ghaemiyeh.com
سرشناسه : امینی، محمدهادی، 1314 - 1379.
عنوان و نام پدیدآور : گوهر قم: زندگینامه حضرت فاطمهمعصومه (علیهاالسلام)/ تالیف محمدهادی امینی؛ ترجمه سیدمرتضی سیفی.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر، 1384.
مشخصات ظاهری : 152 ص.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت حضرت فاطمهمعصومه و مکانت فرهنگی قم؛ 37.
شابک : 9000 ریال: 964-8567-37-9
یادداشت : عنوان عطف: گوهر قم.
یادداشت : کتابنامه: ص. 147-152؛ همچنین بصورت زیر نویس.
عنوان عطف : گوهر قم.
عنوان دیگر : زندگینامه حضرت فاطمهمعصومه(ع)
موضوع : معصومه(س) بنت موسیکاظم(ع)، - 201؟ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : سیفی، مرتضی، مترجم
رده بندی کنگره : BP52/2/م6گ9 1384
رده بندی دیویی : 297/976
شماره کتابشناسی ملی : 3996351
گوهر قم
زندگینامه حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام
تألیف:
محمد هادی امینی
ترجمه:
سید مرتضی سیفی
امام جواد علیه السلام فرمود: هرکس قبر عمّهام را در قم زیارت کند بهشت الهی ارزانی او باد.
خدای من! تو پناهگاه منی به هنگامی که راهها با همه وسعت بر من دشوار شوند و فراخنای زمین بر من تنگ گردد.
خدای من! مرا به نیکی فرمان دادی، نافرمانی کردم. مرا از بدیها نهی کردی و من مرتکب منهیات شدم. اکنون نه بهانهای دارم تا از آن چه رفته معذرت خواهم و نه پشتیبانی تا از او یاری جویم.
خدای من! روزیِ حلالت را بر من بگستران، و عافیت در بدن و دین عطایم فرما، واز وحشتی که دارم در امان دار و مرا از آتش دوزخ رها گردان.
خدای من! مرا با سیاست کیفر نفرما و به عذاب ناگهانی گرفتار نساز و بدی جنّ و انس بدکردار را ازمن دور ساز.
خدای من! از دانش مخزونت مرا یاد ده، و با پرده ستاری خود محفوظم دار، و هستیام را با حقایق مقربان درگاهت مزیّن فرما و راه و روش اهل گرایش بسویت را به من بیاموز.
گزیدهای از دعای عرفه
این اثر را به پیشگاه مقدس حضرت بقیةالله الأعظم، حجت خدا بر خلق، خاتم اوصیای رسول گرامی اسلام، مهدی منتظر - أرواحنا له الفداء - تقدیم میدارم.
یا ابن الحسن! اثر حاضر که بازگو کننده زندگی عمهات - کریمه اهل بیت علیهم السلام- فاطمه، دختر جدّ بزرگوارت امام موسی کاظم علیه السلام است به حضورتان تقدیم میدارم و امیدوارم به خواست الهی مورد قبول حضرتعالی واقع گردد و از این طریق مورد اقبال عموم قرار گرفته، از آن بهره کافی و حظّ وافی برده شود.
محمد هادی امینی
مقدمه کنگره... 1
پیشگفتار... 5
دلیل تألیف کتاب... 12
فاطمه محدّثه... 40
فاطمه در جستوجوی برادر... 55
وفات و محل دفن فاطمه علیها السلام... 77
زیارت و بارگاه فاطمه علیها السلام... 90
مزار بانو فاطمه معصومه علیها السلام... 108
کرامات فاطمه علیها السلام... 115
در جوار فاطمه علیها السلام... 128
مصلای فاطمه علیها السلام... 133
سخنی با یعقوبی... 138
فهرست منابع... 147
حضرت امام صادق علیهالسلام:
«حرم ما اهل بیت علیهمالسلام، شهر قم است. آنجا بانویی از فرزندانم به نام فاطمه دفن میشود، بهشت بر هر که اورا زیارت کند، واجب میگردد»(1).
قم که به لقب «حرم اهل بیت علیهمالسلام» مفتخر گردید، نه تنها به جهت وجود مردمی است که در آن به حسنِ عبادت و توحید عبادی در قیام و رکوع و سجود شناخته شدهاند(2)، و در آرمان شهر اسلامی گرد حضرت مهدی علیهالسلام اجتماع کرده و به یاری آن حضرت قیام خواهند نمود، و نه صرفا به جهت وجود بزرگترین حوزه علمی و حدیثی و معرفتی شیعه در آن، بلکه این شهر مفتخر است که چونان صدفی زمینی، گوهر آسمانی و ملکوتی فرزند باب الحوائج الی الله را در بر گرفته و مسجد اولیای الهی گردیده است. اگر در گذشته شهر قم محل محدّثان بزرگ و معبد و سجدهگاه فاطمه معصومه علیها السلام
بوده، امروزه نیز پرچمدار فرهنگ ناب فقه جعفری علیهالسلام و معنویت و عرفان بوده و ضمن تربیت و پرورش یاران امام عصر ارواحنا فداه، زائران حضرتش را با معارف بلند دینی میزبانی میکند. آری، «زیبد اگر خاک قم به عرش کند فخر(1)».
قم، شهری است که بر ولایت و مودّت اهل بیت علیهمالسلام پایهگذاری شده و به همین جهت، پایگاهی برای علویان و شیعیان و دژ تسخیرناپذیری علیه ستمگران بوده است و ائمه علیهمالسلام با تعبیراتی خاص و بلند از این شهر یاد کردهاند(2).
از هنگامی که شهر قم مسکن حضرت ستی، فاطمه معصومه علیها السلام گردید، بُعد فرهنگی و معنوی آن در کنار تحوّلات اجتماعی و سیاسی متحوّل و شکوفا شد، و از چنان موقعیتی برخوردار شد که جناب حسین بن روح رضوان الله علیه، از نوّاب اربعه، تأیید محتوای یک کتاب علمی و فقهی را مشروط به نظر مساعد علمای قم نمود(3). وجود حوزه غنی و بزرگ شیعه، در این شهر و دفاع علمی از اسلام راستین به وسیله تألیف کتابها، اعزام مبلّغان و زادگاه انقلاب اسلامی بودن و... همه و همه به برکت وجود فرزند رسول خدا، کریمه اهل بیت علیهمالسلام در این شهر است.
از آنجا که سال 1383 ه .ش. با یک هزار و دویست و پنجاهمین
سالگرد ولادت آن حضرت، و نیز با پایان تجدید طلاکاری گنبد مطهر - که در زیبایی کم نظیر و بلکه بی نظیر است - مقارن شده، به منظور معرفی بیشتر آن حضرت و تبیین جایگاه ویژه شهر قم در ترویج فرهنگ تشیّع، به دستور تولیت عظمای آستانه مقدّسه، حضرت آیة الله مسعودی دامعزه «کنگره بزرگداشت شخصیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام و مکانت فرهنگی قم» شروع به فعالیت نمود. و در چهار موضوع ذیل:
الف. حضرت معصومه علیها السلام و آستانه مقدسه؛
ب. قم و فرهنگ تشیّع؛
ج. حوزه علمیه قم؛
د. انقلاب اسلامی در قم،
با محوریّت آستانه مقدّسه، دهها جلد کتاب در موضوعات فوق که اکثر آنها جنبه تألیف داشته و برخی دیگر جنبه تراثی دارد و توسط محققان تألیف و تصحیح شده، اهتمام ورزیده است.
آثاری که در محورهای فوق تدوین و نگارش یافته تنها قدم کوچکی است که میتواند نقطه شروعی برای تحقیقات گسترده و عمیقی باشد که سزاوار موضوعات یاد شده است.
کتاب حاضر ترجمه اثر سودمند و مفید مرحوم محمد هادی امینی تحت عنوان «فاطمه بنت الامام موسی الکاظم علیه السلام» است که به بررسی و تحقیق و کاووش در برخی ابعاد وجودی والاترین گوهر قم و صدف وجود پرداخته و جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای سید
مرتضی سیفی از عالمان و فرهیختگان بُناب آن را ترجمه و اینک با عنوان «گوهر قم» ضمن مجموعه آثار کنگره عرضه میگردد. در اینجا لازم است که ضمن آرزوی ترفیع مقام حضرت علامه امینی و فرزند ایشان، تشکر و قدردانی خود را از مترجم اثر حاضر اعلام کرده، همچنین از تولیت آستانه حضرت آیة الله مسعودی، معاون محترم اداری مالی آستانه و مدیر عامل انتشارات زائر جناب آقای فقیه میرزایی و مدیریت فرهنگی حجةالاسلام والمسلمین عباسی که تلاش فراوانی در این امر داشتهاند، نهایت امتنان و سپاس را داریم.
بر خود لازم میدانم که اذعان و اعتقاد قلبی خود را ابراز دارم که اگر توفیقات خدای متعال و عنایات کریمه اهل بیت علیهمالسلام نبود، از برداشتن کوچکترین قدمی در این راه عاجز و ناتوان بودیم.
و ما توفیقی الا بالله، علیه توکلت و الیه انیب
احمد عاب-دی
دبیر کنگره
خاندان پیامبر و فرزندان علی و فاطمه علیهم السلام در طول زندگی به اندازهای بار حزن و اندوه و رنج و زحمت و مصیبت و درگیری را بردوش کشیدهاند که از آغاز خلقت تاکنون، سابقه ندارد. آنان در خلال این مراحل سخت و طاقت فرسا و اوضاع تیره و تار، صبور، امیدوار، باوقار و طمأنینه بوده و فضل و خشنودی حق را خواستار بودند. آنان رو به صحرا و بیابان گذاشتند و بیهیچ راهنمایی، به راه افتادند و به سختی و مشقت و تنگدستی دچار شدند. شهر و دیار و خانواده را ترک گفته و در هیچ منزلی به طور دائم اسکان نیافتند. نه پناهگاهی بود تا آنان را در برگیرد و نه مکانی که آنان را دور هم جمع کند.
همه این امور به خاطر قساوت حاکمانی بود که بر مسند خلافت اسلامی - که از ناحیه پیشینیان آنان از زمان وفات رسول مکرّم اسلام، غصب شده بود - تکیه زده بودند و با شدت و خشونت فراوان با آنان برخورد میکردند بدون آن که از شرف و انسانیت بویی برده باشند و از رفتار ناشایست خود شرمسار گردند.
دودمان پیامبر وطن مادری خود را ترک کردند و از شهر جدشان - مدینه منوره - دور افتادند و به صورت گروههای متنوع و مختلف در آمدند و روزگار، آنان را از یکدیگر پراکنده ساخت؛ اما آنان در برابر ظواهر فریبنده مادی تسلیم نشدند و در مقابل بندگان شیاطین سر فرود نیاوردند و مقام و منزلت دنیوی آنان را از راه به در نکرد و خشونت و بدخویی حاکمان و روی آوردن به بیابانهای بی آب و علف، هیچ کدام، آنان را از یاد خدا و اقامه نماز و پرداختن زکات باز نداشت.
آن چه گفته شد، فقط به مردان خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خلاصه نمیشود؛ بلکه زنان جلیل القدر از ذرّیه طاهره و زنان دانشمند و فاضل از دختران فاطمه زهرا سلام الله علیها نیز - به دلیل آراسته بودن به فضائل اخلاقی از قبیل صبر و ثبات قدم، شهامت و شجاعت و مردانگی و وقار و مقاومت و ایستادگی در مقابل ستم که خداوند همه آنها را در وجود ایشان به ودیعت گذاشته است - دارای آن حالات و اوصاف بودند.
چگونه چنین نباشند در صورتی که جدایی از شهر و اهل و عیال و پراکنده شدن خانواده و تحمل رنج و مشقّت به خاطر خدا و رسیدن به خشنودی الهی، بر آنان سهل و آسان مینمود... و بدین خاطر خداوند متعال آن چه را که به احدی نداده، به آنان بخشیده است.
هر شریفی در قبال شرف آنان گردن خم کند و هر متکبری به فرمان ایشان تن در دهد و هر جباری در برابر فضل آنان خضوع کند و هر چیزی در برابر آنان اظهار ذلت و خواری نماید. زمین به نور ایشان تابان و رستگاران به ولایت آنان رستگار گردند. به وسیله ایشان طریق
رضوان پیموده شود و بر هرکس که منکر ولایت ایشان است خشم رحمان باشد. این آیه به همین معنا اشاره دارد:
«ومن یخرج من بیته مهاجراً الی اللّه و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع أجره علی اللّه و کان اللّه غفوراً رحیماً»(1)
شعر:(2)
و لک فی ذات الاله و ان یشأ یبارک علی أوصال شلو ممزّع
وقتی که به عنوان یک مسلمان کشته میشوم ترسی ندارم که کدامین مکان قتلگاه من خواهد بود. زیرا کشته شدن من در راه خداست و اگر او خواهد به اعضای جسد پراکنده من برکت میدهد.
زنان بزرگوار عترت طاهره و آنان که در دامن ولایت و امامت بزرگ شدهاند، همگی به ارزشهای والای انسانی آراسته بوده و به عنوان نمونههای برجسته اخلاقی برگزیده شده و به فضیلت و طهارت معروف و مشهور بودند. نکوهش نکوهشگران، آنان را از پیمودن راه خدا باز نمیداشت و هیچ مانع درونی و بیرونی آنان را از پرستش خدا و هدایت مردم و رعایت پرهیزکاری جلوگیری نمیکرد و بدین لحاظ، مسئلهای که آنان را به سوی انحراف و گمراهی و خروج از راه حق بکشاند برای آنان پیش نیامده است.
اهل بیت عصمت و طهارت با وجود آن که با انواع ستم و قساوت و بیرحمی و یورش و دشمنی و دوری ازاهل و دیار واذیت و آزار رو به
رو بودند، ولی در برابر این مسائل صبر و شکیبایی پیشه کرده و به رحمت و پاداش الهی امید وار بودند و مشغولیتی غیر از تهلیل (لا اله الاّ اللّه)، تکبیر (اللّه اکبر)، ترجیع (انّا لله و انا الیه راجعون) و استغفار (استغفر الله ربی و اتوب الیه) گفتن، نداشتند.
کسانی که همچون مصیبتی به آنان رسد گویند: ما از خداییم و به خدا باز میگردیم. بر اینان درود پروردگارشان و رحمت او باد و اینانند که رهیافتهاند.(1)
از میان این زنان بزرگواری که شرح حالشان گذشت، حضرت فاطمه دختر (سبط الشهید) امام حسین علیه السلام است که قبلاً بحث و گفتگو مفصلی در حدود یکصد و پنجاه و دو صفحه دربارهایشان نوشته و به یاری خداوند متعال به زیور چاپ آراسته گردید.
امروز در برابر شما بحث وگفتگوی جدیدی درباره کریمه اهل بیت جناب فاطمه دختر امام موسیبن جعفر علیها السلام، قرار دارد. بعد از آن که تألیف کتاب اول به پایان رساندم و مورد قبول و تعظیم و تکریم خوانندگان گرامی واقع شد و به زبان فارسی ترجمه گردید، خیلی از آنها درخواست کردند تا درباره دختر موسی بن جعفر علیهما السلام اثر جدیدی را تألیف نمایم؛ زیرا نیاز به این بحث در کتابهای عربی احساس میشود. و از داستان زندگی آن بانو در کتابهای سیره و تاریخ مطالب اندکی وجود دارد که آنها برای محقق و پژوهشگر فائدهای در بر ندارد.
1) 1. سوره بقره: 2، آیه 157.
علاوه بر این، برای تألیف این اثر دلیل دیگری نیز وجود دارد که در خاتمه این فصل آن را یادآور خواهم شد.
در واقع، تاریخ خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و حتی بانوان و دخترانشان - علیرغم آن که در طول تاریخ، به دلایل مختلف سیاسی و اوضاع و احوال حاکم که در دو عصر تاریک اموی و عباسی بر آنان گذشته و باعث شده تا اخبارشان گم گشته و یاد و نام آنان فراموش شده و نشانههای شخصیت آنان و خطابهها و سخنان حکمت آموزشان پراکنده شده؛ به طوری که، هم اینک جز مطالب اندکی که از عدد انگشتان تجاوز نمیکند به دست ما نرسیده است، با وجود همه این مسائل - شایسته است که مورد بحث و گفت و گو قرار گیرد و آثار متنوعی درباره زندگی آنان تألیف گردد و شرح حالشان و ابعاد اجتماعی و سیاسی و اخلاقی زندگی آنان برای عموم مردم تبیین گردد و مردم به سمت و سوی آنان سوق داده شوند.
حضرت معصومه علیها السلام از خاندان مطهر علوی و از نوادگان صدیقه طاهره میباشد. دختران صدیقه طاهره، همگی زنانی پاکدامن و دانشمند و محدّثه و مهاجر بودند که خداوند آنان را به ملکه خرد و هدایت و ایمان و ثبات و عزم راسخ و ایثار و فداکاری اختصاص داد و عفت و طهارت و انگیزههای قوی، حق، غلبه و کمال را در آنان به ودیعت گذاشت. و آنان از اموری که باعث ذلت و خواری و خوف و سر تسلیم فرو آوردن در برابر دشمن و انحراف از حق میشد، دوری میکردند.
این بانوی محدثه و عابده و دلاور، آن چنان که تاریخ میگوید، دختر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام است و از طریق اجداد طیبهاش به علی علیه السلام میرسد. مادرشان کنیز بود و به او «سکن النوبیه» و «نجمه» گفته میشد و برخی «خیزران» و «صقر» و «أروی» نیز گفتهاند. کنیه ایشان «امّالبنین» است. وقتی امام رضا علیه السلام به دنیا آمد آن بانو «طاهره» نامیده شد(1). مادر امام رضا علیه السلام و مادر حضرت فاطمه معصومه علیها السلام یکی است.
او به تصریح [برخی] مورخان، در سال 183 هجری، در مدینه منوره چشم به جهان گشود و از سینه امامت و ولایت شیر خورد.(2)و در خاندان ایمان و طهارت بزرگ شد و از پدر بزرگوارش ارزشهای والای انسانی را به ارث برد؛ به طوری که در عقیده، عبادت، دانش، حکمت، طهارت نفس، عفت، ادب، نسب نبوی و شرف علوی و طهر فاطمی، مثلِ اعلا و نمونه روشن محسوب میشود.
حضرت فاطمه زیر نظر برادرش امام رضا علیه السلام بزرگ شد؛ زیرا از آغاز ولادتش، پدر او به دستور هارون الرشید دستگیر و در طول زندگانی اش روانه زندان شد. بدین جهت، برادرش سرپرستی او و دیگر خواهران و برادرانش را بر عهده گرفت. حتی تمام یتیمان و بیخانمانِ خاندان علی و فرزندان حسن علیهما السلام و آنان که پدرانشان به شمشیر
جور و ستم در قیامها و جنگها در سرزمینهای مختلف کشته شده بودند و قبلاً تحت حمایت پدرش امام موسی کاظم علیه السلام قرار داشتند، تحت حمایت و نگهداری او قرار گرفتند.
در روایت آمده که امام 500 نفر عائله داشت و مرتب مخارج آنان را پرداخت مینمود. این عمل امام و بر عهده گرفتن هزینه نیازمندان نمونه روشنی از عطا، بخشش، نجابت، انفاق در راه خدا، پاسداری و حمایت از فضیلت، برچیدن رذیلت و از بین بردن فقر و نداری است. این عمل کریمانه امام از جهاد با شمشیر و بذل خون و مال و خانواده در راه خدا کمتر نیست(1).
به تحقیق، فاطمه معصومه علیها السلام دارای دین استوار و راستین بود و از ما سوی الله بریده و به خداوند پیوسته بود. او در نهایت تقوا و پارسایی و زهد قرار داشت.
چگونه چنین نباشد در حالی که پدرش پیشوایی جلیل القدر و عظیم الشأن و تلاشگری بزرگ و انسانی سخت کوش بود که به بندگی خدا، معروف و بر انجام دادن واجبات الهی، مراقب و به صاحب کرامت بودن، مشهور بود و شب را با قیام و سجود به پایان میبرد و روز را با دستگیری از فقیران و روزه سپری میکرد و به دلیل آن که دارای حلم فراوانی بود و از کسانی که به او تعدّی و ظلم میکردند گذشت میکرد، کاظم خوانده میشد و شخص خطاکار را به احسانش مجازات میکرد و با عفو و گذشت با مجرم برخورد میکرد.
1) 1. «بطل فخ» ص 139.
به خاطر عبادت فراوانی که انجام میداد، عبد صالح خوانده میشد و در عراق به باب الحوائج معروف بود؛ چرا که حاجات کسانی که به خدا توسل میجستند به برکت وجود او برآورده میشد، کرامتهای حضرت عقلها را به حیرت وا میدارد و هر انسانی تصدیق میکند که در پیشگاه خداوند دارای مقام و منزلتی استوار و ابدی است(1).
حقیقتی که گریزی از آن نیست این است که برای تألیف این اثر حکایتی است که در اینجا به عنوان یک سند ماندگار تاریخی ذکر میکنم؛ زیرا - علاوه بر دلیلی که برای تألیف اثر حاضر قبلاً در آغاز فصل گفته شد - این حکایت عامل اصلی در پیدایش این اثر است.
وطن اصلی خودم، نجف اشرف را در سال 1391 هجری به دلایل سیاسی - که بعد از چاپ و نشر کتابم «بطل فخّ» بر من پیش آمد - ترک گفتم و در تهران اقامت گزیدم.
شعر:(2)
فما ارتضت بی و لم أرض بها وطنا إذ لم یخلق أوطانا لنا الزمن
«میگویم هرگاه در شهری زمانی بر من گذشت، آن شهر برایم وطنی گردید که به زودی مرا واله و حیران ساخت».
«پس آن شهر مرا خشنود نساخت و من به وطن بودن آن، رضایت
ندادم، زیرا روزگار برای ما وطن نیافریده است».
بعد از سکونت در تهران، همچنان به همان عادت و روش دیرین ادامه داده و به طور پیوسته مشغول بحث و تحقیق و تألیف شدم. گاه و بیگاه به شهر قم میرفتم و برای پابوسی آستانه مقدسه فاطمه معصومه علیها السلامشرفیاب میشدم.
تا این که به خاطر تحولات سیاسی که در کشور ایران به وقوع پیوست، عارضه جسمانی پیدا کردم و با این که سفرهای پی درپی به قم میکردم مرا از تشرف به حرم مطهر باز میداشت.
مدت چهار سال به همین منوال گذشت و از رفتن به زیارت آن حضرت خودداری میکردم، تا آن که به حسب اتفاق به منزل علامه جلیل القدر جناب محمد فاضل طباطبایی حائری (از خاندان صاحب ریاض) در شهر ری (شاه عبدالعظیم حسنی ره) رفتم و در مجلسی که به مناسبت وفات مادرشان برپا شده بود حضور پیدا کردم و در کنار یکی از آقایان فضلا - که قبلاً او را نمیشناختم و ملاقات نکرده بودم - نشستم. و ایشان خطیب بزرگوار حاج سیدحسین فرزند علامه خطیب حاج سیدحسن درفشان خراسانی بود.
بعد از استقرار در مکانی که برای ما اختصاص داشت، سید حسن [حسین] گفت: شما امینی هستی؟ جواب دادم: بله. گفت: آقا جعفر مجتهدی (یکی از نادرین روزگار و مرد عابد و زاهدی که به کرامت و تهجد و عبادت و راستی و صداقت معروف است) مایل است با شما دیداری داشته باشد و مرا امر فرموده که این پیام را به شما برسانم و
اشتیاق فراوان او را برای دیدار شما ابلاغ نمایم.
عرض کردم: ایشان را نمیشناسم و نشانی منزلشان را نمیدانم.
پاسخ داد: ایشان در قم زندگی میکنند و این، نشانی منزلشان است.
مجلس پایان یافت و بعد از چند روز به مقصد قم حرکت کردم و به منزل او رفته و به حضور او شرفیاب شدم. او مرا نمیشناخت و قبلاً مرا ندیده بود. خودم را معرفی کردم و او با جملاتی که گویای لطف و محبّت و کرامت بود به من خوش آمد گفت. بعد فرمود: چرا شما به زیارت فاطمه معصومه علیها السلامنمیروی؟ چگونه خویشتن را از این فیض منع میکنی و جفا میکنی؟
قضایا و مسائلی که مرا آزار میداد با او در میان گذاشتم. عرض کردم: حوائج و خواستههایی داشتم و مدتی برای آن بانو عرضه کردم اما پاسخی نشنیدم و جوابی نگرفتم؛ لذا زیارت ایشان را ترک کردم و تا به امروز به زیارت ایشان نرفتهام.
فرمود: بانو، ترک زیارت شما را نمیپسندد و تمام خیر، سعادت، رستگاری و حاجت روا شدن در زیارت آن بانو نهفته است و اگر خدا بخواهد به حول و قوه الهی خواستههای تو تحقق مییابد. «و عسی أن تحبوا شیئاً و هو کره لکم...». شاید خیر و صلاح دنیا و آخرت شما در دیر برآورده شدن حاجات شما باشد. آن بانو کریمه اهلبیت اند و شایسته نیست که انسان از زیارتش خودداری کند و به آستانِ او توسل نجوید او را زیارت کن و به رویّه پیشین خود برگرد و زیارت آن بانوی بزرگوار را دوباره از سر بگیر و یک بحث علمی و ادبی به زندگی ایشان
اختصاص بده.
از شنیدن سخنانش بهت و حیرت تمام وجودم و مشاعرم را فراگرفت و از ملاقات با او پرسشهای درونی من آسودگی یافت. این
مرد چگونه و از کجا به این شکل صحیح میدانست که زیارت حضرت معصومه علیها السلام را ترک کردهام؟
بعد از آن که با او پیمان بستم که سخنانش را بشنوم و به خواستهاش عمل نمایم از نزد او برخاستم و به زیارت بارگاه ملکوتی حضرت فاطمه معصومه علیها السلام شرفیاب شدم. از آن چه که رخ داده بود با او سخن گفتم و با او عهد بستم که اگر خداوند توفیق دهد و مرا یاری نماید درباره زندگی ایشان کتابی بنویسم. به تهران برگشتم و چند هفته سپری نشده بود که شروع به نوشتن کتابی کردم که هم اکنون در مقابل شما قرار دارد.
هر انسان شریفی که در این کتاب نظری بیفکند، تمام فضائل و کمالاتی را که فاطمه معصومه علیها السلام از پدر و اجداد طاهرینش به ارث برده، خواهد یافت.
این فضائل و کمالات گویای آن است که ایشان نسبی روشن و شرفی عالی و گوهری والا و کرامت و عزتی آسمانی و طهارتی واقعی دارند که پیوسته از یک نسل طیّب و پاکیزه به نسل مطهر و پاکیزه دیگری انتقال یافته و از سینه ایمان و رسالت و امامت شیر خورده به طوری که هیچ شرافتی و نسبی و خاندانی با او برابری نمیکند. و خداوند متعال این خاندان را از هر گونه لغزشها و آلودگیها مصون
داشته و از فتنهها حفظ نموده و پاک و مطهر فرمود.
در خاتمه، از خداوند متعال میخواهم مطالب این کتاب را برای خوانندگان مفید و سودمند قرار دهد و آن را زمینهای برای تألیف بهتر و برتر قرار دهد و به لطف و کرمش آن را بپذیرد و مرا به آن چه که در آن
خیر و راستی و خشنودیش هست موفق بدارد و سرانجام همگان را به خیر و نیکی ختم نماید.
«ربّنا علیک توکّلنا و إلیک أنبنا وإلیک المصیر»
شکر پیوسته و دعای وافر من نثار کسانی باد که در این تلاش یاریام نمودهاند و با احساسات، عواطف گرم، بزرگواری با نشاطی سرشار از ایمان مورد لطف قرار دادند. از خدای بزرگ میخواهم آنان را در سایه حمایت و حراست خود قرار دهد و خطاهای ما را اصلاح نماید و به پیمودن طریق حق، خیر، دوستی و راستی، موفق دارد و ما را نصرت و یاری فرماید، که او بهترین سرور و صاحب توفیق است.
بارخدایا! مرا به حیات و ممات محمد و آل محمد زنده کن و بمیران، جان مرا بر آیین آنان بگیر و در زمره آنان محشور فرما و لحظهای در دنیا و آخرت میان من و آنان جدایی نینداز.
تهران - ایران 1363 شمسی / 1405 قمری.
محمدهادی امینی
عفیالله عنه و عن والدیه
در مورد تعداد دختران گرامی امام موسی بن جعفر علیهما السلام از جهت مادران، در سخنان مورخان اختلافات متعدد و نظرات متقابل و اقوال گوناگون وجود دارد. این اختلاف در دختران حضرت خلاصه نمیشود، بلکه در تمام فرزندان و نوادگان ائمه معصومین علیهم السلام به صورت کلی جریان دارد؛ به طوری که نسبت به فرزندان یک امام در میان مورخان اتفاق نظر پیدا نمیشود تا چه رسد به همه ائمه علیهم السلام؛ از همه جوانب. این اختلاف نظر از دو عامل نشأت میگیرد ومن از روزگاران قدیم در خلال بحثهای تاریخی به آن دو عامل دست یافتم:
علاوه بر این، آنان از حریّت و حرمتی که یک فرد در جامعه از آن
برخوردار است محروم بودند. آنان از آغاز ولادت و ایام کودکی، از طرف قدرت حاکمه وقت، مطرود و متروک و مهجور میشدند تا در یک سرزمینی ماندگار نشوند و هیچ خانهای آنان را به دور هم جمع نکند.
شعر:(1)
مشردون نفوا عنعقر دارهم کأنّهم قد جنوا ما لیس یغتفر
«خداوند چهره روزگار را خندان نکند گرچه بخندد در حالی که خاندان پیامبر مظلوم واقع شده و مقهور گشتند».
«به نحوی مطرود گردیده و از خانه خود رانده شدهاند که گویا جرم غیر قابل بخشش مرتکب شدهاند».
این امر باعث شد تا ذریه طاهره، وطن مقدس (مدینه) و شهر جدّشان را ترک گویند و با ترس از آن خارج شوند و در صحراها و بیابانها به راه افتند و به سرزمینهای مجاور و شهرهای دوری که دارای جنگلهای انبوه و کوهها و غارهای فراوان بود، روی بیاورند.
برخی از آنان در شهری استقرار پیدا میکرد و برای مدت طولانی با ورع، تقوی، زهد، عبادت معرفت و دعوت به سوی خدا زندگی مینمودند تا وقتی که اجلش فرا میرسید، بعد شناخته و مشهور میگشت. برخی دیگر، اوضاع و احوال زمان و دوری از اهل و عیال بر آنان فشار میآورد و راههای گریز بر آنان تنگ میشد و بدون زاد و
1) 1. لا أصحک الله سن الدهر، إن ضحکت و آل احمد مظلومون قد قهروا
توشه رو به صحرا میگذاشتند و اخبارشان از همه پنهان میماند و مرگ به سراغشان میآمد و به آن چه که انسان و تاریخ از آن بیخبر است،
روی میآوردند؛ به طوری که نه کسی بر حالشان واقف شد و نه تا امروز خبرشان به کسی رسیده است تا آن روزی که خداوند وارث زمین و ساکنان آن گردد.
ترس از حاکمان جور و ستم در همه زمانها و دورانها عامل مؤثری در کشاندن گروهها به سوی دلهره و اضطراب فکری و اجتماعی برای نابود ساختن روح و روان و از بین بردن نیرو و توان و پنهان ساختن راه رشد و صواب و بالاخره سوق دادن امت اسلامی به طرف فنا و نیستی به حساب میآید.
یا به جهت روی گردان بودن مورخان از محبت و دوستی خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و میل و رغبت نداشتن به تحقیق و بررسی سرگذشت اولاد ائمه اطهار علیهم السلام. این سخنی است که تاریخ آن را تأیید و اثبات میکند؛ زیرا مورخان و ناقلان اخبار و حوادث در قرون اولیه اسلام آن
چه را که باعث خشنودی خلیفه، امیر، حاکم، محافظ و والی میشد ثبت و ضبط میکردند ولو این که آن سخن مستلزم جعل و تحریف و دروغ پردازی و افتراء حق و واقع میبود.
بدین جهت، جمع زیادی از صحابه و ناقلان حدیث و اخبار به دلیل سعی و تلاش فراوانی که در تحریف حقایق و وقایع و خارج کردن حقایق از صورت اصلی و شکل واقعی نشان دادند، به مقامات و منازل بزرگی در حکومت رسیدند. «دکتر کیالی» در این باره چنین میگوید:
«همانا تاریخ اسلام، تاریخ عرب است و عرب در بحث و گفت و گوی تاریخی علمی - که بدون غرض و هوی باشد - کوتاهی کردهاند. اکثر کسانی که در عصر اموی و عباسی به نگارش تاریخ اسلام پرداختهاند از مسیر حق کناره گرفته و تحت تأثیر عواطف قرار داشتهاند. بر این اساس، متأخرانی که اهل نقد و بررسی بودند، نتوانستند وقایع و حقایقی را که روی داده به طور صحیح و کامل استخراج کنند و به یک دیگر ارتباط دهند و علل و اسباب را روشن نمایند؛ در صورتی که این مسئله از مهمترین مقاصد تاریخ به شمار میرود.
جهان اسلامی که همیشه به چنین مباحث نیاز مهمی دارد، برای آن مهم است که دگرگونی حکومت قبل از اسلام و بعد از اسلام را بداند و نیز علل وقایعی که با قضیه خلافت و خلفا همراهی کردند و آن چه که در زمان آنان به وقوع پیوست را بداند و برای عالم اسلام این مسئله مهم است که بداند چرا دولتهای اسلامی متعدد و متفرق گردیدند و چه جنگها و خدماتی در زمان دولتهای اسلامی انجام شد و چگونه این دولتها منقرض
شدند و دولتهای دیگری جای آنها را گرفتند و چه خدماتی به تمدن اسلامی و به کسانی که پایههای آن را بنیاد نهادند ارائه دادند؟
نیز برای جهان اسلام مهم است که بداند چه عواملی باعث تسریع در فتوحات و گسترش آن و ترویج اسلام به دست امتها و قبائل -
علیرغم اختلاف مذاهبشان - گردید و بعد از وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، چگونه اختلاف پیدا شد و بنیهاشم از حقشان دور نگهداشته شدند؟
علل و عوامل انحطاط مسلمانان و این که به این حد تنزّل کردهاند چیست؟ راههایی که به وحدت کلمه مسلمانان و حرکتهای دینی و سیاسی و اقتصادی و ادبی و علمی در جهان اسلام میشود کدام است؟
آیا امکان دارد با مراجعه به کتب تاریخی قدیم و اعتماد بر آنها، گذشته را جبران کرد؟ یا آن که باید به بحث و گفتوگو و عمل روی آورد و با نهایت جدیت و نزاکت، به حقیقتیابی و شناخت واقعیت پرداخت، تا بتوان به علل و عوامل مسأله دست پیدا کرد و آنها را استخراج نمود و آن چه را که برای آمادگی نسل جدید - جهت فراگیری بنیانهای علمی و حرکت و پیروی از الگوهای والایی که برای ما نمونه معرفی شد و روش و تعالیم او و تعالیم کسانی که از سیره او پیروی کردند و به آیین او عمل نمودند و به نور او روشنایی گرفتند و چراغهای شریعت و دلیل حق و کعبه زندگی خجسته و نمونه زهد و تقوا بودند - لازم است بیان نمود(1).
در حقیقت، تاریخ یا تاریخ نگاران درباره ذریه طاهره به طور کلی
1) 1. «الغدیر» ج 4، مقدمه، ص ألف.
انصاف و عدالت را رعایت نکردهاند.لذا درباره تاریخ ائمه معصومین علیهم السلام و فرزندان و نوادگان ایشان اختلاف و نظرات مختلف پیدا شده است. برای نمونه در اینجا به برخی از نصوص و متون اصلی اشاره میشود.
ابوالحسن علی بن عیسی اربلی گفته است:
ابوالحسن (موسی بن جعفر علیه السلام) دارای 37 فرزند پسر و دختر بود(1).
ابو محمد عبدالله بن احمد بن خشّاب بغدادی (متوفای 567 ه . ق .) میگوید: امام هفتم از مادران متعدد صاحب 20 فرزند پسر و 18 فرزند دختر بود(2).
سبط ابن الجوزی (متوفای 654 ه . ق .) میگوید: مورخان گفتهاند: امام هفتم 20 پسر و 20 دختر داشت(3).
کمال الدین محمد بن طلحه عدوی شافعی (متوفای 652 ه . ق .) آورده است: درباره اولاد آن حضرت گفته شد: 20 پسر و 18 دختر داشت(4).
ابوجعفر رشید الدین محمد بن علی بن شهرآشوب مازندرانی، بغدادی (متوفای 588 ه . ق .) میگوید: حضرت 30 فرزند داشت.
برخی گفتهاند 37 فرزند داشت؛ 18 پسر و 19 دختر؛ از زنان متعدد(1).
امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی - از بزرگان قرن ششم هجری - چنین آورده است: فصل ششم در بیان اولاد آن حضرت: ایشان دارای 37 فرزند پسر و دختر بودند(2).
نسب شناس معروف، سید جمال الدین احمد بن علی حسنی
(متوفای 828 ه . ق .) گوید: امام موسی کاظم علیه السلام 60 اولاد داشت: 37 دختر و 23 پسر. از این تعداد 5 نفر درگذشتند و در این باره اختلافی وجود ندارد(3).
آن چه گفته شد بخشی از اختلاف نظراتی است که نقطه پایان ندارد، و این همان چیزی است که مرا واداشت تا در این فصل اسامی دختران امام موسی کاظم علیه السلام را به صورتی نیکو بیان نمایم و برای هرکدام از آنان فصلی جداگانه اختصاص دهم و منابعی را که این اسامی در آنجا ذکر شده معرفی نمایم.
قصد دارم هر بانویی که اسمش در منابع آمده، به ذکر آن منبع بسنده کنم بدون آن که اشارهای به شرح حال او داشته باشم؛ مگر برخی بانوان مشهوری که از جمله آنها حضرت فاطمه معصومه علیها السلاماست که این اثر به خاطر او تهیه و تنظیم شده است - و شما به زودی در صفحات آینده این مطلب را خواهید یافت و آن ثمره بحث و تتبّع
مداوم و پیوسته و در عین حال، ناچیز ماست که به حول و قوه الهی انجام گرفته است.
از سوی دیگر، تذکره نویسان و کسانی که شرح حال بزرگان را مینویسند بر این نکته اتفاق نظر دارند که تمامی فرزندان امام موسی کاظم علیه السلامصاحب فضائل نفسانی و کمالات معنوی و مراتب عالی بودند. و در فرهنگهای شرح حال، تاریخچه زندگانی آنان آمده است و این که اهل وضو و نماز و عبادت و تقوا بودند و برای هر یک از آنان فضیلت و منقبت مشهوری است(1).
در حدیثی آمده است: برای هریک از فرزندان ابوالحسن موسی کاظم علیه السلامعمل نیک و ستوده مشهوری است(2).
اسامی دختران آن امام به ترتیب حروف الفبا از این قرار است:
این بانو در تاریخ به این نام شناخته شد و زن صالح، عابد، اهل عقل، خرد، اندیشه و کمال بوده است. ابن اثیر در ذکر حوادث سال 231 ه . ق . چنین مینویسد: در این سال امّابیها دختر موسی بن جعفر و خواهر علی بن موسی الرضا علیه السلام چشم از جهان فروبست(3).
1) 2. «الإرشاد» ج 2، ص 246؛ «کشف الغمة» ج2، ص 237.
2) 1. «الفصول المهمة» ج 2، ص 962.
3) 2. «الکامل فی التاریخ» ج 7، ص 26؛ «ریاحین الشریعة» ج 3، ص 356؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «البدایة و النهایة» ج 10، ص 307؛ «ریحانة الأدب» ج 8، ص 286؛ «تحفة العالم» ج2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 490؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص380؛ «تاریخ قم» ص 199.
کتابهای معجم و تذکره تصریح دارند که او از دختران امام موسی بن جعفر علیهما السلام است(1).
از دختران امام کاظم علیه السلام است(2).
اسم این بانو در ضمن دختران امام آمده است(3)
1) 3. «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمّة» ج 2، ص 961؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المتسجاد من کتاب الارشاد» ص 490؛ «الصراط السوی» ص 389، «الأنوار النعمانیة» ج1، ص 380.
2) 1. «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «کشف الغمة»، ج 2، ص 236 ؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «أعیان الشیعة»، ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الانوار النعمانیة»، ج 1، ص 380.
3) 2. «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324.
خادم منزلش نقل میکند که در شب صدای قرائت قرآن را از او میشنید. در قبرستان کوچکی در مصر مقبرهای به اسم او معروف است که به این بانو نسبت داده میشود.
خدمتکار خانهاش چنین حکایت میکند که روزی مردی بیست رطل روغن آورد و مرا قسم داد که آن را در یک شب بسوزانم. خادم آن را در چراغهای فتیلهسوز ریخت اما چیزی از روغن آتش نگرفت، خادم از این مسئله تعجب کرد.
شب هنگام آن بانو را در خواب دید که به او میگوید: روغن آن مرد را به وی برگردان و از او بپرس که آن را از کجا به دست آورده است؛ زیرا ما فقط مال و دارایی حلال و پاکیزه را قبول میکنیم.
وقتی صبح شد خادم نزد آن مرد رفت و گفت: روغنت را بگیر. آن مرد گفت: به چه دلیل؟ خادم گفت: چیزی از آن نسوخت و من در خواب بانو را دیدم که گفت: ما فقط مال پاکیزه را میپذیریم.
آن مرد گفت: آن بانو راست گفته است؛ چون من مأمور اخذ مالیاتم.
خادم گفت: صبر کن، روغن را بگیر(1)
**. بعضی از نسخ -:أم ابیها.
***. الأنوار النعمانیة-: أسماء.
.1) 1. «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد»، ج 2، ص 244؛ «نور الأبصار» ص 198*؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «تذکرة الخواص» ص 351؛ «مطالب السؤول» ج 2، ص 65؛ «أعلام النساء» ج 1، ص 9؛ «معجم البلدان» ج 5، ص 142؛ «اعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج2، ص 23؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380؛ «تاریخ قم» ص 199.*. نور الابصار-: آمنه.
**. بعضی از نسخ - : أم ابیها
***الانوار النعمانیة - : أسماء.
**** - نور الأبصار -: أمامه؛ «ریاحین الشریعة» ج 3، ص 353؛«تاریخ الأئمة» ص 20؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380.
1) 2. «الفصول المهمة» ج 2، ص 961 **؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4؛ ص 324؛ «تذکرة الخواص» ص 351؛ «مطالب السؤول» ج 2، ص 65؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1؛ ص 380 ***؛ «تاریخ قم» ص 199.
*. نور الابصار - : آمنه.
2) 3. «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «تذکرة الخواص» ص 351*.
3) 4. «هامش عمدة الطالب» ص 196؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «تذکرة الخواص» ص 351؛ «مطالب السؤول» ج 2، ص 65؛ «نورالأبصار» ص 163.
4) 5. «هامش عمدة الطالب» ص 197.
5) 6. «هامش عمدة الطالب»، ص 197.
6) 1. «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380.
در مناقب «نزیهة» آمده است(1).
قبر این خانم در شهر «بادکوبه» قرار دارد. گفته میشود: چهار فرزند از فرزندان امام کاظم علیه السلام از یک مادر هستند. امام رضا، فاطمه معصومه علیهما السلام، بیبیهیبت و حسن معروف به سید جلال الدین اشرف(2).
«حَسنه»(3)
«حکیمه»
وی بانویی فاضل و بزرگوار، کوهی از عبادت، شرف، درست کاری است؛ او شاهد ولادت امام نهم حضرت جواد علیه السلام بود و عمر طولانی داشت. تاریخ از شرح زندگانی او و فرزندانش چیزی برای ما بازگو نکرد. گویا ایشان صاحب نفوذ و درایت بودند و نزد عترت طاهره و بانوان اهل بیت جایگاه خاصی داشتند و رأی و نظرشان مُطاع
بوده است.
این بانو گوید: وقتی زمان زایمان «خیزران»، مادر ابیجعفر
1) 2. «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324.
2) 3. «از آستارا تا اِستارباد» ج 2، ص 180.
3) 4. «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج1؛ ص 380.
جواد علیه السلام، فرا رسید، امام رضا علیه السلام مرا خواست و گفت: ناظر ولادت باش و همراه او و قابله داخل اتاق شوید. برای ما چراغی فراهم کرد و درِ اتاق را به روی ما بست. وقتی درد زایمان آن بانو شروع شد، چراغ خاموش شد. در جلوی او طشتی قرار داشت. من از خاموش شدن چراغ ناراحت شدم. در حالی که ما در این وضعیت بودیم ابوجعفر[جواد] علیه السلام در طشت نمایان شد. و در آن هنگام بر روی حضرت چیز نازکی به شکل لباس بود که از آن نور میدرخشید؛ و اتاق را روشن ساخت و ما او را دیدیم و من او را گرفتم و در اتاقم قرار دادم و این پوشش را از حضرت کنار گذاشتم.
امام رضا علیه السلام آمد و در را گشود، در حالی که ما از انجام کار فارغ شده بودیم. سپس نوزاد را برداشت و در گهواره گذاشت. و فرمود: ای حکیمه! ملازم گهواره نوزاد باش.
این بانو میگوید: وقتی روز سوم فرا رسید، این نوزاد چشمش را به طرف آسمان دوخت و گفت: شهادت میدهم که هیچ معبودی جز الله نیست و شهادت میدهم محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسول خدا است.
با وحشت برخاستم و به نزد اباالحسن علیه السلام رفتم و به او عرض کردم: چیز عجیبی از این طفل شنیدم، فرمود: چه چیزی؟ آن چه را که واقع شده بود به ایشان خبر دادم. امام فرمود: حکیمه، چیز زیادی از عجایب او ندیدی (آن چه دیدهای خیلی اندک است).
در کوههای راه بهبهان مزاری منسوب به این بانوست و شیعیانی که
از این جاده رفت و آمد میکنند زیارتش میکنند(1)
در کتاب «تحفة العالم» چنین آمده است: حکیمه با «کاف» صحیح است و اما حلیمه با «لام» از تغییر و تصحیف عوام است(2).
خیلی از مورخان از او یاد کردهاند و از دختران امام موسی کاظم علیه السلام است(3)
**. نام «حلیمه» فقط در «هامش عمدة الطالب» آمده است و در هیچ یک از این منابع نیامده است.
«کشف الغمة» ج2، ص 236؛ «الإرشاد» ج2، ص244؛ «مناقب آل أبی طالب» ج4، ص 324؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج2، ص 961؛ «تذکرة الخواص» ص351؛ «مطالب السؤول» ج2، ص 65؛ «أعیان الشیعة» ج2، ص5؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «تحفة العالم» ج2، ص 23؛ «تاریخ الأئمة» ص20؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص490؛ «الصراط السوی» ص389؛ «الأنوار النعمانیة» ج1، ص 380.
.فقط ابن عنبه از این بانو نام برده است(4).
1) 1. «هامش عمدة الطالب» ص 197*؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص324؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «تذکرة الخواص» ص351؛ «مطالب السؤول» ج 2، ص 65؛ «ریاحین الشریعة» ج 4، ص 149؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «سفینة البحار» ج2، ص 306؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص490؛ «الأنوار النعمانیة» ج1، ص 380؛ «تاریخ قم» ص 199.
2) 2. «تحفة العالم» ج 2، ص 23.
3) 3. هامش عمدة الطالب» ص 197؛
4) 4. «هامش عمدة الطالب» ص 197.
در کتاب «ارشاد» روایتی از هاشمیه، کنیز رقیه دختر امام موسی کاظم علیه السلامآمده است. این بانو چنین میگوید: محمد بن موسی اهل وضو و نماز بود و تمام شب را وضو میگرفت و نماز میخواند و صدای ریزش آب شنیده میشد و دوباره شب را به نماز میایستاد، سپس ساعتی از شب را آرام میگرفت و به خواب میرفت و دوباره بر میخاست و صدای ریزش آب وضو شنیده میشد، سپس نماز میگذارد و دائما بر این حال بود تا آن که صبح میشد. او را ندیدم مگر آن که این آیه را زمزمه میکرد: «کانوا قلیلاً من اللیل ما یهجعون»(3).
«رمله»(4)
«زینب»
در کتاب «تذکرة الخواص» و «مطالب السؤول» به نام زینب صغری
1) 5. «کشف الغمة» ج2، ص 236؛ «الإرشاد» ج2، ص 244؛ «هامش عمدة الطالب» ص197؛ «تاج الموالید» ص124؛ «إعلام الوری» ص312؛ «الفصول المهمة» ج2، ص961؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص491؛ «أعیان الشیعة» ج2، ص5؛ «تحفة العالم» ج2، ص 23؛ «الصراط السوی» ص389؛ «الأنوار النعمانیة» ج1، ص380.
2) 1. «کشف الغمة» ج2، ص236؛ «الإرشاد» ج2، ص 244؛ «مناقب آل أبی طالب»، ج4، ص 324؛ «إعلام الوری» ص312؛ «الفصول المهمة» ج2، ص 961؛ «أعیان الشیعة» ج2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص490؛ «الصراط السوی» ص389.
3) 2. «الإرشاد» ج2، ص245.
4) 3. «هامش عمدة الطالب» ص197.
آمده است(1)
*. «هامش عمدة الطالب»: زینب و... و زینب صغری.
.در شهر اصفهان مرقدی است که به زینبیّه معروف است. مشهور آن
است که این مرقد، قبر بانو زینب دختر امام موسی بن جعفر علیهما السلام است. این مزار در خارج از شهر، در آبادی «ارزنان» واقع شده است(2)
*. در کتاب «گنجینه آثار تاریخی اصفهان» ص 604، نام «فاطمه صغری» بنت موسی بن جعفر علیهما السلام ذکر شده است. و در ص 871 مینویسد: زینبیه از زیارتگاههای معروف شهر اصفهان در قریه ارزنان است، بنابراین نامی از زینب دختر موسی بن جعفر علیهما السلام نیامده است.
.در کتاب «أخبار الزینبیات» آمده است: این بانو به همراه همسر خواهرش، قاسم بن محمد بن جعفر صادق، به مصر هجرت کرد(3).
بر اساس تصریح شیخ محمد حسین آیتی بیرجندی درکتاب «بهارستان» در شهر «کاهن» از توابع بیرجند، مزاری وجود دارد که به زینب صغری منسوب است و همواره محل تکریم و تقدیس بوده است. نویسنده با یک قصیده طولانی در مورد این بانو، سخنش را
1) 4. «تذکرة الخواص» ص351* ؛ «مطالب السؤول» ج2، ص65.
2) 1. «کشف الغمة» ج2، ص236؛ «هامش عمدة الطالب» ص197؛ «الإرشاد» ج2، ص244؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «خیرات الحسان» ج 2، ص 7؛ «تذکرة القبور» ص32؛ «گنجینه آثار تاریخی اصفهان» ص 604 *؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «تاج الموالید»، ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 490؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380 ؛ «تاریخ قم» ص 199.
3) 2. «أخبار الزینبیات» ص 132.
خاتمه داده است. ما در اینجا به برخی از ابیات آن اشاره میکنیم:
لبنان اگر ز مریم و عیسیشرف فزود***اینجا مقام مریم آل پیامبر است
بانوی خلد زینب صغری که در صفات***خود یادگار زهره زهرای ازهر است
اخت امام هشتم و سلطان دین رضا***کَش آستان ،به روضه رضوان برابر است
این آستانه ایست که از لطف ذوالجلال***خادم فرشته دارد و جاروب شهپر است
بگذار سر به خاک که بر فرق فرقدان***از آستان آل علی تاج و افسر است
امروز کن زیارت خاتون موسوی***فردا گرت امید شفاعت به محشر است
آل رسول جمله پراکنده در جهان***همچون ستارگان که بر این چرخ اخضر است
آن یک به طوس و قبر دگر در دیار قم***در کاظمیه مدفن موسی بن جعفر است
در نینوا ز خون شهیدان کربلا***روی زمین چو لاله گل رنگ احمر است
این قطعه لطیف در این بقعه شریف***با زر سزد نوشته که شایان زیور است
این دو تصویر(1)نشان دهنده چشم انداز بیرونی مرقد و قبر زینب صغری در شهر «کاهن» است. این دو تصویر را فاضل محترم سید احمد عرفانی بیرجندی مرحمت کرده است.
*- «سفینة البحار» : فاطمه (معصومه).
1) 1. تصویر ص 37 (39) کتاب عربی.
2) 2. «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج1، ص 380.
3) 3. «هامش عمدة الطالب»، ص 197.
4) 4. «هامش عمدة الطالب» ص 197.
5) 5. «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «تذکرة الخواص» ص 351؛ «ریاحین الشریعة» ج 4، ص 386؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380؛ «تاریخ قم» ص 199.
6) 6. «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «مناقب آل ابی طالب» ج 4، ص 324؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «مطالب السول» ج 2، ص 65؛ «نور الأبصار» ص 167؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «سفینة البحار» ج 7، ص 124*.
در کتاب «ارشاد» «فاطمه صغری» ضبط شده است(1)-(2)
و در کتاب «تذکرة الخواص» چنین ثبت شده است: «فاطمه کبری و صغری و وسطی و فاطمه اخری؛ فواطم چهارنفرند»(3).
در کتاب «تحفة العالم» آمده است: وزیر محمد حسن صنیع الدوله بن علی اعتماد السلطنة المراغی متوفای 1313 قمری در کتابش «مرآة البلدان» گفته است: قبر این بانو در (بادکوبه) خارج از شهر قرار دارد و از سمت جنوب شهر، یک فرسخ از شهر فاصله دارد و در وسط یک مسجد قدیمی واقع است(4).
در شهر رشت [مرکز] استان گیلان مزاری منسوب به فاطمه طاهره، خواهر امام رضا علیه السلام، در محله «سوخته تکیه» وجود دارد که تولیت آن را آیةالله حاج شیخ محمد فرزند عالم جلیل القدر، آیةالله شیخ مهدی لاکانی رشتی (از بزرگان و عالمان گیلان) بر عهده دارد. در سالهای اخیر، ایشان متصدی تجدید و تعمیر بنا شدند وبا سعی و تلاش اهل خیر و احسان، خانههای برزگی به آن اضافه کردهاند و با
نظارت کامل ایشان گنبد زیبا و جداگانهای با فنون مهندسی بر مرقد بنا نمودند و اسباب و امکانات رفاه و آسایش را برای زائران اختصاص دادهاند و این روند به حول و قوه الهی همچنان ادامه دارد.
این مرقد نزد مردم رشت، به قبر «خواهر امام» معروف است و در
پیشگاه اهل محل تقدس و حرمت ویژهای دارد. زوار از هر سمت و سویی برای برآورده شدن حوائجشان و اجابت دعاهایشان با حالت تضرع به خداوند متعال به این روضه مقدسه وارد میشوند؛ زیرا برای رهائی از رنجهای دنیا فقط عصمت الهی رهگشا است و هیچ حول و قوهای برای ما نیست مگر به قدرت الهی.
برای حضرت حاج شیخ در شهر رشت آثار نیک و خیر و آبادی وجود دارد و خداوند او را یاری نماید و به آنچه که رضای او در آن است موفق بدارد. در اینجا عکسهایی را که آقای طالب سیدحسین (نوه مؤلف)، فرزند سید عبدالامیر مرعشی، از آن مرقد برای این کتاب تهیه کردهاند در معرض دید خوانندگان محترم قرار میدهیم(1).
در شهر اصفهان، محله «چهارسوی شیرازیها» قبری وجود دارد که به مرقد بانو «فاطمه دختر موسی بن جعفر علیهما السلام» معروف است و بر روی آن گنبدی قرار دارد که تاریخ آن به سال 1242 ه . ق . بر میگردد و سلطان فتحعلیشاه قاجار (متوفای 1250 ه . ق .) آن را بنا کرده است. و ابیات فارسی که در داخل آن روضه نقش بسته است این مطلب قابل استفاده است:
مه سپهر نظارت که آفتاب کند***در اصفهان که مبادش ز حادثات و بال
برای فاطمه بضعه، امام انام***امام هفتم منظور قادر متعال
1) 1. تصاویر ص 40 و 41 (42 و 43). از کتاب عربی
زهی خجسته نبائی که قبّه گردون***برش چه نقطه موهوم پیش و هم وخیال
رقم زد از پی تاریخ خامه طالع***به این سپهر نهانست مهر اوج کمال
شعرا در مدح این بانو و بیان فضائلش و تبار شریفش به رقابت پرداختهاند. از جمله آنان شیخ محمدعلی عارفچه طبسی خراسانی (متوفای 1380 ه . ق .) است. او در یک قصیده طولانی چنین سروده است:
در شهر صفاهان بنگر بارگهش را***بر طارم اخضر بکشیده است همی سر
معصومه لقب باشدش و فاطمهاش نام***آن کس که بود صاحب این قبر مطهّر
یک خانه تقوی بود اندر بلد قم***یک معبد ابرار همین ساحت اطهر
این حضرت معصومه مدفونه در اینجا***با حضرت معصومه قم آمده خواهر
فرزند رسول است همین بانوی عالم***از نسل بتول است همین طهر مطهّر
جای تأسف است که این مرقد به جهت واقع شدن در داخل کوچه باریکی که از دید عمومی دور است، هم اکنون متروک است و عنایت و توجهای بدان نمیشود(1).
1) 1. «گنجینه آثار تاریخی اصفهان» ص 604؛ «آثار ملی اصفهان» ص 772؛ «تذکرة القبور» ص 32؛ «فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی» ص 52.
این همان بانویی است که اثر حاضر را برای بیان زندگی آکنده از درد و رنج و سختی او تهیه و تنظیم کردهایم و در شهر قم، در سال 201 ه . ق . وفات یافته است.
در کتاب ارشاد «أم کلثوم» ثبت شده است(3)
*. «الإرشاد»: کلثم و... و أم کلثوم.
و در کتاب «مناقب آل أبی طالب» و «الفصول المهمة» «کلثوم و أم کلثوم» ضبط شده است(4).در کتاب «إعلام الوری» لبانه ثبت شده است(6)و در کتاب «الفصول
1) 2. «هامش عمدة الطالب» ص 196.
2) 1. «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380.
3) 2. «الإرشاد» ج 2، ص 244 * .
4) 3. «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961.
5) 4. «هامش عمدة الطالب * ص 196؛ «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324 ؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ «تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «المستفاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380.
6) 5. «إعلام الوری» ص 312.
المهمة» ام لبانه ضبط شده است(1)
36.«میمونة»
این بانو در جوار خواهرش فاطمه کبری، در قم مدفون است(3).
آنچه در اینجا آورده شده، اسامی دختران امام موسی بن جعفر علیه السلام است که بر حسب آنچه در منابع و مآخذ مربوطه آمده، جمع آوری شده و به حول و قوه الهی بدان دست یافتیم. والله الموفق للصواب.
حدیث یا سنّت نبوی از مهمترین پایهها و ستونهایی است که شریعت اسلامی بدان استوار است... و در سنن و آثار و اخبار، پناهگاه مسلمانان؛ در استنباط احکام الهی، منبع و مرجع فقیهان؛ و در اعمال پناه مؤمنان است؛ زیرا قوام اسلام در عمل کردن و مراجعه به آن است و ثبات ایمان در پذیرش آن و حرکت در مسیر آن است؛ چون علم به
*. «تاریخ قم» : محمود.
3) 8. «کشف الغمة» ج 2، ص 236؛ «الإرشاد» ج 2، ص 244؛ «هامش عمدة الطالب» ص 197؛ «مناقب آل أبی طالب» ج 4، ص 324؛ «إعلام الوری» ص 312؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 961؛ «تذکرة الخواص» ص 351؛ «مطالب السؤول» ج 2، ص 65؛ «أعیان الشیعة» ج 2، ص 5؛ 0تحفة العالم» ج 2، ص 23؛ «تاریخ الأئمة» ص 20؛ «تاج الموالید» ص 124؛ «المستجاد من کتاب الإرشاد» ص 491؛ «الصراط السوی» ص 389؛ «الأنوار النعمانیة» ج 1، ص 380؛ «تاریخ قم» ص 199.
حلال و حرام در تمام احکام، از طهارت گرفته تا دیات، در حدیث به ودیعت گذاشته شده است.
بر این اساس از زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جمع زیادی از حاملان کتب، سنن و احادیث را مییابیم که مشقتهای زیادی را متحمل شدهاند و دردها و رنجها را بر خود هموار نمودند و به شهرهای دور کوچ کرده و دریاهای هولناک را پشت سرگذاشتهاند و مرکب ایاب و ذهاب را آماده نگه داشتهاند و جان و مال خود را در این راه بذل کرده و خود را به خطر انداخته و خود را به هر گونه صحنههای خوفناک و هراسناکی به مخاطره انداختند؛ با اندامهای غبارآلود، صورتهای رنگ پریده و
گرسنه و لاغر اندام، تمام لحظههای [عمر] خود را سپری کردند.
با گذر و پیمودن شهرها در صدد یافتن حدیث بودند و غیر از سخنان معصومان به دنبال چیز دیگری نبودند و در آن غور و تعمق میکردند. و مثل چنین چیزی را در تحصیل علوم دیگر نمییابیم.[و در این راه جانهای خود را فدا کردند] و فقط برای به دست آوردن حدیثی امیدوار بودند و غیر از این چیزی نمیخواستند.
آری، بعضی از آنان دانشمندان و فضلا و صاحبان مقامات عالی بودند که به دنبال رهبران عالم و بزرگان فقیه حرکت کردند و احکام رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را برای امت حفظ کرده و اخبار قرآن را نقل کردند و ناسخ و منسوخ قرآن را حفظ نموده و محکم و متشابه آن را تفکیک، و سخنان و افعال پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تدوین نمودند و با وجود اختلاف امور، حالات گوناگون او را - در خواب و بیداری، نشستن و برخاستن، لباس و
مرکب، خوردن و نوشیدن، حتی تراشه ناخن که آنها را چه میکرد؟ و آب سینه و دهان را چگونه بیرون میافکند؟ - ضبط کردند. همچنین سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در هرکاری که انجام میداد و در هر جایگاهی که حضور مییافت، به جهت بزرگداشت قدر و منزلت آن ثبت و ضبط کردند.
اگر دانشمندان و جویندگان حدیث به ضبط و جمع حدیث و سنن توجهای نمیکردند و آن را از منابعش استخراج نمینمودند و در طرق، اسانید، رجال و مصادر آن نظر نمیافکندند حقیقتا شریعت باطل، سنّت متوقف و احکام آن تعطیل میگشت؛ زیرا احکام از آثار و سنن منقول، استنباط و استخراج میشود.
برای حدیثشناس همین فخر و شرف و جلالت بس که اسمش
مقرون به اسم رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و نامش با نام ائمه طاهرین علیهم السلام - که خداوند هر پلیدی را از آنان زدوده و پاکیزه داشته همراه شد و این فضیلتی است که خداوند به هرکس که بخواهد میبخشد و او صاحب فضل بزرگ است.
در واقع، همانگونه که جمعی از صحابه به آن تصریح کردهاند، نیاز قرآن به سنّت بیش از نیاز سنّت به قرآن است؛ چنانچه ابوسعید محمد بن موسی صیرفی ما را خبر داد و گفت: ابوالعباس محمد بن یعقوب اصم ما را حدیث کرد و گفت: محمد بن اسحاق صغانی به ما روایت کرد و گفت....: «قرآن نیازمندتر به سنت از سنت به قرآن است». یحیی بن ابیکثیر گفت: «سنت قاضی بر کتاب است و کتاب قاضی بر سنت نیست»(1).
1) 1. «الکفایة فی علم الروایة» ص 16 - 15.
عبدالعزیز بن علی ورّاق ما را خبر داد که عمر بن احمد واعظ ما را روایت کرد و گفت: احمد بن محمد بن اسماعیل ما را روایت کرد و گفت: فضل بن زیاد ما را حدیث کرد و گفت: از احمد بن حنبل شنیدم که از این حدیث که «سنت قاضی بر کتاب است» سؤال گردید و چنین پاسخ داد: من جسارت نمیکنم که این سخن را بگویم ولکن سنت، مفسّر کتاب است و آن را معرّفی میکند و تبیین مینماید(1).
آنچه آورده شد نمونهای از روایاتی است که در کتب احادیث موجود است و مدلول آن روایات این است که قرآن به تنهایی در فهم و استخراج احکام و مسائل دینی از حلال و حرام برای مسلمانان کافی و وافی نیست.
بعد از این سخن، حرف کسی که با جهل تمام و کفر و نفاق پنهانی گمان کرد که «کتاب خدا ما را کافی است» اعتباری ندارد؛ چنانچه این سخن را اصحاب صحاح ستّه و دیگر اهل حدیث نقل کرده و اهل سیر و اخبار این سخن را همانند مسلمات پنداشته و نقل کردهاند.
خطیب بغدادی میگوید: ابوالحسن علی ابن احمد بن عمر مقری ما را خبر داد...: عمران ابن حصین با اصحابش نشسته بود، مردی از قوم گفت: با ما فقط با قرآن سخن بگویید. به آن مرد گفت: نزدیک بیا. نزدیک آمد به او گفت: اگر تو و اصحابت به قرآن ارجاع داده شوید، آیا در قرآن مییابی که نماز ظهر چهار رکعت و نماز عصر چهار رکعت و نماز مغرب سه رکعت است؟ اگر تو و اصحابت به قرآن حواله داده
1) 2. همان.
شوید، آیا در قرآن مییابی که طواف دورِ کعبه هفت مرتبه است؟ و طواف بین صفا و مروه چگونه است؟ سپس گفت: هر قوم و طایفهای از ما علم فرا میگیرد و به خدا قسم اگر شما این کار را انجام ندهید قطعاً گمراه خواهید شد.
در روایت دیگری آمده است: از حدیث ما متابعت کنید، آن چه به شما میگوییم و گرنه، قسم به خدا گمراه میشوید(1).
همه رهبران مذاهب تصریح کردهاند که مسلمانان در همه زمانها و دورانها به سنت نیازمند بوده و در هیچ حالی از آن مستغنی نبودهاند؛ زیرا قرآن تمام نیازهای دنیوی و اخروی آنها را برطرف نمیسازد. سخن عمر ویران ساختن سنت شریفه است. او با این که میدانست به قرآن و مقاصدش و احکام و ابواب و الفاظ و عباراتش شناخت لازم را ندارد، در
عین حال، با خیال باطل و ناتوانش میگفت: «حسبنا کتاب الله».
بخاری از عبیدالله بن عبد[الله] بن مسعود از ابن عباس روایت میکند: وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حال احتضار بودند، در خانهاش، مردانی بودند که از جمله آنها عمر بن خطاب بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «بیایید، برای شما چیزی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید». عمر گفت: «درد و بیماری بر پیامبر غلبه کرده و در نزد شما قرآن هست. کتاب خدا ما را بس است»... اهل خانه اختلاف و با یکدیگر خصومت ورزیدند. برخی گفتند: نزدیک آیید تا پیامبر برای شما چیزی بنویسد که بعد از آن هرگز گمراه نشوید و برخی آنچه را که عمر گفت تکرار کردند. پس
1) 1. «الکفایة فی علم الدرایة» ص 15.
وقتی سخنان بیهوده و اختلاف در حضور پیامبر زیاد شد، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنها فرمود: «برخیزید».
عبدالله بن مسعود گفت: ابن عباس میگفت: مصیبت و تمام مصیبت آن وقتی بود که اختلاف و هیاهوی آنها بین رسول خدا و نوشتن آن مکتوب حائل و مانع گردید(1).
در روایت دیگری از عمر چنین آمده است. زمانی که پیامبر مریض شد فرمود: «برای من کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما مطلبی بنگارم که بعد از آن هیچ گاه گمراه نشوید».
زنان از پشت پرده صدا زدند: آیا نمیشنوید که پیامبر چه میفرماید؟
عمر گفت: شما زنان صاحب و همدم یوسف اید هرگاه مریض شود چشمتان را فشار میدهید و اشک میریزید و هرگاه صحیح و سالم باشد برگردنش سوار میشوید.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «زنان را رها کنید؛ زیرا آنها از شما بهترند»(2).
ای کاش آنان از نصّ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اطاعت میکردند که اگر این کار را انجام میدادند از ضلالت در امان میماندند.
ای کاش آنان به اطاعت نکردن، بسنده میکردند و کلام پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با «حسبنا کتاب الله» ردّ نمیکردند! گویا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت به آنها به منزلت قرآن دانا نیست یا آنها از پیامبر به خواص و فوائد قرآن داناترند!
ای کاش به این مقدار کفایت میکردند و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با این سخن
آزار دهنده «پیامبر هذیان میگوید» مورد هجوم قرار نمیدادند؛ در حالتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالت اختصار قرار داشت... .
و با کدامین کلمه با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وداع گفتند؟؟؟
این سخن از عمر بدون هیچ جانبداری و تعصّبی و گرایش به طایفه خاصی، دلیل بر آن است که به خدا ایمان نداشت... و نبوت حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تصدیق نکرد و دلیل رسایی بر جهل و نادانی تمام اوست که او را هلاک گردانید... .
اگر «کافی بودن کتاب خدا برای او» را جدل فرض کنیم، آیا قرآن را میخواند و بدان عمل میکرد و به آن عالم بود؟
آیا این آیات به گوش کر و گنگش نرسیده است: «ما آتاکم الرسول فخذوه و مانها کم عنه فانتهوا»(1)
«انه لقول رسول کریم ذی قوة عند ذی العرش مکین مطاع ثم امین و ما صاحبکم بمجنون(2)»
«انه لقول رسول کریم و ما هو بقول شاعر قلیلاً ما تؤمنون و لابقول کاهن قلیلاً ما تذکرون تنزیل من رب العالمین»(3)
«ما ضلّ صاحبکم و ماغوی و ما ینطق عن الهوی ان هو الاّ وحی یوحی علّمه شدید القوی»(4)
در اینجا این سؤال به ذهن میرسد: چرا پیامبر از نوشتن خودداری
کرد؟ چه اموری باعث گردید تا از نوشتن خودداری کند؟
امام شرف الدین - خداوند او را عزیز و سرفراز کند- چنین پاسخ میدهد: سخنانی که با آن بر پیامبر یورش آوردند، او را مجبور به انصراف کرد؛ زیرا بعد از آن سخنان، برای نوشتن آن مکتوب اثری غیر از فتنه و اختلاف در این که آیا پیامبر در آن چه نوشته دچار هذیان شده - العیاذ بالله - یا نه؟ مترتب نمیشد.
کما این که در این مطلب چنان اختلاف کرده و خصومت ورزیدند و لغو و هیاهو را در برابر چشمان پیامبر افزودند، که درآن روز چیزی بیش از این سخن که به آنها گفت: «برخیزید» برایش ممکن و مقدور نبود.
چنانچه شنیده شد: اگر پیامبر پافشاری میکرد و آن مکتوب را مینگاشت هر آینه در سخنان خودشان که «پیامبر هذیان میگوید» پایداری میکردند و پیراوانشان در اثبات هذیان گویی او مبالغه میورزیدند و افسانهها مینوشتند و تومارها پر میکردند در ردّ آن مکتوب و کسانی که به آن احتجاج کنند.
بر این اساس، دور اندیشی عالمانه اقتضا میکرد که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از نوشتن آن اعراض کند تا آن عده و دوستدارانشان بابی را در طعن نبوّت نگشایند (نعوذ بالله و به نستجیر).
این در حالی است که میبینیم علی و دوستان او به مضمون آن نوشته خاضع بودند، خواه برزیان آنان نوشته میشد یا نه؛ و غیر آنان اگر نوشته میشد بدان عمل نمیکردند و آن را معتبر نمیدانستند. پس حکمت و فضای حاکم آن روز باعث شد تا پیامبر نوشتن آن را ترک کند؛ زیرا بعد از
آن گفت و گو و معارضه، اثری غیر از فتنه و آشوب نداشت(1).
عجیب و غریب این است که مردمان پست و فرومایه و عاملان بیگانه از زمانهای دور، تمام توان و نیروی خود را به کار گرفتند تا حق و حقیقت را از مسیر اصلی خود خارج سازند... .
همه آنها به خاطر تحقق یک هدف است و آن نابود ساختن گروه حقِّ شیعه از روی زمین و صفحه تاریخ.
این جنگهای ویرانگر و خونینی که امروز در ایران، عراق، لبنان، هند، پاکستان و دیگر کشورهای اسلامی و عربی به را ه انداخته شده برای تحقق پستترین هدف غیر انسانی آنها و خارج ساختن قدرت شیعه از صحنه و ضعیف ساختن منزلت شیعی در منطقه و در هر مکان است؛ زیرا شیعه، امت و فرقه مسلمان برحقی است که از نقشههایی که استعمار اموی و عباسی و غربی و شرقی برای مقاصد پست و چشم داشتهای توسعهطلبانه و آزمندشان میکشیدند، اطاعت نکردند.
همانا استعمار جوانان را با تألیفات گمراه کننده و کتابهایی که عقیده،
ایمان، شرف و وجدان را ویران میکند، فریب میدهند. این نوشتهها با هزینه وهابیهای بت پرست، به طور مجانی چاپ و توزیع میشود.
خداوندا! کسانی را که نعمتت را تغییر دادند و به پیامبرت تهمت زدند و آیاتت را انکار کردند امام [منسوب تو] را استهزاء کردند و مردم را بر آل محمد علیهم السلام مسلط کردند؛ لعنت فرما... .
قضیه هرچه باشد این سخن شاخهها و شعبههای گوناگون دارد.
1) 1. «المراجعات» مراجعه 86، ص 370.
(این سخن سردراز دارد.)
فاطمه معصومه، بانوی دانشمند و محدث و راوی است و از پدران طاهرینش حدیث را گرفته و نقل میکند و جماعتی از ذریه و صاحبان و حافظان حدیث از او روایت اخذ کرده و نقل کردهاند.
اصحاب سنن و آثار از فریقین برای این بانو روایاتی را ثبت کرده و بیان نمودهاند که احادیث این بانو در مرتبه صحاح بوده و برای قبول و اعتماد و اطمینان و عمل شایستگی داشته و نصوص مضامین آنها مخالفتی با یکدیگر ندارند؛ زیرا آن بانو از کسانی حدیث نقل میکند که یکی پس از دیگری صالح، صادق، بزرگوار، پرچمدار دین و بنیاد علم و دانش، از نسل هدایتگر بودهاند.
کسانی که فاطمه معصومه از آنها روایت میکند
همانا علما و بزرگان حدیث چنین گفتهاند که آن بانو از اشخاصی حدیث نقل میکند که نسبت به صداقت و درستی و امانتداری و حجت بودن آنها، اطمینان و شخصیتی استوار و یقین راستین دارد. در اینجا برخی از روایات آن بانو آورده میشود:
شافعی (متوفای 833 ه . ق .) در کتابش میگوید: آن چه حدیث کرد ما را شیخ خاسرآمد حفّاظ، ابوبکر محمد بن عبدالله بن محب مقدس مشافهة، خبر داد ما را بانوی فاضل، مادر محمد، زینب دختر احمد بن عبدالرحیم مقدسیه از ابی مظفر محمد بن فتیان بن مسینی، خبرداد ما را ابوموسی محمد بن ابی بکر حافظ، خبرداد ما را فرزند عمه پدرم قاضی
ابوالقاسم عبدالواحد بن محمد بن عبدالواحد مدینی به قرائت من بر او، خبرداد ما را ظفر بن داعی علوی در استرآباد، حدیث کرد مرا پدرم و ابواحمد بن مطرف مطرفی گفتند: حدیث کرد ما را ابوسعید ادریسی با اجازه از آن چه که از تاریخ استرآباد اخراج کرده بود، حدیث کرد مرا محمد بن محمد بن حسن ابوعباس رشیدی از فرزندان هارون الرشید در سمرقند، و ما نمینویسیم مگر از او، حدیث کرد ما را ابوالحسن محمد بن جعفر اهوازی مولی الرشید، به ما حدیث گفت بکر بن احمد قصری، به ما حدیث گفت: فاطمه دختر علی بن موسی الرضا علیهم السلام، حدیث گفت به من، فاطمه و زینب و ام کلثوم دختران موسی بن جعفر علیهم السلام، گفتند: حدیث کرد ما را فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق حدیث کرد مرا فاطمه دختر محمد بن علی علیهم السلام، حدیث کرد مرا فاطمه دختر علی بن الحسین علیهم السلام، حدیث کرد مرا فاطمه و سکینه دختران حسین بن علی از امّ کلثوم دختر - فاطمه دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله - از فاطمه بنت رسول الله صلیاللهعلیهوآله که او فرمود: آیا سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در روز غدیر خم که فرمود: «هرکس من مولا و پیشوای اویم علی مولا و پیشوای اوست»، فراموش کردید؟
نیز آیا کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را که فرمود: «یا علی تو نسبت به من
همانند هارون به موسی هستی» از یاد بردهاید؟
این روایت را همین گونه حافظ کبیر ابوموسی مدینی در کتابش آورده و اسامی این حدیث را به طور سلسلهوار به دنبال هم آورده و چنین گفته است: این حدیث از جهت دیگری مسلسل است و آن این
که هر کدام از فاطمهها از عمّه خود حدیث نقل مینمایند. پس این حدیثی است که پنج دختر برادر از عمههایشان روایت نقل میکنند(1).
«از رسول خدا شنیدم که میفرمود: وقتی به آسمان برده شدم، وارد بهشت شدم. در این هنگام، من در قصری قرار داشتم که از مروارید درخشان سفید میان تهی ساخته شده بود. آن قصر دری داشت که با
مروارید و یاقوت آراسته شده و بر روی در پرده و پوششی قرار داشت. من سرم را بالا بردم و در این هنگام دیدم بر روی در چنین نوشته شده است: «لااله الاّ الله، محمد رسول اللّه، علی ولیّ القوم»، و بر روی پرده
1) 1. «أسنی المطالب» ص 49؛ «الغدیر» ج 1، ص 196.
نوشته شده بود: خوشا به حال شیعیان علی.
داخل آن قصر شدم. در این هنگام، من درون قصری بودم که از عقیق سرخ میان تهی ساخته شده و دارای دری بود که از نقره درست شده و با زبرجد سبز مزیّن شده بود و بر روی در پردهای قرار داشت. سرم را بالا بردم دیدم بالای در چنین نوشته شده: «محمد رسول اللّه، علی وصی المصطفی» و بر روی پرده نوشته شده بود: «شیعیان علی را به پاکیزه و حلال بودن هنگام ولادتشان بشارت ده».
به آن قصر وارد شدم. در این وقت، درون قصری بودم که از زمّرد سبز میان تهی ساخته شده بود و من زیباتر از آن را ندیدم. این قصر دری از یاقوت سرخ داشت و با مرواریدهای کوچک تزیین شده بود و بر روی در پردهای قرار داشت. سرم را بالا بردم دیدم روی پرده نوشته شده «شیعیان علی رستگارند»(1)
اما این که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «همانا علی و شیعیان او رستگارند» هر دو فرقه از طرق صحیح و سندهای زیادی ذکر کردهاند:
«کنوز الحقائق» ص 82 و 92. در این کتاب از دیلمی نقل شده است: «مجمع الزوائد» ج 9، ص 124؛ از عبد الله بن ابی نجی؛ «الصواعق المحرقة» ص 96 و 139؛ در روایتی آمده است: «خداوند شیعیان تو [علی] و دوستداران شیعیان تو را میآمرزد» و در ذیل آیه «إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات أولئک هم خیر البریّة» در روایتی پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ای علی! این آیه در مورد تو و شیعیان توست»؛ «جامع البیان فی تفسیر القرآن» للطبری، ج 30، ص 171؛ «نور الأبصار» ص 87؛ «المناقب» للخوارزمی، ص 111، ح 120؛ «کفایة الطالب» ص 245؛ «الدر المنثور» ج 6، ص 379؛ «شواهد التنزیل» ج 2، ص 461؛ «غایة المرام» ج 3، ص 299 - 298؛ «تفسیر فرات الکوفی» ج 2، ص 584 - 583؛ «المراجعات» مراجعة 12، ص 91؛ «الفصول المهمة» ج 2، ص 576.
.1) 1. سخن در این که علی علیه السلام جانشین و وصی پیامبر است از سندها و طرق مختلف نقل شده است:«تاریخ الطبری» ج 2، ص 62 و 63؛ «کنزالعمال» ج 13، ص 133، ح 36419؛ در این کتاب مینویسد: این مطلب را ابن اسحاق، ابن جریر، ابن ابی حاتم، ابن مردویه، ابو نعیم، و بیهقی با هم در «دلائل» ذکر کردهاند؛ «مجمع الزوائد» ج 9، ص 120 - 110؛ «کنوز الحقائق» ص 145؛ «تاریخ بغداد» ج 1، ص 135؛ «اسد الغابة» ج 3، ص 297؛ «مستدرک الصحیحین» ج 3، ص 172؛ «ذخائر العقبی» ص 71؛ «تهذیب التهذیب» ج 3، ص106؛ به سند خودش از انس نقل کرد؛ «الریاض النضرة» ص 178 ؛ «حلیة الاولیاء» ج 1:، ص 63.
از حبیبم جبرئیل پرسیدم: این قصرها برای چه کسی است؟ جواب داد: ای محمّد! برای فرزند عمویت و وصیات علی بن ابیطالب علیه السلام است. در روز قیامت همگان پا برهنه و عریان محشور میشوند مگر شیعیان علی و همگان به اسامی مادرانشان خوانده میشوند غیر از شیعیان علی علیه السلام که به اسم پدرانشان خوانده میشوند.
از جبرئیل پرسیدم: این قضیّه چگونه است؟ پاسخ داد: چون آنان علی را دوست میدارند لذا ولادتشان پاکیزه و طیّب میشود.
توضیح: این که در روایت فرمود: «فطاب یولدهم» شاید مقصود این باشد که چون خداوند ارواح آنان را میدانست که علی را دوست خواهند داشت و در عالم میثاق به ولایت علی اقرار کردهاند، بر این اساس هنگام ولادت اجسامشان طیب و پاکیزه خواهد بود(1).
1) 1. «بحارالانوار» ج 68، ص 76؛ «الفوائد الرضویة» ص 60؛ «سفینة البحار» ج 4، ص 545؛ کتاب «المسلسلات» نوشته محمد جعفر بن احمد بن علی قمی مقیم ری، از فقهای قرن چهارم هجری قمری و از دانشمندان علم حدیث است. وی دارای تألیفات زیادی میباشد از جمله: «کتاب عروس»، «فضل جمعه»، «المانعات من دخول الجنة»، «الغایات» و «أدب الإمام و المأموم». نوشتهاند که 220 کتاب در مورد قم و ری نوشته است.
آن چه گفته شد، برخی از روایات بانو فاطمه معصومه علیها السلام در کتابهای حدیث و اخبار است که ما به آن آگاهی پیدا کردهایم. شکی نیست برای آن بانو اخبار دیگری غیر از آن چه بیان شد وجود دارد و امید این که خداوند سبحان ما را موفق بدارد تا به آنها دست پیدا کنیم.
«تحسسّ»، طلب کردن و شناختن چیزی از طریق قوه مدرکه حسی
است و آن قوّهای است که محسوسات و امور حسی به وسیله آراستن نفس و یا ابزار بیرونی درک میشود.
«تحسس» با «حاء» است نه با «جیم». زیرا بین این دو فرق است. گفته شده تجسسّ، بحث از عیب و اشکالات مردم است و تحسسّ، گوش دادن سخن قوم است.
از ابن عباس درباره فرق میان آن دو سؤال شد، پاسخ داد: یکی از دیگری دور نیست. تحسس در خیر و نیکی است و تجسس در شر و بدی. بدین خاطر، خداوند متعال از زبان حضرت یعقوب در حالی که فرزندانش را مورد خطاب قرار داده، میفرماید: «یا بنی اذهبوا فتحسّسوا من یوسف و اخیه و لا تیئسوا من روح اللّه».
به عبارت دیگر، تحسس به هر قولی که باشد عبارت است از میل و رغبت به چیزی در وقت نبودِ آن چیز؛ زیرا چیزی که حاصل و حاضر باشد به آن اشتیاق حاصل نمیشود و از آن تحسس نمیشود؛ چون شوقطلبی است که برای رسیدن به آن انجام میگیرد و چیز موجود مورد طلب واقع نمیشود. پس تحسّس متصور نیست مگر از چیزی که از یک جنبه قابل درک باشد و از جنبه دیگر قابل درک نباشد.
پس آن چه اصلاًقابل درک نباشد، تحسس در مورد آن، معنا ندارد و اشتیاقی به آن پیدا نمیشود؛ زیرا متصور نیست کسی که شخصی را ندیده و وصفش را نشنیده مشتاق دیدار او باشد، کما این که آن چه به
طور کامل درک شود، اشتیاقی به آن نیز پیدا نمیشود؛ زیرا کسی که به طور مداوم محبوب خود را مشاهده میکند و از همه جهات به وصال او رسیده است، معقول نیست که برای او شوقی وجود داشته باشد.
نتیجه آن که، تحسس و شوق فقط به آنچه از جهتی قابل درک باشد و از جهت دیگری درک نشود تعلق میگیرد و این مطلب به یکی از دو صورت قابل تحقق است:
به طور مثال، کسی که معشوقش از وی غایب شده و خیالش در دل باقی مانده، مشتاق آن است که خیال معشوق را با دیدن کامل گرداند. کسی که معشوقش را در تاریکی دیده به طوری که حقیقت صورت او برایش منکشف نشده باشد، مشتاق آن است که رؤیت او را با تابش روشنایی بر چهره او کامل گرداند. پس اگر او را به طور تمام و کمال رؤیت کند، شوق او منتفی میشود. همچنان که اگر معشوق از دل، حافظه، خیال و شناخت او به طور کامل زدوده شود، تا جایی که او را فراموش کند تصور وجود او دوباره اعاده نمیشود.
آنها تحسس خواهد کرد و شوق ادراک آن کمالات را دارد. به عنوان مثال، چهره محبوبش را ببیند ولی موی و دیگر اعضای او را نبیند در این صورت مشتاق دیدن آنها خواهد بود.
از این جا و در سایه این شوق و تحسس، حبّ و دلربایی و لذّت در
ادارک امر ملایم و لذّت آور و رسیدن به آن - که همان سرور و ابتهاج نفس به جهت ادراک امر ملایم و نیل به آن باشد - پیدا میشود.
اگر مدرَک از اموری باشد که دوست داشتن آن شرعاً و عقلاً مستحسن باشد، در این صورت مکروه و مبغوض داشتن آن از رذایل و محبوب داشتن آن از فضایل خواهد بود. اگر دوست داشتن آن مذموم باشد، مسئله برعکس خواهد بود. این حبّ، وجد و شیفتگی تابع قوه مدرکهای است که همان حواس ظاهری و باطنی و قوه عاقله باشد. علمای عرفان و سیر و سلوک ثابت کردهاند که حبّ ذاتاً به تمام قوا تعلقّ میگیرد.
از آن جایی که عوامل حبّ و تحسس مختلف و متعدد بوده، حبّ و شوق نیز به وجوه و اقسام مختلف تقسیم میشود که عبارتند از:
الف) دوست داشتن انسان وجود خویشتن را و بقا و کمال خویشتن را. این قسم شدیدترین و قویترین اقسام حبّ محسوب میشود؛ زیرا محبّت به میزان ملایمت و معرفت است و برای احدی چیزی قویتر و شدیدتر از حیث ملایمت و معرفت از وجودش نیست. معنای حبّ نفس آن است که انسان ادامه وجودش را دوست دارد و از نیستی و هلاک وجودش بدش میآید.
پس بقا و دوام هستی محبوب است و عدم و نیستی ممقوت و منفور. بر این اساس هر کدام از ما مرگ را ناخوشایند میدانیم نه به صرف وقایعی که پس از مرگ باعث خوف و ترس آدمی میشود و نه به خاطر سکرات مرگ، بلکه به خاطر آن که بشر گمان میکند مرگ باعث نابودی کل یا بعض انسان میشود.
ب) حبّ انسان غیر خودش را به جهت آن که انسان از او لذّت حیوانی میبرد. مانند دوستی زن و شوهر به دلیل قضایای جنسی و... دوست داشتن خوردنیها و پوشیدنیها. غرض جامع در این قسم لذّت است و آن سریع الحصول و سریع الزوال است.
ج) انسان، فرد دیگری را به دلیل نفع و احسانی که به او رسانده است دوست دارد. هر انسانی بنده احسان است و نفوس بشری فطرتاً کسانی را که به او خیر و احسان کنند دوست میدارد و کسانی که به او بدی کنند دشمن میدارد. لذا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اللّهم لا تجعل لفاجرٍ علیَّ یداً فیحبه قلبی»؛1 بارالها! هیچ فرد فاسقی را [به دلیل احسان و بخشش [بر من چیره مساز که در این صورت در دل، او را دوست خواهم داشت(1).
د) انسان، چیزی را به خاطر خود آن چیز دوست داشته باشد نه به خاطر بهره و نفعی که از او رسیده باشد، بلکه ذات آن شیء عین حظّ و نفع آن باشد. این همان حبّ حقیقی استواری است که قابل اعتماد است، مانند حبّ زیبایی و جمال؛ زیرا هر جمالی در نزد مدرِکش محبوب است و
1) 1. من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 336.
این محبوبیت به خاطر عین زیبایی و جمال است، زیرا ادراک جمال عین لذت بوده و لذت ذاتاً محبوب است نه به جهت امری دیگر.
گمان مکن که دوست داشتن صورتهای زیبا تنها به خاطر غریزه جنسی که لذت حیوانی است، میباشد؛ زیرا گاهی انسان صورتهای فریب دهنده و تصاویر دلربا را ذاتاً دوست دارد و درک زیبایی و جمال برای نفس یک لذت روحانی است که قائم به ذات بوده و ذاتاً
محبوب است.
از این جاست که میبینیم سبزیجات و آب جاری پیامبر بزرگ اسلام صلیاللهعلیهوآله را، به شگفتی وا میدارد. افرادی که دارای سرشتی پاک و سالماند، تأیید میکنند که انسان از نظر کردن به نورها و گلها و پرندگانی که دارای رنگهای دوست داشتنی و هیکلی نیکو و شکلی مناسباند، لذت میبرد؛ حتی به مجرد دیدن آنها، بدون آن که انسان قصد نفع و بهره دیگری داشته باشد، تمام غم و غصهاش بر طرف میشود.
از اموری که بر تحقق جمالِ درک شده از طریق عقل و محبوب بودنش دلالت دارد این است که نهادهای سلیم، فطرتاً، پیامبران و ائمه علیهم السلام را دوست میدارند با آن که آنان را ندیدهاند؛ حتی گاهی دوست داشتن بزرگان دین و مذهب به مرز عشق میرسد و انسان را وا میدارد که در راه یاری مذهب او و دفاع از او تمام اموالش را انفاق نماید. در راه مبارزه با کسانی که به امام و یا پیشوای دین به او طعنه میزنند، جانش را به خطر اندازد، با این که اصلاً صورت او را ندیده [و چهرهاش را نمیشناسید] و سخنش را نشنیده است.
پس آن چه که او را بر این محبّت و دوستی وارد میدارد نیکو شمردن آن پیشوای دینی به جهات داشتن صفات باطنی - از قبیل ورع، تقوا، توکل، رضا، دارا بودن مراتب علم، اشراف بر منابع دینی و تلاش او برای علم دین و نشر و ترویج این ارزشها در عرصه حیات بشری - است.
به عنوان مثال، هرگاه مردم حاتم را به جود و بخشش و انوشیروان را به عدالت توصیف میکنند، دلها آن دو را دوست میدارد بدون آن که به تصاویر محسوس آن دو نگاهی کرده باشند و بدون آن که خیر و منفعتی
از آن دو به آنها رسیده باشد، بلکه هرکسی که برخی خصلتهای خوب و صفات کمال از او حکایت شده باشد محبت و دوستی آن دو بر قلبها غلبه پیدا میکند با آن که میداند آن دو را ندیده و خیر و احسان آن دو به احدی نرسیده است.
حاصل کلام آن که هرکس بصیرت باطنیاش قویتر از حواس ظاهریاش باشد و نور عقل و خرد او بر آثار حواس حیوانی او غالب آید، دوست داشتن و ارتباط او به معانی باطنی بیشتر از دوست داشتن او به معانی ظاهری خواهد بود. چقدر فرق است میان کسی که نقش روی دیوار را به جهت زیبایی صورت ظاهریش دوست دارد و کسی که پیامبر بزرگ و خاندان او علیهم السلام را به دلیل حسن و زیبایی صورت باطنیشان دوست میدارد.
ه) قسم دیگر محبت آن است که انسان کسی را که بین او و خودش یک مناسبت نهانی یا مجانست معنوی وجود دارد، دوست داشته باشد. چه بسا رابطه دوستی و محبت و الفت میان دو فرد استوار و برقرار
بشود بیآن که زیبایی یا غرض مادی دیگری لحاظ شود؛ بلکه به صرف همانند بودن روحیات آن دو، رابطه مستحکم برقرار میشود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به این موضوع اشاره کرده و فرموده است:
«الأرواح جنود مجندة، فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف»؛ ارواح لشکرهای مجتمعاند، آنها که همدیگر را میشناسند با هم مناسبت دارند و آنها که یکدیگر را نمیشناسند با یکدیگر اختلاف دارند(1).
و) قسم دیگر محبت و دوستی آن است که از طریق معاشرت، دیدار و اجتماع در برخی مناسبات پیدا میشود؛ زیرا معاشرت غریزهای است که در طبیعت انسان نهاده شده و لذا انسان خوانده شد. پس «انسان» از «انس» گرفته شده، نه از «نسیان» چنانچه برخی گمان کردهاند... و مؤانست و معاشرت از محبّت قابل تفکیک نیست.
ز) قسم دیگر؛ محبت و دوستی کسانی که در وصف ظاهر با او مشارکت داشته باشند، مانند میل و گرایش کودک به کودک دیگر به جهت کودکی و میل و علاقه پیر مرد به پیر مرد دیگر به جهت کهنسالی... زیرا هر فردی نسبت به فردی که با او در حرفه، صنعت، شغل، مشارکت دارد، تمایل پیدا میکند. وجه جامع در این قسم، اشتراک در وصف و صفت است.
ح) هر علت و سببی، معلول و مسبَّب خود را دوست دارد و از آن طرف هر معلول و مسببی نسبت به علت و سبب خود دارای حبّ
1) 1. «بحار الأنوار» ج 2، ص 265: «الأرواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر عنها اختلف».
است. چون معلول مانند علت و زاییده و نشأت گرفته از علت و سازگار با علت است، چون از سنخ و جنس علت است.
پس علت معلول را دوست میدارد؛ زیرا معلول فرع علت و به منزله برخی از اجزای علت است که حاوی و مشتمل بر معلول است و از طرف دیگر معلول، علت را دوست دارد زیرا علت اصل آن و به منزله کلّ و مشتمل بر آن است. نتیجه آن که حب هر کدام از علت و معلول دیگری را به حبّ خویشتن بر میگردد.
اگر سبب، علت حقیقی و موجده باشد، سببیتش در پیدایش محبت
و پیوستگی قویتر از سببی است که علت معدّه میباشد. بر این اساس، قویترین اقسام محبت، محتبی است که خداوند متعال نسبت به بندگانش دارد و بعد از آن، محبت بندگان عارف و شیدا نسبت به حضرت حق تعالی است؛ زیرا محبت این گروه نسبت به خداوند به دلیل آن است که خداوند آنها را ایجاد نموده و از کتم عدم به عرصه هستی آورده و آن چه را که در دو عالم بدان نیاز دارند به آنها بخشیده است و نیز چون خداوند متعال در ذات و صفات وجودی تام و کامل دارد [بنابراین] نفس آدمی ذاتاً مشتاق به کمال مطلق میباشد.
محبتی که میان پدر و فرزند وجود دارد از این قرار است که چون پدر سبب ظاهری در هستی یافتن فرزند است - اگرچه سبب حقیقی نبوده، بلکه علت معدّه محسوب میشود - او را دوست میدارد؛ چون او را به منزله خودش میبیند و میپندارد او مثالی و نسخهای از وجودش هست که طبیعت او را از صورتش منتقل ساخته و وجود فرزند را پس از خودش
به منزله بقای ثانی برای خودش به حساب میآورد.
البته محبّت فرزند نسبت به پدر مانند محبت پدر نسبت به فرزند نبوده، بلکه از آن مقدار ضعیفتر است؛ به خاطر نبودن برخی از اسبابی که باعث محبت میشود. بر این اساس، در شریعت، فرزندان مأمور شدهاند که نسبت به پدران محبت بورزند اما پدران نسبت به فرزندان چنین دستوری ندارند.
همچنین است مهر و محبتی که بین معلم و شاگرد وجود دارد. همچنان که پدر سبب برای زندگی مادی و مراتب صوری[و ظاهری[ آن است، همچنین است معلم که سبب نزدیک برای حیات روحانی
شاگرد و افاضه صورت انسانی بر او شمرده میشود. به همان مقداری که روح بر بدن برتری دارد، معلم بر پدر برتری دارد. بر این پایه، شایسته و لازم است که محبت آموزگار از محبت پدر بیشتر و از محبت موجد حقیقی[خداوند [کمتر باشد.
در متون روایی آمده است: «انّ آباءک ثلاثة: من ولّدک و من علّمک و من زوّجک»؛ همانا پدرانت سه نفرند: اول کسی که تو را به دنیا آورد، دوم آن که به تو علم یاد میدهد و سوم آن که امکان ازدواج را برای تو فراهم میسازد.
از ذوالقرنین پرسیدند: آیا پدرت را بیشتر دوست میدارید یا معلّمت را؟ گفت: معلمم را بیشتر دوست میدارم؛ زیرا او سبب حیات ماندگار من است و پدرم سبب حیات فانی من است.
از اینجا به این نکته پی میبریم که بعد از محبت الهی، محبت
پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اوصیای راشدین و هدایت یافتگان او از تمام اقسام محبت استوارتر است؛ زیرا حضرت معلم حقیقی و مکمّل اول انسانیت است. لذا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «لایؤمن احدکم حتی اکون أحبّ الیه من نفسه و أهله و ولده»؛ فردی از شما ایمان نمیآورد مگر آن که من در پیشگاه او محبوبتر از خود و خانواده و فرزندش باشم.(1)
ط) محبت کسانی که در سبب واحدی مشارکت دارند، برخی نسبت به برخی دیگر محبت میورزد؛ مانند محبّت میان برادران و خویشاوندان؛ به دیگر سخن، محبت سببی و محبت نَسَبی. هر میزان که سبب نزدیکتر باشد، محبت استوارتر خواهد بود. به عنوان مثال، رشتههای محبت میان
برادران شدیدتر از محبت میان فرزندان عموها است(2).
از اینجا به یک موضوع اساسی جالب توجه و نتیجه متین و عالی میرسیم و آن این که با جمع شدن برخی عوامل محبت و اخلاص یا اکثر آنها در شخص واحد، محبت دوچندان میشود و عشق افزایش مییابد. لذا گفتهاند: قوه حبّ به مقدار قوّه سبب است. هر زمان سبب کاملتر و زیادتر باشد، دوستی و پیوند شدیدتر و محکمتر خواهد بود و این مطلبی است که نیاز به بیان و دلیل نداشته و در نهایت روشنی است.
اکنون با توجه به این مقدمات این امکان پیدا میشود تا به عوامل اساسی و مهم و انگیزههای روحی و محوری که باعث گردید تا کریمه امام کاظم علیه السلام - حضرت فاطمه معصومه علیها السلام- مجبور
به خروج از شهر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله گردد، دست یابیم، واین در حالی بود که حضرت با سعی و تلاش طاقت فرسا به هر سویی در بیابانها و صحراها به راه میافتاد، شهرها میگشت و دائما از شهری به شهر دیگر به دنبال برادر بود؛ تا شاید به برادرش امام رضا علیه السلامبرسد، یا به اخبار مربوط به او آگاهی یابد، بعد از آن که او بر حسب درخواست مأمون خلیفه عباسی، آن روز با زور و اکراه از مدینه منوره به سوی شهر طوس خارج گردید.
مأمون بر مسند خلافت اسلامی که از پیشینیان خود به ارث برده بود چهار زانو نشسته بود؛ همان پیشینیانی که خلافت را ربودند و با زور و قدرت، مکر و حیله از صاحبان شرعی آن بر کشیدند و آن را از صاحبان به سرقت بردند؛ بدون آن که مورد نکوهش قرار گیرند و از کرده خود
خجالت کشند و شرم و حیا کنند. آنان همانند توپ باخلافت بازی میکردند و آن را در میان خودشان میگرداندند و آن را به افراد پست و افراد نالایق میبخشیدند و مال خدا را همانند علف خورای شتر در فصل بهار، میخوردند و میجویدند.
آری، بعد از آن که دوران حکومت هارون الرشید سپری شد و حکومت به مأمون رسید، متوجه بازماندگان حضرت علی و خاندان ابوطالب علیهما السلامگردید و تصمیم گرفت آنان را خوار و ذلیل گرداند و آنان را به پذیرفتن حکومت خشن و ظالمانهاش مجبور سازد. نامهای به امام رضا علیه السلام نوشت و با عبارات و الفاظ فریبنده و وعدههای گمراه کننده فریبا، از او دعوت کرد تا به خراسان بیاید.
امام به دلایل مختلف و عذرهای متعدد، خود را معذور میداند و مأمون پیوسته با امام مکاتبه میکرد و پیک میفرستاد و خواستهاش را تکرار و پافشاری مینمود؛ تا آن که امام مطمئن شد که او به هیچ وجه حاضر نیست از وی دست بر دارد؛ زیرا امام به نیتهای پلید و مقاصد شیطانی او واقف بود، که او را خواهد کشت و به شهادت خواهد رساند و شهادت حضرت به دست او انجام خواهد شد، همه را میدانست.
امام رضا علیه السلام به مقاصد پست و نقشههای پلیدانه غیر انسانی که مأمون در ضمیر خودش پنهان داشته بود و نیز هدفی که از دعوت امام خصوصا و خاندان ابوطالب به طور کلی، دنبال میکرد، حضرت، علم راستین و یقینی که هیچ شک و ابهامی آن را نمیپوشانید و نمیزدود، داشت.
کما این که پیمان بستن مأمون با امام برای ولایت عهدی پس از
خودش به جهت محبت به امام نبود، بلکه تدبیری بود که در پرتو نقشههایی که کشیده بود، برای رهایی از جنبشهای خاندان ابوطالب و قیام سخت آنان که از هر سوی و سرزمینی و از هر منطقه و سمتی علیه عباسیان برپا میشد و برای خاموش ساختن آتش این انقلاب در نقطه آغازین آن، اندیشیده بود.
بعد از این مرحله، برای مسلمان چگونه جایز است در برابر حکومتی که امام رضا علیه السلام بعد از خلیفه عباسی، متولی آن است بایستد و ایستادگی کند. پس قیام، انقلاب، بیداری و ایستادگی در برابر مأمون، به عنوان رخنه و شکاف درمیان امت اسلامی و صفوف آن
شمرده شده و هرکس که چنین کند کشتن و ریختن خون او مباح بوده و گرفتن اموالش و مملوکاتش حلال خواهد بود.
اگر از باب جدل فرض کنیم مأمون از روی محبت و کرامت ولایت عهدی را به امام بخشید، پس تهدید کردن امام به این که اگر مخالفت کردند و از قبول ولایت عهدی امتناع نمود، گردنش را میزند چه معنا دارد؟ به چه دلیل به دست خود، امام را مسموم نمود!
ابوالفرج اصفهانی میگوید:
«مأمون بر گروهی از خاندان ابوطالب وارد شد و آنان را از مدینه به سوی خود فرا خواند و در میان آنان علی بن موسیالرضا علیهما السلام وجود داشت. آنان را از راه بصره حرکت دادند و آوردند و سرپرست بردن آنان، شخصی بود معروف به جلودی از اهالی خراسان، آنان را نزد مأمون برد.
سپس آنان را در یک منزل و علی بن موسی علیهما السلام را در
منزل دیگری فرود آوردند.
آن گاه به سوی فضل بن سهل رفت و به او خبر داد که میخواهد با امام پیمان ببندد و به او امر کرد که برای این منظور با برادرش حسن بن سهل دیدار [و مشورت] کند و او این کار را انجام داد و در حضور مأمون هردو جمع شدند. حسن بن سهل بزرگی و دشواری این کار را برای مأمون تشریح کرد و آن چه را که در بیرون کردن حکومت از اهلش بر وی متوجه میشود بر او توضیح داد.
مأمون گفت: با خدا پیمان میبندم که اگر به کنارگیری از حکومت
موفق شدم، آن را به برترین خاندان ابیطالب بسپارم و من از این مرد برتر کسی را نمیشناسم.
پس آن دو با مأمون در آن چه که اراده کرده بود مشورت کردند و مأمون آن دو را به سوی علی بن موسیالرضا علیه السلامفرستاد. آنان این مطلب را به امام عرضه داشتند. امام امتناع فرمود و هرچه اصرار کردند، امام نمیپذیرفت و امتناع میورزید تا این که یکی از آن دو به امام گفت: اگر حکومت را پذیرفتی که هیچ و گرنه ما کاری را که بدان مأمور شدهایم انجام خواهیم داد و امام را تهدید کرد. سپس دیگری گفت: به خدا قسم، به من دستور داده که اگر با خواسته او مخالفت کنی، گردنت را بزنم.
آن گاه مأمون، امام را خواند و در مورد این مسئله با او سخن گفت، اما آن حضرت امتناع فرمود. بعد مأمون سخنی شبیه به تهدید به امام گفت» تا این که ابوالفرج اصفهانی میگوید:
«مأمون به [یکی از خادمان خود] دستور داد ناخنهایش را بلند کند
و او این کار را انجام داد. سپس برای او چیزی که شبیه تمر هندی بود فرستاد و به او گفت: آن را پوست کن و با هر دو دست آن را خمیر ساز و او این کار را انجام داد.
سپس مأمون نزد امام رضا علیه السلامرفت و به او گفت: چه خبر؟ امام فرمود: امیدوارم که خوب و درستکار باشم.
آنگاه بهامام گفت: آیا امروز کسیاز خدمتکاران بهنزد شما آمدهاست؟
امام فرمود: خیر. پس مأمون عصبانی شد و بر غلامانش فریاد
برآورد و به او گفت: امروز آب انار بگیر؛ زیرا آن چیزی است که از آن بینیازی نیست. آن گاه اناری خواست و آن را به عبدالله بن بشیر داد و گفت: آبش را با دست بگیر. او آن کار را انجام داد و آن آب را مأمون با دستش به امام رضا علیه السلامنوشانید و او هم آن را نوشید واین مسئله سبب وفات امام شد و بعد از آن قضیه، بیش از دو روز زنده نماند تا به شهادت رسید».
محمد بن علی بن حمزه و یحیی میگوید: اباصلت هروی به من گفت بعد از آن قضیه، نزد امام رضا علیه السلام رفتم. امام به من فرمود: اباصلت، به تحقیق کارشان را انجام دادند (یعنی مرا سم دادند) و حضرت ذکر توحید و حمد پروردگار میکرد.
محمد بن علی میگوید: از محمد بن جهم شنیدم که میگفت: انگور همواره امام رضا علیه السلام را به تعجب وا میداشت، برای او انگوری چیده شد و در دانههای آن زهر قرار داده شد و چند روز آن را رها ساختند و امام در کسالتی که پیدا کرده بود از آن خورد و او را کشت. او یادآور میشود که آن زهر از لطیفترین سموم بود(1).
مأمون عباسی با این عمل ناپسند و رفتار زشت و فتنه گناه آلودی که نسبت به امام رضا علیه السلام انجام داد، علاوه بر رسیدن به تمایلات حیوانی، به دنبال آن بود تا وجدان معذّب و درون مریض و پایمال شده خود را ارضا نماید. پس همانند پیشینیان در جایگاه رهبری، خط اسلام را برای امت تحریف نمود و در این حوزه بر رأس
1) 1. «مقاتل الطالبیین» ص 378 - 375.
امت جای گرفت، و زعامت، ولایت، خلافت و ریاست از آنِ قدرت شمشیر، مکر، باطل، قتل، ترور و شکنجه قرار گرفت نه از آنِ حق، عدل، احسان، حریت و آزادی.
آری این خلفایی که از راه قدرت و زور یا ریاست طلبانی که از راه خدعه و حیله به خلافت و ریاست راه پیدا کرده بودند، راه استبداد را در پیش گرفتند. حقوق امت را برای خود [ غاصبانه ] برگزیدند و تعدّی و ستم را از حد گذرانده، به طوری که برای بزرگ و کوچک، طفل و یتیم، شریف پیر و زن، هیچ مقام و کرامت و حرمتی باقی نماند... .
اگر وجود امامان و عترت طاهرین نبود که به پا خاستند و با حکمت و دور اندیشی در رفع این پدیدهها کوشیدند و وظیفهای را که خداوند به آنان موکول ساخته بود به اندازه جد و تلاش ممکن به جای آوردند و علی رغم دشواری نظارتی که بر آنان بود و سختی و فشاری که بر آنان اعمال میشد و ظلم و ستم بزرگی که از هر سو آنان را احاطه کرده بود، انتظار میرفت که دهان حق گویان بسته شود و دستهای کسانی که برای عدالت کار میکند ناتوان گردد و شمشیر و زندان لجام منکران و منتقدان قرار گیرد.
خلفای غاصب اموی و عباسی از عترت طاهرین علیهم السلام و آنان که از شرافت پیوند با نبوت و فضیلت میراث علم و ثابت قدم بودن در دین برخوردار بودند، خوف و هراس زیادی داشتند؛ زیرا آنان به این مطلب واقف بودند که خاندان پیامبر علیهم السلام دارای جایگاه والایی بوده و فرزندان علی و زهرا علیهما السلام همچون موانع سخت
و هولناکی در سر راه دولت آنان بوده و وجودشان خطر را برای دولت آنها و نقشهها و عیبهایشان است. و چارهای نداشتند جز آن که از آنها خلاصی پیدا کنند و بنیانشان را در هر حال و با انواع طرحها و حیلهها و با تمام قدرت و نیرنگها و خواستههای جهنمی، قطع نمایند.
همه اینها برای آن بود تا بر آنان سیطره پیدا کرده و آنها را نابود سازند تا فضای جامعه به نفع آنان آرام شود و خیالات رؤیایی عصر اموی را دوباره برگردانند و اوضاع و احوال به نفعشان تمام شود و خلافت و حکومت را به تنهایی تصاحب کرده و بر مسند و تخت حکومت اسلامی تکیه زده، بر آن جلوس کنند.
بدین خاطر، مأمون شروع به مکاتبه با امام رضا علیه السلام کرد و او را به خراسان دعوت کرد و ولایت عهدی پس از خودش را به امام عرضه داشت و او را با زور و اکراه آورد و بعد از گذشت ایام، به زندگی امام خاتمه بخشید و او را در برابر جماعت مسموم کرد و از این طریق میخواست بقای حکومت شکافته عباسی را تضمین کند و امیدوار بود که در هر صورت آن استمرار پیدا کرده و ادامه یابد.
در کتابهای احادیث روایات متواتری است که ما را به جایگاه امام در ولایتعهدی آگاه میسازد. بعد از آن که مأمون درها را به روی او مسدود
ساخت و بر او سخت گرفت و او را به پذیرش ولایتعهدی مجبور ساخت، یا سر ما را حدیث میخواند و میگوید: وقتی که امام رضا علیه السلام ولایت عهدی را قبول کرد از او در حالی که دستها را به سوی آسمان بالا برده برده بود، شنیدم که میگفت: «خداوندا! میدانی که من مجبور و
ناچارم. پس مرا مؤاخذه مکن، همچنان که بنده و پیامبرت یوسف را در وقتی که به ولایت مصر رسید مؤاخذه نکردی»(1).
وقتی ترس از آسیب رساندن به امام رضا علیه السلام از طرف خاندان ابوطالب و اهل مدینه - بعد از آن که امام در وقت خروج به سوی خراسان خبر داد که از این سفر بر نمیگردد و شهید میشود - [ به گوش همه] رسیده بود، خواهرش فاطمه علیها السلام بعد از برادرش، در سال 201 هجری، با توکل بر حول و قوه الهی و تسلیم به تقدیر و مشیت الهی [ از مدینه ] خارج شد و با روحی مشتاق و ارادهای پرجوش و نفسی ثابت، در جست و جوی برادر و امامش که اطاعتش از طرف خداوند بر او واجب بود، میگشت و نشان و رد پای او و راه و سوار او را دنبال میکرد؛ در حالتی که جوینده و کاونده و طالب اخبار او بود. از آبادیها و شهرهایی که امام در سفر و راهش گذرکرده بود و از منازلی که امام در سفرش پیموده بود، عبور میکرد تا شاید به گمشدهاش برسد و او را بیابد.
رنج سفر و خستگی و سختی راه و شدایدی که با آن مواجه شد، او را در بستر انداخت و از حرکت بازداشت و مرض و بیماری به او روی آورد. لذا نتوانست به حرکت خود ادامه دهد و جستوجوی خود را
دنبال نماید. حضرت در مسیر قم بود؛ چون میدانست برادرش امام رضا علیه السلاموارد آن شهر شده و مدتی در آن جا توقف کرده است.
سید غیاث الدین عبدالکریم بن طاوس در این باره میگوید: چرا امام
1) 1. «بحار الانوار» ج 49، ص 130.
رضا علیه السلام مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام را زیارت نکرد؟ زیرا وقتی مأمون از آن حضرت خواست به خراسان بیاید، او از مدینه سوی بصره رفت و به کوفه نرسید و از آن جا در راه کوفه، به طرف بغداد روی آورد و آنگاه به قم و داخل شهر قم شد و اهالی شهر به استقبال آن حضرت آمدند و در این که مهمان چه کسی باشد با هم نزاع کردند.
امام فرمود که شتر مأمور الهی است، شتر حرکت کرد تا آن که کنار درِ خانهای سینه خود رابه زمین گذاشت و نشست. صاحب آن خانه در خواب دیده بود که امام رضا علیه السلامفردا مهمان اوست. اندکی نگذشت که آن محل، مکان والایی گردید و آن مکان امروزه(1)مدرسه متروکی است. آن گاه امام به سوی (فریومد) رفت.
وی میگوید: در شرح حال آنان خبر مشهوری وجود دارد(2):
فاطمه، دختر فاطمه زهرا علیهما السلام، آهنگ شهر قم کرد و وقتی به شهر ساوه رسید بیماری او را از ادامه سفر بازداشت و او را به بستر بیماری انداخت. حضرت از مسافت میان دو شهر ساوه و قم سؤال کرد، جواب داده شد که ده فرسخ است. به خادمش دستور داد تا او را به قم برساند.
علامه مجلسی از کتاب «تاریخ قم»، تألیف حسن بن محمد قمی، چنین نقل میکند:
مشایخ قم از پدرانشان چنین به من خبر دادند که وقتی مأمون، امام رضا علیه السلامرا در سال 200 هجری برای ولایتعهدی از مدینه به مرو آورد، خواهرش فاطمه به دنبال او، در سال 201 هجری از مدینه خارج شد. زمانی که به ساوه رسید، بیمار شد و از فاصله بین ساوه و قم پرسید، گفتند: ده فرسخ. گفت: مرا به سوی آن شهر ببرید. پس او را به طرف قم بردند و در منزل موسی بن خزرج بن سعد اشعری مسکن دادند.
علامه مجلسی میگوید: در اصحِ روایات آمده است که وقتی خبر آن بانو به شهر قم رسید، بزرگان شهر در حالی که در پیشاپیش آنان موسی بن خزرج قرار داشت به استقبال حضرت آمدند. وقتی به شهر رسید، این شخص زمام شتر را گرفت و به طرف خانهاش برد.
هفده روز در خانه وی بود تا آنکه وفات یافت. موسی دستور داد او راغسل و کفن کردند و بر او نماز گذارد و در زمینی که متعلق به او بود آن بانو را دفن کرد و آن زمین الآن روضه آن بانو است. بر روی قبر سایبانی از بوریا بنا کرد تا آن که زینب، دختر محمد بن علی الجواد علیهم السلام، بر روی آن گنبدی بنا ساخت(1).
جملات فوق گویای آن است که کریمه آل بیت محمد علیهم السلام در راه جستوجوی برادرش امام رضا علیه السلام، متحمل مصائب و رنجهای فراوانی شده و شوق، حب، وجد و محبت، قوای او را به
تحلیل برده و لاغرش کرده و هجران و جدایی از برادر قلبش را جریحه
1) 1. «بحار الاءنوار» ج 48، ص 290.
دار ساخته و جزع و بیتابی دل او را خونین ساخته و پیمودن بیابانها و صحراها او را به بستر بیماری انداخته است.
آن بانو با همه این شدائد و سختیها، صبر و شکیبایی پیشه کرده و یقین داشت، هر امری که از ناحیه خداوند متعال صادر میشود و آن چه که خداوند بندگانش را بدان مبتلا میسازد، از جمله گرفتاری یا گشایش، بیماری یا شفا و هر چیز مطلوب یا نامطلوب، بر طبق حکمت و مصلحت الهی صادر میشود.
بدین خاطر خودش را برای صبر و وقار و مقاومت در برابر هوای نفس، در غم و حزن آماده نمود و به قضا و قدر الهی خشنود بود و سینهاش را برای جایگاه حکمتهای الهی وسعت بخشید و یقین کرد که قضای الهی بر وی به خیر و سعادت او میانجامد.
امام علی علیه السلام با اشاره به این معنا، میفرماید: «اطرح عنک واردات الهموم، بعزائم الصبر و حسن الیقین»؛ حزن واندوههایی که بر تو هجوم میآورند با صبر آهنین و یقین نیکو از خود دور ساز(1).
کسیکه به این درجه برسد از هر [رنجی] که بر او وارد میشود لذت میبرد و از ثروتی پایان ناپذیر بهرهمند میشود. و به عزتی ابدی تأیید میشود. پس با [ روحی ] آرام در ملک ابدی مأوی گرفت و به سوی قضای سرمدی میرود؛ چنان چه فاطمه معصومه علیها السلام بدان راه یافت.
اما سخن آن بانو [که فرمود]: «مرا به سوی قم ببرید» به جهت آن بود
1) 1. «بحار الأنوار»، ج 70، ص 181: واردات الامور.
که محل وفات و دفنش را میدانست و به آن چه که جدش امام جعفر صادق علیه السلام در حیاتش به آن خبر داده بود، آگاه بود.
از امام صادق علیه السلامروایت شده که فرمود: «همانا برای خداوند متعال حرمی است و آن مکه است و برای رسول اکرم حرمی است و آن مدینه است و برای امیرمؤمنان حرمی است و آن کوفه است و برای ما حرمی است و آن شهر قم است و به زودی در آن زنی از اولاد من در آن دفن میشود که فاطمه نامیده میشود. پس هرکس آن را زیارت کند بهشت بر او واجب میشود»(1).
راوی میگوید: این کلام از امام صادق علیه السلام قبل از ولادت امام کاظم علیه السلامصادر گردید(2).
در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام چنین آمده است: «برای خداوند حرمی است و آن مکه است. آگاه باشید برای رسول خدا حرمی است و آن مدینه است. آگاه باشید برای امیرمؤمنان حرمی است و آن کوفه است. آگاه باشید قم، کوفه کوچک است. آگاه باشید برای بهشت هشت در وجود دارد که سه تای آن به سوی قم باز میشود. زنی از فرزندان من - که نامش فاطمه دختر موسی است - در آن شهر از دنیا میرود و به شفاعت وی تمام شیعیان من به بهشت داخل میشوند(3)
عن الإمام الصادق علیه السلام ؛ قال:«ان لله حرما و هو مکة، ألا انّ لرسول الله حرما و هو المدینة ألا و انّ لأمیرالمؤمنین حرما و هو الکوفه، ألا و انّ قم الکوفه الصغیرة، ألا انّ للجنة ثمانیة أبواب ثلاثة منها ألی قم، تقبض فیها امرأة من ولدی اسمها فاطمة بنت موسی، و تدخل بشفاعتها شیعتی الجنة بأجمعهم».
.1) 1. عن الصادق علیه السلام: «انّ لله حرما و هو مکة و انّ للرسول حرما و هو المدینة و انّ لأمیرالمؤمنین حرما و هو الکوفة و انّ لنا حرما و هو بلدة قم، و ستدفن فیها امرأة من أولادی سمّی فاطمة، فمن زارها وجبت له الجنة».
2) 2. «تاریخ قم»، ص 214؛ «سفینة البحار» ج 7، ص 358 ؛ «مجالس المؤمنین» ج 1، ص 83.
3) 3. «مستدرک الوسائل» ج 10، ص 206 و 368 ؛ «تاریخ قم» ص 213:
لذا فاطمه علیها السلام دستور داد تا او را به شهر قم برسانند تا در آن شهر آخرین لحظات عمر شریفش را به پایان رساند و در تربت پاکیزه به خاک سپرده شود و آن تربت به برکت وجود او شرافت و طهارت پیدا نماید؛ در خانهای که خدا رخصت داده که آنجا رفعت یابد و در آن نام خدا ذکر شود و صبح و شام تسبیح و تنزیه ذات پاک او کنند تا وقتی که حیات، زندگی و بشریت باقی است.
مرگ، حد فاصل و تفکیک کننده اصیل میان حیات فانی و گذرا و حیات جاودانی و همیشگی که انسان رو به سوی آن آفریده شده، به شمار میرود. در این عالم هستی، پایانِ هر موجود زندهای مرگ است و مظهر آن این است که شعور و ادراک آدمی خاموش نابود میگردد و بدن مادی رو به تحلیل رفته و به اصولی که از آن پدید آمده برمیگردد و دگرگون میشود.
هیچ جانداری هر اندازه هم که در مرتبه پایین حیوانی باشد، بدون احساس ناخوشایند و زشت بودن مرگ نیست. او را میبینی که با تمام تلاش از مرگ فرار میکند و با تمام امکانات و وسائل با آن مقابله میکند، اما در پایان مجبور میشود در برابر آن خضوع کند و بدان
تسلیم شود، زیرا عوامل مرگ در هر مکان او را احاطه و از مقاومت باز
داشته؛ پس او از روی اکراه برای مرگ خضوع مینماید و آن گونه که قضا و قدر بخواهد میمیرد.
حاصل سخن آنکه، بر همه موجودات، مرگ حتمی شده وترس از مرگ در همه موجودات جریان و سریان دارد مگر دربندگان مخلص خدا.
اگر مرگ به معنای فنا و نیستی باشد، زشت و ناپسند است و به بداهت عقل، هر امر زشت و ناپسندی ناخوشایند است. هرگاه عمر انسانی به پایان میرسد او از درون احساس میکند که مشتاق راحتی و آسایش است و آرزوی مرگ میکند؛ همان گونه که کسی که خسته و درمانده است تا مدتی آرزوی خواب و بیحالی میکند.
در واقع، آن که از مرگ میترسد به خاطر آن است که نمیداند کجا میرود و پایان و فرجامش کجاست؟ پس او حقیقتاً ترسی از مرگ ندارد، بلکه آن چه را که شایسته است بداند، نمیداند، پس این جهل و نادانی است که باید از آن ترسید زیرا مایه خوف و ترس میباشد.
این جهل همان چیزی است که بندگان مخلص خدا [ پیروان] ائمه طاهرین علیهم السلام و ره پویان راه هدایت اهل بیت را واداشته تا به دنبال علم و عبادت و اخلاص بروند و در این دنیا در راه محبت الهی جانفشانی کنند و به خاطر عشق و محبت الهی، لذات مادی و راحتی بدن را ترک کنند و در این راه، خستگی و بیداری و عبودیت را بر خویشتن ترجیح دهند و بدانند همانا راحتی حقیقی که به آن از جهل و نادانی رهایی یابند، همان راحتی حقیقی است و رنج حقیقی همان
خصلت جهل است؛ زیرا جهل و نادانی بیماریی کهنه و دیرینه برای انسان است و شفا یافتن از آن، خلاصی نفس و راحتی سرمدی و لذت و
خوشی ابدی است.
به درستی که عترت طاهرین و بندگان مخلص خدا با صبر، شجاعت، اخلاص، جهاد و تهذیب نفس توانستهاند به آسودگی خاطر و راحتی برسند؛ به طوری که تمام امور دنیوی بر آنان سهل و آسان شود و تمامی آن چه را که برای توده مردم عظمت و بزرگی دارد از قبیل مال، جاه، مقام، ثروت [ در نزدشان ] حقیر و نا چیز یافتهاند؛ زیرا ثبات و بقای اندکی دارند و خیلی سریع زوال پذیرند و هرگاه به دست آیند موجب حزن و اندوه فراوانند و هرگاه از دست بروند باعث غم و اندوه بزرگی میگردند. این به دلیل آن است که انسان هرگاه به غایت یکی از آن امور برسد، آن غایت او را به سوی غایت دیگری فرا میخواند بی آن که در یک حد و زمانی توقف و پایان یابد.
فلاسفه و حکما گفتهاند: مرگ دو نوع است: مرگ ارادی و مرگ طبیعی. حیات نیز دو نوع است: حیات ارادی و حیات طبیعی. مرادشان از مرگ ارادی میراندن شهوات و دنبال روی آن نبودن است. مقصود آنان از حیات ارادی چیزی است که انسان در این دنیا برای آن سعی و تلاش میکند از قبیل خوراک و پوشاک و شهوات... .
مقصود آنان از حیات طبیعی آن است که نفس سرمدی به سبب تحصیل علوم و معارف و ریاضت و عبادت، در شادمانی ابدی باقی بماند و آن گاه به سوی خداوند متعال سیر نماید.
کسی که قصد و نیتش این باشد، از مرگ نمیترسد؛ بلکه مشتاق آن خواهد بود و در هر لحظهای، شتابان و حریصانه خواستار آن خواهد بود و در هر چشم به هم زدن انتظارش را خواهد کشید و به آن انس
خواهد گرفت و آن را میخواند و با آن نجوا میکند؛ چنانچه امیرمؤمنان علیه السلام بر این حال بود. که با تمام صراحت و شجاعت در خطبهای که قسم راستین میخورد، میفرماید: «والله لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه»؛ قسم به خدا که اُنس فرزند ابیطالب به مرگ بیشتر از انس طفل به سینه مادرش است(1).
آن گاه امام علی علیه السلام دنیا را توصیف میکند و برای انسان راههای روشنی قرار میدهد تا با آگاهی در پرتو آن حرکت کند. «فمن اشتاق إلی الجنّة سلا عن الشهوات، و من اشفق من النار اجتنب المحرمات، و من زهد فی الدنیا استهان بالمصیبات ومن ارتقب الموت سارع إلی الخیرات»، یعنی کسی که مشتاق بهشت باشد، شهوات را از یاد میبرد و کسی که از آتش بترسد از محرمات دوری میکند وکسی که در دنیا زهد ورزد، مصیبتها را کوچک میشمارد و کسی که در انتظار مرگ باشد، در انجام کارهای خیر شتاب میکند(2).
بالاخره امام علی علیه السلام را مییابیم که حلول مرگ را سعادت ابدی و رستگاری بزرگ میبیند و از آن نمیترسد؛ زیرا به سرانجامش در حیات ابدی واقف است.
قرآن میفرماید: «قل یا أیّها الذین هادوا ان زعمتم انکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین و لا یتمنونه أبدا بما قدّمت ایدیهم و الله علیم بالظالمین» «بگو ای یهودیان! اگر گمان میکنید که شما فقط دوستان خدا هستید، نه مردم پس آرزوی مرگ کنید؛ اگر راست
میگویید؛ ولی آنان هرگز آرزوی مرگ نمیکنند به خاطر اعمالی که از پیش فرستادهاند و خداوند ظالمان را به خوبی میشناسد».(1)
در قاموس امام، هیچ مفهومی برای خوف از مرگ وجود ندارد؛ زیرا آن، زمان ملاقات محبوب است و محبّ اصلاً زمان وعده دیدار محبوب را فراموش نمیکند و خیلی از اوقات آمدن مرگ را آهسته مییابد در حالی که نقل شده آمدنش را دوست میدارد تا از سرای فانی و موقت رهائی یابد و به رحمت سرمدی ربّ العالمین منتقل گردد،
چنان چه نقل شده است که حذیفه وقتی که وفاتش رسید، گفت: «دوستی بر من در حال نداری وارد شده که توان ردّ او را ندارم. خداوندا! اگر میدانی که فقر برای من از غنا محبوبتر است و بیماری برای من از سلامتی محبوبتر است و مرگ برای من از زندگی محبوبتر است، پس مرگ را بر من آسان گردان تا تو را دیدار کنم».
ائمه طاهرین علیهم السلام بر این راه و روش سلوک میکردند و آنان اصحاب[ و صاحبان ] خلافت الهی و اولوالامری هستند که خداوند اطاعت از آنان و محبت و ولایت ایشان را بر ما واجب شمرده است؛ زیرا آنان انسانهای کاملی هستند که خداوند ایشان را برای پیوند
1) 1. سوره جمعه: 62، آیه 6 و 7.
رسالت مقدس اسلام، اختیار و انتخاب کرده است.
برای طهارت، پاکیزگی، عظمت، قدسیّت و شرافت ائمه اطهار همین دلیل کافی است که دشمنان آنان با وجود فراوانی جماعات و فرق، گوناگونی گرایش، روش، عقایدشان و فراوانی علومشان، نتوانستهاند برای یکی از ائمه تنگنا، کاستی، خطا، ناتوانی در طول
زندگیشان اثبات نمایند.
خداوند آنان را به برترین مقامات کریمان و به والاترین درجات مقربان و رفیعترین مراتب رسولان رسانید؛ آنجا که کسی نتواند رسید و به بلندای آن مقام کسی نمیتواند راه یابد و هیچ پیش روی بدان پیشی نگیرد و برای رسیدن بدان جا کسی طمع نبندد تا این که هیچ فرشته مقرّب و نه پیامبر مرسلی و نه صدیقی و نه شهیدی و نه عالمی و نه جاهلی و نه پستی و نه ارجمندی و نه مؤمنی شایسته و نه فاجری بدکیش و نه سرکشی معاند و نه شیطان متمرد و نه خلقی در این میانه گواه نیست، جز آن که خدا جلالت قدرشان و عظمت مقامشان و بزرگی شأن آنان را و تمامیت نورشان و راستی مناصبشان و ثبات مقامشان و شرافت جایگاه و منزلتشان نزد خود و گرامی بودنشان پیش خویش و مخصوص بودنشان را در نزد حق و قرب منزلتشان را در مقام الهی، به آنها شناساند.
عترت طاهرین - با وجود مسئولیتهای اجتماعی و فردیشان و مواجه شدن با خشنترین مشکلها، فتنهها و خطرها از جانب دسیسهها و نقشههای جهنمی، و سوء التصرفات والیان و عمال جور و
ستم آنان بر اهل بیت و عترت؛ و اضطراب و پریشانی که بر زندگی آنان سایه افکنده بود - پیوسته در استواری رشتههای علاقه و محبت بین خود و معبودشان تلاش میکردند و خیلی به عبادت خالق و برای مصاحبت با اهل سعی و تلاش در راه عبادت اهتمام میورزیدند.
پس برای خدا بندگانی بودند که خداوند به آنها نعمت ارزانی داشته و خدا را شناختند و به آنان شرح صدر عنایت کرد پس از او اطاعت
کرده و بر او توکل جستند و خلق و امر [ قضا و قدر ] را به خدا سپردند، پس دلهای آنان معادنی برای صفای یقین و خانههایی برای حکمت و مخزنهایی برای عظمت و گنجینه هایی برای قدرت گردید.
آنان میان مردم رفت و آمد میکردند در حالی که دلهای آنان در عالم ملکوت سیر میکرد و دست به دامن پردههای عالم غیبی میشد. آن گاه قلبهایشان همراه با نتائج لطیف که برای احدی وصفش ممکن نیست، بر میگشتند.
آنان در باطن حقیقتشان ، مانند ابریشم، زیبا بودند و در ظاهر، همانند عمامه و تاجی بودند که تواضعاً برای هرکسی که آنان را میخواست، داده میشدند. با رنج و زحمت نمیتوان به راه آنان رسید، بلکه آن فضل الهی است که آن را به هرکسی که بخواهد میدهد.
به درستی که من در شگفتم از حال کسانی که بر سرجاه و مقام و ریاست و رهبری و زعامت مردم، خود را به هلاکت میاندازند و در این راه زشتترین معاصی را مرتکب میشوند و مطیع و فرمانبر نفس اماره خویش اند و کاری را که باعث خشم و قهر خدا و نابودی رسالت
پیامبران و رسولان و امامان میشود به جای میآورند!
برگرداندن اسلام و مفاهیم آن و تأویل و تفسیر آن براساس خواستههای شیطانی و مطالبات استعمار شرق و غرب، همه اینها برای تحریک و برانگیختن طوایف بزرگی است که با هر بانگی فریاد بر میآورند و با وزش هر بادی انعطاف نشان میدهند؛ تا بتوانند در دین و دنیا و آخرتشان فسادی را ایجاد کنند.
فرزندان آنان را سر میبرند و زنانشان را زنده میگذارند، بدون هیچ
مسؤلیت و شرف و انسانیتی.
و برای تحکیم رهبری و بزرگی خویش، هزاران جوان را به میادین جنگ و قتال خونین رهسپار میسازند... وقتی به آنها گفته شود در روی زمین فساد نکنید، گویند: همانا ما اصلاح گریم. آگاه باشید آنان مفسدند و لکن خود نمیفهمند.
پس این خونهای پاک به حساب چه کسی ریخته میشود؟ چه کسی پاسخگوی این سؤال است که به چه جرمی کشته شدند؟ مسئول ایناموال فراوانی که با زور از گروهها گرفته میشودو برای خرید اسلحه و کشتن مسلمانان و شیعیان مصرف میگردد کیست؟ آنگاه ندای وحدت و اتحاد بین شیعه و سنی سر میدهد و شعارهای تو خالی فریبنده میدهد «همانا پروردگارت در کمین [کافران] است و او بر صراط مستقیم قرار دارد.»
حضرت سجاد علیه السلام فرمود: «اگر فرد ظاهر الصلاح دیدید که پارسایی در سخنانش اختیار نموده و فروتنی در حرکاتش هویدا بود،
صبر کنید، آهسته! مبادا این ظاهر شما را گول بزند؛ زیرا اکثر کسانی که در تحصیل دنیا و ارتکاب محرمات ناتواناند و نیتی ضعیف و قلبی ترسو دارند، دین را دام [ و تلهای ] برای دنیای خود ساختهاند و پیوسته مردم فریب ظاهر آنان را میخورند و اگر امکان عمل حرامی را پیدا کنند قطعاً مرتکب خواهند شد.
اگر دیدید او از مال حرام خودداری میکند، صبر کنید، آهسته! گول نخورید که خواستههای آدمیان گوناگون است؛ زیرا تعداد افرادی که از مال حرام خودداری میکنند زیاد نیست، هر چند در ظاهر زیاد باشند و در
عوض خود را به اعمال زشتی وا میدارند و در آن مرتکب حرام میشوند.
اگر دیدید از این امور زشت نیز خودداری میکنند باز صبر کنید. مبادا فریب بخورید. تا آن که کاملاً به عقده دلشان بنگرید؛ زیرا همه کسانی که این گونهاند در پایان به اندیشهای متین باز نمیگردند و کسانی که به واسطه نادانی به فساد دچار میشوند، بیش از گروهی است که با عقل اصلاح میشوند.
اگر عقل او را نیز متین و استوار یافتید بازهم صبر کرده و فریب نخورید! ببینید هوای او تابع عقل است یا عقل پیرو هوی؟ ببینید عکس العمل او در مقابل ریاستهای باطل چگونه است؛ مثبت یا منفی؟ زیرا گروهی از مردم در دنیا و آخرت زیان میکنند، دنیا را برای دنیا ترک نمودند، و لذت ریاست باطله را بر خوشی اموال و نعمتهای مباح حلال ترجیح دادند و همه اینها را برای ریاست باطله رها نمودند تا اینکه اگر به او گویند: از خدا بترس! بزرگ منشی خود را در گناه
میداند، پس دوزخ او را بس است و هر آینه بد بستری است.
او بیهدف دست به هر کاری میزند، اولین باطل او را به دورترین اهداف زیان و خسارت میکشاند و پس از آن که کار باطل را در خواست میکند خدایش نیز او را به طغیانش میکشاند؛ پس حرام خدا را حلال، و حلال خدا را حرام میکند.
اگر ریاستش - همان چیز ی که باعث شقاوت او شده - سالم بماند، برایش مهم نیست چیزی از دینش فوت شود.
این افراد همانهایند که خدا بر آنان غضب نموده و مشمول لعن و نفرین خود ساخته و عذابی خوار کننده برایشان مهیا ساخته است.
مرد، تمام مردانگی، بهترین مرد، کسی است که تمام وجودش تابع امر خدا است و تواناییاش وقف رضای اوست و ذلت الهی که همراه عزت ابدی باشد را بر عزت ظاهری که در باطل است، ترجیح میدهد. و به خوبی میداند که ضرر اندکی که از این رفتار عایدش میگردد، در نهایت او را به سرایی که نعمتهایش دائمی و عاری از هلاک و نابودی است، رهنمون میشود. و به خوبی دریافته که هواپرستی زیاد او را گرفتار عذابی خواهد نمود که قطع و زوال ندارد. اینان انسان و مردان نیکویند پس پیرو ایشان شده و به راهشان اقتدا کنید و به پروردگار توسل جویید که بازگشت نداشته و خواستهای ناکام نماند(1).
فاطمه، دختر امام موسی بن جعفر، شهر جدش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ترک کرد و از زادگاه و خانه و کاشانه خود هجرت نمود و روی به دیار
1) 1. «الاحتجاج» للطبرسی، ج 2، ص 159، رقم 192.
خراسان آورد؛ در حالی در جستوجوی برادرش بود که اخبار برادرش برای او و ذریه طاهره (پسران و دختران علی و زهرا علیهما السلام) به مدت یکسال تمام قطع گردیده بود.
آن بانو طاقت نیاورد و با برخی از خدمهاش [ از مدینه [خارج شد تا آن که به «ساوه» رسید و خداوند خواست (از قضای الهی، مانعی نیست) بیماری بر او عارض شود و درد و رنج او را زمین گیر کند و در بستر بیماری قرار گیرد. از مسافت بین ساوه و قم پرسید. گفتند: ده فرسخ. فرمود: مرا به سوی آن شهر ببرید. آن بانو از عبادت و تمجید و تحمید و شکر الهی در خوشی و ناخوشی، رفاه و سختی دست نمیکشید و جدا نمیشد.
حسن بن محمد قمی در کتابش «تاریخ قم» مینویسد:
مشایخ قم از پدرانشان به من خبردادند: زمانی که مأمون امام رضا علیه السلام را برای ولایت عهدی در سال 200 هجری از مدینه به سوی مرو آورد، خواهرش فاطمه علیها السلام به دنبال وی در سال 201 هجری از مدینه خارج شد. وقتی به ساوه رسید بیمار شد و از مسافت بین ساوه و قم سؤال کرد، گفتند: ده فرسخ. فرمود: مرا به سوی آن شهر ببرید پس او را به سوی قم بردند و در منزل موسی بن خزرج بن سعد اشعری فرود آوردند.
در اصح روایات آمده است: وقتی خبر ورود آن بانو به قم رسید، بزرگان شهر در حالی که موسی بن خزرج در پیشاپیش آنان قرار داشت از او استقبال کردند. وقتی نزد بانو رسید، زمام شتر را در دست گرفت و
به طرف منزلش برد. هفده روز در منزل او مهمان بود تا آن که دار فانی را وداع گفت.
آن بانو را بعد از غسل دادن و کفن کردن و نماز، به دستور موسی بن خزرج در زمینی که متعلق به خودش بود دفن کردند و آن زمین الآن روضه آن بانو است. سایه بانی از بوریا بر روی آن بنا کرد تا آن که زینب دختر امام محمد بن علی جواد علیهما السلام گنبدی بر روی آن بنا کرد(1).
نویسنده کتاب «تاریخ قم» مینویسد: حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه(2)از محمد بن حسن بن احمد بن ولید(3)به من خبر
داد: وقتی فاطمه علیها السلام وفات کرد و غسل داده شد و کفن گردید، او را به مقبره بابلان بردند و در سردابی که برای او کنده شده بود قرار دادند. آل سعد در این که چه کسی جنازه بانو را به سرداب وارد نماید، اختلاف نمودند. آن گاه بر خادمی که درستکار و کهن سال بود و به او
1) 1. ر.ک: «بحار الأنوار» ج 48، ص 290؛ «تاریخ قم» ص 213.
2) 2. ابو عبد الله قمی در سال 378 ه . ق . زنده بود و از فقها و متکلمین و مؤلفین بزرگ بود. سید مرتضی علم الهدی و دیگران از او روایت نقل کردهاند؛ «لسان المیزان» ج 2، ص 306؛ «أعیان الشیعة» ج 6، ص 116؛ «رجال النجاشی» ص 68، رقم 163؛ «رجال الطوسی» ص 466، رقم 28؛ «نوابغ الرواة» من طبقات أعلام الشیعة، ص 115.
3) 3. ابو جعفر قمی (متوفای 343 ه . ق .) شیخ و فقیه قمیین بود و جمع زیادی از فقها و بزرگان به دست او پرورش یافتهاند؛ «نوابغ الرواة من طبقات أعلام الشیعة» قرن 4، ص 259؛ «تنقیح المقال» ج 3، ص 100؛ «تأسیس الشیعة» ص 332 ؛ «هدیة العارفین» ج 2، ص 41؛ «مصفی المقال» ص 403؛ «جامع الرواة» ج 2، ص 90؛ «رجال الطوسی» ص 495.
«قادر» میگفتند، اتقاق نظر کردند.
پس وقتی به سوی او فرستادند، دیدند دو سوار که نقاب بر صورت دارند از جانب «رمله» میآیند. وقتی نزدیک جنازه رسیدند پیاده شدند و بر آن نماز خواندند، آن گاه وارد سرداب شدند و جنازه را وارد سرداب کرده و در آنجا دفن نمودند و بعداً از آن خارج شدند و با احدی سخن نگفته و رفتند و کسی نفهمید که آن دو نفر چه کسی بودند؟
مؤلف کتاب اضافه میکند: محرابی که فاطمه علیها السلام در آن نماز میخواند تا امروز در خانه موسی موجود است و مردم آن را زیارت میکنند(1)
وفات بین او و برادرش مانع شدند تا این که بتواند به گمشده و هدف مقدسِ گمشدهاش برسد.
در هر حال، فاطمه معصومه علیها السلام دختر امام موسی کاظم علیهما السلام در محلی دفن شد که الآن زیارت میشود و برای او زیارتگاه بزرگ و روضه مجللی است و بر مرقد شریفش سنگی قرار دارد که بر آن (آیةالکرسی) نوشته شده و در وسط آن چنین نوشته شده است: «فاطمه، دختر موسی به سال 201 وفات یافت...» محمد بن طاهر بن ابیالحسن در روز دوم از ماه رجب 652 این را نوشت و ساخت.
1) 1. «بحار الأنوار» ج 48، ص 209؛ «تاریخ قم» ص 214؛ «مجالس المؤمنین» ج 1، ص 83 ؛ «مستدرک الوسائل» ج 1، 368*.
در بعضی از کتب تاریخ آوردهاند که گنبدی که اکنون بر روی قبر شریف بنا شده است، از بناهای سال 529 هجری است. آن گاه به دنبال آن تعمیر گردیده و آب طلا داده شده و با کاشی معرّق و نوشتجات کوفی و برخی جواهر زینت داده شده است. و پادشاهان سلسله قاجار تا زمانی که در ایران یا عراق بودند، به شئونات مراقد مقدسه اهتمام و عنایت خاصی مبذول میداشتند(1)
الف. «تربت پاکان» تألیف سید حسین مدرسی طباطبایی.
ب. «گنجینه آثار قم» تألیف شیخ عباس فیض.
.رحمت، تحیات، برکات، صلوات و تسلیمات خداوند بر روح مطهر، جسد شریفتان و بانوان بزرگوار نبوت، از دختران علی و زهرا علیهما السلام مادامی که زندگی باقی است تا آن که خداوند زمین و زمینیان را وارث گردد.
بار الها! ما را به حیات و ممات محمد و آل محمد زنده کن و بمیران و بر آئین آنان جان ما را بگیر و ما را در زمره آنان محشور گردان و لحظهای در دنیا و آخرت بین ما و آنان جدایی میفکن.
از زمان پیامبر عظیم الشأن تا امروز، سنت عمومی بر این است که مردم، قبور و مزار و زیارتگاه و بارگاهی را که پیامبر مرسلی، یا امام
1) 1. در مورد ساختمان هایی که در طول قرنها بر روی مرقد ساخته شده است؛ دو کتاب ضخیم یافتیم که به زبان فارسی نگاشته شده و دارای تصاویر فراوانی است و در ایران چاپ شده است:
مطهری، یا ولی صالحی، یا نسلی از خاندان پاک پیامبر یا بزرگی از بزرگان را در خود جای داده، زیارت میکنند.
نماز خواندن نزد این قبور شریفه ودعا کردن و تبرک و توسل به آنها و تقرّب جستن به خدا و طلب منزلت نزد او با آمدن به آن زیارتگاه و اماکن مقدس و شریف از اموری است که در میان همه فرق اسلامی، متفق علیه بوده و علی رغم اختلاف مذاهب و تفاوت آیین، هیچ انکاری و عیب و نقصی از سوی احدی صورت نگرفته است.
مسلمانان در طول تاریخ اسلام بر همان سنت دائمی که سنت خداوندی است و - تغییر و تبدّل در آن نیست و برای سنت خدا، دگرگونی نمییابی - سیر کردهاند.
شعر:(1)
لا یمنعنک بعد عن زیارته انّ المحبّ لمن یهواه زوارّ
«کسی را که دوست داری زیارتش کن اگرچه خانهاش با تو فاصله زیادی داشته باشد و خاک و سنگهای فراوانی میان تو و او مانع باشد.
هیچ گاه دوری راه، تو را از زیارتش باز ندارد؛ زیرا عاشق هر کسی که میخواهد زیارت میکند.
به تحقیق، امامان [ مذهب ] شیعه امامیه و امامان مذاهب چهارگانه اهل تسنن بر این موضوع اجماع کردهاند که زیارت قبور، مستحب است به جهت آن چه که در سنت صحیح وارد شده و به زیارت قبور فرمان داده شده و بدان تشویق نموده و بزرگان اسلامی بر فتوای به
1) 1. زرمن تحبّ و ان شطت بک الدار وحال من دونه ترب و أحجار
مضمون آن بر این که زیارت قبور مستحب است اتفاق کردند، بلکه برخی از ظاهریّه به وجوب این مسأله قائل شدهاند، چنان چه تعداد زیادی با برداشت از ظاهر امری که در حدیث نبوی آمده به این تصریح کردهاند.
از پیامبراقدس روایت شده است:(1)
«ألا فزوروا القبور فانّها تزهد فی الدنیا و تذکّر الاخرة».
«نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها فانّها تذکّرکم الموت».
«نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها و لا تقولوا هجرا».
«إنّی کنت نهیتکم عن زیارة القبور، فزوروهاو لیزدکم زیارتها خیرا».
«انّی نهیتکم عن زیارة القبور فمن شاء أن یزور قبرا فلیزده فانّه یرق القلب و یدمع العین».
«زر القبور تذکر بها الآخرة».
«انّی نهیتکم عن زیارة القبور، فزوروها فانّ فیها عبرة».
«ایتوا موتاکم فسلّموا علیهم، أو صلّوا، فانّ بکم عبرة».
نهیتکم عن زیارة القبور، فزوروها، و اجعلوا زیارتکم لها صلاة و استغفارا لهم».
«من أراد أن یزور قبرا فلیزده و لا یقول إلّا خیرا فانّ المیت یتأذّی ممّا یتأذّی منه الحی».
من قبلاً شما را از زیارت قبور نهی میکردم، آگاه باشید که آنها را زیارت کنید.آگاه باشید قبور را زیارت کنید؛ زیرا باعث زهد در دنیا میشود و آخرت را به یاد میآورد.
شما را از زیارت قبور نهی میکردم. پس آنها را زیارت کنید؛ زیرا مرگ را به یاد شما میآورد.
شما را از زیارت قبور نهی میکردم. پس آنها را زیارت کنید و سخن زشت در مورد آنان نگویید.
من شما را از زیارت قبور نهی میکردم، پس آنها را زیارت کنید،
1) 1. «کنت نهیتکم عن زیارة القبور ألا فزوروها».
چون زیارت آنها بر خیر شما میافزاید.
من شما را از زیارت قبور برحذر میداشتم، هرکس بخواهد قبری را زیارت کند آن کار را انجام دهد؛ زیرا باعث رقّت قلب و جاری شدن اشک از دیدگان میشود.
قبرهای مردگان را زیارت کن و به آن آخرت را به یاد آور.
من شما را از زیارت قبور باز میداشتم، پس آنها را زیارت کنید که در این عمل عبرت و پندی است. به نزد مردگان خود آیید و به آنها سلام و صلوات بفرستید که برای شما عبرت و درسی است.
شما را از زیارت قبور نهی میکردم، آنها را زیارت کنید و آن زیارت را دعا و استغفار برای مردگان قرار دهید.
هرکس بخواهد قبری را زیارت کند، زیارت کند و جز خیر و نیکی چیزی بر زبان نیاورد؛ زیرا از هرچه آدم زنده اذیت و آزار میشود، آدم مرده هم اذیت و آزار میشود(1).
در این مقام، جملات فراوانی درباره زیارت اهل قبور از ائمه و بزرگان دین نقل شده که به ما میفهماند که زائر این اجازه را دارد که شخص مرده را زیارت کند و به هر لفظی که میخواهد برای او دعا کند
و فضائل و مناقب او را به نیکی بر زبان جاری کند و آن چه را که باعث میگردد تا عطوفت خداوند به سوی او متوجه گردد و مستوجب رحمت الهی گردد یادآور شود.
آن گاه برای برآورده شدن حاجاتش و بخشیده شدن گناهانش و دعا
1) 1. «الغدیر» ج 5، ص 169 - 166.
برای خودش و والدین و نزدیکانش، به صالحین از اهل قبور توسل جوید و با دعا کردن نزد آنان به سوی خداوند متعال، استغاثه کند و به واسطه ایشان به سوی خدا توسل جوید؛ زیرا خداوند متعال آنان را انتخاب کرده و برگزیده و آنان را مورد تمجید و تکریم قرار داده است. پس همچنان که در دنیا از وجود آنها نفع میبرد در آخرت بیشتر و کاملتر.
پس هر کسی حاجت و نیازی دارد میبایست به سوی آنها برود و به آنها متوسل شود؛ زیرا آنها واسطه میان خدا و خلقش هستند و این موضوع در شریعت به اثبات رسیده و دانسته شده که خداوند برای آنان اعتبار و اهمیت خاصی قائل شده و آنان را بزرگ داشته است. این مطلب بسیار و مشهور است و همواره عالمان و بزرگان یکی پس از دیگری در شرق و غرب عالم به زیارت ایشان و زیارت قبورشان تبرک میجستند و برکت آن را حسّاً و معناً مییافتند.
شیخ اکبر ما، مجاهد امینی - رضی الله عنه - در کتاب «الغدیر»(1)، فصل کاملی را به زیارت قبور اختصاص داده و به طور مفصل بحث نموده؛ به طوری که نیازی به زیادهگویی نیست.
پس به آن مراجعه کن تا نسبت به واقع و حقیقت آگاهی یابی و با
صدق و یقین بدانی که زیارت قبور از اموری است که میان توده مسلمانان از زمانهای قدیم، از زمان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله ، تا دورههای متوالی، رایج بوده و زیارت قبور ائمه و اولیاء و صلحا و علما و بار و بند
1) 1. «الغدیر» ج 5، ص 207 - 86.
سفر بستن و توسل و استشفاع به آنها متداول بوده است و در میان زائرین عالمان بزرگ و پیشوایان دینی و مذهبی بودند که مقتدای پیروانشان شمرده میشوند.
علاوه بر این که ناقلان این سخنان، دانشمندان و پیشوایانی هستند که آن اعمال را میپسندیدند؛ زیرا آنان این سخنان را در مقام فضیلت اهل قبور و صاحبان آن زیارتگاه نقل میکردند.
بر این اساس، یک توافق کلی میان فرق مسلمانان در قرنهای متوالی صورت گرفته و این از یک اجماع محقق در میان طبقات امت اسلامی استحسان و نیکو شمردن زیارت اهل قبور خبر میدهد و این که آن سنتی است که مردم به دنبال آن میروند.
سید محسن امین عاملی میگوید:
شعر:(1)
انّ الائمة من سلامة هاشم ثقل النبی و قدوة للمقتدی
قالوا الصلاة لدی محل قبورنا فی الفضل تعدل مثلها فی المسجد
عنهم روته لنا الثقات فبالهدی عنهم اذا شئت الهدایة فاقتد
شرف المکان بذی المکان محقق وأخو الحجا فی ذاک لم یتردّد
خیر عبادة ربنا فی مثله من غیره فإلیه فاعمد و اقصد
و کذلکم طلب الحوائج عندها من ربّنا أرجی لنیل المقصد
برکاتها ترجی لداع انّها برکات شخص فی الضریح موّسد
لا بداع ان کان الدعاء الیه فی -ها صاعدا و بغیرها لم یصعد
«و همچنین نماز پیش قبور به عنوان تبرک به صاحبان قبور عمل ناپسندی نیست.
1) 1. و کذ الصلاة لدی القبور تبرکا بذوی القبور فلیس بالصنع الرّدی
امامان از نسل هاشم، ثقل پیامبر و رهبران برای پیروانند.
گفتند نماز کنار قبور ما در فضیلت همانند نماز در مسجد است.
این مطلب را افراد مورد اطمینان برای ما روایت کردهاند؛ پس اگر خواستار هدایت از آنانی، پیروی از آن کن
شرف مکان با صاحب مکان محقق است و کسی که دارای عقل است در این باره تردید روا نمیدارد.
بهترین عبادت پروردگار ما در این گونه اماکن است. پس به سوی آنها روکن.
و نیز طلب حوائج از خدای ما پیش آنها امیدوار کننده برای نیل به مقاصد است.
از برکات آن قبور باید امیدوار بود، چون در آنها افراد بزرگواری آرمیدهاند.
اگر دعایش نزد آن قبور به سوی خدا بالا میرود نه در موارد دیگر، چیز تازه و بدعتی نیست.»
وقتی زیارت قبور فقیهان و عالمان و صالحان و شهیدان و صدّیقین از قضایای مشروع و مباح بوده، به زیارت بارگاه عترت طاهره و قبور بانوان نبوت و بارگاه خاندان ولایت چه تصوری میتوان داشت، در حالی که آنان اولاد پیامبر اقدس و فرزند علی و زهرا علیهم السلام هستند و از شرافت پیوند با رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و فضیلت سبقت در ایمان و
قدرت بهرهوری از دین و فداکاری در راه حق و ثبات بر عقیده برخوردارند و به پاکی و دفاع بزرگوارانه در راه حفظ سرنوشت دین و
جانفشانی در برپاداشتن حقوق مردم، شناخته شدهاند و به تحقیق در مهد علم، فقه، قرآن، طهارت، تقوی، شجاعت، فضیلت و زهد ورزی از مظاهر فریبنده، رشد یافتهاند.
آنان آل پیامبر و فرزندان علی و زهرا علیهم السلام هستند و گوشت، خون، بدنشان و جمیع اجزاء و اعضای جسمشان آثار گویا و زنده از اجداد معصومینشان است که خداوند متعال آنها را از میان خلقش برگزید پس آنها محل سرّ الهی، و پناهگاه امر او، خزینه علم او، پناهگاه حِکَم و کتب او و کوههای دین او هستند که خداوند به وسیله ایشان کجی پشت دین را استوار میسازد و لغزش فرائض دین را میبرد.
شعر:(1)
إذا أزمة زادت و کرب تکاثرت مصایبه و الخطب عمّت نوائبه
وضاق الفضا فی صدم نازلة القضا وضاقت علی العبد الضعیف مذابه
فأبواب أولاد الرسول بها الرجا لحامل هم باعدته أقاربه
هم النعمة العظمی هم الغوث للوری هم الغیث لکن لا تغب سواکبه
هم المدد العالی هم المشرب الذی تعطر بالمسک الإلهی شاربه
هم الکعبة الغراء و الخیف و الصفا هم الحرم السامی الذی عزّ جانبه
هم الحبل للطلاب فی کلّ وجهة هم البحر لکن لا تعد عجائبه
هم الغضب لکن لیس یغمد نصله هم الکنز لکن لیس یحرم طالبه
همالکواکبالمحمود فیالارض والسما هم الأفق لکن لا تغیب کواکبه
هم البیت الأمن و المجد و التقی و بالعسکر الغیبی حفّت جوانبه
هم الأوصیاء العارفون بربّهم و بالغیب قد سحت علیهم سحائبه
هم الأولیاء الملحقون بجدّهم و فی بیتهم تطوی و تبدو مناقبه
هم الهیکل العلوی فی کلّ حضرة أسالیبه تحکی و تروی غرائبه
هم قاف قرب الله سینا الهدی الذی تغشّت بأنوار النبی کتائبه
هم الحزب حزب الله حزب مؤید به الدین دهرا و الذلیل محاربه
هم علم جفر طرزته ید الخفا بخط الهی تقدس کتائبه
هم العلم السامی علی هامّة العلا و فی قعر بحر الأرض حطّت ذوائبه
هم رکب برهان خفی مطلسم إلی الملک و الملکوت سارت نجائبه
هم القمر الوضّاح والشمس والضحی هم الفجر لکن عنه زیحت غیاهبه
هم روح جسم الکون بل نور عینه تشرّف فیهم شرقه و مغاربه
ألوذ بهم و القلب أودای به الضنی من الهم و الغم المقرّح غالبه
1) 1. دع الفکر و اصبر فالزمان صعائبه تزول و کم قلّت بمحو عصائبه
فکر را رها و صبر را پیشه کن، دشواریهای زمان از بین رفتنی است، چه بسا افراد اندکی گرو هایی را از بین میبرند.
زمانی که سختی و بحران زیاد شود و مصیبتهای غم و اندوه فزونی یابد و حوادث سخت و دشوار فراگیر شود.
و در برخورد با بلایایی نازل عرصه تنگ شود و بنده ضعیف در دفاع از آن درمانده گردد.
آن گاه درهای اولاد پیامبر صلیاللهعلیهوآله پناه گاه و امید کسانی خواهد بود که آنها را از نزدیکا نشان دور ساختند.
آنان (اولاد پیامبر) نعمت بزرگی هستند که فریاد رس آفریدگانند، آنان باران [ رحمت] هستند که هیچ گاه زمین خالی از آن نیست.
آنان لشکر عالی مقامند، آنان جام شراب اند که تشنه کام هنگام نوشیدن معطر به مشک خدایی میشوند.
آنان قبله مدینه و خیف و صفایند، آنان حرم رفیع اند که اطراف آن ارجمند و عزیز است. آنان ریسمان جویندگان هر مقصد[ والایی [ هستند، آنان دریای بی انتهای عجائب اند.
آنان شیر بیشهاند ولی سر نیزه و تیر بر آنها فرو نمیرود، آنان
گنجی هستند که جوینده از آن محروم نمیماند.
آنان ستاره خوش نام زمین و آسمانند، آنان کرانه آسمانند که ستارگان آن پنهان نمیشوند.
آنان منزل امن و بزرگی و پارسایی اند که اطراف آن با لشکر غیبی احاطه شده است.
آنان جانشینان و عارفان پروردگار خویش اند و ابر [رحمت] از پرده غیب بر آنها میگذرد.
آنان اولیاء ره یافتهگان به جد خویشاند که مناقب و فضائل جدشان در منزلتشان پنهان و آشکار است.
آنان صاحب قامت علوی در هر مقامی اند که حاکی از روشهای او و گویای غربت و دوری اوست.
آنان دارای مقام قرب کامل خداوند و سید و سرور هدایت کنندگانند، کسانی که به لشکریان انوار پیامبر احاطه شدهاند.
آنان حزب اللهاند، حزبی که در همه روزگار مورد تأیید دین میباشند و ذلت و خواری از آن قاتلین آنان است.
آنان آگاه به حوادث عالم تا پایان جهان (به علم جفر) هستند که از قدرت غیب با خط خداوندی با عظمتی از لشکر به آنها عنایت شد.
آنان بیرق و پرچم والا بر تارک شرف و بزرگواری هستند که دامنه آن در اعماق دریا فرو میآید.
آنان سوارکاران برهان پنهان [ و آشکار] سحر آمیزند که نسل پاک
آنها در ملک و ملکوت گستردهاند.
آنان ماه تابان و زیبا روی، خورشید عالم تاب، آنان روشنایی
بامدادند که ظلمت از آن برداشتهاند.
آنان روحی بر کالبد وجود، بلکه نور [ وجود]ند که سرچشه شرق و غرب وجود به آنها مفتخرند.
به آنان پناه میبرم از هلاکت قلب در اثر ناتوانی از غم و اندوهی که قلبم را فرا گرفت(1).
سیدنورالدین علی بن احمد سمهودی مصری مدنی (متوفای 911ه . ق .) از شیخ عارف ابوالحسن حرانی درباره ایمان کامل به خیر الأنام صلیاللهعلیهوآله چنین میگوید: خواص علما این امت به جهت اختصاصشان به این ایمان، محبت خاصی را نسبت به پیامبرشان و نزدیکی به او را در دلهایشان مییابند، حتی او را بر خود و خانواده و داراییشان ترجیح میدهند.
و به جهت دوست داشتن او نزدیکان و خاندان و اصحاب او را دوست میدارند و برای ایشان در دل خود نسبت به دیگران برتری احساس میکنند و دوست دارند به جهت رعایت حرمت پدرانشان و آگاهی به این که خداوند سرشت پاک آنها را برگزیده، به آنان یاری رسانند و به آنها نزدیک شوند.
خداوند متعال میفرماید: «آنان که ایمان آوردند و فرزندانشان به
1) 1. «رشفة الصادی من فضائل بنی النبی الهادی» باب 7، ص 204؛ این قصیده از سرودههای محمد بن حسن رفاعی صیادی حسینی است.
پیروی از آنان ایمان اختیار کردند فرزندانشان را به آنان ملحق میکنیم و از عمل آنان چیزی نمیکاهیم».(1)
و الذین امنوا و اتّبعتهم ذریّتهم بایمان ألحقنابهم ذریّتهم و ما ألتناهم من عملهم من شیء.
بنابراین، آنان همانند کسانی نیستند که هیچ سابقه درخشانی در تاریخ برایشان وجود ندارد.
نویسنده در ادامه سخن میافزاید: در واقع، کسی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خاندان او در نزدش محبوبتر و عزیزتر از خانواده و فرزندانش و همه مردم نباشد از مؤمنان شمرده نمیشود.
آنگاه در جای دیگر چنین میگوید: از نشانههای دوستی با پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، دوستی خاندان او، گرامی داشتن آنها و چشم فروبستن از انتقاد آنان است. هرکس در مورد ذریه پیامبر انتقاد نماید فقط دوستدار پیامبر است. و [ دیگر] از نشانههای دوستی پیامبر، دوست داشتن اصحاب او است. و از علامات دوست داشتن اصحاب او، دوست داشتن ذریه آنهاست و این که اگر با پدران آنها معاصر بود به همان نظر و نگاهی که به آنها داشت به اینها هم نظر کند و بداند که سرشت آنها پاک است و خاندانشان خاندان مبارکی است و این که مؤمن از انتقاد کردن از ذریه رسول اکرم و اهلبیت او چشم فرو بندد؛ زیرا آنان قومی هستند که خداوند نسل و اخلاق آنان را شرافت بخشیده است...
خصوصا با آن خاندان شریف دشمنی نکند؛ چون پیامبر اکرم فرمود: «فاطمه پاره تن من است»... و پرواضح است که اولاد فاطمه پاره
1) 2. سوره طور: 52، آیه 21.
تن آن بانو بوده و اولاد آن بانو به واسطه ایشان، پاره تن پیامبر اکرم محسوب میشوند(1).
شیخ اکبر، علامه امینی - مرحوم پدر - کرّم الله وجهه، محبت
واخلاص و خضوع فراوانی نسبت به فرزندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله از خود نشان میداد. هرگاه با یکی از سادات علوی ملاقات میکرد، خواه بزرگ و خواه کوچک، به احترام و بزرگداشت او از جا برمیخاست و با او معانقه میکرد و در تحیت و سلام بر او پیشی میگرفت و میگفت: فرزندان فاطمه مانند خود فاطمهاند؛ زیرا آنان پاره تن آن بانو هستند و جدا ساختن فرع از اصلش همان جدا کردن یک شیء از خودش هست و آن محال و ممتنع است به لحاظ آن که آن فرع، خود همان شخص است.
معنای این سخن آن نیست که هرکسی که به ذریه طاهره و شجره نبوّت منسوب است، در تصرفات و رفتار و گفتار و سیره و حرکات و سکناتش آزاد است و میتواند هر عملی، زشت و بد و رسوا کننده، را مرتکب شود و بر خلاف شریعت الهی، هر حکمی را صادر و هر سخنی را بگوید و برای هیچ کسی جایز نباشد که او را باز دارد و ادبش کند و آگاهش سازد، چرا که او علوی یا سیّد است... این مطلبی است که عقل و شرع و عرف این اجازه را نمیدهد و پیامبر اقدس آن را تجویز نمیکند.
همانا علوی که منتسب به شجره نبوت است، باید مرد، عالم، پارسای پرهیزکار، زاهد، شریف، بزرگ، خیّر، پیشرو، مدافع، هماورد، تسلیمناپذیر، عفیف، محسن، نیکوکار، آمر به معروف و ناهی از منکر و
1) 1. «رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی» باب 4، ص 98 - 97.
دوری کننده از بدعت و ضلالت و لغرش و بدیها باشد... و سیره او مشابه سیره پدران طاهرینش بوده و بر راه و روش آنان حرکت میکند؛ همان طریق و راهی که [ از هیچ سوی] نه از مقابل و نه از پشت، باطل به سوی آن نمیآید.
آری، منسوب به پیامبر با کسی که با اهل بیت در صلح و آشتی است،
در صلح و آشتی باشد و با کسانی که با اهل بیت محاربه میکنند جنگ و قهر کند. و از رسالت جدش پاسداری کند و در این راه از خود گذشتگی نشان دهد [ و جانفشانی کند] و کجیها را راست سازد و زخمها را مداوا کند و سنت را بر پا دارد و لباسش پاکیزه باشد وعیبی و کاستی او اندک باشد و طاعتش او را به سوی خدا برساند و آن گونه که شایسته مقام ربوبی است، تقوا پیشه سازد...
نه این که پشت سر داعیان گمراه کننده دروغین حرکت کند و با شیطان و یاران و دنبالههای او حرکت کند و در مقابل رسالت ائمه قرار گیرد. و نه این که با دشمنان قسم خورده، قاتلان، ناصبین، غاصبین، مارقین، قاسطین، ناکثین که بر طریق و سیره قاتلان و دشمنان ائمه هستند، هم پیمان باشد.
شعر:(1)
و کانالکلب خیرا منه طبعا لأن الکلب طبع أبیه فیه
علوی وقتی از مذهب دشنام دهندگان اهل بیت پیروی کند، دیگر فرزند علی علیه السلام نخواهد بود. سگ از نظر سرشت بهتر از چنین شخصی است زیرا سگ دارای همان سرشت پدرش است.1) 1. إذا العلوی تابع ناصبیا بمذهبه فما هو من أبیه
در هر حال، احادیث صحیح و موثق زیادی در فضل و ثواب زیارت بانو فاطمه معصومه از ائمه اطهار وارد شده و اهل حدیث و روایات، آنها را نقل کرده و در تألیفاتشان درج کرده و اسناد و رجال احادیث مزبور را به طور کامل صحیح دانستهاند که به برخی از آنها اشاره میشود:
ابراهیم بن هاشم(2)، از پدرش(3)
«الفهرست» للطوسی، ص 27، رقم 6؛ «منتهی المقال» ص 28؛ «جامع الرواة» ج 1، ص 38؛ «رجال النجاشی» ص 16، رقم 18.
، ازسعد بن سعد، از ابوالحسن امام رضا علیه السلام، گفت: از امام رضا علیه السلام درباره زیارت فاطمه دختر موسی علیهما السلامسؤال کردم، فرمود: «هر که او را زیارت کند1) 2. ابوالحسن قمی (متوفای 329 ه . ق .) فقیه و دارای تألیفات فراوانی بوده که به صد عنوان میرسد. «نوابغ الرواة» من طبقات أعلام الشیعة، قرن 4، ص 185؛ «رجال النجاشی» ص 261، رقم 684؛ «فوائد الرضویة» ص 280؛ «هدیة العارفین» ج 1، ص 678؛ «منتهی المقال» ص 213؛ «تأسیس الشیعة» ص 331؛ «جامع الرواة» ج 1 ؛ ص 574؛ «الفهرست »لابن الندیم، ص 246؛ «الفهرست» للطوسی، ص 119، رقم 394؛ «خاتمة مستدرک الوسائل» ج 3، ص 280؛ «لؤلؤة البحرین» ص 381، رقم 122؛ «مجالس المؤمنین» ج 1، ص 453.
2) 1. ابوالحسن قمی تا سال 307 ه . ق . زندگی کرده و محدث و مفسر و فقیه و دارای سه فرزند بوده است که همگی از اصحاب حدیث بودند. «نوابغ الرواة» من طبقات أعلام الشیعة، قرن 4، ص 167؛ «معجم الأدباء» ج12، ص 215؛ رقم 51؛ «رجال النجاشی» ص 260، رقم 680؛ «تنقیح المقال» ج 2، ص 260؛ «هدیة العارفین» ج 1، ص 678.
3) 2. ابو اسحاق کوفی تا قبل از 203 ه . ق . میزیسته و مردی فقیه و محدث بوده است، گفتهاند: وی امام رضا علیه السلام را ملاقات کرده و دارای تصنیفاتی است.
رضا علیه السلام، فرمود: «هرکس قبر عمه مرا در قم زیارت کند، برای او بهشت است».(4).(5)
حدیث گفت ما را پدرم و محمد بن موسی بن متوکل، گفتند حدیث گفت ما را علی بن ابراهیم بن هاشم از پدرش و او از سعد بن سعد، که گفت: از ابوالحسن رضا علیه السلام، از زیارت فاطمه دختر موسی بن جعفر علیهما السلامپرسیدم، فرمود: «هر کسی او را زیارت کند بهشت پاداش اوست».(6).(7)
حسن بن محمد بن حسن قمی در «تاریخ قم» مینویسد: روایت کردهاند: عدهای از اهالی ری که بر ابوعبدالله علیه السلام وارد شدند و
1) 3. «مستدرک الوسائل» ج 10، ص 368؛ «أنوار المشعشعین» ج 1، باب 1، ص 35؛ باب 8 ، ص 293؛ «بحار الأنوار» ج 102، ص 267؛ «کامل الزیارات» باب 106، ص 536؛ «تاریخ قم» ص 215.*
2) 4. قال: «من زارها فله الجنة».
3) 5. ابو علی احمد بن ادریس بن احمد اشعری قمی (متوفای 306 ه . ق .) دارای تألیف و از بزرگان مشایخ امامیه است. «نوابع الرواة» من طبقات اعلام الشیعة، قرن 4، ص 19؛ «الفهرست» للطوسی، ص 50، رقم 81؛ «إیضاح المکنون» ج 2، ص 346؛ «منهج المقال» ص 38؛ «لسان المیزان» ج 1، ص 136 ؛ «أعیان الشیعة» ج2، ص 477.
4) 1. «سفینة البحار» ج 7، ص 125؛ «کامل الزیارات» باب 106، ص 536*.
5) 2. «من زار قبر عمّتی بقم فله الجنة».
6) 3. همان مدرک.
7) 4. «من زارها فله الجنة».
گفتند: ما از اهل ری هستیم. امام فرمود: «مرحبا به برادران ما از اهل قم». گفتند: ما اهل ری هستیم. امام دوباره همان سخن را اعاده فرمود. چندین مرتبه همان سخن را گفتند و مثل همان جواب را امام فرمود. آن گاه امام فرمود: «برای خداوند متعال حرمی است و آن مکه است و برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حرمی است و آن مدینه است و برای امیرمؤمنان علیه السلام حرمی است و آن کوفه است و برای ما حرمی است و آن شهر قم است و به زودی در آن زنی از اولاد من که فاطمه نامیده میشود در آن شهر دفن میشود. هرکس او را زیارت کند بهشت برایش واجب میگردد.
راوی میگوید: این کلام درحالی از امام صادر شد که هنوز امام کاظم علیه السلامبه دنیا نیامده بود(1).(2).
1) 5. «سفینة البحار» ج 7، ص 358 ؛ «مستدرک الوسائل» ج 10، ص 368؛ «بحار الأنوار» ج 102، ص 267.
2) 6. «انّ لله حرما و هو مکة و انّ للرسول صلیاللهعلیهوآله حرما و هو المدینة و انّ لأمیرالمؤمنین علیه السلام حرما و هو الکوفة و ان لنا حرما و هو بلدة قم و ستدفن فیها امرأة من أولادی تسمّی فاطمة فمن زارها وجبت له الجنة».
3) 1. «بحار الأنوار» ج 102، ص 269؛ «سفینة البحار» ج 7، ص 125.
4) 2. «من زارها عارفا بحقّها فله الجنة».
غیر از آن چه که در این جا آورده شد، احادیث دیگری در فضیلت و ثواب زیارت مرقد فاطمه معصومه علیها السلام وارد شده است و فقها و علمای امامیه بر فضیلت زیارت قبور اولاد ائمه اطهار علیهم السلام اجماع کردهاند.
شیخ الطائفه مفید بغدادی در کتاب «المزار» در زیارت اول که مربوط به اولاد ائمه اطهار است، میگوید:
بدان که بارگاههایی که به فرزندان ائمه هدی و عترت طاهره و
نزدیکان ایشان علیهم السلام منسوب است، زیارت و دیدار آنها مستحب است؛ زیرا در تعظیم آنها، تعظیم و تکریم ائمه نهفته است. اصل ]اولی ] در آنان، ایمان و صلاح و درستکاری است؛ مگر خلاف آن ثابت شود مثل جعفر کذّاب و همانند او.
اما از میان اولاد ائمه کسانی که حالشان معلوم بوده و به جلالت ونجابت معروفاند مثل جعفر بن ابیطالب که در موته دفن شده و فاطمه دختر موسی علیهما السلام که در قم دفن شده وعبدالعظیم حسنی که در ری مدفون است و علی بن جعفر علیه السلام که در قم به خاک سپرده شده، جلالت و بزرگی آنان به قدری مشهور است که
نیازمند به بیان نیست.
این مطلب که علی بن جعفر علیه السلام در قم مدفون باشد در کتابهای معتبر ذکر نشده، لکن اثر قبر شریفش از قدیم الایام موجود بوده است و بر روی قبر نامش مکتوب است.
همچنین زیارت زیارتگاههایی که به پیامبران علیهم السلام منسوب است مانند ابراهیم و اسحاق و یعقوب و ذی الکفل و یونس علیهم السلام و دیگران مستحب میباشد.
نیز هرکس از جهت فضیلت و بزرگی مقام معلوم الحال باشد زیارت مرقد و قبر وی مستحب میباشد؛ نظیر بزرگان صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله مثل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذیفه و جابر انصاری.
نیز بزرگان اصحاب ائمه طاهرین که حال آنان از کتب رجال دانسته میشود مثل میثم تمار، رشید هجری، قنبر، حجر بن عدی، زراره، محمد بن مسلم، برید، ابو بصیر، فضیل بن یسار، و امثال آنان، در
صورتی که محل قبر آنان معلوم باشد. و نیز محدثان و علمای مشهور شیعه که حافظان آثار و علوم ائمه طاهرین بودند مانند مفید، شیخ طوسی، سید رضی، سید مرتضی، علامه حلی و...(1).
مرحوم محمد باقر مجلسی در کتاب عظیم «بحارالأنوار» بابی را در زیارت فاطمه دختر موسی علیهما السلام گشوده است. پیش از او،
1) 1. «بحار الأنوار» ج 102، ص 301 - 265.
مرحوم شیخ مفید در کتاب «المزار» یک فصل را به زیارت آن بانو اختصاص داده است. غیر از این دو دانشمند بزرگ از علمای امامیه این کار را انجام داده و برای آن بانوی گرامی زیارت مخصوصی را که از امام رضا علیه السلامنقل شده، به ثبت رسانیدهاند.
مرحوم علامه مجلسی (ره)(1)میگوید: در برخی کتب زیارات دیدم علی بن ابراهیم از پدرش و او از سعد و او از علی بن موسی الرضا علیه السلام حدیث نقل میکند، میگوید: امام فرمود: «سعد! نزد شما برای ما قبری است». عرض کردم: فدایت شوم، قبر فاطمه دختر موسی بن جعفر علیهما السلامرا میفرمائید؟ فرمود: «آری؛ هرکس او را زیارت کند در حالی که عارف به حقش باشد برای اوست بهشت».(2)
هرگاه بر مزار او آمدی، نزد یک سرش رو به قبله بایست و 34 مرتبه تکبیر [الله اکبر] و 33 مرتبه تسبیح [ سبحان الله ] و 33 مرتبه تحمید]
الحمدلله [بگو، آن گاه آن بانو را چنین زیارت کن:
السَّلاَمُ عَلَی آدَمَ صَفْوَةِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَی نُوحِ نَبِیِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَی إبْرَاهِیمَ خَلِیلِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَی مُوسَی کَلِیمِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَی عِیسَی رُوحِ اللهِ؛ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا خَیْرَ خَلْقِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا صَفِیَّ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللهِ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ؛ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا أمِیرَالْمُؤمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ وَصِیَّ رَسُولِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا فَاطِمَةُ سَیِّدَةَ نِسَاءِالْعَالَمِینَ، السَّلاَمُ عَلَیْکُمَا یَا سِبْطَیْ نَبِیِّ الرَّحْمَةِ وَسَیِّدَیْ
شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَ الْعَابِدِینَ وَقُرَّةَ عَیْنِ النَّاظِرِیْنَ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ بَاقِرَالْعِلْمِ بَعْدَالنَّبِیِّ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ الْبارَّ اْلأَمِینَ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ الطَّاهِرَ الطُّهْرَ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی الرِّضَاالْمُرْتَضَی،السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ التَّقِیَّ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّقِیَّ النَّاصِحَ اْلأَمِینَ، السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا حَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ، السَّلاَمُ عَلَی الْوَصِیِّ مِنْ بَعْدِهِ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی نُورِکَ وَسِرَاجِکَ وَوَلِیِّ وَلِیِّکَ وَوَصِیِّ وَصِیِّکَ وَحُجَّتِکَ عَلَی خَلْقِکَ.
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ فَاطِمَةَ وَخَدِیجَةَ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ،السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ وَلِیِّ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا أُخْتَ وَلِیِّ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا عَمَّةَ وَلِیِّ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ مُوسَی بْنِ جَعْفرٍ، وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکَاتُهُ.
السَّلاَمُ عَلَیْکِ عَرَّفَ اللهُ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ فِیالْجَنَّةِ، وَحَشَرَنَا فِی زُمْرَتِکُمْ، وَأَوْرَدَنا حَوْضَ نَبِیِّکُمْ، وَسَقَانَا بِکَأْسِ جَدِّکُمْ مِنْ یَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ؛ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْکُمْ.
أسْئَلُ اللهَ أنْ یُرِیَنا فِیکُمُ السُّرُورَ وَالْفَرَجَ، وَأَنْ یَجْمَعَنَا وَإِیَاکُمْ فِی زُمْرَةِ جَدِّکُمْ مُحَمَّدٍ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ، وَأن لاَیَسْلُبَنَا مَعْرِفَتَکُمْ إِنَّهُ وَلِیٌّ قَدِیرٌ.
أَتَقَرَّبُ إلَی اللهِ بِحُبِّکُمْ، وَالْبَرَائَةِ مِنْ أَعْدائِکُمْ، وَالتَّسْلِیمِ إلَی اللهِ، رَاضِیاً بِهِ غَیْرَ مُنْکِرٍ وَلا مُسْتَکْبِرٍ؛ وَعَلَی یَقِینِ مَا أَتَی بِهِ مُحَمَّدٌ وَبِهِ رَاضٍ؛ نَطْلُبُ بِذَلِکَ وَجْهَکَ یَا سَیِّدِی اَللَّهُمَّ وَرِضَاکَ وَالدَّارَالاْآخِرَةَ،
یَا فَاطِمَةُ اشْفَعِی لِی فِیالْجَنَّةِ؛ فَإِنَّ لَکِ عِنْدَاللهِ شَأْناً مِنَ الشَّأْنِ.
اللَّهُمَّ اِءنِّی أَسْئَلُکَ أَنْ تَخْتِمَ لِی بِالسَّعَادَةِ، فَلاَ تَسْلُبْ مِنِّی ما أَنَا فِیهِ، وَلاَحَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ.
اللَّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنَا، وَتَقَبَّلْهُ بِکَرَمِکَ وَعِزَّتِکَ، وَبِرَحْمَتِکَ وَعَافِیَتِکَ.
وَصَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ أَجْمَعِینَ، وَسَلَّمَ تَسْلِیماً؛ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ».(1)
درود بر آدم برگزیده خدا،
درود بر نوح پیامبر خدا،
درود بر ابراهیم خلیل خدا،
درود بر موسی کلیم خدا،
درود بر عیسی روح خدا،
درود بر تو ای رسول خدا، درود بر تو ای بهترین خلق خدا، درود بر
تو ای برگزیده خدا، درود بر تو ای محمد فرزند عبدالله خاتم پیامبران.
درود بر تو ای امیرمؤمنان علی فرزند ابوطالب وصیِّ رسول خدا،
درود بر تو ای فاطمه بانوی زنان جهانیان،
درود بر شما ای دو نوه پیامبر رحمت و دو سید جوانان اهل بهشت.
1) 1. «بحارالأنوار» ج 99، صص 267 - 265؛ و ج 48، ص 316 (در این جلد از «بحارالانوار» صرفاً تا «... مَنْ زَارَها عَارِفاً بِحَقِّهَا فَلَهُ الْجَنَّةُ» آمده، و آداب و متن زیارتنامه نیامده است)؛ «تحفةالزائر» صص 379 - 378؛ «عیون أخبارالرضا علیهالسلام» ج 2، ص 267 (نیز بدون ذکر آداب و متن زیارتنامه)؛ «سفینةالبحار» ج 2، صص 377 - 376؛ «مستدرک الوسائل» ج 10، صص 369-368؛ «انوارالمشعشعین» صص 211 - 210؛ «عمدةالزائر» صص 400 - 398؛ «المزار، خوانساری» صص 115 - 108.
درود بر تو ای علی بن حسین سید و سرور عابدان و نور دیده ناظران. درود بر تو ای محمد بن علی شکافنده علم پس از پیامبر.
درود بر تو ای جعفر بن محمد صادق نیکوکار امین.
درود بر تو ای موسی بن جعفر پاک و پاکیزه.
درود بر تو ای علی بن موسی الرضا پسندیده.
درود بر تو ای محمد بن علی تقی.
درود بر تو ای علی بن محمد نقی ناصح امین.
درود بر تو ای حسن بن علی.
درود بر وصیّ پس از او. خدایا رحمت فرست بر نور و چراغ خود و ولیّ ولیت و وصی وصیت و حجّت تو بر خلقت.
درود بر تو ای دختر رسول خدا،درود بر تو ای دخترفاطمه و خدیجه.
درود بر تو ای دختر امیرمؤمنان! دورد بر توای دختر حسن و حسین،
درود بر تو ای دختر ولی خدا، درود بر تو ای خواهر ولی خدا،
درود بر تو ای عمّه ولیّ خدا، درود و رحمت و برکات خداوند بر تو ای دختر موسی بن جعفر.
درود بر تو، خدا میان ما و شما در بهشت آشنا گرداند و ما را در زمره شما محشور کند و ما را د رحوض پیامبر شما وارد سازد و از جام جدّ شما و بدست علی بن ابیطالب به ما بنوشاند. صلوات خدا بر شما.
از خدا میخواهم که درباره شما سرور و فرج را به ما نشان دهد و ما و شما را در زمره جدتان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم - درود خدا بر او و خاندانش - جمع کند و معرفت شما را از ما نگیرد که او ولیّ و تواناست.
به وسیله دوستی شما و بیزاری از دشمنان شما و تسلیم به خدا، نزدیکی جویم، در حالی که به آن خشنودم و بدان چه محمد آورده یقین داشته و به آن راضی میباشم.
ای آقای من! به وسیله آن توجه تو را طلب میکنیم. بارخدایا! و رضای تو را و سرای آخرت را. ای فاطمه! برای من در بهشت شفاعت فرما؛ زیرا نزد خداوند مقامی بلند داری. خدایا! از تو میخواهم که عمر مرا به خیر و سعادت پایان بری و آن چه را که من در آنم از من نگیر و نیست حول و توانایی جز به خدای والای بزرگ. خدایا دعای ما را مستجاب فرما و به کرم و عزت و رحمت و عافیت آن را بپذیر، و خداوند محمد و همه خاندان او درود و سلام و تحیت فراوان میفرستد یا ارحم الراحمین».
در کتابهای زیارات، زیارت دیگری به روایات معتبره یافت میشود که فاطمه معصومه علیها السلام به آن زیارت میشود و آن عبارت از این زیارت است:
سلام بر خاتم پیامبران! سلام بر سرور رسولان، سلام بر حبیب پروردگار جهانیان و رحمت و برکات خدا.
سلام بر امیرمؤمنان، سلام بر سرور اوصیاء، سلام بر حجت پروردگار عالمیان و رحمت و برکات خدا.
سلام بر بتول عذرا و انسیّه حورا، دختر برگزیده سید پیامبران و
مادر امامان برگزیده و همسر سید اوصیاء فاطمه زهرا سرور زنان عالم و رحمت و برکات خدا.
سلام بر دو امام بزرگوار نورانی و درخشنده پاک و پاکیزه، شهید و مظلوم، حسن و حسین سروران جوانان بهشت و نُه معصوم از نسل حسین.
سلام و رحمت و برکات الهی برایشان باد.
درود بر تو ای فاطمه، دختر موسی بن جعفر و حجّت و امین او، و رحمت خدا و برکات خدا.
درود برتو ای فاطمه، ای خواهر امام رضا علیه السلام که پسندیده و برگزیده بود و رحمت خدا و برکات او.
درود بر تو که پاکیزه، ستوده، نیکوکار، عاقل، پرهیزگار، پاکیزه، خرسند، مرضیّه هستی و رحمت خدا و برکات او.
گواهی میدهم همانا شما امام، راهنما، هدایت یافته، معصوم، تکریم شده، مقرّب، پرهیزکار، صادق هستید و همانا حق با شما و در میان شما و به سوی شماست و به درستی هرکسی با شما دوستی کند به تحقیق با خدا دوستی کرده و هرکس با شما دشمنی کند به تحقیق با خدا دشمنی کرده است.
ای سرور من! ای فاطمه، به پیشگاه تو روی آوردهام در حالی زائر شما بوده و به حق شما و برادر و پدران طاهرنیت عارف هستم و در حالی که خواهان رهایی از آتشم و در حالتی که از شما شفاعت طلبی میکنم در وقتی که خوبان از بدان جدا میشود. پس نزد پروردگارت و پدران نیکو کارت برای من شفاعت کن، زیرا شما از خاندانی هستی که
هرکس آنها را دوست بدارد زیان نمیبیند و هرکس به سوی آنان بیاید
ناامید نمیگردد.
بارالها! به درستی که از صادقین خاندان پیامبرت - برترین صلوات و سلام بر آنان باد - به من خبر رسیده که به درستی هر کس فاطمه را در قم زیارت نماید برای او بهشت است. پس ای خدای من! آگاه باش که من به سوی او آمدهام؛ درحالی که زائر او هستم و به حق او عارف. پس بر محمد و آلش درود فرست و از زیارت آن بانو مرا سودمند گردان و مرا از شفاعت او محروم مساز و چنانچه وعده فرمودهای بهشت را روزیم ساز که تو بر هر امری توانایی. به رحمتت ای مهربانترین مهربانان(1).
کرامت و معجزات و [ افعال ] خارق العادة از قضایایی نیست که اختصاص به شیعه امامیه داشته باشد، بلکه موضوعی است که نزد تمامی ادیان و فرق و ملل شایع و رایج بوده و از صلحای پیروانشان صادر میشود.
مسیحیان آن را از علامات و نشانههای تأییدروح القدس برای کسانی را که به دست آنها کرامت صادر میشود، میدانند و حضرت مسیح پیروان خویش را به نشر و ترویج دین و دعوت به آن فرمان داده و به آنها بشارت داده که امور خارقالعادهای به دست آنها پدیدار میشود که رسالتشان را تأیید میکند؛ به طوری که آن را علامت و نشانهای برای آنها قرار داده تا از مدعیان دروغین که خود را به دین او ملحق میسازند در صورتی که از هیچ
1) 1. «أنوار المشعشعین» ج 1، باب 11، ص 493.
نظر مسیحی نیستند، تمیز داده شوند.
مسلمانان علی رغم مقام و منزلتی که برای خوارق و کرامات قائلند و سعی و تلاشی که برای آن انجام میدهند، در عین حال آن را پایه و اساسی برای دعوت احدی قرار ندادند؛ زیرا دین اسلام برای مسلمانان، عقل را وجه تمایز و فارق بین حق و باطل قرار داده است.
آن چه که عقل، بعد از تلاش فکری و تأمل به آن حکم کند، حق بوده، و آن چه را که عقل بعد از آن که در روشن ساختن آن نهایت تلاش را نمود و آن را دور انداخت، آن باطل است؛ هر چند خوارق فراوانی آن را تأیید و تصدیق کند.
نگاه و نظر مسلمانان به کرامات و خوارق و بزرگداشتن آن به جهت حکمی بود که نسبت به افراد و اشخاص در میزان و مقدار نزدیکی آنان به خداوند متعال و توجه به او، صادر میکردند.
به بیان دیگر، در نظر ما کرامات یا خوارق فقط از قضایای ممکنه نیست، بلکه از امور ضروریهای است که ملازم با برخی حالات [ و مقامات [عالیه است که روح بشری در اثر طاعت، عبادت، اخلاص، تسلیم و توکلّ بر خدا، بدان دست مییابد؛ زیرا روحی که در درون این جسم کثیف به ودیعه گذاشته شده و در آن ساکن شده نفحهای از نفحات حق و پرتویی از انوار حقیقت است که جلالت آن پنهان است در حالی که بدن را به شگفتی وا داشته است.
هر کس به سوی آن هدایت شود و آن را بشناسد و دریچهای در دلش گشوده شود که از نورش بر او آرام، آرام بتابد، از او، روح پاک و
روحانیت محض و یک حقیقت خالصی میسازد که به دست او از
جانب خداوند امور خارق العاده و کرامت عجیب و نادر صادر میشود؛ زیرا روح دارای حکومت و سیطره بی حد و مرزی بر مادیّات است. و از محالات است که روح بر فردی بتابد [ و با وی آمیخته شود [ ولی کرامات به دست او صادر نشود.
معنای این حرف آن نیست که خوارق عادتی که در جلسات احضار ارواح پیدا میشود، در این حوزه معنوی داخل بوده و تعبیر کردن از آن، به کرامات جایز و صحیح باشد، بلکه کرامت در فهم و نظر ما چیزی است که در سایه تقرّب به خدا از راه اعمال نیک، طاعات و عبادات خالصانه و اخلاص که مقامی از مقامات اهل یقین است پیدا میشود و توفیق وصول به آن از جانب خدای بزرگ است و به این معنا، پیامبر بزرگ اسلام صلیاللهعلیهوآله اشاره فرموده است:
«هیچ بندهای نیست که چهل روز عمل را برای خداوند خالص کند مگر آن که چشمههای حکمت از قلبش بر زبانش ظاهر میگردد»(1).
پس چگونهاند ذریه طاهره علیهم السلام که در تمام عمرشان و در همه لحظات زندگیشان به خداوند اخلاص میورزیدند؟
پس شایستهاست که خداوند آن چه را که به احدی از جهانیان نداده است به آنان ببخشد و عنایت فرماید. هر شریفی در برابر شرف آنان سر فرود آورد و هر متکبری به فرمان آنان تواضع نماید و هر جباری به
1) 1. «جامع السعادات» ج 2، ص 399: «مامن عبد یخلص العمل لله تعالی أربعین یوما الّا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه».
خاطر فضل آنان خضوع نماید و هر چیزی در مقابلشان خوار و ذلیل میگردد و زمین به نور آنان تابان است و رستگاران به ولایت ایشان
رستگار گردند و به وسیله آنها راه وصول بپیمایند و بر هر که منکر ولایت ایشان باشد، خشم خداوند رحمان باد.
امام علی علیه السلام میفرماید: «خوشا به حال آن که در عبادت ودعا برای خدا اخلاص ورزد و قلب خود را به آن چه میبیند مشغول نسازد و یاد خدا را به آنچه میشنود، فراموش نکند و دلش را به آن چه به دیگری داده شده، محزون نگرداند»(1).
این سخن امام، دلیل است بر این که اخلاص رأس و اساس فضائل و مناط در قبولی و صحت اعمال میباشد و عملی که در آن اخلاص نباشد، فاقد اعتبار و ارزش است و دست یافتن بدان به طور کامل به آسانی ممکن نیست، بلکه در گرو توفیق الهی است و میتوان از راه عبودیت آن را از حق تعالی طلب کرد.
شعر:(2)
هرگاه هدایت به دلی راه یافت، اعضای بدن برای عبادت خدا نشاط پیدا میکنند(3).
امام صادق علیه السلام - در تفسیر آیه شریفه «لیبلوکم أیّکم احسن
عملاً»(1)، تا شما را آزمایش کند که کدام یک عملتان بهتر است - به این موضوع اشاره فرمود: خداوند کثرت عمل را نمیخواهد بلکه درستی عمل را میخواهد و درستی عمل به آن است که با خدا ترسی و نیّت
پاک توأم باشد(2).
آن گاه فرمود: اخلاص، مجمع اعمال فاضله و کلید قبول الهی و توفیق رضای الهی است. هرکس که خداوند عملش را از او بپذیرد و از او خشنود باشد او مخلص است؛ اگرچه عملش اندک باشد و هرکه خداوند عملش را از او قبول نکند مخلص نیست؛ اگر چه عملش زیاد باشد. این سخن را میتوان درباره حضرت آدم و ابلیس ملاحظه کرد.
علامت پذیرش در بارگاه ربوبی، وجود استقامت و پایداری در راه خدا، با بذل کردن هرچیزی که محبوب آدمی است، با علم به اینکه - تمام حرکات و سکناتش صواب و درست است، میباشد. فرد مخلص روحش را در آن چه که برای اصلاح علم و عمل و درستی ریاست و مرئوسیت لازم است، ذوب کند و جانش را در این راه فدا نماید، چون اگر این مقام را بفهمد همه چیز را میفهمد و اگر از دست بدهد همه چیز را از دست میدهد. و این، حقیقت معانی تنزیه در توحید الهی است(3).
حقیقتا؛ عبودیت و کنارگیری از دنیا و بازگشت کامل به سوی خدا و اطاعت او و فانی ساختن خویشتن در راه تحصیل مرضات الهی، باعث شد تا فاطمه معصومه علیها السلام و دختران ائمه اطهار علیهم السلام که در سیره و طریقه آن بانو هستند، به مقام رفیعی برسند که از زمان رحلتشان تا به امروز آن را مشاهده میکنی.
پس جای تعجب نیست که آن بانو صاحب کرامات و خوارق عادت است و به اذن پروردگارش نابینایان و جذامیان را شفا میدهد... و کسی را که به سوی او رهسپار شود [ و دست نیاز به سوی او برد] و به او امیدوار باشد و نزدش آید مأیوس و نا امید نمیسازد... و کسی که او را قصد کرده و حاجتی از او خواسته رد نمیکند و احدی را از روضهاش بر نمیگرداند، مگر آن که حوائج او را برآورده و مشکلاتش را رفع کرده باشد. و این همان مفهوم و مصداق خارجی حدیث قدسی است کهاز سوی خداوند وارد شدهاست: «بنده من، مرا اطاعت کن تا مثل من باشی و هرگاه به چیزی بگویی باش، پس موجود میشود»(1).
علاوه بر آن، ما یقین و اعتقاد راستین داریم که آنان زندهاند، نزد پرودرگارشان روزی میخورند، مکان ما را میببینند و سخن ما را میشنوند و پاسخ ما را میدهند و چیزی از احوال ما بر آنان پنهان نیست.
برخی از مراجع و منابع، علاوه بر خوارق زیادی که دهان به دهان از یکدیگر نقل میکنند و ناقلان اخبار دست به دست میگردانند، در صفحات خود، کراماتی را برای بانو، فاطمه معصومه علیها السلام ذکر
1) 1. «عبدی أطعنی تکن مثلی (أومَثَلی» إذا قلت لشیءٍ کن فیکون».
کردهاند و آن کرامات میان فقیهان و عالمان و ادیبان شایع و رایج بوده؛ به طوری که هرگاه بخواهیم آنها را جمع و تدوین نماییم شمارش آنها در چند مجلّد ممکن نخواهد بود؛ مگر آن که به نقل و بیان برخی از آنها بسنده کنیم.
فقیه محدّث میرزا حسین بن شیخ محمد تقی نوری طبرسی (متوفای 1320 ه . ق .) چنین میگوید:
از آیات عجیب الهی که دلها را از وسوسه شیاطین پاکیزه میسازد آن است که در زمانی که در شهر کاظمین اقامت داشتیم، در شهر بغداد مرد نصرانی بود که یعقوب نامیده میشد. بیماری عطش بر وی عارض شد و به پزشکان مراجعه کرد ولی معالجه اثری نداشت و بیماریش شدّت یافت و نحیف و ضعیف گردید تا آن که از راه رفتن ناتوان شد. او میگوید:
همواره از خدا میخواستم یا مرا شفا دهد یا مرگم را برساند تا آن که شبی در عالم خواب که روی تخت خوابیده بودم - و آن واقعه در حدود سال 1280 هجری به وقوع پیوست - سید جلیل نورانی و بلند قامتی را دیدم که نزد من حاضر شد و تختخواب را تکان داد و گفت: اگر میخواهی شفایابی، شرط بین من و تو آن است که به شهر کاظمین بروی و زیارت کنی. همانا از این بیماری بهبود مییابی. از خواب برخاستم و رؤیای خود را بر مادرم نقل کردم. او گفت:
این مطلب از شیطان است و صلیب و زنّار را آورد و بر من بست و دوباره به خواب رفتم. [ در خواب ] بانوی با فضیلتی را که چادری برسرداشت، دیدم که تختخواب را تکان داد و گفت: برخیز که فجر طلوع
کرد. آیا پدرم با تو شرط نکرد که او را زیارت کنی تا شفایت دهد؟!
گفتم: پدرت کیست؟ گفت: امام موسی بن جعفر علیهما السلام. گفتم: تو کیستی؟ گفت: معصومه علیها السلام، خواهر امام رضا علیه السلام.
از خواب بیدار شدم و در این مسئله متحیر و سرگردان بودم که چکنم و کجا بروم؟ به دلم افتاد که به خانه سید راضی بغدادی که در محله رواق ساکن بود، بروم. به طرف خانه او به راه افتادم. وقتی در را زدم، صدا کرد: کیستی؟ گفتم: در را باز کن. وقتی صدایم را شنید
دخترش را صدا کرد که در را بازکن. او مردی نصرانی است که میخواهد به دین اسلام تشرّف یابد. بعد از آن که وارد خانه او شدم، به او گفتم: از کجا این موضوع را دانستی؟
گفت: در خواب، جدّم به من خبر داد. سپس مرا به کاظمین، نزد شیخ عبدالحسین طهرانی - اعلی الله مقامه - برد و داستان را برای او بازگو کرد. او به من امر کرد که به حرم مطهر بروم. مرا به سوی حرم مطهر بردند و دور ضریح طواف دادند ولی برای من اثری از بهبودی ظاهر نشد.
وقتی از حرم بیرون آمدم با خوشحالی به حال خود اندیشیدم و تشنگی بر من عارض شد. آب نوشیدم. پس بر من سرگیجه عارض گشت و بر زمین افتادم؛ گویا بر پشت من کوهی بود که فرود آمد و نفخ بدنم خارج شد و زردی صورتم به سرخی تبدیل شد و هیچ اثری از بیماری در من باقی نماند.
بعد از آن به بغداد برگشتم تا داراییام را بگیرم. خانواده و خویشاوندانم با خبر شدند و مرا گرفتند و به خانهای بردند که در آن
گروهی بودند و مادرم در میان آن جماعت بود.
به من گفت: خدا رویت را سیاه کند، رفتی و کافر شدی؟ گفتم:
ببینید: آیا اثری از بیماریم باقی مانده؟ گفت: این، سحر است. سفیر دولت انگلیس به عمویم نگاه کرد و گفت: به من اجازه بده او را ادب نمایم. واقعا؛ او امروز کفر میورزد و فردا همه طائفه ما کافر میشوند.
پس مرا برهنه کردند و خواباندند و با وسیلهای معروف به «قرپاچ» که دارای سیمهای بر سر آن شبیه سوزن بود، مرا زدند. خون از اطراف بدنم جاری شد و لکن درد و اذیتی از آن در من مؤثر واقع نشد. تا آن که
خواهرم خودش را به روی من انداخت و آنان از من دست برداشتند و به من گفتند: بر شأن [و دین] خود روی بیاور.
بعد از آن به کاظمین برگشتم و نزد شیخ بزرگوار رفتم و شهادتین را به من تلقین کرد و به دست وی اسلام آوردم. وقتی عصر شد، والی بغداد «نامق پاشا» که فرد متعصب و لجوجی بود، شخصی را نزد شیخ فرستاد و نزد او نامهای بود که در آن چنین نوشته بود: مردی به نزد تو آمده تا اسلام بیاورد و او از رعایای ما و تبعه فرنگ است .باید او را به قاضی تسلیم کنی.
شیخ جواب داد: کسی که از او یاد کردی نزد من آمد ولی به دنبال کار خود رفت. مرا پنهان ساخت و به کربلا فرستاد. و من در آنجا ختنه کردم. و قبر آن شهید را زیارت کردم و برگشتم. آن گاه مرا با مرد صالحی از اهالی اصطهبانات - از توابع شیراز - به سوی ایران فرستاد یک سال در آن جا ماندم. سپس به عتبات مراجعت کردم.
وقتی به کاظمین برگشتم، عِرْق و رگ رَحِم و قوم و خویشانوندی در من تحریک شد و به دیدار آنان اشتیاق پیدا کردم. مطلب را به شیخ محمد حسن کاظمی معروف به «یاسین» - جعله الله فی درعه الحصین - بیان کردم. او مرا از این کار منع کرد و گفت: میترسم تو را وادار کنند که یا عذاب ببینی یا به نصرانیت برگردی.
از قصد خود منصرف شدم و در آن شب، در خواب دیدم گویا در صحرای بزرگی که از گیاه سرسبز بود، قرار دارم و در آنجا جماعتی از سادات هستند و مردی در آنجا ایستاده و به من گفت: چرا بر پیامبرت سلام نمیکنی؟ به همه آنان سلام کردم. یکی از دو سیّدی که پیشاپیش
جماعت بود به من گفت: دوست داری پدرت را ببینی؟ عرض کردم: بله.
سید به آن مرد گفت: او را نزد پدرش ببرید تا او را ببیند. مرا بردند و من کوه تاریکی را دیدم که به استقبال من میآید. وقتی نزدیک من رسید هوا گرم شد؛ به طوری که مانند تابستان گردید و صدایی بلند شد و از آن کوه، درِ کوچکی گشوده، آتشی شعله ور گشت و گوشهای از آن به من اصابت کرد و از درون آن فریاد انسانی را میشنیدم که پدرم بود. وحشت کرده و مرا به نزد سادات برگرداندند. به من میخندیدند و میگفتند: آیا بعد از این میخواهی پدرت را ببینی؟ عرض کردم: خیر.
آن گاه به من امر کردند تا خود را در حوض که تعدادش 7 عدد بود فرو بردم. به امر ایشان در هر حوض خودم را سه مرتبه فرو بردم. سپس لباس سفیدی برایم آوردند و آن را پوشیدم و در این حال از خواب بیدار شدم. دیدم بدنم به خارش افتاده و از محل خارش آنها دمل های
بزرگی خارج شد.
قضیه را برای شیخ بزرگوار تعریف کردم، او گفت: آنها به خاطر گوشت خنزیری که در بدنت بوده و اثر خمر است. خداوند خواسته تو را به دلیل اسلام آوردنت از آن تطهیر سازد. تا هفتهها از جای زخم چرک خارج میشد.
او از زیارت خانوادهاش منصرف شد و به محل هجرتش برگشت و در آن جا ازدواج کرد و به ذکر مصائب حضرت اباعبداللّه علیه السلام مشغول شد. امروز او در آن شهر زندگی میکند و دارای خانواده و فرزندانی میباشد.
در خلال تألیف این کتاب، برای بار دوم همراه خانواده، به زیارت ائمه
اطهار علیهم السلام در عراق مشرف شد و برگشت. خداوند امثال او را زیاد کند و خاطر و حالش را اصلاح فرماید و عاقبتش را نیکو سازد(1).
مرحوم محدّث شیخ عباس قمی فرزند محمد رضا (متوفای 1359ه . ق .) درکتاب «فوائد رضویه» در شرح حال حکیم متأله صدرالدین محمد بن ابراهیم (متوفای 1050 ه . ق .) چنین مینگارد:
بدان که برخی از مشایخ من فرمودهاند، مرحوم ملاصدرای شیرازی در اثر حوادث دشوار و قضایای تلخی که در زمانش برای او پیش آمد او را ناچار ساخت که وطن خود شیراز را ترک کند و بار سفر را به سوی نواحی دار ایمان (قم) به بندد. شهری که آشیانه آل محمد صلیاللهعلیهوآله و عترت طاهره محسوب میشود بر حسب آن چه در حدیث آمده: «زمانی که
1) 1. «دار السلام» ج 2، ص 171 - 169.
فتنهها و بلایا شهرها را فراگیرد بر شماباد به قم و حوالی آن، زیرا بلایا از آن دفع شده است»(1)(2).
او در یکی از دهات قم که «کهک» نامیده میشود، و بین آن و قم چهار فرسخ فاصله است، ساکن شد. ملاصدرا در برخی اوقات که مسائل مشکل علمی و قضایای مبهم فلسفی برایش پیش میآمد، آهنگ قبر بانوی جلیله فاطمه معصومه دختر موسی بن جعفر علیهما السلام را مینمود و برای حل مشکلات علمی و فلسفی از آن بانو طلب الهام میکرد آن گاه به محل اقامت خود بر میگشت، و این موضوع عجیبی نیست.
فاضل اشکوری(3)در کتاب «محبوب القلوب»، در شرح حال خاتم
حکمای یونان ارسطا طالیس (ارسطو) میگوید: بعد از آن که در شهر «اسطاغیرا» مرگ به سراغ ارسطو آمد، بعد از مدتی اهل شهر اجتماع کردند و استخوانهای پوسیده او را جمع کردند و آنها را در ظرف مسی قرار داده و در قسمت مجلسی که در آن برای مذاکره و مشورت و تبادل افکار و حل قضایای اجتماعی و فردی و نیز علمی اجتماع مینمودند، دفن کردند.
آنها در آنجا اجتماع میکردند و به بحث و مناظره مشغول میشدند تا آن که به حقایق صحیح و درست و اعتقاد به آنچه مطابق واقع است، آگاهی یابند.
آنها یقین و اعتقاد راسخ داشتند که حضور یافتن در کنار قبر ارسطو بر عقل و ذکاوت آنها میافزاید و ذهن آنها را شستوشو میدهد و از آلودگی، خطا و شک میپالاید و افقهایی از معرفت و صواب و شکوفایی را برای خرد آنان میگشاید و فهم و دانایی را به آنان میبخشد. این اعتقادی است که حکمای یونان به استخوانهای پوسیده ارسطو دارند.
پس تعجب آورنیست هرگاه ببینیم حکیم الهی و فیلسوف فقیه اسلامی به زیارت حضرت فاطمه علیها السلام از چهار فرسخ روی میآورد و آهنگ مرقد مطهر آن بانو را میکند. آرامگاهی که با فیوضات ربانی و تجلیّات سبحانی روشن و منوّر گردیده است، تا در خلال آن بر امّهات مطالب علمی واقف شود. و از خزائن علوم الهی چیزی که مشکل فکری
او را بر طرف میکند بر وی افاضه شود، همان مشکل فکری که بعد از توسل و پناه آوردن به حرم این سیده کریمه بدان دست مییافت(1).
درباره زیارت بانوی گرامی فاطمه علیها السلام و مدح و ثنای و شرح حال و تشویق به زیارت او، قصاید و ابیات و قطعههای زیبای شعری از سوی شعرا و علما و ادبا سروده شده است.
دیوانهای شعر فارسی از قصائد آنان پر است و از جمله آن شعراء «سید قوام الدین محمد سیفی حسینی قزوینی» (متوفای 1150 ه . ق .) است. وی مرد عالم، ادیب و فاضل بوده و نظم و شعر زیادی به زبان فارسی و عربی دارد و در به نظم کشیدن تاریخ و ارجوزه تبحّر و
1) 1. «فوائد الرضویة» ص 379.
مهارت خاصی دارد. برخی از ابیات او در وصف شهر قم چنین است:
شعر:(1)
قم من أدب لحضرة المعصومة بالجفن فناء ذلک المشهد قم
ای آن که به شهر پاکیزه قم وارد میشوی، در آن شهر به وظایف عبودیت قیام کن.
برخیز مأدبانه به آستان معصومه، با پلک چشم ساحت این بارگاه را جارو کن(2)
بعد از آن که بانوی عالمه محدّثه، فاطمه علیها السلام، در آخرین منزل ]ابدی] به خاک سپرده شد و در تربت مقدسش به امانت گذارده شد، روضه او مرکز انظار عترت طاهرین از فرزندان علی و زهرا علیهم السلام گردید و گروههای مختلف از هر سمت و سوی روی به زیارت آن بانو و تبرک جستن به مرقدش آوردند.
این موضوع دلیل بر این است که حضرت معصومه علیها السلامدر پیشگاه عترت طاهرین و ائمه علیهم السلام دارای مکانت و منزلت والا و مقام رفیعی بوده است.
همچنان که در فصل گذشته به این موضوع پرداختیم. برخی از بانوان خاندان نبوی و بانوان جلیل القدر صدیقه طاهره فاطمه
زهرا علیها السلام وطن خود را رها ساخته و در مجاورت مرقد آن بانو قرار گرفتند و در اطراف روضه او اقامت گزیدند و وصیت کردند هرگاه اجل ایشان فرا رسید در جوار آن بانو به خاک سپرده شوند.
این، مطلب غریبی نیست؛ چون این مکان (قم) از شهرهای علمی و پایگاههای فکری است که ساکنانش به تشیّع و دوستی اهل بیت - که خداوند هر پلیدی را از آنان برداشته و ایشان را پاکیزه ساخته است - معروف اند و به دوستی با امیرالمؤمنین و فرزندان او که امامان، هدایت گران، هدایت شدگان و خلفایند، و به برائت از دشمنان و معارضان و قاتلان ایشان - که با قدرت و نیرنگ به حکم شمشیر و آتش از زمان وفات پیامبر بر مسند خلافت اسلامی تکیه زدهاند - مشهورند.
امام شهاب الدین یاقوت، فرزند عبدالله حموی رومی بغدادی، میگوید: قم، شهر جدید اسلامی، بزرگ، زیبا و پاکیزه است و تمام اهلش شیعه امامیاند و سنی مذهب در آن یافت نمیشود. از نکات جالبی که درباره این شهر حکایت میکند آن است که این شهر یک والی سنی سختگیری داشت. به گوش والی رسید که اهل این شهر به جهت بُغضی که با صحابه گرام دارند، اسم ابوبکر و عمر اصلاً در میان آنها پیدا نمیشود.
روزی آنها را جمع کرد و به بزرگانشان گفت: به من خبر رسیده که شما صحابه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را دشمن میدارید و به خاطر این دشمنی فرزندان خود را به نام آنها اسم گذاری نمیکنید. به خدای بزرگ قسم میخورم اگر مردی از میان خود را که اسمش ابوبکر و عمر باشد برای
من نیاورید و برایم ثابت نشود که اسم آن مرد ابوبکر و عمر است، شما را تنبیه و توبیخ خواهم کرد.
سه روز از والی مهلت خواستند و شهرشان را جست و جو کردند و خیلی سعی و تلاش کردند تا آن که یک مردی فقیر پابرهنه عریان و دو بین که زشتترین مخلوق خدا از جهت صورت و قیافه بود، یافتند که اسمش ابوبکر بود و پدرش مرد غریبی بود که در آن شهر اقامت گزیده بود و او را به این اسم نامیده بود. آن مرد را نزد والی آوردند و والی با دیدن او، آنها را مورد فحش و دشمنام قرار داد و گفت:
زشتترین مخلوق خدا را برای من آوردید و حرفهای عجیب و غریب برایم نقل میکنید و فرمان داد آنها را سیلی زدند.
یکی از آنان که اهل ذوق بود، به والی گفت: یا امیر! هرکار میخواهی بکن؛ زیرا هوای قم به گونهای است که از آن کسی که نامش ابوبکر باشد، زیباتر از این مرد بیرون نمیآید. خنده بر والی غلبه کرد و از آنان گذشت(1).
این گنبد کریمه اهل بیت از سال 201 هجری، پناهگاه رهگذران شیعه امامیه گردید که برای زیارت، تبرک، توسل، دعا، استشفاء، برآورده شدن حاجات و حل مشکلات، بدان روی میآوردند.
بنابر آن چه که در احادیث صحیح و معتبر و مستند و متواتر در فضائل زیارت آن بانو آمده و این که آن بانو معادل بهشت میباشد - که روایات آن قبلاً گذشت - بدین دلیل خیلی از دختران و ذریه فاطمه
1) 1. «معجم البلدان 9 ج 4، ص 398.
زهرا علیها السلام در مجاورت آن بانو سکنی گزیدند و وقتی اجل حتمی ایشان فرا رسید به حسب وصیت، آنها را داخل روضه در جوار فاطمه معصومه علیها السلام دفن کردند.
مورخان و علما گفتهاند که سه دختر امام جواد علیه السلام داخل روضه دفن شدهاند: «امّ حمیده»، «زینب» و «میمونه». همچنین «بریهة» دختر موسی مبرقع، فرزند محمد جواد، فرزند امام رضا علیهم السلام در آن جا دفن شده است.
علاوه بر آنها، دو دختر نوزاد آنها در آن جا مدفوناند(1).
دربعضی روایاتی که از «تاریخ قم» نقل شده، آمده است: دخترانی که از فرزندان ائمه اطهار علیهم السلام، کنار فاطمه معصومه علیها السلام دفن شدهاند عبارتند از:
زینب، امّ محمد (دختر موسیبن محمدبن علی الرضا علیهما السلام).
میمونه و امّمحمد (دختران امام محمد جواد علیه السلام.)(2)
میمونه و بریهة (دختران موسی مبرقع).
«امّ اسحاق» کنیز محمد بن موسی مبرقع.
«امّ حبیب» کنیز ابوعلی محمد بن احمد بن رضا علیه السلام.(3)
براین اساس شایسته است زائر بعد از زیارت فاطمه معصومه علیها السلام آنها را به این عبارت مورد خطاب قرار داده و گوید:
السلام علیکن یا بنات رسول الله، السلام علیکن و رحمةالله و برکاته: سلام بر شما ای دختران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! سلام و رحمت و برکات الهی بر شما باد.
این، مسئله عجیب و غریبی نیست؛ زیرا همان گونه که در فصلهای گذشته گفتیم، عترت طاهرین به جهت خوفی که از یورش سخت عباسیها و جسارت و بیرحمی فراگیر آنان و فتنه و بدگویی آنان داشتند، مجبور به فرار میشدند و به نواحی و شهرهای همجوار پناه میآوردند و در پیشاپیش آن شهرها، همسایه مسلمان، اهل ایمان، شیعی، ایران قرار داشت.
ایران یگانه سرزمینی بود که در طول تاریخ، به تشیّع و دوستی با امیرمؤمنان علیه السلام و فرزندان گرامیاش معروف بود. ایرانیان با سینهای گشاده و احترام فراوان از آنان استقبال کردند و آنان را در رحل اقامت افکندن پاسداری نمودند و ایشان را پس از گرسنگی اطعام و غذا داده پس از ترس و نگرانی ایمن داشتند.
به خاطر همین انگیزههای اعتقادی که از حقیقت [ و قلب] و غیر آن، برمیخیزند فرزندان عترت طاهره از وطن و بلاد خود هجرت نموده، به ایران روی آوردند. آنان میان مردم، سعادتمندانه زندگی کردند و سعادتمندانه دنیا را ترک گفتند. در آن روزگار، جز ایران سرزمینی نبود که آنان را دور هم گردآورد و در آن جا پناه بگیرند.
بدین خاطر هزاران مرقد آنان را در شهرها و روستاهای مختلف مییابیم که توده مردم در ساعاتی از شب و برای بوسیدن آستانه کریمه آنها شرفیاب میشوند و برای برآورده شدن حوائجشان، به واسطه ایشان، به خداوند سبحان توسل و تضرّع میجویند.
برخی علما و اهل تحقیق درباره زیارت گاههای فرزندان عترت طاهره و آنان که در ایران مدفون اند در پرتو تحقیق و بحث و تتبع علمی، معجمهایی را تألیف کردهاند. خیلی از اولاد و ذریه نبوی در قبرستانهای قم مدفوناند. که در اثر حوادث و اوضاع و احوالی که برای این شهر پیش آمد، به ویژه بر اثر سیلهای شدید، مرقد آنان مندرس شده و قبرهای آنها را منهدم ساخته؛ به طوری که جز نامی از ایشان در میان کتابها چیزی باقی نمانده است.
انقیاد و فرمانبرداری و تسلیم شدن در برابر خداوند سبحان از برترین اعمال و عبادات شمرده میشود. هر چیزی که در اصلاح دل و تصفیه و تطهیر آن از آلودگیهای دنیایی تأثیر بیشتری داشته و برای آماده ساختن دل برای شناخت خدا و نمایان شدن عظمت و جلال ذات، صفات و افعالش شدیدتر باشد، برای نزدیکی و وصال به حریم عزت ربوبی، برتر و نزدیکتر و آسانتر خواهد بود.
نماز در حقیقت و واقعش همان تسلیم و انقیادی است که در دنیا بر خداوند عرضه میگردد و در روز قیامت به انسان برگردانده میشود.
انسان در نیکو و زیبا ساختن و تهذیب صورت نماز یا در مشوّه ساختن و کریه جلوه دادن آن، مخیّر است. صورت اوّلی حاصل نمیشود مگر آن که عبد دلش را از غیر آن چه با آن ملازم و قرین است و با او سخن میگوید، فارغ سازد تا آن که علم به آنچه انجام میدهد و آن چه میگوید، مقرون باشد، بدون آن که فکر و خاطر در غیر آن در جریان یابد.
هر زمان که فکر از غیر آن چه که در آن است (نماز) روی برگرداند و دل بنده متذکر عملی باشد که در حال انجامش میباشد بدون آن که از آن غافل باشد، همانا حضور قلب حاصل شده است.
از حضور قلب گاهی به اقبال بر نماز و توجه تعبیر میشود و گاهی به خشوع قلب. بر این اساس، گفتهاند خشوع در نماز دو نوع است:
خشوع قلبی: عبارت است از این که نماز گزار در جمع کردن همت و حواسش برای نماز و اعراض نمودن از غیر نماز جدّیت نماید؛ به طوری که در دلش جز معبود نباشد.
خشوع جوارحی: نمازگزار چشمانش را فرو افکند و به راست و چپ التفات نکند و با ریش و صورت بازی نکند و خمیازه نکشد و با تکبر نایستد و انگشتانش را به صدا در نیاورد... خلاصه آن که، تمام بدنش در ظاهر و باطن فقط وقف برای نماز باشد.
حضرت علی علیه السلام در این باره اشاره فرمود:
«خوشا آن کسی که عبادت و دعایش را برای خدا خالص کند و دلش را به آن چه چشمش میبیند مشغول نسازد و به آن چه گوشش میشنود یاد
خدا را فراموش نکند و به آن چه به دیگری داده شد، اندوه نخورد»(1)
آن حضرت وقتی شروع به وضو گرفتن میکرد، از خوف الهی چهرهاش تغییر میکرد و بدنش به لرزه در میآمد و رنگ صورتش عوض میشد. گفته شد: یا امیرالمؤمنین! چه شده است؟ میفرمود: «وقت امانتی فرا رسیده که خداوند آن را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشت ولی از پذیرفتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را پذیرفت»(2).
در کتابهای تاریخ و تراجم، احادیث و قضایای فراوانی از چگونگی نماز پیامبران و امامان و اولیای الهی و زهاد وجود دارد و همه آنها درسها و عبرتها و نمونههای زندهای از اخلاص و تسلیم و خضوع در برابر خداوند سبحان است.
اولیا و بندگان صالح خدا را میبینیم که برای دست یافتن به حضور قلب و اخلاص و توجه کامل به خداوند، برای عبادت و طاعت برای خود معبد و مصلی انتخاب میکنند؛ تا از هیاهو و ولوله و فریاد دور باشند تا صدایی مزاحم [ حضور ] قلب آنان نشود و چیزی جوارح آنان را به خود مشغول نسازد و آلودگی با اعمال آنان آمیخته نگردد.
در ساعاتی از روز برای مناجات و نماز و تضرّع به مصلی و محراب میرفتند و شب[ها] و غارها را برای شب زنده داری و عبادت بر
میگزیدند و این روش و طریقه تا به امروز دأب و عادت ایشان است.
بانو فاطمه معصومه علیها السلام، دختر موسی بن جعفر علیهما السلام، بر همین شیوه نیکو بودند. ایشان - چنانچه در فصل گذشته گفته شد - وقتی وفات نمودند و غسل داده شدند و تکفین شدند، او را به مقبره بابلان بردند و در سردابی که برای ایشان حفر شده بود، قرار دادند.
آل سعد در این که چه کسی او را در داخل سرداب ببرد، اختلاف داشتند. آن گاه نسبت به خادم صالحی که سن زیادی داشت و به او «قادر» گفته میشد، توافق کردند.
وقتی به سوی او فرستادند، دو سواره را دیدند که از دور میآیند و نقاب بر چهره دارند. وقتی نزدیک جنازه رسیدند، پیاده شده، بر جنازه نمازگزاردند و وارد سرداب شده، جنازه را داخل سرداب بردند و در آنجا دفن کرده و خارج شدند و با کسی سخن نگفتند و سوار شده و برگشتند و کسی آنها را نشناخت.
محرابی که متعلق به فاطمه معصومه علیها السلام بوده و در آن نماز بر پا میداشت، تا امروز در خانه موسی موجود است و مردم آن را زیارت میکنند(1).
محراب آن بانو تا امروز پابرجاست و آنجا مأوای طبقات مختلف مردمی است که برای زیارت و اقامه نماز به آن مکان روی میآورند. و آن محل اتاق کوچکی است به ابعاد 3 × 3 و در سالهای اخیر به صورت زیبای شیشهای تجدید بنا شده و در کنار آن اتاقهای کوچکی را برای
1) 1. «تاریخ قم» ص 214.
طلاب علوم دینی اختصاص داده شده و به مدرسه «ستّیّه» معروف است. و در خیابان «چهارمردان»، سمت همان راهی که به روضه فاطمیه میرسد واقع است و با کاشیهای معرّقکاری شده آراسته شده و در ورودی آن این ابیات فارسی نوشته شده است:
شده بنیاد این کاخ منوّر***به پاس دختر موسی بن جعفر
عبادتگاه معصومه است اینجا***کز اینجا قم شرافت یافت دیگر
نیز چنین آمده است:
این جایگاه که آنقدر منوّر است***این سجده گاه دختر موسی بن جعفر است
در داخل محراب نوشته شده است:
کمینه خادم درگه غلامحسین نجاتی***نجات میطلبد از تو چونکه باب نجاتی
«یا فاطمة اشفعی لی فی الجنّة»
فاطمه معصومه علیها السلام زن نمونهای برای زنان مؤمن، پرهیزکار، عابد، پاکیزه، نیکوکار، اهل رکوع، سجده، صالح، اهل توبه، سالخورده و جوانان به حساب میآید. آن بانو در درستکردن محراب و مصلی برای عبادت و بندگی، تنها نبود، بلکه از جدهاش صدیقه طاهره علیها السلام پاره تن پیامبر اقدس صلیاللهعلیهوآله به ارث برده است. بانوان فاطمی و خاندان نبوت و رسالت و امامت همگی بر این سیره بودند(1).
1) 1. «سفینة البحار» ج 7، ص 124 ؛ «گنجینه آثار قم» ج 2، ص 699.
احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح یعقوبی، کاتب عباسی (متوفای 384 ه . ق .) در کتاب تاریخ خود، اشتباهات و قضایای ضعیفِ عاری از صحت و صواب و حقیقت آورده است. که از جمله آنها سخن او در شرح حال موسی بن جعفر علیهما السلام است. که چنین مینویسد: «او وصیت کرد که دخترانش ازدواج نکنند، هیچکدام از دخترانش ازدواج نکردند مگر امّسلمه، که در مصر با قاسم بن محمد بن جعفر بن محمد ازدواج کرد. و در این مورد بین او و خانوادهاش حادثهای رخ داد تا آنکه او قسم یاد کرد که به خاطر نگهداری، آن را اظهار نکند و میخواهد برای آن، دلیل اقامه کند»(1).
این حرف ساختگی با سنت نبوی مغایر و مخالف است و از امام موسی بن جعفر علیهما السلام که به نص پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم دارای ولایت و امامت است، بعید است که سخن و وصتیی نماید که با سیره و سنتی که آن را جدش برای بشریت ترسیم نموده است و سخنان شریفی که در این باره بیان فرموده است تعارضی داشته باشد.
از جمله گفتارهای ارزشمند پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله درباره ازدواج است:
تشکیل خانواده دهید زیرا باعث ازدیاد روزی شما میشود(2).
ازدواج از سنن رسولان الهی است(3).
از جمله سنتهای من ازدواج است، هر که از سنت من روی گرداند
از من نیست(1).
هرکس ازدواج کند نصف دینش را حفظ نموده و در نصف باقیمانده از خداوند تقوی پیشه کند(2).
با یکدیگر ازدواج کنید و توالد و تناسل نمایید تا فراوان شوید، زیرا در روز قیامت من به شما در برابر امّتها مباهات میکنم ولو اینکه نوزادی از نسل شما سقط جنین شود(3).
در پیشگاه خداوند، فرد متأهلِ خوابیده از فرد مجرد روزهدار شب زندهدار افضل است(4).
هرکس دوست دارد خداوند را طاهر و پاکیزه ملاقات کند، پس ]در حالی که دارای همسر است ] او را ملاقات نماید(5).
بدان امت من مجردان و بیهمسراناند(6).
ای جوانان، هر کدام از شما که برای ازدواج توانایی دارد باید ازدواج کند. زیرا ازدواج چشم را از نامحرم فرو میافکند و دامن را از گناه جنسی حفظ مینماید(7).
1) 1. «من سنتی التزویج، فمن رغب عن سنتی فلیس منّی».
2) 2. «من تزویج فقد أحرز نصف دینه، فلیتق الله فی النصف الباقی».
3) 3. «تناکحوا، تنا سلوا، تکثروا، فانّی أباهی بکم ألاَمم یوم القیامة ولو بالسقط».
4) 4. «المتزوّج النائم أفضل عند الله من الصائم القائم العزب».
5) 5. «من أحبّ أن یلقی الله طاهرا مطهرا فلیلقه بزوجة».
6) 6. «شرار أمتی عزّابها».
7) 7. «یا معشر الشباب من استطاع منکم البائة فلیتزوج، فانّه أغضّ للبصر و أحصن للفرج».
هرکه فطرت مرا دوست دارد، باید به سنّت من عمل کند و ازدواج از سنّت من است(1).
علاوه بر این احادیث، آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که شاهد گویایی برای این موضوع است که به جهت پرهیز از اطاله کلام و زیاده گویی، نیازی به یادآوری آنها نیست؛
از جهت دیگر، سخن و پندار «یعقوبی» با وصیّت تاریخی مهمی که از امام موسی کاظم علیه السلامصادر شده مخالف میباشد؛ وصیتی که نسلها آن را برای همدیگر نقل کرده و اهل حدیث آن را ثبت و ضبط ساخته و در کتابهای حدیث حفظ نمودهاند. و آن دو، شامل وصیتی است که اختصاص به فرزندان امام کاظم علیه السلام دارد و در اینجا آورده شده است:
«... اما بعد شهادت میدهم] بر وحدانیت خداوند یکتا، رسالت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و این که قیامت بی شک خواهد آمد و خداوند مردگان را
1) 8. «من أحبّ فطرتی، فلیستّن بسنتی و من سنتی النکاح».
زنده خواهد کرد و زندگی بعد از مرگ حق است و حساب و قصاص حق است و ایستادن و توقف نمودن در برابر خداوند عزّوجلّ حق است و آن چه را حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای مردم آورده، حقِّ حقِّ حق
است و آن چه را روح الامین نازل کرده حق است. با اعتقاد بر این عقاید زندگی میکنم و با این اعتقادات میمیرم و با همین اعتقادات بعد از مرگ زنده خواهم شد انشاء الله.
حضرت این افراد را شاهد گرفت که این مطالب، وصیت با دست خط من است و پیش از این، سفارشات جدم امیرالمؤمنین علیه السلام و سفارشات حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد علیهم السلام را حرف به حرف نوشته و نسخه برداری کردهام.
اینک با این وصیت، فرزندم علی و همراه او فرزندان دیگرم را - اگر خدا خواهد - وصیّ قرار دادهام. اگر علی دید آنان رشد دارند و خواست آنان را به عنوان وصیّ باقی گذارد، این اختیار را دارد و اگر از آنان ناراضی بود و خواست آنان را کنار بگذارد باز مختار است و آنان در مقابل او اختیاری ندارند.
در مورد صدقات، اموال، کودکان و فرزندانم، علی، ابراهیم، عباس، اسماعیل، احمد و امّ احمد را وصی قرار میدهم. در مورد امور زنان [خانواده] من، فقط علی وصیّ است و ثلث صدقه پدر و خانوادهام را هرگونه که صلاح بداند خرج کند و آن گونه که هر فردی نسبت به اموالش رفتار میکند، عمل نماید.
اگر دوست دارد آن چه را که گفتم، درباره اهل و عیالم به اجرا گذارد،
مختار است و اگر نخواست باز هم اختیار دارد؛ اگر خواست بفروشد یا ببخشد یا به کسی بدهد یا به روشی دیگر غیر از آن چه وصیت کردهام صدقه بدهد، مختار است.
در عمل به وصیت در مورد اموال، خانواده و فرزندانم در اختیار
است. اگر صلاح دید، برادرانش را - که در آغاز این نوشته از آنان نام بردهام - باقی بگذارد، میتواند این کار را بکند و اگر نخواست میتواند آنان را کنار بگذارد و کسی حق اعتراض به او را ندارد.
اگر کسی از برادران بخواهد خواهر خود را عروس کند بدون اجازه و دستور او این حق را ندارد.
هر قدرتی بخواهد او را از اختیاراتی که در اینجا ذکر کردهام، کنار بزند و مانعش شود، با این کار از خدا و رسولش دور شده است و خدا و رسولش نیز ازا و دور باد و لعنت خدا و تمام لعنت کنندگان و ملائکه و مقرّبین و انبیاء و مرسلین و جمیع مؤمنان برچنین شخصی باد.
هیچ یک از سلاطین و هیچ یک از فرزندانم حق ندارند او را از اموالی که نزد او دارم بر کنار کنند. من نزد او اموالی دارم و سخنان او در مورد میزان آن، کاملاً مورد قبول من است؛ چه کم بگوید و چه زیاد. دلیل ذکر اسامی سایر فرزندانم فقط این بود که نام آنان در این جا با احترام ذکر شود و آنان شناخته شوند.
اولاد صغیرم و مادران فرزندانم هر کدام که در منزل باقی ماندند دارای همان حقوق و مقرری خواهند بود که در زمان حیاتم از آن برخوردار بودند به این شرط که او مایل باشد و آنان که ازدواج کنند
دیگر نمیتوانند بازگردند و مقرری دریافت دارند مگر این که «علی»، صلاح بداند و دخترانم نیز همین گونهاند.
امر ازدواج دخترانم به دست هیچ یک از برادران مادریشان نیست و دخترانم نباید بدون صلاح دید و مشورت «علی» کاری انجام دهند و اگر برادران مادری دخترانم بدون اجازه «علی»، در مورد ازدواج آنان کاری انجام دهند خداوند متعال و رسولش را مخالفت و نافرمانی کردهاند. او نسبت به ازدواج قوم خود داناتر است، اگر خواست تزویج میکند و اگر نخواست نمیکند.
من آنان را نسبت به آن چه در ابتدای این نوشته ذکر کردهام وصیّت و سفارش نموادهام و خداوند را بر آنها گواه میگیرم.
کسی حق ندارد وصیت مرا باز کند یا آن را اظهار نماید، این وصیت همان گونه است که برای شما ذکر کردم. هرکس بدی کند به خودش بدی کرده و هرکه خوبی کند به نفع خودش است و پروردگار به بندگان ستم نمیکند.
هیچ کس - اعم از سلطان و دیگران - حق ندارد این نامه را که پایین آن را مهر کردهام باز کند. هرکس چنین کند لعنت و غضب خدا بر او باد. ملائکه و جمیع مسلمانان و مؤمنان بعد از خدا کمک من باشند. آن گاه حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و شهود مهر کردند»(1).
چنانکه ملاحظه میکنید، امام موسیکاظم علیهالسلام از ازدواج دخترانش نهی نفرموده، بلکه ازدواج آنان را منوط به نظر امام رضا علیه
1) 1. «عیون أخبار الرضا» ج 1، باب 5، ص 36 - 33.
السلام کرده است و این که او در امر ازدواج دختران، اختیار تام و کامل دارد و شایسته است که آنان با موافقت و تأیید و تصحیح و مساعدت و رضایت او ازدواج کنند.
آب موجود در آن، گوشه و کنار آن، حق و نوبت آب آن، هر حق دیگری که در بلندیها و ظاهر آن میباشد و نیز درختانی که از آن بهره برداری میشود و آب رو و جوی آب قسمت آباد و قسمت لم یزرع آن، همه اینها را موسی بن جعفر علیهما السلام به فرزندان بلافصل خود - چه زن و چه مرد - صدقه و وقف نمود.
سرپرست این زمین، منافع آن را بعد از مخارج لازم برای آبادانی و حفظ آن و نیز به استثنای منافع سی اصل درخت که میان فقرای اهل روستا تقسیم میشود، بقیه را بین اولاد موسی بن جعفر تقسیم میکند به گونهای که هر پسر دو برابر دختر سهم ببرد.
هریک از دختران موسی بن جعفر علیهما السلام که ازدواج کرده سهمش از این وقف قطع گردد تا زمانی که شوهرش را از دست بدهد که در این صورت سهم او مانند دخترانی است که هنوز ازدواج نکردهاند.
هر کدام از فرزندان موسی که فوت کنند اگر فرزندی داشتند فرزندانشان سهم پدر خود را به ارث میبرند؛ پسر دو برابر دختر، همان طور که موسی بین اولاد بلافصل خود شرط کرده است و هریک
که فوت کردند و فرزندی نداشتند سهم او به سهم بقیه اضافه شود.
نوههای دختری در این وقف سهمی ندارند مگر آن که پدرانشان از فرزندان من باشند و تا وقتی احدی از اولاد و نسل من باقی باشد کسی در این وقف سهمی ندارد.
اگر همگی آنان از دنیا رفتند و کسی باقی نماند این مال وقف است برای خواهران و برادران تنی (پدری و مادری) من، مادامی که کسی از آنان باقی باشد به همان روشی که بر اولاد و نسل خود شرط کردم.
اگر خواهر و برادران تنی از دنیا رفتند و منقرض شدند این مال، وقف خواهد بود برای خواهران و برادران پدری و نسل آنان مادامی که کسی از ایشان باقی باشد.
اگر از ایشان هم کسی باقی نماند این مال بر خویشان و اقارب هر کدام که از دیگری به من نزدیکتر باشند، وقف است تا این که خداوند که وارث زمین و آسمان است وارث آن گردد که او بهترین وارثین است(1).
در دومین وصیت، موسی بن جعفر علیهما السلام برای فرزندان دختری که برای ازدواج تمایلی نشان نمیدهند، صدقه مالی تعیین نموده است و یا این که آنان به خاطر نبود کسی که مخارج و تأمین نیازهای حیات فردی آنان را فراهم کند، از ازدواج سرباز میزنند، صدقه مالی تعیین میکند مشروط به آن که تا ابد ازدواج نکنند و اما هرگاه ازدواج کردند و برای آنان فرد لایق و شایستهای مشخص شد،
1) 1. «عیون أخبار الرضا علیه السلام» ج 1، باب 5، ص 37 و 38.
صدقه و مساعدت مالیِ از آنان قطع میشود و هرگاه طلاق گرفته و به خانه پدری به صورت مجرد برگشتند، دوباره مستمری و مقرری آنان پرداخت میشود؛ زیرا کسی را که به آنان یاری رساند یا آنان از وی در زندگی، استعانت بجویند از دست دادهاند.
این وصیت، وصیتی دقیق، محکم، اساسی و متین و استوار است. در هیچ یک از دو وصیت لفظ یا عبارت یا کلمهای که بیانگر این باشد که موسی بن جعفر علیهما السلام به دخترانش سفارش کرده که ازدواج نکنند وجود ندارد چنان که یعقوبی در کتاب تاریخ خود ساخته و پرداخته است، کما اینکه امثال این موارد در کتابش یافت میشود. مشهور در میان مورخان، خلافِ چیزی است که یعقوبی آورده است؛ زیرا برخی از دختران امام موسی کاظم علیهما السلام ازدواج کرده و دارای فرزندان نجیبی شدند، مانند امّ جعفر و امّ سلمه و ام عبدالله، ام فروه و ام قاسم. چنان که در شرح حال آنان در فصل دختران امام موسی بن جعفر علیهما السلام بیان شد.
شیخ ، یحیی عبیدلی نسبشناس (متوفای 277 ه . ق .) در اخبار زینب دختر امام موسی کاظم علیه السلام آورده که او از مدینه خارج شد و با همسر خواهرش قاسم بن محمد بن جعفر صادق به سوی مصر مهاجرت کرد(1).
وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
1) 1. «أخبار الزینبیات» ص 132.
آثار ملی اصفهان، ابوالقاسم رفیعی عمرآبادی.
الاحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی.
اخبارالزینبیات، شیخ الشرف یحیی العبیدلی النسابّه.
الارشاد، الشیخ المفید البغدادی.
از آستارا تا استرآباد، منوچهر ستوده.
اسدالغابة فی معرفة الصحابة، عزالدین علی بن محمد بن محمد ابن الأثیر الشیبانی.
اسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن ابی طالب، شمس الدین محمد بن محمد جزری شافعی (متوفای 833 ه . ق .).
الاصول من الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، اعیان الشیعة، سید محسن امین عاملی.
الامالی، ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه صدوق.
انوارالمشعشعین فی شرافة القم و القمییّن، شیخ محمدعلی بن حسن کاتوزیان طهرانی.
الانوارالنعمانیة، سید نعمت الله جزائری تستری (شوشتری).
إعلام النساء، عمر رضا کحاله.
اعلام الوری بأعلام الهدی، امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی.
ایضاح المکنون فی الذیل علی کشف الظنون، اسماعیل پاشا بن محمد امین بغدادی بابانی.
بحارالانوار، علامه مجلسی.
البدایة و النهایة، اسماعیل بن عمر بن کثیر دمشقی.
بطل فخّ، محمد هادی امینی.
بهارستان، محمد حسین آیتی بیرجندی، تاریخ الطبری، محمد بن جریر طبری.
تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب بن واضح یعقوبی.
تأسیس الشیعة، سید حسن صدر کاظمی.
تاج الموالید فی الأنساب، احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی.
تاریخ الأئمه، ابومنصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی.
تاریخ بغداد، خطیب احمد بن علی بغدادی حافظ.
تاریخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمی.
تتمة المنتهی، شیخ عباس قمی.
تحفة العالم فی شرح خطبة المعالم، سید جعفر آل بحرالعلوم طباطبایی.
تربت پاکان، سید حسین طباطبایی مدرسی.
تذکرة الخواص، یوسف بن قزاوغلی بغدادی (معروف به سبط ابن جوزی).
تذکرة القبور یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، سید مصلح الدین مهدوی.
تعلیقات نقض، سید میر جلالالدین حسینی ارموی.
تفسیر البرهان، سیدهاشم حسینی بحرانی.
تفسیرالفرات، فرات بن ابراهیم بن فرات کوفی.
تفسیر الکشّاف، جارالله محمود بن عمر بن محمد خوارزمی زمخشری.
تنقیح المقال فی علم الرجال، شیخ عبدالله ممقانی.
تهذیب التهذیب، احمد بن علی بن حجر عسقلانی شافعی.
جامع البیان فی تفسیر القرآن، ابن جریر طبری.
جامع الرواة، شیخ محمد بن علی اردبیلی غروی.
جامع السعادات، محمد مهدی نراقی.
حلیةالاولیاء، ابونعیم احمد بن عبدالله بن احمد اصبهانی.
خیرات الحسان فی ترجمة مشاهیرالنسوان، ضیع الدولة محمد حسن خان بن میرزا علیخان مراغی.
دارالسلام فیما یتعلق بالرؤیا و المنام، میرزا حسین نوری طبرسی.
الدّرالمنثور، جلال الدین سیوطی.
دُره نادری، میرزا مهدی خان منشی کوکب استرآبادی.
ذخائرالعقبی، محب الدین طبری.
الذریعة الی تصانیف الشیعة، شیخ آقا بزرگ تهرانی.
الرجال، شیخ طوسی.
رجال نجاشی، احمد بن علی بن احمد بن عباس نجاشی.
رشفة الصادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی، ابوبکر بن شهاب الدین علوی حسینی شافعی.
ریاحین الشریعة، شیخ ذبیح الله بن محمدعلی محلاتی.
الریاض النضرة، محب الدین طبری.
ریحانة الادب، محمد علی بن محمد طاهر مدرس تبریزی.
زندگانی حضرت معصومه علیها السلام، سید مهدی صحفی.
سفینةالبحار، شیخ عباس قمی.
شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، عبیدالله بن عبدالله بن احمد، معروف به حاکم حسکانی.
صحیح البخاری، ابوعبد الله محمد بن اسماعیل بخاری.
الصراط السوی فی مناقب آل النبی، سید محمود شیخانی قادری (نسخه خطی در کتابخانهام موجود است).
عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب، سیدجمال الدین احمد بن علی، معروف به ابن عنبه.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، شیخ صدوق محمد بن بابویه.
الغدیر، علامه امینی.
فاطمة بنت الحسین علیه السلام، محمدهادی امینی.
فرحةالغری، سیدعبدالکریم بن طاووس حلّی.
الفصول المهمّة فی معرفة احوال الائمّة، ابن صباع مالکی علی بن محمد بن احمد مکی.
الفهرست، شیخ طوسی الفهرست، ابن ندیم غایة المرام، یوسف بحرانی.
الفوائد الرضویة، شیخ عباس قمی.
کامل الزیارات، شیخ جعفر بن محمد بن جعفر بن موسی بن قولویه.
کشف الغمّة فی معرفة الائمة، شیخ علی بن عیسی بن ابوالفتح اربلی.
کفایة الطالب، محمد بن یوسف کنجی.
الکفایة فی علم الروایة،
کنزل العمّال، علی متقی
کنوز الحقایق، محمد عبد الرؤوف مناوی.
گنجینه آثار قم، شیخ عباس فیض قمی.
لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی.
لؤلؤة البحرین، یوسف بن احمد بحرانی.
مجالس المؤمنین، نوالله شوشتری.
مجمع الزوائد، علی بن ابی بکر هیثمی.
المراجعات، عبدالحسین شرف الدین عاملی.
المستجاد من کتاب الإرشاد (مجموعه نفیسه)، حسن بن یوسف بن علی بن مطهر حلّی.
المستدرک علی الصحیحین، محمد بن عبدالله نیشابوری.
مستدرک الوسائل، میرزاحسین بن محمد تقی طبرسی (محدّث نوری).
المسلسلات، محمد جعفر بن احمد بن علی قمی.
مصفی المقال، آقا بزرگ طهرانی.
مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، محمد بن طلحة بن محمد بن حسن عدوی نصیبی.
معجم الأدباء، یاقوت حموی.
معجم البلدان، یاقوت حموی رومی بغدادی.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی.
المناقب، اخطب خوارزم موفّق الدین بن احمد.
مناقب آل أبی طالب، رشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب.
منتهی المقال، علی قرنی گلپایگانی.
من لا یحضره الفقیه، ابو جعفر محمد بن علی ابن بابویه.
منهج المقال، میرزا محمد استرآبادی.
نوابغ الرواة (طبقات الشیعة)، شیخ آقا بزرگ تهرانی.
نور الأبصار، مؤمن بن حسن شبلنجی.
هدیة العارفین اسماء المؤلفین و آثار المصنفین، اسماعیل پاشا بغدادی.