ghaemiyeh.com
محمدی، علیمحمد، 1344 ـ
آیتالله مصباحزاده / علیمحمد محمدی؛ تهیه کننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. اداره کل خدمات رسانهای. ـ ـ قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1388 .
35 ص. ـ ـ (مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ 1481)
5000 ریال 978-964-514-105-7ISBN
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ندارد.
9 ن /2/ 55 BP998/297 ش.7
آیتالله عباس مصباحزاده(مجموعه حیات نیکان جلد 6)
کد: 1481
نویسنده: علیمحمد محمدی
ناظر محتوایی: سعید عباس زاده
ناشر و تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ویراستار: منیره ماشاءاللهی
طراح جلد: حمید حاجیرمضانعلی
نوبت چاپ: اول / تابستان 1388
شمارگان: 2000
بها: 5000ریال
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 دورنگار : 2915510
تهران: جامجم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 نمابر: 22164997
www. irc.ir info@irc.ir
شابک: 7-105-514-964-978 /ISBN: 978-964-514-105-7
گاه شمار زندگی4
مقدمه6
ولادت7
خطوط برجسته9
مسافر خانه خدا12
کنار طاقچه15
نامه نمکین17
محاسبههای نجومی20
مسجدی در میدان توحید22
خط ثلث و نستعلیق25
دانشگاه هنر27
24 سال در لندن28
ـ نام: عباس مصباحزاده
ـ سال تولد: 1310 خورشیدی
ـ محل تولد: تهران
ـ محل تحصیل: تهران، قم و نجف
ـ دوره: معاصر
ـ محل زندگی: تهران، قم و لندن
ـ نماینده آیتالله العظمی گلپایگانی(ره) در لندن از سال 1350
مجموعهای که بهعنوان «حیات نیکان» پیش روی شماست؛ شامل زندگی فردی و مرور اجمالی به حیات پربار فرزانگان شیعه این پهندشت اسلامی است. در این مختصر تلاش شده با ترسیم چهره علمی و معنوی این بزرگان الگوهای درستی از رفتار، کردار و سلوک علمی و عملی انسانهای موفق و متعالی در اختیار جوانان و علاقهمندان قرار گیرد و در عین حال نسل کنونی هرچند به اختصار با خدمات عالمان بزرگ شیعه آشنا گردد.
مجموعه حاضر حاصل تلاش جمعی است که با مدیریت اطلاعات اندیشمندان و کارشناسان مرکز پژوهشهای اسلامی به انجام رسیده و اینک بهصورت کتاب در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
در پایان،با ارج نهادن به تلاش نویسنده، از مدیریت اندیشمندان، آقای ایرج حجازی و همکارانشان در این واحد و عوامل چاپ و نشر مرکز قدردانی میشود.
اداره کل خدمات رسانهای
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
آفتاب کمکم بالا میآمد، پدر همانطور که کنار تخت نشسته بود، دستش را بهسوی آسمان بلند کرد و گفت: خدا را شکر پسرم، خدا را شکر!بعد تقویم را گشود و گفت: صفحه اول تقویم نوشتهام که تو در چه روزی به دنیا آمدی.
به تقویم نگاه کردم. چون با قلم و دوات نوشته بودند، رطوبت، کمی از دوات را برده و نوشتهها کمرنگ شده بود، شاید 1310 بود یا 1311 شمسی. لبخند زدم. بابا هم به من خندید و گفت: روز تولد تو، روز خیلی قشنگی بود.
من سراپا گوش شدم و با دقت به چهره بابا چشم دوختم. خیلی با احساس تعریف میکرد:
صدای گریه تو که بلند شد، درِ خانه هم به صدا درآمد. من در حیاط، زیر درخت، سجاده پهن کرده بودم و دعا میکردم. قابله بیرون آمد و با صدای بلند گفت: آقا شیخ اسماعیل! مژده! پسردار شدید! صدای کُلون که به در میخورد، در صدای او پیچید. با عجله به سمت
در حیاط رفتم. در را گشودم، چند نفر لباس دولتی جلوی در ایستاده بودند. یکی از آنها گفت: آقا نجمالممالک تشریف دارند؟
بابا خندید و ادامه داد: من به داخل خانه برگشتم، عبا را روی دوشم انداختم. قابله در حیاط ایستاده بود و نگاه میکرد. جلوی در آمدم. مرد پرسید: جناب نجمالممالک خودتان هستید؟
بعد این تقویم را به من دادند و من ولادت تو را در صفحه اول آن نوشتم.
با اشتیاق پرسیدم: بعد چه شد پدر؟
پدر ادامه داد: قابله به من نگاه کرد و گفت: آقا شیخ اسماعیل! شما نجمالممالک هستید؟
من که در فکر انتخاب اسمی برای تو بودم، داخل خانه شدم و گفتم: بله، ولی عباس اسم خوبی است!
قابله هنوز ایستاده بود و مشتلق میخواست. یک ریال به او دادم. خیلی خوشحال شد.
من رو به پدر کردم و با تعجب پرسیدم: نجمالممالک؟ پدر گفت: تو هم مثل آن زن قابله میپرسی! سپس با خنده ادامه داد: در زمان احمدشاه، از طرف دولت به من این لقب را دادند.
بعد لوحی را که با طلا نوشته بودند، به من نشان داد و گفت: در این لوح نوشته شده است،اسماعیل مصباحزادهاز دانشمندان بزرگ و پرافتخار ایران است.
به آن نگاه کردم و متن آن را آهسته خواندم. نوشته بود: «ما از ایشان خواهش کردیم که تقویم رسمی را استخراج کنند و از این روز، تقویم ایشان در تمام بلاد ایران رسماً قابل اجرا خواهد بود.» بعد با کنجکاوی از پدر پرسیدم:
چیز دیگری از آن روز یادتان نیست؟
بابا به آسمان چشم دوخته بود. نور خورشید چشمان پدرم را زد، چشمانش را بست و گفت: به همراه تقویم مقداری هم پول فرستاده بودند.
با تعجب به پدر نگاه کردم و گفتم: پول؟!
بله، ولی من آنها را خرج نکردم. احساس کردم این پول از بیتالمال است. بنابراین، تصمیم گرفتم آن پول را به دست آیتالله بروجردیبسپارم تا ایشان آن را در راه درست مصرف کند.
نور خورشید کمکم در حیاط پهن میشد. قلم را به دوات زدم و وقایع آن روز و گفتههای پدر را نوشتم. نمیخواستم این روز خوش فراموش شود.
قلم را داخل دوات زدم. شعله چراغ گردسوز سایه دستم را روی کاغذ تکان میداد. مرکّب آرام از سر قلم جدا میشد و روی کاغذ مینشست. سرم را بهسوی آسمان بلند کردم و دوباره سوره یاسین را خواندم. به نقوش برجسته کنارم دست کشیدم. به یاد حرفهای پدر افتادم که با خوشحالی گفت: «این پسر من است.» خادمان حرم مرا روی دست
گرفته بودند. از آن بالا به اطراف حرم نگاه کردم. کاغذی را که پدر به دستم داده بود، روی نقوش برجسته قرآنی و گچبری حرم گذاشتم و تکهای سرب روی آن کشیدم. بعد کاغذ را برداشتم. این کار برایم خیلی جالب بود. چند بار دیگر هم این کار را کرده بودم، ولی معنای آن را نمیدانستم. حالا که کلاس چهارم دبستان بودم، معنای آن کار را میفهمیدم. به کاغذهایی که سرمشقم بود، نگاه کردم. آنها را کنار نقوش برجسته کاغذی گذاشتم. حالا آن نقوش برجسته جای خود را به خط داده بود و من با قلم روی آنها میکشیدم. سیاهی خطهای برجسته بیشتر شده بود. نفس راحتی کشیدم. سایهای توی حیاط افتاد، پدر بود. آمده بود وضو بگیرد.
پدر پرسید: تو هنوز بیداری؟
به یاد حرفهای پیرمردی افتادم که مرا به تمرین و کار بیشتر تشویق میکرد. کمی خط میدانست. صدای او مرتب در گوشم میپیچید که میگفت: «اگر میخواهی خطاط شوی، شب و روز باید تمرین کنی!»
به احترام پدر بلند شدم و به او سلام کردم. پاسخ سلامم را با خوشرویی داد و گفت: مگر تو نباید فردا صبح به مدرسه بروی، میخواهی مردود شوی؟ مردم نمیگویند پسر شیخ اسماعیل مصباحزاده درس بلد نیست؟
میخواستم بگویم همه درسهایم را بلدم، که پدر گفت: برو استراحت کن تا بتوانی برای نماز صبح بیدار شوی! در حال جمع کردن
وسایلم بودم که پدر کاغذی را که روی آن، خط نوشته بودم، از من گرفت و نگاهی به آن انداخت. فکر کردم ناراحت میشود، ولی ناراحت نشد. لبخندی زد و با تحسین به من نگاه کرد. دیگر احساس خستگی نمیکردم. دوست داشتم پدر به من بگوید به کارت ادامه بده، ولی گفت: برو بخواب! از این حرف پدر ناراحت شدم. اشک در چشمانم حلقه زد و دوباره احساس خستگی کردم. سرم را زیر انداختم و به سمت اتاق رفتم. از پشت پنجره به حیاط نگاه کردم. پدر هر دو خط را روبهروی هم گرفته بود و به آنها نگاه میکرد. اشکم را پاک کردم و با دقت به چهره پدر نگریستم. نور چراغ گردسوز صورت بابا را روشن کرده بود و من به خوبی میدیدم که سرش را تکان میداد و آفرین آفرین میگفت. سپس دستش را به سمت آسمان بالا برد و برایم دعا کرد و گفت: خدایا! به ابوالفضل کمک کن تا بتواند برای دین تو کار کند!
صدای کشیده شدن قلم بر روی کاغذ و صوت قرآن بابا که جزء آخر را آهسته برایم میخواند و من مینوشتم، در گوشم پیچید. نوشتن قرآن که تمام شد، من و پدر نماز شکر خواندیم.
صبح شده بود. مادر اسفند دود کرده بود و بوی خوش اسفند در فضای خانه پیچیده بود. آرزو کردم: خدا کند هرچه زودتر سفرم درست شود. پس از خوردن صبحانه، دستنوشتهها را برداشتم و همراه پدر به راه افتادیم. به دفتر ناشر رسیدیم. تا مرا دید، تعجب کرد. انتظار نداشت مرا ببیند. شاید فکر میکرد من طاقت نوشتن این همه قرآن را ندارم.
وقتی نوشتهها را روی میزش گذاشتم، درد مثل تیری از انگشتانم گذشت و به بازویم رسید. به روی خود نیاوردم. ناشر دستخط مرا که دید، به من احسنت گفت. با شنیدن تشویقهایش خوشحال شدم و خستگی کار از تنم بیرون رفت. گاوصندوقش را که باز کرد، پولی درونش نبود. عرق بر پیشانیاش نشست و گفت: شرمندهام، ولی فیش حج دارم. چند روز دیگر میخواستم بروم، ولی انگار قسمت شماست. برای من مشکلی پیش آمده، نمیتوانم بروم.
به گریه افتادم. ناشر متعجب و حیرتزده مرا نگاه میکرد، ولی من خوشحال بودم. خدا میدانست که چقدر آرزو داشتم به مکه بروم. به پدر نگاه کردم، پدر هم مثل من گریه میکرد.
جلوی آیینه ایستادم. دستمالی برداشتم و آیینه را تمیز کردم. زمان چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود. با یاد آوردن خاطرات، اشک در چشمانم جمع شد.
بابا گفت: حاجی لطفاً سفارش ما را هم بکن!
گفتم: من که هنوز حاجی نشدهام. بابا گفت: دیگر چیزی نمانده. جمعیت زیادی برای بدرقه حجاج، دور اتوبوس جمع شده بودند. با صلوات مردم، مسافران سوار اتوبوس شدند. بابا اشک مرا که دید، او هم گریه کرد. مرا در آغوش گرفت و گفت: «تو به خاطر نوشتن این قرآن
بزرگوار به مکه میروی. خدا از تو خوب دلجویی کرد.» بعد لبخندی زد و من را بوسید. بوی عطر میداد. هنوز بوی عطرش را احساس میکنم.
صدای صلوات بلند بود. عده زیادی برای بدرقه من آمده بودند. هرکسی در دستش گلی بود. گلهای خانهشان را کنده بودند و برای من آورده بودند. اتوبوس پر از گل شده بود.دست بابا هم یک شاخه گل محمدی بود. آن را بویید و به من داد.
اشک از چشمان پدرم سرازیر شد. تاکنون ندیده بودم، پدر اینگونه گریه کند. من هم او را در آغوش کشیدم و مثل او به گریه افتادم. مادرم هم گریه میکرد. همه زوار مثل من بودند. انگار میخواستند برای همیشه با عزیزانشان خداحافظی کنند، ولی گریهشان، گریه شوق بود.
وقت رفتن که رسید، سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس به راه افتاد. ماشین دور میشد و مردم هنوز دست تکان میدادند. من از پشت شیشه اتوبوس به پدر و مادرم چشم دوخته بودم و هر لحظه از آنها دورتر میشدم. آنها دست تکان میدادند و من اشک میریختم. داخل اتوبوس، صدای صلوات قطع نمیشد. گاه یک نفر نیز چاووشی میخواند. خستگی راه کمکم چشمانم را سنگین کرد و مرا به خواب عمیقی فروبرد. خواب دیدم؛ خوابی شیرین، از عسل هم شیرینتر.
از خواب که بیدار شدم، دیگر احساس خستگی نمیکردم. خواب دیده بودم، به نجف رفتهام. تا صبح بیدار ماندم. اشک چشمانم انگار تمام نمیشد. قلم و کاغذ را برداشتم و نوشتم:
از آن شبی که به عشق تو مبتلا گشتم
چو شمع سوخته در پای تو فدا گشتم
ز خویش رستم و پیوسته با تو پیوستم
تو را گزیده و فارغ ز ماسوا گشتم
به شهرعشق (نجف) رسیدم ز وادی حیرت
من غریب به یک لحظه آشنا گشتم
چو ابر بود مرا در زبان خروش وجود
شدم چو قطره و در بحر دل فنا گشتم
فنا گزیده، سبک روح و زنده جاوید
ز نام و ننگ جهان قید تن رها گشتم
از آن سپس شده پرواز من بسی آسان
مسافر سفر عالم بقا گشتم
هوای عشق تو بر سر فتاد و مجنونوار
ز مال و خانه و فرزند و زن جدا گشتم
چو یاد خلق نمودم برون ز خانه دل
کنون روانه سوی خانه خدا گشتم
بدین سعادت دانی رسیده کی مصباح
دمی که بنده سلطان کربلا گشتم
این شعرها را نوشتم و وقتی در نجف به خانه آیتالله گلپایگانیرفتم، آن را تقدیم آقا کردم. آقا پیشانی مرا بوسید و دعایم کرد. همه موفقیتهایم را از دعای آن روز آقا میدانم. احساس میکردم، تحولی عجیب در روحم صورت گرفته است. فردای آن روز به سمت مکه حرکت کردیم. دیگر مهمان خدا شده بودیم. بالای اتوبوسمان نوشته بودیم:
منزل و مسکن حجاج قمی در اینجاست
جمله مهمان خداییم و خداحافظ ماست
همه با اشتیاق به سخنان آیتالله الهی قمشهایگوش سپرده بودند.
مجلس شهادت آقا امیرالمؤمنین، علی(ع) بود. صحبتهای آقا همراه اشک بود. همه گریه میکردند. به خانه که آمدم، کنار حوض نشستم. دلم خیلی گرفته بود. به یاد حرفهای آیتالله الهی قمشهای افتادم و کلمات بر زبانم جاری شد:
بلی باشد علی استاد جبرئیل
مطیعش روح میکال و سرافیل
به پرواز عوالم در تک پر
به منصب است فرماندار محشر
شنیدی از شب بدر این سخن را
شنو از قدر هم گفتار من را
شهنشه آن شب از خود بی خبر بود
که بر سیمای دلدارش نظر بود
ز عالم جملگی بگسسته پیوند
به دیدار جمال دوست خرسند
چو بحری پرخروش و بیکرانه
چنین پُر جوش وگرم این ترانه
خدایا پس کجا شد قاتل من
چه راحت سازد امشب این دل من؟
بکن یارب بسی بیداد، او را
که خونین سازدم این روی و مو را
هنوز آن شمع شیدایی نیفروخت
که پروانه صفت در شعلهاش سوخت
به بازار محبت سرخ رو بود
که هم سرمای هو هم سود، او بود
شده ذره ز مهرش مهر تابان
دل مصباح، مصباح فروزان
اشک در چشمانم حلقه زد. احساس راحتی کردم. گویا غمی سنگین از روی دلم برداشتند. بلند شدم و به سمت خانه آیتالله الهی قمشهای رفتم. شعرهایی را که سروده بودم، برایش خواندم. خوشحال شد. گفتم: این شعرها را در مفاتیحی که ترجمه میکنم، در قسمت مربوط به زیارت امیرالمؤمنین مینویسم تا آنها نیز چاپ شود. سپس دست روی شانهام گذاشت و گفت: «تو مثل پسرم میمانی. میخواهم بقیه مفاتیح را تو ترجمه کنی.» و این کار را به عهده من گذاشت.
مفاتیح چاپشده در دستم بود. با لبخند به آیینه قدی توی اتاقم خیره شدم. بعد مفاتیح را برداشتم و به اتاق پدر بردم و کنار قرآنی که با خط خودم نوشته بودم، گذاشتم. پدر با اینکه به سختی بیمار بود، از جا برخاست. مفاتیح را از من گرفت، بوسید و گفت: آفرین پسرم! خوشحالم که قرآن و مفاتیح کمکم به خانه مردم میرود و تو مایه خیر و برکت برای مردم شدی. انشاءالله پیامبر اکرم(ص) از تو خشنود باشد!
شب بود. چشمانم را باز کردم. ماه در آسمان میدرخشید. به یاد خوابم افتادم از رختخواب برخاستم. دلم هوای زیارت آقا علی بن موسیالرضا(ع) را کرده بود. در خواب دیده بودم که به مشهد رفتهام و آقا را زیارت میکنم. از خدا خواستم، قسمتم کند که به زیارت آقا بروم. سپس بلند شدم و آهسته به اتاق کناری رفتم. لباسهایم را برداشتم و
داخل کیفی گذاشتم. تصمیم گرفته بودم به زیارت آقا بروم. به طاقچه اتاق نگاه کردم. هنوز تقویمی را که باید به پدر کمک میکردم تا آن را حساب کند، آماده نشده بود.
این وقت شب چرا بلند شدی، میخواهی چهکار کنی؟
همسرم بود. بیدار شده بود. گفتم: میخواهم به مشهد بروم.
با تعجب به من نگاه کرد. خوابم را برایش تعریف کردم. میخواستم تکلیفم را ادا کنم. احساس میکردم اگر نروم، کوتاهی کردهام. به همسرم گفتم: اگر بابا سراغم را گرفت، نگو کجا رفتم.
هنوز اذان صبح نشده بود که به راه افتادم. نخست به حرم حضرت معصومه(س) رفتم و پس از نماز، از آنجا راهی زیارت امام رضا(ع) شدم. در مشهد بودم که بابا از تهران به خانهمان آمده بود. وقتی دیده بود من نیستم، ناراحت شده بود.
وقتی به مشهد رسیدم، با زیارت آقا آرام گرفتم. قلبم مثل پرندهای بود که به دور ضریح میچرخید. با نگاهی اشکبار و دلی امیدوار، آرزوهایی که در سر به آنها میاندیشیدم، برای آقا گفتم.
در مشهد بودم که همسرم تماس گرفت و گفت: پدر گفته است زود برگرد. پدر از بدقولی و سفر ناگهانی من ناراحت شده بود. باید برای جبران بدقولیام کاری میکردم. شعری سرودم و با 24 نوع خط؛ خط کوفی، ثلث، ترسل، شکسته، نسخ، نستعلیق و... آنها را نوشتم و برای پدر با نامهای فرستادم. با این کار، دلم آرام شد و تصمیم گرفتم دو روز دیگر در مشهد بمانم. به قم که بازگشتم، وارد خانه شدم. بابا را دیدم که
داشت نامه مرا میخواند و میخندید. من از پشت دیوار گوش ایستاده بودم. همسرم که فهمیده بود من بازگشتم، چیزی نگفت و کنار پدرم نشست و با لبخند به او نگاه کرد. پدر گفت: حالا برایم نامه مینویسد:
ای پدر سایه تو بر سر من
باد دائم که زندگی این است
به وجود تو میخورم سوگند
که مرا مهر و عشقت آیین است
آنچه آموختی به من ز علوم
از همان دین، دلم خدابین است
هر کجا دعای من بر تو
خیر دنیا و دوست دولت و دین است
نمکین و متین تحکم توست
تلخی و تندیات چه شیرین است
طعم جان هر چه خواست از تو چشید
سفره دانش تو رنگین است
سخنت گر ز مسیر افلاک است
گاه از سرّ چین و ماچین است
گاه فقه و حدیث و علم کلام
گاه اصل حقیقت دین است
گاه سیر و سلوک و عرفان است
گاه اشعار نغز و تضمین است
وارد اتاق شدم. پدر به خنده افتاده بود. سلام کردم و بقیه شعر را خودم برایش خواندم:
من که خسته شده بودم، دوزانو جلوی بابا نشستم و معذرت خواستم. بابا گفت: عیبی ندارد. بلند شو! برو تقویم را بیاور که دارد دیر میشود. باید زودتر تحویلش دهیم.
هوا تاریک بود، برقها رفته بود. در ایوان ایستاده بودم و به آسمان نگاه میکردم. گاه شهابی سینه آسمان را میشکافت و نوری در دل آسمان ایجاد میکرد. به صور فلکی نگاه کردم. عظمت کهکشان و توانایی عظیمی که در ساختن این افلاک بهکار رفته بود، حیرتانگیز بود. شبهای بسیاری در میان حیاط میایستادم و با اسطرلاب، زاویههای مختلف آسمان را رصد میکردم. پدر هم کنارم میایستاد و بر اساس جدولی که درست کرده بود، به آسمان نگاه میکرد. جدول متشکل از معادلات ریاضی بود. پدر آن جدول را برای محاسبه نجومی و تعیین حالتها و حرکات ستارگان بهکار میبرد. صدایی شنیدم که میگفت:
بابابزرگ این چیه دستتان گرفتهاید؟
نوهام بود، دست روی سرش کشیدم و گفتم: اسطرلاب است، پسرم! پرسید: با آن چهکار میکنید؟ نفسی تازه کردم و با خنده گفتم: باباجان!
در قدیم برای اندازهگیریهای نجومی و ارتفاع ستارگان و برای برخی مسئلههای نجومی نیز استفاده میشده. نوهام که حالا مثل من اسطرلاب را در دست گرفته بود، از لابهلای آن به آسمان نگاهی کرد و گفت:
بابابزرگ! شما که تلسکوپ ندارید، چگونه محاسبات ریاضی را انجام میدهید؟
خندیدم. مانده بودم چه بگویم. گفتم: ای کاش در دانشگاهها نجوم قدیم را نیز تدریس میکردند تا مردم اینگونه با آن ناآشنا نباشند و این دانش از قلب پیران، به مغز جوانان منتقل میشد و مثل نهالی تازه جان میگرفت و رشد میکرد.
نوهام گفت: باباجان! حرکت ستارهها بر اثر قوانین ریاضی است. تا حساب و جبر و قواعد ریاضی را ندانیم، نمیتوانیم از حرکت آنها سر دربیاوریم.
او که از حرفهایم سر درنیاورده بود، باز ادامه داد: مثلاً میتوانید زمان خورشیدگرفتگی یا ماهگرفتگی را از قبل تعیین کنید.
خنده تلخی زدم و گفتم: پسرم، نوه عزیزم! این علم از گذشتههای دور به ما رسیده، یادگار خواجه نصیر طوسیو ابوریحان بیرونیاست. این علم سینه به سینه از قیاسالدین جمشیدو شیخ بهاییبه ما رسیده است.
نوهام متعجب و بهتزده به من چشم دوخته بود و من ادامه دادم: تقویمهایی که ما تهیه میکنیم، در گستردگی این علم گم است؛ کاری ندارد عزیزم!من سالها جلوی پدرم زانو زدم و درس نجوم خواندم، ولی پدر تو به لندنرفت و از آنجا فارغالتحصیل شد.
نوهام گفت: بابابزرگ! میشود من هم مثل شما علم نجوم یاد بگیرم؟ از شنیدن این حرف خوشحال شدم. نگاهی به او کردم و خندیدم. حالا دیگر برق آمده بود و سوسوی ستارهها پیدا نبود.
زنگ خانه به صدا درآمد. بیرون رفتم. کنار در، یک نامه افتاده بود. آن را باز کردم. چشمانم خطهای نامه را یکییکی دنبال کرد. با خودم تکرار کردم: فقط از شما این کار برمیآید! با سرعت به سمت میدان کِنِدی به راه افتادم. به کوچههای اطراف آن سرک کشیدم. دلم بیقرار بود. در نامه نوشته بود: بهائیان؛ این فرقه ضاله انگلیسی، میخواهند زمینی در اطراف میدان کندی بخرند و ساختمانی بسازند و تبلیغات خود را در تهران به راه بیندازند. همینطور که میگشتم، یکی پرسید: حاج آقا! اینجا چهکار دارید، دنبال کسی میگردید؟
پیرمردی بود. دلم میخواست حرف دلم را به کسی میگفتم، شاید کمی از غمم کاسته میشد. به سمت او رفتم و سلام کردم. پیرمرد گفت: اگر آمدهاید اینجا زندگی کنید، اینجا محله خوبی است. مانده بودم چه پاسخی به او بدهم. اگر میخواستم در این منطقه با بهائیان مبارزه کنم، بهتر بود خانهای داشته باشم. سرم را تکان دادم و گفتم: بله!
پیرمرد گفت: با من بیا! در این کوچه، حاجی رحیم میخواهد خانهاش را بفروشد. شما را پیش او میبرم. نمیدانستم چه سرنوشتی در انتظارم است. همهچیز را به خدا سپردم و بهدنبال پیرمرد به راه افتادم. به
خانه موردنظر که رسیدیم، در خانه را زدیم و وارد شدیم. خانه خوبی بود. یکساعت بعد خانه به اسم من شده بود؛ بدون اینکه پولی رد و بدل شود. من در اولین فرصت خانه خود را فروختم و به صاحبخانه دادم.
روزی به دیدن همان پیرمرد رفتم که خانه را برایم خریده بود. پیرمرد خوشحال بود؛ شاید به این دلیل که همسایهاش یک روحانی بود. از او پرسیدم: این اطراف زمین فروشی هم هست؟ پیرمرد تعجب کرد. به او لبخند زدم و گفتم: اگر زمین پیدا شود، به خواست خدا و با کمک مردم مسجدی میسازیم.
پیرمرد نفس راحتی کشید و خندهکنان گفت: آقا! خدا از دهانت بشنود. بعد ادامه داد: پشت خانه شما زمین بزرگی هست که میخواهند پنج میلیون بفروشند.
به فکر فرو رفتم. چطور میتوانستم اینهمه پول را فراهم کنم. بیاختیار گفتم: پنج میلیون! پیرمرد که از نگاه من فهمید، نمیتوانم این پول را تهیه کنم، ناراحت شد، ولی به روی خودش نیاورد. به یاد نامه آیتالله خوانساری افتادم. نوشته بود: بهائیان میخواهند در نزدیکی میدان زمینی بخرند و تبلیغات بهائیت راه بیندازند.
پیرمرد دستی در جیبش کرد. چند دانه نقل درآورد، به من داد و گفت: من شرایط فروش زمین را از حاجی بزاز میپرسم.
پیرمرد از من که جدا شده بود، درباره تصمیم من، به همه اهالی محل گفته بود. حتی پیش حاجی بزاز هم رفته بود و درباره ساخت
مسجد در این زمین با او حرف زده بود. فردای آن روز وقتی در خیابان راه میرفتم، مردم مرا نشان هم میدادند و درباره ساخت مسجد حرف میزدند.
پیرمرد از صبح تا غروب همراهم بود. انگار خدا او را به کمک من فرستاده بود. چند روزی گذشت. در یکی از بانکها حسابی باز کردم و مردم هم 150 هزار تومان کمک کردند، ولی کافی نبود. این کجا و پول زمین کجا؟ دیگر کاری از دستم برنمیآمد. خانهنشین شده بودم و کارم شده بود دعا و توسل. شبها تا صبح بیدار بودم و به ائمه اطهار(ع) توسل میکردم. در یکی از روزها نماز صبح را خوانده و مشغول دعا بودم که درِ خانه به صدا درآمد. در را باز کردم، حاجی بزاز از ماشین بنزی با شیشههای دودی بیرون آمد و سلام کرد. به نرمی پاسخش را دادم و او را به خانه دعوت کردم. با ناراحتی گفت: آقا به دادم برس! اصلاً این زمین مال شما، مال مسجد. من دیگر آن را نمیخواهم. با تعجب پرسیدم: چه شده است؟ گفت: راستش دیشب پدرم را در خواب دیدم. به من گفت: این زمین را باید برای مسجد بدهی.
به یاد توسلهای شبهای گذشته افتادم. جوابم را گرفته بودم. اشک آرام روی صورتم میغلتید، ولی من از ته دل احساس شادی و رضایت میکردم.
به عکس آیتالله بروجردی نگاهی کردم، دستم را روی سنگ قبر گذاشتم و فاتحه خواندم. آهی از ته دل کشیدم! انگار همین دیروز بود که آقا به مناشاره کرد، به بالای منبر بروم. دستور آقا را اجرا کردم. علما و بزرگان بسیاری در مسجد اعظم نشسته بودند. مجلس ختم مادر آقا بود. شهید بهشتی هم آمده بود.
سرم را بلند کردم و دوباره به عکس آقا نگاه کردم. چشمانش در عکس هم گیرایی خاصی داشت. دست روی خطهای سنگ قبر کشیدم و در خاطرات گذشته فرو رفته بودم که ناگهان پسر جوانی کنارم ایستاد و پرسید: با چه خطی نوشته؟ نگاهی به او کردم و گفتم: با خط ثلث و نستعلیق. او که تعجب کرده و شاید خیال کرده بود، من همینطوری چیزی گفتهام، سری تکان داد و رفت. فاتحهای خواندم و به راه افتادم. در راه پسر آیتالله بروجردی را دیدم. یادم آمد او به در خانه ما آمده و گفته بود: پدرم خیلی دستخط شما را دوست داشت. شما سنگ قبر آقا را با خط زیبایی مرقوم بفرمایید!
تمام مدتی که سنگ قبر آقا را مینوشتم، گریه کردم. وسط سنگ را با خط ثلث و اطرافش را با خط نستعلیق نوشتم. به دستهایم نگاه کردم. حالا دیگر توانی در آن نبود.
جلوی حرم حضرت معصومه(س) ایستاده و در حال خواندن زیارتنامه بودم که شخصی جلو آمد و سلام کرد. همسن و سال خودم بود و لباس خادمان حرم را پوشیده بود. پاسخ سلامش را که دادم.
پرسید: مرا میشناسید؟ با دقت نگاهش کردم و گفتم: نه. گفت: آقا! در مدرسه شاگرد شما بودم. با خنده گفتم: شما که همسن من هستی؟ گفت: آقاجان! یادتان نیست، من کلاس چهارم بودم و شما کلاس پنجم بودید.
یاد وقتی افتادم که معلم خط کلاس چهارم شدم. مدرسه برای کلاس چهارم معلمی نداشت و من را که خط زیبایی داشتم، برای درس دادن به کلاس چهارم فرستادند. بچهها اول فکر کردند من همکلاس جدیدشان هستم، ولی وقتی سرمشق را روی تخته سیاه نوشتم، فهمیدند که من معلمشان هستم. سخن مرد رشته افکارم را پاره کرد: «شما خط نستعلیق درس میدادید.» حالا دیگر او را به خاطر میآوردم. با هم رفتیم و جلوی ایوان مسجد اعظم نشستیم. کمی که با هم حرف زدیم، از او خداحافظی کردم و به سمت بیرون حرم به راه افتادم.
دوباره همان جوانی را دیدم که کنار قبر آیتالله بروجردی دیده بودم. با عجله جلو آمد و پرسید: شما آقای مجاهدی را میشناسید؟ با تعجب گفتم: مگر تو ایشان را میشناسی؟ گفت: بله. گفتم: او مدتی در زمینه شعر شاگرد ما بود. پرسید: شما آقای مصباح هستید؟ گفتم: بله. با خوشحالی گفت: استاد مجاهدی به من گفته بود معلمشان یک روحانی است. وقتی گفتید سنگ قبر آقا ثلث و نستعلیق است، حدس زدم که شما باید همان آقای مصباح باشید.
جلوی ساختمان که رسیدم، دیگر مهر و موم نبود، برای خودش موزهای شده بود. خوشحال شدم، ولی نه مثل وقتی که این ساختمان را ساخته و اثاثیه آن را فراهم کرده بودیم.
آقا به نظرتان خوب شده؟!
لبخندی زدم، آهی کشیدم و گفتم: ای کاش چندین سال پیش که ما زحمت کشیدیم، باز میشد! ای کاش در آن سالها رژیم دست روی آن نمیگذاشت و اجازه میداد به جز موزه، دانشگاهی هم دایر میکردیم!
پسر آقای اسلامی بود. پرسید: شما میخواستید چه مرکزی به راه بیندازید؟
به قرآنهای خطی که در این مجموعه بود، نگاه کردم و گفتم: دانشگاه هنر؛ هنرهای اسلامی. با تعجب پرسید: هنرهای اسلامی؟ گفتم: بله، خط؛ انواع خط نستعلیق و ثلث و کوفی و... . وقتی نگاه متعجب پسر حاج شیخ عباسعلی اسلامیرا دیدم، گفتم: من 22 نوع خط میدانم و یکییکی خطها را برایش نام بردم؛ خطهایی که شاید او اصلاً نمیشناخت. بعد ادامه دادم: ما میخواستیم تهذیب و حتی خط و نقاشی را که الان رایج شده است، در این مکان تدریس کنیم.
من حرف میزدم و او به عمامهام چشم دوخته بود. نمیدانم چرا؟ شاید به این میاندیشید که اگر من آن موقع، رئیس دانشگاه میشدم، برای رژیم خیلی افت داشت.
ساختمانی را خودمان تهیه و لوازمش را خریده بودیم، ولی آنها نگذاشتند کار کنیم. چند قدم طول سالن را رفتیم تا به بیرون رسیدیم. حالا خوشحال و راضی بودم، از اینکه ساختمان، موزه شده بود.
همه علما و بزرگان کنار اتاق نشسته و به من چشم دوخته بودند. من کنار آیتالله گلپایگانی نشسته بودم. خستگی سفر هنوز در تنم بود. تازه از سفر لندن برگشته بودم. آقای گلپایگانی مرا بهعنوان نماینده، هفت ماه به آنجا فرستاده بود تا درباره اسلام و تشیع تبلیغ کنم. نامههایی را که به زبان انگلیسی بود، جلو آقا گذاشتم و گفتم: این چند نفر، از استادان دانشگاه بودند که مسلمان شدهاند. همه منتظر بودند تا من بیشتر درباره سفر و کارهای صورتگرفته صحبت کنم. آقای مرعشی نجفیهم درخواست کرد، این جریان را با شعر بگویم. من گفتم:
به لندن آمدم و اسم باستان دیدم
تحولات شگفتآور زمان دیدم
... مهمتر از همه بیبندوباری نسل جوان
نشان نخواسته از خویش بینشان دیدم
و...
همه با اشتیاق گوش میدادند. گویا اوضاع لندن را بهخوبی میدیدند. وقتی اوضاع لندن را ترسیم کردم، آیتالله گلپایگانی نگاهی به من کرد و فرمود: تو برای مردم ایران در خارج از کشور چه فکری داری؟ برای خارجیها چه فکری؟
در پاسخ ایشان گفتم: اجتماع مثل یک خانواده است. من وقتی به لندن رفتم، کسانی را که آنجا زندگی میکردند، مثل خانواده خودم دیدم و برای تربیت بچههای آنها تلاش کردم، مثل بچههای خودم.
آقا با شنیدن حرفهای من نفس راحتی کشید. سرش را تکان داد و گفت: مرحبا، آفرین!
آقا در سال 1350 در نامهای به من دستور دادند، نماینده همیشگی ایشان در خارج باشم و من در این 24 سال غربت و دوری از وطن، به این دلخوش بودم که دست انسانی را بگیرم و با هدایت اوبه راه خدا و اسلام به وظیفهام عمل کنم. بعد از آنکه آقا از دنیا رفت، دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و به ایران آمدم. به محض ورود به ایران، بر سر مزارشان رفتم و از همه دلتنگیها و سختیهای این چند سال غربت و دوری گفتم. اشک آرام از چشمانم جدا میشد و روی قبر آقا میریخت. اگر آقا بود، دست مرحمتی بر سرم میکشید و من همه غمها و دلتنگیها را فراموش میکردم.
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
بانک اطلاعات اندیشمندان مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما در رابطه با آیتالله شیخ عباس مصباحزاده علاوه بر چاپ نوشته حاضر، ضبط تعداد 234 دقیقه راش، در آرشیو خود نیز اطلاعات مکتوب از اینشخصیت را دارا میباشد و هرگونه تقاضا از طرف محققین، برنامهسازان و علاقمندان را پاسخگو و آماده دریافت اطلاعات در این خصوص میباشد.
تلفن تماس: 2933830 ـ 0251
آدرس سایت الکترونیکی:
www.irc.ir Email: Farzanegan@irc.ir