ghaemiyeh.com
سرشناسه: بیابانی اسکویی، محمّد 1341ـ
عنوان و نام پدید آور: نبوت / محمّد بیابانی اسکویی.
مشخصات نشر: تهران : انتشارات نبأ،1390.
مشخصات ظاهری: 244 ص
شابک: 4 ـ 002 ـ 264 ـ 600 ـ 978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه به صورت زیر نویس.
موضوع: نبوت
رده بندی کنگره: 1390 2 ن 9 ب / 220BP
رده بندی دیویی: 43/ 297
شماره کتابشناسی ملی: 2442416
« نبوت »
مؤلّف : محمّد بیابانی اسکویی
ویـراستاری علمـی و فنـی: دکتـر اسماعیل تاجبخش، دکتـر مهدی دشتی،
اصغر غلامی، محمّدعلی دزفولی
حروفچینی : انتشـارات نبـأ / چاپ و صحافـی : دالاهو، صاحب الزمان (عج)
چاپ اوّل : 1390، چاپ دوم : 1391
شمارگـان : 2000 نسخه / قیمـت : 45000 ریـال / کد کتـاب : 156 / 201
شبستری، خیابان ادیبی، شماره 26 تلفکس : 77506602 ـ 77504683
شابک: 4 ـ 002 ـ 264 ـ 600 ـ 978ISBN : 978 - 600 - 264 - 002 - 4
مقدّمه ناشر 11
فصل اوّل: نبوّت عامّه 13
درس اوّل: معنای نبوّت و رسالت 15
تعریف نبی و رسول 17
فرق رسول و نبی 19
تجزیه پذیری نبوّت 23
چکیده درس اوّل 24
سؤالات 25
درس دوم :معرفت نبی و ایمان به او 27
ایمان و اقرار به انبیا و رسل 29
نفاق یا اقرار زبانی بدون اقرار قلبی 34
مراد از شناخت نبی و رسول 35
چکیده درس دوم 36
سؤالات 36
درس سوم: ضرورت وجود نبیّ و رسول 37
مراد از ضرورت وجود نبی یا رسول 39
معنای وجوب ارسال رسل از نظر فلاسفه 40
معنای وجوب ارسال رسول از نظر متکلّمان 41
3ـ1. وجوب ارسال رسل از باب حسن و قبح عقلی 42
3ـ2. معنای صحیح وجوب لطف در کلام شیخ مفید 46
چکیده درس سوم 50
سؤالات 50
درس چهارم: وجوب لطف بر خدای تعالی و اشکالات آن 51
اشکال وجوب فلسفی لطف 53
اشکال نظر متکلمان 54
2ـ1. اشکال قول به وجوب ارسال رسل از باب حکمت الهی 54
2ـ2. اشکال قول به وجوب ارسال رسل از باب عدل الهی 57
چکیده درس چهارم 60
سؤالات 61
درس پنجم: حکمت بعثت (1) 63
اختلاف درجات پیامبران و رابطه آن با حکمت بعثت 65
حکمت بعثت 70
2ـ1. بیدارگری و بازخواست پیمان فطری 70
2ـ2. شناساندن طریق عبادت و بندگی 72
چکیده درس پنجم 77
سؤالات 78
درس ششم :حکمت بعثت (2) 79
2ـ3. اثاره گنجهای عقول 81
2ـ4. بیان حق از باطل 84
چکیده درس ششم 89
سؤالات 89
درس هفتم: حکمت بعثت (3) 91
2ـ5. بیان مصالح و مفاسد 93
2ـ6. اتمام حجّت 95
2ـ7. بشارت و انذار 98
2ـ8. بر قراری عدل و داد 99
چکیده درس هفتم 102
سؤالات 103
درس هشتم: حکمت بعثت (4) 105
2ـ9. تعلیم و تربیت 107
تلاش جدّی پیامبران در تعلیم و تربیت انسانها 110
2ـ10. یاد آوری آیات و نعمتهای الهی و بقای عالم 113
چکیده درس هشتم 115
سؤالات 116
درس نهم: ویژگیهای پیامبران (عصمت) 117
معنای لغوی عصمت 119
معنای اصطلاحی عصمت 120
عصمت و اختیار 120
مقدّمات عصمت 121
4ـ1. معرفت 121
4ـ2. تقوا و پارسایی 122
4ـ3. دوری از شیطان 123
4ـ4. طینت پاک و اصلاب و ارحام پاکیزه و تغذیه مناسب 123
انواع عصمت 126
لزوم عصمت پیامبران 126
چکیده درس نهم 128
سؤالات 129
درس دهم: ویژگیهای پیامبران (علم) 131
راه عالم شدن پیامبران 134
حدود علم پیامبران 137
چکیده درس دهم 141
سؤالات 141
درس یازدهم: سایر ویژگیها 143
امامت و وجوب طاعت پیامبران 145
پیامبران گواهان امّتها 147
مردانی از جنس بشر 149
ابتلای پیامبران 151
صدق رؤیا 152
اخلاق خوب 153
چکیده درس یازدهم 156
سؤالات 156
درس دوازدهم: راههای شناخت پیامبران 159
عقل و خرد 161
تنصیص و معرّفی پیامبران سابق 164
آیه بیّنه (معجزه) 165
معجزات پیامبران و علم 171
چکیده درس دوازدهم 174
سؤالات 175
فصل دوم: نبوّت خاصّه 177
درس سیزدهم: پیامبران پیشین 179
منبع صحیح شناخت پیامبران پیشین 181
تعداد پیامبران 182
پیامبران اولوالعزم 183
سخن و زبان پیامبران 184
کتابهای پیامبران 185
چکیده درس سیزدهم 186
سؤالات 187
درس چهاردهم: پیامبر اسلام 189
زمان بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) 191
جهانی بودن بعثت پیامبر 192
افضلیّت پیامبر اسلام بر پیامبران دیگر 193
امّی بودن پیامبر 195
راههای شناخت پیامبر اسلام 197
ختم نبوّت و جاودانگی شریعت 201
چکیده درس چهاردهم 204
سؤالات 205
درس پانزدهم: وحی (1) 207
حقیقت وحی 209
اقسام وحی 214
روح الامین و روح القدس 216
چکیده درس پانزدهم 218
سؤالات 218
درس شانزدهم: وحی (2) 219
مصونیت وحی 221
عصمت پیامبران در دریافت وحی 222
عصمت پیامبران در حفظ وحی 225
ابلاغ وحی 226
انقطاع وحی 227
ابعاد وحی 228
چکیده درس شانزدهم 228
سؤالات 229
درس هفدهم: شریعت 231
ماهیّت شریعت 233
حدود قلمرو شریعت 234
حجّیّت و اعتبار شریعت 238
چکیده درس هفدهم 239
سؤالات 239
فهرست منابع 241
بسم الله الرحمن الرحیم
تفقّه در دین، یعنی به دست آوردن شناخت عمیق از آن، به حکم عقل، آیات قرآن و احادیث معصومان، بر زن و مرد مسلمان واجب است. اساسا «شناخت» پیشنیازِ ایمان و اعتقاد است. آیا ممکن است بدون شناخت امری، بدان ایمان آورد یا به آن معتقد شد؟ از سوی دیگر، در دین مبین اسلام، ایمان و اعتقادی ارزشمند و پذیرفته است که مبتنی بر شناخت باشد. راه دستیابی به شناخت و آگاهی، تحقیق و پژوهش و دوری از تقلید است؛ کاری که در تمام مراحل مختلف زندگی، بر آدمیان واجب است.
مؤسسه فرهنگی نبأ، بر اساس آنچه یاد شد و در راستای رسالت فرهنگی خود، یعنی تقویت و ارتقاء مبانی اصیل اعتقادی مخاطبانش، به استاد پژوهنده و محقق فرهیخته، آقای محمّد بیابانی اسکوئی، پیشنهاد کرد تا در اصول عقاید اسلامی، به روش آموزشی، کتاب هایی را بنگارد و دروس منظمی را تألیف و تدوین کند. خوشبختانه، استاد بیابانی، با همه مشاغل علمی و تحقیقی، پیشنهاد یادشده را پذیرفت و درس هایی را در موضوعات توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد، به رشته نوشته در آورد. شکر الله مساعیه.
خاطرنشان میشود که نوشتههای استاد بیابانی پس از نگارش، به دست برادران فاضل و گرامی، آقایان دکتر اسماعیل تاجبخش و دکتر مهدی دشتی دانشیاران دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی، اصغر غلامی، محقق و پژوهشگر معارف دینی و حجّت
الاسلام محمّد علی دزفولی ویرایش علمی و فنی شد. وفّقهم الله لمرضاته.
ان شاءالله این اثر پنج جلدی در راستای اهداف یادشده، در حوزه و دانشگاه و جامعه، مفید و مؤثّر واقع شود. مانند همیشه، پیشنهادها و انتقادهای خوانندگان دقیق و نکتهسنج راهنمای ما در عرضه بهتر آثار علمی و تحقیقی خواهد بود.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
مدیر مسئول مؤسّسه فرهنگی نبأ
محمّد حسین شهری
9 / 5 / 1390
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود پس از مطالعه این درس با تعریف لغوی واصطلاحی دو واژه «نبی» و «رسول» آشنا شود،فرق آن دو مقام را بداند و بتواند معنای صحیحی از تجزیه پذیری نبوّت ارائه دهد.
«نبی» صفت مشبّهه بر وزن فعیل یا مشتق از مادّه «نبأ» به معنای خبر است (1)، و یا
از مادّه «نَبْوَة و نَباوة» به معنای ارتفاع، گرفته شده است. (2)
بنابر اشتقاق اوّل «نبی» به معنی صاحب خبر است، امّا معمولاً به معنی مُنْبِئ یعنی آورنده پیام ـ مانند نَذیر به معنای مُنْذِر ـ بکار میرود.
و بنابر اشتقاق دوم «نبی» یعنی مرتفع، مانند زمین مرتفع. در حدیث آمده است : «لا تصلّوا علی النّبی» (3)یعنی بر زمین بلند نماز نخوانید. پیامبران الهی را نیز به خاطر
بلند پایگی مقامشان نبی گفتهاند. (1)
پس «نبی» در لغت معنا و مفهوم عامّی دارد که شامل همه صاحبان خبر یا خبر آورندگان است، خواه این خبر را از ناحیه خدای تعالی دریافت کرده باشند و به بندگانش برسانند یا از طرف بندهای به بندهای دیگر. امّا اگر آن را از مادّه «نبأ» بگیریم در کلام عرب و در آیات و روایات تنها درباره پیام آوران الاهی به کار رفته نه درباره پیام آوران دیگر.
«رسول» نیز صفت مشبّهه از مادّه «رَسَل» به معنای شخصی است که از طرف دیگری برای رساندن رسالت و پیامی فرستاده میشود. البتّه در معنای این واژه پی در پی بودن رسالت نیز لحاظ شده است. ابن انباری میگوید :
الرَّسول معناه فی اللّغة الّذی یتابع أخبار الّذی بعثه. أخذ من قولهم: جاءت الإبل رسلاً أی متتابعة. (2)
رسول در لغت کسی را گویند که اخبار فرستنده خودش را پیروی میکند. و از این سخنِ عرب مشتق شده است که میگوید: شتر به صورت «رَسَل» آمد یعنی پشت سر هم آمد.
پس با توجّه به معنای لغوی، رسول نقش وساطت را میان شخص فرستنده و اشخاصی که به سوی آنها فرستاده شده، ایفا میکند. این واژه در کلام عرب و در آیات و روایات در معنای عامّ خود به کار رفته و به آنان که از طرف خدای تعالی دارای رسالت هستند و واسطه میان خدا و خلق شدهاند، اختصاص ندارد. در قرآن و روایات گاهی رسول در مورد فرشتگان الهی استعمال شده است.
1) . کاربرد واژه «نبیء» با همزه در لغت عرب خیلی نادر است و تنها اهل مکّه این واژه را با همزهاستعمال میکنند و بقیه اعراب «نبی» را با «یاء» بکار میبرند. شاید به همین مناسبت پیامبرگرامی اسلام در روایتی «نبیء الله» بودن خویش را نفی فرموده است. عربی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)گفت: السلام علیک یا نبیء الله، حضرت در جواب فرمود: «لست بنبیء الله ولکنی نبیّ الله».(معانی الاخبار / 113.)
2) . لسان العرب 11/284.
آللّهُ یَـصْطَفِی مِنَ المَلائِکَةِ رُسُـلاً وَمِنَ آلنّاسِ (1)
خداوند رسولانی از فرشتگان و از مردم برمیگزیند.
إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ آلمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَهُمْ لا یُفَرِّطُونَ (2)
آنگاه که مرگ یکی از شما فرا رسد رسولان ما او را قبض روح میکنند و آنان کوتاهی نمیکنند.
و در روایتی از امام باقر (علیه السلام) از رسولی سخن رفته که نه از جنس جنّیان است و نه از جنس فرشتگان و بشر :
فَأَخْبِرْنِی عنْ رَسُولٍ بَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَی لَیْسَ مِنَ الْجِنِّ وَ لَا مِنَ الْإِنْسِ وَ لَا مِنَ الْمـَلَائِکَةِ ذَکَرُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ؟ فَقَالَ: الْغُرَابُ حِینَ بَعَثَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِیُرِیَ قَابِیلَ کَیْفَ یُوَارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ هَابِیلَ حِینَ قَتَلَه. (3)
رسولی را برای من بیان کن که از جنس جنّ و انس و فرشتگان نیست و خداوند متعال در کتاب خویش از آن یاد کرده است. فرمود: آن کلاغ است آنگاه که خداوند متعال او را فرستاد تا به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادرش هابیل را ـ که توسّط او کشته شده بود ـ دفن کند.
در بحث پیشین روشن شد که نبی اگر از ماده «نبأ» مشتق شود معمولاً در معنی پیام آوران الاهی استعمال میشود، هرچند مفهوم آن شامل همه پیام آوران است ولی رسول، هم از جهت استعمال و هم از جهت معنا عمومیّت دارد.
اگر از نبی و رسول معنای خاصّ آن دو، یعنی فرستاده خدای متعال، مورد نظر باشد این پرسش پیش میآید که نبی و رسول چه فرقی با هم دارند و میان آنان چه
نسبتی است؟
در روایاتی که از سوی امامان اهل بیت (علیهم السلام) در بیان این موضوع رسیده، این دو مقام از هم تفکیک شده و نسبت میان آن دو مانند نسبت ایمان و اسلام بیان شده است که هر یک معنایی جداگانه دارند ولی در مورد استعمال ممکن است هر دو در شخصی جمع شود و ممکن است شخصی مقام نبوّت را حایز گردد ولی به مقام رسالت نرسد ولی امکان ندارد مقام رسالت را داشته باشد و مقام نبوّت را نه.
در روایتی از پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) از عدد انبیا و رسولان سؤال شد، حضرت انبیا را صد و بیست و چهار هزار و مرسلان (= رسولان) آنها را سیصد و سیزده نفر بیان کرد :
یَا رَسُولَ اللَّهِ کَمِ النَّبِیُّونَ؟ قَالَ: مِائَةُ أَلْفٍ وَ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ أَلْفَ نَبِیٍّ. قُلْتُ : کَمِ الْمـُرْسَلُونَ مِنْهُمْ؟ قَالَ: ثَلَاثُ مِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَر. (1)
ای رسول خدا، انبیا چند نفرهستند؟ فرمود: صد و بیست و چهار هزار نفر. گفتم: رسولان از آنها چند نفر هستند؟ فرمود: سیصد و سیزده نفر.
از این روایت استفاده میشود که انبیای الهی صد و بیست و چهار هزار نفرند و از میان آنها سیصد و سیزده نفر علاوه بر مقام نبوّت، مقام رسالت نیز دارند.
پس روشن میشود که همه رسولان الهی نبی هم هستند ولی چنین نیست که همه انبیای الهی رسول هم باشند بلکه فقط برخی از آنها رسول هستند. در این روایت فرق میان نبی و رسول تنها از جهت تعداد و به اجمال بیان شده است ولی در روایات دیگر توضیح بیشتری در این باره آمده است؛ و آن این که نبی فرشته وحی را در خواب میبیند و صدایش را میشنود امّا او را مشاهده نمیکند و رسول
1) . الخصال 2/523؛ بحارالانوار 11/32. در این روایت «مرسلین» ذکر شده است ولی در همینروایت در جای دیگر به نقل از ابن عباس به جای مرسلین «رسل» آمده است که جمع رسولمیباشد، و نظیر این روایت را مرحوم قطب راوندی در قصص الانبیاء/213 و موسوعة الامامالجواد 1/509 به نقل از قصص الانبیاء نقل کرده است.
صدای فرشته وحی را میشنود و در خواب هم میبیند و مشاهده نیز میکند. امام باقر (علیه السلام) میفرماید :
النَّبِیُّ الَّذِی یَرَی فِی مَنَامِهِ وَ یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ لَا یُعَایِنُ الْمـَلَکُ وَ الرَّسُولُ الَّذِی یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ یَرَی فِی الْمـَنَامِ وَ یُعَایِنُ الْمـَلَک. (1)
نبی شخصی است که در خواب میبیند و صدا را میشوند و فرشته را مشاهده نمیکند و رسول شخصی است که صدا را میشنود و در خواب میبیند و فرشته را مشاهده کند.
و نیز امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) میفرمایند :
الرَّسُولُ الَّذِی یَظْهَرُ لَهُ الْمـَلَکُ فَیُکَلِّمُهُ وَ النَّبِیُّ هُوَ الَّذِی یَرَی فِی مَنَامِهِ وَ رُبَّمَا اجْتَمَعَتِ النُّبُوَّةُ وَ الرِّسَالَةُ لِوَاحِد. (2)
رسول شخصی است که فرشته بر او ظاهر میشود و با او سخن میگوید و نبی آن کسی است که در خواب [فرشته را] میبیند و گاهی نبوّت و رسالت در یک شخص جمع میشود.
در برخی از روایات در تفاوت رسول و نبی آمده که رسول جبرئیل را میبیند و کلامش را میشنود و بر او وحی میشود و در خواب نیز او را میبیند چنانچه حضرت ابراهیم در خواب میدید.
و نبی گاهی کلام فرشته وحی را میشنود و بسا خود او را هم مشاهده میکند ولی صدایش را نمیشنود. امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
الْفَرْقُ بَیْنَ الرَّسُولِ وَ النَّبِیِّ وَ الْإِمَامِ أَنَّ الرَّسُولَ الَّذِی یُنْزَلُ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلُ فَیَرَاهُ وَ یَسْمَعُ کَلَامَهُ وَ یُنْزَلُ عَلَیْهِ الْوَحْیُ وَ رُبَّمَا رَأَی فِی مَنَامِهِ نَحْوَ رُوْیَا
ابراهیم (علیه السلام) وَ النَّبِیُّ رُبَّمَا سَمِعَ الْکَلَامَ وَ رُبَّمَا رَأَی الشَّخْصَ وَ لَمْ یَسْمَع. (1)
فرق بین رسول و نبی و امام این است که رسول شخصی است که جبرئیل بر او نازل میشود و رسول او را میبیند و کلامش را میشنود و وحی بر او نازل میشود و بسا در خواب هم میبیند مانند رؤیای ابراهیم (علیه السلام). و نبی بسا کلام را میشنود و بسا شخص را میبیند و نمیشنود.
فرق این روایت با روایات دیگر که در آنها رؤیت و مشاهده فرشته وحی از نبی نفی شده است در این است که در این روایت برای نبی نیز همانند رسول مشاهده شخص فرشته اثبات شده ولی این مشاهده همراه با نشنیدن کلام اوست پس ممکن است مراد دیدن فرشته در غیر حال وحی باشد. و روایات دیگر به دیدن در حال وحی نظر داشته باشند.
در برخی از روایات این باب به فرق میان امام و محدّث هم اشاره رفته است، در ادامه روایت بالا بیان شده که امام کلام فرشته را میشنود ولی خود او را نمیبیند.
والإمامُ هُوَ الّذی یَسْمَعُ الکَلاَمَ وَلا یَری الشَّخصَ.
محدَّث به کسی گفته شده است که صدا را میشنود ولی او را مشاهده نمیکند و در خواب هم نمیبیند.
وَ أَمَّا الُْمحَدَّثُ فَهُوَ الَّذِی یُحَدَّثُ فَیَسْمَعُ وَ لَا یُعَایِنُ وَ لَا یَرَی فِی مَنَامِهِ. (2)
حال که با معنای لغوی و اصطلاحی نبی و رسول آشنا شدیم و معلوم گردید که از نظر روایات مأمور به تبلیغ بودن در معنای نبی و رسول لحاظ نشده است، اگر چه رسول از نظر لغوی این جهت را نیز در بر دارد. در اینجا به نکتهای در این زمینه اشاره میکنیم و آن اینکه در استعمال قرآن و روایات معصومان (علیهم السلام) نبی و رسول هر دو متعلّق «بعث» و «ارسال» قرار گرفتهاند، خدای تعالی میفرماید :
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الأمِییِن رَسُولاً. (1)
خدا اوست که در میان امّیها رسولی فرستاد.
وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَلا نَبِیٍّ. (2)
رسول و نبیّی پیش از تو نفرستادیم.
کانَ آلنّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ آلنَّبِـیِّینَ. (3)
امّت یک دست بود پس خدا انبیاء را مبعوث کرد.
از این امر استفاده میشود که نبی و رسول هر دو در مواردی از سوی خدای تعالی برای ابلاغ اموری به مردم مأموریّت مییابند ولی این نکته دلالت نمیکند که این معنا در خود معنای نبی و رسول لحاظ شده باشد پس با وجود این امر هم، نبی و رسول در همان معنای اصطلاحی خاصّ خود باقی است و این امری جدا از معنای آن دو است که به واسطه فعل «بَعَثَ» و «اَرْسَلَ» از آن حکایت شده است.
در بحث از معنای لغوی گذشت که نبی و رسول به کسانی گفته میشود که از سوی خدای تعالی حامل خبر و رسالت میشوند. و در بحث سابق هم روشن شد که خبر و رسالت به نبی و رسول از طرق مختلفی میرسد و نبوّت اسباب گوناگونی دارد.
با توجه به دو امر یاد شده روشن میشود که وقتی تجزیه پذیری و جزء داشتن نبوّت مطرح میشود مقصود این نیست که خود نبوّت ذاتاً و حقیقتاً قابل تجزیه است؛ بلکه منظور تجزیه پذیری از ناحیه طرق و خبرهایی است که نبی آنها را دارا میشود. پس روشن است که منظور از هفتاد یا چهل و پنج جزء داشتن نبوّت ـ که در
برخی روایات مطرح شده ـ خبرها و طرق رسیدن آن است. امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
رَأْیُ الْمـُومِنِ وَ رُوْیَاهُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ عَلَی سَبْعِینَ جُزْءاً مِنْ أَجْزَاءِ النُّبُوَّةِ. (1)
رأی مؤمن و رؤیای او در آخر الزمان جزئی از هفتاد جزء نبوّت است.
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میفرماید :
الْهـَدْیُ الصَّالِحُ وَ السَّمْتُ الصَّالِحُ وَ الِاقْتِصَادُ جُزْءٌ مِنْ خَمْسَةٍ وَ أَرْبَعِینَ جُزْءاً مِنَ النُّبُوَّةِ. (2)
هدایت صالح و جهت صالح و اقتصاد جزئی از چهل و پنج جزء نبوّت است.
نبی در لغت به معنای آورنده خبر یا شیء مرتفع است و از نظر روایات نبی کسی است که صدای فرشته وحی را میشنود و او را در خواب میبیند ولی در بیداری شخص او را مشاهده نمیکند.
رسول در لغت به کسی گفته میشود که از سوی دیگری برای رساندن پیام مأمور میشود و در انسان و غیر انسان به کار میرود. و در روایات در معنای خاصّ خود به انسانی گفته میشود که فرشته وحی را مشاهده میکند و در خواب هم میبیند و صدای او را هم میشنود.
نبوّت فی حد نفسه قابل تجزیه نیست و تجزیه پذیری آن از جهت طرق و اسباب و خبرهایی است که نبی آنها را داراست.
1 ـ کاربردهای رسول در آیات و روایات چگونه است؟
2 ـ معنای این جمله «لا تصلّوا علی النبی» چیست؟
3 ـ انبیایی که دارای مقام رسالت هم هستند چند نفرند؟
4 ـ رؤیای صادق جزئی از هفتاد جزء نبوّت است یعنی چه؟
5 ـ محدَّث چه کسی را گویند؟
6 ـ فرق امام و نبی چیست؟
اشاره :
دانشجو پس از مطالعه این درس باید به جایگاه اعتقاد به نبوّت در دین پی برد، با معنای ایمان و نفاق آشنا گردد ومراد روایات را از معرفت رسول بداند.
ایمان و اقرار به نبوّت پیامبر گرامی اسلام حضرت محمّد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از اصول و ارکان مهمّ اسلام به شمار میآید. و تا این اقرار و ایمان تحقّق پیدا نکند شخص، مسلمان محسوب نمیشود. علاوه بر این، اقرار و ایمان به همه آنچه حضرتش از طرف آفریدگار آورده و به ضرورت دین اسلام ثابت شده در تحقّق اسلام شخص لازم و ضروری است. البتّه در این اقرار تفصیل و ذکر خصوصیّات و جزئیّات ضرورت ندارد و همان اقرار اجمالی بسنده است.
با اندک تأملی روشن است که اقرار به نبوّت پیامبر گرامی اسلام، اقرار به آنچه که از ناحیه خدای تعالی آورده، را نیز در بر دارد. زیرا نبوّت و رسالت چنان که گفتیم نوعی ارتباط میان خدا و نبی و رسول است که در این ارتباط اموری از سوی خدای
تعالی به رسول و نبی القا میشود.
به یقین میتوان گفت یکی از اموری که به ضرورت دین، بر همه پیامبران الهی به ویژه پیامبر گرامی اسلام نازل شده است، تصدیق و ایمان به پیامبران دیگر الهی و اموری است که بر آنها نازل شده است. خداوند متعال در قرآن کریم در مقابل یهود و نصارا ـ که هدایت را تنها از آن خود میدانستند ـ مردم را دستور میدهد که به خدا و آنچه بر همه پیامبران نازل شده، ایمان آورند تا هدایت یابند. یعنی در نظر خداوند متعال ایمان به هیچ پیامبری بدون ایمان به پیامبران دیگر تمام و کامل نیست. خدای تعالی میفرماید :
قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَما أُنْزِلَ إِلی إِبْراهِـیمَ وَإِسْمـعِـیلَ وَإِسْحـقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَما أُوتِـیَ مُوسی وَعِـیسی وَما أُوتِـیَ النَّبِـیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ آهْتَدَوْا وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِـی شِقاقٍ ... (1)
بگویید ایمان آوردیم به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه به ابراهیم و اسماعیل واسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده است. و آنچه به موسی و عیسی داده شده است. و آنچه به پیامبران از سوی پروردگارشان داده شده است. بین هیچکدام از آنها فرق نمیگذاریم و ما در مقابل خدای تعالی تسلیم هستیم. پس اگر ایمان آورند به گونهای که شما ایمان آوردید قطعاً هدایت خواهند یافت و اگر اعراض کنند پس همانا در اختلاف و دشمنی خواهند بود...
و در آیهای دیگر دین اسلام را ایمان و تسلیم به همه آنچه بر پیامبران الهی نازل شده میداند و آنان را که به دنبال چیزی غیر آن هستند از زیانکاران آخرت به شمار میآورد.
1) . بقره(2) / 136و137.
قُلْ آمَنّا بِاللّهِ وَما أُنْزِلَ عَلَیْنا وَما أُنْزِلَ عَلی إِبْراهِـیمَ وَإِسْمـعِـیلَ وَإِسْحـقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَما أُوتِیَ مُوسی وَعِـیسی وَالنَّبِـیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * وَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلامِ دِینَاً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی آلآخِرَةِ مِنَ آلخاسِرِینَ. (1)
بگو به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهیم واسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده و آنچه به موسی و عیسی و پیامبران از سوی پروردگارشان داده شده، ایمان آوردیم بین هیچکدام از آنها فرقی نمیگذاریم و ما در مقابل خدا تسلیم هستیم. و کسی که غیر از اسلام دینی را طلب کند از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زیان کاران است.
امام صادق (علیه السلام) نیز، ایمان را عمل همه اعضا و جوارح انسان شمرده و در میان اعضا قلب را امیر و فرمانده آنها بیان کرده است. بر اساس این روایت عمل واجب قلب؛ یعنی ایمان عبارت است از اقرار و معرفت و اعتقاد و رضایت و تسلیم به خدای یگانه، و عبد و رسول خدا بودن محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) ، و اقرار به همه آنچه از سوی خدای تعالی نازل شده است. واین عمل برترین و ارزندهترین عمل است. ایشان میفرمایند :
فَأَمَّا مَا فَرَضَ عَلَی الْقَلْبِ مِنَ الْإِیمَانِ فَالْإِقْرَارُ وَ الْمَعْرِفَةُ وَ الْعَقْدُ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِیمُ بِأَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً لَمْ یَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ نَبِیٍّ أَوْ کِتَابٍ فَذَلِکَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمـَعْرِفَةِ وَ هُوَ عَمَلُه... و هو رأس الایمان. (2)
اما آنچه از ایمان بر قلب واجب کرده است اقرار و معرفت واعتقاد و خشنودی و تسلیم است به اینکه خدایی جز «الله» نیست، او یگانه است و
شریکی ندارد. خدای یکتایی است که برای خویش همنشین و فرزندی نگرفته است. و اینکه محمّد بنده و رسول اوست. و نیز اقرار به تمام اموری است که از سوی خدا آمده است اعم از این که نبی باشد یا کتاب. این است آنچه خدا بر قلب واجب کرده است که عبارت است از اقرار و معرفت که عمل قلب است... و این اصل ایمان است.
امام رضا (علیه السلام) نیز در جواب مأمون که از او خواسته بود اسلام را به اختصار بیان کند؛ اسلام را شهادت به یگانگی خدای تعالی و شهادت به رسالت و بندگی محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و نیز شهادت به حقّانیّت همه آنچه پیامبر گرامی اسلام آورده و نیز شهادت به همه پیامبران و رسولان و حجّتهای پیشین الاهی دانسته و به دنبال آن وظایف دیگر مسلمانان را به اختصار بیان کرده است. آن حضرت به خط مبارک خویش مینویسند :
إنَّ مَحْضَ الْإِسْلَامِ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَه... وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَمِینُه...وَ أَنَّ جَمِیعَ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ هُوَ الْحَقُّ الْمـُبِینُ وَ التَّصْدِیقُ بِهِ وَ بِجَمِیعِ مَنْ مَضَی قَبْلَهُ مِنْ رُسُلِ اللَّهِ وَ أَنْبِیَائِهِ وَ حُجَجِهِ... (1)
همانا حقیقت اسلام عبارت است از شهادت به اینکه خدایی جز الله نیست، یگانه است و شریکی ندارد.... و اینکه محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و رسول و امین اوست.... و اینکه جمیع آنچه محمّد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده است حقّ آشکاری است، و تصدیق به او و به همه رسولان خدا و پیامبرانش و حجّتهای او که پیش از پیامبر اسلام آمدهاند.
بنابر این بدیهی است که اگر کسی نبوّت یکی از پیامبران الهی را منکر شود در حقیقت همه پیامبران الهی را منکر شده و یکی از ارکان و اصول مهم اسلام را که
1) . عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2/121و122؛ بحارالانوار 10 / 352.
پذیرفتن دین همه انبیای الهی است (1)انکار میکند؛ و چنین شخصی را نمیتوان
مسلمان به شمار آورد. امام صادق (علیه السلام) در این زمینه میفرماید :
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَوْ أَنْکَرَ رَجُلٌ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ (علیه السلام) وَ أَقَرَّ بِمَنْ سِوَاهُ مِنَ الرُّسُلِ لَم یُوْمِن. (2)
بدانید کسی که عیسی بن مریم را انکار کند و به همه رسولان دیگر اقرار کند مؤمن محسوب نمیشود.
و در روایتی دیگر امام صادق (علیه السلام) کسی را که یکی از پیامبران الهی را انکار کند با وجود اینکه همه انبیای دیگر را قبول دارد، گمراه و از هدایت بدور دانسته است. محمّد بن تمّام میگوید؛ به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: فلانی که یکی از دوستان و موالیان شماست سلام رساند و گفت که شما شفاعت او را ضمانت کنید. حضرت فرمود: آیا او از دوستان ما است؟ عرض کردم: آری. فرمود: پس امر او خیلی بالاتر از اینهاست. عرض کردم :
إِنَّهُ رَجُلٌ یُوَالِی عَلِیّاً وَ لَمْ یَعْرِفْ مِنْ بَعْدِهِ مِنَ الْأَوْصِیَاءِ. قَالَ: ضَالٌّ. قُلْتُ: فَأَقَرَّ بِالْأَئِمَّةِ جَمِیعاً وَ جَحَدَ الآْخِرَ. قَالَ: هُوَ کَمَنْ أَقَرَّ بِعِیسَی وَ جَحَدَ بِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَوْ أَقَرَّ بِمُحَمَّدٍ وَ جَحَدَ بِعِیسَی (علیه السلام) نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ جَحْدِ حُجَّةٍ مِنْ حُجَجِهِ. (3)
مردی استکه به ولایتامیرمؤمنان (علیه السلام) معتقد استاما اوصیای بعد ازاو را نمیشناسد. فرمود: گم وغافل است.گفتم: به همه امامان اقرارمیکند و آخری را انکارمیکند. فرمود:اومانندکسیاست کهبه عیسی (علیه السلام) اقرار کرده و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را انکار میکند یا به محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) اقرار کرده و عیسی (علیه السلام) را انکار میکند. از انکار حجّتی از حجّتهای خدا به خدا پناه میبریم.
نکته مهمی که در باب ایمان و اسلام وجود دارد این است که در اثبات اسلام یک شخص پی بردن به تسلیم باطنی و درونی او لازم نیست، بلکه شهادت زبانی و ظاهری او به توحید و نبوّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اعمال ظاهری دیگر ـ از قبیل نماز، روزه، حج، زکات و.... ـ بر مسلمان بودن کفایت میکند.
الْإِسْلَامُ هُوَ الظَّاهِرُ الَّذِی عَلَیْهِ النَّاسُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءُ الزَّکَاةِ وَ حِجُّ الْبَیْتِ وَ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَهَذَا الْإِسْلَام. (1)
اسلام امر ظاهر و آشکاری است که مردم همه بر آن هستند یعنی شهادت به اینکه خدایی جز الله نیست، یگانه است، شریکی ندارد، و اینکه محمّد بنده و رسول اوست، و بپا داشتن نماز و دادن زکات و حجّ خانه خدا و روزه ماه رمضان، پس اسلام همین است.
از بررّسی روایات به دست میآید که انسانها در برابر شرایع الاهی سه گونهاند : مؤمن، کافر، منافق. منافق به ظاهر به توحید و رسالت پیامبر اسلام و پیامبران دیگر اقرار میکند ولی اعتقاد درونی به این مسائل ندارد. البتّه چنین کسی به واقع مسلمان نیست ولی تا وقتی که نفاق درونی او معلوم نشود و اقرار زبانی و عمل ظاهری داشته باشد در جامعه اسلامی مسلمان به شمار میآید و احکام مسلمانان بر او جاری میشود. (2)
گفتیم که اقرار اجمالی به نبوّت پیامبر گرامی اسلام و سایر پیامبران الهی از اصول مهم اسلام است. بدیهی است که اقرار به چیزی فرع بر معرفت آن است. و به همین دلیل است که امام صادق (علیه السلام) افضل واجبات و فرائض الهی را بعد از معرفت پروردگار و اقرار به عبودیّت برای او، معرفت رسول و شهادت به نبوّت او دانسته است. ایشان میفرمایند :
إِنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَی الْإِنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ وَ الْإِقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِیَّة ... وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الرَّسُولِ وَ الشَّهَادَةُ بِالنُّبُوَّةِ وَ أَدْنَی مَعْرِفَةِ الرَّسُولِ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّتِهِ وَ أَنَّ مَا أَتَی بِهِ مِنْ کِتَابٍ أَوْ أَمْرٍ أَوْ نَهْیٍ فَذَلِکَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ. (1)
همانا بهترین فرایض و واجبترین آنها بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار بندگی برای او.... و بعد از آن معرفت رسول و شهادت به نبوّت اوست. و درجه اوّل معرفت رسول اقرار به نبوّت او واقرار به کتاب و امر و نهیی است که از سوی خدا آورده است. پس همه اینها از خدای تعالی است.
در این حدیث شریف پایینترین درجه معرفت به رسول اقرار و شهادت به نبوّت او دانسته شده است. این امر نشانگر آن است که هر اقراری معرفتی را در بر دارد. و درجه و مرتبه اقرار، نشان دهنده درجه معرفت است. اقرار اجمالی به نبوّت پیامبر و تصدیق اجمالی به اینکه همه آنچه او آورده است از طرف آفریدگار است؛ پایینترین درجه شناخت اوست. و هر اندازه این اقرار و تصدیق کاملتر و محکمتر شود به همان اندازه معرفت نیز کاملتر خواهد بود.
بنابراین در لزوم شناخت پیامبران الهی نیز هیچ تردیدی نیست و آنچه درباره این
1) . کفایة الاثر / 261؛ بحارالانوار 36/406.
شناخت مهم است راههای دستیابی به آن است که در مباحث بعدی به آن خواهیم پرداخت.
اقرار و شهادت به نبوّت و رسالت همه انبیا و رسولان الهی از اصول دین اسلام است و تکذیب یکی از پیامبران تکذیب همه آنهاست. و فرقی نمیکند که پیامبر تکذیب و انکار شده پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) باشد یا یکی از پیامبران پیشین.
در صدق اسلام بر کسی اقرار و شهادت قلبی لازم نیست و اقرار زبانی ـ اگر کفر و انکار درونی او شناخته نشود ـ بر مسلمان بودنش کافی است، و در صورت شناخته بودن آن نباید چنین شخصی را مسلمان دانست.
چون هر اقراری فرع بر معرفت است، پس شخص اقرار کننده باید به نبوّت و رسالت و نسبت این مقامات با شخص نبی و رسول معرفت داشته باشد تا اقرارش صحیح باشد. ولی در روایات به جهاتی که در بحث راههای معرفت به آنها پرداخته خواهد شد اقرار پایینترین درجه معرفت شمرده شده است.
حکم تکذیب یکی از پیامبران گذشته چیست؟
جایگاه اعتقاد به نبوّت و رسالت در دین را تبیین کنید.
از نظر روایات کمترین درجه معرفت رسول چیست؟
فرق اسلام و ایمان را تبیین کنید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود پس از مطالعه این درس، با مفهوم ضرورت وجود نبی و رسول از دو منظر نیاز انسان به وجود پیامبر و رسول و وجوب ارسال رسولان و پیامبران بر خدای تعالی، آشنا گردد و معنای صحیح را از معنای ناصحیح باز شناسد. با گروههای مختلفی که به وجوب ارسال رسولان بر خداوند معتقدند آشنا شود و تقریر هر یک از این گروهها و اختلاف میان آنها رانیک بداند.
ضرورت وجود نبی و رسول از دو منظر قابل تأمّل و بررسی است :
1 ـ نیاز انسان به وجود پیامبر و رسول
2 ـ وجوب ارسال رسولان و پیامبران بر خدای تعالی
مطلب اوّل در بخش حکمت بعثت پیامبران الهی مورد بحث و تحقیق قرار خواهد گرفت.
و اثبات خواهد شد که انسان از جهات گوناگون به وجود پیامبران الهی نیاز دارد. ولی معلوم است که اثبات نیاز انسان به وجود پیامبران الهی مساوی با اثبات لزوم و وجوب ارسال رسولان بر خدای تعالی نخواهد بود. زیرا نیاز داشتن انسان مطلبی است و بر آوردن آن نیاز به وسیله آفریدگار، امری دیگر. بنابراین لازم است مطلب دوم را جداگانه بررسی کنیم.
درباره وجوب لطف و ارسال رسولان بر خدای تعالی دو دیدگاه وجود دارد : دیدگاه کلامی و دیدگاه فلسفی :
مرحوم مظفّر در تقریر این نوع وجوب بر خدای تعالی میفرماید :
إنّ اللطف بالعباد من کماله المطلق وهو اللطیف بعباده والجواد والکریم، فإذا کان المحل قابلا ومستعدآ لفیض الوجود واللطف فإنّه تعالی لابدّ أن یفیض إذ لا بخل فی ساحة رحمته ولا نقص فی جوده وکرمه. ولیس معنا الوجوب هنا أنّ أحدآ یأمر بذلکَ فیجب علیه أن یطیع تعالی عن ذلک، بل معنا الوجوب فی ذلکَ کمعنی الوجوب فی قولکَ إنّه واجب الوجود. (1)
لطف به بندگان از کمال مطلق الهی است. و او نسبت به بندگانش لطیف و جواد و کریم است. هر گاه محل قابلیّت واستعداد فیض وجود و لطف را داشته باشد بر خدا لازم است که فیض کند. زیرا در رحمت او بخلی نیست و وجود و لطف او را نقصی نمیباشد وجوب در اینجا بدان معنا نیست که شخصی او را به این امر فرمان دهد پس بر او اطاعت واجب گردد. خداوند از این متعالی وبلند مرتبهتر است، بلکه معنای وجوب در اینجا مانندوجوب در «واجب الوجود» است.
1) . عقاید الامامیه / 51.
استاد خرّازی هم بعد از نقل کلماتی از فلاسفه در این باره، بیان میکند که مقتضای کمال مبدءِ متعال از جهت اسما و صفات، احسان و لطف کردن به نیازمندان و نداشتن بخل و منع
است و در غیر این صورت نقص در ذات پروردگار لازم خواهد آمد که بر خلاف فرض وجود تمام کمالات بالفعل در ذات الهی است.
إنّ مقتضی کمال المبدء المتعال من جهة الأسماء والصفات هو الإحسان واللطف إلی من یحتاج إلیه وعدم البخل والمنع وإلّا لزم الخلف فی کماله. فکلّ ما یحتاج إلیه الخلق لا سیما الانسان لطف وصادر من صفاته ولازم لصفاته من دون حاجة إلی حکم العقلا بلزوم العدل وقبح الظلم. (1)
مقتضای کمال خداوند متعال از جهت اسماء و صفات احسان و لطف نسبت به محتاج است نه بخل و منع. و در غیر این صورت کمال لطف از او منتفی میشود. پس همه نیازهای خلق به ویژه انسان به لطف الهی که لازمه صفات اوست از او صادر میشود بدون اینکه نیاز به حکم عقلا به وجوب عدل و قبح ظلم داشته باشد.
بر اساس این نظریه، وجوب باید به معنای ضرورت وجود وعدم انفکاک از ذات خداوند سبحان باشد. و روشن است که جود و لطف و فضل همچون خَلْق از صفات فعل الهی است. و اگر جود و لطف قابل انفکاک از ذات خدای تعالی به معنای فلسفی اش نباشد لازم میآید با ذات الهی همواره خلقی بوده باشد. و این بر اساس ضرورت معارف دینی باطل است زیرا خلق حادث به معنای واقعی است یعنی خدا بود و هیچ خلقی نبود و خلق به مشیّت الهی پدید آمد.
متکلّمان نیز ارسال رسولان را لطف و بر خداوند لازم میدانند امّا معنای کلامی وجوب لطف و ارسال رسولان با معنای مورد نظر فلاسفه متفاوت است. در
1) . سلسله مقالات کنگره مفید شماره 35، ص 13.
کلام این وجوب با مسأله حسن و قبح عقلی پیوند خورده است که در اینجا به شرح آن میپردازیم.
ریشه بیشتر دلیلهای مسائل کلامی مسأله حسن و قبح عقلی است. و استدلال به حسن و قبح عقلی در کتب کلامی آن قدر زیاد است که متکلّمی همچون آیت الله سبحانی معتقد است که اگر این اصل از کلام گرفته شود بسیاری از مسائل کلامی فرو میریزد. ایشان نوشتهاند :
پس از طلوع خورشید اسلام و پیدایش علم کلام، مسأله حسن و قبح پایگاه دیگری برای خود اتّخاذ نمود؛ و به عنوان یکی از مسائل مهم کلامی، که دارای نقش کلیدی در بسیاری از مباحث فکری و اعتقادی است در حوزههای کلامی مطرح گردید... اگر این اصل (حسن و قبح عقلی) از دست متکلّمان عدلیّه گرفته میشد، بسیاری از مسائل کلامی فرو میریخت و از کاخ رفیع علم کلام جز مسائلی باقی نمیماند. (1)
سپس ایشان از مسائلی که بر همین اندیشه مبتنی است مسأله لزوم لطف بر خدای تعالی و وجوب بعثت پیامبران را شمردهاند. (2)
پس از نظر ایشان وجوب در کلام از باب حسن و قبح عقلی است نه به معنای ضرورت و لزوم فلسفی امّا برخی دیگر معتقدند، منظور متکلمان از وجوب در مسأله وجوب لطف و بعثت پیامبران، وجوب به معنای فلسفی آن است مانند واجب الوجود. یعنی ضرورت وجود و استحاله انفکاک آن از خداوند متعال.
این نظر با توجّه به مطلبی از شیخ مفید در وجوب قاعده لطف به بیشتر متکلّمان نسبت داده شده و صاحب نظریّه، کلام شیخ مفید را، شارح همه کلمات متکلّمان در این زمینه دانسته است. او معتقد است وجوب در مسأله وجوب لطف به معنای ضرورت فلسفی است مگر متکلّمانی که تصریح کردهاند که وجوب از باب حسن و قبح عقلی است. آیت الله خرّازی در این زمینه مینویسد :
ویشهد أیضآ علی أنّ مقصود العبایر المذکورة [فی تعریف اللطف] هو ذلکَ (أی من جهة کمال الذات وعلمه وحکمته) لا ذاکَ (أی لا تقبیح العقلا وحکمهم بقبح نقض الغرض وقبح الظلم) ما صرّح به الشیخ المفید قده من أنّ ما أوجبه أصحاب اللطف من اللطف إنّما وجب من جهة الجود والکرم لا من حیث ظنّوا أنّ العدل أوجبه وأنّه لو لم یفعل لکان ظالمآ.
فهذه العبارة تصلح لشرح کلمات متکلمی الشیعة وهو أنّ مقصودهم من وجوب اللطف أنّ منشأ وجوب اللطف هو الجود والکرم وصفاته الکمالیة، فاللزوم من جهة نفس الذات لا من جهة الحکم الخارجی الّذی حکم به العقلا من ناحیه لزوم العدل وقبح الظلم.
ومما ذکر یظهر ضعف ما قیل من أنّ مبنا قاعدة اللطف عندهم هو قاعدة الحسن والقبح العقلی الّتی کثرت الابحاث والمناقشات فیها فالّازم هو الاستدلال بأنّ الغرض هو الاستکمال، والإخلال بالغرض لا یلیق به لما عرفت من أنّ مبنا قاعدة اللطف فی أمثال العبائر المذکورة، هو استحالة الخلف والمناقضة لا قاعدة الحسن والقبح العقلی وإن کان ظاهر بعض هو ذلکَ حیث قال فی تقریبه: إنّ ترک اللطف نقض للغرض ونقض الغرض قبیح فترک اللطف قبیح. (1)
شاهد دیگر بر اینکه مقصود عبارات متکلّمان [در تعریف لطف] وجوب از باب کمال ذات و علم وحکمت است نه وجوب از باب حسن و قبح عقلی، صریح عبارت شیخ مفید (قدس سرّه) است که میفرماید: وجوبی که قائلان به لطف در حق خدای تعالی بدان معتقدند وجوب از باب جود وکرم است نه از جهت عدل که آنان گمان کردهاند اگر او لطف نکند ظالم خواهد بود.
1) . سلسله مقالات کنگره شیخ مفید شماره 35 ص 9و10.
این عبارت صلاحیّت شرح کلمات متکلّمان شیعه را دارد که مقصود آنان از وجوب لطف و منشأ وجوب لطف همان جواد و کریم بودن خداوند است که کمال ذات الهی است. پس لزوم به نفس ذات بر میگردد نه به حکم خارجی که عبارت باشد از حکم عقلا به لزوم عدل و قبح ظلم. بدین ترتیب ضعف این قول ظاهر میشود که گفته شده مبنای قاعده لطف نزد متکلّمان شیعه قاعده حسن و قبح عقلی است، قاعدهای که بحثها و مناقشات فراوانی درباره آن وجود دارد.
پس باید این گونه استدلال کرد که غرض خدای تعالی از خلقت خلق به کمال رسیدن او است و اخلال به غرض سزاوار آن ذات مقدس نیست. زیرا معلوم شد که مبنای قاعده لطف در عبارات متکلّمان شیعه لزوم خُلْف و نقض در کمال جود و لطف و کرم ذاتی خداوند متعال است نه قاعده حسن و قبح عقلی. البتّه ظاهر کلام بعضی از آنان در اینجا همین است زیرا در تقریب استدلال میگوید: ترک لطف نقض غرض است و نقض غرض قبیح است پس ترک لطف قبیح است.
در این که متکلّمان عدلیّه قائل به لزوم لطف بر خداوند متعال و لزوم بعثت پیامبران و ارسال رسولانند جای هیچگونه شک و تردید نیست. و منشأ و خاستگاهِ حکم به این لزوم ـ همان گونه که در نوشته آیت الله سبحانی نیز آمده ـ اعتقاد به حسن و قبح عقلی است. امّا چرا آیت الله خرّازی این مسأله را به گونهای دیگر تحلیل کردهاند؛ در خور کاوش و بررسی است. به نظر میرسد منشأ اختلاف این دو دیدگاه، اختلاف در اصل حسن و قبح عقلی باشد. زیرا برخی حسن و قبح افعال را عقلی ندانسته و آن را از مشهورات عامه و وابسته به اعتبار عقلا برای نظام اجتماعشان شمردهاند. بنابراین طرح چنین احکام عقلایی را در مورد خداوند متعال صحیح ندانسته و سعی کردهاند وجوب لطف و لزوم ارسال رسل را از این قانون خارج سازند. علّامه طباطبایی در
کیفیّت شکلگیری حسن و قبح میفرماید :
انسان ابتدا با مشاهده همنوعان خویش به تناسب اعضا و اعتدال خلقت به ویژه در صورت او، متوجه معنای حسن شد... و خلاف تناسب و اعتدال را قبیح و بد دانست... سپس آن را به افعال و معانی اعتباری و عناوین مقصود در ظرف اجتماع تعمیم داد. و آنچه موافق با غرض اجتماع و سعادت زندگی انسانی و لذائذ حیات او بود خوب شمرد و غیر موافق را بد دانست. پس عدل و احسان به مستحق و تعلیم و تربیت و نصیحت و اموری دیگر از این قبیل خوب نامیده شد و ظلم و دشمنی و نظایر آن بد شمرده شد... (1)
اعتباری شمردن حسن و قبح و از کار انداختن استقلال عقل در شناخت حسن و قبح باعث شد که در مورد افعال الهی حسن و قبح معنا نداشته باشد. استاد مطهری در این زمینه مینویسد :
از نظر حکما اندیشه حسن و قبح، و نیکی و بدی کارها در انسان که وجدان اخلاقی بشر از آن تشکیل شده است، اندیشهای اعتباری است نه حقیقی، ارزش اندیشه اعتباری، ارزش عملی است نه علمی و کشفی، همه ارزشش این است که واسطه و ابزار است. فاعل بالقوّه برای اینکه به هدف کمالی خود در افعال ارادی برسد ناچار است به عنوان «آلت فعل» اینگونه اندیشهها را بسازد و استخدام نماید. ذات مقدّس احدیّت که وجود صرف و کمال محض و فعلیّت خالص است از اینگونه فاعلیّتها و اینگونه اندیشهها و از استخدام «آلت» به هر شکل و هر کیفیّت منزّه است. (2)
ولی بیشتر اصولیان و همه متکلّمان قائل به عقلی و ذاتی بودن حسن و قبح افعال اند نه عقلایی و اعتباری بودن آن دو؛ پس آنان احکام عقل عملی را ـ مثل حسن عدل و قبح ظلم ـ همچون احکام و مدرکات عقل نظری در مورد خلق و خالق جاری میدانند.
یعنی همان گونه که استحاله اجتماع نقیضین و ارتفاع آن دو را در مورد خلق و خالق به طور یکسان قبول دارند، حسن عدل و قبح ظلم را نیز در هر دو مورد جاری میدانند.
با توجه به آنچه از آیت الله خرّازی نقل شد؛ معلوم گردید که از نظر وی مرحوم شیخ مفید ـ با اینکه از متکلّمان بزرگ امامیّه است ـ بر خلاف سایر متکلّمان عدلیّه در مسأله وجوب لطف و ارسال رسولان بر خدای تعالی راه فیلسوفان را طی کرده است و این مسأله را از فروعات حسن و قبح عقلی ندانسته است. حال برای اینکه مسأله بیشتر روشن شود لازم دانستیم کلمات ایشان را در این مورد عیناً نقل کنیم تا ببینیم چنین نسبتی به ایشان صحیح است یا نه؟ ایشان در این باره نوشتهاند:
إنّ ما أوجبه اصحاب اللطف من اللّطف إنّما وجب من جهة الجود والکرم لا من حیث ظنّوا أنّ العدل أوجبه وأنّه لو لم یفعله لکان ظالمآ. (1)
همانا وجوب لطف که قائلان به لطف بر خدای تعالی واجب دانستهاند از باب جود و کرم است نه از جهت عدل که آنان گمان کردهاند اگر او لطف نکند ظالم خواهد بود.
ایشان معتقدند که چون خدای تعالی ذاتآ متّصف به صفت جود و کرم است و از بخل و تنگ نظری عاری است؛ اقتضای ذات الهی این است که ارسال رسل کرده و و از هیچ لطفی درباره بندگانش دریغ نورزد و فیض و انعامش جاودانه باشد حتی ایشان معتقدند که خداوند متعال اگر بداند که فلان بنده گناهکارش را اگر مهلت دهد از گناهانش توبه خواهد کرد اقتضای عدل و جود و کرمش آن است که او را قبض روح نکند.
من علم أنّه إن أبقاه تاب من معصیته لم یجز أن یخترمه. وإنّ عدل الله جل اسمه وجوده وکرمه یوجب ما وصفت ویقضی به. ولا یجوز منه خلافه لاستحالة تعلّق وصف العبث به أو البخل والحاجة. (2)
خدای تعالی اگر بداند، چنانچه عاصی را زنده بدارد از عصیان خویش باز خواهد گشت جایز نیست او را بمیراند. و این امر به اقتضای عدل و جود و کرم الهی صورت میگیرد و خلاف آن بر او جایز نیست زیرا عبث و بخل و نیاز بر ساحت وجود الهی محال است.
البتّه درست است که ظاهر عبارت ایشان نشان میدهد که صفت جود و کرم و حکمت را در رابطه با ذات الهی معنا کرده است ولی با توجّه به اینکه ایشان از معتقدین به حدوث عالم، بعد از عدم آن است؛ و فیض را از خداوند متعال ازلی نمیداند و بدین ترتیب نبود فیض از خدا مساوی با بخل نخواهد بود پس لازم است کلمات ایشان در اینجا به گونهای معنا شود که با آن اصل اصیل کلامی ایشان در تنافی نباشد.
ولی از آنجا که فلاسفه و حکما اعتقاد به حدوث عالم بعد از نبود آن ندارند و فیض الهی را ازلی میدانند و عدم فیض را مساوی با بخل میپندارند پس نمیتوان این دو را یکی دانست.
به نظر میرسد منظور شیخ مفید (قدس سرّه) این است که خداوند متعال چون خود را به صفت جود و کرم توصیف کرده است و جود و کرم هم از صفات افعال الهی است و افعال الهی همه بر اساس حکمت استوارند؛ پس جود و کرم هم باید حکیمانه باشد. و اگر جود و کرم حکیمانه باشد ـ قطعاً از خداوند سبحان صادر میشود.
بنابر این نظر مرحوم شیخ مفید هم با دیگر متکلمان یکی است که میگویند لطف بر خداوند متعال واجب است. چون اگر لطف نباشد نقض غرض لازم میآید و چون نقض غرض امری بیهوده و لغو است خلاف حکمت است. قاضی ابن براج میگوید :
اللطف علی الله واجب... فاللطف هو نصب الأدلّة وإکمال العقل وإرسال الرسل فی زمانهم وبعد انقطاعهم إبقاء الإمام لئلا ینقطع خیط غرضه. (1)
1) . جواهر الفقه / 247.
لطف بر خدا واجب است... پس لطف عبارت است از نصب دلیلها و کامل کردن عقل و ارسال رسولان در زمانشان و بعد از انقطاع آنها ابقای امام تا رشته غرض الهی قطع نگردد.
و مرحوم خواجه نصیرالدّین طوسی نیز میفرماید :
إنّ اللطف واجب لتحصیل الغرض به. (1)
همانا لطف واجب است برای اینکه تحصیل غرض بدان وابسته است.
و به همین دلیل است که برخی از متکلّمان برای بیان وجوب لطف چنین مثال میزنند که اگر شخصی دیگری را به منزل خویش به صرف طعام دعوت کند و بداند که اگر برای او شرایط خاصّی مهیّا نکند وی در میهمانی حاضر نمیشود و غرض دعوت کننده هم حضور او در منزلش و صرف غذا باشد در این صورت اگر آن شرایط را برای او مهیّا نکند مورد مذمّت عقلا واقع میشود. مرحوم شیخ طوسی میفرماید :
والّذی یدلّ علی وجوب اللطف هو أنّ أحدنا لودعا غیره إلی طعامه و أحضر الطعام، وغرضه نفع المدعوّ دون ما یعود إلیه من مسرّة أو غیرها وعلم أو غلب علی ظنّه أنّه متی تبسّم فی وجهه أو کلّمه بکلام لطیف أو کتب إلیه رقعة أو أنقذ غلامه إلیه وما أشبه ذلک مما لا مشقّة علیه ولا حطّ له من مرتبته، حضر ومتی لم یفعل ذلک لم یحضر وجب علیه أن یفعل ذلک مالم یتغیّر داعیه عن حضور طعامه ومتی لم یفعله استحقّ الذم من العقلا کما یستحقّ لو غلق بابه فی وجهه. فلهذا صار منع اللطف کمنع التمکین فی القبح. وهذا تقتضی وجوب فعل اللطف علیه تعالی لأنّ العلّة واحدة. (2)
دلیل بر وجوب لطف آن است که اگر ما کسی را برای حضور در اطعام دعوت کنیم و غرض ما رساندن نفع به او باشد نه حصول سرور و غیر آن برای خود.
اگر بدانیم یا ظنّ قوی داشته باشیم که تا دعوت همراه با تبسّم و لحن ملایم یا با فرستادن نامه یا با فرستادن شخصی برای دعوت و مانند این امور که عمل به آنها دشوار نیست و نقص شأن هم به دنبال ندارد، او حاضر نمیشود، در این صورت بر دعوت کننده واجب است به همان صورت دعوت خویش را انجام دهد البتّه تا جایی که غرض او از حضور شخص مذکور تغییر پیدا نکرده باشد. با این وجود اگر به صورتی که گفته شد او را دعوت نکند از نظر عقلا مستحق نکوهش خواهد بود همانطور که بستن درب به روی او موجب نکوهش او از نظر عقلا میشود.
به همین جهت است که منع لطف مانند عدم تهیّه امکانات از نظر عقلا قبیح شمرده میشود. وجوب لطف بر خدای تعالی هم از همین باب است. زیرا دلیل وجوب در هر دو مورد یکی است.
و شاهد این مطلب که منظور شیخ از اینکه وجوب لطف را از باب جود و کرم دانسته ـ به مانند دیگر متکلّمان ـ همان نقض غرض است. عبارت خود ایشان در کتاب النّکت الاعتقادیّة است. ایشان مینویسد :
فإن قیل: ما الدلیل علی أنّ اللطف واجب فی الحکمة؟
فالجواب: الدلیل علی وجوبه توقف غرض المکلّف علیه فیکون واجبآ فی الحکمة وهو المطلوب. (1)
اگر گفته شود، وجوب لطف از باب حکمت چه دلیلی دارد؟ جواب آن است که: دلیل بر این وجوب توقّف غرض مکلّف بر لطف است پس از باب حکمت واجب میشود و آن مطلوب است.
1) . النکت الاعتقادیه / 35.
البته ایشان وجوب لطف را از آن جهت بیان کردهاند که ارسال رسل و نصب انبیا را از باب لطف واجب دانستهاند.
وجوب لطف و ارسال رسولان بر خداوند متعال از نظر متکلّمان عدلیّه از باب حسن و قبح عقلی است. یعنی آنان چون قائل به حسن و قبح عقلیاند نه شرعی و اعتباری؛ عدم ارسال رسولان را از سوی خدای متعال ناقض غرض و قبیح عقلی میشمارند.
اختلاف کلمات شیخ مفید در این زمینه موجب اختلاف برداشت از سخنان ایشان در معنای وجوب ارسال رسولان شده است.
وجوب لطف و ارسال رسولان بر خدای تعالی به دو معنا مورد بحث قرار گرفته است: معنای فلسفی و معنای کلامی.
معنای فلسفی آن عبارت است از ضرورت وجود و عدم انفکاک جود و کرم و لطف و فیض از ذات خداوند متعال. زیرا در غیر این صورت بخل لازم میآید که نقص در ذات الهی است.
معنای وجوب ارسال رسول را از دو دیدگاه فلسفه و کلام تبیین کنید.
ضرورت وجود نبی را از دو منظر بررسی وتفاوت این دو منظر را بیان کنید.
وجوب لطف را از نظر شیخ مفید تبیین کنید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس با اشکالات قول به وجوب فلسفی ارسال رسولان بر خدای تعالی آشنا شود و بتواند نظریات حکما و متکلّمان را در موضوع «وجوب لطف بر خدا» نقد و بررّسی کند.
در درس پیش معلوم شد که وجوب لطف یا از باب ضرورت و لزوم فلسفی است یا از باب حسن و قبح عقلی. از وجوب به معنای اوّل به عنوان وجوب فلسفی تعبیر شد و از معنای دوم به وجوب کلامی. به نظر میرسد وجوب لطف به هر دو معنا در مورد خداوند متعال دچار اشکالات جدّی است. در این درس این اشکالها تحقیق و بررسی میشود.
وجوب در این دیدگاه همان ضرورتی است که از درون ذات پدید میآید بدون اینکه ذات بتواند از پدید آمدن آن جلوگیری کند. بر این اساس لطف و کرم و جود صفت ذات خدای تعالی محسوب میگردد و ذات همواره دارای فیض است و فرض وجود ذات بدون فیض و جود، فرضی محال است.
این نظریّه درست نقطه مقابل خالقیّت ارادی و فیض مقتدرانه همراه با عدل است که اساس و اصول ادیان الهی میباشد. بر اساس آموزههای دینی خداوند متعال بود و هیچ خلقی در کار نبود بعد شروع به آفرینش کرد. و پیش از خلق و بعد از خلق هیچ تغییری در خداوند متعال پدید نیامده است. همچنین اتّصاف خدای تعالی به حقیقت جود و کرم و لطف پیش از خلق و بعد از خلق هیچ فرقی در حقیقت ذات او ایجاد نکرده است. زیرا او آنگاه که خلق نکرده بود بر خلق کردن توانا بود و بعد از آفرینش هم بر از بین بردن و ابقای آن توانا است. آنگاه که خلق نکرده بود از سر بخل نبود وحال که از بین نمیبرد از عجز و ناتوانی او نیست.
گفتیم کلام مرحوم شیخ مفید باکلام حکما و فلاسفه در معنای وجوب متفاوت است؛ معلوم شد که ایشان نیز مانند دیگر متکلّمان عدلیّه وجوب را از باب حسن و قبح عقلی میداند. حال باید دید که آیا وجوب به این معنا درباره الطاف الهی از قبیل اکمال عقل و ارسال رسولان و نصب امامان و نظایر آنها صحیح است یا نه؟
برای روشن شدن جواب این سؤال باید دید متکلّمان در استدلالشان به این امر به چه مقدماتی نیاز دارند؟ به نظر میرسد آنان باید سه امر را ثابت کنند :
اوّل باید عقلی بودن حسن عدل و قبح ظلم را اثبات نمایند. بنابر این کسانی که قائل به حسن و قبح شرعیاند مانند اشاعره و آنان که قائل به اعتباری بودن حسن و قبحاند مانند حکما و برخی از اصولیان با این بیان متکلّمان قانع نخواهند شد.
دوم باید روشن کنند که غرض الهی از خلقت انسان چیست؟
سوم باید اثبات کنند که اگر این الطاف از سوی خدای تعالی تحقّق پیدا نکند
نقض غرض لازم میآید.
حق آن است که حسن عدل و قبح ظلم، عقلی است نه شرعی و عقلایی؛ پس باید دید غرض خداوند متعال از خلقت انسان چیست. برای یافتن پاسخ این سؤال چارهای نیست جز اینکه به قرآن و روایات اهل بیت (علیهم السلام) مراجعه کنیم. زیرا حکمت کارهای خداوند متعال برای بشر بدون ارتباط با او، قابل دسترس نیست. در قرآن کریم دو آیه در این باره وجود دارد :
مَا خَلَقْتُ الجِن وَالإنْس إلّا لیَعْبُدون. (1)
جن و انس را نیافریدم جز اینکه عبادتم کنند.
وَلَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ آلنّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَلا یَزالُونَ مُخْتَلِفِـینَ * إِلّا مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذلِکَ خَلَقَهُمْ. (2)
و اگر پروردگارت میخواست همه مردم را امّت واحد قرار میداد. در حالی که آنان همواره اختلاف دارند جز کسی که پروردگارت او را مورد رحمت خویش قرار دهد، و برای این امر آنها را خلق کرده است.
در آیه اوّل هدف از خلقت عبادت خداوند متعال معرّفی شده است که بدون معرفت خداوند سبحان تحقّق نمییابد؛ و در آیه دوم رحمت و لطف الهی هدف خلقت انسان شمرده شده است. و در روایات هم علاوه بر این دو، جهات دیگری نیز بیان شده است؛ از جمله معرفت خداوند متعال، اظهار قدرت، رساندن منفعت، ایصال به نعمت جاویدان، اظهار حکمت، انفاذ علم و امضای تدبیر. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْهُمْ سُدًی بَلْ خَلَقَهُمْ لِإِظْهَارِ قُدْرَتِهِ وَ لِیُکَلِّفَهُمْ طَاعَتَهُ فَیَسْتَوْجِبُوا بِذَلِکَ رِضْوَانَهُ وَ مَا خَلَقَهُمْ لِیَجْلِبَ
مِنْهُمْ مَنْفَعَةً وَ لَا لِیَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّةً بَلْ خَلَقَهُمْ لِیَنْفَعَهُمْ وَ یُوصِلَهُمْ إِلَی نَعِیمِ الْأَبَدِ. (1)
همانا خداوند متعال خلق را بیهوده نیافریده است و آنها را مهمل نگذاشته است بلکه آنها را برای اظهار قدرت خویش و برای تکلیف به طاعت خویش آفریده است تا با اطاعت از او، مستوجب بهشت او گردند. و آنها را نیافریده است تا منفعتی را از آنها بدست آورد یا به واسطه آنها ضرری را دفع کند بلکه خلقشان کرده است تا به آنها نفع دهد و آنان را به نعمت ابدی برساند.
و امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
خَلَقَ مَا شَاءَ کَیْفَ شَاءَ مُتَوَحِّداً بِذَلِکَ لِإِظْهَارِ حِکْمَتِهِ وَ حَقِیقَةِ رُبُوبِیَّتِه. (2)
او به تنهایی آفرید آن را که آفرید، برای اظهار حکمت و حقیقت ربوبیّت خویش.
و امام صادق (علیه السلام) در روایتی دیگر میفرماید :
خَلَقَهُمْ لِإِظْهَارِ حِکْمَتِهِ وَ إِنْفَاذِ عِلْمِهِ وَ إِمْضَاءِ تَدْبِیرِهِ. (3)
خلق کرد آنها را برای اظهار حکمت و انفاذ علم و امضای تدبیر خویش.
ممکن است حکمتهای دیگری نیز در خلقت موجودات نهفته باشد که بیان نشده است.
پس چنانچه مشاهده میکنیم هدف از خلقت یکی نیست تا بتوان به سادگی با از بین رفتن آن اثبات کرد که خلقت لغو و بیهوده شده است. در نتیجه نمیتوان با این استدلالها که بیان شد وجوب لطف ـ از جمله ارسال رسولان ـ را بر خداوند متعال اثبات کرد. زیرا پیش از اثبات وجوب خلق شیئی بر خداوند ابتدا باید انتفای همه
اغراض را در خلقت آن اثبات کرد. و این امر فراتر از حدّ علم بشری است.
از سوی دیگر این سؤال پیش میآید که با توجه به وجود فترتها (1)و انسانهایی
که هیچ خبر آسمانی به گوش آنها نخورده است؛ و نیز روایاتی که در باب اطفال و دیوانهها و بیخردها و مستضعفین رسیده که آنان پیش از اتمام حجّت بر ایشان از دنیا میروند؛ چگونه میتوان وجوب لطف بر خداوند متعال را اثبات کرد؟
علاوه بر همه اینها اساس استدلالهای کلامی بر وجوب لطف بر خداوند متعال وابسته به معرفت خداوند است. و آن هم در روایات اهل بیت (علیهم السلام) فعل الهی شمرده شده که خداوند متعال از باب لطف و فضل و احسان به بندگانش عطا میکند و اعطای آن هیچ وجوبی بر خدای تعالی ندارد که ترک آن بر خدای تعالی قبیح باشد.
پس با این بیان روشن شد که لزوم و وجوب ارسال رسل ـ به معنایی که ذکر گردید ـ از طریق حکمت الهی، قابل اثبات نیست.
اثبات لزوم و وجوب ارسال رسل بر خدای تعالی از طریق عدل الهی تنها در صورتی درست است که موجب عقاب بلابیان گردد و اثبات چنین امری نیاز به دو مقدمه دارد:
اول باید اثبات شود که تنها طریق بیان، ارسال رسل است و راه دیگری برای آن وجود ندارد؛ و حتی عقل انسانی نیز برای هموار کردن راه عقاب کافی نیست با اینکه عقل نیز ـ مانند رسولان الهی ـ خود حجّت پروردگار متعال است.
به نظر میرسد با توجه به متون مقدس دینی این امر قابل اثبات باشد که در
1) . فترت فاصله زمانی میان دو پیامبر است که انسانها در آن زمان از تعالیم پیامبران و اوصیایآنان دور شده باشند.
بحث اهداف بعثت رسولان به آن اشاره خواهد شد.
دوم باید اثبات شود که عقاب و عمل به تهدید بر خداوند متعال واجب است. و چون عمل بر طبق وعید و تهدید بر خداوند واجب نیست. پس نمیتوان نتیجه گرفت که ارسال رسولان بر خدای تعالی واجب است. زیرا اگر او گناهکار را عقاب نکند کار قبیحی مرتکب نشده است.
بدین ترتیب روشن شد که هیچ دلیلی بر اثبات لزوم ارسال رسولان بر خداوند متعال وجود ندارد. و همه الطاف الهی ـ از جمله ارسال رسولان و اعطای عقل و شعور و نظایر آنها بر مخلوقات فضل و احسانی بیش نیست. و اگر خداوند این فضل و احسان را نمیکرد هیچ اشکالی متوجه او نمیشد. این امر با توجه به واقع و خارج مشهود است زیرا میبینیم بعضی را عقل داده و برخی را هیچ نداده یا کم داده است؛ برخی را در کودکی از دنیا میبرد و برخی را عمر طولانی عطا میکند. و نیز برخی در کنار رسولان و در زمان بعثت به رشد و کمال میرسند و برخی دیگر عمر خویش را در زمان فترت بسر میبرند. و هیچ کدام از اینها نیز ناشی از بخل و عدم جود خداوند متعال نیست. در روایت آمده است که مردی از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) سؤال کرد :
أَخْبِرْنِی عَنِ الْجَوَادِ؟ فَقَالَ: إِنَّ لِکَلَامِکَ وَجْهَیْنِ: فَإِنْ کُنْتَ تَسْأَلُ عَنِ الَْمخْلُوقِ فَإِنَّ الْجَوَادَ الَّذِی یُوَدِّی مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ إِنْ کُنْتَ تَسْأَلُ عَنِ الْخَالِقِ فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَی وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَعَ، لِأَنـَّهُ إِنْ أَعْطَاکَ أَعْطَاکَ مَا لَیْسَ لَکَ وَ إِنْ مَنَعَکَ مَنَعَکَ مَا لَیْسَ لَکَ. (1)
جواد یعنی چه؟ فرمود: سخن تو دو جهت دارد: اگر مقصودت جواد در خلق است جواد کسی را گویند که فرایض الهی را ادا کند واگر مقصودت خداست پس خدا عطا هم بکند جواد است منع هم کند جواد است، زیرا
1) . کافی 4 / 38؛ معانی الاخبار / 256؛ تحف العقول/ 408.
او چیزی رابه تو میدهد که حق تو نیست و چیزی را که به تو نمیدهد با زهم حق تو نیست.
پس اگر انسان خوب به خود و خدایش توجه کند درمییابد که او بندهای خالص است و در مقابل مولای خویش هیچ حقّی برای خود نمیبیند ؛ و نیز درمییابد که هر چه او میدهد فضل و احسان است و اگر ندهد حقّی از او ضایع نکرده و به همین جهت است که امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
کُلُّ مَانِعٍ مَذْمُومٌ مَا خَلَاهُ. (1)
هر کسی که منع کند نکوهش میشود جز خدا.
بندگان خدا چون هر چه دارند ملک مطلق خداست، پس اگر در جایی از آنچه در اختیارشان گذاشته شده انفاق نکنند، مورد سرزنش قرار میگیرند ولی چون همه نعمتها از آن خداوند متعال است اگر چیزی به کسی ندهد، مورد سرزنش قرار نمیگیرد. یعنی بخل امری است که فقط درباره خلق معنا دارد که داراییهایش از خود نیست و هر چه دارد از سوی خدای تعالی به او داده شده است پس چنین کسی اگر از آنچه خدا در اختیارش نهاده شده است به کسی که نیاز دارد عطا نکند بخیل شمرده میشود و خلق از او به نیکی یاد نمیکنند.
مرحوم آیت الله خویی بر خلاف بیشتر متکلّمان امامیّه قائل به عدم وجوب لطف بر خداوند متعال است. ایشان در مباحث علم اصول در بحث ادلّه حجّیت اجماع نظر مرحوم شیخ طوسی را ـ که اجماع را از باب قاعده لطف حجّت دانسته ـ نقل کرده و میفرماید :
وفیه أوّلا عدم تمامیّة القاعدة فی نفسها إذ لا یجب اللطف علیه تعالی بحیث
1) . نهج البلاغه، خطبه / 91؛ بحارالانوار 54/ 106.
یکون ترکه قبیحآ یستحیل صدوره منه سبحانه بل کلّ ما یصدر منه تعالی مجرّد فضل و رحمة علی عباده... (1)
استدلال به قاعده لطف در حجیّت اجماع تمام نیست، زیرا اوّلاً خود قاعده تمام نیست زیرا وجوب لطف بر خدای تعالی به معنای قبح ترک آن و استحاله صدور آن از خدا،درست نیست بلکه هر چیزی که از خدا صادر میشود فضل و رحمت صرف بر بندگانش میباشد.
پس به نظر ایشان همه افعال الهی بر اساس فضل و احسان از خدای تعالی صادر میشوند. بنابراین اصل ایجاد خلق و نیز اعطای کمالات مانند عقل و علم به آنها و ارسال رسولان و نصب ائمّه (علیهم السلام) هیچکدام بر خدای تعالی وجوب ندارد تا ترک آنها قبیح باشد و در نتیجه عدم صدورش از خدای تعالی محال باشد. البتّه مراد از استحاله در کلام مرحوم آقای خویی با توجّه به حسن و قبح عقلی است که با توجّه به شأن خداوند متعال صدور قبیح از خدای تعالی به هیچ وجه واقع نخواهد شد و مقصود از آن استحاله فلسفی نیست که خداوند به انجام آن قادر نباشد.
وجوب فلسفی با اساس و اصول ادیان الهی در تنافی است.
از آنجا که حکمت کارهای الهی را باید از خود او اخذ کرد؛ و در آیات و روایات حکمتهای مختلفی برای خلقت انسان ذکر شده است؛ پس نقض یکی از اغراض و حکمتها موجب نقض غرض به طور کلی نخواهد شد و در این صورت عمل قبیحی هم صورت نخواهد گرفت.
ممکن است گفته شود لطف و ارسال رسولان از باب عدل الهی واجب است. یعنی عدم ارسال رسولان از سوی خدای تعالی ظلم بر آنهاست. زیرا در این صورت حجّت بر خلق تمام نشده و عقاب بلا بیان لازم خواهد آمد. امّا از آنجا که عمل به
1) . مصباح الاصول 2/138.
وعید و تهدید بر خداوند متعال واجب نیست پس ارسال رسولان هم واجب نخواهد بود.
مرحوم آیت الله خویی لطف را به هیچ وجه بر خداوند متعال واجب نمیداند و آن را فضل و احسانی از سوی او میشمارد که با ترک آن هیچ اشکالی متوجّه خدا نمیشود.
معنای وجوب لطف در مبنای فلسفه چیست؟ اشکالات این قول را تقریر کنید.
اشکال قول به وجوب لطف از باب حکمت الهی چیست؟
اشکال قول به وجوب لطف از باب عدل الهی را بیان کنید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس ضمن آگاهی از اختلاف درجات پیامبران با دو مورد از آثار و فوائد ارسال رسولان یعنی «بیدارگری و بازخواست پیمان فطری» و «شناساندن طریق عبادت و بندگی» آشنا شود.
در قرآن کریم و روایات معصومان (علیهم السلام) برای بعثت پیامبران و رسولان الهی آثار و فواید و اهداف فراوانی ذکر شده است؛ اما از آن جا که پیامبران الهی همه در یک درجه نیستند و وظایف و اهداف آنان نیز به اختلاف درجاتشان متفاوت است؛ ضرورت دارد پیش از بحث «فلسفه بعثت» درجات و طبقات پیامبران الهی به اختصار بیان شود.
خداوند متعال اختلاف درجات پیامبرانش را در قرآن کریم بیان کرده است.
تِلْکَ آلرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ آللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ
دَرَجاتٍ وَآتَیْنا عِـیسی آبْنَ مَرْیَمَ آلبَیِّناتِ وَأَیَّدْناهُ بِرُوحِ آلقُدُسِ. (1)
این رسولان برخی را بر برخی برتری دادیم با بعضی از آنها خداسخن گفته و بعضی را درجاتی بالا برده است و به عیسی بن مریم دلایل آشکار دادیم و با روح قدسی یاری اش کردیم.
وَلَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ وَآتَیْنا داوُودَ زَبُوراً. (2)
و همانا بعضی از پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم و داود را زبور عطا کردیم.
در آیات شریفه به برخی از جهات تفضیل و برتری برخی از پیامبران الهی بر برخی دیگر اشاره شده است؛ که عبارت است از اعطای کتاب و آیات روشن و تأیید به روح القدس و کلیم الله بودن و... علاوه بر امور یاد شده جهات برتری و فضیلت دیگری هم در روایات اهل بیت (علیهم السلام) بیان شده است که خواهد آمد.
یکی از جهات فضیلت و برتری برخی از انبیاء بر برخی دیگر آن است که تعدادی از آنها صاحب شریعت بوده و دیگران از شرایع آنها پیروی کردهاند. در روایتی اولوالعزم بودن حضرت نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد علیه وآله و علیهم السلام به صاحب شریعت بودن آنها تفسیر شده است، امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّمَا سُمِّیَ أُولُو الْعَزْمِ أُوْلِی الْعَزْمِ، لِأَنـَّهُمْ کَانُوا أَصْحَابَ الْعَزَائِمِ وَ الشَّرَائِعِ. وَ ذَلِکَ أَنَّ کُلَّ نَبِیٍّ کَانَ بَعْدَ نُوحٍ (علیه السلام) کَانَ عَلَی شَرِیعَتِهِ وَ مِنْهَاجِهِ وَ تَابِعاً لِکِتَابِهِ إِلَی زَمَنِ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ. وَ کُلَّ نَبِیٍّ کَانَ فِی أَیَّامِ إِبْرَاهِیمَ وَ بَعْدَهُ کَانَ عَلَی شَرِیعَةِ إِبْرَاهِیمَ وَ مِنْهَاجِهِ وَ تَابِعاً لِکِتَابِهِ إِلَی زَمَنِ مُوسَی. وَ کُلَّ نَبِیٍّ کَانَ فِی زَمَنِ مُوسَی وَ بَعْدَهُ کَانَ عَلَی شَرِیعَةِ مُوسَی وَ مِنْهَاجِهِ وَ تَابِعاً لِکِتَابِهِ إِلَی أَیَّامِ عِیسَی. وَ کُلَّ نَبِیٍّ کَانَ فِی أَیَّامِ عِیسَی وَ بَعْدَهُ کَانَ عَلَی مِنْهَاجِ عِیسَی وَ شَرِیعَتِهِ
وَ تَابِعاً لِکِتَابِهِ إِلَی زَمَنِ نَبِیِّنَا محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم). (1)
اولوالعزم بودن برخی پیامبران بدان جهت است که آنها صاحب عزم و شریعت بودند. زیرا همه پیامبرانی که بعد از نوح تا زمان ابراهیم آمدند تابع شریعت و روش و کتاب او بودند. و همه پیامبران در زمان ابراهیم و بعد از او بر شریعت و روش او بوده وتابع کتاب او بودند تا زمان موسی. و همه پیامبران در زمان موسی و بعد ازاو تا زمان عیسی تابع شریعت و روش و کتاب او بودند. و همه پیامبران در زمان عیسی و بعد از او تا زمان محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) تابع شریعت و روش و کتاب او بودند.
برای اولو العزم بودن این پیامبران جهات دیگری نیز در روایات ذکر شده است. (2)
البتّه از میان این پیامبران، حضرت عیسی (علیه السلام) با اینکه صاحب کتاب و شریعت بوده؛ ولی در بیشتر احکام تابع تورات بوده است. زیرا انجیل کتاب امثال و مواعظ بود و از احکام حدود و ارث و قصاص خالی بود و حضرت عیسی (علیه السلام) برخی از احکام سخت تورات را آسان نمود و تکالیف پیروانش را سبکتر کرد و در مسائل دیگر پیرو تورات و احکام حضرت موسی بود. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
أُنْزِلَ عَلَی عِیسَی فِی الْإِنْجِیلِ مَوَاعِظُ وَ أَمْثَالٌ وَ حُدُودٌ لَیْسَ فِیهَا قِصَاصٌ وَ لَا أَحْکَامُ حُدُودٍ وَ لَا فَرْضُ مَـوَارِیثَ وَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ تَخْفِیفُ مَا کَانَ نَزَلَ عَلَی موسی (علیه السلام) فِی التَّوْرَاةِ وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَی حِکَایَةً عَنْ عِیسَی أَنَّهُ قَالَ لِبَنِی إِسْرَائِیلَ (وَلاُِحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْـکُمْ) (3)وَ أَمَرَ عِیسَی مَنْ مَعَهُ مِمَّنْ
تَبِعَهُ. (4)
در انجیل بر عیسی موعظه و مَثَل و حدود نازل شد و در آن از قصاص و احکام حدود و تقسیمات ارث چیزی نبود. و بر او تخفیف اموری که در
تورات بر موسی آمده بود نازل شد که در آیهای از عیسی (علیه السلام) حکایت میکند که به بنی اسراییل گفت: «و تا اینکه حلال کنم بر شما برخی از آن چیزهایی که بر شما حرام گشته است» و عیسی پیروان او را دستور فرمود.
از طرف دیگر پیش از نوح (علیه السلام) حضرت آدم (علیه السلام) نیز دارای کتاب بوده است؛ و روشن است که تنها کتاب داشتن، دلیل داشتن شریعت نیست ؛ چنان که حضرت داود دارنده زبور بود ولی شریعت نداشت. در حدیثی کتب پیامبران صد و چهار کتاب شمرده شده که از آنها پنجاه کتاب از آنِ شیث، سی کتاب برای ادریس وبیست کتاب برای ابراهیم است، به علاوه تورات و زبور و انجیل و قرآن. (1)
جهت دیگر فضیلت و برتری برخی از پیامبران بر برخی دیگر، رسیدن برخی از آنها به مقام امامت و سلطنت و امر و نهی است. امام صادق (علیه السلام) در حدیثی پیامبران الاهی را دارای چهار درجه میداند: گروهی نبوّتشان از نفس خویش تجاوز نمیکرد و کسی هم بر آنها امامت و سلطنت نداشت. گروهی دیگر با اینکه نبوّتشان از نفس خویش تجاوز نمیکرد ولی پیامبری دیگر بر آنها امامت داشت. و گروهی بر طایفهای مبعوث شده بودند و با وجود آن تحت امامت پیامبری دیگر بوده و خودشان امام نبودند. و برخی دیگر هم نبوّت داشتند و هم امامت. متن روایت چنین است :
الْأَنْبِیَاءُ وَ الْمُرْسَلُونَ عَلَی أَرْبَعِ طَبَقَاتٍ: فَنَبِیٌّ مُنَبَّأٌ فِی نَفْسِهِ لَا یَعْدُو غَیْرَهَا. وَ نَبِیٌّ یَرَی فِی النَّوْمِ وَ یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ لَا یُعَایِنُهُ فِی الْیَقَظَةِ وَ لَمْ یُبْعَثْ إِلَی أَحَدٍ وَ عَلَیْهِ إِمَامٌ مِثْلُ مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ عَلَی لُوطٍ (علیهما السلام). وَ نَبِیٌّ یَرَی فِی مَنَامِهِ وَ یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ یُعَایِنُ الْمـَلَکَ وَ قَدْ أُرْسِلَ إِلَی طَائِفَةٍ قَلُّوا أَوْ کَثُرُوا، کَیُونُسَ قَالَ اللَّهُ لِیُونُسَ(وَأرسَلْنَاه إلی مأة ألفَ أو یُزِیدون) (2)قَالَ یَزِیدُونَ ثَلَاثِینَ
أَلْفاً وَ عَلَیْهِ إِمَامٌ. وَ الَّذِی یَرَی فِی نَوْمِهِ وَ یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ یُعَایِنُ فِی الْیَقَظَةِ وَ
هُوَ إِمَامٌ مِثْلُ أُولِی الْعَزْمِ. وَ قَدْ کَانَ ابراهیم (علیه السلام) نَبِیّاً وَ لَیْسَ بِإِمَامٍ حَتَّی قَالَ اللَّهُ (إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً ) (1)(2).
پیامبران و رسولان چهار طبقهاند: 1. پیامبری که پیامبر نفس خویش است و از نفس خود فراتر نمیرود. 2. پیامبری که در خواب میبیند و صدا را میشنود ولی در بیداری نمیبیند و به احدی مبعوث نشده و امامی بر او امامت میکند مانند امامت حضرت ابراهیم (علیه السلام) نسبت به لوط (علیه السلام) 3. پیامبری که در خواب میبیند و صدا را میشنود و فرشته وحی را مشاهده میکند و بر گروهی کم یا زیاد مبعوث شده است مانند یونس «و او را به صد هزار یا بیشتر فرستادیم» ـ فرمود: «یزیدون» یعنی سی هزار نفر ـ برای این پیامبران امامی هم وجود دارد. 4.پیامبری که در خواب میبیند و صدا را میشنود و در بیداری هم مشاهده میکند و امامت هم دارد مانند پیامبران اولوالعزم. و ابراهیم (علیه السلام) پیامبر بود و امامت نداشت تا اینکه خدای تعالی فرمود: «همانا تو را برای مردم امام قرار دادم».
پس برخی از پیامبران الهی حتّی نسبت به نزدیکان خود ـ حتی به خانواده خویش ـ نیز وظیفه تبلیغ و اظهار نبوّت را نداشتند. و تعداد زیادی از پیامبران الهی از خلق پنهان بودهاند. در فاصله زمانی بین حضرت آدم و نوح (علیه السلام) پیامبرانی بودهاند که نامشان در قرآن نیامده است. حضرت نوح سالهای زیادی از دوران نبوّت خویش را بدون پیرو و یار سپری کرد. امام باقر (علیه السلام) میفرماید :
کَانَ مَنْ بَیْنَ آدَمَ وَ نُوحٍ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ مُسْتَخْفِینَ وَ لِذَلِکَ خَفِیَ ذِکْرُهُمْ فِی الْقُرْآنِ فَلَمْ یُسَمَّوْا کَمَا سُمِّیَ مَنِ اسْتَعْلَنَ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِین فَمَکَثَ نُوحٌ (علیه السلام) فِی قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عَاماً لَمْ یُشَارِکْهُ فِی نُبُوَّتِهِ أَحَدٌ وَ لَکِنَّهُ قَدِمَ عَلَی قَوْمٍ مُکَذِّبِینَ لِلْأَنْبِیَاءِ : الَّذِینَ کَانُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ آدم (علیه السلام) وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِین) (3)(4).
بین آدم ونوح پیامبرانی به صورت پنهان بودند و به همین جهت در قرآن ذکری از آنها و نامشان برده نشده است چنان که پیامبران علنی صلوات الله علیهم ذکر شدهاند. پس نوح (علیه السلام) در میان قوم خویش نهصد و پنجاه سال بود و در نبوّت او احدی شریک نبود. امّا او بر قومی آمد که پیامبرانی را که بین او و آدم (علیه السلام) بودند تکذیب میکردند. و دلیل آن سخن خداست که میفرماید: «قوم نوح رسولان را تکذیب کردند».
پس وقتی تعدادی از پیامبران الهی نبوّتشان از نفس خویش تجاوز نمیکند و تعدادی دیگر باید نبوّت خویش را پنهان دارند؛ معلوم است که فلسفه بعثت و فواید و آثاری که ذکر میشود همه پیامبران را در بر نمیگیرد؛ و بیشترینه آنها اختصاص به پیامبرانی دارد که علاوه بر مقام نبوّت و رسالت، بر گروهی خاصّ یا بر همه مردمان مبعوث بودهاند.
در مباحث خداشناسی روشن گردیده است که از نظر قرآن کریم و روایات معصومان (علیهم السلام) معرفت خدا فطری همه انسانهاست. یعنی خداوند متعال نفس خویش را به همه بندگانش در عالم ألست (= ذرّ = میثاق) معرفی کرده و از آنان بر ربوبیّت خویش اقرار گرفته و با آنان بر این امر عهد و پیمان بسته است.
پس همه بندگان با این معرفت مفطور شدهاند؛ ولی آنگاه که پا به این دنیا میگذارند به خواست پروردگار دچار فراموشی میشوند.
بنابر این، اصل معرفت خدای سبحان فطری همه انسانهاست و به همین جهت است که وقتی پیامبران میآیند، میگویند: آیا در وجود خداوند ـ خالق آسمانها و زمین ـ شک و تردید وجود دارد؟: (قالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللّهِ شَـکٌّ فاطِرِ السَّمـواتِ
وَالأَرضِ) (1)با توجه به اینکه استفهام درآیه شریفه انکاری است؛ پس معنای آیه این
گونه است که هیچ شک و تردیدی درمورد خداوند متعال وجود ندارد. ولی این معرفت فطری به خودی خود شکوفا نمیشود؛ بنابراین خدای سبحان پیامبرانش را پی در پی در میان مردم مبعوث میکند تا بندگانش را از خواب غفلت و فراموشی بیدار کرده و نعمت فراموش شده ـ معرفت خدای سبحان ـ را به یاد آنان بیاورند و پیمانی را که با خدای خویش در عوالم پیشین بستهاند بازخواست کنند. امیر مؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِه. (2)
در میان آنها رسولانش رامبعوث کرد و پیامبرانش را پی در پی فرستاد تا پیمان فطرتش را از آنها طلب کنند و نعمت فراموش شدهاش را به آنان یادآوری کنند.
به همین مناسبت است که خدای سبحان پیامبرش را به عنوان مذکّر یاد کرده و از قرآن با تعابیری همچون ذکر و تذکره و ذکری یاد میکند. خدای تعالی میفرماید :
فَذکّر إنَما أنتَ مُذکِّر * لَسْتَ عَلیهُم بِمَصیطر. (3)
پس یاد آور که تو فقط یادآوری. بر آنها مسلّط نیستی.
إنّ هُوَ إلّا ذِکرٌ وَقُرآنٌ مُبِـینٌ. (4)
آن جز ذکر و قرآن آشکار نیست.
قُلْ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلّا ذِکْری لِلْعالَمِـینَ. (5)
بگو از شما بر آن اجرتی نمیخواهم، آن جز یادآوری برای همه عالمیان
نیست.
پس یکی از آثار و فواید نبوّت و رسالت پیامبران و رسولان الهی ـ که موظّف به رساندن دستورات الهی به خلق شدهاند ـ این است که فطرت فراموش شده به واسطه پیامبران بیدار و فعّال گردد. بندگان را متوجّه خدایشان کنند و بدین ترتیب از آنان خواسته شود که بر اساس فطرت خویش حرکت کنند و بر آن پیمان که با خدا بستهاند پایبند باشند. البتّه باید توجه داشت که حتّی احکام و تکالیف الهی هم بر این پایه استوار شده است و در صدد تثبیت و تداوم آن صورت میگیرد.
عبادت به معنای خضوع و خشوع و فروتنی و اطاعت و پرستش، و عبودیّت به معنای بندگی کردن است. (1)عبادت از شئون و وظایف عبد در مقابل مولا و مالک
خویش است. امام صادق (علیه السلام) حقیقت و کمال عبودیّت را در سه امر خلاصه کرده است. اوّل آنکه بنده همه اموال را مال خدا دانسته و آنها را همانطور که خدای تعالی فرموده، مورد استفاده قرار دهد. دوم آنکه بنده تدبیر امور خویش را به خدای سبحان سپارد و از پیش خود برای امور خویش تدبیری نکند. سوم آنکه همه اوقات خویش را برای اطاعت از اوامر و نواهی او صرف کند. راوی میگوید به حضرت عرض کردم :
مَا حَقِیقَةُ الْعُبُودِیَّةِ؟ قَالَ: ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ: أَنْ لَا یَرَی الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیَما خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْکاً، لِأَنَّ الْعَبِیدَ لَا یَکُونُ لَهُمْ مِلْکٌ یَرَوْنَ الْمـَالَ مَالَ اللَّهِ یَضَعُونَهُ حَیْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ. وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیراً. وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِیَما أَمَرَهُ تَعَالَی بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْه. (2)
حقیقت عبودیّت چیست؟ فرمود: سه چیز است: اینکه بنده برای خویش
در آنچه خدایش به او عطا کرده است مالکیّت و سلطنتی نبیند، زیرا که بندگان را مالکیّتی نیست، مال را مال خدا میدانند و آن را در آنجا مصرف میکنند که خدایشان بدان امر فرموده است، وبرای خویش تدبیری نیاندیشد. و اینکه همه اوقات خویش را در اموری که خدایش امر کرده و از آن نهی کرده بکار گیرد.
یکی از اهداف اصلی خلقت انسان و جنّ نیز به تصریح قرآن کریم عبادت خداوند متعال است :
مَا خَلَقْتُ الجِن وَالإنْس إلّا لیَعْبُدون. (1)
جن و انس را خلق نکردم جز اینکه عبادتم کنند.
و منظور از عبادت در اینجا عبادت اختیاری است نه عبادت و خضوع تکوینی؛ که همه موجودات در مقابل
1) . ذاریات(51) / 56.
عظمت خدای سبحان تکوینآ خاضع و خاشعاند. و موجودی را نمیتوان یافت که امر الهی در او نافذ نباشد و حدوث و بقایش به او وابسته نباشد. امیر مؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
خَضَعَتِ الْأَشْیَاءُ لَهُ وَ ذَلَّتْ مُسْتَکِینَةً لِعَظَمَتِهِ لَا تَسْتَطِیعُ الْهـَرَبَ مِنْ سُلْطَانِهِ إِلَی غَیْرِهِ فَتَمْتَنِعَ مِنْ نَفْعِهِ وَ ضَرِّه. (1)
همه اشیا برای او خاضع اند و در مقابل عظمت او خاکسار و خاشع اند از سلطان او توان فرار به دیگری ندارند که بتواند از نفع و ضررش جلوگیری کند.
عبادت و عبودیّت اختیاری انسان در صورتی تحقّق پیدا میکند که او متوجّه خدای خویش شده و بداند که خالق و مالک او و همه موجودات، خداوند است. و همه انسانها علاوه بر اینکه در شناخت خدا به تذکّرات و تعالیم پیامبران الهی نیازمندند؛ در کیفیّت عبادت او نیز به آنان سخت محتاجند. زیرا انسان وقتی متوجّه عظمت خدای سبحان میشود درست است که قلباً و با تمام وجود در مقابل آن عظمت احساس کوچکی و افتادگی میکند و نیک درمییابد که چقدر ناتوان و ضعیف و نیازمند است؛ ولی با این همه نمیداند چگونه نعمتهای او را سپاس گوید و خضوع و فروتنی خود را به او ابراز نماید.
پس انسان با وجود شناخت خدای خویش باز هم برای بندگی کردن و عبادت او نیاز به پیامبران و رسولان دارد. و به همین جهت است که بیشتر امّتها با اندکی دوری از پیامبران و اوصیای الهی و تعالیم آنها، دچار شرک و بت پرستی میگردند. نگاهی گذرا به سرگذشت پیامبران الهی در قرآن کریم این امر را آشکارا روشن میکند.
حضرت نوح نهصد و پنجاه سال در میان قوم خویش تبلیغ کرد و آنها را به عبادت و پرستش خدای یگانه فراخواند :
یا قَوْمِ آعْبُدُوا آللّهَ مالَکُمْ مِنْ إِلـهٍ غَیْرُهُ أفَلا تَتقُون. (2)
ای قوم من، خدا را عبادت کنید شمارا خدایی غیر او نیست آیا پروا نمیکنید؟!
اما آنها در مقابل او به عبادت و پرستش بتها اصرار ورزیده، میگفتند :
لا تَذرنّ الِهَتَکُم وَلاَ تذرنّ ودَّآ وَلاَ سَواعآ وَلاَ یَغُوث ویَعُوق ونسرآ. (3)
خدایان خویش را رها نسازید و ودّ و سواع و یغوث و یعوق و نسر را به هیچ وجه رها نکنید.
حضرت هود نیز قوم خویش را به عبادت خدا فرا میخواند و از آنها میخواست از پرستش بتها دست بر دارند و آنان را از عذاب الهی بر حذر میداشت؛ اما آنان در بت پرستی خویش اصرار داشته، از آن حضرت میخواستند
تهدیدهای خود را جامه عمل بپوشاند.
وَاذکر أخَا عَادٍ إذ أنذَر قَومَهُ بِالأحقَاف وقَد خَلَتِ النُّذُر مِن بَین یَدیهِ وَمِن خَلْفِه الّا تَعْبُدوا إِلّا اللّهَ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ عَظِیم * قَالوا أجئْتَنا لِتَأکنا عَنْ آلِهَتَنا فأتِنا بِمَا تُعِدَنا إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقین. (1)
و یاد بیاور برادر عاد را که قوم خویش را انذار کرد در احقاف و پیش از او و بعد از او منذرانی آمدند که جز خدا را عبادت نکنید. همانا من بر شما از عذاب روزی بزرگ میترسم. گفتند: آیا آمدی تا ما را از خدایانمان برگردانی پس بیاور بر ما آن را که با آن ما را تهدید میکنی اگر از راست گویانی.
ماجرای حضرت ابراهیم (علیه السلام) و شکستن بتها، و جریان حضرت موسی و دوری چند روزه او از برگزیدگان قومش و ساختن سامری، مجسمه گوسالهای را که صدایی از خود ایجاد میکرد و گوساله پرستی امّت حضرت موسی (علیه السلام) و ناراحتی حضرتش از این امر در قرآن کریم به روشنی بیان شده است.
و همین گونه خدای سبحان جریان قوم حضرت عیسی ـ که او و مادرش را عبادت میکردند ـ را نقل کرده و حضرتش را در این مورد بازخواست فرموده؛ که آیا او از قومش خواسته است که آنها او و مادرش را خدا بدانند؛ و او در جواب میگوید که من جز رساندن فرمان پروردگارم به آنان، سخنی نگفتهام.
وَإِذ قالَ اللّهُ یا عِـیسی آبْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ آتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلـهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ... ما قُلْتُ لَهُمْ إِلّا ما أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ آعْبُدُوا آللّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ. (2)
و آنگاه که خداوند فرمود:ای عیسی بن مریم آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را خدا بدانید بدون خدا... [حضرت عیسی عرضه داشت ]به آنان نگفتم جز آنچه مرا بدان امر فرمودی و آن اینکه جز الله را که پروردگار من
و پروردگار شما است عبادت نکنید.
و در بت پرستی اعراب جاهلی در زمان پیامبر نیز هیچ تردیدی نیست. خانه کعبه به بتکدهای دگرگون شده بود و امیرمؤمنان (علیه السلام) در روز فتح مکّه به دستور پیامبر همه آنها را شکست و آن جا را از آلودگی بتها پاک گردانید و به همین دلیل است که امیرمؤمنان (علیه السلام) یکی از اهداف بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیرون آوردن بندگان خدا از پرستش و بیعت و فرمانبری بندگان دیگر به پرستش و بیعت و فرمانبری خدای یگانه ذکر میکنند.
فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالْحَقِّ لِیُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ عِبَادِهِ إِلَی عِبَادَتِهِ وَ مِنْ عُهُودِ عِبَادِهِ إِلَی عُهُودِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ عِبَادِهِ إِلَی طَاعَتِهِ وَ مِنْ وَلَایَةِ عِبَادِهِ إِلَی وَلَایَتِه. (1)
همانا خداوند متعال محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از عبادت بندگانش به عبادت خودش، و از عهد و پیمان با بندگانش به عهد و پیمان خودش، واز پیروی بندگانش به پیروی خودش، و از ولایت بندگانش به ولایت خویش بیرون آورد.
و در کلامیدیگر، جوامعی را که پیامبران در آن مبعوث شدهاند؛ عهد شکن و خدانشناس و مشرک و منحرف از معرفت خدا و ترک کننده پرستش خداوند ترسیم میفرمایند :
وَ اصْطَفَی سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِیَاء... لَمَّا بَدَّلَ أَکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَیْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الْأَنْدَادَ مَعَهُ وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّیَاطِینُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِه. (2)
از فرزندان آدم پیامبرانی برگزید... آنگاه که بیشتر خلق او عهدی را که خدا
با آنها بسته بود تغییر دادند وحقّ او را به جهل انکار کردند و شریکانی با خدا قرار دادند و شیاطین آنها را از معرفت خدا دور و از عبادتش قطع کردند.
و این هم نشانگر آن است که یکی از مهمترین اهداف ارسال رسولان خارج نمودن آنها از شرک و بت پرستی و رساندنشان به توحید و خدا پرستی است. چنان که خدای تعالی توحید و عبادت خود را دو امر مشترک میان همه انبیا یاد میکند :
وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلّا نُوحِی إِلَیْهِ أَنـَّهُ لا إِلـهَ إِلّا أَنَا فَاعْبُدُونِ. (1)
و ما پیش از تو رسولی نفرستادیم جز اینکه به او وحی کردیم که خدایی جز من نیست پس مرا عبادت کنید.
و بدین ترتیب امام حسین (علیه السلام) با بیان رابطه معرفت خدا و عبادت روشن میکند که اگر کسی به حق خدا را عبادت و پرستش کند از عبادت دیگران مستغنی میشود.
یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ وَ اللَّهِ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِیَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَنْ سِوَاه. (2)
ای مردم سوگند به خدا همانا خداوند بندگان را خلق نکرده جز اینکه او را بشناسند پس آنگاه که او را شناختند عبادتش میکنند و آنگاه که عبادتش کردند به واسطه عبادت او از عبات غیر او مستغنی میشوند.
پیامبران و رسولان الهی طبقات و درجات مختلفی دارند. برخی از آنها نبوّتشان
از نفس خویش تجاوز نمیکند و برخی نبوّتشان اختصاص به گروهی خاص دارد و برخی دیگر نبوّت گسترده و فراگیر دارند.
برخی از پیامبران نبوّتشان علنی و آشکار است و برخی دیگر پنهان و مخفی. و نیز برخی از پیامبران، اضافه بر مقام نبوّت دارای مقام امامت و وجوب طاعت و فرماندهی هم هستند و برخی تا آخر عمرشان به این مقام نایل نمیشوند و برخی دیگر بعد از مدّتی به چنان مقامی میرسند.
با توجّه به اختلاف درجات پیامبران حکمت بعثت و فوائد و آثار آن هم مختلف میشود یعنی همه آثار و فواید بعثت انبیاء متوجّه همه پیامبران نمیشود.
یکی از آثار و فوائد مهمّ نبوّت و رسالت یاد آوری و متوجّه ساختن بشر به خدای تعالی است.
عبادت به معنای خضوع و خشوع؛ و پرستش و عبودیّت به معنای بندگی کردن و بنده بودن است که اوّلی از شئون دومی محسوب شده، از اهداف خلقت به شمار آمده است؛ البتّه عبادت و عبودیّت اختیاری نه تکوینی. و بر این اساس یکی از اهداف مهمّ پیامبران الهی نیز دعوت به عبادت و پرستش خداوند متعال و ترک شرک و بت پرستی و مبارزه با آن بوده است. و تاریخ پیامبران پر از این مبارزه است.
برخی از جهات برتری و فضیلت پیامبران نسبت به یکدیگر را بیان کنید.
تفسیر «اولوالعزم» بودن پیامبران چیست؟
طبقات پیامبران و رسولان را با توجّه به حدیث امام صادق (علیه السلام) بیان کنید.
در مورد بیدارگری پیامبران توضیح دهید.
نقش پیامبران در شناساندن طریق عبادت و بندگی چیست؟
اشاره :
در این درس دو مورد از آثار و فوائد بعثت انبیا یعنی «اثاره گنجهای عقول» و «بیان حق از باطل» توسّط انبیاء الاهی تبیین شده است، از دانشجو انتظار میرود که به خوبی قادر به تبیین این دو فائده باشد.
قرآن کریم در آیات فراوانی مردم را به تعقّل و خردمندی دعوت میکند و آنان را که عقل و خرد خویش را بکار نمیگیرند سرزنش میکند. در قرآن خداوند متعال با مردمان با تعبیرهایی همچون «لِقَومٍ یَعْقِلُون» «أفَلاَ تَعْقِلوُن» «فَهُمْ لاَ یَعْقِلُون» «لاَ یَعْقِلُون» «مَا یَتَذَکَّر الّا اوُلوُا الألبَاب» سخن میگوید. و این نشان میدهد که یکی از اهداف مهم وحی و نبوّت و رسالت این است که مردمان را به نور عقل و خردشان متوجّه و متذکّر کنند؛ تا آنان با پرتو افشانی عقل راه حق را از باطل بشناسند. مطلب دیگری که از این سخنان الهی میتوان استفاده کرد این است که آموزههای نبی و رسول اموری هستند که مخالفتی با عقل و خرد انسانی ندارند؛ اگر چه انسان عاقل پیش از یاد آوری و تنبیه پیامبران به آن نمیرسد. پس در حقیقت کار پیامبران به طور
معمول این است که احکام عقل و خرد انسان را که به واسطه جهل و نادانی و پیروی از هوای نفس و اموری دیگر، محجوب شده است بیرون آورند. امیر مؤمنان (علیه السلام) از این امر به «إثاره گنجهای عقول» تعبیر میفرماید :
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِه... و یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول.(1)
پس در میان آنها رسولانش را مبعوث کرد و پیامبرانش را پی در پی به سوی آنها گسیل داشت تا پیمان فطرتش را از آنها طلب کنند.... و گنجهای خردهایشان را برایشان بیرون آورند.
و در سخن امام صادق (علیه السلام) از این مطلب با «لیعقلوا عن الله» تعبیر شده است ایشان هدف از بعثت پیامبران و رسولان را خرد ورزی از سوی خدا بیان کرده، و پایه و اساس پذیرش خرد ورزی را معرفت، و ژرف دانی (= دریافت نیک) امر الهی را تعقّل، و کمال عقل را بلندترین درجه در دنیا و آخرت دانسته؛ و سرانجام عقول را حجّتهای باطنی و پیامبران را حجّتهای ظاهری خداوند سبحان معرفی فرموده است :
مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِیَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَی عِبَادِهِ إِلَّا لِیَعْقِلُوا عَنِ اللَّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلًا وَ أَکْمَلُهُمْ عَقْلًا أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِی الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ.
یَا هِشَامُ، إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَیْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ : وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول.(2)
خداوند پیامبران و رسولانش را به سوی بندگانش مبعوث نکرد جز اینکه از ناحیه خدا به عقل دریابند پس کسی که اجابتش به نیکویی باشد
معرفتش نیز به نیکویی خواهد بود و کسی که به امر الهی داناتر باشد عقل و خردش هم نیکوتر خواهد بود و کسی که خردش کاملتر باشد درجهاش در دنیا و آخرت بالاتر خواهد بود.
ای هشام، همانا برای خدا بر خلق دو حجّت وجود دارد: حجّت ظاهری و حجّت باطنی امّا حجّت ظاهر، رسولان و پیامبران و امامان (علیهم السلام) هستند وامّا حجّت باطنی عقول است.
پس یکی از کارهای مهمّ پیامبران و رسولان الهی به کار انداختن و به کمال رساندن خردها و عقول بندگان الهی است. و به این جهت است که آنان عقل و خرد مخاطبان خود را در سخنانشان ملاحظه میکرده و با هر کسی به اندازه خردشان سخن میگفتند. و به خاطر این است که پیامبران الهی از کاملترین مردم از جهت عقل و خرد ورزی انتخاب شدهاند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میفرماید :
إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ.(1)
ما گروه پیامبارن مامور شدیم تا با مردم به اندازه خردهایشان سخن گوییم.
و میفرماید :
وَ لَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً وَ لَا رَسُولًا حَتَّی یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَ یَکُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ جَمِیعِ عُقُولِ أُمَّتِه.(2)
و خداوند پیامبر و رسولی را مبعوث نکرد تا اینکه عقل او را کامل کرد و عقل او از عقول همه امّت خویش برتر باشد.
و به همین جهت است که حجّت میان خدا و بندگان تنها عقل شمرده شده است. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی الْعِبَادِ النَّبِیُّ وَ الْحُجَّةُ فِیَما بَیْنَ الْعِبَادِ وَ بَیْنَ اللَّهِ الْعَقْلُ.(3)
حجّت خدا بر بندگان پیامبر است. و حجّت در میان بندگان و خدا عقل است.
زیرا وقتی گنجهای عقل و خرد انسانی به واسطه پیامبران الهی اثاره شد (= بیرون آمد) و پردههای جهل و نادانی کنار رفت و او با نور عقل خویش حق را یافت و باطل را شناخت؛ راه همه عذرها و بهانهها برای او بسته میشود؛ و چارهای جز تسلیم در مقابل امر الهی و پذیرش دستور عقل و خرد خویش ندارد. و در این صورت خودش نیک دریافته است که دلیلی بر مخالفت با آن ندارد.
انسانها به اقتضای زندگی اجتماعیشان ـ که به تعامل میان آنها استوار است ـ و به جهت داشتن هوای نفس و جلب منفعت و دفع ضرر از نفس خویش ـ در طول تاریخ همیشه از وجود اختلاف در رنج بوده و هستند. این اختلاف امری طبیعی و مربوط به زندگی اجتماعی آنها است. و به نظر نمیرسد هیچ جامعهای از این اختلاف خالی باشد.
رفع چنین اختلافی نیازمند ارتقای فرهنگ عمومی جامعه و ایجاد رفاه و آسایش برای همه و برقراری عدل و داد و تنظیم قوانینی است که حقوق همه افراد جامعه در آن به خوبی لحاظ شده باشد و به دقت اجرا شود. آداب و اخلاق زندگی اجتماعی رعایت گردد و بشارت و انذار و توبیخ و سرزنش و تشویق و قدردانی و اموری از این دست وجود داشته باشد. اجرای کامل ادیان الهی در جامعه قطعاً امور یاد شده را برآورده میکند و انسان را رستگار و جامعه را سالم و از هر گونه بدی و زشتی پاک میسازد. به برخی از این امور در مباحث آینده اشاره خواهیم کرد.
اما اختلافی که در اینجا مورد نظر است اختلاف عقیدتی و فکری است که موجب پیدایش گروهها و نحلهها و کفر و ایمان میشود. خداوند متعال امّتهایی را
که رسولان و پیامبران بر آنها مبعوث میشوند امّتهای واحد میداند. خدای تعالی میفرماید :
کانَ آلنّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ آلنَّبِـیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ آلکِتابَ بِالحَقِّ لِـیَحْکُمَ بَیْنَ آلنّاسِ فِـیما آخْتَلَفُوا فِـیهِ وَما آخْتَلَفَ فِـیهِ إِلّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ آلبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدی آللّهُ آلَّذِینَ آمَنُوا لِما آخْتَلَفُوا فِـیهِ مِنَ آلحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِـیمٍ.(1)
امّت یکدست بود پس خداوند پیامبران بشارت دهنده و بیم دهنده فرستاد و با آنها کتاب را به حق نازل کرد تا اینکه بین مردم در آنچه اختلاف دارند، حکم کند. و در آن اختلاف نمیکنند مگر آنان که کتاب به آنها داده شده است بعد از آنکه دلیلهای آشکار برایشان آمد. و این اختلاف به خاطر تجاوز بین آنها بود. پس خداوند آنان را که ایمان آوردند به آنچه در آن اختلاف پیدا کرده بودند از حق، به اذن خود هدایت کرد. و خدا هر کس را بخواهد به راه مستقیم هدایت میکند.
این آیه شریفه دلالت دارد که مردمان پیش از آنکه آفریدگارشان پیامبرانش را بر آنان مبعوث کند، امّتی یکدست و واحد بودند؛ و اختلافی در میان آنها وجود نداشت. منظور از یکدست و واحد بودن آنها با توجّه به روایاتی که در تفسیر آیه وارد شده، آن است که آنان به جهت اینکه پیامبری نداشتند تا آنها را متذکّر و متوجّه خدای تعالی ـ که معروف فطری آنهاست ـ بکند؛ پس آنان نه ایمان به خدا داشتند و نه کفر و جحود میورزیدند؛ زیرا کفر و ایمان فرع معرفت است. کفر و ایمان، انکار و اقرار به خداوند متعال است؛ پس کسی که خدا را نمیشناسد نمیتواند او را انکار کرده یا به او اقرار نماید؛ بلکه چنین انسانهایی از نظر روایات اهل بیت (علیهم السلام) «ضُلّال» نامیده شدهاند و ضُلّال به معنای گمراهان نیست. زیرا گمراه کسی است که راهی را که داشته گم کرده باشد. پس باید گفت منظور از «ضُلّال»
1) . بقره(2) / 213.
کسانی هستند که گماند و از خدا غافل. امام صادق (علیه السلام) تصریح میکند که خدای تعالی مردمان را با معرفت فطری خلق فرمود و با وجود آن نه ایمان به شریعتی داشتند و نه انکار. سپس پیامبرانش را در میان آنان مبعوث نمود و آنها را به ایمان فراخواند؛ آنگاه برخی هدایت یافتند و برخی گمراه شدند.
إنّ الله عزّوجلّ خَلَقَ النّاس عِلَی الْفِطْرَة الّتی فَطَرَهُمُ الله عَلَیهَا لاَ یعرِفونَ إیمانآ بِشَرِیعَة وَلاَ کفر بِجحوُد. ثمّ ابتَعَثَ الله الرُّسُل إلَیْهِم یَدْعُونَهُم إلی الْإِیمَانِ بِاللَّهِ حُجَّةً لِلَّهِ عَلَیْهِمْ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَاهُ اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ یَهْدِهِ.(1)
همانا خداوند متعال مردم را بر فطرتی که آنها را بر آن مفطور ساخته خلق کرد، آنها شناختی از ایمان به شریعت و کفر به انکار نداشتند سپس رسولان را به سوی آنها برای اتمام حجّت مبعوث کرد تا آنها را به ایمان به خدا دعوت کنند. پس بعضی از آنهارا خدا هدایت کرد و بعضی را هدایت نکرد.
امّا از آنجا که همه جوامعی که پیامبران برایشان مبعوث شدند چنین وضعی نداشتند، بلکه بیشتر آنها در جوامعی مبعوث شدند که آثار انبیا و تعالیم آنها در میانشان وجود داشت؛ آنان شناخت درستی از خدا نداشتند و فطرتشان محجوب مانده بود به همین جهت در روایات اهل بیت (علیهم السلام) امّت واحد بودن به زمان بعثت حضرت نوح (علیه السلام) اختصاص داده شده است. و به طور کلّی این امر یکی از ویژگیهای زمان فترت ـ که پیامبری در جامعه نیست ـ عنوان شده است. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
کان ذلک قبل نوح.
قیل: فعلی هدی کانوا؟
قال: بل کانوا ضلالاً... لم یکونوا علی هدیً. کانوا علی فطرة الله الّتی
1) . علل الشرایع 1/ 121؛ بحارالانوار 11/ 39.
فطرهم علیها لا تبدیل لخلق الله. ولم یکونوا لیهتدوا حتّی یهدیهم الله.
أما تسمع یقول إبراهیم: «لئن لم یهدنی ربی لأکونن من القوم الضالّین».
أی: ناسیآ للمیثاق.(1)
این امر پیش از نوح بود.
گفته شد: آیا آنها هدایت یافته بودند؟
فرمود: بلکه گم بودند.... هدایت یافته نبودند، بر فطرتی بودند که خدای تعالی آنان را بر آن مفطور کرده است خلق خدای را هیچگونه تغییری نیست.
آنها هدایت نمییافتند تا اینکه خداوند هدایتشان کند. آیا نشنیدی که ابراهیم میگوید: «اگر پروردگارم هدایتم نمیکرد قطعاً از گروه گم شدگان میبودم». یعنی از فراموش کنندگان میثاق بودم.
و در حدیثی دیگر میفرماید :
کانوا ضلّالاً. کانوا لا مؤمنین ولا کافرین ولا مشرکین.(2)
گم شدگان بودند. نه مؤمن بودند و نه کافر و نه مشرک.
بنابراین پیش از آمدن پیامبران و بدون بهرهمندی از تعالیم آنان اختلافی از جهت کفر و ایمان و شرک در میان مردم وجود ندارد و با آمدن پیامبران و توجّه دادن مردم به خدا، اختلاف در میانشان پدید میآید. پیامبران الهی مردم را انذار کرده و بشارت میدهند و کتب الهی بر آنها نازل میشود تا با آمدن پیامبران و نزول کتب آسمانی حقّ از باطل شناخته شود و مردم متوجّه حقوق خود شوند، و قوانین الهی به گوش همه آنها برسد، و خردها و عقلهایشان به واسطه تذکّرات پیامبران اثاره شود و حجّت باطنی آنها نیز از درون آنها را به پیروی از احکام الهی ترغیب نماید و بعد از همه اینها خداوند متعال درباره اختلاف آنها حکم مینماید. و آنان با مراجعه به
دلیلهای روشن الهی حقّ را از باطل تشخیص میدهند.
پس وجود اختلاف در حقّ و باطل و به طور کلی در همه حقوق و قوانین مربوط به پیامبران، حاصل بعثت پیامبران و روشنگری آنان است. و آیه شریفه هرگز به اختلافات جزئی بشر که پیش از روشنگری پیامبران در میان آنها به صورت طبیعی بوجود میآید نظر ندارد بلکه تصریح دارد که اختلاف بعد از پیامبران به وجود میآید. در آیات دیگری هم که از اختلاف بشر در حقّ و باطل سخن میرود، حکم خداوند متعال به پیروان حقّ و باطل بر اساس بعثت پیامبران و روشنگری آنها باید باشد. زیرا ـ همان گونه که در درسهای پیشین بیان شد ـ نه تنها توجّه دادن به خدای تعالی بلکه اثاره و بیرون آوردن گنجهای پنهان عقول هم از وظایف و اهداف پیامبران است؛ و نیز در آینده خواهیم گفت که بیان قوانین و احکام الهی نیز توسّط پیامبران صورت میگیرد و مصالح و وظایف بندگان به واسطه آنها بر انسانها روشن میشود. پس بیشترین اختلافات و مهمترین درگیریها در میان خلق بعد از بعثت پیدا میشود و اختلافات پیش از بعثت نمیتواند مبنای حکم قرار گیرد.
و از اینجاست که خدای تعالی کتاب قرآن را برای هدایت خلق و اخراج مردم از تاریکی جهل و نادانی و گمراهی به نور علم و دانش و هدایت نازل فرموده است.
کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّورِ بِـإِذنِ رَبِّـهِمْ إِلی صِراطِ العَزِیزِ الحَمِـیدِ.(1)
کتابی است به سوی تو آن را فرو فرستادیم تا مردم را ازتاریکیها به سوی نور که راه خدای عزیز و حمیداست به اذن پروردگارشان هدایت کنی.
1) . ابراهیم(14) / 1.
سوق دادن بندگان به تعقّل و خرد ورزی از مهمترین اهداف و وظایف پیامبران الهی است. جای جای کتب آسمانی به ویژه قرآن کریم پر از دعوت مردم به تعقّل و خرد ورزی است. عقل به عنوان حجّت باطنی کمک و یاور پیامبران الهی است که حجّتهای ظاهری خداوند هستند. و آنها با کمک عقل که حجت باطنی است حجّت را بر بندگان خدا تمام میکنند. و به همین جهت است که با مردمان به اندازه عقولشان سخن میگویند و خودشان نیز از نظر عقل از همه بالاتر و کاملترند.
پیش از آمدن پیامبران مردم از جهت کفر و ایمان و شرک اختلافی نداشتند. باآمدن پیامبران در میان مردم اختلاف پدید آمد عدّهای مومن شدند و عدّهای کفر ورزیدند و عدّهای نیز مشرک گردیدند. پیامبران الهی مردم را انذار میکنند و بشارت میدهند و کتب الهی نیز بر مردم نازل میشود تا حقّ از باطل شناخته شود و قوانین الهی به گوش همگان برسد.
رابطه بعثت پیامبران را با خردورزی و تعقّل بنویسید.
جهت اینکه در برخی روایات فقط «عقل» حجّت میان خدا و بندگان شمرده شده چیست؟
با توجه به آیه «کان الناس امةً واحدةً...» جهت وحدت مردم در این آیه را بیان کنید.
منشأ پیدایش اختلاف در میان مردم و نقش پیامبران در این زمینه را با توجّه به آیه یاد شده تبیین فرمایید.
اشاره :
در این درس چهار مورد از آثار و فوائد نبوّت بررسی شده است. دانشجو پس از مطالعه این درس باید با این آثار و فوائد به عنوان بخشی از حکمت نبوّت آشنا گردد و قادر به تبیین آنها باشد.
بر اساس تعالیم وحی الهی انسان موجودی است که پیش از این دنیا جهانهایی را سپری کرده و در مسیر زندگی و حیات خویش به این دنیا گام نهاده است. و روزی از این دنیا کوچ کرده به دنیای دیگری خواهد رفت. پس انسان با مردن از بین نمیرود بلکه به دنیایی دیگر با شرایطی تازه درمیآید. بنابر این هیچ انسانی بدون ارتباط با خالق و به وجود آورنده خویش از کنه ساختمان وجودی خود اطلاع کافی ندارد. به همین جهت نمیتواند اموری را که به مصلحت یا ضرر اوست تشخیص دهد؛ پس چارهای ندارد جز اینکه با خالق خود ارتباط بر قرار کرده و مصالح و ضررهایی را که متوجّه اوست از او جویا شود. و برای این امر راهی جز ارتباط با رسولان الهی ندارد.
به علاوه همین انسان با اندکی تذکّر و یاد آوری از سوی رسولان الهی متوجّه میشود که او و همه موجودات دیگری که دائمآ با آنها برای ادامه حیات خود در تعامل است، خالق و مالکی دارند که کار بیهوده انجام نمیدهد و خلق خویش را به حال خود رها نکرده است و همیشه رفتار و کردار آنها را زیر نظر دارد. و از این جهت نیز لازم است با خالق و صانع خود و سایر موجودات که با او در تعاملند ارتباط برقرار کند؛ تا از حکمت خلقت خود و آنان آگاه شود و بتواند در جهت حکمت خلقت خود سیر کند و رضایت و خشنودی خالق خویش را جلب کند و وظایف خود را در برابر او به خوبی انجام دهد. و چون نمیتواند با خالق خویش ارتباط بر قرار کند پس لازم است به کسی که با او ارتباط دارد بپیوندد، و وظایف خویش را از او جویا شود. و روشن است که کسی جز پیامبران الهی با خدا ارتباط ندارد. امام صادق (علیه السلام) در جواب زندیقی که درباره پیامبران و رسولان سؤال کرده بود فرمود :
إِنَّا لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً مُتَعَالِیاً عَنَّا وَ عَنْ جَمِیعِ مَا خَلَقَ وَ کَانَ ذَلِکَ الصَّانِعُ حَکِیماً مُتَعَالِیاً لَمْ یَجُزْ أَنْ یُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لَا یُلَامِسُوهُ فَیُبَاشِرَهُمْ وَ یُبَاشِرُوهُ وَ یُحَاجَّهُمْ وَ یُحَاجُّوهُ ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِی خَلْقِهِ یُعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَی خَلْقِهِ وَ عِبَادِهِ وَ یَدُلُّونَهُمْ عَلَی مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَاوُهُمْ وَ فِی تَرْکِهِ فَنَاوُهُم.(1)
ما آنگاه که اثبات کردیم برای ما صانعی است برتر از ما و از همه خلق، و معلوم شد که صانع حکیم و متعالی است و ممکن نیست خلق او را مشاهده کنند و او را لمس نمایند و با او رو در رو شوند و او با آنها رو در رو گردد و با آنان احتجاج کند و آنان نیز با او احتجاج کنند پس ثابت میشود که او سفیرانی در میان خلق دارد که از سوی او به خلق و بندگانش تعبیر میکنند و آنها را به مصالح و منافع و اسباب بقا و فنایشان،
1) . کافی 1/168؛ علل الشرایع 1 / 120.
راهنمایی کنند.
و در حدیثی دیگر منصور بن حازم میگوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم :
... إِنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَیَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَعْرِفَ أَنَّ لِذَلِکَ الرَّبِّ رِضًا وَ سَخَطاً وَ أَنَّهُ لَا یُعْرَفُ رِضَاهُ وَ سَخَطُهُ إِلَّا بِوَحْیٍ أَوْ رَسُولٍ فَمَنْ لَمْ یَأْتِهِ الْوَحْیُ فَقَدْ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَطْلُبَ الرُّسُل...فَقَالَ رَحِمَکَ اللَّه.(1)
... همانا کسی که شناخت که او را پروردگاری هست سزاوار است بشناسد که پروردگارش خشنودی و غضبی دارد و باید بداند که خشنودی و غضب او هم جز به وحی یا رسول شناخته نمیشود، پس کسی که به او وحی نمیشود لازم است دنبال رسولان بگردد... حضرت فرمود: خدای رحمتت کند.
پس یکی از اهداف و آثار و فواید وجود پیامبران و رسولان این است که مردم به واسطه آنها مصالح و مفاسد خویش را شناخته و ادامه حیات خویش را با عمل به وظایف و دستورهایی که آنان از ناحیه خدای تعالی برای بشر میآورند تأمین کنند.
عذاب و کیفر بدون اتمام حجّت و بیان ـ از نظر عقل ـ امری ناپسند و ناپذیرفتنی است؛ وقبیح هرگز از حضرت حقّ صادر نمیشود. پس اگر آفریدگار بخواهد کسی را کیفر دهد نخست باید او را آگاه کند و فرمانها و دستورهای خویش را به او برساند و بعد از آن اگر مخالفتی از او سرزد او را کیفر دهد یا عفو کند. خداوند متعال در قرآن کریم این امر را بیان کرده و این حکم عقل را تأیید فرموده؛ که اگر ما بدون فرستادن پیامبر گروهی را هلاک میکردیم آنها میتوانستند بگویند: پروردگارا اگر پیامبری به سوی ما میفرستادی ما از فرمودههایت پیروی میکردیم و این گونه
1) . کافی 1/168.
خوار و گرفتار نمیشدیم.
وَلَوْ أَنّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبـَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولاً فَنَـتَّبِـعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزی.(1)
و اگر ما آنها را قبل از آمدن رسول به عذاب از بین میبردیم میگفتند پروردگارا اگر به سوی ما رسولی میفرستادی ما از آیات تو پیروی میکردیم پیش از آنکه ذلیل و خوار میشدیم.
و در جای دیگر آشکارا بیان میکند که ما تا رسول نفرستیم عذاب نمیکنیم :
مَا کُنَّا مُعَذَبِین حَتّی نَبْعَث رَسُولاً.(2)
ما عذاب کننده نیستیم تا اینکه رسولی را مبعوث کنیم.
و در جای دیگر تصریح دارد که هدف از بعثت پیامبران و بشارت و انذار این است که حجّت بر خلق تمام گردد و جلوی عذرها و بهانههای آنان گرفته شود :
رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ لِئَـلّا یَکُونَ لِلنّاسِ عَلی آللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ آلرُّسُلِ.(3)
رسولانی بشارت دهنده و ترساننده تا اینکه برای مردم بر خدا حجّتی بعد از رسولان نباشد.
پس پیامبران الهی با تبلیغ و رساندن فرمانهای خداوند بی همتا و خواندن مردم به عبادت او و دوری از شرک و کفر و بت پرستی و اجتناب از معاصی و کارهای زشت حجّت را بر خلق تمام میکنند، امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَه... ل ....یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغ.(4)
پس در میان آنها رسولانش را مبعوث ساخت و پیامبرانش را پی در پی به سوی آنها گسیل داشت... تا... با تبلیغ بر آنها احتجاج کنند.
پس خدای تعالی پیامبرانش را میفرستد تا هیچ کس بی دلیل و برهان، بهشتی و جهنّمی نشود و معلوم شود که اگر کسی در دنیا یا عالم برزخ نعمت و آسایشی داشته یا گرفتار کیفر و عذابی است و یا به بهشت و جهنّمِ آخرت پای مینهد، در اثر اختیار و کردار خویش بوده است نه اراده تکوینی پروردگار. یعنی پاداش یا کیفر نتیجه اعمال آگاهانه و اختیاری انسانهاست؛ نه عوامل دیگر. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
ابْتَعَثَ فِیهِمُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَة.(1)
در میان آنان پیامبران را بشارت دهنده و ترساننده مبعوث کرد تا کسی که هلاک میشود با داشتن دلیل روشن هلاک گردد و کسی که حیات مییابد با دلیل روشن حیات پیدا کند.
تا اینکه فردای قیامت مردمان نگویند که کسی ما را انذار نکرده و خداوند سبحان روز قیامت بر آنها به وجود پیامبران احتجاج کند :
لِئَلّا یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ مِنْ بَعْدِ الرُّسُلِ وَ لِئَلَّا یَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِیرٍ وَ لا نَذِیرٍ وَ لِتَکُونَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ، أَ لَا تَسْمَعُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ حِکَایَةً عَنْ خَزَنَةِ جَهَنَّمَ وَ احْتِجَاجِهِمْ عَلَی أَهْلِ النَّارِ بِالْأَنْبِیَاءِ وَ الرُّسُلِ (أَلَم یَأتِکُم نَذِیر * قَالوا بَلَی قَدْ جَاءَنَا نَذِیر فَکَذَّبنَا وَقُلنَا مَا نَزَّلَ الله مِن شیء إِن أنتُم إلّا فِی ضَلاَل کَبِیر)(2).(3)
تا اینکه برای مردم بر خدا حجّتی بعد از رسولان نباشد، و تانگویند : بشارت دهنده و ترساننده برای ما نیامده است، و تا اینکه حجّت خدا بر آنها تمام گردد. آیا نشنیدی که خدای تعالی از خزانه داران جهنّم حکایت میکند که آنان بر اهل جهنّم به وجود پیامبران و رسولان در میان آنها
احتجاج میکنند: «آیا بیم دهندهای برای شما نیامد. میگویند: چرا بیم دهنده برای ما آمد و ما تکذیب کردیم و گفتیم خداوند چیزی نازل نکرده است. شما جز در گمراهی آشکار نیستید».
چنانکه گفتیم تا رسولان، مردمان را متوجّه خدا نسازند و آنها را به ایمان و عبادت او نخوانند؛ حجّت بر آنها تمام نخواهد شد.
ثُمَّ ابْتَعَثَ اللَّهُ الرُّسُلَ إِلَیْهِمْ یَدْعُونَهُمْ إِلَی الْإِیمَانِ بِاللَّهِ حُجَّةً لِلَّهِ عَلَیْهِم.(1)
سپس رسولانش را به سوی آنها مبعوث کرد که آنها را به ایمان به خدا دعوت کنند تا حجّت برای خدا بر آنها تمام شود.
پس یکی از آثار و فواید مهم بعثت پیامبران : اتمام حجّت خداوند سبحان بر بندگان است. به همین جهت است که رسولان حجّت ظاهری خداوند متعال خوانده شدهاند.
پیشتر گفتیم که هدف از خلقت انسان و جنّ این است که آن دو به اختیار، خدای خویش را عبادت کنند. و روشن است که بعثت پیامبران و رسولان هم برای ایجاد شرایط لازم و زمینههای این هدف مهمّ صورت گرفته است.
و برای تکمیل این امر بهشت و جهنّم را آفریده و در کتب آسمانی که بر پیامبرانش نازل فرموده آن دو را به خوبی توصیف و بیان کرده است؛ بلکه در موارد لازم پیامبرانش را به نظاره آن دو فراخوانده است که در این میان دیدار پیامبر گرامی اسلام از بهشت و دوزخ در شب معراج معروف و مشهور است.
و آن دو را جزای اعمال بندگانش قرار داده و ثواب و عقابش را بر آن دو مترتّب
1) . علل الشرایع / 121؛ بحارالانوار 11/ 39.
کرده است. و جهت ترغیب بندگانش به عبادت خویش، ثواب اعمال آنها را چندین برابر کرده ولی عقاب را تنها به اندازه کردار آنها تعیین فرموده است.
و هیچ پیامبری را برای بشر مبعوث نکرده است جز اینکه بعد از دعوت به خدا و هدایت خلق و بیان دستورها و فرمانهای الهی آنها را به بهشت الهی بشارت داده و نعمتهای آن را برایشان بیان کرده و از جهنّم و عذابهای آن بر حذر داشته و انذار نمودهاند. خدای تعالی میفرماید :
ما نُرْسِلُ آلمُرْسَلِـینَ إِلّا مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ.(1)
ما رسولان را جز بشارت دهنده و ترساننده ارسال نکردیم.
و با وجود اینکه اخلاص در عبادت مطلوب اوست ولی عبادت برای رسیدن به بهشت و دوری از آتش جهنّم هم پذیرفته شده و عبادت به شمار آمده است. پس بشارتها و انذارهای پیامبران الهی موجب میشود که تعداد زیادی از بندگان الهی راه احتیاط را پیش گرفته و به خاطر رسیدن به بهشت و اجتناب از عذاب به عبادت خدای تعالی روی آورند و از دستورهای حق سر پیچی نکنند.
بر قراری عدل و داد یکی از خواستههای الهی است که در آیاتی از قرآن کریم به آن تصریح شده است.
آعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی.(2)
عدالت ورزید که آن به تقوا نزدیکتر است.
انّ اللهَ یَأمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإحْسَانِ.(3)
همانا خداوند به عدل و احسان امر میکند.
قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ.(1)
بگو پروردگارم به عدل و داد فرمان داده است.
عدل ـ به معنای نهادن هر چیزی در جای خود ـ شامل همه وظایف فردی و اجتماعی و سیاسی افراد جامعه بشری است. زیرا عدل به این معنا یعنی حفظ حقوق و شئون فردی و اجتماعی اشخاص نسبت به خود و دیگران و عدم تجاوز و تعدّی از آن. پس اگر همه بندگان الهی حقوق خود و دیگران را مراعات کنند و در حقّ خود و دیگران ستم روا ندارند، همه انسانها اصلاح میشوند و جامعه شاداب و پرتوان در مسیر تکامل و وحدت پیش میرود. و اگر زندگی فردی و اجتماعی اشخاص دچار ستم و پایمال شدن حقوق شود جامعه از هم میپاشد و الفت و دوستی و همکاری و تعاون از میان میرود و اختلاف و پراکندگی پدید میآید و جامعه رو به انحطاط و سقوط میرود. امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
فِی الْعَدْلِ إِصْلَاحُ الْبَرِیَّة.(2)
اصلاح خلق در عمل به عدل و داد است.
الظُّلمُ یدمّر الدّیار.(3)
ظلم آبادیها را درهم میریزد.
در سایه عدل و داد جامعه سالم و پر نشاط میگردد و با ظلم و ستم اختلاف و پراکندگی و ضعف و ناتوانی پدید میآید.
پس عدل به معنای مساوات و برابری نیست بلکه به معنای رعایت حقوق اشخاص و حفظ شئون و مراتب آنها است. زیرا در اختلاف افراد انسانی از جهت
خلقت و علم و معرفت و توانایی جای هیچ گونه شبهه و تردید نیست؛ پس نمیشود همه را به یک چشم نگریست و همه را در یک درجه قرار داد. شخصی که کار خوب و زیاد انجام میدهد با آنکه کم و بی کیفیّت کاری میکند، مساوی نیست. انسان وظیفه شناس و کمال یافته و آگاه با شخص افسارگسیخته و پست و ناآگاه یکسان نیست. مؤمن و خداشناس و فرمانبر و سر بزیر با کافر و عاصی و متکبّر متفاوت است.
حال که تا اندازهای با معنا و مفهوم عدل آشنا شدیم به اصل بحث بر میگردیم. یکی از وظایف و اهداف مهمّ بعثت پیامبران دعوت بندگان الهی به عدل و داد است. آنان از مردم میخواهند که عدل را در میان خود به خوبی بر قرار کنند. امّا از آن جا که بر قراری عدل به شناخت کافی همه شئون و ویژگیهای ظاهری و باطنی اشخاص نیاز دارد و این امر بدون ارتباط با خدای تعالی برای هیچ کدام از انسانها امکان ندارد؛ بنابر این لازم است که خدای سبحان زمینهها و مقدّمات قیام به عدل را برای بندگانش مهیّا کند؛ یکی از این مقدّمات معرفت و آگاهی کامل است.
از طرفی چون همه انسانها در کارهایشان مختار و آزادند؛ و هوای نفس و شهوت و میل به معصیت و خلاف هم در آنها وجود دارد؛ و شیطان نیز در کمین آنهاست؛ و همیشه آنها را اغوا کرده و فریب میدهد، پس علاوه بر شناخت، قدرت در مقابل ستمگران و تنبیه خطاکاران نیز لازم میآید.
خدای تعالی با فرستادن پیامبران، انزال کتب، بیان تعالیم آسمانی، آفرینش بهشت و جهنّم، قرار دادن عقوبتهای دنیوی و اخروی برای عاصیان و ستمگران و تشویق و بشارت مؤمنان و فرمانبران و دادگران با نعمتهای دنیوی و اخروی زمینههای لازم را برای بر قراری عدل و داد فراهم آورده است و میفرماید :
ولَقَد أرسَلنَا رسلَنَا بالبَیِّنَات وَأنزَلنَا مَعَهُم الکِتَابَ وَالمِیزَان لیَقُوم النَاس
بالقسط وَأنزَلنَا الحَدید فِیه بأس شَدید وَمَنَافعٌ لِلنَاس.(1)
همانا ما رسولان خویش را با دلیلهای روشن فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به واسطه عدل قوام پیدا کنند. و آهن را فرستادیم که در آن نیرویی شدید و منافعی برای مردم است.
وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالقِسْطِ وَهُمْ لا یُظْلَمُونَ.(2)
برای هر امّتی رسولی است. پس آنگاه که رسولشان آمد در میان آنها به عدل حکم میکند و آنها مورد ستم واقع نمیشوند.
بنابراین خدای تعالی با فرستادن کتاب و دادن میزان به دست بندگان از آنان میخواهد که بر اساس آن دو در میان خود عدل و داد بر قرار سازند. و در برابر نافرمانی و ستم شمشیر را قرار داده تا آنان را به زور به عدل و داد پایبند کنند، امّا در طول تاریخ، سلاطین ستمگر و عالمان چاپلوس و منافقان آزمند چون منافع خود را در خطر میدیدند در مقابل پیامبران قیام کرده، با ایجاد رعب و وحشت و القای شبهات مردم را از یادگیری و پیروی فرمانهای الهی باز داشتهاند. امید است روزی خدای تعالی ستم و تباهی را به دست آخرین حجّت خود از روی زمین ریشه کن سازد و زمین ستم آلوده را با عدل و داد پرکند.
یکی از وظایف و اهداف بعثت پیامبران بیان مصالح و مفاسد موجود در طول زندگی بشر است که انسانها به جهت نداشتن اطّلاع کافی از کنه ساختمان وجودی خویش نمیتوانند از آن اطّلاع دقیقی داشته باشند. و برای رسیدن به حکمت خلقتشان باز هم محتاج راهنماییهای آنان هستند تا بتوانند خود را در مسیر حکمت مورد نظر خالق متعال قرار دهند.
عذاب و عقابِ بدون بیان، به بداهت عقل امری قبیح است. و بدیهی است که امر قبیح از خدای تعالی سر نمیزند. پس اگر خداوند سبحان بخواهد بندگانش را عقاب کند باید حجّت را بر آنها تمام کند. و این کار را با فرستادن پیامبرانش و اعطای عقل به آنها ـ که حجّت باطنی است ـ انجام داده است. پس یکی از اهداف مهمّ بعثت پیامبران اتمام حجّت بر خلق است.
هدف خلقت، عبادت و بندگی خداست و برای رسیدن به این امر بشارت و انذار لازم است. خداوند متعال با بعثت پیامبران بندگانش را به بهشت بشارت داده و از جهنم ترسانیده است تا آنان در بندگی و عبادت خدای خویش از هیچ کوششی دریغ نکنند.
بر قراری عدل و داد در میان مردم به معنای رعایت حقوق و شئون انسانها و عدم تجاوز و تعدّی از آن، از اهداف مهمّ پیامبران است. برای رسیدن به این هدف مقدّماتی از جمله معرفت و شناخت کامل از حقوق و تواناییهای انسانها و میزان مناسب برای این کار لازم است؛ که خداوند متعال با فرستادن پیامبران و انزال کتب و دادن میزان این امر را تحقق بخشیده است.
ارتباط ارسال پیامبران را با قبح عقاب بلا بیان تشریح کنید.
نقش بشارت وانذار را در عبادت بندگان تبیین کنید.
نقش پیامبران الاهی در برقراری عدل اجتماعی چیست؟
اشاره :
«تعلیم و تربیت» و «یادآوری آیات و نعمتهای الهی» از مهمترین اهداف ارسال رسولان از سوی خدای تعالی است. انتظار آن است که دانشجو پس از مطالعه این درس به تفصیل با این دو هدف آشنا شود.
تعلیم و تربیت پایه و مایه همه کمالات انسانی است؛ و هیچ انسانی بدون آگاهی و معرفت و تربیت صحیح به هیچ کمالی نمیرسد. البتّه برای رسیدن به هر نوع کمالی لازم است انسان علاوه بر شناخت تواناییهای خود آنها را در جهت هدف خاص خویش قرار دهد و از هدر رفتن آنها جلوگیری کند.
روشن است که تعلیم و تربیت مراتب فراوان دارد و باید از درجات پایین شروع و به تدریج به مراتب بالا راه پیدا کرد. پس همان گونه که تربیت و تزکیه نفس نیاز به علم و دانش دارد؛ رسیدن به علم و دانش نیز بدون جهت دادن به تواناییهای جسمی و روحی میسور نیست. پس تربیت و تعلیم و تزکیه بدون وجود تعاون و همکاری ثمری به بار نمیآورد و نمیشود انسان به دنبال دانشی برود ولی جسم و
روح خویش را با آن هماهنگ نکند.
پس منظور از تربیت، هدفمند کردن تواناییهای جسم و روح و متمرکز کردندر جهت و هدفی است که موجب کمال و سعادت انسان است. پیش تر گفتیم که هدف از خلقت انسان عبادت و بندگی خداوند متعال است. پس باید تعلیم و تربیت او نیز دور این محور بچرخد. انسان باید بداند که دوری از آن موجب تباهی و تیره روزی اوست. و چون این امر اهمیّت فراوانی دارد و ممکن است انسان به خاطر عدم تعلیم و تربیت درست از راهِ بندگی و عبادت خداوند متعال منحرف گردد؛ خداوند متعال پیامبرانش را پی در پی به سوی بندگانش گسیل داشته تا آنان را از دشواریها و مشکلات این راه آگاه سازند، اسباب لازم برای رسیدن به اوج کمال انسانی را به او یاد آوری کنند و شیوههای تربیت و تزکیه نفس را به او بیاموزند. تا او با رام کردن نفس خویش و قرار دادن آن در مسیر هدف انسانیاش، به سوی آیندهای روشن در حرکت باشد. خدای تعالی میفرماید :
هُوَ الَذی بَعَث فِی الأُمِیّین رَسُولاً مِنْهُم یَتُولوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ آلکِتابَ وَالحِکْمَة وَإِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِـینٍ.(1)
او کسی است که در میان مردمان امّی رسولی از خودشان مبعوث کرد که آیاتش را بر آنها تلاوت و آنان را تزکیه میکند و کتاب و حکمت به آنها میآموزد اگر چه آنها پیش از او در گمراهی آشکار بودند.
رَبَّنا وَآبْعَثْ فِـیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَیُعَلِّمُهُمُ آلکِتابَ وَالحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ العَزِیزُ الحَـکِـیمُ.(2)
پروردگارا، در میان آنان رسولی از خود آنها مبعوث کن که آیات تو رابر آنها تلاوت کند و کتاب و حکمت به آنها بیاموزد و آنها را تزکیه کند. همانا تو خدایی عزیز و حکیم هستی.
هرچند این آیات درباره پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شدهاند ولی روشن است که این امر اختصاص به ایشان ندارد و در مورد همه پیامبران و رسولان الهی صادق است. و شکّی نیست که یکی از وظایف مهمّ همه آنها تعلیم و تربیت بوده است.
اصول تعلیم و تربیت پیامبران الهی عبارتند از :
1 ـ تذکّر و تـوجّه دادن به خـداونـد متعـال 2 ـ دعـوت به عبـادت و عبـودیّت او 3 ـ اقرار و اعتقاد و تسلیم در مقابل او 4 ـ دوری از شیطان و وسوسههای او 5 ـ دوری از مستکبرین و طاغوت 6 ـ اقرار و اعتقاد به روز واپسین و حیات بعد از مرگ و جزای اعمال و بهشت و جهنّم 7 ـ تصدیق نبوّت و رسالت همه انبیای الهی و کتابهای آسمانی.
خدای تعالی میفرماید :
فَهَلْ عَلی آلرُّسُلِ إِلّا البَلاغُ آلمُبِـینُ * وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّـةٍ رَسُولاً أَن اعْبُدُوا آللّهَ وَآجْتَنِبُوا آلطّاغُوتَ.(1)
آیا بر رسولان جز رساندن آشکار امر دیگری است. و ما قطعاً در هر امّتی رسولی مبعوث کردیم بر اینکه خدا را عبادت کنید و از طاغوت دوری گزینید.
بَلْ تُؤثِرُونَ الْحَیاة الدُنیَا * وَالآخِرة خَیرٌ وأبْقَی * إنَّ هذا لَفِی الصُحف الأولی * صحفِ إبْرَاهِیم ومُوسی.(2)
بلکه زندگی دنیا را ترجیح میدهید در حالی که آخرت بهتر و باقیتر است. همانا این مطلب در نوشتههای اوّل؛ نوشتههای ابراهیم و موسی، موجود است.
و خداوند متعال پیامبرانش را از میان انسانها بر میگزیند تا با زبان خودِ آنها با آنان سخن گویند و در تعلیم و تربیت و ابلاغ فرمانها و تعلیمات الهی هیچ گونه
مشکلی بوجود نیاید :
وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَـیِّنَ لَهُمْ.(1)
و ما هیچ رسولی را نفرستادیم جز به زبان قومش تا برای آنها بیان کند.
پیامبران الهی در رساندن احکام، فرمانها و تعالیم خداوند متعال و تربیت بندگان الهی کوشش فراوان کرده و در این راه هیچ سستییی به خود راه ندادهاند و از همه امکانات خود در این راه بهره جسته و جان و مال خویش را فدای تعالیم آسمانی نمودهاند؛ و از احدی هراسی به خود راه نداده، با توکّل به خدای سبحان وظایف خود را به خوبی ایفا کردهاند.
آلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ آللّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلّا اللّهَ وَکَفی بِاللّهِ حَسِـیبا.(2)
آنان که پیامهای خدا را میرسانند و از خدا میترسند و از احدی جز خدا نمیترسند و خداوند در حساب رسی کافی است.
امیرمؤمنان (علیه السلام) پشتکار آنان را در راه هدایت خلق ستوده، میفرماید :
رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ وَ لَا کَثْرَةُ الْمُکَذِّبِینَ لَهُم.(3)
رسولانی که کمی تعدادشان و زیادی تکذیب کنندگانشان موجب کوتاهی آنها نمیشود.
آنان از کمی اصحاب خود و زیادی دشمنان سستی به خود راه ندادند و در انجام وظایف خویش کوتاهی نکردند.
البتّه باید توجّه داشت که همه آنان در عمل به آنچه بر امّتهایشان میآوردند پیش قدم بودند. زیرا امام و پیشوای خلق باید پیش از دیگران به گفته هایش عمل کند و بعد از آنکه خود به خوبی آموخت و به دانسته هایش جامه عمل پوشانید، از مردم بخواهد که گفتههای او را یاد گرفته، عمل نمایند. امیر مؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَلْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُوَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُوَدِّبِهِمْ.(1)
کسی که خود را امام مردم قراد داده است باید پیش از تعلیم دیگران نفس خویش را تعلیم کند و ادب کردنش به عمل قبل از ادب کردن به زبان باشد.و تعلیم دهنده نفس خویش و ادب کننده آن به بزرگ شمردن سزاوارتر از تعلیم دهنده مردم و ادب کننده آنهاست.
تبلیغِ عملی بهترین روش تبلیغ است. خدای سبحان میفرماید :
یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنوا لِم تَقُولُونَ مَالاَ تفْعَلُون * کَبر مقتآ عِندَ الله أن تَقُولوا مَا لاَ تَفْعَلون.(2)
ای مؤمنان چرا چیزی را میگویید که انجام نمیدهید؟ زورگویی بزرگی است نزد خدا که چیزی را که نمیکنید بگویید.
و امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ لِیَرَوْا مِنْکُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَعَ.(3)
دعوت کنندگان مردم به غیر زبانهایتان باشید تا از شما تلاش و راستی و پرهیزکاری را ببینند.
پس انسان ابتدا باید خودش به آنچه به مردم میگوید عمل کند؛ تا مردم
صداقت و راستی و جدّیت او را مشاهده کنند و در حقّانیت مدّعای او شکّ و تردید به خود راه ندهند و وسوسههای شیاطین جنّ و انس در آنها تأثیری نکند. و به همین جهت است که پیامبران الهی برترین نمونه رفتاری به شمار میآیند و خداوند متعال بندگانش را دستور داده است که آنان را سرمشق خود قرار دهند.
قَد کَانَت لَکُم أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إبرَاهیم وَالّذیِن مَعَه.(1)
به یقین برای شما در ابراهیم و همراهان او الگویی خوب است.
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.(2)
به یقین برای شما در رسول خدا الگویی نیکو وجود دارد.
البتّه اگر انسانها در طول تاریخ به سخنان پیامبرانشان گوش میدادند و تعالیمرا به خوبی فرا میگرفتند و در عمل به آنها کوتاهی نمیکردند خداوند متعال نعمتهایش را بر آنها ارزانی میداشت و برکاتش را بر آنها فرو میفرستاد و آنان در ناز و نعمت به حیات خود ادامه میدادند. در قرآن کریم آمده است :
وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا آلتَّوْراةَ وَالإِنْجِـیلَ وَما أُنْزِلَ إِلَیْهِم مِنْ رَبِّهِمْ لاََکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ.(3)
و اگر آنها تورات و انجیل و آنچه از سوی پروردگارشان برای آنها نازل شده را، به پا میداشتند به یقین از بالای سرشان واز زیر پاهایشان میخوردند.
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ القُری آمَنُوا وَاتَّـقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ.(4)
و اگر اهالی آبادیها ایمان آورده و تقوا میکردند برایشان برکاتی از آسمان و زمین میگشودیم.
ولی افسوس که هیچ پیامبری در هیچ قومیمبعوث نشد جز اینکه در میان آنان
گروهی سرمایه دار بیدرد و کوتاهبین و دنیا طلب و ستمگران و سلطهطلبان خودکامه وجود داشتند که مانع ترویج و اشاعه تعالیم آنان شده، و از گرویدن مردم به آنان جلوگیری میکردند.
وَما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلّا قالَ مُـتْرَفُوها إِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ کافِرُونَ * وَقالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَأَوْلاداً وَما نَحْنُ بِمُعَـذَّبِینَ.(1)
ما هیچ بیم دهندهای در آبادیی نفرستادیم جز اینکه آنان که در رفاه بودند گفتند: همانا ما به آنچه فرستاده شدهاید کافر هستیم. و گفتند: اولاد و اموال ما بیشتر است وما عذاب نخواهیم شد.
وَکَذلک مَا أرسَلنَا مِن قَبْلِک فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلّا قالَ مُـتْرَفُوها إِنّا وَجَدنَا آبائنَا عَلَی أمَّة وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدون.(2)
و چنین بود که ما پیش از تو در هیچ آبادیی بیم دهندهای نفرستادیم جز اینکه آنان که در رفاه بودند گفتند: ماپدرانمان را بر همین امر یافتهایم و همانا به آثار آنها اقتدا خواهیم کرد.
با وجود این در هر جامعهای که پیامبری مبعوث میشد، عدّهای از مردمان تحت تأثیر تعالیم آنان قرار میگرفتند و از آنها حمایت میکردند و جان و مال خویش را در راه آنان فدا مینمودند. و دوستی و الفت و برادری و اخلاق پسندیده در میان آنان بر قرار میگردید.
اصل وجود انسان نعمتی است از خدای تعالی بر انسان. زیرا خلقت انسان بلکه همه مخلوقات بر پایه فضل و احسان پروردگار صورت گرفته است. وادامه حیات او نیز به فضل و احسان اوست. پس هر نعمتی که انسان در زندگی خود از آن استفاده
میکند عطا و عنایت حقّ است؛ از اعضا و اندامهای بدن خویش گرفته تا همه اسباب و وسایل زندگی. امّا این انسان اگر به حال خود رها شود هرگز متوجّه نعمتهای فراوان نخواهد شد. به همین جهت خدای سبحان پیامبرانش را مبعوث میکند تا نعمتهایش را بر بندگانش یاد آوری کنند تا آنان در بندگی ولی نعمتشان ثابت و استوار گردند. زیرا یاد نعمت، انسان را به شکر منعم رهنمون میشود. امام باقر (علیه السلام)میفرماید :
أَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَی موسی (علیه السلام) :أَحْبِبْنِی وَ حَبِّبْنِی إِلَی خَلْقِی. قَالَ مُوسَی: یَا رَبِّ، إِنَّکَ لَتَعْلَمُ أَنـَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْکَ فَکَیْفَ لِی بِقُلُوبِ الْعِبَادِ؟ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ: فَذَکِّرْهُمْ نِعْمَتِی وَ آلَائِی فَإِنَّهُمْ لَا یَذْکُرُونَ مِنِّی إِلَّا خَیْرا.(1)
خدای تعالی به موسی وحی کرد: مرا دوست بدار و خلقم را نیز دوستدار من کن. موسی گفت: پروردگارا همانا تو میدانی که برای من احدی محبوبتر از تونیست امّا من به دلهای بندگان چه راهی دارم؟ خداوند به او وحی کرد: پس نعمتها و عطایای مرا به آنان یادآوی کن که آنان از من جز به خیر یاد نمیکنند.
امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز ارائه آیات قدرت الهی را ـ از آسمان و زمین گرفته تا اسباب و مدت زندگی و مشکلاتی که انسان را پیر میکند و حوادثی که بر انسانها فرود میآید؛ ـ همه را از وظایف و اهداف پیامبران شمرده است.
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَه ل ...یُرُوهُمْ آیَاتِ الْمـَقْدِرَةِ مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعَایِشَ تُحْیِیهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِیهِمْ وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ وَ أَحْدَاثٍ تَتَابَعُ عَلَیْهِم.(2)
پس در میان آنان رسولانش را مبعوث کرد و پیامبرانش را پی در پی فرستاد تا... آیات قدرت و توانایی را به آنان نشان دهد سقفی که بالای
سرشان افراشته شده است و گهوارهای که در زیر پاهایشان قرار گرفته و اسباب عیش که آنها را زنده میکند و اجلها که آنان را میمیراند و امراض دائمی که پیرشان میکند و حوادثی که پی در پی برمیآید.
و امام باقر (علیه السلام) نیز در حدیثی بقای بهبود وضع عالم را از اهداف بعثت رسولان ذکر کرده، میفرماید :
قَالَ: قُلْتُ: لِأَیِّ شَیْءٍ یُحْتَاجُ إِلَی النَّبِیِّ وَ الْإِمَامِ؟ فَقَالَ: لِبَقَاءِ الْعَالَمِ عَلَی صَلَاحِه.(1)
گفت: گفتم: سبب نیاز خلق به پیامبر و امام چیست؟ فرمود: بقای عالم بر درستی خود.
تعلیم و تربیت یکی از وظایف مهمّ و اساسی پیامبران است. این دو با هم در تعاملند و هیچ کدام بدون دیگری به کمال نخواهد رسید. تربیت عبارت است از مهار کردن تواناییهای جسم و روح و متمرکز کردن آنها در جهت و هدفی ویژه که عبارت است از: عبادت و بندگی خداوند سبحان.
تعالیم پیامبران الهی برای بشر، همه در زمینه رسیدن به عبادت و بندگی حق بوده است و بن مایه آنها را معرفت خدا و ایمان به او و دوری از شیاطین و اعتقاد به معاد و بهشت و جهنّم و جزای اعمال تشکیل میدهد.
پیامبران در رساندن فرمانهای حق و تعلیم و تربیت بندگان او از هیچ کوششی دریغ نکرده و در این راه از جان و مال خویش گذشتند.
همیشه در مقابل پیامبران گروهی از سرمایه داران کوتاهبین و سلطه جویان قرار داشتند؛ با وجود این عدّهای از بندگان الهی با انذار و تبلیغ آنان از بندگی شیاطین و
1) . علل الشرایع 1/ 123؛ بحارالانوار 23/19.
هوای نفس رهایی یافتند.
بیان آیات الهی و یاد آوری نعمتهای خداوند سبحان و بقای بهبود وضع عالم از مهمترین اهداف بعثت پیامبران الاهی به شمار میآید.
مراد از تعلیم و تربیت به عنوان یکی از وظایف پیامبران الهی چیست؟
اصول تعلیم و تربیت پیامبران الهی را بنویسید.
بهترین روش تبلیغ کدام است؟ با استفاده از آیات و روایات این روش را تبیین کنید.
بیان آیات الهی و یادآوری نعمتهای خداوند چه آثاری در زندگی انسانها دارد؟
اشاره:
انتظار آن است که دانشجو پس از مطالعه این درس با مباحثی همچون معنای عصمت، رابطه عصمت و اختیار، مقدّمات عصمت، انواع عصمت و لزوم عصمت پیامبران آشنا شود.
مفهوم ویژگیها اگر چه اختصاص و انحصار صفاتی را، به پیامبران و نفی آنها را از دیگران در ذهن تداعی میکند؛ امّا منظور ما از آن ویژگیهایی است که بی تردید فرستادگان الاهی دارا هستند ولی نفی آنها از دیگران مورد نظر نیست. یکی از ویژگیهایی که همه پیامبران آن را دارند «عصمت» است. به همین جهت ما آن را از جمله ویژگیهای پیامبران ذکر میکنیم اگر چه دیگران نیز آن را داشته باشند. در این درس به بررسی این ویژگی میپردازیم.
«عصمت» در لغت به معنای امساک و منع و حفظ است. ابن منظور میگوید : «عصمت» در کلام عرب به معنای منع است. عَصَمَه، یَعْصِمه، عصمآ؛ یعنی: منع و
حفظ کرد او را... ؛ و اعتصم فلان بالله؛ یعنی: به وسیله خدا خودداری ورزید.(1)
معصوم در زبان شرع کسی را گویند که به لطف خداوند سبحان از هر گونه آلودگی به گناه و زشتی و پلیدی امتناع کند در حالی که توان آنها را داشته باشد. و نیز سهو و نسیان و خطا در او راه نیابد و از اغوای شیطان به دور باشد. امام صادق (علیه السلام) معصوم را کسی میداند که به لطف خداوند سبحان از همه محارم الهی امتناع کند :
الْمَعْصُومُ هُوَ الْمـُمْتَنِعُ بِاللَّهِ مِنْ جَمِیعِ مَحَارِمِ اللَّهِ وَ قَدْ قَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی (وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِـیمٍ )(2).(3)
معصوم کسی است که به واسطه خدا از همه حرامهای خدا امتناع کند. و خداوند متعال میفرماید: «و کسی که به خدا دست آویزد قطعاً به راه راست هدایت یافته است».
از آنچه در معنای اصطلاحی عصمت ذکر شد روشن گردید که عصمت پیامبران امری اختیاری است نه الزامیو اجباری. یعنی با اینکه آنان توانایی انجام گناهان و معاصی را دارند امّا از انجام آنها امتناع میورزند و دوری میکنند. روایتی هم که از امام صادق (علیه السلام) ذکر شد بیانگر همین نکته است. اما نباید نقش توفیق و تسدید و الطاف سبحانی را در این زمینه نادیده گرفت. باید دانست که خیلی از پیش زمینههای عصمت توسط خداوند سبحان در پیامبران ایجاد میشود.
معرفت و آگاهی نقش اساسی در عصمت دارد. انسان وقتی از حقیقت و واقعیّت چیزی، آگاه میشود و همه آثار و پیامدهای آن را کامل و صحیح میشناسد؛ ـ به ویژه اگر این معرفت و شناخت نسبت به همه آثار دنیوی و اخروی آن به صورت عیان و مشاهده و یقین کامل باشد؛ و آدمی همه آثار خوب و بد آن را در دنیا و آخرت، نسبت به خود و دیگران مشاهده کرده، همه را با تمام وجود خویش احساس کند؛ ـ آیا چنین انسانی در اعمال خویش تأمل نمیکند؟ و با آگاهی از سرانجام هولانگیز آن، باز هم به انجام آن میاندیشد؟ آیا انسان خردپیشه آگاهانه لب به زهر کشنده میزند؟! یا با داشتن یقین به فرجام دردناک خودکشی، به آن اقدام میکند؟!
با توجّه به این نکته و نیز با توجّه به گستره علم و آگاهی پیامبران و معرفت کامل آنان نسبت به حقایق دنیا و آخرت، و نیز شناخت کامل آنها نسبت به آثار اشیا و اعمال در جهان هستی؛ آیا ممکن است باز هم به سوی گناه رفته یا حتّی به آن فکر کنند؟! ما انسانها از عالم آخرت و رویدادهای آن بی خبریم، امّا پیامبران از آن کاملاً آگاهند. ناآگاهی و غفلت ما از آن یکی از عوامل انحراف و عصیان ما است، و اگر آنجا را میدیدیم عصیان نمیکردیم و سراغ گناه نمیرفتیم. امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
فَإِنَّکُمْ لَوْ قَدْ عَایَنْتُمْ مَا قَدْ عَایَنَ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ لَکِنْ مَحْجُوبٌ عَنْکُمْ مَا قَدْ عَایَنُوا وَ قَرِیبٌ مَا یُطْرَحُ الْحِجَاب.(1)
پس همانا شما اگر به عیان میدیدید آن را که مردگان از شما به عیان دیدند
1) . نهج البلاغه، خطبه/ 20؛ بحارالانوار 39/ 244.
به یقین ناله میکردید و سست میشدید و گوش فرا میدادید و فرمان میبردید امّا آنچه آنها به عیان دیدند از شما پوشیده است و زود باشد که پرده برداشته شود.
بنابراین تأثیر علم و شناخت در عصمت و امتناع از معاصی روشن است و هیچ تردیدی در آن نیست درباره علم پیامبران و چگونگی عالم شدن آنان در مباحث بعدی بحث خواهیم کرد.
تقوا و پارسایی و اطاعت از اوامر و دستورهای الهی و پرهیز از گناهان، راه اطاعت و اجتناب از بدیها را برای انسان هموار میسازد. همان گونه که عصیان و ارتکاب گناهان موجب میشود راه معاصی دیگر به روی انسان باز شود و انسان به آسانی مرتکب آنها شود. امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
الصَّغَائِرُ مِنَ الذُّنُوبِ طُرُقٌ إِلَی الْکَبَائِرِ وَ مَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ فِی الْقَلِیلِ لَمْ یَخَفْهُ فِی الْکَثِیر.(1)
گناهان کوچک راههایی هستند به سوی گناهان بزرگ. کسی که از خدا در گناه کم نترسد در گناه زیاد از او نخواهد ترسید.
تقوا و پارسایی علاوه بر اینکه به طور مستقیم انسان را از گناه نگاه میدارد به صورت غیر مستقیم نیز عصمتی برای انسان میآورد. زیرا به واسطه تقوا و اطاعت از خدا چشم دل انسان باز میشود و بر دانش و معرفت او افزوده میشود و این ـ همان گونه که گفتیم ـ از عوامل مهم عصمت به شمار میرود. خدای تعالی میفرماید :
1) . عیون اخبار الرضا 1/193؛ بحارالانوار 68/ 174.
وَإِنْ تُـطِـیعُوهُ تَهْتَدُوا.(1)
واگر از او فرمان برید هدایت پیدا میکنید.
إِنْ تَتَّـقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً.(2)
اگر از خدا تقوا کنید برای شما اسباب تمییز قرار میدهد.
شیطان و اغوای او از عوامل مهم ارتکاب گناه و نسیان و لغزش آدمی است. بدیهی است کسی که از نفوذ شیطان دور باشد از برخی گناهان و لغزشها عصمتی خواهد یافت. عدم نفوذ شیطان در پیامبران الهی به اعتراف خود او روشن و بدیهی است. خدای سبحان میفرماید :
فَبِعِزَّتِک لاَُغْوِیَـنَّهُمْ أَجْمَعِـین الاَّ عِبَادکَ مِنْهُم المخلَصِین.(3)
پس به عزّت تو به یقین همه آنها را اغوا خواهم کرد جز بندگانت را از جمله بندگان مخلص را.
در اینکه پیامبران الهی از مصادیق بارز مخلصین هستند هیچ شکّ و تردیدی نیست.
آب و خاک و تغذیه مناسب و محیط زندگی در روح و جسم انسانی بی تأثیر نیست. تأثیر سلامت روح و جسم هم در کردار و رفتار آدمی معلوم و روشن است. روایات فراوانی از اهل بیت (علیهم السلام) در تأثیر غذا و میوه و کردار انسان در روشنایی یا تاریکی و قساوت دل او به دست ما رسیده است. به عنوان مثال از آثار انار، حیات
قلب و روشنایی روح و دوری از شیطان ذکر شده است. امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
فِی کُلِّ حَبَّةٍ مِنَ الرُّمَّانِ إِذَا اسْتَقَرَّتْ فِی الْمـَعِدَةِ حَیَاةٌ لِلْقَلْبِ وَ أَمَانٌ لِلنَّفْسِ مَنْ مَرَضِ وَسْوَاسِ الشَّیْطَانِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً.(1)
در هر دانهای از انار وقتی در معده مستقرّ شود حیات روح و چهل روز امان برای نفس از مرض وسوسه شیطان وجود دارد.
خدای سبحان از آغاز عنایت خاصّی به فرستادگان خویش دارد. و این توجّه در خلقت آنها لحاظ شده، و آنان را از طینتی ویژه آفریده و در صُلبها و رَحِمهای پاکیزه قرار داده است. امام زین العابدین (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ النَّبِیِّینَ مِنْ طِینَةِ عِلِّیِّینَ قُلُوبَهُمْ وَ أَبْدَانَهُمْ وَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمـُومِنِینَ مِنْ تِلْکَ الطِّینَةِ وَ جَعَلَ خَلْقَ أَبْدَانِ الْمـُومِنِینَ مِنْ دُونِ ذَلِک.(2)
همانا خداوند متعال روح و بدنهای پیامبران را از طینت علیّین آفرید و روحهای مؤمنین را هم از آن طینت آفرید و خلق بدنهای مؤمنین را از قسمت پایین آن قرار داد.
و امام صادق (علیه السلام) تصریح میکند که خداوند متعال همه پیامبران را از نسل پیامبران قرار داد و آنان را در اصلاب و ارحام پاکیزه جای داد و هیچگاه کارهای ناشایست جاهلیّت دامن آنان را آلوده نکرد.
مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً قَطُّ مِنْ غَیْرِ نَسْلِ الْأَنْبِیَاء... طُهِّرُوا فِی الْأَصْلَابِ وَ حُفِظُوا فِی الْأَرْحَامِ لَمْ یُصِبْهُمْ سِفَاحُ الْجَاهِلِیَّةِ وَ لَا شَابَ أَنْسَابَهُم.(3)
خداوند هیچ پیامبری را از نسل غیر پیامبران مبعوث نکرد... پیامبران در
اصلاب پاک بودند و در رحمها محافظت شدند و بی عفتی زمان جاهلیّت به آنان نرسید و نسب آنها در هم نیامیخت.
تأثیر پاکیزگی و خلوص طینت و آب و گل انسان و پالودگی او در اصلاب و ارحام در دوری او از گناهان و زشتیها قابل تردید نیست.
حضرت در ادامه همین حدیث دلیل این امر را نیز روشن کرده، میفرماید:
اخْتَارَ مِنْ وُلْدِ آدَمَ أُنـَاساً طَهَّرَ مِیلَادُهُمْ وَ طَیَّبَ أَبْدَانهُمْ وَ حَفِظَهُمْ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ أَخْرَجَ مِنْهُمُ الْأَنْبِیَاءَ وَ الرُّسُلَ فَهُمْ أَزْکَی فُرُوعِ آدَمَ. فَعَلَ ذَلِکَ لَا لِأَمْرٍ اسْتَحَقُّوهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَکِنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْهُمْ حِینَ ذَرَأَهُمْ أَنَّهُمْ یُطِیعُونَهُ وَ یَعْبُدُونَهُ وَ لَا یُشْرِکُونَ بِهِ شَیْئاً فَهَوُلَاءِ بِالطَّاعَةِ نَالُوا مِنَ اللَّهِ الْکَرَامَةَ وَ الْمـَنْزِلَةَ الرَّفِیعَةَ عِنْدَه.(1)
خداوند از فرزندان آدم انسانهایی را برگزید، ولادت آنها را پاک کرد و بدن هایشان را پاکیزه گرداند و آنان را در صلبهای مردان و رحمهای زنان محافظت کرد و از آنها پیامبران و رسولان را بیرون آورد، پس آنها پاکیزهترین شاخههای آدم هستند. این کارها را نه به خاطر استحقاقشان از خدای متعال برایشان انجام داد ولی خدا آنگاه که آنان را آفرید اطلاع داشت که اطاعتش خواهند کرد وعبادتش خواهند نمود و چیزی را شریک او قرار نخواهند داد پس آنان به اطاعت از خدا، به این کرامت و مقام والا نزد خدا رسیدند.
پس آنان پیش از آنکه به دنیا بیایند مورد توجّه حضرت حق بودند و خدای سبحان به جهت آنکه آنان از سایر بندگانش در اطاعت او مقدّم بودند؛ مقام نبوّت و رسالت را فقط به آنان عطا فرموده؛ و همواره آنان را در همه حالات مورد توجّه و محافظت و حمایت خویش قرار داده است.
1) . احتجاج 2/ 340؛ بحارالانوار10/170.
عصمت را میتوان ـ با توجّه به متعلّق آن ـ به عصمت از گناه و عصمت از سهو ونسیان و لغزش و عصمت از هر گونه آلودگی و پلیدی در اصلاب و ارحام تقسیم کرد.
همان گونه که گفتیم پیامبران از همه گونههای عصمت برخوردار بودند و در تمام حالات خویش به لطف و عنایت الهی از هر گونه پلیدی و زشتی و سهو و نسیان و گناه پاک بودند.
بدین ترتیب روشن میشود که آنان در اخذ وحی و حفظ و تبلیغ آن ـ چنان که خواهیم گفت ـ از هر گونه سهو و نسیان و پیروی از هوای نفس و نفوذ شیطان مصون بودند. و البتّه روح القدس نیز در عصمت آنان سهم عظیم داشته است که در بخشهای آینده به آن اشاره خواهیم کرد.
در ادامه این مبحث خواهیم گفت که پیامبران الهی حجّتهای مطلق خداوند سبحان بر آفریدگان او هستند. حجّت یعنی دلیل و برهان. بنابراین کسی که از زشتی وپلیدی و گناه دور نباشد؛ چگونه میتواند حجّت مطلق الاهی بر خلق باشد؟ به همین جهت است که امام رضا (علیه السلام) رسولان الهی را معصوم و مصون از هر گونه خطا و لغزش میداند؛ و حجّیّت و شاهد بودن آنها را بر خلق از علوم و حکمتهای سرشاری میداند که در قلبهای آنها جای دارد :
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِکَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهـَاماً فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَا یُحَیَّرُ فِیهِ عَنِ الصَّوَابِ، وَ هُوَ مَعْصُومٌ مُوَیَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ أَمِنَ الْخَطَایَا وَ الزَّلَلَ وَ الْعِثَارَ یَخُصُّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذَلِکَ لِیَکُونَ حُجَّتَهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَی
خَلْقِه.(1)
همانا بنده آنگاه که خدا او را برای امور بندگانش برمی گزیند سینه او را برای این امر فراخ میکند و در قلب او چشمههای حکمت را به ودیعه میگذارد و علم را به او الهام میکند پس بعد از آن در هیچ جوابی فرو نمیماند و از حق در تحیّر نمیشود. و او معصوم و مؤیّد و موفّق و مورد تسدید الهی است از خطاها و لغزشها و لیز خوردنها در امان است. خداوند او را به این امور اختصاص داده است تا حجّت او بر بندگانش و گواه او بر خلقش باشد.
از سوی دیگر ـ چنان که خواهیم گفت ـ پیامبران الهی تنها کسانی هستند که از سوی خدای تعالی برای رساندن اخبار و وحی الهی به مردم انتخاب شدهاند. پس آنان باید از هرگونه سهو و نسیان و هوای نفس و نفوذ شیطان وغفلت، معصوم و مصون باشند؛ تا بتوانند اخبار الهی را بدون هیچگونه تصرّفی به مردم ابلاغ کنند.
در درسهای پیشین گفتیم که یکی از اهداف مهمّ پیامبران الهی اتمام حجّت بر بندگان الهی است. بدیهی است چنین شخصیّتی باید از هر جهت سالم و صالح بوده و در علم و تقوا و عمل به احکام الهی و خویهای نیکو، از همه بندگان برتر باشد. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ اللَّهَ لَا یَجْعَلُ حُجَّةً فِی أَرْضِهِ یُسْأَلُ عَنْ شَیْءٍ فَیَقُولُ لَا أَدْرِی.(2)
همانا خداوند کسی را در روی زمین حجّت قرار نمیدهد که از چیزی سؤال شود و بگوید: نمیدانم.
ونیز میفرماید :
أَ تَرَی مَنْ جَعَلَهُ اللَّهُ حُجَّةً عَلَی خَلْقِهِ یَخْفَی عَلَیْهِ شَیْءٌ مِنْ أُمُورِهِمْ؟!(3)
آیا میگویی: خداوند کسی را که حجّت بر خلقش قرار داده چیزی از امور آنها بر او پوشیده میماند؟!
درست به همین جهت است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بعد از آنکه پیامبران را حجّتهای خدا معرفی میکند؛ میفرماید: آنان به وحی الهی عمل میکنند :
إِنَّمَا الْأَنْبِیَاءُ حُجَجُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ النَّاطِقُونَ بِکِتَابِهِ الْعَامِلُونَ بِوَحْیِه.(1)
همانا پیامبران حجّتهای خدا بر روی زمین و سخنگویان کتابش و عمل کنندگان به وحی او هستند.
البتّه پیش تر گفتیم که پیامبران حجّتهای ظاهری خداوند بر بندگان اویند؛ و عقل حجّت باطنی است؛ که این دو به کمک همدیگر حجّت را بر خلق تمام میکنند. بنابراین هیچکدام به تنهایی نمیتوانند حجّت کامل و کافی باشند.
ویژگیهای پیامبران الهی اموری هستند که پیامبران حتماً باید آنها را داشته باشند. ولی لزومیندارد که دیگران آنها را نداشته باشند.
عصمت در لغت به معنای امساک و منع و حفظ است و در لسان شرع امتناع از هر گونه گناه و زشتی و پلیدی و مصون بودن از هر گونه سهو و نسیان و غفلت است.
عصمت در پیامبران بدین معنا نیست که آنها دیگر توان هیچ گناهی را ندارند. بلکه آنان با اینکه توان گناه را دارند، مرتکب آن نمیشوند.
علم و آگاهی تأثیر فراوانی در دوری از گناه و معاصی دارد.
تقوا و پارسایی علاوه بر اینکه مستقیماً موجب دوری از گناه میشود به صورت غیر مستقیم و با فزونی بخشیدن به معرفت و آگاهی آدمی، عصمت و پرهیزکاری میآورد.
1) . دلائل الامامة / 15؛ مستدرک الوسائل 14 / 204؛ بحارالانوار 100/269.
دوری از شیطان هم زمینه دیگری است برای تحقّق ملکه عصمت.
پاکی طینت و خمیر مایه وجود انسان و جای گرفتن در اصلاب و ارحام پاکیزه و قرار گرفتن در محیطهای سالم و استفاده از غذاهای مناسب و سلامت روح و جسم تأثیر فراوانی در آلوده نشدن به بدیها و زشتیها دارد.
چون پیامبران حجّتهای الهی و حاملان وحی اند پس باید معصوم باشند.
پیامبران حجّتها و برهانهای مطلق خداوند بر آفریدههای اویند؛ که با بودن آنها در میان مردم حجّت الهی بر آنها از تمام جهات تمام میگردد.
مراد از ویژگیهای پیامبران چیست؟
معنای لغوی و اصطلاحی «عصمت» را بنویسید.
رابطه عصمت و اختیار را تبیین کنید.
مقدّمات عصمت را نام ببرید.
نقش معرفت در «عصمت» را توضیح دهید.
انواع عصمت ـ با توجه به متعلّق آن ـ را نام ببرید.
لزوم عصمت پیامبران را اثبات کنید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس راههای عالم شدن پیامبران الاهی را بداند و با حدود علم ایشان آشنا شود.
علم پیامبران از جهات گوناگون مورد بحث و بررسی است :
الف: علم آنها تعلیمی و کسبی نیست بلکه علم وهبی و عطیّه پروردگار است.
ب: توارث علوم انبیا
ج: حدود علم انبیا
د: رابطه علم و حجّت بودن
ه : رابطه علم و عصمت
و: رابطه علم و قدرت و معجزه
درباره موضوع چهارم و پنجم در مبحث «عصمت پیامبران» به اجمال سخن گفتیم. موضوع ششم نیز در مبحث «راههای شناخت پیامبران» بررسی خواهد شد. اینک به سه مسأله آغازین میپردازیم.
در روایات به صراحت بیان شده است که خداوند متعال علم را به آن بزرگواران الهام کرده و در قلب آنها قرار میدهد و یا به آنها تلقین میشود. امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِکَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهـَاماً فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَا یُحَیَّرُ فِیهِ عَنِ الصَّوَابِ.(1)
همانا بنده آنگاه که خدا او را برای امور بندگانش برمی گزیند سینه او را برای این امر فراخ میکند و در قلب او چشمههای حکمت را به ودیعه میگذارد و علم را به او الهام میکند پس بعد از آن در هیچ جوابی فرو نمیماند و از حق در تحیّر نمیشود.
و در حدیثی دیگر آمده است که روزی تعدادی از یهودیان بر امام صادق (علیه السلام) وارد شده، مسائلی را طرح کردند و از جمله میگفتند که پیامبران و اولاد آنان بدون اینکه استادی ببینند ،یاد میگیرند؛ و علم به آنها تلقین میشود. آیا شما هم اینگونه هستید؟ امام موسی بن جعفر (علیهما السلام) میگوید: من در آن روز پنج سال بیشتر نداشتم؛ حضرت مرا پیش خوانده، دعایی خواند. سپس به آنان فرمود: هر چه به ذهنتان میآید از او سؤال کنید. آنان گفتند: او خردسال است و چیزی نمیفهمد. گفتم: برای یاد گرفتن سؤال کنید؛ نه برای مشتبه کردن امور برای او.
قَالُوا: فَإِنَّ الْأَنْبِیَاءَ وَ أَوْلَادَهُمْ عَلِمُوا مِنْ غَیْرِ تَعْلِیمٍ وَ أُوتُوا الْعِلْمَ تَلْقِیناً....
فَهَلْ أُوتِیتُمُ ذَلِکَ؟ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): ادْنُهْ یَا مُوسَی، فَدَنَوْتُ فَمَسَحَ یَدَهُ عَلَی صَدْرِی ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ أَیِّدْهُ بِنَصْرِکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، ثُمَّ قَالَ: سَلُوهُ عَمَّا بَدَا لَکُمْ.
1) . کافی 1/201؛ معانی الاخبار/ 100؛ بحارالانوار 25/ 127.
قَالُوا: وَ کَیْفَ نَسْأَلُ طِفْلًا لَا یَفْقَهُ؟
قُلْتُ: سَلُونِی تَفَقُّهاً وَ دَعُوا الْعَنَت.(1)
گفتند: همانا پیامبران و فرزندان آنها بدون آموزش دانا شدهاند و دانایی را به تلقیـن داده شدهاند... آیا شما هم این علـم را داده شدهایـد؟ امـام صادق (علیه السلام) فرمود: ای موسی پیش بیا. پس من جلو رفتم و حضرت دست خویش را بر سینه من کشید و آنگاه فرمود: خداوندا به نصرت خویش یاریش کن به حقّ محمّد و آل او. سپس فرمود: از هر چیزی که میخواهید سؤال کنید.
گفتند: چگونه از کودکی که چیزی نمیداند سؤال کنیم؟
گفتیم: برای فهم و یادگیری سؤال کنید و مشتبه کردن امر بر او را رها سازید.
در مورد توارث علم پیامبران نیز حدیثی از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که پیامبران به هنگام رحلت، علم و ایمان و اسم اکبر و میزان علم و آثار نبوّت را به پیامبر بعدی و یا وصیّ خودشان منتقل میکردند.
فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ (علیه السلام) وَ اسْتَکْمَلَ أَیَّامَهُ أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ أَنْ یَا آدَمُ قَدِ انْقَضَتْ نُبُوَّتُکَ وَ اسْتَکْمَلْتَ أَیَّامَکَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِی عِنْدَکَ وَ الْإِیمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَکْبَرَ وَ مِیرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ فِی الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ عِنْدَ هِبَةِ اللَّهِ فَإِنِّی لَنْ أَقْطَعَ الْعِلْمَ وَ الْإِیمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَکْبَرَ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ مِنَ الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ لَنْ أَدَعَ الْأَرْضَ إِلَّا وَ فِیهَا عَالِمٌ یُعْرَفُ بِهِ دِینِی.(2)
آنگاه که نبوّت آدم (علیه السلام) به پایان رسید و روزهایش را به اتمام رساند خداوند متعال به او وحی کرد که: ای آدم، نبوّت تو تمام شد و روزهایت به سر آمد پس علمی که نزد توست و ایمان و اسم اکبر و میراث علم وآثار
علم نبوّت را در هبة الله قرار ده که از فرزندان و اعقاب تو است، پس همانا من علم و ایمان و اسم اکبر و آثار نبوّت را از فرزندان اعقاب تو تا روز قیامت قطع نخواهم کرد و زمین را بدون عالمی که به واسطه او دینم شناخته شود، رها نخواهم کرد.
این امر همواره تداوم یافته تا اینکه همه علوم پیامبران اکنون در پیش حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف گرد آمده است.
یکی از علومیکه به توارث از پیامبران پیشین به پیامبران و اوصیای پسین منتقل میشود. علم اسماء است که خداوند متعال آن را به حضرت آدم (علیه السلام) تعلیم فرموده بود و با آن بر فرشتگان اتمام حجت فرمود. ظاهر حدیث یاد شده نیز به این امر دلالت دارد. علاوه بر اینکه در حدیثی دیگر نیز ـ که نظیر حدیث یاد شده است ـ به این امر تصریح شده است. امام باقر (علیه السلام) میفرماید :
فَلَمَّا دَنَا أَجَلُ آدَمَ أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ أَنْ یَا آدَمُ: إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رَافِعُ رُوحِک....
فَأَوْصِ إِلَیْهِ وَ سَلِّمْ إِلَیْهِ مَا عَلَّمْتُکَ مِنَ الْأَسْمَاءِ والإسْمَ الأعظَمَ فَاجْعَلْ ذلِک فی تَابُوتٍ فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ لَا یَخْلُوَ الْأَرْضُ مِنْ عَالِمٍ یَعْلَمُ عِلْمِی وَ یَقْضِی بِحُکْمِی أَجْعَلُهُ حُجَّةً لِی عَلَی خَلْقِی.(1)
آنگاه که اجل آدم نزدیک شد خداوند به او وحی کرد که: ای آدم من تو راقبض روح میکنم و روحت را بالا میبرم... پس به او وصیّت کن و اسمها و اسم اعظم که به تو تعلیم کردم به او واگذار کن و آن را در تابوتی قرار ده که من دوست دارم زمین از عالمی که علم مرا میداند و به حکم من داوری میکند، خالی نماند. من او را حجّت خویش بر خلقم قرار میدهم.
1) . تفسیر عیاشی 1/306؛ بحارالانوار 23/59.
روشن است که پیامبران از جهت علمی در یک درجه نیستند. برخی از آنها در علم و معرفت بر برخی دیگر برتری دارند. به عنوان مثال از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که خداوند متعال اسم اعظم را هفتاد و سه حرف قرار داد و از آن بیست و پنج حرف به حضرت آدم و بیست و پنج حرف به حضرت نوح و هشت حرف به حضرت ابراهیم و چهار حرف به حضرت موسی و دو حرف به حضرت عیسی و هفتاد و دو حرف به حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخت.
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ اسْمَهُ الْأَعْظَمَ عَلَی ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً فَأَعْطَی آدَمَ مِنْهَا خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ حَرْفاً. وَ أَعْطَی نُوحاً مِنْهَا خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ حَرْفاً وَ أَعْطَی مِنْهَا إِبْرَاهِیمَ ثَمَانِیَةَ أَحْرُفٍ. وَ أَعْطَی مُوسَی مِنْهَا أَرْبَعَةَ أَحْرُفٍ وَ أَعْطَی عِیسَی مِنْهَا حَرْفَیْنِ. وَ کَانَ یُحْیِی بِهِمَا الْمَوْتَی وَ یُبْرِئُ بِهِمَا الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ. وَ أَعْطَی مُحَمَّداً اثْنَیْنِ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً؛ وَ احْتَجَبَ حَرْفاً لِئَلَّا یُعْلَمَ مَا فِی نَفْسِهِ وَ یَعْلَمَ مَا فِی نَفْسِ الْعِبَادِ.(1)
همانا خداوند متعال اسم اعظم را هفتاد و سه حرف قرار داد. بیست و پنج حرف از آن را به آدم داد. و به نوح هم بیست و پنج حرف عطا کرد. و به ابراهیم هشت حرف داد. و به موسی چهار حرف داد. و به عیسی دو حرف داد که با آن دو مردگان را زنده میکرد و کوران مادر زاد و پیسی را شفا میداد. و به محمّد هفتاد و دو حرف داد و یکی را پوشاند تا آنچه در نفس اوست دانسته نشود و بداند آنچه در نفس بندگان است.
علاوه بر اینکه جریان حضرت خضر و حضرت موسی (علیه السلام) در قرآن کریم به صراحت دلالت دارد که حضرت خضر چیزی میدانست که حضرت موسی از آن آگاهی نداشت. خدای تعالی میفرماید :
1) . بصائرالدرجات / 208؛ بحارالانوار 11/68.
قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتـَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً.(1)
موسی به او گفت: آیا تو را دنباله روی بکنم تا از آنچه رشد بوده و یادگرفتی به من یاد دهی.
و در اینکه پیامبران علم طبّ و نجوم را میدانستند روایاتی آمده است.(2)
و نیز در روایتی تصریح شده است که پیامبران از زیر عرش تا زیر خاک، همه را میشناسند. و این کنایه از علوم فراوان آنهاست. امام باقر (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ فِی الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ... فَبِرُوحِ الْقُدُسِ یَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَی مَا تَحْتَ الثَّرَی.(3)
همانا در پیامبران و اوصیا پنج روح است... پس ای جابر به روح قدسی میشناسند آن را که زیر عرش است تا زیر خاک.
در حدیثی دیگر از پیامبر گرامی اسلام نقل شده است که ما پیامبران، پشت سرمان را همچون پیش رویمان میبینیم. چشمهای ما میخوابد ولی دل ما نمیخوابد.
إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ : تَنَامُ عُیُونُنَا وَ لَا تَنَامُ قُلُوبُنَا وَ نَرَی مِنْ خَلْفِنَا کَمَا نَرَی مِنْ بَیْنِ أَیْدِینَا.(4)
ما گروه پیامبران چشمانمان میخوابد ولی قلبهایمان نمیخوابد از پشت سر میبینیم همانطور که از پیش رو میبینیم.
و در حدیثی دیگر آمده است که علوم انبیاء برتر و بیش تر از علوم همه مردم همروزگار آنهاست امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ الْأَنْبِیَاءَ وَ الْأَئِمَّةَ : یُوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ یُوْتِیهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِکَمِهِ مَا لَا
یُوْتِیهِ غَیْرَهُمْ فَیَکُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ زَمَانِهِم.(1)
همانا پیامبران و امامان (علیهم السلام) را خداوند توفیق داده واز علم مخزون و حکمت هایش به اندازهای به آنها داده است که به غیر آنها نداده است پس علم آنها بالاتر از علم اهل زمانشان است.
البتّه این امر در حالت کلی درست و صحیح است که همه پیامبران علومشان بالاتر و بیش تر از علوم اهل زمانشان باشد. ولی ممکن است خداوند متعال در موردی خاصّ به شخص یا موجودی دیگر علمی را عطا کند که به پیامبرش عطا نفرموده است. البتّه این امر حکمت و مصلحتی دارد. به عنوان مثال در مورد حضرت سلیمان نقل شده است که حضرت سلیمان زبان پرندگان را میدانست. و آنگاه که هُدهُد را در میان پرندگان ندید، بر او خشم گرفته، به مرگش تهدید کرد؛ مگر اینکه برهانی آشکار بر نبودن خویش بیاورد. و خشم سلیمان از آن جهت بود که هُدهُد آب یاب او بود. و آگاهییی داشت که به حضرت سلیمان عطا نشده بود. با این که باد و مورچهها و انس و جن و شیاطین همه فرمانبرش بودند، ولی محلّ آب را زیر هوا نمیدانست.
إِنَّ سُلَیَْمانَ بْنَ دَاوُدَ قَالَ لِلْهُدْهُدِ حِینَ فَقَدَهُ وَ شَکَّ فِی أَمْرِهِ: (فَقالَ مالِیَ لا أَری الهُـدْهُـدَ أَمْ کانَ مِنَ الغائِـبِینَ)(2)فَقَدَهُ فَغَضِبَ عَلَیْهِ فَقَالَ : (لاَُعَـذِّبَنَّـهُ
عَذاباً شَدِیداً أَوْ لاََذبَحَـنَّهُ أَوْ لَیَأْتِـیَـنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ) وَ إِنَّمَا غَضِبَ لِأَنـَّهُ کَانَ یَدُلُّهُ عَلَی الْمـَاءِ، فَهَذَا؛ وَ هُوَ طَائِرٌ قَدْ أُعْطِیَ مَا لَمْ یُعْطَ سُلَیَْمانُ وَ قَدْ کَانَتِ الرِّیحُ وَ الـنَّمْلُ وَ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ وَ الشَّیَاطِینُ وَ الْمـَرَدَةُ لَهُ طَائِعِینَ وَ لَمْ یَکُنْ یَعْرِفُ الْمـَاءَ تَحْتَ الْهـَوَاءِ وَ کَانَ الطَّیْرُ یَعْرِفُه.(3)
سلیمان بن داود وقتی هُدهُد را گم کرد و در امر او شک کرد «پس گفت : چگونه است که هُدهُد را نمیبینم یا او از غایبان است». او را گم کرد وبر
او غضب نمود و گفت: «به حتم او راعذاب شدید خواهم کرد یا ذبحش میکنم یا اینکه دلیلی آشکار برایم بیاورد». دلیل غضب او این بود که هُدهُد او را به آب راهنمایی میکرد. پس این پرندهای است که چیزی به او داده شده است که به سلیمان داده نشده است در حالی که باد، مورچگان، انس، جن، شیاطین و گردن کشان از او فرمان میبردند امّا او محلّ آب در زیر هوا را نمیدانست و پرنده آن را میشناخت.
پس هیچ امتناعی ندارد که خداوند متعال در موردی خاصّ علمی را به پیامبرش به جهت حکمتی خاص عطا نکند؛ ولی به شخص یا موجودی دیگر عطا کند. البتّه روشن است حتّی این مورد خاصّ نیز به گونهای نیست که حجّیّت پیامبر الهی زیر سؤال برود و بر عصمت و نبوّت او خدشه وارد شود.
درباره حدود علم پیامبران نیز پیش تر گفتیم که خداوند متعال هیچ کسی را به پیامبری مبعوث نمیکند جز آنکه عقل و خردش از همه بالاتر باشد.
همین طور در مورد علم پیامبران روایاتی وارد شده است که خداوند متعال را دو گونه علم است. که یکی را به پیامبران و فرشتگان تعلیم میدهد و دیگری نزد او مخزون و مکنون است. و هیچ کسی از آن اطّلاع ندارد. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ لِلَّهِ عِلْمَیْنِ: عِلْمٌ مَکْنُونٌ مَخْزُونٌ لَا یَعْلَمُهُ إِلَّا هُوَ مِنْ ذَلِکَ یَکُونُ الْبَدَاءُ وَ عِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلَائِکَتَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَنْبِیَاءَهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ.(1)
همانا خدا را دو علم هست: علمی پوشیده و مخزون که جز او کسی آن را نمیداند و بدا از این علم است و علمی که به فرشتگان، رسولان و پیامبرانش تعلیم داده است و ما آن را میدانیم.
درباره این «علم» در بحث «بداء» در کتاب عدل بیشتر توضیح داده شده است.
در بحث علم پیامبران نکته دیگری نیز در خور توجّه است؛ و آن اینکه پیامبران
1) . کافی 1/147؛ بصائرالدرجات / 109؛ بحارالانوار 26/ 163.
گواهان امم خویشاند. و روشن است که گواهی و شهادت وقتی درست است که شخص شاهد حضور داشته و مورد ادّعا را شهود کرده باشد. بدیهی است که این امر هم ارتباط مستقیم با علم پیامبران و حدود آن دارد.
علوم پیامبران الهی کسبی نیست بلکه خداوند متعال علومی را به آنها الهام کرده و در قلب آنها قرار میدهد و به آنان تلقین مینماید. علاوه بر این علومیهم برای آنها به توارث منتقل میشود و پیامبران پسین وارث علوم پیامبران پیشین میشوند.
پیامبران الهی از نظر علم درجات و مراتب متفاوت دارند.
آنان از زیر عرش گرفته تا زیر کره خاکی همه را به واسطه روح القدس آگاهی پیدا میکنند.
آنان پشت سرشان را چون پیش رو میبینند و خواب در دلهای آنها وارد نمیشود.
علم پیامبران بالاتر و برتر از علوم همه اهل زمانشان است. ولی ممکن است در موردی خاصّ به جهت حکمتی خاصّ خداوند متعال به شخصی یا موجودی علمی را عطا کند؛ که به پیامبرش آن را نداده باشد.
علم خداوند متعال دو گونه است که یکی از آن را حتّی پیامبران هم نمیدانند و امور بدائی از آن گونه است.
امتیاز علم پیامبران نسبت به سایر بندگان خدا چیست؟
چند مورد از راههای انتقال علم الاهی به پیامبران را بنویسید.
یکی از علومی را که از پیامبران پیشین به پیامبران و اوصیاء پسین به ارث میرسد نام ببرید.
آیا درجات علمی پیامبران متفاوت است؟ این موضوع را با توجّه به حدیث امام صادق (علیه السلام) در مورد اسم اعظم تبیین کنید.
در مورد «روح القدس» توضیح دهید.
آیا ممکن است درعصر یک پیامبر موجودی غیر از او علمی داشته باشد که آن پیامبر دارا نباشد؟ پاسخ خود را به آیات و روایات مستند کنید.
بر اساس روایات علم خدا دو گونه است. این مطلب را تبیین فرمایید.
رابطه گواه بودن پیامبران بر امّت با علم الاهی ایشان چیست؟
اشاره :
انتظار آن است که دانشجو پس از مطالعه این درس امور زیر را نیک بداند :
ـ به برخی از پیامبران مقام امامت و وجوب طاعت نیز اعطا شده است.
ـ پیامبران گواهان امّتها هستند.
ـ پیامبران از جنس بشر و مرد هستند.
ـ خدا بر اساس حکمتهایی پیامبران خود را به اموری مبتلا میسازد.
ـ رؤیای پیامبران همواره راست است.
ـ پیامبران دارای مکارم اخلاق هستند.
این بحث به تفصیل در کتاب «امامت» مورد بررسی قرار گرفته است. ولی به اجمال باید دانست که امامت و سلطنت و مقام امر و نهی و وجوب اطاعت به طور مطلق مقامی بس بلند و ارجمند است که حتّی برخی از پیامبران الهی با وجود اینکه دارای مقام نبوّت و رسالت بودهاند حائز این مقام نبودند. حضرت ابراهیم (علیه السلام) با
اینکه از پیامبران اولوالعزم است بعد از مدّتها پیامبری به این مقام نایل گردید. امام رضا (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ الْإِمَامَةَ خَصَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ (علیه السلام) بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَ الْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثَالِثَة.(1)
همانا امامت که خداوند متعال خاص ابراهیم خلیل (علیه السلام) کرد بعد از نبوّت و خلیل بودن او در مرتبه سوم بود.
و امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْیَاءَ (قَالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً).(2)
همانا خداوند متعال ابراهیم را به بندگی قبول کرد پیش از آنکه به او نبوّت عطا کند. و همانا خداوند او را نبوّت عطا کرد پیش از آنکه رسالت به او دهد. و همانا خداوند او را رسالت عطا کرد پیش از آنکه او را به خلیل بودن قبول کند و خداوند او را به خلیل بودن قبول کرد پیش از آنکه او را به امامت نایل کند. پس آنگاه که همه این امور را برای او جمع کرد فرمود : «من تو را برای مردم امام قرار دادم».
و به همین جهت است که امام رضا (علیه السلام) مقام امامت را منزلت پیامبران و خلافت خدا دانسته است :
إِنَّ الْإِمَامَةَ هِیَ مَنْزِلَةُ الْأَنْبِیَاء... إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ الرَّسُولِ.(3)
همانا امامت مقام پیامبران است... همانا امامت جانشینی خدا و جانشینی
رسول است.
البتّه روشن است که منظور منزلت برخی از پیامبران است؛ یعنی منزلتی است که پیامبران به آن نایل شدهاند. با وجود این در امامان و اوصیای بعد از پیامبر خاتم نیز جاری شده است. ممکن است علّت آن، این باشد که خدای تعالی وقتی وجوب طاعت و فرمانبری از پیامبران را طرح میکند آن را با قید «بإذن الله» همراه میکند :
وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا لِـیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ.(1)
ما هیچ رسولی نفرستادیم مگر اینکه به اذن خدا از او اطاعت شود.
امیرمؤمنان (علیه السلام) نزدیکترین مردم را به پیامبران کسانی میداند که بیش تر از همه به دستورات آنان عمل میکنند :
أقْرَبُ النّاسِ مِنَ الأنبِیَاءِ أعْمَلْهُم بِما أمَروا بِهِ.(2)
نزدیکترین مردم به پیامبران عمل کنندهترین آنها به دستورات الهی هستند.
البتّه روشن است که اوامر پیامبران گاهی همان دستوراتی است که آنها از خداوند متعال بر بندگانش میآورند. و آنها تنها نقش واسطه را ایفا میکنند. و گاهی مقام امر به آنها تفویض شده و امر خود آنها امر خداوند متعال به شمار میآید که از این مقام تعبیر به مقام «وجوب طاعت» مطلق و «امامت» شده است. برای این نکته در بخش امامت توضیح بیشتری خواهد آمد.
یکی از ویژگیهای مهمّ پیامبران الهی این است که خداوند متعال آنان را گواهان امّتهایشان قرار داده است. و از این میان پیامبر گرامی اسلام گواه بر همه آنهاست.
وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِـیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِـیداً عَلی هـؤُلاءِ.(1)
و روزی که در هر امّتی گواهی بر آنها از خودشان مبعوث میکنیم و تو را بر آنان گواه میآوریم.
فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِـیدٍ وَجِئْنا بِکَ عَلی هـؤلاءِ شَهِـیداً.(2)
پس چگونه است آنگاه که از هر امّتی گواهی بیاوریم و تو را بر آنان گواه میآوریم.
پیامبر گرامی اسلام میفرماید: خداوند متعال هر گاه پیامبری مبعوث میکرد او را بر امّت خویش گواه و شاهد قرار میداد.
کَانَ إِذَا بَعَثَ نَبِیّاً جَعَلَهُ شَهِیداً عَلَی قَوْمِه.(3)
وقتی پیامبری را مبعوث میکند او را گواه بر قومش قرار میدهد.
امام باقر (علیه السلام) میفرماید: گواهان بر مردم جز پیامبران و امامان کسی دیگر نیست.
لَا یَکُونُ شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ إِلَّا الْأَئِمَّةُ وَ الرُّسُل.(4)
گواهان بر مردم نمیشوند مگر امامان و رسولان.
امام رضا (علیه السلام) هم شرح صدر و علم و عصمت را مقدمه لازم برای شهادت و گواهی بر خلق دانسته، میفرماید :
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِکَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ وَ أَلْهـَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهـَاماً فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَا یُحَیَّرُ فِیهِ عَنِ الصَّوَابِ وَ هُوَ مَعْصُومٌ مُوَیَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ أَمِنَ الْخَطَایَا وَ الزَّلَلَ وَ
الْعِثَارَ یَخُصُّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِذَلِکَ لِیَکُونَ حُجَّتَهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ شَاهِدَهُ عَلَی خَلْقِه.(1)
همانا بنده آنگاه که خدا او را برای امور بندگانش برمی گزیند سینه او را برای این امر فراخ میکند و در قلب او چشمههای حکمت را به ودیعه میگذارد و علم را به او الهام میکند پس بعد از آن در هیچ جوابی فرو نمیماند و از حق در تحیّر نمیشود. و او معصوم و مؤیّد و موفّق و مورد تسدید الهی است از خطاها و لغزشها و لیز خوردنها در امان است. خداوند او را به این امور اختصاص داده است تا حجّت او بر بندگانش و گواه او بر خلقش باشد.
از اوصاف و ویژگیهای پیامبران الهی این است که خداوند متعال آنان را از جنس بشر قرار داده، و از میان بشر نیز، همه پیامبرانش را از مردان انتخاب کرده است.
وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلّا رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ.(2)
ما پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی که به آنها وحی کردیم.
وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلّا رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ القُری.(3)
ما پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی از اهل آبادیها که به آنها وحی میکردیم.
این آیات ـ با توجه به آنچه تاریخ از پیامبران الهی نقل میکند ـ نشان میدهد که خداوند متعال پیامبرانش را از میان مردان انتخاب کرده، و از گروه زنان پیامبری برنگزیده است. ولی به حکمت این امر در آیات اشاره نشده است.
و در جواب کسانی که از پیامبر نشدن فرشتگان سؤال میکردند؛ میفرماید: اگر
قرار بود آن فرستاده را از میان فرشتگان انتخاب کنیم، او را هم به صورت مردی قرار میدادیم :
وَلَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً.(1)
اگر او را فرشتهای قرار میدادیم قطعاً [به شکل] مردی قرار میدادیم.
ابن حجر در «فتح الباری» استدلال به آیه (إِنَّ اللّهَ آصْطَفاکِ) (2)برای اثبات نبوّت
حضرت مریم را نقل کرده؛ و آن را ردّ میکند و بعد میگوید: از اشعری نقل شده که در میان زنان عدهای پیامبر بودند. و ابن حزم آنها را حواء و ساره و هاجر و أمّ موسی و آسیه و مریم دانسته است. و قرطبی ساره و هاجر را از آنها ندانسته؛ سپس اختلاف آرای علمای اهل سنت را در این باره ذکر کرده است. (3)
از میان علمای شیعه مرحوم قطب راوندی در کتاب «خرایج و جرایح» (4)به این
امر پرداخته و آن را ردّ کرده است. علامه مجلسی نیز در بحار از او نقل نموده است (5)
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب آنان که میگفتند خداوند چرا فرشتهای را نفرستاده است؛ فرمود چون حواسّ شما، فرشتگان را مشاهده نمیکند. واگر هم بر نیروی حواسّ شما افزوده میشد که آنها را مشاهده کنید باز هم آنها را باید به صورت بشر مشاهده میکردید تا سخن و مراد آنها را متوجه شوید (6)
البتّه روشن است که اگر خدای تعالی پیامبرانش را از جنسی غیر از جنس بشر خلق میکرد تکلیف برای بشر به اطاعت از آنها سخت نمیشد و امتحان و ابتلا معنایش را از دست میداد.
به همین جهت است که خدای تعالی آنان را مانند انسانهای معمولی قرار داده که میخورند و میآشامند و در میان مردم زندگی میکنند و دچار مشکلات میگردند و درد و رنج میکشند. این نه تنها برای بشر بلکه برای خود آنها هم موجب کمال و
افزونی درجات میگردد. خداوند سبحان میفرماید :
وَما أَرْسَلْنا قَبْـلَکَ مِنَ المُرْسَلِـینَ إِلّا إِنَّـهُمْ لَیَـأْکُلُونَ الطَّعامَ وَیَـمْشُونَ فِی الأَسْواقِ. (1)
ما پیش از تو رسولانی نفرستادیم مگر اینکه غذا میخوردند و در بازارها راه میرفتند.
یکی از ویژگیهای پیامبران صلوات الله علیهم شدّت ابتلای آنان است. اصولاً برای هر کاری امتحانی مناسب با آن گرفته میشود. و چون پیامبری و رسالت مقامی والا است، ابتلای آن نیز سختتر خواهد بود. علاوه بر اینکه اگر پیامبران در رفاه و آسایش باشند و از زندگی بالایی بر خوردار باشند و امّتهایشان در تنگدستی و گرفتاری بسر برند؛ پیروی از پیامبران را بر نمیتابند. به همین جهت است که امام صادق (علیه السلام) میفرماید: سختترین بلاها از آن پیامبران و بعد از آنها برای کسانی است که در مقامی فروتر از آنها قرار دارند.
إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِیَاءُ ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ. (2)
شدیدترین بلاها از میان مردمان بر پیامبران است سپس آنان که به دنبال آنها هستند و بعد آنان که در رتبههای بعدی قرار دارند.
امام باقر (علیه السلام) با تأکید بر این امر حکمت آن را بیان میکند که این کار به خاطر آن است که مردم با دیدن این مشکلات آنان را از مقام بشری فراتر نبرده، به درجه خدایی نرسانند؛ و به درجات خود آن بزرگواران نیز افزوده شود. با این همه یادآوری میکند که خداوند متعال پیامبرانش را به چیزی که نفرتانگیز و چندشآور شود، مبتلا نمیکند.
إِنَّ أَیُّوبَ مِنْ جَمِیعِ مَا ابْتُلِیَ بِهِ لَمْ تُنْتِنْ لَهُ رَائِحَةٌ وَ لَا قَبُحَتْ لَهُ صُورَةٌ وَ لَا خَرَجَتْ مِنْهُ مِدَّةٌ مِنْ دَمٍ وَ لَا قَیْحٌ وَ لَا اسْتَقْذَرَهُ أَحَدٌ رَآهُ وَ لَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ أَحَدٌ شَاهَدَهُ وَ لَا تَدَوَّدَ شَیْءٌ مِنْ جَسَدِهِ وَ هَکَذَا یَصْنَعُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِجَمِیعِ مَنْ یَبْتَلِیهِ مِنْ أَنْبِیَائِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ الْمـُکَرَّمِینَ عَلَیْه... إِنَّمَا ابْتَلَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْبَلَاءِ الْعَظِیمِ الَّذِی یَهُونُ مَعَهُ عَلَی جَمِیعِ النَّاسِ لِئَلَّا یَدَّعُوا لَهُ الرُّبُوبِیَّةَ إِذَا شَاهَدُوا مَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یُوصِلَهُ إِلَیْهِ مِنْ عَظَائِمِ نِعَمِهِ تَعَالَی مَتَی شَاهَدُوهُ. (1)
همانا ایوب با تمام ابتلاهایی که به آنها مبتلا شد بدنش متعفّن نشد و صورت وی زشت نگردید و خون و خونابه از او مدّتی بیرون نیامد. و احدی با دیدن او از او تنفّر پیدا نکرد و با مشاهده او احدی به وحشت نیفتاد و چیزی از بدن او کرم نگذاشت. خداوند متعال با همه پیامبران و اولیای گرامیش به هنگام ابتلایشان به همین صورت رفتار میکند... همانا خداوند متعال ایّوب را به بلایی بزرگ مبتلا کرد بلایی که با وجود آن بر همه مردم عظمت او سست گردید تا با مشاهده او به این حال ادعای ربوبیّت برای او نکنند؛ وقتی که خواست خدا را در رساندن نعمتهای بزرگ به ایشان مشاهده میکنند.
یکی دیگر از ویژگیهای پیامبران الهی راست بودن رؤیای آنهاست. امیرمؤمنان (علیه السلام) از رؤیای پیامبران به «وحی» تعبیر فرموده است :
رُوْیَا الْأَنْبِیَاءِ وَحْی. (2)
رؤیای پیامبران وحی است.
و امام صادق (علیه السلام) در حدیث مفضّل، حکمت مشتبه شدن رؤیاهای صادق و
کاذب را اینگونه بیان میکند که اگر همه آنها صادق بودند؛ همه مردم پیامبر میشدند. و اگر همه دروغ بودند رؤیا هیچ سودی نداشت :
فَإِنَّهَا لَوْ کَانَتْ کُلُّهَا تَصْدُقُ لَکَانَ النَّاسُ کُلُّهُمْ أَنْبِیَاءَ وَ لَوْ کَانَتْ کُلُّهَا تَکْذِبُ لَمْ یَکُنْ فِیهَا مَنْفَعَة. (1)
اگر همه رؤیاها راست میشد همه انسانها پیامبر میشدند و اگر همه رؤیاها کاذب میشد رؤیاها هیچ منفعتی نداشتند.
اصولاً خوابهای دروغین بنابه روایات معصومان (علیهم السلام) آنهایی است که معمولاً در آغاز خوابیدن دیده میشود و همه آنها از القائات شیاطین است (2).
به همین جهت است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابهایی را که مربوط به رؤیت وی و اوصیایشان است صادق دانسته؛ و دلیل آنها را این گونه بیان فرموده که شیطان نمیتواند خود را به صورت ایشان و اوصیایش در آورد (3).
و ظاهرآ به همین جهت است که رؤیای مؤمن جزئی از هفتاد جزء نبوّت شمرده شده است. زیرا وقتی همه رؤیاهای پیامبران صادق است و وحی به شمار میآید رؤیای صادق نیز نوعی وحی خواهد بود.
از ویژگیهای مهمّ و اساسی پیامبران که در تربیت و تبلیغ دین الهی و دعوت به سوی آن تأثیر فراوان دارد، اخلاق خوب پیامبران الهی است. که کسی در آن تردیدی ندارد.
امام صادق (علیه السلام) یکی از ویژگیهای پیامبران الهی را مکارم اخلاق شمرده و آنها را عبارت میداند از: یقین، قناعت، صبر، شکر، حلم، خوش خویی، سخاوت،
غیرت، شجاعت و جوانمردی. در برخی روایات علاوه بر آنها صداقت و امانت نیز، یاد شده است. (1)
امیرمؤمنان (علیه السلام) نیز با بیان اینکه منشأ معاصی و گناهان و کارهای زشت عبارت است از: حسد، حرص و طمع، شهوت و غضب؛ پیامبران را از این چهار امر مبرّا دانستهاند. (2)
ریشه مهمّ و منبع اساسی اخلاق از نظر روایات اهل بیت (علیهم السلام) دانش و خرد انسانی است. پس دانش و خرد هر اندازه فراتر رود اخلاق هم نیکوتر میگردد. البتّه در اهداف و حکمتهای بعثت پیامبران گفتیم که دانش و خرد و اخلاق و تربیت همیشه با هم تعامل دارند و تا تربیت تحقّق نیابد و ادب افزوده نشود، ممکن نیست عقل و دانش هم تکامل یابد. و عکس آن هم صادق است. با وجود همه اینها امام باقر (علیه السلام) در حدیث «جنود عقل و جهل»، همه خویهای نیک را از سپاهیان عقل شمرده و همه بدیها و زشتیها و ناپسندیها را از «سپاهیان جهل و نادانی» دانسته است. و بعد از ذکر همه آنها میفرماید: سپاهیان عقل جز در پیامبران و اوصیای آنها و یا مؤمنانی که دلشان با ایمان امتحان و آزمایش شده است، کامل نمیگردد. و در مؤمنان برخی از آنها وجود دارد.
فَلَا تَجْتَمِعُ هَذِهِ الْخِصَالُ کُلُّهَا مِنْ أَجْنَادِ الْعَقْلِ إِلَّا فِی نَبِیٍّ أَوْ وَصِیِّ نَبِیٍّ أَوْ مُوْمِنٍ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ، وَ أَمَّا سَائِرُ ذَلِکَ مِنْ مَوَالِینَا فَإِنَّ أَحَدَهُمْ لَا یَخْلُو مِنْ أَنْ یَکُونَ فِیهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنُودِ حَتَّی یَسْتَکْمِلَ وَ یَنْقَی مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذَلِکَ یَکُونُ فِی الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا مَعَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاء. (3)
همه این خصال که لشگریان عقل هستند جمع نمیشود مگر در نبی یا وصیّ نبی یا مؤمنی که قلب او با ایمان امتحان شده است و امّا دیگر
دوستان ما پس هیچکدام از آنها از داشتن بعضی از این لشگریان خالی نخواهند بود تا اینکه این خصال در او کامل شود و از لشگریان جهل پاک گردد، در این هنگام در درجه بالا با پیامبران و اوصیاء خواهد بود.
پس پیامبران الهی زیر نظر خداوند سبحان به خوبی تربیت شده و به کمال رسیده و آن گاه به مقام نبوّت نایل شدهاند. امیر المؤمنین (علیه السلام) این امر را در مورد پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بیان میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تربیت یافته خداوند سبحان بود. و من ادب آموخته او و مؤمنان برکشیده و تربیت آموخته من.
به طور کلی هیچ پیامبری را نمیتوان یافت که عزّت نفس و کرامت انسانی را مخدوش کرده باشد. همه پیامبران با زهد و پاکدامنی در میان انسانها زیستهاند. وهیچ گاه با وجود علم و دانش سرشاری که داشتهاند؛ کبر و غرور به آنان راه نیافته و همواره با طوایف مختلف با گشاده رویی و مهربانی برخورد نمودهاند. امیرمؤمنان (علیه السلام) خضوع و فروتنی آنان را اینگونه میستاید که پیامبران از روی فروتنی گونههای خود را بر زمین مینهادند و چهرههای خویش را به خاک میمالیدند و در برابر مؤمنان از خود فروتنی نشان میدادند.
فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ وَ عَفَّرُوا فِی التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُوْمِنِین. (1)
طبیعی است کسی که برای تربیت بندگان الهی مبعوث شده باشد؛ بیتردید باید تربیت یافته و کرامت نفس داشته و با بندگان الهی رفتاری خوب و برخوردی نیکو داشته باشد.
1) . نهج البلاغه خطبه / 192؛ بحارالانوار 14 / 467.
یکی از ویژگیهای مهمّ پیامبران الهی این است که خداوند متعال آنان را گواهان امّتهایشان قرار داده است. این مقام آن گاه به کسی داده میشود که شرح صدر یافته، به امور امّت خویش عالم باشد. و از هرگونه خطا و لغزش و نسیان و گناه معصوم باشد.
از ویژگیهای دیگر پیامبران آن است که آنان از جنس بشر و از میان مردان برگزیده شدهاند. برخی از علمای اهل سنّت معتقدند که تعدادی از زنان نیز به این مقام رسیدهاند.
از ویژگیهای دیگر پیامبران میتوان به شدّت و سختی بلایا و امتحانات آنان اشاره کرد. ولی آنان هیچگاه به اموری که چندش آور و نفرت بار باشد، مبتلا نشدهاند.
مقام «امامت» و «وجوب طاعت» مطلق مقامی بس عظیم و منزلتی است که تنها برخی از پیامبران بزرگ الهی به این مقام نایل شدهاند.
رؤیای پیامبران الهی ـ بلکه همه رؤیاهای صادق ـ گونهای «وحی» الهیاند و بدین جهت است که رؤیای مؤمن جزئی از هفتاد جزء نبوّت شمرده شده است.
از ویژگیهای مهمّ پیامبران الهی اخلاق نیکو و رفتار شایسته با بندگان الهی است. آنان انسانهایی ارجمند و کمال یافته، و نمونههای عالی بزرگواری و گران مایگی هستند. و هر گونه بدی و زشتی و آلودگی از ساحتشان دور است. آنان تربیت یافتگان حقّند و همه به آداب او مؤدّب گشتهاند.
چند مورد از ویژگیهای پیامبران ـ غیر از علم و عصمت ـ را نام ببرید.
بر اساس حدیث امام رضا (علیه السلام) مقدمات لازم برای شهادت و گواهی بر خلق را بنویسید.
آیا در میان زنان نیز پیامبری بوده است؟ اصطفای حضرت مریم به چه معناست؟
چنانچه پیامبران از جنسی غیر از جنس بشر بودند چه محذوری پدید میآمد؟
برخی از حکمتهای ابتلای پیامبران را بنویسید.
آیا همه پیامبران الاهی دارای مقام «وجوب طاعت» هستند؟ توضیح دهید و روایت «انّ الامامة هی منزلة الانبیاء....» را تفسیر کنید.
علّت راست بودن رؤیای انبیاء و اوصیاء را بنویسید.
چند مورد از مکارم اخلاق را نام ببرید.
ریشه و اساس اخلاق از نظر روایات چیست؟
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس با برخی از راههای شناخت پیامبران آشنا گردد و نقش عقل و خرد را در شناخت پیامبران الاهی بشناسد، مفهوم معجزه را بداند و نحوه دلالت آن بر صدق ادعای نبی را تبیین کند.
گفتیم نبی و رسول کسی است که مدّعی ارتباط خاصّی با خدای سبحان است. روشن است این ادّعا امری نیست که بتوان آن را با حواسّ درک کرد. و نیز از امور وجدانی همگانی نیست که همه به آن علم حضوری داشته باشند. و از آنجا که یک طرف قضیّه در این امر خداوند متعال است پس شناخت نبوّت بدون شناخت خداوند سبحان محال خواهد بود. به همین جهت است که امام صادق (علیه السلام) نخست از خداوند سبحان معرفت خود او را میطلبد و بدون معرفت خدای تعالی معرفت پیامبران الهی را امری نا ممکن میشمارد.
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَبِیَّکَ
فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَبِیَّکَ لَمْ أَعْرِفْهُ قَط.(1)
خداوندا نفس خویش را به من بشناسان که اگر نفس خویش را به من نشناسانی تو را نخواهم شناخت. خداوندا پیامبرت را به من بشناسان که اگر پیامبرت را به من نشناسانی او را اصلاً نخواهم شناخت.
خدا شناس میداند که خداوند از هر گونه نقص مبرّاست و هیچگونه شباهتی به خلق خویش ندارد. همه کارهایش حکیمانه است و هیچ کار بد و زشتی از او سر نمیزند. بدین وسیله نیک میداند که رسولان و پیام آوران او باید از پاکیزهترین و برترین انسانها بوده باشند. بنابراین شناخت حقیقت مقام رسالت و نبوّت انسان را به معرفت پیامبران الهی نزدیک میکند. و انسان میداند که مدّعی چنین مقامی هرگز نباید به کار زشت و گناه آلوده شود و باید از اصالت و ریشهای خوب و سالم برخوردار بوده، از حلّ مشکلات علمی و تربیتی مردم عاجز و ناتوان نباشد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید: خدا را به خدا بشناسید و رسول را به رسالتش.
اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَة.(2)
عقل انسان او را به این امر راهنمایی میکند و راه شناخت پیامبر را در این حدّ بر او هموار میکند. از این رو امام صادق (علیه السلام) پیامبران الهی را حجّتهای خداوند دانسته و عقل را نیز حجّتی میان او و مردم به شمار میآورد :
حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی الْعِبَادِ النَّبِیُّ وَ الْحُجَّةُ فِیَما بَیْنَ الْعِبَادِ وَ بَیْنَ اللَّهِ الْعَقْلُ.(3)
نبی حجّت خدا بر بندگان است و حجّت بین بندگان و خدا عقل است.
او پیامبرانش را در میان خلق مبعوث میکند تا حجّت او را بر آنها تمام کنند. ولی همین انسان تا از نور عقل برخوردار نباشد، نمیتواند حجّت راستین را از
دروغین تشخیص دهد. و تنها با دلالت و راهنمایی عقل خویش، بعد از آنکه خداوند خود را به او شناساند، خواهد دانست که چه کسانی در ادّعای خویش راستگویند و چه کسانی دروغ پرداز. ابن سکّیت میگوید به ابوالحسن (علیه السلام) عرض کردم امروز حجّت خداوند بر خلق چیست؟ فرمود :
الْعَقْلُ یُعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلَی اللَّهِ فَیُصَدِّقُهُ وَ الْکَاذِبُ عَلَی اللَّهِ فَیُکَذِّبُه.(1)
عقل که به واسطه آن راستگو بر خدا شناخته میشود و مورد تصدیق قرار میگیرد و دروغگو بر خدا هم شناخته میشود و مورد تکذیب قرار میگیرد.
پس عقل انسان در تشخیص پیامبران راستین از دروغ پردازان مفید و کارساز است. ولی با آن نمیتوان حقیقت نبوّت و رسالت را شناخت و به حقیقت وجودی پیامبران و رسولان الهی راه یافت. به نظر میرسد کسی که میخواهد به این درجه از شناخت و آگاهی برسد؛ باید آنگاه که عقل و خرد، او را به پیامبر راستین راهنمایی میکند؛ کمر همّت را به پیروی او محکم کند؛ و همه اعمال و رفتار خویش را بر پایه فرمودههای او سامان دهد؛ و به هیچ وجه از سخن او سر پیچی نکند و همیشه در اطاعت و فرمانبری او ثابت قدم و استوار باشد. زیرا تنها در این صورت است که خداوند متعال او را به درجات عالی معرفت نایل خواهد کرد. خدای سبحان میفرماید :
وَأَن لَو استَقَامُوا عَلَی الطّریقَة لاَسْقَینَاهُم مَاءآ غَدقَآ.(2)
و اینکه اگر بر راه استوار باشند آنان را از آب گوارا سیراب میکنیم.
بدیهی است که هر کس اطاعت و فرمانبریش بیشتر باشد به خداوند متعال
نزدیکتر خواهد بود. معلوم است که قرب به خدا قرب معرفتی است نه قرب مکانی و جسمانی. و این شیوهای است که عقل نیز کاملاً آن را تأیید میکند. زیرا هیچ مربّی عاقلی را نمیتوان یافت که در مقام تربیت دانشآموزان خویش عمل و رفتار و استقامت و پشتکار آنها را در تعالیم آینده لحاظ نکند.
بدین ترتیب روشن گردید که عقل و خرد انسانی در شناخت پیامبران الهی با توجّه به معرفت فطری تا حدّی مؤثّر است. و بدین جهت است که خداوند متعال آن را در کنار پیامبران قرار داده و آنان را حجّت ظاهری خویش و عقل را حجّت باطنی خود به شمار آورده است.
زمین هیچ گاه از حجّت خداوند متعال خالی نبوده و نخواهد بود. جز اینکه در برههای از زمانها حجّتهای الهی به خاطر عللی، از مردم پنهان بودهاند؛ در آن زمانها نیز وصایت و توارث میان آن بزرگواران همواره بر قرار بوده و آثار نبوّت در میان ایشان دست به دست میگشته است.
علاوه بر همه اینها؛ معمولاً پیامبران پیشین از پیامبران بعدی خبر داده، آنان را به امّتهایشان معرفی میکردند. امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
مِنْ سَابِقٍ سُمِّیَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَه.(1)
پیامبری پیشین که برای او پیامبر پسین نامیده شده و پیامبر پسین که توسّط پیشین شناسانده شده است.
و این معرّفی گاهی به حدّی میرسیده است که امّتها پیامبر آینده را همچون فرزندان خویش میشناختند. قرآن کریم درباره پیامبر اسلام میفرماید :
1) . نهج البلاغه، خطبه / 1؛ بحارالانوار 11 / 60.
الَّذِینَ آتَیْناهُمُ آلکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَإِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ.(1)
آنان که کتاب برایشان دادیم او را میشناسند همانطور که پسران خود را میشناسند و همانا گروهی از آنها با وجود اطّلاع از حق آن را کتمان میکنند.
پس کسانی که با پیامبران و حجج الهی در ارتباط بودند، مشکلی در شناخت پیامبر آینده نداشتند. و این مشکل تنها دامن گیر کسانی است که به عللی نتوانستند از آمدن پیامبری آگاهی یابند. چنین کسانی ناگزیر هنگامی که با ادّعای نبوّت فردی رویارو میشدند چارهای نداشتند جز اینکه ادعای او را با محکهایی که برای تشخیص پیامبران راستین از دروغین ذکر شده، به دقّت مورد بررسی قرار داده؛ وظیفه خویش را در برابر او تعیین کنند.
در قرآن کریم از کارهای خارق العادهای که خداوند متعال برای تأیید پیامبرانش ایجاد کرده است، به عنوان «معجزه» یاد نشده است. بلکه به عنوان «آیة» و «بیّنه» و... از آنها یاد شده است.
وَلَقَدْ آتَیْنا مُوسی تِسْعَ آیاتٍ بَـیِّناتٍ.(2)
و به تحقیق موسی را نُه آیه روشن عطا کردیم.
و از زبان حضرت موسی (علیه السلام) میفرماید :
قَدْ جاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ.(3)
از سوی پروردگارتان دلیلی روشن آمده است.
و در جای دیگر میفرماید :
وَما کانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلّا بِـإِذنِ اللّهِ.(1)
هیچ رسولی توان آن را ندارد که آیهای بدون اذن خدا بیاورد.
این تعابیر حاکی از آن است که هدف از ایجاد این کارها تعجیز و قدرت نمایی نبوده است. زیرا روشن است که خیلی از این کارهای خارق العاده به جهت اطمینان قلب مؤمنان و گروندگان به پیامبران الهی و برای استجابت خواستههای آنان صورت گرفته است. بلکه برخی از آنها به خواست خود پیامبران و برای استحکام ایمان و استوار ساختن اطمینان آنها تحقق پیدا کرده است. در جریان حضرت ابراهیم (علیه السلام) که از خداوند متعال میخواهد کیفیّت احیای مردگان را به او نشان دهد؛ خداوند متعال میفرماید: مگر تو ایمان نداری؟ حضرتش جواب میدهد: چرا؛ ولی میخواهم دلم مطمئن گردد.
وَإِذ قالَ إِبْراهِـیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ المَوْتی قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قالَ بَلی وَلـکِنْ لِـیَطْمَئِنَّ قَلْبِی.(2)
و آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگارا مرا نشان ده که مردگان را چگونه زنده میکنی. فرمود: آیا ایمان نیاوردی؟ گفت: چرا، ولی برای اینکه دلم مطمئن شود.
درباره حضرت زکریّا (علیه السلام) آمده است که وقتی فرشتگان الهی او را به تولّد حضرت یحیی (علیه السلام) بشارت دادند؛ گفت: چگونه میشود من صاحب فرزند گردم در صورتی که پیر شدهام و همسرم نازا است؟! خداوند متعال در پاسخ او فرمود: خدایت بر هر کاری تواناست. حضرت زکریّا در این حال از خدای تعالی «آیه» درخواست میکند. و خداوند میفرماید: «آیه» تو این است که سه روز با مردم جز به رمز و اشاره نمیتوانی سخن بگویی.
قالَ رَبِّ آجْعَلْ لِی آیَةً قالَ آیَتُکَ أَلّا تُـکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ أَیّامٍ إِلّا رَمْزاً.(1)
گفت: پروردگارا، آیهای برای من قرار ده. گفت: آیه تو این است که سه روز با مردم سخن نتوانی گفت مگر به رمز.
آیات حضرت موسی (علیه السلام) در برابر بنیاسرائیل جز استفاده از عصا در برابر ساحران فرعون، همه برای تحکیم ایمان و تذکار به خداوند متعال صورت گرفته است در تبدیل عصا به مار و بلعیدن همه آنچه ساحران ساخته بودند علاوه بر تذکار و تنبّه به قدرت پروردگار، تعجیز ساحران و فرعون هم درکار بوده است.
گاهی آیات و معجزات پیامبران برای پایبند کردن مؤمنان به احکام و دستورات پیامبرانشان و عبرت گرفتن دیگران صورت میگرفته است. میتوان گفت بیشترینه آیات پیامبران از این گونه بودهاند.
وَما نُرْسِلُ بِالآیاتِ إِلّا تَخْوِیفاً.(2)
ما آیات را جز برای ترساندن نمیفرستیم.
خداوند متعال جریان حضرت عزیر یا ارمیا را که بعد از صد سال مردن دوباره زنده میشود به عنوان «آیه» برای دیگران بازگو میکند :
وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّاسِ.(3)
و تا اینکه تو را آیه برای مردم قرار دهیم.
همچنین از تولّد حضرت عیسی بدون پدر، به عنوان «آیه»ای از قدرت و رحمت خویش یاد میکند.
وَلِنَجْعَلَه آیَةً لِلنّاسِ وَرَحْمَة مِنَّا.(4)
و تا اینکه او را آیه برای مردم و رحمت از خودمان قرار دهیم.
خداوند سبحان بیشترینه امّتهای پیامبران را که با آنان مخالفت ورزیده، آنها را تکذیب میکردند و آیات الهی را به ریشخند میگرفتند؛ با آیات قهر و غضب خویش هلاک ساخته تا عبرت و پندی برای دیگران باشد و تذکّر و تنبّهی برای کسانی که قصههای آنان را یاد میکنند.
بنابر این، کارهای خارق العادهای که خداوند متعال برای تأیید پیامبرانش ایجاد میکند، بیشتر جنبه هدایتی و راهنمایی و یاد آوری و دلالت دارد تا تعجیز و قدرت نمایی و مبارزه و تحدّی. بلکه حتی در مواردی هم که تعجیز و تحدّی در میان است اصل و اساس جنبه هدایتی و دلالتی و «آیه» بودن آن است تا سرکوب مخالفان و منکران. زیرا آیه و علامت و یاد آوری وقتی معنا دارد که انسانهایی وجود داشته باشند یا به انسانهایی که بعدآ میآیند، برسد.
گاه در برخی از روایات معصومان (علیهم السلام) به جای «آیه» واژه «معجزه» آمده است. به نظر میرسد علّت آن این باشد که همه «آیات» پیامبران الهی فعل خداوند متعال است و بشر از مقابله با آن کارها و آوردن نظایر آنها عاجز و ناتوان است. امّا ـ چنان که گفتیم ـ در این امر نیز منظور و مقصود اصلی همان «آیه» و نشانه بودن برای صداقت و راستی نبوّت و رسالت مدّعی آن است. همانطور که در آیات زیادی به این مطلب اشاره رفته است که مخالفان وقتی با پیامبران مواجه میشدند، میگفتند :
إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِها إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقِـینَ.(1)
اگر میتوانی آیهای بیاوری آن را بیاور اگر از راستگویان هستی.
فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِـینَ.(2)
اگر از راستگویانی به ما بیاور آن را که وعده میدهی.
ابو بصیر در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) درباره علّت معجزه که خداوند متعال به پیامبرانش عطا فرموده، سؤال میکند :
لِأَیِّ عِلَّةٍ أَعْطَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْبِیَاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَعْطَاکُمُ الْمـُعْجِزَةَ؟
دلیل اعطای معجزه از سوی خداوند متعال به شما و پیامبران و رسولان چیست؟
حضرت در جواب با اینکه واژه «معجزه» را بکار میبرد ولی تأکید میکند که آن «علامت» است.
لِیَکُونَ دَلِیلًا عَلَی صِدْقِ مَنْ أَتَی بِهِ وَ الْمـُعْجِزَةُ عَلَامَةٌ لِلَّهِ لَا یُعْطِیهَا إِلَّا أَنْبِیَاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ حُجَجَهُ لِیُعْرَفَ بِهِ صِدْقُ الصَّادِقِ مِنْ کَذِبِ الْکَاذِبِ.(1)
تا اینکه دلیل بر صدق آورنده آن باشد. معجزه علامتی برای خداست که عطا نمیکند آنرا مگر به پیامبران و رسولان و حجّتهایش تا به واسطه آن راستی راستگو از دروغ دروغگو شناخته شود.
پس دلالت معجزه به صدق ادّعای نبوّت همچون دلالت آیات تکوینی بر وجود خداوند متعال و معرفت او است. و همانطور که آنها در معرفت خدا فقط جنبه تذکار و یادآوری دارند در مورد آیات پیامبران هم امر از این قرار است. زیرا روشن است که معرفت پیامبران الهی بدون معرفت خداوند سبحان، معنا و مفهومی ندارد. پس وقتی فردی مدّعی نبوّت و رسالت از سوی خداوند متعال بود؛ وظیفه اصلی او توجّه دادن به خداوند متعال و یاد آوری معرفت او است. و این یادآوری و تنبّه وقتی کامل میشود که رسول و نبی بتواند آیهای از آیات الهی را برای مخاطبان خود اظهار و ابراز نماید.
معلوم است مخاطبان در برابر آیات الهی گوناگوناند؛ برخی عناد دارند و برخی تسلیم میگردند. ولی باید دانست که زنده کردن دلها و اثاره گنجهای عقول انسانی و
1) . علل الشرایع 1/122؛ بحارالانوار 11/71.
توجّه دادن او به معرفت فطری از معجزات و آیات مهم و اساسی پیامبران است.
در مورد اختلاف زمان پیامبران و تأثیر آن در آیات و معجزات آنها، حدیثی از امام رضا (علیه السلام) نقل شده است که در این زمینه مفید است. ابن سکّیت از امام رضا (علیه السلام) از گوناگونی آیات حضرت موسی و عیسی و محمّد صلوات الله علیهم سؤال میکند. حضرت در جواب علوم و فنون روزگار هر یک را دلیل آن دانسته، میفرماید :
إِنَّ اللَّهَ لَمَّا بَعَثَ موسی (علیه السلام) کَانَ الْغَالِبُ عَلَی أَهْلِ عَصْرِهِ السِّحْرَ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ بِمَا لَمْ یَکُنْ فِی وُسْعِهِمْ مِثْلُهُ وَ مَا أَبْطَلَ بِهِ سِحْرَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَیْهِمْ.
وَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ عِیسَی (علیه السلام) فِی وَقْتٍ قَدْ ظَهَرَتْ فِیهِ الزَّمَانَاتُ وَ احْتَاجَ النَّاسُ إِلَی الطِّبِّ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ بِمَا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُمْ مِثْلُهُ وَ بِمَا أَحْیَا لَهـُمُ الْمـَوْتَی وَ أَبْرَأَ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَیْهِمْ.
وَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) فِی وَقْتٍ کَانَ الْغَالِبُ عَلَی أَهْلِ عَصْرِهِ الْخُطَبَ وَ الْکَلَام... فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ مَوَاعِظِهِ وَ حِکَمِهِ مَا أَبْطَلَ بِهِ قَوْلَهـُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَیْهِم....(1)
همانا خداوند آنگاه که موسی (علیه السلام) را مبعوث کرد سحر بر اهل زمان او غالب بود پس او از ناحیه خدا چیزی را آورد که مانند آن از توانخارج بود و به واسطه آن سحر آنها را باطل کرد و حجّت را بر آنها تمام کرد. و همانا خداوند عیسی (علیه السلام) را در وقتی مبعوث کرد که فلج شایع شده بود و مردم نیاز به طبابت داشتند پس از ناحیه خداوند چیزی را آورد که آوردن مثل آن در توان آنها نبود و او چیزی آورد که با آن مردگان را زنده میکرد و کور مادر زاد و مرض پیسی را به اذن خدا شفا میداد و با آن حجّت را بر
1) . کافی 1/24؛ احتجاج 2 / 432؛ بحارالانوار 17/ 210.
آنها تمام میکرد.
و همانا خداوند محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در زمانی مبعوث کرد که بر اهل آن زمان خطبه خواندن و کلام غالب بود... پس از ناحیه خدا مواعظ و حکمتهایی آورد که با آنها گفتار آنان را باطل کرد وحجّت را تمام کرد.
پس انگیزه گوناگونیِ آیات پیامبران در زمانهای مختلف، از اختلاف و تفاوت علوم رایج آن زمانها بوده است. واین بدان جهت بوده که توجّه مردم در هر زمانی به مسائلی بیشتر معطوف میشده و آیهای که در آن زمینه میآمده در اتمام حجّت و یادآوری و توجّه مردم به سوی خداوند سبحان مؤثّرتر بوده است.
گفتیم «معجزه» آیه و نشانه است که خداوند متعال به پیامبرانش عطا کرده یا آن را به دست آنها ظاهر میسازد تا راستی ادّعای نبوّت آنها برای مردم روشن شود. آنان با دیدن کارهای فراطبیعی پیامبران متوجّه میشوند که آنان در ادّعایشان صادقاند. زیرا به وسیله این «آیات» و نشانهها مردم درمییابند که آنان با خداوند متعال در ارتباطند. خدایی که هیچ کاری بی اراده او تحقّق نمییابد. و اسباب و علل طبیعی همه محکوم اراده اوست. پس انبیا در حقیقت مدّعی ارتباط خاص با خداییاند که علم و قدرتش بی پایان و فراتر از همه علوم و قدرتهاست. پس بهترین نشانه برای راستی این ادّعا و ارتباط داشتن با خدا، ارائه علم و قدرتی فوق العاده است. و به همین دلیل است که آیات و نشانههای پیامبران الهی از این دو مقولهاند. پس به طور قطع میتوان گفت که همه آنها نشانه علم و قدرت حق متعالاند.
بعضی میگویند «معجزه» نشانه قدرتی فراطبیعی است که با اثبات آن نمیتوان صدق احکام و تعالیم معجزهگر را نتیجه گرفت، چون مطابقت با واقع از مقوله علم است و معجزه از مقوله قدرت؛ ـ مثلاً آب کردن فولاد در یک لحظه دلیل قدرت خارق العاده است؛ امّا دلیل بر وجود خدا و پیغمبر و بهشت و جهنّم وصحّت
احکام و قوانین و تعالیم پیامبران نیست ـ این اشکال با بیانی که گفته شد منتفی میشود. زیرا وقتی اثبات شد که همه معجزات پیامبران نشانه علم الهیاند و قرینهای قوی برای دانش بی کرانه و فراطبیعیِ معجزهگر؛ صدق گفتار او و صحّت احکام و قوانین و تعالیمش در پیوند با حقایق جهان هستی و دنیا و آخرت قطعی و یقینی میشود. و مخاطبانش یقین و اطمینان میکنند که احکام و دستورات و تعالیم او درباره جهان هستی همه از همین ارتباط پدید آمده است.
البتّه باید توجّه داشت که نخستین و مهمترین وظیفه پیامبران الهی توجّه دادن انسان به خدای متعال و یاد آوری معرفت فطری خدای سبحان و اثاره گنجهای نهفته عقول آنهاست. وبعد از آن است که نبوّت خودشان را مطرح کرده، از مردم مـیخواهند به دستورهایی که از سوی خدایشان آورده؛ عمل کنند. و ـ چنانکه گفتیم ـ معرفت نبوّت نبی بدون معرفت خدای سبحان تحقّق پیدا نمیکند. پس کسی که به دعوت پیامبران الهی به خدای تعالی متوجّه گردید آوردن آیه و معجزه برای او یا برای اتمام حجّت است و یا برای تثبیت ایمان.
امّا اثبات این مطلب که همه معجزات پیامبران نشانه علم الهی است با اندکی توجّه و تأمّل در معجزاتی که در قرآن و روایات نقل شده؛ روشن میشود. زیرا برخی از آنها به طور کلی اعجاز علمیاند؛ مانند قرآن کریم برای پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و اِخبار از آنچه مردم در خانه هایشان ذخیره کردهاند برای حضرت مسیح؛ و برخی دیگر هم نشانه علماند؛ مانند احیای مردگان و شفای بیماریهای چاره ناپذیر و جاری کردن آب از سنگ و تبدیل نمودن عصا به ماری بزرگ و بیرون آوردن شتر از کوه و سخن گفتن با حیوانات و آوردن تخت بلقیس در یک چشم بهم زدن و امثال و نظایر آنها. زیرا روشن است که این امور با علم تحقّق پیدا میکند تا قدرت و توانایی. و در آیات و روایات هم این امور مستند به علم شده است نه قدرت. قرآن آصف بن برخیا را که در یک چشم بهم زدن تخت بلقیس را آورد به داشتن علمی از کتاب توصیف میکند :
قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الکِتابِ أَنَا آتِـیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَـدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ.(1)
کسی که نزد او علمی از کتاب بود گفت: من او را پیش از آنکه چشم بهم زنی میآورم. و امام صادق (علیه السلام) در توضیح علم آصف بن برخیا میگوید: آصف با یک حرف از هفتاد و سه حرفِ اسم اعظم که بر زبان جاری ساخت زمین را شکافت و تخت بلقیس را نزد حضرت سلیمان حاضر کرد و سپس زمین شکافته شده را دوباره به حال نخست بازگردانید.
اسْمُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ ثَلَاثَةٌ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً کَانَ عِنْدَ آصَفَ حَرْفٌ فَتَکَلَّمَ بِهِ فَانْخَرَقَتْ لَهُ الْأَرْضُ فِیَما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ سَبَإٍ فَتَنَاوَلَ عَرْشَ بِلْقِیسَ حَتَّی صَیَّرَهُ إِلَی سُلَیَْمانَ ثُمَّ انْبَسَطَتِ الْأَرْضُ فِی أَقَلَّ مِنْ طَرْفَةِ عَیْن.(2)
اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است که نزد آصف یک حرف از آن بود وبه آن تکلّم کرد و زمین بین او و سبا برای او شکافته شد و او تخت بلقیس را گرفت و نزد سلیمان آورد سپس زمین در یک چشم بهم زدن بهم آمد.
و حضرت عیسی (علیه السلام) نیز با دو حرف از حروف اسم اعظم مردهها را زنده و کوری مادر زاد و پیسی را علاج میکرد :
وَ أَعْطَی عِیسَی مِنْهَا حَرْفَیْنِ وَ کَانَ یُحْیِی بِهِمَا الْمَوْتَی وَ یُبْرِئُ بِهِمَا الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَص.(3)
و به عیسی از آنها دو حرف داد که با آن دو مردگان را زنده میکرد و کور مادر زاد ومرض پیسی را شفا میداد.
از سوی دیگر قرآن نیز که «آیه» و معجزه جاوید پیامبر اسلام است خود را حاوی دانش فراوان معرفی کرده؛ و یکی از علومش را سخن گفتن با مردگان و به حرکت در
آوردن کوهها و شکافتن زمین معرّفی میکند :
وَلَوْ أنَّ قُرآناً سُـیِّرَتْ بِهِ آلجِبالُ أَوْ قُـطِّعَتْ بِهِ الأَرضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ المَوْتی بَلْ لِلّهِ الأَمرُ جَمِـیعاً.(1)
و اگر قرآن به واسطه آن کوهها به حرکت در آیند یا زمین به واسطه آن تقطیع شود یامردگان با آن سخن بگویند بلکه امر همهاش از برای خداست.
معلوم است اگر این علم به موجودی کوچک و خیلی ناتوان هم داده شود همین کارها را با آن انجام میدهد.
زمین هیچ گاه از حجّت خالی نمیماند. و هر پیامبری مردم روزگار خویش را از حجّت و پیامبر آینده، آگاه میکند.
در قرآن کریم به جای واژه معجزه از واژههایی همچون «آیه» و «بیّنه» استفاده شده؛ وحکمت این امر آن است که معجزات، آیات الهی اند که برای توجه دادن بشر به خدای سبحان و یادآوری او و پایداری ایمان و اطمینان قلبی، و ترسانیدن از عذاب الهی و انگیزههایی دیگر به پیامبران داده میشود؛ نه برای قدرت نمایی و ناتوان شمردن دیگران. پس مناسبترین واژه برای بیان این امر همان واژههایی است که در قرآن بکار برده شده است.
شناخت پیامبران الهی به واسطه شناخت خدای سبحان برای انسان امکانپذیر است. انسان بعد از شناخت خداوند متعال به عقل و خرد خویش مدّعیان راستین را از دروغ پردازان تشخیص میدهد. و میداند کسی که ریشهاش نا سالم و در کردار و رفتارش ناراستی وجود دارد، نمیتواند رسول و پیام آور خداوند پاک و منزه باشد
1) . رعد(13) / 31.
و عقل او را تا این حدّ به شناخت رسولان الهی دلالت میکند و برای شناخت بیشتر باید کمر همّت به پیروی از آنان ببندد تا با اعمال صالح و کردار نیک راه تقرّب خویش را به خدا و فرشتگان او، هموار کند.
واژه معجزه در روایات به ندرت یافت میشود. و آن جا که به کار رفته نیز جنبه آیه و علامت بودن آن مورد توجّه است.
گوناگونی آیات و معجزات پیامبران ـ که از دگرگونی مسائل زمانها حکایت میکند ـ برای این بوده است که تذکر و یاد آوری و اتمام حجّت هر چه کاملتر تحقّق یابد.
معجزه به ظاهر نشانه قدرت خداوند متعال است، ولی با دقّت معلوم میشود که معجزه نشانه علم او نیز هست.
ارتباط شناخت نبی و شناخت خدا را تبیین فرمایید.
مفهوم «اعرفوا الله بالله والرسول بالرّسالة» را به طور مبسوط بنویسید.
نقش عقل را در تشخیص پیامبران راستین بنویسید.
مفهوم «نصّ پیامبر سابق» ـ به عنوان یکی از راههای شناخت حجّت خدا ـ را بنویسید.
«معجزه» به چه معناست؟ و تفاوت آن با «آیه» و «بیّنه» چیست؟
جهت امور خارق العادهای که به دست پیامبران ایجاد میشود، را بنویسید.
دلیل گوناگونی معجزات پیامبران مختلف را با توجّه به حدیث امام رضا (علیه السلام) بنویسید.
«معجزه» نشانه علم الهی پیامبران است یا قدرت الهی ایشان یا هر دو؟ توضیح دهید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس ضمن آشنایی با منبع صحیح آگاهی از پیامبران پیشین راجع به تعداد پیامبران، پیامبران اولوالعزم، لغت و زبان پیامبران و کتابهای ایشان اطلاعاتی کسب کند.
تنها منبع صحیح برای اطّلاع و آگاهی از پیامبران پیشین، قرآن کریم و اخبار و آثار رسیده از پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) است. زیرا بر مبنای قرآن کریم کتابهای پیامبران پیشین هیچ کدام به دور از تحریف به دست بشر امروزی نرسیده است. وهیچ یک از آنها به تنهایی و بدون تأیید قرآن کریم برای هیچ کس حجّت نیست. و چون ما معتقدیم که تمام آثار پیامبران پیشین به توارث به پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است؛ پس برای فهمیدن محتوای کتابها و شناخت ویژگیهایشان چارهای جز مراجعه به قرآن کریم و معصومان (علیهم السلام) نداریم.
در بخش کلیّات به برخی از جهات اختلاف و تفاوت پیامبران اشارهای گردید و گفته شد که پیامبران درجات و مراتب مختلف دارند. و بیان شد که تعدادی از آنها
علاوه بر مقام نبوّت و رسالت دارای مقام امامت نیز بودند. و تعدادی از آنها خود دارای شریعت بوده و برخی پیرو شرایع پیامبران دیگر بودهاند. در اینجا ـ علاوه بر اطّلاعات کلّی و اجمالی درباره آنان ـ به برخی دیگر از ویژگیها و کیفیّت نبوّت و رسالت آنها اشاره میشود :
در قرآن کریم تنها تعدادی از پیامبران الهی نام برده شده است. و تصریح شده که رسولانی هم هستند که ذکری از آنها به میان نیامده است.
وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ.(1)
و رسولانی که پیش از این آنها را بر تو نقل کردیم و رسولانی که بر تو آنها را نقل نکردیم.
در قرآن کریم تنها نام بیست و شش پیامبر آمده؛ و آنان عبارتند از: آدم، نوح، ادریس، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، الیسع، ذوالکفل، الیاس، یونس، اسحاق، یعقوب، یوسف، شعیب، موسی، هارون، داوود، ایّوب، سلیمان، زکریّا، یحیی، اسماعیل صادق الوعد، عیسی و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) (2).
پیامبران دیگری نیز بودهاند که به صورت مبهم از آنها یاد شده است. مانند :
قالَ لَهُمْ نَبِـیُّهُمْ.(3)
پیامبرشان به آنها گفت.
أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ.(4)
یا مانند کسی که بر آبادیی عبور کرد.
وَأوصَیْنَا إِلی إِبْراهِـیمَ وَإِسْمـعِـیلَ وَإِسْحـقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ.(1)
و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب واسباط وصیّت کردیم.
در آیه آخر «أسباط»، جمع سبط به معنای قبایل بنی اسرائیل است که هر قبیلهای را پیامبری بوده است. و تعداد آنها بنابر آنچه روایات اهل بیت (علیهم السلام) بر آن دلالت دارد ـ دوازده نفر ـ از فرزندان حضرت یعقوب (علیه السلام) ـ است.(2)
در دعای امّ داوود امام صادق (علیه السلام) تعداد دیگری از پیامبران الهی را نام برده است(3).
در روایات اهل بیت (علیهم السلام) مشهور است که تعداد پیامبران الهی صد و بیست و چهار هزار نفرند.(4)
در روایتی تعداد آنها صد و چهل و چهار هزار ذکر شده است.(5)
در حدیثی دیگر سیصد و بیست هزار نبی و سیصد و اندی رسول ذکر گردیده است(6)
و در حدیثی دیگر صد و بیست هزار.(7)
در تعداد پیامبران اولوالعزم اختلاف نیست. و همه اتّفاق دارند که آنها پنج نفر و عبارتند از: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد (علیهم السلام).
ولی در انگیزه نامگذاری آنان به این عنوان اختلاف است :
در برخی روایات حکمت آن صاحب شریعت بودن آنان عنوان شده است.(1)
در برخی دیگر کمال ولایت و دوستی اهل بیت (علیهم السلام).(2)
در برخی مبعوث شدن فراگیر آنان به کرانههای زمین و جنّ و انس.(3)
و در برخی دیگر پیشی گرفتن در اقرار به خداوند متعال.(4)
پس در اینکه این پنج نفر از پیامبران بزرگ الهیاند و نسبت به دیگران از درجه و مقامی بالا برخوردارند تردیدی نیست و امام صادق (علیه السلام) فضیلت و برتری علمی آنها را نسبت به پیامبران دیگر به صراحت بیان کرده؛ میفرماید :
إِنَّ اللَّهَ فَضَّلَ أُولِی الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ بِالْعِلْمِ عَلَی الْأَنْبِیَاء.(5)
همانا خداوند رسولان اولوالعزم را به علم بر پیامبران برتری داده است.
همه پیامبران با واژه و زبان قوم خویش سخن گفتهاند :
وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَوْمِهِ.(6)
و ما هیچ رسولی نفرستادیم مگر به زبان قومش.
از امیرمؤمنان و امام صادق (علیهما السلام) نقل شده که هود، صالح، شعیب، اسماعیل و محمّد (علیهم السلام) به زبان عربی سخن میگفتند.(7)
و در روایتی زبان حضرت آدم، شیث، إدریس، نوح و ابراهیم (علیهم السلام) را سریانی و زبان اسحاق، یعقوب، موسی، داوود و عیسی (علیهم السلام) را عبرانی، و زبان هود، صالح،
شعیب، اسماعیل و محمّد (علیهم السلام) را عربی دانسته است. و بعد فرموده است :
ابراهیم و اسحاق و یعقوب و لوط در یک زمان مبعوث شدهاند.(1)
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام نقل شده که تعداد کتابهایی که بر پیامبران الهی نازل شده صدو چهار است :
مِائَةَ کِتَابٍ وَ أَرْبَعَةَ کُتُبٍ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَی شَیْثٍ خَمْسِینَ صَحِیفَةً وَ عَلَی إِدْرِیسَ ثَلَاثِینَ صَحِیفَةً وَ عَلَی إِبْرَاهِیمَ عِشْرِینَ صَحِیفَةً وَ أَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ الزَّبُورَ وَ الْفُرْقَان.(2)
خدا صد و چهار کتاب نازل کرد. پنجاه صحیفه بر شیث و سی صحیفه بر ادریس و بیست صحیفه بر ابراهیم و تورات و انجیل و زبور و فرقان را نازل کرد.
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که مجوس پیامبری داشتند که او را کشته و کتابش را سوزاندند. این کتاب در دوازده هزار پوست گاو گرد آمده بود.(3)
قرآن نیز به کتاب برخی پیامبران اشاره دارد :
وَآتَیْنا داوُدَ زَبُوراً.(4)
و بر داود زبور را دادیم.
وَقَفَّیْنا عَلی آثارِهِمْ بِعِـیسَی آبْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ آلتَّوْراةِ وَآتَیْناهُ آلإِنْجِـیلَ فِـیهِ هُدَیً وَنُورٌ وَمُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَهُدیً وَمَوْعِظَةً
لِلْمُتَّقِـینَ.(1)
به دنبال آثار آنها عیسی بن مریم را آوردیم در حالی که تورات را پیش روی خود تصدیق کننده بود و به او انجیل را دادیم در آن هدایت ونور بود و تورات پیش از خود راتصدیق کننده بود و هدایت و موعظه برای پرهیزگاران بود.
إنّ هَذَا لَفِی الصّحف الأولِی * صحف إبراهِیم وَمُوسَی.(2)
این در کتابهای پیشین موجود است کتابهای ابراهیم و موسی.
بدین ترتیب میتوان پیامبران صاحب کتاب را از این آیات و روایات به اجمال شناخت. مقداری از محتوای آن کتابها نیز در آیات قرآن و روایات معصومان (علیهم السلام) دیده میشود امّا هرگز نمیتوان اطّلاع کاملی از آنها به دست آورد. ما معتقدیم که اصل همه آن کتابها نزد حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف محفوظ است.(3)
تنها منبع صحیح برای رسیدن به اخبار و حالات و ویژگیهای پیامبران پیشین قرآن و آثار اهل بیت (علیهم السلام) است.
اسامی بیست و شش نفر از پیامبران الهی در قرآن کریم به صراحت آمده است. و در روایات تعداد دیگری نیز بیان شده است.
مشهور آن است که تعداد پیامبران الهی صد و بیست و چهار هزار است.
در اینکه حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد (علیهم السلام) پیامبران اولوالعزماند اختلافی نیست. اختلاف تنها در علت نامگذاری آنان به این عنوان است.
همه پیامبران الهی به زبان قومشان سخن میگفتند. و از این میان هود، صالح، شعیب، اسماعیل، و محمّد (علیهم السلام) عرب زبان بودند.
منبع صحیح اطّلاع از پیامبران پیشین چیست؟
در قرآن کریم نام چند تن از پیامبران آمده است؟
تعداد و نام پیامبران اولوالعزم را بنویسید.
علّتها و انگیزههای نامگذاری پیامبران الوالعزم به این عنوان را بنویسید.
پیامبران با چه لغت و زبانی سخن میگفتهاند؟
بر اساس حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعداد کتابهای پیامبران چند کتاب بوده است؟
خصوصیّات کتاب پیامبر مجوسیان را بر اساس روایت امام صادق (علیه السلام) بنویسید.
پیامبران صاحب کتاب و نام کتابهای ایشان را با توجه به آیات قرآن بنویسید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس با خصوصیات زمان بعثت پیامبر اسلام آشنا گردد و بداند که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر همه جهان مبعوث شده است و از همه پیامبران پیش از خود برتر است. همچنین معنای درست امّی بودن پیامبر اسلام را دریابد و در مورد راههای شناخت پیامبر اسلام، ختم نبوّت و جاودانگی شریعت ایشان آگاهی داشته باشد.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) زمانی به پیامبری مبعوث گردید که حجّتهای الهی در میان مردم حضوری آشکار و فعّال نداشتند. مردم در غفلت و بی خبری به سر میبردند. از تربیت و اخلاق در میان آنها اثری نمانده بود. و آثار نبوّت و رسالت از میان آنان رخت برکنده بود. امیرمؤمنان (علیه السلام) میفرماید :
أَرْسَلَهُ عَلَی حِینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْبِسَاطٍ مِنَ الْجَهْلِ وَ اعْتِرَاضٍ مِنَ الْفِتْنَةِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمـُبْرَم.(1)
1) . کافی 1 / 60؛ نهج البلاغه، خطبه / 158؛ بحارالانوار 89/ 81.
او را به هنگام انقطاع رسولان و خواب زدگی طولانی امّتها و فراگیری نادانی و گسترش فتنه و از هم گسستن تار و پود واقعیّتها فرستاد.
فترت؛ یعنی ضعف و سستی و انقطاع رسولان. هجعة؛ یعنی خواب زدگی. و انتقاض مبرم؛ یعنی تحریف حقایق و از هم گسستن تار و پود واقعیتها.
پیش از بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) مردمان حرمتها را میشکستند، دانشمندان و حکیمان را خوار میشمردند و جهل و ناآگاهی و کوردلی و ظلمت همه جا را فرا گرفته بود :
النَّاسُ یَسْتَحِلُّونَ الْحَرِیمَ وَ یَسْتَذِلُّونَ الْحَکِیمَ یَحْیَوْنَ عَلَی فَتْرَةٍ وَ یَمُوتُونَ عَلَی کَفْرَةٍ.(1)
مردم مرزها وحریمها را از بین برده بودند و حکیم را خوار میشمردند و در انقطاع فترت زندگی میکردند و بر کفر میمردند.
حضرت زهرا (علیها السلام) در توصیف زمان بعثت پیامبر گرامی اسلام میفرماید :
شما بر لب پرتگاه آتش بودید، جرعه هر آشامنده و فرصتی مناسب برای هر آزمند؛ وشعلهای برای کسی که به شتاب دنبال آن باشد. زیر پای دیگران لگد مال میشدید. و آبهای گندیده میآشامیدید. و برگ درختان میچیدید. خوار مایه و زبون و ناتوان بودید و از آن بیم داشتید که مردم از هر سو به شما هجوم آورند.
در میان پیامبران حق، کمتر پیامبری را میتوان یافت که بعثت او جهانی باشد. اگر چه در روایتی درباره پیامبران اولوالعزم آمده است که آنان بر شرق و غرب، و
1) . نهج البلاغه، خطبه / 151؛ بحارالانوار 18 / 221.
جنّ و انس مبعوث شده بودند. ولی این امر درباره حضرت نوح و عیسی (علیهما السلام) مورد اختلاف است.
اما به تصریح قرآن کریم و به دلالت روایات اهل بیت (علیهم السلام) رسالت پیامبر اسلام جهانی است.
وَما أَرْسَلْناکَ إِلّا کافَّـةً لِلنّاسِ بَشِـیراً وَنَذِیراً.(1)
ما تو را بشارت دهنده و ترساننده نفرستادیم مگر برای همه مردم.
از سوره جنّ بر میآید که آنان نیز در حیطه هدایت پیامبر گرامی اسلام قرار دارند.
امام صادق (علیه السلام) در روایتی رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بر همه انسانها و جنّها را بیان کرده است :
إنّ اللهَ تَبَارَکَ وَتعالی أعطی مُحَمَّدآ شَرَایِعَ نوُح وَإبْرَاهِیم وَمُوسَی وَعِیسَی... وَأرْسَلَهُ کَافَّةً إلَی الأبْیَضِ وَالأسْوَد وَالْجِنّ وَالإنس.(2)
همانا خداوند متعال محمّد را شرایع نوح و ابراهیم و موسی و عیسی عطا کرد... و او را بر همه سفید و سیاه و جنّ و انس فرستاد.
نبوّت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) اگر چه به ظاهر ـ و از نظر زمان ـ بعد از همه پیامبران الهی است ولی در حقیقت پیش از همه آنها بوده است. امام صادق (علیه السلام) در حدیثی به این مسأله اشارت دارد. علی بن معمّر میگوید :
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی (هذا نَذِیرٌ مِنَ النُّذُرِ
الْأُولی)(1)قَالَ یَعْنِی بِهِ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) حَیْثُ دَعَاهُمْ إِلَی الْإِقْرَارِ بِاللَّهِ فِی الذَّرِّ
الْأَوَّلِ.(2)
از امام صادق (علیه السلام) از آیه «این بیم دهندهای از بیم دهندگان پیشین است» سؤال کردم، فرمود: مقصود از او محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) است آنگاه که آنها را به اقرار به خدا در ذرّ اوّل خواند. او نخستین کسی است که به ربوبیّت پروردگار عالم اقرار کرد. و در جواب قریش که از ایشان درباره پیشی گرفتنش بر پیامبران دیگر سؤال کرده بودند؛ فرمود :
إِنِّی کُنْتُ أَوَّلَ مَنْ أَقَرَّ بِرَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ وَ أَوَّلَ مَنْ أَجَابَ حَیْثُ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی فَکُنْتُ أَوَّلَ نَبِیٍّ قَالَ بَلَی فَسَبَقْتُهُمْ إِلَی الْإِقْرَارِ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(3)
همانا من اوّلین کسی بودم که به پروردگارم اقرار کردم و اوّلین کسی بودم که اجابت کردم آنگاه که از پیامبران پیمان گرفت و آنان را بر نفس خویش شاهد ساخت «آیا من پروردگار شمانیستم گفتند: چرا» پس من نخستین پیامبری بودم که «بلی» گفتم. پس در اقرار به خدای تعالی بر آنها پیشی گرفتم.
و در جواب شخصی یهودی که از فضل و برتری او و موسی علیهما السلام سؤال کرده بود؛ فرمود: اگر موسی (علیه السلام) مرا درک میکرد و به نبوّت من ایمان نمیآورد؛ ایمان و پیامبری برایش سودی نداشت.
یَا یَهُودِیُّ إِنَّ مُوسَی لَوْ أَدْرَکَنِی ثُمَّ لَمْ یُوْمِنْ بِی وَ بِنُبُوَّتِی مَا نَفَعَهُ إِیمَانُهُ شَیْئاً وَ لَا نَفَعَتْهُ النُّبُوَّةُ یَا یَهُودِیُّ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی الْمـَهْدِیُّ إِذَا خَرَجَ نَزَلَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِنُصْرَتِهِ وَ قَدَّمَهُ وَ صَلَّی خَلْفَهُ.(4)
ای یهودی همانا اگر موسی مرا درک میکرد و به من ایمان نمیآورد و نبوّت مرا قبول نمیکرد ایمانش هیچ نفعی به حال او نداشت و نبوّتش نیز نفعی به او نمیرساند. ای یهودی مهدی از فرزندان من است آنگاه که خروج کند عیسی (علیه السلام) برای یاری او فرود میآید و او را پیش میاندازد و پشت سر او نماز میخواند.
قرآن کریم در دو مورد پیامبر گرامی اسلام را «امّی» معرفی کرده است :
آلَّذِینَ یَـتَّبِعُونَ آلرَّسُولَ آلنَّـبِیَّ الاُْمِّـیَّ.(1)
آنان که از رسول نبی امّی پیروی میکنند.
فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِیِّ الأُمِّـیِّ.(2)
به خدا و رسولش که نبیّ امّی است ایمان بیاورید.
از آیات به دست میآید که واژه «امّی» ـ درباره پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ـ بدین معناست که آن حضرت پیش از نبوت، سابقه درس خواندن و نوشتن نداشت.
وَما کُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَلا تَخُـطُّهُ بِیَمِـینِکَ إِذاً لاَرْتابَ المُبْطِلُونَ.(3)
و تو پیش از این کتابی تلاوت نکرده بودی و به دست راست خویش ننوشته بودی که در این صورت باطل گرایان شک و تردید میکردند.
در این آیه دلیل درس نخواندن و ننوشتن او بیان شده است. و اگر چنین نبود در نبوّت او شکّ و تردید پدید میآمد. حال این سؤال پیش میآید که آیا پیامبر اکرم خواندن و نوشتن میدانست یا نه؟ در دو حدیث که از امام جواد و امام باقر (علیهما السلام) نقل شده؛ بیان شده است که حضرتش قادر به خواندن و نوشتن بود. و در هر دو حدیث
به آیه دوم سوره جمعه استناد شده است که چگونه فردی میخواهد تعلیم کتاب و حکمت دهد در حالی که خودش از خواندن و نوشتن محروم است. در این دو حدیث موضوع «امّی» بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح شده و معنای آن منسوب بودن ایشان به «امّ القری» (= مکّه) دانسته شده است.(1)امام جواد (علیه السلام) در جواب سؤال از
امّی بودن پیامبر و اینکه مردم میگویند او کتابت و نوشتن نمیدانست؛ میفرماید :
کَذَبُوا عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ أَنَّی ذَلِکَ وَ اللَّهُ یَقُولُ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ) فَکَیْفَ کَانَ یُعَلِّمُهُمْ مَا لَا یُحْسِنُ؟! وَ اللَّهِ لَقَدْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) یَقْرَأُ وَ یَکْتُبُ بِاثْنَیْنِ وَ سَبْعِین.(2)
آنان دروغ گفتهاند خدا لعنتشان کند چگونه میشود این امر درست باشد در حالی که خدای تعالی در آیه محکم میفرماید: «اوست کسی که در میان امّیان رسولی از آنها مبعوث کرد که آیاتش را بر آنان تلاوت میکرد و آنها را تزکیه مینمود و کتاب و حکمت به آنها تعلیم میداد» پس چگونه ممکن است تعلیم دهد چیزی را که نمیداند؟! سوگند به خدا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هفتاد و دو حرف میخواند و مینوشت.
در برخی روایات آمده است که حضرت میخواندند، ولی نمینوشتند. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
کَانَ مِمَّا مَنَّ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ عَلَی نَبِیِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَنَّهُ کَانَ أُمِّیّاً لَا یَکْتُبُ وَ یَقْرَأُ الْکِتَابَ.(3)
از آن چیزهایی که خداوند متعال بر پیامیرش (صلی الله علیه و آله و سلم) منّت گذاشت این بود که او امّی بود کتاب نمینوشت و میخواند.
معنای این روایت با توجه به روایات سابق روشن است. زیرا معلوم است ننوشتن دلالت بر ناتوانی در آن نیست. و این امر در روایاتی که درباره درون مایهعلم پیامبران الهی است به وضوح دیده میشود.
البتّه باید توجّه داشت که امّی بودن پیامبر به معنای نداشتن سابقه خواندن و نوشتن با منسوب بودن او به امّ القری منافاتی ندارد. و میتوان گفت هر دو معنا برای پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) وجود داشته و ائمه (علیهم السلام) در جاهای مختلف و با توجه به خصوصیات مجالس هر یک از آن دو را مورد توجّه قرار دادهاند.
پیشتر در مباحث نبوّت عامّه گفتیم که بهترین ابزار و راه شناخت صدق ادّعای نبوّت پیامبران؛ عقل و خرد انسانی است که حجّت باطنی خداوند متعال است. این امر در مورد پیامبر گرامی اسلام هم صادق است.
گفتیم دومین راه شناخت پیامبران تنصیص و بشارتهای پیامبران پیشین است. این نیز در مورد پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) روشن و واضح است. قرآن کریم در آیات زیادی به بشارتهای موجود در کتابهای پیامبران پیشین اشاره کرده میفرماید: از پیامبر اسلام در تورات و انجیل سخن رفته است :
آلَّذِینَ یَـتَّبِعُونَ آلرَّسُولَ آلنَّـبِیَّ الاُْمِّـیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی آلتَّوْراةِ وَالاِْنْجِـیلِ.(1)
آنان که رسول نبیّ امّی را پیروی میکنند. او را نزد خود در تورات و انجیل مکتوب مییابند.
بلکه در انجیل نام او نیز آمده است :
1) . اعراف(7) / 157.
وإذ قَال عِیسی ابنِ مَریَم یَا بَنِی إسْرَائیِل إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ ... مُبَشِّرآ برَسول یَأتِی مِنْ بَعدِی إسْمُه أحمَد.(1)
و آنگاه که عیسی بن مریم گفت: ای بنی اسرائیل همانا من رسول خدا به سوی شما هستم... بشارت دهندهام به رسولی که بعد از من خواهد آمد و اسمش احمد است.
یا ویژگیهای او به گونهای یادشده که او را همچون فرزندان خویش میشناختند :
الَّذِینَ آتَیْناهُمُ آلکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ.(2)
آنان که کتاب برایشان دادیم او را مانند پسرانشان میشناسند.
این نشان میدهد که نبوّت پیامبر اسلام در تورات و انجیل مطرح بوده و پیشوایان و بزرگان آنان از این امر آگاه بودند و او را میشناختند. این امر از اسلام آوردن سلمان هم به خوبی فهمیده میشود. زیرا او پیش از آنکه مسلمان شود با راهبان مسیحی آشنا شد؛ و چون پیامبر را دید مقداری خرما به عنوان صدقه به حضرت داد، تا ببیند حضرت تناول میکند یا نه. حضرت از آن چیزی نخورد و اصحاب تناول کردند. سلمان میگوید :
فَقُلْتُ فِی نَفْسِی هَذِهِ خَصْلَةٌ مِمَّا وَصَفَ لِی صَاحِبِی.(3)
در دل خویش گفتم: این صفتی است که صاحبم برایم وصف کرده بود.
بعد هم هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در جایی دیگر مشاهده کرد به دنبال مهر نبوّت بود که حضرت خودشان پیراهن خویش را کنار زدند تا حضرت سلمان آن را به چشم ببیند. و آن گاه جناب سلمان اسلام آورد و یکی از یاران خاصّ پیامبر اسلام
گردید.(1)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 15 بحارالانوار، صفحه 174 ـ 248 با عنوان «البشارة بمولده و نبوّته»، مطالبی از بشارات را جمع کرده است.
پیامبر اسلام در کتاب تورات با دو ویژگی فرزند اسماعیل و دارای دیانت راستین معرفی شده است.(2)
بحث درباره بشارات مفصّل است. در این زمینه میتوانید به کتابهای «انیس الاعلام» و «محضر الشهود»، و «بشارات عهدین» و «نقش ائمه در احیای دین» درس 8 صفحه 317 ـ 358 و پیوست شماره 4 آخر کتاب که عین متون کتب عهد قدیم و جدید را آورده است؛ مراجعه کنید.
راه سوم برای شناخت صدق و راستی نبوّت پیامبران آیات و معجزات است. بر اساس روایات متواتر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) دارای معجزات فراوانی بود. او نه تنها آیات و معجزات ویژه خود داشت بلکه همه آیات و معجزات پیامبران پیشین را نیز دارا بود.
همان گونه که در بحث آیات و معجزات پیامبران ذکر شد ریشه و منبع معجزات پیامبران علم وهبی الهی است که خداوند متعال از میان هفتاد و سه حرف اسم اعظم، هفتاد و دو حرف را به پیامبر گرامی اسلام عطا فرموده؛ در صورتی که حضرت عیسی (علیه السلام) با داشتن دو حرف مردهها را زنده میکرد و آیات و معجزات دیگر از او ظاهر میشد. پس ما در اینجا از این گونه معجزات بحث نمیکنیم و محور بحث را در این قسمت معجزه مهم پیامبر گرامی اسلام ـ قرآن شریف ـ قرار میدهیم.
قرآن کریم در آیاتی همه کسانی را که در نبوّت و رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) تردید دارند؛ فرا میخواند که سورهای همانند یکی از سورههای قرآن ـ که آورنده آن به
شهادت تاریخ نه پیش کسی درس خوانده و نه در مجلس علمی شرکت کرده ـ؛ بیاورند!
وَإِنْ کُنتُمْ فِـی رَیْبٍ مِمّا نَزّلنا عَلی عَبْدِنا فَـأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثلِهِ وَآدْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ آللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِـینَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا آلنّارَ آلَّتِـی وَقُودُها آلنّاسُ وَالحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْـکافِرِینَ.(1)
اگر در آنچه به بنده خودمان نازل کردیم شک دارید پس سورهای از مثل او بیاورید و گواهانی که غیر خدا قبول دارید بخوانید اگر راست میگویید. پس اگر نتوانستید و به هیچ وجه نخواهید توانست پروا کنید از آتشی که آتش زنهاش انسان و سنگ است که برای کافران مهیّا شده است.
در آیه دیگر میگوید اگر جنّ و انس گرد آیند که مانند قرآن را بیاورند توان آن را نخواهند داشت :
قُلْ لَئِنِ آجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هـذا آلقُرآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِـیراً.(2)
بگو اگر جنّ و انس جمع شوند تا اینکه مثل قرآن را بیاورند مثل آن را نمیتوانند بیاورند اگرچه بعضی از آنها بعضی دیگر را یاور باشد.
چنانکه میبینیم خداوند متعال در این آیات از مردم میخواهد که اگر در نبوّت پیامبر تردید دارند؛ سورهای همانند یکی از سورههای قرآن بیاورند. ویا همه جنّ و انس جمع شوند و کتابی مانند قرآن بیاورند. علّت و انگیزه این تحدّی دراین بخش از آیات نیامده است. پس لازم است برای کشف آن از خود قرآن مدد جوییم و ببینیم قرآن خودش را چگونه معرفی میکند؟ بلکه از این راه توانستیم به انگیزه تحدّی راه یابیم.
بیشترین اهمیّتی که خود قرآن به خویش داده جنبه هدایتگری و یاد آوری و تأثیر
آن در دلهای بندگان الهی و نورانیّت بخشیدن به آنها و... است. قرآن خود را کتابی تازه معرفی میکند که یکی از آثار آن ایجاد خوف در دلهای مؤمنان است.
اللّه نَزَّلَ أحْسَنَ آلْحَدیِث کِتَابَآ مُتَشَابِهَآ تَقَشْعَر مِنهُ جُلُود آلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ.(1)
خداوند بهترین حدیث را کتابی متشابه نازل کرد که از آن پوستهای آنان که از پروردگارشان میترسند، به لرزه میافتد.
در آیات دیگری نیز کتاب خود را یاد کرده و از آن به عنوان «حدیث» تعبیر میکند(2)و منکران را به تحدّی فرا میخواند :
فَلَیَأتوا بِحَدیِثٍ مِثْله إن کَانوا صَادِقِین.(3)
پس حدیثی مثل آن بیاورند اگر راستگو هستند.
این نشان میدهد که مبنای اصلی تحدّی قرآن مطالب علمی و دقایق شناختی و معرفتی آن است که دادههای بشری از آن بی بهرهاند؛ نه جنبه بلاغت و فصاحت لفظی آن. هرچند نباید آن را نیز نادیده گرفت، امّا نه در عرض حقایق و معارف و مطالب علمی نو و بی سابقه آن؛ بلکه در درجه بعد از آن. بدین ترتیب روشن میشود که آورنده قرآن کسی جز پیامبر الهی نمیتواند باشد.
پیشتر گفتیم که اعطای نبوّت و رسالت به عدّهای از بندگان از باب فضل و احسان الهی است. و ضرورت و لزومی بر خداوند سبحان ندارد. فرستادن شریعت و احکام و قوانینی که نظام حیات بشر را تأمین کند، نیز تنها نتیجه لطف و احسان و بنده پروری اوست.
از طرف دیگر بدیهی است که هیچ مخلوقی نیست که به درجهای از کمال برسد که بالاتر از آن کمالی نباشد.
بنابر این نه کمالات الهی را نهایتی است، ونه انسان موجودی است که ظرفیّتی خاصّ و محدود داشته باشد، تا با رسیدن به حدّ خاصّ خود دیگر نتوان کمالی به کمالات او افزود.
پس با وجود این، اگر فرض شود که آمدن پیامبران و آوردن شرایع برای تکامل بشر است؛ باز هم مشکلی برای آمدن پیامبر دیگری وجود نخواهد داشت.
با توجّه به این مطلب روشن میشود که دلیل اصلی ختم نبوّت و شریعت جز مشیّت و خواست خداوند متعال امر دیگری نیست. و اگر خداوند متعال میخواست بعد از پیامبر اسلام و آیین او پیامبری و آیینی بر بشر بفرستد هیچ اشکال و استبعادی نداشت. ولی از آنجا که در قرآن و روایات به ختم نبوّت و شریعت تصریح شده پس چارهای جز تسلیم و پذیرش آن نیست. در قرآن کریم آمده است :
ما کانَ مُحَـمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلـکِنْ رَسُولَ آللّهِ وَخاتَمَ آلنَّبِیِّینَ.(1)
محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است.
«خاتم» به فتحه یا کسره تاء به معنای انتهای امر است.در لسان العرب میگوید : ختام القوم وخاتِمهم وخاتَمهم آخرهم.(2)رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوّت و شریعت خود را
آخرین نبوّت و شریعت معرّفی میکند :
أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی وَ لَا سُنَّةَ بَعْدَ سُنَّتِی.(3)
ای مردم پیامبری بعد از من نیست و سنّتی بعد از سنّت من وجود ندارد.
امام صادق (علیه السلام) نیز میفرماید: خداوند متعال با رسول خدا، پیامبران را، و با کتاب قرآن، کتابهای آسمانی را به پایان برد :
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِکْرُهُ خَتَمَ بِنَبِیِّکُمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ أَبَداً وَ خَتَمَ بِکِتَابِکُمُ الْکُتُبَ فَلَا کِتَابَ بَعْدَهُ أَبَدا.(1)
همانا خداوند متعال پیامبران را با پیامبر شما به پایان رساند پس پیامبری تا ابد بعد از او نخواهد بود.و به کتاب شما کتابها را ختم کرد پس تا ابد کتابی بعد از آن نخواهد بود.
امام رضا (علیه السلام) هم پیامبر اسلام را آخرین پیامبر و شریعت او را آخرین شریعت و بدون تغییر و تبدیل معرفی میکند :
إنّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ...خَاتَمُ النَّبِیِّینَ وَ أَفْضَلُ الْعَالَمِینَ لَا نَبِیَّ بَعْدَهُ وَ لَا تَبْدِیلَ لِمِلَّتِهِ وَ لَا تَغْیِیرَ لِشَرِیعَتِهِ.(2)
همانا محمّد بنده خداست و... ختم کننده پیامبران و برترین عالمیان است و پیامبری بعد از او نیست و آیین او را تبدیلی نیست و شریعت او را تغییری نیست.
در روایات فراوانی که ـ با عنوان «حدیث منزلت» معروف شده ـ تصریح شده است که بعد از پیامبر اسلام پیامبری نیست :
أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنـَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی.(3)
تو از من به منزله هارون از موسی هستی جز اینکه پیامبری بعد از من نیست.
همچنین در روایات آمده است که حلال و حرام پیامبر اسلام تا قیامت تغییر نمیکند :
حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ لَا یَکُونُ غَیْرُهُ وَ لَا یَجِیءُ غَیْرُه.(1)
حلال محمّد تا روز قیامت حلال است و حرامش تا قیامت حرام است. غیر او نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد.
پس بدیهی است که اگر کسی بعد از پیامبر اسلام ادّعای نبوّت و رسالت کند و یا مدّعی حلال شدن حرامی یا حرام شدن حلالی باشد؛ هرگز از او پذیرفته نمیشود. البتّه این روایت به تنهایی دلالت ندارد که پیامبری بعد از پیامبر اسلام نخواهد بود، اما آنگاه که آن را در کنار روایات قبلی قرار میدهیم از آن چنین امری را میتوان استفاده کرد.
تعداد کتابها و صحیفههایی که برای پیامبران الهی نازل شده است؛ صد و چهار تا است.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) موقعی مبعوث شد که مردم در فترت و انقطاع رسولان الهی به سر میبردند. از معرفت خدا و توحید و عبودیّت و عبادت خدای یگانه خبری نبود و اخلاق و کرامت انسانی از میان آنها رخت بر بسته بود.
بعثت پیامبر اسلام جهانی است، حتی جنّها را هم در بر گرفته است.
پیامبر اسلام اگر چه در ظاهر خلقت بعد از همه پیامبران است ولی در باطن و حقیقت، پیش از همه آنها بوده و بر همه پیامبران الهی برتری و فضیلت دارد.
امّی بودن پیامبر اسلام به معنای منسوب بودن ایشان به «امّ القری» یعنی مکّه
1) . کافی 1/58. و ر.ک: کافی 2/17.
است. و او خواندن و نوشتن را میدانست ولی بنابر مصالحی نمیخواند و نمینوشت.
یکی از راههای شناخت صدق ادّعای نبوّت پیامبر اسلام استفاده از عقل و خرد است.
راه دیگر، تنصیص پیامبران پیشین است. در کتابهای پیامبران به ویژه تورات و انجیل به آمدن ایشان بشارت داده شده است.
راه دیگرآیات و معجزات است. علاوه برمعجزات فراوانی که ازپیامبراسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ظاهر شده، مهمترین معجزهاش قرآن کریم است که همگان را به معارضه طلبیده و از آنان میخواهد که اگر در نبوّت حضرتش تردید دارند؛ سورهای مانند یکی از سورهها یا کتابی نظیر آن بیاورند.
روشن است که وجه تحدّی قرآن انحصار به بلاغت و فصاحت آن ندارد بلکه در درجه اول جنبه هدایت و معارف الهی آن مورد نظر است و فصاحت و بلاغت در مرتبه دیگر قرار دارد.
ختم نبوّت و شریعت به عقل انسانی قابل اثبات نیست. و راه اثبات آن مخصوص وحی است. و قرآن و روایات این امر را به وضوح بیان کردهاند.
اوضاع اخلاقی و فرهنگی زمان بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را بنویسید.
امّی بودن پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به چه معناست؟
راههای شناخت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را بنویسید.
وجه اعجاز قرآن را بنویسید.
از آیـات و روایـات شـواهدی بر ختـم نبـوّت و جاودانگـی شـریعت پیامبـر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ارائه فرمایید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس با معنا و حقیقت وحی آشنا شود، اقسام آن را بشناسد و در مورد رسولان الهی و حاملان وحی خداوند اطّلاعاتی کسب کند.
«وحی» در لغت به معنای اشاره سریع است. راغب میگوید: «اصل الوحی الإشارة السریعة. ولتضمّن السرعة قیل: أمر وحی»(1).
احمد بن فارس هم القای مطالبی را به صورت پنهان وحی دانسته، و از معانی آن اشاره، کتاب، رسالت، سرعت و صوت را برشمرده است.
وحی... اصل یدلّ علی إلقاء علم فی إخفاء أو غیره إلی غیرک. فالوحی: الإشارة. والوحی: الکتاب والرسالة. وکلّ ما ألقیته إلی غیرک حتّی علمه فهو وحی... الوحی : السریع، والوحی: الصوت.(2)
پس اصل معنای لغوی وحی القاء مطلبی به دیگری است به صورت پنهان و سریع. و این معنی در همه موارد استعمال این کلمه در قرآن و روایات مشهود است.
بیشتر مورد استعمال این کلمه در جایی است که فاعل آن خداوند متعال باشد. ولی گاهی اوقات به غیر خدا نیز نسبت داده میشود؛ مانند :
إِنَّ آلشَّیاطِـینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِـیائِهِمْ.(1)
همانا شیاطین به اولیای خویش وحی میکنند.
و امام باقر (علیه السلام) در جواب این سؤال که آیا خداوند متعال به حضرت موسی و هارون، هر دو وحی میکرد؛ فرمود :
کَانَ الْوَحْیُ یَنْزِلُ عَلَی مُوسَی وَ مُوسَی یُوحِیهِ إِلَی هَارُون.(2)
وحی بر موسی نازل میشد و موسی آن را به هارون وحی میکرد.
امّا وحی خداوند متعال گاهی به پیامبران و رسولان است که بیشتر موارد استعمال این واژه در قرآن و روایات ناظر به این صورت است؛ و گاهی به بندگان دیگر؛ مانند :
وَأَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعِـیهِ.(3)
و به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر دهد.
و گاهی به جانداران؛ مانند :
وَأَوْحی رَبُّکَ إِلی النَّـحْلِ ...(4)
پروردگارت به زنبور وحی کرد.
و گاهی هم به موجودات بی جان؛ که نمونه آنها زمین است :
یَومَئِذٍ تُحَدِّثَ أخْبَارهَا بِأنّ رَبَّکَ أوحَی لَهَا.(1)
آن روز اخبارش را حدیث میکند به اینکه پروردگارت به او وحی کرد.
و گاهی نیز به فرشتگان. امام صادق (علیه السلام) در مورد بندگان الهی که به چهل سالگی میرسند، میفرماید؛ خداوند متعال به دو فرشتهای که مأمور اعمال او هستند، وحی میکند که بعد از این در ثبت اعمال او دقّت زیاد کرده از هیچ کوششی فرو گذاری نکنند :
أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مَلَکَیْهِ قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِی هَذَا عُمُراً فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اکْتُبَا عَلَیْهِ قَلِیلَ عَمَلِهِ وَ کَثِیرَهُ وَ صَغِیرَهُ وَ کَبِیرَهُ.(2)
خداوند به فرشتگانش وحی میکند که من این بندهام راعمری دادهام پس بر او در حساب سخت و شدید بگیرید و حفظ کنید و بنویسید کمترین و بیشترین و کوچکترین و بزرگترین اعمالش را.
در همه این موارد روشن است امری که به طوایف مذکور وحی میشود مطالب علمی یا عملی است. یعنی به واسطه وحی، علمی به آنها داده میشود و یا دستوری به آنها میرسد که بر اساس آن عمل کنند. ولی این مطلب در مورد یک آیه در آغاز امر روشن نیست. زیرا خداوند سبحان در آن آیه از مورد وحی به «روح» تعبیر فرموده است :
وَکَذَلِک أوْحَیْنَا إلَیْکَ رُوحَآ مِن أَمْرِنَا مَا کُنْتَ تَدرِی مَا الکِتَاب وَلاَ الإیْمَان.(3)
و همین طور وحی کردیم به سوی تو روحی از امر خویش را و نمیدانستی کتاب و ایمان چیست؟
در تفسیر «روح» در ذیل این آیه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که مراد از آن خلقی از مخلوقات الهی است که بزرگتر از جبرئیل و میکائیل است.
قَالَ: خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ کَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) یُخْبِرُهُ وَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ.(1)
گفت: خلقی از خلق خدای تعالی است بزرگتر از جبرئیل و میکائیل همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود به او خبر میداد و او را کمک میکرد و بعد از او همراه امامان است.
در حدیثی دیگر در توضیح این مطلب اضافه میکند که وقتی خداوند متعال این «روح» را به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی نمود، آن حضرت علم و ادراک ویژهای یافت.
فَلَمَّا أَوْحَاهَا إِلَیْهِ عَلَّمَ بِهَا الْعِلْمَ وَ الْفَهْمَ وَ هِیَ الرُّوحُ الَّتِی یُعْطِیهَا اللَّهُ تَعَالَی مَنْ شَاءَ فَإِذَا أَعْطَاهَا عَبْداً عَلَّمَهُ الْفَهْمَ.(2)
آنگاه که «روح» را به پیامبر وحی کرد به واسطه آن علم و فهم را به او داد و آن روحی است که خداوند به هر کس بخواهد عطا میکند پس وقتی او را به بندهای عطا کرد فهم را به او تعلیم میدهد.
به نظر میرسد با توجه به این دو حدیث «روح» مذکور در آیه، نوری است که وقتی به پیامبر و امام داده میشود؛ بر معلومات و علوم او افزوده میشود.
حال که تا اندازهای مفهوم وحی و اطلاقات آن روشن گردید؛ مناسب است تا حدودی هم در حقیقت وحی و کیفیّت و آثار آن بحث شود :
میدانیم که هیچ پیامبری نبود جز اینکه از سوی خدای تعالی برایش وحی میشد و اصل نبوّت و رسالت با وحی آغاز میگشت. وحی در قرآن یک نوع تکلم و سخن گفتن خدای تعالی با انسان شمرده شده است.
وَمَا کَانَ لِبشر أَنْ یُکَلِّمَهُ آللّه إلّا وَحْیَآ أو مِن وَرَاء حِجَاب أو یُرسِل رَسولاً فَیوحِی بِإذنِه مَا یَشَاء.(3)
خداوند با هیچ بشری سخن نمیگوید مگر به وحی یا از پشت پرده یا رسولی میفرستد و به اذن او هر چه را بخواهد وحی میکند.
در آیه شریفه، وحی سخن گفتنی، در برابر سخن گفتن از پس پرده و ارسال رسل شمرده شده است. در برخی روایات هم آمده که وقتی وحی مستقیم و بیواسطه جبرئیل بود، حضرتش به حالت غشوه و بیهوشی میافتاد :
إِذَا کَانَ الْوَحْیُ مِنَ اللَّهِ إِلَیْهِ لَیْسَ بَیْنَهُمَا جَبْرَئِیلُ أَصَابَهُ ذَلِکَ لَثَقُلَ الْوَحْیُ مِنَ اللَّهِ وَ إِذَا کَانَ بَیْنَهُمَا جَبْرَئِیلُ لَمْ یُصِبْهُ ذَلِک.(1)
آنگاه که وحی به او از ناحیه خدا بود که بین او وخدا جبرئیل واسطه نبود به خاطر سنگینی وحی از خدا این امر به او میرسید و آنگاه که جبرئیل واسطه میشد این امر به او نمیرسید.
پس حالت غش در صورتی پدید میآمد که خداوند متعال بی هیچ واسطه و حجابی با پیامبرش سخن میگفت. و آنگاه که جبرئیل پیک وحی بود ویا از پس پرده صورت میگرفت؛ چنین حالتی برای پیامبر رخ نمیداد. در حدیث دیگر امام صادق (علیه السلام) میفرماید این حالت وقتی پیش میآمد که خداوند متعال بر پیامبرش تجلّی مینمود :
ذَلِکَ إِذَا لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ أَحَدٌ ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ لَه.(2)
این موقعی بود که بین خدا و او هیچ کسی واسطه نبود. این آن موقعی بود که خدا به او تجلّی میکرد.
ولی در حدیثی امیر مؤمنان (علیه السلام) وحی را نیز از پس حجاب دانسته است.
فَإنَّهُ مَا یَنْبَغِی لِبَشَرٍ أن یُکَلِّمَهُ اللهُ إلّا وَحْیَآ وَلَیْسَ بِکَائِنٍ إلّا مِنْ وَرَاءِ
حِجَابٍ.(1)
همانا هیچ بشری را نمیرسد که خدا با او سخن بگوید مگر به صورت وحی و وحی تحقّق پیدا نمیکند مگر از پشت پرده.
حضرت در ادامه بیان فرموده که جبرئیل وحی را از اسرافیل و او نیز از فرشتهای برتر از خود دریافت میکرد؛ امّا آن فرشته از کس دیگر نمیگرفت، بلکه در دل او انداخته میشد.
قَالَ یَقْذِفُ فِی قَلْبِهِ قَذْفاً فَهَذَا وَحْیٌ وَ هُوَ کَلَامُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَلَامُ اللَّهِ لَیْسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ مِنْهُ مَا کَلَّمَ اللَّهُ بِهِ الرُّسُلَ وَ مِنْهُ مَا قَذَفَهُ فِی قُلُوبِهِمْ وَ مِنْهُ رُوْیَا یُرِیهَا الرُّسُلَ وَ مِنْهُ وَحْیٌ وَ تَنْزِیلٌ یُتْلَی وَ یُقْرَأُ فَهُوَ کَلَامُ اللَّه.(2)
فرمود در قلب او انداخته میشود. این وحی است و آن کلام خدای تعالی است و کلام خدا به یک صورت نیست بعضی اوقات با رسولان سخن میگوید و بعضی اوقات در دلهایشان میاندازد و بعضی اوقات در خواب به آنها نشان میدهد و برخی اوقات وحی و تنزیل است که تلاوت و قرائت میشود پس آن کلام خداست.
پس اگر چه ظاهر آیه شریفه آن است که این سه نوع تکلّم با هم متفاوت اند و هر جا از پشت پرده هست، دیگر وحی و ارسال رسول نیست؛ ولی با توجّه به کلام امیرمؤمنان معلوم میشود که پشت پرده بودن قسیم آن دو تای دیگر نیست بلکه در طول آنها قرار دارد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) وحی را با توجه به کار بردهای قرآنی آن هفت گونه دانسته است :
الف: وحی رسالت و نبوّت :
إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ والنَّبِـیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ.(1)
همانا ما به تو وحی کردیم همانطور که به نوح و پیامبران بعد از او وحی کردیم.
ب: وحی الهام :
وَأَوْحی رَبُّکَ إِلی النَّـحْلِ.(2)
پروردگارت به زنبور وحی کرد.
وَأَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی.(3)
و به مادر موسی وحی کردیم.
ج: وحی ارشاد :
فأوحَی إلیهُمْ أنّ سبحُوا بُکْرَة وَعَشِیّآ.(4)
پس به آنها وحی شد که صبحگاهان و شامگاهان تسبیح گویید.
د: وحی تقدیر :
وَأوحی فِی کُلّ سَمَاء أمْرَها.(5)
در هر آسمانی امرش را وحی کرد.
ه : وحی امر :
إِذا أَوْحَیْتُ إِلی الحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَبِرَسُولِی.(6)
و آنگاه که به حواریان وحی کردیم که به من و به رسولم ایمان آورید.
و: وحی دروغ :
شَیاطِـینَ الإِنْسِ وَالجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ.(1)
بعضی از شیاطین انس و جنّ به بعضی دیگر وحی میکنند.
ز: وحی خیر :
وَأَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الخَیْراتِ.(2)
عمل به خیرات را به آنها وحی کردیم.
گفتیم یکی از راههای سخن گفتن خداوند با بشر به واسطه رسولان است. رسولان الهی دو نوع اند: آسمانی، زمینی. یکی از رسولان آسمانی که کلام الهی را به رسولان زمینی میرساند، جبرئیل و روح الامین است. و همان گونه که در حدیث امیرمؤمنان (علیه السلام) دیدیم؛ او کلام الهی را به طور مستقیم دریافت نمیکند بلکه او از اسرافیل و اسرافیل از فرشتهای بالاتر دریافت مینماید. خداوند متعال در توصیف جبرئیل میفرماید :
إِنَّـهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی آلعَرْشِ مَکِـینٍ* مُطاعٍ ثَمَّ أَمِـینٍ.(3)
همانا آن سخن رسولی کریم است. دارای قوّت و مکنت نزد صاحب عرش است، در آنجا از او فرمان برده میشود و امانت دار است.
امام زین العابدین (علیه السلام) هم او را امین دانسته و از مقربان خدا شمرده است :
وَ جَبْرَئِیلُ الْأَمِینُ عَلَی وَحْیِکَ الْمـُطَاعُ فِی أَهْلِ سَماوَاتِکَ الْمـَکِینُ لَدَیْکَ
الْمـُقَرَّبُ عِنْدَک.(1)
جبرئیل که امین وحی تو است، در اهل آسمانها فرمانش اطاعت میشود. نزد تو دارای مقام و مکنت است و مقرّب درگاه تو است.
فرشته وحی با این عظمت و مقام و منزلتی که نزد خداوند متعال دارد، وقتی به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میرسید؛ با تواضع و فروتنی نزد او مینشست. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
کَانَ جَبْرَئِیلُ إِذَا أَتَی النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَعَدَ بَیْنَ یَدَیْهِ قِعْدَةَ الْعَبْدِ وَ کَانَ لَا یَدْخُلُ حَتَّی یَسْتَأْذِنَهُ.(2)
جبرئیل آنگاه که به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میرسید به مانند غلامان مینسشت و بدون اذن بر او وارد نمیشد.
در قرآن کریم از جبرئیل به دو عنوان «روح القدس» و «روح الأمین» یاد شده است :
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ آلقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا.(3)
بگو آن را روح القدس از سوی پروردگارت به حق نازل کرده است تا مؤمنان را استوار سازد.
نَـزَلَ بِهِ آلرُّوحُ آلأَمِـینُ * عَلی قَلْبِکَ لِـتَکُونَ مِـنَ آلمُـنْذِرِینَ.(4)
روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرده تااز بیم دهندگان باشی.
روح القدس به معنای دیگر هم در روایات بکار رفته است که در بخش امامت به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.
وحی در لغت به معنای القای مطلب به صورت پنهان و سریع است.
فاعل وحی در کار بردهای قرآن و روایات بیشتر خداوند متعال است.
گاهی فرشتگان و شیاطین نیز آورنده وحی نامیده شدهاند.
وحی الهی معمولاً بر پیامبران و رسولان بوده؛ و گاهی نیز به انسانهای دیگر، و جانداران و موجودات بی جان و فرشتگان.
وحی معمولاً به مطلبی علمی یا عملی تعلّق گرفته است ولی در آیهای میگوید : «ما روحی از امر خود به سوی تو وحی کردیم».
سخن گفتن خدا سه گونه است: وحی، از پس پرده و با ارسال رسولان.
از آثار وحی و سخن گفتن مستقیم الهی پدید آمدن حالت غش و بیهوشی بر پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است.
امیرمؤمنان (علیه السلام) وحی در قرآن را هفت گونه دانسته است.
جبرئیل از جمله رسولان آسمانی است که از مقرّبان خداوند متعال است و از مقامی بس بلند در میان آسمانیان برخوردار؛ با وجود این در برابر پیامبر همچون بندهای متواضع و فروتن مینشست.
معنای «وحی» در لغت و استعمال قرآن و روایات چیست؟
مراد از روحی که به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی شده چیست؟
به هنگام دریافت وحی در چه مواردی حالت غش بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عارض شده است؟
اقسام وحی را نام ببرید.
رسولان الهی چند نوعاند؟ توضیح دهید.
اشاره :
در این درس پیرامون شرایط مصونیت وحی، عصمت پیامبران در اخذ، حفظ و ابلاغ وحی و نیز پیرامون انقطاع وحی و ابعاد آن مطالبی ارائه شده است. انتظار آن است که دانشجو پس از مطالعه این درس از مباحث پیرامون موضوعات یاد شده آگاه گردد. و بداند که همه آنچه از پیامبران و اوصیاء آنان رسیده، مستند به وحی است.
وحی الهی ـ همان گونه که گفتیم ـ گاهی به واسطه رسولان آسمانی به پیامبران میرسد. پس علاوه بر عصمت پیامبران الهی، عصمت این رسولان هم باید اثبات گردد تا وحی به سلامت به بندگان الهی برسد. باتوجه به آنچه درباره فرشته وحی ـ روح الأمین ـ جبرئیل گفته شد؛ معلوم گشت که در عصمت و امانت جبرئیل هیچ گونه شکّ و تردیدی وجود ندارد. علاوه بر این، خداوند متعال برای حفظ وحی خویش عدهای از فرشتگانش را مأمور ساخته است. خداوند متعال علم غیب را ویژه خود گردانده و آن را از رسولانی که مورد خشنودی او بودند دریغ نکرده است. و برای آنها نگهبانانی از پیش رو و از پشت سر قرار داده است.
عالِمُ آلغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلّا مَنِ آرْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُک ُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً.(1)
آگاه به غیب است. غیبش را بر کسی آشکار نمیکند مگر رسولی که از او خشنود است، پس از پیش رو و از پشت سر برای او نگهبانی میکند.
«رسول» در آیه شریفه اطلاق دارد و شامل همه کسانی است که نوعی رسالت و مأموریت دارند. و معلوم است که جبرئیل نیز از رسولان الهی است. علّامه مجلسی؛ از ابن عبّاس نقل کرده است که هیچ آیهای بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل نمیشد جز اینکه چهار فرشته نگهبان آن بودند تا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برساندند.
مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَی نَبِیِّهِ آیَةً مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا وَ مَعَهُ أَرْبَعَةُ حَفَظَةٍ مِنَ الْمـَلَائِکَةِ یَحْفَظُونَهَا حَتَّی یُوَدُّونَهَا إِلَی النَّبِی (صلی الله علیه و آله و سلم).(2)
خداوند هیچ آیهای از قرآن را بر پیامبرش نازل نکرد مگر اینکه چهار فرشته حافظ آن بودند. آن را نگهبانی میکردند تا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برسد.
امّا عصمت پیامبران درباره وحی در سه مرحله مورد بحث است :
عصمت پیامبران صلوات الله علیهم در وحی وقتی تحقّق مییابد که آنان به خداوند متعال و فرشتگان وحی معرفت کامل داشته باشند و بدانند آنچه به ایشان میرسد از سوی خدای تعالی است. به علاوه باید هر گونه القایی را از شیاطین جنّ و انس به خوبی بشناسند. این مطلب به روشنی در روایات اهل بیت (علیهم السلام) بیان شده است. امام صادق (علیه السلام) میفرماید: خداوند متعال وقتی میخواهد کسی را به رسالت انتخاب کند؛ اوّل بر او سکینه و وقار نازل میکند تا به واسطه آن وحی الهی و جبرئیل مثل روز روشن برایش عیان گردد :
إِنَّ اللَّهَ إِذَا اتَّخَذَ عَبْداً رَسُولًا أَنْزَلَ عَلَیْهِ السَّکِینَةَ وَ الْوَقَارَ فَکَانَ الّذی یَأْتِیهِ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِثْلُ الَّذِی یَرَاهُ بِعَیْنِهِ.(1)
همانا خداوند وقتی بندهای را رسول خویش کند به او سکینه و وقار نازل میکند پس آنچه از ناحیه خدا برایش میآید برای او مثل امری میشود که به چشم خود آن را مشاهده میکند.
در روایت دیگر میفرماید: آنگاه که رسولی برای رسالت انتخاب میشود پردهها و حجابها از او برداشته میشود :
کُشِفَ عَنْهَا الْغِطَاء.(2)
از او پرده برداشته میشود.
و در دعایی میخوانیم :
وَ أَسْأَلـُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی کَتَبْتَهُ عَلَی قَلْبِ محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) فَعَرَفَ مَا أَوْحَیْتَهُ إِلَیْهِ مِنْ وَحْیِکَ.(3)
و تو را به آن اسمت میخوانم که آن را بر قلب محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشتی پس شناخت وحیی را که به او کردی.
در حدیثی دیگر میفرماید: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به توفیق الهی جبرئیل را تشخیص میدهد :
مَا عَلِمَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أَنَّ جَبْرَئِیلَ (علیه السلام) مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا بِالتَّوْفِیقِ.(4)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدن جبرئیل از سوی خدا را ندانست مگر به توفیق.
در حدیثی دیگر راوی سؤال میکند: وقتی پیامبر صدای فرشته را میشنود و
خود او را نمیبیند از کجا تشخیص میدهد که این وحی الهی است؟ حضرت در جواب میفرماید: خداوند خود به او بیان میکند که آنچه به او میرسد، حقّ است.
یُبَیِّنُهُ اللَّهُ حَتَّی یَعْلَمَ أَنَّ ذَلِکَ حَق.(1)
خداوند به او روشن میکرد تا بداند که آن حقّ است.
و در روایت دیگر پاسخ آن سؤال این گونه بیان شده است :
یُوَفَّقُ لِذَلِکَ حَتَّی یَعْرِفَه.(2)
او را بر آن موفّق میکرد تا بشناسد.
پس روشن میشود کسانی که میگویند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز وحی دچار شکّ و تردید شد و جبرئیل را نشناخت و خوف و ترس بر او عارض شد و جریان را با حضرت خدیجه علیها السلام در میان گذاشت؛ و او نزد پسر عموی خویش ورقة بن نوفل رفت و از او در این باره سؤال کرد و ورقه او را به نبوّت پیامبر مژده داد؛ سخنانی بی پایه و یاوه است. هر چند منابع شیعی نیز از این گونه نقلها خالی نیست.(3)
چگونه میشود پیامبراسلام جبرئیلراتشخیص ندهد ودر وجود او تردید کند در صورتی که امیرمؤمنان (علیه السلام) حضرتش را به این گونه معرفی میکند که «مدتی از سال را در کوه حرا مجاور میشد، تنها من او را میدیدم و کسی دیگر او را نمیدید... من نور وحی را مشاهده میکردم و بوی خوش نبوّت را احساس مینمودم. در آغاز وحی ناله شیطان را به گوش خود شنیدم و از حضرتش در این باره سؤال کردم و ایشان فرمود: این ناله شیطان بود که از پرستش خویش ناامید شده است».
أَرَی نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ: هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِه.(1)
نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوت را استشمام میکردم و به تحقیق ناله شیطان را به هنگام نزول وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم و عرض کردم ای رسول خدا این ناله چیست؟ فرمود: این شیطان است که از عبادتش ناامید شده است.
امام هادی (علیه السلام) نیز ترس و هراس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در آغاز وحی از تکذیب قریش دانسته، میفرماید:
وَ کَانَ مِنْ أَوَّلِ أَمْرِه...أَبْغَضَ الْأَشْیَاءِ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ وَ أَفْعَالُ الَْمجَانِینِ وَ أَقْوَالُهُمْ فَأَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَشْرَحَ صَدْرَهُ وَ یُشَجِّعَ قَلْبَهُ فَأَنْطَقَ اللَّهُ الْجِبَالَ وَ الصُّخُورَ وَ الْمَدَرَ وَ کُلَّمَا وَصَلَ إِلَی شَیْءٍ مِنْهَا نَادَاهُ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدُ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّه.(2)
و از ابتدای امر... مبغوضترین چیزها نزد او شیطان و کردار و گفتار دیوانگان بود. پس خدای عزوجل خواست که سینهاش را گشاده گرداند و قلبش را محکم سازد پس کوهها و صخرهها و سنگ ریزهها و همه چیز را با او هم سخن گردانید؛ به گونهای که از کنار چیزی نمیگذشت جز اینکه به خاطر نبوتش او را سلام میکرد.
همان گونه که دیدیم خداوند متعال پیامبرانش را پیش از وحی مورد عنایت و توجّه خاصّ خویش قرار میدهد و آنها را از مکر و خدعه شیطان محفوظ میدارد.
این عنایت خاص در حفظ وحی الهی هم شامل حال آنان است. خداوند متعال به آنان نور و معرفتی ویژه عطا فرموده که با وجود آن خطا، سهو، نسیان و غفلت در آنها راه ندارد. درباره این مطلب در بخش ویژگیهای پیامبران الهی قسمت «عصمت» به تفصیل سخن گفتیم.
حال با توجّه به آنچه در مورد عصمت پیامبران (علیهم السلام) در دو مرحله قبل بیان گردید و توضیحاتی که از امامان اهل بیت (علیهم السلام) در آن دو مرحله یاد شد؛ و نیز با توجّه به مطالبی که در بخش ویژگیهای پیامبران بحث «عصمت» ذکر گردید که خود شیطان اقرار کرده است که نمیتواند بندگان مخلص الهی را گمراه کند؛ آیا باز هم جای سؤال و تردید هست که بگوئیم ممکن است پیامبران الهی در رساندن وحی دچار مشکل شوند و شیطان هنگام خواندن وحی الهی بر مردم دخالت کرده و مطالبی را بر زبان آنان جاری کند که خداوند متعال برایشان نازل نکرده است؟! روشن است که جواب این سؤال منفی است. چگونه ممکن است با وجود این همه تأیید و تسدید و توفیق و عنایت الهی چنین امری اتّفاق بیافتد؟!
بنابر این معلوم میشود مطالبی را که برخی از علمای عامّه با عنوان افسانه غرانیق در تفسیر آیه: (وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَلا نَبِیٍّ إِلّا إِذا تَمَـنّی أَلْقی آلشَّـیْطانُ فِی أُمْنِـیَّتِهِ فَیَنْسَخُ آللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ آللّهُ آیاتِهِ وَاللّهُ عَلِـیمٌ حَکِـیمٌ (1))مطرح کردهاند، چقدر بی پایه و یاوه است. چگونه میشود خداوند متعال
پیامبرش را با مطالبی مانند :
ما ضَلَّ صاحِـبُکُمْ وَما غَوی * وَما یَنْطِقُ عَنِ الهَوی * إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحی.(2)
صاحب شما گمراه نشده و فریب نخورده است. و از هوای نفس سخن نگفته است. آن جز وحی نیست که وحی میشود.
توصیف کند و از طرف دیگر شیطان بتواند آیاتی را به عنوان وحی بر زبان او جاری سازد؟!(1)
از روایات اهل بیت (علیهم السلام) به دست میآید که گاهی خداوند سبحان ارتباط خویش را با پیامبرانش قطع فرموده، و وحییی به آنان نمیفرستاد؛ علّت این امر چه بوده است؟ و خداوند متعال از این امر چه حکمتی را در نظر داشته است؟ حکمت این امر خیلی روشن نیست. ولی اصل این امر را نمیشود محال دانست. وقوع چنین امری اگر بر پایه حکمتی باشد هیچ قبح و استبعادی نخواهد داشت.
میدانیم که اصل نبوّت و فرستادن پیامبران، بر خداوند سبحان لازم و واجب نیست و او تنها از لطف و کرم خویش چنین احسانی به بندگانش ارزانی داشته است. تداوم و استمرار وحی هم از این اصل مستثنا نیست و انگیزه اصلی آن فضل و احسان خداوند است. پس اگر بندگان الهی به دعوت پیامبران جواب مثبت ندهند و آنان را آزار و اذیّت کنند، ممکن است خداوند متعال برای مجازات آنان وحی را از پیامبرانش قطع کند. از پیامبر گرامی اسلام درباره حبس وحی سؤال شد؛ ایشان در جواب فرمود: چرا وحی از من بریده نشود در حالی که شما ناخنهای خویش را نمیگیرید و محل آلوده دستهایتان را پاک نمیکنید :
کَیْفَ لَا یَحْتَبِسُ عَنِّی الْوَحْیُ وَ أَنْتُمْ لَا تُقَلِّمُونَ أَظْفَارَکُمْ وَ لَا تُنَقُّونَ رَوَائِحَکُمْ.(2)
چگونه وحی از من محبوس نشود در حالی که شما ناخنهای خود را کوتاه نمیکنید و بوی خویش را پاکیزه نمینمایید.
انقطاع وحی درباره پیامبر اسلام در دو مورد و درباره حضرت موسی (علیه السلام) یک مورد به مدّت چهل یا سی روز اتّفاق افتاده است.(1)
با توجّه به عصمت پیامبران صلوات الله علیهم و آیه (وما ینطق عن الهوی إن هو الّا وحی یوحی) میتوان گفت وحی الهی در تمام افعال و گفتار پیامبران الهی حضور داشته است. هیچ سخن و کرداری از آنان بر پایه خواهش نفس نبود؛ بلکه منشأ وحیانی وآسمانی داشت. به همین دلیل، قول و فعل و تقریر معصوم (علیه السلام) حجّت است.
البتّه باید توجّه داشت که وحی به معنای خاصّ آن، که وحی نبوّت و رسالت است در موارد خاصّی صورت میگرفت. در مورد پیامبر خاتم محدود به قرآن کریم و احادیثی است که به عنوان حدیث قدسی معروفند. ولی این بدان معنا نیست که سایر گفتار او به وحی ارتباط ندارد.
بدین ترتیب معلوم میشود همه آنچه از پیامبران و اوصیایشان رسیده است مستند به وحی الهی اند.
مصونیت وحی در صورتی تضمین میشود که تمام وسایطی که در رسیدن آن به بندگان الهی دخیلاند، معصوم باشند.
1) . ر.ک: کافی 6/139و138 و بحارالانوار 13/8 و ج 14/422 و ج 6/136 ومن لا یحضرهالفقیه 3/362 و علل الشرایع 1/56.
فرشتگان وحی که امنای وحیاند از عصمت کافی برخوردارند.
پیامبران الهی هم در هر سه مرحله دریافت، حفظ و ابلاغ وحی از عصمت الهی برخوردارند. زیرا پیش از آنکه وحی بر آنان فرود آید، مورد توجّه و عنایت خاصّ الهی قرار میگیرند و با شناخت کامل درباره خداوند متعال فرشته وحی و شیطان با وحی الهی مواجه میشوند. پس به هنگام دریافت وحی هیچ گونه تردیدی در تشخیص وحی الهی به خود راه نمیدهند.
در مقام حفظ و ابلاغ وحی نیز، چون از نفوذ شیطان در امانند و به خاطر دارا بودن «روح القدس» و معرفتی ویژه از سهو و غفلت و نسیان و لغزش مبرّا هستند؛ پس وحی در این دو مرحله نیز مصون و محفوظ خواهد بود.
بر پایه روایات اهل بیت (علیهم السلام) در مواردی از پیامبر گرامی اسلام و حضرت موسی صلوات الله علیهما انقطاع وحی صورت گرفته است.
وحی به معنای عام آن همه افعال و گفتار پیامبر گرامی اسلام را در بر گرفته است. و به معنای خاصّ قرآن و احادیث قدسی را شامل است.
شرایط لازم برای مصونیت وحی را بنویسید.
در مورد مصونیت وحی، عصمت پیامبران در چند مرحله بحث میشود؟
عصمت در دریافت وحی را تبیین کنید، آیا ممکن است پیامبران در تشخیص وحی دچار اشتباه گردند؟
مراد از «انقطاع وحی» چیست؟ آیا انقطاع وحی برای پیامبران اتفاق افتاده است؟ آیا این امر قبیح نیست؟
ابعاد وحی را بنویسید.
اشاره :
از دانشجو انتظار میرود که پس از مطالعه این درس بداند که راه رسیدنبه کمال انسانی دین و شریعت انبیاء الاهی است. قلمرو دین تمام اعمال فردی، اجتماعی، عبادی، سیاسی و حکومتی را در بر میگیرد. حجیّت قرآن به عنوان حاکیِ وحی نزد همه مسلمانان مسلّم است و حجیّت روایات معصومان؛ نیز با اعتبار کتابها و روایات آنها سنجیده میشود.
گفتیم مهمترین هدف بعثت پیامبران الهی این است که بشر به واسطه آنان به هدفی که خداوند متعال از خلقت او دارد، برسد. روشن است که هدف از خلقت انسان عبادت و معرفت و تقرّب به خداوند سبحان است. عبادت به معنای خضوع و خشوع و فروتنی در مقابل آفریدگار و اطاعت از فرمانهای حقّ و پرهیز از اموری است که موجب خشم و غضب او میگردد. به همین جهت است که خداوند متعال دین همه انبیای الهی را «اسلام» میداند. چرا که اسلام به معنای تسلیم و سر فرود آوردن در مقابل عظمت خداوند متعال و اطاعت از فرمودههای اوست. و معلوم
است کسی که در مقابل عظمت خداوند متعال سر فرود نیاورد و از دستورهای الهی فرمان نبرد در مقابل خدای سبحان تسلیم نیست.
بدین ترتیب روشن میشود که حقیقت شریعت، عبارت است از تمام آنچه پیامبران الهی از ناحیه خداوند متعال برای رسیدن به این هدف برای بشر آوردهاند. خداوند متعال دین پیامبر اسلام و شریعت او را در واقع همان میداند که به حضرت نوح، ابراهیم، و موسی و عیسی (علیهم السلام) توصیه شده است.
شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِـیمَ وَمُوسی وَعِـیسی أَنْ أَقِـیمُوا آلدِّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِـیهِ.(1)
برای شما از دین راه باز کرد آنچه را که به نوح وصیّت کرد. و آنچه به تووحی کردیم و به ابراهیم و موسی و عیسی وصیّت کردیم این بود که دین را بپا دارید و در آن اختلاف نکنید.
دین و شریعت راه رسیدن به کمال انسانی است. به همین جهت خداوند متعال از آن با عنوان شریعت و منهاج یاد میکند. زیرا شریعت راهی است برای رسیدن به آب؛ و منهاج راه روشن و آشکاری است که کسی در آن گم نمیشود.
لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهاجاً.(2)
برای هر کدام از شما شریعه و راهی قرار دادیم.
معلوم شد «شریعت» مجموع معارف و دستورها و قوانین الهی است که پیامبران برای رساندن بشر به هدف نهایی خلقت او، آوردهاند. بدیهی است شریعت اسلام نیز عبارت است از مجموع آنچه در قرآن کریم و احادیث پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اوصیای معصوم به دست ما رسیده است.
البتّه منظور از حدیث نیز معنای گسترده آن ـ قول وفعل و تقریر معصوم ـ است و ما میتوانیم مسائل دینی ـ و آنچه به حوزه دین مربوط است ـ را از سیره عملی آنان استنباط و استخراج کنیم.
ممکن است این جا سؤالی طرح شود. و آن اینکه با توجّه به اینکه پیامبر و امامان معصوم (علیهم السلام) مانند سایر انسانهای عادی زندگی کرده، و در کنار آن مسئولیّت و رهبری دینی مردم را هم بر عهده داشتند؛ با وجود این، آیا همه کارها و گفتارهای آنان ملاک و مناط دین و شریعت تلقّی میشود؛ یا باید تفکیک نمود و آنچه مربوط به مسئولیّت الهی آنها است، از دین محسوب کرد؟
جواب: چون پیامبران و امامان معصوم اند و از هوای نفس سخنی نمیگویند و کاری نمیکنند؛ بنابراین هیچ گفتار و کرداری از آنها صادر نمیشود جز اینکه برای دیگران حجّت بوده و از دین الهی به شمار میآید.
بدین ترتیب روشن میشود قلمرو دین تمام اعمال و رفتار فردی و اجتماعی، عبادی و غیر عبادی، سیاسی و حکومتی را دربر گرفته و در مورد همه آنها وظیفه انسان را به خوبی بیان کرده است. به همین جهت خداوند متعال از قرآن به عنوان «تبیان» (= روشنگر) همه امور یاد میکند.
وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الکِتابَ تِـبْیاناً لِکُلِّ شَیءٍ.(1)
کتاب را برای تو بیان و توضیح هر چیزی نازل کردیم.
امام صادق (علیه السلام) در بیان دین میگوید: دین را حدودی مانند حدود خانه من است.
إِنَّ لِلدِّینِ حَدّاً کَحُدُودِ بَیْتِی هَذَا وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی جِدَارٍ فِیهِ.(2)
دین را حدّی مانند حدود این خانه من هست و به دست خویش به دیوار خانه اشاره کرد.
در حدیثی دیگر میگوید: چیزی نیست که مردم به آن احتیاج داشته باشند و حکمی از خدا و رسول درباره آن نیامده باشد.
مَا مِنْ شَیْءٍ یَحْتَاجُ إِلَیْهِ وُلْدُ آدَمَ إِلَّا وَ قَدْ خَرَجَتْ فِیهِ السُّنَّةُ مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِه.(1)
همه آنچه فرزند آدم به آن نیاز دارد سنّت در آن از خدا واز رسول وارد شده است.
در حدیثی دیگر آمده است که مردی در مکّه به محضر امام باقر (علیه السلام) شرفیاب شد و عرض کرد: شما گمان میکنید که چیزی نیست جز اینکه آن را حدّی هست؟ حضرت تصدیق کرد و فرمود :
إِنَّهُ لَیْسَ شَیْءٌ مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ صَغِیراً وَ کَبِیراً إِلَّا وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لَهُ حَدّاً إِذَا جُوِّزَ بِهِ ذَلِکَ الْحَدُّ فَقَدْ تُعُدِّیَ حَدُّ اللَّهِ فِیه.(2)
هیچ مخلوق کوچک و بزرگ خدانیست مگر اینکه خداوند برای آن حدّی قرار داده است هر گاه از آن تجاوز شود حدّ الهی در آن، مورد تجاوز قرار گرفته است.
سپس آن شخص از حدّ سفرهای که باز شده بود، پرسید. حضرت حدّ آن را بیان داشت. و بعد از حدّ کوزهای که از آن آب مینوشیدند، پرسید و حضرت حدّ آن را نیز بیان فرمود.
فقال: فَمَا حَدُّ مَائِدَتِکَ هَذِهِ؟
قَالَ: تَذْکُرُ اسْمَ اللَّهِ حِینَ تُوضَعُ وَ تَحْمَدُ اللَّهَ حِینَ تُرْفَعُ وَ تَقُمُّ مَا تَحْتَهَا.
قَالَ: فَمَا حَدُّ کُوزِکَ هَذَا؟
قَالَ: لَا تَشْرَبْ مِنْ مَوْضِعِ أُذُنِهِ وَ لَا مِنْ مَوْضِعِ کَسْرِهِ فَإِنَّهُ مَقْعَدُ الشَّیْطَانِ وَ إِذَا وَضَعْتَهُ عَلَی فِیکَ فَاذْکُرِ اسْمَ اللَّهِ وَ إِذَا رَفَعْتَهُ عَنْ فِیکَ فَاحْمَدِ اللَّهَ وَ تَنَفَّسْ فِیهِ ثَلَاثَةَ أَنْفَاسٍ فَإِنَّ النَّفَسَ الْوَاحِدَ یُکْرَهُ.(1)
گفت حدّ این سفره تو چیست؟
فرمود: آنگاه که سفره باز میشود اسم خدا یاد شود و وقتی سفره بسته میشود حمد خدای گفته شود و خرده طعامها ریخته شده در سفره خورده شود. گفت: حدّ این کوزه چیست؟
فرمود: از طرف گوش آن آب نخوری واز قسمت شکسته آن نیز آب نخوری که نشیمنگاه شیطان است و آنگاه که از دهان برداشتی حمد خدای گویی و آن را با سه نفس بخوری پس با یک نفس خوردن مکروه است.
بنابر این درباره احکام زندگی مردم، هیچ عمل کوچک و بزرگی نیست؛ مگر اینکه خداوند متعال درباره آن حکمی مقرّر کرده است. امام صادق (علیه السلام) میفرماید :
إِنَّ عِنْدَنَـا لَصَحِیفَةً طُـولُهـَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً إِمْلَاءُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ خَطُّ عَلِیٍّ (علیه السلام) بِیَدِهِ مَا مِنْ حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ إِلَّا وَ هُوَ فِیهَا حَتَّی أَرْشُ الْخَدْشِ.(2)
همانا نزد ما صحیفهای است که طول آن هفتاد ذراع است. آن را رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) املا کرده و علی (علیه السلام) به دست خویش نوشته است. هیچ حلال و حرامی نیست مگر اینکه در آن موجود است حتّی اختلاف خراش.
«ارش» قیمت خراشی که در بدن کسی ایجاد میشود، که حکم آن نیز از طرف خداوند، بیان شده است. بنابر این احکام و حدود الهی هیچ کاستییی ندارند و همه چیزرا بیان کرده است. به امید روزی که حاکمیّت دین الاهی همه جوامع بشری را فرا گیرد. و صاحب و خلیفه الهی اجرای حدود و احکام دین را عهدهدار شود.
حضرت در این زمینه نیز سخنی دارد: «نزد ما صحیفهای است هفتاد ذراع به خط امیرمؤمنان (علیه السلام) و املای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که اگر حکومت و ولایت مردم به دست ما برسد با احکامی که خداوند متعال درباره آنها نازل کرده در میانحکومت میکنیم :
یَا حُمْرَانُ إِنَّ فِی هَذَا الْبَیْتِ صَحِیفَةً طُولُهـَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً بِخَطِّ عَلِیٍّ (علیه السلام) وَ إِمْلَاءِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَوْ وَلِینَا النَّاسَ لَحَکَمْنـَا بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ لَمْ نَعْدُ مَا فِی هَذِهِ الصَّحِیفَةِ.(1)
ای حمران، همانا در این خانه صحیفهای به طول هفتاد ذراع هست به خط علی (علیه السلام) و املاء رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اگر ولایت مردم به ما واگذار شود به آنچه خدا نازل کرده حکم میکنیم و از آنچه در این صحیفه است تجاوز نمیکنیم.
پس معلوم است که وقتی خداوند متعال در مورد هر چیزی حکمی و قانونی دارد. واگر کسی عملی را بدون توجّه به حدود و احکام الاهیِ آن انجام دهد؛ هرچند خیر هم بوده باشد؛ عملی صالح و دینی پذیرفته نخواهد شد.
کُلُّ عَمَلٍ مِنْ أَعْمَالِ الْخَیْرِ یَجْرِی عَلَی غَیْرِ أَیْدِی أَهْلِ الِاصْطِفَاءِ وَ عُهُودُهُمْ وَ حُدُودُهُمْ وَ شَرَائِعُهُمْ وَ سُنَنُهُمْ وَ مَعَالِمُ دِینِهِمْ مَرْدُودٌ غَیْرُ مَقْبُول.(2)
هر عمل خیری که به دستان غیر برگزیدگان الهی و بر غیر بیعت و حدود و شرایع و سنّتها و معالم دین شان، انجام شود، مردود و غیر مقبول است.
حجّیّت و اعتبـار اصل وحـی و گفتار و کـردار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصـوم (علیهم السلام)
ـ بعد از اثبات مصونیت وحی و احراز عصمت پیامبران و امامان جای ـ هیچ گونه شکّ و شبههای نیست. تنها بحثی که وجود دارد در متون موجود دینی است و از این میان استناد قرآن موجود به وحی الهی و حجّیّت آن نزد همه مسلمانان مسلّم بوده؛ و هیچ شکّ و تردیدی در آن وجود ندارد. امّا اعتبار روایاتی که سخنان معصومان (علیه السلام) یا گفتار آنان را حکایت میکند، از اعتبار کتابها و راویان آنها مشخص میشود. و این امر بر عهده علم «رجال و درایه» است که از جهت سند و متن حدیث را مورد ارزیابی و نقد و بررسی قرار میدهد. و حدود اعتبار آن را معیّن میکند.
حقیقت شریعت عبارت است از تمام آنچه پیامبران الهی برای رسیدن به غایت خلقت انسان از ناحیه خدای تعالی برای او آوردهاند.
قلمرو دین تمام اعمال و رفتار فردی و اجتماعی، عبادی و غیر عبادی، سیاسی و حکومتی، دنیوی و اخروی انسان را در برگرفته است. در متون دینی در مورد همه آنها دستورات و وظایفی بیان شده است. پس هیچ چیزی در خارج وجود ندارد جر اینکه در شریعت حدّ و حدود آن بیان شده است.
در حجّیّت و اعتبار اصل وحی و گفتار و اعمال معصومان (علیهم السلام) جای شکّ و شبههای نیست. استناد قرآن موجود به وحی الهی مسلم است. اعتبار متون روایی هم در دو علم رجال و در آیه مورد تحقیق و بررسی قرار میگیرد.
آیا همه گفتار و کردار پیامبران مستند به وحی نبوّت و رسالت است؟ توضیح دهید.
حقیقت شریعت چیست؟
قلمرو شریعت چه اموری را شامل میشود؟
حجّیّت متون دینی که حاکیِ وحی هستند چگونه مشخص میشود؟
1.قرآن کریم
2.نهج البلاغه
3.احقاق الحق؛ تستری؛ نورالله؛ قم: مطبعه خیّام، 1403ه .ق.
4.الاختصاص؛ مفید؛ محمّد بن محمّد نعمان؛ قم: کنگره شیخ مفید، 1413ه .ق.
5.الاحتجاج؛ طبرسی؛ احمد بن علی؛ قم: انتشارات اسوه، 1422ه . ق.
6.الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد؛ طوسی؛ محمّد بن حسن؛ تهران، مکتبه جامع چهلستون، 1359 ه .ق.
7.الامالی؛ طوسی؛ محمّد بن الحسن؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1381.
8.المیزان فی تفسیر القرآن؛ طباطبایی؛ محمّد حسین؛ قم: موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1393 ه . ق.
9.انیس الاعلام؛ فخر الاسلام؛ محمّد صادق؛ تهران: مرتضوی، 1351.
10.اوائل المقالات من مصنفات شیخ مفید؛ مفید؛ محمّد بن محمّد بن نعمان؛ الموتمر العالمی لالفیه شیخ المفید، 1413 ه .ق.
11.بحارالانوار؛ مجلسی؛ محمّد باقر؛ تهران: دارالکتب.
12.البرهان فی تفسیر القرآن؛ بحرانی؛ سید هاشم؛ بیروت: انتشارات موسسه البعثه، 1419 ه .ق.
13.بصائر الدرجات؛ صفار قمی؛ محمّد بن الحسین؛ قم: مکتبه آیت الله مرعشی نجفی، 1404ه .ق.
14.البلد الأمین؛ عاملی کفعمی؛ ابراهیم بن علی؛ چاپ سنگی.
15.پیام قرآن؛ مکارم شیرازی؛ ناصر؛ دار الکتب ـ 1381.
16.تأویل الآیات الظاهره؛ حسینی استرآبادی؛ سید شرفالدین؛ قم: انتشارات جامعه مدرسین، 1409 ه .ق.
17.تحف العقول؛ بحرانی؛ ابن شعبه؛ قم: جامعه مدرسین، 1363.
18.تحلیلی از تاریخ اسلام؛ شهیدی؛ سید جعفر؛ تهران: نهضت زنان مسلمان، 1359.
19.تصنیف غرر الحکم و درر الکلم؛ آمدی؛ عبدالواحد بن محمّد؛ قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1408 ه .ق.
20.تفسیر امام عسکری (علیه السلام) ؛ امام حسن عسکری (علیه السلام) ؛ قم: انتشارات مدرسه امام مهدی(عج) 1409 ه .ق.
21.تفسیر عیاشی؛ عیاشی؛ محمّد بن مسعود؛ قم.
22.تفسیر قمی؛ قمی؛ علی بن ابراهیم بن هاشم؛ قم: موسسه دار الکتاب، 1404ه .ق.
23.توحید المفضل؛ جعفی کوفی؛ مفضل بن عمر؛ قم: انتشارات مکتبه الداوری، 1969م.
24.التوحید؛ صدوق؛ محمّد بن علی؛ قم: جامعه مدرسین.
25.حسن و قبح عقلی؛ سبحانی؛ جعفر؛ قم: مؤسسه امام صادق (علیه السلام) ، 1381.
26.الخرائج والجرائح؛ راوندی؛ قطب الدین؛ قم: مؤسسه امام مهدی (عج)، 1409 ه .ق.
27.الخصال؛ صدوق؛ محمّد بن علی؛ قم: جامعه مدرسین، 1362 ه .ش
28.دلائل الامامه؛ طبری؛ محمّد بن جریر؛ قم: موسسه البعثه، 1413ه .ق.
29.روض الجنان و روح الجنان؛ رازی؛ ابوالفتوح؛ تهران: کتاب فروشی اسلامیّه، 1356.
30.روضه الواعظین؛ نیشابوری؛ محمّد بن الفتال؛ قم: منشورات الرضی.
31.السیره النبویّه؛ ابن هشام؛ عبدالله بن یوسف؛ بیروت: دارالکتاب
العربی،1410ه .ق.
32.صحیح البخاری؛ بخاری؛ محمّد بن اسماعیل؛ دارالفکر، 1411 ه .ق.
33.الصحیفه السجادیه؛ امام سجاد (علیه السلام) ، قم: دفتر نشر الهادی، 1376.
34.الطبقات الکبیر؛ کاتب الداقدی محمّد بن سعد؛ بیروت: دارصادر.
35.الطرائف؛ سید بن طاووس؛ علی بن موسی؛ قم: انتشارات خیام، 1400 ه .ق.
36.عدل الهی؛ مطهری؛ مرتضی؛ مجموعه آثار، ج اول، صدرا، تهران، قم، 86-1380.
37.عقائد الامامیّه؛ مظفر؛ محمّد رضا؛ قم: مؤسسه امام علی (علیه السلام) ، 1375.
38.علل الشرایع؛ صدوق؛ محمّد بن علی؛ نجف: المکتبه الحیدریّه، 1385.
39.عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ؛ صدوق؛ محمّد بن علی؛ مشهد: 1363 ه .ش.
40.غرر الحکم و درر الکلم؛ تمیمی آمدی؛ عبدالواحد بن محمّد؛ قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1366.
41.الغیبه؛ نعمانی؛ محمّد بن ابراهیم؛ تهران: مکتبه الصدوق، 1397 ه .ق.
42.فلاح السائل؛ سید بن طاووس؛ علی بن موسی؛ قم: دفتر تبلیغات.
43.قرب الإسناد؛ حِمیَری قمی؛ عبدالله بن جعفر؛ تهران: انتشارات کتابخانه نینوی.
44.قصص الأنبیاء (علیهم السلام) ؛ راوندی؛ قطب الدین؛ چاپ بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، 1409 ه .ق.
45.الکافی؛ کلینی؛ محمّد بن یعقوب؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1363.
46.کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد؛ طوسی؛ نصیرالدین؛ قم: موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین، 1407 ه .ق.
47.کفایه الأثر؛ خزاز قمی؛ علی بن محمّد؛ قم: انتشارات بیدار، 1401 ه .ق.
48.کمال الدین و تمام النعمه؛ صدوق؛ محمّدبن علی؛ تهران: مکتبه الصدوق، 1390 ه .ق.
49.کنز الفوائد؛ کراجکی؛ ابوالفتح؛ بیروت: دار الاضواء، 1405 ه .ق.
50.لسان العرب؛ ابن منظور؛ بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1416 ه . ق.
51.متشابه القرآن؛ ابن شهرآشوب؛ مازندرانی؛ انتشارات بیدار، 1328 هـ. ش.
52.مجموعه ورام؛ ورام بن ابی فراس؛ قم: انتشارات مکتبه الفقیه.
53.المحاسن؛ برقی؛ احمد بن محمّد؛ المجمع العالمی لاهل البیت 1416 ه .ق.
54.محضر الشهود فی ردّ الیهود؛ قزوینی یزدی؛ حاج بابا بن محمّد اسماعیل؛ قم : موسسه فرهنگی انتشاراتی حضور، 1378.
55.مستدرک الوسائل؛ نوری طبرسی؛ میرزا حسین؛ قم: تحقیق ونشر: مؤسسه آل البیت، 1407 ه .ق.
56.مستدرک سفینه البحار؛ نمازی شاهرودی؛ علی؛ قم: موسسه النشر الاسلامی، 1418 ه .ق.
57.مشکاه الأنوار؛ طبرسی؛ ابوالفضل علی بن حسن؛ نجف: کتابخانه حیدریه، 1385 ه .ق.
58.مصباح الاصول؛ خویی؛ ابوالقاسم؛ ناشر مکتبه الداوری، 1422 ه .ق.
59.مصنفات الشیخ المفید؛ مفید؛ محمّد بن محمّد بن نعمان؛ ج10، النکت الاعتقادیه، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، 1372.
60.معانی الاخبار؛ صدوق؛ محمّد بن علی؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1363.
61.معجم مقاییس اللغه؛ ابی الحسین احمد ابن فارس؛ قم: دارلکتب العلمیه.
62.المفردات فی غریب القرآن؛ راغب اصفهانی؛ حسین بن محمّد؛ تهران: مکتبه المرتضویّه.
63.مناهج البیان فی تفسیر القرآن؛ ملکی میانجی؛ محمّد باقر؛ تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1416 ه . ق.
64.منشور جاوید؛ سبحانی؛ جعفر؛ قم: موسسه ا مام صادق (علیه السلام) ، 1383.
65.من لایحضره الفقیه؛ صدوق؛ محمّد بن علی؛ قم: جامعه مدرسین، 1413ه .ق.
66.نقش ائمه در احیای دین؛ عسکری؛ سید مرتضی؛ تهران: بنیاد بعثت، 1363.
67.النهایه فی غریب الحدیث والاثر؛ ابن اثیر؛ مبارک بن محمّد؛ قم: موسسه اسماعیلیان، 1367ه .ش.
68.وسائل الشیعه؛ حرّ عاملی؛ محمّد بن الحسن؛ چاپ مهر، 1409 ه .ق.