ghaemiyeh.com
سرشناسه : میرحامدحسین کنتوری، ۱۸۳۰ - ۱۸۸۸م.
عنوان قراردادی : عبقات الانوار فی امامه الائمه الاطهار .فارسی .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور : خلاصه عبقات الانوار : حدیث منزلت / تالیف علی حسینهندی ؛ تلخیص و تعریب علی حسینیمیلانی؛ ترجمه محمدباقر محبوبالقلوب؛ ویرایش عبدالحسین طالعی .
مشخصات نشر : تهـران: نباء ، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۷۶۸ص.
شابک : ۱۲۰۰۰۰ریال: 978-964-8323-74-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت
موضوع : امامت
موضوع : امامت -- دفاعیهها
موضوع : احادیث خاص (منزلت)
شناسه افزوده : حسینی میلانی، سیدعلی، ۱۳۲۶ -
شناسه افزوده : محبوب القلوب، محمدباقر، ۱۳۴۰ -، مترجم
شناسه افزوده : طالعی، عبدالحسین، ۱۳۴۰ -، ویراستار
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/ک۹ع۲۰۴۲۱۷ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۱۴۷۱۷
خلاصـه عبقـات الانـوار
حـدیـث منزلت
تألیف: علّامه میر حامد حسین هندی
تلخیص و تعریب از :
آیت الله سیّد علی میلانی
ترجمه: محمّدباقر محبوب القلوب
ویرایش: عبدالحسین طالعی
خلاصه عبقات الانوار (حـدیـث منزلت)
مـؤلـف : عـلامـه میــر حامـد حسیــن هنـدی
تلخـیـص و تعـریـب : آیت الله سیّد علی حسینی میلانی / ترجمه : محمّدباقر
محبـوب القلـوب / ویـرایش : عبـدالحسین طالعی / حروفچینی : انتشارات نبأ
لیتوگرافـی : نور / چاپ : تابش / چاپ اول : 1389
کدکتاب : 128/201 / شمارگان : 1500 نسخه / قیمت 120000: ریال
ناشـر : انتشارات نبـأ / تهـران، خیابان شریعتـی، روبروی ملک، خیابان
شبستری، خیابان ادیبی شماره26 تلفکس : 77506602 ـ 77504683
شابـک : 0 ـ 74 ـ 8323 ـ 964 ـ 978 ISBN : 964 - 964 - 8323 - 74 - 0
بسم الله الرّحمن الرحیم
سپاس ویژهی خداست، خداوندگار جهانیان. و درود و سلام بر محمّد و خاندان پاکنهادش. و لعنت خداوند بر تمامی دشمنانش از پیشینیان و پسینیان.
امّا بعد :
این بخش «حدیث منزلت» از کتابمان «نفحات الأزهار فی خلاصة عبقات الأنوار فی إمامة الأئمّة الأطهار» است که آن را به دانشپژوهانِ دانشور پیشکش میکنیم، تا در پرتو این حدیث شریفـ که صدورش قطعی است ـ دلیل کاملی بر امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیابند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ـ یعنی همان بزرگمرد که (ما ینطق عن الهوی * إن هو إلّا وحیٌ یوحی * علّمه شدید القوی)(1) ـ حضرت علی علیه السلام را
نسبت به خویش، چون جایگاه حضرت هارون نسبت حضرت موسی علیهما السلام قرار دادند که این حدیث به جایگاههایی که برای حضرت هارون علیه السلام در قرآن کریم ثابت شده اشاره دارد.
1) نجم(53): 3ـ 5.
سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی حضرت علی علیه السلام و بیان فضیلتها و منقبتهایش چنین بود. بیشتر این سخنان در تأکید بر این حقیقت است که در کتاب عظیم خداوند در مورد مقامهای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اصول ثابتی بیان شده است. به طور مثال وقتی که در غدیرخم فرمود: «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم»(1) به این آیهی مبارکه تذکّر
دارد که فرمود: (النبیّ أولی بالمؤمنین أنفسهم)(2) سپس میفرماید :
«اینک: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست».
و آنگاه که میخواهد اعلام کند که این امّت راه نجاتی جز پیروی از اهل بیت ندارد، به حکایت خداوند سبحان در کتاب کریمش در مورد داستان حضرت نوح علیه السلام اشاره میکند که تمام امّتش جز آنانکه همراه او در کشتی بودند، به هلاکت میرسند. پس خاندانش را به کشتی نوح شبیه دانسته میفرماید :
«مثل أهل بیتی کسفینة نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها هلک».(3)
«مثال خاندان من چون کشتی نوح است که هر که سوارش شد نجات یافت، و هر که از آن باز ماند هلاک شد».
و به همینگونه در موارد دیگر.
در «حدیث منزلت» نیز، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به آیههایی اشاره میفرماید که بیانگر مقامهای حضرت هارون علیه السلام است.
خداوند متعال از زبان حضرت موسی علیه السلام فرمود :
(و قال موسی لأخیه هارون آخلفنی فی قومی و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین)(4)
و فرمود :
(... و آجعل لی وزیرآ من أهلی * هارون أخی * أشدد به أزری و
أشرکه فی أمری * کی نسبّحک کثیرآ * و نذکرک کثیرآ * إنّک کنت بنا بصیرآ)(1)
و فرمود :
(و أخی هارون هو أفصح منّی لسانآ فأرسله معی ردءآ یصدّقنی...)(2)
و مانند آن آیاتی دیگر...
بدین روی، حدیث منزلت تمام این موقعیتها راـ که برای حضرت هارون نسبت به حضرت موسی علیهما السلام ثابت شده استـ برای امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به خاتم پیامبران حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم (جز نبوّت) به دست میدهد.
این از جهت دلالت.
از جهت سند نیز، حدیث منزلت، از حدیثهای قطعی است...
پس، این حدیث، دلیل قطعی دیگری است بر امامت حضرت علی علیه السلام بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ...
امّا توجیهکنندگان واقعیت تاریخی موجود برای پاسخ دادن به این استدلال در برابر کتاب و سنّت به پا خاستند، سخن را به درازا و گزافگویی کشاندند و به شرق و غرب دست آویختند، تا آنجا که دیدگاهها و اندیشههایشان با هم به تناقض افتاد، سپس بعضی از آنان به جعل حدیثی روی آوردند تا با آن تعارض یابد و گروهی به تحریف آن پرداختند تا هدفی خلاف متن حدیث را برساند.
به هر حال، پاسخهای قوم به استدلال شیعیان درباره این حدیث و امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به گروههای زیر تقسیم میشود :
1ـ دشنامدادن و ناسزاگویی، تحریف حدیث، یا معارض دانستن آن با حدیث دیگری.
2ـ مناقشه در سند حدیث، با ادّعای ضعف آن، یا این ادّعا که حدیث واحد
است.
3ـ مناقشه در دلالت حدیث، با گمان این که در عموم منزلت ظاهر نشده است، یا وجود قرینهای که مانع عمومیت آن است و تنها به موردش اختصاص دارد که همان زمان خروج از مدینه برای جنگ تبوک است.
مهم در این توجیهات ـ که وجههی علمی هم داردـ گروه سوم است. این کتاب، بیان استدلال بر امامت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را از حدیث منزلت به عهده دارد و با نقد علمی، به مناقشههای غیر مستند قومـ چه در اثبات و چه در ردّ آنـ نظر دارد، و اینکار، تنها با بهرهگیری از کتابهای مشهور و مورد اعتماد خودشان انجام میگیرد.
و الله سبحانه ولی التّوفیق
ایران ـ قم
علی الحسینی المیلانی
نویسندهی عبقات /
ستایش خداوند را که جانشین پس از پیامبر را در جایگاه حضرت هارون نسبت به حضرت موسی کلیم علیهما السلام قرار داد، و به آنان فضیلتهایی بخشید که برتری و تقدّم را برایشان واجب ساخت، پس آنچه که به آنان اضافه شده ویژهی عزّت خالص است و به طور همگانی نجاتبخش است، پیوستگان به آنان از ثواب و نعمتها محروم نمیشوند، پیرو اخبار و آثارشان کسی است که با قلبی سلیم به درگاه الاهی آمده باشد. رویگردان از جایگاه و هدایتشان در آتش جهنّم غوطهور است، جرعه نوش آب چرکها و سوزان است و سختیهای عذابی دردناک را متحمّل میشود.
و بهترین درود و سلام فراوان بر بوی خوشگستر، پیامبر و خاندانش، هدایتگران هدایت شدهای که هر منزلت و شرافت والایی به وجود آنان اوج گرفته است، به ویژه پسرعمویش و برطرفکنندهی غمهایش که برخلاف خواستهی مخالفان به جانشینی اختصاص یافته است، ویژگی برادری به او عطا شده گرچه به بلای سخت آزموده شد، مقامش را از او بازداشتند، ارثش را به یغما بردند، در حالی که در چشم او خاشاک و در گلوی او استخوانبود، صبر کرد.
و بعد :
این بندهی قاصر (حامدحسین) فرزند علّامه سیّد محمّد قلیـ که خداوند در دنیا و آخرت همراهش باد و پردهی عفو را بر گناهان باطنی و ظاهری او فرو افکندـ چنین گوید :
این است مجلّد دوم از منهج دوم کتاب «عبقات الأنوار فی امامة الائمّة الأطهار» که برای نقض باب هفتم کتاب «تحفه اثناعشریه» نوشته شده که نظرها را به حیرت
افکنده است. این مجلّد در ردّ سخن نویسنده «التحفة» در حدیث دوم از دوازده حدیثی است که نقل کرده و در آنها ادّعای انحصار کرده که برای بینندهی کتابهای یاران برگزیده، بطلان آن روشن است. و خداوند، توفیقدهندهی اتمام و اکمال است و در آغاز و انجام، یاری از اوست و بس.
سخن دهلوی نویسندهی «تحفهی الأثنا عشریه» در ردّ استدلال به حدیث منزلت
عبدالعزیز دهلوی گوید :
حدیث دوم: بخاری و مسلم از براء بنعازب روایت کردهاند که پیامبر صلّیاللهعلیه [و آله]وسلّم هنگام غزوهی تبوک، امیر (علی علیه السلام ) را بر خانوادهاش از زنان و دختران جانشین کرد، و او را به جای خود میان آنان گماشت و خود به آن جنگ روی آورد. امیر گفت: «ای رسول خدا! آیا مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟» پیامبر صلّیاللهعلیه [وآله] وسلم به او فرمود :
«آیا راضی نمیشوی که نسبت به من چون جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز اینکه پیامبری بعد از من نیست».
شیعه گوید: منزلت، اسم جنس است که به «علم» اضافه شده، پس همهی منزلتها را در برمیگیرد، به جهت صحیحبودن استثناء، و لذا مرتبهی نبوّت را جدا کرد. پس تمام منزلتهایی که برای هارون ثابت شده است، برای امیر اثبات میشود، که از جملهی آنها درستی فرمانروایی و واجب بودن اطاعت است، اگر هارون بعد از موسی زندگی میکرد. چون هارون در زمان موسی دارای این جایگاه بود. پس اگر این مقام بعد از مرگش از او برداشته شود، لازمهاش برکنار کردن او است. درحالی که برکنار کردن پیامبر صلّیاللهعلیه [وآله]وسلم ممتنع است، چون لازمهاش اهانت در حق اوست که این ممکن نیست. پس این مرتبت نیز برای امیر ثابت شده، و آن امامت است.
پاسخ به این گفته بر چند وجه است :
نخست: اسم جنس اضافه شده به «علم» در نظر همهی دانشمندان علم اصول، لفظ عام نیست، بلکه تصریح کردهاند که برای عهد در عبارت غلام زید و همانند آن
است، چون تعریف اضافه معنوی به اعتبار عهد است که اصل میباشد. در مورد بحث ما نیز قرینهای بر این عهد وجود دارد. و آن، سخن علی است که فرمود: آیا مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ بدین معنی که: هارون جانشین موسی بود هنگامی که موسی به کوه طور رفت، پس امیر هم جانشین پیامبر صلّیاللهعلیه[وآله]وسلم شد هنگامی که به جنگ تبوک روی آورد.
جانشینی با این قید پس از سپری شدن زمانش، باقی نمیماند، همچنانکه دربارهی هارون نیز باقی نماند.
و جایز نیست گفته شود که قطع شدن این جانشینی، برکنار کردن است که موجب اهانت در حق خلیفه باشد، چون سپری شدن عمل و به پایان رسیدن دورهاش، برکنار کردن نیست و اگر کسی آن را برکنار کردن بداند، برخلاف عُرف و لغت عمل کرده است.
و درست بودن استثناء دلیلی بر عمومیت ندارد جز این که استثنا متصل باشد که در اینجا ضرورتآ قطع شده است، چون فرموده است: «إنّه لانبیَّ بعدی» که جملهای خبری است و با وارد شدن «إنّ» به آن به مفرد تأویل میشود، پس در حکم «إلّا عدم النبوّة» است. روشن است که «عدم النبوة» از منزلتهای هارون نیست تا استثنای آن صحت یابد، چون متّصل بایست از جنس مستثنی منه و داخل در آن باشد و نقیض از جنس نقیض نیست و داخل در آن هم نیست. پس ثابت شد که این مستثنی کاملا منقطع است.
نیز، از جمله منزلتهای هارون، بزرگسالی او نسبت به موسی، و شیواتر بودن زبانش، و مشارکتش در نبوّت، و نسبت برادریِ اوست، در حالی که این منزلتها در مورد امیر نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله به اجماع ثابت نیست. پس اگر استثنا را متّصل قرار دهیم، و منزلت را عمومیت دهیم، لازمهاش دروغگویی در سخن معصوم خواهد بود.
دوم: ما نمیپذیریم که جانشینی پس از درگذشت موسی، از جمله منزلتهای هارون بوده است، چون هارون پیامبری مستقل در تبلیغ بود و اگر بعد از موسی هم زندگی میکرد نیز چنین بود، و این مرتبه هرگز از او برطرف نشد. و این با جانشینی منافات دارد، چون نیابت پیامبر است و میان اصالت و نیابت در قدر و شرف مناسبتی
نیست. پس دانسته شد که استدلال بر جانشینی امیر از این راه هرگز صحیح نیست.
نیز هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله امیر را به هارون تشبیه کرد، معلوم است که هارون در زمان زندگی موسی در دوران غیبتش جانشین بود، در حالی که پس از درگذشت موسی، یوشعبننون و کالببنیفنه جانشینان او بودند. بدینروی، امیر نیز جانشین پیامبر در زمان حیاتش در دوران غیبتش بود نه پس از وفاتش، بلکه پس از وفاتش فرد دیگر جانشین خواهد شد، تا تشبیه کاملا صورت گرفته باشد، چرا که حمل تشبیه بر نقصان در سخن پیامبر، نهایت بیدینی است و العیاذ بالله.
بعلاوه اگر برخی از سخنان پیشین را نادیده گیریم، میگوییم: در این حدیث دلالتی بر نفی امامت خلفای سهگانه نیست. بلکه نهایت آنچه در این باب وجود دارد، این که امامت در یک دورهی زمانی محدود برای امیر ثابت میشود، که این عین مذهب اهل سنّت است، و تقریب به آن نیز تامّ نیست.(1)
1) التحفة الاثناعشریة: 210؛ نیز بنگرید: مختصر التحفة الاثنا عشریة: 183ـ 185.
سند حدیث منزلت
در پاسخ دهلوی باید گفت :
حدیث منزلت، یکی از مهمترین فضیلتهای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و یکی از برهانهای قاطع و دلیلهای تابان بر جانشینی و امامت بلافصل ایشان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
این حدیث در نهایت درستی و استواری و شهرت است که به طور مستفیض، بلکه متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است.
بخاری و مسلمـ که همواره در جهت پوشاندن منقبتها و فضیلتهای والای امیرالمؤمنین میکوشندـ آن را نقل کردهاند. بدیهی است که نقل یکی از آندو، برای الزام اهل تسنن به صحّت حدیث بسنده است تا چه رسد به این نکات اضافی :
1ـ هر دو در نقل آن اتّفاق دارند.
2ـ دیگر محدّثان بزرگ نیز بر آن اتّفاق نظر داشته و آن را در صحاح و مسندها و جوامع خود آوردهاند.
3ـ بزرگان پژوهشگر هم صریحآ بر درستی آن گواهی داده و هرگونه شکّی در آن را نفی کردهاند.
4ـ منتقدان آنان به کثرت نقلهایش تصریح کردهاند.
5ـ بزرگان دانشمندانشان به متواتر بودن آن نیز اعتراف کردهاند.
اینک نقلهای حدیث را میآوریم و در پی آن گفتههای بزرگان قوم را در مورد صحّت حدیث، کثرت نقلها و متواتر بودن آن ذکر میکنیم. پس گوییم:
بیشتر بزرگان مشهور و پیشوایان در دانشهای گوناگون اهل سنّت در گذر قرنهای مختلف، حدیث منزلت را روایت کردهاند. نام مشهورترین آنانـ به ترتیب زمانـ بدینگونه است :
ـ محمّدبناسحاق، نویسنده «السیرة» (151)(1).
1) اعداد بین دو کمانک، سال وفات این دانشمندان را میرساند. (ویراستار).
ـ ابوداوود سلیمانبنداوود طیّالسی، (204).
ـ محمّدبنسعد، نویسنده «الطبقات الکبری» (230).
ـ ابوبکر عبداللهبن محمّدبن أبیشیبهی عبسی، (235).
ـ احمدبن محمّدبنحنبل شیبانی (241).
ـ محمّدبناسماعیل بخاری، نویسنده «الصحیح» (256).
ـ ابوعلی حسنبنعرفهی عبدی (257).
ـ مسلمبنحجاج نیشابوری، نویسنده «الصحیح» (261).
ـ محمّدبنیزیدبنماجهی قزوینی، نویسنده «السنن» (273).
ـ ابوحاتم محمّدبنحبان بستی، (354).
ـ محمّدبن عیسی ترمذی، نویسنده «الصحیح» (279).
ـ احمدبنأبوخیثمه، زهیربنحرب، (279).
ـ عبداللهبناحمدبنحنبل (291).
ـ احمدبنعمروبنعبدالخالق بزار، (292).
ـ احمدبن شعیب نسایی، نویسنده «السنن» (303).
ـ ابویعلی احمدبنعلی موصلی، (307).
ـ محمّدبن جریر طبری، (310).
ـ أبوعوانه یعقوببن اسحاق اسفراینی (316).
ـ ابوالشیخ اصفهانی، عبداللهبنجعفر، (369).
ـ ابوالقاسم سلیمانبن احمد طبرانی، (360).
ـ محمّدبنعبدالرحمان مخلّص ذهبی، (393).
ـ ابوبکر محمّدبن جعفر مطیری، (335).
ـ ابواللیث نصربن محمّد سمرقندی، (376).
ـ حسنبنبدر (قرن 4).
ـ ابوعبدالله حاکم، محمّدبنعبدالله نیشابوری، نویسنده «المستدرک» (405).
ـ ابوسعد عبدالملک بن محمّد خرگوشی، (407).
ـ ابوبکر احمدبنعبدالرّحمان، نویسنده کتاب «الألقاب» (407).
ـ ابوبکر احمدبن موسیبن مردویه اصفهانی، (410).
ـ ابونعیم احمدبنعبدالله اصفهانی، (430).
ـ اسماعیلبن علی رازی معروف به «ابنالسّمان»، (445).
ـ ابوالقاسم علیبن محسن تنوخی، (447).
ـ ابوبکر احمدبن علیبن ثابت، خطیب بغدادی، (463).
ـ ابوعمر یوسفبنعبدالله معروف به «ابنعبدالبر» (463).
ـ ابوالحسن علیّبنمحمّد جلّابی، معروف به «ابنالمغازلی» (483).
ـ شیرویهبن شهردار دیلمی، (509).
ـ حسینبنمسعود فرّاء بغوی، ملقّب به «محیی السنة» (516).
ـ رزینبنمعاویه عبدری، (535).
ـ ابومحمّد احمدبن محمّدبن علی عاصمی (قرن 6).
ـ عمربنمحمّدبنخضر اردبیلی معروف به «الملّا» (قرن 6).
ـ ابوالقاسم علیبنحسن، معروف به «ابنالعساکر» (573).
ـ ابوطاهر احمدبنمحمّدبنسلفة اصفهانی، (576).
ـ ابوالمؤیّد، موفّقبناحمد مکّی مشهور به «اخطب خوارزم» (568).
ـ سعدالدّین ابوحامد محمودبنمحمّد صالحانی، (612).
ـ محمّدبن عمر فخر رازی، (606).
ـ ابوالسعادات، مبارکبن محمّد، معروف به «ابناثیر» (606).
ـ ابوالحسن علیّبن محمّد، معروف به «ابناثیر» (630).
ـ ابوالربیع، سلیمانبنسالم بلنسی، (634).
ـ محمّدبن محمود، محبالدّینبن نجّار، (642).
ـ کمالالدّین ابوسالم، محمّدبنطلحه قرشی، (652).
ـ ابوالمظفّر، یوسفبن قِزُغْلی، سبط ابنجوزی، (654).
ـ ابوعبدالله محمّدبن یوسف گنجی، (658).
ـ یحییبن شرف نووی، (674).
ـ ابوالعبّاس، محبّ الدین، احمدبنعبدالله طبری، (694).
ـ ابراهیمبنعبدالله وصّابی، نویسنده «الإکتفاء فی مناقب الخلفاء» (قرن 7).
ـ صدرالدّین، ابوالمجامع، ابراهیمبنمحمّد حموینی، (722).
ـ ابوالفتح محمّدبنمحمّد، معروف به «ابنسیّد النّاس» نویسندهی کتاب مشهور «السیرة النبویّة» (734).
ـ شمسالدّین، محمّدبنابیبکر، معروف به «ابنقیم جوزیة» (751).
ـ عبداللهبن اسعد یمینی یافعی، (768).
ـ اسماعیلبن عمر دمشقی، معروف به «ابنکثیر» (774).
ـ احمدبنمحمّد، ملقّب به «علاءالدوله سمنانی» (حدود 740).
ـ ولیّالدّین، محمّدبن عبدالله، خطیب تبریزی، نویسنده «المشکاة» (قرن 8).
ـ جمالالدّین یوسفبن عبدالرّحمان المزی، (742).
ـ محمّدبن یوسف زرندی، (حدود 753).
ـ سیّد علی همدانی، (876).
ـ محمّدبن محمّد حلبی، معروف به «ابنشحنة» (815).
ـ زینالدّین، احمدبن عبدالرحیم عراقی، (826).
ـ ملک العلماء شهابالدّینبن شمس الدّین دولتآبادی هندی (849).
ـ احمدبن علی، معروف به «ابنحجر عسقلانی» (852).
ـ نورالدّین، علیبن محمّد، معروف به «ابنصبّاغ مالکی» (855).
ـ جلالالدّین، عبدالرّحمانبن ابیبکر سیوطی، (911).
ـ حسینبن محمّد دیار بکری، (966).
ـ احمدبن محمّد، معروف به «ابنحجر مالکی» (973).
ـ علیبن حسامالدّین متقی، (975).
ـ شهابالدّین احمد، نویسنده «توضیح الدلائل» (قرن 7).
ـ عطاءالدوله بنفضلالله شیرازی، معروف به «جمالالدّین محدّث» (1000).
ـ محمّد عبدالرؤوفبن تاجالدین مناوی، (1031).
ـ شیخ بن عبدالله عیدروس، (1041).
ـ احمدبن فضلبن باکثیر مکّی، (1037).
ـ محمّدبن صفیالدین جعفر، ملقّب به «محبوب عالم» (قرن 11).
ـ محمّدبن معتمد خان بدخشانی (قرن 11).
ـ محمّد صدر عالم، نویسنده «معارج العُلی» (قرن 11).
ـ ولیالله احمدبنعبدالرّحیم دهلوی، (1176).
ـ احمدبن عبدالقادر عجیلی، (1182).
ـ رشیدالدین دهلوی، شاگرد نویسنده «التحفة» (قرن 12).
ـ مولوی محمّد مبینبن محبالله لکهنوی (قرن 12).
ـ مولوی، ولیاللهبنحبیب الله لکهنوی، (1270).
ـ احمدبن زینی دحلان، (1304).
ـ سید مؤمن بن حسن شبلنجی (قرن 14).
اینک متن روایتهای آنان را با اسنادهایش میآوریم:
روایت محمّدبن اسحاق را، ابنهشام در «سیره»اشـ که خود خلاصهی سیره ابناسحاق استـ نقل کرده که متن آن چنین است :
«ابناسحاق گفت: عبداللهبن اُبَیّ لشکر خود را پایینتر از او پیاده کردـ و آنگونه که گمان میبرند ـ از دو لشکر کمتر نبود. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله حرکت کرد، عبداللهبنابی با گروهی از منافقان و اهل شک و تردید، از حرکت باز ماندند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب علیه السلام را جانشین خود بر خانوادهاش کرد و فرمانش داد تا در کنارشان بماند. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را تنها به دلیل علاقهاش به دنیا و سبک شمردن به جا گذاشت.
منافقان که چنین گفتند، علیبنابیطالب علیه السلام جنگافزارش را برداشت تا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ که در «جُرف» توقّف کرده بود ـ رسید و گفت: ای پیامبر خدا، منافقان گمان بردند تو مرا در مدینه جا گذاشتی، فقط به خاطر علاقهی من به دنیا و برای این که مرا خوار بداری. پیامبر فرمود: «دروغ گفتند، بلکه تو را بر تمام آنچه داشتم، جانشین کردم. پس بازگرد و در خانواده من و خانوادهات جانشین من باش. ای علی، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
آنگاه علی به مدینه بازگشت. و رسول خدا صلی الله علیه و آله سفرش را ادامه داد.
ابناسحاق گفت: برایم باز گفت محمّدبنطلحةبن یزیدبن رکانه، از ابراهیمبن سعدبن ابیوقاص از پدرش سعد که این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به علی شنید.
ابناسحاق گفت: سپس علی به مدینه بازگشت و رسولخدا صلی الله علیه و آله سفرش را ادامه داد».(1)
روایت ابوداوود طیالسی، از سعدبنابیوقاص است. حافظ ابنکثیر گفت : «ابوداوود طیالسی آن را از شعبه، از عاصم، از مصعب، از پدرش روایت کرد».
شیخ ابراهیم وصابی حدیث را از سعدبن مالک روایت کرد که گفت: در غزوهی تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله ، علیبنابیطالب را جانشین خود گماشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ پیامبر پاسخ داد: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
طیالسی میافزاید: «این خبر را بخاری و مسلم در صحیح خود، ترمذی در جامع، ابنماجه در سُنن، ابوداوود طیالسی در مُسند و ابونعیم در «فضائل الصحابة» نقل کردهاند».(2)
ابنسعد، در «طبقات» خود، یک فصل را بدین عنوان آورده: «دربارهی سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به علیبنابیطالب که: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که بعد از من پیامبری نیست».
وی در این فصل، چند حدیث آورده است :
1ـ 3. محمّدبنعمر گوید: «علی از کسانی بود که در روز احد، هنگامی که مردم گریختند، با رسول خدا صلی الله علیه و آله پایداری کرد و با او بر مرگ بیعت نمود. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را با یکصد مرد جنگی به سوی بنیسعد در فدک فرستاد، در حالی که یکی از سه پرچم مهاجران در روز فتح مکّه را همراه داشت. نیز او را به فرماندهی لشکری به «فلس» به سوی قبیله طی و همچنین به یمن فرستاد.
علی در هیچ غزوهای از غزوههای رسول خدا صلی الله علیه و آله جا نماند، جز غزوهی تبوک که پیامبر، او را جانشین خود در خانوادهاش گماشت».(1)
2ـ 3. فضلبندکین، از فضیلبنمرزوق، از عطیة، از ابوسعید که گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت و علی را به عنوان جانشین خود در خانوادهاش گماشت. برخی از مردمان گفتند: پیامبر او را از همراهی با خود بازداشت، فقط به این دلیل که گفتوگوی با او را ناخوشایند دانست. این سخن به گوش علی رسید، آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرد، پیامبر فرمود: ای پسر ابیطالب! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرارگیری؟»(2)
3ـ 3. فضلبندکین، از فطربن خلیفه، از عبداللهبنشریک از عبداللهبن رقیم کنانی که گفت: وارد مدینه شدیم به سعدبنمالک برخوردیم که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک خارج شد و علی را جانشین خود کرد. علی به او گفت: ای رسول خدا، خارج شدی و مرا جا گذاشتی؟ گفت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من مقام هارون نسبت به موسی داشته باشی، جز این که بعد از من پیامبری نیست.(3)
4ـ 3. عنانبنمسلم، از حمادبنسلمة، از علیبنزید، از سعیدبن مسیب که گفت : به سعدبن مالک گفتم: میخواهم درباره حدیثی از تو بپرسم در حالی که از این پرسش میترسم. گفت: پسر برادرم چنین نکن، اگر آگاه شدی که دانشی دارم، دربارهی آن بدون ترس از من بپرس. گفتم: سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی چه بود، هنگامی که در جنگ تبوک او را جانشین خود، در مدینه کرد؟ پاسخ داد: علی گفت: آیا مرا همراه بازماندگانـ از زنان و کودکانـ جا میگذاری؟ پیامبر فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»
آنگاه علی با شتاب بازگشت، گویی که میدیدم گرد و خاک پاهایش میدرخشد. حماد گفت: پس علی به سرعت بازگشت».(1)
5ـ 3. روحبنعبادة، از عوف، از میمون، از براءبنعازب و زیدبنارقم که گفتند :
هنگام غزوه «جیش العسرة»ـ که همان تبوک استـ رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمود: بناچار باید من یا تو باقی بمانیم. پس او را جانشین گماشت. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ حرکت کرد، جمعی گفتند: رسول خدا او را جا نگذاشت مگر برای این که از او کراهت داشت. این مطلب به گوش علی رسید، در پی رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت تا به ایشان رسید. به اوگفت: ای علی چه عاملی تو رابه اینجا آورد؟گفت: هیچ انگیزهای، ای رسول خدا، جزاین که شنیدم مردمی گمان میبرندکه چون ازچیزی ازمن کراهت داشتی، مرا جا گذاشتی. رسول خدا صلی الله علیه و آله لبخندی زد و فرمود : «ای علی، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی، جز این که تو پیامبر نیستی؟ گفت: آری ای رسول خدا. گفت: به درستی که چنین است».(2)
متن روایات ابوبکربنابیشیبة چنین است :
1ـ 4. غندر، از شعبه، از حکم، از مصعببن سعد، از سعدبن ابیوقاص که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را در جنگ تبوک بجا گذاشت. گفت: ای رسول خدا مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ گفت: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من به مرتبه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
2ـ 4. غندر، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیمبنسعد، از سعد، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی گفت: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من به مرتبهی هارون از موسی باشی؟»
3ـ 4. عبداللهبننمیر، از موسی جهنی، از فاطمه دختر علی از اسماء دختر عمیس که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میگفت: «تو نسبت به من در مرتبهی هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
4ـ 4. وکیع، از فضیلبنمرزوق، از زیدبن أرقم که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من به مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
5ـ 4. ابومعاویه، از موسیبنمسلم، از عبدالرحمانبن سابط، از سعد که گفت: در یکی از سفرهای حج معاویه، سعد نزد او رفت و نام علی را بردند. معاویه او را دشنام داد، سعد خشمناک شد وگفت: اینچنین میگویی درمورد مردیکه شنیدم رسول خداسه صفت برایش گفت که اگر یک صفت آن را میداشتم برایم دوستداشتنیتر بود از دنیا و آنچه در آن است، شنیدم رسول خدا میفرمود: «هر کس من مولایش بودم پس علی مولایش است».
و شنیدم پیامبر میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
و شنیدم رسول خدا میفرمود: «حتمآ پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد».(1)
متن روایتهای احمدبنحنبل در «المسند» و «المناقب» چنین است :
1ـ 5. یحییبنسعید، از موسی الجهنی که گفت: بر فاطمه دختر علی وارد شدیم، دوستم ابومهدی به او گفت: چند سال داری؟ گفت: هشتاد و شش سال. گفت: از پدرت چه سخنی شنیدی؟ گفت: اسماء دختر عمیس به من باز گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(2)
2ـ 5. وکیع، از فضیلبنمرزوق، از عطیة عوفی، از ابوسعید خدری که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)
3ـ 5. سفیانبنعیینه، از زید، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».
به سفیان گفته شد: جز این که پس از من پیامبری نیست؟ گفت: آری.(4)
4ـ 5. محمّدبنجعفر، از شعبه، از حکم، از مصعببن سعدبن ابیوقاص که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علیبنابیطالب را جانشین خود کرد. گفت: ای رسول خدا مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ گفت: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».(5)
5 ـ 5. محمّدبنجعفر، از شعبه، از سعدبنابراهیم که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا رضایت نمیدهی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».(6)
6ـ 5. ابوسعید، از سلیمانبنبلال، از جعیدبنعبدالرّحمان، از عایشة بنت سعد، از پدرش سعد که گفت: علی با رسول خدا صلی الله علیه و آله تا «ثنیّة الوداع» همراهی کرد، در حالی که میگریست و میگفت: ما را با بازماندگان جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت».(1)
7ـ 5. محمّدبن عبدالله، از یزیدبنمهران، از ابوبکربنعیّاش، از أجلح، از حبیببنابیثابت، از ابنالسّمان، از سعیدبنزید که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(2)
1ـ 6. بخاری در کتاب صحیح، این حدیث را بدینسان آورده است : محمّدبنبشّار، از غندر، از شعبه، از سعد، از ابراهیمبنسعد، از پدرش که گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».
2ـ 6. مسدد، از یحیی، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از پدرش که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد و علی را جانشین خود گماشت. علی گفت : آیا مرا در میان کودکان و زنان جا میگذاری؟ گفت: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
أبوداوود گفت: «این حدیث را شعبه از حکم، از مصعب برایم نقل کرد».(3)
روایت ابنعرفه به نقل «تاریخ ابن کثیر» چنین است :
«حسنبنعرفه عبدی از محمّدبنحازم ابومعاویه الضریر، از موسیبن مسلم شیبانی، از عبدالرحمانبنسابط، از سعدبنابیوقاص که گفت: معاویه در یکی از سفـرهای حجّ آمد، سعد بـر او وارد شد، نام علی را بردند. سعد گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میگفت: او را سه ویژگی است که اگر یکی از آنها را داشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از دنیا و آنچه در آن است.
شنیدم که میگفت: «هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست».
و شنیدم که میگفت: «حتمآ پرچم را به کسی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند».
و شنیدم که میگفت: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
ابنکثیر گوید: برخی محدّثان آن را نقل نکردند، با آنکه اسنادش نیکو است.(4)
مسلم در صحیح چنین نقل کرده است :
1ـ 8. یحییبن یحیی تمیمی و ابوجعفر محمّدبنصباح و عبیدالله قواریری و سریحبن یونس، همگی از یوسفبن ماجشونـ و لفظ از ابنصباح استـ که گفت : یوسف ابوسلمة ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیب، از عامربن سعدبن ابیوقاص، از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی گفت: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
سعیدگفت: دوست داشتم که آن را از زبان سعد بشنوم، بدینروی سعد را ملاقات کردم، سخنان عامر را برایش نقل کردم، گفت: من از او شنیدهام. گفتم: تو از او شنیدی؟ گفت: دو انگشتش را بر دو گوش خود نهاد و گفت: آری، اگر چنین نباشد، ناشنوا باد.(1)
2ـ 8. ابوبکر بنابیشیبه از غندر، از شعبه؛ نیز محمّدبنمثنی و ابنبشار، از محمّدبنجعفر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعدبن ابیوقاص که گفت: در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
عبیداللهبن معاذ، از پدرم، از شعبه با همین اسناد حدیث را برایمان بازگفت.(2)
3ـ 8. قتیبةبن سعید و محمّدبن عبادـ با لفظ نزدیک به هم ـ از حاتم ابناسماعیل، از بکیربن مسمار، از عامربنسعدبنابیوقاص از پدرش که گفت : معاویهبن ابیسفیان به سعد فرمان (به سبّ امیرالمؤمنین علیه السلام ) داد و گفت: چه عاملی تو را از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: آن سه عامل که نام بردی، کلماتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود. بدینجهت او را دشنام نمیدهم، چون اگر یکی از آنها را داشتم، آن را بیش از شترهای سرخمو (که بسیار قیمتی است) دوست میداشتم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله دریکی ازغزوههایش او را جاگذاشت، علی به او گفت: ای رسول خدا! مرابا زنان وکودکان جاگذاشتی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من درمقام هارون نسبت به موسی باشی جزاین که پس ازمن نبوّتی نیست».
و شنیدم که روز جنگ خیبر میفرمود: «حتمآ پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست میدارد، و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند». راوی گفت: به مقابلهی دشمن برخاستیم. پیامبر فرمود: علی را برایم
بخوانید. او راـ در حالی که چشم درد داشتـ آوردند، پیامبر در چشمانش آب دهان زد (و چشم او شفا یافت) و پرچم را به او داد، سپس خداوند بر او پیروزی بخشید.
و هنگامی که این آیه نازل شد: (ندعُ أبنائنا و أبنائکم) رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا! ایناناند خانوادهی من.
4ـ 8. ابوبکربن ابیشیبه، از غندر، از شعبه؛ همچنین محمّدبن مثنی و ابنبشار، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیمبنسعد، از سعد از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی».(1)
ابنماجه در «سنن» چنین گوید: علیبن محمّد، از ابومعاویه، از موسیبن مسلم، از ابیسابطـ که عبدالرّحمان استـ از سعدبن ابیوقاص که گفت: معاویه در یکی از حجّهایش آمد، سعد بر او وارد شد. از علی یاد کردند، معاویه او را دشنام داد. سعد خشمگین شد و گفت: این سخن را به مردی میگویی که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست.
و شنیدم که میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
و شنیدم که میفرمود: «حتمآ امروز پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد».(2)
ابوحاتم محمّدبن حبّان حدیث را در صحیح خود چنین آورده است :
1ـ 10. ابوخلیفه، از ابوولید طیالسی، از یوسفبنماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیب، از عامربنسعدبن ابیوقّاص، از سعد که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».
گفت: دوست داشتم که آن را از سعد بپرسم. به او گفتم: تو خود این را از رسول خدا شنیدی؟ گفت: آری.
2ـ 10. حسنبنسفیان، از ابوبکربن ابیشیبه، از غندر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعدبنابیوقاص که گفت: رسول خدا در جنگ تبوک علیبنابیطالب را جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)
البتّه، روایت او را بعد از این نیز خواهیم آورد.
3ـ 10. در«الرّیاض النضرة» گوید: «ازاو (یعنی از سعد) که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را جا گذاشت، گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که بعد از من پیامبری نیست؟» احمد و مسلم و ابوحاتم آن را نقل کردند.
و در روایتی که ابنجرّاح نقل کرده، عبارت آخر چنین آمده است: غیر از این که پیامبری با من نیست.(1)
ترمذی در صحیح آورده است :
قاسمبندینار کوفی، از ابونعیم، از عبدالسلامبنحرب، از یحییبنسعید، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقاص، که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من، در جایگاه هارونی نسبت به موسی».
ترمذی گوید: این حدیث صحیح است، به چندین نقل از سعد از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است، و این نقل از یحییبن سعید انصاری شگفت مینماید.(2)
روایت احمدبنابیخیثمة، زهیربنحرب در «الاستیعاب» آمده است، که متن آن (در فصل: صحّت حدیث و کثرت طرق و تواتر آن) خواهد آمد.
1ـ 13. عبداللهبناحمد از مسند پدرش (احمدبنحنبل) چنین روایت میکند :
عبّاسبنفضل، از حسنبنعلی، از عمرانبنابان، از مالکبن حسینبن مالکبن حویرث، از پدرش، از جدّش مالکبن حویرث که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
2ـ 13. نیز از کتاب پدرش «مناقب امیرالمؤمنین» آورده است: ابراهیم، از یوسفبنیعقوب ماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد، از پدرش سعد که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ سعید گفت: دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، لذا او را ملاقات کردم و سخن عامر را برایش باز گفتم. سعد، انگشت خود را در گوشش نهاد و گفت: کر شوند اگر آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله نشنیده باشم».(3)
از ابوبکر بزّار در «مجمع الزوائد» چنین آمده است :
1ـ 14. از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
احمد و بزار آن را روایت کردند جز این که گوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمود: تو را در خانواده جانشین کردم. علی گفت: ای رسول خدا من دوست ندارم که عرب گویند پسرعمویش را یاری نکرد و از او جدا شد. فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».
2ـ 14. از ابنعبّاس که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» بزار و طبرانی هم آن را چنین روایت کردهاند که فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون هستی».
و رجال بزار، رجالی صحیح هستند، غیر از ابوبلج کبیر که او ثقه است.(1)
احمدبن شعیب نسایی حدیث را چنین نقل کرده است :
1ـ 15. بشربنهلال بصری، از جعفر ـ که ابنسلیمان است ـ از حرببنشداد، از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت و علی را در مدینه جا گذاشت. دربارهاش گفتند: از او دلتنگ شد و همصحبتیِ او را خوش نداشت. علی دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله رفت تا در راه به ایشان رسید. گفت: ای رسول خدا! مرا در مدینه با کودکان و زنان جا گذاشتی تا این که گفتند: از او دلتنگ شد و همصحبتی او را دوست نداشت؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «ای علی جز این نیست که تو را بر خانوادهام جا گذاشتم. آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(2)
2ـ 15. قاسمبنزکریابن دینار کوفی از ابونعیم، از عبدالسلام، از یحییبنسعید، از سعیدبن مسیّب از سعدبنابیوقاص که گفت: پیامبر علیه السلام به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(3)
3ـ 15. زکریابن یحیی، از ابومصعب، از دراوردی، از صفوان، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقاص که رسول خدابه
علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟»(1)
4ـ 15. زکریابن یحیی، از ابومصعب، از دراوردی، از هشامبنهاشم، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک از مدینه بیرون رفت، علی دنبالش رفت و گریست و گفت: ای رسول خدا، آیا مرا با بازماندهها رها میکنی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد: «ای علی! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟»(2)
5ـ 15. اختلاف در مورد محمّدبنمنکدر در این حدیث چنین است: اسحاقبن موسیبن عبداللهبنیزید انصاری، از داوودبنکثیر رقّی، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)
6ـ 15. صفوانبنمحمّدبنعمر، از احمدبنخالد، از عبدالعزیزبن ابیسلمة ماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از ابراهیمبنسعد از پدرش که میگفت : پیامبر صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «ای علی! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من نبوّت نیست؟»
سعید گفت: به شنیدن محض راضی نشدم تا این که نزد سعد رفتم و گفتم: پسرت خبری بازگفت. پرسید: آن چیست؟ و مرا سخت نکوهش کرد. گفتم: فلانی ما را به این خبر داد. گفت: پسر برادرم چه خبری؟ گفتم: آیا شنیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی چنین و چنان گوید؟ گفت: آری، و به گوشش اشاره کرد، و گفت: اگرنه ،کر شوند. به یقین شنیدم که آن را میفرمود.(4)
7ـ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: یوسفبنماجشون با او مخالفت کرد، و حدیث را از محمّدبنمنکدر از سعید، از عامربنسعد، از پدرش روایت کرد و در روایتش از عامربنسعد، پیرو او شد که: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود :
«تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
سعید گفت: دوست داشتم که آن را مستقیمآ از زبان سعد بشنوم، نزد او رفتم و گفتم: حدیثی که عامر از تو برایم باز گفت، چیست؟ وی انگشت خود را در گوشش فرو برد و گفت: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وگرنه کر شوند.(5)
8 ـ 15. شعبه از علیبنزید (و عامربنسعد را ذکر نکرده است) از محمّدبنوهب حرّانی، از مسکینبن بکیر، از شعبه، از علیبنزید که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»
گفت: نخست که شما راضی شدید، راضی شدم. آنگاه از او پرسیدم. گفت: آری آری.(1)
9ـ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: جز ابراهیمبنسعد کسی را نیافتم که از عبدالعزیزبن ماجشون پیروی کند در روایتش از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، با اینکه ابراهیمبن سعد این حدیث را از پدرش روایت کرده است.
10ـ 15. محمّدبنبشار بصری، از محمّدـ یعنی ابنجعفر غندرـ از شعبة، از سعدبنابراهیم، از ابراهیمبنسعد، از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»(2)
11ـ 15. عبیداللهبن سعد، از ابراهیمبنسعد، از عمر، از پدرش، از ابواسحاق، از محمّدبنطلحةبنیزیدبنرکانه، از ابراهیمبنسعدبنأبیوقاص، از پدرش که رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ هنگامی که در جنگ تبوک علی را در خانوادهاش جا گذاشتـ به او میفرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(3)
12ـ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: این حدیث از عامربنسعد از پدرش روایت شده که غیر از حدیث سعیدبنمسیّب است.
محمّدبنمثنی، از ابوبکر حنفی، از بکربنمسمار، از عامربنسعد که میگفت : معاویه به سعدبنابیوقاص گفت: چه چیز تو را از دشنامدادن فرزند ابیطالب بازداشت؟ گفت: او را دشنام نمیدهم به این جهت که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهی او سه خصلت بیان فرمود که اگر یکی از آنها را میداشتم، برایم از شتران سرخ موی دوستداشتنیتر بود. او را دشنام نمیدهم از آنجهت که به یاد آوردم وقتی بر ایشان وحی نازل شد، علی و دو فرزندش و فاطمه را دربرگرفت و زیر پیراهنش وارد کرد و فرمود: «پروردگارا! اینان اهل من و خانوادهی من هستند». او را دشنام نمیدهم به جهت این که ذکر شده است هنگامی که در جنگ تبوک او را جا گذاشت، علی گفت: مرا با زنان و کودکان جا گذاشتی؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من نبوّتی نیست؟»
و او را دشنام نمیدهم از آنجهت که روز خیبر را به یاد آوردم، آنگاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به یقین پرچم را به دست مردی میدهم که خداوند و رسولش او را دوست میدارند و او خداوند و رسولش را دوست میدارد. و خداوند بر دستانش پیروزی بخشید». ما گردنکشی کردیم. فرمود: علی کجاست؟ گفته شد: چشمدرد دارد. فرمود: او
را بخوانید. او را حاضر کردند. در چشمانش آبدهان انداخت. سپس پرچم را به او داد و خداوند بر دستانش پیروزی بخشید. گفت: به خدا سوگند، معاویه حرفی با او نزد تا این که از مدینه خارج شد.(1)
13ـ 15. محمّدبنبشّار، از محمّد، از شعبه، از حکم، از مصعببن سعد که گفت : در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا، مرا در میان زنان و کودکان جای میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(2)
14ـ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: لیث سند را به گونهای دیگر باز گفت: از حکم، از عایشهبنت سعد، مرا خبر داد حسنبناسماعیلبن سلیمان مصیصی خالدی، از مطلب، از لیثبنحکم، از عایشه بنتسعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
15ـ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: شعبه حفظش بیشتر است، و لیث ضعیف است و حدیث را عایشه دختر سعد روایت کرده است: زکریابنیحیی، از ابومصعب دراوردی، از جعید، از عایشه از پدرش که گفت: علی همراه پیامبر صلی الله علیه و آله درراه جنگ تبوک بیرون آمد تا به «ثنیّة الوداع» رسید، درحالی که علی از درد چشم ناراحت بود. میگفت: ما را با زنان جا میگذاری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز نبوّت؟»(3)
16ـ 15. فضلبنسعد بغدادی، از ابواحمد زبیری، از عبداللهبنحبیببنابیثابت، از حمزةبنعبدالله، از پدرش، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک از مدینه بیرون آمد و علی را جا گذاشت. به او گفت: مرا جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟»
17ـ 15. بیان اختلاف دربارهی عبداللهبنشریک در این حدیث: قاسمبنزکریا ابندینار کوفی، از ابونعیم، از فطر، از عبداللهبنشریک، از عبداللهبنرقیم کنانی، از سعدبنابیوقاص که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(4)
18ـ 15. احمدبنیحیی کوفی، از علیـ که ابنقادم استـ، از اسرائیل، از عبداللهبنشریک، از حارثبنمالک، از سعدبنمالک که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر شتر حمراء خود به جنگ رفت و علی را جا گذاشت، علی آمد تا از شتر
پیشی گرفت و گریان گفت: ای رسول خدا، قریش میپندارد مرا تنها به این دلیل جا گذاشتی که مرا بار سنگینی دانستی و همصحبتیِ مرا ناپسند داشتی. رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان مردم فریاد برآورد که: «هیچکدام از شما نیست جز این که رازی دارد. ای فرزند ابیطالب! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» علی گفت: از خداوند عزّوجلّ و از رسول خدا صلی الله علیه و آله راضی شدم.(1)
19ـ 15. عمروبنعلی، از یحییـ یعنی ابنسعیدـ، از موسی الجهنی که گفت: بر فاطمه دختر علی وارد شدم، دوستم به او گفت: آیا چیزی از پدرت نزد تو هست؟ گفت : اسماء بنت عمیس به من بازگفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(2)
20ـ 15. احمدبنسلیمان، از جعفربنعون، از موسی الجهنی که گفت: به فاطمه دختر علی رضیاللهعنها رسیدمـ در حالی که هشتادسال داشتـ به او گفتم: چیزی از پدرت درحفظ داری؟ گفت: نه، ولی اسماءبنتعمیس مرا خبر داد که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است: «ای علی! تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(3)
21ـ 15. احمدبنعثمانبنحکیم، از ابونعیم، از حسنـ که ابنصالح استـ از موسی الجهنی، از فاطمه دختر علی، از اسماء دختر عمیس که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست».(4)
ابویعلی موصلی با اسنادهای متعدد، حدیث را در مسند چنین آورده است :
1ـ 16. عبیدالله، از غندر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعدبن ابیوقاص که گفت: در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را جا گذاشت. علی گفت: ای رسول خدا! مرا با زنان و کودکان جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(5)
2ـ 16. ابوخیثمه، از عفان، از حماد، از علیبنزید، از سعیدبنمسیّب که گفت: به سعدبنمالک گفتم: میخواهم
دربارهی حدیثی از تو بپرسم، امّا میترسم که بپرسم. گفت: چنین نکن ای پسر برادرم، اگر دانستهای که دانش دارم دربارهاش بدون ترس از من بپرس. گفتم: دربارهی کلام رسول خدا به علی هنگامی که در جنگ تبوک او را در مدینه جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟» گفت: آری ای رسول خدا. آنگاه علی با شتاب بازگشت، گویی که به گرد و خاک پاهایش مینگریستم که میدرخشید. حماد گفت: علی با شتاب برگشت.(1)
3ـ 16. عبیداللهبنمعاذ، از ابومعاذ، از شعبه، از علیبنزید، از شعبه (پیش از آنکه گرفتار جنون شود)، از سعیدبنمسیب که سعدبنمالک میگفت: پیامبر علی را جا گذاشت، گفت: آیا مرا جا میگذاری؟ گفت: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز اینکه بعد از من پیامبری نیست؟» گفت: راضی شدم، راضی شدم.(2)
4ـ 16. زهیر، از هاشمبنقاسم، از شعبه، از سعدبنابراهیم، از ابراهیمبنسعدبنمالک، از پدرش که گفت: رسول خدا به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»(3)
5ـ 16. سعیدبنمطرّف باهلی، از یوسفبنیعقوب، از ابنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد، از سعد که گفت: شنیدم رسول خدا به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که با من پیامبری نیست».
سعید گفت: دوست داشتم از زبان سعد آن را بشنوم، او را ملاقات کردم و سخنان عامر را برایش بازگفتم، گفت: آری آن را شنیدم، گفتم: تو آن را شنیدی؟ سعد، دو انگشت خود را در گوشش فرو برد و گفت: آری، والّا کَر شوند.(4)
6ـ 16. ابوخیثمه، از سلیمانبنداوود هاشمی، از یوسفبنماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد، از پدرش سعد که گفت: رسول خدا به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
7ـ 16. داوودبنعمرو، از حسانبنابراهیم، از محمّدبن سلمةبنکهیل، از پدرش، از منهال، از عامربنسعد، از پدرش، از امسلمه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(5)
البتّه، پس از این روایتهای ابویعلی را از کتابهای «اسدالغابة» و «فتح الباری» و مصادر دیگر خواهیم آورد، إنشاءالله تعالی.
روایت محمّدبنجریر طبری را متقی چنین آورده است: «از سعد که گفت: سه خصلت از رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهی علی شنیدم که اگر یکی از آنها برایم بود، از دنیا و آنچه در آن است برایم دوستداشتنیتر بود. شنیدم که میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبر نیست». و شنیدم که میفرمود: «حتمآ فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند و هرگز فرار نمیکند». و شنیدم که میفرمود: «هر کس من مولایش بودم پس علی مولای اوست».(1)
روایت ابومحمّد عبداللهبنجعفربن حیان اصفهانی حیانی معروف به «ابوالشیخ» که در ضمن شرح حال عبدالرّحمانبنابراهیمبنزکریا آورده است. وی از کسانی بود که حفظ و مذاکره حدیث میکرد.
عبدالرّحمان، از یونسبنحبیب، از ابوداوود، از شعبه، از یحییبنسعید، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(2)
روایت ابوعوانهی اسفراینی، از نقل «تاریخ ابنکثیر» برمیآید که به زودی خواهد آمد. إنشاءاللهتعالی. (همین فصل، شمارهی 40)
ابوالقاسم طبرانی حدیث را در سه کتاب خود روایت کرده است:
1ـ 20. محمّدبنعقبهی شیبانی کوفی، از حسنبنعلی حلوانی، از نصربنحماد ابوالحرب وراق، از شعبه، از یحییبنسعید انصاری، از سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقاص که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست» راوی دیگری جز نصر آن را از شعبه روایت نکرده است.(3)
2ـ 20. محمّدبناسماعیلبن احمدبن اسیر اصفهانی ابومسلم، و اسماعیلبن عبدالله عبدی، از اسماعیلبنابان ورّاق، از ابومریم عبدالغفاربن قاسم، از ابواسحاق، از حبشیبنجنادهی سلولی که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
جز ابومریم کسی آن را از ابواسحاق روایت نکرده است. اسماعیلبنابان در نقل این حدیث، متفرّد است.(1)
3ـ 20. در «المعجم الاوسط» با اسنادهای بسیار آن را چنین نقل کرده است : احمد، از احمدبنعمروبن عبیدهی عصفری، از عبدالرّحمانبنحماد شعیثی، از ابوالصّباح عبدالغفوربنسعید انصاری، از عبدالعزیزبنحکیم، از ابنعمر که گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که نبوّت و وراثتی نیست؟»
این حدیث را کسی جز ابوالصبّاح، از عبدالعزیز روایت نکرده است. و شعیثی فقط در این نقل آمده است.(2)
4ـ 20. عبّاسبنمحمّد مجاشعی، از محمّدبنابییعقوب کرمانی، از یزیدبنزریع، از سعیدبنابیعروبة، از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از علی که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «تو را جا گذاشتم تا جانشین من در خانوادهام باشی». گفت: پس ای پیامبر خدا مرا جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
حدیث را جز یزیدبنزریع، کسی از سعیدبنابیعروبه روایت نمیکند. و جز ابنابییعقوب آن را از یزید روایت نکرده است. معمّر آن را از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از سعد آورده است. جعفربنسلیمان، از حرببنشداد، از سعیدبنابیعروبه روایت کرده، همانگونه که معمّر آن را آورده است.(3)
5ـ 20. محمودبنمحمّد مروزی، از حامدبنآدم، از جریر، از لیث، از مجاهد، از ابنعبّاس، که گفت: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان اصحاب خود و مهاجرین و انصار، پیمان برادری بست، میان علیبنابیطالب و هیچیک از آنان چنین نکرد. علی خشمناک بیرون رفت تا به زمین گودی رسید. پس به بازویش تکیه کرد، در حالی که باد بر او میوزید. پیامبر صلی الله علیه و آله به جستوجوی او پرداخت تا او را یافت، با پایش به او زد و فرمود: «بلند شو، عنوانی جز ابوتراب زیبندهات نیست. آیا بر من خشمگین شدی هنگامی که میان مهاجران و انصار برادری افکندم، امّا میان تو و هیچیک از آنان چنین نکردم؟ آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ هان، هر کس تو را دوست داشت، ایمنی و ایمان او را فرا گیرد. و هرکس تو را دشمن دارد خداوند او
را به مرگ جاهلیت میمیراند و در اسلام به عملش حسابرسی میشود».
این حدیث را فقط لیث از مجاهد و فقط جریر از لیث آورده است و تنها حامدبنآدم آن را روایت کرده است.(1)
6ـ 20. ابراهیم از أمیّه، از یزیدبنزریع، از اسرائیل، از حکیمبنجبیر که گفت: به علیبنحسین گفتم: گواهی میدهم که بندهی نیکویی مرا حدیث کرد که از علی شنید که بر این منبر میگفت: بهترین این امّت بعد از پیامبر شما، ابوبکر و سپس عمر است. و گفت: اگر خواهی سومی را نام میبرم. علیبنحسین دستش را بر رانم زد و گفت : سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقاص برایم بازگفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».
این حدیث را فقط حکیمبنجبیر از علیبنحسین روایت کرده است.(2)
7ـ 20. محمّدبن احمدبنابیخیثمة، از احمدبنحجاجبن صلت، از عمویش محمّدبنصلت، از علیبنعابس، از عثمانبنابیزرعة، از علیبنزید، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
این حدیث را کسی جز علیبنعابس، از عثمانبنابیزرعه نیاورده و از علی نیز جز محمّدبنصلت نیاورده است. پسربرادرش احمدبنحجاج هم یگانه نقلکنندهی آن است.(3)
8ـ 20. محمّدبنحسین ابوحصین، از احمدبنعیسیبنعبدالله علوی، از ابناسماعیل محمّدبنابیفدیکـ پندارم از ابنابیذئب استـ از ابنشهاب، از سعیدبنمسیّب، از سعد که میگوید: شنیدم رسول خدا به علی میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری پس از من نیست».
این حدیث را جز ابنابیذئب از زهری نیاورده و از ابن ابی ذئب جز ابنابیفدیک روایت نکرده است. احمدبنعیسی علوی هم یگانه راوی آن است.(4)
9ـ 20. محمّدبنمحمّدبنعقبه از حسنبنعلی حلوانی، از نصربنحماد ابوالحارث وراق، از شعبه، از یحییبنسعید [از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقاص] که گفت: رسول خدا به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به
1) المعجم الاوسط: 8/435ـ رقم علیه السلام 890.
2) المعجم الاوسط: 3/351ـ رقم 2749. در مورد این حدیث و حدیث پیش، باید دانست که روش علامهمیر حامد حسین، احتجاج به احادیث اهل تسنن برای اثبات امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است. از این رو،گاهی به اخبار یا مطالبی استناد میکند که خود، آنها را نمیپذیرد، چرا که با عقل و قرآن سازگار نیست. ایننکته در مقدمه ناشر بر مجلد حدیث سفینه از همین کتاب، به تفصیل تبیین شده است. (ویراستار)
3) المعجم الاوسط: 6/161ـ رقم 5331.
4) المعجم الاوسط: 6/395، رقم 5841.
موسی هستی و پیامبری پس از من نیست».(1)
10ـ 20. محمّدبنعبدالله خضرمی، از معمربنبکار سعدی، از ابراهیمبنسعد، از زهری، از عامربنسعد، از پدرش که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
این حدیث را کسی جز ابراهیمبنسعد از زهری روایت نکرده است، و معمّربن بکار، یگانه راوی آن است.(2)
11ـ 20. محمّدبناسماعیلبناحمدبناسد اصفهانی، از اسماعیلبنعبدالله عبدی، از اسماعیلبنابان، از ابومریم عبدالغفاربنقاسم انصاری، از ابواسحاق، از حبشیبنجناده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)
در المعجم الکبیر هم با اسنادهای بسیاری آن را نقل کرده است.
12ـ 20. عبدانبناحمد، از یوسفبنموسی، از اسماعیلبنابان، از ناصح، از سماک، از جابر که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)
13ـ 20. محمّدبنیحییبن مندهی اصفهانی، از اسماعیلبنعبدالله اصفهانی، از اسماعیلبنابان، از ابومریم، عبدالغفاربنقاسم، از ابواسحاق، از حبشیبنجناده از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری بعد از من نیست».(5)
14ـ 20. عبیدبنکثیر تمّار کوفی، از ضراربنصرد، از علیبنهاشم، از محمّدبن عبیداللهبن ابیرافع، از عبداللهبنعبدالرّحمان حزمی، از پدرش، از ابوایّوب که گفت : همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(6)
15ـ 20. محمّدبنعبّاس مؤدّب، از هوذةبنخلیفه، از عوف؛ نیز اسلمبنسهل واسطی، از وهببنبقیه، از خالد، از عوف، از خالد، از عوف، از میمون ابوعبدالله، از براءبنعازب و زیدبنارقم که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ هنگامی که به جنگ
میرفتـ به علی فرمود: «ناگزیر، یا تو باید بمانی یا من بمانم». پس او را جا گذاشت. برخی مردمان گفتند: او را جا نگذاشت جز برای عاملی که او را خوش نداشت. این مطلب به گوش علی رسید، نزد رسول خدا آمد و او را آگاه کرد. پیامبر خندید و فرمود: «ای علی! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(1)
16ـ 20. یحییبنعبداللهبنسالم قزّاز کوفی از پدرش از یحییبنیعلی، از سلیمانبنقرم، از هارونبنسعد، از میمون ابوعبدالله، از زیدبنارقم و براءبنعازب که گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».(2)
17ـ 20. سلمه، از پدرش، از پدرش، از جدّش، از سلمةبنکهیل، از مجاهد، از ابنعبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من، در جایگاه هارونی نسبت به موسی».(3)
18ـ 20. محمودبنمحمّد مروزی از حامدبنآدم مروزی، از جریر، از لیث، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان یارانش از مهاجران و انصار پیمان برادری بست، میان علیبنابیطالب و هیچیک از آنان هم چنین نکرد، علی خشمناک بیرون رفت تا به زمین پستی رسید، بازویش را زیر سر گذاشت و باد بر او وزید. پیامبر صلی الله علیه و آله او را جستوجو کرد تا یافت. به پای او زد و فرمود: «برخیز، سزاوار نیستی جز این که ابوتراب باشی، آیا بر من خشمگین شدی هنگامی که میان مهاجران و انصار پیمان برادری بستم، ولی میان تو و هیچیک از آنان چنین نکردم، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ هان! هر کس تو را دوست داشت ایمنی و ایمان او را فرا گیرد، و هرکس تو را دوست نداشت خداوند او را به مرگ جاهلیت بمیراند و با عملش در اسلام محاسبه گردد».(4)
19ـ 20. عبید عجلی، از حسنبنعلی حلوانی، از عمرانبنابان، از مالکبن حسنبن مالکبن حویرث، از پدرش، از جدّش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».(5)
حافظ محبّ طبری، به روایت محمّدبنعبدالرّحمان، مخلّص ذهبی چنین اشاره میکند: و از او (یعنی از سعد) که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به «جرف» رسیدند، چند تن از منافقان دربارهی علی طعنه زدند و گفتند: تنها به جهت گرانباری او را به جا گذاشت. او سلاحش را برداشت و به جرف نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا، پیش از این هرگز در جنگی از شما جا نماندم، و منافقان گمان بردهاند که شما از جهت گرانباری مرا به جا گذاشتهاید. فرمود: «دروغ گفتند، ولیکن تو را برای سرپرستی آنان که باقی میمانند جا گذاشتم. پس بازگرد و جانشین من در خانوادهام باش. آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». ابناسحاق آن را نقل کرد. و حافظ ذهبی مضمون آن را در معجم خود آورده است.(1)
سیوطی در بارهی روایت ابوبکر محمّدبنجعفر مطیری چنین گوید: «علی نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست». ابوبکر مطیری، در رسالهاش، از ابوسعید چنین آورده است.(2)
ابولیث نصربنمحمّد سمرقندی حنفی حدیث را در کتابش «المجالس» روایت کرده است. پس از این متن گفتهاش خواهد آمد.
متقی در «کنزالعمال» روایت حسنبنبدر را چنین آورده است:
از ابنعبّاس از عمربنخطّاب که گفت: از نام بردن علیبنابیطالب باز ایستید، من شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در علی سه صفت نیکو است، که اگر یکی از آنها را داشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از آنچه خورشید بر آن میتابد: من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بودیم، در حالی که ایشان بر علیبنابیطالب تکیه کرده بودند، تا این که با دست بر شانههایش زد و فرمود: «ای علی! تویی نخستین ایمان آوردنده، و نخستین کسی که اسلام آورد»، سپس فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، و به من دروغ گفته است هر کس گمان برد که مرا دوست دارد در حالی که تو را دشمن بدارد». حسنبن بدر و حاکم و شیرازی و ابنالنجار آن را روایت کردهاند».(3)
روایت حاکم نیشابوری را در نقل پیشین در «کنزالعمال» دیدید. همچنین کلام او در کتابش «المستدرک» دربارهی این
حدیث، به زودی خواهد آمد... إنشاءالله.
روایت ابوسعد عبدالملکبن محمّد خرگوشی را پس از این خواهیم آورد. إنشاءالله.
روایت احمدبنعبدالرّحمان شیرازی نویسندهی «الالقاب» را نیز از نقل «کنزالعمال» که گذشت، ملاحظه کردید. (همین فصل، بند 24)
روایت احمدبنموسیبن مردویه هم به زودی خواهد آمد.
ابونعیم اصفهانی حدیث را چنین روایت کرده است :
1ـ 29. ابراهیمبناحمدبن ابیحصین، از محمّدبنعبدالله خضری، از یزیدبنمهران، از ابوبکربنعیاش، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».
ابونعیم گوید: شگفت این است که جز یزید، کسی آن را از ابوبکر، نیاورده است.(1)
2ـ 29. عبداللهبنجعفر، از اسماعیلبنعبدالله، از اسماعیلبنابان، از ابومریم عبدالغفاربنقاسم انصاری، از ابواسحاق، از حبشیبنجناده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی.» جز این که پس از من پیامبری نیست».
ابونعیم گوید: غریب از حدیث ابواسحاق، این است که تنها اسماعیلبنابان آن را نقل کرده است.(2)
روایت اسماعیلبنعلی، معروف به «ابنسمّان» نیز پس از این خواهد آمد. إنشاءالله تعالی.
روایت ابوالقاسم علیبنمحسن تنوخی در کتابش که نقلهای حدیث را گردآوری کرده است، نیز به زودی إنشاءاللهتعالی خواهد آمد.
ابوبکر خطیب بغدادی حدیث را در «تاریخ بغداد» چنین روایت کرده است :
1ـ 32. احمدبنمحمّد عتیقی، از ابوالفضل محمّدبنعبدالله شیبانی در کوفه، از محمّدبنیوسفبننوح بلخی قوادی، از
پدرش، از عیسیبنموسی غنجاری، از ابوحمزه محمّدبنمیمون، از موسیبنابیموسی جهنی که گفت :
به فاطمه دختر علی گفتم: حدیثی برایمان بگو. گفت: اسماء دختر عمیس برایم باز گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(1)
2ـ 32. متقی هندی گوید: خطیب بغدادی از عمر روایت کرده که پیامبر فرمود :
«علی نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(2)
ابوعمر یوسفبنعبدالبرّ قرطبی حدیث را در کتابش «الاستیعاب» روایت کرده است که عبارت او به زودی خواهد آمد.
ابوالحسن علیبنمحمّد جلابی معروف به «ابنالمغازلی واسطی» حدیث را چنین روایت کرده است :
1ـ 34. با اسناد خود، از عامربنسعد از پدرش که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». راوی گوید: دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و گفت: آری، آن را شنیدم که میفرمود. گفتم: تو خودت آن را شنیدی؟ دستش را در گوشش فرو برد و گفت: آری، و اگر نه، ناشنوا باد!(3)
2ـ 34. با اسنادش تا عامربنسعد، از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)
3ـ 34. با اسنادش تا سعیدبنمسیّب که گفت: از سعدبنابیوقاص پرسیدم: آیا شنیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری بعد از من نیست؟» او انگشتهای خود را در گوشهایش فرو برد و گفت: چنین است، وگرنه ناشنواباد!(5)
4ـ 34. به اسناد خود از جابر، که گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به غزوهای رفت. در آن غزوه به علی گفت: جانشین من در
خاندانم باش. گفت: ای رسول خدا! در این صورت مردم میگویند: پسر عمّ خود را یاری نکرد. پیامبر بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و سپس فرمود: «آیا راضی نمیشوی از این که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، مگر آنکه پس از من پیامبری نیست.»(1)
5ـ 34. به اسناد خود از انسبنمالک که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو برای من مانند هارونی برای موسی، مگر آنکه پیامبری پس از من نخواهد بود»(2)
6ـ 34. با اسنادش تا ابراهیمبنسعدبنابیوقاص از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی این سخن را بیان داشت، هنگامی که او را جانشین خود گماشت: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبری پس از من نیست».(3)
7ـ 34. با اسنادش تا عمروبنمیمون از ابنعبّاس که گفت: مردم به جنگ تبوک رفتند، علی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: با شما میآیم؟ فرمود: نه، علی گریست. پیامبر به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟»(4)
8ـ 34. به اسناد خود از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من، در جایگاه هارونی نسبت به موسی، مگر آنکه پیامبری پس از من نیست.»(5)
9ـ 34. با اسنادش تا مصعببنسعد، از پدرش که گفت: معاویه به من گفت: آیا علی را دوست داری؟ گفتم: چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالی که خودم شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست...».(6)
10ـ 34. با اسنادش تا سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقاص که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام
هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری بعد از من نیست».(1)
11ـ 34. با اسنادش از عبداللهبنمسعود که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی». و او را جانشین خویش در خانوادهاش کرد.(2)
شیرویهبن شهردار دیلمی حدیث را در کتابش «فردوس الاخبار» روایت کرده است که پس از این خواهد آمد.
حسینبن مسعود فراء بغوی، حدیث را چنین روایت کرده است :
از سعدبنابیوقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)
ابنبطریق در «العمدة» مینویسد:
1ـ 37. رزینبنمعاویه عبدری حدیث منزلت را در «الجمع بین الصحاح الستة» در یک سوم پایانی جزء سوم در باب «مناقب امیرالمؤمنین علیبنابیطالب» و ابوداوود در کتاب صحیح که کتاب السنن است، و ترمذی در صحیح به نقل از ابوسریحه و زیدبنارقم آوردهاند که گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)
2ـ 37. ابنمسیّب گفت: عمربنسعد به نقل از پدرش مرا از این حدیث خبر داد، من دوست داشتم که آن را مستقیمآ از زبان سعد بشنوم. او را ملاقات کردم و گفتم: تو این را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ دو انگشت خود را بر دو گوشش نهاد و گفت: آری والّا کر شوند.(5)
احمدبنمحمّدبنعلی عاصمی حدیث را چنین روایت کرده است :
1ـ 38. استادم محمّدبناحمد، از علیبنابراهیم، از محمّدبنیزید، از احمدبننصر، از ابونعیم، از فطر، از عبداللهبنشریک عامری، از عبداللهبنرقیم کنعانی که گفت: وارد مدینه شدیم و سعدبنمالک را ملاقات کردیم. او گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد و علی را جانشین خود کرد. علی به او گفت: ای رسول خدا! بیرون رفتی و مرا جا گذاشتی؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
2ـ 38. ابراهیمبنابیصالح، از جعفربنعون، از موسی الجهنی که گفت: به محضر فاطمه دختر علی رسیدم، در حالی که سنّش به هشتادسال رسیده بود. به او گفتم: چیزی از پدرت در حفظ داری؟ گفت: نه، ولیکن اسماء بنت عمیس مرا خبر داد که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «ای علی تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
3ـ 38. استادم محمّدبناحمد، از ابوسعید رازی صوفی، از ابواحمدبنمنّه، از ابوجعفر حضرمی، از حسنبنعلی حلوانی، از نصربنحماد، از شعبه، از یحییبنسعید، از سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقاص که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب میفرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».
4ـ 38. استادم محمّدبناحمد، از ابوسعید رازی، از ابواحمدبنمنّه، از حضرمی، از یزیدبنمهران، از ابوبکربنعیّاش، از اعمش از ابوصالح، از ابوسعید، از پیامبر صلی الله علیه و آله ، مانند آن را روایت کرد.
5ـ 38. استادم محمّدبناحمد، از علیبنابراهیمبنعلی، از ابوعمروبنمطر، از اسحاقبنابراهیم تونجانی در همدان، از یونسبنحبیب اصفهانی، از ابوداوود طیالسی، از شعبه، از یحییبنسعید، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقاص از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: «علی نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی است».
6ـ 38. استادم محمّدبناحمد، از علیبنابراهیم، از ابوالطیّب حنّاط، از حسینبنفضل، از سلیمانبنداوود هاشمی، از یوسفبنماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد، از پدرش، سعدبنابیوقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که همراهم (در درجهی من) پیامبری نیست». سعید گفت: دوست داشتم که آن را از زبان سعد بشنوم، نزد او رفتم و آن را برای او و برای عامر گفتم. عامر گفت: آری شنیدم. گفتم : و تو هم شنیدی؟ گفت: دو انگشت خود را به دو گوشش فرو برد و گفت: آری و در غیر اینصورت کر شوند.
7ـ 38. محمّدبنابیزکریا، از ابوبکر عدلی، از ابوالعبّاس دغولی و ابوعلیاسماعیلبنمحمّد صفّار بغدادی، از دغولیـ و صفّار نیز ـ از ابوقلابة عبدالملکبنمحمّدبنعبدالله رقاشی، از ابوحفص صیرفی، از عبدالرّحمانبن مهدی که گفت: در این موضوع (منزلت) حدیث صحیحی از سعد بیاورید. من شروع کردم به حدیث خواندن برای او از فلان و فلان. او ساکت شد.
گفتیم: محمّدبنجعفر و یحییبنسعید قطان برایمان باز گفتند از شعبه از حکم، از مصعببنسعد که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».
گفت: گویی که سنگی بر دهانش نهادم.
ابوبکر گفت: همگی آن را نقل کردهاند.(1)
عمربنخضر اردبیلی معروف به «ملّا» حدیث را در کتابش «وسیلة المتعبدین» روایت کرده است که به زودی نقل خواهد شد.
ابنعساکر دمشقی با اسنادهای بسیار زیاد و لفظهای گوناگونی، حدیث را در کتابش «تاریخ دمشق» روایت کرده است، به طوری که بعضی از بزرگان پنداشتهاند که تمام نقلهای آن را در بر دارد.
و این است متن روایاتش :
1ـ 40. ابوالحسن سُلَمی، از عبدالعزیز تمیمی، از علیبنموسیبنالحسین، از ابوسلیمان بنزبر، از محمّدبنیوسف هروی، از محمّدبن نعمانبن بشیر، از احمدبنحسینبن جعفر هاشمی لهبی، از عبدالعزیزبنمحمّد، از حزام بنعثمان، از عبدالرّحمان و محمّد پسران جابربنعبدالله، از پدرشان جابربنعبدالله انصاری که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ در حالی که ما در مسجد دراز کشیده بودیمـ وارد شدند و در دستشان شاخهای رطب بود و فرمودند: «آیا در مسجد میخوابید؟ همانا کسی در آن نمیخوابد». ما ترسیدیم و علیبنابیطالب نیز ترسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای علی بیا، آنچه برای من در مسجد حلال است، برای تو هم حلال است، ای علی! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوت؟ سوگند که به کسی که جانم در دست اوست، به درستی که تو روز قیامت مردانی را از حوضم با شاخهای تمشک دور میکنی، همانگونه که شتر گمشده را از آب دور میکنند. گویی که جایگاه تو را در کنار حوضم مینگرم».
2ـ 40. ابوالمظفّربنقشیری، و ابوالقاسم شحّامی، از محمّدبنعبدالرّحمان، از ابوسعید محمّدبنبشر، از محمّدبنادریس، از سویدبنسعید، از حفصبنمیسرة، از حزامبنعثمان، از ابنجابرـ آن را از جابر میبینمـ که گفت: در حالی که در مسجد دراز کشیده بودیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله تشریف آورند، با شاخهای خرما که در دست داشتند، بر ما زدند و فرمودند: «آیا در مسجد میخوابید؟ به راستی که کسی در آن نمیخوابد». ما و علی ترسیدیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «بیا ای علی، آنچه در مسجد برای من حلال است، برای تو هم حلال است، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ سوگند به کسی که جانم در دست اوست، تو روز قیامت دورکننده از حوض من هستی، همانگونه که شتر گمشده را از آب دور میکنند با شاخهای از تمشک، گویی به جایگاه تو در کنار حوضم مینگرم».
3ـ 40. ابوالمظفّر بنقشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبنحمدان؛ نیز : امالمجتبی از ابراهیمبنمنصور، از
1) زینالفتی، در تفسیر سورهی هلأتی (خطی).
ابوبکربنمقریء. [او و ابوعمروبنحمدان، هر دو از] ابویعلی، از ابوهشام (ابنحمدان افزود: از رفاعی) از ابنفضیل، از سالمبنابیحفصه، از عطیه، از ابوسعید (ابنحمدان افزود: خُدری) که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «برای هیچکس جز من و تو جایز نیست که در این مسجد جنب شود».
4ـ 40. ابوالبرکات زیدی، از ابوالفرج شاهد، از ابوالحسین نحوی، از محمّدبنقاسم مَخلدی، از عبّادبنیعقوب، از ابوعبدالرّحمان، از کثیر النّوّا، از عطیه عوفی، از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «روا نیست ـ یا مجاز نیستـ برای کسی جز من و تو، ای علی، که در این مسجد جنب شود».
5ـ 40. ابوغالب احمدبنحسنبنبنّا، از ابوالغنائمبنمأمون، از ابوالقاسمبنحبابة، از عبداللهبنسلیمانبناشعث، از عبداللهبنمحمّدبنخلّاد، از ابونعیم، از عبدالملکبن ابیغنیة، از ابوالخطاب عمر الهجری، از محدوج، از جسرة دختر دَجاجة از امسلمة که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله از خانهاش بیرون آمد تا به حیاط مسجد رسید. با بلندترین صدایش فریاد برآورد: «این مسجد برای جنب و حائض جایز نیست، جز برای محمّد صلی الله علیه و آله و همسرانش، و علی و فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله [هان! آیا روشن کردم ]برایتان نامها را؟ تا گمراه نشوید».
6ـ 40. ابوعلیبنسبط، و ابوبکر مقری، و ابوعبدالله بارع، و ابوغالب عبداللهبناحمدبنبرکه سمسار، [همگی] از ابوالغنائمبنمأمون، از علیبنعمربنمحمّد حربی، از جعفربناحمدبنمحمّدبنصبّاح، از احمدبنعبده، از حسنبنصالحبناسود، از عمویش منصوربناسود، از عمربنعُمیر هَجری، از عروةبنفیروز، از جسرة، از امسلمه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون آمد تا به صحن مسجدـ یا حیاط مسجدـ رسید و ندا برآورد : «هان به درستی که این مسجد را جایز نمیدانم نه برای جنب و نه برای حائض جز برای محمّد و همسرانش، و علی و فاطمه. هان آیا نامها را برایتان روشن کردم که گمراه نشوید؟»
7ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم، از امیر معتّزالدوله ابوالمکارم حیدرةبنحسینبن مُفلح، از ابوعبدالله حسینبنعبداللهبن محمّدبن اسحاقبنابراهیم طرابلسی در دمشق، از دایی ابوالحسین خیثمةبنسلیمانبنحیدرة القرشی، از محمّدبنحسین حسنی، از مخولبنابراهیم، از عبدالرّحمانبناسود، از محمّدبن عبیداللهبن ابیرافع، از پدرش و عمویش، از پدرشان، ابورافع که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله برای مردم خطبه خواند و فرمود: «ای مردم، خداوند به موسی و هارون فرمان داد که خانههایی برای سکونت قومشان تدارک کنند و فرمانشان داد که در مسجدشان جُنبی نخوابد و با زنان نزدیکی نکنند جز هارون و فرزندانش، و برای کسی جایز نیست که در این مسجدم با زنان بجنگند، و نباید جُنبی در آن بخوابد جز علی و ذریهاش».
8ـ 40. ابوالعزّبنکادش، از قاضی ابوالطیّب طبری، از ابوالحسن علیبنعمربنمحمّد حربی، از محمّدبنمحمّد باغندی، از احمدبنمنیع بغوی، از ابو احمد زبیری، از عبداللهبنحبیببن ابیثابت، از حمزةبنعبدالله، از پدرش، از سعدبنابیوقاص که گفت:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک (از مدینه) خارج شدند و علی را جانشین خود گماشت. علی به ایشان گفت: ما را جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
9ـ 40. ابوعبدالله خلّال، از سعیدبناحمد، از ابوالفضل فامی، از ابوعبّاس سرّاج، از فضلبنسهل؛ نیز ابوغالببنبنّا، از ابومحمّد جوهری، از ابوالمفضّل عبیداللهبنعبدالرّحمانبنمحمّد زهری، از عبداللهبناسحاق مدائنی، از احمدبنمنیع، [او و فضلبنسهل] از ابواحمد زبیری، از عبداللهبنحبیببنابیحبیب (در حدیث خلّال است: ابنابیثابت) از حمزةبنعبدالله، از پدرش، از سعد که گفت :
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج میشد، علی را جانشین کرد. به او گفت: مرا جا میگذاری؟ به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
10ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم علوی، از ابوالحسنبنابیالحسین، از ابوبکر یوسفبن قاسم میانجی، از احمدبنجعفربننصر جمّال، از احمدبنصبّاحبنابیشریح.
نیز: ابوعلیحسینبنمظفّر، از حسنبنعلی.
نیز: ابوالقاسمبنحَصین، از ابوعلیبنمذهب، (هر دو) از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمد، از پدرش (همگی) از ابواحمد زبیری، از عبداللهبنحبیببنابیثابت، از حمزةبنعبدالله، از پدرش از سعد که گفت :
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج شد، علی را جانشین کرد. او گفت: مرا جا میگذاری؟ به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
11ـ 40. ابوعلیبنسبط، از ابومحمّد جوهری.
نیز ابوالقاسمبنحُصین و ابوعلی واعظ، [ هر دو] از ابوبکر قطیعی، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از سفیان، از علیبنزید، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت :
پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی». به سفیان گفته شد: «غیر از این که پس از من پیامبری نیست».؟ گفت: آری.
12ـ 40. عبدالرزّاق، از مَعمَر، از قتاده، و علیبنزیدبنجُدعان [هر دو ]از ابنمسیّب، از پسر سعدبنابیوقاص که گفت: بر سعد وارد شدم و گفتم: سخنی [از قول تو ]برایم بازگفتند که هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را جانشین بر مدینه فرمود، خشمگین شد و گفت: چه کسی آن را برایت گفت؟ نیکو نداشتم که بگویم پسرت مرا گفت، تا بر او خشمگین شود. سپس گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج شد، علی را جانشین خود بر مدینه کرد. علی گفت: ای رسول خدا! هرگز دوست نداشتم که به سویی بروید جز این که من همراهتان باشم. فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
ابنعساکر گوید: این پسر سعد که در این حدیث نامش برده نشد، عامربنسعد است.
13ـ 40. ابوالمسعودبنمجلی، از ابوالحسینبن مهتدی، از ابوحفصبنشاهین.
نیز: ابوالقاسمبنحصین، از ابوالقاسم تنوخی، از قاضیعلیبنحسن جرّاحی، و ابوعمرومحمّدبنعبّاس حیوّیة خزّاز، [همگی] از محمّدبنمحمّدبنسلیمان باغندی، از محمّدبنعبدالملکبن ابیالشوارب، از حمّادبنزید، از علیبنزید، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد از سعد که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». گفتم: عامر آن را از تو بازگفت. سعد گفت: اگر آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیشنیدم، گوشهایم کَرْ شوند. و لفظ از حدیث ابنحصین است، و لفظ دیگر مانند آن است.
14ـ 40. ابوبکر محمّدبنعبدالباقی، از ابومحمّد جوهری، از ابوالعبّاس عبداللهبنموسیبناسحاق، از محمّدبنمحمّدبنابیالشوارب، از حمّادبنزیدـ یعنی از علیبنزیدـ از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد، از سعدبنابیوقّاص که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
سعیدبنمسیّب گفته: به سعدبنابیوقّاص برخوردم. گفتم: عامر از قول تو مرا چنان خبر داد. وی دو گوش خود را خَم کرد و گفت: کَرْ شوند اگر آن را از رسولخدا صلی الله علیه و آله نشنیده باشم.
15ـ 40. ابوعلیحسنبنمظفّر، از ابومحمّد جوهری.
نیز: ابوالقاسمبنحُصین، از ابوعلیبنمُذهب، [او و جوهری] از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از محمّدبنجعفر، از شعبه، از علیبنیزید از سعیدبنمسیّب که گفت :
به سعیدبنمالک گفتم: به درستی که انسانی تیزبین هستی و من میخواهم از تو بپرسم. گفت: چیست؟ گفتم: حدیث علی. گفت: به درستی که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». علی گفت: راضی شدم، راضی شدم. سعیدبنمالک پاسخ داد: آری، آری.
16ـ 40. ابومحمّد سیّدی، و ابوالقاسم شحّامی، [هر دو] از ابوسعد جَنْزرودی، از ابوعمروبنحمدان، از ابوالعبّاس حسنبنسفیان، از عبیداللهبنمُعاذ.
نیز: ابوسهل محمّدبنابراهیم، از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقری.
[هر دو] از ابویعلی، از عبیداللهبنمُعاذ (ابنالمقری افزود: العنبری).
از پدرش، از شعبه، از علیبنزید (ابویعلی در روایت خود افزود: شعبه پیش از آشفتگی)، [هر دو] از سعیدبنمسیّب، از سعدبنمالک (و در حدیث ابنالمقری است : سعدبنوقّاص) که گوید :
پیامبر صلی الله علیه و آله علی را جانشین کرد، گفت: مرا وا میگذاری؟ گفت: «آیا(1) راضی
نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
گفت: راضی شدم، راضی شدم.
17ـ 40. ابوعبدالله فُراوی و ابومحمّد سیّدی، [هر دو] از ابوعثمان بَحیری، از ابوعمروبن حمدان، از حسنبنسفیان، از عبیداللهبنمُعاذبنمعاذ عنبری، از پدرش، از شعبه، از علیبنزید، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنمالک که پیامبر صلی الله علیه و آله و علی را جانشین خود گماشت. پرسید: آیا مرا (میان زنان و کودکان) به جای میگذاری؟
1) این لفظ در روایت علیینزید، «الا»، و در روایت ابوعلی، «اما» است که هر دو یک معنی دارد.
فرمود: «آیا راضی نیستی از این که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی مگر آنکه پیامبری پس از من نیست؟» گفت: راضی شدم، راضی شدم.
18ـ 40. ابوالمظفّربنقُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبنحمدان.
نیز ابوسهلبنسعدویه، و ابوعبدالله ادیب، [ هر دو] از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقریء، از ابویعلی، از ابوخیثمه (و در حدیث ابنالمقریء: از زهیر) از عفّان، از حماد، از علیبنزید، از سعید (ابنحمدان افزود: ابنالمسیّب) که گفت: به سعدبنمالک گفتم: میخواهم دربارهی حدیثی از تو بپرسم، امّا میترسم که بپرسم. گفت: چنین مکن، ای پسر برادرم، اگر دانستی که دانشی نزد من هست که دربارهاش بپرسی، از من مترس، گفتم: کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی، هنگامی که او را در جنگ تبوک در مدینه جا گذاشت. ابنالمقریء افزود: سعد گفت: آری، رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را در مدینه جا گذاشت، سپس متّفق شدند، و گفت: ای رسول خدا مرا در جا ماندگان: زنان (و به عبارت ابنحمدان: در میان زنان و کودکان) جا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟» گفت: آری، ای رسول خدا. سپس علی با شتاب بازگشت... .
و احمدبنمنکدر اینگونه آن را روایت کرد.
19ـ 40. محمّدبنالحسین، از ابوالحسینبنمهتدی، از ابوالقاسم عبیدالله، از احمدبنمحمّدبنسعید، از جعفربنعبدالله محمّدی، از پدرش محمّدبنعبدالله، از اسحاقبنجعفربنمحمّد، از عبداللهبنحسینبنعطاءبنیسار، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب از عامربنسعد، از پدرش. سعد را ملاقات کردم، از او پرسیدم. گفت : شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری بعد از من نیست».
20ـ 40. ابومحمّد اسماعیلبنابیالقاسمبنابیبکر، از عمربن احمدبن عمربن محمّدبن مسرور، از ابواحمد تمیمی حسینبنعلی، از ابوالقاسمبغوی، از عبیداللهبنعمر قواریری، از یوسفبنعبداللهبنماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعدبن ابیوقاص از پدرش که گفت :
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
[سعیدبنمسیّب گوید] دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و در بارهی آن مطالب پرسیدم. گفت: آری، آن را شنیدم. گفتم: تو خود آن را شنیدی؟ دو انگشت خود را به دو گوشش فرو برد و گفت: آری، و در غیر اینصورت کَرْ شوند.
21ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم، از ابوالحسینمحمّدبن عبدالرّحمانبنعثمان تمیمی، از ابوبکریوسفبنقاسم میانجی.
نیز: ابومحمّد سیّدی، از ابوعثمان بَحیری.
نیز: ابوالمظفّربنقُشیری، از ابوسعد جنزرودی.
[هر دو] از ابوعمروبنحمدان.
نیز: ابوسهلبنسعدویه، از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنالمقریء.
[همگی] از ابویعلی موصلی، از سعیدبنمُطرف باهلی (میانجی افزوده است : ابوکثیر) از یوسفبنیعقوبـ یعنی
ماجشونـ از ابنالمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد، از پدرش سعد که گفت :
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
سعید گوید: دوست داشتم آن را مستقیمآ از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و سخنان عامر را برایش بازگفتم. به او گفتم: آن را شنیدی؟ گفت: آری، آن را شنیدم، گفتم: تو آن را شنیدی؟ دو دستش را در دو گوشش فرو برد (و بحیری گفت: دو انگشتش را در دو گوشش) سپس گفت: آری والّاکر شوند.
لفظهای این راویان به هم نزدیک است.
و روایت شده است از ابنمنکدر، از سعید، از ابراهیمبنسعد، از عامر.
22ـ 40. ابوعبدالله خلّال، از سعیدبناحمدعیّار، از ابوالفضل عبیداللهبن محمّد فامی، از محمّدبناسحاق سرّاج، از عمربنمحمّدبنحسن اسدی، از پدرش، از عبدالعزیزبنابیسلمة، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از ابراهیمبنسعدبن ابیوقّاص، از پدرش، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز نبوّت؟».
سعید گفت: به گفته ابراهیم راضی نشدم تا این که سعد را ملاقات کردم، گفتم: آیا تو از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ گفت: آری، وگرنه (گوشهایم) کَرْ شوند.
و روایت میشود از ابنمنکدر، از ابنمسیّب از خود سعد.
23ـ 40. ابوالقاسم زاهربنطاهر، از احمدبنمنصور، از ابوالفضل فامی، از ابوالعبّاس حسن، از ابراهیمبنعبداللهبنحاتم هروی... از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، که از سعدبنابیوقّاص پرسید: آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی که به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که بعد از من پیامبری نیست».؟
گفت: آری، آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم. سپس دو انگشت خود را در دو گوشش فرو برد و گفت: آری، و در غیر اینصورت کَرْ شوند.
24ـ 40. ابوالحسن علیبنمسلّم، از ابوالقاسم بنابیالعلاء از ابومحمّدبنابینصر، از احمدبنسلیمان، از... حسنبنغیاث، از... از هروی، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقّاص، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
25ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالفضلعمربن عبیدالله [بنعمر، و ابومحمّدبنابیعثمان].
نیزابومحمدبنطاووس، از ابو [الغنائم بنابیعثمان] [از ابومحمّد عبدالله] بنعبیدالله بنیحییبنزکریا البیع، از ابوعبدالله محاملی، از علیبنمسلم، از یوسفبنیعقوب ماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب که گفت :
از سعدبنابیوقّاص پرسیدم: آیا شنیدی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست» ـ یا فرمود: با من پیامبری نیستـ گفتم: آیا این را خودت شنیدی؟ وی دو انگشت خود را در دو گوشش فرو برد و گفت: آری، و در غیر اینصورت ناشنوا باد.
26ـ 40. ابوبکر محمّدبنحسین، از ابوالحسینبنمهتدی، از احمدبنمحمّد بنعبداللهبن احمدبن قاسم بن جامع الدهان، از
حافظ ابوعلی محمّدبن سعیدبن عبدالرّحمان برقی، از محمّدبنیحییبن کثیر رقی، از یحییبنعبدالحمید حمّانی، از داوودبنکثیر رقی، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب از سعد که: شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی میباشد، جز این که پس از من پیامبری نیست».
همچنین آن را ابنمسیّب و قتاده، و علیبنالحسین، و یحییبنسعید، و صفوانبنسُلیم مدینی روایت کردهاند.
حدیث قتاده:
27ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالحسینبنالنّقّور و ابوالقاسمبنبُسری.
نیز: ابومنصور موهوببن احمدبنمحمّدبن خضر، و ابوالحسین احمدبن محمّدبن طیب، از ابوالقاسمبنبُسری.
نیز: ابوالبرکات عبدالوهاببن مبارک، از عبدالعزیزبنعلیبناحمدبنحسین، از ابوطاهر المخلّص.
نیز: ابوالقاسمبنسمرقندی، و ابوالبرکات انماطی، و ابوعبداللهیحییبنحسن، و ابوالقاسم عبیداللهبناحمدبنمحمّدبنبخاری، و ابوالدرّ یاقوتبن عبدالله، از ابومحمّد صریفینی.
نیز: ابوالعزّبنکادش، از ابوالحسینمحمّدبن محمّدبنعلی وراق.
نبز: ابوعبدالله حسینبناحمدبن علی بیهقی، از قاضی ابوعلی محمّدبناسماعیلبنمحمّد عراقیـ در طوس ـ از ابوطاهر مخلّصـ (به شیوهی املاء) از یحییبنمحمّدبنصاعد، از [محمّدبن] یحییبنعبدالکریم ازدی، از عبداللهبنداود، از سعیدبن [ابیعروبة] از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی [فرمودند]: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». و این اسنادی غریب است.
28ـ 40. آنچه محفوظ است: ابوالقاسم هبةاللهبنعبداللهبنحسنبناحمد، از ابومحمّد جوهری.
نیز: ابوعبداللهحسنبنمحمّدبنعبدالوهاب، از ابوعلیحسینبن غالببن مبارک مقری، [هر دو] از ابوالفضل عبیداللهبن [عبدالرّحمان ]بنمحمّد [زهری].
نیز: ابوالحصین احمدبنمحمّدبنطیوری، از ابوالقاسم بغوی [هر دو] از محمّد و حفص [هر دو] از عبداللهبنمحمّدبنعمر عوفی، از بشربنهلال صوّاف، از جعفربنسلیمان، از حرببنشداد، از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»
29ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالحسینبننقّور، و ابوالقاسمبن [البسری] .
نیز: ابوالحسین احمدبنمحمّدبنطیّب، از ابوالقاسمبنقشیری، [هر دو ]از محمّدبنعبدالله، از عبداللهبنمحمّدبنعبدالعزیز، از بِشْرِبنهلال صوّاف، از حجربنهارون، از حرببنشدّاد، از قتاده، از سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»
30ـ 40. ابوالبرکات عبدالوهّاببنمبارک، از عبدالعزیزبن علیبن احمدبن حسین، از ابوطاهر مخلّص و ابوالقاسم بغوی، از بشربنهلال صوّاف، از جعفربنسلیمان، از حرببنشدّاد، از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقّاص که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمود: «آیا رضایت نداری از این که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی
باشی؟»
31ـ 40. آن را کاملتر از این به ما خبر داد ابوالحسن محمّدبنعبدالجبّاربن توبة، و ابویاسر سلیمانبنعبداللهبنسلیمانبنفرج و ابوالقاسمبنسمرقندی، و ابوعبدالله یحییبنحسن، [همگی] از ابوالحسین بننقور (ابنالبنا افزوده است: و ابویعلیبنفراء، هر دو) از عیسیبنعلی، از ابوالقاسمبغوی، از ابومحمّدنعیم بن هیصم، از جعفربنسلیمان، از حرببنابیالخطّاب، از قتاده، از سعیدبنمسیّب که جعفر گفت : گمان کنم از سعدبنابیوقاص شنیدم که گفت: هنگامی که رسول خدابه جنگ تبوک رفت، علی را در مدینه جانشین خود کرد. در اینباره گفتند: از او ملول شد و همراهیش را نپسندید. این مطلب به گوش علی رسید، بر او دشوار آمد. در پی پیامبر صلی الله علیه و آله رفت تا به ایشان رسید. گفت: ای رسول خدا مرا با خانوادهها و زنان جا گذاشتی تا آنجا که گفتند : از او ملول شد و همراهیش را نپسندید. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای علی راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»
ابنمنیع گفت: این حدیث را نُعیم از جعفر، بدینگونه با تردید بازگفت. و مانند آن را بدون تردید بازگفت بشربنهلال صوّاف، از جعفر، از حرببنشدّاد، از قتاده، از سعیدبنمسیّب، از سعد، از پیامبر صلی الله علیه و آله .
32ـ 40. ابومحمّد هبةاللهبنسهلبنعمر، از ابوعثمان بَحیری.
نیز: ابوالمظفّر قُشیری، از ابوسعد جنزرودی، ابوعمروبنحمدان حِیری.
نیز: ابوسهل محمّدبنابراهیم، از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقریء.
[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی احمدبنعلیبنمثنّی موصلی.
نیز: ابوعبدالله خلّال، از ابوطاهربنمحمود، از ابوبکربنمقریء، از ابوالقاسم بغوی.
ابوالقاسمبنسمرقندی، و ابوالبرکات یحییبن عبدالرّحمانبن حُبیش، [هر دو] از ابوالحسینبنالنّقّور، از عیسیبنعلی از ابوالقاسم بغوی از بِشْربنهلال صوّاف، از جعفربن [سلیمان]، از حرببنشداد، از قتادة، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقّاص که گفت :
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت، علی را در مدینه بجا گذاشت [مردم گفتند: از او ملول شد و همراهیش را نپسندید] علی در پی پیامبر صلی الله علیه و آله شتافت تا در راه به ایشان رسید، [ بحیری گفت: این سخن به گوش او رسید. خارج شد تا در راه به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید]، گفت: ای رسول خدا مرا در مدینه بجا گذاشتی [با زنان و خانوادهها] تا این که گفتند: پیامبر از او ملول شد و همراهیش را نپسندید. فرمود: «ای علی، جز این نیست که تو را برای خانوادهام بجا گذاشتم، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ غیر از این که پیامبری پس از من نیست».
حدیث علی [بنحسین]
33ـ 40. ابوالقاسم زاهربنطاهر، از ابوسعد جَنْزرودی، از ابوعمروبنحمدان، از ابویعلی [احمد] بنعلی، از سعیدبنبسطام، از یزیدبنزریع، از اسرائیل، از حکیمبنجُبیر که گفت:
به علیبنحسین گفتم: گواهیمیدهم که بندهی نیکویی برایم بازگفت که علی بر همین منبر میگفت: بهترین این امت
بعد از پیامبرش، ابوبکر و عمر و نفر سوم است، که اگر خواستی سومی را نام میبرم. علیبنحسین بر رانم زد و گفت: سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقاص برایم بازگفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
34ـ 40. ابوالنجم بدربنعبدالله، از ابوبکر خطیب، از ابوالقاسم حسینبناحمدبنعثمانبنشیطان بزاز، از علیبنمحمّدمعُلّی شونیزی، از طریفبنعبیدالله موصلی، از علیبنحکیم اودی، از عبداللهبنبُکَیر غنوی، از حکیمبن جُبیر که گفت:
به علیبنحسین گفتم: آقای من، به درستی که شعبی از ابوجُحیفه وهب الخیر نقل کرد که پدرت از منبر بالا رفت و گفت: نیکوترین این امّت، پس از پیامبرش ابوبکر و عمر هستند. گفت: ای حکیم تو را به کجا میبرند؟ سعیدبنمسیّب از سعد برایم باز گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». آیا مؤمن خود را نابود میسازد؟!
35ـ 40. ابومحمّدعبدالکریمبنحمزه، از ابوالحسنبنابیالحدید، از جدّش ابوبکر، از محمّدبنیوسف هَروی، از اسحاقبنسیاربنمحمّد، از علیبنقادم، از اسرائیل از حکیمبنجبیر که گفت :
به علیبنحسین گفتم: مردمی در عراق گمان میبرند که ابوبکر و عمر از علی بهترند. پاسخ داد: پس چه کنم با حدیثی که سعیدبنمسیّب از سعدبنابیوقاص برایم باز گفت؟ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
ابوعبدالله هَروی گفت: این حدیث را (جز) یزیدبنزریع، و علیبنقادم، از اسرائیل نقل نکردهاند. و حدیث ناشناخته است و توفیق از خداوند است.
عبیدالله نیز آن را از اسرائیل روایت کرده است :
37ـ 40. ابوالقاسمبنحصین، از ابوطالببنغیلان، از ابوبکر شافعی، از ابوعبدالله [احمدبنصالح] بنمحمّد البرقی، از جعفربنموسی القطّان، از عبیداللهبنموسی، از اسرائیل،ازحکیمبنجبیر،از علیبنحسین، ازسعیدبنمسیّب، ازعلی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک [بیرون آمد و] علی را در مدینه به جا گذاشت، به ایشان گفت: مرا بجا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
حدیث یحیی
38ـ 40. ابوبکر محمّدبنعبدالله، از ابوالعبّاس عبیداللهبن موسیبن اسحاق هاشمی، از محمّدبنمحمّدبن سلیمان.
ابوعبدالله، از ابراهیمبنمنصور از ابوبکر مقریء، از محمّدبنباغندی، از هارونبنحاتم (هاشمی افزوده است: المقریء) از عبدالسّلام بن سعید، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنمالک که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».
دیگران نیز آن را [روایت کردند] از جمله زهری.
39ـ 40. ابومحمّدبنطاووس، از عاصمبنحسن، از ابوعمربنمهدی، از محمّدبنمَخْلَد، از عبداللهبننسیب، از
ذؤیببنعبایة، از اسامةبنحفص، از یحییبنسعید، از زهری، از سعیدبنمسیّب، از سعد که رسول الله 9به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
حدیث صفوان
40ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم، از ابوالحسینبنابینصر، از ابوبکر میانجی، از علیبناحمدبنحسین عجلیـ معروف به ابنابیقوبةـ از عبّادبنیعقوب، از ابنابینجیح، از صفوانبنسلیم، از سعیدبنمسیّب، از سعدبنابیوقّاص که گفت :
دو گوشم شنید و دو چشمم دید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام میفرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
همچنین منهالبنعمرو، سلمةبنکُهیل، محمّدبنمسلم زهری، و حویرثبننجار آن را از عامربنسعد روایت کردهاند.
حدیث منهال
41ـ 40. ابوعبدالله فراوی، و ابوالمظفربنقشیری، [هر دو] از ابوسعد ادیب، از ابوعمرو فقیه.
علویه امالمجتبی، از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقریء.
[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی موصلی، از داودبنعمرو، از حسّانبنابراهیم، از محمّدبنسلمةبنکهیل، از پدرش، از منهال (مقریء افزوده است: ابنعمرو) از عامربنسعد، از پدرش و از امسلمة که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: ««آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».
42ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالحسینبننقّور، از عیسیبنعلی، از ابوالقاسم بغوی، از داوودبنعمرو، از حسّانبنابراهیم، از محمّدبنسلمة، از سلمة، از منهال، از عامربنسعد، از سعد و از امسلمة که گفتند:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
43ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، و ابوالبرکات یحییبنعبدالرّحمانبنحسن، و ابوالحسن محمّدبناحمدبنابراهیم [همگی] از ابوالحسینبننقّور، از عیسیبنعلی، از ابوبکر عبداللهبنمحمّدبنزیاد نیشابوری (به املاء)، از محمّدبناشکاب، از احمدبنمفضل کوفی، از یحییبنسلمةبنکهیل، از پدرش، از منهالبنعمرو، از عامربنسعد، از پدرش سعد، و از امسلمة که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».
حدیث سلمة
44ـ 40. ابوبکر محمّدبنعبدالباقی، از ابومحمّد جوهری، از ابوالقاسم عبدالعزیزبنجعفربنمحمّد خِرَقی، از محمّدبنمحمّد باغندی، از محمّدبنحمید رازی، از هارونبنمغیرة، از عمروبنابیقیس، از شعیببنخالد، از سلمةبنکهیل، از عامربن سعدبن ابیوقّاص، از پدرش، و از امسلمة که گفتند :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».
سلمة گفت: و از یک غلام بنیموهبه شنیدم که میگفت: شنیدم ابنعبّاس میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله مانند آن را فرمود.
حدیث زُهری
45ـ 40. ابوالحسن فقیه، از عبدالعزیزبناحمد، از تمامبنمحمّد و حسنبنحبارة [هر دو] از خیثمة، از ابواسحاق ابراهیمبناسحاق صوّاف، از مَعْمَربنبکّار، از ابراهیمبنسعد، از زهری، از عامربنسعد که گفت :
با پدرم بودم. شخصی در پیِ ما راه افتاد که نسبت به علی کدورتی در دلش بود. گفت: ای ابواسحاق حدیثی که مردم دربارهی علی نقل میکنند چیست؟ گفت: کدام حدیث؟ گفت: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». سعد پاسخ داد: آری، شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی هستی». چرا انکار میکنی که اینچنین به علی بفرماید در حالی که او برتر از آن است؟
حدیث حویرث
46ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابومحمّدبنابیعثمان و ابوطاهر قصّاری.
ابوعبداللهمحمّدبناحمدبنمحمّد، از پدرش ابوطاهر، از اسماعیلبن حسنبن عبدالله، از ابوالقاسم حسینبناحمدبنصدقه فرائضی، از محمّدبن حسینبن ابوحنیفی کوفی.
نیز: ابوبکر عبدالغفاربنمحمّد شیرودی در کتابش، و ابوالمحاسن عبدالرزّاقبنمحمّدبنابینصر طبسی از او، و ابوبکر احمدبنحسن حیری، از ابوالعبّاس محمّدبنیعقوب اصم، از محمّدبنحسنبنابیالحنین کوفیـ در کوفهـ از ابوغسّان (فرائضی افزوده است: مالکبناسماعیل) از عبدالسّلامبنحرب، از یزیدبنابیزیاد، از حویرثبننهار، از عامربنسعد، از پدرش (فرائضی گفت: از سعد) که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگی خارج شد و علی را به جا گذاشت، این امر بر علی گران آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
و این از حدیث ابراهیمبنسعد، صحیح است.
47ـ 40. ابوالمظفربنقُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبنحمدان.
نیز: ابوسهل مزکی، و ابوعبدالله ادیب [هر دو] از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقریء.
[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی موصلی، از زهیر، از هاشمبنقاسم، از شعبة، از سعدبنابراهیم، از ابراهیمبنسعدبنمالک، از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی 8 باشی».
48ـ 40. ابوعلیحسنبنمظفر، از ابومحمّد جوهری.
نیز: ابوالقاسمبنحُصَین، از ابوعلیبنمُذْهِب. [ابومحمّد و ابوعلی] ازابوبکر قطیعی، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از محمّدبنجعفر.
نیز: ابوعبدالله حسینبناحمدبنعلی، و ابوالقاسم زاهربنطاهر، [هر دو] از ابوبکر مقریء، از ابوالفضل فامی، از ابوالعبّاس سرّاج، از زیادبنایّوب، از هاشمبنقاسم.
نیز: ابومحمّدبنطاووس، از عاصمبنحسن، از ابوعمربنمهدی، از حسینبن یحییبن عیّاش، از علیبنمسلم، از ابوداوود.
[همگی] از سعدبنابراهیم از ابراهیمبنسعد از سعدبنابیوقّاص از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». ابوداوود و احمد نیز آن را آوردهاند، بخاری و مسلم آن را از بُندار از غندر روایت کردند.
49ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسمبنبُسری، و ابومحمّدبنابیعثمان، و احمدبنمحمّدبنابراهیم.
و ابوعبدالله محمّدبناحمد، از پدرش، [همگی] از اسماعیلبنحسنبنعبدالله.
نیز: ابومحمّدبنطاووس، از عاصمبنحسن، از ابوعمربنمهدی، از ابوعبدالله محاملی، از محمّدبنمنصور، از یعقوببنابراهیم، از پدرش، از ابناسحاق، از محمّدبنطلحةبنیزیدبنرکانة، از ابراهیمبنسعدبنابیوقّاص از پدرش، که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود، هنگامی که او را جانشین خود گماشت: «آیا راضی نمیشوی ای علی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
50ـ 40. ابوالمظفّر قُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمرو فقیه.
نیز: ابوسهل محمّدبنابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقریء.
[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی موصلی، از زهیر، از یعقوببنابراهیم، از پدرش، از ابناسحاق، از محمّدبنطلحةبنیزیدبنرکانة، از ابراهیمبنسعدبنابیوقّاص، از پدرش، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
مصعببنسعد نیز آن را از پدرش روایت کرد.
51ـ 40. ابوعلیبنسبط، از ابومحمّد جوهری.
نیز: ابوالقاسمبنحُصین، از ابوعلیبنمُذْهِب. [هر دو] از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمدبنمحمّدبنحنبل، از پدرش، از محمّدبنجعفر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعدبنابیوقّاص که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را در جنگ تبوک جانشین خود گماشت. گفت : ای رسول خدا مرا در میان زنان و کودکان جانشین میکنی؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».
52ـ 40. ابوالمظفّربنقُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبنحمدان.
و ابوسهلبنسعدویه، از ابراهیمبنمنصور، از ابوبکربنمقریء. [ابوعمرو و ابوبکر ]از ابویعلی، از عبیدالله (یعنی: ابنعمر قواریری) از غُندَر.
نیز: ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالحسینبننقّور، از عیسیبنعلی، از ابوعبید قاسمبناسماعیل، از محمّدبنولید بُسری، از محمّدبنجعفر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعدبنابیوقّاص که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را در جنگ تبوک بجا گذاشت. علی گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان بجا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست».
53ـ 40. به سند دیگر: ابوعلی حداد در کتابش.
و ابوالقاسمبنسمرقندی، از یوسفبنحسن زنجانی.
[ابوعلی و زنجانی] از ابونعیم حافظ، از عبداللهبنجعفربناحمدبنفارس، از یونسبنحبیب، از ابوداوود، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعد که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علیبنابیطالب را بجا گذاشت. علی گفت: ای رسول خدا آیا در میان زنان و کودکان مرا بجا میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست؟».
جمعی دیگر آن را از ابوداوود طیالسی، از شعبه روایت کردند که گفت: از عاصم.
54ـ 40. ابوعلی حسنبنمظفر، و ابوغالببنبنّا، [هر دو] از ابومحمّد جوهری، از ابوالعبّاس عبداللهبنموسیبناسحاق هاشمی، از علیبنسراج مصریِ حافظ، از نُصَیربنحرب، از ابوداوود طیالسی، از شعبه، از عاصم، از مصعببنسعد از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
55ـ 40. ابوعبدالله حسینبنعبدالملک، از ابوطاهربنمحمود، از ابوبکربنمقریء، از ابوعروبة، از ابورفاعة، از محمّدبنحسن (معروف به هُجَیمی) از ابوعوانة، از اعمش، از حکم، از مصعببنسعد، از سعد که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
سعد افزود: علی را دیدم که شمشیر را از فراز تارک مشرکان بالا میبرد، در حالی که میگوید: شب زنده دارم گویی که یک جنّ هستم.
56ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم علوی، از امیرمؤیّد معتزّالدوله ابوالمکارم حیدرةبنحسین مفلح، از حسینبنعبداللهبنمحمّدبناسحاقبنابیکامل، از خیثمةبنسلیمان، از محمّدبنیونسبنموسی سامری.
نیز: ابوحفص عمربنمحمّدبنحسن فرغولی، از ابوعثمان محمّدبنعبیدالله محمی، از سید ابوالحسین محمّدبنحسینبنداوودبن علیبن عیسی علوی، از ابوالأحرز محمّدبنعمربن جمیل ازدی، از محمّدبنیونس قرشی، از محمّدبن حسنبن مُعلّیبن زیاد قُردوسی.
و ابوالقاسمشحّامی، از ابوسعد احمدبنابراهیم مقریء (به املاء) از ابومنصور ازدیـ در هراتـ از ابوعلی رفاء، از محمّدبن یونسبن موسی، از محمّدبنحسنبن معلّی قردوسی، از ابوعوانة، از اعمش، از حکم، از مصعببنسعد، از پدرش سعد که گفت:
معاویه به من گفت: آیا علی را دوست میداری؟ گفتم: چگونه او را دوست ندارم در حالی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
او را دیدم که روز بدر میجنگید، پس شروع کرد (به عبارت ابوحفص: در حالی که رجز میخواند و میگفت) :
شب زنده دارم گویی که یک جن هستم برای چنین کارهایی مادرم مرا زاده است
پس از آن بازنگشت تا این که شمشیرش را خونآلود کرد.
عایشه دختر سعد نیز آن را از پدرش روایت کرد.
57ـ 40. ابوعلیبنسبط، از ابومحمّد جوهری.
نیز:ابوالقاسمبنحُصَین، از ابوعلی واعظ.
[ابومحمّد و ابوعلی] از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمد، که گفت: مرا حدیث کرد پدرم، از ابوسعید غلامبنیهاشم، از سلیمانبنبلال، از جُعیدبنعبدالرّحمان، از عایشه دختر سعد، از پدرش که گفت :
علی همراه با پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد تا به «ثنیّة الوداع» رسید. علی ـ در حالی که میگریستـ گفت: آیا مرا همراه بازماندگان به جای مینهی؟ فرمود: «آیا رضایت نداری که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، مگر شأن نبوّت؟»
58ـ 40. ابومحمّدبنطاووس، از عاصمبنحسن، از ابوعمروبنمهدی، از ابومحمّد عبداللهبناحمدبناسحاق جوهری، از ربیعبنسلیمان، از عبداللهبنوهب، از سلیمان (یعنی: ابنبلال)، از جُعید، از عایشه دختر سعد، از پدرش روایت کند که:
علیبنابیطالب با رسول خدا صلی الله علیه و آله خارج شد، تا به ثنیةالوداع رسیدند و ایشان به تبوک میرفتند، در حالی که علی میگریست و میگفت: ای رسول خدا! آیا مرا با بازماندگان بجا میگذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟».
59ـ 40. ابوالقاسمبن سمرقندی، از ابومحمّد یحییبن محمّدبن حسنبن محمّدبن علیبن اقساسی و ابوعبدالله محمّدبنحسن خزاعی معروف به «ابنداوود کوفیان» ـ در بغدادـ [هر دو] از قاضی ابوعبدالله محمّدبنعبداللهبنحسن جعفی، از صالحبنوصیف کتّانی، از ابومحمّد قاسمبن عبداللهبن مغیره جوهری، از ابوغسّان یعنی مالکبناسماعیل نهدی، از مطلّببنزیاد، از لیث.
نیز: ابومنصوربنخیرون، از ابوبکر خطیب، از علیبن قاسمبن حسن شاهدـ در بصرةـ از علیبن اسحاقبن محمّدبن بختری مادرائی، از حسینبن شداد، از سهلبننصر، از مطلّببنزیاد، از لیث، از حکم، از عایشه دختر سعد، که سعد گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از جنگها به علی فرمودندـ و سهل گفت: در جنگ تبوکـ : «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
60ـ 40. ابوعبدالله حسینبنعبدالملک، از سعیدبناحمدبنمحمّد، از ابوبکر حسنبن علیبن بکربن هانیء بزاز عادل ثقه، از ابوعبدالله محمّدبن محمّدبن شادبن قتیبة راوسانی، از ابوسعید اشج، از صلتبنزیاد، از لیث، از حکم، از عایشه دختر سعد، از سعد که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی میفرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست».
ابن عساکر گوید: درست این است: المطّلب.
61ـ 40. ابوالبرکات عمربنابراهیم، از ابوالفرج محمّدبن احمدبن خازن، از محمّدبن عبدالله جُعفی، از علیبنمحمّدبنهارون حمیری، از ابوسعید عبداللهبنسعید اشجع، از مطّلببنزیاد، از لیث، از حکم، از عایشه دختر سعد، از سعد که گفت:.
پیامبر صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جای هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از
من پیامبری نیست».
62ـ 40. ابومحمّدبنطاووس، از عاصمبنحسن، از ابوعمربنمهدی، از محمّدبنمَخْلَد، از احمدبنعثمانبنحکیم، از حسنبنبشر، از حکمبنعبدالملک، از زیدبننافع، از عایشه دختر سعد، از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست».
63ـ 40. ابومحمّدبنطاووس، از ابوالغنائمبن ابیعثمان، از عبداللهبنعبیدالله البیع، از ابوعبدالله محاملی، از عبداللهبنشبیب، از ابن ابیاویس، از پدرش، از سلیمانبن بلال، از عبدالأعلیبن عبداللهبن ابیفروة، از عایشه دختر سعد، از پدرش سعدبنابیوقّاص، که علیبنابیطالب با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خارج شد تا به ثنیةالوداع رسید و رسول خدا صلی الله علیه و آله عازم تبوک بود و علی میگریست و میگفت: ای رسول خدا! مرا با بازماندگان بجا میگذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟».
این خبر را، اسودبنیزید، و مالکبنحارث اشتر از سعد روایت کردند.
64ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابومحمّدبنابیعثمان و ابوطاهر احمدبن محمّدبن ابراهیم.
نیز: ابوعبدالله محمّدبن احمدبن محمّدبن ابراهیم، از پدرش از ابوالقاسم اسماعیلبنحسنبنعبداللهبن هیثم صرصری، از احمدبن محمّدبن سعیدبن عقدة، از عبداللهبن احمدبن مستورد، از احمدبنصبیح قرشی، از یحییبنیعلی، از علاءبن عبداللهبن زهیر ـ که از او به نیکی یاد کردـ از عبدالرّحمانبن اسود، از پدرش، و از اشتر، از سعدبنمالک که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. خداوند دوستی کند با کسی که تو با او دوستی کنی، و دشمنی کند با کسی که تو با او دشمنی کنی».
این خبر، از زیدبنارقم، از سعد نیز روایت شد.
65ـ 40. ابوالحسن فقیه شافعی از عبدالعزیز صوفی، از ابومحمّدبن ابینصر، از خیثمةبنسلیمان، از یحییبنابیطالبـ در بغداد ـ از یزیدبنهارون، از فطربنخلیفة، از عبداللهبنشریک، از زیدبنارقم که گفت:
به مدینه رفتم. نزد سعد نشستیم و گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تمام درها جز درِ علی را بَست.
راوی، همینگونه گفت یعنی از زیدبنارقم، در حالیکه این حدیث به نظر مردم، از عبداللهبنشریک، از عبداللهبنرقیم کنانی، از سعد است، یعنی حدیث بعدی.
66ـ 40. ابوعلیبنسبط، از ابومحمّد جوهری.
نیز: ابوالقاسمبنحُصین، از ابوعلیبنمُذْهِب.
[ابومحمّد و ابوعلی] از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از حجاج، از فطر، از عبداللهبنشریک، از عبداللهبنرُقَیم کنانی، که گفت :
زمان جنگ جمل به مدینه آمدیم، در آنجا با سعدبنمالک روبرو شدیم. گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور به بستنِ تمام درهای بازشده به مسجد را دادند، امّا درِ علی را رها کردند.
این خبر را، ابنبَیْلَمانی از سعد روایت کرد.
67ـ 40. ابوالقاسم زاهربنطاهر، از ابوبکر محمّدبنحسن طبری مقریء، از ابوطاهر محمّدبنفضلبنمحمّدبناسحاقبن
خُزیمة، از ابوعبدالله محمّدبن محمّدبن شادبن قتیبهی راوسانی، از ابوسعید عبداللهبنسعید اشج، از عبداللهبناجلح، از پدرش، از حبیببنابیثابت، از [ابن] بیلمانی، از سعد که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی میفرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
68ـ 40. ابوعبدالله خلّال، از ابوطاهربنمحمود، از ابوبکربنمقریء، از ناعمبنسریبنعاصمـ در طرسوسـ از عبداللهبنسعید کندی ابوسعید اشج، از اجلح، از پدرش، از جیببنابیثابت، از ابنبَیْلَمانی، از سعد، که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی میفرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
این حدیث از غیر طریق سعد نیز روایت شده است، از عمر، علی، ابوهریره، ابنعبّاس، ابنجعفر، معاویه، جابربنعبدالله، ابوسعید، بُراءبنعازب، زیدبنارقم، جابربنسَمُرة، انسبنمالک، زیدبنابیاوفی، نبیطبنشریط، حُبْشیبنجُنادة، مالکبن حویرث لیثی، ابوالفیل، اسماءبنتعمیس، امّسلمة امّالمؤمنین، فاطمة دختر حمزة، از پیامبر صلی الله علیه و آله .
روایات عمربنخطاب
69ـ 40. ابوالحسن علیبنمسلّمِ فقیه، از عبدالعزیزبناحمد تمیمی، از حسینبنعبداللهبنمحمّدبنابیکامل، از محمّدبنحسینبنصالح در کتابش، از مبارکبنمحمّد، از احمدبنموسی صاحب الآدم، از اسماعیل بنیحییبنعبدالله تیمی، از عبدالملک، از عطاء، از سویدبنغفلة که گفت :
عمر دید مردی با علی دشمنی میکند. عمر به او گفت: میپندارم تو از منافقین باشی، چرا که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
70ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسمبنمسعدة، از حمزةبنیوسف، از ابواحمدبنعدی، از محمّدبناحمدبنهارون، از حسنبنیزید جَصّاص، از اسماعیلبنیحیی، از عبدالملکبنجُریح، از عطّار، از سویدبنغفلة، از عمربنخطاب که گفت :
عمر مردی را دید که علی را دشنام میداد و میانشان دشمنی بود. عمر به او گفت : تو، از منافقانی، زیرا شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «جز این نیست که علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».
71ـ 40. ابومنصور بنخیرون، از ابوبکرخطیب، از احمدبنمحمّد قطیعی، از محمّدبنعبداللهبنمحمّد کوفی، از علیبنمحمّدبنمروان، ابوالحسنمقریء (در کتابش)، از حسنبنیزید جصّاص مخرّمیـ ساکن سرّ من رأیـ از اسماعیلبنیحییبنعبیدالله تمیمی، از ابنجریح، از عطاءبنسائب ثقفی (اهل کوفه)، از سویدبنغفله، که عمربنخطاب دید مردی علی را دشنام میدهد، گفت: گمان دارم منافق هستی، [زیرا] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمودند: «جز این نیست که علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».
72ـ 40. ابوغالببنبنّا، از ابوالحسینبنآبنوسی، از ابومحمّد عبداللهبن محمّدبن سعیدبن محارببن عمرو انصاری اوسی إصطخری، از ابومحمّد عبداللهبن اذران خیاط (به سال سیصد و چهار در شیراز)، از ابراهیمبنسعید جوهری وصیّ مأمون، از مأمون، از رشید، از مهدی، از منصور، (خلفای عبّاسی) از پدرش، از جدّش، از عبداللهبنعبّاس که گفت :
شنیدم عمربنخطاب در میان گروهی که دربارهی پیشتازان به اسلام سخن میگفتند، گفت: دربارهی علی، شنیدم
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمودند: در او سه ویژگی است که آرزو داشتم یکی از آنها را داشتم که برایم دوست داشتنیتر بود از آنچه آفتاب بـر آن بتابد. من و ابوعبیدة و ابوبکـر و گـروهی از اصحاب حاضر بودیم که پیامبر صلی الله علیه و آله بر شانهی علی زد و به او فرمود: «ای علی، تو نخستین مؤمنی در ایمان، و نخستین مسلمان در اسلام. و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
روایات علی
73ـ 40. غالببنبنّا، از ابومحمّد جوهری، از ابوالفضل عبیداللهبن عبدالرّحمانبن محمّد زهری، از حمزةبنقاسم هاشمی، از ابوعبدالله حسینبنعبیدالله، از ابراهیمبنسعید، از امیرالمؤمنینـ یعنی مأمونـ از خلیفه رشید، از خلیفه مهدی که گفت :
سفیان ثوری بر من وارد شد، به او گفتم: نیکوترین فضیلت علی را برایم بازگو. وی، از سلمةبنکُهیل، از حجیّةبنعدی نقل کرد که علیبنابیطالب گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
74ـ 40. ابوالقاسم عبیدالله و ابوالحسن علی، پسران حمزةبناسماعیل موسوی، و ابوالعبّاس احمدبنمحمّدبناحمد اشکیدبانی، و ابوجعفر محمّدبن علیبن محمّد مشاط طبری، و ابوالنضر عبدالرّحمانبنعبدالجبّاربنعثمان، و ابوالفتح محمّدبن موفّقبن محمّد جرجانی و ابوالمظفّر عبدالفاطربنعبدالرّحیمبنعبدالله سقطی، و ابومحمّد عبدالرفیعبن عبداللهبن ابیالیسر ضراب، [همگی] از نجیببنمیمون، از منصوربنعبداللهبنخالد خالدی، از احمدبنحسینبنسعید واسطی، از حسینبنعبداللهبنخصیب، از ابراهیمبن سعید جوهری، از عبدالله مأمون از پدرش رشید، از پدرش مهدی، از سفیان ثوری از سلمةبنکهیل، از حجیّةبنعَدِی، از علیبنابیطالب که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
75ـ 40. ابوالقاسم هبةاللهبنعبدالله، از ابوبکر خطیب، از قاضی ابومحمّد حسنبن حسینبن محمّدبن رامین استرآبادی، از ابوبکر محمّدبن محمّدبن بُندار، (به املاء در سمرقند)، از عبداللهبنزیدان، از یونسبنعلی قطان، از عثمانبنعیسی رواسی، از زیادبنمنذر، از اصبغبننباته، از علی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
روایات ابنعبّاس
76ـ 40. ابوالحسن علیبنمسلّم سلمی، از عبدالعزیزبناحمد تمیمی، از تمامبنمحمّد و عقیلبنعبیدالله، [هردو] از محمّدبنعبداللهبن جعفر رازی، از ابوالحسن علیبنحارثبنموسی رازی، از عبداللهبنداهر، از ابوداهربنیحیی، از اعمش، از عبایة اسدی، از ابنعبّاس که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
عبارت کاملتر در حدیث بعدی است.
77ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسمبنمسعدة، از ابوعمرو عبدالرّحمانبن محمّد فارسی، از ابواحمدبنعدی، از علیبنسعیدبنبشیر رازی، از عبداللهبنداهر رازی، از پدرش داهربنیحیی، از اعمش، از عَبایة اسدی، از ابنعبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله به امسلمه فرمودند: «ای امسلمة! گوشت علی از گوشتِ من و خونش از خونِ من است و او نسبت به من در
جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».
ابن عدی گفت: بیشتر روایات ابنداهر در فضائل علی روایت است، و او در این باره متّهم است.
78ـ 40. ابوالقاسم هبةاللهبنمحمّدبنحُصین، از ابوالقاسم علیبن محسّن تنوخی، از علیبنحسنِ قاضی، از محمّدبنمحمّدبنسلیمان باغندی، از بندار محمّدبنبشّار، از محمّدبنجعفر غُنْدَر، از شعبه، از سلمه، ابن کهیل که گفت: از یکی از افراد بنیموهبه از ابنعبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند: «آیا راضی نمیشوی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».
79ـ 40. ابومسعود از ابوعلی حدّاد، از حافظ ابونعیم، از احمدبنابراهیمبنیوسف، از سهلبنعبدالله ابوطاهر، از ابنابیالسرّی، از رواد، از نَهْشَلبنسعید، از ضحّاک، از ابنعبّاس که گفت: دیدم علی را که خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد. پیامبر صلی الله علیه و آله او را از پشت در بغل گرفتند، گفت: شنیدم ابوبکر و عمر و گروهی مانند آنان را نام بردید و مرا یاد نکردید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
روایات عبداللهبنجعفر
80ـ 40. ابوالقاسم اسماعیلبناحمد، از ابومحمّد صریفینی، و ابوالحسینبننقور.
[نیز: ابوالبرکات انماطی، از ابومحمّد صریفینی، و ابوالحسینبننقور.]
نیز: ابوالبرکات انماطی، از ابومحمّد صریفینی. [ابومحمّد و ابوالحسین، هردو] از ابوبکر محمّدبنحسنبنعَبْدان صیرفی، از حسینبناسماعیل محاملی، از عبداللهبن شبیب، از ابنابیاویس، از محمّدبناسماعیل، از عبدالرّحمانبنابیبکر، از اسماعیلبن عبداللهبنجعفر، از پدرش که گفت :
هنگامی که دختر حمزه به مدینه آمد، علی و جعفر و زید در مورد او مخاصمه کردند. پیامبر فرمودند: بگویید. زید گفت: او دختر برادرم است و من نسبت به او سزاوارترم. علی گفت: دختر عمویم است و من او را آوردم. جعفر گفت: دختر عمویم است و خالهاش نزد من است. فرمودند: «ای جعفر او را بگیر، تو از همهی آنان نسبت به او سزاوارتری». رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: میان شما قضاوت میکنم و گفتند: «امّا تو ای زید غلام منی و من آقای توام، و امّا تو ای جعفر با خَلق و خُلْق من شباهت یافتهای، و امّا تو ای علی، پس تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز نبوّت». انماطی افزود: «جز این که نبوّتی (پس از رسول خاتم) نیست».
روایات معاویه
81ـ 40. ابوالقاسم زاهربنطاهر، از ابوسعد جَنْزَرودی، از سیّد ابوالحسن محمّدبن علیبنحسین، از حمزةبنمحمّد دهقان، از محمّدبنیونس، از وهب بنعثمان بصری از اسماعیلبنابیخالد، از قیسبنابیحازم که گفت: شخصی مسألهای از معاویه پرسید، گفت: آن را از علیبنابیطالب بپرس، که او از من داناتر است. گفت: کلام تو ای امیرالمؤمنین! برایم دوستداشتنیتر است از گفتهی علی. گفت: بسیار بد است آنچه گفتی و پَستی است آنچه آوردی.
تواز مردی ناخشنودی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به دانش بسیار بزرگ میداشت و به او میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
و عمربنخطاب از او میپرسید و میآموخت، و شاهد بودم که هروقت کاری بر عمر دشوار میآمد، میگفت: آیا علیبنابیطالب اینجاست؟ سپس به آن مرد گفت : برخیز، که خداوند پاهایت را برپا ندارد. و نامش را از دفتر
حقوقبگیران حذف کرد.
82ـ 40. به سند عالی: ابونصربنرضوان، و ابوعلیبنسبط و ابوغالببنبنّا،[همگی] از ابومحمّد جوهری، از ابوبکربنمالک، از محمّدبنیونس، از وهببن عمروبن عثمان نمری بصری، از اسماعیلبنابیخالد، از قیسبنابیحازم که گفت :
مردی نزد معاویه آمد و مسألهای پرسید، گفت: دربارهی آن از علیبنابیطالب بپرس، که او داناتر است. گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو در اینمورد، برایم دوستداشتنیتر است از پاسخ علی. گفت: بسیار بد است آنچه گفتی و پَستی است آنچه آوردی، نسبت به مردی ناخشنودی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
و اگر چیزی بر عمر مشکل میآمد، از او میآموخت و شنیدم عمرـ در حالی که مشکلی برایش پیش آمده بودـ گفت: آیا علی اینجاست؟ برخیز! که خداوند پاهایت را برپا ندارد.
روایات ابوهریره
83ـ 40. ابومحمّد عبدالکریمبنحمزه، از ابوالحسنبنمکّی، از ابومسلم محمّدبناحمدبنعلی بغدادیِ کاتب ـ در مصر، از ابوعلی محمّدبن سعیدبن عبدالرّحمان حرّانیـ در رقّة، از جعفربنمحمّدبنحجاج رقّی، از ابراهیمبنحمزه زبیری، از دراوردی، از کثیربنزید، از ولیدبنرباح، از ابوهریرة که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز نبوّت».
این خبر را دیگران نیز از ابراهیمبنحمزة، از ابوحازم روایت کردهاند.
84ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسم جُرجانی، از حمزةبنیوسف، از ابواحمدبنعَدِی، از اسحاقبنحمدان بلخی، از محمّدبننوح، از حبیببن ابیحبیب خثعمی مصری، از زبیربن سعید هاشمی، از سعید مقبُری، از پدرش، از ابوهریرة: که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
روایات ابوسعید خدری
85ـ 40. ابوالقاسم علوی، از ابوالحسن مقریء، از ابومحمّد مصری، از ابوبکر مالکی، از ابوالأصبغ محمّدبنعبدالرّحمانبنکامل اسدی، از یزیدبنمهران خباز ابوخالد، از ابوبکربن عیّاش، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید خدری که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
این حدیثی غریب از حدیث ابوصالح ذَکْوان است، و آنچه نگهداشته شود، حدیث اعمش از عطیة است. (حدیث بعدی)
86ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از عاصمبنحسنبنمحمّد، از ابوعمربنمهدی، از ابوالعبّاسبنعقدة، از احمدبنیحیی، از عبدالرّحمانـ یعنی ابنشریکـ از پدرش، از اعمش، از عطیه کوفی، از ابوسعید خدری که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمودند: «مرا در خانوادهام جانشین باش». علی گفت: ای رسول خدا من نمیپسندم که عرب بگوید پسرعمویش را یاری نکرد و از همراهی او بازماند. فرمود: «آیا نمیپسندی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟» گفت: آری. فرمود: «و جانشین من باش».
87ـ 40. ابوالقاسم عبیدالله، و ابوالحسن علی، پسران حمزةبناسماعیل موسوی، و ابوالعبّاس احمدبنمحمّدبناحمد اشکید بانی، و ابوجعفر محمّدبنعلیبن محمّد مشاط طبری، و ابونضرعبدالرّحمان بن عبدالجباربن عثمان، و ابوالفتح محمّدبن موفّقبن محمّد جُرجانی، و ابوالمظفر عبدالفاطربن عبدالرحیمبن عبدالله سقطی، و ابومحمّد عبدالرفیع ابنعبداللهبن ابییَسَر ضراب، [همگی] از نجیببنمیمون، از منصوربنعبداللهبنخالد خالدی، از احمدبنمحمّدبنعیسی نهرکیـ در اهوازـ از هشامبنعلی سیرافی، از سهلبنعثمان عسکری، از ابومعاویه، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای علی، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
88ـ 40. به سند عالی، ابومحمّد هبةاللهبنسهل، از ابوعثمان بحیری، از ابوعمروبنحمدان، از احمدبنحسنبنعبدالجبّار صوفی، از ابوالربیع زهرانی، از محمّدبنخازم، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
89ـ 4. ابوالعزّ احمدبنعبیدالله، از ابومحمّد جوهری، از ابوالحسنبنلؤلؤ، از ابوحفص عمربنایّوب سقطی، از ابومعمر، از ابومعاویه، از اعمش، از عطیة، از ابوسعید خدری که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
90ـ 40. ابوعبدالله یحییبنحسنـ به صورت لفظیـ و ابوالقاسم اسماعیل بناحمد، [هردو] از ابوالحسینبننقور، از ابوالحسین پسر برادر میمی.
نیز: ابویعقوب یوسفبنایّوببنحسین، و ابوبکر بنمَرزَقی [هردو] از ابوالحسینبنمهتدی، از عمربنابراهیمکتانی.
[میمی و کتانی] از عبداللهبنمحمّد بغوی، از عثمانبنابیشیبه، از جریر، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
91ـ 40. ابوالقاسم زاهربنمحمّدبنابیطاهر مغازلی و ابوالفتح اسماعیلبن محمّدبنابیالفتح طرسوسی، و ابوعمرو عبدالرزّق بنمحمّد بناحمد أبهری، و ابوابراهیم عبدالکریمبن عمربن احمد جَهبذ، و جمعة دختر احمدبنمحمّد قصّار، [همگی] از ابوعبدالله قاسمبن فضلبن احمد ثقفی، از محمّدبن موسیبن فضل، از محمّدبن یعقوببن یوسف، از احمدبنعبدالجبّار عطاردی، از ابومعاویه نابینا، از اعمش.
نیز: ابومحمّد اسماعیلبنابیالقاسم، از ابوحفصبنمسرور، از ابوسعید عبدالرّحمانبن احمدبن حمدویه، از ابوالحسن محمّدبنجعفر خوارزمی، از عیسیبناحمد عسقلانی، از یحییبنعیسی رملی، از اعمش، از عطیه عوفی، از ابوسعیدـ رملی افزود: خُدریـ که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
92ـ 40. ابوالقاسمبن حُصین، از ابوعلیبن مُذهب، از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمد، از پدرش.
نیز: ابوالقاسم زاهربنطاهر، از ابونصربنموسی، از ابوزکریا حربی، از عبداللهبنشرقی، از عبداللهبنهاشم.
[عبداللهبنهاشم و احمدبنحنبل] از وکیع، از فُضیلبنمرزوق، از عطیّه عوفی، از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
93ـ 40. ابوالحسن فقیه شافعی، از عبدالعزیزبناحمد (به املاء)، از ابوالقاسم طلحة بنعلی بنصقر کتانی بغدادیـ در بغدادـ از ابوالحسین احمدبن عثمانبن یحیی آدمی، از عبّاسبن محمّد دوری، از ابوالجواب، از عمّاربنزُرَیق، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به جنگ تبوک رفتند، به علی فرمودند: «در خانوادهام جانشین من باش». گفت: ای رسول خدا چگونه این درد را تحمّل کنم که از شما باز بمانم؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». گفت: آری. فرمودند: «پس بهجای من بمان».
94ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابومحمّد صریفینی، از ابوالقاسمبنحبابة، از ابوالقاسم بغوی، از احمدبن منصور، از ابونعیم، از فُضیل، از عطیه، از ابوسعید که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت و علی را در خانوادهاش بهجای خود گماشت، گروهی از مردم گفتند: او را همراه نبرد، فقط به این دلیل که همراهیاش را خوش نداشت. این سخن به گوش علی رسید، آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرد، فرمود: «ای فرزند ابوطالب، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرارگیری؟».
95ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابومحمّدبنابیعثمان، و ابوطاهر احمدبنمحمّدبنابراهیم.
نیز: ابوعبدالله محمّدبنابیطاهر، از پدرش، از اسماعیلبنحسن، از ابوعبدالله محاملی، از احمدبنمحمّدبن بنتحاتم، از عبدالرّحمان ـ یعنی ابنجَبَلةـ از عمروبننعمان، از حمزةبنعبدالله غنوی، از عطیه عوفی از ابوسعید خدری که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
96ـ 40. ابوالحسین مکیبنابیطالببناحمد بروجردیـ در منیـ از ابوالحسن علیبناحمدبن محمّدبنخَشْنام صیدلانی، از ابومحمّد عبداللهبنیوسف، از ابوالقاسم جعفربنمحمّدبنعلیـ در کوفهـ از محمّدبنجعفربن رباح اشجعی، از علیبنمنذر طریقی، از محمّدبنفُضیل، از فُضَیلبنمرزوق، از عطیه عوفی. از ابوسعید خدری که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک خارج شد. علی را در خانوادهاش بهجای خود گذاشت. بعضی از مردم گفتند: این کار به دلیل خشمی بود که بر او گرفت. علی آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرد. فرمود: «ای پسر ابوطالب، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»
روایات جابربنعبدالله
97ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم، و ابوالحسن علیبناحمد، [هردو] از ابومنصوربنزریق، از ابوبکر خطیب، از ابوالقاسم ازهری، از یوسفبنعمر قواس، و معافیبنزکریا جُرَیری [هردو] از ابنابیالأزهر.
نیز: حسنبنعلی جوهری، از احمدبنابراهیم، از ابوبکربن ابیالأزهر، از ابوکریب محمّدبنعلاء، از اسماعیلبن صبیح، از ابواویس، از محمّدبنمنکدر، از جابر که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ و اگر پیامبری میبود، آن پیامبر تو بودی».
خطیب گفت: آخرین جمله: «و اگر بود تو بودی»، افزودهای است که فقط از روایت ابنابیالأزهر میدانیم. و درست آن است :
98ـ 40. احمدبنمحمّدبنصلت، از ابوالعبّاس احمدبنمحمّدبنسعید کوفی، از احمدبنیحیی صوفی، از اسماعیلبنصبیح یشکری، از ابواویس با اسنادش مانند حدیث پیشین که آن افزوده را نیاورده است.
99ـ 40. به سند عالی، ابوالقاسمبنحُصَین، از ابوطالببنغیلان، از ابوبکر شافعی (به املاء)، از محمّدبنیونسبنموسی، از عاصمبنعلی، از ابوادریس، از محمّدبنمنکدر، از جابربنعبدالله که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
100ـ 40. ابوغالب، و ابوعبدالله پسران بنّا، [هردو] از ابوسعد محمّدبن حسینبن احمدبن عبدالله بنابیعلانه، از ابوطاهر مخلّص، از یحییبنمحمّدبنصاعد، از محمّدبنیحییبنعبدالکریم ازدی، از عبداللهبنداوود، از محمّدبنعلی سُلَمی، از عبداللهبنمحمّدبنعقیل، از جابر، که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
101ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسمبنبُسری، و ابومحمّدبنابیعثمان، و ابوطاهر قَصّاری.
و ابوعبداللهبنقَصّاری، از پدرش ابوطاهر، از ابوالقاسم اسماعیلبنحسن صرصری، از ابوعمر حمزةبنقاسم هاشمی، از عبّاس دوری، از عبیداللهبنموسی، از شریکبنعبدالله قاضی، از عبداللهبنمحمّدبنعقیل، از جابر که گفت :
دیدم علی در جنگ تبوک به ناقهی رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبرد و میگوید: مرا به جای خود میگذاری؟ [فرمود :] «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».
102ـ 40. ابوالقاسمبنحُصَین، از ابوعلیبنمُذهِب، از ابوبکر قطیعی، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از شاذان اسودبنعامر، از شریک، از عبداللهبنمحمّدبنعقیل، از جابربنعبدالله که گفت :
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواستند علی را به جای خود بگذارند، علی به ایشان گفت: اگر مرا بهجای خود بگذارید مردم در بارهام چه میگویند؟ پیامبر پاسخ داد: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ جز این که پس از من پیامبری نیست».
روایت براء و زید
103ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسم اسماعیلبنمَسعدة، از ابوالقاسم حمزةبنیوسف، از ابواحمدبنعَدیِ، از ساجی، از بُندار، از محمّدبنجعفر، از عوف، از میمون ابوعبدالله، از براءبنعازب و زیدبنارقم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی، غیر از اینکه تو هرگز پیامبر نیستی».
روایت جابربنسمرة
104ـ 40. ابومحمّد طاهربنسهل، از ابوالحسینبنمکّی، از ابوالحسین احمدبنعبداللهبنحمیدبنزریق.
نیز: ابومحمّد عبدالکریمبنحمزة، از ابوالحسنبنابیالحدید، از جدش [ابوبکر، از محمّد] بنیوسف هروی.
و ابوالقاسم نسیب، از ابوالمکارم حیدرةبنحسینبنمُفْلِح، از ابوعبداللهبنابیکامل اطرابلسی.
نیز: ابوالحسن علیبناحمد فقیه، از ابوالقاسمبنابیالعلاء و ابومحمّدبنابینصر، [هردو] از خیثمةبنسلیمان، از احمدبنحازمبنابیغرزة، از اسماعیلبنابان، از ناصحبنعبدالله محلمی، از سماکبنحرب، از جابربنسمرة که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من
پیامبری نیست».
روایات انس [بنمالک]
105ـ 40. ابویعلی محمّدبناسعدبنابیعمرو ذویببنابیبکر قرشی عبشمی، و ابورَوْح عبدالمولیبنعبدالباقیبنمحمّدبنزیدالأزدی، و ابوبکر خلفبنموفّقبنابوبکر وکیل، [همگی] از ابوسهل نجیببنمیمونبن سهل واسطی، از ابوعلی منصوربن عبداللهبن خالد خالدی، از حسنبنعلیبنمنصور واسطی، از خلفبن محمّدبن محمّدبن عیسی، از یزیدبنهارون، از نوحبنقیس طاحی، از برادرش خالدبنقیس طاحی، از قتاده، از انس که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
106ـ 40. ابوالقاسم هبةاللهبناحمدبنعمر، از محمّدبنعلیبنفتح، از محمّدبناحمدبناسماعیلبنحسین واعظ، از محمّدبنیونس مقریء، از جعفر، از شاکر، از خلیلبنزکریا، از محمّدبنثابت، از پدرش، از انس که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای علی! تو از منی و من از تو، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که به تو وحی نمیشود».
روایت زیدبنابیاوفی
107ـ 40. ابومحمّد عبدالکریمبنحمزه، از ابوالحسنبنابیالحدید، از جدش ابوبکر، از محمّدبنیوسف هروی، از محمّدبنعبداللهبنعبدالحکم، از محمّدبن اسماعیلبن مرزوق، از پدرش، از شُرَحبیلبنسعد از زیدبنابیاوفی که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مسجد شدند، علی به پا خاست، فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
روایت نبیطبنشریط
108ـ 40. ابوبکرمحمّدبنعبدالباقی، از ابوبکر خطیب، از ابوالحسن علیبنیحیی، از جعفربنعبدکویه، از ابوالحسن احمدبنقاسمبنریان مصری، از احمدبن اسحاقبن ابراهیمبن نبیطبن شریط ابوجعفر اشجعی در مصر، از پدرش، از پدرش، از جدّش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
روایت حُبشیبنجُناده
109ـ 40. ابوالقاسم هبةاللهبنعبدالله، از ابوبکر خطیب، از محمّدبن عبداللهبن شهریار، از سلیمانبناحمد طبرانی.
نیز: ابومسعود عبدالرّحیمبنعلی از ابوعلی مقریء در کتابش، از ابونعیم احمدبنعبداللهبنحافظ، از سلیمانبناحمد.
و محمّدبناسماعیلبناحمدبناسید اصبهانی، از اسماعیلبنعبدالله نهدی، از اسماعیلبن ابان وراق، از ابومریم عبدالغفاربنقاسم، از ابواسحاق، از حُبْشیبنجُناده شامی که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
روایت مالکبنحویرث
110ـ 40. ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالقاسم جُرجانی، از ابوالقاسم حمزةبنیوسف، از عبداللهبنعدی، از ابنزیدان، از
حسنبنعلی حلوانی.
و حسنبنمَعْمَر، از حسنبنابییحیی، [او و حلوانی] از عمرانبنابان، از مالکبنحسن، از پدرش [از جدش] گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
روایت ابوالفیل
111ـ 40. ابوالعلاء عُبیس و ابوالوفاء عتیق، از محمّدبنعُبیس؛ و ابوبکر ناصربنمنصوربن محمّد [شوکانی] در شوکان، از ابوطاهر محمّدبنعبیس، از احمدبن محمّد زعفرانی، از حسینبنهارون قاضی، از ابوالحسین عبداللهبنمحمّدبنشاذان، از محمّدبنسهل، از عمروبن عبدالجبّاربن عمرو یمامی، از پدرش، از جدّش، از شقیقبن عامربن غیلانبن ابیالفیل، از پدرش، از جدّش، از ابوالفیل صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله که گفت :
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج شد، علیبنابیطالب را در مدینه بهجای خود گذاشت. منافقین در مدینه و در لشکر رسول خدا صلی الله علیه و آله برآشفتند و گفتند: همراهیِ او را نپسندید و نظرش دربارهی او بد شد. این مطلب بر علی گران آمد و گفت: ای رسول خدا مرا در جای خود میان زنان و کودکان میگذاری؟ من به خداوند پناه میبرم از ناخشنودی خداوند و ناخشنودی پیامبرش. پیامبر فرمود: «ای اباالحسن! خداوند از تو راضی باد، با رضایت من از تو، قطعآ خداوند از تو راضی است. جز این نیست که جایگاه تو نسبت به من، چون جایگاه هارون نسبت به موسی است، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
علی گفت: راضی شدیم، راضی شدیم.
روایت امسلمة
112ـ 40. ابوالفضل فُضیلی، از ابوالقاسم حنبلی، از ابوالقاسم خزاعی، از هیثمبنکلیب چاچی، از ابنابیحنین کوفی، از سعیدبنعثمانبنخراز، از یحییبنسلمةبنکُهَیل، از پدرش سلمةبنکُهیل، از منهالبنعمرو، از عامربنسعد، از پدرش سعدبنابیوقاص، از امّالمؤمنین امّسلمه که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»
روایات اسماء
113ـ 40. ابوالحسن علیبناحمدبنقُبیس، از ابومنصور محمّدبنعبدالملکبنخیرون، از ابوبکر احمدبنعلیبنثابت خطیب.
نیز: ابوروح محمّدبنمعمربناحمدبنمحمّدبنعمربنابان عبدی لُنبانی، و ابوبکر محمّدبنابینصربنابیبکر لفتوانی، و ابوصالح عبدالصمدبنعبدالرّحمانبناحمد حنوی، [همگی] از رزق الله بنعبدالوهاب تمیمی.
و ابوالحسن احمدبنمحمّدبنمحمّدبناحمدبنحمّاد واعظ، از یوسفبن یعقوببن اسحاقبن بهلولبن حسّان، از جدش ـ که برایش قرائت شدـ از پدرش، از غیاثبنابراهیم، از موسی جهنی.
از فاطمه بنت علی از اسماء بنت عمیس که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
114ـ 40. ابوالقاسم هبةاللهبناحمدبنعمر، از ابوطالب محمّدبنعلیبنفتح، از ابوالحسینبنسمعون (به املاء) از
محمّدبنجعفر طبری، از محمّدبن یوسفبن عیسی، از اسماعیلبنابان، از جعفربنزیاد احمر تیمی، و علیبنهاشمبنبرید و حفصبنعمران فزاری، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علیبنالحسین، از اسماء بنت عمیس که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «تو در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست».
115ـ 40. ابوغالببنبنّا، از ابوالغنائمبنمأمون، از ابوالحسن دارقطنی، از احمدبنمحمّدبنسعید، از محمّدبناحمدبنحسن قطوانی، از حمادبناعین صایغ، از حسنبنجعفربنحسن حسنی، از هارونبنسعد، و عبدالجبّاربنعبّاس، و حلوبنسری، از موسی جهنی که گفت: به فاطمه بنت علی گفتم: چیزی از پدرت حفظ هستی؟ پاسخ داد: نه، لیکن اسماء بنت عمیس برایم گفت که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید که به علی میفرمود : «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
حلوبنسری گفت، عروةبنعبدالله جُعفی ابومَهْل برایم بازگفت که با موسی جهنی بود، گفت: بر فاطمه بنت علی وارد شد هنگامی که این حدیث را برای موسی از حدیث اسماء بنت عمیس، از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث میکرد.
116ـ 40. ابوالقاسم عبدالصمدبنمحمّد، از ابوالحسن علیبنمحمّدبناحمد، از احمدبنمحمّدبنموسیبن صلت، از ابوالعبّاس بن عقدة، از یعقوببنیوسف بن زیاد، از حسنبنعلی رزّاز، از اسباطبننصر، و منصور بنابوالأسود، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی، از اسماء بنت عمیس که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
117ـ 40. به سند عالی، ابوالقاسمبنحصین، و ابونصربنرضوان، و ابوعلیبنسبط، و ابوغالببنبنّا، [همگی] از ابومحمّد جوهری، از ابوبکربنمالک از اسحاقبنحسن حربی، از ابونعیم فضلبندکین، از حسنبنصالحبن حیِّ، از موسی جهنی، از فاطمهبنت علی، از اسماءبنت عمیس که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
118ـ 40. ابوالحسن علیبناحمد فقیه و علیبنحسنبنسعید، از ابوالنجم بدربنعبدالله شیحی، از حافظ ابوبکر احمدبنعلیبنثابت، از ابوالحسن علیبنعبدالله مقریء، از احمدبنفرجبنمنصوربنمحمّدبن حجاج ورّاق، از عبداللهبنفضلـ وراق عبدالکریم ـ از ابوالبَخْتَری عبداللهبنمحمّدبنشاکر، از جعفربنعون.
نیز: ابوسعید محمّدبن موسی صیرفی، از ابوالعبّاس محمّدبنیعقوب اصم، از ابراهیمبنعبدالله عبسی، از جعفربنعون، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی که گفت : اسماء بنت عمیس برایم بازگفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
لفظ حدیث ابوالبختری
119ـ 40. ابوالحسن علیبن مسلّم فقیه، و ابوالفتح ناصربنعبدالرّحمان، [هردو] از ابوالقاسمبنابیالعلاء، از قاضی ابونصر محمّدبناحمدبنهارون، از خیثمةبنسلیمان، از ابراهیمبنعبدالله عبسی، از جعفربنعون، از موسی جهنی.
و خیثمه، از احمدبنحازمبنابیغرزة، از ابوغسان مالکبناسماعیل.
نیز: خیثمه، از محمّدبنعوف، از علیبنقادم، از جعفربنزیاد تیمیّ احمر، از موسی جُهَنی.
و خَیثمه، از احمدبنحازم، از ابوغسان، از مسعودبنسعید جُعفی، از موسی جُهنی که گفت: به فاطمه بنت علی گفتم: آیا چیزی از پدرت حفظ هستی؟ گفت: نه، جز این که اسماء بنت عمیس برایم باز گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
120ـ 40. ابوالبرکات عمربنابراهیم زیدی، از ابوالفرج محمّدبن احمدبن علّانبن خازن، از قاضی ابوعبدالله محمّدبنعبداللهبنحسین جعفی، از ابوالحسن علیبن محمّدبن هارونبن زیاد حِمْیری، از عبداللهبن سعید، از ابوالأحلج، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی، از اسماء بنت عمیس که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
121ـ 40. ابوالقاسمبنحُصین، از ابوعلیبنمُذْهِب، از احمدبنجعفر، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از عبداللهبننُمَیر، از موسی جهنی، از فاطمهبنت علی، از اسماء بنت عمیس، از رسول خدا صلی الله علیه و آله که به علی میفرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
122ـ 40. ابوالقاسم علیبنابراهیم، از ابومنصور محمّدبنعبدالله، از ابوبکر خطیب، از احمدبنمحمّد عتیقی، از ابوالمفضل محمّدبنعبدالله نسایی در کوفهـ از محمّدبنیوسفبننوح بلخیـ در بازار یحییـ از عبداللهبناحمدبننوح بلخی عوادی، از پدرش، از عیسیبنموسی غُنْجار، از ابوحمزه محمّدبنمیمون، از موسیبنابیموسی جهنی که گفت: به فاطمه بنت علی گفتم: حدیثی برایم بازگو. گفت: اسماء بنت عمیس برایمان گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
123ـ 40. ابوالبرکات انماطی، و ابو عبدالله بلخی، [هردو ]از ابوالحسینبنطیّوری، و ثابتبنبُندار، [هردو] از حسینبنجعفر،ـ ابنطیّوری افزود:ـ و ابونصرمحمّدبنحسن، [هردو] از ابوالعبّاس ولیدبنبکر، از علیبن احمدبنزکریا، از صالحبناحمد، از پدرش، از پدرش (که گفت: و از موسی جهنی روایت میشود). گفت : عمروبنقیس مُلائی و سفیان ثوری نزد من آمدند و به من گفتند: این حدیث را در کوفه باز مگوی که پیامبرمیفرماید: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
البتّه آنان روایت آن را در کوفه اکراه داشتند، مبادا در غیر جهت معروفش به کار گرفته شود. و گمان میرود که نصّ بر خلافت علی باشد، چرا که با این سخن، فقط میخواست او والی مدینه و جانشین پیامبر باشد.
روایت فاطمه بنت حمزه
124ـ 40. ابوالقاسم واسطی، از ابوبکر خطیب، از ابوالفضل عبید اللهبناحمدبن علی فزاری، از عمربنابراهیم مقریء، از احمدبنمحمّدبن علی دیباجی، از احمدبنعبداللهبنزیاد تستری، از عبدالرّحمانبنعمروبن جبله، از حسنة دختر ابوالصلت عثیمه، از کریمه دختر عقبه از فاطمه بنتحمزه که گفت: خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم. شنیدم میفرمود: «علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست».
روایات دیگر که بر آنچه آوردیم دلالت میکند :
125ـ 40. ابوسهل محمّدبنابراهیم، از ابوالفضل رازی، از جعفربنعبدالله، از محمّدبنهارون، از ابناسحاق، از هوذة، از عوف، از میمون، از براءبنعازب، از زیدبنارقم که گفت :
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمان به جیش العسرة داد، به علی فرمود: «همانا بناچار باید یا تو در مدینه بمانی یا من». آنگاه علی را بهجای خود گذاشت و حرکت کرد. مردمی گفتند: او را به جای نگذاشت جز برای علّتی که از او ناخشنود شد. این خبر به گوش علی رسید، او رسول خدا صلی الله علیه و آله را دنبال کرد تا به ایشان رسید، فرمود: ای علی چه عاملی تو را به اینجا آورد؟ گفت: ای رسول خدا شنیدم مردمانی گمان میبرند که چون به دلیلی از من ناخشنود
شدید، مرا به جای خود گذاشتید؟ پیامبر خندیدند و فرمودند: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که تو پیامبر نیستی؟» گفت: آری ای رسول خدا. فرمود: «بدان که سخن همین است».
126ـ 40. ابوالمعالی محمّدبنیحیی قرشی، از ابوالحسن علیبنحسنبنحسین، از ابوالعبّاس احمدبنحسین بن جعفر عطار، از ابومحمّد حسنبنرشیق، از ابوعبدالله محمّدبن زریقبن جامع، از سفیانبنبشراسدی، از علیبن هاشم، از علیبنحزور، از پسرعمویش، از انسبنمالک که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که تو را پاداشی چون پاداش من باشد، و غنیمت تو چون غنیمت من باشد».(1)
127ـ 40. ابوالبرکات عبدالوهاببن مبارک انماطی، از ابوبکر محمّدبن مظفّربن بکران شامی،از ابوالحسن احمدبنمحمّد عتیقی، ازابویعقوب محمّدبن یوسفبن احمدبن دجیل، از ابوجعفر محمّدبنعمرو عقیلی، از علیبنسعید، از عبداللهبنداهربن یحیی رازی، از پدرش، از اعمش، از عبایة الأسدی، از ابنعبّاس، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به امّسلمه فرمود: «ای امّسلمة، به یقین، گوشت علی از گوشت من و خونش از خونِ من، و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است غیر از این که پس از من پیامبری نیست».(2)
روایت ابوطاهر، احمدبنمحمّدبنسلفة اصفهانی، از عبارت «الریاض النضرة» که خواهد آمد، آشکار میشود.
موفّقبناحمد مکّی خوارزمی مشهور به «أخطب خوارزم» آن را پس از روایت حدیث طیر با اسنادش چنین روایت کرده است :
1ـ 42. به این اسناد از ابوعیسی ترمذی از قتیبة از حاتم بناسماعیل، از بکیربنمسمار، از عامربنسعدبن ابیوقاص، از پدرش که گفت :
معاویةبنابیسفیان به سعد فرمان داد و گفت: چه چیز ترا از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: در این مورد، سه چیز از رسول خدا شنیدم که میفرمود، لذا هرگز او را دشنام نمیدهم، اگر یکی از آنها برایم بود، آن را بیش از شتران سرخمو دوست میداشتم.
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمودـ زمانی که او را در بعضی جنگهایش به جای خود گذاشت ـ علـی گفت: آیا مرا با زنان و کودکان به جای میگذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که نبوّتی پس از من نیست؟».
و شنیدم روز جنگ خیبر میفرمود: «سوگند که فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش او را دوست دارند و او خداوند و رسولش را دوست میدارد». ما برای آن منقبت سر و گردن را بالا کشیدیم. آنگاه پیامبر فرمود: «برایم علی را بخوانید». او را با چشمدرد آورند، پیامبر در چشمانش آب دهان انداخت و پرچم را به او تحویل داد، سپس خداوند بر او پیروزی را آورد».
نیز: این آیه نازل شد که خدای تعالی فرمود: (فقل تَعالوا ندع أبنائنا و أبنائکم و نسائنا و نسائکم) ـ تا آخر آیه. رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: «خداوندا اینان خانوادهام هستند».
ابوعیسی گفت: این حدیث نیکو، غریب، صحیح از این وجه است.
خوارزمی گوید: اینکه پیامبر فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را در صحیح خود، از نقلهای مختلف آوردهاند.(1)
2ـ 42. شیخ زاهد، ابوالحسن علیبناحمد عاصمی، از اسماعیلبناحمد واعظ، از پدرش احمدبنحسین بیهقی، از ابوالحسین علیبنمحمّدبنعلی مقری، از حسنبن محمّدبن اسحاق اسفراینی، از یوسفبنیعقوب قاضی، از محمّدبنابیبکر، از یوسف ماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد که گفت:
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری با من نیست». سعید گفت: دوست داشتم که آن را از زبان سعد بشنوم، بدینروی او را ملاقات کردم، سخنان عامر را برایش یاد کردم. گفت: آری آن را شنیدم. گفتم: تو آن را شنیدی؟ او دو انگشت خود را در دو گوش خود کرد و گفت: آری والّا کَرْ شوند.(2)
3ـ 42. استاد فقیه عادل، ابوبکر محمّدبنعبیدالله ابینصربن حسین زاغونی در مدینةالسّلام، از استاد ثقه ابواللیث و ابوالفتح نصربنحسین چاچی، از استاد ابوبکر احمدبنمنصور مغربی، از استادِ حافظ، ابوبکر محمّدبنعبداللهبن حسینبن زکریا شیبانی چاچی، معروف به «جوزقی»، از ابوالعبّاس دغولی، از محمّدبنمسکان، از ابوداوود طیالسی، از شعبه، از سعدبنابراهیم، از ابراهیمبنسعدبن ابیوقّاص از سعد، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». دو شیخ (بخاری و مسلم) این حدیث را در صحیح خود نقل کردند.(3)
4ـ 42. ابوالعلاء حسنبناحمد، از ابوجعفر محمّدبن حسنبن محمّد عطار، از ابوعلی محمّدبن محمّدبن موسیبن محمّدبن نعیم، از ابوالحسن محمّدبنحسینبنداوود، از محمّدبنیونس قرشی، از محمّدبنحسنبن معلیبن زیاد فردوسی، از
ابوعوانه، از اعمش، از حکم، از مصعببنسعد، از پدرش که گفت: معاویه به من گفت: آیا علی را دوست میداری؟ گفتم: چگونه او را دوست ندارم در حالی که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست». و او را دیدم که روز جنگ بدر چون فریاد اسب شیهه میکشد و میگوید :
شب زندهدارم گویی که یک جن هستم برای چنین کارهایی مادرم مرا زاده است(1)
روایت ابوحامد صالحانی، از عبارت کتاب «توضیح الدلائل» که در جای خودش آن را خواهیم آورد، روشن میشود. انشاءاللهتعالی.
فخرالدّین محمّدبنعمر رازی آن را روایت کرده است آنجا که گوید:
بزرگان مهاجر و انصار میگفتند: برای جهاد از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه نمیگرفتیم، زیرا خدایمان چند بار ما را به آن فرا خوانده است، پس در اجازه گرفتن چه فایدهای است؟ آنان چنین بودند که اگر پیامبر آنان را به نشستن فرمان میداد، برایشان بسیار سخت بود. مگر نمیبینی که علیبنابیطالبرضیاللهعنههنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمانش داد که در مدینه بماند، بر او بسیار سخت آمد، و راضی نشد تا این که پیامبر به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(2)
ابناثیر، حدیث را در «جامعالاصول» چنین روایت کرده است :
1ـ 45. رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علیبنابیطالب را بهجای خود گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود : «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست». در روایتی که بخاری و مسلم نقل کردند، عبارت «غیر از این که پس از من پیامبری نیست» نیامده است.
2ـ 45. در روایت مسلم است: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».
ابنمسیّب گفت: عامربنسعد از پدرش این خبر را به من داد، دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و گفتم: تو آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ دو انگشت خود را بر دو گوشش گذاشت و گفت: آری والّا کَر شوند.
3ـ 45. در روایت ترمذی به طور مختصر آمده است: به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(1)
4ـ 45. پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». ترمذی آن را نقل کرد.(2)
5ـ 45. معاویةبنابیسفیان به سعد فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنامدادن به ابوتراب باز میدارد؟ گفت: جواب آن سه مطلب است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمیدهم، که اگر یکی از آنها برایم بود، آن را از شتران سرخمو بیشتر دوست میداشتم.
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او میفرمودـ وقتیکه در بعضی جنگهایش او را به جای خود گذاشتـ علی به او گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان بهجای خود گذاشتی؟ رسول خدا فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من نبوّت نیست. و شنیدم او روز جنگ خیبر میفرمود: به یقین، فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست میدارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند. ما سر و گردنها را بالا کشیدیم. فرمود: علی را برایم بخوانید. او را با چشمدرد آوردند. پیامبر در چشمانش آب دهان افکند و پرچم را به او داد. آنگاه خداوند بر او پیروزی آورد. همچنین هنگامی که این آیه نازل شد (ندع أبنائنا و أبنائکم) رسول خدا صلی الله علیه و آله ، علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا اینان خانوادهی من هستند. مسلم و ترمذی آن را نقل کردند.(3)
1ـ 46. حدیث را ابوالحسن علیبنمحمّدبناثیر جزری چنین روایت کرده است :
ابومنصور مسلمبن علیبن محمّدبن سنجی، از ابوالبرکات ابنخمیس، از ابونصربنطوق، از ابوالقاسمبنمرجی، از ابویعلی موصلی، از سعیدبنمطرّف باهلی، از یوسفبنیعقوب ماجشون، از ابومنذر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعید، از سعد که رسول خدا صلی الله علیه و آله (به علی) میفرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. سعید گفت: دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و سخنان عامر را برایش گفتم. پرسیدم: تو آن را شنیدی؟ دستهایش را در دو گوش خود فرو برد و گفت: آری والّا کَرْ شوند.(4)
2ـ 46. ابن اثیر در شرح حال نافعبنحارثبنکلدة گوید: از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.(1)
ابوربیع بلنسی حدیث را در کتابش «الإکتفا» روایت کرده است که به زودی خواهید دانست.
روایت ابنالنجّار، را پیش از این به نقل از کتاب «کنز العمّال» آوردیم و باز هم خواهد آمد.
آن را در کتابش «مطالب السؤول» چنین روایت کرده است :
پیشوایان ثقه: بخاری و مسلم و ترمذی آن را در صحاح خود روایت کردهاند. با اسنادهای حدیثی خودشان که بر آن اتّفاق کردهاند. و بعضی از آنان لفظهای دیگری را افزودهاند و همهی آنها صحیح هستند، از جملهی آنها روایات زیر است :
1ـ 49. از سعدبنابیوقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را به جای خودش در خانوادهاش گذاشت، گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست.» ابنمسیّب گفت: عامربنسعد این را از پدرش به من خبر داد، امّا دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم. او را ملاقات کردم و به او گفتم: تو آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ او انگشت خود را بر دو گوشش گذاشت و گفت: آری، وگرنه کَرْ شوند.
2ـ 49. جابربن عبدالله انصاری رضیاللهعنه گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
مسلم و ترمذی با اسناد خود روایت کردند: معاویهبنابیسفیان سعدبنابیوقاص را فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: پاسخ تو، در سه امر است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود بدینروی، هرگز او را دشنام نمیدهم، چرا که اگر یکی از آنها را داشتم، برایم دوستداشتنیتر از شتران سرخمو بود. هنگامی که در یکی از جنگها رسول خدا صلی الله علیه و آله او را بهجای خود گذاشت علی گفت: مرا با زنان و کودکان بهجای خود گذاشتی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟». و شنیدم میفرمود:ـ روز خیبرـ که به یقین فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست میدارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند. ما برای آن سر و گردن کشیدیم، فرمود: علی را برایم بخوانید. او را با چشمدرد آوردند. در چشمهایش آب دهان انداخت و پرچم را به او داد. پس خداوند بر او
1) اسدالغابة: 4 / 525.
پیروزی آورد.(1)
سبطبنجوزی حدیث را چنین روایت کرده است :
1ـ 50. احمد در مسند ـ به اسنادی که از پیش آمدـ از محمّدبنجعفر، از شعبةبنحکم، از مصعببنسعد، از پدرش سعدبنابیوقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را بهجای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟». آن را در دو صحیح (بخاری و مسلم) نقل کردند.
2ـ 50. مسلم، از عامربنسعدبنابیوقّاص که گفت: معاویةبن ابیسفیان سعد را فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنامدادن ابوتراب بازداشت؟ سعد در پاسخ گفت : سه کلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که به او فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمیدهم. که اگر یکی از آنها را داشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از شتران سرخمو. و حدیث پرچم را از آن جمله یاد کرد که پس از این آن را خواهیم آورد. انشاءالله. دوم: هنگامی که آیه نازل شد: (قل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائکم) تا آخر آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا! اینان خانواده من هستند. سوم: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از جنگهایش او را بهجای خود گماشت. گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان رها کردی؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی..». و حدیث را ذکر کرد.(2)
ابوعبدالله محمّدبنیوسف گنجی در کتابش (کفایةالطالب) آن را روایت کرده است که متن آن را در صفحات آینده در جای خودش خواهیم آورد. انشاءاللهتعالی.
یحییبنشرف نووی حدیث را در کتابش (تهذیب الأسماء و الغات) اینگونه روایت کرده است :
در صحیح بخاری و مسلم از سعدبنابیوقّاص روایت کردهاند: رسول اکرم 9 در جنگ تبوک، علیبنابیطالب را بهجای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا! میان زنان و کودکان، مرا بهجای خود میگماری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».(3)
محبالدّین احمدبنعبدالله طبری مکّی عنوان زیر را آورده :
«این که او رضیاللهعنه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله در جایگاه هارون نسبت به موسی است.» و ذیل آن، چند روایت آورده است
:
1ـ 53. از سعدبنابیوقاص: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی رضیاللهعنه فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». بخاری و مسلم آن را نقل کردند.
2ـ 53. و از اوست که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را بهجای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان بهجای خود میگماری؟ فرمود: «مگر راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». مسلم و ابوحاتم آن را نقل کردند.
3ـ 53. در روایتی که ابناسحاق نقل کرده، آمده است: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در جُرف فرود آمد، مردانی از منافقین در مورد فرمانروایی علی بدگویی کردند و گفتند: او را تنها به جهت گرانباری بهجای خود گمارد، علی سلاح خود را بر دوش گرفت تا در جرف نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا! پیش از این هرگز در جنگی از شما بهجا نماندم، امّا مردمی از منافقین گمان بردند که به جهت گرانباری مرا به جای خود گذاشتی. فرمود: «دروغ گفتند، من تو را به جای خود گذاشتم به جهت آنچه در پشت سر دارم. بازگرد و به جای من در خانوادهام باش. آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟.»(1)
ابراهیمبنعبدالله وصّابی یمنی حدیث منزلت را چنین روایت کرده است :
1ـ 54. از سعدبنمالک که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علیبنابیطالب را به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا! آیا مرا میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
بخاری و مسلم در دو صحیحِ خود، ترمذی در جامعِ خود، ابنماجه در سننِ خود، ابوداوود طیالسی در مسندش و ابونعیم در «فضائل الصحابه» آن را نقل کردهاند.
2ـ 54. سعدبن مالک گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب رضیاللهعنه فرمود : «ای علی، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
بخاری در صحیحش، ترمذی در جامعش، و ابنماجه در سُننِ خود آنرا نقل کردهاند.
3ـ 54. هم او گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: علی سه صفت دارد که اگر یکی از آنها برایم بود، آن را بیشتر از دنیا و آنچه در آن است، دوست میداشتم. شنیدم او میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». و شنیدم که او میفرمود: «سوگند که فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند، هرگز فرار نمیکند.» و شنیدم که او میفرمود: «هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست.» ابنجریر در تهذیبالآثار، و امام ابوعبدالله محمّدبنیزیدبنماجه قزوینی در سنن خود، آن را نقل کردهاند.
1) ذخائر العقبی فی مناقب ذویالقربی: 63.
4ـ 54. پس از نقل حدیثی از علی علیه السلام گوید: و از اوست که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که مرا بهجای خود در مدینه گذاشت، فرمود: «تو را بهجای خود گذاشتم تا جانشین من باشی». گفتم: چگونه از شما ای رسول خدا باز بمانم؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». طبرانی آن را در «المعجم الأوسط» نقل کرده است.
5ـ 54. از عامربنسعد از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: برای علی سه صفت است، که اگر یکی از آنها را داشتم، از شتران سرخ برایم دوستداشتنیتر بود : [اوّل] بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وحی نازل شد، پس علی و فاطمه و دو پسرش را زیر لباس وارد کرد، سپس گفت: «پروردگارا اینان بستگان و خانوادهام هستند.»[دوم] هنگامی که او را در جنگی جانشین خود نمود، علی گفت: ای رسول خدا مرا در زنان و کودکان بهجای خود گماردی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟». [سوم ]روز جنگ خیبر به او فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست میدارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند. خداوند بر دستانش پیروزی میدهد.» مهاجرین برای پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله سروگردن کشیدند. فرمود: علی کجاست؟ گفتند: چشمدرد دارد. فرمود: او را بخوانید. او را خواندند. پس در چشمانش آبدهان انداخت و خداوند بر دستان او پیروزی داد. حافظ محبالدّینابننجّار آن را در تاریخش نقل کرد.(1)
صدرالدّین حموینی نقلهای متعددی از حدیث را در کتابش (فرائد السمطین) روایت کرده است، که بعد از این آنها را خواهیم آورد انشاءالله.
ابوالفتح محمّدبنمحمّد معروف به «ابنسیدالناس» آن در سیرهی خود چنین روایت کرده است :
در زمرهی آنچه ابناسحاق ذکر کرده است: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست از مدینه بیرون رود، علیبنابیطالب را بهجای خود گمارد. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را بهجای خود نگذاشت جز از جهت گرانباری و سبکشمردن او، علی سلاحش را برگرفت و خارج شد تا به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید که در جُرف فرود آمده بود. گفت: ای پیامبر خدا، منافقان گمان بردهاند که تنها برای گرانباری و سبکشمردن مرا بهجای خود گماردی. فرمود: «دروغ گفتند، بلکه تو را به جای خویش گماردم به جهت آنچه پشت سرم رها کردم. پس بازگرد و جانشین من باش در بستگانم و بستگانت. آیا راضی نمیشوی ای علی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» آنگاه علی به مدینه بازگشت.(2)
شمسالدّین ابنقیّم جوزیّه حدیث را چنین روایت کرده است :
ابناسحاق گفت: «هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله قصد خارج شدن کرد علیبنابیطالب را جانشین خود بر خانوادهاش نمود. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را بهجای خود نگذاشت جز برای گرانباری و سبکشمردن او. علی سلاحش را برگرفت و خارج شد تا خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید که در جرف فرود آمده بود. گفت : ای پیامبر خدا منافقان گمان بردند که چون مرا گرانبار دانستی و سبک شمردی، بهجای خود گماردی. فرمود: «دروغ گفتند، ولیکن تو را بهجای خود گماردم به جهت آنچه پشت سرم گذاردم. باز گرد و جانشین من باش در خانواده و خانوادهات. آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» چنین شد که علی به مدینه بازگشت».(1)
عبداللهبن اسعد یافعی در ضمن شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث را روایت کرده و بر صحّت آن تصریح کرده است.(2)
اسماعیلبنعمر دمشقی معروف به «ابنکثیر» آن را چنین روایت کرده است :
1ـ 59. روایت سعدبن ابیوقاص: در دو صحیح (بخاری و مسلم) آمده است: از حدیث شعبه از سعدبن ابراهیمبن سعدبنابیوقّاص، از پدرش، از سعدبن ابیوقاص که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟»
2ـ 59. امام احمد و مسلم و ترمذی، از قتیبةبنسعید، از حاتمبناسماعیل، از بکیربنمسمار، از عامربنسعد، از پدرش که گفت: معاویهبنابیسفیان به سعد فرمان داد، و گفت: چه چیز تو را باز میدارد که ابوتراب را دشنام دهی؟ گفت: سه سخن که 2رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود، که اگر یکی از آنها را داشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از شتران سرخمو. [از جمله آنکه] در یکی از جنگهایش او را به جای خود گذارد. علی گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان بهجای خود میگماری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست...»
3ـ 59. ترمذی و نسایی از حدیث سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»
4ـ 59. احمد از ابو احمد زبیری، از عبداللهبن حبیببن ابیثابت، از حمزةبن عبدالله، از پدرش عبداللهبن عمر، از سعد که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به تبوک خارج شد، علی را بهجای خود گذاشت. علی گفت: آیا مرا بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از
من پیامبری نیست؟» این اسناد بسیار خوبی است، ولی آن را نقل نکردند.
5ـ 59. احمد، از محمّدبنجعفر، از شعبه، از سعیدبنابراهیم، از ابراهیمبنسعد از سعد، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟» آن را از حدیث محمّدبنجعفر نقل کردهاند.
6ـ 59. احمد از ابوسعید غلام بنیهاشم، از سلیمانبنبلال، از جعیدبنعبدالرّحمان، از عایشهبنت سعد از پدرش که گفت: علی با پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد تا به «ثنیةالوداع» رسیدند، در حالی که علی میگریست و میگفت: مرا با زنان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟». اسنادش صحیح است، امّا آن را نقل نکردند.
7ـ 59. حسنبنعرفة العبدی از محمّدبنحازم ابومعاویه نابینا، از موسیبنمسلم شیبانی، از عبدالرّحمانبنسابط، از سعدبنابیوقّاصـ که وقتی نام علی را بردندـ گفت : شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: [علی] سه صفت دارد که اگر یکی از آنها برای من (سعد) بود، دوست داشتنیتر بود برایم از دنیا و آنچه در بر دارد. شنیدم میفرمود : «هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست.» و شنیدم میفرمود: «حتمآ پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست میدارد.» و شنیدم میفرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست.» اسنادش نیکوست، امّا آن را نقل نکردند.
8ـ 59. ابوزرعه دمشقی از احمدبنخالد وهبی، از ابوسعید، از محمّدبناسحاق، از ابونجیح، از پدرش که گفت: هنگامی که معاویه حج کرد، دست سعدبنابیوقّاص را گرفت و گفت: ای ابواسحاق، ما قومی هستیم که این جنگ ما را از حج دور کرد تا آنجا که نزدیکاست بعضی سنّتهایش رافراموش کنیم. پس طواف کن که با طواف تو طواف کنیم. گفت: پس از فراغت او را وارد «دارالندوه» کرد و با خود بر تخت خویش نشانید.
سپس از علیبنابیطالب یاد کرد و او را دشنام داد. گفت: مرا به خانهات وارد کردی و بر تخت خود نشاندی، سپس علی را دشنام دادی. به خداوند سوگند اگر یکی از سه ویژگی او را داشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از داشتن آنچه خورشید بر آن میتابد. [ اوّل] اینکه برایم میبود آنچه را رسول صلی الله علیه و آله هنگام جنگ تبوک فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟». این برایم دوستداشتنیتر است از آنچه خورشید بر آن بتابد. [ دوم] این که برایم میبود آنچه روز خیبر فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی میدهم که خداوند و رسولش را دوست میدارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند خداوند بر او پیروزی میدهد و هرگز فرار نمیکند.» برایم دوستداشتنیتر بود از آنچه خورشید بر آن طلوع میکند. [سوم] این که همسر دخترش باشم. و از او خویشاوندی داشتم که او دارد، که این برایم دوستداشتنیتر است از دارابودن آنچه خورشید بر آن میتابد. حال که چنین میگویی، از امروز به بعد در خانهای که تو هستی وارد نمیشوم. سپس لباسش را تکان داد و خارج شد.
9ـ 59. احمد از محمّدبنجعفر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب رابه جای خویش گمارد.گفت:ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست.» اسنادش به شرط آن دو (بخاری و مسلم) است و برخی از محدّثان آن را نقل نکردند.
10ـ 59. همین حدیث را ابوعوانه روایت کرد: از اعمش، از حکم، از مصعب، از سعد، از پدرش.
11ـ 59. ابوداوود طیالسی، از شعبه، از عاصم، از مصعب از پدرش نیز روایت کند. پس خداوند داناتر است... .(1)
احمدبنمحمّدبناحمد ملقّب به علاءالدوله سمنانی در کتابش (العروة الوثقی) آن را روایت کرده است که بعد از این خواهیم آورد.
حدیث را در کتابش «المشکاة» چنین روایت کرده است :
از سعدبنابیوقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست». این حدیث مورد اتّفاق همگان است.(2)
جمالالدّین یوسفبنعبدالرّحمان مزّی آن را روایت کرده است و گوید :
1ـ 62. ابراهیمبنسعد ابیوقّاص زهری، از پدرش سعد (خ م س ت): پیامبر به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی.»
2ـ 62. (خ) در «الفضائل» از بندار (م) در آن است: از ابوبکربنابیشیبه و ابوموسی و بندار، هر سه نفر از غندر، از شعبه، از سعدبنابراهیم، از پیامبر.
3ـ 62. (س) در «المناقب» (ق) در السنة، همگی از بندار، از پیامبر.(3)
4ـ 62. (م ت س) پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»
5ـ 62. (م) در «الفضائل» از یحیی و محمّدبنصباح و عبیداللهبنعمر قواریری، و شریحبنیونس، همگی از یوسفبنماجشون، از محمّدبنمنکدر، از سعیدبنمسیّب، از عامربنسعد،ازپدرش، ازپیامبر. سعیدگفت: سعد راملاقات کردم.او آن را برایم باز گفت.
6ـ 62. (ت) در «المناقب» از قاسمبندینار کوفی، از ابونعیم، از عبدالسّلامبنحرب، از یحییبنسعید، از او. وی عامربنسعد را نام نبرده و گفته: صحیح. و حدیث یحییبنسعید را غریب میداند.
7ـ 62. (س) در آن و در «السیر» از قاسمبنزکریا به همان سند. و از علیبنمسلم، از یوسفبنیعقوب ماجشون، که عامربنسعد را نام نمیبرد. و از بشربن هلال صوّاف، از جعفربنسلیمان، از حرببنشدّاد، از قتاده، از سعید، از سعد به طور کامل و آغازش چنین است: «هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت، علی را به جای خود گمارد...».(4)
8ـ 62. سعیدبن مسیّب مخزومی، از عامربنسعد، از پدرش، (م) که پیامبر به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه
هارون نسبت به موسی هستی.» پیش از این در شرح حالش به نقل از سعد آمد.(1)
محمّدبنیوسف زرندی حدیث را اینگونه روایت کرده است :
«ترمذی با اسنادش به عامربنسعدبن ابیوقّاص، از پدرش روایت کرد: یکی از امیران بر او گفت: چه چیز تو را از دشنامدادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: سه چیز را یاد آوردم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمیدهم. اگر یکی از آن سه مورد، از آنِ من بود برایم دوستداشتنیتر بود از شتران سرخمو. [ از جمله اینکه] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی میفرمود، زمانی که در یکی از جنگهایش او را بهجای خود گماشت، علی گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟...».(2)
سیّد علی همدانی حدیث را چنین روایت کرده است: از جابر رضیاللهعنه که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «ای علی، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست..».(3)
ابوالولید محمّدبنمحمّد حلبی معروف به «ابنالشحنة» آن را روایت کرده است و گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را جانشین خود بر خانوادهاش کرد، منافقان گفتند: او را فقط برای گرانباریاش بهجای خود گذارد. علی خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسانید. به او فرمود: «دروغ گفتند، تو را تنها بر آنچه در پشت سر دارم بهجای خود گماردم، پس بازگرد. آیا راضی نمیشوی که جایگاه تو نسبت به من چون جایگاه هارون نسبت به موسی باشد، جز اینکه پس از من پیامبری نیست».(4)
زینالدّین احمدبنعبدالرّحیم عراقی نیز حدیث منزلت را روایت کرده است، حسین دیاربکری گوید: حافظ زینالدّین عراقی در شرح التقریب گوید: علی از جنگها بجا نماند جز در تبوک، که پیامبر صلی الله علیه و آله او را بهجای خود بر مدینه و خانوادهاش گمارد و آن روز به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس
از من پیامبری نیست.» این در دو صحیح (بخاری و مسلم) از حدیث سعدبنابیوقّاص آمده است. و ابنعبدالبر آن را ترجیح داد.(1)
ملک العلماء دولتآبادی حدیث را در «هدایة السعداء» روایت کرده است، که به زودی خواهد آمد.
حدیث را در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت کرده است :
ابنعبدالبر گفت: به تحقیق اجماع کردهاند که او نخستین کسی است که به دو قبله نماز گزارد، در بدر و احد و دیگر جنگها حضور داشت، در بدر و اُحد و خندق و خیبر تلاش بسیار عظیمی کرد، در میدانهای جنگ بسیاری پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله در دست او بود. و جز در تبوک بهجای نماند. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را بهجای خود بر مدینه گمارد و به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست».(2)
نورالدّین ابنصبّاغ مکّی حدیث را چنین روایت کرده است :
مسلم و ترمذی روایت کردند: معاویه به سعدبنابیوقّاص گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب باز داشت؟ گفت: سه عامل است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود، پس هرگز او را دشنام نمیدهم. اگر یکی از آنها را داشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از شتران سرخمو. [از جمله آنکه] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود، در حالی که در یکی از جنگها او را بهجای خود گمارد. علی گفت: مرا با زنان و کودکان بهجای خود نهادی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: : «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟...».(3)
جلالالدین سیوطی حدیث را چنین روایت کرده است :
1ـ 70. دو شیخ (بخاری و مسلم) از سعدبنابیوقّاص نقل کردهاند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علیبنابیطالب را بهجای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».
2ـ 70. احمد و بزار آن را از حدیث ابوسعید خدری آورده، و طبرانی از حدیث : اسماء بنت عمیس، امّسلمة،
حبشیبنجناده، ابنعمر، ابنعبّاس، جابربنسمرة، براءبنعازب، و زیدبنارقم نقل کردهاند.(1)
1ـ 71. قاضی حسینبنمحمّد دیار بکری حدیث را در تاریخش چنین روایت کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را بهجای خود بر خانوادهاش گمارد و فرمانش داد که میان آنان بماند. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را بهجای خود نگذاشت جزازجهت گرانباری وسبک شمردنِ او.هنگامیکه چنینگفتند،علیاسلحهاش را برگرفت و از شهر خارج شد تا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ که در جرف فرود آمده بودـ رسید و گفت: ای پیامبر خدا منافقان گمان بردند که مرا بهجای خود گماردی، تنها از جهت گرانبار بودن و سبک شمردن من. فرمود: «دروغ گفتند، من تو را بهجای خود نهادم برای آنچه پشت سرم گذاشتم، بازگرد و جانشین من باش در خانوادهام و خانوادهات، آیا راضی نمیشوی ای علی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟». علی به مدینه بازگشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله سفر خود را ادامه داد. در کتابهای «الاکتفاء» و «شرح المواقف» چنین آمده است.
و استاد ابواسحاق فیروزآبادی در عقایدش گوید: یعنی هنگامی که موسی به میقات پرورگارش رفت، هارون را بهجای خود در میان قومش گمارد.(2)
2ـ 71. دیار بکری گوید: [علی] تمام جنگها را حضور داشت و تنها در تبوک بجا ماند که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را بهجای خود در خانوادهاش گمارد، علی گفت: ای رسول خدا، آیا مرا در میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست؟». در دو صحیح (بخاری و مسلم) آن را نقل کردند و در کتاب «الصفوة» نیز آمده است.(3)
روایت ابنحجر مکّی، به زودی متن آن از «الصواعق» خواهد آمد.
همانگونه که نقل شد، علیبنحسامالدین متقی، از چند نفر از بزرگان حدیث آن را در کتابش «کنزالعمال» روایت کرده است.
1ـ 73. نیز در آن آمده است :
«آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه پس از من پیامبری
نیست». حم د ق ه از سعد.(1)
2ـ 73. نیز در آن است:
«تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست». م ت از سعد. ت از جابر.(2)
شهابالدین احمد در کتاب خود (توضیحالدلائل) حدیث را روایت کرده است که متن آن را خواهیم آورد.
عطاءالله شیرازی معروف به «جمالالدین محدّث» حدیث را در سیرهاش (روضة الأحباب) روایت کرده است که خواهد آمد.
عبدالرّؤف مناوی در شرح «الجامع الصغیر» حدیث را روایت کرده است که خواهد آمد.
شیخبنعبدالله عیدروس حدیث را چنین آورده است :
دو شیخ (بخاری و مسلم) از سعدبن ابیوقّاص، و احمد و بزار ازابوسعید خدری، و طبرانی از: اسماء بنت عمیس، و امّسلمة و حبشیبنجناده و ابنعمر، و ابنعبّاس، و جابربنسمرة، و علی، و براءبنعازب، و زیدبنارقم نقل کردهاند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را در جنگ تبوک بهجای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».(3)
احمدبنفضلبنمحمّد باکثیر مکّی حدیث را روایت کرده است که خواهد آمد.
محمّدبنصفیالدین جعفر، ملقّب به «محبوب عالم» حدیث منزلت را روایت کرده است که آن را از تفسیرش نقل خواهیم کرد.
محمّدبنمعتمدخان بدخشانی آن را از مسلم و ترمذی، از سعدبنابیوقّاص چنین روایت کرده است: «مسلم و ترمذی
از سعدبنابیوقّاص نقل کردهاند که معاویهبن ابوسفیان او را فرمان داد و سپس به او گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب باز میدارد؟ گفت: سه کلام است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود، پس هرگز او را دشنام نمیدهم. اگر یکی از آنها برایم بود، دوستداشتنیتر بود برایم از شتران سرخمو.[ از جمله آنکه] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که او را در یکی از جنگهایش به جای خود گمارده بود، میفرمود. و متن حدیث را آورده است.(1)
محمد صدر عالم، آن را در کتابش (معارج العلی) آورده، چنان که خواهد آمد.
ولیالله احمدبنعبدالرّحیم، (پدر دهلوی) در تاریخش به نام «ازالة الخفا» روایت کرده است، که آن را خواهیم آورد.
احمدبنعبدالقادر حفظی عجیلی آن را کتابش در «ذخیرة المآل» روایت کرده است که گفتهاش را خواهیم آورد.
رشیدالدّین خانـ که شاگرد دهلوی استـ حدیث را در کتابش «الفتح المبین» چنین روایت کرده است :
درمفتاحالنجا،فصل دوازدهمازباب سومآمدهاست:خطیب ازعمرنقل کرده است : رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد وعلی رابهجای خود گمارد. گفت: آیا در میان زنان و کودکان مرا بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».
مولوی محمّد مبین لکهنوی حدیث را در کتابش «وسیلةالنجاة» روایت کرده است که خواهد آمد.
ولی الله لکهنوی آن را در کتابش (مرآة المؤمنین) از بخاری روایت کرده است.
احمدبنزینی دحلان حدیث را در سیرهاش چنین روایت کرده است :
پیامبر صلی الله علیه و آله ، علیبنابیطالب رضیاللهعنه را جانشین خود بر مدینه نمود و بر بستگان و خانوادهاش نیز بهجای خویش گمارد. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را بهجای خود نگذاشت جز از گرانباری و سبک شمردن. علی رضیاللهعنه سلاحش را برگرفت و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ که در جرف فرود آمده بودـ رفت و گفت: ای پیامبر خدا منافقان گمان بردهاند که مرا بهجای خود گذاشتی فقط از آنرو که مرا گرانبار دانستی و سبک شمردی. فرمود: «دروغ گفتند، من تو را بهجای خود گماردم برای هرچه پشت سرم رها کردم. پس بازگرد به میان خانوادهام و خانوادهات، آیا راضی نمیشویـ ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری
1) مفتاح النجا فی مناقب آلالعبا (خطی).
نیست؟» علی به مدینه بازگشت. و در روایتی است که علی رضیاللهعنه گفت : راضی شدم، سپس راضی شدم، سپس راضی شدم.(1)
شبلنجی آن را روایت کرده است و چنین گوید :
علی، همهی جنگها را حضور داشت و فقط در تبوک باقی ماند، که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را جانشین خود در خانوادهاش کرد. گفت: ای رسول خدا! مرا میان زنان و کودکان بهجای خود میگذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست.» هر دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را نقل کردند.(2)
در صفحات پیشین بخشی از طرق نقل حدیث منزلت را به آگاهی رساندیم، و کثرت راههای معتبر آن روشن و آشکار شد، افزون بر اینکه این حدیث در صحیح بخاری و مسلم و دیگر صحیحها آمده است.
پس این حدیث، صحیح و ثابت با اسنادها و نقلهای بسیاری در کتابهای اهل سنّت است... و این حقیقتی است که گروهی به آن اعتراف کردهاند :
ابن تیمیه گفته است :
«این حدیث بدون تردید صحیح است. در دو صحیح (بخاری و مسلم) و دیگر کتابهای حدیثی ثبت شده است».(1)
متن سخن عبدالحق دهلوی چنین است:
«بزرگان علم حدیث بر صحّت این حدیث (منزلت) اتّفاق دارند و سخن آنان مورد اعتماد است».(2)
ابوعبدالله محمّدبنیوسف گنجی شافعی اجماع بر صحّت این حدیث را صریحآ نوشته است، که به زودی متن آن را خواهید دید. إنشاءاللهتعالی.
ابوالقاسم علیبنمحسّن کتاب جداگانهای در موردنقلهای این حدیث گردآورده است. و آن را از گروهی بیش از بیست نفر از صحابه روایت کرده است.
نویسنده «الطرائف» گوید :
«قاضی ابوالقاسم علیبنمحسّنبنعلی تنوخی ـ از بزرگان رجال اهل تسنّنـ کتابی گردآورده است که آن را «ذکر الروایات علیالنبی 9 انّه قال لأمیرالمؤمنین علیبنابیطالب: أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبیَّ بعدی، و
بیان طرقها و اختلاف وجوهها» نامیده است. این کتاب را از نسخهای شامل سیبرگ کهنه دیدم که تاریخ روایت آن را سال 445 نوشته بود.
تنوخی حدیث منزلت را از این اصحاب و تابعین روایت کرده است.
. عمربنخطاب؛ . امیرالمؤمنین علیبنابیطالب؛ . سعدبنابیوقّاص؛ .عبداللهبنمسعود؛ . عبـداللهبـنعبّاس؛ . جابربنعبدالله انصاری؛ . ابوهریرة؛ . ابوسعید خدری؛ . جابربن سمرة؛ . مالکبنحویرث؛ . براءبنعازب؛ .زیدبنارقم؛ . ابورافع غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ؛ . عبداللهبنابیاوفی؛ . (برادرش) زیدبن ابیأوفی؛ . ابو سریحه حذیفةبناسید؛ . مالکبنانس؛ . ابوبریده أسلمی؛ . ابوبرده أسلمی؛ . ابو ایّوب انصاری؛ . عقیلبنابیطالب؛ . حبشیبنجنادة سلولی؛ . معاویةبنابیسفیان؛ . امسلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؛ . اسماء بنتعمیس؛ . سعیدبنمسیّب؛ . محمّدبنعلیبنالحسین علیه السلام ؛ . حبیببنابیثابت؛ . فاطمه بنت علی؛ . شرحبیلبنسعد.
ابوالقاسم تنوخی از بزرگان علمای اهل سنّت است که او را فقیه، محدّث، ادیب، ثقه و بسیار راستگو میدانند.
1ـ سمعانی گوید: «ابوالقاسم علیبن محسنبن علیبن محمّدبن ابیالفهم تنوخی. از ابوالحسن علیبناحمدبنکیسان نحوی، اسحاق بن سعدبن حسنبن سفیان نسوی، ابوالقاسم عبداللهبنابراهیم زبیبی، علیبنمحمّدبنسعید رزاز و افراد دیگری در این طبقه، حدیث شنید.
ابوبکر احمدبن علیبن ثابت خطیب او را نام برده و گوید: دربارهاش نوشتم، و شنیدم که میگفت: در نیمهی شعبان سال 370 در بصره متولّد شدم، و گواهی دادن او در آغاز جوانی نزد حاکمان پذیرفته شده بود و تا پایان عمرش ادامه داشت.
او در گواهی دادن کاملا هوشمند و در حدیث محتاط و بسیار راستگو بود، قضاوت چندین منطقه بر عهده داشت، از جمله: مدائن و شهرهای پیرامونش، آذربایجان، بردان و قرمیسین.
سمعانی افزاید: ابوبکر محمّدبنعبدالباقی انصاری از او روایتهای بسیاری را در بغداد برایمان نقل کرد و از تنوخی اجازهی صحیحی را داشت. وی در محرّم سال 447 درگذشت».(1)
2ـ ابنخلّکان ضمن شرح حال پدرش گوید: «و امّا پسرش ابوالقاسم علیبن محسنبن علی تنوخی، ادیبی فاضل... بود». سپس گفتهی خطیب را نقل کرده است.(2)
ابوعمر یوسفبن عبدالبر گوید: «حدیث منزلت را گروهی از صحابه روایت کردهاند. این حدیث از استوارترین و صحیحترین خبرهاست. گروهی آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کردهاند، از جمله: سعدبنابیوقّاص، که نقلهای او بسیار زیاد
است و ابنابیخثیمه و دیگرانی آن را آوردهاند. همچنین ابنعبّاس و ابوسعید خدری و گروهی دیگر که نامبردن آنان به درازا میکشد».(1)
مزّی نیز در شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام چنین گوید :
«رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک او را جانشین خود در مدینه بر خانوادهاش کرد و به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست.» گروهی از اصحاب این کلام پیامبر را روایت کردهاند. این حدیث، از استوارترین و صحیحترین آثار است. گروهی از راویان، آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کردهاند، از جمله :
سعدبنابیوقّاص؛ ابنعبّاس؛ ابوسعید خدری؛ جابربنعبدالله؛ امسلمة؛ اسماء بنت عمیس و گروهی دیگر که نامبردن آنان به درازا میکشد».(2)
گنجی پس از روایت حدیث «از تعداد بسیاری از صحابه» گوید: از آن جملهاند :
ابنکثیر پس از روایت حدیث از نقلهای متعدّدی گوید: گروهی از راویان، حدیث منزلت را از عایشه دختر سعد، از پدرش روایت کردهاند. ابنعساکر گوید: این حدیث را گروهی از صحابه از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کردهاند، از جملهی آنان :
1.عمر؛ 2. علی؛ 3. ابنعباس؛ 4. معاویه؛ 5. عبداللهبنجعفر؛ 6. جابربنعبدالله؛ 7. جابربنسمرة؛ 8. ابوسعید؛ 9. براءبنعازب؛ 10. زیدبنابیاوفی؛ 11. نبیطبنشریط؛ 12. حبشیبنجنادة؛ 13. مالکبنحویرث؛ 14. انسبنمالک؛15. ابوالفیل؛ 16.امسلمة؛ 17. اسماءبنت عمیس؛ 18. فاطمهبنت حمزه
ابنعساکر این حدیثها را در تاریخ خود در شرح حال علی، نقل کرده و مجموعهای نیکو و سودمند به بار آورده که
آن را بر موارد همانند و مشابه و همسان برتری فراوان داده است.(1) ابنکثیر، از خداوند خواسته تا روز قیامت او را مورد
رحمت قرار دهد.
ابنحجر عسقلانی پس از روایت حدیث از گروهی صحابه گوید: «این حدیث به روایت راویان دیگر به جز سعد از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است از جمله :
1.عمر؛ 2. علی؛ 3. ابوهریرة؛ 4. ابنعبّاس؛ 5. جابربنعبدالله؛ 6. براء؛ 7.زیدبنارقم؛ 8. ابوسعید؛ 9. انس؛ 10. جابربنسمرة؛ 11. حبشیبنجنادة؛ 12. معاویه؛ 13. اسماءبنت عمیس و افرادی دیگر
ابن حجر افزاید: ابنعساکر در شرححال علیبنابیطالب، تمام نقلهای آن را برشمرده است.(2)
ابنحجر مکّی هنگام روایت این حدیث گوید :
«دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را از سعدبنابیوقّاص؛ احمد و بزار از ابوسعید خدری؛ طبرانی از اسماء بنت عمیس و امسلمة؛ حبشیبنجناده؛ ابنعمر؛ ابنعبّاس؛ جابربن سمرة؛ علی؛ براءبنعازب؛ زیدبنارقم روایت کردهاند که :
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را جانشین خود ساخت، گفت: ای رسول خدا! آیا مرا جانشین خود میان زنان و کودکان میگمارید؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».(3)
روشن شد که نقلهای این حدیث فراوان است و بیش از بیست نفر از صحابه آن را نقل کردهاند، پس شکّی در تواتر آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بجا نمیماند.
باید دانست که آن گروه در مورد خبر نمازخواندن ابوبکر ادّعای تواتر میکنند، چون از هشت نفر از صحابه نقل شده است. ابنحجر در این مورد گوید:
«بدان که این حدیث متواتر است، چون از عایشه، ابنمسعود، ابنعبّاس، ابنعمر، عبداللهبنزمعه، ابوسعید، علیبن ابیطالب و حفصة نقل شده است».
بلکه از نظر ابنحزم، تواتر با روایت چهارنفر از صحابه محقّق میشود و بر این پایه در کتابش (المحلّی) فروش آب را منع کرده است.
پس وقتی حدیث با روایت هشت نفر بلکه چهار نفر متواتر میشود، با روایت چند برابر این تعداد با اولویّت قطعی، متواتر میباشد.
بدینروی، تعدادی از بزرگان این قوم به تواتر حدیث منزلت اعتراف کردهاند، از جمله :
گنجی پس از روایت حدیث گوید :
«این حدیث مورد اتّفاق است. پیشوایان حافظ و بزرگ آن را روایت کردهاند، مانند: ابوعبدالله بخاری در صحیح، مسلمبنحجّاج در صحیح، ابوداوود در سنن، ابوعیسی ترمذی در جامع، ابوعبدالرّحمان نسائی در سُنن و ابنماجه در سُنن. همگی بر صحّت آن اتّفاق کردهاند. و این اجماع آنان بر این موضوع است.
حاکم نیشابوری گوید: این حدیث به حدّ تواتر رسیده است.»(1)
حافظ جلالالدّین سیوطی آن را در کتاب خود پیرامون حدیثهای متواتر آورده است و گوید: «آن را احمد از ابوسعید خدری و اسماء بنتعمیس؛ و طبرانی از امسلمة، ابنعبّاس، حبشیبنجناده، ابنعمر، علی، جابربن سمرة، براءبنعازب، و زیدبنارقم، نقل کردهاند».(2)
شیخ علی متّقیگوید: «سپاس ازآنِ خداوند است ودرود و سلام بر پیامبرش 9 و بعد: فقیر به درگاه خدای متعالی علیبنحسام الدّین مشهور به متقی گوید: در این کتاب، نزدیک به هشتاد و دو حدیث متواتر آمده است که علّامه سیوطیـ رحمتخداوند تعالیبراوبادـ آن را گرد آورده و آن کتاب را «قطف الأزهار المتناثرة» نامیده است، لیکن من راویان را حذف کرده و فقط متن حدیثها را آوردهام تا حفظش آسان گردد.» وی در زمرهی این احادیث، دو حدیث زیر را میآورد :
«هر کهمن مولای او هستم، علی مولای اوست.»
«آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».
محمّد صدر عالم گوید:
«دو شیخ (بخاری و مسلم) از: سعدبنابیوقّاص؛ احمد، و بزار از ابوسعید خدری؛ نیز: طبرانی از اسماء بنت عمیس و امسلمة و حبشیبنجنادة، و ابنعمر، و ابنعبّاس، و جابربنسمرة، و علی، و براءبنعازب، و زیدبنارقم نقل کردهاند که :
رسول خدا صلی الله علیه و آله ، در جنگ تبوک علیبنابیطالب را جانشین خود گماشت. علی گفت: ای رسول خدا! مرا در زنان و کودکان جانشین خود میکنید؟ فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».
و این حدیث نزد سیوطی متواتر است».(1)
ولیالله دهلوی در ضمن برتریهای علیبنابیطالب گوید: «یکی از حدیثهای متواتر، این حدیث است: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. این حدیث، از سعدبنابیوقّاص، اسماء بنت عمیس، علیبنابیطالب، عبداللهبنعبّاس و دیگران، روایت شده است».(2)
نیز گوید: «این حدیث، بسیار زیاد و به حدّ تواتر است، همانگونه که بر حدیثپژوهان پوشیده نیست».(3)
مولوی محمّد مبین در باب فضیلتهای امام علیه السلام گوید:
«بیشتر حدیثهای ذکرشده در این باب، از احادیث متواتر است، مانند حدیث : تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. و حدیث: من از علیام و علی از من است. [حدیث]: و خداوندا یاری کن هر کس او را یاری کرد و دشمنی کن با هر کس که با او دشمنی کرد. و حدیث: حتمآ پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند. و غیر از آن».(4)
این است حدیث منزلت، که صحّت، ثبوت و شهرت بلکه تواتر آن نزد اهل سنّت، بر پایه سخنان صریح پایهگذاران و پیشوایان و دانشمندان مشهورشان روشن شد.
در این میان، بسیار شگفتانگیز است از برخی متکلّمین آنان که به علّت ناتوانی در پاسخگویی از استدلال به آن باز میمانند و تعصّب به هوای نفسانی، آنان را وامیدارد که در سند یا تواتر آن مجادله کنند. [ در این فصل، ابتدا کلام اینان را میآوریم، و سپس پاسخ میگوییم].
ابوالحسن آمدی دربارهی آن گوید: «صحیح نیست» و بسیار تعجّبآور است که ابنحجر مکّی در مقام پاسخ به استدلال، سخنی بسیار زشت میگوید: «این حدیث اگر صحیح نباشدـ آنگونه که آمدی گویدـ پس ظاهر
است..».(1)
این مرد نزد دانشمندان اهل سنّتـ مانند ذهبی و ابنحجر عسقلانیـ مورد عیبجویی قرار گرفتهـ و به تعبیر علم رجال ـ مجروح است. برای اثبات این مدّعا، تارکالصّلاةبودنِ او بسنده است. ذهبی گوید:
«سیف الآمدی، متکلّم و نویسنده، علیبنعلی. به دلیل سوء اعتقادش، از دمشق بیرون رانده شد، و طبق نقل صریح، نمازش را ترک کرده بود. از خداوند خواستار عافیت در دین هستیم، او از هوشمندان بود و سال 631 درگذشت».(2)
پس اعتماد ابنحجر مکّی بر گفتهی چنین مرد فاسدی را چیزی جز تعصّب باطل میتوان دانست؟ لکن این سخن بیاساس، ویژهی این سخنگوی فاسد نیست، بلکه متکلّمین دیگری هم به آن زبان گشودهاند از جمله :
عضدالدّین عبدالرّحمانبناحمد ایجی در کتابش «المواقف» در پاسخ به استدلال به آن گوید: «جواب: منع صحّت حدیث..».(3)
شمسالدّین محمودبنعبدالرّحمان اصفهانی پس از آوردن چند دلیل تحت عنوان «پاسخ دومین» گوید: «از جهت سند، استدلال به آن صحیح نیست. و چنانچه صحّت سند قطعآ پذیرفته شود، بازهم نمیپذیریم که کلام پیامبر، شامل تمام جایگاه هارون نسبت به موسی باشد».(4)
همچنین گوید: «همانگونه که در حدیث پیشین گفته شد، از نظر سند، استدلال به آن صحیح نیست. و چنانچه صحیحبودن قطعی سند پذیرفته شد، لیکن نمیپذیریم که گسترهی این حدیث، تمام جایگاههای هارون نسبت به موسی باشد».(5)
سعدالدّین تفتازانی گوید: «و پاسخ: منع تواتر است، بلکه حدیث منزلت، خبر واحدی است در مقابله با اجماع، و منع
عمومیت مقامها».(1)
نیز گوید: «این حدیث ردّ شده، به این که تواتری نیست، همچنین اختصاصی به علی ندارد، و خبرهای آحاد در رویارویی با اجماع اعتبار ندارد».(2)
علاءالدّین قوشچی گوید: «به حدیث منزلت پاسخ دادهاند که: با پذیرفتن صحّت آن، بقا بر جانشینی بعد از وفاتش را به طور قطع نمیرساند، علاوه بر اجماعی که بر خلاف آن روی داده است».(3)
شریف جرجانی در شرح کلام نویسندهی «المواقف» گوید: «پاسخ: منع صحّت حدیث است، همانگونه که آمدی از منع آن سخن گفته است. این حدیث نزد محدّثان صحیح است هرچند که از آحاد است».(4)
اسحاق هروی نوادهی میرزا مخدوم شریفی در کتابش (السهام الثاقبة) گوید : «گفتیم: تواتر درست نیست. این حدیث، تنها یک خبرواحد در برابر اجماع است، پس اعتبار ندارد».
عبدالکریم نظامـ که نسبش به ابوبکر میرسد و به این جهت، «صدیقی» لقب داردـ در کتابش «إلجامالرافضة» گوید: «و پاسخ آن است که این حدیثـ همانگونه که آمدی گفتهـ صحیح نیست...».
حسامالدّین سهارنپوری گوید: «این خبر صحیح نیست، همانگونه که آمدی به آن تصریح کرده است، و بنابر صحّتـ که نظر محدّثان استـ باز هم خبر واحد است نه متواتر، پس برای احتجاج بر خلافت شایستگی ندارد».(5)
با نگرش به گفتههای آنان میبینیم که در گفتار، همه از هم پیروی کرده و آن را آوردهاند بدون اینکه چیزی بر آن بیافزایند، چون هدف اصلی آنها، اِبطال امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است تا استدلال بر اثبات آن را ـ از هر راهی که بشود ـ انکار کنند.
نتیجهی سخنانشان در مقام پاسخ به استدلال به این حدیث شریف، دو مطلب است :
آمدی گوید «این حدیث صحیح نیست» و همانها که پس از او آمدهاند از او نقل میکنند، بدون هر گونه توضیح و دلیلی بر آن...
مطالبی که پیش از این آوردیم، برای پاسخگویی به چنین سخنانی بسنده است. گفتیم که این حدیث در بالاترین درجهی صحّت نزد آن گروه است و با اسنادهای معتبر و نقلهای فراوان از گروه بسیاری از صحابه آن را روایت کردهاند. سپس دیدیم که بر صحّت و تواتر آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله تصریح کردهاند.
هم چنین دیدیم که مسلم و بخاری آن را در صحیح خود آوردهاند و همچنین نویسندگان دیگر صحیحها. بنابراین اگر سندیّت این حدیث صحیح نباشد، پس کدام حدیث نزد آنان صحیح است؟ و اگر عیبجویی در سند چنین صحیحی ممکن باشد، پس چگونه میتوانند برای بزرگانشان فضیلتی یا باوری از باورها یا حکمی از احکام شرعی را اثبات کنند؟
بدین ترتیب اگر استوانههای اهل سنّت در رویارویی با شیعه چنین حالتی داشته باشند، امید چه خیری میتوان از آنان داشت و در بحثهای علمی انتظار چه انصافی را داشته باشیم؟
از اینجا روشن میشود که این قوم در بحث با شیعه، به هیچ ملاک و ضابطه و قاعدهای پایبند نیستند.
لذا ابنحجر مکّی دو صحیح را چنین توصیف میکند که: «بعد از قرآن به اجماع دانشمندان مطرح و معتبر، صحیحترین کتابهاست».(1) دیگران نیز گفتهاند که با مراجعه
به کتاب نووی (المنهاج فی شرح المنهاج)، کتاب ابنحجر عسقلانی (شرح النخبة)، کتاب دهلوی (قرة العینین) و دیگران، کاملا روشن میشود.
آنان عقیده دارند که پیامبر صلی الله علیه و آله کتاب بخاری را کتاب خود دانسته و به آموزش آن فرمان داده است، آنگونه که در مقدّمهی «فتح الباری» آمده است.
آنان از حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردهاند که تمامی حدیثهای بخاری را صحیح دانسته و اجازهی روایت آنها را داده است، و همینگونه است نسبت به صحیح مسلم، آنگونه که در کتاب «الدرالثمین فی مبشّرات النبی الامین» نوشتهی ولیالله دهلوی آمده است.
تا آنجا که گفتهاند: کسی که آنها را سبک بشمارد، بدعتگذار، و رهرو راه غیرمؤمنان است، آنگونه که در
1) الصواعق المحرقه، فصل اوّل در خلافت ابوبکر.
«حجّةالله البالغة» آمده است.
و بدینگونه برای ردّ فضیلتهای امیرالمؤمنین علی علیه السلام که در خبرهای هر دو گروه (شیعه و سنّی) آمده است، جرأت یافتهاند، آنهم به علّت ناهمگونی میان آنها با حدیثهای صحیح بخاری و مسلم و مقدّمداشتن حدیثهای آن دو، با ادّعای اجماع بر صحّت آن دو کتاب، چنان که در کتاب «قرةالعینین» آمده است. آنان شیعه را از این جهت نکوهش میکنند که به حدیثهای آن دو کتاب، اعتماد ندارد. آنگونه که در «النواقض» آمده است.
و مطالب دیگری که در شأن دو صحیح گفتهاند
با اینهمه، حدیث منزلت راـ با آن که در هر دو صحیح نقل شده استـ ضعیف میدانند.
بههرحال، آنچه پیش از این دربارهی سند حدیث منزلت و صحّت و استواری و تواتر آن، از گفتههای آنان آوردیمـ بهویژه اینکه از حدیثهای دو صحیح و دیگر صحیحهاستـ کافی است تا تضعیف آنان در سند این حدیث را باطل کند.
مطلب دوم، نفی تواتر حدیث و ادّعای این که خبر واحد است، آنهم بعد از اعتراف به صحّت آن در نظر اهل حدیث.
بطلان این سخن مانند مطلب نخست، آشکار و روشن است، از این رو که دیدیم بیش ازبیست نفرازاصحاب روایتش کردهاند،درصورتیکه ابنحجرباروایت یک حدیث از هشت صحابی نفر، و ابنحزم از چهار نفر صحابی، تواتر آن حدیث را ادّعا میکند.
در همینحال، گروهی از بزرگانشان ـ و پیشاپیش همگی حاکم نیشابوریـ نصّ بر تواتر آن دارند و سیوطی و متّقی آن را در کتابهای خود درباره حدیثهای متواتر، آوردهاند.
اگرهم بپذیریم که حدیث منزلت، خبر واحد است نه متواتر، استدلال و احتجاج به آن در راستای امامت مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به چند دلیل صحیح است، از جمله :
اگر حدیث منزلت را متواتر ندانیم، قطعآ حدیثهای متواتر دیگری آن را تأیید میکنند مانند حدیث «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»، و مانند آن، که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به طور متواتر در کتابهایشان در فضایل و مناقب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است.
بدون شک این حدیث نزد شیعه متواتر است، افزون بر نقل بزرگان و ارکان اهل سنّتـ و با نقلهای بسیارـ که موجب قطع و یقین به صدور آن از پیامبر است، و حدیثی که چنین جایگاهی داشته باشد، اشکالی در تمسّک به آن نیست.
احتجاج به حدیثهای احادی نزد اهل سنّت جایز است، و این روش آنان در بحثهای مختلف است. پس با فرض اینکه حدیث منزلت از حدیثهای آحادی باشد، باز هم تمسّک به آن جایز است.
بلکه در گفتههای بعضی از آنان، حُکم کفر داده شده است به کسی که خبر واحد را انکار کند. شهاب دولتآبادی گوید: در «کتاب الشهادات» آمده است: کسی که خبر واحد و قیاس را انکار کند و آن را حجّت نداند، کافر میشود. اگر بگوید: این خبر، صحّت ندارد و این قیاس استوار نیست، کافر نمیشود، ولی فاسق میگردد.(1)
پایه و اساس در خلافت ابوبکر و دلیل اصلی آن نزد اهل سنّت، خبری واحد است، یعنی حدیث «الائمّة من قریش» که ابوبکر خود به تنهایی آن را روایت کرده، چنانکه بزرگانشان تصریح کردهاند(2)
پس اگر به این نکته ملتزم باشیم که استدلال به خبر واحد، مجاز نیست، پایهی خلافت ابوبکر ویران میشود.
چون وجه تعلّق به آن، یا از جهت وابستگی حکم به اسم است که اقتضای نفی دیگری را دارد، یا اینکه الف و لام اقتضای استغراق را دارد. شقّ اوّل، باطل است. در دومی هم اختلاف است. بدینترتیب چگونه با مدّعایشان برابری میکند که میگویند : نصّ متواتری است که احتمال تأویل هم ندارد؟
ثالثآ: حدیث با وجود ضعف در اصل و دلالت، هنگامی که با آن در برابر انصار احتجاج کردند، آنان امامت را رها کردند، پس چگونه میتوان از آنان باور کرد که نصّ متواتر آشکار را نپذیرفتند؟»
[پس از نقل کلام فخر رازی میگوییم]اگر احتجاج ابوبکر به یک حدیث که تنها خودش روایت کرده، مجاز باشدـ با وجود ضعف در دلالت که رازی به آن اعتراف کرده استـ برای شیعه هم مجاز خواهد بود که به حدیث منزلت بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام احتجاج کند، حتّی اگر نزد اهل سنّت متواتر نباشد، چون بدون تردید از نظر سند و دلالت از آن قویتر است.
اگر در عبارت رازی با دقّت بنگرید، خواهید دید که با هزار دلیل بر بطلان خلافت ابوبکر برابری میکند، چون دلیلی که ابوبکر با آن در برابر انصار بر استحقاق خلافتش احتجاج کرد، در اصل و دلالت ضعیف است. کاملا روشن است
که آنچه در دلالت ضعیف باشد، بدون تردید احتجاج به آن جایز نیست، هرچند که در اصل قوی باشد، پس چگونه خواهد بود اگر در اصل هم ضعیف بوده باشد؟
نیز نویسندهی «المرافض» تصریح میکند که حدیث «الائمّة من قریش» خبر واحد است و تنها گمان را میرساند، و برای انصار هم جای بحث داشت.
نویسندهی «النواقض» نیز نصّ بر این مطلب میکند، لیکن روایتش را به «یک شخص» نسبت میدهد. عبارتش ـ در فصل سوم کتاب چنین است :
«دلیل دهم: سیرهنویسان و محدّثان نقل کردهاند که روز سقیفه ابتدا در امر خلافت اختلاف کردند. انصار میگفتند: خلافت مهاجرین بر خود را نمیپذیریم، بلکه یک امیر از ما و یک امیر از شما. شخصی به پا خاست و گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: ائمّه از قریشاند. انصار ساکت شدند و با ابوبکر بیعت کردند، در اثر نهایت پیروی آنان از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز به دلیل کمال پرهیزکاریشان. آنان با این که خلافت مهاجران را بر خود بسیار ناخوشایند میداشتند، با اینهمه تنها با یک خبر واحد راضی شدند، هر چند که برایشان جای بحث وجود داشت».
«دوم اینکه داریم: صحابه بر وجوب عمل به خبر شخص عادل اجماع دارند. و در آن به کار بعضیها استدلال نمیشود تا اینکه گفته شود که اگر اجماع نباشد حجّیّت ندارد و از آنان است امیرالمؤمنین علی، که در یگانگی او کرّماللهوجهه نابودیِ ادلهای است که برای رافضیها آراسته شدهـ خداوند متعال یاریشان نفرمایدـ به دلیل آنچه به تواتر از ایشان رسیده است. نیز در آن، توجّهدادن به ردّ اجماع آحادی است، پس اثبات مطلوب بر اساس آن، دَوْر میباشدـ از احتجاج و عمل به آن، یعنی به خبر واحد، نه از آن جهت که فتوایشان به مضمون خبر مورد اتّفاق قرار گرفته است. بر این اساس، نمیتوان مطلب را ردّ کرد، بدان دلیل که عمل به مستند دیگری است. نهایت آنچه در این باب میتوان گفت، این که با مضمون خبر توافق دارد، در رویدادهای غیرقابل شمارش. این میرساند که عمل آنها خبر راوی عدل در عملی است. بدین سان این شبهه دفع میشود که عمل به برخی از اخبار که محفوف (پوشیده) به قرائن باشد، جایز است و این کلیّت را ثابت نمیکند، بدون این که کسی منکر آن باشد. و این به طور عادّی، به اتّفاق آنها علم را میرساند، مانند گفتار صریحی که علم را برای او ایجاب کند، چنانکه در پارهای از تجربههاست. بدینسان، بطلان این پندار نیز روشن میگردد که اجماع، سکوتی است و این خود افادهی علم هم نمیکند.» سپس بعضی رخدادها را تفصیل داده و گوید :
از جمله: آنکه تمامی صحابه رضواناللهتعالیعلیهم به خبر خلیفهی رسول خدا صلی الله علیه و آله ، ابوبکر صدیق اکبر رضیاللهتعالیعنه عمل کردند که روایت کرده بود: ائمّه از قریش هستند، و کسی از ما گروه پیامبران ارث نمیبرد. (که پیش از این نقل شد) و نیز اینکه پیامبران همانجا که میمیرند دفن میشوند. وقتی که در خاکسپاری رسول خدا صلی الله علیه و آله اختلاف کردند. ابنجوزی
آن را روایت کرد، چنان که از کتاب التحریر نقل شد».(1)
[پس از نقل کلام مولوی عبدالعلی میگوییم :] پس روشن شد که حدیث «ائمّه از قریشاند»، از خبرهای واحدی است که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله به آن عمل و احتجاج کردهاند، نه اینکه به دلیل دیگری به آن عمل کردهاند، نهایت اینکه با مضمون خبر توافق دارد.
پس ثابت شد که دلیل منصرف کردن انصار از جانشینی و رسیدن آن به ابوبکر، منحصر به این حدیث است که به وضعش آگاه شدید.
دیدیم که نویسنده «النواقض» گفت: «تنها به یک خبر واحد راضی شدند» این جمله صریحآ میرساند که رضایت آنان به سبب این خبر واحد بود، نه به امری دیگر. شاید که آن مرد از نسبت دادن روایت به ابوبکر خجالت کشیده و آن را به «مردی» نسبت داده است!!
شاید به همین دلیل باشد که ابنروزبهان درکتابش (إبطال الباطل) ادّعا کرده که ابوبکر اصلا این حدیث را روایت نکرده است. او گوید: «حدیث «الائمّة من قریش» را ابوبکر روایت نکرد، بلکه صحابهی دیگر آن را روایت کردند، و او بر خبر واحد اعتماد نمینمود».
امّا این مدّعا بسیار شگفت است، چون علمای این قوم با قاطعیت، روایت آن و احتجاج به آن را به ابوبکر نسبت میدهند، آنهم در بحثهای مختلف خود. این مطلب بر کسی که در «شرح المختصر» ملاحظه کند پوشیده نمیماند. وی گوید: « صحابه به خبر ابوبکر: «ائمّه از قریشاند» عمل کردند».(2) در «فواتح الرحموت ـ شرح مسلّم
الثبوت» که متن آن از پیش آورده شد، و در «ازالة الخفاء فی سیرة الخلفاء» و کتابهای دیگری از این گروه، نیز چنین آمده است.
ولی مطلب ابنروزبهان نیز نمایانگر سستی این حدیث است و میرساند که برای احتجاج در مورد خلافت شایسته نیست. دقّت شود.
حدیث منزلت ـ چون در دو صحیح (بخاری و مسلم) آمده است ـ صدور آن در نظر قوم، قطعی است حتّی بهفرض اینکه در حدّ تواتر نباشد، چون حدیثهای دو صحیح در نظر دانشمندان قطعیالصدور است، مانند: ابنالصلاح، ابواسحاق اسفرایینی، ابوحامد إسفرایینی، قاضی ابوالطیّب، شیخ ابواسحاق شیرازی، ابوعبدالله حمیدی، ابونصر عبدالرّحیم بنعبد الخالق، سرخسی حنفی، قاضی عبدالوهاب مالکی، ابویعلی حنبلی، ابنزاغونی حنبلی، ابنفورک، بیشتر اهل کلام و تمامی اهل حدیث، تمامی سلفی مذهبها، محمّدبنطاهر مقدّسی ـ بلکه آنان که گفتهاند به شرط نقل آندوـ بلقینی، ابنتیمیّه، ابنکثیر، ابنحجر عسقلانی، سیوطی، ابراهیم کردی کورانی، احمد نخلی، عبدالحق دهلوی و ولیّالله دهلوی...
تمام اینان و دیگر محدّثان میگویند که صحّت حدیث دو صحیح قطعی است.
اینک در این باب بعضی نوشتههای صریح آنان را به طور خلاصه میآوریم و به آن بسنده میکنیم:
بلقینی گفته است: آنچه نووی و ابنعبدالسّلام و پیروانشان گفتهاند، نادرست است، زیرا بعضی از حافظان متأخّر مشابه گفته ابنالصلاح را از گروهی از شافعیها مانند ابواسحاق اسفرایینی، ابوحامد اسفرایینی، قاضی ابوالطیّب، شیخ ابواسحاق شیرازی، نیز سرخسی و زاغونی از حنبلیها، همچنین ابنفورک و بیشتر اهل کلام اشعری، تمامی اهل حدیث و تمامی سلفیمذهبها نقل کردهاند. بلکه ابنطاهر مقدّسی در «صفوةالتصوف» بر آن تأکید کرده و به آن افزوده است آنچه را با شرط آن دو نقل شده، هر چند که آن دو آن را نقل نکرده باشند...
شیخ الاسلام گوید: آنچه نووی آورده، از سوی اکثریت مسلّم است، امّا نه محقّقان. البتّه برخی محقّقان نیز با ابنالصلاح موافقت کردهاند...
ابنکثیر گوید: من با ابنالصلاح هستم بر آنچه تکیه و به آن راهنمایی کرده است.
سیوطی گوید: و آن چیزی است که من میگزینم و جز آن باور ندارم».(1)
محمّد اکرمبنعبدالرّحمان مکّی در کتابش (إمعان النظر فی توضیح نخبة الفکر) گوید: «من ابنالصلاح، نویسنده کتاب (نخبة الفکر) را، و پیش از او استادش بلقینی را به پیروی از ابنتیمیه تأیید میکنم».
زینالعراقی در کتابش (شرح الألفیه) تحت عنوان «حکم دو صحیح» گوید.
به صحّت آنچه اسناد دادهاند، قطع و یقین کن، چنین است برای او، و گفته شد گمان است و نزد پژوهشگرانشان چنین است که نووی نسبت داده است و در صحیح هم چیزهایی روایت شده که ضعیف به شمار آمده است. و آن دو کتاب، مطالبی بدون سند دارند که اگر جزم شود صحیح است یا بیمارگونه تلقّی شود، چنان نیست، بلکه درستیِ اصل آن احساس میگردد، آنگونه که ذکر میشود.
شرح: یعنی آنچه مسلم و بخاری اسناد دادند، منظور چیزی است که با اسناد متّصلشان روایت کردند، صحّت آن قطعی است. ابنصلاح هم اینچنین گفت: و علم یقینی نظری در آن واقع شده است برخلاف گفته کسی که آن را نفی کرده است. پیش از او نیز چنین گفتهاند: محمّدبنطاهر مقدسی، و ابونصر عبدالرحیمبنعبدالخالقبنیوسف.
نووی گفته است: ابنالصلاح با پژوهشگران و اکثریت مخالفت کرد، آنان گفتهاند : اگر متواتر نباشد، افادهی ظن
1) تدریب الراوی: 1 / 131ـ 134.
میکند».(1)
عبدالحق دهلوی در کتابش (تحقیق البشارة الی تعمیم الإشارة) گوید : «حدیث متواتر ضرورتآ افادهی علم یقینی میکند. البتّه ممکن است خبر واحد هم افادهی علم یقینی کند، لیکن نظری و با قرائن. چنان که رأی مختار است. شیخ امام حافظ، شهابالدّین احمدبنحجر عسقلانی، در شرح نخبة الفکر گوید: خبرِ آمیخته به قرینههای بسیار، چندگونه است: از جمله: مشهور، اگر نقلهای متباین داشته و ضعف راویان و علّتها را نداشته باشد و از جمله: آنچه دو شیخ در دو صحیحشان نقل کردهاند که به حدّ تواتر نرسیده است که با قرینههای بسیار آمیخته است. از جمله جلالت آن دو در این مقام و پیش کسوتیِ آن دو در گزینش صحیح بر دیگران، و پذیرش دو کتابشان توسّط دانشمندان. از جمله بزرگان علم اصول که تصریح کردهاند نقلهای مسلم و بخاری علم یقینی نظری میآورد، استاد ابواسحاق اسفراینی است، و از بزرگان حدیث: ابوعبدالله حمیدی، و ابوالفضلبنطاهر میباشد.
شیخ محمّدمعینبن محمّد امین رسالهی جداگانهای در اثبات قطعیالصدور بودن حدیثهای دو صحیح دارد که در کتابش (دراسات اللبیب) آورده است که بخشی از گفتههایش چنین است :
«حدیثهای کتاب جامع صحیح از امام ابوعبدالله محمّدبناسماعیل بخاری، و کتاب صحیح از امام ابوالحسین مسلمبنحجاج قشیریـ خداوندمتعالرحمتشانکندومارااز برکاتشانبهرهمندسازدـ سرمایهی کسی است که راه به سوی خداوند متعال را بپیماید، با اسوهی حسنه برای نیکی همگی خلق، و معجزهی باقیمانده از رسول خدا صلی الله علیه و آله است، زیرا اِسنادهایش را با گذشت قرنها تا زمان ما نگاه میدارد، پس آن همسان قرآن است در معجزهی باقیهاش.»
«پیشوای دوران خویش حافظ جلالالدّین سیوطی این سخن را گسترده و روشن نموده است، دلیلهای دو طرف را آورده و سخنان تأییدی پژوهشگران از ابنالصلاح را که برای خردمند بسنده است».
«پس روشن شد که موافقت اجماع محدّثان برایش حاصل است، البتّه پس از موافقت تمامی علمای چهار مذهب، و نیز اشاعرهی متکلم... و نیز متأخّران که منتقدانِ ژرفنگر در دلیل پیشینیان هستند... و همین است رای مختار امامِ حافظ سیوطی که تجدیدکنندهی دوران خویش است..».
«ابنالصلاح به این صورت منطقی مسأله دست آویخته است که: آنچه در دو صحیح است، قطعیالصدور از پیامبر صلی الله علیه و آله است، چون امّت بر پذیرش آن اجماع کردهاند، و هرآنچه امّت بر پذیرش آن اجماع نماید قطعی است، پس هرآنچه در دو صحیح است قطعی است».
اثبات صغرای این قضیه، به تواتر رسیدن از پیشینیان به آیندگان است.
و امّا کبرای مسأله، به عاملی است که قطعیبودنِ اجماع را اثبات میکند، گرچه بر اساس ظن، همانگونه که در مسألهای قیاسی اجماع به دست آید. زیرا اجماع در آنجا ظنّهای گردآمدهای است که رهآوردش قطع به مظنون است، به جهت عصمت امّت. همینگونه است خبرهای واحد که در نفس خودش مظنون است. پس اگر در مورد آنها اجماع
1) فتح المغیث فی شرح ألفیه الحدیث: 1 / 58.
حاصل شد، قطعی بودن را به دست میدهد.
نووی به این صورت منطقی مسأله تمسّک جسته است: آنچه در دو صحیح است، ظنی الصدور از پیامبر صلی الله علیه و آله است، چون از حدیثهای آحادی است. و هرچه از حدیثهای آحادی است، مظنون الصدور است. پس این مظنون است.
ثبوت صغری، ظاهر است، به جهت اینکه تواتر بسیار کمیاب است. و امّا ثبوت کبری، که در این فن مفروغ عنه است.
این صورت مسأله معارضه میان دو تمسّک است، که در نوشتهی کتاب آشکار است، اکنون موازنه و مواجهه بین آن دو را بیان میکنیم.
بدینگونه که دلیل نووی را به صورت منع بر دلیل ابنالصلاح بگیریم، سپس مقدّمهی دلیل ممنوعهی او را بنویسیم، پس اگر با نوشتن از آن منع بازداشته شد، حق با اوست، و در غیر اینصورت در ذمهی مطالبه است. شما خود میدانید که مانع، چابکترین طرف است که مجال گستردهتری دارد. پس این منصب را به کسی میدهیم که با باور ما از مذهب ابنالصلاح و همراهانش مخالفت میکند، تا حق ظاهر شود که اگر ظاهر شد در نهایت درخشش خود باشد».
وی سپس به پژوهش در مسأله میپردازد و از ابنالصلاح پشتیبانی میکند. اگر مفصل آن را خواستید، به رسالهاش به نام «غایةالایضاح فی المحاکمة بین النووی و ابنالصلاح» که ضمن کتابش (دراسات اللبیب فی الأسوة الحسنة بالحبیب) آمده است، مراجعه فرمایید.
و این رأی مختار استاد ابراهیمبنحسن کردی در رسالهاش (اعمال الفکر و الرّوایات فی شرح انّما الأعمال بالنیّات) و در رسالهاش (بلغة المسیر الی توحید الله العلیّ الکبیر) میباشد. او عقیدهی ابنالصلاح را بیان کرده و در چند جا او را تأیید نموده است و گوید: «گفته استاد ابنالصلاح خداوندرحمتشکند گفتهای موجّه و محقّق است هرچند که امام نووی آن را ردّ کرده باشد».
ولیالله دهلوی گوید: «و امّا دو صحیح، محدّثان متّفق شدهاند که همهی احادیث متصل مرفوع که در آن دو کتاب باشد به طور قطع صحیح است، و تا مؤلّفان آن دو متواتر هستند، و هرکس امر آن دو را سست نماید، بدعتگذار و پیرو راه غیر مؤمنان است».(1)
جالبتر از همه: نقل شفاهی استاد عبدالمعطیـ که از بزرگان قوم استـ از پیامبر صلی الله علیه و آله است در نصّ بر صحّت تمامی آنچه بخاری نقل کرده است!! آن را استاد احمد نخلی متوفّای سال 1130 آورده است، که استاد شیخ ولیالله دهلوی است، و دهلوی او را در رسالهاش دربارهی اصول الحدیث چنین توصیف میکند که «او داناترین مردم زمانش است» و مرادی در شرح حال او گوید: «امام عالم علّامه، محدّث، فقیه، بزرگ، بسیار فهمیده، محقّق، مدقق، دانا».(2)
آری، نخلی در رساله خود (أسانید) چنین گوید :
«ما را خبر داد استادمان جمالالّدین قیروانی، از استادش، استاد یحیی خطّاب مالکی مکّی، از عمویش استاد برکات خطابی، از پدرش، از جدّش استاد محمّدبنعبدالرّحمان خطاب، شرحکنندهی مختصر خلیل که گفت :
با استادمان عارف بالله، استاد عبدالمعطی تنوسی برای زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله به راه افتادیم. هنگامی که به نزدیکی روضهی شریفه رسیدیم، پیاده شدیم. استاد عبدالمعطی چند قدم میرفت و میایستاد، تا روبروی قبر شریف ایستاد، آنگاه سخنی گفت که ما نفهمیدیم، هنگامی که برگشتیم، دربارهی علّت توقّفهایش پرسیدیم، گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای رفتن نزد او اجازه میطلبیدم، به گونهای که اگر به من میگفت: جلو بیا، مدّتی جلو میرفتم سپس میایستادم، و اینچنین بود تا به او رسیدم. سپس گفتم: ای رسول خدا! آنچه بخاری از شما روایت کرده، صحیح است؟
فرمود: صحیح است. به ایشان گفتم: آیا آن را از شما ای رسول خدا روایت کنم؟ فرمود: آن را از من روایت کن».
استاد عبدالمعطیـ خداوندمتعال،ماراازاوبهرهمندسازدـ به استاد محمّدالخطّاب اجازه داد که آن را از او روایت کند، و به همین ترتیب هریک به نفر بعدی اجازه داد تا به فضل و کرم خداوند متعال به ما رسید.
و سید احمدبنعبدالقادر نخلی مرا اجازه داد که با این سند آن را از او روایت کنیم.
و نخلی به ابوطاهر اجازه داده و ابوطاهر به ما اجازه داده است.
این حدیث را به خط استاد عبدالحق دهلوی با اسنادی از خودش از استاد عبدالمعطی به آن معنی یافتم و در آن است: هنگامی که از زیارت و متعلّقات آن فراغت یافت، درخواست کرد که از سوی حضرتش صلی الله علیه و آله صحیح بخاری و صحیح مسلم را روایت کند، آنگاه از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه را شنید. بدینسان صحیح مسلم را نیز نام برد.
پارهای از افرادی که نسبت به خلیفهی اوّل و دوم تعصّب دارند تا آنجا پیش رفتهاند که مضمون حدیث منزلت را به دروغ در مورد آن دو تن جعل کردهاند و دین و آخرت خود را قربانیِ پشتیبانی از آن دو کردهاند...
این حدیث جعلی را خطیب بغدادی روایت کرده و مناوی به نقل از او چنین آورده است: «ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند.»(1)
از آنجا که «الحق یعلو و لایُعلی علیه»، میبینیم که ابنجوزیـ کسی که همواره ابنتیمیه و ابنروزبهان و کابلی و حتّی خود دهلوی به گفتههای او چنگ میزنندـ آن را در کتابش (الاحادیث الواهیة) میآورد. سیوطی گوید :
«ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند. خطیب آن را روایت کرده و ابنجوزی در کتابش (الواهیات) آورده است.»(2)
وقتی به کتاب یادشدهی ابنجوزی مراجعه کنیم، در آن چنین مییابیم :
«ابومنصور قزاز، از ابوبکربنثابت، از علیبنعبدالعزیز ظاهری، از ابوالقاسم علیبنحسینبن علیبن زکریا شاعر، از ابوجعفر محمّدبن جریر طبری، از بشربن دحیّه، از قزعةبنسوید، از ابنابیملیکة، از ابنعبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند.
نویسندهی کتاب، (ابنجوزی) گوید: این حدیث نمیتواند صحیح باشد، و متّهم به آن، شاعر است. ابوحاتم گفته است: به قزعةبنسوید نمیتوان دلیل و حجّت آورد. و احمد گفت: او آشفته حدیث است.»(1)
ذهبی این حدیث دروغ را در شرح حال «قزعةبنسوید» آورده است، همان کسی که ابنجوزی تضعیف او را از ابوحاتم و احمد نقل کرده و سپس نکوهش بخاری و نسایی و دیگران را نیز بر آن افزوده است. ذهبی گوید :
«قزعةبن سویدبن حجیر باهلی بصری، از پدرش، و ابنالمنکدر و ابنابیملیکة (نقل کرده است) و از او: قتیبة و مسدّد و گروهی دیگر (نقل کردهاند). بخاری گفت : آنچنان قوی نیست. ابنمعین دربارهی قزعة دو قول دارد: گاهی او را ثقه و گاهی ضعیف دانسته است. احمد گوید: آشفته حدیث است. ابوحاتم گوید: به او نمیتوان حجّت آورد و میگفت: ضعیف است و ابنعدی او را سست میداند».
او، حدیثی ناشناخته، از ابنابیملیکه، مرفوعآ از ابنعبّاس دارد که از پیامبر نقل کردهاند: اگر دوستی میگرفتم، ابوبکر را دوست میگرفتم، ولی خداوند صاحب شما را دوست خود برگرفت. ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند. چندین تن آن را از قزعة روایت کردهاند».(2)
البتّه پوشیده نیست که نکوهشهایی که ذهبی دربارهی قزعة ذکر کرده، گفتههای بزرگانشان است. ابنحجر عسقلانی نکوهشهای ابوداوود، و عبّاس عنبری، و عجلی را آورده که همگی او را به صراحت تضعیف کردهاند، و از ابنحبّان آورده که گوید: خطاهای بسیار و توهّم فاحش دارد. و بزار گوید: قوی نبوده است.(3)
امّا ابنحجر خود، بدون تردید حُکم به ضعف او کرده است.(4)
ذهبی این حدیث را در جای دیگری نیز آورده و به دروغبودنش حُکم کرده است، چنانکه گوید: «عمّاربنهارون ابویاسر مستملی، از سلامبنمسکین و ابوالمقدام هشام و گروهی، و از او ابویعلی و حسنبنسفیان. موسیبنهارون گفت : متروکالحدیث است. ابنعدی گفت: آنچه روایت میکند عمومآ حفظشده نیست. او حدیث میدزدید. محمّدبنضریس گفت: دربارهی این شیخ از علیبنمدینی پرسیدم. از او رضایت نداشت. سپس محمّد گفت: ما را حدیث کرد عمارة غندربن فضل و محمّدبن عنبسة، از عبیداللهابن ابیبکر، از انس مرفوعآ که پیامبر فرمود: بار الاها برای امّتم مبارک گردان در سرآغازش.
ابنعدی، از محمّدبننوح جندیشاپوری، از جعفربنمحمّد ناقد، از عمّاربن هارون مستملی، از قزعةبنسوید، از ابنابیملیکة، از ابنعبّاس که پیامبر فرمود: هیچ ثروتی برایم سودمند نشد، آنگونه که ثروت ابوبکر به من نفع رسانید. و به آن افزوده است: و ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است.
گفتم: این دروغ است.
ابن عدی گفت: ابنجریر طبری، از بشربندحیّه، از قزعة، مانند آن را برایم بازگفت.
گفتم: بشر کیست؟
ابن عدی گفت: مسلمبنابراهیم نیز آن را از قزعة حدیث کرده است.
گفتم: قزعة ارزش و اعتباری ندارد.»(1)
همچنین در موضع دیگر گوید :
«علیبن حسنبن علی شاعر، از محمّدبن جریر طبری خبر دروغی که به آن متّهم نقل کرده است که متن آن چنین است: ابوبکر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است».(2)
عسقلانی نیز با پیروی از ذهبی در چند جا، حُکم به دروغبودن این حدیث کرده است. او گوید: «علیبن حسنبن علی شاعر، از محمّدبنجریر طبری خبر دروغی را نقل کرده است که او خود به آن متّهم است. متن آن چنین است: ابوبکر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است».
و این مرد را گناهی در این مورد نیست، به گونهای که روشن میکنم. خطیب در تاریخش از علیبنعبدالعزیز ظاهری، از ابوالقاسم علیبن حسنبن علیبن زکریا شاعر، از ابوجعفر طبری، از بشربندحیة، از قزعةبن سوید، از ابنابیملیکة، از ابنعبّاس، این حدیث را روایت کرد است.
پس شیخ طبری را نشناختم، ممکن است که افترازننده او باشد.
و پیش از این سخن مؤلّف را دربارهی او در شرح حالش آوردم، و گفتم ابنعدی حدیث مزبور را کاملتر از سیاقش از ابنجریر طبری با اسنادش نقل کرده است. پس ابنالحسن از عهدهی آن تبرئه میشود».(3)
ابنحجر، همچنین گوید: «بشربن دحیة از قزعةبنسوید نقل کرده و ابومحمّدبن جریر طبری از بشر. مؤلّف او را در شرح حال عمّاربنهارون مستملی در «میزان الاعتدال» تضعیف کرده، سپس از ابنعدی نقل کرده که گفته است: ما را حدیث کرد محمّدبننوح، از جعفربنمحمّد ناقد، از ابنهارون مستملی، از قزعةبنسوید، از ابنابیملیکة، از ابنعبّاس
که مرفوعآ از پیامبر آورده است: ثروتی مرا سودمند نشد، آنگونه که مرا ثروت ابوبکر سود بخشید - تا آخر حدیث، و در آن است: جایگاه ابوبکر و عمر نسبت به من، جایگاه هارون نسبت به موسی است».
ابنعدی گفت: ابنجریر طبری، از بشربندحیة، از قزعة، مانند آن را برایمان باز گفت.
ذهبی گفت: این دروغ است. بشر کیست؟
سپس ابنعدی گفت: و مسلمبنابراهیم آن را از قزعة روایت کرد. ذهبی گفت : قزعه اعتباری ندارد و قابل ذکر نیست.
گفتم: پس بشر از عهده آن تبرئه شد».(1)
به علاوه، در شرح حال علیبن حسنبن علیبن زکریا شاعر خواهد آمد که مؤلّف او را به روایت آن متّهم دانسته و از عهدهداشتن آن نیز تبرئه کرده است.
1) لسانالمیزان: 2 / 23 رقم علیه السلام 7.
1ـ دهلوی گوید: بخاری و مسلم آن را از براءبنعازب روایت نکردهاند.
گویم :
این حدیث در دو صحیح، از سعد است نه براء
شگفتی از این مرد به پایان نمیرسد که چگونه ادّعای تبحّر در حدیث میکند، در حالی که از مراجعه به دو صحیح وامانده است، تا به طور مستقیم حدیث را از آن دو نقل کند و بداند که این حدیث در آن دو کتاب، از سعدبنابیوقّاص است، نه از براءبنعازب.
حدیث منزلت در دو صحیح از طریق سعد است، و از براء چنین حدیثی نیامده که البتّه بر کسی که مراجعه کند و به آن دو نظری بیافکند پوشیده نیست، لیکن دهلوی در این جایگاهـ آنگونه که عادت داردـ از کابلی نویسنده «الصواقع» تبعیّت کرده و سخن او را به خود نسبت داده است. کابلی متعرّض حدیث منزلت شده است و چنین گوید :
«دوم: آنچه بخاری و مسلم از براءبنعازب روایت کردهاند: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علیبنابیطالب را جانشین خود گماشت. علی گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان بجا میگذارید؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبری پس از من نیست؟».
اگر دهلوی حقیقتآ محدّثی پژوهشگر بود، به دو صحیح یا یکی از کتابهای شیعه که از آن دو نقل کردهاند، مراجعه میکرد تا از سند حدیث و متن آن در دو کتابِ یادشده آگاه میشد!!
از طرفی، وجه آشکار و سبب روشنی برای نسبتدادن حدیث به براءبنعازب و خودداری از نسبت دادنش به سعدبنابیوقّاص نیست جز اینکه بعضی لفظهایش نکاتی را در تبیین حقیقت حال معاویه و دشمنی شدید و کینهی پایدار او نسبت به سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در بر دارد.
در آن لفظها آمده است که: «معاویه، سعد را به دشنام دادن امیرالمؤمنین علیه السلام فرمان داد.» سعد از این کار امتناع کرد و با ذکر فضیلتهایی از امیرالمؤمنین علیه السلام ، از جمله حدیث منزلت، عذرخواست.
پس جای شگفتی نیست اگر از نسبت دادن روایت حدیث به سعد دوری کردهاند، چون نسبت دادن آن به او، حال امامشان معاویه را یاد میآورد، پس ناگزیر باید نام راوی را تغییر داد و براء را به جای سعد نوشت!
مهمتر از آن، شگفتی از آنانی است که این جابجاییهای فضیح و خطاهای فاحش را از دهلوی میبینند و با این همه او را «امام المحدّثین» توصیف میکنند!!
از دیگر شگفتیها اینکه دهلوی به تقلید از کابلی، در کار نقل حدیث به این اکتفا نمیکند که آن را به براء نسبت دهد نه راوی اصلی آن (سعد)، بلکه از پیش خود متن حدیث را هم تحریف کرده و این جمله را بر آن افزوده است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را بر اهل بیت خودش از زنان و دختران جانشین کرد.»
روشن است که قید «بر اهل بیتش از زنان و دختران» در هیچ لفظی از الفاظ این حدیث در دو صحیح وجود ندارد. کابلی آن را در کتابشـ که دهلوی آن را دزدیده و به خود نسبت دادهـ نیاورده است. این افزوده بر حدیث، از دهلوی است و نسبت دادن دروغی است بر بخاری و مسلم، نویسندگان دو صحیح.
تا اینجا دو تصرّف از دهلوی در اصل نقل حدیث از دو صحیح، آشکار شد. پس یارانش در مقام دفاع از او و توجیه کار او، چه میگویند؟!
این دفاع، وجهی جز یاری و تأیید ناصبیها ندارد، تا این حدیث ـ بر پایه روایت دو صحیحـ دلیلی بر مدّعایشان باشد که پیامبر، امام علیه السلام را تنها بر زنان جانشین کرد، و جانشین کردن او، جانشینیِ مطلق نبوده است. و این مدّعای ناصبیهاستـ همچنانکه دهلوی این گفتارشان را نقل میکند ـ پس بنابر این او تأییدکنندهی آنان است!!
و آیا تأیید ناصبیهای بیخیر، جز از برادران نابکارشان برمیآید؟
(فما جزاء من یفعل ذلک منکم إلّا خزیٌ فی الحیاة الدّنیا و یوم القیامة یردّون إلی أشدّ العذاب)(1)
یاران دهلوی بایستی عذرخواهی دیگری برایش بنمایند و آن این که: خیانتی که از او صادر شد، از بعضی پیشینیان او بروز کرده است، پس او در این کار آغازگر نبوده و سابقه داشته و او تابع است.
البتّه این حق است. مگر نمیبینید حسامالدّین سهارنپوری کلمه «فی اهله» (در خانوادهاش) را هنگام نقل حدیث از دو صحیح بر آن میافزاید، لیکن جابجایی دیگر یعنی قرار دادن براء بهجای سعد از او صادر نمیشود.
این تحریف از سهارنپوری در کتابش (المرافض) انجام گرفت.
سهارنپوری گوید: «مسلم و بخاری از سعدبنابیوقّاص روایت کردند: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست از مدینه خارج شود، علیبنابیطالب را جانشین خود در خانوادهاش کرد. پس علی گفت: ای رسول خدا..».
روشن است که لفظ «فی اهله» (در خانوادهاش) در روایتهای بخاری و مسلم وجود ندارد، بلکه آنچه در آنهاست جانشینی مطلق است. بخاری آورده است : «رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک خارج شد و علی را جانشین خود کرد.»(2)
و مسلم آورده است: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علیبنابیطالب را جانشین خود کرد»(3) و نیز آورده است: «و در یکی جنگهایش او را جانشین خود
کرد».(1)
روشن شد که دهلوی در یکی از دو تحریف، از کابلی پیروی کرده است و در تحریف دیگر از سهارنپوری... پس جامع هر دو خیانت شده است!!
تحریف دومـ یعنی افزایش لفظ «الاهل» (خانواده)ـ نیز از عبدالحق دهلوی در کتابش (مدارج النبوّة) سرزده است.(2)
همچنین تحریف اوّل ـ نسبت دادن حدیث به براءـ از استاد قاضی سناءالله پانیپتی نیز صادر شده است. وی که در کتابش (السیف المسلول) گوید:
«دوم: آنچه بخاری و مسلم از براءبنعازب روایت کردهاند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را در جنگ تبوک جانشین خود بر مدینه کرد. علی گفت: ای رسول خدا! آیا مرا در میان زنان و کودکان جانشین میکنی؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه پیامبری پس از من نیست».
شگفتا از این مدّعیان هوش و ذکاوت! چگونه به میل خود بر روایتهای گذشتگانشان میافزایند و افترا میزنند و دروغ میگویند و تحریف میکنند.
(فویلٌ للّذین یکتبون الکتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمنآ قلیلا فویلٌ لهم ممّا کتبت ایدیهم و ویلٌ لهم ممّا یکسبون)
پس تا اینجا دانستید که قید ذکرشده، افزودهای بر حدیث است و اثری از آن در دو صحیح نیست. اکنون میافزاییم: اگر هم وجودش را در حدیث بپذیریم، هرگز به استدلال به آن زیانی نمیرساند، چون آوردن جانشینی بر اهل و خانواده، تأییدی بر ادّعای خیالی گمراهان دربر ندارد، همچنین منافاتی با اثبات جانشینی امیرالمؤمنین بر مدینه و جانشینی به طور عام ندارد، چون اثبات چیزی بر نفی غیر آن دلالت نمیکند. اگر تنها اثبات چیزی دلالت بر نفی غیرش داشت، باید کلام گویندهای که میگوید : «خداوند پروردگار من است و محمّد رسول خدا پیامبرم»، الوهیت خداوند متعال بر دیگر بندگان و نبوّت پیامبر بر دیگر مردمان را نفی کند.
همچنین، در آنصورت، کلام گویندهای که میگوید: «محمّد رسول خداوند است»، به معنای نفی رسالت دیگر پیامبران : باشد.
و مانند این مثالها که بیشمار است...
جملهی «أتخلفنی فی النساء و الصبیان» (آیا مرا در میان زنان و کودکان جانشین خود میکنی؟) در تمام روایتهای دو
صحیح که قبلا ذکر شد، نیست، بلکه فقط در بعضی از آنها وجود دارد. این جمله در روایت بخاری در کتاب المناقب وجود ندارد، و در دو روایت از صحیح مسلم هم نیست.
پس بسندهکردن دهلوی به روایتی که شامل این جمله است، ـ و آن را در باب المطاعن از کتابش آورده به گمان اینکه اعتراضی است از امیرالمؤمنین علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نیز گمان این که دلیلی است بر محدودیت خلافت حضرتش علیه السلام به خلافت خاصهـ وجهی ندارد؛ از این جهت که :
اوّلا: استدلال و احتجاج شیعه به روایاتی است که این جمله را ندارد، و بیگفتوگو استدلالی کامل است.
ثانیآ: وجود اینجملهـ بر فرض پذیرش آنـ زیانی به استدلال شیعه نمیرساند و مدّعای ناصبیها و مقلّدان آنان را اثبات نمیکند، که پس از این بیانش خواهد آمد. إنشاءاللهتعالی.
دهلوی گوید :
«شیعه گوید: کلمهی «المنزلة» اسم جنس است و مضاف بر عَلَم».
گویم :
این گفته، نصّ روشن و برهانی قاطع و اعتراضی صریح و بیانی صحیح است بر اینکه گزارشی که برای استدلال به حدیثِ منزلت میآورد، از آنِ شیعه است و مرجع ضمیر «قالوا» را شیعیان میداند.
لیکن شگفتآور است که پس از این، خودش را تکذیب میکند، آنجا که ادّعا میکند کلامش تهذیب و پالایش راه تمسّک شیعه به این حدیث است. وگرنه هر کس به کتابهایشان نظر افکند، خواهد دید که گفتههایشان در این مورد جدآ آشفته است و مییابد که مطلب را نفهمیدهاند.
این ادّعایش پیرامون شیعه در این مقام است، در حالی که دیدید در آغاز گفتهاش خود آن را دروغ میشمارد.
دهلوی گوید :
«اصل این حدیث برای اهل سنّت نیز بر اثبات فضیلت امام و صحّت امامت او در زمان خودش دلیلی است».
گویم :
اگر این حدیث برای اهل سنّت دلیل و برهان است و در صحیحهایشان روایت شده است، چگونه از آن عیبجویی میکنند؟ و چرا آن را باطل مینمایند؟ و آیا صِرفِ احتجاج شیعه به حدیثی که از کتابهای صحیح آنان نقل شده است، مجوّزی برای عیبجویی در آن است؟
اگر دهلوی در این سخن صادق است، باید اعتراف کند که آمدی و پیروانش در گروه ناصبیها درآمدهاند، چون او و پیروانش از حدیثی عیبجویی کردهاند که اهل اسلام بر صحّتش اجماع دارند، و به درجهای از قوّت و اعتبار رسیده است که ناصبیها نمیتوانند آن را ضعیف بدانند، وگرنه احتجاج اهل سنّت به وسیله آن بر ناصبیها بهپایان نمیرسد.
چون از این حدیث بر استحقاق امامت او استفاده میشود.
گویم :
سپاس خداوند را که دهلوی را به اعتراف نسبت به حق و اقرار به خواسته شیعه واداشت، با تصریح به این که این حدیث، دلالت بر استحقاق امامت امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. و با این جمله، تمامی بافتههای مجادلهکنندگان، از یاوههای بسیار زشت و تأویلهای بیمارگونه را باطل ساخت، سخنانی که در برابر پاسخ استدلال به این حدیث شریف گفته بودند.
آری، این جمله تمام سخنان آنان را باطل میکند، چون شایستگی امامت امیرالمؤمنین علیه السلام در پرتو این حدیث انجام نمیپذیرد جز به دلالت آن بر جایگاه ایشان نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در امامت که همانند جایگاه هارون نسبت به موسی بوده است. اگر این دلالت را در امامت نداشته باشد، هرگز بر شایستگی ایشان به امامت دلالت نخواهد داشت، چون این امر حتّی مستلزم افضلیت هم نیست، و از آن بهیچوجه نمیتوان برای شایستگی امامت آن حضرت بهره جست.
اگر این حدیث دلیلی شد بر این که امیرالمؤمنین علیه السلام در امامت نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جایگاه حضرت هارون نسبت به حضرت موسی علیهما السلام قرار دارد، بدون هیچ تکلّفی خواستهی شیعه ثابت میشود و به طور بدیهی تمام شبههها و لغزشهای منکران فرو میریزد، و این حدیث، نصّ صریحی بر امامت و خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام میشود. به اعتراف خود دهلوی و پیشینیانش، در مورد هیچ فرد دیگری نصّ بر امامت وجود ندارد و نزد تمامی خردمندان، تقدّم کسی که بر او نصّی نیست بر آن کسی که بر او نصّ رسیده است، بینهایت زشت و قبیح است.
همچنین، میان رتبهی امامت حضرت هارون با حضرت موسی علیهما السلام هیچ فاصلهای نبود، پس جدایی انداختن و مقیّد کردن امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به مقام و رتبهی چهارم، هیچ وجهی ندارد، و مورد رضایت هیچ خردمندی نیست.
اعتراف دهلوی به دلالت این حدیث بر صحّت امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را، شاگردش رشید دهلوی پذیرفته است، بدون مجادله یا تأویلی، بلکه به پیروی از استاد به آن اعتراف کرده و گفتهی او را نیز گواه گرفته است. رشید دهلوی در کتابش (ایضاح لطافةالمقال) گوید :
«گفته است: حدیث دوم: حدیث منزلت است که آن را نیز صحیح میگویند. گویم: این حدیث نزد اهل سنّت، از حدیثهای فضیلتهای درخشان امیرالمؤمنین علیه السلام بلکه دلیل بر درستی خلافت این امام است. لیکن بدون دلالت بر نصّ خلافت دیگری، آنگونه که نویسنده «تحفة اثنا عشریه» بر آن تصریح کرده است، وی گوید: اصل این حدیث نیز برای اهل سنّت، دلیلی است بر اثبات فضیلت امیر و صحّت امامت او در زمان خودش... .
این حدیث دلالت بر برتری حیدر کرّار دارد، بلکه دلالت بر درستی خلافت آن امام دارد. پس ادّعای این که اهل سنّت به اقتضای این خبر عمل نمیکنند، بلکه باورشان برخلاف آن است، شگفتآور میباشد. امّا خیالپردازی شیعه بر ثبوت پندارشان، بر پایهی توجیه اهل سنّت نسبت به این حدیث به گونهای است که از گفتار زیرین روشن میشود :
گفته است: جز این که آنان در توجیه آن آوردهاند...
گویم: از آن رو که مشخّص است که دانشمندان اهل سنّتـ با تصریح به اینکه این حدیث برتری امیر را میرساندـ
آن را دلیلی بر صحّت خلافت او میدانند. و این که در لفظ دلالتی بر نفی خلافت دیگری ندارد، در این حالت زیانی برای آن از صادرشدن توجیه اهل سنّت در باب خلافت او و بحث ولایت به وجود نمیآید. بنابراین تمام نبودنِ تقریر دانشمندان امامیه در باب خلافت امیرـ یعنی عقیده به خلافت بلافصل اوـ مقتضی نفی ولایت امیر نیست. و ما هنگامی که در مورد این حدیث و حدیث «من کنت مولاه...» پاسخ میدهیم، فقط میخواهیم در مورد عقیدهی آنها به امامت بلافصل امیر سخن گوییم، نه اینکه ـ العیاذ باللهـ مراد ما، انکار دلالت حدیث بر اصل خلافت حیدر کرّار باشد».
پس از نقل کلام رشید دهلوی باید گفت:
هدف از نقل سخن رشید، بیان اعتراف اوـ مانند استادش (دهلوی) ـ به دلالت این حدیث شریف بر امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است و یادآوریِ این نکته است که او، به خداوند پناه میبرد از انکار این دلالت. امّا دانستید که این اعتراف برای اثبات خواستهی امامیه ـ یعنی دلالت بر خلافت پیوسته و بلافصل امیر علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ـ بسنده است.
بطور خلاصه، ما به آنان میگوییم: این حدیث به اعتراف خودتان، نصّ بر امامت حضرت امیر علیه السلام دارد و نیز به اعترافتان نصّ بر خلافت دیگران ندارد.
پس این حدیث، نصّ بر خلافت بلافصل حضرت امیر علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارد.
و بدینگونه تکلیف کلام بعدی دهلوی روشن میشود :
5ـ دهلوی گوید: «سخن، فقط در نفی امامت دیگری است و این که او امام بلافصل است، که آنها را از این حدیث نمیتوان نتیجه گرفت.»
چون همانگونه که روشن شد، جمع میان این دو اعتراف ـ یعنی: اعتراف به دلالت این حدیث بر امامت، و اعتراف به فقدان نصّی بر امامت دیگریـ نفی امامت غیر حضرت امیر علیه السلام را میرساند. البتّه این پس از کوتاهآمدن از اثبات استحقاق حضرت امیر علیه السلام به تنهایی بر امامت است، که با این حدیث ثابت میباشد و ضرورتآ برای نفی خلافت دیگری بسنده است، چون تقریری تصوّر نمیشود که خلافت حضرت امیر علیه السلام بدون نفی خلافت قبلیهایش از آن اثبات شود. و توضیح و بیانش بر عهدهی مدّعی آن است!!
6ـ دهلوی گوید: کسی که دلالت حدیث منزلت بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کند، ناصبی است
دهلوی گوید :
ناصبیهاـ که خداوند خوارشان فرمایدـ تمسّک اهل سنّت را نکوهش کرده و گفتهاند: این خلافت غیر از خلافت مورد منازعه است.
گویم :
سپاس بر احسان خداوند، که حق به جایگاهش بازگشت. با این سخن، حقیقت کشمکشهای بزرگان آن قوم در ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به خوبی آشکار شد و نوشتهها و تأویلهای زشت و ناپسندشان به باد رفت، چرا که آنانـ از متقدّم تا متأخّر برای جلوگیری از دلالت این حدیث بر خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تلاش بیپایانی کردهاند، تا سخنان کسانی را که خلافتِ حضرتش را بر مبنای این حدیث آوردهاند، رد کنند، آنهم به هر صورت و
از هر راهی که میتوانستند و حتّی خود دهلوی که جانشینی را منحصر به خانوادهی پیامبر دانسته است، از آن رو که تمامی این کوششها در راستای تقویت و تأیید ادّعای ناصبیهای منکر اصل دلالت میباشد.
همچنین اگر تضعیف دلالتِ حدیث بر خلافت، دشمنی و بدخواهی نسبت به حضرت امیر علیه السلام باشد، پس در مورد آمدی و پیروانشـ که منکر اصل و صحّت و ثبوت آن هستندـ چه گمانی میتوان برد؟ لذا پوشیده نیست که حال اینان، بدتر از حال ناصبیهاست.
آری... یکی از ناصبیها شخصی به نام «حریزبنعثمان» است که به ناصبیبودن و دشمنی شدید با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شهرت دارد. وی لفظ حدیث را تحریف کرده و به جای کلمهی «هارون» کلمهی «قارون» قرار داده است...
ابوالمؤیّد خوارزمی گوید: «سوم: خطیب ـ خداوندازاوبگذردـ بیش از این احمد را تضعیف کرده و گوید: احمدبنحنبل، حریزبنعثمان را ثقه دانسته است. و گوید: او ثقه است، در حالی که حریز، امیرالمؤمنین علی رضیاللهعنه را دشمن میداشت. و تفاوتی نیست میان او و کسی که با ابوبکر و عمر دشمنی کند.
سپس خطیب گوید: حریز بسیار دروغگو بود، و عدیبنعیاش روایت کرد که گفت: آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله در بارهی فرزند ابیطالب روایت میشود که فرمود: «او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است»، اشتباه میباشد. ابنعیاش گوید : به او گفتم: صحیحِ آن چیست؟ گفت: ولیدبنعبدالملک بر فراز منبر، آن را چنین روایت میکرد که: علی نسبت به من در جایگاه قارون نسبت به موسی است.
سپس خطیب این زشتی و رسوایی احمد را مورد تأکید قرار داده و گوید: از یزیدبنهارون برای من روایت شد که گفت: ربّ العزّة را در خواب دیدم، فرمود: ای یزید! از حریزبنعثمان مینویسی؟ گفتم: پروردگارا جز نیکی از او ندانستم. فرمود: ای یزید! از او چیزی ننویس، چرا که او علیبنابیطالب را دشنام میدهد.
و این بازگویی او از احمد است، که به امیرالمؤمنین ناسزا گفت».(1)
از این قضیه، حال آمدی و پیروانش نیز ظاهر میشود چرا که ناصبیها هنگامی که انکار اصل حدیث برایشان فراهم نشد، آنگونه که دیدید به تحریف آن همّت گماشتند، ولی آمدی و پیروانش اصل حدیث را منکر هستند!!
البته حال احمدبنحنبل نیز از این نقل روشن میشود، برای کسی که ژرف بنگرد.
دهلوی نیز خودش تحریف در این حدیث شریف را یادآور شده و تذکّر داده که این، کار ناصبیها و خوارج میباشد. او در تفسیرش (فتحالعزیز) در تفسیر آیه: (و لاتلبسوا الحق بالباطل)(2) گوید: «یعنی با تأویل باطلی از خودتان که نیازمند پوشاندن
باشد، یا حمل آن بر یک معنی غیرحقیقی یا مخالف سیاق یا سباق باشد، همانگونه که گروههای گمراه این امّت عمل کردند، مانند خوارج و رافضیها، و معتزله، و قدریه که نسبت به این قرآن ملحد میباشند. و این ممنوعیت، شامل هر شکلی از تلبیس حق به باطل میشود.
از آن جمله افزودن یک جمله بر یک حدیث است که در اصل حدیث نبوده، آنگونه که شیعه بر حدیث «لشکر اسامه را تجهیز کنید» افزودهاند «خداوند لعنت کند کسی را از آن باز ماند».(1) و در حدیث «هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست.
خداوندا یاری کن هر کس او را یاری کرد و دشمن دار هر کس که او را دشمن داشت» این جمله را افزودهاند: «نصرت فرما هر کس او را نصرت داد و رها کن هر کس او را یاری نکند».(2)
و از آن جمله است: تبدیل کلمهای در حدیث به کلمهی قریبالمخرج دیگری، آنگونه که ناصبیها و خوارج در حدیث «تو نسبت به من در جایگاه هارونی نسبت به موسی.» تصرّف کردند و کلمهی «هارون» را به «قارون» تبدیل نمودند.».
این از اعترافهای دهلوی بود، هر چند که سخنش همراه با دروغها و مطالب باطلی است، چون قرار دادن شیعه از فرقههای ضاله مانند ناصبیها و ادّعای این که شیعه در حدیثها تحریفهایی انجام داده است، که اگر به کتاب «تشیید المطاعن»(3) و
مجلد «حدیث غدیر» از مجموعهی ما مراجعه فرمایید، خواهید دانست کهـ اگر به فرض، وجود آن دو جمله، افزودن و تحریف باشد ـ از سوی بزرگان اهل سنّت است، نه علمای شیعه، پس آنان گمراه کنندهاند نه شیعه.
دهلوی به صراحت و روشنی گوید: هر کس دلالت حدیث منزلت بر اصل امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را منکر شود، ناصبی است، چون آنان گویند خلافتی که در این حدیث آمده غیر از خلافت مورد بحث است.
گوییم: انکار دلالت این حدیث بر اصل امامت و خلافت، از بسیاری از علمای اهل سنّت صادر شده و در
1) گویم: این جمله در چند کتاب مورد اعتماد اهل سنّت آمده است، مانند: الملل و النحل، شهرستانی؛تاریخ ابراهیمبنعبدالله حموی؛ شرح المواقف، جرجانی؛ ابکار الافکار، آمدی و مرآة الأسرارعبدالرّحمانبنعبدالرّسول با جمله (هر کس از لشکر اسامه بازماند ملعون است) و شیخ یعقوب لاهوری درکتاب خود (عقائد) که به صحّت آن اعتراف کرده است.دهلوی افزودن این جمله را در تفسیر خود، و نیز در تحفهی اثناعشریه (باب المطاعن) به شیعه نسبت دادهو وجود آن را در تمام کتابهای اهل سنّت نفی کرده، بلکه به شهرستانی این جمله را نسبت داده که: اینجمله ساختگی و افتراست... خداوند، دیانت و امانت را پایدار بدارد!
2) برای آگاهی از این جمله به روایت اهل سنّت، به مجلد حدیث غدیر از این مجموعه مراجعه فرمایید.
3) کتاب «تشیید المطاعن»، از آثار علّامه سید محمد قلی لکهنوی پدر دانشمند مرحوم میرحامد حسیناست که به صورت چاپ سنگی منتشر شده است. (ویراستار).
کتابهایشان آمده است، و از اینجا حقیقت حال این گروه را در برابر حضرت امیرالمؤمنین و اهل بیت پیامبر علیهم السلام خواهید دانست. در اینجا، کلام توربشتی، عیاض، طیبی، قاری، سالمی، خلخالی، خطّابی، زیدانی، نووی، کرمانی، عسقلانی، قسطلانی، طبری، حلبی، ولیالله دهلوی، دهلوی (صاحب تحفه) و سهارنپوری را در این باب، همراه با نقد مختصر میآوریم و پس از آن به نقد و بررسی نسبتآ مبسوط کلمات اعور واسطی و ابنتیمیه در زمینه میپردازیم.
فضلاللهبنحسین توربشتی در شرح حدیث گوید :
«استدلال به این حدیث بر این مدّعا که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلافت برای علی است، انحراف از راه صحیح است، چون جانشینی بر خانواده در دوران حیات، اقتضای خلافت در امّت پس از مرگ را ندارد و مقایسهای که به آن تمسّک جستهاند، با مرگ هارون پیش از موسی علیهما السلام بر سرشان فرو میریزد، بلکه به این حدیث تنها جایگاه تنگاتنگ و اختصاص علی به برادری پیامبر صلی الله علیه و آله را میتوان فهمید».(1)
وی، همچنین در کتابش (المعتمد فی المعتقد) بر این انکار و نفی، پافشاری بسیار کرده است که نشان میدهد دشمنی او با علی علیه السلام شدیدتر از ناصبیها است، نکتهای که بر اهل تحقیق پوشیده نمیماند.
نورالدّین علیبن سلطان هروی قاری ابتدا کلام توربشتی، قاضی عیاض و طیّبی را آورده و سپس خودش در مورد حدیث منزلت سخن میگوید. قاری مینویسد :
«توربشتی گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام خروجش به جنگ تبوک، علی رضیاللهعنه را جانشین خود بر خانوادهاش نمود، و فرمانش داد که نزد آنان بماند، امّا منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را بجا نگذاشت مگر به دلیل گرانباری که نسبت به او داشت تا از او آسوده بماند. هنگامی که علی آن سخن را شنید، سلاحش را برگرفت، و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ که در جُرف فرود آمده بودـ رفت و گفت: ای رسول خدا! منافقان چنین گمان بردهاند. فرمود: دروغ گفتند، بلکه من تو را بر آنچه پشت سر دارم جانشین کردم. پس بازگرد و جانشین من در خانوادهام و خانوادهی خودت باش، آیا راضی نمیشوی ـ ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی. این حدیث، کلام خداوند سبحان را تأویل میکند: (و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی)(2)
استدلال به این حدیث بر این مدّعا که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلافت برای علی است، انحراف از راه صحیح است، چون جانشینی در خانواده در دوران حیات، اقتضای خلافت در امّت پس از مرگ را ندارد، و مقایسهای که به آن تمسّک جستهاند، با مرگ هارون پیش از موسی علیهما السلام بر سرشان فرو میریزد. این حدیث فقط جایگاه تنگاتنگ و
اختصاص او به برادری از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله را میرساند».
در شرح مسلم آمده است: قاضی عیاض گفت: این چیزی است که رافضیها و دیگر فرقههای شیعه به آن تمسک جستهاند که خلافت حق علی رضیاللهعنه بود و به او وصیّت شده بود. آنگاه رافضیها دیگر صحابه را که غیر او را مقدم داشتند، تکفیر کردند، و بعضی افزون بر آن، علی را نیز کافر دانستهاند، چون برای طلب حقش قیام نکرد. اینان نادانترند و عقیدهشان فاسدتر از آن است که سخنشان بازگو شود، و شکّی در تکفیرشان نیست، چون کسی که امّت بهویژه صدر اوّل را تکفیر کند، شریعت را باطل کرده و اسلام را برانداخته است. هیچیک را حجتی بر این حدیث نیست، بلکه حدیث، اثبات فضیلتی برای علی است که کسی متعرض آن نیست، چون منکر برتری او بر دیگران نشده است، امّا دلالتی بر جانشینی بعد از ایشان را ندارد، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را هنگام جنگ تبوک فرمود و او را جانشین خود بر مدینه ساخت. مؤیّدش این است که هارون که علی به او تشبیه شده است، بعد از موسی جانشین نبود، نزدیک چهل سال پیش از درگذشت موسی از دنیا رفت، و موسی، هارون را فقط هنگام رفتن به میقات برای مناجات با پروردگارش جانشین خود کرد.
طیّبی گوید: تحریر مطلب بر مبنای علم معانی چنین است: کلمهی «منّی» خبر برای مبتدا و «من» اتصالیه است. و متعلّق خبر خاص و «ب» زائده است، همانگونه که در آیهی قرآن است: (فإن آمنوا بمثل ما آمنتم به)(1) یعنی: اگر ایمانی چون ایمان شما
بیاورند. پس حدیث یعنی: تو، به من پیوستهای و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی فرود آمدهای. در این جمله تشبیهی است و وجه تشبیه فهمیده نمیشود که پیامبر او را به چه چیز تشبیه فرموده است، پس آن را با این گفتهاش بیان فرمود: «پس از من پیامبری نیست.» که میرساند پیوستگی او به پیامبر، از جهت نبوّت نیست، پس این پیوستگی از جهت خلافت باقی میماند، چون در مرتبه پس از نبوّت است. از طرف دیگر، این خلافت یا در زمان حیات یا پس از مرگشان میباشد. امّا شقّ دوم غلط است، چون هارون علیه السلام پیش از موسی درگذشت. پس معیّن شد که آن جانشینی، فقط مربوط به زمان حیاتش هنگام حرکتشان به جنگ تبوک است.
قاری میافزاید: خلاصهاش این که: خلافتِ جزئی در زمان حیات پیامبر، بر خلافت کلی پس از مرگشان دلالت نمیکند، بهویژه که پس از بازگشت ایشان 9به مدینه، از این خلافت عزل شد».(2)
گویم :
اینان دقیقآ همان سخنانی را به زبان آوردهاند که ناصبیها گفتند، بلکه قاری چیزی بر آن افزود که آنان نگفتند، «پس از بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، از آن خلافت جزئی عزل شد»!! و این مطلبی است که حتّی در سخن ناصبیها نیامده است.
متن گفتهی ابوشکور، محمّدبن عبدالسعیدبن شعیب سالمی حنفی، در کتابش (التمهید فی بیان التوحید) چنین است :
«و امّا این سخن که: پیامبر علیه السلام او را خلیفه قرار داد و در جایگاه هارون نسبت به موسی بود.
سالمی گوید: این خبر بر شما حجّت است، چون پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از جنگها که خارج شد، علیبنابیطالب رضیاللهعنه را در مدینه جانشین کرد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد، منافقان گفتند: او از پسرعمویش دوری جست و پیامبر، او را در خانه نشاند. هنگامی که علی رضیاللهعنه آن را شنید، از این سخن غمگین شد، و در پیِ رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفت، هنگامی که به ایشان رسید، پیامبر به او فرمود: به چه دلیل احساس کردی که سبک به شمار آمدهای؟ گفت: مرا جانشین خود بر زنان و کودکان و منافقان نمودید. و منافقان دربارهام چنین گفتند و داستان را برای پیامبر بازگفت. پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
بعلاوه هارون پیامبر بود و علی رضیاللهعنه پیامبر نبود، و هارون علیه السلام جانشین موسی در حیاتش بود و پس از وفاتش نبود، چون او پیش از موسی علیه السلام درگذشت. پس دو قضیه با هم شباهتی ندارند».
گویم: مگر ناصبیها چیزی غیر از این میگویند؟
شمسالدّین محمّدبنمظفر خلخالی گوید :
دربارهی حدیث: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».
گفته شده: این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک صادر شد، که علی را بر خانوادهاش جانشین کرد و فرمانش داد که در مدینه اقامت گزیند و روز به روز احوالشان را سرپرستی کند. سپس منافقان گفتند: او را رها نکرد مگر از این رو که نزد او بار سنگینی بود، پس سنگینی او را از خود کاست. چون علی این سخن را شنید از آن رنجور شد، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و گفت: ای رسول خدا، منافقان پندارند که مرا بجا نگذاردی جز این که بار گرانی بر شما بودم، که اینبار رابر خود کاهش دادی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «دروغ گفتند. تو را بجا نگذاردم جز برای گرامیبودن تو بر من. نزد خانوادهام و خانوادهات بازگرد و به آنچه فرمانت دادم جانشین من در میان آنان باش. آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».
استدلال به این حدیث بر این مدّعا که خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای علی بود، درست نیست، چون خلافت جزئیـ یعنی خلافتش در خانوادهـ مقتضی خلافت کلی نیست، یعنی خلافت در امّت پس از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله .
بلکه نزدیکی او به پیامبر را میرساند و اختصاص او را به کاری که جز خودشان در خانوادهشان انجام نمیدهد. البتّه اختصاص به امر نیافت مگر بدین روی که میان او و رسول خدا صلی الله علیه و آله از دو سوی، خویشاوندی و همراهی است، لذا او را برگزید نه دیگران را.
نیز: پیامبر مثال زد به این حقیقت که موسی هارون را بر بنیاسرائیل جانشین گماشت، هنگامی که به سوی طور
رفت، ولی مراد او خلافت پس از مرگ نبود. آن کسی که به او مثال زده شدـ یعنی هارونـ مرگش پیش از مرگ موسی بود، و جانشینیِ او در حیاتش و در زمان خاصی بود، پس این امر در مورد کسی که برایش مثال زده شده است (علی علیه السلام ) نیز چنین است».(1)
مظهرالدّین حسینبن محمودبن حسن زیدانی گوید :
«استدلال به این حدیث بر این مدّعا که خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنِ علیرضیاللهعنه بود، نادرست است، چون خلافت جزیی در حیات پیامبر، دلالت بر خلافت کلی بعد از وفات حضرتش ندارد، بلکه نزدیکی او به پیامبر را میرساند و اختصاص یافتنش را به چیزی که جز خودشان فقط علی علیه السلام میتواند انجام دهد، البتّه او به این امر اختصاص یافت. فقط بدان روی که میان او و رسول خدا صلی الله علیه و آله دو جهت است : خویشاوندی و صحابیبودن، لذا او را برای این کار برگزید، نه دیگران را».(2)
خطّابی گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله مثال زد به این حقیقت که موسی هارون علیه السلام را بر بنیاسرائیل، هنگام رفتن به طور جانشین ساخت، ولی جانشینی پس از مرگ وارد نشده است، چون مورد مثال ـ هارون علیه السلام ـ پیش از مرگ موسی علیه السلام درگذشت و فقط در حیاتش در زمانی خاص جانشین بود. پس امر چنین میباشد دربارهی کسی (علی علیه السلام) که برایش مثال زده شده است».(3)
نَوَوی در شرح حدیث گوید :
«آن حدیث، دلالتی بر جانشینی علی علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد، چون پیامبر صلی الله علیه و آله به علی چنین فرمود، زمانی که در جنگ تبوک او را جانشین خود بر مدینه کرد. مؤیّد مدّعا آن که هارون که به او تشبیه شده، پس از موسی جانشین نبود، بلکه در حیات موسی و چهل سال پیش از درگذشت او وفات کرد، آنگونه که نزد اهل اخبار و قصص مشهور است. گفتند: موسی، هارون را فقط هنگام رفتن به میقات پروردگارش برای مناجات، جانشین کرد. الله أعلم»(4)
شمسالدّین محمّدبن یوسف کرمانی گوید :
«دربارهی حدیث : أن تکون منّی، یعنی در جایگاه او نزد من قرار گرفتهای.
رافضیها برای اثبات خلافت علی رضیاللهعنه به این حدیث چنگ زدهاند. خطابی گفت: این سخن را، پیامبر هنگامی به علی فرمود که به سوی تبوک خارج شد و او را همراه خود نبرد. گفت: مرا با خانوادهات بجا میگذاری؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که... پس برای او مثال زد از این امر که موسی هارون را بر بنیاسرائیل گماشت، هنگامی که به سوی طور رفت. ولی خلافت بعد از مرگ به او نرسید، زیرا مورد تشبیهـ که هارون است ـ پیش از موسی علیهما السلام درگذشت، و در حیاتش و زمانی خاص جانشین او بود، پس این امر در مورد کسی که برایش مثال زده شد (علی علیه السلام ) همانگونه است».(1)
شهابالدّین ابنحجر عسقلانی گفت :
«به این حدیث استدلال شده بر استحقاق علیـ نه دیگر صحابهـ برای خلافت بدان روی که هارون خلیفه موسی بود.
در پاسخ گفته شده است: هارون جانشین موسی در حیاتش بود نه پس از مرگش، چون بنابر اتّفاق، او پیش از موسی درگذشت. خطابی به این جواب اشاره کرد.
طیّبی گوید: معنی حدیث این است که او به من پیوسته و در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار گرفته است. در این جمله، تشبیه مبهمی وجود دارد که با این کلام آن را بیان کرده که فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست.» پس دانسته شد که پیوستگی مزبور بین آن دو، از جهت نبوّت نیست، بلکه از جهت درجهی مادون آن است، یعنی خلافت. از آن جا که هارون موردِ تشبیه، فقط در حیات موسی جانشین او بود، پس خلافت علی فقط در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله معنی دارد نه پس از آن.»(2)
شهابالدّین قسطلانی گوید :
«برای آنان (شیعه) در این حدیث حجّت و مستمسکی نیست، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این سخن را وقتی گفت که او را در جنگ تبوک جانشین خود بر مدینه نمود. مؤیّد این مطلب آن که هارون که مورد تشبیه است، بعد از موسی جانشین نبود، زیرا نزدیک چهل سال پیش از موسی درگذشت. وقتی پیامبر فرمود: جز این که او پیامبر نیستـ در نسخهای: پس از من پیامبری نیستـ نشان داد که پیوستگی علی به او، از جهت نبوّت نیست، پس پیوستگی از جهت خلافت میماند، که در مرتبه پس از نبوّت قرار دارد. از طرفی این جانشینی یا منحصر به دوران حیات است یا پس از مرگش
نیز میتواند باشد، امّا شقّ دوم نادرست است چون هارون قبل از موسی وفات کرد، پس مشخّص شد که این جانشینی فقط در دوران حیات و هنگام حرکتش به جنگ تبوک بوده است، مانند حرکت موسی به سوی مناجات پروردگارش».(1)
محبالدّین طبری گوید :
«پاسخ به آن (حدیث منزلت) از دو جهت است :
نخست: گوییم: این اعراض از ظاهر گفتار است، چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی این جمله را به علی فرمود که او را جانشین کرد و به سوی جنگ تبوک رفت، به گونهای که در پایان این گفتار إنشاءاللهتعالی روشن خواهد شد، که جانشینی در دوران حیات است، بدین روی ناراحتی او را از جا ماندن دید، یا از تأسّف بر جهاد یا به علّت آزاری که از منافقان به او رسید که آن را إنشاءالله تعالی بیان خواهیم نمود. آنگاه این جمله را به او فرمود و او را به بلندای مقام و شرافت منزلتش نزد خود آگاه کرد که حضرتش را در مقام خود اقامه فرمود. پس تشبیه او به هارون فقط در این بود که موسی او را جانشین خود کرد، به اضافهی برادری و پشتگرمی کامل ایشان به او. تمام اینها در حال حیات بود، با آن که موسی کارهایی را که هارون را در آن جانشین کرده بود، انجام میداد، که حال و احوال به آن گـواهی میدهد، پس در مورد علی هم حُکم آنچنان است به اضافه برادری پیامبر صلی الله علیه و آله و پشتگرمی کامل ایشان به او که برایش اثبات میشود، به جز نبوّت که با ایشان مشارکت نداشت، آنگونه که هارون با موسی مشارکت داشت، لذا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست.» یعنی پس از مبعوث شدنم.
این از جهت تشبیه، که در آن نسبت به بعد از وفات، نه به نفی و نه به اثبات، نکتهای وجود ندارد.
بلکه گوییم: اگر حدیث حمل بر بعد از وفات پیامبر شود، قرار دادن علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله در جایگاه هارون نسبت به موسی صحیح نمیگردد، چون آن موارد در هارون نبود، زیرا او پس از وفات موسی خلیفه نبود، بلکه یوشعبننون خلیفهی بعد از او بود، پس معلوم میشود که قطعآ مراد، جانشینی در زمان حیات است، به دلیل جایگاه تشبیه، که جز در زمان حیات دیده نشده است..».(2)
میرحامد حسین افزاید:
نفی سخن نخست او با گفتهی دومشـ که پس از کلمهی «بلکه» آمدهـ بر کسی پوشیده نمیماند. نتیجهی سخن نخست او، همان گفتهی ناصبیهاست و حاصل سخن دومش این است که این حدیث بر نفی خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد. و این زشتتر و ناپسندتر از گفته ناصبیهای فرومایه است.
متن گفتهی نورالدّین حلبی در کتابش (السیرة) چنین است :
«رافضیها و شیعه ادّعا کردهاند که این (حدیث منزلت) از نصّ تفصیلی بر خلافت علی کرماللهوجهه است. گفتهاند: چون تمام جایگاههایی که برای هارون نسبت به موسی جز نبوّت اثبات شده، برای علی کرماللهوجهه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله اثبات شده است، وگرنه استثنا قائلشدن صحیح نمیباشد، یعنی استثنای نبوّت بر اساس کلام پیامبر که فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست.»
یکی از جایگاههایی که برای هارون نسبت به موسی اثبات شده، سزاواری او برای جانشینی است اگر پس از او زنده میماند، یعنی غیر از نبوّت.
برخی نیز در ردّ این حدیث گفتهاند که حدیث صحیح نیست همانگونه که آمدی گفته است. البتّه میتوان صحّت آن را پذیرفت، بلکه صحّت آن ثابت شده، چون در دو صحیح آمده است، ولی از گروه آحاد است که تمامی رافضیها و شیعه آن را در امامت حجّت نمیدانند.
و به فرض که حجّت باشد عمومیّت ندارد.
بلکه مراد همان دلالت ظاهر حدیث است که: علی کرّماللهوجهه از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله جانشین است به طور خاص در مدّتِ غیبتش در تبوک، همانگونه که هارون جانشین موسی در میان قومش بود در مدّت غیبتش از آنان برای مناجات. پس میتوان پذیرفت که عام است لیکن اختصاص دارد و عامّ مخصوص در باقی موارد، حجّت نیست یا حجّتی ضعیف است. بعلاوه پیامبر صلی الله علیه و آله ، چندین بار افرادی غیر علی را جانشین کرد، پس لازم میآید که آنها هم سزاوار خلافت باشند».(1)
گویم :
[ سخنان اینان را خواندید] به همینگونه برخی دیگر غیر از کسانی که نام بردیم ـ مانند سیوطی در «التوشیح»؛ علقمی در «الکوکب المنیر»؛ عزیزی در «السراج المنیر»؛ زینی دحلان در «السیرة النبویّة»؛ رازی در «نهایة العقول»؛ اصفهانی در «شرح التجرید» و «شرح الطوالع»؛ تفتازانی در «شرح المقاصد»؛ قوشچی در «شرح التجرید»؛ابنحجر مکّی در «الصواعق المحرقة»؛ کابلی در «الصواقع»؛ و دیگرانی از شارحان حدیث و متکلّمان ـ در نفی دلالت این حدیث شریف بر خلافت مولایمان حضرت امیر علیه السلام تلاش کردهاند.
سپاس خداوند را که با اعتراف دهلوی، دشمنی و عداوت تمام آنان با امیرالمؤمنین علیه السلام آشکار شد. چون خواستهشان با مقصود ناصبیها یکی است. لذا وقتی در دلالت این حدیث بر شایستگی حضرتش برای خلافت تردید کنند، بسان تردیدهای آنان است در...
و گمان نبرید که آنان تنها خلافت بلافصل حضرتش را نفی میکنند، و اصل شایستگی خلافت را میپذیرند، تا تفاوتی با سخن ناصبیها داشته باشد.
آنان در نفی دلالت حدیث بر اصل خلافت کاملا صریح سخن گفتهاند. دیدیم که توربشتی میگوید: «با این حدیث
1) السیرة الحلبیة: 3 / 133.
فقط بر نزدیکی جایگاه و اختصاص او به برادری از سوی رسول استدلال میشود.»
نیز: در گفتهی همگی آنان، آمده که هارون در زمان حیات موسی علیهما السلام درگذشت و خلافت به او پس از وفات موسی نرسید، پس در مورد مشبّهبه که حضرت علی علیه السلام است، امر همانگونه باید باشد. این سخن در کلامشان آمده است، و معنایش جز سلب خلافت به طور مطلق از امام علیه السلام نیست، بلکه معنای سخنشان این است که حدیث منزلت اصلا دلیل بر عدم خلافت ایشان است. از آن به خداوند پناه میبریم.
دیدیم که در گفتهی قسطلانی چنین آمده است: «پس دورهی بعد از وفات حضرت موسی، از شمول این کلام خارج شد، چون هارون پیش از موسی درگذشت، پس مشخّص شد که این جانشینی مربوط به زمان حیاتش، هنگام حرکت به جنگ تبوک، بوده است». علقمی و عزیزی هر دو در شرحشان بر جامع صغیر سیوطی بههمین گونه آوردهاند. و این نص صریحی است که دلالت بر خلافت را به طور مطلق انکار میکنند، چون معنای این سخن خارجشدن خلافت به طور مطلق پس از مرگ است والّا تعیین که در زمان حیاتش باشد، انجام نیافته است.
عبدالوهاب قنوجی نیز در کتابش (بحرالمذاهب) گوید: «و اگر (حدیث منزلت) پذیرفته شود، دلالتی بر نفی امامت آن سه نفر پیش از علی ندارد.». این کلام صراحت دارد که او، خواستار نفی مطلق دلالت است، و این که اگر پذیرفته شد دلالتی بر نفی امامت آن سه نفر ندارد...
همچنین در «شرح التجرید» قوشچی آمده است: «و پس از جدال و جنجالها، دلالتی بر نفی امامتِ سه امام قبل از علی رضیاللهعنه، ندارد». پس روشن میشود که: آنان دلالت حدیث منزلت بر اصل خلافت را نفی و انکار میکنند، و این همان چیزی است که ناصبیها بر آن هستند. پس شکّی در ناصبیبودن خطابی، قاضی عیاض، توربشتی، علقمی، عزیزی، قاری، حلبی و امثال آنان، نمیماند.
امّا تمام این مطالب، اهل سنّت در سرزمین هند را پریشان نمیکند، آنگونه که با سخن ولیالله پریشان میشوند که دشمنی و بغض او نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، در پرتو سخن فرزندش (دهلوی) اثبات میشود. ولیالله گوید :
«هنگامی که مرتضی را در جنگ تبوک جانشین خود گماشت، او را در دو صفت شبیه به هارون دانست: در مدّت غیبت جانشین اوست و از اهل بیت اوست، و نبوّت را نفی کرد. این مطلب ارتباطی با خلافت کبری ندارد که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله است، چرا که در هر جنگی امیری بر مدینه تعیین میکرد... پس خلافت کبری یک امر است، و خلافت صغری در مدت غیبت از مدینه، امر دیگری است».(1)
این گفتهی اوست... آیا این همان گفتهی ناصبیها نیست که پسرش نقل کرده است که «این خلافت، غیر از خلافت مورد بحث است»؟!
سخن عبدالعزیز دهلوی (صاحب تحفة اثنا عشریه) که تشکیک ناصبیها را نقل کرده است، دشمنی خودش را نیز اثبات
1) إزالة الخفاء، آخر فصل هفتم از مقصد اوّل.
میکند، چون خود در پاسخ به استدلال امامیّه به حدیث منزلت، نتیجهی تشکیک ناصبی را میآورد که خود نقل میکند، که به زودی خواهیم آورد، یعنی آن جا که خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را منحصر به مدینه بر خانواده میداند، که همان خواستهی ناصبیهاست.
اکنون ـ به عنایت الاهیـ حقیقت حال در این مقام را روشن میکنم، چون «دهلوی» از ناصبیها آورده است که آنان در استدلال به این حدیث شریف تشکیک میکنند که خلافت آن، غیر از خلافت مورد بحث است، پس دلالتی بر اصل شایستگی امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد. لیکن پایه و اصل در این تشکیک، حسام سهارنپوری نویسندهی «مرافض الروافض» است که دهلوی کوشیده است سخنان ناروای او را در هر دو مورد به خود نسبت دهد، البتّه درمواردی که گمشدهاش را در سخنان کابلی نویسندهی «الصواقع» نمییابد.
آری، این سخن ناحق سهارنپوری است که دهلوی آن را گرفته و خود به ناصبیها نسبت میدهد. او در کتابش «المرافض» گوید :
«هر دو طرف متّفق شدهاند که رسول ثقلین و شفیع ما در دو سرا، این را به علی فرمود هنگام خروجش به جنگ تبوک. و صاحبان حدیث و سیره که متکلّف بیان حالات پیامبر هستند، تصریح کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام خروجش به سوی آن جنگ، علی را جانشین خود بر خاندانش نمود، و فرمانش داد که برای سرپرستی احوالشان، در مدینه بماند نه این که منصب خلافت مطلقه به او عطا کند و شرافت آن مقام رفیع را به او داده باشد.
بخاری و مسلم از سعدبنابیوقاص روایت کردند... الحدیث. و در شرح المشکاة، الصواعق، فصل الخطاب، المدارج، المعارج، حبیبالسیر، ترجمة المستقصی، و کتابهای دیگری آمده است که: سرور دو جهان، هنگام خروجش به جنگ تبوک، او را جانشین خود بر خاندانش کرد تا سرپرست آنها در مدینه باشد.
پس روشن شد، که این خلافت خاصّه است و مطلقه نیست، در حالی که کشمکش در خلافت مطلقه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این جنگـ همانگونه که صاحبان کتابهای سیره آوردهاند ـ محمّدبنمسلمة، یا سباعبنعرفطه را بر مدینه بجا گذارد و ابناممکتوم را از سوی خود برای اقامهی نماز در مدینه منصوب کرد. و واضح است که اگر خلافت علی مرتضی مطلق میبود، بجاگذاردن محمّدبنمسلمة و ابناممکتوم معنی نداشت».
این سخن سهارنپوری است که تصریح میکند خلافتی که این حدیث شریف بر آن دلالت دارد، غیر از خلافت مورد بحث است، و این همان چیزی است که دهلوی آن را به ناصبیها نسبت داده است، برای سرپوش گذاردن بر واقعیّت حال پدرش ولیالله، و پیشوایش سهارنپوری، و بزرگان پیشوایان طایفهاش از محدّثان و متکلّمان...
اینک همراه من به سخن یوسف اعور واسطی بنگرید که چگونه سراسر دروغ و افترا و طعنه زدن به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان اوست تا بیش از پیش بغض و دشمنی نهادینهی این قوم نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله بر شما آشکار شود...
او در پاسخ استدلال به حدیث منزلت در رسالهاش تحت عنوان «سومـ کلام پیامبر صلی الله علیه و آله : تو نسبت به من در جایگاه
هارون نسبت به موسی هستی.» مینویسد :
«این حدیث دلالتی بر امامت علی ندارد، از چند وجه :
نخست: این سخن برای دلداری علی است نه نص بر او، چون پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام خروج به سوی تبوک آن را گفت، در حالی که مردی جنگجو برای مدینه باقی نگذاشته بود و تنها زنان و کودکان و افراد ناتوان را بهجای گذاشت، پس علی را جانشین خود کرد. منافقان به علی طعنه زدند و گفتند: او را رها نکرد مگر برای این که ناخوشایندش بود. علی گریان به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و گفت: مرا با زنان و کودکان تنها میگذاری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله برای دلداری گفت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ ضمنآ پیامبر صلی الله علیه و آله ابنامّ مکتوم نابینا را یازده بار جانشین خود در مدینه نمود، با آن که صلاحیت امامت نداشت.
دوم: این حدیث بر استحقاق نداشتن علی برای امامت دلالت میکند، چون هارون پیش از موسی درگذشت، و پس از موسی او را کاری نبود، پس این حدیث رافضیها را ملزم میکند که بگویند پس از پیامبر، علی را کاری نیست.
سوم: اگر رافضیها خردورزی میکردند، این حدیث را برای استحقاق نمیآورند، چون پیامبر او را در جانشینی به هارون تشبیه کرد، و از جانشینی هارون چیزی جز فتنه و فساد بسیار بزرگـ به ویژه با پرستش گوسالهی بنیاسرائیلـ حاصل نشد، تا آنجا که موسی سر برادرش را گرفت و به سوی خود کشید. از جانشینی علی نیز همان حاصل شد، از جمله کشتار مسلمانان در روز جمل، و در صفین، و ضعف اسلام، تا آنجا که دشمنان نسبت به آن بدگویی کردند. و اگر هم نمیبود، سرزنشی از آن بر علی نیست، چون او صاحب حق بود، لیکن اگر در دوران خلافتش آنچنان نبود، بهتر میبود».
آری... این مرد کینههای نهفته و نهایت دشمنی خود را با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بروز داد.
میبینید که میگوید: «در آن دلالتی بر امامت علی نیست؟»
مگر این سخن ناصبیها نیست؟!
بلکه او میگوید: «این حدیث، بر استحقاق نداشتن علی بر امامت دلالت دارد».
آیا حدیثی که اهل سنّت آن را روایت کرده و به صحّت و تواترش اعتراف میکنند، دلیلی بر استحقاق نداشتن حضرت علی علیه السلام برای خلافت است؟
آیا این مذهب ناصبیها و خوارج، و برخلاف مذهب اهل سنّت نیست که او را یکی از خلفا قرار میدهند؟
اگر این حدیث دلیلی بر استحقاق نداشتن است، پس حدیث دروغین ساختگی دربارهی شیخین ـ که از پیش ذکر شدـ نیز دلیلی است بر استحقاق نداشتن آن دو، پس زیان این یاوهگویی بر اعور، بیش از سودش است...
لیکن او به همین بسنده نمیکند، بلکه ـ در وجه سوم ـ از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و خلافتشان و شیعیانشان بدگویی میکند. آیا برای این کار، توجیهی معقول و تأویلی مقبول دارد؟
گفتههای یوسف اعور، شامل بدگویی و عیبجوییهایی است، از چند جهت :
1ـ گوید: «اگر رافضیها خردورزی کنند، این حدیث را حجّت بر استحقاق علی نمیآورند». این سخن دلالت دارد بر این که آوردن این حدیث و احتجاج به آن برای اثبات استحقاق امام علیه السلام به امامت، مخالف عقل است و بیانگر حماقت و نادانی آورنده و استدلال کنندهی به آن است، در حالی که دهلوی تصریح میکند که این حدیث ـ نزد اهل سنّت ـ برتری حضرت امیر علیه السلام و درستی امامتش در دورانش را میرساند، چون دلالت بر استحقاق امامت او دارد. پس تشکیک اعور، دامنگیر شیعه و سنّی هر دو میشود.
2ـ گوید: «چون او را در جانشینی به هارون تشبیه کرد، و از جانشین هارون جز فتنه و فساد بسیار بزرگ با پرستش گوسالهی بنیاسرائیل حاصل نشد». وی این تشبیه را دلیلی بر بیخردی شیعه میداند که به این حدیث استدلال میکنند، و گمان میبرند که نتیجهی این تشبیه، انجام یافتن فتنه و فساد بزرگ از جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است، همانگونه که به گمان او از جانشینی هارون حاصل شد.
3ـ گوید: «تا این که موسی سرِ برادرش را گرفت به و سوی خود کشید». این جمله بدان معنی است که هارون علت رویدادهای آینده بود. و لذا موسی نسبت به او چنان کرد. اعور، این کلام را برای ثابت کردن طعنه و سرزنش بیشتر بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آورده که کاملا روشن است.
4ـ گوید: «و همچنین از جانشینی علی نیز بدست آمد، از آنچه دانستید..». این تصریحی است بر این که به گمان او هر آنچه از جانشینی هارون پیش آمد، در پیِ جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حاصل شد.
5ـ گوید: «ایضآ» و این تأکیدی است بر پیش آمدن آنچه آورده است، که بر کسی پوشیده نمیماند.
6ـ گوید «آنچه دانستهاید از کشتهشدن مسلمانان در روز جمل و صفین» تصریحی است بر اینکه مقصود او از «فتنه و فساد بزرگ» در سخنش چیست.
7ـ گوید: «و ضعف اسلام». این تعبیر دلالت دارد بر این که جنگ امیرالمؤمنین علیه السلام با ناکثین و قاسطین و مارقین علّت ضعف اسلام و دین پیامبر صلی الله علیه و آله بود.
8ـ گوید: «تا آنجا که دشمنان بدگویی کردند» به این معنی است که بدگویی کسانی اعتبار دارد که بر جنگهای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام طعنه زدند و همان کسانی هستند که حضرتش با آنها جنگید.
اعور گوید: «و اگر نبود، سرزنش بر علی نیست». گفتن این جمله در پایان، برای زدودن سرزنش از امام علیه السلام و با چشمپوشی از زشتی جمله اوست، چون نفیِ نفی، اثبات است. این جمله، طعنهزدن و سرزنش و بدگوییهای او را که نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر زبان آورده است، جبران نمیکند، نهایت نمایانگر فروپاشی دلیلها و تناقضگویی در آغاز و پایان سخنان او است، که از این دشمنان بعید نیست، بلکه شأن تمام دروغگویان فرومایه است.
تناقضگویی او تنها این نیست، بلکه موارد دیگری هم دارد که بیان میشود.
در وجه اوّل تصریح میکند که این حدیث تنها برای دلداری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گفته شده است: «نخست: این حدیث برای دلداری علیـ نه برای نصّ بر اوـ گفته شده است». نیز گوید: «پس پیامبر صلی الله علیه و آله برای دلداری گفت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی». سپس سخن خود را در مطلب دوم نقض
کرده و مدّعی میشود که این دلیل بر نفی استحقاق امامت و خلافت است؛ سپس در مطلب سوم نتیجهی جانشینی او را پیدایش فساد بسیار بزرگ بیان میکند. این تناقضگویی است، چون اگر دلیل بر نفی استحقاق و نیز دلیل بر پیدایش فساد بزرگ باشد، برای علی دلداری پدید نمیآورد و فتنهانگیزی منافقان را نسبت به او برطرف نمیکند، بلکه برعکس ـ آنگونه که او آورده است ـ تأیید و تصدیقی است بر ادّعای منافقان و صحیح دانستن طعنههایی که بر او میزنند.
تناقض دیگر: هر چند دشمنی او در وجه سوم به نهایت خود رسیده است، ولی به دلالت حدیث بر خلافت اعتراف میکند، آنجا که گوید: «چون او را در جانشینی به هارون تشبیه کرده است». این سخن صریحی است در دلالت بر جانشینی، چون پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را در جانشینی به هارون تشبیه فرمود، و روشن است که مراد اعور از این، جانشینی زمان حیات نیست، چون هیچ فتنه و فسادی در آن مدّت واقع نشد، پس مراد جانشینی پس از مرگ است. وقتی ثابت شود پیامبر صلی الله علیه و آله برای جانشینی بعد از مرگ، حضرت علی علیه السلام را به هارون تشبیه فرموده است، دلالت حدیث بر خلافت به طور بدیهی ثابت میشود و اگر نتیجهی سخن او در وجه سوم چنین باشد، خود ادّعایش را که گوید: «این حدیث دلالتی بر امامت علی ندارد» نقض کرده است.
گفتههای دیگرش در همین وجه سوم، تنها بر کفر و نفاقش دلالت دارد...
نجمالدّین خضربنمحمّدبنعلی رازی در کتابش که در پاسخ اعور نوشته (التوضیح الأنور بالحجج الواردة لدفع شبه الأعور) در این مورد گوید :
«وجه تشبیه، نزدیکی و فضیلت است، نه آنچه توهّم کرده از فساد بزرگ و فتنهی عظیم، وگرنه تسلّی نبود، بلکه مذمّت و تخطئه بود، که این به اجماع باطل است. از آنجهت که فتنه و فساد از خودِ جانشینی به دست نیامد، بلکه از خواستههای فاسد و نظریات کساد آنها بود، وگرنه عیبجویی دربارهی پیامبر بود که جانشین معیّن کرد.
علی تنها ستمگران ناکثین و قاسطین و مارقین را به قتل رساند، آنهم برای عمل به فرمودهی ربّالعالمین :
(فإن بغت إحداهما علی الأخری، فقاتلوا التی تبغی حتّی تفیء الی أمرالله)
باید دانست که ناتوانکردن اسلام، از افعال مخالفان فرومایه است، و طعنهزدن دشمنان، به دلیل بصیرت اندک و پیروی از هواهای نفسانی است.
بنابراین، اگر این خارجی نابینای گمشده در گمراهی، حقیقت گفتههایش را میدانست، چنین نمیگفت، چون اگر حضرت علی علیه السلام مانند هارون و جانشینی او مانند جانشینی او بود، لازم میآمد که علی صاحب حق باشد، و آن مخالف حق ندارد که دیگری را بر او مقدّم بدارد، همانگونه که هارون صاحب حق بود و پرستش گوسالهای که پیروی از او را مقدّم داشتند، باطل بود. از این سخن، بطلان خلافت آن سه نفر که جانشین شدند، برمیآید چون همانند گوسالهی پیروی شده بودند، و جنگ علی دخالتی در آن ندارد، چون وجه تشبیه باید میان دو طرف مشترک باشد، و جنگ چنین نیست».
تناقض دیگر: میان وجه دوم و سوم تناقض است. وجه دوم صراحت دارد بر این که حدیث در نفی استحقاق است، چون او را به هارون تشبیه کرده است و هارون در زمان حیات موسی در گذشت. پس حضرت امیر علیه السلام را استحقاقی برای خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نمیباشد. امّا مقتضای صریح وجه سوم این است که بر خلافت دلالت دارد، ولی
آنگونه که ادّعا کرده است، در خلافت ایشان فساد و فتنهای عظیم و بزرگ بر پا شد. پس دومی نفیکنندهی خلافت و سومی اثباتکنندهی آن است، و میان نفی و اثبات، تناقض آشکار است.
از این گذشته، زشتی سخنان اعور دربارهی حضرت هارون علیه السلام بر خردمند دیندار پوشیده نیست. برای توضیح بیشتر گوییم: مدّعای اعورـ برپا شدن فتنه عظیم و فساد بزرگ در پی جانشینیهاـ بهتان و افترای بسیار بزرگی است، و خود تکذیب بیان صریح الاهی در برائت حضرت هارون است از رویدادهای دوران جانشینی او که در زمان غیبت حضرت موسی علیه السلام رخ داده است، خداوند متعال میفرماید :
(و لقد قال لهم هارون من قبل، یا قومِ انّما فتنتم به و إنّ ربّکم الرّحمان، فاتّبعونی و أطیعوا أمری)(1)
میبینیم که خداوند، حضرت هارون علیه السلام را تبرئه میفرماید، در حالی که به نظر اعور، علّت پرستش گوساله توسّط بنیاسرائیل، هارون است.
مفسّران اهل سنّت نیز حقیقت امر را در تفسیر خود شرح کردهاند:
نیشابوری گوید: «سپس خداوند سبحان خبر داد که هارون پیش از سخنان سامری، در خیرخواهی و مهربانی دربارهی خود و آن قوم، کوتاهی و سستی ننمود. مهربانیاش در مورد خویش این است: او خود را در گروه عامل به امر به معروف و نهی از منکر درآورد و فرمان برادریاش را امتثال کرد که به آنان گفت: «یا قوم انّما فتنتم به».
جارالله گفت: گویی که تا از گودال بیرون آورده شد، چشمشان به آن افتاد، لذا فریفتهی آن شدند و نیکویش دانستند. لذا پیش از آن که سامری سخن گوید، هارون پیشدستی کرد و فریاد برآورد و نخست آنان را از باطل بازداشت که این از جمله آزمایشهاست، سپس به سوی حق فرا خواند و گفت: «و إنّ ربّکم الرّحمان». از نتایج بکارگیری این نام در این مقام آن است، که اگر آنان از قصد خود توبه کنند، خداوند آنان را مورد رحمت قرار داده و توبهشان را میپذیرد. سپس بیان کرد که راه شناسایی چگونگی پرستش خداوند، چیزی جز پیروی و اطاعت از پیامبر نیست و گفت: «پس مرا پیروی کنید و فرمانم را اطاعت کنید». و این ترتیب در نهایت زیبایی است».(2)
رازی گوید: «آن جمله را هارون برای دلسوزی بر خود و بر خلق گفته است. دلسوزیاش بر خویشتن از آن جهت بود که از سوی خداوند مأمور به امر به معروف و نهی از منکر بود، و از سوی برادرش موسی علیه السلام هم مأمور به (آخلفنی فی قومی و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین) بود، پس اگر مشغول به امر بهمعروف و نهی از منکر نمیبود ، مخالفت فرمان خداوند و موسی را کرده بود، و آن جایز نبود».(3)
رازی در تفسیر آیه: (آخلفنی فی قومی)(1) گوید :
اگر گفته شود: هنگامی که هارون پیامبر بود، و پیامبر جز اصلاح کاری نمیکند، چگونه او را سفارش به اصلاح کرد؟ گوییم: مقصود از این فرمان تأکید است مانند کلام حضرت ابراهیم علیه السلام : (ولکن لیطمئنّ قلبی)(2)
نیشابوری گوید: «او را به اصلاح سفارش کرد، از جهت تأکید و اطمینان، و الّا پیامبر کاری جز اصلاح نمیکند».(3)
خلاصه اینکه: از کسی که بوی اسلام به مشامش رسیده باشد، کلماتی را که از اعور صادر شده است، بروز نمیکند. لذا تردیدی در گمراهی این مرد نیست، چون بدگویی از هر پیامبری گمراهی است، حتّی اگر چیزی در آن زمینه در قرآن نازل نشده باشد، چه رسد به این که برائت او در قرآن آمده باشد. بلکه بدگویی از هارون، خود طعنهزدن به موسای پیامبر است که او را جانشین خود کرد، بلکه تشکیک در خداوند سبحان است که آن دو را به پیامبری از سوی خود برگزید. از همهی آنها به خداوند پناه میبریم.
وقتی سخنان این مرد در بارهی مشبّهبه یعنی هارون، فرو ریخت، سخنان او در بارهی مشبّه یعنی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، نیز فرو میریزد. پس هرآنچه در زمان خلافتش از جنگ جمل و صفین و غیر از آن روی داده، جز اصلاح نبوده و به فرمان خداوند و پیامبرش بوده است. بزرگان اهل سنّت و استوانههایشان به آن حقیقت اعتراف کردهاند، با بهرهگیری از دلیلهایی که از کتاب و سنّت نبوی بر آن وجود دارد که اگر بخواهیم تمام حدیثها و همهی سخنان بزرگان این قوم را در این مورد استخراج و بررسی کنیم، سخن به درازا میکشد و نیازمند کتابی مستقل است، و إنشاءالله بخشی از آنها را پس از حدیث «خاصف النعل» خواهیم آورد.
اینک آن دسته از علمای اهل سنّت که ادّعای دوستی با اهل بیت علیهم السلام را دارند، برخلاف ناصبیها، به سخن ابنتیمیه بنگرند تا ببینند همان کسی که در بعضی از کتابهایشان مانند «فوات الوفیات» و «الدرر الکامنة» او را با اوصاف و القاب والایی توصیف کردهاند، چه میگوید. آنگاه ببینند که سخنان برخی از آنان به گونهای است که ناصبیها از بیانش ابا دارند. آنگاه بناچار باید اقرار کنند که بسیاری از علمای همکیش آنها، ناصبی هستند، بلکه دشمنی و عداوتشان شدیدتر از ناصبیهاست. متن سخن ابنتیمیه در مورد این حدیث چنین است :
«هرگاه پیامبر صلی الله علیه و آله به مسافرت برای جنگ یا عمره یا حج میرفت، یکی از صحابه را در مدینه جانشین خود میگماشت، همانگونه که در جنگ ذیمر، عثمانبنعفان، و در جنگ بنیقینقاع، بشربنمنذر، و هنگام جنگ با قریش و رسیدن به فرع، ابنام مکتوم را بهکار گرفت. محمّدبنسعد و دیگران، این نصوص را آوردهاند.
پیامبر، در هنگام جنگ تبوک به کسی اجازهی بازماندن از آن نداد. آن آخرین جنگ او بود، و در هیچ جنگی مانند آن جنگ چنان تعدادی همراه او نبود، و جز زنان و کودکان و کسی که عذر ناتوانی از خروج داشت، یا منافق بود، از آن باز نماند، و این سه گروه ناتوان جا ماندند.
از سویی در مدینه مردانی قوی نبود که جانشینی بر آنان بگمارد، آنگونه که هر بار جانشینی بر آنان میگذاشت، بلکه این جانشینی ضعیفتر از جانشینی معمول پیامبر صلی الله علیه و آله بود، چون در مدینه مردان مؤمن نیرومندی باقی نماند تا جانشینی بر ایشان بگذارد. پس هر جانشینی که در جنگهایش قرار داد مانند جانشینی در جنگ بدر. و در هر بار علی برتر از کسانی بود که در جنگ تبوک جا ماند، پس در هر استخلاف پیش از این، علی برتر از کسانی بود که بر آنها جانشین شد.
از اینرو، علی در حالی که میگریست، به سوی او خارج شد و میگفت: آیا مرا با زنان و کودکان بجا میگذاری؟
گفته شده که: بعضی از منافقان از او بدگویی کرده و گفتهاند: او را بجا گذاشت فقط به این دلیل که دوستش نمیداشت. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله برایش توضیح داد که تنها به جهت امین بودن تو نزد من، تو را بجا میگذارم و این جانشینی نه کمبود و نه کاهش مقام است. چرا که موسی هارون را بر قومش جانشین کرد. اگر نقصان بود، چگونه موسی آن را نسبت به هارون انجام داد؟ پیامبر با این کار قلب علی را شاد کرد، و بیان کرد که اصل جانشینی اقتضای گرامیداشتن جانشین و امانتداری او دارد نه اقتضای اهانت و کوچککردن، به این جهت که جانشین از پیامبر صلی الله علیه و آله غایب میشود، در حالی که تمامی صحابه با او خارج شدهاند. و پادشاهان و دیگران هنگام خروج برای جنگها کسی را همراه خود میبرند که بتوانند از او بهره بسیار برده و یاری بگیرند و نیازمند مشاوره و بهرهمندی از رأی و زبان و دست و شمشیرش باشند. و چون در مدینه نیاز به سیاست گستردهای نبود، لذا به تمامی این موارد هم نیازی نبود، در این میان برخی پنداشتند که این کاستی و نقصان و کمشدن منزلت اوست، که او را در هنگامههای مهمـ که نیازمند تلاش و کوشش فراوان استـ با خود نبُرد، امّا سخن پیامبر صلی الله علیه و آله این حقیقت را روشن ساخت که اصل جانشینی نقص و کاستی نیست، چون اگر نقص یا کاستی بود، موسی نسبت به هارون انجام نمیداد.
نکته این است که در این مورد، جانشینی مانند جانشینی هارون نبود، چون لشکریان با هارون بودند، و موسی به تنهایی رفت، امّا در جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله همهی لشکر همراه او بودند و جز زنان و کودکان و افرد معذور و نافرمان، کسی در مدینه بجا نگذارد.
اگر کسی بگوید: این در جایگاه این، و این مانند این، مانند تشبیه چیزی به چیزی است، و تشبیه آن به این، بر حسب چیزی است که سیاق بر آن دلالت دارد، و اقتضای یکسانی در همه چیز را ندارد.
بنگرید به حدیثی که در دو صحیح آمده از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث اسیران، هنگامی که با ابوبکر مشورت کرد، او بر فدیهدادن نظر داد و با عمر که مشورت کرد او به کشتن رأی داد. فرمود: در بارهی این دو یارتان خبر میدهم. مثال تو ای ابوبکر مثل ابراهیم... و مثال تو ای عمر مانند نوح...
وقتی به آن یک گفت: مثال تو مانند ابراهیم و عیسی. و به این یک گفت: مثال تو مانند نوح و موسی، بزرگتر از آن است که به علی گفت: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. زیرا نوح و موسی و ابراهیم و
عیسی از هارون بزرگترند. و این دو را مانند آنان قرار داد. البتّه وارد نشده که در همه ویژگیها مانند آنان هستند، لیکن دلالت سیاق، سختگیری در راه خداوند و نرمی در راه خدا را نشان میدهد. در اینجا نیز آمده است: «او در جایگاه هارون است». سیاق جمله بر آن دلالت دارد که مراد جانشینی او در دوران غیبت اوست، همانگونه که موسی هارون را جانشین خود کرد.
این جانشینی از ویژگیهای علی نیست، بلکه حتّی در رتبهی استخلافهای دیگر پیامبر نیست، چه رسد که برتر از آنها باشد. پیامبر در بسیاری از جنگها کسی را جانشین کرد که برتر از علی بود، و آن استخلافها موجب سبقت آن جانشینان بر علی نبود، بلکه چند تن را بر مدینه جانشین گمارد، و آن جانشینان، همه در جایگاه هارون نسبت به موسی و از سنخ جانشینی علی بودند.
بلکه آن جانشین کردنها در رتبه، بزرگتر و برتر از کسی هستند که در جنگ تبوک او را بر مدینه جانشین کرد. در آن موارد، نیاز به تعیین جانشین بیشتر بود، از این رو که نگران هجوم دشمنان بر مدینه بود. امّا در جنگ تبوک، اعراب حجاز اسلام آورده و تسلیم شده بودند و مکّه فتح شده بود، و اسلام ظهور کرده و عزّت یافته بود. لذا خداوند فرمان داد که به جنگ اهل کتاب در شام برود، چون مدینه نیاز به کسی نداشت که با دشمن بجنگد. بدین روی، پیامبر صلی الله علیه و آله کسی از جنگجویان را با علی نگذاشت، آنگونه که در دیگر جنگها مقّرر میداشت، بلکه تمام جنگجویان را با خود برد».(1)
تمامی سخن طولانی ابنتیمیه را در این باره آوردیم. اگر ژرف بنگرید، میبینید که تمام ادّعا و تلاش او بر این است که ثابت کند: جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، در جنگ تبوک بر مدینه، ضعیفتر است از تمامی موارد دیگر که معمولا حضرتش صلی الله علیه و آله، کسی را جانشین بر مدینه میفرمود. ابن تیمیه برای استدلال و تأکید بر این ادّعا، مطالبی دروغین و بیپایه و نادرست نیز آورده است. این عمدهی ادّعای اوست که در آن گزافهگویی کرده و گوید: «هر بار از مدینه خارج میشد، در مدینه مردان بسیاری بودند که هر کس را که میخواست بر آنان جانشین میکرد، امّا در جنگ تبوک، تنها زنان و کودکان بجا ماندند و در مدینه مردان نیرومند مؤمن نبود که مانند هر بار کسی را جانشین خود بر آنان نماید، بلکه این جانشینی ضعیفتر بود».
این ادّعای اوست. وی، به پندار خود، به کلام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چنین استدلال میکند: «... در هر جانشینی پیش از این، علی برتر از کسی بود که جانشین بر او میشد. لذا علیـ در حالی که میگریستـ به سوی پیامبر رفت و گفت: آیا مرا با زنان و کودکان بجا میگذاری؟»
وقتی بطلان استدلالش را بیان کنیم، از سخنان او چیزی جز ادّعایی پوچ و پذیرفته نشده باقی نمیماند. بدین روی میگوییم :
1) منهاج السنة: 7 / 326 ـ 331.
گریهی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نقل بخاری و مسلم از رخداد نیامده، لذا رازی آن را ضعیف میداند، همانگونه که در حدیث غدیر گوید و در این جا نیز چنین است. امّا به فرص صحّت، علّت این گریه، اندوهناکی از گفتههای منافقان در مدینه و شوق همراهی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این جنگ، مانند دیگر جنگها و غزوهها بود. و این صریح روایتهای تمام کتابها دربارهی گریه است. نسایی ـ آنگونه که پیشتر آوردیمـ روایت کرده که: سعدبنمالک گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر شترش «حمراء» به سوی جنگ رفت و علی را بجا گذاشت، علی آمد تا از ناقه جلو افتاد و با گریه گفت : ای رسول خدا! قریش گمان بردهاند که شما مرا گرانبار داشته و از همراهی من کراهت دارید. آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله در مردم ندا سر داد: هر یک از شما خواستهای دارد. ای پسر ابوطالب! آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(1)
اسحاق هروی در پاسخ به این حدیث در کتاب خود «السهام الثاقبة» گوید : «محدّثان پژوهشگر دربارهی صدور این سخن از سرور کائناتـ درود خدا تا روز جزا بر او بادـ گویند: هنگامی که او 9 برای جنگ تبوک حرکت کرد، علی 2را جانشین بر مدینه و بر خانوادهاش کرد. علی 2گریان و غمگین نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، به جهت شوق فراوانی که به جنگ و همراهی سرور پیامبران صلّیاللهعلیهوسلّم داشت. و به او گفت: ای رسول خدا! مرا با زنان میگذاری؟ پیامبر برای دلداریاش گفت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست..».
شگفتی از ابنتیمیه است چگونه این گریستن راـ که یکی از فضیلتهای امام علیه السلام بهشمار میرودـ به ضعف او در جانشینی بر مدینه برمیگرداند؟
همین گونه است کلام علی علیه السلام که عرضه داشت: ای رسول خدا! آیا مرا با زنان و کودکان بجا میگذاری؟ هنگامی که او از گفتههای قریش در باره جانشینی خود اندوهگین شد، این جمله را به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت تا ایشان سخنی بفرماید که پاسخ قاطعی به آن سخنان باشد. لذا وقتی این مطلب را به ایشان گفت، حضرتش صلی الله علیه و آله پاسخ دادند : «دروغ گفتند..».
ابنتیمیه خود گفته است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله برایش توضیح داد که تو را جانشین کردم،از آن رو که تو را امین خود میدانم».
بنابر این، جانشینیِ او برایش نقصی نبود، و گفته و گریهی حضرت امیر علیه السلام به سببی که ابنتیمیه پنداشته، نبود...
وی گوید: «پس گفتهی پیامبر صلی الله علیه و آله توضیحدادن آن است که اصل جانشینی...»این کلام صراحت دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله با گفتن این جمله که: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی»، این گمان و توهّم را از بین برد که
1) خصائص علی: 77 رقم 61.
جانشین کردن او در مدینه نقص او را میرساند. و بیانگر این است که اگر جانشینی بر این مطلب دلالت داشت، موسی آن را نسبت به هارون انجام نمیداد. این گفتهی ابنتیمیه خود، وجه دیگری بر ابطال استدلالش به گریه است و گفتهی: «آیا مرا بجا میگذاری..». نیز گفتهی او را باطل میکند که این جانشینی ضعیفترین جانشینیها بود.
بدین ترتیب حبابِ شبه دلیلها فرو میریزد و تناقضگوییها روشن میگردد.
چگونه او ـ با اینهمهـ ادّعا میکند صاحب این توهّم که مردود پیامبر صلی الله علیه و آله باشد خود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است؟ ابن تیمیه میگوید: «این نظر که او را در جایگاه هارون قرار داد جز در نبوّت، باطل است، و سخن پیامبر که فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، دلیلی بر آن است که بدینگونه او را نهی میکند و قلبش را خرسند میسازد، از آنجهت که سستی جانشینی و کاهش درجهاش را توهّم کرده بود، پس این جمله را برای جبران آن فرمود» لیکن این ادّعایی بیپایه است که گواهی بر آن نیست.
به طـور خلاصه، ابن تیمیه ادّعا میکند که جانشینیِ امیرالمؤمنین علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، امری سست و ضعیف است. او میخواهد این ادّعایش را با دروغها و باطلهایی اثبات کند، و در عین حال سخن خود را نقض کرده میگوید، آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود، این توهّم را نفی و این ادّعا را باطل میکند، و در گفتههایش تناقض روشنی است. امّا چرا این همه تلاش در تأیید فتنهانگیزی منافقان نسبت به مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و تقویت دروغهایش، سپس تناقض در پی تناقض؟
او میگوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله برای او تبیین کرد که جنس استخلاف، اقتضای کرامت و امانتِ فرد جانشین را دارد، نه این که او را سبک شمارد و خائن بداند.» [جملهی اوّل] سپس باز میگردد و میگوید:«توضیح این که فرد جانشین، از پیامبر غایب است، در حالی که تمام صحابه در حضور او هستند».[جملهی دوم] هیچ سازگاری وجود ندارد میان این عبارت با عبارت «تو را بجا میگذارم فقط از جهت امانتداری تو نزد من» [جملهی سوم] و نیز جملهی «و بجا گذاردن نه نقصی است و نه کاستی مقام» [جملهی چهارم]و جملهی «اصل بجا گذاردن مقتضی گرامی داشتن و امانتداری اوست نه اهانت و کوچکشمردنش» [جملهی پنجم]. پس نکتهی مورد اشاره او در جمله دوم، یا جملهی قبلی او است که گوید: «این بجاگذاردن ضعیفتر است از...» و یا فتنهانگیزی و طعنهزدن منافقان نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.
اینک روشن شد که ابنتیمیه تلاشی مذبوحانه در اثبات و تأیید ادّعای منافقان میکند که گوید: «پادشاهان و غیر آنها هرگاه برای جنگهایشان بیرون میروند، کسی را با خود میبرند که بتوانند از او بهرهی بسیار ببرند و یاری بگیرند، و نیازمند مشاوره با او هستند».
سپس تمام این بافتههای خود را با این جمله باطل کرد که گفت: «سپس بازگشته و گوید: «و این بجاگذاردن مانند بجاگذاردن هارون نبود..». و بدینگونه طعنهی منافقان را در استخلاف علی علیه السلام تأیید میکند، و به صراحت کلام پیامبر صلی الله علیه و آله را رد میکند.
ابنتیمیه ضمن گفتههایش به حدیثی استشهاد کرده [بدین مضمون که پیامبر، ابوبکر و عمر را به ابراهیم و نوح تشبیه
کرده] و گوید: «این کلام پیامبر در صحیحین ثبت شده است.» امّا این خبر در دو صحیح وجود ندارد. و از حدیثهای آنها نیست، که بر اهل تحقیق پوشیده نمیماند. این خود گواه دیگری است بر این که هیچ چیز، مانع دروغ گفتنِ واضح و صریح او نیست.
بازگشت به گفتههای دهلوی
8ـ دهلوی گوید :
و گفتند: این خلافت، آن خلافت مورد بحث نیست، تا استحقاق آن خلافت با این جانشینی ثابت شود.
گویم :
پیش از این دانستید مطلبی که دهلوی به ناصبیها نسبت داده است، بزرگان محدّثان و متکلمان اهل سنّت به آن تصریح کردهاند. بعد از این به طور مفصّل به این شبهه میپردازیم، آنگونه که ریشههایش را برمیکند و گویندگانش را شرمسار میدارد.
البتّه این شبههای است که در برابر تمسّک یاران ما به حدیث منزلت مطرح شده است، که دلالت آن بر جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در امامت و خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را روشن ساختهاند، آنگونه که بیان خواهد شد. امّا استدلال به این حدیث از دیگر جهتهایی که یاران امامیه ما ذکر میکنند، ارتباطی به استخلاف ندارد، و زیانی به این شبههی بسیار زشت نمیرساند، چون آنجهتها بر پایهی اثبات جایگاههایی برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است که حضرت هارون علیه السلام داشت، از آن جمله : جانشینی حضرت موسی علیه السلام پس از درگذشت[اگر پس از حضرتش زنده میماند]، اعلم بودن ، برتری، عصمت و واجب بودن اطاعت از او. هر یک از این جایگاهها خود برای اثبات امامت و خلافت امام علیه السلام بسنده است.
اینک از این مطلب چشم میپوشیم و میگوییم: این جانشینیـ اگر خلافت کبری هم نباشدـ برای استدلال بسنده است که بیان میکنیم، چون میتوانیم آن خلافت جزئی راـ که در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم ثابت شده است ـ به دورهی پس از رحلت حضرتش گسترش دهیم زیرا برای برکناری یا محدودیت آن به زمانی خاص دلیلی نیست، و وقتی گسترش آن خلافت جزئی ـ بنا بر فرضـ به بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه و آله و سلمدرست باشد، با اجماع مرکّب جانشینی کبری ثابت میشود، چون جانشینی او بر پارهای از امور بدون بعضی دیگر، با اجماع امّت مخالفت دارد.
اهل سنّت نیز به همین بیان برای اثبات خلافت کبرای ابوبکر چنگ زدهاند، با ادّعای این که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم او را جانشین خود در نماز کرده است، با توجّه به این که اصل جانشین کردن در نماز محلّ تردید است، و با عدمِ ثابت شدنـ بلکه ثابت شدن عدمـ معلول است، و چه فاصلهای است میان این دو جایگاه!
9ـ دهلوی گوید :
پیامبر صلی الله علیه و آله در آن جنگ مقرر کرد که محمّدبنمسلمه کارگزار در مدینه باشد، و سباعبنعرفطه شبگرد، و ابنأم مکتوم امام نماز در مسجدش باشد، با اجماع اهل سیره.
گویم :
از دو جهت این گفته جای بحث دارد :
نخستین وجه آن که نسبت دادن آن به اهل سیره، دروغ است.
عدّهای معدود از اهل سیره آوردهاند که جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه محمّدبنمسلمة، یا سباعبنعرفطة بود، که بعضی از
عبارتهای آن را خواهیم آورد و در بارهی آن اختلاف دارند، و نویسندهی «مرافض الروافض» نیز آن را آورده است. امّا آنچه را دهلوی آورده، در هیچ کتاب سیرهای نیامده، بلکه بر ساخته خود اوست.
دوم آن که ادّعای اجماع آنان، دروغ است.
ادّعای اجماع آنان در مورد آنچه به ایشان نسبت داده است، ادّعایی کاملا دروغ و باطل است. بخشی از سخنانشان را برای توضیح جهت اوّل خواهیم آورد. و آنچه آورده، اجماعی بر آن نیست. و روشن است که مطلبی که در گفتههای گروهی از آنان آمده، جانشینی بر مردم در مدینهی منوّره است. بعضی از آنان تنها حضرت علی علیه السلام را ذکر کرده و بعضی فرد دیگر را، پس میان دو تن تردید کرده است. در نتیجه سخنانشان ـ به طور کلّی ـ دروغ بودن ادّعای دهلوی را میرساند که گفته: امام علیه السلام فقط بر خانواده جانشین شد.
حلبی گوید: «بنا بر مشهور، محمّدبن مسلمهی انصاری را بر مدینه جانشین خود کرد. حافظ دمیاطی گفت: این نزد ما ثابتتر است. برخی، سباعبنعرفطه و برخی دیگر، ابناممکتوم گفتهاند، و قول دیگر، علیبنابیطالب است. ابنعبدالبر گفت: این نظر، استوارترین قول است».(1)
شامی گوید: «ابنهشام گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله محمّدبنمسلمهی انصاری رضیاللهعنه را بر مدینه جانشین خود کرد. و درآوردی سباعبنعرفطه را جانشین پیامبر میداند. محمّدبنعمر بعد از نقل این مطالب، قولی دیگر آورده که جانشین، ابناممکتوم بود. گفت: و آنچه نزد ما ثابت است، محمّدبنمسلمه است، غیر از او، در هیچ جنگی از پیامبر باز نماند. البتّه گفته شد: علیبنابیطالب. ابوعمرو و ابندحیه است. شامی افزاید : عبدالرزّاق در «المصنف» با سند صحیح از سعدبنابیوقاص روایت کرده به این لفظ که : رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به تبوک رفت، علیبنابیطالب را بر مدینه جانشین خود کرد».(2)
دیدیم که مدّعای دهلوی در کتابهای سیره نیامده و ادّعای اجماعش دروغ است. حقیقت این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سال تبوک غیر از حضرت علی علیه السلام را جانشین خود بر مدینه نفرموده و نامبردن محمّدبنمسلمة، یا سباع، یا غیر آنان، از افتراهای دشمنان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است، که در انکار فضایل و مناقب او میکوشند. امّا وجود اختلاف میان روایتها و گفتههای خودشان برای سقوط آنها از درجهی اعتبار بسنده است. تنها خبر جانشینی حضرت امیر علیه السلام بدون معارض باقی میماند که علاوه بر اتّفاق شیعه، نظر محدّثان و مورّخان سنّی همچون عبدالرزّاق، ابنعبدالبر، ابندحیه و دیگران آن را تأیید میکند.
گروهی دیگر غیر از نامبردگان نیز خبر جانشینی حضرتش را روایت کردهاند، از جمله :
یک. ابوالحسین ابناخی تبوک از طریق خیثمةبنسلیمانبنحسنبن حیدر طرابلسی آن را روایت کرده، گوید: «اسحاقبنابراهیم دمیری، از عبدالرزّاق، از معمّر، از قتاده و علیبنزیدبنجذعان، از سعیدبنمسیّب، از
سعدبنابیوقّاص که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به تبوک رفت، علی را جانشین خود بر مدینه کرد. علی گفت: ای رسول خدا، فکر نمیکردم که به سویی بروی جز این که من با تو باشم، پیامبر فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(1)
دو. روایت طبرانی. وصابی در کتابش «الاکتفاء» روایت کرده «از علیبنابیطالب که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که مرا جانشین خود بر مدینه گماشت، به من گفت: تو را بجا گذاردم تا جانشینم باشی. گفتم: چگونه از شما جدا شوم ای رسول خدا؟ گفت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟» طبرانی آن را در کتاب «المعجم الأوسط» نقل کرد.
سه. روایت احمد و حاکم. در «مفتاح النجا» آمده است: احمد و حاکم از ابنعباس رضیاللهعنه روایت کردهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که او را در جنگ تبوک جانشین خود بر مدینه کرد، گفت: آیا راضی نمیشوی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟
چهار. روایت حاکم در «المستدرک». پیامبر صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : «مدینه جز به من یا به تو سامان نمیگیرد».(2)
پنج. علاوه بر عبدالرزاق، احمد، طبرانی، ابنعبدالبر، ابنالمغازلی، ابندحیه، و شامی، گروهی دیگر از بزرگان آن قوم مانند: قاضی عیاض، سرّاج، نووی، مزّی، ابنتیمیّه، قسطلانی، علقمی، ابنروزبهان، ابنحجر مکّی، محمّد پارسا، شیخ عید روس، اسحاق هروی، بدخشانی، ولیالله دهلوی، رشید دهلوی و دیگران به صورت مشخص آن را آوردهاند.
شش. قاضی عیاضـ آنگونه که در کتاب «المرقاة» آمده است ـ گوید: «و در آن دلالتی بر جانشین قرار دادن او پس از مرگش نیست، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را وقتی گفت که در جنگ تبوک او را جانشین خود کرد».(3)
هفت. ابنعبدالبرّ گوید: «سرّاج در تاریخش آورده است: از زمانی که پیامبر به مدینه آمد، هیچکاری نبود که او ـ یعنی علیـ از جایی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در آنها حاضر بود، باز ماند، مگر تبوک. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک او را بر مدینه و بر خانوادهاش بجا گذارد و به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(4)
هشت. نووی گوید: «این امر، دلالتی بر استخلاف علی پس از پیامبر ندارد، زیرا پیامبر این سخن را زمانی به علی
رضیاللهعنه فرمود که او را در جنگ تبوک به جای خود گمارد».(1)
نُه. مزّی گوید: «در جنگ تبوک، رسول 9 او را بر مدینه و بر خانوادهاش جانشین خود کرد».(2)
ده. محمّد پارسا گفته است: «امام تاجالدین خدا بادیَ بخاری در اربعین خود، در حدیث چهارم دربارهی علی رضیاللهعنه گوید: صحیح آن است که پیش از بلوغ اسلام آورد، و این بیت از او روایت شده است :
از همگی شما در اسلام پیشقدم بودم،
در حالی که کودکی بودم به بلوغ نارسیده
این ضمن ابیاتی است که گوید :
محمّد پیامبر، برادرمن است و پدر همسرم
و حمزه سیّدالشّهدا عمویم
و جعفر که صبح و شام
با فرشتگان در پرواز است، برادرمن است
و دخت محمّد آرامش خانه و همسرم
گوشت او به خون و گوشتم وابسته است
و دو نواده احمد پسران من از اوست
پس چه کسی از شماها سهمی چون سهم من دارد؟
و ولایت مرا بر شما واجب کرد
رسول خدا، روز غدیرخم
و با رسول خدا صلی الله علیه و آله در بدر، احد، خندق، بیعت رضوان، خیبر، فتح مکّه و حُنین، طائف و دیگر برنامههای جمعی حضور داشت. جز تبوک که در آن، پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه کرد. و در تمام این حضورهای جمعی، آثار مشهوری بجا گذاشته است».(3)
یازده. قسطلانی گفت: «آنان در این حدیث حجّت و برهانی ندارند، چون پیامبر این جمله را در جنگ تبوک و جانشین گماردن او بر مدینه، فرموده است».(4)
دوازده. ابنروزبهان گوید: «هارون پس از موسی خلیفه نبود، چون پیش از موسی علیه السلام درگذشت، بلکه مراد (از حدیث
منزلت) جانشین کردن او بر مدینه است هنگام رفتن به تبوک».(1)
سیزده. دیار بکری گوید: «در کتاب المنتفی آمده که پیامبر، سباعبنعرفطه غفاری را به جای خود در مدینه گمارد. البتّه بعضی، محمّدبنمسلمه را نیز گفتهاند. دمیاطی، قول به استخلاف محمّدبنمسلمه را استوارترین نظر میداند.
حافظ زینالدین عراقی در شرح التقریب گوید: علی در هیچ یک از برنامههای گروهی جا نماند، جز در تبوک، که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه و بر خانوادهاش کرد، و آن روز به او گفت: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. این حدیث در دو صحیح به روایت سعدبنابیوقاص است. و ابنعبدالبر آن را قویتر میداند».(2)
چهارده. علقمی گفت: «در آن دلالتی بر جانشین بودن پس از پیامبر نیست، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را وقتی گفت که در جنگ تبوک او را جانشین خود بر مدینه کرد».(3)
پانزده. ابنحجر مکّی گفت: «در تمام برنامههای گروهی با رسول خدا صلی الله علیه و آله حضور داشت، جز تبوک که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه کرد و آنگاه به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. آنگونه که گذشت».
شانزده. شیخ عیدروس گفت: «علی با پیامبر صلی الله علیه و آله در تمام برنامهها و جنگها حضور داشت جز تبوک، چون پیامبر صلی الله علیه و آله او را بر مدینه جانشین خود کرد و آنگاه به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(4)
هفده. ولیّالله دهلوی گفت: «در جنگ تبوک جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله بر مدینه بود و آنگاه آن فضیلت عظمی برایش حاصل شد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(5)
وی، همچنین در پاسخ به نوشتههای «التجرید» گوید: «منزلت، اشاره به داستان تبوک است: از سعدبنابیوقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست.
باید دانست که این حدیث تنها بر جانشین کردن مرتضی بر مدینه در جنگ تبوک دلالت دارد. و مرتضی مانند هارون
بود، از اینروی که از اهل بیت پیامبر بود، و از او در مورد احکام وابسته به فرمانداری مدینه نیابت داشت، نه در اصل نبوّت، پس این حدیث برای مرتضی دلالت بر فضیلتی دارد از آن جهت که او را فرمانروای مدینه نصب کرد و شایستگی او بر حکومت و تشبیه او به پیامبر را نشان داد، نه در فضیلت بر شیخین..».(1)
و رشید دهلوی همینگونه گفته است، که خواهد آمد.
هیجده. اسحاق هروی گوید: «محدّثان اهل تحقیق در علّت صادرشدن این سخن، آوردهاند که..». تا پایان گفتهاش که پیش از این به طور کامل آورده شد.
نویسنده گوید: سپاس خداوند را که از روایات و صریح گفتار پیشوایان بزرگ این قوم روشن شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ تبوک، کسی جز حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را جانشین خود نفرمود. پس جانشینیِ فلان و فلان از کجا آمده است؟
این سخن، جز دروغ نیست.
نویسندهی «مرافض الروافض» این ادّعای ناپذیرفته را آورده است، همانگونه که دیدید، و محبّ طبری هم از ابناسحاق آن را نقل کرده است، که سخن او و پاسخ آن را خواهید دید.
تنها میماند این مدّعا که پیامبر صلی الله علیه و آله ، کسی غیر از حضرت علی علیه السلام را به امامت نماز در مسجدشان، نصب کرده، که تمسّک به آن نیز روا نیست، چون اساسآ صحت این خبر اثبات نشده است.
و بسندهکردن به محض ادّعا زشت است، بلکه پس از ثابت شدن ولایت مطلقه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر مدینه، این ادّعا از بنیان فرو میریزد، چون شیخ عبدالحق و نویسنده «المرافض» ادّعا میکنند که این امامت با آن خلافت مطلقه منافات دارد، حال آنکه هنگامی که این خلافت با خبرها و سخنان صریح بزرگانشان ثابت شد، قهرآ این امامت باطل میشود.
ادّعای اجماع سیرهنویسان در این مورد نیزـ چنانکه دانستیدـ دروغ است.
نیز: آنچه در کتابهایی مانند «سبل الهدی و الرشاد» و «انسان العیون» در مورد ادّعای جانشینی ابناممکتوم بر مدینه آمدهـ نه تنها برای امامت نمازـ با توجّه به روایتهای جانشینی دیگری، نقض شده و مردود است، و سخنان بزرگانشان در جانشین کردن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را باطل میسازد. ژرفنگر باشید و غفلت نکنید.
10ـ دهلوی گوید :
پس اگر جانشینی مرتضی مطلق بود، این امور معنی نداشت.
گویم :
دانستید آنچه را که ناصبیها ادّعا میکنند همان گفتهی دانشمندان بزرگ اهل سنّت است، چون با صراحت خلافت حضرت علی علیه السلام را نفی میکنند. نویسندهی «المرافض» گوید: «دانسته شد که این خلافت، خاصّ است نه مطلق، و
1) قرة العینین، بخش (الردّ علی تجرید الاعتقاد)، مبحث حدیث منزلت.
سخن در مطلق است». و گوید: «اگر خلافت مرتضوی مطلق بود، منصوب کردن محمّدبنمسلمة و ابناممکتوم معنی نداشت».
بدین ترتیب مییابید آنچه را که دهلوی از ناصبیها نقل کرده، از نویسندهی «المرافض» صادر شده است. پس اگر شکّی در دشمنی بزرگان این قوم باشد، در اعتراف دهلوی به دشمنی نویسندهی «المرافض» با اهلبیت علیهم السلام تردیدی نیست.
شیخ عبدالحق دهلوی گوید: «اگر این خلافت مطلقه بود، امامت نیز به او تفویض میشد..». پس آیا تردیدی در ناصبیبودن این شیخـ که از بزرگان حدیث اهل سنّت قلمداد شدهـ وجود دارد؟
لیکن اصل منصوب کردن برای امامت نماز و اصل جانشین کردن غیر از امام علیه السلام ، همانگونه که دانستید، پایه و اساسی ندارد... و سپاس خداوند را...
11ـ دهلوی گوید :
پس روشن شد که این خلافت، تنها در کارهای خانه و زیر نظر داشتن اهل و خاندان است.
گویم :
پیش از این دانستید که خلافت حضرتش علیه السلام بر مدینه به طور مطلق بود، و این تخصیص، باطل و ساختگی محض است.
پیش از دهلوی، محبّ طبری، و شیخ عبدالحق دهلوی و سهارنپوری این ادّعا را داشتهاند. سهارنپوری در مرافض بر چند نکته استدلال کرده است که پیش از این نقل شد :
نخست : سهارنپوری گوید: به اتّفاق هر دو گروه (شیعه و سنّی) رسول خدا صلی الله علیه و آله زمانی به حضرت علی علیه السلام فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون..».که برای جنگ تبوک خارج میشد.
پاسخ: اگر هدف او اتّفاق هر دو گروه در مورد انحصار این حدیث به این زمان خاصـ یعنی به جنگ تبوکـ است، به این معنی که این سخن را به حضرت علی علیه السلام در زمان دیگر نفرموده، این مدّعا دروغ است، چون در خبرهای هر دو فرقه، این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله ، هم پیش از تبوک و هم بعد از آن آمده است. و اگر میخواهد اثبات کند که تنها در این زمان گفته شده، به گونهای که ورود آن در وقتهای دیگر را نفی نکند، در آن صورت، این سخن، حمل بر خلافت خاصه نمیشود، چه رسد به اختصاص یافتن آن به سرپرستی اهل و خاندان.
دوم : سهارنپوری گوید: صاحبان کتابهای حدیث و سیره روایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله علی را جانشین خود بر اهل و عیال خود در مدینه گمارد، هنگامی که به سوی تبوک خارج میشد.
پاسخ: جملههای اهل حدیث و صاحبان سیره را در این زمینه دانستید، و گفتههای صریح آنان را در جانشینی خود کردن بر مدینه را دیدید که در آنها هیچگونه اختصاصی به جانشینی بر اهل و عیال وجود ندارد.
سوم : سهارنپوری گوید: (اختصاص جانشینی بر اهل و خاندان، مبتنی بر) روایت بخاری و مسلم (است).
پاسخ: روایت بخاری و مسلم، ابدا دلالتی بر اختصاص داشتن جانشینی ایشان علیه السلام بر اهل و عیال ندارد، به چند دلیل :
الف. آوردن کلمهی «الأهل» از افتراهای خودِ اوست و در دو صحیح وجود ندارد.
ب. به فرض پذیرش آن، این کلمه، انحصار جانشینی در خانواده را نمیرساند و کاملا واضح است.
ج. جمله: «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا میگذاری». در بعضی ـ نه همه ـ نقلهای دو صحیح آمده است و الزامی برای شیعه نمیآورد، و احتجاج آنان به روایاتی که خالی از آن است، بیتردید، تمام است.
د. به فرض پذیرش این جمله، سبب انحصار جانشینی در میان زنان و کودکان نمیشود، که توضیح کاملش خواهد آمد.
چهارم : سهارنپوری عقیده به جانشینی او در میان اهل و عیال را به کتابهایی همچون: شرح المشکاة، الصواعق، فصل الخطاب، المدارج، المعارج، حبیب السیر، ترجمة المستقصی و دیگر کتابها اِسناد داده است.
پاسخ: این سخن، جز گمراهکردن و نیرنگبازی نیست، چون ابنحجر در کتابش «الصواعق جانشین بودن را مقیّد به «الأهل» نکرده، بلکه در فضایل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جانشینی او را بر مدینه آورده است و گوید: «علی با رسول خدا صلی الله علیه و آله در تمام مشاهد جز تبوک حاضر بود، که در تبوک، پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه کرد. آنگاه به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. همانگونه که از پیش آمد».
وقتی ابنحجر میگوید: «همانگونه که از پیش آمد» اشاره دارد به گفتههایش دربارهی استدلال شیعه به این حدیث و ردّ بر آنان، که آنجا هم به جانشینی بر مدینه اعتراف کرده است، و پاسخی به این سخن نداده که جانشین بر اهل و عیال بوده است. اینک این متن گفته ابنحجر است :
«شبههی دوازدهم: گمان کردهاند که در زمرهی نصّ تفصیلی پیامبر به امامت علی، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است هنگامی که به سوی تبوک خارج شد و او را جانشین خود بر مدینه گمارد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست. گفتند: این جمله دلیل است بر آن که تمام جایگاههایی که از موسی برای هارون ثابت شده است جز نبوّت، برای علی از پیامبر ثابت است..».
ابنحجر در پاسخ به عقیدهی شیعه میافزاید: «حدیث یاـ آنگونه که آمدی گویدـ صحیح نیست که مطلب روشن است، و یا صحیح استـ آنگونه که بزرگان حدیث گویند، و جز به خودشان اطمینانی در میان نیست، چرا که در دو صحیح آمده است ـ پس در زمرهی حدیثهای آحادی است، که آن را در امامت حجّت نمیدانند، و به فرض حجّیت در منزلتها عمومیتی نخواهد داشت، بلکه مراد از آن، دلالت ظاهر حدیث است که: علی از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله در مدّت غیبت تبوک، جانشین اوست، همانگونه که هارون از سوی موسی در مدّت غیبتش برای مناجات، جانشین او در میان قومش بود...
از آنچه گفته شد، روشن میشود که مراد از حدیثـ با این که آحادی است و در برابر اجماع مقاومتی نداردـ چیزی جز اثبات بعضی جایگاههای هارون نسبت به موسی نیست. و سیاق حدیث و علّتش، بیان این جایگاهها است، به دلیل آنچه گفتیم که این جمله را وقتی به علی فرمود که او را جانشین خود کرد، علیـ چنان که در دو صحیح آمده استـ گفت: آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا میگذاری؟ گویی که پشت سر گذاردن را نقص بهشمار آورده است، لذا پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی. یعنی: چون او را جانشین خود کرد هنگام روی آوردن به طور، چون به او گفت: (جانشین من در میان قومم باش و اصلاح کن.)
نیز لازمهی جانشین کردن او بر مدینه، این نیست که برای خلافت پس از پیامبر، بر تمام معاصران خود اولویّت دارد، نه به وجوب و نه به استحباب، بلکه لازمهاش شایستگی کلی اوست برای آن، و ما همین مطلب را میگوییم.
ضمنآ پیامبر صلی الله علیه و آله بارها افرادی غیر علی را جانشین خود کرد، مانند ابناممکتوم، و لازمهاش اولیبودنش به خلافت بعد از او نبود»(1)
این مطالب ابنحجر بود، پس کجاست آنچه را نویسندهی «المرافض» ادّعا کرده و به آن ارجاع داده است؟ بلکه جانشین کردن امیرالمؤمنین علیه السلام بر مدینه را چند بار به طور صریح تکرار کرده است. همچنین است عبارت «فصل الخطاب» که پیش از این نقل شد.
نویسندهی «حبیب السّیر» نیز هر چند در آغاز سخنش جانشینی در اهل و عیال را آورده است، ولی در پایان به طور صریح میگوید که جانشین «در میان مردم آن شهر بود»(2)
و امّا شیخ عبدالحق... گفتیم که او این جانشینی را مخصوص به اهل و عیال دانسته که بطلان این سخن، از متن گفتههای بزرگان حدیث و سیره آشکار شد، و ثابت گردید که از دروغهای ناصبیها و پیروانشان است...
12ـ دهلوی گوید:
این امور بر پایهی مَحرم بودن و آگاهی از نهانیهای زندگی سامان مییابد، بهناچار در هر شرایطی باید فرزند یا داماد و مانند آن، معیّن شود.
گویم :
بطلان این خرافه روشن است، با اینهمه دلیلهای محکم و برهانهای آشکار و شواهد تابناک در پاسخ آن هست که إنشاءالله بعد از این خواهیم آورد. البتّه تمام این سخنها بیانگر این حقیقت است که این جانشینی، شرافتی بس بزرگ و مقامی والا برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است، و او را ثوابی است همانند ثواب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم . برای بیان بزرگی مقام و عظمت این خلافت همین کلام پیامبر بس است که فرمود: «شهر جز به من یا به تو سامان نمییابد».
پس ادّعای تعیین پسر یا داماد یا مانندش برای این امر در هر حال، دروغی محض و بهتانی صِرف است...
13ـ دهلوی گوید:
پس اینها دلیلی بر خلافت کبری نمیباشد.
گویم :
دلالت این جانشینی بر امامت عظمی و خلافت کبری به زودی روشن میشود. إنشاءالله
پس در انتظار باشید، افزون بر این که حدیث از چندین وجه دیگر دلالت بر امامت میکند، که إنشاءالله تعالی بیان خواهیم کرد.
14ـ دهلوی گوید :
و اهل سنّتـ به فضل خداوند متعالـ با پاسخهای قاطعی که در جای خود آمده استـ به تشکیکهای نواصب پاسخ دادهاند.
گویم :
ما از بزرگان علمای اهل سنّتـ در کتابهای گوناگون حدیث و کلام و سیرهشان ـ چیزی ندیدیم جز بافتههایشان در نفی دلالت این حدیث شریف بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و تصدیق گفتههای ناصبیهای فرومایه. ما آنان را که به تشکیک ناصبیها پاسخ دادهاند نشناختهایم. آن پاسخهای دندانشکن قاطع چیست؟ و کجاست؟
لیکن شگفتی از دهلوی است که چرا تشکیک ناصبی را میآورد و پس از آن یکی از پاسخهایشان را ذکر نمیکند؟! ای کاش چنین میکرد تا به عنوان مؤید ناصبیها مورد سرزنش قرار نمیگرفت؟!
15ـ دهلوی گوید :
بیانی که آوردیم، کمال تهذیب و پیرایش سخن شیعه در پی تمسّک به این حدیث است، وگرنه کسی که کتابهایشان را ملاحظه کند، پراکندگی فراوان در سخنانشان را میبیند، و میفهمد که آنان به واقع مطلب نرسیدهاند.
در مورد ادّعای دهلوی در ویرایش سخن شیعه در این مقام و پاسخ به آن گویم :
خداوند متعال میفرماید: (کَبرت کلمةً تخرجُ من أفواههم إن یقولون إلّا کذبا)(1)
بسیار بسیار شگفتانگیز است... او میکوشد تا بسیاری از پژوهشهای شیعه را به یاد نیاورد. در همین مطلب نیز که از آنان گرفته، کوتاهی میکند. با اینهمه برای فریفتن عوام، ویرایش و پیرایش سخنانشان را ادّعا میکند، گویی که بر شیعه منّت نهاده و از روی خیرخواهی سخنانی در هم آمیخته و ناهمگونی آنان را در این مقام تصحیح کرده است؟!
شگفتی از این مرد است که چنین ادّعایی میکند، در حالی که در بسیاری از موارد، هدف شیعه از استدلالهایشان را نفهمیده است، و در گفتههای آنان چنان دست برده است که پاسخ به آن برایش آسان گردد، و بسا مواضعی که از اشکالهای محکم و نقضها و اعتراضهای استوار آنان، به دلیل ناتوانی از حل آنها، دوری جسته است...؟!
آری! دهلوی بسیاری از تقریرات و پژوهشهای شیعه در استدلال به این حدیث را رها کرده است و خود در نوشتن استدلالی که آورده است، اشتباههای چندی دارد. این ادّعای ما نسبت به او، بر هر شخص آگاهی پوشیده نمیماند که از این قرار است:
در نقل حدیث از دو صحیح، از پیش خود، قیدی بر حدیث افزوده است....
جملهای در آن آورده: «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا میگذاری».، تا ناصبیها هنگام عیبجویی به آن متمسک شوند، و حال آنکه در بسیاری از روایات حدیث منزلت، این جمله وجود ندارد.
در حالی که گروهی از پژوهشگران بزرگشان به تواتر حدیث تصریح کردهاند، او متعرض آن نشده است، بلکه به نقلهای متعدد آن در کتابهایشان نیز اشاره نکرده است. و تنها به روایت براءبنعازب بسنده کرده و آن را به دو
1) الکهف (18): 5.
صحیح نسبت داده است، در حالی که آن دو کتاب، از روایت براء خالی هستند، و آنچه در آن دو کتاب وجود دارد، از روایت سعدبنابیوقاص است.
دهلوی از نامبردن محدّثان بزرگی که حدیث منزلت را در کتابهایشان روایت کردهاند، خودداری میکند. و نیز از احتجاج حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به این حدیث در روز شوری، دوری میجوید، با آنکه شیعه همواره آن را نقل کرده و به آن احتجاج میکند، چون برای اثبات و دلالت حدیث فضیلت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نظر صحابه، سودمند است.
این حدیث بر افضلیت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت میکند، شیعه به آن نیز استدلال میکنند، و همین ثابت شدن افضلیّت، برای خلافت بلافصل ایشان بسنده است.
شیعه به این استدلال میکند که خلافت حضرت هارون از حضرت موسی علیهما السلام به مفاد کلمهی «أخلفنی» قطعی است، به علاوه، واجب شدن اطاعت حضرتهارون علیه السلام و پیروی از ایشان هم ثابت شد، بدون تقیّد به زمانی خاص، پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز که به حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده است، در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پس از وفاتشان واجب الاطاعة است، بدون تقیّد به زمانی مشخص. دهلوی در «تحفة اثنا عشریه» نیز متعرّض این وجه نشده است، هرچند که در حاشیهی کتاب متعرّض آن شده است، لیکن نگفته که چرا کلام او در متن برتر است.
شیعه برای تعمیم منزلتها به چند دلیل استدلال میکند، همانگونه که فخر رازی نیز سه وجه را برای اثبات این مطلب آورده است و در «نهایة العقول» گوید: «باید دانست که آنان در حدیث، لفظی نیافتهاند که دلالت بر عمومیت کند، لیکن از سه وجه آن را بیان کردهاند،..». امّا دهلوی این سه وجه را نیاورده است.
شیعه، برای اثبات خلافت حضرت هارون علیه السلام به آیهی (آخلفنی فی قومی) استدلال میکند که بر خلافت مطلقه دلالت دارد. امّا دهلوی این استدلال را نیز نیاورده است و ادّعا میکند که خلافت هارون از بین رفته، به این گمان که مقیّد به زمانی محدود بوده است.
شیعه برای بقای خلافت حضرت هارون علیه السلام به استصحاب خلافت ثابت او استدلال میکند، تا رافع یقینی برایش پیدا شود.
علمای بزرگ شیعه استدلالهای دیگری بیان کردهاند، که بر خوانندههای کتابهایشان پوشیده نیست، مانند: الشافی، بحارالأنوار، حق الیقین، إحقاق الحق و مانند آنها که پژوهشهای کافی و شافی در ردّ تشکیکهای مخالفان و رفع شبهههای آنان نگاشتهاند.
هر کس که کتابهای شیعه مانند الشافی را پیگیری و بررسی کند، از خنده بر ادّعای دهلوی خودداری نمیتواند، که میگوید: سخنان این گروه آشفته و به هم ریخته است، و او خود، آنها را به حد کمال، ویرایش و پیرایش کرده است...
سپس دهلوی وجه استدلال شیعه را چنین آورده است: «شیعه گفته است..». سپس میگوید این تقریب از اوست در حالی که سخنان شیعه به هم آمیخته و آشفته است... و این خود تناقضگویی است.
بعلاوه، همین اندازه، استدلال او نیز، عینآ در گفتههای شیعه وجود دارد، پس ویرایش و پیرایش او کجاست؟
و به طور کلّی ادّعایش در ویرایش و پیرایش سخنان شیعه دروغ است، مگر این که از «ویرایش» منظورش «تحریف» باشد، که این کاملا درست است؛ چون شیعه برای استدلال به این حدیث، آن را از دو صحیح نقل کند، در حالی که دهلوی هنگام نقل آن از دو صحیح، آن را تحریف کرده و عبارت «اهل البیت و النساء و البنات» را به آن افزوده است.
گویی دهلوی از اینکه بهمریختگی و آشفتگی را به سخنان شیعه در این مقام نسبت داده، پشیمان شده است و بناچار در حاشیهی کتابش، دومین وجه استدلال را بر اساس حدیثی آورده، که در شرح المواقف و منابع دیگر آمده است. دهلوی گوید که این همان وجه مشهور آنانـ یعنی شیعهـ در استدلال به این حدیث است و سپس به این جمله بسنده میکند: «و پوشیده نیست آنچه در آن است». این متن نوشتهی او در حاشیه است :
«در استدلال به این حدیث، مشهور نزد آنان چنین است: از جمله منزلتهای هارون نسبت به موسی، شریک بودنش در رسالت است، و از لوازم آن شایستگی اطاعت از او پس از وفات موسی است، اگر باقی میماند. پس باید این منزلت نیز برای علی رضیاللهعنه ثابت شود، جز این که او مشارکت در رسالت ندارد، پس باید پس از پیامبر صلی الله علیه و آله امّت او را واجب الاطاعة بدانند، بر اساس دلیل، تا نهایت درجهای که امکان ندارد. و پوشیده نیست، نکاتی که در آن استدلال است».
گویم :
پوشیده نیست که این یکی از وجوه دلالت این حدیث است.
به علاوه، کلام او بخشی از وجه مورد نظر اوست، نه تمام آن، چون دانشمندان شیعه نخست به چندین وجه، تعمیم وجوه منزلت را اثبات میکنند، سپس ثابت میکنند که امامت از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام است، هم به جهت جانشین بودن بر بنیاسرائیل و برکنارنشدن از آن، هم به دلیل مشارکت با حضرت موسی علیه السلام در واجبالاطاعه بودن...
این استدلال را به همین گونه، چند تن از اهل سنّت در کتابهایشان به نقل از شیعه آوردهاند، مانند نهایةالعقول، شرح المواقف، الصواعق و غیر اینها...
ابنحجر در صواعق چنین گوید: «شبههی دوازدهم: گمان بردهاند که در زمرهی نصّ تفصیلی بر علی، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است هنگامی که به سوی تبوک خارج شد و او را جانشین خود بر مدینه کرد که فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. گفتند: این جمله دلیل بر آن است که تمام جایگاههای ثابتشده برای هارون نسبت به موسی جز نبوّت، برای علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده است، وگرنه استثناء صحیح نمیباشد. آنگاه گویند: در زمرهی آنچه برای هارون نسبت به موسی ثابت شده، سزاواری او برای خلافت است اگر بعد از او زنده میبود، چون در زمان حیاتش جانشین بود، بدینروی، در صورتی که پس از مرگش جانشین او نمیشد اگر زنده بود، برای او نقصی بود، و این بر پیامبران جایز نیست.
نیز: از جمله جایگاههایی که نسبت به او داشت، شریکبودن در رسالت است، و لازمهی این، واجبالاطاعه بودن
است اگر بعد از او باقی میماند، پس ثبوت آن برای علی واجب میشود که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله واجبالاطاعه برای امّت باقی بماند، بر اساس این دلیل در بالاترین درجه».(1)
از سوی دیگر آنچه دهلوی در حاشیه آورده، دقیقآ نقل نوشتهی شرح المواقف است، لیکن وجه دوم است که مانند کتاب صواعق پس از وجه اوّل آورده شده است، و این متن نوشتهی «شرح المواقف» است :
«دوم از وجههای سنّت: کلام پیامبر است خطاب به علی، هنگامی که به جنگ تبوک رفت و او را جانشین خود بر مدینه گمارد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. این کلام میرساند که تمام جایگاههای ثابتشده برای هارون نسبت به موسی جز نبوّت، برای علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده است. چون اگر لفظ حدیث بر تمام جایگاهها حمل نشده بود، استثنا صحیح نمیبود. از جمله جایگاههای ثابت شده برای هارون نسبت به موسی آن بود که برای این که قائم مقام موسی باشد، شایستگی داشت، اگر پس از او زنده بود، چون او جانشین موسی در حیاتش بود، به دلیل کلام موسی علیه السلام که به او فرمود: «أخلفنی فی قومی». روشن است که جانشینی معنی ندارد جز قیام در مقام کسی که او را جانشین خود کرده، در همهی زمینههایی که او حق تصرّف داشته است. پس باید به فرض باقی ماندن پس از او، جانشین او پس از مرگش باشد، وگرنه برکناری او موجبی برای نقص و نفرت از او خواهد بود، و این بر پیامبران جایز نیست، جز این که قائممقام موسی جایگاهی در نبوّت داشت، که در اینجا به دلیل استثنایی که آمده، منتفی است.
آمدی گوید: وجه دوم از دو وجه استدلال به این حدیث چنین است: از جمله منزلتهای هارون نسبت به موسی، شریک بودنش در رسالت است. و از لوازم آن سزاواری طاعتش پس از وفات موسی است، اگر باقی میماند. پس آن نیز باید برای علی ثابت شود، جز این که او مشارکت در رسالت ندارد. پس باید پس از پیامبر صلی الله علیه و آله برای امّت واجبالاطاعة در بالاترین درجه باقی بماند، براساس این دلیل».(2)
با توجّه به این کلام، بهتر بود دهلویـ پس از آوردن این وجهـ جای آشفتگی و اضطراب آن، علّتِ نیاوردنِ وجه اوّل، علّت برتر دانستنِ این وجه در ذکر، علّت ذکر نکردنش در متن و ترجیحدادنش برای آوردن در حاشیه را روشن میکرد. امّا او فقط گفته:«و آنچه در آن کلام است، پوشیده نمیماند». و آیا این کافی است؟!
17ـ دهلوی گوید:
با اینهمه، این تمسّک، نابسامانیهای بسیار دارد.
گویم :
از این وجوه بسیار، چیزی ذکر نکرده، جز سه وجه که آنها را آکنده به لغزشهای بسیار لرزان نموده است،
لغزشهای زشت نمایان. و خداوند، توفیق دهنده به راه هدایت و بصیرت است.
1ـ دهلوی گوید : اسم جنس مضاف به عَلَم، در نظر تمامی دانشمندان علم اصول، از لفظهای عموم نیست.
گویم :
دهلوی با ریاستی که در دانشها دارد!! و جلالت علمی میان مردم!! تنها به ادّعا بسنده میکند، بلکه با دروغ و اغواگری!! امور روشن و قضیههای ثابت و پایههای استوار را انکار میکند!!
دلالت کلمهی «منزلة» مضاف، بر معنای عموم، ثابت استـ و سپاس خداوند راـ به گونهای که تردیدی باقی
نمیگذارد و شبههای آن را در بر نمیگیرد...
محقّقان بزرگ و پیشوایان اصول، بر درستی این نکته که استثناء دلیل بر عموم است، دقیقآ تصریح کردهاند، و به همین دلیل ثابت میکنند که صیغههای عموم معنی عموم دارد.
درستبودن استثنا دلیل بر عمومیت است.
لفظ «منزلة» مضاف است، اگرچه به عَلَمی مضاف باشد، استثناء از آن به قطع و یقین صحیح است، چون جایز است که گفته شود: «زید بمنزلة عمرو إلّا فی النسب» و «بکر بمنزلة خالد إلّا فی العلم» و به همینگونه...
این حدیث نیز چنین است، چون «منزلة» در آن مضاف به «عَلَم» است که بدون شک بر عموم دلالت میکند. و به ویژه «منزلة» که در این حدیث آمده، به قطع و یقین استثناء از آن صحیح است. چون اگر حدیث چنین بود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز نبوّت» یا «جز برادری نَسَبی» یا مشابه آن، بدون شک درست میبود، همانگونه که لفظ «إلّا النبوة» وارد است، که از پیش آمد و باز هم خواهد آمد. با اینهمه استثناکردن به لفظ «جز این که پس از من پیامبری نیست» استثنای متّصل است، که به زودی روشن میشود.
اینک بعضی نمونهها که میرساند صحّت استثنا بر عموم دلالت دارد، از گفتههای بعضی بزرگان علم اصول.
یک. بیضاوی گوید: «و معیار عموم، جواز استثنا است، زیرا اگر استثنا نباشد آنچه از اندراج آن واجب است، خارج میشود، وگرنه جمع نکره جایز خواهد بود».(1)
دو. فرغانی عبری در شرح آن گوید: «هنگامی که صیغههای عموم را با اختلاف صیغهها در عمومیت بیان کرد، استدلال را بر این که بر دو وجه عام است آغاز کرد: یک وجه شامل تمام صیغهها و یک وجه ویژهی بعضی از آنهاست. امّا توضیح وجه عام برای تمام صیغهها این است که گوییم: اگر هر یک از این صیغههای ذکرشده عام نباشد، استثنا کردن هر فردی از آن از هر یک از آنها جایز نیست، چون استثنا عبارت است از خارج کردن چیزی از مدلول لفظ، که اندراج مفهوم در آن لفظ جایز است اگر استثنا نباشد. پس اگر هر یک از این صیغهها عام نباشد، اندراج هر فردی در آن، بدون وجود استثنا، واجب نیست و هرگاه واجب نبود استثنا جایز نیست، چون آنگاه نیازی به خارج کردن نیست. لیکن به طور اتّفاقی استثنا کردن در هر یک از این صیغهها جایز است. به طور مثال صحیح است که گفته شود: «من دخل داری إلّا زیدآ فأکرمته» و به همینگونه در موارد دیگر. پس این صیغهها عام هستند و مطلوب همین است.
به عقیدهی من، استثنا عبارت است از خارج کردنِ چیزی که اگر نبود، داخل بودنش واجب است، چون اگر به این تعبیر نباشد، دو حالت دارد: یا عبارت است از آنچه اگر نباشد، داخل بودنش در آن ممتنع میشود، که این ضرورتآ باطل است. یا عبارت است از خارج کردن چیزی که اگر نبود، داخل بودنش در آن جایز است، و این نیز باطل است، چون اگر عبارت از آن باشد، استنثا از جمع نکره هم جایز خواهد بود، به این دلیل که دخول فرد خارج شده
1) منهاج الوصول فی علم الأصول.
در آن روا میشود، در حالی که این مورد به اتّفاق نحویین جایز نیست. لذا «إلّا» را در کلام خداوند متعال (لو کان فیهما آلهة إلّا الله لفسدتا) بر معنای «غیر» حمل کردهاند، به این که وصف است و استثنا نیست به جهت محالبودنش در اینجا، و علّت آن را واجب نبودن دخول دانستهاند».(1)
سه. کمالالدّین ابنامام الکاملیة گوید: «معیار عموم، جواز استثنا است، یعنی عموم به آن شناخته میشود، زیرا استثنا چیزی را خارج میکند که اگر نمیبود، اندراج آن واجب بود، یعنی اگر استثنا نبود از تمام آنها لازم میشد همهی افراد در «مستثنی منه» داخل شوند، وگرنه در غیر این صورت یعنی اگر داخل بودنش در آن واجب نباشد، استثنا از جمع نکره جایز میشد، لیکن استثنای از آن به اتّفاق نحویین جایز نیست. گفتهاند: مگر این که «مستثنی منه» خاصّ باشد مانند: «جاء رجال کانوا فی دارک إلّا زیدآ منهم»(2)
چهار. جلالالدّین محلّی گوید: «معیار عموم، استثنا است، پس هر چه استثنا از آن صحیح باشد و حصر در آن نباشد، عامّ است، چون در دسترس بودن آن برای مستثنی لازم است. و استثنا از جمع معرفه و دیگر صیغههایی که پیش از آن آمده، صحیح است، مانند: «جاء الرجال إلّا زیدآ»و هر کس نفی عموم در آن میکند، استثنا را قرینهای بر عموم قرار میدهد، و استثنا از جمع نکره صحیح نمیباشد جز این که تخصیص یابد، آنگاه عمومیّت پیدا میکند در چیزی که به آن اختصاص یافته است، مانند: «قام رجال کانوا فی دارک إلّا زیدآ منهم» آنگونه که نویسنده آن را از نحویین نقل کرده است و صحیح است که گفته شود: «جاء رجال إلّا زید»، که زید را مرفوع بدانیم، و «إلّا» صفت به معنی «غیر» باشد آنگونه که در آیهی (لو کان فیهما آلهة إلّا الله لفسدتا) وجود دارد».(3)
پنج. محبّ الله بهاری پس از آوردن صیغههای عموم و عموم بودن آنها گوید : «جایز بودن استثنا را داریم و آن معیار عموم است».
شش. شارح آن گوید: «جایز بودن استثنا از همهی این صیغهها را داریم و این معیار عموم است. یعنی: استثنا معیار عمومیت «مستثنی منه» است. و نتیجهاش استدلالِ از شکل اولی است، یعنی: استثنا کردن از این صیغهها جایز است، و هرچه استثنا از آن جایز باشد، عام است. امّا صغرای قضیه، چون هرکس آن را پیگیری کند، مییابد که چنین است. خداوند متعال میفرماید :
(إنّ الإنسان لفی خسر إلّا الّذین آمنوا و عملوا الصالحات)
و امّا کبری، چون معنی استثنا خارج کردن آن چیزی است که اگر استثنا نبود حتمآ داخل میشد، لذا همگی، «الّا» را به وصفیّت حمل کردهاند، در صورتی که «مستثنی منه» جمع نکره غیر محصور باشد به جهت فقدان شرط استثناء، پس
ناگزیر از داخل شدن است و آن عموم است».(1)
مباحث یادشده چنین خلاصه میشود که :
دانشمندان علم اصول برآنند که استثنا دلیل عمومیت است. و از این راه، عمومیت را برای تمام صیغههای عموم اثبات میکنند.
به این دلیل، دلالت لفظ «منزلة» مضاف به عَلَم بر عموم، روشن میشود. و دهلوی از انکار و نپذیرفتن آن سودی نمیبرد.
جالبتر این که: دلالت استثنا بر عموم، از سخن خودِ دهلوی ظاهر است و او به این قاعده اعتراف دارد، آنجا که میگوید: «درستی استثنا بر عموم دلالت دارد، اگر استثنا متّصل باشد». پس صحّت استثنای متّصل، دلیل بر عموم است، و صحّت استثنا از لفظ «منزلة» مضاف بر عَلَم، کاملا روشن است، چون مراد از صحّت استثنا، جواز ورود بر آن است، نه استثنا به صورت فعلی».
پس اگر با فرض غیرواقعی، فرض شود، «الّا أنّه لا نبیّ بعدی» استثنای متّصل نیستـ آنگونه که افرادِ بدون بصیرت در حدیث و ادبیات، بر خلاف گفتههای صریح پیشوایان بزرگ پنداشتهاندـ لیکن استثنای متّصل از لفظ «المنزلة» که به اسم عَلَم علی الاطلاق اضافه شده است، و از لفظ «المنزلة» که به لفظ «هارون» اضافه شده است، بدون شک صحیح است. پس عمومیّت لفظ «المنزلة» که به اسم عَلَم به طور مطلق اضافه شده، و مضاف بودن به هارون هم عموم بودنش بدون شک ثابت است. اگر این بیان که با اعتراف دهلوی مورد تأیید قرار گرفته است، هنوز پایههای وسوسههای فاسد و پندارهای بیاساس را از بنیان ویران نساخته، بعضی سخنان بزرگان علم اصول را نقل میکنیم که به طور صریح در مورد افادهی عموم اسم جنس مضاف گفتهاند :
یک. عضدالدّین ایجی گوید: «صیغهی وضع شده برای آن، یعنی برای عموم، نزد پژوهشگران چندگونه است، از جمله :
الف: اسمهای شرط و استفهام، مانند من، ما، مهما، أینما
ب: موصولها مانند: من، ما، الّذی.
ج: جمعهای معرفهشده به تعریف جنس نه عهد، و جمعهای مضاف، مانند : العلماء و علماء بغداد.
د: اسم جنس، یعنی معرّف باشد به تعریف جنس یا مضاف باشد».(2)
پس اسم جنس مضاف در نظر محقّقین، از صیغههای عموم است، مانند اسم جنس معرفه شده به لام جنس. و روشن است که «المنزلة» اسم جنس مضاف است، پس عام میباشد، آنگونه که پژوهشگران بر آن تصریح کردهاند.
دو. عبری فرغانی گوید :
«مسألهی دوم، در باب آنچه افادهی عموم میکند. گوییم: استفادهی عمومیّت یا از لفظ یا از لغت و یا عرف و یا عقل است.
آن لغت که عموم را افاده میکند، دو حالت است: یا افاده میکند، نه به نفس خود، بدون وجود قرینهای همراه آن که بر آن دلالت کند، یا افاده میکند، نه به نفس خود، بلکه برای قرینهای که به آن ضمیمه شده است.
عام به نفس خود، دو شقّ دارد: یا شامل همهی اشیا میشود، چه دانش داشته باشد چه نداشته باشد، مانند لفظ «أیّ» که دانشداران و غیر آنها را در استفهام در برمیگیرد. مانند: أیّ شیء عندک؟ و در پاداش دادن مانند گفتهات: «أیّ رجل یأتینی فَلَه درهم» و «أیّ ثوبٍ تلبسه یتزیّن بک». یا شامل بعضی میشود که خود، سه شقّ دارد: یا فقط تمام عالمان را در بر میگیرد، مانند «من» در استفهام، چون: «من عندک؟» و در پاداش دادن مانند حدیث نبوی: «من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلا یؤذینَّ جاره»، یا فقط شامل غیر عالمان میشود، چه زمانی یا مکانی، یا غیر آن باشد مانند لفظهای : «ما» و «الّذی» و «ذا» و غیر آنها. و گفتهاند که شامل عالمان نیز میشود مانند آیهی شریفه : (و السماء و ما بناها) و آنگاه «ما» مانند «أی» در عموم است. و یا شامل بعضی از غیر عالمان میشود مانند أینَ و متی که «أین» عام در مکان و «متی» عام در زمان است و شامل چیزهای دیگر نمیشوند.
عامی که قرینهای به آن ضمیمه شده است: یا در اثبات است که خود چند شق دارد: یا جمع محلّی به الف و لام است، چه جمع کثرت باشد مانند آیهی: (الرجال قوّامون علی النساء) یا جمع قلّت باشد مانند کلام پیامبر: «ما رآه المسلمون حسنآ فهو عندالله حسن»، و یا جمع مضاف چه جمع کثرت باشد، مانند کلام پیامبر: «أولادنا أکبادنا» و همچنین است اسم جنس که عام خواهد بود اگر محلّی به الف و لام باشد، مانند آیهی کریمهی: (یا أیّها النّاس أعبدوا) یا مضاف باشد مانند آیهی: (عن أمره)»(1)
پس اسم جنس، اگر مضاف بود مانند اسم جنسی که محلّی به الف و لام باشد، افادهی عموم میکند، و آیهی (عن أمره) را برایش مثال زدهاند، چون لفظ «أمر» اسم جنسی است که مضاف به ضمیری آمده است که به خداوند متعال برمیگردد.
سه. جلال محلّی گوید :
«مفردی که مضاف به معرفه شده است برای عموم است، بنا بر صحیح، آنگونه که نویسنده در «شرح المختصر» آورده است، یعنی تا وقتی که عهدی تحقّق نیافته است، مانند: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) یعنی همهی فرمانهای خداوند، که فرمان مستحبّ را از آن مخصوص کرد».(2)
چهار. نظامالدّین به اعتراضهایی که با استدلال در آیهی: (و من یشاقق الله و رسوله... و یتّبع غیر سبیل المؤمنین) بر حجّیت اجماعشده، پاسخ میگوید. نتیجهی این اعتراض، منع عمومیّت لفظ «سبیل» در آیه است، وی چنین پاسخ میدهد :
«و امّا دربارهی سومین اعتراض، از پیش در مقدّمات لغوی آمده که مفرد و مضاف نیز از صیغههای عموم است، چگونه چنین باشد در حالی که استثنای از آن صحیح است، در حالی که خودش معیار عموم است».(1)
بنابراین، لفظ «المنزله» در این حدیث شریف نیز دلالت بر عموم میکند.
پنج. ابوالبقاء گوید :
«مفرد مضاف به معرفه برای عموم است، و به آن تصریح کردهاند در استدلال به این که امر برای وجوب است در کلام الاهی: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) یعنی همهی فرمانهای خداوند».(2)
این کلام، صریح است در آن که مفرد مضاف به معرفه، از صیغههای عموم میباشد، و این عقیدهی همگان است که به آن تصریح کردهاند.
شش. ابننجیم مصری گوید :
«قاعده: مفرد مضاف به معرفه برای عموم است. در استدلال به این که امر برای وجوب است در کلام الهی: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) به آن تصریح کردهاند، یعنی همهی فرمانهای خداوند متعال. و از فرعهای فقهی آن است: اگر برای پسر زید وصیّت کرد یا بر فرزندانش وقف کرد و فرزندان پسر و دختر داشت، آن مال برای همه است. این مطلب را در کتاب «فتح القدیر» در بحث وقف آورده است. و من آن را فرع آن قاعده قرار دادم. نیز از شاخههای آن است: اگر به همسرش بگوید: اگر در شکم تو پسر باشد، یک بار مطلقه هستی، و اگر دختر بود، دو بار مطلقهای، آنگاه آن زن یک پسر و یک دختر زایید. گفتهاند: طلاق داده نمیشود. چون «الحمل» اسم برای کل است. پس تا وقتی که غلام یا کنیز مصداق کلمهی «کل» نباشد، شرط حاصل نشده است. زیلعی آن را در باب التعلیق آورده است، و این موافق آن قاعده است، که من این مسأله را فرع آن قاعده قرار دادم. و اگر بگوییم عموم نیست، لازم است هر سه اتّفاق بیافتند».(3)
از کلام ابننجیم نتیجه میشود که افادهی مفرد مضاف به معرفه عموم، یک قاعدهی اصولی مسلم است که فروع فقهی زیادی بر آن متفرّع میشود.
این بخشی از گفتههای بزرگان پژوهشگران این قوم در اصول و فروع است. چرا دهلوی نسبت به آن توقّف نکرده
است، با آنکه در مورد او تبحّر و پیشوایی در دانشهای مختلف ادّعا میشود؟
شگفتانگیزتر، غفلت او از نوشتههای دو شرح تلخیص و حاشیههای آنهاست که کاملا در دسترس همهی دانشپژوهان است، و از کتابهای درسی مبتدیان علم به شمار میآید. چرا که افادهی عموم از اسم جنس مضاف در آن آشکار است.
هفت. تفتازانی در کتابش (المختصر) گوید :
«پس مقتضای حال، اعتبار مناسب برای حال و مقام است. یعنی: بدانیم که بالارفتن شأن سخن فصیح در حُسن ذاتی چیزی نیست جز این که مطابق باشد با اعتبار مناسبی که اضافه مصدر به آن افاده میکند. واضح است که آن با بلاغتی بالا میرود که عبارت است از مطابقت سخن فصیح با مقتضای حال. پس دانسته شد که مراد از اعتبار مناسب و مقتضای حال، یکی است، وگرنه درست نخواهد بود که آن بالا نمیرود جز به مطابقت برای اعتبار مناسب و بالا نمیرود جز به مطابقت برای مقتضای حال. در این سخن باید ژرفنگری شود».(1)
هشت. نظامالدّین خطایی در حاشیهاش بر المختصر گوید :
«تفتازانی گفته: «بر آنچه اضافهی مصدر افاده میکند»، چون افادهی حصر میکند، آنگونه که در «ضربی زیدآ قائمآ» گفتهاند که افادهی انحصار همهی ضربهها را در حال قیام میکند. البتّه، در آن تأمّل است، چون اضافهی مصدر افادهی عموم میکند، زیرا اسم جنس مضاف از ادوات عموم است و انحصار در مثال یاد شده، از این جهت است که عموم در آن مستلزم حصر میباشد. پس اگر تمام ضربهها در حال قیام بود، صحیح نیست که یک ضربه در حالتی دیگر باشد، وگرنه تمام ضربهها در آن حالت نخواهد بود، چون ممتنع است که یک ضربه به یک شخص در دو حالت باشد. امّا در مورد بحث ما، عموم مستلزم حصر نیست، چون لازمهی این نکته که مطابقت داشتن، سبب همهگونه بالارفتنها باشد، این مطلب نیست که بالارفتن بدون مطابقت به دست نیاید. از آن رو که تعدّد سببها برای یک مسبّب جایز است، پس حصول مسبّب به همهی آن سببها جایز میشود، و حصر فقط وقتی لازم میآید که سخن بر حصر سببیّت همهی بالارفتنها در مطابقت دلالت کند. اکنون که مقدمه چنان نیست، پس نتیجه چنین نیست.
در پاسخ این سخن میتوان گفت: معنی سخن تنها این نیست که مطابقت سبب همهگونه بالارفتنها باشد، بلکه همهی آنها به سبب مطابقت حاصل میشوند، و روشن است که آن خود مستلزم حصر میگردد، چون اگر ارتفاع بدون مطابقت حاصل شود، صحیح نخواهد بود که آن ارتفاع از آن مطابقت به دست آید. چون برای یک شیء متعدد بودن حاصل شدن ممتنع است».
نُه. تفتازانی در (المطوّل) گوید :
«پس مقتضای حال، اعتبار مناسب برای حال و مقام است مانند تأکید و اطلاق و دیگر مواردی که برشمردیم، و لفظ کتاب مفتاح بدان تصریح دارد، که به زودی پژوهش بیشتری در این باره خواهید شنید. و حرف «ف» در گفتهاش:
1) المختصر فی علم المعانی و البیانـ تعریف بلاغت از مقدمه کتاب.
«فمقتضی الحال»، دلالت دارد بر تفریع موارد یادشده که نتیجهی آن است. و بیان آن، از آنچه گذشت، روشن شد که بالا رفتن شأن سخن فصیح، تنها با مطابقتش به اعتبار مناسب است، نه علّت دیگر، چون اضافه مصدر افادهی حصر میکند، مانند آن که گفته میشود: «ضربی زیدآ فی الدار».(1)
ده. چلبی در حاشیهاش بر مطوّل گوید :
«تفتازانی گفته: چون اضافهی مصدر افادهی حصر میکند.
چنانکه رضی گفته که اگر اسم جنس استعمال شد، ولی قرینهای برایش اقامه نشد که آن را تخصیص دهد به بخشی از آن چه برایش واقع میشود، ظاهر است برای استغراق جنس، که از استقراء سخن آنان برگرفته است. پس معنی در این جا چنین خواهد بود: تمام ارتفاعها حتمآ به سبب مطابقت سخن برای اعتبار مناسب حاصل میشود، پس استفادهی حصر میشود، چون اگر جایز باشد که ارتفاع به چیزی جز آن حاصل شود، این ارتفاع به آن مطابقت حاصل نشده است، پس این کلّیت صحیح نخواهد شد..».
یازده. در جای دیگری چلبی گوید :
«مصنّف گفته: و استغراق مفرد، شاملتر است.
پیشتر تصریح شارح نقل شد که اضافهی مصدر افادهی حصر میکند، و آنجا محقّق شد که مبنایش مصدر مضاف از صیغههای عموم است. این قضیه کلّی است نه مهمل، آن گونه که او پنداشته است..».
امّا تفتازانیـ با وجود آنکه به این قاعدهها و مبانی در کتابهای یادشده تصریح کردهـ هنگامی که میخواهد به استدلال شیعه بر حدیث منزلت پاسخ دهد، خود را به فراموشی زده میگوید :
«و پاسخ منع تواتر است، بلکه آن (حدیث منزلت) خبری واحد در برابر اجماع است، و منع عموم منزلتها، بلکه نهایت اسم مفرد مضاف به عَلَم، اطلاق است. چه بسا که ادّعا شود که معهودی معیّن است مانند: غلام زید».؟!(2)
همانگونه که دهلوی غفلت ورزیده ـ یا خود را به غفلت زدهـ از آن چه در کتابهای اصول فقه و دو شرح تلخیص و حاشیههای آن دو آمده، نسبت به کتابهای نحو که آنها نیز از کتابهای درسی در تمامی حوزههای علمی است، غفلت ـ یا تغافلـ کرده است...
مگر نمیبینید که افادهی اسم جنس مضاف به عموم، گفتهی صریح محقق رضی است، آنگونه که در حاشیهی چلبی آمده است؟
دوازده. جامی، شارح کافیه، در بحث مواضع وجوب حذف خبر صریحآ همین مطلب را میگوید :
«و دومین آن: هر مبتدا که مصدر باشد، صورتآ یا به تأویل آن، منسوب به فاعل یا مفعولٌبه یا هر دو، و بعد از آن
حال، یا اسم تفضیل مضاف به آن مصدر باشد مانند : «ذهابی راجلا»، و «ضرب زید قائمآ،» اگر زید مفعولٌبه بود، و مانند: «ضربی زیدآ قائمآ أو قائمین»، و «ضربت زیدآ قائمآ أو قائمین»، و «اکثر شربی السویق ملتوتآ»، و «أخطب ما یکون الأمیر قائمآ».
بصریها گفتهاند که تقدیرش این است: ضرب زید، حاصل است اگر ایستاده باشد، پس حاصل حذف شده است، همانگونه که متعلّقات ظرفها حذف میشود، مانند زید عندک. پس باقی میماند حالتی که ایستاده باشد، سپس «اذا» حذف شد با شرط عامل آن در حال، و حال به جای ظرف اقامه شد، چون در حال معنی ظرف بودن هست، پس حال قائم مقام ظرفی است که قائم مقام خبر است، پس حال قائم مقام خبر خواهد بود.
رضی گوید: این چیزی است که دربارهی این مطلب گفتهاند. ولی در این کلام، تکلّفهای بسیاری است، آنچه به نظر من میرسد، این است که تقدیرش مانند: «ضربی زیدآ یلابسه قائمآ»، اگر حال را از مفعول خواستار باشی. و «ضربی زیدآ یلابسی قائمآ» اگر حال از فاعل باشد، اولی است، سپس گویی: مفعولی که دارای حال است حذف شد. پس باقی ماند «ضربی زیدآ یلابس قائمآ» و جایز است حذف ذوالحال با بودن قرینهای، گویی: «الذی ضربت قائمآ زید»، یعنی (ضربته)، سپس «یلابس» حذف شد که خبر مبتدا و عامل در حال است و حال به جای آن ایستاد، مانند این که گویی «راشدآ مهدیّآ» یعنی: «سر راشدآ مهدیّآ»، بنابراین از آن تکلّفهای دور و دراز، راحت خواهند بود.
کوفیها گفتند: تقدیر آن: «ضربی زیدآ قائمآ حاصل» به این که «قائمآ» را از معلّقات مبتدا بدانند. البتّه این سخن آنان را ملزم میکند به حذف خبر، بدون این که عاملی راهشان را ببندد، و ملزم میکند به مقیّد کردن مبتدایی که عمومیّت آن به دلیل استعمال، مقصود است..».(1)
سیزده. زمخشری گوید: «مواردی هست که خبر در آن حذف شده است به جهت این که دیگری راهش را میبندد. از جمله آن که گویند: أ قائم الزیدان، و ضربی زیدآ قائمآ، و أکثر شربی السویق ملتوتآ..».
چهارده. ابنحاجب در شرح کلام یادشدهی زمخشری گوید :
«گفتهاند: ضربی زیدآ قائمآ، استاد گفت: ضابطهاش این است که مقدم آید مصدر یا آنچه در معنای آن و منسوب به فاعل یا مفعولش باشد، و پس از آن حال از هر دو یا از یکی از آنها بیاید، با معنایی که توسّط حال، از خبر مستغنی شود، و نحویها را در این مورد سه روش است :
عقیدهی بیشتر پژوهشگران بصری چنین است که تقدیر جمله را این میدانند : «ضربی زیدآ حاصل اذا کان قائمآ». روش دوم: روش کوفیها که تقدیرش آن است : «ضربی زیدآ قائمآ حاصل». سوم: روش متأخّرین ـ و اعلم آن را برگزیده استـ که تقدیرش این است: «ضربت زیدآ قائمآ».
امّا صحیح همان اولی است، و بیانش چنین است: معنی «ضربی زیدآ قائمآ» این است که: ما ضربته الّا قائمآ.
نیز معنی «اکثر شربی السویق ملتوتآ» چنین است: «ما اکثر الشرب الّا ملتوتآ». این معنی جز بر تقدیر بصریها برایش
1) الفوائد الضیائیة: 296ـ 297، مبحث المبتدا و الخبر من المرفوعات، فی مواضع لزوم حذف الخبر.
درست در نمیآید.
در بیان آن گوییم: مصدر مبتدا اضافه شد. چون اضافه شد به نسبت آنچه به آن اضافه شد، عمومیّت یافت، مانند اسمهای جنس که مفرد ندارند، و جمعهای جنسی که مفرد دارند، که اینها نیز اگر اضافه شوند عمومیّت مییابند، مثلا وقتی بگویید «ماء البحار حکمه کذا» شامل تمام آبهای دریاها میشود. نیز اگر بگویید «علم زید حکمه کذا» تمام علوم زید را در بر میگیرد. نخست مصدر، عام و بدون تقیید به حال قرار گرفت، چون حال از تمام خبر است، سپس از آن خبر داده شد که در حال قیام حاصل شد، پس واجب میشود که این خبر برای عموم باشد، بدان روی که از عمومش تقریر شد، چون خبر از تمام مخبر عنه است. پس اگر تقدیر کنید که بخشی از «ضرب زید» در حال قیام نیست، از تمام آن خبر ندادهاید، و اگر آن مقرر شد معنایش خواهد بود: «ما ضربی زیدآ الّا فی حال القیام..».
باطل بودن روش سوم از دو وجه است: لفظ و معنی. از نظر لفظ: اگر مبتدا به جای فعل بود، با فاعلش مستقل میشود، همانگونه که اسم فاعل در «أقائم الزیدان» مستقل شد، گرچه گویی «ضربی» یا «ضربی زیدآ» کلامی نیست. امّا از جهت معنی: خبر دادن واقع میشود با زدن زید در حال قیام، و این معنی منع نمیکند که پس از آن زدن زید در غیر حال قیام باشد. مثلا اگر بگویید «ضرب زیدآ قائمآ» ممتنع نمیکند که زید در حال نشستن زده شده باشد، و این عینآ همانی است که در بطلان نظر کوفیها آوردیم».(1)
از این سخن نیز به طور کاملا واضح، دلالت اسم جنس مضاف به عَلَم و غیر آن بر عموم، آشکار میشود.
2ـ دهلوی گوید :
بلکه تصریح کردهاند که آن (اسم جنس مضاف به عَلَم) برای عهد است، همانگونه که در عبارت «غلام زید» و مانند آن است.
دلالت بر عموم است اگر قرینهای بر عهد نباشد
گویم :
پوشیده نیست که متبادر شدن عهد در عبارتی مانند «غلام زید» که به علّت وجود قرینه است، مستلزم عدم دلالت بر عموم در هر اسم مضاف نیست. چون اسم جنس معرفه شده به «لام» و جمع معرفه شده به «لام» یا مضاف ـ این صیغههایی که افاده عموم میکنند به تصریح عموم اصولیهاـ اگر قرینهای بر عهد در آن پیدا شد، بر آن حمل میشود، و این قرینه، آن را از دلالت بر عموم خارج نمیکند آنجا که قرینهای نیست، و همین گونه است در اسم جنس مضاف.
یک. جلال محلّی گوید :
«جمع معرفه شده به لام مانند «قد أفلح المؤمنون» یا به اضافه مانند «یوصیکم الله فی اولادکم» برای عموم است تا زمانی که عهدی تحقّق نیابد، به دلیل تبادر به ذهن».(2)
دو. بنانی در حاشیهاش گوید :
«محلی گفته: مادامی که عهدی محقّق نشود.
سزاوار است این قید در موصولها نیز در نظر گرفته شود، چون ممکن است برای عهد باشد چنان که به آن تصریح شده است. میتوان گفت: نیازی به این قید نیست، چون سخن در این وضع برای جمع معرفه شده بوده و آن عموم است. و پوشیده نیست که با تحقّق عهد، ثابت است، نهایت این که با قرینهی عهد، از معنایش، منصرف شده است، جز این که این مطلب، ثبوت آن معنی را برایش منع نمیکند..».(1)
سه. همچنین جلال محلّی گوید :
«و مفرد محلّی به الف و لام، مانند آن است، یعنی مثل جمع معرفه شده به آن است در این نکته که برای عموم است اگر عهدی محقّق نشود، به دلیل تبادر به ذهن، مانند: «و أحلّ الله البیع» یعنی همهی بیع، یعنی هر بیع که نادرستِ آن را تخصیص زد مانند ربا».(2)
چهار. عبدالعزیز بخاری گوید: «دلالت مفرد و جمع معرفه شده به لام، بر عموم است، و این نظر گروه اصولیها و عموم بزرگان حنفی و اهل زبان است..».(3)
پنج. ابننجیم تصریح کرده است که مفرد مضاف به معرفه، افادهی عموم میکند. سپس گوید :
«و از قاعده خارج شده است اگر بگوید: (زوجتی طالق) یا (عبدی حرّ) یکی را طلاق و یکی را آزاد کرد و تعیین با اوست. مقتضای آن طلاق دادن همه و آزادی همه است.
در«البزازیه» گوید: یکی ازسوگندها این است:«إن فعلت کذا فأمرأته طالق» برای کسی که دو زن و بیشتر دارد، یکی طلاق داده شد، و بیانش از اوست. سخن او تمام شد.
صاحب البزازیة گویی که این فرع را از آن اصل خارج کرده است، چون از باب سوگندِ برپا شده بر عرف است، که پوشیده نیست».(4)
3ـ دهلوی گوید :
و اگر قرینهای نبود، نهایت امر ثابت شدن اطلاق است.
رد کردن ادّعای دلالت بر اطلاق، آنجا که قرینهای بر عهد نیست
گویم :
چگونه اطلاق ثابت میشود آنجا که قرینهای بر عهد وجود ندارد؟ بلکه آن عموم است چون استثنا صحیح است، و استثناـ همان گونه که از پیش گفته شدـ دلیل بر عموم میباشد. پس آنچه دهلوی آورده است، آنهم به پیروی از گذشتگانش، تنها یک ادّعاست که دلیل و گواهی بر آن نیست.
و به فرض که نپذیریم اسم جنس مضاف از صیغههای عموم است، چون بزرگان پیشوایان هم به آن تصریح کردهاند، و در پی صحّت استثنا از آن، که آنهم به تصریح دانشمندان، دلیل بر عموم است، و پذیرش این که نهایت امرش اطلاق است، پوشیده نمیماند که اطلاق نیز برای اثبات خواستهی امامیه از حدیث بسنده است، چون لفظ مطلق صادرشده از حکیم، بدون قرار دادن قرینهای بر تخصیص، افادهی عموم میکند، والّا لازمهاش اهمال است که این از او قبیح است. قاضی عبیدالله محبوبی بخاری گوید :
«و از جمله موارد آن (یعنی از لفظهای عام) جمع معرفه به لام است، اگر معهود نباشد، چون معرف نه در همهی آن ماهیت است، و نه بعضی افراد چون اولویتی نیست، پس کل متعیّن شد».(1)
گویم: این برهان در مطلق نیز جاری است، زیرا حمل مطلق تنها بر بعضی افرادش ترجیح بلامرجّح است، چون اولویتی نیست، بناچار باید بر کُلّ حملش کرد.
قاضی عبیدالله همچنین گفته است :
«بدان که لام تعریف یا برای عهد خارجی است یا ذهنی، یا برای استغراق جنس، و یا برای تعریف طبیعت است، لیکن عهد اصل است، سپس استغراق، سپس تعریف طبیعت، چون لفظی که لام بر آن وارد شود، بدون لام دلالت بر ماهیت دارد، پس حمل لام بر فایده جدید، بهتر از حمل آن بر تعریف طبیعت است، و فایدهی جدید یا تعریف عهد است یا استغراق جنس، که تعریف عهد از تعریف استغراق اولی است، چون اگر بعضی افراد جنس در خارج یا در ذهن یاد شود، پس حمل لام بر آن بعضِ یاد شده، اولی است از حملش بر تمام افراد، چون آن بعض، متیقّن است، ولی کل محتمل است.
وقتی این روشن شد، پس در جمع محلّی به لام نمیتوان از راه حقیقت، آن را بر تعریف ماهیّت حمل کرد، چون جمع برای افراد ماهیّت وضع شده است، نه بر ماهیت از جهت خودش، لیکن مجازآ بر آن حمل میشود که در توضیحش خواهد آمد. و اگر عهدی نبود، نمیتوان آن را بر عهد حمل کرد. پس این کلام صاحب التوضیح که گفته: «و نه بعضی افراد چون اولویتی نیست»، اشاره به این مطلب است، پس استغراق متعیّن شد».
قاضی بخاری به صراحت میگوید که: «اگر عهدی نبود نمیتوان آن را بر عهد حمل کرد» و امکان ندارد آنها را بر بعضی افراد حمل کرد چون اولویتی نیست: «پس استغراق متعیّن شد».
1) التوضیح فی حلّ غوامض التنقیح. فصل فی الفاظ العام، من الباب الأوّل، من الرکن الأوّل، من القسمالأوّل .
و همین برهان در مورد مطلق نیز جاری است، «پس استغراق متعیّن شد».
تفتازانی گوید :
«و استدلال بر مذاهب توقّف کردهاند، گاهی با بیان این که مانند این الفاظ که ادّعای عمومیّت آن شده است، مجمل است، و گاهی با بیان این که مشترک است. در مورد اوّل: چون اعداد جمع متفاوت است بدون اولویت بعضی از آنها، و چون تأکید به کلمهی کلّ و اجمعین مینماید که افادهی بیان شمول و استغراق دارد، پس اگر برای استغراق بود، به آن نیازی نیست، پس آن برای بعض است و معلوم نیست، پس مجمل خواهد بود».
تفتازانی پس از آوردن وجه دوم گوید :
«پاسخ به اولی:بر کلّ حمل میشود برای جلوگیری از ترجیح بعضی بلامرجّح».(1)
بدین رو، به همین برهان یعنی بطلان ترجیح بلامرجّح، عموم ثابت میشود به دلیل صیغههای عموم. همینسان، به همین برهان، اثبات عموم برای مطلق.
4ـ دهلوی گوید :
و اینجا قرینهای بر عهد وجود دارد، و آن کلام علی است که: آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا میگذاری؟
گویم :
این سخن از چند وجه خدشه دارد :
وجه اوّل ـ این همان مدّعای ناصبیهاست.
پیش از این، نقل دهلوی از ناصبیها آمد، که دلالت این حدیث را محدود به خلافت خاصّه دانست و این که پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین علیه السلام را فقط در اهل و عیالش بجا گذارد. دهلوی این کلام را از نواصب نقل کرد و ناشایست دانست، و پاسخ را به کتابهای یارانش از اهل سنّت محوّل کرد. لیکن ادّعای او در اینجا بازگشت به گفتهی ناصبیها و تصدیق آن است، چون نتیجهاش دقیقآ بدون کمترین تفاوت مطابق آن گفته است. در توضیح میگوییم :
دهلوی ادّعا میکند که مراد از جملهی «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی»، همان جایگاه معهود است، سپس آن جایگاه معهود را به جانشینی در میان زنان و کودکان تفسیر میکند. این سخن به محدودیت خلافت در اهل و عیال میرسد که همان ادّعای ناصبیهاست.
آنچه دهلوی از ابنحزم در حاشیه برای تأیید گفتهاش در متن آورده، دلیل دیگری بر موافقت دهلوی با ناصبیها است و میرساند که در پی تأیید مرام و تقویت گمانهای آنان است. این عبارت ابنحزم است آنگونه که در حاشیه آمده است :
«این موجب استحقاق خلافت نمیشود، چه رسد به این که به او تفویض شده باشد، چون هارون پس از موسی ولیّ امر بنیاسرائیل نشد، بلکه پس از موسی، یوشعبننون ولیّ امر شد که خدمتکار موسی علیه السلام و همسفرش بود در سفری که
1) التلویح فی شرح التوضیح، فصل فی حکم العام، از تقسیم أوّل، از باب اوّل، از رکن اوّل از قسم اوّل.
از پی خضر علیه السلام بود، همانگونه که ولیّ امر پس از پیامبرمان 9یار او در غار بود و کسی بود که با او به مدینه سفر کرد. همانسان که علی رضیاللهعنه پیامبر نبود مانند نبوت هارون، و هارون بعد از موسی جانشین بر بنیاسرائیل نبود، پس صحیح است که او رضیاللهعنه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله در جایگاه هارون نسبت به موسی باشد فقط در خویشاوندی، و نه امر دیگر».
این سخن ابنحزم بود. پس چرا دهلوی این سخن باطل را آورده است که گفتهی صریح خودش در متن را نقض میکند؟ وی در متن گفته بود: این حدیث شریف دلالت دارد بر استحقاق امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت. آیا این نقل قول، تأییدی بر ادّعای ناصبیها نیست؟ و آیا یکی از آنان ابنحزم نیست، آنگونه که در شرح حالش آوردهاند؟
این سخن، همچنین کلام او در همین متن را نقض میکند، چون به دلالت آن بر خلافت اذعان دارد، لیکن آن را محدود به اهل و عیال میکند، در حالی که ابنحزم ـ در این سخنـ اصل دلالت بر خلافت را انکار میکند، همانگونه که مورد ادّعای ناصبیها است.
چرا این تناقضگویی؟
وجه دوم ـ جملهی «أتخلفنی..». در بسیاری از لفظهای حدیث موجود نیست. در بسیاری از عبارتهای حدیث منزلت، جملهی «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا میگذاری» وجود ندارد، حتّی در روایت بخاری در کتاب (المناقب) و نخستین نقل مسلم از عامربنسعد از پدرش، و در نقل دیگر از ابراهیمبنسعد از پدرش، نیز وجود ندارد.
پس استدلال به حدیثی که این بخش را ندارد، کامل و تمام است، و ملزم ساختن امامیه به پذیرش لفظ حدیثی که این بخش را دارد وجهی ندارد، تا ادّعا کند که جمله قرینه بر عهد است، و بدینگونه عموم منزلت را باطل کند.
وجه سوم ـ این جمله استفهامیه است و وجهی ندارد که آن را قرینه بدانیم. به طور کلّی این جمله نمیتواند قرینهای بر عهد بودن گرددـ حتّی اگر در همهی لفظهای حدیث باشدـ تا خلافت، خاصّ گردد نه عام، چون کاملا بدیهی است که جمله استفهامی است، و استفهام، استدعای وقوع و تحقّق ندارد. پس ممکن است که امام علیه السلام این جمله را برای روشن شدن بطلان گمان منافقین و اثبات دروغ فتنهانگیزان گفته باشد، تا از زبان پیامبر امین و خاتمالنبیّین 9روشن گردد. لذا گفته است: آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا میگذاری؟ ایشان 9پاسخش دادند که: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.
این پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله بدون توجّه به اثبات دیگر منزلتها، منزلت خلافت هارونی را برای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت میکند. دهلوی نیز به این اعتراف میکند و گوید: «یعنی همانگونه که هارون جانشین موسی بود وقتی که به سوی طور رفت، امیر نیز جانشین پیامبر بود هنگامی که به سوی جنگ تبوک رفت».
معلوم است که جانشینی هارون تنها در اهل و عیال نبود. به همین گونه است وضع خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام . پیامبر به او میفرماید: من تو را تنها در اهل و عیال جانشین خود نکردم و از روی گرانباری تو را در مدینه رها نکردم ـ آنگونه که منافقان پنداشتندـ بلکه تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، که از جمله جایگاههای آن جانشینی موسی است بر تمامیِ به جا ماندگان.
به این بیان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله برای دفع توهّم اختصاص جانشینی بر اهل و عیال، راهبری میشود، که بیانگر شرافت
بیشتر و بالارفتن مقام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز هست.
چون این جمله به طور کلّی دلالت بر جانشینی او بر زنان و کودکان ندارد، پس چگونه دلالت بر سلب خلافت او بر غیر زنان و کودکان دارد؟ و اگر این سلب استفاده شود، باید از مفهوم استفاده میشد و ثبوت مفهوم، فرع بر ثبوت منطوق است و استفهام دلالت بر ثبوت منطوق نمیکند، پس چگونه بر ثبوت مفهوم دلالت دارد؟
وجه چهارم ـ لازمه خاص بودن پرسش، خاص بودن پاسخ نیست :
به فرض که جملهی «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا میگذاری»، اختصاص خلافت حضرتش علیه السلام نسبت به زنان و کودکان را برساند، برای ناصبیها و پیروانشان سودی ندارد، چون لازمهی تخصیص پرسش، تخصیص پاسخ نیست. اگر زید به بکر بگوید: «أتملّکنی دارک؟» و او پاسخ دهد: «ملّکتک ما أملکه»، این پاسخ عام است و آن را تخصیص به پرسش خاص نسبت به «دار» نمیدهد.
وجه پنجم ـ پاسخ تفتازانی به این ادّعا
تفتازانی بطلان این توهّم دهلوی را چنین توضیح میدهد :
«گفتهاند: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که به جنگ تبوک خارج شد علی رضیاللهعنه را بر مدینه جانشین خود گمارد، و منافقان در این باره زیادهگویی کردند. علی رضیاللهعنه گفت: ای رسول خدا مرا با بازماندگان رها میکنی؟ حضرتش علیه[وآله]الصّلاةوالسّلام فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». و این بر جانشینی او دلالت ندارد، مانند ابنأم مکتوم رضیاللهتعالیعنه که در بسیاری از جنگهایش او را جانشین خود کرد.
تفتازانی میافزاید: بسا بتوان به این سخن پاسخ داد که: تأمّل و دقّت به عموم لفظ است نه به خاصِّ بودنِ سبب».(1)
بنابراین، اگر مدّعای دهلوی را که به استناد این جمله آورده بپذیریم، موجب تخصیص آن حدیث و فهم معنای عهد از آن نمیشود.
یکی از لغزشهای بسیار زشت دهلوی، آن است که از این جمله حضرت امیرالمؤمنین «آیا مرا به جا میگذاری..» پنداشته که به عنوان اعتراض بر پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینی خود بر مدینه گفته است. گویی که میخواهد از زشتی گفتهی عمر دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله ـ که العیاذ بالله گفت: پیامبر هذیان میگوید ـ بکاهد...
این مطلب در باب المطاعن کتاب تحفه اثنا عشریه در پاسخ به (المطعن الاوّل من مطاعن عمر) در بارهی داستان قرطاس، آمده است...
لیکن این ادّعایی فاسد و توهّمی باطل است، و چگونه این سخن ـ با احتمال صدور آنـ برای اثبات دروغ فتنهی انگیزان مورد مقایسه قرار میگیرد، سپس از آن نتیجهگیری میشود که سخن پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نبوده است؟!
وجه ششم ـ کلام ابنتیمیه دربارهی علّت صدور این حدیث
1) شرح المقاصد :5 275.
ابن تیمیّه در کلام یادشدهی خود گوید: علّت سخن امیرالمؤمنین علیه السلام که گفت : «آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا میگذاری»، توهّم وهن پیامبر صلی الله علیه و آله به او، و کاهش درجهاش در این جانشینی است، پس پیامبر صلی الله علیه و آله برای دفع آن توهّم به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به من باشی».
بر این اساس، چگونه این جمله را قرینهای بر ارادهی عهد در پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به آن میدانی که فرمود: «تو نسبت به من..».
وجه هفتم ـ این حدیث بارها گفته شده و اختصاصی به جنگ تبوک ندارد
دهلوی این زحمت را به خود نداده که به کتابهای حدیثی قومش مراجعه کند، چه رسد به کتابهای بزرگان ما، بلکه شیوهاش تقلید از پیشینیانش است مانند کابلی و سهارنپوری و امثال آنها. او چنین زحمتی به خود نداده است تا ببیند که حدیث منزلت اختصاصی به جنگ تبوک ندارد، و پیامبر صلی الله علیه و آله در مناسبتهای مختلف و جاهای متعدّد به حضرت علی علیه السلام فرمودهاند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی..».
آری، اگر اندکی در کتابهای حدیث پژوهشی کرده بود، ادّعا نمیکرد که این حدیث مخصوص تبوک است و نمیگفت که معهود معیّنی است.
یکی از مواضعی که حدیث منزلت وارد شده، روز برادری است. از جمله کسانی که آن را روایت کردهاند :
1ـ احمدبنحنبل شیبانی.
2ـ محمّدبنحبّان البستی.
3ـ سلیمانبناحمد طبرانی.
4ـ احمدبنعلی، خطیب بغدادی.
5ـ موفّق بن احمد خوارزمی.
6ـ علیبنحسنبنعساکر دمشقی.
7ـ یوسفبنقِزُغلی، سبطابنجوزی.
8ـ احمدبنعبدالله، محبّالدین طبری.
9ـ ابراهیمبنعبدالله وصابی یمنی.
10ـ محمّدبنیوسف زرندی.
11ـ علیبنمحمّد،ابنصبّاغ مالکی.
12ـ عبدالرّحمانبنابیبکر سیوطی.
13ـ عطاءالله بنفضل الله شیرازی.
14ـ شهابالدّین احمد.
15ـ علیبنحسامالدّین متقی.
16ـ محمودبنمحمّد شیخانی قادری.
17ـ میرزا محمّدبنمعتمدخان بدخشانی.
18ـ ولیالله احمدبنعبدالرّحیم دهلوی.
19ـ مولوی محمّد مبین لکهنوی.
هنگام ولادت سبط اکبر حضرت حسنبنعلی و نیز هنگام ولادت حضرت حسینبنعلی علیهما السلام ، جبرئیل علیه السلام تبریک گویان بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرود آمد و از سوی خداوند سبحان، حدیث منزلت را ابلاغ کرد. از کسانی که آن را روایت کردهاند :
1ـ ابوسعید عبدالملک بن محمّد خرگوشی.
2ـ عمربنمحمّدبنخضر ملّا اردبیلی.
3ـ شهابالدّینبنشمسالدّین دولتآبادی.
4ـ شهابالدّین احمد.
5ـ حسینبنمحمّد دیاربکری.
روز جنگ خیبر نیز پیامبر حدیث منزلت را بیان داشت. از جمله کسانی که آن را روایت کردهاند؛
1ـ علیبنمحمّد ابنمغازلی.
2ـ موفّقبناحمد خوارزمی.
3ـ عمربنمحمّدبنخضر ملّا اردبیلی.
4ـ ابوالرّبیع سلیمانبنسالم کلاعی.
5ـ ابراهیمبنعبدالله وصابی.
هنگام بستن همهی درها جز درِ خانهی امیرالمؤمنین علیه السلام نیز حدیث منزلت را فرمود و از کسانی که آن را روایت کردهاند :
1ـ علیبنمحمّد ابنمغازلی.
2ـ موفّقبناحمد خوارزمی.
در روایت عمربنخطاب است که رسول خدا صلی الله علیه و آله این حدیث را همراه با جملهی : «أنت اوّل المسلین اسلامآ و أنت اوّل المؤمنین ایمانآ» گفته است. از کسانی که آن را روایت کردهاند :
1ـ حسن بن بدر.
2ـ ابوعبدالله حاکم نیشابوری.
3ـ ابوبکر شیرازی.
4ـ محبالدّین محمّدبنمحمودابن نجّار.
5ـ ابوشجاع شیرویهبنشهردار دیلمی.
6ـ اسماعیلبنعلی، معروف به «ابنالسّمان».
در روایت احمدبنموسیبنمردویه آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث «یطلع علیکم سیدالمرسلین و أمیرالمؤمنین و خیر الوصیین» حدیث منزلت را بیان فرمودند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله ، خطاب به سلمان این حدیث را ضمن حدیثی در وصف امیرالمؤمنین فرمود که عاصمی به اسنادش از سلمان، آن را روایت کرده است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پس از حدیث: «إنّ علیّآ لحمه من لحمی و دمه من دمی» این حدیث را فرمودند. از کسانی که آن را روایت کردهاند:
1ـ ابونعیم احمدبنعبدالله اصفهانی.
2ـ موفّقبناحمد مکّی خوارزمی.
3ـ شهابالدّین احمد.
4ـ ابراهیمبنمحمّد حموینی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بیان فضیلتی برای عقیل و جعفر، این جمله را به حضرت علی امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود. ابراهیمبنعبدالله وصّابی آن را در کتابش «الاکتفا» چنین روایت میکند:
«از عبدالله بنمحمّدبنعقیل، از پدرش، از جدش عقیلبنابیطالب رضیاللهعنه که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: ای عقیل! تو را به دو ویژگی دوست دارم: به خویشاوندیت، و نیز به دلیل اینکه ابوطالب تو را دوست دارد. و امّا تو ای جعفر، اخلاق تو شبیه اخلاق من است. و امّا تو ای علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست. ابوبکر جعفربنمحمّد مطیری در بخشی از حدیثش آن را نقل کرد».
محمّد صدر عالم در کتابش «معارج العلی» گوید :
«ابن عساکر نقل میکند از عبداللهبنمحمّدبنعقیل، از پدرش، از جدّش عقیلبن ابیطالب که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای عقیل..». ـ تا آخر حدیث.
ابن خلکان در شرح حال ابوتمیم معد ملقّب به (المستنصر بالله بنظاهر) گوید : «تولّد مستنصر صبح روز سه شنبه، سیزده شب مانده از جمادی الآخر سال 420 بود. و شب پنجشنبه دوازده شب مانده از ذیحجهی سال 487 درگذشت...
این همان شب عید غدیر است، یعنی شب هیجدهم ذیحجه که غدیرخم است با ضم خاء معجمه و تشدید میم. گروه
بسیاری را دیدم که درباره این شب میپرسیدند که چه شبی از ذیحجه بود؟ این مکان میان مکّه و مدینه است که برکهای آب دارد، و گفته میشود که در آنجا درختان بسیاری است.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله سال حجّةالوداع از مکّه بازمیگشت، به این مکان که رسید، علیبنابیطالب رضیاللهعنه را به برادری گرفت و گفت: علی نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی است، خداوندا ولیّ کسی باش که او را به ولایت گیرد، و دشمنی کن هر کس که با او دشمنی کند و یاری کن هر کس او را یاری کند، و رها کن هر کس او را یاری نکند.
شیعه علاقهی فراوانی به آن دارند. حازمی گفت: آن بیابانی میان مکّه و مدینه و نزدیک جحفه است، برکهی آبی در آن است، در آنجا پیامبر صلی الله علیه و آله خطبهای خواند. و این بیابان به ناسازگاری بسیار و شدّت گرما موصوف است».(1)
به طور کلّی، حدیث منزلت، غیر از جنگ تبوک، در جاهای بسیاری وارد شده است، بر اساس حدیثهای محدّثان بزرگ که در کتابهای معتبر آمده است. آنچه دهلوی آورده است که این حدیث را به ارادهی عهد تخصیص داده و بر خلافت جزئی حمل کرده، تقلیدی کورکورانه و تعصّبی بسیار شدید است.
افزون بر اینها، سیّد علی همدانی ـ که از استادان دهلوی و پدر او است ـ از حضرت امام جعفربنمحمّد صادق 8وارد شدن این حدیث را در ده موضع روایت میکند، و این متن گفتهاش در کتابش «المودة فی القربی» میباشد :
«از صادق علیه السلام ، از پدرانش 8، که پیامبر صلی الله علیه و آله در ده موضع به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».
از شگفتیها این است که ابنتیمیه ورود این حدیث را جز در جنگ تبوک نفی میکند و گوید: «از نادانی رافضیها اینکه تناقض میگویند. این حدیث دلالت دارد بر این که پیامبر صلی الله علیه و آله علی را جز در آن روز در جنگ تبوک، مورد این خطاب قرار نداد. اگر علی میدانست که جانشین پس از پیامبر است ـ آنگونه که روایت کردهاند و از پیش آورده شد ـ در آنصورت قلبی مطمئن داشت که مانند هارون است، چه پس از او و چه در حیاتش، و گریان به سوی او خارج نمیشد، و نمیگفت: آیا مرا میان زنان و کودکان به جا میگذاری؟ و اگر علی به طور مطلق در جایگاه هارون بود، هیچکس را بر او جانشین نمیکرد، در حالی که غیر او را بر مدینه جانشین کرد، درحالی که او در آنجا بود. همانگونه که در سال خیبر، غیر علی را بر مدینه جانشین کرد، با آن که علی در آنجا بود و چشمدرد داشت، تا این که به پیامبر صلی الله علیه و آله ملحق شد. آنگاه وقتی که آمد، پرچم را به او داد، و پیش از آن گفته بود: به یقین پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست دارد، و خداوند و رسولش او را دوست دارند».(2)
گویم :
ابنتیمیه نادانی و تناقضگویی را به شیعه نسبت میدهد، سپس بر این مبنا دلالت حدیث را در این میداند که پیامبر صلی الله علیه و آله فقط در آن روز، علی را به این خطاب مورد مخاطبه قرار داد. وجه دلالتی که حدیث را بر نادانی و تناقضگویی امامیه حمل میکند، چیست؟ و کجاست دلالت این حدیث که فقط در آن روز علی را به این خطاب، مورد مخاطبه قرار داده است؟
اینها ادّعاهایی است که بطلان آن کاملا روشن میباشد. و به همینگونه است استدلالش بر اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام بر جانشینی پس از پیامبر علم نداشت، چون :
اوّلا: در هیچ یک از روایتهای دو صحیح و در دیگر صحیحهای آنان، سخنی از گریهی امیرالمؤمنین علیه السلام نیست.
ثانیآ: گریه چه دلیلی بر عدم اطمینان قلب دارد؟ این گریه ـ به فرض ثابت شدنش ـ جز برای جدایی از رسول خدا یا آزرده شدنش از فتنهانگیزی منافقان نبود. کار ابنتیمیه عجیب است!! گاهی گریهی امام علیه السلام را دلیل بر سستیِ جانشینی خود قرار میدهد!! و گاهی آن را دلیل بر عدم اطمینانش به جانشین بودنش میداند!!
با چشمپوشی از همهی این مطالب، و به فرض پذیرش این ادّعای باطل ـ که این گریهی پنداری و گفتهی او که: «آیا مرا به جا میگذاری..»، دلیل بر جانشین نبودنش پیش از آن باشد و عدم اطمینان قلبی او را برساند به این که پس از او مانند هارون باشدـ با اینهمه به هیچ وجه ثابت نمیکند که این حدیث منحصر به روز جنگ تبوک باشد، چون انجام این خطاب پس از جنگ تبوک، یک بار و چند بار جایز است.
ابنتیمیه گوید: «اگر علی به طور مطلق در جایگاه هارون بود، هیچ کس را بر آن جانشین نمیکرد».
پاسخش چنین است: حضرتش علیه السلام به طور مطلق در جایگاه هارون علیه السلام است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هرگز کسی را بر او جانشین نکرد. با دلیلهای قاطع و سخنان صریح ائمّه :ثابت شد که حضرتش به طور مطلق در جایگاه هارون است و ارادهی عهد به قطع و یقین باطل شد، پس ادّعای جانشینی احدی بر او دروغ است، و ابن تیمیه خود به منافات این دو امر اعتراف دارد.
گویی ابنتیمیه با این ادّعایش میخواهد کمبودهای سه شیخ را برطرف کند، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بارها افرادی را جانشین بر آنان قرار داد، گاهی عمروبنعاص، و گاه ابوعبیدة و گاه اسامه را. امّا این استخلافها ثابت است، و مدلولش برطرف نمیشودـ یعنی مفضول بودن مشایخ و عدم شایستگی آنان برای خلافت پس از پیامبرـ با ادّعایی دروغ و بهتانی بسیار بزرگ.
ابنتیمیه گوید: «دیگری را بر مدینه جانشین کرد، در حالی که او آنجا بود».
بطلان این سخن نیز روشن است و گویندهاش افترازنندهای بسیار دروغگو میباشد. پیشوایان بزرگ این گروه به تحقیق نوشتهاند که امیرالمؤمنین علیه السلام در هیچیک از مشاهد جز در جنگ تبوک، از پیامبر صلی الله علیه و آله باز نماند.
ابنتیمیه گوید: «همانگونه که سال خیبر، غیر علی را بر مدینه جانشین کرد..».
این سخن مسلّم نیست و از مدّعی مطالبهی بیّنه و برهان میشود، و آن ادّعایی است که خداوند بر آن برهانی
نفرستاده است.
کسانی که حدیث منزلت را در غیر تبوک روایت کردهاند:
ابنتیمیه سرسختی و دشمنی خود را به اوج رسانده است. او در جایی دیگر ادّعا میکند که اهل علم متّفقند بر آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را در جایی غیر تبوک نفرموده است!! بدین ترتیب پیشوایش احمدبنحنبل ـ که مدّعی پیروی و تقلید از اوستـ و گروهی دیگر از استوانههای بزرگ را دروغگو میداند و از گروه «اهل علم» خارج میسازد!!
آری، شمار بسیاری از محدّثان و علمای مشهور اهل سنّت، حدیث منزلت را در روزهای غیر تبوک روایت کردهاند، از جملهی آنان است :
1ـ احمدبنمحمّدبن حنبل.
2ـ ابوحاتم محمّدبنحبان البستی.
3ـ سلیمانبناحمد طبرانی.
4ـ ابوعبدالله محمّدبنعبدالله، حاکم نیشابوری.
5ـ حسنبنبدر.
6ـ ابوبکر جعفربنمحمّد مطیری.
7ـ عبدالملکبنمحمّدبنابراهیم خرگوشی.
8ـ احمدبنموسیبن مردویه اصفهانی.
9ـ ابونعیم احمدبنعبدالله اصفهانی.
10ـ اسماعیلبنعلی رازی، معروف به «ابنالسمّان».
11ـ ابوبکر احمدبنعلی، معروف به «خطیب بغدادی».
12ـ علیبنمحمّد جلایی، معروف به «ابنالمغازلی».
13ـ ابوشجاع شیرویهبن شهردار دیلمی.
14ـ احمدبنمحمّد عاصمی.
15ـ موفّقبناحمد مکّی خوارزمی.
16ـ عمربنخضر، معروف به «ملّا اردبیلی».
17ـ علیبنحسن معروف به «ابنعساکر».
18ـ ابوالربیع سلیمانبن سالم معروف به «ابنسبع».
19ـ محبالدّین محمّدبنمحمود معروف به «ابنالنجّار».
20ـ یوسفبنقزغلی سبط ابنجوزی.
21ـ شمسالدّین احمدبنمحمّد معروف به «ابنخلکان».
22ـ محبالدّین احمدبنعبدالله طبری.
23ـ ابراهیمبنمحمّد جوینی حموینی.
24ـ محمّدبنیوسف زرندی.
25ـ علیبنشهابالدّین همدانی.
26ـ شهابالدّینبنشمسالدّین دولتآبادی.
27ـ نورالدین علیبنمحمّد معروف به «ابنالصباغ».
28ـ جلالالدّین عبدالرّحمانبنابیبکر سیوطی.
29ـ جمالالدّین عطاء الله بن فضل الله شیرازی.
30ـ حسینبنمحمّد دیار بکری.
31ـ علیبنحسامالدّین متقی.
32ـ ابراهیمبنعبدالله یمنی.
33ـ شهابالدّین احمد.
34ـ محمودبنمحمّد شیخانی قادری.
35ـ میرزا محمّدبنمعتمد خان بدخشانی.
36ـ محمّد صدر عالم.
37ـ ولیالله احمدبن عبدالرّحیم دهلوی.
38ـ محمّد مبینبن محبّ الله لکهنوی.
اعتراف دهلوی به همانندیِ خلافت امیرالمؤمنین و هارون علیهما السلام
5ـ دهلوی گوید :
یعنی، همانگونه که هارون جانشین موسی در رفتنش به طور بود، همچنین امیر جانشین پیامبر در رفتنش به جنگ تبوک بود.
گویم :
اوّلا: در این سخن اعتراف است به خلیفه بودن هارون از موسی علیهما السلام ، و این خود ردّی بر بعضی بزرگان مشهور آنان است که با کتاب و سنّت مخالفت کرده و خلافت هارون از موسی علیهما السلام را انکار کردند، مانند فخر رازی، اصفهانی، تفتازانی، قوشچی، هروی و دیگران، که به زودی گفتههای ایشان خواهد آمد.
شگفتانگیزتر این که دهلوی خود ادّعا میکند که میان رسالت و خلافت منافاتی وجود دارد که سخن او خواهد آمد. و بدینسان خلافت هارون علیه السلام را باطل میکند.
ثانیآ: در این سخن اعتراف است به دلالت حدیث بر ثبوت خلافت برای امیرالمؤمنین علیه السلام ، مانند ثبوت خلافت برای هارون علیه السلام ، که دروغپردازیها و بیهودهگوییها، و همهی زحمتهایی را که در تقریر نفی عموم منزلتها کشید، باطل میکند.
به علاوه بر اساس نصّ حدیثهای متعدد، خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است، مانند حدیث (لا ینبغی لی أن أذهب إلّا و أنت خلیفتی) «هرگز سزاوار نیست که من بروم، جز این که تو جانشینم باشی»، که محدّثان بزرگ آن را روایت
کردهاند، که پس از این خواهی دانست.
نیز حدیثی که مؤلّف «حبیب السیر» روایت کرده است که در آن فرمود :
«ای برادرم به مدینه بازگرد، که تو خلیفهی من در خانوادهام و خانهی هجرتم و قومم هستی...». و این سخن صریحی بر خلافت است.
دهلوی ادّعای تقیید خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام به زمان غیبت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نمیپذیرد
6ـ دهلوی گوید :
چون جانشینی مقیّد به زمان غیبت است، پس از سپری شدن آن دوره باقی نمیماند، همانگونه که خلافت هارون ادامه نیافت.
گویم :
دهلوی باید این مدّعا را با دلیلی که برای علمای زبردست مقبول باشد، ثابت کند، وگرنه ادّعای تُهی از دلیل و برهان پذیرفته نیست و بسنده کردن به آن خروج از قانون مناظرهی بزرگان است.
بر هر کسی که گوش فرا دهد و گواه باشد، پنهان نیست، که: این مقید ساختن در هیچیک از روایتهایی که متن صریح بر جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام دارد، وارد نشده است.
همچنین بر بطلان این محدودیت دلالت میکند: سخن ابنتیمیّه و شیخ علی قاری که ادّعا میکنند امیرالمؤمنین علیه السلام از این جانشینی برکنار شد، چون اگر در آغاز مقیّد بود، با سپری شدن دوره، منقطع میشد. آنگاه کاربرد کلمه برکناری نه از نظر لغت صحیح است و نه از نظر عرف. پس گفتهی این دو بزرگ، ادّعای محدودیت را باطل میسازد.
بعلاوه، جانشینی هارون علیه السلام مطلق و مقیّد به دوران غیبت موسی علیه السلام نیست، و همینگونه است جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام که در جایگاه هارون قرار گرفته است. توضیح این که ادّعای محدودیّت خلافت هارون علیه السلام دروغی آشکار و تهمت محض است، چون کلام الاهی دربارهی جانشینی حضرت هارون برای موسی علیهما السلام مطلق و غیر محدود است. مفسّران نیز اطلاق آیه را به قیدی مقیّد نکردهاند و خبرهای رسیده در تفسیر آیه این تقیید را ندارد، که خواهد آمد. پس آنچه دهلوی آورده است، چیزی جز دروغ و تهمت زدن بر پیامبران خداوند :نیست!!
شگفتا! چگونه این مرد خود را از چنین دروغی برکنار نمیکند؟ مگر نمیبیند که حضرت موسی به برادرش هارون علیهما السلام فرمود: (أخلفنی فی قومی)(1) که مطلق است و
مقیّد به زمان غیبت حضرت موسی علیه السلام از بنیاسرائیل نمیباشد؟
پس چگونه بدون دلیل، تقیید این خلافت را ادّعا میکند؟ یا ادّعا میکند که حضرت موسی، هارون علیهما السلام را از آن برکنار کرد، آنگونه که در باب (المطاعن) آورده است؟ و چگونه خود در یک کتاب تناقض میگوید: گاهی ادّعای تقیید و گاهی ادّعای برکناری میکند؟
7ـ دهلوی گوید :
«کار برد برکناری، به علّت پایان یافتن این جانشینی جایز نیست، چون موجب اهانت میگردد».
گویم :
1) اعراف (7): 142، (جانشین من در قومم باش).
دهلوی طبق مدّعای خود مقیّد است که جانشینی را مطلق بداند، ولی از ادّعای برکناری امیرالمؤمنین علیه السلام حیا میکند و از آن تعبیر پایان یافتن جانشینی کرده است، و تصریح میکند که تعبیر به برکناری، اهانت است.
لیکن ابنتیمیه و قاری ـ که از استوانههای دانشمندان این قوم هستندـ بدون چنین شرمساری، پس از توصیف خلافت به جزئی بودن، تعبیر برکناری را بکار بردهاند!! قاری گوید: «خلافت جزئی در دوران حیاتش بر خلافت کلی پس از مرگش دلالت ندارد، به ویژه این که پس از بازگشتش، از آن جانشینی برکنار شد».(1)
این دروغی است آشکار نسبت به خداوند و پیامبرش!!
گویی که این تلاشی است بـرای درمان خشمشان نسبت به این عمل پیامبـر صلی الله علیه و آله و سلم که ابوبکر را از ابلاغ سورهی برائت معزول داشت. این برکناریـ که با حدیثهای فراوانشان ثابت استـ دل این گروه را سوزانده و داغدار کرده، لیکن این تلاشی مذبوحانه است.
ابن تیمیه در پاسخ علامّه حلّی علیهالرحمه گوید: «در پاسخ این که او (حلّی) گفته: او را از مدینه برکنار نکرد، گوییم: این باطل است، زیرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت، در پی همین مراجعت علی برکنار شد، همانگونه که دیگری هم اگر باز میگشت، برکنار میشد. پس از آن، او را به یمن فرستاد تا در مراسم حجّةالوداع به او پیوست، و در حجّةالوداع، دیگری را بر مدینه جانشین خود کرد. آیا میشود پیامبر صلی الله علیه و آله در آن مقیم باشد و علی که در یمن است، در مدینه جانشین باشد؟ شکّی نیست که سخنشان، کلام کسی است که جاهل به احوال پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، گویی که پنداشتهاند علی همواره جانشین بر مدینه بوده تا وقتی پیامبرصلی الله علیه و آله درگذشته است.»(2)
از سخن ابنتیمیه نیز روشن شد که از نظر او جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام مقیّد نیست، و اوـ و قاریـ بر این عقیدهاند که پایان یافتن جانشینی مطلق، عین برکناری است، و برکناری بدون شک اهانت است، و کسی جرأت نمیکند آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت دهد، جز ناصبیِ بسیار خشمگین.
پس ثابت شد که خلافت حضرتش علیه السلام ـ مانند خلافت هارونـ مستمر است و پایان نیافته، چون لازمهی پایان یافتنش برکناری است، و برکناری اهانت است، در حالی که هیچیک از مسلمانان اهانت به امیرالمؤمنین علیه السلام را جایز نمیداند.
نتیجه این که اهل سنّت را چارهای نیستـ بعد از تصریح ابن تیمیه و قاری به برکناری، چنانکه دیدیدـ جز تن دادن به یک از دو امر: یا این که به بطلان تقیید جانشینی اعتراف کنند، و یا بر پایهی پایان یافتن این جانشینی بدون قید اطلاق برکناری کنند، و از ادّعای مخالفت این اطلاق با عُرف و زبان دست بردارند. به هر حال این سخنان، مدّعای امامیه را تثبیت میکند که ادّعای پایان یافتن خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام مستلزم اهانت است که هیچ مسلمانی هرگز آن را روا نمیداند. پس خلافتش پایان نایافته است، که همین مطلوب است.
ابنتیمیه ـ پس از جملههایی که پیش از این آمدـ میگوید: «آنان ندانستهاند که پس از آن، پیامبر صلی الله علیه و آله در سال نهم، علی
را با ابوبکر برای شکستن پیمانها فرستاد و ابوبکر را بر او امیر کرد. سپس بعد از بازگشت با ابوبکر، او را مانند معاذ و ابوموسی به یمن فرستاد. سپس هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به حجّةالوداع رفت، غیر علی را جانشین بر مدینه کرد و علی خود را در مکّه به او رسانید. پیامبر صلی الله علیه و آله یکصد شتر قربانی کرد: دو سوم آن را خودش و یک سوم را علی قربانی نمود، و تمام اینها نزد اهل علم معلوم و مورد اتّفاق آنان است، و اخبار دربارهاش چنان متواتر است که گویی با چشمانت آن را میبینی. و کسی که به احوال پیامبر صلی الله علیه و آله توجّهی ندارد، او را نشاید که در این مسائل اصولی سخن بگوید».(1)
گویم :
ابنتیمیه در این گفتار، برای پایان یافتن خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام به سه مطلب استدلال میکند :
اوّل: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سال نهم او را برای شکستن پیمانها با ابوبکر فرستاد، و ابوبکر را بر او امیر کرد.
دوم: پس از بازگشت او با ابوبکر، او را به یمن فرستاد.
سوم: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به حجّةالوداع رفت، غیر علی را بر مدینه جانشین خود کرد.
سپس ادّعا میکند که تمام این مطالب نزد اهل علم، بدیهی و مورد اتّفاق آنان است و اخبار دربارهاش متواتر است، گویی که با چشمانت آنها را میبینی.
در پاسخ باید گفت:
پاسخ سخن اوّل: امیر قرار دادن ابوبکر بر امیرالمؤمنین علیه السلام تهمتی آشکار است و این ادّعا که اخبار ارسال امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر متواتر است، از زشتترین جعلهاست. هر پژوهشگری میتواند با بررسی روایتهای اهل سنّت بر بطلان این ادّعاها آگاهی یابد، چه رسد به روایتهای امامیه، که روایتهای فراوانشان صراحت دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام را پس از فرستادن ابوبکر، فرستاد. پس این که ابن تیمیه میگوید: او را با ابوبکر فرستاد، دروغی محض است. و این ادّعا که ابوبکر را بر او امیر قرار داد، همانند ادّعای امیر شدن مسیلمة بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، معاذالله از آن، یا همانند امیر شدن فرعون بر حضرت موسی علیه السلام ، یا امیر شدن نمرود بر حضرت ابراهیم خلیل 7میباشد.
روایات اهل سنّت صراحت دارد بر این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را از ابلاغ برائت بر کنار فرمود و حضرت علی علیه السلام را به تنهایی برای این امر برگزید.
همچنین روایتهایشان در مورد بازگشت ابوبکر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صراحت دارد، پس از آن که حضرت علی علیه السلام آیات را از او گرفت. پس هر کس ادّعا میکند که امیرالمؤمنین علیه السلام همراه ابوبکر بازگشت، باید ادّعایش را اثبات کند!!
و چگونه فرمانروایی ابوبکر بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را ادّعا میکند، در حالی که همین رخداد، برتری آن حضرت علیه السلام را بر ابوبکر اثبات میکند، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را از ابلاغ آن سوره برکنار فرموده و انجام آن را به حضرت علی علیه السلام فرمان داد، تا آنجا که ابوبکر پریشان و ترسان خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت و گفت: «آیا در بارهی من چیزی نازل شد؟!»
پاسخ سخن دوم: این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام را به یمن فرستاد، بدیهی است که این امر برکناری خلافت و پایان و
1) منهاج السنة: 7 / 351.
وجوب طاعتش را نمیرساند، چون هدف پیامبر از این که حضرتش را از خلافت عزل نکرد، آن بود که برساند اطاعت از او برای همیشه واجب است و حکمش همواره نافذ است و تصرّفش در کارهای مدینه و مردم آن پیوسته روا است. لازمهی این معنی ماندن همیشگی او در مدینه نیست. چون اگر پادشاه یکی از وزیرانش را برای کاری به اطراف بفرستد، این امر به معنی ابطال وزارتش نیست. به همین ترتیب، قرار دادن و منصوب کردن فردی برای نگهبانی مدینه در زمان غیبت امیرالمؤمنین علیه السلام ، اشکالی در ثبوت خلافت و نفوذ فرمانهایش در آن، به وجود نمیآورد، همانگونه که نسبت به خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین است.
به طور کلّی آنچه ابنتیمیه در این بخش از سخنش آورده، از دو حال خارج نیست: یا دروغ است، یا باطل.
سپس ابنتیمیه گوید :
«و خلیفه، خلیفه نخواهد بود جز هنگام غیبت یا مرگ جانشین کنندهاش، پس اگر پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بود، ممتنع است که جانشینی در آن داشته باشد، چنانکه دیگر والیان امر، اگر کسی را بر مملکت خویش در مدّت غیبتش جانشین کند، جانشینی او با حضور جانشینکننده باطل میشود، لذا درست نیست که گفته شود: خداوند کسی را جانشین خود کند، چرا که او زنده و قائم به ذات، گواه برای بندگانش، مدبّر و منزّه از مرگ و خواب و غیبت است. لذا وقتی به ابوبکر گفتند: ای خلیفهی خدا! گفت: خلیفهی خدا نیستم، بلکه خلیفهی رسول خدایم، و همان برایم بسنده است.
خداوند متعال به این صفت وصف میشود که به جای بنده میماند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «پروردگارا تو همراه در سفر و خلیفه در خانوادهای». و در حدیث دجّال فرمود : «خداوند خلیفهی من بر هر مسلمانی است.» و هر کس که خداوند او را در قرآن به خلافت توصیف کرد، او از طرف مخلوقی پیش از خود خلیفه است، مانند: (ثمّ جعلناکم خلائف فی الأرض من بعدهم) (و اذکروا إذ جعلکم خلفاء من بعد نوح) (وعدالله الّذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الأرض کما استخلف الّذین من قبلهم) و همچنین است این کلام که به فرشتگان فرمود: (إنّی جاعل فی الأرض خلیفه) یعنی (خلیفه) از خلقی که پیش از این روی زمین بودند، چنان که مفسّران و دیگران آوردهاند...».(1)
گویم :
ابن تیمیه ادّعا کرده که: «خلیفه، خلیفه نمیشود مگر هنگام غیبت یا مرگِ جانشین کنندهاش.» بر هیچ خردمندی پوشیده نیست که این ادّعا، دلیل و برهان ندارد. و گواه این سخن، آنکه هیچ یک از علما این قید را در تعریف امامت ذکر نکرده است و این مترادف خلافت است.
ولیالله دهلوی در تعریف خلافت گوید: «خلافت، ریاست عام است در تصدّی اقامهی دین، که با کارهایی سامان میگیرد، مانند: احیای علوم دینی، برپا داشتن پایههای اسلام، قیام به جهاد و آنچه مربوط به آمادهسازی لشکر و واجب کردن جنگ آوری و توزیع غنیمت است، قضاوت کردن، برپا داشتن حدود، برطرف کردن مظالم، امر به معروف و نهی از منکر، به نیابت از پیامبر صلی الله علیه و آله ».(2)
نیز ادّعا کرده که «درست نیست که گفته شود که خداوند، کسی را از سوی خود جانشین کند». این ادّعا نیز درست نیست، چون بزرگان اهل سنّت تصریح کردهاند که حضرت داوود علیه السلام خلیفة الله بوده است، و در قرآن عظیم به این نام توصیف شده، همانگونه که در سخن ولیالله دهلوی است. پس آیا ابنتیمیه قرآن را تکذیب میکند، و یا دهلوی بر قرآن افترا زده است؟!
8ـ دهلوی گوید :
«صحّت استثنا اگر متّصل باشد، فقط دلالت بر عموم دارد».
گویم :
پژوهشگران علم اصول تصریح کردهاند که: صحّت استثناء به تنهایی برای دلالت بر عموم کافی است، بدون شرط دیگر. دهلوی خود نیز به آن اعتراف کرده است، و سخنانشان مطلق است، لیکن دهلوی به پیروی از کابلی که او خود مقلّد قوشچی و تفتازانی و امثالشان است، میپندارد که وجود استثنای متّصل، از دلالت بر عموم میکاهد.
به طور کلّی، صحّت استثنا برای دلالت بر عموم بسنده است. این سخن کاملا روشن است و متن گفتههایشان این مطلب را میرساند. این امام کاملیه پس از استدلال به آیهی شریفهی: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) بر این که امر، دلالت بر وجوب دارد، چنین گوید :
«گفتهاند: کلام الاهی (عن أمره) عمومیّت پیدا نمیکند، چون مطلق است. گوییم : عام است، چون استثنا از آن جایز است، از آن روی که صحیح است که گفته شود : «فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره، الّا مخالفة الأمر الفلانی» و استثنا معیار عمومیّت است».(1)
این عبارت میرساند که: اگر استثنا از آن لفظ صحیح باشد، بر عمومیت دلالت میکند، و لذا لفظ (امر) در آیه دلالت بر عموم میکند زیرا استثنایی در آیه وجود ندارد.
عبری در اثبات قیاس، بیان میدارد که اعتبار در آیهی شریفهی: ( فأعتبروا یا أولی الأبصار) دلالت بر همهی جزئیّات دارد، با قرینهی پیوستن عمومیّت به آن، یعنی جواز استثنا از آن، که استثنا دلالت بر عموم دارد. سپس چنین گوید :
«خنجی گفت: گویندهای میتواند که این پاسخ را ردّ کند که: صحّت استثنا مشروط به ثابت شدن این است که امر به ماهیّت، امر به جزئیّات آن است، و طرف مقابل میتواند از صحّت استثنا منع کند اگر اثبات نشود که امر به آن، امر به جزئیّات است. و پاسخ چنین است: در این صورت صحّت استثناء ظاهر است، چون اگر بگوید: «إعتبروا إلّا الأعتبار الفلانی» از نظر لغت خطایی نکرده است، معیار عمومیت صحّت استثنا میباشد، بنابر آنچه در باب عموم ثابت شد و نیازی نیست که ثابت شود امر به ماهیت، امر به جزئیّات است، چون معنای این که صحّت استثنا معیار عمومیّت میباشد، آن است که اگر در عمومیّت لفظ تردید کردیم استثنا را در آن به کار میبریم. اگر استثنا از آن صحیح بود، عمومیّت آن را خواهیم دانست وگرنه چنین نمیکنیم. پس علم به صحّت استثناء برای دانستن عمومیت بسنده است».(2)
شیخ عبدالرّحمان بنانی در شرح گفتهی سبکی نویسندهی «جمع الجوامع» گوید : «و معیار عمومیّت استثنا است». و عباراتی دارد که همراه با شرح آن از جلال محلی، پیش از این آمد. سبکی گوید :
«علّت این که استثنا را، از معنی آن تحقّق داد، همانگونه است که شارح به آن اشاره کرده و گوید: «پس هرچه که استثنا از آن صحیح باشد.» در این عبارت، مضاف حذف شده است، یعنی: «معیار عموم، صحّت استثنا میباشد.» دلیل بر آن، گفتهی شارح است، پس هرچه صحیح باشد...»
محلّی گوید: «استثنا از جمع نکره صحیح نیست مگر این که تخصیص بخورد، پس عمومیّت مییابد در آنچه تخصیص یافته است مانند: قام رجالٌ کانوا فی دارک إلّا زیدآ منهم.»
بنانی در تعلیقه بر کلام محلّی گوید: محلّی گفت: «مانند: قام رجال کانوا فی دارک الّا زیدآ منهم.» کمال گوید: اگر در این مثال بیندیشی در آنچه ادّعای عموم کرده است و آنچه به آن تخصیص خورده است، این مثال تخصیص نمیزند که خانه آنان را در برگیرد. و رهنمایی نمیکند به آنچه ابنمالک مثال زده است و گوید: «جاءنی رجال صالحون إلّا زیدآ». شیخ الاسلام به او اعتراض کرده و گوید: ممکن است عمومیت آن را توجیه کند در آنچه تخصیص خورده است، از آنجهت که اگر استثنا نباشد وارد شدن مستثنی در مستثنی منه واجب است، تا خانه، همه را در بر گیرد. این سخن، با منع واجب بودن آن رد میشود، و این که خانه، همگان را در بر میگیرد، به جهت جایز بودن این که زید از آنان نباشد، و لذا نیاز شد که «منهم» را ذکر کند، با این که عمومیت آن محل تأمّل است، چون معیار عموم، صحّت استثنا میباشد نه ذکر آن، و این شناخته نمیشود جز به ذکر کردنش.
امّا آن چه ابن مالک برگزیده است یعنی جایز بودن استثنا از نکره در اثبات مانند : جاءنی قوم صالحون الّا زیدآ» این مخالف گفتهی همگان است، چون استثنا خارج کردن چیزی است که اگر نباشد باید در مستثنی منه داخل باشد، و این در مثال منتفی است. آری، اگر «منهم» بدان اضافه میشد، موافق آنان میبود، لیکن اشکالِ یادشدهی پیشین بر آن وارد است.
محلّی گوید: «کلمهی دار، همه را در بر میگیرد». بنانی افزاید: ممکن است گفته شود: اگر این مدّعا را بپذیریم، این ویژگی اقتضای عموم ندارد در مورد آنچه بدان تخصیص خورده است، به دلیل آن که لفظ در مورد گروهی که در آن خانه بودند، صادق است و از آن لفظ به خاطر نمیرسد همهی کسانی که در خانه بودند. به این مطلب پاسخ دادهاند که استثنا دلالت بر عموم دارد در مورد آنچه که تخصیص خورده است و در غیر این صورت، نیازی به آن بود، و ظاهر استثنا، بیانگر نیازمندی به آن است.
محلّی گوید: «لذا نیازمند ذکر «منهم» شد.» بنانی افزاید: گفتهی شهاب با آن مخالف است».
محلّی گوید: «منهم» حال از برای زید است. بنانی گوید: یعنی: زید ـ به طور مثال ـ در این ترکیب استثنا میشود مگر این که از گروه مردانی باشد که دربارهی آنها صحبت شده است، پس هنگام خبر دادن لازم نمیشود لفظ «منهم» در ترکیب آورده شود.
محلّی در توجیه دیدگاهش گوید: «چون معیار عموم صحّت استثنا میباشد، نه ذکرش.»
بنانی گوید: ممکن است گفته شود: چیزی که ذکرش به طور صحیح لازم باشد، صحّت آن است، و در صحّت این ترکیب و صحّت این استثنا شکّی نیست.
محلّی گوید: «و امّا آنچه ابنمالک برگزیده است... الخ».
بنانی گوید: وقتی کمال این مثال را برای شارح، آورده، ایراد او دفع میشود. پس گفته میشود که سخنش بر پایه روش همگان است.
و بدان که آنچه از تلویح آورده شد، ممکن است دلالت بر عموم کند، در مورد آنچه ابنمالک نیز مثال زده است...»
میرحامد حسین میافزاید:
به طور کلّی، سخنان این گروه صراحت دارد که مراد از صحّت استثنا از لفظی است که پس از آن واقع شدن استثنا را صحیح مینماید، نه این که بالفعل پس از آن ذکر شود. پس هر لفظی که این مطلب در آن صحیح آید، دلالت بر عموم میکند، هرچند که استثنا وجود نداشته باشد. پس وجود استثنا از آن، شرط در دلالتش بر عموم نیست، بلکه تنها صحّت استثنا از آن، کافی است.
کاملا واضح است که: لفظ «المنزلة» که به «عَلَم» اضافه شده، قطعآ استثنا از آن صحیح میشود، چون جایز است که بگویید: «زید بمنزلة عمرو إلّا فی النسب»، یا «الّا فی العلم»، یا «إلّا فی اعمال..». و مانند آن. و لفظ «المنزلة» که ـ به ویژه ـ در این حدیث آمده، استثنای متّصل از آن صحیح میباشد؛ همانگونه که اگر لفظ حدیث چنین میبود : «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا النبوة» که قطعآ استعمالی صحیح و متین است. این حدیث با همین لفظ در روایات متعددی وارد شده است که از پیش آورده شد، و باز هم خواهد آمد إن شاء الله.
و اگر استثنا از لفظ «المنزلة» اضافه شده به «عَلَم» صحیح باشد، روشن میشود که لفظ «المنزلة» اضافه شده به «عَلَم» از لفظهای عموم است.
بنابر آنچه گفته شد، تنها جملهی «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» به طور واضح دلالت بر همهی منزلتها دارد، هر چند که فرض شود تنها استثنا در آن نباشد.
پس ـ با سپاس که از آنِ خداوند استـ ثابت شد که آنچه دهلوی با پیروی از پیشوایانش - مانند تفتازانی، قوشچی و کابلیـ دربارهی این استثنا آورده است، یعنی : «إلّا أنّه لا نبی بعدی» و نیز این که ادّعا کردهاند که این استثناء غیر متّصل بلکه منقطع است، پذیرفته نیست، حتّی با پذیرش منقطع بودنش، چون صحّت استثنا در دلالت لفظ «المنزلة» بر عموم کافی است و نیازی به اثبات استثنای متّصل نیست.
1ـ دهلوی گوید :
در اینجا استثنا ضرورتآـ از نظر لفظ و معنیـ منقطع است.
گویم :
اوّلا : دهلوی ادّعا میکند که استثنا در این حدیث منقطع است، در حالی که هنوز منقطع بودن جانشینی را اثبات نکرده است!! و این اگر بر چیزی دلالت داشته باشد، فقط بر آشفتگی حواس و به هم ریختن احوالش دلالت دارد!!
ثانیآ : روشن شد که صحّت استثنا معیار عموم است، و دهلوی به این قاعده اعتراف میکند. پس او وظیفه داشت که دربارهی صحّت استثنای متّصل سخن بگوید، نه این که به انکار وجود استثنای متّصل بسنده کند، چون اگر استثنای موجود متّصل نباشد ـ اگر به فرضی باطل فرض شودـ زیانی به مستدل نمیرساند و سودی به پاسخگو نمیرساند، چون سخن فقط دربارهی صحّت استثنا میباشد و دهلوی از گفتن هر سخنی در این زمینه ناتوان است.
شگفتا از خودستاییِ این مرد! که چگونه در باب یازدهم کتابش ادّعا میکند در دانشمندان بزرگوارمان، اوهام و خیالهایی است، در حالی که خود مرتکب چنین توهّمهای شگفتآور و اشتباهای ظریف میشود در فهم قاعدههای مشهور و قانونهای معروفی که هیچگونه اشکال و مشکلی ندارد؟!
شگفتتر اینکه ـ در همین بابـ به دانشمندان شیعه این نسبت را میدهد که در این توهّم افتادهاند که به جای ما بالقوه، ما بالفعل را اخذ میکنند، و حدیث منزلت را برایش مثال میزند، در حالی که خود در اینجا، ما بالفعل را به جای ما بالقوه گرفته است. چون وجود استثنا راـ که بالفعل استـ به جای صحّت استثنا که بالقوه میباشد، قرار داده است. امّا آنچه را به دانشمندان امامیه نسبت داده است، از چند وجه پاسخش در آینده خواهد آمد.
2ـ دهلوی گوید:
امّا از نظر لفظ، چون «الّا انّه لا نبیّ بعدی» جملهی خبری است، پس نمیتوان آن را از جایگاههای هارون استثنا کرد، و با وارد شدن «إنّ» به این جمله و تأویلش به مفرد، معنی آن در حکم «إلّا عدم النبوّة» خواهد بود. و واضح است که «عدم النبوة» از جایگاههای هارون نیست، تا استثنای آن صحیح باشد.
پایه و أصل در این ادّعا، تفتازانی است
گویم :
پوشیده نیست که سعدالدّین تفتازانی مدّعی اصلی انقطاع استثناء در این حدیث استـ آنگونه که از پیگیریها برمیآیدـ او گوید :
«استثنای ذکر شده برای خارج کردن یک منزلت از بعضی افراد آن منزلت، مانند آن نیست که بگویی: «الّا النبوّة»، بلکه منقطع است به معنی «لکن» چنان که بر عربیدانان مخفی نیست، پس دلالت بر عموم نمیکند. چگونه چنین باشد؟ در حالی که از منزلتهای آن، برادری در نَسَب است که برای علی ثابت نشده است، البتّه جزاین که گفته شود آن در جایگاه مستثنی است به جهت این که انتفای آن آشکار است».(1)
قوشچی به پیروی از او گوید :
«استثنای مذکور برای خارج کردن یک منزلت از بعضی افراد آن منزلت مانند آن نیست که بگویی: «الّا النبوة»، بلکه منقطع به معنی «لکن» است، پس بر عموم دلالت نمیکند، چرا که یکی از منزلتهای آن، اخوّت در خویشاوندی است که برای علی رضیاللهعنه ثابت نشده است. البتّه جز این که گفته شود آن در جایگاه مستثنی است برای این که انتفای آن آشکار است.»(2)
کابلی نیز، از این دو نفر مطلب را گرفته، لیکن جملهی آخر را حذف کرده است. گفتهاش چنین است: «و استثنا برای خارج کردن بعضی افراد منزلت نیست، بلکه منقطع است در جایگاه غیر، و این در کتاب و سنّت اندک نیست، و
دلالت بر عموم نمیکند، زیرا یکی از منزلتهای هارون نسبت به موسی، برادری در خویشاوندی است، و این برای علی ثابت نشده است».(1)
دهلوی نیز از اینان تقلید کرده است، که اگر کمترین آگاهی به قواعد علمی و کمترین بررسی در کتابهای فقهی و اصولی داشت، در این توهّم نمیافتاد که دیگران افتادند.
حمل بر انقطاع جایز نیست، جز وقتی که اتّصال ممکن نباشد
توضیح این که نزد پژوهشگران، مقرّر و پذیرفته شده است که حمل استثنا بر انقطاع روا نیست جز وقتی که اتّصال ممکن نباشد.
در اینجا متن گفتهی بعضی از آنان نقل میشود.
ابنحاجب گوید: «در باب استثنا در منقطع، گفته شده که حقیقی است و برخی گفتهاند که مجاز است. در مورد حقیقی گفته شده که متواطی و مورد اتّفاق است، و برخی گفتهاند که مشترک است. برای صحّت آن به ناچار بایستی مخالفتی در نفی حکم باشد، یا این که در مستثنی حکم دیگری باشد که بر جهتی مخالفت دارد، مانند: «ما زاد إلّا ما نقص». و چون متّصل ظاهرتر است، علمای شهرها آن را بر منقطع حمل نکردند، جز هنگام ممکن نبودنش، بدین روی در جمله: «له عندی مائة درهم إلّا ثوبآ» گفته و تشبیه کردهاند به «إلّا قیمة ثوب».(2)
عضدالدین ایجی در شرحش گوید: «بدان، حق این است که متّصل ظاهرتر است، پس نه مشترک خواهد بود، و نه برای مشترک، بلکه حقیقتآ در آن باب است و در منقطع مجاز. بدین جهت دانشمندان شهرها آن را بر منفصل حمل نکردهاند جز هنگامی که متّصل ممکن نباشد، حتّی از حمل بر متّصل در ظاهر هم عدول و با آن مخالفت کردهاند. بدین روی، جملات : «له عندی مائة درهم الّا ثوبآ» و «له علیَّ إبل الّا شاة» گفتهاند: مگر قیمت لباس یا قیمت گوسفند. پس مرتکب ضمیر آوردن میشوند، و این برخلاف ظاهر است، تا متّصل شود، و اگر در منقطع ظاهر بود، برای دوری از آن مرتکب مخالفت با ظاهر نمیشدند».
بهاری گوید: «ادات استثنا در منقطع مجاز است، برخی حقیقی، برخی مشترک و برخی متواطی دانستهاند. یعنی برای یک معنی وضع شده که یک حالت دارد. نظر ما این است: متّصل ظاهرتر است. بدین جهت از جملهی «جاء القوم» به ذهن خطور نمیکند جز ارادهی کنار گذاشتن بعضی، پس نه مشترک و نه برای مشترک خواهد بود، و بدین روی علمای شهرها تا جایی که امکان متّصل بودنش باشد، حتّی با تأویل، بر آن حملش نکردهاند. پس چنین حمل کردهاند: «له علیَّ ألف إلّا کرّآ علی قیمته»(3)
و عبدالعزیز بخاری گوید: «شافعی دربارهی مردی که گفت: «لفلان علیَّ ألف درهم إلّا ثوبآ» گوید: استثنا صحیح است، و به اندازهی بهای پیراهن از هزار کم میشود، چون معنی آن «إلّا ثوبآ» است که از هزار قیمت آن بر من نیست، زیرا بیان آن جز همین نیست.
سپس دلیل معارض - که استثنا میباشدـ به مقدار امکان، واجب است عمل کند، چون اگر به آن عمل نشود لغو میشود، و اصل در گفتار عاقل این است که چنین نباید باشد. پس اگر مستثی از جنس مستثنی منه بود، اثبات معارضه در خودِ مستثنی ممکن است و امکان در این جا این است که به اندازهی بهای پیراهن، یک نفی بیاورند نه برای عین پیراهن، و عمل به آن واجب میشود همانگونه که ابوحنیفه و ابویوسف دربارهی سخن گوینده: «لفلان علیَّ ألف إلّا کرّآ حنطة» گفتهاند: او خرج میکند تا بهای کرّ، تا استثنا به مقدار امکان صحیح باشد. گفت: اگر سخن عبارت باشد از آنچه پس از استثنا است آنگونه که گفتهاید، شایسته است که «الألْف» را کاملا در بر گیرد، چون با واجب شدن «الألْف» بر او، میدانیم که «کرّ» بر او نیست، پس چگونه این را تعبیری میداند از آنچه پس از مستثنی وجود دارد، در حالی که سخن به هیچوجه مستثنی را در بر نگرفته است؟ پس ظاهر شد که راه در این مورد همان است که گفتیم».
سپس بخاری در پاسخ به استدلال شافعی به نقل از پیروانش گوید :
«و به همین گونه صحّت استثنا در جملهی: «علیَّ ألف إلّا ثوبآ» بر این پایه نیست که استثنا نیز معارض است، بلکه بر این پایه است که استثنای متّصل، حقیقت است و استثنای منقطع، مَجاز، پس تا جایی که امکان حمل استثنا بر حقیقتی باشد، حملش واجب است، چون اصل در سخن حقیقی بودن است، و روشن است که در استثنای متّصل باید مجانست باشد. پس ناگزیر باید استثنا را به بها واگذار کرد تا مجانست ثابت شود و استخراج متحقّق شود، همانگونه که حقیقی است. مگر نمیبینید که جز از این راه نمیتوان آن را معارض قرار داد، چون بناچار باید اتّحاد محلّ نیز باشد، و اگر برگرداندن پیراهن به بها واجب شد برای صحیح کردن استثنا، نیازی نیست که آن را معارض قرار دهیم، بلکه عبارت برای بعد از مستثنی قرار میگیرد».(1)
بخاری همچنین گوید: «گفته است: کلام خدای متعال (الّا الّذین تابوا) استثنای منقطع است. در توضیح کلام او باید گفت: بعضی از اساتید ما از جمله قاضی امام ابوزید گفتهاند که این استثنای منقطع است، و بیانش از دو جهت است... بیشترین آنان گویند که استثنای متّصل است، چون حمل بر حقیقت تا حدّ امکان واجب میباشد، پس آن را به دلالتِ استثنا شده، استثنای حال قرار دادند، چون اقتضای مجانست دارد، و آغاز را بر احوال عمومی حمل کردند، یعنی: احوال را در آن ضمیر آوردند، و گفتند: تقدیر چنین است که: «اولئک هم الفاسقون فی جمیع الأحوال» یعنی حالِ گفتوگوی حضوری و غیبت، در حضور قاضی و حضور مردم و غیبتشان، و حال ثبات و اصرار بر اتّهام، و حال
1) کشف الأسرار فی شرح البزدوی: 3 / 250ـ 251.
بازگشت و توبه..».
بزودی گفته است: و همچنین کلام خداوند متعال: (الّا أن یعفون) مانند آیهیدیگر است که :(الّا الّذین تابوا) بخاری گوید: (الّا أن یعفون) استثنای حال است، چون در حقیقت استخراج عفو که حال آنهاست از نیمی از مفروض، امکان ندارد، چون مجانستی وجود ندارد، پس آغاز بر تمام احوال حمل میشود، یعنی: برای آنان است نیمی از آنچه واجب کردهاید، یا بر شماست در همه حال نیمی از آنچه واجب کردهاید، یعنی: در حال درخواست و سکوت، و در حال بزرگی و کوچکی، و در حال جنون و عقل، جز در حالت عفو، اگر تندرستی از خانوادهاش بوده باشد، به این معنی که آن زن عاقل و بالغ بوده است، پس سخن گفتن در بارهی دیگر موارد، از جهت نظر بر عموم احوال است...».
بزودی، همانند آیهی (إلّا أن یعفون) را کلام پیامبر: «إلّا سواء بسواء» میداند. بخاری گوید: آن نیز استثنای حال است، چون حمل سخن بر حقیقت تا حدّ امکان، واجب است، و بیرون آوردن مساوات از خوراک ممکن نمیباشد، پس آغاز بر عموم احوال حمل و چنین میگردد که گویی گفته شده است: لا تبیعوا الطّعام بالطّعام فی جمیع الأحوال من المفاضلة و المساواة الّا فی حالة المساواة، و این حالتها جز در کثیر، محقّق نمیشود..
شاید بگویند: نمیپذیریم که این استثنای متّصل است، بلکه استثنای منقطع میباشد، چون استخراج مساوات که معنایی اصلی است، امکان ندارد، پس معنایش چنین خواهد بود: لکن إن جعلتوها سواء فبیعوا أحدهما بالآخر، پس آغاز شامل اندک و بسیار باقی میماند. امّا این که گفتید: عمل به حقیقت سزاوارتر است، امری مسلّم است. لیکن اگر عمل به آن متضمن مجاز دیگری نباشد، در حالی که اینجا متضمن چنین چیزی است، چون حمل آن بر حقیقت ممکن نیست جز با ضمیر آوردن احوال در آغاز سخن، که ضمیر آوردن از بابهای مجاز است...
گوییم: حمل سخن بر حقیقت واجب است، پس حمل آن بر منقطع، که مجاز بدون ضرورتی است، روا نیست. گفتهاند: حمل آن بر حقیقت متضمن مجاز دیگری است. گوییم: دلیل بر این مجاز اقامه شده است، یعنی ضمیر آوردن. پس عمل به آن واجب شد. امّا مجازی که ذکر کردهاید، دلیلی بر آن اقامه نشده است، پس حقیقت بر آن برتری یافت...
بنابراین ثابت شد که حمل آن بر متّصل با ضمیر آوردن، شایستهتر از حملش بر منقطع است..».(1)
جملهی «الا انّه لا نبیّ بعدی» به دو وجه، به اتّصال باز میگردد.
روشن شد که اصل در استثناء، اتّصال است، که همان حقیقت است، و آن را نمیتوان بر انقطاع حمل کرد مگر وقتی که اتّصال دشوار باشد. اینک میگوییم که کلام پیامبر در حدیث «الّا انّه لا نبیّ بعدی»، به استثناء متّصل برمی گردد، به دو علّت :
1ـ اصل در آن چنین است: «الا النبوة، لانّه لا نبیّ بعدی»
اوّل این که بگوییم که اصل در حدیث چنین است: «انت منّی بمنزلة هارون من موسی الّا النبوة، لأنّه لا نبیّ بعدی.» آن گاه در این جمله، لفظ «النبوة» که در حقیقت مستثنی بود، حذف شده و علّت در جایگاه معلول نشست، چنان که، لفظ
1) کشف الأسرار فی شرح اصول البزدوی 3 / 262 ـ 265.
«القیمة» در مثالهای یاد شده حذف شد و به جای آن کلمههای «ثوبآ» یا «شاة» یا «کرّآ» آمد.
در اینجا، حذف کلمهی «النبوّة» بدین وجه است: گزینش ایجاز که زیبایی آن بر دانای روشهای کلام و آگاه بر علم معانی، پوشیده نیست.
سکّاکی گوید: علم در ایجاز، کلام الاهی است: (فی القصاص حیاة) این آیه با کلام کسی رویارویی میکند که در نظر اهل بلاغت، موجزترین کلام است: «القتل أنفی للقتل».
نیز نمونهی ایجاز، کلام خدای متعال است: (هدی للمتّقین) به این معنی که هدایت است برای گمراهانی که پس از گمراهی به پرهیزکاری آمدهاند، زیرا «هدی» یعنی هدایت برای گمراه است نه برای هدایت شده. این سخن نیکو است، از آن روی که مَجاز مستفیض از نوع خود را قصد کرده، یعنی وصف شیء است به آنچه که بدان باز میگردد، و نزدیک شدن به آن، در جهت آغاز سوره بقره به ذکر اولیاء خداوند.
نمونهی دیگر این است: (فغشیهم من الیمّ ما غشیهم) نمایانتر از آن است که وجیز بودن آن پوشیده بماند، به دلیل توجّه به آنچه نیابت از آن کرده است.
همچنین کلام الاهی: (و لا ینبّئک مثل خبیر).
بنگر به حروف فاء که «فای فصیحة» نامیده میشود در این آیه: (فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا أنفسکم ذلکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم) چگونه افاده کرده است که: چون فرمان بردید، پس نعمت را به شما بازگردانید. و در آیهی: (فقلنا آضرب بعصاک الحجر فانفجرت) میرساند که: فضرب فانفجرت. و تأمّل کن در آیهی: (فقلنا آضربوه ببعضها کذلک یحیی الله الموتی) آیا این معنی را نمیرساند که: فضربوه فحیی، فقلنا کذلک یحییالله الموتی؟
نویسنده «الکشّاف» اصل آیهی: (و لقد آتینا داوود و سلیمان علمآ و قالا الحمد لله) را با توجّه به «واو» در «و قالا» چنین تقدیر کرده است: و لقد آتینا داوود و سلیمان علمآ فعملا به و علّماه و عرفا حق النعمة فیه و الفضیلة، و قالا الحمد لله. و از نظر من این احتمال را دارد که: خداوند متعال از آنچه دربارهشان انجام داده و آنچه گفتهاند، خبر داده است. گویی که میفرماید: نحن فعلنا إیتاء العلم و هما فعلا الحمد، با این فرض که خواننده خودش میفهمد که حمد بر ایتاء علم مترتّب میشود. یک مثال آن، این جمله است: «قم یدعوک» به جای «قم فإنّه یدعوک». و این فنی از بلاغت است با روشی لطیف.
نیز از مثالهای خلاصهگویی است: 1. آیهی (فکلوا ممّا غنمتم حلالا طیّبآ) با نهان ساختن «أبحت لکم الغنائم» با دلالت فای تسبیب در «فکلوا»؛ 2. (فلم تقتلوهم ولکنّ الله قتلهم) با پوشاندن «إنْ إفتخرتم بقتلهم فلم تقتلوهم أنتم، فعدّوا عن الافتخار» به دلالت فاء در «فلم». 3. (فإنّما هی زجرة واحدة فإذا هم ینظرون) که معنی آن چنین است: «إذا کان ذلک فما هی إلّا زجرة واحدة». 4. (فالله هو الولیّ) که تقدیرش چنین است: «إن أرادوا ولیّآ بحق، فالله هو الولی بالحق لا ولیّ سواه.» 5. (یا عبادِ الّذین آمنوا إنّ أرضی واسعة فإیای فاعبدون) که معنای آن چنین است: «فإنْ لم یتأتّ أن تخلصوا العبادة لی فی أرض، فإیّای فی غیرها فاعبدون.» یعنی: فأخلصوها فی غیرها. پس شرط حذف شد و به جای آن مفعول مقدم آورده شد، با اراده اختصاص که به وسیلهی تقدیم «فإیّای» بیان کرد. 6. (کلّا فاذهبا بآیاتنا) یعنی: از ترس کشتهشدنشان باز ایستادند، (فاذهبا) یعنی: «إذهب أنت و أخوک» به دلالت «کلّا» بر مطلبی که
در مطاوی کلام آمده است. 7. (إذ یلقون أقلامهم أیّهم یکفل مریم) بدان معنی که: «إذ یلقون أقلامهم ینظرون، لیعلموا أیّهم یکفل مریم» به دلالت «ایّهم» بر آن، به وسیلهی علم نحو. 8. (لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل) مراد این است: «لیحق الحق و یبطل الباطل فعل ما فعل» 9. (و لنجعله آیةً للنّاس) بدان معنی که: «و لنجعله آیةً فعلنا ما فعلنا». 10. (لیدخل الله فی رحمته من یشاء) یعنی بازداشتن و منع عذاب برای وارد کردن در رحمت بود. 11. (إنّا عرضنا الأمانة علی السماوات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنا و أشفقن منها و حملها الإنسان إنّه کان ظلومآ جهولا) اگر «حمل» به منع امانت و پیمان شکنی تفسیر نشود، و تفسیر دوم اراده شود، یعنی تحمّل تکلیف، مراد چنین میباشد: «و حملها الإنسان ثمّ خان به» که به آن هشدار میدهد: (انّه کان ظلومآ جهولا) و این توبیخی بر ستم و نادانی فراوان انسان است 12. (أفمن زیّن له سوء عمله فرآه حسنآ) گویی بقیّهاش چنین است : «ذهبت نفسک علیهم حسرة»، که حذف شده است به دلالت (فإن الله یضل من یشاء و یهدی من یشاء)..»(1).
گویم :
شگفتا از تفتازانیـ پیشوا در علوم اصول و بلاغتـ چگونه از قاعدهی وجوب حمل استثنا بر حقیقتش که اتّصال است، چشم میپوشد و این نکته را نادیده میگیرد که جایز نیست حملش بر منقطع که مجازی است؟ و نیز از آنچه نزد تمام دانشمندان مقرر شده که باید استثنا را به متّصل باز گرداند، حتّی با ارتکاب ضمیر آوردن و برگرداندن سخن از ظاهرش، دیده میبندد، با این که این قاعده که همهی دانشمندان پذیرفتهاند در «المختصر» و «شرح العضدی» ذکر شده است و تفتازانی خود آن را شرح و توضیح داده است در «شرح خود بر شرح العضدی». متن گفته او در آنجا چنین است :
«گفته است: و أعلم أنّ الحق... اشاره است به این دلیل که در منقطع، مجاز است، چون متّصل به فهم متبادر میشود. پس استثنا یعنی صیغه آن، نه مشترک لفظی خواهد بود و نه برای قدر مشترک میان متّصل و منقطع وضع شده است، زیرا یکی از معناهای مشترک یا افراد متواطی شایستهتر برای ظهور نیست، و چیزی است که هنگام قطع نظر از پیش آمدن شهرت یا کثرت ملاحظه یا مانند آن، به نظر میآید».(2)
پس تفتازانی موافق عضدی است در این که استثای حقیقی در متّصل است، و این که متّصل مقدّم بر منقطع است، و این که حمل استثنا بر متّصل واجب است گرچه به آوردن ضمیر و صرف نظر از ظاهر.
افزون بر این، او کتاب «المختصر» و «شرح العضدی» را میستاید و توصیفهای شایستهای از آنها میکند. در «کشف الظنون» آمده است: «و آغاز شرح علّامه سعدالدین تفتازانی متوفّای سال 791 چنین است: سپاس خداوندی را که ما را توفیق داد به منتهای اصول شریعت برسیم. الخ. تفتازانی گوید: «المختصر» در میان کتابهای اصول مانند
فرات در میان رودها است، و در میان کتابهای فلسفی مانند دُرّ نسبت به ریگ و چون بزرگترین نگین گردنبند است. الخ. و همچنین است شرح علّامه محقّق عضدالدّین، که در میان شرحها چون آب گوارا نسبت به آب دریای تلخ و شور میان چشمهی حیات در حرکت است و مانندش در کتابهای گذشتگان دیده نشده است، و نوشتهای به موازات یا نزدیک به آن شنیده نشده است...»(1)
همچنین تفتازانی در «شرح التنقیح» به طور مشخّص گفته است که استثناء در متّصل، حقیقی و در منقطع، مجازی است. متن کلام تفتازانی چنین است: «در تنقیح گوید: مستثنی، اگر بخشی از مستثنی منه بود، پس استثنا متّصل و الّا منقطع است. و لفظ استثنا و مستثنی حقیقت عرفی در هر دو قسم است به گونهی اشتراک. امّا صیغهی استثنا در متّصل، حقیقی و در منقطع، مجازی میباشد. چون برای خارج کردن وضع شده و در منقطع اخراج معنی ندارد. و سخن نویسنده بر این حمل شده که استثناـ یعنی صیغهای که این لفظ بر آن اطلاق میشودـ در منقطع، مجازی است، پس استثناء بر فعل متکلّم و بر مستثنی و بر همان صیغه اطلاق میشود».(2)
پس چرا آنچه را که خود تقریر میکنند، اگر امامیه به آن احتجاج کنند، به انکارش پردازند؟!
2ـ «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر «الّا النبوة» حمل شده است:
دوم این که بگوییم: «الّا أنّه لا نبی بعدی» بنابر قاعدهی حمل بر معنی، بر «إلّا النبوة» حمل شده است، زیرا هرگاه نبوّت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مطلق منتفی باشد، پس نبوّت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز بعد از ایشان منتفی است، پس «الّا النبوّة» لازم «الّا أنّه لا نبی بعدی» است، و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» از قبیل ذکر ملزوم و اراده کردن لازم است.
قاعدهی یاد شده از قاعدههای معروف و مشهور است.
سیوطی تحت عنوان «حمل بر معنی» در الخصائص گوید: این شرح، کنکاش ژرفی از عربی، و روش دور و درازی است، و در قرآن و در سخن فصیح نثر و شعر هم آمده است، مانند مؤنّث کردن مذکّر و مذکّر کردن مؤنّث، و تصوّر معنی واحد در جماعت، و جماعت در واحد، و در حمل دوم بر یک لفظ که ممکن است حمل اوّل بر او باشد، چه آن لفظ اصل یا فرع یا غیر از آن باشد.
نمونهی مذکّر کردن مؤنّث، کلام خدای متعال است: (فلمّا رأی الشّمس بازغة قال هذا ربّی) یعنی این شخص. (فمن جائه موعظة من ربّه) چون «موعظة» و «وعظ» یکی است. (إنّ رحمة الله قریب من المحسنین) در اینجا از «رحمة» ارادهی باران کرده است.
نمونهی مؤنّث کردن مذکّر، قرائت کسی است که خوانده است: «تلتقطه بعض السیارة» و این کلام: «ذهبت بعض أصابعه.» اینها مؤنّث شدهاند چون «بعض السیارة» در معنی، «سیارة» و «بعض الأصابع»، «إصبعآ» بوده است...
نمونهی واحد و جماعت، این کلام: «هو أحسن الصبیان و أجمله.» ضمیر را مفرد آورده، چون در این جایگاه، واحد، بسیار میشود، مانند این کلام: هو أحسن فتیً فی النّاس... خدای متعال فرمود: (و من الشیاطین من یغوصون له) که بر معنی حمل شده است. و فرموده است: (من أسلم وجهه لله و هو محسنٌ فلهُ أجره عند ربّه) لفظ «من» را مفرد آورده و سپس بعد از آن جمع بسته است.
و حمل بر معنی در این لغت بسیار گسترده است. از جمله کلام خداوند متعال : (ألمتر إلی الّذی حاجّ ابراهیم فی ربّه) سپس فرمود: (أو کالّذی مرّ علی قریة) که دربارهاش گفته شده است: بر معنی حمل شده است، تا آنجا که گویی گفته است: «أ رأیت کالّذی حاجّ ابراهیم» یا «کالّذی مرّ علی قریة» پس حمل دومی را آورده در حالی که حمل اوّل پیش از آن آمده است. و نیز گفتهاند: «علّفتها تبنآ و ماءآ باردآ». یعنی: و سقیتها ماءآ...
و این نیز باب گستردهی لطیف و ظریفی از آن است: متّصل شدن فعل به حرف «لیس» از آنچه به آن متعدی میشود، زیرا به معنای فعلی است که به آن متعدّی شده، مانند کلام خدای تعالی: (أُحلّ لکم لیلة الصیام الرفث إلی نساءکم) که به معنی افضاء است، لذا آن را با حرف «إلی» متعدی کرد. و مانند آن است سخن فرزدق: «قد قتل اللّه زیادآ عنّی»، زیرا بدان معنی است که او را بازداشت.
زمخشری گوید: از جمله مواردی که بر معنی حمل میشود، این جمله است حسبک یَتَمُ النّاس» لذا بدان مجزوم شده است همانگونه که امر مجزوم میشود، چون به معنی «اکفف» است. این سخن: «إتّقی الله امرؤٌ فعل خیرآ یُثَب علیه» نیز همین گونه است، چون به معنی «لیتّق الله امرءٌ و لیفعل خیرآ» میباشد.
ابوعلی فارسی در «التذکرة» گوید: اگر سخن را در نفی، بر معنی بدون لفظ حمل کرده باشند، به طوری که اگر بر لفظ حمل شود، منتهی به اختلال و فسادی در معنی نشود، مانند جملهی:« شر أهرّ ذا ناب، و شیء جاء بک». و جملهی: «و إنّما یدافع عن أحسابهم أنا أو مثلی» و جملهی: «قلّ أحد إلّا یقول ذاک»، و جملهی: «نشدتک الله إلّا فعلت». تمام اینها بر معنی حمل شده است و اگر بر لفظ حمل شود، منجر به فساد و اشتباهی نمیشود. پس اگر بر معنی حمل شود بدان سان که منجر به اشتباه گردد، واجب خواهد بود. بدین جهت سیبویه گفتهی او را نفی کرد: مررت بزید و عمرو، اگر دوبار بر آنان گذشته باشد، ما مررت بزید و لا بعمرو، که این نفی در معنی است بدون لفظ. نیز جملهی: «ضربت زیدآ أو عمرآ ما ضربت واحدآ منهما»، چون اگر بگوید: ما ضربت زیدآ أو عمرآ، ممکن است که گمان شود معنی این است که آن دو را نزدم. و هنگامی که بگوید: «ما مررت بزید و عمرو»، که اگر بر لفظ نفی شود، ممکن نیست یک مرور باشد، پس با تکرار فعل آن را نفی کرد تا از این معنی رهایی یابد. همچنین گفتهاش را جمع کرد. در: «مررت بزید أو عمرو ما مررت بواحدٍ منهما»، تا از معنی که آوردیم رهایی یابد».(1)
سیوطی گوید: «ابنهشام در المغنی گوید: چه بسا شیء حکم به چیزی دهد که در معنایش یا در لفظش یا در هر
1) الأشباه و النظائر، سیوطی: 2 / 114ـ 115.
دوی آنها شباهت دارد..».(1)
نجم الأئمّه رضیالدین استرآبادی گوید: «چه بسا لفظ «أبی» و آنچه از آن متصرّف میشود مسیر نفی را میپیماید. خداوند متعال میفرماید: (فأبی أکثر النّاس إلّا کفورآ) و (یأبی الله إلّا أن یتمّ نوره) و «المفرغ لا یجری فی الموجب الّا نارآ». بنابراین مجاز است گفتن جملاتی مانند «أبی القوم أنْ یأتونی إلّا زید» چون آنجا که مفرغ جایز است إبدال هم مجاز میشود، و تأویل نفی در غیر لفظهای ذکرشده نادر است، همانگونه که در موارد شاذّ آمده است: «فشربوا منه إلّا قلیل». یعنی جز اندکی او را اطاعت نکردند».(2)
و در باره این بیت علیهم السلام
أُنیخت فألقت بلدةً فوق بلدة قلیل بها الأصوات إلّا بغامها
گوید: «در این بیت جایز است که استثنا و آنچه بعد از آن است، بدل از «أصوات» باشد، چون در «قلیل» معنی نفی وجود دارد، همانگونه که آوردیم».(3)
در این حدیث، استثنای منقطع صحیح نیست، چون شرط نشده است
پس از ملاحظه این تصریحها و مانندشان، خردمند فاضل استبعاد نمیکند که حمل کلام نبوی 6 «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر «إلّا النبوّة» جایز باشد، چون آن گفتهها صراحت دارد بر اینکه حمل بر معنی، از روشهای زیبا و شایع در سخن عرب است.
گذشته از آن، بر زبردستان سخن عرب و استادان هنرهای عربیت پوشیده نمیماند که استثنای منقطع در این مقام جایز نیست، چون بر پایهی آن، جملهی «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» به معنی «إلّا عدم النبوّة» خواهد بود، و تقدیر حدیث چنین خواهد شد : «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا عدم النبوّة» واضح است که «عدم النبوّة» با حکم پیشین، اصلا مخالفتی ندارد، و آنگاه استثنا منقطع نخواهد بود، به دلیل آنچه نزد بزرگان زبان عربی و اصول مقرر شده است که صحت استثنای منقطع، مشروط است به وجود مخالفتی به وجهی از وجوه.
ابن حاجب گوید: «برای صحّت آن، باید ناگزیر در نفی حکم یا مستثنی، حکمی دیگر مخالفت کند به وجهی».
عضد ایجی گوید: «برای صحت استثنای منقطع چارهای جز وجود مخالفتی به وجهی از وجوه نیست، و چه بسا که از مستثنی حکمی نفی شود که برای مستثنی منه اثبات میشود مانند: «جاءنی القوم إلّا حمارآ». در حقیقت آمدن را از الاغ نفی کردیم بعد از این که برای قوم اثبات کردهایم، و چه بسا که مستثنی خود، حکمی دیگر به وجهی مخالف مستثنی منه داشته باشد. مانند: «ما زاد إلّا ما نقص». چرا که حکم نقصان، مخالف افزایش است. همین گونه است، «ما
نفع إلّا ما ضرّ» و گفته نمیشود: «ما جاءنی زید إلّا أنّ الجوهر الفرد حقّ» چون میان آن دو به یکی از دو وجه مخالفتی نیست. و به طور کلّی مقدر است بر «لکن»، همانگونه که مخالفتی در آن وجوب دارد: یا تحقیقی مانند: «ما ضربنی زید لکن ضربنی عمرو»، یا تقدیری مانند: «ما ضربنی ولکن اکرمنی». در این جا نیز همینگونه است».(1)
بنابر این حالت «أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلّا عدم النبوّة» در عدم صحّت مانند «ما جاءنی زید إلّا أن الجوهر الفرد حق» خواهد بود، چون به وجهی از وجوه مخالفتی میان «عدم النبوة» و میان «ثابت بودن جایگاه هارون برای حضرت امیرالمؤمنین علیهما السلام » نیست، بنابر این تقدیر که منزلت، عامّ نیست.
پس ثابت شد که حمل «إنّه لا نبیّ بعدی» در کلام نبوی بر عدم نبوّت و استثنای آن از «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی»، آن را از سنگینی و متانت خارج میکند، و العیاذ بالله از آن...
شگفت از مدّعای تفتازانی است که استثنا را در این حدیث شریف منقطع میداند، با آن که از سخن عضدی درباره در نظر گرفتن شرط ذکر شده در منقطع بودن، اطّلاع دارد، و خود با گفتههای عضدی در شرحی که بر آنها نوشته است، موافقت دارد، همانگونه که در مسأله لزوم حمل استثنا بر اتصال ولو به التزام حذف، موافقت کرده است، امّا در «شرحالمقاصد» درمعنیاینحدیثشریف،باآنمخالفتنموده است!!
اگر وضع تفتازانیـ که از بزرگان پژوهشگران قوم در زبان عربی و اصول استـ چنین باشد، نسبت به افرادی چون کابلی و دهلوی چه گمانی میرود؟!
قطب شیرازی نیز در نظر گرفتن شرط ذکر شده در استثنای منقطع را دقیقآ میآورد و تصریح میکند که نسبت به آن اتّفاق همگانی هست، وی میگوید :
«... وقتی آن را دانستی، پس بدان که همگان بر این اتّفاق دارند ناگزیر برای صحّت آن [یعنی صحّت استثثای منقطع] باید متصّل در مخالفتش نزدیک باشد، یا در نفی حکم مانند: «ما جاءنی زید إلّا عمرو،» یا این که مستثنی حکم دیگری داشته باشد که به وجهی مخالف مستثنی منه است مانند: «ما زاد إلّا ما نقص»، و «ما نفع إلّا ما ضرّ». مانند آن در «لکن» است، چون به آن تقدیر نمیشود و با این اتّفاق کسی آسوده میشود که منقطع را جایز میداند و میگوید: اگر در آن مَجازی نباشد، نزدیکی آن به حقیقتی شرط نمیشد».(2)
تا اینجا روشن شد که: حمل استثنای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر استثنای منقطع، و گمان این که مراد از آن استثنای «عدم النبوّة» است نه استثنای نبوّت، مخالف اجماع و اتّفاق دانشمندان است. و آنچه تفتازانی و قوشچی و کابلی و دهلوی آوردهاند، باطل و مردود است.
حدیث به لفظ «إلّا النبوّة»
خداوند را سپاس میگوییم که ما را توفیق داد بر پایه قواعد ثبت شده در کتابهای علمی، بطلان ادّعایشان را روشن سازیم، آنهم به زبان پیشوایان بزرگشان در دانش هایی مانند اصول و زبان عربی؛ و روشن شد که استثنا در این حدیث شریف متّصل است و ناگزیر باید متّصل باشد، و نمیتوان آن را بر انقطاع حمل کرد، چون باید تا حد امکان همواره استثنا را بر اتّصال حمل کرد. همچنین بدین رو که شرط استثنای منقطع در این حدیث وجود ندارد.
بنابراین اگردر دل منحرفان نسبت به آنچه آوردیم شکّی وجود دارد، اتّصال این استثنا را از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اثبات میکنیم، تا روشن شود که حمل «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر«عدم النبوّة» ـ و نه بر «إلّا النبوّة»ـ رد کردن صریحی است نسبت به پیامبری که از روی هوی و هوس سخن نمیگوید و کلام او، فقط وحیی است که بر او نازل میشود.
بدین گونه: ابنکثیر گوید: «احمد از ابوسعید مولی بنیهاشم، از سلیمانبنبلال، از جعیدبن عبدالرّحمان، از عایشه دختر سعد، از پدرش که: علی به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد تا گریان به ثنیّة الوداع رسید و میگفت: آیا مرا با زنان به جا میگذاری؟! فرمود: آیا راضی نمیشوی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی جز نبوّت؟
اسنادش صحیح است گرچه نقلش نکردند».(1)
سبطابنجوزی گوید: «امام احمد این حدیث را در کتاب «الفضائل» که برای امیرالمؤمنین نگاشته، نقل کرده است :
أبومحمّد عبدالعزیزبنمحمود بزار، از ابوالفضل محمّدبنناصر سلمی، از ابوالحسن مبارکبن عبدالجبّار صیرفی، از ابوطاهر محمّدبن علیبن محمّدبن یوسف، از ابوبکر احمدبنجعفربن حمدان قطیعی، از عبداللهبن احمد، از پدرش، از وکیع، از أعمش، از سعدبنعبیدة، از ابوبرده که گفت :
علی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ثنیة الوداع آمد، در حالی که میگریست و میگفت: مرا با زنان به جا گذاری؟ دوست ندارم به سویی بروید، جز این که من با شما باشم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مگر راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ در حالی که خلیفهام باشی».(2)
در کتاب «المناقب» است: «ابوسعید، از سلیمان بنبلال، از جعیدبنعبدالرّحمان، از عایشه دختر سعد، از پدرش سعد که: علی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خارج شد تا به ثنیةالوداع رسید در حالی که علی میگریست و میگفت: آیا مرا با زنان به جا میگذاری؟ فرمود : آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز نبوّت؟».(3)
نسائی گوید: زکریابنیحیی، از ابومصعب، از درآوردی، از صفوان، از سعیدبنمسیب، از سعدبنابی وقاص، که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی به جز
نبوّت؟»(1)
زکریابنیحیی، از ابومصعب، از دراوردی، از هشامبنهاشم، از سعیدبنمسیّب، از سعد که گفت: وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی تبوک بیرون رفت، علی به دنبالش خارج شد، در حالی که میگریست و میگفت: ای رسول خدا آیا مرا با زنان رها میکنی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟».(2)
مولوی ولیالله لکهنوی حدیث منزلت را در ضمن فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام به روایت از بخاری آورده است. و سپس گوید: «نسایی آن را در الخصائص از چند طریق نقل کرده است..». و از سعدبنابیوقاص به لفظی که ذکر شد، آن را روایت کرده است.(3)
خطیب خوارزمی با اسنادش از جابر آن را روایت کرده و گوید: «صمصام الأئمّه ابوعفان عثمانبن احمد صرّام خوارزمی در خوارزم، از عمادالدّین ابوبکر محمّدبنحسن نسفی، از ابوالقاسم میمونبنعلی میمونی، از شیخ ابومحمّد اسماعیل بن حسین بن علی، از ابونصر احمدبنسهل فقیه، از ابوالحسین علیبنحسنبنعبدة، از ابراهیمبنسلام مکّی، از عبدالعزیزبنمحمّد، از حزامبنعثمان، از دو پسر جابربنعبدالله 2که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به مسجد آمد، در حالی که ما دراز کشیده بودیمـ و در دستشان شاخهای از درخت خرما بودـ فرمود: در مسجد میخوابید!! گفتیم: شتابان فرار کردیم و علی با ما شتابان گریخت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: ای علی بیا. آنچه در مسجد بر من حلال است برای تو نیز حلال میشود، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟
سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، تو در روز قیامت، از حوض من نگهبانی میکنی، مردانی را دور میکنی همانگونه که شتر گمشده را از آب دور میکنند، با عصایی از درخت تمشک، گویی که تو را در جایگاهت از حوضم مینگرم».(4)
ابنعساکر هم با اسنادش از حزامبنعثمان... با همین لفظ روایت کرده است...(5)
گویم :
در این حدیث، احمد و نسایی و خوارزمی و سبطبنجوزی و ابنکثیر با «إلّا النبوّة» به جای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» روایت کردهاند، و ابنکثیر بر صحّت آن تصریح کرده است...
پس روشن شد که: مراد از «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» هر جا که آمده است، «إلّا النبوّة» است، پس استثنا متّصل است نه منقطع.
همچنین ظاهر شد که «دهلوی» و «کابلی» و همانندشان، از بررسی و پژوهش و پیگیری در کتابها و نقلهای حدیث و لفظهای آنها به دورند، و بر پایهی هواهای نفسانی و خواستههای ظلمانی و تعصّبهای شیطانی خود، ضدّ امیرالمؤمنین علیه السلام و فضائل و مناقبش، سخن میگویند!! و با این همه ادّعا میکنند: امامیّه نادان، و از فهم حقیقت حدیثهای نبوی ناتوانند!!
نیز ظاهر شد که سخن تفتازانی و پیروانش اعتبار ندارد که گوید: «استثنای مذکور به معنی خارج کردن منزلتی از بعضی افراد منزلت با گفتن الّا النبوّة نیست»!! چون آنان لفظی را انکار کردند که در حدیثهای متعدّدی آمده است که بعضی از بزرگان حافظان صحت آن را دقیقآ نوشتهاند.
دانشمندان به صراحت، استثنا را در حدیث، متّصل دانستهاند
ثابت شد ـ و خداوند را سپاسـ که ادّعای انقطاع استثنا باطل است، چنان که حدیثهای معتبر متعدّد و صریح میگوید. نیز روشن شد که مستثنی «النبوّة» است، و جملهی «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» همانند «إلّا النبوّة» است. این مطلب، همچنین در پرتو سخنان پژوهشگران بزرگ اهل سنّت روشن میشود :
شیخ محمّدبنطلحهی شافعی میگوید: «جایگاه هارون نسبت به موسی به طور خلاصه این است که او برادر، وزیر، بازو، شریک در نبوّت و هنگام سفرش خلیفهی او بر قومش بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را در همین جایگاه قرار داد و آن را با تعبیر «إلّا النبوّة» برایش تثبیت کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله در پایان حدیث آن را استثنا کرد با کلام خود که فرمود: «غیر أنّه لا نبیّ بعدی». پس غیر از نبوّتِ استثنا شده برای علی، آنچه برایش ثابت میماند: این که برادرش، وزیرش، بازویش و خلیفهاش بر خانوادهاش در سفرش به تبوک است. این همه، از شرافتهای بسیار والا و درجات عالی است که حدیث با لفظش و مفهومش دلالت بر این مزیّت والای علمی دارد. و این حدیثی است که صحتش مورد اتّفاق است».(1)
حامد حسین گوید: به این گفتهاش بنگرید: «و رسول خدا علی را در این جایگاه قرار داد و تمام آنها به جز نبوّت را برایش ثابت کرد». سپس ضمیر را در استثناها به «النبوّة» تکرار کرد و اشاره کرد که در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «غیر أنّه لا نبیّ بعدی» استثنا برای نبوّت است نه عدم نبوّت. سپس در پایان گفتهاش، مطالب آغازین را تکرار و تأیید میکند و گوید: «پس جز نبوّت که استثنا شده، موارد ثابت شده برای علی باقی ماند».
شیخ نورالدّین ابنصبّاغ مالکی میگوید: «از جمله فضائل علیبنابیطالب علیه السلام ، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است: تونسبت به من در
1) مطالب السؤول: 1 / 53 و 54.
جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست. پس بناچار باید نخست راز جایگاه هارون نسبت به موسی کشف شود. قرآن مجیدـ که در پیش و در پشت آن باطلی نمیآیدـ گوید که موسی علیه السلام از خدایشـ عزّوجلّـ درخواست کرد و گفت: (و آجعل لی وزیرآ من أهلی هارون أخی أشدد به أزری و أشرکه فی أمری)، و خداوند عزّ وجلّ به درخواست او پاسخ داد و از درخت درخواستش، میوهی مطلوب را برایش چید. آفریدگار عزّوجلّ فرمود: (قد أوتیت سؤلک یا موسی) و فرمود: (و لقد آتینا موسی الکتاب و جعلنا معه أخاه هارون وزیرآ) و فرمود : (سنشد عضدک بأخیک).
پس ظاهر شد که جایگاه هارون نسبت به موسی علیه السلام جایگاه وزیر است.
پس فشردهی جایگاه هارون نسبت به موسی صلواتاللهعلیهما این است که: او برادرش، وزیرش، بازویش در نبوّت، و خلیفهی او بر قومش هنگام مسافرتش بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را در همین جایگاه «إلّا النبوّة» قرار داد و او 9آن را با این کلامش استثنا کرد: «غیر أنّه لا نبی بعدی» پس علی برادرش، وزیرش، و بازویش و جانشینش در خانواده او است هنگام سفرش به تبوک».(1)
محمّدبناسماعیل امیر گوید: «پوشیده نیست که این جایگاه شریف و مرتبهی والای بسیار بلندی است. هارون بازوی موسی بود که خداوند به او توانش را محکم کرد، وزیرش و خلیفهاش بر قومش بود، هنگامی که برای مناجات پروردگارش رفت. به طور کلّی، کسی نسبت به موسی علیه السلام در جایگاه هارون علیه السلام نبود. هارون همان کسی است که موسی از خداوند متعال خواست به او پشتش را محکم و در کارش شریک فرماید، همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ بنا بر حدیث اسماء بنت عمیسـ از خداوند خواست. خداوند به پیامبرش موسی علیه السلام با این کلامش پاسخ داد: (سنشدّ عضدک بأخیک) ـ الآیة، هم چنان که به پیامبرمان صلی الله علیه و آله پاسخ داد که جبرئیل علیه السلام را فرستاد با انجام تقاضاهایش، آنگونه که در حدیث اسماء بنت عمیس است.
وصیّ علیه السلام با هارون شباهت یافت در تقاضای دو پیامبر گرامی علیهما السلام ، و در پذیرش پروردگار سبحانه و تعالی. این شباهت تمام و کامل شد زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله او را نسبت به خود، در جایگاه هارون نسبت به کلیم قرار داد، و فقط نبوّت را استثناء فرمود، چون خداوند با پیامبرش خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله بر نبوّت مُهر پایان زد.
این فضیلتی است که خداوند متعال و پیامبرش، به وصیّ علیه السلام اختصاص داد، و در این مقام کسی با او مشارکتی ندارد».(2)
سخنان پژوهشگران بزرگ از شارحان این حدیث، به روشنی گویای این است که نزد آنان این استثنا متّصل است نه منقطع.
طیّبی گوید: «معنی حدیث این است که: تو به من پیوستهای، نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی فرود آمدهای. در آن تشبیه مبهمی است که با کلام خود آن را روشن کرده است: «إلّا أنّه لا نبی بعدی». بدین ترتیب روشن شد که پیوستگیِ ذکرشده میانشان، از جهت نبوّت نیست، بلکه از جهت دیگر است، یعنی خلافت».(1)
گویم :
اگر جملهی «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» استثنایی منقطع میبود، روشنکنندهی اجمال و برطرفکنندهی ابهام نبود، چون واضح است که استثنای منقطع ارتباطی با جملات پیشین ندارد، پس استثنا متّصل است و لذا روشنکننده آن تشبیه مبهم میباشد.
دیدیم که به نظر طیّبی، پیوستگیِ یادشده میان آن دو بزرگوار، از جهت نبوّت نیست. این جمله صراحت دارد که این استثنا، بیانی است برای معنی آن اتّصالِ ذکر شده، و اگر متّصل بودن استثنا نبود، بیان تمام نمیشد.
همچنین طیّبی گوید: «بلکه از جهت غیر نبوّت است، یعنی خلافت.» این جمله صراحت دارد بر اینکه استثنا برای محدود کردن اتّصال ذکر شده به خلافت است، و بی تردید اگر استثنا منقطع بود هرگز آن محدود کردن وجهی نداشت.
شمس علقمی گوید: «و در آن تشبیهی است، و وجه تشبیه مبهم است، فهمیده نمیشود که علی رضیاللهعنه را در چه چیز به پیامبر تشبیه کرده است. پس با کلام خود : «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بیان کرد که پیوستگیش به او از جهت نبوّت نیست، پس پیوستگی از جهت خلافت باقی میماند، چون در مرتبه پس از نبوّت قرار دارد..».(2)
این گفته همان مطالب پیشین را میرساند.
قسطلانی میگوید: «پیامبر فرمود: «إلّا أنّه لیس نبیّ بعدی» و در نسخهای: لا نبیّ بعدی. بدین ترتیب نشان داد که پیوستگیاش به او از جهت نبوّت نیست، پس این پیوستگی از جهت خلافت باقی میماند».(3)
این جمله کاملا روشن است که با تقریب مذکور، استثنا متّصل است...
منّاوی گوید: «علی منّی بمنزلة هارون من أخیه موسی یعنی: به من پیوسته است و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به برادرش قرار گرفته است، هنگامی که او را در قومش جانشین کرد، جز این که پس از من پیامبری نیست، پس شرعی نسخ کننده نمیآورد.
نفی اتّصال به او از جهت نبوّت است، پس فقط جهت خلافت باقی میماند چون در مرتبه پس از آن قرار گرفته است...»(4)
عزیزی نیز در شرح آن گوید: «نفی اتّصال به او از جهت نبوّت است. پس اتّصال از جهت خلافت باقی میماند.»(1)
به گفتهی پدر دهلوی و شاگردش، استثنا متّصل است
ممکن است پیروان دهلوی و دیگر افراد متعصّب، به آنچه آوردیم بسنده نکنند، تا شواهدی از گفتههای پدرش و بعضی یاران پدرش و شاگرد خودِ دهلوی بیاوریم. لذا این گفتهها را میآوریم، باشد که از آنچه میگویند، دست بردارند و به حق اعتراف کنند و در برابر حقیقت سر فرود آورند :
ولیّ الله دهلوی گوید :
«از جمله (فضایل علی)است: حدیث منزلت، که مدلول آن تشبیه به هارون و استثنای نبوّت است. یعنی سه خصلت در هارون گرد آمده است: از اهل بیت موسی بودن، جانشینی او هنگام رفتنش به سوی طور، و پیامبر بودنش. مرتضی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود، و جانشین او بر مدینه در جنگ تبوک بود، ولی پیامبر نبود. البتّه متکلّمان در شمارش منزلتها سخن را به درازا کشیدهاند، که با معقول و منقول موافق نمیباشد».(2)
این سخن پدر دهلوی است. چه عاملی دهلوی را بر آن داشت که با پدرش مخالفت کند و از تفتازانی و غیر او پیروی نماید، آیا غیر از تعصّب و عناد است؟!
شاگردش قاضی ثناءالله هم بر مسیر استاد خود ولیالله حرکت کرده و گوید: «به فرض شامل بودن گوییم: جایگاه هارون در دو امر منحصر بود، نبوّت و جانشینی در مدّت غیبتش. چون نبوّت را استثنا کرده است، پس تنها جانشینی در مدّت غیبت باقی میماند».(3)
این بیان نیز در متّصل بودن استثنا صراحت دارد و این که مستثنی، «النبوّة» است نه «عدم النبوّة».
جالب این است که رشید دهلوی شاگرد عبدالعزیز دهلوی به پیروی از ولیالله و ثناء الله با استادش دهلوی مخالفت میکند. رشید دهلوی میگوید: «سید محقّق در حاشیهی «المشکاة» در شرح حدیث منزلت نقل میکند که کلام پیامبر: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی»، تشبیه مبهمی است، و استثنا آن را روشن میکند: «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» یعنی: علی مرتضی با رسول خدا در همهی فضیلتها جز نبوّت، پیوسته است. عبارت سید محقق چنین است: یعنی تو، به من پیوستهای و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار داری. در آن یک تشبیه است، و وجه تشبیه، مبهم است. محقّق ندانست که پیامبر صلواتاللهعلیهوسلّم او را به چه تشبیه فرمود، پس با این کلامش : إلّا أنّه لا نبیّ بعدی، بیان کرد که پیوستگی او از سوی نبوّت نیست.
بر این اساس، استثنای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» برای دفع شبههای نیست، بلکه برای تفسیر آن مبهم است».(1)
اتّصال استثنا در گفتهی کابلی
سپاس خدا را که ثابت شد استثنا در این حدیث متّصل است نه منقطع. جمعی از دانشمندان بر این مطلب تصریح کردهاند، از جمله: ابنطلحه، ابنصبّاغ، أمیر، طیبی، شریف جرجانی، قسطلانی، مناوی، علقمی، عزیزی، ولیالله، ثناء الله، و رشید دهلوی.
آیا این مقدار برای ساکت کردن متعصّبها و مجادلهکنندگان بسنده است؟
آیا این مقدار برای اعتراف پیروان دهلوی به تعصّب باطل و پیرویش از باطل کنندگان و عنادش با حق بسنده است؟ چیزی که پدرش و شاگردش به آن اذعان کردهاند؟
اگر کافی نیست، گفتهی کابلی را میآوریم که در آن کاملا حق را بیان کرده و به آن حقیقت تصریح کرده است. او گوید :
«... جایگاه هارون نسبت به موسی در دو امر منحصر است: جانشینی در مدّت غیبت او، و مشارکتش در نبوّت. هنگامی که دومی استثنا شد، اوّلی باقی میماند».(2)
پس چرا دهلوی در این موضع با کابلی مخالفت کرده است، در حالی که کتابش «تحفه اثنا عشریه» آنگونه که آشکار است از «الصواقع» برگرفته است؟!
این گفتهی کابلی برای ردّ بر خودِ کابلی بسنده است، چون با ادّعایش در ابتدای سخنش تناقض دارد و آن را دفع میکند. متن کامل سخن او چنین است :
«استثنا اخراج بعضی افراد آن جایگاه نیست، بلکه منقطع به منزلهی «غیر» است. این در کتاب و سنّت اندک نیست، و بر عموم دلالت ندارد، زیرا از جمله منزلتهای هارون نسبت به موسی برادری در نسب است، که برای علی اثبات نشده است. نیز کلام اوست : أخلفنی فی قومی، که عمومیتی در آن نیست، چون چیزی در لفظ نیست که بر شمول دلالت کند، و چون منزلت هارون نسبت به موسی در دو کار منحصر است : جانشینی در مدّت غیبتش و شریک بودنش در نبوّت. و هنگامی که دومی از آنها استثنا شد، اوّلی باقی ماند.»
حامد حسین گوید: کابلی گفته است: «هنگامی که دومی از آنها استثنا شد...». این جمله دلیلی قطعی است بر این که استثنا متّصل است، چون استثنای «النبوّة» ممکن نمیشود جز این که «إلّا أنّه لا نبی بعدی» در حکم «إلّا النبوّة» باشد. و اگر اینچنین بود ضرورتآ استثنا متّصل خواهد بود، و کلام اوّل او که گفت: «بلکه منقطع به منزلهی غیر است» باطل میشود.
3ـ دهلوی گوید :
«امّا از نظر معنی، چون از منزلتهای هارون بزرگتر بودن او از نظر سن، فصیحتر بودن زبانش از موسی، شریک بودنش در نبوّت، و برادریش در نسبت است، و این منزلتها به طور اجماع برای علی ثابت نیست».
تمسّک به منتفی بودن برادری نسبی، برای اثبات انقطاع، مردود است
گویم:
اوّلا: اصل این سخن از تفتازانی است، قوشچی آن را از او گرفته است، کابلی آن را آورده، و دهلوی آن را از او گرفته است.
لیکن دهلوی و استادش، سخن تفتازانی و قوشچی را تحریف کردند، چون اشکال را از آن دو تن گرفتند و به آن تمسّک جستند، امّا جواب آن دو اشکال را از گفتهی آنها حذف کردند. و این است متن گفتهی تفتازانی :
«استثنای یاد شده، خارج کردن منزلتی برای بعضی افراد منزلت نیست، مانند جملهی: «إلّا النبوّة»، بلکه منقطع بمعنی لکنّ است، پس بر عموم دلالت نمیکند همانگونه که بر اهل عربیت پوشیده نیست.
چگونه چنین باشد، در حالی که یکی از منزلتهای او برادری در نسبت است که برای علی رضیاللهعنه ثابت نشده است؟
مگر این که گفته شود به منزلهی مستثنی است، از آن رو که منتفی بودن آن آشکار است.»(1)
متن گفته قوشچی چنین است [که عین کلمات تفتازانی است با حذف یک جمله از آن]:
«استثنای یاد شده، خارج کردن منزلتی برای بعضی افراد منزلت نیست، مانند این که گفته شود: إلّا النبوّد، بلکه منقطع است به معنی لیکن، و بر عموم دلالت ندارد. چگونه چنین باشد؟ در حالی که از جمله منزلتهای او، برادری در نسب است که برای علی رضیاللهعنه اثبات نشده است.
مگر این که گفته شود: به منزلهی مستثنی است به جهت این که منتفی بودنش ظاهر است.»(2)
اینک به گفتهی کابلی بنگرید[که عین کلمات تفتازانی است با حذف یک جمله پارهای از کلمات آن] :
«و استثنا خارج کردن برای بعضی افراد منزلت نیست، بلکه منقطع است به منزلهی غیر. اینگونه موارد در کتاب و سنّت نادر است، و بر عموم دلالت ندارد، زیرا در زمرهی منزلتهای هارون نسبت به موسی، برادری در نسب است و این برای علی ثابت نشده است».(3)
اگر این حال کابلی باشد، نسبت به دهلوی چه میتوان پنداشت که همواره لغزشهای کابلی را استراق میکند؟!
آری، آنان حتّی مرتکب چنین تحریفهای بسیار زشتـ حتّی در گفتههای بزرگانشانـ میشوند، به منظور رد کردن حق و اهل حق، لیکن آنان ناامیداند و زیانکار.
ثانیآ : قاضی عضدالدّین در پاسخ به حدیث منزلت گوید :
«پاسخ، منع صحّت این حدیث است، بلکه مراد، جانشینی او است بر قومش در این کلام: (أخلفنی فی قومی) نه جانشینی او بر مدینه، و این مطلب، تداوم آن را بعد از وفاتش لازم نمیکند، و دوام نداشتن آن، برکناریاش نیست، و برکناری آن اگر به مرتبهی بالاتری منتقل شدـ که استقلال در نبوّت باشدـ نفرت آور نیست. چگونه؟ در حالی که ظاهر رها شده است، چون از منزلتهای هارون، برادر و پیامبر بودن است».(1)
گویم :
قاضی ایجی ظاهر حدیث را رها کرده است، چون از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام برادر و پیامبر بودن است، و این خود دلالت صریحی دارد که ظاهر حدیث شامل عموم منزلتها میباشد. لیکن قاضی این ظاهر را رها کرده است، چون برادری نسبی و نبوت منتفی بود، و این کاملا صراحت دارد بر این که توهّم دلالت منتفی بودن برادری و نبوّت بر منقطعبودن استثنا، که دهلوی گمان برده، باطل است.
چون اگر منتفی بودنش دلیل بر انقطاع بود، ظاهر حدیث شامل عموم منزلتها نبود، و منتفی بودن برادری و نبوّت علّتی برای رها کردن ظاهر نمیبود. پس علّت بودن این دو امر برای رها کردن ظاهر، دلیل بر تحقّق این رها کردن است، و رها کردن، دلیل بر تحقّق ظاهر است، و تحقّق آن ضرورتآ با ادّعای انقطاع استثنا منافات دارد.
بدین جهت، اعتراف قاضی ایجی اتّصال استثناء در این حدیث را میرساند. و لفظ «المنزلة» در حدیث، دلالت بر همهی منزلتها دارد، و خروج بعضی منزلتها با اتّصال استثناء و دلالت بر همهی منزلتها منافاتی ندارد، بلکه در نهایت ـ به گمان قاضیـ خارج شدن برادری و نبوّت، دلالت دارد بر این که عام مخصوصی است. و پاسخ این پندار هم پس از این خواهد آمد، إنشاءاللهتعالی.
ثالثآ : شریف جرجانیـ در شرح این گفتهی عضد «چگونه چنین باشد در حالی که ظاهر رها شده است» ـ گوید: «یعنی: اگر فرض شود که این حدیث همهی منزلتها را شامل میشود، عام مخصوصی خواهد بود، چون از جمله منزلتهای هارون، برادر نسبی و پیامبر بودن است..».(2)
این سخن شامل تأویلی در عبارت عضد است که تنها با جملهی «الظاهر متروک»، از آنچه به طور حتم به آن دلالت دارد، و به «الفرض» برمیگردد. با این همه، میرساند که مراد نویسندهی «المواقف» از «الظاهر»، ظهور دلالت این حدیث بر همگی منزلتها است، پس پندار دهلوی باطل میشود.
رد کردن تمسّک به منتفی بودن نبوّت، برای اثبات انقطاع
دهلوی، به منتفی بودن مشارکت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نبوّت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمسّک کرده تا انقطاع استثنا را ثابت کند، و این از استدلالهای بسیار شگفتانگیز است. به چند دلیل :
اوّلاـ چون کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» که در دو صحیح و غیر آنها روایت شده، دلیلی بر نفی نبوّت از امیرالمؤمنین علیه السلام است. أبوشکور سلمی گوید :
هرکس که گوید: «علی در نبوّت شریک بود.»، به این کلام پیامبر احتجاج کرده که فرمود:
«امّا ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی»، آنگاه گفته که هارون پیامبر بود، پس علی نیز باید پیامبر باشد.
[ سلمی پاسخ میدهد :]گفتیم که تمام خبر تا آنجاست که فرمود: «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی». همچنین از جملهی: «أما ترضی أن تکون منیّ بمنزلة هارون من موسی»، خویشاوندی و خلافت غیر از نبوّت را اراده کرده است.(1)
[ حامد حسین گوید :] اگر استثنای نبوّت در خودِ حدیث باشد، تضعیف دلالتش بر همهی منزلتها با منتفی بودن نبوّت، نیکو نیست، چون این مطلب از یک خردمند صادر نمیشود چه رسد به عالِم. و همانند این است که گفته شود: «جاءنی القوم إلّا زید» دلالت بر عموم ندارد، چون زید خارج شده است. آیا این سفسطه نیست؟!
شگفتا! دهلوی استثنای صریح نبوّت در دلالت بر عموم را بر استثنای منقطع حمل میکند، بر خلاف حدیثهای صریحی که نقل شد و لفظ «إلّا النبوّة» در آنها بود و بدین گونه بر سران بزرگشان و پدرِ خود در این مقام برتری میجوید. سپس این ادّعا را میافزاید که پیامبر نبودنِ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد بر این که این منزلتها در این حدیث وجود ندارد.
ثانیآـ این دستآویز با سخنان پیشوایان بزرگ قومش منافات دارد. چون قاضی عضدالدین ـ پس از اعتراف به ظاهر بودن حدیث در عموم ـ گوید: «ظاهر رها شده است، چون از جمله منزلتهای هارون، برادر و پیامبربودن او است». یعنی: و این دو امر در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام منتفی است، پس عمومیت منتفی است. لیکن تمسّک او به این دو امر برای نفی عمومیت، بر اساس گفتههای صریح بزرگان پیشوایان مورد قبول نیست. به چند دلیل: نخستـ که منتفی بودن برادری سببی استـ پاسخ آن را پیش از این در گفتههای تفتازانی و قوشچی دانستید. دوم که منتفی بودن نبوّت است، پاسخ آن از گفتهی شریف جرجانی روشن است، آنجا که در شرحش گوید :
«چگونه چنین باشد؟ در حالی که ظاهر رها شده است. یعنی: اگر فرض شود که این حدیث همهی منزلتها را فرا میگیرد، عام مخصوص خواهد بود، چون از جمله منزلتهای هارون، برادر نسبی و پیامبر بودن اوست. و عام مخصوص در بقیه حجّت نیست یا حجیتش ضعیف است. و اگر کلمهی «نبیّآ» را رها میکرد، اولی بود».(2)
گویم :
آنجا که عضد گفت: «نبیّآ»، در جای خودش نبود. وجهش چنین است: از آنجا که استثنای نبوّت در متن این
حدیث وجود دارد، از منتفی کردن نبوّت از امیرالمؤمنین علیه السلام تخصیص در مستثنی منه عام به دست نمیآید، بلکه مستثنی منه در حالت عمومیت خود باقی میماند، همانگونه که نزد اهل علم معلوم است.
پس روشن شد که تمسّک دهلوی به منتفی بودن برادری نسبی از گفتهی تفتازانی و قوشچی و تمسّک او در مورد منتفی بودن نبوّت از سخن شریف جرجانی ساقط است. و اینان بزرگان علمای همکیشان اویند در دانشهای مختلف.
ثالثآـ در چندین نقل حدیث این چنین آمده است: «إلّا أنّک لست بنبیّ» که احمدبنحنبل، و حاکم، و نسایی و دیگرانی آن را روایت کردهاند. پس استثنای نبوّت و منتفی بودنش نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام صریحآ در لفظهای حدیث موجود است. پس این مخصّص برای تعمیم منزلتها کجاست؟!
تمسّک به منتفی بودن بزرگسالی و فصیحتری برای اثبات انقطاع، مردود است
دهلوی به منتفی بودن بزرگسالی، و فصیحتری زبان تمسّک جسته، و این سستتر است، از آنچه پیشتر آورده شد.
(1) پاسخش از گفتهی قوشچی و تفتازانی نیز ظاهر است، چون برادری نسبی در حکم مستثنی است، به این جهت که منتفی بودنش به تعمیم منزلتهای ثابت برای مستثنی منه عیبی به بار نمیآورد. همینسان منتفیبودنِ بزرگسالی و فصیحتر بودن، به عمومیت عیبی نمیرساند، به این علّت که این منتفی بودن آشکار است و این دو امر در حکم مستثنی برای آن قرار میگیرند.
و به طور کلّی، منتفی بودن این دو امرـ مانند منتفی بودن برادریـ عیبی در تعمیم منزلتها به وجود نمیآورد، چه رسد که منقطع بودن استثنا را اثبات کند.
(2) گفتهی صریح ولیالله دهلوی چنین است: قرار دادن در جایگاه هارون نسبت به موسی یک نوع تشبیه است، و آنچه در تشبیه اعتبار دارد، مشابهت در توصیفهای مشهور و زبانزد است. و آنها را سه مورد قرار داد که عبارتند از: خلافت در مدّت غیبت، از اهل بیت بودنش، و نبوّت.
ولیالله دهلوی در بحث پیرامون این حدیث، که به استدلال امامیه پاسخ داده چنین میگوید.(1)
این خود وجه دیگری از بطلان توهّم پسرش دهلوی است که بزرگسالی و فصیحتر بودن زبانی، بلکه برادری نسبی را در زمرهی منزلتهای حضرت هارون علیه السلام میداند.
اگر در سخن ولیالله دهلوی ژرف نگری کنید، مییابید که بر خواستهی امامیّه دلالت دارد، به جهت ضروری بودنِ «وجوب پیروی و اطاعت» و «عصمت» و «برتری» که از بارزترین صفتهای مشهور حضرت هارون علیه السلام در امّت موسوی بود، و همچنین است سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام ، در امّت محمّدی.
(3) قاضی ثناءالله شاگرد پدرِ دهلوی، منزلتهای حضرت هارون علیه السلام را در دو امر منحصر کرده است: جانشینی و نبوّت، که گفتهاش از پیش آمد. پس برادری نَسَبی و بزرگسالی و فصیحتری در زبان، از منزلتهای هارون نیست تا منتفی بودنش از امیرالمؤمنین علیه السلام در تعمیم منزلتها عیبی وارد کند.
1) إزالة الخفا، المقصد الاوّل من المسلک الاوّل، مبحث حدیث المنزلة.
و این وجه دیگری از سقوط توهّم دهلوی است.
(4) همانگونه که دهلوی با پدرش و شاگرد پدرش مخالفت کرده است، با استادش که کتابش را به خود نسبت داده نیز مخالفت کرده است. کابلی منزلت حضرت هارون علیه السلام را تخصیص زد و در دو امر منحصر کرد: جانشینی و نبوّت، همانگونه که از پیش دانستید. در این مورد نیز با او مخالفت کرد: بدین سان که بزرگسالی و برادری نَسَبی و فصاحت بیشتر در زبان را در زمرهی منزلتها دانست. وی پیش از این نیز با او مخالفت کرده بود، با ادّعای این که «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» در حکم «إلّا عدم النبوّة» است، با این که عبارت کابلی صراحت دارد که آن در حکم «إلّا النبوّة» است...
این نیز از جاهایی است که دهلوی با پدرش و استادان بزرگش و پیشوایان قومش مخالفت کرده است. البتّه جاهای دیگری نیز هست که إنشاءالله تعالی آنها را یادآور میشویم.
مراد از منزلتها، فضیلتهای نفسانی است
(5) مراد از منزلتهایی که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم برای حضرت هارون علیه السلام اثبات فرمود، فضیلتهای نفسانی و مقامات معنوی است که مدار برتری و مقدم بودن بر آن موارد است، نه بر عوامل دیگر. و تنها به وسیلهی آن، قرب به خداوند و دریافت ثواب از او حاصل میشود.
همین عوامل، ملاک و مناط گزینش برای نبوّت و خلافت و امامت است و همینها، صفتهای ویژهی اهل ایمان است که کافران را هیچ بهرهای از آن نیست.
برادری نَسَبی و بزرگسالی و فصاحت بیشتر در زبان و مانند آنـ هرچند که از فضیلتهاستـ ولی نه اقتضای تقدیم و ترجیح است و نه معیار گزینش برای نبوّت و امامت.
مطلبی که آوردیم کاملا واضح است. و همان است که از حدیثها و خبرهای رسیده در این باره، به خاطر میرسد. پدر دهلوی نیز متعرض آن شده و شرحش داده است و بر آن دلیل و برهان اقامه میکند. به کتابش «ازالة الخفا» رجوع کنید.(1)
این نیز از مواضعی است که دهلوی با پدرش مخالفت کرده است.
در پرتو گفتههای دانشمندان ادبیات در بارهی احکام استثنا
(6) تمسّک به برادری و بزرگسالی و فصیحتر بودن دفع میشود، زیرا انقطاع استثنا در این حدیث شریف اثبات میشود، بر پایهی آنچه پژوهشگران نحویین و دانشمندان بلاغت و اصول در احکام استثنا مقرر کردهاند. اینک برخی از این سخنان را گواه میگیریم تا ببینیم چگونه این تمسّکها دفع میشود :
زمخشری میگوید: «و اگر گفتی: «ما مررت بأحدٍ إلّا زید خیر منه»، آنچه بعد از «إلّا» آمده، جملهی ابتدایی و صفت «أحد» است، وگرنه کلام زائد است، که فایدهاش را در معنی داده است، بدینگونه که زید را بهترین کسی میداند که بر او مرور کردهای.
1) إزالة الخفاـ المقصد الاوّل فی المسلک الاوّلـ مبحث حدیث المنزلة.
ابن حاجب در شرح کلام زمخشری میگوید :
این مربوط به استثنای مفرّغ به اعتبار صفات است چون تفریغ در صفات و غیر آن است. خداوند متعال فرموده است: (و ما أهلکنا من قریة إلّا لها منذرون) و حکم جمع و مفرد در صحت یکی است. بر این پایه میگوید: «ما جاءنی أحد إلّا قائم» و «جاءنی أحد إلّا أبوه قائم» و همهی آنها مستقیم هستند.
شاید بگویند: معنی استثنای مفرّغ، نفی حکم از همه جز مستثنی است، و این در صفت در جملهی: «ما جاءنی أحد إلّا راکب» درست نمیآید، چون همهی صفات را نفی نکردهای تا عالم، و زندهای نباشد که جدا شدن او از آن درست نیاید.
پاسخ از دو وجه است :
یکی این که: صفتها از آن منتفی نمیشوند جز آنچه انتفای آن ضدّ مثبت باشد چون دانسته شد که انتفای همهی صفتها صحیح نیست، و منظور نفی ضد مطلبی است که بعد از «إلّا» آمده است، و از آنجا که آن معلوم است، از استعمالش چشم پوشید با لفظ نفی و اثبات که افادهی حصر دارد.
دوم این که گفته شود: این جمله پاسخ کسی را میدهد که آن صفت را نفی میکند، پس پاسخ داده میشود به منظور مبالغه و ردّ کسی که گفتهاش را نقض میکند، تا اثبات آن صفت و وضوح و اظهار آن را- و نه عاملی دیگر را- ظاهر سازد.»(1)
گویم :
در این مقام ما گوییمـ همانگونه که ابنحاجب در پاسخ نخست گفته استـ منظور از اثبات عمومیت منزلت، اثبات منزلتهایی است که اثباتش امکان دارد. و هنگامی که معلوم شد اثبات فصیحتری و بزرگسالی و برادری نَسبی ممکن نیست، خارج شدن این صفتها، زیانی به عمومیت منزلت وارد نمیکند.
نیز گوییمـ همانگونه که در پاسخ دوم گفته استـ خارج شدن این سه صفت، اشکالی در عمومیت وارد نمیکند، چون هدف از این منزلتهای عامّ، منزلت خلافت و وجوب اطاعت و عصمت و برتری است، و چون هدف اثبات این صفتها و وضوح و اظهار آنها باشد- نه غیر آنها- انتفای فصیحتری و بزرگسالی و برادری نَسَبی ضرری به عمومیت منزلت نمیرساند.
جامی در شرح الکافیة گوید: «و اِعراب گذاشته میشود یعنی مستثنی، بر اساس عوامل، یعنی به آنچه اقتضای عامل است از رفع و نصب و جر، اگر مستثنی منه ذکر نشده باشد. و آن مستثنی به نام مفرغ اختصاص مییابد، چون عامل از مستثنی منه، برای آن تفریغ شده است. پس مراد از مفرغ، مفرغ له است، همانگونه که مراد از مشترک، مشترک فیه است. و این در حالی است که مستثنی در جملهی موجب واقع نشده است و آن را شرط قرار داده است تا مفید فایدهای صحیح گردد. مانند: «ما ضربنی إلّا زید» زیرا صحیح خواهد بود که جز زید کسی متکلم را نزند، برخلاف: «ضربنی إلّا زید» چون صحیح نیست که هر کس جز زید متکلّم را بزند، مگر این که معنی درست آید، به این گونه که
1) شرح المفصّل، فصل المنصوب علی الاستثناء من مباحث المنصوبات.
حکم چنان صحیح باشد که علّت عمومیّت را ثابت کند، مانند این که بگویی: «کلّ حیوان یحرّک فکّه الأسفل عند المضغ إلّا الّتمساح»، یا این که قرینهای موجود باشد که دلالت کند مراد از مستثنی منه، تعدادی معیّن است که قطعآ مستثنی در آن داخل میشود. مانند: «قرأت إلّا یوم کذا» یعنی خواندن را هر روز درست انجام دادم جز فلان روز، چون روشن است که مراد متکلّم، همهی روزهای دنیا نیست، بلکه مرادش روزهای هفته، یا ماه یا مانند آن است».(1)
گویم :
بر این پایه میتوان گفت: خروج بعضی روزها نه زیانی به صحّت جملهی «قرأت إلّا یوم کذا» وارد میکند، و نه به عمومیّتی که مستثنی منه بر آن دلالت دارد. همچنین خروج بعضی افراد از منزلتهای غیر متبادر، زیانی به عمومیت منزلت در این حدیث وارد نمیکند. اگر منتفی شدن بعضی منزلتها دلیلی بر انقطاع استثنا باشد، لازم میآید استثنا در جملهای مانند: «قرأت إلّا یوم کذا» استثنای منقطع باشد نه متّصل، چرا که خروج روزهای بسیاری روشن است. آیا این خبر مایهی خنده نیست؟!
ابنحاجب در «منتهی السؤول» گوید: «هدف از استثنا از احکام عمومی مقدّر شده، نه از محکوم، اثبات حکم به تحقیق است. و اصلش یا در معنی مبالغه است. گویی کسی گوید: «ما زید عالمآ» پس گفته شد: «ما زید إلّا عالم» و یا این در معنایی است که آن را تأکید میکند.»
همچنین گوید: «استثنا از اثبات، نفی است و بر عکس، بر خلاف گفتهی ابوحنیفه. وظیفهی ما، نقل کردن است. و نیز: اگر چنین نبود «لا إله إلّاالله» توحید نبود. گفتند: اگر چنین بود به مجرّد آنها، از «لا علم إلا بحیاة»، و «لا صلاة إلّا بطهور» ثبوت علم و نماز لازم میشد. گفتیم از علم و نماز راه فراری نیست، اگر تقدیر نماز را به طاهر بودن برگزینید، در پیِ هم آمدهاند. و اگر «لا صلاة بوجه إلّا بذلک» را گزیند، مشروط از شرط لازم نمیشود.
اشکال، فقط در نفی اعم در مثال آن و در مثل: «ما زید إلّا قائم» است،. چون نفی همهی صفات معتبر بر پا نمیشود.
به این دو امر پاسخ دادهاند: یکی این که هدف، مبالغه به وسیله آن است، دوم آن که تأکید آن بیش از همه است.
عقیده به این که منقطع است، بعید میباشد، چون (استثنای) مفرغ است و هر مفرّغ متّصل است چون از تمامیّت آن است».(2)
گویم :
بنابراین، عمومیّت منزلت ـ با انتفاء فصیحتر بودن و بزرگسالی و برادری نَسَبی ـ به حال خود خواهد بود، چون غیراز آن تأکید بیشتردارد،که خلافت و واجببودن اطاعت و عصمت و برتری باشد، یا این که هدف مبالغه است. و قزوینی گفت : «بسنده کردن، حقیقی و غیر حقیقی دارد، و هر یک از آنها دو گونه است: بسنده کردن موصوف بر
صفت، و بسنده کردن صفت بر موصوف. اولی از حقیقی مانند: «ما زید إلّا کاتب» وقتی بخواهند به کسی دیگر متّصف نشود، و معمولا به ایجاد نمیرسد، چون احاطه به صفتهای یک شیء دشوار است. و دومی بسیار است مانند: «ما فی الدار إلّا زید» که ممکن است مقصود از آن مبالغه باشد، چون به دیگری غیر از فرد ذکر شده توجّه ندارد».(1)
تفتازانی آن را در شرحش «المطوّل» توضیح داده است.(2)
گویم :
در مطابقت مطالب یادشده بر استثنا در حدیث شریف، مانعی وجود ندارد، پس شبههی دهلوی باطل میشود.
در پرتو حدیث «بار سفر مبند جز..». و آنچه محدثین گفتهاند
(7) بخاری از ابوهریره نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «جز برای سه مسجد بار سفر مبند: مسجد الحرام و مسجد الرّسول و مسجد الأقصی»(3)
مسلم، نسایی، أبوداوود، ابنماجه، احمد و دیگران نیز آن را نقل کردهاند.
شکّی نیست که استثنا در این حدیث متّصل است، چون استثنای مفرغ است، و هر استثنای مفرغ متّصل میباشد. همانگونه که ابنحاجب و غیر او تصریح کردهاند. همچنین شکّی نیست که بار سفر بستن به دیگر مسجدها جایز است. لذا معنی این حدیث معضلی برای پژوهشگران بزرگ به وجود آورده و به تأویلش بر چند وجه روی آوردهاند، تا حرمت سفر به دیگر مسجدها و بارگاهها لازمهاش نگردد. ولیالدّین أبوزرعهی عراقی در «شرح تقریب الأسانید» گوید: «این حدیث میرساند که مراد تنها ویژگی فضیلت نماز خواندن در این مسجدهاست، که این امر در دیگر سفرها وارد نشده است. چنان که در حدیث ابوسعید ـ که نقل شد- آمده: «برای نمازگزار که بار سفر به مسجدی میبندد و به جهت نماز خواندن در آن، شایسته نیست غیر از چنان و چنان». پس روشن کرده است که مراد، بار سفر بستن به مسجدی است که خواستار نماز خواندن در آن باشد، نه هر سفری، و الله أعلم».
یکی از بزرگانشان در بارهی این حدیث، رسالهی ویژهای تألیف کرده است به نام «منتهیالمقال فی شرح شدّ الرحال».
خلاصه این که خروج چند نفر مستثنی منه به دلالت دلیلی یا اقامهی قرینهای مستلزم انقطاع در استثنا نمیگردد.
(8) خداوند عزّوجلّ میفرماید: (قل لا أجد فیما أوحی إلیّ محرّمآ علی طاعمٍ یطعمه إلّا أن یکون میتةً أو دمآ مسفوحآ أو لحم خنزیر فإنّه رجس أو فسقآ أهلّ لغیرالله به)(4)
در این آیه استثنا است که بدون تردید استثنای متّصل میباشد، در حالی که موارد حرام غیر از آنچه ذکر شده بسیار است. پس خروج موارد دیگر از این حکم مستثنی منه در اتّصال استثنا عیبی به وجود نمیآورد، چون دلیلهایی بر خروج آن اقامه شده است. همچنین است دربارهی بحثی که ما در آن هستیم.
امّا این که خوراکهای دیگری هم هست که حرام شده است، به دلیل و بیان نیاز ندارد، چون از چیزهایی است که اهل اسلام بر آن اجماع دارند، وگرنه باید قائل به حلالیت بسیاری از محرّمات قطعی شد، مانند نجاسات که در آیه نامبرده نشده مانند شراب و منی و مانند متنجّسها و مستقذرها. البتّه مالک حلال بودن سگ و دیگر حیوانهای حرام غیر از خوک را گفته است، ولی کسی در حرمت شراب و دیگر نجاستها مخالفت نکرده است.
از این رو، رازی تأویلهای متعددی برای خارج کردن شراب و غیر آن آورده است، هرچند که عقیدهی مالک را در مورد سگ صحیح دانسته است. و این سخن اوست در تفسیر این آیهی کریمه :
«مسألهی دوم: خداوند متعال بیان فرموده است که حرام و حلال کردن جز با وحی اثبات نمیشود: (قُل لا أجد فیما أوحی إلیّ محرّمآ علی طاعمٍ یطعمه) یعنی: بر خورندهای که آن را میخورد. و این را ذکر فرمود تا روشن کند که مراد از آن، بیان خوراکیهای حلال و حرام است. سپس چهار مطلب آورده است. و این مبالغهای است در بیان این که جز این چهار تا حرام نمیگردد، پس ثابت شد که شریعت از آغاز تا پایانش بر این حکم و بر این حصر قرار گرفته است.
پس اگر گویندهای گوید: از التزام این حصر، لازم میآید که اوّلا نجاستها و مستقذرات را حلال کنید، ثانیآ شراب را حلال کنید، ثالثآ حیوانهای مرده از خفگی و چوب زدن و از بلندی افتاده و به هم شاخ زده را حلال بدانید. با این که خداوند متعال حکم به حرام بودنشان داده است.
گوییم: این مطلب از چند وجه ما را ملزم نمیکند :
اوّل: خداوند متعال در این آیه فرموده است: (أو لحم خنزیر فإنّه رجس) و بدین معنا که خداوند متعال گوشت خوک را حرام فرموده، چون نجس است. و این اقتضا دارد که نجاست، علّت برای حرمت خوردن است، پس باید خوردن هر نجسی حرام شود، و اگر این مطلب در آیه ذکر شده باشد، سؤال ساقط میشود.
دوم: خداوند متعال در آیهای دیگر فرموده است: (و یحرّم علیهم الخبائث) و این اقتضای تحریم همه ناپاکها میکند. از سوی دیگر، نجاستها ناپاک هستند، پس عقیده به حرمت آنها واجب میشود.
سوم: امّت به حرمت خوردن نجاستها اجماع دارند. فرض شود که به دلالت نقل متواتر از دین محمّد 9 ملتزم شدیم. این سوره به باب نجاسات تخصیص یافته است، پس باید بقیه بنا بر اصل باقی بمانند، با تمسّک به عمومیّت کتاب خداوند متعال در آیههای مکّی و آیههای مدنی، پس این است اصل مقرر کامل در باب خوراکیهای حلال و حرام.
و امّا پاسخ دربارهی شراب: آن نجس است، پس مصداق رجس است که تحت عنوان (فإنّه رجس) و (یحرّم علیهم الخبائث) قرار میگیرد. نیز: با نقل متواتر از دین محمّد 9 تخصیص آن به حرمت ثابت شده است. و به آیهی (فاجتنبوه) و آیهی (إثمهما اکبر من نفعهما) و عام مخصوص در غیر محل تخصیص حجّت است، پس این آیه در موارد
دیگر حجّت است.
اگر گوینده بگوید: لازم میآید حیوان خفه شده و چوب خورده و از بلندی افتاده و به هم شاخزدهها را حلال بدانیم.
پاسخش از چند وجه است: اوّل: آنها مردار هستند و داخل این آیه میشوند. دوم: ما عمومیت این آیه را به آن آیه تخصیص میزنیم. سوم: اگر مردار بودند در این آیه وارد میشوند، و اگر مردار نبودند آنها را به آن آیه تخصیص میزنیم».(1)
گویم :
اشیاء بسیاری درمستثنی منه اینآیهی کریمه داخل نیستند، امّا با اینهمه، آیه بر عمومیّتش در موارد دیگر باقی است. همینسان این حدیث شریف، دربارهی خروج بعضی اشیاء از تمامی منزلتهای ثابت شده برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، که دلیل عرفی و نقلی بر خروج آنها اقامه شده است، بطلان اتّصال استثنا و عمومیت نداشتن حدیث را در غیر چیزهایی که آن دلیل خارج کرده است، واجب نمینماید. و به طور کلّی، دستآویزهای دهلوی و استدلالهایش بر انقطاع استثنا در این حدیث شریف، ساقط میشود. از اینرو میبینیم که ابنحجر مکّی برای نفی دلالت لفظ «المنزلة» بر عمومیت، به آن امور متمسّک نمیشود، بلکه ادّعا میکند این عمومیت بر تقدیر پذیرشش تخصیص یافته و میگوید: «اگر بپذیریم که این حدیث همهی منزلتها را شامل میشود، لیکن عام مخصوص است، چون از منزلتهای هارون برادر و پیامبر بودن اوست و عام مخصوص در بقیه حجّت نیست یا حجّیتی ضعیف دارد، با اختلافی که در آن است».(2)
اینک به تفاوت این دو استدلال بنگر!!
لیکن آنچه ابنحجر مکی به پیروی از قاضی عضدـ از جهت منتفی بودن نبوّت ـ آورده است، ارزش ندارد، و شریف جرجانی سستی آن را توضیح داده است، و آنچه در جهت منتفی بودن برادری آورده، مردود است، بنا بر مطالب یاد شده که مراد از منزلتها، منزلتهای مشهور و معروف است که برتری دینی را ثابت میکند و مخصوص به اهل ایمان است، پس منتفی شدن برادری نَسَبی، مانع بر دلالت لفظ «المنزلة» بر عمومیت، نمیباشد، پس عامّ غیر مخصوص است.
رد بر ابنحجر در حکم عام مخصوص
ابنحجر گوید: «عام مخصوص در بقیه، حجّت نیست یا حجّیت ضعیفی دارد» در پاسخ باید گفت: عام مخصوص به اجماع صحابه و پیشینیان حجّت است، و انکار حجّیت آن مجادلهی محض است. پژوهشگران اهل سنّت به صراحت چنین گفتهاند :
عبدالعزیز بخاری گوید: «[بزودی] گفته است: اجماع گذشتگان در احتجاج بر عمومیت. یعنی: به عامی که از آن تخصیص شده است. مثلا فاطمه بر ابوبکر رضیاللهعنهما دربارهی ارثیهاش از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عمومیت این آیه احتجاج کرد.(یوصیکم الله فی أولادکم) الآیه. با این که کافر و قاتل و غیر از این دو، از آن تخصیص یافتند، و هیچیک از صحابه احتجاج او را به آن، انکار نکرد، با توجّه به ظهور و شهرتش، بلکه ابوبکر وقتی فاطمه را محروم داشت، به این کلام پیامبر علیهالصّلاةوالسّلام عدول کرد: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث، ما ترکناه صدقة» و علی رضیاللهعنه در جواز جمع میان دو خواهر به ملک یمین، به این آیه احتجاج کرد: (أو ما ملکت أیمانکم) و گفت: «آیهای آن دو را حلال کرد با این که خواهران و دختران از آن گزیده شدهاند». و این میان صحابه مشهور است و منکری برایش پیدا نشده است. و همچنین احتجاج به عمومیتهایی که مواردیاز آنها مخصوص شده، میان صحابه و نسلهای بعدی مشهور بوده است، به گونهای که انکارش مجادله است، پس مورد اجماع است».(1)
گویم :
اگر عام مخصوص حجّت نبود یا حجّت ضعیفی بود، لازم میآمد که آیهی (الله خالق کل شیء) حجیت نداشته یا حجیتش ضعیف باشد، چون در این آیه نیز تخصیص واقع شده است. نیز در آیهی (و لله علی النّاس حجّ البیت)، چون کلمهی «النّاس» کودکان و دیوانگان را هم در بر میگیرد، در حالی که قطعآ خارج از مراد میباشند، پس لازم میآید که حجیّت این آیه هم ضعیف باشد یا حجیّت نداشته باشد. و به همینگونه است آیههای فراوان دیگر.
بیضاوی در بیان مخصّصات متصل و منفصل گوید: «منفصل سه چیز است: اوّل، عقل مانند آیهی: (الله خالق کل شیء) و دوم: حس، مانند آیهی (و أوتیت من کل شیء) سوم: دلیل سمعی (نصّ)».
فرغانی شارح آن گوید: «و مخصّص، برای عامّ منفصل از آن است، یعنی آنچه تعلّق لفظی به آن نداشته باشد که سه قسم است: چون دلیل منفصل، یا سمعی شرعی است یا نیست. و دوم یا عقلی یا حسی باشد.
قسم اوّل: آن است که مخّصص عامّ عقل باشد، و تخصیص عقل توسّط آن ممکن است بالبداهه باشد مانند آیهی: (الله خالق کل شیء) پس شیء عام است که شامل ذات او نیز میشود و ضرورتآ معلوم است، که او خالق ذاتش نیست. گاهی تخصیص به سبب دقّت و بررسی باشد مانند آیهی: (و لله علی النّاس حجّ البیت) که لفظ «النّاس» شامل کودکان و دیوانگان هم میشود، در حالی که آنان با نظر عقلی مُراد نیستند، به علّت منتفی بودن شرط تکلیف دربارهی آنان که فهم است.
قسم دوم: آنچه مخصّص عامّ حس است، مانند آیهی: (و أوتیت من کلّ شیء) در اینجا شیء، عامی است که مثلا شامل آسمان و زمین و خورشید و ماه و عرش و کرسی میشود، امّا حس آن را تخصیص میزند، چون بر اساس حس دانسته میشود که به موارد یاد شده، چیزی داده نشده است».(2)
سیوطی در بارهی احکام عامّ مخصوص گوید: «مثالهای مخصوص، در قرآن بسیار زیاد است، و بیش از منسوخ میباشد، چون هیچ عامی در آن نیست جز این که تخصیص خورده است. بعلاوه مخصّص آن یا متّصل است یا منفصل. و منفصل، یا آیهی دیگری است در جای دیگری، یا حدیث، یا اجماع، یا قیاس».
از مثالهایی که قرآن تخصیص زده است: آیهی: (و المطلّقات یتربّصن بأنفسهنّ ثلاثة قروء)است که تخصیص خورده است به آیهی: (إذا نکحتم المؤمنات ثمّ طلّقتموهنّ من قبل أن تمسّوهنّ فما لکم علیهنّ من عدّة تعتدّونها) و به آیهی: (و أولات الأحمال أجلهنّ أن یضعن حملهنّ).
و از مثالهایی که با حدیث تخصیص خورده است، آیهی: (و أحلّ الله البیع) که فروختههای فاسدـ که بسیار استـ با سنّت تخصیص خورده است. همچنین از مثالهای آنچه به اجماع تخصیص خورده، آیهی مواریث است، که بندهها از آن تخصیص خوردهاند که به اجماع ارث نمیبرند، چنان که مکّی آورده است. و از مثالهای آنچه با قیاس تخصیص خورده، آیهی زنا است: (فاجلدوا کلّ واحد منهما مائة جلدة) که برده از آن تخصیص خورده است با قیاس به کنیز که نصّ آن در این آیه است: (فعلیهنّ نصف ما علی المحصنات) که برای عمومیت آیه تخصیص خورده است. آن را نیز مکی آورده است».(1)
گویم :
اگر توهّمی که ابنحجر در آن فرو رفته، صحیح باشد، لازم میآید این آیههای فراوان که تخصیص شده، حجّتهایی ضعیف باشند یا حجّت نباشند. لذا استدلال مسلمانان به این آیهها در مسائل شرعی و احکام دینی که مورد استفاده است، در نهایت سستی میباشد که از آن به خداوند پناه میبریم.
4ـ دهلوی گوید :
«اگر استثنا را متّصل قرار دهیم و منزلت را بر عمومیت حمل کنیم، لازمهی آن، دروغ در سخن معصوم است».
گویم :
خدا را سپاس که، روشن شد استثنا متّصل است، و لفظ «المنزلة» حمل بر عمومیت شده است، و خروج بعضی افراد که به ذهن نرسیده، زیانی نمیرساند. آری دلیلهای محکم و برهانهای متعدد اقامه شده که استثنا در این حدیث شریف، متّصل است و منقطع نمیباشد، و این مطلب در روایتهای احمد و نسایی و غیر آنها از بزرگان صریح آمده است، آنجا که حدیث را با لفظ «إلّا النبوّة» به جای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» روایت کردهاند. پس اگر دهلوی در ادّعای خود راست بگوید که لازمهی این کار، وجود دروغ در کلام معصوم 6 است، به آنهمه دلیل و برهانهای فراوان، متعدد و درخشان چه پاسخی میدهد؟
بعلاوه، استدلال دهلوی به منتفی بودن بزرگسالی، غیر از آنچه آورده است، بر اساس ابطال عمومیت منزلت ـ وگرنه
1) الأتقان فی علوم القرآن: 3 / 53ـ 55.
وجود دروغ در کلام معصوم لازم میآید ـ کاملا و دقیقآ مانند احتجاج و لجاجت عبداللهبنزبعریِ کافر و اعتراضش بر آیهی شریفه است : (إنّکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم)(1). عبدالعزیز بخاری در توضیح
دلیلهای معتقدان به جواز تأخیر تخصیص گوید: «و از آن جمله است آیهی: (إنّکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنّم) یعنی: هیزمهایش و «الحصب» چیزی است که با آن زده میشود، یعنی پرتاب میشود، گفته میشود: «حصبتهم السماء» اگر با سنگریزه آنان را زد، فَعَلٌ بمعنی مفعول.
و این نیز عامی است که تخصیص دوری به آن خورده است، چون هنگامی که نازل شد، عبداللهبنزبعری نزد رسول خدا صلّیاللهعلیهوسلم آمد و گفت: ای محمّد، آیا چنین نیست که عیسی و عزیر و فرشتگان، غیر خدا را عبادت کردند؟ آیا میپنداری که در آتش عذاب میشوند؟ پس خداوند متعال نازل فرمود: (إنّ الّذین سبقت لهم منّا الحسنی أولئک عنها مبعدون) یعنی کسانی که سعادت یا توفیق طاعت یافتند، از آتش دور میشوند.
او پاسخ داد: ما نمیپذیریم که در آن تخصیصی هست، چون ناگزیر، مخصوص داخل عموم شود اگر مخصّص نباشد. و آنان در این عامّ وارد نشدند، به جهت اختصاص «ما» به غیر عاقل، بر این مبنا که خطاب به مردم مکّه باشد که بتها را میپرستیدند، و کسی در میانشان نبود که عیسی و فرشتگان را بپرستد، پس سخن شامل آنان شود.
نمیتوان گفت: اگر وارد نمیشدند، ابنزبعری آنان را به عنوان نقضی بر آن آیه نمیآورد، چرا که اوّلا او از فصیحان است، ثانیآ پیامبر صلی الله علیه و آله در آن صورت به او پاسخ میداد و در برابر او سکوت نمیکرد.
چون ما میگوییم: شاید که پرسش ابنزبعری بر پایهی گمانش بود که «ما» در مورد کسی است که تعقّل میکند یا مجازی در آن استعمال شده است. همانگونه که در این آیات استعمال شده است: (و ما خلق الذکر و الأنثی) و (ولا أنتم عابدون ما أعبد) و بر ورود آن به معنی (الذی) که شامل عاقل است، اتّفاق شده به این که او اشتباه کرده، چون در آنچه تعقل نمیکند ظاهر است، و اصل در سخن، حقیقت میباشد. امّا رد نکردن پیامبر علیهالصلاةوالسلام مسلّم نیست، بنابر آنچه روایت شده است که پس از سخنان ابنزبعری، پیامبر علیهالصلاةوالسلام به ابنزبعری فرمودند: چقدر نسبت به زبان قومت نادانی! آیا ندانستهای که «ما» برای بیعقلها و «من» برای عاقلان است. اینگونه در شرح أصول الفقه ابنحاجب آمده است».(2)
با همین بیان در دفع اعتراض ابنزبعری، اشکال استدلال به این حدیث شریف را ردّ میکنیم، و گوییم که مراد از منزلتها، منزلتهای ثابت کنندهی فضیلت است، چیزی که غیر اهل ایمان از آن سهمی ندارند، و بدین جهت عمومیت منزلت، از آغاز شامل بزرگسالی و برادری نَسَبی و فصیحتر بودن، نبوده است. پس اعتراض به منتفیبودنشان مردود است، مانند اعتراض ابنزبعریِ کافر به منتفی شدن حکم آن آیه در بارهی حضرت عیسی و حضرت عزیر علیهماالسلام و فرشتگان.
خلاصهای از وجوه دلالت لفظ «المنزلة» در این حدیث بر عمومیت
پس از آنچه آورده شد، گوییم: کلمهی «المنزلة» که در حدیث منزلت آمده است به چندین وجه بر عمومیت دلالت دارد که پیش از این، تعداد بسیار و بسندهای از آنها ذکر شد. آنها بدین ترتیب خلاصه میشوند :
1ـ عضدالدین ایجی آورده است که اسم جنس مضاف، نزد پژوهشگران، از صیغههای عمومیت است. و لفظ «المنزلة» اسم جنس مضاف است، پس دلالت بر عمومیت دارد.
2ـ برهان الدین عبری فرغانی در کتاب «شرح المنهاج» گوید: اسم جنس مضاف مانند اسم جنسی که محلّی به «لام» باشد، دلالت بر عمومیت میکند.
3ـ جلالالدّین محلی در شرحی که بر کتاب «جمع الجوامع» سبکی نوشته، آورده است که مفردِ مضاف به معرفه برای عمومیت، صحیح است. این سخن را در «شرح المختصر» به نقل از سبکی نیز آورده است .
4ـ عبدالعلی أنصاری در کتاب «شرح مسلّم الثبوت» آورده است که لفظ (سبیل المؤمنین) در آیهی: (و من یشاقق الله و رسوله... و یتّبع غیر سبیل المؤمنین) دلالت بر عمومیت میکند، چون مفرد مضاف از صیغههای عمومیت است، به جهت جواز استثنا از آن، که آن معیار عمومیت است.
5ـ ابوالبقاء در کتاب «الکلیّات» تصریح کرده که مفردِ مضاف به معرفه، برای عمومیت است و تصریح اصولیین را نقل کرده است، در استدلالشان به امر در آیهی : (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) که امری واجب است و این که مراد از «أمره» همهی فرمانهای خداوند است.
6ـ زینالدین ابننجیم مصری در کتابش «الأشباه و النظائر» تصریح کرده که مفرد مضاف به معرفه برای عمومیت است، و این که اصولیها در استدلال به آیهی (فلیحذر...) به آن تصریح کردهاند، چون دقیقآ گفتهاند که مراد از «أمره» همهی فرمانهای خداوند است، سپس بعضی مسائل فقهی را از این قاعدهی اصولی استخراج کرده است.
7ـ تفتازانی در کتابهای «المطوّل» و «المختصر» آورده است که اضافهی مصدر در گفتهی نویسندهی کتاب «التخلیص» افاده عمومیت میکند. او گفته است: «و بالا رفتن شأن سخن در حُسن و قبول به مطابقت آن با اعتبار مناسب است و فرو افتادنش به نبودن آن است» و به این مطلب استدلال کرده که بالا رفتن شأن سخن فصیح، فقط به مطابقت داشتن آن با اعتبار مناسب است.
8ـ نظامالدین عثمان خطائی در حاشیهی خود بر «المختصر» تفتازانی، تصریح کرده است که اضافهی مصدر، افادهی عمومیت نمیکند جز از آن جهت که اسم جنس مضاف، از ادوات عمومیت است.
9ـ چلبی در «حاشیة المطوّل» با تفتازانی در بارهی معنی گفتهی نویسندهی «التخلیص» که آن را آورده، موافقت کرده است. چلبی، همچنین از محقّق رضیـ رضیاللهعنهـ نقل کرده است که اسم جنس بدون قرینه، دلالت بر استغراق میکند.
10ـ چلبی در جای دیگری گوید: مبنای گفتهی تفتازانی که اضافهی مصدر افادهی حصر میکند، این است که مصدر مضاف از صیغههای عمومیت است، و قضیهی «إستغراق مفرد شاملتر است» قضیهای کلی است، چون لفظ «الاستغراق» مصدر مضاف است، و ادّعای این که قضیهای مهمله میباشد، توهّمی باطل است.
11ـ عبدالرحمان جامی در «الفوائد الضیائیة بشرح الکافیة» آورده است که مصدر مضاف در مثال: «ضرب زید
قائمآ» یا: «ضربی زیدآ قائمآ» افادهی عموم میکند چون مصدر در مورد اوّل به عَلَم، و در دومی به ضمیر متکلم اضافه شده است.
12ـ ابنحاجب در «الإیضاح ـ شرح المفصل» گوید: عبارت «ضربی زیدآ قائمآ» افادهی معنی: «ما ضربت إلّا قائمآ» میکند، و «أکثر شربی السویق ملتوتآ» یعنی : «ما اکثر الشرب الّا ملتوتا». و وجه افادهی حصر این است که هرگاه مصدر اضافه شد، افادهی عمومیت میکند نسبت به مضاف الیه، مانند اسمهای جنس و جمعهای جنس، چون در حالت اضافه افادهی عموم میکند، و معنی: «ماء البحار حکمه کذا» این است : «إنّ حکم جمیع میاه البحار کذا». همچنین «علم زید حکمه کذا» یعنی: «إنّ جمیع علم زید حکمه کذا».
حامد حسین گوید: این تصریحها از این بزرگان پژوهشگرـ به ویژه آنچه ابنحاجب و جامی آوردهاندـ کافی است تا دلالت لفظ «المنزلة» را که به لفظ «هارون» اضافه شده، در آن حدیث، بر عمومیت، برساند.
13ـ در درستی استثنا از لفظ «المنزلة»ـ که در این حدیث شریف، مضاف استـ شکّی نیست. و صحّت استثنا دلالت بر عمومیت دارد، بر پایهی تصریحهای بزرگان علم اصول مانند: بیضاوی، عبری، ابنامام الکاملیة، جلال المحلّی، محبّ الله بهاری، و عبدالعلی أنصاری.
14ـ دهلوی خود به صحّت دلالت استثنای متّصل بر عمومیت اعتراف کرده است. و درستی استثنای متّصل، از لفظ «المنزلة» که مضاف به «هارون» شده است، نیز روشن میشود. پس به اعتراف دهلوی نیز این حدیث دلالت بر عمومیت منزلت دارد.
15ـ استثنای متّصل ظاهرتر است، همانگونه که ابنحاجب صریحآ بیان کرده است، بلکه استثنا در متصل، حقیقی و در منقطع، مجازی است، آنگونه که قاضی ایجی و محب الله بهاری تصریح کردهاند. بهاری افزوده است که از این استثنا جز استثنای متّصل به نظر نمیرسد. گفتهاند: و لذا دانشمندان شهرها و دیارها، تا آنجا که ممکن است استثنا را حتّی با تأویل، بر متّصل حمل میکنند نه بر منقطع. و اگر حملش بر متّصل ممکن نشد، آن را بر منقطع حمل مینمایند.
16ـ عبدالعزیز بخاری آورده است که بیشتر دانشمندان استثنا در جملهی (إلّا الّذین تابوا) در آیهی: (و الّذین یرمون المحصنات ثم لم یأتوا بأربعة شهداء فاجلدوهم ثمانین جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة أبدا و أولئک هم الفاسقون، إلّا الّذین تابوا من بعد ذلک و أصلحوا فإنّ الله غفور رحیم) را استثنای متّصل میدانند، چون حمل بر حقیقت تا آنجا که ممکن است، واجب میباشد. لذا آیه را چنین ارزیابی کردهاند. «أولئک هم الفاسقون فی جمیع الأحوال».
17ـ عبدالعزیز به نقل از شافعی و ابوحنیفه و ابویوسف در بارهی جملهی: «لفلان عَلیَّ ألف درهم إلّا ثوبآ» چنین آورده است که این استثنا که بر نفی بهای جامه حمل شده، صحیح است. پس به اندازهی بهای جامه از «هزار» کاسته میشود. او گوید: عمل به این ترتیب، واجب است زیرا حمل استثنا بر منقطع روا نیست، بلکه متّصل است با تقدیر لفظ «القیمة». عبدالعزیز بخاری این مطلب را به عموم حنفیها نیز نسبت میدهد.
18ـ نیز بخاری گوید که استثنا در (إلّا أنْ یعفونَ) در آیهی (و إن طلّقتموهنّ من قبل أن تمسّوهنّ و قد فرضتم لهنّ فریضة فنصف ما فرضتم إلّا أن یعفون أو یعفوالذی بیده عقدة النکاح) متّصل است با حمل آغاز بر عموم احوال.
و همینگونه گوید در بارهی این حدیث: «لا تبیعوا الطّعام بالطعام إلّا سواء بسواء».
حامد حسین میافزاید: و به همین گونهها گوییم: استثنا در حدیث منزلت، متّصل است نه منقطع. چون کلام حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم «إلّا أنّه لا نبی بعدی» که فرمود، یا بر تقدیر: «إلّا النبوّة، لانّه لا نبی بعدی» است یا محمول بر «إلّا النبوّة».
19ـ با چشمپوشی از آنچه آورده شد، حمل استثنا در این حدیث بر منقطع روا نیست، چون در استثنای منقطع وجود مخالفتی به وجهی از وجوه با کلام سابق معتبر است، همانگونه که قاضی ایجی صریحآ گفته است. قطب شیرازی تصریح کرده به اینکه این کلام، از مطالبی است که همهی علما بر آن اتّفاق کردهاند. گفتهاند: و لذا صحیح نیست که گفته شود: «ما جاءنی زید إلّا أن الجوهر الفرد حقّ».
گویم: روشن است که مخالفتی نیست میان «عدم النبوّة» و ثبوت منزلت هارون برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حالت نبودن عمومیت منزلت، و «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا عدم النبوّة» مانند «ما جاءنی زید إلّا أنّ الجوهر الفرد حق» خواهد بود، که کمترین فصیح از آن میپرهیزد. پس چگونه پیامبری چنین بگوید که فصیحترین است؟!
20ـ گروهی از پیشوایان اهل سنّت و بزرگان حافظانشان، حدیث منزلت را با لفظ «الّا النبوّة» روایت کردهاند، از جمله :
احمدبنحنبل در «المسند» و در کتاب «مناقب علی»
نسایی، در کتاب «الخصائص» از صفوان، از سعیدبنمسیّب، از سعد. و از هشام، سعیدبنمسیب، از سعد، و از عایشه، از پدرش.
ابنعساکر دمشقی، با اسنادش از جابربنعبدالله
موفّقبناحمد خوارزمی مکّی، با اسنادش از جابربنعبدالله.
ابنکثیر شامی که روایت احمد را آورده و اسنادش را صحیح دانسته است.
سبطابنجوزی، که روایت احمد را آورده است.
مولوی ولیالله لکهنوی، آنجا که روایت نسایی را روایت کرده است.
گویم :
پس این استثنا متّصل است و ادّعای انقطاع آن باطل میباشد.
21ـ گروهی از پژوهشگران این قوم تفسیر کرده و به صورتهای متعددی صریحآ گفتهاند که مستثنی در این حدیث، «النبوّة» است، نه «عدم النبوّة». و لذا نزد آنان استثنا متّصل است نه منقطع.
سخن ابنطلحة شافعی در «مطالب السؤول»، ابنصبّاغ مالکی در «الفصول المهمة» و محمّدبناسماعیل امیر صنعانی را در «الروضة الندیة» ملاحظه کنید.
نیز سخن طیّبی را در «شرح المصابیح» و علقمی را در «شرح الجامع الصّفی» و قسطلانی، و مناوی و عزیزی، و عبدالحق دهلوی را در «مدارج النبوّة» بنگرید.
22ـ این مطلب در گفتهی پدر دهلوی در دو کتابش «قرة العینین» و «إزالة الخفا»، ثناءالله پانی پتی شاگرد پدر دهلوی، و گفتهی رشیدالدین دهلوی شاگرد دهلوی به صراحت آمده است.
23ـ بلکه این مطلب صریح گفتهی نصرالله کابلی است که پیشوا و امام دهلوی میباشد که به روش او بافته و بیشتر سخنان او را به خود نسبت داده است.
نتیجهی مباحث پیشین، این شد که حدیث منزلت دلالت بر عمومیت منزلت میکند، چون استثناء آن متّصل است و جایز نیست بر منقطع حمل شود. و هر وجه آن به چند وجه تقسیم میشود...
اینک افزون بر آنها وجوه دیگری میآوریم :
دانشمندان پژوهشگر آوردهاند: تشبیه در جایی که احتمالش را میدهد عمومیت را ایجاب میکند. متن گفتهی شیخ
علیبنمحمّد بزودی در «الأصول» چنین است :
«اصل در کلام صراحت است. در کنایه نوعی کوتاهی است، از آن جهت که در بیان نارساست، مگر این که با فهمیدن خواست گوینده جبران شود. و بیان به کلام مراد است. این تفاوت در آنجا آشکار میگردد که با شبههها برطرف میشود، و جنس کنایهها بمنزلهی ضرورتها شود، لذا گفتیم حد قَذْف(1) جز به تصریح زنا واجب
نمیشود، حتّی اگر کسی مردی را به زنا متّهم کرد و دیگری به او گفت: راست گفتی، تصدیق کننده حد زده نمیشود. همینگونه است اگر بگوید: من زانی نیستم و میخواهد به کنایه با مخاطب سخن گوید، او حد نمیخورد. بدینسان در هر کنایه که سخن بگویند، بنابر آنچه گفتیم. بر خلاف کسی که مردی را به زنا متّهم کند و دیگری بگوید : «او آنگونه است که گفتی». این شخص حد میخورد و به منزلهی کلام صریح است، بنابر آنچه در کتاب حدود، دانسته شد».
شارح کتابش بخاری گوید: «این که بزودی گفته: «و آن به منزلهی کلام صریح است، بنابر آنچه دانسته شد.» شمسالأئمّة در مورد کلام او که «او آنگونه است که گفتی» گوید: حرف کاف تشبیه نزد ما عمومیت را در جایی که احتمالش را میدهد، ایجاب میکند. لذا در این گفتهی علی رضیاللهعنه: «جز این نیست که به آنان پیمان ذمی دادیم و آنان جزیه پرداختند تا اموالشان مانند اموال ما و خونهایشان چون خونهای ما باشد (لیکون اموالهم کأموالنا و دمائهم کدمائنا)». گفتیم: این بر عموم جاری است در آنچه از شبههها مانند حدود برطرف میشود، و آنچه با شبههها ثابت شده است مانند اموال، این حرف کاف نیز ایجاب کنندهاش عمومیت است، چون در جایی که احتمالش را میدهد، به دست آمده است، پس به معنی نسبت دادن قطعی او به زنا است، به منزلهی سخن اوّل، بنابر آنچه نزد ما موجب عام است».(2)
گویم :
پس تشبیه نزد اصولیها عمومیت را ایجاب میکند، و در حدیث منزلت تشبیه است، آنگونه که شرح کنندگان پژوهشگر دانشور صریحآ نوشتهاند مانند: قاضی عیاض، نووی، محب طبری، طیّبی، کرمانی، عسقلانی، أعور واسطی، قسطلانی، علقمی، مناوی، و دیگران که قبلا گفتههایشان آمد. دهلوی نیز خود به این مطلب معترف است آنجا که میگوید: «و نیز، هنگامی که حضرت امیر را به حضرت هارون تشبیه کرد.».
این یکی از وجههای دلالت آن حدیث بر عمومیت است.
سبکی در «طبقات الشافعیه» در شرح حال أبوداوود سلیمان بناشعث گوید : «استادمان ذهبی گوید: ابوداوود نزد احمدبنحنبل فقیهشد، و مدتی ملازم او بود، ابوداوود به احمد تشبیه میشد همانگونه که احمد به استادش وکیع تشبیه میشد و وکیع به استادش سفیان تشبیه میشد و سفیان به استادش منصور تشبیه میشد و منصور به استادش ابراهیم تشبیه میشد و ابراهیم به استادش علقمه تشبیه میشد، و علقمه به استادش عبداللهبنمسعود رضیاللهعنه تشبیه میشد.
شیخ ما ذهبی گوید: ابومعاویه، از اعمش، از ابراهیم، از علقمه روایت کرد : عبداللهبنمسعود به پیامبر صلی الله علیه و آله در هدایت و دلالتش شباهت داشت.
سبکی گوید: امّا من دربارهی ابنمسعود سکوت میکنم، و نمیتوانم کسی را به رسول خدا صلی الله علیه و آله تشبیه کنم، در هر وجهی از وجوه. چنین تشبیهی را نه نیکو میدانم و نه روا میدارم. نهایت آنچه بدان رضایت میدهم، این است که بگویم: عبدالله به رسول خدا صلی الله علیه و آله اقتدا میکرد، در آنچه قدرت و موهبتش از سوی خداوند عزّوجلّ به آن میرسید، نه در تمام ویژگیهایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت. چنین شباهتی را نه ابنمسعود داشت، نه صدیق، و نه آن کشی که خداوند او را خلیل خود برگرفت، خداوند ما را در گروهشان محشور فرماید».(1)
هنگامی که ثابت شود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، امیرالمؤمنین را به هارون علیهما السلام تشبیه فرموده است، بالبداهه ثابت میشود که حضرت علی علیه السلام دارای همهی صفتهای حضرت هارون علیه السلام است جز نبـوّت، چه در غیـر این صورت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی را به هارون علیهما السلام تشبیه نمیفرمود، به همان دلیل که اقامه شد بر آن که تشبیه ابنمسعود به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جایز نیست.
سخنان علمای پژوهشگر در مسائل و موارد گوناگون استدلالهایشان اقتضا دارد که: اگر یک شیء به منزلهی شیء دیگر باشد، لازمهاش، این است که احکام آن بر این مترتّب شود.
برای مثال شیخ جمالالدّین ابنهشام در بیان وجوه استعمال «إلّا» در زبان عرب گوید :
«دوم: این که صفت به منزلهی «غیر» باشد، پس به آن و به تالیِ آن جمع نکره یا مشابه آن وصف میشود. مثال جمع نکره: (لو کان فیهما آلهة إلّا الله لفسدتا) است که جایز نیست «إلّا» در اینجا برای استثنا باشد چون آنگاه تقدیر چنین خواهد بود: «لو کان فیهما آلهة لیس فیهم إلّا الله لفسدتا» و این به مفهومش اقتضا دارد که اگر در میانشان خدایی بود، جمع نکرهای در اثبات باشد، پس عمومیتی ندارد و استثنا از آن صحیح نخواهد بود. و اگر بگویی: «قام رجال إلّا زید» به اتّفاق همه صحیح نیست.
مبرد پنداشته که «إلّا» در این آیه برای استثنا است و کلمات بعدی بدل است، به این دلیل که «لو» بر امتناع دلالت میکند، و امتناع چیزی منتفی بودنش است، و پنداشته که تفریغ بعد از آن جایز است و این که مانند «لو کان معنا إلّا زید» بهترین سخن است، امّا در پاسخ مبرد باید گفت: آنان نمیگویند: «لو جاءنی دیّار اکرمته» و نه «لو جاءنی من أحد أکرمته» که اگر به منزلهی نفیکننده باشد، مجاز خواهد بود، همانگونه که جایز است: «ما فیها دیار» و «ما جاءنی من أحد» و چون آن را جایز نمیداند، پس گفتهی سیبویه درست است که «إلّا» و بعد از آن صفت است».(2)
عبدالعزیز بخاری گوید :
«اخسیکشی گفته: لیکن در بارهی آنچه سابقهی خلاف ندارد، به منزلهی حدیث مشهور است، و آنچه سابقهی
خلاف دارد، به منزلهی صحیح آحادی است.
یعنی: لیکن اجماع کسانی که بعد از صحابهاند در حکمی که سابقهی خلاف ندارد، به منزلهی حدیث مشهور است، تا این که منکرش به خاطر شبههی اختلاف تکفیر نشود، لیکن افزونی که به معنی نسخ آن است، جایز میباشد، چون اختلافی که در آن واقع شده، مورد توجّه نیست، و اجماع آنان دربارهی آنچه سابقهی خلاف دارد به منزلهی صحیح آحادی است، تا آنجا که موجب عمل بدون علم شود، به شرط اینکه مخالف اصول نباشد، پس این اجماع در پایینترین مرتبهی حجّیت بود. اینگونه است در التقویم، و شایسته است که بر مبنای قیاس مقدّم باشد، مانند خبر واحد».(1)
بنابراین لازمهی این که یک شیء به منزلهی یک شیء دیگر باشد، آن است که احکام آن بر این مترتّب شود و این دلیل صریحی است بر گفتهی آن گوینده که جملهی : «این به منزلهی آن است»، دلالت بر عمومیت میکند.
پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به منزلهی حضرت هارون علیه السلام است، یعنی همهی رتبههایی که برای حضرت هارون علیه السلام ثابت است، برای حضرتش نیز ثابت میشود. پس این حدیث دلالت بر عمومیت منزلت مینماید.
شیخ عبدالحق دهلوی در «شرح المشکاة» اعتراف میکند که حدیث منزلت همهی منزلتهای حضرت هارون را برای سرورمان حضرت امیر علیه السلام ثابت میکند. او در شرح حدیث منزلت گوید: سعدبنابیوقاصـ که یکی از عشرهی مبشره استـ گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی» چون او برادرش و خلیفهاش بود، «جز این که پس از من پیامبری نیست». یعنی: غیر این تفاوت که پس از من پیامبری نیست، و هارون پیامبر بود، در حالی که تو پیامبر نیستی.».
پس شیخ عبدالحق دهلوی از این حدیث عمومیت را فهمیده است و دقیقآ آورده است که میان حضرت امیرالمؤمنین و حضرت هارون علیهما السلام جز در نبوّت تفاوتی نیست. از این سخن نتیجه میشود که امیرالمؤمنین علیه السلام خلیفهی بعد از پیامبر، امام معصوم، واجب الاطاعة، و داناترین و أفضل آن قوم... میباشد.
فخر رازی گوید :
«معنی جملهی: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی» این است که حال تو با من یا نزد من، مانند حال هارون نسبت به موسی علیهما السلام است و این کلام، تمام احوال هارون راـ به نفی و اثباتـ در پی دارد».
این سخن در عمومیت احوال صراحت دارد، چون کلمهی «أحوال» در این جمله جمع مضاف است، و جمع مضاف از صیغههای عموم است، همانگونه که از گفتهی قاضی عضدایجی در «شرح المختصر» و عبری در «شرح المنهاج» روشن میشود.
1) التحقیق فی شرح المنتخب فی اصول المذهب، مبحث الاجماع.
پس مراد رازی از «أحوال هارون» تمامی احوال اوست. اضافه بر این که اگر مراد رازی عمومیت نمیبود، خواستهاش از این سخن اثبات نمیشد، چون ثابت کردن تنها بعضی احوال، مستلزم وارد شدن نفی امامت در این احوال نمیباشد، پس خواستهاش اثبات نمیشود که اثبات دلالت حدیث بر نفی امامت باشد. به ناچار باید لفظ «المنزلة» دلالت بر همهی احوال داشته باشد.
و آنگاه ـ سپاس خدای راـ عمومیتی که اصل حق امامیه ادّعا میکنند، کامل میشود، چون آنان عمومیت را در احوال مورد توجّه، ادّعا میکنند. رازی نیز، این عمومیت را، بلکه افزون بر آن را اثبات مینماید، و احوال منفی را نیز شامل آن میداند.
لیکنـ با کمال شگفتی ـ در موضع دیگر، از سخن خود برمیگردد و عمومیت را انکار میکند، همانند پیشینیان و اخلافش، به دلیل عناد با حق و اهل حق. سپس دهلوی با پیشروی ادّعا میکند که ثابت شدن عمومیت، مستلزم وجود دروغ در کلام معصوم میباشد! و العیاذ بالله!!
دهلوی در پاسخ استدلال به حدیث منزلت میگوید: «پیامبر، حضرت امیر را به حضرت هارون تشبیه کرد. روشن است که هارون، جانشین موسی در دوران غیبتش در زمان حیاتش بود، امّا بعد از وفات موسی، یوشعبننون و کالببنیوفنا جانشین بودند. پس لازم است حضرت امیر جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله در دوران حیات در مدّت غیبتش باشد نه بعد از وفاتش، بلکه جانشین بعد از وفاتش دیگری است، تا تشبیه کامل باشد، و حمل تشبیه واقعی در کلام رسول خدا بر تشبیه ناقص، دلیلی است بر کمال بیتوجّهی به دین».
در این گفتهی او اعترافی است به عمومیت منزلت، چون او حدیث راـ به تقلید از رازیـ بر عمومیت حمل میکند، حتّی نسبت به منزلتهای منفی، تا دلالت بر نفی خلافت حضرت امیر علیه السلام را اثبات کند. معلوم است که کمال تشبیه جز به عمومیت منزلتها نخواهد بود، و حمل آن بر بعضی منزلتها حمل بر تشبیه ناقص است که دهلوی آن را نمیپذیرد.
پس روشن شد که کار آن گروه که حدیث منزلت را بر بعضی منزلتها حمل میکنند، دلیل بر بیتوجّهی به دین، و به مدلول فرمودههای خاتمالنّبیین صلی الله علیه و آله و سلم است. به این ترتیب آنچه دهلوی پنداشته که حمل بر استثنای متّصل، دروغ در کلام معصوم است، فرو میریزد. بلکه امر بر عکس است، پس گمان انقطاع آن و تأویل «إلا أنّه لا نبیّ بعدی» به «عدم النبوّة» مستلزم آن است... و سپاس خداوند را در آغاز و پایان...
گفتهی دهلوی در جای دیگری میرساند که تشبیه، مستلزم عمومیت میباشد. او در «حاشیة التحفة» سخنی از ملّایعقوب ملتانی در پاسخ حدیث «إنّی تارک فیکم الثّقلین..» آورده که حاصلش این است: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهل بیتش را به کشتی تشبیه فرموده و اصحابش را به ستارگان، تا اشاره کند که شریعت از اصحابش و طریقت از اهل بیت گرفته میشود...»
در این سخن دهلوی روشن است که: دلالت تشبیه اصحاب به ستارگان برای وجوب اخذ شریعت از آنان، بر حمل تشبیه بر عمومیت متوقّف است، و در غیر اینصورت آن دلالت کامل نمیشود، پس به هر وجهی که در حدیث خیالی
نجوم(1)
تشبیه بر عمومیت حمل شود، به همان وجه تشبیه در حدیث صحیح متواترِ منزلت، بر عمومیت حمل میشود.
لیکن «اصحاب» در حدیث نجوم، نزد امامیه «اهل بیت» میباشند. پس هم شریعت و هم طریقت ما، از اهل بیت گرفته میشود.
از شگفتیهای الطاف نهان الاهی، اعتراف فضلبنروزبهان است به دلالت این حدیث شریف بر دست یابیِ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به تمام فضایلـ جز نبوّتـ و این متن سخن اوست :
«این (حدیث منزلت)، از روایتهای صحیح است. البتّه دلالت بر نص نمیکند، آنگونه که علما آوردهاند. و وجه استدلال به آن (برای امامت حضرتش) چنین است : این حدیث، نبوّت را از علی نفی کرده و همهچیز غیر از آن را برایش اثبات کرده است، از جمله خلافت. پاسخ این که: هارون بعد از موسی خلیفه نبود، چون قبل از موسی علیه السلام درگذشت. بلکه مراد از حدیث، استخلاف حضرتش در مدینه هنگام رفتنش به تبوک است، همانگونه که موسی هارون را جانشین خود کرد هنگام رفتنش به طور، بنا بر آیهی: (أخلفنی فی قومی).
همچنین از این حدیث، فضیلت برادری پیامبر و همیاری امیرالمؤمنین بر تبلیغ رسالت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دیگر فضیلتها اثبات میشود و این به یقین ثابت شده است و شکّی در آن نیست».(2)
گویم :
سخن او، بر عمومیت لفظ «الفضائل» دلالت میکند، چون جمع معرفه شده به «لام» است، که از صیغههای عمومیت است، همانگونه که از تصریحهای آن گروه دانستید.
چون دلالت حدیث بر ثبوت همهی فضیلتها برای امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت شد، دلالتش بر افضلیت هم اثبات میشود، و بدینگونه بافتههای ابنتیمیّه و اعور و امثال آنها در این زمینه ساقط میشود.
پاسخ به کلام دیگرش که گفت: «حدیث، دلالت بر خلافت علی بعد از پیامبر ندارد چون هارون در زمان حیات موسی علیهما السلام درگذشت»، در آینده به خوبی بیان خواهد شد، إن شاء الله تعالی.
برادرزادهی دهلوی، مولوی محمّد اسماعیل نیز به آن اعتراف کرده است، با آن که از عمو و پیشینانش در تعصّب و خشکی نفرتانگیز سبقت گرفته است. و این کلام اوست: «بعضی افراد کامل، در یکی از کمالها شباهتی با پیامبران خدا دارند، بعضیها در دو کمال، و بعضی در سه کمال و بعضی در همهی کمالها با آنان مشابهت دارند... پس امامت را ـ بنابراین ـ مرتبههای مختلفی است و بعضی از بعض دیگر کاملتر هستند، این بیان حقیقت مطلق امامت است...
پس، امامت کسی که با انبیا در همهی کمالات شباهت دارد، کاملتر از امامت دیگر افراد کامل است، بنابراین حالت، این امام کاملتر نسبت به انبیا در تمام شؤون جز در نفس مرتبهی نبوّت، امتیاز مییابد... و آنگاه جایز است گفته شود: اگر پس از خاتم النّبیّین، پیامبری بود، او کاملترین کاملها بود». از این رو در حدیث آمده است: «اگر پس از من پیامبری میبود، عمر بود».(1) و جایز است که
گفته شود میان او و پیامبر جز منصب نبوّت تفاوتی نیست، آنگونه که در حقّ علی 2از او وارد شده است که :
«تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری بعد از من نیست». (2)
با این تصریح مولوی محمّد اسماعیل، همهی بافتههای وارد شده در کتابهای پیشینیان این مرد به باد میرود.
شهابالدّین احمد از حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب حلیة الاولیاء حدیثهایی روایت میکند که این چهارمین آنهاست: «از ابوهریره 2 که گفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
« خداوند عزّوجلّ پیمانی بر من نهاد. گفتم: خدایا آن را برایم بیان فرما. فرمود: گوش کن. گفتم: شنیدم. فرمود: علی پرچم هدایت و امام اولیای من، و نور است برای کسانی که مرا اطاعت کنند، و او همان حُکمی است که بر پرهیزکاران واجب کردم. هر کس او را دوست داشت، مرا دوست داشته است، و هر کس او را دشمن داشت مرا دشمن داشته است. او را به این امر بشارت ده. علی آمد. او را بشارت دادم. گفت: ای رسول خدا من بندهی خدا و در قبضهی او هستم، اگر عذابم کند به گناهم است، و اگر به آنچه مرا بشارت دادی، کامل فرماید، خداوند به آن سزاوارتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: خداوندا قلبش را جلا بخش و بهارش را ایمان قرار ده. خداوند عزّوجلّ فرمود: آن کار را برایش انجام دادم. سپس پیامبر به من فرمود: خداوند، او را به آزمونی (دشوار) اختصاص میدهد که هیچیک از اصحابم به آن اختصاص نمییابد. عرض کردم : پروردگارا برادرم و یاورم! فرمود: این چیزی است که از پیش بوده است. او خود، آزموده میشود و مردم نیز بدو آزموده میشوند». (3)
شهابالدّین گفت: «هر چهار حدیث را حافظ ابونعیم روایت کرد».
شهاب الدین افزود: «و استاد امام عالم عامل عارف کامل، جلالالدین احمد خجندیـ مرقدش به انواع فیض صمدی آراسته گرددـ گفت: علی رضیاللهتعالیعنه سرور اولیا بعد از رسول خدا صلّیاللهعلیهوعلیآلهوبارکوسلم است، چون ولایتش بدون واسطه از ولایت رسول خداـ صلّیاللهعلیهوعلیآلهوبارکوسلّمـ است. همچنین علمش از علم او، و حکمتش از حکمت او، و شجاعتش از شجاعت او، و همچنین دیگر کمالات، جز در آنچه استثنا فرمود. یعنی کلام پیامبر که: غیر از این که پیامبری بعد از من نیست».(4)
گویم :
بنابراین، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با ولایت و دانش و حکمت و دیگر کمالاتشـ غیر از نبوّتـ پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از همه برتر است. پس این حدیث شریف دلالت بر افضلیت و امامت بلافصل او دارد، بدان رو که مقدم داشتن مفضول بر فاضل زشت است، همانگونه که از گفتههای صریح پدر دهلوی برمیآید، چه برسد به دیگر بزرگان.
امامت در رأس همهی کمالهاست، همانگونه که از گفتهی فخر رازی در «نهایة العقول» آشکار است. پس علی علیه السلام به همین علّت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار میگیرد، چرا که اگر امام نمیبود، پیرو بود، و کمالهای اساسی از او منتفی میشد، که این خُلف است.
به طور کلی، از این گزارشِ مستفاد از حدیث روایت شده در حلیة الاولیاء، دلالت حدیث منزلت، بر عمومیت منزلت آشکار میشود. و تلاش منکران در گذشته و حال، فرو میریزد، و سپاس از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
از قویترین دلیلها بر این حقیقت که همهی کمالها و فضیلتهاـ جز نبوتـ برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است، حدیثی است که گروه بسیاری از پیشوایان بزرگ نقل کردهاند مانند :
ابنابیعاصم؛ احمدبنعمروشیبانی؛ محمّدبنجریر طبری؛ سلیمانبن احمد طبرانی؛ ابوحفصبنشاهین؛ ابونعیم اصفهانی؛ ابنمغازلی شافعی؛ موفّقبناحمد خطیب خوارزمی؛ محمّدبنیوسف زرندی؛ سید شهابالدین احمد؛ جلالالدین سیوطی ابراهیم وصّابی یمنی؛ علی متّقی هندی؛ محمّد صدر العالم. متن آن چنین است :
یکم ـ «از علی که گفت: دردی شدید مرا گرفت، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفتم، مرا در جای خود خوابانید، و به نماز ایستاد، یک طرف لباسش را انداخت، سپس فرمود :
«ای پسر ابوطالب! شفا یافتی و اکنون ناراحتی نداری، از خداوند چیزی برای خود نخواستم، جز این که مانندش را برای تو درخواست کردم، و چیزی از خداوند نخواستم، جز این که آن را به من عطا فرمود، غیر از این که به من گفته شد: پس از تو پیامبری نیست».
پس (از این سخن پیامبر) به پا خاستم گویی که شکایتی نکردهام.
ابنابیعاصم، و ابنجریر ـ که آن را صحیح دانست ـ و ابنشاهین در السّنة، آن را آوردهاند».(1)
دومـ نسایی گفت:
«عبدالأعلیبنواصلبنعبدالأعلی، از علیبنثابت، از منصوربنأبیالأسود، از یزیدبنأبیزیاد، از سلیمانبنعبداللهبنحارث، از جدش، از علی 2که گفت :
بیمار شدم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از من عیادت کرد، بر من وارد شد در حالی که دراز کشیده بودم. در کنارم تکیه زد و با پیراهنش مرا پوشانید. هنگامی که دید آرام شدم، به مسجد رفت و نماز گزارد، پس از نماز، آمد و پیراهن را از رویم برداشت و فرمود :
ای علی برخیز، شفا یافتی، ناراحتی نداری، از خداوند چیزی برای خود نخواستم جز این که مانندش را برای تو تقاضا کردم، و چیزی را نخواستم جز این که مورد اجابت قرار گرفت ـ یا گفته شد: به من عطا شد ـ جز این که به من گفته شد: پس از تو پیامبری نیست». (2)
سومـ ابنمغازلی با اسنادش آن را از جعفر أحمر روایت کرد:
«... چیزی برای خویش نخواستم جز این که مانندش را برای تو تقاضا کردم، و چیزی نخواستم جز این که برایم اجابت شدـ یا گفته شد به من عطا شدـ جز این که پس از من پیامبری نیست». (1)
چهارم ـ خطیب خوارزمی آن را از جعفر به نقل از ابنابیعاصم روایت کرده است.(2)
پنجمـ زرندی گوید: «فضیلتی که همهی فضیلتها از آن کمتر است و منقبتی که اغلب حافظان روایتش میکنند».
امام عبداللهبنحارث روایت میکند که: به علی گفتم: مرا از برترین جایگاهت نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باخبر کن. گفت: آری، کنار او خوابیده بودم در حالی که او نماز میخواند. هنگامی که نماز را به پایان برد، گفت:
«ای علی! خیری از خداوند نخواستم جز این که مانندش را برای تو درخواست نمودم، و از شرّی پناه نجستم جز این که مانندش را برای تو پناه جستم».
و در روایتی است: چنان دردی مرا گرفت، پس خدمت پیامبر آمدم...(3)
ششم ـ شهابالدین احمد، از صالحانی، با اسنادش، از محاملی، با اسنادش، و از طبری و از زرندی(4)... از ابنحارث از علی علیهالصلاةوالسلام.
هفتمـ وصّابی روایت کرد: «از امیرالمؤمنین أبوالحسنعلیبنابیطالب که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که دردی داشتم به من گفت: ای علی، برخیز، که شفا یافتی و از خداوند چیزی نخواستم جز این که مانندش را برای تو درخواست نمودم، جز این که به من گفته شد: نبوّتی بعد از تو نیست. ابونعیم در فضائلالصحابه آن را نقل کرد».(5)
هشتمـ محمّد صدر العالم گفت: ابنابی عاصم و ابنجریرـ که آن را صحیح دانستـ نقل کردند، و طبرانی در «المعجم الأوسط» و ابنشاهین در «السنّة» از علی که گفت :
و ابونعیم در «فضائل الصحابة» از علی نقل کرد که گفت: رسول خدا گفت.».(6)
حامد حسین گوید :
در متن حدیث ـ در بعضی نقلهایش ـ جملهی: «جز این که به من گفته شد: جز این که پیامبری بعد از تو نیست» نیامده است. علاقمندان به روایتهای نسایی، محاملی، خوارزمی، محبّ طبری، سیوطی، متّقی و دیگران رجوع
کنند.(1)
مولوی محمّد مبین(2) از سیوطی روایت میکند که گفت: «ابنالنجار در تاریخش
به طور معنعن از قیسبنابیحازم، از عمروبنعاص آورده است که گفت: «از غزوهی سلاسل بازگشتم، در حالی که میپنداشتم کسی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله دوستداشتنیتر از من نیست. گفتم: ای رسول خدا، چه کسی نزد شما دوستداشتنیتر است؟ گفت : عایشه. گفتم: از شما دربارهی مردان میپرسم. گفت: پدرش. گفتم: ای رسول خدا پس علی کجاست؟ پیامبر به اصحابش روی کرده و گفت: این دربارهی نفس از من میپرسد. و در روایتی آمده که جوانی از انصار گفت: پس علی چکاره است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفت: آیا دیدهای از کسی دربارهی جانش بپرسند؟
و ابنالنجار در تاریخ بغداد به طریق روایتی خود نقل میکند: فاطمه گفت: ای رسول خدا چرا چیزی دربارهی علی نمیگویی؟ گفت: علی نفس من است، چه کسی را دیدهای که دربارهی نفس خودش سخن گوید!
سپس مولوی مذکور گوید: «پس هر صفتی که پیامبر به آن متّصف شد، علی مرتضی نیز به آن متّصف است غیر از نبوّت خاصّه که مخصوص پیامبر است، همانگونه که در حدیث دیگری فرمود: پس از من پیامبری نیست».(3)
سیّد شهابالدین احمد گوید: پوشیده نیست که مولایمان امیرالمؤمنین در خصلتهای بسیارـ بلکه در بیشترین خصلتهای شایسته و کردارهای ستوده، و عادتها و عبادتها و احوالـ با پیامبرصلّیاللهعلیهوآلهوبارکوسلم شباهت داشت. این مطلب بر اساس اخبار صحیح و نوشتههای صریح، درست است و نیازی به اقامهی دلیل و برهان و توضیح حجّت و بیانی ندارد. یکی از علما، بعضی صفتهای امیرالمؤمنین علی را همانند صفتهای سرورمان پیامبر امّی به شمار آورده و گوید :
علی، همانند پیامبر است، از چند جهت :
در اصل همانند اوست به دلیل گواه نَسَبی صریح که بدون شک میانشان است،
و همانند اوست در طهارت به دلیل آیهی :
(انّما یریدالله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیرا)
همانند اوست در آیهی ولایت، به دلیل آیهی :
(انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون)
و همانند اوست در انجام دادن و تبلیغ به دلیل امر الاهی که دربارهاش رسیده : روزی که سورهی برائت به دیگری داده شد، سپس جبرئیل علیهالصلاةوالسلام فرود آمد و گفت: آن را انجام نمیدهد جز تو یا کسی که از توست، آنگاه آن
1) الخصائص (که قبلا آمد)، مناقب خوارزمی: 86؛ کنزالعمال: 13 / رقم 36368؛ ذخائر العقبی: 61؛الریاض النضرة :3 118.
2) مولوی محمّد مبین لکهنوی، استاد فاضل بزرگ: و از فقهای حنفی، متوفّای سال 1225. (نزهةالخواطر: 7/403).
3) وسیلة النجاة فی مناقب السادات: 69، و در کنزالعمال: 13 / 142 رقم 36446 از ابن نجّار آورده است.
را از او پس گرفت، و علی با وحی خداوند متعال، آن را در موسم انجام داد.
و همتای اوست در مولای امّتبودنش به دلیل حدیث نبوی صلّیالله علیه و آله و بارکوسلم : هر کس من مولای اویم، این علی مولای اوست.
و همتای اوست در همانندیِ نفسهایشان و اینکه نفس او در مقام نفس پیامبر قرار گرفت و خداوند متعال نفس علی را در جایگاه نفس پیامبر صلّیاللهعلیهوآلهوبارکوسلم جای داد و فرمود :
(فمن حاجّک فیه من بعد ماجائک من العلم فقل تعالوا ندع أبنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و أنفسنا و أنفسکم)
و همتای اوست در این فضیلت که درِ خانهاش به مسجد گشوده ماند، مانند گشودهماندنِ درِ خانهی رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوبارکوسلم و این فضیلت که جنب واردشدن او به مسجد مانند حال رسول خدا به طور یکسان جایز است.
این معنی سخن اوست.
و کسی که احوال او را در فضیلتهای ویژه پیگیری کند، و احوالش را در سرشتهای آشکارشده مورد کنکاش قرار دهد، خواهد داشت که اوـ کرّماللهتعالیوجههـ به درجهی نهایی پیروی سرورمان مصطفی، و به انتهای اقتباس پرتوهای ایشان رسیده است، آنجا که کسی غیر از او اقتضا نمییابد. حضرتش خود در ضمن خطبههای طولانی میفرماید :
شما جایگاه مرا نسبت به رسول خدا صلّیاللهعلیهوآلهوبارکوسلم دانستهاید، از خویشاوندی نزدیک، و منزلت ویژه. نوزاد که بودم مرا در دامانش مینهاد، مرا به سینهاش میچسباند، و در بسترش به آغوش میگرفت و بخشندگیاش را به مشام من میرسانید. او چیزی را میجوید، سپس به دهانم مینهاد، و دروغی در گفتار و اشتباهی در فعل از من نیافت.
خداوند متعال از زمانی که (پیامبر) از شیر گرفته شد، بزرگترین فرشته از فرشتگان را همراه او قرار داد که راه خوبیها و زیباییهای اخلاق عالم را شبانهروز با او بپیماید.
و من ـ همان گونه که بچّه شتر، در پی مادرش روانه شودـ به دنبال او بودم، هر روز دانشی از اخلاقش را برایم برملا میفرمود، و به پیروی از خودش فرمانم میداد.
و هر سال مجاورت حراء را برمیگزید. من ایشان را میدیدم، در حالی که دیگری آن جناب را نمیدید. آن هنگام یک خانه هم نبود که اسلام در آن گرد آمده باشد غیر از خانهی رسول خدا و خدیجه و من که سومین نفرشان بودم. نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را میبوییدم.
و صدای غمناک شیطان را هنگام فرود آمدن وحی شنیدم. گفتم: ای رسول خدا این صدای غمگین چیست؟ فرمود :
«این شیطان است که از پرستش خود (توسّط مردم) مأیوس شده است. توـ به راستیـ آنچه میشنوم میشنوی، و آنچه میبینم میبینی، جز این که پیامبر نیستی ولیکن وزیری، و به حقّ که تو بر نیکویی هستی». (1)
از دلیلهای قاطع بر عمومیت منزلت، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است: پروردگارا همانگونه میگویم که برادرم موسی گفت:
1) توضیح الدلائل(خطی).
پروردگارا از خانوادهام برادرم علی را وزیری برایم قرار ده، پشت مرا به او قوی فرما و در کارم او را شریک قرار ده، تا تو را بسیار تسیبح گوییم و بسیار یاد کنیم، تو نسبت به ما بینایی»(1).
این حدیث را نقل کردهاند :
احمدبنحنبل؛ ابنمردویه؛ ابواسحاق ثعلبی؛ ابونعیم اصفهانی؛ ابوبکر خطیب؛ ابنمغازلی شافعی؛ ابنعساکر دمشقی؛ سبطابنجوزی حنفی؛ شهابالدین احمد؛ جلالالدین سیوطی؛ علیمتّقی هندی؛ شیخبنعلی جفری؛ میرزا محمّد بدخشانی؛ محمّدبناسماعیل امیر و دیگر محدّثان بزرگ. به عنوان نمونه، چند روایت یاد میشود :
یکم. محبّ طبری گوید: «از اسماء بنت عمیس که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود :
«پروردگارا همانا همانگونه که برادرم موسی گفت، میگویم: پروردگارا از خانوادهام برادرم علی را وزیر من قرار ده، به او پشت مرا قوی ساز، و او را در کارم شریک فرما، تا تو را بسیار تسبیح گوییم و بسیار یادت کنیم، تو نسبت به ما بینایی».
محب طبری گوید: «احمد در مناقب آن را نقل کرده و مراد از «امر»، شؤونی غیر از نبوّت است».(2)
دوم. ابونعیم آن را از ابن عباس روایت کرده و گوید: «ابن عبّاس گفت: پس شنیدم که منادی ندا سر میداد: ای احمد! آنچه درخواست کردی، به تو داده شد. پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود :
«ای ابوالحسن، دستت را به سوی آسمان بلند کن، پروردگارت را بخوان و از او درخواست کن که به تو عطا فرماید».
سپس علی دستش را به آسمان بلند کرد در حالی که میگفت: پروردگارا برایم عهدی قرار ده و برایم نزد خود محبّتی قرار ده. آنگاه خداوند بر پیامبرش صلی الله علیه و آله فرو فرستاد :
(انّ الّذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرّحمان ودّآ)
پیامبر صلی الله علیه و آله آن را بر اصحابشان تلاوت فرمودند و آنان از این امر به شدّت تعجّب کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
«چرا تعجّب میکنید؟ قرآن چهار ربع است. یک ربع بخصوص دربارهی ما اهل بیت، و یک ربع دربارهی دشمنان ما، یک ربع حلال و حرام و یک ربع، واجبات و احکام. و خداوند، برگزیدههای قرآن را دربارهی علی فرو فرستاد». (3)
سوم. ابنمغازلی نیز با اسنادش از ابن عبّاس آن را روایت کرد.(4)
چهارم. سبطابنجوزی از احمد در مناقب از اسماء روایت کرد، همانگونه که از پیش آورده شد.(5)
پنجم. شهابالدین احمد، از محبّ طبری، از احمد در مناقب نقل کرده است.
ششم. سیوطی گفت: «ابنمردویه و خطیب و ابنعساکر از اسماء بنت عمیس نقل میکنند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله را روبهروی بثیر(1) دیدم در حالی که میفرمود :
«بثیر تابید، بثیر تابید، پروردگارا من از تو میخواهم آنچه را که برادرم موسی درخواست کرد که سینهام را فراخی بخشی و کارم را آسان گردانی و گرهی از زبانم باز گشایی که سخنم را بفهمند و از خانوادهام برادرم علی را وزیرم قرار ده، پشتم را به او محکم فرما و در کارم او را شریک کن تا بسیار تو را تسبیح کنیم و بسیار یادت کنیم، که تو بر ما بینایی». (2)
حامد حسین گوید: بسیار واضح است که درخواست حضرت موسی علیه السلام افضلیت حضرت هارون پس از حضرت موسی علیهما السلام و اولویتش برای ایستادن در مقام و جانشینی او را میرساند. همینگونه درخواست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که همان درخواست حضرت موسی بوده، بر این دلالت دارد که همهی شؤونی که برای حضرت هارون ثابت شده بود، برای مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است. و منکر این دلالت، معاندی است که به سرکشی و ستمکاری خود گوش فرا نمیدهد. و توجّهی به شأن و دشمنی آن ندارد.
ولیالله دهلوی آورده است که حضرت موسی علیه السلام این درخواستها را بر پایهی نیازش تقاضا کرد، از آن جهت که تحمّل سنگینیهای رسالت بدون آنها ممکن نبود.(3)
پس وزارت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جمله اموری بود که برای تحمّل بارهای رسالت، نیازمند آن بود و این دلیل تابناک که برتری عام را میرساند، برای شما بسنده است.
همچنین کلمهی «الأمر» عام است. پس هر آنچه که برای حضرت هارون علیه السلام ثابت شده باشد، برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است. پیش از این نیز سخن محبّ طبری نقل شد که مراد از کلمهی «الأمر» همهی امور غیر از نبوّت است. پس عصمت و افضلیت و وجوب اطاعت و پیروی، برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است و هیچکس در این شؤون، مشارکتی با ایشان ندارد.
1ـ دهلوی گوید :
[وجه] دوم: ما نمیپذیریم که یکی از منزلتهای هارون نسبت به موسی، جانشینی پس از مرگ باشد. چون اگر هارون بعد از موسی باقی میماند پیامبر مستقلی در تبلیغ میبود و این مرتبه آنی از او قطع نمیشد. امّا این با خلافت منافات دارد، چون خلافت، نیابت آن پیامبر است و چه مناسبتی میان اصالت و نیابت است؟!
گویم :
همانگونه که بطلان وجه اوّل را توضیح دادیم، بطلان این وجه را از چند جهت بیان خواهیم کرد، تا همگانـ به ویژه اولیا و پیروان دهلوی ـ بر حقیقت وضع علمی و نفسی و میزان آگاهی او از حقیقتهای دینی آگاه شوند و نسبت به التزام او به آنچه در کتاب و سنّت و سخنان پژوهشگران از محدّثان و متکلّمان و مفسّران آمده، اطّلاع یابند.
از وجوه بطلان این مناقشه است :
1ـ نتیجهی این مدّعا، بیهودگیِ حدیث منزلت است
ادّعای منافات داشتن خلافت و نبوّت، خود ابطال شؤونی است که حدیث منزلت، حمل بر منزلت معهود کرده است، چون آن حمل بر پایهی ثبوت خلافت هارون و تشبیه خلافت علوی به خلافت هارونی بود. امّا اگر اصل خلافت حضرت هارون از حضرت موسی علیهما السلام انکار شودـ به گمان منافات داشتن آن با رسالت، اگر بعد از او زنده میماندـ این حمل فرو میریزد و با سقوطش حدیث منزلت را هیچ معنی و مفهومی نمیماند.
آیا دهلوی میپذیرد که کلام پیامبر : (لا ینطق عن الهوی* إنّ هو إلّا وحی یوحی) بیهوده باشد؟
2ـ لازمهی این مدّعا، دروغ دانستن علنیِ کلام صریح قرآن است
خلافت حضرت هارون از حضرت موسی علیهما السلام بانصّ صریح کتاب خداوند سبحانه و تعالی اثبات شده است، کتابی که (لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه). خداوند عزّ وجلّ میفرماید :
(و قال موسی لأخیه هارون آخلفنی فی قومی و أصلح و لا تتبّع سبیل المفسدین)(1)
میبینیم حضرت موسی، حضرت هارون علیهما السلام را جانشین خود کرد، ولی دهلوی میگوید: «نمیپذیریم، به جهت منافات داشتن خلافت و نبوّت»!!
3ـ این مطلب به اجماع مفسّران باطل است
اگر نفس یک فرد شکّاک او را با تأویلی بیارزش و توجیهی نامناسب بر تحریف این نصّ صریح قرآن کریم در مورد جانشینی حضرت هارون وادارد، چنین تأویلی مردود است، چون همهی مفسّران بر جانشینی اتّفاق دارند و گفتههایشان بدون اختلاف و صریح است. بعضی از متن گفتههایشان در تفسیر این آیه چنین است :
1ـ 3. ابواللیث سمرقندی: «(و قال موسی لأخیه هارون) یعنی پیش از رفتنش به کوه به او گفت: (أخلفنی فی قومی) یعنی: جانشین من باش بر قوم (و أصلح) یعنی : به نیکی فرمانشان ده. و گفته میشود: و میانشان اصلاح کن. (و لا تتّبع سبیل المفسدین) یعنی: و راه عصیانگران را پیروی مکن و به آن راضی مشو، و از راه مطیعان پیروی کن».(2)
2ـ 3. ثعلبی: «(و قال موسی) هنگام رفتنش (لأخیه هارون آخلفنی) خلیفهی من باش. (فی قومی و أصلح) آنان را اصلاح کن با هدایتشان بر اطاعت و عبادت خداوند».(3)
3ـ 3. بغوی: (و قال موسی) هنگام رفتنش به کوه برای مناجات (لأخیه هارون آخلفنی) خلیفهی من باش (فی
قومی)»(1)
4ـ 3. زمخشری: «(و قال موسی لأخیه هارون) هارون عطف بیان «أخیه» است. و با ضم به عنوان ندا خوانده شده است: (اخلفنی فی قومی) خلیفهی من در میان آنان باش (و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین) و مصلح باش، یعنی: و آنچه از امور بنیاسرائیل باید اصلاح شود، اصلاح کن. و هر یک از آنان تو را به فساد فرا خواند، او را پیروی و اطاعت مکن».(2)
5ـ 3. رازی: (و قال موسی لأخیه هارون) هارون عطف بیان برای «أخیه» است، و با ضم به عنوان ندا خوانده شده است. (اخلفنی فی قومی) خلیفهی من در میان آنان باش. (و أصلح) و مصلح باش، یا: اصلاح کن آنچه از امور بنیاسرائیل باید اصلاح شود، و هر یک از آنان تو را به فساد فرا خواند، او را پیروی و اطاعت مکن.
اگر گفته شود: هارون شریک موسی علیه السلام در نبوّت بود، چگونه او را خلیفهی خودش قرار میدهد، چون شریک انسان بالاتر از جانشین اوست، و پایینآوردن انسان از منصب بالا به پایینتر، اهانت است.
گوییم: امر، حتّی اگر آنگونه باشد که آوردهاید، باز هم موسی علیه السلام اصل در نبوّت است».(3)
6ـ 3. نیشابوری: (أخلفنی فی قومی) خلیفهام در میان آنان باش (و أصلح) و مصلح باش یا آنچه از امور بنیاسرائیل باید اصلاح شود، اصلاح کن و هر کسی تو را به فساد فرا خواند، او را پیروی مکن. هارون خلیفه قرار داده شد با اینکه شریک موسی در نبوّت بود به دلیل (و أشرکه فی أمری) و شریک وضع بهتری از خلیفه دارد، چون نبوّت موسی بالاصالة بود و نبوّت هارون تبعی بود، گویی که جانشین و وزیرش بود».(4)
7ـ3. بیضاوی: (و قال موسی لأخیه هارون آخلفنی فی قومی) خلیفهام در میانشان باش (و أصلح) به سامان آور آنچه که از کارهایشان را که باید اصلاح شود، یا مصلح باش (و لا تتّبع سبیل المفسدین) و از کسی که راه افساد را میپیماید پیروی مکن. و از کسی که تو را به آن فرا میخواند، اطاعت مکن».(5)
8ـ 3. نسفی: «(و قال موسی لأخیه هارون) عطف بیان برای «أخیه» است (اخلفنی فی قومی) خلیفهام در میانشان باش
(و أصلح) به سامان آور آنچه از امور بنیاسرائیل باید اصلاح شود».(1)
9ـ 3. ابنکثیر: «هنگامی که میقات تمام شد و موسی قصد رفتن به طور کرد، همانگونه که خداوند متعال میفرماید: (یا بنیاسرائیل قد أنجیناکم من عدوّکم و واعدناکم جانب الطّور الأیمن) الآیة. آنگاه موسی برادرش هارون را خلیفه بر بنیاسرائیل گماشت و او را به اصلاح و عدم افساد سفارش کرد. و این توجّه دادن و یادآوری است، و الّا هارون علیه السلام پیامبری شریف کریم نزد خداوند و دارای وجاهت و جلالت است، صلواتاللهوسلامهعلیهوعلیسائرانبیاءالله».(2)
10ـ 3. ابوالسعود: «(و قال موسی لأخیه هارون) هنگامی که بنابر فرمانی که به او داده شد، به سوی مناجات رفت [به او گفت :] (اخلفنی) یعنی خلیفهام باش (فی قومی) و مراقب آنان باش در آنچه میآورند و آنچه وامیگذارند».(3)
11ـ 3. سیوطی: «(اخلفنی) خلیفهام باش (فی قومی و أصلح) کار آنان را اصلاح کن».(4)
12ـ 3. شربینی «... یعنی: هنگام رفتنش به کوه برای مناجات به او گفت : (اخلفنی) یعنی: خلیفهام باش (فی قومی و أصلح) یعنی اصلاح کن آنچه واجب است از کارهایشان که اصلاح شود، یا مُصلح باش».(5)
4ـ این ادّعا با گفتههای صاحبان کتابهای سیره و تاریخ مردود است
گفتههای سیرهنویسان نیز به بطلان ادّعای منافات میان خلافت و نبوّت، ندا سر میدهند. بعضی از آنها چنین است :
1ـ 4. ثعلبی: «اهل سیرهها و تاریخ نویسان گویند: هنگامی که خداوند فرعون و قومش را هلاک نمود، موسی گفت: من به کوه برای میقات پروردگارم میروم و برایتان کتابی میآورم که در آن بیان شده است آنچه را که میآورید و آنچه را که وامیگذارید. و سی شب وعدهشان داد و هارون برادرش را بر آنان جانشین کرد».(6)
2ـ 4. کسائی: «هنگامی که موسی از دریا گذشت، با بنیاسرائیل به سوی طور حرکت کرد. آنان با قومی برخوردند که بتهایی را برگرفته و مشغول عبادت آنها بودند. بیخردانِ آنان که با پرستش بتها فاصلهی زمانی اندکی داشتند، گفتند: ای موسی برایمان خدایی قرار ده همانگونه که آنان را خدایی است. گفت: شما مردمانی هستید که سخت
نادانی میورزید. به آنان گفت: همانا خدایان اینان فانی و آنچه انجام میدهند باطل است. سپس گفت: آیا غیر از خداوند، برایتان خدایی بخواهم، در حالی که او شما را بر جهانیان برتری بخشید؟ اینک از آنچه گفتید به درگاه خداوند استغفار کنید. آن مردم حرکت کردند در حالی که محبّت بتها درونشان بود، تا [این که موسی علیه السلام ] به طور نزدیک شد و برادرش هارون را بر قومش جانشین کرد».(1)
3 ـ4. ابناثیر: «هنگامی که خداوند، فرعون را هلاک کرد و بنیاسرائیل را نجات بخشید، گفتند: ای موسی، کتابی را که به ما وعده دادی برایمان بیاور. موسی از پروردگارش آن را تقاضا کرد. فرمانش داد که سی روز روزه بگیرد و تطهیرکند و لباسش را پاکیزه گرداند و به کوه، کوه سینا برود، تا خداوند با او سخن گوید و کتاب را به او بدهد. موسی سیروز روزه گرفت، که نخستین روز، اوّل ذیقعده بود و به سوی کوه رفت و برادرش هارون را به جانشینی بر بنیاسرائیل کرد».(2)
4ـ 4. العینی: «نوع سی و یکم در داستان سامری: خداوند متعال فرمود: (و آتخذ قوم موسی من بعده) الآیة. گفتند: هنگامی که موسی علیه السلام برای میقات پروردگارش به کوه رفت، برادرش هارون علیه السلام را بر قومش جانشین کرد».(3)
5ـ این ادّعا با گفتههای صریح متکلّمان نقض شده است :
دانشمندان کلام نیز تصریح میکنند که حضرت موسی، حضرت هارون علیهما السلام را به جانشینی گمارد.
1ـ 5. دیار بکری: «رسول خدا صلی الله علیه و آله علیبنابیطالب را جانشین بر خانوادهاش گماشت و فرمانش داد که در میانشان اقامت گزیند. منافقین فتنه انگیختند و گفتند: او را به جا نگذاشت جز از جهت گرانباری از او. در پیِ این سخن، علی سلاحش را برداشت و از شهر بیرون رفت تا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدـ در حالی که او در جرف فرود آمده بودـ گفت: ای پیامبر خدا، منافقین پنداشتهاند که مرا به جا نگذاردی جز بدینجهت که مرا گرانبار یافتی و از جهت من آسوده گشتی! فرمود :
«دروغ گفتند: بلکه تو را به جا گذاردم بر آنچه پشت سرم رها کردم. اینک بازگرد و جانشین من باش در میان خانوادهام و خانوادهات، آیا راضی نمیشوی- ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».
علی به مدینه بازگشت، و رسول خدا صلی الله علیه و آله سفرش را ادامه داد. این چنین در «الاکتفا» و «شرح المواقف» است.
و استاد ابواسحاق فیروزانی در عقائدش گوید: یعنی وقتی به سوی میقات پروردگارش رفت، هارون را در میان
قومش جانشین کرد.»(1)
2ـ 5. ابوشکور کشی در «التمهید»: «هارون علیه السلام خلیفهی موسی در دوران حیاتش بود، و بعد از وفاتش نبود، چون قبل از موسی علیه السلام وفات کرد».
3ـ 5. شریف جرجانی: «پاسخ: منع درستی حدیث (منزلت)، همانگونه که آمدی آن را صحیح ندانست. و نزد محدّثان، خبر صحیح است، هرچند که از آحاد باشد، یا گوییمـ بر تقدیر صحّت ـ عمومیتی در منزلتها ندارد، بلکه مراد جانشینی او بر خویش است، همانگونه که در قرآن است: (اخلفنی فی قومی) برای جانشینی او بر مدینه، یعنی مراد از حدیث منزلت، آن است که علی خلیفه از سوی اوست بر مدینه در جنگ تبوک، همانگونه که هارون خلیفهی موسی در قومش در زمان غیبتش بود».(2)
4ـ 5. شیخ الاسلام عبدالله لاهوری، معروف به «مخدوم الملک» در «عصمة الأنبیاء»: «آنچه گفتهاند که اوـ هارون ـ در پراکندگی جمعشان نکوشید و مجاهدتی بر عملشان نداشت (درست نیست، بلکه با آنها جهاد کرد) به وسیلهی: انکار قلبی و زبانی در حال قدرتشان با اینکه به گفتهاش گوش ندادند، بلکه در حال ناامنی او از این که او را بکُشند، انتظار حکم خداوند دربارهی آنان، بازگشتِ موسی علیهالصلاةوالسلام با وجود استخلاف او بر آنان، وعدهاش با او در موعد نزدیکی فرمان دادنش به جانشینی نیکو در میان آنان، نه به کبیره، نه به صغیره به طوری که پایبندی به آن برایشان صحیح باشد».
5ـ 5. ابنتیمیّه: «پس پیامبر صلی الله علیه و آله برایش روشن کرد که: تو را فقط به جهت حفظ امانت که نزد من داری، جانشین کردم. جانشینیِ من نه نقص و نه کاستی مقام است، چنان که موسی هارون علیه السلام را بر قومش جانشین کرد. پس چگونه میتواند نقص باشد در حالی که موسی آن را نسبت به هارون انجام داد؟»
«گفتهی پیامبر صلی الله علیه و آله بیان کردن این واقعیت بود که جنس جانشینی نقص و کاستی مقام نیست، چون اگر نقص و کاستی مقام بود، موسی آن را نسبت به هارون انجام نمیداد».
«این جانشینی مانند جانشینی هارون نبود، چون لشکر با هارون بود و موسی به تنهایی رفت».
«و همچنین اینجا جز این نیست که او در جایگاه هارون است، بنا بر آنچه سیاق دلالت دارد، که او را در غیبتش جانشین ساخت، همانگونه که موسی هارون را جانشین کرد».
«بلکه چندین نفر بر مدینه جانشینی کردند، و آنان که جانشین او شدند، در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند از جنس جانشینیِ علی».(3)
6ـ 5. أعور واسطی: «از جانشینی هارون، چیزی جز فتنهی عظیم و فساد بزرگ حاصل نشد، بدینسان که بنیاسرائیل گوساله را پرستیدند».(1)
7ـ 5. ابنروزبهان: «هارون بعد از موسی خلیفه نبود، چون پیش از موسی علیه السلام درگذشت، بلکه مراد جانشینیِ علی هنگام رفتن پیامبر به تبوک است، همانگونه که موسی هنگام رفتنش به طور، هارون را جانشین کرد و به او گفت: (اخلفنی فی قومی)».(2)
8ـ 5. اسحاق هروی در «السهام الثاقبة» گوید: «پیامبر برای دلداری علی گفت : آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ یعنی موسی علیه السلام هنگامی که به سوی طور رفت، هارون علیه السلام را جانشین بر خانواده و قومش کرد، همچنین من به علّت نهایت اعتماد و اطمینان به تو، ترا خلیفه بر مدینه و بر خانوادهام قرار میدهم..».
9ـ 5. ابنحجر مکّی: «بلکه مراد حقیقتی است که ظاهر این حدیث بر آن دلالت میکند: علی خلیفه از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله در مدّت غیبت تبوک است، همانگونه که هارون از سوی موسی در میان قومش خلیفه بود در مدّت غیبتش برای مناجات».
«آیهی (اخلفنی فی قومی) عمومیّت ندارد تا مقتضی جانشینیِ او در تمام دوران حیات و هنگام مرگش باشد، بلکه معنایی که به خاطر میرسد، آن است که گذشت، یعنی فقط در مدّت غیبتش خلیفه است».
«به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ یعنی: آنجا که او را جانشین خود کرد هنگام رفتنش به طور، چون به او گفت: (اخلفنی فی قومی و أصلح)».(3)
6ـ این ادّعا بر مبنای کلام صریح علمای حدیث بیاعتبار است
شارحان این حدیث از بزرگان محدّث و پژوهشگران مشهور در مورد حدیث منزلت مطالبی گفتهاند، از جمله :
1ـ 6. خطابیـ بنابر آنچه در المفاتیح(4) استـ گوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله به این
مطلب مثال زد. موسی، هارون علیهما السلام را جانشین خود بر بنیاسرائیل گمارد. هنگامی که خارج شد، و خلافت پس از مرگ را اراده نکرد. آنکس که به او مثال زده شده، هارون علیه السلام است که مرگش پیش از وفات موسی علیه السلام بود، او خلیفه بود در دوران حیات حضرت موسی علیه السلام و در زمانی خاص».
2ـ 6. نووی گوید: «هارون که به او تشبیه شده، بعد از موسی خلیفه نبود، بلکه در دوران حیاتش - حدود چهل
سال، آنگونه که نزد اهل اخبار و قصص مشهور استـ پیش از او درگذشت. گفتند: او را جانشین خود کرد، هنگامی که برای مناجات به میقات پروردگارش رفت».(1)
3ـ 6. قاضی عیاضـ بنابر آنچه در المرقاة(2) استـ گوید: «و در آن دلالتی بر
جانشینی او بر مدینه در جنگ تبوک نیست. در تأیید آن میگوییم: هارون که مشبهبه است، بعد از موسی جانشین نبود، چون نزدیک به چهل سال پیش از موسی درگذشت. و او را جانشین خود کرد، هنگامی که برای مناجات به میقات پروردگارش رفت».
4ـ 6. توربشتی گوید: «پیامبر فرمود: منافقان دروغ گفتند، تو را جانشین گماردم برای آنچه پشت سرم رها کردم، پس بازگرد و خلیفهام باش در خانوادهام و خانوادهات، آیا راضی نمیشوی ـ ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ این سخن، کلام الاهی را تأویل میفرمود: (و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی)».(3)
5ـ 6. محبالدین طبری گوید: «همانندی میان او و هارون تنها در این بود که موسی هارون را جانشین خود گماشت، به همراه برادری و پشتگرمی و نیرومندی که به او داد».
«و همهی اینها در زمان حیات بود، با این حال که موسی، همهی کارهایی که او در جانشینی بر عهدهاش قرار داده بود انجام میداد».(4)
«پس به طور قطع دانسته شد که مراد، جانشینی در زمان حیات است، بنابر جایگاه تشبیه، و جز در زمان حیات وجود نداشت».(5)
«و جایگاه هارون نسبت به موسی در جانشینی، جز در زمان حیات متحقّق نشد».(6)
6ـ 6. طیّبی گفت: «چون که هارونِ مشبّهبه، تنها در زمان حیات موسی جانشین بود، پس خلافت علی از پیامبر صلی الله علیه و آله اختصاص به زمان حیات ایشان دارد».(7)
7ـ 6. کرمانی گفت: «خلافت بعد از مرگ را اراده نکرده است، چون وفات مشبّهبه یعنی هارون پیش از وفات موسی علیهما السلام بود و تنها در زمان حیات و وقت خاصّی خلیفه بود».(1)
8ـ 6. ابنحجر عسقلانی در شرح این حدیث، پس از استدلال به آن برخلافت حضرت امیر علیه السلام گوید: «پاسخ میدهم: هارون تنها در زمان حیاتش خلیفه موسی نبود، نه پس از مرگش».(2)
9ـ 6. علقمی گفت: «هارونِ مشبّه به، بعد از موسی جانشین نبود، چون حدود چهل سال پیش از موسی درگذشت. و او را فقط هنگام رفتن به میقات پروردگارش جانشین خود کرد».(3)
10ـ 6. قاری به نقل از قاضی عیاض گوید: «مشبّهبه (یعنی هارون) پس از موسی جانشین نبود، چون نزدیک به چهل سال پیش از موسی وفات یافت، و تنها هنگام رفتن به میقات پروردگارش برای مناجات، او را جانشین خود کرد».(4)
11ـ 6. حلبی گفت: «پیامبر فرمود: منافقان دروغ گفتند. بلکه من تو را جانشین خود کردم بر آنچه پشت سرم رها کردم، پس بازگرد و جانشین من باش در خانوادهام و خانوادهات، آیا راضی نمیشویـ ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ یعنی: موسی علیه السلام هنگامی که به سوی میقات پروردگارش رفت، هارون علیه السلام را جانشین خود در قومش کرد. پس علی به مدینه بازگشت».(5)
12ـ 6. پدر دهلوی در چند موضع از دو کتابش «إزالة الخفا» و «قرّة العینین» تصریح میکند که موسی هارون را فقط در زمان حیاتش جانشین خود کرد.
13ـ 6. کابلی نویسندهی «الصواعق»- که دهلوی مطالبش را دزدیده و به خود نسبت داده استـ گوید: «جانشینی در مدت غیبت، اقتضای باقی ماندن خلافت بعد از سپری شدن مدّتش ندارد، همانگونه که موسی هارون را هنگام رفتن به طور برای مناجات جانشین خود کرد،و جانشینی او جز در مدّت غیبتش از قومش نبود».
14ـ 6. مهمتر از همه: گفتههای خود دهلوی است که میرساند موسی هارون را جانشین خود گمارد، از جمله
گفتهاش در ردّ استدلال به این حدیث که گوید: «اینجا قرینهای است که عهد میباشد. یعنی کلام علی که گفت: آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا میگذاری؟ یعنی: همانگونه که هارون جانشین موسی بود هنگام رفتنش به طور، امیر هم جانشین پیامبر است هنگام رفتنش به جنگ تبوک». نیز گوید: «معلوم است که هارون خلیفه موسی بود در زمان حیاتش و هنگام غیبتش».
همچنین ـ در بحث پیرامون مطعن پنجم از مطاعن ابوبکرـ صریحآ آورده است که حضرت هارون علیه السلام پیامبری مستقل در زمان حیات حضرت موسی علیه السلام بوده است.
پوشیده نمیماند که این سخنان، کلام دیگر او را که در انکار جانشینی هارون نسبت به موسی است، نقض میکند. کلام اخیر، همچنین مدّعای او را که رسالت با خلافت منافات دارد، باطل میسازد. این تناقضدیگری در گفتههای اوست. توجّه و دقّت شود.
7ـ خلافت یوشع برای حضرت موسی علیه السلام
آنچه به طور کاملا واضح بطلان ادّعای منافات داشتن رسالت و خلافت را روشنتر میسازد، این است که: ثابت شده است که یوشعبننون مانند هارون خلیفهی موسی بوده است، با این که بدون تردید، یوشع از پیامبران میباشد.
امّا اینان دقیقآ جانشینی او را نوشتهاند :
کسائی در «قصص الانبیاء»؛ عاصمی در «زین الفتی»؛ تور بشتی در «المعتمد فی المعتقد»؛ محبّ طبری در «الریاض النضرة» و دیگران...
محبّ طبری گوید: «جانشین بعد از او (موسی) یوشعبننون بود»(1) و امّا اینکه
پیامبر بود، اینان صریحآ آوردهاند :
ثعلبی در «العرائس»؛ ابناثیر در «الکامل»؛ قرمانی در «أخبار الدول».
ابناثیر گوید: «هنگامی که موسی وفات یافت، خداوند؛ یوشعبننون را برای بنیاسرائیل فرستاد».(2)
8ـ انکار رازی نهایتآ خلافت هارون را فرو میریزد
بنا بر وجوهی که از کتاب خداوند، و گفتههای مفسّران و محدّثان و اهل کلام و مورّخان آوردیم، روشن میشود که مجادلهی سرسختانهی رازی در «نهایة العقول» و کسانی که در این مقام از او پیروی کردهاند، به خوبی فرو میریزد. و این گفتهی اوست : «به فرض که دلالت حدیث را بر عمومیت بپذیریم، لیکن نمیپذیریم که از منزلتهای هارون، قائممقامیِ او نسبت به موسی علیه السلام است، اگر بعد از وفاتش زنده میبود».
گفتهاند: هارون خلیفهی موسی در زمان حیاتش بود، پس باقیماندن بر این حال بعد از مرگش واجب میشود.
گوییم: نمیپذیریم که خلیفهی اوست.
در مورد آیهی (اخلفنی فی قومی) گویم: چرا جایز نیست که گفته شود: این بر سبیل استظهار بود، همانگونه که گفت: (و أصلح و لا تتبّع سبیل المفسدین) چون هارون شریک موسی در نبوّت بود، که اگر موسی او را جانشین خود نمیکرد، لا محاله او به انجام کارهای امّت به پا میخواست، و این تحقیقآ جانشینی نیست، چون اقدام او برای آن کار، تنها از این جهت بود که پیامبر بود».(1)
این سخن را رازی خود در تفسیرش باطل کرده است، آنجا که (اخلفنی) را به «خلیفهام باش» تفسیر کرده، و بدین ترتیب توهّم منافات داشتن نبوّت با خلافت را نیز باطل کرده است.
9ـ معنی خلافت هارون در نظر شارحان «فصوص الحکم»
عبدالرّحمانبناحمد جامی در اثبات خلافت هارون علیه السلام گوید :
«فصّ، حکمتی امامیه، در کلمهای هارونی: بدان که امامت ذکرشده در این جایگاه، نامی از نامهای خلافت است که به امامت بدون واسطه میان او و حضرت الوهیّت، و امامت ثابت با واسطه، تقسیم میشود. تعبیر به امامت بدون واسطه، مانند کلام خدای تعالی به خلیل 7است: (انّی جاعلک للنّاس إمامآ) و امامت باواسطه مانند جانشینیِ هارون برای موسی بر قومش، هنگامی که به او گفت: (اخلفنی فی قومی). وقتی این را دانستید، گوییم: هر فرستادهای که با شمشیر فرستاده شد، او خلیفهای از خلفای حق میباشد، و در زمرهی اولوالعزم است. اختلافی نیست در این که حضرت موسی و حضرت هارون علیهما السلام با شمشیر فرستاده شدند، پس آن دو از خلفای حق میباشند که رسالت و خلافت را جمع کردهاند، بدین جهت هارون را امامتی است که میان او و بین حق واسطهای نیست. امّا امامتِ با واسطه را هم دارد از این جهت که برادرش او را جانشین خود بر قومش کرد. پس میان هر دو نوع امامت را جمع کرده و نسبت او به امامت تقویت شده و لذا حکمتش علاوه بر دیگر صفتها به او افزوده شد.
و بدان که هارون نسبت به موسی علیه السلام هنگامی که او را جانشین خود بر قومش کرد و به میقات پروردگارش رفت، در جایگاه نوّاب محمّد نسبت به محمّد صلی الله علیه و آله هستند که پس از گذشتن او از نشئهی عنصری و رفتن به سوی پروردگارش، جانشین اویند».(2)
بر ناظر آگاه پوشیده نیست که این سخن شامل وجوهی است بر اثبات خلافت هارون، و منافات نداشتن میان خلافت و نبوّت.
و همانند آن، گفتهی قیصری است در شرحش بر فصوص الحکم.
10ـ خلافت حضرت هارون علیه السلام در روایت ابنعبّاس و دیگران
افزون بر این مطالب، روایتی است از ابنعبّاس که گروهی از بزرگان حدیث روایت کردهاند.
سیوطی گوید: «ابنابیعمر عدنی در مسندش، عبدبنحمید نسایی، ابویعلی، ابنجریر، ابنالمنذر، ابنابیحاتم، ابنمردویه، از سعیدبنجبیر نقل کردهاند که گفت: از ابنعبّاس پرسیدم: «فتون» در آیهی (و فتنّاک فتونا) چیست؟ گفت: روز را آغاز کن ـ ابنجبیرـ که سخنی طولانی دارد. روز بعد، نزد ابنعبّاس رفتم تا سخن او در مورد «الفتون» را خواستار شوم. گفت :
فرعون و همنشینان او، وعدهای را که خداوند عزّوجلّ به ابراهیم علیه السلام داده بود که در فرزندانش پیامبران و پادشاهانی قرار دهد، مورد مذاکره قرار دادند. هنگامی که از دریا گذشت، یاران موسی گفتند: به ما میرسند، ما میترسیم که فرعون غرق نشده باشد و از هلاکتش در امان نیستیم. موسی پروردگارش را خواند. خدا او را با بدنش از دریا بیرون آورد تا این که یقین کردند. سپس بر مردمانی گذشتند که گرد بتهایشان میگشتند. گفتند: ای موسی برایمان مانند آنها خدایانی قرار ده. گفت: شما مردمانی هستید که سخت نادانی میورزید، خدایانشان فانی و آنچه انجام میدهند باطل است. چندان پندهایی دیدید که برایتان بسنده است و آنها را شنیدید. سپس رفتند تا آنان را در منزلی فرود آورد و به ایشان گفت: هارون را اطاعت کنید، که من او را جانشین خود بر شما گماردم و من به سوی پروردگارم میروم، و سی روز مهلتشان داد تا به سویشان بازگردد..».(1)
سیوطی همچنین گفت: «ابنابی حاتم از ابوالعالیة نقل کرد دربارهی آیهی (و واعدنا موسی ثلاثین...) موسی یارانش را به جا گذاشت و هارون را جانشین خود بر آنان گماشت».(2)
11ـ نام شماری از کسانی که خلافت هارون علیه السلام را اثبات کردهاند
خلاصه این که: خلافت حضرت هارون از حضرت موسی علیهما السلام در زمان حیاتش را جز معاند مغرور، انکار نمیکند. بزرگان از گذشتگان و معاصرانـ به اضافهی رازی در تفسیرش ـ آن را آوردهاند، از جملهی آنان :
محمّدبنیحییبنابیعمر عدنی؛ عبدبنحمید؛ احمدبنشعیب نسایی؛ ابویعلی موصلی؛ ابوسلیمان خطابی؛ محمّدبنجریر طبری؛ ابوبکربنمنذر نیشابوری؛ ابنابیحاتم رازی؛ ابواللیث فقیه سمرقندی؛ احمدبنمردویه اصفهانی؛ ابواسحاق ثعلبی؛ ابوالحسن کسائی؛ ابوشکور کشّی حنفی؛ ابومحمّد حسینبنمسعود بغوی؛ جارالله زمخشری؛ ابوالفضل عیاض یحصبی؛ توربشتی، شارح کتاب المصابیح؛ عزالدّینابناثیر جزری؛ ابوزکریا نووی؛ نظامالدّین اعرج نیشابوری؛ قاضی ناصرالدّین بیضاوی؛ محبالدّین طبری مکّی؛ ابوالبرکات نسفی؛ احمدبنعبدالحلیمبنتیمیّة؛ حسنبنمحمّد طیّبی؛ شمسالدّین خلخالی؛ داوودبنمحمود قیصر؛ عمادالدّین ابنکثیر دمشقی؛ محمّدبنیوسف کرمانی؛ شهابالدّین ابنحجر عسقلانی؛ بدرالدّین عینی؛ یوسفبن مخزوم اعور واسطی؛ فضلاللهبنروزبهان؛ مظهرالدّین زیدانی؛ عبدالرّحمانبناحمد جامی؛ جلالالدّین سیوطی؛ شمسالدّین علقمی؛ حسینبنمحمّد دیار بکری؛ محمّدبناحمد شربینی؛ احمدبنمحمّدبنحجر مکّی؛ نورالدّین علی
قاری؛ محمّد طاهر فتنی؛ ابوالسعود عمادی؛ شیخ الاسلام انصاری لاهوری؛ نورالدّین حلبی؛ عبدالحق دهلوی؛ اسحاق هروی؛ محمّد محبوب عالم؛ شاه ولیالله دهلوی؛ ابونصر کابلی؛ ثناءالله پانی پتی؛ عبدالعزیز دهلوی؛ رشیدالدّین دهلوی.
12ـ بررسی گفتههای رازی
سخنان رازی در «نهایةالعقول» را آوردیم و تناقض او را با گفتهاش در تفسیر و با سخن بزرگان پیشینیان از او و متأخّرین از او دیدیم. روشن شد که پیروی بعضی از آنان از رازی، چیزی جز مغرور شدن به او و تعصّب خودشان نیست. اکنون بهتر است دیگر گفتههایش را نیز بررسی کنیم تا اتمام حجّتی برای افراد معاند، توضیح حق برای افراد منصف باشد. گوییم :
1ـ 12. دربارهی معنی آیهی (اخلفنی) احتمالی آورده و گوید: «چرا جایز نباشد که گفته شود این سخن به طریق استظهار بوده، همانگونه که گفت: (و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین)؟ یا برایش سودمند نبود، و یا وارد نبود، چون :
اگر منظورش از «استظهار»، این است که خلافت هارون از پیش ثابت بود و موسی تنها به جهت تأکید و پایداری آن خلافت ثابت، به برادرش گفت: (اخلفنی فی قومی)، این برایش سودی ندارد، و به خواستهی ما زیانی نمیرساند، چون هدف اثبات این مطلب است که جانشینی از موسی، منزلتی از منزلتهای هارون است، و آیهی کریمه هم بر آن دلالت دارد، چه این که آیه تأکیدی باشد برای آنچه از قبل بوده یا پایهگذاری شده و آن معنی را میرساند و از قبل هم نبود. بلکه آیه مؤکّد است و در دلالت بر خواسته، رساتر.
افزون بر آن، احتمال دیگری از بین میرود که دهلوی به پیروی از پدرش آشکار کرده است و آن حمل (اخلفنی) تنها بر مدّت غیبت موسی است که با رجوع او از طور جانشینی هارون برای او از بین میرود. وجه زوال آن چنین است: چون (اخلفنی) تأکیدی است بر آنچه از پیش بوده و تحقّق یافته است، مقیّد کردنش به مدّت غیبت درست نیست. اگر از حمل (اخلفنی) بر «استظهار» میخواهد دلالت آیه را بر مطلق خلافت نفی کند، این انکار ظاهر آیهی کریمه میباشد، و تأویل بیدلیلی برای کلام الاهی است.
از سوی دیگر، قیاس عبارت: (اخلفنی) با عبارت: (و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین) قیاس مع الفارق است، چون در فرمان به اصلاح و نهی از پیروی راه فاسدان، حکمتهای استوار و سودمندیهای بسیار وجود دارد، از قبیل توبیخ مفسدان و آزار معاندان و اتمام حجّت. امّا رازی خود آورده است که مقصود از فرمان به اصلاح، تأکید است مانند گفتهی حضرت ابراهیم علیه السلام : (لیطمئنّ قلبی). نیشابوری نیز چنین گفته است، چون از پیامبر جز اصلاح برنیاید. پس این فرمان به اصلاح مانند فرمان به خلافت است در (اخلفنی)، پس هر دو تأکیدی است بر آنچه محقّق و ثابت است.
بعلاوه، اگر آیه برای تأکید باشد، معنی آن ـ چنان که روشن استـ فایدهی جدیدی برای جانشینی به بار نمیآورد، لیکن رازی با فاصلهای کوتاه تصریح میکند که اگر هارون توانایی اجرای احکام را پیش از جانشینی داشت، لازم میشد که جانشینی فایدهای نداشته باشد، و این گفتهی اوست :
«گفتهاند: اگر هارون بعد از موسی علیهما السلام میزیست، به جای او اقدام به نبوّت میکرد چون واجب الاطاعة بود.
گوییم: اطاعتش بر مردم واجب است، در آنچه از سوی خداوند انجام دهد، یا نسبت به آنچه از طرف موسی انجام دهد یا در تصرّفی که در اقامهی حدود میکند. اولی مسلّم است، ولی میبایست پیامبر باشد، پس دربارهی علی
رضیاللهعنه نمیتوان آن را اثبات کرد، امّا دومی و سومی را نمیتوان پذیرفت. توضیح روشن آن چنین است : جایز است که پیامبر، از سوی خداوند متعال احکام را برساند و دیگری متولی اجرای آن احکام باشد. نمیبینید که در مذهب امامیه است که موسی علیه السلام ، هارون علیه السلام را جانشین خود بر امّتش کرد؟ اگر هارون توانایی اجرای احکام را پیش از آن جانشینی داشت، این جانشینی را فایدهای نبود. پس ثابت شد که هارون پیش از جانشینی، رسانندهی احکام از سوی خداوند متعال بوده است، هرچند که اجراکنندهاش نبود.»
حامد حسین گوید: در پاسخ به کلام فخر رازی گویم: آیا این جز تناقضگویی است؟!
لیکن این تناقضگویی از قاضی القضاة عبدالجبّار معتزلی گرفته شده است. سید مرتضی سخن او را آورده، سپس بر تناقض موجود در آن تنبّه داده است.
سخن قاضی این است: «ما نمیدانیم که اگر حالتشان در نبوّت یکسان باشد، حال آن دو در آنچه ائمّه انجام میدهند نیز یکسان باشد، بلکه ممتنع نیست که یکی را ویژگی باشد که دیگری را نباشد. همچنین ممتنع نیست که در شریعت آن دو، چیزی از اقتضای امامت وارد نشود. و اگر در این باب، حالت اینگونه باشد که در شریعتها مختلف میشود، یقینآ بر وجهی بدون وجه دیگری به دلالت سمعی، قطع و یقین حاصل میشود. سپس اعتماد بر آن درست میباشد».
سید مرتضی در پاسخ عبدالجبار معتزلی گوید :
«به او گفته میشود: سخنانت در این باب، سخت اختلاف دارد و تردّدی که میان یک نظریه و ضدّ آن داری، آشکار است. چون نخست بنابر آنچه از تو حکایت کردیم، گفتی: هارون علیه السلام از آن جهت که شریک موسی علیه السلام در نبوّت بود، الزام داشت که در میان امّت به کاری بپردازد که ائمّه انجام میدهند، گرچه او را جانشین خود نکرده باشد. سپس به دنبالش گفتی: برای کسی که شریک موسی علیه السلام در نبوّت بوده است، واجب نیست که شؤون ائمّه را واجد باشد. سپس در فصل دیگری از آن برگشتی و گفتی: اگر هارون بعد از موسی میزیست، شؤون او همانها بود که از پیش برای او بود که به این کارها برای نبوّتش اقدام کند، پس قیام به این امور را از اقتضاهای نبوّت قرار دادی. سپس در فصل دیگری نیز که آوردیم، بر این نکته تأکید کردی و به نظریهی مخالف پاسخ دادی. مخالف گفته بود: اگر موسی هارون را بعد از خود جانشین نمیکرد، بر او واجب نبود که بعد از او قیام کند به آنچه ائمّه انجام میدادند، تو در پاسخ گفتی: اگر جایز بود که مشارکتش در نبوّت، بعد از او باقی بماند، و این برایش نیست، این جایز است، هرچند او را جانشین خود کرد بر این مبنا که این امر برایش نباشد.
سپس مطالب پیشین را با این سخن به پایان رساندی که در حقیقت بازگشتی است از بسیاری از آنچه از پیش آورده شد، با تصریح به این که نبوّت، اقتضای انجام این امور را ندارد و برای تأمّل کننده در این جایگاه، شک و ترک قطع بر یکی از دو امر، فرض است. اینک، از سخنهای متناقض تو، چه چیزی به دست میآوریم؟ و به کدام گفتهها اعتماد کنیم؟ جز بر این فصل اخیر، گمان اعتماد و استقرار نداریم، که این اخیر چون نسخکننده و محوکنندهی موارد قبلی است و متضمّن این مطلب است که نبوّت قیام به کارهایی را که ذکر کرده است، واجب نمیکند، بلکه اثبات این
کارها افزون بر نبوّت، نیازمند دلیل صحیح دیگری است، که در گفتههای پیشین خود، آن را بیان کردیم».(1)
2ـ 12. رازی پس از کلام پیشین خودـ که ضمن آن خلافت هارون را نمیپذیرد ـ گوید :
«گفتهاند: خلافت، ولایتی است از جهت قول بر سبیل نیابت.
گوییم: واجب نیست که از پیش، گفتهای در آن باره باشد، چون فرقی میان خلافت انسان برای دیگری و نیابت از سوی او نیست. گفته میشود: «نبت عن فلان و خلفت فلانآ» آنگاه یک عبارت جای دیگری گذاشته میشود. و روشن است که گاهی گفته میشود که انسان به بهترین وجه، نایب مناب و قائم مقام پدرش میشود که به دقّت در مصالح خاندان و جانشینان او ژرف مینگرد، گرچه آن موقعیت به او تفویض نشده باشد. و این زمانی است که کارهای پدرش را به روش نیابت انجام دهد.»
حامد حسین گوید: این سخن زیانی به خواستهی ما نمیرساند، گرچه در اینجا خلافت بر مبنای گفتار، ثابت است، یعنی عبارت (اخلفنی) و بیتردید ثابت است، همان گونه که گفت. و شگفتانگیز است که گاهی خلافت را با قول ثابت میداند، و گاهی خلافتی را که قول از پیش داشته منکر میشود!!
همچنین: اقتضای این سخن ثبوت خلافت برای حضرت هارون علیه السلام است ـ بدون در نظر گرفتن (اخلفنی) ـ چون آنحضرت در جای حضرت موسی علیه السلام به پا خاست و کارهای او را در مدّت غیبتش انجام داد، پس خلیفهی او بود. و به این ترتیب تأویل او از (اخلفنی) نیز، از اعتبار میافتد.
نیز: با این سخن، بطلان مدعّای اوـ که شاه ولیالله و فرزندش از او پیروی کردهاند ـ روشن میشود که گفتهاند: خلافت با نبوّت منافات دارد...
3ـ 12. سپس رازی گوید :
«بعلاوه، اگر پذیرفتیم که موسی علیه السلام هارون را جانشین گماشت، حال نمیدانیم در همهی زمانها یا در بعضیها؟ بیانش چنین است: عبارت (اخلفنی) امر است و به اتّفاق همه به ویژه امامیّهی واقفیه، افادهی تکرار نمیکند. و نیز: قرینه دلالت دارد که این جانشینی عام و برای تمام زمانها نبود، چون عادت بر این جاری است که هر یک از رؤسا که خارج شود و بر قومش جانشینی به جا گذارد، آن جانشینی تنها ویژهی همان مسافرت است و اگر ثابت شود که آن جانشین برای تمام زمانها به دست نیامده است، عدم ثبوت آن در دیگر زمانها الزامی برای تحقّق برکناری ندارد، چون برکناری از چیزی تنها بعد از انعقاد سبب آن شیء است و همانگونه کسی که نظارت بر شهری به او واگذار شود و شهر دیگری به فردی واگذار نشود، نمیگویند آن شهری است که نظارتش به کسی واگذار نشده است، و همینگونه است در مورد زمان».
حامد حسین گوید: هر چند که فرمان دلالت بر تکرار نمیکند، لیکن آنچه ـ بر پایهی عرف و عادتـ از نص برخلافت یک شخص به نظر میرسد، جانشینی مطلق اوست، بنا بر آنچه لفظ شاملش میشود. در غیر اینصورت
1) الشافی فی الإمامة: 3/ 64ـ 65.
لازم میآید که جانشین یکی از رؤسا که خارج شده است، فقط برای یک ساعت جانشین او باشد. و این حتّی نزد رازی باطل است، آنجا که گوید: آن جانشینی ویژهی آن مسافرت است. لیکن اختصاص به آن سفر هم صادق نیست در موردی مانند جانشینی حضرت هارون علیه السلام ، چون خلافت او ـ آنگونه که جامی و قیصری دقیقآ گفتهاندـ با (اخلفنی) سبب قوّت نسبت او به امامت بود و از اینجا حکمتش، علاوه بر دیگر صفتها، به آن افزوده گشت. پس اگر جانشینی او از موسی فقط ویژهی آن سفر بود، کوتاهی و سستی در نسبت دادن امامت به او پس از بازگشت حضرت موسی، لازم میآمد، و این که نیرومندی به کوتاهی و ضعف مبدّل شود، پناه به خداوند از آن، که موجب فرو افتادن مرتبهاش و باعث نفرت از او میشود.
4ـ 12. سپس رازی گوید :
«اگر پذیرفتیم که جانشینی برای همهی زمانها ثابت باشد، چرا گفتید، برداشتن آن نفرتانگیز است؟ بیانش این است: برکناری آنگاه نفرتانگیز است که برکنار شده، از رتبهای که به آن بالا رفته، فروافتد، امّا اگر چیزی که بالا نرفته، از او برداشته شود، این نفرتانگیز نیست. روشن است که حضرت هارون شریک حضرت موسی علیهما السلام در انجام رسالت بود، و این والاترین منزلتهاست. چه بسا که انسان اکراه داشته باشد که جانشینش، شریک او در ریاست باشد و اگر مکروهبودن این جایز شد، مجاز خواهد بود که به علّت حصول آن، زیادت و نقصانی برایش حاصل نشود، پس نفرتانگیز و دورکننده نخواهد بود».
گویم :
این سخن در نهایت زشتی و ناپسندی است. چون چگونه یک مسلمان عاقل آن کراهت را تحمل کند و چگونه جایز میشمارد؟ با اینهمه، رازی خود ریشههای این شبهه را در «تفسیرش» و همچنین دو شارح کتاب فصوص در پژوهش شگفتانگیز خود، در این مقام، بَرکندهاند.
گفتهاش بعد از آن جالب است: «اگر جایز شد که مکروه باشد، جایز است که به سبب حصول آن، زیادت و کاستی حاصل نشود». چون اگر خلافت مکروه میبود، کاستی لازم میآمد. اگر خواستنی بود، افزونی در شرافت را ایجاب میکرد، و اگر نه مکروه و نه خواستنی بود، پس نه زیادتی و نه کاستی است.
5ـ 12. جالبتر از این، گفته صریح او در کتاب اربعین است که خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام کاستی را ایجاب میکند و این متن کلام اوست :
«شبههی سیزدهم: پاسخ این است: این خبر از نوع آحادی است بنابر آنچه از پیش گفته شد. صحیح بودنش را پذیرفتیم، ولی نمیپذیریم که اگر هارون علیه السلام زنده میماند، جانشین موسی علیه السلام بود.
گفتهاند: چون او را جانشین خود کرد، پس اگر او را برکنار میکرد، اهانتی در حقّ هارون بود.
گوییم: نمیپذیریم، چرا جایز نباشد که گفته شود: آن جانشینی برای زمان معیّنی بود، پس آن جانشینی با پایان یافتن آن زمان، به پایان رسید.
خلاصه، از آنها خواسته میشود که دلیلی اقامه کنند که هنگام پایان یافتن این جانشینی، کاستی لازم میآید. بلکه برعکس این سزاوارتر است، چون کسی که شریک انسان در منصبی باشد، سپس نایب و خلیفهاش گردد، این موجب
کاهش وضعش میشود. پس اگر آن جانشینی از میان رفت، آن برتری از بین میرود، و آن کمال باز میگردد».(1)
حامد حسین گوید: این کلام رازی در کتاب اربعین بود، لیکن سخنش در تفسیر و نیز سخن جامی که نقل شد، برای سقوط سخنش و بطلان ادّعایش، بسنده است.
نیز: این که آن را موجب کاهش مقام حضرت هارون میداند، مستلزم این است که جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام توسّط پیامبر صلی الله علیه و آله که به جانشینکردن حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده است نیز موجب کاستی مقام سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گردد، لیکن این مطلب را جز دیوانهای تبدار یا منافقی نفرین شده ملتزم نمیشود. به ویژه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن سخن را برای دلداری مولایمان حضرت علی علیه السلام فرمودند!!
به طور کلّی این سخن مستلزم طعنهزدن و اهانت به پیامبر و امام بلکه به خداوند علیّ عظیم است...
لیکن زشتتر و بدتر از این سخن، گفتهی بعضی حکمای اهل سنّت است که جانشین نمودن هارون باعث شد قوم موسی بندگی خداوند را رها کنند و گوساله را پرستیدند!! این مطلب را فقیه ابواللیث سمرقندی در تفسیر خود نقل کرده است که متن آن چنین است: «(و قال موسی لأخیه هارون) یعنی: پیش از رفتنش به کوه به او گفت : (اخلفنی فی قومی) یعنی: خلیفهی من بر قومم باش، (و أصلح) یعنی: به صلاح فرمانشان ده و گفته میشود: و میانشان اصلاح کن. (و لا تتّبع سبیل المفسدین) یعنی: و راه سرکشان را پیروی مکن و به آن رضایت مده و راه اطاعتکنندگان را پیروی کن.
و بعضی حکما گفتند: از اینجا بود که قومش بعد از او پرستش خداوند را رها کردند و گوساله را پرستیدند، چون آنان را به هارون سپرد نه به پروردگارشان. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از خود جانشینی قرار نداد، و کار امّتش را به خداوند سپرد، پس خداوند متعال برای امّتش برترینِ مردم را بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله برگزید که او ابوبکر صدیق است، و میانشان اصلاح کرد».
حامد حسین گوید: آیا این جز بدگویی از پیامبران معصوم خداوند است؟ بلکه آیا جز اهانتی به خداوند عزّوجلّ است که چنین پیامبرانی فرستاده است؟
لیکن هدف از این سخن و امثالش این است که میخواهند راهی را که رفتهاند و افترایی را که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زدهاند ـ یعنی کاملا مشخّص نکردن خلیفهی بعد از خودش ـ را توجیه کنند!! میخواهند آنچه را که گمان بردهاند، توجیه کنند، هرچند که مستلزم کاستی و توهین به پیامبر و پیامبران باشد!!
2ـ دهلوی گوید:
پس روشن شد که از این راه، استدلال به خلافت حضرت امیر، برپا نمیشود.
گویم :
اگر منظورش این است که استدلال از راه عمومیت منزلتها برپا نمیشود، بلکه از راه دیگری استوار میشود،
1) کتاب الأربعین فی أصول الدّین: 300.
همانگونه که تقیید به نظر میرسد، و اعتراف محکم و استوار پیشین او به دلالت حدیث بر خلافت امام علیه السلام ، آن را تأیید میکند؛ در این صورت به مطلوب دست یافتیم، و سپاس از آنِ خداوند است و شبههها برطرف شده است.
1ـ دهلوی گوید:
سوم: آنچه آوردهاند که لازمه زوال این مرتبه از هارون، برکناری اوست، در حالی که برکناری پیامبر جایز نیست.
در پاسخ گوییم: اطلاق «برکناری» بر «انقطاع عمل»، برخلاف عرف و لغت است.
گویم :
اگر انقطاع خلافت حضرت هارون علیه السلام را روا بدانیم، ادّعای بسیار زشتی مرتکب شدهایم، به چند علت :
1ـ 1. جانشینی حضرت هارون برای حضرت موسی علیهما السلام شرافت و مقام جدیدی برایش بود، چون امامتِ باواسطه را برایش اثبات کرد، افزون بر امامت ثابت بلاواسطهاش. بدین روی، جامع هر دو امامت شد، و بی تردید، زوال امامت، پس از ثبوت آن، نزول در مرتبت است، که نفرت برانگیزی و بدگویی را سبب میشود. این متن گفتهی قیصری و جامی است درشرحهایشان بر فصوصالحکم، و این حقیقت، جدلوبحث نمیپذیرد.
داوود قیصری متوفّای سال 751، از بزرگان علمای عارف پژوهشگر نزد آنان است. این نکته برای کسی که به شرح حالش در کتاب الشقائق النعمانیة :1 70 و غیر آن رجوع کند، مخفی نخواهد ماند.
همچنین عبدالرّحمان جامی متوفّای سال 898 از مشهورترین عارفان و ادیبان است. شرح حالش را در البدر الطالع :1 327، شذرات الذّهب :7 360 و کتابهای دیگر مییابید.
2ـ 1. برای حضرت هارون علیه السلام مرتبه و مقام اجرای احکام حاصل شد، بدان روی که حضرت موسی علیه السلام او را جانشین کرد، و این بیان صریح فخر رازی است. پس اگر این جانشینی منقطع است، با قطع شدنش استمرار آن مرتبت جدید نیز که بر اساس آن حاصل شده است، قطع میشود، پس حکمهایش اجرا نمیشود و ریاستش کاربردی ندارد و آن مقام و شرافت والا و عظیم از او گرفته میشود، و بی تردید، به هتک حرمت و تحقیر و عیب جویی و سرزنش میانجامد، چه اطلاق «برکناری» برای آن درست باشد یا نادرست، چون نزاع در اسم و عنوان نیست، بلکه در حقیقت و دارندهی عنوان است.
3ـ 1. دهلوی در این مورد که عنوان «برکناری» برای «قطع شدن عمل و خلافت» صحیح باشد، تردید دارد. امّا بیان صریح ابنتیمیه این تردید را دفع میکند، با آن که سخنش لبریز از بغض و دشمنی نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است. وی «برکناری» را بر قطعشدن خلافت اطلاق کرده، آنگاه که مستخلف از مسافرتش باز گردد. و این متن گفتهی اوست :
«و گفتهاند: چون او را از مدینه برکنار نکرد.
گوییم: این باطل است، چون وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگشت، به صِرف بازگشت، علی برکنار شد، همانگونه که دیگری نیز هنگام بازگشت برکنار میشد.»(1)
پس اگر انقطاع برای خلافت هارون باشد، برکناری در بارهی او تحقّق یافته است. از تمام اینها به خداوند پناه میبریم.
همچنین ، تشکیک او با گفتهی صریح قاری دفع میشود که ادّعا کرده حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام همزمان با برگشتِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از تبوک به مدینه برکنار شد، که گفتهاش پیش از این آمد.
1) منهاج السنة :7 351.
4ـ 1. بعضی «انقطاع رسالت» را به علّت «مرگ» میدانند و آنگاه اطلاق «برکناری» را صحیح میدانند. این جسارت از اشعریه نسبت به پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده است :
شیخ ابوشکور کشی در کتابش التمهید گوید: «با یک اشعری مناظره کردم. او به من گفت: وضو و نماز نزد شما چنین است که یکی از شما زیر ناودان مینشیند تا صورتش و دو ذراعش و سرش و دو پایشتر شوند، سپس نجاست کبوتر را پهن میکند و بر آن میایستد و به فارسی میگوید: «خدا بزرگ». به جای: الله اکبر. و به فارسی بخشی از یک آیه را میخواند و میگوید: «دو برگ سبز» به جای آیه: (مدهامّتان)، سپس در حال سکوت، رکوع و سجده میکند و به اندازهی شهادت دادن هنگام پیمانها مینشیند، سپس ضرطه میدهد. این عبادت شماست. این را برای طعنهزدن به ابوحنیفه و اصحابشان گفت، خدایشان رحمت کند.
در پاسخ او گفتم: شما عقیده دارید که خداوند متعال، پیش از آفرینش خلق، نه خالق بود و نه رازق و نه معبود، اکنون نیز غافر و مثیب و معاقِب نیست، امروز پیامبر، پیامبر نیست و پیش از وحی پیامبر نبود، ایمان مؤمنان با معصیت کاسته میشود. این است معبودی که معقتد هستید که پروردگارِ معبودی نبود، سپس معبود شد و این پیامبر، پیامبر نبود، سپس پیامبر شد، سپس برکنار شد، و مؤمنی که ایمانش با خنده و مانند آن کاهش مییابد. و به چنین مواردی از عبادت بسنده میکند، از اینها به خداوند پناه میبریم.»
[بر سخنِ کشی میافزاییم :] پس اگر رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با وفاتش منتفی میشود و اطلاقِ «عزل» در حقّ او راست میآید، نفی خلافت از هارون علیه السلام با پندار انقطاع آن در دوران حیات، سزاوارتر از اطلاق عزل بر اوست، و با تأکید و تشدید بیشتر، مستلزم اهانت و تحقیر است.
5 ـ 1. بالاخره، ما یافتیم که دهلوی خود صریحاً «انقطاع خلافت» را همان «برکناری» میداند!! و این از امور شگفتانگیز است، چرا که وی بارها ادّعا کرده که اطلاق عزل بر انقطاع خلافت و عمل، صحیح نیست، امّا در مقام رفع عیب و نقص از عمربنخطاب به علّت عزل، به نقض گویی افتاده و گوید که در حق هارون علیه السلام نیز عزل روی داده است!!
دهلوی در پاسخ به عیب جویی پنجم از عیبجوییها دربارهی ابوبکر گوید : «فرض میکنیم که عمر از سوی پیامبر برکنار شده بود، لیکن او مانند هارون است که با رجوع موسی علیه السلام از طور، از خلافتش برکنار شد. البته چون بالاستقلال پیامبر بود، این برکناری نقصی در امامتش پدید نیاورد. و بدین گونه است عمربنخطاب که دربارهاش فرمود: «اگر پس از من پیامبری میبود، عمر بود؛» برکناری او نیز موجب نقصی در امامتش نشد.»(1)
بنابراین، هارون علیه السلام پس از بازگشت حضرت موسی علیه السلام از خلافت برکنار شد، لیکن برکناریاش نه براساس گفتهای از حضرت موسی علیه السلام ، بلکه به مجرّد بازگشتش از میقات بود.
1) التحفة الاثنا عشریه: 286.
لیکن بنا بر گفتهی صریح دهلوی، «برکناری» به اهانت میانجامد. پس ادّعای انقطاع خلافت باطل است. در مورد حدیث «اگر بعد از من پیامبری میبود، عمر بود» فساد و نادرستی آن را، در یکی از مجلّدات این کتاب توضیح دادهایم، به آن رجوع فرمایید.
2ـ دهلوی میگوید: چون وقتی پادشاهان از کاخ سلطنتی خارج شوند، جانشینان و محرم اسرارشان را جانشین خود میکنند. آنگاه که باز میگردند، قهرآ آن جانشینی قطع میشود و گفته نمیشود که بر کنارشدند، و کسی این کار را اهانت به آنها نمیشمارد.
گویم: ستارههای پروین کجا و زمین کجا؟ مروارید کجا و سنگریزه کجا؟ بعلاوه حضرت موسی علیه السلام بدون هیچ قید زمانی حضرت هارون علیه السلام را جانشین خود در قومش گمارد و جملهای جز ( اخلفنی فی قومی) به او نفرمود. این حالت در رؤسا و پادشاهان نیست، چون اغلب، هنگام بیرون رفتن، فردی را بطور مطلق جانشین خود نمیکنند، بلکه آن جانشینی مقیّد و فقط محدود به آن سفر است. لذا برکناری بر آن جانشین صدق نمیکند، زیرا با رجوعشان آن نیابت و خلافت منقطع میشود. اگر فرض شود که رییسی یک نفر را جانشین مطلق خود بدون قید و زمان کند، سپس آن جانشینی را قطع کند، آن خلیفه از نظر لغت و عرف برکنار شده است، و انکارکننده قطعآ عناد دارد.
اگر پذیرفتیم که قطع کردن کار خلیفهای که خلافتش به وقتی از زمانها مقید نشده است، مستوجب اهانت در حقّش نمیشود، این فقط به دلیل اختلاف در مراتب اهانت و نفرت انگیزی است، چون بعضی کارها هم موجب اهانت نسبت به پیامبران میشود و هم پادشاهان، اما برخی امور به معنای توهین نسبت به پادشاهان و بزرگان اهل دنیا نیست، در حالی که قطعآ برای پیامبران و ائمّه چنین است، چون کاملا واضح است که مرتبهی آنان از مرتبههای پادشاهان بالاتر است، و آنچه برای پادشاهان و وزیران، دورکننده و نفرتانگیز است، مسلّمآ برای پیامبران و ائمّه نیز نفرتانگیز است، لکن عکس آن صادق نیست.
خلاصه: اگر فرض شود که قطع شدن کار، موجب اهانت به وزیران و جانشینان پادشاهان نمیشود، بدان معنی نیست که قطع شدن خلافت از پیامبران نیز موجب نفرتانگیزی و دوری نباشد. از اینجا کاملا روشن میشود که تمام آنچه که در امامت و خلافت شرط است، در وزارت و ریاست دنیوی شرط نیست.
3ـ دهلوی میگوید:
نبّوت استقلالی پس از مرگ موسی به هارون رسید، که هزار درجه بالاتر از خلافت است. حال اگر عزل در کار بود، چرا این عزل باید موجب کاستی و اهانت برای او باشد؟
گویم :
صدق معنای عزل و لزوم نفرتانگیزی را دانستید، امّا این که هارون علیه السلام دارای نبوّت استقلالی بود، این اشکال را رفع نمیکند، به چند دلیل :
1ـ 3. پس از تحقّق عواملی که باعث اهانت و تحقیر او است، اصلا شایستهی نبوّت نخواهد بود، چون شرط است که پیامبر بایستی از هر عیب و نفرتانگیزی مبرّا باشد، پس فرض پیامبر بودنش، فرضی است برای تحقّق یک هدف با پیداشدن مانعی برایش در آن، و این تنها یک فرض است. چون واضح است که وقتی مانعی برای تحقّق یک هدف باشد، به تحقّق نمیرسد.
2ـ 3. فرض کنیم نبوّت استقلالی پس از درگذشت حضرت موسی علیه السلام برایش حاصل شد، لیکن این امر اهانتی را که از زمان بازگشت حضرت موسی علیه السلام از طور تا وفات حضرت هارون علیه السلام بر او وارد شد، برطرف نمیکند. گویی دهلوی تحقّق نبوّت استقلالی را برای او، به محض بازگشت حضرت موسی و برکناری او از جانشینی خود، فرض کرده است!!
او در باب المطاعن متوجّه این توهّم شده، و از اثبات نبوّت یاد شده برای او پس از مرگ حضرت موسی عدول کرده است و مدّعی شده که این نبوّت در دوران حیاتش برای او حاصل شده است و بدینگونه میکوشد اشکال لزوم نقص از برکناری را برطرف کند.
لیکن دیگر پیشوایان اهل سنّت به این ادّعا پناه آوردهاند که بر کناری هارون پس از درگذشت موسی است و گفتهاند که دستیابی او به نبوّت استقلالی، اهانت برکناری را دفع میکند.
در کتاب شرح المواقف گوید:
«پاسخ: منع صحّت حدیث، همانگونه که آمدی منعش کرده است، و نزد محدّثان صحیح است، هرچند که از حدیثهای آحادی است. اینک به فرض صحّتش گوییم : عمومیتی در منزلتها ندارد، بلکه مراد، استخلاف او است بر قومش که گفت: (اخلفنی فی قومی) تا جانشین او بر مدینه باشد. یعنی: مراد از حدیث این است که علی خلیفهی پیامبر بر مدینه در جنگ تبوک است، همانگونه که هارون خلیفهی موسی بود در زمان غیبتش، و این به معنای تداوم آن خلافت پس از وفات موسی نیست، چون عبارت (اخلفنی) عمومیتی ندارد به گونهای که اقتضای خلافت در هر زمان را داشته باشد، بلکه آنچه به نظر میرسد جانشینی موسی است در مدّت غیبتش. آنگاه دوام نداشتن آن پس از وفاتش ـ که نتیجه قصور دلالت لفظ بر جانشینی در آن وقت است ـ برکناری نخواهد بود، همانگونه که اگر به جانشینی در بعضی تصرّفهای خاصّ تصریح میکرد. این برکناری او وقتی به درجهی بالاتری برسد ـ که استقلال در نبوّت باشد ـ دورکننده نیست، یعنی: اگر پذیرفتیم که لفظ شاملِ پس از مرگ میشود، و خلافتش بعد از او باقی نماند، باز هم برکناری چنان نیست که از او نفرت آورد و موجب نقص در برابر چشمان دیگران نبوده است.
توضیح این که: گرچه او از جانشینی موسی برکنار شد، امّا پس از برکناری، خداوند متعال، او را در رسالت و تصرّف در کارها مستقل قرار داد. و این رتبه، شریفتر و والاتر از جانشینی موسی و مشارکت در رسالت است.»(1)
در شرح المقاصد گوید:
1) شرح المواقف :8 362.
«اگر این فرض را بپذیریم، بر بقای خلافت بعد از مرگ موسی دلالت ندارد. البته نفس آن که با مرگِ موسی روی میدهد، نه عزل است و نه نقص، بلکه چه بسا به حالتی برگردد که کاملتر است، یعنی استقلال به نبوّت و تبلیغ از جانب خدای تعالی.»(1)
در صواقع گوید:
«لفظ، استمرار و بقاء بعد از انقضای مدّت غیبت را نمیرساند. این مدّعا که بعد از رحلت موسی، جانشین او در منزلت هایش باشد، مدّعایی باطل و بی دلیل است. بعلاوه، اگر بگوییم که منزلت هایی را که هارون به عنوان جانشین او در زمان حیاتش داشت، با رحلت موسی زوال مییابد، نتیجه آن نقص نیست، بلکه کمال است، زیرا پس از او در رسالت و تبلیغ از جانب خدای تعالی استقلال مییابد. و این برتر است از جانشینی موسی و مشارکت او در رسالت.»(2)
گویم :
این توهّم باطل است، چون لازمهاش جانشینی حضرت هارون برای حضرت موسی از زمان رفتنش به طور تا وفات اوست، و اینکه خلافتش با رجوع موسی از طور نبوده بلکه با مرگش منقطع شده و بطلان این کاملا روشن است، چون مرگ مستخلِف (جانشین کننده) اثری در برکناری ندارد و خلافت ثابت شده در زمان حیاتش، هرگز با مرگش از بین نمیرود. هیچ عاقلی نمیگوید که مرگ مستخلِف (جانشین کننده) اثری در عزل ندارد، و خلافتِ ثابت شده در زمانِ حیاتش، هرگز با مرگ او، از میان نمیرود. هیچ عاقلی نمیگوید که مرگ مستخلِف (جانشین کننده) عامل برکناری خلیفه است، بلکه خلافت او را تصحیح میکند. ابنتیمیه گوید: «و خلیفه، خلیفه نمیباشد جز با غیبت یا مرگ مستخلِف».
خلاصه این که مرگ مستخلِف منافاتی با خلافت خلیفه ندارد، بلکه آن را استوار میدارد، همانگونه که به طور صریح در گفتهی ابنتیمیه آمده است، گرچه میپندارد که زنده بودنش با خلافت خلیفه منافات دارد. بر این پایه، چگونه یک خردمند، زوالِ خلافت حضرت هارون علیه السلام راـ که از هنگام رفتن حضرت موسی به طور ثابت شده استـ به علّت مرگ حضرت موسی علیه السلام جایز میداند؟
در حالی که بسیاری از پیامبران در دوران حیات خویش، جانشین مشخّص کردهاند و خلافتِ آن خلیفه پس از درگذشتشان باقی مانده است، به عنوان نمونه:
حضرت یوشعـ همانگونه که دانستیدـ جانشین حضرت موسی پس از مرگ ایشان بود.
حضرت یوشع، کالببنیوفنا را جانشین خود کرد و اوـ همانگونه که ثعلبی(3)
آورده استـ پس از حضرت یوشع خلیفه بود.
کالب، فرزندش یوشا فاش را جانشین کرد، بنابر روایت کسائی(1) و ثعلبی(2).
الیاس، الیسع را جانشین خود بر بنیاسرائیل نمود.
و الیسع، ذوالکفل را جانشین خود کرد، آنگونه که ثعلبی(3) و دیگران آوردهاند.
عبارتهای فوق دربارهی جانشینیها، ادّعای آنان را که خلافت با مرگ مستخلِف از بین میرود، باطل میسازد. نیز ادّعای ابن تیمیه را که گوید خلافت در زمان حیات مستخلِف امکان ندارد، باطل میسازد. چنانکه آوردهاند که ذوالکفل در زمان حیات الیسع بر مردم حاکم بود، که در روایت رازی در تفسیر آیه (و إسماعیل و إدریس و ذاالکفل کلٌّ من الصّابرین) آمده است.(4)
همچنین آوردهاند که حضرت داوود علیه السلام فرزندش حضرت سلیمان علیه السلام را جانشین خود نمود و حضرت سلیمان علیه السلام فرزندش رخیعم را جانشین خود گمارد.(5)
بعلاوه، برکناری به معنای مطلق آن، کاستیای موجب دوری و نفرت است، چه در دوران زندگانی یا پس از مرگ باشد. پس دستاویزهای آنها برای زدودنِ کاستیِ برکناری سودمند نیست. خلاصه اینکه :
برکناری کاستی است، که هیچ خردمندی در آن تردید نمیکند. ابنقیّم گوید :
«برخی از مدحها، خود ذمّ و موجب پوشانده شدن جایگاه فرد ممدوح میان مردم است، او چیزی را میستاید که در او نیست، و مردم از او چیزی را مطالبه میکنند که به آن مدح شده است و گمان میبرند که آن را دارد، امّا آن را نمییابد. و بدین سان آن مدح به ذمّ برمیگردد، که اگر چنین مدحی نمیشد، این مفسده برایش پیش نمیآمد. این شبیه حالت کسی است که به ولایت والایی منصوب شده و سپس از آن برکنار شود. مرتبه چنین کسی، از درجه پیش از آن ولایت پایین خواهد آمد، و مقامش در دلهای مردم نیز، از آنچه پیشتر بود کاسته میشود.»(6)
3ـ 3. دربارهی لزوم حصول نبوّت استقلالی برای حضرت هارون علیه السلام دلیلی قطعی نیاوردهاند، نه از نقل و نه از عقل، و تنها ادّعایی در مقام بحث و مناظره است و اشکال را برطرف نمیکند.
4ـ 3. ثابت شده است که حضرت هارون علیه السلام در زمان حیات حضرت موسی علیه السلام فرمانبردار ایشان بود، هرچند که با ایشان در رسالت مشارکت داشت. پس اگر بعد از رحلت او باقی میماند، پیرو او بود با صفت نبوّت. فرمانبرداریاش نسبت به حضرت موسی علیه السلام در دوران حیاتش، قابل نفی و انکار نیست. سیوطی در داستان سامری از ابناسحاق، و ابنجریر، و ابنابیحاتم، از ابنعبّاس چنین روایت میکند: «پس هارون را در میان مسلمانانی که با او بودند و گرفتار فتنه نشده بودند، برپا داشت. همچنین کسانی که گوساله را میپرستیدند، بر پرستش گوساله بر پا داشت. هارون از این ترسید که اگر با مسلمانان که همراهش بودند حرکت کند، موسی به او بگوید که میان بنیاسرائیل تفرقه انداختی و گفتهی مرا مراقبت نکردی، از او ترس داشت و فرمانبردارش بود.»(1)
همینگونه در کتابهای «العرائس» و «عقد الجمان فی تاریخ اهل الزّمان» آمده است.
5ـ 3. حضرت یوشع خلیفهی حضرت موسی بعد از ایشان بود، با این که خود پیامبری از پیامبران بود. در حضرت یوشع جمع شدن خلافت و نبوّت ممکن شد، و پیامبریِ او مانع خلافتش از حضرت موسی نگردید. به همین ترتیب حضرت هارون ـاگر بعد از حضرت موسی زنده میماندـ پیامبریاش مانعی برای جانشینی حضرت موسی نمیشد.
به همین اندازه، برای اهل خرد بسنده است.
6ـ 3. پیامبران پس از حضرت موسی علیه السلام همگی برانگیخته شدند تا حقایقی از احکام تورات را که بنی اسرائیل فراموش یا رها کرده بودند تجدید و احیا کنند. لذا همگی پیرو شریعت حضرت موسی علیه السلام بودند. و اگر زنده ماندن حضرت هارون علیه السلام مقدّر شده بود، او هم پیامبری چون آنان بود و پیامبری مستقل نمیبود. پس آنچه آوردهاند، فرو میریزد.
این نکته که پیامبران پس از حضرت موسی علیه السلام با شریعت حضرت موسی برانگیخته میشدند نه با شریعتی مستقل دیگری، متن نوشتههای آنان است :
ثعلبی گوید: «خداوند متعال فرموده است: (و إنّ إلیاس لمن المرسلین) تا پایان داستان. ابناسحاق و علما و محدّثان گویند: هنگامی که خداوند متعال حضرت حزقیل 7 را قبض روح فرمود، بدعتها در بنیاسرائیل رو به فزونی نهاد و میانشان فساد ظاهر شد، و پیمانی را که تورات برای آنان نهاده بود، فراموش کردند، تا آنجا که بتها برپا داشتند و
1) الدرالمنثور :5 594.
آنها را پرستیدند، و پرستش خداوند عزّوجلّ را رها کردند. خداوند الیاس را به پیامبری برایشان فرستاد، و او الیاسبنیسیّبنفنحاصبنعیزاربن عمرانبنهارون است. برنامه پیامبران پس از موسی تجدید احکامی از تورات بود که مردم، فراموش کرده یا از بین برده بودند.»(1)
شمسالدّین علقمی این حدیث را میآورد که پیامبر فرمود: «من در دنیا و آخرت نسبت به عیسیبنمریم، شایستهترین مردم هستم، میان من و او پیامبری نیست.». آنگاه در شرح آن گوید :
«درباره جمله میان من و او پیامبری نیست، در الفتح گوید: این را چون گواهی آورده است برای این جمله که حضرتش نزدیکترین مردم به اوست، و به آن استدلال کرده است که بعد از عیسی کسی فرستاده نشده است جز پیامبرمان صلّیاللهعلیهوسلم.»
امّا در این کلام بحثی است، چون وارد شده است که سه فرستادهای که به مردم آن شهر فرستاده شدند، که داستانشان در سورهی یس آمده است، از پیروان عیسی بودند و جرجیس و خالدبنسنان، دو پیامبر بعد از عیسی بودند.
در پاسخ میگوییم: این حدیث، مطلب یاد شده را تضعیف میکند. این حدیث بدون تردید صحیح میباشد و در غیر آن تردید است. یا مراد این است که بعد از عیسی کسی با شریعتی مستقل برانگیخته نشد، بلکه خداوند، پس از او کسی فرستاد که شریعت عیسی را گزارش کند. باید دانست که داستان خالدبنسنان را حاکم در المستدرک از حدیث ابنعبّاس نقل کرده است، و نقلها دارد که آنها را در کتابم دربارهی صحابه، در شرح حالش گرد آوردهام.»(2)
7ـ 3. ادّعا کردهاند که حضرت هارون علیه السلام بعد از حضرت موسی علیه السلام در نبوّت مستقل بود. این ادّعاـ که برای رفع اشکالِ ورود نقض بر حضرت هارون علیه السلام در پی برکناریاش از خلافت، مطرح میکنندـ بسیار ضعیف است، به گونهای که فخر رازی که خود پایهگذار آن است، آن را قطعی ندانسته است. آنان سخنِ یاد شده از او گرفتهاند. رازی آن را از روی فرض و تقدیر آورده است، لیکن آن گروه که این ادّعا را از او گرفتند، آن را به طور قطعی گرفتند و به مشکل برخوردند. این متن گفتهی فخر رازی است :
«اگر پذیرفتیم که آن نفرت دهنده و گریزاننده است، ولیکن چه وقت؟ اگر در پیِ آن مرتبهای دیگر برتر از آن حاصل شود، یا اگر حاصل نشود؟ بیانش این است: اگر هارون علیه السلام بعد از موسی علیه السلام زنده میماند، و فرض کنیم که خداوند متعال او را فرمان میداد که اجرای احکام را بر اساس اصالتـ نه بر اساس نیابت از موسی علیه السلام ـ برعهده گیرد، این از نیابت موسی برتر بود. و بر این تقدیر، لازمه زوال جانشینی او از موسی، حصول امری نفرتانگیز نیست.»
گویم :
این امر تحقّق نیافت، و آن تقدیر عملی نشد. پس لازمهی زوال خلافتش از موسی، حصول امری نفرتانگیز است. و
اگر این لازمه جایز نیست، پس ملزومـ که از دست رفتن خلافت استـ تحقّق نمییابد.
از آن گذشته، اگر همهی اشکالها با تقدیرهای انجام نشدهـ که روا نیستـ زدوده شود، اصلا در هیچ مسألهای اشکالی باقی نمیماند، و باب بحث و تحقیق در بسیاری از دانشها بسته میشود.
از این رو هنگامی که آیندگان پس از رازی، سقوط این روش را برای رفع اشکال دیدند، گروهی از آنان به ادّعای «دستیابی هارون به نبوّت استقلالی به طور قطع پس از درگذشت موسی» روی آوردند که سقوط این ادعّا را هم دانستید.
گروهی دیگر به ادّعای «دستیابی هارون به نبوّت استقلالی حضرت هارون علیه السلام در زمان حیات حضرت موسی علیه السلام » روی آوردند. از جمله آنان، اصفهانی و هروی است.
محمودبنعبدالرّحمان اصفهانی در شرح التجرید، پس از ردّ خلافت حضرت هارون علیه السلام بر قوم حضرت موسی علیه السلام گوید: «فرض میکنیم که در دوران حیاتش او را جانشین خود کرد، ولی استخلاف او را پس از مرگش نمیپذیریم، چون در عبارت (اخلفنی) صیغهی عمومیت نیست به گونهای که مقتضی خلافت در هر زمان باشد. لذا اگر در دوران حیاتش وکیلی بر اموالش جانشین خود کرده، از آن بر نمیآید که جانشینی او بعد از حیاتش نیز استمرار داشته باشد، و اگر آن مقتضی خلافت در هر زمان نباشد، پس خلیفه نبودنش در بعضی زمانهاـ که نتیجه کوتاهی دلالت لفظ بر این مطلباستـ برایش برکناری نخواهد بود، همانگونه که اگر تنها به بعضی موارد جانشینی در تصرّفات تصریح کرده بود، چرا که این، برکناری در آنچه شاید او را جانشین خود میگمارد، نمیباشد. در نتیجه چون عزل نیست، نفرتانگیز و جداکننده نیست. پذیرفتیم که برایش برکناری است ولیکن چه وقت؟ اگر با عزل، حالتی که موجب کاستی مقام او در دیدگان باشد از او برطرف شود، یا برطرف نشود؟ اولی مسلّم و دومی مردود است. پس چرا گفتهاید که موجب کاستی (مقام) او در دیدگان میشود؟ و بیان نقص نداشتن آن چنین است: هارون شریک موسی در نبوّت بود. پس، حالت جانشینی نسبت به حالت مشارکت، کمبود و نقصان دارد و حالت این کمبود با زوال آن، موجب نقصان نمیباشد.
شاید بپذیریم که لازمهاش نقصان است، لیکن اگر لازم شد به حالتی باز گردیم که از حالت جانشینی بالاتر است، یا بازگشتی نشد؟ اولی مردود، و دومی مسلّم است. لیکن چرا گفتهاید او به حالتی بالاتر باز نگشت؟ بیانش این است: او از جانشینی برکنار شد، ولی پس از برکناری، از سوی خداوند متعال به رسالت مستقل رسید، نه از سوی موسی، که برتر از جانشینی موسی است.»
اسحاق هروی در کتابش (السهام الثاقبة) گوید: «اگر پذیرفته شد، چه دلیلی بر بقای خلافت پس از رحلت موسی علیه السلام وجود دارد؟ و پایان یافتن وظیفه با پایان یافتن کار، از جهت عزل نیست، به ویژه که اگر شامل بازگشت به مقامی بالاتر باشد، یعنی استقلال در نبوّت و تبلیغ از سوی خداوند، نه از سوی موسی علیه السلام .»
گویم :
این ادّعا نیز اشکال را برطرف نمیسازد، چون اگر مراد، دستیابی حضرت هارون 7 به نبوّت استقلالی در زمان حیات حضرت موسی باشد، حصول وصفی افزون بر مشارکت او در نبوّت با حضرت موسی پس از برکناریاش از خلافت
او است. و این خدشه دارد :
اوّلا: آنان دلیلی ندارند بر این که پس از عزل از جانشینی حضرت موسی علیه السلام برایش، وصفی افزون بر مشارکت او با حضرت موسی در نبوّت، حاصل شده است.
ثانیآ: بطلان این ادّعا کاملا واضح است، چون هیچ خردمندی جایز نمیشمرد که حضرت هارون علیه السلام پیش از جانشینی حضرت موسی علیه السلام ، پیرو و شریک او در نبوّت باشد، و پس از برکناریاش از جانشینیـ که دلالتش بر نقصان و نفرت انگیزی صراحت داردـ در مرتبهای بالاتر از صفت پیروی باشد، یعنی مرتبهی نبوّت مستقل.
و اگر مراد از استقلال در نبوّت، امری اضافی نباشد، بلکه حالتش پس از برکناری مانند قبل از جانشینی باشد که همان مشارکت در نبوّت با حضرت موسی علیه السلام و پیروی از او است، پس بازگشت به مرتبتی بالاتر کجاست تا اشکالِ کاستی و نفرت انگیزیـ که پی آمدِ برکناری از خلافت استـ برطرف شود؟
شاید اصفهانی متوجه این مطلب شده که پیمودن این راه برای رفع اشکال نفرت انگیزی سودی ندارد. لذا از آنچه در کتاب شرح التجرید آورده است، در کتاب دیگرش (شرح الطوالع) عدول کرده و راه دیگری را پیموده است و گوید :
«اگر پذیرفته شود که آن مطلبـ یعنی جانشین نبودن هارون پس از وفات موسی علیهما السلام بر فرض زنده بودن هارون علیه السلام ـ به معنای برکناری است، لیکن برایش کاستی است اگر مرتبهای بالاتر از جانشینی، یعنی مشارکت در نبوّت نداشته باشد.»(1)
او، مشارکت در نبوت را برطرف کنندهی آن کاستی و نفرتانگیزی حاصل از برکناری میداند. لیکن این مشارکت در نبوّت پیش از جانشینی برایش حاصل بود، و نیز پس از برکناری مورد ادّعا نیز حاصل است. پس کجاست آن بازگشت به مرتبتی بالاتر که کاستیِ حاصل از برکناری را برطرف نماید؟
خلاصهی سخن در این مقام
خلاصهی مطالبی که آوردیم، از این قرار است :
1ـ برکناری از جانشینی، کاستی و عیب و دورکننده است.
2ـ جایز نیست برای پیامبر، عاملی نفرتانگیز حاصل شود، براساس آنچه تقریر شد که پیامبر بایستی از تمامی عوامل نفرتانگیز به دور باشد.
3ـ تمامی آنچه را که برای رفع اشکال حصول عوامل نفرتانگیز از حضرت هارون علیه السلام آوردهاندـ به علّت ادّعایشان دربارهی برکناری ایشان از جانشینی حضرت موسی علیه السلام ـ برطرف کنندهی این اشکال نیست.
محتوای مثال زدن به روش پادشاهان را هم دانستید.
در مورد اینکه نبوّتِ استقلالیِ حاصل برای حضرت هارون علیه السلام ، کاستی و عیب حاصل از عزل او را برطرف میکند، آشفتگی بیان آنان را دیدید. گاهی بر کناری را همزمان با رجوع از طور و دستیابی به نبوّت بعد از حضرت موسی
1) شرح الطّوالع (خطی).
7دانستند.
و گاهی: برکناری را پس از رحلت حضرت موسی علیه السلام قرار دادند، نه هنگام بازگشت ایشان از طور.
سوم: برکناری و نیز حصول به نبوّت را در دوران حیات حضرت موسی علیه السلام قرار دادند.
چهارم: تنها مشارکت در نبوّت را برطرف کنندهی کاستیِ حاصل از برکناری قرار دادند.
به طور کلیـ آنگونه که دیدیدـ تمام آنها به دور از درستی و همهی آنها نزد خردمندان در نهایت شگفتانگیزی است.
بدین ترتیب تنها یک وجه باقی میماند که پس از این میآوریم.
4ـ دهلوی گوید: بلکه همانند این است که نایب یک وزیر ـ پس از درگذشت آن وزیرـ از کار برکنار شود و وزیر مستقلی قرار داده شود.
گویم :
این سخن کاملا بیهوده است.
نخست این که: وزیر شدن نایب وزیرـ پس از مرگ وزیرـ برکناری نیست، بلکه بالارفتن مرتبت و مقام اوست.
دوم: اگر او را از نیابت و وزارت مستقل برکنار بدانیم، تقریبآ در یک زمان و بدون فاصلهی زمانی است. لذا آن کنار گذاشتن از نیابت، اهانتی برای او نیست که مستلزم نفرتانگیزی باشد، بلکه اهانت و نفرتانگیزی، آنگاه تحقّق مییابد که اگر از نیابت برکنار شود، درجهاش بالا نرود و به وزارت نرسد.
بدینترتیب خواهید دانست که همانندی میان آنچه آورده است و آنچه ما میگوییم، بسیار بیارزش است. آنان مدّعی تحقّق «برکناری» برای حضرت هارون علیه السلام هستند، و میگویند این کاستی با نبوّت استقلالی او مرتفع میشد اگر زندهبودنش به مدّت چهل سال، و حتّی پس از درگذشت حضرت موسی، مقدّر میشد!!
تمامی مطالبی که این قوم در این مقام آوردهاند، بر این پایه است که نفرتانگیزی بر پیامبران :روا نیست. آنان ادّعا کردند که برکناری از خلافت دربارهی حضرت هارون علیه السلام روی داده است، و پذیرفتند که برکناری، کاستیِ گریزاننده است، و گریزانندهها بر پیامبران روا نیست. پس از آن به فکر افتادند این برکناری را توجیه و آن را از نفرتانگیزی خارج کنند.
همانگونه که دانستید اساسـ در بیشترِ گفتههاـ از فخر رازی در کتابش (نهایةالعقول) است.
امّا رازی وجه دیگری آورده است. گویی که در نهادش میداند که تمامی مطالبی که او و دیگران آوردهاند إشکال را برطرف نمیکند. از این رو، پیروانش بنا بر قبح و زشتی آن، از ذکرش شرم کردهاند. و آن جواز نفرتانگیزی در حق پیامبران :است.
و این متن گفته او است :
«سپس اگر پذیرفتیم که آن به طور مطلق نفرتانگیز است، پس چرا بر پیامبران روا نباشد؟ زیرا منع از آن بر پایهی عقیده به تحسین و تقبیح است که سخن دربارهاش پیش از این گذشت.»
این گفته به اندازهای زشت و قبیح است که پوستها از آن به لرزه و دلها به درد میآیند، گفتهای که کودکان مسلمان نیز بر زبان نمیآورند.
اگر بر پیامبران چیزهایی روا باشد که موجب اهانت و حقارت و ذلّت آنان شود و مستلزم دوری جستن سرشتها و فاصلهگرفتن از آنان گردد، پس برانگیختن آنان را چه اثری است؟ و شریعتهایی که به همراه میآورند، چه فایدهای دارد؟
بدینترتیب بنگرید که اصرار این گروه بر انکار و تکذیب فضایل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آنان را به کجا میکشاند؟ ناتوانی در وازدن آن فضیلتها، آنان را به آنجا میکشاند که عیب و کاستی به پیامبران نسبت دهند! و ملزم شدن به
این سخنانِ بس زشت، برایشان آسانتر و برتر از اعتراف به برتری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است!! تمامی این بیهودهگوییها پیرامون خلافت حضرت هارون علیه السلام و همهی افتراها دربارهی خودِ آنحضرت، برایِ ابطال خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است که به جانشینی حضرت هارون نسبت به حضرت موسی علیهما السلام تشبیه شده است؟!
چگونه عصبیّت آنان را به جهنّم روانه کرده است؟ و آتش را بر اقرار برگزیدهاند؟ اینک به چند کلام از چند دانشمند آنها بنگرید.
1ـ 1. شاه ولیالله دهلوی در کتاب إزالة الخفا صریحآ آورده است که اشتراک خلیفه با پیامبر در نیای اعلی واجب است، تا مردم با چشم حقارت به جانشین ننگرند.
2ـ 1. ابنقیّم تصریح میکند که پیامبر نباید چشمی خائن داشته باشد، آنگاه گوید: «یعنی ظاهر و باطن و نهان و آشکار پیامبر، با هم مخالف نیستند. و اگر حکم و فرمان خداوند را قصد کرد، آن را به کنایه نمیگوید، بلکه به صراحت و آشکارا میگوید.»(1)
3ـ 1. ابنهمام و ابنابیشریف بر وجوب سلامت پیامبر از هر نقص و نفرتانگیزی تصریح میکنند. این گفتهی ابنهمام در شرح کلام ابنابیشریف است :
«شرط نبوّت مذکّربودن است، چون زنانگی صفت کاستی است، و نیز این که هنگام ارسال از طرف خداوند، کاملترین مردم زمانش در خرد و آفرینش باشد (خَلْقآ به فتح خاء معجمة و سکون لام). گرفتگی زبان حضرت موسی علیه السلام پیش از رسالت، با دعوتش هنگام ارسال، از بین رفت، چنان که گفت: (و آحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی) و به دلالت کلام خداوند متعال: (قد أُتیتَ سُؤلَکَ یا موسی).
پیامبر، کاملترین مردم در تیزهوشی و نیرومندی است، همانگونه که باید مهتر و مرجع همگان در مشکلات باشد. و شرط نبوّت، پاکی و منزّه بودن از پَستی پدران و اشکال در مادران است، یعنی در هنگام یاد آنان، پاک باشند از بدگویی در باب عورت زنان که شایسته نیست.
نیز: سلامت از قساوت، چون سنگدلی موجب دوری از درگاه پروردگار است که سرچشمهی گناهان است، زیرا قلب تکّه گوشتی است که اگر نیکو شد همهی بدن نیکو شود، و اگر فاسد شد، همهی بدن فاسد شود، همانگونه که حدیث صحیح آن را باز میگوید و در حدیثی است که دورترین مردم از خداوند متعال، سنگدل است. ترمذی آن را حسن شمرده و بیهقی روایت کرده است.
همچنین: سلامت از عیبهای دورکنندهی از آنان است، مانند پیسی و جذام، و منزّه بودن از قلّت جوانمردی مانند خوردن در راه، و از پیشهی پَست مانند حجامت، چون نبوّت شریفترین منصبهای خَلق و مقتضی نهایت بزرگداشت شایستهی آفریدگان است، پس هرچه با آن منافات دارد، باید از او نفی شود.»(2)
4ـ 1. بزودی در کتاب اصول عقایدش گوید: «وجه این گفتهی عامّهی اهل سنّت و جماعت، این است که خداوند متعال بیان فرموده که از بعضی فرستادگان گناهانی سرزده است، و درست نیست که گناهانشان از روی قصد و اختیار باشد، که اگر چنین بود، آنان در معرض دروغ گفتن بودند که مقصود از رسالت منتفی میشد. نیز به این دلیل که اگر گناهانشان از روی قصد سر زده باشد، طبع مردم از آنان دوری میکند، نتیجه این میشود که از فرستادن فرستادگان بهرهای نخواهد بود.»
5ـ 1. تفتازانی در شرح عقائد نسفی گوید: «نزد اکثر دانشمندان، گناهان صغیرهی عمدی بر پیامبران جایز است، برخلاف جبّائی و پیروانش، و به اتّفاق همگی، سهوآ جایز است، جز آنچه دلالت بر فرومایگی داشته باشد، مانند دزدی یک لقمه و بخُلورزی به یک دانه. لیکن پژوهشگران شرط کردند که نسبت به آن آگاهی دهند و از آن باز دارند. تمام اینها بعد از وحی است. البتّه پیش از آن دلیلی نیست که صدور کبیره از آنان محال باشد. معتزله معتقدند که ممتنع است، چون موجب نفرتانگیزیِ مانع پیروی از آنان است، که مصلحت بعثت را از میان میبرد.
حق این است که آنچه موجب نفرتانگیزی است، مردود است، مانند زناکاری مادران پیامبران و فجور آنان، و صغیرههایی که دلالت بر پستی دارد.»(1)
6ـ 1. در شرح مقاصد گوید: «خاتمه: از شرطهای نبوّت: مردبودن، کمال عقل، تیزهوشی، زیرکی، نیرومندی اندیشهـ حتّی در کودکی مانند عیسی و یحیی علیهما السلام ـ، رهایی از هر آنچه نفرتانگیز است، مانند پَستی پدران و زناکاری مادران و خشونت و سنگدلی، و عیبهای نفرتآور مانند پیسی و جذام و مانند آن، و کارهای دور از بزرگواری مانند خوردن در راه و حرفههای پست مانند حجامت، و همهی چیزهایی که به حکمت بعثت و رسانیدن شریعتها و پذیرش امّت مُخلّ باشد.»(2)
7ـ 1. شعرانی گفت: «امام الحرمین میگفت: کسی که وقوع صغیره را سهوآ از پیامبران جایز بداند، آن را مقیّد به عواملی کرده که دلالت بر پستی نکند.»(3)
8ـ 1. قاری گوید: «گناهان صغیره که دلالت بر فرومایگی دارد مانند دزدی یک لقمه، میان دانشمندان مطلقآ مخالفتی نیست که پیامبران، از آنها عصمت دارند.»(4)
9ـ 1. عبدالعلی انصاری گوید: «و از کبیرهها غیره از دروغ، و صغیرههایی پست مانند دزدی یک لقمه و غیر آن که دلالت بر فرومایگی دارد هر چند که مباح باشد، مورد اتّفاق فرقههای اسلامی عصمت آنان از ارتکاب عمدی آنهاست، براساس نقل در نظر اهل سنّت که محوکنندگان بدعتاند، خداوند متعال افزونشان فرماید، یا عقلی در نظر معتزله و رافضیها که خداوند متعال یاریشان نکند، و از پیش شبههی آنان و پاسخش را دانستی.»(1)
10ـ 1. دهلوی خودش چنین مضامینی گوید.(2)
11ـ 1. ابنروزبهان صریحاً آن را آورده است، لیکن از شگفتیها نادانی یا تجاهل اوست نسبت به آنچه رازی در کتابش (نهایةالعقول) بر زبان آورده است تا کلام علّامه حلی را رد کند. علامّهی حلّی گوید: «اشاعره به اعتبار نفی حسن و قبح ملزم شدند که جواز بعثت کسی را بپذیرند که موصوف به رذایل و کارهای بیانگر فرومایگی است.» ابن روزبهان گوید :
«به خداوند پناه میبریم از این خرافهها و هذیان گوییها و ذکر این زشتیها هنگام نامبردن پیامبران، و ورود در گروه: (انّ الّذین یحبّون أن تشیع الفاحشة فی الّذین آمنوا لهم عذاب شدید فی الدّنیا و الآخرة). در هتک حرمت پیامبران همین بسنده است که هنگام یادکردن آنان، این گونه یاوهها بیان شود، سپس به بزرگان سنّت و علمای اسلام در مواردی افترا زند که چیزی از آن لازمهی گفتهی آنان نیست. از پیش دانستید که حُسن و قبح به سه معنی است: یکی: توصیف نقص و کمال. دوم: ملایمت و منافرت. این دو معنی بدون شک عقلی است. اگر در مذهب اشاعره این دو عقلی است، کدام نقصی کاملتر از این، که صاحب دعوت الاهی به این قبایح موصوف باشد که این مرد بسیار بد فحّاش [یعنی علّامه حلّی] آورده است. گویی پیامبران را مانند خودش از فرومایگان حلّه بهشمار آورده است که بدین کارهای زشت بر ساحل فرات فساد میانگیزند! از تعصّب به خداوند پناه میبریم که انسان را به جهنّم وارد کند.»
گویم :
او بر علّامه حلّی جسارت میکند، امّا دربارهی سخن رازی خود را به نادانی میزند، که اشاعره عقلا چیزی را بر خداوند متعال ممتنع نمیدانند، پس در نظر آنان عقلا باید زناکاری مادران پیامبران :جایز باشد. از این رو رازی تصریح میکند که نفرتانگیزیها بر پیامبران جایز نیست و آن را بر پایهی گفتار حسن و قبح عقلی نهاده است. لیکن چون این تجویز بسیار زشت است، ابنروزبهان نسبت به آن خود را به نادانی زده و سخن علّامه را انکار کرده است!!
امّا عجیبتر این که ابنروزبهان خود تصریح میکند عقلا زشت نیست که خداوند معجزهای به دست دروغگویان ظاهر کند!!
علّامه گوید: «اگر حسن و قبح تنها به اعتبار نقل باشد، چیزی از خداوند قبیح نشود. و اگر چنین باشد، اظهار معجزهها به دست دروغگویان، از او قبیح نخواهد بود، و جایز شمردن آن باب شناخت نبوّت را میبندد و چون هر پیامبری را که پس از ادّعای نبوّت، معجزهای ظاهر کرد، نمیتوان تصدیق کرد، ضمن آن که اظهار معجزه به دست مدّعی نبوّت دروغگو را جایز میسازد (که درست نیست).»
ابنروزبهان در پاسخ گوید: «[علّامه] چیزی را از خداوند قبیح ندانست. گوید : اگر چنین بود، ظاهر کردن معجزهها بر دست دروغگویان، از او زشت نبود. گوییم: ظاهر نکردن معجزه به دست دروغگویان، از این جهت نیست که عقلا قبیح است، بلکه به علّت جاری نبودن عادت خداوند متعال است که با آن ظاهر کردن مانند محال عادی خواهد بود.»
حامد حسین گوید: اگر این جایز باشد، اشاعره چه تردیدی دارند در مورد برانگیختن کسی که به رذائل و فرومایگی موصوف است؟؟
علّامه گوید: «اگر حسن و قبح شرعی باشند، فرمان دادن خداوند به کفر، و تکذیب پیامبران و بزرگداشت بُتها، و مواظبت بر زنا و دزدی و نهی از عبادت و راستگویی نیکو میآید، چون آنها (طبق این نظر) فینفسه زشت نیستد. اگر خداوند به انجامشان فرمان داد، نیکو میشوند، چون میان آنها و فرمان به اطاعت فرقی نیست. همچنین شکر مُنعم، و بازپس دادن ودیعه، و راستگویی فینفسه نیکو نیستند، بلکه اگر خداوند متعال از آنها نهی کرد، قبیح میشوند. لیکن اگر چنین اتّفاق افتد که خداوند بدون فایده و هدف و حکمتی به اینها فرمان داده باشد، نیکو خواهند شد. امّا مورد اتّفاق است که خداوند، از آنها نهی فرموده باشد، پس قبیح شدند، ولی پیش از امر و نهی تفاوتی ندارند.
کسی که عقلش او را به تقلید از کسی برساند که چنین عقیدهای دارد، نادانترین نادانان و احمقترین احمقهاست، اگر بداند این اعتقاد رئیس اوست. امّا اگر نداند و بر آن آگاه شود و به تقلیدش ادامه دهد نیز چنین است. لذا بر ما واجب شد که اعتقادشان را برملا کنیم، تا دیگران گمراه نشوند، و این بلا دامنگیر همه یا اکثر مردم نشود.»
ابنروزبهان پاسخ داد: «این که حسن و قبح شرعی باشند، لازم نیست شرع بر حسن و قبح حاکم باشد تا فرمان خداوند به کفر و گناهان نیکو شود، زیرا مراد از این حسن اگر نیکو شمردن این اشیاء باشد، عدم ملازمت آن ظاهر است، چون چیزهایی مخالف مصلحت وجود دارد که حکیم آن را نیکو نمیشمارد، و گفتیم که مصلحت و مفسدت بنا بر ذات افعال حاصل میشود. و اگر مراد از این حُسن، عدمِ ممانعت بر او باشد، گفتیم که عقلا چیزی بر او ممتنع نیست، لیکن جریان عادت خداوند متعال بر این فرمان، بنا بر مصلحت و نهی از مفسدهای است که شامل آن افعال است.
پس علم عادّی حکم میکند که خداوند متعال، هرگز به کفر و تکذیب پیامبران فرمان نمیدهد، و از شکر مُنعم و بازپس دادن امانت نهی نمیکند.»
گویم :
اگر آن امور عقلا ممتنع نباشد، بعثت موصوف به رذائل نیز نزد آنان ممتنع نیست.
همچنین ابنروزبهان گوید :
«بعلاوه، او برای بطلان این نظریه که خدا خالق زشتی هاست، به لزوم امتناع نداشتن اظهار معجزه به دست دروغگو، استدلال کرده است، که پیش از این بارها به آن استدلال کرده و در جایش پاسخ او را دادهایم. و پاسخ این و آنچه پس از آن آورده است که پی آمدِ کارهای ناپسند، آفرینش زشتیهاست مانند زوال اطمینان به شریعت و وعد و وعید و دیگر موارد.
ما با دانش معمولی و با روش جاری خداوند متعال، یقین داریم که او معجزهای به دست دروغگو ظاهر نمیسازد. و آن مانند دیگر کارهای محال عادّی، محال است، گرچه بالذات ممکن باشد، چون به روال کار ما، چیزی بر خداوند متعال واجب نیست. پس هرچه آوردهاند از لوازم آراستن کفر به جای اسلام در دلها، و آنچه اشاعره معتقد به اعتقاد حقیّت هستند، ممکن است که کفر و باطل باشد، و شایستهی پاسخ نیستند. پاسخ این موارد چنین است: همهی اینها مانند دیگر امور عادّی، به طور عادی اتّفاق نمیافتند، و ما به واقع نشدنش یقین داریم، گرچه عقلا جایز باشد، چون چیزی بر خدای تعالی واجب نمیشود و چیز زشتی نسبت به او وجود ندارد.»
پس روشن شد که همهی بدگوییها و ناسزاها که به علّامه حلّی گفته است، متوجّه فخر رازی، بلکه به خودش و همهی اشاعره میباشد.
فخر رازی ادّعا کرده که عدم جواز عوامل گریزاننده بر پیامبران، مبتنی بر عقیده به تحسین و تقبیح است. و چون آنان چنین میگویند، پس مانعی از گریزانندگی بر پیامبران :نیست. در پاسخ باید گفت :
1ـ 2. عبدالعلی انصاری در کلامی که از کتابش (شرح مسلّم الثبوت) پیش از این نقل شد، صریحآ گوید که مذهب اهل سنّت، عصمت پیامبران از کارهای پست (برمبنای نقل) است، هرچند که آن کارها مباح باشد. پس عقیده به عدم جواز امور گریزاننده بر پیامبران، بر عقیده به تحسین و تقبیح عقلی، متوقّف نمیشود.
2ـ 2. ابنروزبهان آورده است که امتناع رذائل پست بر پیامبران، مبتنی بر ثبوت حسن و قبح عقلی به معنای مورد منازعه نیست، بلکه ثبوت آنها به معنی توصیف کمال و نقصـ که اشاعره نیز به آن معتقدندـ برای امتناع رذائل بر ایشان، بسنده است، و بنابر تصریح رازی در نهایة العقول بر ثبوت حسن و قبح به معنی ذکرشده، منع حسن و قبح عقلی به معنی مورد منازعه، منافاتی با عقیده به امتناع رذائل و امور گریزاننده بر پیامبران ندارد، چون بنا بر ثبوت آنها به این معنی، اتّصاف پیامبر به صفت نقص، عین اتّصاف او به صفت قبیح است.
3ـ 2. هر چند اکثر اشاعره تحسین و تقبیح عقلی به معنی مورد منازعه را نفی میکنند، لیکن گروه زیادی از دانشمندان مشهور اشاعره تصریح به اثبات آن میکنند که متن گفتههای بعضی از آنان چنین است :
یکم. عبدالعزیزبناحمد بخاری در شرح کلام بزودی گوید :
«بزودی گفته: و از قضیهی شرع. یعنی: و از حکم شریعت در این باب ـ یعنی باب أمرـ این است که حکم آمر به مأمور به حُسن توصیف میشود. و معنی آن، این است که: ثبوت حُسن برای مأمور، از قضیههای شرع است نه از قضیههای لغت، چون این صفت در قبیح مانند کفر، و سفاهت و بیهودگی متحقّق میشود، همانگونه که در حُسن تحقّق مییابد. آیا نمیبینید که وقتی پادشاه ستمکار به انسانی فرمان زنا و دزدی و قتل بناحق دهد، حقیقتآ
فرماندهنده است، حتّی اگر مأمور با او مخالفت کند و فرمان او را انجام ندهد، گفته میشود که با فرمان پادشاه مخالفت کرد.
همچنین اختلاف کردهاند که حُسن از موجبات امر است یا از مدلولات آن؟ به نظر ما از مدلولات امر است و نزد اشعریه و اهل حدیث از موجبات آن است، و بنا بر این که حسن و قبح از افعال خارج از اضطرار باشد، آیا به عقل شناخته میشوند یا نه؟ به عقیده آنان سهمی از آن ندارد، بلکه به امر و نهی شناخته میشوند، پس حُسن بنفس الأمر ثابت خواهد بود، نه این که امر، دلیل و معرّف به حُسن است که از پیش عقلا ثابت شده باشد. در نظر ما، عقل، سهمی در معرفت حُسن بعضی کارهای مشروع مانند ایمان و اصل عبادتها و عدالت و احسان دارد، پس امر خود دلیل و معرّفی چیزهایی است که حُسن آنها به عقل اثبات میشود و موجب چیزهایی است که به آن شناخته میشود.
این مطلب در المیزان چنین آمده است.
در کتاب القواطع آورده است: بیشتر پیروان شافعی عقیده دارند که عقل بذاته دلیلی بر تحسین و تقبیح چیزی نیست، و حُسن و قبح چیزی را نمیشناسد، تا آنکه دلیلی نقلی در مورد آن برسد. البته عقل ابزاری است که به کمک آن، نیکو و قبیح درک میشود، پس از آن با نقل اثبات شود، و بسیاری از متکلّمین بر این عقیدهاند و گروهی از پیروان ابوحنیفه براین باورند. گفت: گروهی از یاران ما گویند که حسن و قبح دوگونهاند، یک نوع علم به عقل مانند حُسن عدالت و راستگوییِ سودمند و شکر نعمت و قُبح ستم و دروغ زیان رسان و نوشیدن شراب. گفتند: و فایدهی نقل، اگر به موجب عقل به گوش برسد، این است که وارد شدنش تأکیدی باشد بر آنچه در عقل وجود دارد و بر این باورند یاران ما: ابوبکر قفّال چاچی، ابوبکر صیرفی، ابوبکر فارسی، قاضی ابوحامد، حلیمی و دیگران و نیز بسیاری از پیروان ابوحنیفه به ویژه عراقیهایشان، و این مذهب همهی معتزلیهاست.»(1)
گویم :
مراد از «المیزان» کتاب «میزان الأصول فی نتایج العقول»، تألیف علاءالدّین محمّدبناحمد سمرقندی است. نویسندهی کشف الظنون گوید: «میزان الأصول فی نتایج العقول در اصول فقه، از استادِ امام علاءالدّین شمس النظر ابوبکر محمّدبناحمد سمرقندی حنفی اصولی است.»(2)
و مراد از «القواطع» کتاب «القواطع فی اصول الفقه» تألیف ابوالمظفّر سمعانی است. در کتاب کشف الظنون گوید: «القواطع فی اصول الفقه، از ابوالمظفر منصوربنمحمّد سمعانی شافعی متوفّای سال 489.»(3)
دوم. عبدالعزیز بناحمد بخاری همچنین گوید :
«یاران متقدّم ما گویند: علت وجوب عبادتها، نعمتهای خداوند بر هر یک از بندگانش است، زیرا خدای متعال به هر یک از ما انواع نعمتها را بخشیده است که خردها از آگاهی به کُنه آنها قاصر است، چه رسد به شکرگزاری آنها، و این عبادتها را در برابرش واجب فرموده و به فضل و کرمش به عنوان سپاس از نعمتهای پیشین خود، به آن راضی شده است، هرچند که هیچکس با عمر کوتاه یا طولانی نمیتواند از شکر نعمتهایش بیرون آید، چون بی تردید شکر نعمت عقلا و نصّآ واجب است بر اساس کلام خداوند متعال: (أن آشکرلی و لوالدیک). و پیامبر علیهالصّلاةوالسّلام در نصهای بسیاری فرموده است: بر هر کس نعمتی نازل شد، باید آن را سپاس گزارد. و گفتهی صریح رسیده بر این که عبادت شکر نعمتهاست و گفتهی صریحِ وارد شده بر این که عبادت شکر است و از حضرتش روایت شده که آنقدر نماز خواند تا پاهایش متورّم شد، به ایشان گفته شد: خداوند متعال گناهان قدیم و جدیدت را بخشید. فرمود : آیا نباید بندهی سپاسگزاری باشم؟ بدین سان اطّلاع داد که برای خداوند متعال نماز میگزارد، به سپاس آنچه به او بخشیده است. بعلاوه، انواع نعمتهای خداوند به بندگانش گوناگون است، از جمله: پدید آوردنش از عدم، گرامی داشتن او به عقل و حواس نهانی، اعضای سالم و دگرگونیها و حرکتهایی که برایش حاصل میشود از حالتی به حالتی مخالف مانند بپا خاستن و نشستن و خم شدن، سودمندیهایی که از خوراکهای لذیذ و بهرهمندی از خوردنیهای مختلف به او میرسد و نیز انواع سرمایه هایی که به وسیله آن میتوان به تحصیل منافع نفس و دورکردن زیانها از آن، رسید. پس عبادتها بنا بر اختلاف نعمتها واجب میشود.
ایمان برای شکر نعمت وجود و نیروی نطق و کمال عقل واجب شده است، که نفیسترینِ موهبتهایی است که انسان نسبت به دیگر حیوانات به آن اختصاص یافته است، پس وجوب آن به ایجاب خداوند است، لیکن با عقل دانسته میشود که شکر مُنعم واجب است، پس نعمتها معرّف او است، و وجوب شُکر مُنعم به وسیلهی معرفت یعنی عقل است. این معنی گفتهی مردم است: عقل واجب کننده است، یعنی دلیل و معرّف برای وجوب ایمان است با نظر در سببش که نعمتهاست.»(1)
سوم. ابوشکور کشی گوید :
«گفتار در خوبیهای عقل. معتزله گفتند: حَسن آن است که عقل نیکویش بدارد و قبیح آن است که عقل زشتش بدارد. عموم فقها گفتند: حسن چیزی است که شرع آن را نیکو بدارد و قبیح چیزی است که شرع زشتش بدارد. و تفصیل در این باره نیکو است. چون حَسن و قبیح در اشیاء درجات دارد، بعضی بعینه حسن است، مانند ایمان به خداوند متعال، و عبادت و سپاس نعمت، و بعضی در معنی به غیرش حسن است مانند ساختن کاروانسراها و مسجدها و برطرفکردن پلیدی از راه. و همین گونه است در قبیح، بعضی از آنها عیناً قبیح هستند مانند شرک به خداوند متعال و زنا و دزدی و مانند آن، و بعضی در معنی در غیر خود قبیح هستند.
1) کشف الاسرار فی شرح اصول البزدوی :2 649ـ 650.
گوییم: هر چه حَسَن یا قبیح در معنی در غیر خود است، شرع آن را نیکو میدارد، و قبیح چیزهایی است که شرع قبیح بداند و در این مورد عقل جایگاهی ندارد.
و هر آنچه بعینه حسن یا قبیح است، گوییم: حسن، حسن است و شرع آن را نیکو میدارد و قبیح، قبیح است و شرع آن را قبیح میدارد.
از ابوحنیفه چنین روایت شده است که در کتاب العالم و المتعلّم آورده است: ستم بعینه قبیح است. و نمیگوییم به عقل قبیح یا حَسَن است، بلکه میگوییم: به دلالت عقل میشناسیم که این نیکو یا قبیح است، همانگونه که به دلالت شرع میشناسیم. حتّی اگر شرع هم نباشد، اسلام و عبادتها و همانندشان بعینه حَسَن هستند و کفر و ستم بعینه قبیح میباشند.»(1)
چهارم. غزالی پس از نفی حسن و قبیح عقلی به پیروی از اشاعره، گوید :
این رأی، شفابخش بیمار و برطرفکنندهی ابهام نیست. و این متن سخن اوست :
«اگر بگویند: اگر مدرک وجوب به اقتضای عقلها ادراک نشود، باعث محکوم کردن پیامبر میشود، چرا که اگر معجزهای آورد و گفت: در آن بنگر، مخاطب میتواند گفت: اگر نگریستن واجب نباشد، اقدامی نمیکنم و اگر واجب بود، محال است که مُدرکش عقل باشد، چون عقل واجب نمیکند، و محال است که مُدرکش شرع باشد، و شرع اثبات نمیشود مگر با نگریستن در معجزه، و پیش از ثبوت شرع نگریستن واجب نیست، پس به آنجا میرسد که درستی شرع اصلا آشکار نگردد.
پاسخ این است: خاستگاه این پرسش جهل به حقیقت وجوب است، و بیان کردیم که معنی وجوب، ترجیح فعل بر ترک میباشد برای دفع ضرر موهوم یا معلوم در ترک. پس اگر وجوب این بود، موجب همان مرجّح است که خداوند متعال میباشد، زیرا وقتی عقاب منوط به ترک نظر شد، فعل بر ترکش ترجیح مییابد، و معنی کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باب وجوب نظر، این میشود که نظر به ترجیح خداوند متعال، مرجّح است به علّت ارتباط عقاب به یکی از آن دو. و امّا مدرک عبارت است از جهت معرفت وجوب نه از خودِ وجوب، و شرط واجب نیست که وجوب آن معلوم باشد، بلکه میبایست عملش برای کسی که خواستار انجامش است، ممکن باشد. مثلاً پیامبر میفرماید: کفر زهری کُشنده است پس ایمان شفابخش سعادتآور میباشد، که خداوند متعال یکی را سعادت آور و دیگری را کُشنده قرار داده است و من چیزی را بر تو واجب نمیکنم، چون ایجاب همان ترجیح دادن است و مرجّح خداوند متعال است. در این حال، من فقط خبر میدهم که این زهر مُهلک است و برای تو راهنمایی به سوی راهی هستم که آن را بشناسی و آن نگریستن در معجزه است. پس اگر این راه را پیمودی میشناسی و نجات یابی و اگر رها کردی هلاک میشوی.
مثالش مثال پزشکی است که به بیماری رسیده و میان دو دارو تردید دارد و گوید: این را مخور که هلاک کنندهی حیوان است و میتوان با خوراندنش به این گربه آن را بشناسی چون بلافاصله میمیرد. و آنچه گفتم برایت روشن
1) التمهید فی بیان التوحید: 16، الباب الأوّل، فی العقل.
میشود. و امّا شفایت در این است و با تجربه میتوانی آن را بشناسی که آن را بنوشی و شفا یابی، چون نسبت به من و استادم تفاوتی بین هلاکت یا شفا یافتن تو نیست، استادم و من نیز بینیاز از زندهماندن تو هستیم.
در این هنگام اگر بیمار گوید: این با عقل یا به گفتهی تو بر من واجب میشود، و اگر این امر برایم روشن نشود، به تجربه عمل نمیکنم. خود را هلاک کرده و زیانی بر او نیست.
همچنین پیامبر صلّیاللهعلیهوسلّم از سوی خداوند متعال به او خبر داد که طاعت، شفا و معصیت، درد است، و ایمان سعادت آور و کفر هلاک کننده است، و خبر داده که بینیاز از جهانیان است، در هر حال: سعادتمند یا بدبخت شوند. و شأن پیامبر تنها این است که به راه معرفت ابلاغ و راهنمایی کند. پس هر کس نگریست یا کوتاهی کرد، برای خویشتن است، و این واضح میباشد.
اگر کسی بگوید: کار به اینجا رسید که عقل واجب کننده است، چون با شنیدن گفته و ادّعایش متوقع کیفر است، پس با عقل بر هشدار حمل میشود و این جز با نگریستن به دست نمیآید، پس نگریستن بر او واجب شد.
میگویم: حقـ که در این مورد بدون پیروی یک اسم و تقلید یک امر، پردهبرداری میکندـ این است: هنگامی که وجوب، عبارت از نوعی برتری در عقل باشد، پس واجب کننده همان خدای متعال است، چون مرجّح اوست و رسول، خبردهندهی آن ترجیح است و معجزه دلیلی بر راستگویی او در خبر است، و نگریستن سبب در معرفت راست است و عقل، وسیلهای برای نگریستن و فهم معنی خبر میباشد و طبع برانگیزانندهی هشدار پس از فهم محذور به عقل است. بناچار باید طبعی باشد که عقوبت موعود با آن مخالفت میداشت و ثواب موعود با آن موافق میبود تا برانگیزاننده باشد. لیکن اگر محذور را نفهمد، برنمیانگیزاند و آن را با گمان یا علم آن را تقدیر نکرده و جز با عقل فهمیده نمیشود، و عقل به خودی خودش ترجیح را نمیفهمد، بلکه با شنیدنش از پیامبر و پیامبر هم به نفس فعل، آن را بر ترک ترجیح نمیدهد، بلکه خداوند مرجّح و پیامبر خبردهنده است و راستگویی پیامبر به خودش آشکار نمیشود بلکه به معجزه است و معجزه اگر در آن دقّت و بررسی نشود، دلالتی ندارد ودقّت و بررسی با عقل است.
پس اگر معنیها روشن شدند، در لفظها صیحح آن است که گفته شود: وجوب همان برتری است و واجبکننده همان خداوند متعال و خبردهنده پیامبر صلیّاللهعلیهوآله است که معرّف برای محذور میباشد، و تصدیقکنندهی پیامبر همان عقل است، و برانگیزاننده بر پیمودن راه رهایی همان طبع است.
این چنین شایسته است که حق را در این مسأله فهمید و به سخن متداول توجّه نکرد، چون بیمار را شفا ندهد و مشکل را از میان نمیبرد.»(1)
پنجم. عبیداللهبنتاج الشریعة گوید :
«بنا بر این که اشعریها حُسن و قُبح را با عقل پذیرفتهاند، به معنی کمال و نقصان، تردیدی نیست که هر کمالی ستایش شده است و هر نقصی مذموم میباشد و دارندگان کمالها، به آنها ستایش شدهاند، و دارندگان نقصها به
1) الاقتصاد فی الاعتقاد: 119ـ 121.
آنها مذموم هستند، پس وقتی حسن و قبح را انکار میکند به معنی این است که دو صفت هستند که موصوف به این دو، به خاطرشان ستایش یا مذمّت میشود، و این در نهایت تناقض است، و اگر آنها را انکار کند به این معنی است که در فعل چیزی نیست که فاعل به جهت آن ثواب یا عقاب داده شود. پس گوییم :
اگر منظورش این است که بر خداوند متعال واجب نیست که به خاطر آن پاداش یا کیفر دهد، ما، در این جهت با او همراهی میکنیم. و اگر مرادش این است که در معرض این امر نباشد، این از حق دور است، چون ثواب و عقاب در آینده است، هر چند که عقل به دانستن چگونگی آنها بالاستقلال راه نمییابد. ولیکن هر کس که دانست خداوند متعال، عالِم به کلیات و جزئیات، فاعل بالاختیار، توانا به همهچیز است و دانست که در هر چشم به هم زدن و لحظهای غرق نعمتهای خداوند متعال میباشد، سپس با این همه صفتها و افعالی را به او نسبت میدهد که خود معتقد است در نهایت زشتی و بدی است، خداوند بسیار منزه و بالاتر از این سخنان است. او با این اعتقادش ندانسته که سزاور نکوهش است، و یقین پیدا نکرده که در معرض خشم بزرگ الهی و عذابی دردناک است، چنین کسی کمخردی و لجاجتش را ثبت نموده و برهانی بر بیعقلی و نادرستی آن آورده است و با این اندیشه و رأی، خود را خوار گردانید، چون آگاه نیست که چه شرّی پشت سر دارد. خداوند متعال ما را از نافهمی و گمراهی نگهدارد، و هدیههای هدایت را به ما تقدیم دارد.
پس هنگامی که دلیل اشعری را باطل کردیم، باز میگردیم به اقامهی دلیل بر اساس مذهبمان، و اختلافی که میان ما و معتزله وجود دارد، در قالب یک گفت و گو:
معتزلی: بعضی از یاران ما و معتزلیها حُسن و قبح بعضی افعال بندگان را مربوط به ذات یا صفتی از فعل میدانند که به عقل نیز شناخته میشوند.
اشعری: یعنی ذات فعل به گونهای است که فاعل کار نیک برای آن کار، در این جهان ستایش و در آن جهان پاداش داده میشود، یا این که فاعل کار زشت در این جهان نکوهش و در آن جهان مجازات میشود. یا آن فعل را صفتی است که انجام دهندهاش برای آن ستایش و پاداش داده میشود یا نکوهش و مجازات میشود. وقتی میگوید: «به عقل نیز شناخته میشوند»، از این جهت است که اختلافی در این که شرعآ شناخته میشوند، وجود ندارد.
معتزلی: اگر متوقّف بر شرع شد، لازمهی وجوب تصدیق پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم، باعث دَوْر میگردد.
اشعری: باید دانست که پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم ادّعای نبوّت نمود و معجزه ظاهر کرد و شنونده دانست که او پیامبر است، و از کارهایی خبر داد مانند: وجوب نماز و مانند آن، پس اگر تصدیق چیزی از آن به شنونده واجب نباشد فایدهی نبوّت باطل میشود، و اگر واجب شد ممکن است وجوب تصدیق بعضی گزارشهایش عقلی باشد یا نباشد و بلکه وجوب تصدیق همهی گزارشهایش شرعی باشد. و دومی باطل است، چون اگر وجوب تصدیق همهی آنها شرعی بود، وجوبش به فرمودهی پیامبر صلی اله علیه [وآله] و سلم است. پس نخستین گزارشهای واجب التصدیق به ناچار باید تصدیق آن به گفتهی پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم باشد، چون تصدیق گزارش نخستین واجب است، پس در مورد این گفته سخن میگوییم. اگر تصدیق آن واجب نیست، تصدیق نخستین هم واجب نمیشود، و اگر واجب شد، یا به گزارش اوّل واجب میشود که دور لازم میآید، یا به گفتهای دیگر که در بارهاش سخن میگوییم که تسلسل لازم میآید و اگر آن ثابت شد، اوّلی متعیّن میشود و آن وجوب تصدیق عقلی بخشی از گزارشهای اوست.
معتزلی: و إلّا
اشعری: یعنی، اگر بر شرع متوقّف نشد.
معتزلی: واجب عقلی میبود، پس عقلا حَسَن میشود.
اشعری: چون واجب عقلی چیزی است که عقلا بر فعلش ستایش و بر ترکش نکوهش میشود، و حَسَن عقلی چیزی است که عقلا بر فعلش ستایش میشود. پس واجب عقلی، أخصّ از حَسَن عقلی میباشد و همچنین در اطاعت فرمانهایش میگویید: یا عقلا واجب است...
تا آخر کلامش که دلیل صریحی بر اثبات حَسَن عقلی است.
وی همچنین گوید:
معتزلی : و نیز: وجوب تصدیق پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم موقوف بر حرمت دروغ است، که اگر شرعآ ثابت شد، دور لازم میآید، و اگر عقلا ثابت شد، عقلا زشتی آن لازم میشود.
اشعری: و این صریحآ بر قبح عقلی دلالت میکند و هر یک از آن دوـ یعنی حسن و قبحـ التزاما بر دیگری دلالت میکند، چون اگر آن کار عقلا واجب بود، ترکش هم عقلا قبیح میشود و اگر آن امر عقلا حرام بود، ترکش هم عقلا واجب خواهد بود، و عقلا حَسَن میشود.»(1)
ششم. چاچی گوید :
«أمر، در لغت گفتهی گوینده به دیگری است که: انجام بده.
و در شرع: دست یازیدن به الزام عقل بر دیگری. یکی از پیشوایان آورده است که مراد از «أمر» اختصاص به این صیغه دارد، و محال است که معنی آن، چنین باشد که حقیقت امر مخصوص این صیغه است، چون نزد ما خداوند متعال در ازل متکلّم است، و سخنش امر و نهی و اخبار و استخبار است، و وجود این صیغه در ازل غیرممکن میشود و نیز محال است که معنیش، آن باشد که مراد از «أمر» برای شارع، اختصاص به این صیغه دارد، بلکه مراد شارع از «أمر»، وجوب فعل بر بنده است، که در نظر ما همان معنی آزمایش است و از پیش بدون این صیغه، وجود ثابت شد، مگر نه این است که ایمان بر کسی واجب میشود که دعوت بدون ورود به گوش به او نرسیده است.
ابوحنیفه گوید: اگر خداوند متعال پیامبری نمیفرستاد، بر خردمندان واجب میشد که به عقلهایشان او را بشناسند.
این کلام حمل میشود بر این معنی که دربارهی بنده در شرعیات، مراد به این صیغه اختصاص دارد، تا این که فعل پیامبر به منزلهی گفتهاش: افعلوا «انجام دهید» نباشد.»(2)
هفتم. قاری گوید :
«عقل ابزاری برای شناخت است، گرچه در حقیقت خداوند متعال موجب است و به روایت از ابوحنیفه وجوب ایمان
به عقل است. حاکم شهید در «المنتقی» آورده است که ابوحنیفه گفت: عذری برای کسی در نادانی به خالقش نیست، برای آنچه در آفرینش آسمانها و زمین و خلقت خودش و دیگران میبیند، و این کلام خداوند متعال را تأیید میکند: (قالت رسلهم أفی الله شک فاطر السّماوات و الأرض) و کلامش را : (و لئن سألتهم من خلق السّماوات و الأرض لیقولنّ الله) و حدیث: «کلّ مولود یولد علی فطرة الاسلام فأبواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه». گفت: و بر این عقیدهاند استادان ما از اهل سنّت و جماعت.
تا آنجا که استاد امام ابومنصور ماتریدی درباره کودک عاقل گوید: معرفت خدای متعال بر او واجب است و این گفتهی بسیاری از استادان عراق است، بر خلاف بسیاری از استادان ما، به دلیل عمومیّت حدیث نبوی صلی اله علیه [و آله] و سلم: «قلم از سه نفر برداشته شده است [از جمله] نوجوان، تا این که بالغ یعنی محتلم شود». استاد ابومنصور، حدیث را بر شریعتها حمل کرده است، با اتّفاقشان بر این که اسلام این نوجوان صحیح است و او به اسلام دعوت میشود همانگونه که فرد بالغ را بدان فرا میخوانند. و أشعری گوید: واجب نیست، بنا بر کلام خدای متعال (و ما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولا) و پاسخ میدهم به این که رسول، اعم از عقل و نبی است...»(1)
هشتم. بزدوی گوید :
«اهل سنّت و جماعت گویند: انجام دادن چیزی واجب نیست مگر بر مبنای کلام خداوند متعال بر زبان یکی از بندگانش، و همچنین امتناع از چیزی بر او واجب نیست مگر به همان سبب. اشعری چنین گفته است. و معتزله گویند: پیش از رسیدن خطاب به انسان، ایمان به خداوند متعال و سپاسگزاری نعمت هایش بر او واجب است. و آیا از نظر آنان اقرار به فرستادگان واجب است؟ به نظر بعضی از آنان واجب نیست.
استاد ابومنصور ماتریدی همانند سخن معتزله گفته است، و این گفتهی عموم علمای سمرقند و بعضی علمای اهل عراق است. کرخی در مختصرش از ابوحنیفه آورده است که گفت: برای کسی عذری در شناخت خالق نیست، بنا بر آنچه از نشانههای حدوث در عالم بیند. و آنچه از بزرگان بخارا دیدیم، بر عقیده اوّل هستند.
مسأله این گونه است که آیا عقل موجب است؟ گروه اوّل گویند: واجب کننده نیست. و گروه دوم گویند: واجب میکند و این در گفتار مجاز است، زیرا عقل موجب چیزی نیست، امّا معتزله و ابومنصور ماتریدی و کسانی که معتقد به گفتهی آنان هستند، چنین گویند: خداوند متعال واجب کننده است، امّا به سبب عقل؛ پس نزد آنان عقل علّت وجوب است.
فایدهی اختلاف: کسی که دعوتِ هیچ پیامبری و دعوت پیامبری از پیامبران به او نرسیده باشد، و ایمان نیاورده باشد، آیا در آتش جاویدان میشود؟ گروه اوّل گویند : جاویدان نیست و حُکمش، حُکم دیوانگان و کودکان است. و گروه دوم گویند: او مخلّد است. امّا گروه اوّل گویند: با این همه اگر اسلام آورد، اسلامش صحیح و از اهل بهشت میشود. همچنین از نظر گروه اوّل، کودک عاقل به ادای اسلام مورد خطاب قرار نمیگیرد، لیکن اگر اسلام آورد، اسلامش در
1) شرح الفقه الأکبر، المسائل الملحقات: 166.
تمامی احکام دنیا و آخرت صحیح میشود...»(1)
نهم. سعد تفتازانی گوید :
«... بنا بر شدّت این دو شبهه، گروهی از اهل سنّت ـ یعنی حنفیهاـ به این عقیده رسیدهاند که حُسن و قُبح بعضی از امور به عقل ادراک میشود، همانگونه که نظر معتزله است، مانند وجوب اوّلین واجبات (توحید) و وجوب تصدیق پیامبر علیه [و آله] الصّلاةوالسّلام و حرام بودن تکذیب او، به دلیل دفع تسلسل و مانند حرمت شرک به خداوند متعال و حرمت نسبت دادن زشتی به او، از سوی کسی که به صفات و کمالات او و وجوب ترک آن، دانا باشد.
نزاعی نیست در این که هر امر واجب، حَسَن و هر حرامی قبیح است، جز این که آنان قائل به وجوب و حرمت آن بر خداوند متعال نیستند و حاکم بر حُسن و قُبح و آفرینندهی افعال بندگان را خداوند متعال قرار دادهاند، و عقل ابزاری برای شناخت بعضی از آنهاست، بدون ایجاب و تولید، بلکه با ایجاد خداوند متعال، در بعضی بدون کسب، و در بعضی با کسب به نظر صحیح.»(2)
دهم. ابن همام گوید :
«در استقلال عقل به درک حُسن و قبح نزاعی نیست، به معنی صفت کمال و نقص مانند علم و جهل، چه در شرع آمده باشد یا نه و به معنی سازگاری با هدف و نبودن آن، مانند قتل یک فرد، نسبت به دشمنان و اولیایش. نزاع تنها در استقلال آن است به درک آن در حکم خداوند متعال. معتزله گوید: آری، عقل به ثبوت حکم خداوند در منع فعل یقین دارد، به گونهای که همراهش علتی برای مجازات برانگیخته شود، اگر زشتی آن را درک کرد، و با ثبوت حکم خداوند دربارهی آن به ایجاب و ثواب داشتن انجام آن، و مجازات در ترک آن اگر حُسن آن را درک کرد به گونهای که قُبحی لازمهی ترکش باشد، مانند شکر منعم. بنابر این که فعل فینفسه یا در صفتی که دارد، دارای حُسن و قبح ذاتی باشد، که در درک حسن و قبح مستقل باشد. لذا حُکم خداوند متعال را به اعتبار آن دو، میداند. و ممکن است که مستقل نباشد، پس حُکم به چیزی نمیکند تا در شرع وارد شود، مانند حُسن روزهی آخرین روز ماه رمضان، و قُبح روزه نخستین روز شوّال.
اشاعره همگی گویند: فعل خودش حُسن و قُبحی ندارد، بلکه اعلام آزادی آن در شرع آن را نیکو دانسته و اعلام حرمت آن در شرع، آن را قبیح نموده است و اگر در بارهاش در شرع وارد شده باشد و به این معنی آن را نیکو یا زشت داشتهایم، حالش پس از ورود شرع نسبت به دو توصیف (حسن و قبح) مانند حالش قبل از آن ورود است، پس پیش از بعثت چیزی واجب نمیشود، نه ایمان و نه چیزی دیگر، و کُفری نیز حرام نمیشود.
همگی حنفیها دربارهی ثابت شدن حُسن و قُبح فعل، همان سخن معتزله را گفتهاند.»
یازدهم. همچنین گوید:
«و کسی از آنان ـ یعنی حنفیها ـ را نمیشناسم که تکلیف مالایطاق را عقلا جایز بداند. امّا اختلاف کردند در اینکه آیا با ثبوت آن دو به اعتبار علم، در فعلی که در آن فعل حکم تکلیفی شده، دانسته میشود؟ استاد ابومنصور و عموم مشایخ سمرقند گویند: آری، وجوب ایمان به خداوند و تعظیم و حرمت زشتیها به خدا دانسته میشود، و نیز وجوب تصدیق پیامبر، و این معنی شُکر منعم است و در «المنتقی» از ابوحنیفه روایت شده است: برای کسی در جهل به خالقش عذری نیست، به دلیل آیاتی که در آفرینش آسمانها و زمین میبیند، و نیز گفته است: اگر خداوند پیامبری نمیفرستاد، معرفت او بر خلق به عقلهایشان واجب میشد.»
دوازدهم. نیز گوید:
«و از میان آنان پیشوایان بخارا گفتند: پیش از بعثت، نه ایمانی واجب و نه کُفری حرام میشود، مانند گفتهی اشاعره، و مطلب روایت شده از ابوحنیفه را حمل بر دوره بعد از بعثت کردهاند.
و این در عبارت اوّل ممکن است نه دوم.»(1)
سیزدهم. سخن ابوحنیفه در کتاب «العالم و المتعلّم» :
«متعلّم گفت: او آنگونه است که توصیف کردی، لیکن مرا دربارهی پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم خبر ده: آیا او را از سوی خداوند میشناسیم یا خداوند را از سوی پیامبر میشناسیم؟ اگر گمان کنی که پیامبر را از سوی خداوند میشناسی، چگونه چنین میشود؟ پیامبر همانی است که ترا به سوی خداوند متعال فرا میخواند.»
عالم گفت: آری پیامبر را از سوی خداوند میشناسیم. پیامبر گرچه به سوی خداوند فرا میخواند، ولی کسی نمیداند که پیامبر حق میگوید، تا خداوند در قلبش تصدیق و علم به پیامبر را بیاندازد، و لذا خداوند متعال فرمود: (انّک لاتهدی مَن أحببت ولکنّ الله یهدی من یشاء) که اگر معرفت خداوند از سوی پیامبر میبود نه از سوی خداوند، منّت در معرفت خداوند از سوی پیامبر بر مردم بود، ولیکن منّت خداوند بر رسول است در معرفت پروردگار عزّوجلّ، و منّت خداوند بر مردم آن است که امر تصدیق پیامبر را به آنها شناسانید. لذا شایسته نیست کسی بگوید: خداوند از سوی پیامبر شناخته میشود، بلکه سزاوار است که بنده بگوید: چیزی از خیر نمیشناسد جز از سوی خداوند متعال.»
چهاردهم. ابنهمام گوید :
«بدان هنگامی که حنفیهاـ آنگونه که گذشتـ تکلیف مالایطاق را محال دانستند، منع بیشتری دارند در عذاب کردن نیکوکاری که عمرش را در طاعت ومخالفت با هوای نفسش برای رضای مولایش گذرانده است، به این معنی که [خداوند] بسیار برتر از این است، و این از باب تنزیهات است، چون یکسانی میان بدکار و نیکوکار در نظر دیگر خردمندان، شایستهی حکمت نیست و خدای متعال بر زشتی آن صریحآ فرموده است: (أم حسب الّذین اجترحوا
1) المسایرة فی العقائد المنجیة فی الآخرة، اصل پنجم، از رکن سوم.
السیّئات أن نجعلهم کالّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء ما یحکمون) و آن را حُکم بدی قرار داده است.»(1)
پانزدهم. همو گوید :
«از پیش گفته شد که محلّ اتّفاق ادراک عقل، قُبح فعل است، به معنای صفت نقص و حُسن آن به معنی صفت کمال، و بسا که بزرگان اشاعره، از محلّ نزاع در مسأله تحسین و تقبیح عقلی بُهتزده میشوند، در اثر این که نفس را بسیار بر آن میدارند که عقل را در حُسن و قُبح حُکمی نیست، و لذا محلّ اتّفاق از خاطرشان میرود، تا آنجا که بسیاری از آنان در حُکم به محال بودن دروغ برای خداوند متعال به عنوان یک نقص متحیّر شدهاند، بنابر آنچه معتقدان به نفی کلام نفسی قدیم، دروغ را بر پایهی تقدیر قدمت آن در إخبارها لازم دانستهاند، در حالی که دروغ بر او محال است چون نقص میباشد. تا آنجا که گروهی از آنان ـ که از گفتهشان به خداوند پناه میبریمـ گفتهاند : محال بودن نقص بر خدای تعالی تمام نمیشود جز بر پایهی دیدگاه معتزله که قائل به قُبح عقلی هستند.
امام الحرمین گوید: تنزیه پروردگار جلّجلاله از دروغ به عنوان نقص را نمیتوان دستآویز قرار داد، چون دروغ بعینه نزد ما قبیح نیست.
نویسنده «التلخیص» گوید: حکم به این که دروغ نقص است اگر عقلی باشد، عقیده به نکویی و زشتی عقلی اشیاء است، و اگر نقلی باشد، دور لازم میآید.
نویسندهی «المواقف» گوید: برای من فرقی میان نقص عقلی و قُبح روشن نشد، بلکه عیناً همان است.
همهی سخنان آنان به جهت غفلتشان از محل نزاع است، حتّی بعضی از پژوهشگران متأخّر آنانـ پس از حکایت این سخنانشانـ چنین گفتهاند، و من تعجّب میکنم از سخن این پژوهشگران، با آن که بر محلّ نزاع در مسألهی حُسن و قبح عقلی آگاهند.»(2)
گویم: حمل سخن آنان بر غفلت از محلّ نزاع، آنان را از این منجلاب رهایی نمیبخشد، چون در هر حال به جواز دروغ بر خداوند متعال تصریح میکنند. بعلاوه گرچه حُسن و قبح عقلی به معنی نقص و کمال است که اشاعره به آن اعتراف میکنند، امّا بنابر امتناع صفت نقص بر خدای تعالی، و وجوب عقلی اتّصاف به صفات کمال، دیگر قبایح بر او ممتنع است، مانند عذاب کردن نیکوکار و تکلیف به مالایطاق، چون جواز صدور زشتیها نیز برایش صفت نقص است. و بنابراین، اساس مذهب اشاعره فرو میریزد.
چون پیوستگی میان حُسن و قبح عقلی به معنی مورد نزاع با حُسن و قبح عقلی به معنی نقص و کمال، در نهایت وضوح و ظهور است، لذا فخر رازی در کتاب خود (المحصّل) امتناع نقص بر خدای تعالی، را ردّ میکند، هرچند در کتاب دیگرش (نهایة العقول) حسن و قبح را به معنی صفت کمال و نقص اثبات میکند. او در کتاب المحصّل گوید :
«مسلمانان متّفقند که خدای تعالی شنوا و بیناست، لیکن در معنایش اختلاف کردهاند. فلاسفه و کعبی و ابوالحسین بصری گویند: سمع و بصر خدا، به معنای علم او به مسموعات و مبصّرات است، و گروهی از ما و از معتزله و کرامیّه گویند: اینها دو صفت افزون بر علم است.
گوییم: خدای تعالی، حیّ است، و اتّصاف حیّ به شنوایی و بینایی صحیح است. و هر کس که اتّصاف او به صفتی صحیح باشد، اگر متّصف به آن صفت نباشد، به ضدّ آن صفت متّصف میشود. پس اگر خداوند سبحان شنوا و بینا نباشد، بر ضد آن موصوف میشود، و ضدّ آنها نقص است که بر خدای متعال محال است.
اگر گفته شد: حیات خداوند متعال مخالف حیات ماست، و اشتراک دو امر مختلف در همهی احکام واجب نیست، و اینکه لازمه حیات ما گوش و چشم است بدان معنی نیست که حیات خدای تعالی چنین باشد.
فرض کنیم که آن را هم بپذیریم.
لیکن چرا جایز نباشد که گفته شود: گرچه لازمه حیات خدای تعالی گوش و چشم باشد، امّا ماهیت خدای تعالی پذیرای آنها نیست، همانگونه که لازمه حیات، شهوت و نفرت میگردد، لیکن ماهیت خدای تعالی برای آنها قابلیت ندارد و اینجا هم به همینگونه است.
اگر پذیرفتیم که ذات خدای تعالی قابلیت آنها را دارد، لیکن چرا جایز نباشد که حصول آن دو، موقوف بر شرطی است که تحقّقش در ذات خدای تعالی ممتنع است؟ و این نیز گفتهی فلاسفه است که دیدن یک شیء، مشروط است به انطباع عکس کوچکی مشابه آن شیء مرئی در مایع جلیدیه، و اگر آن دربارهی خداوند متعال ممتنع شد، بناچار صحت آن اثبات نمیشود.
باز هم بپذیریم که صحت آن حاصل شد، لیکن چرا پذیرفتنید که قایل به آن صفت، محال است که از آن و از ضدّش با هم تُهی باشد، که پیش از این تقریر شد.
آن را هم پذیرفتیم، لیکن منظور از نقص چیست؟
بعلاوه چرا پذیرفتهاید که نقص محال است؟
اگر بدین منظور به اجماع روی آوردند، دلالت بر مبنای نقل میگردد. و اگر دلیل حقّانیت اجماع آن آیه باشد، آیههایی که دلالت بر گوش و چشمی دارد، دلالتشان از آیاتی که بر صحت اجماع دلالت دارد، روشنتر است. پس در این مسأله، بازگشت به تمسّک به آیات سزاوارتر است و تمسّک به آیهها مورد اعتماد میباشد و بی تردید، لفظ «سمع» و «بصر» حقیقتآ در علم نیست بلکه در آن مجاز است، و بازگرداندنِ لفظ از حقیقت به مجاز جایز نیست، مگر هنگام پیداشدن معارض، و آنگاه خصم نیازمند اقامهی دلیل میگردد برای امتناع اتّصاف خدای تعالی به گوش و چشم.
یکی از اصحاب گوید: شنوا و بینا، از کسی که شنوا و بینا نیست کاملتر میباشد، و هر یک از ما شنوا و بیناست. پس اگر خداوند متعال چنین نباشد، لازم میآید که فرد فردِ ما از خداوند متعال کاملتر باشد، و این محال است.
لیکن این دلیل ضعیف است، چون گویندهای میتواند بگوید: راه رونده کاملتر از کسی است که راه نمیرود، و نیکو صورت از زشتصورت کاملتر، که هر یک از ما به آن موصوف میباشد. پس اگر خداوند متعال به آن موصوف نباشد، لازم میآید که فرد فردِ ما، از خداوند متعال کاملتر باشد.
اگر بگویی: راه رفتن صفت کمالی در جسمهاست، در حالی که خداوند متعال جسم نیست، لذا ثبوت آن دربارهی او
تصوّر میشود.
گویم: پس چرا گفتی که گوش و چشم از صفتهای اجسام نمیباشند؟ و آنگاه این بحث تکرار میشود.»(1)
شانزدهم. ابنقیّم گوید :
«برخی نسبت به خدای تعالی گمان بردهاند که خداوند، عمل صالحی را که بنده تنها برای او و اجرای فرمانش انجام داده است تباه میکند، و بدون علّتی از بنده، باطلش میسازد، یا این که برای انجام آن مجازاتش میکند، و یا گمان میبرند که بر او جایز است دشمنانش را که بر او دروغ بستهاند، با همان معجزههایی تأیید کند که پیامبران و فرستادگانش را با آنها تأیید میفرماید تا با انجام آنها بندگانش را گمراه کنند، و این که هر چیزی از او نیکو میباشد، حتّی این که کسی را که عمرش را در اطاعت او گذرانده است، معذّب دارد و او را در جهنّم اسفل السّافلین جاویدان کند، امّا نعمت بخشد کسی را که عمرش را در دشمنی با او و با فرستادگانش و دینش سپری نموده و به أعلی علیین بالا برد، و هر دو امر نزد او در نیکویی یکسان باشد و امتناع یکی و وقوع دیگر، جز به خبر صادق شناخته نشده است، وگرنه عقل به قُبح یکی و حُسن دیگری قضاوت نمیکند. چنین کسانی به راستی گمان سوء دربارهاش بردهاند.»(2)
هفدهم. کمالالدّین سهالی(3)گوید :
«حُسن و قُبح افعال براساس نظریه غالب، عقلی است، و آن مذهب ابومنصور ماتریدی است، بر پایهی بطلان ترجیح بلامرجّح، و این که اگر بعضی افعال را ملاک ثواب و ستایش، و بعضی دیگر را ملاک عقاب و سرزنش قرار دهد، بدون موجب مرجّحی از ذاتش قطعآ محال است، و آفریدگار حکیم مرجوح بلکه مساوی را ترجیح نمیدهد. و به طور کلّی، حکمت آن امر حکم میکند که تخصیصهای افعال به نتیجههایش، بناچار بایستی مرجّحی از ذاتشان داشته باشند. که در جایش توضیح داده شد.
چه نیکو گفته است استاد بزرگ محییالدّینبنعلی عربی در یکی از کتابهایش: اگر در افعال، ویژگی مخصوصی بیانگر ثمرهی ویژهاش نباشد، هم کارهایی که بر پایهی هوای نفس است، و هم آن چه بر خلافش است، در تعلّق ثمرههایش یکسان خواهند بود، و لازمهاش نسبت ظلم به خداوند است که او از آن برتر است، چرا که همهی طاعتهای واجب بر خلاف هوای نفس میباشد و لذا پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم فرمود: برترین عبادتها پر زحمتترین آنهاست. بلکه فعل برخلاف هوای نفس عین طاعت میباشد، و همهی گناهان موافق هوای نفس است، بلکه موافقت با هوای نفس عین معصیت است. و اگر در واقع نسبت طاعتها یکسان بود که ملاک ثواب و عقاب
قرار داده شوند، و نیز گناهان ملاکی برای آنها قرار داده شوند، پس تحریم گناهان که لازمه آن بازداشتن نفس از شهوتها در دنیا است، و واجب کردن طاعتها به مغلوبکردن نفس در مورد آنها بدون ضرورتی برانگیزاننده ظلم است، چون نگهداشتن و دور کردن نفس از شهوتها و مغلوبکردن نفس در دنیا بیفایده است، و اگر خداوند امر را برعکس کند، بنده به دو راحت دنیا و آخرت دست مییابد.»(1)
هیجدهم. عبدالعلی انصاری گوید :
«مسأله: اشعریه با تنزّل گویند: شُکر منعم عقلا واجب نیست. بر خلاف معتزله و اکثر بزرگان ما. و صدر الشریعة صریحاً گفته که نزد ما شکر منعم عقلاً واجب است و در کتاب الکشف به نقل از القواطع آمده است: گروهی از یاران ما گویند که حُسن و قُبح دوگونهاند، یک نوع با عقل دانسته میشود مانند حُسن عدالت، راستی نافع، قُبح ظُلم و دروغ زیانبار. سپس گوید: و بسیاری از اصحاب امام ابوحنیفه، به ویژه عراقیهای آنان بر این اعتقاداند، و این مذهب همگی معتزله است. و شناخت حُسن همان وجوب یا لازمهی آن میباشد، چون هدف این است که بازخواست در ترک سپاسگزاری، عقلی است و با عقل شناخته میشود، و در اینجا مراد از سپاسگزاری، این است که بنده همهی چیزهایی را که به او اعطا شده در راهی که برای آن آفریده، صرف کند، مانند چشم برای دیدن آنچه دیدنش برای او حلال است، تا به وسیلهی آن بر شگفتی سازندگی حق متعال استدلال نماید و آنها را بداند، و منظورشان از صرف کردن، صرف کردنی است که به عقل درک شود، نه مطلق صرف کردن، والا ادّعای عقلی بودنش، معنی ندارد.»(2)
نوزدهم. مقبلی گوید :
«مسألهی تحسین و تقبیح، همهی عقلا تحقّق ماهیت احسان و بدی و مانندشان و ویژگی و فرق میان آنها را میدانند. و این که احسان را عقلها میپذیرند که باعث بالارفتن شأن متّصف به آن است و آن را ناپسند نمیدارد. و از کسر شأن ابا دارد و آن را نمیپذیرد، و بدی برعکس آن میباشد.
این تحریر محل نزاع است، پس هر کس اندازهای را که آوردیم انکار کند، مجادله کرده و مستحق مناظره نمیباشد. و اگر بر آن بیافزاید، محل نزاع نیست، بلکه بخشی از آن تقسیم ناروا است...
اگر گویی: چگونه میگویی، همهی خردمندان؟ در حالی که عقیده به نفی آنچه آورده باشد، آتشی سر به فلک کشیده است و مدّعیان آن، ادّعای اکثریت دارند، و چگونه ممکن است گروه بسیاری را بر انکار آن ضرورت منطبق کرد؟
گویم: جز این نیست که اندکی از نظارهکنندگان معرکهی جدال، احسان و بدی و همانند آنها را انکار کردهاند و آنان با دیگر خردمندان در تمامی عملکردهای دینی و دنیایی خود به موجب آنها عمل میکنند.
مثالی میزنیم: دو پادشاه همجوار، یکی در نهایت عدالت و انصاف، و دیگری در نهایت ستمکاری، اموالشان را
غصب کردهاند و گناهانشان فراگیر شده است. کسی که اقرار نکند عقلش بالارفتن شأن عادل را با مدح و چیزهایی از این قبیل، میپذیرد و از پایینآوردن شأن و مقام او ابا داشته باشد، و برعکس آن در ستمگر، و گوید: میان آن دو فرقی نیست، هر یک را که خواهی مدح یا ذم نما، اگر او را تصدیق کنیم گوییم : چهارپایی بیزیان است، لیکن میدانیم که خداوند متعال او را مکلّف فرموده پس عاقلی منکر حق میباشد...
این بیان اتّفاق همگی خردمندان است دربارهی آنچه ذکر کردیم. و این که گفتیم «همگی خردمندان» صحیح میگردد. و انکار افراد ژرفنگر در حال جدال، به دانش آنان خدشهای وارد نمیکند، بلکه چه بسیار که این گروه با زبانشان گاهی اقرار و بار دیگر انکار میکنند، و البته تعبیر به نقص و کمال میکنند، و خود در تمامی عملکردهای حالی و مقالی خود، به غیر از آنچه ذکر شد، اقرار میکنند، پس این که جز اندکی از ژرفنگران مخالفت نمیکنند، صحیح میشود.
امّا تقلیدکنندگان یا غافلان، غافل و بیخبر را نمیتوان به این بلای سختـ که به زودی خواهیم آورد و دین و دنیا را ویران میکندـ متّهم کرد. همچنین این دروغ یا تخمین زدنی نسبت به او است. مقلّد نیز بر اولی نپیوست مگر به جهت حسن ظن به زادگاهش و نخستین سرزمینی که پوست بدنش خاک آن را لمس کرد و شنید که مردم چیزی میگویند و او همان را گفت.
امّا ژرفنگرهایی که این حقیقتها را میدانند و از نظر علمی میپذیرند :
در زمان ما تقریبآ احدی از آنان را نمییابی، در یمن و در حرمین ندیدم و نشنیدم کسی خود را به مکتب اشعری نسبت دهد و این شأن و مقام را بداند جز سه نفر که عبارتند از: ابراهیم کردی، شاگردش برزنجی، و یحیی ساوی مصری عربی. هر سه نفر اعتراف دارند که افعال خداوند متعال علّت دارند. و مسأله تعلیل افعال خداوند متعال، ملازم این مسأله است و کسی که آن را جدا کند، خطا کرده، چنان که ذکر خواهیم کرد، چون مراد این است که خداوند متعال بهترین را انجام میدهد، زیرا خود برترین است، آنگونه که در فصل مربوط به عبادتها گفته شد.
دربارهی گذشتگان، در این زمینه بر هیچ کس قضاوت مکن که نقل با آن صحیح نمیگرددـ چنان که إنشاءالله تعالی خواهیم آوردـ و آن کار، سرسختی و دشمنی با عقل است، همانگونه که بیان کردیم، پس جز بر کسی که خودش به روشنی آن را گفته است، قضاوت نکنید و بیشترین نویسندگان یا اکثرشان این گفتهها را باز میگویند. و کمتر تصریح میکنند که من خداوند متعال را به این مطلب متّهم میکنم، یا به آن اقرار میآورم، یا مانند آن...
اگر این را تحقیق کنید، برای شما روشن میشود که آنان بعضی از ژرفنگران هستند که در کشاکش جدال و بحث چنین میگویند و زبان اینان به جهت پشتیبانی از حمیّت پدران و گذشتگان میباشد و رعایت اموری است که باعث بدترین اختلاف شده است...
اگر بگویید: عقل من نمیرسد که گروهی را که به نیکی شهرت یافتهاند، به انکار یک ضرورت و واجب نسبت دهم، پس در این باره چه عذری دارید؟
گویم: آنان در آغاز در وادی انکار یک واجب نیفتادهاند و شأن آنان چون شأن من و تو میباشد در دامن مردمانی افتادند که تربیتشان کردند و به آنان حسن ظن یافتند. سپس به صورت دلیلهایشان نگریستند، سپس آنچه بر سر
همگی خردمندان یهود و نصاری و دیگر فرقهها آمد، بر سرشان آمد، که عقل، آنان را گرد هم میآورد. و از پیش دانستهاید که برای برخی مردمان مجاز است که یک سنگ، پروردگار باشد، و پیامبر بودن یک بشر را ممتنع بدانند. نیکوترین مردم برای رعایت مکارم اخلاق نیکو میدانند که مردان و زنانشان برهنه دور کعبه طواف کنند. و میان این دو فرقی نمییابی جز این که بگویی اینان مسلمان و آنان کافرند، و این دَوْر است، چون محق شناخته نمیشود تا حق شناخته شود که اگر حق را میشناختید، برایم بیان میکردید، و خود، از تعلّق به دنبالهی کسی آسوده میشدید که میان خود و دیگر مدّعیان جدایی نمیافکند، جز به همان استدلالی که برای دیگر دشمنان مسلمان و کافر میآورد.
لیکن خبر مورد ادّعا، به درستیِ این مسأله وابسته است، چون راست و دروغ نزد تو یکسان است، پس تصدیق دروغگو همانند تصدیق راستگو است، پس مجاز است که همهی شریعتها دروغ باشند و گذشتگان شما تفاوتی نیاوردهاند که ابله ـ چه رسد به عاقلان ـ در آن تأمّلی کند. و بیشترین پوزشخواهیِ آنان این است که عادت اقتضا دارد بر راستیِ کسی که معجزه از او ظاهر شده است و این سخن با گستاخیاش از چند جهت ـ همانگونه که در کتابمان (العلم الشامخ) توضیح دادیمـ بر محل نزاع قرار نگرفته است، چون منکر نبوّت، انکارش را به آخرین پیامبر نپیوسته است، بلکه مطلق نبوّت را انکار کرده است. پس نخستین پیامبری که بر او وارد شود، جایز دانسته که او دروغگو باشد، و لازمهی معجزه راستی نخواهد بود، بلکه تنها آن تصدیق است بیبهره برای تو. آیا کسی که اندک شرمی دارد چنین سخن میگوید و به آن پوزش میخواهد! سبحانک اللّهُمَّ و بحمدک. لا إله إلّا أنت!
و بدان که این مسأله به مسألهی بیان علّت افعال خداوند متعال پیوسته است، چون ما نمیخواهیم علّت افعال او را بیان کنیم، جز این که او هر کاری کند، حکمت و برتری در آن شیء باشد، و جایز نیست که فعل او از این امر تُهی باشد، چون بیهوده است و فاعل کار بیهوده، حکیم نیست، و فاعل کار زشت یعنی فاعل برای زشتی نیز چنین است، و حکیم کسی است که فعلش تنها بر مبنای حکمت باشد. و هر کس میان این دو مسأله فرقی نهد مانند سعدالدّین، اشتباه کرده است.
دنبالهی این گفته پوزشی زشتتر از آن آوردهاند و گفتهاند: تمامی افعال خداوند متعال، خالی از فایده و سرانجام ستودهای نیست، لیکن مقصود نیستند، پس بستن باب اثبات صانع بر آنان لازم میشود، چون شگفتیهای ملکوت و محاسن شریعتها اتّفاقی است، و آنگاه برای اثبات صانع دلیلی نخواهند داشت چون تخصیص آن را جایز دانستهاند، هرچند که حصر با کثرت بدون تخصیص از بین میرود، و حصول نفس عالم یک فرد است، پس حصول آن بدون مرجّح جایز میشود، لیکن آن که بنای خانه را اتّفاقی قرار دهد، کسی در تکذیب او کمترین تأمّلی نمیکند، چه رسد به نظام جهان!
و نیز، نعمت خداوند متعال را انکار کردند، چون آنچه مقصود نباشد، نعمت نیست.
و نیز، این تناقضگویی محض است که گویند هرچه اتّفاق میافتد به فعل اوست، در واقع مرادشان اموری است که ستوده نیست. و از این قبیل به دست گیر هر آنچه که خواهی.
و از زشتترین تقسیمهای آنان، این است که گفتهاند: جایز است که خداوند متعال شریعتها را با متناقضهایش عوض کند، مثلاً راستی را حرام و دروغ را واجب و پرستش و سپاسگزاری خداوند را حرام، و پرستش شیطان را
واجب کند،و به طور کلّی : هر قبیحی را واجب و هر نیکویی را حرام کند. و این تقسیمی صحیح بر پایهای پلید است.
بیضاوی در کتاب منهاج، فرعی دیگر بر آن زده است که جواز تکلیف به محال برای ذات اوست، گوید:
چون حکمت خدای تعالی خواستار هدفی نیست، پس تکلیف فقط انجام آن را خواستار میشود. این سخنش تعطیلی برای معنایِ خواستن است، پس تمام تکلیفها تعطیل میشوند. و غیر از او کسی را ندیدم که این جرأت را کرده باشد. او از وفاداران اصول اشعریها است. همانگونه که میبینید حاصل این عقیده، تعطیل است.»(1)
بیستم. مقبلی گوید :
«مثال هشتم: خداوند متعال فرمود: (و ما خلقت الجنّ و الإنس إلّا لیعبدون). روشنتر از این، نصّی نیست. خداوند، آن را با ادات حصرـ از نفی و استثناـ مورد تأکید قرار داد و آن صراط مستقیم است. اشاعره به دورترین هدف، از آن دور شدند و به زبان مقال و زبان اصولشان گویند: امر این چنین نیست، بلکه اصلا برای هدفی نیست چه رسد به حصر، و بر آن افزودند و هدف را بطور کلّی نفی کردند، پس فعلی از خداوند متعال برای هدفی صادر نمیشود.
شرّ آنان گهگاهی افزایش مییابد تا آنجا که بیضاوی در کتاب منهاج در اصول، بر پایهی این قاعدههای فلسفی گوید: حصول مدلول اوامر و نواهی مطلوب نیست، و الّا هدف میبود که آن محال است، و به این ترتیب تکلیف به غیرممکن را صحیح میداند، و از مار، یک عقرب نتیجه گرفته است...
و کسی را ندیدم که جسارت بر چنین تفریع یافته باشد. پس او رییس متکلّمان بیشرم است و در گفتههای او در تفسیرش چیزی از این بوی پلید وجود دارد. او در سخن دربارهی جبریها، مانند ابنعربی و پیروان او از بیشرمهای متصوفه است، و همگی نسلی به هم پیوستهاند.»(2)
بیست و یکم. مقبلی گوید:
«بحث تحسین و تقبیح: مردم در افعال اختلاف کردهاند که آیا در نفس الأمر آنها حقیقتهایی قرار دارد که باید مراعات شوند و بر نقیضهایش مؤثّر شوند و بالا رفتن شأن متّصف به آنها را به دنبال داشته باشد، مثلا مانند راستی و انصاف و راهنمایی گمراه و حقیقتهایی که در نهادش چنین قرار دارد که شایسته است از آن عدول کرد و پایین آوردن شأن متّصف به آنها را از آن جهت به دنبال دارد مانند دروغ و ستم؟
معتزله و بیشتر خردمندان حنفی پاسخ مثبت میدهند. اکنون مراد از حنفیها، کسانی هستند که به ماتریدی معروفند، به دلیل نسبت به منصور ماتریدی. همچنین افراد دیگری غیر از آنان مانند امام پژوهشگر مشهور ابنتیمیه، تا آنجا که سبکی آن را از جمله چیزهایی برایش به شمار آورده است که اجماع یا اکثریت با آن مخالفت کردهاند. و این امر بر سقوط درجهی سبکی دلالت کرده است! چون ادّعای اجماع و نیز اکثریت دروغ است، هرچند که مخالفت اکثریت
زیانآور نیست (و ما اکثر النّاس و لو حرصت بمؤمنین). البته ابنتیمیه تنها نمانده است. بسا از حنبلیها که در پایینآوردن مقام اشعری و پیروانش نوشتهاند، آنگونه که در شرححالهای ذهبی و دیگران مییابید. این مسئله یکی از مواردی است که موجب رسوایی او شده است، لذا معتقدان به آن بس اندکند. چون مذهبهای معروف برخلاف اشعریها همرأی هستند یا در زشت نمایاندن مخالفان این عقیده مختلف هستند، پس شیوع آن در میان این مقلّدان مانند سبکی و فرزندش نباید کسی را بفریبد. اینان باربرند، باربر! علّت آنها را بارها تکرار کردیم، اگر موفّق میبودی. و کسی که از خداوند به دیگری عدول کند، مشابه کفّار شده است...»(1)
شرح حال مقبلی
خلاصهای از نوشته شوکانی در شرح حال مقبلی: «صالحبنمهدی [مقبلی]، از گروهی از بزرگان علمای یمن دانش آموخت، سپس وارد صنعاء شد، و میان او و علمای آنجا مناظرههایی انجام گرفت که موجب بیزاری و نفرت شد، چون شامل خودرأیی بود نسبت به آنچه دلیلها مقتضی هستند و بدون توجّه به تقلید گفته میشد. سپس به مکّه سفر کرد و در آنجا ساکن شد تا در سال 1108 درگذشت.
او از کسانی است که در تمامی علوم کتاب و سنّت برتری یافتهاند، اصول و عربی و معانی و بیان و حدیث و تفسیر را آموخت و در تمامی آنها برتری یافت. تألیفاتی دارد که نزد علما پذیرفته و محبوب آنان است، در مورد آنها با یکدیگر رقابت میکنند، و به ترجیحهای او احتجاج مینمایند و او شایستهی آن است.
در نوشتههایش توانمندی، فصاحت و روانی است که گوشها به آن عشق میورزند و دلها از آن لذّت میبرند و سخنش اثرگذار بر ذهنها است. چه اندک است آن که فهمی دارد که در مطالعهاش دقّت کند، امّا پس از آن بر تقلید باقی میماند.
او معتزله را در بعضی مسائل کلامی، اشعریها را در مسائلی دیگر، صوفیها را در بسیاری از مسائل آنان، فقها را در بسیاری از تقسیمهایشان و محدّثان را دربارهی بعض غلو و افراطگریها بسیار تحقیر و کوچک کرده است.
او خویش را به پیروی از مسلک صحابه و تکیهنکردن اهل علم بر تقلید در تمامی فنون ملزم ساخته بود.»(2)
دهلوی گوید :
و نیز امیر به هارون تشبیه شده، و معلوم است که هارون خلیفهی موسی در حیاتش و هنگام غیبتش بود، و بعد از وفات موسی، یوشعبننون و کالببنیوفنا خلیفه بودند، پس علی خلیفهی پیامبر در حیاتش و هنگام غیبت او است، نه بعد از وفاتش، بلکه بعد از وفاتش دیگری خلیفه است و این مقتضای تمامیّت تشبیه است.
گویم :
این استدلال از چند وجه باطل است :
1ـ 1. دهلوی در آغاز سخنش دربارهی این حدیث، اعتراف کرده است که حدیث منزلت بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد. گوید: «اصل این حدیث نیز برای اهل سنّت دلیلی است بر اثبات برتری امیر و صحت امامتش در زمانش.»
بنابراین ـ با اعتراف اوـ این حدیث نزد اهل سنّت بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد. پس
آنچه اینجا در نفی مطلق دلالت حدیث بر امامت او بعد از پیامبر آورده، خلاف سخن پیشین اوست، جز این که گفته شود به دلالت آن بر امامت نزد اهل سنّت اعتراف میکند، که البتّه او از آنان نیست بلکه از بزرگان فرقههای ناصبی میباشد.
2ـ 1. وی در عبارت پیشین گوید: «از این حدیث برای استحقاق امامت او استفاده میشود.» این سخن صریح، دلالت این حدیث بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام را میرساند. پس آنچه اینجا آورده، نسبتی است که داده و سخن قبلی او نیز آن را باطل میکند.
3ـ1. او، تضعیف در دلالت حدیث بر امامت و خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام را به ناصبیها نسبت داده و پنداشته اهل سنّت به این تضعیف ناصبیها پاسخهای قاطع میدهند. این سخن صراحت دارد که تردید در دلالت حدیث بر امامت، مورد رضایت اهل سنّت نیست، و فقط از ناصبیهاست. ولیکن در این مقام دلیل بر درستی این تردید ناصبیها اقامه میکند. و این از عجیبترین شگفتیهاست!!
این چند وجه از پاسخ به گفتهی دهلوی در این مقام است، البتّه با تکیه بر گفتههای پیشین او در پاسخ به این حدیث.
نتیجه این که: اگر دهلوی از اهل سنّت بود، به گفتهی آنان در دلالت حدیث بر امامت اعتراف میکرد تا پاسخی محکم به نواصب داده باشد. حال که بر نفی دلالت آن پافشاری و اصرار میکند، پس وی از شمار اهل سنّت خارج میشود و در زمره ناصبیها بلکه از سردمداران آنان به شمار میآید.
دهلوی بر خلاف ناصبیها در چند جا از بحثش پیرامون حدیث منزلت، به دلالت این حدیث بر امامت اعتراف کرده و آن را به اهل سنّت نسبت داده است. او در باب یازدهم از کتابش، در ضمن بیان پندارها، اعتراف کرده و گوید: «نوع نهم: قوّه را به جای فعل گرفتن، مانند این که گویند: امیر در حیات پیامبر، امام بود، بر پایهی حدیث نبوی که فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. اگر بعد از او امام نبود، لازم بود که برکنار شود، در حالی که بر کناری امام جایز نیست.
به هر حال امیر در زمان حضور پیامبر، بالقوه امام بود نه بالفعل...»(1)
پس ـ بنابراین ـ به دلالت حدیث بر امامت اعتراف میکند. این سخن با آنچه در این مقام گفته چگونه است؟ ای اهل خرد! آیا این چیزی جز تناقضگویی است؟!!
همانگونه که دهلوی به دلالت این حدیث بر امامت و خلافت اعتراف کرده، شاگردش رشیدالدّین دهلوی نیز در چند جا به دلالت این حدیث بر آن اعتراف کرده است، از جمله این که در کتابش (ایضاح لطافة المقال) گوید: «این حدیث از نظر اهل سنّت، از جمله حدیثهایی است که بر فضیلتهای درخشان امیرالمؤمنین دلالت دارد، بلکه دلیلی بر
1) التحفة الاثنا عشریة: 350.
صحّت خلافت آن امام میباشد، لیکن بدون دلالت بر نفی خلافت از دیگری، همانگونه که نویسندهی «تحفه اثناعشریه» به آن تصریح کرده است.»
نتیجهی وجوه استخراج شده از سخن رشید دهلوی، اعتراف به دلالت حدیث بر امامت و خلافت است. رشید، این عقیده را مذهب اهل سنّت میداند، و گفتهی دهلوی در «تحفه اثناعشریه» را به عنوان شاهدی بر کلام خود آورده، کلامی که آورده و اعتراف کرده است، و گوید: «و پناه بر خدا از انکار دلالت این حدیث بر اصل خلافت.»
پوشیده نیست دلالت حدیث بر امامت ـ که به آن اعتراف کردهاند ـ مقیّد به قیدی نیست و مطلق است و مقیّد کردن امامت امام علی بن ابی طالب 7 به مرتبهی چهارم، به گمان دلیل منفصلی است که این گروه آوردهاند، و آن بحث دیگری است.
سپاس خدای را، که پـدر دهلوی نیز به دلالت این حدیث بر امامت و خلافت امیر المؤمنین علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دو کتابش «إزالة الخفاء» و «قرّةالعینین» اعتراف کرده است.
او گوید: «نتیجهی این حدیث آن است که موسی هارون را بر بنیاسرائیل هنگام غیبت برای رفتن به طور، جانشین خود کرد. هارون سه ویژگی داشت: جانشین موسی از میان خانوادهاش بود، جانشین او در زمان غیبتش بود، و پیامبر بود. هنگامی که پیامبرصلّیاللهعلیهوسلّمدر جنگ تبوک مرتضی را جانشین خود کرد، مرتضی در دو صفت مشابه هارون شد، یکی: خلافت در زمان غیبت، دیگر آنکه از اهل بیت بود، بدون سومی که نبوّت است. و این معنی ارتباطی به خلافت کبری ندارد که پس از رحلت پیامبر صلّیاللهعلیهوسلّم است.»(1)
بنابراین، امیرالمؤمینن علیه السلام در خلافت با هارون علیه السلام شباهت یافت، و تشبیه ذکرشده در این حدیث، دلالتی بر سلب خلافت از علی علیه السلام ندارد.
کابلی کسی است که دهلوی کتاب او را به خود نسبت داده است و از باطلگوییها و تعصّبهایش پیروی کرده است. او نیز به دلالت این حدیث معترف است. این متن گفته اوست در کتابش (الصواقع) :
«جایگاه هارون نسبت به موسی در دو امر منحصر است: جانشینی در مدّت غیبتش، و مشارکتش در نبوّت. هنگامی که امر دوم استثنا شد، اولی باقی ماند.»
به طور خلاصه :
دهلوی و پدرش، و نیز استاد دهلوی و شاگردش، همگی بارها اعتراف میکنند که این حدیث دلالت بر امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دارد.
پس این ادّعا که حدیث منزلت، فقط بر نفی خلافتش دلالت دارد، دروغی صریح و افترایی فضاحتبار است.
1) إزالة الخفا، قرّةالعینین. مبحث حدیث المنزلة.
6ـ سخنان شارحان و دانشمندان کلام پیرامون این حدیث(1)
سخنان شارحان پژوهشگر حدیث، گواهان دیگری است بر آن که ادّعای دلالت حدیث بر نفی خلافت و امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دروغ است. برخی از شارحان به دلالت حدیث بر امامت و خلافت و برخی به دلالت آن به عنوان فضیلتی برای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام تصریح کردهاند. بخشی از گفتههایشان چنین است :
1ـ 6. فضلالله توربشتی :
«[علی] گفت: ای رسول خدا، منافقان چنین پنداشتهاند. فرمود: دروغ گفتند، من تو را جانشین کردم بر آنچه پشت سرم به جا گذاردم، پس بازگرد و جانشین من در خانوادهام و خانوادهات باش، آیا راضی نمیشویـ ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ [با این حدیث] کلام خداوند سبحان را تأویل فرمود: (و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی)»(2)
و نیز گوید :
«به این حدیث بر نزدیکی جایگاه و اختصاص داشتن به برادری از سوی پیامبر، استدلال میشود.»(3)
قاری نیز آن را نقل کرده است.(4)
بنابراین، مدلول این حدیث نفی خلافت نیست.
2ـ 6. شمسالدّین خلخالی :
«حدیث، دلالت بر نزدیکی و اختصاص علی دارد به آنچه کسی جز خودش نسبت به خانوادهاش انجام نمیدهد. او به آن اختصاص یافت، چون میان او و رسول خداصلّیاللهعلیهوسلّمدو جهت وجود دارد: خویشاوندی و همنشینی بسیار طولانی. لذا او را برگزید نه دیگری را.»(5)
3ـ 6. مظهرالدّین زیدانی :
«به آن حدیث بر نزدیکی و اختصاص علی به آنچه کسی جز خودش آن را انجام نمیدهد، استدلال میشود. از این جهت به آن اختصاص یافت که میان او و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دو جهت است: خویشاوندی و مصاحبت بسیار طولانی، لذا او
را برای آن امر برگزید نه دیگری را.»(1)
4ـ 6. محبالدّین طبری :
«در آن خبری از دوره پس از وفات نیست، نه به نفی و نه به اثبات.»(2)
به نظر او حدیث دربارهی خلافت پس از وفات خبر نمیدهد، نه به نفی و نه به اثبات، پس ادّعای دلالتش بر نفی قطعآ باطل است...
گوید: «نمیتوان گفت: علت این امر که موسی، هارون را پس از وفاتش جانشین خود نکرد، به جهت رحلت هارون علیه السلام بود، و اگر زنده بود، غیر او راـ و خدا داناتر استـ جانشین نمیکرد، بر خلاف رابطه علی با پیامبرصلّیاللهعلیهوسلّم، و اگر هنگام مرگش هارون زنده میبود، و دیگری را جانشین میکرد، آن کار به پایان میرسید.
چون ما میگوییم: سخن با شماست در توضیح این که مراد از این حدیث، جانشینی در زمان حیات است، به جهت نازل شدن در جایگاه هارون نسبت به موسی، جایگاهی که در جانشینی جز در دوران حیات تحقّق نیافت. پس ثابت شد که مراد، امری است که تحقّق یافت، نه امر دیگری ورای آن. البته متعلّق شما وقتی تمامیّت مییابد که جانشینی هارون پس از وفات موسی انجام گرفته باشد.»(3)
صریح این گفته چنین است که مراد از این حدیث، جانشینی در زمان حیات است. پس مدّعای دهلوی، از جهت دیگری است که طبری آن را نفی کرده است.
5ـ 6. ابوشکور حنفی :
«در حدیث منزلت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، خویشاوندی و خلافت را اراده کرده، نه نبوّت را.»(4)
بنابراین، نفی خلافت را اراده نکرده است.
6ـ 6. عبدالرؤوف مناوی :
«علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به برادرش موسی است. یعنی: به من پیوسته شده و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به برادرش قرار گرفته است هنگامی که او را در قومش جانشین خود کرد. جز این که پس از من پیامبری نیست، یعنی این که به شرع ناسخی وارد شود، پیوستن به او از جهت نبوّت را نفی کرد، پس جهت
خلافت باقی میماند، چون در مرتبهی پس از آن قرار دارد.»(1)
پس این حدیث ثابت کنندهی خلافت است نه نفیکنندهاش، و دهلوی بیهوده پنداشته و ادّعا کرده است
7ـ 6. ابنتیمیه :
«در اینجا نیز، علی در جایگاه هارون است بنابر دلالت سیاق کلام، یعنی تعیین او به عنوان جانشین در غیبتش، همانگونه که موسی هارون را جانشین گماشت.»(2)
بنابراین، حدیث تنها بر مضمونی دلالت دارد که سیاقش دلالت دارد یعنی جانشینی. پس چگونه ادّعای دلالت بر نفی آن دارد؟!
او گوید: «کلام گوینده: این در جایگاه این، و این مثل این، مانند تشبیه یک شیء به یک شیء دیگر است، و تشبیه یکی شیء بر حسب دلالت سیاق است، و اقتضای مساوات در هر موردی ندارد.»(3)
8ـ 6. ابن حجر مکّی :
«و بر پایهی تنزل، این حدیث در منزلتها عمومیتی ندارد، بلکه مراد، دلالت ظاهر حدیث است که علی جانشینی از سوی پیامبرصلّیاللهعلیهوسلّمّ است در مدّت غیبت تبوک، همانگونه که هارون جانشینی از سوی موسی در میان قومش بود در مدّت غیبتش از آنان برای مناجات.»(4)
اینک بنگرید: سخن ابنحجر کجا و ادّعای دهلوی کجا؟
ابن حجر گوید: «از مطالب پیشین دانسته میشود که مراد از حدیث ـ با این که آحادی است و توان معارضه با اجماع را ندارد ـ جز اثبات بعضی جایگاههای هارون نسبت به موسی نیست. سیاق حدیث و علّتش این موارد خاصّ را بیان میکند، بنابرگفتهی پیامبر به علی هنگامی او را جانشین کرد. علیـ آنگونه که در صحیح استـ گفت: آیا مرا در میان زنان و کودکان جانشین میکنی؟ گویی که ترک خود در مدینه را کاستی به شمار آورد. پیامبر به او گفت: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ یعنی هنگام رفتنش به طور او را جانشین خود کرد، چون به او گفت: (اخلفنی فی قومی و أصلح).»(5)
9ـ 6. ابنطلحة شافعی :
«بدان، خداوند متعال تو را به رازهای پنهان و حکمتهای پیچیده بینا فرماید! هنگامی که رسول خدا علی را چنین توصیف کرد که در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار دارد، بناچار بایستی جایگاه هارون نسبت به موسی علیهما السلام بیان شود. بدین روی گویم: قرآن که هیچ باطلی در پیش رو و در پشت سر بر او نیست، گویای این است که موسی پروردگارش را خواند و گفت: (و آجعل لی وزیرآ من أهلی هارون أخی أشدد به أزری و أشرکه فی أمری). خداوند به خواستهاش پاسخ داد و از میوهی خواستهاش بهرهمندش ساخت. خدای عزّوجل گفت: (قد أوتیت سؤلک یا موسی) و فرمود: (و لقد آتینا موسی الکتاب و جعلنا معه أخاه هارون وزیرآ) و فرمود: (سنشدّ عضدک بأخیک)».
پس روشن شد که جایگاه هارون نسبت به موسی، وزیر او بوده است. وزیر از یکی از سه معنی مشتق شده است: یکی: (الوِزْر) با کسر (واو) و سکون (ز) به معنی بار گران، چون وزیر، بارهای گران او را بر دوش میگیرد و بر او سبک میشود. معنی دوم : از (الوَزَر) با فتح (واو)، یعنی مرجع و پناهگاه است که کلام خدای متعال (کلّا لا وَزر) از آن است، رأی و معرفت و سعادتمندشدنش به او واگذار شده و هنگام یاری خواستن به او پناه میآورند. معنی سوم: از (الأزر) به معنی (پشت) است که در آیه قرآن است (أشدد به أزری) چرا که به وسیلهی وزیر، نیرومندیِ فرمان و توانمندشدنِ پشتوانه انسان به دست میآید، همانگونه که بدن را نیرومند و توانمند میکند.
پس در زمره جایگاه هارون نسبت به موسی این بود که پشت او را توانمند، و یاریش میکند. و وزیر او است و به اندازهی نیرو و تواناییاش از بارهای گران بنیاسرائیل از دوش او برمیدارد.
امّا ژرفای شریک بودن در کارش، مشارکتش در نبوّت است بنابر آنچه قرآن کریم گویاست. بنابر بیان قرآن، هنگام سفر موسی برای مناجات، او را جانشین خود بر بنیاسرائیل کرد. پس خلاصهی جایگاه هارون نسبت به موسی این است که برادرش و وزیرش و یاورش، و شریکش در نبوّت و جانشینش بر قومش هنگام سفرش بود.
رسول خدا، علی را نسبت به خویش در تمام این جایگاهها قرار داد و همه را برایش اثبات نمود، بجز نبوّت که در پایان حدیث آن را استثنا کرد و فرمود: پس از من پیامبری نیست. پس به جز نبوّت که استثنا شده، برای علی ثابت میماند که برادرش و وزیرش و یاورش و جانشینش بر خانوادهاش هنگام سفرش به تبوک است.»(1)
10ـ 6. ابنصبّاغ مالکی :
«پس خلاصه میشود: جایگاه هارون نسبت به موسی صلواتاللهعلیهما چنین است : او برادرش و وزیرش و یاورش در نبوّت و جانشینش بر قومش هنگام سفرش بود و رسول خداصلّیاللهعلیهوسلّمعلی را در تمام این جایگاهها جز نبوّت قرار داد.»(2)
بنابراین، معنی این حدیث، نفی خلافت از امیرالمؤمنین علیه السلام نمیباشد.
11ـ 6. محمّد امیر صنعانی :
«پوشیده نیست که این جایگاهی شریف و مرتبهای والا و بلندمرتبه است، زیرا هارون یاور موسی بود که خداوند او را پشتوانه موسی قرار داد، و وزیرش و خلیفهاش بر قومش بود هنگامی که برای مناجات پروردگارش رفت.»(1)
12ـ 6. ابنروزبهان :
«... بلکه مراد استخلاف علی در مدینه است هنگام عزیمت پیامبر به تبوک، همانگونه که موسی هارون را جانشین خود کرد هنگام رفتنش به طور،که فرمود : (آخلفنی فی قومی) نیز، با این (حدیث) برای امیرالمؤمنین، فضیلت برادری و یاری کردن رسول خداصلّیاللهعلیهوسلّمدر تبلیغ رسالت و فضیلتهای دیگر ثابت شد، و یقینآ این جایگاهها برای او ثابت شده است و شکّی در آن نیست.»(2)
13ـ 6. طیّبی :
«تحریر این مطلب از جهت علم معانی آن است که کلمه: «منّی» در حدیث منزلت، خبر برای مبتداست، و «مِنْ» اتصالیّه و متعلّق خبر خاصّ است، و حرف «باء» زائده است، همانگونه که در آیه شریفه است: (فإن آمنوا بمثل ما آمنتم به) یعنی: اگر ایمانی چون ایمان شما آوردند، یعنی: تو با من پیوستهای و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی فرود آمدهای.»
حامد حسین گوید :
آیا میان پیوستگی و شدّت نزدیکی به او در یک سوی، و سلب خلافت از او در سوی دیگر، نسبتی وجود دارد، تا سلب آن در زمره جایگاههای ثابت شده باشد؟
طیبی همچنین گوید: «در آن تشبیهی است و وجه تشبیه مبهم است که او (علی) رضیاللهعنه متوجّه نشد که ایشان صلیاللهعلیهوسلم به چه وجه او را تشبیه فرمود. لذا پیامبر آن را روشن ساخت با این عبارت: جز این که پس از من پیامبری نیست، که نشان داد پیوستگی او به پیامبر، از جهت نبوّت نیست، پس در جهت خلافت، پیوستگی او باقی میماند، چون خلافت در مرتبه پس از نبوّت قرار دارد.»(3)
پس ادّعای دلالت حدیث بر سلب و نفی خلافت از امیر المؤمنین 7 دروغ است.
14ـ 6. علی قاری :
قاری، کلام اخیر طیّبی را نقل کرده(1)، که خواندیم و نتیجه آن را دیدیم.
15ـ 6. ابنحجر عسقلانی :
ابن حجر، کلام طیبی را نقل کرده که خواندیم(2). و وجه آن را شناختیم.
16ـ 6. علی عزیزی :
«علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، یعنی: به من پیوسته است و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به برادرش موسی فرود آمده است، هنگامی که او را جانشین خود در قومش کرد.»
«پیامبر فرمود: جز این که پس از من پیامبری نیست، که با شرع ناسخی، پیش آید. اتّصال از جهت نبوّت را نفی کرد، پس پیوستگی از جهت خلافت باقی میماند، چون در مرتبت پس از نبوّت میآید.»(3)
17ـ 6. شمسالدّین علقمی :
«وجه تشبیه مبهم است و فهمیده نشد... چون در مرتبه پس از نبوّت میآید.»(4)
18ـ 6. قسطلانی :
«وقتی فرمود: جز این که پس از من پیامبری نیست... نشان داد که پیوستگی او به ایشان، از جهت نبوّت نیست. پس پیوستگی از جهت خلافت باقی میماند.»(5)
گویم :
بنا بر آنچه ذکر شد ـ شدّت نزدیگی و پیوستگی، همانگونه که حدیث بر آن دلالت داردـ و به آن اعتراف کردهاند، با نفی و سلب خلافت تناسبی ندارد، چون با نزدیکی و پیوستگی منافات دارد. پس توهّم اختصاص خلافت به وقت حیات، دفع میشود.
همچنانکه با سخنان و وجوهی که آوردیمـ و خواهیم آوردـ ادّعای یوسف أعور در مورد دلالت حدیث بر نفی امامت امیرالمؤمنین علیه السلام کنار زده میشود، و پندار رازی نیز دفع میگردد.
گفتهی اعور پیش از این آمد، و گفتهی رازی را پس از این خواهیم آورد.
19ـ 6. فخر رازی :
«نمیگوییم که افادهی یک جایگاه را میکند، بلکه توقّف میکنیم، و حدیث را بر سبب حمل میکنیم، چون متحقّق است، و زیرا جایز نیست که سبب از خطاب خارج شود، و در موارد دیگر باید توقّف نمایید.»
بنابر کلام فخر رازی، به ناچار بایستی نسبت به ادّعای دلالت حدیث بر سلب و نفی امامت از امیرالمؤمنین علیه السلام توقّف کنیم، چون این معنی بنا بر گمان رازی در ردیف «موارد دیگر» قرار میگیرد.
فخر رازی همچنین گوید: «بعلاوه اگر پذیرفتیم که هارون در صورتی که پس از موسی علیهما السلام زندگی میکرد، اجراکنندهی احکام میبود، لیکن تردیدی نیست که او به اجرای احکام مباشرت ننمود، چون پیش از موسی علیه السلام درگذشت. پس اگر از جمله اول لازم شود که علی رضیاللهعنه امام باشد، از جمله دوم لازم میشود که امام نباشد. و اگر این دو متعارض شدند، ساقط میشوند.»(1)
بنابر سخن رازی، ادّعای دلالت این حدیث بر سلب امامت به دلیل تعارض ساقط میشود، در حالی که دلالتش بر خلافت در صورت ثبوت خلافت هارون از گفتهی موسی (اخلفنی) بیمعارض میماند.
لیکن سقوط ادّعای تعارض پوشیده نمیماند، چون یکی از فروع دلالت حدیث بر نفی خلافت است و آن آغاز سخن است، افزون بر این که رازی خود در غیر حمل حدیث بر سبب، توقّف را میپسندد، که دلالت بر نفی خلافت از جملهی آن است. پس چیزی که توقّف در موردش واجب باشد، چگونه معارض میشود؟
اگر تشبیه حضرت امیر به هارون علیهما السلام نفی خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام را اقتضا کند، از این جهت که حضرت هارون پیش از حضرت موسی علیهما السلام درگذشت، لازم میآید که به طور کلّی حضرت امیر علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتّی پس از عثمان خلیفه نباشد، چون هارون حتّی یک لحظه از سوی موسی جانشین نبود...
این استدلال را جز ناصبیها و خوارج و کسانی که در ردیفشان هستند، بر زبان نمیآورند. و اگر مذهب اهل سنّت نیز در واقع و حقیقت، نفی مطلق امامت ایشان باشد، پس به این وجه و همانند آن استدلال کنند و آنچه را در سینه پنهان دارند آشکار کنند و آنچه را مخفی میکنند اعلام دارند!
رازی برای رهایی از این اشکال مطالبی آورده است، که بطلان آن به زودی خواهد آمد.
عبدالکریم بلگرامی صریحآ میگوید که این استدلال با عقیده شیعه و اهل سنّت هر دو، مخالف است. او در کتابش (إلجام الرافضه) گوید: «... پس لازم میآید که خلافت علی تا بازگشت پیامبر از جنگ ذکر شده زمانبندی شده باشد، همانگونه که زمان خلافت هارون تا بازگشت موسی از طور بود.
1) نهایةالعقول (خطی).
همچنین: خلافت پس از موسی به هارون نرسید، پس بدین سان سزاوار است که پس از رحلت مصطفی هم به علی نرسد. و این برخلاف مراد ما و مراد شما است.»
اقتضای سخن بلگرامی این است که دهلوی و دیگر کسانی که پیش از او چنین ادّعایی داشتهاند، از دین اسلام بیرون رفته باشند، چون نه شیعه این سخن را میپذیرد و نه سنّی میپسندد.
ابوالقاسم حسینبنمحمّد، معروف به راغب اصفهانی آورده است :
«بعضی از شیعیان به گفتهی پیامبر صلّیاللهعلیه استدلال میکردند که علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است. یکی از ناصبیها گفت: آن جایگاهها کدامند؟ هارون برادر موسی از پدرش و مادرش بود، و شریکش در نبوت بود و پیش از او درگذشت؛ امّا هیچ یک از این جایگاهها برای علی نیست، پس باقی نمیماند جز این که ریش و سر مرا به دست بگیرد، یعنی آنچه در آیه قرآن آمده است: لاتأخذ بلحیتی و لا برأسی».(1)
این ناصبیـ با شدّت دشمنی و بغضش نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام ـ آنچه را که دهلوی بر زبان آورده، نگفته است!!
در مورد این شبهه، که موسی ریش و سر هارون را گرفت، به معنی نادرستی حمل کردهاند، که سخنان اهلسنّت آن را پاسخ میدهد. رازی ضمن سخنان پیرامون این آیه آورده است:
«و دوم اینکه: موسی علیه السلام خشمناک نزد قومش آمد، و سر برادرش را گرفت و به سوی خود کشید، همانگونه که هنگام خشم، انسان نسبت به خودش انجام میدهد. فرد خشمناک اندیشمند ممکن است لبهایش را گاز بگیرد و انگشتانش را بپیچاند، و ریش خود را در دست گیرد. در آن حال، موسی علیه السلام کاری را که نسبت به خودش انجام میداد نسبت به برادرش کرد، چون او برادرش و شریکش بود، پس دربارهاش همانکاری را کرد که فرد در حالت فکر و خشم به خود میکند.
در مورد کلام هارون که گفت: (لا تأخذ بلحیتی و لا برأسی) ممتنع نیست که هارون بترسد از این که بنیاسرائیل از جهت بدگمانی شان پندارند که منکر او هستند و معاونت او نمیکنند. سپس به شرح داستان میپردازد و گوید: (إنّی خشیت أن تقول فرّقت بین بنیاسرائیل) .
سوم اینکه: بنیاسرائیل در منتها درجهی سوءظن نسبت به موسی علیه السلام بودند، تا آنجا که وقتی هارون مدّتی از آنان غیبت گزید، به موسی گفتند: تو او را کشتی. خداوند متعال سی شب به موسی وعده داد و با ده شب دیگر به پایان برد، و در الواح همهچیز را برایش نوشت، سپس بازگشت و از قومش دید آنچه را که دید، آنگاه سَرِ برادرش را گرفت تا او را به خود نزدیک کند و چگونگی اتّفاق را بررسی کند، هارون علیه السلام ترسید که چیزی به دلهایشان برسد که اصلی ندارد، پس به عنوان مهربانی نسبت به موسی گفت : (لا تأخذ بلحیتی) تا مبادا این قوم چیزی پندارند که شایستهات
1) المحاضرات :2 481.
نیست.»(1)
دانستید که ادّعای دلالت این حدیث شریف بر سلب خلافت و امامت از امیرالمؤمنین علیه السلام مخالف اجماع مسلمانان از شیعه و سنّی است، که فخر رازی هم به آن اعتراف میکند. او آن را به عنوان دخل مقدّر ذکر کرده، سپس از پاسخگویی ناتوان شده و به خرافههای جاحظ چنگ زده است، کسی که به دشمنی با امیرالمؤمنین علیه السلام و زندیق بودن معروف است. این گفتههای رازی است :
«عذر آنان از آن چنین است: هارون علیه السلام مباشرت به کار امامت نکرد چون پیش از موسی علیه السلام درگذشت، امّا علیرضیاللهعنه پیش از پیامبر رحلت نکرد. پس تفاوت روشن شد.
پاسخ ما این است که گوییم: با منتفی شدن مسبب، سبب یا لازم میشود یا نمیشود. اگر لازم شد، هارون احکام را اجرا میکند، چون پیامبراست، در حالی که برای علی رضیاللهعنه نبوّت حاصل نشد. پس با منتفی شدن این مورد، لازم میشود که متولی احکام نباشد. و یا این که لازم نمیشود، پس گوییم: امامت نداشتن هارون علیه السلام به این علّت که پیش از رحلت موسی علیه السلام درگذشت. امّا علی رضیاللهعنه پیش از رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت نکرد. پس سبب ـ یعنی نفی خلافت ـ برایش حاصل نشود.
اگر بگویند: جایز نیست استدلال شود که هارون علیه السلام کار امامت انجام نداد، چون فقدانِ خلافت، نفی است، و نفی، یک منزلت نیست، بلکه اثبات، منزلت است، پس حدیث آن نفی را در بر نمیگیرد، و اگر پذیرفتیم که نفی یک منزلت است، لیکن سخن به عنوان یک فضیلت برای علی رضیاللهعنه بیان شده است، و جایز نیست وارد آن شود، جز چیزی که فضیلت است، امّا نفی خلافت فضیلت نیست، و اگر ورود این نفی را در ذیل این حدیث درست بدانیم ، لیکن اجماع بر این منعقد شده است که داخل آن نیست، چون امّت یا قائل به دلالت این حدیث بر امامت او است و یا قائل به آن نیست. شقّ اول دلالت دارد بر این که امام نبوده که هیچ یک از امّت چنین نگفته است. و اگر عدم اجماع را پذیرفتیم در عین حال به دلالت آن بر امامت نداشتن او حکم کنیم، لازم میآید که بعد از عثمان هم امام نباشد، و این باطل است.
در پاسخ میگوییم،
الف ـ پاسخ اولی: حدیث تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، یعنی: حال تو با من یا نزد من مانند حال هارون نسبت به موسی است. در پی این قول، احوال هارون نفیآ و اثباتآ داخل میشود.
ب. پاسخ دومی: افادهی سخن به این نفی مانع دلالتش بر فضیلت نمیگردد. با این توضیح که: اگر امامی فرزندش را تنها به امارت یک شهر معیّن منصوب کرد، سپس امامی دیگر بعد از او، فرد دیگری را به فرمانداری همان شهر منصوب کرد، آنگاه آن فرد از دومین امام خواستار امارت شهر دیگری شد، شایسته است که امام دوم به او بگوید :
1) تفسیر رازی :22 108.
آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه فرزند امام اوّل نسبت به او باشی، این سخن با اینکه افادهی فضیلتی برای آن فرد دارد، نفی فرمانداری او بر دیگر شهرها را میرساند. در اینجا نیز چنین است.
ج. پاسخ سومی: ما اجماع امّت را نمیپذیریم بر این نکته که حدیث بر نفی امامت او دلالت ندارد، یعنی آنچه جاحظ بدان احتجاج کرده است. و اگر انعقاد اجماع را بپذیریم، لیکن مطالبی را که برای استدلال به آن گفتیم، نمیآوریم. بلکه آن را معارض مطالبی که آوردهاید قرار میدهیم تا اینکه به این گفته آن را باطل کند. و به این ترتیب پاسخ چهارمی به آنچه آوردهاید آشکار میشود.»(1)
میبینید که رازی گوید: «اجماع امّت را بر دلالت نداشتن این حدیث بر نفی امامتش نمیپذیریم.» یعنی به طور مطلق، سپس علّت نپذیرفتن این اجماع را چنین میآورد: «جاحظ بدان احتجاج کرده است.»
نمونه هایی از رسواییهای جاحظ
شگفتا! که رازی چگونه دربارهی این اجماع محقّق و مورد اعتراف بزرگانشان با سخن بیهودهای از جاحظ تردید میکند. با آن که ملحد و زندیق بودنِ جاحظ را صریحاً گفتهاند و اعلام داشتهاند که از مهمترین بدعت گذاران بود.
ذهبی گوید: «ثعلب گفت: او ثقه و مورد اطمینان نیست.»(2)
ذهبی گوید: «از بزرگان بدعتگذار بود.»(3)
و گفت: «از قیافهی جاحظ برمیآید که (حدیث) میسازد.»(4)
این متن گفته حافظ ابنحجر در شرح حال اوست که سخنان بسیاری در بر دارد :
«عمروبنبحر جاحظ، صاحب آثار، گفته میشود که ابوبکربنابیداوود از او روایت کرده است. ثعلب گفت: ثقه و مورد اطمینان نیست. من گویم: از بزرگان بدعتگذاران بود.
جاحظ در کتاب «البیان و التبیین» گوید: هنگامی که مأمون کتابهای مرا در امامت خواند، آنها را بر اساس خبرهایی که دادهاند، یافت. نزد او رفتم. او به بریدی دستور داده بود که آنها را ببیند تا دربارهی آنها به او اطّلاع دهد، به من گفت: یکی از کسانی که خبرش مورد رضایت و تصدیق بود، از استحکام صنعت و کثرت فایده این کتابها ما را آگاه کرد. گفتیم: ممکن است که صفت بر عیان افزونی یابد. وقتی آنها را دیدم، دیدم که عیان بر صفت افزونی یافته است. وقتی که در آن تأمّل کردم، باطنش بر عیانش برتری یافت و این کتابی است که نه به حضور
نویسندهاش نیاز دارد و نه به احتجاج کنندگان. در عین حال که بررسی معانی و ادای همهی حقوق را گرد آورده است، همراه با لفظ محکم و مخرج آسان، بدین سان، بازاری پادشاهانه و عامی خاصّی است.
گفتم: و این ـ به خداوند سوگندـ صفت همهی کتابهای جاحظ است، پس منزّه است خدایی که از روی آگاهی او را گمراه کرد.
مسعودی گفت: جاحظ در سال [دویست و] پنجاه و پنج ـ و گفتهاند: پنجاه و شش ـ در بصره درگذشت. کسی از راویان حدیث و اهل علم شناخته نشده است که بیش از کتاب نوشته باشد، یموت بنزرعـ که دایی او بودـ نقل میکند در حالی که مریض بود چند تن بر او وارد شدند و جویای حالش شدند. گفت: از دو سو بیمارم، از ورشکستگی و بدهکاری. سپس گفت: من در بیماریهای متناقضی هستم که از بعضی از آنها بیم تلفشدن میرود و بزرگترین آنها نود و چندسالهام. ابوالعیناء گوید : جاحظ گفت: أصمعی بسیار منتگذار بود. عبّاسبنرستم به او گفت: نه به خدا سوگند بسیار منّتگذار نبود، لیکن به یاد میآوری هنگامی که نزد او نشستی تا بپرسی، او نعلین خودش را ـ که به دست خود وصله زده بودـ برداشت و میگفت: نیکو است متاع قدری، نیکو است متاع قدری. پس متوجّه شدی که منظورش تویی، برخاستی و ترکش کردی.
خطیب با سندی که داشت نقل کرد که او نماز نمیخواند. خطابی گفت: او در دینش مورد طعن است.
ابوالفرج اصفهانی گوید: او متّهم به زندقه است و اشعاری در این باره سروده است.
ابنقتیبه در اختلاف الحدیث گوید: سپس به جاحظ میرسیم که بهترین آنان در برانگیختن حجّت و شدیدترین آنان در مهربانی است. برای بزرگ کردن کوچک تا بزرگ شود، و کوچک کردن بزرگ تا کوچک شود. او یک چیز را کامل و ناقص میکند، او را مییابی که یک بار به نفع عثمانیها علیه رافضیها احتجاج میکند، و گاهی به نفع زندیقها بر اهل سنّت. گاه علی را برتر میداند و گاه او را مؤخّر میدارد، و میگوید، رسول خداصلّیاللهعلیهوسلّم چنین فرمود، و به دنبالش گفتههای بیحیاها را میآورد، و از زشتیها چیزهایی میآورد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم والاتر از آن است که آن گونه مطالب در کتابی نقل شود. چگونه است که در برگهای یا پس از یک خط یا دو خط آورده شود؟ و از ادلّه مسیحیان در برابر مسلمانان کتابی مینویسد. و وقتی به پاسخگویی به آنان میرسد، در حجّت سستی میورزد، گویی فقط میخواهد نسبت به آنچه نمیدانند هشدارشان دهد، و ضعیفان را به شک بیندازد، و حدیث را کاملا مورد تمسخر قرار میدهد به گونهای که بر اهل علم پوشیده نمیماند، و آورده است که حجرالأسود، سفید بود، و مشرکان آن را سیاه کردهاند. گوید: و بر مسلمانان واجب بود هنگامی که آن را تحویل گرفتند سفیدش کنند. و مطالبی از سخنان اهل کتاب میآورد. با اینهمه دروغگوترین و جعلکنندهترین حدیث و یاریکنندهترین اباطیل در میان امّت میباشد.
ابنحزم در کتاب «الملل و النحل» گوید: یکی از بیحیاهای گمراه بود، بیهودهگویی بر او چیره شده بود، و با اینهمه در کتابهایش ندیدیم دروغی که بعد آورده است اثباتش کند، هرچند که از دروغهای دیگران بسیار نقل میکرد.
ابومنصور ازهری، در مقدّمهی کتابش (تهذیباللغة) گوید: جاحظ از کسانی است که در لغت بر پایه آنچه زبانش درو کرده سخن گفته است و از ثقهها چیزهایی روایت کرده است که گفتهی آنان نیست. روانی در گفتار و بیانی شیوا در خطابه و جولانگاهی در فنون به دست آورده بود، امّا اهل علم او را نکوهش کرده و از راستگویی برکنار دانستند.
ثعلب گفت: نسبت به خداوند و پیامبرش و مردم بسیار دروغگو بود.»(1)
گویم :
آیا چنگزدن رازی به سخن جاحظ پیرامون این حدیث و حدیث غدیر، جایز است؟
از اینجا روشن میشود که دهلوی هم، نسبت به آنچه در این مقام آورده، مقلِّد جاحظِ ملحدِ زندیق است.
گویی رازی متوجه شده که استدلالش به یاوهگویی جاحظ در برابر اجماع مسلمین بسیار زشت است، لذا گوید: «و اگر انعقاد اجماع را پذیرفتیم، لیکن آنچه را آوردیم برای استدلال ذکر نکردیم.» امّا اگر آنچه را جاحظ بر زبان آورده است شایستهی استدلالش نیست، پس معنی این گفتهاش چیست که گوید: «بلکه آن را معارض آنچه ذکر کردهاید قرار میدهیم تا به وسیلهاش باطل شود»؟ و آیا چیزی را که شایستهی استدلال نیست، جایز است که در تعارض با سخن امامیه قرار دهد؟ اگر رازی اجماع را پذیرفته باشد، پس گفتهی امامیه اثبات شده است. پس چه تعارضی با گفتهی جاحظ حاصل میشود؟ و چگونه آنچه را آورده است از «پاسخ آنچه به عنوان مورد چهارم آوردهاند» روشن میشود؟
به واقع رازی خود را در منجلابی افکنده که از آن رهایی نمییابد. خود را به تناقض افکنده و همهی گفتههایش سقوط کرده است، و باطلکنندگان اینچنین مفتضح میشوند!!
گویم :
سپس رازی برای اشکال «سلب امامت از امیرالمؤمنین علیه السلام پس از عثمان» دو پاسخ آورده است، و گوید :
«و نیز، اگر به این حدیث استدلال کنیم، پس امامت علی پس از عثمان تنها به اختیار ثابت میشود، و در مورد هارون علیه السلام چنین نیست، پس حدیث شامل او نمیشود.
همچنین اگر آن را شامل میشد، وظیفه داشتیم که این حالت را به دلیل، از عمومیت نصِّ خارج کنیم، و به ظاهر خود، قبل از وفات عثمانرضیاللهعنه باقی میماند.»
بطلان این سخن رازی کاملا ظاهر است، چون همانندی و مشابهت میان هارون و امیرالمؤمنین علیهما السلام اقتضا دارد که امامت حضرت امیر بر مبنای کلام صریح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، همانگونه که امامت حضرت هارون براساس کلام صریح حضرت موسی علیهما السلام بود، نه به اختیار.
امّا اشکال این است: اگر امامت حضرت علی را نفی میکنیدـ چون حضرت هارون پیش از حضرت موسی علیهما السلام درگذشت و امام نشدـ پس نفی این امامت، حتّی بعد از عثمان هم لازم است. این اشکال وجود دارد، چه این که امامت به گفتهی صریح یا به اختیار باشد. پس آنچه در پاسخ گفته است، اصلا ربطی به اشکال ندارد.
بعلاوه، بطلان کلام دوم رازی روشنتر است، چون وظیفه طرف مقابل است که این سخن را بر خودش تکرار کند و بگوید: این حدیث تمامی منزلتهای هارون ـ چه نفی و چه اثبات ـ را شامل میشود، لیکن مباشرت نکردن به کار
1) لسان المیزان: 5/286 ـ 291 رقم 6300.
امامت به دلیل خارجکنندهای، خارج شد، پس معارضه ساقط است.
تکمله :
جاحظ سخنانی در برتری مطلق اهل بیت علیهم السلام بر دیگر مردمان دارد. ابواسحاق قیروانی چنین آورده است:
«فصلـ گفتهی ابوعثمان عمروبنبحر جاحظ دربارهی قریش و بنیهاشم :
مردم دانستهاند که چگونه است کرم قریش و سخاوت آنان، خردها و زیرکی آنان، رأی و هوشمندی آنان، سیاست و تدبیرشان، خلاصهگویی و حیرتانگیزی آنان، برتری بردباری آنان آنگاه که بردبار کوتاه آمد، تیزی ذهنهای آنان آنگاه که تیزذهنی کُند شود، صبرشان هنگام تضاد، پایداریشان در محنتها، وفاداریشان وقتی خیانت نیکو شمرده شود، بخشش آنها وقتی ثروت دوست داشته شود، بیانشان نسبت به حدیثهای فردا، کمیِ رویگردانیدن آنان از جهت قصد، اقرارشان به حق و شکیبایی ایشان نسبت به آن، توصیف آن، درخواستشان به سوی او، نرمخویی و نگهداری اصالتشان، پیوستن پیشینیان به نورسیدههایشان و نسلهای تازه به قدیمیهاشان، و سرانجام، شباهت آشکارشان به نهانشان و گفتارشان به فعلشان،
و آیا سلامت درون یکی از آنان جز به اندازهی نهایت ژرفبینی اوست؟ و آیا غفلتش جز به اندازهی راستی گمانش است؟ و آیا گمانش جز همانند یقین غیر اوست؟ و عمر گفت: از عقلش بهره نمیبری تا این که از گمانش بهره ببری. اوسبنحجر [در بیت شعری] گفت:
آن دانای روشن که نسبت به تو گمان میبرد، گویی کهشخصاً دید و شنید
و دیگری گفت:
با نمکِ شکیبا از قبیله «مازن»، با فصاحتی که درباره غایب سخن میگوید
و بلعاءبنقیس گفت :
و اگر رأی درست را خواهانم، میدانم که وقتی گمان انسانخوار شد، ارزشش نیز فرو ریزد
بلکه مردم دانستند چگونه است جمال و قوامشان، رُشدشان و کمالشان، خوشحالیشان و نجابتشان، بیانشان و بروزشان، اندیشیدنشان و گفتههای ناگهانی آنان.
پس اعراب چون تناند و قریش جان آنان، قریش جاناند و بنیهاشم نهان و مغزشان، و جایگاه هدف دین و دنیا از آنان است.
هاشم ملاحت زمیناند و زینت دنیا، طلای کانی جهان، بزرگترین بزرگان قوم، معتمد أعظم، مغز هر گوهر بخشنده، راز هر عنصر شریف، سرشت بیآلایش، جای کاشتن با برکت، پرچمهای برافراشته استوار، معدن فهم، سرچشمهی دانش، دارای چشمان گریان در بردباری، و شمشیر برّان در عزم و اراده، همراه با بردباری و دوراندیشی، و گذشت از گناه، و قصد کردن پس از معرفت، و گذشت کردن پس از توانایی.
آناناند مهتر و بزرگ گرامیتر قوم. آنان مانندهاند به آبی که چیزی آن را آلوده 2 نمیکند، خورشیدی که هیچ کجا پنهان نمیماند، طلا که به کاستی شناخته نمیشود، ستاره برای سردرگُم، و آب سرد برای تشنهلب.
از آنان است دو گران سنگ، دو پاکیزه، دو سبط، دو شهید، شیر خدا، صاحب دو بال [در بهشت = جعفر طیار]،
ذوالقرنین امّت، بزرگِ وادی، ساقی حاجیان، بردبار وادی مکّه، دریا و دانشمند.
انصار یاران ایشانند. مهاجران آنانیاند که به سویشان یا با ایشان هجرت کردند. صدّیق کسی است که آنان را تصدیق کرد. و فاروق کسی است که میان حق و باطل را به وسیلهی ایشان فرقی نهاد، حواریون یاران ایشانند، و ذوالشهادتین [چنین نام یافت] چون به نفع ایشان شهادت داد. و هیچ نیکی نیست جز برای آنان، یا دربارهی آنان، یا با ایشان، یا این که به ایشان اضافه میشود.
و چگونه چنین نباشند؟
از آنان است فرستاده پروردگار جهانیان، امام اوّلین و آخرین، بزرگِ فرستادگان، و خاتم پیامبران، کسی که برای هیچ پیامبری نبوّت به اتمام نمیرسد جز این که او را تصدیق کند و به او بشارت دهد، همان کسی که رسالتش مشرق و مغرب را فرا گرفت و خداوند آن را بر همهی ادیان آشکار ساخت گرچه مشرکان را خوش نیامد.»(1)
قاضی عبدالجبّار در کتابش (المغنی) گوید: «حدیث منزلت: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، فقط یک منزلت ثابت نسبت به او را شامل میشود و در ذیل آن منزلت تقدیر شدهای وارد نمیگردد، چون مقدّر شده به دست نیامده است و جایز نیست که یک منزلت باشد، چون توصیف آن به یک منزلت اقتضا دارد که به گونهای ویژه حاصل آید، و در مقدّر تفاوتی نیست که از بابی باشد که به ناچار باید بدانگونه که مقرّر شده باشد یا این که نباید در پی این سخن وارد شود.
درستی این مطلب را کلام او: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی» بیان میکند که اقتضا دارد هارون نسبت به موسی جایگاهی شناخته شده مشابه جایگاه او، داشته باشد. پس چگونه میتواند صحیح باشد که داخل آن تقدیر شده گردد. این مانند گفتهی گویندهای است که بگوید: حقّ تو بر من مانند حقّ فلانی بر فلانی است، و بدهی تو نزد من مانند بدهی فلانی است و مانند اینها، که تنها امر شناخته شدهی حاصلی را شامل میشود.
وقتی که آن ثابت شود، باید دقّت کنیم. اگر جایگاه هارون نسبت به موسی شناخته شده بود، سخن را بر آن حمل میکنیم. در غیر اینصورت باید توقّف کنیم، همانگونه که در مثالهایمان دربارهی حقّ و بدهی این توقّف واجب است.
همچنین باید بنگریم، اگر سخن اقتضای شمول دارد آن را بر شمول حمل میکنیم، و گرنه توقّف بر آن واجب میشود و جایز نیست که جایگاهی که برای هارون به دست نیاید ذیل این سخن وارد شود.
نیز دانستهایم که جانشینی بعد از او برایش حاصل نشد، پس باید ذیل آن خبر وارد شود. چون بیان کردیم که این خبر، تقدیری را که انجام نگرفته شامل نمیشود، بلکه شامل جایگاهی میشود که به وجود آمده و حاصل شده است.
اگر بگویند: جایگاهی که برای هارون مقدّر میکنیم، گویی که ثابت شده است، چون در حالت غیبت با جانشینی
1) زهرالآداب و ثمر الألباب :1 95ـ 97.
واجب است، و تنها مانعی پیش آمد که مرگش پیش از موسی علیه السلام است، و اگر این مانع نبود، آن جایگاه ثابت میبود.
پاسخ میدهیم: اگر چیزی را که آوردهای پذیرفتیم، در حقیقت این جایگاه همچنان غیر ثابت است، هرچند که در حکم، گویی که ثابت است، و توضیح دادیم که این خبر شامل تقدیر شده نمیشود، چه وجوب آن صحیح یا غیر صحیح باشد، پس سخن ما، پیش از سخن گفتن در باب صحّت آنچه آوردی و وجوب آن، صحیح است، و ما در این جایگاه، نیازی به منازعه با تو نداریم که: اگر موسی پیش از او میمرد آیا واجب بود یا نبود.
این مطلب چنین روشن میشود که اگر پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم نماز ششمی در نوشتهها بر ما واجب میفرمود، یا روزهی شوال را، واجب میساخت، شرعآ میتوانست و بنابر معجزه واجب میشد. و اینک واجب نیست که از شریعت او باشد، هرچند که اگر به آن فرمان میداد واجب میشد. و سخن دربارهی آنچه آوردهاند، نیز چنین است، و هر مقدّری سبب وجوب آن نیست، که اگر آن مانع نبود، حصول آن واجب میبود و میتوان گفت، حاصل شده است. و اگر آن ممکن نشد چگونه میتوان گفت که یک جایگاه است.»
گویم :
محلّ استشهاد، کلامی است که چند بار تکرار و بر آن تأکید نموده، که حدیث فقط یک جایگاه ثابت را شامل میشود و ذیل آن جایگاه مقدّری وارد نمیشود، چون مقدّر به دست نیامده است و بر این پایه، نفی امامت ـ که بی تردید، جایگاهی ثابت نیست ـ در مدلول این حدیث وارد نمیباشد. پس آنچه رازی و اعور و دهلوی ادّعا کردهاند باطل میشود. و سپاس از آنِ خداوند است.
علم الهدی سید مرتضی خداوند رحمتشکند به تفصیل به این شبههی قاضی عبدالجبّار پاسخ گفته و گوید :
«چرا گفتهای چیزی که فرض شده توصیفش به عنوان یک جایگاه، صحیح نیست؟ میبینیم آنچه آوردهای چیزی جز در مسیر ادّعا نیست! و آنچه انکار کردی که مقدّر به عنوان مقدّر توصیف شود، و این که اگر شناخته شده باشد، اشاره به آن و تشبیه دیگری به آن، صحیح میباشد، چون اگر صحیح شد و با وجود مقدّر بودن، حصول آن معلوم و وجوبش هنگام وجود شرطش باشد، پس اشاره به آن صحیح است و شناخته شدن به آن حاصل است، به آنچه دربارهی بدهی آوردی راضی شدیم، چون اگر فردی به دیگری دین مشروط داشته باشد در وقت مورد انتظار واجب میشود، و قبل از ثابت و حاصل شدنش، میتواند مورد اشاره قرار گیرد و حمل دیگری بر آن صحیح میباشد. و مورد انتظار و متوقّع بودنش، مانع همهی آنچیزها نمیگردد، و نیز به بدهی و حق توصیف میشود هرچند که اینک ثابت نشده باشد.
از جمله دلایلی که بطلان گفتهات را برملا میکند، این است: مقدّر ـ هرچند که حصول آن دانسته شده باشد ـ به این که یک جایگاه است توصیف نمیشود. اگر یکی از ما بگوید: فلانی نسبت به من در جایگاه زید نسبت به عمرو است در همهی حالاتش، و از پیش میدانستیم که زید نسبت به عمرو چنان اختصاص یافته و قرب و منزلت یافته که اگر چیزی از اموالش را بخواهد اجابت کرده و میبخشد، بعلاوه فرد تشبیه شده اگر از دوستش درهمی یا جامهای بخواهد، بر او واجب استـ اگر حکم کرده باشد که جایگاهش نسبت به او جایگاهی است که آوردیمـ که آن را به او ببخشد، هرچند کسی که حالتش به او تشبیه شده، عین آن مسأله برایش اتّفاق نیفتاده باشد، و بر گویندهای که گفتهاش را باز
گفتیم نباشد که او را از آن درهم و پیراهن باز دارد، به این که بگوید: من برایت جایگاههای فلانی نسبت به فلانی قرار دادم، و درخواست درهم یا جامه، در زمره این جایگاهها نیست، بلکه بر او واجب است تمام بخششها را در صورت درخواست او عملی سازد. بر این پایه لازم نیست که نمازششم و دیگر عبادتهایی که اگر پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم واجب بر ما میفرمود، به همانگونه واجب بدانیم که اینک از شریعت ایشان توصیف میشود، چون علّت وجوب و استحقاقی برایش حاصل نشده است، بلکه سبب وجوبش مقدّر است، همانگونه که آنها مقدّر هستند، حال آن که آنچه ما واجب کردیم چنین نیست، چون ما چیزی به عنوان جایگاه توصیف نمیکنیم جز اینکه استحقاق و سبب وجوب آن به دست آمده باشد، و اگر پیامبر صلی اله علیه و آله و سلم میفرمود که پس از یکسال نماز ویژهای بخوانید خارج از نمازهای شناخته شده، جایز بود که گفته شود، واجب است آن نماز پیش از رسیدن آن وقت، از شریعت ایشان باشد، از جهت ثبوت سبب وجوب آن.
همین دلیل، سبب سقوط این کلام میشود که کسی بگوید: پس بر پایهی گفتارتان واجب است که هر یک از ما امام بر دیگر حالتهایی باشد که حصول به آن، از راه تقدیر جایز باشد، مانند این که وصی دیگری و شریک او باشد، و غیر از آن، چون بر پایهی تقدیر، صحیح است که بر تمام این حالتها باشد چون سببها و شرطهایش وجود دارد، و لزوم به آنچه شمردیم منحصر نمیشود، زیرا آنچه را آوردیم از اعتبار ثبوت سبب منزلت و جایگاه و استحقاقش، و همهی چیزهایی که شما آوردید که سبب استحقاق و وجوب آن ثابت نشد، و درست نیست که یک جایگاه باشد.
سپس به او گفته میشود: نیازی به سختگیری شما در توصیف مقدّر به عنوان یک جایگاه نداریم، و سخن ما بدون آن به اتمام میرسد و منظّم میشود، چون آنچه بر هارون علیه السلام از استحقاق جایگاه خلافت بعد از موسی علیه السلام هست اگر در دوران حیاتش ثابت باشد، توصیفش به این که یک جایگاه و منزلت است، صحیح میشود، و اگر توصیف خلافت بعد از وفات را یک منزلت در زمان حیات ندانیم، به این دلیل تصرّف در امری باشد متعلّق به حالت ویژهای غیر از استحقاقش، و هر یک از این دو امر از دیگری جدا است. و اگر استحقاقش برای خلافت بعد از وفات ثابت شد، توصیفش به منزلت جاری میشود، و حصول آن برای امیرالمؤمنین علیه السلام واجب میشود، همانگونه که برای هارون علیه السلام حاصل میشود، و امامت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برایشان ثابت شد به جهت وجود همهی شرطها در او. چنان که میبینیم که وقتی فردی به دیگری وصیّت کند و تصرّف در اموالش بعد از مرگ خود را برایش قرار دهد، آن تصرّف با شرط وفات بر او واجب میشود، و همچنین کسی که دیگری را به شرط غیبتش از شهرش جانشین خود نماید تا نایب او پس از غیبت باشد، این منزلت هنگام پیداشدن آن شرط برایش واجب میگردد، پس حالت تصرّف و اقدام به کاری که به او واگذار شده است غیر از حالت استحقاق اوست. و اگر شخصی غیر از فرد وصیّت شده یا جانشین شده بگوید: فلانی نسبت به من در جایگاه فلانی نسبت به فلانی است و به وصیّتکننده و وصیّتشده اشاره کند، واجب میشود که برایش ثابت شود استحقاق در همان زمان و تصرّف بعد از آن نسبت به آنچه برای نخستین نفر واجب کردیم و کسی را نشاید که این تصرّف کننده را از تصرّف باز دارد، اگر او تا زمان وفات دوستش به همین حالت بماند، از آن جهت که تصرّف آینده پیش از رسیدن وقتش، توصیف نمیشود که جایگاه و منزلت اوست، و نه از آن جهت که هر کس حالتش به او شباهت یافت، پس از وفات باقی نماند، اگر حکم کنیم که او باقی نمیماند.
پس اگر نویسندهی کتاب (قاضی عبدالجبار) بگوید: آنچه آوردهاید صحیح است، چون تصرف در مال وصیّتکننده است و خلافت برای کسی است که در زمان غیبت جانشین شده، و اگر این دو امر در حالت خطاب حاصل نباشد، و به عنوان دو منزلت توصیف نشده باشد در آنچه مقتضی وصیّت و جانشینی است که استحقاق آن دو را موجب میگردد، بیدرنگ ثابت میشود و به عنوان یک منزلت توصیف میگردد.
گوییم: همینگونه به شما میگوییم، منزلتهایی که برای هارون نسبت به موسی علیهما السلام واجب دانستیم، حرف به حرف برای امیرالمؤمنین علیه السلام واجب میدانیم.
او نمیتواند مخالفت کند در این امر که استحقاق هارون به جانشینی موسی بعد از وفات، در حال برای او حاصل است، چون سخن او در این فصل بر پایهی تسلیم او است، اگر چه در این مورد در فصل دیگری که آغاز کرده، مخالفت کرده باشد، که پس از این سخن دربارهاش خواهد آمد.
و در قسمتهایی از سخنانش که پیش از این نقل شد، به تسلیم بودنش در این موضع تصریح کرده است، چون آن فصل را بر این پایه گذاشته است که اگر خلافت بعد از وفات واجب شود ـ آنگونه که ما عقیده داریم ـ توصیف آن پیش از حصول آن به عنوان یک منزلت صحیح نیست، اگرچه مخالفت او در این موضوع باشد که چیزی که باید حاصل شود، با منازعه از تمامی آنچه به زحمتش انداخته بینیاز میبود.
از تمامیِ آنچه آوردیم روشن میشود ادّعای او که حدیث شامل مقدّر نیست، از آن بهرهای نمیبرد، چون ما ـ با پذیرفتنشـ درستی روش خود را در تأویل آن روشن کردیم، همچنین روشن میشود که اگر سخنش هم صحیح باشد، بیش از منع توصیف آنچه مقدّر است به یک منزلت، تأثیری ندارد.
و برای کسی که این خبر را نصّ بداند، امتناع از توصیف خلافت بعد از وفات زیانی نمیرساند به این که منزلتی پیش از حصول آن است، اگر برای او ثابت شود که آن خلافت، واجب و مستحق است و این که آنچه اقتضا دارد، باید به عنوان یک منزلت وصف شود.»(1)
گویم :
متانت و قوّت کلام سید در تقریر خود روشن است به این که استحقاق خلافت حضرت هارون علیه السلام از حضرت موسی علیه السلام منزلتی ثابت است نه فرضی.
به این دلیل، فخر رازی در پاسخگویی در مانده و متن گفتارش چنین است :
«دوم: اینکه خلافت هارون برای موسی علیهما السلام را ادّعا نکنیم، بلکه گوییم: هارون شریک موسی علیهما السلام در رسالت بود. پس بی تردید اگر بعد از وفاتش زنده میماند، در جایگاه او به عنوان وجوب اطاعت میایستاد و همین اندازه برای مقصود بسنده است، چون حدیث وضع حضرت علی را مانند وضع هارون در تمام منزلتها میداند، و یکی از منزلتهای هارون، استحقاق جانشینی موسی در مقام وجوب اطاعت است. پس واجب میشود که حضرت علی علیه السلام نیز چنین
1) الشافی فی الإمامة :3 20ـ 23.
باشد، و امامت را جز این معنایی نیست.
اشکال: این حدیث فقط منزلتهای ثابت شده را شامل میشود نه فرضی را. و امامت هارون بعد از موسی علیهما السلام حاصل نشده بلکه تقدیر شده بود، پس حدیث آن را شامل نمیشود.
پاسخ: استحقاق هارون به قیام در مقام موسی علیه السلام بعد از وفاتش، در همان حال، منزلتی ثابت شده است، چون ممکن است استحقاق یک شیء حاصل شده باشد هر چند که مستحق متأخّر از آن باشد.»(1)
پس او به کلام سیّد مرتضی که گفت: «چون ما گوییم: استحقاق هارون...» پاسخی نداده است که بر مراجعهکننده پوشیده نمیماند. در مورد شبهههایش در جاهای دیگر سخن، بیانش و سستی مطالبش خواهد آمد.
از سخن قاضی عبدالجبار همدانی چنین برمیآید که ادّعای دلالت حدیث بر نفی امامت، تنها نوعی فرض و تقدیر است، و این دلالت به حقیقت ثابتشده نیست. قاضی گوید: «میتوان دلالت آن را بر ضد آنچه گفتهاند، قرار داد، به این صورت که گفته شود: هرگز هارون بعد از موسی منزلت امامت نداشت. اگر وضع علی نسبت به پیامبر، چون وضع هارون نسبت به موسی باشد، باید پس از او امام نباشد. این سخن، خیلی نزدیکتر است از آن چه به آن درآویختند، چون خواستار اثبات منزلت فرضی شدند، که با این حدیث به دست نمیآید.
اگر این مطلب برایشان هموار شد، برای مخالف آنها نیز هموار میشود که ادّعا کند این حدیث، نفی امامت پس از پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم را در بر میگیرد، از آن جهت که برای هارون علیه السلام بعد از موسی نبود.
هنگامی که گویند: این مورد، در زمره منزلتها به شمار نمیآید تا این حدیث آن را شامل شود، ما همانند آن را در فرضی که آوردهاند، میگوییم.»
میبینیم که قاضی به صراحت میگوید که این ادّعا تنها بر سبیل فرض و تقدیر از سوی مخالفان است برای ملزم کردن امامیه، و این ادّعا را حقیقتی نیست. و این همان نکته است که برای ردّ بر دهلوی میخواهیم اثبات کنیم.
لیکن این الزام، خیالی محض و توهّمی باطل است، همانگونه که از گفتههای سید مرتضی علیهالرحمة خواهید دانست.
سیّد مرتضی در ردّ سخن قاضی عبدالجبّار گوید: «قاضی ادّعا کرده که خبر اقتضا دارد بر نفی امامت، از آن جهت که هارون پس از وفات موسی امام نبود، و اگر آن را با این صفت یک منزلت ندانیم، از درستی به دور است.
البتّه هارون جانشین موسی بعد از وفات نبود، ولی استدلال کردیم که اگر باقی میماند جانشین او در امّتش بود، و این منزلت هر چند مقدّر بود، ولی باید در شمار منزلتهای او به حساب آید. و این که مقدّر، اگر آسان بگیریم که به یک منزلت توصیف نمیشود، ناگزیر باید با داشتن استحقاق خلافت بعد از او با یک منزلت توصیف شود، زیرا تقدیر هر چند در نفس خلافت بعد از او باشد، در استحقاق آن نیست و وجوب آن را اقتضا ندارد. وقتی این امر ثابت شد،
1) نهایةالعقول (خطی).
واجب است دربارهی کسی که وضعش به وضع او تشبیه شده، و منزلتی مانند منزلت او برایش قرار داده شده، که اگر بعد از وفات باقی ماند،خلافت برایش واجب شود. و ثبوت آن در معرض این تردید نیست که این مقام برای هارون بعد از وفات موسی ثابت نشده است.»(1)
مرحوم سیّد مرتضی در پاسخ خود گوید: «اگر کلام قاضی صحیح باشد، در موردی که کسی به نمایندهی خود بگوید: هر ماه به فلانی وقتی نزد تو آمد یک دینار بده، سپس همانوقت یا پس از مدّتی بگوید: عمرو را در جایگاه او قرار ده. سپس فرض کنیم که نفر اوّل نزد مأمور حاضر نمیشود تا به او بدهد و دیناری که برایش قرار داده بود دریافت نکرد، تا نمایندهـ اگر امر چنان باشد که نویسندهی کتاب ادّعا کرده استـ تأخیر نفر اوّل را راهی برای محروم کردن بخشش به نفر دوم قرار دهد، و به او بگوید: اگر میبودی تنها در جایگاه فلانی قرار میگرفتی، امّا فلانی بخششی به دست نیاورد، پس نباید تو نیز بدان دست یابی؛ و ما میدانیم که نه شایسته نماینده است و نه دیگری که کسی را که وضعش را آوردیم، منع کند و برای محروم کردنش علّتی مانند علّت نویسندهی کتاب بیاورد.
دلیل دیگری بر بطلان این شبهه
توصیف نفی و مانند آن به یک منزلت صحیح نیست، گرچه توصیف فرضی شبیه اثبات آن، صحیح باشد، زمانی که علّت استحقاق وقوعش ثابت شود. بنگرید وقتی که کسی بگوید: فلانی نسبت به من در جایگاه فلانی است، از این جهت که نه برادر اوست، نه شریکش و نه نمایندهاش و نه موارد نفی دیگر؛ این سخن صحیح نیست، گرچه صحیح باشد درباره مورد فرضی به این که اگر نزدش شفاعت خواست، شفاعتش کند، و اگر درخواست کرد، به او بدهد، و به کسی اجازه ندهد که شفاعت نکند اگر از کسانی باشد که اگر شفاعت کند، جایگاهی را شفاعت میکند که اقتضا دارد در مورد کسی که جایگاهی مانند جایگاه او در جهت پذیرفتن شفاعتش برایش قرار داده.»(2)
دهلوی ـ با پیشوایی خیالی در دانشهای مختلف! ـ معنی کلمه «منزلت» را ندانسته است. اگر معنی این کلمه را ـ حتّی با مراجعه به کتابهای لغت ـ میدانست، به این شبهه نمیرسید، و آن ادّعا را بر زبان نمیآورد.
1ـ 15. جوهری گوید: «المنزلة: المرتبه، جمع نمیشود، و استنزل فلان یعنی از مرتبهاش کاسته شد.»(3)
2ـ 15. همچنین جوهری گوید: «الرتبة: المنزلة، و کذالک المرتبة. أصمعی گفت : المرتبة: المرقبة، که قلهی کوه است. خلیل گوید: «المراتب فی الجبل و الصحاری»، و آن نشانههای راه است که در آن نگهبانها و دیدهبانها قرار
میگیرند، و میگویید: «رتّبت الشیءَ ترتیبآ»، و «رتّب الشیءَ یرتّب رتوبآ» یعنی «ثبت». گفته میشود: «رتّب رتوب الکعب» یعنی «انتصب انتصابه» و «أمر راتب» یعنی «دارٌ ثابت».»(1)
3ـ 15. فیروزآبادی گوید: «رتّب رتوبآ: ثبت و لم یتحرّک، کترتب، و رتّبته أنا ترتیبآ، و الترتب کقنفذ و جندب: الشیء المقیم الثابت، و کجندب: الأبد و العبد السوء و التراب، و یضمّ، و کذا جاؤا ترتّبآ جمیعآ، و آتّخذ ترتّبة کطرطّبة، أی شبه طریق یطؤه، و الرتبة بالضمّ، و المرتبة: المنزلة.»(2)
4ـ 15. ابناثیر گوید: «آمده است: من مات علی مرتبة من هذه المراتب بعث علیها. المرتبة: المنزلة الرفیعة. مرادش جنگ و حجّ و دیگر عبادتهای دشوار است، بروزن مفعلة از «رتب» است اگر برپا ایستاد. و جمعش «المراتب» میباشد.»(3)
بنابراین «المرتبة» از «رتب» مشتقّ و به معنی «ثبت» است، پس امر غیرثابت در مدلول «المرتبة» وارد نمیشود، و چون «المنزلة» به معنی «المرتبة» است، امر غیر ثابت در مدلولش وارد نمیگردد.
بنابراین، حدیث خودش دلالت بر نفی خلافت را نفی مینماید.
همچنین دیدیم که در سخن ابناثیر و دیگران تفسیر «المرتبة» را به «المنزلة الرفیعة»، و در تفسیر جوهری «المنزلة» به معنای «المرتبة» آمده است که «الرفعة» از مفهوم «المنزلة» برگرفته شده است. آیا در نفی خلافت، رفعتی است تا حدیث بر آن دلالت داشته باشد؟!
5ـ 15. فیروزآبادی «المنزلة» را به «الدرجة» معنی کرده است، چون گوید : «المنزلة، موضع النزول و الدرجة»(4)
6ـ 15. «الدرجة» به معنای «المنزلة الرفیعة» است همانگونه که راغب گوید : «الدرجة، المنزلة، لیکن به «المنزلة» درجة گفته میشود، اگر به اعتبار بالا رفتن باشد نه گسترش در سطح هموار مانند پلّههای پشت بام و نردبان. و از آن به «المنزلة الرفیعة» تعبیر میشود. خداوند متعال میفرماید: (و للرّجال علیهنَّ درجة) که آن را به جهت بالا بودن جایگاه مردان در خرد و سیاست و مانند آنها نسبت به آنان بیان فرموده است، چنان که فرمود: (الرّجال قوّامون علی النساء بما فضّل الله بعضهم علی بعض)»(5)
از جمع میان این دو عبارت، روشن میشود که «الرفعة» از «المنزلة» گرفته شده است، پس حدیث بر نفی خلافت دلالت نخواهد داشت، چون در این نفی، رفعتی نیست، بلکه آنگونه که واضح است، برعکس میباشد.
7ـ 15. شگفتا! که رازی در کتابهای فلسفی خود بر معتقدان به ثبوت امر معدوم سخت میتازد، تا آنجا که آنان را از گروه خردمندان خارج میکند، امّا در این مقام به چنان گرفتاری میافتد که نفی خلافت را مصداق «المنزلة» قرار میدهد یعنی همانی که به معنی امر ثابت است!!
رازی میگوید: «فصل نهم در این که معدوم ثابت نیست. مردمانی که در حقایق مباحث وجود و عدم، دیدگانشان ضعیف شده است، میپندارند آنچه موجود نیست، تقسیم میشود به ممتنع الوجود و غیر موجود. ممتنع الوجود، نفی صرف است، و ممکن الوجود در هنگام بودنش، معدومی ثابت است. آنان گمان بردهاند که آن در حالت عدم، موصوف به صفاتی ثابت است، که آن صفات نه موجود هستند و نه معدوم.»(1)
حال که معدوم به ثبوت متّصف نمیشود، پس نفی خلافت به آن متّصف نمیگردد. پس نفی خلافت، یک منزلت به معنی یک مرتبه نیست، چون مرتبه بر ثبوت دلالت دارد،آن گونه که دانستید.
8ـ 15. رازی گوید: «... لیکن تمام برهانهایی را که آوردیم، در جایگاه بدیهی اولیه فساد است، زیرا روشن کردیم که وجود، همان حصول در اعیان است، و هر کس که این حصول را با حاصل نشدن همراه کند، از غریزهی عقل خارج شده است.»(2)
ادّعای دلالت حدیث منزلت بر سلب خلافت از امیرالمؤمنین علیه السلام ، خلافت خلفای قوم را نیز باطل میکند. این مطلب آنان را میان دو امر قرار میدهد: یا دست برداشتن از این ادّعا، یا التزام به سلب خلافت از سه خلیفه. اگر تشبیه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام و بودن او در جایگاه هارون، موجب سلب خلافت از او پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، خلافت را از سه خلیفه نیز سلب میکند، چون آنان حدیث منزلت را دربارهی شیخین قرار دادهاند و آنان را در جایگاه حضرت هارون علیه السلام گذاردهاند. منّاوی از خطیب بغدادی روایت کرده است که [پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم فرمود] :
«ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند.»(3)
در حدیثی دیگر ـ که مانند قبلی ساختگی است ـ عثمان به حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده است. حافظ محب طبری
روایت کرده است :
«از انس که گفت: رسول خداصلّیاللهعلیهوسلّمفرمود: هیچ پیامبری نیست جز این که همانندی در امّت من دارد. ابوبکر مانند ابراهیم، و عمر مانند موسی و عثمان مانند هارون و علیبنابیطالب مانند من است.
خلعی و ملّا در سیرهاش نقل کردهاند.»(1)
سیوطی از ابنعساکر از انس آن را روایت کرده است.(2)
اگر این حدیث دلیلی بر نفی خلافت و سلب آن از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود، این امر بر آن امام علیه السلام و خاندانش و پیروانش پوشیده نمیماند، ولی با قطع و یقین ثابت شده است که آن حضرت علیه السلام از وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبض روح شدند، خلافت را مطالبه فرمود. ابنعبدالبر گوید :
«از چند وجه برای ما روایت شده است: هنگامی که وفات حسن رضیاللهعنه نزدیک شد، به برادرش حسین گفت: برادرم! وقتی رسول خدا صلّیاللهعلیهوسلّم قبض روح شد، پدرت برای این امر به پا خاست، و امید داشت که دارندهاش باشد، امّا خداوند آن را از او بازگردانید، و ابوبکر آن را در دست گرفت. هنگامی که مرگ ابوبکر فرا رسید، بار دیگر برای آن به پا خاست، امّا از او بازگردانیده شد و به عمر رسید. هنگامی که عمر قبض روح شد، آن را میان شش نفر قرار داد که او یکی از آنان بود. شکّی نبود که خلافت به او نمیرسد، لذا از او بازگردانیده شد و به عثمان رسید. هنگامی که عثمان کشته شد، با او بیعت شد، سپس با او منازعه کردند تا در طلبش شمشیر کشید، و چیزی از آن برایش آسایش نیاورد.»(3)
این اقدام برای اهل انصاف، بزرگترین دلیل بر بطلان ادّعای منحرفان از راه راست است.
اهل سنّت روایت کردهاند که اندکی پیش از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عبّاس به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: «ما را بر او وارد کن تا دربارهی این امر از او بپرسیم. اگر برای ما بود آن را روشن میکند و اگر برای غیر ما بود به مردم سفارش میکند.»
رازی به این استدلال کرده است ـ ضمن آنچه به گمان خود بر عدم نصّ بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام دلیل آورده ـ و گوید: «هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بیمار شد، عبّاس به علی گفت: من مرگ را در صورتهای خاندان عبدالمطّلب میشناسم، و به راستی مرگ را در صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله شناختم. پس ما را بر او وارد کن تا دربارهی این امر از او بپرسیم، اگر برای ما بود، آن را روشن میکند، و اگر برای غیر ما بود، مردم را سفارش میکند.
دانسته میشود که اگر علی مورد نصّ در خلافت بود، عبّاس داناترین مردم به آن بود، و چنین سخنی نمیگفت.
اشکال: مراد عبّاس این بود، که فرمانروایی که پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم قرارش داد، آیا به آنان واگذار میشود یا نه؟
پاسخ:لفظ «برای مایابرای غیرما»اقتضای ملک واستحقاق دارد. وعبّاس نگفت : «از او بپرس آیا این امر را به ما میسپارد یا نه؟» تا آنچه اشکال کردهاند، درست باشد.
همچنین روایت شده که علی رضیاللهعنه پس از آن به او گفت: ترسیدی که پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم بگوید: خلافت برای غیر شماست و مردم آن را هرگز به ما ندهند. و معلوم است که اگر میگفت، استحقاق آن برای غیر شماست، تنها الزام میآورد، نه اینکه اگر میگفت: مردم آن را به شما واگذار نمیکنند.»
گویم :
تمامی آنچه روایت کردهاند، نزد ما ثابت شده نیست. لیکن ماـ از جهت الزامـ به آن استدلال میکنیم و به رازی میگوییم: اگر حدیث منزلت دلالت بر نفی خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام داشت، عبّاس داناترین مردم به آن بود و لذا چنین سخنی به حضرت علی علیه السلام نمیگفت.
فرض کنیم عبّاس این سخن راگفت، و فرض کنیم نسبت به حدیث منزلت و معنی آن جاهل بود. لیکن اگر حدیث منزلت دلالت داشت بر آنچه رازی پنداشته، امیرالمؤمنین علیه السلام به سخن عبّاس پاسخ میداد و آن را ردّ میکرد، بنا به دلالت حدیث منزلت و اینکه به پندار آنان، استحقاق خلافت نداشت، نه این که چنان سخنی بگوید که روایت کردهاند.
حدیث منزلت بر نفی خلافت دلالت ندارد، به دلیل این گفته عبّاس به امیرالمؤمنین علیه السلام که ـ هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قبض روح شدندـ به حضرتش گفت : «دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم، مردم میگویند: این عموی رسول خداست که با پسرعمویش بیعت کرد، و دو نفر هم با تو مخالفت نمیکنند.»
اگر مدلول حدیث مطلبی بود که رازی و پیروان او گمان بردهاند، عبّاس چنین نمیگفت. و به فرض که میگفت، امیرالمؤمنین علیه السلام آن را رد میفرمود.
رازی براساس همین سخن بر عدم نصّ بر امیرالمؤمنین علیه السلام استدلال کرده است، به آنچه ثبوتش ـ یعنی ثبوت این سخن از آن ـ نزد او ظاهر میشود.
رازی به گمان خود برای عدم نصّ بر امیرالمؤمنین علیه السلام به قضیّهی شورا استدلال کرده و گوید: «عمر رضیاللهعنه بر شش نفر تصریح کرد، و به هر یک از آنان سفارش میکرد که اگر پیشوا شد نزدیکانش را بر مردم تسلّط ندهد، با این که میدانست آنان ترک دین و رویگردانی او از نصّ پیامبر را میدانند، پس در میان آنان کسی نبود که بگوید: چگونه از این کار ما را نهی میکنی در حالی که خودت نصّ خداوند و نصّ پیامبرش را ترک گفتهای؟»
گویم :
این نص و آن سفارش، ظهور کاملی دارد بر این که عمر، خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام را جایز میداند.
چون اگر حدیث منزلت دلالت بر نفی خلافت ایشان داشت، عمر با نصّ و سفارش خود، نص خداوند و نص پیامبرش را رها کرده بود.
همچنین سکوت آن شش نفرـ و در میانشان امیرالمؤمنین علیه السلام ـ دلیل قاطعی است بر این که حدیث منزلت بر نفی خلافت دلالت ندارد، و گرنه نصّ و سفارش عمر را رد میکردند.
22ـ عمر گفت: چرا از ابوالحسن روی میگردانند؟ به خداوند سوگند، که او شایستهترین آنان است...
بخاری در کتاب الأدب، از عبدالرّحمانبنعبدالقادر نقل کرده است : «عمربنخطاب رضیاللهعنه در کنار مردی از انصار نشسته بودند. من آمدم و کنارشان نشستم.
عمر گفت: ما کسی که حدیث را مرفوع کند دوست نداریم.
گفتم: من با آنان همنشینی نمیکنم، ای امیرالمؤمنین.
عمر گفت: بلکه با اینان و اینان مجالست میکنی و حدیث ما را مرفوع نمینمایی.
سپس به انصاری گفت: مردم میگویند بعد از من چه کسی خلیفه میشود؟
مرد انصاری چند نفر از مهاجرین را شمرد، ولی علی را نام نبُرد.
عمر گفت: چرا از ابوالحسن روی میگردانند؟ به خداوند سوگند که او شایستهترین آنان است، اگر بر آنان باشد، حتمآ بر روشی از حق آنان را بر پای میدارد.»
این خبر را شیخ محمّد صدر العالم از او روایت کرد.(1)
این حدیث نیز دلالت روشنی دارد بر بطلان آنچه رازی و پیروانش در مدلول حدیث منزلت، گمان بردهاند.
رازی ـ برای نفی نصّـ به رویداد شورا و عملکرد عبدالرّحمانبنعوف استدلال کرده و گوید: «هنگامی که عبدالرّحمان خواستار بیعت با علی شد، شرط کرد که به کتاب خدا و سنّت رسولش و روش شیخین حرکت کند، با آن که میدانست که علی و غیر او میدانند که همراه شیخین است و با کتاب خدا و سنّت پیامبرش مخالفت میکنند.
آیا در آن گروه، کسی نبود که جان و مردانگی داشته باشد که به عبدالرّحمان بگوید: میبینم کتاب خدا و سنّت پیامبرش صلی الله علیه و آله را نگهداری نمیکنی. اگر از آن در تقریر امر کسی پیروی میکردی که پیش از آن دو، بر او نصّ شده بود، به این سخن نیازمند نمیشدی. پس چرا نخست خودت را به پیروی از سنّت مکلّف نمیکنی؟ و چگونه آنانـ که از اصحاب مردانگی و غیرتمندی و شجاعت و فصاحت زبان بودندـ بر سکوت بر آن سخن شکیبایی کردند؟ اگر چنین بوده است، بدترین امّتی بودند که بر مردم برون آمدند، تُهی از هرگونه مردانگی و مروّت، و عبدالرّحمان در نهایت بیشرمی بود.»
1) معارج العُلی فی مناقب المرتضی (خطی).
گویم :
ما سخن رازی را به خودش بر میگردانیم و میگوییم: اگر حدیث منزلت بر نفی و سلب خلافت از امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت داشت، عبدالرّحمان خواستار بیعت با علی نمیشد، و علی به مدلول حدیث منزلت آن را به او باز میگردانید و آن گروه به او میگفتند: چرا نخست خودت را به پیروی از سنّت مکلّف نمیکنی؟ و چگونه نفسهای آنان بر این گفته شکیبایی کرد و بر آنچه عبدالرّحمان انجام داد و گفت، سکوت کردند، در حالی که آنان چنین و چنان بودند...؟
از تمامی این مطالب آشکار میشود که ادّعای رازی و پیروانش در باب حدیث منزلت دروغ است.
24ـ امیرالمؤمنین علیه السلام در شورا فرمود: این نخستین روزی نیست که...
ابوالفداء در تاریخ خود، پاسخ امام علیه السلام و موضعگیری ایشان را در برابر عملکرد عبدالرّحمانبنعوف در شورا روایت کرده است. این خود نصّ آشکاری است در اعتراض حضرتش علیه السلام بر آنچه بود، و این که از روز نخست خلافت را حقّ خود میدانست. ابوالفداء گوید :
«سپس عبدالرّحمان ـ پس از آنکه خود را از خلافت خارج کرد ـ مردم را گرد آورد و علی را خواند و گفت: پیمان خداوند و میثاق او بر تو باد، حتمآ به کتاب خداوند و سنّت پیامبرش و روش دو خلیفهی بعد از او باید عمل کنی.
گفت: امیدوارم عمل کنم و تمام دانشم و توانم را به کار گیرم.
عبدالرحمن، عثمان را نیز فرا خواند و همان سخن را به او گفت.
سپس عبدالرّحمان سرش را به سقف مسجد بالا برد، در حالی که دستش در دست عثمان بود و با او بیعت کرد.
علی گفت: این نخستین روزی نیست که در آن علیه ما یکدیگر را یاری کردید، پس شکیبایی نیکو در پیش میگیرم. و خداوند یاریدهنده است بر آنچه توصیف میکنید. به خدا سوگند، عثمان را فرمانروا نکردی، جز برای این که امر را به تو بازگرداند، و خداوند هر روز در یک شأن است.
عبدالرّحمان گفت: ای علی! بر خودت حجّت و برهانی قرار مده. علی خارج شد در حالی که میگفت: به زودی کتاب به سرآمد خود میرسد.
مقدادبناسود به عبدالرّحمان گفت: به خدا سوگند، او را رها کردی ـ یعنی علی را ـ در حالی که او از کسانی است که بر مبنای حق قضاوت و دادگری میکند.
گفت: ای مقداد! برای مسلمانان اجتهاد کردی.
مقداد گفت: من از قریش در شگفتم، زیرا آنان مردی را رها کردند که عقیده ندارم و نمیشناسم مردی بیش از او به حق داوری کند و داناتر از او باشد.
عبدالرّحمان گفت: ای مقداد، از خدا بترس، من از فتنه بر تو میترسم.
سپس عثمان بدعت هایی پدید آورد، از جمله فرمانروا کردن خویشاوندان جوانش. روایت شده است که به عبدالرّحمانبنعوف گفته شد :
همهی اینها کار توست. گفت: گمان آن را نمیکردم، لیکن به خدا سوگند که ابدآ با او سخن نمیگویم.
عبدالرّحمان در حالی از دنیا رفت که از عثمان هجرت و دوری گزیده بود. عثمان در بیماریش به عنوان عیادت بر او
وارد شد، امّا او به طرف دیوار روی برگرداند و با او سخن نگفت.»(1)
در این داستان از چند سو دلالتهایی است بر بطلان آنچه رازی و پیروانش دربارهی مدلول حدیث منزلت ادّعا کردهاند. همچنین دلالت دارد بر بطلان خلافت آن سه تن از چند سو...
تکمله: از جمله آنچه مقتضی مشابهت کامل میان حضرت علی و حضرت هارون علیهما السلام است،
دهلوی گوید: حمل تشبیه موجود در سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله بر تشبیه ناقص، خروج کامل از دیانت است، که از آن به خداوند پناه میبریم.
گویم :
بنا به سخنان پیشوایان حدیث و دیگر دانشمندان اهل سنّت، دلالت حدیث منزلت بر پیوستگی و نزدیکی را دانستید.
و دانستید ـ بنا به سخنان پیشوایان لغتـ که «المنزلة» به معنی «الرتبة» است، یعنی امر ثابت.
پس «نفی خلافت» هرگز داخل در مدلول «المنزلة» نخواهد بود. بنابراین تشبیه تمام بوده و نقصان در آن راهی ندارد.
بلکه حمل آن بر نفی خلافت، حمل تشبیه به امر ناقص است، و این با گفتههای بزرگان حدیث و گفتههای صریح بزرگان لغت مخالفت دارد. و این خود خروج کامل از دیانت است، پناه بر خداوند.
افزودن بر همهی اینها :
در این حدیث، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده است و این تشبیه را بایستی بر تشابه تام حمل کرد، و حمل آن بر تشابه ناقص، خارج شدن از دین مبین است. پس شکی در ثبوت عصمت امیرالمؤمنین علیه السلام نیست، چون حضرت هارون علیه السلام معصوم بود، و نفی عصمت از امیرالمؤمنین علیه السلام حمل تشبیه بر تشابه ناقص است که آن خارج شدن از دین میباشد.
همچنین: در برتری حضرت هارون علیه السلام نسبت به تمامی امّت حضرت موسی علیه السلام تردیدی نیست. تشابه کامل اقتضا دارد که امیرالمؤمنین علیه السلام نیز برترین فرد امّت پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم باشد، و گرنه باید تشبیه را بر تشابه ناقص حمل کرد، که آن خروج از دین است. از این رو برتر داشتن دیگری بر او خروج از دین و کفر به خداوند بزرگ است. از آن به خداوند پناه میبریم.
بعلاوه: تشابه کامل را اقتضا این است که امیرالمؤمنین علیه السلام به طور مطلق، واجب الطاعة و واجب الامتثال باشد، آنهم نسبت به همهی افراد امّت، در حیات و بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چون حضرت هارون علیه السلام نسبت به امّت حضرت موسی علیه السلام چنین بود. و در غیر اینصورت، تشبیه ناقص خواهد بود، که از آن به خدای بزرگ پناه میبریم.
1) المختصر فی اخبار البشر :1 165ـ 166.
1ـ دهلوی گوید :
با چشمپوشی از همهی آنها، دلالت این حدیث بر نفی امامت خلفای سهگانه کجاست، تا ادّعای شما کامل شود؟
گویم :
اگر این گروه دست از سرسختی و ستیزهجویی بردارند، و به وجه استدلال امامیه نسبت به حدیث منزلت، به دیده انصاف بنگرند، هیچ تردیدی باقی نمیماند، نه بر دلالت حدیث بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ، و نه بر بطلان خلافت آن سه تن. چون حدیث از جهتهای متعدد و با روشنی کامل، دلالت بر امامت بلافصل ایشان دارد، خلافتی که به وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیوسته است.
سخن دهلوی در این مقام، همانند سخن یکی از پیروان مسیلمهی کذاب است، مثلا دربارهی دلیلهای نبوّت پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم که بعضی شبهههای بیاساس و مخالف با عرف و لغت و سخنان پیشوایانشان را میآورند، سپس
میگویند: اگر از همهی اینها صرفنظر کنیم، پس دلالت آن دلیلها بر نفی نبوّت مسیلمة کجاست، پس پاسخ دهید، پاسخ دهید.
جهتهایی که بدانها اشاره کردیم :
خلافتی که امامیه برای حضرت هارون علیه السلام قائلند، خلافت عامه بر تمامی امّت حضرت موسی علیه السلام است. خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که به حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده، نیز چنین است، پس آن سه نفر از جمله رعیتهای او هستند.
حدیث منزلت میرساند که علی علیه السلام واجب الاطاعة است
حدیث، بر واجب الاطاعة بودن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر تمامی امّت دلالت دارد، همانگونه که اطاعت حضرت هارون علیه السلام بر تمامی امّت حضرت موسی علیه السلام واجب بود. آن سه نفر هم در زمره کسانی هستند که اطاعت حضرتش و اجرای فرمانها و نهیهایش بر ایشان واجب شده است.
این حدیث دلالت دارد بر افضلیت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر همگان جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم . شعبةبنحجاج به آن اعتراف کرده است، چنان که خواهد آمد، و سخن دهلوی نیز همین را میرساند. و افضلیّت، خلافت بلافصل را میرساند.
ثبوت عصمت حضرتش علیه السلام از این حدیث، انحصار خلافت در ایشان را پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت میکند، و خلافت غیر او را منتفی میدارد، چون آنان به قطع و یقین معصوم نبودند.
دلالت این حدیث بر اعلمیت را ـ حتّی به اعتراف عثمان ـ به زودی خواهید خواند. اعلمیت، افضلیت را اثبات میکند، و افضلیّت تعیّن خلافت برای او و تعیّن او برای خلافت را میرساند. و این خود دلیلی محکم بر سلب خلافت از غیر اوست...
2ـ دهلوی گوید:
نهایت چیزی که در این باب وجود دارد، ثبوت استحقاق امامت اوست در وقتی از اوقات، که این همان مذهب اهل سنّت است.
گویم :
پس از دست برداشتن از ستیزهجویی، و گوش فرا دادن به بیان استدلال امامیه به این حدیث، جایی برای این لغزش شگفتانگیز باقی نمیماند، چون این حدیث بر امامت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت میکند، که منحصر به وقتی از اوقات نیست، چون خلافت حضرت هارون علیه السلام با فرض بقای او بعد از حضرت موسی علیه السلام اینچنین بود، و حمل تشبیه بر غیر از این، حمل بر تشبیه ناقص است که دهلوی آن را خروج از دین میداند.
لیکن پس از ثبوت استحقاق، خلافت متّصل خواهد بود، چون بنا بر اتّفاق همگان و بدون هیچ گونه تردید، هیچ نصّی بر خلافت آن سه نفر وجود ندارد.
تا اینجا پاسخ به یاوهها و شبهههای دهلوی پیرامون حدیث منزلت به پایان رسید. و سپاس از آنِ خداوند پروردگار عالمیان است.
اکنون (که به توفیق الهی، به سخنان دهلوی پاسخ دادیم)، آغاز میکنیم به شرح و توضیح چند دلیل برای روشن کردن دلالت حدیث منزلت بر امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام ، ردّ بر گمراه گریها و اباطیل اعور واسطی، توضیح بطلان و سستی خرافههای ابنتیمیه، و نیز سقوط و فساد توهّمهای فخر رازی، و توفیق تنها از آنِ از خداوند متعال است.
1ـ 1. چند دیدگاه
افزون بر جانشینی حضرت هارون از حضرت موسی علیهما السلام و این که زوال و قطع خلافتش از او جایز نیست ـ چنان که دانستید ـ از منزلتهای ثابت حضرت هارون علیه السلام به طور قطع و یقین، واجب بودن اطاعت از او و لزوم فرمانبرداری و وجوب پیروی از اوست، منزلتی که کسی ـ حتّی از سرسختان معاندـ احتمال قطع و زوال آن را ندادهاند، و حتّی مبالغهکنندگان در انکار واضحات و حقایق روشن نتوانستهاند آن را نپذیرند و مانع شوند، بلکه چارهای جز تأکید و برپا داشتن آن نیافتهاند.
شمسالدّین اصفهانی گوید: «گفتهاند: هارون جانشین موسی بر قومش در زمان حیاتش بود. گوییم: آن را نمیپذیریم، بلکه شریک او در نبوّت بود، و شریک غیر از جانشین است، و اگر یکی از دو شریک را جانشین دیگری بدانیم، بهتر از عکس آن است و مراد از کلام خدای تعالیـ آیه: (اخلفنی فی قومی) ـ مبالغه و تأکید بر قیام به کارهای قومش، همانند اقدام موسی است، امّا این که بر مبنای کلامش جانشین او باشد چنین نیست، چون جانشین از سوی یک شخص با گفتهاش، اگر جانشینی او را نتواند، بر او نیست که به جای او قیام به تصرّف نماید، و هارون از آن جهت که شریک در نبوّت است، پس این کار از آنِ اوست، گرچه موسی او را جانشین خود نمیکرد.»(1)
تفتازانی گوید: «اگر چه عموم بپذیرند، از منزلتهای هارون، بنا بر اقتضای امامت، این نیست که خلافت و تصرّف را از راه نیابت داشته باشد، چون او شریکش در نبوّت است و عبارت (اخلفنی) جانشین کردن نیست، بلکه مبالغه و تأکید بر قیام به کارهای قوم میباشد.»(2)
هروی در کتابش (السهام الثاقبة) گوید: و گفتهاش به هارون: (اخلفنی) جانشین کردن به معنی مشهور نیست، بلکه تأکیدی است بر قیام به امر مردم در روزهای غیبت موسی علیه السلام ، و گرنه او در زمان موسی علیه السلام خود پیامبری بود و مأمور به تبلیغ.»
نویسنده گوید: حضرت هارون علیه السلام در حیات حضرت موسی علیه السلام واجب الاطاعة و واجب الإتباع بود. به همین گونه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واجب الاطاعة و واجب الإتّباع است، به جهت ثبوت تمامی منزلتها برای ایشان، به گونهای که گذشت.
و به فرض حمل این منزلت بر منزلتهای مشهورـ که شاه ولیالله دهلوی در کتابش (ازالة الخفا) بدان معتقد شده ـ باز هم نتیجه حاصل است.
2ـ 1. خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است، همان سان که وجوب اطاعتش در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت میشود.
ثبوت واجب الاطاعة بودن امیرالمؤمنین علیه السلام در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای ثبوت جانشینی از سوی حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم بسنده است، از چندین جهت :
نخست: عقیده به وجوب اطاعتش در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سپس بعد از وفات کنار زدن جانشینی از ایشان و قرار دادنشان در ردیف رعیّتها و پیروان، بر خلاف اجماع مرکّب است.
دوم: عقل هیچ خردمندی جایز نمیشمرد که امیرالمؤمنین علیه السلام در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند هارون واجب الاتباع و الاطاعة باشد، و سپس بعد از وفات آن حضرت، این مرتبه و مقام از ایشان سلب شود و در زمره گروه پیروان و اطاعتکنندگان قرار گیرد.
سوم: امیرالمؤمنین علیه السلام ـ مانند هارون علیه السلام ـ به طور مطلق نسبت به تمامی امّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واجب الاطاعة بود، تا جایی که اطاعت و پیروی از حضرتش بر آن سه تن نیز واجب بود، بدین جهت عقیده به امامت و خلافت نداشتن ایشان پس از پیامبر، و امام و خلیفه قرار دادن آن سه نفر، مستلزم برگرداندن موضوع و برعکس کردن مشروع است. بدین سان پیروان اطاعتکننده، به امامان اطاعت شده تبدیل میشوند. و کسی که واجب الاطاعة و الاتّباع بود، از رعیّتها و پیروان میشود!! منزّه است خدا، این بهتانی بسیار بزرگ است!!
دهلوی خود در مقام استدلال به آیه: (قل للمخلّفین من الأعراب ستدعون إلی قومٍ أولی بأسٍ شدید) دربارهی خلافت ابوبکر میگوید: «و آن کسی که واجب الإطاعة بود، پس امام است.»(1)
پس ثابت شدن اطاعت امیرالمؤمنین علیه السلام براساس حدیث منزلت، بنا بر اعتراف دهلوی، امامت حضرتش را ثابت میکند. و بر این امر، سپاس خداوند راست.
این نکته بر قوّت و متانت این وجه میافزاید که: دهلوی از پاسخ به آن در متن کتابش (التحفة) سکوت کرده و تنها در حاشیه گوید: «و نکتهای که در آن است پوشیده نمیماند.»!!
3ـ 1. پاسخ به شبههی واجب الاطاعة بودن، از نبوّت برمیآید نه از خلافت
نهایت نیرنگبازی پیشینیان دهلوی، و آخرین تأویل آنان چنین است: ادّعای واجبالاطاعة بودن حضرت هارون علیه السلام از نبوّت ایشان نشأت گرفته است و خلافتش از موسی علیه السلام منشأ آن نیست. و چون امیرالمؤمنین علیه السلام پیامبر نبود، پس اطاعتش واجب نمیشود. این مطلبی است که قاضی عضد، شریف جرجانی، تفتازانی، قوشچی، ابنحجر مکی و دیگران، آن را دستآویز قرار دادهاند.
1) التحفة الاثنا عشریة: 186.
عضد گوید: «نافذ بودن فرمان هارون پس از وفات موسی، به جهت نبوّت او است نه برای خلافتش از موسی، همانگونه که در این وجه به آن اعتراف کردید. در اینجا نبوّت نفی نشده است، چون نبوت علی محال است. پس لازم میآید، مسبّب آن ـ که واجبالاطاعة و نافذ بودن فرمان است ـ نفی شود.»(1)
تفتازانی خلافت را از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام نمیداند و آن را پس از مرگ حضرت موسی علیه السلام نافذ نمیداند. آنگاه گوید: «و اگر پذیرفته شود، فرمان هارون ـاگر پس از موسی باقی میماند ـ تنها به جهت نبوّتش نافذ است. نبوّت در علی رضیاللهتعالیعنه منتفی است، پس هرچه بر آن مبتنی و سبب آن میگردد نیز منتفی میشود.»(2)
قوشچی نیز عین این عبارت را آورده است.(3)
ابنحجر گوید: «بعلاوه به فرض که فرمان هارون پس از وفات موسی نافذ باشد، به جهت نبوّت است نه جانشینی از او، و در اینجا نبوّت نفی شده است، چون نبوّت علی محال است، پس لازم میآید مسبب آن ـ که واجب الاطاعة و نافذ بودن فرمان است ـ نفی شود.»(4)
گویم :
این نظریه، از چند جهت توهّمی باطل است :
اوّل : لازمهی این نظریه، آن است که امیرالمؤمنین علیه السلام در مرتبهی چهارم نیز جانشین نباشد، چون در این مرتبه هم نبوّت از او منتفی است، پس واجبالاطاعة هم نیست.
دوم : اگر لازمهی منتفی بودن نبوّت، منتفی بودن واجب الاطاعة و نافذبودن فرمان باشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بنا بر حدیثهای بسیار ـ که نزد فریقین معتبر استـ اطاعت امیرالمؤمنین علیه السلام را واجب نمیفرمود، در حالی که اطاعت ایشان به نص آن حدیثها واجب است، که بعضی از آنها را خواهیم آورد.
سوم : اگر واجبالاطاعه و نافذ بودن فرمان، از نبوّت نشأت میگیرد نه از خلافت، خلافت آن سه نفر باطل میشود، چون نبوّت از آنان نیز منتفی است.
چهارم : شکّی نیست که عصمت از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام است. حضرت علی علیه السلام که به او تشبیه شده نیز معصوم است، به جهت عمومیت منزلتها. عصمت، مستلزم امامت و خلافت است، زیرا مقدّم داشتن غیر معصوم بر معصوم قبیح است. و منتفی شدن آن لازمهی منتفیشدن نبوّت نیست، و گرنه، منتفیشدن عصمت از فرشتگان لازم میآید.
پنجم : اگر نبوّت تنها علّت واجبالاطاعة بودن قرار داده شود، برای آن ویژگی دیگری باقی نمیماند. لذا آنان باید دیگر فضیلتهای امیرالمؤمنین علیه السلام را نیز نفی کنند، با این گمان که تمامی فضیلتهای هارون، برگرفته از نبوّت ایشان
است نه خلافتشان.
ششم : واجبالاطاعة بودن تنها برآمده از نبوّت نیست، بلکه ممکن است نبوّتی نباشد ولی اطاعت واجب گردد، مانند وجوب اطاعت خداوند و اطاعت جانشینها. پس اگر برای امری دو علّت یا بیشتر بود، با نفی یکی از علّتها، مسبب منتفی نمیگردد. تعدّد علّتها برای یک امر واحد شایع است، ابنهشام در مورد معنیهای حرف «لو» گوید :
«سوم: این حرف به طور خاصّ، امتناع را میرساند، نه دلالتی بر امتناع جواب دارد، و نه بر ثابت بودنش، لیکن اگر در شرط در عمومیّت مساوی بودـ مانند این که بگویی: لو کانت الشّمس طالعة، کان النهار موجودآـ منتفی بودن آن لازم میآید، چون از منتفی شدن سبب مساوی، منتفی شدن مسبّبش لازم میآید، و اگر اعمّ بود ـ مانند این که بگویی: لو کانت الشّمس طالعة کان الضوء موجودآـ منتفی بودنش لازم نمیشود، بلکه منتفی شدن مقدار مساوی از آن شرط لازم میآید، و این گفتهی پژوهشگران است...»(1)
شگفتا از تفتازانی که به این شبهه چنگ درمیزند، در حالی که خودش کلام ابنحاجب در معنی «لو» را ـ که پیش از این نقل شد ـ بازگو کرده و به آن رضایت میدهد. وی در دو شرحش (المطوّل) و (المختصر) بر (التلخیص) گوید :
«حرف «لو» برای شرط است. یعنی تعلیق حصول مضمون جواب شرط برای حصول مضمون شرط با فرض بر گذشته، با قطع به منتفی شدن شرط، که منتفی شدن جواب شرط لازم میشود، مانند این که میگویی: «لو جئتنی لأکرمتک». گرامی داشتن را به آمدن وابسته میکنی با قطع به منتفی بودنش، پس منتفی بودن اِکرام لازم میآید و آن برای ممتنع بودن دومی است ـ یعنی جواب شرط ـ به علّت ممتنع بودن اولیـ که شرط است. یعنی: به علّت منتفی بودن شرط، جواب شرط منتفی است. این چیزی است که میان همگان شهرت دارد.
ابنحاجب بر آن اعتراض کرده است که: اولی سبب و دومی مسبّب است، و منتفی شدن سبب بر منتفی شدن مسبّب دلالت نمیکند، چون جایز است که برای یک شیء سببهای متعددی باشد، بلکه امر برعکس است، چون منتفی شدن مسبّب دلالت بر منتفیشدن تمام سببهایش میکند، و آن بر ممتنع بودن اوّل به علّت ممتنع بودن دومی است، بنگرکه کلام خدای تعالی: (لو کان فیهما آلهة الّا اللّه لفسدتا) بر این سیاق آورده شده که امتناع «فساد» را برای ممتنع بودن «آلهة» دلیل میداند، نه عکس آن.
متأخّران نظرابنحاجب رانیکو شمردهاند،تاحدّی نزدیک بهاجماعبرممتنع بودن اولی به علّت ممتنع بودن دومی. یابنا برآنچه آوردهاند،ویا چون اولی ملزوم و دومی لازم است، و منتفی شدن لازم، منتفی شدن ملزوم را موجب میشود، بدون عکس آن.
من (تفتازانی) میگویم :
سرچشمهی این اعتراض، کم دقّتی است، چون معنی گفتهشان این نیست که : «لو» برای امتناع اولی به علّت امتناع دومی است، او به امتناع اولی بر امتناع دومی استدلال میکند، تا پاسخش دهد که منتفی بودن سبب یا ملزوم موجب منتفی شدن مسبب یا لازم میگردد. بلکه معنایش این است که آن برای دلالت بر این است که منتفی بودن دومی در خارج تنها به علّت منتفی بودن اولی است، پس معنی (لو شاء الله لهداکم) این است که منتفی بودن هدایت، تنها به
1) مغنی اللبیب :1 340.
علّت منتفی بودن مشیّت است. یعنی برای دلالت بر اینکه علّت منتفی بودن مضمون جواب شرط در خارج، همان منتفی بودن مضمون شرط است، بدون توجّه به این که علت آگاهی به منتفی بودن جواب شرط چیست؟...»(1)
4ـ 1. سخن سید مرتضی در پاسخ به این شبهه
این گروه به علّت کماطّلاعی از علم کلام، بر سخن سید مرتضی علمالهدی در پاسخ به این شبهه آگاهی نیافتند. سیّد پس از اثبات عمومیّت منزلتها گوید :
«با ثبوت این جمله امکان دارد که ترتّب دلیل در اصل به گونهای باشد که واجب شود هارون بر امّت موسی واجب الاطاعة باشد، اگر بعد از وفات او باقی میماند، و مانند این منزلت برای امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت شود، گرچه به خلافت او در زمان حیاتش باز نمیگردد، و این که بعد از وفات نیز استمرارش واجب باشد، چرا که در میان مخالفان هستند کسانی که کنار زدن خلافت هارون از موسی علیهما السلام در زمان حیاتش را بر خود تحمّل میکنند، منزلتی جدای از نبوّتش را انکار میکنند، هرچند عناد آنها در این نکته که بر خود تحمیل کردهاند، آشکار است.
گوییم: ثابت شد که حضرت هارون علیه السلام بر امّت حضرت موسی علیه السلام واجب الاطاعة بود، به جهت مشارکتش در نبوّتی که نمیتوان آن را کنار زد. و ثابت شد که اگر پس از او باقی میماند، آنچه اطاعتش بر تمامی امّت حضرت موسی علیه السلام واجب بود، برایش واجب میشد، چون هنگام حیات او، خروجش از نبوّت جایز نیست. از سویی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با حدیث منزلت، تمامی منزلتهای هارون نسبت به موسی ـ بجز نبوّت ـ را برای امیرالمؤمنین علیه السلام واجب فرمود. از جمله منزلتهای او این بود که اگر پس از او باقی میماند، اطاعتش بر امّتش واجب میشد، گرچه به جهت نبوّتش واجب بود. با وجوب این موارد، واجب میشود که امیرالمؤمنین علیه السلام بر دیگر افراد امّت پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واجبالاطاعة باشد، گرچه پیامبر نمیبود، چون اقتضای نفی نبوت، آن نیست که تمام آنچه در جای آن واجب است، منتفی شود، بنا بر آنچه توضیح دادیم. بلکه برای نفی نبوّت، واجب بود که وجوب اطاعت نفی شود، اگر وجوب اطاعت جز برای پیامبر، صحیح نمیبود. پس اگر حصول آن برای غیر پیامبر مانند امام و امیر جایز شد، جدایی آن از نبوّت معلوم میشود و روشن میگردد که فرض الطاعة، از شرطها و حقیقتهای نبوّت نیست که با ثابت بودنش ثابت شود و با منتفی شدنش، منتفی گردد.
مثالی که آوردیم، درستی گفتهی ما را آشکار میسازد، که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز به آنچه آوردیم تصریح کنند تا آنجا که بفرمایند: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی فی فرض الطاعة علی امّتی، و إن لم تکن شریکی فی النبوّة و تبلیغ الرّسالة»، کلامش مستقیم و به دور از هر گونه ضد و نقیضی است.»(2)
5 ـ 1. رازی شبهه را با تردید بیان میکند.
فخر رازی بر کلام سید مرتضی، آگاهی یافته است، لذا شاید از این بابت، شبهه را با تردید ـ نه به صورت قطع ـ آورده است، و گوید:
«گفتهاند: اگر هارون بعد از موسی علیهما السلام زنده میبود، به گونهی واجبالاطاعة بر جای او میایستاد.
گوییم: آیا اطاعت او بر مردم واجب بود، در مورد آنچه از سوی خداوند میرساند، یا در مورد آنچه از موسی میرساند، یا در مورد آنچه در برپا ساختن حدود اختیار دارد؟
اولی مسلّم است، لیکن از آن جهت که او پیامبر بود، که اثبات آن در حق علی رضیاللهعنه ممکن نیست. شقّ دوم و سوم مردود است، و بیان روشن آن چنین است: این نوعی ستم است که پیامبر رسانندهی احکام از سوی خداوند متعال باشد، امّا متولّی اجرای آن احکام، دیگری باشد. بنگرید به مذهب امامیه که به عقیده آنان، موسی، هارون را بر قوم خود جانشین کرد. اگر هارون پیش از آن جانشینی، توانایی اجرای آن احکام را داشت، آن جانشینی را سودی نبود، پس ثابت شد که هارون علیه السلام پیش از جانشینی، اجرا کنندهی احکام از سوی خداوند متعال بوده است، هرچند که آنها را اجرا نمیکرد.»(1)
گویم :
رازی به احتمال دوم پاسخی نداده است، البته با گفتهی «بیان واضحش...» این توهّم را پدید آورده که با آن بیان، جواب هر دو احتمال را داده، لیکن این بیان برای منع سوم است. کاملا روشن و واضح است که اشکالی در وجوب اطاعت حضرت هارون علیه السلام نیست در مورد آنچه از حضرت موسی علیه السلام ادا کرده، و این احتمال دوم است، چون حضرت هارون علیه السلام ـ هرچند که در نبوّت، شریک حضرت موسی علیه السلام استـ تابع حضرت موسی علیه السلام بوده است، و در نبوت، اصل بر حضرت موسی علیه السلام میباشد، همانگونه که رازی(2) خود و نیشابوری(3) به آن تصریح کردهاند. پس چه مانعی دارد که اگر پس از
حضرت موسی علیه السلام زنده میبود، بر انجام و اجرای احکام از سوی حضرت موسی علیه السلام باقی بماند؟
امّا آنچه در منع احتمال سوم بیان کرده، در نهایت ضعف و سستی است، چون براساس برتری حضرت هارون بعد از حضرت موسی علیهما السلام ـ با فرض زنده بودن او پس از حضرت موسی علیه السلام ـ متولی شدن دیگری بر اجرای احکام جایز نخواهد بود، چون ریاست مفضول با وجود افضل روا نیست، بر خلاف دوران حیات حضرت موسی علیه السلام که او از حضرت هارون علیه السلام افضل بود، پس عدم استقلال حضرت هارون علیه السلام و انفراد او در اجرای احکام، قبیح نیست.
بدین ترتیب این احتمال باطل میشود که اطاعت حضرت هارون علیه السلام در اجرای احکام ـ در صورتی که پس از حضرت موسی علیه السلام زنده میماند ـ واجب نباشد. در زمان حیات حضرت موسی علیه السلام نیز، به علّت وجود افضل از اوـ که حضرت موسی علیه السلام بودـ مانع از انفراد او در اجرای احکام بود.
در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام که پس از پیامبر اطاعتش واجب است، در امّت، افضل از او نبود، پس انفراد او در اجرای احکام مانعی ندارد، و موقعیت ایشان پس از پیامبر، مانند حالت هارون پس از موسی علیهما السلام بود.
6ـ 1. وضع حضرت هارون در زمان حیات حضرت موسی علیهما السلام همان وضع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از بعثت بود
بررسی این مقام ـ آنگونه که تمامی توهّمها را بزداید ـ این است که: میان وجوب سرسپردگی و اطاعت از حضرت هارون علیه السلام از یک سوی و عدم حصول مرتبهی اجرای احکام برای ایشان به انفراد و استقلال، منافاتی نیست، چون وضع حضرت هارون علیه السلام در اینصورت، وضع رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیش از بعثت است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موصوف به نبوّت بودند، و وجوب اطاعت از ایشان پیش از بعثت بلکه پیش از خلقت بود، لیکن حصول وصف اجرای احکام برای ایشان، وابسته به خلقت ایشان در این جهان و رسیدن به بعثت بود.
حافظ سیوطی گوید: «شیخ تقیالدین سبکی در کتابش «التعظیم و المنّة فی (لتؤمننَّ به و لتنصرنّه)» گوید: پوشیده نیست که در این آیه، نکاتی در بزرگداشت و تعظیم مقام عالی پیامبر صلّیاللهعلیهوسلم نهفته است. ضمنآ به فرضِ آمدن حضرتش در دوران آنان، آن جناب فرستاده به سوی آنان خواهد بود، پس نبوّت و رسالت حضرت، عام و برای تمامی خلق است، از زمان حضرت آدم علیه السلام تا روز رستاخیز، آنگاه تمامی پیامبران و امّتهایشان همگی امّت او هستند. لذا فرموده: «برای همهی مردم مبعوث شدم». این جمله در مورد مردم، از زمان ایشان تا روز قیامت نخواهد بود، بلکه همهی آنانی راکه پیش ازآن بودهاند نیزدر برمیگیرد. وبدینگونه معنای این کلامش صلی الله علیه و آله و سلم روشن میشود که: من پیامبر بودم هنگامی که آدم میان روح و بدن بود.
پس حقیقت حضرتش از آن زمان موجود است، گرچه موجود شدن بدن شریفش، به تأخیر افتاد، حقیقتی که موصوف به صفتهای شریف افاضه شده از سوی خدای متعال است، و تنها مبعوث شدن و تبلیغ و هر آنچه جهت الاهی دارد به تأخیر افتاد، در حالی که شایستگی ذات شریف و حقیقت حضرتش را تأخیری نیست. خبرگیری و کتاب و حکم و نبوّت دادن به او نیز همین گونه است. و تنها تکوین و جابجایی حضرتش تأخیر داشت، تا این که آن جناب از اهل کرامت ظاهر شدند.
پس براساس خبر صحیح دانستیم که آن کمال پیش از خلقت حضرت آدم علیه السلام برای پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم از سوی پروردگار سبحان حاصل شده است، امّا از آن زمان نبوّت را به ایشان عطا فرموده است. پس این پیامبر، پیامبر پیامبران است، و لذا این مقام را در روز قیامت ـ که همهی پیامبران زیر پرچم اویند ـ نمایان میسازد و در دنیا نیز شب معراج به امامت با آنان نماز خواند، که اگر در دوران آنان میبود، بدون تردید پیروی از حضرتش بر آنان لازم میآمد.
پس نبوّت و رسالتش اعمّ و اعظم و فراگیرتر است و با اصول شریعتهای آنان همسویی و اتّفاق کامل دارد، چون اختلافی در میان نیست و اختلافهای موجود در شریعت او، از فروع و در جهت تخصیص و نسخ است.
تنها میان زمان حیات نیای حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم و رسیدن به سن چهلسالگی و نیز پیش از آن زمان، اختلاف وجود دارد، آن هم نسبت به قومی که حضرتش به سوی آنها فرستاده شده و شایستگی آنان به شنیدن سخنش، نه نسبت به حضرتش و نه نسبت به خودشان اگر پیش از آن شایستگی مییافتند...»(1)
1) الخصائص الکبری :1 4.
شیخ عبدالقادر عیدروس گوید: «بدان هنگامی که خداوند سبحانه و تعالی ارادهی آفرینش خلقش را نمود، حقیقت محمّدیه را از انوار صمدی خود در پیشگاه احدیت خویش پدیدار فرمود، سپس تمامی عوالم را از آن جدا فرمود: عوالم عالی و دانی، بنا بر اقتضای کمال خلقتش، و اراده و علم سابقش. سپس خداوند متعال او را به کمال و نبوّتش آگاه ساخت و به عمومیت دعوت و رسالتش او را بشارت داد و به او خبر داد که او پیامبرِ پیامبران و واسطهی تمامی برگزیدگان است در حالی که پدرش آدم هنوز میان روح و بدن بود.
سپس بزرگان ارواح از او جریان یافتند، آنگاه در عوالم پیش از عالم اشباح به عنوان یاریرسان آنها ظاهر شد و او جنس عالی بر تمامی جنسها و پدر بزرگتر برای تمامی موجودات و مردمان بود. پس اوـ هرچند که وجود جسمش به تأخیر افتادـ بر تمامی عوالم با والایی و تقدّم خود متمایز است، چون او خزانهی سرّ صمدانی و اصل یگانگی امداد رحمانی است.
در خبر صحیح آمده استکه حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند، مقدّرات خلق را پنجاههزار سال پیش از خلقت آسمانها و زمین نوشت، در حالی که عرش او بر آب بود، و از جمله چیزهایی که در ذکر ـ یعنی امالکتاب ـ آمده، این است که محمّد، خاتم پیامبران است.
نیز در خبر صحیح آمده است: من نزد خداوند، خاتم النبیّین هستم در حالی که آدم در میان گلش بر زمین افتاده بود. یعنی: افتاده بر زمین پیش از دمیده شدن روح در او. در خبر صحیح دیگر آمده است: از پیامبر پرسیدند: ای رسول خدا چه وقت پیامبر بودی؟ فرمود: در حالی که آدم میان روح و بدن بود. و روایت میشود که از حضرتش پرسیدند: چه زمانی به نام پیامبر نامت نوشته شد؟
و در خبر است: پیامبر بودم در حالی که آدم میان آب و گِل بود. بعضی از حافظان گفتهاند: با این لفظ بر آن آگاه نشدهایم. ترمذی این خبر را حَسَن شمرده است که: ای رسول خدا چه وقت نبوّت بر شما واجب شد؟ فرمود: در حالی که آدم میان روح و بدن بود.
معنی واجب شدن نبوّت و نوشته شدنش بر آن حضرت، ثبوت و ظهور آن در خارج است، مانند: (کتب الله لأغلبنّ) و (کتب علیکم الصیام) و مراد، ظهور آنها برای فرشتگان است، در حالی که روح حضرتش صلّیاللهعلیهوسلم در عالم ارواح بود، تا شرافت بسیار والا و برتری حضرتش بر دیگر پیامبران را اعلام کند، و آدم در حالت میان روح و بدن بودن را اختصاص به روشنگری آن زمان داده است، چون آغاز وارد شدن ارواح به عالم اجساد بوده و در آن هنگام، برتری کاملتر و نمایانتر است، پس آنگاه نمایاندن شرافت بسیار والا ویژهی حضرتش صلّیاللهعلیهوسلم شد، تا برتری ایشان بر دیگران عظیمتر و کاملتر جلوهگر کند.
غزالی در این مورد که پیامبر، خود را به نبوّت پیش از وجود ذات خویش وصف کرد، و در مورد خبر: «من در آفرینش، نخستین پیامبر و در بعثت آخرین آنان هستم» گوید: مراد از خلق در اینجا تقدیر است نه ایجاد، چون پیش از آن که مادرش به او باردار شود، مخلوق موجودی نبود، لیکن غایتها و کمالها در تقدیر، سابق و در وجود، لاحق هستند. پس این که فرموده: پیامبر بودم، یعنی بر پایهی تقدیر، پیش از پایان یافتن خلقت آدم، چون آفریده نشد جز این که از دودمانش محمّد انتزاع شود. توضیح آن که این مورد همانند وجود ذهنیِ یک خانه در ذهن مهندس
است که علّت وجود خارجی آن میشود و بر آن سبقت دارد، پس خداوند متعال تقدیر میکند، سپس سازگار با تقدیر بنیانگذار ایجاد میشود. (پایان سخن غزالی، نقل به تلخیص).
سبکی بهتر و روشنتر آورده است و گوید: در خبر آمده است که: ارواح پیش از اجساد آفریده شدهاند. پس در جمله «پیامبر بودم» اشاره به روح شریف است یا حقیقتی از حقایق آن که جز خداوند، آن را نمیداند و یا کسی که خداوند، آگاهی از آن را به او اعطا فرموده است...»(1)
ابنحجر مکّی در کتاب خود (الفتاوی الحدیثة) سخن سبکی را دربارهی دلیلهای بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر فرشتگان آورده است.
محمّدبنیوسف صالحی دمشقی گوید: «و با خبر شعبی و اخبار دیگر که در باب پیشین [از کتاب «سبل الهدی...»] آورده شد، استدلال میشود که: حضرتش صلّیاللهعلیهوسلم پیامبر متولّد شد، زیرا هنگامی از او میثاق گرفته شد که از صلب آدم بیرون آورده شد و نبوّتش بر او واجب شد. بدین جهت، از آن زمان او پیامبر بود، لیکن وقت خروج به این دنیا، متأخّر از آن بود، و این منعی برای نبوتش ندارد، مانند کسی که به فرمانروایی ولایتی گمارده میشود و دستور داده میشود که در آینده در آن حکمفرماید. پس حکم فرمانروایی بر او ثابت است از وقتی که به آن مقام منصوب شده است، هرچند که حکمفرماییِ او تا رسیدن آن زمان به تأخیر میافتد. و حدیثهای پیشین در باب تقدّم نبوّت ایشان در این مورد صراحت دارد.»(2)
گویم :
حدیث شعبی را ابنسعد به طور مرسل نقل کرده است که: مردی گفت: ای رسول خدا چه وقت به نبوّت رسیدید؟ حضرتش صلّیاللهعلیهوسلم فرمود: «آدم میان روح و بدن بود که میثاق از من گرفته شد.»(3)
نورالدین حلبی گوید: «و در کتاب وفاء الوفاء، از میسرة آمده است که گفتم: ای رسول خدا چه وقت پیامبر بودید؟ فرمود: هنگامی که خداوند زمین را آفرید و بر آسمان قرار گرفت و آنها را هفت آسمان استوار ساخت و عرش را آفرید، بر ساق عرش نوشت: محمّد رسول الله خاتم الأنبیاء، و خداوند بهشت را آفرید و آدم و حوّا را در آن ساکن کرد و نام مرا نوشت، یعنی موصوف به نبوّت یا بدان چه به آن اختصاص یافت یعنی رسالت، بنا بر مشهور که بر درها و رواقها و قبهها و خیمهها نوشته شده است. در حالی که آدم میان روح و بدن بود، یعنی پیش از آن که روح وارد بدنش شود. پس هنگامی که خداوند او را حیات بخشید، به عرش نگریست، و نام مرا دید، خداوند تعالی خبرش داد که او سرور فرزندان توست. هنگامی که شیطان آن دو را فریفت، توبه کردند و به نام من خواستار شفاعت از او
شدند.
یعنی: پیامبر صلّیاللهعلیهوسلم پیش از وجود آدم به نبوّت توصیف شده بود...»(1)
نتیجه این که: پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم پیش از آمدنش به این جهان متّصف به نبوّت بودند، پس وضع هارون پیش از وفات موسی علیهما السلام و نیز وضع امیرالمؤمنیندر زمان حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهماوسلم چنین است.
مراد از امامت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که اختصاص به امیرالمؤمنین علیه السلام دارد، اجرای احکام شرعی و تصرّف در شؤون مسلمانان و دیگران بود. روشن است که در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجهی برای اثبات آن به این معنی وجود ندارد، البته امامت او در زمان حیات پیامبر، وجوب سرسپردگی مردم به ایشان، پیروی آنان از فرمانها و نهیهای او و نافذ بودن تصرّف او به نیابت از پیامبر است. این امامت بدین معنی در زمان حیاتش برای او، بلکه در زمان پیش از آن هم ثابت است، همانگونه که حدیث نور و حدیثهای دیگری دلالت بر امامت امیر المؤمنین علیه السلام دارد، آنهم از وقتی که حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم پیامبر بود.
به طور کلّی، امامت ایشان در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشکالی ندارد، هرچند که تصرّف کلّی مستقل از زندگانی با کرامت او، به تأخیر افتاد، همانگونه که محمّدبنیوسف صالحی در نفسِ نبوّت پیامبرمان آورده است.
بنا بر آنچه آوردیم در معنی امامتی که برای حضرتش علیه السلام در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت شده، اشکال امتناع نبوّت برای پیامبر و امامت برای امام 8در یک زمان، بر طرف میشود.
یکی از شگفتیها گفتهی دهلوی در باب یازدهم کتابش است که گوید:
«نوع نهم، قرار دادن قوّه به جای فعل مانند این که بگویند: امیر در حضور پیامبر امام بود، بنا بر حدیث: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. اگر پس از ایشان امام نمیبود، لازم بود او را برکنار کند، در حالی که برکنار کردن امام جایز نیست. در حالی که در حضور پیامبر، امام بالفعل نبود بلکه امام بالقوه بود، و برکنار کردن امام بالقوه، به معنی منصوب نکردن، جایز است به علّت وجود ارجح از او.»(2)
بطلان این سخن کاملا روشن است. وقتی امامت بالقوه از حدیث منزلت برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت شد، عقیده امامیه ثابت است، چون در این صورت نصّ بر امامت حضرتش خواهد بود، و ایشان برای آن مقام معیّن میشود، و خلافت حق ایشان خواهد بود، نه کسی که اصلا هیچ نصّی بر او نیست.
این امامت همانند نبوّت پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم پیش از وجود ظاهری و بعثت ایشان برای مردم است. همانگونه که سبقت گرفتن کسی در نبوت بر ایشان پس از وجودشان در این عالم، جایز نیست، به همین ترتیب در امامت هم جایز نیست کسی بر امام علیه السلام سبقت گیرد.
بعلاوه در گفتهی او که نقل شد، جواز عزل وصیِّبحق، مناقض متن گفتهی اوست ـ در بحث حدیث منزلت که قبلا آورده شد ـ که بر کنار کردن موجب اهانت میشود. او گفته است: «انقطاع این جانشینی به معنای عزل نیست تا اهانتی باشد.» و نیز گفتهی ابنقیمـ که پیش از این نقل شدـ آن را رد میکند که گوید: عزل بر نقص دلالت مینماید.
در مورد وجود «ارجح» از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این ادّعا به دلیلهای بسیار، مردود است و به اعتراف خودِ دهلوی و غیر او، نصّی بر خلفای سهگانه وجود ندارد، در حالی که به اعتراف خود او، مفروض، دلالت حدیث منزلت بر نص بر آن حضرت است.
7ـ 1. پارهای از تناقضگوییهای رازی
یکم. رازی آورده است: «از عقاید امامیه آن است که موسی علیه السلام هارون علیه السلام را بر قوم خود جانشین کرد، و اگر هارون توانایی اجرای احکام را پیش از این جانشینی داشت، این امر را فایدهای نبود. پس ثابت شد که هارون علیه السلام پیش از جانشینی، رسانندهی احکام از سوی خداوند متعال بوده است. هر چند که اجراکنندهی آنها نبوده است.» در پاسخ سخن رازی میگوییم :
اوّلا: جانشینی هارون تنها عقیده امامیه نیست، بلکه عقیده استوانههای اهل سنّت است، همانگونه که دانستید. رازی نیز خود در تفسیرش آن را آورده است، پس نسبت دادن آن به امامیه تناقضگویی آشکاری است.
ثانیآ: این سخن، کلام پیشین او را باطل میکند، چون گوید:
«اگر دلالت حدیث را بر عمومیت بپذیریم، لیکن نمیپذیریم که یکی از منزلتهای هارون، قائم مقام موسی علیه السلام بودن است اگر پس از وفات او زنده میبود. گفتهاند: اگر در زمان حیاتش خلیفهی او باشد، باید پس از مرگش بر این حالت باقی بماند. گوییم: نمیپذیریم که خلیفه او باشد. درباره آیه: (اخلفنی فی قومی) نیز گوییم : چرا جایز نباشد که گفته موسی علیه السلام را به منظور یاری و احتیاط بدانیم؟ همانگونه که فرمود: (و أصلح و لا تتبّع سبیل المفسدین) چون هارون شریک موسی در نبوّت بود. پس اگر موسی او را جانشین نمیکرد، ناگزیر او به انجام کارهای امّت اقدام میکرد. و به تحقیق، این جانشینی نخواهد بود، چون اقدام او به آن، از جهت نبوّتش میبود.»
جملات پیشین رازی صریحاً میرساند که فایدهای بر استخلاف مترتّب نیست. امّا سخن او در اینجا لزوم فایدهای از این کار را میرساند. براساس آن، نبوّت برای اجرای احکام و فرمانها بسنده نیست، بلکه چارهای از استخلاف نیست.
لیکن دانستید که انکار جانشینی ـ با اعتراف به وجوب اطاعت از هارون جدای از جانشینی ـ زیانی به استدلال امامیه نمیرساند که در اینصورت نیز به مقصودشان رسیدهاند.
دوم. رازی پس از گفتهی قبلی خود گوید :
«و نیز: از مذهبشان است که یوشعبننون بعد از موسی علیه السلام پیامبر و رساننده از سوی خداوند متعال بود، و جانشین موسی علیه السلام به معنی امامت نبود، چون خلافت در فرزندان هارون علیه السلام است. و نیز گوید: پس داوود مبیّن احکام و متولی اجرایش طالوت بود.
اگر اینها جایز شد، از فرض بقای هارون علیه السلام بعد از موسی علیه السلام لازم نمیآید که متولی اجرای احکام باشد. وقتی این مورد
را واجب ندانستیم، واجب نیست علی رضیاللهعنه نیز چنین باشد.»
اشکالهای این سخن رازی پوشیده نیست، زیرا ثابت نیست که امامیه خلافت یوشع از موسی علیه السلام را نفی کنند، بلکه حدیثهای رسیده از سوی شیعه و سنّی دلالت بر وصایت او دارد. آری، ظاهر سخن شهرستانی چنین است که وصایت او نگهداشته شده بود تا آن را به شبّر و شبیر ـ دو پسر هارون علیه السلام ـ برساند و این، خلافت را از او نفی نمیکند. بلکه به طریق امانت، آن را اثبات میکند، بدون هیچ اشکالی.
رازی گوید: داوود مبیّن احکام و طالوت متولی اجرای آنها بوده است. پاسخش چنین است: طالوت آن را در اثر جانشینی از شموئیل 7 متولّی شد. و ضرری ندارد که جانشینی پیامبری به غیر پیامبر در اجرای احکام داده شود. ولیّالله دهلوی در کتابش (ازالة الخفا) گوید: «اگر معصوم واجب الاطاعهای پادشاهی را به امر سلطنت برپا دارد، سلطنتش صحیح خواهد بود. در این صورت، او امام است و پادشاه، خلیفهی اوست، همانگونه که شموئیل انجام داد، زمانی که طالوت را جانشین کرد، یعنی او پیامبر و طالوت پادشاه بود.»
بدین سان شبهههای رازی کنار زده شد.
خلاصه این که: اگر هارون علیه السلام پس از موسی علیه السلام باقی میماند، اجراکنندهی احکام بود، و کسی غیر از او به این کار اقدام نمیکرد جز به نیابت از او که اشکالی هم نداشت. به همین ترتیب، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که در جایگاه حضرت هارون علیه السلام قرار دارد، چنین است.
خردمند زیرک باید لغزشها و تناقضگوییهای رازی را مورد پژوهش و بررسی قرار دهد، که چگونه گاهی فایده جانشینی حضرت هارون علیه السلام را انکار میکند، و بار دیگر فایدهاش را واجب میداند که در غیر اینصورت جانشینی جایگاهی ندارد.
امّا مقصود امامیه آن است که جانشینی حضرت هارون علیه السلام ، ثبوت میوهی خلافت برای ایشان را میرساند، چه این میوه پیش از تأکید جانشینی به دست آمده باشد یا همزمان با جانشینی. در هر صورت استدلال امامیه بدون تردید، کامل است. بلکه ثبوت آن از پیش برای استدلال، سودمندتر و رساتر است و شبهه جدایی خلافت هرگز پیش نمیآید.
همچنین، پیش از این دیدیم که وضع حضرت هارون پیش از این که حضرت موسی علیهما السلام او را جانشین کند، با حالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از مبعوث شدنش به رسالت، شباهت دارد. پس فایدهی مترتّب بر بعثت حضرتش پس از چهل سالگیـ با توجّه به ثبوت نبوّت ایشان پیش از خلقتشانـ مترتّب بر جانشینی هارون است، در حالی که وجوب اطاعتش پیش از آن ثابت است.
بعلاوه جانشینی خود شرافتی بسیار بزرگ و برتری والا مقامی است، همانگونه که پیش از این دانستید.
سوم. سپس رازی میگوید: «به فرض بپذیریم که اگر هارون پس از موسی علیهما السلام زندگی میکرد، اجراکنندهی احکام میبود، امّا تردیدی نیست که به اجرای احکام مباشرت نکرد...» تا پایان آنچه پیش از این نقل شد.
نتیجه این سخن، آن که وفات حضرت هارون پیش از حضرت موسی علیهما السلام بر سلب خلافت از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد، که از پیش پاسخش را از چند وجه و چند راه محکم و استوار دانستید.
پس ادّعای رازی ـ که عقیده امامیه را معارض و ساقط میداند ـ بی اعتبار است.
چهارم. رازی میگوید:
«در نظر امامیّه، هارون به وظیفهی امامت دست نیافت، چون پیش از موسی علیه السلام درگذشت، در حالی که علی رضیاللهعنه پیش از پیامبر علیه السلام وفات نکرد، پس تفاوت روشن شد. پس پاسخمان در این باره این است که: بگوییم...» تا پایان آنچه پیش از این نقل شد.
هدف او، ردّ کردن سخن سید مرتضی علم الهدی در کتاب الشافی است، در حالی که گفتار سیّد در نهایت قوّت و متانت است، و نقل آن به اختصار و اجمال برای آسانی نقض آن، از شیوهی اهل علم و فضل به دور است.
این افزون بر وجه دیگری است که سید چنین آورده است :
«چون هارون هرچند که خلیفه نبود...» زیرا سیّد، این کلام را برای معارضه با قاضی عبدالجبار آورده که گوید: «و اگر آنچه آورده صحیح باشد، باید که...». اگر رازی میتوانست، باید پاسخ قانعکنندهای بر این وجه میداد، نه این که به صورت خلاصه و ناپسندی آن را آورده و به گمان خود به آن پاسخی دهد که بینتیجه باشد.
به رازی گوییم: منتفی شدن مسبّب لازمهی منتفی شدن سبب است، اگر سبب یکی باشد نه متعدد. لذا با تعدّد سبب لزومی هم وجود ندارد، همانگونه که پیش از این بیان شد. از این رو، رازی ـ به طور قطع و جزمـ ادّعای منتفی شدن مسبّب با منتفی شدن سبب را نمیکند، بلکه با تردید میگوید: «در پیِ منتفی شدن سبب، منتفی شدن مسبّب، یا لازم است یا لازم نیست...» این عبارت به روشنی دلالت دارد که بر منتفی بودن قطع و یقین ندارد، لیکن پیروان او جسارت به خرج داده و چنین ادّعا کردهاند، و پنداشتهاند که منتفی شدن نبوّت، مستلزم منتفی شدن وجوب اطاعت است.
رازی در مورد فرض لازم نبودن منتفی شدن مسبب، با منتفی شدن سبب گوید : «امامت نداشتن هارون علیه السلام به این علت بود که پیش از موسی علیه السلام درگذشت. پس باید علی رضیاللهعنه پیش از رسول خدا 7، آن مسبب را که خلافت است، برایش حاصل نسازد.»
این سخن رازی بسیار شگفتآور است!
و این در اثر فاصله بسیار زیادی است که میان تمسّک امامیه به قضیّهی منتفی نشدن مسبّب با منتفی شدن مسبب، از یک سو، و تمسّک رازی به منتفی شدن آن وجود دارد. و نمیپندارم که این تفاوت بر کمترین دانشآموز پوشیده باشد، چه رسد به پیشوای مناظرهکنندگان در علوم نقلی و عقلی!!!
امّا این تعصّب و لجاجت است که بر فهم چیره میشود و چشم را نابینا میکند.
خلاصه آن که تمسّک امامیه به آن قضیه در مقام ردّ استدلال اهل سنّت است، و کاملا روشن است که احتمال برای ابطال استدلال بسنده است، و تمسّک رازی به آن، در جایگاه استدلال است، در حالی که برای استدلال کننده، تنها احتمال بسنده نیست.
توضیح چگونگی استدلال امامیه چنین است: آنان به حدیث منزلت ـ پس از اثبات عمومیّت منزلتـ استدلال میکنند و گویند: از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام واجب الاطاعة بودن است، پس باید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز
واجب الاطاعة باشد. این از استدلال آنان است و آنها در مقام ادّعا هستند.
8ـ 1. پارهای از پایههای فن مناظره
یکم. شاید گویندهای از اهل سنّت در پاسخ گوید که: واجب الاطاعة بودن، مسبّبی از نبوّت بود، و چون نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام منتفی است، پس واجب الاطاعه بودن ایشان نیز منتفی میباشد، از آن رو که با منتفی شدن سبب، مسبّب نیز منتفی است.
چنین شخصی با دلیلهای مورد اتّفاق همگان مخالفت کرده است، همچنین او مدّعی خواهد بود و باید ثابت کند که اگر نبوّت منتفی شد، واجب الاطاعه بودن هم منتفی میشود. این آغاز سخن است، و امامیه میتوانند او را ردّ کنند که بنا بر گفتهشان واجبالاطاعة است. در این صورت تنها پیش کشیدن احتمال منتفی نشدن، برای جلوگیری بسنده است، و ثابت کردن این ملازمت بر عهده اهل سنّت خواهد بود، تا معارضه رُخ دهد و ادّعاها فرو ریزد.
این حقیقت و واقع مطلب است، که پایهها و اصول مناظره هم اقتضای آن را دارد. اگر در این مطالب تردیدی باشد، سخن بعضی پژوهندگان در فن مناظره را میآوریم:
شیخ عبدالرشید جونپوری در کتابش (شرح الرسالة الرشیدیة) گوید: «اگر مدّعی دلیل را اقامه کرد که آنگاه «معلّل» نامیده میشود، مقدّمهی معینی با سند، مانع از او میشود؛ همانگونه که اگر حکیم، کبرای دلیل متکلم را ردّ کند به این گونه که گوید : نمیپذیریم که هر متغیّری حادث است، با استناد به این که: چرا جایز نباشد که بعضی متغیرها قدیم یا مجرد از آن نباشد، یعنی عاری از سند باشد، پس پاسخ داده میشود به ابطال سند، اگر پس از اثبات تساوی سند را منع نماید، یعنی پس از بیان تساوی سند با عدم مقدّمهی ممنوعه، اینگونه که هرگاه سند صدق کرد، عدم مقدّمهی ممنوعه هم صدق کند و برعکس، تا اِبطال آن افادهی بطلان منع نماید، مانند این که متکلم ثابت کند که وقتی بگوید: «جایز است بعضی از متغیّرها قدیم باشند»، این جمله مساوی باشد با جمله دیگر که بگوید: «هر متغیّری حادث نیست»، سپس با دلیل آن جواز را باطل کند، یا به اثبات مقدّمهی ممنوعه پاسخ داده شود، اعم از این که مانع مستند به چیزی نباشد، یا به سند مساوی یا غیر آن مستند باشد، با تعرّض به آنچه بدان تمسّک جسته است، اگر به چیزی متمسک باشد، و تعرّض پسندیده است و واجب نیست.
و اگر دلیل به یکی از دو صورت ذکر شده از تخلّف و لزوم محال، قابل نقض باشد، نقض میشود. و مورد معارضه قرار میگیرد، اگر به یکی از سه صورت ذکر شده قابل معارضه باشد: معارضه به قلب، یا به مثل، یا به غیر، همانگونه که گذشت.
پس پاسخ داده میشود، در دو صورت نقض و معارضه به منع اگر قابل آن بود، یا نقض اگر شایستهی آن بود، یا معارضه اگر قابل آن بود، چون معلّل اوّل پس از نقض و معارضه، سائل میشود. پس دارای سه منصب میشود، همانگونه که برای سائل اوّل بود، و ممکن است به هر یک از آنان سه سؤال وارد شود، سپس یک کلمه یا برای جلوگیری از خلوّ دون الجمع.»
نیز گوید: «و معارضه، اقامهی دلیل است بر خلاف دلیلی که خصم اقامه کرده است. و مراد از خلاف، چیزی است که با مدّعای خصم منافات دارد، چه نقیض آن، یا مساوی نقیض آن، یا اخص از آن باشد، نه آنچه به طور مطلق
مغایرش باشد، همانگونه که از لفظ «خصم» احساس میشود چون مخاصمه فقط وقتی تحقّق مییابد که اگر مدلول دلیل یکی از آنان با مدلول دلیل دیگری منافات داشته باشد. پس اگر دو دلیل آنان یکی شدند، به این صورت که هر دو در ماده و صورت یکی شدند، همانگونه که در مغالطههای عامّة الورود یا فقط صورتهایشان آمده است، به اینکه فقط در صورت متحّد شدهاند، آن چنان که مثلا بر ضرب اوّل از شکل اوّل باشند با وجود اختلاف آن دو در ماده، پس معارضه به قلب است اگر هر دو دلیلشان یکی شد، و معارضه بالمثل است اگر هر دو صورتشان یکی شد، و گرنه ـ یعنی اگر نه در صورت و نه در ماده یکی شدند، ـ پس معارضه بالغیر است.»
خلاصه سخن جونپوری این که: معارضه اقامهی دلیل است، پس معارض بر خلاف دلیلی که خصم اقامه کرده است، استدلال مینماید، پس برای دفع معارضه تنها پیش کشیدن احتمال بسنده است، چون اگر احتمال جایز شد، استدلال باطل میشود.
دوم. رازی، عدم مباشرت هارون علیه السلام برای اجرای احکام را به علّت مرگش پیش از موسی علیه السلام مستمسک قرار داده تا امامت امیرالمؤمنین علیه السلام را ردّ کند، و استدلال دلیل ادّعا میباشد، پس رازی مدّعی است و از این رو دلیلش را معارض دلیل امامیه قرار میدهد و گوید: «اگر دو دلیل تعارض پیدا کردند هر دو ساقط میشوند.» این ادّعای اوست، و آن دلیلش.
اگر امامیه گویند که امامت نداشتن هارون ـ به علّت وفاتش پیش از موسی ـ امامت نداشتن امیرالمؤمنین علیه السلام را نمیرساند، به جهت عدم حصول سبب نفی، که وفات حضرتش در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است؛ امامیه در مقام منع است نه استدلال، و برای مانع تنها احتمال بسنده است.
امّا چون اهل سنّت در مقام استدلال هستند، احتمال برایشان بسنده نیست که سبب دیگری ـ برای نفی امامت حضرت امیر علیه السلام ـ به جای مرگ در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اقامه شود.
سوم. بر اساس آنچه آوردیم، گوییم که تنها وفات نکردن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای منتفی نشدن خلافت از ایشان بسنده است. روشن است که تحقّق نیافتن علّتی دیگر موجب منتفی شدنش میشود، پس خلافت برای سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است، پس تقریری که از رازی نقل شد خواستهاش را برآورده نمیکند، حتّی اگر در مقام استدلال نمیبود، چون تقریر اثبات واجبالاطاعه بودن، پس از اثبات عمومیّت منزلتهای ثابت با حدیث منزلت است، پس وجوب اطاعت امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثابت است، مانند وجوب اطاعت حضرت هارون در زمان حیات حضرت موسی علیهما السلام . امّا این که واجب الاطاعه بودن هارون بعد از موسی علیهما السلام حاصل نشد، به علّت وفاتش قبل از اوست، و این علّت دربارهی حضرت امیر علیه السلام منتفی است، و احتمال پیش آمدن سبب دیگری که واجبالاطاعه بودن حضرتش پس از پیامبر را مانع شود، باطل است، چون بعد از ثبوت واجب بودن اطاعتش در زمان حیات پیامبر، فرض بعد از آن به اجماع مرکّب اثبات میشود. و این اجماع دلیلی قاطع است بر این که سبب دیگری حاصل نشده که نفی خلافت ایشان را واجب سازد، و در سببیّت برای نفی آن به جای مرگ اقامه شود.
چهارم. وجوب اطاعت هارون بر تمام امّت موسی به طور عموم و شمول بود، همین گونه است وجوب اطاعت حضرت امیرالمؤمنین، که بر تمامی امّت پیامبرمان به طور عموم و شمول است. پس ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران، کسانی
هستند که در زمان حیات پیامبر، اطاعت از حضرت علی علیه السلام بر آنان واجب است، و عقل هیچ خردمندی این وجوب را پس از وفات حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم زایل نمیداند، چه رسد به این که کار، برعکس شود بدینگونه که اطاعت هر یک از آنان به ترتیب بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام واجب باشد. و این وجه دیگری است از این حقیقت که سبب دیگری ـ غیر از وفاتـ برای نفی خلافت حضرت امیر علیه السلام حاصل نمیشود.
هنگامی که وجوب اطاعتش ثابت شد، این حکم استصحاب دارد تا پیش آمدن رافع یقینی، در حالی که رافع یقینی ـ بلکه رافع ظنّی ـ هم در میان نیست، و هر کسی چنین رافع را ادّعا کند، خیره سر است.
در کتاب «عماد الاسلام» در پاسخ به مدّعای رافع آمده است: «و به آن پاسخ داده میشود که: ما فی نفسه این تجویز را منع نمیکنیم، از این نظر که امکان دارد برای خلافت نداشتن، علّتهای دیگری غیر از وفات باشد، لیکن ما منع میکنیم بطور نظری به گفتهی کسی که پادشاه دربارهاش گفته است: (إنّهُ ابنی بمنزلة زید ابنی) و (أنّه امیری و من أرکان دولتی بمنزلة زید أمیری) و (أنّه ولیّ عهدی کما کان الرّضا 7ولی عهد المأمون و هارون ولیّ عهد موسی علیه السلام ) و مانند آن.
در تمام این صورتها فرض کردیم که مشبّه به و نازل شده بر او بمیرد، و کسی که آن منصبها را برای او ثابت کرده، باقی ماند، امّا به ذهن هیچ یک از خردمندان و دینمداران خطور نمیکند که منصبهای شخصِ مخصوص و زنده را زایل بداند، آن هم به علّت درگذشتِ کسی که پادشاه آنان را به او تشبیه کرده است و منصبهایشان را نیز از دست دادهاند.
بنگرید به کسی که ثروتی در دست یکی از نمایندگانش دارد، و مالک به او بنویسد که (إعط زیدآ الصدیق لی ألف دینار من مالی، و أحسن إلی عمرو بتلک المنزلة، فإنّه أیضآ صدیق لی بمنزلة زید) و فرض کردیم که پیش از رسیدن نامهی او به نمایندهاش، زید بمیرد. در این صورت هیچیک از دانشمندان و خردمندان حُکم نمیکند که از بین رفتن آن بخشش نسبت به زید ـ که به علّت مرگ اوست ـ سبب شود که آن بخشش نسبت به عمرو موجودِ زنده، از میان برود. و تمام اینها آشکار است و مخفی نمیباشد.»
پنجم. رازی، برای این که ثابت کند نفی خلافت در عمومیّتِ «منزلت» داخل است، گفته است :
«ما گوییم: امّا پاسخ اولی: این که معنی کلامش: تو نسبت به من...»
در پاسخ گوییم :
اوّلا : پوشیده نیست که این سخن، تمامی مطالبی را که رازی پیش از این در ردّ عمومیت منزلتها آورده، باطل میکند. چون اگر معنی حدیث آنگونه باشد که رازی گفته، یعنی این که: «حال تو با من یا نزد من مانند حال هارون نسبت به موسی است» و دنبال این گفته، احوال منفی و مثبت هارون وارد میشود.
در این صورت، این حدیث دلالت بر عمومیتی دارد که افزونتر از عمومیت مطلوب برای امامیه است، زیرا امامیه عمومیت احوال به طور اثبات را میگویند، در حالی که رازی عمومیت را نسبت به احوالشان به طور نفی نیز ثابت میداند.
ثانیاً: پیش از اینـ بر پایهی گفتههای دانشمندان پژوهشگر حدیث ـ دانستید که لفظ «المنزلة» شامل نفی خلافت نمیشود که معنی آن ـ چنان که صریحاً گفتهاند ـ رتبههای قرب و اتّصال است، پس نفی برتری و کمال، هرگز تحت
معنای این حدیث وارد نمیشود.
ثالثاً : وارد کردن احوال منفی ـ بنا بر آنچه رازی خودش در مورد حمل حدیث بر سبب آورده ـ باطل است، و توقّف بر غیر آن لازم میشود.
رابعاً : به گفتهی دهلوی و پدرش و پژوهشهای شاگردش رشید و کابلی و دیگران، این نظریه باطل است که متن گفتههای آنان پیش از این نقل شد.
خامساً : در مدلول لفظ «المنزلة»، «نفی» وارد نمیگردد، همانگونه که از گفتههای دانشمندان بزرگ لغت دانستید.
سادساً: به فرض که پذیرفتیم که مدلول لفظ «المنزلة» شامل احوال منفی هم میشود، لیکن چیزی که از حدیث به ذهن خطور میکند، اثبات فضیلتها و منقبتهاست، و شامل نفی خلافت نمیشود. گواهش این است: «علمای اهل سنّتـ قدیم و جدید ـ تصریح میکنند که این حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها برای دلداری امیرالمؤمنین علیه السلام و دور کردن طعنهی منافقان و فتنهانگیزان است. پس اگر مدلولش نفی خلافت و امامت باشد، گفتن آن در مقام دلداری وجهی ندارد، بلکه در این صورت تأییدی بر فتنهانگیزیِ فتنهانگیزان و طعنهی منافقان است!
گویی رازی خود به سستیِ مطالب خود و فسادی که به دنبال دارد، توجّه کرده است، لذا گوید: «افادهی این سخن به نفی، از دلالتش به برتری ممانعت نمیکند». سپس در تقریر آن سخنی میآورد که اختلال آن ظاهر است و ارتباطی به بحث ندارد، چون زشت نبودن سخنی که از امام دوم آورده است، تنها جهت تقاضای انسان است از شخص دیگری برای فرمانداری شهر دیگری، در حالی که بحث کنونی ما دربارهی امیرالمؤمنین علیه السلام درخواست فرمانداری نیست، تا نسبت به یکدیگر مقایسه شوند. و همه کلام ـ آنگونه که از روایتهای بزرگان اهل سنّت برمیآید ـ این است که منافقان گمان بردند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن جناب 7 را به جهت گرانباری و رهایی از حضور او، به جای خویش گماردند، بدین جهت امیر المؤمنین علیه السلام بیرون رفتند تا به حضرتشان ملحق شده و از گفتههای منافقین آگاه کردند، حضرت فرمودند: دروغ گفتند.
بنابراین آیا میتوان تصوّر کرد که در چنین وضعی او را از نفی خلافت آگاه کند، خلافتی که بزرگترین منزلتها و برترین فضیلتهاست؟
به طور کلّی، در مثالی که آورده است، درخواست و پیشنهادی از شخص دیگری است، و از سوی کسی تردیدی بر آن نمیتوان یافت و گماردن او به فرمانداری شهر دیگری از سوی پیشوای دوم را زشت ندانسته است. پس این مثال هم ارتباطی به بحث ما ندارد.
و اگر فرض کنیم که آن شخص دیگر، از پیشوای دوم فرمانداری شهر دیگری را درخواست نکرده باشد، بلکه دشمنانش به علّت فرمانروایی او تنها بر شهر مشخّص، از او عیب جویند و بگویند: پیشوای دوم تنها به منظور دور کردن و راندنش از مرکز خلافت، او را به فرمانداری آن شهر منصوب کرده است، به جهت ناخوشایندی شدید از او، در این صورت آن شخص، از سخنانی که در حقّش گفتهاند، ناراحت و دلش شکسته است، تا این که نزد پیشوای دوم حاضر شود و گفتههای آنان را بازگو کند. اگر در این حالت پیشوای دوم بگوید: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه کسی باشی که در زمان حیات پیشوای اول به ولایت این شهر رسیده و پس از او جانشینش نبود، بنابراین، پس از من فرمانروایی بر این شهر و دیگر شهرها را به دست نمیآوری؟!
این سخن بسیار زشت و بد به شمار میآید، که به هیچ وجه او را دلداری و خشنودی نمیدهد، بلکه بر عکس تأیید و تأکیدی بر گفتهی دشمنان نسبت به او است، به ویژه اگر این شخص دوم، از نزدیکترین نزدیکان این پیشوای دوم و از نخستین روز متّصف به بالاترین فضیلتهای والا و منقبتهای ارزشمند جلیل باشد، و در اجرای فرمانها و نهیهای او از جان گذشته باشد و در هر حال و وضعیتی در برابر دشمنانش از او دفاع کرده باشد، و پیشوای دوم هم همواره خدمتهای این شخص دیگر را بزرگ میداشته است ـ که داماد و پسرعمویش هم بودـ و بزرگواریها و منقبتهای او را اعلام مینمود تا آنجا که او را در جای جانِ خود نهاده است... .
1ـ 2. از کتابهای تاریخ
حضرت موسی علیه السلام امامت و خلافت مطلق دائمی بعد از خود را و همچنین تمام کارهای مربوط به امامت را، به حضرت هارون علیه السلام تفویض کرد، و بر همهی بنیاسرائیل اطاعت او را واجب ساخت، و مخالفت با او و فرزندانش را حرام دانست.
این مطلبی است که مورّخان و سیره نویسان روایت کرده و مورد تأکید قرار دادهاند :
یکم. میرخواند شاهِ مورّخ آورده است: «... موسی امامت و خلافت را به هارون تفویض کرد، و بنا بر امر جانشینی بقای آن را در دودمان او، نسل بعد از نسل مقرر داشت، و تمام بنیاسرائیل را بر آن گواه گرفت، و مخالفت با او و فرزندانش را بر آنان حرام کرد، و کُشتن مخالفان آنان را حلال و مباح دانست.»(1)
کتاب روضة الصفا و اعتبارش
حاجی خلیفه در بارهی کتاب روضة الصفا آورده است:
«روضة الصفا فی سیرة الأنبیاء و الملوک و الخلفا، فارسی نوشته میر خواند مورّخ، محمّدبنخاوند شاهبنمحمود متوفی سال 903، میباشد.
در مقدّمهاش آورده است که: گروهی از برادرنش تألیف کتاب آراستهای شامل بیشترین رخدادهای پیامبران و پادشاهان و خلفا را تقاضا کردند. سپس در گفت و گو با با میرعلی شیرِ وزیر رسیده است که او هم خواستار آن شده است. بدین روی، آن را شروع کرده که شامل یک مقدّمه و هفتبخش و یک خاتمه است...»(2)
نویسندگان و دانشمندان از جمله دهلوی، بر این کتاب، اعتماد کردهاند. همچنین دهلوی میافزاید که از تاریخهای معتبر است،(3) پس متن گفته او که آوردیم، برای
دهلوی و دیگران حجّت معتبری است.
دوم. بدرالدین عینی گوید: «توراتی که به دست موسیبنعمران علیه السلام بر یهود نازل شد، بنابر آیه: (إنّا أنزلنا التوراة فیها هدی) الآیه. نخستین کتابی است که از آسمان نازل شد، چون آنچه بر ابراهیم و دیگر پیامبران :فرو فرستاده شد، کتاب نامیده نمیشد، بلکه برگههایی بود...»
گفتند: موسی علیه السلام ، یوشعبننون جانشین بعد از خود را از اسرار تورات و الواح آگاه کرد، تا آنها را به فرزندان هارون بسپارد، چون این امر میان او و برادرش هارون علیه السلام مشترک بود، چون گفت: (و أشرکه فی أمری) و او وصی بود. هنگامی که هارون در زمان حیات موسی علیه السلام درگذشت، جانشینی به یوشعبننون منتقل شد، براساس آن قضاوت میکردند، و مدّتی به آن متمسّک بودند.»(1)
عینی و تاریخش
عینی از بزرگانِ علمای قوم است، همانگونه که در گفتههایشان در بارهاش آمده است:
شمسالدّین سخاوی گوید: «محمودبناحمد، قاضی حنفی، یکی از بزرگان است که به ابن العین شناخته میشود.
به فرا گرفتن دانشها از دانشمندان و بزرگان مشغول شد، پیشوایی عالم، علّامهای عارف به صرف و عربی و دیگر علوم بود، حافظ تاریخ و لغت بود و آنها را بسیار به کار میبرد و در فنون مشارکت میکرد، از مطالعه و نوشتن خسته نمیشد، تعدادی کتاب با خط خود نوشت و بسیار تألیف کرد. او یگانهای بود که پس از استادمان، نویسندهای بیشتر از او را نمیدانم، قلمش بهتر از تقریرش بود، و نگارش او همراه با سرعت، نیکو و شگفتانگیز است.
او حدیث گفت و فتوا داد و تدریس کرد، همراه با لُطف که در معاشرت و تواضع داشت. نامش شهرت یافت و آوازهاش به دوردستها رسید، و فاضلان همه مذاهب از او آموختند. یکی از پیشینانی که از او شنیدند، کمال الشّمنی است، و استادمان بر فوائد او تعلیقات زد، بلکه از محضر او درس گرفت.
علاءبنخطیب ناصری در تاریخش او را یاد کرده و گوید: او پیشوایی عالم فاضل بود که در دانشها شرکت داشت و دارای حشمت و مروّت و عصبیّت و دیانت بود.
اربعین حدیثی را که استادم ـ خداوند متعال رحمتش کند ـ از صحیح مسلم برگزیده بود، در پنجم صفر سال 51 [= 851] بر او خواندم، و پیش از آن محفوظات خود را بر او عرضه کردم، و تعدادی از درسهایش را شنیدم.»(2)
سیوطی گوید: «عینی، قاضی القضاة بدرالدّین، محمودبن احمدبن موسیبن احمدبن حسینبنیوسفبنمحمود، در رمضان سال 762 متولّد شد، فقه را آموخت، و به فنون مشغول شد، و برتری و مهارت یافت، وارد قاهره شد و بارها متصدی امور حسبه و قضاوت حنفیها شد، و دارای تألیفهایی است. در ذیحجّهی سال 855 درگذشت.»(3)
نیز سیوطی گوید: «او امامی عالم و علّامه بود.»(1)
ازنیقی گوید: «یکی از تاریخها، تاریخ قاضیالقضاة عینی است. او امامی عالم و علّامه در عربی و صرف و غیر آنها بود...»(2)
سوم. ابوالفتح شهرستانی گوید: «الیهود، صفت اختصاصی است، هاد الرجل : وقتی بازگشت و توبه کرد، و این نام لازم آنان شد، بنابر گفتهی موسی علیه السلام : (إنّا هدنا إلیک) یعنی بازگشتیم و زاری کردیم، و آنان امّت موسی علیه السلام هستند و کتابشان تورات است، و آن نخستین کتابی است که از آسمان فرو فرستاده شد، زیرا آنچه بر ابراهیم و دیگر پیامبران :نازل میشد، کتاب خوانده نمیشد بلکه «صُحف» بود، و در خبری از پیامبر صلّیاللهعلیهوسلم آمده است که فرمودند: خداوند متعال آدم را با دست خود آفرید، و بهشت عدن را به دست خود آفرید، و تورات را به دست خود نوشت، پس ویژگی دیگری غیر از دیگر کتابها برای آن اثبات کرد.
و این مطلب شامل «سِفرها» (اسفار) شد...
و بر الواح نازل فرمود...
گفتهاند: موسی علیه السلام اسرار تورات و الواح را بر یوشعبننون جانشین بعد از خودش آشکار کرد، چون این امر میان او و برادرش هارون علیهما السلام مشترک بود، چون گفت: (و أشرکه فی أمری) و او جانشین بود. هنگامی که هارون در زمان حیات او درگذشت، جانشینی به عنوان یک ودیعه به یوشعبننون منتقل شد تا آن را برای همیشه به شبّر و شبیر دو پسر هارون برساند، چون بعضی جانشینیها و امامتها پایدار است و برخی ودیعه. یهودیان مدّعی هستند که شریعت تنها یکی است که به موسی علیه السلام آغاز و به همو پایان یافت. و پیش از او شریعتی نبود جز حدود عقلی و احکام مصلحتی، و به طور کلی نسخ را جایز ندانستهاند.»(3)
ستایش از شهرستانی
ستایش از ابوالفتح شهرستانی در شرح حال نویسان او فراوان است، که در اینجا بخشی از آنها را میآوریم:
ابنخلّکان گوید: «ابوالفتح محمّدبنابیالقاسم عبدالکریمبنابیبکر احمد شهرستانی، متکلّم مذهب اشعری، پیشوایی برجسته و فقیهی سخنران بود. فقه را از احمد خوافی ـ که پیش از این نامبرده شدـ و ابونصر قشیری و دیگران آموخت، و در فقه سرآمد شد، کلام را نزد ابوالقاسم انصاری خواند و در آن یگانه شد، کتاب نهایةالأقدام را در علم کلام و نیز کتابهای الملل و النحل و المناهج و کتاب المصارعة را نوشت. سال 548 (و به قولی 549) درگذشت، که
اولی صحیحتر است.»(1)
یافعی گوید: «امامی برجسته، فقیه و متکلّم بود.»(2)
اسنوی گوید: «ابنخلّکان گفت: امامی برجسته، فقیهی متکلّم و واعظ بود. نزد خوافی شاگرد امام الحرمین، و ابونصر قشیری و دیگر اساتید، فقه خواند و در آن سرآمد شد، کلام را نزد ابوالقاسم انصاری خواند، و در دوران خودش در آن یگانه شد، کتابهای مشهور بسیاری نوشت...»(3)
ابوالفداء گفت: «او در کلام و فقه پیشوا بود... و تألیفات متعددی دارد...»(4)
ازنیقی گفت: «یکی از کسانی که فرقههای مذهبها را در جهان ثبت کرد، محمّد شهرستانی در کتاب الملل و النحل است... او امامی برجسته و فقیهی متکلّم بود...»(5)
حاجی خلیفه پس از یاد کردن الملل و النحل نوشته ابنحزم گوید: «تاج السبکی در کتاب طبقات گوید: کتابش از مشهورترین کتابهاست. پژوهشگران از نظر در آن نهی میکردند، به جهت عیبجویی از اهل سنّت، و در آن نسبت به ابوالحسن اشعری تعصّب بسیاری به خرج داد تاجایی که نسبت بدعت به او داده است. امّا ابوالفتح امام محمّدبنعبدالکریم شهرستانی متوفّی سال 548 دربارهاش گوید: به نظر من بهترین کتابی است که در این زمینه تألیف شده است، و نوشتهی ابنحزم سادهتر از آن است، امّا پراکندهگویی دارد و ترتیبی در آن نیست.»(6)
فوائدی از سخن شهرستانی
مطالب نقلشده از کتابهای مذکور، در مورد امامت حضرت هارون و جانشینی ایشان از حضرت موسی علیهما السلام صراحت دارد، و اینکه حضرت موسی علیه السلام علم تورات و الواح و رمزهای آن را بر حضرت هارون علیه السلام آشکار کرد. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هم که در جایگاه حضرت هارون قرار داده شده، امام و جانشین پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تنها او دانای به اسرار کتاب الاهی قرآن است. و این منزلتها به او و فرزندانش اختصاص دارد.
لیکن در گفتههای شهرستانی فایدههای چندی است:
حضرت موسی، حضرت یوشع 8را بر اسرار تورات و الواح آگاه ساخت تا آنها را به فرزندان حضرت هارون علیه السلام برساند، پس روشن میشود که آشکار کردن اسرار، امری مقصود و مورد نظر حضرت موسی علیه السلام بوده است، و حضرت هارون علیه السلام اختصاص به آن اسرار داشته و به همین علّت فرزندانش به آن اختصاص یافتند.
علّت اختصاص ذکرشده، اشتراک حضرت هارون با حضرت موسی علیهما السلام در امر رسالت و هدایت است، همانگونه که فرمود: (و أشرکه فی أمری).
حضرت هارون خود جانشین حضرت موسی علیهما السلام بود، و بر هر مسلمانی روشن است که جانشینیِ پیامبر معصوم، از بین رفتنی و قطع شدنی نیست.
لیکن چون در حیات حضرت موسی از دنیا رفت، جانشینی به امانت به یوشع منتقل شد، امّا جانشینیِ اصلی از آنِ حضرت هارون علیه السلام بود.
جانشینیِ یوشع برای رساندن آن، به دو فرزند حضرت هارون علیه السلام بود، و این وجه دیگری است از این حقیقت که جانشینِ اصلی، حضرت هارون علیه السلام است.
جانشینی و امامت دوگونه است: ودیعه و پایدار. جانشینی و امامت فرزندان هارون علیه السلام پایدار بود.
در پرتو این مطالب گوییم :
جانشینی و امامت عام امیرالمؤمنین علیه السلام به اقتضای عموم منزلت، ثابت است، و دست کم، تشبیه بر اوصاف ظاهر مشهور حمل میشود، همانگونه که از گفتهی ولی الله دهلوی به دست میآید.
... امّا دهلوی خود، حمل بر مشابهت کامل را ضروری میداند. از آنجا که وجوب اطاعت شبّر و شبیر، و امامت و جانشینی آن دو، ثابت است، پس باید حسنین علیهما السلام در تمام این مقامات مانند آن دو باشند و این اقتضای نامگذاری آن دو به نام دو فرزند هارون علیه السلام را دارد، آنگونه که در حدیث است و پس از این خواهد آمد. وقتی این امور برای آن دو ثابت شود، برای پدرشان، امامت بلافصل عام، به اجماع مرکّب ثابت میشود.
اشکال: مراد از «قالوا» در گفتهی شهرستانی و غیر او، یهودیان میباشند، پس استدلال به اتمام نمیرسد.
جواب: بدون تردید مراد علمای اسلام هستند، چون در آن کلام، استدلال به قرآن کریم وجود دارد. نیز به این دلیل که پس از آن گوید: «و یهودیان ادّعا میکنند...» که خود گواهی میدهد که فاعل «قالوا» یهودیان نیستند. نیز سکوت شهرستانی و غیر او، در مورد گفتهی «قالوا» و رد نکردن آن، خود دلیلی است بر قبول آن. پس اگر فرض شود که گوینده همان یهودیان باشند، استدلال به آن گفته ساقط نمیشود.
شهرستانی و عینی دربارهی آنچه گفتهاند، سکوت کردهاند. این سکوتشان دلیلی است بر قبول. بعضی علمای اهل سنّت آن را بدون نسبت دادن به گویندهای نقل کردهاند که اینهم دلیل بر قبول و اعتراف به آن میباشد، از جمله عبدالوهاب الروداوری در کتابش (نقاوة الملل و طراوة النحل) و مصطفی بنخالقداد هاشمی عبّاسی در کتابش (توضیح الملل).
2ـ 2. از تورات
[بخش اوّل ]
امامت حضرت هارون علیه السلام و فرزندانشان در جاهای بسیاری از تورات به صراحت آمده است.
یکم. در فصل اوّل از سفر چهارم آمده است :(1)
«پس خداوند چنین با موسی سخن گفت: نوهی لیوی را پیش انداز، آنان را در برابر هارونِ امام ایستاده نگهدار، تا او را خدمت کنند و کیسهی پول او و کیسهی پول آن گروه را در برابر چادر محل حضور نگاه دارند و خدمهی مسکن را خدمت نمایند، و تمام ظرفهای چادر محل حضور و کیسهی پول بنیاسرائیل را حفظ کنند، و خدمهی مسکن را خدمت کنند و دو لیوانی به هارون و فرزندانش پرداخت کن، خود تسلیم شدگان و پرداخت کنندگان به او از سوی بنیاسراییل و هارون و فرزندانش را مأمور کن که امامت خود را نگه دارند، و هر بیگانهای که به سویش پیش آمد، پس باید کشته شود.»
گویم :
همین گونه است امیرالمؤمنین و فرزندانش :به حکم حدیث منزلت، و این که هر بیگانهای از امامت که به سویش پیش آید، بایستی کشته شود.
دوم. در سِفر چهارم آمده است :
«فصل هیجدهم: خداوند به هارون فرمود: تو و دو پسرت و خاندان پدرت با تو، گناه مقدّس را بر دوش میکشید، و تو و دو پسرت با تو، گناه امامت خود را بر دوش میکشند، و نیز برادرنت نوهی لیوی نوهی پدرت، او را به ما نزدیک کن، پس به تو نسبت داده میشوند و تو را خدمت میکنند و فقط تو و دو پسرت با تو در برابر چادر شهادت هستند، و کیسهی پول تو و کیسهی پول تمامی چادر بزرگ را نگهدارند، لیکن به طرف ستون چادر قدس و کشتارگاه پیش نروند تا نشاید که خودشان و شما و پیوستگان به تو نمیرند، نگهداری چادر محل حضور و تمامی خدمتکارانش را نگهداری کنند و بیگانهای به شما نزدیک نشود، و باید حفظ مقدّس و حفظ کشتارگاه را نگاه دارند، و نباید نارضایتی افزونتری بر بنیاسرائیل باشد. جز این نیست که من برادران لیوانی را از میان بنیاسرائیل برگرفتم، و آنان را برایتان بخششی بلاعوض جهت خداوند قرار دادم، تا خدمتکاران چادر محل حضور را خدمت کنند، و تو و فرزندانت با تو امامت خود را برای تمام کارهای کشتارگاه و داخل پرده نگهداری کنید، تا او را خدمت کنید، به تحقیق امامت شما را خدمتی سست قرار دادم، و هر بیگانهای که به سویش آمد بایستی کُشته شود. سپس خداوند هارون را وکیل قرار داد و فرمود: به راستی نگهداری تمام بلندمرتبگیهای خود از تمام قدسهای بنیاسرائیل را به تو عطا کردم، آنها را به طور قطع کردن و به فرزندانت به رسم دهر دادم، این برای تو از قدسهای خاصّان بعد از قربانی سوخته است، از تمام قربانیهایشان و کمکهایشان و سربریدنهایشان، و قربانی گناه که برایم میآورند، این از قدسهای خاصّان برای تو
1) عبارات تورات، از روی ترجمه عربی به فارسی برگردانده شده، لذا نقل به مضمون است، البتّه با دقّتتمام که مضمون تغییر نکند (ویراستار).
و پسرانت میباشد.»
سوم. نیز در سفر چهارم است :
«فصل شانزدهم: و قورح میان یصهاربنقهاثبنلیوی، و داثان و أبیرام پسران الیاب و اونبنفالث فرزندان را و بین جلو آمدند، و مقابل موسی ایستادند با مردمانی از بنیاسرائیل، دویست و پنجاه نفر از اشراف آن گروه دعوت کنندگان محل حضور و نامداران، پس بر موسی و هارون فریاد زدند و به آن دو گفتند: ریاست برایتان بسنده نیست، چون همهی این گروه پرهیزکارند و در میان آنان نور خدا است پس شما را چه میشود که بر گروه خداوند برتری میجویید؟ پس موسی آن را شنید و با صورت به زمین افتاد، و به قورح و همهی همراهانش چنین گفت: فردا خداوند میشناسد چه کسی برای اوست و چه کسی مقدّس است، پس او را به خود نزدیک میکند، و هر کس را که برگزیند به او نزدیک میکند، چالهای درست کنید آتشدانهای یاقورج و همهی همراهانش را بگیرید و بر آنها آتش قرار دهید و در برابر خداوند در آن بریزید. فردا هر مردی را که خداوند برگزیند، او آن مقدس است، این شما را بسنده است ای فرزندان لیوی. سپس موسی به آنان گفت: ای فرزندان لیوی گوش کنید، آیا از نظر شما اندک است که خدای اسرائیل را از گروه شما جدا کنم؟ پس شما را به او نزدیک کرد تا او را با ذلّت و خواری خدمت کنید و در برابر آن جماعت بایستید و آنان را خدمت کنید، همچنین تو و دیگر برادرانت فرزندان لیوی به همراه تو را نزدیک کرد، تا خواستار امامت نیز شدید...
پس خداوند با موسی چنین سخن گفت: بر آن جماعت بگذر و به آنان بگو: از پیرامون خانهی قورح و داثان و ابیرام بالا روید. پس موسی به پا خواست و نزد داثان و ابیرام رفت، و بزرگان بنیاسرائیل همراهش رفتند، با آن جماعت سخن گفت و به آنان گفت: از منزلهای این قوم ستمگر دوری جویید، و چیزی از آنان را ریز ریز نکنید، تا به همهی گناهانشان آب نیاشامید، پس آنان از پیرامون خانهی قورح و داثان و أبیرام دور شدند، و آن دو نیز بیرون آمدند و خود و زنانشان و فرزندانشان و کودکانشان بر درِ چادرهایشان به پا ایستادند. پس موسی گفت: به این ترتیب خواهید دانست که خداوند مرا برانگیخت تا تمام این کارها را انجام دهم، و این از خواست خودم نیست، اگر اینان مانند همهی مردم مُردند و مانند آنان مورد مطالبه قرار گرفتند، پس خداوند مرا نفرستاده است، و اگر خداوند خلقی را آفرید که زمین دهان باز کند و آنان و همهی داراییهایشان را در خود فرو برد، پس زنده به زمین پایین آیند، خواهید دانست که آنان سرپیچی خداوند را کردهاند.
پس با فراغت از این سخن بود که زمین زیر پایشان شکاف برداشت و دهان باز کرد و آنان و خانههایشان را فرو برد، پس همگی و هر آنچه داشتند زنده به زمین فرو رفتند و زمین بر آنان شکافت و تمامی آن گروه هلاک شدند، و تمامی بنیاسرائیل که گرداگرد آنان بودند از شدّت صدایشان فرار کردند، گفتند: تا این که زمین ما را فرو نبرد و آتشی از سوی خداوند بیرون آمد و دویست و پنجاه مردِ نزدیک کنندگانِ بخور را سوزاند.
و خداوند چنین به موسی فرمود: به عازار فرزند هارون پیشوا فرمان ده که مجمرها را از برابر سوختگان بالا برد و آتش را همانجا بگذارد، چون مقدس شده است، و امّا مجمرهای آن افراد را که خطاکار بر جانهایشان بودند، صفحههای نازکی برای پوشش کشتارگاه درست کنند، چون هنگامی که آنها را در برابر خداوند تقدیم کردند به
تحقیق مقدس شدند و برای بنیاسرائیل نشانهای خواهد شد.
و عازار پیشوا مجمرهای مسی را گرفت که سوختگان تقدیم کردند. پس صفحههای نازکی برای کشتارگاه کردند برای یاد بنیاسرائیل، تا مردی اجنبی پیش نیاید از آنان که از نسل هارون نباشد، تا در برابر خداوند بخوری را تبخیر کند، و مانند قورح و گروهش نباشد آنگونه که خداوند به دست موسی در آن فرو فرستاد.»
چهارم. در فصل سیام از سِفر دوم آمده است :
«و سفره و تمام ظرفهایش و مناره و ظرفهایش و کشتارگاه بخور و کشتارگاه صعیده و همهی ظرفهایش، و حوض و جایِ نشستنِ آن از خواص پاکیهاست، هر کس به آن نزدیک شد پاک شد و بر هارون و فرزندانش دست مالید و آنها را پاک کرد، تا به من روی آورند، و بنیاسرائیل را چنین فرمان ده: این روغن مالیدن پاک من برای فرزندانتان است، آن روغن به بدن انسانی مالیده نمیشود و مانند و شکل آن نمیسازید، و همانگونه که پاکی است، پس برای شما هم پاکی باشد، و هر انسانی به مانند آن خوشبو شود یا بر بیگانهای زده شود از قومش جدا میشود.»
پنجم. در سفر دوم است :
«فصل سی و پنجم:... و لباسهای پاکی از آنِ هارونِ امام است و لباسهای فرزندانش برای امامت است.»
ششم. در سفر دوم :
«فصل سی و نهم:... لباسهای پاکی را که از آنِ هان بود، آنگونه که خداوند به موسی فرمان داد، دوختند...
فصل چهلم: سپس خداوند به موسی چنین فرمود:... و هارون و فرزندانش را به چادر محل حضور پیش بیانداز، و با آب شستوشو ده و لباسهای پاکی را به هارون بپوشان و او را مسح و پاک نما، تا به سوی من آید، و فرزندانش را پیش بیانداز و تونیها را بر آنان بپوشان و مانند پدرانشان آنان را مسح کن، تا به سوی من آیند، و مسح برای آنان امامت دهر برای نسلهایشان باشد.
و موسی به تمام آنچه خداوند به او فرمان داده بود، عمل کرد...»
هفتم. در سفر سوم است :
«فصل اوّل: موسی خداوند را خواند و خدا از چادر محل حضور با او چنین سخن گفت: بنیاسرائیل را مورد خطاب قرار ده و بگو: کدام انسانی از شما برای نزدیکی به خداوند، از چهارپایان قربانی کند تا او را نزدیک گرداند... و فرزندان هارون امامان خون جلو آیند و کنار کشتارگاهی که نزدیک در چادر محل حضور است، به طور دایره امام را نامزد کنند، و پوست قربانی کنده شود و به قسمتهایی تقسیم شود و فرزندان هارونِ امام آتشی بر کشتارگاه برافروزند، و رویش هیزم بچینند، و فرزندان هارونِ امام، اعضا و سر و نای را روی هیزمی که روی آتش است بچینند...»
هشتم. در سفر چهارم است: «فصل چهارم: سپس خداوند چنین با موسی و هارون سخن گفت: تمام بنیقهّاث از فرزندان لیوی را با عشیرهها و خانههای پدرانشان را بلند کنید...»
گویم: در این متنها و دیگر متون آمده است که خداوند دربارهی هارون علیه السلام با حضرت موسی علیه السلام سخن گفته است، و حضرت هارون و فرزندانش را به امامت توصیف فرموده است و آنان را به قیام به امور امامت و وظایفش فرمان
داده است، و این امامت محدود به زمانی نبوده است، بلکه ابدآ دائمی و غیر منقطع بوده است.
و چون امیرالمؤمنین علیه السلام در جایگاه هارون علیه السلام قرار گرفته، پس مقام امامت در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پس از رحلت ایشان، برای او ثابت است و به همین ترتیب حسنین علیهما السلام ، پس از او. وظیفه امّت، مراجعه به آنان در تمام امور و سرسپردگی به فرمانهایشان است و در امر امامت، سبقت هر بیگانهای بر آنان، حرام است.
[بخش دوم ]
احتجاج دهلوی به عهدین
اگر گفته شود: استدلال به مطالب تورات برای اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جایگاه صحیح ندارد، به علّت وجود تحریف و تبدیل در تورات، که آن را از چشم علمای بزرگ انداخته است.
گوییم :
اوّلا: دهلوی در عقیدهی نهم از باب نبوتِ کتابش (التحفة) به تورات و انجیل و زبور(1) احتجاج کرده است، برای اثبات این که پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم بر تمامی آفریدگان
مبعوث شده است. پس همانگونه که مطالب این کتابها برای اثبات خواستهاش حجّت است، برای اثبات خواستهی ما هم حجّت میباشد.
تأیید کنندههای مطالب امامیه در تورات، بنا بر نقل اهل سنّت
دوم: یگانه دلیلی که این گروه مطالب دالّ بر امامت را نمیپذیرند، این است که مذهب امامیه را تأیید میکند، و گرنه در تورات و دیگر کتابهای پیشین عبارتهای دیگری هم وجود دارد که مؤیّد مذهب امامیه است، که بزرگان اهل سنّت موافق آنها بوده و نقل کردهاند و به آنها استشهاد نمودهاند. پس همانگونه که آنها مورد قبولشان است، عبارتهایی نیز که ما آوردهایم چنین میباشد.
از عبارتهای مؤیّد مذهب امامیه در تورات که بزرگان اهل سنّت نقل کردهاند : یکم. آنچه رازی (در تفسیرش) در بشارتهای پیامبران به نبوّت پیامبر بزرگوارمان آورده است.
«پنجم: سمّان در تفسیرش، از سِفر اوّل تورات روایت کرده است که: خداوند متعال به ابراهیم صلواتاللهعلیه وحی فرمود که: به تحقیق دعایت را دربارهی اسماعیل اجابت کردم و او را برکت دادم و بسیار بسیار بزرگ و عظیم گردانیدم، و او را امّتی بزرگ قرار میدهم، و به زودی دوازده بزرگ به دنیا میآورد. استدلال به آن عبارت چنین است: در فرزندان اسماعیل کسی که برای امّتی عظیم باشد، جز پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم نیست.»
دوم. شهابالدین قرافی مالکی(2) گوید: «باب چهارم: آنچه از کتابهای این
قوم دلالت دارد بر درستی دین ما و نبوّت پیامبرمان صلی اله علیه [و آله] و سلم و بر این که آنان به علّت مخالفتش کافرند، و به جهت نافرمانی خداوند متعال، دورشده از رحمتش هستند، چون به کتابمان برای درستی دینشان استدلال کردهاند
و من میخواهم با آنها معارضه کنم. اینک پنجاه نوید از نویدهایی که دلالت بر درستی دینمان دارد میآورم :
نخستین نوید: در سِفر اوّلِ تورات، در فصل دهم آمده است: خداوند متعال به ابراهیم علیه السلام فرمود: امسال پسری برایت زاده شود که نامش اسحاق است. ابراهیم عرض کرد: اسماعیل نیست، این یحیی در برابر توست و تو را تمجید میکند. خداوند متعال فرمود: در مورد اسماعیل دعایت اجابت شد، من او را بسیار بسیار مبارک و بزرگ میکنم بنابر آنچه در موردش اجابت کردم، و او را برای امّتی فراوان قرار میدهم، ملّت با جلالتی به او میدهم، و به زودی دوازده عظیم به دنیا میآورد...»(1)
سوم. رحمةالله هندی گوید: «نوید چهارم در آیهی بیستم، از باب هفدهم، سِفر تکوین: وعده خداوند در بارهی اسماعیل 7از ابراهیم علیه السلام که در ترجمهی عربی کتاب مقدّس چاپ سال 1844 چنین فرمود: و بر اسماعیل ترا اجابت کردم. او این است که بسیار مبارک و بزرگ و فراوانش گردانم، پس به زودی دوازده رییس به دنیا میآورد، و او را برای ملتهای بسیار قرار میدهم...»(2)
بشارت به ائمّهی دوازدهگانه بنا به نقل و اعتراف اهل سنّت
چهارم. پوشیده نیست که آنچه در نقل آنان از تورات آمده است که به زودی اسماعیل دوازده عظیم به دنیا میآورد، نویدی است به ائمّهی دوازدهگانه از خاندان پیامبر و عترت طاهر.
البتّه تمام آنان به این حقیقت اعتراف و تصریح نکردهاند، ولی در اعتراف بعضی از آنان آمده است :
علّامه جوادبنابراهیم ساباط حنفی گوید: «ترجمه عبارت تورات چنین است: و امّا اسماعیل، من دعای تو را برای او شنیدم. و اینک من در او برکت قرار دادم و او را پر ثمر گردانم و به زودی او را افزون کنم، و به زودی دوازده پادشاه به دنیا میآورد، و به زودی آنان را امّتی بسیار بزرگ میگردانم.
گویم: یهود و نصاری گویند که مراد از پادشاهان دوازدهگانه، دوازده فرزند اسماعیلاند، که این باطل است، چون آنان نه پادشاهی کردند و نه ادّعای پادشاهی.
حق این است که آن نوید در شأن ائمّهی دوازدهگانه است، که شیعه به عصمت آنان عقیده دارد، و به زودی در بحث پیرامون مهدی بیان آن خواهد آمد که خداوند در ظهورش تعجیل بفرماید.»(3)
از جمله مطالبی که در کتابهای پیشین در تأیید مذهب امامیه آمده مطالب شیخ جواد ساباط است در کتابش با عنوان «فی ما یخصّ بمحمد و اولاده علی الإجمال و ما یخصّ مکة شرّفها الله». وی مطلبی از سِفر رؤیای یوحنا چنین آورده است :
«گویم: این هفت برهان متواتر مترادف است، در إصحاح دوم و سوم از رؤیای یوحنابنزیدی، که دلالت صریح دارد بر بعثت محمّد صلی الله علیه و آله و بر نبوّت عامّهاش و قبلهی جدیدش، و والایی درجهاش، و تغافل نصرانیها از آن، که به تأویلهای زشتی آن را تأویل کردند، تأویلاتی که حجّتی بر هیچیک از آنها برپا نمیشود، و به برهانی ثابت نمیگردد.»
سپس رؤیای یوحنا را میآورد و پس از آن گوید :
«بدان که: بنا بر اعتقاد نصاری این رؤیایی است که یوحنا 7دیده است، و اخباری در بردارد که در جهان رخ داده است از بالا رفتن مسیح 7تا بعثت محمّد صلی الله علیه و آله و از وفاتش تا ظهور مهدی رضیاللهعنه و از وفات او تا قیام قیامت. این رؤیا، بی تردید بر تمام آنها دلالت دارد، و کلام خداوند متعال است. لیکن من از تحریف آن آسوده خاطر نیستم، و با اینهمه شکّی نیست که جایگاههای استدلال به آن بر پایههای اصلیش برپاست، از جمله دومین مرگ، که در نظر نصاری عبارت است از مرگ انسان در گناه، یعنی فقط غوطهورشدن در آن. در مورد برانگیختهشدن، آنان به قیام همهی مردم هنگام ظهور مسیح، و جاودانشدن اهل بهشت در بهشت و اهل جهنّم در جهنّم اعتراف میکنند، و در این مقام متعرض بحثی نشدهاند.
دومین مرگ، نزد یهودیان عبارت از مرگی است که پس از آن مرگی نیست، و البته این نظر، جای بحث دارد.
عقیده مسلمانان در این مورد، به دو گروه تقسیم میشود: اهل سنّت و جماعت، ظاهرآ چنین است که به مرگ دومی اعتراف نمیکنند، و تنها مرگ اولی و زندگانی دوم را یاد کردهاند، و پس از آن، کسانی که ایمان آوردهاند به بهشت و آنان که کفر ورزیدند به آتش هدایت میشوند. و گفتهاند: استثناء در موردی مثل آیه (لا یذوقون فیها الموت إلّا الموتة الأولی) منقطع است.
امّا امامیه گویند: وقتی مهدی رضیاللهعنه ظاهر شود و عیسی علیه السلام فرود آید، آنگاه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و علی و فاطمه و حسنین رضیاللهعنهم باز میگردند، و نیکوکاران و فاجران با آنان باز میگردند، و مملکت تنها برای ایشان استقلال مییابد. امامیه به آیههای بسیاری استدلال کردند از جمله آیه: (إنّا لننصر رسلنا و الّذین آمنوا فی الحیاة الدّنیا و یوم یقوم الأشهاد)(1) و گفتند: علیبنابراهیم و سهلبنعبدالله از صادق رضیاللهعنه
روایت کردند که: «یوم یقوم الأشهاد» روز رجعت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است. امامیه به آیه: (ربّنا أمتّنا اثنتین و أحییتنا اثنتین) نیز استدلال میکنند که در آن بحث است.»(2)
از کلام ساباط بر میآید که مرگ دومی که یوحنا آورده است، جز بر مذهب امامیه منطبق نمیشود. البته او گفته: «و در این بحثی است». این سخن مجملی است، که اگر خواستار اشکال بر مذهب امامیه باشد، گفتههای بعدی او، که از هرگونه تشکیکی خالی است، آن را بسنده است...
جواد ساباط در بیان امور استفاده شده از رؤیای یوحنا آورده است :
«از جملهی آنها، سنگریزهی سفید است، که عیسی آن را به روح القدس علیه السلام میدهد تا به مظفّر بدهد، یعنی کسی که بعد از او خواهد بود، و تنها کسی که آن را بگیرد نوشتههایش را میفهمد، و در مذاهب اهل سنّت و جماعت چیزی مشابه آن نیست، و امامیه گویند که جبرئیل علیه السلام آن را به محمّد صلی الله علیه و آله داد، و او آن را به علی رضیاللهعنه دادـ و به همین ترتیب به حسنبنعلی رضیاللهعنه رسیدـ و او آن را به مهدی داد.»
در همان کتاب گوید :
«گفتهاند: مرگ دوم، مظفّر را زیانی نمیرساند. مراد از آن، محمّد صلی الله علیه و آله است و مرگ دوم در مقدمهی بحث آورده شده است.»
نیز در آن کتاب گوید :
«گفتهاند: و به پادشاه کلیسای پیرگاموس بنویس. آن شهر در عرض 39 درجه و 20 دقیقهی شمالی و در طول 40 درجه از طول جدید است. گفتهاند: این چیزی است که ذوالسیف الحاد میگوید که همانا من دانستم... الخ، اشاره است به اعتقاد نیکوی آنان و منحرف نشدنشان از دین او در آغاز شبههها. جز این که بعضی از آنان ریاضتها و طلسمها را به کار میبردند، مانند بلعم باعور، که از آن کار منعشان کرد و از آن عیبجویی نمود، و بعضی بدعتهای نیقود یمسیین را استفاده میکردند، و آن اضافهای است بر نیقود لمس، که یک متولی کلیسا و دهری است، پس حضرتش صلی اله علیه [و آله] و سلم از پیروی شبهههای او منع فرمود، و این نیقود یمس، آنی نیست که در 3ـ 1 از یوحنا نامبرده شده است، بلکه از مقدّسهای مسیحی بود خداوندرحمتشکند. سپس گوید :
اگر این دو امر را رها کردی، و در راه راستی که فرمانت دادم قدم برداشتی، فبها. و گرنه میآیم و با شمشیر دهانم با تو میجنگم. بعضی از مسیحیان گفتند: مرادش از شمشیر دهانش، شمشیر خداوند پدرش است. براساس این تقریر، مراد از آن علی رضیاللهعنه است، چون او شمشیر خدایی است که با مشرکان یهود و نصاری جنگید.»
در همان کتاب گوید :
«گفته است: من مظفّر را از شهد گیاهِ پوشیده شده میخورانم، مرادش محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و شهد گیاه پوشیده شده، علم نبوّت است، و شهد گیاه همان چیزی است که از باران برای بنیاسرائیل بر روی درختان میبارید در بریّة فار.
گفته است: و سنگریزهی سفید را به او میدهم. نصاری در تأویل آن اختلاف کردهاند، و حق آن است که امامیه گفتهاند که در مقدّمهی حدیث آمد.»
«و برخی از اهل تحقیق گفتند: این سنگریزه را آدم با خود فرود آورد و هنگام وفاتش به شیث 7داد که همواره دست به دست منتقل میشد تا به عیسی علیه السلام رسید و از او به محمّد صلی الله علیه و آله ، و شکّی نیست که محمّد آن را یا به علی رضیاللهعنه داده است یا به مهدی خواهد داد. البته راهی به دومی نیست چون علمای ما به رجعت اعتراف نکردهاند، بلکه آن از ویژگیهای مذهب امامیه است، پس آن را به علی رضیاللهعنه سپرده است، و این مذهبشان را تأیید میکند.»
ساباط در کتابش (البراهین الساباطیة) گوید :
«گفته است: و به پادشاه کلیسای لاذقیه بنویس... و به زودی مظفّر را با خود بر تخت مینشانم. این جمله، تأکیدی است بر رجعت محمّد صلی الله علیه و آله در زمان ظهور مهدی رضیاللهعنه و تأییدی است بر آنچه امامیه ادّعا میکنند... .»
در همان کتب، پس از نقل عبارتی از فصل یازدهم از سِفر أشعیا، ترجمه آن را بدین سان میآورد :
«و از جلو آسی چوبی بیرون آید، و از ریشههایش شاخهای میروید، و روح پروردگار بر آن پایدار شود، منظور روح حکمت و معرفت و روح شورا و عدالت و روح علم و خشیت خداوند است. او را دارای اندیشهای بسیار درخشان قرار میدهیم، که در خشیت پروردگار برپا ایستاده است، به طرفداری از بزرگان قضاوت نمیکند، و تنها به صِرف شنیدن حکم نمیکند.
ساباط گوید: یهودیان این مطلب را در بارهی مسیحشان و مسیحیان در بارهی پروردگارشان تأویل کردهاند. یهودیان گویند: «آسی» نام پدر داوود است، و مسیح تنها یکی از فرزندان داوود است، پس این سخن کلامی صریح دربارهی اوست، و قبلاً مانع بودن صغرای این قیاس را آوردم، آن را به یاد آورید.
نصاری گویند: مراد از آن عیسیبنمریم علیه السلام است، چون او است آن مسیح که باید از فرزندان داوود باشد.
پاسخ میدهم: صفتهای او اعم از صفتهای یک پیامبر است و قرینهای برای قرار گرفتن خاص به جای عام وجود ندارد.
پس کسی که مشخّص شده است، او خودِ مهدی رضیاللهعنه است، به جهت عبارت صریحش که: «او تنها به شنیدن کسی را محکوم نمیکند»، زیرا مسلمانان اجماع دارند بر این که مهدی ـ رضی الله عنه ـ تنها به مجرد شنیدن و ظاهر، کسی را محکوم نمیکند، بلکه تنها باطن را ملاحظه میدارد. این ویژگی برای هیچیک از پیامبران و جانشینان اتّفاق نیافتاده است، بنگر به کلام پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم: کسی که «لا إلهإلّاالله» گفت: مال و خونش محفوظ میماند.
وقتی این را دانستی، پس بدان: لفظ «آسی» در عبرانی مرادف «وجود» است، پس استعمال علّت در مقام معلول است، چون ممکن نیست که وجود حقیقی را اصلی نباشد، پس مراد محمّد خواهد بود. بنا بر این که خداوند فرمود: اگر تو نبودی افلاک را نمیآفریدم.
مسلمانان دربارهی مهدی اختلاف کردند، یاران ما از اهل سنّت و جماعت گویند: او مردی از فرزندان فاطمه است، نامش محمّد و نام پدرش عبدالله و نام مادرش آمنه میباشد. امامیه گویند: بلکه او م ح م د فرزند حسن عسکری رضیاللهعنه است، در سال 255 از کنیز حسن عسکری به نام نرجس در سرّ من رآی، در دوران معتمد متولّد شد، سپس یک سال غیبت گزید، سپس ظاهر شد و سپس غایب شد، به غیبت کبری که بعد از آن باز نمیگردد مگر زمانی که خداوند متعال بخواهد. چون گفتهشان به این گفتهی مشخص نزدیکتر بود، و هدفم دفاع از ملّت محمّد صلی الله علیه و آله بود، آنهم قطع نظر از تعصّب در مذهب، مطابقت عقیده امامیه با این نصّ را برایتان آوردم.»
ساباط همچنین در کتابش (البراهین الساباطیة) در برهان پنجم، از مقالهی سوم پس از نقل مطلبی از سِفر رؤیای یوحنا ترجمه آن را میآورد :
«روح مرا به کوه بسیار بزرگ و سر به فلک کشیدهای بُردی، و شهر بسیار بزرگ و مقدّس اورشلیم را به من نمایاندی، که از آسمان از نزد خداوند فرود آمد، و در آن مجد خداوند میباشد، و نورش مانند سنگ باکرامت مانند سنگ یشم و بلور است، دارای قلعهای بسیار بزرگ و بلند و دوازده دَر است، و بر دَرها دوازده فرشته است، و روی آنها نام سبطهای دوازدهگانه بنیاسرائیل نوشته شده بود.
ساباط گوید: برای این متن مشخّص تأویلی جز مکّه نیست که خداوند متعال آن را شرافت دهاد. و مراد از مجد خداوند، بعثت محمّد صلی الله علیه و آله در آن است، و آن نور عبارت است از حجرالأسود، و تشبیه آن به یشم و بلّور اشارهای است به روایات صحیحی که در اینباره وارد شده است که هنگام فرود سفید بوده است، و مراد از قلعه، فرمانده لشکریان، پیامبر گرامی 9 میباشد.
و درهای دوازده گانه، یازده فرزند و پسرعمویش علی میباشد، یعنی: علی و حسن و حسین و علی و محمّد و جعفر و موسی و علی و محمّد و علی و حسن و قائم المهدی م ح م د رضیاللهعنهم »
ساباط در کتابش (البراهین الساباطیة) بعد از مطلبی از سِفر رؤیا ترجمه آن را آورده است: «و درهای دوازدهگانه، دوازده مروارید است، هر یک از درها از یک مروارید بود، و زمین شهر از طلای خالص مانند شیشهی شفّاف.
ساباط افزاید: این بیانی برای مطلب قبل و توصیفی از درهاست. این که هر دَر از یک مروارید است، اشارهای است به ادعای امامیه دربارهی عصمت ائمّهشان، چون مروارید کروی است و شکّی نیست که شکل کروی را نمیتوان وارونه کرد، چون جزء در یک نقطه با دیگر اجسام برخورد نمیکند...»
این که گفته: و زمین آن شهر از طلای خالص مانند شیشهی شفاف بود، مرادش افراد ملّت پیامبر صلی الله علیه و آله است، چون از باور خود منحرف نمیشوند، و در حال سختی از مذهبشان دست برنمیدارند. و امّا کسانی که کشیشهای انکتاری آنان را اغوا کردند، و امّا کسانی که کشیشهای انکتاری آنان را اغوا کردند، از نادانهایی هستند که شناختی به اصول دینشان ندارند، و این است مصداق کلام پیامبر صلی الله علیه و آله که: «منم شهر دانش و علی درِ آن است.»
ثالثاً : امامت هارون و فرزندانش از قبیل فضائل و مناقب است و استدلال به مناقب پیامبران بنا بر نقل اهل کتاب، مانند استدلال به فضائل اهل البیت است بنا بر نقل ناصبیها. اگر بگوییم اعتماد بر نقل و روایتهای ناصبیها در دیگر امور جایز نیست، شکّی نیست که تردید در فضائل و مناقبی که ناصبیها برای اهل بیت روایت میکنند، وجهی ندارد.
بعضی بزرگان اهل سنّت گویند که تحریف در کتابهای پیشین معنوی است نه لفظی.
رابعاً : عقیده پیشوایان و بزرگان اهل سنّت آن است که:
تحریفی که در کتابهای پیشین روی داده، تحریف معنوی است نه لفظی. از امور شگفت این است که مذهب مختار بخاری همین است، پس احتجاج امامیه به عبارتهای تورات، از جهت الزام، بسیار قوی و تامّ و بدون اشکال است.
یکم. بخاری گوید: «باب کلام الهی: (بل هو قرآن مجید* فی لوح محفوظ) (و الطور* و کتاب مسطور) قتاده گفت: نوشتهای را مینویسند، در امالکتاب، همهی کتاب را مینویسند، و اصلش چیزی است که تلفّظ میشود، چیزی نمیگوید جز این که آن را بر او مینویسند. ابنعبّاس گفت: خیر و شر را مینویسد، تحریف و حذف میکنند و کسی لفظی از کتابی از کتابهای خداوند را حذف نمیکند، بلکه آن را تحریف میکنند، بدین سان که بر غیر تأویل (صحیح)، تأویل مینمایند.»(1)
1) صحیح بخاری :9 159.
دوم. ابنحجر در شرحش همان مضامین را از روایت کشمیهنی نقل میکند. سپس میگوید:
«استادمان ابنملقّن در شرحش گوید: آنچه گفته است، یکی از دو قول در تفسیر این آیه است، که بخاری برگزیده است. بسیاری از اصحاب ما تصریح کردهاند که یهودیان و نصاری تورات و انجیل را عوض کردهاند، و از آن جواز توهین به اوراق آن را برگرفتهاند، و این با گفتهی بخاری در این مورد مخالفت دارد. این سخن ابن ملقّن، همانند صریح گفته بخاری است، که تفسیر ابنعبّاس را به دنبالش آورده، و احتمال دارد که بقیه سخن ابنعبّاس در تفسیر این آیه باشد.»(1)
سوم. عینی گفت: «سپس شروع کردند به تحریف و تبدیل آن، همانگونه که خداوند متعال فرمود: (و إنّ منهم لفریقآ یلوون) الآیة. خداوند متعال خبر داد که آن را تغییر میدهند، و تأویل میکنند، و در غیر جایش قرار میدهند، و در این، اختلافی میان دانشمندان نیست.
دربارهی تبدیل لفظهایش، برخی گفتهاند: تمام آن الفاظ عوض شد. امّا دیگران گفتهاند: عوض نشده است، و به کلام خداوند متعال احتجاج کردهاند: (و کیف یحکّمونک و عندهم التوراة فیها حکم الله) ولی این قول بنا بر آنچه بسیاری از متکلّمان و دیگران میگویند، مشکل دارد که: تواتر تورات در زمان بختالنصر قطع شد، و جز عزیر علیه السلام کسی آن را حفظ نکرد، عُزیر پیامبر و معصوم بود، و روایت از معصوم بسنده است، جز این که گفته شود: تواتر به او نمیرسد، امّا بعد از او زکریا و یحیی و عیسی :همگی متمسّک به تورات بودند، که اگر صحیح و مورد عمل نبود بر آن اعتماد نمیکردند، در حالی که آنان پیامبران معصوم بودند.
بخاری در پایان کتابش (الصحیح) از ابنعبّاس نقل کرده است که تبدیل در معنیهایش واقع شده نه در لفظهایش، و فخرالدین رازی آن را از بیشتر مفسّران و متکلّمان نقل کرده است.»(2)
پنجم. رازی در تفسیر (إنّ الّذین یکتمون) گوید: «مسألهی سوم: در چگونگی کتمان اختلاف کردند، از ابنعبّاس روایت شده است که آنان ظاهر تورات و انجیل را تحریف میکردند. و این نزد متکلّمان ممتنع است، چون این دو کتاب که در شهرت و تواتر به جایگاهی رسیده بودند که این کار در آنها ناممکن میبود، بلکه تأویل را مخفی میداشتند.»(3)
رازی در تفسیر (من الّذین هادوا یحرّفون الکلم) گوید: «اگر گفته شود: چگونه این تحریف در کتابی امکان دارد که تک تک حرفها و کلماتش به تواتر مشهور در شرق و غرب رسیده است؟
گوییم: شاید گفته شود: مردم اندک، و دانشمندان به کتاب در نهایت کمی بودند، پس مخالفان بر این تحریف توانمند شدند.
دوم: مراد از تحریف، القای شبههی باطل و تأویلهای نادرست، و برگرداندن لفظ از معنای حق آن به باطل به صورت نیرنگهای لفظی است، همان کاری که در دوران ما، اهل بدعت دربارهی آیاتی میکنند که مخالف مذهبشان است، و این صحیحتر است.»(1)
ششم. سیوطی گوید: «ابنمنذر، و ابنابیحاتم، از وهببنمنبه نقل میکنند که گفت: تورات و انجیل، همانگونهاند که خداوند آنها را نازل فرمود، یک حرف از آنها تغییر نیافته است، ولی آنان با تحریف و تأویل گمراه میکنند، و کتابها را از سوی خودشان مینوشتند و میگفتند که از سوی خداوند است، امّا کتابهای خداوند، محفوظ است و تحوّلی ندارند.»(2)
هفتم. مقبلی در کتابش (الأبحاث المسددة) گوید: زمخشری در کشّاف گفته: آیه (و إنا له لحافظون) ردّی است بر مسخره کردن آنان به کلامش که فرمود: (یا أیهّا الّذی نزّل علیه الذکر) یعنی جبرئیل علیه السلام آن را محفوظ از شیطانها نازل کرد، تا این که به تو رسید.
سپس نویسندهی کشاف از جمله مصادیق حفظ، محفوظ ماندن آن از تحریف را وارد کرده است. نویسندهی الإنتصاف گوید: احتمال دارد که مراد، حفظ آن از اختلاف باشد مانند کلام خدای تعالی: (و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافآ کثیرا) .
این سخن مطلقی است که هر وجهی بر آن صدق میکند و دست کم به معنی نگهدارنده است، پس عدول به تعیین تعمیم یا تخصیص بدون دلیل، تحکّم است. بعلاوه مصون بودن آن از تحریف را فرع بر اختصاصش دانستند، و فرع بر این که در دیگر کتابهای خداوند متعال هم وارد شده است، هر چند که دلیل قطعی بر آن ندارد، بلکه دلیل ظنّی هم ندارد. محفوظ بودن از تحریف با گسترش انگیزههای نقل آن حاصل میشود، و دیگر کتابهای خداوند متعال در این امر با آن یکسان هستند، بلکه آن سزاوارتر است، زیرا اشیاء افزون شونده در هر دورهای وجود دارد که امروز بر خلاف آن است. این در صورتی است که کلیّات و مهمترین تفصیلها اراده شده باشد.
و اگر دقیقتر خواسته شود، مانند رفع و کسر و نصب و افزایش یک حرف مدّ مثلا و یا کاستن آن، نگهبانی از آن به پایان نمیرسد، و چگونه است، در حالی که این قرائتها بسیار افزون شدهاند، به ویژه آنچه را که شاذّ مینامند، و نمیپذیریم که عادت اقتضا به نگهداریش از آن میکند.
امّا ادّعایشان نسبت به دیگر کتابهای خداوند متعال که عموها تحریف شدهاند، بسیاری از فقهای شافعی جرأت
کردهاند که بگویند استنجاء با تورات و انجیل جایز نیست یا به طور بسیار، آنگونه که بسیاری گمان میبرند، و دلیل بر آن ندارند.
هر آنچه در مورد تحریف اهل کتاب آمده است، از دو حالت خارج نیست: یا به معنی باز میگردد همانگونه که در قرآن واقع شده است، که اکنون هم هر بدعت گذاری آن را بر اساس هوای نفس خود تحریف میکند، یا کتابی مینویسند و میگویند از سوی خداوند است و حال آن که از سوی خداوند نیست. چه این که آن را به تنهایی بیاورند یا یکی از آنان، آن را به صورت تلبیسی و بدون اشاعه وارد اسفار میکند، چون شایع شدن آن محال است، بنا بر آنچه از دواعی بر حفظ آوردیم.
به هر تقدیر، اصل کتابهای خداوند متعال، شناخته شده و نگهداشته شده است همانگونه که خبر ابنعبّاس و غیر او به آن تصریح کردهاند...»
هشتم. محمّدبناسماعیلِ امیر ذیل این کلام، به پیروی از مقبلی گوید: «آنچه برایمان آشکار میشود، این است که تحریف نسخههای تورات و انجیل با تبدیل لفظهایش و نقش نوشتههایش بسیار بعید است، همانگونه که ما و مؤلّف تقریر کردیم. بلکه تورات و انجیلـ یعنی الفاظ آن ـ از تغییر لفظهایشان سالم ماندهاند. چگونه تغییر کند؟ در حالی که خداوند به قضاوت بنا بر درون مایه آنها فرمان داده است...»
تصریحهای پیشوایانشان در مورد امامت هارون و فرزندانش
خامساً : پیشوایان بزرگ و پژوهشگران اهل سنّت دربارهی امامت و جانشینی هارون و فرزندانش تصریح کردهاند. از کسانی که به این مطلب تصریح کردهاند، افزون بر کسانی که از پیش یاد شد، عبارتند از :
یکم. بغوی گوید: «... هنگامی که موسی دریا را برای بنیاسرائیل قطع کرد، حبورة را که ریاست کشتارگاه است برای هارون قرار داد، پس بنیاسرائیل قربانیهای خود را نزد هارون میآوردند و او آن را روی کشتارگاه میگذاشت، پس آتشی از آسمان میآمد و آن را میخورد. قارون از این نکته در درون خود به خشم آمد و نزد موسی آمد و گفت: ای موسی، رسالت از آنِ تو، و ریاست کشتارگاه از هارون است، و مرا چیزی از آن نیست در حالی که تورات میخوانم! مرا بر این شکیبایی نیست. موسی به او گفت: آن سمت را، من برای هارون قرار ندادم بلکه خداوند برایش قرار داد.
قارون گفت: به خداوند سوگند، تو را تصدیق نمیکنم تا این که بیانش را به من بنمایانی.
موسی بزرگان بنیاسرائیل را گِرد آورد و گفت: عصاهای خود را بدهید، آنها را به هم پیچید و در قبهی خداوند که در آن خداوند را عبادت میکرد انداخت. آنان تا صبح به نگهبانی از عصاهای خود پرداختند، صبح بر عصای هارون برگ سبزی برآمد، که از درخت بادام بود.
موسی گفت: ای قارون، مگر نمیبینی برای هارون چه کرد؟
گفت: به خداوند سوگند، این شگفتانگیزتر از جادوگری که میکنی، نیست.
و قارون و پیروانش از موسی کنارهگیری کردند.»
بغوی این را در تفسیر آیه: (إنَّ قارون کان من قوم موسی فبغی علیهم...) آورده است.(1)
دوم تا ششم. در تفسیر همین آیه، زمخشری در کشاف، و ابوالسعود در ارشاد العقل السلیم، خطیب شربینی در السراج المنیر آن را آوردهاند.
همچنین ثعلبی و عینی آن را در قصص حضرت موسی علیه السلام در کتابهایشان (العرائس) و (عقد الجمان) آوردهاند.
هفتم و هشتم. در تاریخ ابوالفداء و ابنالوردی آمده است: «و پس از یوشع، فینحاسبن عیزاربن هارونبنعمران، و کالببنیوفنا به اداره امور آنان اقدام کرد، و فینحاس خود امام بود، و کالب در میان آنان قضاوت میکرد.»(2)
نهم. در آن دو کتاب، ولایت عالیِ کاهن هست، او مردی صالح از نوادگان هارون بود، و معنی «کاهن» امام است.(3)
خلاصه:
امامت هارون و فرزندانش ثابت شد. در نتیجه، امامت حضرت امیر و حسنین : نیز ثابت میشود، بنا بر دلیلهای عموم منزلت.
حداقل این که حدیث باید بر منزلتهای مشهور حمل شود، که بدون هر سخنی بارزترین آن امامت است، و گرنه لازم میآید که حدیث را بر تشبیه ناقص حمل کرد، و این برخلاف دین است همانگونه که دهلوی آورده است.
لیکن چارهای نیست جز حمل حدیث بر عموم منزلت، همانگونه که در دلیل سوم خواهید دانست.
(3)
حدیث منزلت، از حدیثهای قدسی است که هنگام ولادت حسنین علیهما السلام بر پیامبر نازل شد
[بخش اول ]
حدیث منزلت، از حدیثهای قدسی است که جبرئیل علیه السلام آن را بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، هنگام ولادت امام حسن علیه السلام و هنگام ولادت امام حسین علیه السلام فرود آورد.
این خبر را گروهی از بزرگان اهل سنّت روایت کردهاند، از جمله :
عبدالملکبنمحمّد واعظ خرگوشی.
عمر بن محمّد خضر ملّا اردبیلی.
احمدبنعبدالله محبّ طبری.
حسینبنمحمّد دیار بکری.
شهابالدینبنشمسالدین دولت آبادی.
یکم. ملک العلماء شهابالدین دولت آبادی هندی گوید :
«جلوهی شانزدهمـ در عزّت فرزندان فاطمه علیها السلام در مورد نامهایشان از سوی خداوند متعال :
در شرف النبوّة است: جابربنعبدالله روایت کرد: هنگامی که فاطمه حسن را به دنیا آورد، به علی گفت: او را نام گذار. گفت: مرا نشاید که در نام گذاری او به رسول خدا صلی الله علیه و آله سبقت گیرم.
سپس سخن علی رضیاللهعنه را به پیامبر صلی الله علیه و آله باز گفت. پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: مرا نشاید که بر خداوند عزّوجلّ سبقت گیرم. خداوند متعال به جبرئیل علیه السلام وحی فرمود: همانا برای محمّد پسری زائیده شد، به سوی او فرود آی و او را تبریک بگو و به او بگو :
علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، پس نام او را نام پسر هارون گذار.
جبرئیل فرود آمد، و از سوی خداوند تبریک گفت و سپس گفت: خداوند تو را فرمان میدهد که او را به نام پسر هارون بنامی.
گفت: اسم او چه بود؟
گفت: شبّر.
گفت: زبان من عربی است.
گفت: او را حسن بنام.
نیز هنگامی که حسین علیه السلام متولّد شد، خداوند متعال به جبرئیل وحی فرمود: برای محمّد پسری متولّد شد، به سویش فرود آی و او را تبریک گو و به او بگو :
علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، پس این فرزند را به نام پسر هارون نامگذار.
جبرئیل فرود آمد و از سوی خداوند متعال تهنیت گفت و سپس گفت: خداوند فرمانت میدهد که او را به نام پسر هارون نام گذاری.
گفت: نامش چه بود؟
گفت: شبیر.
گفت: زبانم عربی است.
گفت: او را حسین نام گذار.
بدین روی، او را حسین نامید.»(1)
این خبر را دولت آبادی از کتاب شرف النبوة روایت کرده و به فارسی برگردانده است. شرح حال دولت آبادی را به زودی خواهیم آورد.
شرح حال ابوسعد خرگوشی
خرگوشی نویسندهی کتاب «شرف النبوّة»ـ که صاحب کتاب کشف الظنون، آن را به نام «شرف المصطفی» آورده، و
1) هدایة السعداء، هدایة 9، جلوهی 16.
نویسندهاش را حافظ توصیف نموده، و بار دیگر به عنوان «شرف النبوّة» آورده است ـ از حافظان مشهور این قوم است.
سمعانی گوید: «خرگوشی... جایی در نیشابور بزرگ است که گروهی از بزرگان در آن بودهاند مانند ابوسعد عبدالملکبنابیعثمانبنمحمّدبنابراهیم خرگوشیِ زاهدِ واعظ، یکی از بلند آوازهها در کارهای خیر و نیک، عالمی زاهد و فاضل بود، به عراق و حجاز و سرزمین مصر سفر کرد و علما و استادانی را درک کرد و کتابهای مفیدی نگاشت.
از او روایت کردهاند: محمّدبنحسنبنمحمّد خلّال، حاکم ابوعبد الله حافظ، ابوالقاسم ازهری، عبدالعزیزبنعلی ازجی، ابوالقاسم تنوخی، و گروهی دیگر، آخرینشان ابوبکر احمدبنعلیبنخلف شیرازی میباشد.
در نوجوانی فقیه شد، و زهد پیشه کرد و با زاهدان مجرد همنشینی کرد تا آنجا که خداوند، او را جانشینی برای گروهی از بندگان کوشا، و زاهدان پیروزمند قرار داد.
وی بر مبنای شافعی نزد ابوالحسن ماسرخسی فقیه شد، پس از سال سیصد و هفتاد در عراق شهرت یافت، سپس به حجاز رفت و مجاور مکّه حرم امن خداوند شد، و بندگان صالح با او مصاحب شدند، و حدیث را از اهل و آگاهانش شنید، پس به نیشابور بازگشت و ملازم خانهاش شد و جان و مال را در راه غریبههای ناشناخته و تهیدستانِ از یاد رفته بخشید. وفاتش در سال 406 در نیشابور بود، و چند بار قبرش را زیارت کردم.»(1)
ذهبی گوید: «واعظ پیشوا معروف به خرگوشی. حاکم گفت: کسی را جامعتر از او در دانش و زهد و فروتنی و ارشاد به سوی خداوند ندیدم، خداوند توفیقاتش را بیافزاید و ما را به عمرش سعادتمند کند.»(2)
ابناثیر گوید: «مردی نیکوکار و خیّر بود، اگر بر محمودبنسبکتکین وارد میشد، به پا میخاست و او را در بر میگرفت. محمود مالی را بر مردم نیشابور قسطبندی کرده و از آنان میگرفت. خرگوشی به او گفت: شنیدهام که از مردم گدایی میکنی و از این بابت سینهام تنگ شد! گفت: چگونه؟ گفت: شنیدهام که اموال ضعفا را میگیری و این گدایی است.
پس آن قسط را رها کرد و آزاد نمود.»(3)
اسنوی گفت: «استاد کامل، زاهد فرزند زاهد، واعظ، از مردم خراسان، نزد علی ابوالحسن سرخسی فقیه شد، و در خراسان و عراق شهرت یافت، سپس به حجاز رفت و مجاور مکّه شد. سپس به خراسان بازگشت و مقام را رها کرده و ملازم زهد و عمل شد، نوعی کلاه درست میکرد و فرمان به فروش آنها میداد تا دانسته نشود که کارِ اوست، و از دسترنج خودش میخورد، و یک مدرسه و بیمارستان بنا کرد، و کتابهای بسیاری نگاشت که در کشورها منتشر
است. حاکم گفت: کسی جامعتر از او ندیدم...»(1)
دوم. روایت عمر الملّا
حافظ اردبیلی عمربنمحمّدبنخضر الملّاـ که محب طبری در کتابهایش بسیار از او نقل کرده است، و دهلوی و دیگرانی بر او اعتماد کردهاند ـ در کتابش آن را روایت کرده است :
«از جابربنعبدالله که گفت: هنگامی که فاطمه حسن را به دنیا آورد، به علی گفت: او را نام گذار.
گفت: نشاید که در نامگذاری او، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سبقت گیرم. سپس پیامبر را خبر داد که گفت: نشاید که در نامگذاری او از خدایم عزّوجلّ سبقت گیرم.
آنگاه خداوند جلّ و علا به جبرئیل وحی فرمود که به دنیا آمد...» تا آخر حدیث، همانگونه که پیش از این آمد.(2)
سوم. روایت محبّ طبری
احمدبنعبدالله، محبّ طبری ـ که از حافظان مشهورشان استـ حدیث را روایت کرده است، گوید :
«از اسماء بنت عمیس که گفت: در وضع حمل فاطمه، حسن رضیاللهعنه را گرفتم. پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: ای اسماء، پسرم را به من بده. او را در پارچهای زرد به ایشان دادم. آن را از او برگرفت و فرمود: مگر به شما سفارش نکرده بودم که نوزاد را در پارچهی زرد نپیچید؟ او را در پارچهی سفیدی پیچیدم، او را گرفت و در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه گفت، سپس به علی رضیاللهعنه فرمود :
پسرم را چه چیز نامیدی؟
گفت: بر شما در این کار سبقت نگرفتهام.
گفت: من نیز در این کار بر پروردگارم سبقت نگیرم.
آنگاه جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: ای محمّد، پروردگارت سلامت میرساند و به تو میفرماید: علی نزد تو در جایگاه هارون نسبت به موسی میباشد...
امام علیبنموسی الرضا آن را نقل کرد.»(3)
چهارم. روایت قاضی دیاربکری
قاضی حسینبنمحمّد دیاربکریِ مالکی تاریخی دارد که صاحب کشف الظنون آن را آورده و چنین گوید :
«الخمیس فی احوال النفس النفیس فی السیر، نوشتهی قاضی حسینبنمحمّد دیار بکری مالکی، ساکن مکّهی مکرّمه و متوفّای حدود سال 966 در آنجا. و آن کتاب مشهوری است...».
دیاربکری آن را از اسماء بنت عمیس، با همان الفاظ گذشته روایت کرده و در پایانش گوید: «امام علیبنموسیالرّضا آن را نقل کرد.»(1)
پنجم. شهاب الدین بن شمس الدین دولت آبادی در کتاب هدایة السعداء، این حدیث را آورده، چنان که در سطور پیشین دیدید.
[بخش دوم ]
این حدیث در صحیفه حضرت امام رضا علیه السلام
از روایت محبّ طبری و قاضی دیار بکری دانستید که این حدیث را سرورمان حضرت امام رضا علیه السلام نقل کردهاند. پوشیده نیست که روایت این امام معصوم برای نصّ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بسنده است، همانگونه که در کتابهای فصل الخطاب و الایضاح و غیر آنها آمده است.
بنابراین، جز ناصبی معاند، این حدیث را انکار نمیکند.
اکنون حدیث را از آن کتاب مبارک میآوریم به روایت ابوالقاسم عبداللهبناحمدبنعامر طائی، از پدرش، از حضرت امام رضا علیه السلام به اسنادش از علیبنحسین علیهما السلام که فرمود :
«اسماء بنت عمیس مرا حدیث کرد و گفت: در وضع حمل حسن و حسین برای جدهتان فاطمه علیها السلام مامایی کردم. هنگامی که حسن متولّد شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد من آمدند و فرمودند: ای اسماء، پسرم را به من بده، او را در پارچهای زرد به ایشان دادم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پارچه را دور افکند و فرمود: ای اسماء! مگر سفارشتان نکرده بودم که نوزاد را در پارچهای زرد نپیچید. او را در پارچهای سفید پیچیدم و به ایشان دادم، در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه گفتند.
سپس به علی علیه السلام فرمود: این پسرم را چه نامی نهادی؟ علی علیه السلام گفت: بر شما ای رسول خدا در نامگذاریش سبقت نمیگیرم، گرچه دوست داشتم که او را «حرب» بنامم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من نیز در نامش بر پروردگارم عزّوجل سبقت نمیگیرم.
جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: ای محمّد! علیّ اعلی به حضرتت سلام میرساند و میفرماید: علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، در حالی که بعد از تو پیامبری نیست، این پسرت را به نام پسر هارون نامگذاری کن.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جبرئیل! نام پسر هارون چیست؟
گفت: شبّر.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زبانم عربی است.
گفت: او را حسن بنام.
اسماء گفت: پیامبر او را حسن نامید.
1) الخمیس :1 417 ـ 418.
روز هفتم که رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به دو قوچ سیاه و سفید عقیقه کرد، و سرش را تراشید و به وزن موهایش سکّه صدقه داد و عطر خلوق بر سرش مالید. سپس فرمودند: ای اسماء آن خون فعل جاهلیت است.
اسماء گفت: یک سال از ولادت حسن علیه السلام گذشت، حسین علیه السلام متولد شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد من آمد و فرمود: ای اسماء! پسرم را بده. او را در پارچهای سفید به ایشان دادم، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند، و او را در دامن خود نهاده و گریستند.
اسماء گفت: عرض کردم: پدر و مادرم فدایتان، گریهتان از چیست؟
فرمود: از این پسرم.
عرض کردم: الآن او متولّد شد.
فرمودند: ای اسماء، آن گروه ستمکار او را پس از من میکُشند، خداوند شفاعتم را شامل حالشان نفرماید. سپس فرمودند: ای اسماء، فاطمه را هرگز خبر مده، زیرا او به تازگی فرزند خود را زاده است.
سپس حضرتش علیه السلام به علی فرمودند: این پسرم را چه چیز نامیدی؟
حضرتش علیه السلام گفت: در نامگذاریش ای رسول خدا بر شما سبقت نخواهم گرفت، گرچه دوست داشتم که او را «حرب» بنامم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: من هم در نامش بر پروردگارم عزّوجلّ پیشی نخواهم گرفت. جبرئیل علیه السلام خدمتشان آمد و گفت: جبّار سلامت میرساند و میفرماید: به نام پسر هارون او را بنام.
حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: نام پسر هارون چیست؟
گفت: شبیر.
رسول خدا فرمودند: زبانم عربی است.
گفت: او را حسین بنام.
او را حسین نامید.
سپس روز هفتم او را با دو قوچ سفید و سیاه عقیقه فرمود، و سرش را تراشید و به وزن موهایش سکّه صدقه داد، و به سرش عطر خلوق مالید و فرمود: آن خون فعلِ دوران جاهلیت است. و به ماما یک ران قوچ دادند.»
گویم :
هر شخصی با دیدهی انصاف به این حدیث ـ که مورد اتّفاق استـ بنگرد، شک نمیکند که مراد از حدیث منزلت، اثبات تمامی منزلتهای حضرت هارون برای حضرت امیرالمؤمنین علیهما السلام است، به گونهای که شباهت کامل این دو، اقتضا کرده است که در همهی امور حتّی در نامگذاری پسران یکسان باشند. پس، علی علیه السلام در اعلمیت و اکرمیّت و عصمت و وجوب اطاعت و سرسپردگی به ایشان، همانند هارون است.
بدین روی، این حدیث بر افضلیت امام علیه السلام دلالت دارد و همهی مجادلهها باطل است، چه رسد به پندار بعضی ناصبیهای لئیم که دلالت بر نقصی در او داردـ و پناه به خداوند از این سخن...
نقل حدیث از صحیفة الامام الرضا علیه السلام در چند کتاب به لفظ مختصر
این حدیث به نقل از صحیفه امام رضا علیه السلام به طور کامل در بعضی از کتابهای مرجع این گروه روایت شده است، و در تعدادی از دیگر کتابها نیز به طور مختصر روایت شده است، از جمله :
در کتاب «الریاض النضرة» است: «نقل این که جبرئیل از سوی خداوند متعال خبر آورده است که علی نسبت به پیامبر در جایگاه هارون نسبت به موسی است. از اسماء بنت عمیس که گفت: جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمد و گفت: ای محمّد! پروردگارت به حضرتت سلام میرساند و به تو میگوید: علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، لیکن بعد از تو پیامبری نیست. امام علیبنموسی الرضا آن را نقل کرد.»(1)
در کتاب ذخائر العقبی آمده است :
«از اسماء: جبرئیل علیه السلام بر پیامبر فرود آمد و گفت: ای محمّد! پروردگارت به حضرتت سلام میرساند و به تو میگوید:
علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، لیکن پس از تو پیامبری نیست. امام علیبنموسی الرضا آن را نقل کرد.»(2)
در کتاب توضیح الدلائل است :
«از اسماء بنت عمیس: جبرئیل بر پیامبر علیهماالصلاةوالسلام فرود آمد و گفت: ای محمّد، پروردگارت به حضرتت سلام میرساند و به تو میگوید: علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، لیکن پس از تو پیامبری نیست. طبری آن را روایت کرد و گفت: امام علیبنموسیالرضا آن را نقل کرد.»(3)
در کتاب الاکتفاء است :
«از اسماء بنت عمیس رضیاللهعنها که گفت: جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: ای محمّد پروردگارت به حضرتت سلام میرساند و به تو میگوید: علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، لیکن پس از تو پیامبری نیست. امام علیبنموسیالرضا در مسندش آن را نقل کرد.»(4)
به هر حال، در این حدیث هیچ قرینهای نیست که لفظش را از دلالت بر عموم منزلت برگرداند. و سپاس از آنِ خداوند است.
(4)
دلالت حدیث بر عصمت حضرت امام علی به سبب عصمت حضرت هارون علیهما السلام
از آن جا که تردیدی در عصمت حضرت هارون علیه السلام نیست، بنابراین در عصمت مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام نیز شکّی نیست، و کاملا واضح است که با وجود معصوم امامت و خلافت بر غیر معصوم منعقد نمیشود، پس امیرالمؤمنین علیه السلام خود خلیفهی بعد از پیامبر است، بنا حُکم حدیث منزلت و شباهت میان او و حضرت هارون علیه السلام .
یکم. در مورد عصمت هارون علیه السلام ـ همانگونه که اشاره کردیم و مفسّران هم در تفسیر آیه (آخلفنی فی قومی و أصلح) به آن اشاره کردهاند ـ هیچ شکّی در آن نیست.
در تفسیر رازی گوید: «اگر گفته شود: هنگامی که هارون پیامبر بود، و پیامبر جز اصلاح کاری نمیکند، پس چگونه او را به اصلاح سفارش کرد؟ گوییم: مقصود از این امر، تأکید است، مانند این که گفت: (ولکن لیطمئنّ قلبی) و خداوند داناتر است.»(1)
در تفسیر نیشابوری است. «تنها برای تأکید و اطمینان او را به اصلاح سفارش کرد، و إلّا پیامبر جز اصلاح کاری انجام نمیدهد.»(2)
و همینگونه در تفسیر خطیب شربینی(3) و غیر او آمده است...
به هر صورت، چه حدیث را ـ آنگونه که ولیالله دهلوی گفته ـ بر منزلتهای مشهور حمل کنیم، یا بر شباهت تام کامل، آنچنان که فرزندش (عبدالعزیز دهلوی) بگوید که حمل بر آن واجب است، در هر حال، عصمت از نخستین مدلولهای این حدیث شریف است...
پس عصمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از دلالت این حدیث به دست میآید...
استدلال برخی از دانشمندان اهل تسنن به این حدیث بر عصمت امیرالمؤمنین علیه السلام
دوم. مولوی نظامالدین به این حدیث بر عصمت امیرالمؤمنین علیه السلام استدلال کرده است. این خود دلیلی است بر این که دلالت بر عصمت آن، امری مسلّم و قطعی است. متن گفتهی او چنین است.
«إفاضة ـ استاد ابنهمام در کتابش (فتح القدیر) آزادی امّ ولد را ثابت کرده و عدم جواز فروش او را از تعدادی از صحابه آورده که با حدیثهای مرفوع، ثبوت اجماع بر بطلان فروش را استنتاج کرده است، سپس گوید :
از چیزهایی که دلالت بر ثبوت آن اجماع دارد، خبری است که عبدالرزّاق اسناد داده است که ما را خبر داده معمّر، از ایّوب، از ابنسیرین، از عبیدة السلمانی که گفت : شنیدم علی میگفت: من و عمر اتّفاق نظر یافتیم که امولدها فروخته نشوند، سپس به نظرم آمد که فروخته شوند، به او گفتم: رای تو و رای عمر در جماعت برایم دوستداشتنیتر است از رای تو به تنهایی در جدایی، آنگاه علی رضیاللهتعالیعنه خندید.
بدان که بازگشت علی رضیاللهتعالیعنه مقتضی آن است که مشروط بودن گذران دوران را در ثبات اجماع میبیند، و خلافش برتری دارد. و برایم شگفتانگیز نیست که امیرالمؤمنین را شأنی است که پیروانش را از تمایل به دلیلی ضعیف و رأیی سست و روشی ناپسند دور میکند، پس اگر مشروط نبودن، روشنتر ـ نه به روشنی آفتاب نیمروزی ـ بود، چگونه به آن متمایل میشد؟ در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست. دو صحیح آن را روایت کردند. و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من خانهی حکمتم و علی در آن است. آن را ترمذی روایت کرد.
پس انقراض همان حق است.
اشکال: خلفای سهگانه درهای دانش هستند، و حال آنکه عمر حکم به ممنوع بودن فروش کرد.
پاسخ: نهایت در این باب، آن است که آن دو تعارض یافتند. سپس عقیده این است که امیرالمؤمنین عمر افضل است، و این اقتضا ندارد که افضلیت در دانش هم باشد، و ثابت شد که علی خانهی حکمت است، پس حکمت، حُکم او است.»(1)
سوم. این سخن از چند جهت دلالت بر عصمت دارد، از جمله:
استدلال او به حدیث منزلت، از این جهت که در امام علیه السلام میلی به رایی باطل و دلیلی ضعیف و مذهبی ناپسند وجود ندارد. این همان عصمت است، چون امتناع میل به آن، با اولویت قطعی بر امتناع برگزیدن آن دلالت میکند.
استدلالش در اینجا به حدیث «خانهی حکمت»، خود دلیلی است بر این که این حدیث دلالت بر عصمت حضرتش علیه السلام دارد.
سهالوی گفت: «پس انقراض همان حق است» این کلام صراحت دارد که چرخش حق بر مدار خواستهی امام علیه السلام است. و این خود عصمت است.
سهالوی گفت: «پس حکمت حُکم اوست.» معنی این جمله چنین است که هر حُکمی که امام علیه السلام بفرماید، خودش حکمت و عین حق و درستی است. و این نیز خود عصمت است.
شرح حال نظامالدین سهّالوی
این بخشی از شرح حال مولوی نظامالدّین و فضیلتهایش در نظر دانشمندان متسنّن است :
1) الصبح الصادق فی شرح المنارـ مبحث الإجماع.
متوفّای سال 1136 به تن کرد، و بهرههای فراوان از سید اسماعیل بلگرامی متوفای سال 1164 برد که او خود، از بزرگترین جانشینانِ شیخ عبدالرزاق یاد شده است.
من در نوزدهم ذیحجة سال 1148 وارد لکهنو شدم، و با ملّا نظامالدین ملاقات کردم، او را در مسیر و روش گذشتگان صالح دیدم و در پیشانی او نور تقدیس، میتابید.
در نهم جمادی الاولی سال 1161 درگذشت.
از تألیفات اوست: حاشیه بر شرح هدایة الحکمهی صدرالدین شیرازی و شرح بر «مسلّم الثبوت فی اصول الفقه» نوشتهی ملّا محبّالله بهاری، که قبلا یاد شد.»(1)
قنوجی ـ در کتابش (ابجد العلوم) ـ گوید: «ملّانظامالدین فرزند ملّا قطبالدین سهالوی، فاضلی بسیار نیکو و به روشهای درسی و علوم عقلی و نقلی آگاه بود، ریاست علم در «فورب» به او رسید. سید آزاد گفت: با او ملاقات کردم و او را چنین و چنان یافتم...»
عبدالحیّ لکهنوی گفت: «استاد امام عالم بزرگ علّامه مشهور، دارندهی علوم و فنون و ابر پیاپی بارنده، دانشمند برجسته تمام زمین، استاد استادان، امام عارفان، استاد نظامالدین، که با دانشهایش یگانه شد و پرچم آن را به دست گرفت و در اصول و منطق و کلام در دوران خودش همتایی نداشت.
او با ژرفنگری در دانشها و نظر گستردهاش در گفتههای پیشینیان، عارفی بزرگ، پارسایی مجاهد، به شدّت متعبّد، با اخلاقی کامل و تواضعی نیکو بود و بسیار نیکو رفتار با مردم بود.
از نوشتههایش، دو شرح بر «مسلّم الثبوت» نوشتهی قاضی محبّ الله یکی مفصل و دیگری متوسط، و شرحی بر «منار الأصول.»
شاگردانش نیز بسیارند.
روز چهارشنبه هشتم جمادی الأولی سال 1161 درگذشت.»(2)
(5)
حدیث شباهت علی و هارون : در سکونت مسجد
در حدیث آمده: «موسی فرمان یافت که در مسجدش سکونت نکند، جز هارون. و علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است. پس فرود آمدن در مسجدم بر کسی جز بر علی جایز نیست.»
این مطلب در حدیثی طولانی از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده که شامل فرمان حضرتش به بستن درهای ورودی خانههای ابوبکر و عمر و عثمان و غیرشان به مسجد است، که به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «پاک و پاکیزه شده ساکن باش» و این موجب حسادت برخی نسبت به علی شد. پس حضرت صلی الله علیه و آله و سلم برای سخنرانی به پا خاست و چنان فرمود...
فقیه محدّث ابوالحسن علیبنمحمّدبنمغازلی واسطی شافعی این حدیث را به طور کامل روایت کرده که در پایانش آمده است :
«این امر باعث حسادت برخی بر علی شد. آنان در دل خشمگین شدند، و برتری آن حضرت بر خودشان و دیگر اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله آشکار شد.
این امر به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، برای خطبه به پا خاستند و فرمودند :
مردانی در دل بر من خشمگین شدهاند که چرا علی را در مسجد سکونت دادم.
به خداوند سوگند من شما را بیرون نکردم و من او را سکونت ندادم. خداوند عزّوجلّ به موسی و برادرش وحی فرستاد که (برای خود و پیروانتان در مصر منزل بگیرید و خانههایتان را قبله قرار دهید و نماز را بر پا دارید.)(1)
خداوند به موسی فرمان داد که در مسجد خودش ساکن نشود، و در آن نکاح ننماید، و جز هارون و فرزندانش وارد آن نشوند.
علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، و او غیر از خانوادهام، برادرم میباشد، و جز بر علی و فرزندانش بر کسی روا نباشد که در مسجدم با زنان ازدواج کند.
پس هر کس خواست، آنجا است، و با دست به شام اشاره کرد.»(2)
این حدیث نصّ قاطعی است بر این که به دلیل حدیث منزلت، تمام مزایا و منقبتها و صفتهایی که برای حضرت هارون علیه السلام حاصل شده است، برای سید و مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به دست آید، و مقدّم بودن و برتری داشتن و ترجیح دادنش را بر دیگر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ایجاب میکند .
همچنین : هر آنچه برای فرزندان حضرت هارون علیه السلام حاصل شد، برای فرزندان مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیهموعلیهالصلاةوالسلام نیز حاصل میشود.
پس آیا جایز است که حدیث منزلت را بر خلاف مقصود آیهی مبارکه (ما ینطق عن الهوی * إن هو إلّا وحی یوحی) حمل کرد؟
واضح است که: اگر در این حدیث، مراد از تشبیه میان حضرت هارون و حضرت امیر علیهما السلام خلافتِ موقّتِ گسسته میبود، دیگر دلیلی نبود بر این که حضرتش علیه السلام به سکونت در مسجد و غیر آن اختصاص یابد و بر دیگر اصحاب مقدم شود.
به طور خلاصه: دلالت این حدیث بر عمومیت منزلت، کامل و تمام است. هر چند که دلالتش بر عصمت، رساتر و مؤکّدتر است، بنا بر صریح حدیث نبوی 6 : «پاک و پاکیزه شده ساکن شو.». (اسکن طاهراً مطهّراً). شکّی نیست که اختصاص یافتن آن حضرت به سکونت در مسجد، در پرتو این صفت است، و چون این سکونت به ایشان اختصاص یافت، پس این صفت هم به او اختصاص دارد. بدین ترتیب دلالت این صفت بر عصمت روشن میشود.
براساس این حدیث، از آغاز تا پایان آن، برتری حضرتش علیه السلام بر خلفای سهگانه ثابت میشود.
آغاز حدیث چنین است :
«از حذیفةبناسید غفاری که گفت: هنگامی که اصحاب پیامبر به مدینه آمدند، و برای خوابیدن خانهای نداشتند، در مسجد میخوابیدند، پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمودند: «در مسجد نخوابید که محتلم میشوید.»
آن گروه پیرامون مسجد خانههایی بنا کردند، و درهایش را به سوی مسجد قرار دادند.
پیامبر صلی الله علیه و آله معاذبنجبل را به سوی آنان فرستاد و ابوبکر را ندا داد که: رسول خدا تو را فرمان میدهد از مسجد خارج شوی. گفت: سمعآ و طاعةً، آنگاه درِ خانهاش را بست و از مسجد بیرون آمد. سپس به سوی عمر فرستاده شد. گفت: رسول خدا فرمانت میدهد، درِ خانهات را که به طرف مسجد است ببندی و از آن خارج شوی. گفت: سمعآ و طاعةً، و درِ خانهاش را بست و از مسجد خداوند و پیامبرش خارج شد، جز این که از خداوند تقاضا داشت که پنجرهای به سوی مسجد داشته باشد، معاذ گفتهی عمر را به حضرتش رساند، سپس نزد عثمان فرستاد ـ در حالی که رقیه نزد عثمان بودـ پس گفت : سمعآ و طاعةً و درِ خانهاش را بست و از مسجد خارج شد.»
نتیجه دیگر این که: آنچه در حدیث آمده که: «برتری علی بر ایشان و بر دیگران روشن شد.» برتری آن حضرت را به صراحت نشان میدهد.
به طور کلّی، این حدیث، از چند وجه برتری آن حضرت علیه السلام را میرساند، بدانگونه که وقتی در دل خشمگین شدند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کار آنها را مورد سرزنش قرار دادند، و پاسخی قطعی به آنان دادند، و روشن فرمود کاری را که انجام داد جز به فرمان خداوند سبحان نبود، همانگونه که کار حضرت موسی نسبت به حضرت هارون علیهما السلام و خاندانش چنان بود، تا آنجا در پایان سخنش فرمود: «هر کس که خواست، پس آنجا» و با دست به شام اشاره فرمود، یعنی خارج شدن از سرزمین اسلام به محلّ سکونت کفّار.
(6)
حدیث: ای علی! در مسجد برای تو حلال است، آنچه برای من حلال است. آیا راضینمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟
در حدیثی دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود :
«ای علی بیا، برای تو در مسجد حلال میشود، آنچه برای من حلال میشود. آیا راضی نمیشوی ـ جز نبوّت ـ نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی.»
متن حدیث مسند چنین است، که موفقبناحمد معروف به اخطب خوارزم آن را چنین روایت میکند :
«صمصام الائمة ابوعفّان عثمانبناحمد صرّام خوارزمی، در خوارزم، از عمادالدّین ابوبکر محمّدبنحسن نسفی، از ابوالقاسم میمونبنعلی میمونی، از استاد ابومحمّد اسماعیلبن حسینبنعلی، از ابوالحسن علیبنحسنبنعبدة، از ابراهیمبنسلام مکّی، از عبدالعزیزبنمحمّد، از حزامبنعثمان، از دو پسر جابر، از جابربنعبدالله رضیاللهعنه که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد ما آمد، در حالی که در مسجد خوابیده بودیم. و در دستش شاخهی درخت خرمایی بود. فرمود: در مسجد میخوابید؟! ما فرار کردیم و علی هم با ما گریخت.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
«ای علی بیا، برایت در مسجد حلال میشود هر چه برایم حلال میشود. آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ سوگند به کسی که جانم در دست اوست، تو روز قیامت از حوض من دور میکنی، مردانی را از آن دور میکنی همانگونه که شتر گمشده را از آب دور میکنند، با عصایی که از درخت تمشک است. گویی به جایگاهت پیرامون حوضم مینگرم.» (1)
گویم :
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آیا راضی نمیشوی...» پس از آن که فرمود: «همانا برایت حلال میشود...». این به منزلهی نمایاندن علت حُکم ذکر شده است، و نشان میدهد که آن موارد برایش حلال نمیشد جز از این جهت که در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار داشت. پس این حدیث ـ حدیث منزلتـ دلالت بر مقام والایی دارد که تنها به او اختصاص یافته است نه دیگر اصحاب، پس او برترین و مقدّم بر تمامی آنان است.
این حدیث بر عصمت حضرتش علیه السلام نیز دلالت دارد، همانگونه که هارون علیه السلام معصوم بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این حدیث فرمود: «و سوگند به آن که جانم در دست اوست...ـ تا آخر» که دلیل دیگری برای برتری علی علیه السلام است. و آوردن این فضیلت در دنبالهی فضیلت پیشین، خود گواهی است که همگونی میان آن دو فضیلت را میرساند و برتری را نشان میدهد.
(7)
حدیث
«خداوند به موسی وحی فرستاد که مسجدی پاک
برگزیند که جز خودش و دو فرزند هارون در آن ساکن نشوند.
و خداوند به من وحی فرستاد که مسجدی پاک برگزینم که
جز من و علی و دو فرزند علی در آن ساکن نشوند.»
حافظ سمهودی گوید :
«اسناد داد ابنزباله و یحیی از طریق خودش، از یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله که گفت: در حالی که مردم در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودند، بهناگاه یک منادی آمد و ندا سر داد: ای مردم! درهایتان را ببندید. مردم از این گفته برای ایستادن تکانی خوردند و کسی به پا نایستاد! سپس دومی آمد و گفت: ای مردم، درهایتان را ببندید. کسی بلند نشد! مردم گفتند: منظورش چه بود؟ آنگاه سومی آمد و گفت: ای مردم! درهایتان را ببندید پیش از آن که عذاب فرو آید.
مردم شتابان بیرون آمدند. حمزةبنعبدالمطّلب هنگامی که این ندا سر داده شد، در حالی که لباسش را بر زمین میکشید، خارج شد. راوی گفت: هر یک از آن مردان دری به سوی مسجد داشت، ابوبکر و عمر و عثمان و غیر آنان. علی هم آمد و بالای سر رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد. رسول خدا فرمود: این حکم، تو را در بر نمیگیرد، به خانهات بازگرد. و او را به بستن فرمان نداد.
گفتند: پیامبر درهای ما را بست و درِ علی را رها کرد، در حالی که او از همهی ما جوانتر بود. بعضی از آنان هم
1) مناقب خوارزمی: 109 شماره 116.
گفتند: او را به علّت خویشاوندی رها کرد. گفتند: حمزه به او نزدیکتر است، برادر رضاعی و عمویش است. و بعضی هم گفتند: به خاطر دختر خود او را رها کرد.
وقتی این سخنان به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، به سوی آنان آمد پس از سه روز؛ سپاس خداوند و ثنای او را گفت،در حالی که صورتش قرمز شده بود، که این نشانه غضب حضرتش بود. سپس فرمود :
امّا بعد از آنچه گفتید، خداوند به موسی وحی فرستاد که مسجدی پاک برگزیند، که جز خودش و هارون و دو پسر هارون ـ شبّر و شبیر ـ در آن سکونت نکنند. و خداوند به من وحی فرستاد که مسجدی پاک اختیار کنم که جز من و علی و دو پسر علی ـ حسن و حسین ـ در آن سکونت نکنند. من به مدینه آمدم و مسجدی برگزیدم. فقط وقتی که فرمان داده شدم به سویش روی آوردم، و جز آنچه آموخته شدم، نمیدانم، و کاری انجام نمیدهم جز آنچه فرمان داده شدم. لذا با شترم بیرون آمدم. انصار با من روبرو شدند و میگفتند: ای رسول خدا نزد ما فرود آی. گفتم: ناقه را رها کنید که مأموریت دارد، تا این که فرود آمدم آنجا که زانو زد. به خداوند سوگند، نه من درها را بستم، و نه من آنها را گشودم، و نه من علی را سکونت دادم، بلکه خداوند او سکونت داد.»(1)
شیخ ابراهیم وصّابی با همین لفظ، از تاریخ محمّدبنحسن بنزباله آن را روایت کرده است، در کتابش (الإکتفاء فی فضل الأربعة الخلفاء).
وی در آغاز کتاب به روشنی چنین میگوید که خبرهای کتابش معتبر است: «... یکی از اخوان الصفا، از اهل صدق و وفا، از من تقاضا کرد... که برایش کتابی از حدیثهای نبوی گرد آورم که از راویان ثقه استوار روایت شده است در برتری صحابه رضیاللهتعالی عنهم به ویژه چهار خلیفه، سپس دیگر افراد صحابه، که برتری خصوصی و عمومی آنان، و برتری دوستداران و نکوهش دشمنانشان را برساند تا بدین ترتیب روشن گردد که دوست داشتن و دنبالهروی از آنان، در شمار بهترین قربتها و برترین اعمال است و پیروانشان در راه هدایتاند از سوی پروردگارشان، و دشمنانشان در گرفتاریهای گمراهی هستند، پس حق بر باطل ظاهر میشود و آن را میکوبد و باطل نابود شده است...
پس این کتاب را در بارهی والایی افتخارها و عظمت منزلت و بلندای مقام آنان گرد آوردم تا بخشی از آنچه در فضیلتهایشان روایت شده است، ثبت شود و با بهرهگیری از کتابهای بسیاری به طور مختصر و با حذف سندها، کارهای نیکِ کامل آنان بیان گردد...»
گویم :
در حدیثی که نقل شد، تشبیه حضرت امیرالمؤمنین و دو فرزندشان علیهما السلام به حضرت هارون و دو فرزندش 8 آمده است، که اختصاص آنان به سکونت در آن مسجد طاهر را میرساند، و نشان میدهد که این کار، از سوی خداوند سبحان و وحی اوست. پس تشبیهی که در حدیث منزلت است بر پایهی این اختصاص نازل شده است، چون حدیثها یکدیگر را تفسیر میکنند، همانگونه که در کتاب فتح الباری و غیر آن آمده است. و اگر حدیث منزلت این اختصاص را برساند، خود از دلیلهای برتری مطلق امیرالمؤمنین علیه السلام است و این برتری بر شایستگی مطلق حضرتش به خلافت و امامت بلافصل دلالت دارد، همانگونه که در کتابهایی مانند منهاج السنة، إزالة الخفاء، قرة العینین و دیگر کتابهای اهل سنّت و جماعت، آمده است.
این حدیث همچنین میرساند که طهارت به حضرات علی و فاطمه و حسنین علیهما السلام اختصاص دارد، که چیزی جز عصمت
1) وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی (1ـ 2): 478ـ 479.
نیست.
(8)
حدیث
«موسی از پروردگارش درخواست کرد که مسجدش را به هارون پاکیزه دارد، و من از پروردگارم تقاضا کردم که مسجدم را به تو پاکیزه کند.»
حافظ ابونعیم در کتاب فضائل الصحابة چنین روایت کرد: «یحییبنفرج، از ابومنصور محمّدبنمحمّدبنعبدالعزیز عکبری، از ابواحمد عبداللهبنمحمّد فوزی، از جعفربنمحمّد الخواص، از حسنبنعبیدالله ابزازی، از ابراهیمبنسعید، از مأمون، از حسنبنعبیدالله ابزازی، از ابراهیمبنسعید، از مأمون، از رشید، از مهدی، از منصور، از پدرش، از پدرش، از ابنعبّاس که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود :
«موسی از پروردگارش درخواست کرد که مسجدش را برای هارون و فرزندانش پاکیزه دارد، و من از خداوند خواستم که مسجدم را برای تو ـ و بعد از تو برای فرزندانت ـ پاکیزه کند.»
سپس نزد ابوبکر فرستاد که در خانهات را ببند، او ابتدا گفت: انا لله و انا الیه راجعون. سپس گفت: سمعآ و طاعةً، و درش را بست. همچنین نزد عمر فرستاد. سپس بر فراز منبر بالا رفت و فرمود: «من درهای خانههای شما را نبستم. و درِ خانه علی را باز نکردم، بلکه خداوند درهای خانههای شما را بست و درِ خانه علی را گشود.»
ابراهیمبنعبدالله یمنی وصابی در کتابش (الإکتفاء) روایت کرده است: «از علیبنابیطالب رضیاللهعنه که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله دستم را گرفت و فرمود: موسی از پروردگارش درخواست کرد که مسجدش را به هارون پاکیزه دارد. و من از پروردگارم خواستم که مسجدم را به تو پاکیزه سازد. سپس کسی نزد ابوبکر فرستاد که درت را ببند، او ابتدا گفت: انا لله و انا الیه راجعون. سپس گفت: سمعآ و طاعة، و در خانهاش را بست، سپس مانند آن نزد عمر و پس از آن نزد عبّاس فرستاد، سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من درهای خانههای شما را نبستم، و درِ خانه علی را باز نکردم، بلکه خداوند درِ خانه علی را گشود و درهای خانههای شما را بست.
امام حافظ ابوحامد احمد بزار در مسندش آن را نقل کرد.»
گویم: این شباهت در مراد از حدیث منزلت وارد است. حدیث منزلت برای این نیست که نیابت گسستهی موقّت را برساند، آنگونه که تأویل کنندگان گمان بردهاند، همچنین این حدیث دلیلی است بر جایگاه والا و برتری بسیار بزرگ، نه کاستی و عیبی، که اعور و ابنتیمیه پنداشتهاند.
خلاصه، این حدیث برتری و طهارت و عصمت امیر المؤمنین علیه السلام را میرساند، بطور کاملا روشن و آشکار، و بدین ترتیب ادّعاهای دشمنانی که خداوند برایشان هیچ نوری قرار نداده است، فرو میریزد.
(9)
حدیث
«خداوند به موسی وحی فرستاد... و خداوند به من وحی فرستاد، که مسجدی پاک بنا کنم که جز من و علی و دو پسر علی در آن سکونت نکنند.»
این، حدیث دیگری است که مشابهت میان هارون و دو پسرش و میان امیرالمؤمنین و دو پسرشان : را میرساند که سکونت در مسجد به ایشان انحصار دارد. ابن مغازلی این حدیث را چنین روایت کرده است :
«پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم فرمود: خداوند به موسی فرستاد که برایم مسجدی بنا کُن. ـ تا آخر حدیث.
احمدبن محمّد، از عمر بن شوذب، از احمدبن عیسی بن هیثم، از محمّدبن عثمانبن ابی شیبه، از ابراهیمبنمیمون، از علیبن عیّاش، از حارثبنحصیر، از عدیبنثابت که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مسجد آمد و فرمود: خداوند به پیامبرش موسی وحی فرستاد که برایم مسجدی پاک بنا کن که جز موسی و هارون و دو پسر هارون، کسی در آن ساکن نشود. و خداوند به من وحی فرستاد که مسجدی پاک بنا کنم که جز من و علی و دو پسر علی کسی در آن ساکن نشود.»(1)
«کلام پیامبر صلی الله علیه و آله : خداوند عزّوجلّ به موسی وحی فرستاد... الحدیث.
با اسنادش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند عزّوجلّ به موسی علیه السلام وحی فرستاد که مسجدی پاک بنا کُن که در آن جز موسی و هارون و دو پسر هارون شبّر و شبیر، کسی نباشد. و خداوند مرا فرمان داد که مسجدی پاک بنا کنم که در آن کسی نباشد جز من و جز برادرم علی و جز دو پسرم حسن و حسین.»(2)
گویم:
این حدیث دیگری است که میرساند این تشبیه در مراد از حدیث منزلت دخالت دارد. همچنین دلالتش بر افضلیت امیر المؤمنین علیه السلام و مساواتش با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در طهارت و عصمت و برتری کاملا روشن است. نیز دلالت دارد بر عصمت و طهارت حسنین علیهما السلام مانند پیامبر طاهر.
ابوسعد خرگوشی نیز آن را روایت کرده، چنان که در کتاب توضیح الدلائل چنین آمده است :
«از سعدبنابی وقاص رضیاللهتعالیعنه در حدیثی طولانی است که با رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد بود، پس در میان ما ندا سر داده شد که: هان! هرکس در مسجد است باید بیرون رود جز رسول خدا و جز علی. همگی بیرون رفتیم، صبح که شد عمویش نزد ایشان آمد و گفت: ای رسول خدا! عموها و اصحابت را بیرون کردی، و این جوان را اسکان دادی! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من فرمان اخراج شما و اسکان این جوان را ندادم. و روایت شده است که رسول خدا فرمود: خداوند عزّ وجلّ موسیبنعمران صلواتاللهعلیه را فرمان داد که مسجدی پاک بنا کند که جز خودش و هارون و دو پسر هارون شبّر و شبیر در آن سکونت نکند. و خداوند جلّ جلاله مرا فرمان داد که مسجدی بنا کنم که جز من و علی و حسن و حسین در آن سکونت نکند، همهی این درها را ـ جز دَرِ علی را ـ ببندید.
در خبر دیگری است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این درها را ببندید. مردم در حالی که از یکدیگر سبقت میگرفتند خارج شدند، و حمزه رضیاللهعنه ـ درحالی که روپوش قرمز خود را به زمین میکشید ـ خارج شد با چشمانی اشکریزان و گریان که میگفت: ای رسول خدا! عمویت را بیرون کردی و پسرعمویت را سکونت دادی! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : نه من تو را بیرون کردم و نه من او را اسکان دادم، بلکه خداوند عزّوجلّ او را اسکان داد.
روایت شده است که یکی از صحابه به رسول خدا گفت: ای رسول خدا، دریچهای بگذار تا هنگام آمدنت و هنگام رفتنت تو را بنگرم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نه، به خداوند سوگند (چنین نمیشود). نه (حتّی) به اندازه سوراخ سوزنی.
این سه روایت را ابوسعد در شرفالنبوّة روایت کرده است.»
حدیث
«خداوند به موسی و هارون فرمان داد که در مسجدشان جُنبی نخوابد و با زنان نزدیکی نکند جز هارون و فرزندانش، و برای کسی حلال نیست جز علی و فرزندانش.»
این حدیث را حافظ سیوطی چنین روایت کرده است :
«ابنعساکر از ابورافع نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله خطبهای خواند و فرمود: خداوند به موسی و هارون فرمان داد که برای قومشان خانههایی برگزینند، و فرمانشان داد شب کسی در مسجد آن جُنُب نخوابد، و با زنان نزدیکی نکنند جز هارون و فرزندانش، و برای کسی حلال نیست که در این مسجدم با زنان نزدیکی کند و شب جُنُب بخوابد جز علی و فرزندانش.»(1)
گویم :
این حدیث نصّی است بر اختصاص این حکم، که بر عصمت و طهارت علی و فرزندانش در این امّت دلالت دارد، همانگونه که برای هارون و فرزندانش در امّت حضرت موسی علیه السلام بود. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است» میخواهد که این فضیلتهای والا و منقبتهای گرانسنگ را برای حضرت علی علیه السلام ثابت کند، همانگونه که برای هارون علیه السلام ثابت بود، و میخواهد اعلام کند که شأن و مقام او در این امّت، از همهی جهات، مانند شأن و مقام هارون علیه السلام در امّت موسی علیه السلام است، با توجّه به تمامی کمالها و فضیلتها و ویژگیها.
حدیث
فریاد درخت خرما هنگامی که حضرات مصطفی و مرتضی علیهما السلام از کنارش گذشتند: «این موسی و برادرش هارون است.»
یکم. خطیب خوارزمی مکّی حنفی روایت کرده و گوید :
«شهردار دیلمی، از پدرش شیرویه فرزند شهردار دیلمی، از ابوالفضل احمدبنحسنبن خیرون با قلانی امینی، از ابوعلی حسنبنحسینبندوما در بغداد، از احمدبن نصربن عبداللهبن فتح ذراع در نهروان، از صدقةبنموسیبنتمیمبنربیعة ابوالعبّاس، از پدرش، از علی بن موسی الرضا، از پدرش موسیبنجعفر، از پدرش، از محمّدبنعلی، از پدرش علیبنالحسن، از پدرش حسینبنعلیبنابیطالب، از پدرش که گفت :
روزی با رسول خدا صلی الله علیه و آله پیاده در کوچههای مدینه راه میرفتیم. چون به یکی از نخلهایش رسیدیم، با فریاد به نخل دیگری گفت: این پیامبر مصطفی و علی مرتضی است. از آن که گذشتیم نخل دوم به سومی فریاد زد: این موسی و برادرش هارون است.از آن که گذشتیم، چهارمی به پنجمی فریاد زد: این نوح و این ابراهیم است. از آن که گذشتیم، ششمی به هفتمی فریاد برآورد: این محمّد سرور پیامبران و این علی سرور جانشینان است. پیامبر صلی الله علیه و آله لبخندی زد و فرمود: ای علی، جز این نیست که نخلهای مدینه را «صیحانی» نامیدهاند، چون به فضیلت من و تو فریاد برآوردهاند.»(2)
دوم. اسعدبنابراهیم اربلی آن را در کتاب خود (اربعین) به نقل استادش حافظ عمربنحسین معروف به «ابندحیه» از راویان ثقه، روایت کرده است، چنان که در مقدّمهی کتابش تصریح میکند. او گوید :
«حدیث ششم ـ مرفوعآ از جابر که گوید: شنیدم علی به گروهی از صحابه میگوید: آیا میدانید چرا صیحانی، صیحانی نامیده شده است؟ گفتیم: نه به خدا سوگند. گفت: من و رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون (از شهر) رفتیم. وقتی به باغها رسیدیم، نخلی به نخلی فریاد زد: این پیامبر مصطفی و آن علی مرتضی است، سپس نخل سومی به چهارم فریاد برآورد: این مانند موسی و این مانند هارون است...»(1)
سوم. محمّدبنیوسف گنجی با اسنادش به ابوالحسنبندوما با اسنادش که از پیش آورده شد، گفت: «حافظ ابومحمّد عبد الرحمانبنابیالفهم بلدانی در دمشق، از عبدالمنعم حرّانی در بغداد، از ابوعلی بننبهانی، از ابوالحسنبنحسینبن عبّاسبن فضلبندوما، از ابوبکر احمدبننصربنعبدالله ذارع در نهروان [به همان لفظ].
گفتم: ذارع آن را در مسندش اینچنین آورده است.»(2)
گویم :
این حدیث از چند جهت بر امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد، همانگونه که تشبیه ایشان به حضرت هارونـ با تشبیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مطلق به حضرت موسی علیه السلام ـ میرساند که تنزیل در حدیث منزلت، نسبت به عموم منزلتهای هارون علیه السلام است.
خلاصه، در این حدیث، تشبیه امیرالمؤمنین علیه السلام به ابراهیم و به هارون علیهما السلام است، و او را به «سرور جانشینان» توصیف کرده پس از این که پیامبر صلی الله علیه و آله را به «سرور پیامبران» ستوده است.
این حدیث را گروهی از بزرگان اهل سنّت روایت کردهاند با توصیف حضرتش به عنوان «سید الأولیا أبوالأئمّة الطاهرین» و به «سیف الله». حافظ سمهودی از کسانی است که آن را روایت کرده و گوید :
«خرمای مدینه انواع بسیار دارد. نخستین بار که آنها را مورد بررسی قرار دادیم، به یکصد و سی و چند نوع رسید، از جملهی آنها: صیحانی است. ابن مؤید حموی در کتابش (فضل اهل البیت) از جابر رضیاللهعنه آورده است که گفت: یک روز با پیامبر صلی الله علیه و آله در کنار یکی از دیوارهای مدینه بودم، در حالی که دست علی در دست او بود. از کنار نخلی گذشتیم، نخل فریاد زد: این محمّد سید الأنبیاء و این علی سید الأولیاء أبوالأئمّة الطاهرین است. سپس از کنار نخل دیگری گذشتیم، که فریاد زد: این محمّد رسول خدا و این علی سیف الله است. پیامبر صلی الله علیه و آله رو به علی کرد و به او گفت: آن را صیحانی نام گذار. از آن روز صیحانی نامیده شد. این علت نامگذاری این نوع، به آن است، که مراد نخل آن منطقه است.»(3)
شیخ عبدالحق دهلوی در جذب القلوب و حسامالدین سهارنپوری به نقل از آن در کتابش (المرافض) آن را روایت کردهاند.
این حدیث با این لفظ، دلیل دیگری بر افضلیّت امیرالمؤمنین علیه السلام است.
کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث منزلت که فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست» (الّا انّه لا نبیّ بعدی)، به گونهای کاملا روشن و واضح دلالت دارد بر این که اگر پس از ایشان پیامبری میبود، علی علیه السلام بود. لذا مفاد حدیث خود دلیلی است بر عصمت و برتری، بنابر وجوب شرط عصمت و برتری در پیامبر.
از کسانی که به دلالت این جمله بر معنی ذکر شده تصریح کرده، شیخ علی القاری است که در شرح خود گوید :
«در آن اشارهای است به این که اگر بعد از او پیامبری میبود، حتمآ علی بود.»(1)
شیخ علی القاری از دانشمندان بزرگ پژوهشگر در حدیث نزد اهل سنّت است که در میان آنان به تحقیق و تنقیح شهرت دارد. این مطلب بر کسانی که شرح حالش را در خلاصه الاثر و دیگر کتابها مطالعه کنند، پوشیده نمیماند. دانشمندانی که پس از او آمدهاند، بر گفتههای او در کتابش (شرح مشکاة) و دیگر کتابهایش اعتماد کردهاند، افرادی هم بخصوص معتبر بودن کتاب او (المرقاة) را صریحاً گفتهاند. و نویسندهی کشف الظنون، آن را به عظمت توصیف کرده است.
(13) کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «اگر بود، تو آن بودی.»
یکم. دیدیم که جمله «جز این که پس از من پیامبری نیست» بر این دلالت داشت که اگر ـ به فرض محال ـ پس از ایشان پیامبری بود، علی میبود. در برخی لفظهای حدیث منزلت، مشخص کردن حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به این معنی را مییابیم.
حافظ، خطیب بغدادی با اسنادش از جابر از رسول خدا صلی الله علیه و آله این لفظ را روایت کرده است :
حافظ ابنعساکر گوید: «آنچه از جابربنعبدالله روایت شده است، از ابوالقاسم علیبنابراهیم و ابوالحسن علیبناحمد، از ابومنصور بنزریق، از ابوبکر خطیب، از ابوالقاسم ازهری، از یوسفبنعمر قواس و معافی بن زکریا جریری، از ابنابیالأزهر.
نیز: حسنبنعلی جوهری، از احمدبنابراهیم، از ابوبکربنابیالأزهر، از ابوکریب محمّدبنعلاء، از اسماعیلبنصبیح، از ابواویس، از محمّدبنمنکدر، از جابر که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست، و اگر بود، تو میبودی.
خطیب گوید: جمله «و اگر بود، تو میبودی» اضافهای است که روایت کنندهاش را جز ابنابیالأزهر ندانیم.»(2)
حافظ سیوطی در پایان کتابش (بغیة الوعاة فی طبقات اللغویین و النحاة) گوید :
«این بابی است در حدیثهایی که از کتاب الطبقات الکبری گزیده شده است، به نظرمان رسید که این مختصر را با آن
به پایان بریم، تا پایانش مُشک و آخرش سخن نیکو باشد.»
و در آن آمده است :
«و به او از او (یعنی با اسناد به خطیب بغدادی): ابوالقاسم ازهری، از معافیبنزکریا، از ابنابی الأزهر، از ابوکریب محمّدبنعلاء، از محمّدبن اسماعیلبن صبیح، از ابواویس، از محمّدبنمنکدر، از جابر که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست، و اگر بود، تو میبودی.»(1)
دوم.
گویم :
این حدیث را سیوطی، حافظ معروف، از خطیب بغدادی، حافظ شهیر آورده است، کسی که بینیاز از توصیف و مدح و تعریف است و در کتابهایی مانند: (الأنساب)، (وفیات الأعیان)، (تذکرة الحفّاظ)، (سیر أعلام النبلاء)، (طبقات الشافعیه)، (الکامل فی التاریخ)، (المختصر فی اخبار البشر)، (مرآة الجنان) و کتابهای دیگر، شرح حالش با مدح و بزرگداشت بی حدّ و حصر آمده است.
این حدیث، صریح است بر عصمت و برتری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و نیز در مورد دیگر شروطی که هر پیامبری از پیامبران باید در او اعتبار داشته باشد، و تنها مانع دستیابی به آن مرتبه، ختم نبوت به حضرت محمد 6است. و مانع دیگری در میان نیست، و الّا این سخنی ناشایست و ناپسند بود، و میان امیرالمؤمنین علیه السلام و پستترین مردم فرقی نبود، و العیاذ بالله.
کسی گمان نبرد که این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ردیف پیوند محال به محال است و دلالت بر شایستگی امام به نبوّت ندارد، تا به وسیلهی آن، اثبات عصمت و برتری او را بر همهی دیگران بنماید.
از سوی دیگر، اگر این مطلب جایز و صحیح بود، دربارهی عمر این جمله را نمیساختند که: «اگر پس از من پیامبری بود، عمر بود.» و لازم میشد این جمله را نیز روا بدانیم: «اگر پس از او پیامبری بود، یا ابوجهل بود، یا ابولهب». و آیا این سخن جز از کسی صادر میگردد که به زودی آتشی شعله دار، او را فرا میگیرد؟! و به طور کلی شکی نیست که اگر مانعهای نبوّت مانند سابقهی کفر، و عصمت نداشتن، و برتری از همگان نداشتن در عمر مفقود نباشد، همچنین در ابوجهل و ابولهب وجود دارد. پس اگر اثبات نبوت برای عمر جایز شود، ـ به فرض ختم نشدن نبوت، ـ اثبات آن برای ابولهب و ابوجهل و همانندشان نیز، روا خواهد بود.
همچنین اگر کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «و اگر بود، تو میبودی» بر جواز نبوّت برای امیرالمؤمنین علیه السلام ـ به فرض عدم ختم آن ـ دلالت نداشت، بلکه در ردیف پیوند محال به محال بود، و تنها بر محال بودن نبوّت او دلالت داشت. لیکن بیان محال بودن نبوّت برای او فضیلتی برایش نمیرساند، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقام بیان برتری او علیهالصلاةوالسلام است. پس
1) بغیة الوعاة فی طبقات اللغویین و النحاة :2 14 رقم 47.
قرینهی مقامی، مانع قطعی بر توهّم مذکور است.
سوم. احتجاجشان به این حدیث ساختگی: اگر پس از من پیامبری بود، عمر میبود
توهّم این گروه با استدلال آنها به حدیث ساختگی دربارهی عمر باطل میشود. آنان به پیامبر نسبت میدهند: «اگر بعد از من پیامبری بود، عمر میبود.» بر این اساس، برتری عمربنخطاب را میرسانند، مانند تفتازانی، دهلوی و شریفی.
تفتازانی در کتابش (تهذیب الکلام) گوید :
«برتری به ترتیب خلافت است. اجمالش این است که چون اکثر علما بر آن اتّفاق دارند، احساس میشود که دلیلی بر آن دارند. تفصیلش از این قرار است: بنا به فرمودهی خداوند متعال: (و سیجنّبها الأتقی الّذی یؤتی ماله یتزکّی) که ابوبکر است، و بنا به حدیث نبوی 9: به خداوند سوگند که خورشید پس از پیامبران و فرستادگان، بر کسی برتر از ابوبکر طلوع و غروب نکرده است، و بنا به حدیث نبوی 9: بهترین امّتم ابوبکر سپس عمر است. و فرمود: اگر بعد از من پیامبری بود، عمر بود.»
این حدیث ـ نزد تفتازانیـ برتری را میرساند. اگر از باب پیوستن محال به محال بود، این دلالت کجاست؟
دهلوی به این حدیث احتجاج کرده و براساس آن با حدیث «انا مدینة العلم و علی بابها» معارضه کرده است، چون آن را دلیل بر این گرفته که عمر، یکی از شرطهای خلافت را به طور کامل دارا بوده است، که آن علم است.(1) پس این دلالت آنگاه
خواهد بود که مراد از آن، پیوستن محال به محال نباشد.
شریفی در کتابش (النواقض) گوید: «اگر مسلمانان انصاف دهند، آگاه میشوند که اسلام آوردن بیشترین آنان به برکت عمر بود، و آن نعمت ارزشمند بزرگی است که از همهی نعمتها برتری دارد. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهاش فرمود: اگر بعد از من پیامبری بود، حتمآ عمربنخطاب پیامبر بود.»
حدیث منزلت برای این صادر شده که برساند تمامی شرطهای نبوّت در امیرالمؤمنین علیه السلام گرد آمده و توهم مذکور باطل است. دلیل بر این مدّعا، سخن حافظ ابنحجر است دربارهی گفتهی عمر در حق معاذبنجبل که متن گفته این است :
«عیاض گفت: این شرط که امام باید قرشی باشد، مذهب همهی علما است. آن را از مسائل اجماع به شمار آوردهاند، و خلاف آن، نه از گذشتگان، نقل شده است، و نه از بعدیها در تمام دورانها. گوید: و سخن خوارج و معتزلهای که موافق آنان هستند، مورد توجّه نیست، چون مخالفت با مسلمانان دارد.
ابن حجر گوید: نقل اجماع نیازمند تأویل سخن عمر در این مورد است. احمد با اسناد افراد ثقهاش از عمر نقل کرده است که گفت: اگر مرگم فرا رسید و ابوعبیده زنده بود، او را جانشین میکنم. این حدیث را چنین آورده است: گفت: اگر مرگم فرا رسید و ابوعبیده مرده باشد، معاذبنجبل را جانشین خود میکنم. و معاذبنجبل از انصار است و در قریش تباری ندارد.
1) التحفة الاثناعشریة: 212.
احتمال میرود که گفته شود: شاید آن اجماع بعد از عمر منعقد شده باشد که قرشی بودن شرط خلیفه است، یا اجتهاد عمر در این مورد تغییر کرده باشد، و الله أعلم.»(1)
پس آنچه عمر دربارهی معاذ گفته است، به طور کاملا روشنی دلالت دارد بر اینکه شرطهای خلافت در معاذ جمع بوده است. و اگر این دلالت نبود، این گفته نیازی به تأویل نداشت، از جهت قرشی نبودن او...
خلاصه این که: حدیث شریفی که حافظ خطیب بغدادی آن را روایت کرده است، دلالت تام و کاملا روشنی بر جمع بودن شرطهای نبوّت در حضرت امیر علیه السلام دارد، و اگر مسأله ختم نبوّت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان نبود، ایشان پیامبر بود. و تأویل را جایی نیست تا آن را از این دلالت خارج کند.
چهارم. گفتهاند: اگر خداوند پیامبری برمیانگیخت، جوینی بود
شگفتی ندارد که این گروه، حدیثی در برتری عمر بسازند که مفهومش شایستگی نبوّت او پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، تا با آن به معارضه با حدیثهای ثابت شده در حق امیرالمؤمنین و اهل البیت علیهم السلام بپردازند، آنهم پس از چنین گفتهای دربارهی عالمی از علمایشان!!
این سخن را دربارهی ابومحمّد عبداللهبنیوسف جوینی گفتهاند، چنان که در شرح حالش آمده است.
یافعی گوید: «سال 438، در آن استاد پیشوای جلیل القدر، مفتی همهی مردم، پیشوای مسلمانان و رکن اسلام، دارندهی محاسن و مناقب بسیار بزرگ و فضیلتهای مشهور نزد علما و عوام، فقیه اصولی، ادیب نحوی مفسّر، استاد ابومحمّد جوینی، عبداللهبنیوسف، استاد شافعیها، و پدر امام الحرمین [در گذشت ]
تاریخ نویسان گفتهاند: در تفسیر و فقه و اصول و عربی و ادب و دیگر علوم استاد بود، بسیار با هیبت بود، به گونهای که در برابرش جز جدیّت و بحث و تشویق به تحصیل انجام نمیگرفت.
در فقه کتابهای با فضیلت بسیار دارد... و تفسیری دارد که شامل ده نوع در هر آیه میباشد.
استاد عبدالواحدبنعبدالکریم قشیری گوید: در دوران خودش پیشوای ما بود و پژوهشگران گروه ما بر این باورند که او را کمال و برتری و خصلتهای نیکویی بود که اگر جایز بود خداوند متعال در دوران او پیامبری برانگیزد، کسی جز او نبود، از نظر روش نیکو و ورع و پارسایی و دیانت و کمال فضلش. رضیاللهعنه»(2)
سبکی در شرح حال او، گفتهی قشیری را آورده و افزوده است: «شیخ الاسلام ابوعثمان صابونی گفت: اگر استاد ابومحمّد در بنیاسرائیل بود، ویژگیهایش برایمان نقل میشد و به او افتخار میکردند.»(3)
پنجم. گفتهاند: اگر پس از پیامبر، پیامبری میبود، غزالی بود
یکی از بزرگان علوم ظاهر و باطن این گروه، سخنی همانند آن گفته دربارهی ابوحامد غزالی گفته و افزوده است به این که نوشتههایش معجزه است. حافظ سیوطی در کتابش (التنبئة بمن یبعثه الله علی رأس کل مائة) در شرح حال غزالی آورده است :
«استاد عفیفالدین یافعی در کتاب الارشاد گفته: حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده که خداوند در آغاز هر یکصد سال، کسی را برمیانگیزد تا دینش را تجدید کند، گروهی از علما ـ از جمله ابن عساکر ـ درباره این حدیث گفتهاند: در آغاز یکصد سال نخست عمربنعبدالعزیز، در آغاز سده دوم: امام شافعی، در آغاز سده سوم: امام ابوالحسن اشعری، در آغاز سده چهارم: ابوبکر باقلانی و در آغاز پنجمین سده: امام ابوحامد غزالی بود، به دلیل برجستگی به کتابهای بدیع و غوص در دریاهای دانش و جمع میان علوم شریعت و حقیقت و فروع و اصول و معقول و منقول و تدقیق و تحقیق و علم و عمل.
تا آنجا که بعضی از علمای بزرگ جامع علم ظاهر و باطن گفتهاند :
اگر پس از پیامبر صلی الله علیه و آله پیامبری بود، غزالی بود، و معجزههایش به وسیلهی بعضی کتابهایش ثابت میشود.»
ششم. رؤیای مادرِ ولیالله دهلوی در شایستگی نبوّت همسر یا پسرش
شگفتآورتر از همهی آنها، رؤیای مادر شاه ولیالله دهلوی است در شایستگی نبوّت همسرش، لیکن پسرش ـ ولی الله- رؤیا را چنان تعبیر میکند که نتیجهاش شایستگی نبوّت خودش باشد نه پدرش. متن این رؤیا که ولیالله در کتابش (التفهیمات الالهیة) آورده، چنین است :
«تفهیم: مادرم ـ که خداوند عمرش را برکت دهاد ـ در خواب دید: گویی پرندهای با شکلی شگفت، نزد پدرم آمد که در منقارش کاغدی بود با نوشتهی زرین اسم الله، سپس پرندهی دیگری آمد که در منقارش کاغذی دیگر بود که بر آن نوشته بود : بسم الله الرّحمان الرّحیم. اگر پس از محمّد صلی الله علیه و آله نبوّت ممکن بود، تو را پیامبر قرار میدادم، ولی [نبوت ] به او قطع شد. به این الفاظ یا به معنی آنها، و منقار پرندهی اوّل قرمز و بقیهی بدنش مانند کبوتر تیرهرنگ بود، و پرندهی دوم بقیه بدنش مانند طوطی سبزرنگ بود.
پدرم [به مادرم ] گفت: بشارت ده به پسرت ـ به من اشاره کرد ـ مگر نه این که تو را آگاه کردیم که او یک ولیّ خواهد بود؟!
مادرم گفت: در آن خواب میدانستم که آن بشارت دربارهی پدرت است و گفتهاش نشان میداد که دربارهی تو است و این امر بر او مشتبه شده بود.
گویم: و تعبیر حق ـ آنگونه که قوانین حکمت اقتضا داردـ این است که گفته شود: کاغذ اوّلی اشاره است به کمال پدرم که او فانی و مستغرق در خداوند بود. امّا تیرگی حمل کنندهاش از این جهت بود که او به ذکر معارف مشغول نبود، و به همین گونه است که کبوتر و فاخته، صدایی نیکو و نامفهوم دارند. امّا کاغذ دیگر اشاره است به کمالی که از دریافت تشریح کمالهای پیامبران علیهمالصلاةوالسلام به دست آوردم. امّا سبزی حاملش مربوط به این است که معارف را توضیح میدهم، همانگونه که طوطی صدایش را روشن و قطع میکند. و این امر برایم هنگامی بود که از شیر گرفته شدم. و سپاس از آنِ خداوند پروردگار جهانیان رحمان رحیم است.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی علی علیه السلام فرمود: «بازویم به او محکم شد، همانگونه که بازوی موسی به برادرش هارون محکم شد. و او جانشین من و وزیر من است و اگر پس از من نبوّت بود، او یک پیامبر میبود.»
در حدیثی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام را به حضرت هارون علیه السلام تشبیه فرمود، با نصّ بر جانشینی و خلافتش، سپس فرمود: «اگر پس از من نبوّت بود، او [= علی ] پیامبر میبود.»
متن حدیث چنین است: «از انس رضیاللهعنه که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : خداوند مرا بر پیامبران برگزید و برایم جانشینی انتخاب فرمود، و من پسرعمویم را برگزیدم. و بازویم را به او محکم کرد، همانگونه که بازوی موسی را به برادرش هارون محکم کرد. اوست جانشین و وزیر من. و اگر بعد از من نبوّت بود، او پیامبر بود.»(1)
این حدیث که سید علی همدانی در کتابش (جواهر الأخبار و لآلی الآثار فی فضائل اهل البیت) روایت کرده است، به روشنی بر خلافت و جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام صراحت دارد چون پس از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم پیامبری نیست، او در این مقام است و گرنه 8 پیامبر بود...
بطور خلاصه، امیر المؤمنین علیه السلام همهی مقامهای حضرت هارون علیه السلام را داراست جز نبوّت، چون پیامبر اسلام خاتم النّبیین است.
شیخ علی متقی روایت میکند :
«از یحییبنعبداللهبنحسن، از پدرش که گفت: علی [در معرکه جمل ] مشغول خطبه خواندن بود که مردی به پا خاست و گفت: ای امیرالمؤمنین! مرا خبر ده که اهل جماعت، اهل تفرقه، اهل سنّت و اهل بدعت چه کسانی هستند؟ فرمود: وای بر تو! اکنون که از من پرسیدی، پس بفهم که چه میگویم، و مبادا که پس از من دربارهاش از کسی بپرسی.
اهل جماعت منم و هر کسی که از من پیروی کند، هر چند که اندک باشند، و آن به فرمان خدا و فرمان پیامبرش است.
اهل تفرقه، کسانیاند که با من و با پیروان من مخالفت کنند، هرچند که بسیار باشند.
اهل سنّت آنانند که چنگ زدهاند به آنچه خداوند و پیامبرش برایشان سنّت کرده، هرچند که اندک باشند.
و امّا اهل بدعت، مخالفان فرمان و کتاب خداوند و پیامبرانش میباشند، کسانی که به رأی و خواستهی خودشان عمل میکنند هرچند که بسیار باشند. نخستین گروهشان مُرده و گروههای دیگرشان باقی ماندهاند و هلاک و برانداختن آنها از روی زمین بر خداوند است.
عمّار به پا خاست و عرض کرد: ای امیرالمؤمنین، مردم سخن از غنیمت میرانند و گمان دارند هر کسی که با ما
1) مودة القربیـ المودّة السادسةـ ینابیع المودّة :2 288 چاپ جدید.
بجنگد، او و ثروت و خانواده و فرزندانش برای ما غنیمت است.
مردی از قبیلهی بکربنوائل ـ به نام عبّادبنقیس ـ که زیرک بود و زبانی توانا داشت، برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین! به خداوند سوگند که یکسان تقسیم نکردهای و در رعیت عدالت به خرج ندادهی!
علی گفت: وای بر تو! چرا؟
گفت: چون آنچه در لشکر است، تقسیم کردی، امّا اموال و زنان و فرزندان را رها نمودی.
علی گفت: ای مردم هر کسی زخمی دارد آن را با روغن مداوا کند.
عبّاد گفت: برای مطالبه غنیمتهایمان آمدیم، او سخنان بیهوده به ما تحویل داد!
علی گفت: اگر دروغ گفته باشی، خداوند تو را نمیراند تا جوان ثقیف را درک کنی.
مردی از آن گروه گفت: ای امیرالمؤمنین، جوان ثقیف کیست؟
گفت: مردی است که هیچ حرام خدا را فرو نمیگذارد، مگر این که انجامش دهد.
گفت: او میمیرد یا کُشته میشود؟
گفت: هلاککنندهی جبّاران او را هلاک میکند، کشته شدنش به مرگ سختی است و نشیمنگاهش او را سخت میآزارد در اثر فراوانیِ آنچه از شکمش روان است.
ای برادر بکر، تو شخصی ناتوان سر هستی! مگر ندانستهای که ما کوچک را به گناه بزرگ مؤاخذه نمیکنیم، و اموال پیش از جدایی، از آنِ خودشان بود، بر اساس افزایش آن ازدواج کردند، و بر پایهی فطرت بچّهدار شدند. البته هر آنچه در لشکرشان بود از آنِ شماست، و آنچه در خانههایشان بود، میراث فرزندانشان است. پس اگر یکی از آنان بر ما دشمنی کرد، او را به گناهش مؤاخذه میکنیم، و اگر از ما دست برداشت، گناه دیگری را بر دوش او نمینهیم.
ای برادر بکر! به یقین، دربارهی آنان همان گونه حکم کردم که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهی مردم مکّه حکم کرد، و آنچه در لشکر بود تقسیم کرد و متعرض به غیر آن نشد. من هم، قدم به قدم از ایشان پیروی کردم.
ای برادر بکر! مگر نمیدانی که آنچه در دارالحرب است حلال میشود، و هر آنچه در خانهی هجرت است حرام میشود جز به حقّ. پس درنگ کنید، خداوند شما را مورد رحمت قرار دهاد.
پس اگر شما مرا تصدیق نمیکنید و بر من گزافهگویی کردید ـ به این دلیل که چند نفر در این باره سخن گفتند ـ پس کدامیک از شما را مادرش عایشه به خاطر سهمش باز خواست کند؟!
گفتند: نه هر یک از ما، ای امیرالمؤمنین، بلکه درست گفتی و او اشتباه کرد، و تو دانستی و ما نادانی کردیم، و ما از خداوند بخشش میطلبیم. مردم از هر سو فریاد برآوردند: درست گفتی ای امیرالمؤمنین، خداوند، دستیابی به هدایت را به وسیله حضرتت به ما عطا فرمود.
عمّار به پا خاست و گفت :
ای مردم ـ به خداوند سوگند ـ اگر از او پیروی و اطاعت کنید، به اندازهی یک تار مو از روش پیامبر منحرف نمیکند، چگونه چنین کند؟ در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله علم منایا و وصایا و فصل الخطاب را به روش روشن هارونبنعمران نزد او به ودیعت نهاد، و به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز
این که پس از من پیامبری نیست، فضیلتی که خداوند او را بدان اختصاص داد به عنوان اِکرام پیامبرش، چون چیزی به او عطا فرمود که به هیچ یک از آفریدههایش عطا نکرد.
سپس علی افزود: خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد. در آنچه فرمان داده میشود، نیک بنگرید و به سویش حرکت کنید. دانشمند، داناتر است به آنچه گوید تا نادان بخیل بسیار پست. اگر مرا اطاعت کنید، من ـ ان شاء الله ـ شما را به راه بهشت میبرم، هر چند که سختی و تلخی بسیار دربرداشته باشد. دنیا شیرینی آسایش برای کسی دارد که به آن فریفته شود و به زودی بدبختی و رنج و پشیمانی به بار میآورد. بعلاوه به اطّلاع شما میرسانم که پیامبر بنی اسرائیل به گروهی از آنها فرمان داد که از آن رودخانه آب ننوشند، ولی در نافرمانی او لجاجت کردند و جز اندکی از آنان، از آن آب نوشیدند، شما ـ که خداوند رحمت تان کند ـ از آنانی باشید که از پیامبرشان اطاعت کردند و از پروردگارشان سر نپیچیدند.»(1)
میبینیم که صحابی جلیل القدر عمّاربنیاسررضیاللهعنه حدیث منزلت را دلیلی قرار داد بر این حقیقت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علم منایا و وصایا و فصل الخطاب را به روش هارون علیه السلام به حضرت علی علیه السلام به ودیعت نهاد، یعنی کسی که از معصوم از خطا و مصون از نقصان هاست. آن بزرگ، از حدیث منزلت برای دلالت بر عصمت امام علیه السلام و وجوب اطاعت و پیروی از او بهره گرفته است، همانگونه که اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم واجب است، چون کاملا بر مسیر روشن اوست.
بنابراین بی تردید، این حدیث دلالت دارد بر وجوب اطاعت از حضرت امیر علیه السلام و عصمت و افضلیت و اعلمیّت ایشان، و بدین ترتیب او متعیّن برای خلافت است، و آشکار میشود که دیگری را حقّی در آن نیست. بدین ترتیب، سقوط سخنان بیهودهی دشمنان روشن میگردد، و گفتههای گمراهکنندهی اعور وابنتیمیه به باد هوا میرود.
افزون بر آن، این حدیث، بهرههای دیگری را شامل میشود: از جمله:
یکم. کلام امام علیه السلام : «اهل جماعت، منم و هر کسی که از من پیروی میکند هرچند که اندک باشند.» از این کلام برمیآید که هر وقت دستوری در پیروی جماعت و همراهی با جماعت و مانندش رسیده باشد، فرمان به پیروی از ایشان است و کسانی که پیرو آن حضرت باشند.
نیز وجوب اطاعت و پیروی از ایشان، و در پی آن عصمت ایشان و مشخّص بودنشان برای امامت و خلافت را میرساند.
حضرتش بر این مطالب با کلام خود تأکید کرد که فرمود: «و آن بنا بر فرمان خداوند و فرمان پیامبرش است.»
دوم. فرمود: «اهل جدایی، مخالفان من و مخالفان پیروان من هستند.» این نیز وجوب پیروی از ایشان و نکوهش مخالفت با ایشان را میرساند، که خود، دلیل بر عصمت است.
سوم. فرمود: «اهل سنّت...» پس از معرّفی «اهل جماعت» آنگونه که دانستید، دلالت دارد بر این که اهل سنّت پیروان ایشان میباشند نه سرسپردگان به دیگری، هر چند که دیگران به این نام، خوانده شدهاند.
1) کنزالعمّال :16 183 رقم 44216.
چهارم. فرمود: «اهل بدعت...» مراد از آنان ـ پس از شناسایی اهل سنّت و جماعت ـ مخالفان با او و پیروان او هستند هر چند که بسیار باشند.
پنجم. فرمود: «گروه اوّل مُردند» اگر منظورش آن سه نفر و پیروانشان باشد ـ همانگونه که ظاهر است ـ مطلب روشن است، و اگر مراد، اصحاب جمل باشد، میرساند که حضرتش علیه السلام طلحه و زبیر و پیروانشان را اهل بدعت مینامد.
ششم. فرمود: «ما کوچک را به گناه بزرگ مؤاخذه نمیکنیم». این جمله صراحت دارد که اصحاب جمل گناهکارند، بدین جهت نمیتوان گفت که آنان اجتهاد کردند و در آن خطا کردند، پس یک اجر میبرند.
هفتم. حضرتش علیه السلام آنان را به اهل جدایی توصیف کرد و حُکم کفّار اهل مکّه را دربارهشان جاری نمود.
هشتم. فرمود: «پس بنگرید ـ خداوند رحمت تان کند ـ به آنچه فرمان داده میشوید و به دنبالش بروید...». این جمله، نصّ است بر عصمت و وجوب اطاعتش، و این که او داناترین است، آنکه امّت را به راه بهشت رهنمون میشود.
نهم. فرمود: «پس ـ خداوند رحمت تان کند ـ از آنان باشید...». این جمله بیانگر این است که اطاعتش عین اطاعت پیامبر معصوم است، و سرپیچی نکردن از او اطاعت حیّ قیوم میباشد که این خود دلالت بر کمال عصمت دارد، و این که فرمانش عین فرمان ربّ العزّه است.
تردیدی نیست که حضرت هارون بعد از حضرت موسی علیهما السلام داناترین فرد در امّت بود. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هم پس از پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم در میان امّت داناترین بود و داناترین بودن افضلیت را میرساند. و افضلیت، به معنای انحصار خلافت به ایشان است.
پیش از این آوردیم که در اعلمیّت حضرت هارون پس از حضرت موسی علیهما السلام تردیدی نیست. اینک بخشی از گفتههای صریح آنان را در این مورد میآوریم :
بغوی گوید: «اهل علم به اخبار گویند: قارون داناترین بنیاسرائیل بعد از موسی و هارون علیهما السلام بود، و تورات را از همهی آنان بیشتر میخواند و زیباتر و ثروتمندتر بود و سیمایی زیبا داشت، امّا سرکشی و طغیان کرد.»(1)
در تفسیر الجلالین است: «(قال إنّما أوتیته) یعنی ثروت (علی علم عندی) یعنی در مقابلش. او داناترین فرد بنیاسرائیل به تورات پس از موسی و هارون بود».(2)
خطیب شربینی گوید: «اهل علم به اخبار روایت کردهاند که: قارون بعد از موسی و هارون، داناترین فرد بنیاسرائیل
بود... .»(1)
عینی گوید: «قارون پس از موسی و هارون در بنیاسرائیل، داناترین و برترین و زیباترین شان بود، قتاده گفت: به جهت زیبایی صورتش «المنور» نامیده میشد و در میان بنیاسرائیل کسی بیش از او تورات نمیخواند...»(2)
به طور خلاصه، حضرت هارون پس از حضرت موسی علیهما السلام در بنیاسرائیل داناترین فرد بود، پس در اعلمیت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شکّی باقی نمیماند، بنا بر آنچه عمومیّت حدیث منزلت بر آن دلالت دارد که پیش از این آوردیم و پس از این هم خواهیم آورد، به ویژه آنچه از عمّاربنیاسر و مانندش ذکر کردیم.
با فرض پذیرش ولیالله دهلوی در مورد حمل حدیث بر منزلتهای مشهور، به طور قطع اعلمیّت یکی از آنهاست، پس دلالت کامل و تمام است.
از این گذشته، ابنفارض در قصیده تائیه گوید :
«علی با تأویل، آنچه راکه دشواربود توضیح داد با دانشی که به جانشینی دریافت کرد»
علامه سعید الدین فرغانی در شرح این بیت، به روشنی کامل گوید که حدیث منزلت ـ مانند حدیث ثقلین و حدیث مدینة العلم ـ دلالت دارد که امیر المؤمنین علیه السلام علم را براساس وصیتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دست آورده است، و بدین سبب از دیگر صحابه داناتر بود، به ویژه از عمر که بارها این مطلب را باز گفته است: اگر علی نبود، عمر به هلاکت میرسید.
استدلال به حدیث منزلت در مورد اعلمیت وجهی ندارد جز این که گفته شود : هارون توانایی حلّ مشکلات و گرفتاریها را داشت بر پایه دانشی که در اثر جانشینی حضرت موسی علیه السلام دریافت کرده بود. حضرت علی نیز مانند حضرت هارون علیه السلام آن مرتبت را به جانشینی از پیامبر، نایل شد.
به علاوه کلام او دلالت حدیث ثقلین بر این مرام را میرساند، و سپاس از آنِ خداوند است.
اگر متعصّب معاندی در مورد گفتهی فرغانی و غیر او سرسختی و مکابره کند، او را به سخن رئیس گروه گردنکشان (معاویه) ارجاع میدهیم که در سطور آینده میآوریم.
در خبری که بزرگان و پیشوایان سرآمد این قوم روایت کردهاند، رییس گروه گردنکشان و فرماندهی ناصبیها، معاویةبنابی سفیان به حدیث منزلت استدلال بر اعلمیّت مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میکند. و فضیلت همان است که دشمنان بر آن گواهی دهند.
برخی از کسانی که این حدیث را روایت کردهاند :
ابوالحسن علیبنعمربنشاذان.
فقیه شافعی ابنالمغازلی واسطی.
فقیه، ابواللیث سمرقندی.
محبالدین طبری.
ابراهیمبنمحمّد حموینی جوینی.
محمّدبنیوسف زرندی.
نورالدین سمهودی.
ابراهیمبنعبدالله یمنی وصابی.
احمدبنحجر مکّی.
احمدبنفضلبنباکثیر مکّی.
احمدبنعبدالقادر عجیلی.
مولوی مبین لکهنوی.
یکم. ابنعساکر گوید: «آنچه از معاویه روایت شده است:
ابوالقاسم زاهربنطاهر، از ابوسعد جَنْزَرودی، از سیّدابوالحسن محمّدبنعلیبنحسین، از حمزةبنمحمّد دهقان، از محمّدبنیونس، از وهببنعثمانبصری، از اسماعیلبنابیخالد، از قیسبنابیحازم که گفت:
شخصی مسألهای از معاویه پرسید، او گفت: آن را از علیبنابیطالب بپرس که از من داناتر است.
گفت: گفتار تو ـ ای امیرالمؤمنین ـ برایم دوستداشتنیتر از گفتار علی است.
گفت: چه بد گفتی و چه پَستی آوردی. تو مردی را ناخوشایند دانستی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را با دانش بیاندازه، بزرگی و والایی میبخشید، و به او میفرمود: تو نزد من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست.
عمربنخطاب نیز از او میپرسید و بهره میگرفت، و خود شاهد بودم که هروقت مشکلی برایش پیش میآمد، میگفت: آیا علیبنابیطالب اینجاست؟
سپس به آن شخص گفت: برخیز، خداوند پاهایت را برپا ندارد. و نامش را از دیوان حذف کرد.
خبر دیگر: ابونصررضوان، و ابوعلیبنسبط و ابوغالببنبنّا، همگی از ابومحمّد جوهری، از ابوبکربنمالک، از وهببنعمروبنعثمان نمری بصری، از پدرش، از اسماعیلبنابیخالد، از قیسبنحازم که گفت :
شخصی نزد معاویه آمد و مسألهای را از او پرسید، گفت: آن را از علیبنابیطالب بپرس که داناتر است.
گفت: ای امیرالمؤمنین، پاسخ تو دربارهی آن را بیش از پاسخ علی دوست دارم.
گفت: بسیار بد گفتی، و چه بسیار پَستی آوردی، تو مردی را ناپسند داشتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را با دانش بسیار بزرگی میبخشد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «تو نزد من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست.»
و هر وقت مشکلی برای عمر پیش میآمد، از او بهره میگرفت. خودم شنیدم که برای عمر مشکلی پیش آمد و گفت: آیا علی اینجاست؟ اکنون، برخیز، خداوند پاهایت را بر پا ندارد.»(1)
دوم. ابن مغازلی، از ابوالقاسم عبد الواحد بن علیّ بن عباس بزار، مرفوعاً از اسماعیل بن ابی خالد، از قیس، که متن آن مانند روایت دوم ابن عساکر است.(2)
سوم. ابنحجر گوید: «احمد نقل کرده است: مردی مسألهای از معاویه پرسید [مانند موارد پیشین ] و دیگرانی هم نقل کردهاند...»(3)
چهارم. سمهودی گوید: «امام احمد در کتابش (المناقب) از ابوحازم نقل کرده است که گفت: شخصی نزد معاویه آمد... و گروه دیگری نیز مانند ابنشاذان از قیسبنابیحازم، مانندش را نقل کردهاند...»(4)
پنجم. حموینی گوید: «شیخ جمالالدین احمدبنمحمّد قزوینی معروف به مدکویه، به طریق مناوله از شیخ ضیاءالدین عبدالوهاببن علیبنعلی بغدادی به طور اجازه، از شیخ الاسلام جمال السنة ابوعبدالله محمّدبنحمویهبنمحمّد جوینی، از شیخ ابومحمّد حسنبناحمد، از امام ابوبکر محمّدبنابراهیم بخاری کلابادی، از محمّدبنعبداللهبنیوسف عمانی.
ح [حیلوله ]: محمّدبنمحمّدبنازهری اشعری از کریمی، از عمانی، از عمربنعثمان نمری؛ همچنین ازهری، از وهببنعمربنعثمان ـ و این درست است ـ از پدرش از ابواسماعیلبنابیخالد، از قیسبنابیحازم که گفت: شخصی نزد معاویه آمد و مسألهای از او پرسید...»(5)
این است مدلول و مفاد حدیث منزلت نزد معاویهی طغیانگر، لیکن افرادی همچون اعور و ابنتیمیّه در این مقام، حتّی با پیشوایشان مخالفت میکنند، تا آنجا که اعور، این حدیث را دلیل بر کاستن مقام آن حضرت علیهالصلاةوالسّلام به شمار میآورد!!
البتّه نباید معنای حدیث را چنین پنداشت که امام علیه السلام فقط از معاویه، اعلم است، زیرا معاویه این اعلمیّت را، از آنجا فهمید که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امام را در جایگاه حضرت هارون قرار داد. و روشن است که حضرت هارون داناترین فرد امّت حضرت موسی علیهما السلام بود، پس حضرت علی علیه السلام هم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داناترین فرد امّت اسلامی است. استشهاد معاویه به کلام عمر بن خطاب دربارهی اعلمیت امام علیه السلام ، خود گواه بر این امر است.
معاویه پس از شنیدن این حدیث گفت :
«اگر دربارهی علی از رسول خدا میشنیدم، او را خدمتگزار میبودم»
ابوالمظفر سبط ابن جوزی در ضمن بیان فضائل امیر المؤمنین علیه السلام گوید :
«در سنّت، از اخبار آغاز میکنیم و از آنچه در صحیح و آثار مشهور ثبت شده است.
حدیثی در برادری رسول خدا صلی الله علیه و آله با علی کرّماللهوجهه :
احمد در مسندـ اسنادش از پیش آمدـ از محمّدبنجعفر، از شعبه، از حکم، از مصعببنسعد، از پدرش سعدبنابی وقّاص که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را جانشین خود کرد. گفت: ای رسول خدا، مرا در میان زنان و کودکان جانشین خود میکنی؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟
این خبر را مسلم و بخاری در دو صحیح نقل کردهاند.
مسلم از عامربنسعدبنابی وقّاص آورده است که گفت: معاویهبنابی سفیان به سعد فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب مانع شد؟
سعد گفت: سه مطلب از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که آنها را به او گفت، پس هرگز او را دشنام نمیدهم، که اگر یکی از آنها را دارا بودم از شتران سرخ برایم دوستداشتنیتر بود. سعد، حدیث رایت را از جمله آنها آورد که پس از این (در کتاب ابن جوزی) خواهد آمد. دوم: هنگامی که نازل شد (قل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم)، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: بار الاها، اینان خانوادهام هستند، سوم: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از جنگها او را جانشین خود کرد. گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جا گذاشتی. پیامبر فرمود: آیا راضی نمیشوی...؟ و حدیث را ذکر کرد.
مسعودی در کتاب خود (مروج الذهب و معادن الجوهر) آورده است: وقتی سعد این مطالب را به معاویه گفت، معاویه به او گفت :
اینک لئیمتر از تو کسی نزد من نیست، پس چرا او را یاری نکردی؟ و چرا از بیعت با او فرو نشستی؟ چرا که سعد، از بیعت با علی بازنشسته بود.
سپس معاویه گفت: امّا اگر من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودم آنچه را که تو دربارهی علیبنابیطالب شنیدهای، او را خدمتگزار میبودم.»(1)
گویم :
در مروج الذهب چنین آمده است :
«ابوجعفر محمّدبنجریر طبری، از محمّدبنحُمید رازی، از ابومجاهد، از محمّدبناسحاق، از ابنابینجیح که گفت :
1) تذکرة خواص الأمّة: 18ـ 19.
هنگامی که معاویه به حج رفت، به همراهی سعد طواف خانه کرد. وقتی فراغت یافت، معاویه به دارالندوة رفت، سعد را با خودش بر تخت نشاند، معاویه شروع کرد به سبّ علی. سعد خود را کنار کشید. سپس گفت: مرا با خود روی تختت نشاندی، سپس شروع کردی به سبّ علی! به خداوند سوگند اگر یکی از خصلتهایی که علی داشت مرا بود، برایم دوستداشتنیتر بود از آنچه خورشید بر آن میتابد.
به خداوند سوگند برای این که داماد رسول خدا صلی الله علیه و آله باشم و فرزندی چون فرزند علی میداشتم، برایم دوستداشتنیتر بود از این که تمام آنچه را خورشید بر آن میتابد، میداشتم.
به خدا سوگند، این مطلب را بیش از آنچه خورشید بر آن میتابد، دوست داشتم : کاش سخنی را که پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم در روز خیبر به او فرموده بود، به من میفرمود. پیامبر به او فرمود: فردا رایت (پرچم) را به مردی میدهم که خدا و رسولش او را دوست میدارند، و خدا و رسولش را دوست میدارد، اهل فرار نیست. خداوند، به دست او فتح میآورد.
به خدا سوگند، این سخن را پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم در روز غزوه تبوک به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من همچون نسبت هارون به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست، این را بیشتر دوست میداشتم از آنچه خورشید بر آن میتابد.
سوگند به خداوند تا زندهام به خانهات وارد نمیشوم. این بگفت و بپا خاست.
این را در روایات دیگری یافتهام. در کتاب علیبنمحمّدبنسلیمان نوفلی در اخبار از ابنعائشه و دیگران دیدم :
وقتی سعد این سخنان را به معاویه گفت، خواست که برخیزد، معاویه برایش ضرطه داد و به او گفت: بنشین تا پاسخ آنچه گفتی، بشنوی. الآن کسی را پستتر از تو هرگز نزد خود نداشتم، پس چرا او را یاری نکردی؟ و چرا از بیعت با او بازنشستی؟
اگر من از پیامبر صلی الله علیه و آله میشنیدم، مانند آنچه تو دربارهاش شنیدی، تا زنده بودم خدمتگزار علی میبودم.
سعد گفت: به خداوند سوگند من به جایگاه تو سزاوارترم.
معاویه گفت: بنوعذره از تو دوری میجویند. و سعد ـ بنابر آنچه گفته میشودـ مردی از بنوعذره بود.»(1)
از جمله مواردی که دلالت حدیث منزلت را بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و خلافت عام بلافصل ایشان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میرساند،سخن بانوی صحابی جلیلالقدر هاشمی (أروی دختر حارثبنعبدالمطّلب) است. ابن حجر در کتابش (الإصابة) چنین آورده است :
«هاشمیه اروی دختر حارثبن عبدالمطلب، مادر مطلببنابی وداعهی سهمی، که ابنسعد او را در شمار بانوان صحابی از دختران عموی پیامبر صلی الله علیه و آله آورده است و گوید: مادرش غزیه دختر قیسبنطریف، از خاندان حارثبنفهربنمالک
1) مروج الذهب :3 14.
است. گوید : در زندگی مشترک با ابووداعة، مطلب و ابوسفیان و امجمیل و امحکیم و ربعه فرزندان او بودند.»(1)
اروی بر معاویه وارد شد و میان آن دو بحثی طولانی درگرفت، که چند تن از مورّخان مشهور و اهل ادب آن را روایت کردهاند. این بحث، از بهترین مطالب برای استدلال به آن در این جایگاه است.
1ـ 19. روایت ابنعبدربه
ابوعمر احمدبنعبد ربّه اندلسی گوید :
«وارد شدن اروی دختر عبدالمطلب بر معاویه:
عبّاسبنبکّار از عبداللهبنسلیمان مدنی و ابوبکر خذلی که گفتند: اروی دختر حارث دختر عبدالمطلب در حالی که زنی بسیار کهنسال بود، بر معاویه وارد شد. هنگامی که معاویه او را دید گفت: مرحبا به تو، خوش آمدی ای خاله، بعد از ما چگونه بودهای؟
گفت: ای پسر برادر، دست نعمت آسایش را پوشانیدی، نسبت به مصاحبتِ پسرعمویت بد کردی، خود را به غیر نامت نامیدی، غیر حق خودت را گرفتی، بدون این که خودت و پدرانتطلبی داشته باشی یا سبقت و برتری در اسلام را واجد باشی، پس از آنکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله کفر ورزیدید. پس خداوند شمارها را از شما هلاک کرد، و گونهها را از شما فرو انداخت، و حق را به اهلش بازگردانید، اگرچه مشرکان را ناپسند آید، در حالی که سخن ما همان سخن والا و برتر بود، و پیامبرمان 9همان بزرگ مردِ مؤید به نصرت الهی بود.
بدین سان بعد از او بر ما فرمان راندید و به خویشاوندی خود با رسول خدا صلی الله علیه و آله احتجاج کردید، در حالی که ما به او نزدیکتر بودیم و به این امر سزاوارتر.
ما میان شما مانند بنیاسرائیل در آل فرعون بودیم، و پس از پیامبرمان، علیبنابیطالب در جایگاه هارون نسبت به موسی بود.
پس مقصود و هدف ما بهشت و هدف شما آتش است.
عمروبنعاص به او گفت: ای پیرزن گمراه! بس کن، و با زوال عقلت از سخنت بکاه، چون گواهی تو، به تنهایی جایز نیست.
اروی به او گفت: و تو ای فرزند نابغة، سخن میگویی در حالی که مادرت مشهورترین زنِ بدکاره در مکّه و معروفترین زن کرایهای آن دیار بود، پنج مرد از قریش ادّعای فرزندی تو را کردند، دربارهی آنان از مادرت پرسیدند. گفت: همهی آنان پیش من آمدهاند، بنگرید به کدامیک بیشتر شباهت دارد، عمرو را به او ملحق کنید! آنگاه چون شباهت تو به عاصبنوائل بیشتر شد، پس تو را به او نسبت دادند.
مروان گفت: بس کن ای پیرزن، و کوتاه کن آنچه را که گفتی.
اروی پاسخ داد: و تو نیز ای فرزند زرقاء سخن میگویی!
1) الإصابة فی معرفة الصحابة :8 7 چاپ جدید.
سپس روی به معاویه کرد و گفت: به خداوند سوگند، غیر از تو کسی اینان را بر من جری و دلیر نکرد. مادر تو در کشتهشدن حمزه گفته است :
ما به روز بدر شما را پاداش دادیم و جنگ بعد از جنگ، دارای سختی و حرارت است
دربارهی عتبه مرا شکیبایی نبود و سپاس وحشی تا ابد بر من است
تا این که استخوانهایم در قبرم از هم بپاشد
در آن روز، دخترعمویم پاسخش داد و گفت :
در بدر و پس از بدر، سرشکسته شدی ای دختر جبّار بسیار کافر
معاویه گفت :
خداوند از گذشتهها بگذرد، ای خاله! نیازت را بگو.
گفت:
از تو نیازی ندارم.
و از نزد او بیرون رفت.»(1)
ابنعبدربه و کتابش (العقد الفرید)
شرح حال ابنعبد ربّه در بسیاری از کتابهای شرح حال و تاریخهای معتبر آمده است، مانند:
معجم الأدباء :4 211؛ وفیات الأعیان، ابنخلّکان :1 110؛ العبر فی خبر من غبر، ذهبی :2 211؛ البدایة و النهایة :11 193؛ الوافی بالوفیات :8 10؛ مرآة الجنان، یافعی :2 295؛ بغیة الوعاة: 161.
در کتاب نفح الطیب ابوعبّاس مقری آمده است: «فقیه عالم ابوعمر احمدبنعبدربّه، دانشمندی که بزرگی و ریاست علم را به دست آورد و هر کس به اندازهی ظرفیتش از او بهره گرفت، در اندلس شهرت یافت و نامش تا مشرق گسترش یافت و اندیشهاش با شرارههای تیزهوشی پرواز کرد. توجّه ویژهای به دانش داشت و مورد وثوق بود، و روایت او مرتّب و راست بود، در ادبیات نیز حجّت بود و به وسیلهی او فهم و ادراکها ژرفا یافتند، همراه با خویشتنداری و پرهیزکاری و دینداری که از سرچشمهاش نوشید. تألیف مشهوری دارد که آن را «عقد الفرید» نامید، و آن را از لغزشهای نقد نگهداشت، چون آن را در مسیر روشنگری و چون شمشیری برّان نمایان ساخت، که اندیشههای ژرف در برابرش سر فرود آوردند و افسونگری در هر بابی از آن دیده شد. او در شعرسرایی به منتها درجه رسیده است و از بلندای احسان بالاتر رفت...»(2)
علاوه بر سخن ابوالعباس مقری، دیگر دانشمندان متسنّن نیز، عقدالفرید را از کتابهای معتبر میدانند و در توصیفش
گویند که از نقد نگهداشته شده است. در کتاب «وفیات الأعیان» و منابع دیگر آمده که از کتابهای مفید است و در بعضی کتابهای دیگر، آن را از کتابهای نفیس برشمردهاند. همچنین ابنخلّکان در تاریخش، بلویی در الف با، ابوالفضل جعفربنثعلب در الإمتاع بأحکام السماع، ابنخلدون در تاریخ، عبدالعزیزبنفهد مکّی در غایة المرام بأخبار سلطنة البلد الحرام و دیگران، بر این کتاب اعتماد و از آن نقل کردهاند.
ابنعبدربّه در توصیف آن گوید: «این کتاب را نگاشتم و گوهرهایش را از میان گوهرهای برگزیده ادبیات و فرآوردههای جوامع بیان برگزیدم. پس گوهر گوهرها و گزیدهی گزیدهها گردید. در این میان، تنها گردآوری گزینشها و حسن اختصار و گسترش دوران و زمان هر کتاب، از آنِ من است. و موارد دیگر، برگرفته از زبان دانشمندان و سخن بازماندهی حکما و ادبا میباشد. البته گزینش سخن از تألیف آن دشوارتر است، چنان که گفتهاند: گزینش انسان، نمایندهی خرد اوست.»
2ـ 19. روایت ابوالفداء
اسماعیلبنعلی، مشهور به ابوالفداء در تاریخ خود، در اخبار معاویه گوید :
«از تاریخ قاضی جمالالدینبن واصل است که: اروی دختر حارثبنعبدالمطلببنهاشم ـ که زنی بسیار کهنسال بود ـ بر معاویه وارد شد.
معاویه به او گفت: خوش آمدی ای خاله، چگونهای؟
گفت: خوبم ای پسر خواهرم، تو، به راستی نعمت را کفران نمودی، نسبت به همنشینیِ پسرعمویت بد کردی، به غیر نامت خود را نامیدی و غیر حقّت را گرفتی، در حالی که ما اهل بیت در میان مردم در این دین، سختترین رنج را داشتیم تا زمانی که خداوند، پیامبرش را قبض روح کرد، سعی او مشکور بود و درجهاش والا. پس از او فرزندان تیم و عدی و امیّه به روی ما جستند، و حقّمان را به زور گرفتند، و دیگران را بر ما فرمانروا کردید، بدین سان، ما در، میان شما همانند بنیاسرائیل در آل فرعون بودیم، و پس از پیامبرمان، علیبنابیطالب در جایگاه هارون نسبت به موسی بود.
عمروبنعاص به او گفت: پیرزن گمراه! بس کن که عقلت را از دست دادهای، از سخنت بکاه.
اروی پاسخ داد: تو ای فرزند نابغه سخن میگویی، در حالی که مادرت مشهورترین زن بدکاره، با ارزانترین اجرت در مکّه بود. و پنج تن از قریش تو را ادّعا کردند، لذا از مادرت پرسیده شد، گفت: همگی آنان نزد من آمدند، پس بنگرید به کدامیک شباهتش بیشتر است، به او نسبت دهید. چون شباهت تو به عاصبنوائل بیشتر شد، پس تو را به او پیوستند.
معاویه به او گفت: خداوند از آنچه گذشته، بخشیده است، نیازت را بگو.
گفت: دو هزار دینار برای خرید چشمهای جوشان در زمینی روان برای تهیدستانِ خاندان حارثبنعبدالمطلب، و دو هزار دینار دیگر برای ازدواج کردن خاندان حارث، و دو هزار دینار دیگر برای یاریجویی از آن در سختیهای دوران، میخواهم.
معاویه فرمان داد که شش هزار دینار به او بدهند، آنها را گرفت و رفت.»(1)
ابوالفداء و تاریخش
ابوالفداء را با مدح و ثنای بسیار در کتابهایشان آوردهاند مانند:
طبقات الشافعیه، سبکی :6 84؛ تتمة المختصر، ابنالوردی :2 297؛ النجوم الزاهرة :9 292؛ فوات الوفیات، ابنشاکر :1 16؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر :14 158؛ الدرر الکامنة، ابنحجر عسقلانی :1 371.
و کتابش (المختصر فی اخبار البشر) که از تاریخهای معروف است. مؤلّفش آورده است که:
«وسیلهای است برای یادآوری که مرا از مراجعه به کتابهای مفصل بینیاز میکند.»
و در کشف الظنون آمده است :
«در آن مطالبی از تاریخهای قدیم و اسلامی آورده است تا یادآوری باشد و از مراجعه به کتابهای مفصل بینیاز کند.»
ابن الوردی در کتابش (التتمة) گوید: «از کتابهایی است که مانند ندارد و نمیتوان نادیدهاش گرفت. آن را از تاریخهایی که جز برای پادشاهان گردآوری نمیشود، برگزیده است، و در آن گنجهایی نهاده است، و آیا فرشتهای که مورد تأیید باشد، از یافتن گنجها ناتوان میشود؟...»
3ـ 19. روایتابنشحنة
قاضی محبّالدین ابوالولید حلبی معروف به «ابنشحنة» گوید :
«در سال 60 معاویه درگذشت، در حالی که عمرش 75 سال بود، و شکیباییاش بر ستمش غلبه میکرد، دارای هیبتی بود و سیاست مملکتداری را خوب میدانست!
اروی دختر حارثبنعبدالمطلب بر او وارد شد. به او گفت: خوش آمدی ای خاله، حالت چطور است؟
گفت: خوبم ای پسر خواهرم، به تحقیق که نعمت را کفران کردی و در مصاحبت به پسرعمویت بد کردی، و به غیر نامت، خود را نامیدی و غیر حقّت را گرفتی، و در این دین ما اهل بیت، در میان مردم سختترین رنج را داشتیم، تا این که خداوند پیامبرش را قبض روح کرد، در حالی که تلاش او را سپاسگزار بود و جایگاهش را بالا برد، پس از او فرزندان تیم و عدی و امیّه بر روی ما جستند، و حقّمان را به زور گرفتند، و بر ما فرمان راندند. پس میان شما در جایگاه بنیاسرائیل در آل فرعون بودیم، و پس از پیامبرمان 9علیبنابیطالب در جایگاه هارون نسبت به موسی بود.
عمروبنعاص به او گفت...»
تا پایان آن خبر...»(2)
ابنشحنه و تاریخش
حافظ سخاوی در شرح حال ابنشحنه آورده است :
«در سال 749 در حلب متولّد شد، همانجا در سایهی پدرش پرورش یافت، قرآن و کتابهایی را حفظ کرد، از اساتید شهرش و دانشمندانِ وارد در آن شهر بیاموخت و فضیلتهایش شهرت یافت، به گونهای که اکمل الدین و سراجالدین او را به قضاوت شهر تعیین کردند و هر دو او را ستودند، و در سال 778 اشرف شعبان او را به جای جمال ابراهیمبنعدیم به قضاوت آن شهر منصوب کرد.
ابن خطیب ناصریه در بارهاش چنین آورده است :
استاد ما، شیخ الاسلام، او انسانی نیکو، خردمند و نرمخوی بود، سخنان نغز شیرین و همّتی عالی داشت، پیشوایی دانشمند، فاضل و باهوش بود، ادبیات بسیار خوب و نظم و نثر برتر و در تمام دانشها یدِ طولایی داشت، نزد او خواندم...
برهان الحلبی گوید: از خانوادههای حلبی بود، در فقه و ادبیات و واجبات مهارت یافت، همراه با مهارت نگارش بسیار خوب و همصحبتی با لطافت و قید و بندهای نیکو، هوشمندی او میدرخشید، و نوشتههای لطیفی دارد.
مقریزی گوید: در حلب و دمشق و قاهره فتوا و درس داد، حدیث و اهلش را دوست میداشت و به مقامی رسید که همردیفانش در آن ناتوان شدند، و مردم زمانش از او در شگفت شدند.
نتیجهی سخن دربارهاش این که: در شهر و دورانش، در ریاست علمی و عملی یگانه بود، و در پیشانی زمانهاش شرافت و بزرگی داشت، تا این که سرانجام به ترک تقلید رسید و خود در مذهب امامش اجتهاد میکرد و بر پایه اصول و قاعدههای آن استخراج میکرد و گفتههایی را برمیگزید و به آن عمل مینمود.
از او آموختهاند: عز حاضری، و بدربنسلامه در حلب، و ابنقاضی شهبة، و ابنالأذرعی در شام، و ابنالهمام و ابنالتنیسی، و سفطی، و ابنعبیدالله در مصر.
در شرح حالش در ذیل قضاوت مصر، مطالب بسیاری، از نظم و نثر و مباحثهها و داستانهایش را آوردهام.»(1)
در وصف کتاب او آورده است: «کتابی در تاریخ با الفاظ و مبانی کوتاه، و محتوا ومعانی زیبا میباشد». دربارهی آن در کشف الظنون چنین آمده است: «بوستانی از چشماندازهای دانشهای پیشینیان و پسینیان است، و آن تاریخ مشهور، از ابوولید قاضی القضاة میباشد...»(2)
4ـ 19. شباهت میان حضرت هارون و حضرت علی علیهما السلام در سخن أروی
أروی دختر حارث، وضع بنیهاشم را به بنیاسرائیل، و وضع متولّیان امر به ستم را به فرعون تشبیه کرده است.
همچنین وضع امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به حضرت هارون پس از حضرت موسی علیهما السلام شبیه دانست و با استناد به حدیث منزلت تصریح کرد که امامت و خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حقّ ثابت امیرالمؤمنین علیه السلام است، لیکن آن سه نفر و سپس معاویه این حق را به زور گرفته و غصب کردند، پس امیرالمؤمنین و اهل بیت، مظلوم، مستضعف و مقهور بودند، همانگونه که حضرت هارون علیه السلام بود.
5ـ 19. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شما پس از من به ناتوانی کشیده میشوید.
این حدیث شریف خود تعیّن امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت، و تعیّن این مقام برای آنحضرت را ثابت میکند، و سبقت گرفتن اغیار بر ایشان را باطل میکند. همچنین کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق میکند. ـ همانگونه که در حدیثهای بسیاری آمده است ـ خطاب به اهل بیت خود که:
«شما پس از من به ناتوانی کشیده میشوید.»
از جمله: احمد نقل کرده است: «از امّالفضل دخت حارث ـ که امّولد عباس، خواهر میمونه استـ که گفت: در بیماری پیامبر صلی الله علیه [و آله] و سلم خدمتشان رفتم و گریستم. سر بلند کرده و فرمودند: چه چیز تو را میگریاند؟
گفت: بر شما ترسیدیم و نمیدانیم که پس از شما ـ ای رسول خدا ـ از مردم چه بر سرمان میآید؟
فرمود: شما پس از من به ناتوانی کشیده میشوید.»(1)
این حالتِ ناامنی امّالفضل دخت حارث، و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله با اوست.
و آنهم سخن أروی دخت حارث با معاویه! تمامی اینها ثابت میکند که امّت نسبت به عترت ستم کرده و حقّشان را غصب نمودند، و در این امّت همانی شد که در امّت حضرت موسی بود که آن قوم از سامری پیروی کردند و حضرت هارون علیه السلام را به ضعف کشانیدند!
6ـ 19. نتیجهگیری نادرستی از رازی
از امور شگفتانگیز، تفسیر رازی در مورد «آیه» داستان حضرت هارون علیه السلام و مقایسه وضع حضرت هارون با حضرت امیرالمؤمنین علیهما السلام در پرتو حدیث منزلت است، سپس نتیجه میگیرد آنچه امّت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انجام داد، درست و صحیح بود! و این متن گفته اوست در تفسیر آیه (و لقد قال لهم هارون من قبل...) :
«در اینجا کلامی دقیق است: رافضیها تمسّک جستهاند به حدیث نبوی 9 : تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. از سوی دیگر، هارون در میان همانند این جمعیّت انبوه، تقیه او را باز نداشت، بلکه بر فراز منبر بالا رفت و حق را آشکارا گفت و مردم را به پیروی از خودش فراخواند و از پیروی غیر خودش بازداشت. پس اگر امّت محمّد صلی الله علیه و آله بر خطا و اشتباه بود، بر علی واجب بود که مانند هارون عمل کند، و بدون تقیه و ترس از منبر بالا میرفت و میگفت: از من پیروی و اطاعت کنید، و چون چنین نکرده، دانستیم که امّت بر صواب و درستی بودند.»(2)
7ـ 19. پاسخ نیشابوری به رازی
بطلان گفتهی رازی بر هر منتقد بینایی کاملا روشن و واضح است، لیکن برتری حق، بعضی از بزرگان قوم را بر آن داشت که به بطلان آن تصریح کنند. نظام الدین نیشابوری پس از نقل گفتار رازی، به دنبالش مطلبی آورده است که آن را باطل میکند، و این متن سخن اوست :
«در اینجا اهل سنّت گفتهاند: شیعه به حدیث نبوی 9تمسّک جستهاند که فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.» هارون در میان چنین جمعیّت انبوه، تقیه او را بازنداشت، بلکه از منبر بالا رفت و به حق تصریح کرد و مردم را به پیروی از خود فرا خواند. پس اگر امّت محمّد صلی الله علیه و آله بر خطا و اشتباه بود، بر علی کرّم اللهوجهه واجب بود که بدون ترس و تقیّه، همان کُند که هارون کرد.
شیعه میتوانند بگویند: هارون به حق تصریح کرد و به دلیل ناامنی ساکت شد. لذا حضرت موسی علیه السلام آنگونه او را سرزنش کرد، پس هارون عذر خواست به این که قوم مرا ناتوان کردند و نزدیک بود به قتلم برسانند. به همین ترتیب نخست علی از بیعت امتناع کرد، امّا هنگامی که کار رسید به آنجا که رسید، به درخواست آنان پاسخ مثبت داد. این مطلب را تنها از راه بحث آورم نه برای تعصّب.»(1)
میبینید که او ـ در پایان گفتهاشـ از ستیزهجویی متعصّبها و سختگیری سرزنشکنندگان میترسد و میگوید: «این مطلب را تنها از راه بحث آوردم نه از جهت تعصّب.» تا توضیحی باشد بر این که گفتارش جز احقاق حق و اعلام انصاف و مخالفتی با تعصّب و انحراف از راه راست نیست.
پس سپاس خداوند را که بعضی از آن گروه را بر آن میدارد که به حق تصریح کند و تعصّبهای بیمورد بعضی دیگر از آنان را از میان بردارد.
به طور کلّی، شک نیست که بیعت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تنها به جهت ناامنی و ناچاری و تقیّه بود، همانگونه که سکوت حضرت هارون علیه السلام بود. اخبار و حدیثهای بسیاری بیانگر این حقیقت است و گفتهی نیشابوری تنها یکی از گواهیهای این واقعیت است، که به زودی بخشی از آن اخبار را خواهیم آورد. در این مقام، تنها به گفتهی امیرالمؤمنین علیه السلام بسنده میکنیم که دقیقآ همان سخن حضرت هارون را خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: «ای فرزند مادر! این مردم مرا به ناتوانی کشاندند و نزدیک بود که مرا به قتل برسانند.»
8ـ 19. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «ای فرزند مادر، این قوم...»
ابنقتیبه از راویان این خبر است. شرح حال و ثقه بودن و اعتبار روایات و اخبار او در منابعی آمده، از جمله:
تاریخ بغداد :10 170؛ الأنساب ـ العقبی :4 431؛ وفیات الاعیان :1 314؛ سیر اعلام النبلاء :13 296؛ مرآة الجنان :2 191؛ بغیة الوعاة :2 63؛ و دیگر کتابها.
1) تفسیر نیشابوری :4 567.
ابن قتیبه، در کتابش (الامامة و السیاسة) گوید: «بیعت علیبنابیطالب چگونه بود :
به ابوبکر اطّلاع داده شد که گروهی از آنان که از بیعت با او خودداری کردهاند، نزد علی هستند. عمربنخطاب را به سویشان فرستاد، او آمد و بر در خانهی علی آنان را ندا داد، بیرون نیامدند. عمر هیزم خواست و گفت: سوگند به کسی که جان عمر در دست اوست، بیرون میآیید، یا خانه را با هر کسی که در آن است به آتش میکشم.
به او گفته شد: ای ابوحفص، همانا فاطمه در آن است.
گفت: گرچه باشد!!
آن گروه بیرون آمدند و بیعت کردند جز علی، او مدّعی شد که گفته است: سوگند یاد کردهام که بیرون نیایم و عبا بر دوش نیافکنم تا قرآن را گرد آورم.
فاطمه بر آستانهی خانهاش ایستاد و گفت :
«مردمی بدرفتارتر از شما نمیشناسم. پیکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در برابر ما رها کردید، و کار خود (خلافت) را میان خود بُریدید، با ما مشورت نکردید و برایمان حقّی در نظر نگرفتید.»
عمر نزد ابوبکر رفت و به او گفت: آیا از این فرد (علی) که از تو سرپیچی کرده، بیعت نمیگیری؟
ابوبکر گفت: ای قُنفذ ـ او غلامش بودـ برو و علی را نزد من فرا خوان!
گفت: او نزد علی رفت، علی از او پرسید: «چه میخواهی؟»
گفت: جانشین رسول خدا تو را میخواند.
علی گفت: چه زود به رسول خدا صلی الله علیه و آله دروغ بستید.
قنفذ بازگشت و پیغام را رساند.
ابوبکر مدّت زیادی گریست.
سپس عمر به پا خاست و گروهی او را همراهی کردند تا به خانهی فاطمه رسیدند، دَر زدند. هنگامی که (فاطمه) هیاهوی آنان را شنید، با بلندترین صدایش گریان گفت :
«ای رسول خدا، نمیدانی پس از تو از فرزند خطاب و پسر ابوقحافه چههاکشیدیم؟!»
مردم که صدا و گریهی او را شنیدند، گریان بازگشتند و نزدیک بود که دلهایشان بشکند و جگرهایشان از هم بپاشد، در حالی که عمر با گروهی باقی ماندند.
آنان علی را بیرون کشیدند و نزد ابوبکر بردند.
به او گفت: بیعت کن.
گفت: اگر نکنم چه؟
گفتند: در این صورت، سوگند به خدایی که جز او نیست، گردنت را میزنیم.
گفت: در آن صورت بندهی خدا و برادر رسولش را میکُشید.
عمر گفت: امّا بندهی خدا، آری، و امّا برادر پیامبرش، خیر.
این در حالی بود که ابوبکر سکوت کرده بود و سخنی نمیگفت.
عمر به او گفت: آیا دربارهی او فرمان نمیدهی؟
گفت: تا زمانی که فاطمه در کنارش است، او را بر کاری که دوست ندارد، وادار نمیکنم.
علی فریادزنان و گریان خود را به قبر رسول خدا رساند و فریاد برآورد: ای پسر مادر، این مردم مرا به ناتوانی کشانیدند و نزدیک بود مرا بکُشند.»(1)
حامد حسین گوید: این خبر، از چندین وجه دلالت دارد بر تعیّن خلافت برای او، و شکستخوردن و تنها ماندنش. پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دشمنی پیروزمندان بر او. پیامبر اکرم به او خطاب کرد، به همان خطابی که حضرت هارون، حضرت موسی علیهما السلام را مورد خطاب قرار داد. در این خبر، دلالت صریحی است بر شباهت کامل ایشان با حال حضرت هارون علیهما السلام .
بنابراین سقوط استدلال رازی بر کسی پوشیده نمیماند و حدیث منزلت به طور کامل بر خواستهی ما دلالت دارد.
9ـ 19. نسبت کتاب (الامامة و السیاسة) به ابنقتیبه
به یاریِ خداوند متعال و تأییدهای ائمّهی اطهار علیهم السلام برآنم که درستی نسبت کتاب «الامامة و السیاسة» را به ابنقتیبه ثابت کنم تا بر دهان متعصّبها مُهری بزنم، و کسی از آنان برای انکار این خبر نتواند از راه تشکیک در صحت انتساب این کتاب به مؤلّف ثقه و مورد اعتماد خودِ آنان، نتیجهای به دست آورد. لذا گویم:
(1) علّامه عمربنمحمّدبنفهد مکی ـ یکی از استادان شاه نعمتالله ولی که شرح حالش در «الضوء اللامع» آمده است ـ در کتاب مشهورش «إتحاف الوری بأخبار ام القری»، از کتاب «الامامة و السیاسة» با قطع و یقین در مورد نسبت آن به ابنقتیبه، چنین آورده است :
«سال 93. در این سال، ولیدبنعبدالملک، به عمربنعبدالعزیز امیر مکّه فرمانی نوشت که حبیببنعبداللهبنزبیر را تازیانه بزند، و آبی سرد بر سرش بریزد. وی پنجاه تازیانه بر او زد، و در روز زمستان بر سرش آبی سرد ریخت، و او را بر درِ مسجد برپا داشت، که همانروز مُرد.
در همان سال: ولیدبنعبدالملک در ماه شعبان، عمربنعبدالعزیز را از حجاز برکنار کرد. ولید جهت مشاوره به حجّاج نوشت که چه کسی را بر مکّه و مدینه امیر کند. او به خالدبنعبدالله قسری و عثمانبنحیان، اشاره کرد. حجّاج، خالد را بر مکّه و عثمانبنحیان را بر مدینه امیر کرد، و عمربنعبدالعزیز را از این دو سمت برکنار کرد...
ابومحمّد عبداللهبنمسلمبنقتیبه در کتابش (الامامة و السیاسة) گوید : مسلمةبنمروان والی بر مردم مکّه بود، درحالی که بر منبر خطابه میخواند، خالدبنعبدالله قسری به عنوان والی آنجا، از شام رسید و وارد مسجد شد. هنگامی که خطبه مسلمة به پایان رسید، خالد از منبر بالا رفت و در پلهی سوم زیر پای مسلمه قرار گرفت، آنگاه طوماری بیرون آورد و آن را بر مردم چنین خواند :
بسم الله الرّحمان الرّحیم، از عبدالملکبنمروان امیرالمؤمنین به مردم مکه :
1) الامامة و السیاسة :1 31.
امّا بعد، من خالدبنعبدالله قسری را بر شما امیر کردم، پس سخنش را بشنوید و اطاعتش کنید. و کسی بر جان خود راهی قرار ندهد، که چیزی جز قتل نیست. و کسی را که سعیدبنجبیر را پناه دهد بریء الذمّه کردم. و السلام
سپس خالد به آنان رو کرد و گفت: سوگند به کسی که به او سوگند خورده میشود و به سوی او حجّ انجام میشود، او را در خانهی کسی نمییابم مگر این که صاحب خانه را میکشم. و خانهاش و خانهی همسایگانش را ویران میکنم و حریمش را مباح کنم و سه روز بر شما مهلت میدهم. سپس از منبر پایین آمد.
مسلمه شترانش را خواست و به سوی شام رفت.
شخصی نزد خالد آمد و گفت: سعیدبنجبیر در فلان بیابان از بیابانهای مکّه میباشد و در فلانجا مخفی شده است. خالد برای دستگیریش شخصی را فرستاد. پیک نزد او آمد. چون به او نظر افکند، گفت: به دستگیری تو فرمانم دادهاند و آمدم تا تو را ببرم، امّا از این کار به خداوند پناه میبرم. پس به هر شهری که خواهی، برو و من با تو هستم. سعیدبنجبیر گفت: آیا اینجا خانواده و فرزندی داری؟
گفت: آری.
گفت: پس از تو آنان دستگیر میشوند، و دچار ناراحتی میشوند، مانند همانی که به من میرسید.
گفت: من آنان را به خداوند عزّوجلّ میسپارم.
سعید گفت: اینچنین نخواهد بود.
پس او را نزد خالد بردند. خالد او را در بند کشید و نزد حجّاج فرستاد.
مردی شامی به او گفت: پیش از تو حجّاج نسبت به او هشدار و آگاهی داده بود. اگر او را میان خود و خداوند قرار دهی، برایت از هر کاری که موجب تقرّب به خداوند متعال شود، نیکوتر است.
خالد ـ در حالی که به کعبه تکیه داده بودـ گفت: به خداوند سوگند اگر بدانم که عبدالملک از من راضی نمیشود جز این که یکایک سنگهای این خانه را فرو ریزم، برای رضایتش آن را فرو میریزم.»
مطلبی که ابنفهد از کتاب الامامة والسیاسة نقل کرده، در نسخههای این کتاب موجود است. متن گفتهی ابنقتیبة در کتابش (الامامة و السیاسة) چنین است :
«گزارش قتل سعیدبنجبیر: آوردهاند که مسلمةبنعبدالملک والی مکّه بود. هنگامی که بر منبر مشغول خطبه خواندن بود، خالدبنعبدالله قسری به عنوان والی مکّه، از شام رسید و وارد مسجد شد. هنگامی که مسلمه خطبهاش به پایان رسید، از منبر بالا رفت به پلهی سوم زیر مسلمه که رسید، طوماری بیرون آورد و آن را باز کرد و برای مردم خواند: بسم الله الرّحمان الرّحیم ... تا آخر خبر»(1)
اینک سپاس خداوند را که ثابت شد کتاب الامامة و السیاسة نوشتهی ابنقتیبه است.
(2) استاد علّامه عزّالدین عبدالعزیزبنعمربنفهد، نویسندهی کتاب «غایة المرام بأخبار سلطنة البلد الحرام» بدون هیچ
1) الامامة و السیاسة :2 51.
گونه شک و تردیدی کتاب الامامة و السیاسة را به ابنقتیبه نسبت داده است. متن گفتهاش چنین است :
«عتبی روایت کرد که گفت: خالدبنعبدالله قسری در واسط سخنرانی کرد و گفت: بخشندهترین مردم کسی است که به کسی ببخشد که از او امیدی ندارد، و در میان مردم بزرگترین بخشندهی گناه کسی است که در قدرت ببخشاید، و پیوند دهندهترین مردم کسی است که هنگام قطع پیوندها، پیوند دهد.
و خالد برای مادرش که مسیحی بود، کلیسایی بنا کرد، و به بیتهای شعری هجو شد. روایت عقبی تمام شد.
پدر گفت: خالد قسری در جلد سوم کتاب «المخلص الکبیر» یک حدیث دارد.
در مسند عبدبنحمید، از سماع حدیث در حجاز، آمده است: عمروبنعون، از هشیم، از سیار ابوالحکم، از خالدبنعبدالله قسری، از پدرش، از جدّش که: پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای یزید! چیزی که برای خود دوست میداری، برای مردم دوست بدار.
عزّ الدین گوید: آنچه در شرح حال مسلمةبنعبدالملک آوردیم، از ابنقتیبه در الإمامة و السیاسة نقل شد.»(1)
حامد حسین گوید: پوشیده نیست که شیخ عبدالعزیز یاد شده، همان استادِ قطبالدین نهروانی نویسندهی «الإعلام بأعلام بیت الله الحرام» میباشد، و شرح حال او را علّامه شهاب الخفاجی در کتابش (ریحانة الألبّاء) آورده است.
(3) سومین گواه، علّامه تقیالدین محمّدبناحمد فاسی است در کتابش (العقد الثمین). شرح حالش در «الضوء اللامع» و کتابهای دیگر است.او نیز بدون هر گونه شکّی کتاب الامامة و السیاسة را به ابنقتیبه نسبت داده و بر آن اعتماد کرده و از آن نقل نموده است...
وی در شرح حال مسلمةبنعبدالملکبنمروان چنین گوید :
«امیر مکّه بود. فرمان رواییِ او بر مکّه را ابنقتیبه در الإمامة و السیاسة آورده است...»(2)
(4) شاهد چهارمی هم هست که بر سه شاهد پیشین تقدّم دارد. او شیخ ابوالحجاج یوسف بن محمد بلوی نویسندهی کتاب «الف باء» است که دربارهاش در کشف الظنون چنین آمده است:
«الف باء، دربارهی محاضرات، نوشتهی ابوالحجاج یوسفبنمحمّد بلوی اندلسی معروف به «ابنالشیخ» است.
کتابی است قطور که چنین آغاز میشود: رساترین سخنی که شنیده شده و به زانو درآورده، ستایش خداوند است از خودش ... در آن کتاب آورده است که او نتیجه و بهرههای بدیع دانشها نوشتهی فرزندش عبدالرّحیم را پس از مرگ او گرد آورده است، چون به جهت خردسالی به درجهی خردمندان ملحق نشد، و آنچه را که این کودک تربیت یافته گردآورده است (الف باء) نامید...».
در آن کتاب گوید :
«فصل ـ فضل ابنجبیر مشهور است، و در کتابها یاد شده است. ابن قتیبه در الامامة و السیاسة گوید: وقتی سعیدبنجبیر بر حجّاج وارد شد، به او گفت: نامت چیست؟
گفت: من سعیدبنجبیر هستم.
حجاج گفت: بلکه تو شقیبنکسیر هستی.
سعید گفت: مادرم نسبت به نام من و نام پدرم داناتر است.
حجاج گفت: تو و مادرت گمراه شدهای.
سعید گفت: دانش را غیر از تو میداند.
حجّاج گفت: سوگند که به دریای مرگ فرو میاندازمت.
سعید گفت: بنا بر این مادرم مرا کاملا درست نامید...»
(5) یکی از کسانی که بسیار از کتاب الإمامة و السیاسة نقل میکند، ابوالمجد محمّد محبوب عالم است در تفسیر معروفش (تفسیر شاهی) که دهلوی در باب سوم از التحفة الاثنا عشریة(1)بر او اعتماد کرده است. همین سان شاگردش رشید در کتابش
(الإیضاح) که چند جا از او نقل میکند.
محبوب عالم در تفسیر آیه (و إن یکن لهم الحق یأتوا إلیه مذعنین)(2) گوید :
«در کتاب الإمامة و السیاسة است: علی کرّماللهوجهه برای خطبهخواندن بپا خاست و گفت: ای مردم، مردم از کتاب خداوند گریختند. سپس به نظرشان رسید که ما به سوی آن فرا خواندیم. من کراهت دارم از گروهی باشم که از کتاب خداوند رویگردانند. خداوند عزّوجلّ میفرماید: (آیا نمیبینی کسانی را که بهرهای از کتاب دریافت کردند، به سوی کتاب خداوند فرا میخوانند تا میانشان قضاوت کند، سپس گروهی از آنان روی برمیگردانند در حالی که از آن اعراض دارند، در حالی که اگر حق به نفع ایشان باشد، به سوی آن با اعتراف به حقّانیت آن میآیند، آیا در دلهایشان بیماری است یا تردید کردند...)
نیز در تفسیر آیه (و ان ادری لعلّه فتنة لکم و متاع الی حین) (و خود ندانم، شاید برای شما آزمایشی باشد و بهرهمندی تا فرارسیدن مرگ)(3) گوید :
«... در کتاب الإمامة و السیاسة است: هنگامی که علیبنابیطالب کرّماللهوجهه به قتل رسید، مردم به سوی حسنبنعلی رضیاللهتعالیعنهما یورش آوردند. هنگامی که با او بیعت کردند، به آنان گفت: بر فرمانبرداری و اطاعت با من بیعت
میکنید، و میجنگید با کسی که من میجنگم، و آشتی میکنید با کسی که من آشتی میکنم...»(1)
کسی را تردید نیست که از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام برتری از همهی امّت موسوی است، پس در برتری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به تمامی امّت محمّدی نیز تردیدی نیست...
1ـ 20. کلام شاه ولی الله دهلوی
شاه ولیالله دهلوی ـ در کتاب ازالة الخفا ـ تصریح میکند که در زمان حضرت موسی علیه السلام جز حضرت هارون کسی نبود که مقام وزارت را به دست آورد. البته موسی از خداوند درخواست کرد که برادرش هارون را وزیر و یاریکنندهی او قرار دهد، نه از جهت این که برادرش است، بلکه از آن رو که کسی دیگر نبود که صلاحیت این مقام را داشته باشد.
دلالت این مطلب بر افضلیت کاملا روشن است...
همچنین قاضی عیاض به روشنی گوید که در زمان موسی پیامبری غیر از او جز هارون برادرش نبود. وی پس از حدیثی که به داستان موسی و خضر ارتباط دارد، گوید : «این حدیث یکی از حجّتهای گویندگان به نبوّت خضر است، چون در آن گوید: من از موسی داناترم، و ولیّ از پیامبر داناتر نمیشود. امّا پیامبران در معارف بر یکدیگر برتری دارند. وقتی فرمود: آن را از فرمان و خواستهی خودم انجام ندادم، میرساند که این کار به فرمان وحی انجام داده است. کسی که عقیده دارد او پیامبر نیست، گوید : احتمال دارد که به فرمان پیامبر دیگری انجام داده باشد. البته این قول، ضعیف است، چون در زمان موسی علیه السلام جز برادرش هارون پیامبر دیگری را نمیشناسیم، و کسی از اهل اخبار چیزی نقل نکرده است که بتوان به آن اعتماد کرد.»(2)
دلالت این کلام بر افضلیت روشن است، چون پیامبر ـ بدون چون و چرا ـ از همه برتر است.
به طور کلّی، حدیث منزلت دلالت دارد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برتر از همه است، چون کاملا روشن است که اگر گفته شود: زید نسبت به بکر، در جایگاه فلان وزیر نسبت به فلان پادشاه است، و آن وزیر نزد پادشاه برترین مردم باشد، برتری زید از همهی مردم نزد بکر دانسته میشود. این مطلب به گونهای روشن است که منکرش معاند و معارض به شمار میآید. لذا هیچ خردمندی جایز نمیشمارد که حضرت علی علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جایگاه حضرت هارون نزد حضرت موسی علیهما السلام باشد، امّا با این فرض که در برتری در مرتبهی چهارم باشد و العیاذ بالله.
البته ولیالله دهلوی شباهت را در اوصافِ مشهور میداند، ویژگی هایی که بر زبانها جاری است. در عین حال اعتراف میکند که حضرت هارون علیه السلام در قوم موسی برتر بوده است، و بسیار واضح است که برتری، از نمایان ترینِ آن اوصاف است، و شاید به جهت وضوح و ثبوت، آن را به شمار نیاورده است.
بلکه ولیالله خود به دلالت حدیث منزلت بر افضلیّت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مبحث فضائل آن حضرت چنین تصریح میکند:
«او در جنگ تبوک جانشین پیامبر در مدینهی منوّره بود، و آنجا فضیلت بسیار بزرگ او آشکار شد که فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»(1)
دهلوی این فضیلت را با کلمهی «عظمی» توصیف میکند که این مؤنّث کلمه «أعظم» است به جهت مؤنّثبودن «الفضیلة» که اگر «الفضل» آورده بود «الاعظم» میبایست بیاورد. پس امیرالمؤمنین علیه السلام دارای «برتری اعظم» است، و بنا بر حدیث منزلت، حضرتش «برترین» میباشد.
بر پایهی گفتهی شاه ولیالله، آنچه بعضیها برای انکار دلالت این حدیث شریف بر افضلیت امام علیه السلام بر دیگران، به دروغ بافتهاند، باطل میگردد.
همانگونه که دلالت این حدیث بر افضلیّت، از سخن ولیالله دهلوی ثابت میشود، همچنین از گفتهی نوهاش «دهلوی» نیز اثبات میشود، چون او حمل حدیث را بر تشبیه ناقص، حرام دانسته است، و روشن است که اگر افضلیّت امیرالمؤمنین علیه السلام انکار شود، بلکه مفضول بودن حضرتش نسبت به آن سه نفر ادّعا گردد، حدیث را بر تشبیه ناقص حمل کرده است...
این مطالب و دلیلهایی که بر عموم منزلت از پیش آورده شد، همگی مقتضی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برترین امّت باشد، همانگونه که مشبّه به ـ یعنی حضرت هارون علیه السلام ـ برترین آن امّت بود.
2ـ 20. قاضی عیاض و دیگران، تشبیه غیر پیامبر به پیامبر را حرام میدانند.
به طور کلّی، دلیلهای عمومیّت منزلت، و نیز آنچه «دهلوی» و پدرش آوردهاند، دلالت حدیث منزلت بر افضلیّت حضرت امیر علیه السلام در امّت را میرساند، همانگونه که حضرت هارون علیه السلام در امّت موسی برترین بود.
آنچه بر گفتهمان تأکید میکند، این سخن قاضی عیاض است در بیان آنچه دربارهی پیامبر، ناسزاگویی یا نقص به شمار میآید.
«فصل: وجه پنجمـ این که مقصودش نقص نباشد و عیب و ناسزایی نگوید. ولی از ذکر بعضی اوصافش خودداری کند. بعضی حالات پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم در دنیا بر او جایز است، به گونهی ضربالمثل و حجّت برای خودش یا دیگری، یا بنا بر تشبیه به او هنگامی که ستمی یا فرو افتادن از مقامی به او میرسد. به این گونه موارد، استشهاد میشود، نه از راه پیروی و تحقیق، بلکه به منظور بالا بردن مقام خویش یا دیگری، یا در راه تمثیل و عدم بزرگداشت پیامبرش صلی اله علیه [و آله] و سلم، یا به منظور شوخی و زیادهروی. مانند این که کسی بگوید: اگر درباره من سخن زشتی گفته شود، پیش از این نیز دربارهی پیامبر گفته شده است. یا این که: اگر تکذیب شوم، پیامبران تکذیب شدهاند، و اگر گناه کنم آنان نیز گناه کردهاند، یا آیا من از زبان مردم رهایی مییابم در حالی که پیامبران و فرستادگان
1) قرة العینین ـ مبحث فضائل علی.
خداوند از آن رهایی نیافتند؟ یا شکیبایی کردم همانگونه که پیامبران اولوالعزم شکیبایی کردند، یا مانند صبر ایّوب، یا این که : پیامبر خدا در برابر دشمنانش صبر و بردباری کرد، بیشتر از آنچه شکیبایی کردم.
و مانند گفتهی متنبّی :
من در امّتی که خداوند آن را تدارک دید مانند صالح در ثمود غربیم
و مانند آن از شعرهای افراد خودخواه و متکبر در گفتار، و کسانی که در سخن سهلانگاری میکنند، مانند گفتهی معرّی:
آن موسی بودی که دختر شعیب نزد اوآمد، غیراز این که درمیان شما دونفرنیازمند نیست.
امّا با ژرفاندیشی پایان بیت را سخت مییابیم، چون وارد عیبجویی و تحقیر حضرت موسی علیه السلام شده است و حالت دیگران را از او برتر دانسته است. و همچنین است گفتهاش :
اگر وحی پس از محمّد قطع نمیشد، برایمان از پدرش، محمّد جانشین است. در برتری چون اوست، جز این که جبرئیل برایش رسالتی نیاورد.
آغاز بیت دوم از این فصل بسیار شدید است، چون غیر پیامبر را در برتری به پیامبر تشبیه کرده است، اما پایان بیت را دو احتمال است: یکی این که: این فضیلت، مدح شده را ناقص کرده است و دیگری: بینیازی او از آن است، که این بدتر است. و مانند گفتهی دیگری از اوست که گوید :
و اگر پرچمهایش فرو افتد میان بالهای دو جبر به اهتزاز درآید
یکی از معاصران نیز گوید :
از جاودانگی گریخت و به ما پناه آورد
پس خداوند قلب بهشت رضوان را شکیبایی عطا نماید
و مانند گفتهی حسّان مصیصی از شاعران اندلس، در بارهی محمّدبن عباد معروف به معتمد و وزیرش ابوبکربنزیدون :
گویی ابوبکر، ابوبکر رضاست و حسان، حسان است و تو محمّدی
و مانند اینها. این نمونهها را از این جهت به تفصیل آوردیم تا گواههای بیشتری را آورده باشیم، گرچه نقلش برایمان بسیار سنگین است، و از سوی دیگر مردم فراوانی هم در ورود به این باب بسیار سخت، به آسانی میگذرند، و این بار سنگینی را کمارزش به شمار میآورند و از گناه بسیار بزرگ آن آگاهی کاملی ندارند، و گفتههایشان در اینباره بیانگر کماطّلاعیِ آنان از بزرگی این مطلب است. لذا آن را ساده میپندارند، در حالی که نزد خداوند بسیار عظیم است .
به ویژه شاعران، که در صراحت و بیپردهگویی، شدیدترین آنان، ابنهانی اندلسی و ابنسلیمان معرّی است که بسیاری از گفتههایشان، از حدّ سبک شمردن و نقص و کفرگویی صریح گذشته است، که ما از نقل آنها اجتناب کردیم.
اکنون هدف ما از این فصل و نقل مثالهایش، این است که تمام این گفتهها شامل دشنام نیست و نقصی در پیامبران و فرشتگان به وجود نمیآورد، البتّه منظورم پایان دو بیت معرّی نیست که از آن قصد عیبجویی و چشمپوشی ندارد.
ولی نبوّت و رسالت را بزرگ و والا نداشت، حُرمت برگزیدگی را بزرگ نشمرد و بهرهمندی کرامت را عزیز نشمرد، تا آنجا که کسی را که کرامتی نصیبش شده یا برای بهرهگیری از کاری زشت، یا زدن مثالی برای شادمانی مجلس خود، یا زیادهروی در توصیفی برای نیکوکردن سخنش، فردی عادّی را به بزرگ مردی تشبیه کند که خداوند مقامش را والا دانسته و منزلتش را شرافت بخشیده است. و مردم را به بزرگداشت و نیکی کردن به او ملزم فرموده و از آشکار و با صدای بلند سخن گفتن نزد او، نهی کرده است.
پس سزای این کارـ اگر کشتن را از او برگیریم ـ تأدیب و زندان است، و شدّت عمل در مجازاتش، وابسته است به زشتیِ گفته و اقتضای ناشایستگی آن، و عادّی بودن یا ندرت در چنین گفتار، یا قرینهی کلامش، یا پشیمانی از گفتههای پیشین خود.
البتّه پیشینیان هنوز سخنان اینگونه افراد را انکار میکنند، و رشید گفتهی ابونواس را انکار کرد که گفته است :
چنانچه کسی سحر فرعون را در میان شما بیاورد عصای موسی در دست خصیب است
و به او گفت: ای فرزند زنِ بدبوی، تو عصای موسی را مسخره کردهای.
و فرمان داد همان شب او را از لشکرش بیرون کردند.
قاضی قتیبی آورده است: چیزی که به آن نیز متّهم شد و او را کافر یا نزدیک به کفر قرار داد، گفتهاش دربارهی محمّد امین و تشبیه او به پیامبر صلی الله علیه و آله بود :
دو احمد در شباهت با یکدیگر منازعه داشته و در آفرینش و اخلاق مورد اشتباه قرار گرفتند همانگونه که دو راه در علفزار بریده شدهاند.
و همچنین این گفتهاش را انکار کرده و نپذیرفتند :
چگونه آرزویی تو را به رسول خدا نزدیک نمیکند همانی که کسانی از او دوری کردند.
چون از حقوق پیامبر و موجبات بزرگداشت و والایی منزلتش آن است که همواره دیگران به او اضافه شوند، نه این که او به دیگری اضافه شود.
حکم در چنین مسائلی همان است که از راه فتوا آن را توضیح دادیم، و فتوای پیشوای مذهبمان مالکبنانس و یارانش نیز بر این راه آمده است...»(1)
نتیجه گفتار قاضی عیاض، این است که تشبیه غیر پیامبر به پیامبر حرام است، بلکه تشبیه بعضی حالات غیر پیامبر به بعضی حالات پیامبری از پیامبران هم حرام است، و هر کس چنین کند مستوجب مجازات است، اگر حُکمش قتل نباشد.
پس اگر حضرت علی علیه السلام معصوم از خطا نمیبود، و پس از پیامبر برترین امّت نمیبود، بلکه مانند دیگر اصحاب میبود، تشبیه ایشان به حضرت هارون علیه السلام حرام میبود. و چون لازم باطل است پس ملزوم هم مانند آن خواهد بود.
بنابراین، تشبیه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام دلیل عصمت و افضلیت است. و سپاس از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
1) الشفا بتعریف حقوق المصطفی :2 521ـ 526.
امّا تعصّب، قاضی عیاض را بر آن میدارد که دلالت حدیث منزلت را بر افضلیت، نفی کند و بکوشد تا مدلول این حدیث را که مقتضای کلام پیشین اوست، انکار کند.
3ـ 20. تصریح شعبةبنحجاج به دلالت حدیث بر افضلیت
یکی از پیشوایان باجلالت آنان، به دلالت حدیث منزلت بر افضلیت مطلق امیرالمؤمنین علیه السلام تصریح و اعتراف میکند. او شعبةبنحجاج است. حافظ محمّدبنیوسف گنجی شافعی در کتابش (کفایة الطالب) پس از نقل حدیث منزلت گوید : «حاکم نیشابوری گفت: این حدیث به حدّ تواتر رسیده است و از شعبةبنحجاج نقل شده است که در بارهی حدیث نبوی 9به علی: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی» گوید: هارون افضل امّت موسی بود، پس باید علی نیز، از تمامی امّت محمّد صلی الله علیه و آله افضل باشد، تا این نصّ صریح را نگهبان باشد.»(1)
گنجی شافعی و کتابش
نویسندهی کتاب کشف الظنون، دو بار از کتاب کفایة الطالب نام برده است. در حرف کاف آورده است: «کفایة الطالب در مناقب علیبنابیطالب، نوشتهی حافظ ابوعبدالله محمّدبنیوسفبن محمّد گنجی شافعی متوفّای سال 658.» و در حرف میم نوشته است: «مناقب علیبنابیطالب رضیاللهتعالیعنه نوشتهی امام احمد حنبل که در کتاب فضائل العشرة یاد کرده است، در این موضوع، ابومؤیّد موفّقبناحمد خوارزمی متوفّای سال 568، و ابوعبدالرّحمان احمدبنشعیب نساییِ حافظ متوفّای سال 303، کتاب نوشتهاند. همچنین کفایة الطالب فی مناقب الإمام علیبنابیطالب، نوشتهی ابوعبدالله محمّدبنیوسف گنجی.»
آیا پس از گفتهی پیشوا، شعبةبنحجاج، جایی میماند برای لغزشهای انکارکنندگان دلالت این حدیث، یا گفتههای باطل کسانی که دلالت این حدیث را بر نقصی در امام علیه السلام انکار میکنند؟
شرح حال شعبةبنحجاج
در اینجا بسیار مناسب است بخشی از گفتههای بزرگان قوم دربارهی مناقب شعبةبنحجاج را یادآور شویم :
1ـ سمعانی : «ابوبسطام شعبةبنحجاجبنوردعتکی. از او روایت کردهاند : عبداللهبنمبارک، ابوولید طیالسی، سلیمانبنحرب بصری، غندر، حمیدبنزنجویه، علیبنجعد، عبداللهبنادریس، ثوری، حمادبنسلمة. تولّدش به سال 83 در نهربان، روستایی پایینتر از واسط بوده و اوائل سال 160 درگذشته است. هنگام مرگ 77 سال داشت و ده سال از سفیان بزرگتر بود.
او در حفظ و دقّت نظر و پارسایی و فضیلت، از بزرگان اهل زمان خود بود. نخستین کسی بود که در عراق به جستوجوی کار محدّثان پرداخت، و ناتوانان فراموش شدگان را یاری کرد، تا آنجا که بزرگی شد که از او پیروی میکردند، و پس از او مردم عراق روش او را ادامه دادند.
او دانش و پارسایی و جدیّت و پایداری و صداقت و قناعت را، همزمان واجد شد. و آنقدر خداوند متعال را عبادت
1) کفایة الطالب فی مناقب علیبنابیطالب: 283.
کرد که پوست بدنش به استخوانهایش چسبید و میان آنها گوشتی باقی نماند...»(1)
2ـ نووی: «شعبةبنحجاج، امام مشهور، از تابعینِ تابعین و بزرگان محدّثان و محقّقان بود...
بر امامت او در حدیث و بزرگواری و پژوهشگری و احتیاط و دقّت عملش اجماع کردهاند.
احمدبنحنبل گوید: در دوران شعبة مانند او در حدیث و نیکوتر گویندهی حدیثی وجود نداشت. از سی نفر در کوفه روایت کرده است که سفیان از آنان روایت ننموده است.
شافعی گوید: اگر شعبه نبود، حدیث در عراق شناخته نمیشد. گفت: مردی نزد او میآمد، یعنی کسی که شایستگی حدیث را نداشت و میگفت: حدیث نقل مکن والّا به سلطان گزارش میکنم.
حمادبنزید گوید: ایّوب به ما گفت: اکنون مردی از مردم واسط بر شما وارد میشود، به نام شعبه، او در حدیث مرد آگاهی است، از او حدیث نقل کنید.
ابوولید طیالسی گوید: خدمت حمادبنسلمه رفتم. گفت: اگر خواهان حدیثی، از شعبة درخواست کن.
حمادبنزید گوید: اگر شعبه موافقم شد، به مخالفت دیگران توجّه نمیکنم، چون شعبه راضی نمیشد که حدیث را یکبار بشنود. و اگر شعبه در چیزی با من مخالفت کرد، آن را رها میکنم.
احمدبنحنبل گوید: در این زمینه، ـ یعنی علم حدیث و شرح حال راویانـ شعبه خود یک امّت بود.
از ابنمهدی برایمان روایت کردند که میگفت: سفیان ـ یعنی ثوری ـ میگفت : شعبه در حدیث، امیرالمؤمنین بود...»(2)
3ـ ذهبی گوید : «شعبةبنحجاجبنورد، حجّت حافظ شیخ الاسلام... ثوری میگفت: شعبه در حدیث، امیر مؤمنین است.
شافعی گوید: اگر شعبة نبود، حدیث در عراق شناخته نمیشد.»(3)
4ـ یافعی : «امام ابوبسطام عتکی مولای واسطی آنان. شعبةبنحجاجبنورد، استاد بصره و امیرمؤمنین در حدیث... گروهی از بزرگان پیشوا، او را ستوده و به دانش و پارسایی و قناعت و رحمت و نیکی توصیف کردهاند. وی، غیر از حدیث، در عربی و شعر نیز سرآمد بود.»(4)
5ـ ابنحجر : «او ثقه حافظ و استوار بود. ثوری میگفت: او در حدیث امیرمؤمنین است، و نخستین کسی بود که دربارهی رجال در عراق به جستوجو پرداخت و از سنّت دفاع کرد. از هفتسالگی عابد بود. سال [یکصد و]
شصت از دنیا رفت.»(1)
4ـ 20. قاضی عبدالجبار به دلالت این حدیث بر افضلیت تصریح میکند
قاضی القضاة عبدالجباربناحمد معتزلی نیز به دلالت حدیث منزلت بر افضلیت تصریح میکند، آنگونه که ابومحمّد حسنبناحمدبنمتویه در کتابش (المجموع المحیط بالتکلیف) آورده است. این کتاب، در اصل تألیف قاضی است، امّا ابنمتویه آن را گرد آورده است. در آن کتاب به نقل از او آمده است :
«[قاضی ] آورده است که چه بسا که لفظ «الفضل» در جایی به کار رود که ارتباطی به فعل و اختیار بنده نداشته باشد، مانند برتر داشتن (عاقل) و (شجاع) بر دیگران، و برتر داشتن کسی که تبار ویژهای دارد بر دیگری که آن تبار را ندارد. مقصود از این مسأله، این نیست، چون ما در باب فضیلتی سخن میگوییم که اقتضای ستایش و بزرگداشت در این داشته باشد، و این بناچار به گزینش فاضل و آگاهی از فعلش وابستگی دارد. در این باب بطور ویژه، پیدا شدن اختلاف میان دانشمندان جایز است که در حالت نخست وجود ندارد. اگر چنین بود، علم قطعی به افضل، بر خبری که از او به دست آید، موکول بود، چون در این صورت عقل را در آن جایگاهی نیست. بر این پایه جهت اثباتش مراجعه به شمارش فضیلتها صحیح نخواهد بود، چون آن کارها بنا بر نیّتها و مقصودهایش و موقعیتهایش متفاوت خواهد شد، که اینها از ما پوشیده است. پس نمیتوان بر فضل و ثواب قطعی کسی قضاوت کرد، چه رسد که او را بر دیگری برتر بدانیم. پس در این مورد، اعتماد بر اخبار، واجب است.
از این رو شیخ ابوعبدالله به حدیث طیر بازگشت، چون ظاهرش ـ بی درنگ ـ بر ثبوتِ برتری دلالت میکند. و هر کس در آن حالت، برتری او اثبات شود، به استمرار این صفت در او حُکم میشود.
همینگونه است حدیث منزلت، چون مراد از آن چیزی نیست که به امامت وابستگی پیدا کند، پس باید مراد از آن فضل باشد، که در آن مورد، هارون پس از موسی علیهما السلام است.
پس اگر بعضی خواستار اثبات این باشند که در گمان غالب او افضل است، با رجوع به نشانههای ویژهای چون پارسایی و عبادت و رنج در جنگ و سبقت در اسلام و غیر آن، این ویژگیها در او وجود دارد. و بعضی از بزرگان که موازنه را مقدم داشتهاند به این مطلب عقیده یافتهاند.
در این باب، به کتاب خود (المغنی) حواله داده است، چون مهمترین و بیشترین مطالبی که استاد ابوعبدالله در این باب آورده بود، در آنجا آمده است. و بالله التوفیق.»
گویم :
حدیث منزلت مانند حدیث طیر، افضلیّت امیرالمؤمنین علیه السلام را میرساند. ثبوت افضلیّت ایشان از حدیث منزلت، برای دلالتش به خلافت، بسنده است، از آن رو که باید افضل را بر مفضول مقدّم دانست، و این کاملا روشن و واضح است، تا آنجا که پدر دهلوی نیز به آن اعتراف کرده است.
1) تقریب التهذیب :1 351ـ رقم 67.
قاضی عبدالجبار در کتاب خود (المغنی) در بحث پیرامون حدیث منزلت گوید :
«اگر گفته شود: مراد شما از این خبر چیست؟ به او پاسخ میدهیم: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که او را جانشین خود بر مدینه کرد و منافقان دربارهاش سخن گفتند، این سخن را گفت که بر جایگاه نیکوی او، نیروی آرامش او، و پشتیبانی قوی او از پیامبر دلالت دارد، تا همهی شبهههایی را که دلها را در کارِ او فرا گرفته، بزداید و دانسته شود که تنها او را برای چنین شرایطی جانشین خود کرد که نهایت اختصاص را اقتضا میکند».
شرح حال قاضی عبدالجبار
قاضی عبدالجبار را در ردیف بزرگان علمای شافعی آوردهاند و ستایش کردهاند :
1ـ ابنقاضی شهبة : «عبدالجباربناحمدبن عبد الجباربن احمدبن خلیل، قاضی ابوالحسن همدانی، قاضی ری و توابعش که شافعی مذهب بود، با اینهمه دانشمند بزرگ معتزله بود، و در این زمینه (کلام معتزلی) و در باب اصول فقه کتابهای بسیاری دارد. ابنکثیر در طبقات خود گوید: از بهترین و بزرگترین کتابهایش، کتاب دلائل النبوّة در دو مجلّد است که در آن دانش و بصیرت قابل ستایشی را نمایانده است، عمرش به درازا کشید و مردم از شهرهای مختلف به سوی او رهسپار شده و بهره گرفتند. در ذیقعده سال 415 درگذشت.»(1)
2ـ سبکی : «عبدالجباربن احمدبن خلیلبن عبدالله، قاضی ابوالحسن همدانی استرآبادی. همان کسی که معتزله او را قاضی القضات لقب دادند، و این لقب را به کسی غیر از او نمیدهند، و هنگام نامیدن غیر او را نمیخوانند. در دوران خویش امام معتزله بود و در فروع پیرو مذهب شافعی بود دارای کتابهای مشهور و یادِ فراگیر میان علمای علم اصول میباشد، سالیان طولانی عمر کرد تا یارانی یافت و آوازهاش گسترده شد و طلّاب به سویش حرکت کردند...»(2)
در جایی دیگر او را چنین توصیف میکند: «او مردی پژوهشگر با دید وسیع بود.»(3)
3ـ داوودی : «استاد معتزله و دارندهی کتابهایی از جمله تفسیر. سالیان درازی عمر کرد و یادش گسترش یافت. او فقیهی شافعی مذهب بود.»(4)
4ـ اسنوی: «قاضی ابوالحسن عبدالجباربناحمدبن عبدالجبار استرآبادی، امام معتزله، در فروع مقلّد شافعی بود و در
اصول پیرو معتزله... ابنالصلاح او را نام برده است.»(1)
5ـ20. تصریح سمنانی به دلالت حدیث بر سید اولیاء بودن حضرت علی علیه السلام
علاءالدوله احمدبنمحمّد سمنانی در آغاز کتابش (العروة الوثقی) گوید:
«امّا بعد، ناگهان روز یکشنبه پس از نماز صبح روز دوم اعتکاف در مسجد صوفیا باد خداداد در دههی پایانی رمضان، ماه مبارک خداوند سال 720 به ذهنم رسید که: بطور اشاره بعضی مطالب معنوی را که در زمانهای معیّنی بر قلبم وارد شده است در زمینه دانشهای پروردگارم که اعتقاد به آنها واجب است، تبویب و آراسته کنم. آنچه زمان، به نوشتن آن مهلت داد، شش باب شد تا بر کسانی که در مسیرهای بزرگان قداست و جایگاههای یاران انس قدم برمیدارند، آگاهی از محتوایش و دست یابی به خواستههایش هنگام خواندنش، برایشان اسان گردد. و با تبرّک جستن از کلام خداوند متعال: (إنّ ربّکم الله الذی خلق السماوات و الأرض فی ستّة أیّام) و آن را العروة الوثقی لأهل الخلوة و الجلوة نامیدم. » متن گفتهی او در این کتاب چنین است :
«و به علی ـ براوسلام خدا و سلام فرشتگان گرامی ـ فرمود، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی ولیکن پس از من پیامبری نیست. در غدیرخم پس از حجّةالوداع در برابر گروه بیشماری از مهاجران و انصار ـ در حالی که شانهی او را گرفته بود ـ فرمود: هر کس من مولای اویم، پس علی مولای اوست، بار الاها سرپرستی کن هرکس او را سرپرست خود بداند. و دشمن بدار هر کس با او دشمنی کند. و صحّت این حدیث مورد اتّفاق همگان است.
پس او «سیّد اولیا» شد و قلبش روی قلب محمّد ـ درودوسلامبراوباد ـ قرار داشت.
سرور راستگویان، یار غار پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر به این راز اشاره کرد، هنگامی که ابوعبیدةبنجرّاح را برای احضار علی فرستاد و گفت: ای ابوعبیدة، تو امین این امّت هستی، تو را نزد کسی میفرستم که در مرتبهی کسی است که دیروز او را از دست دادیم، شایسته است نزد او با ادب نیکو سخن گویی، تا پایان گفتهی طولانی او.»
در این عبارت سمنانی، دلالت حدیث منزلت را میبینیم بر این که علی سیّد اولیاء است. نیز اشاره به گفتهی ابوبکر که: علی علیه السلام در مرتبهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار دارد.
شرح حال سمنانی
شیخ عبدالرّحیم اسنوی، شرح حال شیخ سمنانی را در کتابش (طبقات الشافعیه) چنین آورده است :
«علاءالدین ابوالمکارم احمدبن محمّدبناحمد، ملقّب به علاء الدولة و علاءالدین و معروف به السمنانی. دانشمندی مرشد، دارای کرامتها و تألیفهای بسیار در تفسیر و تصوّف و غیر اینهاست، پیش از سال هفتصد و چهل درگذشت.»(2)
6ـ 20. سید محمّد دهلوی تصریح میکند که این حدیث، برهانی است بر اتّحاد میان پیامبر و علی
سید محمّدبنیوسف حسینی دهلوی معروف به «گیسودراز» چنین گوید :
«جبرئیل هنگام حضور نزد پیامبر بیشتر به صورت دحیه کلبی درمیآمد، البتّه نه به این معنی که از صورت اصلی خود خارج شود و نه این که این صورت با آن مغایرت دارد، بلکه تنها اختلاف در اعتبار است، چون در خارج به طور مطلق، مطلقی وجود ندارد. و نیز گفته میشود که جبرئیل، عقل محمّد است که به صورتی متمثّل شده است، پس وضع اشیاء در جایگاههای خودش بوده است. البته گفتهاند که آشکار شدن خلاف عقل است، لیکن آن عقل پنهان است و آنجا عقل کل است که اگر آن را یافتی و به آن نظر افکندی، بسیاری از اسرار را به دست میآوری. از این رو بود که فرمود: من و علی از یک نور آفریده شدیم، چون علی برای پیامبر برادر بود، میان هر دو نوع و دو شکل، برادری قرار داد، در من نبوت و در او خلافت، و تو نزد من مانند هارون نسبت به موسی هستی، حکایت از آن واقعیّت دارد. سخن ما اشارهای است، و برای هر کس که فهمید، سخن و مطلبی است. والسّلام.»(1)
در این سخن تصریح شده است که حدیث منزلتـ مانند حدیث نورـ دلیلی است بر تقدیم و ترجیح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر دیگر آفریدگان، و خود برهانی است بر مساوات و اتّحاد میان او و پیامبر امین صلی الله علیه و آله و سلم .
با این گفته نیز هدف امامیه به انجام میرسد، و تأویلهای بیپایهی بعضی از دانشمندان اهل سنّت فرو میریزد.
شرح حال سید محمّد دهلوی
سید محمّد دهلوی «گیسودراز» از بزرگان علمای اهل سنّت است که فضائل و مقامات بالایی را به دست آورده است. شیخ عبدالحق دهلوی در کتابش (اخبار الاخیار) شرح حال او را چنین آورده است :
«میان دانش و سیادت را جمع کرده است، و در ولایت شأن و مرتبهای والا و سخنی عالی دارد، او در میان علمای چشت، مشرب ویژهای داشت، و در بیان اسرار حقیقت نیز روشی مخصوص خود، در ابتدای کارش به قدم آمد، و پس از وفات استاد به سرزمین دکن رفت، مردم آنجا به شدّت او را پذیرفتند و پیرو و مطیع او شدند تا همانجا درگذشت... و از نوشتههای مشهور او کتاب «الأسمار» است که در آن حقایق و معارف را به زبان رمز و کنایه و هشدار و اشاره آورده است.»
7ـ 20. تصریح محمّد امیر به دلالت حدیث بر افضلیت
محمّدبناسماعیل امیر در کتابش (الروضة الندیه) این بیت را میآورد :
«و مانند هارون نسبت به او در جایگاهش قرار گرفت جز این که پیامبر نیست.»
سپس در شرح آن گوید :
«لفظهای این بیت کاملا واضح است و به حدیث مشهور منزلت اشاره دارد، همانی که گروه بسیاری از صحابه آن را روایت کردهاند و هر کس که از کتابهای فراوان حدیث بهرهای روزیش کرده باشند، تواتر این حدیث را مییابد، و ما مطالبی را که در این زمینه یافتیم، نقل میکنیم.
1) الأسمار ـ السّمر 77.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «أنت منّی». بعضی گفتهاند: «من» برای بیان جنس است، یعنی : «أنت من جنسی» در تبلیغ و انجام دادن و واجب الاطاعة بودن و مانند آن.
گویم: «من» تبعیضیّه هم صحیح است گفته شود، مانند کلام خدای تعالی دربارهی خلیلش (فمن تبعنی فإنّه منّی) یعنی: «او بخشی از من است» به علّت شدّت اختصاصش به من و پیوستگی و پیرویش از من و بندگیش در برابر فرمان من.
فرمود: «بمنزلة هارون من موسی» به منزلة بیان این بخشی بودن و اختصاص اوست و حرف «باء» برای مقابله است. یعنی: تو بخشی از من هستی و جایگاه تو برابری میکند با جایگاه هارون نسبت به موسی، پس همانگونه که هارون بخشی از موسی است، تو در منزلت و یکسانی با او همسنگ هستی. احتمال دارد تعبیرهای دیگری هم بشود، و این نزدیکترین آنهاست.
البتّه پوشیده نیست که این منزلتی شریف و رتبهای بس بلند و والاست، چون هارون بازوی موسی بود که خداوند به او کمرش را محکم نمود، ضمن این که وزیر و جانشین او در میان قومش بود هنگامی که برای مناجات با پروردگارش رفت.
به طور کلّی، هیچ کس نزد موسی علیه السلام در جایگاه هارون علیه السلام نبود، و او همانی است که از خداوند متعال درخواست کرد او را پشتیبانش کند و در کارش شریک بدارد، همانگونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را درخواست نمود، چنان که در حدیث اسماء بنتعمیس آمده است خداوند خواستهی پیامبرش را اجابت فرمود و پاسخ داد : (سنشد عضدک بأخیک). همچنین پیامبر ما را با فرستادن جبرئیل علیه السلام اجابت فرمود، آنگونه که در حدیث اسماء بنت عمیس آمده است.
پس این وصّی علیه السلام با هارون شباهت یافت در این مطلب که درخواست دو پیامبر بزرگوار علیهما السلام بود و پرورگار سبحانه و تعالی پاسخ داد. پیامبر صلی الله علیه و آله او را در جایگاه هارون نسبت به کلیم، قرار داد و جز نبوّت چیزی را استثنا نفرمود، چون خداوند، باب نبوت را با پیامبرش خاتمالانبیا 9بسته بود.
این فضیلتی است که خداوند متعال و پیامبرش به این جانشین علیه السلام اختصاص دادند و کسی غیر از او در آن مشارکتی ندارد و رسول خدا صلی الله علیه و آله او را نسبت به نفس خودش به منزلهی سر نسبت به بدن قرار داد، آنگونه که خطیب از براءبنعازب نقل کرده است و دیلمی در مسند الفردوس از ابنعبّاس که گفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: علی نسبت به من در جایگاه سرم نسبت به بدنم است.»
گویم :
بر هر ژرفاندیشی پوشیده نیست که در این سخن، دلالت حدیث منزلت بر افضلیت کاملا روشن است، ضمن این که از دیگر جهتها نیز بر افضلیت او دلالت دارد.
شرح حال محمّدبناسماعیل امیر
قاضی شوکانی، شرح حال محمّدبناسماعیل امیر را به تفصیل آورده است و ما بعضی جملههایش را یادآور میشویم :
«سید محمّدبناسماعیلبنصلاح... ابنالحسنبنحسنبن علیابن ابیطالب رضیاللهعنهم، کحلائی سپس صنعانی، معروف به «امیر» پیشوای بزرگ، مجتهد مطلق، دارای تألیفات، شب جمعه نیمهی جمادیالثانی سال 1099 متولّد شد، به مکّه
مسافرت کرد و حدیث را نزد دانشمندان بزرگ آن و نیز مدینه خواند، و در تمامی دانشها سرآمد شد و از همردیفان برتری یافت، و در صنعا در ریاست علم به یگانگی رسید، به اجتهاد نمایان شد و براساس ادلّه عمل میکرد، و از تقلید دوری جست، و رأیهای بیدلیل فقهی را رد کرد... دارای کتابهای سودمد گرانقدری است،... و بسیاری از مسائل را که در کتابهای مختلف بود، هر کدام را در یک کتاب گردآوری کرد... و به طور کلی، از پیشوایانی است که راهبردهای دین را تجدید کرد...
او، روز جمعه سوم شعبان سال 1182 درگذشت.»(1)
8ـ 20. تصریح ابنروزبهان به وجود همهی فضیلتها در حضرت علی علیه السلام
فضلبنروزبهان در بحث حدیث منزلت، در کتابش (ابطال الباطل) گوید :
«و نیز: با آن فضیلت برادری و یار بودن امیرالمؤمنین نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله در تبلیغ رسالت، و دیگر فضیلتها اثبات میشود، و این بدون تردید و یقینی ثابت شده است.»
در این گفتار، کلمه «فضیلتها» عمومیت را میرساند که دلالت آن کاملا روشن است، همچنین معلوم است که این ویژگی برای هیچکس غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام حاصل نمیشود، پس ایشان از همگان برتر و مقدّم است.
9ـ 20. بیان صریح شریف جرجانی بر دلالت این حدیث بر شدّت همبستگی میان پیامبر و علی علیهما السلام
محقّق جرجانی در کتابش (حاشیة المشکاة) به صراحت دلالت حدیث بر شدت همبستگی در تمامی فضیلتها میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علی علیه السلام جز نبوّت را بیان میکند، که پیش از این گفتهاش نقل شد. این سخن به روشنی افضلیت و اعلمیت و از همهی جهات، مقدّم بودن امام علیه السلام بر همه، بجز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را بیان میدارد.
بدین ترتیب آنچه بعضی از خیالپردازان پنداشتهاند، که این حدیث تنها دلالت بر جانشینی موقّت دارد، به روشنی فرو میافتد، چون شدّت همبستگی در فضیلتها، حصول تمامی فضیلتهای ثابت شده برای حضرت هارون علیه السلام است، و روشن است که مهمترین آنها افضلیّت وارجحیّت و اعلمیّت بعد از حضرت موسی علیه السلام است. تمامی این صفتها بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، برای امام علیه السلام ثابت میگردد.
10ـ 20. مولوی محمّد اسماعیل دهلوی صریحاً میگوید که براساس حدیث، تفاوتی میان پیامبر و علی جز در نبوّت وجود ندارد.
مولوی محمّد اسماعیل پسر برادر دهلوی در کتابش (منصب الامامة) تصریح میکند که مدلول حدیث منزلت، عدم تفاوتی میان پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما السلام در هیچ کمالی جز نبوّت است، به گونهای که اگر پس از خاتمالانبیاء، پیامبری میبود، به این مرتبه نیز نایل میشد.
11ـ 20. تصریح نظامالدین لکهنوی: حدیث میرساند که امام علیه السلام موصوف است به آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موصوف بود
نظامالدین احمدبنعلیاکبر لکهنوی پس از نقل حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که «علی جان رسول است»، گوید :
1) البدر الطالع :2 133ـ 138 رقم 417.
«یعنی: علی مرتضی خودِ رسول است، و چه مدحی از این بالاتر و افزونتر میشود! این حدیث، افادهی عینیت او برایش، و بر او را دارد، پس هر صفتی که محمّد مصطفی به آن متّصف شده است، علی مرتضی به آن متصف میشود، جز نبوت که ویژهی پیامبر است همانگونه که در حدیث دیگری فرمود: پس از من پیامبری نیست.»(1)
روایتهای بسیاری دلالت دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها برای دلجویی به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون باشی...» و این در برابر فتنهانگیزی و سخن فتنهانگیزان و منافقان بود. ورود حدیث در این مقام، به روشنی دلالت دارد که مراد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اثبات خلافت کبری و امامت عامه و یا لااقل اثبات افضلیت است که این نیز مستلزم خلافت بلافصل کلّی است.
اگر مرادشان از این حدیث، خلافت جزئی منقطع تا بازگشت از جنگ بود، یا مرادشان گفتهی اعور و امثال او میبود، شرافت عظیم و مقام برجستهای برای او اثبات نمیشد، چون در نیابت جزئی شرافت ویژهای نیست، همانگونه که بارها برای بعضی افراد صحابه به دست آمده بود. پس کجاست آن دلجویی که این سخن در پی آن آمده است؟ بلکه اگر گفتهی اعور و غیر او کمترین بهرهای از واقعیت میداشت، این حدیث بر خلاف دلجویی و جلب رضایت خواهد بود!
مرحوم علّامه سبحان علیخان این مطلب را بیان کرده است، به گونهای که رشید خان شاگرد دهلوی را به اعتراف وا داشته که این جانشینی که برای امام علیه السلام به دست آمده، ابدآ همانند دیگر جانشینیها نیست که برای دیگران مانند ابناممکتوم و غیر او حاصل شده است. بلکه دلالت بر شرافت عظیمی برای امام علیه السلام دارد که دیگران به آن نایل نشدند، آنان که بر مدینه جانشین فرمود هر بار که از آن خارج میشد. این مطلبی که رشید دهلوی ثابت کرده به معنای دروغ شمردن و نادان دانستن ابنتیمیه و امثال اوست. آنان که گمان کردهاند این بار جانشینی با دیگر جانشینیها، به مناسبتهای مختلف تفاوتی ندارد. همچنین سخنان دیگرانی چون ابنطلحه شافعی، و ولیالله دهلوی و غیر آنان را دروغ مینمایاند.
این خلاصهای بود از گفتههای علّامه سبحان علیخان، و آنچه رشیدالدین دهلوی، در بحث با او در کتابش (ایضاح لطافة المقال) آورده است. چنانچه خواهان تفصیلش هستید، به آن کتاب رجوع کنید.
(22) کلام پیامبر صلی الله علیه و آله : «مدینه جز با من یا تو اصلاح نمیشود.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام را در مدینه جانشین خود کرد و فرمود: «آیا راضی نمیشوی که...» پس از آن فرمود: «مدینه جز با من یا تو اصلاح نمیشود.»
1) تحفة المحبّین (خطی).
این جمله بیانگر مقام والا و شرافت عظیمی است که برای امیرالمؤمنین علیه السلام حاصل شده است که دیگران به آن دست نیافتهاند و هرگز هم دست نمییابند. پس جانشین کردن او بر مدینه، به علّت منزلتی است که تنها امام علیه السلام به آن اختصاص یافته است. و این دلالت کامل و تمامی دارد بر افضلیت که مستلزم خلافت عامهی بلافصل پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. شایسته است که ناصبیها از گفتههای خویش توبه کنند که شأن امام و درجهی جانشینی او را پایین میآورد. آنان باید باز گردند از آنچه بر زبان آورده و قلمهایشان نوشته است در جهت توهین جایگاه ویژهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام علیه السلام ، تا جایی که آن را به درجهای پایین بیاورند که میان امام علیه السلام و دیگر افراد صحابه مشترک باشد! و حتّی آن را ضعیفتر و بیارزشتر از خلافتی بدانند که دیگران بدان رسیدند که پیامبر، آنان را جانشین خود بر مدینه فرمودند، بلکه آن را دلیلی بر کاستی و عیبی در امام علیه السلام بشمارد!!
لذا متن حدیث را نقل میکنیم تا ناصبیها از خجالت و حسرت دستهایشان را بگزند :
1ـ 22. متن حدیث
یکم. حاکم در کتاب التفسیر نقل کرده است: «حسنبن محمّدبن اسحاق اسفراینی، از عمیربنمرداس، از محمّدبنبکیر حضرمی، از عبداللهبنبکیر غنوی، از حکیمبنجبیر، از حسنبنسعد مولی علی، از علی :
رسول خدا صلی الله علیه و آله ارادهی جنگی کرد، جعفر(1) را طلبید و فرمانش داد تا در
مدینه/جانشین شود.
گفت: هرگز بعد از تو جانشین نمیشوم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا طلبید، و پیش از آنکه سخنی بگویم، مرا به جانشینشدن سوگند داد.
من گریستم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی، چرا گریه میکنی؟
گفتم: ای رسول خدا چند عامل مرا میگریاند. [اول آن که ] فردا قریش میگویند: چه زود از پسرعمویش باز ماند و او را یاری نکرد. [دوم ] عامل دیگری مرا میگریاند: میخواستم خود را در معرض جهاد در راه خداوند قرار دهم. خداوند میفرماید: (و لا یطئون موطئآ یغیظ الکفّار و لا ینالون من عدوٍّ نیلا) تا پایان آیه. میخواستم در معرض ثواب قرار گیرم. [سوم ] عامل دیگری نیز مرا میگریاند : میخواستم در معرض فضل خداوند قرار گیرم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در این مورد که قریش میگویند چه زود از پسرعمویش جا ماند و او را یاری نکرد، من برای تو اسوهام. بسا که درباره من گفتند: جادوگر، کاهن، دروغگوست.
در این مورد که گفتی: در معرض ثواب قرار گیرم، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست.
و امّا این که گفتی: در معرض فضل خداوند قرار گیرم؛ این یک بار فلفل است که از یمن برایمان رسیده، آن را بفروش
1) ظاهرآ جعفربنابیسفیانبنحارثبن عبدالله است. آنچه در بعضی روایات آمده است که او فرزندابیطالب است، در مستدرک نیامده است.
و تو و فاطمه از آن بهره گیرید تا خداوند از فضلش به شما برساند. زیرا مدینه جز به من یا تو اصلاح نمیشود.
این حدیثی است که اسناد آن صحیح است گرچه بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.»(1)
دوم. محمّد صدر العالم گوید :
«بزار و ابوبکر عاقولی در فوائدش، و حاکم ـ با تذکر به این که صحیح الاسناد است ـ و ابنمردویه، از عبداللهبنبکیر غنوی، از حکیمبنجبیر، از حسنبنسعد مولی علی، از علی نقل کردهاند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله میخواست روانهی جنگی شود، جعفر را طلبید...» [تا آخر حدیث، همان گونه که نقل شد] (2)
سوم. بدخشانی گفته است :
«حاکم از علی نقل کرده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: در این مورد که قریش میگوید: چه زود از پسرعمویش به جا ماند...»(3)
چهارم. ابراهیم وصابی یمنی روایت کرده است :
«از علیبنابیطالب رضیاللهعنه که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست به جنگ تبوک برود، جعفربنابیطالب را طلبید و فرمانش داد که در مدینه به جا ماند...»(4)
پنجم. نویسندهی کتاب تفسیر شاهی آن را از الاکتفاء در تفسیر این فرمودهی خداوند متعال روایت کرده است: (و عجبوا أن جائهم منذر منهم و قال الکافرون هذا ساحر کذّاب)(5)
ششم. محمّدبناسماعیل امیر گفته است :
«بدان که رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها در جنگ تبوک او را به جا گذاشت و آن آخرین جنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از فتح و گسترش محدودهی اسلام و افزایش لشکریان ایمان بود، زیرا در ماه رجب سال نهم بود. و دورترین جنگ بود که پیامبر صلی الله علیه و آله به کشور شام و اطرافش مسافرت کرد، قلبش برای جانشینی به کسی جز وصیّش اطمینان پیدا نکرد. در دیگر جنگها همواره شمشیر او بود که سرها را میشکافت و خون فرومایگان زیر پایش روان میشد، و اینک در این جنگ، شمار لشکر اسلام افزایش یافته بود. پس استخلاف او بر خانوادهاش مهمتر بود، به جهت دوربودن این سفر و
خروج پیامبر صلی الله علیه و آله از سرزمین عرب، و این که مدینه جز به او یا به علی علیه السلام اصلاح نمیشد، همانگونه که در بعضی نقلهای حدیث آمده است که: مدینه جز به من یا به تو اصلاح نمیشود. پس استخلاف او بر خروجش ترجیح داشت.»(1)
بدینترتیب دانستید که راویان این سخن، پیشوایان بزرگ و برجستهاند، مانند بزّار، و حاکم ـ که آن را صحیح دانسته است ـ و عاقولی و ابنمردویهی اصفهانی.
2ـ 22. سخن ابن تیمیّه و جواب آن.
ابنتیمیّه میگوید:
«گفتهاند: چون او با بودنش جانشین است، و مدّت غیبتش کوتاه است، پس هنگام مرگش با آن غیبت طولانی سزاوارتر است که جانشین باشد.
پاسخ چنین است: با بودنش و غیبتش چند تن غیر علی را جانشین کرد، جانشینیای که بزرگتر از جانشینیِ علی است. آنان بر گروهی جانشین شدند برتر از جمعی که علی بر آنان جانشین شد. بعد از تبوک، بر مدینه کسانی غیر از علی جانشین شدند، از جمله در حجة الوداع. پس انتخاب علی به عنوان خلیفه ـ بدان روی که پیامبر او را در مدینه جانشین گماشت ـ مهمتر از آنان نیست که در مدینه جانشین خود کرد، که هم فرد جانشین و هم گروهِ مورد جانشینی، از مورد علی و تبوک بالاتر بودند. آخرین استخلاف بر مدینه در حجةالوداع بود، که در آن زمان، علی در یمن بود و در مراسم حج با او بود، ولی در حجّةالوداع غیر علی را بر آن جانشین کرد.
پس اگر اصل، باقی ماندنِ جانشینی بود، باقی ماندنِ کسی را که در حجّةالوداع جانشین کرد، سزاوارتر است بر باقی ماندن جانشینی برای کسی که پیش از آن جانشین کرده بود. به طور کلّی، جانشینی بر مدینه از ویژگیهای او نیست و دلالتی نه بر افضلیّت دارد و نه بر امامت، بلکه تعداد دیگری را هم جانشین خود کرده است.
ولی این نادانان، فضیلتهای عام مشترک میان علی و غیر او را ویژهی علی قرار میدهند، هر چند که دیگری نسبت به همان فضیلت کاملتر از او باشد. همانگونه که در گفتههای صریح و رخدادها عمل کردهاند. نصاری نیز چنین کردهاند: آیاتی را که مسیح آورد، دلیل بر ویژگیهای او، مانند حلول و اتّحاد قرار دادند، در حالی که دیگر پیامبران در آنچه او آورد، مشارکت دارند. و آیاتی را که موسی آورد، بزرگتر است از آنچه مسیح آورد...»(2)
سخن ابن تیمیّه را خواندید. این سخن کفری است آشکار، چون ردّی است بر کلام صریح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که از فضیلتهای ارزشمندی است که امیرالمؤمنین علیه السلام به آن اختصاص یافته است!! آنان ناگزیر باید به گمراهی و کفر ورزیدن او حکم کنند. پس از این هیچ شکّی باقی نمیماند که تمام تلاشهای این مرد و امثال او در جهت سبک شمردن این
جانشینی، چیزی جز عناد و مخالفت با خودِ پیامبر گرامی 6 نیست، چون حضرتش خود این مرتبه را با بیانی روشن به خود و به علی علیه السلام اختصاص داده است. اینک نیک بنگرید که ادّعای ضعف این جانشینی به آنجا میرسد که برای امیرالمؤمنین علیه السلام نقصی به شمار آورده میشود!!
لیکن ابنتیمیه از بیادبی به ساحت مقدّس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نیز امیرالمؤمنین علیه السلام و عمّار یاسر، باکی ندارد.
بعلاوه، سخنش بیادبی نسبت به عمربنخطاب و معاویه و سعدبن ابیوقاص و دیگر پیشوایانش است، که ابن تیمیّه همواره با دروغها و بیهودهگوییها همواره در جهت حمایت و دفاع از آنان تلاش کرده است. چون، از دیدگاه آنان نیز حدیث منزلت دلالت بر شأنی بسیار بزرگ و مقامی والا دارد، و درحقیقت آرزو کردهاند که این مقام در برابر دنیا و آنچه در آن است، برایشان حاصل شود. اگر دلالت حدیث بر افضلیت نمیبود، این گفته و آرزو را مفهومی نبود! در این صورت آیا ابنتیمیّه آنان را به جهالت توصیف میکرد؟ و آیا حالشان را بهحال نصاری تشبیه میکرد، آنگونه که آورده است؟
(23) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «چارهای نیست جز این که من بمانم یا تو بمانی.»
در بعضی نقلهای حدیث منزلت است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که خواست امیرالمؤمنین علیه السلام را بر مدینه جانشین کند، به آن جناب فرمود: «چارهای نیست جز این که من بمانم یا تو بمانی.»
ابن سعد، این لفظ را روایت کرده است:
«روحبنعباد، از عوف، از میمون، از براءبنعازب و زیدبنارقم که گفتند: وقتی جنگ جیش العسرة که تبوک است فرا رسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله به علیبنابیطالب فرمود : ناگزیر باید من بمانم یا تو بمانی. آنگاه او را به جا گذاشت. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ عازم شد، مردمی گفتند: رسول خدا او را به جا نگذاشت جز برای علّتی از او که آن را نپسندید. این سخن به گوش علی رسید، در پیِ پیامبر صلی الله علیه و آله رفت تا به ایشان رسید. پیامبر به او فرمود: چه چیز تو را به اینجا آورد؟ گفت: ای رسول خدا، شنیدم مردمی گمان میبرند که به جهت علّتی که از من نپسندیدی مرا به جا گذاشتی. رسول خدا صلی الله علیه و آله خندید و فرمود: ای علی، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که تو پیامبر نیستی! گفت: آری، ای رسول خدا همین گونه است.»(1)
ابنحجر در شرح این حدیث گوید: «جمله آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی.» یعنی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرارگیری. و حرف «باء» زائده است.
در روایت سعیدبنمسیب از سعد است: علی گفت: راضی شدم، راضی شدم. چنان که احمد نقل کرد.
در حدیث براء و زیدبنارقم از ابنسعد نیز چنین آمده است: گفت: آری ای رسول خدا، اینچنین است، و در آغاز حدیث آن دو، آمده است که حضرتش به علی علیهما السلام فرمود: به ناچار باید من بمانم یا تو بمانی. لذا علی ماند. شنید مردمی
1) الطبقات الکبری :3 24.
میگویند: تنها به جهت عاملی که از او نپسندید او را به جا گذاشت. تا آخر حدیث که اسنادش قوی است.»(1)
این حدیث مانند حدیث دیگر حاکم، در اختصاص داشتن این مقام تنها به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام صراحت کامل دارد. بنابراین او افضل و سزاوارتر و اقدم از دیگران است. و سپاس از آنِ خداوند است بر این مطلب. بنابراین به ابنتیمیه و امثالش گویندگان آن خرافات و مطالب بیهوده در این مقام چه باید گفت؟
شرح حال ابنسعد
ابنسعد راوی این حدیث قوی، از بزرگان علمای مورد اعتماد و در زمره پیشوایان دانای آنان است.
1ـ ابنخلکان گوید: «ابوعبدالله محمّدبنسعدبنمنیع زهری بصری، کاتب واقدی یکی از فضلای گرامی بود، با واقدی مدّتی مصاحبت کرد و برایش نوشت و به وسیلهی او شناخته شد، از سفیانبنعیینة و همانندش حدیث شنید، از او ابوبکربنابیالدنیا، و ابومحمّد حارثبنابیاسامهی تمیمی و غیر آنها روایت کردند. کتاب بزرگی در طبقهبندی صحابه و تابعین و خلفای تا زمان خودش با خوبی و نیکویی نوشت، که پانزده جلد است، و در آن موضوع، کتابی مختصر نیز دارد. او راستگو و ثقه بود. گفته میشود: کتابهای واقدی نزد چهار نفر گرد آمد که نخستینِ آنان همین نویسندهاش محمّدبنسعد است. او دانش بسیار داشت، به طور گستردهای حدیث و روایت میدانست، و بسیار کتابهای حدیث و فقه و غیر آنها را نوشته است.
حافظ ابوبکر نویسندهی کتاب تاریخ بغداد دربارهاش مینویسد:
محمّدبنسعد نزد ما از اهل عدالت است، و حدیثش بر راستگویی او دلالت دارد. او در بسیاری از روایاتش تحقیق و بررسی میکند، و از پیروان حسینبن عبداللهبن عبیداللهبن عبّاسبن عبدالمطلب است.
روز یکشنبه چهارم جمادیالثانی سال 230 در بغداد در سن 62 سالگی درگذشت و در مقبرهی باب الشام دفن شد. خداوند متعال رحمتش کند.»(2)
2ـ ذهبی گوید: «امام دانشمند، ابوعبدالله محمّدبنسعدِ حافظ. ابوحاتم گفت : بسیار راستگو است.»(3)
3ـ ابنحجر گوید: «فاضلی بسیار راستگوست.»(4)
گویم :
صاحب «کشف الظنون» دربارهی کتاب او (الطبقات) گوید: «بزرگترین کتابی است که در این موضوع نوشته شده
است. صحابه و تابعین و خلفا را در آن گِرد آورده است.»(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی این جانشینی فرمود: «همان اجری که من دارم برای تو است. و همان غنیمت جنگی که من دارم برای تو است.»
ناصبیها و پیروانشان دلالت حدیث منزلت و جانشینی روز جنگ تبوک را بر فضیلت آشکار امیرالمؤمنین علیه السلام انکار میکنند، بلکه آن را از فضیلتهای عمومی مشترک دانسته و حتّی ادّعا میکنند که عیب و نقصی برای آن جناب است. از مطالبی که پندار آنان را باطل میکند، این حدیث است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هنگام جانشین کردن او در آن زمان فرمود :
«آیا راضی نمیشوی که اجری همانند اجر من و غنیمت جنگی چون غنیمت جنگی من داشته باشی؟»
این حدیث را حافظ محبّ طبری نقل کرده و عنوان ویژهای برایش قرار داده است. وی گوید:
«یاد اختصاص او به داشتن اجر و غنیمت جنگی همانند آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله دارد.»
در غزوهی تبوک علی حضور نداشت. انس گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک به علی فرمود: آیا راضی نمیشوی که اجری مانند اجر من و غنیمت جنگی مانند غنیمت جنگی من داشته باشی؟ خلعی آن را نقل کرد.»(2)
حامد حسین گوید: بر کسی پوشیده نیست که در این حدیث، کمال شرافت و نهایت بزرگواری و علوّ مقام نهفته است. چه کسی میتواند اجری را که در راستای اجر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است فضیلتهای عمومی و مشترک بداند؟ و چگونه میتوان گفت که جانشینی در آن رخداد، دلیلی بر نقص و عیب و فساد بزرگ است، در حالیکه اجر او مانند اجر رسول خداست؟ و آیا پس از این حدیث، بیهودهگوییهای ناصبیها و دشمنان را ارزشی خواهد بود؟
این حدیث، خود وجه دیگری از وجوه دلالت حدیث منزلت بر افضلیّت و تعیّن خلافت برای امیرالمؤمنین علیه السلام است، زیرا اقتضای همانندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در اجر، آن است که اجر امیرالمؤمنین علیه السلام از اجر تمامی آفریدهها افزونتر باشد، و این افزونی در اجر و ثواب، عین برتری است که بر خردمندان مخفی نمیماند.
شگفت است کار ناصبیها... پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او میفرماید: اگر بمانی اجری مانند اجر من داری... امّا آنان میگویند: ماندن او در مدینه و جانشینیِ او برای پیامبر سستتر و خوارکنندهتر نسبت به دیگر جانشینیها است، و بر عیب و نقصی در او دلالت دارد و نتیجهاش فتنه و فسادی بسی بزرگ میباشد!!
شرح حال ابوالحسین خلعی
خلعی راوی این حدیث از بزرگان فقها و محدّثان است که ذهبی او را چنین توصیف میکند: «امامِ فقیهِ پیشوا و مورد
اسناد سرزمین مصر»(1) و او را به دینداری و
عبادت و والایی اسناد نیز توصیف کرده است.(2) اسنوی گوید: «فقیه صالح،
کرامتهایی دارد و از نظر اسناد، بالاترین فرد در مصر بود.»(3)
ابنخلکان از او چنین یاد میکند: «ابوالحسین علیبنحسنبنحسینبنمحمّد قاضی، معروف به خلعی، اصلش از موصل، مصری شافعی، نویسنده الخلعیّات که به او نسبت داده شده است. از ابوالحسن حوفی، و ابومحمّدبننحاس، و ابوالفتح عداس، و ابوسعد مالینی، و ابوالقاسم اهوازی و دیگران حدیث شنیده است.
قاضی عیاض یحصبی گوید: از ابوعلی صدفی دربارهی او پرسیدم، که در مسافرت به سرزمینهای شرقی او را ملاقات کرده بود. گفت: او فقیه و دارای تألیفهایی است، یک روز قاضی شد و سپس استعفا داد و در قرافه گوشه انزوا گزید و بعد از حبّال، مسند مصر بود.
قاضی ابوبکربن عربی دربارهاش گوید: استادی گوشهگیر در قرافه، در روایت مقام والایی دارد و دارای فوایدی است.
حمیدی از او حدیث نقل کرده و او را با لقب قرافی آورده است...»(4)
یافعی در شرح حال او گوید :
«خلعیِ قاضی، ابوالحسین مصری، فقیه شافعی، از گروهی حدیث شنید تا آنجا که والایی اسناد در مصر به او رسید. ابنسکرة گوید: فقیه و دارای کتابهایی است، به قضاوت منصوب شد و یک روز قضاوت کرد و استعفا داد و در قرافه گوشهگیر شد.»(5)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی.»
از دیگر دلیلها این که: پیامبر در جنگ تبوک او را جانشین خود کرد و به او فرمود: «آیا راضی نمیشوی که...» آنگاه علّتش را چنین بیان فرمود: «سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی.». این حدیث را، گروه بسیاری از پیشوایان و دانشمندان سرآمدشان روایت کردهاند، از جمله :
1ـ احمدبنحنبل.
3ـ ابوعبداللهحاکم نیشابوری.
4ـ موفّقبناحمدمکّی خوارزمی.
5ـ علیبنحسن معروف به «ابنعساکر».
6ـ ابوحامد محمودبنمحمّد صالحانی.
7ـ محمّدبنیوسف گنجی شافعی.
8ـ محبّالدین احمدبنعبدالله طبری.
9ـ اسماعیلبنعمر دمشقی معروف به «ابنکثیر».
10ـ شهابالدین احمدبنحجر عسقلانی.
11ـ جلالالدین عبدالرّحمان سیوطی.
12ـ عبدالوهاببنمحمّدبنرفیعالدین.
13ـ علیبنحسامالدین متّقی هندی.
14ـ شهابالدین احمد، صاحب «توضیح الدلائل».
15ـ احمدبنفضلبنباکثیر مکّی.
16ـ میرزا محمّدبنمعتمدخان بدخشانی.
17ـ ولیّالله احمدبنعبدالرحیم دهلوی.
18ـ محمّدبناسماعیل امیر.
19ـ احمدبنعبدالقادر حفظی عجیلی.
20ـ مولوی محمّد مبین لکهنوی.
1ـ 25. روایت احمدبنحنبل
احمد حدیث را در مسندش چنین نقل کرده است: «یحییبنحماد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون که گفت: در حالی که کنار ابنعبّاس نشسته بودم، نُه نفر نزدش آمدند و گفتند: ای ابنعبّاس! یا با ما میآیی و یا اینان ما را رها کنند. ابنعبّاس گفت: بلکه با شما میآیم. آن روز بینا و پیش از نابیناشدنش بود. آنان گرد هم جمع شدند و گفتوگو کردند، و ما نمیدانیم چه گفتند. او بازگشت در حالی که پیراهنش را میتکاند و میگفت: أف و تف. مردی را دشنام دادند که ده خصلت دارد، مردی را دشنام دادند که:
[ 1] پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: به یقین مردی را میفرستم که خداوند هرگز او را سرافکنده نمیکند، خداوند و پیامبرش را دوست میدارد. بسیاری به پا خاستند تا واجد این ویژگی باشند. پیامبر فرمود: علی کجاست؟ گفتند: او در آسیاب آرد میکند. فرمود: و کسی از شما آرد نمیکرد! آنگاه آمد، در حالی که از چشمدرد نمیتوانست ببیند. پیامبر در چشمانش آب دهان انداخت، سپس سه بار پرچم را به اهتزاز درآورد. و آن را به او داد، سپس صفیه دختر حیی را احضار کرد.
[ 2] فلانی را با سورهی توبه فرستاد و علی را در پیِ او فرستاد و آن را از او گرفت.
گفت: آن را کسی نمیبرد، جز آن که از من است و من از او هستم،
[ 3] (در مجلسی) به پسرعموهایش فرمود: کدامیک از شما مرا در دنیا و آخرت یاری میکند؟ درحالی که علی نشسته بود، آنان پاسخ ندادند. علی گفت: من در دنیا و آخرت شما را یاری میکنم. فرمود: تو در دنیا و آخرت ولیّ من هستی.
[ 4] او پس از خدیجه نخستین کسی بود که اسلام آورد.
[ 5] (در موضع دیگر) رسول خدا صلی الله علیه و آله جامهاش را گرفت، آن را بر سر علی و فاطمه و حسن و حسین نهاد و فرمود: (إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرا)
[ 6] علی جان او را خرید، جامه پیامبر صلی الله علیه و آله را پوشید و سپس در بستر ایشان خوابید، درحالی که مشرکان به سوی پیامبر پرتاب میکردند. ابوبکر در حالی که علی خوابیده بود آمد و پنداشت که او پیامبر خدا است.
گفت: ای پیامبر خدا
علی به او گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به سوی چاه میمون رهسپار شد، او را دریاب.
ابوبکر با شتاب رفت و با ایشان وارد غار شد.
علی پیوسته سنگباران میشد، همانگونه که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سنگباران میشد، و در حالی که از درد به خود میپیچید سرش را در پارچه پیچیده بود و بیرون نمیآورد تا این که صبح شد، سپس سرش را نمایان کرد، گفتند: تو یک مرد پَستی، یارِ تو را سنگباران میکردیم و از درد به خود نمیپیچید و تو از درد به خود میپیچیدی، و ما آن را انکار میکردیم.
[ 7] در جنگ تبوک، پیامبر با مردم از شهر بیرون رفت. علی به او گفت: آیا با شما خارج شوم؟
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: نه. علی گریست. به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی.
[ 8] رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: تو پس از من، ولیّ هر مؤمنی هستی.
[ 9] پیامبر درهای مسجد را ـ جز درِ علی را ـ بست. بدین روی، با جنابت وارد مسجد میشد و آن راهش بود و راهی جز آن برایش نبود.
[ 10] پیامبر فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. خداوند عزّوجلّ در قرآن ما را خبر داد که از اصحاب شجره راضی شد و نسبت به آنچه در دل دارند، آگاه شد. آیا برایمان فرمود که پس از آن، بر آنان خشمگین شده است؟
روزی عمر گفت: اجازهام ده تا گردنش را بزنم، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به راستی چنین میکنی؟ تو چه میدانی، شاید خداوند به اهل بدر نظر افکنده باشد. و فرموده : آنچه خواستید انجام دهید.»(1)
1) مسند احمد :1 544 رقم 3052 (چاپ جدید) و :1 331 (چاپ قدیم).
حدیث را، احمد با همین سند در مناقب آورده است و گوید: «یحییبنحمّاد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون که گفت: من نزد ابنعبّاس نشسته بودم که نُه نفر پیش او آمدند... ـ تا آنجا که گوید: ـ
پیامبر در جنگ تبوک با مردم خارج شد. علی گفت: با شما خارج شوم؟ پیامبر خدا فرمود: نه. علی گریست. فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی...»(1)
2ـ 25. روایت ابویعلی موصلی از تاریخ ابنکثیر نقل خواهد شد.
3ـ 25. روایت حاکم
حاکم گوید: «ابوبکر احمدبنجعفربنحمدان قطیعی (در بغداد از روی متن کتابش) از عبداللهبناحمدبنحنبل، از پدرش، از یحییبنحماد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون که گفت: نزد ابنعبّاس نشسته بودم که نُه نفر آمدند و گفتند: ای ابنعبّاس! یا با ما میآیی یا این که از میان اینان با ما خلوت کنی. ابنعبّاس گفت: با شما میآیم. ابن عباس، آن روز سالم و پیش از کورشدنش بود. گرد هم آمدند و گفتوگو کردند و ما نمیدانیم چه گفتند. آنگاه آمد و پیراهنش را تکان میداد و میگفت: اُف و تُف، مردی را دشنام دادند که چند ده فضیلت دارد... حدیث را تا آنجا میرساند که ابنعبّاس گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و مردم در جنگ تبوک خارج شدند. علی به او گفت: با شما بیرون شوم؟ پیامبر فرمود: نه. علی گریست. پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی...
اسناد این حدیث صحیح است، گرچه بخاری و مسلم به این سیاق، آن را نقل نکردند.
سرور یگانه، ابویعلی حمزةبنمحمّد زیدی ما را حدیث کرد از ابوالحسن علیبن محمّدبن مهرویه قزوینی قطّان که ابوحاتم رازی میگفت: برایشان شگفتانگیز بود که این فضیلتها را از روایت احمدبنحنبل بیابند.»(2)
4ـ 25. موفّقبناحمد آن را چنین روایت کرده است :
«احمدبنحسین، از ابوعبدالله حافظ، از احمدبنجعفر قطیعی، از عبداللهبناحمدبن حنبل، از پدرش، از یحییبنحمّاد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون که گفت: نزد ابنعبّاس نشسته بودم... ـ تا آنجا که ابنعبّاس گفت: در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفت و مردم با او خارج شدند. علی به او گفت: با شما خارج شوم؟ پیامبر فرمود: نه. علی گریست. پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ سزاوار نیست که من بروم جز اینکه تو جانشین من باشی.»(3)
5ـ 25. روایت ابنعساکر، از کتابهای کفایةالطالب، وسیلة الآمال، الریاض النضرة و غیر آنها به دست میآید.
روایت ابنعساکر
گنجی آن را از طریق ابنعساکر چنین آورده است :
«پیشوای اهل حدیث احمدبنحنبل در مسندش در حدیثی طولانی داستان خوابیدن علی را بر بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده و در پیِ او، حافظ محدّث شام در کتابش (الأربعین الطوال) روایت کرده است.
سند تا امام احمد، چنین است: قاضی القضاة حجّةالاسلام ابوالفضل یحییبنقاضی القضاة ابوالمعالی محمّدبنعلی قرشی، از حنبلبنعبدالله مکبّر، از ابوالقاسم هبةاللهبنحصین، از ابوعلی حسنبنمذهب، از ابوبکر احمدبنجعفر قطیعی، از عبداللهبناحمدبنحنبل، از پدرش.
سند حدیثی که در (الأربعین الطوال) آمده، چنین است: قاضی علّامه، مفتی شام ابونصر محمّدبنهبةاللهفرزند قاضی القضاة شرق و غرب ابونصر محمّدبن هبةاللهبن محمّدبنجمیل شیرازی، از حافظ ابوالقاسم علیبنحسن، از ابوالقاسم هبةاللهبن محمّدبنعبدالواحد شیبانی، از ابوعلی حسنبنعلیبنمحمّد تمیمی، از ابوبکر احمدبن جعفربنحمدان قطیعی، از عبداللهبناحمدبنمحمّدبنحنبل، از پدرش، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون که گفت :
من نزد ابنعبّاس نشسته بودم که نُه نفر نزد او آمدند... ـ تا آنجا که ابن عباس گفت: پیامبر با مردم برای جنگ تبوک خارج شد. علی گفت: (آیا) با شما خارج شوم؟ پیامبر به او فرمود: نه. علی گریست. پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی.»(1)
6ـ 25. روایت محبّ طبری
محبّ طبری حدیث را چنین روایت میکند :
«اختصاص علی به ده ویژگی: از عمروبنمیمون که گفت: نزد ابنعبّاس نشسته بودم که هفت نفر نزد او آمدند ـ تا آنجا که گفت: ـ در جنگ تبوک با مردم خارج شد. علی به او گفت: آیا با شما خارج شوم؟ پیامبر فرمود: نه. علی گریست. فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی...
تمامی آن را احمد آورده و حافظ ابوالقاسم در کتابش (الموافقات) و صاحب (الأربعین الطوال)، و نسایی بخشی از آن نقل کردهاند.»(2)
7ـ 25. روایت ابنکثیر
حافظ ابنکثیر دمشقی پس از نقل روایت حدیث خیبر از ابویعلی، این حدیث را از عمروبنمیمون، از ابنعبّاس روایت کرده و گوید: «حدیث از این جهت غریب است، و خلاصهای است از یک حدیث طولانی که احمد از یحییبنحماد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون، از ابنعبّاس به طور کامل روایت کرده است که: احمد گفت... و با مردم در جنگ تبوک خارج شد...»(1)
8ـ 25. روایت ابنحجر عسقلانی
ابنحجر عسقلانی آن را چنین روایت کرده است: «احمد و نسائی از طریق عمروبن میمون نقل کردهاند: من نزد ابنعبّاس نشسته بودم که هفت نفر نزد او آمدند. ـ تا آنجا که ـ در حالی که پیراهنش را تکان میداد، آمد و گفت: مردی را دشنام دادند که دارای ده... ـ تا آنجا که ـ در جنگ تبوک به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبر نیستی، سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی...»(2)
9ـ 25. روایت جلالالدین سیوطی
جلالالدین عبدالرّحمانبنابیبکر سیوطی این حدیث را در کتابش (جمع الجوامع) چنین روایت کرده است: «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی، هان! برایم سزاوار نیست که بروم جز این که تو جانشین من باشی. از ابنعباس.»
10ـ 25. همین لفظها را متقی هندی آورده است.(3)
11ـ 25. عبدالوهاببنمحمّدبنرفیع نیز در تفسیرش آن را از ابنمغازلی با اسنادش از ابنعبّاس روایت کرده است.
13 و 12ـ 25. شهابالدّین احمد در کتابش (توضیح الدلائل) چنین روایتش کرده است :
«از عمروبنمیمون که گفت: نزد ابنعبّاس رضیاللهتعالی عنه نشسته بودم که هفت نفر نزد او آمدند ـ تا اینجا میرسد که ـ رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک خارج شد، علی به او گفت: با شما خارج شوم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه. علی رضواناللهتعالیعلیه گریست، پیامبر فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که بروم جز این که پس از من تو جانشین من باشی...
آن را صالحانی با اسناد خود به حافظ ابویعلی موصلی با اسنادش میرساند. و این حدیثی نیکو و متین است، طبری آن را روایت کرده و گوید: احمد به طور کامل آن را آورده و نیز ابوالقاسم دمشقی در (الموافقات) و صاحب (الأربعین
الطوال) و نسائی بخشی از آن را نقل کردهاند».(1)
14 ـ 25. ابنباکثیر مکّی آن را چنین روایت کرده است :
از عمروبنمیمون رضیاللهعنهما که گفت: نزد ابنعبّاس رضیاللهعنهما نشسته بودم. ـ تا آنجا که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله بامردم برای جنگ (تبوک) خارج شد. علی به او گفت: با شما خارج شوم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: نه. علی رضیاللهعنه گریست. پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود : آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم، جز این که تو جانشینم باشی...
این حدیث را به طور کامل نقل کردهاند: احمدبنحنبل و ابوالقاسم دمشقی در (الموافقات) و در (الأربعین الطوال)، و نسائی بخشی از آن را نقل کرده است و این رویدادی مشهور است که ابناسحاق و دیگران آن را آوردهاند.»(2)
15 ـ 25. میرزا بدخشانی اینگونه روایتش کرده است :
«احمد و حاکم از ابنعبّاس رضیاللهعنه نقل کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله به علیـ هنگامی که در جنگ تبوک او را به جا گذاردـ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که بروم، جز این که تو جانشینم باشی...»(3)
16ـ 25. روایت شاه ولیالله
پدر دهلوی نیز ـ در کتابش (ازالة الخفا)ـ آن را روایت کرده است :
«حاکم و نسائی از عمروبنمیمون نقل کردهاند که گفت: نزد ابنعبّاس نشسته بودم که نُه نفر نزد او آمدند. ـ تا آنجا که ـ ابنعبّاس گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک خارج شد و مردم با او بیرون رفتند. علی به او گفت: آیا با شما خارج شوم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه. علی گریست. پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم، جز این که تو جانشین من باشی...»
17ـ 25. روایت محمّدبناسماعیل امیر
محمّدبناسماعیل امیر صنعانی در کتابش (الروضة الندیة) آن را چنین روایت کرده است :
«خداوند متعال و پیامبرش، ویژگیهایی را به او اختصاص داده است که به نوشتن قلمها درنمیآید و به گذر روزها و شبها از بین نمیرود، مانند اختصاص او به چهار خصلت که در کسی جز او نیست، آنگونه که علّامه ابوعمربنعبدالبر آن را از حدیث حبر امّت ابنعبّاس رضیاللهعنهما نقل کرده است... و مانند ویژگی او به ده خصلت، آنگونه که احمد به طور کامل و ابوالقاسم دمشقی در (الموافقات) و در (الأربعین الطوال) و بخشی از آن را نسائی، از حدیث
عمروبنمیمون، نقل کردهاند...»
18ـ 25. احمدبنعبدالقادر عجیلی گوید :
«در باب ولایت هارونی، پیامبر صلی الله علیه و آله ـ در جنگ تبوک ـ او را جانشین خود کرد، گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان به جا میگذاری؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟ سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی. آن را ابنعبّاس روایت کرد...و در آن اشارتهایی است که بخشی از آنها خواهد آمد.»(1)
گویم :
آیا این منقبتی بس بزرگ و مرتبتی والا ویژهی امیرالمؤمنین علیه السلام نیست که در آن جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شریک نیست؟
این راهبرد، دلیل دیگری است که بطلان ادّعاهای ناصبیها و بیهودهگوییهای پیروانشان، در مقام ردّ استدلال به این حدیث شریف را مینمایاند.
این حدیث همچنین دلالت دارد بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، چون (أن أذهب) به توان و قوت (ذهابی) و اسم جنس مضاف است. پیش از این دانستید که اسم جنسی که قطعآ استثنا از آن جایز است، از لفظهای عموم است. و «الذهاب الی الرب» یکی از افراد آن است. پس امیرالمؤمنین علیه السلام همان جانشین پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
به فرض که این (ذهاب) را مقیّد به زمان عزیمت حضرتش به تبوک بدانیم، چون و چرایی در دلالت آن بر افضلیت نمیماند، و این افضلیت مستلزم امامت و خلافت عامه است.(2)
پاسخ به مناقشه محبّ طبری در این زمینه
گویی محب طبری متوجّه دلالت این حدیثـ به طور تطبیق یا استلزامـ بر بطلان خلافت پیشینیان بر امیرالمؤمنین علیه السلام شده است. لذا میکوشد آن را به گونهای توجیه کند که منافاتی با مذهبشان نداشته باشد، و این گفتهی اوست :
«پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سزاوار نیست که من بروم، جز این که تو جانشین من باشی. مراد به آن ـ والله اعلمـ این است که جانشین من بر خانوادهام باشی، و این که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جز بر آنان جانشین نفرمود ـ و خویشاوندی برای آن مناسبت دارد، و پیامبر صلی الله علیه و آله محمّدبنمسلمهی انصاری را جانشین بر مدینه کرد، و گفته شده: سباعبن عرفطه چنان که ابن اسحاق آن را آورده و گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را بر خانوادهاش به جا گذارد و به اقامت در میان آنان فرمان داد. منافقان بر علی فتنهانگیزی کردند و گفتند: او را به جا نگذاشت جز برای گران بار بودنش. علی سلاحش را برگرفت و خارج شد تا خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، در حالی که ایشان در جرف فرود آمده بود و گفت: ای پیامبر
خدا، منافقان پنداشتهاند که تنها به این جهت مرا به جا گذاشتی که مرا گرانبار یافتی و خواستی که از من آسوده شدی. فرمود: دروغ گفتند، بلکه تو را به جا گذاردم بر آنچه پشت سرم رها کردم، پس بازگرد و در خانوادهام و خانوادهات جانشین من باش، آیا راضی نمیشویـ ای علیـ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟
یا معنی چنین باشد: جز این که در این قضیه، تو جانشین من باشی، بنابر تقدیر عمومیّت استخلاف او بر مدینه ـ اگر صحیح باشدـ و این برای معنایی است که مقتضای علم رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که غیر او ندانست. دلیل این مدّعا، آن که پیامبر صلی الله علیه و آله بارها و در بسیاری از قضیهها دیگرانی را جانشین خود کرد.
یا معنی این باشد: مقتضای حال و کار تو این است که من به جایی نروم جز این که تو جانشین من باشی، چون تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، به جهت نزدیک بودنت به من، و دریافتت از من. لیکن ممکن است گاهی همراهیِ تو با من سودمندتر از جانشین شدنت باشد، یا اوضاع چنان اقتضا کند که مصلحت در جانشین کردن دیگری باشد، پس حُکم جانشین کردن از مقتضای خودش دور میشود و آنهم به جهت علّتی قویتر که خلافش را اقتضا میکند.
به هر حال در هیچ یک از این وجوه، چیزی نیست که دلالت کند بر این که علی پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، جانشین باشد.»(1)
گویم :
بر خردمندان و دارندگان عقلهای سلیم پوشیده نمیماند که کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «سزاوار نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی» مطلق و بدون قید است، پس بار کردن لغت (جانشین من) بر جانشینیِ ویژه در خانواده یا در این جریان، حملی بیدلیل و تقییدی بدون مقیّد است، این تقیید بسیار شبیه تقیید اهل کتاب است که نبوّت و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تنها ویژهی عربها دانستند نه دیگر امّتها. آنان چون از انکار اصل نبوّت و رسالت ایشان ناتوان شدند، به مقیّد کردن آن بر عربها، روی آوردند.
امّا ادّعای انحصار جانشینی اوبر خانواده، بطلان آن از گفتههای صریح پیشوایانشان آشکار میشود که جانشینی آن جناب بر مدینه بود.
امّا این که مناسبتش، خویشاوندی است، اگر مراد انحصار جانشینیِ او به آنان باشد، بطلان آن کاملا روشن است. و اگر مراد این باشد که میان خویشاوندی و جانشینی مناسبتی وجود دارد، این مطلب جانشینی بر غیر خانواده را نفی نمیکند.
محب طبری گوید: «یا معنی این باشد که جز این نیست که در این جریان، تو جانشین من باشی، بنابر تقدیر عمومیت جانشینی او بر مدینه اگر صحیح باشد...»
1) الریاض النضرة (1ـ2): 225 ـ 226.
این سخن، توجیهی است که بیهودهگوییهای پیشوایان مذهبش را باطل میکند، چون آنان گویند که این جانشینی از توصیفهای عمومی مشترک است، بلکه استخلاف او را ضعیفتر و سستتر از دیگر جانشینیها قرار دادند، چون میگوییم : علی علیه السلام استحقاق خلافت دارد نه دیگران، گرچه به معنایی که این بار، مقتضی بود و پیامبر آن را دانست و ناصبیها ندانستند، پس برای حضرتش شرافت کامل ویژه اثبات شد که برای غیر او به دست نمیآید، و بدینترتیب توهّم مشارکت دیگران در این فضیلت ساقط میشود. بر این پایه خلافت پس از وفات ـ با اولویّت قطعی ـ منحصر به آن جناب 7خواهد بود، این مطلبی است کاملا روشن و آشکار که جز افراد لجوج سرسخت آن را انکار نمیکنند.
طبری گوید: «یا معنی این باشد: چیزی که حال و وضع تو اقتضا میکند...»
این اقرار، بیش از مورد قبلی دلالت بر خواستهی امامیه دارد، چون جمله «به سویی نمیروم» دلالت بر عمومیت دارد، به جهت نکرهای که در سیاق نفی وجود دارد، و نیز جمله «رفتن به سوی ربّ الأرباب». پس ـ براساس این تقریرـ حدیث دلالت دارد بر افضلیت و امامت و خلافت علی علیه السلام پس از رسول خدا6 چون افضل برای خلافت و امامت گزیده شده است، همانگونه که محبّ طبری، خود در فصل سوم دربارهی خلافت ابوبکر از باب اوّل از مناقب بخش دوم اعتراف میکند: «تمام حدیثهای افضلیت او، تعیّن او را میرساند، بنابر آنچه گفتیم که ولایت مفضول با وجود افضل منعقد نمیشود.»
طبری گوید: «گاهی همراهی او، سودمندتر از استخلاف او است». کاملا روشن است که :
نخست: این معنی هنگام رفتنش به سوی پروردگارش متحقق نیست، چون آنگاه با او نرفت، پس حکم استخلاف او بر جای خود باقی است.
دوم: تخلّف از حکم استخلاف، به این علّت که همراهی سودمندتر باشد، زیانی به دلالت حدیث بر افضلیت ندارد، چون آنگاه معنی چنین خواهد بود که مانعی در همراهی او با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجود ندارد، پس خلافت منحصر به ایشان است و این مرتبه برای دیگری حاصل نمیشود، پس او افضل خواهد بود.
طبری گفت: «یا وضعیت چنان مقتضی باشد که مصلحت در استخلاف غیر تو باشد...»
اگر مراد این باشد که مصلحت در استخلاف دیگری، فرع بر آن است که همراهیش سودمندتر باشد، آن حالت را دانستید. و اگر مراد، برگرداندن موضوع باشد به این معنی که مصلحت اوّل و بالذات متعلّق به استخلاف دیگری است، نه این که اوّلاً و بالذّات متعلق به آن باشد، این دشمنی صریح و مخالفت روشنی با کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، چون دلالت بر اختصاص جانشینی به او دارد. و ماـ بر پایهی آن ـ گوییم که هنگام رفتن حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم، به سوی پروردگارش، آیا مصلحت بر این تعلّق گرفت که امیرالمؤمنین علیه السلام یا دیگری را به جای خود گذارد، یا نه؟ بنا بر حالت دوم، خلافت منحصر به او خواهد بود. در حالت نخست، باید دیگری را جانشین کند، لیکن استخلاف ابوبکر نزد اهل سنّت هم متحقّق نیست ـ آنگونه که دهلوی و غیر او اعتراف کردهاندـ پس مصلحتی در استخلاف کسی غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام نیست، پس خلافت منحصر به اوست. پس چگونه ادّعا میشود که ابوبکر را جانشین کرد، در حالی که خودشان، از ابن مسعود روایت میکنند که حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم به جانشین کردن ابوبکر و عمر راضی نشد؟!
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تو پس از من جانشین من هستی بر هر مؤمن.»
حافظ نسائی کتاب (الخصائص) را به امید هدایت منحرفان از امیرالمؤمنین علیه السلام نوشته است، آنگونه که ابنحجر در شرح حال او، به نقل از ابوبکر مأمونی آورده است که دربارهی نوشتن این کتاب از او پرسیده است. او گوید: «وارد دمشق شدم در حالی که منحرفان از علی در آن بسیار بودند. من کتاب الخصائص را نوشتم به امید این که خداوند، آنان را هدایت فرماید.»(1) و دهلوی این کتاب را از دلیلهای برائت اهل سنّت
از بغض و کینه امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است.(2)
نسائی در آن کتاب گوید:
«بیان کلام پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهی علی رضیاللهعنه که فرمود: خداوند عزّوجلّ هرگز او را خوار نمیدارد:
محمّدبنمثنی، از وضّاح ـ ابوعوانه ـ از یحییبنسلیم، از عمروبنمیمون که گفت : نزد ابنعبّاس رضیاللهعنهما نشسته بودم که نُه نفر نزد او آمدند و گفتند: یا با ما میآیی یا با ما خلوت کنی ـ آنوقت، او بینا و پیش از نابینایی او بودـ گفت: من با شما میآیم، آنان با یکدیگر صحبت کردند و نمیدانم چه گفتند. ابن عباس برگشت، در حالی که پیراهنش را میتکاند و میگفت: أُف و تُف، مردی را دشنام دهند که ده خصلت را دارا است :
[ 1] مردی را دشنام دادند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به یقین مردی را میفرستم که خدا و رسولش را دوست میدارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، خداوند هرگز او را خوار نمینماید و او شریفتر از هر کسی است که شرافت یافت. آنگاه فرمود: علی کجاست؟ گفتند: او در آسیاب است و گندم آسیاب میکند. فرمود: از شما کسی نبود که به جای او گندم آسیاب کند؟ سپس او را طلبید در حالی که چشم درد داشت و چیزی نمیدید. پس در چشمان او آب دهان انداخت و سه بار پرچم را به اهتزاز درآورد و آن را به او داد، آنگاه صفیه دختر حُیَیّ را آورد.
[ 2] ابوبکر را با سورهی توبه فرستاد، و علی را به دنبالش فرستاد که آن را از او گرفت. فرمود: آن را نمیبرد جز شخصی از خانوادهام که او از من است و من از او هستم.
[ 3] رسولخدا صلی الله علیه و آله حسن و حسین و علی و فاطمه را طلبید و پیراهنی بر روی آنان کشید و فرمود: بار الاها، اینان خانوادهام و نزدیکانم هستند، پس ناپاکی را از آنان دور کن و کاملا پاکیزهشان گردان.
[ 4] او پس از خدیجه، نخستین کسی بود که همزمان با او اسلام آورد.
[ 5] جامه پیامبر را [در لیلة المبیت] پوشید، در حالی که مشرکان میپنداشتند که او پیامبر خدا است. ابوبکر آمد، علی گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به سوی چاه میمون رفت. ابوبکر در پی پیامبر رفت و با او وارد غار شد، مشرکان تا صبح همواره او را سنگباران کردند.
[ 6] در جنگ تبوک با مردم خارج شد. علی گفت: با شما خارج شوم؟ فرمود: نه. علی گریست، فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟ سپس فرمود: تو
جانشین من هستی ـ یعنی بعد از من بر هر مؤمنی.
[ 7] و درهای مسجد را بست ـ تا آخر حدیث.»(1)
گویم :
این حدیث، متن صریحی است که عقیده امامیه را میرساند که حدیث منزلت، استخلاف جزئی نیست، بلکه بر خلافت و ولایت عامه بر هر مؤمنی پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد. پس خرافات ناصبیها و تردیدکنندگان بر باد میرود و در بازار اعتبار، برایش ارزشی باقی نمیماند.
اعتبار کتاب الخصائص
علّت نوشتن این کتاب بیان شد. اکنون باید اعتبار احادیثش ثابت شود تا بتواند ناصبیها را هدایتگر باشد.
بزرگانی گویند که نسائی کتابش (الخصائص) را برای استدلال و احتجاج نوشته است. ابنحجر عسقلانی هنگام بیان رمزهای کتاب «تهذیب الکمال» نوشتهی مزّی که آن را تهذیب کرده، گوید: «برای آن شش کتاب: ع، برای آن چهار کتاب: ع، برای بخاری: خ، برای مسلم: م،... و برای نسائی در کتاب الیوم و اللیلة: سی، برای مسند مالک: کز، برای خصائص علی: ص، برای مسند علی: عس، و برای ابنماجه در تفسیر : فق. این چیزی است که مؤلّف کتاب دربارهی تألیفهای آنان بیان کرده است و گوید که نوشتههای آنان را در تاریخ عمدآ رها کرده است، چون حدیثهایی که در آن مورد آمده، برای احتجاج مورد نظر نیست...
او، این کتابها را جداگانه آورده است: (عمل یوم و لیله) نسائی را از سنن، در حالی که در روایت ابنالأحمر و ابنسیّار، از کتابهای سنن است. نیز (خصائص علی) را جدا کرده است که در روایت ابنسیار، از جمله کتابهای مناقب است. البته تفسیر را که در روایت حمزه به تنهایی است، جدا نکرده است و همچنین کتاب الملائکة و الاستعاذه، و الطب و غیر آنها را. در این مورد تنها یک راوی متفرّد است نه راوی دیگر، نسبت به نسائی، و وجه جدا سازیِ (الخصائص) و (عمل الیوم و اللیلة) برایم روشن نشد. و خداوند توفیق دهنده است.»(2)
پس کتاب (الخصائص) از کتابهایی است که برای احتجاج نوشته شده است، افزون بر این که از کتابهای (السنن) است که خود یکی از کتابهایی است که در نظر آنها صحیح است.
بنابر این، حدیث مذکور، معتبر است و برای احتجاج و استدلال صلاحیت دارد.
صحت این حدیث
علاوه بر اعتبار کتاب، وقتی رجال این حدیث را ـ به طور خاصّ ـ بررسی کنیم، مییابیم که همگی آنان ـ در نظر اهل تسنّن ـ ثقه معتبر و از رجال صحیح میباشند :
محمّدبنالمثنی از حافظان ثقهی بزرگ است. ذهبی گوید: «محمّدبنالمثنی، ابوموسی عنزی، حافظ، از ابنعیینه و عبدالعزیز روایت کرده و ابوعروبة و محاملی، از او روایت کردهاند. ثقه و پرهیزکار، سال 252 درگذشت.»(1)
ابنحجر گوید: «ثقه مورد اعتماد است.»(2)
ابوعوانه وضاح، ابوبلج یحییبنابیمسلم و عمروبنمیمون همگی از افراد ثقه مورد اعتماد و معتبر میباشند. پیش از این دیدیم که حاکم این حدیث را از آنان نقل کرده و صحّت آن را دانستید. همچنین حافظ ابنعبدالبرـ که دهلوی او را به اعلمیت از خطیب و بیهقی و ابنحزم توصیف کرده استـ از این طریق، حدیث پیشتاز بودن در اسلام را روایت کرده است، و با بیانی صریح گوید که کسی را در صحت آن تردیدی نیست. این متن گفته او است:
«عبدالوارثبنسفیان، از قاسمبناصبغ، از احمدبن زهیربن حرب، از حسنبنحماد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبنمیمون، از ابنعبّاس که گفت: علی بعد از خدیجه نخستین کسی بود که به خداوند ایمان آورد.
ابوعمرو گفت: این اسنادی است که کسی را در آن تردیدی نیست، به جهت صحتش و اطمینان کامل در نقلش.»(3)
چگونه روا میدارند که در سند این حدیث عیبجویی کنند، در حالی که «وضّاح» و «عمروبنمیمون» از رجال تمامی کتابهای صحاح است و «ابوبلج» از رجال ترمذی و نسائی و ابنماجة و ابوداوود است؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تو خلیفهی من هستی.»
حافظ سبطابنجوزی بعد از حدیث منزلت چنین روایت کرده است:
«امام احمد این حدیث را در کتاب الفضائل ـ که در مورد امیرالمؤمنین نوشته ـ چنین آورده است: ابومحمّد عبدالعزیزبنمحمود بزار، از ابوالفضل محمّدبنناصر سلمی، از ابوالحسن مبارکبنعبدالجبار صیرفی، از ابوطاهر محمّدبن علیبنمحمّدبنیوسف، از ابوبکر احمدبنجعفربنحمدان قطیعی، از عبداللهبناحمد، از پدرش، از وکیع، از اعمش، از سعدبنعبید، از ابوبردة که گفت :
علی با پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی ثنیّة الوداع خارج شد و ـ در حالی که میگریست ـ میگفت: مرا با زنان به جای گذاردی، دوست ندارم که به سویی خارج شوی جز این که من با شما باشم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ و تو خلیفهی من هستی.»(4)
این حدیث، متن صریحی بر خلافت عامّه و ولایت کبری است.
(28) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تو را به جای گذاردم تا خلیفهام باشی.»
حدیث منزلت به لفظ زیر نیز روایت شده است :
«از علی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو را به جای گذاردم که خلیفهام باشی. گفتم: از شما باز مانم ای رسول خدا؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست. طبرانی در المعجم الأوسط آورده است».(1)
گویم :
این استخلاف بر مدینه است، و گفتار بزرگان بر این مطلب تصریح دارد. وقتی این جانشینی ثابت شود، قطعآ این مقام ماندگار است تا این که رافع آن متحقّق شود. روشن است که رافع صریح کامل آن وجود ندارد. بطلان ادّعای انقطاع آن ـ چون مقیّد به مدّت غیبت است ـ خود جایی دارد، مانند ادّعای برکناری با رجوع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جنگ.
وقتی این جانشینی ماندگار و باقی گذارده شد، پس از وفات حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم نیز باقی خواهد بود، و سبقت گرفتن دیگری بر او باطل است، از این رو که :
نخست: چون جانشینی افرادی بجز امیرالمؤمنین علیه السلام خلاف اجماع مرکب است، چون جانشینی بر کسانی که در مدینهی منوره هستندـ از جمله همسران ـ برای امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت شد. پس این مقام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز برایش ثابت است.
دوم: اگر جانشینی مطلق بر مدینه را برای کسی غیر از علی علیه السلام بپذیریم، باید دو جانشین بر مردم مدینه در یک زمان باشد، یکی امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگری یکی از آنانی که برایشان ادّعای خلافت شده است، و بطلان این کاملا روشن است، چون اجماع بر عدم جواز حاصل شده است.
سید مرتضی علیهالرحمة گوید:
«اگر گفته شود: بیان کردهاید که تعلّق استخلاف بر مدینه برای یاران شما روشی مورد اعتماد است، وجه استدلال به آن را روشن کنید.
گوییم: وجه دلالتش این است: جانشینیِ امیرالمؤمنین علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، هنگام رهسپاری به جنگ تبوک ثابت شد، ولی برکناری او از این ولایت براساس کلامی از پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت نشد، و دلیلی هم وجود ندارد. پس باید او امام باشد، چون وضعش تغییر نمییابد.
اگر گفته شود: آنچه انکار کردید، این است که اقتضای بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، عزل اوست، گرچه برکناری با گفتهای روی ندهد.
1) کنزالعمال :13 158 رقم 36488.
گوییم: بازگشت، برکنار کردن از ولایت نیست، نه بنا بر عرف و نه عادت، پس بازگشت از غیبت چگونه میتواند عزل یا مقتضی عزل باشد؟ و چه بسا که جانشین و جانشینکننده در یک شهر باشند، و حضورش جانشینی او را نفی نمیکند، بلکه در بعضی شرایط، برکناری با رجوع جانشینکننده ثابت میشود، اگر بدانیم که جانشینکردن تنها متعلّق به دوران غیبت بوده است، پس غیبت همانند شرطی در آن است، و چنین چیزی در استخلاف امیرالمؤمنین علیه السلام دانسته نشده است.
اگر کسی معارضه کند به این که روایت شده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که امیر المؤمنین را مانند معاذ و ابناممکتوم و غیرشان جانشین کرده است
پاسخش ـ که از پیش هم آمد ـ این است: اجماع بر آن که اینان را پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بهرهای نیست نه در امامت و نه در وجوب اطاعت. و این دلالت بر ثبوت برکناری آنان دارد.
و اگر به اختصاص این ولایت متعلّق شد، و آن را محدود به مدینه بداند، جایز نیست که مقتضی امامت عوام گردد.
و در این فصل، سخن دربارهی اختصاص به طور مشروح آمد.»(1)
گویم :
این است گفتهی پیشین سیّد مرتضی که به آن اشاره کرده است:
«قاضی عبدالجبار گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که او را در مدینه به جای خود گذارد، لازم نبود که حدود شرعی را در جایی غیر از مدینه برپا دارد و مانند آن، امامت به شمار نمیآید.
پاسخ: این سخن، در برابر کسی است که به استخلاف، استناد کرده، نه به تأویل خبر. و پاسخ آن را پیش از این گفتیم که: اگر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای او ثابت شد واجبالاطاعة است و شایستگیِ تصرّف با امر و نهی در بارهی گروهی از امّت دارد، باید بر همگان امام باشد، چون هیچیک از امّت عقیده ندارد که در این حالت مواردِ واجب شده به او اختصاص دارد. هرکس این منزلت را برای او اثبات کند، آن را به صورت امامت عام اثبات نموده است نه امارت. اجماع مانع از گفتهاش بوده است، پس باید پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او امام باشد نه امیر، بنا بر آنچه بیان کردیم که اگر وجوب فرض الطاعة ثابت شد، به طور اجماع اختصاص ولایتش به امارت باطل میگردد. ناگزیر باید که امام باشد، چون اگر فرمانروایی یا موارد مشابه آن منتفی شود با آن که وجوب اطاعت ثابت باشد، بناچار امامت ثابت میگردد.»(2)
خلاصه این که جانشینی امام علیه السلام پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر مبنای جانشینیِ او بر مدینه به قطع و یقین ثابت است، پس از این که روشن شد که برکنار نشده و در صورت بقای این جانشینی و نفی خلافت عامّه از او، خرق اجماع مرکّب لازم
میآید. و اهل سنّت پاسخ دادن به آن را نتوانند، هرچند بکوشند و نیرو به کار گیرند...
2ـ 28. استدلال آنان به جانشینیِ ابوبکر در نماز، در حالی که اصل و پایهای ندارد
اهل سنّت چنین دلیلی را دستآویز اثبات خلافت ابوبکر قرار دادهاند، با این ادّعا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را در نماز جانشین قرار داد.
فخر رازی در ادلّه خلافت او گوید: «حجّت نهم: پیامبر صلی الله علیه و آله او را در روزهای بیماری مرگش جانشین خود در نماز کرد، و از آن برکنارش نفرمود. پس باید پس از مرگش نیز جانشین او در نماز باقی بماند. و اگر جانشینی او در نماز ثابت شد، جانشینی او در دیگر امور هم ثابت میشود، براساس این ضرورت که کسی قایل به فرق نیست.»(1)
اصفهانی گوید: «سوم: پیامبر صلی الله علیه و آله روزهای بیماری، ابوبکر را در نماز جانشین خود کرد. جانشینی در نماز با نقل صحیح ثابت شد و پیامبر، ابوبکر را از جانشینی خود در نماز برکنار نفرمود، پس ابوبکر پس از وفاتش جانشین در نماز باقی ماند. وقتی خلافت ابوبکر رضیاللهعنه در نماز پس از وفاتش ثابت شد، خلافت ابوبکر بعد از وفاتش در غیر نماز ثابت میشود، چون کسی قائل به جدایی نیست.»(2)
گویم :
جانشینیِ ابوبکر، وابسته به تمامیّت مقدمه نخست است، در حالی که امامیه موافقت ندارند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ گاه ابوبکر را در نماز جانشین کرده باشد، بلکه عدم آن از چندین وجه ثابت شده است، از جمله این که با وارد شدنش در لشکر اسامه منافات دارد که با گفتههای بزرگان و روایتهای راویان ثقه ثابت شده است که در کتاب فتح الباری(3) و غیر آن(4) آمده است.
لیکن با دلیلهای قاطع، جانشینیِ امیرالمؤمنین علیه السلام تحقّق یافته است و بزرگان قوم به آن اعتراف کردهاند، تا آنجا که ناصبیها نیز توان انکارش را نیافتهاند، هرچند ادّعا کردهاند که محدود به خانواده است، چون ثبوت خلافت بر گروهی از امّت برای ثبوت مطلق آن بسنده است، چون عقیده به انفصال، باطل است. این استدلال را چنان نیرومندی و متانتی است که تفتازانی را وادار به بیانش در این مقام کرده و گوید:
«پاسخ به این که پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام خروج به جنگ تبوک، علی رضیاللهتعالیعنه را به جای خود بر مدینه گذاشت، و اهل نفاق سخن بسیاری گفتند. علی رضیاللهعنه گفت: ای رسول خدا! مرا با زنان رها میکنی؟ پیامبر علیهالصلاةوالسلام فرمود:
آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ و این برخلافتش دلالت ندارد مانند ابناممکتوم رضیاللهتعالیعنه که در بسیاری از جنگهایش او را به جای خود بر مدینه گماشت.
و چه بسا که به آنجا میکشاند که اعتبار برای عمومیت لفظ است نه خصوصِ سبب.
بلکه چه بسا احتجاج شود که جانشینیِ او بر مدینه و برکنار نکردن او از آن ـ با توجّه به این که عقیده به جدایی صحت ندارد، و اینکه نیاز به جانشینی بعد از وفات، شدیدتر و مورد تأکید بیشتری نسبت به دوران غیبت است ـ خود بر جانشینیِ او دلالت دارد.»(1)
تفتازانی این احتجاج را بیان کرده و دربارهاش سخن نگفته است. سکوت پس از سخن ـ آنگونه که در چنین مقام است ـ دلیل بر رضایت و تسلیم نزد دهلوی و شاگردش رشید، بلکه نزد همگان میباشد.
از جمله شگفتیها، آنگونه که در انسان العیون و غیر آن است، این که اینان با استدلال یاران ما دربارهی جانشین کردن بر مدینه در جنگ تبوک و جانشین کردن ابناممکتوم و غیر او معارضه میکنند، امّا در برابر استدلال به امامت ابوبکر در نمازـ با این که اصل و پایهای نداردـ به امامت ابناممکتوم و غیر او در نماز معارضهای نمیکنند، با این که نمازگزاردن پشت سر هر نیکوکار و فاجری را جایز میدانند!!
3ـ 28. معارضهی آنان با جانشینیِ ابناممکتوم بر مدینه
معارضه تفتازانی به جانشینیِ ابناممکتوم از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله بر مدینه، از چند وجه مردود است :
نخست: نزد امامیه ثابت نشده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لفظ (الخلیفه) را بر ابنامّمکتوم و امثال او به کار برده باشد. نهایت اینکه بعضیوقتها حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم ابناممکتوم یا دیگری را برای نگهبانی از مدینه منصوب کرده باشد، امّا دربارهی امیرالمؤمنین علیه السلام در بسیاری از بیانهای صریح، لفظ (الخلیفة) آمده است.
دوم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی علی را بر مدینه جانشین گمارد، اطاعت او را به طور مطلق بر همسرانش واجب فرمود، پس اطاعت او بر دیگران نیز واجب است، از آن رو که عقیده به انفصال، باطل است. امّا این معنی برای ابناممکتوم و دیگری ثابت نشده است. این خود، تفاوت بسیار بزرگی است که ما را از مقایسهی جانشینیِ امام علیه السلام با وضع دیگران باز میدارد.
امّا این که پیامبر، اطاعت او را بر همسرانش واجب ساخت، سید جمالالدین محدّث ـ از بزرگان محدّثان و از اساتید دهلوی که شیخ علی قاری و غیر او بیشترین ستایش را از او کردهاندـ در کتابش (روضة الاحباب) آورده، چنان که ابوعبدالله حاکم آن را در کتابش (الأکلیل) از عطاءبنابیرباح روایت کرده است که حضرترسول صلی الله علیه و آله و سلم بعد از حدیث منزلت فرمود :
«ای علی، در خانوادهام به جای من بمان و بزن و محدود کن، و پند ده. سپس همسرانش را طلبید و فرمود: به علی گوش فرا دهید و اطاعت کنید.»
1) شرح المقاصد :5 275ـ 276.
وقتی اطاعت واجب شد، امامت هم واجب میشود، چنان که دهلوی در مقام استدلال به آیه: (قل للمخلّفین من الأعراب)به این مطلب تصریح کرده است.
سوم: این خلافت همراه است با جملههایی مانند: «سزاوار نیست که من بروم جز این که تو خلیفهام باشی.» و «مدینه جز با من یا با تو نیکو نشود.» و «بناچار باید من با تو بمانیم» و این شرافت و مقامی بس والا است که با هیچ استخلاف دیگری قابل مقایسه نیست.
چهارم: اجماع بر خلافت نداشتن ابناممکتوم و غیر او پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برپا شده است، پس چگونه بر اساس حکومت کسی که بر خلافت نداشتنش اجماع شده است، با خلافت مطلقهی عامهی امیرالمؤمنین علیه السلام معارضه میشود؟
پنجم: ابناممکتوم و دیگر اصحاب، برای خلافت کبری شایستگی ندارند، پس نامبردن آنان برای مقابله با امیرالمؤمنین علیه السلام تنها تعصّبی بس بزرگ است.
ابنتیمیه گوید: «جانشین کردن در دوران حیات، خود نوعی نیابت است که ناگزیر هر ولیّ امری باید داشته باشد. البته چنین نیست که هرکس در حیات برای جانشینی بر گروهی از امّت نیکو باشد، برای جانشینی پس از مرگ او صالح باشد، همانگونه که ابناممکتوم نابینا در زمان حیات پیامبر به کار گرفته شد، ولی پس از رحلت پیامبر برای خلافت شایسته نیست، و همچنین بشیربنعبدالمنذر و غیر او.»(1)
از لغزشهای شگفت، این گفتهی فخر رازی است :
«شبههی چهاردهم این است که پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی را در جنگ تبوک به جای خود گذارد.
گوییم: چرا جایز نباشد که بگوییم: آن استخلاف محدود به مدّت آن سفر بود، لاجرم با سپری شدنِ آن، مدّت آن استخلاف نیز به پایان رسید.
و نیز، این با استخلاف ابوبکر در نماز توسط پیامبر صلی الله علیه و آله در بیماریش، معارض است.
پس اگر آن را انکار کردند، ما هم آن را انکار میکنیم.»(2)
در پاسخ فخر رازی میگوییم: دیدیم که ادّعای تقدیر، باطل است، چون دلیلی بر وجودش نیست، با وجود اطلاق و عمومیت لفظ. همچنین ادّعای معارضه با نماز ذکر شده، مجادلهی غریبی است، چون استخلاف امیرالمؤمنین علیه السلام مورد اتّفاق و مسلّم نزد هر دو فرقه و حتّی ناصبیها است، پس معارضه با آن به چیزی که آنان روایت نکردهاند، جایز نیست.
کلام فخر رازی که گفته: «پس اگر آن را انکار کردند ما هم آن را انکار میکنیم.» چیزی جز تعصّب نیست.
4ـ 28. استدلال به آیهی غار، بر امامت و خلافت
نیشابوری جهت خلافت و وصایت ابوبکر نسبت به رسول خدا6 به آیهی غار استدلال میکند. و این ادّعای باطل دیگری است. متن گفتهاش چنین است:
نیشابوری در تفسیر (إلّا تنصروه فقد نصره الله إذ أخرجه الّذین کفروا...)(1)
گوید: «اهل سنّت به این آیه استدلال کردهاند به افضلیت ابوبکر، نهایت اتّحاد منتهای مصاحبت، و موافقت باطن با ظاهرش. در غیر اینصورت، رسول صلی الله علیه و آله در چنین حالتی بر او اعتماد نمیکرد، در حالی که او تنها همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله در غار بود، و دربارهی دانش بنا بر کلام پیامبر صلی الله علیه و آله : چیزی در سینهام ریخته نشد جز این که آن را در سینهی ابوبکر ریختم، و نیز در دعوت به سوی خداوند، چون پیامبر صلی الله علیه و آله نخست ایمان را بر ابوبکر عرضه داشت و او ایمان آورد، سپس ابوبکر ایمان را بر طلحه و زبیر و عثمانبنعفان و گروه دیگری از بزرگان اصحاب، عرضه کرد، و از رسول خدا صلی الله علیه و آله جدا نمیشد، و از آغاز کار تا پایانش دومی از دو نفر بود.
و اگر گمان بریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن سفر در میگذشت، لازم میشد که کسی جز ابوبکر به کارش بپا نخیزد و کسی جز او وصیّش نباشد، و آنچه از وحی و تنزیل در آن راه اتّفاق افتاد، کسی جز ابوبکر آن را ابلاغ نکند.»(2)
گویم :
همین گفتهها کلمه به کلمه نسبت به استخلاف امیرالمؤمنین علیه السلام جاری است، زیرا اگر رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن سفر مقدّر نشده بود، امیرالمؤمنین علیه السلام برپاکنندهی کارش و خلیفهی بعد از ایشان بود.
بعلاوه تفاوت میان این دو مورد کاملا روشن است، چون بر آنچه نیشابوری نسبت به ابوبکر بیان کرده، دلیلی وجود ندارد، زیرا همراهی در غار به تنهایی مستلزم گفتههای او نیست، افزون بر این که هنگام خروج به سوی مدینه، عامربنفهر و عبداللهبناریقط با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودهاند، برخلاف جانشینیِ امیرالمؤمنین علیه السلام که در آن لفظ «الخلافة» و غیر آن اطلاق شده است و پیش از این آورده شد، و در آن فرمان به همسران است که از امیرالمؤمنین علیه السلام پیروی کنند و به گفتههایش گوش فرا دهند.
این مطالبی در مورد موضوع بحث بود. سخن گسترده پیرامون دلالت آیهی غار بر فضیلتی برای ابوبکر، به فرصت دیگری نیازمند است. درباره نمازش هنگام بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، به حقیقت امر پیش از این اشاره کردیم. خلاصهی سخن این که رفتن او برای آن نماز، به دستور پیامبر خدا نبود، بلکه دستورش خروج از مدینه در ضمن لشکر اسامه همراه با دیگر مردان بود، و این مطلب را خروج حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم برای آن نماز تأکید میکند، که نماز را خود پیامبر خواندند.
و امّا حدیث: «خداوند فرو نریخت...» ساختگی است و در مجلّد حدیث مدینةالعلم متعرّض آن شدیم.
(29) دلالت حدیث بر این که امیرالمؤمنین علیه السلام پس از آدم و داوود و هارون علیهم السلام چهارمین خلیفه است
حکیم داوودبنعمر انطاکی در شرح قصیدهی عینیّهی ابنسینا آورده است: «لا سیف إلّا ذوالفقار. انحصار، به عنوان
دلیل بر قصر، اقامه نشده است. آن قصر قلب بوده، پس کشف کرب شده است. جز این که پس از من پیامبری نیست، [و جوانمردی نیست] جز علی، پس اختلافی نیست، در باب خلافت اثباتاً و در نبوّت، محواً.
به عمّار گفت: تا چه اندازه نان میخوری و آب میآشامی؟ گفت: مگر آن روز، امروز است؟ گفت: آری، سوگند به کسی که جان علی در دست اوست، پس به میدان رفت و شد آنچه شد.
و در سحرِ شبِ ابنملجم بیرون آمد، در حالی که با لذّت به آسمان مینگریست از آنچه به او اختصاص یافته است از روی اطاعت و پذیرش. و این کار را فراوان انجام داد، سپس از کنار زدن مرغابیها نهی کرد و گفت: این فریادهایی است که نوحهخوانیها به دنبال دارد. چگونه یقین او افزون میگردد، آنهم از جمع مسأله و پاسخ، در حالی که احاطهی علمی به همه چیز دارد؟ او ـ به خداوند سوگندـ آن کتاب است که گوش شنوا آن را در بر میگیرد. با پیامبر ایمان آورد و نماز خواند، هنگامی که نفر سومی نبود، پس خلافت از سه نفر رسید و او چهارمی بود.
خطیب از عبدبنحمید نقل کرده است: ای علی! کسی که نگوید که تو چهارمینِ خلیفههایی، لعنتخداوندبر او باد. خداوند به آدم فرمود :(إنّی جاعلک فی الأرض خلیفة) و به داوود فرمود: (یا داود! إنّا جعلناک خلیفة) و موسی به هارون فرمود : (و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی) سپس در روز جنگ تبوک، پیامبر به او فرمود : در حالی که من هستم، باش تا بازگردم. به او گفت: آیا بر کودکان و زنان؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی. ـ تا آخرحدیث».
از کلام انطاکی بر میآید که حدیث منزلت، دلالت قطعی بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام دارد و او خلیفه است همانند خلافت آدم و داوود و هارون. در خلافت عامهی آنان شکّی نیست، پس خلافت او نیز چنین است.
شرح حال داوودبنعمر انطاکی
داوودبنعمر انطاکی شارح قصیدهی ابنسینا، از بزرگان دانا و دانشمندان مشهور است. بدیعی در کتابش (ذکری حبیب) از او چنین ستایش میکند :
«نابینایی است که در علوم حکمت، مانند ندارد، و پزشکی است که همتایی در قرنهای گذشته ندارد، حکیمی است که دیدگاههای او، از خاشاک خطا زدوده شد، و آفاق اندیشههایش از ابرهای توهّم کنار زده شد. با آنچه نگاشت گره مشکلات را گشود، و چهرهی علوم ریاضی را با پیشنویسهایش سفید کرد، با آثاری که ثبت زیباییهایش و نگارش بزرگواریهایش اقتضای جاودانگی و ابدیت دارد. او همواره ملازم کتاب (اخوان الصفا و خلّان الوفا) نوشتهی مجریطی، و دو کتابش (رتبة الحکیم) و (غایة الحکیم) بود، و از کتابهای شیخ (ابن سینا): القانون، و الشفا، و النجاة، و الحکمة المشرقیة، و التعلیقات، و رسالة الأجرام السماویة، و الأشارات با شرحهایش از نصیرالدین طوسی و فخرالدین رازی، و المحاکمات میان آن دو از قطبالدین رازی، و حاشیههایش از سیّد، و از کتابهای سهروردی، المشارق و المطارحات، و کتاب التلویحات و شرحش از هبةالله بغدادی.
شریف مکه شیفتهی یادآوری او بود، و از حجاج خبرهای پراکندهی او را رهنمون میشد و شوق دیدار، او را بر آن داشت که او را نزد خود بخواند، تا شنیدن را به عیان و خبر را به برهان ببیند. وقتی در محضرش حاضر شد، آرزویِ دستبوسی او را داشت. فرمان داد که یکی از حاضران مجلس انس خودش بر او عرضه شود، تا نیروی حدس او را بیازماید. هنگامی که دستش در دست آن همنشین قرار گرفت، گفت: این دست پسرخواندهای فرومایه است، بوی
خوش نبوّت از او به مشام نمیرسد و رسم جوانمردی استنشاق نمیشود. سپس دستور داد که بر یکایک آن گروه عرضه شود، تا به شریف رسید، پس دستش را چون دوستداری توانا بوسید...»
محبّی شرح حال بدیعیِ یادشده را آورده و اینچنین او را ستوده است:
«یوسف معروف به بدیعی دمشقیِ ادیب... در فضل و ادب به شهرتی پرآوازه رسید، و کتابهای برتری نوشت... به امارت موصل منصوب شد، سپس در سال 1073 در روم درگذشت.»(1)
درویش محمّد طالوی در کتاب «سانحات دمی القصر» حکیم انطاکی را ستوده و گوید :
«از زادگاه و محل رشد او پرسیدم، گفت که در انطاکیه با این رخسار متولّد شده و پس از ولادت دچار بیماری نشده است. سپس گفت... همراه گرامیانی به قصد بعضی شهرهای ساحلی شام، از وطن خارج شدم. به بعضی شهرهای پناه داده شده که رسیدم، همتی والا یا علوی مرا بر آن داشت که از جبل عاملش بالا روم، پس با استواری بر ستایش که خود عاملش بودم، از آن بالا رفتم و از اساتیدش مطالبی دریافتم، و با افراد فاضلش دربارهی علوم و فنون بحث کردم.
سپس عنایت الاهی مرا به آنجا رهنمون شد که به پناه دمشق در آمدم. با بعضی از دانشمندانش که از مشایخ اسلام بودند، ملاقات کردم، مانند ابوالفتح محمّدبنمحمّدبنعبدالسّلام، و مانند خورشید دانشهایش بدرالغزی عمری پیشوا، و استاد علاءالدین عمادی...
او شوخطبعی داشت که موجب شادی و آرامشبخشی بود. در عین حال، ترس او از معاد و بیم و هراسش از پروردگار بندگان، در دیگری از مردمان این راه و پیروان آن گروه دیده نشد...
اگر از او مطلبی دربارهی فنون حکمی و طبیعی و ریاضی پرسیده میشد، در پاسخ به اندازه یک یا دو جزوه بر سؤال کننده املاء میکرد، همانگونه که در مورد شیخ الرییس مشهور است...
از آثارش، شرح قصیدهی نفس مشهور از شیخ الرییس ابنسینا، شرحی است که حقیقت و جوهر گرانبهای نفس را به تفصیل گفته است، که پرسشگر را ـ گرچه شیخ الرییس باشد ـ راضی میکند.»
شهاب الخفاجی در کتاب ریحانة الالّباء، شرح حال شیخ درویش را چنین آورده است :
«ابوالمعالی درویشبنمحمّد طالوی، یگانهای است که با استواری همزاد و با لطف همراه، سرافرازی است که شاخههای پیشتازی در گروِ او و بهترین شاخههای مردانگی است، گشایندهی دژهای سختیها، فرزند والا مقامی و بخشندگی، با خوی و سرشتی لطیف، چه بسیار افرادی که در نوشتهها و نهان امیدها و آرزوها او را بالا بردند..»
و محبّی چنین گوید :
«درویش محمّد ـ که نام پدرش احمد یا محمّد بودـ ابوالمعالی، طالوی ارتقی دمشقی حنفی. از یگانههای دهر و نیکان دوران، در هر فنّی از فنون مهارت داشت، بسیار هوشمند، با زبانی فصیح و انشاکنندهای بلیغ، نیکو تصرف در نظم و نثر.
1) خلاصة الاثر :4 510.
کتاب سانحات دمی القصر از اوست...»(1)
شرح حال داوود انطاکی متوفای سال 1008 ـ و غیر از این سال نیز گفتهاند ـ در کتابهای زیر نیز آمده است :
1ـ البدر الطالع :1 246.
2ـ خلاصة الأثر :2 140.
3ـ شذرات الذهب :8 415.
4ـ ریحانة الالبّاء: 271.
این حدیث در کتاب الیقین به نقل از کتاب المناقب نوشتهی حافظ ابوبکر احمدبنموسیبنمردویه آمده است :
«عبداللهبنمحمّدبنجعفر، از جعفربنمحمّد علوی، از محمّد بن حسین عکلی، از احمد بن موسی خزّاز دورقی، از تلیدبنسلیمان، از جابر جعفی، از محمّدبنعلی، از انسبنمالک که گفت: در حالی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته بودم، فرمود: اینک سر بر میآورد. گفتم: پدر ومادرم فدایتان! چه کسی؟
فرمود: سید المسلمین، و امیرالمؤمنین و خیر الوصیین و اولیالنّاس بالنبیّین.
در این حال، علی سر برآورد.
سپس پیامبر به علی فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»(2)
این حدیث با لفظ مفصّلتر روایت شده است :
«از انسبنمالک که گفت: در حالی که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اکنون سید المرسلین، و امیرالمؤمنین، و خیر الوصیین و اولی النّاس بالنبیّین وارد میشود. آنگاه علیبنابیطالب سر برآورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله (دوبار) فرمود: و به سوی من بیا، و به سوی من بیا.
علی روبهروی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست. رسول خدا عرق از پیشانی و صورت خود پاک میکرد و آن را به صورت علیبنابیطالب میکشید. نیز، از صورت علیبنابیطالب عرق را پاک میکرد و به صورت خود میکشید. علی به او گفت: ای رسول خدا! دربارهی من چیزی نازل شد؟
فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ تو برادرم و وزیرم و بهترین کسی هستی که بعد از خود به جای میگذارم، و به آنان از تأویل قرآن میآموزی چیزهایی را که نمیدانند، و با آنان به تأویل مجاهده میکنی همانگونه که من با تنزیل با آنان مجاهده
کردم.»(1)
بنابراین حدیث منزلت مانند دیگر احادیث ـ که از روشنترین فضایل و مناقب ویژهی امیرالمؤمنین علیه السلام است ـ خود از مناقب بس والای امام علیه السلام است که هیچیک از صحابه در آن مشارکتی ندارند، و بر افضلیّت و نزدیکی بیشتر او به رسول خدا دلالت دارد، که مستلزم امامت و خلافت عامهی بلافصل است.
(31) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «گوشت علیبنابیطالب از گوشت من و خونش از خون من و او نسبت به من در جایگاه هارون...»
در حدیثی پیش از جملهی حدیث منزلت آمده است: «گوشت علیبنابیطالب از گوشت من است و خونش از خونم» و پس از آن هم آمده است: «این علی است امیرالمؤمنین و سید المسلمین...»...
این حدیث را گروهی روایت کردهاند که از جملهی آنان است :
1ـ 31. ابونعیم اصفهانی: «ابوالفرج احمدبنجعفر نسائی از محمّدبن جریر، از عبداللهبنداهر رازی، از داهربنیحیی احمری مقری، از اعمش، از عبایة، از ابنعبّاس که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: این علیبنابیطالب، گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است، و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست.
و فرمود: ای امسلمه! گواهی ده و بشنو! این علی است، امیرالمؤمنین و سیّد المسلمین، و جایگاه دانشم، و آستانهام که از آن وارد میشوند، و وصی بر مردگان از خانوادهام، برادرم در دنیا و یارم در آخرت و با من در جایگاه اعلی است.»(2)
2ـ 31. موفقبناحمد خوارزمی مکّی گوید: «ابوالعلاء از حسنبنجعفر نسائی، از محمّدبنجریر، از عبداللهبنداهربنیحیی رازی، از ابوداهر بنیحیی مقری، از اعمش، از عبایة، از ابنعبّاس، که گفت: رسول خدا فرمود... ـ تا آخر حدیث.»(3)
3ـ 31. صدرالدین حمویی جوینی گوید: «از سعیدبنجبیر، از ابنعبّاس که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به امسلمه فرمود: این است علیبنابیطالب، گوشتش از گوشتِ من و خونش از خونِ من. و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست، و آستانهی من است که از آن وارد میشوند، برادرم در دنیا و آخرت، و در جایگاه اعلی با من است، قاسطین و مارقین و ناکثین را به قتل میرساند.»(4)
4ـ 31. سید شهابالدین احمد: «از ابنعبّاس رضیاللهعنهما از پیامبر صلّیاللهعلیهو علی آله و بارک و سلّم که فرمودـ زمانی که در خانهی امسلمه رضیاللهتعالیعنهما بودند ـ ای امسلمه بشنو و گواهی ده، این علی است، امیرالمؤمنین، و سرور مسلمانان، و جایگاه دانشم و آستانهام که از آن وارد میشوند، برادرم در دنیا و یارم در آخرت و در جایگاه اعلی با من است.»(1)
5ـ 31. محمّدبناسماعیل امیر: «فقیه علّامه حمید خداوندرحمتشکند در شرح خود، بعضی از روایتها دربارهی خوارج آورده است، گرچه آنگونه که ما توضیح دادیم حقش را ادا نکرد، امّا مطالبی آورده است که در گذشته ما آنها را نیاوردیم، و به اسنادش تا ابنعبّاس آورده است که گفت: ابنعبّاس در مکّه بر کنارهی زمزم نشسته و برای مردم حدیث میگفت، هنگامی که سخنش به پایان رسید، مردی از آن گروه به پا خاست و گفت: ای ابنعبّاس، من مردی از اهل شام هستم.
گفت: یاران هر ستمگر، جز کسی از شما که خداوند او را نگاه دارد. هر چه به نظرت میرسد، بپرس.
گفت: ابنعبّاس! آمدهام از تو دربارهی علیبنابیطالب بپرسم که چگونه گویندگان لا إله إلّا الله را، که نه به قبلهای و نه حجی و نه روزه رمضان کفر نورزیدند، کشت.
به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند، آنچه به خودت مربوط است، بپرس. گفت : ای بندهی خدا، از حمص آمدهام نزد تو، نه برای حج و نه عمره، بلکه آمدهام تا امر و رفتار علی را برایم روشن کنی.
گفت: وای بر تو! دانشِ دانشمند سخت و دشوار است، قابل تحمّل نیست و دلها به آن نزدیک نمیشوند، بنشین تا تو را از آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم و با چشمم دیدم، آگاه کنم :
رسول خدا صلی الله علیه و آله با زینب دختر جحش ازدواج کرد، ولیمه داد و ولیمهاش جیش(2) بود، ده نفر ده نفر از مؤمنان را دعوت میکرد. وقتی غذای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را
میخوردند، به گفتارش مأنوس وخواستار نگریستن به چهرهاش میشدند.
رسول خدا میخواست که راحتش گذارند و خانه برایش خلوت شود، چون مدّت خیلی کوتاهی از ازدواج او با زینب دختر حجّش گذشته بود و آزار مؤمنان را نمیپسندید، لذا خداوند سبحان نازل فرمود: (یا ایها الّذین آمنوا لا تدخلوا بیوت...)...
سپس به خانهی امسلمه دختر امیّه رفت. شب و صبح و روز او، از آنِ رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. روز که بالا آمد، علی به آستانهی در رسید. به آهستگی در زد، رسول خدا در زدنش را شناخت و امسلمه آن را ناشناخته قلمداد کرد.
فرمود: ای امسلمه بپا خیز و در را باز کن.
گفت: ای رسول خدا! این چه کسی است که جایگاهش به آنجا رسیده که به نیکوییهای من بنگرد؟
پیامبر خداـ با حالت خشمگین ـ به او فرمود: هر کس پیامبر را اطاعت کند، به تحقیق که خداوند را اطاعت کرده است، بپا خیز و در را باز کن. پُشتِ در مردی است که نه نادانی و نه شتابزدگی و نه عجله در کار دارد، خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند. ای امّسلمه، او دو ستون دَر را گرفته، در را نمیگشاید و وارد خانه نمیشود تا جای پا از او پنهان شود.
امسلمه بپا خاست، در حالی که نمیدانست چه کسی بر آستانهی دَر است. لیکن صفت و ستایش او را حفظ کرد. به طرف در رفت، در حالی که میگفت: آفرین آفرین به مردی که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند. دَر را باز کرد. دید علی دو ستون در را گرفته، و همواره ایستاده بود تا جای پا از او پنهان شد، امسلمه به پشت پردهی اتاق رفت و علی در را باز کرد.
علی وارد شد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله سلام کرد.
پیامبر به امّسلمه فرمود: آیا او را میشناسی؟
گفت: آری، و گوارایش باد، این علی است.
فرمود: راست گفتی امسلمه! این علیبنابیطالب است. گوشتِ او گوشتِ من، و خونش خونِ من. و این نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست. ای امسلمه! بشنو و بفهم، این علی است، امیرالمؤمنین و سرور مسلمانان، و نگاهبانِ دانشم و آستانهام که از آن وارد میشوند، و وصیّ مردگانِ از خانوادهام، و جانشین بر اوصیاء از امّتم، برادرم در دنیا و همنشین من در آخرت، و در جایگاه اعلی با من است. ای امسلمه! گواه باش که او با ناکثین و قاسطین و مارقین میجنگد.
مرد شامی گفت: ای ابنعبّاس! مرا آسوده و شادمان کردی، گواهی میدهم که علی مولای من و مولای هر مسلمان است.»(1)
6ـ 31. حسنبنبدر در کتاب «ما رواه الخلفاء» و ابوبکر شیرازی در «کتاب الألقاب» این خبر را روایت کردهاند، لیکن با اختصار در لفظ. وصابی یمنی گوید : «رسول خدا صلی الله علیه و آله به امّسلمة فرمود: گوشت علی از گوشتِ من و خونش از خونم است، و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است. هرکس بگوید مرا دوست دارد، امّا او را دشمن میدارد، دروغ گفته است، آن را حسنبنبدر در کتابش (ما رواه الخلفا) و شیرازی در کتابش (الألقاب) نقل کردهاند.»(2)
7ـ 31. ابو محمّد عاصمی حدیثی را با این سند روایت کرده است : «حسینبنعلی مدنی، از یونسبنبکیر، از جعفربنمحمّد، از پدرش، از جدش، از علیبنابیطالب رضواناللهعلیهم. که در آن چنین آمده است :
«سپس فرمود: ای سلمان! میدانی چه کسی بر ما وارد میشود؟ گفت: آری، ای رسول خدا، لیکن بر دانشم دانشی بیفزای. فرمود: ای سلمان! این علی برادرم است، گوشتش از گوشتِ من، و خونش از خونِ من، جایگاهش نسبت به من جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست. ای سلمان، این وصی و وارث من است. سوگند به کسی که مرا به نبوّت برانگیخت، روز رستاخیز کمر جبرئیل را میگیرم و علی کمر مرا در دست دارد، و فاطمه کمر او را میگیرد، و حسن کمر فاطمه را میگیرد، و حسین کمر حسن را در دست میگیرد، و شیعیانشان کمر آنان را میگیرند. فکر میکنی خداوند رسول خدا را به کجا میبرد؟ و فکر میکنی رسول خدا برادرش را به کجا میبرد؟ و فکر میکنی برادر رسول خدا همسرش را به کجا میبرد؟ و فکر میکنی فاطمه دو فرزندش را به کجا میبرد؟ و فکر میکنی دو فرزند رسول خدا شیعیانشان را به کجا میبرند؟ سوگند به خداوندگار کعبه، به بهشت (میبرند). ای سلمان! به بهشت (میبرند)، سوگند به خداوندگار کعبه، ای سلمان! به بهشت (میبرند). سوگند به خداوندگار کعبه، ای سلمان به بهشت (میبرند). سوگند به خداوندگار کعبه. ای سلمان! این پیمانی است که جبرئیل از سوی خداوندگار جهانیان بسته است.»(1)
گویم :
هر یک از عبارتهای گذشته که به حدیث منزلت پیوسته، یک ویژگی از ویژگیهای امیرالمؤمنین علیه السلام میرساند که دلالت بر افضلیت ایشان دارد. خودِ حدیث منزلت نیز افضلیّت را میرساند. و افضلیت مستلزم امامت و خلافت فراگیر است.
یکی از جاهایی که حدیث منزلت وارد شده است، هنگام برادر گزینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود. از کسانی که آن را روایت کردهاند :
1ـ احمدبنحنبل.
2ـ عبداللهبناحمد.
3ـ ابومحمّد عبداللهبنعبداللهبنجعفربن حسان ـ ابوالشیخ.
4ـ ابوالقاسم سلیمانبناحمد طبرانی.
5ـ ابوبکر احمدبنعلی خطیب بغدادی.
6ـ علیبنمحمّد جلابی، ابنالمغازلی.
7ـ موفّقبناحمد مکّی خوارزمی.
8ـ ابومحمّد حامدبنمحمود صالحانی.
9ـ محمّدبنیوسف زرندی.
1) زینالفتی ـ تفسیر سوره هل أتی (خطی).
10ـ نورالدین علیبنمحمّد ـ ابنالصبّاغ مکّی.
11ـ جلالالدین سیوطی.
12ـ ابراهیمبنعبدالله وصّابی یمنی.
13ـ عطاءاللهبنفضل الله شیرازی، معروف به جمالالدین محدّث.
14ـ علیبنحسامالدین متّقی هندی.
15ـ شهابالدین احمد، نویسندهی توضیح الدلائل.
16ـ محمودبنمحمّدبنعلی شیخانی قادری.
17ـ مولوی محمّد مبین لکهنوی.
18ـ حسن علی محدّث لکهنوی.
1ـ 32. روایت احمدبنحنبل
متقی هندی گوید: «(در) مسند زیدبنابیاوفی آمده است: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان اصحابش برادری افکند، علی گفت: جانم رفت و پُشتم شکست هنگامی که شما را دیدم، که دربارهی اصحابت کاری کردی که درباره من نکردی. اگر از روی خشم بر من بوده، خشنودی و کرامت از آنِ شماست. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: سوگند به کسی که مرا برانگیخت، جز برای خودم تو را به تأخیر نیانداختم. و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست و تو برادرم و وارثم هستی. گفت: ای رسول خدا چه چیز از شما به ارث میبرم؟ فرمود: آنچه پیامبران پیش از من به ارث گذاشتند. گفت: پیامبران پیش از شما چه چیز به ارث گذاشتند؟
فرمود: کتاب پروردگارشان و سنّت پیامبرشان، و در بهشت تو با فاطمه دخترم در قصر من هستی، و تویی برادرم و دوستم.
حم (احمد) در کتاب مناقب علی آن را آورده است.»(1)
2ـ 32. روایت عبداللهبناحمد
حدیث را عبداللهبناحمد روایت کرده است. در (المناقب) پدرش آمده است : «حسن، از ابوعبدالله حسین بن راشد طفّاوی و صبّاحبنعبداللهبنبشرـ هر دو خبر در لفظ، نزدیک به هم هستند و یکی اندکی بر دیگری افزونی داردـ از قیسبنربیع، از سعد الجحاف، از عطیه، از محدوجبنیزید هذلی که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله میان مسلمانان برادری برقرار کرد. سپس فرمود: ای علی! تو برادرم هستی، در جایگاه هارون نسبت به موسی غیر از این که پیامبری پس از من نیست. آیا ندانستهای ـ ای علیـ نخستین کسی که در روز قیامت خوانده میشود، منم که در طرف راست عرش میایستم، لباسی سبز از لباسهای بهشت بر من پوشانده میشود، سپس پیامبران یکی پس از دیگری خوانده میشوند و در یک ردیف در سمت راست عرش میایستند، و لباسهای سبز از لباسهای بهشتی پوشانده میشوند؟ هان ـای علیـ تو را خبر میدهم که امّت من نخستین امّتی هستند که در روز
1) کنز العمال:9 167 رقم 25554 و :13 105 رقم 36345.
قیامت حسابرسی میشوند.
سپس تو نخستین کسی هستی که خوانده میشوی، به جهت خویشاوندی و جایگاهی که نزد من داری، و پرچم من که پرچم حمد است به تو داده میشود، با آن در میان صف آدم و تمامی آفریدگان خداوند حرکت میکنی و آنان در سایهی پرچم من قرار میگیرند، طول آن مسیر یک هزار سال است، سَرِ پرچم یک یاقوت قرمز است، سه دنباله از نور دارد: دنبالهای در مشرق و دنبالهای در مغرب و سومی در میان دنیا. بر آن سه سطر نوشته شده است: نخستین: بسم الله الرّحمان الرّحیم، دومی: الحمدلله ربّ العالمین، سومی: لا إله إلّا الله محمّد رسول الله، طول هر سطر هزار سال و عرض آن هزار سال است، با آن پرچم حرکت میکنی، حسن در سمت راست و حسین در سمت چپ تو هستند، تا در برابر من و ابراهیم در سایهی عرش میایستی، سپس لباسی سبز از بهشت بر تو پوشانده میشود، سپس منادی از زیر عرش ندا برمیآورد که بهترین پدر، پدرت ابراهیم است، و بهترین برادر، برادرت علی است. بشارت باد تو را ای علی! پوشانده میشوی هر گاه که پوشانده شوم. و خوانده میشوی هر زمان که خوانده شوم، و زنده میمانی تا آن زمان که زنده بمانم.»(1)
3ـ 32. روایت ابوالشیخ اصفهانی
روایت ابوالشیخ را از روایت شهابالدین در کتابش (توضیح الدلائل) خواهید دانست.
4ـ 32. روایت طبرانی
روایت ابوالقاسم طبرانی را متقی هندی چنین آورده است :
«چگونه شایسته شدی که ابوتراب باشی، آیا بر من خشمگین شدی هنگامی که میان مهاجرین و انصار برادری برقرار کردم و میان تو و هیچیک از آنان برادری برقرار ننمودم؟ آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ هان! هر کسی تو را دوست داشت، امنیت و ایمان او را فرا میگیرد، و هر کس تو را دشمن دارد خداوند به مرگ جاهلیت او را میمیراند و با علمش به اسلام حسابرسی میشود.
طب (طبرانی) از ابنعبّاس.»(2)
5ـ 32. روایت خطیب بغدادی
روایت خطیب بغدادی را سید شهابالدین در کتابش (توضیح الدلائل) آورده است که پس از این خواهد آمد.
6ـ 32. روایت ابنمغازلی
ابنمغازلی واسطی، فقیه شافعی حدیث را چنین روایت کرده است :
«ابوالحسن احمدبنمظفر عطار، از ابومحمّدبنسقّا، از ابوالحسن علیبنعبداللهبنقصّاب البیّع واسطی ـ در آن مقدار که
اجازهی روایت از خود به من دادـ از ابوبکر محمّدبنحسنبنمحمد بیاسری، از ابوالحسن علیبنمحمّدبن حسن جوهری، از محمّدبنزکریابندرید عبدی، از حمید الطویل، از انس که گفت :
روز مباهله بود که پیامبر صلی الله علیه و آله میان مهاجران و انصار برادری برقرار کرد، در حالی که علی ایستاده بود و میدید و جایگاه خودش را میدانست. پیامبر میان او و هیچ کس برادری برقرار نکرد. علی با چشم گریان رفت، پیامبر صلی الله علیه و آله جویای او شد. فرمود : ابوالحسن چه کرد؟ گفتند: با چشم گریان رفت ای رسول خدا. فرمود: ای بلال! برو و او را نزد من بیاور. بلال دنبال علی رفت در حالی که علی با چشم گریان وارد خانهاش شد. فاطمه گفت: چه چیز تو را میگریاند؟ خدا چشمانت را گریان ننماید! گفت: ای فاطمه! پیامبر میان مهاجران و انصار پیمان برادری بست و من ایستاده بودم و مرا میدید و جای مرا میدانست، امّا میان من و هیچ کس برادری برقرار نکرد. گفت: خداوند تو را اندوهگین نکند، شاید تو را برای خود اندوخته است.
بلال گفت: ای علی! پیامبر صلی الله علیه و آله را اجابت کن.
علی نزد پیامبر آمد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای ابوالحسن چه چیز تو را میگریاند؟
گفت: ای رسول خدا! میان مهاجران وانصار برادری افکندی و من ایستاده بودم و مرا میدیدی و جایم را میدانستی، امّا میان من و کسی برادری برقرار نکردی.
فرمود: جز این نیست که تو را برای خودم اندوختم، آیا خوشحالت نمیکند که برادر پیامبرت باشی؟
گفت: آری ای رسول خدا، من کجا و این درجه کجا؟ آنگاه پیامبر دستش را گرفت و بالای منبر برد و فرمود :
بار الاها! این از من است و من از او، بدانید او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است. بدانید هر کس من مولای اویم، این علی مولای اوست.
علی شادمان بازگشت. عمربنخطاب در پیِ او رفت و گفت: آفرین ای اباالحسن، مولای من و مولای هر مسلمانی شدی.»(1)
7ـ 32. روایت موفّقبناحمد خوارزمی
خطیب خوارزمی این حدیث را چنین روایت کرده است: «سرور قاریان، ابوالعلاء حسنبناحمد عطّار همدانی، از حسنبناحمد مقری، از احمدبنعبداللهِ حافظ، از سلیمانبناحمد طبرانی، از محمودبنمحمّد مروزی، از حامدبنآدم مروزی، از حریز، از لیث، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله میان اصحابش و میان مهاجران و انصار برادری افکند، امّا میان علی و هیچ یک از آنان برادری برقرار نکرد. در این هنگام، علی خشمناک خارج شد و به آبراههای روی زمین رسید، دستش را زیر سر گذاشت و تکیه کرد، باد تندی بر او وزید. پیامبر صلی الله علیه و آله خواستار او شد، تا این که او را یافت، با پایش به او زد و فرمود: برخیز، تنها تو برای ابوتراب بودن شایستهای. آیا بر من خشمگین شدی هنگامی
1) المناقب، ابنمغازلی: 42.
که میان مهاجران و انصار برادری افکندم، امّا میان تو و هیچیک از آنان برادری برقرار نکردم؟
آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ آگاه باش! هر کس تو را دوست دارد، امنیت و ایمان او را فرا میگیرد، و هر کس تو را دشمن دارد، خداوند او را به مرگ جاهلیت میمیراند، و به رفتارش در اسلام حسابرسی میشود.»(1)
خوارزمی، یک بار دیگر، آن را با لفظ پیشین، از عبداللهبناحمدبنحنبل روایت کرده است.(2)
8ـ32. روایت ابو محمد حامد بن محمود صالحانی، از عبارت شهاب الدین احمد، معلوم میشود.
9ـ 32. روایت زرندی
محمّدبنیوسف زرندی گوید: «از عمر روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله میان یارانش برادری افکند، امّا میان علی و میان کسی برادری برقرار نکرد. علی ـ در حالی که چشمانش اشکریزان بود ـ آمد و گفت: ای پیامبر خدا! چرا میان من و کسی برادری برقرار نکردی؟ فرمود: تو در دنیا و آخرت برادر من هستی. و در روایتی است که علی گفت: ای رسول خدا،هنگامی که دیدم دربارهی اصحابت کاری کردی که درباره من چنان نکردی، جانم از دست رفت و پُشتم شکست. اگر این رفتار، به دلیل نارضایتی از من بود، خشنودی و کرامت از آنِ شماست.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سوگند به کسی که مرا به حق فرستاد، تو را تنها برای خودم به تأخیر انداختم. تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست. و تو برادر من و وارث من هستی. گفت: ای رسول خدا، چه چیز از شما به ارث میبرم؟ فرمود: آنچه پیامبران پیش از من به ارث گذاشتند. گفت : پیامبران پیش از شما چه ارث گذاشتند. فرمود: کتاب پروردگارشان و سنّت پیامبرشان. تو در بهشت با دخترم فاطمه در قصر من هستی، و تویی برادر و رفیق من. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود: (إخوانآ علی سُررٍ متقابلین) کسانی که در راه خدا با هم دوستی دارند، به یکدیگر مینگرند.»(3)
10ـ 32. روایت ابنصبّاغ مالکی
نورالدین ابنصبّاغ مالکی روایت میکند: «از مناقب ضیاء الدین خوارزمی، از ابنعبّاس که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله میان اصحابش و میان مهاجران و انصار برادری افکند، میان ابوبکر و عمر، میان عثمان و عبدالرّحمانبنعوف، میان طلحه و زبیر، میان ابوذر غفاری و مقداد، برادری افکند، امّا میان علیبنابیطالب و هیچیک از آنان پیمان برادری نبست. علی خشمناک خارج شد تا به آبراههای در روی زمین رسید، سرش را بر دست گذاشت و خوابید و باد خاک را بر او میپاشید. پیامبر صلی الله علیه و آله دنبال او گشت تا بر این حالت او را یافت، با پایش بر او زد و فرمود: برخیز، جز
اینکه ابوتراب باشی، شایسته نیستی. هنگامی که میان مهاجران و انصار برادری افکندم، ولی میان تو و هیچیک از آنان برادری برقرار نکردم، خشمگین شدی؟
آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پیامبری پس از من نیست؟ بدان! هر کس تو را دوست دارد، امنیت و ایمان او را فرا میگیرد، و هر کس تو را دشمن دارد، خداوند او را به مرگ جاهلیت میمیراند.»(1)
11ـ 32. روایت جلال سیوطی
روایت جلالالدین سیوطی را در روایت متقی در کنز العمال خواهید یافت، چون این کتاب، تبویب کتاب جمعالجوامع نوشتهی سیوطی است.
12ـ 32. ابراهیم وصّابی یمنی این حدیث را از طبرانی در المعجم الکبیر، با لفظ پیشین از ابنعبّاس، روایت کرده است.(2)
13ـ 32. روایت جمال، محدّث شیرازی
جمالالدین محدّث شیرازی حدیث را در کتاب خود (الاربعین)، چنین روایت کرده است :
«از یعلیبنمرّة که گفت: رسول خدا میان مسلمانان برادری برقرار کرد، و علی را تا آخرین نفر به جا گذاشت، و برایش برادری نماند. علی به او گفت: میان مسلمانان برادری افکندی، امّا مرا رها کردی؟
فرمود: جز این نیست که تو را برای خودم رها کردم، تو در دنیا و آخرت برادرم هستی.
در روایتی آمده است: تو را جز برای خودم به تأخیر نیانداختم، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. تو با فاطمه دخترم در بهشت در قصر من هستی، و تویی برادرم و رفیقم. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود: (إخوانآ علی سررٍ متقابلین) دوستان خداوند یکی به دیگری مینگرد. سپس پیامبر به او فرمود: اگر کسی با تو گفت و گو کرد، بگو: من بندهی خداوند و برادر پیامبرش هستم. و کسی پس از من چنین ادّعا نکند جز دروغگوی افترازننده.»(3)
14ـ 32. حدیث سید شهابالدین احمد
روایت سید شهابالدین احمد به نقل از خطیب و صالحانی چنین است: «از زیدبنابیاوفی رضیاللهتعالیعنه که گفت: بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوبارکوسلم وارد شدم، پیمان برادری میان اصحابشان را بیان فرمودند، علی کرّماللهوجهه روی به پیامبر به پا خاست و گفت: جانم رفت و پُشتم شکست هنگامی که شما را دیدم آنچه نسبت به دیگر اصحاب انجام
دادید، اگر این رفتار به دلیل نارضایتی از من بود، خشنودی و کرامت از آنِ شماست! پیامبر صلّیاللهعلیهوآلهوبارکوسلم فرمودند: سوگند به کسی که مرا فرستاد، تو را جز برای خودم به تأخیر نیانداختم، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست، و تو وارث من هستی.
گفت: ای پیامبر خدا، چه چیز از شما به ارث میبرم؟
فرمود: آنچه پیامبران پیش از من به ارث گذاشتند.
گفت: پیامبران پیش از شما چه چیز به ارث گذاشتند؟
فرمود: کتاب خداوند و سنّت پیامبرشان. تو با فاطمه دخترم در بهشت در قصر من هستید و تو برادر و رفیقم هستی. سپس رسول خدا فرمود: (إخوانآ علی سررٍ متقابلین) دوستداران در راه خداوند، یکی به دیگری مینگرد.
حافظ ابوبکر خطیب، و صالحانی آن را با اسنادش به ابوالشیخ با اسنادش مرفوعآ، و زرندی با اندکی اختلاف آوردهاند.»(1)
گویم :
این حدیث بر اثبات حدیث منزلت، پیشگامی و برتری امیرالمؤمنین علیه السلام بر دیگر اصحاب دلالت دارد، و نهایت نزدیکی و ویژگی و بزرگی مقام حضرتش نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را میرساند، چون این حدیث را به دنبال کلام خود «تو را جز برای خودم به تأخیر نیانداختم» فرمودهاند، وگرنه بیانش در این جایگاه مناسبتی نداشت.
در بعضی لفظهای حدیث، حرف «فاء» آمده است که بر تعلیل دلالت دارد، آنجا که آمده است: «پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سوگند به کسی که مرا به حق فرستاد، جز برای خودم تو را به تأخیر نیانداختم، پس تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.» این خود دلالت بر این دارد که علّت ویژگی او به این برادری، آن است که جایگاهش چون جایگاه هارون نسبت به موسی است.
در بعضی الفاظ حدیث آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تو نخستین کسی هستی که خوانده میشوی، به علّت خویشاوندی و جایگاهت نزد من.» ـ فرمودند: امام علیه السلام نخستین کسی است که برای حساب خوانده شود، و علّتش را خویشاوندی و جایگاهش نزد ایشان بیان داشتند. و این خود دلیل قاطعی است که برتری حضرتش علیه السلام را میرساند.
همچنین اختصاص ایشان به پرچم حمد، دلالت بر سبقت و برتری مطلق او بر دیگران دارد، و ایستادن حضرتش میان پیامبر و حضرت ابراهیم علیهماالصلاةوالسلام و دیگر ویژگیهایی که در آن حدیث آمده است، همگی از دلیلهای برتری و بزرگواری او بر دیگران، نزد خداوند و پیامبرش دارد.
بنابراین حدیث منزلت که در آن زمینهها بیان شده است، از روشنترین برهانها است که میرساند حضرتش، برترین و نزدیکترین نسبت به پیامبر است و اختصاص خاصّ به پیامبر دارد. این خود، مستلزم برگزیدن او برای امامت و خلافت عام بلافصل است.
1) توضیحالدلائل (خطی).
پس چه تشکیکی در دلالت این حدیث، شایستگی شنیدن دارد؟!
از موارد کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم : «آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون باشی»، روز جنگ خیبر است، در راستای فضایل و مناقب ویژهی امیرالمؤمنین علی علیه السلام که هیچیک از اصحاب در آنها مشارکتی ندارد و امامت و خلافت عام بلافصل ایشان را میرساند.
از جمله کسانی که آن را روایت کردهاند :
1ـ عبدالملکبنمحمّدخرگوشی.
2ـ علیبنمحمّد جلّابیـ ابنمغازلی.
3ـ موفّقبناحمد مکّی ـ أخطب خوارزم.
4ـ عمربنمحمّدبنخضر اردبیلی ـ ملّا.
5ـ سلیمانبنموسیبلنسیـ ابنسبع.
6ـ محمّدبنیوسف گنجی شافعی.
7ـ ابراهیمبنعبدالله یمنی.
8ـ شهابالدین احمد.
9ـ محمّدبناسماعیل امیر.
1ـ 33. روایت ابنمغازلی
ابنمغازلیِ فقیه گوید: «کلام پیامبرصلی اله علیه [و آله] و سلم هنگامی که برای فتح خیبر آمد :
ابوالحسن علیبنعبیداللهبنقصاب بیّع از ابوبکر محمّدبناحمدبنیعقوب مفید جرجرائی، از ابوالحسن علیبنسلمانبنیحیی، از عبدالکریمبنعلی، از جعفربنمحمّدبنربیعة سبحلی، از حسنبنحسین عرنی، از کادحبنجعفر، از مسلمبنبشار، از جابربنعبدالله که گفت: هنگامی که علیبنابیطالب برای فتح خیبر آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای علی، اگر گروهی از امّتم نمیگفتند آنچه مسیحیان دربارهی عیسیبنمریم گفتند، دربارهات سخنی میگفتم که بر هیچ جمعی از مسلمانان نمیگذشتی، مگر این که خاک را از زیر پایت و اضافهی آب وضویت را برمیگرفتند و به آن استشفا میجستند.
ولیکن تو را بسنده است که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست، و تو ذمّه مرا به عهده میگیری و رازهایم را میپوشانی و بر سنّت من میجنگی، و فردا در آخرت نزدیکترین خلق به من هستی، و تو بر حوض جانشین من هستی. و شیعیانت بر منبرهایی از نور با سیمایی سفید پیرامون من هستند، برایشان شفاعت میکنم، و در بهشت همسایگان من خواهند بود، چون جنگِ با تو جنگِ با من و صلح با تو صلح با من است، راز پنهان تو راز پنهان من است، و فرزندانت فرزندان من هستند، و تو بدهی مرا میپردازی و وعدهام را انجام میدهی، و حق بر زبان و در قلب و همراه و روبهرو و در برابر چشمانت است. ایمان با گوشت و
خونت آمیخته است همانگونه که با گوشت و خونِ من آمیخته شده است، هیچ دشمن تو بر حوض وارد نمیشود، و هیچ دوستدار تو از آن غایب نمیگردد.
علی به سجده افتاد و گفت: سپاس خداوندی را که به نعمت اسلام بر من منّت نهاد، و قرآن را به من آموخت، و مرا محبوب کسی قرار داد که بهترینِ انسانها، عزیزترین آفریدگان، گرامیترین شخصِ آسمانها و زمین نزد پروردگارش و نزد خاتم پیامبران، و سرور فرستادگان، و برگزیدهی خداوند در تمامی جانها، است. و این، از روی احسان و تفضل خداوند بر من است.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی اگر تو نبودی، مؤمنان پس از من شناخته نمیشدند. خداوند جلّو عزّ نسل هر پیامبری را از صُلب او قرار داد و نسل مرا از صُلب تو قرار داد، ای علی! پس تو عزیزترین و گرامیترین خلق نزد من هستی و دوستدار تو گرامیتر کسی از امتم میباشد که بر من وارد میشود.»(1)
2ـ 33. روایت خطیب خوارزمی
موفّقبناحمد مکّی گوید :
«سرور حافظان ابومنصور شهرداربنشهرویهبنشهردار دیلمی ـ ضمن آنچه از همدان برایم نوشت ـ از ابوالفتح عبدوسبنعبداللهبنعبدوسهمدانی به کتابت، از شیخ ابوطاهر حسینبنعلیبنسلمه از مسند زیدبنعلی، از فضلبنفضلبنعبّاس، از ابوعبدالله محمّدبنسهل، از محمّدبنعبدالله بلوی، از ابراهیمبنعبداللهبنعلاء، از پدرش از زیدبنعلی، از پدرش، از جدّش علیبنابیطالب که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله روز خیبر فرمود : اگر نبودند گروههایی از امّتم که دربارهی تو بگویند آنچه مسیحیان دربارهی عیسیبنمریم گفتند، امروز دربارهات سخنی میگفتم که بر انبوهی از مسلمانان نمیگذشتی مگر این که خاک زیر پاهایت و اضافهی آب وضویت را برای شفا جستن برمیداشتند.
امّا تو را بسنده است که تو از من باشی و من از تو، تو از من ارث ببری و من از تو ارث برم، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست، تو بدهی مرا میپردازی و بر سنّت من میجنگی، و در آخرت تو نزدیکترین مردم به من هستی. و تو فردا جانشین من بر حوض هستی که منافقان را از آن میرانی، و تو نخستین کسی هستی که در حوض بر من وارد میشوی، پس تو نخستین فرد امّتم هستی که وارد بهشت میشوی، و شیعیانت بر منبرهایی از نور، سیراب شده، با صورتهایی سفید گردیده پیرامون من هستند، آنان را شفاعت میکنم و فردا همسایگان من در بهشت هستند، و دشمنانت تشنه شده با صورتهایی سیاه شده سیراب نشدهاند.
جنگ با تو جنگ با من و صلح با تو صلح با من است. نهان تو نهان من و آشکارای تو آشکارای من، راز و نهان سینهات مانند راز نهانی سینهی من است، و تو آستانهی دانشم هستی، فرزندانت فرزندان من، و گوشت تو گوشت من، و خون تو خون من است، حق با تو و بر زبان تو و در قلب تو و میان دو چشمانت است، و ایمان آمیخته با گوشت و خون تو است همانگونه که آمیختهی گوشت و خون من شده است، خداوند عزّوجلّ فرمانم داد که تو را
1) المناقب، ابنمغازلی: 237 رقم 285.
بشارت دهم که تو و خانوادهات و خانوادهی من در بهشت هستند، و دشمنت در جهنّم است، و دشمن تو بر من در حوض وارد نمیشود و دوستدار تو از آن غایب نمیگردد.
من سجدهکنان برای خداوند سبحان متعال بر زمین افتادم، و او را حمد کردم بر نعمت اسلام و قرآن، و این که خاتم النّبیین و سیدالمرسلین 9مرا دوست میدارد.»(1)
خوارزمی گوید: «ناصر للحق با اسنادش در حدیثی طولانی روایت کرده است که: هنگامی که علی در فتح خیبر نزد رسول خداوند 9آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر نبود که گروهی از امّتم دربارهات همان بگویند که مسیحیان دربارهی مسیح گفتند، امروز دربارهات سخنی میگفتم که بر جماعتی نمیگذشتی مگر این که از زیرپاهایت خاک و از اضافهی وضویت آب برای شفا جستن برمیگرفتند.
لیکن تو را بسنده است که تو از من باشی و من از تو باشم، از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست، و تو ذمهام را پاک مینمایی، و بر سنّت من میجنگی، و تو فردا در آخرت نزدیکترین مردم به من هستی، و تو نخستین کسی هستی که بر من در حوض وارد میشوی، و نخستین کسی هستی که با من میپوشی و نخستین فرد امّتم هستی که وارد بهشت میشوی، و شیعیانت بر منبرهایی از نور هستند، و حق بر زبانت و در قلبت و میان دو چشمانت است.»(2)
3ـ 33. روایت عمر الملّا
عمربنمحمّد الملّا گوید: «هنگامی که علی در خیبر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد، پیامبر به او فرمود: ای علی، اگر نمیترسیدم که گروهی از امّتم دربارهات بگویند ـ تا آنجا که فرمودـ لیکن تو را بسنده است که نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست، و تو ذمّهام را پاک کنی و بر سنّتم میجنگی، و در آخرت با من هستی...»(3)
4ـ 33. روایت گنجی
محمّدبنیوسف گنجی گوید: «ابواسحاق ابراهیمبنیوسفبنبرکة کتبی، از حافظ ابوالعلا همدانی، از ابوالفتح عبدوسبنعبدوسبنعبدالله همدانی، از ابوطاهر حسینبنعلیبنسلمه از مسندزیدبنعلی، از فضلبنفضلبنعبّاس، از ابوعبدالله محمّدبنسهل، از محمّدبنعبدالله بلوی، از ابراهیمبنعبیداللهبنعلاء، از پدرش، از زیدبنعلی از پدرش از جدّش علیبنابیطالب که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی که خیبر فتح شد، فرمود: اگر نبود که گروهی از امّتم دربارهی تو بگویند آنچه که نصرانیها گفتند ـ تا آنجا که فرمود ـ لیکن تو را بسنده است که از من باشی و من از تو، از من ارث
ببری و من از تو ارث ببرم، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست، تو بدهی مرا میپردازی و بر سنّتم میجنگی و در آخرت نزدیکترین مردم به من هستی، و فردا بر حوض ـ تا آخر حدیث.»(1)
5ـ 33. روایت ابوالربیع ابنسبع کلاعی
این حدیث را ابراهیمبنعبدالله یمنی وصابی شافعی، از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده است، که پیش از این آمد، و گوید: «آن را ابنسبع اندلسی در کتاب الشفاء نقل کرده است.»(2)
شرح حال ابوالربیع کلاعی
کتاب الشفاء را نویسندهی کشف الظنون چنین یاد کرده است: «شفاء الصدور اثر ابنسبع، امام سخنور ابوربیع سلیمان البلنسی است.»(3)
مؤلّف الشفاء، ابوالربیع از حافظان بزرگ و مورد اعتماد است:
شامی در شمار رمزهای کتابش (سبل الهدی و الرشاد) گوید: «یا ابوالربیع، آن ثقه مورد اعتماد، سلیمانبنسالم کلاعی است.»
ذهبی در شرح حال او گوید: «ابوالربیع کلاعی سلیمان بنموسی بنسالم بلنسی، حافظ بزرگ دارای تألیفات و باقیماندهی بزرگان اثر در اندلس. سال 565 متولّد شد و 2از ابوبکربنالجد، و ابوعبداللهبنزرقون و همردیفانشان حدیث شنید. ابار گوید: در حدیث بصیرت داشت، حافظ سرآمد و دانا به جرح و تعدیل، یادآور متولّدین و مردگان بود، و به این امر بر مردم زمانش سبقت داشت. به ویژه بر کسانی که بعد از او آمدند، و در دقّت و ضبط با ژرفنگری در ادب و بلاغت یگانه بود، در نوشتن نامهها یکتا بود، در نظم بسیار نیکو، خطیبی خوشزبان و مُدرک، در پیاپی گویی و خواندن همراه با زیبایی شگفتانگیز چیرهدست بود، در مجالس سخنگو دربارهی پادشاهان او بود، و آنچه را که آنان میخواستند در محفلها روی منبر بیان میکرد، به عنوان سخنران بلنسة منصوب شد، و در چند رشته کتابهایی دارد. در ذیحجه در محل «کابیة تنسة» نزدیک بلنسة در حال آمدن به آن کشته شد.»(4)
در کتاب تذکرة الحفاظ از او چنین یاد میکند «کلاعی، امام، عالم، حافظ چیرهدست، محدّث بلیغ اندلس... ابوعبدالله ابار گوید... به شدّت توجّه به نگارش و روایت داشت، و در هنر حدیث، امامی بینا و حافظ و پرمحتوا و دانا به جرح
و تعدیل بود... ابنمسدی گوید: مانند او در جلالت و بزرگواری و ریاست و فضیلت برخورد نشد، او امامی برجسته در فنون بود.. حافظ منذری گوید: به دست دشمن به شهادت رسید...»(1)
یافعی هم شرح حال او را آورده و سخن ابار را نقل کرده است.(2)
نویسندهی نفحالطیب نیز شرح حال جامعی از او آورده است، و گزارش کشتهشدن و بخشی از آنچه در سوگ او گفته شده است و سپس نام تألیفهای او را آورده است و او را به عنوان حافظ توصیف کرده است.(3)
6ـ 33. روایت شهابالدین احمد
سید شهابالدین احمد، حدیث را از زیدبنعلیبنحسین، از پدرش، از جدّش امیرالمؤمنین روایت کرده است که از پیش آورده شد، سپس گوید:
«آن را امامِ حافظ صالحانی روایت کرده است و گوید : محمّدبناسماعیلبنابینصر که «دانکفاد» شناخته میشود، به قرائت، از حسنبناحمد، از امامِ حافظ، عالم ربانی، ابونعیم احمدبنعبدالله اصفهانی با سندش از زیدبنعلی، و سندش را آورده است.
همچنین امام ابوسعد (خرگوشی) با تغییر اندکی در لفظ آن را در کتاب «شرف النبوة» روایت کرده است...
گویم: این حدیثی جامع است که بابهای مختلفی از مناقب در آن وارد میشود، اسباب خصوصیتهای فضیلتها و بلندای مرتبتها را در بردارد، بزرگانی از اهل سنّت ثقه و افراد پرهیزکار نسبت به دلیلها آن را روایت کردهاند، و فضل و منّت، از آنِ خداوند است.»(4)
7ـ 33. روایت امیر صنعانی
محمّدبناسماعیل امیر، حدیث را در کتابش (الروضةالندیة) به نقل از منصور بالله، به سندش از طریق فقیه شافعی ابنالمغازلی از حدیث جابر روایت کرده است... سپس گوید: «گفتم: و فصلهای این حدیث را شواهدی از کتابهای حدیث دارد که جدا جدا انشاءاللهتعالی خواهد آمد.»
گویم :
بر شخص باانصاف آگاه پوشیده نیست که هر فصلی از فصلهای این حدیث شریف، دلالت بر شرافتی بسیار بزرگ و مقامی والا دارد که هیچیک از صحابه در آن مشارکتی نداشته و در هیچ یک از آنها به او نزدیک نمیشوند.
در این حدیث از رسول خدا علیهوآلهالصلاةوالسلام آمده است که امیرالمؤمنین علیه السلام را چنین مورد خطاب قرار داده است: «برایت بسنده است که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی.» آنهم پس از بیان این که میترسید که گروهی از امّت دربارهاش معتقد شوند به آنچه مسیحیان دربارهی حضرت عیسی علیه السلام گفتند، و گرنه آن را میفرمود؛ بدین معنی که ایشان حدیث منزلت را جایگزین گفتهای که نفرمود، قرار داد. آیا پس از این جایی برای تشکیک کسی در دلالت حدیث بر افضلیّت مطلق به جا میگذارد؟ و آیا بر زشتیِ تأویلِ تأویل کنندگان و باطل بودن خرافات دشمنان برای شخص ناظری، شکّی به جا میماند؟
مأمون عبّاسی که ـ به باور قوم ـ از امیران مؤمنین و خلفای مسلمانان است، به حدیث منزلت، بر فقیهان حاضر در مجلسش احتجاج کرد، احتجاجهایی که یحییبناکثم و بزرگان دیگری که حضور داشتند، چارهای جز اعتراف به درستی آنها نیافتند، و همانگونه که مأمون بر افضلیت امیرالمؤمنین علیه السلام استدلال کرد موافقت کردند...
گزارش این مجلس را علّامه ابنعبد ربّه در کتابش (العقد الفرید) آورده است.
ما ابتدا مقدمهی آن و سپس بخشی را که مربوط به حدیث منزلت است، میآوریم .
ابنعبدربّه گوید: «احتجاج مأمون بر فقها در بارهی برتری علی.
اسحاقبن ابراهیمبن اسماعیلبن حمادبنزید گفت: یحییبناکثم که آن روز قاضیالقضاة بود، برای من و برای تعدادی از یارانم نامهای فرستاد و گفت: امیرالمؤمنین (= مأمون) مرا فرمان داد که فردا صبحگاهان با خود چهل مرد بیاورم که همگی فقیه باشند و هرآنچه به آنها گفته شود بفهمند و جوابگوی نیکویی باشند. پس هر کس را که برای دعوت امیرالمؤمنین شایسته میدانید، نام ببرید. ما تعدادی را نام بردیم و خودش هم تعدادی را یاد کرد و تعدادی که میخواست کامل شد، نام آنان را نوشت و فرمان داد که سحرگاهان خیلی زود آماده باشیم و هر کس هم که حاضر نشد فرمانش داد که باید حضور پیدا کند. ما پیش از طلوع فجر نزد او رفتیم، او را دیدیم که لباسش را پوشیده و منتظر ما نشسته است. او سوار شد و ما با او سوار شدیم تا به آستانهی در رسیدیم. خدمتکاری ایستاده بود. چون به ما نظر کرد، گفت: ای ابومحمّد، امیرالمؤمنین انتظارت میکشد، ما را وارد کرد... ایستادیم و سلام کردیم. پاسخ سلاممان داد و فرمان نشستن داد.
سپس گفت... امیرالمؤمنین خواستار مناظرهی با شما است دربارهی مذهبی که دارد، که خداوند را بر آن بندگی میکند...
گفتیم: خداوند امیرالمؤمنین را توفیق دهد، آنچه خواهد انجام دهد.
گفت: امیرالمؤمنین خداوند را بندگی میکند، بنابر این که علیبنابیطالب بهترین جانشینان خداوند پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله است و شایستهترین مردم برای جانشینی او میباشد.
اسحاق گفت: ای امیرالمؤمنین، در میان ما کسی هست که مطالبی را که امیرالمؤمنین دربارهی علی گفت، نمیپذیرد و امیرالمؤمنین ما را برای مناظره فرا خوانده است. امیرالمؤمنین از کجا گوید: علیبنابیطالب برترین مردم پس از رسول
خدا و سزاوارترین فرد برای خلافت است؟
گفت: ای اسحاق! آیا حدیث را روایت میکنی که: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی؟
گفتم: آری ای امیرالمؤمنین، آن را شنیدم و شنیدهام کسی که آن را صحیح دانسته و انکار کرده است.
گفت: به کدامیک بیشتر اطمینان داری؟ کسی که آن را از او شنیدی و صحیحش دانست یا کسی که آن را انکار کرد؟
گفتم: کسی که آن را صحیح دانست.
گفت: آیا امکان دارد که رسول صلی الله علیه و آله با گفتن این سخن مزاح کرده باشد؟
گفتم: به خداوند پناه میبرم.
گفت: آیا پیامبر سخنی گفت که بی معنی باشد و بر آن تکیه نشود؟
گفتم: به خداوند پناه میبرم.
گفت: آیا نمیدانی که هارون برادر موسی، از پدرش و مادرش بود؟
گفتم: آری.
گفت: پس علی برادر رسول خدا از پدرش و مادرش بود؟
گفتم: نه.
گفت: آیا هارون پیامبر نبود و علی غیر پیامبر است؟
گفتم: آری.
گفت: این دو حالت در علی وجود ندارد، در حالی که در هارون بود، پس معنی این سخن چیست که فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی؟
به او گفتم: میخواست جان علی را خرسندی بخشد، هنگامی که منافقان گفتند : او را به جای گذاشت چون سنگین بار میدانست.
گفت: پس با گفتهای بیمعنی خواست جانش را خرسندی بخشد؟
در اینجا سر به زیر انداختم.
گفت: ای اسحاق، در کتاب خداوند آن را معنی روشنی است.
گفتم: آن چیست، ای امیرالمؤمنین؟
گفت: آنجا که خدای عزّوجلّ دربازگویی سخن موسی به برادرش هارون گفت : (اخلفنی فی قومی و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین)
گفتم: ای امیرالمؤمنین، موسی هارون را در میان قومش به جا گذاشت، در حالی که خودش زنده بود و به سوی پروردگارش رفت. رسول خدا نیز هنگامی که برای جنگش خارج شد، علی را به جای گذاشت.
گفت: خیر، آنگونه نیست که گفتی. مرا از موسی خبر ده، هنگامی که هارون را به جای خود گذاشت، آیا وقتی به سوی پروردگارش رفت، کسی از اصحابش یا کسی از بنیاسرائیل با او بود؟
گفتم: خیر.
گفت: آیا او را بر همهی آنان جانشین ننمود؟
گفت: خبرم ده از رسول خدا، وقتی که برای جنگش خارج شد، آیا کسی جز ناتوانان و زنان و کودکان را به جا گذاشت؟ پس چگونه مانند آن خواهد بود؟ و تأویل دیگری از کتاب خداوند برایش دارم که دلالت دارد بر این که او را جانشین خود نمود، و کسی نمیتواند دربارهاش احتجاج کند و کسی را نمیشناسم که به آن احتجاج کرده باشد، و امیدوارم که توفیقی از سوی خداوند باشد.
گفتم: آن چیست ای امیرالمؤمنین؟
گفت: کلام خدای عزّوجلّ هنگامی که سخن موسی را باز گفت: (و آجعل لی وزیرآ من أهلی هارون أخی، أُشدد به أزری و أشرکه فی أمری کی نسبّحک کثیرآ و نذکرک کثیرآ إنّک کنت بنا بصیرا) (تأویل آیه این است:) ای علی تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، و وزیرم از خانوادهام و برادرم تویی که خداوند، پشتم را به او قوی کرد و او را در کارم شریک کرد، تا خداوند را بسیار تسبیح کنیم و بسیار یاد کنیم. آیا کسی غیر از این میتواند مطلبی در آن وارد کند، بدون این که بخواهد کلام پیامبر را باطل کند و آن را بی معنی سازد؟
مجلس به درازا کشید و روز بالا آمد.
یحییبناکثم قاضی گفت: ای امیرالمؤمنین، اینک حق را برای کسی که نیکی را خواستار باشد روشن نمودی، و چیزی را اثبات کردی که کسی نمیتواند آن را برگرداند.
اسحاق گفت: به سوی ما آمد و گفت: چه میگویید؟
گفتیم: همگی گفتهی امیرالمؤمنین را میگوییم، خداوند عزّتش بخشد.
گفت: به خداوند سوگند اگر رسول خدا نفرموده بود: گفته را از مردم بپذیرید، گفته را از شما نمیپذیرفتم. بار الاها در کمال خیر خواهی با آنان سخن گفتم. بار الاها کار را از گردنم بیرون افکندم. بار الاها با محبت و ولایت علی ـ که آن را دین خود میدانم ـ به تو نزدیکی میجویم.»(1)
گویم :
این دلالتِ حدیثِ منزلت است که مورد موافقت قاضی یحییبناکثم و بزرگان فقاهت آن دوران قرار گرفته و به آن اعتراف کردهاند. و سپاس از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «بار الاها! از تو درخواست میکنم به آنچه برادرم موسی درخواست کرد:... و برایم وزیری از خانوادهام قرار ده، علی برادرم، مرا به او توانایی بخش...»
در این حدیث، درخواست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از پروردگارش همان درخواستهایی است که حضرت موسی علیه السلام کرده بود. این حدیث را بزرگان این قوم روایت کردهاند، از جمله :
1) العقد الفرید :5 349ـ 359.
1ـ احمدبنحنبل.
2ـ ابواللیث سمرقندی.
3ـ ابنمردویهی اصفهانی.
4ـ ابوبکر خطیب بغدادی.
5ـ ابونعیم اصفهانی.
6ـ ابوبکر خطیب بغدادی.
7ـ علیبنمحمّد جلابیـ ابنمغازلی.
8ـ ابنعساکر دمشقی
9ـ فخر رازی.
10ـ محمّدبنطلحهی شافعی.
11ـ یوسفسبطاین جوزی.
12ـ نظامالدین اعرج نیشابوری.
13ـ محمّدبنیوسفزرندی.
14ـ نورالدینابنصبّاغ مالکی.
15ـ سید شهابالدین احمد.
16ـ جلالالدین سیوطی.
17ـ ملّاعلی متّقی هندی.
18ـ شیخبنعلی جفری.
19ـ میرزا محمّد بدخشانی.
20ـ محمّد صدر عالم.
21ـ محمّدبن اسماعیل امیر.
22ـ مولوی ولیالله لکهنوی.
اینک متن بعضی روایتهای آنان را میآوریم. البتّه متن عبارتهای برخی از آنان پیش از این نقل شده است.
1ـ 35. روایت ابنمردویه و خطیب و ابنعساکر
محمّد صدرعالم گوید: «ابنمردویه و خطیب و ابنعساکر از اسماءبنتعمیس نقل کردهاند که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در برابر ثبیر دیدم که میفرمود: ثبیر طلوع کرد ـ ثبیر طلوع کرد. بار الاها من از تو درخواست میکنم آنچه را که برادرم موسی درخواست کرد: این که سینهام را فراخ داری، اینکه کارم را آسان سازی، و این که گِرهی از زبانم برداری تا گفتهام را بفهمند، و از خانوادهام وزیری برایم قرار ده، علی برادرم، او را پشتوانهام قرار ده، و او را در کارم
شریک فرما، تا او را بسیار تسبیح کنیم، و بسیار یادت کنیم، تو نسبت به ما بینا هستی.»(1)
2ـ 35. روایت ابنمغازلی و امیر صنعانی
محمّدبناسماعیل امیر گوید: «چهارم (از ویژگیهای علی علیه السلام ) این است که خداوند برای او7 در دلها محبّتی قرار داده است. فقیه علّامه ابنمغازلی با اسنادش به ابنعبّاس نقل کرده است که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله دست من و دست علی را گرفت، چهار رکعت نماز خواند، سپس دستش را به آسمان بلند کرد و فرمود: بار الاها موسیبنعمران از تو درخواست کرد، و من محمّد از تو درخواست میکنم، این که سینهام را گشاده داری و کارم را آسان سازی و گِرهی از زبانم بگشایی تا گفتهام را بفهمند و از خانوادهام برایم وزیری قرار ده، برادرم علی، او را پشتوانهام قرار ده، و در کارم او را شریک فرما.
ابنعبّاس گفت: شنیدم منادی فریاد برآورد: ای احمد! آنچه درخواست کردی به تو داده شد.
پیامبر فرمود: ای ابوالحسن، دستانت را به سوی آسمان بلند کن و پروردگارت را بخوان و از او درخواست کن، به تو عطا میفرماید.
علی دستش را به آسمان بالا برد و میگفت: بار الاها پیمانی برایم نزد خود قرار ده، و برایم نزد خودت محبّتی قرار ده. خداوند بر پیامبرش فرو فرستاد. (إنَّ الّذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرّحمان ودّآ)(2)
3ـ 35. روایت ابواللیث سمرقندی
فقیه ابواللیث سمرقندی گوید: «کلام خدای متعال (إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین...) الآیه. از ابوذر غِفاری که گفت: روزی از روزها نماز ظهر را با رسول خدا صلی الله علیه و آله خواندم، سائلی در مسجد تقاضای کمک کرد، کسی چیزی به او نداد. سائل دستش را به آسمان بالا برد و گفت: بار الاها گواه باش که در مسجد پیامبرت درخواست کمک کردم، کسی چیزی به من نداد. علی در حال رکوع بود، با دستش به او اشاره کرد و انگشت کوچک دست راستش را نشان داد که انگشتری در آن بود، سائل پیش آمد و انگشتر را از انگشت کوچک او در برابر چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله برگرفت. هنگامی که پیامبر از نمازش فارغ شد، سرش را به سوی آسمان بالا برد و گفت:
بار الاها! برادرم موسی از تو درخواست کرد و گفت: (ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری و آحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی و آجعل لی وزیرآ من أهلی هارون أخی، أشدد به أزری) پس قرآنی بر او فرستادی که چنین ناطق بود: (سنشدّ عضدک بأخیک و نجعل لکما سلطانآ) بار الاها و منم محمّد پیامبرت و برگزیدهی توام، بار الاها سینهام را گشاده دار، و کارم را آسان ساز و از خانوادهام علی را وزیرم قرار ده، او را پشتیبان من بدار، تا تو را بسیار تسبیح کنیم و بسیار یاد کنیم، که تو نسبت به ما بینا هستی.
ابوذر گفت: به خداوند سوگند، رسول خدا این سخن را به پایان نرسانده بود که جبرئیل بر او فرود آمد و گفت: (إنّما ولیّکم الله و رسوله) الآیة.»(1)
4ـ 35. روایت ثعلبی
ابواسحاق ثعلبی گوید: «ابوالحسن محمّدبنقاسمبناحمد فقیه، از ابومحمّد عبداللهبناحمد شعرانی، از ابوعلی احمدبنعلیبنرزین، از مظفربنحسن انصاری، از سریبنعلی وراق، از یحییبن عبدالحمید حمانی، از قیسبنربیع، از اعمش، از عبایةبنربعی که گفت :
در حالی که عبداللهبنعبّاس بر لبِ زمزم نشسته بود، میگفت: «رسول خدا فرمود»، ناگهان مردی که چهرهاش را با عمامهای پوشانده بود پیش آمد. هر وقت ابنعباس میگفت «رسول خدا فرمود» آن مرد نیز میگفت: رسول خدا فرمود. ابنعبّاس گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که بگو تو کیستی؟ عمامه را از صورتش برداشت و گفت: ای مردم! هر کس مرا شناخت، شناخته است. و هر کس که نشناخت، منم جندببنجنادهی بدری، ابوذر غفاری. شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله به این دو تا (گوش) و الّا ناشنوا شوند و دیدم به این دو تا (چشم) والّا نابینا شوند، میفرمود: علی فرماندهی نیکوکاران و قاتل کافران است، هر کس او را نصرت دهد، پیروز است، و یاری نشود هر کس او را کمک نکند.
من روزی از روزها نماز ظهر را با رسول خدا صلی الله علیه و آله خواندم، در مسجد سائلی درخواست کمک کرد ـ تا آخر حدیث.»(2)
5ـ 35. روایت رازی و نیشابوری
فخر رازی و اعرج نیشابوری نیز روایت ابوذر غفاری را در تفسیر آیهی (انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزّکاة و هم راکعون)(3) آوردهاند.
6ـ 35. روایت ابنطلحة و سبطابنجوزی و ابنالصبّاغ
این حدیث را ابنطلحهی شافعی و سبطابنجوزی حنفی و ابنالصبّاغ مالکی به نقل از ثعلبی روایت کردهاند. ابنطلحة سپس گوید :
«امام ثعلبی پس از نقل این داستان به همین صورت گوید :
محمّدبنعبدالله حافظ از ابوالحسنعلیبنالحسین، از ابومحمّد هارون خضرمی، از محمّدبنمنصور طوسی، از احمدبنحنبل که میگفت:
برای هیچیک از اصحاب رسول خدا فضائلی نرسیده مانند آنچه که دربارهی علیبنابیطالب رسیده است.
ابن طلحه گوید: این نکته که ثعلبی سخن احمد حنبل را پس از این خبر آورده، اشارهای است به این منقبت والا، یعنی جمع میان دو عبادت بسیار بزرگ بدنی و مالی در یک زمان، تا آنجا که در مدح انجام دهنده و شتابگرش (آیه) قران کریم نازل شد، فضیلتی که علی به آن اختصاص یافت نه کسی غیر از او.»(1)
7ـ 35. روایت زرندی و شهابالدین احمد
محمّدبنیوسف زرندی آن را چنین روایت کرده است :
«اعمش از عبایة روایت کرد که گفت: در حالی که ابنعبّاس بر کنار زمزم نشسته بود و از رسول خدا حدیث میگفت...»(2)
و شهابالدین احمد گوید: «زرندی از اعمش، از عبایه ربعی روایت کرد که گفت: در حالی که ابنعبّاس رضیاللهعنه بر کنار زمزم نشسته بود و از رسول خدا حدیث میگفت...»(3)
ملک العلماء شهابالدین دولتآبادی به حدیث منزلت استدلال کرده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مقام نیابت از پیامبر مکرم 6را دریافت کرده است، چون گوید :
«آفتاب رسالت، در بهترین قرنها پرتو افکنده بود، و هنگام غروبش علی ولی در برابرش بود. او چون ماه کاملِ تابان پس از خورشید نایب او بود، و به او فرمود: ای علی تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، در حالی که پیامبری پس از من نیست. همچنین فرمود: هر کس من مولای اویم، پس علی مولای اوست. پیامبر چنین فرمود برای آن که تا انقراض دنیا، ایمان را بدین سان بر ما واجب گرداند.»(4)
گویم :
این نیز زبان منکران و دشمنان را فرو میبندد. و سپاس از آنِ پروردگار جهانیان است.
جلالالدین محمّدبناحمد محلّی در کتاب شرح جمع الجوامع چنین میگوید :
«از گفتههای صحیح آن است که اجماع موافق با یک خبر، مطلقآ در نفس الامر بر درستی آن دلالت نمیکند. مورد سوم وقتی دلالت میکند که آنان یعنی اجماعکنندگان آن را پذیرفته شده تلقّی کنند و بر استناد به آن تصریح کنند، و اگر آن را پذیرفته شده تلقی نکنند، بدینگونه که متعرّض استناد به آن نشوند دلالت نمیکند، به جهت جواز استنادشان به معنای دیگری که از قرآن استنباط کردهاند. مورد دوم: به طور مطلق دلالت میکند، چون استنادشان به آن ظاهر است، چون به آن تصریح نکردهاند، به علّت این که مستندی غیر از آن آشکار نشده است. و وجه دلالت استنادشان به آن بر درستی آن چنین است: اگر در آن هنگام درست نباشد، یعنی دروغ باشد، استنادشان به آن خطاست و حال آنکه آنان از آن معصوم هستند. گوییم: آنگاه خطا را نمیپذیریم، چون آنان گمان درستی آن را کردهاند، و آنان دستور داده شدهاند به آنچه گمان درستی آن را کردهاند، استناد کنند، پس استنادشان به آن فقط دلالت دارد بر گمان بردن آنان بر درستی آن، و از این گمان درستی آن در نفس الامر لازم نمیآید، هرچند که گفته شود گمانشان، از خطا معصوم است.
و همچنین است باقی ماندن خبری که دواعی (انگیزهها) بر ابطال آن فراوان است، بدینگونه که دارندگان دواعی با آنکه آن خبر را بطور آحاد روایت کردهاند، باطلش ندانند، و این بر درستی آن دلالت نمیکند.
بر خلاف زیدیه که گویند بر آن دلالت میکند، آنان گویند: به جهت اتّفاق بر پذیرش آن در آن هنگام. گوییم: اتّفاق بر پذیرش آن، فقط دلالت دارد بر گمان بردنشان بر درستی آن، و این امر درستی آن را در نفس الامر لازم نمیکند. مثالش کلام پیامبر صلی الله علیه و آله به علی است که فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست. دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را روایت کردهاند. انگیزههای بنیمروان برای ابطال آن بسیار است، هرچند که آن را از طرق متعدّد و فراوان روایت کردهاند، چون بر خلافت علی رضیاللهعنه دلالت میکند، همانگونه که گفته شده است مانند خلافت هارون از موسی بنابر آیه (اخلفنی فی قومی) هرچند که پیش از او درگذشت، و آن را باطل نکردند.»(1)
گویم :
خلافت هارون عام بود، پس خلافت علی هم این چنین است.
و نیز، اگر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ـ که این حدیث بر آن دلالت داردـ جزیی منقطع بود، انگیزهها برای انکارش فراوان نمیشد، بلکه ناصبیها هم آن را انکار نمیکنند...
شرح حال جلال محلّی
دانشمندان، شرح حال جلال الدّین محلّی متوفّای سال 846 را آوردهاند و بر او و کتابهایش ستایش نیکویی کردهاند. به طور مثال مراجعه کنید به :
1ـ الضوء اللامع :7 39.
1) شرح جمع الجوامع، فصل الکلام علی الأخبار.
2ـ البدر الطالع :2 115.
3ـ حسن المحاضرة :1 252.
شیخ عبدالله معروف به غلام علی در رسالهای که مختصری از کتاب مولوی نعیمالله در احوال شیخ شمسالدین حبیبالله مشهور به میرزا جان جانان است، از مولوی سناءالله حکایت کرده است که در عالم خواب، امیرالمؤمنین علیه السلام را دیده است و حضرت در مورد حدیث منزلت با او سخن گفتند، میرزا جان جانان آن را خلافت در طریقت تفسیر کرد.
گویم :
اگر دلالت این حدیث بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام نمیبود، تعبیر ذکرشده وجهی نداشت!
و از این مطلب، خلافت حضرتش در باطن توهّم نشود، چون این توهّم ـهمانگونه که در مجلّد حدیث غدیر آوردیم ـ باطل است.
عمربنخطاب آرزو میکرد کاش حدیث منزلت دربارهی او وارد میشد.
افراد زیر این خبر را روایت کردهاند :
1ـ حسنبنبدر.
2ـ حاکم نیشابوری.
3ـ ابوبکر شیرازی، صاحب کتاب «الالقاب».
4ـ جارالله زمخشری.
5ـ ابوسعدبنسمّان.
6ـ موفّقبناحمد مکّی خوارزمی.
7ـ ابنالنجّار بغدادی.
8ـ ابنصّباغ مالکی.
9ـ محبّالدین طبری.
10ـ جلالالدین سیوطی.
11ـ علی متقی هندی.
و دیگران...
1ـ 39. متقی گوید:
«از ابنعبّاس که عمربنخطاب گفت: از یاد علیبنابیطالب دست بردارید. شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «در علی سه خصلت است» که اگر یکی از آنها در من بود، برایم دوستداشتنیتر بود از آنچه خورشید بر آن تابیده است: من و ابوبکر و ابوعبیدةبنجرّاح و جمعی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم و پیامبر بر علیبنابیطالب تکیه کرده بود، تا این که بر شانهی او زد، سپس فرمود: و تو ای علی! نخستین مؤمنی در ایمان و نخستین در اسلام. سپس فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، و به من دروغ گفته است هر کس گمان برد که مرا دوست دارد و تو را دشمن دارد.
حسنبنبدر در کتاب (ما رواه الخلفاء) و حاکم در (الکنی)، و شیرازی در (الألقاب)، و ابنالنجار آن را آوردهاند.»(1)
2ـ 39. موفقمکی خوارزمی گفت :
«امام علّامه، افتخار خوارزم، ابوالقاسم محمودبنعمرزمخشری خوارزمی، از استادِ امین، ابوالحسنعلیبنحسینبنمردک رازی، از حافظ ابوسعد اسماعیلبنحسن سمّان، از محمّدبنعبدالواحد خزاعی غطاء، از ابومحمّد عبداللهبنسعید انصاری، از ابومحمّد عبداللهبناردان خیاط شیرازی، از ابراهیمبنسعید جوهری وصیّ مأمون، از امیرالمؤمنین رشید، از پدرش، از جدّش، از عبداللهبنعبّاس که گفت: شنیدم از عمر که گروهی نزد او بودند و در بارهی پیشینیان در اسلام گفتوگو میکردند، عمر گفت: امّا علی، از رسول خدا صلی الله علیه و آله سه خصلت درباره او شنیدم که امیدوار بودم یکی از آنها در من میبود که آن را بیشتر دوست میداشتم از آنچه خورشید بر آن تابیده است :
من و ابوعبیده و ابوبکر و گروهی از اصحابش بودیم که پیامبر با دست بر شانهی علی زد و فرمود: ای علی، تویی نخستین مؤمن در ایمان، و نخستین مسلمان در اسلام، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»(2)
3ـ 39. محب طبری گوید :
«عمر شنید مردی علی را دشنام میدهد، به او گفت: گمان کنم تو از منافقان هستی :
شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: علی را سه خصلت است، آرزو داشتم که یکی از آنها را داشتم، در حالی که من و ابوبکر و ابوعبیده و گروهی نزد پیامبر بودیم. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله بر شانهی علی زد و فرمود: ای علی، تویی نخستین مؤمن در ایمان، و نخستین مسلمان در اسلام، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. ابنالسّمان آن را نقل کرد.»(3)
4ـ 39. ابنالصباغ گوید :
«و از کتاب الخصائص از عبّاسبنعبدالمطلب که گفت: شنیدم عمربنخطاب میگفت: از یاد علیبنابیطالب جز به
نیکی دست بردارید، همانا من شنیدم رسول خدا میفرمود ـ تا آخر حدیث.»(1)
گویم :
بس شگفتانگیز است که اهل سنّت فضیلتی را انکار میکنند که پیشوایشان به آن اعتراف میکند!
بلکه بعضی از آنان ادّعا میکند که این حدیث دلالت بر یک کاستی است، در حالی که امامشان آرزو میکند که این حدیث دربارهی او وارد میشد!
بلکه اعور گوید: «عمر اگر خردمندی داشت، آرزو نمیکرد که این حدیث دربارهی او وارد میشد، و گمان نمیبرد که این از فضائل علی است، چون او را در جانشینی به هارون تشبیه کرده است.»!
(کلام اعور جای تأمّل دارد). اگر این حدیث بر کاستی و کمبودی دلالت داشت، عمر از ابناممکتوم و امثالش مرتبهای پَستتر داشت، چون مرتبتی را آرزو کرده است که از مرتبت ابناممکتوم و امثال او پستتر است، البته به گمان اینان! لیکن این مطلب، چیزی است که قطعآ به آن ملتزم نمیشوند، چون آنچه گفتهاند، در حقیقت کاستی و سرزنش خلیفهشان است، چه بفهمند و چه نفهمند.
5ـ 39. به هرحال، حدیثی که از پیشوایشان روایت میکنند، دلیل تابناکی است بر این که حدیث منزلت دلالت بر مقامی بسیار بزرگ و مرتبتی والا از ویژگیهای امیرالمؤمنین علیه السلام دارد، که عمر و دیگر اصحاب آرزوی آن را میکردند. و این خود دلیلی است بر افضلیّت امیرالمؤمنین علیه السلام بر تمامی آنان. لیکن ـ در چنین مواردیـ متعصّبین آنان حتّی با امامشان که به او اقتدا میکنند، و خلیفهشان که به این نام میخوانندش، مخالفت مینمایند، و یاوههای شگفت و دروغهای بیهوده مطرح میکنند. آنان میکوشند هر فضیلت و منقبت ویژهای برای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام را کوچک و بیارزش بنمایانند، در حالی که افضلیّت امام علیه السلام بر دیگران را میرساند. و همواره چنین میکنند...
به طور مثال بر دروغپردازیهایشان دربارهی ابلاغ سورهی برائت بنگرید... حدیثی که همگی بر روایتش اتّفاق دارند، و یکی از نمایانترین دلیلهای برتری امیرالمؤمنین علیه السلام است. بنگرید که چگونه این رخداد را کوچک نموده و از قدر و منزلتش میکاهند، با این که ابوبکر خود احساس میکند که این رخداد دلالت دارد بر فرمان خداوند و پیامبرش در مقدم بودن حضرت علی علیه السلام ، در روایت نسائی هم آمده است : «پس ابوبکر در دل چنین یافت.»(2)
در روایت متقی از احمد و ابنخزیمه و ابوعوانه و دارقطنی است که: «هنگامی که ابوبکر آمد، گریست و گفت: ای رسول خدا! مشکلی در من پدید آمد...؟»... و دیگر مطالب که صراحت دارد عمل پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان خداوند عزّوجلّ و کاری بس بزرگ و دارای شأنی عظیم بود.
پس اگر اهل سنّت از شأنِ رخداد ابلاغ سورهی برائت میکاهند، در حقیقت امام خودشان را تحقیر میکنند.
همچنین مثلا به دروغبافیها و یاوهگوییهای آنان در توهین به قضیهی «طیر مشوی» بنگرید، آنان در کتابهایشان روایت میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شیخین را بازگرداند و اجازهی ورود نداد تا از آن پرنده با ایشان بخورند، پس مصداق «کسی که از محبوبترین خلق است.» نبودند، چه رسد به این که «محبوبترین خلق» باشند!!
6ـ 39. سعدبنابیوقّاص نیز چنین آرزو میکند...
همانگونه که عمر آرزو میکرد حدیث منزلت دربارهی او وارد میشد، همچنین سعدبنابیوقّاص این آرزو را داشت. و این است آنچه روایت کردهاند :
متقی گوید: «سعد گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: علی را سه خصلت است. اگر یکی از آنها را داشتم آن را بیشتر از دنیا و آنچه در آن است، دوست میداشتم.
شنیدم میفرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. و شنیدم میفرمود: حتمآ فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند، و فرار کننده نیست. و شنیدم میفرمود: هر کس من مولای اویم پس علی مولای اوست. ابنجریر آن را آورده است.»(1)
وصابی یمنی هم آن را از سعد روایت کرده و سپس گوید: «ابنجریر در تهذیب الآثار، و امام ابوعبدالله محمّدبنیزیدبنماجة قزوینی در سننِ خود، آن را روایت کردهاند.»(2)
گویم :
اگر حدیث منزلت بر کاستی دلالت داشت، پس آرزوی سعد برای ورود آن دربارهی خودش چه معنی دارد، با آنکه یکی از عشرهی مبشره نزد آنان است؟ سبک شمردن امر این حدیث ـ در حقیقت ـ بیخرد نمایاندن این صحابی بزرگ است!!
استدلال حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در روز شورا به حدیث منزلت، دلیل روشنی است بر دلالت آن بر افضلیت و حقّانیت بیشتر حضرتش به خلافت و امامت بلافصل بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله .
اگر این حدیث بر فضیلتی دلالت نداشت، بلکه ـ پناه بر خداـ بر کاستی دلیل بود، نمیتوان پذیرفت که امام علیه السلام در برابر آن قوم به آن احتجاج نماید، و آنان هم در برابر احتجاجها و استدلالهای حضرتش سکوت کنند.
حتّی اگر از فضیلتهای مشترک میبود، وجهی برای افتخار امام به آن وجود نداشت، و آن مردم میگفتند: چگونه به چیزی برای امامت احتجاج میکنی که دیگران نیز در آن مشارکت دارند؟
این احتجاج امام علیه السلام را گروهی از سرشناسان آن قوم روایت کردهاند از جمله : فقیه ابنمغازلی، و خطیب خوارزمی. و گفتههایشان در مجلّد حدیث طیر آمده است.
ابوالفتح ناصربنعبدالسید مطرزی نحوی در کتابش (الإیضاحـ شرح مقامات حریری) گوید :
«اللّهمَّ ـ کلمهای است که در دعا به کار میرود، به معنی (یا الله). و (میم) آن در عوض حرف ندا است. بدین جهت با هم نمیآیند. و (فتحه) گرفتن آن، از جهت مبنی بودن حروف است، و اصل در مبنیبودن، سکون است، هنگامی که دو میمـ که ساکن هستند ـ افزوده شد، دومی حرکت فتحه میگیرد به جهت التقاء ساکنین، و فتحه را به جهت سبکی و آسانی یادآور شدند. این اصلش است.
سپس کمتر با (إلّا) آورده میشود، اگر مستثنی گرامی و نادر باشد و مقصودشان نمایاندن مشیت خداوند باشد در اثبات وجود و بودنش تا این نکته را برسانند که به درجهای از ندرت و حدّ خروج از قاعده رسیده است.
و این در سخن فصیحان فراوان است، و بر این اساس است جملهای که حریری در مقامهی پنجم گوید: «اللّهمَّ إلّا أن تقد نارالجوع». بنگرید که چگونه آب ندرت از آن جاری است و سیمای استثنا بودنش نمایان است؟ چون آنهنگامی که گرسنگی را یاد کرده است ـ چه رسد به این که گرسنگی شدّت یافته باشد ـ غالبآ آتش آن افروخته شده و سوزش از خوابیدن جلوگیری میکند.
بسا اوقات، این ترکیب در پاسخ استفهام قبل از (لا) و (نعم) بیاید، از جمله : آنچه در حدیث عمیربنسعد خواندم ـ در حالی که پیامرسان عمربنسعد نزدش آورده بود ـ گفت: چگونه امیرالمؤمنین را ترک کردی؟ گفت: نیکو است، بر تو سلام میرساند ـ به او گفت: وای بر تو، شاید به خودش اختصاص داد.
گفت: الّلهُم لا.
گفت: شاید که چنین کرده باشد.
گفت: اللّهُم لا.
در حدیثی طولانی...
و عامربنوائلة گوید: شنیدم علی رضیاللهعنه در روز شورا میگفت :
«ای گروه! شما را به خدا سوگند میدهم، آیا در میان شما کسی هست که پیش از من خداوند را یگانه دانسته باشد؟
گفتند: اللّهُم لا.
گفت: شما را به خداوند سوگند میدهم، آیا در میان شما غیر از من کسی هست که رسول خدا به او گفته باشد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟
گفتند: اللّهم لا...
و بر این اساس است گفتهی نویسندهی مقامات در مقامه چهل و سوم: و تو را به خداوند سوگند میدهم، آیا ساحرتر از تو دیدهای؟
گفت: اللّهم نعم.
مطرزی گوید: متکلم قصد اثبات پاسخ را داشت با پرداختن به ذکر خداوند متعال، تا رساتر و بلیغتر باشد، و در جان شککننده مؤثّرتر باشد، و آگاه کند که بر گفتنش یقین و بر اثباتش بصیرت دارد. مثلا خود را در معرض هر کسی قرار دهد که به سوی خداوند آمده تا آنچه را پرسیده پاسخ دهد، و تردیدی نیست کسی که حالتش چنین باشد، به
چیزی جز راستی و یقین و حق سخن نمیگوید.»
استدلال حضرت زهرا علیها السلام به این حدیث
حضرت زهرا علیها السلام نیز به حدیث منزلت استدلال و احتجاج فرمودهاند. ابنجزری در نقلهای حدیث غدیر گوید :
«لطیف ترین و شگفتانگیزترین نقل این حدیث، طریقی است که آن را برای ما حدیث کرده است :
استادمان، خاتمة الحفّاظ، ابوبکر محمّدبنعبداللهبنحبّ مقدسی به طور شفاهی، از استادش بانو ام زینب دختر احمدبنعبدالرّحیم مقدسی، از ابوالمظفر محمّدبنفینانبنمثنی، از ابوموسی محمّدبنابیبکر حافظ، از قاضی ابوالقاسم عبدالواحدبنمحمّدبنعبدالواحد مدنی با خواندن بر او، از ظفربندباغ علوی در استرآباد، از پدرش و ابواحمدبنمطرف مطرفی، از ابوسعید ادریسی با اجازه از آنچه در تاریخ استرآباد نقل کرده است، از محمّدبنمحمّدبنحسن ابوالعبّاس رشیدی از فرزندان هارونالرشید در سمرقند و آن را جز از او ننوشتیم، از ابوالحسن محمّدبنجعفر حلوانی، از علیبنمحمّدبنجعفر اهوازی غلام رشید، از بکربناحمد قصری، از فاطمه دختر علیبنموسیالرضا، از فاطمه و زینب و امکلثوم دختران موسیبنجعفر، از فاطمه دختر جعفربنمحمّد الصادق، از فاطمه دختر محمّدبنعلی، از فاطمه دختر علیبن الحسین، از فاطمه و سکینه دختران حسینبنعلی، از کلثوم دختر فاطمه دختر پیامبر صلی اله علیه [و آله] و سلم.
از فاطمه دختر رسول خدا صلّیاللهعلیهوسلم و رضیعنها که فرمود: آیا فرمودهی رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز غدیرخم را فراموش کردید: هر کس من مولایش بودم، پس علی مولای اوست. و نیز فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی؟
حافظ بزرگ، ابوموسی مدینی اینچنین آن را در کتابش (المسلسل بالاسماء) نقل کرده است و گوید: این حدیث از جهتی مسلسل است، بدینترتیب که هر یک از فاطمهها آن را از عمهی خود روایت میکند، پس این روایتِ پنج دختر برادر است و هر یک از عمهی خود روایت کردهاند.»(1)
1) اسنیالمطالب فی مناقب علیبنابیطالب: 50ـ 51.
مؤلّف :
سید علی حسینی میلانی
بسم الله الرّحمان الرّحیم
سپاس از آنِ خداوند است پروردگار جهانیان، و درود و سلام بر سرورمان محمّد و خاندان پاکیزه و طاهرش، و لعنت خداوند بر تمامی دشمنانشان .
ما، در هر حدیث از حدیثهای این مجموعه، ضمیمهای در بخش سند آوردهایم و در آن سخن گروهی از بزرگان راویان حدیث را استدراک کردیم، یا بعضی اسنادهای صحیح آن را آوردیم با تصحیح خود یا دیگران.
لیکن چون حدیث منزلت از حدیثهای دو کتاب بخاری و مسلم معروف به صحیحین است و در کتابهای مشهور دیگر نیز آمده است، نیازی به اصلاح راویان آن که مؤلّفِ بزرگوار عبقات الانوار آورده است، ندیدیم.
از سوی دیگر، دیدیم نکتهای که مخالفان دربارهاش زیادهگویی میکنند، ورود این حدیث در جنگ تبوک است، تا قرینهای باشد و جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به دوره زمانی خروج پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی تبوک محدود کند، و بدین سان، حدیث بر عمومیت دلالت نکند و نتوان به امامت بلافصل پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن استدلال کرد.
نویسندهی گرامی عبقات الأنوار به پاسخ این شبهه دقّت و توجّه کرده است و ثابت نموده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این سخن در
مناسبتهای بسیاری فرمودهاند.
ما کار او را دنبال کردیم و این رساله را بر اساس روش ایشان قرار دادیم، با افزودن موردها و روایتهای دیگری. در اینجا به موردهای یقینی از روایتهای مشهور بسنده کردیم و در جهت اثبات صحّت بسیاری از اسنادهای حدیثها کوشیدیم و از آوردن فایدههای بسیاری دریغ نکردیم.
از خداوند مسألت دارم که از همگی ما بپذیرد، و ما را به آنچه دوست میدارد و میپسندد، توفیق دهد، به حق محمّد و خاندان پاک نهادش.
گروهی از بزرگان با اسنادهایشان آن را روایت کردهاند، که اینان مشهورترین آنان هستند :
متقی هندی گوید :
«مسند زیدبنابیاوفی: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان اصحابش برادری برقرار کرد، علی گفت: به تحقیق هنگامی که دیدم آنچه را نسبت به اصحابت انجام دادی، جز من، جانم رفت و پُشتم شکست. اگر از روی نارضایتی از من بود، خشنودی و کرامت از آنِ شماست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود، سوگند به کسی که مرا به حق فرستاد، تو را جز برای خودم به تأخیر نیانداختم، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست، و تویی برادر و وارث من.
گفت: چه چیز از شما به ارث میبرم؟
فرمود: آنچه پیامبران پیش از من به ارث گذاشتند.
گفت: پیامبران پیش از شما چه به ارث بردند؟
فرمود: کتاب پروردگارشان، و سنّت پیامبرشان. و تو با فاطمه دخترم در بهشت در قصر من هستید، و تویی برادر و رفیق من.
حم (احمد) در کتاب مناقب علی آورده است.»(1)
قطیعی شاگرد عبداللهبناحمد آن را روایت کرده است، در المناقب چنین آمده است :
«حسن، از ابوعبداللهحسینبنراشد طفّاوی، و صبّاحبنعبداللهبنبشر ـ هر دو خبر در لفظ به هم نزدیک هستند و یکی بر دیگری افزونی دارد ـ هر دو، از قیسبنربیع، از سعد الأسکاف، از عطیة، از محدوجبنزید ذهلی که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله میان مسلمانان برادری افکند .
سپس فرمود: ای علی تو برادرم هستی، و تو در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من
1) کنزالعمال :9 167 رقم 25554، و :13 105 رقم 36345.
پیامبری نیست.
مگر ندانستی ـ ای علیـ که روز قیامت نخستین کسی که خوانده میشود، من هستم و از سمت راست عرش به پا خیزم، پس حلهای سبز از حلههای بهشتی بر من میپوشانند. سپس پیامبران یکی پس از دیگری خوانده میشوند، و در یک ردیف در سمت راست عرش میایستند و لباسهای سبز از لباسهای بهشتی پوشانده میشوند، هان ـ ای علی ـ تو را خبر میدهم که امّتم نخستین امّتی است که روز قیامت حسابرسی میشوند.
سپس تو نخستین کسی هستی که خوانده میشوی، به جهت خویشاوندی و جایگاهت نزد من، و پرچم حمد که پرچم من است به تو داده میشود، با آن میان صفها حرکت میکنی، آدم و تمامی آفریدگان خداوند در سایهی پرچم من قرار میگیرند، طول آن مسیر هزار سال و سَرِ پرچم یاقوت قرمز است. سه دنباله از نور دارد : دنبالهای در مشرق و دنبالهای در مغرب و سومی در وسط دنیا. سه سطر رویش نوشته شده است: اولی: بسم الله الرّحمان: دومی: الحمدلله رب العالمین، و سومی لا إله إلّا الله، محمّد رسول الله. طول هر سطر هزار سال و عرضش هزار سال است، با این پرچم حرکت میکنی، و حسن در سمت راست تو و حسین در سمت چپ تو هستند، تا این که میان من و ابراهیم در سایهی عرش میایستی، سپس لباسی سبز از بهشت بر تو پوشانده میشود، سپس منادی از زیر عرش ندا میدهد، بهترین پدر، پدرت ابراهیم، و بهترین برادر، برادرت علی است، بشارت باد تو را ای علی، پوشانده میشوی وقتی که پوشانده شوم، و خوانده میشوی وقتی که خوانده شوم، و زنده میمانی وقتی که زنده گردم.»(1)
«محمودبنمحمّد مروزی، از حامدبنآدم، از جریر، از لیث، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان یاران خود و مهاجران و انصار برادری برقرار کرد، میان علیبنابیطالب و هیچ یک از آنان برادری نیافکند، علی خشمناک بیرون رفت تا به آبراههای در روی زمین رسید، و دستش را زیر سر گذاشت و باد تندی بر او میوزید. پیامبر صلی الله علیه و آله او را خواست، تا این که او را یافت، با پایش به او زد و گفت:
برخیز جز برای ابوتراب بودن شایسته نیستی، آیا بر من خشمگین شدی هنگامی که میان مهاجران و انصار برادری افکندم، امّا میان تو و هیچیک از آنان برادری برقرار نکردم؟ آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ آگاه باش! هر کس تو را دوست بدارد، امنیت و ایمان او را فرا میگیرد، و هر کس تو را دشمن دارد، خداوند او را به مرگ جاهلیت میمیراند و به کردارش در اسلام حسابرسی میشود.»(2)
روایت او از نقل ابنعساکر آشکار میشود که خواهد آمد، چون او از طریق حافظ ابونعیم آن را روایت کرده است.
ابنمغازلی واسطی، فقیه شافعی این حدیث را چنین روایت میکند:
«ابوالحسن احمدبنمظفر عطار، از ابومحمّد ابنالسقّا، از ابوالحسن علیبنعبداللهبنقصاب البیّع واسطی ـ ضمن آنچه روایتش را از خود به من اجازه داد ـ از ابوبکر محمّدبنحسنبن محمّد بیاسری، از ابوالحسن علیبنمحمّدبن حسن جوهری، از محمّدبنزکریابندرید عبدی، از حمید الطویل، از انس که گفت :
روز مباهله بود که پیامبر صلی الله علیه و آله میان مهاجران و انصار برادری برقرار کرد، در حالی که علی ایستاده بود، او را میدید و جایش را میدانست، امّا میان او و هیچکس برادری برقرار ننمود. علی با چشم گریان رفت، پیامبر صلی الله علیه و آله جویای او شد و فرمود: ابوالحسن چه کرد؟ گفتند: ای رسول خدا با چشم گریان رفت.
فرمود: بلال! برو و او را نزد من بیاور.
بلال در پیِ علی رفت. او گریان به خانهاش وارد شد، فاطمه گفت: چه چیز تو را میگریاند، خدا چشمانت را گریان نسازد؟
گفت: ای فاطمه، پیامبر میان مهاجران و انصار برادری برقرار کرد و من ایستاده بودم مرا میدید و جای مرا میدانست، امّا میان من و هیچ کس برادری برقرار نکرد.
گفت: خداوند تو را اندوهگین نکند، شاید تو را برای خود اندوخته است.
بلال گفت: ای علی، پیامبر صلی الله علیه و آله را اجابت کن. علی نزد پیامبر آمد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای ابوالحسن، چه چیز تو را میگریاند؟
گفت: ای رسول خدا، میان مهاجرین و انصار برادری برقرار کردی و من ایستاده بودم، مرا میدیدی و جایم را میدانستی، امّا میان من و هیچکس برادری برقرار نکردی.
فرمود: تو را تنها برای خودم اندوختم، آیا خوشحالت نمیکند که برادر پیامبرت باشی؟
گفت: آری ای رسول خدا، من کجا و این رتبه کجا؟ آنگاه پیامبر دستش را بالا گرفت و از منبر بالا برد و فرمود :
بار الاها! این از من است و من از او هستم، آگاه باشید! او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است. آگاه باشید! هر کس من مولای اویم، این علی مولای اوست.
علی شادمان بازگشت. عمربنخطاب در پیِ او رفت و گفت: آفرین، آفرین! ای ابوالحسن، مولای من و مولای هر مسلمانی شدی.»(1)
خطیب خوارزمی آن را چنین روایت کرده است :
1) المناقب، ابنالمغازلی: 42.
«سرور قاریان، ابوالعلاء حسنبناحمد عطّار همدانی، از حسنبناحمد مقری، از احمدبنعبدالله حافظ، از سلیمانبناحمد طبرانی، از محمودبنمحمّد مروزی، از حامدبنآدم مروزی، از جریر، از لیث، از مجاهد، از ابنعبّاس که گفت :
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله میان یارانش و مهاجرین و انصار برادری افکند، و میان علیبنابیطالب و هیچیک از آنان برادری نیافکند، علی خشمگین خارج شد تا به آبراههای در روز زمین رسید، دستش را زیر سر گذاشت و تکیه کرد و بادی تند بر او وزید. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را طلبید تا یافت. با پا به او زد و به او فرمود:
برخیز که جز برای ابوتراب بودن شایسته نیستی، آیا هنگامی که میان مهاجران و انصار برادری افکندم، و میان تو و هیچیک از آنان برادری برقرار نکردم، بر من خشمگین شدی؟
آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ آگاه باش! هر کس تو را دوست دارد، امنیت و ایمان او را فرا میگیرد، و هر کس تو را دشمن دارد، خداوند او را به مرگ جاهلیت میمیراند و به کردارش در اسلام حسابرسی میشود.»(1)
«ابوعلی حداد، و ابومسعود از او، از ابونعیمِ حافظ، از احمدبنابراهیمبنیوسف، از سهلبنعبداللهابوطاهر، از ابنابیالسری، از رواد، از نهشلبنسعید، از ضحّاک، از ابنعبّاس که گفت: علی را دیدم که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و از پشت سر او را در بغل گرفت و گفت: اطّلاع یافتم که ابوبکر و عمر و گروهی مانندشان را نام بردی و مرا یاد نفرمودی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»(2)
«ابوالقاسمبنسمرقندی، از ابوالحسنبننقور، از عیسیبنعلی، از عبداللهبنمحمّد، از حسینبنمحمّد ذارع بصری، از عبدالمؤمنبنعباد عبدی، از یزیدبنمعن، از عبداللهبنشرحبیل، از مردی از قریش، از ابنابیاوفی که گفت :
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجدش وارد شدم، فرمود: فلانبنفلان کجاست؟ آنگاه در صورت یارانش نگریست، پس حدیث مؤاخاة را بیان کرد، در آن حدیث آمده است :
علی گفت: به درستی جانم رفت و پُشتم شکست وقتی شما را دیدم که دربارهی یارانتان بدان سان عمل کردید غیر از من. اگر این به دلیل نارضایتی از من است، پس خشنودی و کرامت از آنِ شماست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: سوگند به کسی که مرا به حق فرستاد، تو را تنها برای خودم نگاه داشتم، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست، و تو برادرم و وارثم هستی.
گفت: ای رسول خدا! از شما چه به ارث میبرم؟
فرمود: آنچه پیامبران پیش از من به ارث گذاشتند.
گفت: پیامبران پیش از شما چه به ارث گذاشتند؟
فرمود: کتاب پروردگارشان، و سنّت پیامبرشان. و تو در بهشت با من در قصر من هستی، با فاطمه دخترم و تو برادر و رفیق من میباشی. سپس پیامبر خدا تلاوت فرمود : (إخوانآ علی سُررٍ متقابلین) دوستان در راه خداوند به یکدیگر مینگرند.»(1)
نکته نخست : صحابهای که روایت برادری را روایت کردهاند
تعدادی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را روایت کردهاند، از جمله :
1ـ ابنابیاوفی. احمدبنحنبل و غیر او، آن را از او روایت کردهاند.
2ـ محدوجبنزیدذهلی. قطیعی و ابونعیم و ابوموسی مدینی و دیگران، آن را از او روایت کردهاند.
3ـ عبداللهبنعباس. طبرانی و دیگران، از او روایت کردهاند.
4ـ انسبنمالک. ابنمغازی و دیگران، از او روایت کردهاند.
5ـ عمربنخطاب. زرندی و دیگران، از او روایت کردهاند.
6ـ یعلیبنمرة. جمالالدین محدّث شیرازی و دیگران، از او روایت کردهاند.
نکته دوم: پیمان برادری دو بار بوده است: یک بار قبل از هجرت در مکه، میان مهاجران، و یکی بار بعد از هجرت در مدینه، میان مهاجران و انصار. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر دو مرتبه میان خود و حضرت علی علیه السلام برادری برقرار فرمود، و هر بار حدیث منزلت را بیان کرد، همانگونه که پیش از این در روایتها آمد، که بعضی از آنها از مرتبهی نخست و بعضی از مرتبهی دوم میباشد.
این نکته که پیمان برادری دوبار بوده است، بیان صریح محدّثان و اصحاب سیرهها است :
ابنعبدالبرّ در شرح حال امام علیه السلام گوید: «از چند وجه برایمان روایت شده است که علی میگفت: من بندهی خداوند و برادر رسول خدا هستم. غیر از من هر کس چنین گوید دروغگو است.
ابوعمر گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکّه میان مهاجران برادری برقرار کرد، سپس در مدینه میان مهاجران و انصار، پیمان برادری بست. و در هر یک از آنها به علی فرمود : تو در دنیا و آخرت برادر من هستی، و میان خود و او برادری برقرار کرد، لذا این سخن و مشابه آن از علی بود.»(2)
حافظابنحجر ـ پس از ذکر اخبار برادری از: واقدی، ابنسعد، ابناسحاق، ابنعبدالبر، سهیلی، ابنکثیر و دیگران ـ گوید :
«ابنتیمیّه در کتابی که در ردّ بر ابنمطهر رافضی (علّامه حلّی) نوشته، برادری افکندن میان مهاجران و به ویژه برادری پیامبر صلی الله علیه و آله با علی را انکار کرده است و گوید : چون پیمان برادری برای بهرهرسانی بعضی به بعضی دیگر، و برای الفتدادن دلها به یکدیگر تشریع شده است، پس برادری برقرار کردن پیامبر با یکی از آنان معنایی ندارد، و همچنین برای برادری برقرار کردن میان مهاجران.
این رد کردنِ نصّ است براساس قیاس، و توجّه نکردن به حکمت برادری افکندن است، چون بعضی از مهاجران از نظر مالی و عشیرهای و توانمندی، قویتر بودند و حضرتش میان بالاتر و پایینتر برادری برقرار فرمود...
ابنحجرگوید: ضیاء در منتخب خود از معجم کبیر طبرانی آن را آورده است. و ابن تیمیّه تصریح میکند که احادیث آن منتخب، از حدیثهای المستدرک صحیحتر و قویتر است...»(1)
زرقانی مالکی با عنوان «ذکر المؤاخاة بین الصحابة رضواناللهعلیهماجمعین» گوید :
«همانگونه که ابنعبدالبر و غیر او گفتهاند، پیمان برادری دو بار بوده است، نخستین در مکّه قبل از هجرت میان مهاجران بر پایهی حق و مواسات بود، پس میان ابوبکر و عمر و... و به همین ترتیب میان هر دو نفر برادری برقرار کرد، تا این که علی تنها ماند، او گفت: میانیارانت برادری افکندی، پس برادر من کیست؟ فرمود: من برادرت هستم.
حدیثهای بسیاری در برادری پیامبر صلی الله علیه و آله با علی رسیده است، و ترمذی آن را روایت کرده و نیکو دانسته است. حاکم نیز آن را روایت کرده و این حدیث ابن عمر را صحیح دانسته که حضرتش صلی الله علیه و آله به علی فرمود: آیا راضی نمیشوی که برادرت باشم؟
گفت: آری.
فرمود: تو در دنیا و آخرت برادرم هستی.
ابنتیمیّه برادری افکندن میان مهاجران را انکار کرده است به ویژه میان مصطفی و علی را، و گمان برده که از سخنان دروغ است و پیامبر، میان مهاجران برادری برقرار نکرده است. وی گوید: چون پیمان مؤاخاة برای بهرهرسانی به یکدیگر تشریع شده است... ـ تا آخر کلامش ـ امّا حافظ (ابن حجر) آن را رد کرده است چون آن رد کردنِ سخن صریح است به وسیلهی قیاس...»(2)
نکته سوم : این که چند روایت برادری در کتابهای این گروه از نظر سند صحیح میباشند.
از جمله: روایت طبرانی که راویان آن افراد زیر هستند :
الف. «محمودبنمحمّد مروزی» یعنی: محمودبنمحمّدبنعبدالعزیز، ابومحمّد. خطیب گفت: «به بغداد آمد و در آن شهر، نقل حدیث کرد از داوودبنرشید و حسینبنعلیبناسود، و علیبنحجر، و حامدبنآدم که همگی مروزی هستند و
سهلبنعبّاس ترمذی.
محمّدبنمخلّد، و عبد الصمدبنعلی طستی، و ابوسهلبنزیاد، و اسماعیلبنعلی خطبی، و ابوعلیبنصواف حدیثهای استواری از او روایت کردهاند.
سپس یک حدیث از او روایت کرد و تاریخ مرگش را سال [... و] نود و هفت ثبت کرده است.»(1)
ب. «حامدبنآدم». حاکم در المستدرک(2) از او نقل کرده است، و ابنحبّانآن را
در کتابش (الثقات(3)) یاد کرده است. ابنعدی گوید: «هر جا در حدیث، او از ثقهای
روایت کرده، مطلب نادرستی ندیدم. مطالب ناشناخته را، تنها زمانی میآورد که از ضعیفی حدیث کرده باشد.»(4)
البته سعدی دربارهاش سخن گفته است، لیکن سعدی خودش در محلّ تشکیک است، پس سخن او با توثیق حاکم و ابنحبان و غیر آنان تعارضی نخواهد داشت.
ج. «جریر».
د. «لیث».
هـ. «مجاهد».
اینان از پیشوایان سرشناس هستند که نیازی به توثیق ندارند.
نکته چهارم :
بعضی از آنان تنها بخش اوّل حدیث را روایت کردهاند، یا برای اختصار، و یا برای غرضی!
ابناثیر گوید: «ع س ـ محدوجبنزیدهذلی. در صحابی بودن او اختلاف است. حدیث اوست: که پیامبر فرمود: نخستین کسی که روز قیامت خوانده میشود، من هستم. ابونعیم و ابوموسی آن را نقل کردهاند.»(5)
ابنحجر گوید: «محدوج ـ با مهملهی ساکن و آخرش جیم ـ بنزیدهذلی که قیسبنربیع کوفی او را در مسندش یاد کرده است و او از سعد اسکاف روایت کرده است که: عطیه از او شنید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: نخستین کسی که در روز قیامت خوانده میشود، من هستم.» ابونعیم آن را نقل کرده است و گوید: در مورد صحابی بودن او، اختلاف نظر وجود دارد.»(6)
در چندین روایت از بزرگان آمده است، هنگامی که حسنِ سبط علیه السلام متولد شد، جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: ای محمّد، پروردگارت به حضرتت سلام میرساند و میفرماید: علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است، لیکن پس از تو پیامبری نیست، این پسرت را به نام پسر هارون نامگذاری کن...
و همینگونه بود هنگامی که حسینِ سبط 7متولد شد. پس آنان را حسن و حسین نامید، به نام دو پسر هارون: شبّر و شبیر.
از راویان این خبرند :
1ـ ابوسعید خرگوشی نویسندهی شرف المصطفی متوفّای سال 407.
2ـ عمربنمحمّدبنخضر، معروف به ملّا نویسندهی السیرة متوفّای سال 507.
3ـ موفّقبناحمد خوارزمی مکّی، متوفّای سال 568.
4ـ محبّالدین طبری شافعی، متوفّای سال 694.
5ـ حسینبنمحمّد دیار بکری مؤلّف تاریخ الخمیس.
6ـ احمدبنفضلبنباکثیر مکّی، متوفّای سال 1047.
متن روایت بعضی از آنان چنین است :
ملّا در کتابش (السیره) گوید :
«از جابربنعبدالله رضیاللهعنه که گفت: هنگامی که فاطمه، حسن رضیاللهعنه را به دنیا آورد، به علی کرّماللهوجههگفت: او را نامگذاری کن. گفت: در نام او بر رسول خدا سبقت نمیگیرم. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله را خبر داد، فرمود: من در نام او بر پروردگارم عزّوجلّ سبقت نمیگیرم. آنگاه خداوند جلّجلاله به جبرئیل علیه السلام وحی فرستاد که برای محمّد پسری متولّد شد، به سوی او فرود آی و او را شادباش گو، و به او بگو: علی نسبت به تو در جایگاه هارون نسبت به موسی است. پس او را به نام پسر هارون نامگذاری کن. جبرئیل علیه السلام فرود آمد و از سوی خداوند جل جلاله او را شادباش گفت. سپس گفت : خداوند تعالی ذکره، فرمانت داد که او را به نام پسر هارون نام گذاری.
گفت: نام پسر هارون چه بود؟
گفت: شبر.
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: زبانم عربی است.
گفت: او را حسن بنام.»(1)
1) وسیلةالمتعبّدین الی متابعة سید المرسلین :5 225.
حافظ، محبّالدین طبری گوید :
«از اسماء بنت عمیس که گفت: فاطمه را برای حسن مامایی کردم. پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و فرمود: ای اسماء پسرم را به من بده، او را در پارچهای زردرنگ به ایشان دادم، آن را از او کنار زد و فرمود: مگر به شما سفارش نکرده بودم که نوزادی را در پارچهای زرد نپیچانید! سپس او را در پارچهی سفید پیچیدم، او را گرفت، در گوش راستش اذان و در چپ اقامه گفت. سپس به علی فرمود :
پسرم را به چه چیز نامیدی؟
گفت: در این کار بر شما سبقت نخواهم گرفت.
فرمود: و من بر پروردگارم سبقت نمیگیرم.
آنگاه جبرئیل علیه السلام فرود آمد و گفت: ای محمّد پروردگارت به حضرتت سلام میرساند و میفرماید: علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، لیکن پس از تو پیامبری نیست، پس این پسرت را به نام پسر هارون نامگذاری کن.
فرمود: ای جبرئیل! نام پسر هارون چه بود؟
گفت: شبّر.
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: زبانم عربی است.
گفت: او را حسن بنام.»
پیامبر صلی الله علیه و آله چنین کرد.
یکسال که گذشت، حسین متولد شد، پیامبر خدا آمد، و مانند نخستین یاد کرد و داستان نامگذاری مانند نخستین جریان یافت، و جبرئیل علیه السلام او را فرمان داد که او را به نام پسر هارون، شبیر نامگذاری کند. پیامبر مانند نخستین مرتبه فرمود. جبرئیل گفت: او را حسین بنام.
امام علیبنموسیالرضا آن را نقل کرد.»(1)
حافظِ خوارزمی با اسناد آن را در کتابش (مقتل الحسین) آورده، پس از خبری که از حافظ ابوالحسن علیبناحمد عاصمی روایت میکند، از ابوعلی اسماعیلبناحمد بیهقی، از پدرش احمدبنحسین. خوارزمی پس از آن گوید:
«و با این اسناد، از این احمدبنحسین، از ابوالقاسم عبداللهبناحمدبنعامرطائی در بصره، از پدرش، از علیبنموسی، از پدرش موسیبنجعفر، از پدرش جعفربنمحمّد، از پدرش محمّدبنعلی، از پدرش علیبنالحسین که گفت: اسماءبنت عمیس مرا حدیث کرد ـ تا آخر حدیث.»(2)
صحت سند این حدیث
این روایت صحیح است :
الف. اسماعیلبناحمدبیهقی. او پسر بیهقی است که بزرگان زیر او را ستودهاند. بنگرید:
1ـ تذکرة الحفاظ :3 1133.
2ـ الکامل فی التاریخ :10 499.
3ـ التحبیر، سمعانی :1 83.
4ـ طبقات سبکی :7 44.
5ـ النجوم الزاهرة :5 205.
6ـ البدایة و النهایة :12 176.
7ـ تتمة المختصر :2 37.
او در سال 507 وفات یافت.
ب. ابوبکر بیهقی. گوشهای از گفتههای آنان در مورد او را با تلخیص میآوریم. است :
یاقوت در کتابش (معجم البلدان) ماده «بیهق» گوید: «این ناحیه تعداد بیشماری فضلا و علما و فقها و ادبا تحویل داده است، از مشهورترین پیشوایانشان، امام ابوبکر احمدبنحسین دارندهی تألیفات مشهور است. او امام، حافظ، فقیه متدیّن اصولی پرهیزکار، در حفظ و دقّت یگانهی دهر، با دین متین، از بزرگان یاران ابوعبدالله حاکم که بسیار از او نقل کرده است، سپس در بخشهایی از دانش بر او برتری یافت و در آنها یگانه شد، سال 454 درگذشت.» (1)
سمعانی گوید: «او امام فقیه حافظ بود، هم شناخت حدیث داشت و هم فقه آن، و نصوص شافعی را پیروی میکرد...»(2)
ابنخلکان گوید: «فقیهِ شافعیِ حافظِ بزرگ، یگانهی زمانش و بیهمتا در فنون میان همردیفانش. نخستین کسی که نصوص شافعی را گرد آورد و از دنیا به اندک قانع بود. امام الحرمین دربارهی او گوید: هیچ شافعی مذهب نیست مگر این که شافعی بر او منّتی دارد جز احمد بیهقی که او بر شافعی منّت دارد. گروهی از بزرگان از او حدیث آموختند.»(3)
ذهبی گوید: «او حافظ، علّامه، استوار، فقیه، شیخ الاسلام ابوبکر، در دانش مورد ستایش قرار گرفت و کتابهای سودمندی تألیف کرد، حافظ عبدالغافربناسماعیل در تاریخش (تاریخ نیشابور) گوید: بیهقی بر روش دانشمندان بود،
به اندک قانع بود، بر زهد و پارساییش شکیبا بود.
شیخ القضاة ابوعلی اسماعیلبنبیهقی گوید: پدرم گفت: هنگامی که تألیف این کتاب ـ یعنی کتاب المعرفة من السنن و الآثارـ را آغاز کردم و پیرایش بخشهایی از آن را به پایان بردم، شنیدم فقیه محمّدبناحمدـ از یاران صالح من که از همه بیشتر تلاوت میکرد و درستگفتار بودـ میگوید: شافعی را در خواب دیدم که قسمتهایی از این کتاب را در دست دارد و میگوید: امروز هفت جزء از کتاب (الفقیه) را نوشتم. یا گفت : آنها را خواندم، و او را دید که به آن توجّه و عنایت میکند. همچنین صبح آن روز فقیه دیگری از دوستان شافعی مرا دید که در مسجد بر کرسی تدریس نشسته و میگوید : امروز از کتاب الفقیه حدیث فلان و فلان را استفاده کردم. پدرم گفت: شنیدم فقیه، ابومحمّد حسنبناحمد سمرقندیِ حافظ میگوید: شنیدم فقیه، محمّدبنعبدالعزیز مروزی میگوید: در خواب دیدم گویی تابوتی به آسمان رفت و نوری بالای آن بود. گفتم: این چیست؟ گفت: نوشتههای احمد بیهقی. سپس شیخ القضاة گفت: این سه داستان را از سه نفر یادشده شنیدم.
ذهبی گوید: این رؤیا حق است، نوشتههای بیهقی ارزش والایی و فایدههای فراوانی دارد. اندک اند آنها که نوشتههایی خوب مانند امام ابوبکر بیهقی پدید آورده باشند. پس شایسته است که جهان به آن توجّه کنند، به ویژه به (سنن کبیر) او.»(1)
همچنین ذهبی گوید: «امام، حافظ، علّامه، استاد خراسان، ابوبکر، در عمل به دلیل حُسن مقصد و توانِ فهم و حفظش مورد ستایش قرار گرفت و کتابهایی به سامان آورد که نوشتن آن سابقه نداشت...»(2)
به همین ترتیب دیگر کتابهایش را ستودهاند، به طوری که او را به توصیفهای ارزشمند و القاب بسیار والایی یاد میکنند و دربارهاش سخنانی میگویند و داستانهایی از کتابها و تألیفاتش بیان میدارند. شرح حال او را در کتابهایی مانند (مرآة الجنان)، (العبر)، (طبقات السبکی)، (الکامل فی التاریخ)، (المختصر فی اخبار البشر)، (طبقات الحفاظ) و غیره بنگرید.
ج. ابوالقاسم مفسّر. او: حسنبنمحمّدبنحسنبنحبیب واعظ است :
عبدالغافر شرح حالش را نوشته و او را استاد، امام، واعظ، مفسّر، و کامل توصیف کرده است و گوید: «شنید و گرد آورد و نقل حدیث کرد، از: اصم، ابوعبدالصفّار، ابوالحسن کارزی، ابومحمّد المزی، ابوسعید عمروبنمحمّدبنمنصورِ نابینا، ابوجعفر محمّدبنصالحبنهانی، ابوزکریّا عنبری و دیگران. شب سه شنبه در ماه ذیقعده سال 406 درگذشت.»(3)
صفدی در شرح حالش گوید: «یاقوت گفت: عبدالغافر او را یاد کرده و گفته است: امام دوران خود در معنیهای
قرائتها و دانشهایش بود.
وی، تفسیر مشهور به نام خودش را نوشت، او ادیبی نحوی بود و به جنگها و داستانها و سیرهها کاملا آگاه بود. در ذیقعده سال 406 درگذشت، و کتابهایی درباره قرائتها و ادبیات و عقلاء المجانین نوشت. پژوهشگران را درس میداد و مردم عوام را موعظه میکرد، و در نیشابور دانش فراوانی از او گسترش یافت، و نوشتههایش به آفاق رسید.
از اصم و عبداللهبنصفار و ابوالحسن کارزی حدیث نقل کرد و اسحاق ثعلبی از شاگردان مخصوص او بود. او مذهب کرامیّ داشت، سپس به شافعی روی آورد.
در خانهاش باغی و چاهی بود. اگر شخص غریبی نزد او میآمد، چنانچه ثروتمند بود، در مال او طمع میکرد و از او میگرفت تا خواندنش آموزد. و اگر مستمند بود، او را فرمان میداد تا به اندازهی توانش برای باغ از چاه آب بکشد. البتّه این کار را دربارهی همشهریهایش انجام نمیداد.
و از شعرش...»(1)
د. ابوبکر حفید. او از محدّثان مشهور است و ما به شرح حالش در کتاب سمعانی (الأنساب) بسنده میکنیم :
گوید: «او در زمان خودش محدّث اصحاب رأی بود، مسافرت در طلب حدیث، روایت حدیث و طلب حدیث فراوان داشت. به عراق و بحرین رفت و چهل سال از شهرش غایب شد، افرادی از او حدیث شنیدند...
حاکم ابوعبداللهِ حافظ از او حدیث شنید و در کتابش (التاریخ) او را آورده و گوید: محدّث اصحاب رأی بود، در طلب حدیث سفر کرد، در روایت آن کوشید، و در پیِ آن بود. اگر در او بیپروایی نبود، از این جهت که سال (290) از نیشابور خارج شد و سال (330) به آنجا بازگشت و بیشتر در عراقین اقامت داشت... مردمی او را تضعیف میکنند و تصوّر میشود که این در روایت است، ولی چنین نیست، تضعیف او به جهت شرابخواری بود، که البته بنا بر مذهبش شُرب خمر میکرد و آن را پنهان نمیداشت... نُه سال در نیشابور حدیث گفت و ما از او بسیار آوردیم... در هرات، ماه رمضان سال 344 درگذشت.»(2)
هـ. ابوالقاسم طائی. خطیب بغدادی در تاریخش شرح حال او را چنین آورده است :
«عبداللهبناحمدبنعامربنسلیمانبنصالح، ابوالقاسم طایی، از پدرش، از علیبنموسیالرضا، از پدرانش، رسالهای روایت کرد. ابوبکر جعابی، و ابوبکربنشاذان، و ابنشاهین، و اسماعیلبنمحمّدبنزنجی، و ابوالحسن ابنجنید از او حدیث کردهاند.
ما را خبر داد محمّدبنعبدالملک قرشی، از عمربناحمد واعظ، از عبداللهبناحمدبنعامربنسلیمان طایی، از پدرش از علیبنموسی از پدرش موسیبنجعفر، از پدرش جعفربنمحمّد، از پدرش محمّدبنعلی، از پدرش علیبنحسین، از
پدرش حسینبنعلی، از پدرش علیبنابیطالب که گفت: رسول خدا فرمود: ایمان، اقرار به زبان و معرفت به دل و عمل به ارکان است.
مرا حدیث کرد علیبنمحمّدبننصر، از حمزةبنیوسف، از ابومحمّدبنعلی که بصری است ـ میگفت: عبداللهبناحمدبنعامربنسلیمانبنصالح، ابوالقاسم طایی بیسواد بود، و مورد رضایت نبود، از پدرش از علیبنموسیالرضا روایت کرد.
حسنبنمحمّد خلال به من گفت: عبداللهبناحمدبنعامر طایی سال 324 درگذشت. و در کتاب محمّدبنعلیبنعمربنفیاض خواندم: عبداللهبناحمدبنعامر طایی روز جمعه چهاردهم ماه ربیع الآخر سال 324 درگذشت.»(1)
گویم :
در کتابهای (الکامل) از ابنعدی متوفّای سال 365، و (الضعفاء الکبیر) از ابوجعفر عقیلی، متوفّای سال 322، و (الجرح و التعدیل) از ابنابیحاتم متوفّای سال 327، نامی از عبداللهبناحمدبنعامر طایی و پدرش نیافتم، با این که معاصر او بودند. این دو در این کتابها نامبرده نشدهاند، و همچنین در دیگر کتابهای جرح و تعدیل، که این دلالت دارد که تضعیف این دو جایگاهی ندارد. وگرنه آن دو را یاد میکردند، به ویژه ابنعدی نویسندهی (الکامل) که کتابش را بر این پایه قرار داده است که هر کس دربارهاش سخنی ـ هرچند به نرمی و به اندک عیبجویی گفته شده باشد ـ ذکر کند.
در باب آنچه خطیب از حمزةبنیوسف نقل کرده است که شنیده است ابومحمّدبنعلی یعنی بصری دربارهی عبدالله گفته است: «او بیسواد بود و مورد رضایت نبود» بر این سخن نمیتوان اعتماد کرد، چون عیبجویی مبهمی است. بعلاوه ابومحمّدبنعلی بصری کیست؟ به میزان الاعتدال رجوع کردم، دیدم گوینده حسنبنعلی زهری است، و در لسان المیزان(2) نیز چنین آمده است، پس او ابومحمّد
حسنبنعلیبنعلی زهری بصری میباشد، ولیکن او کیست؟ ذهبی گوید: به شرح حالی از او دست نیافتم.(3) از دیگر سوی، ذهبی و ابنحجر دربارهی این مرد، از بزرگان
علم رجال چیزی نقل نکردهاند، با این که ذهبی در مقدّمهی کتابش گوید: «در آن آمده است هر کس که دربارهاش سخنی گفته شده است ـ با وجود ثقه و بزرگوار بودنش ـ به کمترین نرمی، و به اندک عیبجویی. پس اگر ابنعدی یا دیگری از نویسندگان کتابهای جرح، آن شخص را ذکر کردهاند من او را ذکر نمیکردم، به جهت ثقه بودنش...» پس چرا در این مورد از آن گروه پیروی نکرده است و مطلب را از خطیب گرفته است و نامی هم از او به میان نیاورده است؟
و. پدرش، کسی او را مورد توجّه قرار نداده است، حتّی ذهبیـ که دربارهی پسرش نوشتهاش را دانستیدـ، لذا متقی گوید: سیوطی گفت: ذهبی فقط پسر را متّهم میکند، و پدر موثّق است.(1)
به طور کلّی، روایت معتبر است. آنچه در شرح حال بیهقی آوردهاند، بر این نکته تأکید میکند که او، چیزی را که ساختگی مییافته، روایت نمیکرده است.
صحت سند نسبت به صحیفة الرضا علیه السلام
به این مناسبت، در نقل این گروه به سند معتبری دربارهی صحیفة الرضا علیه السلام دست یافتیم.
نقل صحیح دیگر نیز آن را تقویت میکند. در جمله خطیب (تاریخ بغداد) آگاه شدیم که وی، صحیفه را از استادش محمّدبنعبدالملک قرشی، از عمربناحمد واعظ، از عبداللهبناحمد... روایت میکند.
الف. خطیب. از توثیق بینیاز است.
ب. محمّدبنعبدالملک قرشی. خطیب در شرح حال او گوید: «از محمّدبنمظفر حافظ... و گروهی از این طبقه حدیث شنید، از او حدیث نوشتیم و راستگو بود. تولّدش را از او پرسیدم. گفت: در جمادیالثانی سال 373. و شب جمعه درگذشت، و روز جمعه 29 جمادی الاولی سال 448 در مقبرهی باب حرب دفن شد، و در مسجد شهر بر او نماز گزاردم.»(2)
ج. عمربناحمد واعظ. او حافظ ابنشاهین است که از شرح حال و توثیق بینیاز است.
گروهی از حافظان با اسناد خود، آن را روایت کردهاند:
یکم. ابنمغازلی، فقیه شافعی گوید: «ما را خبر داد ابوالحسن علیبنعبیداللهبن قصّاب بیّع خدایشرحمتکند، از ابوبکر محمّدبناحمدبنیعقوب مفیدجرجرایی، از ابوالحسن علیبنسلیمانبنیحیی، از عبدالکریمبنعلی، از جعفربنمحمّدبنربیعهی بجلی، از حسنبنحسین عرنی، از کادحبنجعفر، [ از عبداللهبنلهیعة، از عبدالرّحمانبنزیاد] از مسلمبنیسار، از جابربنعبدالله که گفت:
هنگامی که علیبنابیطالب پس از فتح خیبر آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای علی، اگر نبود که گروهی از امّتم دربارهات میگفتند آنچه نصاری دربارهی عیسیبنمریم گفتند، سخنی دربارهات میگفتم که به گروهی از مسلمانان نمیگذشتی جز این که خاک زیر پاهایت و اضافهی وضویت را برای شفا یافتن برمیگرفتند.
ولیکن تو را بسنده است که تو از من باشی. [ و من از تو؛ تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم، و تو نسبت به من] در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از اینکه پس از من پیامبری نیست، و تو بدهی مرا ادا میکنی، و
راز مرا میپوشانی و بر سنّت من میجنگی، و فردا در آخرت نزدیکترین خلق به من هستی، و تو بر حوض جانشین من هستی، و شیعیانت بر منبرهایی از نور با چهرههایی سفید شده پیرامون من هستند، برایشان شفاعت میکنم، و در بهشت همسایگان من هستند.
جنگ با تو جنگ با من است و صلح با تو صلح با من. نهان تو نهان من [ و آشکار تو آشکار من] و فرزندانت فرزندان مناند. تو بدهی مرا میپردازی و تو وعدهی مرا به انجام میرسانی، و حق بر زبان تو و در قلب تو و با تو و در برابر تو و در برابر چشمان تو است. ایمان با گوشت و خون تو آمیخته است، همانگونه که با گوشت و خون من آمیخته شده است، دشمن تو بر حوض بر من وارد نمیشود، و دوستدار تو از آن غایب نمیشود.
علی به سجده افتاد و گفت: سپاس از آنِ خداوند است...»(1)
دوم. حافظ موفّقبناحمد خوارزمی گوید: «مرا خبر داد سرور حافظان ابومنصور شهرداربنشیرویهبن شهردار دیلمی ـ ضمن آنچه از حمدان برایم نوشت ـ از ابوالفتح عبدوسبنعبداللهبنعبدوس همدانی به کتابت، از شیخ ابوطاهر حسینبنعلیبنسلمة، از مسندِ زیدبنعلی، از فضلبنعبّاس، از ابوعبدالله محمّدبنسهل، از محمّدبنعبدالله بلوی، از ابراهیمبنعبداللهبنعلاء، از پدرش، از زیدبنعلیبنحسینبنعلیبنابیطالب، از پدرش، از جدّش علیبنابیطالب که گفت :
روزی که خیبر را فتح کردم، رسول خدا به من فرمود: ای علی، اگر نبود که گروههایی از امّتم دربارهات بگویند آنچه را نصاری دربارهی عیسیبنمریم گفتند، امروز سخنی دربارهات میگفتم که به گروهی از مسلمانان نگذری، مگر اینکه خاک نعلین و اضافه وضویت را برمیگرفتند و به آن شفا میجستند.
ولیکن تو را بسنده است که از من باشی و من از تو، تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست، تو بدهی مرا میپردازی و بر سنّتم میجنگی، ـ تا آخر حدیث...»(2)
سوم. حافظ ابوعبدالله گنجی گوید: «مرا خبر داد ابواسحاق ابراهیمبنیوسفبنبرکة کتبی، از حافظ ابوالعلاء همدانی، از ابوالفتح عبداللهبنعبدوسبنعبدالله همدانی، از ابوطاهر حسینبنسلمةبنعلی، از مسندِ زیدبنعلی...» تا پایان آنچه پیش از این آمد.(3)
روایت حدیث به اختصار
این حدیث شامل چندین منقبت برای امیرالمؤمنین علیه السلام است که بعضی از بزرگان قوم با اسناد خود بخشی از این مناقب
را روایت کردهاند:
ابنابیحاتم نقل میکند: «روایت کرد احمدبنعثمانبنحکیم، از حسنبنحسین، از کادحبنجعفر، از عبداللهبنلهیعة، از عبدالرّحمانبنزیاد، از مسلمبنیسار، از جابر که گفت :
وقتی علی پس از فتح خیبر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، رسول خدا فرمود: اگر نبود که گروهی از امّتم دربارهی تو بگویند آنچه نصاری دربارهی مسیحبنمریم گفتند، امروز دربارهات سخنی میگفتم».(1)
طبرانی با سندش نقل کرده است: «رسول خدا به علی فرمود: سوگند به کسی که جانم در دست اوست، اگر نبود که گروهی از امّتم دربارهی تو بگویند آنچه نصاری دربارهی عیسیبنمریم گفتند، امروز دربارهات سخنی میگفتم که به مسلمانی نمیگذری مگر این که خاک از جای پایت برمیگرفت و از آن برکت میجست.»(2)
خوارزمی با اسنادش به طبرانی نقل کرده و گوید: «ما را خبر داد سرور حافظان ابومنصور ضمن آنچه از حمدان برایم نوشت، که ما را خبر داد محمودبناسماعیل، از احمدبنفادشاه، از طبرانی، از احمدبنمحمّد قنطری، از حرببنحسن، از یحییبنیعلی، از محمّدبنعبیداللهبنابیرافع که گفت: رسول خدا فرمود: ـ تا آخر حدیث...»(3)
سخن دربارهی این سند
این حدیث بنا بر روایت ابنابیحاتم بر پایهی اصولشان صحیح است :
الف. ابنابیحاتم، از معرّفی کردن بینیاز است.
ب. احمدبنعثمانبنحکیم، از رجال بخاری و مسلم و نسائی و ابنماجه است(4)
ج. حسنبنحسین. همان عرنی است که وضع او را در یکی از بحثهایمان پژوهش کردیم و ثابت نمودیم که قدح و جرح او بیاساس است، و هر کس بدی دربارهی او گفته است، تنها به علّت شیعه بودنِ اوست. بلکه بعضی از آنان او را بدون تردید از رؤسای شیعه دانسته است... و سخن بیشتری پیرامون او خواهد آمد.
د. کادحبنجعفر.
ابوحاتم گوید: بسیار راستگوست.
عبداللهبناحمد گوید: دربارهاش از پدرم پرسیدم، گفت: مشکلی ندارد.
احمد نیز گفت: مردی صالح فاضل و خیّر است.
در روایتی است که: او دارای سنّت و عبادت است، یعنی در حدیث .
ابنشاهین از او در ثقهها یاد کرده است.»(1)
البته، فقط از ابوالفتح ازدی نکوهشی دربارهاش نقل شده که گفته او ضعیف مشکوک است.(2)
لیکن ازدی خود ضعیف است، ذهبی و حافظ ابنحجر، پس از این که ازدی بعضی رجال را ضعیف دانسته، به روشنی گفتهاند: ای کاش ضعف خودش را میدانست.(3)
هـ. عبداللهبنلهیعة، او از رجال مسلم و ابوداوود و ترمذی و ابنماجه است.(4)
و. عبدالرّحمانبنیسار، او ابومزرّد است و از رجال بخاری در الأدب المفرد. حافظ گوید: «مقبول است.»(5)
ز. مسلمبنیسار، او از رجال بخاری در الأدب المفرد، و ابنماجة و ابوداوود، و ترمذی میباشد.(6)
نکته
حدیث با سند طبرانی نیز آمده که هیثمی در بارهی دو نفر از رجال آن سخن گفته است :
1ـ حرببنحسن
2ـ یحییبنیعلی
هیثمی در جای دیگری صریحاً دربارهی حرببنحسن گفته که او مورد وثوق قرار گرفته است.(7)
ابنحبّان نیز او را در کتاب خود (الثقات) آورده و ثقه دانسته است. و ابنابیحاتم گوید: «دربارهاش از پدرم پرسیدم، گفت: شیخ است.»(8)
البته حافظ ازدی گفتهاش دربارهی او را نقل کرده است که: «آنچنان نیست»(1)
و شما وضع ازدی را دانستید!
«یحییبنیعلی» ـ که اسلمی قطوانی است ـ در الأدب المفرد از رجال بخاری، و از رجال ترمذی، و ابنحبّان در صحیح است. با اینهمه چند نفر دربارهاش بد گفتهاند، لیکن علّتش تشیّع اوست که بعضی به روشنی آن را بیان کردهاند.(2)
بعلاوه در روایت این حدیث، مورد متابعت بوده است.
اصحاب در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میخوابیدند و این شیوهی بسیاری از آنان بود، تا زمانی که حکم نهی از آن رسید، حضرت علی علیه السلام گمان برد که این نهی او را هم در برمیگیرد، رسول خدا او را آگاه کرد که این حکم برای غیر اوست و او را شامل نمیشود، و بیان کرد که جایگاهش نسبت به او جایگاه هارون نسبت به موسی میباشد.
از اخبار در این مورد، نقلهای ابنعساکر است.
ما را خبر داد ابوالحسن سُلَمی، از عبدالعزیز تمیمی، از علیبنموسیبنحسین، از ابوسلیمانبنزبر، از محمّدبنیوسف هروی، از محمّدبننعمانبنبشیر، از احمدبنحسینبنجعفر هاشمی لهبی، از عبدالعزیزبنمحمّد، از حزانبنعثمان، از عبدالرّحمان و محمّد پسران جابربنعبدالله از پدرشان جابربنعبدالله انصاری که گفت : در حالی که در مسجد دراز کشیده بودیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله با شاخهی خرمایی در دست آمد و ما را با آن زد و فرمود: «آیا در مسجد دراز میکشید، هیچکس در آن نخوابد.» ما ترسیدیم و علیبنابیطالب با ما ترسید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی بیا، هر چه برایم در مسجد حلال است، برای تو نیز حلال است، ای علی آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ سوگند به کسی که جانم در دست اوست، روز قیامت تو مردانی را از حوض من دور میکنی همانگونه که شتر گمشده از آب دور میشود با عصایی که از چوب تمشک داری، گویی که به جایگاه تو در کنار حوضم مینگرم.»
ما را خبر داد ابوالمظفربنقشیری و ابوالقاسم شحّامی، هر دو از محمّدبنعبدالرّحمان، از ابوسعید محمّدبنبشر، از محمّدبنادریس، از سویدبنسعید، از حمصبنمیسرة، از حرامبنعثمان، از پسر جابر ـ به نظرم میآید از جابر است ـ که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد در حالی که در مسجد خوابیده بودیم. سپس با شاخهی درخت خرمایی ما را زد و فرمود: «آیا در مسجد میخوابید، کسی در آن نخوابد.» ما ترسیدیم و علی هم ترسید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «بیا ای علی، برایت حلال است در مسجد هر آنچه برای من حلال میباشد، آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ سوگند به کسی که جانم در دست اوست، تو روز قیامت دورکنندهای از
حوض من، دور میکنی همانگونه که شتر گمشده را از آب دور میکنند با عصایی که از درخت تمشک داری، گویی که به جایگاهت در کنار حوضم مینگرم.»(1)
ابن عساکر گوید: «امّا آنچه از زیدبنابیاوفی روایت شده است :
ما را خبرداد ابومحمّد عبدالکریمبنحمزه، از ابوالحسنبنابیالحدید، از جدّش ابوبکر، از محمّدبنیوسف هروی، از محمّدبنعبداللهبنعبدالحکم، از محمّدبن اسماعیلبن مرزوق از پدرش، از شرحبیلبنسعد، از زیدبنابیاوفی که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مسجد شد، علی به پا خاست، فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست.»
گویم :
او لفظ حدیث را کوتاه کرده است، همانگونه که حافظ ابنابیعاصم کرده است، زیرا او حدیث را چنین روایت کرده است :
«ما را حدیث کرد نصربنعلی، از عبدالمؤمنبنعباد عبدی، از یزیدبنمعن، از عبداللهبنشرحبیل، از مردی از قریش، از زیدبنابیاوفی که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: تو نزد من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پیامبری پس از من نیست.»(2)
سخن دربارهی یکی از اسنادهای ذکرشده (دومین طریق ابن عساکر)
بیشترین رجال اسنادهای ذکرشده، نزد اهل سنّت از پیشوایان سرآمد میباشد و ما دربارهی یکی از آنان با تفصیل بیشتری سخن میگوییم و آن سند دوم (از سندهای ابن عساکر) است که گوییم:
الف. ابوالقاسم شحامی. همان زاهربنطاهر است. شرح حال او در بسیاری از منابع وجود دارد. ذهبی او را چنین توصیف کرده است :
«استادِ دانشمند، محدّث مفید کهنسال، مسند خراسان.»(3) به سال 533
درگذشت.
ب. محمّدبنعبدالرّحمان. همان گنجرودی است. شرح حالش در بسیاری از منابع آمده و ذهبی او را اینگونه وصف کرده است: «استاد فقیه، امام ادیب، نحوی، طبیب، مسند خراسان...»(4) به سال 453 درگذشت.
ج. ابوسعید محمّدبنبشر. همان کرابیسی است، که شرح حالش در بسیاری از منابع آمده و ذهبی در بارهاش گوید:
«استادی، نیکو، مُسند»(1) و سال 378 درگذشت.
د. محمّدبنادریس. همان ابوحاتم رازی است، آنگونه که ذهبی و غیر او توصیفش کردهاند: «امامِ حافظ، ناقد، استاد محدّثین» و گفتند: «او از همردیفان بخاری و مسلم است» و آوردهاند که او خواستار ذلت و خواری در مردان بود! و سال 277 درگذشت.»(2)
هـ. سویدبنسعید، از رجال مسلم و ابنماجه است. ذهبی او را چنین وصف میکند: «امام، محدّث، بسیار راستگو، استاد محدّثین» و آوردهاند که او در کتابش در باب فضائل، علی را مقدّم و ابوبکر و عمر را مؤخّر داشته است، لذا بعضیها از این بابت او را عیبجویی کردهاند!!! و نیز دربارهاش بد گفتهاند به این دلیل که روایت کرده : «حسن و حسین سروران اهل بهشت میباشند.» تا آنجا که ابنجوزی گمان برده که احمدبنحنبل گفته: او متروک الحدیث است. ذهبی گوید: این نقل مردود نیست، احمد چنین نگفته است، سپس از منکرهای او به گمان آنان حدیث «مهدی از فرزندان فاطمه است» را آوردهاند. سال 240 درگذشت.(3)
و. حفصبنمسیرة. از رجال بخاری و مسلم و نسائی و ابنماجه است. ثوری، ابنوهب، آدم، و گروهی از پیشوایان از او روایت کردهاند. احمد، ابنمعین، ابوحاتم، ذهبی و دیگرانی او را ثقه دانستهاند. سال 181 درگذشت.(4)
ز. حرامبنعثمان. انصاری مدینی. معمربنراشد و دیگر پیشوایان، از او روایت کردهاند، البته برخی دربارهاش بد گفتهاند. و آوردهاند که نقل همین حدیث، از جمله منکرهای اوست!! بعضی از آنان ـ چنان که در (التاریخ الکبیر) بخاری است ـ او را به تشیّع توصیف کردهاند. بلکه در سخن ابنحبّان آمده است که: او گزافهگو بود. پس اگر علّت نپذیرفتن روایتش و تضعیفش این باشد، باید گفت: نزد آنان مقرر شده است که تشیّع زیانی به وثاقت نمیرساند، چنان که حافظ ابنحجر عسقلانی در چند موضع از مقدّمهی کتابش (فتحالباری فی شرح صحیح البخاری) به روشنی کامل بیان کرده است.
ابنمغازلی شافعیِ فقیه گوید :
«ما را خبر داد محمّدبناحمدبنعثمان، از ابوالحسینمحمّدبنمظفّربن موسیبن عیسی حافظ، از محمّدبنحسینبن
حُمَیدبنربیع، از جعفربنعبداللهبنمحمّد ابوعبدالله، از اسماعیلبنابان، از سلّامبنابیعمرة، از معروفبنخرّبوذ، از ابوالطّفیل، از حذیفةبناسید غفّاری که گفت: هنگامی که یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه آمدند و خانهای برای خوابیدن نداشتند، در مسجد میخوابیدند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنان فرمود: در مسجد نخوابید که محتلم میشوید.
سپس آن قوم خانههایی پیرامون مسجد ساختند، و درهایش را در مسجد قرار دادند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معاذبنجبل را نزد آنان فرستاد، او ابوبکر را ندا داد و گفت: رسول خدا فرمانت میدهد که از مسجد بیرون روی. گفت: سمعآ و طاعةً، در خانهاش را بست و از مسجد خارج شد. سپس به سوی عمر فرستاد و گفت: رسول خدا6 فرمانت میدهد که دَرِ خانهات را که در مسجد است ببندی و از آن بیرون روی. گفت: سمعآ و طاعةً، سخن خداوند و پیامبرش را میپذیرم، گرچه از خداوند خواستارم که دریچهای به مسجد داشته باشم .معاذ گفتهی عمر را به او رساند، سپس به سوی عثمان که رقیه نزد او بود، فرستاد. گفت: سمعآ و طاعةً، در خانهاش را بست و از مسجد خارج شد، سپس نزد حمزه فرستاد و او در خانهاش را بست و گفت: سمعآ و طاعةً، سخن خداوند و پیامبرش را پذیرایم. علی بر این کار مردّد بود و نمیدانست آیا از کسانی است که میماند یا از کسانی است که خارج میشود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد میان خانههای خود، خانهای ساخته بود. پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: ساکن باش که همواره در حالت طهارت و تطهیری! کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی به گوش حمزه رسید، گفت: ای محمّد ما را بیرون میکنی امّا جوانان خاندان عبدالمطلب را نگه میداری؟ پیامبر خدا به او فرمود: نه، اگر امر به دست من بود کسی غیر از شما را قرار نمیدادم، به خدا سوگند جز خداوند آن مقام را به او عطا کرد. و تو از سوی خداوند و پیامبرش به نیکویی هستی، بشارت ده! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را بشارت داد و او در جنگ اُحد به شهادت رسید.
گروهی این امر را شایستهی علی ندانستند، و در دل خشمگین شدند چرا که برتری او بر آنان و بر دیگر یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آشکار شد. وقتی این مطلب به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید، برای خطبه خواندن بپا خواست و فرمود: مردانی در دل خشمگین شدهاند که من علی را در مسجد اسکان دادم، به خدا سوگند من نه آنان را بیرون کردم و نه او را اسکان دادم. خداوند عزّوجلّ به موسی و برادرش وحی فرستاد. (ان تبوّئا، لقومکما بمصر بیوتآ و آجعلوا بیوتکم قبلة و أقیموا الصلاة) و به موسی فرمان داد کسی در مسجدش سکونت و همبستری نکند، و جز هارون و فرزندانش وارد آن نشوند. علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است و او برادرم است پس از خانوادهام. و برای کسی حلال نمیشود که در مسجدم با زنان همبستر شود جز برای علی و فرزندانش، پس هر کس او را ناخوشایند آید، پس آنجا (برود) و با دست به سوی شام اشاره کرد.»
سخن دربارهی این سند
بد نیست که نظری به رجال این سند کنیم، پس گوییم :
الف. محمّدبناحمدبنعثمان. او محمّدبناحمدبنعثمانبنفرجبنازهر، ابوطالب سوادی و متوفّای سال 455 میباشد.
خطیب گوید: «از محمّدبنمظفر... شنید، از او حدیث نوشتیم و همیشه راستگو بود.»(1)
ب. محمّدبنمظفّر، خطیب و ذهبی و دیگر بزرگان شرح حالش را نوشتهاند :
1) تاریخ بغداد :1 319.
خطیب گوید: «او حافظ، فهمیده، راستگو و پرکار بود... مرا خبر داد احمدبنعلی محتسب، از محمّدبنابیالفوارس که گفت: محمّدبنمظفر، ثقه، امین، مأمون، حافظی نیکو بود، حفظ و دانش حدیث به او منتهی شد... عتیقی گوید: او ثقه، مأمون، و خوشخط بود.»(1)
ذهبی گوید: «استادِ حافظِ استوار، محدّثِ عراق... در شناخت رجال سبقت گرفت، گرد آورد و نگاشت و یک عمر زیست. آوازهاش گسترده شد و حافظان از او بسیار نقل کردند، همراه با راستی و دقّت، شهرت آشکاری داشت هر چند که در حفظ به دارقطنی نمیرسد.»(2) سال 379 درگذشت.
ج. محمّدبنحسینبنحمیدبنربیع. او ابوالطیّب لحمی متوفّای سال 318 میباشد.
خطیب گوید: «او ثقه و دارای مذهب نیکو و جماعت بود، امر به معروف و نهی از منکر میکرد.»(3)
د. جعفربنعبداللهبنمحمّد. تاکنون چیزی دربارهاش نیافتهام، و گمان کنم اشتباهی از نسخه باشد.
هـ. اسماعیلبنابان. او ـ به قرینهی روایت کردنش از سلامبنابیعمرة آنگونه که در تهذیب الکمال آمده است ـ اسماعیلبنابان ورّاق کوفی و از رجال صحیح بخاری و ترمذی و از استادان ابنابیشیبة، و احمدبنحنبل و ابوزرعة و مانند اینان از بزرگان، میباشد.(4)
و. سلامبنابیعمرة. او از رجال ترمذی است.
ز. معروفبنخرّبوذ. او نیز از رجال بخاری و مسلم و ابوداوود و ابنماجه میباشد.
ح. ابوطفیل و حذیفه، هر دو از اصحاب جلیلالقدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
«یا علی! تویی نخستین مؤمن در ایمان و نخستینِ آنان در اسلام آوردن، و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.» گروهی از بزرگان آن را نقل کردهاند:
متقی هندی گفت: «در مسند عمر، از ابنعبّاس آورده است: عمربنخطاب گفت از نامبردن علیبنابیطالب (به زشتی) دست بردارید، شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله که میفرمود: در علی سه صفت نیک وجود دارد که اگر من (عمر) یکی از آنها را داشتم برایم دوستداشتنیتر بود از آنچه خورشید بر آن میتابد. من و ابوبکر و ابوعبیدةبنجرّاح و جمعی
از یاران رسول خدا بودیم، و پیامبر بر علیبنابیطالب تکیه داده بود، تا این که با دست بر شانهی او زد و سپس فرمود:
«ای علی، تویی نخستین مؤمن در ایمان و نخستین آنان در اسلام آوردن. سپس فرمود:تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، و بر من دروغ بسته است هر کس ادّعا کند مرا دوست میدارد، امّا تو را دشمن بدارد.»
حسنبنبدر در کتاب (ما رواه الخلفاء) و حاکم در (الکنی) و شیرازی در (الألقاب) و ابنالنجّار آن را آوردهاند.»(1)
ابنعساکر با عنوان: «روایت عمربنخطاب دربارهی خبر منزلت» گوید :
«ما را خبر داد ابوغالببنبناء از ابوالحسین بنآبنوسی، از ابومحمّد عبداللهبن محمّدبن سعیدبنمحارببن عمرو انصاری اوسی اصطخری، از ابومحمّد عبداللهبنادران خیاط در شیراز به سال 304، از ابراهیمبنسعید جوهری وصی مأمون، از امیرالمؤمنین مأمون، از امیرالمؤمنین رشید، از امیرالمؤمنین مهدی، از امیرالمؤمنین منصور، از پدرش، از جدّش، از عبداللهبنعبّاس که گفت: گروهی که نزد عمربنخطاب بودند دربارهی پیشینیان در اسلام گفتوگو میکردند. عمر گفت: درباره علی، شنیدم رسول خدا میفرمود: در او سه صفت نیکوست، آرزو داشتم یکی از آنها را داشتم که برایم دوستداشتنیتر بود از آنچه خورشید بر آن تابیده است. من و ابوعبیده و ابوبکر و گروهی از یاران بودیم، آنگاه پیامبر با دست بر شانهی علی زد و به او فرمود: ای علی، تویی نخستین مؤمن در ایمان و نخستین مسلمان در اسلام. و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»(2)
خوارزمی گفت: «ما را خبر داد امامِ علّامه افتخار خوارزم، ابوالقاسم محمودبنعمر زمخشری خوارزمی، از استادِ امین، ابوالحسن علیبنحسینبنمروک رازی، از حافظ ابوسعیداسماعیلبنحسین سمان، از محمّدبنعبدالواحد خزاعی، با لفظ، از ابومحمّد عبداللهبنسعد انصاری، از ابومحمّد عبداللهبنادران خیاط شیرازی، از ابراهیمبنسعید جوهری وصی مأمون، از امیرالمؤمنین ـ تا آخر حدیث...»(3)
بررسی سند حدیث ابن عساکر:
این حدیث با اسناد ابنعساکر مشکلی ندارد :
الف. ابنالبنّا. او ابوغالب احمدبنابیعلیحسنبناحمد بغدادی حنبلی متوفّای سال 527 میباشد.
ذهبی در شرح حالش گوید: «استادِ صالحِ ثقه.. سلفی و ابنعساکر و ابوموسی مدینی.. و گروهی از او حدیث نقل کردهاند. او از بازماندههای ثقات بود. در صفر یا ربیعالأوّل سال 527 درگذشت.»(4)
ب. ابنالآبنوسی. او ابوالحسین محمّدبناحمدبغدادی و متوفّای سال 457 است.
خطیب گوید: «از او نوشتم و سماع او صحیح بود.»(1)
ذهبی دربارهاش با عنوان «استاد ثقه»(2) نوشته است.
ج. عبداللهبنمحمّدبنسعید. خطیب در تاریخش شرح حال او را چنین آورده است: «در بغداد ساکن شد، و از ابوخلیفه فضلبنحباب جمحی، و زکریابنیحیی الساجی، و عبداللهبنادران شیرازی و گروه بسیاری از افراد غریب حدیث نقل کرد. احمدبنمحمّد عتیقی، قاضی ابوعبدالله صیمری و قاضی ابوالقاسم تنوخی، و ابوالفتح محمّدبنحسین عطّار قطیط، و ابومنصور محمّدبنعیسی همدانی و دیگرانی از او برایمان حدیث نقل کردند. بیشتر کسانی که از آنان روایت میکند مجهول و ناشناختهاند، و حدیثهای او از ابوخلیفه مقلوب هستند، و بیشتر به روایتهای ابندرید شباهت دارند...
از صیمری دربارهی وضع این استاد پرسیدم، گفت: گمان کنم از او بدگویی کردهاند...»(3)
گویم: کسی را نیافتم که از او بدگویی کرده باشد، و آیا برای اسقاط شخصی این جمله کافی است که بگویند: گمان کنم! از او بدگویی کردهاند؟!
د. عبداللهبنآدران شیرازی را نمیشناسم، لیکن ابوالحسن علیبنمبارک مسروری از او پیروی کرده است ـ آنگونه که در یادداشت علّامه محمودی بر کتاب (الکنی) نوشتهی ابواحمد حاکم آمده است ـ و خطیب شرح حالش را آورده است و روایت او از ابراهیمبنسعید جوهری را بیان نموده است، و از او بدگویی نکرده است.
هـ. ابراهیمبنسعید جوهری. او از رجال مسلم، و ابوداوود، و ترمذی و نسائی و ابنماجة است.(4)
این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، در حدیثی آمده است که این قوم روایت کردهاند، از امّسلمة و ابنعبّاس. و چندین منقبت و فضیلت برای امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام در بر دارد.
این حدیث به دو طریق روایت شده است :
1ـ ابونعیم نقل میکند:«ابوالفرج احمدبنجعفرنسائی،ازمحمّدبنجریر،از عبدالله بنداهر رازی، از داهربنیحیی احمری
مقری، از اعمش، از عبایة، از ابنعبّاس که گفت :
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: این است علیبنابیطالب، گوشتش از گوشتِ من، و خونش از خونِ من، و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پیامبری پس از من نیست. ای امّسلمة! گواهی ده و بشنو، این علی امیرالمؤمنین، و سرور مسلمانان، و رازگاه دانش من، و آستانهی من که از آن وارد میشوند، و وصی مردگان از خانوادهام است، برادرم در دنیا و دوستم در آخرت میباشد و در بالاترین جایگاه همراه با من است.»(1)
خطیب خوارزمی چنین نقل میکند: «ابوالعلاء از حسنبناحمد مقری، از احمدبنعبداللهِ حافظ، از ابوالفرج احمدبنجعفر نسائی، از محمّدبنجریر...» تا پایان آنچه پیش از این آمد.(2)
حافظ ابنعساکر نقل کرده است: «ابوالبرکات عبدالوهاببن مبارک انماطی، از ابوبکر محمّدبنمظفربنبکران شامی، از ابوالحسن احمدبنمحمّدعتیقی، از ابویعقوب محمّدبنیوسفبناحمدبندجیل، از ابوجعفر محمّدبنعمرو عقیلی، از علیبن سعید، از عبداللهبنداهربنیحیی رازی، از پدرش، از اعمش، از عبایة اسدی، از ابنعبّاس، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به امّسلمة فرمود: ای امّسلمة، گوشت علی از گوشتِ من و خونش از خونِ من است و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، غیر از این که پس از من پیامبری نیست.»(3)
2ـ طبرانی نقل میکند: «علیبنعبّاس بجلی کوفی، از ابنتسنیم، از حسنبنحسین عرنی، از یحییبنعیسی رملی، از اعمش، از حبیببنابیثابت، از سعیدبنجبیر، از ابنعبّاس که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به امّسلمة فرمود: این است علیبنابیطالب، گوشتش از گوشتِ من و خونش از خونِ من، او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست.»(4)
شیخ الاسلام حموینی آن را با این اسناد نقل کرده است: «از یعقوببنسفیان فسوی، از ابوطاهر محمّدبنتسنیم حضرمی، از حسنبنحسین عرنی...» و در پیِ آن آورده است: «ای امّسلمة، این علی امیرالمؤمنین، و سرور مسلمانان، و وصیّ من و ظرف دانش من، و آستانهی من که از آن وارد میشوند، برادرم در دنیا و آخرت، و با من است در بالاترین جایگاه، و قاسطین و ناکثین و مارقین را به قتل میرساند.»(5)
بررسی طریق نخست
از گفتههای این گروه برمیآید که در سند روایت از اعمش، از عبایة، از ابنعبّاس، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، سخنی نیست، مگر از جهت «داهربنیحیی».
در تاریخ دمشق پس از نقل آن از ابوجعفر عقیلی همانگونه که گذشت، آمده است: «ابوجعفر گوید: داهربنیحیی رازی در شیعهگری زیادهروی میکرد، و از حدیثش پیروی نمیشود.»
عقیلی نیز این حدیث را نقل کرده است با همان کلام در شرح حال داهر، از کتابش.
و پس از آن این حدیث را آورده است: «از ابنعبّاس که گفت: به زودی فتنهای خواهد بود. هر یک از شما به آن رسیدید، وظیفه دارد به دو خصلت متمسّک شود : کتاب خدا و علیبنابیطالب، من شنیدم رسول خداـ در حالی که دست علی را گرفته بودـ فرمود: این نخستین کسی است که به من ایمان آورد، و نخستین کسی است که روز قیامت با من مصافحه میکند، او فاروق این امّت است، میان حق و باطل را جدا مینماید، او مهتر مؤمنین است، و ثروت مهتر ستمکاران میباشد، او صدّیق اکبر است، و او آستانهی من است که از آن وارد میشوند، و او پس از من جانشین من است.»(1)
چون عقیلی از داهر بدگویی کرده، ذهبی در میزان الاعتدال، او را یاد کرده است، زیرا روش او در این کتاب است که از کسی نام ببرد که از او بدگویی شده است. پس حدیث را از او نقل کرده و سخنش را دربارهی آن مرد آورده است، و در پایان تصریح میکند که: «کسی را ندید، که داهر را نام ببرد حتّی همشهریش ابنابیحاتم.»(2)
بنابر این جز عقیلی کسی او را ضعیف ندانسته است.
عقیلی گوید که داهر، «شیعهی اهل کینه» است.
روشن است که این جمله، «جرح» به معنای علمی دقیق آن نیست. حافظ ابنحجر به روشنی گوید که شیعهگری، زیانی به ثقهبودن وارد نمیکند، آنهم در چندین موضع از کتابش (مقدّمة فتح الباری) در دفاع از صحیح بخاری به علّت روایت بخاری از گروهی که به شیعهبودن متّهم شدهاند!
شاید علّت نگرانی ابنحجر در این مقام همین مطلب باشد که در پی گفتهی ذهبی: «و هیچ کس را ندیدم که این داهر را چنین یاد کرده باشد...» گوید: «یاد نکردن اوتنها به جهت مشکل فرزندش عبدالله است که تنها او را یاد کرده، و به همین بسنده کردهاند، و عقیلی او را آنگونه که گذشت یاد کرده است و گوید: در شیعهگری زیادهروی میکرد، سپس حدیث مذکور را ادامه داده است.»(3)
گویم :
نخست : این سخن او، اعتراف به بیگناهی داهر از این طعن است، بلکه در شرح حال فرزندش آورده است که ابنجوزی پسر را به این حدیث متّهم کرده است، پس پدر بیگناه میشود، و تضعیف عقیلی باطل میگردد.
دوم : اگر مشکل از فرزندش (عبدالله) بود، چرا عقیلی حدیث را در شرح حال فرزند (عبدالله) نیاورده است، بلکه در شرح حال پدرش نقل کرده است و آن را به گمان خویش از مشکلات او قرار نداده است؟
سوم : تضعیف عبداللهبنداهر توسط عقیلی، تنها این جملات است: «از کسانی بود که در شیعه بودن زیادهروی میکرد»، «از حدیثش پیروی نمیشود.» (1) و ابنحجر
در شرح حال ابنعدی آورده است که: «آنچه روایت میکند، عمومآ در فضائل علی است، و به این کار متّهم است.»(2)
لیکن ابنحجر، خود شیعه بودن را موجب سقوط از وثاقت نمیداند، همانگونه که ذکر شد.
چهارم : خطیب در شرح حال عبدالله، با اسنادش از صالحبنمحمّد اسدی گوید : «عبداللهبنداهربنیحیی احمری رازی، استادی بسیار راستگو میباشد.»(3) ابنحجر
ابتدا گوید: «گفتم: شاید آسیب از دیگری است.»
میپرسم: آن دیگری کیست؟ اگر پدرش است، که گفتهای «مشکل از پسرش عبدالله است» و اگر دیگری است، از گفتهی عقیلی و دیگران روشن میشود که متّهمی غیر از او نیست!!
پس حق این است که: این تلاشهای ناامیدکنندهای است برای وازدن منقبتهای امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام.
(فویلٌ لهم ممّا کتبت ایدیهم و ویلٌ لهم ممّا یکسبون.)
بررسی طریق دوم
از گفتههایشان چنین برمیآید که سخن در نقل دوم را جایگاهی نیست جز از جهت حسنبنحسین عرنی. از این جهت که هیثمی این حدیث را در کتابش روایت کرده است و گوید:
«از ابنعبّاس که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به امّسلمه فرمود: این علیبنابیطالب گوشتش از گوشتِ من و خونش از خونِ من است، پس او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست.
طبرانی آن را روایت کرده است و حسنبنحسین عرنی در آن است که ضعیف میباشد.»(4)
بنابراین، در سند این حدیث جز از سوی این فرد اشکالی نیست.
گویم :
نخست : هر کس از او عیبجویی کرده، تنها به جهت تشیّع اوست، بلکه در شرح حالش گفتهاند که: «از رؤسای شیعه بوده است» سپس در شرح حالش حدیثهایی آوردهاند که همگی در مناقب است و آنها را به عنوان «منکر» توصیف کردهاند.(1)
بارها دانستید که تشیع و رافضیبودن به توثیق، ضرری نمیرساند.
دوم : حافظ در شرح حال او حدیثی در مناقب آورده است که محمّدبنجریر طبری آن را در تفسیرش روایت کرده و آفت آن را از دیگری قرار داده است، که نشان میدهد او را مجروح (ضعیف) نمیدانسته است.
سوم: این که بخاری، نسائی، دارقطنی، و عقیلی، هیچکدام او را در کتابهایشان، این شخص را ضعیف به شمار نیاوردهاند.
چهارم: در حدیثهای فقهی بدون هیچ سخنی به او اسناد شده است. دارقطنی در سنن خود، و بیهقی در سنن خود از او نقل کردهاند و از او هیچگونه عیبجویی نکردهاند. و ذهبی در شرح حال بیهقی آورده است که: «چه بسیار اندکند کسانی که تألیفاتشان بر نیکویی امام ابوبکر بیهقی باشد. پس شایسته است که مورد توجّه دانشمندان قرار گیرد به ویژه سُنن کبیر او.»
در رخداد دیگری، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به تعدادی از منقبتهایش مورد خطاب قرار داد، از جمله حدیث منزلت که اهل تسنن، آن را از انسبنمالک روایت کردهاند.
از حافظ جلیل، ابوبکر احمدبنموسیبنمردویه نقل شده که گفت:
«ما را حدیث کرد عبداللهبنمحمّدبنجعفر، از جعفربنمحمّد علوی، از محمّدبنحسین علکی، از احمدبنموسی خزاز دورقی، از تلیدبنسلیمان، از جابر جعفی، از محمّدبنعلی، از انسبنمالک که گفت: در حالی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودم فرمود : الآن آشکار میشود.
گفتم: پدر و مادرم فدایتان باد، او کیست؟
فرمود: سرور مسلمانان، و امیرالمؤمنین، و بهترین جانشینان، و شایستهترین مردمان به پیامبران.
آنگاه علی آشکار شد.
سپس به علی فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی.»(2)
از حافظ ابنمردویه نیز رسیده است :
«از انسبنمالک که گفت: در حالی که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودم، رسول خدا فرمود : اکنون سرور مسلمانان و امیرالمؤمنین و بهترین جانشینان، و شایستهترین مردمان به پیامبران وارد میشود.
آنگاه علیبنابیطالب آشکار شد.
رسول خدا فرمود: و نزد من بیا، و نزد من بیا.
علی، رو به روی رسول خدا نشست، رسول خدا صلی الله علیه و آله عرق از پیشانی و صورت خود پاک میکرد و آن را به صورت علیبنابیطالب میکشید، و عرق را از صورت علیبنابیطالب پاک میکرد و آن را به صورت خود میکشید.
علی به او گفت: ای رسول خدا، چیزی در بارهی من فرود آمد؟
فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ تو برادرم و وزیرم و بهترین کسی هستی که پس از خود به جا میگذارم. بدهی مرا میپردازی، و پیمان مرا به انجام میرسانی، و آنچه را که پس از من در آن اختلاف کنند، تبیین مینمایی، و از تأویل قرآن چیزهایی را که نمیدانستند به آنان میآموزی، و بر پایهی تأویل با آنان میجنگی، همانگونه که من بر تنزیل با آنان جنگیدیم.»(1)
نسائی در کتاب خود (خصائص علی) نقل میکند :
«احمدبنسلیمان، از عبدالله، از اسرائیل، از ابواسحاق، از براءبنعازب که گفت:
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: تویی از من، و من از تو هستم.
قاسمبنیزید جرمی، از اسرائیل، از ابواسحاق، از هبیرةبنبریم و هانیبنهانی، از علی روایت کرده است که گفت :
هنگامی که از مکّه خارج شدیم، ناگاه دختر حمزه فریاد برآورد: ای عمو، ای عمو. علی او را یافت و با خود برد، به زنی همراه گفت: دخترعمویت را بگیر، پس او را حمل کرد. علی و زید و جعفر دربارهی او نزاع کردند. علی گفت: من او را همراه خود میبرم و او دخترعموی من است، جعفر گفت: دخترعمویم است و خالهاش همسر من است، و زید گفت: دختر برادرم است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به خالهاش قضاوت کرد و فرمود: خاله به منزلهی مادر است. سپس به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون هستی و من از تو میباشم.
و به جعفر فرمود: به خلقت و خوی من شباهت یافتی.
و به زید فرمود: ای زید! تو برادر و بندهی آزادشدهی ما هستی.»(2)
ابنعساکر با سند دیگری آن را نقل کرده است و گوید :
«و امّا آنچه از عبداللهبنجعفر روایت شده است، ابوالقاسم اسماعیلبناحمد، از ابومحمّد صریفینی و ابوالحسنبننقور.
نیز: ابوالبرکات انماطی، از ابومحمّد صیریفینی، از ابوبکر محمّدبنحسنبنعبدالله صیرفی، از حسینبناسماعیل محاملی، از عبداللهبنشوذب، از ابنابیاوس، از محمّدبناسماعیل، از عبدالرّحمانبنابیبکر، از اسماعیلبنعبداللهبنجعفر، از پدرش که گفت:
هنگامی که دختر حمزه وارد مدینه شد، علی و جعفر و زید دربارهاش نزاع کردند...
زید گفت: او دختر برادرم است و من به او سزاوارترم.
و علی گفت: دخترعمویم است و من او را آوردهام.
و جعفر گفت: دخترعمویم است و خالهاش نزد من میباشد.
رسول خدا فرمود: ای جعفر! تو او را بگیر، تو از همه سزاوارتر به او هستی.
امّا تو ای زید، تو بندهی من هستی و من مالک تو هستم.
و امّا تو ای جعفر، به خلق و خوی من شباهت یافتی.
و امّا تو ای علی، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز نبوّت. و انماطی گوید: جز این که نبوّتی نیست.»(1)
بررسی سند این حدیث
این حدیث به روایت احمد و نسائی و دیگران است. و اگر حدیث منزلت را از روایت بعضی از آنان حذف کنیم، قطعآ صحیح است. احمد آن را چنین نقل میکند : «یحییبنآدم، از اسرائیل، از ابواسحاق، از هانیبنهانی و هبیرةبنبریم، از علی رضیاللهعنه که گفت:
هنگامی که از مکّه خارج شدیم ـ تا آخر حدیث...»(2)
الف. یحییبنآدم. از رجال صحاح ششگانه است.(3)
ب. اسرائیل. او ابنیونس و همانگونه است.(4)
ج. ابواسحاق. او سبیعی و همانگونه است.(5)
د. هانیبنهانی. او از رجال بخاری در کتاب (الأدب المفرد)، ابوداوود، ترمذی، نسائی در (الخصائص) و ابنماجه میباشد.(1)
هـ. هبیرةبنبریم. او از رجال ابوداوود و نسائی و ترمذی و ابنماجة است.(2)
اینان رجال سند نسائی هستند. نسائی حدیث را از آنان به واسطهی قاسمبنیزید جرمی روایت کرده که او خود از رجال نسائی است و حافظ گوید: ثقه عابدی است.
ابنخلکان در تاریخش در پایان شرح حال ابوتمیم مستنصر بالله فاطمی گوید :
«او در شب پنجشنبه دوازده شب باقیمانده از ذیحجة سال 487 درگذشت، خداوند متعال او را رحمت کند.
گویم : این شب، همان شب غدیر است، منظورم شب هیجدهم ذیحجه، یعنی غدیرخم ـ با ضمهی خاء و تشدید میمـ است. گروه بسیاری را دیدم که دربارهی آن میپرسند که چه روزی از ذیحجه بود؟ این مکان میان مکّه و مدینه است، و در آن برکهای آب وجود دارد و گفته میشود: آنجا تعدادی درخت در کنار آن آب هست.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در سال حجةالوداع، از مکّه ـ خداوندآنراشرافتبخشد ـ بازگشت، و به این محل رسید و علیبنابیطالب رضیاللهعنه را برادر خود برگزید، فرمود:
«علی نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی میباشد، خداوندا یاری کن هر کس او را یاری کرد، و دشمن دار هر کس که او را دشمنی کرد. و پیروز گردان هر کس او را یاری نمود و یاری مکن هر کس او را یاری ننماید.
و شیعیان همبستگی بزرگ با آن دارند.
حازمی گوید: آن درهای میان مکّه و مدینه کنار جحفه است، آبگیری است که در آنجا پیامبر صلی الله علیه و آله خطبهای خواند. و این دره به بسیاریِ گیاه غیرسودمند و شدّت گرما توصیف شده است.»(3)
ابنعساکر نقل کرده و گوید:
«ابوعلیمحمّدبنسعیدبنابراهیمبننبهان در کتابش، از ابوعلی حسنبناحمدبنابراهیم بن حسنبنشاذان، از ابوعمرو عثمانبناحمدبنعبدالله دقاق، از حسینبنحمیدبنربیع، از مخولبنابراهیم ابوعبدالله نهدی، از موسیبنمطیر، از ابنعقیل،
از پدرش، از جدّش عقیلبنابیطالب، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود :
«ای عقیل، برای دو صفت تو را دوست میدارم: برای خویشاوندی تو و برای محبّت ابوطالب نسبت به تو. و امّا تو ای جعفر، خوی تو شبیه خوی من است. و تو ای علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست.»(1)
میلانی گوید :
سپاس خداوند را که ثابت شد که، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بارها فرمودهاند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.» و عبارات مشابه آن. همچنین بارها تکرار فرمودهاند که «هرکه من مولای اویم، این علی مولای اوست.» و «من در میان شما دو یادگار گرانسنگ به جای مینهم...» و مانند اینها. و موردهای این کلمات، از مهمترین رخدادها و بزرگترین روزها در تاریخ اسلام بوده است، مانند روز خیبر، و روز برادرگزینی، و روز غدیر و مانند آنها. البته از میان آنها روز جنگ تبوک برای حدیث منزلت مشهور شده است مانند شهرت روز غدیر در میان دیگر موردهای حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه».
و صلّیالله علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین
1) تاریخ دمشق :41 17.
سخن مؤلّف 3
سخن نویسندهی عبقات الأنوار 7
سخن دهلوی 8
سند حدیث منزلت (11 ـ 118)
سند حدیث منزلت 13
مشهورترین راویان حدیث منزلت 14
1ـ روایت محمّدبن اسحاق 18
2ـ روایت ابوداوود طیالسی 19
3ـ روایت ابنسعد 19
4ـ روایت ابنابیشیبه 21
5ـ روایت احمد حنبل 22
6ـ روایت بخاری 24
7ـ روایت ابنعرفه 24
8ـ روایت مسلمبن حجّاج 25
9ـ روایت ابنماجه 26
10ـ روایت ابوحاتم ابنحبّان 27
11ـ روایت ترمذی 28
12ـ روایت ابنابیخیثمة 28
13ـ روایت عبداللهبناحمد 28
14ـ روایت ابوبکر بزّار 29
15ـ روایت نسایی 30
16ـ روایت ابویعلی 35
17ـ روایت طبری 37
18ـ روایت ابوالشیخ 37
19ـ روایت ابوعوانه 38
20ـ روایت طبرانی 38
21ـ روایت مخلّص ذهبی 43
22ـ روایت مطیری 44
238ـ روایت ابولیث سمرقندی 44
24ـ روایت حسنبنبدر 44
25ـ روایت حاکم 45
26ـ روایت خرگوشی 45
27ـ روایت شیرازی 45
28ـ روایت ابنمردویه 45
29ـ روایت ابونعیم 46
30ـ روایت ابنسمّان 46
31ـ روایت تنوخی 46
32ـ روایت خطیب بغدادی 47
33ـ روایت ابنعبدالبر 47
34ـ روایت ابنالمغازلی 47
35ـ روایت شیرویه دیلمی 49
36ـ روایت بغوی 50
37ـ روایت رزینعبدری 50
38ـ روایت عاصمی 50
39ـ روایت عمر الملّا 52
40ـ روایت ابنعساکر 52
41ـ روایت ابوطاهربن سلفة 95
42ـ روایت موفّق خوارزمی 95
43ـ روایت صالحانی 97
44ـ روایت فخر رازی 97
45ـ روایت مبارکابناثیر 98
46ـ روایت ابوالحسن ابناثیر 99
47ـ روایت ابوربیع بلنسی 100
48ـ روایت ابنالنجّار 100
49ـ روایت ابنطلحه قرشی 100
50 ـ روایت سبطابنجوزی 101
51ـ روایت گنجی 102
52ـ روایت نووی 102
53ـ روایت محبّ طبری 103
54ـ روایت وصّابی 104
55ـ روایت حموینی 105
56ـ روایت ابنسید النّاس 106
57ـ روایت ابنقیّم جوزیّه 106
58ـ روایت یافعی 107
59ـ روایت ابنکثیر دمشقی 107
60ـ روایت علاءالدوله سمنانی 109
61ـ روایت خطیب تبریزی 110
62ـ روایت جمال مزّی 110
63ـ روایت زرندی 111
64ـ روایت همدانی 111
65ـ روایت ابنالشحنة 111
66ـ روایت زین العراقی 112
67ـ روایت ملکالعلماء 112
68ـ روایت ابنحجر عسقلانی 112
69ـ روایت ابنصبّاغ 113
70ـ روایت سیوطی 113
71ـ روایت دیار بکری 114
72ـ روایت ابنحجر مکّی 114
73ـ روایت متقی 114
74ـ روایت شهاب احمد 115
75ـ روایت جمال محدّث 115
76ـ روایت منّاوی 115
77ـ روایت عیدروس 115
78ـ روایت ابنباکثیر 116
79ـ روایت محبوب عالم 116
80ـ روایت بدخشانی 116
81ـ روایت صدر عالم 116
82ـ روایت ولیالله دهلوی 117
83ـ روایت عجیلی 117
84ـ روایت رشید دهلوی 117
85ـ روایت محمّدمبین لکهنوی 117
86ـ ولی الله لکهنوی 117
87ـ روایت زینی دحلان 118
88ـ روایت شبلنجی 118
صحّت حدیث منزلت، فراوانیِ طرق و تواتر آن (119 ـ 129)
اعتراف ابنتیمیه 121
اعتراف عبدالحق 121
گفتار گنجی 122
کتاب تنوخی 122
شرح حال تنوخی 123
اعتراف ابنعبدالبر 123
اعتراف مزّی 124
گنجی تعدادی از صحابه راوی حدیث را نام میبرد 124
ابنکثیر و سخن ابنعساکر 124
اعتراف عسقلانی 125
سخن ابنحجر مکّی 125
تواتر این حدیث 126
حاکم نیشابوری 126
سیوطی 127
متّقی 127
محمّد صدر عالم 128
ولیالله دهلوی 128
مولوی مبین 128
مجادله در مورد صحّت یا تواتر حدیث باطل است (131 ـ 149)
[ بخش اوّلـ سخنان آنان ] 133
ابوالحسن آمدی 133
شرح حال آمدی 134
عضدالدّین إیجی 134
شمسالدّین اصفهانی 134
تفتازانی 135
قوشچی 135
شریف جرجانی 135
اسحاق هروی 135
عبدالکریم صدّیقی 136
حسامالدّین سهارنپوری 136
[ بخش دوم: پاسخ به آن سخنان ] 136
نتیجهی سخنانشان دو مطلب است 136
1ـ انکار صحّت حدیث 136
پاسخ 137
2ـ نفی تواتر، به این که خبر واحد است 138
پاسخ 138
[ نکتهی سوم ] احتجاج به حدیث منزلت صحیح است 139
1ـ حدیثهای متواتر دیگری آن را تأیید میکنند 139
2ـ حدیث منزلت نزد شیعه متواتر است : 139
3ـ آنان به حدیثهای آحادی در بحثهای گوناگون تمسّک میجویند. 139
4ـ نقض حدیث منزلت با حدیث «الائمّة من قریش» 140
[ نکته پنجم: قطعیبودن حدیثهای دو صحیح ] 143
جعل مضمون حدیث منزلت برای خلیفهی اول و دوم (151 ـ 157)
ابنجوزی آن را در شمار «کلمات بیپایه» آورده است 153
ذهبی گوید: دروغ و زشت و ناپسند است. 154
ابنحجر: دروغ و افترا است. 156
نقض سخنان دهلوی پیرامون حدیث منزلت (159 ـ 220)
1ـ بخاری و مسلم، آن را 161
پاسخ 161
تحریف عبارت اصلی حدیث توسط دهلوی 162
جمله «آیا مرا جانشین خود میکنی» 165
2ـ دهلوی خود را تکذیب میکند 166
پاسخ 166
3ـ اعتراف دهلوی به دلالت حدیث بر امامت 166
پاسخ 166
4ـ دهلوی گوید : 167
پاسخ 167
اعتراف رشید دهلوی 168
5ـ نفی امامت دیگری 169
6ـ ناصبیها دلالت حدیث بر امامت را انکار میکنند 170
پاسخ 170
تحریف هارون به قارون 171
7ـ بعضی از کسانی که دلالت حدیث به امامت را انکار کردند 173
سخن فضلالله توربشتی 173
سخن عیاض، طیّبی، قاری 174
ابوشکور سالمی 176
شمسالدّین خلخالی 177
زیدانی 178
خطّابی 178
ابوزکریا نووی 178
شمسالدّین کرمانی 179
ابنحجر عسقلانی 179
شهابالدّین قسطلانی 180
محبالدّین طبری 180
نورالدّین حلبی 182
ولیالله دهلوی 184
عبدالعزیز دهلوی 185
سهارنپوری 185
پاسخ اعور واسطی 186
نگاهی به گفتههایش و پاسخ آنها 187
بدگوییهای او 188
تناقض گوییهای اعور 189
افترا زدن او بر حضرت هارون 191
سخن ابنتیمیه 193
بررسی گفتههای ابنتیمیه 197
علّت گریه حضرت امیرالمؤمنین 197
چرا گفت: آیا مرا بجا میگذاری؟ 198
فتنهانگیزی منافقان 199
نسبت دروغ دادن به دو صحیح 200
8ـ تمایز دو خلافت 201
پاسخ 201
9ـ خلافت محمدبن مسلمه، سباعبنعرفطه و ابن ام مکتوم 201
پاسخ 201
کسی غیر از علی خلیفه پیامبرنبود 203
10ـ جانشینی مرتضی مطلق نبود 209
پاسخ 209
11ـ این خلافت، محدود بود 209
پاسخ 210
پاسخ به استدلال نویسندهی المرافض 210
12ـ محرم بودن و عضو خانواده بودن 213
پاسخ 213
13ـ عدم دلالت برخلافت 214
پاسخ 214
14ـ پاسخ گویی اهل سنت 214
پاسخ 214
15ـ پراکندگی سخن شیعه 215
پاسخ 215
16ـ درماندن از پاسخ 217
پاسخ 218
17ـ نابسامانیهای استدلال 220
پاسخ 220
دلالت حدیث بر تعمیم منزلتها (221 ـ 314)
1ـ اسم جنس مضاف به عَلَم، از لفظهای عموم نیست 223
پاسخ 223
اسم جنس مضاف، از صیغههای عموم است 227
2ـ اسم جنس مضاف به عَلَم، برای عهد است 236
پاسخ 236
3ـ اثبات طلاق 237
پاسخ 238
4ـ وجود قرینه بر عهد 240
پاسخ 240
حدیث منزلت در روز مؤاخاة 244
حدیث منزلت هنگام ولادت حسنین علیهما السلام 245
حدیث منزلت در مواضع دیگر 246
سخن ابنتیمیه 249
پاسخ آن 250
5ـ همانندیِ خلافت امیرالمؤمنین و هارون علیهما السلام 253
پاسخ 253
6ـ تقیید جانشینی به زمان غیبت پیامبر صلی الله علیه و آله 254
پاسخ 254
7ـ موجب اهانت میشود 255
پاسخ 255
ردّ اباطیل ابنتیمیه 257
8 ـ صحّت استثنا، دلالت بر عموم دارد 260
پاسخ 261
ادّعای انقطاع استثنادر حدیث 265
پاسخ 265
سخن شارحان این حدیث در اتّصال استثنا 285
سخن دانشمندان در معنای حدیث 295
گونهها و صورتهای دیگری از دلالت این حدیث بر
عمومیّت منزلت (315 ـ 336)
1ـ تشبیه، در موضع احتمال، عمومیت را ایجاب میکند 317
2ـ لازمهی ترتیب اشیاء، ترتیب احکام است 319
3ـ دلالت حدیث بر عمومیّت: سخن عبدالحق دهلوی 321
4ـ سخن فخر رازی 322
5ـ سخن دهلوی 322
6ـ سخن ابنروزبهان 324
7ـ سخن مولوی محمّد اسماعیل 325
8ـ سخن خجندی 326
9ـ حدیث نبوی دیگر 327
10ـ علی نفس من است 330
11ـ تو میشنوی آنچه من میشنوم 331
12ـ من میگویم آنچه برادرم موسی گفت 333
آیا خلافت از منزلتهای حضرت هارون علیه السلام بود؟
دهلوی گوید: نمیپذیریم! (337 ـ 362)
1ـ ادّعای منافات بین خلافت و نبوّت 339
پاسخ 339
2ـ سخن دیگر دهلوی 362
پاسخ 362
آیا برکناری، کاستیِ نفرتانگیز است؟ (363 ـ 381)
1ـ انقطاع خلافت، کاستیِ نفرتانگیز است 365
پاسخ 365
2ـ تمثیل به عادت پادشاهان 369
پاسخ 369
3ـ نبوّت استقلالی هارون علیه السلام 370
پاسخ 370
4ـ خلاصه سخن در این مقام 380
آیا نفرت انگیزی بر پیامبران رواست؟ (383 ـ 418)
سخن بسیار زشت از فخر رازی 384
پاسخ 1 گفتههایی در وجوب تنزیه پیامبران از نفرتانگیزها 385
پاسخ 2 مسأله بر حسن و قبح استوار است 391
آیا رحلت حضرت هارون پیش از خضرت موسی علیهما السلام بر نفی
خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دلالت دارد؟
(419 ـ 463)
سخن دهلوی 421
پاسخ 1ـ اعتراف پیشین دهلوی 421
پاسخ 2ـ اعتراف بعدی دهلوی 422
پاسخ 3ـ اعتراف رشید دهلوی 423
پاسخ 4ـ اعتراف پدر دهلوی 423
پاسخ 5ـ اعتراف کابلی 424
پاسخ 6ـ سخنان شارحان و دانشمندان کلام 424
پاسخ 7ـ لازمهی این سخن، نفی خلافت ایشان است 433
پاسخ 8ـ منافات با نظر فریقین 434
پاسخ 9ـ سخن بعضی ناصبیها 434
پاسخ 10ـ تمسّک به خرافههای جاحظ 436
پاسخ 11ـ سخن قاضی عبدالجبّار 444
پاسخ 12ـ این ادّعا فقط یک فرض است 450
پاسخ 13ـ استحقاق خلافت برای هارون علیه السلام 451
پاسخ 14ـ کلام سید مرتضی 451
پاسخ 15ـ منزلت، ثابت شده است 452
پاسخ 16ـ حدیث منزلت درباره شیخین 455
پاسخ 17ـ تشبیه عثمان به حضرت هارون علیه السلام 455
پاسخ 18ـ مطالبه خلافت توسط امیرالمؤمنین علیه السلام 456
پاسخ 19ـ سخن عباس به امیرالمؤمنین علیه السلام 456
پاسخ 20ـ سخن دیگر عباس 458
پاسخ 21 ـ نصّ خلیفه دوم به شش نفر 458
پاسخ 22ـ سخن دیگر عمر بن خطاب 459
پاسخ 23ـ عملکرد عبدالرحمان در شورا 459
پاسخ 24ـ کلام امیرالمؤمنین علیه السلام در شورا 460
تکمله : 462
دلالت حدیث منزلت (465 ـ 700)
کلام دهلوی و پاسخ آن 467
کلام دیگر دهلوی و پاسخ آن 468
دلالت حدیث منزلت 468
1ـ وجوب اطاعت هارون علیه السلام 470
2ـ امامت و جانشینی هارون علیه السلام 496
3ـ حدیث منزلت، حدیث قدسی است 522
4ـ عصمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام 531
5ـ شباهت علی و هارون علیهما السلام در سکونت مسجد 535
6ـ حدیث حلّیت اموری در مسجد 538
7ـ حدیث قدسی به حضرت موسی علیه السلام 540
8ـ در خواست حضرت موسی علیه السلام از خداوند 543
9ـ حدیث قدسی دیگر به حضرت موسی علیه السلام 545
10ـ امر خداوند به موسی و هارون علیهما السلام 547
11ـ فریاد درخت خرما 548
12ـ پس از من پیامبری نیست 551
13ـ اگر بود، تو همان بودی 552
14ـ بازویم به علی علیه السلام محکم شد 559
15ـ کلام عمار و استدلال او 560
16ـ اعلمیّت هارون علیه السلام 565
17ـ سخن معاویه 567
18ـ کلام دیگر معاویه 570
19ـ سخن اروی بنت حارث با معاویه 573
20ـ افضلیّت هارون علیه السلام 591
21ـ دلجویی در جنگ تبوک 610
22ـ اصلاح امور مدینه 611
23ـ یا من باید بمانم یا تو بمانی 616
24ـ همان اجر پیامبر صلی الله علیه و آله و همان غنیمت او 619
25ـ باید تو جانشین من باشی 622
26ـ جانشین پیامبر پس از رحلت ایشان 636
27ـ خلیفه پیامبر 640
28ـ تو را به جای نهادم تا خلیفهام باشی 641
29ـ چهارمین خلیفه پس از آدم و داوود و هارون : 650
30ـ در سیاق توصیف حضرت امیر علیه السلام 654
31ـ گوشت و خونش از گوشت و خون من 656
32ـ هنگام برادر گزینی 661
33ـ در جنگ خیبر 671
34ـ در احتجاج مأمون با فقها 679
35ـ دعای پیامبر صلی الله علیه و آله 683
36ـ نیابت حضرت علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله 688
37ـ تصریح جلال محلّی به دلالت حدیث 689
38ـ دلالت حدیث بر خلافت 691
39ـ آرزوی عمر 692
40ـ استدلال امیرالمؤمنین علیه السلام در شورا 697
ضمیمهی حدیث منزلت، سید علی میلانی (701 ـ 750)
مقدمه 703
مورد 1 و 2 روز برادری 704
چند نکته 711
مورد 3ـ میلاد حسنین : 715
مورد 4ـ جنگ خیبر 724
مورد 5ـ هنگام نهی از خوابیدن در مسجد 729
مورد 6ـ هنگام بستن درهای مسجد نبوی 733
مورد 7ـ روزی که با تکیه بر علی علیه السلام نزد یاران آمد 736
مورد 8ـ در خانهی امّ سلمه 739
مورد 9ـ روایت انس 744
مورد 10ـ جریان دختر حمزه 746
مورد 11ـ روز غدیرخم 749
مورد 12ـ سخن پیامبر با عقیل 750