ghaemiyeh.com
روایت حضور
کد: 756
نویسنده: زهرا اکافان
ناشر و تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ و صحافی: نگارش
نوبت چاپ: اول / 1382
شمارگان: 1500
بهاء: 800
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.COM
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 8-82-7808-964ISBN: 964-7808-82-8
دیباچه1
پیشگفتار3
دفتر اول: بانوی آب و آیینه
دیباچه عشق6
بارقهای از خورشید6
کهکشان عشق8
تو کیستی؟9
دلبسته راه توییم10
بانوی آب! تو را میشناسم10
سخاوت بارانی10
بانو! کرامتی کن11
بانوی آب و آیینه!11
خاتونِ دو جهان12
یاسِ کبود پیامبر12
وارث کرامت12
ثمر نخل نبوت13
آبروی مهتاب14
پهلوی شکسته خورشید15
قصه یاس...15
در سوگ عاطفه16
کشتی نجات16
کاروان غم...17
محبوب باغ کمال17
بانوی بهشت18
کوثر نبوی18
یاس کبود19
حوری سبز فلک19
بقیعستان19
مهیندخت نبی20
اُمِّ ابیها21
قطار ثانیهها21
عصاره هر چه خوبی21
ای نی! بنال22
بانوی آفتاب22
مرثیه مجسّم23
نشانی خورشید کجاست؟24
ترجمانِ ماتم24
مفهوم زلال عاطفهها25
بانوی زمزم و نور26
مُهر کبودی27
نخل عصمت27
حریم امن28
آفتابِ عالمتاب28
با کلک نی29
پرستوی سبکبال29
ضریح گمشده30
مرغ آمین30
در انتظار رجعت31
شرمت باد31
در توفان حشر31
بدر سپهر عشق...32
همسفر33
بیتالاحزان33
بقیع34
در آرزوی مدینه34
در حصار حجاب34
فاطمه کیست؟35
زخم سیلی35
هم تراز علی علیهالسلام 36
در خلوت اندیشه36
همنفس لحظهها36
خاک مدینه37
نشانِ بینشانها37
دو یاس محبت38
ترجمان عشق!38
شاهکار آفرینش39
کاروان غم40
فاطمهوار40
بیبی جان41
در ساحلِ عشق41
نیلی41
چشمه نور42
فدک42
زهرا علیهاالسلام42
دفتر دوم: گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم
در وسعت بیکران44
روشنان دیده مردم45
یک بغل خورشید46
زایرِ کوی تو47
تشنه سبوی تواَم48
جادههای غربت49
بیتو...51
خدا کند که بیایی52
نیامدی52
فریاد از جدایی53
گل نرگس53
تا تو بیایی54
امتداد رجعت55
خورشید دوازدهم55
انتظار56
آب و آیینه و گلاب57
شوق دیدار58
صبح آدینه ظهور نزدیک است59
مُشتی بهار ببار60
بازآ60
کشتی نجات61
بال در بال فرشتگان61
در ساحل عشق62
گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم63
ضریح نگاه64
در انتظار ظهور64
حدیث هجر65
گلبانگ ارادت66
مرغ عشق69
امید ظهور69
دیدار یار71
آیینه امید72
ترانههای حسرت73
از کجا باید سراغ تو را بگیرم75
در محمل سبز دعا77
غروب جمعه78
در فرجت شتاب کن80
آخرین سوار81
در عبور جاده82
آقای تمام دلها!83
تشنه یک جرعه از می تواَم83
بر بلندای نور84
نقطه پایانِ چهارده معصوم85
صفای صبح هستی88
بیکران اقیانوسها...89
آیینهتر از خورشید90
امید آدینه91
صبر یلدایی91
نشان بینشان92
دفتر سوم: بسم ربّ الشهدا و الصدّیقین
دو کوهه مغموم نباشی97
کجایی دوکوهه...98
دو کوهه! جاودانه میمانی...98
دو کوهه100
شُکوه بندگی100
باران خنجر و خون100
شلمچه101
طلاییه102
رهاترین پرنده102
دیدار به قیامت...103
نام شهید103
مثل یک درخت...103
بعد ما، شما چه کردید...103
تقدیم خدا104
ستارههای خانهام کجایید؟104
میعاد آفتاب105
تا خدا...106
قطار زمان106
شوق رسیدن106
کویر تشنه107
سفر به عشقستان108
زیارتگاه عطر گل یاس108
معراج شهدا113
تاریخچه کوتاهی از مزار شهدای کربلای هویزه114
عملیات خیبر117
رایت فتح120
دلمویه همسر شهید با پارههای تن شهید121
حسین علیهالسلام عنوان ثاراللّه گرفت121
یادگار جبهه...122
کبوتر...124
شهادت124
عشق شهید به امام حسین علیهالسلام 125
هدیه به آقا امام زمان(عج)125
خدای مهربان126
نذر دستهای بریده126
نذر دستهای بریده126
نامهای به برادران جانباز شیمیایی126
با عرشیان (شهدا)128
یک آسمان اشک128
حرف آخر129
دیباچه
سلام بر تو که آمدی
ای تجلی نور مصطفی صلیاللهعلیهوآله
ای فانوس شبهای علی علیهالسلام.
سلام بر تو که آمدی
تا ذره ذره نور را در کام تشنه جهان بریزی.
سلام بر تو که مادر تمام گلهای سرخی.
سلام بر تو که به آفتاب مانندهای و به دریا؛
روشن و درخشنده
بیکران و موّاج.
سلام بر تو که بانوی مرثیههای کبودی؛
بانوی زخمهای بیشمار مدینه.
سلام بر مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف «که گلها همه به نامش مشهورند»
آخرین چراغ روشن شبهای جهان
آخرین امید ناامیدان
که جهان؛ سراپا اشک و ناله
چشم به جاده آمدنش دوخته است.
سلام بر شهیدان که زنده و جاوید
یادشان بر اریکه عالم طلوع میکند؛ سرخ و تابناک
آنان که از خویشتن خویش گذشتند.
آنان که چشم باورشان روشن بود و زلال.
و سلام بر قلم
آنگاه که روشنانه و تابناک
کلمات را در بر میگیرد
و از زلال جان، روشنگرانه جاری میشود.
مجموعه روایت حضور؛ روایتی عاشقانه و جانسوز از نویسنده ارجمند، سرکار خانم زهرا اکافان است که به ساحت مقدس بانوی آیینه و آب، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام؛ امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف و شهدای اسلام تقدیم شده است. با سپاس از تلاش ایشان، از خداوند متعال، آرزوی توفیق روزافزونشان را خواستاریم و امید میبریم مورد استفاده برنامهسازان ارجمند قرار گیرد.
انّه ولی التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پیشگفتار
اَلْحَمدُللّهِ ربِّ الْعالمین.
«و سقیهم ربّهم شَرابا طَهُورا».
دفتری که پیش روی شما گشودهایم، مجموعهای است از سه دفتر که با نامِ مطّهر دو نورِ واحد، حضرت فاطمه علیهاالسلام و حضرتِ مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف و شهدا و صدیقین و صلحا (نورهای پاک) تبرّک یافته است؛ نورهای شِگرفی که وجودشان، دیارِ ما را سبز کرد و سپیدای بلندِ بینش را به میهمانی دیدگانِ دلهامان فرا خواند.
این دفتر، یادوارهای است از نعمتِ بزرگِ تداومِ آفتاب؛ نوری که تارکِ دنیا در هالهای از انتظار، چشم به ظهورش دوخته است و نور ثانی؛ نوری که تا زمین باقی است، چشمه زلالِ اشک بهر مظلومیّتش، در چشمها جریان دارد و اُنس و محبت به جانِ مهربانش، در دلهامان باقی است.
«اِنّا اَعْطَیْناکَ الْکُوثَر».
اینک به درگاهِ لَمْ یَزَلِ لا یَزال، نماز سپاس بگزار و بر این نعمت، قربانی نیاز هدیه کن: «فَصَلِّ لِرَبِّکَ وانحر» تا با گزینشِ مقدّرِ گلبرگِ صبرِ تو، همه پلیدانی که با اندیشههای روشنِ تو در ستیز بودند، ناامید و عقیم شوند.
و «اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَبْتَر»؛ دل آسودهدار که آسمانِ خانه تو به زیورِ ستاره
«کوثر» آراسته گردید.
این دفتر کوششی است از تجلّی آفتابِ ولایت و راوی «روایتِ حضور»، خالی از هرگونه شایبه، بیزیور و پیرایه. آنچه در توان دارم، بی هیچ منّت و با کمالِ صداقت، در طَبَقِ اخلاص گذاشته، تقدیم دلهای مهربانتان میکنم؛ دلهای پاکی که جایگاه آن، نورِ خُداست.
باری «اَلْقَلبُ حَرَمُ اللّهُ فَلا تَسْکُنْ حَرَمَ اللّه غَیْرَ اللّه» تا شاید باقیات صالحاتی باشد برای پَس از عبورم به جهانِ آخرت.
دفتر اول بانوی آب و آیینه
زیر فصل ها
دیباچه عشق
بارقهای از خورشید
کهکشان عشق
تو کیستی؟
دلبسته راه توییم
بانوی آب! تو را میشناسم
سخاوت بارانی
بانو! کرامتی کن
بانوی آب و آیینه!
خاتونِ دو جهان
یاسِ کبود پیامبر
وارث کرامت
ثمر نخل نبوت
آبروی مهتاب
پهلوی شکسته خورشید
قصه یاس...
در سوگ عاطفه
کشتی نجات
کاروان غم...
محبوب باغ کمال
بانوی بهشت
کوثر نبوی
یاس کبود
حوری سبز فلک
بقیعستان
مهیندخت نبی
اُمِّ ابیها
قطار ثانیهها
عصاره هر چه خوبی
ای نی! بنال
بانوی آفتاب
مرثیه مجسّم
نشانی خورشید کجاست؟
ترجمانِ ماتم
مفهوم زلال عاطفهها
بانوی زمزم و نور
مُهر کبودی
نخل عصمت
حریم امن
آفتابِ عالمتاب
با کلک نی
پرستوی سبکبال
ضریح گمشده
مرغ آمین
در انتظار رجعت
شرمت باد
در توفان حشر
بدر سپهر عشق...
همسفر
بیتالاحزان
بقیع
در آرزوی مدینه
در حصار حجاب
فاطمه کیست؟
زخم سیلی
هم تراز علی علیهالسلام
در خلوت اندیشه
همنفس لحظهها
خاک مدینه
نشانِ بینشانها
دو یاس محبت
ترجمان عشق!
شاهکار آفرینش
کاروان غم
فاطمهوار
بیبی جان
در ساحلِ عشق
نیلی
چشمه نور
فدک
زهرا علیهاالسلام
دیباچه عشق
... سلام بر کوثر ولایت و بر صدرنشین بزمِ عزّت، بر فاطمه علیهاالسلام، فخرِ عالمِ هستی و محبوبه پاکِ کبریایی. سلام بر سرچشمه زمزم و صفا، بر آینه تمام نمای خدا؛ بر او که محبوبترین زنِ دو عالم بود و مادرِ پدر، روح شرف و گلِ حیا، شایسته هر مدح و ثنا، گوهرِ تاجِ «اِنَّما». خورشید کجا و زهرا کجا؟!
ای تجلّی شمس و ضحی! ای زهرا علیهاالسلام! تو را چه بنامیم نورِ دل و دیده مرتضی علیهالسلام ! جوهرِ جانِ مصطفی صلیاللهعلیهوآله ! گلِ سر سبد آلِ طه و محور کساء! ای هستی و معنای بقا!
ای زهرا علیهاالسلام! ای بر هر دل و دیده، آشنا و ای اسوه صبر و تقوا! ای «بضعه» احمد علیهاالسلام و ای جان محمّد صلیاللهعلیهوآله ! چه زود کوثر جوشان تو خاموش شد و دستِ ستم، خانهات را ویران کرد و کودکِ شش ماههات، قربانی مسمار در شد. چه زود، بند به دستانِ مولا بستند و بال و پر مُرغِ چمن را از تیر جفا خستند.
اُف بر آنان که نامِ ننگینشان تا ابد، صفحه روزگار را سیاه کرد.
بارقهای از خورشید
... از پاپیروسهای دنیا ورق ساختم و قلم در مرکب زدم تا بتوانم قطرهای از دریای عظمت وجودی فاطمه زهرا علیهاالسلام را به تصویر بکشم. قلم در قلمدان شکست. نظم از نفس افتاد. پس به بارقهای از خورشید وجودی او بسنده کردم و به خود گفتم:
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
ولادتت نیکو ای که ازلی و ابدیترین آفتاب خلقت، پدرِ تو و بالاترین و والاترین شکوهِ آفرینش، همسر توست!
ای فاطمه، ای مادر فرهنگ تشیّع! ای تنهاترین اسطوره زن مسلمان در نماد هستی! ای نخستین و برترین انسان کامل و نمونه زنِ مسلمان در تاریخ شیعه! ای زهرای اطهر! ای خاتون دو جهان! از اسلام و شیعه بودنمان همین افتخار بس که تاریخ شیعه، شما را نماد یک انسانِ کامل میداند. در وصف تو چه بگویم که قلم، به سبب گفتن از تو در فرسایش است و ذهن، در خیالِ از تو سرودن، ناکام. ای زبانِ علی در کام! چگونه خار از گُل بگوید و خزان از بهار بسراید؟ بابِ سخنم با نام خدای تو گشوده شد و به نام تو خوشبو.
ای ارتفاع خاک تا افلاک! ای حماسه شبهای علی، ای مادر پدر و ای همسر علی! ای فاطمه! از تو چه بگویم که هر چه بگویم، زبان قاصر است از بیان تو. ای حقیقت سرچشمه کربلا! ای تیر سه شعبه در قلب و ای تیر حرمله بر گلو! ای مظلومه تاریخ! ای زهرای بزرگ! ولادت سبز تو شیرینی کام علی بود و بشارتِ ولادتت، اهدای بهشت به محمّد و آل محمّد علیهمالسلام.
تو آن بانوی بینشانی که مثل و مانند ندارد. تو آن خاتونی که تو را به تمام آبهای دنیا تشبیه کردهاند؛ چرا که خورشید هر سحر به پای تو میافتد و از قوّت نور تو، پرتو میگیرد و گیاهان از فدک غصب شدهات و فرات نگاهت، روزی میخورند. تو آن میوه ممنوعه باغ اهورایی؛ نمیچیند تو را دستی مگر دستِ خدای تو.
ای فاطمه! تو آن شکوه قامتِ سبز حیاتی که جز حریم امنِ خدا، جای تو نیست. تو آن چشم روشن پنجرههای رو به آفتابی که حتّی
خواب، نقش ردّ پای تو را نخواهد دید.
ای عابر پس کوچههای درد و ای هم نفس لحظههای سرد! ای فاطمه! ای معنای بهشت و ای خلاصه همه خوبیها! ای شمیم گرم نفسهای تو پیچیده در گلهای یاس و شببو! ای فروغ نام تو وامانده در پهلوی شکسته! ای سخاوتت چون خورشید و ای کرامت توحید! ای که شکوه نام بلندت، غریب و بیهمتاست! ای که حضور سبز خیالت، همیشه روحافزا و وسعت صبر تو شبیه دریاها! ای قلب شکسته! ای امید دعا! ای شاهکار آفرینش! ای زهرا! ای شرف بخش شرف و ای بانوی عصمت نسب!
ای عالم و آدم را سبب؛ زهرا!
تولّدت مبارک....
کهکشان عشق
سلام بر فاطمه علیهاالسلام، بر تجلّی نور مصطفی صلیاللهعلیهوآله و همسر امام عشق، اسداللّه الغالب، علی مرتضی علیهالسلام.
سلام بر روشنای دیده آل طاها، سلام بر بهترین بندگانِ خدا.
فاطمه جان! ای بیکرانِ عشق در دامانِ هستی و ای گستره بیانتهای خلقت در دایره امکان! ای نخستین خریدارِ علی و اول شهید راه ولایت! سلام بر تو...!
زهرای پاک! خورشید و ماه، چلّه نشین کوی تواَند و آیینه گردانِ روی تو. ای فانوسِ شبهای علی و ای آفتاب دیدگان پدر! هر صبح و شام به یاد تو به تسبیح مینشینیم و با زبان تو، خدا را به بزرگی یاد میکنیم. تو را میستاییم و تسبیح گردانِ کویت میشویم و محو دیدار
رویت. با دلی مست و شکسته، با دیده تمنّا، دست توسل به سویت میگشاییم و با چشمانی عرش نشین، بوسه زن خاک پایت میشویم و با ذکر تسبیحات، به یاد تو و در سوگ تو و به یاد بقیعت، گلِ اشک میریزیم و رکنِ نمازمان را به ارکانِ آسمانیات گره میزنیم و «یا زهرا» گویان، اشکهایمان را به غُربت نگاهت پیوند میزنیم و در غریبترین شهرهای کهکشان عشق، در بقیع و در پشت دیوار مدینه به یاد تو ذکر «اَلْغوثْ یا مظلومه» را زمزمه میکنیم تا شاید تقویمهای سوخته دلهایمان، فصل خزانِ تو را ورق زنند و گلبرگهای عاطفه، تاریخ شیعه را مرور کنند و بر داغی هزار ساله که سینههایمان را شرحه شرحه شعلهور ساخته، مرهمی گذارد. زخمی که دست به دست، سینه به سینه گشته و سالیانی دراز بر قلب شیعیان آلمحمد علیهمالسلام آتش نشانده؛ داغ شگفتِ محسن شش ماهه.
آری، زهرا حکایتی است که تقریر آن، محال و نور هدایتی است که تصور آن در مجالِ افکار هیچ جُنبندهای نمیگُنجد.
تو کیستی؟
ای فاطمه! ای روشنان دیده عارفان! تو کیستی؟ تو کیستی که زمین و آسمان و زمان، بسته به نور توست. تو کیستی که اگر نبودی، صبح در شبِ هفت آسمان پدیدار نمیگشت.
ای صبر مجسّم و ای نور نبوّت! ای چراغ خانه علی و ای نخستین آیه ولایت! ای که نام بزرگ تو دل خستگان را شفا میدهد و وجودت، اهلِ دل را صفا! ای حقیقت عاطفه و ای آیینه حضور! ای تبلور نور! ای زهرای عزیز! ای از نسلِ زلال! ای بانوی آب و آیینه! ما را دریاب!
دلبسته راه توییم
ای پرورده مکتب محمّد صلیاللهعلیهوآله، دلبسته راه توییم و در خلوت آیینهها، دل به غربت شما سپردهایم و به یاد تُربت بینشانت، اشکِ غربت میریزیم. تو را به حرمت آیینهها قسم، برایمان دعا کن تا در این چرخ روزگار، زمام نفس ما به دست شیطان نیافتد و نور هدایت را بر قلبهامان ارزانی دار تا از رستگاران شویم.
ای حضرت خورشید و ای گلواژه امید! تو را همه عمر فریاد میزنیم تا ما را از محبّت آلعلی که نقطه پرگار جهانند و از یک نور و از ریشه همند و در پاکی و آیینگی همدمند، سرشار سازی.
بانوی آب! تو را میشناسم
ای انیس آفتاب و ای بانوی آب! تو را میشناسم؛ تو را که مفهوم شعر نابی، تو را که تلفیق آیینه و آفتابی. آری، تو را میشناسم. تو را و مرثیه مجسّم تو را. تو را و بقیعت را. تو را و کودک شش ماههات را. آری، تو را میشناسم! ای عصمتِ خدا! دلم گنجایش دردهایت را ندارد. یاد تو از چشمانم گلاب میگیرد. تو را میشناسم ای بازتاب نور علی! بر این دل توفانی پرگناهم، نور عشق بتاب.
سخاوت بارانی
در باور کوچت به اشک مینشینیم و با این تب عطشناک میسوزیم و میسازیم و در ناباوری زمان، ثانیه شمار لحظههای قصاص میشویم تا مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف بیاید. زهرا جان! وجودمان را به تو پیوند میزنیم و به نام تو سوگند یاد میکنیم تا در رکاب حضرت دوست به ستیز با دیوسیرتان
برخیزیم. ای که در فضای سبز دنیا، تو آن بزرگ زنی هستی که در طرح حیاتِ عشق به سمت خدا قد کشیدهای! از تو میخواهیم از خدا بخواهی تا در این دنیا، زیارت و در آخرت، شفاعتت را نصیب ما گرداند.
بانو! کرامتی کن
ای فاطمه! ای بانوی توحید و ولایت! پس از کوچ سبز تو دیگر صدای زمزمههای آسمانی و خاطرات مهربانیات را علی چگونه میتوانست فراموش کند؟ چگونه نجابت و عفّت تو را به یاد آورد و اشکِ حسرت بر گونههای این مردِ صبر جاری نشود. تو رفتی و امروز اگر میان ما و عشق حرمتی است، از چشمهای مهربان تو سرچشمه میگیرد. ای سرود سرد غمانگیز مدینه! لبریز اصالتِ اندیشههای سبز توییم.
بانو! کرامتی کن.
بانوی آب و آیینه!
پنداشتند نور تو با مرگ خاموش میشود و نام تو با جفای خزان در عبورِ زمان، گُم.
ای صبح امید ما! ای فاطمه جان! نام تو قلّه قلبمان را فتح کرده است.
نام تو وسعتی است بلند برای زن شیعه که با اقتدا به تو در دو جهان، آبرو گرفته است. ای حضور همیشه در باورِ زمان و ای آبروی هر دو جهان!
ای کوکب باغ وجود! چه زود گلِ محمّدیات خزان گشت.
ای به دست تو گلشنِ غیب و شهود! در این صحرای کبود در سحر، هنگامِ سجود دعایم را به استجابت برسان!
من تشنه کوثر تواَم و تشنه نام تو و منتظرِ دعای تو.
فاطمه جان! مرحمتی فرما....
خاتونِ دو جهان
سلام بر تو ای زهرای بزرگ! ای آیینه حقیقت و ای گنجینه اسرار امامت! ای مخزن هر چه عشق در گنج سینه شیعیان و ای مهبط وحی در عرش قلبها! ای سیلی خورده از دشمنان دور از چشمان علی! ای خانه به آتش کشیده شده! ای مظلومه! ای فاطمه! خاطرات غربتت را تاریخ تا قیام قیامت از یاد نخواهد برد.
یاسِ کبود پیامبر
سلام بر یاس کبود پیامبر، بر او که چهره کبود و پهلوی شکستهاش در عمق لبخندهای مهربانش پنهان بود و عالم پابند کرامت او.
بر او که عرش و فرش، از شمیم عطر نامش سرشار گشت و جهان از نسیم مهر او جان گرفت.
ای سوره عفت و ای آیینه تمام نمای عصمت! دنیا تا دنیاست مثل تو را نخواهد یافت.
وارث کرامت
تو را از نسل آینه خواندهاند و از بیت نور. تو را که دختر خَیرالْبشری، تو را که درخت نبوّت را ثمری و مادری برای پدری....
ای گنج امامت را گهر! ای تالی باب کرامت و ای محبوبه خدا! زهرای عزیز! ای از نسل پاکان!
... سلام بر تو.
سلام بر تو و بر پدرت.
سلام بر تو و بر همسرت.
سلام بر تو و بر فرزندان پاکت.
تو را چگونه بستاییم که از همه خوبان، خوبتری، مادرِ پاک شبیر و شبّری....
تو را چگونه بنامیم که در گنجینه ولایت، گهری، ای همسر شاه نجف! ای عالم و آدم را سبب! با دلی خونین جگر، در هر شام و سحر از تو میخواهیم که به ما نظری کنی، ای از همه خوبان بهتر! عنایتی ای بانو!
ثمر نخل نبوت
زنی از جنس آفتاب.
بانویی از نسل آیینه و آب.
روحش چون سرو، بلند و قلبش مثل دشت، پهناور. باطنش چون رود، زلال و هستیاش چون کوه، صبور. تصویری از نبی در خُلق و خوی و رنگی از ولی در عطر و بوی. رحمتِ واسعه دادار، از همه افلاکیان برتر، دختر حضرت خیر البشر، بر نخل نبوّت ثمر و وارث کرامت پدر.
ای که در باور زمین و زمان از همه عالم بهتر! فاطمه جان! ولادتت مبارک...
آبروی مهتاب
... بانوی من! غم شما گیسوان خورشید را پریشان کرد و زُلف بید را سپید.
بهارِ رونق گل، خزان شد و پاییز برگ ریزان را به دلهامان دعوت کرد. داغ تو چه رخنهها که در اندیشه زمستانِ افکارمان نکرد و چه خونهای جگر که از دیدگانمان بر گلشن زمین نریخت.
خاتون من! هنوز دلِ دریاییات و یاد بقیع و مدینهات چه شررها که بر جانمان نمیاندازد. هنوز سوز سینه علی گریههای فراوان دارد. هنوز دامنِ شب، ستاره باران اشکهای علی است. نه تنها او، بلکه جهان از غم و اندوه این داغ تا فلق از جگر میسوزد. فاطمه جان! بیتو شبهای علی بیفروغ مانده و شمشیر ذوالفقار، به پشتِ در میخ شده.
بیتو، طایر دل مولا در حصارِ سینه فسرده. دیگر علی تو را ندارد و با نسیم سحر، به درد دل مینشیند.
اکنون دیگر چاه، رازدار علی است. پس از تو، شعلههای غم در جانهامان زبانه کشید و چشمه ماتم از چشمهامان جوشید.
ای فاطمه! ای روح زلالِ روشنِ آب و ای آبروی مهتاب! ای سرچشمه پاک کوثر! ای آفتاب! ای از مریم و ساره برتر و نام زیبای تو کوثر!
ای همسر حیدر! سرسبزترین کرانه باور، ای زهرای اطهر! ای در خلقتِ گل، بهانه و ای حیدر را گلشن و کاشانه!
ای پایندهترین فضیلت زن کامل و ای نماد عفّت و حیا و زینت زن مسلمان! ای زهرای بزرگ! از سوگ تو قلبهامان تا همیشه رنگ ماتم دارد و ما همچون لاله داغدار توییم.
پهلوی شکسته خورشید
... تو کیستی که تمام دلها در سوگ تو سیاه پوشید و از تمام سینهها واژه آه جوشید.
ای قرار دلهای بیقرار! تا چند قرن در ماتم تو چشم به راه بقیع بمانیم و قبله نگاهمان را به سوی مدینه پرواز دهیم؟ تا کی پهلوی شکسته خورشید را به نظاره بنشینیم و زبان به شکوه نگشاییم؟ وای بر ما که بر غیرت خویش دیده بستهایم و چشم حیرت را نظارهگر نیستیم. وای بر ما که اگر بغض علی بشکند، جهان، خزانِ خویش را به چشم خود خواهد دید و از دیدگان آسمان، باران بلا خواهد بارید. وای بر ما اگر چشمان علی ببارد، نفرین حق بر قاتلانش گیرا خواهد شد.
قصه یاس...
... ای زهرای پاک و ای منطق بینای چشمان ما! سلام، سلام بر تو.
سلام بر تو و بر بقیع تو.
سلام بر تو و بر بهشتی که در زمین از خود به جا گذاشتهای.
سلام بر تو و بر چشمهایی که همراز دریا شدند و زایر کربلا.
سلام بر تو که تمام منظومهها، گِرد مِدار تو در حرکتند.
با رفتنت، دل آسمان شکست و چشم زمین اشکبار شد. پشت کوهها خمید و رواق آسمان در هم فرو ریخت. در فراق تو، دیدهها از خود بیخود شد و آدم گریبان چاک زد. ماه پشت ابر پنهان ماند و ابر از هر سو، پریشان گشت و باد نگران. دل از دیده گریزان شد و سرگردان. انگار در آسمانِ کبود، کسی قصه یاس را میسرود.
در سوگ عاطفه
دلتنگم، دلتنگِ دلتنگ.
دلتنگ از این زمانه ناپایدار، در آستانه خزان یک بهار. چه خاینانه
این قوم بدعتگذار، پیمان غدیر را شکستند. مپرس از من داغ یتیمی را که در سینهام نهفته است. مپرس از غباری که بر چهره زرد و غمانگیز روزگار نشسته است.
مپرس که برای چه میگریم. در سوگ عاطفه چه بیاختیار، اشک، چشمانم را برای سکوت، امان نمیدهد.
مپرس از علی و خانه نشینی او و خون دلهایی که پس از تو خورد.
ای آسمان بقیع! همراه و همنوا با من چون نیبنال که قرة العین نبی، چشم از جهان فرو بست. میگویم و مینویسم، ولی کسی جز علی از سوز دلِ من باخبر نیست. کسی جز علی از شعلههای آتش این داغ آگاه نیست.
با من بنال ای نی که این داغ ادراک میخواهد.
با من بنال ای نی؛ بیقرار تواَم.
بنال که بینوای تواَم، همراه با لالههای سوخته نینوا بنال.
ای کربلا! بنال. بقیع! ناله کن که زهرا از دست رفت.
کشتی نجات
ای دختر ختم رُسل و ای همسر شیر خدا، علی! خدا تو را کوثر خواند و به رسول بخشید و از این تحفه، خالقِ دو جهان، هدیه برتری نداشته تا به رسولش هبه کند و در نزولش، سوره کوثر را وحی کرد که:
اِنا اعطیناک الکوثر، فصلِّ لربِکَ وانحر، اِنّ شانئک هو الابتر.
ای گنجینهدار زیور عشق در رأیت یوم المباهله! ای فاطمه! ای سحر عرفان و ای کشتی نجات! سلام بر تو و سلام بر کبودی چهرهات از ضربت آن سیلی که دیوار عرش را لرزاند و سلام بر بضعه رسولِ خدا
که جز تاج عزّت و شرف، افسری نداشت.
کاروان غم...
امشب شبی است که قرار دلهای بیقرار را کوچی غریب است.
امشب شبی است که غربت بر شانههای مدینه سنگینی میکند.
امشب شبی است که مِهر، غریبانه دیوار شب را شکسته است.
چه شبی است امشب که کاروانِ غم، سراغ بقیع را از دلهای سوخته میگیرد.
چه شبی است که اشک و آه بر شرار جانها نشسته و گلواژههای ماتم دست از سر دلهای شیعیان علی برنمیدارد.
گویی که تمام هستی علی را در مدینه به خاک سپردهاند. چه شبی است امشب که دل، پروانهوار بر گِرد مِدار عشق میگردد و شمع جان، در فراق تو میسوزد.
محبوب باغ کمال
سلام بر مه گردون وقار و فروغ شام تار، بر بانوی عفّت و افتخار، از رسول مانده به یادگار، تنها رازدار و انیس و مونس علی، سرو ناز بوستان ولایت، صدیقه کبرا، فاطمه، زهرا.
ای گل طاها! محبوب باغ کمال، ای رویشِ سبز بهار! ای فاطمه! ای خسته دلِ اخترشمار! ای خدا را دوستدار! سلام بر تو.
زهرای عزیز! نام تو را سرلوحه زندگی آدم نمودند، شد قصّهای شگفت. دمادم از آب و آیینه و آفتاب دمیدند و سرودند با لاله و شقایق و شبنم بر روح تجلّی آدم.
ای دختر حضرت خاتم! وصفِ تو را هنگام کوچ، از زبانِ علی شنیدم. گفت: بانوی شرافت است و آیینه عفاف و کرامت. بیهوده نیست که سرودم ز روی شوق: «اِشْفَعی لَنا عنداللّه».
بانوی بهشت
سلام بر او که حصن و امان است و قبلهگاه دل و جان، بر او که محبوبه دو عالم است و روح مُکرّمش همچنان تابان و جسم مطّهرش لایق صحبتِ جانان.
سلام بر محبوب قلبهای شیفته، مشعل مشتعل راه شرف و شهید درگاه شرف. بر او که ریشه عصمتش، آب از کوثر نوشیده و شاخه صداقتش، لباس تقوا پوشیده. مصدرِ مکتب عرفانی و پیرو تمام عیارِ قرآنی، مُحَرّمُ اللّه، بانوی بهشت، از او لبریز بوی بهشت، شجر وادی طور، دریای نور، روگرفته از میهمان کور، کسی نیست جز فاطمه.
کوثر نبوی
سلام بر فاطمه، درد آشنای علی، بر او که یادگار نبی بود و چشمه محبّت ولی، بر او که هر صباح، گلِ خورشید و دستان ناتوان بشر به او توسّل میجست.
سلام بر مفهوم کوثر نبوی و شیرازه تسلسل علوی؛ سیبِ رسیده در شب معراج و تلمیح توکّل مهتاب.
سلام بر فاطمه؛ زیباترین تصوّر عالم خلقت و آیینه تکامل بشریّت، امّ ابیها، فاطمه زهرا علیهاالسلام؛
یاس کبود
... ای طلوع روشن دلبستگی و ای حضور مبهم وابستگی! نامت بر دریچه قلبهامان نوشته شده یاس کبود و دل بقیع شدهمان، در هجر تو هر صبح و شام به سوی مدینه سلام میدهد و برمیخیزد و ادای احترام میکند.
ای از تبار آفتاب! بیقرار شفاعت توییم. بانو! کرامتی کن.
حوری سبز فلک
سلام بر شکوه دستهای اساطیریات، بر شکوه چشمهای آسمانیات. سلام بر تو که همطراز آسمانی و همبال فرشتگان مقرّب خدا.
سلام بر تو که از بطن نور بودی و سرشار از شعور. چگونه باور کنیم پهلوی به خون نشسته تو را و این همه شقاوت را که بر خاندان رسول روا داشتند؟
ای حوری سبز فلک بر قلههای مدینه و ای شاخسار طوبای عشق در سرزمین وحی! چگونه باور کنیم بهار تو را که در 18 سالگی خزان شد؟
چگونه طرح این همه شقاوت را بر بوم تاریخ به تصویر بکشیم. ای چشم! کمی مهربان شو و امشب با من در سوگ زهرا ببار در سوگ بانوی آب و آیینه آفتاب، ببار! تا مرهمی بر زخمهای سینهمان باشی.
بقیعستان
امشب شبی است که داغ دلها تازه میشود و از التهاب سرخ آن، قصیدههای فراق سرودن آغاز میکنند.
امشب شبی است که نور فاطمه غروب میکند. حُرمت آیینهها شکسته میشود و داغِ عشق بر قلبهای زخم خورده، زهرِ هلاهل میپاشد.
امشب شبی است که تمام دلها احساس غربت و بیکسی میکنند. چه شبی است امشب که خواب از چشمها ربوده میشود و از سوزِ دل، از جانها شراره برمیخیزد. امشب شبی است که دانههای اشک به تسبیح کشیده میشوند و به دور از چشمها، بیقرار رهاییاند.
چه شبی است که مدینه بیقرار است، انگار مدفنی گمگشته را بر دوش میکشد.
امشب شبی است که تمام دلها بقیعستان شده و میخ در و سینه، داغِ دلها را به آتش میکشاند و شرار سوز، شعلهور میشود. چه شبی است که باغ تاراج شده، بوی اقاقیا به خود گرفته. انگار مدینه هم مثل قبر گمشده غریب است و مظلوم. سلام بر مظلومه عالم، فاطمه علیهاالسلام.
مهیندخت نبی
سلام بر مهیندخت نبوی و بر مفهوم «صابرین» و «صابرات»، بر او که وقارش بر اوج فلک، رایت قدر برافراشت و کمالش، تجلّی مرآتِ حق گشت.
بر او که جهان از فروغ دیده او جمال گرفت و دل از مشکات مجید او کمال.
سلام بر او که قدر را درک کرد و در نزولش سوره قدر آمد و قدر او را خدا تقدیر کرد. سلام بر او که در شأنش، سوره کوثر وحی شد.
اُمِّ ابیها
... ای فاطمه! ای آیت بزرگ الهی و ای نشانه بینشان هستی!
هر سلامی که در وصفِ تو از حق شنیدم، از ادراک من قاصر است.
تو آنی که فرشتگان به واسطه تو بر زمین، رحمت میآورند.
تو آن عزیزی که پدر، تو را اُمّ ابیها خواند. تو آنی که خورشید از تو نور میگیرد و ماه از تو، جلوه خود را به تماشا میگذارد. در مقام تو همین ما را بس که برای شما انوار پاک، آیه اِنّما یُریدُ اللّهِ لِیُذهِبَ عَنْکُمُ الْرِجْسْ اَهْلَ الْبَیْت و یُطهّرُکُمْ تطهیرا نازل شد.
قطار ثانیهها
ریحانه دو عالم، زهرای پاک! با رفتنت، دلهای ما ابری شد و چشمهایمان بارانی. بهارِ دلهامان به خزان نشست و میان گل و بلبل، جدایی افتاد.
با رفتنت، غنچههای باغ پژمردند. دیدهها، اشکِ ماتم به خود گرفتند. دلها بیقرار رفتن شدند. آری، سرشکِ خون از دیدهها، میجوشید. گویی فاطمه صورتِ سیلی خورده خود را از علی میپوشید. در مدار زمین، غربت، معنا میگرفت و در عبور زمان، قطار ثانیهها میرفت تا به ایستگاه برزخ برسد و رجعت امامان شیعه تحقق یابد و مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف انتقامِ خون پاک تو را بگیرد.
عصاره هر چه خوبی
فاطمه جان! به هر واژه، سخن گفتن از تو شیرین است و به هر کلام از تو شنیدن، شیرینتر. ذکر تو قوّت قلب است و مستوجب ثواب و دوری از یاد تو سرچشمه عقاب. فضل تو بسیار است و کرامتت افزون و از اندیشه انسانهای خاکی، بیرون. ای عصاره هر چه خوبی! ای مادر مکتبِ تشیّع! سلام بر تو.
سلام بر دختر ختم رُسُل و بر همسرِ شیر خدا، بر او که در پیشگاهِ قرب الهی مقام داشت و منزلت، لایقِ شأنِ مرتضی علیهالسلام. اُمّ ابیها، فاطمه زهرا علیهاالسلام!
ای نی! بنال
ای مُرغ شبآهنگ، بنال در سوز بانویی که جز غمِ جانسوز، او را مونسی دیگر نیست و جز علی همدمی غمپرور.
ای نی! بر نینوای دلم بنال تا قضا رسم جفا را دربرنگیرد.
ای نی! بر بینوایی فردایم بنال شاید این شبِ سیاه، همسر مرتضی را از او نگیرد. شاید معبر کوی بنیهاشم بسته شود و بر چهره مبارک حضرت زهرا ضربتی وارد نیاید.
ای نی! بنال از این بیوفایی دنیا که شاید سرپنجه دیو شوم، دختر را از پدر نگیرد.
بنال ای نی که زهرایی نداری
میان سینهها جایی نداری
بنال ای نی که پهلویش شکسته
نه پهلو، بلکه بازویش شکسته
بنال ای نی که لیلی رفت از دست
تمام راه را مجنون بر او بست
بانوی آفتاب
تو را مادر عشق و آیینه نامیدند
و بانوی آب،
بانوی آفتاب
خاتون دو عالم، یاس کبود
گنجینه اسرار، بانوی عصمت آسمانی
نماد عفّت و بانوی دردهای نهانی
تو را «کوثر» نامیدند و در شأنت سوره «قدر» را نازل کردند.
تو را حماسه علی خواندند و «امّ ابیها» نامیدند. تو را فاطمه، صدیقه، زکیّه، مرضیه، راضیّه، و محدثه نام نهادند.
زهرای عزیز!
دفتر عمرم تابِ هجران تو را برنمیتابد. دلِ کویریام بیتو سبز نخواهد شد.
در جنونِ زایش اشعارم، از حماسه درد تو سرودن، سنگین است.
زهرا جان! چگونه حرمت گل را شکستند و پهلوی تو را خستند و در را به روی پرنده بستند.
خاتون دو عالم! مادر استغاثه و استجابت و اسوه شجاعت! فاطمه جان! ما را دریاب.
مرثیه مجسّم
در فضایی ملالانگیز و نفسگیر، فراتر از هستی دلگیر، فاطمه بود و یک مردْ با شمشیر، مردی که دانههای اشکش از شمشیر ذوالفقارش میچکید و از مظلومی، سر در چاه میکرد و اسراری که باید به محرم رازش فاطمه میگفت، همچون قبر گم شده همسرش، در چاه پنهان میکرد.
ای مرثیه مجسّم! ای بقیع! بسوز از ستمهایی که دمادم بر فاطمه روا داشتند.
او بود و یک آسمان غم.
بگو ای بقیع، تا من نیز همراه با تو شعلهور شوم. بگو که در را به روی گل و سبزه بستند. بگو که نانجیبان، دلت را شکستند.
آه ای بقیع! دیگر قلمم تاب نوشتن ندارد. دلم کویری است، باران میخواهد. آهای بقیع! در آن شام بیکسی، علی بود و دلواپسی، علی بود
و تنهایی همسرش، نشد مرگ زهرا ولی باورش.
نشانی خورشید کجاست؟
از ستاره صبح بپرسید نشانی گم شدهام را.
از دعای سحر بپرسید که محرم راز این گلو کیست؟ بغضِ فرومانده را کجا باید ریخت؛ در چاه یا برای فاطمه باید گفت. از دلهای شعلهور بپرسید که نشانی خورشید کجاست؛ در بقیع یا کربلا یا کوفه؟
نمیدانم کجایی فاطمه جان. از هر پروانهای که از کویم گذر میکند، سُراغت را میگیرم.
زهرا جان! به همه قاصدکها تو را سلام میکنم. شاید سلام مرا به تو برسانند. به دلهای داغدار میگویم از کجا برگشتهاید میگویند: همسفر کاروان حسین علیهالسلام هستیم و بهجز مدینه نیّت سفر نداریم. هر صباح، چون شمع در کنار بقیع تو میسوزم و انگشت اشاره به سوی قبرت نشانه میروم و تمام قلبم را راهی قبر گمشدهات میکنم.
سلامت میکنم تا شاید سلام مرا بشنوی و پاسخم گویی. ترُدُّ سلامی و تَسْمَعُ کلامی. فاطمه جان! ای محرم رازهای علی! ما را از شفاعت خویش بهرهمند ساز.
ترجمانِ ماتم
سلام بر فاطمه، آیینهدارِ آفتاب. سلام بر غربت نیلوفرانهای که هر سحر، به وسعتِ آسمان قد میکشید و رمز و راز دلهای غریب را بر ضریح گمشده گره میبست.
بر او که سوز و سازِ عشق بود و روشنانِ به هر تاریکی و به نام خدای او که نغمه سبز تولا را بر نبض دلها جاری کرد.
زهرای عزیز! ای یاس پر پر علی! پشت کوه از غم تو خم شد و اشک در چشمان هر جنبندهای شکست.
ای حضور بینشان! بیحضورت، ترجمانِ ماتم یلداییاَم.
ای ضریح سبز باور و ای گل یاس معطّر، ای گل خورشید علی! با رفتنت، کوهِ غمها بر سرم آوار شد و جان از ماتم تو سرشار. بیقراری نصیبمان گشت و بیتابی عجینمان. در فراق تو سوختیم و گداختیم و روحِ باورمان شعله آباد این آبادی شد.
مفهوم زلال عاطفهها
صبوری، تنها واژهای است که در داغِ تو مفهوم ندارد و هیچ شناسنامهای نیست که از دوری تو و ماتمت، نام و نشانی نداشتهباشد.
گل لیلایی من! مجنون تو کجا میتواند قصّه فراق تو را بداند و بشنود و بیقرار بقیع نشود؟!
غم تو کجا و صبوری کجا؟!
فاطمه جان! ای مفهوم زلالِ عاطفهها و عشقها! سلام بر تو.
ای بانوی عشق! ای آلاله شکفته باغ مرتضی و ای کرامت جاری و عشق مجسّم! ای داغ تو آغاز قصّههای شگفت محرم.
چه غمگنانه، دل را به دست آینه و نور دادی و در هجوم فتنه شب، به دست دیو از پا افتادی.
ای آیینه حضور خدا و ای باور سبز باغ رسول اللّه! ای زهرا! هیجده بهار در فتنه آخرالزمان زیستی تا معنی رجعت به بار نشیند و قیامت به پا شود و از آیه آیه خطبههای دلنشینت و سوره سوره نجابتت، خصم به تنگ آمد و خانهاش ویران شد و آسمانِ آبی شجاعت، در مشعله افروزِ
بزم عشق، بارش گرفت. پشت ستم از غم تو لرزید. شمشیر شب شکافت و از کلام خون، شراره واژهها چکید. آه! که درد نهانِ تو را نمیتوان شنید. بانو! به عشق قسم که اعجاز میکنی، آن شب که زبان به گفتن حق باز میکنی. ای تجلّی نور خدا، زهرا! از تجلّی نورِ تو، گل مرتضی منجلی شد.
ای آیه صبر و نجابت و ایمان و عصمت!
ای سوره عشق و عدل و کرامت!
دلم، حریم عشق تو گشته. از تو میخواهم به حُرمت حرمت این حریم را برایم حفظ کنی تا قلبم حرم تو شود و از آیینه زلال آدمیّت سرشار شوم. به جایی برسم که جز خدا نبینم و جز از او نگویم و به غیر از او نشنوم.
بانوی زمزم و نور
او روشنترین چراغِ هدایت است و آیینه تمام نمای ولایت و پرورده حریم رسالت، نیلوفر شکسته به گلخانه رسول صلیاللهعلیهوآله، بانوی زمزم و نور، زیباترین چکامه هستی، انیس خلوت شبهای تارِ علی و زایر همیشه غربت او. پهلوی شکستهاش گواه این حقیقت است، او راز سر به مهر خلقت است، او زهراست.
او زهراست؛ آیینهدار جلوه حضرت دوست، خانهاش بر سریر عرش است و آشیانهاش، دلهای محبان.
زهرا جان! ای تبلور حقیقت عشق! ای قبله دلشکستگان! سلام بر تو. سلام بر تو و بر غمنالههای نیمه شبانت و نالههای جانگداز تو.
ای فاطمه! ای بلندای ارتفاع خاک تا به افلاک! گرمی خورشید را در
استوای دستان تو احساس میکنیم و مُحرّم را در سالروز شهادت تو به تماشا مینشینیم.
ای بزرگ! خون پهلوی توست که از حلقوم اصغر میچکد. مصیبت تو چه سرنوشتی است که رجعت را به همراه دارد. وای بر قاتلان تو!
فاطمه جان! سرگذشت تو نزدیک به حادثه کربلاست و شبیه محرم.
مُهر کبودی
در سوگ تو از آسمان، تب غم میریخت و از بال فرشتگان، غبار ماتم و از چشمهای بقیع، سوز مُحرَّم.
در سوگ تو در گنبد کبود افلاک چه غلغلهها برپا شد و چه فغان و فریاد بر عرشیان پدیدار گشت.
در سوگ تو حتّی بلبل دل سوخته در باغ به زاری نشست و فضه، با گلِ زهرا، آیه وداع را تلاوت کرد. این مُهر کبودی بود که بر قلب شقایق زدند. یادآورِ داغی که در فردای محشر، آه شرربارشان را بگیرد.
نخل عصمت
صُحبت از بانویی است که با خدا رازی مشترک دارد و مهریّهاش جنّتی است که ریشه در فدک دارد و فدک حکایتی است که نشان از بینشان اوست.
پس چگونه میتوان از عشق خاندانی سرود که نخل عصمتش ریشه در آسمانها دارد. در ناگهان لحظهها گفتند مزار گم شدهات در مدینه است، ولی نمیدانم چرا محرّم، دلم در بقیع به دنبال قبر پنهان شدهات میگردد و من پشت پنجرههای غربت میایستم و ستارههای یتیم را
شماره میکنم و در شبی شتکزده به دنبال پهلویی میگردم شکسته. در پی صورتی میگردم که در ناگهانِ لحظههای شقاوت سیلی میخورد.
زهرا جان! در ماه شهادت تو سوگوارهای سرودم مانند سوگنامهای که از سر برهنه خورشید سرودم. آنگاه با بغض و اندوه دیدم برای محرم، قرینه پیدا شد. آهی کشیدم و زیرِ نورِ غُربت، به یاد قبر گم شدهات اشک ریختم و با سوزِ دل صدایت زدم که: اِشْفَعی لَنا عند اللّه.
حریم امن
گفتند شبیه آینهای و همرنگ آب و همسایه خورشید. صدایت به چیزی جز خدا نمیماند. اکسیری است در هُرم نفسهای تو که بوی خدا را دارد. تو آنی که هر سحر، خورشید به پایت میاُفتد؛ اگرچه دشنه تاریخ بر گلویت خار نشانده. ای شکوه قامت سبزت، حدیث کنزا مخفیا! به من بگو کدامین طرح، حریم امنِ تو را فرو ریخت؟ به کدامین گناه، خصم، پهلوی تو را شکافت و مهگل شش ماههات را پرپر کرد؟
آفتابِ عالمتاب
سلام بر سرسلسله کشف و شهود و تجلّی خورشید وجود سلام بر دریای زلال جود، آن که دل از همه جهانیان ربود و به سوی حقیقت، زود پر گشود و او کسی نیست جز زهرای مرضیّه.
زهرا جان! ای که روشنانِ هر قلبِ تاریکی و در دل شب خورشیدی!
بیتو گل، بوی بهار را ندارد. بیتو باغ هستی صفا ندارد. بیتو جهان، ظلمت سرایی بیش نیست.
تا تو بودی، نسیم فتنههای کفر در دلِ علی بهانهای نداشت و امواج
توفانزای نفاق و کینه، دلِ علی را به درد نمیآورد. بیتو کشتی دین، بیناخدا شد و پشت عالم از غم تو شکست.
با کلک نی
تو را آیینه تمام نمای خلقت و اسوه تقوا و فضیلت میخوانند. تو را از طایفه زلال جود و چشمه وجود و صاحب کشف و شهود میدانند.
تو را گلبرگ یاس کبود و بانوی آب و سجود میخوانند. زهرا جان! در تندباد پاییزی و در فصل برگ ریزان شقایق، به یاد عطر خاطر تو، با کلک نی، غمنامهای سرودم و از دیدگانِ خویش به یاد پهلوی شکافتهات، اشک غم ریختم تا شاید مدینهات نصیبم گردد و دل این مرغ رها، به اشتیاق بقیع تو در گوشهای بنشیند و دلِ تنگش را ببارد.
ای منبع معرفت و ای جاری معنویّت در زندگی ما! کرامتی کن به دیدگان خستهمان و ما را از شفاعت خاندانت، محروم مساز.
پرستوی سبکبال
سلام بر پرستوی سبکبالِ مدینه و بر فضای غم افزای بقیع، سلام بر حرمی که صاحبش مفقود است.
سلام بر او که صاحب بخشش وجود است و به نام دوست که هر آنچه هست از اوست.
ضریح گمشده
با دلی سرشار از آهی آتشین و سینهای لبالب از یقین، به دنبالِ ضریحی گمشده میگردم تا غربتم را به او بسپارم.
در پشت میلههای غریب بقیع، غمهای دلم را جا میگذارم و پروانهسان به انتظار رسیدن بهار، سوره کوثر را زمزمه میکنم، ولی بیعطر پاک نگاهت، در باور سرد هستی، احساس دلتنگی از دو چشمم، جاری میشود.
به دور از عاطفهها، همچون چشمه، چشم میگشایم و سرشکِ غم را در دریاچه بزرگ فرات میریزم. دلم را از عشق او سرشار میسازم و به یاد مظلومی تو، بر تازیانهها میتازم.
افسوس که ذوالفقارِ علی تنهاست و عدالت، گوشه نشین شده. خصم، زخم کاری را بر پیکره شیعه فرو نشانده است و چشمهای تماشا سکوت کردهاند و پاسخ خاموشی خویش را در لحظه رجعت به چشم خویش خواهند دید.
مرغ آمین
سلام ما بر نخستین بانوی مظلوم و بر گلِ خزان شده معصوم. سلام بر گلی که در فصل بهار ارغوانی شد و خسته از باغ جوانی. سلام بر او که زخم کاریاش مرهم نداشت و لاله داغ تنش، شبنم.
ای گل یاس و شب بو! ای ضربت خورده پهلو! زهرای بزرگ! خسته از رنگ و نیرنگِ خصمم، میلِ باران دارم. در غروبی سوگوار، فارغ از این دل بیقرار، مرغ آمین دعایم به آسمان پر میگیرد، گویی که آتشی در آشیانم درمیگیرد. «اَمَّن یُجیب» گویان، در امواج بیکران ستم، دست به دعا میگشایم و تمام آرزوهایم را به بقیع میسپارم و تو را به پهلوی شکستهات قسم میدهم که مرا از شفاعت خویش بهرهمند سازی.
در انتظار رجعت
دلش دریایی بود و کوثر، بهانهای که از او غزلِ روشن هستی بجوشد و از کهکشان امواج آفرینش گوهری بتابد تا در شبی مهتابی که آتش و آیینه و آب را با احساس لطیف خویش به میدان بکشاند.
دنیا سراسر اضطراب است و التهاب؛ لحظهها و ثانیههایی که خواب آن را حتّی آیینهها ندیده و دقیقههایی که حریم افلاک را در مدفنی ناپیدا خلاصه کردهاند. به انتظار رجعت و قصاص تو، یازده فرشته در عطش سینهها نشستهاند تا حریم افلاکی تو را با دوازدهمین انسان کامل در مدفن تو به رجعت برسانند.
شرمت باد
سلام بر مدینه، بر بقیع، بر بیت الاحزان علی، بر مقتل امّ ابیها.
شرمت باد میخ در، آهستهتر! این را که میشکافی پهلوی زهرای اطهر است و سیلی به صورت بانویی میزنی که مطّهره است.
ای خصم! شرمت باد. فدک یادگار محمد است و بقیع، یادآور شبهای معراج طاها. تا ابد چشمانتان گریان! چگونه غنچهای نشکفته را پرپر کردید و داغِ محسن و زهرا را بر دل سوخته مولا گذاشتید؟!
ننگتان باد! چه کردید؟!
در توفان حشر
با دلی آتشین و صبری مجروح به اشتیاق منظر نگاهت، قلم به دست گرفتم و در حسرتِ یک اشاره، در توفان حشر به دنبال کوچههای بنی هاشم گشتم و غریبانه در تبِ اشک، زیر دو بازوی شکسته و پهلوی
خمیدهای را گرفتم. بوی بهشت را بر پیچ زلفِ نگاهم حس کردم. دستی به نشانه نسیم سحر کشیدم و پیچیده در سبوی زمان، به دنبال قبری گم شده در بقیع گشتم، شاید در خلوتِ خویش، با اشکنامهای، عشقْ تازه کنم.
سرمست از تلاوتِ آیههای نور به بالِ دعا پر کشیدم و پُر از بهانه دریا شدن، در کوچههای مدینه قدم زدم. اشک امانم نداد. بیاختیار نگریستم به این آیه: اِنّما یُرید اللّه لِیُذهِبَ عنکم الْرِجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ و یُطّهرکم تطهیرا.
بدر سپهر عشق...
سلام بر نسیم دلگشای صبح بطحا، از هر چیز غیر از خدا مُبرّا، لا اله الاّ اللّه، گل یاس بوستانِ طاها، حضرتِ زهرا.
سلام بر او که دو چشمش بسان آفتاب بود و رُخ منیرش، بدر سپهر عشق. عزیز و پاره تن رسول، اُمّ ابیها، اسوه عصمت و تقوا و در یک کلام، آیینه حلم و شکیبایی، الگوی زنانِ عالم در عشق و دینداری، زکیّه، فاطمه، عذرا، بتول، مطهره حورا و صدیقه کبرا.
بانوی آیینه و نور! حجم بیتابِ دلم را در فصل سوگِ تو به آتش کشیدم. بنگر که آشفته حالم و در هجر تو مرهمی نیست بر زخم بالم. بانوی من! تا صبح محشر مگذار با زخمهایم بنالم. چلّه نشین شمیم کوی تواَم. یک جرعه از عشق تو و نیم نگاهی ما را بس تا نور بپاشد بر دل ما.
همسفر
در غُربت کبوترانه خویش، نگاهم به پرواز پرستویی است که عاشقانهترین غزلها را به سمت بقیع میسراید.
دلم همسفر عشقی است که در چشمهای تمام جهانیان خانه دارد و همسو با من به مدینه مینگرند.
دلم، رهاترین پرندهای است که از یک سو، به فرات میاندیشد و از سوی دیگر در آسمانِ مدینه پرواز میکند تا در بقیع به دنبال قبری بگردد که نیمه شب، بر دوشِ آسمانِ ولایت میرفت تا عرش را به تلاطم وادارد.
دلم، همسفر کوچههای بنیهاشم است که هر وجب از خاکش فراتر از تمام دنیا است.
دلم، مسافر شبی است که گلِ یاس را در کبودِ بغضهای علی پرپر دید.
بیتالاحزان
ای فرزند پیامبر و ای جاری در پیام او! عطر ناب کلامت چون نسیم سحر بر دلِ هر گل مینشیند و عالم از چنین گلی به خود میبالد.
ای نام آبیات، افتخارِ شیعه در بلندای مقام آسمانیات! ای همه خوبی؛ سلام بر تو. دلم در هوای مدینه، سمت بقیع در پرواز است. غمی جانگداز، فضای قلبم را شرحه شرحه میکند. درد، سینهام را میفشارد و به بغض، فرصت آواز نمیدهد. غم، تمام وجودم را فراگرفته و به جز ماتمسرای بیتالاحزان جایی برای آن ندارم. دلم چون کبوتری سبکبال، میان شعلههای فراق میسوزد و مانند ققنوسی، خاکسترم را بر باد میدهد. دلم لبریز آه و ناله میشود.
بقیع
بقیع، تُربتی است که یاس خوشبویی در آن آرمیده است.
بقیع، جایگاه دلهای بشکستهای است که کوچ پرستووار شکسته
پهلویی را در باورِ آن نیمه شبِ ظلمانی در خود جای داده است.
علی آن شب تا سحر، نماز آیات میخواند؛ انگار که در مدینه خورشید گرفته است.
در آرزوی مدینه
هر روز، پرنده دلم در هوای بقیع به پرواز درمیآید. با سلامی، سهم عشق را تقدیم خورشید میکنم و در آرزوی فدک، منظر نگاهم را به پشت میلهها گره میزنم، شاید سهمی از آسمانِ مدینه، قسمت دلِ ترک خوردهام شود.
در هوای مدینه، پرستوی قلبم را پر و بال میدهم. به امید زیارت کویت میشکنم و سرشار از اشک، دلم را به دلت پیوند میدهم.
در حصار حجاب
ای چرخ عزّت بر فراز آفتاب! بر دلِ ابریمان بتاب. ای شهریار کشور دلها و ای امیرِ جان بر ملک هستی! ای یار گردون اقتدار و ای ماهتاب در حصار حجاب! ای بدیعِ آفرینش و ای بالابرنده فیض خلقت! ای شفیع روز محشر و ای یزدان مدار! ای پرتو انوار سرمد و ای دختر خیرالبشر، محمّد!
ای فاطمه! سلام بر تو و بر خاندانِ پاک تو.
فاطمه کیست؟
فاطمه! دختر محمّد، پرتو نور سرمد.
ذاتِ پاکش در خور دخت نبوت.
اصلِ تار و پودش، نقش ولایت.
چادرش، حبل المتین و جلوهاش، شمس الیقین، عفّتش بیقرین، که خدا گفت بر این خلقت به خود آفرین!...
فاطمه، ماناترین واژه در صفحه روزگار، تمثیل سبز بهار، مرثیه زخم کبودش بر شانههای جهان ماندگار، برای رسول اعتبار، عنوانِ مظلومیتش گمنام در یک مزار، بغض به یاد مانده از غربتش دل هر خلق را بیقرار، ای تنها بانوی این روزگار! بر دلِ بارانی ما ببار، ای همیشه بهار!
زخم سیلی
... دستهامان را به دامان سبزت گره میزنیم و در غروب بیکسی، پشت میلههای بقیع، داغ خود را تازه میکنیم و بر صبوری چشمانت اشک میریزیم و به یاد زخم سیلی، دل بیقرارمان را با سرشک دیده، آرام میکنیم و به یاد فصل طلوع زندگیات، بذر سبز بهار را در دلهامان میکاریم.
بانوی غزلها! چندی است که بغض به یاد مانده از غروب تو و اندوه زخم کبودت بر شانههامان سنگینی میکند و پشتِ تاریخ را خم کرده است.
چندی است که حسرتِ زیارت یک مزار گمشده، دلهامان را میسوزاند و چشمهامان به تماشای قبله نگاهت نگران است. چندی است بقیع دلهامان را در مزار گم شدهات میجوییم.
بانو! آبِ اجابت بر سوزمان بپاش و بر دلمان عشق دریاییات را بسپار. بر ما ببار تا به وضوی تو بر آسمان باشیم.
هم تراز علی علیهالسلام
ای نوبهار عفّت و ای شاهکار عصمت! ای طلعتِ صبح منیر! بیقرار توییم.
ای همدم راز و ای ذکر نماز ما! ای اختر شام تار! ای نور تقوا و همتراز علی! ای زهره و زهرای اطهر! ای دختر پاک پیمبر! سلام خدا بر تو باد و بر روح و قلب و جان تو.
ای مادرِ پدر، زهرا جان! از آن هنگام که صورتت از ضربت سیلی سرخ گشت، آن هنگام که به ستم، فدکت غصب شد، بر پنجره چشمانِ ما هماره ژاله نشسته است.
در خلوت اندیشه
امشب بیتالاحزان من است. کاروانِ غم میرود و داغ هیجده سالهام را با خود میبرد. در خلوتِ اندیشه، احساس غُربت، دلم را مینوازد.
امشب خورشید خانه علی غروب میکند. امشب ماهِ خانه علی پنهان است. دردها را برای چاه بگویید. امشب دیگر محرم رازی نیست تا ایوبوار، دردهای علی را در سینهاش جای دهد. امشب مرغ دلم در حسرت اندوه پر میزند.
با من بگو ای دل؛ کیست جز مولا که این آتش را تحمّل کند و خم به ابرو نیاورد.
همنفس لحظهها
تو عابر کوچههای دردی و همنفس لحظههای زرد من. پاییز چشمانم چندی است هوای بهار را دارد.
بیتو، ربیع دلم مُحّرَّم است و نگاه اندوهت، خیره به فصلهای سرد.
سینهام، زخم خورده است و دیدهام، به خون نشسته از آن شب که پشت عرش لرزید و فرش از پهلوی شکسته تو، به خود پیچید.
خاک مدینه
سلام بر حضرت خیرالنساء، حضرت زهرا، ای بانوی نورانی! ای روح و روان من! و ای نور دیدگانِ من! ای زهرای عزیز! سخت است فراق تو را دیدن و لب نگشودن. سرگشته واماندهایم در این منزلِ گمراهی. بر قلب توفانیام نور بپاش و درد بیدرمان مرا درمان کن. ای که چون دریای بیکران الهی، پُر از لطف و شکوهی! نظری بر این دل ظلمانیام بنما و دیده بارانی مرا به نیمنگاهی روشنی بخش.
نشانِ بینشانها
زندگی از وجود تو پا گرفت و دنیا، از خلقت نور تو معنا. شبی که جسم پاکِ تو بر دوش فرشتگان پرواز میکرد، علی بود و چاهی پر از درد و قصّهای دنبالهدار که از یک سو فدک و از سوی دیگر، ذوالفقار نقشآفرینان نگارش این حماسه بودند و تاریخ، نویسنده داستانِ عفاف تو بود. داستانِ مرد نابینای مهمان که در لابهلای قصّههای تاریخ آشکار است یا قصّه شیرین گردنبند که ماجرایی ناب و ماندگار در فرهنگ تشیّع شد.
مادری که قهرمان قصّههای کربلا بود و لحظه لحظه زندگیاش، آموزگار بزرگ خلقت. کربلا همان در نیم سوخته بود و نگاه بیفروغ تو.
دو یاس محبت
تو را میشناسم ای بانو؛ ای خلاصه بهشت! هنوز شمیم گرم نفسهای تو در جان یاس و بنفشه و شببو پیچیده است.
تو را میشناسم، تو را و فروغ نامت را ای پهلو شکسته که به
روشنایی خورشید پهلو میزنی!
بانوی من! بغض در نگاهم شکسته، دچار غم شدهام، دچار ظلمت و تاریکی؛ ظلمتی که باورهایم را از من گرفته و دین مرا با خود به سرزمین نفس بُرده است.
بانوی من! دست سبز لطف شماست که پناه راحت و آرام جانِ من است.
ترجمان عشق!
بانوی ما!
شبیه وسعت پاک تمام دریاها هستی و شکوه نام بلند تو غریب و بیهمتاست.
ای انیس قلبهای شکسته! صفات بیحدّ تو در صفحه این کتاب نمیگنجد.
ای شاهکار آفرینش، ای برترین زن عالم!
تو حضور سبز خیالی که همیشه روح افزایی. تو آن هستی که دلت شبیه ستاره و خورشید است و شکست، پیش حضور تو بیمعنا.
تو آن بانویی که در تو حضور کبریا را میتوان دید و ظهور کربلا را، ای همسرِ شاهِ لَوْ کُشِفَ! ای بانوی آب! جوهر جان، بانوی عصمت و روح آفرینش!
ای روح رحمانی و خلقت افلاک را بانی!
ای عروس سبزپوش سورهها و ای بانوی دریا، روح جاوید حقیقتها! ای منوّر از تو چشم جان شده و ای اعتبار خلق انسان شده! ای وجود تو ترجمان عشق و ای از سجود تو تعلیم بیان، عشق! سایه
مهرت را از سرما مگیر.
شاهکار آفرینش
ولایت، قصّهای است دنبالهدار که از یک سو، «کوثر» و از سوی دیگر، ذوالفقار، قهرمانان صحنههای آن هستند.
قصّهای که آغازش از خلقت آدم خیرالبشر بود و فاطمه نقش آفرین یک زنِ کامل. ای مادر تاریخ! ای فاطمه! ای شاهکار آفرینش! ای همسر علی و ای اُمّ ابیها! اُم الحسن و الحسین علیهماالسلام.
روی سخنم با توست. با تو که عفافت در تاریخ، زبانزد عام و خاص است و ناشر و نویسنده کتاب عصمتت، پروردگار. تو آنی که داستان مرد نابینای میهمان، در ترجمان عفت تو آشکار است.
ای بانوی بردبار و ای در صفحه روزگار، ماندگار! ای برای همه زنان، آموزگار! فصل فصل کتاب سبزت را ورق زدم و یازده فصل عشق را خواندم. به انتظار پایان شاهنامه ماندم که انجامش به دستِ تنها تک سوار عشق، خوش است.
در انتظار دوازدهمین فصل، در آرزوی بهار، قصّهام را با نوید بازگشت امامم به پایان میبرم.
امید که در شمار سربازانِ بنامش قرار گیرم.
کاروان غم
عبوری تلخ دارد کاروان بر شهر غم، امشب
و بر اندوهِ قلبی بیکران ای یاورم، امشب
بیا و سینه را از عطر ایمان و خدا پر کن
چرا دیگر نمیآیی سُراغ این حرم، امشب
بیا خورشید شو، بر سینههای ما بتاب اینک
بیا دستی بکش بر گونههایم از کرم، امشب
علی در چاه تنهایی سرود درد میخواند
غریبِ آشنای من، یگانه همسرم، امشب
بیا و لحظهای همدرد محنتهای مولا باش
بیا و سوی این میخانه رو کن ساغرم، امشب
دلم پرواز دارد سوی قبرِ بینشان تو
به سوی بینشان دارم سلام دم به دم، امشب
در و دیوار میگرید به حالِ محسن زهرا
و میگویی درون چاه غم، نام آورم، امشب
«مُدارا کن دل خونین، بر این محنت مُدارا کن»
نه، زهرایی نباشد بر علی، ای گوهرم، امشب
تمامِ دفترم لبریز از اندوه و تنهایی است
و دارد میتراود اشک از چشم ترم امشب
فاطمهوار
لبریز شکوفهای پُر از عِطر بهار
داری دلِ من غنچه، به پاییز چه کار؟
سرشار گلی، پر از شمیم سحری
با بوی خوش نسیم، داری سر و کار
با شوقِ خدا به آسمان پَر زدهای
تا وصل شوی به آسمانِ دلِ یار
تا جلوه کند خدا به ذهن من و تو
یا بلکه پدیدار شود لیل و نهار
با بال دعا به آسمان خواهد رفت
آن زن که به دنیا بشود فاطمهوار
بیبی جان
پر زدی، در آستانِ در، پرت آتش گرفت
سوختی یا استخوان پیکرت آتش گرفت؟
از کدامین زخم، بیبی جان، پر و بالت شکست؟
کاین چنین در شهر غربت، یاورت آتش گرفت؟
در ساحلِ عشق
دریای دلم دوباره توفانی شد
چشمان من از هجر تو بارانی شد
از جزر و مد غم تو در ساحلِ عشق
امواج، خطّی به روی پیشانی شد
نیلی
به روی ماه تو یک خطِ نیلی
فدای صورتی که خورد سیلی
عجب صبر جمیلی داره مجنون
که بیند این نشان بر روی لیلی
چشمه نور
ای پرتو زیبایی تو چشمه نور
آیینه تصویر تو از ذهن به دور
ای بانوی آب و آفتاب و بینش
«قدر تو چنان قبر تو باشد مستور»
فدک
آن شب که فدک، نام تو را وام گرفت
با عشق تو زنده ماند و آرام گرفت
آن شب، شب مهر بود و مهریه و آب
یعنی که مدینه از تو الهام گرفت
زهرا علیهاالسلام
تو ای زیباترین معنای هستی!
کلام تو پیام حق پرستی
چه شد بین در و دیوار، زهرا
که با فرزندِ خود در خون نشستی؟
دفتر دوم گفتم شبی به مهد از تو نگاه خواهم
زیر فصل ها
در وسعت بیکران
روشنان دیده مردم
یک بغل خورشید
زایرِ کوی تو
تشنه سبوی تواَم
جادههای غربت
بیتو...
خدا کند که بیایی
نیامدی
فریاد از جدایی
گل نرگس
تا تو بیایی
امتداد رجعت
خورشید دوازدهم
انتظار
آب و آیینه و گلاب
شوق دیدار
صبح آدینه ظهور نزدیک است
مُشتی بهار ببار
بازآ
کشتی نجات
بال در بال فرشتگان
در ساحل عشق
گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم
ضریح نگاه
در انتظار ظهور
حدیث هجر
گلبانگ ارادت
مرغ عشق
امید ظهور
دیدار یار
آیینه امید
ترانههای حسرت
از کجا باید سراغ تو را بگیرم
در محمل سبز دعا
غروب جمعه
در فرجت شتاب کن
آخرین سوار
در عبور جاده
آقای تمام دلها!
تشنه یک جرعه از می تواَم
بر بلندای نور
نقطه پایانِ چهارده معصوم
صفای صبح هستی
بیکران اقیانوسها...
آیینهتر از خورشید
امید آدینه
صبر یلدایی
نشان بینشان
در وسعت بیکران
... گلواژه شعر نابِ هستی! در سرودههایم از تو گفتم، تو را سرودم. به دامان مهرت چسبیدم تا یک خوشه از خرمنِ معرفتِ تو را بچینم.
جاروکشِ خانهات شدم. شبها تا سحر، مجنونوار، جمکران را تجربه کردم و تا صبحدم به زیارتِ خورشید مشغول شدم. کفشدارِ زایران حَرَمت گشتم. غبار از روی مسجدِ مقام گرفتم تا شاید مقامِ تو را جستوجو کنم.
سر بر سجده گذاشتم. دو رکعت تحیّت خواندم و نماز وصال را برای دیدارت شکستم. بارها و بارها دیدم که فرشتگان، فضای این بیکران را عِطرافشانی میکنند. دستی به اشاره بالا میرفت. ماه، قندیل میبست و جبرئیل در صحن و سرای تو، به پرندگانِ نشسته بر گلدسته، آب میداد. خاکِ جمکران، وعدهگاه ما بود و این خاک، سیراب از دیدار گلِ روی آفتاب، درختانِ باغ را رنگ و بویی تازه میبخشید.
... در وسعتِ بیکرانِ این زمین که بوی غیبت و غُربتت را داشت، یاس و بنفشه و نسترن، بوی نرگس میداد. اِنگار خورشید را به دیدار ماه میبُردند و ستارهها، محتاجِ همیشگی نگاه او میشدند تا چشمکی بزند و ماه به یک جُرعه، مهتاب را سرمیکشید. امیر قافله نور میرسید. موسی از طور برمیگشت. دل، لبریز عطش میشد و فصل، از دیدار پرتو یار،
بهاری میگشت.
... ای فاتح کشورِ دلها! خانهای را که در دلم ساختی، از جنسِ شیشه و سنگ نیست، ولی سرشک فراقِ تو، سنگها را نیز شکسته و خانه صبرم را خراب کرده، خواب را از چشمانم ربوده و هزاران هزار غم رادر دلم آشکار نموده و ناله جانسوزی بر زبانم جاری ساخته که قلبم، از مصیبت داغِ آن، قلم میشود.
هر صبح و شام، از چشمه مهر تو وضو میسازم و به شوق تو، دست به دعا بر میدارم و برای آمدنت، دعای فرج میخوانم، شاید دعایم مستجاب شود. سرشکِ دیده میبارم و شبنمی تازهتر از بوی گل، چشمانِ مرا نوازش میدهد. اشکم، گلاب میشود، گویی که انقلاب میشود. تو ظهور میکنی و همهجا پُر از عطرِ ناب میگردد.
روشنان دیده مردم
... ای حقیقت پنهان! و ای روشنای دیده جان! بیقرارِ انتظار توییم. در این کویر تشنه، عطشانِ جام توییم.
دریغ از یک جرعه دیدار، سفره دستمان خالی است و آسمانِ چشمها از فراغ تو بارانی. پارهای عشق ما را بس که به نوای دل، پاسخِ مثبت دهیم تا زبان به اعتراض نگشاید.
... ای خوبتر از خوب! لبانِ ترک خورده این دیارِ خشک، تشنه بارانی از معرفتِ توست تا سیراب کند این کویر خسته و عطشان را.
اماما! در تلاطمِ دریای گناه فرو رفتهایم و در تراکمِ ظلمت، به تداومِ خویش میاندیشیم. ما را چه میشود که در این شام ناگزیر، به دنبال حیاتیم. در ظُهر حادثه، التهاب را میفهمیم و در رجعت سرخ این ستاره
به دنبال بارقهای میگردیم تا به فصلی سبز، ایمان بیاوریم. صبح را با عشقِ تو در آفتاب باور کنیم. به امیدِ اینکه جمعهای از راه برسد. کُفر، ایمان بیاورد و آفتاب، درِ این باغ را بزند و سرو، چندین برابر نور، قد بکشد. تا شوق از سرِ اختیار بیاندیشد که چگونه راهِ خود را انتخاب کند. اشک، همسفر سفره دل شود و چشمه چشم، آبِ زمزم بگیرد و گلاب از سرشک دیدههای مشتاقان، روان شود. عِطر از محراب جمکران برخیزد و من چشمانم را پُر از مهتاب کنم.
در آن هنگام، کویر دِلم از شرمِ خشکی، باران بخواهد و ابر، سخاوت خود را بشکند و نَمی ببارد و بر این زخم خورده موعود، دوباره لالههای وحشی برویند. تمام وسعتِ زندگی را ملال بگیرد و دلم را درد و داغ پُر کند. چشمی بشکند و لالهها در بزم خدا، سرودِ وحی بخوانند و آیه وصال بسرایند و پرستوی دعایم به لانه برگردد. مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف بیاید و کلید طلایی عدالت را بردارد. درِ معرفت را بگشاید. همهجا بوی عرفان و هدایت بگیرد و من بسان پرندهای، رها در آسمانِ پاکیها به پرواز درآیم و در هوایی پاک، معرفت را تنفس کنم.
یک بغل خورشید
... به پای تو ققنوسوار پیکرم را به آتش میکشانم و از سر شوق به امید روزی که بیایی، با یک بغل خورشید، دامانم را پُر از گل میکنم و سرشار از باور عشق، مثل موج به ساحل بر میگردم و آفتابیتر از همیشه در این تکرار تاریکی از چشمانِ تو نور میگیرم. در آرامشِ این بحرِ خروشان انتظار، به صبر مینشینم و دلم را در حرم عشقت، طواف میدهم تا از تلاطم نایستند. به احترامت، قیام میکنم، سر بر سجده میگذارم. خُمِ
عشق را سر میکِشم تا بیدریغ، نورِ معرفت را ببینم تا غیبت و حضور برایم یکی شود.
زایرِ کوی تو
ای سدره نشین بزمِ افلاک و ای معراج نشین نورانی، ای پاک! هر صبحدم که خورشید به استقبال زمین میآید، ابتدا زایر کوی تو میشود. در حضور تو، زمین را طواف میکند و تو مهربانی و لُطفت را به یکباره نثارش میکنی. به دامن او گلِ ستاره میریزی. او را از جامِ وصل سیراب میکنی. پیالهای از لبِ لعلت به او حواله میدهی. به او عرفان مینوشانی. آن وقت، دامنت را میگیرد و از تو در این دلِ کویر، در این شورهزار نیستی، جامِ زیارت میطلبد. به او یکباده ناب از می وصل میدهی. محتاجِ چشمانت میشود و سرمستِ دستانت مثلِ حلقهای در گیسوی عرفان به گِرد کوی تو در کعبه شوق میگردد.
ای ناخدای کشتی نجات! ای نوح! در تجلّیگاهِ لحظه موعود، فرشتگان گِرد تو طواف میکنند و صفای دلها با تو، صدچندان میگردد. میزبانت خدا میشود. از جامِ ولا ما را هم سیراب میکنی. در کنارِه صفا و مَروه میایستی. به حجرالاَسود تکیه میدهی. از مَقامِ تو مکّه، مقام میگیرد و از عِرفان تو مسلمانان، سرمایه.
تو که بیایی همگی میهمان آسمانی میشویم. دیگر غنچهها افسرده نیستند و گیاهان، مرده. آن وقت تمام موجودات از پرتو حُسن تو نور میگیرند و از تلألؤ حیات تو، نیرو.
... مهدی جان بیا، بیا تا باغِ دلهامان چراغانی شود. بیا تا شاخهها، برگ و برگیرند و جوان شوند و دستِ تبر، از غنچهها دور گردد و در
قحطسالی ایمان، سفرهها از نور تهی نگردند.
بیا تا نیمه شبهامان به یغما نرود و چشمه جوشان خدا و ایمان، در همهجا برقرار باشد.
بیا که دلهای شکسته، تورا میخواهند و جانهای خسته تو را میجویند.
ای تنها آشنای همه قلبها! بیا و از کوی ما گذری کن و سری به این همیشه منتظر بزن و از محبّتی که بوی عشق میدهد و مرا به سجّاده دعا میخواند و نگاهِ صبح را به خانهام میآورد سرشار کن.
مهدیجان!
تشنه سبوی تواَم
... مهدی جان! از هجر روی تو خانه صبرم خراب گشته و دل ویرانهام کباب. جرعهای نگاه ده تا از ساغر تو لبریز شوم و از شکوهِ نام تو سرشار گردم. فاصلهها را احساس کنم و دامنِ عشق تو را پُر از عطرگل یاس. غزل بخوانم و پُراز ستاره کنم دامنم را، به این امید که به خانه دلم سر میزنی و غبار هجران را از شانهام میتکانی.
دلم گرفته نازنینِ من! از زمین و زمینیها و تکراری بودن و در یکجا ماندن، همه را دیدن و تو را ندیدن، گلوی من پُر از بغضِ تازه گشته. بیا و دستِ خستهام را بگیر و مرا به پاکی و روشنی برسان؛ به آسمانی که رها از خیال باشد.
خوب من! مگر میشود تو بیایی و من از خَم این کوچههای خاکی به دریا نرسم. مگر میشود تو بیایی و من، راهی به فردای پاکی نَبَرم. هیهات! تو سرچشمه هدایتی.
خوب من! هرکه تو را بشناسد و عاشقت نشود و از تو جنون نیابد، منتظر نیست. روزگار با تو زیباست و شعرها با نام تو معنا مییابد و دلها به یادِ تو آرام میگیرد و چشمها به عشقِ تو بارانی میشود. آن که تو را حس نکرد و نفهمید و لحظهها را بی یاد تو سپری کرد، عاشق نیست. عاشق کسی است که تا تو را شناخت، دیوانه همیشه تو گشت.
ای همنفس با صبحِ رهایی! گردِ غیبتت را از آیینه زمان بشوی و ما را بیش از این در انتظار مگذار. بیا تا ما سُراغِ تو را از کویرِ تشنه اشک نگیریم. بیا تا ما هر چه زودتر به گمکرده دیرینِ خویش برسیم. بیا تا چشمهامان را در چشمه مهتاب بشوییم و دریای توفانی دلمان را به آرامش دعوت کنیم. بیا تا دل و دیدهمان از فراقِ تو، جزر و مد نبیند. بیا تا چین و چروکِ امواجِ فراغ، بیش از این بر جبین ما ننشیند.
جادههای غربت
آنچنان مجنونِ وصالت گشتهام که دیگر مرا سرِ ماندن نیست. برای رسیدن، دو چشم بینا لازم دارم و دو گوش شنوا و قلبی که صدای لحظه ظهور بدهد و دو پا که با آن بتوانم تمامِ جادههای غُربت را طی کنم و دو دستِ آمین گوی.
در قفس ماندهام. دنیا، رمزِ رهایی را در این دو روزه خلاصه میکند و من، در طلوعِ چشمانِ تو خدا را میبینم و از ظهور آفتابِ عالَمآرایت، ادراک سبز و حضور عدالت را در تمام جهان هستی نظاره میکنم.
تا طلوع کنی و از سمتِ مغرب اشراق بتابی و به بودنمان یقین بخشی. به نای ما آوایی آسمانی هدیه کنی و.... من در کوچههای آفتاب، پَرسه زنان با صدای بلند، عدالت تو را در همهجا جار بزنم و در آسمان
آدمیت، شهاب را جستوجو کنم و به پاکی ایمان بیاورم. در خیالِ خود به بهجتی مدام فکر کنم و دفتری از یاس و سوسن و سُنبل فراهم آورم تا هرچه غم است درون آن بریزم و با موسیقی خدا، تا طلوعِ انتظار، گوش را نوازش دهم. به مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف سلام کنم و در این کیش بسوزم.
در آرزویم تا بیایی و از سمتِ معراج عبور کنی، سیبِ حضورت را به ما تعارف نمایی و ما از فرط شادمانی فریاد بزنیم و شیرینی در رکاب تو بودن را عاشقانه بچشیم.
در آرزویم تا تو بیایی و زمان از تو پُر شود و بوی خدا در همهجا منتشر گردد و نابترین معانی از واژگانِ عشق در حضورت تجلی کند و منظومه زیباییها از یک روز خورشیدی طلوع و عطشِ عشقِ به خدا در دلِ ما زنده گردد. ما دیوانه وصلت شویم و درد جدایی، صبر را از ما بِرُباید. از سَر درد، فریادِ اَیْنَ الْمَهدی سر دهیم. از جاده عشق بگذریم. سری به جمکرانِ دل بزنیم. دو رکعت عشق بخوانیم و چند آیه معرفت بنوشیم. آن وقت سوره وصل را بسراییم تا نور تو متجلّی شود و حجاب و پردهها کنار رود و پرتو نورت همنشین ما شود و ما به جشنِ آفتاب دعوت شویم.
یکی دو جرعه حیات بنوشیم و همسفر با مرغِ عشق، به خانه دل سری بزنیم و بالی به سوی تو بگشاییم تا شاید تو عقدههای ما بگشایی و به هوای این کبوتر پربسته، دانهای بپاشی.
مهدی جان! عمری است که چشم به راه توییم. مرغِ دلمان هر شب به سوی تو پر میکشد و کبوترِ عشق تو به بام ما سر میزند. شبانگاهان رو به قبله قیام میکنیم و به سوی تو سلام. به نشانه احترام و بزرگی تو هر نیمه شب، انگشت اشاره بالا میبریم و رو به سوی جمکران
میایستیم و فراق تو را آه میکشیم و از جان، آتش میگیریم. در هجر تو ترانه میسُراییم و برای خویش، آشیانهای از جنس غُربت. صبر را به صبر مینشینیم و آهنگِ وداع با خویش را مینوازیم. گویی مرگ با ما قرار و مدار گذاشته. پلکهای خسته و به راه ماندهمان تابِ دوری ندارد. لباسِ شتاب میپوشد و به شوقِ وصال میکوچد به دنبالِ مأمنی که پناهگاهِ عشقش باشد. مثل پرندهای رها در آسمان، از غرّش ابرها، رعد و برق میبارد و به زمین برمیگردد. به خاک میافتد و همسایه آفتاب میشود. در سرای عشق پناه میگیرد و در آسمان آرزوهایش، ستارهای را میبیند که به میهمانی مهتاب میرود و در سایه امن و آسایش او به آفتاب میرسد.
بیتو...
... بیتو روزهایم چون غروبِ جمعه دلگیر و سرد است. بیتو چهار فصل سال پاییز است. بیتو حتّی آسمان، سخاوتِ خود را به دشت هدیه نمیکند و کبوترانِ چاهی بر فراز گلدستههای نور، هو هو نمیکشند. بیتو زمین هم حتّی با تمام خاکی بودنش به ما فرصتِ انتظار نمیدهد. بیتو، جغدها پشت سر هم خبر از ویرانه میدهند. بیتو حتّی چشمهها وسعتِ خروشانِ خود را به تماشا نمیگذارند و موجها، پریشانی خود را به نشانه اعتراض به من وام دادهاند تا روی پیشانیام خطوطِ موازی تلاطم را در شکست هجران یار مشاهده کنند. بیتو، رنگین کمان هم، رنگ باخته و توفان، آرامش را از دریای دیدگان گرفته است. بیتو سکوتِ پنجرهها مثل راز، نیازمند فریادند و زبانِ لالِ دلم، قاصر از ستودنِ توست.
خدا کند که بیایی تا نگاه منتظر ما هنگام مرگ، نیمه باز نماند و غمهای بزرگ که بر دوش ما به اندازه یک جهان است، از دلهامان خالی شود و میانِ گم شدههامان بگردیم و به تنها آرزومان که تو هستی، برسیم.
خدا کند که بیایی
آدینه که نزدیک میشود، دو چشم انتظار من مثل مسافری، زایر چشمان تو میگردد. نگاهم سوی تو اوج میگیرد. مثلِ پرندهای مهاجر، دلم را به سوی تو پر میدهم. بالهایم از پرواز نمیایستد و به دنبال نگاهت پرواز میکنم. گویی که سالها در آرزوی رسیدن به تو، تمامِ جادههای شهر را پیاده پیمودهام و به شهرِ سرد بغضها رسیدهام.
بارها شکستهام و با سکوتِ فریاد، ترانه ظهور را سر دادهام، دلِ به آیینه تبدیل شده را وا میگذارم تنها، تا تو بیایی و تمام لحظههایم را با گذشتِ ثانیهها خط بزنی و من مثل ابراهیم، اسماعیل وجودم را به مسلخ ببرم و در راه تو قربانی کنم. راه حسین را ادامه دهم، تا تو بیایی و عدالت را به همه دلها صادر کنی.
من در انتظار آمدنت ای غریب آشنا، تمام لحظهها را ثانیه شماری میکنم و از رهگذر زمان ای عابرِ همیشگی به چشم دل مینگرم تا تو را شاید در کوچههای شب ببینم. صاف و ساده به زلالی آب و زیبایی مهتاب؛ به درخشش خورشید تا....
نیامدی
چه شبها تا صبح نگاهم بر پنجره انتظار، خلاصه شد و چون مسافری رها، جادهها را پُر از فریاد، بیصدا پیمودم. شنبهها را به جمعه رساندم، به
انتظارِ اینکه در طلوع آدینهای، غروب هجران فرا رسد و تو بیایی. ولی تو نیامدی و بیفروغ نگاهت، چشمان خورشیدی من به در تاریک ماند. هر چه دویدم، به ابتدای خود نرسیدم. در این هیاهو و غوغا، در این دیارِ خاموشی و فراموشی، هر شب چشمانم به خواب رفت و روزهایم در غفلت گذشت. شعرهایم به انتهای خود رسید و من در ابتدای رسیدنِ به تو، هنوز در اول جاده، نگاهم به نخستین قطاری است که در یک روز جمعه، سر ساعت وعده داده شده، خواهد رسید.
فریاد از جدایی
... چقدر آدینه را به انتظار تو فریاد بزنم. دیگر به ایمان، اعتماد نیست. تا کی باید سنگ آخر را به شیطان زد. چقدر در انتظارِ تو هجران ببارد. در عبور سالهای انتظار، تا کی باید تکرار روزها را تجربه کنم. تا کی عاشقی را به امتداد کوچههای انتظار بکشانم. سرودن بس است، بگذار فریاد بزنم: این همه جدایی؟
گل نرگس
سبز در سبز، از سمت افقهای دور، فانوس به دست، سواری را میبینم با انگشتری از جنس اقیانوس و سربندی به رنگ ایمان. با دستهایی شکوفا که رو به باران، بالا میرود.
سحر از راز و نیاز و سرشک روشن او میفهمم که کاری تازه در مضمون «یا قدوسِ» دستانش جاری است.
با یک بغل گلهای تماشایی احساس، چون گل نرگس در انتظار سواری میمانم که نگاهش مرا به یک سمت و سو میکشاند. به امید
دیدارِ بهار، تمام قد میایستم و به احترام، کمر به سوی عشق خم میکنم و دست بر سینه میگذارم. صدای پیروزی آسمانی میآید. آنگاه جمود آسمان به پایان میرسد. میقاتِ ماه و خورشید آغاز میشود و با دیدار یار، سر فصلِ حیاتِ عشق، معنای مضاعف به خود میگیرد. قدسیان به تماشا برمیخیزند و از هر سو عطر اشتیاق میپراکند.
تا تو بیایی
... قرآنِ ناطق ما! امروز در فضای دم کرده به امید آمدنت حجله بستیم و کلبههای حقیر و کوچکمان را به خاطراتِ تو آراستیم. برای آمدنت، کوچهها را آب و جارو کردیم. پنجرههای شادی را رو به جمکران حضورت گشودیم و با تمامی دستهای رو به آسمان، شکوفایی بهار ظهورت را جشن گرفتیم. برای سالم زیستن و تنفس در جامعه عدل، به زندگی سلام کردیم. از شوقِ دیدارت، درهای متراکم دنیا را بستیم و به اشتیاق آمدنت همه جا را چراغانی کردیم. دلهامان را در زلال توبه، غسل دادیم. زنجیرهای ستم را گسستیم و به امید زیستن در سایهسارِ مهر تو، تمامِ زمین زیر قدمهایت را فرش کردیم تا تو بیایی و بر زبانِ ثانیهها رازی از سکوتِ عدالت را بگشایی و آیینه دلهامان را که از جادوی عشق تو لبریز است، از زنگارِ زمان بزدایی. تا تو بیایی و بهار دلمان را که از نگاه تو سرشار است، با نغمه دلنواز پرنده سحری، وسعت بخشی و در فراز و نشیبِ بودن، دستگیر همیشه ما گردی. تا تو بیایی و ابرِ چشمانمان را که از شوق نگاهت در آفاقِ کعبه بارانی میشود، زایر جمکرانت کنی و ما را از تنگنای این غربتِ قال آبادِ هجران به وسعتِ حال آبادِ ظهور برسانی و برگ برگ دفتر هستیمان را با
حضورت، چراغانی کنی من از تو پُر کنم تمامِ خاطراتِ شیرینِ لحظههای با تو بودن را و زبانِ خویش را به مدحِ تنها گلِ این بوستان بگشایم.
امتداد رجعت
... ای ماهِ تمام لحظههایم! در این هزار و یک شب غربت، بیتو، خزانیام. دیری است به انتظار نشستم تا تو بیایی و مرا از این خواب یلدایی به بهاری سبز بشارت دهی و لحظههایم را به تماشای گیسوی خورشید بسپاری و من تمامِ لحظههای سبزِ مهربان با تو بودن را در احساسِ سفید سینهام جای دهم. تو بیایی و از پشتِ دیوار کعبه طلوع کنی و در آفاقِ سپیدهدم به غنچهها سلام دهی. به ما عود و عنبر و اسپند، هدیه کنی و از آبِ عدالت، خانههای دلمان را سیراب نمایی و به رنگِ عشق، به خاکِ شهرمان طراوتی آسمانی ببخشی. بیایی و با طنین آشنای اَنا الْمهدی، زخمهای تبر خورده این صنوبرهای خسته را که سالها در سکوتِ زمانه از یاد رفته بودند، مرهم باشی و لحظه قیامِ تو، آغاز رجعتی باشد مبارک.
خورشید دوازدهم
... خورشید دوازدهم! میدانم روزی میآیی و در تمامِ میدانهای شهر، صداقت را تقسیم میکنی و از شانههای شهر، غم را میزدایی و در یک روز آدینه، عَلَم بر دوش میگیری و نینوا در نینوا در پی تشنگان فرات میگردی. و من، دلِ آسمانی خویش را به سوی تو پرواز میدهم. دلم ابری میشود و بارانِ اشک، چشمانم را نوازش میدهد. و من غریب و
گردآلود در کنار مرقدی شش گوشه، تو را صدا میزنم و در صحرایی از شن و باد و غم، چشم انتظار در آن سوی حادثه، در فرصتی نجیب به دنبالِ ستاره دنبالهداری میگردم که بر دوش فرشتهها نوازش میشود و بال در بال فرشتگان بر زمین فرود میآید. و من به آفتاب میاندیشم و به ساحلِ آبی میقات میرسم و اسبی را میبینم که شیهه زنان و بیقرار از غبار میآید و تندیسی از شقایق را به همراه خود میآورد. سرگردان به هر سو مینگرم و شیواترین مقدمه بهار را در فصلِ عشق میسُرایم. از گل یاس میگویم و آیینه احساس و از آدینه موعود که قرار است در صبحی نزدیک و در جمعهای روشن، خورشید را در طلوع مغربیاش به استقبال بیاید.
انتظار
... انتظار، کولهبارِ گران جانی است که هر روز بر دوش خود حمل میکنم. شنبه را به جمعه میرسانم و در امتدادِ جستوجوهای طولانی، طرحِ ظهور را نقاشی میکنم و در آرزوهای پنهانی خویش، در آدینهای، در غبار گم میشوم.
دیرگاهی است که در شطِّ فریاد، سکوت را به تکرار مینشینم و در جاری زمین، به ثانیههای رسیدن فکر میکنم. دردِ هجران را هر روز با خود به این سو و آن سو میکشانم و در روزهای قحطی دیدار، به امیدِ رؤیت روی تو، دقیقه شماری میکنم.
برای آمدنت سبزه در سبزه به رنگ عشق، باغی میگشایم و خوشه خوشه، ستاره از چشمانم به شوق میبارم و با دلی شکسته، بیادعا در حضور تو مثل آیینه، پاک و بیرنگ، مثل حباب از هوا تُهی میشوم و
بیصدا، دور از هیاهوی شهر، دستهایم به سوی خدا تا اوج دعا کوچ میکند. دلم زیر بالِ پرستوها خیمه میزند. افسوس از چشمانِ من میبارد. رندانه از مرزِ عادت، گذر میکنم. با یک غزل فریاد، بغضهای مانده در گلو را میشکنم و به شوقِ دیدار، به امید رسیدن، مثل دریا میخروشم و میکوشم تا تو را بسرایم، ولی واژهای درخور نمییابم.
چشمانم به آسمانِ آبی نیازت، سو سو میزند و در التهابِ دیدنت، تو را با هیأتی از اشکهای زلال تا سیمای خاک همراهی میکنم. از فراق بیکسی، ذره ذره آب میشوم و چون قطره اشکی سرگردان و مُذاب، یک سحر مهر از دیدگانِ شبنم میگیرم و بوسه زنان، ساحلِ دریای تلاطمِ انتظار را به نظاره مینشینم. به یاد تو عطر نرگس را میبویم و راهی به انتهای عشق تو در جاده وصل میجویم. در لحظاتی طولانی و در ثانیههای بحرانی، با دردهای نهانی، تو را به انتظار مینشینم و از پشتِ حصار نادانی، با چهرهای توفانی، مثل آدمهای زندانی، تو را از پشتِ دیواری پنهانی صدا میزنم و در انزوای زمان، به دنبالِ سیبِ کالی هستم که در دغدغه زمین با تو تکمیل میشود و در شطّ نامردمیها، زیرِ آوار سنگ و آهن، تو را فریاد میزنم. تو را که پُر از نشانِ بینشان هستی، میجویم و عِطر تو را در بلوغِ هستی میبویم. ای تمام ناتمام در تفسیرِ عشق! ای رازِ بلندِ سوختنِ عارفانه! ای مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف بیا!
آب و آیینه و گلاب
!... بیتو دنیا برای من چون قفسی است که با خیالِ افق پیمای خویش به یاد لحظههای پرواز، اللّهم کُنْ لولیک را در تسبیح دلم هزاران هزار بار تکرار میکنم و به عشقِ رهایی چون جنگل آشفته و چون دریایی موج
افشان، به سر و سینه میکوبم و تو را صدا میزنم و در انعکاسِ کوه از خدا، آمدنت را میخواهم.
آه! ای انتظارت، قصیده مبهم ناگفتنی! تا کی بر روی درختانِ خاطراتم، لحظه آمدنت را با خطِ تیره، روزشماری کنم. تا کی در آیینه ذهنم، بهارِ آمدنت را مُرور کنم. تا کی در رؤیاهای سبز خویش، پرنده خیال را پرواز دهم و مرغِ عشق نیاز را آواز. بازآ، که با تو فصلهای زندگیام شکوفا شود و غزلهایم بوی آمدنت را نوید دهد تا طبعِ شاعرانهام بشکفد و در مدح آمدنت، به پایت گل و آب و آیینه و گلاب بریزم و از این دنیای کوچک، در ذهن کودکانهام برای خود، خانهای بزرگ پُر از عدل و داد و دوستی بسازم تا به سرمنزل شکوفایی برسم. از انزوای زمین فاصله بگیرم و برای پیمودن جاده غیبت، به زمان بیاندیشم تا جمعهای دیگر از راه برسد و انتظار به پایان خود نزدیک شود.
شوق دیدار
... در عصرِ عصیان و سرکشی، در عصر سنگ و آهن، فراق تو را که افشای زخمهای من بر شانههای صبر یک انسان است، هر روز به دوش میکشم. دیری است که در رقصِ توفانِ خیال، ذهنِ خود را به بیکرانهای انتظار میکشانم و در این وداع نامکشوف و پنهان، انتظار را جولانگاه عشقی میدانم که سالها در هوای او، نجوای هستی باران را سرمیدهم.
این نسلِ نسیان، زندگی خویش را به مرداب تبدیل کردهاند و بیخیالِ ماندن، تمامِ تقلای خود را به کالایی تُهی چون دنیا سپردهاند و در گذشتِ زمان پوسیدهاند. آنها برای ظهور خویشتن دعا نمیکنند، حتّی
تمام هستی خویش را در چند روزه دنیا خلاصه کردهاند.
ای تفسیر آیههای خوبی! ای تمامِ عدالت! تو را با تمامِ وجود میخوانم؛ تو که تضمین فردا و فرداهای منی. ای تمام خوبیها! مرا مدد کن که از آن سوی دیوار ماندن، به شوق زیبای رسیدن، دلم را از هر شور و شوق خالی کنم. مگر شوق دیدارت و انبارِ دلم را از متاع عشقِ تو لبریز سازم. بر حسِ خودخواهی خویش بشورم و به سمت آگاهی قدم بگذارم. کمرِ همّت ببندم تا از سمتِ چشمانِ تو به دریا برسم. دلم را از اشتیاقِ تو پُر کنم و بر لوح رؤیاهای طولانی خویش، طرحِ آرامش بریزم و ذرات عشقِ تو را در جانم چون باغی پُر از گل ببویم و خود را در چشمهای تو بخوانم. در تو خلاصه شوم. از ریشههای تو برویم و از شوقِ دیدار، غوغای خوشبختی خویش را در فریادی بریزم که انعکاسش، تا آن طرف شادی برود.
صبح آدینه ظهور نزدیک است
... خورشیدِ من! به تمنّای طلوعِ تو، چشمهای منتظر خویش را به راه کعبه گشودم و تو را ستودم و به امید مقدمِ سبزت، آسمانها و کهکشانها را هزار سال نوری به تماشا نشستم تا همراه با یاسمنها و نرگسها، آیینه به دست، قد رعنای تو را در شبستان شهود، اشک افشان باشم و به نظاره بنشینم خلوتیان را که هر شب تا سحر چشم به راهِ تو دوخته و از فراق تو سوختهاند و ببینم فرشهای سرخی را که در سراپرده چشمانِ خود گسترانیدهاند. به انتظار ماندهام تا شاید بیایی و زمین را به آهنگِ آمدنت سبز کنی. روی دفترِ بیعدالتی، خط بکشی و اسبِ ظهور را زین کنی تا صبح را در صداقتِ زمان نمایش دهی.
دقیقههایش را دقیق بشماری و ثانیهها را محاسبه کنی تا به منتظران نوید دهی که صبح آدینه ظهور اینجاست.
ای آفتاب جهانتاب! در فرصت خاکستری درنگ، در زمان درخشش جاهلیت و فروکش کردن ایمان، به انتظار آدینه ظهور نشستهایم و در آیینه حضور، به شهودِ نور با چشمهای بیبهارِ خویش، به دنبالِ دامنی از طراوتیم و از تو میخواهیم از خدا بخواهی که با ظهورت، دل ما را پُر از تبسّم شیرینِ حضور کند و به سردی دیدهمان، فروغِ ایمان بخشد و ما را از پاکان قرار دهد.
مُشتی بهار ببار
... بیا، بیا و مرا شبی در آسمانِ نگاهت و در افقهای عشقت میهمان کن و این لحظههای زیبا را چون شبِ یلدا، به نامِ خود در همهجا دوباره، روشن ساز. ای که در چشمهای تو آسمان، پیدا و در دلت، خدا تنهاست! ای انتشار نور و ای معنی حضور! ای خورشید نگاهت، ما را امید! سلام بر تو! سلام بر تو ای مهدی! ای ابریترین بهانه ارغوانی، آسمان به پای ظهورت، بارانی! ای شکوهِ امامت! بر دلِ پاییزی ما، مُشتی بهار ببار.
بازآ
بازآ که ساغر، سرخوش از صهبای تو گردد و آیینهها، امید را صمیمانه به هم تعارف کنند. بیا که با آمدنت شوق از دست و دل و دیده و کف بیرون نرود و رحمتِ پروردگار به کوچههامان برگردد. بیا که هیچ ستمگری توان تجاوز به حریم مظلوم را نیابد. بیا که آسمان، سخاوت خود را به زمین نشان دهد و شهابِ شب شکن، نورِ خویش را به صبح
اهدا کند.
بیا تا آفتاب، فروغِ دیدگانش را بگشاید و خورشید، تمامِ تجلّیاش را به تماشا بگذارد و ماه، روشنای خویش را جلوهگر سازد. بیا که بلبلان، نغمه سرای رجعت پاکان شوند و پرندگانِ مهاجر، بالهایشان را به سوی تو بگشایند. بیا که دلِ درماندگان از ترنّم مِهر به شوق آید.
همه به هم شیرینی شادی تعارف کنند و دشت از عشقِ تو باغِ لاله شود تا ظلمت شب، از فروغ تو رنگ بازد و رهرو حق، از سرِ اخلاص به پای تو افتد. من تا لحظه موعود، در غمِ هجرِ تو خواهم سوخت و به اشتیاقِ آمدنت، اشکِ شوق خواهم ریخت.
کشتی نجات
ظهورِ تو را انتظار میکشم و همراه شمیم نرگس وضو میگیرم. با دستهایی که میانِ خاک و خدا پُل بستهاند، پنجره دلم را میگشایم و وسعتِ سحر را که در سجاده راز و نیازم خفته است، مییابم. خیس از نیایش و دعا، دست به آسمان بلند میکنم. اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیکَ الفَرَجَ را زمزمه میکنم و انتظار را در غربتی عاشقانه میهمان میشوم؛ با این امید که آدینهای از راه خواهد رسید و تو کشتی نجاتی خواهی شد و ما را از این دریای موج در موج نجات خواهی داد.
ای تمامِ هستی ما! دستمان را بگیر و از قعر چاهِ نفس، رهایی بخش.
بال در بال فرشتگان
چشمانِ محزون و خسته من به درمانده و در انتظارِ دادرسی است که به بیداد زمان پایان دهد. در انتظارِ یک اعجاز که با قدمهای بهاری خود
جهان را اصلاح کند و من در حسّی شگفت از شکفتن، به دنبالِ ادراکِ خویش، بیصبرانه، شعری عاشقانه را در چشمان طغیانِ خویش - این احساسِ سرکش - میریزم و با طرحی گنگ، آوای لبیک اللهمَّ لبیک را سر میدهم. در نگاهم مثل رؤیایی رنگین، ندای اَنا المهدی شکوفا میشود. بُغضی سرد و سنگین مثل آه، وجودم را لبریز میکند.
غوغای دلم را بیتکلّف، روی ورق میآورم. بال در بال فرشتگان میگشایم و معنی پرواز را بیصبرانه، تجربه میکنم. عشق، وسعتِ بیکرانهای است که الفبا نمیشناسد. کافی است که دل به تمنّای وصال دوست بسپاری و در خلوتهایت این بیکرانه را حس کنی. دیگر چشم و ابرو، بهانهای است برای ادراکِ غمی جاودانه که از نهانِ تو در عین ناباوری و بیرنگی تراوش میکند. مثلِ غنچهای دلتنگ، خنده زنان، با سازی ناموزون، در تلاطمی سَرد، به گل فکر میکنی؛ گل میشوی و باغ را از وجودت رنگارنگ میکنی. چون عطرِ یاس، نرگسوار به وجود ما طراوت میبخشی و بیصبرانه با تمام سادگیهایت، در انتظارِ بودن و شدن میمانی. لحظهها را تجربه میکنی در انتظار دیدن یک گل، نه بیشتر.
در ساحل عشق
ریای دلم دوباره توفانی شد
چشمانِ من از هجر تو بارانی شد
از جذر و مدّ غم تو در ساحلِ عشق
امواج، خطی به روی پیشانی شد(1)
1) از سرودههای نگارنده متن.
دلم ابری است و هوای بارانی شدن دارد. چشمانم، بارانی نگاهی است که تاکنون، بیفروغ، خیره به درمانده و دلم از هجر تو چون دریایی موّاج و توفانی؛ تا کی طلوع و غروبِ خورشید را بیتو ببیند؟ چقدر وصف تو را بیآنکه تو را ببینیم، از این و آن بشنویم. تا کی نمازهامان را بیفروغ روی تو بخوانیم. تا کی تو را انتظار بکشیم. همه را ببینیم و تو را نبینیم. محبوبِ من! بیرؤیت رویت، ما را روزگار نیست. تا کی در پرده غیبت پنهانی؟! ای چشمهسار جوشانِ هدایت و ای امام قلبهای اُمّت!
بُغضها در گلو شکفته شد، کشتی آرزوهامان به گل نشسته. کودکانمان جوان شدند. جوانهایمان پیر گشتند. موهامان به راهت سپید گشت. چشمهامان خیره به درماند، ولی نیامدی. سالها از پی هم آمد و رفت، فصلها گشت. چه عیدها و عاشوراها و رمضانها و محرمها بیتو گذشتند و تو همچنان در پرده غیبت ماندهای.
مولای من! چگونه میشود که منتظرت را تنها و چشم به راه بگذاری. تا کی و تا چندین سالِ نوری به این آرزو دل ببندم و به خود نوید و امید دیدار را بدهم. تمام هستیام! بدون دیدار تو زندگی برایمان سخت است. ای منجی تمام انسانها! بیا و ما را از غم هجرت نجات ده.
گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم
... تو را چگونه وصف کنیم که در وصف نمیگنجی و به چه تشبیه سازیم که رخسار تو را ماه ندارد و مثل قامتِ تو را خورشید ندیده است.
... تو را با کدامین واژه بسرایم، ای که توالی حروف در تفسیر معنی تو، به سکوت میگذرند. روزن چشم ما از تماشای رخِ زیبای تو ناتوان
است. مگر که خود جلوه کنی. ای تنها گل بیخار هستی، ای مهدی!
گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم
گفتا که من هم از تو، ترکِ گناه خواهم
ضریح نگاه
بیتو، لبخند از لبانِ مردم این شهر گرفته شد. اصلاً لبخند در عشق آباد مهدی از جنسِ دلِ سوخته است. بیتو بهار از نگاهِ زمین دور است. بیتو، دفترِ شعرم از ترانه خزان، پر میشود. بیتو، دیگر به آفتاب اعتماد نیست. بیتو، ضریحِ نگاهم رنگ و بوی بهشت را ندارد و آسمانِ ترک خورده دلم همیشه ابری است. بیتو دیگر شوقِ آب و گِل را ندارم و در سکوتِ دیوار، محو میشوم. بیتو حتّی خورشید به اتاقِ کودکیام سرنمیزند و دستان خسته مرا یاری نمیکند. بیتو حتّی زبانِ ثانیهها لال است، گویی که سیبِ عشق به جای رسیدن، کال شده.
بیتو، چترِ محبّت از روی دلها برداشته شده و مردم، سردی خود را به یکدیگر قرض میدهند. دیگر شور و نشاط و وجد و اشتیاق را در میان مردمانِ شهر پیدا نمیکنی. حتّی آینهها هم با تمام صداقتشان به تو سلام نمیکنند، ولی میدانم که روزی از راه خواهی رسید و شکوفههای بهار، بار دیگر همه دفتر شعرم را پر خواهند کرد و زلال محبت، در تمام لحظهها جاری خواهند شد. ای شکوه سبز بهار ایمان، ای مهدی!
در انتظار ظهور
کلید آشناییها به دستِ تو باز میشود و تو به خاطر انسانهای بیگانه از خویش، در فاصلهها ماندهای. تو در انتظارِ ظهور، منتظرِ دستهایی بودی که تو را به نیایش بنشینند و از خدا بخواهند که تکیه بر دیوارِ کعبه دهی
و قرآن ناطق را بر بالای سرِ آنان بیافشانی و بگویی که من مهدی هستم، پسر آن که....
تا بیایی و انسانها را از رِخوت مُردابها بیرون بیاوری و از تکرارهای بیحدود، نجات بخشی و آنان را به ساحلِ تکاپوی دریایی ببری که با طلسم آسمان، جادو میشود و از توفان حوادث دور گردانی. دستِ آنان را بگیری و از دغدغه زندگی مادی و تشویشِ مرگ بیرون بیاوری. و عمر کیمیا شده را حواله آخرت کنی و انسان زمینگیر را که زیر بارانِ تشنگی تبخیر شده است، از گرداب نیستی به ساحل هستی بکشانی. و ایمان را برای جهانیان به اثبات برسانی و معاد را که تکفیر تزویر گشته، به ما بشناسانی. در این جنگلِ تراکمِ تردید که چند گاهی در آن زیستن را به تجربه میایستیم، آه بکشیم و حسرتِ پُل بستن را با اشتیاقِ رسیدن از شرابِ ماه بنوشیم.
دردِ زمانه را بکشیم و چون ماه ولایت آهِ خویشتن را درونِ چاه ریزیم تا انتظار به پایان رسد. موعود از راه برسد و ما به آرزوی دیرینِ خود که وصلِ دوست است، نایل آییم.
حدیث هجر
در کدامین ظُهر آدینه، این شب هجران به سر میآید؟ چه نقشها را نقّاشی کردیم و چه جمعهها را تجربه و چه خطوط را بر جادههای سیاه مشق به تکرار دیدیم و به جای چراغ سبز، به پایان خطوط قرمز رسیدیم و از گل روی یار بوسه نچیدیم. چه روزها که آیههای حسرت و انتظار را جزء جزء خواندیم. به جای غزل و تغزل، قصیده سرودیم و تجربه یلدایی روزها را مشاهده کردیم، ولی نیامدی.
ای تمام آرزوهای ما! تا کی در حیرتِ زمین، چشم نیاز به آسمان بگشاییم و فرجِ تو را از خدا بخواهیم. ای آیینه تمام نمای هستی! دلِ هرزه گرد من تابِ درد و فراغ را ندارد و زبان سرخ من توان ندارد تا سر سبز را به باد ندهد. ای بزرگ! طاقتِ شکیبایی از ما ربوده شده، شهیدِ عشق توییم. ما را در خودت بسوزان.
حدیثِ هجرِ تو را از گل شنیدم و از بلبل، ولی روی تو را ندیدم. در آرزوی یک آدینه ظهور، عطش دیدم و غم هجری که از دل چشیدم.
غریب غریبها! پُر از بوی گناهم و مغضوب درگاه. و تو را چشم در راهم و چون یوسف مانده در چاهم. خواهشی دارم که شبی را با تو سحر کنم و از تو نگاه خواهم. اینکه دعایم کنی و من برای فرج تو دعا کنم. ای بحر عرفان در حجاب! بنده شرمنده خدای توأم در نیستانِ دنیا، زنجیروار در تلاطم نیستی تو کشتی نجات امّتی؛ دستم را بگیر.
مهدی جان! دوست دارم که در چشمهای تو سفر کنم و شبی را در چشمهایت به سحر برسانم و از زلال نگاهت به صبح برسم. شبی را از اشراقِ چشمهایت بگذرم. از ستاره عشقت، چشمک بنوشم و از کهکشانِ دیدارت، نظر. به ارتفاعِ خطر بروم و در آبی آسمانِ نگاهت به قلّه فتح برسم. نجیبانه آرزویم را بگشایم. از فالِ عشق به سیر و سلوک برسم و شبی را در ظهور چشمانت به حضورِ تماشا بنشینم.
گلبانگ ارادت
... ای گل واژه عشق در دفترِ هستی! هر شامگاه به نام میخوانمت و نمیدانم با این غم جانکاهِ جدایی چگونه میتوان در فصلِ خزانِ معرفت، سرمای بیتو بودن را تحمّل کرد. چگونه میتوان ظهور تو را آه کشید و
در عبور از این همه پوچیها، چشم به راه تو بود. همه را دید و تو را ندید.
ای روح مهتابی! ای منظومه شگفت محتوم! ای موعودِ عشق و ای پاسخ تشنه من در یک آدینه بارانی! شبی بیا و از زلال مهرِ خویش یک جرعه وصل بر این تشنه همیشه خود بچشان و از گلبانگِ محبت خویش مرا کرامتی ده تا هستیام را در محضرِ تو ببینم و در شبِ عرفانی تقدیر از سبوی معرفتِ تو یک آسمان ارادت بگیرم. به اقتدای تو در یک قبله به دعا بایستم و از تو بخواهم بر لب این مسافرِ بهار، یک چشمه تبسّم و یک قطعه ترنّم بریزی. مرا پُر از خواهشِ دریا کنی. هم صحبت ساحل شوی و مرا با نام و نشانِ عشقم صدا بزنی و به تمنای پرسشهایم، پاسخِ آری بدهی. مرا از این غربتِ ناطق بیرون بیاوری و در وسعتِ عشق بال و پر بدهی.
ای توسّل خورشیدی من! به یک معجزه سرخ در شب سبزِ مناجات، فکر میکنم. به سر برهنه خونین در روزگار رجعت که این رستاخیزِ داغ، بال و پر را بسوزاند و دستِ قصاص، شعلهور گردد. به روزی میاندیشم که توفان غیرت، در چشمها به پا خیزد، جان از کف بیرون رود و من به زیر پای برگشتِ خویش، از غم تو، نقدِ جان بریزم و در حسرت یاری تو نمیرم.
از داغ، شعلهورترم و از فراغ پر شکستهتر. لحظهها را عاشقانه سرودم و تشنه دیدار سپیده گشتم تا جامی از سحر وصال او بنوشم و به آب و رنگ هوس، چشمِ دل فرو بندم تا جمالِ دلآرایش را نظاره کنم. با زخمهای کهنه ناگهان که امروز سهم ما شده است و ما را از پریدن و نقش آسمان کشیدن رها کرده، بسوزم و با هجر و فراق بسازم. به باغِ اشارت او بشکفم. از کرامت او تکلّم کنم و صبحِ دولتش را به ترنّم
بنشینم. از دست احسان او گل و گندم بگیرم. سیبِ عشق او را استشمام کنم و به یُمن این لحظاتِ نورانی چشمانم را با اشتیاق، صمیمانه به او تقدیم کنم. خیس عرفانش شوم و از بارانِ مهر او لبریز گردم. تا ارتفاعِ تفاهم در بلوغِ حیرت، جادههای خیال را درنوردم. خنده خورشید را ببینم و لحظه دست بوسی و دیدار را با عطر جانبخش در این جاده پر پیچ و خمِ سرد بو کنم. از جنونِ وصال جامی بنوشم و چون پیک بادپا به دیدارش بشتابم. آمدنِ بهشت را بشارت دهم و با دو چشمِ آسمانی، از مقامِ او بگویم. او را ببینم و با زبانِ بیزبانی، دیدن او را آرزو کنم. پشتِ پنجره انتظار بنشینم و از نهان، نشانی بوی بهار را بگیرم و در یک نسیم ناگهان، عبورِ رؤیایی یک ردّ پا را دنبال کنم و از غزل، سُراغِ تغزّل را بگیرم و دعا کنم که یک سحر با من سر سجّاده بنشینی. هر دو حاجتهامان را بگوییم. غبارِ نهان گشته و مه آلوده این غیبت را از دلهامان بتکانیم و تبسّم ظهور را به نظاره بنشینیم و پاسدارِ طلوعِ صادقِ صبحِ ولایت باشیم. پا به پای بینشانها بدویم. عبور را درنوردیم. خوشنشین وارسته کوی شهادت گردیم. در قیام سرخ با یکدیگر دیدار کنیم. به قلّه نور و عدالت و هدایت بنگریم و چادرِ شبپرستان را به شعله کشیم و بر زلال چشمه فتح با صلابت بمانیم. جرعهای عصمت بنوشیم. لباس عفت بپوشیم و پاسدار انتظار غنچه دوازدهمین گلی باشیم که باید جهان به دست او به گلستان تبدیل شود. حافظِ عترت شکوفهای که در صبحی قریب، شکوفا خواهد شد و با عصای اعجاز، زمین را ایجاز خواهد کرد و در یک مصاف با شب پرستان که نامِ ننگشان در تاریخ نوشته خواهد شد، به جنگ خواهد پرداخت و دل را به فرا سوی آسمان خواهد برد و ما را وارث زلال معرفت خواهد کرد.
با جانی شعلهور، فراق را نوش کردیم و در توفانِ یلدایی غیبت کبری، چشممان را به در دوختیم و در سیر و سلوک، غرق در کشف و شهود گشتیم و بر این آه، فرودِ خود را نظاره کردیم به امیدی که برگردی.
مرغ عشق
... ای درخششِ پاکی در نگاه تو!
در نهان خانه جانِ، گلِ یاد تو میشکفد و شیعه؛ این عاشقِ دیوانه تو، این اسیرِ رها به شوقِ دیدارت، قلّهها را درمینوردد و تمامِ جانش را سرآسیمه چشم میکند و به دنبال تو شرق و غربِ عالم را دور میزند. شیعه قرنهاست که از تلألؤ آفتابِ تو دور است و در جنگِ هیولاهای شب، گرفتار. به جرم عشق، عمرش به تاراج میرود و در درنگ یاد تو، بیگناه، بردار میشود و به انتظار یک نگاه تو در چشمها، خار. ولی برای ما همین بس که عاشق دلباخته توایم و این شعله ما را بس که روشنگرِ شبهای تارِ ما باشد. دستِ ما را بگیر و بفشار و سیمای اندوه ما را به غربتکده نابودی بسپار، با ظهور مسیحایت، ای منادی عشق!
امید ظهور
... ای زلف تو در کمندِ دلهای پریشان!
در دامِ عشقِ تو اسیریم و از فراقِ رخت پیریم. عمری است که زیر چتر لطف تو سایه گسترانیدهایم و از وجود روحانی و معنوی توست که جیرهخوارِ سفره خداییم. ما که جز فقر در چنته خویش چیزی نداریم.
فنای ما در رهِ عشق تو عین بقاست. ما به عشق تو زندهایم و بیتو
مردهای در بینِ زندگانیم. تمامِ ثروت ما تویی و بیتو ما را چه فقری از این بالاتر که همه را ببینیم و تو را نبینیم. بیتو دلِ آسوده نداریم و در باغِ خاطرمان، عشقِ تو را کم داریم. با خیالت عمر را سر میکنیم و در دل و جانمان یاد تو را فراهم و در آرزوی وصلِ تو با هر دردی میسازیم تا بیایی و سینه پرسوزمان را مرهمی باشی.
از بس در حسرتِ وصلِ تو در وادی جنون ماندیم، جان تشنهمان در عطش سوخت. ای آفتاب عشق! ای الفبای ناتمامِ تمامِ قصههای زندگی! این خاکِ خسته را با امیدِ ظهورِ تو، رویشی است که در رگ هستی میدود. تویی که دستانِ نیلوفر با حسِّ بودنت قد میکشد و بلوغ دوباره مییابد. با یاد توست که آفتاب به گلِ اقاقیا میخندد و شادی در رگِ هستی جاری میشود.
ای روحِ بلند کمال! تو، راز بلندِ سوختن را در هجرانت به من آموختی و همچون شمع مرا سوختی و معنی انتظار را در دغدغه روز و ماه و سال به ساعت و ثانیه و دقیقه کشاندی. اگر چه هیچم و در خور عشق تو نیستم و اگرچه گرانبار و ناچیزم، به عشق پاکم به تو سوگند که شعلهور از فراق تواَم. ای چشمان تو فانوس حقیقتها! مزه نگاهت را به من هم بچشان و مرا در حسرتِ این آرزو رها مکن.
ای سرمایه عشقِ من، مهدی جان! ناز چشم تو حتّی به قدر مژه برهم زدنی، خریدن دارد و عشق تو به حدّ یک نگاه هم که باشد، چشیدن دارد. تو پناهگاه منی، روا نباشد که در آرزوی چشم سیاهت بسوزم و به حسرتِ نگاهی بسازم.
مهدیا! شکسته دل و خسته جانم. دل به جمالِ عشقت آراستم و از هر چه غیر عشقِ توست، پیراستم. عمری سوختم و کاستم و از تو نگاهی
خواستم. مگذار در رسیدن به عشقِ تو مصلوب شوم و مخواه که بیتو ای خوب، دلم توفانی گناهی شود که راهی به دریا نبینم. به هر سو که میروم، امواجی رها، مرا بر ساحل میکوبد. هرجا قدم میگذارم، سنگ میشوم. اِنگار موجها متّحد شدهاند که مرا به دریا بسپارند. بیتو حتّی عشق هم بر ما باران بلا میخواهد و با توست که دل، آیینه مصفّا و پاک میشود. تا نتابی، دلهای خسته بیدار نگردد و سخنِ مهر تو در جانمان نفوذ نکند. از لطف توست که باران، مهر خود را به درختان هدیه میدهد و در تکاپوی طلوع توست که بهاران دُرافشانی میکند و سحر با طَرَب، نویدِ ظفر میدهد. یاس با ما هم نفس میشود و من سبکبالتر از چلچله، داستانِ پرنده شدنِ خود را مینویسم. از فروغ چهره توست که به هر سو بال میگشایم و از آفتابِ تو نور میگیرم تا همرزم خورشید شوم و همسفر دنیایی که بتوان ستاره اقبالِ عدالت را دید و از اشتیاق به وجد آمد و در آرزوی رؤیاهای وصلِ خویش در ژرفای این حصار، خورشید را صید کرد. مانند گل آفتابگردان، هر صبح به آفتاب سلام کرد و بر دوش امید سوار شد و در کوچههای شهر در آدینهای نزدیک به انتظارِ مهری نشست که به صبح خواهد رسید.
دیدار یار
دیری است در کویر درد و داغ، به حسرت گلهای باغ نشستهام و در غم فراق، زمین را درمینوردم و به امید رسیدن به لحظه وصال، ثانیهها را کنترل میکنم تا شاید دل و جان از نور دیدار یار، پرتو گیرد. یار بیاید و دیارمان پُر از گُلِ نرگس و اقاقیا شود و قُمری، لب از غم ببندد و چونان قناری، آوای بهار سردهد. عالمی عطرآگین شود و پرنده دلم، در هوای
مِهر رویشِ تو، پر کشد. بهشت به خانه دلم اوج گیرد و عاشق در هر ولایت از هر بلا رها گردد و به ولایتش مبتلا.
ای اختر امید! ای خورشید عالمتاب! ای سراپا خوبی و ای سینهات تماشاگه خلوتِ راز! سرّ دلمان را بشنو. چشم بگشا و با عصای اعجازت، چون موسی، دستهای دعای ما را به آسمان ببر. ما را بیش از این در انتظار دیدار رویت مگذار. عمرمان کوتاه است و فرصت کم. آغازمان، شروعِ نادانی و پایانمان در کلکِ تقدیر، رقم میخورد. مخواه تا تو را داریم، بیتو باشیم. مخواه که مُرغ ایمانمان پرواز نگیرد و کمرمان در این راه، بینگاه تو خم شود. ای همدم و همراه ما! اعجاز کن و همقدم ما در این جاده پر فراز و نشیب باش.
آیینه امید
... سلام بر تو ای روی تو روشنگر آیینه امید! ای صفای تو سرخوش از جام بلا! ما را به صفای تو هماره سلام و ما را به وفای صمیمانه تو هماره درود. ای از همه و از همه کس بالاتر! ندیدیم هیچ خلقی از تو والاتر. ای وجودِ تو آسمانی!
ای موعود! گرچه از دیدهها نهانی، ولی به چشم دل و جانِ ما عیانی. ای شاهدِ شهر شهادت! ای همه امید ما! عشق و ارادتِ تو چنان نسیمِ صبح و همای سعادتی است که که جانها را به جلوه دیدارت، فروغ بخشیده و جوان میگرداند. نورِ تو با پرتو حق تلفیق گشته، اثری جاودان در طلعتِ فالت، به چشم میخورد. تو آنی که سحر از افق فلق تو میدمد و ماه از تو نور میگیرد و خورشید از نور تو پرتو افکنی میکند و لاله از تو رنگِ شفق به خود میگیرد. تو کیستی که تمامِ جهان بر
محور تو در گردش است. ما که عمری است دل سوخته توییم، منتظریم تا در آیی و دیده به ره گشایی. دیری است در هجرِ تو دل به آب و آتش زدهایم. ساختهایم و سوختهایم و چهره در پرتو مهر تو برافروخته. بیا و حسرتِ انتظارت را بیش از این بر دلهای داغدارمان مگذار.
ترانههای حسرت
ای غمگسارِ ما بیا، بیا که خسته و دلشکستهایم. بیتو با رنجِ روزگار چه کنیم. بیش از این مخواه که دیده و دلمان به انتظارِ تو بنشیند. ای روشنیبخش شبهای تارمان! رُخ برافروز و سپیده صبح را بیاور. بیا که بیتو، گلها، نشکفته به باغ بهار میماند. ای سرمه چشم اشکبار ما! بیا که از فراق تو بیقراریم و جز تو از هیچ کس چشمِ یاری نداریم. بیا که بیصبرانه منتظرِ تو هستیم. ای سنگِ صبورِ ما!... بیا که هر سحر، این دلِ بیقرار، چون تک درختی در انتظار رویش برگ ظهورت مانده؛ ظهوری که از آن شاخههای صبر بروید. بیا که دستِ طبیعت به نشانِ عشق بالا رود و دل، این اسیر رها، تسبیح خوان لحظههای سبز دعا و نیایش شود. بیا که چشمانِ محتاجم از من نگریزند و وصل، با تو معنای عشق به خود بگیرد و شب از پنجره انتظار به ستاره صبح دل بندد. بیا که چکیدههای دلم در ترانههای حسرتِ ظهورت به در خیره نماند و اسیرِ غروبِ هجران نگردد. بیا که بیتو با خود بسازم و بر حرمت نگاهِ دلبرانهات بنازم. ای اقیانوس بیکرانِ هدایت! بیتو، چشمانم پُر از عصیان شده و ناامیدی در دلم، پنهان. فقیر دیدارِ تواَم. پارهای نگاه میخواهم تا ماه را به دیدار خورشید فرا خوانم. ای تسخیر همه دلها! با یک نگاه چه آسان میتوانی در آن شبهای مهتابی، دلبری کنی. جلوه دیدارت، جذبه
میآفریند و عالمی را در ملال فراق میسوزاند. ای که بالِ رحمتت بر سر ما سایه افکنده! چرا آشیانت از ما پنهان است؟ قسم به جان عزیزت که ما همه ره پویان راهِ توییم. تا کی در فراق تو با غم هجران بسازیم.
ای لطیفتر از بوی گل! بیتو نسیمِ سحرگاه بر ما نمیوزد. راه امید بسته شده و روزهامان چون شب، تاریک گشته. دیگر بر فراز کلبههامان ماه نمیتابد. بیش از این مخواه که بر خرمنِ کاهِ عشقمان آتش ببارد. ای راهنمای هدایت! بیتو کی عقل به سیر الی اللّه میرسد. جلوهای، تا که دلِ تیره ما منوّر گردد. قدمی، تا که بزمِ روحمان با وجود تو معطّر شود. بیا تا به تن رنجورمان تاب و توان برگردد.
ای دریای عنایت شیعه! هجرانِ تو ما را در به در کرده و صبر از کف ما ربوده است. به امید نگاهت، مسِ قلبمان را کیمیا میزنیم تا دیوانهتر گردیم. سرشک از دیدهمان ببارد تا شاید ناله و فغان اثر بخشد، بلکه نخلِ امیدِ وصالت به ثمر بنشیند. از عشق تو شیدا شویم و چون مور به پای سلیمان افتیم تا شاید خورشیدِ جمالت را نظاره کنیم، تا شاید چشمهای ما به دیدار تو روشن گردد.
یوسفِ کنعانی ما! تا کی در پرده غیبت نهانی و از دیدهمان پنهان؟ گلِ عمرمان پژمرده و دیدههامان خونفشان گردید. بهارمان خزان شد، بال و پرمان در قفس شکست، ولی تو نیامدی.
ای کبریایی! همه منتظر به راهند، به امید دادخواهی تو و اینکه از در درآیی و به جهان پُر از آشوب و فتنه، از سرِ صفا، صلایی بزنی و بگویی که فلاح اینجاست.
از کجا باید سراغ تو را بگیرم
بیا که در شفق میگونِ لب لعل تو ای دلبند! افق صبح را ببینیم و از دشتِ گلگونِ شقایقهای بای ذنب قتلت، رجعت سرخ ستارهای را بنگریم که عدالت را در تمام زمین بگستراند. ای چشم و چراغ ما! فانوس نگاهت، آسمانی است وسیع، پرتویی است چون خورشید روشنگر و از ماه روشنتر. مرا چه شده است که گنج وصال از آنِ دیگری باشد و رنج فراق آنِ من. بال و پرم شکسته و از اوج ماندهام. برای پرواز، تنها تو هستی که مرا به عروج میرسانی. به من بگو از کجا باید سراغِ تو را بگیرم؟ به کدام کوی و برزن سر بزنم تا تو را ببینم؟ نسیمِ صبحِ باغ که با ما سرِ سازش ندارد. گل مریم و قاصدک هم که به قهر از ما میگریزند؛ چون تکرار پرسشم آنان را خسته کرده است. به هر گل که میرسم، سُراغ از تو میگیرم. مجنون تواَم، با من بگو که راه دیدار تو را از چه کسی جست و جو کنم؟ در مکهای نمیدانم در سهله و عرفات و منایی، در صفا یا مروهای، در جمکرانی، نمیدانم. ای از بهاران سبزتر و سرسبزتر! به خزانِ خویش مینگرم و اینکه بیتو، با یاد تو ای آرامِ جان! به کدامین کوی و برزن سر بزنم.
مهدی جان! در پی تو دیری است بر فرازِ قاف غربت از بیکران دور، همچون عنقا از نام و نشان فارغ گشتهام و با دل و جان، مانند جوانی در پیری، از لطف سخن بهر تسخیرِ دلها برخاستهام و در ثنای تو ای سهی سرو روان! باطبعِ تازه خویش ای مهربان! به دنبال طلوعی فرخنده میگردم تا بتوانم کام خشکیده خویش را بیازمایم و به این امید که دلم از دیدار روی تو شکوفا خواهد شد، سینهام را به صفای دیدارت مصفّا میکنم. منتظر میمانم تا بیایی و در گلشن جان، چون غنچهای بشکفی و من از ژرفای جان، از عشقِ تو گلواژه امید بسازم، تا شادی به کانون دلِ
احتراق برگردد و آب روی وصلِ تو اطفا شود، تا صفای صبح بهاران را به باغ وراغ برگرداند. تا گل و سبزه و ریحان به رنگ باغ و بهشت، در تمام جهان برپا شود و من رها ز قید تعلّق، رنجدیدگان را تسلی دهم و از این خاک که به رنگ لاله و خون است، فزونتر از چراغ داغ بدمم و آکنده از عطر عاطفه در نکهتِ نسیم سحر گردم. به عشقِ ساقی بزم الست، جام را لبالب کنم و چون لب لعل، به دور لاله چنان گل بشکفم و از بانگ زغن و نفیر زاغ شکوه کنم. شرح داغ فراغ را ابلاغ کنم و به خون دیده، پیامبرِ بلاغ تو باشم.
موعود آسمانی! بیا که شهرِ شهود در این شهیدستان، حجلهگاهِ گل و شمع و چلچراغ گشته و کسی نشانی و نامِ شهیدانِ حق را نمیداند. بیا و سُراغِ شهر شهادت را از شهود بگیر. بیا، به یاد یار و دیار این چمن، مرا دریاب که بیتو تا ابد داغدار گل خواهم ماند. در چشمهسارِ صبحِ نور، به عشق تو، رخ را در خون خضاب کردم و به عشق تو با لاله وضو گرفتم تا در گمنامیها، از بینشان، نشانِ صبوری را بگیرم، تا از صدقِ دل، صلای فتح و پیروزی سردهم، نور از افق سرزند و تو بیایی و ظلمت سراپا محو شود و باغها از وجود تو مصفّا گردد. ای صفابخشِ جهان! هنگامه ظهور است و وقتِ حضور. بیا که تا نفخ صور دمیده شود، در هوایت بال و پر زنیم، ای موعود، بیا!
نمیبینی جهان بیتوست خاموش
زمین و آسمان بیتوست خاموش
کران تا بیکران در انتظار است
چراغِ جمکران بیتوست خاموش
... ای گلِ بهارِ خاطرات! رنگین کمان بهشتِ آرزوها! دلم از جدایی تو خون شد، بیا. ای جان جهان فدای یک قدمت! ای نوردیده! بیا و در
خلوتِ پارسایی، لحظهای رهگشایم باش و مرا از بند بلا رهایی ده. بیا و مرا از این فتنه فسون ساز و نغمه پرداز نجات ده، ای شکوفاتر از خورشید و ای مهربانتر از ماه! ای سپیده امید و ای صفای سحرگاهی! ای فروغِ تابنده و ای بخت از تو فرخنده! ای آرزوی آینده! بیا و در سایه روشنِ روزگار، ماه محفلافروز اشک و آه سرد و جانکاه نگاهم باش. ای عشق جاودانی و ای جلوه جهانی! ای آرزوی جانها! به راهم روشنایی ده. ای از دل و از دیدهام، آگاه! به سینهام فروغ بخش تا چون چراغِ لاله برافروزم و در آتشِ هجر تو بسوزم، تا جان را نفروشم و گوهر عشق و امید از دامان تو بیندوزم. بسوزم و از مکتبِ تو درسِ زندگی و آزادگی بیاموزم. ای که از بیتابی فراقت، دانه اسپند در مجمری را مانم، بیا و به روانم معنویت بخش و جانم را از اقلیم امید و عشق و طراوت و آزادی سرشار گردان. دعا کن که با یاد تو، خلوت خانهای بیابم تا خاطرِ خرسندم را در جلوهگاه جمکران بیابم و به هجران، تار و پود جانم را در حسرتِ وصل، چون رشته از هم گسسته پیوند زنم.
در محمل سبز دعا
... در محملِ سبزِ دعا، چشم نیاز به خدای تو دوختهایم و با دیدهای توفانی و دلی زندانی و یک دنیا سرگردانی، در پشت مژگانِ دیدهمان با گلاب افشانی، به هوای رخ تو به اشک نشستهایم و از این گورستانِ سکون، به گلستان دیدار تو چشم دوختهایم و با سینهای که محفل میهمانی دردِ فراق است، به وسعت آبی آیینه نگاهت، نظرِ نظاره و عنایت داریم و مهمانِ سفره برکت توییم. با اشک، وضو ساختهایم تا شاید در بزمِ وصالِ خویش، ما را پذیرا باشی.
... ای شکوهِ سبز قیام، پلکی بزن و تمام وجودم را غرق نور کن. در این لحظه خاکستری اضطراب، بر شبِ تنهاییام، رنگ صبر بپاش و بر دفتر شبهای یلدایی انتظار، خط قرمز بکش. ای ستاره دوازدهم که در پشت ابر غیبت ماندهای! این ته مانده عمرمان را به حسرت روزهای انتظار مکشان و ما را در آرزوی امروز و فردا مگذار. مهدیجان! در حسرت جرعهای از خُم وصالت ما را در مخمل رویاها میفکن، ای که واژهها از فهم تو لالند و گنگ! تو وسعت جغرافیای قلبِ منی.
غروب جمعه
ای تمامِ آرزوهایم، مهدی جان! نگاه کن، دستهای خالیام را میبینی. هر جمعه با رؤیای آمدنت در این فصل خشکسالی ایمان، به انتظار آدینهای دیگر هستم. لحظهها و ثانیهها را میشمارم تا دوباره در پنجشنبه شبی، دعای کمیل بخوانم و آن نیمه شب محتوم، تا صبح دستهایم را به آسمانِ ندبه نزدیک کنم. اَنار بهشتی را که همرنگ خورشیدِ غروب جمعه است، از دستِ آخرین ستاره بگیرم و ظهرش را با آفتاب، به نماز بایستم. جمعه را با جماعت قیام کنم. سوره منافقون را بخوانم تا ادراک من حس کند که چرا تا به حال امامش ظهور نکرده است، تا بفهمد لحظه ظهور وقتی است که تمام چشمها از آفتاب لبریز شود و نگاه آیینه از بوی آب سرشار. وقتی که از سمت ساقههای نیاز، امید میوزد و قنوتِ سحر پُر از شهاب میشود، وقتی که بادهها از خُم انتظار لبریزند، دلم را هوای شعر، پُر از شور میکند و روزگار را تمامِ فاصلهها پُر از اضطراب میسازد. دلِ زمین به امیدِ حضور یار میتپد و دل من پر از ستاره میشود. اگر روزی در تلاطم دیدار نگاهت خیره
ماند، چشم در پگاهِ تو، سکوتِ فریاد را میشکند و عاشقانهترین اشکها از آسمان میچکد.
آسمان، دیدگانِ خویش را به راه لحظه سبز آمدنت، نور باران میکند و زمین، عِطر سجدهگاهِ خود را به نشانه ایمان و به علامتِ کعبه (قبلهگاهِ عقیده) بر روحِ خفتهمان میپاشد و عرش در انتظارِ ماهِ تو به نظاره مینشیند و فرش، در اضطراب لحظه ظهور به آسمان مینگرد تا بیایی و جهان را پُر از عدل و داد کنی و زمین سفره را به وسعت عدالتِ خویش امتداد بخشی. اگرچه بیتو هوای دل همیشه ابری است و آسمان چشمها همیشه بارانی، ولی به یُمن وجود توست که زمین سفره میگستراند و زمان، برکت عاطفهاش را در مزرعه خشک و آفتزده ما میریزد و درختانِ زرد، در روحِ زمین انجماد میگیرند و فراموشی سبزینگی جهان، در انتظارِ بلوغ بهاری تو است تا تو از راه برسی، به دیوار کعبه تکیه دهی و آیههای مقلب القلوب را بخوانی و آنگاه بگویی: «من مهدی پسر فاطمه هستم همان که تا فصلِ رجعت فرا رسد، شیعیان، شمشیرِ ابنِ ملجم را به دست گیرند و شمر را که ریشه تشیّع را به باد تمسخر گرفت به قصاص برسانند».
نمانده دیر زمانی که تو از راه برسی، عدالت زنده شود و زمین از دستِ تو، حکم جهاد را هدیه بگیرد. آن وقت است که حال و هوای زندگی، تازه میشود. شیعه جشن و سرور برپا میکند و از نفسهای پرهیزکاران، اکسیژن فرشتگان و عطرِ محمّدی بر تمام شهر وزیدن میگیرد و شمعِ مرده سو سو میزند. عشق به تکاپو میافتد و من از فرطِ شادی دست بر زانو گرفته، رکوع و سجده میکنم و از نَفَسِ او در خویش شعله میگیرم و به امیدِ حضورِ بهاران، با یک سبد شکوفه، دست
به دامان اردیبهشت و بهمن و مرداد و مهر میشوم، تا آبان ییاید و بگذرد و در یک روز مبهم، آن روزِ محتوم که اراده خدا در آن روز است، خورشید بتابد و من در آن روز به چشمهای تو ایمان بیاورم.
تا کی بنشینم و روزها را بشمارم و شبها را محاسبه کنم. تقویمها را ورق بزنم و گیج و مبهوت، در انتظار آمدنت بمانم. به امید روزی که سرشار از زلالِ حضور تو شوم و در انتظارِ سینههای سوخته، منتظرِ روزی که بیایی و از طراوت باران مرا لبریز کنی. بیایی و زمین به انتهای نقطه پایانِ خویش برسد، تا جایی که شاعران در شعرهای خود بسرایند که:
برای آمدنت انتظار کافی نیست
برای سبز شدن یک بهار کافی نیست
در فرجت شتاب کن
ای از نسل بهار! دلِ من افسردهترین همسفر بارانی است. بیا و مرا در حسرتِ این رهگذر به انتظار مگذار. گفتند از مغرب این جاده میآیی و من به رسم قربانی، جانم را شبیه اسماعیل زیر پایت در غرورِ خویش پیچیدم و به قربانگاه آوردم. جانم را به راهت سپردم تا در آتشِ رهای عشق تو، میانِ فرعونهای خسته از طغیان روزگار بسوزم. چون شمع پروانهوار در وجودت آب شوم تا به تو عشقم را تقدیم کرده باشم. ای ستاره دوازدهمین! بیتو شبهایم بیستاره است و روزهایم محو یک اشاره. در فرصت یک استخاره، ذهن تسبیح را میچرخانم تا شاید به نیمه خرداد برسم.
در شطح نگاه مشرقیات به این گلوی در عطش نشسته، اعتبار بخش و به یاری این پای ناتوان بیا. کولهبار این نفس سرکش و عصیانگر را در مدار تقوا و جنون بچرخان. در آمدنت شتاب کن که شهیدِ عطش تواَم.
برگرد، ای موعود جهانی! ای آفتابِ جهاننمای عدالت پیشه! راه جاده جمعه را بستهاند انگار دنیا را برای نتابیدنت دیوار کردهاند.
چه روزها به هر انسان غافلی سلامها دادیم ولی راه سلام بر تو ای شکوه عالم، مانند کلافی به دور خود تنیده شد. گناهان تکرار شد و فاصله میان ما و تو زیاد.
چه غروبهای جمعه، بیتو ای آفتاب عالمتاب گذشت و ما چشم به راه تو روزها را تکرار کردیم ولی تو را ندیدیم. چه لحظهها که بیتو سرآسیمه دویدند و دقایق به آخر رسیدند. چه چشمهایی که بیقرار آمدن تو گریستند و چه عشقها که بیتو زیستند.
آخرین سوار
ای آخرین سوار! ای آسمان تبار! روحم را از غبارِ انتظار بزدای. ای خوب! ای خوبِ خوب! ای مهربان! بیقرار آمدنت ماندهام و چون خورشید، ذرهای ناچیزم و در تپش روزگار و در جاریترین لحظههای شگفت، در دفتر بهار، ردّ پای تو را به تماشا نشستهام و مثلِ ماه سر به زیر، از ابرِ گناه شرمسارم. در این دقایقِ بیتو زیستن، در یک جمعه سرد بیروح، بیفروغ نگاهت به مُردهای میمانم خاموش و بینور. میدانم در یک غروب آدینه از جادههای دور میآیی، با هزاران باغ تا از ترنمّت لاله بشکفد و به متن ابری انتظار، لطفی دوباره ببخشی.
روزی که از راه میرسی، پروانهها از سوز زمستانِ بیتو بودن گِرد شمع وجود تو میچرخند تا نور و گرما بگیرند، تا درختی بارور شود درست مثل باغ سیب قدیمی ایمان که از شانه آن میتوان برف را تکاند. بلند شد و همسفر با بهار، به بوستانِ خدا قدم گذاشت.
در عبور جاده
بیا و بر دلِ تبدار بیابان، بر نگاه بارانیام ببار. تو را از ناکجای جهان، از هیچستان دنیا با حنجرهای زخمی، از نیستان میخوانم. تو را در عبور جاده، با دلی سوخته نجوا میکنم.
ای تک سوار میدانها! در انتظار تو در کوچههایی زمستانی، هر ثانیه با پرسش خیابانها روبهرو میشوم و توفانیترین عبور را در غروب اسکله، در بندر غربت به اشک مینشینم و میبینم که شهر بیتو سراسر به گریه افتاده، هوا گرفته و زمین بیتو در مه شناور است. با دلی شکسته، در اوج بیقراریها، تا دم غروب بر سینهام درد فراغت را مرور و در غیاب تو، شرح فراق، را در دفتر خاطرات ذهنم حک میکنم تا شاید قلم به دست گرفته و درد را در طاقچه قلبم قاب کنم. با یک شاخه گل، پروانهوار به انتظار خورشید زمان مینشینم تا طلوعِ او را در آدینهای نزدیک نظاره کنم.
ای تبسّم تو، عیدی چشمها! جمعهها گذشت و نیامدی. صبح عیدها رسید و نیامدی. بغض شببو شکست و اطلسی ناامید شد. چشمهای قصیده آب آورد. موی امید سپید شد، نیامدی. دوره فرمانروایی عشق است. ای ترنم باران و ای طراوت هستی! ای آفتاب جهان! به یاد تو کران تا کران دل آوردیم تا یک آدینه از شوق بیایی و ما صد جمکران دل تقدیم تو کنیم.
آقای تمام دلها!
... آقای تمام دلها! در پرده نشینی تو، در غیبتت، سهمِ من از این دنیا
شب است و فراموشی. هر شب سهشنبه و جمعه پنجرهها را به سمتِ خیال میگشایم و در زلالِ عمیق رؤیاها، در خلوتی دلنشین همراه با نوری از جنس انتظار، با یک دسته گلِ نرگسی در آسمانِ سرد تنهایی، با کبوتر یادت به حدیث مینشینم. شاید نفسهایم صاف و روشن شود. در گذشتِ جمعههای غریب و بغضآلود و در غروب نمناکش، در لحظههای سرد فراموشی، با گریههایی از جنسِ نیاز هر سحر دلم را روانه جمکرانِ دلت میکنم. به آسمان دلت پَر میکشم و با بال و پری شکسته، با چشمهایی رو به خدا، دست به دعا بلند میکنم و در روشنای جاده به سمتِ تو سلام میدهم. با تو به درد دل مینشینم و در عبور بیدریغ دقیقهها، ثانیه شماری میکنم تا شاید منِ جا مانده از عشق را به شوقِ دیدارت نایل کنی. بیایی و در لحظهای سبز، دلهامان را بهاری کنی. خیره بر بیانتهای جاده روزهایم را چشم انتظارم و با نگاهی اشکبار به نظاره مینشینم و در کنارِ خویشتن خویش، برای رؤیت رویت لحظه شماری میکنم، ای موعود! تا بیایی و این رنجهای مانده در آغوش شهرمان را، تا این فوارههای خاموش و یخبندان را که در غلظت شب خودنمایی میکنند، پایان باشی. بیایی و کلید آسمان را به دست بگیری، به دیوار کعبه تکیه دهی و ندای «اَنَا الْمَهدی، اَنَا الْحَقْ» سر بدهی.
تشنه یک جرعه از می تواَم
با دو چشم بارانی، در فضایی از جنسِ باران، تشنه یک جرعه از حضور تواَم. تشنه مردی که با یک اسب و یک فانوس بیاید و با یک شانه، درد پیغمبر را به دوش بکشد و با چشمانِ اشتیاق، بوی عطرش در اکسیژنِ حجرههای سینهمان پراکنده شود. بیاید و با یک کاسه شبنم که به ما هدیه
میدهد، این قلعه دود اندود انتظار را بگشاید.
در عصر یخبندان دلها، در دنیای آهن و آدم و ماشین؛ در انتظار آمدنت، به احترام زانو زدهام. تو را دلارام! میخوانم با دهانی چون آتشفشان و در روشنای چشمه اضداد. در تنهایی، با دلی پُر از فریاد، در زمان دشنه و لبخند، در خلسه بیکسی، تو را صدا میزنم.
بیا و این سکوتِ سخت را بشکن. بیا و بر دلِ شکسته ما مرهمی باش. ای مهدی! هر شب بیتو بر چینههای شب کمند انداختم، بالین فراهم ساختم و خون نامهام را بر صخرههای باران زده دل نوشتم، به امید اینکه شاید فردا برگردی و با نخستین فریاد رعدآسا بنویسی: «باران» و باز هم از پونه و پروانه و سیب و پرواز بگویی. در یک آدینه بارانی بیایی، قلبِ زمین بشکافد. دستی بر حجمِ مشوّش و توفانزده زمین بکشی و روحِ مرا که شبی کبوترِ هوایی تو بود، در بسیطِ چشمهایم به هم بریزی. بساطِ نور بگسترانی و در باورِ تنهایی من، با لهجه آفتابی بنویسی: اَلَیْسَ الصبحُ بِقریبٍ.
بر بلندای نور
سلام بر غروبِ دلگیر جمعه. سلام بر دلهای شکسته، سلام بر حنجرههای فریادآلود از دردِ هجران، سلام بر دعای سمات، سلام بر او که بر بلندای نور در چشمههای یقین نشسته و از دریچههای نجات، هزار پنجره پرواز را به سوی اوج میگشاید. بر او که دجله داغ فراقش و فرات غمِ هجرش، در سینههای انتظار جاری است.
امام همه دلها، مهدی جان! بیا که با آمدنت روزهامان سرشار امید گردد. چشمهامان به حقیقت و عدالت آشنا شود. دلهامان به یاد خدای
تو آرام گیرد. بیا تا فرشتگان به سبب حضور تو برای ما رحمت آورند. بیا تا دلهامان بهاری شود و نگاهمان به وسعت آبی آیینههای جهان، آسمانی باشند. بیا و بر دلهامان طراوت و نور امید بپاش.
نقطه پایانِ چهارده معصوم
تو سرنوشت زمینی و بیتو دنیا تکمیل نمیشود. نمیدانم چه رمزی در آفرینش است که همیشه تو کامل کننده بودهای. با ظهورت عدالت به کمال میرسد. تو انعکاس بهار در پاییزی. بیتو مدار زمین گم میشود و آسمان در تبِ هجران میسوزد. تو آنی که یادت همیشه در جمکرانِ دلهامان سبز است. تا کی دو چشم خسته ما میخکوبِ دیوار کعبه باشد. تا کی دلهای ما قبلهنَمای نگاهِ بارانی تنها مسافری باشد که در پرده انتظار، محو آمدنش هستیم. هر شب از شهرِ خدا، از کوچههای غم گرفته قلبم، با چشمانی تر به تو سلام میدهم. جمعهها از پی هم با بیخبری میگذرد. هر شب در کنار پنجره در به دری مینشینم و شعری را که بوی درد میدهد؛ برای تو میسُرایم و به نامِ خدای تو آغاز میکنم. زخمها کهنهتر از قبل به من میخندند. دل به دریا میزنم و در هوای تو قُمار قافیهها را در انتظار میبازم. در خود میتنم و سمتِ آبی رؤیا، آیینه بر دهانِ ثانیهها میگیرم و مرثیههای خود را از شبِ دلگیر جمعه میسُرایم. اشک میریزم و دستهای کوچکم را به سمت ماه میکشانم. چشمانِ چله نشینِ من، محتاج یک جرعه آب از دستانِ کرامتِ تو است، تا تو بیایی و به آخرین غزل نابِ من پاسخ دهی. بیایی و با چشمان بهاریات این همیشه تشنه را آب دهی.
ای شاه بیت تمام غزلهایم! نام تو در عاشقانههای من، در ترانههای
اسطورهای من، در قصیده یلدایی فطرتم موج میزند. با نام توست که تمام غزلهایم مانا میشود و از لطف توست که گل به جای خار در ذهنِ شعرم میروید و ماندگار میماند. فراق تو زخمی است که بر روی شانههای تاول زدهام مینشیند. زخمی که همیشه، امواج دلم را به تلاطم وا میدارد. در ناگهان لحظه آدینه، با یک اتّفاق ساده و در روز موعود، میآیی و شانههای زخمی مرا مرهم میشوی. آن وقت احساسِ شاعرانهام گل میکند.
من در شعرهایم، تو را به آینه تشبیه میکنم؛ ولی تو آنی که در کلام نمیگنجی. این ذهن و خیال کوچک من است که آینه را بزرگ میبیند. تو را به نام دریا میسرایم، ولی در کلامم به جای رود، خورشید در کرانهاش موج میزند و من در شوق رسیدن به تو، دست و پایم را گم میکنم و تا فرداهای نزدیک، صدایم را مییابم که مانند انعکاس در کوه، به خود میپیچد. آن وقت، تو را به مادرت قسم میدهم تا دعایم را اجابت کنی. یک شب بیایی و مهمان چشمهای بیقرارِ به در ماندهِ من شوی. در انتظار تو و پرستوی نگاهت، بیقرار میمانم. سرودی غمگین میخوانم و در امتداد شب و زخم، گریههایی را به رنگِ شقایق میچکانم و از دیدگانم خون میفشانم تا عطرِ نگاهم از پرواز تو خالی نماند. با تنهاترین آسمانم در فصلِ دلگیر غربت با بازوانی یخ بسته در آغوش زرد چمن میمانم و از هُرم نگاهم، زبانِ آهم زبانه میکشد. بر خاکِ سرد زمانه، آلالهای مینشانم و در انتظار پرستوی ظهور، تا مرز دیدار دریاییات به آسمانِ خیال کوچ میکنم و منتظر میمانم تا صبح دولتت بدمد.
در فرود انتظار، در فصلِ زخم و فراق، لحظههایی را به شعر و
سرود، شعلهور میشوم و مثل رود، شبی را که آفتاب در نگاه من میوزد، سرآسیمه به دنبالِ آسمانی میدوم که آخرین شمارش آن به دوازده ختم شود. با آن که آسمان ما از ستاره تهی است، تا همیشه به انتظار این فرود میمانم تا همچنان در غریبِ لحظهها به فراز وصل برسم. همراه با تمام ایل، ترانه خوان غربتِ لحظههای کرامتی هستم که ناگهان پرنده به رنگ کوچ در نگاهِ من دریچهای بگشاید و دلم پُر از شکوه سبز دیدار شود. شعری بیاید و در ذهن زخمی من مانند یک پرنده در میانِ پارههای دفترم بنشیند و از واپسین اندوهِ فراق بسراید. مانند بغضی ناپیدا بشکفد، مرا بگذارد و بگذرد و از اشکهای پرپرم و پارههای پیکرم، بال و پری بسازد. مثل پرستو پرواز کند و از خاکسترم ققنوسی بماند که روحم را پرواز دهد و یاد من بماند در کویر برزخی بهار که نگاهِ آتشین فراق مرا به شعله میکشد و به مهمانی تک درختِ موعود فرا میخواند.
بلندِ آسمانیام! تمامی ستارگان بر جبین تو شکفتهاند تا زودتر بیایی و مخواهی تا همیشه همنشین آتش گرفته فراقِ تو باشم. بیایی تا روی شانههایت دلی به گریه باز کنم. به کلبه دلم قدم بگذاری و نگاهم را پُر از پرنده کنی. آنگاه نگاه آسمانی پرنده آفرین تو، نهالِ دلم را به دیار سبز باور، به خوشه چینی دستت ببرد. عاشقانه بخوانم. تو سکوت کنی. من در تو خیره شوم و وزش صدای دلنشین تو را به هر کرانه بشنوم.
تمام هستی و آرزوی من! بیا و از نقابهای بزرگ چهره بگشا و دلِ خود را به آب و آیینه بزن که هزاران هزار چشمه در فراق تو گریان است. بیا و دستهایت را به آسمانِ دلمان بسپار تا رجعت صورت گیرد و باهم انتقام کوچههای بنی هاشم و محراب کوفه را بستانیم. تا حجله بندیم و حنابندان کنیم تمام کوچهها را از فوج کبوتران سرخ بالی که
قصاص آنان با ظهور تو آغاز میشود. بیا تا با بلوغِ حضورت، حق، تولدی جاوید یابد. تا زندگی علیوار را با حضور تو و در هوای ظهورت استشمام کنیم. بیا و بر بام استغاثهام کبوتر اجابتی بنشان و از خاطرههایم سرشار کن عطر حضورت را و بنشان به روی شاخههای دعایم، کبوتری را که به پرواز فکر میکند، تا به معراج اجابت برسد حرفهای نهفته و ناگفته دلم. بیا و بهار گریههایم را سبز کن و طراوت ببخش، سخنان باران خورده قلبهای مضطربی را که هیچ پرندهای برایش نمانده و نه چشمی که به پای کبوتر سر نهد و چشم به راهش باشد و چشم به آسمانش بدوزد.
صفای صبح هستی
ای روشنگر جانها و دلها! ای خورشید هدایت! ای فروغ امید و ای امیدِ جاوید! بیا و با آمدنت، شبهای مرا چون روز روشن کن. ای صبحِ سرمد! در پرتو فجر توست که دسته دسته گلِ محمّدی نثار میشود. با توست که صفای صبحِ هستی به سرزمینم برمیگردد. با توست که حق پرستی به چشمانم فروغی مجدّد میبخشد. ای پنهان ز دیدهها! ای درمان همه دردها! بیا و این پرنده عاشق را از کمندِ عُلقههای زمینی، رهایی بخش و به سرشکِ سرخ و رنگِ زردم، شفافیّت بده. بیا و با آمدنت سپیدهدمان را از ستیغ فلق به دامانِ افق ببر و به سیمای رنگین کمان، رنگ نور و عشق بپاش. بیا و به روی پرنیانِ مهتاب گونه شوقت، ستاره مهر بریز. بیا و ما را در گلگشت سرسبز طبیعت، رنگ و بویی تازه بخش و گلِ آزادی و امید را برایمان به ارمغان بیاور. بیا تا با تو از خوابِ گران سر برگیریم و تن در چشمه خورشید زنیم و در خلوتسرای اندیشه، به
بام زندگی پرواز کنیم و با رؤیاهای شیرین بهشتی، هفت آسمان چلچراغِ آرزو را به رواق شوق و شادی بسپاریم. چراغی برافروزیم و با فروغش، مثل روزهای به عرش و معراج رفتن، به ایوانِ بلند کهکشانها سری بزنیم.
ای ماه مانا در کهکشان نور! کی ایّام فراق به پایان خواهد آمد؟ حسرتِ دیدار تو صبر از ما گرفته. حتّی صبر هم دیگر از صبر انتظار، دل خسته است. پس کی میآیی؟
بیکران اقیانوسها...
... در آبیترین خلوتِ شبانهام، در بیکرانِ اقیانوسها، به یادِ چشمانِ تو میبارم و با شعلهات که از خاکستر ققنوسها بال میگیرند، سالهاست که میسوزم و قرنهای بیهودگی را در خمیازه قاموسها به دنبالِ نام تو میگردم.
مهربانِ من! مرا به اشراقِ نگاه مشرقیات، از حلقه این دام، رها کن. بیا و به گلبانگ اذان بلال، زبانِ خسته ناقوسها را لال کن و در مبارک باد یک آدینه، ظهورت را به چشمانِ خستهام هدیه کن. بیا و دلم را به شوق تماشای دیدگانت ببر. بیا و به باغِ خزان رسیده دلهامان، با نگاهِ بهاریات، مثل نیلوفری که به سمت ساقه فردا حلقه میزند، بهار را بیاور و روزهای کوتاه مرا به رغمِ شبِ آدینه یلداییات آفتابی و بلند کن.
به شوق دامنِ لطف تو، ای کرامتِ سبز! هزاران دست نیاز به آسمان، بلند خواهم کرد و به یُمن قدمهای نورانی تو قامت خمیده عشق را پُرشکوه خواهم ساخت. بیا به هیبت توفان، شانههای جهان را به پیشواز خورشید ببر. بیا و از آسمانها چشمی بر این خاک بیافکن و بر خاک
سردی که غمناک از هجر تو، بیفروغ مانده و بیآفتابِ نگاهت و بیتابش گاه گاهت، در چنگ کولاک اسیر گشته و بیفانوس تو در ازدحام فراموشی غرق شده، رهایی بخش. بیا و در این غروب دلگیر، در این آفتاب دل گرفته غم آهنگ، در بازی زردِ رنگ نیرنگ، پنجرهای به روی ما بگشای. دری که به سوی ظهورت باز شود و تو بیایی و جهان را یکپارچه عدل فرا گیرد.
آیینهتر از خورشید
ای بیکرانِ آبی! ای زیباترین تصویرِ آفرینش، مهدی! تنها تو میدانی رازِ شب و محنت مرا. تنها تو میفهمی گل را به شادابی. در چشمهای تو طراوتِ اشک را میبینم و در دامانِ نیلوفرین تو، شکوه آسمان را به تماشا مینشینم. با یک سلامِ ساده از زمان میگذری و در حجم زحمتِ یک عمر برای دستیابی به تو، سالهای عمرم را به جستوجو میگردم و هر چه قسمتم باشد و بماند، با آب و رنگ و بو حفظش خواهم کرد و در پای آن، آبرو نثار میکنم تا بهار به خانهام سر بزند و از خاک، سرو قامتم سرکشد تا در رهگذر زمان قد کشم و از فیض مسیحا به معجزه برسم. آن جا اگر سری باشد، چون حلاج سر بر دارِ عشق زنم. به لحنِ دوست، جهان را حواله دیوان کنم و در زمانه یخبندانِ عشق، میان این همه دل، زبانم شعلهورگردد و روحِ حیران و خیالِ پریشانم را ارزانی شور و شری کنم که روزی آن را به آب خواهم زد و در شبی ظلمانی و توفانی، آن جا که مجالِ مختصری باشد، بیکشتی و کشتیبان، دل را به توفانِ حوادث زنم، ولی اگر حوصلهای از ما بگذرد، عمری را به تماشای تو در بستر عشق و خون بمانم تا تجلّی مرگ.
امید آدینه
امید صبح و آیینه! امید آدینه! تو را با تمامِ انتظار به انتظار نشستهام تا جستوجو کنم در تو، حقیقت ناپیدایم را. ای فانوسِ هدایت! بیا که در آغاز خود ماندهام.
عمری است که در اندیشه فردا، با امیدِ به وصال تو، تنهای تنها دویدهام تا شاید این راه تاریک را با چلچراغ چشمهایت بپیمایم تا شاید فانوسِ همیشه روشن راهم شوی. بیایی و مرا به صبحی برسانی که پشتِ این دیوار به انتظار نشسته است.
صبر یلدایی
بیتو در اوجِ غربت ماندهام، ای آسمان تبار! بیتو از تُهی سرشارم. شب به چشمانم هجوم میآورد و بیتو غم بر روی شانههایم آوار میشود. بیا و بر دل این بیکس رنجور، این عاشق ناگزیر صبر، این تنهای در قفس مانده، این بازمانده از جاده وصل، مرهمی بگذار. ای نشانِ بینشانِ عشق! ای بهار جاودان من! بیا که در این چرخه تکرارِ بودن، عمری است که بر مدار خویش میگردم و در حجمِ تنهایی خویش به فردایی میاندیشم که با صبر یلدایی انتظار، رقم خورده است.
دیری است که حسرت به دل ماندهام تا با یک نگاه تو، لبریز از سکون شوم. ای جاری ندبه در کمیل! بیتو شبِ تاریکِ ما را فانوسی نیست. بیتو خورشید چشمانمان فروغ ندارد. آنان که در نگاه تو، حجاب فراق دریدند، روی زیبای تو را به ماه تشبیه کردند، چون از ماه برتر و زیباتر ندیدهاند و تو فزونتر از آنی که در ذهن کوچک ما
تصویری از تو نقش بندد. ای شبیه پیامبر! بیا و از انتهای دنیا، با چشمانِ ملکوتی خویش، نیم نگاهی به ما بینداز. بیا و به بشریت طراوتی تازه بخش.
عطر یادت هر جمعه در هوای گرفته دلهامان ترنّم ظهور ایجاد میکند. ای که با نوری از جنس انتظار، در خلوتی رؤیایی در گوشه قلبمان آشیان کردهای.
بیا، دلِ شکسته و پر بسته ما را با نگاهت باز کن. بیا و به دیوار فراموشی آخرتمان، پنجرهای بگشا. بیا و به این چشمهای خیس و دستهای تردید ما، جادهای به سمت روشنایی باز کن. بیا و در غروب وابستگیهامان، غبار تعلّقها را از آیینه ذهنمان بزدای. بیا که جانهامان از ایام فراق به ستوه آمده است. بیا و طعم وصل را معنا کن. ای منتظر! ای مهدی!
نشان بینشان
دلهامان بیقرار حضور تواَند. بیا تا شاید در این دشتِ جنون آرام گیرند. اماما! هر روز نشان از نشانِ بینشانها میگیرم و در اوج عرصه دل، کران تا کران، قلّه تا قلّه، قاف تا قاف، این راه دراز را میپیماییم تا شاید از تو نشانی بیابیم. تا شاید از بندِ غم هجرانت آزاد شویم. تا شاید در خلوتخانه دلمان به تو بیاندیشیم. تا شاید بوی و روی تنها آرزومان را در دیارِ جمکران بشنویم و ببینیم. ای که در شبِ دیجور ما، صبح نشاط آوری! چه بسیار گریهها در گلو فشانده و از دیده چکاندهایم، تا شاید با دیدار شما گل از گل بشکفد و در خنده ساغر، به جای اشک، گل لبخند بیافشانیم.
ای رازدار دلها! ای ناز پرورده غم! ای عشقِ شادی آفرین! سیلِ سرشک از سر گذشت، ای جلوه جاودانی! ای ماه جهان آرای ما! ای مهر جان پرور! ای مونس شبهای تار! جهان بیتو فانوسی هم ندارد، بیا.
دفتر سوم بسم ربّ الشهدا و الصدّیقین
زیر فصل ها
دو کوهه مغموم نباشی
کجایی دوکوهه...
دو کوهه! جاودانه میمانی...
دو کوهه
شُکوه بندگی
باران خنجر و خون
شلمچه
طلاییه
رهاترین پرنده
دیدار به قیامت...
نام شهید
مثل یک درخت...
بعد ما، شما چه کردید...
تقدیم خدا
ستارههای خانهام کجایید؟
میعاد آفتاب
تا خدا...
قطار زمان
شوق رسیدن
کویر تشنه
سفر به عشقستان
معراج شهدا
تاریخچه کوتاهی از مزار شهدای کربلای هویزه
عملیات خیبر
رایت فتح
دلمویه همسر شهید با پارههای تن شهید
حسن علیهالسلام عنوان ثاراللّه گرفت
یادگار جبهه...
کبوتر...
شهادت
عشق شهید به امام حسین علیهالسلام
هدیه به آقا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
خدای مهربان
نذر دستهای بریده
نذر دستهای بریده
نامهای به برادران جانباز شیمیایی
با عرشیان (شهدا)
یک آسمان اشک
دو کوهه مغموم نباشی
من هم مثل تو دلتنگم، دو کوهه.
دلت تنگ است دو کوهه. میدانم دلت تنگ است حوض کوثر؛ دلت تنگ است حسینیه حاج همت.
آی حوض دو کوهه! حق داری، صدای پای اشکهایت را میبینم، دلت توفانی است. در آرزوی دستهای پاکی هستی که با نوای بسم اللّه و باللّه، اللّهم اجْعَلنی مِنَ التوابین واْجْعَلْنی مِنَ المُتَطهرین در تو وضو میساختند! در حسرت نگاهِ زلالی هستی که بار دیگر به آیینه آبت بیافتد و بگوید: اَلحَمْدللّه الَّذی جَعَلَ الماءَ طهورا و لَمْ یَجْعَلْهُ نَجسا. آری، در آرزوی شنیدن راز و نیاز با خدا و زمزمه اللّهُمَّ اعْطِنی کتابی بیمینی وَ الْخُلْدَ فی الجنانِ بِیَساری حاسبنی حِسابا یسیرا.
حق داری دو کوهه
حق داری حوض کوثر
... حق داری حسینیه حاج همت
میدانم تو هم مثل من دلتنگی. دلتنگ، دلتنگ؛ چرا که دیگر صدای آشنای العفو، به گوشت نمیرسد... چرا که بر زمین تو دیگر فرشتگان از جانب خدا رحمت نمیآورند و در تو دیگر شهدا نیستند که هر روز از نفسشان حساب بکشند.
چرا که بسیجیان تو که خستگی را خسته کرده بودند، نیستند تا
صدای سجدههای اِلهی و ربّی مَنْ لی غیرُک آنان را بشنوی، تا مناجاتشان را ببینی، تا بوسهگاه و قدمگاه تُربت پاکشان باشی، تا تجدید کنی دیدارت را با مُخلصین و صدیقین.
کجایی دوکوهه...
میسرایمت دوکوهه؛ ای قلب سینههای تپیده و ای آغوش گشوده پروردگار! ای جایگاه وصل و ای پایگاه عروج! ای مهبط عشق! ای کرامتِ خورشید! ای اتّصال پیشانی عبودیت فرش و عرش! ای مکان نور و ای تبلور حضور! ای معبر فرشتگان و قدمگاه عرشیان! ای انیس آسمان و مونس رهروان!
یادش بخیر دورانی که هر صباح فرشتگان، در تو سبوح قدوسْ رَبُّ الملائکةِ و الرّوح میگفتند و هر نیمه شب ملایک، از زمین تو به آسمان میرفتند تا پرندگانِ عاشق را در خود جای دهند.
یادش بخیر دورانی که بچّههای گردانِ خدا، سر به سجده میگذاشتند و نقرههای اشک سرآسیمه از سیمای نورانیشان پدیدار میگشت و برای اینکه چشمهایشان را جز خدا نبیند، آنان را در چفیه پنهان میکردند.
... یادش بخیر دورانی که مرتبه خلوص به حدّی میرسید که شهدا خود را به حبل پروردگارشان آویزان میکردند. آن وقت نمازهایشان و راز و نیازهایشان تا خدا میرسید.
دو کوهه، هلا ای دیار عجیب!
تو مثل شهیدان، غریبی، غریب
دو کوهه! جاودانه میمانی...
تو را دوست دارم دوکوهه؛ چرا که قدمگاه شهیدان راه خدایی. تو را دوست دارم؛ چون قدمگاه دعوت شدگان و پذیرفته شدگانی.
تو را دوست دارم دو کوهه! ای بوسهگاه آبیگامهای عشق! ای میعادگاه عاشقان بیدل! ای تجلیگاه یاران مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف ! ای قرارگاه بیقراران! ای منشور هستی! ای دوکوهه! تو را دوست دارم. تو را که جای جایت راوی روایت فتح است. تو را که لحظههایت، بیتابی مشتاقان وصل را به یاد دارد. تو را که نمایشگاه گُردانهای علی اصغر و مالک اشتر و حمزه و کمیلی.
تو را دوست دارم، ای سکوتِ فریاد! ای دوکوهه! ای پاسخ همه پرسشهای مبهم شهادت! ای کلید قفل مناجات شهدا!
ای حسینیه حاج همّت که قلب دو کوههای! هنوز هم صدای راز و نیازهای شهیدانت نبض لحظهها را به تپش وا میدارد.
ای حوض کوثر دوکوهه! ای شاهد وضوی شب زنده داران وای فُرات یاد یاران!
ای دوکوهه! تو را دوست دارم، تو را که مفهوم عمیق عشقی، تو را که معنی شهیدی، تو را که واژه واژه کتاب زمینت، شهید پرور است، تو را که شهید نگاه پاکان و شاهدانی.
از تو گفتم ای دو کوهه، ای قطعهای از خاک بهشت!
... تو را دوست دارم ای دوکوهه، که نهتنها اندیمشک بلکه خدای اندیشمک هم به تو میبالد. تو را دوست دارم و حسینیهات را که بر بالای سردرش، حماسه شهید حاج همّتها و اخلاص شهید گلستانیها و شوق رسیدن پرندگان مهاجر سروده شده. تو را دوست دارم چون خدا هم تو را دوست دارد.
تو را زیارت میکنم، چون پاکی، مقدسی. چون پارهای از پیکر منی. چون قطعهای از خاک کربلایی. چون با دیدنتت عاشق کربلا شدهام، عاشق شهادت.
دو کوهه
قرار بیقرارانی دوکوهه
نسیم صبح عرفانی دو کوهه
حضور سبز دریای یقینی
طلوع عِطر بارانی دو کوهه
حدیث عشق و دنیای خلوصی
تو گلزار شهیدانی دو کوهه
تو سوز نیمه شبهای شهیدان
تجلّیگاه یارانی دو کوهه
تو مهتاب وجود سبز رهبر
تو اخلاص جمارانی دو کوهه
تو خورشید حماسه در زمینی
عروج نور ایمانی دو کوهه
تو مقداد و ابوذر آفرینی
نمایشگاه گُردانی دو کوهه
تویی پیغمبر گُردان زهرا
قدمگاه شهیدانی دو کوهه
دو کوهه، ای شهید دجله خون
فُرات یاد یارانی دو کوهه
دو کوهه بوسهگاه آبی عشق
امید ناامیدانی دو کوهه
زمین تو پُر از عطر شهیدان
تو جاویدانه میمانی دو کوهه
شُکوه بندگی
های! ای پرنده رها که تا نهایت خدا به آسمان سفر نمودهای!
بال و پر گشودهای
هنوز، در نگاه سبز تو
سُکوت سُرخ زندگی است
و سهم کوچک من از خدای تو
شکوه بندگی است.
باران خنجر و خون
چگونه میتوان به تصویر کشید بیقراریهای رفتن را و شدن را، وقتی
که فاصله میان بودن و ماندن و رفتن و شدن، در تجلی یار خلاصه میشود. باید دید دلباختگی شهید را و شتابش را در پرواز، تا حس کرد که عشق چیست و عاشق راستین کیست؟
باید بیتاب بودن عاشق را برای پرنده شدن ملاحظه کرد. باید دید بال بال زدنِ معشوق را در باران خنجر و خون.
شلمچه
اینجا شلمچه است. اینجا لحظهها حال و هوای شب عملیات را دارد. اینجا چشمه اشک خشکیدنی نیست. اینجا صاحبخانهاش، عشق است و به خدا رسیدن، اینجا دیگر حساب و کتاب قطرههای اشکت را نداری. اشکها بیقرار رهاییاند. قدم میزنی به جایی که شهیدان قدم زدهاند. بوسه میزنی بر جایی که ملایک بوسه زدهاند. اینجا ماسهها و رملهایش، بوی خدا میدهد.
اینجا مقاما محمودا را میبینی. دیگر فرقی میان دستهای بریده نیست. اینجا دستهایش همه به عباس اقتدا کردهاند. اینجا سرهای جدا شده شهدا، از کربلا میآیند.
اینجا دیگر این تن، تن خاکی نیست. اینجا مرامش معراج است. اینجا معراج، شهادت است.
و کان قاب قوسین او ادنایش، کربلاست.
اینجا پلاکهای پیدا شدهاش، هویت است، نه نشانه.
آری، اینجا شلمچه است. اینجا جبهه است. اینجا همه عشق است. اینجا شلمچه است. اینجا قدمگاه خون است. با وضو وارد شوید.
طلاییه
اینجا محور طلایبه، قرارگاه شهدای گمنام است. اینجا قرارگاه عاشقان بیسر و دستی است که جز پلاکهای بینشان، جز خاطرات به یاد مانده از بیاسم و رسمیها، جز رملهای باقی مانده از جسم خاکی چیزی نمیبینی. اینجا سکوتی است در عین فریاد. اینجا مشهد عشق است. مشهد مشتهای به هم گره خوردهای که نشان وحدت و یکپارچگی خود را تا آخرین لحظه با شهادت دسته جمعیشان به تاریخ سپردند. اینجا حدیث رویش جوانههایی است که صبر و استقامت و ایثار را برای ما سرودند. اینجا فرقی میان اکبر و اصغر و قاسم نیست. اینجا همه دستها بریده، همه سرها از تن جدا و همه فرقها برای خدا شکافتهاند. هرجا قدم میگذاری عشق است و وصل. هر کجا قدم مینهی آواز سلامها و نگاههای معصومانهای را به یاد میآوری که وضو گرفتنشان، دعا کردنشان و نماز خواندن و خندیدن و گریستنشان، زمینی نبود و حتّی دنیا را به خاطر خدا و رسیدن به او میخواستند.
رهاترین پرنده
رهاترین پرنده 19 سالهام، میانِ «خدا» و دنیا، تو از دنیا دل بریدی و من از تو.
برای من و تو، فقط خدا ماند و خدا.
بارها، آلبوم خستگی خاطر مهر تو را مرور کردم. آنروز که رفتی، دیو میگفت: مگذار برود.
تو میگفتی: من صدای هل من ناصر حسین را میشنوم. دستهایم، خدا را در ذهنم صدا زدند و تو را چیدند. و خدا هم تو را چید و خدا هیچ گاه از ذهن من، قیچی نخواهد شد، حتّی...
دیدار به قیامت...
... با پَر پَر شدن شکوفههای وطنم، قدِ سروهای باغ خمیده شد و خاطرات سبزشان در کویر تشنه سینههامان شکفت. لحظهها را با خاطرات شهدا ورق زدم. آنگاه گلهایش را چیدم و در آلبوم قلبم به یادگار گذاشتم.
آنان که به نفس خویشتن تاختهاند
بر قلّه عشق رایت افراختهاند
در دشت بلا میانِ خون و آتش
با پیکر سُرخ خود وضو ساختهاند
نام شهید
آنگاه تاریخ، در دفترچه خاطرات ذهنم، نام شهید را ثبت کرد که...
کوچه و خیابان و میدان شهرمان پُر بود از گمنام، مفقودالاثر، مفقود الجسد.
مثل یک درخت...
درخت از آب زنده است
و تو، از لاله
شقایق شدن،
پیام سُرخی است که سبز میماند
مثل یک درخت.
بعد ما، شما چه کردید...
به تو و خونت مدیونم.
خدا خونبهایت را شهادت قرار داد و میدانست که تو، خود را در او خلاصه میکنی و من هم زندگیام را تا جاودانه بماند.
حسین رفت، آزادگی ماند و تو نیز رفتی تا بماند. تا عفت شهید نشود و بر عزت، در تکاپوی دوران، غبار فراموشی ننشیند. رفتی و اکنون، با گذشت نقطهچین روزها، چه غصّهها که در درون سینهام نهفته است و غبار جهل، چه زود بر پیکر احساس نشسته است.
تقدیم خدا
به دستِ خود درختم را نشاندم
به پایش جوی جانم را کشاندم
چه شبها تا سحر با شیره جان
فشاندم بر ضمیرش، بذر قرآن
به امیدی که آرد برگ و باری
ببارد بر چمن، عِطر بهاری
تبَر آمد درختم را جدا کرد
سرش را تشنه، تقدیم خدا کرد
ستارههای خانهام کجایید؟
... پنج ستاره داشتم. در دلشان نور خدا را کاشتم. ستاره اوّل من، محمّد بود که برایم قرآنش را به یادگار گذاشت و کم کم ستارهاش غروب کرد. ستاره دومم، علی بود که شبها در خانه یتیمان آفتابی میشد و ستارهاش در محراب خاموش گشت. سومین ستارهام، حسن بود که از نور او زمین پُر از خورشید است و از بوی غربتش بهشت را نظاره میکنی. و چهارمین ستارهام حسین که هر شب از چشمانم برایش کربلا میچکد و باران مظلومیت او در هر زمان از دیدگانم فرو میریزد و هر سال عاشورا را به یاد خاطرات او، سینه سینه مُحرّم میبارم و شرحه شرحه اشک میریزم و باز به یادش قطره قطره اشک میچکانم. آنگاه دلم یاد مدینه میکند و به یاد پنجمین ستارهام، در جستوجوی کوچههای مدینه، دنیایم خاموش میشود
تو ای زیباترین معنای هستی!
کلام تو، پیام حق پرستی
چه شد بین در و دیوار، زهرا
تو با فرزند خود در خون نشستی
میعاد آفتاب
با تاراج ملخها، ناگهان بهار پاییز شد. گلهای باغ پژمردند. غنچههای تازه شکفته در گلبرگها فرو رفته و یکی یکی زرد شدند و خشکیدند و بر زمین ریختند. صدای خِش خش برگهای درختانِ باغ که با نیش زخمهای مهاجمان از هر سو مظلومانه بر زمین میریخت، به گوش میرسید. سپیدارهایی که در همآوایی با پرندگان مهاجر، ارغوانی میشدند، به میعاد آفتاب میرسیدند و حجم باغ را پُر کرده بودند.
موعدِ دفاع بود و معرکه و حجم واژههایی چون تک و پاتک، سهمِ باغبان بود و درختانِ باغ. در تولّد ثانیهها و در پیوند میان ماندن و رفتن، اعتقاد بود که فانوس چشمان ما در پیچ و خم تاریکیها میشد و با او شبمان چون روز سپید میگشت.
در راه رسیدن قطاری که با تولّد زمان، حتّی در ثانیهها و دقیقهها تعجیل داشت و برای ماندن، لحظهای درنگ نکرد، بیآن که بداند چگونه روزهایش آفتابی میشدند و شبهایش برای رسیدن، چگونه به صبح، نزدیک.
و اینک، با ردّ پای سُرخ که بر ریل نگاهمان جاری است، چشم به آسمان دعا دوختهایم و دستهامان را به ضریح اجابت گره زدهایم و نگاهمان را که پُر از ترنّم خورشید و باران است، به عطر سبز نورانیاش متبّرک کردهایم و با کوله باری از عشق و ایثار، به امید رحمتش چشم دوختهایم.
ایستادهایم تا در روزهای خون و آتش، نگاه مهربانش را در آیینه جبههها نظاره کنیم. آفتابش را ببینیم و در سایهسار نسیم با طراوتش، حضور ماندن را احساس کنیم.
تا خدا...
شهیدان تا خدا پرواز کردند
ره آزادگی آغاز کردند
تو گویی قفل جنّت را به روی
تمام ساکنانش باز کردند
قطار زمان
در تولّد ثانیهها و در پیوند میانِ خون و فریاد، عقربههای ساعت روی 30/8 ایستاد.
انتشار واژههای مقدّس یا رسول اللّه در عملیات خیبر، فضا را عطرآگین کرد و رمزِ جاودانگی را در تاریخ دنیا به ثبت رسانید. آنانی که واماندگی از قطار زمان و جاودانگی از وصال دوست را فهمیدند، حسِ خاطرات جبهه را با کلماتی چون سنگینی آه و افسوس تا به قیامت بر دوش شانههایشان احساس میکنند و در عبور از گلزار نخلها، لحظههای سبز بهاری ماندن را در خاطر خود مرور میکنند. آنان و ردّ پای شقایقها را در دشت سرسبز آلالهها، چون گلی خوشعطر میجویند و به یادشان، پرندگان در قفس مانده را رها میکنند تا بر فراز شهرها، آزاد چون چشمه آفتاب بدرخشند و پیام آزادگی را چون کبوتری رها به گوش جهانیان برسانند.
شوق رسیدن
در شورِ شدن ماندم در دشت بلا آن شب
با اسبِ رها امّا تا کرب و بلا آن شب
من ماندم و من ماندم، آن غُربت دیرینم
در حسرتِ رفتن بود، چون اسب رها آن شب
خالص نشدم با خود، من غرق عطش بودم
آن دل که مرا میبُرد، رقصان به سما آن شب
هنگامه ماندن بود یا شوق رسیدن بود
آن جذبه که میراندم، تا پیش خدا آن شب
من بیسرو و بیپیکر، چون کشتی بیلنگر
تا اوج سماء ماندم، با بال دعا آن شب
کویر تشنه
در کویر تشنه زندگی، باید به دنبال دو مثقال فهم، کوچههای معرفت را جستوجو کرد تا فهمید:
چشمان سبز من از کجا آب میخورند؟
دستاورد دستهای سُرخ اباالفضل علیهالسلام چیست؟
چرا مُحرّم با غم همدم است؟
چرا سر از تن عاشورا جدا کردند
و باید فهمید مفهوم
سر
دست
آب
و اسب رها را (ذوالجناح).
ذوالجناح آمده بیصاحب و زخمی است تنش
ای به قربانِ سر و یالِ شکن در شکنش
سفر به عشقستان
زیر فصل ها
زیارتگاه عطر گل یاس
زیارتگاه عطر گل یاس
... این برگ سبز، تحفهای است از منظر دیدگانی گنهکار که با شبنمی از خون و با سرشک حسرت، در دیدار از کربلای ایران میخواهد دنیایی از معرفت به عشق را در دفتر گنجینه خاطرات شهدا بنگارد. و چه سخت است گفتن از چیزی که قلم در وصف آن عاجز است و زبان در نعت آن الکن.
چه سخت است از تو گفتن که قطعه قطعه خاک تو بوی بهشت را دارد و چه سختتر از آن از تو سرودن، آن جا که حماسه شهادتت و گمنام بودنت، خود، صفحه تاریخ را رقم زده و مظلومیّت تو را به خاک کربلا ترسیم کرده است.
کجایی دو کوهه؟
ای قلب سینههای تپیده و ای آغوش گشوده پروردگار!
ای جایگاه عروج و ای مسلخ دیدار عشق!
کجایی؟
کجایی ای حسینیه حاج همّت! دیگر از در و دیوارت صدای یا فاطمه شبهای عملیات به گوش نمیرسد. دیگر فوج کبوترانِ خیبر در تو پرواز ندارند.
دیگر اشکهای نیمه شب و مناجات شُهدا را نمیبینی. دیگر شهید همّتها و شاه چراغیها و کریمیها در تو آشیانه ندارند.
آی حوض کوثر دوکوهه! ای مونس شب زنده داران و ای شاهد اشکِ شهیدان! به من بگو که شهدا در نماز آخرینشان چه گفتند؟
سلام ما به تو.
تو ای یادگار قطعه استخوانهای شهدای گمنام و ای معبر وصل!
ای سجدهگاه شهیدان! ای میخانه عشق! ای مغموم نشسته در انتظار
قیامت! ای نشان همدردی و ای بهشت جوانمردی! ای دو کوهه!
دوکوهه؛ هلا ای دیار عجیب!
تو مثل شهیدان، غریبی، غریب.
دو کوهه!
ای مفهوم عشق!
ای معنی استخوان و پلاک!
چه تنها نشستهای!
چه بییار و یاور ماندهای!
آری، دو کوهه، جایگاه کبوتران سبکبال عاشقی است که پرواز را آغاز یک راز میدانستند.
آن جا یادگار نیایشهای شبانه شهیدان است که آن را بال پرواز ساختند و پر کشیدند تا بَرِ دوست.
آری، رفتند و رفتند و رفتند
و ما ماندیم و ماندیم و ماندیم
مُرغان مهاجر از سفر میآیند
از دشت حماسه و خطر میآیند
مفهوم عروج و معنی پروازند
هرچند شکسته بال و پر میآیند
... به دو کوهه رسیدیم. در ضلع غربی دوکوه، حسینیهای قرار داشت به نام حسینیه حاج همت که در شب عملیّات و شبهای دیگر قرارگاه مناجات و نیایشها و محل راز و نیازها و نماز شبهای شهدا بود. روبهروی حسینیه حاج همّت، حوضی ساخته بودند به نام حوض کوثر که رزمندگان در آن وضو میساختند تا در میعادگاه عشق بتوانند هر چه زودتر به معراج برسند و با خدای خود دیدار کنند.
آری، شب عملیات، شب غوغای دیدار بود و شب وصل. در کنار
حوض دوکوهه، جنب درِ حسینیه، استخوانهای یکی از شُهدای گمنام را که به وسیله گروه تفحّص لشکر 27 حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله در منطقه عملیاتی فکّه کشف شدهبود، به خاک سپرده بودند که به راستی دیدگان نابینای زایران کربلای ایران را روشنی میبخشید و آنان را به فکر فرو میبرد.
در ضلع شمالی، حسینیه شهید حاج محمد ابراهیم همّت بود که بر سردر آن با پلاکاردهای بزرگ نوشته بودند: زیارتگاه عطر گل یاس
شروع نمایشگاه با نمایی از بسم اللّه الرحمن الرحیم و.... یا مُقلب القُلُوبِ وَ الابْصار و مزیّن به نام و پرچم «یا اَبَاالْفضل الْعَباسَ، نَصْر مِنَ اللّه و فَتْحٌ قریب و در سمت راست، تمثال حضرت امامخمینی رحمهالله و در سمت چپ، تصویر مقام معظم رهبری دیده میشد.
برای ادای احترام به شُهدا، با پای راست و با وضو وارد نمایشگاه شدیم.
روبهرویمان تصویری از رزمندگان که با پرچم یا مهدی ادرکنی در حال پیشروی بودند به چشم میخورد. در و دیوار پر بود از وصیت نامهها و پیامها و تصویرهای شهدای گمنام. سلام خدا بر آن جانهای پاک.
در پی هر بینشانی نامهاست
زینت تاریخ ما گمنامهاست
ناگهان تصویر پدر چهار شهید مرا در خود شکست. پدری که پس از شهادت چهار تن از فرزندانش، لباس رزم پوشیده و جزو شهدای گمنام گروه تفحص لشکر مکانیزه 27 محمّد رسول اللّه، در شلمچه به معراج رفته بود و هنوز حتّی قطعهای از بدنش را به دلیل باتلاقی بودن محلّ نتوانسته بودند به خانوادهاش تحویل دهند. این تصویر با ما حرفها
داشت آنقدر جانسوز و باور نکردنی بود که قلب هر انسان را به درد میآورد. در آن تصویر، یک پیرمرد رزمنده را نشان میداد که دختر چهار سالهاش گفته بود: پدر، دلم هوای تو کرده، بگو چه چاره کنم.
ای نگاه آسمان همراه تو
ای امام عصر، خاطرخواه تو
سپس تصاویری از نقشههای عملیاتی عملیاتهای گوناگون، نظر دیدار کنندگان این نمایشگاه را به خود جلب کرد.
ای لشکر حق! دست خدا یار شماست
خورشید، جرقهای ز ایثار شماست
از اندیمشک و رودخانه کرخه و چنانه گذشتیم و به قصد زیارت فکّه، از مسیرهای پاکسازی شده به راه خود ادامه دادیم. در میان راه، کنار جاده، نرسیده به فکّه، نگاهمان به تابلویی جلب شد. بر روی آن نوشته شده بود: «به یادبود شهید راه عزّت و امنیّت؛ سروان پاسدار شهید علی ساکی.» ایشان در سال گذشته، در تاریخ 4/10/78 مطابق با 16 رمضان با زبان روزه به دست منافقان کوردل، در همین محلّ به افتخار شهادت نایل آمده است. به احترامش ایستادیم و از روی ادب، کفشها را از پای بیرون آورده و بر قتلگاهش، گلهای فاتحة الکتاب و توحید را نثار کردیم. پس از گذشتن از تپههای مجاور و مشاهده آثار و بقایای جنگ تحمیلی، به فکّه رسیدیم؛ آنجا که قطعه قطعه زمینش، بهشت شهدا بود و وجب به وجب خاکش، بوی کربلا داشت و خاکش تُربتی از استخوانهای شهدا بود و رَمل.
ابتدای ورود به فکه، دشت لالههای فتح المبین، به تابلویی برخورد کردیم که نوشته بود: یادواره شهدای فکّه.
فکّه، مقتل شهدای گمنامی بود که جز شهادت، نامی با خود در این
دنیای زودگذر باقی نگذاشتند.
فکّه، محل عروج علمدار روایت فتح، شهید سید مرتضی آوینی، سید شهیدان اهل قلم است.
فکّه، مقتل سردار باقرزادهها و سعید یزدان پرستهاست.
عملیّات والفجر مقدماتی از فکّه آغاز شدو رزمندگان اسلام تا شهر الاماره عراق، پیشروی کردند.
آری، اینجا مقتل بیش از صد و بیست تن از عاشقان اباعبداللّه الحسین و خمینی کبیر است که در نقطه عملیاتی والفجر مقدّماتی به شهادت رسی--دهاند.
اینجا مدفن شهیدان بیشماری است. آری، اینجا قتلگاه است. جایی که قبل از ورود زایران کربلای ایران به معراج شهدای فکه نوشته شده است.
جگر شیر نداری، سفر عشق مرو
سبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد
با وضو وارد شوید؛ اینجا قتلگاه یاران حسین است
... فکّه، محلّ عروج دلاورمردانی است که گمنام زیستند و گمنام به شهادت رسیدند.
گفتم به کجا؟ گفت: صدایم کردند
گل بودم و از شاخه جُدایم کردند
گفتم که فرشتگان چه کردنت؟ گفت:
روزی خور سفره خدایم کردند
معراج شهدا
برای نماز به محلّی رفتیم به نام معراج شهدا که گروه تفحّص، پس از پیدا کردن پیکر شهدا، آنان را در آن جا شناسایی و کفنپوش میکنند. اینک
پیکر هشت تن از مفقودالاثرها و یک شهید گمنام، به وسیله گروه تفحص لشکر 27 محمد رسول اللّه کشف شده بود که بر آنان نماز گذاشتیم و از آنان طلب شفاعت کردیم.
پس از فکّه، به قصد دیدار از بُستان به طرف چزابه به راه افتادیم. عملیاتهای والفجر مقدّماتی، والفجر یک، والفجر دو و عملیّات مرصاد از بُستان آغاز شدهبود. بعد از چزابه به تنگه چزابه و بعد رشیدیه، صفریه و فکّه تا اَبُو غُریْبْ، بُرغازه، دشت عباس و بعد کرخه، مسیر یکی پس از دیگری طی شد.
در آنجا خیمههایی از حصیر دستبافت را میدیدی که برای تقویت روحیّه رزمندگان بر آنها با جملههایی دلچسب و محبّتآمیز نوشته شده بود: دلاور، خسته نباشی، خدا قوّت یا
اگر خسته جانی، بگو یا حسین.
در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون
یاد شلمچه، یاد فکّه، یاد مجنون
یاد شهیدانی که حق را برگزیدند
یاد شقایقهای پَر پَر گشته از خون
و پس از دیدار از بستان، برای زیارت قتلگاه شهید چمران به دهلاویه رفتیم. از طرف مؤسسه حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس، بنایی به یادبود این مرد بزرگ احداث کرده بودند به نام: مشهد چمران.
مشهد چمران، محلّ معراج شهید چمران بوده که هنگام توزیع بچّهها به محلّ عملیات، با خمپاره شصت، به دست عراقیها در این قسمت به شهادت میرسد. یادش گرامی و راهش پُر رهرو باد.(1)
ای خدای بزرگ! تو را شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشودی. دریچهای پُر افتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمانها باز کردی و لذّت بخشترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و امید استخلاص، تحمّل همه دردها و غمها و شکنجه را میسّر کردی.
خدایا! تو را شکر میکنم که مرا بینیاز کردی، تا از هیچ کس و هیچ چیز جز تو انتظار نداشته باشم، ولی ای خدای بزرگ! یک چیز بیش از همه چیز به من ارزانی داشتی که نمیتوانم شکرش کنم و آن، درد و غم بود.
خدایا! عذر میخواهم از اینکه در مقابل تو میایستم و از خود سخن میگویم و خود را چیزی به حساب میآورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد.
خدایا! تو در هنگام خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در کویر تنهایی انیس شبهای تار من شدی. تو در ظلمت ناامیدی، دستِ مرا گرفتی و کمک کردی در ایّامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیشبینی نبود. تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مسلّح نمودی و در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک و مجهولوحشتناک، مرا هدایت کردی.
1) فرازهایی از راز و نیاز شهید چمران
پس از دیدار از قتلگاه شهید دکتر مصطفی چمران و گذشتن از سوسنگرد به سوی هویزه و معراج شهدای هویزه به راه افتادیم تا به منطقه عمومی هویزه رسیدیم.
حسین عَلَمُ الهُدی که یکی از فعالترین بچههای سپاه بود، فرماندهی رزمندگان را در این منطقه به عهده داشت که به اتفاق دیگر همسنگرانش مردانه به شهادت رسیده بود.
تاریخچه کوتاهی از مزار شهدای کربلای هویزه
با احترام وارد قتلگاه شهید عَلَمُ الهُدی و همرزمانش میشوی. بر در و دیوار، واژههایی را میخوانی: «بیوضو به نرده دست نزنید. اینجا قتلگاه شهید عَلَم الهُدی است. به آماجگاه خونین شهدای هویزه خوش آمدید» و بعد نگاهت به تاریخچه مختصری از این مزار میافتد. قلم به دست میگیری تا، واژه واژه آن را به تصویر میکشی.
پس از عملیات پانزدهم دی ماه سال 1359 که به شهادت مظلومانه عزیزان ما انجامید، این منطقه در عملیات بیتالمقدس و همزمان با
آزادسازی شهر خرمشهر، آزاد شد. به دنبال آن، تعدادی از اجساد مطهر شهدا کشف و در همین مکان که آن موقع بیابانی بیش نبود، به خاک سپرده شدند. با همّت والای جهادگران جهاد سازندگی به ویژه جهاد دشت آزادگان، کار ساخت ساختمان این مزار از سال 1362 آغاز شد و در سال 1365 به پایان رسید. در سال 1362 تنی چند از بازماندگان حماسه هویزه به کاوش درباره کشف بقیه اجساد مطّهر شهدا از جمله جسد مطّهر شهید عَلَم الهدی پرداختند که بحمداللّه موفّق به این مهمّ شدند و اجساد مطّهر این شهید را در همین بقعه مقدس به خاک سپردند.
اکنون مزار شهدای کربلای هویزه به وسیله هیأت اُمنای این مزار اداره میشود.
یادشان گرامی.
نمایم سَجده بر خاک هویزه
سُرایم شعر غمناکِ هویزه
وضو باید گرفت آنگاه بوسید
مقدّس تُربَت پاک هویزه
بعد از آن، برای دیدار از گودال قتلگاه شهدای خیبر به سمت منطقه طلاییه به راه افتادیم.
فضای جبهه را با اشکِ شُستم
ولی آخر گلِ خود را نجُستَم
کفشها را از پا درآوردیم و با وضو و با پای راست به تلاوت تُربت عشق، سُرود بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا را سردادیم تا تسکین دلهامان باشد.
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
تشنه آب فراتم، ای اَجَلْ ملهت بده
تا بگیرم در بَغَل، قبر شهید کربلا
تنها منطقهای که ناجوانمردانه به یکباره صد و پنجاه نفر از رزمندگان ما در گور دسته جمعی دفن شدند، منطقه طلاییه بود. یاد امام شهیدان بخیر که فرمودند: شُهدا در قهقهه مستانهشان و در شادی وصولشان «عِنْدَ ربّهم یرزقون»اند و از نفوس مطمئنهای هستند که مورد خطاب «فَادْخُلی فی عِبادی و ادْخُلی جَنَّتی» پروردگارند.
آری، اینجا صحبت از عشق است و قلم در ترسیمش به خود میبالد.
چو با چشم خدا بینی، ببینی
شهادت نامهای در دست دارند
حریفانی که جانی مَست دارند
به روز نیستی هم هست دارند
سلام بر دشت رَمْلِ طلاییه
سلام بر شهدای مفقودش و...
سلام به شهدای گمنامش
آری، «آنها که در طلاییه ایستادند، اگر در کربلا هم بود، میایستادند!»(1)
عملیات خیبر
عملیات خیبر از طلاییه قدیم، یعنی گودال قتلگاه شهدای خیبر آغاز شد و تا طلاییه فعلی امتداد داشت. روز عملیات در تاریخ 3/12/62 بود. در این عملیات، 1060 تن از رزمندگان لشکرهای مختلف سپاه به خیل شهیدان پیوستند.
... سردار فاتح خیبر، شهید حاج ابراهیم همّت بود. عراق در این عملیات از بمب شیمیایی علیه رزمندگان اسلام استفاده کرد. عملیات
1) از سخنان شهید میثمی.
خیبر رأس ساعت 30/8 با رمز مقدّس یا رسول اللّه آغاز شد و هدف از عملیات، تصرّف و تأمین جزایر مجنون و بخشی از هورالهویزه بود و یگانهای عمل کننده این عملیات عبارت بودند از: لشکر 27 مکانیزه محمد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، لشکر 17 علی ابن ابی طالب، لشکر چهارده امام حسین علیهالسلام، لشکر 19 فجر، تیپ 133 المهدی عج الله تعالی فرجه الشریف، تیپ 20 رمضان، تیپ 10 سیدالشهداء علیهالسلام.
دردا که آفتاب شهادت غروب کرد
تاریک کرد این شب تیره نهار ما
بعد از دیدار طلاییه و بعد از گذشتن از کوشک و اتراق در حسینیه کوشک و زید و گذشتن از این خط مرزی، به شملچه رسیدیم.
تا وارد شملچه شدیم، شمیمی از بهشت به مشام ما رسید. شلمچه، مرز پاکیها و دلاوریها و قتلگاه شهدای گمنام. شلمچه، کربلای شهیدان انقلاب اسلامی و میعادگاه فرزندان خمینی کبیر است. شملچه، جای مردان خداست. به زیارتگاه شهدای شملچه، دشت آزادگان خوش آمدید.
مسیر را پشت سر هم پیمودیم. سنگرها و خاکریزها را میدیدی، با قامتی افراشته و تپههایی سوراخ مانند که آثار گلولههای هشت سال دفاع مقدس را یادآوری میکرد و فرهنگ مقاومت را در یادها زنده میساخت. عملیاتهای مختلفی از خط مرزی شلمچه آغاز شده بود، از جمله، قسمتی از عملیات رمضان، با رمز یا صاحب الزمان.
در پنج سال پیش در منطقه شلمچه، دو گردان از بچههای گروه تفحص مشهد در همین منطقه مدفون شدند. این خاک معروف به شهرک دویجی و شهرک شلمچه است. این تُربت، حاج حسین خرازیها، دقایقیها، شمایلیها و... را از ما گرفته است.
شب حمله، شب دیدار مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف است
به سنگر سر کشیدن، کار مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف است
چراغ محفل سنگرنشینان
فروغ روشن رُخسار مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف است
بر در و دیوار شلمچه نوشتهاند:
بر تُربت پاک شهیدان شلمچه صلوات
از پارههای دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه میسازم(1)
دلم برای غروب شلمچه تنگ شده، بگو چه چاره کنم.
در گوشهای از خاک شلمچه، یادمان قبور شهدای تفحّص ارتش را میبینی. در کنار این گلزار، باتلاقی به چشم میخورد که در نزدیکی خط مرزی عراق است که برای تفحّص شهدای این منطقه گروههایی اعزام میشوند و با تجهیزاتی چون مینیاب و مین کوب، برای یافتن پیکرهای پاک شهدا و اجساد مطّهرشان اقدام به پاکسازی میکنند، ولی چون این محل باتلاق بوده، کلّ تجهیزات در باتلاق فرو رفته، نمیتوان هیچگونه اقدامی برای بیرون آوردن اجساد شهدا انجام داد. پس از دیدار شلمچه راهی خرمشهر شدیم. نماز ظهر خود را در مسجد جامع خرمشهر خواندیم.
مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود که میتپید و تابود، مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته و در بیپناهی، پناه داده بود. آن هنگام که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شط
1) مقام معظم رهبری.
خرمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع مظهر همه آن آرزویی بود که جز در بازپسگیری شهر برآورده نمیشد.
دل من با شهیدان است اِمشب
گمانم وقت هجران است امشب
خدایا! لحظهای مهلت به من ده
که جسمم بر تو مهمان است امشب
و بعد از خرمشهر و آبادان، به رودخانه کارون رسیدیم. رودخانه کارون پس از پیمودن مسافتی که به خرمشهر نزدیک میشود، دو مسیر پیدا میکند: یکی مسیر غرب کارون است که رودخانه بهمن شیر را تشکیل میدهد و مسیر دیگر به طرف گمرک خرمشهر، تا آبهای دجله و فرات که در نقطه اَلْقُرنَه به هم پیوستهاند، باهم مخلوط شده و اروند رود را تشکیل میدهند.
پس از دیدار اروند به منطقه والفجر 8 معروف به «فتح فاو» رفتیم. نیروهای اسلام از منطقه عمومی اروند کنار آبادان، تا منطقه فاو را در تاریخ 19/11/64 آزاد کردند.
اروند وحشی، عنوان اروند در شب حمله بود. آن شب بارانی که آب شدّت میگرفت و مدّ میشد و با این جزر و مد (بالا و پایین آمدن شدید آب) زیر پای بچهها خالی میشد. بچهها باید مسیر آب را از این سو تا آن سوی آب میپیمودند. زیر بارش بارانِ دوشکا و حمله سنگین نیروهای عراق، با وجود هوای بارانی و با وضعیت وحشی اروند، آن هم با لباس غوّاصی، رفتن به آن طرف آب؛ یعنی خودکشی، ولی شب عملیات، غواصان؛ دلیر مردانی که در دل این آب (اروند) مدفونند، لب رودخانه میآیند تا شهر فاو را به محاصره خود درآورند. عزیزان غوّاص ما خودشان را در این آب همچون کمربندی بسته به هم پیوسته بودند تا
بتوانند خود را به آن طرف مرز رودخانه برسانند. آنان با سلاح ایمان و با دستانِ خالی، شهر بندری فاو را در نیمه شب محاصره و صبحهنگام شهر فاو را از هرگونه دشمن پاکسازی میکنند.
بامداد سُرخِ عرفان نامهات را
وه!
چه خوش بنوشتهای
در صفحه هجا
بسیجی!
... و در آخرین لحظات دیدار با سرزمین شهدا، جز اشک حسرت و ندامت چیزی دیگر نداری، جز پیام شهید گمنامی که میگفت: «جز خدا به هیچ کس امیدوار مباش» چنانکه قرآن فرمود: الا بذکر اللّه تطمئن القلوب. گفتنی زیاد است و دل مویهها بسیار، اما مگر میتوان....
رایت فتح
شما رزمندگان مکتب عشق
سلحشوران مُلک و مذهب عشق
شما ای یاوران سبز قامت
که هستید اسوهای از استقامت
ما ای از تبار گرم خورشید
که ایمان شما را میتوان دید
شما ای سوره اخلاص و النّور
شما ای آیتِ آیات مسطور
شما ای راویان رایت فتح
دلیرانِ سپاه و آیت فتح
سیجیهای مظلوم دلاور
شما ای حامیانِ خط رهبر
ما ای جبهه آرایان ساده
غیوران به میدان ایستاده
سولان رسالتهای این عصر
و پیغام آوران سوره نصر
ما ای حافظان سنگر عشق
کبوترهای اوج باور عشق
ما آیینههای انقلابید
ذخیرههای مهدی در رکابید
دلمویه همسر شهید با پارههای تن شهید
و اینک همسرم، با تکّه پارههای بدنت که به خاطر عفت من نثار کردی و موشک او را به چهل سو پرتاب کرد، چادر سیاه چهل تکهای دوختهام، تا چلّه ببندم و بر سر چهل دختر میهنم، ایران کنم و بر فراز محله چهل اختران که تنها یادگارم در آنجا به خاک نشسته، بنویسم که وصیت کردی: خواهرم، «من با سُرخی خونم و تو با حجابت، اسلام را آبیاری کن.»(1)
حسن علیهالسلام عنوان ثاراللّه گرفت
جاهلیت منتظر محمد بود و محمّد در انتظار اسلام و اسلام جز با ظهور مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف تکامل نخواهد یافت.
و امام آمد.
شاه رفت
شب شکست
و اسلام احیا شد.
آنگاه که انقلابِ روح اللّه تمهید ظهور حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف شد، خونها ریخت، حسین عنوان ثار اللّه گرفت، شهدا به او اقتدا کردند. جبهههایشان مُهرِ جبهه خورد.
1) چهل اختران، محلی است قدیمی و تاریخی در شهرستان قم واقع در خیابان آذر آیت اللّه طالقانی که پیکر امامزادگان، صلحاو شهدا در آنجا دفن شده است.
نوری که در ورای 1400 سال نسل به نسل گشته بود، کاخ ستم را ویران کرد و آیه «و نُریدُ اَنْ نَمُنُّ عَلَی الذین اسْتضْعِفُوا فی الارض و نجعلهم الائمة و نَجْعَلَهُمْ الوارِثین» را بر دل کوخ نشینان تاباند تا آنان را در پرتو خود به روشنی و گرمی برساند.
پروانهها در طواف شمع جماران بال سوختن گشودند تا گهر دین را به بهایی اندک نفروشند. آن جا که بت شکن دوران، با یک اشاره لولاک، در آسمان ایران شق القمر کرد و فتح الفتوح بابهای وهم شد، از شِقاق قمر بانگ عشق برخاست و تا آسمان هفتم اوج گرفت. تا آن جا که شمیم عطر ایمان در سراسر ایران شروع به وزیدن کرد، میوه باغ انقلاب: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، به بار نشست. بعد امام رفت، خاطرهاش ماند و پیام و وصیت نامه که: «نگذارید انقلاب، به دستِ نااهلان و نامحرمان بیفتد» و باز پروانهها به حُکم میثاق بر جنازه سوخته پرهایشان، بالِ اشتیاق گشودند و بیعتی دوباره بستند که: ما «اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند».
یادگار جبهه...
ای پدر! ای داغدار لالهها!
پاسدار روزگار لالهها
عاشقی، بیادعایی، سادهای
زخمی عشق خدایی، سادهای
جا نمازت بوی جبهه میدهد
اشک و آهت بوی جبهه میدهد
آه بابا! سُرخ گلهایت کجاست؟
راستی یک دست و یک پایت کجاست؟
گرمی مِهر خدا در جان توست
لطف حق در ناله پنهان توست
ای پدر! بیدست و پایی نیست درد
هست آخر این نشانیهای مرد
ای عقاب خشم میدان بلا!
میدهی اِنگار بوی کربلا
ای پدر! ای آبروی خاک و دین!
پاسدار حُرمت ایران زمین
آفتاب مهربان خانهای
گرچه بیبال و پری، پروانهای
سرخ گلها را تو معنا میکنی
باغ دلها را شکوفا میکنی
باغ گفتم، داغ دلها بهتر است
کربلاییهای زهرا بهتر است
یا کریم خانه ما زخمی است
عشق تنها، عشق تنها زخمی است
کبوتر...
برای آسمان پَر آفریدند
کبوتر را کبوتر آفریدند
نگو از آسمان دست تو خالی است
تو را از خاک برتر آفریدند
شهادت
هر لحظه انتظار شهادت کشیدهاند
آنان که عشق را به دو عالم خریدهاند
گویا که در سفینه مجنون زندگی
عاشق نشسته، غیر خدا را ندیدهاند
(
خون نامه من مُهر شهادت دارد
یعنی که به کربلا ارادت دارد
بر لوح مزار من نویسید به عشق
این مقبره، پرتو «ولایت» دارد
(
مهجور از پرندگانِ مهاجر
بال میزنم تا برسم
در هوای شدن
روزهایم ورق میخورند با برگهای پاییزی عمر
تکرار روی تکرار
پشیمانی سودی ندارد
با تنفسِ عشق بال بزن
هیچ وقت برای پرنده شدن دیر نیست.
(
عشق شهید به امام حسین علیهالسلام
من که از بدو تولد عاشق رویت شدم
با خیالت مَست گشتم، محو ابرویت شدم
مکتب عشق تو عاشق پرور است و لاله خیز
تا قیامت، خادم آیینه کویت شدم
هدیه به آقا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
از آن روزی که ما دل بر تو بستیم
ز قید و بند این عالم گسستیم
برای رؤیت روی چو ماهت
خدا را عاشقانه میپرستیم
(
قاب آرزوهایم شکست
وقتی
تصویر سرد تو را بر حجله عبور عابران دیدم
و عکس تنهایی خود را
بر سکوت دیوارهای سخت خانه حس کردم.
(
برای شهید:
رسیدهام تا بچینم
چیده شدم تا برسم
رسیدنیها چیدنی است
چیدنیها چقدر دیدنی است؟
خدای مهربان
تا خدا داریم، تنها نیستیم
فکر نان و آب فردا نیستیم
تا تو را داریم، ای آرام جان!
بنده عشقیم و رؤیا نیستیم
تا تو را داریم، ای آبیترین
غرق در امواج دریا نیستیم
کشتی ما ره به ساحل میبرد
بیتو ای زیبا که زیبا نیستیم
ما بدون تو، خدای مهربان
در حضور دل مهیّا نیستیم
هستی ما از وجود و هست توست
تا تو را داریم، تنها نیستیم
نذر دستهای بریده
تو ای تنهاترین سقا، اباالفضل
دلاور مرد عاشورا، اباالفضل
تو بیتاب آمدی، لب تشنه ماندی
میان ساحلِ غمها، اباالفضل
شهادت موج میزد در نگاهت
تو ای آبیترین دریا، اباالفضل
چه شبهایی که با بانگ خدایا
صدا کردم شما را، یا اباالفضل
نمیدانم دو دست نازنینت
ندارد خونبها آیا اباالفضل
شفاعت کن مرا در روز محشر
تو ای دست خدا آقا، اباالفضل
نذر دستهای بریده
تو از من باوفاتر بودی، ای دست
خدا را یار و یاور بودی، ای دست
برای یاری مظلومِ عالم
تو سقای دلاور بودی، ای دست
نامهای به برادران جانباز شیمیایی
برادران جانبازم سلام، سلام به شما که جسمتان بیمحابا به میهمانی خورشید رفت و روح آفتابیتان بر سجّادههای دعا باز ماند. به شما که حقیقت روشن تاریخید و شاهدی پاینده و شهیدی زنده، جاودانه میمانید.
برادر جانبازم! چیزی به صبح جاودانه نمانده، به درختی که تو را زاده و به آسمانی که تو را به آن نام نهادهاند.
فردای معهود، دوازده کشتی بر ساحل دریای عشق تو پیاده میشوند، آنگاه منتظران به حقیقت واقعی خواهند رسید و طلسم در بهشت، با رمز یا علی شکسته خواهد شد. آن روز تو و ساکنان زمین؛ آنان که بر آنان ظلم شده، به استقبال شمشیر عدالت خواهند رفت و به آرزوی دیرینه خود خواهند رسید.
برادرم! لحظه لحظه زندگیام را به دنبال فرشته نجات تو پیمودم.
گفتی چیزی به صبح جاودانه نمانده و راهی تا قلعه خورشید نیست. ماندهام تا با تو راه صد ساله را یک شبه بپیمایم، اگرچه در چشمهای تو به شهادت برسم.
با تو هستم ای دلاور! ای چون کوه مقاوم برای خدا! دلاوریهایت را شنیدیم و دیدیم. ای داغ از تو روشن و باغ از تو سرسبز! تو معنی پروانه را از شعله فهمیدی و معنی سوختن را از شمع آموختی. تو مفهوم عشق را چونان شعلهای در جان و چون شمعی در هستی، آرام سوختی و آهسته ساختی با گاز خردل در گلو و با دشت پهناوری از تاول بر سینه، اما از پا نیافتادی.
تو کیستی؟ برادرم! تو چون سروی سرافراز سرسبز ماندی و پیوسته استوار. ای که لحظههای عشق مانده با تو ماندگار، عشق از تو یادگار. بیقرار رفتنی و بیقرار، ای بهار! ای روشنترین معنی در متن پرواز! ای دریای عشق! ای آیینهتر از شکوه پرواز! ماندی تا صبر را از پا بیاندازی و غم را خسته کردی و منِ همیشه تنها را دلبسته. ای که خورشید به وجودت همیشه وابسته! ای جانباز! ای نگاه حیرت! ای صبور و ای کبوتر بال شکسته، ای جانباز! روزت مبارک.
با عرشیان (شهدا)
سلام بر آنان که با عرش نسبتی داشتند و جایشان فرش نبود، به آنان که در زمین زیستند و زمینی نشدند. به آنان که همه دهلیزها و زوایای پنهان و آشکار هستی را پیمودند و چهره از نقش خام دنیای مجازی پوشیدند تا به افلاک رسیدند. آخر آنان را با عالم دنیا چه کار؟!
نسبت آنان با زمین، نسبت غریبی بود و دنیا برایشانتنگ و بیکرانِ رسیدن، جایگاهشان.
با پای خود رفتی و فرشتگان بر دوش شهر، تا آسمان به استقبالت
آمدند. آمدند تا روحِ افلاکیت را به عرش ببرند. آمدند تا جاودانهترین شعر تاریخ را که با خون و پیام خود سرودی، بر قاب گیتی به یادگار بگذارند. آمدند تا صدای ماندگار عشق را بر صفحه هستی بنگارند.
هنوز جای خالی صدای تپشهای شانهاش در نیمه شبهای خانهمان میپیچد.
هنوز فریاد اشکهای نیمه شبش را در گاه سجده میشنوم. هنوز زمزمه «الهی و ربّی مَن لی غیرک» او در صحن ذهنمان به گوش میرسد. نبض زمزمه یا الهی و ربّی و مولای، همچنان در قلبی گرم میتپد.
چه بگویم و از کجا شروع کنم که در جای جای استخوانهای مانده در گلو، از خاطرات داغ شهیدم، سوختن تنها راهی است که باز مانده است.
یک آسمان اشک
تو را ای حماسه سبز! ای سرخ! از کجا آوردند؟
تو را تو را که اکنون بر شانههای شهر آمدی، روزی با سر بند عقیده یافتیم که با پای خود، آسمان را پیمودی. چه ابری بود باورهای من و تو چه زیبا در حجله خون، سرود شیرین رهایی را سرودی، تویی که رایت توحید لا و ولا را در کویر دلها برافراشتی.
تویی که صفحه تقویمها را پر کردی از سالروز و سالگرد رسیدنت. تویی که از کربلا برایمان یک آسمان اشک شوق آوردی؛ یک حماسه اشتیاق زیارت، جاودانه میمانی ای شهید!
حرف آخر
... به پایان آمد این دفتر با تپش ثانیهها و عبور عقربهها. انتخاب و اختیار
در فرا روی انسان، همگام با زمان ایستاده است تا مزدِ مرگ و زندگی را به کمال برساند.
زندگی و مرگ مفاهیمی جبری هستند در میانه حق و باطل.
با اختیار میتوان نفس کُشی کرد و در قاموس شهادت گم شد و از خون پرندگان جاری یا میتوان خود را کشت.
زندگی، سکوتی است در عین فریاد یا همچون شقایقی در باد.
میتوان پرنده شد در هوای دوست، ستارهای شد در آسمان خلوص، از شب هجرت کرد و به صبح صادق رسید.