرقی»: از راویان مشهور و مؤلفان بزرگ است. او به «برقه رود» منسوب است. نیاکان او اهل کوفه بودند. پس از کشته شدن جدّش به دست «یوسف بن عمر»، خالد که در آن ایّام کودک بود، همراه پدرش عبدالرحمن از کوفه گریخت و به قم پناه آورد و در برقه ساکن شد.
احمد از دانشمندان بزرگ قم است. احمد بن
محمد بن عیسی او را به جرم نقل احادیث بیسند یا نقل حدیث از افراد نا مطمئن، از قم اخراج کرد؛ ولی پس از آگاهی از مراتب تقوا و ایمان او، با احترام تمام او را به شهر فراخواند و تا احمد زنده بود او را گرامی داشت و پس از رحلت او، با پای برهنه در مراسم تشییع او شرکت کرد تا کرامت و جلالت او را ارج نهد و غبار تهمت از سیمای او پاک نماید.(4)
1) 4. خلاصةالاقوال، ص 15، ش 8؛ فهرست شیخ طوسی، ص 50، ش 78.
2) 5. رجال نجاشی، ص 88، ش 215؛ فهرست طوسی، ص 49، ش 76؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 28، ش 410.
3) 1. رجال نجاشی، ص 101، ش 252؛ خلاصةالاقوال، ص 20، ش 51؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 139، ش 639.
4) 2. رجال نجاشی، ص 76، ش 182؛ فهرست طوسی، ص 44، ش 65؛ خلاصةالاقوال، ص 14، ش 7.
او عنوان تابناک صحابی امام هادی علیهالسلام را بر چهره دارد. «محمد بن علی بن محبوب» از شاگردان بارز اوست.(2)
عبیداللّه بن غضایری و احمد بن علی بن نوح و علی بن احمد بن ابیجیّد قمی دارد. وی از مشایخ شیخ صدوق نیز میباشد.(3)
«احمد بن عبدالله بن جعفر حمیری»: از جمله محدّثان و شیوخ برجسته حدیث در قم است که به سوی ناحیه مقدسه مکاتبه داشته و از سوی آن حضرت، پاسخهایی را دریافت نمود.(4)
«احمد بن ادریس اشعری قمی المعلّم»: از محدّثان مورد اعتماد و وثوق میباشد. نجاشی در تعریفش گفته است: «کان ثقةً فقیهاً فی اصحابنا، کثیرالحدیث، صحیح الروایة، له کتاب نوادر.»(5)
او امام هادی علیهالسلام را درک
کرده، ولی از آن حضرت حدیثی نقل نکرده است.(6)
«احمد بن محمد بن عیسی» و «محمد بن عبدالجبّار» از استادان او و «کلینی» و «ابن
1) 3. رجال نجاشی، ص 79، ش 190؛ خلاصةالاقوال، ص 19، ش 39؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 288، ش 880 .
2) 4. رجال نجاشی، ص 79، ش 190.
3) 1. طبقات اعلام الشیعه، ص 57، (قرن چهارم).
4) 2. خلاصةالاقوال، ص 19، ش 38؛ رجال نجاشی، ص 355، ش 949، (ضمن شرح حال برادرش محمد بن عبداللّه بن جعفر)؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 138، ش 633 و طبقات اعلام الشیعه، ص 31.
5) 3. رجال نجاشی، ص 92، ش 228.
6) 4. رجال طوسی، ص 428 ش 16 و 444 ش 37.
قولویه» از راویان و شاگردانش میباشند.(1)نیز «احمد بن جعفر بن سفیان» و «ابومحمد هارون بن موسی» از دیگر شاگردان او میباشند.(2)وی در راه بازگشت از مکّه به کوفه، در منطقه قرعاء، در سال 306 ق. رحلت نمود.(3)
«احمد بن محمد بن حسن بن احمد بن ولید قمی»: از جمله محدّثان مشهور حوزه حدیثی قم بوده است. او از شاگردان برجسته پدرش محسوب میگردد و از شاگردان مبرزّ او میتوان به «شیخ مفید» اشاره کرد.(4)
«احمد بن محمد بن عیسی الاشعری (ابوجعفر)»: از بزرگان اصحاب و محدثان قم است. او به شرف دیدار امام رضا، امام جواد و امام هادی و امام حسن عسکری علیهمالسلام نایل آمد و از محضر آن بزرگواران کسب حدیث و دانش کرد. وی پیشوای سیاسی،
مذهبی مردم قم بود و کتب ارزشمندی تألیف نمود.(5)
«آدم بن عبداللّه قمی»: از اصحاب امام صادق علیهالسلام است. برقی او را از اصحاب امام صادق علیهالسلام و از خاندان اشعری ذکر کرده است.(6)
«ادریس بن عبداللّه اشعری»: از راویان نامدار قم است که فروغ صحابی از چهرهاش تابان است. او محدثی عالیقدر و مورد اعتماد است و به سعادت دیدار امام رضا علیهالسلام نایل آمد و از راویان آن حضرت است. این محدث بزرگوار، نشان صحابی امام صادق علیهالسلام نیز بر چهره دارد و از راویان آن حضرت است.(7)
«ادریس بن عیسی اشعری قمی»: از راویان قم است که به محضر امام رضا علیهالسلام رسید و با نقل یک حدیث از آن امام همام، به مدال
صحابی و راوی آن حضرت
1) 5. طبقات اعلام الشیعه، ج 1، ص 20-19.
2) 6. طبقات اعلام الشیعه، ص 19، (قرن چهارم).
3) 7. رجال نجاشی، ص 92، ش 228.
4) 8. طبقات اعلام الشیعه، ص 43، (قرن چهارم)؛ معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 254، ش 844.
5) 1. رجال نجاشی، ص 81، ش 198؛ فهرست، شیخ طوسی، ص 49، ش 75؛ خلاصةالاقوال، ص 14، ش2.
6) 2. رجال برقی، ص 27، (ضمن اصحاب الصادق علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ش 17، (اصحاب الصادق علیهالسلام )؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 121، ش 7.
7) 3. رجال نجاشی، ص 104، ش 259؛ رجال طوسی، ص 150، ش 156؛ فهرست طوسی، ص 63، ش 120؛ خلاصةالاقوال، ص 13، ش 3؛ معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 11 و 13، ش 1053 و 1054.
مفتخر گردید.
علامه در «خلاصه» او را مورد اعتماد دانسته است.(1)
«اسحاق بن آدم اشعری»: از محدثان قم است که به دیدار امام رضا علیهالسلام شرفیاب شد و نشان صحابی آن حضرت بر چهره دارد و از راویان آن بزرگوار است.(2)
«اسحاق بن عبداللّه اشعری»: از اصحاب امام جعفر صادق و امام موسی کاظم علیهماالسلام است. وی محدثی با جلالت است و از وثاقت و اعتبار برخوردار است و از آن دو امام بزرگوار روایت میکند.(3)
«اسماعیل بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعری»: از چهرههای مشهور و محدّثان والا مقام حوزه حدیثی قم است. نجاشی وثاقت او را تأیید کرده و دربارهاش نوشته
است: «اسماعیل بن آدم بن عبداللّه بن سعد الاشعری وجه من القمیین ثقةٌ.»(4)
علامه در «خلاصةالاقوال» نیز وثاقت او را ارج مینهد.(5)
«اسماعیل بن سعد الاحوص اشعری»: از چهرههای مورد اعتماد و دانشور قم است که به سعادت دیدار امام رضا علیهالسلام نایل گردید و از جمله اصحاب آن بزرگوار است. «برقی» او را از اصحاب امام کاظم علیهالسلام معرفی کرده است.(6)
«جعفر بن الحسن (الحسین) بن علی بن شهریار (المؤمن القمی)»: از چهرههای برجسته این مکتب است. نجاشی در وصف او چنین میگوید: «شیخ اصحابنا من القمییّن ثقةٌ»(7).
1) 4. رجال طوسی، ص 367، ش 9؛ خلاصةالاقوال، ص 12، ش1؛ فهرست طوسی، ص 63، ش 130؛ معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 14، ش 1057.
2) 5. رجال نجاشی، ص 73، ش 176؛ فهرست طوسی، ص 39، ش 54.
3) 6. رجال نجاشی، ص 73، ش 174؛ فهرست طوسی، ص 39، ش 55؛ خلاصةالاقوال، ص 11، ش 6؛ معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 50، ش 1149.
4) 1. رجال نجاشی، ص 27، ش 52.
5) 2. خلاصةالاقوال، ص 9، ش 13؛ معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 96، ش 1266.
6) 3. رجال برقی، ص 51، (ضمن اصحاب امام کاظم علیهالسلام )؛ رجال طوسی، ص 367، ش 12؛ خلاصةالاقوال، ص 8، ش 4؛ معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 137، ش 1342.
7) 4. رجال نجاشی، ص 123، ش 317.
وی از قم به کوفه رفت و در آن جا کتابی درباره منزلت «مزار» و فضیلت کوفه و مساجد آن تألیف نمود و در سال 340 ق. وفات کرد.(1)
«سعد بن عبداللّه» است و به واسطه برادر و پدرش، از سعد بن عبداللّه روایت نقل میکند.
عشق و محبّت به اهل بیت علیهمالسلام در گفتار و روایات منقول او موج میزند. او دارای آثاری فراوانی است که نجاشی 23 اثر آن را شمارش نموده است؛ ولی یگانه اثر باقیمانده او کتاب شریف «کامل الزیارات» است که در آن به تفسیر، تحلیل، فلسفه، جایگاه، فضیلت، پاداش و آداب زیارت پرداخته است.
درباره تاریخ وفات ابن قولویه داستان شگفت انگیزی نقل شده است که حکایت از مقام و منزلت رفیع او نزد امام زمان علیهالسلام دارد. بنابراین نقل، قرامطه در سال 337 ق.
حجرالاسود را که سالها پیش از جا کنده و به سرقت برده بودند، بازگرداندند و قرار بود در جای خود نصب شود. جعفر بن قولویه میدانست حجرالاسود را جز امام زمان علیهالسلام نصب نخواهد کرد. از این رو، تصمیم گرفت خود را به مکه برساند و از این فرصت استفاده کند و به زیارت وجود امام مهدی علیهالسلام نایل آید؛ ولی در بغداد بیمار شد و موفق به حرکت به سوی مکه نگردید. او فردی را بنام ابن هشام اجیر کرد و به نیابت از خود، به حجّ اعزام داشت و نامهای به او داد که آن را به شخصی که حجرالاسود را به مقام خودش نصب مینماید، تحویل دهد و پاسخ آن را دریافت نماید. مضمونِ نامه چنین بود:
عمرش چه مقدار خواهد بود؟
آیا در این بیماری رحلت میکند یا خیر؟
آن شخص به مکه رفت و هنگام نصب حجر، خود را به کنار بیت اللّه رساند و
مشاهده کرد که هرگاه حجر را نصب میکنند، آن میلغزد و در جای خود قرار نمیگیرد، تا آنگاه که جوانی خوش سیما از میان جمع بیرون آمد و سنگ را به جایش نهاد و سنگ به جای خود قرار گرفت. پس از نصب سنگ، آن شخص به سمت در خروجی حرکت کرد. ابن هشام با تلاش فراوان، خودش را در مکان خلوتی به آن حضرت رساند. آن جوان به سوی او بازگشت و نامه را طلب کرد و بدون آنکه نامه را بخواند، در پاسخ فرمود: به ابن قولویه بگو: بر او خوفی نیست از این بیماری شفا خواهد یافت و 30 سال دیگر زندگی خواهد کرد.
ابن هشام میگوید: با دیدن این صحنه و شنیدن این سخن، اشک بر دیدگانم حلقه زد و قدرت حرکت از من سلب شد. آن جوان رفت و از چشم من غایب شد. سی سال بعد، در سال 367 ق. جعفر بن قولویه بیمار شد و وصیّت نمود و گفت: این، همان سال موعود است.(1)جعفر بن قولویه از شخصیتهای مبرّزی است که دانشمندان علم رجال و شرح حال نگاران شیعی، همه او را به عظمت ستودهاند.(2)
«شیخ مفید»، «حسین بن عبیدالله» و «احمد بن عبدون» از شاگردان او هستند.(3)
1) 1. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 522.
2) 2. فهرست طوسی، ص 67، ش 141؛ رجال ابن داود، ص 88، رقم 322؛ خلاصةالاقوال، ص 31، ش 6.
3) 3. فهرست طوسی، ص 67، ش 141؛ رجال نجاشی، ص 123، ش 317.
4) 1. خلاصةالاقوال، ص 33، ش 16؛ رجال ابن داود، ص 84، ش 303؛ معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 69، ش 2164.
5) 2. رجال نجاشی، ص 66، ش 156، خلاصةالاقوال، ص 52، ش 24؛ رجال طوسی، ص 413، ش 8، معجم رجال الحدیث، ج 6، ص 68، ش 3597.
امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام را درک کرده است. نجاشی او را چنین وصف میکند: «شیخ ثقة من اصحابنا القمییّن».(1)در وصف او عنوان «شیخ» آمده است و این دلالت بر مقام و ریاست علمی او در حوزه حدیثی قم میکند.(2)
«حمزة بن یسع اشعری»: بزرگ خاندان اشعری و از نام آوران زمان خویش است. وی در زمان خود در راستای استقلال سیاسی، مذهبی قم کوشش فراوان نمود و قم را از تابعیت اصفهان بیرون آورد. او نخستین کسی است که پس از استقلال قم، «والی» این شهر شد. وی در شهر قم منبر نهاد و عنوان صحابی امام صادق علیهالسلام و امام کاظم علیهالسلام بر چهره دارد.(3)
«حمزة بن یعلی اشعری قمی»: از محدثان و راویان جلیل القدر است که خدمت امام رضا علیهالسلام رسید و به شرف ملازمت امام جواد علیهالسلام نایل آمد و از محضر آن حضرت کسب حدیث نمود. او در جایگاه صحابی این دو امام بزرگوار و روایت از آنان، در تاریخ حدیث شیعه چهرهای ماندگار گردید.(4)
«زکریا بن آدم»: از خاندان اشعری و از مفاخر شیعه و شهر قم است. او از بزرگان اصحاب است و نزد امام رضا علیهالسلام دارای قدر و منزلت ویژهای بود. پرتوی از سیمای این عالم پارسا، در مطالب گذشته ذکر گردید.(5)
«زکریا بن ادریس اشعری قمی (ابوجریر)»: از دانشمندان و محدثان بزرگوار قم است. او به حضور امام رضا علیهالسلام رسید و از اصحاب آن حضرت شمرده میشود. زکریا بن آدم درباره او میگوید: «هنگام وفات او به خدمت امام رضا علیهالسلام رسیدم. آن حضرت
1) 3. رجال نجاشی، ص 62، ش 146؛ رجال ابن داود، ص 109، ش 425؛ خلاصةالاقوال، ص 44، ش 42.
2) 4. همان.
3) 5. رجال طوسی، ص 178 ش 214، ص 347 ش 15؛ تاریخ قم، ص 279؛ معجم رجال الحدیث، ج 6، ص 22، ش 4068.
4) 6. رجال نجاشی، ص 141، ش 366؛ خلاصةالاقوال، ص 53، ش 4.
5) 1. فهرست طوسی، ص 99، ش 310؛ خلاصةالاقوال، ص 75، ش 4؛ رجال نجاشی، ص 174، ش 458؛ رجال کشی، ص 595؛ معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 271، ش 4687.
از حال او پرسید و برای او طلب رحمت کرد».
بعضی زکریا
را از جمله اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام دانستهاند. شیخ طوسی او را جزء اصحاب امام صادق(1)و امام رضا علیهماالسلام میشمارد.(2)
«زکریابن عبدالصمد قمی»: از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام است و به زیارت آنان شرفیاب شد و از محضر آنان دانش آموخت و از جمله راویان آنان است.(3)
شیخ طوسی در رجال خود مینویسد: «او معاصر امام حسن عسکری علیهالسلام بوده است؛ ولی نمیدانم از او روایت کرده یا نه؟»(6)
وی شیخ و بزرگ علمای شهر قم است. وجاهت و فقاهت او میدرخشد. او
کوشش فراوان در کسب حدیث نمود.(7)
علی بن بابویه، محمد بن حسن بن ولید قمی، محمد بن یحیی العطار قمی و احمد بن محمد بن یحیی از شاگردان او میباشند.(8)
1) 2. رجال طوسی، ص 200، ش 72 و ص 377، (ضمن اصحاب امام صادق و امام رضا علیهماالسلام ).
2) 3. رجال نجاشی، ص 173، ش 457؛ خلاصة الاقوال، ص 76، ش 8؛ فهرست طوسی، ص 99، ش 311؛ معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 275، ش 4693.
3) 4. فهرست طوسی، ص 99، ش 308؛ خلاصة الاقوال، ص 75، ش 1؛ معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 281، ش 4702.
4) 5. کمال الدین، صدوق، ج 2، ص 457، باب 43، ح 21.
5) 6. رجال نجاشی، ص 177، ش 467؛ معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 74، ش 5048.
6) 7. رجال طوسی، ص 431، ش 33.
7) 1. معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 74، ش 5048.
8) 2. طبقات اعلام الشیعه ص 134، (قرن چهارم).
کسب حدیث کرد و خویش را با عنوان صحابی آن جناب مزیّن نمود و همچنین به محضر امام جواد علیهالسلام شرفیاب شد و جزء راویان آن حضرت است.(1)
امام جواد علیهالسلام دعا کرد که خداوند جزای خیر به او دهد و او را یاری وفادار نامید.(2)
امام رضا علیهماالسلام است و نشان صحابی بر چهره دارد. وی از محضر آنان کسب فیض و حدیث کرد و از راویان آن دو بزرگوار است.(3)
برقی و علامه او را جزء اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام شمردهاند. وی از راویان آن بزرگوار محسوب میگردد.(6)
وی دارای تألیفات فراوان بود. او در سال 293 ق. به کوفه هجرت کرد. اهل کوفه
برگردش جمع شدند و اکثر دانشوران آن شهر شاگردیاش را پذیرفتند. گویی سفر او به کوفه برای زیارت قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام بوده است. «قرب الاسناد»، کتاب «الغیبة من الحیرة»(7)و «توقیعات» از آثار او میباشد.(8)
1) 3. فهرست طوسی، ص 102، ش 319؛ رجال نجاشی، ص 179، ش 470؛ خلاصة الاقوال، ص 78، ش 2؛ رجال کشی، ص 503، ش 964؛ معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 90-59، ش 5033.
2) 4. رجال کشی، ص 503، ش 964.
3) 5. رجال نجاشی، ص 186، ش 494؛ خلاصةالاقوال، ص 81، ش 5؛ معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 355، ش 5639.
4) 6. رجال نجاشی، ص 219، ش 573؛ خلاصةالاقوال، ص 81، ش 5.
5) 7. فهرست طوسی، ص 128، ش 441؛ رجال نجاشی، ص 186، ش 494؛ خلاصةالاقوال، ص 81، ش 5.
6) 8. رجال برقی، ص 60-59؛ خلاصةالاقوال، ص 106، ش 20.
7) 1. کتاب مذکور در کتب رجالی و تراجم با عناوین مختلفی نقل شده، از جمله در رجال نجاشی (ص 219، ش 573) با عنوان کتاب «الغیبة و الحیرة» آمده و شیخ در فهرست از آن با عنوان کتاب «الغیبة» نام برده است. (الفهرست، طوسی، ص 102، ش 429.
8) 2. طبقات اعلام الشیعة، ص 153، (قرن چهارم).
«عبداللّه بن صلت قمی»: از محدثان نامدار و مورد اعتماد شهر قم است. او به سعادت دیدار امام رضا علیهالسلام نایل آمد و از محضر آن بزرگوار، کسب دانش کرد و از جمله راویان و اصحاب آن بزرگوار است.او کتابی با عنوان «التفسیر» تألیف نموده است. شیخ او را از اصحاب امام جواد علیهالسلام معرفی کرده است. او ظاهراً تا زمان امام هادی علیهالسلام زنده بوده است.(1)
«علی بن احمد بن محمد بن ابیجیّد قمی»: از محدّثان نام آور و دانشمندان بزرگ قم است. او از استادان و مشایخ نجاشی و مورد اعتماد و وثوق است.(2)
با سیری در کتابهای «رجال نجاشی» و «فهرست طوسی» و نقل احادیث فراوان این بزرگواران از او، جایگاه حدیثی آن محدّث بر ما روشن میگردد.(3)
او از مشایخ اجازه و توانا
در فنّ حدیث است.
وی معاصر محمد بن حسن بن ولید بود. شیخ طوسی به واسطه او از محمد بن حسن بن ولید نقل حدیث کردهاست: «لانّه ادرک محمد بن حسن بن ولید علی ما یفیده کلام شیخ فهو یروی عنه»(4).
اصحاب امام کاظم علیهالسلام دانسته است.(5)او است که امام جواد علیهالسلام به او دعا کرد و فرمود: «غَفَرَاللّهُ لَکَ ذَنْبَکَ وَ رَحِمَنا وَ اِیّاکَ وَ رَضِیَ عَنْکَ بِرِضائی عَنْکَ(6)خداوند گناهان
1) 3. فهرست طوسی، ص 130، ش 449؛ رجال کشی، ص 245، ش 451؛ رجال نجاشی، ص 217، ش 564؛ خلاصةالاقوال، ص 105، ش 17؛ معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 222، ش 6928.
2) 4. معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 253، ش 7898.
3) 5. ر.ک: فهرست طوسی، ش 39، 40، 53، 54، 55 و...؛ رجال نجاشی، ش 4،123، 312، 948.
4) 6. تنقیح المقال، ج 2، ص 267، ش 8164.
5) 1. رجال برقی، ص 51؛ فهرست طوسی، ص 145، ش 535؛ رجال نجاشی، ص 245، ش 642؛ خلاصةالاقوال، ص 116، ش 3؛ معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 36، ش 6569.
6) 2. الغیبة، طوسی، ص 211، (باب ذکر الممدوحین من وکلاء).
تو را ببخشاید و ما و شما را در پرتو رحمت خود جای دهد. به پاس خشنودی ما از تو، خداوند نیز از تو خشنود است.
خداوند،
«ابوجعفر» (صدوق بزرگ) و «ابوعبداللّه» را به او عطا فرمود. حسین بن عبیداللّه میگوید: «شنیدم که ابوجعفر افتخار میکرد و میفرمود: من به دعای صاحب الامر علیهالسلام متولد گردیدم.»(1)
یکی از پیچیدگیهای مربوط به زندگی او، توقیع صادر شده از جانب امام حسن عسکری علیهالسلام درباره او است که با توجّه به سن ابن بابویه و عناوین توقیع برای اندیشمندان، ایجاد سؤال کرده است؛ چون عبارت «یا شیخی!» با جوانی در آن سنّ و سال، مناسبت ندارد.
او تألیفات ارزشمندی دارد که در کتب تراجم و رجال ذکر شده است. از کلام «ابن ندیم» درباره او به دست میآید که علی بن حسین دارای 100 اثر بوده است.(2)
او چنان شخصیّت بزرگ و قابل اعتمادی داشت که برای اوّلین بار، با حذف اسناد روایات فقهی و آوردن احادیث همسان، افقی را برای استنباط و تدوین کتب فقهی
گشود که مورد ستایش فقهای پس از خودش قرار گرفت و فتاوای او حکم روایات را در نزد فقهای امامیه پیدا کرد.(3)
علی بن بابویه قمی، در قم جایگاه و منزلت بزرگی داشته و قمیها ریاست علمی و دینی او را پذیرفته بودند. همان گونه که بیان شد، او با مقام سفارت، ارتباط نزدیکی داشت. به علت این که حسین بن روح نوبختی، «حسین بن منصور حلاّج» را طرد و نفرین کرده بود، چون حلاّج به قم آمد مورد غضب علی بن بایویه قرار گرفت و او را از قم اخراج کردد.(1)
از این رو، او در عصر غیبت صغرا که نواب اربعه در بغداد مستقر بودند، همواره با آنان در ارتباط بود و سفرهایی بدان سو انجام میداد. در سال 326 ق. در سفر
به بغداد، محدثان مبرّز موجود در حوزه حدیثی بغداد از جمله «تلعکبری» از او حدیث شنیدهاند. وی در سال 328 ق. نیز سفر دیگری در بغداد انجام داد و محدثان بغداد از جمله «ابوالحسن العباس کِلْوَذانّی»، به محضر او رسیدند. کلوذانی میگوید: «اجازه او را در رابطه با کتبش از او گرفتم.»(2)
جماعتی از اصحاب میگویند: «ما نزد ابیالحسن علی بن محمد سمری، آخرین سفیر خاص، بودیم که ناگهان فرمود: خداوند علی بن حسین را رحمت کند. گفته شد: او زنده است. فرمود: نه خیر، او به رحمت خدا پیوست. در این روز، تاریخِ خبر رحلت را ثبت نمودیم. پس از مدتی، خبر آمد که در همان روز رحلت کرده است.»(3)
با وجود آن که سفیرِ مخصوص در بغداد بود و علی بن بابویه در قم، بدونشک اعلام چنین خبری را میتوان از کرامات سفیر دانست. شاید امام زمان علیهالسلام او را آگاه ساخته باشد.(4)
وی در سال 329 ق. که به سال «تناثر النّجوم» (سال ریزش ستارگان) معروف
است، رحلت کرد و در جوار حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام مدفون گشت. اکنون قبر او زیارتگاه مردم است.
در میان شاگردان مبرزش، چهرهایی مانند: کلینی، علی بن بابویه قمی، محمد بن علی بن ماجیلویه، احمد بن زیاد بن جعفر همدانی، محمد بن موسی المتوکّل، حسن بن حمزه طبری، علی بن عبداللّه ورّاق و حسین بن ابراهیم تاتانه میدرخشید؛ که همگی
از محدّثان بزرگوار و از مشایخ شیخ صدوق هستند.(2)
او دارای سه پسر بود که همه از محدّثان میباشند.(3)
وی از محدّثان پرنقل است و بنا به نقل معجم، در سند بیش از 7000 حدیث حضور دارد که 6214 مورد آن را از پدر بزرگوارش روایت میکند.(4)
نجاشی 12 اثر برای او ذکر میکند که یکی از آنها تفسیر گرانمایه او میباشد که اکنون در دسترس ما است.(5)
«علی بن محمد بن حفص اشعری قمی»: از راویان مورد اعتماد شهر قم است که به محضر امام صادق علیهالسلام رسید و از اصحاب آن بزرگوار میباشد.(6)
1) 1. رجال نجاشی، ص 260، ش 680.
2) 2. طبقات اعلام الشیعه، آقابزرگ تهرانی، ج 1، ص 168 - 167، (قرن چهارم).
3) 3. همان.
4) 4. معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 194، ش 7816.
5) 5. رجال نجاشی، ص 260، ش 680؛ فهرست طوسی، ص 114، ش 382.
6) 6. خلاصة الاقوال، ص 103، ش 61؛ رجال نجاشی، ص 272، ش 713؛ معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 136، ش 8410.
7) 7. خلاصةالاقوال، ص 124، ش 3؛ معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 142، ش 9042.
8) 8. رجال کشی، ص 331، ح 606.
شرفیاب شد و امام با مهربانی او را پذیرفت و از حال خاندانش جویا شد و او را از پاکسرشتان و نجیبزادگان دانست.(1)
«عمران بن محمد اشعری»: از راویان و محدّثان بزرگوار شهر قم است که به حضور امام رضا علیهالسلام شرفیاب گردید و عنوان تابناک صحابی آن حضرت را بر چهره دارد. او مورد اعتماد علما و دارای کتاب است.(2)
«عبداللّه بن محمد بن عیسی اشعری»: از محدّثان بزرگ قم است. وی برادر احمد بن محمد بن عیسی و از استادان سعدبن عبداللّه اشعری است. وی از شخصیتهای مبرّزی است که از «موسی بن قاسم» روایت نقل میکند.(3)
«احمد ابن ادریس» از این محدّث نامور نقل حدیث میکند.(4)
وی در عصر امامت امامرضا و امام هادی علیهماالسلام میزیست. بنابراین، وی در پایان قرن دوم و نیمه
اوّل قرن سوم هجری قمری زندگی میکرد. او از راویان کثیرالروایة و از مشایخ اجازه محسوب میشد.(5)مشایخ بزرگوارش عبارتند از: پدر بزرگوارش، ابن ابیعمیر، حسن بن محبوب، داود صرمی، صفوان بن یحیی، علی بن حکم و علی بن مهزیار و محمد بن عبدالحمید و الحجال.
سعد بن سعد، سعد بن عبداللّه، علی بن ابراهیم، محمد بن حسن صفّار، محمد بن یحیی و حمیری از او روایت نقل میکند.(6)
عبداللّه بن محمد برخلاف برادرش احمد، از حسن بن محبوب حدیث نقل کرده است.(7)نام وی در اسناد 44 روایت ذکر گردیده است.(8)
1) 1. همان، ص 333، ح 608 و 609.
2) 2. رجال نجاشی، ص 292، ش 789؛ معجم الرجال الحدیث، ج 13، ص 147، ش 9052.
3) 3. رجال نجاشی، ص 405، ش 1073.
4) 4. طبقات اعلام الشیعه، ص 157، (قرن چهارم).
5) 5. تنقیح المقال، ج 1، ص 1426.
6) 6. معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 312، ش 7128.
7) 7. رجال کشی، ص 512، ح 982.
8) 8. معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 312، ش 7128.
است. او شخصی با جلالت و وثاقت است. او به محضر امام صادق علیهالسلام شرفیاب شد و آن حضرت میان دو دیده او را بوسید و فرمود: «انت منّا اهل البیت؛ تو از ما هستی.»(1)
«محمد بن احمد بن جعفر قمی»: از محدثان نامدار شهر قم است که مقام والای وکالت از امام عسکری علیهالسلام دارد. وی در عصر خویش، محبوب مردم بود. او زمان امام هادی علیهالسلام را درک کرده بود.(2)در فضیلت او همین کافی است که کشی مینویسد: او نامهای به ناحیه مقدسه ارسال نمود و جواب کافی دریافت داشت.(3)
«محمدبن الحسن صفّار»: از دانشمندان و محدثان بزرگ حوزه حدیثی قم است.
شیخ طوسی او را از اصحاب امام عسکری علیهالسلام میشمرد. وی نشان پرفروغ صحابی بر چهره دارد. او دارای شأن و منزلت بزرگی است. اصحاب، او را به جلالت و وثاقت میشناسند. مکاتبات او مشهور است. او دارای کتب حدیثی ارزشمندی است. وی در سال 290 ق. در قم درگذشت.(4)
او سؤالاتی را به
محضر امام عسکری علیهالسلام ارسال داشت.(5)
1) 1. رجال کشی، ص 332، ح 607؛ ص 334، ح 610؛ رجال نجاشی، ص 296، ش 805؛ خلاصةالاقوال، ص 122، ش 3؛ فهرست طوسی، ص 142، ش 518؛ معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 194، ش 9194.
2) 2. خلاصةالاقوال، ص 143، ش 28؛ رجال طوسی، ص 436، ش 17.
3) 3. معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 318، ش 10080.
4) 4. رجال نجاشی، ج 2، ص 354، ش 948؛ رجال طوسی، ص 436، ش 16.
5) 5. فهرست طوسی، ص 170، ش 622، رجال ابن داود، ص 305، ش 1325.
6) 6. رجال برقی، ص 55-54-50؛ خلاصة الاقوال، ص 139، ش 14؛ رجال نجاشی، ص 335، ش 898؛ فهرست طوسی، ص 175، ش 69.
اینگونه مینگارد: و کان محمد ضعیفاً فیالحدیث(1). از این عبارت استفاده میشود که نجاشی روایات محمد بن خالد را مردود میشمرد، ولی خودش را مورد اعتماد و
وثوق میشناسد؛ از سوی دیگر، با آن که او را از اصحاب سه امام معصوم علیهمالسلام معرفی کردهاند، فقط در دو مورد از امام معصوم روایت دارد.»(2)
شیخ طوسی کتاب «الجامع» را از آن او میداند.(4)
وی در دوران غیبت صغرا میزیست. نام او در اسناد 1228 روایت آمده است.(5)
او از بزرگان قم بوده؛ ولی اصلش از غیر قم است و در قم ساکن گردیده است.(7)وی دارای آثار حدیثی متعددی است و به علم رجال آگاه و توانمند بوده است.(8)
وی دارای روش اخباری بود.
از بهترین و برجستهترین شاگردانش، شیخ صدوق میباشد که در موارد گوناگون از او حدیث نقل کرده است.
نجاشی و شیخ طوسی برای او آثار فراوانی نقل کردهاند.(9)
1) 7. رجال نجاشی، ص 335، ش 898.
2) 1. معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 67-66 ، ش 10687.
3) 2. رجال نجاشی، ص 349، ش 940؛ رجال ابن داود، ص 326، ش 1430.
4) 3. فهرست طوسی، ص 172، ش 624.
5) 4. معجم رجال الحدیث، ج 17، ص 8، ش 11332.
6) 5. رجال نجاشی، ص 383، ش 1042.
7) 6. همان.
8) 7. فهرست طوسی، ص 184، ش 708.
9) 8. رجال نجاشی، ص 383، ش 1042؛ رجال طوسی، ص 495، ش 23؛ خلاصةالاقوال، ص 147، ش 43.
تلعکبری از جمله چهرههایی است که موفق به دریافت اجازه نقل حدیث از او شد. فرزندش احمد، ابن ابیجیّد، ابن داود، ابن قولویه و دیگر راویان، از او حدیث نقل کردهاند.
سعد بن عبداللّه اشعری، احمد بن ادریس قمی، محمد بن ابیالقاسم ماجیلویه و
محمد بن حسن صفّار از استادان حدیث او میباشند.(1)او دارای برخی اعتقادات نادر بود.
«محمد بن ریّان بن صلت»: از دانشمندان بزرگ و محدثان مشهور قم است. او از خاندان اشعری است. وثاقت و جلالتش مورد وفاق عموم است. او نشان روشن صحابی بر چهره دارد و از اصحاب امام هادی علیهالسلام است. نجاشی و ابن داود او را از اصحاب امام عسکری علیهالسلام قلمداد کردهاند. وی از راویان این دو امام همام است.(2)
«محمد بن جعفر بن موسی بن قولویه»: از مشایخ حدیث و مفاخر قم است که در نیمه دوم قرن سوم هجری قمری، در قم زندگی میکرد. او از چهرههای مبرزّ اصحاب سعد بن عبدالله اشعری محسوب میگردد. نجاشی در مورد او چنین میگوید: «و هو من خیار اصحاب سعد بن عبداللّه».(3)
از مهمترین شاگردان و اصحاب او فرزندش جعفر و ابو عمرو کشی میباشند. فرزندش در کامل الزیارات از او حدیث فراوان نقل کرده است. کشی نیز روایاتی را از او نقل میکند.(4)
آنگاه چنین نقل میکند: اصحاب ما میگویند: محمد بن
1) 1. طبقات اعلام الشیعه، ص 259، (قرن چهارم).
2) 2. رجال نجاشی، ص 371، ش 1009؛ خلاصةالاقوال، ص 142، ش 24؛ معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 83، ش 10750.
3) 3. رجال نجاشی، ص 123، ش 318 (در شرح حال فرزندش جعفر بن محمد)؛ طبقات اعلام الشیعه، ص 258، (قرن چهارم)؛ معجم رجال الحدیث، ج 15، ص 170، ش 10389.
4) 4. رجال کشی، ش 20، 170، 171، 172 و... 216، 220.
5) 5. رجال نجاشی، ص 348، ش 939؛ خلاصةالاقوال، ص 146، ش 40.
احمد از ضعفا روایت نقل میکرد و بر روایات مرسله تکیه مینمود. از این رو، برخی از روایاتش را محمد بن حسن بن ولید نمیپذیرفت. شیخ طوسی نیز او را بسیار جلیل القدر میشناسد. روایات او بسیار است و اوّلین کتاب نوادر را، با عنوان نوادرالحکمة تألیف کرد. وی همطبقه سعد بن عبداللّه و محمد بن عبدالجبار است.(1)
نجاشی در شرح حالش چنین مینگارد: «سیدٌ من اصحابناالقمییّن ثقةٌ عالمٌ فقیهٌ عارفٌ بالادب و الشعر»(2). او داماد احمد بن ابیعبداللّه برقی است. محمد بن حسن بن ولید، علی بن بابویه و محمد بن جعفر بن بطّه از او حدیث نقل میکنند. او از استادان شیخ صدوق است و از جمله مشایخ وی پدر بزرگوارش میباشد.(3)
کتابهای «مقتل الحسین» و «النوادر» از جمله آثار او است.(5)از جمله راویان و شاگردان او، مرحوم کلینی است که در کتاب شریف کافی روایتهای بسیاری از او نقل کرده است.(6)فرزندش احمد نیز از شاگردان او است. احمد بن محمد بن عیسی اشعری از استادان او میباشد.(7)
باتوجه به استادان و شاگردانش، میتوان گفت که او در قرن سوم هجری قمری و همزمان با غیبت صغرا میزیست.
1) 6. فهرست طوسی، ص 170، ش 623؛ طبقات اعلام الشیعه (قرن چهارم)، ص 246.
2) 1. رجال نجاشی، ص 353، ش 947؛ خلاصةالاقوال، ص 157، ش 111.
3) 2. طبقات اعلام الشیعه، ص 232، (قرن چهارم)؛ معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 296، ش 10027 و ج 11، ص 241، ش 7866، (ضمن ترجمه علیبن ابیالقاسم).
4) 3. رجال نجاشی، ص 353، ش 946.
5) 4. همان.
6) 5. رجال نجاشی، ص 353، ش 946؛ خلاصةالاقوال، ص 157، ش 11؛ طبقات اعلام الشیعه، ، ص 314، (قرن چهارم).
7) 6. طبقات اعلام الشیعه، ص 314، (قرن چهارم).
نام وی در سند دهها روایت به چشم میخورد.(1)
رضا و امام جواد علیهماالسلام است. بعضی به وثاقت و عدالت او گواهی میدهند.(2)
چهرههای ممتاز قم است. او دارای جلالت و وثاقت و محبوب مردم زمانش بود و هر مشکلی پیش میآمد به محضر مبارک صاحب الامر علیهالسلام مکاتبه مینمود و به دریافت جواب نایل میگردید. وی دارای تألیفات ارزشمندی است و مشایخ بزرگ به محضرش شرفیاب میشدند. نجاشی مینویسد: «قال لنا احمدبن الحسین: وُقّعتْ هذه المسائل اِلیّ فی اصلها و التوقیعات بین السطور»(3). برادرانش: جعفر، حسین و احمد نیز با حضرت صاحب الامر علیهالسلام مکاتبه داشتند. جعفربن محمدبن قولویه از شاگردان او میباشد. او در سال 304 ه .ق. اجازهای را برای سعیدبن عمر در پشت کتاب «قرب الاسناد» پدرش نگاشته است.(4)
ابن ولید او را مورد اعتماد نمیدانست؛ ولی ابن داود و علامه او را مانند نجاشی ستودهاند.(6)او دارای آثار فراوانی است که بعضی از آنها عبارتنداز: الواحد، الاثنین،
1) 7. معجم رجال الحدیث، ج 18، ص 40، ش 12004.
2) 8. فهرست طوسی، ص 174، ش 631؛ رجال نجاشی، ص 367، ش 996؛ معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 170، ش 10928.
3) 1. رجال نجاشی، ص 354، ش 949؛ فهرست طوسی، ص 184، ش 707؛ خلاصةالاقوال، ص 157، ش 113؛ معجم رجال الحدیث، ص 233، ش 11081.
4) 2. طبقات اعلام الشیعه، ص 288، (قرن چهارم).
5) 3. رجال نجاشی، ص 372، ش 1019.
6) 4. خلاصةالاقوال، ص 160، ش 144؛ رجال ابن داود، ص 301، ش 1307.
ثلاثین، الاربعین، قرب الاسناد و تفسیر اسماءاللّه.(1)
احمد بن محمد بن خالد برقی، حسین بن حسن بن ابان، محمد بن علی بن محبوب و محمد بن حسن صفّار از مشایخ او بودهاند.(2)
«محمد بن علی بن عیسی»: از چهرههای بنام خاندان اشعری و مردان بزرگ قم است که از سوی سلطان، والی و حاکم قم بود. او فرزند طلحی معروف است. وی سؤالاتی را از محضر امام حسن عسکری علیهالسلام پرسید.(3)
«محمد بن احمد بن داود»: از شخصیتهای
برجسته و فقیه مبرّز حوزه حدیثی قم است. نجاشی، علامه و ابن داود او را میستایند.(4)برخی گفتهاند: او در عصر خویش بینظیر بود: «لم یرَ احداً احفظ منه و لا افقه و لا اعرف بالحدیث»(5). پدرش احمد نیز از محدّثان جلیل القدر و پرروایت قم و از اصحاب علی بن بابویه قمی بوده است. شیخ مفید(ره)، حسین بن عبیداللّه غضایری و ابن نوح سیرافی از شاگردان او میباشند.
او در سال 333 ق. به شام مسافرت کرد و پس از بازگشت، در سال 368 ق. در بغداد درگذشت و در مقابر قریش مدفون گشت.(6)
او دارای آثاری است که از مهمترین آنها کتاب «مزار» است که به گفته شیخ طوسی، مجموعه بزرگی بوده است.
نام وی در سند بیش از 78 روایت به چشم میخورد.(7)
1) 5. رجال نجاشی، ص 372 و 373، ش 1019؛ معجم رجال الحدیث، ج 15، ص 156، ش 10369.
2) 6. طبقات اعلام الشیعه، ص 254-253، (قرن چهارم).
3) 7. رجال نجاشی، ج 2، ص 371، ش 1010؛ خلاصةالاقوال، ص 160، ش 83؛ معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 334، ش 11322.
4) 1. رجال نجاشی، ص 384، ش 1045؛ خلاصةالاقوال، ص 162، ش 161؛ فهرست طوسی، ص 162، ش 604؛ رجال، ابن داود، ص 292، ش 1268.
5) 2. رجال نجاشی، ص 384، ش 1045.
6) 3. طبقات اعلام الشیعه، ص 136، (قرن چهارم)؛ خلاصةالاقوال، ص 162، ش 161.
7) 4. معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 332، ش 10095.
از خاندان اشعری بود. وی نزد سلطان، معززّ و مکرّم بود. او به سعادت دیدار حضرت امام رضا علیهالسلام نایل آمد و به محضر امام جواد علیهالسلام شرفیاب شد. او از محضر این دو امام علیهماالسلام کسب فیض کرد و از راویان آن دو بزرگوار محسوب میگردد.(1)
نویسنده مستدرک، در وصفش چنین مینگارد: «شیخ من مشایخ الشیعة و رکن من
ارکان الشریعة، و رئیس المحدّثین والصدوق فی ما یرویه عن الائمة علیهمالسلام »(3).
افتخارش آن بود که
به دعای امام زمان علیهالسلام متولد شده است: «انا ولدتُ بدعوة صاحب الامر علیهالسلام »(4).
تاریخ تولدش به طور دقیق روشن نیست. از آنجا که «محمد بن علی بن اسود» تاریخ تقاضای پدر بزرگوارش را از حسین بن روح نوبختی برای طلب دعا نسبت به اینکه خداوند به او فرزندی عنایت فرماید، به بعد از وفات دومین سفیر مربوط میداند و محمد بن عثمان عمری در سال 305 ق. رحلت کرد، مشخص میگردد که شیخ صدوق و برادرش پیش از سال 310 ق. به دنیا آمدهاند.
نجاشی میگوید: صدوق در سال 355 ق. وارد بغداد شد و شیوخ طایفه از او استماع حدیث کردند؛ در حالی که وی حدیث السن (کم سنّ) بود.(5)از این سخن استفاده میشود که ولادت صدوق باید بعد از 310 ق. باشد؛ زیرا اگر پیش از آن بود، دست کم سنّ او 45 سال بود و به چنین کسی «حدیث السنّ» اطلاق نمیگردد.
او از پدر بزرگوارش نقل حدیث فراوان کرده و در زمان زندگی پدرش، شخصیّت علمی و حدیثی بوده است. از این رو، باید تولدش پیش از سال 310 ق. باشد تا به چنین کمالی در زمان پدر نایل گردد. توجیه سخن نجاشی به این صورت است که صدوق 40 تا 45 سال داشت؛ ولی از آنجا که مشایخ کهن سال بر گرد سفره حدیثی او استماع روایت میکردهاند در میان آنان حدیثالسنّ بود. گذشته از آن، ممکن است در تاریخ ورودش به بغداد، اشتباهی رخ داده باشد.
پس از پدر، یگانه استاد مبرزّش «محمد بن حسن بن احمد بن ولید» است که مدت 15 سال در سایه سار حوزه درسی
او حاضر و از محضرش کسب حدیث کرد. شاید بیشترین تأثیر را بر شیخ صدوق، این استاد بزرگوار داشته است. شیخ صدوق با وجود عشق و علاقه به پدر بزرگوارش، در پارهای از موارد دیدگاههای ابن ولید را بر نظریات پدرش ترجیح میداد؛ آن گونه که در مقدار مهریه، نظر استاد را بر نظر پدرش
ترجیح داد.(1)
صدوق پس از استاد، در دوران ریاست علمی و دینی خود پارهای از آرا و نظریات استاد را در نقد حدیث و بررسی روایات و جرح و تعدیل روایات کنار گذاشت و بابی دیگر گشود.
شیخ صدوق پس از رحلت ابن ولید، به محضر مشایخ دیگری از حوزه حدیثی قم حاضر گردید ولیکن نبوغ و علم کثیر آن به حدّی بود که دریافتی از این استادان برایش حاصل نشد. او به تقاضای مؤمنان ری، به آن دیار هجرت کرد و جامعه شیعی آن دیار را که در سایه دولت آل بویه از رونق خوبی برخوردار بود بر عهده گرفت.(2)
او در سال 353 ق. با اجازه رکن الدوله، به زیارت قبر امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام مشرف گشت.(3)وی در همین سفر، وارد نیشابور شد و از مشایخ آن دیار اخذ حدیث کرد. وی سپس هجرت علمی، مذهبی خود را به ممالک اسلامی آغاز کرد و در هر
جایی حوزه یافت از آن توشه برگرفت.
وی از سال 352 تا 368 ق. به مشهد، نیشابور، بلخ، سمرقند، سرخس، فرغانه، استرآباد، گرگان، همدان، بغداد، کوفه، مکه، مدینه و شهرهای دیگر سفر کرد. این سفرها مدرسهای سیّار بود که آن بزرگوار در سرتاسر جهان اسلام جاری ساخته بود. وی از طریق مناظره با
دانشمندان، بذر تشیّع را در جهان اسلام افشاند.(1)
کثرت تألیفات او به حدّی است که در گزارش شیخ طوسی، 300 اثر عنوان شده است.(2)خوشبختانه تعداد زیادی از آثار مبارکش اکنون در دست است. با کمال تأسّف، تعدادی از آثار پر ارزشش نیز در توفان حوادث مفقود گشته است. یکی از مهمترین آثار او که اکنون در دست نیست، کتاب «مدینةالعلم» است که بعضی از علمای شیعه آن را پنجمین کتاب از کتب شیعه دانستهاند. این کتاب نزد پدر شیخ بهایی بود. برخی معتقدند که بعد از زمان علامه و شهیدین، کسی این کتاب را ندیده است. در وصف
این کتاب چنین نگاشتهاند: «و امّا کتاب مدینةالعلم الذی قدعده بعض علمائناالابرار خامس اصولنا الاربعة التی علیها مدار الشیعة فی جمیع الاعصار...»(3).
از جمله مشهورترین آثار وی «من لایحضره الفقیه» است. او که قدرتمندترین نماینده فکری مکتب حدیثی قم بود، در پیشانی این حوزه میدرخشد.
او پس از عمری تلاش در کسب احادیث، سرانجام در سال 381 ق. خورشید روحش بر افق ملکوت درخشید و به دیار ابد به سوی رحمت واسعه حقّ شتافت. قبر شریف او اکنون در شهر ری، زیارتگاه عموم مردم است. قبرش در زمان فتحعلی شاه قاجار، بر اثر سیل خراب شد و جنازهاش سالم در میان قبر رؤیت شد. از کسانی که جنازه را زیارت کرده بودند نقل شده است که خضاب ناخنهای او باقی بوده است! و این نشان از ایمان و تقوای او است.(4)
من از شیعیان شما هستم و نام من در صحیفه شیعیان شما مکتوب است؟ امام علیهالسلام پاسخ داد، آری! او از اصحاب امام رضا علیهالسلام و از راویان آن بزرگوار است. عنوان صحابی بر جبین او میدرخشد.(1)
«عبدالعزیز بن مهتدی» که از بزرگان اصحاب امام رضا علیهالسلام و وکیل آن حضرت بود، میگوید: به آن حضرت گفتم: برای من ممکن نیست که در هر زمان که به شما برای فراگیری امور دینی نیازمندم، شما را دیدار کنم و دانستنیهای دینیام را
فراگیرم؛ از چه کسی مسائل و مشکلات دینی خود را سؤال نمایم؟
امام علیهالسلام فرمود: «خُذْ مِنْ یُونُس بن عبدالرّحمن؛ از یونس مسائل دینت را فراگیر.» برای یونس مناقبی از سوی امامان بیان گردیده است که اشارهای به آنها لازم است.
امام رضا علیهالسلام او را به علم و اندیشه فقهی ستود. آن حضرت سه بار بهشت را برای او ضمانت کرد و او را سلمان زمان خویش معرفی نمود.
امام جواد علیهالسلام نیز با عبارت «اِنَّ الضّمان لیُونس علی ذمّة ابی جعفر و آبائه علیهمالسلام ؛ سه مرتبه بهشت را برای او ضمانت کرد.»
آن گاه که کتاب یوم و لیله یونس به امام حسن عسکری علیهالسلام تقدیم شد، آن حضرت فرمود: «اعطاهُ اللّه بِکُلِ حرفٍ
نوراً یوم القیامه؛ خداوند به هر حرفی از این کتاب در قیامت به او پرتوی از نور عطا خواهد کرد.
و در روایت دیگر آمده است: امام حسن عسکری علیهالسلام آن کتاب را ورق زد و در آن نظر
1) 3. رجال نجاشی، ج 2، ص 423، ش 1134؛ خلاصةالاقوال، ص 172، ش 16؛ رجال، طوسی، ص 391، ش 52؛ معجم رجال الحدیث، ج 18، ص 116، ش 12215.
افکند. سپس فرمود: «هذا دینی و دین آبایی...؛ محتوای این کتاب دین من و پدران امام من است!»
روایات صحیح در شأن و فضیلت یونس فراوان است. روایاتی نیز در سرزنش و نکوهش یونس وارد شده است که از نظر سند ضعیف است. دو روایت صحیح نیز در مذمّت او نقل شده است که باید علتش را به آگاهان واگذار کرد؛ چون با وجود آن مجموعه از روایات صحیح با آن تعابیر بلند و همچنین وفاق فقهای جلیل و بزرگان اصحاب بروثاقت و جلالت یونس، تردیدی باقی نمیماند که یونس از اعاظم و اجلاّی اصحاب ائمه علیهمالسلام است.(1)طعن قمیون نیز از وجاهت و عظمت او نمیکاهد؛ چون بر مبنای غیر قابل قبولی است.
نجاشی او را از نویسندگان «المنتصر» معرفی میکند، در حالی که کشی نامبرده را
از نویسندگان ابیدلف میشمارد. با این وصف، او از وثاقت و جلالت برخوردار است. وی از اصحاب امام رضا و امام جواد علیهماالسلام است و از محضر آنان کسب حدیث کرده و از جمله راویان این دو بزرگوار است.(2)
برقی او را از اصحاب امام
کاظم و امام هادی علیهماالسلام معرفی میکند.(3)
حوزه حدیثی قم به سان درخت تنومندی به سراسر جهان اسلام سایه گسترد و صدها ستاره دانشی بر آسمان آن درخشید و جمله معروف و شگفتانگیز «کان فی
1) 1. رجال نجاشی، ج 1، ص 446، ش 1208؛ خلاصةالاقوال، ص 184، ش 1؛ رجال کشی، ص 483، ش 910؛ فهرست، طوسی، ص 211، ش 810؛ معجم رجال الحدیث، ج 20، ص 215-209.
2) 1. خلاصة الاقوال، ص 186، ش 1؛ رجال نجاشی، ص 450، ش 1215؛ فهرست طوسی، ص 209، ش 804.
3) 2. رجال برقی، ص 60 -52؛ معجم رجال الحدیث، ج 20، ص 147، ش 13749.
زمن علی ابن بابویه مأتا الف محدّث» در کتابها نقش بست. باور این سخن بسی سخت است و توجیه میطلبد؛ ولی بدون شک بیانگر آن است که این حوزه از بُعد کمّی در درجه اوّل جای داشته است. از نظر کیفیت نیز این حوزه سر آمد بود. محدثان این حوزه بر افق بلندی از عظمت میدرخشیدند. بر ساحل این دریای موّاج، کشتی زعامت و مرجعیّت علمی جهان تشیّع لنگر انداخته بود و بر آسمان بلندش ستارگانی مانند: علی بن بابویه، فرزندش شیخ صدوق، محمد بن حسن بن ولید، احمد فرزندش، محمد بن قولویه و فرزندش ظاهر شدند.
حوزه حدیثی قم روابط بسیار نزدیکی با سایر حوزههای شیعی داشت؛ به پاس حضور ائمههدی علیهمالسلام در مدینه، اصحاب قمی آن بزرگواران مدام در رفت و آمد به آن شهر بودند و خصوصاً در مراسم حجّ این ارتباطات رو به فزونی میگذاشت. از این رو، حوزه حدیثی قم، جوهره مدنی دارد؛ نیز با حوزه حدیثی کوفه ارتباطش بسیار نزدیک بود و در طول زمان با هم در تعامل فرهنگی بودند. این حوزه از سرچشمه حوزه حدیثی کوفه جاری شد؛ ولی پس از تشکیل، باردیگر این دو حوزه با امواج علمی خود کرانهها و سواحل یکدیگر را در مینوردیدند. بسیاری از راویان و
محدثان کوفه به قم هجرت کردند یا از قم به کوفه رفتند که با سیر در کتب رجالی مییابیم تعدادشان
بسیار بوده است.(1)بسیاری از محدّثان این حوزه با پسوند کوفی، قمی، یا قمی، کوفی مزیّنند.
این حوزه با حوزه حدیثی بغداد نیز ارتباط نزدیکی داشت و وجود خاندانهای بزرگی از قمیها در بغداد، مانند خاندان متیّل، حمیری و نوبختی موجب استحکام این حوزه گشته بود. ارتباط قمیّون با مقام سفارت، بسیار نزدیک و در حدّ عالی بود؛ بهگونهای که سفیر اول، احمد ابن اسحاق قمی را به مقام معاون مالی خود برگزید.(2)و
حتی بعضی معتقدند که سفیر سوم، حسین بن روح نوبختی، قمی بوده است.(1)
ارتباط حوزه قم و بغداد یک ارتباط استادی و شاگردی نیز بوده است؛ برای نمونه، شیخ مفید از محضر جعفر بن محمد بن قولویه و شیخ صدوق دانش فراگرفت و ابو عمرو کشی نزد محمد بن قولویه علم آموخت.
اگر شخصیت کلینی را مطالعه کنیم، میبینیم وی دریایی است که رودی از حوزه قم و رودی از حوزه بغداد و حوزه ری و کوفه در آن جاری است. میتوان «شیخ کلینی» را محور ارتباط قم، بغداد، کوفه و ری معرفی کرد. در این عرصه، قم، نقش محوری دارد. حوزه حدیثی قم و بغداد، تابش یک حقیقت است در دو افق؛ و هر دو از یک زلال لبریزند. «شیخ مفید» که پرفروغترین ستاره بام مکتب بغداد است، دانش آموخته حوزه حدیثی قم محسوب میگردد و «ابن ابیعقیل» و «ابن جنید اسکافی» نیز آموزههای مکتب قم را همراه داشتهاند. از نظر دیگر، ارتباطات این حوزه با سایر حوزهها بسیار بوده است. اکثر محدّثان قمی از طریق ارتباط با حوزه حدیثی کوفه، بغداد، سمرقند، ری و... به پویایی و بالندگی حوزه حدیثی قم کمک کردند.
اگر در کتب رجال و تراجم سیری شود، خواهیم دید که محدّثان قم با پسوندهای بغدادی، کوفی، سمرقندی، رازی و... مزیّناند که بنا به اختصار از پرداخت به این موضوع صرف نظر میکنیم. آنچه در این زمینه قابل بررسی و دقّت است، سیر در آثار و تآلیف این حوزه بزرگ است.
شمارش آثار حوزه حدیثی قم، از توان این مجموعه بیرون است؛ لیکن به اختصار به آثار پرفروغی که به یادگار تا امروز از این حوزه باقی مانده، به طور مختصر اشاره میکنیم.
به هر روی، با وجود آثار بیشمار این حوزه، اکثر این آثار ارزشمند در بستر زمان مفقود گردیده؛ آثاری که اگر باقی مانده بود، در موضوعات گوناگون، گرهگشای مشکلات علمی جهان بود. آن گونه که نقل شده، برخی از این آثار، جزء جوامع بزرگ حدیثی در موضوعات مختلف، به خصوص فقه، تفسیر، کلام، اخلاق و آداب، به شمار میرفته است؛ برای نمونه کتاب «مدینة العلم» را که از جمله آثار مرحوم شیخ صدوق است، میتوان نام برد.
1) 3. رجال کشی، ص 557، ح 1052.
باتوجه به اینکه احادیث ائمه علیهمالسلام منبع احکام الهی و مبیّن معارف اسلامی است و از سوی دیگر، با کتابت، احادیث و روایات ماندگار و جاودانه میگشتند؛ از این رو ائمه علیهمالسلام شاگردان و اصحاب خود را به نوشتن احادیث تشویق نمودند. در ابتدا، اهتمام اصحاب ائمه علیهمالسلام به حفظ احادیث بود و سینه راویان چون صندوقچهای درر اخبار را در خود جای داده بود.
«جابر بن یزید جعفی» میگوید:
«حضرت باقر علیهالسلام 000/70 حدیث برایم فرمود که من هرگز به کسی نگفتهام و نخواهم گفت. یکبار به حضرت باقر عرض کردم: فدایت شوم، بار
بزرگی بر دوش من نهادهاید؛ چون این احادیث، اسرار شما است و نمیتوانم به مردم بگویم و بسا باشد که چون آتشفشانی در سینهام فوران میکند و مرا حالتی شبیه جنون دست میدهد. امام علیهالسلام فرمود: هرگاه چنین شد، برو به بیابان؛ گودالی حفر کن؛ آنگاه سر خود را در آن کن و بگو: حدیث کرد مرا محمدبن علی علیهماالسلام به چنین و چنان!»(1)
«محمد بن مسلم» که از بزرگان اصحاب امام باقر و امام صادق علیهماالسلام محسوب میگردد و از جمله حواریون ایشان بود، میگوید:
من 000/30 حدیث از امام باقر علیهالسلام و 000/16 از حضرت صادق علیهالسلام فرا گرفتم.»(2)
از «ابن عقده حافظ» (متوفای 333 ق.) نقل شده که گفته است:
«من 000/120 حدیث با سند در حفظ دارم و آنچه را که سندش در خاطرم نیست و با آن مذاکره میکنم و به پرسشها پاسخ میدهم، 000/300 حدیث است».(3)
اصحاب امامان در حفظ احادیث، سعی فراوان داشتند؛ ولی چون حافظه انسان آسیبپذیر است، امامان معصوم: اصحاب خود را به نوشتن احادیث تشویق کردند.
«ابوبصیر» میگوید: «از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «اُکْتُبُوا فَاِنَّکُمْ لا تَحْفَظُونَ
حَتّی تَکْتُبُوا»(1).
در حدیث دیگر، «حسین احمسی» روایت کرده است: امام صادق علیهالسلام فرمود: «اَلْقَلْبُ یَتَّکِلُ عَلی الکِتابِة»(2).
«مفضّل» میگوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «اُکْتُبْ وَ بَثِّ عِلْمَکَ فِی إِخْوانِکَ...(3)احادیث ما را بنگارید و میان برادرانتان منتشر سازید. پس از مرگ به فرزندانتان میرسد. به زودی برای مردم زمان، فتنه و آشوبی فرا خواهد رسید که در آن هنگام جز با کتابهای خودشان انس نخواهند داشت.»
پس از تدوین، این کتابها مرجعی گردیدند و امامان بعدی دستور دادند از این کتابها نقل روایت کنید؛
برای نمونه محمد بن حسن بن ابیخالد میگوید:
«به حضرت امام جواد علیهالسلام عرض کردم: فدایت گردم؛ به درستی که مشایخ ما از حضرت امام محمد باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت نمودهاند و چون تقیّه شدید بوده، کتابهای خود را پنهان ساختند. اکنون که آنان از دنیا رفتهاند، کتابهایشان به ما رسیده است. حضرت فرمود: نقل کنید احادیث آن کتابها را که همه حقّ است.»(4)
این تشویقهای امامان معصوم علیهمالسلام ، انگیزهای برای محدّثان شد تا به نگارش احادیث روی آورند و بدین وسیله آنچه را برای فرهنگ تشیّع میراث ماندنی است،
به یادگار بگذارند و از دستبرد رهزنان فرهنگی حفظ کنند. نجاشی (متوفای 450 ق.) در کتاب رجال خود، 269/1 نفر از مصنّفان شیعه را نام میبرد که در فاصله قرن دوم تا پنجم هجری قمری میزیستهاند و بسیاری از آنان در شمار اصحاب ائمه و راویان از آن بزرگواران میباشند. نیز شیخ طوسی (متوفای 460 ق.) درکتاب فهرست خود، 900 نفر از مصنّفان و صاحبان اصول را نام بردهاند و حدود 2000 کتاب از آثار شیعی را معرفی کرده است. از همه بالاتر، ابن عقده در کتاب رجال خود، اسامی مصنّفان از
امام صادق علیهالسلام را 4000 نفر نوشته است.(1)لذا در عصر حضور ائمه علیهمالسلام ، هزاران اثر تألیف گردید. در قرن دوم و سوم هجری قمری، محدّثان بزرگ شیعه بیش از 600 / 6 کتاب در موضوعات گوناگون نوشتند. بعضی راویان 30 کتاب و برخی 100 کتاب و بعضی تا 1000 کتاب تألیف نمودند.(2)در این جمع، محدّثان قمی خوش درخشیدند؛ از جمله:
امام رضا علیهماالسلام است. او 1000 کتاب در ردّ اهل سنّت نگاشت و 30 کتاب را در موضوعات دیگر تألیف نمود.(3)برخی از آثار او عبارتند از: السهو؛ الادب و الدلالة علی الخیر؛ الزکاة؛ جوامع الآثار؛ الشرایع؛ الصلاه؛ العلل الکبیر و کتاب اختلاف الحجّ.(4)
«ابراهیم بن هاشم»: کشی او را شاگرد یونس بن عبدالرحمن دانسته است. او میراث گرانبهای حوزه حدیثی کوفه را به قم منتقل کرد. وی دارای آثاری است؛ مانند: النّوادر؛ قضایا امیرالمؤمنین علیهالسلام .(5)
«علی بن ابراهیم بن هاشم»: وی از مفاخر شیعه است. تأثیر او در تدوین جوامع حدیثی در دو افق میدرخشد: یکی اینکه او استاد بدون واسطه شیخ کلینی است که نخستین جامع حدیثی شیعه را بنام «الکافی» تألیف مینماید. نیز ده نفر از شاگردانش بنامهای: علی بن بابویه، محمد بن علی ماجیلویه، محمد بن موسی متوکّل، حسن بن
حمزه طبری، علی بن عبداللّه ورّاق، احمد بن زیاد بن جعفر همدانی، حسین بن ابراهیم بن ناتانه از استادان شیخ صدوق میباشند.(6)
از سوی دیگر، نجاشی برای شخص وی نیز دوازده اثر بر میشمارد(7)که یکی از آن
آثار ارزشمند، «تفسیر قمی» است. این کتاب تفسیر گرانمایه، که فروغ عرشی اهلبیت علیهمالسلام را بر افقهای تفسیر و تأویل قرآن به نمایش میگذارد، تفسیری است که سرچشمه و منبع تفاسیر روایی شیعه است.
آسمان این تفسیر در پرتو مقامات ملکوتی و ولایت الهی امامان، نورباران است. مؤلّف از جایگاه والا برخوردار و نزد علمای شیعی مورد تمجید و تکریم است. در وصفش ثقه، ثبت، معتمد و صحیح المذهب به کار رفته است.(1)
طبرسی از او با تعبیر «انّه من اجلّ رواة اصحابنا و یروی عن مشایخ الحدیث» یاد
کرده است.
اگرچه در انتساب این کتاب گرانسنگ به علی بن ابراهیم تشکیک کردهاند؛ به آن جهت که با تفحّصی که در روایات کافی - که کلینی در آن از استاد خود علی بن ابراهیم روایات بسیاری نقل میکند - به جز یک مورد، روایات دیگری که منطبق با تفسیر قمی باشد، یافت نشده است.(2)ولی این گفته به هیچ وجه از اعتبار و موقعیت عالی این تفسیر نمیکاهد و این کتاب ارزشمند به عنوان سرچشمهای جوشان و منبعی غنی برای تفاسیر روایی باقی و جاری است؛ چون ریشه این داستان، مطلبی است که علامه آقا بزرگ تهرانی در کتاب «الذریعة» نگاشتهاند:
«قد عمد تلمیذه الآتی ذکره (ابوالفضل العباس بن محمد بن قاسم) و الراوی لهذالتفسیر عنه علی ادخال بعض روایات الامام الباقر علیهالسلام التی املاها علی ابیالجارود فی اسناد هذا التفسیر و بعض روایات اخر عن سائر مشایخه مما یتعلق بتفسیر الآیة و یناسب ذکرها فی ذیل تفسیر الآیة و لم یکن موجوداً فی تفسیر علی بن ابراهیم فادرجها
فی اثناء روایات هذا التفسیر تتمیماً له و تکثیراً لنفعه و ذلک التصرّف وقع منه مِن اوائل سورة آل عمران الی آخر القرآن...»(3).
بنابراین گفتار، شاگرد علی بن ابراهیم، مجموعهای از روایات ابیالجارود را که
مناسب با این تفسیر بود، در آن جای داد و اسناد روایات را نیز ذکر نمود تا اشتباهی رخ ندهد. سپس علامه آقا بزرگ تهرانی چنین مینگارد:
«و قد ذکرنا انّ تفسیر ابیالجارود لایقتصر فی الاعتبار بل هو فی الحقیقه تفسیر الامام باقر علیهالسلام کما سمّاه به ابن الندیم.(1)لکنه نسبت الی ابیالجارود لروایته له فی حال استقامته و لیس طریق الروایة عن
ابیالجارود منحصراً به کثیر بن العیاش الضعیف، بل یروی عن ابیالجارود جماعة من الثقات الاثبات منهم: منصور بن یونس، حمّاد بن عیسی، عامر بن کثیر، حسن بن محبوب، ابواسحاق نحوی، ابراهیم بن عبدالحمید، صفوان بن یحیی، مفضل بن عمر، سیف بن عمیره، عمر بن اذینه و عبدالصمد بن بشیر.»(2)
بر اساس گفته شیخ آقا بزرگ، قسمتی از تفسیر از ابیالجارود است. ولی از اعتبار آن نمیکاهد؛ چون این قسمت از تفسیر که از ابیالجارود نقل گردیده، همان تفسیر امام باقر علیهالسلام است و از ابیالجارود در آن هنگام نقل گردیده که او از عقیده صحیح برخوردار و رهپوی منهج صواب بوده و ثقات و بزرگانی چون: منصور بن یونس، حماد بن عیسی، عامربنکثیر، حسن بن محبوب، ابواسحاق نحوی، ابراهیم بن عبدالحمید، صفوان بن یحیی، مفضّل بن عمر، سیف بن عمیره، عمر بن اذینه و عبدالصمد بن بشیر از او روایت نقل کردهاند.
نیز از جمله شواهد علامه آقا بزرگ تهرانی بر این ادعا که، این تفسیر بین علی بن ابراهیم و ابیالجارود مشترک است، مقدمه مفصل آن است. در مقدمه این تفسیر چنین آمده است:
«حدّثنی ابوالفضل العباس بن محمد بن قاسم بن حمزه بن موسی بن جعفر قال
حدّثنا ابیرحمه الله عن محمد بن ابیعمیر عن حمّاد بن عیسی.»
سپس تعدادی از طرق والد علی بن ابراهیم را با عنوان «حدّثنی ابی عن فلان» نقل میکند و پس از آن به ذکر احادیث مربوط به بسم اللّه میپردازد. این نشان از آن دارد
که شخص مزبور، علی بن ابراهیم است و ناقل روایات تفسیری پدر است. این سبک نقل از ابتدای تفسیر تا اوایل تفسیر
سوره آل عمران، آیه «انبأکم بما تأکلون»ادامه مییابد ولی از این جا اسلوب روایت تغییر میکند و این گونه، روایت میشود: «حدّثنا احمد بن محمد الهمدانی قال حدثنی جعفر بن عبداللّه قال حدّثنی کثیر بن عیّاش عن زیاد بن منذر ابیالجارود، عن ابیجعفر محمد بن علی علیهماالسلام .» همین سند در صفحه 108 و 146 تکرار میشود که همان سند و طریق مشهور برای تفسیر ابیالجارود است. در این سه موضع، راوی روایت احمد بن محمد همدانی یعنی همان ابن عقده (متوفای 333 ق.) است.
قطعاً وی از مشایخ علی بن ابراهیم نبوده است؛ زیرا او از معاصران و ناقلان کلینی است و کلینی از شاگردان علی بن ابراهیم بوده است. ممکن نیست که علی بن ابراهیم از ابن عقده حدیث نقل کرده باشد که جزء شاگردان شاگردش محسوب میشود.
از این رو، مشخص میشود که راوی از ابن عقده در این سه مورد، کسی غیر از علی بن ابراهیم قمی است که باید همان ابوالفضل العباس باشد.(1)
آنگاه شیخ آقا بزرگ تهرانی علت اقدام «ابوالفضل عباس بن محمد بن موسی» در وارد کردن روایات ابیالجارود و غیر آن به تفسیر قمی را چنین تبیین کرده است:
«با توجه به سکونت وی برای مدت زمانی در طبرستان و گرایش حکومت علوی طبرستان و زیدیه به ابیالجارود، خواسته است با روایات ابیالجارود از امام باقر علیهالسلام و بعضی روایات از دیگر مشایخ، این کتاب تفسیری و مشتمل بر روایات را میان آنان نشر نماید.»(2)
از آنچه بیان شد، این نتیجه به دست میآید که اعتبار این تفسیر به همان گونه است که تمام تفسیر را از آن علی بن ابراهیم
بشناسیم.
بنا به گفته شیخ آقا بزرگ تهرانی، این تفسیر در سال 1313 ق. در ایران با چاپ سنگی منتشر گردید و مجدداً در سال 1315 ق. همراه تفسیر منسوب به امام حسن
عسکری علیهالسلام چاپ شد.
یکی از از این آثار گرانمایه، «المحاسن» است. این کتاب دایرةالمعارف شیعی است. این کتاب گرانسنگ، مجموعه بزرگی بوده است که 70 کتاب را در بر میگرفته. ابن ندیم در فهرستش میگوید: «کتاب المحاسن للبرقی یحتوی علی نیّف سبعین کتاباً و یقال علی ثمانین.»(2)
«شوشتری» نیز جایگاه این کتاب را ویژه میداند. او در مقام پاسخ از اشکال بعضی از مخالفان که کتب شیعی را در کتب اربعه محصور میدانند، میگوید: کتابهای جامع ما شش کتاب است و پنجمین آنها کتاب المحاسن میباشد.(3)
مجلسی اوّل نیز در شرح فارسی کتاب من لایحضره الفقیه که به «لوامع صاحب قرانی» معروف است، مینگارد:
این کتاب نزد ما هست و چنان که مشایخ نقل کردهاند بسیار بزرگ و ثقه و معتمد علیه بوده است. آنچه الآن هست، شاید ثلث آن باشد.»
فرزندش، علامه مجلسی نیز میگوید:
«کتاب محاسن برقی از اصول معتبر شیعه است. کلینی و تمام آنانی که پس از او بودهاند، از آن کتاب نقل حدیث کردهاند.»
این، یادگار گرانمایه احمد بن ابیعبدالله برقی میباشد. این کتاب، قدیمیترین اثر باقی مانده حدیثی از محدثان حوزه حدیثی قم است.
کتاب محاسن به اقرار علمای رجالی، از برترین و جامعترین آثار برقی
است. این
کتاب، مشتمل بر بیش از صد باب در فقه، حکمت، مسائل اعتقادی، علل الشریعه و
آداب است. برخی معتقدند: شیخ صدوق نیز در تدوین و تبویب آثار خود از شیوه این محدث بزرگوار پیروی کرده است.(1)این کتاب بیش از آنچه امروز در دست ما است، بوده و قسمت بزرگی از آن به دست ما نرسیده است. نجاشی و شیخ طوسی نیز با جمله: «و قد زید فی محاسن و نقص» خواستهاند به این مطلب اعتراف کنند. این دو بزرگوار آن مقدار از محاسن را گزارش کردهاند که به آن دست یافتهاند.
کتاب المحاسن، مرجع و مستند، برای دیگر پژوهشگران بعد از برقی بوده است؛ آنگونه که مؤلف تاریخ قم، نیز در بسیاری از موارد از این کتاب نقل کرده است؛ برای مثال، در توجیه تسمیه قم چنین مینگارد:
«و چنین روایت کرده است احمد بن ابیعبدالله برقی در کتاب تبیان که شهر قم را از برای آن قم نام کردهاند...»(2).
کتاب محاسن دارای آفاق مختلفی بوده؛ حتّی علمای تاریخ، جغرافیا، تراجم و رجال نیز خود را از این کتاب بینیاز نمییافتند. جامعیت این کتاب، نه به دلیل احادیثش بوده، بلکه به خاطر آن بوده که این کتاب، علوم متعارف آن روزگار، حتی علوم غریبه را نیز در برداشته است.(3)
آنچه امروزه از کتاب شریف محاسن به یادگار مانده، مشتمل بر یازده کتاب است که اسامی آن بدین شرح میباشد:
الاشکال و القرائن؛
ثواب الاعمال؛
عقاب الاعمال؛
الصلوة و النور و الرحمه؛
مصابیح الظلم؛
العلل؛
السفر؛
المآکل؛
الماء؛
المنافع؛
المرافق من المحاسن.
هریک از این کتابها
مشتمل بر ابوابی است و مجموعه ابواب این کتب، فزون از 500 باب میباشد.
این کتاب شریف با دو تصحیح: یکی از محمدصادق بحرالعلوم و دیگری از محدّث ارموی، به چاپ رسیده است.
این محدث عالیقدر دارای مکاتباتی است. مرحوم صدوق در «من لایحضره الفقیه» چنین مینگارد: «و هذا التوقیع فی جملة توقیعاته عندی بخطه علیهالسلام فی صحیفة».(3)
از جلوههای معنوی این کتاب این است که روایات این کتاب ناظر به مقامات عالیهای از ائمه علیهمالسلام میباشد. از این رو، بعضی به تصوّر پارهای از شبهات نادرست، از روایت آن خودداری میکردند. نجاشی نقل میکند که تمامی کتابهای صفّار، جز
بصائرالدرجات، را ابوالحسین علی بن احمد بن محمد بن طاهر اشعری قمی از محمد
بن حسن بن ولید برای نجاشی روایت کرده است.(1)نیز شیخ طوسی نقل کرده که مجموعه آثار صفّار را جز کتاب بصائر، ابن ابیجیّد قمی از محمد بن حسن بن ولید برای من (شیخ طوسی)نقل کرده است.(2)این دو کلام را نمیتوان دلیل بر آن
گرفت که عدم نقل بصائر از زبان محمد بن حسن ولید به دلیل آن بوده که این مجموعه گرانسنگ دربر دارنده احادیث غلوّ بوده است.
بعضی از محقّقان معتقدند که «بصائرالدرجات» در آغاز، کتاب کوچکی بوده و از نظر ترتیب ابواب نیز با کتاب حاضر تفاوت کلّی داشته است و مؤلف گرانقدر آن به تدریج به ابواب و اجزاء آن افزوده تا به شکل کنونی در آمده است. بنابراین، آنچه در طول زمانهای بعد، در دسترس علمای شیعه قرار داشت، دو کتاب بوده: یکی بصائرالدرجات منسوب به صفّار بنام «بصائرالدرجات صغرا» و دیگری «بصائرالدرجات الکبری»؛ چنانکه صاحب وسائل الشیعه، «مرحوم شیخ حر عاملی» نیز هنگام بر شماری منابع کتاب شریف خود، به این امر تصریح نموده است و چنین نگاشته است: «کتاب بصائر الدرات، لشیخ الثقة الصدوق محمد بن حسن بن صفّار و هی نسختان: صغرا و کبری.(3)
متأسّفانه این کتاب، اکنون در دست نیست. نجاشی به تعداد اجزای آن اشارهای نکرده؛ ولی شیخ طوسی این کتاب را دارای چهار جزء معرّفی نموده است.(5)
اثر دیگر سعد بن عبداللّه اشعری قمی، کتاب «المقالات و الفرق» میباشد. این کتاب در بیان فرق مختلفی است که از زمان رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا عصر مؤلف در
امت اسلامی پدید آمد. در این کتاب، 218 فرقه و گروه نام برده شده است. کتاب
مذکور باتصحیح و تعلیق «دکتر محمد جواد مشکور»، در سال 1342 ه .ش. (برابر 1963 م) به چاپ رسیده است.
حمیری نیز که از مشایخ بزرگوار قم و از جمله محدثان حوزه حدیثی قم است، به تألیف چنین اثری اقدام کرد. وی در این کتاب ارزشمند، روایات رسیده از هر امام را در جزءِ جداگانه تنظیم نموده بود. متأسفانه آنچه امروز در دست ما باقی مانده است، عبارتند از:
قرب الاسناد الی الصادق علیهالسلام ؛
قرب الاسناد الی الرضا علیهالسلام ؛
از دیگر اجزای آن، هیچ اطلاعی در دست نیست. نجاشی در رجال خود نیز به بعضی از اجزای این کتاب همچون قرب الاسناد الی ابیجعفر جواد علیهالسلام و قربالاسناد الی صاحب الامر علیهالسلام اشاره کرده است.(2)
یکی دیگر از آثار عبدالله بن جعفر حمیری، کتاب «الغیبة و الحیرة» میباشد که نخستین کتاب در حوزه حدیثی قم است. این کتاب در عصر غیبت صغرا درباره غیبت امام زمان علیهالسلام نگاشته شده است.
از جمله این کتب، کتاب «النوادر» است
که «داود بن کوره» او را مبوّب نمود(2)و احادیث ناب در آن موجود است.
«احمد بن محمد بن حسین بن حسن بن دول قمی»: از محدّثان و مصنّفان عالیرتبه حوزه حدیثی قم است. نجاشی در وصفش میگوید: «له مأة کتاب» و سپس به ذکر آثارش پرداخته و فزون بر 70 کتاب را برای او ذکر مینماید.(3)
«احمد بن ابیزاهر قمی»: از محدّثان و مصنّفان حوزه حدیثی قم است؛ آثار وی عبارتند از:
البداء؛ النوادر؛ صفةالرسل و الانبیاء والصالحین؛ الزکاة؛ احادیث الشمس والقمر؛ الجمعة والعیدین؛ الجبر و التفویض؛ ما یفعل الناس حین یفقدون الامام.(4)
«احمد بن اسماعیل بن عبداللّه»: از محدّثان و مصنّفان حوزه حدیثی قم است. او کتابی نوشت به نام «العباسی»، که کتاب بسیار بزرگ و دارای ده هزار ورق بوده است. این کتاب درباره اخبار خلفا و دولت عباسیان بود. بدون شک، تدوین چنین کتابی در آن دوران، با چنین حجمی کار بسیار مشکلی بوده و همت بلند میطلبیده است. وی دارای آثار دیگری نیز بوده است؛ از جمله: الامثال؛ حسن مستوفا؛ رسالة ابیالفضل بن العمید و رسالة فی معان آخر.(5)
1) 3. همان، ص 82، ش 198؛ فهرست، طوسی، ص 48، ش 75؛ طبقات اعلام الشیعة، ص 52، (قرن چهارم).
2) 1. رجال نجاشی، ص 82، ش 198.
3) 2. رجال نجاشی، ص 89 و 90، ش 223.
4) 3. همان، ص 88، ش 215.
5) 4. همان، ص 97، ش 242.
6) 5. همان، ص 261، ش 684.
7) 6. فهرست طوسی، ص 119، ش 394؛ طبقات اعلام الشیعة، ص 185، (قرن چهارم).
گرانمایه این محدّث بزرگوار، کتاب «الامامة و التبصرة من الحیرة» میباشد. این کتاب یکی از آثار به جای مانده از فقیه دانشمند و شخصیّت برجسته مکتب قمیین در نیمه دوم قرن سوم و ثلث اول قرن چهارم هجری قمری است. علی بن بابویه آثار فراوانی در فرهنگنامه شیعه دارد. ابن ندیم میگوید:
«به خطّ فرزندش، ابیجعفر محمد
بن علی، بر پشت یک جزء چنین نوشته بود: برای فلان بن فلان، کتابهای پدرم علی بن حسین که 100 جلد کتاب است و کتابهای خودم که 18 کتاب است اجازه دادم و در نسخه دیگری از فهرست ابن ندیم، 100 کتاب به 200 جلد کتاب ارتقا یافته است.(1)
بر اساس تحقیق بعضی از محقّقان، این احتمال تقویت میشود که یک جا به جایی بین عدد 18 و 100 صورت گرفته است. در حقیقت، هنگام صدور اجازه یاد شده، کتابهای پدر 18 و کتابهای پسر - شیخ صدوق - 100 جلد کتاب بوده است.
به هرحال، یکی از آثار باقی مانده از علی بن بابویه، کتاب گراسنگ «الامامة و التبصرة من الحیرة» میباشد.(2)در میان علمای رجال و فهارس نگار، در عنوان کتاب اختلافی وجود دارد. شیخ طوسی نام کتاب را «الامامة و البصیرة من الحیرة» گزارش کرده است؛(3)ولی نجاشی همان «التبصرة» را نگاشته است.(4)
ابن شهرآشوب در معالم العلماء نیز نظریه نجاشی را تأیید کرده است.(5)
از وجود این کتاب در دست علمای پیش از عصر علامه، اطلاعی در دست نیست. اولین کسی که از وجود این کتاب خبر داده، علامه مجلسی است که نام آن را در ضمن مصادر بحارالانوار ذکر کرده و گفته است که نسخهای مصحح و قدیمی از آن را در اختیار داشته است.(6)موضوع اصلی این کتاب، مسئله غیبت امام زمان علیهالسلام است که
موضوعی کلامی میباشد؛ چنان که نام کتاب نیز حاکی از آن است. پیش از علی بن بابویه، نخستین کتاب در این زمینه، اثر «عبدالله بن جعفر حمیری» است که با نام «الغیبة والحیرة» تألیف شده بود.
مؤلف گرانقدر، در این کتاب تا آنجا
از غیبت بحث کرده که در بحث از امامت و برای رفع اشکال از آن لازم دیده است. از سوی دیگر، مقدار بحث از امامت به حدّی
است که به غیبت و شئون آن مربوط میشود. از سوی دیگر، مباحث این کتاب، ناظر به کسانی است که در عصر امامت مشکلینداشتهاند.(1)این کتاب دارای 23 باب است که آخرین باب آن به نام «باب النوادر» تألیف گردیده و در آن روایات کلّی مربوط به امامت جمع شده است. از نظر شیوه نگارش، این کتاب در منهج اهل حدیث و متکلمان تألیف شده که در آن هم تکیه بر نصوص و هم روش بحث آزاد موجود است. این کتاب با مقدمه مفصلّ و عالمانه محقّق ارجمند «استاد سید محمد رضا حسینی جلالی»، در سال 1412 ق. چاپ گردیده است.
اثر دیگر این مؤلف گرانقدر، کتاب «الشرایع» است. این کتاب، همان رسالهای است که وی برای فرزند فاضل و بزرگوار خود، یعنی شیخ صدوق، به رشته تحریر درآورده است. نجاشی از این کتاب در ضمن معرفی آثار ابن بابویه نام برده و تصریح کرده که وی آن را برای فرزندش نگاشته است: «وهی الرسالة الی ابنه».(2)
بنا به گفته آقا بزرگ تهرانی، این کتاب، هنگام فقدان نصوص، محلّ مراجعه علمای شیعه بوده است؛ چون مؤلف در مقدمه کتاب گفته است که آنچه در آن میآید از ائمه علیهمالسلام است. بنابر این، مطالب کتاب، حکم اخبار مرسله معتبره را خواهد داشت.(3)
مفید ثانی یعنی فرزند شیخ طوسی میگوید:
«علی بن بابویه نخستین کسی بود که روش حذف سند را در کتب فقهی - حدیثی در پیش گرفت و احادیث مربوط به هر
موضوع را همراه با اشباح و نظایرش کنار هم
قرار داد و این رویه را به خوبی در رسالهای که برای فرزندش نگاشت، اعمال نمود. پس از علی بن بابویه، روش پسندیده وی را دیگران پذیرفتند و مورد تمجید قرار دادند و در مسائلی که نصیّ برای آن وجود نداشت، به این کتاب اعتماد کردند؛ چون او مورد اطمینان بود وثاقت و تدیّن مؤلف مورد قبول جمیع علمای شیعی بوده است.»(1)
مرحوم شهید اول نیز به این معنا اشاره کرده است. وی در کتاب «ذکری» چنین گفته
است: «فقهای شیعه اگر در مسئلهای، نصیّ نمییافتند بر کتاب شرایع علی بن بابویه اعتماد میکردند.»(2)
این کتاب یکی از مراجع و منابع صدوق در تدوین کتاب «من لایحضرهالفقیه» است. صدوق مدعی است که در کتاب خود، از مصادر و منابع مشهور استفاده کرده است؛ به خصوص از کتاب الشرایع. وی هنگام نقل از این کتاب چنین گفته است: «و قال ابی فی رسالته الیّ...»؛ چنانکه در کتاب علل الشرایع از این کتاب بهره برده است.
مرحوم صدوق اهمیت زیادی برای پدر بزرگوارش قائل بود. به گفته مجلسی اول، صدوق، رساله پدرش را به منزله نص تلقّی میکرد؛ زیرا صدوق غیر از نصوص چیزی نقل نمیکرد.(3)
نیز صدوق در کتاب «المقنع» خود به این مطلب تصریح کرده است.(4)
مجلسی اول معتقد است که تمامی عبارات ابن بابویه در این رساله، عین عبارات کتابی با نام «الفقه الرّضوی» است.(5)اثر دیگر این محدّث جلیل القدر، کتاب شریف «قرب الاسناد» است. مقدس اردبیلی در «حدیقة الشیعة» نقل کرده است که نسخه این کتاب با خط مؤلف را در نزد خود داشته است.(6)
«مقدس اردبیلی» در کتاب یاد شده، پس از
نقل سه روایت از کتاب قرب الاسناد
علی بن بابویه، چنین گفته است:
«وقع هذ الکتاب الشریف بخط مولفّه علی ید هذا الفقیر...»(1).
دیگر از کسانی که دسترسی به این کتاب داشتهاند، «میرمحمد اشرف» صاحب کتاب «فضائل العبادات» است که در سال 1103 ق. از تدوین این کتاب فارغ شده و در این کتاب از قرب الاسناد ابن بابویه نقل حدیث کرده است.(2)
اثر دیگر این محدّث بزرگوار، کتاب «الاخوان» است. نجاشی و شیخ طوسی با عنوان «کتاب الاخوان» از آن یاد کردهاند.(3)
شیخ آقا بزرگ معتقد است که این کتاب همان کتاب «مصادقة الاخوان» است؛ که به شیخ صدوق منتسب است. آن گاه بیان خود را چنین مدلّل میسازد: تعدادی از روایات این کتاب از «محمد بن یحیی العطار» و «علی بن ابراهیم» و «سعد بن عبداللّه اشعری» و برخی نیز به لفظ «حدثنی» از این افراد نقل شده است که صریح در نقل بلاواسطه است؛ در حالی که اینها همه از مشایخ پدر شیخ صدوق میباشند و پدر میتواند بدون واسطه از آنان نقل روایت کند؛ نه صدوق. به این ترتیب، چنین نتیجه گرفته میشود که کتاب «مصادقةالاخوان» که امروزه در دسترس ما بوده و منسوب به شیخ صدوق است، همان کتاب «الاخوان» است که اثر پدر بزرگوار اوست.(4)البته نیز میتوان گفت که کتاب مصادقة الاخوان مجموعهای است که کتاب الاخوان را هم در بر گرفته است.
در پایان این مجموعه، چند کتاب را که در زمان حضور ائمه علیهمالسلام و زمان غیبت صغرا تألیف نشده؛ ولی ریشه در آن دوره مبارک دارند، ذکر میکنیم:
«کامل الزیارات»: اثر گرانمایه «جعفر بن محمد بن قولویه قمی» است. مؤلف یکی از
محدّثان عالیمقام حوزه حدیثی قم و بغداد بوده و از مبرّزترین شاگردان وی شیخ
مفید است که بعدها ریاست علمی مکتب بغداد را به دست گرفت. جعفر بن محمد بن قولویه از وجوه ممتاز حوزه حدیثی قم است که فرهنگ زیارت و عشق ورزی به ساحت ائمه هدی در گفتار و احادیث او موج میزند. نجاشی برای او 23 اثر نام میبرد که از آن جمله کتاب «الزیارات» است که همان «کامل الزیارات» میباشد.(1)
این اثر، تنها یادگار به جای مانده از مجموعه آثار این محدث عالیقدر است. از جمله خصوصیات ویژه این کتاب، آن است که با توجه به التزام و تقیّد مؤلف در این کتاب بر نقل احادیث کسانی که وثاقتشان احراز شده و اجتناب از احادیث غیر صحیح
و ضعفا، علمای رجالی، حساب ویژهای برای این کتاب شریف باز کرده، و وجود نام یک راوی در اسناد این کتاب را به شهادت جعفر بن قولویه دلیل وثاقت او میدانند.
از محدّثان ناموری که ابن قولویه در این کتاب از آنان نقل حدیث کرده، یکی پدر بزرگوارش محمد بن قولویه است و دیگری برادرش علی بن محمد بن قولویه. وی از محمد بن یعقوب کلینی، علی بن بابویه قمی، محمد بن حسن بن ولید، محمد بن جعفر زراری و... حدیث نقل کرده است.(2)
ابن قولویه کتاب کامل الزیارات را به تقاضای یکی از شاگردانش که اصرار بر این امر داشت، تدوین کرده است. وی دلیل اجابت این خواسته را پاداش بزرگ این عمل و تقرّب به خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین و اهلبیت علیهمالسلام دانسته است.
او از جمله امتیازات کتابش را این دانسته که این
کتاب به ابواب منظّمی تبویب گردیده است و در هر باب، حدیث و یا احادیث متناسبی با موضوع همان باب نقل گردیده است. این کتاب ارزشمند در 108 باب تنظیم شده و اگرچه نام کتاب، نشان آن است که در آن زیارات معصومین علیهمالسلام ذکر گردیده باشد، ولی بیشتر ابواب کتاب به ذکر احادیثی میپردازد که مقام و منزلت و شأن و آداب زیارت را بیان میدارد. همچنین احادیثی پیرامون زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسلام ذکر مینماید.
از آنجا که درخشندهترین نماینده فکری، مذهبی و نگارشی حوزه حدیثی قم، شیخ صدوق است؛ بعضی از آثار وی را به صورت فشرده نقل میکنیم:
این شخصیت جلیل از بزرگان فنّ تألیف و تصنیف بوده و تألیفاتش به 300 کتاب و رساله کوچک و بزرگ میرسیده است. این نشان از نبوغ و فروغ علمی و عملی او دارد. صدوق، اصول کلّی مباحث حقوقی، تربیتی، اجتماعی، اخلاقی را از اخبار اهلبیت علیهمالسلام استخراج و تنظیم کرد و هر آنچه در باب معارف اسلامی، عواطف انسانی، اندیشههای تربیتی و معرفتی و زمینه تعالی انسان مؤثر میدانست، به شیوه ابتکاری در کتابهای مستقلی گردآوری نمود.
با کمال تأسف، بسیاری از کتابهای او که نجاشی و شیخ طوسی بنام او ثبت و ضبط کردهاند، باقی نمانده است. با وجود این، بیشترین آثار باقیمانده حدیثی از این شیخ بزرگ مکتب حدیث است. کتابهای شیخ صدوق را به چهار قسمت میتوان تقسیم بندی کرد: فقهی، پاسخ به سؤالات، اجابت درخواستها و دیکتهها.
آنچه موجب جاودانگی آثار شیخ صدوق گردیده است، اخلاص در کار، رعایت امانت در نقل روایات، پیروی
از زبان قرآن، ابتکار، سادگی متون، توضیحات مشکلات احادیث، پالایش عقاید باطل، نظم، توجه به مسائل اعتقادی، مبارزه با تهاجم فرهنگی و تک بعدی نبودن آن بوده است. اینک 13 اثر به یادگار مانده از آن محدّث عالیقدر معرفی میگردد:
من لایحضره الفقیه؛
المقنع فی الفقه؛
الهدایة؛
التوحید؛
الامالی و المجالس؛
معانی الاخبار؛
علل الشرائع؛
الخصال؛
ثواب الاعمال؛
کمال الدین؛
عیون اخبار الرضا علیهالسلام ؛
کتاب فضائل الشیعه؛
صفات الشیعه.
او کتاب کمال الدین را درباره امام زمان علیهالسلام نگاشت و درباره انگیزهاش برای نگارش این اثر نفیس چنین میگوید: «زمانی به تألیف این کتاب اقدام نمودم که از زیارت علی بن موسی الرضا علیهالسلام بازگشته بودم. چون به نیشابور رسیدم، مدتی در آنجا ماندگار شدم. در این میان متوجه گردیدم که افراد زیادی از شیعیان با من رفت و
آمد دارند و درباره غیبت امام زمان علیهالسلام سرگشته و حیران شدهاند. مدتی کوشیدم به وسیله روایاتی که در آن مورد از پیامبر و ائمه علیهمالسلام وارد شده، آنان را به صراط حقّ ارشاد نمایم و از کج روی باز دارم؛ تا اینکه یکی از علمای بزرگوار شهر قم بنام شیخ نجم الدین که مدتها آرزوی دیدارش را داشتم، از بخارا نزد من آمد. او که از خاندانهای بلندآوازه علمی بود، اظهار داشت: یکی از فلاسفه و منطقیین درباره حضرت مهدی علیهالسلام سخنی گفته که او را به حیرت انداخته و سرگردانش نموده است. من برای او اخباری را نقل نمودم که آرامش پیدا کرد. آن گاه از من تقاضا نمود در
این زمینه کتابی بنگارم. به او وعده دادم پس از بازگشت به ری، چنین کاری خواهم کرد. سرانجام در عالم رؤیا، امام زمان علیهالسلام را دیدم که به من فرمودند:
لِمَ لا تُصَنِّفُ کِتاباً فِی الْغَیْبَةِ حَتّی تَکْفِیَ ماقَدْ هَمَّکَ؟ فَقُلْتُ لَهُ: یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ قَدْ صَنَّفْتُ فِیالْغَیْبَةِ أَشْیاءً، فَقالَ علیهالسلام : لَیْسَ عَلی ذلِکَ السَّبِیلَ. آمُرُکَ أَنْ تُصَنِّفُ اْلآنَ کِتاباً فِی الْغَیْبَةِ...(1)چرا درباره موضوع غیبت [امام زمان علیهالسلام ] کتابی ننوشتهای تا تو را به آنچه همت گماشتهای و مقصود تو میباشد کفایت کند. به آن حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! درباره غیبت چیزهای نگاشتهام. حضرت فرمود: به تو دستور میدهم هم اکنون کتابی در امر غیبت بنگار.»
1) 1. کمال الدین و تمام النعمة، ص 3.
اینک بعد از بیان آثار و تألیفات حوزه حدیثی قم، امتیازات منحصر به فرد آن حوزه را بیان میکنیم:
نخستین امتیاز این مکتب حدیثی، نص گرایی این مکتب است. دانشمندان و محدثان قم از زمان امام صادق علیهالسلام تا آغاز غیبت صغرا، به محضر ائمه علیهمالسلام شرفیاب شدهاند و اندیشههای معرفتی و معارفی خود را از آن کانون متصل به وحی گرفتهاند و در عصر غیبت صغرا باتوقیعات، به وسیله نواب خاص با حجةاللّه البالغه ارتباط
داشته و مسائل دینی خود را سؤال کردهاند.
آنان روایاتی را که یا خود از محضر امام علیهالسلام شنیده بودند یا به وسیله افراد مورد اعتماد به آنها رسیده بود، در کتب خود جمع آوری نمودند. این، یگانه منبع مورد اعتماد آنان بود که در تبیین عقاید و اندیشههای معرفتی دینی خویش به آن پایبند بودند.
آنان در برخورد با روایات، متعبّد بودند
و از تفسیر به رأی روایات خودداری میکردند. به عقل خود اجازه نمیدادند که روایات را مرکب خویش بسازد. اگر از درک و فهم روایتی عاجز بودند، علمش را به اهلش واگذار کرده، از طرد آن خودداری و پرهیز مینمودند؛ آن روایت را در صورتی که از شخص مورد اعتمادی شنیده بودند، در کتاب روایی خود ضبط میکردند.
بنابر این روش پسندید، در کتب این بزرگان، روایاتی یافت میشود که مفهوم ظاهری آن با اصول مورد وفاق ما نمیسازد؛ ولی حق آن است که شیخ صدوق(ره) فرموده است: «والاخبار الّتی رویت فی هذا المعنی و اخرجها مشایخنا (رضیاللّه عنهم) فی مصنّفاتهم عندی صحیحة و...»(1)
این گونه روایات صحیح اند؛ ولی همانند آیات قرآن باید با دیده خرد به آنان نگریست و به مفهوم ظاهری آنان نباید قناعت کرد.
1) 1. التوحید، صدوق، ص 119.
از سوی دیگر، از کجا معلوم است که آنان به محتوای این روایات معتقد بودهاند؟ گاهی برای خود این بزرگان وجود این روایات سؤال آفرین بوده است؛ لذا در عصر حضور ائمه علیهمالسلام به محضر آنان رسیده، درباره این روایات سؤال میکردند.
مرحوم صدوق در کتاب «التوحید» مینویسد:
«... عن الحسین بن خالد عن ابیالحسن علی بن موسی الرضا علیهالسلام ، قالَ: قُلْتُ لَهُ: یا ابْنَ رَسُولِ اللّه! اِنَّ النّاسَ یَنْسِبُونَنا اِلی الْقَولِ بِالتَّشْبِیهِ وَ الْجَبْرِ لِما رُوِیَ مِنَ اْلاَخْبارِ فِی ذلِکَ عَنْ آبائِکَ...»(1)
«حسین بن خالد میگوید: به محضر امام رضا علیهالسلام عرض کردم: مردم به سبب وجود برخی از اخبار که از پدران بزرگوار شما [ائمه علیهمالسلام ] نقل گردیده است، ما را به
تشبیه و جبر متهم میکنند.
امام رضا علیهالسلام فرمود: ابن خالد، به من بگو،
آیا اخباری که در تشبیه و جبر از پدران امام من وارد شده است، بیشتر است یا اخباری که از رسول اللّه در این باره وجود دارد؟!
ابن خالد گفت: اخباری که از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیده، بیشتر است.
امام علیهالسلام فرمود: پس باید بگویند که رسول خدا6 هم به جبر و تشبیه معتقد بوده است. آنان میگویند: پیامبر خدا چنین خبری را هرگز نگفته است و دیگران بر او بستهاند.
امام علیهالسلام فرمود: پس باید درباره پدران من هم چنین بگویند.
آن گاه امام علیهالسلام فرمود: هرکس به جبر و تشبیه معتقد باشد، کافر و مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.
ای پسر خالد، روایاتی که در باره جبر و تشبیه از ما نقل شده، ساخته اهل غلو است که عظمت خدا را کوچک شمردند. هرکس دوست آنان باشد، دشمن ما است و هرکس دشمن آنان است دوست ما است. هرکس به آنان بپیوندد از ما بریده است و هرکس از آنان ببرد به ما پیوسته است...»(2)
در روایتی دیگر، «کشی» از «عیاشی» روایت میکند:
«احمد بن محمد بن عیسی به محضر امام هادی علیهالسلام نامهای نوشت و گزارش داد که گروهی، احادیثی را به تو و پدرانت نسبت میدهند که دلها را بیزار میکند و ما هم به دلیل انتساب این احادیث به پدران شما، اجازه ردّ آن را به خود نمیدهیم و محتوای آن روایات را هم نمیتوانیم قبول کنیم: فَاِن رأیتَ اَنْ تَبَیَّنَ لَنا وَ اَنْ تَمُنَّ عَلی موالیک؛ اماما! اگر صلاح میدانی بر ما منت گذار و امر را روشن فرما و راه صلاح و نجات را بر
دوستدارنت بنما و آنان را از این گفتههای هلاک کننده برهان.
امام علیهالسلام پاسخ داد: لَیْسَ هذا دینَنا فَأعْتَزِلْهة(1)
این روش دینی ما نیست از آن گفتهها دوری کن».
با وجود این اخبار و نظایر آن که بسیار است، روشن میشود که محدثان عالیقدر
حوزه حدیثی قم، در پی تبیین اندیشههای معرفتی خود از سوی ائمه علیهمالسلام بودهاند و بنای اعتقادات خویش را بر گفتار آسمانی امامان معصوم علیهمالسلام مینهادند و تلاش آنان در پی پالایش روایات و تنزیه منبع اعتقادی شان بود و بنایشان این بود که پیش از فرا رسیدن عصر غیبت، اصول اعتقادی منقّح و مهذّبی را شکل دهند و همین روش سبب گردید که در زمان غیبت، حوزه حدیثی قم، یگانه مرجع و ملجأ فکری، اعتقادی شیعیان گردید و کتاب «التّأدیب» به سفارش سومین سفیر، به این حوزه ارائه شد و آنچه را این حوزه پذیرفت، مقبول سفیر ناحیه مقدسه قرار گرفت.
ممکن است کسی بگوید: اگر چنین است و محدثان عالیقدر این حوزه حدیثی، از وجود چنین اخباری ناراحت و نگران بودند، پس چرا از ذکر چنین اخباری در کتابهایشان صرف نظر نکردند تا مردم آنان را متهم نکنند؟
پاسخ این است که همگی این اخبار ساختگی نبود؛ بلکه همانگونه که صدوق(ره) فرمود: روایات صحیح و عالی که دارای مفاهیم بلند و آفاق رفیع بودند در میان این مجموعه وجود داشت. به هرحال، اهتمام به کسب احادیث و حفظ آنان، نیز دستوری از سوی ائمّه علیهمالسلام بود. روایات فراوانی وجود دارد که اصحاب را بر پذیرفتن اخباری
1) 2. رجال کشی، ص 517.
که منسوب به ائمه است ملزم میساخت؛ هرچند مفهوم ظاهری آن را درک نکنند.
این روایات سفارش میکردند که در صورت روشن نبودن معنا، علمش را به خاندان وحی وا نهند.
به هر روی، وجود روایت در کتاب، نشان اعتقاد به مفهوم آن نیست؛ مگر نظیر همان روایات، در کتاب الکافی وجود ندارد با آن که احدی در قداست و جلالت کلینی و صلاح و سداد اندیشه معرفتی او تردید نمیکند. آنان به سفارش ائمه علیهمالسلام به جمع و ضبط روایات همت گماردند و در این راه از هیچ کوششی دریغ نورزیدند.
کشی روایت میکند:
«... در سال 199 ق. شانزده نفر که آل یقطین و یونس بن عبدالرحمن از جمله آنان بودند، به محضر امام رضا علیهالسلام شرفیاب گردیدند... پس از مقداری گفت گو، مشرقی به آن حضرت گفت:
وَاللّهِ ما نَقُولُ اِلاّ ما یَقُولُ ابائکَ علیهم السلام: عندنا کتابٌ سَمَّیْناهُ کتاب الجامع فیهِ
جَمیعُ ما تَکَلَّمَ النّاسُ فیهِ عَنْ ابائک - علیهم السلام - وَ اِنَّما نَتَکَلَّمُ عَلَیْهِ فَقالَ لَهُ جعفر: شَبیهاً بِهذاالکلام، فَاَقْبَلَ عَلی جَعفر فَقالَ علیهالسلام : فَاِذا کُنْتُمْ لا تَتَکَلَّمُونَ بِکَلامِ ابایی - علیهمالسلام - فَبِکَلامِ اَبی بَکْر و عُمر تُریدونَ اَنْ تَتَکَلَّموا.(1)
مشرقی گفت: سوگند به خدا! ما آنچه را پدرانت میگویند، میگوییم. [ما عقیدهای جز عقیده پدرانت نداریم] ما را کتابی است بنام الجامع؛ در این کتاب، آنچه از پدرانت نقل میکنند، آمده است. جعفر بن عیسی نیز همانند مشرقی با امام علیهالسلام سخن گفت. امام علیهالسلام رو به جعفر کرد و گفت: اگر شما از قول پدران من سخن نگویید لابد میخواهید به زبان ابوبکر و عمر سخن بگویید!»
مکتب حدیثی قم، از زلال سخن اهل البیت علیهمالسلام سیراب و لبریز بود. این
گرایش و توجه به روایات، سبب تدوین مجموعههای برزگ حدیثی گردید که گنجینه بسیار بزرگی از میراث مکتوب مذهب تشیع را پدید آورد.(2)این است آثار و برکات مکتب
حدیثی قم که این گونه مورد بیمهری بزرگان مکتب کلامی بغداد واقع گردیده است.
عجبا مکتب بغداد که رهین عنایات حوزه حدیثی قم بود، اینگونه محدّثان آن حوزه را زیر سؤال میبرد. مگر وجود چند روایت در کتابی، دلیل و نشان اعتقاد مؤلف به محتوای آن روایات میباشد؟ چرا آنان روی دیگر سکّه را نمیبینند؟ مگر صدها روایت و حدیث در ردّ نظریه تشبیه، جبر و نفی رؤیت در کتب بزرگان این حوزه حدیثی نیامده است؟(1)چرا آن مجموعه روایت منظور نمیگردد؟! روایاتی که خود کتاب مستقلّی را میطلبد.
با وجود دهها روایت درباره جایگاه قدسی قم و مردمش و ارتباط دانشمندان این حوزه با ائمه علیهمالسلام و رفتار مهربانانه امامان با محدثان این حوزه، و تأییدات و توثیقات بزرگانی مانند: صدوق، مفید، طوسی، کشّی، نجاشی، ابن غضائری، ابن داود و عیاشی و...، این حوزه جاویدانه و بر ستیغ فضیلت تابان است.
در این مقام، با حدیثی از حضرت علی بن موسی علیهالسلام مبحث را عطرآگین و به پایان
میبریم. آنگاه که یونس بن عبدالرحمن از گزند زبان دوستان و تهمت هم مذهبان مینالد و به حضرتش عرض میکند: «جُعِلْتُ فِداک اِنَّهُم یَزْعَمُونَ اَنّا زَنادِقَةٌ»
اماما! فدایت گردم، همانا آنان را گمان این است که ما زندیق میباشیم، مولای من از زخم زبان دوستان دگراندیش چه سازم؟!
امام علیهالسلام فرمود: «أَرَأَیتُکَ لَوکُنْتَ زِنْدِیقاً فَقالَ لَکَ هُوَ مُؤْمِنٌ ماکانَ یَنْفَعُکَ مِنْ ذلِکْ، وَ لَو کُنْتَ مُؤْمِناً فَقالُوا هُوَ
زِنْدِیقٌ ماکانَ یَضُرُّکَ مِنْهُ»(2)
«یونس، اگر زندیق باشی و تو را مؤمن خوانند تو را سودی نرساند و اگر مؤمن باشی و تو را زندیق خوانند زیانی از گفته آنان به تو نمیرسد.»
پس تو را چه باک و چه غم و اندوه است؟
در روایت دیگر، امام رضا علیهالسلام به یونس گفت: «یایُونُسُ وَ ماعَلَیْکَ مِمّا یَقُولُونَ اِذا کانَ اِمامُکَ عَنْکَ راضِیاً.»
«ای یونس؟ تو را چه زیانی است؟ از آنچه آنان علیه تو میگویند؟ آن گاه که پیشوای تواز تو خشنود است.»
سپس فرمود: «یایُونُسُ وَ ما عَلَیْکَ أَنْ لَوکانَ فِی یَدِکَ الْیُمْنی دُرَّةٌ؛ ثُمَّ قالَ النّاسُ بَعْرَةٌ... هَلْ یَنْفَعُکَ ذلِکَ شَیْئاً؟ فَقُلْتُ لا...»
یونس؟ چیزی بر تو نیست، اگر در دست راست تو درّی باشد و مردم گویند: بعره است، آیا نفعی به تو میرسد؟ گفتم: نه، [گفته مردم حقیقت را تغییر نمیدهد.]
آن گاه امام علیهالسلام فرمود: «هکَذا اَنْتَ یایُونُسُ، اِذْکُنْتَ عَلَی الصَّوابِ وَ کانَ اِمامُکَ عَنْکَ راضِیاً لَمْ یَضُرَّکَ ما قالَ النّاسُ.»(1)
«ای یونس، این مثال توست، آن گاه که تو بر راه درست پویایی و صراط حق میپیمایی، امام تو از تو راضی است. گفته مردم تو را ضرری نمیرساند.»
این داستان، نشانگر آن است که اصحاب ائمه علیهمالسلام باهم اختلاف داشتند و باگفتار ناپسند و نیش زبان، یکدیگر را میرنجاندند و ائمه علیهمالسلام آنان را به همدلی، وفاق و هم اندیشی فرا میخواندند و از آزار همدیگر، برحذر میداشتند.
پرهیز از تفسیر به رأی و عقل گرایی، از مشخّصههای بارز مکتب حدیثی قم است. دانشمندان این حوزه بر طبق ظاهر احادیث عمل میکردند و از دخالتدادن عقل و اجتهاد در فهم ونقّادی
محتوای احادیث پرهیز مینمودند.
محدثان بزرگ این مکتب علاقهای به تحلیل مسائل کلامی بر مبنای اصول عقلی که در آن زمان مکتب معتزله پیشوایی آن را به عهده داشت، از خود نشان نمیدادند. «المعتزله: و هم اربابُ الکلام و اصحاب الجدل و التمییز و النظر و الاستنباط...»(2)
هنوز بر آسمان کلام شیعی، ستارگانی مانند: شیخ مفید، علم الهدی، علامه حلّی و خواجه نصیرالدین طوسی، ندرخشیده بودند و در عرصه فلسفه نیز چهرههایی همانند: بوعلی، ابن رشد، فارابی و ملاصدرا که دو نهر اشراق و مشاء در گستره اندیشه موّاج او دریای حکمت متعالیه را شکل داد، ظاهر نشده بودند؛ بلکه آنچه میراث و سوغات عصر ترجمه بود؛ این بود که فلسفهای از یونان ممزوج با دیدگاههای منحرف کلامی مسیحیّت، وارد عرصه فرهنگ اسلام شده و پرسشهایی را پدید آورده بود.
حوزه حدیثی قم، به چنین مکتب و گرایشی پشت کرد و افق آن را تجلیگاه اندیشههای معرفتی دینی نمیدانست. پس میتوان گفت که حوزه حدیثی قم در واقع به یک نوع تفکیک، معتقد بود. دانشمندان این حوزه معتقد بودند که افق دین با شعاع وحی و اندیشههای عالمان به وحی و مفسران کلام خدا روشن میگردد و این افق رفیع را با عینک افکار فلسفی، کلامی آن زمان که وارداتی و ناپخته بود، نمیتوان نگریست.
این حوزه از پیروی افکار و ایدههای بزرگان مکتب اعتزال، مانند: واصل بن عطا، ابوهذیل، نظام، احمدبن خابط، فضل حدثی، بشربن معتمر، معمّره بن عباد، ثمامةبن
اشرس، هشام بن عمرو و عمروبن بحر و... پرهیز میکرد.(1)
اگر به آنچه این بزرگان مکتب اعتزال گفتهاند و نوشتهاند توجه کنیم، صحت و
درستی راهی را که مکتب قمیون پیموده، روشن میشود. البته این بدان معنا نیست که قمیون گاهی در روش خویش دچار اشتباه نبودهاند، بلکه در این ادّعا، که اندیشههای عقل محور این مکتب، در بیان و تفسیر آفاق ایدههای معرفت دینی کافی نبود، به راه صحیح رفتهاند. نه تنها آرا و نظریات عقلگرایان گرهی باز نکرد؛ بلکه برعکس، برخی از اصول و نظریات بزرگان این مکتب، خود، مشکل آفرین شده بود. تاریخ گواهی میدهدکه سرانجام، چابکسواران معتزلی به گردنهای رسیدند که پای خرد آنان در گِل ماند یا به تعبیر شیخ اشاعره، در محضر استاد خویش ابوعلی جُبایی:
1) 1. الملل و النحل، محمد بن عبدالکریم الشهرستانی، ج 1، ص 85-46؛ الفرق بین الفرق، عبدالقاهر البغدادی، ص ؟؛ مقالات الاسلامیین، ابوالحسن الاشعری، ص 150-81 ، ترجمه محسن نویدی.
«لا بل وقف حمار الشیخ فی العقبة!»(1)
جبایی، مغلوب افکار و نظریات شاگرد خویش «ابوالحسن اشعری» گردید و دوران زعامت این مکتب به پایان رسید.
در مقابل عقل گرایان معتزلی، منهج ظاهرگرایان «حشویه» و پیروان احمدبن حنبل هم آن روی این سکه بودند که آنان در بیان اعتقادات، گفتار عجیبی داشتند. آنان نسبت به خداوند متعال نظریات سخیفی ابراز میکردند، مانند: «فیانّ اللّه یضحک، فیانّ للّه یداً، فیانّ للّه عنین، فی انّ للّه اصبعاً، فیانّ للّه کلاماً و صوتاً، فیانّ للّه ذراعین و صدراً، فیانّ للّه نفساً، فیانّ للّه رِجلاً، فیانّ للّه وجهاً و...»(2)
و این دو روی سکّه که در دو سوی افراط و تفریط قرار داشتند به یک باره عیار خود را باختند و در نهضت فرهنگی کلامی ابوالحسن اشعری مضمحل و نابود شدند. باید اذعان کرد که آرا و نظریات ابوالحسن اشعری نیز چیز جدیدی نبود؛ بلکه تلفیقی از همان دیدگاههای سابق حشویه، اهل حدیث و معتزله بود. بنابراین، این مکتب نیز گرفتار همان نظریات سابق گردید.(3)
باید حوزه حدیثی
قم را در این عرصه ارزیابی کرد. در این دوران که آن دو مکتب، یکی در دوزخ جبر و دیگری در جهنّم تفویض گرفتار آمده بود، حوزه حدیثی قم - که در آن عصر، یگانه مکتب حدیثی شیعه بود - به پاس سخن پیشوای صادق خویش نفی آن دو کرد و اعلام داشت: اعتقاد ما در این باب، قول امام صادق علیهالسلام است که «نه جبری است و نه تفویضی؛ بلکه امری است میان دو امر...»(4).
این بالندگی در عصر غیبت به اوج خود رسید و بر بلندای این حوزه، سیمای صدوق(ره) درخشید و راه مستقیم خود را براساس گفتار وحیانی و سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمه علیهمالسلام که در حقیقت جوهره عقل ملکوتند، پیمود.
دانشوران و محدثان این حوزه حدیثی، پرسشهای دینی خود را در زمینه اعتقادات و معارف دینی، مانند: توحید، صفات، تکلیف، نفی جبر و تفویض، نفی تشبیه و تجسیم و صورت، نفی رؤیت، اراده و مشیت، قضا و قدر، فطرت و هدایت، لوح، قلم، کرسی، عرش و...(1)، با فروغ روایات و احادیث، تبیین میساختند.
آنان در عصر حضور، در صورت امکان، به حضور امام علیهالسلام میرسیدند و پرسش خود را مطرح میکردند و پاسخ آن را از امام علیهالسلام میشنیدند و در صورتی که امکان دسترسی به امام علیهالسلام نبود، با تکیه بر روایاتی که یا افراد مورد اعتماد برای آنان نقل میکردند یا در کتب معتبر «اصول اربع مأة» آن حدیث را مییافتند به پاسخ خود میرسیدند و همین مجموعه پرسشها و پاسخها و یا روایاتی که ائمه علیهمالسلام برای بیان معارف و معالم دین برای اصحاب خود میفرمودند، به همّت شیخ صدوق(ره)
در قالب «التوحید»، «الاعتقادات» و «کمال الدین» تدوین شد.
مکتب حدیثی قم، و در رأس آن شیخ صدوق(ره) جدال در باره خدا و امور دینی را ممنوع میدانست.(2)او در باره کلام و جدل، روایاتی از ائمه علیهمالسلام نقل میکند که در آنها از جدل و کلام انتقاد شده است. وی در کتاب «الاعتقادات» روایت میکند که
شخصی از حضرت امام صادق علیهالسلام از معنای آیه «و انّ الی ربّک المنتهی»سؤال کرد. امام علیهالسلام در پاسخ فرمود: «چون سخن به خدا رسد، زبان نگاهدارید.»
آن حضرت در روایتی دیگر فرمود:
«ای فرزند آدم! اگر قلب تو را مرغی بخورد سیر نشود و چشم تو اگر به قدر سوراخ سوزنی بر آن نهاده شود، هر آینه آن را بپوشد، تو میخواهی با این دو عضو، معرفت ملکوت آسمانها و زمین را حاصل نمایی!؟
اگر راست میگویی از این آفتاب، که آفریدهای از آفرینش خدا است، چشمت را پُر نما!»
علی علیهالسلام فرمود: «هرکس دین را به جدل طلبد، زندیق شود.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هلاک میشوند اصحاب کلام و نجات مییابند آنان که تسلیم حقند.(1)
وی در کتاب «التوحید» روایت میکند: امام باقر علیهالسلام فرمود:
«تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللّهِ وَ لا تَکَلَّمُوا فِیاللّهِ، فَاِنَّ الْکَلامَ لا یَزیدُ اِلاّ تَحَیُّراً»(2)
سی و چهار روایت دیگردر این ارتباط صادر شده است.(3)
درباره آفریدههای خداوند سخن گویید و در ارتباط با خداوند سخن نگویید؛ چون سخن در این ساحت، جز تحیّر ثمری نخواهد داشت.
به راستی این روایات چه میگویند و مقصود شیخ صدوق چیست؟
آیا دانش کلام را که در بستر آن اصول عقاید و اندیشههای معرفتی تبیین میگردد مردود میشمارد آیا جدال احسن
را نفی میکند؟
بدون تردید، مفهوم روایات و منظور شیخ صدوق(ره) چنین مقصودی نمیباشد؛ مرحوم صدوق مانند مفید، روح قدسیاش از آبشار معارف وحیانی و حدیث لبریز است. او در محضر قرآن است و مینگرد که این کتاب آسمانی چگونه «جدال احسن» را میستاید:
«وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ»(4)«وَ لا تُجادِلُوا اَهْلَ الْکِتابِ اِلاّ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ»(5)«قالُوا یانُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَاَکْثَرْتَ جِدالَنا»(6)و آیات دیگر.
بر صدوق(ره) آشکار است که خداوند با توجه به اصول عقلانی بر توحید استدلال میکند: «لَوکانَ فیهِما الِهَةٌ اِلاَّ الْلّهُ لَفَسَدَتا»(7)
و همچنین شیوه پیامبران بزرگ الهی را مینگرد که چگونه با مخالفان بحث و
گفت وگو میکنند:
«قالَ هذا رَبِّی فَلَمّا اَفَلَ قالَ لا اُحِبُّ اْلافِلِینَ»(1)و آیه مبارکه«اَلَمْ تَرَ اِلیَ الَّذِی حاجَّ اِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ.... فَاِنَّ اللّهَ یَأتِی بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ»(2)
علاوه بر این آیات، مجموعه آیاتی که با اندیشه و تفکر در آفرینش زمین و آسمانها مردم را به خداشناسی، معاد و هدفمند بودن جهان فرا میخواند، در همین راستا است: «وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ، رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً»(3)
بدون شک، جلوه این آیات نورانی، برجان مرحوم صدوق، پرتو افکنده بود. از سوی دیگر، او سیره و شیوه ائمه علیهمالسلام را میدانست که آنان در دین خدا با دشمنان مناظره میکردند و علیه دشمنان استدلال میآوردند و اصحاب بزرگوار خود را به دانش کلام دعوت میکردند و آنان را تشویق مینمودند.
امام صادق علیهالسلام به یونس بن یعقوب میگوید:
«ای یونس! دوست داشتم که دانش کلام را نیکو میدانستی. یونس عرض کرد: فدایت گردم! شنیدم که شما از دانش کلام، نهی میفرمودی. فرمود: آری. ویل برای
آنان است؛ آنان که گفتار ما را رها کردند و به سوی خلاف ما روی آوردند.»
آن حضرت، حمران بن اعین و محمد بن طیّار و هشام بن سالم و قیس بن عاصر را فراخواند و آنان در محضر آن بزرگوار بحث نمودند و امام آنان را ستود.(4)
حال باید چگونه داوری کرد؟ آیا به راستی مرحوم صدوق مخالف دانش کلام و جدال احسن بود؟! هرگز!
بنابراین باید اعتراف کرد که میان این دو طرز فکر، - حوزه حدیثی قم و بغداد - تفاوت جوهری وجود ندارد و هردو مکتب، در اصول و مبانی، نظر مشترک دارند؛ آن
را که صدوق مردود میشمارد، مقبول مفید(ره) نیست.
مرحوم صدوق هم درباره موضوعات بزرگ و اساسی، مانند: نفی رؤیت، حدوث قرآن، عینیّت ذات با صفات، افعال عباد، نفی تجسیم و تشبیه، علاوه بر تکیه بر آیات و روایات، مانند یک متکلم بزرگ، از برهانهای عقلی استفاده میکند؛(1)چون ریشه وحیانی دارد و شیوه پیامبران و ائمه علیهمالسلام است.
مگر ممکن است یک حوزه حدیثی با وجود آن همه روایات در تعریف و تبیین عقل، ساحت آن را نستاید؟! یا محدّثان نامدار این حوزه، به استدلال عقلی توجه نکنند!
آنان در محضر مجموعه روایات و احادیثی اند که عقل را مفتاح خداشناسی و رمز عبادت خداوند معرفی میکند و رسول باطنی قلمداد میسازد.(2)
اختلاف این دو حوزه در کجا است؟ اختلاف میان این دو حوزه، در مبنا و روش است. اگر بخواهیم راز این معمّا بر ما روشن شود، باید به آن عصر و عرصه فرهنگی باز گردیم و در آن عرصه، مکتب کلامی شیعه را تحلیل کنیم. آیا به راستی دانش کلام
شیعه آن گونه که امروز جلوهگر است، وجود داشت؟ آیا کتب وزین و با ارزشی که پس از مرحوم صدوق، در عرصه کلام شیعی تدوین گردید، موجود بود؟ بدون تردید، پاسخ منفی است.
بنابراین، مرحوم صدوق و حوزه حدیثی قم، دانش کلام را نفی نمیکند. در آن زمان هنوز علم کلامی نبود تا مرحوم صدوق آن را مردود بشمارد. نخستین شخصی
که درباره کلام شیعه کتاب نوشت: «علی بن اسماعیل بن میثم تمار» است.(3)اوّلین کتاب شیعی موجود در این عرصه، کتاب «الیاقوت» تألیف «ابواسحاق ابراهیم بن نوبخت» است که بنابر تحقیق، در قرن چهارم هجری قمری نگاشته شده(4)و در پرتو «انوار الملکوت» شرح و تدوین گردیده است.
بنابراین، منصفانه نخواهد بود که ما حوزه حدیثی قم را در مقابل و معارض حوزه حدیثی، کلامی بغداد ارزیابی نماییم؛ بلکه باید حوزه بغداد را روند پویا و بالنده حوزه قم دانست؛ وکتاب «تصحیح الاعتقاد» شیخ مفید را، افقی دیگر از «الاعتقادات» مرحوم صدوق قلمداد کرد.
اکنون برای روشن شدن این حقیقت که تضادّی میان این دو مکتب نبود و تار و پود این دو مکتب در هم تنیده بودند؛ به بررسی دو اثر نفیس از این دو منهج میپردازیم:
کتاب اعتقادات شیخ اعظم حدیث مرحوم صدوق قدسسره ؛
تصحیح الاعتقاد شیخ جلیل القدر و زعیم مکتب کلامی بغداد شیخ مفید قدسسره .
نظر به این که عقیده صحیح یا باطل سازنده و سوزنده است، میسازد و ویران میکند، بالا میبرد و بر زمین میزند، اوج میگیرد و بالا میبرد و موجب هر بالندگی و پویایی، یا انحطاط و سقوط است به عنوان مثال مسجد
را عقیده میسازد و بتخانه را نیز عقیده باز نگه میدارد. از این رو اشتراک و اختلاف این دو اثر جوهره این دو مکتب را تبیین مینماید. با بررسی این دو اثر آشکار میگردد که این دو قدّیس در اصول اعتقادی که ایمان به آن اصول لازم است وحدت نظر دارند. و در برخی از مطالب فرعی آن هم در شرح مطالب یا توضیح مقاصد با هم اختلاف دارند.
گاهی اختلاف این دو بزرگوار به اجمال تفسیر است و در پارهای از اصول اختلافشان لفظی است. در برخی از تبیینها حق با مرحوم مفید است و در بعضی دیگر با مرحوم صدوق. به هر روی برای روشن شدن مطلب به ذکر برخی از اصول
میپردازیم.
لا سطح و لا ثقل و لا خفّة و لا سکون و لا حرکة و لا مکان و لا زمان و انّه تعالی متعال من جمیع صفات خلقه خارج عن الحدّین حدّ الابطال و حدّ التشبیه»(1).
سپس این کلمات بلند عرفانی را ادامه میدهد و به بعضی آیات قرآنی و تفسیر آنها اشاره میفرماید.
بدون شک مفید علیه الرحمه نیز در وصف خداوند و ستایش او همینگونه مینگارد. در مقام تبیین آیات در برخی از موارد بین این
دو بزرگوار اختلاف است. مرحوم صدوق در پرتو آیه «وَاذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَالاَیْدِ»(2)را صاحب قدرت تفسیر مینماید. مفید در این جا «ید» را نشان قدرت ندانسته است، بلکه ید را نعمت دانستهاند.
بعضی از محققین معاصر گفتهاند در این تفسیر نیز حق با صدوق است. چون منظور صدوق از «الاید» مفرد است که به معنای قدرت و قوّت است نه «الایدی» که جمع ید است که به معنای نعمت میباشد(3).
نظیر همین اختلاف را در آیات دیگری که مورد استدلال مرحوم صدوق قرار گرفتهاند نیز مشاهده میگردد.
در پرتو آیه «و نفخت فیه من روحی» صدوق فرموده «و هو روح مخلوقه جعل الله منها»؛ دمیدم در آدم از روح خود و مقصود روحی است مخلوق که حق سبحانه و تعالی حضرت آدم و عیسی را از آن روح آفرید(4).
ولی مفید بر این سخن استدراک دارد و فرموده اضافه برای تشریف و تکوین
است. و به نظر میرسد که سخن ثواب همان باشد که صدوق فرموده است.
و نیز در دفع توهّم تجسیم، صدوق در پرتو آیه «قالَ یا اِبْلیسُ ما مَنَعْکَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ»(5)دو دست را قدرت و قوّت تفسیر نموده؛ و مرحوم مفید بر این مطلب حاشیه زده و فرمودهاند مراد از دو دست دو نعمت است. نعمت دنیا و آخرت.
البته از این نمونهها بسیار است. در باب صفات ذات و افعال مفید بر دیدگاه صدوق، حاشیه زده و با تقسیمی که پیرامون صفات انجام داده و صفات را به صفات ذات و افعال تقسیم کردهاند؛ افق این بحث را زیباتر نمایان ساختهاند. اگر چه در ژرفای عقیده، این دو بزرگوار حقیقتی یکسان
نهفته است.
دیدگاههای این دو بزرگوار در «الاعتقاد فی التکلیف»(1)، «الاعتقاد فی البداء»(2)، «الاعتقاد فی التناهی عن الجدال»(3)، «المسئله فی القبر»(4)، «حساب و میزان»(5)، «الاعتقاد(6)در قرآن»، «الاعتقاد فی الانبیاء و الرسل و الحجج»(7)یکسان میباشد. و در دیدگاههایی چون «الاعتقاد فی الاستطاعه»(8)نیز نزاعشان لفظی است. و پیرامون بهشت و جهنّم مطالبشان بسیار به هم نزدیک است و عقیدهای یکسان دارند.
در پارهای از حقایق چون مسئله اعراف، صراط و عقبات آن نیز عقاید آنان یکسان است و اختلافشان در اجمال و تفسیر خلاصه میگردد. پیرامون کیفیت نزول وحی فرمایش مفید مقبولتر از نظریه صدوق است. و در ارتباط با عصمت، گفتار مرحوم صدوق اقوی به نظر میرسد. در نفی غلو و تفویض نیز میان این دو بزرگوار اختلاف جوهری وجود ندارد و هر دو در نفی غلو و تفویض اتفاق نظر دارند(9).
باری با بررسی دیدگاهها و نظریات این دو بزرگوار چنین استفاده میشود که مکتب کلامی بغداد و مکتب حدیثی قم در واقع از یک سرچشمه و آبشار لبریزند و هر دو از چشمه جوشان دانش قرآن و عترت سیراب میشوند. و صدوق اگر در موقعیت مفید بود همان میکرد که مفید انجام داد. و مفید نیز اگر در قم و موقعیت
مرحوم صدوق بود منهج صدوق را میپیمود. و مکتب کلامی بغداد چهره تکامل یافته مکتب قم است. و مفید در واقع شاگرد مشایخ همین مکتب است. لکن با توجه به طوفان برخاسته اندیشهها و افکار در قرن چهارم در عرصههای مختلف فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، و رویش نحلهها و گروهها و بسط مسائل اعتقادی کلامی در این دوران روند این دو مکتب با هم تلاقی داشت. البته پس از مفید شاگرد
بزرگوارش «علمالهدی» با توجه به نگرش و آیندهنگری خود که رهآوردهای مکتب حدیثی قم را پاسخ گوی نیاز جامعه کنونی آن دوره نمیدانست پرچم مخالفت با مکتب قم را به اوج احتزاز در آورد.
حوزه حدیثی قم با همه اعتبار و ارزش، و وجود محدثان و راویان بزرگ و تدوین مجموعههای گرانسنگ روایی، از سوی دشمن مورد هجوم واقع گردیده و با تازیانه تهمت و افترا، چهرهاش مجروح شده و از سوی دوستان نیز با بیمهری مواجه شده است.
خوارزمی، شیعی قمی را به تشبیه متهم میسازد. ملطّی مینویسد: قمیها به جبر و تشبیه اعتقاد دارند: «هم اهلُ قم قولهم قریبٌ من قول الاسماعیلیه غیر اَنَّهم یقولون بالجبر و الشبه...»(1).
شیخ صدوق(ره) در مقدمه کتاب التوحید این گفتار نادرست را نقل کرده، چنین مینویسد: «انّ الذّی دعانی الی تألیف کتابی هذا، أنّی وجدتُ قوماً من المخالفین لنا ینسبون عصابتنا الی القول بالتشبیه و الجبر»(2)
مرحوم شیخ صدوق انگیزه خود از تألیف کتاب «التوحید» را تهمت وافترای برخی از مخالفان مطرح فرموده که بزرگان از راویان و محدثان شیعی را به تشبیه و جبر نسبت میدهند.
او دلیل گفتار آنان را وجود بعضی از روایات در کتب اصحاب دانسته که فهم و درک آن روایات برآنان پوشیده بود. وی مینویسد: «لمّا وجدوا فی کتبهم منَ الاخبار الّتی جهلوا تفسیرها وَ لَمْ یعرفوا معانیها و وضعواها فیغیر موضعها و لم یقابلوا بالفاظها الفاظ القرآن...»(1).
این بهتان ریشه در جهل و نادانی مخالفان دارد و آنان از درک روایاتی که این بزرگان نقل کردهاند عاجزند و تعبیر و تفسیر نادرستی ارائه کردهاند. گویی که آنان این روایات را در آیینه وحی نظاره نکردهاند و
مقایسهای بین الفاظ این روایات و آیات متشابه قرآنی نداشته و با آن مقیاسی که آیات متشابه را تحلیل و تفسیر میکنند به تحلیل و توجیه این روایات نپرداختهاند؛ مگر در قرآن نمیخوانیم:
«وَ جاءَ رَبُّکَ وَالْمَلَکُ صَفّاً صَفّاً»؛(2)«یَدُاللّهِ فَوقَ أَیْدِیهِمْ»(3)و «اَلرَّحْمنُ عَلَیالْعَرْشِ اسْتَوَی»(4)
پس همانگونه که بصیرت جان، حجاب نور از چهره این آیات بر میدارد و معنای ژرف و عمیق آن را روشن میسازد، روایات هم قابل توجیه و تفسیر است و فرضاً اگر روایت صحیحی قابل درک نبود باید در مقابل آن سکوت کرد و علمش را به آل اللّه واگذار نمود. با این گونه سخنان و روایات نمیباید با نظر سطحی و ظاهری نگریست. این گفتار از افق بلندی متجلّی است و تنها با بینش الهی میتوان مفهوم و معنای واقعی آنان را نگریست.
بنابراین، باید اقرار کرد که این روایات که به گمان مخالفان بوی تشبیه و تجسیم از آنان استشمام میگردد، معنای دیگری دارد. که با دقت و تأمل و نیز به کمک روایات
دیگر میتوان به آن دست یافت.
«وَالاخبار الّتی رویت فیهذالمعنی وَاَخْرَجَها مشایخنا (رضی اللّه عنهم) فی
مصنفاتهم عندی صحیحة، و اِنَّما ترکت...»(1).
«اخباری که در این مورد روایت شده ومشایخ و بزرگان - که خداوند از آنان خشنود باد - در کتب خود ضبط کردهاند؛ در نظر من صحیح است؛ ولی از بیم آن که کسی معانیاش را آن گونه که هست درک نکند،... از آوردن آن در اینجا صرف نظر کردم.»
همین گونه است اخباری که «احمد بن محمد بن عیسی» در کتاب «نوادرش» و «محمد بن احمد بن یحیی» در «جامعه» خود در معنای رؤیت خداوند،
روایت کردهاند. این مجموعه روایات، همه صحیح است و جز نادانان به حق، آن را تکذیب نمیکنند. الفاظ این روایات، الفاظ قرآن است و هر یک از این روایات در اثبات توحید و ردّ تشبیه و تعطیل است؛ ولی از آن جا که پیشوایان معصوم علیهمالسلام به ما دستور دادهاند که با مردم بر مقیاس و میزان عقلشان سخن گفته و از بیان آنچه توان درک آن را ندارند، اجتناب نماییم،(2)از بیان این روایات خودداری مینماییم. وی در پایان میفرماید: «و معنی الرؤیة الواردة فی الاخبار العلم...(3)معنای رؤیت [دیدن] وارده در اخبار، علم و آگاهی است؛ چون علم، همان کشف و ظهور چهره حقیقت است.»
بنابر فرموده صدوق، این گونه روایات برفرض که از نظر سند مشکلی نداشته باشد، باید با ژرف نگری مورد ارزیابی قرار گیرد و تفسیر و تحلیل گردد، و اگر با تأمل نیز قابل فهم نباشد، بر تقیّه، یا محمل معقول دیگری حمل خواهد شد.
آنچه مخالفان در این باره گفتهاند و بر مکتب حدیثی قم تاختهاند، چیز جدیدی نیست؛ چون آنان با عینک عناد به حقایق مکتب شیعی مینگرند و از بیان هرگونه افترا پرهیز ندارند.(4)
لکن وجود برخی از نظریات شاذ و غیر قابل قبول در این حوزه، موجب گشت که این حوزه از سوی زعمای مکتب بغداد چون علمالهدی مورد اعتراض واقع گردد. آن بزرگوار در کتاب «رسائل» خود مینویسد: «و الی قمی مشبه مجبّر. و انّ القمیین کلّهم من غیر استثناء لاحد منهم الاّ اباجعفر بن بابویه «رحمةاللّه علیه» بالامس کانوا مشبهة مجبّره، و کتبهم و تصانیفهم تشهد بذلک و تنطق به»(1)
«و قمیونی که معتقد به تشبیه و جبرند، همگی
اهل قم بدون استثنا، جز اباجعفر صدوق، تا دیروز اهل تشبیه و جبر بودهاند و کتابها و مقالاتشان براین امر گویا و گواه است.»
اکنون جای این پرسش است که چرا علمالهدی با وجود شخصیتهای مبرّز مکتب حدیثی قم، اینگونه بر این مکتب میتازد؟
آیا وجود برخی از نظریات نادرست از سوی بعضی از افراد این حوزه موجب چنین داوری گردیده است؟
آیا رویش نظریات و عقاید سخیفی که از سوی حنابله و اهل حدیث بر مکاتب جهان اسلام سایه افکنده و اساس دین را به خطر انداخته بود، سبب گردید که علمالهدی اینگونه در مقابل قمّیها جبهه بگیرد؟ چون بیان عقاید و ایدههای اسلامی بر محمل اخبار، موجب آفات و خطرات بزرگی شده بود. او میخواست با مخالفت خود از نفوذ اخبار واحد در زمینه عقاید جلوگیری نماید. بنابراین ناگزیر بود با مکتب قمیون به مخالفت برخیزد. زیرا قمیها در اسناد فزون از 80 % روایات حضور داشتند و یا آن که بگوییم سیّد بر اساس بینش ژرف خود و با توجه به تحوّلات عظیمی که در عرصههای علمی و کلامی رخ داده بود، میدانست که مکتب حدیثی قم باید دامن خود را جمع کند؛ زیرا این مکتب، پاسخگوی نیازهای معرفتی و دینی در آن برهه نخواهد بود. به نظر میرسد که پاسخ صحیح همین مطلب است؛ چون از نظر تحقّق خارجی نیز سرانجام مکتب حدیثی قم رو به افول نهاد و کوکب دانش و بینش و کلام بر بام مکتب بغداد تجلّی کرد. به هر روی، نظر به تحوّلات همه جانبه سده چهارم
1) 1. رسائل، شریف المرتضی، ج 3، ص 310. (باب ابطال العمل بخبر الواحد)
هجری قمری و ظهور شخصیت بزرگی چون شیخ مفید
در مکتب بغداد و پس از آن علمالهدی، این باور به یقین مبدّل گردید. اینک به پاس ترسیم تحوّلات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و کلامی آن دوره گفتاری از اندیشمند معاصر، محمدرضا حکیمی تقدیم میگردد:
«سده چهارم تاریخ اسلام، سده پرجوش و خروش بود؛ پرجوش و خروش در سیاست و پرجوش و خروش در علم.
سیصد سال از ظهور اسلام میگذشت. فلسفه یونان ترجمه شده بود. کتابهایی دیگر نیز در حوزه علوم مسلمین پا گذاشته بود. پیروان سیاستهای گوناگون، سرتاسر ممالک اسلام را میدان تکاپوی خویش قرار داده بودند. در حدیث و تفسیر کتابهایی تألیف شده بود. محدّثان و مفسران، آرای خود را اظهار کرده بودند. کتابهایی در تاریخ اسلام، و تاریخ خلافت اسلامی، گردآوری شده بود، که پیشینه اسلام را، اگرچه با نقص و جانبداری، پیش چشمها میگذاشت.
عقاید شناسان و متکلّمان به مکتبهای خود شکل داده بودند. پایههای مذاهب فقهی ریخته شده بود و مردم در پیروی از فقیهان دسته بندی شده بودند.
علوم لغت و ادب و بلاغت نُضج گرفته بود. شاعران، فراوان گشته بودند و شعر از مفاهیم صحرا به مفاهیم تمدن گراییده بود.
سیره نبوی، تواریخ سیاست و خلافت و کتابهای «مغازی» و «فتوح» تألیف یافته بود و هزارها کتاب، به دست مؤلفان و مصنفان اسلامی، در علوم و فنون یاد شده، و علوم دیگر مانند: ریاضیات و نجوم و حیوانشناسی و تاریخ طبیعی و طب و فلسفه و طبیعیات و... پرداخته شده بود. بهجز فلسفه یونان که یاد شد، اوراقی از حکمت هندی و آثار دیگر نیز به زبان عربی گردانیده شده بود.
از سوی دیگر حضور رهبران عقاید مختلف،
نفوذ حکومتهای اطراف، نشر مکاتب فکری و فلسفی و نظریات ویژه دانشمندان مشهور، برخورد اعتقادات و مسلکها، جوش و آشوب آرامیناپذیر افکار، اینها همه عواملی بود که سطح آرامی در زندگی قرن چهارم اسلام باقی نمیگذاشت، و باعث میشد تا قدرتهای سیاسی
بتوانند وحدت کلّی اسلامی را و انسجام خلاق را در امّت، دچار تزلزل و به هم
ریختگی کنند و آن شیرازه استوار را از هم بگسلند.
اسلام که از همه بیشتر، برای ایجاد یک کلیت انسانی هماهنگ و یک تعالی اندیشهای واحد، میکوشید، هم اکنون در یکی از سدههای تاریخ خود - که از جاندارترین سدههای تاریخ اسلام است - دچار چنین پراکندگیها و انشعابهایی درونی شده بود.
براساس تربیت مکتبی، اگر در دایره یک کلیت مسلکی، و یک امت منسجم، پراکندگی اندیشه، تفاوت عقاید، تضاد حرکتهای سیاسی، و دخالت سیاستها در شکل دادن به آرای دانشمندان و فراخواندن مردم به عقاید گوناگون نفوذ کرد، استعداد اصلی و بنیه ویژه آن کلیت رو به انهدام و انحراف خواهد گذاشت؛ زیرا که در چنین شرایطی، آنچه بیشتر از هر چیز عملی میشود و در اجتماع شکل میپذیرد، رهبریهای جزئی و گروهی است و این با یک رهبری کلی و قاطع و هدایت شعار واحد تضاد دارد؛ تضادی که هیچ روز نمیتوان آن را سطحی پنداشت.
به هر حال، با توجه به سیر تاریخ اسلام، و روزهایی که بر مسلمین گذشت و رویدادهایی که در شهرها و آبادیهای اسلام روی داد، میتوان درک کرد که حالت موجود در سده چهارم اسلام - از این نظرگاه که ما بدان مینگریم و بدان اشاره کردیم - زاییده
عواملی بود که برخی از آنها، بلکه بیشتر آنها، حساب شده بود و نتیجه همان بود که واقع گشت و شاید از این دیدگاه بتوانیم بگوییم که نقطه انحطاطهای بعدی، در همان دوره اعتلا، بسته شد.
در این گفتار که شامل گزارش کوتاهی است از زندگی یک دانشمند بزرگ و یک متفکر صاحب رسالت و یک مصلحِ دینی و اجتماعی درگیر، میخواهیم نقش او را در ادای رسالت مرزبانیِ خویش روشن کنیم و ارج حرکت و فریاد و خروش او را، در تثبیت حقیقتهای اعلا و متبلور ساختن انسانیتهای جاوید بنمایانیم تا دانسته شود
که اینگونه پیام آوران دانش و معرفت، و رسولان شناخت و اعتقاد، چگونه برای خنثی کردن سیاستهای فاسد میکوشیدند و چگونه امت - یا جماعتهایی از امت را
آری، ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید آفتابی است بر بام مکتب کلامی بغداد که فروغش تاریخ فرهنگی تشیّع را درنوردیده و بر بلندای معارف شیعی میدرخشد. استادانش قاضی ابوبکر جعابی، ابن قولویه قمی، ابوعبداللّه مرزبانی، شیخ صدوق، ابوغالب زراری، ابن جنید اسکافی و علی بن عیسی رُمّانی بود. و از شاگردان مبرّزش
شریف مرتضی، علمالهدی، قاضی ابوالفتح کراچکی، نجاشی و شیخ الطائفه طوسی است. او چون دریای موّاج بود که اندیشه و حدیث و تفسیر در آن موج میزد و اندیشه و معارفش چون رود خروشنده به دشتهای جانها و زمانها جاری شد. موج آفرید و پاکی بخشید. دوره او اوج مباحث استدلالهای عقلی در فرهنگی اسلامی بود. متکلّمان و متفکران زبردست در آن دوره و پیش از آن، مباحث اعتقادی و علم کلام اسلامی را به اوج رسانده بودند. مایههای تفکر و استدلال و تحلیل و شناخت در آثار آنان به قدری زیاد و متنوّع و عمیق بود که بهحقّ میتوان برخی از آنان را در شمار فلاسفه آورد. وسعت دامنه تحلیلات عقلی و استدلات کلامی موجب میشد که علمای برجسته مذاهب تا سر حد توان و امکان به معلومات عقلی و قدرت تحلیل عقلانی مسائل اسلامی مجهز باشد. نگاهی به آثار شیخ مفید و درگیریهای او با متکلمان زبردست زمانش و رسالههایی که در ردّ و تحلیل آثار و افکار گروه وسیعی از آنان نوشته به خوبی نشان
1) 1. خروش دجله، محمدرضا حکیمی، ش 61، ص 11 - 14، کنگره هزاره شیخ مفید.
میدهد که او از متبحرّترین و مقتدرترین متفکران اسلامی بوده است.
بدون شک، در علم کلام اسلامی و تفکرات اعتقادی کمتر کسی به پای او میرسد.
قدرت عقلانی این متفکر و نابغه عظیم در پنج بعد نمودار گشته است:
ردّ آرای متکلمان مخالف و مقابله با آنها؛
نقد عقلی آراء عالمان موافق؛
تهذیب و تنظیم علوم اسلامی؛
تنوع و بسیاری آثار و نوشتهها در مسائل گوناگون علمی و استدلالی؛
تأکید شدید بر مسئله رهبری و فلسفه سیاسی در اسلام.
این جلالت
است که موجب گردیده شخصیتها او را با این عبارات وصف کنند:
مقام و مرتبه علم پس از مقام و مرتبه نبوت جای دارد و عالمان عامل که صاحب دو فضیلت و جامع دو سعادت شدهاند، بسیار اندکند.... یک تن از این یگانگان روزگار که فرهنگ تشیّع در دهههای آخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم به وسیله او درخشیدن گرفت و طاق بلند معارف شیعه از او آذین یافت، شیخ جلیل اعظم و رئیس مقدم، شیخ ابوعبداللّه محمد بن محمد بن نعمان بغدادی عُکَبری است، که مشهور به مفید میباشد.(1)
او مشعل بزرگ هدایت است و چون خورشید به همه سوی نورپاشید و جایی را از روشنایی و گرمی دانش خود تهی نگذاشت. این ستیغ افراشته و این خردمند آزاده و این دجله پرخروش عقل و اندیشه که پیوسته خروشید و جوشید و به این سو و آن سو سرنهاد و همه جا را غرق در سیرابی حیات عقلانی و شادابی ساخت، او مفید بود.
این مرزبان بزرگ حماسه جاوید که دهها عالم و متفکر و قهرمان بحث و مناظره را محکوم میسازد و اشکالات پیچیده آنان را حل میکند تا باورهای حقّ عظیم همچنان خللناپذیر باقی بماند، کیست این دانای بزرگ که دست دانشمندان و متفکران از همه سوی به سوی او دراز است تا مشکلات آنان را حل کند و رسالات آنها را پاسخ دهد چه کسی است؟
1) 1. همان، ص 34.
سقراط است، در آتن؟
افلاطون است، در آکادمیا؟
ارسطو است، در لوکیون؟
فلوطین است، در روم؟
هشام بن حکم است، در کوفه و بغداد؟
فضل بن شاذان است، در نیشابور؟
ابونصر فارابی است، در بغداد و
حلب؟
ابوعلی سینا است، در گرگان و اصفهان؟
و یا:
هذه کلُّها و بعضٌ سِواها...
این شیخ مفید است.
معلم امت، مشعل بزرگ هدایت و ستیغ افراشته حق و فضیلت، نمونه والای مکتب جعفری، که با بزرگترین متکلمان و عقایدشناسان و فقیهان و محدّثان و سخنگویان ادیان و نویسندگان و ادیبان و متخصصان فن و مناظره شب و روز درگیر بود. کسانی چون قاضی ابوبکر بن سیار، قاضی ابوبکر باقلانی، قاضی ابومحمد عمانی، ابوبکر بن دقّاق طبرانی، ابن لؤلؤ (پیشوای اسماعیلیه)، ابوبکر بن اخشید معتزلی، ابوالحسین کوفی، ابن کلاب قطّان، ابوعبدالله بصری، پیروان منصور حلاّج، کرابیسی، جعفر بن حرَب، بلخی، طلحی، علی بن عیسی رومانی و...
اینان و امثال اینان کسانی بودند که همواره با حضور خود و شاگردان و مریدان خود در جامعه اسلامی و در مدارس و مساجد با القای انواع شبهههای فکری و عقیدتی، اتصال و مقاومت حق را به خطر میانداختند. همچنین کسانی در میان مؤلفان و نویسندگان و متکلمان پیش از وی بودند که تألیفات اشتباهآمیز، نظریات گمراهکننده، گفتارها و مقالات به ظاهر روشنفکرانه ولیکن پوچ و واهی برجای گذاشته بودند و یا در تفسیر قرآن و عرصه تاریخ دچار اشتباه و اشتباهانگیزی شده بودند. به راستی یک دانشمند تا چه پایه باید از معلومات بیکران و فکر نیرومند و
ذهن تند و جان منوّر و خرد بزرگ و زبان فصیح و توانا و توان عظیم بر مناظره و استدلال و حضور سرشار ذهن برخوردار باشد تابتواند یک تنه در میدان به وسعت دنیای بزرگ اسلام در قرن چهارم، با حضور آن همه دانشمندان و فقیهان و متکلمان و
مناظران
فوق العاده، همواره حضور داشته باشد و پیوسته فاتح بیرون آید و بر سکوی افتخار بدرخشد.
با این وجود او در عرصه تقوا، زهد، پارسایی و تهجّد پرفروغترین ستاره این بام باشد. شریف ابویعلی جعفری سیمای او را چنین به تصویر میکشد:
«ماکان ینامُ من اللیل، الاّ هجعةً ثمّ یقوم یُصلّی، اویُطالع، او یدرّس، او یتلو القرآن.»
«جز پاسی از شب نمیخفت. آنگاه به پا میخاست و نماز میگزارد، یا کتاب میخواند، یا درس میگفت، یا قرآن تلاوت میکرد.»
همچنین گفتهاند:
«به بینوایان کمک بسیار میکرد. سخت فروتن بود. بسیار نماز میخواند و بسیار روزه میگرفت.»(1)
به هر روی، شیعه دوازده امامی، همه، روی به او آوردند و او را پیشوای خویش قرار دادند؛ آنهم در روزگاری که بغداد در امواج فتنه غرق بود و دشمنی و کینهورزی، نیروها و استعدادها را تباه ساخته بود. در آن روزگار، شیعه، به بدترین صورت، پراکنده و فرقه فرقه گشته بود...
شیخ مفید در چنین شرایطی، با هوش و تدبیر، آرای گوناگون را به هم نزدیک ساخت تا منحرفان را به راه اعتدال آورد. او با عقلگرایی و توانمندی توانست اجتماع شیعه را از پریشانی رهایی بخشد و از هم دورشدگان را کنار هم بنشاند. شیخ مفید کوشید تا مسائل بیاهمیّتی را که مایه اختلاف شده بود، کنار گذارد تا راهی برای اتّحاد گشوده شود. همچنین کوشید تا آتش زیانبار گروهسازیها و فتنه انگیزیها را خاموش سازد و آثار فریبناک فرقهسازان و بدعت پردازان را نابود کند و رهبران گمراه گمراهی آفرین را از خر مراد به زیر کشد و تبلیغات تفرقهآموز آنان را تباه گرداند.
1) 1. همان، ص 39 - 40.
بدین منظور دست به
کار شد و برای آنکه از نفوذ گمراهی بکاهد و افکار را از انحراف نگاهدارد، به نوشتن کتابهای کوتاه و مختصر پرداخت تا همه بتوانند آنها را به سرعت بخوانند و همچنین کتابهای مفصل را گزیده و مختصر کرد و بسیاری
از نوشتههای انحرافی را با دلیلهای کوبنده پاسخ داد و مطالبی را که کمتر در آثار دیگر عالمان یافت میشود، عرضه داشت. این مصلح عظیم، حقایق و دقایقی را بر پایه مطالب عقلی و مبانی نقلی استنباط و عرضه کرد که اگر آنها نبود، بسیاری از مردم راه به جای نمیبردند و در میان اوراق تاریک ضلال، سطرهای پرتوزای برای هدایت خویش نمییافتند.(1)این منهج با زعامت شاگرد بزرگوارش مرحوم علم الهدی رحمهالله طریق بالنده خود را پیمود و ثمرات مبارکی را به ارمغان آورد و میراث مکتوب گرانبهایی را به یادگار گذاشت و بنیان دانش کلام شیعی را پیریزی کرد و سپس این مکتب بزرگ با حضور شیخ طوسی به جامعیت کامل رسید و مکتب وی چون دریایی موّاج، مجمع دو مکتب حدیثی قم و کلامی بغداد شد.(2)
باید چنین میشد چون مکتب بغداد در مرکزیت جهان اسلام که مهد سیاست، درایت و عقلانیت آن زمان میبود شکل گرفت. و طلیعهداران و بنیانگزران آن مکتب محدثانی چون علی بن یقطین و ابن ابی عمیر، و عبدالرحمن بن حجاج بودند، که عقیل زمان خود و جوهره سیاست و درایت بودند. و پس از آن در دوران سفارت خاص این مکتب به اوج مکانت خویش رسید. و ریشه چنین تحول شگفتانگیزی در آن تنیده شد. و قرن چهارم و پنجم این مکتب به شکوفایی رسید.
به هرحال،
این کارگزاران فرهنگ و معارف شیعی، چه در حوزه حدیثی قم و چه مکتب حدیثی- کلامی بغداد، بر تمام حوزههای علمی شیعی، و غیر شیعی بعد از خود، حق بزرگی دارند و ساحت والای آن قدسیان عرصه دانش، ایمان، حدیث و کلام، شایسته تقدیس و تجلیل است. همنشینی با خاتم پیامبران صلیاللهعلیهوآله و رضوان خداوند روزیشان باد. بمنّه و کرمه و لطفه
«قرآن کریم»
آل بویه، علی اصغر فقیهی، انتشارات صبا، چاپ سوم، 1365 ه ش، (1406 ه ق.)
اثبات الوصیّه للامام علی بن ابیطالب علیهالسلام ، علی بن الحسین بن علی مسعودی (متوفای 346 ه.) مکتبه بصیرتی، قم، مؤسسه انصاریان، 1417 ه .ق.، (1996 م.)
احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسی، قرن چهارم، ترجمه دکتر علینقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، چ اول، 1361 ه .ش.
احقاق الحق، قاضی سید نوراللّه حسینی مرعشی شوشتری، تحقیق: آیةالله مرعشی نجفی، ناشر: کتابخانه آیةالله مرعشی نجفی، 1379 ه .ش، قم.
اخبار الطوال، احمد بن داود دینوری، بغداد، المکتبة العربیة، لصاحبها نعمان الاعظمی، بی تا.
اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، ابوجعفر محمد بن حسن بن علیالطوسی، تحقیق و تعلیق، حسن مصطفوی، انتشارات دانشگاه مشهد، اسفند 1348 ه ش.
ارج نامه فقیهی، محمد قنبری، قم، چ اوّل، 1380.
ارشاد، مفید، ترجمه و شرح: حاج سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، بی تا.
اسدالغابه فی معرفة الصحابة، شیخ عزّالدین ابیالحسن علی بن ابیالکرم، معروف به ابن اثیر، ناشر: چاپخانه اسلامی، بیتا.
اشکال العالم، ابوالقاسم جیهانی، ترجمه: علی بن عبدالسلام کاتب، تعلیقات: منصوری.
اعتقادات، صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه قمی «صدوق»، ترجمه: سید محمدعلی قلعه کهنه، به ضمیمه حواشی شیخ مفید، تهران، انتشارات قدس رضوی.
اعلام الوری باعلام الهدی، امین الاسلام فضل بن الحسن طبرسی، من اعلام القرن السادس، تصحیح: علی اکبر غفاری، تهران، مکتبة العلمیة الاسلامیة، 1338 ه .ش.، چاپخانه حیدریان.
الاحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، تعلیقات: سید محمد باقر الخراسانی، منشورات دار النعمان، النجف الاشرف، حسن الشیخ ابراهیم البکنی، سال 1386 ه ق، 1966 م.
الاختصاص، فخر الشیعه، ابی عبد الله محمد بن محمد بن النعمان، الملقب بالشیخ المفید، تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری، تهران، مکتبة الصدوق، چاپخانه حیدری، 1379.
الاستبصار، شیخ الطائفه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، تحقیق و تصحیح سید حسین موسوی الخراسانی، ناشر: نجف، دار الکتب الاسلامیه، بی تا.
الاصول من الکافی، ابوجعفر الکلینی الرازی، تصحیح و تحقیق: علیاکبر غفاری، دار صعب، بیروت، دارالتعارف، چاپ چهارم، 1401 ه .ق.
الامامة و التبصرة مِن الحیرة، ابوالحسن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، تحقیق و تقدیم: السید محمد رضا الحسینی، بیروت، مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، الطبعة الاولی، 1407 ه ق، 1987 م.
البلدان، احمد بن ابی یعقوب، ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343.
التفسیر، المحدث الجلیل، محمد بن مسعود بن عیاش السلّمی السمرقندی،
«المعروف بالعیاشی»، تصحیح السید هاشم الرسولی المحلاتی، چاپخانه علمیه قم، بی تا.
الهدی، سال 1386 ه ق.
التنبیه و الرّد، محمد بن احمد بن عبد الرحمن الملطی، مکتبة المثنی، بغداد، بیتا.
الحیاةالسیاسیه للامام الرضا، جعفر مرتضی الحسینی العاملی، الناشر جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیه فی قم المقدّسه، چاپ دوم 1403 ه ق، 1362 ه ش.
الخرایج و الجرایح، قطب الدین راوندی، تصحیح حاج شیخ اسد اللّه ربّانی، انتشارات مصطفوی، قم، بی تا.
الخزائن، ملا احمد نراقی، تحقیق و تصحیح و تعلیق حسن حسنزاده آملی، علی اکبر غفاری، تهران، کتابفروشی علمیه اسلامیه، 1380 ه ق.
الذریعه الی تصانیف الشیعه، علامه آقا بزرگ تهرانی، تهران، مجلس شورای ملی، 1360 ق.
الرجال، ابو جعفر احمد بن ابی عبد الله البرقی، تحقیق سید جلال الدین حسینی «محدث»، انتشارات دانشگاه تهران، سال 1342 ه ش.
الرجال، لتقی الدین الحسن بن علی بن داود الحلی، انتشارات دانشگاه تهران، 1342 ه ش.
الشافی فی الامامه، سید مرتضی، تحقیق: عبدالزهرا الحسینی، تهران، مؤسسة الصادق لطباعة و النشر، 1410 ه .ق.، چاپ دوم.
الطبقات الکبری، ابن سعد، دارصادر للطباعة و النشر، بیروت، 1377 ه .ق.، 1958 م.
الغدیر، شیخنا الاکبر الشیخ عبد الحسین احمد الامینی النجفی، تهران، ناشر دار الکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1366 ه ش.
الغیبة، ابوجعفر محمد بن الحسن طوسی، متوفای 460 ه، مقدمه: آقابزرگ تهرانی،
طبع علی نفقه سیدمحمدصادق موسوی، صاحب مکتبة الصادق، نجف اشرف، چاپ دوم، سال 1385 ه .ق.
دائرةالمعارف العثمانیة، بیروت، چاپخانه مجلس دائرةالمعارف العثمانی، حیدرآباد دکن هند، دارالندوة الجدیده، 1393 ه .ق. 1973 م.
الفرق بین الفرق، عبدالقاهر بن طاهر بن محمد البغدادی الاسفراینی، دارالکتب العلمیه، بیروت، بیتا.
الفوائد الطوسیه، محمد بن حسن الحر العاملی، تعلیق: حاج سیدمهدی لاجوردی حسینی و شیخ محمد درودی، چاپخانه علمیه، قم.
الکامل فی التاریخ، علی بن ابی الکرم، محمد بن محمد بن عبد الکریم، المعروف بابن اثیر، بیروت، دار صادر للطباعة و النشر، 1385 ه ق، 1965 م.
الکنی والالقاب، حاج شیخ عباس قمی، صیدا، چاپخانه عرفان، 1358 ه .ق.
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، تصحیح و تحقیق و تعلیق و نشر: سیدجلال الدین حسینی «محدث ارموی»، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ رنگین، 1370 ه ق.، 1330 ه .ش.
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، تصحیح و مقدمه: سید محمد صادق بحرالعلوم، نجف، چاپخانه حیدری، 1384 ه .ق.، 1964 م.
المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: انتشارات اسلامی، چاپ دوم، چاپخانه 128، سال 1374 ه ش.
المعیار و الموازنه، ابوجعفر اسکافی، محمد بن عبدالله معتزلی، متوفای 220 ه .ق.، تحقیق: شیخ محمدباقر محمودی، بیروت، چاپ اول، 1402 ه .ق.، 1981.
المقالات و الفرق، سعد بن عبد الله ابی خلف الاشعری القمی، تصحیح و تعلیق محمد جواد مشکور، تهران، مؤسسه مطبوعاتی عطایی، مطبعه حیدری، تهران، 1963 م.
المیزان، علامه محمدحسین طباطبایی، بیروت، لبنان، چاپ دوم، 1390، مؤسسه
اعلمی، (دوره 20 جلدی).
النجوم الزاهره، جمال الدین ابیالمحاسن، یوسف بن تغری بردی الاتابکی، وزاره الثقافة والارشاد القومی، مؤسسة المصریّة العامّة، للتألیف والترجمه و الطباعة و النشر، بیتا.
النقض، از تصانیف حدود 560 ه .ق، تألیف: عبدالجلیل الرازی، مقدمه و
تعلیق و مقابله و تصحیح: سیدجلال الدین حسینی ارموی معروف به «محدث»، 1371 ه .ق. 1331 ه ش. بیجا.
امالی، صدوق.
امالی، شیخ طوسی، قدم له: السید محمد صادق بحر العلوم، من منشورات: المکتبة الاهلیة لصاحبها السید شمس الدین الحیدری، النجف الاشرف، مطبعة النعمان، 1384 ه ق، 1964 م.
انساب الاشراف، بلاذری، تحقیق: محمدباقر محمودی، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات.
انوار المشعشعین، شیخ محمد علی بن حسین نائینی اردستانی کچوئی قمی، تحقیق محمد رضا انصاری قمی، اشراف سید محمود مرعشی نجفی. ناشر: کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی، چاپ اول، 1381 ه ق 1423 ه ق.
انوار الملکوت فی شرح الیاقوت، علامه حسن بن یوسف بن مطهر، به تصحیح و مقدمه محمد نجمی زنجانی، چاپخانه دانشگاه تهران، 1338 ه ش، انتشارات دانشگاه تهران.
اوائل المقالات، شیخ مفید، مکتبه حقیقت، تبریز، چاپ دوم، 1371 ه ق.
ایضاح المکنون فی الذیل علی کشف الظنون، المورخ الکامل الاریب اسماعیل باشا بن محمد امین بن میرسلیم البابانی اصلاً و البغدادی مولدا و مسکنا، تصحیح و طبع محمد شرف الدین یالتقایا، رئیس امور الدین و المعلم رفعت ببلکه الکلیسیتی، طبع بعنایة وکالة معارف الجلیلة فی مطبعة البهیه، 1945 م، 1364 ه ق.
مسند فاطمة الزهراء علیهاالسلام ، جلال الدین عبدالرحمان سیوطی، بیروت، طبع و نشر و توزیع: مؤسسة الکتب الثقافیّه، چاپ اول، 1413 ه .ق. - 1993 م.
بحارالانوار، علامه مجلسی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چاپ دوم، 1362، چاپخانه اسلامیه.
بصائر الدرجات، ابو جعفر محمد بن الحسن بن فروخ «الصفار»، تصحیح و تعلیق
و مقدمه از حاج میرزا محسن «کوچه باغی»
و سماه بسرد المقال فی تنقیح حال الصفار، چاپ دوم، بیتا.
پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، دکتر مجید معارف، تهران، مؤسسه فرهنگی و هنری ضریح، چاپ اوّل، 1374 ش.
تاریخ الغیبة الصغری، محمد صدر، منشورات مکتبة الرسول الاعظم، چاپ اول: 1392 ه. - 1972 م، چاپ دوم: 1400 ه. - 1980 م، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات.
تاریخ بناکتی، به کوشش دکتر جعفر شعار، تهران، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی تهران، 1348 ه .ش.
تاریخ تشیّع در ایران، رسول جعفریان، قم، انتشارات انصاریان، چاپ اول، زمستان 1375، چاپخانه صدر.
تاریخ حبیب السیر، غیاث الدین بن همام الدین حسینی، المدعو به خواندامیر، تهران، کتابخانه خیام، 1333 ه .ش.
تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، تحقیق از دکتر جاسم حسین، ترجمه دکتر سید محمد تقی آیت اللهی، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، 1367 ش.
تاریخ طبری، ابیجعفر محمد بن جریر طبری، 224 - 310 ه .ق. تحقیق: محمد بوالفضل ابراهیم، مصر، قاهره، دارالمعارف، 1386 ه .ق - 1966 م.
تاریخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمی، سال تألیف: 378 ه .ق.، ترجمه: حسن بن علی بن حسن بن عبدالملک قمی، به فارسی در سال 805 - 806، تصحیح و تحشیه: سیدجلال الدین طهرانی، 1313 ه .ش، 1353 ه .ق.، چاپخانه مجلس.
تاریخ قم، شیخ محمدحسین ناصرالشریعه، مقدمه و تعلیق: علی دوانی، قم، چاپ حکمت، مهر 1342 ه .ش.، 1383 ه .ق.
تاریخ عمومی حدیث، دکتر مجید معارف، تهران، انتشارات کویر، 1377 ه ش.
تاریخ مبارک غازانی، رشیدالدین فضل اللّه بن عماد الدوله، به سعی و اهتمام و تصحیح
اقلّ العباد، کارلیان در مطبعه ستفن اوستین در هرتفورد، از بلاد انگلستان، 1358 ه .ق. 1940 م.
تاریخ مذهبی قم، علی اصغر فقیهی، قم، انتشارات زائر، چاپخانه توحید، چاپ دوم، سال 1378 ه .ش.
تاریخ الیعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، بیروت، دار صادر الطباعة و النشر، دار بیروت للطباعة و النشر، 1379 ه ق، 1960 م.
تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، المرجع الدینی الاکبر آیة الله السید حسن الصدر، قم، انتشارات اعلمی، چاپ دوم، چاپ امیر، زمستان 1375 ه ش.
تتمّة المنتهی، حاج شیخ عباس قمی، ناشر: کتابخانه مرکزی، چاپخانه آفتاب، اردیبهشت 1325، جمادی الاول 1365 ه .ق.
تجارب السلف، در تواریخ خلفا و وزرای ایشان، هندو شاه بن سنجر بن عبدالله صاحبی نخجوانی، تصحیح عباس اقبال به اهتمام دکتر توفیق سبحانی، تهران، کتابخانه طهوری، 1357 ه ش.
تذکرةالخواص، ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزی، متوفای 654، مقدمه: محمدصادق بحرالعلوم، تهران، مکتبه نینوی، بیتا.
تذکره مشایخ قم، نور الدّین علی منعل قمی، نوشته به سال 978 هق، چاپ حکمت قم، 1353 ه ش.
تلخیص الشافی، شیخ طوسی، تحقیق: سیدحسین بحرالعلوم، نجف اشرف، مکتبةالعلمین الطوسی و بحرالعلوم، چاپ دوم، 1383 ه .ق.، 1963 م.، چاپخانه آدابی.
تنقیح المقال فی علم الرجال، علامه الشیخ عبد اللّه المامقانی. (قطع رحلی).
توحید، شیخ صدوق، تصحیح سیدهاشم حسینی طهرانی، تهران، مکتبه صدوق، جنب مسجد سلطانی، چاپخانه حیدری، 1387 ه .ق.
تهذیب الاحکام، شیخ طوسی، تحقیق: سیدحسن موسوی، نجف اشرف، علی آخوندی، دارالکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1379 ه.ق.، 1959 م، چاپخانه النعمان.
تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، حیدرآباد، دارصادر، چاپ اول، چاپخانه
دائرةالمعارف النظامیة الکائنه فیالهند، 1325 ه .ق.
محمدرضا مظفر، بیروت، چاپ چهارم، دارالنعمان، مؤسسه اعلمی، بیتا.
حدیقة الشیعه، مولانا احمد بن محمد آذربایجانی معروف به مقدس اردبیلی، از انتشارات کتابخانه شمس، تهران ناصر خسرو، قم چاپخانه حکمت، بیتا. 143. حضرت معصومه «فاطمه دوم»، محمد محمدی اشتهاردی، قم، چاپ اول، 1380، نشر اخلاق.
حکمت الهی، محی الدین مهدی الهی قمشهای، تهران، چاپ سوم، 1335 ه .ش، 1375 ه .ق.
حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، قم، انصاریان با همکاری دفتر تحقیقات و تدوین متون درسی (وابسته به مرکز جهانی علوم اسلامی) چاپ اوّل، سال 1376 ه .ش.
حیاةالامام العسکری علیهالسلام ، شیخ محمدجواد طبسی، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ دوم: 1416 - 1374.
خاندان نوبختی، دکتر عباس اقبال، تهران، مطبعه مجلس، 1311 ه ش.
خروش دجله، محمد رضا حکیمی، قم، شماره 61، مقالات فارسی کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، فروردین 1372.
خصال، صدوق، مکتبة الصدوق، تهران، 1389 ه ق. 1348 ه .ش.
خلاصةالاقوال (رجال علامه حلّی)، علامه حلّی، تصحیح: سید محمدصادق بحرالعلوم، نجف، چاپ دوم، 1381، 1961، چاپخانه حیدریه.
خلاصة البلدان، صفی الدین محمد محمد هاشم حسینی قمی، به کوشش حسین مدرسی طباطبائی. چاپ حکمت قم، 1396 ه ق.
خلاصة التواریخ، قاضی احمد بن حسین منشی قمی، تصحیح دکتر احسان اشراقی، انتشارات دانشگاه، تهران، 1359 ه ش.
دروس اتحاد عاقل به معقول، استاد علامه حسن زاده آملی، قم، چاپ اوّل، انتشارات قیام، سال 1375 ش.
داوری میان شیخ صدوق و
شیخ مفید (ره)، آیة اللّه صافی گلپایگانی، شماره 53، قم، مقالات فارسی کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، فروردین 1372.
دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری، منشورات المطبعة الحیدریة، نجف، 1383 ه ق، 1963 م.
راهنمای قم، رشید یاسمی، سال نشر 1317 ه .ش 1357 ه ق.، چاپخانه مجلس، ناشر: آستانه مقدسه قم.
الرجال، حسن بن علی بن داود حلّی، تصحیح سید جلالالدین حسینی ارموی «محدّث»، انتشارات دانشگاه تهران، چاپخانه دانشگاه تهران، 1342 ه .ش.
رجال الطوسی، شیخ الطائفه، ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی الطبعة الاولی، منشورات المکتبة و المطبعة الحیدریه فی النجف، سال 1380 ه ق، 1961 م.
رجال النجاشی، الشیخ الجلیل ابو العباس احمد بن علی بن احمد بن العباس النجاشی الاسدی الکوفی، متولد 372، متوفای 450، ایران، موسسة النشر الاسلامی لجماعة المدرسین بقم المشرفه، چاپ چهارم، شعبان 1413.
رسائل، الشریف المرتضی، تقدیم و اشراف: السید احمد الحسینی، اعداد: السید مهدی الرجایی، قم، ناشر دارالقرآن الکریم، 1405 ه ق.
روضات الجنات فیاحوال العلماء والسادات، تألیف: علامه میرزا محمدباقر موسوی خوانساری اصفهانی، تحقیق: اسداللّه اسماعیلیان، قم، چاپ مهر استوار، بیتا.
روضةالصفا، میرمحمد بن سعید برهان الدین، الشهیر بمیرخواند، سده نهم، تهران،
کتابفروشی مرکزی، اردیبهشت 1339 ه .ش.
روضة المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه، مولی محمدتقی مجلسی، تعلیق: سیدحسین موسوی کرمانی و شیخ علیپناه اشتهاردی، ناشر: بنیاد فرهنگ اسلامی، حاج محمد حسین کوشانپور، 1393 ه .ق.
ریاض العلماء، میرزا عبداللّه افندی، قم، چاپخانه خیام.
زندگانی حضرت معصومه علیهاالسلام و تاریخ قم، مهدی منصوری، مقدمه آیةالله مرعشی، چاپ سوم، ذی القعده 1387، قم، ناشر
انتشارات شهاب (علمی سابق).
زیارت، جواد محدّثی، بعثه مقام معظم رهبری، تهران، معاونت آموزش و تحقیقات، چاپ اول، 1371 ه .ش.
سفینة البحار، المحدث النجیب و المحقق الجلیل الشیخ عباس القمی، الناشر دار الاسوه للطباعة و النشر، چاپ اول، 1414 ه ق.
سنن الترمذی، (و هوالجامع الصحیح) للامام الحافظ ابیعیسی محمد بن عیسی بن سورة الترمذی، متولد: 209 - 279، تصحیح: عبدالرحمان محمد عثمان، دارالفکر، چاپ اول: 1389 ه .ق. - 1964 م، چاپ دوم: 1394 ه .ق. - 1974 م، چاپ سوم: 1398 ه .ق. - 1978 م.
سنن الدارمی، ابومحمد عبداللّه بن عبدالرحمن بن الفضل بن بهرام الدارمی، متوفای 255، بیروت، داراحیاء السنّة النّبویّة، دارالکتب العلمیه، بیتا.
سنن، حافظ ابیعبداللّه محمد بن یزید القزوینی (ابن ماجه)، متولد 207، متوفای 275 ه .ق، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، داراحیاء الکتب العربیه، عیسیالبابی الحلبی و شرکاه، 1373 ه .ق. - 1954 م.
سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، چاپ دوازدهم، سال 1380 ه .ش.، قم، مؤسسه امام صادق علیهالسلام .
شفاعت، احمد مطهری و غلامرضا کاروان
شفاعت در قرآن و حدیث، آیة الله رضا استادی
شفاعت در قلم و عقل و قرآن و حدیث، آیة اللّه جعفر سبحانی.
شذرات الذهب فی اخبار مَن ذهب، عبدالحی بن العماد الحنبلی، متوفّای 1089، عُنیت بنشره، مکتبة القدس، لصاحبها حسام الدین القدسی بجوار الازهر، سنه 1351.
صحیح بخاری، ابوعبداللّه محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن المغیرة بن بَرذِرْبه البخاری الجعفی، (194 - 26)، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیتا.
صحیح مسلم، مَشکُول، مطبوعات: مکتبة و مطبعه محمدعلی و اولاده، بیتا، مصر.
صراط المستقیم، شیخ زین الدین ابیمحمد علی بن یونس العاملی النباطی البیاضی، متوفای 877، تحقیق: محمدباقر البهبودی، المکتبة المرتضویة، چاپخانه حیدری، بیتا.
صورة الارض، ابن حوقل، مترجم: دکتر جعفر شعار، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.
ضحی الاسلام، احمد امین التوزیع: مکتبة النهضه المصریه، حسن محمد و فرزندانش، چاپ ششم، مصر، 1962 م.
طبقات اعلام الشیعه، «القران الرابع»، الشیخ آقا بزرگ تهرانی، دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع.، چاپ دوم 1390 ه ش، 1971 م.
علل الشرایع، شیخ صدوق، مقدمه: سید محمد صادق بحرالعلوم، نجف اشرف، چاپخانه حیدریه، 1382 ه .ق.، 1963 م.
عیون اخبارالرضا، شیخ صدوق، تصحیح: سید مهدی حسینی لاجوردی، ناشر: میرزا محمدرضا مشهدی، قم، چاپخانه دارالعلم، 1377 ه .ق.
فتوح البلدان، ابو الحسن البلاذری، تحقیق و تعلیق رضوان محمد رضوان، المکتبة التجاریة الکبری مصر، 1959 م.
فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، جعفر سبحانی، تهران، نشر مشعر، 1374، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
فرحة الغری، فی تعیین قبر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع)، السید عبدالکریم بن طاووس، نجف، مطبعة الحیدریة، 1368 ه ق.
فرق الشیعه، حسن بن موسی نوبختی، «من اعلام القرن الثالث»، تصحیح سید
محمد صادق آل بحرالعلوم، نشریات المکتبة المرتضویة، لصاحبها الشیخ محمدصادق الکتبی، نجف اشرف، المطبعة الحیدریه، 1355 ه .ق.، 1936 م.
فروغی از کوثر، الیاس محمد بیگی «صادقی»، قم، انتشارات زائر.
الفهرست، شیخ طوسی، تصحیح: سید محمد صادق آل بحرالعلوم، چاپ دوم، 1380 ه.، 1961 م. چاپخانه حیدریه، نجف.
الفهرست، محمد بن اسحاق الندیم، ترجمه و تحقیق: محمدرضا تجدّد، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم،
1366 ه ش.
فوائد الرضویه، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، از انتشارات مرکزی، کتابخانه مرکزی، 1327 ه ش.
قمنامه، «مجموعه مقالات و متون درباره قم»، استاد سیدحسین مدرسی طباطبایی، قم، انتشارات کتابخانه عمومی آیةاللّه العظمی نجفی مرعشی، چاپخانه خیام،
1364 ه .ش.
قواعد المرام فی علم الکلام، میثم بن علی بن میثم بحرانی، تحقیق: احمد حسینی، قم، کتابخانه آیةاللّه مرعشی نجفی، چاپخانه صدر، چاپ دوم، قم.
کامل الزیارات، شیخ الطائفه ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولویه، تصحیح و تعلیق علامه میرزا عبدالحسین الامینی التبریزی نزیل النجف، طبع فی المطبعة المبارکة المرتضویه فی النجف الاشرف، 1356 ه ق.
کشف الغمّه فی معرفةالائمّه، علی بن عیسی اربلی، تاریخ تألیف: 687 ه .ق.،
مقدمه: میرزا ابوالحسن شعرانی، تصحیح: سیدابراهیم میانجی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چاپخانه اسلامیه، 1381 ه .ق.
کشف الغمّه فیمعرفةالائمه، علی بن عیسی اربلی، تبریز، مکتبه بنیهاشمی، 1381 ه .ق.، افست چاپخانه علمیه قم.
کشف الفوائد، علامه حلی، تبریز، مکتب اسلام، چاپ تابش، تبریز، بیتا.
کمال الدین، صدوق، قم، مؤسسه نشر اسلامی زیر نظر جامعه مدرسین، محرم 1405 ه .ق.، مهر 1363 ه .ش.
کمال الدین و تمام النعمة، ابو جعفر، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه قمی، «صدوق»، قم، موسسة النشر الاسلامی التابعه بجماعة المدرسین، قم، تصحیح: علیاکبرغفاری، محرم 1405، مهر 1363.
گلستان هنر، قاضی میر احمد منشی قمی، به تصحیح و اهتمام احمد سهیلی خوانساری، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1352.
گنجینه آثار قم، عباس فیض، چاپ اول، قم، چاپخانه مهر استوار، 1349 ه ش.
گوهر مراد، ملاعبدالرزاق لاهیجی، تهران، انتشارات کتابفروشی
اسلامیه، تهران، بیتا.
لوامع صاحب قرانی، محمدتقی مجلسی، قطع رحلی، ناشر: محمدحسین خوانساری.
مجالس المؤمنین، علامه فقیه قاضی سید نوراللّه شوشتری، تهران، از انتشارات کتابفروشی اسلامیه، چاپخانه اسلامیه، چاپ سوم، تهران، 1365 ه ش.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، الشیخ ابو علی الفضل بن الحسن الطبرسی، تصحیح و تحقیق و تعلیق السید هاشم رسولی محلاتی، بیروت - لبنان، دار احیاء التراث العربی،ب بیروت - لبنان، 1379 ه ق، 1339 ه ش.
مروج الذهب، مسعودی، متوفای 346 ه .ق.، چاپ جدید، بیروت، دارالاندلس، بیتا.
مسالک و ممالک، ابواسحاق ابراهیم اصطخری، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، چاپ اول 1347 ه ش، چاپ سوم 1368ه ش ، به کوشش ایرج افشار.
مستدرک الوسائل، علامه حاج میرزا حسین نوری، قم، موسسه اسماعیلیان، قطع رحلی.
مسند الامام الهادی، شیخ عزیز اللّه عطاردی، قم، المؤتمر العالمی للامام الرضا علیهالسلام ، چاپخانه امیر، 1410 ه .ق.
مسند امام احمد بن حنبل، بیروت، مکتبةالاسلامی للطباعة و النشر، چاپ دوم،
1398 ه .ق. - 1978 م.
مسند فاطمة الزهرا.
مصباح الشریعه، سال چاپ: 1379 ه .ق.،
مصفی المقال فی مصنفی علم الرجال، علامه آقا بزرگ تهرانی، تصحیح و نشر احمد منزوی، چاپ اول 1378 ه ق، 1337 هش، 1959 م، چاپخانه دولتی ایران.
معادن الحکمة فی مکاتیب الائمه، العلامه محمد بن محسن بن المرتضی الکاشانی، تعلیقات الشیخ علی الاحمدی المیانجی، مؤسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعة المدرسین بقم، شعبان المعظّم 1407.
معالم العلماء، رشید الدین ابی جعفر محمد بن علی بن شهر آشوب، المتوفی
588، عُنی بشره، عباس اقبال، تهران، مطبعة فردین، 1353 ه ق.
معالم المدرسین، العلامه السید مرتضی العسکری، قسم الدراسات الاسلامیه، تهران، موسسة البعثة، الطبعة الثانیه، 1406 ه ق.
معانی الاخبار، شیخ صدوق، تحقیق و تصحیح: علیاکبر غفاری، قم، مؤسسه نشر
اسلامی، جامعه مدرسین، 1361 ه .ش.
معتقد الامامیه، «متن فارسی در کلام و اصول و فقه شیعی از سده هفتم، با اشراف سید محمد مشکوة، دیباچه و تصحیح و فهرست: محمدتقی دانش پژوه، چاپخانه دانشگاه تهران، 1339 ه .ش.، 1961 م.
معجم احادیث المهدی«عج»، مؤسسة المعارف الاسلامیه.
معجم البلدان، یاقوت بن عبد الله الحموی الرومی البغدادی، بیروت، دار صادر للطباعة و النشر، دار بیروت، للطباعة و النشر، 1388 ه ق، 1968 م.
معجم رجال الحدیث، آیة اللهالسید ابوالقاسم الخویی، ایران، انتشارات مرکز نشر آثار الشیعه، مطبعة النمونه: الطبعة الرابعه قم المقدسه، 1410 ه ق، 1369 ش.
مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، شرح و تحقیق: سید احمد صقر، چاپ دوم، تهران، مؤسسه مطبوعاتی اسماعلیان، 1970 م.
مقالات الاسلامیین، ابوالحسن علی بن اسماعیل الاشعری، متوفی فی عام 330،
تحقیق: محمد محیالدین عبدالحمید، النشر و الطبع: مکتبة النهضة المصریه، القاهره، الطبعة الاولی، 1369 ه ق - 1950 م و ترجمه دکتر محسن مؤیدی با مقدمه و تعلیقات، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، 1362 ه ش.
مقایسهای میان دو مکتب فکر شیعه در قم و بغداد، یعقوب جعفری.
مقدمهای بر فقه شیعه، حسین مدرسی طباطبائی، مترجم محد آصف فکرت، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1368 ه ش، چاپ موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی.
مکاسب، شیخ انصاری، چاپ قدیم.
الملل والنحل، محمد بن عبدالکریم شهرستانی، (479 - 548)، تحقیق: محمد سیدگیلانی، مصر، محمد نصار الحلبی و شرکاه خلفاه مصر، 1381 ه .ق. 1961 م.
الملل و النحل، جعفر سبحانی، قم، مؤسسه نشر اسلامی، جامعه مدرسین، چاپ چهارم، 1416 ق.
مناقب آل ابیطالب، ابیجعفر رشیدالدین محمد بن علی بن شهرآشوب، متوفای 588، قم، چاپخانه علمیه، بیتا.
من لایحضره الفقیه، تحقیق: سیدحسن موسوی، با حمایت شیخ علی آخوندی، نجف، دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، 1377 ه .ق. 1957 م.
منهاج السّنه و النبویه، ابن تیمیة، تحقیق محمدرشاد سالم، بیروت، لبنان، مکتبة خیاط، بی تا.
نزهةالقلوب، حمداللّه مستوفی، المقالةالثالثه، به سعی و اهتمام و تصحیح: گای لیسترانج انگلیسی، مطبعه بریل در لیدن از بلاد هلاند، سنه 1331 ه .ق. 1913 میلادی.
نشوارالمحاضرة و اخبارالمذاکره، القاضی ابی علی المحَسِّن بن علی التنوخی، تحقیق: عبوّد الشالجی المحامی، بی تا.
نقد الرّجال، السیّد العالم العلّامه آقا میر مصطفی التفرشی، تاریخ تألیف 1015، تاریخ چاپ 1318 ه ش.
نهج البلاغه، فیض الاسلام.
نهج الحیاة، فرهنگ سخنان فاطمه، محمد دشتی، قم، مؤسسه تحقیقاتی امیرلمؤمنین 1412 ه ق، 1372 ه ش.
وسائل الشیعه، الشیخ محمد بن الحسن الحر العاملی، تصحیح الشیخ عبد الرحیم ربانی شیرازی، تهران، منشورات المکتبة الاسلامیه، سال 1401 ه ق.
وفیات الاعیان، احمد بن محمد بن ابی بکر بن خلکان، تحقیق و تعلیق و حواشی: محمد محیالدّین عبدالحمید، مکتبة النهضة المصریه، الطبعة الاولی، 1367 ه ق، 1948 م.
وفیات الاعیان، احمد بن محمد بن ابی بکر بن خلکان، تحقیق: دکتر احسان عباس، بیروت، لبنان، دارالثقافه، بیروت، لبنان، بیتا.
هدیة العارفین، اسماعیل باشا البغدادی، طبع بعنایة وکالة المعارف الجلیلة فی مطبعتها البهیة استانبول، سال 1951 م، تهران، الطبعة الثانیه مکتبة الاسلامیه و الجعفری تبریزی، الطبعة الثاثة، 1967 م، 1387 ه ق.
هفت اقلیم، امین احمد رازی، 1010، تصحیح و تعلیق: جواد فاضل، کتابفروشی علی اکبر علمی و کتابفروشی ادیبه، بیتا، بینا.
مجلّه بررسیهای تاریخی، سردبیر یحیی شهیدی.
مجلّه الهادی، دارالتبلیغ الاسلامی، قم، 1392 ه .ق.
مجلّه دانشکده ادبیات،
مجلّه کیهان اندیشه، مؤسسه کیهان، قم، 1372 ش.
مجلّه گوهر (نامه ماهانه تحقیقی درباره ادبیات و هنر و تاریخ و فرهنگ ایران)، انتشارات بنیاد نیکوکاری نوریانی،