ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:اندیشه در اسلام / مجموعه سخنرانیهای حسین انصاریان .
مشخصات نشر:قم : دارالعرفان ، ۱۳۸۸.
فروست:سیری در معارف اسلامی ؛ ۴. مجموعه آثار؛ ۶۳.
شابک: ۴۰۰۰۰ ریال: شومیز 978-964-2939-15-2 : ؛ ۵۵۰۰۰ ریال ( گالینگور)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (برونسپاری)
یادداشت:کتابنامه: ص.۳۷۵ - ۳۸۳.
یادداشت:نمایه.
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:اندیشه و تفکر -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع:اخلاق اسلامی -- مقالهها و خطابهها
رده بندی کنگره:BP۲۲۹/۲/الف۸الف۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۸۱۲
شماره کتابشناسی ملی:۱۸۲۶۳۱۹
در جهان پرتلاطم امروز، آیات پرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لایزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و سیراب کننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمتهای نفس است. عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل بیت، علیهمالسلام، را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان، کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز، که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند، عباد الله را به مصداق کریم «اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ » ، با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر، که با عنوان «سیری در معارف اسلامی» در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد، مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان، مد ظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینه ارزشمند حاصل نیمقرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث و نظر میباشد که به منظور
پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر، تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده است- ساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود، تا ضمن نشر فرهنگ انسانساز آل الله، علیهمالسلام، شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود چهارمین اثر از این مجموعه سترگ، و در بر دارنده 19 گفتار در باب اندیشه است که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه صفر سال 1364 در حسینیه قمیهای تهران و نیز در حسینیه اعظم شهر اهواز به سال 1387 است. این مکتوب، علاوه بر در بر داشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد، از فواید زیر خالی نیست:
عنوانبندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
ذکر نام مستقل برای هر بحث. (در انتخاب نام هر مجلد و نیز هر گفتار غلبه موضوع مد نظر بوده است، نه انطباق کامل موضوع و محتوا).
مجموعه متنوع فهرستها و ...
در پایان، با امید به اینکه این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت، علیهمالسلام، و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد، لازم است از استاد انصاریان، دامت برکاته، که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم. همچنین، از هیئت مدیره محترم مرکز و پژوهشگران و ویراستاران موسسه نگارش و ویرایش، به ویژه جناب آقای محسن باغبانی، که تولید و آمادهسازی این اثر را بر عهده داشتند، و دیگر عزیزانی که در نشر این اثر یاری رساندند، کمال تشکر را داریم. ولله الحمد.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان
پایهگذار منبر و جلسات سخنرانی برای رشد و هدایت جامعه وجود مبارک پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، بود. ارزش تبلیغ دین از طریق منبر و جلسات تا جایی بود که خود رسول اکرم تا روز پایان عمرشان با کمال اخلاص به بیان معارف دین پرداختند و در این راه زحمات سنگینی را متحمل شدند. پس از پیامبر، وجود مقدس امیرمومنان، علیهالسلام، ادای این تکلیف الهی را به عهده گرفتند که بخشی از سخنرانیهای آن حضرت در کتاب بینظیر نهج البلاغه موجود است.
امامان معصوم، به ویژه حضرت باقر و حضرت صادق، علیهما السلام، نیز تا جایی که فرصت در اختیارشان قرار گرفت و مزاحمتی از جانب حکمرانان بنیامیه و بنیعباس برایشان پیش نیامد این مهم را به صورت بیان معارف الهی و رشتههای مختلف علوم به صورتی که حجت تا قیامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و دیگران را که مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به این مسأله تشویق کردند. عالمان مخلص و باعمل شیعه برای حفظ دین خدا و تبلیغ معارف الهیه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بیت قرن به قرن تا به امروز که سال 1387 هجری شمسی است این جایگاه عظیم را حفظ کردند؛ شخصیتهایی چون شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ طوسی، علامه محمد باقر مجلسی، و شیخ جعفر شوشتری و در قرن معاصر بزرگانی چون آیت الله العظمی بروجردی، آیت الله سید علی نجف آبادی، آیت الله حاج میرزا علی شیرازی، آیت الله حاج میرزا علی حصهای، آیت الله حاج میرزا علی فلسفی تنکابنی و... با داشتن مقام مرجعیت و مقام علمی بسیار بالا در ماه رمضان و
محرم و صفر به منبر میرفتند و از این طریق دِین خود را به قرآن و اهل بیت ادا میکردند.
اینجانب حسین انصاریان که سالیانی از عمرم را در شهر مقدس قم، این آشیانه اهل بیت، نزد بزرگانی از مراجع و اساتید مشغول تحصیل بودهام، براساس وظیفهای که احساس میکردم رو به جانب تبلیغ و تالیف آوردم و، در این راه، فقط توفیق حق رفیق راهم بود. در زمینه تبلیغ بیش از شش هزار سخنرانی در نزدیک به پانصد موضوع مختلف بر پایه قرآن و روایات اهل بیت و تاریخ صحیح و نکاتی از حیات پاکان و اولیای الهی پرداختهام و امیدوارم تا لحظات پایان عمر همچنان توفیق ادای این وظیفه را از جانب حق داشته باشم.
موسسه دارالعرفان، که در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنی و فرهنگ اهلبیت، علیهمالسلام، کارهای مهمی را در سطح جهانی انجام میدهد، بنا گذاشت متن این سخنرانیها به صورت مکتوب در آید تا در اختیار طلاب حوزهها و دانشجویان و مردم علاقمند قرار گیرد و این مجموعه که احتمالا حدود دویست جلد خواهد شد در آینده منبعی برای مبلغان شیعه قرار گیرد. من پس از سپاس از حضرت حق لازم میدانم به خاطر تحقق این مهم از دو فرزندم و جناب آقای پیمان تشکر کنم و از خوانندگان، بخصوص مبلغان گرامی، درخواست دعا نمایم. حال، این شما و این اثر اسلامی که فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقیر: حسین انصاریان
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
یکی از بحثهای بسیار مهم و پرارزش اسلام، بحث اندیشه، به ویژه اندیشه و تفکر درباره مرگ، است. (1)تنها در سایه اندیشه در آیات قرآن و فرمایشات پیامبر و ائمه اطهار، علیهم السلام، درباره مرگ است که انسان میتواند آثاری الهی - تربیتی از وجود خود بروز دهد و از بسیاری از گناهان و خطاها و اشتباهات و شهوات دور بماند. (2)
در مقدمه بحث، لازم است روایت کوتاهی را در باره مساله اندیشه در مرگ بیان کنیم و به توضیح آن بپردازیم و آن اینکه پیغمبر اکرم، صلیاللهعلیهوآله، اصرار داشتند که مردم بیش از هر چیز به یاد مساله مرگ و انتقال به عالم دیگر باشند و درباره آن بیشتر فکر کنند. (3)
کلمهای که در اینجا محور سخن پیامبر است کلمه اندیشه و تفکر است. مرکز اندیشه در وجود انسان عقل است و مرکز فهم حقیقت نیز، پس از اندیشه، قلب اوست. وقتی مغز - یا به تعبیر قرآن، لبّ یا عقل یا
1) (1)) پینوشت . در این باره روایات فراوانی وارد شده است. از جمله: - میزان الحکمه، محمدی ریشهری، ج 1، ص 34: عن علی (علیه السلام) - فی ذکر عمرو بن العاص - : أما والله إنی لیمنعنی من اللعب ذکر الموت، وإنه لیمنعه من قول الحق نسیان الآخرۀ. - همان، ج 1، ص 110: عن رسول الله (صلی الله علیه وآله) - لأنس لمادخل علیه وهونائم علی حصیر قد أثر فی جنبه - : أمعک أحد غیرک؟ قلت: لا، قال : اعلم إنه قد اقترب أجلی وطال شوقی إلی لقاء ربی وإلی لقاء إخوانی الأنبیاء قبلی. ثم قال: لیس شئ أحب إلی من الموت، ولیس للمؤمن راحۀ دون لقاء الله، ثم بکی، قلت: لم تبکی؟ قال: وکیف لا أبکی وأنا أعلم ما ینزل بامتی من بعدی، قلت: وما ینزل بامتک من بعدک یا رسول الله؟! قال: الأهواء المختلفۀ، وقطیعۀ الرحم، وحب المال والشرف، وإظهار البدعۀ. - همان، ج 1، ص 192: امام باقر (علیه السلام): لا یبلغ أحدکم حقیقۀ الإیمان حتی یکون فیه ثلاث خصال: حتی یکون الموت أحب إلیه من الحیاۀ، والفقر أحب إلیه من الغنی، والمرض أحب إلیه من الصحۀ. قلنا: ومن یکون کذلک؟! قال: کلکم. ثم قال: أیما أحب إلی أحدکم یموت فی حبنا أو یعیش فی بغضنا؟ فقلت: نموت والله فی حبکم... قال: وکذلک الفقر...؟ قلت: إی والله. - همان، ج 4، ص 2954: علی (علیه السلام): إن الموت هادم لذاتکم، ومکدر شهواتکم، ومباعد طیاتکم، زائر غیر محبوب، وقرن غیر مغلوب، وواتر غیر مطلوب، قد أعلقتکم حبائله... فیوشک أن تغشاکم دواجی ظلله، واحتدام علله. - عنه (علیه السلام): إن لله ملکا ینادی فی کل یوم: لدوا للموت، واجمعوا للفناء، وابنوا للخراب. - رسول الله (صلی الله علیه وآله): الموت الموت! ألا ولابد من الموت، جاء الموت بما فیه، جاء بالروح والراحۀ والکرۀ المبارکۀ إلی جنۀ عالیۀ لأهل دار الخلود، الذین کان لها سعیهم وفیها رغبتهم، وجاء الموت بما فیه بالشقوۀ والندامۀ وبالکرۀ الخاسرۀ إلی نار حامیۀ لأهل دار الغرور، الذین کان لها سعیهم وفیها رغبتهم».
2) (2)) . روایات پینوشت اول و روایتی که در گفتار 13 جلد دوم این مجموعه ذیل داستان ذوالقرنین آمده است:... إذ وقع (ذوالقرنین) إلی الامۀ العالمۀ الذین منهم قوم موسی الذین یهدون بالحق وبه یعدلون، فوجد امۀ مقسطۀ عادلۀ یقسمون بالسویه، ویحکمون بالعدل، ویتواسون ویتراحمون، حالهم واحدۀ، وکلمتهم واحدۀ، وقلوبهم مؤتلفۀ، وطریقتهم مستقیمۀ، وسیرتهم جمیلۀ، وقبور موتاهم فی أفنیتهم وعلی أبواب دورهم، ولیس لبیوتهم أبواب، ولیس علیهم امراء، ولیس بینهم قضاۀ ولیس فیهم أغنیاء ولا ملوک ولا أشراف ولا یتفاوتون ولا یتفاضلون، ولا یختلفون ولا یتنازعون، ولا یستبون ولا یقتتلون، ولا تصیبهم الافات، فلما رأی ذلک من أمرهم ملا منهم عجبا، فقال لهم: أیها القوم أخبرونی خبرکم، فإنی قددرت فی الارض شرقها وغربها وبرها وبحرها وسهلها وجبلها ونورها وظلمتها فلم أر مثلکم، فأخبرونی ما بال قبورکم علی أبواب أفنیتکم؟ قالوا: فعلنا ذلک عمدا لئلا ننسی الموت ولا یخرج ذکره من قلوبنا. قال: فما بال بیوتکم لیس علیها أبواب؟ قالوا: لیس فینا لص ولا خائن ولیس فینا إلا أمین. قال: فما بالکم لیس علیکم امراء؟ قالوا: إنا لا نتظالم، قال: فما بالکم لیس علیکم حکام؟ قالوا: إنا لا نختصم. قال: فما بالکم لیس فیکم ملوک؟ قالوا: لانا لا نتکاثر. قال: فما بالکم لیس فیکم أشراف؟ قالوا: لانا لا نتنافس. قال: فما بالکم لا تتفاضلون ولا تتفاوتون؟ قالوا: من قبل أنا متواسون متراحمون. قال: فما بالکم لا تنازعون ولا تختصمون؟ قالوا: من قبل الفۀ قلوبنا وصلاح ذات بیننا. قال: فما بالکم لا تستبون ولا تقتتلون؟ قالوا: من قبل أنا غلبنا طبائعنا بالعزم، وسننا أنفسنا بالحلم. قال: فما بالکم کلمتکم واحدۀ وطریقتکم مستقیمۀ؟ قالوا: من قبل أنا لا نتکاذب ولا نتخادع ولا یغتاب بعضنا بعضا. قال: فأخبرونی لم لیس فیکم فقیر ولا مسکین؟ قالوا: من قبل أنا نقسم بالسویۀ. قال: فما بالکم لیس فیکم فظ ولا غلیظ؟ قالوا: من قبل الذل والتواضع، قال: فلم جعلکم الله أطول الناس أعمارا؟ قالوا: من قبل أنا نتعاطی الحق ونحکم بالعدل. قال: فما بالکم لا تقحطون؟ قالوا: من قبل أنا لا نغفل عن الاستغفار. قال: فما بالکم لا تحزنون؟ قالوا: من قبل أنا وطنا أنفسنا علی البلاء وحرصنا علیه فعزینا أنفسنا. قال: فما بالکم لا تصیبکم الآفات؟ قالوا: من قبل أنا لا نتوکل علی غیر الله، ولا نستمطر بالانواء والنجوم. وقال: حدثونی أیها القوم أهکذا وجدتم آباءکم یفعلون؟ قالوا: وجدنا آباءنا یرحمون مسکینهم، ویواسون فقیرهم، ویعفون عمن ظلمهم، ویحسنون إلی من أساء إلیهم، ویستغفرون لمسیئهم، ویصلون أرحامهم، ویؤدون أماناتهم، ویصدقون ولا یکذبون، فأصلح الله عزوجل لهم بذلک أمرهم. فأقام عندهم ذو القرنین حتی قبض، ولم یکن له فیهم عمر، وکان قد بلغ السن فأدرکه الکبر، وکان عدۀ ما سار فی البلاد من یوم بعثه الله عزوجل إلی یوم قبض خمسمائۀ عام.
3) (3)) . الاعتقادات فی دین الإمامیۀ، شیخ صدوق، ص 47: «قول النبی، صلیاللهعلیهوآله: ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء، وإنما تنقلون من دار إلی دار»؛ نیز در همین کتاب، ص57: «قال رجل لأبی ذر، رحمۀاللهعلیه: ما لنا نکره الموت؟ فقال:لأنکم عمرتم الدنیا وخربتم الآخرۀ، فتکرهون أن تنقلوا من عمران إلی خراب. وقیل له:کیف تری قدومنا علی الله؟ قال:أما المحسن فکالغائب یقدم علی أهله، وأما المسئ فکالآبق یقدم علی مولاه. قیل: فیکف تری حالنا عند الله؟ فقال:اعرضوا أعمالکم علی کتاب الله، یقول الله تعالی: "إِنَّ الْأَبْرٰارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّٰارَ لَفِی جَحِیمٍ " . قال الرجل:فأین رحمۀ الله؟ قال: "إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ".»؛ نهج البلاغه، حکمت131: (وقال، علیهالسلام، وقد سمع رجلا یذم الدنیا): «أیها الذام للدنیا المغتر بغرورها، المخدوع بأباطیلها ثم تذمها. أتغتر بالدنیا ثم تذمها. أنت المتجرم علیها أم هی المتجرمۀ علیک؟ متی استهوتک أم متی غرتک؟ أبمصارع آبائک من البلی؟ أم بمضاجع أمهاتک تحت الثری؟ کم عللت بکفیک. وکم مرضت بیدیک. تبغی لهم الشفاء وتستوضف لهم الأطباء. لم ینفع أحدهم إشفاقک ولم تسعف فیه بطلبتک. ولم تدفع عنهم بقوتک. قد مثلت لک به الدنیا نفسک وبمصرعه مصرعک. إن الدنیا دار صدق لمن صدقها، ودار عافیۀ لمن فهم عنها، ودار غنی لمن تزود منها، ودار موعظۀ لمن اتعظ بها. مسجد أحباء الله، ومصلی ملائکۀ الله، ومهبط وحی الله ومتجر أولیاء الله. اکتسبوا فیها الرحمۀ، وربحوا فیها الجنۀ»؛ نهج البلاغه، خطبه28: «بعد فإن الدنیا قد أدبرت وآذنت بوداع وإن الآخرۀ قد أشرفت باطلاع ألا وإن الیوم المضمار. وغدا السباق. والسبقۀ الجنۀ والغایۀ النار. أفلا تائب من خطیئته قبل منیته؟ ألا عامل لنفسه قبل یوم بؤسه؟ ألا وإنکم فی أیام أمل من ورائه أجل. فمن عمل فی أیام أمله قبل حضور أجله نفعه عمله. ولم یضرره أجله. ومن قصر فی أیام أمله قبل حضور أجله فقد خسر عمله. وضره أجله. ألا فاعملوا فی الرغبۀ کما تعملون فی الرهبۀ. ألا وإنی لم أر کالجنۀ نام طالبها. ولا کالنار نام هاربها»؛ خصال، شیخ صدوق، ص616: «عن أمیر المؤمنین، علیهالسلام: أکثروا ذکر الموت ویوم خروجکم من القبور وقیامکم بین یدی الله عز وجل»؛ نهج البلاغه، خطبه99: «ألا فاذکروا هادم اللذات، ومنغص الشهوات، وقاطع الأمنیات»؛ خطبه230: «فاعملوا والعمل یرفع، والتوبۀ تنفع، والدعاء یسمع. والحال هادئۀ، والأقلام جاریۀ: وبادروا بالأعمال عمرا ناکسا، ومرضا حابسا أو موتا خالسا. فإن الموت هادم لذاتکم، ومکدر شهواتکم، ومباعد طیاتکم»؛ سنن ابن ماجۀ، محمد بن یزید قزوینی، ج2، ص1403: «عن البراء، قال:کنا مع رسول الله، صلیاللهعلیهوسلم، فی جنازۀ. فجلس علی شفیر القبر. فبکی، حتی بل الثری. ثم قال: «یا إخوانی! لمثل هذا فأعدوا»؛ نهج البلاغه، حکمت433: «اذکروا انقطاع اللذات وبقاء التبعات».
قلب- وظیفه خود را انجام دهد، به یقین، تمام درهای رحمت به روی انسان باز شده و تمام درهای شرّ به روی او بسته میشود. (1)
حکمای بزرگ الهی در نوشتههای خود به این مطلب اشاره کردهاند که مرکز اندیشه، برای حرکت دادن انسان به سوی نتایج مثبت، مَرکبی است که هیچ موجودی در آفرینش سرعت سیر او را ندارد. در این میان، تفاوتی ندارد که انسان در نتیجه یا عاقبتِ چه موضوعی میخواهد تامل و تفکر کند. اسلام علاقمند است که هر مرد و زنی، پیش از انجام هر کاری فکر کنند و اگر فکر خودشان نیز به جایی نرسید، از فکر دیگران برای حل آن موضوع استفاده کنند. (2)
مساله باعظمت مشورت از همین نکته ناشی شده و قرآن مجید بر همین اساس در آیاتی چند اهمیت مشورت را بیان کرده است. (3)حتی بزرگان دین ما نیز مشورت و استشاره را بر استخاره با قرآن مقدّم میدانند. (4)
اصولاً، کلمه استخاره، ابتدا در مورد قرآن یا استخاره با تسبیح نبوده است، بلکه از اینجا ناشی شده که فردی در مورد کاری دنیایی یا آخرتی، که فکرش در آن باره به جایی نمیرسید و بر سر دوراهی بود و عاقبت مساله را نمیفهمید، با کسی که تجربه بیشتری داشت مشورت میکرد و از راه مشورت به نتیجه میرسید. (5)
انسانها لازم است در تمام کارها فکر کنند و سپس وارد آنها شوند، به ویژه کارهایی که یک عمر دامنگیر آنها خواهد شد؛ مانند ازدواج، کسب و کار، خرید منزل، برخورد با اجتماع یا حرف زدن. برای مثال، اسلام میگوید: انسانی که میخواهد با همسر یا بچهها و یا دوستانش حرف بزند و یا با کسی شوخی کند تا او را بخنداند یا خوشحال کند و از کسالت در آورد، ابتدا باید فکر کند. (6)
1) (1)) . واژه اولوا الالباب 11 بار در قرآن آمده است. از جمله این آیات: «أَ یَوَدُّ أَحَدُکُمْ أَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنٰابٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ لَهُ فِیهٰا مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ وَ أَصٰابَهُ الْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفٰاءُ فَأَصٰابَهٰا إِعْصٰارٌ فِیهِ نٰارٌ فَاحْتَرَقَتْ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ * یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ * اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ * یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ». بقره، 266- 269. هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ * رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ * رَبَّنٰا إِنَّکَ جٰامِعُ النّٰاسِ لِیَوْمٍ لاٰ رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ». آل عمران، 7- 9. «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ * اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ * رَبَّنٰا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ أَنْصٰارٍ * رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ * رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلیٰ رُسُلِکَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنَّکَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِیعٰادَ * فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ ». آل عمران، 190- 195. «قُلْ لاٰ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ». مائده، 100. «کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ». یوسف، 111. «أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ * اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ * وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ * وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ * جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ * سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ». رعد، 19- 24. «هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ». ابراهیم، 52. «وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّٰارِ * أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ * کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ». ص، 27- 29. «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ». زمر، 9. «اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ » . زمر، 18. «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسَلَکَهُ یَنٰابِیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطٰاماً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ». زمر، 21. «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ * هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ » . غافر، 53- 54. «أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً فَاتَّقُوا اللّٰهَ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً». طلاق، 10.
2) (2)) . آل عمران، 159: «فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ »؛ نیز شوری، 38: «وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ » ؛ نهج البلاغه، حکمت54: «لا غنی کالعقل. ولا فقر کالجهل. ولا میراث کالأدب ولا ظهیر کالمشاورۀ»؛ حکمت113: «... لا شرف کالعلم ولا مظاهرۀ أوثق من المشاورۀ»؛ کافی، ج1، ص29: «عن حمران وصفوان بن مهران الجمال قالا:سمعنا أبا عبد الله، علیهالسلام، یقول: «لا غنی أخصب من العقل، ولا فقر أحط من الحمق، ولا استظهار فی أمر بأکثر من المشورۀ فیه».
3) (3)) . آل عمران، 159: «فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ » ؛ نیز شوری، 38: «وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ » .
4) (4)) . در روایات گاهی استشاره و استخاره به یک معنا آمدهاند. با این حال، باید گفت مفهوم استخاره اعم از استخاره به قرآن و تسبیح و... است و انسان باید همواره از خداوند طلب خیر کند. بدین معنا، استخاره بر استشاره مقدم است. اما در معنای اخص آن که مربوط به استخاره با قرآن است، مشورت بر استخاره تقدم دارد.
5) (5)) . در دیوان امام شعری آمده است که متعلق به دوران جوانی ایشان است. میفرماید: بهار آمده دس-تار زه-د پ-اره کنید به پیش پیر مغان رفته استشاره کنید سزد ز دانه انگور سبحهای سازید ب-رای رف-تن می-خانه است-خاره کنید. نقل است که وقتی این شعر را برای مرحوم آیت الله حائری یزدی، موسس حوزه علمیه قم، خواندند فرمود: به ایشان بگویید: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. رک: دیوان امام خمینی، ص 305 و 350.
6) (6)) . نهج البلاغه، حکمت40: «لسان العاقل وراء قلبه، وقلب الأحمق وراء لسانه»؛ نیز عیون الحکم والمواعظ، لیثی واسطی، ص359: «فکر ثم تکلم تسلم من الزلل».
امیرالمؤمنین، علیهالسلام، در جملهای میفرمایند: زبان مردم عاقل پشت قلبشان است و زبان مردم بیاندیشه جلوی قلبشان. (1)عاقل میگوید و پشیمان نمیشود، ولی جاهل اول میگوید و بعد پشیمان میشود. البته، بیماری جهل درمانپذیر است و کسیکه میگوید من نمیفهمم، نمیدانم، عقلم قد نمیدهد یا فکرم به جایی نمیرسد، اولین گام را برای درمان خویش برداشته است.
امیر المؤمنین، علیهالسلام، راه درمان جهل را این طور معرفی میفرمایند:
گوش را باید وقف زبانهای پاک اندیشمندان و عالمان و آگاهان کرد تا عقل طبیعی به عقل مسموع تبدیل شود. (2)عقل را نیز باید با حرفهای عالی تغذیه کرد، با بیداران ارتباط برقرار نمود و بزرگان دین را دید و به حرفهایشان گوش داد.
«خذ العلم مِن افواه الرجال». (3)
در تاریخ، فراوان اتفاق افتاده که گاهی بزرگی کلمهای را گفته و همین یک کلمه جوش و خروشی در شنوندگان ایجاد کرده و سبب شده که آن شنونده در آینده منشأ عالیترین آثار در جامعه خود شود. (4)
زمانی که نوبت حکومت به عمر بن عبدالعزیز (5)رسید، یکی از بهترین کارهایی که انجام داد این بود که توانست از قدرتش استفاده کند و ناسزا گفتن به امیرالمؤمنین را، که از آثار شوم دوران حکومت معاویه بود، از خطبههای نماز جمعه، سخنرانیها، نوشتهها، خانهها وجامعه جمع کند و با قدرت بسیار جلوی این کار بایستد.
1) (1)) . نهج البلاغه، حکمت40: «لسان العاقل وراء قلبه، وقلب الأحمق وراء لسانه»، نیز حکمت 41 «قلب الأحمق فی فیه، ولسان العاقل فی قلبه»؛ نیز حکمت381: «الکلام فی وثاقک ما لم تتکلم به، فإذا تکلمت به صرت فی وثاقه، فاخزن لسانک کما تخزن ذهبک وورقک. فرب کلمۀ سلبت نعمۀ وجلبت نقمۀ»؛ کنز العمال، متقی هندی، ج1، ص166: «لا یلدغ المؤمن من جحر واحد مرتین».
2) (2)) . نهج البلاغه، حکمت338: «العلم علمان:مطبوع ومسموع، ولا ینفع المسموع إذا لم یکن المطبوع»؛ نیز عیون الحکم والمواعظ، لیثی واسطی، ص64: «العلم علمان مطبوع ومسموع ولا ینفع المطبوع إذا لم یک مسموع»، بحار الأنوار، ج75، ص6؛ و مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، محمد بن طلحۀ الشافعی، ص250: «قال، علیهالسلام: العقل عقلان، عقل الطبع وعقل التجربۀ وکلاهما یؤدی إلی المنفعۀ، والموثوق به صاحب العقل والدین، ومن فاته العقل والمرؤۀ فرأس ماله المعصیۀ، وصدیق کل امرئ عقله وعدوه جهله، ولیس العاقل من یعرف الخیر من الشر ولکن العاقل من یعرف خیر الشرین، ومجالسۀ العقلاء تزید فی الشرف، والعقل الکامل قاهر للطبع السوء، وعلی العاقل أن یحصی علی نفسه مساوئها فی الدین والرأی والأخلاق والأدب فیجمع ذلک علی صدره أو فی کتاب ویعمل فی إزالتها».
3) (3)) . (از پیامبر اکرم، صلیاللهعلیهوآله) تحریر الأحکام، علامه حلی، ج1، ص 39؛ نیز عوالی اللئالی، أحسائی، ج4، ص78: «قال، صلیالله علیه و آله و سلم: «خذوا العلم من أفواه الرجال».
4) (4)) . در سه مجلد پیشین داستان شعوانه و فضیل عیاض و داستان عمر بن عبدالعزیز در همین گفتار از جمله این موارد است.
5) (5)) . عمر بن عبدالعزیز بن مروان خلیفه اموی (ج-ل-. 99ق- ف-. سمعان 101ق). وی نسبت به آل علی علاقه نشان میداد و در زندگی بسیار قانع و بدون تکلف و تجمل بود. مردی خوشطینت و پاکسیرت بود و مدت خلافت او دو سال و پنج ماه بود و در سن 40 سالگی در گذشت. رک: فرهنگ معین، ذیل مدخل عمر بن عبدالعزیز.
روزی یکی از دوستان از او پرسید: شما که از خانواده اموی هستید، به چه دلیل در برابر فرهنگی که سالهاست توسء امویان در جامعه اسلامی ریشه دوانده ایستادهاید؟
سبب این سوال این بود که چنین انتظاری از عمر بن عبدالعزیز نمیرفت، چرا که این مساله از زمان معاویه تا زمان عمربن عبدالعزیز و نزدیک به پنجاه سال ادامه داشت.
وی در پاسخ گفت: در ایّام کودکی، روزی در مکتب به علی بن ابیطالب ناسزا گفتم. معلمم سخن مرا شنید. بعد، مرا صدا کرد و گفت: پسر جان! قرآن خواندهای؟ گفتم: بله. گفت: آیه شریف مربوط به بیعت رضوان (1)را در قرآن دیدهای؟ (2)گفتم: بله. گفت: علی ابن ابیطالب از افراد بیعت رضوان بود یا نه؟ گفتم: بوده. گفت: آیا پس از اینکه خدا در قرآن از علی، علیهالسلام، اعلام رضایت کرد، آیه دیگری فرستاد که در آن بگوید من رضایتم را از علی پس گرفتم و از این به بعد از علی خوشم نمیآید؟ گفتم: نه. گفت: آیا خارج از قرآن خود از ناحیه پروردگار آگاهی پیدا کردهای که از علی راضی نیست؟ گفتم: نه. گفت: آیا کسی که از ملکوت آگاه بوده به شما اطلاع داده که خدا از علی ناراضی است؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا به انسانی که خدا از او راضی است، بد میگویی؟ گفتم: اشتباه کردم. این کلام در ذهن من بود تا وقتیکه حاکم شدم. دیدم تمام قوای مملکت در من جمع شده است؛ از این رو، از این قدرت استفاده کردم و جلوی این کار را گرفتم. (3)
1) (1)) . در زمان صلح حدیبیه، بیعتی با پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، انجام شد که خداوند متعال در قرآن از بیعت کنندگان اعلام رضایت کرد که اوّلین آنها امیرالمؤمنین، علیهالسلام، بود. (مولف)
2) (2)) . منظور این آیه است: «لَقَدْ رَضِیَ اللّٰهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثٰابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً». فتح، 18. بحار الأنوار، ج 20، ص 354: «ونزلت فی بیعۀ الرضوان: "لَقَدْ رَضِیَ اللّٰهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ " اشترط علیهم أن لا ینکروا بعد ذلک علی رسول الله صلی الله علیه وآله شیئا یفعله، ولا یخالفوه فی شئ یأمرهم به، فقال الله عزوجل بعد نزول آیۀ الرضوان: "إِنَّ الَّذِینَ یُبٰایِعُونَکَ إِنَّمٰا یُبٰایِعُونَ اللّٰهَ یَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اللّٰهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً" . وإنما رضی عنهم بهذا الشرط أن یفوا بعد ذلک بعهد الله ومیثاقه، ولا ینقضوا عهده وعقده، فبهذا العقد رضی عنهم...». - تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج 2، ص 268: «حدثنی الحسین بن عبد الله السکینی عن ابی سعید البجلی (النحلی) عن عبد الملک بن هارون عن أبی عبد الله علیه السلام عن آبائه علیهم السلام قال: لما بلغ امیر المؤمنین علیه السلام امر معاویۀ وانه فی مائۀ الف قال من أی القوم؟ قالوا من اهل الشام، قال علیه السلام لا تقولوا من اهل الشام ولکن قولوا من اهل الشوم هم من أبناء مضر لعنوا علی لسان داود فجعل الله منهم القردۀ والخنازیر، ثم کتب علیه السلام إلی معاویۀ: لا تقتل الناس بینی وبینک وهلم إلی المبارزۀ فان أنا قتلتک فالی النار انت وتستریح الناس منک ومن ضلالتک وان قتلتنی فأنا إلی الجنۀ ویغمد عنک السیف الذی لا یسعنی غمده حتی أرد مکرک وبدعتک، وأنا الذی ذکر الله اسمه فی التوراۀ والانجیل بمؤازرۀ رسول الله صلی الله علیه وآله، وأنا أول من بایع رسول الله صلی الله علیه وآله تحت الشجرۀ فی قوله: لقد رضی الله عن المؤمنین إذ یبایعونک تحت الشجرۀ. فلما قرأ معاویۀ کتابه وعنده جلساؤه قالوا : والله قد أنصفک، فقال معاویۀ والله ما أنصفنی والله لارمینه بمائۀ الف سیف من أهل الشام من قبل ان یصل إلی، ووالله ما أنا من رجاله، ولقد سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله یقول والله یا علی لو بارزک اهل الشرق والغرب لقتلتهم اجمعین، فقال له رجل من القوم فما یحملک یا معاویۀ علی قتال من تعلم وتخبر فیه عن رسول الله صلی الله علیه وآله بما تخبر؟ ما انت ونحن فی قتاله إلا علی الضلالۀ! فقال معاویۀ: إنما هذا بلاغ من الله ورسالاته والله ما أستطیع أنا وأصحابی رد ذلک حتی یکون ما هو کائن».
3) (3)) . شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج 4، ص 58: «فأما عمر بن عبد العزیز، رضیاللهعنه، فإنه قال:کنت غلاما أقرأ القرآن علی بعض ولد عتبۀ بن مسعود فمر بی یوما وأنا ألعب مع الصبیان، ونحن نلعن علیا، فکره ذلک ودخل المسجد، فترکت الصبیان وجئت إلیه لأدرس علیه وردی، فلما رآنی قام فصلی وأطال فی الصلاۀ - شبه المعرض عنی - حتی أحسست منه بذلک، فلما انفتل من صلاته کلح فی وجهی، فقلت له: ما بال الشیخ؟ فقال لی: یا بنی، أنت اللاعن علیا منذ الیوم؟ قلت: نعم، قال:فمتی علمت أن الله سخط علی أهل بدر بعد أن رضی عنهم! فقلت: یا أبت، وهل کان علی من أهل بدر! فقال:ویحک! وهل کانت بدر کلها إلا له! فقلت: لا أعود، فقال: الله أنک لا تعود! قلت: نعم فلم ألعنه بعدها ثم کنت أحضر تحت منبر المدینۀ، وأبی یخطب یوم الجمعۀ - وهو حینئذ أمیر المدینۀ - فکنت أسمع أبی یمر فی خطبه تهدر شقاشقه، حتی یأتی إلی لعن علی، علیهالسلام، فیجمجم، ویعرض له من الفهاهۀ والحصر ما الله عالم به، فکنت أعجب من ذلک، فقلت له یوما: یا أبت، أنت أفصح الناس وأخطبهم، فما بالی أراک أفصح خطیب یوم حفلک، حتی إذا مررت بلعن هذا الرجل، صرت ألکن علیا! فقال: یا بنی، إن من تری تحت منبرنا من أهل الشام وغیرهم، لو علموا من فضل هذا الرجل ما یعلمه أبوک لم یتبعنا منهم أحد فوقرت کلمته فی صدری، مع ما کان قاله لی معلمی أیام صغری، فأعطیت الله عهدا، لئن کان لی فی هذا الامر نصیب لأغیرنه، فلما من الله علی بالخلافۀ أسقطت ذلک، وجعلت مکانه: "إن الله یأمر بالعدل والاحسان وإیتاء ذی القربی وینهی عن الفحشاء والمنکر والبغی یعظکم لعلکم تذکرون"، وکتب به إلی الآفاق فصار سنۀ».
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
باارزشترین نیرویی که خداوند متعال به انسان عنایت کرده، براساس آیات قرآن و روایات، نیروی عقل و اندیشه است. این نیرو و قدرت، با توجه به ارزشی که دارد، باعث حرکت و رشد انسان میشود. از این رو، وقتی از امام ششم، علیه السلام، از نتیجه اندیشه و عقل پرسیدند، امام فرمود:
«ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». (1)
یعنی دو محصول حرکت فکر و عقل، رسیدن به بهشت و درک عبادت پروردگار است.
همچنین، حضرت میفرمایند: وقتی خدا نیروی فکر را آفرید، پروردگار بزرگ عالم به او خطاب کرد: من هیچ عنصری را محبوبتر از تو در این عالم خلق نکردم و به دلیل ارزشی که نزد من داری، تو را در محبوبترین مخلوقاتم -که انسان باشد- قرار دادم. (2)
در گفتار حکما و نوشتههای بزرگان آمده است که اگر تمام عالم را به
1) (1)) پینوشت . کافی، ج1، ص 11؛ نیز معانی الأخبار، شیخ صدوق، ص240؛ محاسن برقی، ج 1، ص 195: «محمد بن عبد الجبار، عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان. قال: قلت: فالذی کان فی معاویۀ؟ فقال: تلک النکراء! تلک الشیطنۀ، وهی شبیهۀ بالعقل، ولیست بالعقل».
2) (2)) . کافی، ج 1، ص 10؛ نیز امالی، شیخ صدوق، ص 504؛ محاسن برقی، ج 1، ص 192: «عن أبی جعفر، علیهالسلام، قال: لما خلق الله العقل استنطقه ثم قال له: أقبل فأقبل ثم قال له: أدبر فأدبر ثم قال: وعزتی وجلالی ما خلقت خلقاً هو أحب إلی منک ولا أکملتک إلا فیمن أحب، أما إنی إیاک آمر، وإیاک أنهی وإیاک أعاقب، وإیاک أثیب».
منزله درختی بدانیم، انسان شاخهای از این درخت است که بهترین میوه آن عقل و نیروی اندیشه است.
عقل انسان را با حقایق عالی عالم پیوند میدهد. از این رو، اگر اعضا و جوارح آدمی و برون و درون او در تصرف حکومت عقل قرار بگیرد و خود عقل در تصرف نبوّت و امامت باشد، از انسان بهترین عنصر آفرینش ساخته خواهد شد.
میدانیم که انبیا و ائمه بدون جهت از کسی تعریف نمیکردند و جالب این است که تعریف آنها از یک شخص تنها با توجه به نیروی اندیشه او بوده و بر حضور عقلانیت در او متمرکز بوده است. لذا، هرگاه در نزد آنان از کسی تعریف میکردند، از چگونگی عقل او میپرسیدند که آیا تعطیل است یا کار میکند؟ (1)فکرش معطل است یا در کار است؟ آیا انسانی است که در همه امور بدون اندیشه عمل میکند یا موجودی است که پیش از اقدام به هر کاری فکر میکند؟
اگر کسی خود را به فکر کردن عادت داده باشد، در مییابد که گاهی فکرش به تنهایی به جایی نمیرسد. به همین سبب، پروردگار از مردم دعوت کرده فکر خود را به فکر دانشمندان، دارندگان تجربه، روشنبینان و به فکر آنان که عالیتر از خودشان هستند متّصل کنند تا به نتیجه برسند. (2)زیرا هیچ زمینهای در حیات انسان، عالیتر و بهتر از زمینه اندیشه و تفکر نیست. فکر به انسان نور و حقیقت میدهد و او را به ملکوت عالی عالم راهنمایی میکند. (3)
در آثار اسلامی، از پنج نوع فکر سخن به میان آمده است و هر انسانی میتواند در فضای این پنج نوع فکر پرواز کند:
1) (1)) . کافی، ج 1، ص 11؛ نیز امالی، شیخ صدوق، ص 504: «محمد بن سلیمان الدیلمی، عن أبیه قال: قلت لأبی عبد الله، علیهالسلام: فلان من عبادته ودینه وفضله؟ فقال:کیف عقله؟ قلت: لا أدری، فقال: إن الثواب علی قدر العقل»؛ نیز کافی، ج 1، ص 12: «أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: إذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله، فإنما یجازی بعقله»؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج 20، ص 41: «أثنی قوم من الصحابۀ علی رجل عند رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، بالصلاۀ والعبادۀ وخصال الخیر حتی بالغوا، فقال، صلیاللهعلیهوآله: کیف عقله؟ قالوا یا رسول الله نخبرک باجتهاده فی العبادۀ وضروب الخیر، وتسأل عن عقله! فقال: إن الأحمق لیصیب بحمقه أعظم مما یصیبه الفاجر بفجوره، وإنما ترتفع العباد غدا فی درجاتهم، وینالون من الزلفی من ربهم علی قدر عقولهم».
2) (2)) . نحل، 43: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ » ؛ نیز انبیاء، 7: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ » ؛آل عمران، 159: «فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ » ؛ شوری، 38: «وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ » . نیز نهج البلاغه، حکمت54: «لا غنی کالعقل. ولا فقر کالجهل. ولا میراث کالأدب ولا ظهیر کالمشاورۀ»؛ نیز حکمت113: «...لا شرف کالعلم ولا مظاهرۀ أوثق من المشاورۀ»؛ کافی، ج1، ص29: «عن حمران وصفوان بن مهران الجمال قالا:سمعنا أبا عبد الله، علیهالسلام، یقول: لا غنی أخصب من العقل، ولا فقر أحط من الحمق، ولا استظهار فی أمر بأکثر من المشورۀ فیه». - عیون الحکم والمواعظ، علی بن محمد اللیثی الواسطی، ص 91: «اضربوا بعض الرأی ببعض یتولد منه الصواب».
3) (3)) . کافی، ج 8، ص 22؛ نیز تحف العقول، حرانی، ص 96: «...والعقول تزجر وتنهی، وفی التجارب علم مستأنف، والاعتبار یقود إلی الرشاد...»؛ نهج البلاغه، حکمت 365: «الفکر مرآۀ صافیۀ والاعتبار منذر ناصح وکفی أدبا لنفسک تجنبک ما کرهته لغیرک»؛ عیون الحکم والمواعظ، لیثی واسطی، ص50: «الفکر یهدی الی الرشد».
«التفکر علی خمسۀ اوجه». (1)
فکر آدمی بر پنج نوع است.
بیارزشترین انسانها، با قرار گرفتن در مدار اندیشه، به انسانهایی ارزشمند تبدیل میشوند. وقتی انسان از مادر زاده میشود، از نظر وجودی، بسیار کم ارزش است. اما با قرار دادن برنامههایش در راه اندیشه، میتواند خود را به ارزشهای بینهایت برساند. قدرت فکر، وجود انسان را پرواز میدهد و به مرحله لقای پروردگار میرساند؛ به جایی که کسی قدرت محاسبه ارزش او را ندارد.
ای برادر تو همه اندیشهای مابقی خود استخوان و ریشهای. (2)
ما باید خود را خرج مقام عالی وجودمان - که عقل است- بنماییم، نه خرج مقام پایین آن که شهوت است. اگر بخواهیم یک پارچه خرج شهوت شویم، در کوره پُر حرارت شهوت آب میشویم و دیگر از انسانیتمان هیچ چیز باقی نمیماند. اما اگر خرج مقام عالی وجودمان که اندیشه و عقل است شویم، به طور دائمی عظمت پیدا میکنیم.
امیرالمؤمنین، علیهالسلام، سخن زیبایی دارند که بسیار باارزش است. ایشان میفرمایند:
«أصل الإنسان لُبّه وعقله ودینه ومروته». (3)
واقعیت، حقیقت، و ریشه انسان مغز اوست و عقل او پایبند دین و مردانگی اوست.
در ادامه حدیث آمده است:
«حیث یجعل نفسه».
البته، اگر بفهمد و این ریشه و پایبندی را برای خود انتخاب کند.
عقل در این جمله به معنای «پایبند» است. (4)هنگامیکه شتر را در سفرها برای استراحت میخوابانند، به زانویش زانوبند میبندند تا نتواند بلند شود و بار صاحبش را بردارد و در دل کویر ناپدید گردد. عقل مورد
1) (1)) . این روایت در کتاب مواعظ العددیه آمده است. (مولف). نیز: فیض القدیر، مناوی، ج 3، ص 347: «قال الروذباذی: التفکر علی أربعۀ أنحاء فکرۀ فی آیات الله وفکرۀ فی خلقه وعلامتها تولد المحبۀ وفکرۀ فی وعد الله بثواب وعلامتها تولد الرغبۀ وفکرۀ فی وعیده بالعذاب وعلامته تولد الرهبۀ وفکرۀ فی جفاء النفس مع إحسان الله وعلامتها تولد الحیاء من الله».
2) (2)) . از مولوی است.
3) (3)) . امالی، شیخ صدوق، ص312؛ نیز مشکاۀ الأنوار، طبرسی، ص439: «عن الصادق جعفر بن محمد، علیهالسلام، قال: کان أمیر المؤمنین، علیهالسلام، یقول:أصل الانسان لبه وعقله ودینه ومروءته حیث یجعل نفسه، والأیام دول، والناس إلی آدم شرع سواء»؛ فقه الرضا، ابن بابویه، ص 367: «أروی: أن أصل الإنسان لبه، ودینه نسبه، ومروته حیث یجعل نفسه، والناس إلی آدم شرع سواء، وآدم من تراب».
4) (4)) . تحف العقول، حرانی، ص15؛ نیز بحار الأنوار، ج 1، ص 117: «قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: إن العقل عقال من الجهل، والنفس مثل أخبث الدواب فعن لم تعقل حارت، فالعقل عقال من الجهل».
نظر روایت به معنای همین زانوبند است. بدین ترتیب، معنی عبارت ریشه هر انسانی مغز اوست فهمیده میشود. انسان باید به ریشه خود توجه کند، زیرا اگر به ریشه برسد، شاخ و برگهایش زنده میمانند و میوههایش شیرین خواهند شد. اما اگر بخواهد فدای فرع شود - که همان شهوت و شکم است- بر شاخ و برگهایش میوه تلخ و غیر مفیدی خواهد رویید. نگاه به نامحرم، به دست آوردن و خوردن هر چیزی، قدم نهادن به هرجا که انسان دلش بخواهد و گوش دادن به هر صدایی، میوههای شیرینی برای وجود آدمی نیستند.
انبیا مردم را میترساندند از اینکه ظاهرشان خوش، ولی باطنشان آنقدر بد و تلخ باشد که حتی شیطان هم از آنها فرار کند. (1)زیرا شیطان در قیامت از دست همه مُریدانش، از بس که بوی تعفن میدهند، فرار میکند، در حالیکه خود او این تلخیها را به آنها داده است. شیطان روز قیامت حاضر نیست حتی با یکی از دوستان خود بسازد. از این رو میگوید: موجودیت انسانهایی که اهل جهنم شدهاند به من ربطی ندارد.
در مقابل، انبیا و ائمه، علیهمالسلام، در روز قیامت به پروردگار عرض میکنند: ای مولای ما، اگر دست اطاعت کنندگان و پیروان ما را در دست ما قرار ندهی، در بهشت قدم نمیگذاریم. (2)
در روایات آمده است که فاطمه زهرا، علیهاالسلام، در روز قیامت، کنار در بهشت میایستد و میگوید: خدایا، اگر همه پیروان پدرم و شوهرم و بچههایم وارد بهشت نشوند، من وارد بهشت نخواهم شد. (3)اما ابلیس و شیطان، نمرود و فرعون، یزید و معاویه و... در روز قیامت به هیچ وجه
1) (1)) . اشاره است به این آیه: ابراهیم، 22: «وقال الشیطان لما قضی الامر إن الله وعدکم وعد الحق ووعدتکم فأخلفتکم وما کان لی علیکم من سلطان إلا أن دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی ولوموا أنفسکم ما أنا بمصرخکم وما أنتم بمصرخی إنی کفرت بما أشرکتمون من قبل إن الظالمین لهم عذاب ألیم»؛ در عرصه قیامت، همگی در پیشگاه خدا ظاهر میشوند؛ پس ناتوانانی که بدون به کار گرفتن عقل، بلکه از روی تقلید کورکورانه پیرو مستکبران بودند به مستکبران میگویند: ما در دنیا بدون درخواست دلیل و برهان پیروِ مکتب شما بودیم، آیا امروز چیزی از عذاب خدا را به پاداش آنکه از شما پیروی کردیم از ما برطرف میکنید؟ میگویند: اگر خدا ما را در صورت داشتن لیاقت هدایت کرده بود، همانا ما هم شما را هدایت میکردیم، اکنون همه سرمایههای وجودی ما و تلاش و کوششمان بر باد رفته. چه بیتابی کنیم وچه شکیبایی ورزیم برای ما یکسان است، ما را هیچ راه گریزی نیست. و شیطان در قیامت هنگامی که کار محاسبه بندگان پایان یافته به پیروانش میگوید: یقیناً خدا نسبت به برپایی قیامت، حساب بندگان، پاداش و عذاب به شما وعده حق داد، و من به شما وعده دادم که آنچه خدا وعده داده دروغ است، ولی میبینید که وعده خدا تحقّق یافت و من در وعدهام نسبت به شما وفا نکردم. مرا بر شما هیچ غلبه و تسلّطی نبود، فقط شما را دعوت کردم به دعوتی دروغ و بیپایه و شما هم بدون اندیشه و دقت دعوتم را پذیرفتید، پس سرزنشم نکنید، بلکه خود را سرزنش کنید، نه من فریادرس شمایم، و نه شما فریادرس من، بیتردید من نسبت به شرکورزی شما که در دنیا درباره من داشتید که اطاعت از من را همچون اطاعت خدا قرار دادید بیزار و منکرم؛ یقیناً برای ستمکاران عذابی دردناک است.
2) (2)) . مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 15: «النبی، صلیاللهعلیهوآله: انی لأشفع یوم القیامۀ فأشفع ویشفع علی فیشفع ویشفع أهل بیتی فیشفعون»؛ نیز شرح الأخبار، قاضی نعمان، ج 3، ص 461: «أبو الجارود، قال: قلت لجعفر بن محمد، علیهالسلام، بأن الناس یعیبونا بحبکم. قال: أعد علی. فأعدت علیه. فقال: لکنی أخبرک أنه إذا کان یوم القیامۀ جمع الله تعالی الخلائق فی صعید واحد، فیسمعهم الداعی ویفقدهم البعید، ثم یأمر الله النار فتزفر زفرۀ یرکب الناس لها بعضهم علی بعض، فإذا کان ذلک قام محمد نبینا، صلیاللهعلیهوآله، فیشفع، وقمنا فشفعنا، وقام شیعتنا فشفعوا، فعند ذلک سواهم: فما لنا من شافعین ولا صدیق حمیم. فلو أن لنا کرۀ فنکون من المؤمنین». این قسمت عبارت که مربوط به داخل نشدن شفیعان در بهشت است مربوط به روایتی است که از شفاعت فاطمه زهرا (س) در قیامت وارد شده است. پینوشت بعد.
3) (3)) . امالی، شیخ صدوق، ص 69؛ نیز مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 108: «أبی جعفر محمد بن علی الباقر، علیهماالسلام، قال: سمعت جابر بن عبد الله الأنصاری یقول: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: إذا کان یوم القیامۀ تقبل ابنتی فاطمۀ علی ناقۀ من نوق الجنۀ مدبجۀ (المزین) الجنین، خطامها من لؤلؤ رطب، قوائمها من الزمرد الأخضر، ذنبها من المسک الأذفر، عیناها یاقوتتان حمراوان، علیها قبۀ من نور یری ظاهرها من باطنها، وباطنها من ظاهرها، داخلها عفو الله، وخارجها رحمۀ الله، علی رأسها تاج من نور، للتاج سبعون رکنا، کل رکن مرصع بالدر والیاقوت، یضئ کما یضئ الکوکب الدری فی أفق السماء، وعن یمینها سبعون ألف ملک، وعن شمالها سبعون ألف ملک، وجبرئیل آخذ بخطام الناقۀ، ینادی بأعلی صوته: غضوا أبصارکم حتی تجوز فاطمۀ بنت محمد. فلا یبقی یومئذ نبی ولا رسول ولا صدیق ولا شهید، إلا غضوا أبصارهم حتی تجوز فاطمۀ بنت محمد، فتسیر حتی تحاذی عرش ربها جل جلاله، فتزج (تلقی وترمی) بنفسها عن ناقتها وتقول: إلهی وسیدی، احکم بینی وبین من ظلمنی، اللهم احکم بینی وبین من قتل ولدی. فإذا النداء من قبل الله جل جلاله: یا حبیبتی وابنۀ حبیبی، سلینی تعطی، واشفعی تشفعی، فوعزتی وجلالی لا جازنی ظلم ظالم. فتقول: إلهی وسیدی ذریتی وشیعتی وشیعۀ ذریتی، ومحبی ومحبی ذریتی. فإذا النداء من قبل الله جل جلاله: أین ذریۀ فاطمۀ وشیعتها ومحبوها ومحبو ذریتها؟ فیقبلون وقد أحاط بهم ملائکۀ الرحمۀ، فتقدمهم فاطمۀ حتی تدخلهم الجنۀ». - شرح الأخبار، قاضی نعمان مغربی، ج 3، ص 62، فاطمۀ فی المحشر: «علی بن جریر، باسناده عن جعفر بن محمد، عن أبیه عن آبائه علیهم السلام، أن رسول الله صلی الله علیه وآله قال: إذا کان یوم القیامۀ نصب للنبیین منابر من نور ونصب لی فی أعلاها منبر، ثم یقال لی: قم، فاخطب، فأرقی منبری، فأخطب خطبۀ لم یخطب أحد مثلها. ثم تنصب منابر من نور للوصیین فیکون علی علی أعلاها منبرا، ثم یقال له: اخطب، فیخطب بخطبۀ لم یخطب مثلها أحد من الوصیین. ثم تنصب منابر من نور لاولاد الوصیین فیکون الحسن والحسین علی أعلاها، ثم یقال لها: قوما فاخطبا، فیخطبان بما لم یخطب به أحد من أبناء الوصیین. ثم ینادی مناد: یا أهل الجمع، غضوا أبصارکم وطأطئوا رؤوسکم لتجوز فاطمۀ بنت محمد. فیفعلون ذلک، وتجوز فاطمۀ وبین یدیها مائۀ الف ملک وعن یمینها مثلهم، وعن شمالها مثلهم، ومن خلفها مثلهم، ومائۀ الف ملک یحملونها علی أجنحتهم حتی إذا صارت إلی باب الجنۀ ألقی الله عزوجل فی قلبها أن تلتفت. فیقال لها: ما التفاتک؟ فتقول: أی رب إنی أحب أن ترینی قدری فی هذا الیوم. فیقول الله: ارجعی یا فاطمۀ، فانظری من أحبک وأحب ذریتک، فخذی بیده وأدخلیه الجنۀ. قال جعفر بن محمد علیه السلام: فانها لتلتقط شیعتها ومحبیها کما یلتقط الطیر الحب الجید من بین الحب الردئ، حتی إذا صارت هی وشیعتها ومحبوها علی باب الجنۀ ألقی الله عزوجل فی قلوب شیعتها ومحبیها أن یلتفتوا. فیقال لهم: ما التفاتکم وقد امرتم إلی الجنۀ؟ فیقولون: إلهنا نحب أن نری قدرنا فی هذا الیوم. فیقال لهم: ارجعوا، فانظروا من أحبکم فی حب فاطمۀ أو سلم علیکم فی حبها أو صافحکم، أو رد عنکم [ غیبۀ ] فیه، أو سقی جرعۀ ماء، فخذوا بیده، فادخلوه الجنۀ. قال جعفر بن محمد صلوات الله علیه: فوالله ما یبقی یومئذ فی النار إلا کافر أو منافق فی ولایتنا، فعندها یقولون: فما لنا من شافعین ولا صدیق حمیم. فلو أن لنا کرۀ فنکون من المؤمنین. ثم قال جعفر بن محمد صلوات الله علیه: کذبوا (ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه [وإنهم لکاذبون] کما قال تعالی. ثم ینادی مناد: لمن الکرم الیوم. فیقال: لله الواحد القهار ولمحمد وعلی وفاطمۀ والحسن والحسین».
حاضر نیستند حتی با یکی از مریدان خود روبهرو شوند. (1)بنابراین، کسانیکه ما را به گمراهی کشاندهاند، در قیامت از ما فرار میکنند و کسانیکه ما را هدایت کردهاند، میایستند تا نجاتمان دهند. از اینروست که عقل نجاتدهنده و شهوت هلاککننده است. البته، شهوتی که از آن سخن میگوییم به معنای غریزه زن گرفتن مرد یا شوهر کردن زن یا بچهدار شدن نیست، زیرا این یک امر طبیعی و فطری است. مراد از شهوت، خارج از حدود الهی زندگی کردن است.
«فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ » . (2)
آنها (که خارج از دستور الهی به ارضای شهوت میپردازند) تجاوزکاران به حریم پروردگارند.
پس، ریشه انسان مغز اوست و زانوبند او در همه امور دین و مردانگیاش است. آن حالت مردانگی که توأم با حیا، شجاعت را تقویت میکند؛ همان حالت عالی روحی که اگر با شجاعت و حیا مخلوط گردد مردانگی نامیده میشود. نشانه مردانگی نیز این است که انسان به هیچ وجه زیر بار امور پست نرود. کسی که دارای مردانگی است محال است دستش را نزد مردم پست دراز کند. او کسی است که به هر حرفی که میزند و هر قولی که میدهد پایبند است و اگر نمک کسی را بخورد، محال است به او خیانت کند. (3)
حکایت کردهاند که سلطانی بر فردی غضب کرد و به میرغضب خود دستور داد سر او را قطع کند. میرغضب مجرم را بیرون آورد و به او گفت: آماده شو، میخواهم سر از بدنت جدا کنم! مجرم گفت: میرغضب، معمولاً کسانیکه میخواهند کشته شوند چند تقاضا میکنند. من یک تقاضا بیشتر ندارم؛ نه میخواهم زن و بچهام را ببینم، نه اجازه
1) (1)) . برداشتی است از این آیه: اعراف، 38-39: «قٰالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِی النّٰارِ کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰی إِذَا ادّٰارَکُوا فِیهٰا جَمِیعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ النّٰارِ قٰالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ * وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا کٰانَ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ » .
2) (2)) . مؤمنون، 57؛ نیز معارج، 29-31: «وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ * إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ » .
3) (3)) . اسراء، 34: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کٰانَ مَسْؤُلاً» ؛ نیز امالی، شیخ صدوق، ص290: «أبی عبد الله، عن آبائه، علیهمالسلام، قال: قال أمیر المؤمنین، علیهالسلام: إن لأهل الدین علامات یعرفون بها: صدق الحدیث، وأداء الأمانۀ، والوفاء بالعهد، وصلۀ الرحم، ورحمۀ الضعفاء، وقلۀ المؤاتاۀ للنساء، وبذل المعروف، وحسن الخلق، وسعۀ الخلق، واتباع العلم وما یقرب إلی الله عز وجل»؛ تحف العقول، حرانی، ص26 (ضمن وصیت رسول اکرم به معاذ بن جبل): «...وأوصیک بتقوی الله وصدق الحدیث والوفاء بالعهد وأداء الأمانۀ وترک الخیانۀ...»؛ نیز امالی، شیخ صدوق، ص379؛ اختصاص، شیخ مفید، ص229 (از قال رسول الله): «عن علی بن موسی الرضا، عن الإمام موسی بن جعفر، عن الصادق جعفر بن محمد، عن الباقر محمد بن علی، عن سید العابدین علی بن الحسین، عن سید شباب أهل الجنۀ الحسین، عن سید الأوصیاء علی، علیهمالسلام، عن سید الأنبیاء محمد، صلیاللهعلیهوآله، قال: لا تنظروا إلی کثرۀ صلاتهم وصومهم، وکثرۀ الحج والمعروف، وطنطنتهم باللیل، انظروا إلی صدق الحدیث وأداء الأمانۀ».
خواندن دو رکعت نماز میخواهم، و نه میخواهم کسی را پیدا کنم تا شفاعت مرا بکند، بلکه گرسنهام و دلم نمیخواهد در حال گرسنگی کشته شوم. اگر ممکن است مقداری غذا برای من بیاور، ولی غذایی که مرا سیر کند!
میر غضب گفت: من پول ندارم و غذای حاضر هم نداریم.
مغضوب گفت: من خودم پول دارم. و بعد مقداری پول به او داد.
میرغضب پول را گرفت و غذای خوشمزهای آماده کرد و آورد. مغضوب شروع به خوردن کرد و در همان حال میگفت: به به! دستت درد نکند! ممنونم! عالی است! یک لقمه هم تو بخور!
میرغضب گفت: گرسنه نیستم.
مغضوب گفت: خیلی بد است که انسان مشغول خوردن غذای خوشمزهای باشد و کسی نگاهش کند و چیزی نخورَد. من طبعم قبول نمیکند. از این رو، میرغضب هم مشغول خوردن غذا شد. بعد که غذا تمام شد، گفت: آمادهای گردنت را بزنم؟ مغضوب گفت: آیا مردانگی است که نمک مرا بخوری و گردن مرا بزنی؟
میرغضب رو به او کرد و گفت: ای مجرم، ماهرانه مچ مرا گرفتی!
از قضا، میرغضب از آن دسته آدمهایی بود که روح مردانگی دارند. لذا، دستش را روی چشمانش گذاشت و سرش را برگرداند و به مجرم گفت: برو! تو آزادی! هر چند خودم گرفتار شوم.
هانی بن عروه (1)، مسلم بن عقیل (2)را به خانه خود آورده و پناه داده بود، در حالی که وضع کوفه به هم ریخته بود. مسلم به هانی گفت: وضع شهر بسیار بد است. امکان گرفتار شدن شما هم هست. اگر اجازه بدهید
1) (1)) . الفوائد الرجالیۀ، سید بحر العلوم، ج 4، ص 18: «هانی بن عروۀ المرادی المذحجی: قال ..المسعودی فی (مروج الذهب): کان هانی بن عروۀ المرادی شیخ (مراد) وزعیمها یرکب فی أربعۀ الاف دارع وثمانیۀ آلاف راجل، فإذا أجابتها أحافها من (کندۀ) وغیرها کان فی ثلاثین الف دارع. وفی (حبیب السیر): إن هانی بن عروۀ کان من أشراف الکوفۀ وأعیان الشیعۀ - قال - وروی أنه قد أدرک النبی (ص) وتشرف بصحبته وکان یوم قتل - ابن تسع وثمانین سنۀ. قال المفید - رحمه الله - فی (الارشاد): إن مسلم بن عقیل - رحمه الله - لما قدم الکوفۀ نزل دار المختار بن أبی عبیدۀ الثقفی وهی الدار التی تدعی: دار مسلم بن المسیب .. فلما سمع بمجیئ عبید الله ابن زیاد - لعنه الله - وما أخذ به الناس والعرفاء من التجسس، خرج من دار المختار حتی انتهی الی دار هانئ بن عروۀ، فدخلها، فاخذت الشیعۀ تختلف علیه فی دار هانی علی تستر واستخفاء من عبید الله، وتواصوا بالکتمان فدعا ابن زیاد - لعنه الله - مولی له یقال له (معقل) فقال له: خذ ثلاثۀ آلاف درهم واطلب مسلم بن عقیل والتمس اصحابه، فإذا ظفرت بواحد منهم أو جماعۀ فاعطهم هذه الثلاثۀ آلاف درهم، وقل لهم استیعنوا بها علی حرب عدوکم وأعلمهم أنک منهم، فانک لو اعطیتهم إیاها لقد اطمانوا الیک ووثقوا بک ولم یکتموک شیئا من أخبارهم، ثم أغد علیهم ورح حتی تعرف مستقر مسلم بن عقیل وتدخل علیه ففعل ذلک، وجاء حتی جلس الی مسلم بن عوسجۀ الاسدی فی المسجد الاعظم - وهو یصلی - فسمع قوما یقولون: هذا یبایع للحسین - علیه السلام - فجاء وجلس حتی فرغ من صلاته، فقال: یا عبد الله، إنی امرؤ من أهل الشام أنعم الله علی بحب أهل البیت - علیهم السلام - وحب من أحبهم، وتباکی له، وقال: معی ثلاثۀ آلاف درهم اردت بها لقاء رجل منهم بلغنی انه قدم الکوفۀ یبایع لابن بنت رسول الله (ص) فکنت ارید لقاءه، فلم أجد أحدا یدلنی علیه، ولا أعرف مکانه، فانی لجالس فی المسجد - الآن - إذ سمعت نفرا من المؤمنین یقولون: هذا رجل له علم باهل هذا البیت وانی أتیتک لتقبض منی هذا المال، وتدخلنی علی صاحبک فانی أخ من اخوانک وثقۀ علیک، وان شئت اخذت بیعتی له قبل لقائه فقال له مسلم بن عوسجۀ: أحمد الله علی لقائک، فقد سرنی ذلک لتنال الذی تحب، ولینصر الله بک أهل بیت نبیه - علیه وعلیهم السلام - ولقد ساءنی معرفۀ الناس إیای بهذا الامر قبل أن یتم مخافۀ هذا الطاغی وسطوته قال له (معقل): لا یکون إلا خیرا، خذ البیعۀ علی، فاخذ بیعته، وأخذ علیه المواثیق المغلظۀ لیناصحن ولیکتمن، فاعطاه من ذلک ما أرضاه ثم قال: اختلف إلی - ایاما - فی منزلی، فانی طالب لک الاذن علی صاحبک وأخذ یختلف مع الناس، فطلب له الاذن، فاذن له، فاخذ مسلم بن عقبل بیعته، وأمر أبا تمامۀ الصائدی بقبض المال منه، وهو الذی کان یقبض أموالهم وما یعین به بعضهم بعضا ویشتری لهم السلاح، وکان بصیرا وفارسا من فرسان العرب ووجوه الشیعۀ وأقبل ذلک الرجل یختلف إلیهم، فهو أول داخل وآخر خارج حتی فهم ما احتاج إلیه ابن زیاد فکان یخبره به وقتا، فوقتا. قال المفید - رحمه الله -: " وخاف هانی بن عروۀ عبید الله علی نفسه فانقطع عن حضور مجلسه وتمارض، فقال ابن زیاد لجلسائه: مالی لا أری هانئا؟ فقالوا: هو شاک فقال: لو علمت بمرضه لعدته ودعا محمد بن الاشعث وحسان بن أسماء بن خارجۀ وعمرو بن الحجاج الزبیدی - وکانت رویحۀ بنت عمرو تحت هانی بن عروۀ وهی أم یحیی بن هانی - فقال لهم: ما یمنع هانی بن عروۀ من إتیاننا؟ فقالوا: ما ندری، وقد قیل انه یشتکی، قال: قد بلغنی أنه قد برئ، وهو یجلس علی باب داره فالقوه ومروه: ألا یدع ما علیه من حقنا فانی لا أحب أن یفسد عندی مثله من أشراف العرب فاتوه حتی وقفوا علیه عشیۀ - وهو جالس علی بابه - وقالوا له: ما یمنعک من لقاء الامیر، فانه قد ذکرک، وقال: لو أعلم أنه شاک لعدته؟ فقال لهم: الشکوی تمنعنی، فقالوا له: قد بلغه أنک تجلس کل عشیۀ علی باب دارک، وقد استبطاک، والابطاء والجفاء لا یحتمله السلطان، أقسمنا علیک لما رکبت معنا، فدعا بثیابه، فلبسها، وببغلته فرکبها، حتی إذا دنا من القصر کان نفسه أحست ببعض ما کان، فقال لحسان بن أسماء بن خارجۀ: یا بن الاخ، إنی - والله - لهذا الرجل لخائف فما تری؟ فقال: یا عم، والله ما أتخوف علیک شیئا، ولم تجعل علی نفسک سبیلا - ولم یکن حسان یعلم فی أی شئ بعث إلیه عبید الله - فجاء هانی حتی دخل علی عبید الله بن زیاد - وعنده القوم - فلما طلع قال عبید الله: أتتک بحائن رجلاه. فلما دنا من ابن زیاد - وعنده - شریح القاضی - التفت نحوه، فقال: أربد حیاته ویرید قتلی * عذیرک من خلیلک من مراد. وقد کان أول ما قدم مکرما له، ملطفا، فقال له هانی: وما ذاک - أیها الامیر؟ قال: إیه یا هانی بن عروۀ، ما هذه الامور التی تتربص فی دارک لامیر المؤمنین وعامۀ المسلمین؟ جئت بمسلم بن عقیل فادخلته دارک وجمعت له السلاح والرجال فی الدور حولک، وظننت أن ذلک یخفی علی؟ قال: ما فعلت ذلک، وما مسلم عندی، قال: بلی قد فعلت فلما کثر الکلام بینهما، وأبی هانی الا مجاحدته منا کرته، دعا ابن زیاد (معقلا) ذلک العین، فجاء حتی وقف بین یدیه، وقال: أتعرف هذا؟ قال: نعم، وعلم هانی - عند ذلک - أنه کان عینا علیهم، وأنه قد أتاه باخبارهم، فاسقط فی یده ساعۀ، ثم راجعته نفسه، فقال: اسمع منی وصدق مقالتی، فوالله لا کذبت، والله ما دعوته الی منزلی ولا علمت بشئ من أمره، حتی جاءنی یسالنی النزول، فاستحییت من رده وداخلنی من ذلک ذمام، فضیفته وآویته، وقد کان من أمره ما بلغت، فان شئت أن أعطیک - الآن - موثقا مغلظا أن لا ابغیک سوء ولا غائلۀ ولآتینک حتی أضع یدی فی یدک، وإن شئت اعطیک رهینۀ تکون فی یدک حتی آتیک، وانطلق إلیه، فأمره أن یخرج من داری حیث شاء من الارض فاخرج من ذمامه وجواره، فقال له ابن زیاد: والله لا تفارقنی - أبدا - حتی تأتینی به، قال: لا والله، لا أجیئک به - أبدا - أجیئک بضیفی تقتله؟ قال والله لتاتینی به، قال: والله لا آتیک به فلما کثر الکلام بینهما قام مسلم بن عمرو الباهلی - ولیس بالکوفۀ شامی ولا بصری غیره - فقال: أصلح الله الامیر، خلنی وإیاه حتی أکلمه، فخلا به ناحیۀ من ابن زیاد - وهما منه بحیث یراهما، فإذا رفعا أصواتهما سمع ما یقولان - فقال مسلم: یا هانی، أنشدک بالله أن تقتل نفسک، وأن تدخل البلاء فی عشرتک، فوالله إنی لانفس بک عن القتل، إن هذا ابن عم القوم ولیسوا قاتلیه ولا ضاریه، فادفعه إلیهم فانه لیس علیک فی ذلک مخزاۀ ولا منقصۀ، إنما تدفعه الی السلطان، فقال: هانی والله إن علی فی ذلک الخزی والعار إن أدفع جاری وضیفی، وأنا حی صحیح أسمع وأری شدید الساعد کثیر الاعوان، والله لو لم اکن إلا وحدی، ولیس لی ناصر، لم أدفعه حتی أموت دونه، فاخذ یناشده، وهو یقول: والله لا أدفعه إلیه أبدا فسمع ابن زیاد - لعنه الله - ذلک، فقال: ادنوه منی، فقال: لتاتینی به أو لاضربن عنقک، فقال: إذا تکثر البارقۀ حول دارک، فقال ابن زیاد - لعنه الله -: والهفاه علیک أبا البارقۀ تخوفنی؟ - وهو یظن أن عشیرته یسمعونه - ثم قال: أدنه منی؟ فادنی منه، فاعترض وجهه بالقضیب فلم یزل یضرب به أنفه وجبینه وخده حتی کسر أنفه، وسالت الدماء علی وجهه ولحیته، ونثر لحم جبینه وخده علی لحیته، حتی کسر القضیب وضرب هانی یده علی قائم سیف شرطی، وجاذبه الرجل ومنعه، فقال عبید الله - لعنه الله -: أحروری سائر القوم قد حل لنا دمک، جروه فجروه، فالقوه فی بیت من بیوت الدار، وأغلقوا علیه بابه. فقال: اجعلوا علیه حرسا، ففعل ذلک به فقام إلیه حسان بن أسماء، فقال: أرسل غدر سائر الیوم؟ أمرتنا أن نجیئک بالرجل، حتی إذا جئناک به هشمت وجهه وسیلت دماءه علی لحیته، وزعمت أنک تقتله؟ فقال له عبید الله - لعنه الله -: وإنک لها هنا؟ فامر به فلهز وتعتع واجلس ناحیۀ، فقال محمد بن الاشعث: قد رضینا بما رأی الامیر لنا کان أم علینا، انما الامیر مؤدب وبلغ عمرو بن الحجاج: أن هانئا قتل، فاقبل فی (مذحج) حتی أحاط بالقصر - ومعه جمع کثیر - ثم نادی: أنا عمرو بن الحجاج وهذه فرسان مذحج ووجوهها لم تخلع طاعۀ ولم تفارق جماعۀ، وقد بلغهم: أن صاحبهم قد قتل، فاعظموا ذلک فقیل لعبید الله بن زیاد: هذه مذحج بالباب، فقال لشریح القاضی: أدخل علی صاحبهم فانظر إلیه ثم أخرج وأعلمهم أنه حی لم یقتل، فدخل شریح فنظر إلیه، فقال هانی - لما رأی شریحا -: یا لله والمسلمین، أهلکت عشیرتی، أین أهل الدین أین أهل المصر؟ - والدماء تسیل علی لحیته - إذ سمع الصیحۀ علی باب القصر، فقال: إنی لاظنها أصوات (مذحج) وشیعتی من المسلمین إنه إن دخل علی عشرۀ نفرا أنقذونی فلما سمع کلامه شریح خرج إلیهم فقال: إن الامیر لما بلغه کلامکم ومقالتکم فی صاحبکم أمرنی بالدخول علیه فاتیته، فنظرت إلیه، فأمرنی أن ألقاکم وأعرفکم: أنه حی، وأن الذی بلغکم من قتله باطل فقال عمرو بن الجاج وأصحابه: أما إذا لم یقتل فالحمد لله، ثم انصرفوا فخرج عبید الله بن زیاد - لعنه الله - فصعد المنبر - ومعه أشراف الناس وشرطه وحشمه - وقال: إما بعد أیها الناس، فاعتصموا بطاعۀ الله وطاعۀ أئمتکم، ولا تفرقوا فتهلکوا وتذلوا وتقتلوا وتجفوا وتحرموا، إن أخاک من صدقک وقد أعذر من أنذر ثم ذهب لینزل، فما نزل حتی دخلت النظارۀ المسجد من قبل باب التمارین، یشتدون ویقولون: قد جاء ابن عقیل فدخل عبید الله القصر - مسرعا - واغلق أبوابه فقال عبد الله بن حازم: أنا والله رسول ابن عقیل الی القصر لانظر ما فعل هانی، فلما ضرب وحبس رکبت فرسی، فکنت اول داخل الدار علی مسلم بن عقیل بالحبر فإذا بنسوۀ لمراد مجتمعات ینادین: یا غیرتاه، یا ثکلاه فدخلت علی مسلم، فاخبرته، فأمرنی أن أنادی فی أصحابه - وقد ملابهم الدور حوله - کانوا فیها أربعۀ آلاف رجل - فقال لمنادیه ناد: یا منصور أمۀ فنادیت، فتنادوا أهل الکوفۀ واجتمعوا، فعقد مسلم لرؤوس الارباع: کندۀ ومذحج وتمیم وأسد ومضر وهمدان وتداعی الناس، فما لبثنا إلا قلیلا حتی امتلا المسجد والسوق من الناس فما زالوا یتواثبون حتی المساء فضاق بعبید الله أمره، وکان اکثر عمله أن یمسک باب القصر، ولیس معه إلا ثلاثون رجلا من الشرط وعشرون رجلا من أشرف الناس فدعا ابن زیاد کثیر بن شهاب ومحمد بن الاشعث والقعقاع الذهلی وشبث بن ربعی وحجار بن أبجر وشمر بن ذی الجوشن، وأمرهم أن یخرجوا فیمن أطاعهم من عشائرهم ویخذلوا الناس عن مسلم بن عقیل ویخوفونهم السلطان ویحذرونهم ففعلوا ذلک ومنوا أهل الطاعۀ: الزیادۀ فی العطاء والکرامۀ وخوفوا أهل المعصیۀ بالحرمان والعقوبۀ، فلما سمع الناس مقالۀ أشرافهم، أخذوا یتفرقون عن مسلم بن عقیل، حتی أمسی مسلم ولیس معه إلا ثلاثون نفرا فی المسجد، فصلی ثم خرج، ولم یبق معه أحد، فکان من أمره ما کان من القتل وإلقائه من فوق القصر - رحمۀ الله علیه -. فقام محمد بن الاشعث الی عبید الله بن زیاد، فکلمه فی هانی بن عروۀ، فقال: إنک قد عرفت موضع هانی من المصر وبیته من العشیرۀ وقد علم قومه أنی وصاحبی سقناه الیک، وأنشدک الله لما وهبته لی، فانی اکره عداوۀ المصر وأهله فوعده أن یفعل، ثم بدا له، وأمر بهانی - فی الحال - فقال: أخرجوه إلی السوق فاضربوا عنقه فاخرج هانی حتی أتی به إلی مکان من السوق یباع فیه الغنم - وهو مکتوف - فجعل یقول: وامذحجاه ولا مذحج لی الیوم، یا مذحجاه یا مذحجاه! أین مذحج فلما رأی أن أحدا لا ینصره، جذب یده فنزعها من الکتاف ثم قال: أما من عصا أو سکین أو حجر أو عظم یحاجز به رجل عن نفسه؟ فوثبوا إلیه فشدوه وثاقا، ثم قیل له: امدد عنقک، فقال: ما أنا بسخی وما أنا بمعینکم علی نفسی، فضربه مولی لعبید الله بن زیاد - لعنه الله - یقال له: (رشید) بالسیف فلم یصنع شیئا، فقال هانی: الی الله المعاد اللهم إلی رحمتک ورضوانک، ثم ضربه أخری، فقتله...». - طرائف المقال، سید علی بروجردی، ج 2، ص 73: «هانی بن عروۀ المقتول فی محبۀ أهل البیت علیهم السلام هو الذی قصته معروفۀ أعان مسلما حتی فاز بالشهادۀ، واستقبل بالسعادۀ من بین أهل الکوفۀ، وقبره جنب المسجد مزار للشیعۀ رحمه الله، وقد ترحم علیه أبا عبد الله علیه السلام مرارا حین سماع خبر مسلم معه، قال: انا لله وانا إلیه راجعون».
2) (2)) . معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 165: «مسلم بن عقیل ابن أبی طالب، من أصحاب الحسن علیه السلام. ... إن کون مسلم بن عقیل من أصحاب الحسین علیه السلام وسفیر إلی أهل الکوفۀ وأول مستشهد فی سبیله أظهر من الشمس، وکیف کان، فجلالۀ مسلم بن عقیل وعظمته فوق ما تحویه عبارۀ، فقد کان بصفین فی میمنۀ أمیر المؤمنین علیه السلام مع الحسن والحسین وعبد الله بن جعفر، ذکره ابن شهر آشوب فی المناقب: الجزء 3، فی حرب صفین وقال المفید - قدس سره - ثم کتب (الحسین علیه السلام) مع هانی بن هانی وسعید بن عبد الله وکانا آخر الرسل إلی أهل الکوفۀ: (بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن علی إلی الملا من المؤمنین والمسلمین، أما بعد، فإن هانیا وسعیدا قدما علی بکتبکم وکانا آخر من قدم علی من رسلکم، وقد فهمت کل الذی اقتصصتم وذکرتم، ومقالۀ جلکم أنه لیس علینا إمام فاقبل لعل الله أن یجمعنا بک علی الحق والهدی، وإنی باعث إلیکم أخی وابن عمی وثقتی من أهل بیتی مسلم بن عقیل) - الحدیث - الارشاد: فی (فصل مختصر الاخبار التی جاءت بسبب دعوته علیه السلام) وروی الصدوق - قدس سره - عن الحسین بن أحمد بن إدریس، قال: حدثنا أبی، عن جعفر بن محمد بن مالک، قال: حدثنی محمد بن الحسین بن زید، قال: حدثنا أبو أحمد محمد بن زیاد، قال: حدثنا زیاد بن المنذر، عن سعید ابن جبیر، عن ابن عباس، قال: قال علی علیه السلام لرسول الله صلی الله علیه وآله: یا رسول الله إنک لتحب عقیلا؟ قال: ای والله إنی لاحبه حبین، حبا له وحبا لحب أبی طالب له، وإن ولده مقتول فی محبۀ ولدک فتدمع علیه عیون المؤمنین وتصلی علیه الملائکۀ المقربون. ثم بکی رسول الله صلی الله علیه وآله حتی جرت دموعه علی صدره، ثم قال: إلی الله أشکو ما تلقی عترتی من بعدی الامالی: المجلس، الحدیث 3.
من از خانه شما بروم! هانی گفت: من سرم را در راه این مهمانی گذاشتهام. نباید بروی. نهایت کار این است که مأموران یزید تو را در خانه من پیدا میکنند و میگویند جرم نگه داشتن مسلم جان توست. (1)
این مردانگی بزرگی است که یک نفر بگوید در این فضای پر از وحشت، نه مهمانم را بیرون میکنم و نه حاضرم او برود، گرچه به قیمت جانم تمام شود.
نه از بستن نه از کشتن ندارم هیچ باکی من از روزی که این جا پا نهادم ترک سر گفتم.
انسان باید مرد باشد؛ چه کسانی که در لباس مردان ظاهر میشوند و چه کسانی که در لباس زنان هستند. فرقی نمیکند. زن هم باید مانند مرد مردانگی داشته باشد.
این کمال نامردی است که کسی پس از ده سال ازدواج و داشتن پنج فرزند بگوید دیگر از قیافه زنم یا شوهرم خوشم نمیآید و خواستار ازدواج با دیگری هستم. این دلیل پستی و نامردی آن شخص است و متاسفانه، از این نامردها فراوانند! این نامردی است که کسی ثروت اندوخته باشد، اما آن را در امور خیر هزینه نکند؛ کسی آبرو داشته باشد و بتواند آن را برای دیگران گرو بگذارد و کار آنان را حل کند، اما این کار را نکند و... .
هانی پس از اینکه مانع رفتن مسلم شد به او گفت: من مقداری کسالت دارم، اگر ابن زیاد بفهمد حالم خوب نیست، چون رئیس قبیله هستم و چهار هزار مرد مسلح به فرمان من هستند، حتماً به دیدنم میآید. تو از این فرصت استفاده کن و پشت پرده مخفی شو. وقتی ابن زیاد آمد، من علامت میدهم. تو نیز بیرون بیا و او را بکش و عراق را از شرّ حکومت
1) (1)) . ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 49؛ نیز مقتل الحسین، ابو مخنف ازدی، ص37: «...ابن زیاد (به هانی، رحمهالله): والله لا تفارقنی أبدا حتی تأتینی به، قال: لا والله لا آتیک به أبدا، أجیئک بضیفی تقتله؟! قال: والله لتأتین به، قال: لا والله لا آتیک به. فلما کثر الکلام بینهما قام مسلم بن عمرو الباهلی - ولیس بالکوفۀ شامی ولا بصری غیره - فقال: أصلح الله الأمیر، خلنی وإیاه حتی أکلمه، فقام فخلا به ناحیۀ من ابن زیاد، وهما منه بحیث یراهما، وإذا رفعا أصواتهما سمع ما یقولان، فقال له مسلم: یا هانئ إنی أنشدک الله أن تقتل نفسک، وأن تدخل البلاء علی عشیرتک، فوالله إنی لأنفس بک عن القتل، إن هذا الرجل ابن عم القوم ولیسوا قاتلیه ولا ضائریه، فادفعه إلیه فإنه لیس علیک بذلک مخزاۀ ولا منقصۀ، إنما تدفعه إلی السلطان. فقال هانئ: والله إن علی فی ذلک للخزی والعار، أنا أدفع جاری وضیفی وأنا حی صحیح أسمع وأری، شدید الساعد، کثیر الأعوان؟! والله لو لم أکن إلا واحدا لیس لی ناصر لم أدفعه حتی أموت دونه. فأخذ یناشده وهو یقول: والله لا أدفعه أبدا...». البته، در صحت این روایت با همه شهرتی که دارد تردید کردهاند و واقع امر چنانکه نقل کردهاند نبوده است. زیرا در این روایت هتک جناب هانی و مسلم به ظرافت تمام گنجانده شده است. رک: تاریخ سیدالشهدا، مرحوم آیت الله عباس صفایی حائری، انتشارات مسجد جمکران، ذیل همین بجث.
او و یزید خلاص کن! اما هنگامیکه ابن زیاد به دیدن هانی آمد، هانی هر چه علامت داد، مسلم بیرون نیامد.
پس از رفتن ابن زیاد، هانی گفت: چرا بیرون نیامدی و او را نکشتی؟ مسلم در پاسخ گفت:
«الاسلام قَیّد الفِتْک». (1)
زانوبندی مثل دین به من خورده بود.
یعنی دین اجازه نمیدهد دشمن را به نامردی بکشم، اما رو در روی دشمن حاضر به جدال هستم. در آن صورت، اگر کشته شوم، به بهشت میروم و اگر دشمن را بکشم، در راه خدا کشتهام.
آری، انسان باید مرد باشد و حتی با دشمن هم مردانگی داشته باشد.
مردانگی نشانههایی دارد که یکی از آنها «گذشت» است. حضرت علی، علیهالسلام، در میان جمعی نشسته بود و درباره موضوعی با مردم سخن میگفت. ناگاه یکی از خوارج بلند شد و فریاد زد:
«قاتله اللَّه کافراً، ما أفقهه». (2)
خدا او را بکشد. چقدر فقیه و عالم است!
همه از این سخن خشمگین شدند و قصد کشتن او را داشتند. امیرالمؤمنین، علیهالسلام، فرمود: او تنها به من خطاب کرد و بر من نفرین فرستاد. کار دیگری نکرد. دست از او بردارید!
کسی که حس انتقامجویی دارد، مردانگی ندارد. مرد کسی است که وقتی قدرت بر انجام کاری دارد گذشت کند. (3)
روزی، جوانی دختری را دیده و پسندیده بود. دختر هم دختر باسواد و باکمال و زیبایی بود. وضع مالیشان هم خوب بود. این دو جوان برای
1) (1)) . کافی، ج 7، ص 375؛ نیز تهذیب الأحکام، شیخ طوسی، ج 10، ص 214: «عن أبی الصباح الکنانی قال: قلت لأبی عبد الله، علیهالسلام: إن لنا جارا من همدان یقال له الجعد بن عبد الله وهو یجلس إلینا فنذکر علیا أمیر المؤمنین، علیهالسلام، وفضله فیقع فیه أفتأذن لی فیه؟ قال: فقال: یا أبا الصباح أو کنت فاعلا؟ فقلت:إی والله لئن أذنت لی فیه لأرصدنه فإذا صار فیها اقتحمت علیه بسیفی فخبطته حتی اقتله قال: فقال: یا أبا الصباح هذا الفتک وقد نهی رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، عن الفتک. یا أبا الصباح إن الاسلام قید الفتک»؛ المجازات النبویۀ، شریف رضی، ص356: «قوله (پیامبر)، علیه الصلاۀ والسلام: الایمان قید الفتک». - مقتل الحسین، أبو مخنف أزدی، ص 32؛ نیز تاریخ طبری، ج 4، ص 270: «فمرض هانی بن عروۀ فجاء عبید الله عائدا له، فقال له عمارۀ بن عبید السلولی: انما جماعتنا وکیدنا قتل هذا الطاغیۀ فقد أمکنک الله منه فاقتله، قال هانی: ما أحب أن یقتل فی داری، فخرج فما مکث الا جمعۀ حتی مرض شریک بن الأعور وکان کریما علی ابن زیاد وعلی غیره من الامراء وکان شدید التشیع. فأرسل إلیه عبید الله انی رائح إلیک العشیۀ. فقال لمسلم: ان هذا الفاجر عائدی العشیۀ فإذا جلس فاخرج إلیه فاقتله. ثم اقعد فی القصر لیس أحد یحول بینک وبینه، فان برئت من وجعی هذا أیامی هذه سرت إلی البصرۀ وکفیتک أمرها، فلما کان من العشی اقبل عبید الله لعیادۀ شریک. فقام مسلم بن عقیل لیدخل وقال له شریک: لا یفوتنک إذا جلس، فقام هانی بن عروۀ إلیه فقال: انی لا أحب أن یقتل فی داری کأنه استقبح ذلک، فجاء عبید الله بن زیاد فدخل فجلس فسأل شریکا عن وجعه وقال: ما الذی تجد ومتی اشتکیت، فلما طال سؤاله إیاه ورآی أن الاخر لا یخرج خشی ان یفوته فأخذ یقول: ما تنظرون بسلمی أن تحیوها اسقنیها وان کانت فیها نفسی، فقال ذلک مرتین أو ثلاثا، فقال عبید الله ولا یفطن ما شأنه: أترونه یهجر؟ فقال له هانی: نعم أصلحک الله ما زال هذا دیدنه قبیل عمایۀ الصبح حتی ساعته هذه. ثم انه قام فانصرف، فخرج مسلم فقال له شریک ما منعک من قتله؟ فقال: خصلتان أما أحدهما فکراهۀ هانی ان یقتل فی داره، واما الأخری فحدیث حدثه الناس عن النبی، صلیاللهعلیهوآله، ان الایمان قید الفتک ولا یفتک مؤمن، فقال هانی: اما والله لو قتلته لقتلت فاسقا فاجرا کافرا غادرا ولکن کرهت ان یقتل فی داری».
2) (2)) . نهج البلاغه، حکمت 420: (وروی أنه، علیهالسلام، کان جالسا فی أصحابه فمرت بهم امرأۀ جمیلۀ فرمقها القوم بأبصارهم) فقال، علیهالسلام: إن أبصار هذه الفحول طوامح، وإن ذلک سبب هبابها، فإذا نظر أحدکم إلی امرأۀ تعجبه فلیلامس أهله فإنما هی امرأۀ کامرأۀ (فقال رجل من الخوارج: قاتله الله کافرا ما أفقهه! فوثب القوم لیقتلوه) فقال: رویدا إنما هو سب بسب أو عفو عن ذنب».
3) (3)) . مصباح الشریعۀ، منسوب به إمام صادق، ص 158: «قال الصادق، علیهالسلام: العفو عند القدرۀ من سنن المرسلین واسرار المتقین»؛ نیز شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج 20، ص 304 (شماره 486 از حکم منصوبه حضرت علی، علیهالسلام): «من أفضل اعمال البر: الجود فی العسر، والصدق فی الغضب، والعفو عند القدرۀ».
ازدواج صحبتهاشان را کرده بودند و قرار گذاشته بودند پس از پایان تحصیلاتشان ازدواج کنند.
پسر که مجبور بود برای ادامه تحصیل به خارج برود، به خانواده این دخترخبر داد که چند سالی باید برای گرفتن فوق لیسانس به خارج از کشور برود ولی قرار ازدواج آنان بر جای خویش است. آنها هم پذیرفتند.
در خلال این مدت، گاهی میان این دو جوان نامههای مؤدبانهای نیز ردّ و بدل میشد. پسر در اروپا با انسانهای فراوانی برخورد داشت و میتوانست با دخترهای دیگری ازدواج کند، اما چون قول داده بود با این دختر ازدواج کند بر سر عهد خود بود.
پس از مدتی، پسر دید دختر پاسخ نامههایش را نمیدهد. نامههای دیگری نوشت، اما همگی بی پاسخ ماند. لذا بسیار ناراحت شد و فکر میکرد چه شده که او پاسخ نامه مرا نمیدهد؟ در نهایت، پیش خود فکر کرد شاید او خواستگار دیگری پیدا کرده و میخواهد با او ازدواج کند. اما حقیقت ماجرا این نبود. سبب این بود که مدتی پس از رفتن او، این دختر بر اثر حادثهای درونی بینایی خود را از دست داده بود و معالجات پزشکان نیز فایدهای نداشت. لذا، دختر که هفده سال بیشتر نداشت، تصمیم گرفته بود پاسخ نامههای پسر را ننویسد. از طرفی، فکر میکرد اگر در پاسخ نامه بنویسد که دو چشمش را از دست داده است، او به رنج و ناراحتی سنگینی دچار میشود. لذا تصمیم گرفته بود پاسخی به نامههای او ننویسد تا گذر زمان محبت قدیمی را به فراموشی بسپارد.
وقتی درس جوان تمام شد، با ناراحتی نامهای نوشت و آمدنش را خبر داد. وقتی از هواپیما پیاده شد، پدر و مادر و خویشاوندانش را دید که در انتظار او هستند، اما از اقوام آن دختر کسی را ندید. به مادرش گفت: چه
شده که آنها نیامدهاند؟ مادر که از موضوع مطلع بود هیچ نگفت تا به خانه رسیدند. همینکه در خانه چمدانها را بر زمین گذاشتند، به مادر گفت: میخواهم به خانه آن خانم بروم.
سپس، به در منزل آن خانم رفت. مادر دختر او را به منزل برد و جوان دید آن دختر کنار اتاق نشسته و هیچ عکسالعملی به آمدن او نشان نمیدهد. پسر از این رفتارخیلی ناراحت شد، اما چیزی نگفت. سلام کرد، دختر جواب داد و بعد به سختی گریه کرد.
پسر رو به مادر دختر کرد و پرسید: چه مسالهای پیش آمده؟ مادر دختر که تا آن لحظه خویشتندار بود ناگاه از فرط ناراحتی غش کرد. وقتی به هوش آمد، به پسر گفت: دختر من به علت یک ناراحتی درونی بیناییاش را از دست داده است. به این دلیل نامههایت را جواب نمیداد تا مزاحم شما نشود. او قادر به تشکیل خانواده و زندگی مشترک نیست و لازم است شما برای آینده خود فکر دیگری بکنید.
پسر گفت: من هیچ فکر دیگری ندارم. من غیر از این دختر با کس دیگری ازدواج نمیکنم. بعد هم دختر را عقد کرد، عروسی گرفت و زندگی را با او شروع کرد.
من بیش از این از وضع آنها اطلاعی ندارم، ولی این را میدانم که آن پسر انسان بسیار جوانمردی بوده است. برخلاف چنین انسانهایی عدهای دیگر دختری را عقد کرده و هشت ماه هم با او رفت و آمد دارند، اما یک مرتبه میگویند: این دختر دلم را زده و دیگر او را نمیخواهم. یا دختری به مادرش میگوید که دیگر از این پسر خوشم نمیآید! اما کسانیکه مردانگی دارند، آنقدر آقا هستند که حتی اگر به کسی علاقه نداشته باشند، احساس خود را بروز نمیدهند و با کمال محبت با او زندگی میکنند.
در اوایل طلبگیام شخصی بود که نامش را فراوان میشنیدم و حدود سال 55 یا 56 از دنیا رفت. او یکی از انسانهای بینظیری بود که مراجع هم او را میشناختند. این حکایت مربوط به اوست که البته تنها گوشهای از فضایلش را هویدا میکند. نقل است که یک بار شخصی از او پرسید: شما با همسرت چگونه زندگی میکنی؟
گفت: من پنجاه سال است با همسرم زندگی میکنم. او با اینکه بسیار باکمال و با سواد است، خیلی بدقیافه است. با اینحال، پنجاه سال است با او زندگی بسیار خوب و عالیای دارم. پرسیدند: چگونه؟ گفت: من بسیار به او احترام میگذارم، چون او بزرگتر از من است و پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، میفرماید به بزرگتر از خود احترام بگذارید. (1)او هم خیلی به من احترام میگذارد، چون از او زیباتر و کوچکترم!
به راستی، بعضیها خیلی مردانگی دارند.
در تهران واعظی بود که خواهری سی و سه ساله داشت. میگویند به اندازهای این دختر بدقیافه بود که هر کس برای ازدواج با او میرفت، حتی نمینشست چای بخورد و راهش را میکشید و میرفت.
این بود تا اینکه یک نفر حاضر شد با او ازدواج کند، اما او هم درست این خانم را ندیده بود. شب عروسی، وقتی طبق رسم قدیم تهران آمدند این دختر را در سن 34 سالگی آماده رفتن به خانه شوهر کنند او را به آرایشگر سپردند. اما آرایش چهرهاش را بدتر کرد (آن وقتها آرایش نمیگفتند، بَزک میگفتند)؛ یعنی اگر بزکش نمیکردند، قیافه خودش خیلی بهتر بود.
خلاصه، عروس را آماده کردند. وقتی شب عروسی عروس و داماد
1) (1)) . کافی، ج 2، ص 165: «أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: من إجلال الله إجلال ذی الشیبۀ المسلم»؛ نیز در همین صفحه: «أبو عبد الله، علیهالسلام: لیس منا من لم یوقر کبیرنا ویرحم صغیرنا»؛ همین صفحه: «أبو عبد الله، علیهالسلام: عظموا کبارکم وصلوا أرحامکم، ولیس تصلونهم بشئ أفضل من کف الأذی عنهم».
کنار هم قرار گرفتند و داماد بیچاره چادر را از سر عروسش برداشت، دید این عروس از زیبایی هیچ بهرهای ندارد. دختر که بهت او را دید آمد بگوید: برای خدا ... که داماد حرفش را قطع کرد و گفت: راست میگویی. برای خدا. بگذار ما هم با وجود مقدّس او معامله کنیم. آیا چون تو بدقیافه هستی، نباید شوهر کنی؟
برای من نقل کردهاند که تا دم مرگ آن برادر و خواهر و این شوهر در آن خانه با هم زندگی میکردند و با هم رفیق بودند و این مرد عاشقانه با این زن زندگی میکرد. این مردانگی است که خاصیت به کارگیری عقل و نتیجه تفکر و تامل و توجه است.
روایت باارزشی که اقسام اندیشه را بیان میکرد این بود:
«التفکر علی خمسۀ أوجه».
یعنی تفکر باید در پنج چیز صورت بگیرد:
نخستین صورت از صور تفکر، اندیشه و تفکر در آیات خداست. آیات خدا نیز بر سه نوع است: آیات آفاق، آیات أنفس، و آیات شرعی. (1)نتیجه چنین فکری توحید است و پس از آن یقین به دست میآید.
مراد روایت این است که باید درباره آیات خدا فکر کرد. معنای دقیق آیات در فارسی همان نشانههاست، زیرا هر عنصری در این عالم نشانهای از وجود حضرت حق است؛ یعنی همه حیثیت یک عنصر نشان میدهد که صاحب، ناظم، کارگردان، و مالکی دارد. تفکر در نشانهها به انسان میفهماند که مالک آنها حکیم و عادل است.
انسان باید درباره یک لقمه نان خالی تا انواع دیگر غذاها فکر کند. در همین دانه گندم، خداوند متعال شانزده نوع ویتامین با یک نظام خاص
1) (1)) . تفسیر المیزان، ج 17، ص 404 (ذیل آیه «سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ ...»): «فالآیۀ تعد إراءۀ آیات فی الآفاق وفی أنفسهم حتی یتبین بها کون القرآن حقا، والآیات التی شأنها إثبات حقیۀ القرآن هی الحوادث والمواعید التی أخبر القرآن أنها ستقع».
که برای بدن مفید است قرار داده است. کافی است یکی از این ویتامینها به هم بخورد تا سبب اذیّت و آزار شود.
در باره معده، که پرده نازکی است و خوردنیها را در آن میریزیم، فکر کنیم. وقتی معده خالی است، کوچک و به اندازه دو مشت است که روی هم بگذاریم، ولی وقتی بدن به غذا نیاز دارد، همین معده به تناسب حجم غذا خودش را باز میکند. معدهای که بسیار نازک است، هشتاد سال این همه خوراکی را در خود جای میدهد و به خوبی کار میکند. آیا ممکن است معده خالقی نداشته باشد؟
در نعمتهای خدا فکر کنیم. مثلا، انگور وقتی تازه است، هشت یا نُه نوع خاصیت دارد. وقتی هم کهنه میشود، بر خلاف بسیاری از میوهها که وقتی کهنه میشوند میگندند و خراب میشوند، تازه به کشمش بدل میشود که فایدهاش از انگور تازه برای بدن بیشتر است (یک اثرش کم کردن درد رماتیسم است). درباره نعمتها باید فکر کرد تا از این اندیشه، شکر متولد شود.
واقعاً خدا چه نعمتهایی آفریده است! استخوانسازی بدن توحید محض است. استخوانهای انگشتها باید قلمی باشند و هرکدام هم باید مِفصلی داشته باشد تا این انگشتها راحت باز و بسته شوند. استخوانهای مچ یک مقدار باید ضخیمتر باشند و حجم بیشتری داشته باشند. آرواره پایین باید متحرک باشد و آرواره بالا ثابت. اگر خدا بخواهد کمی آرواره بالا را شل کند، تا آخر عمر نمیتوان یک کلمه سخن گفت، چون فضای دهان نمیتواند کلمات را بگیرد.
اندیشه و فکر کردن در نعمتهای خدا نتیجهاش شکر و عشق است.
سومین قسم تفکر تفکر در آیات عذاب است که نتیجهاش ترس است. قرآن را برداریم و ببینیم درباره مجرمان، فاسقان، ظالمان، مسرفان و عاصیان چه فرموده است.
قسم چهارم، اندیشه در وعدههای خداست که نتیجهاش میل به برنامههای الهی است. آیات بشارت قرآن را بخوانیم و ببینیم پروردگار به نیکوکاران چه وعدههایی داده است تا برای انجام اعمال نیک انگیزه بیشتری داشته باشیم.
پنجمین بخش نیز تفکر در این باره است که نفس ما در عبادت خدا در طول مدت حیاتمان وقت بسیار کمی گذاشته و بسیار کوتاهی کرده است. این فکر نیز سبب حیای بنده از پروردگارش میشود.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
شکی نیست که حرکت فکری پرارزشترین حرکت انسان است، زیرا عزیزترین عنصر وجود انسان عقل است و طبق فرموده حدیث شناس بیمانند، مرحوم علّامه مجلسی، عنصر باعظمت عقل رابط میان انسان و تمام حقایق عالم است. (1)از آیات قرآن مجید استفاده میشود که ظرفیت این عنصر، به گستردگی همه آفرینش است، همین عنصر است که انسان را به ماورای این عالم پرواز میدهد و در ملکوت عالم، به بسیاری از حقایق نائل میکند.
مسائلی هم که درباره عقل گفته میشود، تنها مربوط به کتب آسمانی و مقالات و کتب علمی نیست، بلکه به حقیقت پیوسته و تحقّق پیدا کرده است. در غیر این صورت، آیات باعظمت زیر چه معنایی داشتند؟
«وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ». (2)
و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها.و زمین به
1) (1)) پینوشت . کتاب بحار مرحوم مجلسی، به جز ارزش روایی، دارای «بیان» و «ایضاحات» ارزشمندی است که متاسفانه بسیاری از محققین آنها را مطالعه نمیکنند. برای نمونه توضیح مرحوم علامه را ذیل این روایات بنگرید: - بحار الأنوار، ج 1، ص 82: «عن أبیه، عن سهل، عن محمد بن عیسی، عن البزنطی، عن جمیل عن الصادق جعفر بن محمد (علیهما السلام) قال کان أمیر المؤمنین (علیه السلام) یقول: أصل الانسان لبه، وعقله دینه، ومروته حیث یجعل نفسه، والایام دول، والناس إلی آدم شرع سواء. بیان: اللب بضم اللام: خالص کل شئ، والعقل. والمراد هنا الثانی أی تفاضل أفراد الانسان فی شرافۀ أصلهم إنما هو بعقولهم لا بأنسابهم وأحسابهم. ثم بین (علیه السلام) أن العقل الذی هو منشا الشرافۀ إنما یظهر باختیاره الحق من الادیان، وبتکمیل دینه بمکملات الایمان، والمروءۀ مهموزا بضم المیم والراء الانسانیۀ مشتق من المرء وقد یخفف بالقلب والادغام. والظاهر أن المراد أن إنسانیۀ المرء وکماله و نقصه فیها إنما یعرف بما یجعل نفسه فیه ویرضاه لنفسه من الاشغال والاعمال و الدرجات الرفیعۀ، والمنازل الخسیسۀ، فکم بین من لا یرضی لنفسه إلا کمال درجۀ العلم والطاعۀ والقرب والوصال، وبین من یرتضی أن یکون مضحکۀ للئام لاکلۀ ولقمۀ ولا یری لنفسه شرفا ومنزلۀ سوی ذلک. ویحتمل أن یکون المراد التزوج بالاکفاء، کما قال الصادق (علیه السلام) لداود الکرخی حین أراد التزویج: انظر أین تضع نفسک. والتعمیم أظهر. والدول مثلثۀ الدال: جمع دولۀ بالضم والفتح وهما بمعنی انقلاب الزمان، وانتقال المال أو العزۀ من شخص إلی آخر، وبالضم: الغلبۀ فی الحروب، والمعنی أن ملک الدنیا وملکها وعزها تکون یوما لقوم ویوما لآخرین. والناس إلی آدم شرع بسکون الراء وقد یحرک أی سواء فی النسب، وکلهم ولد آدم، فهذه الامور المنتقلۀ الفانیۀ لا تصیر مناطا للشرف بل الشرف بالامور الواقعیۀ الدائمۀ الباقیۀ فی النشأتین، والاخیرتان مؤکدتان للاولیین. - بحار الأنوار، ج 1، ص 83: أبی، عن سعد، عن ابن یزید، عن إسماعیل بن قتیبۀ البصری، عن أبی خالد العجمی، عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: خمس من لم یکن فیه لم یکن فیه کثیر مستمتع: الدین، والعقل، والادب، والحریۀ، وحسن الخلق. سن: ابن یزید مثله. وفیه والجود مکان الحریۀ. بیان: حسن الادب إجراء الامور علی قانون الشرع والعقل فی خدمۀ الحق ومعاملۀ الخلق. والغنی: عدم الحاجۀ إلی الخلق، وهو غنی النفس فإنه الکمال لا الغنی بالمال. والحریۀ تحتمل المعنی الظاهر فإنها کمال فی الدنیا، وضدها غالبا یکون مانعا عن تحصیل الکمالات الاخرویۀ، ویحتمل أن یکون المراد بها الانعتاق عن عبودیۀ الشهوات النفسانیۀ، والانطلاق عن اسر الوساوس الشیطانیۀ، والله یعلم. - بحار الأنوار، ج 1، ص 87: مسکان عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: لم یقسم بین العباد أقل من خمس: الیقین، والقنوع، والصبر، والشکر، والذی یکمل به هذا کله العقل. سن: عثمان بن عیسی مثله. بیان: أی هذه الخصال فی الناس أقل وجودا من سائر الخصال، ومن کان له عقل یکون فیه جمیعها علی الکمال، فیدل علی ندرۀ العقل أیضا. - بحار الأنوار، ج 1، ص 89: ابن المتوکل، عن السعد آبادی، عن البرقی، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر عمن ذکره، عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: ما خلق الله عزوجل شیئا أبغض إلیه من الاحمق، لانه سلبه أحب الاشیاء إلیه وهو عقله. بیان: بغضه تعالی عبارۀ عن علمه بدناءۀ رتبته، وعدم قابلیته للکمال، وما یترتب علیه عن عدم توفیقه علی ما یقتضی رفعۀ شأنه لعدم قابلیته لذلک، فلا ینافی عدم اختیاره فی ذلک، أو یکون بغضه تعالی لما یختاره بسوء اختیاره من قبائح أعماله مع کونه مختارا فی ترکه، والله یعلم. - بحار الأنوار، ج 1، ص 90: ابن الولید، عن الصفار، عن أحمد بن محمد، عن ابن محبوب، عن بعض أصحابه عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال: دعامۀ الانسان العقل، ومن العقل الفطنۀ، والفهم، والحفظ والعلم، فإذا کان تأیید عقله من النور کان عالما حافظا زکیا فطنا فهما، وبالعقل یکمل، وهو دلیله ومبصره ومفتاح أمره. بیان: الدعامۀ بالکسر: عماد البیت. والفطنۀ: سرعۀ إدراک الامور علی الاستقامۀ. والنور لما کان سببا لظهور المحسوسات یطلق علی کل ما یصیر سببا لظهور الاشیاء علی الحس أو العقل، فیطلق علی العلم وعلی أرواح الائمۀ (علیهم السلام) وعلی رحمۀ الله سبحانه وعلی ما یلقیه فی قلوب العارفین من صفاء وجلاء به یظهر علیهم حقائق الحکم ودقائق الامور، وعلی الرب تبارک وتعالی لانه نور الانوار ومنه یظهر جمیع الاشیاء فی الوجود العینی والانکشاف العلمی، وهنا یحتمل الجمیع. وقوله: زکیا، فیما رأینا من النسخ بالزاء فهو بمعنی الطهارۀ عن الجهل والرذائل، وفی الکافی مکانه: ذاکرا.
2) (2)) . انعام، 75.
ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
«سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بٰارَکْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» . (1)
منزّه و پاک است آن [خدایی] که شبی بندهاش [محمّد، صلیاللهعلیهوآله] را از مسجدالحرام به مسجد الاقصی که پیرامونش را برکت دادیم، سیر [و حرکت] داد، تا [بخشی] از نشانههایِ [عظمت و قدرت] خود را به او نشان دهیم؛ یقیناً او شنوا و داناست.
«ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰی . فَکٰانَ قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ » . (2)
سپس نزدیک رفت و نزدیکتر شد. پس [فاصلهاش با پیامبر] به اندازه فاصله دو کمان یا نزدیکتر شد.
برای اینکه بدانیم عقل انسان، شایستگی پرواز در چه فضای گستردهای را برای یافتن حقایق دارد، لازم است به خطبه اوّل نهج البلاغه امیرالمومنین، علیه السلام، مراجعه کنیم. (3)همچنین، به نزدیک نهصد آیهای که قرآن در آنها، کلمات لبّ، فکر، عقل و... را مطرح کرده است. این مطالب را باید ملاحظه کرد تا برای ما نیز فضای پرواز در این عنصر باعظمت پیدا شود.
هیچ عبادتی از اندیشه و فکر بالاتر نیست. در نتیجه، هیچ شقاوت و ظلمی از تعطیلی عقل بالاتر نیست. روایتی از پیامبر عزیز اسلام، صلیاللهعلیهوآله، وجود دارد که حسن بن شعبه حرانی آن را در کتاب تحف العقول نقل کرده است. پیامبر عالیقدر اسلام میفرمایند:
«یا علی لا فقر أشد من الجهل ولا مال أعود من العقل». (4)
فقری بدتر از نفهمی و جهل و بیفکری برای انسان وجود ندارد و سرمایهای سودمندتر از عقل برای انسان نیست.
ابوذر چگونه ابوذر شد؟ با حرکت فکری. (5)آن بیابانگرد ربذهای که تمام
1) (1)) . اسراء، 1.
2) (2)) . نجم، 89.
3) (3)) . نهج البلاغه، خطبه 1: «أول الدین معرفته وکمال معرفته التصدیق به. وکمال التصدیق به توحیده.وکمال توحیده الاخلاص له. وکمال الإخلاص له نفی الصفات عنه لشهادۀ کل صفۀ أنها غیر الموصوف وشهادۀ کل موصوف أنه غیر الصفۀ. فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه. ومن قرنه فقد ثناه ومن ثناه فقد جزأه، ومن جزأه فقد جهله. ومن جهله فقد أشار إلیه. ومن أشار إلیه فقد حده. ومن حده فقد عده، ومن قال فیم فقد ضمنه. ومن قال علام فقد أخلی منه. کائن لا عن حدث موجود لا عن عدم. مع کل شئ لا بمقارنۀ. وغیر کل شئ لا بمزایلۀ. فاعل لا بمعنی الحرکات والآلۀ. بصیر إذ لا منظور إلیه من خلقه. متوحد إذ لا سکن یستأنس به ولا یستوحش لفقده».
4) (4)) . کافی، ج 1، ص 25؛ نیز عوالی اللئالی، أحسائی، ج 4، ص 73: «یا علی لا فقر أشد من الجهل ولا عبادۀ مثل التفکر»؛ اختصاص، شیخ مفید، ص 246: «قال الصادق، علیهالسلام: لا مال أعود من العقل، ولا مصیبۀ أعظم من الجهل، ولا مظاهرۀ أوثق من المشاورۀ، ولا ورع کالکف، ولا عبادۀ کالتفکر...»؛ توحید، شیخ صدوق، ج 4، ص372؛ و با اندک تفاوت در المحاسن، برقی، ج 1، ص 17: «یا علی إنه لا فقر أشد من الجهل، ولا مال أعود من العقل، ولا وحدۀ أوحش من العجب، ولا مظاهرۀ أوثق من المشاورۀ، ولا عقل کالتدبیر، ولا ورع کالکف، ولا حسب کحسن الخلق، ولا عبادۀ کالتفکر».
5) (5)) . خصال، شیخ صدوق، ص 42: «عن أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: کان أکثر عبادۀ أبی ذر، رحمۀاللهعلیه، خصلتین: التفکر والاعتبار».
هستیاش چند بز در روستای ربذه بود؛ روستایی که کسی اسمش را نیز نمیدانست، از کجا به این مقام رسید که ملکوت عالم با او اتصال معنوی پیدا کرد، تا آنجا که جبرئیل به پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، گفت: ابوذر دعایی میخوانَد که ملائکه آن را از او یاد گرفتهاند و با او میخوانند:
«اللهم إنی أسألک الامن والایمان بک والتصدیق بنبیک والعافیۀ من جمیع البلاء و الشکر علی العافیۀ والغنی عن شرار الناس». (1)
خدایا ایمان به خودت و تصدیق پیامبرت و عافیت از همه بلایا و شکر بر عافیت و بینیازی از مردمان بد را از تو درخواست میکنم.
این علم و دانش در پهنه تاریخ، محصول چه عنصری از عناصر وجود است؟ پاسخ این است: محصول عنصر عقل.
خداوند متعال کیست؟ عقل مطلق. انبیا چه کسانی هستند؟ عقل کامل. انسان کیست؟ موجود عاقل ناطق. واقعیات عالی انسانی از چه منبعی در وجود انسان تراوش میکنند؟ از اندیشه و فکر؛ لذا در روایات آمده که اگر تمام عبادات را کنار هم قرار دهیم و ارزیابی کنیم، هیچ عبادتی پرثوابتر و پرمنفعتتر از اندیشه و تفکر نیست. (2)
ابنسینا (3)جملهای دارد که بسیار پرارزش است. شیخ الرئیس که خود انسان باارزشی بود، در شهر بلخ و در سن هجده سالگی، طاقت ماندن نداشت، به سبب اینکه در تمام منطقه بلخ استادی نبود که بتواند از او استفاده کند، زیرا حرکت عقلیاش فوقالعاده سریع بود. کتابهای او عبارتاند از: کتاب شِفا که یکی از کتابهای بزرگ فلسفه در طول تاریخ است و نمونهاش در این پنج هزار سال عمر فلسفه کمتر آمده است، همچنین کتاب اشارات، و کتاب قانون که در علم طب است.
1) (1)) . کافی، ج 2، ص 587؛ نیز امالی، شیخ صدوق، ص 426: «عن أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: إن أباذر أتی رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، ومعه جبرئیل، علیهالسلام، فی صورۀ دحیۀ الکلبی وقد استخلاه رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، فلما رآهما انصرف عنهما ولم یقطع کلامهما فقال جبرئیل، علیهالسلام: یا محمد هذا أبو ذر قد مر بنا ولم یسلم علینا أما لو سلم لرددنا علیه، یا محمد إن له دعاء یدعو به، معروفا عند أهل السماء فسله عنه إذا عرجت إلی السماء، فلما ارتفع جبرئیل جاء أبو ذر إلی النبی فقال له رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: ما منعک یا أبا ذر أن تکون سلمت علینا حین مررت بنا؟ فقال: ظننت یا رسول الله أن الذی [کان] معک دحیۀ الکلبی قد استخلیته لبعض شأنک، فقال: ذاک جبرئیل، علیهالسلام، یا أبا ذر وقد قال:أما لو سلم علینا لرددنا علیه فلما علم أبو ذر أنه کان جبرئیل، علیهالسلام، دخله من الندامۀ حیث لم یسلم علیه ما شاء الله فقال له رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: ما هذا الدعاء الذی تدعو به؟ فقد أخبرنی جبرئیل، علیهالسلام، أن لک دعاء تدعو به، معروفا فی السماء، فقال: نعم یا رسول الله. أقول: اللهم إنی أسألک الامن والایمان بک والتصدیق بنبیک والعافیۀ من جمیع البلاء و الشکر علی العافیۀ والغنی عن شرار الناس».
2) (2)) . کافی، ج 8، ص 20؛ نیز توحید، شیخ صدوق، ص 376؛ تحف العقول، حرانی، ص6؛ محاسن، برقی، ج 1، ص 17: «ولا عبادۀ کالتفکر».
3) (3)) . شیخ الرئیس، حجۀ الحق، شرف الملک، امام الحکماء، معروف به ابْنِ سینا، ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا (370- 428ق/980- 1037م)، بزرگترین فیلسوف مشائی و پزشک نامدار ایران در جهان اسلام. برای اطلاع بیشتر رک: دائرۀ المعارف بزرگ اسلامی، ج 4؛ و فرهنگ فارسی معین، ذیل مدخل ابن سینا. با تلخیص فراوان.
دانشمندان بزرگ شرق و غرب میگویند که اکثر مطالب این کتاب نه تنها کهنه نشده، بلکه هنوز هم زنده است. 1100 سال پیش، او در گوشه شهر همدان نشسته و کتاب قانون را نوشته و بیماریها را با درمانش توضیح داده است. او وقتی به مساله معده میرسد میگوید: معده انسان میتواند دچار ده نوع درد شود. یازدهمی آن هنوز پیدا نشده است!
به یقین، مغز ابن سینا از مغز ما سنگینتر نبوده. او هم یک ایرانی معمولی بوده که تنها تفاوتش با ما در بهرهگیری از عقل بوده است. به هر حال، در این دنیا، یکی دنبال زیبایی بازو و قدرت مچ میرود؛ یکی در پی زیبایی اندام خویش است و دیگری به دنبال کسب مقام قهرمانی است. ابنسینا هم در پی قهرمانی عقل بود. برای همین، عقلش را به کار گرفت و لحظهای وقتش را تلف نکرد.
علّامه حلی (1)در سیزده سالگی مجتهد جامع الشرائط بود و شایستگی این را داشت که مردم از او تقلید کنند، ولی دو سال سنش کم بود و تقلید از او جایز نبود. او با اینکه هشت قرن پیش زندگی میکرده، 523 جلد کتاب نوشته که تمام کتابهایش تا امروز باقی و ارزشمند است. آیا عقل او بیشتر و سنگینتر از ما بوده؟ هرگز چنین نبوده است.
خواجه نصیر الدین طوسی (2)که به او معلم بشر میگویند، بچهای روستایی از اهالی طوس بود، آنهم نه خود طوس، بلکه در اصل در یکی از روستاهای قم متولد شده بود. او زمانی متولد شد که چنگیز و جانشینانش سه بلا بر سر ایران آورده بودند: خراب کردن، سوزاندن و کشتن. ایران تبدیل به خرابه شده بود که خواجه متولد شد، اما او به ورزش عقلی پرداخت و معلم بشر شد. هنوز که هنوز است، کتاب اساس الاقتباس او را بسیاری از دانشمندان به زحمت میفهمند.
1) (1)) . جمال الدین حسن بن یوسف حلی معروف به علامه حلی (و. 29 رمضان 648- 726 ق). مادر ایشان بانویی نیکوکار و عفیف و خواهر محقق حلی است و پدرش شیخ یوسف سدیدالدین از دانشمندان و فقهای عصر خویش در شهر حله است. علامه حلی از طرف پدر به «آل مطهر» پیوند میخورد که خاندانی مقدس و بزرگاند و همه اهل دانش و فضیلت و تقوا بودند. آل مطهر به قبیله بنی اسد که بزرگترین قبیله عرب در شهر حله است پیوند میخورند. او پس از آموختن کتاب خدا و یادگیری خط، مقدمات و مبادی علوم را در محضر پدر فاضل و فقیه خود آموخت و در سنین کودکی به لقب «جمال الدین» (زینت و زیبایی دین) مشهور گشت. اساتید او عبارتند از: شیخ یوسف سدید الدین (پدر ارجمند او)؛ محقق حلی (602 - 676 ق)؛ خواجه نصیر الدین طوسی (597 - 672 ق)؛ سید رضی الدین علی بن طاووس (589 - 664 ق)؛ سید احمد بن طاووس (متوفی به سال 673 ق)؛ یحیی بن سعید حلی (متوفی به سال 690)؛ مفید الدین محمد بن جهم حلی و... . از جمله شاگردان علامه حلی این عده را میتوان نام برد: فرزندش محمد بن حسن بن یوسف حلی معروف به «فخر المحققین» (682 - 771ق)؛ سید عمیدالدین عبدالمطلب و سید ضیاء الدین عبدالله حسینی اعرجی حلی (خواهرزادگان علامه حلی)؛ تاج الدین سید محمد بن قاسم حسنی معروف به «ابن معیه» (م. 776ق)؛ رضیالدین ابوالحسن علی بن احمد حلی (م. 757ق)؛ قطب الدین رازی (م. 776ق) تاج الدین محمود بن مولا؛ تقیالدین ابراهیم بن حسین آملی؛ و محمد بن علی جرجانی. بعد از رحلت محقق حلی در سال 676 ق، زعامت و مرجعیت شیعیان به عهده علامه قرار گرفت و این در زمانی بود که فقط 28 بهار از عمر شریفش میگذشت. این امر نیز حاکی از نبوغ و شخصیت والای اوست که سبب شد به لقب مقدس و شریف «آیت الله» مشهور گردد و در آن روزگار، تنها او به این لقب خوانده میشد. علامه حلی پس از یک دهه تلاش و خدمات ارزنده فرهنگی و به اهتزاز در آوردن پرچم ولایت و عشق و محبت خاندان طهارت (ع) در سراسر قلمرو مغولان در ایران، در سال 716 ق (بعد از مرگ سلطان محمد خدا بنده) به وطن خویش بازگشت و در آنجا به تدریس و تألیف مشغول گردید و تا آخر عمر منصب مرجعیت و زعامت شیعیان را بر عهده داشت. چنانکه گفتهاند: علامه حلی زمانی از نوشتن کتابهای حکمت و کلام فارغ شد و به تألیف کتابهای فقهی پرداخت که از عمر مبارکش بیش از 26 سال نگذشته بود. او در رشتههای گوناگون علوم کتابهای زیادی دارد که اگر در مجموعهای جمعآوری شود، دائرۀ المعارف و کتابخانه بسیار ارزشمندی خواهد شد. آثار آن بزرگوار را تا 500 عنوان ذکر کردهاند که از جمله اینهاست: منتهی المطلب فی تحقیق المذهب - تلخیص المرام فی معرفۀ الاحکام - غایۀ الاحکام فی تصحیح تلخیص المرام -النکۀ البدیعۀ فی تحریر الذریعۀ - غایۀ الوصول و ایضاح السبل - منهاج الیقین - کشف المراد و... . این عالم فرزانه در 21 محرم سال 726 قمری به رضوان و لقای معبود خویش شتافت و در جوار بارگاه ملکوتی مولای متقیان علی (ع) به خاک سپرده شد. مأخذ: گلشن ابرار، تدوین جمعی از پژوهشگران حوزه علمیه قم، تحت نظر پژوهشکده باقرالعلوم (ع).
2) (2)) . ابوجعفر محمد بن محمد بن حسن طوسی (زاده توس به سال ق. مطابق با ش) ملقب به خواجه نصیر طوسی یا خواجه نصیرالدین طوسی (توسی هم نوشته شده)، فیلسوف، متکلم، فقیه، دانشمند، ریاضیدان و سیاستمدار شیعه در سده هفتم. او اصالتا از اهالی جهرود از توابع قم بوده است. وی یکی از سرشناسترین و متنفذترین شخصیتها در تاریخ جریانهای فکری اسلامی است. علوم دینی و عقلی را زیر نظر پدرش، و منطق و حکمت طبیعی را نزد برادرِ مادرش آموخت. تحصیلاتش را در نیشابور به اتمام رساند و در آنجا به عنوان دانشمندی برجسته شهرت یافت. وی در زمان حمله مغول به ایران در دستگاه ناصرالدین، محتشم قهستان، به کارهای علمی خویش مشغول شد و در همین زمان اخلاق ناصری را نوشت. پس از مدتی، به نزد اسماعیلیان در دژِ الَموت نقل مکان کرد. پس از حمله «هلاکو خان» و پایان یافتن فرمانروایی اسماعیلیان ( ش) هلاکو خواجه نصیرالدین را مشاور و وزیر خود ساخت تا جایی که او هلاکو را به یورش به بغداد و سرنگونی عباسیان یاری داد. خواجه نصیر الدین طوسی عاقبت در ذی الحجه ق وفات یافت و در کاظمین دفن گردید. وی سنت فلسفه مشائی را که پس از ابن سینا در ایران رو به افول گذاشته بود، بار دیگر احیا کرد. وی مجموعه آرا و دیدگاههای کلامی شیعه را در کتاب تجرید الاعتقاد گرد آورد. او در مراغه رصدخانهای ساخت و کتابخانهای به وجود آورد که حدود چهل هزار جلد کتاب در آن بود. او با پرورش شاگردانی همچون قطب الدین شیرازی و گردآوری دانشمندان ایرانی عامل انتقال تمدن و دانش ایران پیش از مغول به آیندگان شد. وی یکی از توسعه دهندگان علم مثلثات است و در قرن میلادی کتابهای مثلثات او به زبان فرانسه ترجمه گردید. آثار: زندگی او بر پایه دو هدف اخلاقی و علمی بنا شده بود. او در بیشتر زمینههای دانش و فلسفه، تالیفات و رسالاتی از خود به یادگار گذاشته که بیشتر عربی هستند، اما بخشی از نوشتههای وی به زبان پارسی است. از معروفترین آثار او به پارسی، «اساس الاقتباس» و «اخلاق ناصری» را میتوان یاد کرد. وی در اخلاق ناصری رستگاری راستین انسانها را در «سعادت نفسانی»، «سعادت بدنی» و «سعادت مدنی» میداند و این نکته نشان میدهد که خواجه در مسائل مربوط به بهداشت جسمانی و روانی هم کارشناس بودهاست. آثار فراوانی از خواجه به یادگار مانده که به برخی از آنها اشاره میگردد: تجرید العقاید- شرح اشارات بوعلی سینا- قواعد العقاید- اخلاق ناصری یا اخلاق طوسی- آغاز و انجام- تحریر مجسطی- تحریر اقلیدس- تجرید المنطق- اساس الاقتباس- ذیج ایلخانی- آداب البحث - آداب المتعلمین روضۀالقلوب -اثبات بقاء نفس - تجرید الهندسه - اثبات جوهر - جامع الحساب - اثبات عقل - جام گیتی نما- اثبات واجب الوجود - الجبر و الاختیار- استخراج تقویم -خلافت نامه - اختیارات نجوم- رساله در کلیات طب -ایام و لیالی - علم المثلث الاعتقادات - شرح اصول کافی - کتاب الکل.
او کسی بود که بسیاری از مشکلات مهمّ ریاضیات اقلیدسی را حل کرد؛ مگر او نبود که هنرمندانهتر از فیثاغورس (1)، مشکلات ریاضی را حل کرد. او دانش حکمت و فلسفه الهی را به اوج آسمان و ملکوت رساند. مگر او نبود که در همین ایران سوختۀ خراب شدۀ کشته داده، کتابخانه مراغه را با چهارصد هزار کتاب علمیِ بیتکرار بنا گذارد؟
یکی از عیبهای بزرگ ما این است که کمتر دنبال ورزش عقل میرویم. اگر این کار را میکردیم، ممکن بود ما هم اعجوبه روزگار خود شویم. به طور کلی، انسان هر عنصری از وجود خود را به کار بگیرد، چنان رشدی خواهد کرد که ملکوت را زیر پَرِ خود خواهد گرفت. بنابراین، حیف است انسان نفهمد، نبیند، نداند و نخواند. پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، گاهی به جبرئیل میفرمودند:
«عِظنی». (2)
مرا موعظه کن.
زیرا موعظه عقل را زیاد میکند. (3)کلام حکیمانه به انسان قدرت اندیشه میدهد. کتاب خواندن در حرکت فکری آدمی تأثیر عجیبی دارد. گوش به سخنان پاکان عالم سپردن از بهترین عوامل رشد عقل و فکر است. اینها همه دورنمای عظمت فکر کردن است و اندیشه در امور است. ابن سینا در جمله زیبایی میگوید:
«أوّل الفکر آخر العمل». (4)
یعنی وقتی انسان درباره موضوعی فکر میکند، عاقبت و نتیجه کار را نیز میبیند.
1) (1)) . فیثاغورث فیلسوف و ریاضیدان یونانی (و. جزیره سامس حدود 580 ف. حدود 497 ق م). دوره زندگانی او روشن نیست ولی گفتهاند به مصر و هندوستان و ایران سفر کرده و از دانشمندان آن کشورها بهره برده و معاصر کوروش و داریوش هخامنشی بوده است. در اواخر سده ششم قبل از میلاد به یونان بازگشت و گروهی پیرو او شدند. وی انجمنی سری تشکیل داد که هم دینی و هم اخلاقی و هم سیاسی بود. ظاهرا، لفظ فیلسوف از مخترعات فیثاغورث است به این معنا که در یونانی حکیم یعنی خردمند را سوفوس و حکمت را سوفیا میگفتند. فیثاغورث گفت: ما هنوز لیاقت آن را نداریم که خردمند خوانده شویم و لیکن چون خواهان حکمت هستیم باید ما را فیلوسوفوس خواند یعنی دوستدار حکمت، و همین لفظ است که فیلسوف شده و فلسفه Philosophie از آن مشتق گردیده. اختراع جدول فیثاغورث و کشف شکل عروس در هندسه و بسیاری قضایای دیگر به او منسوب است. کلیتاً در فلسفه فیثاغورث، علوم ریاضی اهمیت تمام داشته و او عدد را اصل وجود پنداشته و همه امور را نتیجه ترکیب اعداد و نسبتهای آنها دانسته است. چون به این نکته برخورده است که ترکیب صوتها در تولید نغمات تابع تناسبات عددی میباشد موسیقی را نیز مانند هندسه و نجوم از رشتههای علوم ریاضی میداند و نظام عالم را تابع اعداد میشمارد و هر وجودی را مادی باشد یا معنوی با یکی از اعداد مطابق میداند. خلاصه آنکه عدد را حقیقت اشیاء و واحد را حقیقت عدد میخواند. تضاد واحد و کثیر و زوج و فرد را منشأ همه اختلافات میپندارد، اما واحد مطلق را از زوجیت و فردیت و وحدت و کثرت بری میداند. حکمت فیثاغورث از چند جهت قابل توجه است: یکی این که حقیقت غیر جسمانی است، یعنی به نسبتهای عددی که امری فرضی و عقلی است قائل شده و بدان اهمیت داده. دیگر اینکه کرویت زمین را معلوم کرده و مزیت مرکز و ساکن بودن آن را از آن برداشته است. هر چند این رأی تا مدتی نزد حکما طرف اعتنا نبود و فرض فیثاغورث در باب هیئت عالم با حقیقت موافقت کامل نداشت، معهذا نمیتوان او را در کشف هیئت جدید بیتأثیر دانست.
2) (2)) . من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 1، ص 471؛ نیز تذکرۀ الفقهاء(ط.ج)، علامه حلی، ج 2، ص 263: «نزل جبرئیل، علیهالسلام، علی النبی، صلیاللهعلیهوآله، فقال له:«یا جبرئیل عظنی فقال یا محمد عش ما شئت فإنک میت، واحبب من شئت فإنک مفارقه، واعمل ما شئت فإنک ملاقیه. شرف المؤمن صلاته باللیل، وعزه کف الأذی عن الناس».
3) (3)) . برخی از آیات قرآن که با واژههای یتذکرون و تذکرون یا تعقلون و... تمام میشود شاهد این مطلب است: - «وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ » . بقره، 221. - «وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّٰی إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ کَذٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتیٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » . اعراف، 57. - «إِنَّ رَبَّکُمُ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مٰا مِنْ شَفِیعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ » . یونس،3. - «تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ » . ابراهیم، 25. - «أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ » . نحل، 17. - «قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهٰا إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ * قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ * سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ * قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ یُجِیرُ وَ لاٰ یُجٰارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * سَیَقُولُونَ لِلّٰهِ قُلْ فَأَنّٰی تُسْحَرُونَ » . مؤمنون، 89. - «سُورَةٌ أَنْزَلْنٰاهٰا وَ فَرَضْنٰاهٰا وَ أَنْزَلْنٰا فِیهٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » . نور، 1. - «وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ » . زمر، 27. - «وَ السَّمٰاءَ بَنَیْنٰاهٰا بِأَیْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ * وَ الْأَرْضَ فَرَشْنٰاهٰا فَنِعْمَ الْمٰاهِدُونَ * وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » . ذاریات، 47- 49.
4) (4)) . رسائل، محقق کرکی، ج 3، ص 160؛ نیز شرح الأسماء الحسنی، سبزواری، ج 1، ص 37؛ تفسیر، رازی، ج 19، ص 124؛ تفسیر، آلوسی، ج 14، ص 41 (همه این کتابها به صورت «کما قیل» آوردهاند. فقط آلوسی «قول الحکیم» گفته است).
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
موضوع سخن گفتارهای پیشین درباره اندیشه بود. قرآن کریم برای درمان بسیاری از دردها مردم را به فکر کردن دعوت میکند و آن را راهی برای رسیدن به توحید و سلسله معارفی میداند که بر محور توحید بنا شدهاند. در نتیجه، هر کس که از راه اندیشه به توحید و معارف مرتبط با آن برسد، به بسیاری از واقعیات عالی عالَم رسیده است. کسی که به واقعیات عالم برسد نیز از رشد و کمالی که قرآن میفرماید برخوردار میشود. لذا، وجود او هم برای خودش و هم برای دیگران به منبع خیر تبدیل خواهد شد.
قرآن نخستین حرکت انبیا را حرکت فکری میداند و به ویژه در آیات سوره ابراهیم این مساله را به صورت گسترده توضیح میدهد. تواریخ در احوالات رهبر بزرگ اسلام نوشتهاند که پیش از اینکه به رسالت مبعوث شوند، مهمترین کارشان در طول این چهل سال فکر کردن بوده است. بر
اثر همین حرکت فکری، ایشان بسیاری از مشکلات مردم را پیش از بعثت حل میکردند و وجود مقدّسشان نیز، در میان بدترین مردم، به بهترین انسان معروف شده بود. به گونهای که همه از او به «امین» تعبیر میکردند. (1)امیرالمؤمنین، علیهالسلام، هنگامی که از وجود مبارک پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، تعریف میکند، تفکر را مهمترین رکن وجود ایشان معرفی میکند. (2)
قرآن از تمام مخالفان حقیقت دعوت میکند که برای درمان مخالفتشان به فکر کردن در واقعیات روی آورند. مخالفان زمان پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، به شدّت با او مخالفت میکردند و در فضای مخالفتشان تهمت کذب، سحر و جنون به آن وجود مقدّس میزدند. (3)پروردگار عالم از مخالفان چنین دعوت میکند:
«تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ » . (4)
درباره رفیقتان [محمّد که عمری با پاکی، امانت، صدق و درستی در میان شما زندگی کرده است] بیندیشید که هیچ گونه جنونی ندارد.
بدون دلیل درباره پیامبر قضاوت نکنید؛ عجولانه در مورد این مرد الهی دهان باز نکنید؛ عقل و فکر خود را در تمام حالات وجود مقدّس او بهکار بگیرید تا به حقیقت برسید. بدترین پرده و ننگینترین حجاب حجاب جهل و نادانی است (5)و او این پرده را با دست پر قدرت عقل کنار زده است. اگر انسان با چراغ اندیشه حرکت کند، به ویژه در مواقعی که از اندیشه اندیشمندان الهی کمک میگیرد، موجود باارزشی میشود.
سلسلهای از روایات بسیار مهم در باب اندیشه وارد شده است که از بهترین روایات مکتب اسلام است و نمیتوان در فرهنگهای دیگر جهان نمونهای برای آنها پیدا کرد. از جمله، در روایتی از امیرالمؤمنین،
1) (1)) پینوشت . الحدائق الناضرۀ، محقق بحرانی، ج 14، ص 7: «فلما بلغ البنیان إلی موضع الحجر الأسود تشاجرت قریش فی وضعه فقال کل قبیلۀ: نحن أولی به ونحن نضعه، فلما کثر بینهم تراضوا بقضاء من یدخل من باب بنی شیبۀ فطلع رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، فقالوا هذا الأمین قد جاء فحکموه فبسط رداءه - وقال بعضهم کساء طارونی کان له - ووضع الحجر فیه ثم قال: یأتی من کل ربع من قریش رجل فکانوا عتبۀ بن ربیعۀ ابن عبد شمس والأسود بن المطلب من بنی أسد بن عبد العزی وأبو حذیفۀ بن المغیرۀ من بنی مخزوم وقیس بن عدی من بنی سهم فرفعوه ووضعه النبی، صلیاللهعلیهوآله، فی موضعه»؛ نیز المجازات النبویۀ، شریف رضی، ص 185؛ و با اختلاف در مناقب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 43: «إنه، علیهالصلاۀ والسلام، لما نزلت هذه الآیۀ أتی علی أبی قبیس ونادی: یا صباحاه، فلما اجتمع الناس إلیه قال لهم یا معشر قریش:لو کنت مخبرکم بأن جیشا یطلع علیکم من هذه الثنیۀ أکنتم مصدقی؟ قالوا أجل والله ما علمناک إلا صادقا مصدقا. قال:فإنی نذیر لکم بین یدی عذاب شدید».
2) (2)) . نهج البلاغه، خطبه 213: (منها فی ذکر النبی، صلیاللهعلیهوآله): «أرسله بالضیاء وقدّمه فی الاصطفاء فرتق به المفاتق، وساور به المغالب. وذلل به الصعوبۀ، وسهل به الحزونۀ حتی سرح الضلال عن یمین وشمال».
3) (3)) . ص، 4: «وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ » ؛ نیز ذاریات، 51: «کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ » ؛ حجر، 6 «وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ » ؛ قلم، 5152: « وَ إِنْ یَکٰادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصٰارِهِمْ لَمّٰا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ * وَ مٰا هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ » ؛ صافات، 36: «وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ » ؛ دخان، 14: «ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قٰالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ » ؛ طور، 28: «فَذَکِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ » .
4) (4)) . سبأ، 46: «قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ» ؛ نیز اعراف، 184: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ » .
5) (5)) . عیون الحکم والواعظ، لیثی واسطی، ص36: «الجهل موت»؛ نیز همین کتاب، ص45: «الجاهل میت وأن کان حیاً».
علیهالسلام، میخوانیم:
«التفکر یدعو إلی البر والعمل به». (1)
اندیشه و فکر نتیجهاش این است که انسان را با همه نیکیها آشنا میکند.
دل انسان، چون به طور فطری عاشق پاکیها و نیکیهاست، اندیشه کردن او را به آگاه شدن از نیکیها و عمل کردن به آنها وادار میکند. در حقیقت، امیرالمؤمنین، علیهالسلام، اندیشه را ریشه عمل به تمام نیکیها میداند. بنابراین، تفکر میتواند افراد و گروههای بسیاری را از مشکلات نجات دهد.
زمانی در مکه سیل آمده بود و دیوارهای کعبه بر اثر فشار سیل خراب شده بود. این رویداد زمانی رخ داد که هنوز پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، به رسالت مبعوث نشده بود و جوانی 25 یا 30 ساله بود.
اهل مکه از متعصبترین مردم منطقه بودند و هر قبیلهای دوست داشت برای اینکه اسم قبیلهاش مطرح شود، در هر کاری جلو بیفتد. هنگامی که خانه کعبه را دوباره ساختند، در نصب حجرالأسود میان رؤسای قبایل که تعدادشان هم زیاد بود اختلاف افتاد، زیرا هر کدام اصرار داشتند حجرالأسود را قبیله آنها نصب کند.
آنها مردمی کینهورز و بداخلاق بودند و اگر در مسالهای اختلاف میکردند و اختلافشان به جنگ منتهی میشد، معلوم نبود تا چه زمانی این جنگ به طول بینجامد؛ چنانکه دو قبیله اوس و خزرج در مدینه بر سر موضوعی اختلاف کردند و اختلافشان حل نشد و کارشان به جنگ انجامید؛ جنگی که یک قرن و نسل به نسل طول کشید. آنها در مساله نصب حجرالأسود هم دست از تعصب برنداشتند و نزدیک بود شمشیرها از نیام کشیده شده جنگی آغاز شود که رهبر باکرامت اسلام
1) (1)) . کافی، ج 2، ص 55؛ نیز مشکاۀ الأنوار، طبرسی، ص 82.
وارد مسجدالحرام شد و چون همه به فکر او اهمیت میدادند گفتند: صبر کنید تا ایشان قضاوت کند.
رئیس هر قبیلهای تصورش این بود که اگر قبیله او موفق به این امر شود، این مساله تا قیامت برای آنها شرافت بسیار مهمی تلقی خواهد شد. البته، از قِبَل این شرافت درآمد خوبی نیز به دست میآوردند.
پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، در ابتدا فرمود: شمشیرها را غلاف کنید! همه همین کار را کردند. بعد، ایشان عبای مبارکشان را روی زمین پهن کردند و حجرالأسود را روی عبا گذاشتند و فرمودند: نمایندگان قبایل بیایند یک گوشه از عبا را بگیرند و سنگ را سر جایش نصب کنند تا این افتخار نصیب همه قبایل شود. و بدین ترتیب، به دعوا خاتمه دادند. (1)
گاهی اندیشه، یک کشور را از خطرها حفظ میکند. آلمان یازده سال در دست دیوانهای به نام هیتلر (2)بود. کسی فکرش را هم نمیکرد که این کشور یازده سال در دست او باقی بماند، ولی ماند. آن هم در دست کسی که فقط به دنبال شهرت بود. او که انسانی بیفکر و ضعیفالعقل بود در آخرین لحظات زندگیاش، یعنی زمانی که کسی در اطرافش نبود و نیروهای متفقین خیابانهای برلین را اشغال کرده بودند و ارتش آلمان متلاشی شده بود، با اسلحه اول زنش و بعد خودش را کشت! نتیجه این یازده سال نیز این بود که 35 میلیون انسان، که هیتلر حتی یکی از آنها را هم نمیشناخت، کشته شدند.
مگر عزیزان خود ما را که در جبهههای جنگ و بمباران شهرها در دوران دفاع مقدس شهید شدند، صدام میشناخت؟ لذا، اگر از او بپرسند: چرا کسانی را کشتی که حتی آنها را نمیشناختی؟ پاسخی ندارد. آری، چندین هزار شهید و خانواده شهدا و معلولان و اسیران و زنان و کودکان
1) (1)) . کافی، ج4، ص 217؛ نیز الحدائق الناضرۀ، بحرانی، ج 14، ص 6: «علی بن إبراهیم، وغیره بأسانید مختلفۀ رفعوه قالوا: إنما هدمت قریش الکعبۀ لان السیل کان یأتیهم من أعلا مکۀ فیدخلها فانصدعت وسرق من الکعبۀ غزال من ذهب رجلاه من جوهر وکان حائطها قصیرا وکان ذلک قبل مبعث النبی، صلیاللهعلیهوآله، بثلاثین سنۀ فأرادت قریش أن یهدموا الکعبۀ ویبنوها ویزیدوا فی عرصتها ثم أشفقوا من ذلک وخافوا أن وضعوا فیها المعادل أن تنزل علیهم عقوبۀ، فقال الولید بن المغیرۀ دعونی أبدء فإن کان لله رضی لم یصبنی شئ وإن کان غیر ذلک کففنا، فصعد علی الکعبۀ وحرک منه حجرا فخرجت علیه حیۀ وانکسفت الشمس فما رأوا ذلک بکوا وتضرعوا وقالوا: اللهم إنا لا نرید إلا الاصلاح، فغابت عنهم الحیۀ فهدموه ونحوا حجارته حوله حتی بلغوا القواعد التی وضعها إبراهیم، علیهالسلام، فلما أرادوا أن یزیدوا فی عرصته وحرکوا القواعد التی وضعها إبراهیم، علیهالسلام، أصابتهم زلزلۀ شدیدۀ وظلمۀ فکفوا عنه وکان بنیان إبراهیم الطول ثلاثون ذراعا والعرض اثنان وعشرون ذراعا والسمک تسعۀ أذرع، فقالت قریش: نزید فی سمکها فبنوها فلما بلغ البناء إلی موضع الحجر الأسود تشاجرت قریش فی موضعه فقال کل قبیلۀ: نحن أولی به نحن نضعه فلما کثر بینهم تراضوا بقضاء من یدخل من باب بنی شیبۀ فطلع رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، فقالوا:هذا الأمین قد جاء فحکموه فبسط رداءه وقال بعضهم: کساء طارونی کان له ووضع الحجر فیه ثم قال: یأتی من کل ربع من قریش رجل فکانوا عتبۀ بن ربیعۀ بن عبد شمس والأسود بن المطلب من بنی أسد بن عبد العزی. وأبو حذیفۀ بن المغیرۀ من بنی مخزوم. وقیس بن عدی من بنی سهم فرفعوه ووضعه النبی، صلیاللهعلیهوآله، فی موضعه»؛ نیز دعائم الإسلام، قاضی نعمان، ج1، ص292: «عن علی، علیهالسلام، أنه قال: «أوحی الله إلی إبراهیم أن ابن لی بیتا فی الأرض أعبد فیه، فضاق به ذرعا، فبعث الله إلیه السکینۀ وهی ریح لها رأسان، یتبع أحدهما صاحبه، فدارت علی أس البیت الذی بنته الملائکۀ فوضع إبراهیم البناء علی کل شئ استقرت علیه السکینۀ، وکان إبراهیم، علیهالسلام، یبنی وإسماعیل یناوله الحجر، ویرفع إلیه القواعد، فلما صار إلی مکان الرکن الأسود، قال إبراهیم لإسماعیل: أعطنی الحجر لهذا الموضع، فلم یجده وتلکأ فقال: اذهب فاطلبه، فذهب لیأتیه به، فأتاه جبرئیل، علیهالسلام، بالحجر الأسود، فجاء إسماعیل، علیهالسلام، وقد وضعه إبراهیم موضعه، فقال: من جاءک بهذا؟ فقال: من لم یتکل علی بنائک، فمکث البیت حینا فانهدم فبنته العمالقۀ، ثم مکث حینا فانهدم، فبنته جرهم، ثم انهدم، فبنته قریش ورسول الله یومئذ غلام، وقد نشأ علی الطهارۀ وأخلاق الأنبیاء، وکانوا یدعونه الأمین. فلما انتهوا إلی موضع الحجر أراد کل بطن من بطون قریش أن یلی وضعه موضعه. فاختلفوا فی ذلک، ثم اتفقوا علی أن یحکموا فی ذلک أول من یطلع علیهم، فکان ذلک رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، فقالوا: هذا الأمین، قد طلع، فأخبروه الخبر، فانتزع رسول الله صلی الله علیه وآله إزاره ووضع الحجر فیه، وقال: یأخذ من کل بطن من قریش رجل بحاشیۀ الإزار وارفعوه معا، فأعجبهم ما حکم به، وأرضاهم وفعلوا، حتی إذا صار إلی موضعه وضعه فیه رسول الله».
2) (2)) . آدولف هیتلر (1889- 1945م) پیشوای آلمان. وی در یکی از قرای اتریش متولد شد. ابتدا تحصیل معماری میکرد. در جنگ جهانی اول سمت سرجوخگی داشت. پس از ختم جنگ به نقاشی پرداخت. در 1919م در مونیخ، پایتخت باواریا، عضو حزب کارگر آلمان شد و به زودی طرفدارانی پیدا کرد. چون خیال عمده او قیام بر ضد معاهدات صلح و ضدیت با یهودیان و تقویت قدرت مرکزی دولت بود، با آنکه عقاید سوسیالیستی داشت خود را طرفدار آنگونه سوسیالیستی که بر اساس ملیت باشد میدانست و حزب خود را سوسیالیسم ملی (ناسیونال سوسیالیسم) که مختصر آن «نازی» است نامید. ابتدا، برای مبارزه با کمونیستها در 1923م در باواریا قیام نمود و دستگیر شد. در مدت 8 ماهی که در زندان بود کتاب نبرد من را در شرح اصول و عقاید سیاسی خود نوشت. هیتلر نژاد ژرمن را برترین نژاد و شاسته فرمانروایی بر جهان میدانست. چون قدرت او رو به فزونی گذاشت هیندنبورگ، رئیس جمهور آلمان، در ژانویه 1933م او را به مقام صدارت برگزید و چون در 1934م هیندنبورگ مرد هیتلر مقام صدارت و ریاست جمهوری هر دو را در اختیار گرفت و خود را پیشوای آلمان نامید. وی در سیاست داخلی به قلع ریشه کمونستها و سوسیالیستها و زجر یهودیان پرداخت و در سیاست خارجی با گسستن رشته پیمانهای قبلی آلمان به وسعت خاک آلمان افزود و با حمله به دالان دانتزیگ (1939م) جنگ جهانی دوم را آغاز کرد که سرانجام به شکست آلمان و خودکشی او انجامید. رک: فرهنگ معین، ذیل مدخل هیتلر.
ی
تیم، در ایران و عراق، همه نتیجه خودخواهی یک دیوانه بیفکر بود.
از زندگی بیفکرها میتوان فهمید که فکر چه قدر ارزش دارد. از لقمان پرسیدند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان. پرسیدند: انسانی به این مؤدبی چه طور از بیادبان ادب آموخته؟ گفت: کارهایشان را نگاه کردم و نتیجه آنها را دیدم. فکر کردم این کار چه قدر بیهوده است. از این رو، خود دیگر آن کار را انجام ندادم. (1)
از زندگی بیفکرها باید به ارزش فکر پی برد. فکر کردن هم کار مشکلی نیست. انسان اگر پشت پرده احساسات و غرایز و شهوات زندگی نکند و جلوی همه اینها قرار بگیرد، فکر کردن برای او کار آسانی خواهد شد. او باید فکر کند که آیا به لذتش میارزد آبرویم را تا وقتی زنده هستم ببرم و روز قیامت به سختترین شکل مجازات شوم؟ (2)آیا سزاوار است با به دام انداختن دختری جوان و بیآبرو کردن او تا آخر عمر او و پدر و مادرش را دچار بلا و عذاب کنم؟ آری، فکر ریشه نیکیها و پاکیها و درستیهاست.
شخصی که شش سال با خانواده زنش اختلاف داشت، شبی در یکی از مجالس خصوصی به من گفت: از اینکه شش سال است با خانواده همسرم، به ویژه مادرش، اختلاف دارم رنج میبرم. زندگیام بسیار تلخ شده و آرامش روحی ندارم! بیست دقیقه با او حرف زدم و او را به حرکت فکری وادار کردم. تمام دورنماها را نزدیکش آوردم، با اینکه خانوادهاش را نمیشناختم. وقتی خوب به همه مسائل نگاه کرد، ساکت شدم. پس از لحظاتی فکر کردن درباره دورنمای زندگی همسرش،
بچهها و آینده آنها گفت: حالا چه کار کنم؟ گفتم: باید کاری انجام دهی که میدانم برای روح تو مقداری سنگین است، ولی باید انجامش دهی. کاری که اگر برای من بود، نه تنها سنگین نبود، بسیار آسان هم بود.
کسانی که گرفتار غرور و پول و شخصیت کاذب هستند از عهده چنین کارهایی بر نمیآیند. انسان اگر شخصیتش حقیقی باشد، خودش کلید حلّ مشکل است، اما آنکه شخصیت کاذبی دارد نمیتواند مشکلش را حل کند. آدمهایی که شخصیت کاذب دارند همه کارهاند: هم مرجع تقلیدند، هم شاه، هم رئیس جمهور، هم غرب و هم شرق. و با این شخصیت کاذب زیر بار هیچ کار خیری نمیروند.
با او حرفهای فراوانی زدم. گفت: من این کار را میکنم، اگر چه ده پیراهن از او بیشتر پاره کردهام. گفتم: پس بلند شو به دکان خیاطی برویم و هزار مرتبه جلوی قیچی تعظیم کنیم، چون هزار پیراهن از ما بیشتر پاره کرده است. گفت: حالا چه کنم؟ گفتم: من تا فردا زندگی تو را از عسل شیرینتر میکنم و از آیات و روایات برایت دلیل میآورم، به شرط اینکه زیر بار بروی. گفت: الان شش سال است که با مادر خانمم اختلاف شدید دارم و اصلاً او را ندیدهام. اگر هم بخواهم با ماشین از آن کوچه رد شوم، سعی میکنم از دو کوچه بالاتر بروم تا او را نبینم. اصلاً از جایی که مادر زنم زندگی میکند عبور نمیکنم! اما هر کاری که شما بگویی انجام میدهم. گفتم: باید اطمینان بدهی تا من به تو اعتماد کنم. گفتم: فردا یک قواره پارچه خیلی خوب و یک جعبه شیرینی میخری و به منزل مادر خانمت میروی. سلام میکنی و احوالش را میپرسی و پارچه و جعبه شیرینی را هم به او میدهی. بعد هم میروی بلیط هواپیما میگیری و با همسر و مادر خانمت برای زیارت امام هشتم به مشهد میروید. از آنها خوب پذیرایی میکنی و میبینی که پس از برگشت،
اختلافات شش ساله ریشهکن شده است. گفت: حتماً این کار را میکنم.
نمیدانم انجام این کار چه قدر برایش سخت بود. در هر صورت، او پیش از فرا رسیدن مرگش اینکار را انجام داد. پس از مدتی که او را دیدم، از وضعش پرسیدم. گفت: تمام تلخیهای این شش ساله از بین رفت. خدا پدر تو را رحمت کند که زندگی ما را از این بلای سنگین نجات دادی!
این بحث بسیار ریشهدار و عیمق است. اگر به کتابهای بزرگ و باارزش شیعه مراجعه کنیم، پی خواهیم برد که پیش از بحث نماز و ازدواج، نخستین کتاب ما در روایات باب عقل و جهل است.
امام صادق، علیهالسلام، درباره اندیشه میفرماید:
«أفضل العبادۀ ادمان التفکر فی اللّه وفی قدرته». (1)
یعنی بهترین عبادت فکر کردن درباره وجود مقدّس حضرت حق است تا انسان بداند و بفهمد که چه مولا و پروردگار لطیف و خبیری دارد. علی، علیهالسلام، نیز میفرماید:
«نبه بالتفکر قلبک».
دل خوابیدهات را با فکر و اندیشه بیدار کن.
«وجاف عن اللیل جنبک».
شب را تا نزدیک صبح به رختخواب نچسب، بلکه مقداری از شب را برای عبادت خدا از رختخواب دور بمان.
«واتّق اللَّه ربک». (2)
و نسبت به خدایت حریمداری کن.
اگر حالِ عبادت هم نداریم عیبی ندارد. کافی است یک ربع به اذان صبح مانده بلند شویم و رو به قبله بنشینیم و مقداری درباره خودمان فکر کنیم. پرونده عمرمان را در این نیم ساعت ورق بزنیم و مرور کنیم؛ کارهایمان را ارزیابی کنیم و ببینیم فلان کار را بپذیریم بهتر است یا
نپذیریم؛ فلان عمل را انجام بدهیم بهتر است یا انجام ندهیم؟
امام رضا، علیهالسلام، میفرماید:
«لیس العباده کثرۀ الصلوۀ والصوم».
زیاد نماز خواندن و زیاد روزه گرفتن عبادت نیست.
«إنما العبادۀ التفکر فی أمر اللَّه عزّوجلّ». (1)
عبادت واقعی اندیشه کردن در آیات خداست.
از رسول خدا نقل شده است که فرمودند:
«قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: قالت الحواریون لعیسی: یا روح الله! من نجالس؟ قال: من یذکرکم الله رؤیته، ویزید فی علمکم منطقه ویرغبکم فی الآخرۀ عمله». (2)
حواریون از حضرت عیسی پرسیدند: با چه کسی نشست و برخاست و همنشینی کنیم؟ گفت: کسی که دیدارش شما را به یاد خدا میاندازد و سخنانش بر علم شما میافزاید و رفتارش شما را برای به دست اوردن آخرت راغب میکند.
تنها کسی که سخنش چراغ راه و مشکلگشاست، گفتارش دردهای آدمی را درمان کرده مردم را از ناراحتی نجات میدهد، سکوتش تفکر و نگاه کردنش مایه عبرت گرفتن است، شایسته همنشینی است.
پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، میفرماید:
«اعطوا أعینکم حظها من العبادۀ».
لذت عبادت را به چشمانتان بچشانید.
گفتند: چگونه؟ فرمودند:
«النظر فی المصحف»
با نظر کردن بر آیات قرآن.
«والتفکر فیه»
در کتابی به نام تفسیر یوسف که هشتصد سال پیش به عربی نوشته شده و هنوز به فارسی ترجمه نشده از قول اصمعی، ادیب معروف عرب، نقل شده است که گفت: نزدیک ایّام حج بود و من در بصره بودم. تصمیم گرفتم از بصره به مکه بروم، ولی کاروان حجاج از پیش حرکت کرده بودند. لذا به تنهایی به سوی مکه راه افتادم. در بین راه بصره تا عربستان با دزدی بیابانگرد رو به رو شدم. گفت: هر چه پول داری بده! گفتم: چشم! ولی یک مقدارش را برای خودم بگذار.
گفت: نمیشود، همه را باید بدهی. من هم که چهارصد دینار بیشتر نداشتم، همه را به او دادم.
سپس، او رو به من کرد و گفت: تو کیستی؟
گفتم: اهل بغدادم.
گفت: از کجا میآیی؟
گفتم: از بصره.
گفت: از کجای بصره؟
گفتم: خانه خودم.
گفت: کجا میروی؟
گفتم: مکه.
گفت: مکه کجاست؟
گفتم: فلان منطقه.
گفت: برای چه میروی؟
1) (1)) . کنز العمال، متقی هندی، ج 1، ص 510؛ نیز تفسیر، قرطبی، ج 1، ص 28.
گفتم: به خانه خدا میروم.
گفت: مگر خدا خانه دارد؟
گفتم: نه از آن خانههایی که تو فکر میکنی. خانه خدا جای بسیار محترم و آبرومندی است که به وجود مقدّس او وابسته است.
گفت: خانه خدا میروی چه کار کنی؟
گفتم: میروم و حرفهای خدا را میخوانم.
گفت: مگر خدا حرف دارد؟
گفتم: بله.
گفت: آیا چیزی از حرفهای خدا در خاطر داری؟
گفتم: بله. با خودم فکر کردم کجای قرآن را برای این دزد که پولهای مردم را میبرد بخوانم. گفتم: بنشین تا برایت بخوانم. بعد، سوره مبارکه ذاریات را شروع به خواندن کردم. این دزد عرب بود و میفهمید چه میگویم. تا به این آیه رسیدم:
«وفی السماء رزقکم وما توعدون». (1)
و رزق شما و آنچه به آن وعده داده میشوید در آسمان است.
یعنی من روزی حلال زندگی شما را پیش خود رقم زده و معین کردهام و شما باید با کار کردن آن را به دست آورید.
تا این آیه را خواندم، دیدم بدن این مرد میلرزد. لحظهای به فکر فرو رفت که خدای من روزی مرا همواره رسانده و این یک حقیقت است: زمانی که در رحم مادر بودم، سینه مادر را پُر از شیر کرد و هنوز به دنیا نیامده بودم که سفره نعمتهایش پهن بود. حالا چگونه در این بیابان سفره دیگران را خالی کنم؟ و کاملاً منقلب شد. (این اثر فکر است).
بعد گفت: مرا با خودت به این سفر ببر! هر چه هم خرجم باشد خودم میدهم. پذیرفتم و با هم حرکت کردیم تا به جایی رسیدیم که باید
1) (1)) . ذاریات، 22.
مُحرم میشدیم. به راستی، هیچ کس مانند این دزد محرم نشد و هیچ کسی حال او را نداشت. پس از احرام او را گم کردم. این مساله گذشت تا اینکه سال بعد از بغداد با کاروان بسیار خوبی برای حج به مکه آمدم. عمره تمتع را بهجا آوردم و پس از انجام اعمال دوباره محرم شدم و برای انجام حج تمتع اوّل به عرفات رفتم و شب به مشعر و منی و سپس به مکه برگشتم. اعمال مکه که تمام شد، در حال طواف مستحبی بودم که دیدم کسی روی شانهام میزند. گفت: مرا میشناسی؟ هر چه قیافه او را نگاه کردم نشناختم. گفتم: نه! چون زمانی که او را دیده بودم دزد بود و قیافه دزد با قیافه ملکوتی بسیار تفاوت دارد.
گفت: ولی من تو را میشناسم. یادت هست پارسال حرفهای خدا را در بیابان برای من خواندی؟ من از سال گذشته تاکنون اینجا هستم تا صاحبان اموال دزدی شده را پیدا کنم و اموالشان را به آنها برگردانم. کسانی را هم که نمیشناسم، آن قدر کار میکنم و ردّ مظالم میدهم تا پاک شوم. آیا از حرفهای خدا باز هم چیزی میدانی؟
گفتم: بله. فکر کردم پارسال تا کجای سوره را خواندم و چه کلامی او را بیدار کرد؟
«وفی السماء رزقکم وما توعدون».
و رزق شما و آنچه به آن وعده داده میشوید، در آسمان است.
سپس این آیه را برایش خواندم:
«فَوَ رَبِّ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مٰا أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ » . (1)
پس سوگند به پروردگار آسمان و زمین که آنچه را وعده داده میشوید، حق و یقینی است، همان گونه که شما [وقت سخن گفتن یقین دارید که] سخن میگویید.
همانگونه که با پروردگار آسمان و زمین سخن میگویید و حرف زدنتان برای خودتان امری یقینی است، اطمینان داشته باشید که با کار
1) (1)) . ذاریات، 23.
حلال روزیتان را میدهم. با شنیدن این سخنان فریادی زد، دلش را گرفت و بیطاقت شد. دیدم دیگر نفس نمیکشد. دوستان را صدا کردم، زیر بغلش را گرفتیم و آن طرف حجر اسماعیل گذاردیم. اما دیدیم از دنیا رفته است.
این اثر و نتیجه اندیشه است که انسان را از طبقه هفتم جهنم به طبقه هشتم بهشت میرساند. (1)
1) (1)) . حجر، 4344: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ * لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ » ؛ نیز مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 444: «ابی الحسن الرضا، علیهالسلام: قد وضع الله أشیاء علی ثمانیۀ: العرش قوله: "وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمٰانِیَةٌ " ، وأبواب الجنۀ لقوله: "وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا" (جمله بعدی ظاهرا از راوی است) قالوا أثبت: الواو لزیادۀ الباب الثامن، و...».
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
از مجموع آیات قرآن بهطور صریح استفاده میشود که اگر اندیشه در مسیر صحیحش قرار بگیرد، ریشه تمام نیکیها و پاکیها خواهد بود. به همین سبب، دین اسلام برای فکر بهترین جایگاهها را قائل شده است.
بزرگان دین نیز، وقتی انسان را توصیف میکنند، وجود اندیشه در فرد را ملاک خوبی او میدانند. نقل است که در مجلسی در محضر امام صادق، علیه السلام، سخن از ابوذر به میان آمد. امام ششم در تعریف او فرمودند:
«کان أکثر عبادۀ أبی ذر رحمۀ الله علیه خصلتین: التفکر والاعتبار». (1)
یعنی عبادت ابوذر منحصر در نماز و روزه نبود، بلکه افزون بر اینها او اهل فکر و اندیشه و عبرت گرفتن بود.
بال اندیشه به اندازهای قوی است که خدای متعال قدرت آن را به گستردگی تمام عالم تعریف کرده است. بدین لحاظ، اگر آیاتی که درباره
1) (1)) پینوشت . خصال، شیخ صدوق، ص42.
اندیشه وارد شده است را بخوانیم، خواهیم دید که پروردگار تا کجا فضای اندیشه را به روی بشر گشوده است.
«وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » . (1)
و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد، وستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند. قطعاً در این [حقایق] نشانههایی است [بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا] برای گروهی که تعقّل میکنند.
در گردش روز و شب، در آفرینش خورشید و ماه و همه ستارگان باید اندیشه کرد، زیرا همه این برنامهها و این مجموعهها نشانهای از نشانههای خدا هستند و صاحبان اندیشه را، پس از تفکر در این امور، به توحید میرسانند.
وقتی انسان اندیشه میکند، میبیند که خانه خلقت با این تنوع بیمانند و بیحسابی که در وجود هر عنصری از عناصر خود دارد، خانهای کاملاً به هم پیوسته است و خطّ باعظمت توحید و وحدت در تمام آفرینش آشکار است. تمام عالم بالا با زمین، تمام زمین با عالم بالا، تمام حیوانات با عالم و مجموعهشان با انسان و بالعکس در ارتباطند. چه کسی میتواند این همه آثار باعظمت را در عالم آفرینش در روابط و وحدتشان با یکدیگر به این راحتی ببیند؟
اگرچه اندیشه انسان توان و ظرفیت رسیدن به عمق چیزها را ندارد، با اینحال، میتواند از جایجای عالم بخشی را انتخاب کند که نشانهای از تمام هستی است. وقتی یک استکان آب را از دریا بر میداریم و در آزمایشگاه تجزیه میکنیم، با آزمایش کشف میشود که همه آبها مرکب از دو عنصر اکسیژن و هیدروژن هستند؛ برای مثال، کافی است ما ساختمان اتم را مطالعه کنیم و نظام آن را ببینیم و آن را نمونه کل آفرینش و خلقت بدانیم. خدای متعال در قرآن کریم میفرماید: آیا با
1) (1)) . نحل، 12.
دیدن این نظام و وحدت و هماهنگی، باز هم برای شما در وجود یک عالم مدبّر و ناظم محاسب شکی وجود دارد؟
«أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » . (1)
پیامبرانشان گفتند:آیا در خدا که آفریننده آسمانها و زمین است، شکی هست؟
قرآن مجید همچنین تاکید میکند که در نظام بدن خودمان مطالعه کنیم.:
«وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ » . (2)
و [نیز] در وجود شما [نشانههایی است]. آیا نمیبینید؟
آیا نمیبینید چه هماهنگی عظیم و وحدت درخشندهای در تمام وجود شما با این همه تنوع برقرار است؟
بدن انسان از قسمتهای مختلفی تشکیل شده است: از چشم، گوش، مغز، بصلالنخاع، سلولهای مغز، نخاع، رگها، اعصاب، پالایشگاه خون، کلیهها، پوست، روح، استخوانها، ناخنها و مثانه که بین همه این قسمتها وحدت برقرار است که تنها در قسمت مغز، چهارده میلیارد رابطه الکتریکی برقرار است.
با توجه به این پیوستگیها معلوم میشود که توحید در خود ما جاری است. به راستی، اگر این رابطه توحیدی به هم بخورد، چه میشود؟ اگر رابطه میان این نظام توحیدی و هماهنگی بین انسان و عالم خلقت به هم بخورد، چه میشود؟
میان خورشید و ماه و آسمانها و زمین و تمام اجزای عالم نیز رابطه توحیدی برقرار است:
« سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ» . (3)
و شب و روز را نیز مسخّر شما ساخت.
1) (1)) . ابراهیم، 10: «قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ » .
2) (2)) . ذاریات، 21.
3) (3)) . ابراهیم، 33: «وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ» ، نیز نحل 12 «وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » .
خداوند متعال در این باره به اندیشه دستور میدهد و میفرماید که با مَرکب فکر میتوان به او رسید:
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ » . (1)
یقیناً در آفرینش آسمانها.و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانههایی [بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا] برای خردمندان است.
«وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ * ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ » . (2)
و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که از کوهها و درختان و آنچه [از دار بستهایی] که [مردم] بر میافرازند، برای خود خانههایی برگیر. آنگاه از همه محصولات و میوهها بخور. پس در راههای پروردگارت که برای تو هموار شده [به سوی کندو] برو. از شکم آنها [شهدی] نوشیدنی با رنگهای گوناگون بیرون میآید که در آن درمانی برای مردم است. قطعاً در این [حقیقت] نشانهای [بر قدرت، لطف و رحمت خدا]ست برای مردمی که میاندیشند.
قرآن میفرماید کافی است از میان این همه مخلوق تنها در زندگی زنبور عسل اندیشه کنید. (3)
دانشمندان تا حال به این نتیجه رسیدهاند که زنبورها، که موجودات بسیار کوچکی هستند و حتی از سر انگشت انسان هم کوچکترند، برای اداره امور زندگی خویش، از 460 دانش گوناگون استفاده میکنند. حال، پرسش این است که خدا این 460 رشته علم را در کدام قسمت و کدام عضو این حیوان قرار داده است؟ اگر سر زنبور را قطع کنند و مغزش را بشکافند، اندازه آن بسیار کوچک است، ولی واقعاً به 460 دانش آگاه است که یکی از آنها علم هندسه است. هنوز در کره زمین مهندسی به
دقت زنبور عسل نیامده است. زنبور در لانهاش حدود نهصد تا هزار حفره ششگوش میسازد. البته، فقط عدهای از آنها لانه میسازند. دقیقترین میلیمترسنجهای عالم را در این لانه به کار گرفتهاند، طوری که خانههای ساخته شده با هم هیچ تفاوتی ندارند.
دستگاههایی هم که در بدن این حشره است بسیار اعجابآور است. زنبور وقتی روی گُل مینشیند سعی میکند شیره گل را بمکد. اکثر گلهایی که زنبور روی آنها مینشیند تلخاند. در بدن این موجود دستگاهی وجود دارد که مواد تلخ را جذب میکند و این در حالی است که ما انسانها از مواد تلخ فراری هستیم، ولی او عاشق مواد تلخ است. او مواد تلخ گل را به شیرینترین مواد عالم تبدیل میکند و به گونهای این مواد را میسازد که بر خلاف تمام مواد عالم ضدّ میکرب است. هندوانه، لوبیا و حتی لباسهای ما میکرب میگیرند. شکر فاسد میشود، اما عسل طبیعی زنبور، اگر هزار سال هم بگذرد، حتی در میان آشغال، میکرب قبول نمیکند. زنبور عسل سالمترین مواد عالم را، آن هم به صورت ضدّ میکرب، میسازد و عسل مادهای است که برای هر بیماریای در این عالم مفید است.
اگر زنبور عسل را در منطقهای که اصلاً گُل ندارد یا دستکم چهارده فرسخ با گل فاصله دارد قرار دهند، مهندس راهشناس کندو منطقه گلدار را پیدا میکند و بعد به لانه خود برمیگردد تا به بقیه اطلاع دهد.
این مهندس راهشناس جلوی این شش هزار زنبور ده سانت بلند میشود و آنها همه میفهمند که باید ده متر بالا بیایند و همچنین در حرکت عرضی میفهمند که دو فرسخ باید عرضی بروند. میروند و به گلها میرسند و هنگام شب باز میگردند.
«أفی الله شک فاطر السماوات والأرض».
آیا باز هم در وجود خدا شک دارید؟ امام صادق، علیهالسلام، میفرماید:
آنچه خدا در بدن فیل ساخته را در بدن پشه هم ساخته است، به اضافه این که فیل دو پر ندارد، ولی پشه دو پر هم اضافهتر از فیل دارد. (1)
آنچه در بدن فیل است در بدن پشه خلاصه شده است. واقعاً، پروردگار چه شعوری به حیوانات داده است!
اگر یک جفت پروانه نر و ماده را در کیسهای قرار دهیم و در آن را ببندیم و سپس یکی از آنها را در فاصله هفت کیلومتری در اتاق یا مکانی نگهداری کنیم و دیگری را نزد خود نگه داریم، پروانه ماده، موجی از خود تولید میکند که سبب میشود پروانه نر وقتی در اتاق را باز کردیم حرکت کند و نزد پروانه ماده برود.
کسانی که میگویند عالم خدا ندارد، حرفشان را چطور میخواهند ثابت کنند؟ در حالی که آنکس که خدا را قبول دارد وقتی میخواهد او را ثابت کند دلایل فراوانی دارد. او میگوید: قرآن، علی، پیامبران الهی، صلواتاللهعلیهم، و زمین و آسمان دلیل بر وجود خدا هستند.
«أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ . وَ إِلَی السَّمٰاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ . وَ إِلَی الْجِبٰالِ کَیْفَ نُصِبَتْ . وَ إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ » . (2)
آیا با تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟ و به آسمان که چگونه برافراشته شده؟ و به کوهها که چگونه در جای خود نصب شده؟ و به زمین که چگونه گسترده شده است؟
بزرگترین جرثقیل ساخت انسان چه قدر میتواند بار بلند کند؟ آیا پنج هزار تن را میتواند بلند کند؟ آنچه پروردگار عالم در فضا رها
کرده که نه بالا میروند و نه پایین میآیند، چند تن است؟ خورشید چند تن است؟ قرآن میفرماید: نگاه کنید که خداوند چگونه اینها را نگهداشته که نمیافتند؟ اینها که بالا نبودند. قرآن میفرماید: عالم، پیش از این، به صورت دود درهم پیچیدهای بود و تمام دانشمندان هم به این مطالب اذعان کردهاند: (1)
«ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ » . (2)
آنگاه آهنگ آفرینش آسمان کرد، در حالی که به صورت دود بود.
خداوند مقداری از این دود را سرد کرد و پایین گذاشت و بدین ترتیب زمین به وجود آمد. مقداری را هم سرد کرد و بالا برد و آسمان هفتم آفریده شد که کل عالم، همانگونه که امام صادق، علیهالسلام، میفرمایند، در برابر آسمان هفتم یک حلقه روی دشتی بزرگ است. (3)زمینی که ما روی آن زندگی میکنیم جزو کوچکی از آسمان اول است. به اندازه یک وجب هم از شگفتیهای آسمان اول برای دانش بشر روشن نشده است، چون همین کهکشان راه شیری که شبها در آسمان پیداست، اگر بخواهند با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه از این طرف به آن طرفش بروند، بیست میلیون سال طول میکشد! ماه و خورشید و منظومه شمسی، گوشه کوچکی از این کهکشان هستند. ما در راه شیری قرار داریم، ولی وقتی به آن نگاه میکنیم، فکر میکنیم بالای سرمان قرار دارد. ما خودمان جزو این کهکشانیم، ولی آنقدر کوچکیم که پیدا نیستیم. با وجود همین کوچکی، اگر بخواهند مصالح ساختمان بدن ما را بشمارند، سیصد هزار سال طول میکشد. حال، شمارش مصالح زمین و آسمان چگونه خواهد بود؟ با این همه دلیل روشن، آیا باز هم عدهای میگویند عالم خدا ندارد؟!
«وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » . (4)
و مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین فقط در سیطره خداست.
1) (1)) . رک: تاریخ زمان، استفان ویلیام هاوکینگ، ترجمه حبیب الله دادفرما، انتشارات کیهان.
2) (2)) . فصلت، 11: «ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ » .
3) (3)) . کافی، ج 8، ص 153: «عن أبی عبد الله، علیه السلام، قال: جاءت زینب العطارۀ الحولاء إلی نساء النبی، صلیاللهعلیهوآله، وبناته وکانت تبیع منهن العطر فجاء النبی، صلیاللهعلیهوآله، وهی عندهن فقال: إذا أتیتنا طابت بیوتنا فقالت: بیوتک بریحک أطیب یا رسول الله، قال إذا بعت فأحسنی ولا تغشی فإنه أتقی وأبقی للمال، فقالت: یا رسول الله ما أتیت بشئ من بیعی وإنما أتیت أسألک عن عظمۀ الله عز وجل، فقال: جل جلال الله سأحدثک عن بعض ذلک، ثم قال: إن هذه الارض بمن علیها عند التی تحتها کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی (القی - بالکسر والتشدید - فعل من القواء وهی الارض القفر الخالیۀ) وهاتان بمن فیهما ومن علیهما عند التی تحتها کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی والثالثۀ حتی إنتهی إلی السابعۀ وتلا هذه الآیۀ "خلق سبع سماوات ومن الارض مثلهن" والسبع الارضین بمن فیهن ومن علیهن علی ظهر الدیک کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی والدیک له جناحان جناح فی المشرق وجناح فی المغرب ورجلاه فی التخوم السبع والدیک بمن فیه ومن علیه علی الصخره کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی والصخرۀ بمن فیها ومن علیها علی ظهر الحوت کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی والسبع والدیک والصخرۀ والحوت بمن فیه ومن علیه علی البحر المظلم کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی والسبع والدیک والصخرۀ والحوت والبحر المظلم علی الهواء الذاهب کحلقۀ ملقاۀ فی فلاۀ قی والسبع والدیک والصخرۀ والحوت والبحر المظلم والهواء علی الثری کحلقۀ فی فلاۀ قی، ثم تلا هذه الایۀ "له ما فی السموات وما فی الارض وما بینهما وما تحت الثری" ثم انقطع الخبر عن الثری، والسبع و الدیک والصخرۀ والحوت والبحر المظلم والهواء والثری بمن فیه ومن علیه عند السماء الاولی کحلقۀ فی فلاۀ قی وهذا کله وسماء الدنیا بمن علیها ومن فیها عند التی فوقها کحلقۀ فی فلاۀ قی وهاتان السماءان ومن فیهما ومن علیهما عند التی فوقهما کحلقۀ فی فلاۀ قی وهذه الثلاث بمن فیهن ومن علیهن عند الرابعۀ کحلقۀ فی فلاۀ قی حتی انتهی إلی السابعۀ وهن ومن فیهن ومن علیهن عند البحر المکفوف عن أهل الارض کحلقۀ فی فلاۀ قی وهذه السبع والبحر المکفوف عند جبال البرد کحلقۀ فی فلاۀ قی وتلا هذه الآیۀ: "وینزل من السماء من جبال فیها من برد" و هذه السبع والبحر المکفوف وجبال البرد عند الهواء الذی تحار فیه القلوب کحلقۀ فی فلاۀ قی وهذه السبع والبحر المکفوف وجبال البرد والهواء عند حجب النور کحلقۀ فی فلاۀ قی وهذه السبع والبحر المکفوف وجبال البرد والهواء وحجب النور عند الکرسی کحلقۀ فی فلاۀ قی ثم تلا هذه الآیۀ: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لاٰ یَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ » وهذه السبع والبحر المکفوف وجبال البرد و الهواء وحجب النور والکرسی عند العرش کحلقۀ فی فلاۀ فی وتلا هذه الآیۀ: الرحمن علی العرش استوی»؛ نیز در خصال، شیخ صدوق، ص524؛ عوالی اللیالی، احسائی، ج 1، ص 91 (ابوذر میفرماید: رسول اکرم را در مسجد تنها یافتم، فرصت را غنیمت شمردم و... ): «قلت: فأی آیۀ أنزلها الله علیک أعظم؟ قال: آیۀ الکرسی. ثم قال: یا أبا ذر ما السماوات السبع فی الکرسی إلا کحلقۀ ملقاۀ فی أرض فلاۀ، وفضل العرش علی الکرسی کفضل الفلاۀ علی تلک الحلقۀ».
4) (4)) . این جمله با اختلاف 19 مرتبه در قرآن آمده است.
قرآن و پیشوایان دین دستور دادهاند در همه چیز فکر کنیم. خوب است ما هم در کتابهایی که درباره جهان نوشته شده تأمّل کنیم. این عادت خوبی است که با کتابهای علمی و مفید انس بگیریم. گاه میشود که من وقتی به منزل میروم احساس میکنم از شدّت خستگی جانم به لب رسیده است؛ تمام بدنم درد گرفته و حوصلهام به صفر رسیده است و اشتهای غذا خوردن هم ندارم؛ در اینحال، تنها چیزی که میتواند مرا از رنج نجات دهد مراجعه به کتابهای تاریخ یا کتب علمی است. وقتی کتاب میخوانم و از ساختمان عالم، جهانهای دور، پیدایش و مرگ خورشید و... آگاهی مییابم، رنجهایم را فراموش میکنم.
بزرگترین دانشمندان آمریکا و اروپا، که این کتابها را نوشتهاند، در نهایت یک سخن دارند و آن این است که پس از این مطالعات و درک این واقعیات چگونه در برابر پادشاه باعظمت و به وجود آورنده عالم سر تعظیم فرو نیاوریم؟ پاسکال (1)، بزرگترین ریاضیدان اروپا در قرن هجده میلادی، میگوید:
تمام عشق و لذت من در یاد خدا خلاصه میشود.
ممکن است باور نکنید، ولی پاسکال که از ریاضیدانان بزرگ کره زمین است در 39 سالگی از عشق خدا دق کرد و مرد.
«أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ » .
چه قدر خوب است انسان اهل تفکّر باشد! در جلد سوم کتاب عرفان اسلامی حدود 250 صفحه درباره بدن و نعمتهایی که خدا در بدن ما قرار داده نوشتهام که انسان وقتی این مطالب را میخواند خدا را میبیند.
به دریا بنگرم دریا ته وینم
1) (1)) . بلز پاسکال، نویسنده، فیلسوف، طبیعیدان و مهندس فرانسوی (و. کلرمون 1623- ف. 1662م). از کودکی آثار هوشمندی در وی پدیدار بود. در 12 سالگی بدون استعانت از کتابی اولین قضایای هندسه اقلیدس را شناخت و در 16 سالگی رسالهای در باب مخروطات نوشت. در 18 سالگی ماشین محاسبه را اختراع کرد و قوانین ثقل هوا و موازنه سوائل و مثلثات ریاضی و حساب احتمالات و فشار آب و ... از مبتکرات اوست. نوشتههای او دارای سادگی و استحکام کلام است.
بیایید وقتمان را بیهوده تلف نکنیم. این قدر این طرف و آن طرف نرویم. سفرهای اضافی را ترک کنیم و تا نمردیم مقداری آگاهی به دست آوریم. برای مثال، از نحوه خلقت این عالم خبر بگیریم و در این آیه اندیشه کنیم:
«إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ » . (1)
شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن میگوید: باش! پس بیدرنگ موجود میشود.
انسانی که از پوست و گوشت و استخوان تشکیل شده در این عالم چه کار کرده است؟ چند میلیون کتاب نوشته است؟ اینها همه از یک ذره مغز تولید شده است. از تعدادی گوشت و غضروف و استخوان. چه کسی این همه قدرت به مغز انسان داده است؟
در روزگار ما، انسان در صدد برآمده مهمترین تجهیزات صنعتی را در کمترین فضای ممکن جای دهد و برای مثال ریزپردازندههایی ساخته که فوقالعاده کوچکند. با این همه، اگر همه عالم جمع شوند، نمیتوانند یک عضو از بین رفته انسان را مانند اول درست کنند، حتی قادر به درست کردن ناخنی که از دست او بیفتد نیستند. (2)
شگفتیهای بدن انسان کم نیست؛ مثلاً، موهای سر در عرض چند هفته بلند میشوند و نیاز به کوتاه کردن پیدا میکنند، اما موی ابرو و مژه در عرض هفتاد سال زندگی نیاز به سلمانی ندارند.
مرحوم نراقی در معراج السعاده نقل کرده است که در بصره زنی به نام شعوانه زندگی میکرد که خواننده و موسیقیدان بسیار خوبی بود و سه هنر داشت: خوب نی میزد، خوب میرقصید و خوب میخواند. طبیعتاً، چند شاگرد هم داشت و مجلسی در بصره برای خوشگذرانی ترتیب داده
نمیشد مگر اینکه این خانم در آن دعوت بود.
نقل است روزی برای شرکت در یکی از همان مجالس میرفت که دید صدای ناله شدیدی از داخل خانهای بلند است. به یکی از شاگردانش گفت: برو ببین در این خانه چه خبر است! دختر رفت و هر چه آنها منتظر ماندند برنگشت. به شاگرد دیگرش گفت: چرا او نیامد؟ برو ببین چه خبر است! این یکی هم رفت و دیگر نیامد. به سومی گفت: تو برو و زود برگرد! سومی هم رفت و نیامد. لاجرم، خودش داخل شد و پرسید: اینجا چه خبر است؟ گفتند: خانم اینجا نه مجلس مردگان است نه زندگان؛ اینجا مجلس روح است؛ مجلس معناست. گفت: اینها چرا گریه میکنند؟ گفتند: گوش بده متوجه میشوی! گوش داد و دید یک نفر برای مردم صحبت میکند. اتفاقاً، سخنان گوینده به این دو آیه قرآن رسیده بود:
«إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً» . (1)
وقتی [آن آتش سوزان] آنان را از مکانی دور ببیند، از آن، خشم و خروشی هولناک بشنوند.
در روز قیامت، هنگامی که چشم مردم از دورترین راه به جهنم بیفتد، با اینکه فاصلهشان با جهنم زیاد است، صدای خشم آتش و فریاد عذاب را میشنوند. بعد، این آیه را خواند:
«إِذٰا أُلْقُوا فِیهٰا سَمِعُوا لَهٰا شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ» . (2)
هنگامی که در آن افکنده شوند از آن، در حالی که در جوش و فوران است، صدایی هولناک و دلخراش میشنوند.
آری، وقتی جهنمیها را داخل جهنم بریزند، فریاد بر میآورند اینجاست که باید بر سر خود بزنیم، وای بر ما!
شعوانه لحظاتی در این دو آیه تأمّل کرد و به خود گفت: اگر الان قیامت باشد و من جزو جهنمیها باشم و در آتشم بیندازند کارم تمام
است. یک دفعه، از این فکر منقلب شد و در جا غش کرد. بعد که به هوش آمد به گوینده مجلس گفت: من زن معصیتکاری هستم. اگر با خدا آشتی کنم، توبهام پذیرفته است؟ گوینده گفت: خانم، هر چه هم گناهت فراوان باشد قبول است، گرچه به اندازه گناهان شعوانه باشد. وقتی فهمید در شهر بصره بدترین زنان و انسانها را به او مثل میزدند دوباره غش کرد.
مرحوم نراقی میگوید: آخرین بار، شعوانه به گونهای به هوش آمد و کارش به جایی رسید که مایه عبرت زنان و مردان بصره شد. در اثر توبه، گوشت و پوستش آب شد و بدن جدیدی پیدا کرد، اما مانند ترکه خشک شده بود. یک شب که سر به سجده گذاشته بود و اشک میریخت، میگفت: من که در این دنیا به دلیل پشیمانی از گناه مانند ترکه شدم، در قیامت چه خواهم شد؟ تا نصف شب در این فکر بود و گریه میکرد. نیمه شب بود که در همان اتاق و حال سجده صدایی شنید که میگفت: به همین حال باش و بگذار قیامت بیاید تا ببینی چگونه با کَرَمم با تو رفتار میکنم. (1)
این تحوّل تأثیر یک لحظه فکر کردن بود.
1) (1)) . رک: معراج السعاده، ملا احمد نراقی، باب توبه، ص 424.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
مساله مهمی که اسلام بر آن اصرار دارد این است که مردم دارای فکر و اندیشه باشند و در آیات خدا بیندیشند، زیرا تفکر در آیات خدا راه و مقدمهای برای حصول بهترین نتیجه، یعنی اتصال به وجود مقدّس حضرت حق است.
قرآن مجید میفرماید: از راه اندیشه در آیات الهی شما به این نتیجه میرسید که عالم و آدم هر دو بر حق هستند. آنگاه سعی میکنید لباس باطل به آن نپوشانید، آن را ضایع نکنید و به نابودیاش نکشید. (1)
حقیقت نیز جز این نیست، زیرا وقتی انسان بفهمد همه عالم حق است کمترین عنصر از عناصر عالم را به مسیر باطل نخواهد کشید و سعی او بر این قرار خواهد گرفت که با عناصری که در اختیار دارد تجارتی الهی برپا کند؛ تجارتی که قرآن نتیجه آن را نجات از عذاب دوزخ میداند:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ . تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » . (2)
ای اهل ایمان، آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک نجات میدهد؟ به خدا و پیامبرش ایمان آورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید. این [ایمان و جهاد] اگر [به منافع فراگیر و همیشگی آن] معرفت و آگاهی داشتید، برای شما [از هر چیزی] بهتر است.
منظور از «اموال» در این آیه همین عناصری است که در سفره خلقت موجود است. انسان اندیشمند که به حقانیت این عناصر رسیده سعی میکند آنها را در راه حق مصرف کرده و با آنها تجارت کند؛ آن هم تجارتی که سودش ابدی است. (1)
شخصی از یکی از یاران پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، پرسید: زندگی را برای چه میخواهی؟ او در جواب گفت: دلم میخواهد برای سه کار زنده باشم: به خاطر شب، روز، و مردم. اما به خاطر شب میخواهم زنده باشم، چون پروردگار بزرگ عالم بنده را برای سه کار در شب دعوت فرموده است... .
لازم است گفته شود سه کاری که پروردگار بندگان خود را در دل شب بدانها دعوت کرده متعلق به تمام مدت شب نیست، بلکه به یکسوم آن تعلق دارد. پروردگار عالم در قرآن میفرماید: دو سوم شب برای خواب است:
«یٰا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ . قُمِ اللَّیْلَ إِلاّٰ قَلِیلاً. نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً. أَوْ زِدْ عَلَیْهِ ...» . (2)
اما حدود یک ساعت مانده به اذان صبح، پروردگار سه کار برای بندگانش قرار داده است. به سبب اهمیّت این یک ساعت است که تمام انبیا و ائمه، علیهمالسلام، عمر خود را در یکسوم آخر شب با این سه کار پر میکردند؛ یعنی عنصر عمر خود را در یکسوم آخر شب تمام میکردند و خوابشان را مقدمه این سه کار قرار میدادند. در حقیقت،
1) (1)) . در قرآن آیات متعددی درباره تجارت مردم در دنیا وجود دارد. از جمله: - أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ . بقره، 16. - یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَ إِیّٰایَ فَارْهَبُونِ * وَ آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ وَ لاٰ تَکُونُوا أَوَّلَ کٰافِرٍ بِهِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآیٰاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ إِیّٰایَ فَاتَّقُونِ * وَ لاٰ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ . بقره، 40- 42. - أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ * أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ . بقره، 85- 86. - وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الْکٰافِرِینَ * بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ . بقره، 89-90. - وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ مٰا یَضُرُّهُمْ وَ لاٰ یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ . بقره، 102. - إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ * أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی النّٰارِ * ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ نَزَّلَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِی الْکِتٰابِ لَفِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ. بقره، 174- 176. - وَ إِذٰا تَوَلّٰی سَعیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهٰا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ الْفَسٰادَ * وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ * وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ * یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ * فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْکُمُ الْبَیِّنٰاتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ . بقره، 205- 209. - إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ . آل عمران، 77. - الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمٰانِ لَنْ یَضُرُّوا اللّٰهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ * وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ . آل عمران، 177- 178. - وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَبِئْسَ مٰا یَشْتَرُونَ . آل عمران، 187. - وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خٰاشِعِینَ لِلّٰهِ لاٰ یَشْتَرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ * یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ . آل عمران، 199- 200. - أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یَشْتَرُونَ الضَّلاٰلَةَ وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِیلَ * وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِکُمْ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَلِیًّا وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ نَصِیراً. نساء، 44- 45. - إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاةَ فِیهٰا هُدیً وَ نُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هٰادُوا وَ الرَّبّٰانِیُّونَ وَ الْأَحْبٰارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ کِتٰابِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا عَلَیْهِ شُهَدٰاءَ فَلاٰ تَخْشَوُا النّٰاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآیٰاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ . مائده، 44. - کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبیٰ قُلُوبُهُمْ وَ أَکْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ * اِشْتَرَوْا بِآیٰاتِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِهِ إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ . توبه، 8- 9. - إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ . توبه، 111. - دَخَلاً بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لَکُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ * وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً إِنَّمٰا عِنْدَ اللّٰهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ * مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ . نحل، 94- 97.
2) (2)) . مزمل، 24: «قُمِ اللَّیْلَ إِلاّٰ قَلِیلاً * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً * أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً» .
میخوابیدند تا بدن استراحت کند و نشاط کافی برای انجام این سه کار پیدا کند.
این خواب نیز، به جهت مقدمه بودنش برای عبادت، عبادت و بندگی خدا محسوب میشود؛ چون مقدمه بندگی خود بندگی است؛ مثلاً، وضو به خودی خود واجب نیست، بلکه برای نماز واجب میشود و مقدمه نماز است. وقتی انسان برای نماز وضو میگیرد گویی عبادت میکند، ولی اگر وقت نماز نباشد یا انسان نماز را برای خدا نخواند، وضو ارزشی ندارد. (1)
تا آنجا که میدانیم هیچ پیامبر و امامی تا زمان وفات این یک ساعت مانده به نماز صبح را به خواب نگذرانده است. (2)همه انبیا و ائمه در آن وقت شب بیدار بودند و در میان ایشان انجام این سه کار بر پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، واجب عینی بود و حق ترک آن قسمت از شب را نداشت. البته، دیگر انبیا و ائمه میتوانستند این کارها را ترک کنند ولی چنین کاری نمیکردند.
خداوند درباره این قطعه شب این آیه را فرستاده است:
«وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَکَ عَسیٰ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقٰاماً مَحْمُوداً» . (3)
امید است پروردگارت تو را [به سبب این عبادت ویژه] به جایگاهی ستوده برانگیزد.
هنگامیکه در روایات و بعضی آیات قرآن دقت میکنیم و میبینیم در این ساعت و در انجام این سه کار چه سودی برای دنیا و برزخ و آخرت انسان در نظر گرفته شده است، خود را در برابر دریای پر موجی میبینیم که چشماندازش از این عالم وسیعتر است. (4)
کار اول تهجّد است. کلمه تهجّد به معنای نماز شب است که در مجموع
1) (1)) . تذکرۀ الفقهاء (ط.ج)، علامه حلی، ج1، ص205: «قولهم، علیهمالسلام: الوضوء علی الوضوء نور علی نور، ومن جدد وضوء لغیر حدث جدد الله توبته من غیر استغفار».
2) (2)) دعوات، راوندی، ص77: «قال أبو عبد الله، علیهالسلام: صلاۀ اللیل تحسن الوجه، وتحسن الخلق، وتطیب (الریح وتدر) الرزق وتقضی الدین، وتذهب بالهم، وتجلو البصر. علیکم بصلاۀ اللیل فانها سنۀ نبیکم، ومطردۀ الداء عن أجسادکم».
3) (3)) . اسراء، 79.
4) (4)) . فقه الرضا، علی بن بابویه، ص137: «وعلیک بالصلاۀ فی اللیل، فإن رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، أوصی علیا، علیه السلام، بها، فقال فی وصیته: علیک بصلاۀ اللیل - قالها ثلاثا- وصلاۀ اللیل تزید فی الرزق، وبهاء الوجه، وتحسن الخلق»؛ لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 1، ص 474: «جاء رجل إلی أبی عبد الله، علیهالسلام، فشکی إلیه الحاجۀ فأفرط فی الشکایۀ حتی کاد أن یشکو الجوع، فقال له أبو عبد الله، علیهالسلام: یا هذا أتصلی باللیل؟ فقال الرجل: نعم، فالتفت أبو عبد الله، علیهالسلام، إلی أصحابه فقال: کذب من زعم أنه یصلی باللیل ویجوع بالنهار، إن الله تبارک وتعالی ضمن صلاۀ اللیل قوت النهار»؛ همین کتاب، ص 272: «قال النبی، صلیاللهعلیهوآله: من ختم له بصلاۀ اللیل فله الجنۀ»؛ منتهی المطلب (ط.ق)، علامه حلی، ج1، ص195: «عن الصادق، علیهالسلام: صلاۀ اللیل یحسن الوجه ویحسن الخلق ویطیب الریح ویدر الرزق ویقضی الدین ویذهب بالهم ویجلو البصر».
یازده رکعت است و پیش از آنکه مؤذن اذان صبح را بگوید باید تمام شود: پنج نماز دو رکعتی مانند نماز صبح و یک رکعت تنها شامل حمد و سوره و قنوت و رکوع و سجود و تشهد و سلام. البته، در روایات آمده است که سجده آخرش را آن قدر ادامه بدهید که شیطان فریاد بزند از این سجده کمرم شکست و راهم به روی او بسته شد. (1)
قنوت این نماز هم برنامهها و دعاهای مخصوصی دارد و انسان اگر بتواند باید در آن چهل مؤمن را - زنده یا مرده- دعا کند و دعا کردن به فارسی هم مانعی ندارد. خوب است انسان سیصد مرتبه هم در قنوت این نماز «العفو» بگوید و اگر کسی حوصله کافی ندارد، دعای «ربنا آتنا...» را بخواند و به رکوع برود.
پس از این یازده رکعت، انسان آبرویی برای خود در آخرت ذخیره میکند و روزی دنیایش فراوان میگردد. افزون بر این، هنگامی که او وارد رکعت اول نماز شد، پروردگار بزرگ عالم گناهانش را میبخشد. ارزش این نماز در آخرت را نیز کسی نمیداند.
کار دوم استغفار و توبه است.
«وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ » . (2)
و سحرگاهان از خدا درخواست آمرزش میکنند.
کار سوم اندیشه در عمرگذشته وجاری شدن اشک چشم است. امام ششم، علیهالسلام، در این باره میفرماید: این اشک را با دستمال پاک نکنید، اگر هم میخواهید پاک کنید، با دستتان به صورتتان بمالید. بگذارید این اشکها ذخیره شوند. در روز قیامت هنگامیکه بندهای را به طرف جهنم میکشند، خطاب میرسد او را نبرید، او سرمایه عظیمی پیش من دارد که شما نمیدانید و آن این است که در تاریکی شب - گر چه در همه عمر فقط یک بار برای خدا برخاسته است- از گذشتهاش
1) (1)) . کافی، ج2، ص77؛ نیز با اختلاف کلمات در محاسن، برقی، ج1، ص18: «عن الصادق، علیهالسلام:... علیکم بطول الرکوع والسجود، فإن أحدکم إذا أطال الرکوع والسجود هتف إبلیس من خلفه وقال: یا ویلتاه أطاعوا وعصیت، وسجدوا وأبیت»؛ دعائم الإسلام، قاضی نعمان، ج1، ص136: «عن الصادق، علیهالسلام: فما شئ أحسن من أن یغتسل الرجل أو یتوضأ فیسبغ الوضوء ثم لیبرز حیث لا یراه أنیس فیشرف الله علیه وهو راکع وساجد، إن العبد إذا سجد نادی إبلیس: یا ویلاه، أطاع هذا وعصیت، وسجد هذا وأبیت، وأقرب ما یکون العبد من الله إذا سجد».
2) (2)) . ذاریات، 18.
پشیمان شد، رنجید و غصهدار شد، و سپس اشکش جاری شد. همان اشک سبب نجاتش است. او را رها کنید!
قرآن مجید درباره این اشک میفرماید:
«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ » . (1)
و چون آنچه را که بر پیامبر اسلام نازل شده بشنوند، دیدگانشان را میبینی که به سبب آنچه از حق شناختهاند لبریز از اشک میشود، میگویند: پروردگارا، ایمان آوردیم، پس ما را در زمره گواهان [به حقّانیّت پیامبر و قرآن] بنویس.
آری، آن صحابی گفت: من زندگی را برای شب میخواهم و شب را برای آن ساعت سحر و ساعت سحر را هم برای استغفار و گریه و تهجّد. اما زندگی را برای روز میخواهم؛ آن هم روزی طولانی و خیلی گرم که در آن از آسمان آتش ببارد و من با کمال نشاط و شوق آن روز طولانی را روزه بگیرم و در خانه معبود و محبوبم لذّت ببرم. همچنین، زندگی را برای مردم میخواهم تا در میان مردم باشم و کار کسی را که گرفتار است با نشاط رفع کنم. (2)
تفکر در جهان و خویشتن و مطالعه در اوضاع عالم راهی است که انسان را به این حقیقت میرساند که عالم حق است و خودش نیز حق است.
«سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ » . (3)
به زودی نشانههای خود را در اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بیتردید او حق است.
«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ » . (4)
و آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دوتاست جز به حق نیافریدیم، و
1) (1)) . مائده، 83.
2) (2)) . بحار الأنوار، ج 19، ص 80: «إن الله تعالی أوحی إلی النبی یا محمد إن العلی الاعلی یقرأ علیک السلام، ویقول لک: إن أبا جهل والملا من قریش قد دبروا یریدون قتلک، وآمرک أن تبیت علیا فی موضعک، وقال لک: إن منزلته منزلۀ إسماعیل الذبیح من إبراهیم الخلیل، یجعل نفسه لنفسک فداء، وروحه لروحک وقاء، وأمرک أن تستصحب أبا بکر، فإنه إن آنسک وساعدک ووازرک وثبت علی ما یعاهدک و یعاقدک کان فی الجنۀ من رفقائک، وفی غرفاتها من خلصائک، فقال رسول الله صلی الله علیه وآله لعلی علیه السلام: أرضیت إن اطلب فلا اوجد وتوجد، فلعله أن یبادر إلیک الجهال فیقتلوک؟ قال: بلی یا رسول الله رضیت أن یکون روحی لروحک وقاء، ونفسی لنفسک فداء، بل رضیت أن یکون روحی ونفسی فداء لاخ لک أو قریب أو لبعض الحیوانات تمتهنها، وهل احب الحیاۀ إلا لخدمتک. والتصرف بین أمرک ونهیک، ولمحبۀ أولیائک، ونصرۀ أصفیائک، ومجاهدۀ أعدائک؟ لولا ذلک لما أحببت أن أعیش فی هذه الدنیا ساعۀ واحدۀ، فأقبل رسول الله صلی لله علیه وآله علی علی علیه السلام فقال له: یا أبا حسن قد قرأ علی کلامک هذا الموکلون باللوح المحفوظ وقرؤوا علی ما أعد الله لک من ثوابه فی دار القرار ما لم یسمع بمثله السامعون، ولا رأی مثله الراؤون، ولا خطر مثله ببال المتفکرین...».
3) (3)) . فصلت، 53.
4) (4)) . حجر، 85.
بیتردید قیامت آمدنی است؛ پس [در برابر ناهنجاریهای مردم] گذشتی کریمانه داشته باش.
«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ » . (1)
و ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است به بازی نیافریدهایم.
خداوند هستی را بیهوده نیافریده است تا کسی بخواهد عناصر عالم را به بازیچه بگیرد: (2)انگشتانش را به قمار، معده را برای انباشتن شراب، فکر را برای حیلهگری، و قدم را برای حرکت به منظور گناه و معصیت به کار بگیرد. عالم و انسان هر دو حقاند. وقتی ثابت شد عالم حق است، هنگام مصرف آن باید دید این حق را کجا میبریم؟ با عملمان لباس حق بر آن میپوشانم یا لباس باطل؟ حال، باید بنشینیم و فکر کنیم که از این پس زندگی را برای چه میخواهیم؟
آنها که حق را یافتهاند زندگی را برای شب میخواهند؛ شب را برای سحر؛ و سحر را برای استغفار و توبه. و زندگی را برای روز میخواهند تا در آن به روزه بگذرانند. و نیز حیات را برای مردم میخواهند تا آنجا که از دستشان برمیآید مشکل مردمان را حل کنند. چنین زندگیای زندگی حق و مرگ از آن مرگ حق و برزخ آن برزخی حق است. حق چنین انسانی نیز این است که به بهشت برود و بهشت را بر اثر چنین زندگی پر حقیقتی به ارث ببرد:
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ . اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ . وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ . وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ . وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ . إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ . فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ . وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ . وَ الَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ . أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ » . (3)
بیتردید مؤمنان رستگار شدند: آنان که در نمازشان [به ظاهر] فروتن [و به باطن با حضور قلب]اند. و آنان که از [هر گفتار و کردارِ] بیهوده و
بیفایدهای رویگردانند، و آنان که پرداخت کننده زکاتاند، و آنان که نگه دارنده دامنشان [از شهوتهای حرام]اند، مگر در [کامجویی از] همسران یا کنیزانشان، که آنان [در این زمینه] مورد سرزنش نیستند. پس کسانی [که در بهرهگیری جنسی، راهی] غیر از این جویند، تجاوزکار [از حدود حق] هستند. و آنان که امانتها و پیمانهای خود را رعایت میکنند و آنان که همواره بر [اوقات و شرایط ظاهری و معنوی] نمازهایشان محافظت دارند. اینانند که وارثاناند.
صاحبان چنین دیدگاهها و اعمالی به حق متولد شده، به حق معامله کرده، به حق مُرده، و به حق وارد محشر شدهاند. حقشان هم هست که به بهشت بروند.
بیایید این زندگی پاک را آلوده نکنیم و حقی را با شهوت نجس نکنیم. قرآن کریم، در آیاتی که خوانده شد، میفرماید: وقتی شعله شهوت روشن شد، نگذارید از حریم خود تجاوز کند:
«وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ . إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ » . (1)
و آنان که نگه دارنده دامنشان [از شهوتهای حرام]اند، مگر در [کامجویی از] همسران یا کنیزانشان، که آنان [در این زمینه] مورد سرزنش نیستند.
اگر کسی ازدواج کرده باید در همان مسیر شهوتش را خاموش کند و اگر ازدواج نکرده، باید مقداری خود را نگه دارد تا خداوند گشایشی برساند. (2)اگر هم نمیتواند خود را نگه دارد، باید مسیر ازدواج موقت را طی کند تا شهوت افکارش را نگیرد و فکر گناه بر ذهن و وجودش مسلط نشود و چشمش را منحرف نکند. فکر گناه نباید آن قدر به انسان فشار بیاورد که او را به زنا یا گناهان دیگر آلوده کند. (3)
عالم حق است. شهوت حق است. زن و مرد و دیگر عناصر عالم حقاند. همه چیز در این عالم حق است؛ لذا از این سفره هر حقی را که بر میداریم باید به حق مصرف کنیم. سفره از آنِ خداست و ما مهمان او
1) (1)) . مؤمنون، 5-6.
2) (2)) . نور، 3233: «وَ أَنْکِحُوا الْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ الصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ * وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً حَتّٰی یُغْنِیَهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ...» .
3) (3)) . کافی، ج 5، ص 542: «عن أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: اجتمع الحواریون إلی عیسی، علیهالسلام، فقالوا له: یا معلم الخیر أرشدنا، فقال لهم: إن موسی کلیم الله، علیهالسلام، أمرکم أن لا تحلفوا بالله تبارک وتعالی کاذبین وأنا آمرکم أن لا تحلفوا بالله کاذبین ولا صادقین، قالوا: یا روح الله زدنا، فقال: إن موسی نبی الله، علیهالسلام، أمرکم أن لا تزنوا وأنا آمرکم أن لا تحدثوا أنفسکم بالزنا فضلا عن أن تزنوا، فإن من حدث نفسه بالزنا کان کمن أو قد فی بیت مزوق فأفسد التزاویق الدخان وإن لم یحترق البیت».
هستیم. چه خوب است حقی را که از سر این سفره برمیداریم با خود حضرت حق معامله کنیم! خیال نکنیم معامله با حق نفعش تنها در آخرت آشکار میشود،زیرا معامله با حق نفعش از همان ابتدای معامله پیداست. نمونه آن نیز اندیشه در آیات خداست که موجب پیدایش یقین و توحید در انسان میشود:
«یتولد منه التوحید والیقین». (1)
تفکر و اندیشه انسان را به خدا میرساند و حرکت او را حرکت در مسیر حق قرار میدهد. در نتیجه، بیشترین لذت و عالیترین سود را از زندگی میبرد. انسان باید فکر کند که هیچ چیزِ وجودش و آنچه در اختیار او قرار گرفته باطل نیست. لذا باید برای یافتن حق بیندیشد تا برای ظهور حق در وجودش و در غیب درونش، به سرمایه عظیم و پرمنفعتی تبدیل شود.
فضیل عیاض چند اندیشه ناب دارد که حیف است فراموش شود. تذکرهها نوشتهاند که مردم از شنیدن نام او وحشت میکردند. هم کسانی که شهرنشین بودند از او میترسیدند و هم بیابانگردها و کسانی که کاسبیشان بین دو شهر جریان داشت. به هر حال، این دزد معروف چند برنامه فکری داشت که ماندن نامش در تاریخ به سبب همین روشنایی فکر بوده است.
او از ارادتمندان وجود مقدّس حضرت موسی بن جعفر، علیهالسلام، بود و برای همین، یکبار هم حاضر نشد در دوره هارون با او ملاقات کند، چرا که میگفت:
میترسم دینم از بین برود!
نقل است که یکبار هارون در مکه بیخبر به ملاقاتش آمد. او آن شب
1) (1)) . در گفتار پیش درباره این روایت توضیح داده شده است.
مطلبی به هارون گفت که به سبب آن هارون تا صبح خوابش نبرد و وقتی از منزل فضیل بیرون میآمد گریه میکرد. همان شب نیز هزار دینار برای فضیل فرستاد، اما فضیل عین هزار دینار را پس فرستاد و گفت:
من مدت زیادی است که از دزدی توبه کردهام!
خدمتکار خانه گفت: ما که پولی نداریم. لااقل این هزار دینار را بپذیرید! اما او گفت:
بدنمان به اندازه کافی سنگین هست، برای چه هزار دینار به این بار اضافه کنیم؟ (1)
به راستی خوب فکر میکرد!
امام محمّد غزالی میگوید: روزی در مسافرت به گروهی از دزدان برخوردیم و آنها تمام اثاث کاروان را بردند؛ طوری که حتی یک خورجین هم در کاروان باقی نماند. ناچار نزد رئیس دزدها رفتم و به او گفتم رحمی کند و مال مردم را به آنان باز گرداند. گفت: نمیشود. این همه پارچه، این همه پول، این همه خوراکی و... را چرا پس بدهم؟ گفتم: پس لااقل مال مرا پس بدهید. گفت: مال تو چیست؟ گفتم: مشتی کاغذ که روی آنها مطالبی نوشته شده است. گفت: اگر مال تو را پس ندهم، چه میشود؟ گفتم: هیچ، ولی من سی سال زحمت کشیدهام علم اندوختهام و این علم را روی کاغذ آوردهام.
آنگاه، رئیس دزدها حرفی به من زد که سبب انقلاب درونی من شد. او خندید و گفت: ای بدبخت، این چه علمی است که دزد همهاش را در یک مجلس میبرد؟ برو علمی بیاموز که دزد نتواند آن را ببرد!
میگویند غزالی پس از آن به شام رفت و در مدت سی سال کتابهای مهمی از جمله کیمیای سعادت را نوشت و خودش را چهرهای ابدی کرد.
1) (1)) . درباره فضیل عیاض در تذکرهها فراوان نوشتهاند. از جمله رک: تذکره الاولیاء عطار نیشابوری.
این تاثیر اندیشه و فکر است.
مرد باید که گیرد اندر گوش
روزی، یاران فضیل قافلهای را زدند که اموال فراوانی داشت. فضیل هم روی سنگی نشسته بود و نگاه میکرد. پس از اینکه بارها را باز کردند، در یکی از آنها دستمال کهنهای دیدند. فضیل گفت: این را خودم باز میکنم. حتماً گوهر گرانبهایی در این دستمال کهنه پنهان است تا مردم به آن شک نکنند.
وقتی دستمال را پیش فضیل آوردند و او آن را باز کرد، دید تکّهای چرم است که رویش آیۀ الکرسی نوشته شده است. فکر کرد که مردم این آیات را برای چه نوشتهاند؟ سپس گفت: صاحبان این مال پیش خود حساب کردهاند که در این مسیر به دزدانی مثل ما بر میخورند. از این رو، آیه الکرسی را نوشتهاند تا قرآن مالشان را برکت دهد و حفظ کند. بعد، همکارانش را صدا زد و گفت: اموال این مردم را به آنها پس بدهید، برای اینکه ما دزد مال مردمیم نه عقیده و ایمان مردم. و ما اگر این مال را ببریم، هم مالشان را بردهایم و هم عقیدهشان را!
این نوع نگاه و فکر انسان را حرکت میدهد، لذا باید همواره فکر کرد که عمل و سخنمان بهگونهای باشد که دین مردم حفظ شود. بنابراین، اگر کار غلطی هم میکنیم، جلوی مردم انجام ندهیم تا اعتمادشان سلب نشود. آری، اگر انسان با فکر کار کند، هیچ حقی باطل نمیشود.
عاقبت کار فضیل را به دو شکل نقل کردهاند: یکی از آن روایتها این است که میگویند به دختری علاقه پیدا کرده بود. لذا روزی به یکی از
نوچههایش گفت: به بغداد میروی و در فلان خانه را میزنی. آنها دختر زیبایی دارند. به پدر و مادرش میگویی امشب او را آرایش کنند و بیدار هم بمانند، زیرا نیمه شب به آن خانه خواهم رفت. در غیر این صورت، کشته خواهند شد.
وقتی این مرد پیغام فضیل را رساند، پدر و مادر دختر به سختی گریه کردند و هر چه فکر کردند چه باید بکنند به جایی نرسیدند. میخواستند به کلانتری خبر دهند، ولی دیدند ممکن است آنها را زیر نظر داشته باشند تا اگر به کلانتری خبر دادند، همگیشان را بکشند. از این رو تسلیم شدند و گفتند: حال که چارهای نیست دختر را به آنها میدهیم.
نیمههای شب، فضیل میخواست از راه پشتبام خود را به خانه آن دختر برساند که صدایی شنید. شخصی از همان انسانهایی که زندگی را برای شب و شب را برای عبادت و روز را برای روزه و خدمت به مردم میخواهند، با حال عجیبی این آیه سوره حدید را میخواند:
«أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ » . (1)
آیا برای اهل ایمان وقت آن نرسیده که دل هایشان برای یاد خدا و قرآنی که نازل شده نرم و فروتن شود؟ و مانند کسانی نباشند که پیش از این کتاب آسمانی به آنان داده شده بود، آن گاه روزگار [سرگرمی در امور دنیا و مشغول بودن به آرزوهای دور و دراز] بر آنان طولانی گشت، در نتیجه دلهایشان سخت و غیر قابل انعطاف شد، و بسیاری از آنان نافرمان بودند.
با شنیدن این کلمات، فضیل روی پشتبام نشست و به فکر فرو رفت و گفت: چرا وقتش شده و از وقتش نیز گذشته است!
کار بزرگی است که انسان از چنین شهوت پرقدرتی دست بردارد. فضیل از پشتبام پائین آمد و از دروازه بغداد بیرون رفت. از قضا،
1) (1)) . حدید، 16.
کاروانی در حال حرکت بود. خواست از کنار خرابهای که در مسیر حرکت کاروان بود بگذرد که ناگاه شنید قافلهسالار با کاروانیان میگوید: عجله کنید و راه بیفتید که اگر به فضیل برخورد کنیم، اموال و دارائیهایمان بر باد رفته است.
فضیل وقتی این سخن را شنید، کنار خرابه آمد و صدا زد: عجله نکنید آرام باشید، به شما مژده میدهم که فضیل توبه کرد و صاحبش به دادش رسید و دست و پایش را بست.
از آن شب، فضیل سی سال در مقام توبه بود. کشور هم جمعیت زیادی نداشت و میتوانست صاحبان مال را پیدا کند. همه را پیدا کرد و اموالشان را پس داد. البته، عدهای هم به سبب توبهای که کرده بود پولشان را نگرفتند.
سرانجام، فضیل به مکه رفت و مجاور خانه خدا شد. در اواخر عمر، او استاد عرفان شده بود و درس میداد و شاگرد داشت. نقل است که در شب نهم ذیحجه در مسجدالحرام نشسته بود. عدهای از مردم نماز میخواندند و عدهای دیگر مشغول مناجات بودند. فضیل هم گوشهای نشسته بود و اشک میریخت. از او پرسیدند: فضیل، خدا امشب با مهمانهایش در شب نهم ذیحجه چه میکند؟
گفت: به خدا قسم، تمام این مردم را امشب میآمرزد، به شرط اینکه من در میانشان باشم!
او این قدر واقعی توبه کرده بود. به راستی، خوب است انسان از پروردگار حیا کند! (1)
1) (1)) . اختصاص، شیخ مفید، ص 229: «قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: رحم الله عبداً استحیی من ربه حق الحیاء، فحفظ الرأس وما حوی والبطن وما وعی وذکر القبر والبلی وذکر أن له فی الآخرۀ معادا».
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
یکی از هدفهای بسیار مهمی که کتاب پروردگار برای نزول خود بیان کرده، مساله اندیشه در خود قرآن است. خداوند در آیه شریفهای میفرماید:
«لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ». (1)
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی. این مثلها را برای مردم میزنیم تا بیندیشند.
یعنی خداوند قرآن را فرو فرستاده تا مردم در آن اندیشه کنند. اندیشه در قرآن نیز به دو صورت متصور است: اول اینکه انسان خودش توفیق الهی پیدا کند و دنبال یک سلسله علوم عالی برود و قوای فکریاش بر اثر آن علوم قوی شود و بدین وسیله کتاب خدا را بخواند و از این دریای بیساحل و بیکران الهی، عالیترین مسائل را درک کند. صورت دوّم این است که اگر خودش فرصت مجهز شدن به علم را ندارد، با صاحبان علم و فکر ارتباط پیدا کند و از راه آنها که واسطه میان او و
1) (1)) پینوشت . حشر، 21.
قرآن هستند، حقایق را به دست آورد.
امیرالمؤمنین، علیهالسلام، این دو گروه را اهل نجات میدانند، ولی بیتردید، گروه سوم که نه دنبال علم رفتهاند و نه دنبال قرآن، راه نجاتی ندارند. (1)از آنجا که غیر از قرآن مجید راه نجات دیگری وجود ندارد، کسیکه خارج از محدوده قرآن زندگی میکند و با قرآن و اهل آن سر و کار ندارد، به جایی نخواهد رسید.
خداوند کسانی را که در قرآن اندیشه نمیکنند سخت سرزنش میفرماید و وعده میدهد که این افراد در روز قیامت جریمه سنگینی خواهند پرداخت. (2)
امیرالمؤمنین، علیهالسلام، میفرمایند: قرآن انسان را در جریان چهار علم قرار میدهد:
«ذلک القرآن فاستنطقوه ولن ینطق ولکن أخبرکم عنه. ألا إن فیه علم ما یأتی، والحدیث عن الماضی، ودواء دائکم، ونظم ما بینکم». (3)
علم اولی که قرآن حامل آن است علم آینده جهان است که به ویژه در جزءهای 28، 29 و 30 قرآن گنجانده شده است. (4)این علم آن قدر لطیف در این سه جزء گنجانده شده است که انسان با خواندن آنها ایمانش به قرآن بیشتر میشود، زیرا حقایقی را که دانشمندان با هزاران دستگاه علمی و با صرف زمان بسیار طولانی به آن رسیدهاند، کتاب خدا در عرض چند آیه بیان میفرماید.
یکی از کتابهای علمیای که شهرت جهانی دارد، کتاب پیدایش و مرگ
1) (1)) . نهج البلاغه، حکمت، 147: «یا کمیل إن هذه القلوب أوعیۀ فخیرها أوعاها. فاحفظ عنی ما أقول لک الناس ثلاثۀ: فعالم ربانی ومتعلم علی سبیل نجاۀ، وهمج رعاع أتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم، ولم یلجأوا إلی رکن وثیق».
2) (2)) . محمد، 24: «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا» .
3) (3)) . نهج البلاغه، خطبه 158.
4) (4)) . منظور سورههای شمس و تکویر و...است که به آینده جهان و قیامت اشاره دارد.
خورشید است. این کتاب در اروپا نوشته شده و دانشمندان شوروی نیز آن را معتبر میدانند.
مراجعه به این کتاب برای شناخت خدا و مجاب کردن ماتریالیستها کافی است. زیرا آنها صاحبی برای عالم قائل نیستند و حرفشان این است که عالم بدون صاحب، بدون ناظم و به صورت خود به خود به وجود آمده است. از نظر علم هم چیزی که خود به خود به وجود آمده باشد، باید از اول موجود بوده و تا ابد هم وجودش ادامه داشته باشد. و این در حالی است که در عالم آفرینش هیچ عنصر یا مادهای با این کیفیت وجود ندارد. خود آنها هم در جمله «خود به خود به وجود آمده» گرفتار شدهاند، چون لازمه این حرف این است که زمانی عالم نبوده و بعد بود شده است و این سخن، با ازلی و ابدی بودن ماده اولیه جهان نمیسازد. وقتی یک ماتریالیست میگوید عالم به دست کسی ساخته نشده و خود به خود به وجود آمده، این حرف معنایش این است که ازلی نبوده و در زمان خاصی پدیدار شده است. همین حرف برای شکست دانش آنها کافی است. بدین معنی که میگوییم اگر عالم از ابتدا نبوده و بعد به وجود آمده است، پس روزی هم نخواهد بود. عبارت پیدایش و مرگ خورشید بر همین معنا دلالت میکند و این در حالی است که آنان ماده و ریشه جهان را ازلی و ابدی میدانند!
عجیب این است که آنها با وحود چنین عقیدهای قبول دارند که کتاب پیدایش و مرگ خورشید کتاب علمی عمیقی است که در نقض آن حرفی نمیتوان زد. اما توجه ندارند که پیدایش بدین معناست که کسی آن را پدید آورده است. حال اگر بخواهیم بگوییم خودش به وجود آمده، یعنی در زمان معینی موجود نبوده و بعد پیدا شده و منشأ پیدایش آن هم خودش بوده است. مساله در سر همین نبوده و بوده است که عاجز از
پاسخ دادن به این سوال است که خورشید چگونه به وجود آمده است؟
وقتی انسان ماجرای پیدایش خورشید و مرگ آن را مطالعه میکند و آیات قرآن را در این باره ملاحظه مینماید، میبیند دقیقترین اخبار درباره پیدایش خورشید و مرگ آن در قرآن مجید منعکس شده است.
تاکنون، در طول این 1400 سال، در شرق و غرب عالم، انسان عاقلی پیدا نشده که یک کتاب علمی بر ضد قرآن بنویسد و بگوید از نظر علمی نمیتوان گفتار قرآن را پذیرفت یا معتقد باشد که محتوای قرآن ضد و نقیض است. (1)این کتاب مانند خورشید بر تابلوی دانش بشری میدرخشد و هر چه بر علم بشر افزوده میشود، برتری و اشرافش بیشتر نمایان میشود. قرآن در بردارنده علوم متعدّدی است که دانشمندان باید روی کلمه به کلمه آن زحمت بکشند و آن را تجزیه و تحلیل کنند تا معلوم شود این کتاب حاوی چه اطلاعات ارزشمندی است.
«والحدیث عن الماضی».
قرآن اخبار گذشته عالم را نیز در اختیار انسان قرار میدهد. حال، یا گذشته تاریخی یا ساختمانی یا معنوی و یا سرگذشت ملتهای گذشته را. خود این موضوع هم دانش گستردهای است. امروزه، انسان چه قدر برای درک مسائل گذشته جهان هزینه میکند؟ چه اندازه برای درک علوم و حوادث گذشته بشر زحمت میکشد و میکوشد پس از پنجاه سال سنگ نوشتهای را فهم کند تا از گذشته ملتی خبر بگیرد؟ قرآن این کار را کرده و در آیات خود از ابتدای شروع ساختمان جهان تا وقتی این نظام حیرتانگیز به این صورت بر پا شده را توضیح داده است. تازه، این دو علم را مقدمه دیدن خدا و ایمان به وجود مقدّس او میداند.
1) (1)) . نساء، 82 «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً» .
بیسبب نبوده که شخصیتهایی همچون امیر المؤمنین، علیهالسلام، و حضرت زهرا، علیهاالسلام، امام مجتبی، علیهالسلام، و سایر ائمه، علیهم السلام، اینطور عاشق خدا بودند. آنها این عشق را از قرآن گرفته بودند. حضرت سید الشهدا، علیهالسلام، در دعای عرفه که به راستی معجزهای در عالم انسانیت است، مسائلی را از عالم آفرینش، بدن، نفس و از ساختمان بدن انسان طرح کرده که شگفتآور است. بنا بر روایات، آن حضرت هنگام ایراد این دعا مانند مشک از دیده اشک میریخت و دست بر آسمان برداشته بود. حضرت در این دعا درباره ساختمان بدن، چشم، رگها، سیستم اعصاب، مخ و ... نکاتی را طرح میکند که به واقع عجیب است. (1)در صحرای عرفات، نه آزمایشگاهی وجود داشته، و نه میکروسکوپ و تلسکوپی در کار بوده، بلکه صحرای خشکی بوده که در آن مردی به عشق خدا روی خاکها نشسته و از کار و صنعت خدا تعریف کرده و اشک ریخته است.
انسان با خواندن کلمات حضرت سیدالشهدا، علیهالسلام، چنان باادب و متواضع میشود که انگار شخص امام حسین، علیهالسلام، امور معنوی او را ساخته و پرداخته کرده است.
«ودواء دائکم».
در بخش سوم روایت، امیر المؤمنین، علیهالسلام، قرآن را داروی همه امراض فکری و روحی بشر میداند. قرآن مجید کتاب فکر است و از انسانها دعوت میکند که در آیاتش فکر کنند. سخن قرآن این است که چرا نمیاندیشید در این که چگونه باید زندگی کنید؟ از کجا آمدهاید؟ به کجا خواهید رفت؟ و چه کسی شما را آفریده است؟ او برای چه سما را آفریده و به کجا میخواهد ببرد؟ (2)چرا اندیشه نمیکنید در حکمت
1) (1)) . (دعای عرفه) بحار الأنوار، ج 94، ص316: «...أنا أشهدک یا إلهی بحقیقۀ إیمانی، وعقد عزمات معرفتی، وخالص صریح توحیدی، وباطن مکنون ضمیری، وعلائق مجاری نور بصری، وأساریر صفحۀ جبینی، وما ضمت علیه شفتای وحرکات لفظ لسانی، ومسارب صماخ سمعی، ومنابت أضراسی، ومساغ مطعمی ومشربی، وحمالۀ أم رأسی، وبلوغ حبائل عنقی، وما اشتمل علیه تامور صدری، وحمل حبائل وتینی، ونیاط حجاب قلبی، وأفلاذ حواشی کبدی، وما حواه شراسیف أضلاعی، وحقاف مفاصلی، وأطراف أناملی وقبض شراسیف عواملی، ولحمی ودمی وشعری وبشری وعصبی وقصبی وعظامی و مخی وعروقی وجمیع جوارحی وجوانحی...».
2) (2)) . درباره ابراهیم ادهم نوشتهاند: تاریخ مدینۀ دمشق، ابن عساکر، ج 6، ص 287: «... حدثنی أحمد بن عبد الله صاحب لإبراهیم بن أدهم قال کان إبراهیم من أهل النعم بخراسان فبینما هو مشرف ذات یوم من قصره إذ نظر إلی رجل بیده رغیف یأکله فی فئ قصره فاعتبر وجعل ینظر إلیه حتی أکل الرغیف ثم شرب ماء ثم نام فی فئ القصر. فألهم الله عز وجل إبراهیم بن أدهم الفکر فیه فوکل به بعض غلمانه وقال له: إذا قام هذا من نومه جئ به فلما قام الرجل من نومه قال له الغلام: صاحب هذا القصر یرید أن یکلمک. فدخل إلیه مع الغلام فلما نظر إلیه إبراهیم قال له: أیها الرجل أکلت الرغیف وأنت جائع؟ قال: نعم. قال: فشبعت؟ قال: نعم. قال إبراهیم: وشربت الماء تلک الشربۀ ورویت؟ قال: نعم. قال إبراهیم: ونمت طیبا بلا همّ ولا شغل؟ قال: نعم. قال إبراهیم: فقلت فی نفسی فما أصنع أنا بالدنیا والنفس تقنع بما رأیت؟! فخرج إبراهیم سائحا إلی الله عز وجل علی وجهه فلقیه رجل حسن الوجه حسن الثیاب طیب الریح فقال له: یا غلام، من أین وإلی أین؟ قال إبراهیم: من الدنیا إلی الآخرۀ. فقال له: یا غلام، أنت جائع؟ قال: نعم. فقام الشیخ فصلی رکعتین خفیفتین وسلم، فإذا عن یمینه طعام وعن شماله ماء فقال: کل فأکلت بقدر شبعی وشربت بقدر ریی. فقال لی الشیخ: اعقل وافهم لا تحزن ولا تستعجل، فإن العجلۀ من الشیطان وإیاک والتمرد علی الله. فإن العبد إذا تمرد علی الله أورث الله قلبه الظلمۀ والضلالۀ مع حرمان الرزق ولا یبالی الله تعالی فی أی واد هلک. یا غلام، إن الله عز وجل إذا أراد بعبد خیرا جعل فی قلبه سراجا یفرق بین الحق والباطل والناس فیهما متشابهون. یا غلام، إن معلمک اسم الله الأکبر (أو قال الأعظم)، فإذا أنت جعت فادع الله عز وجل به حتی یشبعک وإذا عطشت فادع الله عز وجل به حتی یرویک وإذا جالست الأخیار فکن لهم أرضا یطؤوک. فإن الله تعالی یغضب لغضبهم ویرضی لرضاهم. یا غلام، خذ کذا حتی آخذ کذا. قال: لا أبرح. فقال الشیخ: الله احجبنی عنه. واحجبه عنی فلم أدر أین ذهب. فأخذت فی طریقی ذلک وذکرت الاسم الذی علمنی فلقینی رجل حسن الوجه طیب الریح حسن الثیاب فأخذ بحجرتی وقال لی: ما حاجتک ومن لقیت فی سفرک هذا؟ قلت: شیخا من صفته کذا وکذا وعلیه کذا وکذا. فبکی. فقلت: أقسمت علیک بالله من ذلک الشیخ! قال: ذاک إلیاس علیه السلام أرسله الله عز وجل إلیک لیعلمک أمر دینک. فقلت: فأنت یرحمک الله من أنت؟ قال: أنا الخضر».
ارسال 124 هزار پیامبر؟ چرا فکر نمیکنید که روزی میمیرید و همه مردم شما را تنها میگذارند و به تنهایی باید وارد قیامت شوید؟
«لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ » . (1)
برای وعدهگاه روزی معین گردآورده خواهند شد.
توصیه قرآن به انسانها این است که در محتوای سه کتاب اندیشه کنید: کتاب هستی، کتاب نفس، و کتاب آسمانی (قرآن). (2)بیندیشید تا بیشتر خدا را بشناسید و بیشتر با وجود مقدّس او آشنا شوید. ببینید او در این عالم چه کرده و آیا معقول است این عالم صاحبی نداشته باشد؟
خورشید دارای وزنی معین است که دانشمندان مقدار آن را تعیین کردهاند. در کتابی که محصول هزاران کتاب اسلامی و صدها کتاب علمی از دانشمندان غیر مسلمان است و نشانههایی از او نام دارد، مقدار حرارت سطح خارجی خورشید تعیین شده است. روزانه 350 هزار تن از وزن خورشید کم میشود که در یک سال 127 میلیون و 750 هزار تن میشود. با کم شدن وزن خورشید، حجمش نیز به همین نسبت کوچکتر میشود. از نظر علمی، هیچ شکی نیست که با کم شدن حجم خورشید نیروی جاذبهاش هم باید کم شود، زیرا بر اساس قانون نیوتن، جاذبه جسم بزرگ از جسم کوچک بیشتر است.
میدانیم که جاذبه خورشید سب باقی ماندن زمین و مریخ و عطارد و ... در مدارهایشان میشود. لذا، وقتی حجم و وزن خورشید کم شود، به طور طبیعی، جاذبهاش هم باید کم شود. زمین در محیط جاذبه خورشید قرار دارد و این نیروست که زمین را در فاصله معیّنی از خورشید نگه میدارد؛ گردش انتقالی زمین به گِرد خورشید نیز بر اثر تعادلی است که میان دو نیروی جاذبه خورشید و نیروی دافعه زمین وجود دارد. با
کاهش یافتن نیروی جاذبه خورشید، باید مدار زمین به دور خورشید تغییر کند و کمکم از محیط جاذبه خورشید خارج شود، ولی وضعیت گردش زمین هیچ تغییری نکرده است! پس چه شده که اصلاً نظام به هم نخورده است؟ دانشمندان شوروی در تحقیقات خود نشان دادهاند که نه وزن زمین کم شده و نه حجمش، ولی قوّه دافعه آن به نسبت کم شدن جاذبه خورشید کم شده است! و این اتفاقی است که از نظر علمی بسیار عجیب است. به راستی، تدبیر و اداره این جهان در دست کیست که اجازه نمیدهد چنین اتفاقاتی در عالم بیفتد؟
نویسنده کتاب در انتهای این بحث مینویسد:
آخر دانش غیر از حرفهای ماست. دانشمندان باید پاسخ این پرسش را بدهند و این راز بزرگ آفرینش را کشف کنند.
سپس، اضافه میکند که بر اساس آیات قرآن، دانشی بزرگ و دارای قدرتی بزرگ پدیدآورنده این نظام است. او ضامن حیات موجودات و نگهبان زمین است تا زمینیها بتوانند زندگی کنند؛ اوست که کاهشهای خورشید را میدانسته و جبران آن را در نظر داشته تا زمین به همان وضع باقی بماند، در صورتیکه خورشید وضع هزاران سال پیش خود را ندارد. به راستی، چه کسی مشغول کار است؟ نیوتن (1)میگوید: هرکسی بیاید به من بگوید مطابق قانون تو باید نظام به هم خورده باشد، میگویم نه، به هم نمیخورد و هزاران سال بعد هم به هم نمیخورد. بدین سبب که خدا حاکم بر این نظام است و با تدبیر خود آن را اداره میکند. وگرنه با کم شدن حجم خورشید باید این نظم به هم میخورد و سطح زمین از کیلومترها یخ پوشیده میشد.
«ونظم ما بینکم».
1) (1)) . سر ایزاک نیوتن (1642- 1727م) فیزیکدان، ریاضیدان و فیلسوف انگلیسی. متولد ولستروپ. او در دانشگاه کمبریج تحصیل کرد و در سال 1665م از این دانشگاه درجه لیسانس گرفت. نیوتن در سنین 23 و 24 سالگی قوانین اساسی مکانیک را تنظیم کرد و آنها را درباره اجرام سماوی به کار بست. ضمناً، قانون اصلی جاذبه را کشف و روش حساب جامعه و فاضله را ابداع کرد و اساس کشفیات مهم عدسیها را پیریزی نمود و بقیه عمر را در توضیح و تعمیم این کشفیات صرف کرد. نیوتن در 1669م به استادی دانشگاه کمبریج و در 1703م به ریاست انجمن سلطنتی آسیایی رسید. تالیف عمده و مهم نیوتن اصول طبیعی ریاضیات نام دارد که در 1687م انتشار یافت و در آن قوانین سهگانه حرکت تشریح شده است. رک: فرهنگ معین, ذیل مدخل نیوتن.
موضوع سوم موجود در قرآن این است که قرآن قوانینی را در اختیار بشر میگذارد که اگر همه آن قوانین و حقوق را یاد بگیرند و به کار ببندند، محال است در زندگی مشکلی پیدا کنند.
این روزها، عدهای سعی میکنند همه مشکلات کشور ما را به جنگ مربوط کنند. در صورتی که مربوط کردن تمامی مشکلات به جنگ یا استعمار بیانصافی است. مشکلات علل گوناگونی دارند که یکی از آنها نشناختن حق است. مردم حقوق یکدیگر را نمیشناسند و در عین جهل به حقوق یکدیگر با هم زندگی میکنند. برای همین، حقوق اصلی یکدیگر را پایمال میکنند و ناراحت هم نیستند. ناراحتی از آنجا شکل میگیرد که نسبت به آن حقّ پایمال شده در زندگی کمبودی احساس شود. این یکی از آن دست مشکلات است که به نوبه خود سبب ایجاد مشکلات بزرگتری میشود. فرض کنید میان پدر و مادر و فرزندان دعوایی در گرفته است. علت این امر چیست؟ مسلماً، خداوند پدر و مادر و بچهها را نیافریده و سفره برایشان پهن نکرده تا بخورند و قدرت پیدا کنند و با هم دعوا کنند. علت این است که آنها حقوق همدیگر را نمیشناسند. این همه چیز را به سمت خودش میکشد و دیگری به طرف خودش. در این میان، یکی ناراحت است که چرا همه چیز از آن دیگری است و دیگری ناراحت است که چرا همه چیز به دیگری رسیده است. برای همین، دائم از هم ناراحتند و دعوایشان میشود. علت دیگر آن است که آنها حقوق یکدیگر را میشناسند، ولی دین ندارند.
قرآن غیر از اینکه این حقوق را میشناساند، انسان را مؤمن به پروردگار قرار میدهد. مؤمن کسی است که دلش نمیخواهد حقی را پایمال کند، بلکه علاقه دارد حقّ خودش را نیز ایثار کند. علاقمند است که پیراهن شب عروسیاش را به فقیر بدهد و همان پیراهن کهنه خانه
پدرش را بپوشد. (1)نه کسی آن پیراهن را از او خواسته و نه به او پیشنهاد ایثار آن شده است، بلکه خودش علاقه دارد آن را ایثار کند.
قرآن همه مردم را به تمام حقوق، چه حقوق مربوط به دیگران و چه حقوق مربوط به خود آشنا میکند. انسان ضمن اندیشه در قرآن، به پروردگار وصل میشود و حقوق همه را مراعات میکند. در اینصورت، قسمت عمدهای از مشکلات مردم در سطح کشور حل میشود و کشمکشهای داخلی تمام میشود.
یادم هست یکبار در روزنامهای مقالهای از یک دکتر چاپ شده بود که خیلی جالب بود. (2)نویسنده مقاله نوشته بود: من در اروپا و آمریکا تحصیل کردم و سپس در تهران مطب باز کردم. تمام مدت، فکرم در پی در آوردن پول بود. این بود تا روزی برای خرید لوازم طبی به خیابانی از خیابانهای جنوب شهر رفتم. در خیابان ناصر خسرو، پیرمردی را با جعبهای پر از آینه دیدم که در گوشهای نشسته بود. یک تومان به او دادم و گفتم: دو ریالی میخواهم! گفت: لازم داری؟ گفتم: بله. او پنج دو ریالی نو به من داد و یک تومانم را هم برگرداند و گفت: این لازم نیست! گفتم: چرا؟ گفت: این دو ریالیها صلواتی است. پرسیدم: صلواتی دیگر چیست؟ گفت: صلواتی، یعنی این دو ریالیها را مجانی به تو میدهم. گفتم: تو مگر چقدر کاسبی میکنی که این دو ریالیها را مجانی میدهی؟ گفت: من همه منفعتم در بیشتر روزها صد تومان است. پنجاه تومان از این پول خرج خودم و زن و بچهام است و پنجاه تومان دیگر را برای رضای خدا دو ریالی میکنم و به هر کسی که کارش گیر باشد برای تلفن زدن میدهم؛ نصف برای ما و نصف برای مردم. حال هرکسی که میخواهد باشد.
1) (1)) . اشاره است به ایثار فاطمه زهرا، علیهاالسلام. شرح إحقاق الحق، آیت الله مرعشی، ج 10، ص 401: «أن النبی، صلیاللهعلیهوسلم، صنع لها قمیصا جدیدا لیلۀ عرسها وزفافها، وکان لها قمیص مرقوع، وإذا بسائل علی الباب، یقول: أطلب من بیت النبوۀ قمیصا خلقا، فأرادت أن تدفع إلیه القمیص المرقوع، فتذکرت قوله تعالی: «لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ » ، فدفعت له الجدید، فلما قرب الزفاف، نزل جبرئیل وقال: یا محمد، إن الله یقرؤک السلام، وأمرنی أن أسلم علی فاطمۀ، وقد أرسل لها معی هدیۀ من ثیاب الجنۀ من السندس الأخضر، فلما بلغها السلام، وألبسها القمیص الذی جاء به لفها رسول الله، صلیاللهعلیهوسلم، بالعباءۀ، ولفها جبرئیل بأجنحته، حتی لا یأخذ نور القمیص بالأبصار، فلما جلست بین النساء الکافرات ومع کل واحدۀ شمعۀ، ومع فاطمۀ رضی الله عنها سراج، رفع جبرئیل جناحه، ورفع العباءۀ، وإذا بالأنوار قد طبقت المشرق والمغرب، فلما وقع النور علی أبصار الکافرات، خرج الکفر من قلوبهن وأظهرن الشهادتین».
2) (2)) . عنوان مقاله این بود: «در آن قطعه از شهر ما چه میگذرد؟ سری هم به شهر ما بزنید». (مولف)
یک تومانی را در جیبم گذاشتم و یک اسکناس ده تومانی به جای دو ریالیهایش به او دادم. آرام گفت: نمیخواهم. صد تومانی درآوردم به او بدهم، خیلی آرام پرسید: هزار تومانی داری؟ گفتم: بله. گفت: اگر چند تا هزار تومانی هم بدهی، باز نمیگیرم. این دو ریالیها برای خداست.
از این حرف بهت زده شدم. نمیدانستم چه خبر است! به او گفتم: پیرمرد، بعد از چهل سال، تازه امروز معنا و مزه انسانیت را فهمیدم. کاری به من یاد بده تا من هم آدم شوم! پیرمرد گفت: چهکارهای؟ گفتم: دکتر. گفت: از شنبه تا چهارشنبه در مطبت از مریضها پول ویزیت بگیر، ولی پنج شنبهها، تابلوی کوچکی جلوی در اتاقت بزن و رویش بنویس «دکتر صلواتی» تا کاری برای خدا، قیامت و قبرت کرده باشی.
دکتر این کار را انجام داده بود و از آن روز پنجشنبهها از بیمارانش ویزیت نمیگرفت. نوشته بود: وقتی دکترهای دیگر فهمیدند، تلفن میزدند و میگفتند: مگر دیوانه شدهای؟ حالت خراب است؟ من هم میگفتم: آری! و بعد گوشی را میگذاشتم. خلاصه، هر کس حرفی میزد و یاوهای سر میداد و من هیچ نمیگفتم. آن پیرمرد مرا آدم کرده بود و میخواستم با خدا معامله کنم.
به یقین، این پیرمرد یا خودش اهل قرآن بوده یا با انسان خوبی برخورد داشته که اهل قرآن بوده است. او موج قرآن را به آن پیرمرد داده بود و پیرمرد هم این موج را با دو ریالیهایش پخش میکرد. این موج به فکر یک دکتر نیز راه برد و به مطب او رفت و حتماً از آن جا به جان بیماران بسیاری وارد شده است. این اهمیت تفکر در قرآن وبهرهبرداری از نور آن در زندگی است.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
قرآن مجید، برای اینکه بندگان خداوند بیشتر به وجود مقدّس حضرت حق ایمان و علاقه و محبت پیدا کنند و از این راه به سعادت دنیا و آخرت برسند، در نزدیک به هزار آیه، درباره اندیشه مطالبی را بیان میکند و از بندگانی که غافلند و خود را در مدار باعظمت اندیشه قرار نمیدهند، گلایههای سختی میکند.
قرآن دستور میدهد در آفرینش آسمانها و زمین فکر کنیم. لذا، از کسانی که اهل فکر هستند تقدیر میکند و از کسانی که در این زمینه حرکت فکری ندارند و اهل مطالعه نیستند، شکایتها دارد و معطل گذارنده عقل را سخت گناهکار میداند.
قرآن مردمی را که خودشان را در چارچوب امور جسمانی حبس کردهاند، انسانهای خوبی نمیداند. البته، تا جایی که امکان داشته باشد برای بیداری آنها تلاش میکند؛ اگرچه یک ساعت به مرگشان باقی مانده باشد. اما اگر خودشان نخواهند از این خواب سنگین دست
بردارند، در عالم بعد عذر آنان پذیرفته نخواهد شد. قرآن از این گروه چنین گلایه میکند:
«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ » . (1)
آیا در [خلوت] درون خود نیندیشیدهاند؟ [که] خدا آسمانها.و زمین و آن چه را میان آنهاست، جز به حق و راستی و برای مدتی معین نیافریده است؛ و همانا بسیاری از مردم به دیدار [قیامت و محاسبه اعمال به وسیله] پروردگارشان کافرند.
آیا برای یافتن حقیقت فکر نمیکنید؟ پس عقل در وجود شما برای چیست؟ شما، در شبانهروز، حاضر نیستید یک لحظه چشمانتان را ببندید و در تاریکی وارد شوید، زیرا از تاریکی زجر میکشید؛ حاضر نیستید گوشتان را یک شبانهروز ببندید تا چیزی نشنوید؛ حاضر نیستید خود را در اتاقی حبس کنید و بگویید در را از بیرون قفل کنند و بروند؛ حاضر نیستید آب و نان نخورید؛ پس چطور حاضر میشوید عقل، یعنی عالیترین عضو وجود خود را، یک عمر تعطیل کنید؟ از این رو، باید به اندازهای که سایر اعضا و جوارح خود را به کار میگیرید، این کارگاه با عظمت هستی را نیز، که قدرت انعکاس همه حقایق را در خود دارد، به کار بگیرید.
برای به کار گرفتن عقل، باید وقت از دست رفته خود را از بسیاری چیزها و بسیاری از افراد پس بگیریم؛ باید رابطهمان را با خیلی از اشخاص قطع کنیم؛ نباید خیلی جاها برویم؛ نباید سر بسیاری از چهارراهها بایستیم؛ نباید به خیلی از مغازهها برویم؛ و حداکثر هفتهای یک یا دو بار پای تلویزیون بنشینیم؛ چون اگر بخواهیم سفر فکری داشته
1) (1)) پینوشت . روم، 8.
باشیم و درباره آفرینش آگاهی به دست آوریم، باید بسیاری از کتابها را مطالعه کنیم که در رأس آنها قرآن قرار دارد.
در قرآن مجید، قریب به هفتصد آیه درباره آفرینش وجود دارد که هر کدامش هفتاد معنا دارد و هر معنایش هفتاد معنای دیگر. (1)این اعداد را در هم ضرب کنید تا معلوم شود از تامل در قرآن چه درهای باعظمتی از عالم به روی ما باز میشود.
ما برای رسیدن به بالاترین حقیقت عالم، که توحید است، باید کتابهای فراوانی بخوانیم و مطالعات گستردهای داشته باشیم؛ باید از مطالعات خود یادداشت برداریم و مطالبی را که از لابه لای قرآن و کتابها استخراج کردهایم برای دیگران تعریف کنیم تا در ذهنمان استوار گردد و پایدار بماند. زیرا:
«التفکر علی خمسۀ أوجه فکرۀ فی آیات اللَّه یتولد منه التوحید والیقین».
ما باید با شنیدن این جمله امیر المؤمنین، علیهالسلام، دلمان برای خودمان بسوزد که در بستر مرگ به امام حسن و امام حسین و دیگر فرزندانشان، علیهمالسلام، میفرمایند:
«والله الله فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم». (2)
یعنی عزیزانم مبادا وضعی پیش بیاید که دیگران از شما در عمل به قرآن جلو بیفتند.
خداوند در این آیه قرآن میفرماید:
«ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ » . (3)
آن گاه آهنگ آفرینش آسمان کرد، در حالی که به صورت دود بود، پس به آن و به زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. آن دو گفتند: فرمانبردار آمدیم.
اسرار این آیه را از زبان لاپلاس فرانسوی بشنویم که در عمیقترین مطالعات خود کار را به جایی رساند که رصدخانههایی درست کرد و
ستارگانی را با آن رصد کرد که فاصلهشان با زمین بیست میلیون سال نوری بود. (1)در آیات خدا، این موضوع به صورت جملهای خبری مطرح شده است و ما تنها آیهای را در صفحه کاغذی میبینیم، اما دیگران از پشت دستگاه رصد، واقعیت بیرونی آیه را در صفحه باعظمت آفرینش میبینند.
امامان ما بدون چشم باطن و با همین چشم ظاهر بر عالم مشرف بودند، پس سخن امیرالمؤمنین، علیهالسلام، خطاب به آنان نیست و ایشان ما را در آن سخن مخاطب قرار دادهاند. چرا باید دیگران در عمل به فرامین قرآن و معصومان از ما پیشی بگیرند؟ مگر ما نیروی فکر نداریم. چه کسی گفته نژاد ژرمن عقلش از همه بیشتر است؟ چه کسی گفته انگلیسیها قدرت عقلشان از همه ما قویتر است؟ چه کسی گفته عقل آمریکاییها عقل مافوق است؟ چه کسی گفته کسانی که در اروپا و در غرب زندگی میکنند، اندیشه قویتری دارند؟ مسلماً، ما و آنان در قدرت عقل تفاوتی نداریم، ضمن اینکه ما افزون بر نیروی عقل، قدرت ایمان هم داریم. منتهی مساله این است که سرمایههای ما هنوز در انبارهاست. آنها دو قرن است با سرمایه عقل خود کار میکنند و از اواخر قرن هفده، سرمایههای مختلف علم و عقل و مطالعه و کتاب را به کار گرفتهاند و با تمام وجود کار میکنند، ولی ما همچنان در جای خود ایستادهایم و نگاه میکنیم.
کشور ما هم در آن دوران کسی را داشت که میتوانست ما را با قافله علم همراه کند و در علم و صنعت به پیش ببرد. ما کسی مانند میرزا تقیخان امیرکبیر (2)را داشتیم، اما قماربازها و عرقخورهای دربار به کمک مهد علیا (3)، مادر ناصرالدین شاه (4)، که سر و سرّی با میرزا آقا خان نوری
1) (1)) . رک: خدا در طبیعت، فلاماریون. (مولف)
2) (2)) . یکی از خصوصیات مهم استاد انصاریان مطالعه و تحقیق فراوان در تاریخ اسلام و ایران است که میتواند الگویی مناسب برای سایر مبلغان گرامی باشد که به مطالعه این متون چندان توجهی ندارند. این بخش از پینوشتها به منظور آشنایی بیشتر مبلغان گرامی با چند تن از رجال مهم دوران سلطنت محمد شاه قاجار و فرزندش ناصرالدین شاه آماده شده است. بدیهی است ذکر همه حوادث تاریخی در این کتاب ممکن نیست و خوانندگان گرامی باید به کتب معتبر تاریخ در این باره مراجعه کنند. در این میان، زندگی امیرکبیر محل تامل و تاسف فراوان است. (ویراستار) امیرْکَبیر، محمدتقی فراهانی (1222- 1268ق/1807-1852م)، سیاستمدار و صدر اعظم عهد ناصرالدین شاه قاجار. وی در هزاوه در اطراف فراهان دیده به جهان گشود. پدرش کربلایی محمدقربان که از خانوادهای پیشهور در هزاوه بود، نخست به عنوان آشپز به خدمت میرزا عیسی قائممقام (د 1226ق/1811م) درآمد و سپس در دستگاه فرزند او میرزا ابوالقاسم قائم مقام ناظر آشپزخانه شد. وی تا هنگام قتل قائممقام (1251ق/ 1835م) نیز زنده بود. درباره تاریخ دقیق ولادت امیر اختلاف است، ولی سال 1222ق به نظر درستتر میرسد. بر این اساس میرزا تقیخان در هنگام مرگ بیش از 46 سال نداشته است. محمدتقی دوران کودکی را در خانواده قائممقام به خانهشاگردی سپری کرد و سپس مأمور محاسبه فیلخانه او شد. داستان معروف فرا گرفتن درس به هنگام خدمت به فرزندان قائممقام که به تواتر در منابع به آن اشاره شده، حاصل همان ایامی است که به خانهشاگردی مشغول بوده است. در این ایام، هوش و استعداد محمدتقی در نامهنگاری موجب اعجاب قائممقام شد و او را بر آن داشت تا از آن جوان در امور دبیری بهره جوید. به این ترتیب محمدتقی به تدریج با رجال سیاسی آن روزگار آشنا گردید و به زودی توانست حتی خود را به شاه بنمایاند. پس از چندی به سبب دقت و صحت در کار، گویا در 1249ق فرمان مستوفیگری یافت. پس از مدتی از خدمت قائم مقام مرخص شد و به جمع مستوفیان محمدخان زنگنه امیرنظام (د 1257ق/1841م) پیوست. گویا کنارهگیری وی از خدمت قائممقام به خواسته خود قائممقام بوده است. به هر حال، محمدتقی در کنار شخصیتی چون امیرنظام، با عنوان مستوفی نظام میتوانست به خوبی قابلیتهای خود را نشان دهد، به ویژه که عباس میرزا به امیرنظام توصیه کرده بود تا از وجود شخصی همچون میرزاتقی که «سررشته معاملات سنواتی» را دارد، بهره جوید. پس از قتل گریبایدوف، وزیر مختار روس (1244ق/1828م)، چون مقرر شد هیأتی به سرپرستی خسرو میرزا برای عذرخواهی از این واقعه راهی روسیه شود، میرزاتقی که بیش از 23 سال نداشت، در سلک همراهان امیرنظام قرار گرفت. وی پس از مراجعت از این سفر ملقب به «میرزا» و «خان» شد. میرزا محمدتقی خان یک بار دیگر نیز همراه امیرنظام به روسیه رفت و سرپرستی این هیأت را ناصرالدین میرزای ولیعهد برعهده داشت. امپراتور روسیه نسبت به میرزا محمدتقی عنایتی خاص نشان داد و هدیهای نیز برای او فرستاد. سفر دیگری که نقش سازندهای در شخصیت میرزامحمدتقی ایفا کرد، سفارت او به ارز روم در پی پدید آمدن بحران در روابط ایران و عثمانی و دعاوی ارضی دولت اخیر است که با هیأتی رهسپار آنجا شد. وی با رتبه سرتیپی در رأس 200 تن از رجال سیاسی - نظامی ایران رهسپار ارزروم شد. پس از ورود ایشان به ارزروم دولت عثمانی خواست مخارج هیأت را قبول کند، ولی میرزا تقیخان از پذیرش آن سرباز زد. مذاکرات ارزروم به طور متوالی و هر بار در منزل یکی از نمایندگان 4 کشور ایران، عثمانی، روس و انگلیس پی گرفته میشد. چون مذاکرات طولانی شد، میرزا تقیخان 170 تن از ملازمان خود را به ایران بازگرداند. سرانجام، مذاکرات به مرحله امضای یادداشت تفاهم و پیشنویس عهدنامه رسید و محمدشاه طی فرمانی به میرزا تقیخان اجازه داد تا در 8 مسأله مورد منازعه اقدام نماید و به این ترتیب معاهده ارزروم منعقد گردید. این اقامت نسبتاً طولانی به امیر این فرصت را داد تا از نزدیک با تحولات جامعه عثمانی پس از اصلاحات موسوم به «تنظیمات» که از شعبان 1255/اکتبر 1839 آغاز شده بود، آشنا گردد. پس از مرگ محمدشاه (6 شوال 1264ق/5 سپتامبر 1848م) شاه جدید - ناصرالدین میرزا که در آذربایجان بود - از میرزا تقیخان - که در آن زمان منصب وزارت نظام آذربایجان را داشت - خواست تا مقدمات ورود او به تهران را فراهم کند. میرزا تقیخان بدین منظور با اجازه شاه، مبلغی از بازرگانان تبریزی وام گرفت. اردوی ناصرالدین شاه در 19 شوال 1264 از تبریز به راه افتاد. وی در باسمنج، میرزا تقیخان را به امیرنظامی منصوب کرد و به این وسیله اعتماد خود را به او آشکار ساخت. امیرنظام در این سفر درایت بسیار نشان داد و اردوی شاهی را با نهایت نظم به تهران رسانید. پس از ورود شاه به تهران و جلوس بر تخت سلطنت، امیرنظام منصب صدارت یافت و لقب اتابک اعظم و امیرکبیر گرفت. امیر از پذیرش لقب صدراعظم امتناع کرد و به همان لقب امیرنظام بسنده کرد. وی در گام نخست به اجرای پارهای اصلاحات اساسی پرداخت و بسیاری از حکام و والیان را عزل و گروهی جدید را به حکومت و امارت منصوب کرد. در همین روزگار به سبب ازدواجش با عزتالدوله خواهر ناصرالدین شاه توانست از بدگوییهای درباریان آسوده شود و به علاوه بر حوادث و مسائل حرم نیز وقوف یابد. در این زمان، طرفداران باب به ترویج عقاید او و تحریک مردم برخاستند و دربعضی نقاط، سران ایشان آشکارا به معارضه با دولت پرداختند، تا آنجا که امیر به مقابله برخاست و باب را به امضای تکذیبنامه دعوی خویش واداشت؛ سپس به فتوای علما او را اعدام کردند. در بعد سیاست خارجی و روابط با نمایندگیهای دول بیگانه در ایران نیز فعالیتهای امیر بنیادی و متکی بر حفظ منافع ملی و حاکی از علم و اطلاع و تسلط او بر عرف بینالمللی است. اگرچه پیش از امیر نیز دولت ایران دارای وزیر امور خارجه بود، ولی در عهد او وزارت امور خارجه به عنوان نهادی مشخص بنیان نهاده شد و نخستین کارکنان آن را امیر خود انتخاب کرد و ساختمانی برای آن در نظر گرفت. وزارت امور خارجه از 1265 تا 1267ق در دست خود او بود و از این تاریخ، میرزا محمدعلی خان را به منصب «وزارت مهام دول خارجه» منصوب کرد. از کارهای امیر در این دوران، بازداشتن سفرای بیگانه از مداخله در امور داخلی ایران، اهتزاز پرچم ایران در کشورهای دیگر به طور دائم و گسیل داشتن نمایندگان دائمی سیاسی برای تأسیس سفارتخانه و نمایندگی به لندن، پترزبورگ، بمبئی، استانبول و تفلیس، به رغم مخالفت روسیه و تدوین دستور عمل برای مذاکرات با وزرای مختار دول بیگانه، اتخاذ روشی برای کسب اخبار و اطلاعات از سفارتهای بیگانه که باعث بیم و رعب مداخلهجویان خارجی شد، نظارت بر رفت و آمد بیگانگان و مرسوم کردن اخذ تذکره برای آنها را میتوان یاد کرد. وی همچنین به آموزش و تربیت مأموران ایرانی مقیم خارج از کشور عنایت خاص داشت و میکوشید آنها را از میان شایستهترین افراد انتخاب کند. امیر در سیاست خارجی از اصول خاصی پیروی میکرد و از سیاست موازنه منفی سود میبرد و با اعطای هرگونه امتیاز به بیگانگان مخالف بود و در عین حال از سیاست بهرهگیری از نیروی سوم و توسعه روابط متعادل با کشورهای جهان طرفداری میکرد. روابط با انگلستان: تحول در روابط ایران و انگلستان به روزگار امیر با ورود سرگرد شیل، که پس از دو سال مرخصی به ایران بازگشت، آغاز شد. شیل در بدو ورود از وزارت امیر اظهار خشنودی کرد، ولی مداخله آشکار و نهان سفارت انگلیس در امور ایران، امیر را به مقابله واداشت و بدینسبب نسبت به خواستهای سفارت بیتوجهی کرد و امور آن را معطل گذاشت. این برخورد موجب اعتراضات پیاپی سفارت و واکنش شیل شد. نخستین موضوع مورد مناقشه، تعریف حق و حدود حاکمیت ایران بر خلیج فارس بود. امیر همواره میکوشید سیطره ایران را بر نواحی جنوبی خلیج فارس تثبیت کند و برای این کار، برخی کارگزاران دولت در آن مناطق را تغییر داد. روابط با روسیه: عصر صدارت امیر صحنه برخورد دو دولت ایران و روسیه بر سر مسائل اقتصادی و مرزی بود. نخستین برخورد بر سر امتیاز شیلات ایران ایجاد شد. امیر بدون توجه به آنکه روسیه در عصر محمدشاه طی قراردادی آن را به اجاره گرفته است و به استناد آن به مداخله در امور شیلات ایران میپرداخت، آن را به بازرگانی ایرانی واگذاشت و دولت روسیه کاری از پیش نبرد. موضوع دیگر، مخالفت شدید امیر با محافظت انبار تجارتخانه روسیه در استراباد توسط نیروی نظامی روس، و نیز ایجاد بیمارستانی توسط روسها در سواحل شمالی ایران بود. این انبار پس از تجدید ساختمان رسماً به دولت روسیه به اجاره داده شد. دولت روس در هر دو مورد به اعتراض برخاست، ولی امیر، صدراعظم روسیه را قانع کرد که این کارها به سود هیچ یک از دو دولت نیست. افزون بر اینها، مسائل دیگری نیز روابط ایران و روسیه را در این دوره به تیرگی میکشانید روابط با فرانسه: زمینه روابط ایران با فرانسه در دوره صدارت امیر، به تلاش برای اجرای معاهده محرمانه 1263ق/1847م در عصر محمدشاه بازمیگردد که طی آن به اتباع فرانسه اجازه داده شده بود که در ایران به تجارت بپردازند، ولی اجرای معاهده مذکور به دلایلی از جمله ایجاد موانع از سوی دولتهای روس و انگلیس به تعویق افتاده بود. در این وقت کنت دو سارتیژ نماینده سیاسی فرانسه به تکاپو افتاد، اما اقدامات نسنجیده او و اعلام جمهوریت در فرانسه و مسأله اتباع مسیحی کاتولیک در ایران، امیر را در وضع نامطلوبی قرار داد و مکاتبات به جایی نرسید، تا سرانجام کنت که مواضعش در این باره مبهم و متناقض مینمود، به رغم خواست امیر، ایران را ترک کرد و روابط سیاسی دو کشور قطع شد. روابط با دول دیگر: فکر ایجاد روابط سیاسی با آمریکا از مدتها قبل از صدارت امیر، کم و بیش وجود داشت، اما امیر آن را تحقق بخشید تا معادله قدرت را در خلیج فارس، که به سود انگلستان بود، بر هم زند. بدین مناسبت در ذیحجۀ 1267/ اکتبر 1851 میان دو کشور عهدنامه دوستی و کشتیرانی در آبهای طرفین منعقد شد و مقرر گردید که دولت آمریکا در تهران، تبریز و بوشهر کنسولگری تأسیس کند. سنای امریکا نیز این قرارداد را به «معاهدات کاملۀ الوداد» تبدیل و تصویب کرد و آمادگی خود را برای مبادله عهدنامه به دولت ایران اعلام داشت، ولی در این میان امیرکبیر معزول شد و جانشینان او تمایلی به این کار نشان ندادند. امریکاییان معتقد بودند که انگلستان مانع اصلی برای برقراری روابط میان دو دولت است. علاوه بر امریکا، امیر کوشید با پروس، اتریش و بلژیک نیز رابطه برقرار سازد. ولی انگلیسیان که به ویژه حضور اتریش را با منافع خود ناسازگار میدید، در راه ایجاد رابطه سیاسی ایران با آن کشور مانعتراشی میکرد. درباره فکر رابطه با بلژیک اطلاعات موجود منحصر است به قراردادی میان دو کشور که وزیر مختار فرانسه از آن یاد کرده است. اصلاحات و اقدامات امیر: امیر اصلاحات داخلی را با امور نظامی که ضامن حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشور بود و او خود در امر نظام تجربهای طولانی داشت، آغاز کرد. او نخست صندوقی برای تأمین مواجب و نیازهای مالی نظامیان ایجاد کرد تا نظامیگری به صورت شغلی مستقل درآید. سپس به تدوین قانون سربازگیری و طبقهبندی رستهها و درجات و تجدید سازمان نظامی پرداخت و اخذ «سیورسات» از رعیت را ممنوع کرد. این قوانین تحت عنوان «نظام ناصری» تدوین و طبع شد. او همچنین به تأسیس کارخانههایی برای ساخت ملزومات نظامی و تسلیحات ساده، و متحدالشکل گردانیدن لباس نظامیان دست زد. در زمینه اقتصادی، امیر طرفدار گسترش تجارت و کشاورزی، و در عین حال توسعه صنایع ملی بود. بدین سبب به ساخت و توسعه بازارهای تهران و تبریز - سرای امیر- و گسترش شبکه راهها همت گماشت. از دیگر اصلاحات امیر که ارتباط مستقیم با تجارت دارد، ایجاد امنیت در راهها و نظارت بر عبور و مرور و صدور تذکره عبور، ایجاد قراولخانه و چاپارخانه در حدود شهرها، مساحی و نقشهبرداری تهران و دیگر مناطق و راههای کشور را باید ذکر کرد. امیر همچنین معادن را تا 5 سال از مالیات معاف کرد و برای امور معادن مسئولی برگزید. وی با علاقه تمام به حمایت از صاحبان حرفه و تولید کنندگان پرداخت. گروهی را برای فراگیری صنایع به روسیه و عثمانی فرستاد و برای خرید ماشین آلات صنعتی از اتریش اقداماتی انجام داد و کارخانجات محدودی در کشور دایر کرد. در زمینه مالیه نیز امیر دست به اصلاحاتی بنیادی زد. در پرداخت بدهیهای عقب افتاده تدبیری اندیشید و اسناد و حوالههای دولتی را اعتبار داد. منافع اخذ مالیات و ورود آن به خزانه دولت را سامان بخشید و در عین حال مالیاتهای اجحاف آمیز بر طبقات ضعیف را ملغی ساخت. از سوءاستفاده منشیان و مستوفیان جلوگیری کرد و دستور داد تا کتابهایی مشتمل بر قوانین گردآوری مالیات و شرح وظایف مأموران مالیاتی، مبتنی بر مقررات مالی فرانسه تدوین کنند و با این تنظیمات مالیاتهای عقب افتاده را از اشخاص متنفذ وصول کرد. وی همچنین مستمری درباریان را کاهش داد و از این طریق به اجرای برخی طرحهای عمرانی توفیق یافت و همین امر از عوامل دشمنی و توطئه برضد او شد. در مسائل فرهنگی، برجستهترین کار امیر، زمینهسازی تأسیس دارالفنون برای تربیت علمی و فنی جوانان براساس اصول و علوم جدید اروپایی بود. اگرچه افتتاح رسمی مدرسه 13 روز پس از مرگ امیر اتفاق افتاد. انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه نیز از دیگر اصلاحات فرهنگی امیر به شمار میرود. شیل معتقد است که سر مقالههای این روزنامه به قلم خود امیر بوده است. از دیگر اصلاحات فرهنگی و اجتماعی امیر، دستور ترجمه کتب اروپایی، ایجاد چاپخانه، تدوین قانوننامهای برای پزشکان و امتحان از آنها، ترویج آبلهکوبی و بنیان نخستین بیمارستان دولتی را میتوان نام برد. ایجاد امنیت، دیوانخانه و دارالشرع برای استقرار عدالت از دیگر امور مورد توجه خاص امیر بود. او برای آگاهی از رفتار حاکمان شهرها، کسانی را مخفیانه برمیگماشت و با گزارش آنها به توبیخ یا تشویق حاکمان میپرداخت. با آنکه امیر در اوایل کار کوشید خود به داوری در امور مهم بپردازد، ولی سپس شیخ عبدالحسین تهرانی را به ریاست محکمه شرع به عنوان عالیترین مرجع قضا منصوب کرد. دعاوی حقوقی پس از طرح در دیوانخانه به محکمه شرع میرفت و احکام صادره برای اجرا به دیوانخانه ارجاع میشد و در واقع تلفیق شایان توجهی میان قوانین عرفی و شرعی به عمل میآمد. امیر بر آزادی دینی اقلیتها تأکید میکرد و به امور قضایی آنان نیز در همین دیوانخانه رسیدگی میشد. فرجام کار: سرعت سیر حوادث از روزی که شاه طی فرمانی تمام امور را در کف امیر نهاد تا آنگاه که فرمان عزلش را صادر کرد، چنان است که محققان را غالباً دچار نوعی حیرت میکند. بیگمان عزل او امری ناگهانی نبود و از مدتها پیش تحرکاتی برای تحدید قدرت و اختیارات امیر به ظهور میرسید. به علاوه، از برخی نامههای امیر به شاه نیز برمیآید که خود وی به سبب بعضی رفتارهای شاه از عاقبت خویش اندیشناک بوده است. به هر حال، فرمان عزل امیر از صدارت و ابقای وی در امور نظام به خط و انشای میرزا سعید مؤتمن الملک تهیه شد و در پنجشنبه 19 محرم 1268 توسط مهدعلیا به اطلاع او رسید و سپس آجودانباشی فرمان را رسماً به او ابلاغ کرد، اما اندکی بعد به خدمت نظام او نیز خاتمه داده شد. به هر حال، پس از عزل امیر از صدارت و وزارت نظام، آقاخان نوری آشکارا به مخالفت و دگرگون کردن کارهای امیر برخاست؛ به شکلی که امیر برآشفت و از شاه اجازه ملاقات خواست، اما شاه سخنان امیر را نپذیرفت و او را مورد عتاب قرار داد. پس از این، حکم تبعید امیر به کاشان، نخست با عنوان حکومت آن شهر، صادر شد و زیر نظر نظامیان به آنجا رفت. اندکی بعد شاه حکم قتل او را نیز امضا کرد و علیخان فراشباشی مأمور آن کار گردید. وی در بامداد 18 ربیع الاول 1268 وارد فین کاشان شد و به حمامی که امیر در آنجا مشغول استحمام بود رفت و حکم را خواند. به درخواست امیر رگ دستش را گشودند و سپس، به سبب تعجیلی که داشتند، او را خفه کردند و برخی اشیاء شخصی او را به غنیمت بردند. شیخ عبدالحسین تهرانی، مشهور به شیخ العراقین، وصی امیر، مدرسه و مسجدی در تهران از ماترک امیر پس از قتل او ساخت که بعدها به نام خود او معروف شد. همو بخش مهمی از میراث امیر را صرف توسعه و بازسازی بقعههای عتبات عالیات و سامرا و طلاپوش کردن آستانه امامان عسکری (ع) کرد. گویا امیر وصیت کرده بود که از ماترکش بیمارستانی نیز در تهران دایر کنند. پیکر امیر را نخست در گورستان «پشت مشهد» کاشان دفن کردند، ولی چندی بعد همسرش عزتالدوله آن را به کربلا انتقال داد و در محدوده رواق شرقی حرم امام حسین (ع) معروف به پایینپا به خاک سپرده شد. رک: دائرۀ المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل امیر کبیر. با تلخیص فراوان.
3) (3)) . مهد علیا (ترکیب وصفی، اسم مرکب ). لقبی که به مادر بزرگان و شاهان میدادند واز آن جمله است لقب خیرالنساءبیگم دختر میرعبدالله خان مرعشی حاکم مازندران (مادرشاه عباس صفوی) و لقب مادر ناصرالدین شاه قاجار (و. 1220- ف. 6 ربیع الثانی 1290ق). مقبره این زن در محل فعلی دفتر مدیریت حرم مطهر حضرت معصومه (س) است. رک: لغتنامه دهخدا و فرهنگ فارسی معین، ذیل مدخل مهد علیا. با تلخیص.
4) (4)) . ناصر الدین شاه پسر محمد شاه بن عباس میرزا بن فتحعلی شاه قاجار. چهارمین سلاطین قاجاریه است . وی در ششم ماه صفر سال 1247ق متولد و به سال 1313 پس از 49 سال سلطنت کشته شد. به سال 1264ق که محمدشاه قاجار به علت نقرس درگذشت، ناصرالدین میرزا فرزند و ولیعهد وی در تبریز بود و بیش از هفده سال نداشت. مقارن مرگ محمدشاه در اکثر بلاد ایران فتنهها برخاسته بود. مردم کرمانشاه بر محبعلی خان حکمران خود شوریدند و اهالی شیراز بر نظام الدوله یاغی شدند. در بروجرد اوضاع آرام نبود و حسین خان سالار در خراسان کوس یاغیگری مینواخت و سیف الملوک میرزا، پسر ظل السلطان، نیز در تهران به دعوی سلطنت برخاسته بود، در همچو اوضاع آشفتهای مهد علیا مادر ولیعهد با مساعدت علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه و میرزا آقاخان وزیر لشکر زمام حکومت را در دست گرفت و به انتظار ورود پادشاه جدید به پایتخت نشست. ناصرالدین میرزا با شنیدن خبر مرگ پدر از تبریز حرکت کرد و با راهنماییها و مساعدتهای میرزا تقی خان وزیر نظام به تهران وارد شد و روز بعد تاج شاهی بر سر نهاد [23 ذیقعده 1264] و میرزا تقی خان وزیر نظام را قبل از ورود به تهران به امیر نظام ملقب کرد و سپس که به تهران وارد شد و بر تخت شاهی جلوس کرد او را اتابک اعظم خواند و مقام صدارت عظمی بدو محول داشت. اتابک اعظم که بعدا به نام امیرکبیر معروف شد یکی از وزیران پر اثر و نامدار ایران است و به دوران کوتاه مدت صدارت خویش در فرونشاندن آشوبها و استوار کردن پایههای تخت سلطنت ناصرالدین شاه کوششها کرد و آشوب خراسان را به سال 1266 به دست سلطان مراد میرزا حسام السلطنه با کشتن حسن خان سالار و فرزندش و برادرش فرو نشاند. از وقایع دوران سلطنت ناصرالدین شاه گذشته از فتنه سالار در خراسان، یکی هم بسط دعوت سیدعلی محمدباب و پیدایش مذهب بابی است که مقداری از نیروی دولت و فکر شاه متوجه فرونشاندن آشوبهایی که بابیان در نقاط مختلف کشور برپا می کردند شد. از اتفاقات نامطلوب عهد این پادشاه قتل امیرکبیر است که به اجماع مورخان بدترین اعمال ناصرالدین شاه و اشتباهی غیرقابل جبران بود. میرزاتقی خان امیرکبیر در مدت سه سال و دو ماه و کسری صدارت در شئون مختلف کشور شروع به اصلاحاتی کرد اما ساعیان و حسودان شاه را نسبت بدو بدبین و از قدرت روزافزونش هراسان کردند تا سرانجام در روز بیست و پنجم محرم سال 1268 فرمان عزل او را صادر و به جای وی میرزا آقاخان اعتمادالدوله نوری را به صدارت انتخاب و امیرکبیر را به فین کاشان تبعید کرد و سرانجام فرمان به قتل او داد و یکماه و بیست و سه روز بعد از عزل وی به تاریخ هیجدهم ربیع الاول سال 1268 به فرمان شاه به حیات وی پایان داده شد. او در 66 سالگی در روز 17 ذیقعده سال 1313ق در بارگاه حضرت عبدالعظیم به ضرب تپانجه میرزا رضا کرمانی به قتل رسید و در همانجا به خاک سپرده شد. رک: لغتنامه دهخدا و فرهنگ فارسی معین، ذیل مدخل ناصرالدین شاه. با تلخیص فراوان.
داشت، اجازه این کار را ندادند. میرزا آقاخان (1)که از سفارت انگلستان توصیهنامه داشت، شش سال در انتظار نخست وزیر شدن بود. پیش از او هم میرزا آقاسی ایروانی (2)چهارده سال صدراعظم این کشور بود، لذا با وجود دویست سال حکومت قاجاریه بر ایران هیچ پیشرفتی حاصل نشد. در این مدت طولانی، تنها در زمان صدارت میرزا تقیخان، که سه سال بیشتر طول نکشید، کشور رو به ترقی حرکت میکرد.
صنعت ایران در همان سه سال رشد کرد و مدرسه دارالفنون ساخته شد. اما این خونِ گرم الهی باید در حمام فین کاشان ریخته میشد تا سند ذلّت یک کشور را شاهی شرابخوار و مادر دسیسهبازش امضا کنند. سفیر انگلستان در این باره مینویسد:
اگر آن روز انگلیسیها برای کشتن امیرکبیر دست به کار نشده بودند، امروز ایران از ژاپن هم جلوتر بود.
اکنون هم برای شروع این حرکت دیر نیست، بلکه اول کار است. البته، به شرط اینکه بخواهیم و در این راه تلاش کنیم. امروز، جوان کشور ما دیپلم میگیرد و آن را کنار میگذارد و میگوید حوصله درس خواندن ندارم! دانشگاه میرود، اما در کلاس زبان انگلیسی شرکت نمیکند! این در حالی است که شخصی آلمانی که در آلمان متولد شده و پدر و مادر آلمانی هم دارد، استاد زبان و ادبیات فارسی است؛ ژیلبرت لازار زبان شناسی فرانسوی است که دستور زبان فارسی را نوشته و در ایران هم چاپ شده است؛ رینولد نیکلسن مولوی شناس انگلیسی است که در چهار جلد قَطور، مشکلات ادبی، عرفانی، اخلاقی، قرآنی و... این کتاب را تجزیه و تحلیل کرده و هم اکنون جزو یکی از مدارک مهمّ شرح مثنوی در دنیاست!؟
1) (1)) . آقاخانِ نوری، میرزا نصرالله فرزند اسداللهخان (1222-1281ق/1807-1865م)، سیاستمدار دوره قاجاری و صدراعظم ناصرالدینشاه. پدرش در لشکرکشیهای آقامحمدخان به مازندران خدمات بسیاری از خود نشان داد و از اینرو به سمت نخستین «لشکرنویس» اردوی قاجار برگزیده شد. وی مقام یاد شده را زیر عنوان «وزارت لشکر» تا 1242ق/1826م برعهده داشت. میرزاآقاخان 20 سال داشت که در دستگاه اللهیارخان آصفُالدوله مقدمات امور دیوانی را آموخته بود. در 1242ق/1826م در دربار فتحعلیشاه (سلطنت 1212-1250ق/1797-1834م) به سمت «لشکرنویس» برگزیده شد. پس از چندی به علت داشتن هوش و چربزبانی و موقعشناسی، ارتقای مقام یافت و به پایگاه «لشکرنویس باشی» گسترش داد و از شخصیتهای دیوانی و نظامی دوره محمدشاه (سلطنت 1250-1264ق/1834-1848م) گردید. با اینکه رابطه خوبی با شاه داشت و در نبرد هرات، در کار توپریزی و دیگر کارهای نظامی خدماتی انجام داد، اما حاجمیرزاآقاسی (د 1265ق/1849م) صدراعظم وقت با او ناسازگار بود به حدی که هر دو طرف و هوادارانشان در نزد شاه به زیان یکدیگر سعایت میکردند. لیکن میرزاآقاخان با داشتن روابطی با ملکجهان خانم مهد علیا (1220-1290ق/1805-1873م)، زن محمدشاه و مادر ناصرالدینشاه (1247-1313ق/1831-1895م)، پشتوانهای برای خود فراهم آورده بود که در بازیهای سیاسی آسودهدل باشد و کارش به جاهای خطرناک نکشد. وی که به نیروی سیاسی امپراتوری بریتانیا در آن زمان واقف بود، همانند بسیاری از سیاستگران آن عهد، رمز پیشرفت سیاسی خود را در وابستگی به آن تشخیص داد. در 1261ق/1845م برای حاجمیرزاآقاسی خبر آوردند که میرزا آقاخان شبها با لباس مبدل به سفارت انگلیس رفتوآمد دارد. وی که مترصد فرصت بود و نمیخواست رابطه آقاخان با مهد علیا نیز آشکار گردد، همین مسأله را بهانه کرد و دستور داد تا آقاخان را دستگیر کردند و به خانه محل اقامت صدراعظم آوردند. فردای آن شب در برابر چشم «امنا و ارکان دولت» به جرم داشتن رابطه با خارجیان، او را چوب زدند و پس از گرفتن 10.000 تومان جریمه، از مقام وزارت لشکری برکنار ساختند و همراه برادرش میرزا فضلاللهخان به کاشان تبعید کردند. میرزا آقاخان تا پایان زندگی محمدشاه که همزمان با صدارت حاجمیرزاآقاسی بود، در کاشان به سر برد. این در واقع دوره اول زندگی او به شمار میرود. وی پس از درگذشت محمدشاه، به دستیاری مهدعلیا خود را به تهران رساند و آماده صدارت گردید. میرزاتقیخان امیرکبیر (مق- 1268ق/1852م) که همراه ناصرالدین شاه با سِمَت صدارت از تبریز به پایتخت آمده بود و با هویت سیاسی میرزاآقاخان آشنایی داشت، به دلیل ورود بیاجازه او به تهران، از وی بازخواست کرد و فرمان داد به کاشان باز گردد. میرزاآقاخان به سفارت انگلیس در قلهک پناهنده شد و سفارت هر اندازه وساطت کرد تا میرزاآقاخان به کاشان بازنگردد، کاری از پیش نبرد. سرانجام وزیر مختار انگلیس گفت که میرزا برگ تابعیت انگلیس را دارد و باید مانند اتباع دیگر این کشور، در خانه خود با امنیت لازم زندگی کند. امیرکبیر سرانجام شاید برای پیشگیری از تحریکات درباریان، بهویژه مهد علیا، همچنین زیر نظر داشتن میرزاآقاخان، این اشتباه را مرتکب شد که او را با عنوان وزیر لشکر و لقب اعتمادالدوله به معاونت خود برگزیند. پس از اینکه اصلاحات امیرکبیر، نیروهای سیاسی بیگانه حاضر در عرصه سیاست ایران را رنجاند، میرزاآقاخان با جدیت بیشتر آماده صدارت ایران شد. امیرکبیر را پس از 3 سال و چند ماه از صدارت برداشتند و زمینه قتل او را فراهم آوردند. در این هنگام میرزاآقاخان به ظاهر از تابعیت انگلستان بیرون آمد و به یاری درباریان و بیگانگان فرمانروا بر دربار، انجام دو خواسته دیرینش را به شاه جوان قبولاند: سر به نیست کردن محمدتقیخان امیرکبیر، و برآمدن خود به مقام صدارت عظمای ایران و کسب عنوان «شخص اول مملکت». گذشته از این خواستهها که برآورده شد، پسرش کاظم نظامالملک نیز شخص دوم گردید. آقاخان در این منصب به تقلید از عثمانیان، دارای لقب جدید آلْتِسْ (اشرف امجد) گردید و به گرفتن انواع نشانها و حمایلها و تمثالها و دیگر اشیای گرانبهای مرصع و مکلل به الماس و مروارید و جز آن ها مفتخر گردید که بیشتر آنها در بزمهای خوشگذرانی شبانه در داودیه تهران که آقاخان خود فراهم آورنده آن بود، به او داده میشد. میرزاآقاخان هفت سال (1268-1275ق/1851-1858م) به نیروی درباریان و قدرتهای خارجی فرمانروا بر ایشان، بر ایران حکومت کرد و با دور کردن شخصیتهایی چون میرزایوسف مستوفیالممالک و سردار کل عزیزخان از مرکز و به کار گماردن شاهزادگان آزمند و تقسیم کردن مشاغل سیاسی و حکومتی کشور میان خویشان و دوستان و اهالی زادگاه خود، مقدمات درهمریزی استقلال کشور و وابستگی آن را فراهم ساخت. در آن روزگار سیاست انگلیس در مسیر تجزیه ایران و ایجاد دولتهای کوچک در منطقۀ میان این کشور و هند برای حفظ منافع خود بود. میرزاآقاخان که افزون بر صدارت عظمی، سمت وزیر لشکری را نیز برعهده داشت، در سال دوم صدارت خویش انجام توطئهای را آغاز نهاد که در نهایت، ضربتی بزرگ بر پیکر استقلال و تمامیت ارضی ایران فرود آورد و آن جدا کردن افغانستان از ایران و از دست دادن شهر مهم و تاریخی هرات بود. کار چنین آغاز شد که آقاخان در 15 ربیعالثانی 1269ق/25 فوریه 1853م به صورت «ابتدا به ساکن» نامهای خطاب به نایب سرهنگ جاستین شیل وزیر مختار پادشاهی انگلیس نوشت و تعهد سپرد که ایران به هرات لشکرکشی نکند. به دنبال آن، با زمینهچینی خود آقاخان نوری، در اواخر 1271ق/1855م ایران به هرات لشکر کشید و در 1273ق/1856م این شهر را پس گرفت، اما در همان سال، عمال دولت انگلیس، به موازات کار آقاخان، علاوه بر تحریک امام مسقط که دستنشانده ایران بود، با ایجاد اغتشاش در بندرعباس و برانگیختن ترکمانان بخارا در حمله به مشهد، وضعی پیش آوردند که خروج خود را مشروط به این سازند که ارتش ایران از هرات بیرون آید. نقشه کامل جزئیات کار را میرزاآقاخان نوری با عمال دولت انگلیس طرح کرده بود و زیر نظر او بود که آن ضربتهای پیاپی بر یکپارچگی و استقلال ایران فرود آمد. آقاخان، مهرعلیخان شجاعالملک، برادرزاده خود را ظاهراً برای جلوگیری از حملۀ انگلیس به بوشهر فرستاد. سپس فرخخان امینالملک غفاری را که یکی از وابستگان وی و در مقام صندوقدار شاه بود، برای مصالحه به اروپا فرستاد. وی با میانجیگری ناپلئون سوم، قرارداد زیانمندی مانند قرارداد ترکمنچای که به «عهدنامه پاریس» معروف است، در یک مقدمه و 15 فصل، در مقام «سفیرکبیر دولت علیه ایران» با همتای انگلیسی خود، هنری ریچارد چارلزکولی «سفیر فوقالعاده ملکه انگلستان در دربار اعلیحضرت امپراتوری فرانسه» به تاریخ 8 رجب 1273ق/4 مارس 1857م امضا کرد. نماینده آقاخان متعهد شد که ظرف سه ماه پس از مبادله تصدیق نامههای پیمان حاضر «از خاک و شهر هرات و تمام نقاط افغانستان، عساکر و مأمورین ایران را که فعلاً در آنجا هستند، بیرون آورند». از جمله مواد پیمان مذکور این بود که «اعلیحضرت پادشاه ایران قبول میفرمایند که از هر نوع ادعای سلطنت به شهر و خاک هرات و ممالک افغانستان صرفنظر نموده و به هیچوجه از رؤسای هرات و ممالک افغانستان هیچگونه علامت اطاعت از قبیل سکه و خطبه یا باج مطالبه ننمایند و نیز متعهد میشوند که مِنْبَعد از هرگونه مداخله در امورات داخله افغانستان احتراز کنند و قول میدهند که هرات و تمام افغانستان را مستقل شناخته و هرگز درصدد اخلال در استقلال این ولایت برنیایند». در این پیمان یکجانبه، انگلستان میان ایران و افغانستان حَکَم و (به گونهای ظریف) قیّم دعاوی ایشان شناخته شد. میرزاآقاخان در دورهای که اروپا سرگرم جنگهای کریمه بود و دو رقیب دخالتگر در کارهای ایران، یعنی روس و انگلیس، نگران زد و خوردهای خود بودند و جنبش ضداستعماری در هندوستان گسترش یافته بود و ایران در موقعیتی قرار داشت که میتوانست برای تضمین استقلال خود اقدامات اساسی انجام دهد، خدمات ارزندهای به انگلیس کرد. وی یک سال و نیم پس از انعقاد قرارداد پاریس، در 20 محرم 1275ق/30 اوت 1858م از مقام خود برکنار شد و ناصرالدینشاه به روشنی در دستخط خود به «خبطها و خطاهای» و اشاره کرد. در برکناری میرزاآقاخان، علاوه بر تأثیر افراد و قدرتهای داخلی و شخصیتهای مملکتی چون مستوفیالممالک و سردار کل در روشن کردن افکار شاه، از کوشش روسها که به علت سرسپردگی آقاخان به انگلیسیها نسبت به او عداوت میورزیدند، نیز میتوان یاد کرد. پس از عزل میرزاآقاخان، بستگان او (به استثنای میرزامحمدصادق قائممقام برادرزاده وی و میرزامحمدمهدی پسرعمویش که ظاهراً در کارهای خلاف صدراعظم معزول دخالت نداشتند)، از مشاغل دولتی برکنار شدند. به گفته خورموجی، زمانی که مستوفیان عظام به «محاسبات ظاهری ممالک محروسه» رسیدگی کردند، علاوه بر «راتیه استمراری و تعارفات و هدایا و پیشکش و ارتشا مأخوذیِ» وی و نیز مقرری پسرش میرزاکاظمخان، «سالی 18.000 تومان به قلم درآمد» که به دستور شاه به اندازه یک سال آن مطالبه شد. میرزاآقاخان در ابتدا به آدران کرج و سپس به یزد تبعید گردید و از آنجا پس از دو سال نامهنگاری به شاه، به اصفهان منتقل شد. سرانجام او را به کاشان و از آنجا به قم آوردند. وی پس از 6 سال و 10 ماه تبعید و آوارگی در 12 شوال 1281ق/10 مارس 1865م در آن شهر درگذشت. جنازه او را با اجازه شاه قاجار به عتبات عالیات بردند و در کربلا به خاک سپردند. گویا به هنگام توسیع خیابانهای این شهر مقدس، قبر وی به کلی نابود گشته است. فرزند بزرگ میرزاآقاخان، کاظم که در زمان صدارت پدرش شخص دوم مملکت و وزیر لشکر بود، پس از مرگ پدر، دوباره وارد دیوان قاجار شد و مدتی در مقام وزارت عدلیه و وزارت لشکر، انجام وظیفه کرد و به حکومت فارس و تهران نیز رسید. پسر دوم، حسینعلیخان صدرالسلطنه، نخستین سفیر ایران در ایالات متحده آمریکا گشت که بعدها به وزارت فواید عامه نیز ارتقاء یافت. دائرۀ المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل آقاخان نوری. با تلخیص.
2) (2)) . میرزا آقاسی، حاجیمیرزاعباس، پسر میرزامسلم (1198-1265ق/1784-1849م) از طایفه بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران (1251-1264ق/1835-1848م) در روزگار محمدشاه قاجار (1250-1264ق/1834-1848م). میرزاعباس در ایروان زاده شد و دوران کودکی و نوجوانی را نزد پدر خود که از علمای ایروان بود سپری کرد. از چگونگی احوال او در این دوره آگاهی چندانی در دست نیست. میرزاعباس در 14 سالگی همراه پدر به عتبات رفت و در زمره شاگردان ملاعبدالصمد همدانی ملقب به فخرالدینه، دانشمند و صوفی نامدار آن روزگار درآمد و به آموختن فقه و اصول و بخشی از حکمت و علوم غریبه و نیز نجات و ریاپیات و طی مراحل سلوک پرداخت و به حلقه مریدان خاص او پیوست و تا یورش وهّابیان به کربلا (1216ق/1801م) که ملاعبدالصمد کشته شد، در آن دیار مقیم بود، سپس خانواده استاد و مرشد خویش را به همدان آورد و خود در جامه درویشان به آذربایجان رفت. مدتی بعد (1225ق/1810م)، به مکه رفت و سپس به تبریز وارد شد و به خدمت میرزابزرگ قائممقام اول وزیر عباسمیرزا نایبالسلطنه راه یافت و به تعلیم میرزاموسی پسر قائممقام پرداخت. زندگی او از آن وقت که از عتبات به ایران بازگشت تا آن گاه که به مکه رفت، به درستی دانسته نیست. هدایت معتقد است که او در این روزگار مشغول تحصیل دانش بوده است. برخی معتقدند که پس از بازگشت از عتبات به خدمت میرزابزرگ راه یافت و مدتی پس از آن به مکه رفت. او توسط میرزابزرگ با دربار نایبالسلطنه ارتباط یافت؛ به تعلیم فرزندش محمدمیرزا (محمدشاه غازی) مشغول شد و به تلقین مشرب صوفیانه خود به او پرداخت. دم گرم او در محمدمیرزا گرفت و پیوند مراد و مریدی میان انان پدید آمد که تا پایان زندگی محمدشاه پابرجا بود. پیوند نزدیکی که از این راه میان «حاجی» (که معاصرانش او را چنین یاد میکردند) و محمدمیرزا برقرار شد، نخستین و مهمترین علت وزارت آقاسی است. نکتهای دیگر که تقریباً همه مورخان از آن یاد کردهاند، آن است که حاجی به محمدمیرزا خبر داد که در آینده به سلطنت خواهد رسید. این معنی در آن وقت که عباسمیرزا زنده بود و پسران بسیار داشت، شگفت مینمود. به همین دلیل برخی معتقدند که وی به همه پسران عباسمیرزا چنین وعدهای داده بوده است تا در هر صورت آینده خویش را تضمین کرده باشد، خاصه آنکه گفتهاند از محمدمیرزا وعده صدارت گرفت. بنابراین شگفت نیست که محمدشاه، حاجی را که «قطبِ مُلْکِ شریعت» میدانست، پس از قتل میرزاابوالقاسم قائممقام فراهانی (صفر 1251ق/ ژوئن 1835م) که گویا حاجی نیز در آن دست داشته است، به وزارت برگزید. وزارت میرزاآقاسی با شیوع بیماری وبا در تهران و خروج محمّدشاه از این شهر آغاز گشت. حاجی پس از تصدی این مقام (1251ق/1835م) به سرعت و با کمک شاه، مدّعیان وزارت را تار و مار کرد، ازجمله، اللّهیارخان آصفالدوله را که در روزگار فتحعلیشاه یک چند صدارت داشت به خراسان، و آقاخان محلّاتی را به کرمان فرستاد و منوچهرخان معتمدالدوله را روانه اصفهان و لرستان و خوزستان کرد. حاجی به رغم تلاشهای بسیارش در راه رسیدن به وزارت و تحکیم خود در این مقام، «زشت میدانست که کسی او را وزیر خطاب کند یا صدراعظم خواند». او همواره میگفت که آمدن محمدخان زَنْگِنه را از آذربایجان انتظار میکشد تا زمام امور را به دست او سپارد ؛ و از اینرو «پشت مَناشیر پادشاه را چنانکه قانون وزیران است، خاتم نمینهاد»، اما چون محمدخان وارد تهران شد، حاجی از تفویض صدارت به او خودداری کرد و گفت: او را «از بهر آن آوردم که حشمت او از نظرها محو شود و دیگر کس به طمع و طلب وزارت او ننشیند». از آن پس حاجی را «شخص اول مملکت» نامیدند و او «این لقب را پسنده داشت». محمدشاه نیز که او را نه به چشم صدارت بل به چشم ولی و مراد خود مینگریست و از آن گذشته همیشه از بیماری در رنج بود، یکسره از کارها دست کشید و همه را به وی واگذاشت، خاصه که حاجی در تبریز او را چنان تربیت کرده بود که چون زاهدان رفتار میکرد و از امور دنیوی اعراض میداشت. حاجی اندکی بعد با عزتنساء دختر فتحعلیشاه و عمه محمدشاه و همسر پیشین موسیخان برادرزاده فتحعلیشاه ازدواج کرد. او که از شرایط ملکداری بیاطلاع بود و خود به این معنی اعتراف داشت، میرزاشفیع آشتیانی صاحبدیوان را در حل و عقد امور خود انباز کرد. سیاست داخلی: حاجی چون از قائممقام خوشدل نبود کسانی را که وی از کارها عزل کرده بود، دوباره برکشید و به خود نزدیک کرد. از جمله میرزا ابوالحسن خان شیرازی وزیر خارجه فتحعلیشاه را که از بیم قائممقام به جهت ارتباطش با انگلیس و کوشش برای به سلطنت نشاندن ظلّالسلطان، در حضرت عبدالعظیم پناهنده شده بود، به تهران خواند و در میان مقربان درگاه منخرط ساخت». در روزگار صدارت او فتنه باب رخ داد و منوچهرخان معتمدالدوله، مدعی صدارت، این فتنه را تقویت کرد. هم در آن روزگار حسنخان سالار پسر آصفالدوله در خراسان و میرزاآقاخان محلاتی در کرمان و بلوچستان سر به شورش برداشتند. حاجی به کار صنعت و کشاورزی علاقه داشت، اما در هیچ یک از این دو مورد موفقیت چندانی نصیبش نشد. «کتابچه املاک» آقاسی سندی است گویای علاقه وافر او به امر کشاورزی و احیای زمینهای بایر. گفته شده است که هدف وی از این اقدامات بیش از آنکه متوجه منافع مردم باشد، به جهت ثروتمندتر کردن خود و اشراف روزگار بوده است. علاوه بر حفر کاریزها برای رونق کشاورزی، طرح برگرداندن رودخانه کرج به تهران را برای تأمین آب پایتخت، برنامهریزی کرد و کشت درخت توت را برای پرورش کرم ابریشم رونق داد و قورخانه را برای صنایع توپریزی و اسلحهریزی دایر ساخت. ازجمله کارهای نیک او ممنوع کردن شکنجه و ضرب و شتم (طی فرمان ربیعالثانی 1262ق/آوریل 1846م) بود. او در زمینههای فرهنگی هم کوششهایی داشت. از نامه مشیرالدوله سفیر ایران در دولت عثمانی برمیآید که وی تعداد 50 تن از ایرانیان را برای «تحصیل صنعت» روانه مصر کرده بود. آنگاه از مسیو گیزو وزیر امور خارجه فرانسه خواست تعدادی صنعتگر به ایران فرستد. سپس به پیشنهاد گیزو بنا شد 20 تن از ایرانیان برای تحصیل علوم و فنون به فرانسه روند که حاجی با آن مخالفت کرد. همو، محمدحسنبیک افشار را برای یادگیری بلورسازی و قندریزی به روسیه فرستاد. در روزگار صدارت او نخستین روزنامه در ایران توسط میرزاصالح شیرازی منتشر شد (محرم 1253ق/آوریل 1837م)، ولی دو سال بیشتر دوام نیافت. وضع خزانه مملکت در ایام او مختل بود و خرج و دخل توازنی نداشت. به گفته سپهر خزانه را «چنان بذل کرد به تیول و سیورغال و اکرام مردم که هر سال دو کرور تومان خرج ایران از دخل آن بر زیادت بود». او پول خزانه را به حقوق درباریان و افراد خانواده شاه و مستمری امرا و درباریان اختصاص داد و برای بقیه مطالبات، براتهایی در وجه حکام ولایات صادر میکرد که اغلب وصول نمیشد و همین براتها بود که در روزگار امیرکبیر، عمده بدهکاری دولت محسوب میشد. حتی گفتهاند که به امرای ارتش، مواجب افواجی را میداد که وجود خارجی نداشتند. سیاست خارجی: حاجی در سیاست خارجی، مانند بیشتر دولتمردان عصر قاجار، به علت اینکه ایران درگیر رقابتهای سخت روس و انگلیس بود، با ناکامی روبهرو شد. مهمترین شکست وی، محاصره هرات توسط ارتش ایران بود. حاجی که از مسایل نظامی هیچ اطلاعی نداشت، در عملیات جنگی دخالت میکرد و حتی محاصره ناقص هرات را که باعث ناکامی ایران شد، خود رهبری کرد و آنگاه که به علت اتمام حجت و اشغال خارک توسط انگلستان، از محاصره هرات دست کشید و عزم بازگشت کرد، ارتش را بیسروسامان به حال خود رها ساخت. سوءتدبیر او در این لشکرکشی و سپس بیاعتنایی نسبت به درخواست امیران افغان، که مخالف سیطره انگلستان بودند، باعث شد که ایران برای همیشه افغانستان را از دست بدهد. سیاست نابهنجاری که او در مذاکرات ارزروم پیرامون اختلاف ارضی میان ایران و عثمانی در پیش گرفت، تا به آن مایه بود که میرزاتقیخان (امیرکبیر) نماینده دولت ایران، گاهی آنچه خود درست تشخیص میداد، نه آنچه از تهران ابلاغ میشد اجرا میکرد. شگفت آن است که میرزاتقیخان، فرمانهای دولت متبوع خود را از دست نمایندگان روس و انگلیس دریافت میکرد و از این معنی نالهها میداشت. گرچه حاجی طی نامهای او را بسیار ستود و از خدماتش بسی تمجید کرد، امّا پس از انعقاد عهدنامه (1260ق/1844م) و بازگشت به ایران، با وی درشتیها نمود. برخی گفتهاند از آنرو با میرزاتقیخان چنین رفتار میکرد که در وجود او قائممقام را میدید و از او در اندیشه بود و میکوشید او را به کاری گمارد که از عهده برنیاید یا او را از تهران دور نگاه دارد. هم در آن روزگار سوء سیاست حاجی باعث غارت و ویرانی محمره (1254ق/1838م) و قتل عام کربلا (1260ق/1844م) به وسیله پاشای بغداد شد. در مورد روابط او با روس و انگلیس روایات مختلف و متناقض است. برخی او را صریحاً آلت دست انگلیس میدانند، ولی بعضی شواهد تاریخی خلاف آن را میرساند. مثلاً او وقتی شنید که میرزاآقاخان نوری شبها با لباس دیگرگون از سفارت انگلیس بیرون میآید، بیدرنگ او را به جرم جاسوسی دستگیر کرد و پس از سیاست به تبعید فرستاد. نامه تند او به سفارت انگلستان درباره جاسوسی آقاخان محلاتی و استیضاح سفیر آن کشور در مورد پناه دادن و یاری او نیز خلاف این اتهام را نشان میدهد. همچنین گفتهاند که امتیاز شیلات شمال را به روسها واگذاشت، ولی اینک روشن شده که وی با اجاره آن به روسها مخالف بوده و مردی آقاسی نام را که در گرگان شیلات را به روسها واگذاشته، به سختی توبیخ کرده است. بنابراین به نظر میرسد که حاجی میکوشیده سیاست مستقلی در پیش گیرد، ولی سیاست او نسبت به دولتهای بیگانه، متناقض بود. او گاه با آنها ستیز میکرد و در مقام دفاع از منافع کشور برمیآمد، و گاه «به جهت نیکنامی دولت ایران» به قسمی با آنها رفتار میکرد که از کردار او آزرده نشوند. گاه برخلاف تمایل روس و انگلیس با دولت فرانسه عهدنامه دوستی و بازرگانی میبست و میکوشید روس و انگلیس از آن آگاه نشوند، و آنگاه که موضوع آشکار میشد، به صراحت به تکذیب آن میپرداخت. سیرت و اخلاق: حاجمیرزاآقاسی از آن کسانی است که عقاید مخالف در حق او بسیار ابراز شده است. اعتمادالسلطنه (با آنکه آقاسی با پدرش حاجعلیخان فراشباشی - قاتل امیرکبیر- میانه خوبی نداشته) در وصف او میگوید: «شرح نیکمردی و بزرگواری و حقپرستی او مستلزم تألیف کتابی جداگانه خواهد بود»، اما در جایی دیگر از بدزبانی و درشتخویی او سخنها دارد. آقامهدی نواب تهرانی او را به غایت بیتدبیر و بری از بینش و ایین دانسته است. به رغم آنکه گفتهاند وقتی شاه، نامه مخالفان سرسخت حاجی را در سعایت او همراه با نام ساعیان به حاجی تسلیم کرد، وی آن نامه را نخوانده سوزاند و مطلقاً درصدد سرکوب و مجازات آنها برنیامد. امّا درشتخویی و بدزبانی و گاهی حرکات مسخرهآمیز او را اغلب مورخین نقل کردهاند. با این احوال، وی میکوشید که همه را از خود خشنود سازد. پایان کار و مرگ: بلافاصله پس از مرگ شاه (1264ق/1848م)، مهد علیا، مادر ناصرالدینشاه، حاجی را با تأیید درباریان از وزارت خلع کرد. حاجی که منتظر رسیدن ناصرالدینشاه به تهران بود، خواست در کارها دخالتی کند، اما با مخالفت سخت درباریان روبهرو شد. پس به یافتآباد روانه شد که از آنجا برای استقبال موکبشاه به سوی تبریز رود، اما مردم یافتآباد او را راه ندادند و حتی به سویش تیر انداختند و او مجبور شد در حضرت عبدالعظیم متحصن شود. در این میان خانه تهران و عباسآباد او هم چپاول گردید. ناصرالدینشاه پس از رسیدن به تهران و استقرار بر تخت پادشاهی، حاجی را بنواخت و به درخواست خود او به عتبات روانهاش کرد؛ و گفتهاند که وی به آنجا تبعید شد. حاجی که قبل از مرگ محمدشاه، تمام املاک خود را که 1438 دیه و مزرعه برآورد کردهاند، به او بخشیده بود، اینک که عازم عتبات بود، بقیه اموال خود را با خانه مسکونی و آنچه قبلاً داده بود، همه را یکجا به دولت واگذاشت. چندی بعد (روز جمعه 12 رمضان 1265ق/اول اوت 1849م) در سن 67 سالگی درگذشت. آقاسی شعر هم میگفته و به یاد استادش ملاعبدالصمد همدانی، فخری تخلص میکرده است. از او رسالهای به نام کتاب قانون دولتی در قانون نشانها باقی است. اعتمادالسلطنه هم کتابی به نام مصباح محمدی و رسالهای در تفسیر بعضی آیات مشکل قرآن به او نسبت میدهد. رک: دائرۀ المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل آقاسی. با تلخیص.
اینها نمونههایی اندک از بسیارند که باید برای همه ما سرمشق باشند. رسیدن به چرخه علم نیازمند خواستن و حرکت جدی است وگرنه پسرفت ادامه خواهد داشت.
نمیدانم تا به حال چند نفر از خوانندگان این سطور به انگلستان سفر کرده و از کتابخانه لندن که کنار موزه آن واقع است دیدن کردهاند. کتابخانهای که به قدری بزرگ است که اگر قفسههای آن را کنار هم بچینند، هزار کیلومتر قفسه پر از کتاب خواهد شد.
در این کتابخانه کتابی درباره ایران هست که در آن از آداب و رسوم ایرانیان سخن به میان آمده است. نویسنده کتاب کسی است که از انگلستان به ایران آمده و نقطه به نقطه ایران را زیر پا گذاشته تا این کتاب را نوشته است. این کتاب درباره فالگیری است. درباره فالهایی که زنان و مردان ایرانی میگیرند. او نهصد صفحه کتاب نوشته و با خود به آنجا برده تا سیاستمداران آن را تحلیل کنند و ببینند چگونه میتوان از راه فال گرفتن سر مردم کلاه گذاشت.
این نویسنده به تمام زبانهای ایرانی مسلط بوده است. از زبان بختیاری و قشقایی گرفته تا کردی و گیلکی و تهرانی. سی سال هم در شیراز زندگی میکرده و با اینکه دانشمندی انگلیسی بوده مردم خیال میکردند اهل شیراز است.
موسیو نوزمال که اهل اتریش بوده، بیست سال در محله پامنار تهران زندگی میکرده. او عبا و عمامه داشته و به زبان عربی کاملاً مسلّط بوده و برای مردم مسأله میگفته است.
کتاب دیگری در کتابخانه انگلستان است که تمام صفحاتش عکس دارد. نویسنده به هر نقطه ایران که قالیبافی در آن رواج داشته سفر کرده و عکس آنها را هم گرفته است. حتی یک نمونه از آن قالی را خریده و
به انگلستان برده است. در انگلستان، قالیِ بافتِ جرقویه اصفهان را آزمایش کردند و دیدند میتواند تا 931 سال سالم بماند. برای اینکه خاک جرقویه املاحی دارد که وقتی گوسفندی از علف آن بخورد، پشمش در برابر آفتاب و هوا تا 931 سال میتواند سالم بماند.
همچنین، در انگلستان کتابی است که نقشه تمام مناطق ایران همراه با عکس در آن آورده شده است. اینکه کجا خوب و کجا بد است؛ کجا میتوان جنگ به پا کرد و کجا میتوان مردم را به جان هم انداخت و...؛ آن گاه ما در دانشگاه یا دبیرستان از هر پانصد نفر 499 نفرمان درس نمیخوانند! بیایید علم پیدا کنیم، زیرا ما به همه انواع علوم نیازمندیم. این مساله مهمی است که باید درباره آن عمیقاً فکر کنیم.
مساله مهم دیگر اندیشه کردن در آفرینش خودمان است. در خودمان فکر کنیم و در ساختمان بدن، روح و نفسمان بیندیشیم.
«وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ » . (1)
و [ نیز ] در وجود شما [نشانههایی است] آیا نمیبینید؟
یکی دیگر از مصادیق اندیشه، تفکر در قرآن است:
«وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ » . (2)
و این مثلها را برای مردم میزنیم تا بیندیشند.
«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا» . (3)
آیا در قرآن نمیاندیشند [تا حقایق را بفهمند] یا بر دلهاشان قفلهایی قرار دارد؟
راستی، چرا برخی از مردم در قرآن تامل نمیکنند؟ چه کسی به دلهاشان قفل نفهمی زده است؟ و مگر جز این است که انسان باید درباره آفرینش، وجود انسان، و قرآن بیندیشد؟
آیا کسی باور میکند که گوشت از آهن محکمتر باشد؟ اگر دو تکّه آهن را مدتی روی هم بکشند ساییده میشوند. برای همین، قطعات مهم اتومبیلها، هواپیماها، کارخانهها و... پس از چندی از کار میافتند و دیگر قابل استفاده نیستند. اما دانشمندان میگویند اگر به قلب سالم یک پیرمرد هفتاد ساله بنگرید، میبینید که به طور معمول در یک دقیقه هفتاد بار و در هر ساعت 4200 بار و در شبانه روز 100.800 بار و در یک سال36.792.000 هزار و در هفتاد سال 2.575.440.000 بار در سینهاش باز و بسته شده است. این گوشتها مرتب به هم میخورند و هر بار خون را با فشار بیرون میدهند و در همه بدن پخش میکنند و لحظهای آسایش ندارند. کدام فلزی را در جهان سراغ دارید که 2/5 میلیارد بار سایش را تجربه کند و یک هزارم میلیمتر از ضخامتش کم نشود؟
دانشمندان میگویند: انرژی و نیرویی که در دوازده ساعت از قلب به دست میآید، میتواند یک وزنه 65 تنی را به اندازه 25 سانتیمتر از زمین بلند کند.
قلب از لحاظ سرعت نیز حیرتانگیز است. قلب خون را داخل رگهای اصلی میدمد تا به همه نقاط بدن برسد و دوباره به قلب بازگردد. فشار قلب سبب میشود خون طول رگها را که معادل 7500 کیلومتر، یعنی به اندازه مسافت میان تهران و نیویورک است، در یک ساعت طی کند. شما کدام اتومبیل یا هواپیما را سراغ دارید که در یک ساعت 7500 کیلومتر در ساعت سرعت داشته باشد؟ مقدار خونی که قلب در مدت یکسال تلمبه میکند، 2.600.000 لیتر است که برای حمل چنین خونی 145 تانکر هجده هزار لیتری لازم است.
اگر به ماهیچه قلب بنگریم، آن را جسمی ضعیف و سست میبینیم.
ماهیچههای قلب انسان از ماهیچه قلب گوسفند نرمتر است، ولی این همه زحمت را متحمل میشود و هیچ آسیبی هم نمیبیند. آیا این کار ماده است؟ آهن و فولاد که از این محکمترند، چرا آنها نمیتوانند این کار را انجام دهند؟ چه کسی قلب را به این وظایف سنگین راهنمایی کرده است؟ چرا قلب بر خلاف سایر عضلات خسته نمیشود و استراحت نمیکند؟ و... .
اگر کسی بخواهد ماشینی اختراع کند که همه مزهها را با همه خصوصیاتی که از نظر گرمی و سردی و زبری و نرمی و مقدار تندی یا شوری و...تشخیص دهد، مسلماً حجم دستگاهش قابل توجه خواهد بود و نیاز به چندین و چند رایانه خواهد داشت و بعد هم معلوم نیست مزهها را همانطور تشخیص دهد که انسان تشخیص میدهد. اما من مخترع عالیمقامی را میشناسم که چنین ماشینی را آن قدر سبک ساخته که سنگینی آن اصلاً حس نمیشود. مساحت این ماشین و فضایی که اشغال کرده از چند میلیمتر مربع تجاوز نمیکند و روی زبان انسان قرار دارد. پوست نازک روی زبان همان سیستم تشخیص مزهها در بدن است. از این رو، اگر این پوست را بکنند یا بر اثر حرارت بسوزد، انسان مزه هیچ چیزی را درک نمیکند. آیا کسی میتواند ماشینی به این دقیقی، به این کم حجمی و به این سبکی بسازد؟
غذایی که داخل بدن انسان میشود، تجزیه میگردد و به شکلهای گوناگون در میآید تا هر عضوی غذای مخصوص خود را در اختیار داشته باشد. مهندسان و کارگرانی که سیستم تجزیه غذا و تامین غذای مورد نیاز هر عضو را اداره میکنند چه کسانی هستند؟ این متخصصان
در کدام دانشگاه درس خواندهاند که هرگز اشتباه نمیکنند و به خطا نمیروند؟ آنها چطور همه این مواد را میشناسند و در رساندن ماده مورد نیاز چشم خطا نمیکنند و مثلا آن را به گوش نمیرسانند؟ اینها پرسشهایی است که همه از پاسخ دادن به آنها ناتوان ماندهاند و دانشمندان شرق و غرب نتوانستهاند با مبناهای غیر الهی خود پاسخ قانع کنندهای برای آنها بیابند.
خواجه نصیر الدین طوسی، نقل میکند که یکبار در یکی از مسافرتهایم به روستایی رسیدم. کنار آسیاب ایستادم و به آسیابان سلام کردم. او هم که دید من مسافرم، دعوتم کرد شب نزد او بمانم.
پس از شام، چون هوا خوب بود، از او اجازه خواستم روی پشت بام آسیاب بخوابم، اما او گفت: داخل بخوابید بهتر است، چون امشب باران میبارد! گفتم: هوا هیچگونه نشانه باران ندارد؟ گفت: حال که چنین میگویی برو روی پشت بام بخواب!
نیمههای شب بود که باران شدیدی گرفت. بیدار شدم و رختخواب را جمع کردم و پایین آمدم. آسیابان داشت گندم آرد میکرد، گفت: چه شد؟ گفتم: باران شدیدی میآید. بعد پرسیدم: تو کجا درس خواندهای؟ گفت: من اصلاً درس نخواندهام. در اینجا سگی دارم که هر شبی میخواهد باران بیاید به لانهاش میرود. شبهایی هم که باران نمیآید، بیرون لانه میچرخد. آمدن باران را از کار این سگ تشخیص میدهم!
جانوران خطرها را پیشبینی میکنند و دشمنان خود را میشناسند، حتی اگر هیچ وقت آنها را ندیده باشند. دانشمندان نوشتهاند: یک جفت موش نر و ماده را داخل اتاق تاریکی قرار دادیم. پس از مدتی، بچه
موشی را که در این شرایط به دنیا آمده بود در همان اتاق تاریک نگه داشتیم و موش نر و ماده را بیرون آوردیم. همین کار را با یک جفت عقرب نر و ماده نیز انجام دادیم. بعد، در اتاقی که عقرب در آن بود ظرفی شیشهای تعبیه کردیم و اطراف آن را کاملا پوشاندیم و موش را در آن قرار دادیم. پس از مدتی، موش را از شیشه بیرون آوردیم و اتاق را روشن کردیم. آن موش و عقرب هنوز در دنیا چیزی را ندیده بودند، با این حال مشاهده کردیم که موش یک طرف اتاق و عقرب در طرف دیگر آن نشستند و در حال نگاه کردن به هم هستند. یک مرتبه، موش با سرعت دوید و با دندانهای تیز کوچکش، بند آخر دم عقرب را قیچی کرد و دوباره آمد این طرف اتاق نشست.
به راستی، موش را در کدام دانشگاه تعلیم دادهاند که عقرب دشمن توست و باید برای رهایی از آزارش بند آخر دم او را قطع کرد؟ چه کسی این معلومات را به او داده است؟ چارهای نیست که بگوییم این هنر عقل و شعوری است که بر تمامی عالم حاکم است.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
سخن در مسئله فکر و اندیشه بود؛ حقیقت باعظمتی که سبب رشد و کمال و تربیت و قدرت و ارزش انسان میشود. جالب این است که هیچ مکتبی از مکاتب عالم به اندازه مکتب ثمربخش اسلام بر این مسئله تأکید نکرده است، زیرا با دقت در کتابهای بسیار مهم حدیثی، مانند کتاب باعظمت کافی - که نزدیک به شانزده هزار روایت دارد- و دریای پرگوهر بحارالأنوار علامه مجلسی -که نزدیک به 45 هزار صفحه است- و شاهکار عظیم شیعه، کتاب مرآۀ العقول نوشته علامه مجلسی - که نزدیک به پانزده هزار صفحه است- مشاهده میکنیم اولین بحثی که از طریق روایات و اخبار طرح شده بحث عقل و جهل است.
مسئله مهمی که اسلام بر آن تأکید دارد این است که ارزش هر انسانی را باید به تناسب عقل او تعیین کرد؛ (1)اینکه چه مقدار میفهمد، چه اندازه حرکت فکری دارد، چه اندازه اندیشه دارد، چه اندازه آگاه است، و چه مقدار وقتش را صرف این حرکت باعظمت الهی میکند؟
1) (1)) پینوشت . کافی، ج 1، ص 11؛ نیز امالی، شیخ صدوق، ص 504: «محمد بن سلیمان الدیلمی، عن أبیه قال: قلت لأبی عبد الله، علیهالسلام: فلان من عبادته ودینه وفضله؟ فقال: کیف عقله؟ قلت: لا أدری، فقال: إن الثواب علی قدر العقل»؛ کافی، ج 1، ص 12: «أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله:إذا بلغکم عن رجل حسن حال فانظروا فی حسن عقله، فإنما یجازی بعقله»؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج20، ص 41: «أثنی قوم من الصحابۀ علی رجل عند رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، بالصلاۀ والعبادۀ وخصال الخیر حتی بالغوا، فقال، صلیاللهعلیهوآله: کیف عقله؟ قالوا یا رسول الله نخبرک باجتهاده فی العبادۀ وضروب الخیر، وتسأل عن عقله! فقال: إن الأحمق لیصیب بحمقه أعظم مما یصیبه الفاجر بفجوره، وإنما ترتفع العباد غدا فی درجاتهم، وینالون من الزلفی من ربهم علی قدر عقولهم».
درست است که عقل ما عقل جزئی است و عقل مطلق و بینهایت وجود مقدّس حضرت حق است، اما میان همین عقل جزئی و عقل مطلق عالم میل شدیدی وجود دارد که به واسطه آن با هم ارتباط برقرار میکنند.
ارتباط میان عقل جزئی و عقل مطلق برای همه امکانپذیر است. در یک فراخوان عام، قرآن مجید انسانها را به اندیشه و تفکر درعالم طبیعت دعوت کرده است؛ همچنین، به اندیشه در نفس و آفرینش خود انسان که یکی از مهمترین و بزرگترین کارخانههای عالم آفرینش است.
مرحله دیگر اندیشه تفکر در قرآن کریم است که دریای بینهایت معارف و مسائل الهی است؛ کتابی که پیامبر اسلام دربارهاش میفرماید:
«لا تحصی عجائبه ولا تبلی غرائبه». (1)
یعنی اگر بخواهند عجایب آن را بشمارند، به عدد در نمیآید و اگر بخواهند درباره نکات عظیم آن تحقیق کنند، میبینند هیچ نکتهای از نکات آن در طول زمان کهنه نمیشود.
مرحوم علامه مجلسی میفرماید: حاصل آن مقدار که من توانستم تحقیق کنم این بود که از پانصد سال پیش تا زمان حاضر (قرن 11 هجری) نزدیک به بیست هزار تفسیر بر قرآن مجید نوشته شده است. (2)
از آن زمان تاکنون نیز، محققان در بسیاری از کشورها بر این کتاب تفسیر نوشتهاند؛ در هندوستان، عربستان، افغانستان، عراق، مصر، و به ویژه در ایران تفسیرهای گوناگونی نوشته شده است که آخرین آنها تفسیرالمیزان به زبان عربی و تفسیر نمونه به زبان فارسی است.
با این حال، علامه طباطبائی که یکی از متفکران بزرگ کشور ما در معارف الهی است و تفسیر ایشان از تفاسیر ممتاز تاریخ اسلام است
1) (1)) . کافی، ج2، ص599: «عن رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: «وهو الفصل لیس بالهزل وله ظهر وبطن فظاهره حکم وباطنه علم، ظاهره أنیق وباطنه عمیق، له نجوم وعلی نجومه نجوم لا تحصی عجائبه ولا تبلی غرائبه فیه مصابیح الهدی ومنار الحکمۀ ودلیل علی المعرفۀ لمن عرف الصفۀ»؛ نیز با اختلاف کلمات در نهج البلاغه، خطبه18: «وإن القرآن ظاهره أنیق. وباطنه عمیق. لا تفنی عجائبه ولا تنقضی غرائبه ولا تکشف الظلمات إلا به».
2) (2)) . این مطلب را در روزنامه ندای حق که پیش از انقلاب به چاپ میرسید در خلال سالهای 40-50 شمسی دیدم. (مولف)
میفرمودند: اگر ما تمام تفسیرهای قرآن کریم و زحمات مفسران درباره قرآن را جمعآوری و ارزیابی کنیم، به این نتیجه میرسیم که ما تنها توانستهایم خود را به کنار ساحل این دریا برسانیم، اما هنوز نتوانستهایم داخل دریا برویم و ببینیم چه خبر است و چه دری از اندیشه به روی ما باز میشود. (1)
عقل در وجود ما از بزرگترین نعمتهای الهی است و وجود آن در ما دلیل بر آن است که در میان تمام موجودات، مهر و محبت و لطف و عنایت و کرامت پروردگار عالم به انسان از همه مخلوقات دیگرش بیشتر است. بنابراین، هر کس این عضو را تعطیل کند، بالاترین گناه را مرتکب شده و اگر کسی آن را تنها در امور مادی صرف کند، به پوسیدنش کمک کرده است. کسی که پرخوری میکند و باعث میشود حرکت فکریاش کم شود، به خودش ظلم کرده است؛ همچنین کسی که کمتر از اندازه معین میخورد و قوای مغزیاش را کمکم از دست میدهد به خودش خیانت کرده است؛ همچنین است کسی که تحصیل علم را رها کرده و، از همه بدتر، کسی است که از خوردنیهایی استفاده میکند که همه دنیا میگویند برای عقل ضرر دارد؛ مانند گوشتهای حرام، مشروبات حرام، انواع مخدرهایی که افراد معتاد از آنها استفاده میکنند و در هر بار مصرف، دو هزار سلول از چهارده میلیارد سلول مغز خود را نابود میکنند. این افراد چه گناه سنگینی مرتکب میشوند!
به نظر میرسد در قیامت انسانهای زیادی برای نماز و روزه و حجّ و کسب مال محکوم نشوند و اگر هم بشوند، گذشتهایی از آنها خواهد شد، ولی در دادگاه عقل، بیشتر مردم عالم - از زمان حضرت آدم، علیهالسلام، تا برپا شدن قیامت- محکوم هستند؛ به دلیل این کلام
1) (1)) . این مطلب را خودم یکبار که خدمت مرحوم علامه رسیده بودم از ایشان شنیدم. (مولف)
خداوند متعال که میفرماید:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ » . (1)
و مسلّماً بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدهایم، [زیرا] آنان را دلهایی است که به وسیله آن [معارف الهی را] در نمییابند، و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانههای حق را] نمیبینند، و گوشهایی است که به وسیله آن [سخن خدا و پیامبران را] نمیشنوند، آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛ اینانند که بیخبر و غافلاند.
آنها که عقل را تعطیل کردهاند و این عضو باعظمت الهی را تنها در امور مادی به کار بردهاند و این مسافر عالم ملکوت را در یک خانه دویست متری و در یک مغازه بیست متری حبس کردهاند و آن را اسیر خوشگذرانی و شهوت و شکم ساختهاند تا اینکه مرگشان فرا رسیده، مستحق عذابند؛ زیرا آنان فراموش کردند که انسان موجود اعظم و نسخه اکبر الهی است؛ انسان خلیفه خدا و کتاب جامع الهی است؛ انسان آینه اسماء و صفات الهی است؛ انسان مرکز فلسفه، منطق، فیزیک و مرکز ریاضی است؛ مرکز زبان، عرفان، رسالت و معرفت است؛ منبع نفس، روح و عقل است؛ و... .
انسان نمیداند چه مقام و مرتبهای دارد و فکر میکند که تنها از مشتی استخوان و گوشت ساخته شده و خوردن و خوابیدن و داشتن خانه و مغازه پایان کار اوست، در حالی که این مقدار حرکت را حیوانات عالم نیز دارند. حال، سوال این است که نیروهای موجود در وجود ما و این منابع نیروی الهی که در وجود ماست - که بنا به فرمایش موسی بن جعفر، علیماالسلام، فقط در کنار عقل هفتاد منبع دیگر وجود دارد (2)- برای چیست؟
روانشناسان جهان تاکنون 42 دستگاه مختلف در روح ما کشف کردهاند. بدن ما معدن اسرار الهی است. ما از آسمانها بزرگتریم نه شدیدتر؛ چنانکه در قرآن آمده است:
«أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا» . (1)
آیا آفریدن شما دشوارتر است یا آسمان که او آن را بنا کرد؟
در ظاهر، ما از آسمان کوچکتریم، اما در باطن از آن بزرگتریم، چون ملکوتی هستیم. ما در باطن عقل و اصالت و شرافتیم، اما متاسفانه در وجود بعضی از ما این ارزشها کمرنگ شده و یا تنها مایههایی از آن باقی مانده یا هنوز شکوفا نشده است. بسیاری از ما مانند زمینی هستیم که آماده کشاورزی است، ولی دانههایی که باید در این زمین کاشته شود در گوشهای از زمین در شیشه دربستهای قرار دارد و سی سال است که این زمین آماده به صورت بایر افتاده است.
شیاطین هم از زمینهای بایر خوششان میآید، چون جای دیگری برای بازی ندارند. از این رو، در سرزمینی که علی، علیهالسلام، انبیا، عرفا و علما حضور دارند، شیاطین جایی ندارند. جای بازی شیاطین در مراکزی است که آشغال و کثافت در آنها فراوان است. اصولاً، زندگی میکروب وابسته به زبالهها و زبالهدانیهاست، پس شیاطین نمیتوانند در سرزمین وجود علی برویند و بازی کنند، چون در آن راهی و جایی ندارند. این بدان سبب است که علی حسود و مغرور و متکبر نبود؛ بیمعرفت و بینور نبود؛ بلکه سرزمین حیاتش جای خدا، جای معرفت و مردانگی و کرامت بود. از این رو، وقتی ابن ملجم شمشیر بر سر ایشان زد و خون به دیوار محراب پاشید، حضرت فرمود:
«فزت ورب الکعبه». (2)
1) (1)) ، نازعات، 27.
2) (2)) . خصائص الأئمۀ، شریف رضی، ص 63: « جعل (علیهالسلام) یعاود مضجعه فلا ینام، ثم یعاود النظر فی السماء، ویقول: والله ما کذبت ولا کذبت، وإنها للیلۀ التی وعدت. فلما طلع الفجر شد إزاره وهو یقول: اشدد حیازیمک للموت * فإن الموت لاقیکا / ولا تجزع من الموت * وإن حل بوادیکا، وخرج، علیهالسلام. فلما ضربه ابن ملجم، لعنهالله، قال: فزت ورب الکعبۀ... وکان من أمره ما کان صلوات الله علیه»؛ نیز شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج 9، ص 207: «قوله - وقد ضربه ابن ملجم: فزت ورب الکعبۀ».
یعنی به نقطه آخر رسیدم، به آن جا که میخواستم رسیدم.
در دادگاه عقل بیشتر افراد محکوماند. در قرآن کریم آمده است:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا...» .
«وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ » . (1)
انسان هر جا که باشد، دری از آفرینش به روی فکرش باز است. از طرفی، همچنانکه به روی فکر آدمی دری از وجودش باز است، دری از قرآن و دری از گذشته و آینده جهان نیز باز است. انسان میتواند با این سرمایهها ارتباط برقرار کند. از این روست که حضرت جواد الائمه، علیهالسلام، با اینکه نه ساله بیشتر نداشت، در سه شبانه روز، صد هزار مسئله مشکل علمی را به راحتی جواب داد. این قدرت عقل بشر است.
دوست سبزی فروشی داشتم که حدود هشتاد سال سن داشت و نزدیک به شصت هزار شعر عرفانی و اخلاقی حفظ بود. وقتی نزد او میرفتم، برایم از این شعرها میخواند و شعرای آنها را نیز معرفی میکرد. -
مرحوم آیت اللَّه بروجردی هزار شعر عربی (در موضوع ادبیات عرب) حفظ بود که از آخر به اول و از اول به آخر آنها را میخواند. (2)ایشان در هشتاد سالگی نیز منبر درس خویش را داشت و به قدری در علم رجال متبحر بود که از زمان پیامبر اکرم، صلیاللهعلیهوآله، تا زمان خودش، چهارده هزار راوی را با نام پدر و مادر، محل زندگی، شهر و مقدار علمشان میشناخت. -
دوستی دارم که اهل یکی از روستاهای گناباد خراسان است و -
1) (1)) . اعراف، 187؛ یوسف، 21 و 40 و 68؛ نحل، 38؛ روم، 6 و 30؛ سبأ، 28 و 36؛ غافر، 57؛ جاثیه 26.
2) (2)) . منظور الفیه ابن مالک در ادبیات است که شرح سیوطی بر آن معروف است و سالهاست جزو کتب رسمی ادبیات در حوزه است. قدما بر حفظ این اشعار اهتمام داشتند که از جمله آنها مرحوم آیت الله بروجردی بود. (ویراستار)
82
سال دارد . او از شب هفتم ماه به بعد، در ایوان خانه زیر نور ماه مینشیند و کتاب میخواند. غذایش نان و دوغ یا سبزی و پیاز است. دویست هزار بیت شعر حفظ است. بعضی شعرهایی که ایشان حفظ کرده 175 بیت است، با این حال، وقتی شروع به خواندن میکند، بدون اینکه یکی از بیتها را جا بیندازد، به پایانش میرساند.
برخی افراد چون با مغزشان کار نمیکنند، میگویند نیروی حافظهمان کم است، درحالی که نمیدانند این قدرت عقلی چه نعمتی است!
مغز هر یک از ما، براساس تحقیقاتی که تاکنون شده، گنجایش چهل میلیون صفحه کتاب علمی را دارد. به راستی، در این مغز، که به اندازه مشت آدمی است، خدا چه نیرویی قرار داده است؟ هیچ بایگانیای در دنیا بهتر و کوچکتر از مغز آدمی نیست که هم میتواند چهل میلیون صفحه کتاب را در داخل خود نگهدارد و هم آن را تحلیل کند و هم آثار تازه بیافریند. ولی مغز انسان این توانایی را دارد. شما هر وقت بخواهید و اراده کنید، میتوانید در یک لحظه اطلاعات خود را مرور کنید و دوباره بایگانی سازید. مشخصات و ویزگیهای آسمان و زمین و دریاها و کوهها و هزاران چیز دیگر در مغز ماست، شهرها با خیابانها و کوچههایشان در مغز ما جای دارد و کامپیوتری مانند مغز در عالم وجود ندارد. برای نمونه، تاکسی را نگه میداریم و میگوییم که قصد دارم به فلان آدرس بروم. راننده تاکسی بلافاصله چهل خیابان را در مغز خود مرور میکند و به طرف آدرس حرکت میکند؛ یا به حسابدارمان میگوییم: مقداری پول دارم که با هم مخلوط شده، لطف کنید به من کمک کنید! چون او حسابدار است و از مغزش کار کشیده، مشکل را به سرعت حل میکند؛ نمونه دیگرش اینکه بعضیها با یک بار انتخاب
کردن میتوانند هندوانه خوبی خریداری کنند، ولی ما پس از ده بار هندوانه خریدن، باز هم میبینیم سفید از آب در آمده است.
متأسفانه ما فکر خود را به همه چیز مشغول میکنیم، اما یک بار مطالعه نمیکنیم که کجاییم و چه میکنیم؟ برای همین، در کارهای خود فکر نمیکنیم، در ازدواجمان فکر نمیکنیم، و... . چگونه ممکن است با این وصف در زمره کسانی نباشیم که در هنگام بررسی میزان عقل در قیامت محکوم میشوند؟ اما اگر درباره خدا ونعمتهای او بیندیشیم و با فکر خویش به او برسیم، کم کم، مرکز اسماء و صفات الهی میشویم و آن قدر ارزش مییابیم که مقاممان در طول مقامات انبیای الهی قرار میگیرد و در قیامت نیز با آنان محشور میشویم.
نکته مطلب در به کارگیری فکر در این است که در دنیا و آخرت همنشین و گرفتار افرادی چون یزید و معاویه و ابوسفیان و ابوجهل نباشیم، بلکه در کاروان متفکران و صاحبان عقل قرار گیریم؛ در زندگی خود، خدا را گم نکنیم و از وجود مقدّسش غفلت نورزیم؛ به آفرینش خداوند بیندیشیم، خداوندی که آفرینشاش همه از روی حکمت است.
برای نمونه، اگر دقت کنیم میبینیم که خداوند گیاهان را به رنگ سبز آفریده است، چون سبز بهترین رنگهاست. وقتی انسان در چمنزاری گردش میکند یا به منظره سرسبزی نگاه میکند، افسردگیاش از بین میرود و دلش باز میشود. (1)این خاصیت رنگ سبز طبیعت است. برای همین، اگر گیاهان به رنگ سرخ بودند، گردش در چمنزار یا دیدن جنگل صفابخش نبود و برای اعصاب نیز زیان داشت. اگر گیاهان به رنگ سیاه بودند، آیا افسردگی را از دل میبردند؟ آیا بشر در این هنگام تفریحگاهی داشت؟ آیا دلتنگی بشر دائمی نمیشد؟ اگر رنگ همه
1) (1)) . نهج البلاغه، حکمت 400: «... والنظر الی الخضرۀ نشرۀ»؛ نیز خصال، شیخ صدوق، ص 92؛ تحف العقول، حرانی، ص 409 (درکلمات قصار حضرت موسی بن جعفر، علیهماالسلام، آورده)؛ نیز با اختلاف کلمات در محاسن، برقی، ج2 ص622: «إبراهیم بن عبد الحمید، عن أبی الحسن الأول، علیهالسلام، قال: ثلاثۀ یجلین البصر: النظر إلی الخضرۀ، والنظر إلی الماء الجاری، والنظر إلی الوجه الحسن».
گیاهان زرد و منظره پاییز همیشگی بود، چه میشد؟ اگر گیاهان سفید رنگ بودند، آیا میتوانستیم چشم صحیح و سالمی داشته باشیم؟
رنگ سفید چشم انسان را میزند. از این رو، پزشکان برای زندگی در مناطق برفی عینک مخصوصی را لازم میدانند. آیا اختیار رنگ سبز برای گیاهان، در میان همه این رنگ، نشانه عقل و حکمت سازنده آن نیست؟
نور خورشید بیش از چهارصد متر از سطح دریا پایینتر نمیرود، در حالی که عمق اقیانوسها به هزاران متر میرسد! از این رو، دریا به دو بخش تاریک و روشن تقسیم میشود. گیاهان دریایی و ماهیها، به طور معمول، بیشتر در بخش روشن دریا رشد میکنند، اما تعداد موجوداتی که در بخش تاریک زندگی میکند هم کم نیست. پرسشی که در اینجا پیش میآید این است که ماهیهایی که در بخش تاریک دریا زندگی میکنند و از نور خورشید محروماند و برای فعالیتهای حیاتی خود به نور احتیاج دارند، چه میکنند؟ آن هم ماهیهای نیرومندی که میتوانند صدها تن سنگینی آب را تحمل کرده و در اعماق آب زندگی کنند.
خداوند توانا این پرسش را پاسخ داده و این نور را در اختیار آنها گذارده است. تحقیقات نشان داده ماهیهایی که در تاریکی دریا زیست میکنند اشعههایی نورانی از خود پخش میکنند که قعر آب را روشن میکنند. در برابر دستگاه نورافشان آنها، صفحه شفافی در بدنشان قرار داده شده تا نور بهتر منعکس شود. این ماهیهای نورافشان اقسامی دارند: گروهی نور زرد، گروهی قرمز، گروهی سبز و گروهی هم نور آبی تولید میکنند. عجیب اینجاست که برخی از آنها دارای چراغهای متعدّدی هستند. برای مثال، در پشت نوعی ماهی قزلآلای کف دریا از سر تا دم دکمههایی وجود دارد که مانند لامپهای کوچک از خود نور
ساطع میکنند. ماهیهای سیاه رنگی هم هستند که بر پوست آنها صدها نقطه قرمز با رنگ روشن دیده میشود. همچنین، نوعی ستاره دریایی را از عمق نهصد متری بالا آوردند و دیدند نور سبزرنگ و درخشانی به صورت پنج پره از بدنش ساطع میشود.
پرسش اینجاست که کارخانههای الکتریکی موجود در بدن این ماهیها از کجا آمده و چگونه آب دریا این چراغها را خاموش نمیکند؟ حجم این کارخانههای الکتریکی چه قدر است؟ مواد سوختی این لامپها از کجاست، از کجا میآید و چیست؟ چه کسی آنها را به کار میاندازد؟ چه کسی بر کار آنها نظارت میکند که این چراغها از کار نیفتند؟ آیا ماده بیشعور میتواند تاریکی را از روشنایی تشخیص دهد؟
بسیاری از مردم شوری آب دریاها را خوش ندارند و میپندارند که اگر آب دریاها شیرین بود بهتر بود، اما چرا آب دریاها شور است، با آن که همه رودخانههایی که به دریا متصلند دارای آب شیرین هستند؟ چه کسی این همه نمک را در آب دریا ریخته است و چرا؟ این نمک از کجا آمده است؟
مسئله این است که مقاومت آب شور در برابر فساد از آب شیرین بیشتراست. اگرآب اقیانوسها شیرین بود، خطر فاسد شدن آنها بسیار زیاد بود و اگر آب دریا فاسد میشد، جنبندهای روی کره زمین باقی نمیماند؛ زیرا تعفن آب موجودات زنده را از بین میبرد. به طور کلی، آبهای گندیده بهترین جا برای رشد و نموّ حشرات، به ویژه حشرههای مضّرند. همین حشرات نمیگذاشتند هیچ موجودی در عالم باقی بماند. آیا شوری آب دریاها نشانه حکومت علم و عقل در دستگاه الهی نیست؟
1) (1)) . آل عمران، 190؛ نیز با اختلاف عبارات، طه، 5354: «اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی * کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعٰامَکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ » ؛ و همین سوره، 128: «أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ » ؛ آل عمران، 13: «قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتٰا فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ وَ اللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ» ؛ نور، 44: «یُقَلِّبُ اللّٰهُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ» .
یقیناً در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانههایی [بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا] برای خردمندان است.
نشانههایی است [از توحید، ربوبیّت و قدرت خدا] برای گروهی که میاندیشند.
آیا ماده فاقد علم و عقل، در آغاز پیدایش، جهان میتوانست به این دقت علمی پی ببرد که مقاومت آب شور در برابر فساد از آب شیرین بیشتر است؟ آیا شور شدن آب دریا که ازبارانهای شیرین ریشه گرفته نشانه قدرتی عظیم نیست؟
دریا فقط در یک جای کره زمین آب شیرین دارد. آن هم برای این است که خداوند قدرت خود را به رخ مردمان بکشد و بگوید همه آبها را میتوانستم شور یا شیرین قرار دهیم. این سخن را خداوند 1400 سال پیش در قرآن (در سوره الرحمن) فرموده است، اما تا چندی پیش کسی نمیدانست مصداق این سخن در کجاست.
«مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ * بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ » . (2)
دو دریای [شیرین و شور] را روان ساخت، در حالی که همواره باهم تلاقی و برخورد دارند [ولی] میان آن دو حایلی است که به هم تجاوز نمیکنند [درنتیجه، با هم مخلوط نمیشوند!].
تنها یک دریاست که شیرین است که آن هم به همه دریاهای دنیا متصل است. ولی هزاران سال است که آب شیرین با شور مخلوط نشده است؛ یعنی میتوانید با قطرهچکان از یک طرف آب شیرین و از طرف دیگر آب شور بردارید! چه تدبیری در ماوراء این دستگاه است که با وجود این همه طوفان و باد این آبها مخلوط نمیشوند؟
مسئله دیگر اینکه همه آبهای گوارا و شیرین زمین از همین آب شور پیدا شدهاند؟ یک چهارم زمین را خشکی و سه چهارم آن را
1) (1)) . بقره، 164: «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » ؛ نیز رعد، 4: «وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » ؛ نحل، 12: «وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » ؛ روم، 24: «وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » .
2) (2)) الرحمن، 19-20.
دریاهای شور تشکیل دادهاند. همه بارانهای شیرین از همین آب شور پدید میآیند. زیرا او آب شور دریاها را تقطیر کرده است. دستگاه تقطیر آب دریاها که شوری آن را میگیرد و آب شیرین میسازد، مانند دستگاههای تقطیری که بشر ساخته است کوچک نیست. این دستگاه تقطیر آن قدر بزرگ است که همه دریاها در آن جای میگیرند. خورشید، که هزاران بار از کره زمین بزرگتر است، آب دریاها را گرم میکند. آب گرم بخار شده بالا میرود. باد به بالا رفتن بخار کمک میکند. این بخار در آن جوّ پهناور متراکم میشود و به صورت ابر در میآید. سپس، حرکت میکند و به قسمتهای پایینتر میآید و وقتی نزدیک زمین شد میبارد. از باریدن ابرها، رودها جاری میشوند و زمین زنده میگردد؛ دیبای سبز ورق بر تن میکند و فرش زمرّدین میگستراند. زیادی آب نیز در زمین فرو میرود و قناتها و چاهها و چشمهها را تشکیل میدهد. بخش دیگری از این آب به وسیله رودها دوباره به دریا باز میگردد و جریان گذشته تکرار میشود. آب پیوسته این چرخه را طی میکند و تا وقتی که او بخواهد این گردش ادامه دارد. آیا ماده بی شعورِ و ناتوان به این تقطیر عظیم تواناست؟
«... کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ » . (1)
«...أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ » . (2)
-«... ان فی ذلک لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ » . (3)
معده انسان نیز شگفتیهای فراوانی دارد. معده غذا را هضم میکند و آهسته آهسته و قطره قطره از میان دریچهای کوچک به روده میفرستد، اما مقداری از آن را نگه میدارد تا اگر در وعده دیگر به غذا نیاز داشت و غذا به او نرسید سوراخ نشود و بتواند از آن غذای ذخیره شده مصرف
1) (1)) . آیات مربوط به مسئله ابر و باران: اعراف، 57: «وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّٰی إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ کَذٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتیٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » ؛ نیز یونس، 24: «إِنَّمٰا مَثَلُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ مِمّٰا یَأْکُلُ النّٰاسُ وَ الْأَنْعٰامُ حَتّٰی إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهٰا أَنَّهُمْ قٰادِرُونَ عَلَیْهٰا أَتٰاهٰا أَمْرُنٰا لَیْلاً أَوْ نَهٰاراً فَجَعَلْنٰاهٰا حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ » .
2) (2)) . بقره، 44؛ آل عمران، 65؛ انعام، 32؛ اعراف، 169؛ یونس، 16؛ هود، 51؛ یوسف، 109؛ انبیاء، 10 و 67؛ مؤمنون، 80؛ قصص، 60؛ صافات، 138.
3) (3)) . آل عمران، 190؛ نیز با اختلاف عبارات، طه، 5354: «اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی * کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعٰامَکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ » ؛ و همین سوره، آیه 128: «أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ » ؛ آل عمران، 13: «قَدْ کٰانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتٰا فِئَةٌ تُقٰاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ أُخْریٰ کٰافِرَةٌ یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ وَ اللّٰهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یَشٰاءُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ»؛ نور، 44: «یُقَلِّبُ اللّٰهُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصٰارِ» .
کند. اینها کار ماده نیست، بلکه عقل و تدبیر الهی است که این معده را به کار انداخته است.
اگر روزی به اشتباه همراه لقمهای میخی کوچک را ببلعیم، معده این میخ را در خود نگه میدارد و آن را به روده نمیدهد. ابتدا، غذای هضم شده را به روده میفرستد و فقط میخ را نگه میدارد. چون اسیدی که برای هضم غذا پاشیده، فقط توانسته آن را هضم کند، این بار اسید قویتری به نوک میخ میپاشد. تیزی نوک میخ را از آن میگیرد و سپس در داخل روده رسوب نازکی دور میخ تشکیل میدهد، آن هم با مادهای گرم و چسبنده، و بعد آن را بدون اینکه جراحتی در روده ایجاد کند دفع میکند. این کار را معده میلیونها سال است که برای هضم اشیا انجام میدهد. آیا این میتواند خاصیت ماده بیشعور باشد؟
تفکر به این چیزهاست که انسان را گام به گام به خدا نزدیک میکند و سبب رشد و شکوفایی ارزشهای درونیاش میشود.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
بخشی از آیات و روایات اسلامی درباره اندیشه در عالم آفرینش و عناصر و اجزای آن است؛ بدین معنا که انسان باید در عالم آفرینش بیاندیشد تا با صاحب باعظمت عالم ارتباط برقرار کند. (1)همچنین، او باید در نفس خویش اندیشه کند تا این سرمایه گرانبها که در اختیارش قرار داده شده از دست نرود. (2)نیز، درباره امتهای گذشته فکر کند تا از راه اندیشه با کارهای خوب نیکان آشنا شود و آنها را در زندگی خود تحقّق بخشد و با گناهان بدکاران آشنا شود و از آنها بپرهیزد. (3)
در روایتی از حسن بن صیقل آمده است که روزی از امام صادق، علیه السلام، پرسیدم: رسول خدا چگونه فکر میکردند؟ فرمودند:
«قلت (لابی عبدالله): کیف یتفکر؟ قال: یمر بالدار والخربۀ، فیقول: أین بانوک؟ أین ساکنوک؟ ما لک لا تتکلمین». (4)
یعنی وقتی پیامبر عزیز اسلام از منزل بیرون میآمدند، با مشاهده
1) (1)) پینوشت . اعراف، 185: «أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ » ؛ فصلت، 53: «سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» ؛ ذاریات، 21: «وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ » ؛ تفسیر المیزان، علامه طباطبائی، ج15، ص395: «وأما ما هو هذا القول الواقع علیهم فالذی یصلح من کلامه تعالی لان یفسر به قوله: سنریهم آیاتنا فی الآفاق وفی أنفسهم حتی یتبین لهم أنه الحق (سجدۀ: 53)، فإن المراد بهذه الآیات التی سیریهم غیر الآیات السماویۀ والارضیۀ التی هی بمرآهم ومسمعهم دائما قطعا بل بعض آیات خارقۀ للعادۀ تخضع لها وتضطر للایمان بها أنفسهم فی حین لا یوقنون بشئ من آیات السماء والارض التی هی تجاه أعینهم وتحت مشاهدتهم. وبهذا یظهر أن قوله: (أَنَّ النّٰاسَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا لاٰ یُوقِنُونَ ) تعلیل لوقوع القول علیهم والتقدیر لان الناس، وقوله: (کانوا) لافادۀ استقرار عدم الایقان فیهم والمراد بالآیات الآیات المشهودۀ من السماء والارض غیر الآیات الخارقۀ وقرئ (إن) بکسر الهمزۀ وهی أرجح من قراءۀ الفتح فیؤید ما ذکرناه وتکون الجملۀ بلفظها تعلیلا من دون تقدیر اللام. وقوله: (أَخْرَجْنٰا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ ) بیان لآیۀ خارقۀ من الآیات الموعودۀ فی قوله: (سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ) وفی کونه وصفا لامر خارق للعادۀ دلالۀ علی أن المراد بالاخراج من الارض إما الاحیاء والبعث بعد الموت وإما أمر یقرب منه، وأما کونها دابۀ تکلمهم فالدابۀ ما یدب فی الارض من ذوات الحیاۀ إنسانا کان أو حیوانا غیره فإن کان إنسانا کان تکلیمه الناس علی العادۀ وإن کان حیوانا أعجم کان تکلیمه کخروجه من الارض خرقا للعادۀ . ولا نجد فی کلامه تعالی ما یصلح لتفسیر هذه الآیۀ وأن هذه الدابۀ التی سیخرجها لهم من الارض فتکلمهم ما هی؟ وما صفتها؟ وکیف تخرج؟ وماذا تتکلم به؟ بل سیاق الآیۀ نعم الدلیل علی أن القصد إلی الابهام فهو کلام مرموز فیه. ومحصل المعنی: إنه إذا آل أمر الناس - وسوف یؤل - إلی أن کانوا لا یوقنون بآیاتنا المشهودۀ لهم وبطل استعدادهم للایمان بنا بالتعقل والاعتبار آن وقت أن نریهم ما وعدنا إراءته لهم من الآیات الخارقۀ للعادۀ المبینۀ لهم الحق بحیث یضطرون إلی الاعتراف بالحق فأخرجنا لهم دابۀ من الارض تکلمهم. هذا ما یعطیه السیاق ویهدی إلیه التدبر فی الآیۀ من معناها، وقد أغرب المفسرون حیث أمعنوا فی الاختلاف فی معانی مفردات الآیۀ وجملها والمحصل منها وفی حقیقۀ هذه الدابۀ وصفتها ومعنی تکلیمها وکیفیۀ خروجها وزمان خروجها وعدد خروجها والمکان الذی تخرج منه فی أقوال کثیرۀ لا معول فیها إلا علی التحکم، ولذا أضربنا عن نقلها والبحث عنها، ومن أراد الوقوف علیها فعلیه بالمطولات.
2) (2)) . روم، 8: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ » .
3) (3)) . روم، 9: «أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا وَ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ » ؛ نهج البلاغه، ج 1، ص 139: «وخلف لکم عبرا من آثار الماضین قبلکم من مستمتع خلاقهم ومستفسح خناقهم»؛ نهج البلاغه، ج 2، ص 62: « واعتبروا بما قد رأیتم من مصارع القرون قبلکم. قد تزایلت أوصالهم، وزالت أبصارهم وأسماعهم، وذهب شرفهم وعزهم، وانقطع سرورهم ونعیمهم. فبدلوا بقرب الاولاد فقدها، وبصحبۀ الازواج مفارقتها. لا یتفاخرون، ولا یتناسلون، ولا یتزاورون، ولا یتجاورون. فاحذروا عباد الله حذر الغالب لنفسه، المانع لشهوته، الناظر بعقله. فإن الامر واضح، والعلم قائم، والطریق جدد، والسبیل قصد»؛ نهج البلاغه، ج 2، ص 94: «ووعظتم بمن کان قبلکم وضربت الامثال لکم ودعیتم إلی الامر الواضح. فلا یصم عن ذلک إلا أصم، ولا یعمی عن ذلک إلا أعمی ومن لم ینفعه الله بالبلاء والتجارب لم ینتفع بشئ من العظۀ»؛ نهج البلاغه، ج 2، ص 143: «فاعتبروا بما أصاب الامم المستکبرین من قبلکم من بأس الله وصولاته، ووقائعه ومثلاته، واتعظوا بمثاوی خدودهم، ومصارع جنوبهم، واستعیذوا بالله من لواقح الکبر کما تستعیذونه من طوارق الدهر. فلو رخص الله فی الکبر لاحد من عباده لرخص فیه لخاصۀ أنبیائه وأولیائه. ولکنه سبحانه کره إلیهم التکابر ورضی لهم التواضع. فألصقوا بالارض خدودهم، وعفروا فی التراب وجوههم. وخفضوا أجنحتهم للمؤمنین، وکانوا أقواما مستضعفین. وقد أختبرهم الله بالمخمصۀ، وابتلاهم بالمجهدۀ. وامتحنهم بالمخاوف، ومخضهم بالمکاره. فلا تعتبروا الرضا والسخط بالمال والولد جهلا بمواقع الفتنۀ والاختبار فی مواضع الغنی والاقتدار، وقد قال سبحانه وتعالی: أَ یَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِینَ نُسٰارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرٰاتِ بَلْ لاٰ یَشْعُرُونَ . فإن الله سبحانه یختبر عباده المستکبرین فی أنفسهم بأولیائه المستضعفین فی أعینهم»؛ نهج البلاغه، ج2، ص 151: «وتدبروا أحوال الماضین من المؤمنین قبلکم کیف کانوا فی حال التمحیص والبلاء»؛ کافی، شیخ کلینی، ج 8، ص 248: «محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد بن عیسی، عن محمد بن خالد، والحسین بن سعید جمیعا، عن النضر بن سوید، عن یحیی الحلبی، عن عبد الله بن مسکان، عن زید بن الولید الخثعمی، عن أبی الربیع الشامی قال: سألت أبا عبد الله (علیه السلام) عن قول الله عز وجل: یا أیها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرسول إذا دعاکم لما یحییکم، قال: نزلت فی ولایۀ علی (علیه السلام). قال: وسألته عن قول الله عز وجل: وما تسقط من ورقۀ إلا یعلمها ولا حبۀ فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس إلا فی کتاب مبین. قال: فقال الورقۀ السقط و الحبۀ الولد وظلمات الارض الارحام والرطب ما یحیا من الناس والیابس ما یقبض و کل ذلک فی إمام مبین. قال: وسألته عن قول الله عز وجل: قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبۀ الذین من قبلکم. فقال: عنی بذلک أی انظروا فی القرآن فاعلموا کیف کان عاقبۀ الذین من قبلکم وما أخبرکم عنه. قال: فقلت: فقوله عز وجل: وإنکم لتمرون علیهم مصبحین*وباللیل أفلا تعقلون؟ قال: تمرون علیهم فی القرآن، إذا قرأتم القرآن، تقرأ ما قص الله عز وجل علیکم من خبرهم».
4) (4)) . اصل روایت این است: محاسن، برقی، ج 1، ص 26؛ نیز با اختلاف کلمات در دو سند کافی، ج 2، ص 54؛ و فقه الرضا، علی بن بابویه، ص 380: «عن الحسن الصیقل، قال: قلت لأبی عبد الله، علیهالسلام: تفکر ساعۀ خیر من قیام لیلۀ؟ قال: نعم، قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: تفکر ساعۀ خیر من قیام لیلۀ. قلت: کیف یتفکر؟ قال یمر بالدار والخربۀ، فیقول: أین بانوک؟ أین ساکنوک؟ ما لک لا تتکلمین»؛ سرائر، ابن إدریس حلی، ج 1، ص 484؛ و با اختلاف کلمات در شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 202: «لما سار أمیر المؤمنین، علیهالسلام، إلی صفین، قالوا: ثم مضی نحو ساباط، حتی إنتهی إلی مدینۀ بهر سیر، وإذا رجل من أصحابه ینظر إلی آثار کسری، وهو یتمثل بقول ابن یعفور التمیمی: جرت الریاح علی محل دیارهم * فکأنما کانوا علی میعاد. فقال، علیهالسلام: أفلا قلت: کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ * وَ نَعْمَةٍ کٰانُوا فِیهٰا فٰاکِهِینَ * کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَرِینَ الآیۀ».
دیوارها و خانههای خراب به فکر فرو میرفتند. در اینکه سازندگان این دیوارها و خانهها کجا رفتند؟ صاحبان این خانهها چه شدند؟ در این خانهها چه آرزومندانی زندگی میکردند؟ آنها کجا رفتند؟ آرزوهای آنان چه شد؟ و خانه قبر با صاحبان این خانهها چه کرد؟
این اندیشهها مَرکبهایی از نور هستند که انسان را به سوی حیات باعظمت الهی میبرند و، به تعبیر قرآن، او را به وجود مبارکی تبدیل میکنند. حضرت عیسی، علیهالسلام، از مصادیق این وجود مبارک است.
درباره ولادت حضرت در قرآن آمده است:
«فأتت به قومها تحمله قالوا یا مریم لقد جئت شیئا فریا * یا أخت هارون ما کان أبوک امرأ سوء وما کانت أمک بغیا * فأشارت إلیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا * قال إنی عبد الله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا * وجعلنی مبارکا أین ما کنت وأوصانی بالصلاۀ والزکاۀ ما دمت حیا». (1)
آن گاه نوزاد را، در حالی که او را در آغوشش حمل میکرد، نزد قومش آورد. گفتند: ای مریم! به راستی که تو کار شگفت و بیسابقه و ناپسندی مرتکب شدهای. ای خواهر هارون! نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت بدکاره بود. این طفل را از کجا آوردهای؟ پس مریم به نوزاد اشاره کرد که از او بپرسید. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است، سخن بگوییم؟ نوزاد از میان گهواره گفت: بیتردید من بنده خدایم، به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است. و هر جا که باشم بسیار بابرکت و سودمندم قرار داده، و مرا تا زندهام به نماز و زکات سفارش کرده است.
وقتی یهودیان گهواره عیسی، علیهالسلام، را دیدند، به حضرت مریم، علیهاالسلام، گفتند: شما که هنوز ازدواج نکردهای، این بچه را از کجا آوردهای؟ خداوند متعال قبلاً فرموده بود که اگر چنین پرسشی از تو شد، بگو از خود بچه سؤال کنید:
1) (1)) . مریم، 2731.
«فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا» . (1)
و اگر از مردم کسی را دیدی که درباره نوزادت پرسید بگو: من برای خدای رحمان روزه سکوت نذر کردهام، پس هرگز امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت.
مریم، علیهاالسلام، حرفی نزد و جوابشان را نداد؛ بلکه فقط با دستش به گهواره اشاره کرد که از خود بچه سؤال کنید! یهودیان عصبانی شدند و به مریم، علیهاالسلام، گفتند: ما را به چه کسی راهنمایی میکنی؟
«کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا» .
نوزاد یکروزه که حرف نمیزند. در همین حال، صدای نوزاد از گهواره بلند شد:
«إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ » .
و خود را بنده خدا خواند. زیرا مقام عبودیت عالیترین نقطه زندگی انسان است.
قرآن در برشمردن ویژگی انبیای الهی از واژه عبد استفاده میکند.
«وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ » . (2)
و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت میکردند، و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم، و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند.
حضرت عیسی نیز در گهواره فرمودند:
«إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا» .
حضرت نفرمودند بعداً پیامبر میشوم، بلکه گفتند: الان پیامبر هستم.
«وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً» .
خداوند متعال مرا انسان مبارکی قرار داده است.
امام صادق، علیهالسلام، در توضیح این آیه برای شاگردانشان، کلمه مبارک را به «نفّاع»، که صیغه مبالغه است، معنی کردهاند. (1)اینکه بگوییم شخصی مفید است با اینکه بگوییم شخصی نفّاع است تفاوت دارد. موجود نفّاع موجودی است که تمام وجودش منفعت است: نگاهش، سکوتش، شنیدنش، سخن گفتنش، راه رفتنش، و تمام حرکاتش خیر و منفعت است.
اندیشه کردن رمز رسیدن به چنین صفتی است. وقتی انسان با مرکب فکر حرکت کند، به این نقطه حیات الهی میرسد و به قول وجود مقدّس حضرت صادق، علیهالسلام، منشأ خیر و منفعت میشود. امیرالمؤمنین، علیهالسلام، درباره اینگونه انسانها با استفاده از تعبیر دیگری میفرمایند: اینان کلیدند. (2)یعنی هر مشکلی که در برابرشان قرار بگیرد برای باز کردن آن راهی مییابند و قفل آن را باز میکنند. البته انسان به تنهایی نمیتواند قفل تمام مشکلات را باز کند، بلکه باید کمک هم بگیرد.
«وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ » . (3)
و یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و پرهیزکاری یاری نمایید.
وقتی انسانی، که مورد احترام و اعتماد مردم است، دست یاری به سوی مردم دراز کند، مردم با کمال میل میپذیرند و کمک میکنند تا مشکلش حل شود.
بنابراین، انسان باید به گونهای رفتار کند که مردم از او به خوبی، کرامت، بزرگواری و حُسن عمل یاد کنند. (4)انسان نباید نگران این مسئله باشد که با جلب اعتماد و علاقه مردم ممکن است کارهایش از روی ریا انجام بگیرد، بلکه باید به عمد خودش را مورد اعتماد مردم قرار دهد. در این
1) (1)) . کافی، ج 2، ص 165: «عن أبی عبد الله، علیهالسلام، قال فی قول الله عز وجل: وجعلنی مبارک أینما کنت. قال: نفاعا».
2) (2)) . تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 2، ص 141: «أبو الحسن العباس بن عمر بن العباس الکلوذانی قال سمعت أبا بکر محمد ابن یحیی الصولی یقول سمعت أمیر المؤمنین الراضی بالله یقول: لله أقوام هم مفاتیح الخیر، وأقوام مفاتیح الشر...».
3) (3)) . مائده، 2: «وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ » .
4) (4)) . نهج البلاغه، حکمت 10: «خالطوا الناس مخالطۀ إن متم معها بکوا علیکم، وإن عشتم حنوا إلیکم».
صورت، شاید مدتی برای خوشامد دیگران عمل کند، ولی سرانجام هوای نفس انسان برای جلب توجه مردم تمام میشود و پروردگار متعال توفیقی میدهد که انسان در گردونه اخلاص قرار بگیرد.
اگر کسی از ترس اینکه مبادا عملش دچار ریا شود دست از هر خیری بکشد و درِ خیرات را به روی خود ببندد، کار اشتباهی انجام داده است. اگر ریا در واجبات عینی راه یابد، واجب را باطل میکند، اما اگر در امور دیگر راه پیدا کند، معلوم نیست که به اصل عمل ضربهای بزند. بنابراین، باید بنای کار را برای خدا و اخلاص گذاشت.
اگر مردم از کار کسی تعریف کردند و خوششان آمد و اعتماد بیشتری به او پیدا کردند، از پیامدهای خوبی اوست. زیرا همه از انسان خوب تعریف میکنند. انسان خوب که نمیتواند خود را از تعریف دیگران مخفی کند یا کاری کند که از عملش باخبر نشوند.
رهبر کبیر انقلاب اسلامی نیز اگر میخواستند چنین فکر و احتیاطی کنند، میبایست پس از فوت آیت اللَّه بروجردی حرفی نمیزدند. اما ایشان نگفتند اگر حرفی بزنیم و اعلامیهای بدهیم، مشهور میشویم و اگر خودمان حکومت اسلامی تشکیل دهیم، از ما تعریف میکنند و ممکن است موجب ریا شود، پس جلو نرویم! زیرا این احتیاطها شیطانی است.
این نکته را هم ناگفته نگذاریم که ما، به دلیل محدودیت دانستههایمان، باید به متخصص فن مراجعه کنیم تا از کار خیر باز نمانیم. حقیقت این است که خیالات و افکار فراوانی به ذهن انسان خطور میکنند که چه بسا در ظاهر رنگ الهی دارند، ولی در باطن شیطانی هستند. برای مثال، فردی یک ساعت مانده به اذان صبح بیدار میشود و حالِ خیلی خوبی هم برای عبادت دارد؛ یعنی میتواند بلند شود وضویی بگیرد، اشکی
بریزد و صورتی روی خاک بگذارد، اما ناگاه به ذهنش میرسد که ممکن است مادرم از خواب بیدار شود و ببیند رختخوابم خالی است و متوجه شود که نماز شب میخوانم و این موجب ریا شود!
این فکر شیطانی است. در اینجا او برنده نشده، بلکه شیطان برنده شده است؛ زیرا شیطان این نردبان عالی الهی را از زیر پاهایش کشیده است که اگر از آن بالا میرفت، اوج گرفته بود و چه بسا این بالا رفتن مقدمهای میشد برای اینکه به همه سحرهای عمرش وصل شود. اما شیطان بر او غلبه کرد و این رشته اتصال را پاره کرد. از این روست که میگوییم این خیالی شیطانی است.
مثال دیگر اینکه کسی پیش خود فکر کند اگر من به بیمارستان بروم و مریضی را عیادت کنم، ممکن است مرا بشناسند و ریا شود، پس نروم. این فکر آدمی را از خوشحال کردن دل مؤمن و ثواب عیادت بیمار باز میدارد. پس، این خیال و فکر خیالی شیطانی است.
حقیقت این است که باید بدون توجه به ریا وارد عمل خیر شد. خداوند متعال خود پزشک نفوس ماست و بیماریهای درونی را بهتر از هر کس دیگری درمان میکند. برای همین، اگر ریایی هم در کار باشد، نمیگذارد زحمت انسان مؤمن تباه شود. ممکن است انجام چنین عمل خیری مدتی توأم با ریا باشد، ولی این ریا در عمل مستحب شکل گرفته است نه در عمل واجب تا ضرری به آن بزند.
نمونه دیگر اینکه کسی که خوب درس میدهد و خوب هم مردم از او استفاده میکنند، به این فکر بیافتد که اگر درس بدهم همه از من تعریف خواهند کرد و این سبب ریا میشود، پس چرا زحمت بیهوده بکشم؟ و در نتیجه، از درس گفتن اجتناب کند.
شیخ مرتضی انصاری (1)از نیکان روزگار، از بزرگان علمای شیعه، و در تقوا و زهد و کرامت سرآمد علمای بزرگ بود. نقل کردهاند که شخصی شیطان را در خواب دید در حالی که انبارش پر از زنجیر و طناب و میخهای بزرگ بود و دو زنجیر سنگین و درشت نیز از اطاقش آویزان کرده بود. به او گفت: این زنجیرها برای چیست؟ گفت: اینها را به گردن مردم میاندازم و آنها را به گناه میکشانم. پرسید: این دو زنجیر که حلقههای درشت دارند برای به گناه کشاندن کیست؟ گفت: اینها برای به دام انداختن شیخ مرتضی انصاری است، چراکه قدرتش این قدر در برابر وسوسههای من قوی است که با ریسمانهای عادی نمیتوان او را به گناه کشید. گفت: تاکنون این زنجیر را گردن شیخ انداختهای؟ گفت: دو دفعه! گفت: او را تا کجا بردی؟ گفت: یک قدم هم نتوانستم بکشم، چون تا آمدم آن را بکشم، تکانی به خود داد و زنجیرها را پاره کرد و خود را رها ساخت. زورم به او نمیرسد.
چنین انسان بزرگی به شاگردش مرحوم حاج شیخ فضل اللَّه وحید نوری میگوید: وقتی به ایران رفتی، اگر مجتهد یا شخص باسواد یا عالم بزرگواری از تو دعوت کرد که درس بدهی، فکر کن و ببین امروز که میخواهی روی کرسی درس بنشینی و پانصد طلبه مسجد را پر کنند، آیا برای خدا درس میدهی یا برای خوشآمد مردم؟ اما چه برای ریا و چه برای خدا دَرسَت را بده، زیرا پس از مدتی هوست تمام میشود و خدایی میشوی.
اکنون، با بیان این شواهد، میتوان خیالات شیطانی را شناسایی کرد و از آن تعریفی به دست داد. به این معنی که خیال شیطانی خیالی است که
1) (1)) . شیخ مرتضی روز هجدهم ذی الحجه (عید غدیر) سال 1214ق. در محله مشایخ انصاری تولد یافته است. نام پدر او شیخ محمد امین از فضلای خاندان انصاری دزفول بوده است. وی سه پسر داشته که به ترتیب سن: مرتضی و منصور و محمد صادق نام داشتهاند و هر کدام از برادر بزرگتر خود ده سال کوچکتر بودهاند. مادر شیخ انصاری بانویی درس خوانده و مؤمن و متعبد و از خاندان انصاریهای دزفول بوده است، گویند سعی داشته هنگام شیر دادن به فرزند بزرگ خود (مرتضی) با وضو باشد. مرتضی از کودکی چنان شوق تحصیل داشته و با کوشش بسیار به درس و مطالعه مشغول بوده که کمتر به بازیهای بچگانه میپرادخته است، چنانکه در ده سالگی کوچههای نزدیک به خانه خود را نمیشناخته. گویند روزی پدرش خواست او را به جایی بفرستد که تا خانه آنها راه چندانی نبود، به پدرش گفت: کوچهای را که نام میبری نمیدانم کجاست! در حالی که در همان زمان، روزی جمعی از طلاب مشایخ انصار، که به سن از او بسیار بزرگتر بودند، در اطاق شیخون درباره معنای کلمه اشنی بحث می کردند، مرتضای ده ساله به آنها میگوید: اسنی یعنی روشنتر و توجه آنها را به شعر نصاب الصیبان: ضیاء نور و سنی روشنی افق چه کران ... جلب کرد و به مباحثه و قیل و قال آنها خاتمه داد. شیخ مرتضی به روزگار نوجوانی طلبهای پرکار و خوشفکر و خداترس بود. غالباً تا نیمه شب به مطالعه و نوشتن درسهای خود مشغول بود. اول شب شام نمیخورد تا خوابش نیاید و پس از رسیدگی به دروس خود شام میخورد. او ادبیات عرب و مقدمات را نزد پدر و دیگر فضلای دزفول خواند و فقه و اصول دوره سطح را خدمت عموزاده خود شیخ انصاری، که از فقهای درجه اول دزفول بود، تحصیل کرد و سپس به همراه پدر برای تکمیل تحصییلات به عتبات (کربلا و نجف) رفت. شیخ محمد امین به سال 1232ق. برای زیارت کربلا و نجف اشرف به عراق رفت و فرزند هیجده سالهاش را با خود برد تا در آنجا که از مراکز بزرگ علمی شیعه بود، دوره عالی فقه و اصول را ببیند و تحصیلات خود را کامل کند. شیخ محمد امین در کربلا به خدمت سید محمد مجاهد، که از فقهای بزرگ شیعه در آن زمان بود و ریاست حوزه کربلا را داشت، رسید و به ایشان عرضه داشت: فرزندم را برای استفاده از محضر مبارک آوردهام. و به شیخ مرتضی که در آخر مجلس نشسته بود اشاره کرد. سید نگاهی به شیخ مرتضی کرد، زیرا کمتر کسی با این سن و سال میتوانست از محضر درس استاد و فقیهی بزرگ چون او استفاده کند. برای آزمایش معلومات فقهی طلبه جوان مسألهای پیش آورد و گفت: شنیدهام برادرم شیخ حسین در دزفول نماز جمعه میخواند، در حالی که بسیاری از فقهای شیعه اقامه نماز جمعه را در زمان غیبت ولی عصر (عج) جائز نمیدانند! در این موقع، شیخ مرتضی دلایلی در وجوب نماز جمعه در زمان غیبت بیاورد که سید مجاهد از تقریر دلایل و بیان مطلب او شگفتزده شد و به شیخ محمد امین رو کرد و گفت: این جوان نبوغ ذاتی دارد. او را به صاحب این قبه - اشاره به بارگاه امام حسین علیه السلام کرد - بسپارید. شیخ مرتضی چهار سال از محضر دو فقیه بزرگ یعنی سید مجاهد و شریف العلما استفاده کرد، بعد از آن برای ملاقات با پدر به دزفول مراجعت کرد. چون شوق تحصیل علم در نهادش غلیان میکرد و مقام علمی فقهای کربلا و نجف را درک نموده بود، بیش از یکسال نتوانست در دزفول بماند و در سال 1237ق برای بار دوم به عتبات رفت و یکسال از مجلس درس شیخ موسی، فرزند جعفر کاشف الغطا، مستفیض گردید و پس از دو سال به دزفول بازگشت. ظاهراً، سبب توقف کوتاه شیخ انصاری در سفر دوم آن بوده که خودش را از درس و بحث علما بینیاز میدانسته است. نیز، محاصره کربلا توسط داود پاشا، حاکم دولت عثمانی در بغداد، در سال 1239ق، او را نگران ساخته بوده است. در این زمان که شیخ انصاری 25 سال داشت با دختر شیخ حسین - استاد نخستین خود - ازدواج کرد. شیخ در سال 1241ق عازم مسافرت به شهرهای معروف ایران شد و به خویشاوندان خود گفت که از فقهای مشهور عراق استفاده لازم را بردهام، اکنون میخواهم به شهرهای بزرگ ایران بروم و از محضر علمای آنجا مستفیض شوم. رأی و فکر شیخ نشان میدهد که وی بسیار علمدوست و محقق و متواضع بوده است، زیرا با آنکه استادانی فقیه و مشهور به او گفته بودند که مجتهد است و احتیاج به استاد ندارد، به گفته آنان قناعت نکرده و تصمیم میگیرد از علمای معروف ایران نیز دیدن کند. شیخ به برادرش شیخ منصور میگوید: آیا کفایت میکند که چند فقیه عالم ما را مجتهد بدانند و ما به گفته آنان مغرور شویم؟ آیا بهتر نیست علم خود را به رجال و بزرگان این فن در ایران عرضه بداریم و در صورت لزوم از آنها استفاده کنیم؟ در ابتدا، مادر شیخ با مسافرت او مخالفت میکند و میگوید طاقت دوری تو را ندارم! شیخ انصاری با اینکه مادرش را فوقالعاده احترام میکرد، در رفتن به مسافرت اصرار میکند. در نهایت، بنا بر استخاره با قرآن گذاشته میشود و آیه هفتم سوره قصص میآید: «وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لاٰ تَخٰافِی وَ لاٰ تَحْزَنِی إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ » ؛ به مادر موسی وحی کردیم که به فرزندت شیر بده، و اگر بر او می ترسی که از دشمنان در امان نباشد - او را در سبدی بگذار - و بر آب بینداز و از آیندهاش نگران مباش و غم مخور که او را به تو باز میگردانیم و به مقام پیامبری می رسانیم. مادر شیخ که زنی باسواد و با معرفت بود، با دیدن آیه به مسافرت شیخ راضی شد. شیخ مرتضی به سفر علمی رفت و برادرش شیخ منصور را که جوانی 18 ساله بود، با خود برد. از دزفول به بروجرد و بعد از آن به کاشان رفتند تا از محضر ملا احمد نراقی که در فقه و اصول و شعر و ادبیات فارسی استادی کامل بود استفاده کند. بدون شک، ملا احمد پس از شرکت در جهاد قفقاز و ملاقات با فقهایی که از عراق و شهرهای دیگر ایران به جبهه آمده بودند، در میان علمای شیعه شهرت پیدا کرده بود و شیخ نیز از شهرت و علم وی اطلاع داشته که از بروجرد راهی کاشان شده است. شیخ مرتضی در خدمت ملا احمد نراقی سه سال به تدریس و مباحثه و تألیف مشغول گردید و از شاگردان مبرز و درجه اول آن فقیه ادیب در حوزه علمیه کاشان گردید. ملا احمد فوق العاده به شیخ احترام می گذاشت. از احترامات ملا احمد نسبت به شیخ همین بس که به طلاب خود گفته بود: من پیر و عاجزم، بروید از شیخ مرتضی استفاده کنید. پیداست که شیخ با آنکه جوان بوده و سی سال بیشتر نداشته، به اندازهای در فقه و اصول مسلط بوده که یک شخصیت علمی همچون ملا احمد او را جانشین خود در تدریس این دو علم مهم دانسته است. جناب نراقی اجازه روایت مفصلی که تصدیق اجتهاد نیز هست به شیخ داده است. پس از آن، شیخ انصاری از کاشان به تهران رفت و از آنجا به مشهد مشرف گردید و قریب شش ماه به زیارت ثامن الائمه علیه السلام و استفاده معنوی از حضور در بارگاه قدسی آن حضرت مشغول بود. ایشان از مشهد به تهران و از آنجا به اصفهان آمد. روزی برای شناختن علمای مشهور آن دیار به مجلس درس حجت الاسلام (سید) شفتی، که ریاست حوزه علمی اصفهان را داشت، رفت و در آخر مجلس نشست. سید آن روز اشکالی علمی را که چند روز پیش مطرح ساخته بود، برای بار دوم بیان کرد و منتظر جوابی از طرف فضلای پای منبر شد. شیخ انصاری جواب اشکال حجت الاسلام شفتی را به یکی از طلاب نزدیک خود گفت و خود از جلسه درس بیرون رفت. آن طلبه که جواب شیخ را شنیده و یاد گرفته بود، موقع را مغتنم شمرد و جواب را بیان کرد. اما سید به وی گفت: این پاسخ از تو نیست، یا ولی عصر حجۀ بن الحسن، علیه السلام، به تو تلقین کرده یا شیخ مرتضی به تو یاد داده است! طلبه گفت: شخص عالمی که او را نمیشناختم جواب اشکال را به من گفت و از مجلس بیرون رفت. حجۀ الاسلام شفتی دانست که شیخ انصاری به اصفهان آمده است، لذا چند نفر را برای پیدا کردن محل سکونت شیخ روانه کرد. بعد از یک ماه و علیرغم اصرار سید، شیخ اقامت در اصفهان را نپذیرفت و از آنجا به دزفول مراجعت کرد. مسافرت علمی شیخ انصاری که نزدیک به پنج سال طول کشید، برای او استفاده شایانی از نظر شهرت و استفاضه از محضر فقیه ادیبی همچون ملا احمد نراقی داشت و او را از هر جهت پخته و ورزیده ساخت. شیخ در شهر خود مورد توجه علما و طلاب قرار گرفت و مجلس درسی تشکیل داد و از سال 1245 تا 1249ق در دزفول بماند. پدرش به سال 1248ق به بیماری وبا، که در آن موقع به صورت همهگیر در ایران شیوع داشت، وفات کرد. یکسال پس از فوت پدر، شیخ به عتبات رفت و تا آخر عمر در نجف اقامت نمود. رفتن شیخ از دزفول، که مسلماً به حالت قهر و نارضایتی بوده، دو علت مهم و اساسی داشته است: اول، علاقه و توجه شیخ به مراکز و حوزههای بزرگ علمی نجف و کربلا؛ دوم، ناخشنودی شیخ از نفوذ ملاکان و خوانین و وضع اخلاقی تربیتی آنها. شیخ به سال 1249ق به قصد توطن در عتبات به کربلا رفت و زمانی وارد آن شهر مقدس گردید که چند سال از فوت شریف العلما (متوفای 1245ق) گذشته بود و فقیه برجستهای در آن شهر نبود و تدریش حوزه علمیه نجف را دو نفر از فقهای بزرگ و مشهور به نامهای شیخ علی - فرزند شیخ جعفر کاشف الغطا- و شیخ محمد حسن صاحب جواهر به عهده داشتند. شیخ انصاری در کربلا سکونت گزید و برای استفاده از شیخ علی کاشف الغطا بیشتر اوقات از کربلا به نجف میرفت و در مجلس آن فقیه شرکت میکرد و با اینکه استادش صریحاً می گفت که شیخ مرتضی به استاد نیاز ندارد و خودش مجتهد مطلق و صاحب فتواست، اما شیخ انصاری به احترام خاندان بزرگ و مشهور کاشف الغطا، تا سال مرگ شیخ علی یعنی 1254ق در مجلس درس وی حاضر می شد. شیخ انصاری پس از وفات کاشف الغطا، مجلس درسی در کربلا تشکیل داد، اما پیش از حمله نجیب پاشا به کربلا، از آن شهر به نجف هجرت کرد. زمانی که شیخ در نجف به تدریس و تألیف اشتغال داشت و هنوز به زعامت نرسیده بود، شخصی به نام میرزا زکی، که همزمان با اقامت شیخ در دزفول با ایشان آشنا شده بود، به خدمت شیخ رسید و گفت: مایلم که در خدمتتان با هم برای انجام فریضه حج به مکه مشرف شویم. شیخ پیشنهاد او را نپذیرفت. میرزا زکی اصرار کرد و گفت: من مخارج سفر شما را می پردازم و هزینه خانه و خانواده جنابعالی را می دهم. وی میخواست با این بخشش شیخ را به زیارت خانه خدا مجبور کند و حج تمتع را بر وی واجب گرداند. شیخ بر پول میرزا زکی ایراد گرفت و او شیخ را مطمئن ساخت که آنها را از راه حلال به دست آورده است. با این حال، شیخ به او گفت: احتیاطاً، هزینه سفر را که مبلغ دوازده هزار بود، تزکیه و تصفیه نماید؛ یعنی سهم امام و خمس و رد مظالم را بپردازد. میرزا زکی با علاقه و ایمانی که به شیخ داشت امر او را اطاعت کرد. بعد از انجام این کار، شیخ پیشنهاد میرزا زکی را قبول کرد و با وی و یکی از شاگردان فاضل و ادیب خود به نام ملا نصرالله تراب دزفولی و یکی از خویشان فاضلش، شیخ محمد کاظم انصاری، که چند بار به مکه مشرف شده بود و راه و چاه را به خوبی میشناخت به مکه مکرمه برای انجام فریضه حج مشرف شدند. شیخ انصاری در مکه مورد احترام و تکریم شریف مکه قرار گرفت. ملا نصرالله تراب در لمعات البیان نوشته است: در سفر مکه که خدمت شیخ استاد بودم، یکروز از چادری که برای شیخ افراشته بودند صدایی شنیدم. با خود گفتم شاید یکی از اعراب صحراگرد میخواهد دستبردی به اثاثیه بزند. وارد چادر شدم و شیخ را دیدم در گوشهای از چادر نشسته به خوردن مخلوطی از آرد نخود و قهوه و قند کوبیده مشغول است. عرض کردم: میرزا زکی میزبان ماست و با آشپزها و نوکرهایش غذاهای خوب تهیه میکند، چرا به این نوع خوراک قناعت میکنید؟! شیخ فرمود: دوست ندارم با غذاهای چرب و لذیذ معده خود را پر کنم. هر چند پولهای میرزا زکی تصفیه شده است، اما پول مشتبه اثر وضعی خود را خواهد داشت که من از آن پرهیز می کنم و روز قیامت طاقت حساب مال حلال را هم ندارم. اداره حوزه علمیه نجف در سال 1262ق به شیخ محمد حسن معروف به صاحب جواهر رسید. وی از فقهای بزرگ شیعه و مؤلف کتاب معروف جواهر در فقه است، شیخ محمد حسن در روزهای آخر عمر به تشکیل مجلسی امر نمود و سفارش کرد که فقهای مشهور نجف در آن حاضر شوند. چون جلسه فراهم آمد، صاحب جواهر، شیخ انصاری را در آن مجلس نیافت. فرمود تا شیخ را نیز در آن مجلس حاضر کنند. شیخ را در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام یافتند در حالی که برای سلامت صاحب جواهر دعا میکرد. وقتی او به مجلس آمد، صاحب جواهر شیخ را نزد خود طلبید و دست او را روی قلب خود نهاد و گفت: اکنون بر من گوارا شد! سپس، رو به فقهای حاضر در مجلس کرد و گفت: مرجع و رئیس علمی شما پس از من ایشان هستند. آنگاه شیخ انصاری را مخاطب قرار داد و گفت: ای شیخ، در مسائل فقهی احتیاطهای خود را کمتر کن که اسلام شریعتی است که احکام آن بر سهولت و سادگی نهاده شده است. زیرا معروف بود که شیخ انصاری در فتواهایش احتیاط بسیار میکند. صاحب جواهر در ماه شعبان 1266ق وفات و زعامت شیعه به شیخ انصاری رسید. محققاً، کثرت علم و شهرت و تقوای شیخ نزد صاحب جواهر مسلم بوده که ریاست حوزه علمیه نجف را به او تفویض نموده است و الا رسم نیست که مجتهد مرجعی برای خود جانشین تعیین کند. پس از وفات صاحب جواهر، شیخ انصاری به وسیله نامهای جریان را به دوست و همدرس قدیمی خود، سعید العلماء مازندرانی نوشت و یادآور شد: زمانی که هر دو در کربلا از محضر درس مرحوم شریف العلماء استفاده میکردیم، شما از حیث درس و معلومات بر من مقدم بودید. حال شایسته است به نجف آمده ریاست حوزه را عهدهدار شوید. سعید العلماء در جواب شیخ نوشت: من مدتی است به امور درسی اشتغال ندارم، ولی شما تاکنون به تدریس و مباحثه مشغول بودهاید، لذا برای احراز این مقام سزاوارترید. شیخ انصاری تا رسیدن جواب سعید العلماء، ریاست حوزه را به عهده نگرفت و پس از دریافت جواب سعید العلماء به منبر رفت و برای عده کثیری از فقها و طلاب و فضلا و مردمان عادی که پای منبر او گرد آمده بودند، در اثبات تقلید از اعلم دلایلی علمی بیان داشت که اعلمیت وی را نزد فقها و فضلا و شنوندگان ثابت گردانید. تقریر دلایل شیخ چنان متقن و قوی بود که مخالفین وی نیز به زعامت او اذعان کردند. شیخ پس از ایراد سخنرانی از منبر به زیر آمد و به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف شد و از حضرت خواست تا او را لغزشهای مختلف در این امر خطیر (ریاست عامه شیعیان) مصون دارد و در مشکلات زعامت وی را یاری فرماید. شیخ انصاری از سال 1266ق. تا هنگام وفات (17 جمادی الثانی 1281ق) ریاست علمیه فقهای شیعه را داشت و مورد تکریم و احترام فوقالعاده فقها و دانشمندان و رؤسای کشورهای اسلامی بود و نخستین فقیهی بود که یگانه مرجع شیعیان جهان گردید. برگرفته از کتاب تندیس زهد.
در آن عمل خیری از ترس آمیخته شدن با عمل ناپسندی ترک شود. بدین صورت که شیطان یکی از احکام اسلامی (مانند اخلاص) را پیش انسان بنمایاند و رذیلتی مانند ریا را نیز پیش کشد؛ بعد به انسان تلقین کند که عمل خیر عملی است که برای خدا باشد و اگر ریایی باشد باطل است. پس حالا که عملت از روی ریاست آن راترک کن.
در چنین موقعیتهایی، نباید به این وسوسه گوش داد، چون از ریا میتوان گذشت. خداوند عالم هم دستگیری میکند تا انسان خود را به موجود خیری تبدیل کند. از این رو، انسان باید اعتماد پدر و مادر، برادر و همچنین مردم را با انجام اعمال خیر به خود جلب کند، چون تنها نمیتواند کاری انجام دهد. برای مثال، امروز شما تصمیم بگیرید از چند بیمار عیادت کنید و اگر توان خرید دارو ندارند، در خرید دارو به آنها کمک کنید و ببینید چه لذتی دارد! همچنین، تصمیم بگیرید چند نفری مؤسسه خیریّهای راه بیاندازید. برای مثال، پیرمردها و سالمندان زن و مرد را شناسایی کنید و از حال آنها بپرسید که آیا خرجی زن و بچه دارند یا نه؟ یکمرتبه میبینید سفره دلشان را با گریه باز میکنند؛ یکی میگوید: چهار دختر دارم که دو تای آنها وقت شوهر کردنشان است و توان تهیه جهیزیه آنها را ندارم؛ دیگری میگوید: فرزند مریض در خانه دارم و... . هر قدر میتوانید به آنها کمک کنید و از نگرانی نجاتشان دهید. کمکم، نزد خدا آبرومند شده به موجود مبارکی تبدیل میشوید.
همان گونه که در کتابهای متعدّد - از قدیمیترین آنها که کتاب احیاء العلوم غزالی باشد تا کتاب مرحوم فیض کاشانی که پانصد سال پیش نوشته شده- آمده است، اندیشه صحیح انسان را به موجود مبارکی تبدیل میکند، اما اگر انسان در مسیر اندیشه صحیح حرکت نکند، به یکی از
سه موجود زیر تبدیل میشود: یا حیات حیوانی پیدا میکند، یا حیات سَبُعی (درنده خویی) و یا به حیات شیطانی متصف میشود. (1)
حال، ممکن است تنها یکی از این سه حالت در شخصی پیدا شود، یا او گرفتار دو نوع از این حالتها شود، یا گرفتار هر سه نوع گردد. برای نمونه، معاویه دچار هر سه حالت شده بود.
انسانی که بیفکر زندگیمیکند دچار حیات حیوانی میشود؛ یعنی تمام همّت او بر دو محور قرار میگیرد: شکم و شهوت. چون حیاتی که با چراغ فکر روشن نشده باشد، بسیار محدود است. قرآن این نوع حیات را حیات حیوانی نام گذارده است. در آیه 12 از سوره مبارک محمّد، به زندگی کسانی اشاره شده است که تنها به مسئله شکم اهمیت داده و برای مسائل دیگر هیچ گونه حسابی باز نکردهاند:
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ » . (2)
وکافران همواره سرگرم بهرهگیری از [کالا و لذتهای زودگذر] دنیایند و میخورند همانگونه که چهارپایان میخورند و جایگاهشان آتش است.
فلاسفه سخن جالبی درباره دفع ضرر احتمالی دارند که یکی از بدیهیات عقلی است و آن این است که عاقل همیشه در اندیشه جلوگیری از ضرر محتمل است. ضرر محتمل یعنی ضرری که احتمال وقوع آن برای عاقل ضعیف است، لیکن ممکن است واقع شود.
1) (1)) . تفسیر قرآن کریم، سید مصطفی خمینی، ج 1، ص 439: «إن الإنسان بدن ونفس شیطانیۀ ونفس سبعیۀ ونفس بهیمیۀ وجوهر ملکی عقلی، فالتجلی باسمه تعالی الله للجوهر الملکی: ألا بذکر الله تطمئن القلوب، وباسم الرب للنفس الشیطانیۀ: رب أعوذ بک من همزات الشیاطین، وباسم الرحمن للنفس السبعیۀ: الملک یومئذ الحق للرحمن، وباسم الرحیم للنفس البهیمیۀ: أحل لکم الطیبات، وبمالک یوم الدین للبدن الکثیف: سنفرغ لکم أیه الثقلان. وآثار هذا التجلی طاعۀ الأبدان بالعبادۀ، وطاعۀ النفس الشیطانیۀ بطلب الاستعانۀ، والسبعیۀ بطلب الهدایۀ، والبهیمیۀ بطلب الاستقامۀ، وتواضعت الروح القدسیۀ، فعرضت لطلب إیصالها إلی الأرواح البالیۀ المطهرۀ. والله العالم بحقائق آیاته».
2) (2)) . محمد، 12: «إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ » .
بدنش را که پیداست میپوشاند و از خودش به طور کامل محافظت میکند. اگر هم کسی او را در این حال ببیند و بپرسد این احتیاط برای چیست؟ در پاسخ میگوید: برای محافظت جان و در امان ماندن از شرّ عقرب است. عقلای عالم نیز حرف او را به جهت جلوگیری از ضرر محتمل میپذیرند.
وقتی کسی کپسول آتشنشانی در خانه خود نصب میکند، عقلا نه تنها این کار را مذمت نمیکنند، تایید هم میکنند.
آمپولی اختراع شده که برای دفع سرماخوردگی بسیار مفید است و مردم اول زمستان این آمپول را میزنند تا سرما نخورند. این از آن روست که احتمال میدهند در زمستان سرما بخورند. لذا اگر شخصی از دکتر تزریق این آمپول را تقاضا کند، دکتر او را سرزنش نمیکند.
جعل طلاق از طرف خداوند به منظور دفع ضرر محتمل بوده است. چون خداوند احتمال میداده که میان زن و شوهرها گاهی اختلافاتی پیدا میشود که آشتیپذیر نیست و زندگی مشترک آنها دیگر فایدهای ندارد.
اگر انسان احتمال دهد که ماشین او در مسافرت پنچر میشود، خود را به یک سری از امکانات مجهز میکند و عقلا هم کار او را تایید میکنند. از این روست که گفتهاند:
گر تو را طفلی بگوید کای فلان
وجود قیامت، ملائکه، مرگ، برزخ، حساب، کتاب، بهشت، جهنم، انبیا، و
... همگی واقعیتاند نه احتمال، و کسانی که به این واقعیات فکر نکنند و چارهای در برابر آنها نیندیشند زندگانیشان حیوانی است؛ زیرا خدا، انبیا، ائمه، قرآن، اخلاق و تربیت را کنار گذاشتهاند و از واقعیات کناره گرفتهاند. خداوند در قرآن حیات این گروه از مردم را حیات حیوانی معرفی میکند و میفرماید:
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ » .
کافران همواره سرگرم بهرهگیری از [کالا و لذتهای زودگذر] دنیایند و میخورند، همان گونه که چهارپایان میخورند و جایگاهشان آتش است.
اما یک زندگی هم زندگی سبُعی است؛ البته تا کسی حیوان نشود، درنده نمیشود و ممکن است مدتی آرام باشد، لیکن رفته رفته درنده میشود، از این رو خداوند میفرماید: افرادی که به جان و مال مردم میافتند و آبروی مردم را میبرند، درندهاند. خدا نکند انسان صفت درندگی پیدا کند. آنهایی که بدون تحقیق پشت سر دیگران حرف میزنند و آبروی آنها را میبرند و پس از روشن شدن حقیقت، برای عذرخواهی التماس میکنند، قرآن آنها را درنده معرفی میکند. در سوره اعراف میفرماید:
«وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ» . (1)
و اگر میخواستیم [درجات و مقاماتش را] به وسیله آن آیات بالا میبردیم، ولی او به امور ناچیز مادی و لذتهایِ زودگذرِ دنیایی تمایل پیدا کرد واز هوای نفسش پیروی نمود؛ پس داستانش چون داستان سگ است [که] اگر به او هجوم بری، زبان از کام بیرون میآورد.
زندگی مردم بیفکر زندگی شیطانی است. شیطان کیست؟ مرکز خدعه،
1) (1)) . اعراف، 175176: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ الْغٰاوِینَ * وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ » .
آزار، زجر و... . همه وجود این مخلوق خدعه و حیله است و این قدر خوش خط و خال است که انسان نمیفهمد چه موجود خطرناکی است. تازه پس از سی سال، عدهای میفهمند که چه کلاهی سرشان رفته است.
نقل کردهاند که روزی روباهی به گرگی رسید که دنبهای به دندان داشت. گرگ بینوا پس از سه چهار روز گرسنگی کشیدن تازه توانسته بود این غذا را به دست آورد که روباه به او گفت: جناب گرگ، خدا روزی دهنده است؛ خداوند لطف دارد؛ ببین چه گوسفندهایی به این منطقه فرستاده تا تو را غرق نعمت کند و...! خلاصه، آن قدر از گرگ تعریف کرد که او را فریب داد. در نهایت هم از او پرسید: این چیست که به دست آوردهای؟ گرگ دهانش را باز کرد و گفت: دنبه! بازکردن دهان همان و افتادن دنبه از دهان گرگ و فرار کردن روباه همان. پس از آن، هر کس به روباه میرسید و میگفت: در دهانت چه داری؟ او دندانش را محکم روی دنبه میفشرد و میگفت: «چربی»!
این انسانها از این دسته حیوانات هستند. یعنی اول دیگران را مغرور میکنند و بعد کلاه سرشان میگذارند؛ از مردم تعریف میکنند و بعد آنها را زمین میزنند و همه چیزشان را میگیرند، آن هم به گونهای که خودشان احساس نکنند.
این کار انسان شیطان صفت است؛ مثلاً، کسی که ماشینش فروش نمیرود، آن را پیش دلال میبرد و او با کلک آن را میفروشد. این خیلی بد است که وقتی مردم خودشان نمیتوانند سر کسی کلاه بگذارند، میگویند پیش فلانی برویم تا او برایمان بفروشد! هر چند عدهای کلاه گذاشتن به سر مردم را زرنگی و کاسبی و اهل معامله بودن میدانند.
خدا نکند انسان جزو حزب و باند شیطان باشد! چون قرآن از دو حزب نام میبرد:
«أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » . (1)
آگاه باشید که بیتردید حزب خدا رستگارانند.
«أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ » . (2)
آگاه باشید که حزب شیطان یقیناً همان زیانکارانند.
حزب شیطان کسانی هستند که پیوسته نقشه میکشند تا کلاه سر مردم بگذارند و به هر نحو شده آنان را دچار خسارت و گرفتاری کنند. در حالی که کسانی که با فکر کار میکنند دارای حیات الهیاند. شکم و شهوت آنان در اختیار خداست و حالت درندگی و خدعه و حیله و مکر ندارند. حال سوال این است:
انسانی که فکر دارد، چرا شیطانوار زندگی کند و چرا درندگی پیش گیرد؟
1) (1)) . مجادله، 22؛ نیز با عباراتی دیگر در مائده، 56: «وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ » .
2) (2)) . مجادله، 19: « اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ » .
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
در روایتی از امیر المؤمنین، علیهالسلام، میخوانیم:
«قیمت هر انسانی در گرو آن چیزی است که او را آراسته و نیکو بار بیاورد». (1)
بیتردید، در میان اعضا و جوارح آدمی، چیزی به اندازه عقل و اندیشه صحیح به انسان نیکی و آراستگی نمیبخشد. نه مال دنیا و نه مقامات مادی و نه تواناییهای جسم و بدن، نمیتواند ارزشی را که عقل به انسان میدهد به او بدهد. از این روست که تباه کردن عقل یا ضرر رساندن به آن قابل مقایسه با تباهی سایر اعضا و جوارح نیست.
یکی از موضوعاتی که در رسالههای عملیه مراجع هم نوشته شده، دیه اعضای بدن است. یعنی اگر کسی به هر عضوی از اعضا ضربهای وارد کند باید قیمت معینی برای آن بپردازد. برای مثال، اگر کسی دست کسی دیگر را از کار بیندازد یا ضربهای به گوش او بزند که سبب کَر شدنش شود، یا پای کسی را قطع کند یا اینکه او را به عمد یا به اشتباه بکُشد، باید هزار مثقال طلا به عنوان دیه و قیمت این بدن از دست رفته به
1) (1)) پینوشت . نهج البلاغه، حکمت 81: «قیمۀ کل امرئ ما یحسنه».
صاحبان آن خون بپردازد. حال، سوال این است که اگر انسانی را گمراه کند، چه دیهای در برابر این گمراهی باید بپردازد؟
گمراه کردن ضربه زدن به عقل و فکر انسانهاست. کتاب خدا تصریح میکند که جزای گمراه کردن افراد آتش جهنم است، (1)در حالی که دیه کشتن افراد آتش نیست. یعنی اگر کسی دیه مقتول را بپردازد و از صاحبان خون رضایت بگیرد، شایستگی بخشش دارد؛ یعنی هم صاحبان خون میتوانند او را ببخشند و هم خداوند. (2)
نقل است فردی که عدهای را گمراه کرده بود، پس از پشیمانی، نزد پیامبر زمان خود رفت و مسئله را با او در میان گذاشت و گفت: میخواهم توبه کنم! پروردگار عالم به پیامبرش خطاب کرد: به او بگو شرط پذیرش توبه تو این است که کسانی را که گمراه کردهای و هماکنون مردهاند، زنده کنی و بگویی اشتباه کردم و ایشان را به راه راست باز گردانی. (3)آری، سنگینترین دیهها دیه کشتن عقل است.
به کسانی که در تربیت افراد جامعه دستی دارند، به ویژه دبیران محترم، سفارش میکنم که اولاً، بر اساس کتابهایی که از طرف آموزش و پرورش در اختیارشان قرار گرفته درس بدهید و ثانیاً، اگر خودشان اهل مطالعه هستند و در امور مذهبی تخصّص دارند، برای بچهها مطالبی را بازگو کنند که در حدّ فهم آنها باشد و سعی کنند مطالب سنگینی که نیازمند استدلالهای علمی هستند بیان نکنند؛ چون بچهها کشش ندارند و ممکن است با شنیدن مسئلهای علمی درباره خداوند، قیامت یا نبوت بیمار شوند و نشود درمانشان کرد.
1) (1)) . ص، 26 «یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ » .
2) (2)) . بقره، 178: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصٰاصُ فِی الْقَتْلیٰ الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثیٰ بِالْأُنْثیٰ فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسٰانٍ ذٰلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِیمٌ » .
3) (3)) . فقه الرضا، علی بن بابویه، ص383: «نروی: أنه کان فی الزمان الأول رجل یطلب الدنیا من حلال فلم یقدر علیها، فأتاه الشیطان علیه اللعنۀ فقال له: ألا أدلک علی شئ یکثر دنیاک، ویعلو ذکرک به؟ فقال نعم، قال: تبتدع دینا وتدعو الناس إلیه، ففعل فاستجاب له خلق کثیر، وأطاعوه، وأصاب من الدنیا أمرا عظیما ثم إنه فکر یوما فقال: ابتدعت دینا ودعوت الناس إلیه، ما أدری ألی التوبۀ أم لا، إلا أن أرد من دعوته عنه، فجعل یأتی أصحابه فیقول: أنا الذی دعوتکم إلی الباطل، وإلی بدعۀ وکذب، فجعلوا یقولون له: کذبت، لا بل إلی الحق دعوتنا، ونحن غیر راجعین عما نحن علیه، ولکنک شککت فی دینک فرجعت عنه، فلما رأی أن القوم قد تداخلهم الخذلۀ، عمد إلی سلسلۀ وأوتد لها وتدا ثم جعلها فی عنقه، ثم قال: لا أحلها حتی یتوب الله علی وروی: أنه ثقب ترقوته وأدخلها فیها فأوحی الله تعالی إلی نبی ذلک الزمان: قل لفلان: لو دعوتنی حتی تسقط أوصالک ما استجبت لک، ولا غفرت لک، حتی ترد الناس عما دعوت إلیه».
خوب است بیشتر مسائل اسلامیِ معمولی را که جنبه عاطفی دارند برای آنها مطرح کرد. همچنین، باید از ارزش معلم برایشان گفت تا آنها از نظر ادب و احترام به معلم و ارزش وی و تعلیماتش آگاه شوند.
روزی یکی از فرزندان حضرت سیدالشهدا، علیهالسلام، از مدرسه به خانه برگشت. امام او را صدا زدند و فرمودند: عزیزم! امروز چه یاد گرفتی و معلمت چه به تو آموخته است؟ گفت: «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ * اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ * اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ...» .
حضرت به خدمتکار خانه فرمودند: به در خانه معلّم او، عبدالرحمن سلمی، برو و او را به اینجا دعوت کن! خدمتکار رفت و گفت که آقا با شما کار دارند. معلم با خود گفت: خدایا، یعنی حسین با من چه کار دارد؟ من امروز در مدرسه کاری نکردهام.فقط به فرزندش سوره حمد را یاد دادهام!
وقتی او خدمت حضرت رسید، ایشان هزار دینار طلا از دسترنج خودشان، که مربوط به امور کشاورزی میشد، به معلم دادند و فرمودند: دهانت را باز کن! و چند قطعه عقیق و فیروزه و الماس هم در دهان او ریختند و حوالهای هم به بزّاز نوشتند که هزار متر پارچه حلّه بافت یمن از حساب من به این معلم بده. بعد هم فرمودند: مرا ببخش که در برابر عظمت کار تو کاری نمیتوانم بکنم. آنچه من به تو دادم تقدیمی بیش نبود، اما آنچه تو به فرزند من دادی، عطا و کرامت بود. (1)
خوب است در شأن معلم این سخنان را در کلاس گفت یا این آیه شریفه سوره اسراء را که میفرماید:
«وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً *
1) (1)) . مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 222؛ نیز مستدرک الوسائل، میرزا نوری، ج 4، ص 247؛ بحار الانوار، ج 44، ص 191: «قیل ان عبد الرحمن السلمی علم ولد الحسین الحمد فلما قرأها علی ابیه اعطاه الف دینار والف حلۀ وحشا فاه درا، فقیل له فی ذلک قال: وأین یقع هذا من عطائه، یعنی تعلیمه، وأنشد الحسین: إذا جادت الدنیا علیک فجدبها * علی الناس طرا قبل ان تتفلت / فلا الجود یفنیها إذا هی اقبلت * ولا البخل یبقیها إذا ما تولت».
وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً» . (1)
و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند [چنانچه تو را به ستوه آورند] به آنان اف مگوی و بر آنان [بانگ مزن و] پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته [و بزرگوارانه] بگو. و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.
بچه را باید از مدرسه با یک دنیا محبت به سوی پدر و مادر روانه کرد. با آنان درباره شهدا باید سخن گفت و اینکه چه بزرگوارانی جان دادند تا آنان آسوده تحصیل کنند.
توصیه میکنم از بحثهای علمی و طرح مسائل اختلافی در کلاسها بپرهیزید و مواظب باشید که در کلاس کلمهای نگویید که بچهها گمراه شوند. چون بچهها هر چه معلم بگوید میگیرند. بر اعصاب خود مسلّط باشید. همه میدانند زندگی معلمها سخت است و حقوق آنان به اندازه ارزش کارشان نیست، ولی این هم هست که همه ما داوطلبانه معلم شدهایم. اگر میتوانید برای رضای خدا صبر کنید و مشکلاتی را که حضور چند قرن استعمار در این کشور برای ما به وجود آورده و به این زودیها هم مرتفع نمیشود، به پای اسلام نگذارید. یادتان باشد هر روز در طی پنج ساعت میهمانان کوچکی دارید که امانتهای پروردگار بزرگ هستند. گیرندگی آنها زیاد است و از شما تغذیه فکری میکنند. پس، فکر و خیال آنان را مشوش و ناراحت نکنید.
تواریخ نوشتهاند که خواهر عمر سعد زن مختار ثقفی بود. (2)وقتی مختار به قدرت رسید و شروع به کشتن قاتلان أبیعبداللّه کرد، عمر سعد نامهای به این مضمون به او نوشت که تو مرا میشناسی، خواهرم را هم
1) (1)) . اسراء، 2324.
2) (2)) . اینگونه نسبتهای خویشاوندی در تاریخ اسلام زیاد است. برای مثال، خواهر معاویه (ام حبیبه) همسر رسول خدا بود [المبسوط، شیخ طوسی، ج4، ص270: «ثم تزوج فی سنۀ ست (من التاریخ) أم حبیبۀ بنت أبی سفیان»]، جعده دختر اشعث بن قیس زن امام حسن مجتبی، و ام فضل دختر مامون همسر امام جواد بود و... .
میشناسی، پدر و مادرم را نیز میشناسی، اینها که تو دست به خونشان بردهای، در کربلا چه جنایتها که نکردند و هر کاری با آنان بکنی استحقاقش را دارند، ولی میدانی که من بی تقصیرم!
با اینکه تمام تقصیرها بر گردن او بود، میگفت تقصیری ندارم. اینها آن قدر جَسور و بیحیا بودند! میان زندانیها مثلی معروف است که میگویند: «اینجا همه بیگناهاند». شرط اول خلافکار بودن بیحیایی و پررویی است، لذا اگر پروندههای مربوط به قتل و غارت و جنایت را ببینید، همگی در پاسخ سوالهایی از این دست: شما اتوبوس را آتش زدید؟ شما ده نفر را کشتید؟ شما در فلان ساختمان بمب گذاشتید؟ شما چاقو کشیدید؟ و...، گفتهاند: ما بیگناهیم و کاری نکردهایم و اصلاً از جریان بیخبریم!
اگر انسان دیوار ساختمان کسی را خراب کند، تاوانش این است که آن را دوباره بسازد؛ اگر در تصادف به اتومبیل کسی خسارت وارد کند، باید ماشین او را درست کند؛ پس چرا گمان میکنیم گمراه کردن مردم عوضی ندارد؟ انسان باید در رفت و آمدها و معاشرتهایش دقت کند و مواظب رفتار و گفتارش باشد تا کسی را از راه راست منحرف نکند. نباید عامل انحراف مردم بود تا در روزگار پیری، هنگامی که خواستیم توبه کنیم، پروردگار نگوید هر کسی را که گمراه کردهای از گور بیرون بیاور و بگو اشتباه کردم تا توبهات را بپذیرم.
خوب است انسان همیشه فکر خود را با فکر دیگران کامل کند و بعد به عملی اقدام کند. پیامبر اکرم مغز عالم بود، اما وقتی پیشنهادی به ایشان میدادند فکر میکرد یا اگر کاری پیش میآمد، عاقلان را گرد میآورد و
با آنان مشورت میکرد. (1)همین دستور نیز به مسلمانان داده شده است:
«وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ » . (2)
و کارشان در میان خودشان بر پایه مشورت است.
پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، همین کار را میکردند (3)و هیچ وقت نمیگفتند من عقل کُل هستم و هر چه میگویم صحیح است. انسان با فکر و مشورت به نظر بهتری میرسد.
مرحوم آیت اللَّه بروجردی وقتی مرجع تقلید بودند، بقای بر تقلید از مرجع درگذشته را حرام میدانستند و بسیاری از مردم در آن زمان دچار این مشکل بودند.
مرحوم آیت اللَّه یثربی، که یکی از استادان امام و از مقلدان آیت اللَّه بروجردی بود، در اواخر عمر از کاشان به نزد آیت اللَّه بروجردی در قم آمد و عرض کرد: شما میفرمایید بقای بر مرجع میت حرام است. بیایید با هم مناظره کنیم. شما دلایل خود را بیاورید و من هم دلایل خود را از قرآن و روایات و فتاوای مشهور مراجع شیعه میآورم! ایشان فرمودند: مانعی ندارد. (دقت کنیم! نگفتند من اعلم هستم و نیازی به مناظره ندارم.)
وقتی آقای بروجردی دلایل خود را گفت، آقای یثربی هم دلایل خود را بیان کرد و دو ساعت با ایشان بحث کرد. نتیجه آنکه فردای آن روز آقای بروجردی اعلام کردند بقای بر تقلید از میّت جایز است. یعنی از فتوای حرمت برگشتند و حکم به جواز دادند.
با تکیه بر علم و فکر است که کاری صورت میگیرد. این همه کار مثبت و فکر مثبت در عالم وجود دارد، چرا باید در مقام معلم در کلاس خود حرفهای منفی بزنیم؟ اگر کسی واقعاً میخواهد خارج از درس
1) (1)) . آل عمران، 159: «فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ » .
2) (2)) . شوری، 38: «وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ » .
3) (3)) . المبسوط، شیخ طوسی، ج 8، ص 98: «کان رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، غنیا عن مشاورتهم لکن أراد أن یستن به الحاکم بعده، وقال تعالی: "وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ " وشاور النبی، علیهالسلام، أصحابه فی قصۀ أهل بدر وأساراه وشاور أهل المدینۀ یوم الخندق».
صحبت کند، حرفهای فکری و علمی بزند بهتر نیست؟
خوب است کتاب سیری در نهجالبلاغه شهید مطهری را مطالعه کنید و آن را خلاصه کنید و برای بچّهها بگویید تا بچّهها علیوار تربیت شوند. اگر اهل ذوق هستید، قصاید سعدی را در کلاس بخوانید و حکایات شیرین کلیله و دمنه را بازگو کنید تا بچهها از شما درس زندگی بگیرند.
خود من حمد و سورهام را نزد مدیر مدرسهمان یاد گرفتم. شش سالم بود که مرا به آن مدرسه بردند. مدیر مدرسه هر روز با یک جعبه شیرینی سر کلاس میآمد و میگفت: هر کس حمد و سورهاش را بخواند، یک شیرینی به او میدهم. بعضیها تمام میخواندند، بعضیها نیمه میخوانند، ولی او به همه شیرینی میداد؛ حتی به کسی که بلد نبود هم شیرینی میداد و میگفت: این مال آن حمد و سورهای است که فردا میخواهی بخوانی...! این کار مدیر است. معلمها و مدیرها خیلی میتوانند روی بچهها تأثیر بگذارند.
کلاس چهارم ابتدایی که بودم، معلمی داشتم که هر وقت مرا میدید میگفت: تو با این قیافه و طرز حرف زدن به درد این میخوری که در آینده مبلغ دین شوی! حال، چه فکری درباره من کرده بود خودم نمیدانم. زمانی که تصمیم گرفتم برای تحصیل به قم بروم، خانوادهام مخالفت کردند. یک روز، همان معلم را دیدم و ماجرا را برایش گفتم. او هم نامهای به خانواده من نوشت و همان نامه سبب شد من به قم بروم. سالها بعد، همین معلم یکی از کسانی بود که پای سخنان من مینشست.
وقتی کلاس هشتم بودم، معلمی داشتیم که دبیر ادبیات فارسی و
عربی بود. (1)کلاس ایشان یکی از شیرینترین کلاسها بود و خاطرات زیادی از آن کلاس دارم. یادم هست یکبار ناظم مدرسه با ایشان حرفش شد، ولی بچّهها از او پشتیبانی کردند و جلو ناظم ایستادند؛ با اینکه ایشان روحانی بود و در آن وقت مردم میانه خوبی با روحانیها نداشتند، بچّهها علاقه عجیبی به ایشان داشتند تا آن جا که خارج از مدرسه هم جلسه هفتگی تشکیل داده بودند تا یک شب بیشتر با ایشان باشند. به یاد دارم که خیلی شعر برای ما میخواند و قطعههایی بسیار عالی بلد بود. از جمله، این شعر را از او به یاد دارم:
دانا نخورد شراب و مستی نکند
این شعر را فراوان میخواند و بر بچّهها تأثیر میگذاشت. خیلی از بچّههای آن کلاس آینده خوبی داشتند و آدمهای خوبی شدند.
این شعر را هم من از زمان او به یاد دارم:
دو رویه زیر نیش مار خفتن
او این اشعار را زمانی میخواند که شاه قدرت فراوانی داشت. او بچهها را استعمارستیز بار میآورد. برای این کار چه قیمتی میشود گذاشت؟ شما معلمان گرامی هم فقط به میزان حقوق خود نگاه نکنید. در عوض، به کارهای مفیدی که در کلاس
1) (1)) . نام ایشان آقای احمدی بود که خداوند بیامرزدش! (مولف)
میتوانید انجام دهید فکر کنید و باور کنید که به قول امام راحل: «معلمی شغل انبیاست».
این اشعار را نیز من 27 سال پیش از یک معلم خوب یاد گرفتم.
شبی در محفلی با آه و سوزی
(1) شاید هیچ یک از ما توجه نداشته باشیم، ولی وجود هر یک از ما
1) (1)) . مصرعی از حافظ شیرازی است.
مجموعهای است از آنچه یاد گرفته، شنیده و دیدهایم؛ در حقیقت، مجموعهای است از کسانی که در ما سبب رشدی و تربیتی (یا بیماری و انحرافی) شدهاند. برای همین، این واقعاً من نیستم که برای شما مینویسم یا حرف میزنم، بلکه آن معلمهایی هستند که در وجود من زندگی میکنند؛ پدر و مادرم هستند که در وجود مناند. لذا از این سخنان، آن معلم و پدر و مادرم در برزخ بهره میبرند. (1)
خلاصه کلام، فکر چیز خوبی است. آنها که میخواهند به کلاس بروند و برای بچههای مردم درس بدهند باید فکر کنند که وقت دانشآموزان را با چه امور مثبتی میتوان پر کرد و چه میتوان انجام داد که وقتشان بیهوده هدر نرود. ما در قبال این ساعتها و دقیقهها به مردم مدیون میشویم. سعی کنیم عمرمان صرف ایجاد رشدی در مردم شود ، در غیر این صورت، بعید است از عهده پاسخ عمری که از دیگران تباه کردهایم برآییم.
1) (1)) . المعتبر، محقق حلی، ج 1، ص 341: «قوله (الرسول)، علیهالسلام: «إذا مات ابن آدم انقطع عمله إلا من ثلاث صدقۀ جاریۀ أو علم ینتفع به من بعده أو ولد صالح یدعو له».
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
با توجه به آیات و روایات، اگر بگوییم پس از انبیای خدا، کتب آسمانی و ائمه، علیهمالسلام، عقل و فکر عمدهترین نقش را در وجود انسان دارند سخن گزافی نگفتهایم. نیروی اندیشه در وجود انسان کمکی برای نبوت انبیا، امامت امامان و کتابهای آسمانی است، چرا که انسان میتواند در سایه اتصال به نبوت و امامت و کتاب و با کمک این نیرو به کمالاتی که خداوند برای او در نظر گرفته برسد. افزون بر این، اداره صحیح زندگی مادی تنها از طریق اندیشه صحیح میسّر است.
اگر انسانی فاقد این نیرو باشد، هیچ راهی برای ارتباط با انبیا ندارد. انبیا و ائمه، علیهمالسلام، منبع تمام حقایق الهی هستند. کتابهای آسمانی دیگر هم تا زمانی که قرآن کریم نازل نشده بود و از انحراف مصون مانده بودند، منبع حقایق الهی به شمار میآمدند، ولی وقتی قرآن مجید نازل شد، معارف الهی موجود در آن کتب در قرآن منعکس گردید.
با کمک عقل و اندیشه، انسان به این معنا دست خواهد یافت که این
بزرگواران معلمان واقعی زندگی هستند. پس از این درک است که در مقام اتصال به این منابع عالی بر میآید. آن گاه، فردی که پیش از آن هیچ هم به حساب نمیآمده، با کمک فکر و عقل و پس از اتصال به نبوت انبیا، در دنیا و برزخ و آخرت و، از همه مهمتر، در پیشگاه خداوند به حساب میآید. به راستی، چه کسی میتواند عمق و وزن این معنا را درک کند؟
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ * جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ » . (1)
مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، اینانند که بهترین مخلوقاتاند. پاداششان نزد پروردگارشان بهشتهای پایندهای است که از زیر [درختان] آن نهرها جاری است، در آنها جاودانهاند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند؛ این [پاداش] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.
آیا ارزشی بالاتر از این هست که یک وجود مقدّس بینهایت از موجودی ذلیلِ و ضعیف و مسکین اظهار رضایت کند؟ یا مثلاً، مامور کوچکی در دربار فرعون باشد و هیچ کس او را حساب نکند، ولی با اتصال به مقام نبوت و کمک فکرش، تبدیل به مؤمن آل فرعون بشود و آیاتی از قرآن درباره او نازل بشود؟ (2)
ملکه کشور مصر (آسیه) فقط یک لحظه فکر کرد که شوهرم چه میگوید، درباریان چه میگویند، و موسی چه میگوید؟ آسیه دربار با آن عظمت و خزینه و مملکت را رها کرد و به موسی، علیه السلام، پیوست که از زر و زیور دنیا بهرهای نداشت. چگونه همه این شکوه و عظمت، که حتی امروز هم دیدن اندکی از بقایایش موجب تحیر ماست، نزد او
1) (1)) پینوشت . بینه، 78.
2) (2)) .آیات 2027 سوره یس در مورد مؤمن آل یاسین نازل شده است. هر چند در روایت زیر از سخن حضرت به دست میآید که این آیات شامل مؤمن آل فرعون نیز میشود: کافی، ج 2، ص 259: «یونس بن عمار قال: قلت لأبی عبد الله، علیهالسلام: إن هذا الذی ظهر بوجهی یزعم الناس أن الله لم یبتل به عبدا له فیه حاجۀ، قال: فقال لی: لقد کان مؤمن آل فرعون مکنع الأصابع (المکنع: هو الذی وقعت أصابعه) فکان یقول هکذا - ویمد یدیه - ویقول: یا قوم اتبعوا المرسلین»؛ نیز دعائم الإسلام، قاضی نعمان، ج 1، ص 31: «قال ابوعبد الله، علیهالسلام: «قال رجل مؤمن من آل فرعون یکتم إیمانه أتقتلون رجلا أن یقول ربی الله، وإنما کان ابن عم فرعون، وقد نسب الله هذا المؤمن إلی فرعون لقرابته فی النسب، وهو مخالف لفرعون فی الاتباع والدین، ولو کان کل من آمن بمحمد، صلیاللهعلیهوآله، من آل محمد الذین عناهم الله فی القرآن لما نسب مؤمن آل فرعون إلی فرعون وهو مخالف لفرعون فی دینه، ففی هذا دلیل علی أن آل الرجل هم أهل بیته، ومن اتبع آل محمد فهو منهم بذلک المعنی»؛ امالی، شیخ صدوق، ص 563: «قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: «الصدیقون ثلاثۀ: حبیب النجار، مؤمن آل یاسین، الذی یقول: اتبعوا المرسلین * اتبعوا من لا یسئلکم أجرا وهم مهتدون؛ وحزقیل مؤمن آل فرعون، وعلی بن أبی طالب، وهو أفضلهم».
صفر میشود و یک چوپان گلیمپوش چوب به دست در چشمش آن قدر عظمت مییابد؟ (1)
کوچک شدن آنچه به چشم عظیم میآمد و عظمت آنچه به نظر کوچک مینمود به سبب اندیشه بود. آسیه آشکارا به موسی، علیهالسلام، ایمان آورد وگفت: شاه و دربار و زر و زینتش دروغی بیش نیست. اینها که به چشم عظیم میآیند، خیلی کوچکاند و به واقع چیزی نیستند.
از این روست که امیر المؤمنین، علیهالسلام، درباره متّقین میفرماید:
«عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم...». (2)
تنها خداوند در نگاهشان بزرگ است، لذا هر چه غیر خداست در نزد ایشان کوچک است.
موسی، علیهالسلام، که منبع حقایق الهی است، وقتی با چراغ فکر نگاه میکند، حقیقت را میبیند و در نتیجه، فرعون و درباریان او را خیلی کوچک میبیند. برای سرانِ ارتش و نوکران دربار و حتی برای بعضی از مردم،.شاه خیلی بزرگ مینمود. میگفتند: او اعلیحضرت است، نیروی زمینی.و هوایی و دریایی دارد، جِت دارد، آمریکا و شوروی را دارد و...، ولی برای کسی که فکرش فکر مستقیم و صحیح بود (مانند حضرت امام)، او کوچک بود. لذا، وقتی ایشان روی منبر از او یاد میکرد میفرمود: این مردک را میگویم! چرا امام از آمریکا و شاه نمیترسید؟ چون با فکر الهی نگاه میکرد و مییافت که «العزۀ للّه لا لآمریکا». (3)
به همین قیاس، پول و زیبایی چیزی نیست که چشم انسان را پر کند، بلکه باید دید عظمت واقعی از آنِ چه کسی و چه چیزی است و حقارت واقعی از آنِ چه کسی و چه چیزی است؟ اگر انسان با این دید ببیند، زندگی مستقیمی پیدا خواهد کرد.
خیلی از چهرههای باعظمتی که در عالم داریم، در ابتدا چیزی نبودند
1) (1)) . بحار الأنوار، ج 13، ص 164: «روی ابن عباس عن رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: «...وأما امرأۀ فرعون آسیۀ فکانت من بنی إسرائیل وکانت مؤمنۀ مخلصۀ وکانت تعبد الله سرا، وکانت علی ذلک إلی أن قتل فرعون امرأۀ حزبیل، فعاینت حینئذ الملائکۀ یعرجون بروحها لما أراد الله تعالی بها من الخیر فزادت یقینا وإخلاصا وتصدیقا، فبینا هی کذلک إذ دخل علیها فرعون یخبرها بما صنع بها، فقالت: الویل لک یا فرعون، ما أجرأک علی الله جل وعلا؟ فقال لها: لعلک قد اعتراک الجنون الذی اعتری صاحبتک، فقالت: ما اعترانی جنون لکن آمنت بالله تعالی ربی وربک ورب العالمین، فدعا فرعون أمها فقال لها: إن ابنتک أخذها الجنون، فاقسم لتذوقن الموت أو لتکفرن بإله موسی، فخلت بها أمها فسألتها موافقۀ فیما أراد، فأبت وقالت: أما أن أکفر بالله فلا والله لا أفعل ذلک أبدا، فأمر بها فرعون حتی مدت بین أربعۀ أوتاد ثم لا زالت تعذب حتی ماتت، کما قال الله سبحانه: وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتٰادِ . وعن ابن عباس: قال: أخذ فرعون امرأته آسیۀ حین تبین له إسلامها یعذبها لتدخل فی دینه، فمر بها موسی وهو یعذبها فشکت إلیه بإصبعها، فدعا الله موسی أن یخفف عنها، فلم تجد للعذاب مسا، وإنها ماتت من عذاب فرعون لها، فقالت وهی فی العذاب: رب ابن لی عندک بیتا فی الجنۀ. وأوحی الله إلیها: أن ارفعی رأسک، ففعلت فأریت البیت فی الجنۀ بنی لها من در فضحکت، فقال فرعون: انظروا إلی الجنون الذی بها، تضحک وهی فی العذاب. انتهی».
2) (2)) . نهج البلاغه، خطبه193 (خطبه متقین).
3) (3)) . اشاره به: نساء، 139: «اَلَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً» ؛ نیز یونس، 65: «وَ لاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ » .
ولی با فکر همه چیز شدند. آسیه فکر کرد و حقیقت فرعون و فرعونیان را دید. قرآن مجید از فرعون ذی الاوتاد یاد میکند. (1)چون هر مجرمی را که نزد او میآوردند، حکم میکرد او را بخوابانند و به دست و پایش میخ بکوبند. (2)او آسیه را نیز به همین مجازات تهدید کرد، اما آسیه نترسید (3)و گفت: هر کاری میخواهی انجام بده، زیرا من حقیقت دو چیز را شناختهام: کوچکی تو و بزرگی خدا را. و عاقل کسی است که به دنبال عظمت میرود و خود را پست نمیکند. برای همین، من خدا را با تو معامله نمیکنم.
خداوند در قرآن مجید آسیه را معیار ایمان قرار داده و این را به تمام عالم اعلام فرموده است:
«وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ » . (4)
و خدا برای مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است، هنگامی که گفت: پروردگارا! برای من نزد خودت خانهای در بهشت بنا کن و مرا از فرعون و کردارش رهایی بخش و مرا از مردم ستمکار نجات ده.
قرآن حتی اسم او را هم نمیبرد، بلکه به همسری او برای فرعون اشاره میکند که همه بدانند از کجا به کجا رفته است. حال، خود بسنجید: فرعونِ کوچکتر از پشه کجا و آسیه بزرگتر از عالم کجا؟
این آیه برای زنهای ما چقدر مناسب است. آسیه موانع فراوانی برای تکامل داشت، اما شما خیلی بهتر میتوانید حرکت کنید. قرآن میگوید: این نمونهای از با من بودن است.
نذر بن مالک ارحبی، ساعتی به شهادت ابیعبداللّه علیهالسلام مانده، از
1) (1)) . فجر، 10: «وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتٰادِ» .
2) (2)) . التبیان، شیخ طوسی، ج 10، ص 343: «قیل: إن فرعون کان إذا غضب علی الرجل مده بین أربعۀ أوتاد حتی یموت».
3) (3)) . تفسیر المیزان، ج 19، ص 346: «أقول: وامرأۀ فرعون علی ما وردت به الروایات مقتولۀ قتلها زوجها فرعون لما اطلع أنها آمنت بالله وحده، وقد اختلفت الروایات فی کیفیۀ قتلها. ففی بعضها أنه لما اطلع علی إیمانها کلفها الرجوع إلی الکفر فأبت إلا الایمان فأمر بها أن ترمی علیها بصخرۀ عظیمۀ حتی ترضح تحتها ففعل بها ذلک. وفی بعضها لما أحضرت للعذاب دعت بما حکی الله عنها فی کلامه من قولها: «رب ابن لی عندک بیتا فی الجنۀ» الخ، فاستجاب الله لها ورأت بیتها فی الجنۀ وانتزعت منها الروح وألقیت الصخرۀ علی جسد لیس فیه روح. وفی بعضها أن فرعون وتد لها أربعۀ أوتاد وأضجعها علی صدرها وجعل علی صدرها رحی واستقبل بها عین الشمس. والله أعلم».
4) (4)) . تحریم، 11.
ایشان اجازه رفتن گرفت و عرض کرد: قرار ما با هم این بود که اگر تو پیروز شدی، ما تا آخر بمانیم؛ اما اگر نشانههای شکست تو نمایان شد، ما را رها کنی تا برویم! امام فرمودند: کجا میخواهی بروی؟ تو با بهشت فاصلهای نداری! از صبح در رکاب من با عُمر سَعد جنگیدهای و فعالیت کردهای، به چه دلیل میخواهی بروی؟ گفت: ما با هم اینگونه قرار گذاشتیم. بنابراین، به ماندن من اصرار نکن! امام فرمود: برو! او هم فرار کرد و رفت. (1)کسی نمیداند او بعدها چه حسرتی برای این کار خود خورد، اما مگر پس از رفتن از نزد امام چقدر زندگی کرد و از تنعمات دنیا چه اندازه بهره برد؟ در عوض، خود را از سعادت ابدی محروم کرد، چون در چشم او حسین و کربلا کوچک آمد و دنیا بزرگ. لذا، دنیا را ترجیح داد و جذب آن شد.
باید فکر کرد و دید مگر خانههایی که داریم چقدر بزرگ است که مانعمان از دیدن حقیقت شود تا پشت آنها قرار بگیریم و دیگر حقایق را نبینیم؟ مقام و پول مگر چقدر قدرت و عظمت دارند؟ مگر اینها جز برای این در اختیار ما قرار گرفتهاند که دو روزی که در این دنیا هستیم، شیرینکام بمانیم؟ ما برای محفوظ ماندن از برف و باران به سرپناهی نیاز داریم که اسم آن خانه است؛ برای مصونیت از سرما و گرما به وسیلهای نیاز داریم که اسمش لباس است و پول چنین اهدافی را تأمین میکند. دیگر این همه معرکه و دعوا و فحش و ظلم و فسق برای چیست؟ این خانه برای گرما و سرماست نه برای گناه؛ لباس برای سرما و گرماست نه برای گناه؛ خوراک برای زنده ماندن است نه برای گناه و ظلم و جنایت. چرا نمیبینیم که ذرهای از دوستداشتهها و دلخوشیهایمان نیز قابل انتقال به عالم بعد نیستند و باید آنها را بگذاریم و برویم؟
1) (1)) . رک: پیشوای شهیدان، سید رضا صدر. (مولف)
فکر و عقل در وجود ما، پس از انبیا و ائمه، عالیترین حجت الهی است. این گفتار موسی بن جعفر، علیهالسلام، به هُشام است:
«ان للَّه علی الناس حُجّتین حجۀ ظاهرۀ و حجۀ باطنۀ امّا الظاهرۀ فالرُّسل و الانبیاء و الائمۀ امّا الباطنۀ فالعقول». (1)
جلوهای از همه انبیا و ائمه در ما وجود دارد و به این لحاظ خیلی اهمیت داریم. برای همین است که اگر انسان فکر کند، نجات خواهد یافت.
در احوالات ابراهیم ادهم نوشتهاند که او پادشاه بلخ و انسان بدکار و ستمکاری بود، اما یکی از زُهّاد و عُبّاد و عرفای بزرگ شد که کارنامه درخشانی هم دارد و کلماتی از او به جا مانده که در کتابهای مختلف نقل شدهاند.
آوردهاند که روزی روی تخت سلطنت خود خوابیده بود که چند تن از بیدارانِ راه، خود را به پشت بام کاخ او رساندند و بر بام اتاقی که ابراهیم در آن استراحت میکرد، شروع به پایکوبی کردند. ابراهیم با شنیدن سر و صداهایی که از بام میآمد بیدار شد و سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت: روی بام کیست که مزاحم خواب من شده است؟ یکی از آنان گفت: تو راحت بخواب! ما شتر خود را گم کردهایم و دنبال آن میگردیم.
ابراهیم گفت: دیوانه شدهاید؟ مگر شتر گمشده را روی پشت بام کاخ میجویند؟ گفتند: ما دیوانه نیستیم. اگر هم از نظر تو دیوانه باشیم، دیوانگیمان کمتر از تو است که روی تخت سلطنت دنبال واقعیات میگردی! خیال میکنی این تخت و این کاخ، تو را به جایی میرساند؟
1) (1)) . کافی، ج1، ص16: «إن لله علی الناس حجتین: حجۀ ظاهرۀ وحجۀ باطنۀ، فأما الظاهرۀ فالرسل والأنبیاء والأئمۀ علیهم السلام، وأما الباطنۀ فالعقول».
راست میگفتند! مگر از بخت و تخت انسان به جایی میرسد؟ کسانی که پیش از ما بودند از این نقطه به جایی نرسیدند. آنها که سالها پیش از ما زندگی میکردند و احوالاتشان در کتابها ثبت شده است، نامشان نیز از خاطرها نمیگذرد، با آنکه دبدبه و کبکبهای برای خود داشتند. مردند و پوچ و پوک شدند و اسکلتهاشان را نیز خاک فرسود و گذر زمان و تابش آفتاب و وزش باد و بارش باران گورهاشان را به باد داد. حال آنکه برجستگان الهی در جایگاهی حق و پسندیده نزد پادشاهی توانا قرار دارند: «فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ». (1)
ابراهیم از تخت خود پایین آمد و نیمه شب از بلخ بیرون زد و راه سفر در پیش گرفت و سالها بعد، معلم بیداران و آگاهان شد. آری، بسیاری از مردم با تفکر به جایی رسیدهاند.
در قرآن کریم و در سخنان انبیا و ائمه بزرگوار آمده است که در چند چیز باید اندیشید که اولین آنها تفکر در آثار و نشانههای الهی برای رسیدن به یقین درباره خداست. در همین باره آمده است:
«انظروا آثارنا فان آثارنا تدل علینا». (2)
«أُنظروا» در این جا به معنای «تتفکروا» است. یعنی فکر کنید و در آثار من خوب بیندیشید تا مرا بیابید و به من پیوند بخورید. زیرا وقتی انسان فکر کند، خواهد دید که مخلوقات جهان بر وجود یک ناظم و مالک و فرمانده باعظمت و باشعور دلالت میکنند.
در مباحث پیشین، این نکته گذشت که هر کس فکر نکند یا حیوان میشود:
1) (1)) . قمر، 55.
2) (2)) . این جمله مثل سائری است که با عبارات مختلف بیان میشود: تفسیر الرازی، ج9، ص 12: «ان لمشاهدۀ آثار المتقدمین أثرا أقوی من أثر السماع کماقال الشاعر: إن آثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا إلی الآثار»؛ نیز الفوائد الرجالیۀ، سید بحر العلوم، ج1، ص 97: «هذا یسیر من کثیر من إنجازات ومشاریع سیدنا (بحر العلوم) فلقد ترک لنا بهذا وشبهه من آثاره الحیۀ ما یستحق أن یخلده الزمن علی مدی التاریخ والأجیال: لک آثارنا تدل علینا * فاسألوا بعدنا عن الآثار».
«یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ ». (1)
در حالی که کافران همواره سرگرم بهرهگیری از [کالا و لذتهای زودگذر] دنیایند و میخورند، همانگونه که چارپایان میخورند.
یا درنده میشود:
«إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ». (2)
اگر به او هجوم بری، زبان از کام بیرون میآورد، واگر به حال خودش واگذاری [باز هم] زبان از کام بیرون میآورد.
یا شیطان میشود:
«کَمٰا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ ». (3)
مانند به پای خاستن کسی که شیطان او را با تماس خود آشفته حال کرده [و تعادل روانی و عقلیاش را مختل ساخته] است.
اما هر کس فکر کند، الهی خواهد شد. از این رو، قرآن مجید اصرار دارد که مردم در آثار الهی اندیشه کنند.
یکی از سورههای قرآن به نام این حیوان است که یکی از آثار وجود خداست. (4)آیا غیر از یک مدیر عاقل کسی میتواند به یک کارتونک کوچک این قدر قدرت و دقت بدهد؟
در عنکبوت قدرت و دقت زیادی نهفته است، با اینکه اگر آن را بلند کنید خواهید دید که وزنی ندارد. او، در شکار، مخترع بهترین دامهای عالم است که آن را با تار درست میکند. ماده اولیه تارهای بسیار نازک او که شبیه نخ ابریشم است در دهان این حیوان درست میشود که آن را میتاباند و در ساختن دام خود از آن استفاده میکند. شکلی هم که او به خانه و دام خود میدهد شکلی هندسی است؛ یعنی اگر ظریفترین گونیاها را هم بیاورند و زاویههای موجود در آن را اندازه بگیرند، با هم فرقی ندارند. او این تار را کنار جوی آب میسازد، ولی خودش در آن
1) (1)) . محمد، 12: «إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ » .
2) (2)) . اعراف، 176: «وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ » .
3) (3)) . بقره، 275. نیز إسراء، 27: «إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّیٰاطِینِ وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً» ؛ فرقان، 2829: «یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً» ؛ فاطر، 6: «إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ السَّعِیرِ» ؛ نساء، 76: «اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطّٰاغُوتِ فَقٰاتِلُوا أَوْلِیٰاءَ الشَّیْطٰانِ إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً» ؛ نساء، 119: «وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذٰانَ الْأَنْعٰامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّٰهِ وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطٰانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِیناً» ؛ مائده، 90: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ » ؛ مجادله، 10: «إِنَّمَا النَّجْویٰ مِنَ الشَّیْطٰانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضٰارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ » ؛ مجادله، 19: «اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ » ؛ ناس، 6: «مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ » .
4) (4)) . درباره خلقت عنکبوت در این سوره سخن مستقلی نیامده است. اما درباره خانهای که از تار برای خود میسازد سخنی آمده که آن را سستترین خانهها خوانده است: عنکبوت، 41: «مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ » مطلب ذکر شده درباره عنکبوت را در کتاب نشانههایی از او، نوشته سید رضا صدر ببینید. (مولف)
نمیماند، زیرا میداند که اگر شکار او را ببیند به دام نخواهد افتاد. او تار را درست میکند، بعد پلی در فاصله چند متری میسازد و در آن پنهان میشود. پُل او نخ بسیار باریکی است که خود آن را ریسیده است. سپس، صبر میکند تا مقداری باد بوزد تا این نخ را سوار باد کند، در حالی که با دهانش آن سوی نخ را گرفته است. وقتی باد این نخ را به جلو میراند، او آن را به طرف دیگر جوی یا به دیوارهای میچسباند، طوری که دیگر باد نمیتواند آن را تکان دهد.
عنکبوت شش پای بلند دارد. پاهایی که سه شکستگی در خود دارند. او با پاها بر روی این نخ نازک به سرعت لیز میخورد. به راستی، او این همه کار را از کجا یاد گرفته است؟ چه کسی به او گفته که وقتی میخواهی نخ پُل را درست کنی باید صبر کنی تا باد بیاید؟ از کجا میداند که مقاومت پُل چه قدر باید باشد که بتواند با آن هیکل و به وسیله آن پاها روی آن لیز بخورد و این نخ پاره نشود؟
اگر بخواهیم میان پُلهایی که ما روی جادهها یا رودهای خودمان میسازیم و پُل عنکبوت مقایسه کنیم، خواهیم دید که پُل او محکمتر و قویتر از پلهای ماست.
وقتی جوی پُر از آب میشود و پل را خراب میکند و باد هم نمیوزد، او بلافاصله برگها را جمع میکند و با یک مقدار تار که شبیه ابریشم یا حریر است، برگها را مانند کِشتی به هم میچسباند. بعد، خودش در آن میپَرد و از روی کشتی به دامی که گسترده بود میرود!
کشتی سازی را چه کسی به او یاد داده است؟ زاویهگیری را چه کسی به او یاد داده است؟ چطور این تختههای کشتی را به هم وصل میکند که آب آن را نشکند؟ تعادل کشتی را چطور حفظ میکند؟ او هیچ وقت بیرون زندگی نمیکند، بلکه همیشه سنگر درست میکند و برای آن دری
در نظر میگیرد و در آن به هیچ خطری برنمیخورد و شب هم راحت میخوابد. چه کسی این کارها را به او یاد داده است؟
آیا در بالِ پرندگان فکر کردهاید؟ پَر پرندگان از عجایب عالم است. آیا تاکنون در نیرویی که در بال پرندگان وجود دارد و آنان را به مسافتهای دور و دراز میبرد اندیشیدهاید؟ این نیرو در کجای بال ذخیره شده است؟ این نیروی عظیم را چگونه در این بال کوچک گذاشتهاند؟ غذای پرندگان حشرات هستند و آنها باید نیروی بال خود را از همین حشرات تأمین کنند. این نیرو از کدام قسمت حشرات به بال پرندگان منتقل میشوند؟ چه ماشین شیمیایی دقیقی در این جثه کوچک نهفته است که این غذای ساده را به چنین نیروی بزرگی تبدیل میکند؟ آیا غیر از این است که قدرتی مافوق قدرتها دست اندر کار است؟ اگر پَرهای پرندگان را بچینند و هیچ پرندهای نتواند پَر بزند، تمام انسانها و حیوانات زمین میمیرند و هیچ کس زنده نخواهد ماند، زیرا حشراتی را که این پرندگان میخورند، تمام آبها و زمینهای زراعتی را فاسد خواهند کرد و دیگر هیچ چیز باقی نخواهد ماند. پس، حیات ما بر روی زمین به بال پرندگان وابسته است.
وقتی انسان به مجموعهای از کابلهای پیچیده و تو در تو در مراکز تلفن برمیخورد، غرق در شگفتی میشود که چگونه هزاران نفر با تلفن در یک لحظه با هم سخن میگویند، بدون آنکه یکی با دیگری اشتباه شود؟
انسان به مهندسان عالیمقامی که چنین دستگاه عظیم و دقیقی را ساختهاند آفرین میگوید، در حالی که سیستم اعصاب انسان به مراتب پیچیدهتر از مراکز تلفن شهرهای بزرگ است. این دستگاه دقیق و بزرگ
عصبی، شب و روز میلیونها پیام ارسال میکند و حرکات قلب و دست و پا و تنفس را منظم میکند. اگر این ارتباطات منظم در بدن انسان نبود، بدن تودهای درهم و برهم و مشتی سلول آشفته بود و انسان شکل عجیبی پیدا میکرد. این شکل موزون و زیبا فقط به سبب پیامهای صحیحی است که اعصاب از راه مغز به میلیاردها سلول ارسال میکند.
زبان دارای سه هزار جوانه چشایی است که هر یک با یک سیم عصبی به مغز مربوطاند. گوش دارای یک میلیون سلول شنوایی است که فرکانسهای صوتی را گرفته و ما را قادر به شنیدن میکنند.
هر چشم 130 میلیون گیرنده نورانی دارد. پس، دو چشم 260 میلیون گیرنده نورانی دارند. پوست دارای یک شبکه وسیع گیرندگی است و اگر جسم گرمی را به پوست نزدیک کنند، یکی از سی هزار گیرنده حرارتی آن زنگ خطر را به صدا در میآورد. همچنین، پوست دارای 250 هزار سلول حساس به سرما و پانصد هزار سلول لَمسی است.
جریانهای عصبی، در هر ساعت، بیش از سه هزار کیلومتر مسافت را در بدن ما میپیمایند. در هر ساعت در وجود ما پیام های مختلفی مبادله میشود که با هم اشتباه نمیشوند. این شگفتی را چه کسی آفریده است؟
«وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ».
و [نیز] در وجود شما [نشانههایی است] آیا نمیبینید؟
چرا در وجود خود تفکر نمیکنیم تا چشممان باز شود و خدا را ببینیم؟
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
مهمترین حادثه تاریخ بشر، که قرآن مجید به سبب آن بر همه مردم عالم منت گذارده است، بعثت انبیاست. (1)مهمترین کار پیامبران خدا، که قرآن مجید و امیرالمؤمنین، علیهالسلام، در سخنان خود به آن اشاره کردهاند، ایجاد حرکت فکری و فرهنگی در مردم است که نتیجهاش حرکت صحیح اخلاقی و عملی است.
امام علی، علیهالسلام، در خطبه اول نهج البلاغه پس از بیان مسائل مربوط به توحید و آفرینش عالم و آدم، به بحث درباره نبوت انبیا میپردازد و میفرماید: فلسفه بعثت انبیا این است که عقل را - که خزانهای الهی در وجود بشر است- بگشایند وگوهر گرانبهایی را که خدا در این خزانه قرار داده، آشکار کنند. (2)
کدام انسان عاقل و منصفی میتواند نقش عظیم انبیا را در پدیدههای علمی، فرهنگی، اخلاقی، روحی، عملی و تمدن بشر انکار کند؟! هر علم
1) (1)) پینوشت . خداوند به خاطر بعثت پیامبر اکرم بر مردم منت میگذارد و میفرماید: آل عمران، 164: «لقد من الله علی المؤمنین إذ بعث فیهم رسولا من أنفسهم یتلو علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمۀ وإن کانوا من قبل لفی ضلال مبین».
2) (2)) . نهج البلاغه، خطبه اول: «فبعث فیهم رسله وواتر إلیهم أنبیاءه لیستأدوهم میثاق فطرته. ویذکروهم منسی نعمته. ویحتجوا علیهم بالتبلیغ. ویثیروا لهم دفائن العقول»؛ نیز حدید، 25: «لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْمِیزٰانَ لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ» .
و هنری را بررسی کنیم، ریشهشان به انبیای خدا باز میگردد. آیات قرآن مجید در این باره صراحت دارند که انبیا عاقلترین مردم تاریخ بودهاند. عقل آنان نیز قویترین عقول و دارای ذخیرههای گرانقدر الهی بوده است. (1)قرآن و همه متون اسلامی و کتابهای انبیا، دلالت بر این معنا دارند که قویترین عقلها و چراغ حیات با آنان بوده است (2)و همواره نور قویّ عمقنگری را به دیگران منتقل میکردهاند. و هر کسی میداند که رشد عقلی مردم کار کم و آسانی نیست.
کتاب مهمی در فرانسه به نام تمدن اسلام و عرب چاپ شده که نویسنده آن گوستاو لوبون است. او پس از اینکه مسائل مهمی را درباره بسیاری از علوم دانشمندان اسلامی نقل و دستهبندی میکند میگوید:
دانشمندان مسلمان بروز دهنده، پایهگذار و رشد دهندگان مسائل علمی بودهاند.
سپس میگوید:
ما اروپاییان، وقتی در قرون هفدهم و هجدهم، سر سفره دانش آمدیم، متوجه شدیم که هزار سال است دانشمندان اسلامی این سفره را گستردهاند. ما بر این سفره آماده قدرت گرفتیم و بعد، آن را در برنامههای کنونی بروز دادیم و تمدن امروز را پایهگذاری کردیم.
در حقیقت، این دانشمند باانصاف فرانسویِ مسیحی با دلیل و منطق اثبات میکند که تمدن امروز ریشه در علوم اسلامی و نبوت پیامبر اسلام و انبیای گذشته دارد. بنابراین، علم و فرهنگ و هنر و تمدن، ریشه در نبوت و عقل انبیا دارد و حرکت عقلی بشر وابسته به حرکت عقلی انبیا بوده است. درست است که فکر گوهر گرانقدر وجود انسان و منبع خیرات است، اما ریشه در عقل انبیای خداوند دارد. عقل همه انبیا هم در اتصال با وحی پروردگار عالم است که عقل بینهایت است.
1) (1)) . کافی، ج 1، ص 12: «قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: ما قسم الله للعباد شیئاً أفضل من العقل، فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل، وإقامۀ العاقل أفضل من شخوص الجاهل ولا بعث الله نبیاً ولا رسولاً حتی یستکمل العقل، ویکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته».
2) (2)) . مائده، 1516: «یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ قَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولُنٰا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّٰا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ * یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ » ؛ نیز همین سوره آیه 44: «إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاةَ فِیهٰا هُدیً وَ نُورٌ...» ؛ نیز همین سوره آیه 46: «وَ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْرٰاةِ وَ آتَیْنٰاهُ الْإِنْجِیلَ فِیهِ هُدیً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْرٰاةِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ » .
روایتی در اصول کافی آمده که تأویلپذیر است و تأویل آن در شرح اصول کافی صدرالمتألهین شیرازی بیان شده است. از امام ششم، علیهالسلام، نقل شده است که فرمود:
وقتی حضرت آدم آفریده شد، پروردگار عالم به جبرئیل فرمود: به آدم بگو یکی از این سه را انتخاب کند. آن سه، دین و حیا و عقل است. جبرئیل به محضر آدم آمد و گفت: خدا سه چیز به من داده است تا یکی از آنها را انتخاب کنی! آدم به امین وحی گفت: من عقل را میخواهم! جبرئیل به عقل گفت: در خدمت آدم باش! و به دین و حیا گفت: شما برگردید! اما دین و حیا گفتند: ما برنمیگردیم، زیرا خدا به ما دستور داده است که هر جا عقل بود، با او باشیم. بدین ترتیب، هر دو نزد عقل ماندند. (1)
یعنی هر کس از عقل بهره ببرد، دین و حیا هم در خدمت او قرار میگیرند و او دارای فرهنگ نورانی و تربیت و ادب میشود و به دانشمند و شاعر و حکیمی بزرگ تبدیل میشود. اگر انسانهای مریض، عقل را به کار بگیرند میتوانند انسانهایی سالم (به معنی واقعی کلمه) شوند.
مرحوم حاج میرزا حسن کرمانشاهی نقل کرده است که در مدرسه روبهروی امامزاده سید نصر الدین نشسته بودم که طلبهای ژولیدهمو با لباسی کهنه از در مدرسه وارد شد. تا آن زمان او را ندیده بودم، ولی وقتی حرف زد معلوم شد روستایی است و تهران را ندیده است. از من پرسید: حاج میرزا حسن کرمانشاهی کیست؟ گفتم: من هستم. آمد جلو سلام کرد و گفت: حجره شانزدهم مدرسه خالی است، کلید آن را به من بده! نپرسیدم از کجا آمدهای؟ چه کسی آدرس مدرسه را به تو داده؟ چه کسی اسم مرا به تو گفته؟ مانند آدم جادو شده، کلید را به او دادم و او
1) (1)) . کافی، ج 1، ص 10؛ نیز امالی، صدوق، ص 770؛ محاسن، برقی، ج 1، ص 191 (شیخ صدوق در امالی در سند روایت از امام صادق، علیهالسلام، نام میبرد ولی وقتی همین روایت را در من لا یحضر نقل میکند از امام صادق اسمی نمیبرد): «الأصبغ بن نباته، عن علی، علیهالسلام، قال: هبط جبرئیل علی آدم، علیهالسلام، فقال: یا آدم إنی أمرت أن أخیرک واحدۀ من ثلاث فاخترها ودع اثنتین فقال له آدم: یا جبرئیل وما الثلاث؟ فقال: العقل والحیاء والدین، فقال آدم: إنی قد اخترت العقل فقال جبرئیل للحیاء والدین: انصرفا ودعاه فقالا: یا جبرئیل إنا أمرنا أن نکون مع العقل حیث کان، قال: فشأنکما وعرج».
در حجره را باز کرد و دید یک گلیم در حجره افتاده است. گفت:خوب است! بعد، به من گفت: از فردا منطق بوعلی را به من درس بده! من در برابر او مقاومت نکردم و گفتم: چَشم! فردا صبح یک ساعت برای او درس گذاشتم. درس اول را به او دادم و خوب فهمید. چند روز دیگر هم آمد. من هم مجبور بودم شبها غیر از کتابهای دیگر، منطق بوعلی را نیز نگاه کنم. کم کم، خانم از من دلگیر شد، چون هر شب پس از نماز مغرب و عشا، برای درسهای فردا باید دو سه ساعت مطالعه میکردم و حال که یک درس اضافه شده بود این ساعات بیشتر میشد. این بود تا اینکه یک شب خانم عصبانی شد و گفت: این چه طرز زنداری است؟ نباید شبهای پنجشنبه و جمعه مطالعه کنی! همین که ایام هفته سرت در کتاب است کافی است! از شدّت عصبانیت، کتابهای مرا به هم ریخت و کتاب منطق بوعلی را از دستم گرفت و برد و نفهمیدم آن را کجا گذاشت.
درس فردا را هم گفتم، ولی شب هر چه در خانه گشتم منطق را پیدا نکردم. به خانم گفتم: زن! این کتاب را به من بده، شاگرد دارم! عصبانی بود، لذا گفت: نمیشود! فردا، روی سابقه ذهنی به او درس دادم و پسفردا هم همینطور. آخر درس به من گفت: استاد، بیمطالعه وقت مردم را حرام نکن! کتاب را مطالعه کن! به او گفتم: ببخشید، کتابم گم شده است! گفت: در محل رختخوابها، زیر رختخواب دوم است. امشب که میروی مطالعه کن! من دست او را گرفتم و گفتم: من تا امروز حوصله کردم و هیچ نگفتم! اما امروز دیگر نمیشود. اسرار مسئله را به من بگو! چه کسی آدرس این مدرسه را به تو داد؟ چه کسی اسم مرا به تو گفت؟ چه کسی گفت اتاق شانزده خالی است؟ چه کسی گفت: منطق بوعلی را بگویم؟ و چه کسی گفت که من مطالعه نکردهام؟
چه کسی آدرس کتاب را به تو داد؟ خودت هستی یا کسی پشت سر توست؟ آری، این موضوع حتمی است که: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند... .
روزی، یکی از استادان حوزه علمیه میفرمود: چهل سال پیش با پدرم - پدرش از مراجع بزرگ شیعه بود- مشهد بودم. اوایل صبح بود که روحانیای نزد من آمد و گفت: پسر جان! من امشب میمیرم. پدرت فصل خوبی به مشهد آمده است. به او سلام برسان و بگو بر جنازه من نماز بخواند!
انسان میتواند به جایی برسد که اگر خدا را نمیبیند، مواظب خودش باشد. عدهای از مردم به این نقطه هم نرسیدهاند و خودشان را هم نمیبینند، لذا دزد به همه چیزشان میزند و باز نمیفهمند و از این بدتر، برای دزد کف هم میزنند!
رضاخان وقتی چادر از سر زنها برداشت، عدهای از زنها برای او کف زدند و هلهله کردند و جشن گرفتند که چه خوب شد رضاخان زمینه زنا را رواج داد و ناموس ما را برد و زمینه طلاق و فرار دختران و آلودهشدن چشمها را فراهم کرد! هر سال هم در هفدهم دی به حضور شاه میرسیدند و جشن میگرفتند. بعضیها این قدر پست و کور و بیچارهاند که دزد را تشویق میکنند و برای او جشن میگیرند. برای رفیق بد که آدرس همه جور گناه را به آنان داده و مزه سیگار و شراب و قمار را به آنها چشانده، میمیرند و آنها را بهترین رفقای خود میدانند!؟ حاضر به شنیدن پند و اندرز و راهنمایی صاحبان عقل هم نیستند، در حالی که عدهای آن قدر صاف و بیآلایشاند که از غیب راهنماییشان میکنند و راهنما از آسمان برایشان میرسد.
... گفت: میرزا حسن، رفیقی دارم که او به من اینها را یاد میدهد! گفتم: آن رفیق را از کجا پیدا کردی؟
گفت: او ما را پیدا کرده است.
او چگونه تو را پیدا کرده است؟ -
گفت: من از اهالی روستایی در شاهرود هستم. پدرم مردی عالم، زاهد، عابد و آگاه به مسائل شرعی بود و برای مردم روحانی بسیار خوبی بود. من هم در لباس آخوندی نبودم و هر چه پدرم اصرار کرد در حوزه شاهرود یا مشهد درس بخوانم، نرفتم. پدرم با همه زیبایی باطنیای که داشت از دنیا رفت. من هم سواد وتربیت نداشتم، ولی مردم نمیدانستند. برای همین، روزی که پدرم را دفن کردند، لباس او را به من پوشاندند. آن روز به خودم گفتم: چند روزی به مسجد میروم ببینم چه مزهای دارد؟ دیدم مردم جلوی پایم بلند میشوند، دستم را میبوسند و برایم روغن و کشک و پول میآورند. هر کس هم از من مسئله میپرسید، ندانسته و نخوانده جوابی میدادم. یک سال به این وصف گذشت و من خوب زندگی کردم. اما شبی از شبهای جمعه با خود فکر کردم که من تا کی زنده هستم که به آنان جواب اشتباه بدهم و مال آنان را به ناحق بخورم؟ تا کِی خمس و سهم امام بگیرم؟ و دیدم در انتها ضرر میکنم. بر اساس این فکر، به اهالی پیغام دادم که همه روز جمعه به مسجد بیایند که کار واجبی با آنها دارم. وقتی مردم آمدند، به منبر رفتم و گفتم: مردم، هر چه به من روغن و ماست و کشک دادهاید، حرام من باد! مسئله هر چه پرسیدهاید، عوضی گفتهام، چون سواد و تربیت -
ندارم... . روستاییها عصبانی شدند و مرا از منبر پایین کشیدند و تا میتوانستند زدند. با لباس پاره و بدن کوفته از آنجا فرار کردم و در حال توبه و گریه به پیشگاه حق، پیاده هشتاد فرسخ از شاهرود تا سر بالایی مسگر آباد تهران آمدم. غذایم هم در این مدت علف بیایان بود.
از دروازه خراسان که سرازیر شدم، آقای حدوداً چهل ساله مؤدبی به من گفت: تو فلانی از اهالی شاهرود هستی؟ گفتم: بله. گفت: به قصد درس خواندن به تهران آمدهای؟ گفتم: بله. آدرس مدرسه و حجره و اسم شما را همراه مقداری پول به من داد و نام کتاب را هم گفت تا تو به من درس بدهی.
در اینجا، حاج میرزا حسن، این حکیمِ عارفِ بیدار، ادامه میدهد:
از او پرسیدم: او را میشناسی؟ -
گفت: نه، اما خیلی دوست خوبی است. -
گفتم: او را میبینی؟ -
گفت: هر روز. -
گفتم: فردا اگر او را دیدی از او اجازه بگیر تا من هم او را ببینم. -
گفت: اجازه نمیخواهد! او بسیار انسان خوبی است، اما اگر تو میگویی اجازه بگیرم، فردا که ناهار با هم هستیم اجازه میگیرم.حاج میرزا حسن نقل میکند که شب تا صبح خواب نداشتم، میدانستم رفیق این روستایی امام عصر، علیهالسلام، است؛ میدانستم درِ رحمت خدا به دلیل توبه به روی او باز شده است، هر چند خودش نمیفهمد که رفیق او کیست.
سر درس از او پرسیدم: به رفیقت گفتی؟ گفت: به او گفتم، جواب داد: سلام مرا به میرزا حسن برسان و بگو شما مشغول درس خود باشید! به
او گفتم: باز هم او را میبینی؟ گفت: آری، امروز با هم قرار ناهار داریم. گفتم: امروز اجازه بگیر تا اگر با هم بودید، من یک لحظه از دور فقط جمال او را ببینم و برگردم... !
فردا که آمد، گفتم: رفیقت را دیدی؟ اجازه گرفتی؟ گفت: به تو میگویم! و رفت. فردا سر درس نیامد، پس فردا نیامد، یک هفته گذشت و نیامد. حالا، سالهاست میآیم در این مدرسه مینشینم، بلکه او را ببینم، اما او دیگر باز نگشت!
این نتیجه یک لحظه فکر کردن است. به واقع، فکر چه چیز باعظمتی است و بعضیها از این نقطه به چه جاهایی رسیدهاند! امام صادق، علیهالسلام، فرمودهاند:
«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». (1)
خوش به حال کسانی که با بهرهگیری از عقل هم به خدا میرسند و هم بهشت را از آن خود میکنند! بیایید ما هم با فکر زندگی کنیم و در همه چیز اندیشه کنیم، زیرا حضرت علی، علیهالسلام، میفرمایند:
«لا مال أعود من العقل و لا فقر أشد من الجهل». (2)
هیچ پروتی بهتر و سودمندتر از عقل، و هیچ فقری شدیدتر و سختتر از جهل نیست.
در داستان علی بن مهزیار چند نکته بسیار مهم وجود دارد: یک نکته اینکه آن شب چهارشنبهای که نماینده حضرت امام عصر، علیهالسلام، به علی بن مهزیار گفت: آقا مرا فرستاده تا تو را ببرم، گفت: دوستان خود را هم بیاورم؟ گفت: دوستان تو انسانهای خوبی هستند، ولی شایسته این بزم نیستند. بعد ادامه داد: ابن خُصیب را میشناسی؟ خدا رحمتش کند! او وضو را صحیح میگرفت، نماز را درست و نیکو به جا میآورد
1) (1)) . کافی، ج 1، ص 11؛ نیز محاسن، برقی، ج1، ص195.
2) (2)) . عیون الحکم والمواعظ، لیثی واسطی، ص534 (البته در دو حدیث جداگانه و در پی هم آورده شده)؛ نیز نهج البلاغه، حکمت 113: «لا مال أعود من العقل. ولا وحدۀ أوحش من العجب. ولا عقل کالتدبیر...»؛ نیز اختصاص، شیخ مفید، ص 246: «قال الصادق، علیهالسلام: لا مال أعود من العقل، ولا مصیبۀ أعظم من الجهل».
و قرآن را نیکو تلاوت میکرد... . آن گاه گفت: شب جمعه بیا تا تو را خدمت حضرت ببرم.
علی بن مهزیار میگوید: از عقبه طائف که بالا رفتیم، پرسید: در وسط صحرا آن خیمه را میبینی؟ آن خیمه حضرت است. مواظب باش که آن جا جای پرهیزکاران است. (1)
برای رسیدن به حضرت باید پاک بود؛ هم پاک در ظاهر و هم پاک در باطن. نمیشود با جسم و فکر و روح آلوده به این مقام رسید. بنابراین، اولین شرط حضور پاکی است. پاک باشیم تا برسیم، پاک باشیم تا ما را برسانند.
یکبار در سفر حج، تعدادمان در کاروان 106 نفر بود. برای اطمینان از درستی اعمال حج، درستی انجام چند مسئله باید برای اهل کاروان معلوم میشد: یکی طهارت بود، یکی وضو و غسل و تیمم، و یکی هم حمد و سوره. همه از این پیشنهاد استقبال کردند. در ابتدا، به نظر همه میآمد که طهارت مسئله مهمی نیست و همه آن را درست انجام میدهند، اما طهارتی که در رسالهها آمده است را از این 106 نفر، فقط بیست نفر درست انجام میدادند و طهارتشان صحیح بود؛ یعنی تنها غسل و تیمم و نماز 24 نفر درست بود و بقیه به طور مسلّم باطل بود.
با خیال پاک بودن، انسان پاک نمیشود. باید تلاش کرد و زحمت کشید و در این باره به یقین رسید که عمل همانگونه است که خداوند دستور داده است. در غیر این صورت، قربی هم در کار نخواهد بود.
1) (1)) . دلائل الامامۀ، محمد بن جریر طبری (الشیعی)، ص 539؛ نیز مدینۀ المعاجز، بحرانی، ج 8، ص 115: «محمد بن الحسن بن یحیی الحارثی، قال: حدثنا علی بن إبراهیم بن مهزیار الأهوازی، قال: خرجت فی بعض السنین حاجا إذ دخلت المدینۀ وأقمت بها أیاما، أسأل واستبحث عن صاحب الزمان، علیهالسلام، فما عرفت له خبرا، ولا وقعت لی علیه عین، فاغتممت غما شدیدا وخشیت أن یفوتنی ما أملته من طلب صاحب الزمان، علیهالسلام، فخرجت حتی أتیت مکۀ، فقضیت حجتی واعتمرت بها أسبوعا، کل ذلک أطلب، فبینا أنا أفکر إذ انکشف لی باب الکعبۀ، فإذا أنا بانسان کأنه غصن بان، متزر ببردۀ، متشح بأخری، قد کشف عطف بردته علی عاتقه، فارتاح قلبی وبادرت لقصده، فانثنی إلی، وقال: من أین الرجل؟ قلت: من العراق. قال: من أی العراق؟ قلت: من الأهواز. فقال: أتعرف الخصیبی (الخضیبی). قلت: نعم. قال: رحمه الله، فما کان أطول لیله، وأکثر نیله، وأغزر دمعته! قال: فابن المهزیار. قلت: أنا هو. قال: حیاک الله بالسلام أبا الحسن. ثم صافحنی وعانقنی، وقال: یا أبا الحسن، ما فعلت العلامۀ التی بینک وبین الماضی أبی محمد نضر الله وجهه؟ قلت: معی. وأدخلت یدی إلی جیبی وأخرجت خاتما علیه «محمد وعلی» فلما قرأه استعبر حتی بل طمره الذی کان علی یده، وقال: یرحمک الله أبا محمد، فإنک زین الأمۀ، شرفک الله بالإمامۀ، وتوجک بتاج العلم والمعرفۀ، فإنا إلیکم صائرون. ثم صافحنی وعانقنی، ثم قال: ما الذی ترید یا أبا الحسن؟ قلت: الإمام المحجوب عن العالم. قال: ما هو محجوب عنکم ولکن حجبه سوء أعمالکم، قم إلی رحلک، وکن علی أهبۀ من لقائه، إذا انحطت الجوزاء، وأزهرت نجوم السماء، فها أنا لک بین الرکن والصفا. فطابت نفسی وتیقنت أن الله فضلنی، فما زلت أرقب الوقت حتی حان، وخرجت إلی مطیتی، واستویت علی رحلی، واستویت علی ظهرها، فإذا أنا بصاحبی ینادی إلی: یا أبا الحسن. فخرجت فلحقت به، فحیانی بالسلام، وقال: سر بنا یا أخ. فما زال یهبط وادیا ویرقی ذروۀ جبل إلی أن علقنا علی الطائف، فقال: یا أبا الحسن انزل بنا نصلی باقی صلاۀ اللیل. فنزلت فصلی بنا الفجر رکعتین، قلت: فالرکعتین الأولیین؟ قال: هما من صلاۀ اللیل، وأوتر فیها، والقنوت فی کل صلاۀ جائز. وقال: سر بنا یا أخ. فلم یزل یهبط بی وادیا ویرقی بی ذروۀ جبل حتی أشرفنا علی واد عظیم مثل الکافور، فأمد عینی فإذا ببیت من الشعر یتوقد نورا، قال: المح هل تری شیئا؟ قلت: أری بیتا من الشعر. فقال: الأمل. وانحط فی الوادی واتبعت الأثر حتی إذا صرنا بوسط الوادی نزل عن راحلته وخلاها، ونزلت عن مطیتی، وقال لی: دعها. قلت: فإن تاهت؟ قال: هذا واد لا یدخله إلا مؤمن ولا یخرج منه إلا مؤمن. ثم سبقنی ودخل الخباء وخرج إلی مسرعا، وقال: أبشر، فقد أذن لک بالدخول. فدخلت فإذا البیت یسطع من جانبه النور، فسلمت علیه بالإمامۀ، فقال لی: یا أبا الحسن، قد کنا نتوقعک لیلا ونهارا، فما الذی أبطأ بک علینا؟ قلت: یا سیدی، لم أجد من یدلنی إلی الآن. قال لی: لم نجد أحدا یدلک؟ ثم نکث بإصبعه فی الأرض، ثم قال: لا ولکنکم کثرتم الأموال، وتجبرتم علی ضعفاء المؤمنین، وقطعتم الرحم الذی بینکم، فأی عذر لکم الآن؟ فقلت: التوبۀ التوبۀ، الإقالۀ الإقالۀ. ثم قال: یا ابن المهزیار، لولا استغفار بعضکم لبعض لهلک من علیها إلا خواص الشیعۀ الذین تشبه أقوالهم أفعالهم. ثم قال: یا ابن المهزیار - ومد یده - ألا أنبئک الخبر أنه إذا قعد الصبی، وتحرک المغربی، وسار العمانی، وبویع السفیانی یأذن لولی الله، فأخرج بین الصفا والمروۀ فی ثلاثمائۀ وثلاثۀ عشر رجلا سواء، فأجئ إلی الکوفۀ وأهدم مسجدها وأبنیه علی بنائه الأول، وأهدم ما حوله من بناء الجبابرۀ، وأحج بالناس حجۀ الاسلام، واجئ إلی یثرب فأهدم الحجرۀ، وأخرج من بها وهما طریان، فأمر بهما تجاه البقیع، وآمر بخشبتین یصلبان علیهما، فتورق من تحتهما، فیفتتن الناس بهما أشد من الفتنۀ الأولی، فینادی مناد من السماء: «یا سماء أبیدی، ویا أرض خذی» فیومئذ لا یبقی علی وجه الأرض إلا مؤمن قد أخلص قلبه للإیمان. قلت: یا سیدی، ما یکون بعد ذلک. قال: الکرۀ الکرۀ، الرجعۀ الرجعۀ، ثم تلا هذه الآیۀ: «ثُمَّ رَدَدْنٰا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْنٰاکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنٰاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً» .
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
بزرگترین حادثه تاریخ بشر بعثت پیامبران خدا بوده است. پیامبران الهی برای اصلاح سه عضو از وجود انسان فرستاده شدند، زیرا بیشک، سعادت دنیا و آخرت انسان و خرابی دنیا و آخرت او در صلاح و فساد این سه عضو است: عقل، قلب، و نفس.
اصلاح عقل رشد فکر انسان و قرار دادن اندیشه او در مسیر صحیح است. انسان میتواند در سایه نبوت، از نظر فکری، به جایی برسد که فقط فکر خیر و اندیشه پاک داشته باشد و در مغز او تنها صلاح و پاکی موج بزند.
درِ هر دانشی را که به روی فکر بشر باز کنند، این تابلوی ارزنده از رسول گرامی اسلام برای ما باقی مانده است که فرمودند:
«اطلبوا العلم من المهد الی اللحد». (1)
مسیر گهواره تا گور برای انسان مسیر دانش آموختن و از گور به بعد،
1) (1)) پینوشت . شرح رساله حقوق، امام زین العابدین، ص 597 (خیلی از مؤلفین نام راوی را نبرده و کما قیل و قول معروف و... آوردهاند).
زمان برداشت محصول این دانش است. زیرا:
«الدنیا مزرعۀ الآخرۀ». (1)
از این رو، وقتی نزد انبیا از کسی تعریف میکردند میفرموند: عقل او چگونه است؟ (2)او درباره مرگ چگونه فکر میکند؟ آیا با عینک مادی به دنیا مینگرد یا اعماق عالم را میبیند؟ این چنین است که انبیا میتوانند به عقل انسانها حرکت دهند و دنیای وسیعی را در برابر اندیشه آنها باز کنند.
یکی از یاران پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، گفته است: در حمله به مملکت کفر، سردار مشرکان پرسید: علت حمله شما به مملکت ما چیست؟ گفتم: شما خیال کردید ما برای فتح خاک شما آمدهایم، در حالی که ما در عربستان خاک داریم؛ شما خیال کردهاید ما برای پول آمدهایم، در حالی که ما تازه از بردگی پول نجات پیدا کردهایم. ما آمدهایم تا شما را از اسارت شاهان و امپراطوران و قیصرها نجات دهیم:
«لنخرج من شاء من عبادۀ العباد إلی عبادۀ الله ومن ضیق الدنیا إلی سعتها ومن جور الأدیان إلی عدل الاسلام... ». (3)
آمدهایم تا مردم را از بنده دیگران بودن به بندگی خدا در آوریم و از سختی دنیا به گشایش آن رهنمون شویم و پیروان سایر ادیان را از جور آنان به عدالت اسلامی دعوت کنیم.
نقل است که روزی قاضی بلخ که حافظ ناموس و مال و جان مسلمانان بود، نزد مردی زرتشتی قدیمی و آتشپرست رفت و به او گفت: میدانم تو آتشپرست هستی، اما میخواهم با تو درباره مسئلهای مشورت کنم. حقیقت این است که میخواهم دخترم را شوهر دهم. به نظر تو، او را به
1) (1)) . عوالی اللئالی، احسائی، ج 1 (پاورقی)، ص 27؛ نیزالتحفۀ السنیۀ (مخطوط)، جزائری، ص 68؛ شرح اصول کافی، ملا صالح مازندرانی، ج 10، ص 145 (هیچکدام نامی از راوی و ناقل آن نبردهاند).
2) (2)) . شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج 20، ص 41: «أثنی قوم من الصحابۀ علی رجل عند رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، بالصلاۀ والعبادۀ وخصال الخیر حتی بالغوا، فقال، صلیاللهعلیهوآله: کیف عقله؟ قالوا یا رسول الله نخبرک باجتهاده فی العبادۀ وضروب الخیر، وتسأل عن عقله! فقال: إن الأحمق لیصیب بحمقه أعظم مما یصیبه الفاجر بفجوره، وإنما ترتفع العباد غدا فی درجاتهم، وینالون من الزلفی من ربهم علی قدر عقولهم».
3) (3)) . تاریخ طبری، ج 3، ص 34: «...فلما دنا من رستم تعلق به الحرس وجلس علی الأرض ورکز رمحه بالبسط فقالوا ما حملک علی هذا قال إنا لا نستحب القعود علی زینتکم هذه. فکلمه فقال ما جاء بکم؟ قال: الله ابتعثنا والله جاء بنا لنخرج من شاء من عبادۀ العباد إلی عبادۀ الله ومن ضیق الدنیا إلی سعتها ومن جور الأدیان إلی عدل الاسلام...».
چه کسی بدهم؟ مرد زرتشتی از تعجّب بهت زده شد که چرا قاضی مسلمانان که امین جان و مال و ناموس مردم است برای شوهر دادن دخترش از من مشورت میخواهد؟ گفت: آقای قاضی، من نمیتوانم طرف مشورت شما باشم. گفت: ولی باید در این باره به من کمک کنی!
مرد زرتشتی عاقل بود. گفت: حالا که مجبورم به تو میگویم که شاهان ایران برای شوهر دادن دخترانشان همیشه دنبال پولدارها بودند؛ قیصران روم برای شوهر دادن دختران دنبال داماد صاحب جمال بودند؛ بزرگان عرب در پی حسب و نسب و قبیله بودند؛ تنها کسی که برای شوهر دادن دختران دنبال حقیقت بود فقط محمد بن عبداللَّه بود. شما هم دخترت را به اهل حقیقت بده!
این مرد زرتشتی است، ولی از شعاع نور پیامبر که از دور به او رسیده بهره برده و عقلش این حرکت را پیدا کرده و این اندازه فهمیده است که شاهان عجم و قیصران روم و بزرگان عرب خطاکار بودهاند و تنها کسی که در حیات و زندگی اشتباه نداشته رهبر بزرگوار اسلام، صلیاللهعلیهوآله، بوده است.
البته، این تنها مربوط به پیامبر ما نیست. همه پیامبران الهی همین رفتار را داشتهاند.خدا نکند در کنار تعریف از پیامبر اسلام، حقی از دیگر پیامبران خدا را پایمال کنیم. زیرا این بر خلاف نظر قرآن و مومنان راستین است:
«الم * ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ * اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ * وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ * أُولٰئِکَ عَلیٰ هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ». (1)
الم. در [وحی بودن و حقّانیّت] این کتاب هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکارانْ هدایت است. آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا
1) (1)) . بقره، 1-5.
میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند. و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند. آنانند که از سوی پروردگارشان بر هدایتاند و آنانند که رستگارند.
نعمت نبوت برای حرکت عقلی مردم به آنها عطا شده و خداوند از این راه بر مردم منت گذاشته است.
هدف دوم نبوت و بعثت انبیا اصلاح قلب مردم بوده است. مردم ممکن است عقل خود را از علم پُر کنند، اما اگر قلبشان نپذیرد، در نهایت دزدان کلاه بر سری خواهند شد که به قول شاعران قدیم، با چراغ به زندگی مردم میزنند:
چو دزدی با چراغ آید گزیدهتر برد کالا.
اگر عقل درستی در وجود انسان نباشد و قلب با واقعیات الهی کنترل نشود، علم در دست انسان چنان خنجر تیزی خواهد بود که هر کسی را با آن از پشت هدف قرار میدهد. از این رو، نبوت تنها بر علم تکیه ندارد. قرآن میفرماید:
«وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ ». (1)
ولی جز اهل معرفت و دانش در آنها تعقّل نمیکنند.
در جای دیگر میفرماید:
«یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ * إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ». (2)
روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد، مگر کسی که دلی سالم [از رذایل وخبایث] به پیشگاه خدا بیاورد.
یکی از عقلهای پرقدرتی که ضررش از حیوانات شرور نیز برای بشر بیشتر بوده، در سوره اعراف به مردم معرفی شده است. قرآن از بلعم باعورا، دانشمند معروف بنی اسرائیل که قلب خود را کنترل نمیکرد، به سگ هار تعبیر کرده است:
-«فمثله کمثل الکلب إن تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث». (1)
پس داستانش چون داستان سگ است [که] اگر به او هجوم بری، زبان از کام بیرون میآورد، واگر به حال خودش واگذاری [باز هم] زبان از کام بیرون میآورد.
آیا کسانی که از زمان فتحعلی شاه تا بهمن 57 کشور را به باد دادند انسانهای بیسوادی بودند؟ سیصد سال در این کشور قراردادهای استعماری زیادی امضا شد که سند آنها هم در ایران و هم در انگلستان موجود است. همه این قراردادها را هم مهندسها و دکترها و رجال باسواد حکومت امضا کردهاند.
در تمام دوره حکومت قاجار، فقط چند نفر این قراردادها را امضا نکردند و در برابر آنها ایستادند که سرنوشت خوبی هم در انتها نداشتند: یکی قائم مقام فراهانی بود که در باغ بهارستان خفهاش کردند؛ یکی میرزا تقی خان امیر کبیر بود که در حمام فین او را کشتند؛ دیگری شهید شیخ فضل اللّه نوری بود که در تهران به دارش کشیدند؛ و این اواخر هم سید حسن مدرس بود که در تبعید به قتلش رساندند! تنها کسی که از همه قویتر در برابر گرگ استعمار ایستاد و موفق شد، رهبر کبیر انقلاب اسلامی بود.
سومین هدف انبیا اصلاح نفس یا به تعبیر سادهتر: اصلاح اخلاق و آراستن مردم به صفات الهی با تأکید بر اخلاق الهی است. دستورهای مهمی هم که درباره عقل صادر شده نیز، در حقیقت، برای اصلاح قلب و نفس است که این دستورها در قرآن گنجانده شده است.
در کتاب الذریعه الی تصانیف الشیعه، نام کتابهایی که برای اصلاح قلب، عقل و نفس است از الف تا یاء آمده است. کتاب أعیان الشیعه نیز برای
1) (1)) . اعراف، 176: «وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ » ، نیز جمعه 5 «مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ».
شناخت نویسندگانی که از راه قرآن و روایات درباره اصلاح قلب و عقل و نفس چیزی نوشتهاند مدد میرساند. به اجمال، پیشنهاداتی که پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، برای اصلاح این سه عنصر به مسلمانان دادهاند شامل 24 مسئله است.
«أوصیک بتقوی اللَّه». (1)
سفارش میکنم رابطه خود را با همه گناهان، به ویژه گناهان کبیره قطع کنید.
امیرالمؤمنین، علیهالسلام، خطبهای در نهجالبلاغه درباره زهد و ورع و محرمات دارند. ایشان در این خطبه میفرمایند:
به شما سفارش میکنم که با گناهان کبیره قطع رابطه کنید. (2)
امام صادق، علیهالسلام، نیز به صراحت میفرمایند:
گناهان کبیره گناهانی هستند که قرآن مجید به آن وعده حتمی آتش داده است. (3)
پس، ربا گناه کبیره است؛ زنا گناه کبیره است؛ شراب، قمار، موسیقی حرام، خوردن مال یتیم، و ظلم به حق مردم همه از گناهان کبیرهاند.
مردی در مدینه زندگی میکرد که کارش دزدی بود، ولی بروز نمیداد. شبها دزدی میکرد و صبح قیافه ظاهرالصلاحی داشت. نیمه شب، از دیوار خانهای بالا رفت. چهار اتاق خانه پر از اسباب زندگی بود و زن سی ساله تنهایی هم در آن زندگی میکرد. با خودش گفت: امشب، سفره ما دو برابر شد. هم خانه را میبریم و هم صاحبخانه را!
در این فکرها بود که یکی از آن برقهای الهی به او زد و یک لحظه قیامت خود را مرور کرد: کدام شب هم دزدی کردم و هم به ناموس
1) (1)) . خصال، شیخ صدوق، ص 525 (وصیتهای پیامبر به اباذر): «...قلت: یا رسول الله: أوصنی، قال: أوصیک بتقوی الله فإنه رأس الامر کله...».
2) (2)) . نهج البلاغۀ، خطبه 81: «أیها الناس الزهادۀ قصر الأمل. والشکر عند النعم. والورع عند المحارم. فإن عزب ذلک عنکم فلا یغلب الحرام صبرکم ولا تنسوا عند النعم شکرکم فقد أعذر الله إلیکم بحجج مسفرۀ، ظاهرۀ وکتب بارزۀ العذر واضحۀ».
3) (3)) . الهدایۀ، شیخ صدوق، ص 298: «قال رسول الله، صلیالله علیه وآله وسلم: اجتنبوا السبع الموبقات: الشرک بالله، والسحر، وقتل النفس التی حرم الله إلا بالحق، وأکل الربا، وأکل مال الیتیم، والفرار یوم الزحف، وقذف المحصنات الغافلات المؤمنات»؛ نیز من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج3، ص 38: «عن عبد الله بن أبی یعفور قال: قلت لأبی عبد الله، علیهالسلام: بم تعرف عدالۀ الرجل بین المسلمین حتی تقبل شهادته لهم وعلیهم؟ فقال: أن تعرفوه بالستر والعفاف، وکف البطن والفرج والید واللسان وتعرف باجتناب الکبائر التی أوعد الله عز وجل علیها النار من شرب الخمور، والزنا، والربا، وعقوق الوالدین، والفرار من الزحف وغیر ذلک»؛ نیز ذخیرۀ المعاد (ط.ق)، محقق سبزواری، ج 1، ق2 ، ص304 : «عن الفضل بن شاذان فیما کتب به الرضا، علیهالسلام، للمأمون ان الکبائر هی قتل النفس التی حرم الله تعالی والزنا والسرقۀ وشرب الخمر وعقوق الوالدین والفرار من الزحف واکل مال الیتیم ظلما واکل المیتۀ والدم ولحم الخنزیر وما أهل لغیر الله به من غیر ضرورۀ واکل الربا بعد البینۀ والسحت والمیسر وهو القمار والنجس فی المکیال والمیزان وقذف المحصنات واللواط وشهادۀ الزور والیاس من روح الله والامن من مکر الله والقنوط من رحمۀ الله ومعونۀ الظالمین والرکون إلیهم والیمین الغموس وحبس الحقوق من غیر عسر والکذب والکبر والاسراف والتبذیر والخیانۀ والاستخفاف بالحج والمحاربۀ لأولیاء الله والاشتغال بالملاهی والإصرار علی الذنوب».
مردم دست دراز کردم؟ در قیامت که فریادرسی نیست، اگر خدا مرا محاکمه کند چه جوابی بدهم؟
با این فکر، از دیوار پایین آمد و گفت: مولای من! من هر شب به دزدی رفتم و مال مردم را بردم، اما امشب تو فکر مرا بردی! با این حال، خیلی به او سخت گذشت و تا صبح قیافه آن زن در نظرش مجسم میشد.
صبح به مسجد آمد. مردم به پیامبر گفتند: یا رسول اللَّه، خانمی با شما کار دارد. فرمود تا داخل مسجد بیاید. زن گفت: پدر و مادرم مردهاند. خانهای دارم با چند اتاق پر از اسباب زندگی، اما شوهرم هم مرده است. دیشب شبحی روی دیوار دیدم. نمیدانم خیالاتی شدهام یا کسی میخواست دزدی کند. لطفاً درد مرا درمان کنید! پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، فرمود: مشکلت چیست؟ گفت: امشب میترسم در آن خانه تنها باشم. اگر کسی زن ندارد، مرا برای او عقد کنید! پیامبر رو به جمعیّت کرد و آن دزد را دید. از او پرسید: زن داری؟ گفت: نه! فرمود: پول داری عروسی کنی؟ زن گفت: آقا، پول نمیخواهم. همین طور خوب است. فرمود: آقا، این خانم را میخواهی؟ آمادهای او را برایت عقد کنم؟ گفت: هر چه شما بفرمایید! پیامبر عقد را جاری کردند و فرمودند: معطل نشو! دست خانمت را بگیر و برو!
با هم به منزل رفتند. دزد نگاهی به اتاقها کرد و در حالی که چشمانش از گریه سرخ شده بود گفت: خانم، آن دزد دیشبی من بودم. برای رضای خدا از شما گذشتم و خدا اینگونه به من مرحمت فرمود. (1)
1) (1)) . رک: معراج، نوشته علی قرنی گلپایگانی. (مولف)
در همه جا نرم و آرام حرف بزنید، صدای خود را بلند نکنید.
به یکدیگر سلام کنید، تکبّر نکنید.
حقّ همسایگان خود را رعایت کنید.
کار خوب انجام دهید.
آرزوهای خود را کم کنید، عاشق آخرت باشید. از قیامت در وحشت باشید.
به هیچ قیمتی، رابطه خود را با خدا قطع نکنید.
قرآن را بفهمید.
تا آخر عمر به کسی فحش و ناسزا ندهید، زیرا دین من دین فحش نیست.
بترسید از اینکه از گناهکار اطاعت کنید.
بترسید از اینکه از یک دولت عادل اسلامی سرپیچی کنید.
بترسید از اینکه فرد راستگویی را تکذیب کنید.
بترسید از اینکه انسان دروغگویی را تصدیق کنید.
خدا را همه جا یاد کنید.
برای هر گناهی که کردید توبه کنید وعذر بخواهید.
برای گناهان پنهان باطنی و گناهان آشکار ظاهری توبه کنید. (1)
این فرهنگ پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، است.
1) (1)) . تحف العقول، حرانی، ص 26 (از وصیتهای پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، به معاذ بن جبل وقتی که او را به یمن میفرستاد): «...أوصیک بتقوی الله وصدق الحدیث والوفاء بالعهد وأداء الأمانۀ وترک الخیانۀ، ولین الکلام وبذل السلام، وحفظ الجار ورحمۀ الیتیم وحسن العمل و قصر الامل وحب الآخرۀ والجزع من الحساب ولزوم الایمان والفقه فی القرآن، وکظم الغیظ وخفض الجناح. وإیاک أن تشتم مسلما، أو تطیع آثما، أو تعصی إماما عادلا، أو تکذب صادقا، أو تصدق کاذبا، واذکر ربک عند کل شجر وحجر، وأحدث لکل ذنب توبۀ، السر بالسر والعلانیۀ بالعلانیۀ».
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
روایت بسیار مهمی از وجود مقدّس حضرت علی بن موسی الرضا، علیهالسلام، درکتابهای مهم شیعه نقل شده است که در آن، حضرت نُه چیز را از نشانههای شیعه میدانند. در ابتدای روایت هم آمده است که اگر کسی این نُه ویژگی را در وجود خود داشته باشد و در حدّ ظرفیت خود برای آنها تلاش کند، ما او را شیعه واقعی خود میدانیم.
بارها در روایات آمده است طایفهای که در روز قیامت، اهل نجات هستند شیعیاناند. این مطلب را نیز وجود مقدّس امام ششم، علیهالسلام، با نقل آیاتی از قرآن مجید اثبات میکنند. (1)سبب آن هم این نیست که شیعه برای خود در میان طوایف مختلف بشر امتیاز خاصی قائل است، بلکه عمل به فرهنگ باعظمت شیعه این اقتضا را دارد؛ فرهنگی که کامل و جامع است و از قرآن مجید و دستورات پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، وجود مقدّس ائمه اطهار، علیهمالسلام، گرفته شده است.
همه دستورهایی که در این مذهب وجود دارد مثبت، عقلی، اجتماعی
1) (1)) پینوشت . امالی، شیخ صدوق، ص 657؛ نیز فضائل الشیعه، شیخ صدوق، ص 16: «عن ابی عبدالله الصادق عن آبائه عن علی قال: قال لی رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: «... یا علی، أنت وشیعتک علی الحوض تسقون من أحببتم وتمنعون من کرهتم، وأنتم الآمنون یوم الفزع الأکبر فی ظل العرش، یفزع الناس ولا تفزعون، ویحزن الناس ولا تحزنون، فیکم نزلت هذه الآیۀ: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ . وفیکم نزلت لا یحزنهم الفزع الأکبر وتتلقاهم الملائکۀ هذا یومکم الذی کنتم توعدون؛ یا علی، أنت وشیعتک تطلبون فی الموقف، وأنتم فی الجنان تتنعمون. یا علی، إن الملائکۀ والخزان یشتاقون إلیکم، وإن حملۀ العرش والملائکۀ المقربین لیخصونکم بالدعاء، ویسألون الله لمحبیکم، ویفرحون بمن قدم علیهم منکم کما یفرح الأهل بالغائب القادم بعد طول الغیبۀ»؛ نیز فضائل الشیعۀ، شیخ صدوق، ص 31: «یا علی تخرج أنت وشیعتک من قبورکم ووجوهکم کالقمر لیلۀ البدر وقد فرجت عنکم الشدائد وذهبت عنکم الأحزان تستظلون تحت العرش تخاف الناس ولا تخافون وتحزن الناس ولا تحزنون وتوضع لکم مائدۀ والناس فی المحاسبۀ؛ روضۀ الواعظین، فتال نیسابوری، ص 105: «قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، لعلی مبتدیا: ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات أولئک هم خیر البریۀ. هم أنت وشیعتک ومیعادی، ومیعادکم الحوض إذا حشر الناس حیث أنت وشیعتک شباعا مرویین غرا محجلین»؛ شرح الأخبار، قاضی نعمان، ج 2، ص 377: «یا فاطمۀ إن علیاً وشیعته هم الفائزون»؛ ارشاد، شیخ مفید، ج 1، ص 41؛ نیز با اختلاف در شرح الأخبار، قاضی نعمان، ج 3، ص 454: «جابر بن یزید، عن محمد بن علی الباقر، علیهماالسلام، قال: «سئلت أم سلمۀ زوج النبی، صلیاللهعلیهوآله، عن علی بن أبی طالب، علیهالسلام، فقالت: سمعت رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، یقول: إن علیا وشیعته هم الفائزون»؛ إقبال الأعمال، سید ابن طاووس، ج 1، ص 507 (دعای ندبه): «وشیعتک علی منابر من نور، مبیضۀ وجوههم حولی فی الجنۀ».
و خانوادگی است و هیچگونه دعوت منفیای در آنها وجود ندارد.
هر انسانی که در حدّ ظرفیت خود به این دستورها آراسته باشد، اهل نجات است. شخصی که از اول تکلیف تا لحظه بیرون رفتن از دنیا، عشق به پاکی و خیر، گرهگشایی و کمک به مردم، درمان کردن درد آنها، و عبادت داشته و همراه این عشق، به اندازه ظرفیت خود عمل کرده است، چرا اهل نجات نباشد و اگر چنین شخصی اهل نجات نباشد، پس اهل نجات کیست؟
ابن سینا با نظام العلماء که شخص حسود و بیتربیتی بود برخوردی داشت. این فرد با آنکه باسواد بود و موقعیت علمی خوبی هم در جامعه آن روز داشت، تحمّل ابن سینا را نداشت. در حالی که انسان خوب انسانی است که هر وجود شایستهای را تحمّل کند و بدها را هم به جهت راهنمایی آنها به خوبی تحمّل نماید. اما او از قدرت علمی خود استفاده کرد و به کُفر ابن سینا حکم داد.
تحمّل نداشتن مرض خطرناکی است، به ویژه اگر این مرض به جان غیر متخصصان بیفتد. ابن سینا در جواب نظام العلماء یک رباعی نوشت. ابن سینا، که مانند خواجه نصیر طوسی از حکمای شیعه و بزرگترین فیلسوف مشاء کره زمین بود، نوشت:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود.
یعنی به این راحتی حکم به کفر من دادی؟ حال آنکه هیچ دری از کفر به روی من باز نیست.
در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود.
اگر من با این مقام علمی کافر شده باشم، پس در همه عالم یک مسلمان هم وجود ندارد.
اگر شیعه با این قرآن و روایات و فرهنگ، به بهشت نرود، یک نفر هم بهشت رفتنی نیست. این جاست که انسان به امیدی عالی دست پیدا میکند و میفهمد که خدا به او چه عنایتی کرده است. به این معنا که او را در چنین خطی قرار داده است. این جاست که ارزش این فرهنگ و آراسته شدن به آن معلوم میشود.
حضرت رضا، علیهالسلام، درباره صفات شیعه میفرمایند:
«شیعتنا الذین یقیمون الصلاۀ ویؤتون الزکاۀ ویحجون البیت الحرام و یصومون شهر رمضان ویوالون أهل البیت و یتبرئون من أعدائنا أولئک أهل الایمان و التقی...». (1)
شیعیان ما چند برنامه در زندگی خود دارند که تا وقت مرگ به آن ادامه میدهند: اول نماز است که آن را بر پا میدارند، زیرا در قرآن آمده است که انسانهای بینماز اهل جهنم هستند.
در روایتی آمده است که پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، با اصحاب خود از جایی میگذشتند که ناگاه سگ قوی هیکلی به شدت پارس کرد. اصحاب ترسیدند. حضرت فرمود: نترسید، بگذارید پارس کند.
پارسهای سگ که تمام شد، حضرت فرمود: این سگ با من حرفی داشت، لذا همین که چشمش به من افتاد گفت (2): یا رسولاللّه، خدا را شکر که مرا سگ آفرید، ولی انسان بینماز نیافرید و ما را تکلیف به نماز نکرد. از این رو، راحت هستیم که به ما نگفته نماز بخوان تا شانه بالا بیندازیم و بگوییم نمیخوانیم! سگ هستیم و به نماز دعوت نشدهایم، ولی آنها که به نماز دعوت شدهاند و نماز نمیخوانند چه میکنند؟
1) (1)) . فضائل الأشهر الثلاثۀ، شیخ صدوق، ص 105؛ نیز با اختلاف در یک کلمه (که به جای «أعدائنا» «أعدائهم» آمده) در صفات الشیعۀ، شیخ صدوق، ص 4.
2) (2)) . (من میتوانم برای شما ثابت کنم که انبیا زبان حیوانات را میفهمیدند. اصولا، پیامبر و امامی که از کل جهان عالمتر نباشد، نه پیامبر است نه امام، لذا او باید به همه عالم اشراف داشته باشد (مولف). نمل، 16: «وورث سلیمان داوود وقال یا أیها الناس علمنا منطق الطیر وأوتینا من کل شیء إن هذا لهو الفضل المبین»؛ نیز بصائر الدرجات، محمد بن حسن صفار، ص362: «فضیل بن یسار عن أبی عبد الله، علیهالسلام، قال کنت عنده إذ نظرت إلی زوج حمام عنده فهدر الذکر علی الأنثی فقال لی أتدری ما یقول قلت لا قال یقول یا سکنی وعرسی ما خلق أحب إلی منک الا أن یکون مولای جعفر بن محمد»؛ همان، ص 363: «أبی احمد عن شعیب بن الحسن قال کنت عند أبی جعفر، علیهالسلام، جالسا نسمع صوتا من الفاختۀ فقال تدرون ما تقول قال تقول فقدتکم فافقدوها قبل ان تفقدکم»؛ همین صفحه: «عن أبی حمزۀ قال کنت عند علی بن الحسین وعصافیر علی الحایط قبالته یصحن فقال یا با حمزۀ أتدری ما یقلن قال یتحدثن ان لهن وقت یسالن فیه قوتهن یا أبا حمزۀ لا تنامن قبل طلوع الشمس فانی أکرهها لک ان الله یقسم فی ذلک الوقت أرزاق العباد وعلی أیدینا یجریها»؛ همین صفحه: «أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: قال أمیر المؤمنین، علیهالسلام، لابن عباس ان الله علمنا منطق الطیر کما علمه سلیمان بن داود ومنطق کل دابۀ فی بر أو بحر»؛ نیز همین کتاب، ص 365:«محمد بن مسلم قال سمعت أبا جعفر، علیهالسلام، یقول یا أیها الناس علمنا منطق الطیر وأوتینا من کل شئ ان هذا لهو الفضل المبین».
شرط نماز طهارت و پاکی است؛ پاکی و طهارت بدن و دل و معده و شهوت و فکر، زیرا گفتهاند:
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز.
بعد که وارد نماز میشویم میگوییم:
«الله اکبر».
یعنی محبوب من از همه موجودات شرق و غرب، از همه قدرتها و قوّتها، و از همه بود و نبود این عالم بزرگتر و والاتر است.
«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ».
من همراه محبوبم در حرکت هستم؛ من هم عاطفه و مهر دارم؛ من هم محبت و دوستی دارم؛ من هم عشق دارم؛ فرقی نمیکند که طرف من چه مؤمنی است: زن و بچه خودم است یا مردم یا بچه دیگری. من اهل نماز هستم؛ یعنی اهل رحم و محبت و مهربانی هستم.
«اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ».
اهل شکر هستم و هیچ نعمتی را حرام نمیکنم.
«اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ».
باز هم اهل رحمت و بخشش هستم.
«مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ».
خودم را در دادگاه الهی حاضر میبینم.
«إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ».
منبع کمک من اوست و پیشانی من بر خاک آستان اوست.
«اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ».
راه من راه اوست.
«صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ».
راه انبیا.
«غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ ».
نه یهودیام و نه مسیحیام، در صراط مستقیم هستم؛ نه یهودی که اهل ربا و جاسوسی و حیله و کلک باشم و نه مسیحی که اهل شراب و قمار و عیش و نوش باشم. من بنده خدا هستم.
«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ».
باز هم در ارتباط با رحمت خداست.
«قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ * اَللّٰهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ».
حرف من این است:
امروز شاه انجمن دلبران یکی است دلبر اگر هزار، ولی دل بر آن یکی است.
«قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ».
یکتاگو، یکتانگر و یکتابین هستم. به این اندازه عبادت قانع نیستم. رکوع میکنم؛ یعنی مولای من، پشتم برای قبول سنگینترین مسئولیتها آماده است.
«سبحان ربی العظیم بحمده».
باز هم قانع نیستم. با همه وجود روی خاک میافتم و میگویم:
«عبدک الضعیف»
مغرور و متکبر نیستم، منافق و مشرک نیستم. من در برابر تو بندهای خاکیام.
«سبحان ربی الأعلی وبحمده».
دو بار هم این کار را میکنم که حسابی تواضع خود را نشان دهم. بعد، بلند میشوم و میگویم:
«أشهد أن لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له»
باز هم یکتابین، یکتانگر و یکتاگو هستم و معلم من هم در این راه فقط رسول گرامی اسلام و اهل بیت اوست.
«وأشهد أن محمداً عبده ورسوله اللهم صل علی محمد وآل محمد».
و این چنین گواهی میدهم و درود میفرستم:
«السلام علیک أیها النبی ورحمۀ الله و برکاته. السلام علینا وعلی عباد اللَّه الصالحین. السلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته».
ایگروه انبیاء و ملائکه، مرا بشناسید! من هم جزو گروه پاکان و از اعضای انجمن شما هستم. من جزو فرقه کفر و زندقه نیستم. شما مرا جزو خود بدانید و در قیامت برای من شهادت دهید.
دومین صفت شیعه اهل روزه بودن آنهاست. یعنی زبان، شهوت، چشم و همه اعضای دیگر او روزهاند. آنها روزه ماه رمضان را در اول هر غروب افطار میکنند و روزه حقیقت خود را روز قیامت و با ورود به بهشت افطار مینمایند. (1)
نشانه سوم شیعیان این است که اهل حج هستند:
«یحجون البیت الحرام».
شیعیان مردم سخاوتمندی هستند که از هر چه خدا به ایشان میدهد انفاق میکنند و اگر وجوهاتی به گردنشان باشد، میپردازند و اهل خمس و زکات هستند. آنها خیلی هم در این قسمت راحتند، لذا اگر کسی در این باره مریض است، باید زود خودش را درمان کند. چون خمس ملک انسان نیست که تصرف در آن جایز باشد. لذا مصرف آن حرام است.
تاجری نزد مرحوم کلباسی بزرگ (حدود دویست سال پیش) آمد و
1) (1)) . کافی، ج 4، ص 65؛ نیز با اختلاف کلمات در خصال، صدوق، ص 44: «للصائم فرحتان فرحۀ عند إفطاره وفرحۀ عند لقاء ربه».
گفت: آقا من هر سال میخواهم خمس خود را حساب کنم، ولی نمیشود. امسال میخواهم حساب کنم. حدود ده هزار تومان میشود، اما نمیتوانم بدهم، چون ده هزار تومان پول زیادی است. من این مبلغ را شمردهام و در گاوصندوقِ خانه پنهان کردهام. فردا یا پس فردا به منزل ما بیایید و دستهای مرا با طناب ببندید و این پول را بردارید. هر چه هم من مخالفت کردم توجه نکنید. شما پول را بردارید و ببرید، اما من خودم نمیتوانم بدهم.
وقتی مرحوم کلباسی به در منزل او رفت، میخواست ایشان را راه ندهد، اما او مرد مهمی بود و داخل شد. سپس به او گفت: آن ده هزار تومان را با دست خودت بیاور و به من بده! گفت: کدام ده هزار تومان؟ ما با هم حسابی نداریم و با هم معاملهای نکردهایم. بعد هم داد و بیدادش بلند شد که تو چه آخوندی هستی؟ تو چه عالمی هستی؟ مرحوم کلباسی به چند نفر از اطرافیانش اشاره کرد که او را ببندند و کلید را از جیبش در آورند و آن ده هزار تومان را بردارند.
فردای آن روز، آن شخص آمد و گفت: خدا رحمتت کند! مرا راحت کردی. چون اگر خودم بودم نمیدادم!
اگر اینجا یک نفر مثل کلباسی پیدا شود که از آدم آن پول را بگیرد، خوب است، چون اگر این پولها در اموال کسی بماند، در برزخ و قیامت کسی نیست که آن را از او بگیرد.
روزی مرحوم کلباسی وارد حمام شد (حمامها در آن زمان به صورت خزینه بود) و دید مرد مقدّسی برای غسل کردن سی دفعه زیر آب میرود و بیرون میآید، با اینکه در اسلام برای غسل ارتماسی یک دفعه فرو رفتن در آب کافی است. مرحوم کلباسی او را صدا زد. شخص تا
چشمش به ایشان افتاد ترسید و گفت: بله، حضرت آیت اللَّه. گفت: مقلد چه کسی هستی؟ مرد دید اگر بگوید مقلد حضرت عالی، ایشان میگوید در رساله من چنین ننوشته و من این طور فتوا ندادهام، لذا گفت: آقا، من مقلد شیطان هستم! گفت: من که هستم، چرا از من تقلید نمیکنی؟ گفت: آخر من مراعات أعلمیت را میکنم!
در هر صورت، شیعیان اهل خمس و زکات هستند و هر چه هم خمس ناچیز باشد، باز پرداخت میکنند.
شیعیان ما با ما در ارتباطاند:
«ویوالون أهل البیت».
و حکومت و فرهنگ و دستورهای ما را قبول دارند:
«ویبرؤون من أعدائنا».
آنها رو در روی دشمنان ما قرار دارند.
«أولئک أهل الایمان والتقی».
شیعیان ما مؤمن هستند، خدا و قیامت را قبول دارند و اهل تقوا و ایمانند و در امانت خیانت نمیکنند.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
نقل است فرد نابینایی در حرم پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، ایستاده بود که امام باقر، علیهالسلام، همراه یکی از یاران بسیار نزدیک خود وارد حرم شدند و به آن مرد فرمودند: با این که اکنون در حرم پیامبر هستیم، جز یک نفر، بقیه مردم ما را نمیبینند:
«وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ ». (1)
آنان را میبینی که به سوی تو مینگرند در حالی که نمیبینند.
همراه حضرت میگوید: من آهسته کنار آن نابینا (أبوهاشم مکفوف) آمدم و به او گفتم: أبوهاشم کجایی؟! گفت: در حرم پیامبر عظیم الشأن اسلام. پرسیدم: امام باقر، علیهالسلام، کجاست؟ گفت: دو قدمی من ایستادهاند. پرسیدم: او را میبینی؟ گفت: آیا من امام زمان خود را نمیبینم؟ (2)
«أعمی»، در اصطلاح قرآن، کسی نیست که چشم او کور باشد، بلکه
کسی است که کانالهای قلب او رسوب گرفته و به سبب آن چیزی را درک نمیکند. به تعبیر قرآن مجید، چنین شخصی مانند حیوانات است. یعنی همانطور که نمیتوان فقه و تفسیر و فلسفه را به حیوانات آموخت، او نیز درکی از کتاب خداوند ندارد.
قرآن کلمات بصیر و أعمی را در مقابل هم قرار داده است؛ مانند نور و ظلمت، روز و شب، و حق و باطل. مسئله مهم در قرآن این است که پروردگار میفرماید:
«وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ». (1)
نابینا و بینا [کافر و مؤمن] یکسان نیستند.
اما سوال این است که این دو در چه چیز مساوی نیستند؟ از آیات دیگر قرآن وروایات و دعاها استفاده میشود که بینایان واقعی و کوردلان در هیچ برنامهای از برنامههای دنیا و آخرت مساوی نیستند. نمونه مساوی نبودن آنان در قیامت، از چند آیه قرآن استفاده میشود که به آن اشاره میشود:
خداوند در سوره مبارکه هود میفرماید:
«یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ». (2)
روزی که چون فرا رسد، هیچ کس جز به اجازه او سخن نمیگوید؛ پس برخی تیرهبخت و برخی نیکبختاند.
قیامت روزی است که هیچ انسانی، جز به اجازه خداوند، حق سخن گفتن در آن را ندارد. یعنی از اولین تا آخرین انسان هیچ یک حق سخن گفتن ندارند و همه زبانها بسته است. رسول خدا، صلیاللهعلیهوآله، میفرماید:
اولین کسی که در قیامت بر پروردگار وارد میشود و اجازه سخن گفتن دارد من هستم. (3)
1) (1)) . فاطر، 19؛ نیز غافر، 58.
2) (2)) . هود، 105.
3) (3)) . کافی، ج 2، ص 600: «قال أبو جعفر، علیهالسلام: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: أنا أول وافد علی العزیز الجبار یوم القیامۀ وکتابه وأهل بیتی ثم أمتی، ثم أسألهم ما فعلتم بکتاب الله وبأهل بیتی»؛ نیز محاسن، برقی، ج 1، ص 183؛ کافی، ج 1، ص 435 (با این اختلاف که از ابی الحسن روایت میکند): «معاویۀ بن وهب، قال: سألت أبا عبد الله، علیهالسلام، عن قول الله تبارک وتعالی: لاٰ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ قٰالَ صَوٰاباً . ً قال: نحن والله المأذون لهم فی ذلک الیوم والقائلون صوابا، قلت: جعلت فداک وما تقولون إذا کلمتم؟ - قال: نمجد ربنا ونصلی علی نبینا ونشفع لشیعتنا فلا یردنا ربنا».
در آیه « یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ »، معنای کلمه «منهم» این است که گروهی از انسانها سعید و گروهی دیگر شقیاند. این تقسیمبندی پروردگار است که در آن انسانها به دودسته سعادتمند و بدبخت تقسیم میشوند؛ یعنی گروهی از انسانها تمام درهای رحمت خدا به رویشان باز و گروهی دیگر همه درهای رحمت به رویشان بسته است. پس، یک مورد از مساوی نبودن در این آیه سوره هود آمده است: «فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ» .
انسانی که همه درهای رحمت خدا به رویش باز است با انسانی که همه درها به رویش بسته است، چگونه مساوی باشند؟ عبارت «وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ» نفی مساوات میکند.
قرآن کریم در ادامه آیه سوره هود می فرماید:
«وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ». (1)
اما نیکبختان [که به توفیق سعادت یافتهاند] تا آسمانها.و زمین پابرجاست، در بهشت جاودانهاند مگر آنچه را مشیّت پروردگارت اقتضا کرده، [بهشت] عطایی قطع ناشدنی و بیپایان است.
آنان که اهل سعادتند تا زمین و آسمان برپاست در بهشت هستند. آسمانها و زمین تا کی عمر میکنند و برپا میمانند؟ پروردگار میفرماید:
«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ * وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ * وَ إِذَا الْجِبٰالُ سُیِّرَتْ * وَ إِذَا الْعِشٰارُ عُطِّلَتْ * وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ * وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ ». (2)
هنگامی که خورشید را به هم درپیچند. و هنگامی که ستارگان تیره و بینور شوند. و هنگامی که کوهها را به حرکت آرند و از جا برکنند. و هنگامی که اموال نفیس و با ارزش رها و بیصاحب شود. و هنگامی که
همه حیوانات وحشی محشور شوند. و هنگامی که دریاها مشتعل و برافروخته گردند.
این آیات نشان میدهند که روزی نظام هستی به هم میریزد و آسمانها به هم پیچیده میشوند و ستارگان خاموش میشوند و اینها همه متعلق به قبل از قیامت است. پس چگونه انسانهای سعید تا آن زمان در بهشت میمانند در حالی که هنوز وارد آن نشدهاند؟ و منظور از آسمانها و زمین موجود در آیه چیست؟
ناچار، مسئله را باید با استفاده از یکی از آیات سوره ابراهیم حل کرد تا معلوم شود مراد از آسمانها و زمین چیست که دائمی است و تغییر و تحوّل هم پیدا نمیکند؟
«یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ». (1)
[در] روزی که زمین به غیر این زمین، و آسمانها [به غیر این آسمانها] تبدیل شوند، و [ همه ] در پیشگاه خدای یگانه قهّار حاضر شوند.
در روز قیامت، زمین کنونی تغییر میکند و غیر از این زمینی میشود که در آن زندگی میکنیم و آسمانها هم دچار تغییر میگردند. یعنی خداوند همه آنها را خراب میکند و به تناسب قیامت بازسازیشان میکند. از آن پس، زمین عمر ابدی پیدا میکند. لذا میفرماید: آسمانها و زمین جدید همه در محضر پروردگار عالم آشکار میشوند و خودنمایی میکنند.
«وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ ».
آیا این آسمان و زمین جدید همواره برپاست؟ پاسخ این است که خداوند در آخر آیه میفرماید:
«إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ».
یعنی لطف پروردگار به سعادتمندان ابدی است. پس آن آسمانها و زمین هم، به اعتبار لطف ابدی پروردگار به انسان، ابدی هستند.
1) (1)) . ابراهیم، 48.
«فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ * خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ». (1)
اما تیرهبختان [که خود سبب تیرهبختی خود بودهاند] در آتشاند. برای آنان در آنجا نالههای حسرتبار و عربده و فریاد است. در آن، تا آسمانها و زمین پابرجاست جاودانهاند، مگر آنچه را که مشیّت پروردگارت اقتضا کرده است. بیتردید، پروردگارت هر چه را اراده کند انجام میدهد.
آنها که اهل بدبختی و شقاوت هستند و همه درهای رحمت به رویشان بسته است در دوزخ ابدیاند. خداوند متعال در سوره هود میفرماید: سعادت سعادتمندان از خودشان نبوده، بلکه اراده خداوند بوده است، ولی شقاوت اشقیا از عمل خودشان بوده است. (2)سوال این است که چگونه انسان سعادتمند میشود؟ و پاسخ آن است که این سعادت حاصل قرآن نازل شده، انبیاء فرستاده شده، امامان تعیین شده از جانب پروردگار، و به مدد توفیق الهی است. بدین ترتیب، خداوند همه اسباب سعادت را برای انسان فراهم کرده است. به عکس، کسانی که شقی شدند به دست خود به شقاوت افتادهاند، زیرا از این فرصتها درست استفاده نکردهاند:
«ذٰلِکَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ». (3)
این [عذاب] به خاطر فسق و فجور و گناهانی است که خود پیش فرستادید، و گرنه خدا به بندگان ستمکار نیست.
روزی، یکی از مادّیون (به تعبیر علمی ماتریالیست) نزد حضرت صادق، علیهالسلام، آمد و گفت: خداوند انسان را برای چه آفریده است؟ امام صادق، علیهالسلام، جواب خیلی لطیفی به او دادند، چون در ذهن او ایرادهایی بود که میخواست از نظر خود امام، علیهالسلام، را در بحث محکوم کند. امام فرمود:
«فإن الله خلق خلقا برحمته لرحمته ». (1)
خداوند انسان را آفرید تا رحمت خود را صرف او کند.
آن مرد دیگر به بحث ادامه نداد، چون میخواست بگوید: خدایی که جهنم را آفریده و در روز قیامت چند میلیارد انسان را در جهنم میریزد تا به قول شما بسوزند و مار و عقرب به آنان بزند و با غل و زنجیر جهنم آنان را ببندند، خدای ستمگری است و ما از ظلم فراری هستیم و او را نمیپذیریم. اما چون انسان باسوادی بود تا امام فرمود:
«فإن الله خلق خلقا برحمته لرحمته »، دیگر به بحث ادامه نداد. امام نیز میخواستند به او بفهمانند در قیامت هر کس مبتلا به عذاب شود، به دست خود خود را مبتلا و گرفتار کرده است. به همین سبب است که قرآن بدی و زشتی انسان را به خودش نسبت میدهد، اما خوبیها را از آن خداوند میداند.
در کشور ما، کلاسهای قرآن و برنامههای حفظ قرآن و جلسات تفسیر زیاد است. در قم، حقایق قرآن را به فارسی و پنجاه زبان دیگر تهیه و منتشر میکنند، اما عدهای با اینکه قرآن و مسجد و ماه رمضان و محرم و صفر و محراب و منبر در کنارشان است، از همه اینها متنفرند. در نتیجه، خود را بدبخت کرده و زمینه شقاوت خود را فراهم ساختهاند.
«وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ ». (2)
و خدا به توفیق خود به سوی بهشت و آمرزش دعوت میکند.
خداوند انسانها را به بهشت دعوت میکند. متن این دعوتنامه نیز در قرآن آمده است: «وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ » ، ولی آنان که ضدّ خدا هستند مردم را با فرهنگ خود به جهنم دعوت میکنند:
«أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ». (3)
به دعوت این گروه نباید گوش داد، اما اغلب انسانها به جای اینکه به آنها گوش نکنند، به حرف خدا گوش نمیدهند. پس، حق است اگر در
1) (1)) . کافی، ج 4، ص 41: «أبو عبد الله، علیهالسلام، لبعض جلسائه: ألا أخبرک بشئ یقرب من الله ویقرب من الجنۀ ویباعد من النار؟ فقال: بلی، فقال: علیک بالسخاء فإن الله خلق خلقا برحمته لرحمته فجعلهم للمعروف أهلا وللخیر موضعا وللناس وجها، یسعی إلیهم لکی یحیوهم کما یحیی المطر الأرض المجدبۀ أولئک هم المؤمنون الآمنون یوم القیامۀ».
2) (2)) . بقره، 221: «وَ لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لاٰ تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ » .
3) (3)) . همان.
قیامت به جهنم بروند. برای همین است که أعمی و بصیر در هویت با هم مساوی نیستند: بصیر سعادتمند و أعمی شقی است.
آیه دیگری نیز در این باره در سوره حدید آمده که نظیر آن با اندک تفاوتی در سوره آلعمران تکرتر شده است:
«وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ ». (1)
و به سوی آمرزشی از پروردگار و بهشتی که پهنایش [به وسعتِ] آسمانها و زمین است بشتابید؛ بهشتی که برای پرهیزکاران آماده شده است.
خدا منتظر است تا بندگان خود را بیامرزد و پاداش توبه و عبادت وخدمت را مغفرت خود قرار داده است. نکته جالب این است که خدا در قرآن طول بهشت را معین نکرده، ولی عرض آن را مشخص فرموده است:
«وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ ».
عرض بهشت به اندازه پهنای آسمانهاست و یقین بدانید پهنای آسمانها را تا أبد کسی نمیتواند محاسبه کند.
امام صادق، علیهالسلام، میفرماید: در گوشه عالمی از عوالم پروردگار که جزو عوالم معنوی نیست (چون عالم معنوی طول و عرض و حجم ندارد)، دوازده هزار قندیل آویزان است و در هر قندیل دوازده هزار مانند آسمانها و زمین وجود دارد. (2)
برای فهم سخن امام، کافی است بدانیم بزرگی آن مقدار از آسمان اول که قابل مشاهده است برابر عدد 162 با 22 صفر در جلوی آن بر حسب کیلومتر است. (3)
هزاران کهکشان در آسمان هست که یکی از آنها کهکشان راه شیری
است. تا به حال، کسی نتوانسته طول این کهکشان را محاسبه کند، ولی درباره عرض آن گفتهاند که اگر کسی بخواهد از این سو به آن سوی این کهکشان با سرعت نور سفر کند (در هر ثانیه سیصد هزار کیلومتر) دو میلیون سال طول خواهد کشید. این کهکشان میلیونها منظومه در خود دارد که یکی از آنها منظومه شمسی است که ما در آن هستیم و مرکب از خورشید و مریخ و زهره و زحل و مشتری و زمین و اورانوس و نپتون و پلوتون است. زمین سالی یک بار به دور خورشید میگردد و پلوتون هر 82 سال یک بار. این حجم عظیم تنها جزئی از یک کهکشان است که در آن هزاران منظومه کشف کردهاند.
بنا بر آنچه گذشت، معلوم میشود هیچ کس نمیتواند پهنای بهشت و آسمانها و زمین را بشناسد. به راستی، خداوند چه قدرتی دارد که همه اینها را بی هیچ ستونی به پا داشته است؟
بهشتی که پهنای آن به اندازه پهنای تمام آسمانها و زمین است جای سعادتمندان است، اما قرآن درباره اهل جهنم میگوید:
«فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ ». (1)
پس جایگاه و پناهگاهش هاویه است.
هاویه یکی از نامهای جهنم است. کلمه «ام» به معنی قبر است، اما نه قبری که بدن را راحت در آن جای دهند، زیرا جهنمیها را با فشار در آن جای میدهند.
فرق دیگر اعمی و بصیر در این است که اهل بهشت:
«فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ ». (2)
هستند. یعنی در زندگی خوش و پسندیدهای به سر میبرند و در حیات جاویداناند. اما قرآن میفرماید: کسی که اهل جهنم است:
«لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ » (1)
در آنجا نه میمیرد و نه زندگی میکند. به درستی معلوم نیست این نوع زندگی (بین زنده بودن و مردن) چیست و چه کیفیتی دارد.
همچنین، در قیامت قیافه بدکاران از همه سیاهتر و از هر حیوانی زشتتر است:
«فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ». (2)
اما آنان که چهرههایشان سیاه شده [به آنان گویند:] آیا پس از ایمانتان کافر شدید؟ پس به کیفر آنکه کفر میورزیدید، این عذاب را بچشید.
به تعبیر قرآن، قیافه اهل ایمان و بصیرت بیضاء (درخشان) است:
«وَ أَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اللّٰهِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ». (3)
و اما آنان که چهرههایشان سپید گشته، همواره در رحمت خدایند و در آن جاودانهاند.
در آیات مربوط به حضرت موسی، علیهالسلام، آمده است:
«وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ ». (4)
دست را به زیر جامه خود ببر.
وقتی حضرت این کار را کرد، نور سفید درخشنده و لذتبخشی از دست او ساطع شد:
«فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ ». (5)
قیافههای اهل بهشت درخشان و لذتبخش و به تعبیر پیامبر، صلیاللهعلیهوآله،
«کالقمر فی لیلۀ البدر» (6)ی عنی مانند ماه شب چهارده است.
در قیامت، همه قیافهها عوض میشوند و بعضی در کمال زیبایی و بعضی دیگر در کمال زشتی است.
برای اهل بهشت، همدم یا به تعبیر قرآن زوجهایی در بهشت آفریده
1) (1)) . أعلی، 13.
2) (2)) . آل عمران، 106: «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ » .
3) (3)) . آل عمران، 107.
4) (4)) . طه، 22: «وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَةً أُخْریٰ » .
5) (5)) . اعراف، 108: « وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ » ؛ نیز طه، 22: «وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَةً أُخْریٰ » ؛ شعراء، 33: «وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ » ؛ نمل، 12: «وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیٰاتٍ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ » ؛ قصص، 32: «اُسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَ اضْمُمْ إِلَیْکَ جَنٰاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذٰانِکَ بُرْهٰانٰانِ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ » .
6) (6)) . امالی، شیخ مفید، ص 75: «عبد الله بن مسعود قال: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: المتحابون فی الله عز وجل عل أعمدۀ من یاقوت احمر فی الجنۀ، یشرفون علی أهل الجنۀ، فإذا اطلع أحدهم ملأ حسنه بیوت أهل الجنۀ، فیقول أهل الجنۀ، اخرجوا ننظر المتحابین فی الله عز وجل، فیخرجون فینظرون إلیهم أحدهم وجهه مثل القمر فی لیلۀ البدر، علی جباههم: هؤلاء المتحابون فی الله عز وجل»؛ نیز العمدۀ، ابن بطریق، ص 371: «جعفر بن محمد، قال: حدثنی محمد بن علی، قال: حدثنی علی بن الحسین، قال: حدثنی الحسین بن علی، قال: حدثنی علی بن أبی طالب، علیهالسلام، عن رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، قال: یا علی أن شیعتنا یخرجون من قبورهم یوم القیامۀ علی ما بهم من العیوب والذنوب، وجوههم کالقمر فی لیلۀ البدر، وقد فرجت عنهم الشدائد وسهلت لهم الموارد...»؛ بحار الأنوار، ج 15، ص33: «قال الصادق، علیهالسلام: کانت الروح فی رأس آدم، علیهالسلام، مائۀ عام، وفی صدره مائۀ عام، وفی ظهره مائۀ عام، وفی فخذیه مائۀ عام، وفی ساقیه وقدمیه مائۀ عام، فلما استوی آدم، علیهالسلام، قائماً أمر الله الملائکۀ بالسجود، وکان ذلک بعد الظهر یوم الجمعۀ، فلم تزل فی سجودها إلی العصر، فسمع آدم، علیهالسلام، من ظهره نشیشاً کنشیش الطیر، وتسبیحاً و تقدیساً، فقال آدم: یا رب وما هذا؟ قال: یا آدم هذا تسبیح محمد العربی سید الأولین و الآخرین، ثم إن الله تبارک وتعالی خلق من ضلعه الأعوج حواء وقد أنامه الله تعالی، فلما انتبه رآها عند رأسه، فقال: من أنت؟ قالت: أنا حواء، خلقنی الله لک، قال: ما أحسن خلقتک! فأوحی الله إلیه: هذه أمتی حواء وأنت عبدی آدم، خلقتکما لدار اسمها جنتی، فسبحانی واحمدانی، یا آدم اخطب حواء منی وادفع مهرها إلی، فقال آدم: وما مهرها یا رب؟ قال: تصلی علی حبیبی محمد، صلیاللهعلیهوآله، عشر مرات، فقال آدم: جزاؤک یا رب علی ذلک الحمد والشکر ما بقیت، فتزوجها علی ذلک، وکان القاضی الحق، و العاقد جبرئیل، والزوجۀ حواء، والشهود الملائکۀ، فواصلها، وکانت الملائکۀ یقفون من وراء آدم، علیهالسلام،، قال آدم، علیهالسلام،: لأی شئ یا رب تقف الملائکۀ من ورائی؟ فقال: لینظروا إلی نور ولدک محمد، صلیاللهعلیهوآله،، قال: یا رب اجعله أمامی حتی تستقبلنی الملائکۀ، فجعله فی جبهته، فکانت الملائکۀ تقف قدامه صفوفا، ثم سأل آدم، علیهالسلام، ربه أن یجعله فی مکان یراه آدم، فجعله فی الإصبع السبابۀ، فکان نور محمد، صلیاللهعلیهوآله، فیها، ونور علی، علیهالسلام، فی الإصبع الوسطی، وفاطمۀ، علیهاالسلام، فی التی تلیها، والحسن، علیهالسلام، فی الخنصر، والحسین، علیهالسلام، فی الابهام، وکانت أنوارهم کغرۀ الشمس فی قبۀ الفلک، أو کالقمر فی لیلۀ البدر، وکان آدم، علیهالسلام، إذا أراد أن یغشی حواء یأمرها أن تتطیب وتتطهر، ویقول لها: یا حواء الله یرزقک هذا النور ویخصک به، فهو ودیعۀ الله ومیثاقه، فلم یزل نور رسول الله، صلیاللهعلیهوآله، فی غرۀ آدم، علیهالسلام، حتی...».
شده است که وصف آنها در سوره الرحمن چنین آمده است:
«لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ ». (1)
و پیش از آنان دست انس و جنی به آنان نرسیده است.
در سوره واقعه نیز آمده است:
«عُرُباً أَتْرٰاباً». (2)
عشقورز به شوهران و هم سن و سال با همسران.
عُرب أتراب، در اصطلاح عرب، دختران جوان زیبایی را گویند که جز به همسر ویژه بهشتی خود تا أبد به کسی عشق نمیورزند؛ یعنی خیال بهشتی از هر نظر راحت است؛ اما همدم اهل دوزخ:
«عَلَیْهٰا مَلاٰئِکَةٌ غِلاٰظٌ شِدٰادٌ». (3)
فرشتگانی هستند که در اوج عصبانیت و سختگیریاند و اهل دوزخ را به انواع شکنجهها زجر میدهند. خدای تعالی میفرماید:
«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ ». (4)
کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، برای آنان زندگی خوش و با سعادت و بازگشتی نیک است.
پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، میفرمایند: وقتی پروردگار بهشت را آفرید، نگاهی به آن کرد و فرمود:
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ » ؛ بیتردید، مؤمنان رستگار شدند. بعد فرمود: خوشا به حال کسانی که در تو قرار میگیرند! (5)
با این وصف، ما باید خوشحال باشیم از اینکه در ارتباط با پروردگار و ائمه و انبیای او هستیم.
در میان اصحاب حضرت موسی بن جعفر، علیهالسلام، مرد دانشمند و آگاهی بود که در ایام نوجوانی محضر مبارک حضرت صادق، علیهالسلام، را نیز درک کرده بود و در 35 سالگی از دنیا رفت. امام
1) (1)) . الرحمن، 74؛ نیز با جملهای بیشتر در همان سوره، 56: «فِیهِنَّ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ » .
2) (2)) . واقعه، 37.
3) (3)) . تحریم، 6: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نٰاراً وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ عَلَیْهٰا مَلاٰئِکَةٌ غِلاٰظٌ شِدٰادٌ لاٰ یَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ » .
4) (4)) . رعد، 29.
5) (5)) . المعجم الأوسط، طبرانی، ج 4، ص 99: «أبی سعید الخدری عن النبی، صلیاللهعلیهوآله، قال: إن الله خلق جنۀ عدن وبناها بیده لبنۀ من ذهب ولبنۀ من فضه وجعل ملاطها المسک وترابها الزعفران وحصباءها اللؤلؤ ثم قال لها تکلمی فقالت قد أفلح المؤمنون فقالت الملائکۀ طوبی لک منزل الملوک»؛ نیز تفسیر قمی، ج2، ص88: «الصادق، علیهالسلام، قال: لما خلق الله الجنۀ قال لها: تکلمی فقالت: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ »؛ جامع البیان، إبن جریر طبری، ج 18، ص 3؛ الدر المنثور، سیوطی، ج 5، ص 2: «عن أبی العالیۀ، قال: لما خلق الله الجنۀ قال: قد أفلح المؤمنون فأنزل الله به قرآنا».
صادق، علیهالسلام، برای او احترام ویژهای قائل بود، تا حدّی که نوشتهاند احترام حضرت به او در زمانی که هنوز مو در صورتش نروئیده بود، سبب پرسش دیگران قرار گرفت؛ زیرا آن حضرت مانند ریش سفیدان شیعه به او احترام میگذاشت.
ائمه ما برای شیعه احترام فراوانی قائل بودند. در روایتی از کتاب کمنظیر کامل الزیارات، در باب ارزش دادن به شیعه، از حضرت صادق، علیهالسلام، میخوانیم:
«نفس المهموم لنا المغتم لظلمنا تسبیح». (1)
کسی که در مصائب ما اندوهناک باشد یا در رنج شیعه ما غصهدار شود، تسبیح کرده است.
ریشسفیدها میدیدند که حضرت صادق، علیهالسلام، و بعد از ایشان امام موسی بن جعفر، علیهالسلام، به این جوان احترام ویژهای میگذارند. لذا گفتند: ما هم مؤمن و شیعه هستیم و امام ما را نیز قبول دارند. پس چگونه به ما این همه احترام نمیگذارند؟
البته، کار امام کار خدایی است و جای پرسش ندارد. با این حال، امام جواب دادند: این احترام به سبب علم اوست، زیرا از همه شما داناتر است. (2)این است که در روایات آمده گناه غیبت عالم دو برابر دیگران است؛ (3)مانند گناه زنان پیامبر که دو برابر دیگران است. (4)
به هر حال، این بزرگوار روایتی دارد که طلای ناب است و از آن روایاتی است که درباره آن گفتهاند:
«أن یُکتب هذا القول بالذهب». (5)
سزاوار است این سخن با طلا نوشته شود.
امام موسی بن جعفر، علیهالسلام، ویژگیهای شیعه را چنین برشمردهاند:
قیامت جای زائران پیامبر و حضرت زهرا و امام مجتبی و امام زین
1) (1)) . امالی، شیخ مفید، ص 338؛ نیز با اختلاف اندک در کافی، ج 2، ص 226: «أبان بن تغلب، عن أبی عبد الله جعفر بن محمد، علیهماالسلام، قال: نفس المهموم لظلمنا تسبیح، وهمه لنا عبادۀ، وکتمان سرنا جهاد فی سبیل الله. ثم قال أبو عبد الله، علیهالسلام: یجب أن یکتب هذا الحدیث بالذهب».
2) (2)) . احتمالاً این شخص هشام بن حکم هست که در میان اصحاب جایگاه ویژهای داشته: چهارده نور پاک (فارسی)، دکتر عقیقی بخشایشی، ج 9، ص 1220: «هشام بن حکم یکی دیگر از شاگردان با فضیلت و سخنگوی توانا از تربیت یافتگان امام ششم و هفتم، علیهالسلام، می باشد که عمر خود را در راه مبارزه و دفاع از اهل بیت طهارت و عصمت صرف نمود و دشمنان و مخالفین را با سلاح علم و منطق و حربه فضیلت و دانش، منکوب و محکوم نمود. او در مناظرات متعددی شرکت جست و پیروزی نهائی را در همه جا به دست آورد. سکونت او در بغداد در محله کرخ بوده است و به شغل تجارت میپرداخت. نخست متمایل به فرقه جهمیه بود که متمایل به جبر و سلب قدرت از انسان بود. در اثر تماس با امام ششم و کسب فیض از محضر او توانست خود را از اوهام و سفسطهها نجات داده و به حقیقت و واقعیت گرایش و تمایل پیدا نماید و مس وجود خود را تبدیل به طلا نماید و دوره تکمیلی خود را در مکتب امام طی نماید و از فارغ التحصیلان مبرز آن مکتب درآید و افراد فراوانی را به شاهراه هدایت و سعادت سوق دهد و اندوختههای علمی خود را به صورت بیان و بنان، در اختیار دیگران قرار دهد، امام صادق، علیهالسلام، در حق او فرمود: تو در مدافعات خود نسبت به اهل بیت مؤید و منصور از جانب پروردگار عالم هستی. و این فضیلت در حق او کافی است».
3) (3)) . کافی، ج 1، ص 47: «حفص بن غیاث، عن أبی عبد الله، علیهالسلام، قال: قال: یا حفص یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد»؛ نیز کنز العمال، متقی هندی، ج 10، ص 152: «خیار أمتی علماؤها، وخیر علماءها رحماؤها ألا وإن الله تعالی لیغفر للعالم أربعین ذنبا قبل أن یغفر للجاهل ذنبا واحدا».
4) (4)) . احزاب، 3031: «یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضٰاعَفْ لَهَا الْعَذٰابُ ضِعْفَیْنِ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً * وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنٰا لَهٰا رِزْقاً کَرِیماً» .
5) (5)) . امالی، شیخ مفید، ص 338؛ نیز با اختلاف اندک در کافی، ج 2، ص 226: «أبان بن تغلب، عن أبی عبد الله جعفر بن محمد، علیهماالسلام، قال: نفس المهموم لظلمنا تسبیح، وهمه لنا عبادۀ، وکتمان سرنا جهاد فی سبیل الله. ثم قال أبو عبد الله، علیهالسلام،: یجب أن یکتب هذا الحدیث بالذهب».
العابدین و امام باقر و امام صادق، علیهمالسلام، و زائران من است؛ اما جای زائران پسرم رضا، علیهالسلام، با زائران دیگر فرق دارد و جایگاه زائران او بالاتر از زائران ماست. (1)
امام صادق، علیهالسلام، در مجلسی نشسته بودند که یکی از شیعیان وارد شد، ولی حضرت او را تحویل نگرفتند و برخورد سردی با او کردند. او که انتظار چنین برخوردی را نداشت، عرض کرد: یابن رسول اللّه، عمل ناپسندی از من سر زده که موجب ناراحتی شما شده است؟ فرمودند: بله! گفت: چه کار کردهام؟ حضرت فرمودند: امسال، در مسیر حج، در اثر گرمای هوا، مرکب یکی از شیعیان ما خسته شد و نتوانست صاحب خود را حمل کند. لاجرم، او پیاده شد و مقدار زیادی در گرما راه رفت. تو حتی به این شیعه تعارف نکردی که سوار مرکبت شود! آیا تو شیعه هستی که من با تو گرم رفتار کنم؟ (2)
دقت شود! او فقط یک پیاده را سوار نکرده بود، نه اینکه ده میلیون مال از شیعهای خورده یا همسر شیعه خود را درخانه زجر داده باشد تا مجبور شود مَهریه خود راببخشد و طلاق بگیرد یا با پدر و مادرش بدرفتاری کرده باشد... . حضرت برای چنین خطایی به او عتاب میکنند که تو شیعه هستی؟!
هُشام بن حکم میگوید: موسی بن جعفر، علیهالسلام، به من فرمودند:
«یا هشام ان لقمان قال لابنه».
ای هشام، لقمان به پسرش فرمود:
«یا بُنی ان الدنیا بحر عمیق قد غرق فیها عالم کثیر».
پسرم، این دنیا دریای عمیقی است که امتهای زیادی در آن غرق شدهاند.
1) (1)) . کافی، ج 4، ص 585؛ نیز با اختلاف اندک در دو سند: امالی، شیخ صدوق، ص 182؛ و کامل الزیارات، جعفر بن محمد بن قولویه، ص 511: «عن أبی الحسن موسی بن جعفر، علیهماالسلام، قال: من زار قبر ولدی کان له عند الله کسبعین حجۀ مبرورۀ، قال: قلت: سبعین حجۀ، قال: نعم وسبعمائۀ حجۀ، قلت: وسبعمائۀ حجۀ، قال: نعم وسبعین الف حجۀ، قلت: وسبعین الف حجۀ، قال: رب حجۀ لا تقبل، من زاره وبات عنده لیلۀ کان کمن زار الله فی عرشه. قلت: کمن زار الله فی عرشه، قال: نعم، إذا کان یوم القیامۀ کان علی عرش الله أربعۀ من الأولین وأربعۀ من الآخرین، اما الأربعۀ الذین هم من الأولین فنوح وإبراهیم وموسی وعیسی، علیهمالسلام، واما الأربعۀ الذین من الآخرین فمحمد وعلی والحسن والحسین، علیهمالسلام، ثم یمد المضمار فیقعد معنا: من زار قبور الأئمۀ، علیهمالسلام، الا ان أعلاهم درجۀ وأقربهم حبوۀ من زار قبر ولدی علی، علیهالسلام».
2) (2)) . رک: بحارالانوار، باب کمک و محبت به مومن. (مولف)
قوم نوح و عاد و ثمود و لوط و اصحاب رسّ و اقوام دیگر مثل خاندان پهلوی و مغول و تیمور و ... در این دریا غرق شدند. تنها کسی در این دریا غرق نمیشود که دستش به خدا بند باشد و خدا او را به تعبیر علی، علیهالسلام، در دعای کمیل با رحمت خود نگه دارد:
«واحفظنی برحمتک».
تنها اوست که غرق نمیشود، هر چند در این دریا گرفتار امواج خطرناک شود. زیرا متمسک به خدا و قرآن و امامان غرق شدنی نیست.
«فلتکن سفینتک فیها تقوی اللَّه وحشوها الایمان».
اگر میخواهی در این دنیا غرق نشوی، کشتی خودت را تقوا و بار آن را ایمان قرار بده.
تقوا خودداری کردن از گناه است. در قرآن، از گناه به «اوزار» تعبیر شده است که جمع «وزر» به معنی بار سنگین است. اگر در دریا بار کسی سنگین باشد، فرو میرود، اما اگر سبکبار وارد دریا شود یا شنا کند و یا با کشتی برگردد، غرق نمیشود. در قیامت، پل صراط طاقت بار گناه را ندارد. لذا پُل میشکند و کسی که بر آن ایستاده در جهنم فرو میرود.
«وشراعها التوکل».
بادبان این کشتی را که برای اینکه در این دریا سرگردان نشوی، توکل و اعتماد به خدا قرار بده. قرآن می فرماید:
«وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ». (1)
پس باید توکلکنندگان فقط بر خدا توکل کنند.
«و قیمها العقل ».
عقل را کشتیبان قرار بده.
«و سکانها الصبر». (2)
لنگر این کشتی را استقامت در برابر مشکلات و پیشامدها قرار بده.
یعنی اگر اهل تقوا و توکل و صبر و عقل و ایمان باشی، از این دریا به
1) (1)) . آل عمران، 12 و 16؛ مائده، 11؛ توبه، 51؛ ابراهیم، 11؛ مجادله، 10؛ و تغابن، 13.
2) (2)) . کافی، ج 1، ص 16: «یا هشام إن لقمان قال لابنه: تواضع للحق تکن أعقل الناس، وإن الکیس لدی الحق یسیر، یا بنی إن الدنیا بحر عمیق، قد غرق فیها عالم کثیر فلتکن سفینتک فیها تقوی الله، وحشوها الإیمان وشراعها التوکل، وقیمها العقل ودلیلها العلم، وسکانها الصبر».
آسانی عبور میکنی و در آن سو به آغوش رحمت خدا میرسی، ولی اگر اینها را نداشته باشی، غرق شدنت قطعی و مسلّم است.
قرآن کریم بحث بسیار مهم و ریشهداری را درباره بصیر وأعمی مطرح فرموده است. برای أهل حقیقت نیز ثابت و یقینی است که آنچه در ظاهر انسان میگذرد، در باطن او هم میگذرد. امیرالمؤمنین، علیهالسلام، میفرماید:
همان طور که جسم انسان بیمار میشود، باطن انسان هم بیمار میشود. (1)
یعنی همان طور که انسان از چشم ظاهر برخوردار است، از چشم باطن هم برخوردار است. پس، همان طور که ممکن است یک نفر کور باشد و اشیا را در ظاهر نبیند، ممکن است باطن یک نفر هم کور باشد و حقایق را نبیند. مایههای دید باطن به همه انسانها داده شده و علاج کوری باطن امکانپذیر است که شاهد آن توبه واقعی تائبان عالم است. آری، افرادی که جدای از حق میزیستند و به حق فکر نمیکردند و گوش آنها به تعبیر قرآن، دچار بیماری «وقر» و سنگین بود، با توبه به راه حق برگشتند و بیماریهای باطنیشان درمان پذیرفت. (2)
سیزده سال تمام، پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، حکیمانهترین و زیباترین حرفها را زدند، ولی بعضی گویی کر بودند و آنگونه که باید صدای ایشان را نمیشنیدند.
حرّ بن یزید ریاحی کسی است که با فکر کردن به حق برگشت، چرا که گویندهای در لشکر عمر سعد نبود که حق را بگوید. خود او هم در سپاه امام نبود تا صدای حق را بشنود. پس، او تنها با کمک عقل توانست به
1) (1)) . نهج البلاغه، حکمت 388:«ألا وإن من البلاء الفاقۀ. وأشد من الفاقۀ مرض البدن. وأشد من مرض البدن مرض القلب. ألا وإن من النعم سعۀ المال، وأفضل من سعۀ المال صحۀ البدن، وأفضل من صحۀ البدن تقوی القلب».
2) (2)) . انعام، 25: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُکَ یُجٰادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ » ؛ نیز اسراء، 46: «وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِذٰا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً» ؛ کهف، 57: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِیَ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدیٰ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» ؛ لقمان، 7: «وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ».
سعادت برسد. (1)عقل به انسان توجه لازم را میدهد تا انسان از حال غفلت درآید و با اندیشه به این نقطه برسد که کارش باطل است. مگر بیداری بیش از این هم معنایی دارد؟
حر نیز با استفاده از فکر خود باطل را رها کرد و به حق گروید و با این کار، آبرویی عرشی و ملکوتی کسب کرد. این انسان کوردل که با نهیب اندیشه بیدار شد، بعد که خدمت امام حسین، علیهالسلام، رسید مورد احترام قرار گرفت و بنا شد با اذن آن حضرت به میدان برود و از حق دفاع کند.
حر عرض کرد: یابن رسول اللّه، پیش از کشته شدن مطلبی از شما بپرسم؟ فرمودند: چه شده؟ گفت: درکوفه وقتی دستور دادند جلوی شما را بگیرم و دستور آنان را پذیرفتم، آماده سفر شدم. ناگاه، صدایی شنیدم که گفت: ای حُر، تو را به بهشت بشارت میدهم! این صدا چه صدایی بود؟ امام فرمودند: صدای حق را شنیدهای. آن صدا تو را به بهشت بشارت داد و حال که به میدان میروی به آن بشارت میرسی.
البته، کسی مانند حر این قدر لیاقت دارد که آن صدا را میشنود، بقیه انسانها هم این صدا را در قرآن کریم میبینند. (2)خداوند در قرآن به تائبان واقعی وعده بهشت داده و درباره وعده خود فرموده است:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ». (3)
مسلماً، خدا خلف وعده نمیکند.
این دلیل بر این حقیقت است که اگر کسی، با جدایی از حق، به کور شدن دیدِ ملکوتی خود کمک کند، امکان درمان این کوری وجود دارد که مجموعه آن را در قرآن توبه نام کردهاند. (4)البته، توبه این نیست که بخواهیم پرونده آلوده گذشتهمان را با گفتن أستغفر اللّه پاک کنیم، بلکه توبه فرآیند بسیار زیبایی دارد.
1) (1)) . إرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 99: «فقال له المهاجر: إن أمرک لمریب، والله ما رأیت منک فی موقف قط مثل هذا، ولو قیل لی: من أشجع أهل الکوفۀ ما عدوتک، فما هذا الذی أری منک؟! فقال له الحر: إنی والله أخیر نفسی بین الجنۀ والنار، فوالله لا أختار علی الجنۀ شیئا ولو قطعت وحرقت».
2) (2)) . توبه، 111: «إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » .
3) (3)) . آل، عمران 9؛ رعد، 31.
4) (4)) . نساء، 17: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً» .
یکی از کارهای جالبی که علمای شیعه کردهاند و در میان اهل سنّت ندیدهام این است که برای موضوع توبه کتاب مستقل نوشتهاند که از جمله آنها کتاب توبه مرحوم ملا محسن فیض کاشانی است. اگر کسی به این کتاب دل بدهد، متوجه میشود که توبه چه پیکره باعظمتی دارد.
نقل است که روزی، شخصی به امام صادق، علیهالسلام، عرض کرد: میخواهم توبه کنم! فرمود: بگذار اول من توبه را معنا کنم. بعد فرمودند: توبه یعنی بیدین مسلمان واقعی شود. (1)
اگر فرد بیدینی بخواهد به اسلام بگرود، چه تحوّلاتی باید در زندگیاش صورت دهد تا او را مسلمان بگویند؟ ابتدا، باید از همسر خود که نمیخواهد مسلمان شود دست بردارد؛ از بچه و شریک دست بردارد؛ شراب و گوشت خوک را باید ترک کند؛ نماز بخواند و به مکه برود و خمس و زکات بدهد. این شرط توبه است.
روزی، امیرالمؤمنین، علیهالسلام، جوان گناهکاری را دید که «أستغفر الله» میگوید. ایشان ناراحت شد و فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! فکر کردهای توبه این است؟ (2)
توبه حقیقی این است که انسان لباس زندگی سابقش را دور بریزد و لباس تازه به تن کند و در این مسیر باید مرارتهای زیادی را به تن بخرد. این نشان میدهد که کورباطنی درمانپذیر است. لذا اگر کورباطن بگوید توبه من فایده ندارد، قرآن آن را کفر میداند. خداوند راضی نیست حتی یک نفر هم در لجنزار اندیشه باطل خود دست و پا بزند:
«وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ». (3)
و خداوند کفر را برای بندگانش نمیپسندد.
وقتی خداوند راضی نیست کسی در کفر خود باقی بماند، معنیاش این
1) (1)) . مشابه روایت: کنز العمال، متقی هندی، ج 4، ص 232: «التوبۀ من الذنب أن لا تعود إلیه أبدا». اصل روایت نیز به فرموده مولف محترم در باب توبه کتاب بحار هست.
2) (2)) نهج البلاغه، حکمت 417: «(لقائل قال بحضرته أستغفر الله): ثکلتک أمک أتدری ما الاستغفار؟ الاستغفار درجۀ العلیین. وهو اسم واقع علی ستۀ معان: أولها الندم علی ما مضی. والثانی العزم علی ترک العود إلیه أبدا. والثالث أن تؤدی إلی المخلوقین حقوقهم حتی تلقی الله أملس لیس علیک تبعۀ. والرابع أن تعمد إلی کل فریضۀ علیک ضیعتها فتؤدی حقها. والخامس أن تعمد إلی اللحم الذی نبت علی السحت فتذیبه بالأحزان حتی تلصق الجلد بالعظم وینشأ بینهما لحم جدید. والسادس أن تذیق الجسم ألم الطاعۀ کما أذقته حلاوۀ المعصیۀ فعند ذلک تقول أستغفر الله».
3) (3)) . زمر، 7: «إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ».
است که نجات از کفر و کورباطنی ممکن است. زیرا اگر چنین کاری ممکن نبود، خداوند میفرمود: کسانی که گناهکارند باید به جهنم بروند، در حالی که میفرماید همه گناهکاران میتوانند توبه کنند و خود را اهل نجات قرار دهند. این مطلب از دقایق و اشارات ظریف قرآن کریم است.
پیامبر اسلام، صلیاللهعلیهوآله، میفرماید: همان طورکه در سر دو چشم قراردادهاند، در قلب هم دو چشم برای یافتن حقایق گذاشتهاند. (1)ما چشم قلب خویش را با نیتها و کارها و کسب مالهای نامشروع و حرام کور میکنیم و اگر با این کوری از دنیا برویم، در قیامت هم با همین کوری محشور میشویم:
«وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً». (2)
و کسی که در این دنیا کوردل باشد، در آخرت هم کوردل و گمراه است.
این نتیجه کورباطنی است که علت آن تماس نداشتن با خدا و پیامبر و ائمه، علیهمالسلام، است. اگر چشمهای انسان سالمی را ببندند و پنجاه روز بعد باز کنند، در ابتدا یا کور است یا کم میبیند. به همین قیاس، وقتی دو چشم دل بسته باشد، خود به خود ضعیف میشود تا به کوری برسد و اگر این بیماری در موقع مقتضی درمان نشود، صاحب آن با همین کوری از دنیا میرود:
«وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ ».
انسانی که باطنش کور باشد، بهشت و رحمت خدا و جوار اولیای خدا را نمیبیند. در نتیجه، در قیامت از مشاهده بهشت و نعمتهای الهی و اولیای خدا محروم میشود. حال، معلوم میشود که کوری باطن در قیامت چه بلایی به سر انسان میآورد:
«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ *
1) (1)) این تعبیر از رسول خدا و ائمه اطهار به شکلهای مختلف وارد شده است. از جمله: رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: ما من عبد إلا وفی وجهه عینان یبصر بهما أمر الدنیا، وعینان فی قلبه یبصر بهما أمر الآخرۀ، فإذا أراد بعبد خیرا فتح عینیه اللتین فی قلبه، فأبصر بهما ما وعده بالغیب، فآمن بالغیب علی الغیب. (کنز العمال، ح 3043) إمام زینالعابدین، علیهالسلام: ألا إن للعبد أربع أعین: عینان یبصر بهما أمر دینه ودنیاه، وعینان یبصر بهما أمر آخرته، فإذا أراد الله بعبد خیرا فتح له العینین اللتین فی قلبه، فأبصر بهما الغیب فی أمر آخرته، وإذا أراد به غیر ذلک ترک القلب بما فیه. (خصال، باب اربع، ص 240). نیز: حج، 46: «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ یَسْمَعُونَ بِهٰا فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ» ؛ نیز من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 1، ص 379: «أبو جعفر، علیهالسلام: «إنما الأعمی أعمی القلب فإنها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور».
2) (2)) . اسراء: 72.
قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً». (1)
و هر کس از هدایت من [که سبب یاد نمودن از من در همه امور است] روی گرداند، برای او زندگی تنگ [و سختی] خواهد بود، و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم. او میگوید: پروردگارا، برای چه مرا نابینا محشور کردی در حالی که [در دنیا] بینا بودم؟
کورباطنان در صحرای محشر به خداوند عرضه میدارند که ما وقتی از مادر متولد شدیم بینا بودیم، پس چرا در اینجا نابینا هستیم؟ و خداوند پاسخ میدهد:
«قٰالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیٰاتُنٰا فَنَسِیتَهٰا وَ کَذٰلِکَ الْیَوْمَ تُنْسیٰ ». (2)
[خدا] میگوید: همانگونه که آیات ما برای تو آمد و آنها را فراموش کردی، امروز فراموش میشوی.
این همه پیامبر و کتاب آسمانی و امام فرستاده شدند تا شما به راه راست هدایت شوید، اما همه را پشت سر انداختید و آنها را فراموش کردید. برای همین، امروز نیز شما به فراموشی سپرده میشوید. این نص صریح قرآن است.
قیامت روزی است که علی، علیهالسلام، از مهابت آن خواب نداشت (3)و انبیای الهی از آن واهمه داشتند. در احکام اسلامی آمده است که اگر کسی مرد و پول فراوانی از او به جا ماند و وصیتی هم نداشت و شخصی با ارائه مدرک به وارث او گفت که بند کفن او متعلق به من است و آن را میخواهم و وارث هم نتوانست رضایت او را جلب کند، باید قبر را بشکافند و آن را باز کنند و به صاحبش باز گردانند. حال، قیاس کنید که در قیامت اوضاع آدمی بر چه صورتی است. روزی که به فرموده قرآن:
«فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ الشّٰافِعِینَ ». (4)
پس آنان را شفاعت شفیعان سودی نمیدهد.
1) (1)) . طه، 124125.
2) (2)) . طه، 126.
3) (3)) . نهج البلاغه، حکمت 77 (ومن خبر ضرار بن ضمرۀ الضبابی عند دخوله علی معاویۀ ومسألته له عن أمیر المؤمنین، قال: فأشهد لقد رأیته فی بعض مواقفه وقد أرخی اللیل سدوله، وهو قائم فی محرابه قابض علی لحیته، یتململ تململ السلیم، ویبکی بکاء الحزین ویقول): یا دنیا یا دنیا إلیک عنی، أبی تعرضت، أم إلی تشوقت؟ لا حان حینک هیهات غری غیری. لا حاجۀ لی فیک. قد طلقتک ثلاثا لا رجعۀ فیها. فعیشک قصیر، وخطرک یسیر، وأملک حقیر. آه من قلۀ الزاد، وطول الطریق، وبعد السفر، وعظیم المورد».
4) (4)) . مدثر، 48.
و هیچ سنگین باری، بار [گناه] دیگری را برنمیدارد.
در قیامت، هیچ کس بار دیگری را ولو به اندازه پر کاهی- بر دوش نمیگیرد و از اعمال نیک خود به دیگری نمیبخشد. از این رو، در روایتی آمده است که وقتی موسی بن عمران، علیهالسلام، وارد صحرای قیامت میشود، دغدغه دارد از اینکه نکند مادرش از او ثواب یک روز عمل صالحش را بخواهد. (2)زیرا اهل محشر بسیار به خود مشغول هستند. در قرآن در وصف آن روز و حالات آدمیان نسبت به هم چنین آمده است:
«فَإِذٰا جٰاءَتِ الصَّاخَّةُ * یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ * وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ * لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ * وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ * ضٰاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ * وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهٰا غَبَرَةٌ * تَرْهَقُهٰا قَتَرَةٌ * أُولٰئِکَ هُمُ الْکَفَرَةُ الْفَجَرَةُ ». (3)
پس زمانی که آن بانگ هولناک و مهیب در رسد، روزی که آدمی فرار میکند از برادرش و از مادر و پدرش و از همسر و فرزندانش، در آن روز هرکسی از آنان را کاری است که او را به خود مشغول میکند [تا جایی که نمیگذارد به چیز دیگری بپردازد]. در آن روز، چهرههایی درخشان و نورانی است؛ خندان و خوشحال. و در آن روز چهرههایی است که بر آنان غبار نشسته و سیاهی آنان را فرا گرفته است؛ آنان همان کافران بدکارند.
یکی دیگر از تفاوتهای انسانهای بصیر و اعمی در قیامت در آیه بالا آمده است. گروه اول چهرههایی نورانی دارند و گروه دوم چهرههایی سیاه و غبارآلوده. خداوند در تبیین تفاوت این دو گروه میفرماید:
«وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ * وَ لاَ الظُّلُمٰاتُ وَ لاَ النُّورُ * وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ * وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَحْیٰاءُ وَ لاَ الْأَمْوٰاتُ إِنَّ اللّٰهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشٰاءُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ». (4)
نابینا و بینا [کافر و مؤمن] یکسان نیستند، و نه تاریکیها و نه روشنایی، و
1) (1)) . أنعام، 164؛ اسراء، 15؛ فاطر، 18؛ و زمر، 7.
2) (2)) . التبیان، شیخ طوسی، ج 10، ص 277: «قوله ( فَإِذٰا جٰاءَتِ الصَّاخَّةُ ) قال ابن عباس: هی القیامۀ. وقیل: هی النفخۀ الثانیۀ التی یحیا عندها الناس. وقال الحسن: الصاخۀ هی التی یصیخ لها الخلق وهی النفخۀ الثانیۀ. والصاخۀ هی الصاکۀ بشدۀ صوتها الاذان فتصمها، صخ یصخ صیخا فهو صاخ. وقد قلبها المضاعف باکراهه التضعیف فقال: أصاخ یصیخ اصاخۀ قال الشاعر: یصیخ للنبأۀ أسماعه * إصاخۀ الناشد للمنشد. ومثله تظنیت، والاصل تظننت. ثم بین شدۀ أهوال ذلک الیوم فقال: (یوم یفر المرء من أخیه و) من (أمه وابیه و) من (صاحبته) التی هی زوجته فی الدنیا (وبنیه) یعنی أولاده الذکور نفر من هؤلاء حذرا من مظلمۀ تکون علیه. وقیل: لئلا یری ما ینزل به من الهوان والذل والعقاب. وقیل: نفر منه ضجرا به لعظم ما هو فیه. وقیل: لانه لا یمکنه ان ینفعه بشئ ولا ینتفع منه بشئ وقوله (لکل امرئ منهم یومئذ شأن یغنیه) فالمراد به الذکر من الناس وتأنیثه امرأۀ، فالمعنی إن کل انسان مکلف مشغول بنفسه لا یلتفت إلی غیره، من صعوبۀ الامر وشدۀ أهواله. والشأن: الامر العظیم، یقال: لفلان شأن من الشأن أی له أمر عظیم، وأصله الواحد من شؤن الرأس وهو موضع الوصل من متقابلاته التی بها قوام أمره. ومعنی (یغنیه) أی یکفیه من زیادۀ علیه أی لیس فیه فضل لغیره لما هو فیه من الامر الذی قد اکتنفه وملا صدره، فصار کالغنی عن الشئ فی أمر نفسه لا تنازع إلیه. ثم قسم تعالی احوال العصاۀ والمؤمنین، فقال (وجوه یومئذ مسفرۀ) أی مکشوفۀ مضیئۀ، فالاسفار الکشف عن ضیاء من قولهم: أسفر الصبح إذا أضاء، وسفرت المرأۀ إذا کشفت عن وجهها ومنه السفر، لانه یکشف عن أمور تظهر به، قال توبۀ الحمیری: وکنت إذا فاجأت لیلی تبرقعت * فقد رابنی منها الغداۀ سفورها أی کشفها قناعها. وقوله (ضاحکۀ مستبشرۀ) أی من فرحها بما اعددنا لها من الثواب تکون ضاحکۀ مسرورۀ. والضحک الاستبشار وإن إضیف إلی الوجه، فالمراد به أصحاب الوجوه، فأما الاسفار والاشراف فیجوز ان یکون للوجوه خاصۀ بما جعل الله فیها من النور لتفرق الملائکۀ بین المؤمنین والکفار. ثم قال (ووجوه یومئذ علیها غبرۀ ترهقها قترۀ) أی یکون علی تلک الوجوه غبار وجمعه غبرۀ (ترهقها) أی تغشاها (قترۀ) وهی ظلمۀ الدخان، ومنه قترۀ الصائد موضعه الذی یدخن فیه للتدفی به. ثم اخبر أن من کان علی وجهه الغبرۀ التی تغشاها القترۀ (هم الکفرۀ) جمع کافر (الفجرۀ) جمع فاجر، کما أن کاتبا یجمع کتبۀ، وساحرا یجمع سحرۀ. ولیس فی ذلک ما یدل علی مذهب الخوارج من ان من لیس بمؤمن لابد أن یکون کافرا من حیث أن الله قسم الوجوه هذین القسمین. وذلک انه تعالی ذکر قسمین من الوجوه متقابلین، وجوه المؤمنین ووجوه الکفار، ولم یذکر وجوه الفساق من أهل الملۀ. ویجوز ان یکون ثم صفۀ اخری بخلاف ما لهذین، بان یکون علیها غبرۀ لا یغشاها قترۀ أو یکون علیها صفرۀ، ولو دل ذلک علی ما قالوه لوجب أن یدل قوله (یوم تبیض وجوه وتسود وجوه) علی أن کل من لا یبیض وجهه من المؤمنین یجب ان یکون مرتدا، لانه تعالی قال لهم (أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ ) والخوارج لا تقول ذلک، لان من المعلوم ان - ههنا - کفارا فی الاصل لیسوا مرتدین عن الایمان». - تفسیر مجمع البیان، شیخ طبرسی، ج 10، ص 271: (یوم یفر المرء من أخیه وأمه وأبیه وصاحبته) أی وزوجته (وبنیه) أی وأولاده الذکور، أی لا یلتفت إلی واحد من هؤلاء لعظم ما هو فیه وشغله بنفسه، وإن کان فی الدنیا یعتنی بشأنهم. وقیل: یفر منهم حذرا من مطالبتهم إیاه بما بینه وبینهم من التبعات والمظالم. وقیل: لعلمه بأنهم لا ینفعونه، ولا یغنون عنه شیئا. ویجوز أن یکون مؤمنا وأقرباؤه من أهل النار فیعادیهم ولا یلتفت إلیهم أو یفر منهم لئلا یری ما نزل بهم من الهوان. - التفسیر الأصفی، فیض کاشانی، ج 2، ص 1408: (یوم یفر المرء من أخیه وأمه وأبیه وصاحبته وبنیه)، وذلک لاشتغاله بشأنه وعلمه بأنهم لا ینفعونه أو للحذر من مطالبتهم بما قصر فی حقهم وتأخیر الأحب فالأحب للمبالغۀ کأنه قیل: یفر من أخیه بل من أمه وأبیه بل من صاحبته وبنیه. وفی روایۀ: (سئل من هم؟ قال: قابیل یفر من هابیل، وموسی من أمه، وإبراهیم من الأب المربی لا الوالد، ولوط من صاحبته، ونوح من ابنه کنعان). قیل: إنما یفر موسی من أمه خشیۀ أن یکون قصر فیما وجب علیه من حقها. متن روایت اخیر را در کتاب خصال شیخ صدوق، ج 1، ص 318 ببینید.
3) (3)) . عبس، 33-42.
4) (4)) . فاطر، 19-22.
نه سایه و نه باد گرم سوزان، و زندگان و مردگان هم یکسان نیستند. بیتردید، خدا [دعوت حق را] به هر کس بخواهد میشنواند و تو نمیتوانی [دعوت حق را] به کسانی که در قبرهایند بشنوانی.
انسان تنها در پناه قرآن مجید و انبیای خدا و ائمه طاهرین اهل بصیرت شده و بینایی قلبی برای او حاصل خواهد شد و این بینایی است که برای او و دنیا و آخرتش فوق العاده سودمند است. یکی از واقعیتهایی که قرآن مجید پس از معرفی خود به آن میپردازد این است که:
«قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ ». (1)
بیتردید، برای شما از سوی پروردگارتان دلایلی روشن آمده است.
این آیه نشان میدهد که بینایی برای مردم بدون قرآن و وحی و نبوت و امامت حاصل نخواهد شد و بدون آن توان درک حقایق را نخواهند یافت. به همین دلیل است که میفرماید:
«قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ ».
یعنی آیات قرآن مایههای بیداری برای مردم هستند. زیرا اگر مردم تا روز قیامت هم به فکر خود فشار بیاورند، نمیتوانند چیزی از حقیقت توحید، اسماء و صفات الهی، اراده پروردگار، و احوال قیامت و برزخ درک کنند. اصولاً، کسانی که با معارف الهی سر و کار ندارند افرادی پوچ و سرگردان هستند و زندگی آنان، به فرموده قرآن، از زندگی چارپایان نیز بدتر و پستتر است. (2)از این رو، میان کسانی که در ارتباط با آیات قرآن هستند و از بصائر قرآن استفاده میکنند با کسانی که پوچ ماندهاند، در همه شئون باطنی و ظاهری، تفاوت و اختلاف وجود دارد.
امیرالمؤمنین، در یکی از خطبههای خود، به موضوع تفاوتهای أعمی و بصیر اشاره کردهاند. ابن أبی الحدید و ابن میثم در شروح نهج البلاغه
1) (1)) . أنعام، 104: «قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ» ؛ نیز أعراف، 203: «وَ إِذٰا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَةٍ قٰالُوا لَوْ لاٰ اجْتَبَیْتَهٰا قُلْ إِنَّمٰا أَتَّبِعُ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ مِنْ رَبِّی هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » ؛ إسراء، 102: «قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً» ؛ قصص، 44: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِ مٰا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولیٰ بَصٰائِرَ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ » .
2) (2)) . اشاره به أعراف، 179: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ » ؛ نیز فرقان، 44: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً» .
خود به این موضوع پرداخته و مرحوم خویی و شارحان دیگر با دانش خود آن را تجزیه و تحلیل کردهاند. این بخش از خطبه بیش از چهار خط نیست، ولی به اندازه چهار میلیون خط، معنا در این خطبه گنجاندهاند که این کاری خدایی است. (1)این روایت را اهل سنّت نیز با مقداری تفاوت از وجود مبارک امیرالمؤمنین، علیهالسلام، نقل کردهاند که در زیبایی و بلاغت کمنظیر بوده (2)و یک جمله آن چنین است:
«و إنما الدنیا منتهی بصر الأعمی ، لا یبصر مما وراءها شیئا». (3)
پایان و سرانجام دیدگاه کوردل دنیاست و غیر دنیا هیچ چیز را نمیفهمد.
در حالی که دنیا اول کار است نه آخر آن. دنیا مقدمه آخرت است و زندگی در آن زندگیای مقدماتی است.
یک تفاوت دیگر گروه اعمی و بصیر در شکل خواستههاست. خداوند در قرآن هدف بعثت پیامبر اسلام را نجات مردم از خواستههای غلط میداند. (4)
خواسته اول انسانهای کوردل شکم بارگی است. آنها در دنیا شکم خود را از هر چه به دست آورند (حلال یا حرام، نجس یا پاک) پُر میکنند و آن را با معیارهای اخلاقی نمیسنجند. خواسته دوم کوردلان ارضای شهوت به هر قیمتی است. پس، در نگاه آنان ازدواج مشروع مفهومی ندارد.
ایامی که در انگلستان حضور داشتم، در لندن ساکن خانهای بودم و همسایهای داشتم که یک پسر و چهار دختر داشت. روزی، به من گفتند خانم همسایه به جهت اینکه لباس خاصی به تن میکنید (لباس روحانیت) میخواهد با شما ملاقات کند.
1) (1)) . از این اشارتها و ظرافتها حضرت در سخنان خود زیاد دارند. از جمله، 1500 سال پیش حضرت فرمودهاند هیچ غذایی در عالم همسنگ عسل نیست، ولی کسی عمق آن را نمیفهمید. امروزه، تحقیقات دانشمندان نشان داده است که هوا و میکرب هر ماده خوراکیای را تغییر میدهند و به فساد میکشانند، اما عسل طبیعی و خالص در محاورت این عوامل هیچ آسیبی نمیبیند و فاسد نمیشود. از طرفی، ثابت شده است که پرارزشترین ماده غذایی عسل است. نکته جالب توجه این است که خداوند این ماده غذایی مفید را در بدن حیوان کوچکی قرار داده است. تحقیقات نشان میدهد که اگر بخواهند برای تولید عسل کارخانهای احداث کنند، به بیش از ده هزار متر مربع فضا برای نصب دستگاههای لازم نیاز است. زیرا زنبور برای تولید عسل 460 رشته علمی را به کار میگیرد که فیزیک، شیمی، لانه سازی، هواشناسی، و ... جزئی از آن است. (مولف)
2) (2)) . درک این مطلب برای کسانی که با فصاحت و بلاغت آشنایی نداشته باشند، بسیار سخت است. درباره قرآن نیز گفتهاند: «ظاهره انیق»؛ یعنی شکل ظاهری قرآن در کمال زیبایی و حُسن آیات تمام است. نقل کردهاند که یک کشیش اروپایی که تحصیلات دانشگاهی داشته و به زبان عربی مسلّط بوده، روزی اعلام کرد که من قرآن مسلمانان را خواندهام و در برابر یکی از ادعاهای قرآن مبنی بر آوردن سورهای مانند آن، هفت آیه ساختهام. او عبارات خود را در برابر سوره حمد ساخته و پخش کرده بود. این سوره ساخته شده به دست طلبهای متخصص در ادبیات عرب افتاده بود و او به خوبی نقاط ضعف ساختههای جناب کشیش را بیان کرده بود. حقیقت این است که اگر کسی صرف و نحو، و معانی و بیان عربی را خوب بلد باشد، بهره بیشتری از زیباییهای قرآن و نهج البلاغه خواهد برد. (مولف)
3) (3)) . نهج البلاغه، خطبه133.
4) (4)) . شاید منظور این آیه باشد: محمد، 2: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ آمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بٰالَهُمْ » ؛ نیز آیهای که در مورد حضرت هست ومناسب با مطلب: اعراف، 157: «اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ». البته از توجه به مجموعهای از آیات قرآن میتوان به این نکته دست یافت. اول، آیه «زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ ...» است که نشان میدهد خواستههای انسان چیست؛ دوم هدف بعثت پیامبران است که «تزکیه و تعلیم» است؛ سوم، قصص قرآن است که هر یک به خواستهای از خواستههای بشر اشاره دارند که مذموم دانسته شدهاند: بتپرستی در قوم عاد و ثمود، شهوت در قوم لوط و نیز در داستان حضرت یوسف، قدرت در داستان نمرود و فرعون؛ حب جاه و مقام و غرور علمی در داستان بلعم باعورا؛ حسد در داستان حضرت یوسف و داستان هابیل و قابیل؛ و... .
روز ملاقات، وقتی زمینه چند پرسش و پاسخ فراهم شد، با خود گفتم: شاید او در طی این سخنان به اسلام علاقه پیدا کند. لذا، پس از احوالپرسی گفتم: شما چند بچه دارید؟ پرسید: شما چند فرزند دارید؟ گفتم: چهار فرزند. گفت: خیلی رعایت مسائل خانوادگی را کردهاید. پرسیدم: شما چطور؟ گفت: شش فرزند دارم. گفتم: از شوهر خود راضی هستید؟ گفت: ما هنوز عقد نکردهایم! از علتش پرسیدم. گفت: اگر روزی درک کردم که ما میتوانیم با هم زندگی کنیم عقد میکنیم!
کوردلان دیدگاه حقی ندارند که بر اساس آن زندگیشان را نظام دهند. آنها تنها شهوت و شکم خود را میبینند و با این دیدگاه با دنیا در ارتباطاند، در حالی که خواسته انسانهای بصیر این است:
«اللهم إنی أسألک الامن والایمان بک والتصدیق بنبیک والعافیۀ من جمیع البلاء و الشکر علی العافیۀ والغنی عن شرار الناس».
نقل است که پیامبر این دعا را اول بار از جبرئیل شنید. (1)پرسید: این دعا را از کجا آوردهای؟ گفت: این دعا را ابوذر میخواند و ملائکه از او یاد گرفتهاند.
در قرآن مجید، حقیقتی که درباره وجود مبارک پیامبر اسلام بیان شده درباره هیچ شخص دیگری بیان نشده و آن اهمیت وجود مقدّس حضرت و رسالت او در پیشگاه پروردگار است؛ به طوری که خداوند به انبیای دیگر خود ظهور ایشان و کتاب و روشی که با خود میآورند را خبر داده است.
در خطبه اول نهج البلاغه که از استوارترین و حکیمانهترین خطبههای امیر المؤمنین، علیهالسلام، است آمده:
«مأخوذا علی النبیین میثاقه ». (2)
خداوند از پیامبران خود پیمان محکم و استواری بر نبوت ایشان گرفت و این عظمت کار پیامبر و کتابی که بر آن قلب مبارک نازل شده را میرساند.
قرآن کریم در سوره بقره برای حضرت ابراهیم، علیهالسلام، شخصیت فوق العادهای قائل شده است. این مرد الهی که دومین پیامبر اولوالعزم است بر اثر سربلند بیرون آمدن از امتحانات صعبی که خداوند برای او در نظر گرفته بود ویژگیهای منحصر به فردی یافت که قرآن درباره آنها به تفصیل سخن میگوید:
«وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ». (1)
و [یاد کنید] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [دشوار و سخت] آزمایش کرد، پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید، پروردگارش [به خاطر شایستگی ولیاقت او] فرمود: من تو را برای همه مردم پیشوا و امام قرار دادم. ابراهیم گفت: و از دودمانم [نیز پیشوایانی برگزین]. [پروردگار] فرمود: پیمان من [که امامت و پیشوایی است] به ستمکاران نمیرسد.
چگونه میشود انسانی را به سختترین آزمایشها مبتلا کنند و او آه سردی از دل بر نیاورد و گلایهای نداشته باشد؟ آن هم در دنیایی که برخی از مردم برای فرار از مشکلات به دشمن خویش پناه میبرند.
امام باقر، علیهالسلام، واژه «کلمات» را معنا کردهاند. حاصل سخن حضرت این است که کلمات به معنای گفتار و سخن گفتن نیست، بلکه مراد از آن (کلمه) در بیشتر آیات قرآن یک حقیقت عینی است.
«إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ». (2)
[یاد کنید] زمانی که فرشتگان گفتند: ای مریم، یقیناً خدا تو را به کلمهای از سوی خود که نامش مسیح عیسی بن مریم است مژده میدهد که در دنیا و آخرت دارای مقبولیّت و آبرومندی و از مقربّان است.
امام باقر، علیهالسلام، میفرماید:
کلمات، در آیه مربوط به آزمایشهای حضرت ابراهیم، جمع است. یعنی خداوند او را با سلسلهای از حوادث سنگین و طاقت فرسا آزمایش کرد. (1)
امام صادق، علیهالسلام، میفرمایند: روزی، حضرت ابراهیم، علیهالسلام، در منطقهای دور از محل زندگی خود به انسان وزینی برخورد کرد که خیلی از وقار و ادب او خوشش آمد؛ فرمود: چند وقت است که اینجا هستی؟ گفت: هفتاد (یا هشتاد) سال. گفت: آرزویی هم داری؟ گفت: نه، خداوند همواره به من عنایت داشته است، ولی سه سال است که مرتب دعا میکنم ابراهیم را ببینم، ولی از اجابت خواسته خود ناامید هستم. حضرت فرمود: تو را بشارت میدهم که خداوند خواستهات را بر آورده کرده است، چون من ابراهیم خلیل هستم! (2)
با اینکه اجابت نکردن آن خواسته امتحان سختی برای آن فرد نبوده، او ناامیدی خود را به ابراهیم ابراز کرده و اعلام شکست میکند.
امام باقر، علیهالسلام، میفرماید: کلمات جمع است، زیرا خداوند پیش از انتصاب ابراهیم به مقام امامت، او را به سی آزمایش طاقتفرسا مبتلا کرد. وقتی حضرت از همه آن آزمایشها سربلند بیرون آمد، خدای تعالی فرمود:
«قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً» . (3)
یعنی تو را تا روز قیامت به پیشوایی انسانها انتخاب کردم. افتخار دیگری که خداوند به او و خاندانش عطا فرمود بنای خانه کعبه، انجام مناسک حج، (4)طواف، نماز در مقام، سعی صفا و مروه بوده است. بدین
1) (1)) . معانی الأخبار، شیخ صدوق، ص126: « المفضل بن عمر، عن الصادق جعفر بن محمد، علیهماالسلام، قال سألته عن قول الله عز وجل: وإذ ابتلی إبراهیم ربه بکلمات، ما هذه الکلمات؟ قال: هی الکلمات التی تلقاها آدم من ربه فتاب علیه، وهو أنه قال: یا رب أسألک بحق محمد وعلی وفاطمۀ والحسن والحسین إلا تبت علی، فتاب الله علیه إنه هو التواب الرحیم، فقلت له: یا ابن رسول الله فما یعنی عز وجل بقوله: أتمهن؟ قال یعنی أتمهن إلی القائم، علیهالسلام، إثنا عشر إماما تسعۀ من ولد الحسین، علیهالسلام. قال المفضل: فقلت له: یا ابن رسول الله فأخبرنی عن قول الله عز وجل: وجعلها کلمۀ باقیۀ فی عقبۀ؟ قال یعنی بذلک الإمامۀ جعلها الله فی عقب الحسین إلی یوم القیامۀ. قال: فقلت له: یا ابن رسول الله فکیف صارت الإمامۀ فی ولد الحسین دون ولد الحسن وهما جمیعا ولدا رسول الله وسبطاه وسیدا شباب أهل الجنۀ؟ فقال، علیهالسلام،: إن موسی وهارون کانا نبیین مرسلین أخوین فجعل الله النبوۀ فی صلب هارون دون صلب موسی ولم یکن لأحد أن یقول: لم فعل الله ذلک؟ فإن الإمامۀ خلافۀ الله عز وجل لیس لأحد أن یقول: لم جعلها الله فی صلب الحسین دون صلب الحسن لان الله تبارک وتعالی هو الحکیم فی أفعاله لا یسأل عما یفعل وهم یسألون. ولقول الله تعالی: وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ، وجه آخر وما ذکرناه أصله. والابتلاء علی ضربین: أحدهما مستحیل علی الله - تعالی ذکره - والآخر جائز فأما ما یستحیل فهو أن یختبره لیعلم ما تکشف الأیام عنه وهذا مالا یصلح لأنه عز وجل علام الغیوب، والضرب الاخر من الابتلاء أن یبتلیه حتی یصبر فیما یبتلیه به فیکون ما یعطیه من العطاء علی سبیل الاستحقاق ولینظر إلیه الناظر فیقتدی به فیعلم من حکمۀ الله عز وجل أنه لم یکل أسباب الإمامۀ الا إلی الکافی المستقل الذی کشفت الأیام عنه بخبره. فأما الکلمات فمنها ما ذکرناه، ومنها الیقین وذلک قول الله عز وجل: "وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ " ومنها المعرفۀ بقدم بارئه وتوحیده وتنزیهه عن التشبیه حتی نظر إلی الکواکب والقمر والشمس فاستدل بأفول کل واحد منها علی حدثه وبحدثه علی محدثه، ثم علمه، علیهالسلام، بأن الحکم بالنجوم خطأ فی قوله عز وجل: "فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ * فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ » وإنما قیده الله سبحانه بالنظرۀ الواحدۀ لان النظرۀ الواحدۀ لا توجب الخطأ إلا بعد النظرۀ الثانیۀ بدلالۀ قول النبی، صلیاللهعلیهوآله، لما قال لأمیر المؤمنین، علیهالسلام،: «یا علی أول النظرۀ لک والثانیۀ علیک ولا لک»، ومنها الشجاعۀ وقد کشفت الأیام عنه بدلالۀ قوله عز وجل: «إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَهٰا عٰاکِفُونَ * قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِینَ * قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ * قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاّٰعِبِینَ * قٰالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلیٰ ذٰلِکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ * وَ تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ * فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلاّٰ کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ، ومقاومۀ الرجل الواحد الوفا من أعداء الله عز وجل تمام الشجاعۀ، ثم الحلم مضمن معناه فی قوله عز وجل: إن إبراهیم لحلیم أواه منیب. ثم السخاء وبیانه فی حدیث ضیف إبراهیم المکرمین، ثم العزلۀ عن أهل البیت والعشیرۀ مضمن معناه فی قوله: وأعتزلکم وما تدعون من دون الله الآیۀ، والامر بالمعروف والنهی عن المنکر بیان ذلک فی قوله عز وجل: "یا أبت لم تعبد ما لا یسمع ولا یبصر ولا یغنی عنک شیئا * یا أبت إنی قد جاءنی من العلم ما لم یأتک فاتبعنی أهدک صراطا سویا * یا أبت لا تعبد الشیطان إن الشیطان کان للرحمن عصیا * یا أبت إنی أخاف أن یمسک عذاب من الرحمن فتکون للشیطان ولیاً ودفع السیئۀ بالحسنۀ وذلک لما قال له أبوه: أراغب أنت عن آلهتی یا إبراهیم لئن لم تنته لأرجمنک واهجرنی ملیاً. فقال فی جواب أبیه: سلام علیک سأستغفر لک ربی إنه کان بی حفیاً والتوکل بیان ذلک فی قوله: اَلَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ * وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ * وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ * وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ * وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ ، ثم الحکم والانتماء إلی الصالحین فی قوله: رب هب لی حکما وألحقنی بالصالحین یعنی بالصالحین الذین لا یحکمون إلا بحکم الله عز وجل ولا یحکمون بالآراء والمقائس حتی یشهد له من یکون بعده من الحجج بالصدق بیان ذلک فی قوله: واجعل لی لسان صدق فی الآخرین أراد فی هذه الأمۀ الفاضلۀ فأجابه الله وجعل له ولغیره من أنبیائه لسان صدق فی الآخرین وهو علی بن أبی طالب، علیهالسلام، و ذلک قوله: وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا، والمحنۀ فی النفس حین جعل فی المنجنیق وقدف به فی النار، ثم المحنۀ فی الولد حین أمر بذبح ابنه إسماعیل، ثم المحنۀ بالأهل حین خلص الله حرمته من عرارۀ القطبی فی الخبر المذکور فی هذه القصۀ، ثم الصبر علی سوء خلق سارۀ، ثم استقصار النفس فی الطاعۀ فی قوله: ولا تخزنی یوم یبعثون. ثم النزاهۀ فی قوله عز وجل: ما کان إبراهیم یهودیا ولا نصرانیا ولکن کان حنیفا مسلما وما کان من المشرکین، ثم الجمع لأشراط الکلمات فی قوله: إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ * لاٰ شَرِیکَ لَهُ وبذلک أمرت وأنا أول المسلمین. فقد جمع فی قوله: محیای ومماتی لله جمیع أشراط الطاعات کلها حتی لا یعزب عنها عازبۀ ولا یغیب عن معانیها غائبۀ، ثم استجاب الله عز وجل دعوته حین قال: رب أرنی کیف تحیی الموتی وهذه آیۀ متشابهۀ معناها: أنه سأل عن الکیفیۀ، والکیفیۀ من فعل الله عز وجل متی لم یعلمها العالم لم یلحقه عیب ولا عرض فی توحیده نقص، فقال الله عز وجل: أولم تؤمن قال بلی. هذا شرط عام من آمن به متی سئل واحد منهم أولم تؤمن؟ وجب أن یقول: بلی کما قال إبراهیم، ولما قال الله عز وجل لجمیع أرواح بنی آدم: ألست بربکم قالوا بلی کان أول من قال بلی محمد، صلیاللهعلیهوآله، فصار بسبقه إلی بلی سید الأولین والآخرین، وأفضل النبیین والمرسلین. فمن لم یجب عن هذه المسألۀ بجواب إبراهیم فقد رغب عن ملته، قال الله عز وجل: ومن یرغب عن ملۀ إبراهیم إلا من سفه نفسه ثم اصطفاء الله عز وجل إیاه فی الدنیا ثم شهادته له فی العاقبۀ أنه من الصالحین فی قوله عز وجل: ولقد اصطفیناه فی الدنیا وإنه فی الآخرۀ لمن الصالحین والصالحون هم النبی والأئمۀ صلوات الله علیهم، الآخذین عن الله أمره ونهیه، والملتمسین للصلاح من عنده».
2) (2)) . امالی، شیخ صدوق، ص 372؛ نیز با اختلاف خیلی اندک در دو سند روضۀ الواعظین، فتال نیشابوری، ص 330؛ و مشکاۀ الأنوار، طبرسی، ص 354: «قال الصادق جعفر بن محمد، علیهالسلام: بینا إبراهیم خلیل الرحمن، علیهالسلام، فی جبل بیت المقدس یطلب مرعی لغنمه، إذ سمع صوتا، فإذا هو برجل قائم یصلی طوله اثنا عشر شبرا، فقال له: یا عبد الله لمن تصلی؟ قال: لإله السماء. فقال له إبراهیم، علیهالسلام: هل بقی أحد من قومک غیرک؟ قال: لا. قال: فمن أین تأکل؟ قال: أجتنی من هذا الشجر فی الصیف وآکله فی الشتاء. قال له: فأین منزلک؟ قال: فأومأ بیده إلی جبل. فقال له إبراهیم، علیهالسلام: هل لک أن تذهب بی معک فأبیت عندک اللیلۀ؟ فقال: إن قدامی ماء لا یخاض. قال: کیف تصنع؟ قال: أمشی علیه. قال: فاذهب بی معک، فلعل الله أن یرزقنی ما رزقک. قال: فأخذ العابد بیده، فمضیا جمیعا حتی انتهیا إلی الماء، فمشی ومشی إبراهیم، علیهالسلام، معه حتی انتهیا إلی منزله، فقال له إبراهیم، علیهالسلام: أی الأیام أعظم؟ فقال له العابد: یوم الدین، یوم یدان الناس بعضهم من بعض. قال: فهل لک أن ترفع یدک وأرفع یدی، فتدعو الله عز وجل أن یؤمننا من شر ذلک الیوم؟ فقال: وما تصنع بدعوتی؟ فوالله إن لی لدعوۀ منذ ثلاثین سنۀ ما أجبت فیها بشئ. فقال له إبراهیم، علیهالسلام: أولا أخبرک لأی شئ احتبست دعوتک؟ قال: بلی. قال له: إن الله عز وجل إذا أحب عبدا احتبس دعوته لیناجیه ویسأله ویطلب إلیه، وإذا أبغض عبد عجل له دعوته، أو ألقی فی قلبه الیأس منها. ثم قال له: وما کانت دعوتک؟ قال: مربی غنم ومعه غلام له ذؤابۀ، فقلت: یا غلام، لمن هذا الغنم؟ فقال: لإبراهیم خلیل الرحمن. فقلت: اللهم إن کان لک فی الأرض خلیل فأرنیه. فقال له إبراهیم، علیهالسلام،: فقد استجاب الله لک، أنا إبراهیم خلیل الرحمن، فعانقه».
3) (3)) . بقره، 124.
4) (4)) . بقره، 127: «وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ » ؛ نیز فقه القرآن؛ نیز تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج1، ص189: «القمی عن الصادق، علیهالسلام، قال لما بلغ إسماعیل مبلغ الرجال أمر الله إبراهیم أن یبنی البیت فقال: یا رب فی أی بقعۀ قال فی البقعۀ التی أنزلت بها علی آدم القبۀ فأضاء لها الحرم فلم یدر إبراهیم فی أی موضع یبنیه فان القبۀ التی أنزلها الله علی آدم کانت قائمۀ إلی أیام الطوفان أیام نوح فلما غرقت الدنیا رفع الله تلک القبۀ وبقی موضعها لم یغرق ولهذا سمی البیت العتیق لأنه أعتق من الغرق فبعث الله جبرئیل فخط له موضع البیت فأنزل الله علیه القواعد من الجنۀ وکان الحجر لما أنزله الله علی آدم أشد بیاضا من الثلج فلما مسته أیدی الکفار اسود فبنی إبراهیم، علیهالسلام، البیت ونقل إسماعیل الحجر من ذی طوی فرفعه فی السماء تسعۀ أذرع ثم دله علی موضع الحجر فاستخرجه إبراهیم ووضعه فی موضعه الذی هو فیه الآن فلما بنی جعل له بابین بابا إلی المشرق وبابا إلی المغرب والباب الذی إلی المغرب یسمی المستجار ثم القی علیه الشجر والإذخر وعلقت هاجر علی بابه کساء کان معه وکانوا یکنون تحته»؛ نیز قطب راوندی، ج 1، ص 292: «قال الباقر، علیهالسلام: ان الله وضع تحت العرش أربعۀ أساطین وسماه الضراح، وهو البیت المعمور، وقال للملائکۀ طوفوا به، ثم بعث ملائکۀ فقال لهم ابنوا فی الأرض بیتا بمثاله وقدره وأمر من فی الأرض ان یطوفوا به. وقال: ولما أهبط الله آدم من الجنۀ قال: انی منزل معک بیتا یطوف. حوله کما یطاف حول عرشی ویصلی عنده کما یصلی عند عرشی، فلما کان زمن الطوفان رفع، فکانت الأنبیاء یحجونه ولا یعلمون مکانه حتی تواه الله لإبراهیم فأعلمه مکانه، فبناه من خمسۀ أجبل من حراء وثبیر ولبنان وجبل الطور وجبل الحمر».
ترتیب، میتوان گفت ابراهیم در حج همه شریک است. (1)
افتخار دیگری که نصیب حضرت شد این است که پس از ابراهیم، علیهالسلام، نود درصد انبیای خدا و درصد بالایی از اولیای خدا از نسل او به وجود آمدهاند. خداوند در سوره بقره میفرماید: وقتی ابراهیم و اسماعیل خانه کعبه را بالا بردند، او به خانه کعبه تکیه داد و گفت: بهترین وقت دعا و زیباترین زمان استجابت دعاست. از این رو، چنین درخواست کرد:
«رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ». (2)
پروردگارا، در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز که آیات تو را بر آنان بخواند و آنان را کتاب و حکمت بیاموزد و [از آلودگیهای ظاهری و باطنی] پاکشان کند؛ زیرا تو توانای شکستناپذیر و حکیمی.
خدایا مبادا این منطقه از وجود کسی مانند محمد بن عبداللَّه، صلیاللهعلیهوآله، محروم شود! از این رو، پیامبر اکرم، صلی الله علیه وآله، بسیار میگفتند من حاصل دعای پدرم ابراهیم هستم. (3)
حضرت ابراهیم، بیشک، با نسلش که از خود به جای گذاشته پدر همه نیکیها و پاکیها در زمین است و حتی ظهور امام عصر، علیه السلام، را نیز که منجر به هدایت همه مردم کره زمین میشود باید از برکت دعای ایشان دانست. در قرآن میخوانیم:
«وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ ». (4)
و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به میراث میبرند.
چرا خداوند در این آیه فعل مضارع انتخاب کرده است؟ زیرا آیه برای زمان پیامبر و ائمه نازل نشده، بلکه برای آینده بشر است؛ آیندهای که بشر در اوج صلاح و عدالت و کرامت و امنیت و آرامش قرار میگیرد:
1) (1)) . کافی، ج 5، ص 9؛ نیز خصال، صدوق، ص 240؛ نیز با اختلاف اندک در تحف العقول، حرانی، ص243: «قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: من سن سنۀ حسنۀ فله أجرها وأجر من عمل بها إلی یوم القیامۀ من غیر أن ینقص من أجورهم شیء».
2) (2)) . بقره، 129.
3) (3)) . دعائم الإسلام، قاضی نعمان، ج 1، ص 34: «عن النبی، صلیاللهعلیهوآله، أنه قال: أنا دعوۀ أبی إبراهیم»؛ نیز من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 4، ص 369: «...یا علی: أنا دعوۀ أبی إبراهیم...»؛ نیز امالی، شیخ طوسی، ص 379: «عن عبد الله بن مسعود، قال: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: أنا دعوۀ أبی إبراهیم. فقلنا: یا رسول الله، وکیف صرت دعوۀ أبیک إبراهیم؟ قال: أوحی الله عز وجل إلی إبراهیم أنی جاعلک للناس إماما؟ فاستخف إبراهیم الفرح، فقال: یا رب، ومن ذریتی أئمۀ مثلی؟ فأوحی الله عز وجل إلیه: أن یا إبراهیم، إنی لا أعطیک عهدا لا أفی لک به. قال: یا رب، ما العهد الذی لا تفی لی به؟ قال: لا أعطیک لظالم من ذریتک. قال: یا رب، ومن الظالم من ولدی الذی لا ینال عهدک؟ قال: من سجد لصنم من دونی لا أجعله إماما أبدا، ولا یصح أن یکون إماما. قال إبراهیم: واجنبنی وبنی أن نعبد الأصنام، رب إنهن أضللن کثیرا من الناس. قال النبی، صلیاللهعلیهوآله: فانتهت الدعوۀ إلی وإلی أخی علی لم یسجد أحد منا لصنم قط، فاتخذنی الله نبیا، وعلیا وصیا».
4) (4)) . انبیاء، 105.
«أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ ».
یعنی تمام کره زمین به دست بندگان شایسته من خواهد افتاد که از نظر عقلی و ایمانی مردمان شایستهای هستند. «یرثُ» فعل مضارع است؛ یعنی در آینده. آری، عدهای از برگزیدگان پروردگار مانند حضرت داوود، حضرت سلیمان یا امیر المؤمنین چند سالی در زمین حکومت الهی تشکیل دادهاند، ولی وسعت منطقه حکمرانی آنان کم بوده و مردم تحت فرمان آنان همگی صالح نبودهاند. از این نظر، حکومت امام عصر با حکومت هیچ پیامبر یا امام دیگری قابل مقایسه نیست:
«یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ ». (1)
[و گفتیم:] ای داود، همانا تو را در زمین جانشین [و نماینده خود] قرار دادیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف میکند. بیتردید کسانی که از راه خدا منحرف میشوند، چون روز حساب را فراموش کردهاند، عذابی سخت دارند.
همه کارگردانان حکومت حضرت داوود یا سلیمان یا امیر مومنان انسانهای کاملی نبودند. برای مثال، یکی از فرماندهان لشکر امام شخصی به نام مصقله شیبانی بود. او روزی به طور ناگهانی ناپدید شد و با رفتنش شیرازه لشکر از هم پاشید. وقتی امیرالمؤمنین، علیهالسلام، از ماجرا خبردار شد و فهمید که معاویه برای او پول فراوانی فرستاده و او به همین دلیل کار را رها کرده و به دربار معاویه رفته است، در یکی از نامههای خود نوشت:
«قبّح اللَّه مصقله». (2)
خدا مصقله را در دنیا و آخرت بیآبرو کند که چه خونی به دل ما کرد!
خدا را شکر کنیم که در زمان علی، علیهالسلام، نبودیم وگرنه شاید ما
1) (1)) . ص، 26.
2) (2)) . نهج البلاغه، خطبه44: «لما هرب مصقلۀ بن هبیرۀ الشیبانی إلی معاویۀ وکان قد ابتاع سبی بنی ناجیۀ من عامل أمیر المؤمنین، علیهالسلام، وأعتقهم فلما طالبه بالمال خاس به وهرب إلی الشام: «قبّح الله مصقلۀ. فعل فعل السادات وفر فرار العبید. فما أنطق مادحه حتی أسکته، ولا صدق واصفه حتی بکته. ولو أقام لأخذنا میسوره. وانتظرنا بماله وفوره».
هم میگفتیم تقصیر با علی است! و در قتل او شریک میشدیم. چون متدینهای آن روز طرح قتل ایشان را ریختند؛ آنها که پینه بر پیشانی داشتند به کشتن علی اقدام کردند؛ و نمازخوانها و حاجیها او را مقصر تشخیص دادند! مگر طلحه و زبیر عرقخور یا زناکار و کافر بودند؟ اینان همه اهل جبهه و شهادت، مجروح جنگی، و خانواده شهید بودند! خوب است انسان تحلیل کند و عینک نهج البلاغه را به چشم خود بزند و هر حرفی که میزند بر پایه شرع و منطق بزند که در قیامت پاسخی برای دشمنیها و محبتها و دوستیهای خود داشته باشد.
امام باقر، علیهالسلام، میفرماید: در حکومت دوازدهمین از ما، اگر در مملکت عراق دختر هجده سالهای در یک سوی خورجین شتر خویش طلا و در سمت دیگر نقره بار کند و به تنهایی از بازار بغداد تا بازار شام برود، هیچ چشمی به شهوت بر او نظر نمیکند و هیچ دستی بر آن مال دراز نمیشود. (1)آری، امنیت روحی بشر، پاکی باطن و ظاهر تنها به زمان امام عصر، علیهالسلام، اختصاص دارد.
خیابانها در زمان امام عصر، علیهالسلام، بزرگ میشوند و برای هر روندهای راه مخصوصی قرار داده میشود. ماشینها و پیادهها و موتور سوارها بدون پلیس در مسیر خود حرکت میکنند، چون باطن آنان بر عدالت است. (2)وقتی همه مردم در امور ظاهر و باطن به نیکی خو کردند، نزولات آسمانی و برکات آن نیز افزایش مییابد و به اندازه بارش در پنج قاره زمین باران میبارد:
«یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً».
فعلهای آیه همه مضارع هستند و اشاره به آینده دارند.
1) (1)) . خصال، شیخ صدوق، ص 626: «لو قد قام قائمنا لانزلت السماء قطرها، ولا خرجت الأرض نباتها، ولذهب الشحناء من قلوب العباد، واصطلحت السباع والبهائم حتی تمشی المرأۀ بین العراق إلی الشام لا تضع قدمیها إلا علی النبات وعلی رأسها زینتها لا یهیجها سبع ولا تخافه».
2) (2)) . روضۀ الواعظین، فتال نیسابوری، ص 264: «قال أبو جعفر، علیهالسلام، فی حدیث طویل: «إذا قام القائم... ووسع الطریق الأعظم وکسر کل جناح خارج فی الطریق وأبطل الکنف والمیازیب إلی الطرقات...».
«وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ ».
همه مردم عالم ثروتمند میشوند و هیچ کس در دنیا عقیم نمیماند.
«وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّٰاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهٰاراً». (1)
رودخانهها لبریز از آب میشوند؛ زمین گنجهای خود را به احترام مردم شایسته بیرون میدهد؛ هوا در همه جا لطیف میشود؛ در بیابان گُرگ با گوسفند لب چشمه آب میخورند؛ و تمام اختلافات و کینهها از بین میرود. در زمان امام دوازدهم، علیهالسلام، بهشت در زمین نمونهای مییابد.
پیامبر، صلیاللهعلیهوآله، میفرماید:
«أفضل أعمال أمتی انتظار الفرج». (2)
انتظار امید به حل شدن مشکلات بشر است و خداوند وعده داده که چنین حکومتی برپا خواهد شد. (3)ما هم خود را آماده کنیم تا در مدار چنین حکومتی باشیم. اگر آن حکومت را دیدیم، خوش به حالمان! و اگر ندیدیم، وقتی مردیم خداوند جزو افراد پا به رکاب حضرت به حسابمان میآورد. (4)افزون بر این، چون امیدوار بودیم که ایشان مشکلات شش میلیارد انسان را حل کند، ثواب حلّ مشکلات آنان را در پرونده ما هم مینویسند. با این امید، وقتی وارد محشر میشویم، میبینیم که برای حلّ مشکلات مردم کمک کردهایم، زیرا در انتظار حکومتی بودیم که این مشکلات را حل کند و خداوند همین نیت را عمل نیک حساب میکند. (5)
این چنین، سخن اهل بیت و قرآن، باطن انسان را نورانی و شاد میکند.
1) (1)) . این آیات نتیجه استغفار را بیان میکند: نوح، 1012: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً * یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً * وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّٰاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهٰاراً» ؛ نیز هود، 52: «وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ » .
2) (2)) . روایت فوق در دو سند هر دو در مقدمه کتاب آمده: علل الشرائع، شیخ صدوق، ج1، ص 4 (مقدمه)؛ نیز الإمامۀ والتبصرۀ، ابن بابویه، ص 21 (مقدمه)؛ نیز با اختلاف کلمات در کمال الدین وتمام النعمۀ، شیخ صدوق، ص 287: «عن أمیر المؤمنین، علیهالسلام، قال: قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: أفضل العبادۀ انتظار الفرج».
3) (3)) . نور، 55: «وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضیٰ لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاٰ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ » ؛ نیز قصص، 5: «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ » ؛ نیز انبیاء، 105: «وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ » .
4) (4)) . الخرائج والجرائح، راوندی، ج 3، ص 1166؛ نیز دلائل الامامۀ، محمد بن جریر طبری (الشیعی)، ص 479: «سیف بن عمیرۀ، قال: قال لی أبو جعفر، علیهالسلام: المؤمن لیخیر فی قبره، إذا قام القائم، فیقال له: قد قام صاحبک، فإن أحببت أن تلحق به فالحق، وإن أحببت أن تقیم فی کرامۀ الله فأقم».
5) (5)) . الهدایۀ، شیخ صدوق، ص 62: «قال رسول الله، صلیاللهعلیه وآله وسلم: إنما الأعمال بالنیات»؛ نیز المسائل الصاغانیۀ، شیخ مفید، ص 118: «ورد علی النبی، صلیاللهعلیهوآله، فی قوله: إنما الأعمال بالنیات، وإنما لکل امرء ما نوی».
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
از نظر قرآن کریم و فرهنگ پاک اهل بیت، بهترین زندگی زندگی توأم با عقل و اندیشه و تفکر، و بدترین زندگی زندگی در فضای جهل و نادانی و غفلت است. قرآن مجید از انسانها دعوت کرده است در جهان آفرینش تا جایی که امکان دارد اندیشه کنند، زیرا وقتی انسان در جهان خلقت و کیفیت آفرینش موجودات فکر میکند، خدا را پیدا میکند. او در اندیشهورزی به این نتیجه میرسد که موجودات جهان دارای حرکتاند و حرکت آنها نیز بدون محرّک نیست. همچنین، در مییابد که این محرک عالم و حکیم و عادل و لطیف و خبیر و حسابگر است.
حرکتی که کره زمین به دور خودش دارد سبب پیدایش شب و روز و حرکتش به دور خورشید سبب پیدایش چهار فصل میشود. اما بدیهی است که این حرکت مربوط به ذات زمین نیست. به همین قیاس، جاذبه و دافعه زمین هم مربوط به ذات خودش نیست و این حقیقت را، علاوه بر قرآن مجید، دانشمندان نیز بیان کردهاند.
برای مسلمانان، که در این نقطه از کره زمین زندگی میکنند، مسئله جاذبه و دافعه زمین سالها پیش از آنکه نیوتن آن را توضیح دهد، از طریق آیات و روایات روشن بوده است. قرآن مجید میفرماید:
«أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفٰاتاً * أَحْیٰاءً وَ أَمْوٰاتاً * وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ شٰامِخٰاتٍ وَ أَسْقَیْنٰاکُمْ مٰاءً فُرٰاتاً». (1)
آیا زمین را فراهم آورنده انسانها قرار ندادیم؟ هم در حال حیاتشان و هم زمان مرگشان. و کوههای استوار و بلند در آن قرار دادیم و شما را آبی گوارا نوشاندیم.
با مراجعه به کتابهای لغت - مانند المنجد، مصباح المنیر، قاموس و ...- معلوم میشود که «کفات» پرنده سریعالسیری را گویند که هم توان بسط بال خود را دارد و هم توان قبض آن را و در هیچ کتاب لغتی کفات را غیر این معنی نکردهاند.
قرآن مجید 1500 سال پیش از این زمین را پرنده سریعالسیری دانسته دارای دوبال که یک بالش جاذبه و بال دیگرش دافعه است. جالب این است که روزی قرآن مجید این نظر را داده که در دانشگاه جندیشاپور در زمان حکومت ساسانیان، در دانشگاه اسکندریه، و در دانشکدههای یونان و هند، اساتید برجسته نجوم به دانشجویانشان میگفتند که زمین بیتردید ساکن است و خورشید به دور آن میچرخد. اما قرآن مجید در این باره به دانش دانشمندان زمان خودش تکیه نکرده، زیرا دانش آنان را در این باره مبتنی بر حقیقت نمیدانسته است.
نقل کردهاند که روزی یکی از دانشمندان نامهای برای نیوتن، کاشف نیروی جاذبه، نوشت؛ بدین مضمون که حقیقت جاذبه و دافعه نامرئی
1) (1)) پینوشت . مرسلات، 25- 27.
زمین را برای او توضیح دهد! (قرآن نیز همین تعبیر نامرئی را دارد:
«اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی یُدَبِّرُ الْأَمْرَ یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ ». (1)
خداست که آسمانها را بدون پایههایی که آنها را ببینید برافراشت، آنگاه بر تخت فرمانروایی و حکومت بر آفرینش چیره و مسلط شد، و خورشید و ماه را رام و مسخّر ساخت، که هر کدام تا زمان معینی روانند، کار جهان و جهانیان را تدبیر میکند، نشانههای قدرت و حکمتش را در پهنه آفرینش به روشنی بیان میکند تا شما به دیدار قیامت و محاسبه شدن اعمال به وسیله پروردگارتان یقین کنید.)
نیوتن پاسخ جالبی به این دانشمند داد؛ نوشت:
من برای توضیح جاذبه و دافعه زمین که با چشم قابل دیدن نیستند فقط یک کلمه میتوانم بگویم: «خدا». همین!
وقتی انسان در آفرینش هستی مطالعه میکند، به این نتیجه میرسد که عالَم محرّکی دارد که واحد است؛ یعنی آفرینش عالم کار دو نفر نیست، زیرا اگر دو محرک در عالم وجود داشت، وضع جهان به فساد کشیده میشد (2)که این مطلب در فلسفه نیز ثابت شده است.
(3) انسان برای اینکه اندیشهاش به کار بیفتد کافی است در یک دانه نباتی کوچک دقت کند. وقتی دانه گندم در خاک قرار میگیرد، بعد از مدتی، از وجود خودش دو رشته تولید میکند: ریشه و ساقه. ریشه در دل خاک فرو میرود و ساقه با وجود نازکی و لطافتی که دارد بر قدرت جاذبه غلبه کرده به سمت بالا حرکت میکند. این در حالی است که به طور طبیعی، همه چیز باید در زمین فرو میرفت. در حقیقت، تمام نباتات (درختان و گیاهان) یک سمت وجودشان بر ضد جاذبه حرکت میکند.
1) (1)) . در ادامه آیه آمده است.: «وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ * وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ * وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ » . رعد، 2- 5.
2) (2)) . اشاره است به این آیه: «لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ » . أنبیاء، 22.
3) (3)) . شعر از مولاناست: کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست/ چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
اگر محرکی در عالم نبود، هرچه کاشته میشد باید فرو میرفت و سر بر نمیآورد، در حالی که گیاهان به سمت بالا رشد میکنند. از این موضوع فهم میشود که قدرتی در عالم وجود دارد که داناست و رشد گیاهان، از جمله دانه گندمی را، به تدبیر و قانون خاصی اداره میکند.
اینکه دانه گندم چقدر باید در خاک فرو برود و ریشه چقدر باید قدرت داشته باشد تا بتواند املاح و آب را از زمین بگیرد و به بالاترین قسمت گیاه برساند چیزی نیست که از سر اتفاق و تصادف روی دهد؛ قانونی است که هزاران سال است وجود دارد و تا به حال هیچ دانه گندمی از آن تخطی نکرده است. آیا اینکه یک دانه گندم میتواند در زمین مستعد خود را به هفتصد دانه بدل کند و از زمین 16 نوع ویتامین بگیرد که برای بدن انسان ضروری است اتفاقی است؟ آیا از سر تصادف است که گندم در بدن انسان تجزیه میشود و هر قسمتش نیازهای بخشی از بدن را رفع میکند؟ آن هم نه فقط نیازهای بدنی، بلکه حالات روانی او را؟
از این روست که میگوییم اگر انسان در یک دانه گندم مطالعه کند، خدا را مییابد. سعدی چقدر زیبا این مسئله را با نگاه متفکر خود دریافته است. آنجا که میگوید:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار.
خیلی از مردم درختان و میوههای مختلف را میبینند، اما خدا را نمیبینند؛ صورت را میبینند اما صورتگر را نمیبینند. این از آن روست که با عقل و با چشم دل خود به عالم نگاه نمیکنند، بلکه با چشم سر دنیا را ارزیابی میکنند و ارزیابیشان در حد برداشتهای حیوانات از هستی است. سعدی در بیت زیبایی میگوید:
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری
در روایات آمده است که نخل اولین درختی است که خداوند با هبوط حضرت آدم، علیه السلام، به زمین فرستاد. (1)در میان نخلداران هم معروف است که هیچ چیز این درخت بیفایده نیست. تامل در خصوصیات این درخت پر برکت آدمی را هوشیار میکند. از جمله، باید از خود پرسید ریشه این درخت مگر چقدر قدرت دارد که میتواند تا صدها سال آب و غذا به برگهای آن برساند که در ارتفاع 10 تا 20 متری قرار دارند؟ این چه پمپی است که صدها سال کار میکند و خراب نمیشود و بر عکس ساختههای دست بشر، نه روغنکاری لازم دارد، نه تعمیرکار میخواهد و نه در کارش خللی ایجاد میشود؟ نخل هرچه را نیاز دارد به وسیله ریشهاش از زمین میگیرد و روزی هم که بناست عمرش تمام شود دیگر این ریشه برایش کاری نمیکند و خشک میشود تا در بخش دیگری از زندگی بشر وارد شود و نیازهای دیگری را مرتفع کند. (2)
زمین با این حجم سنگینش میلیاردها سال است به دور خودش و خورشید با سرعت معین و در مدار معینی میچرخد. چه کسی این کار را انجام میدهد تا شب و روز و فصلهای چهارگانه ایجاد شود؟ این پرنده سریعالسیر را که بالهایش را بسته تا موجودات روی خودش را نگاه دارد چه کسی تاکنون هدایت کرده است؟ اگر روی تخم مرغی یک قطره آب بریزد، قطره سرازیر میشود و میافتد، اما میلیاردها سال است که زمین میچرخد و نه یک قطعه سنگ و نه یک لیتر آب از روی آن
1) (1)) . الغارات، ابراهیم بن محمد ثقفی، ج 1، ص 187: «عن الاصبغ بن نباتۀ قال: کتب صاحب الروم إلی معاویۀ یسأله عن عشر خصال فارتطم کما یرتطم الحمار فی الطین فبعث راکبا إلی علی، علیه السلام، وهو فی الرحبۀ فقال: السلام علیک یا أمیر المؤمنین! قال علی، علیه السلام: أما انک لست من رعیتی؟ قال: أجل أنا رجل من أهل الشام بعثنی الیک معاویۀ لاسألک عن عشر خصال کتب إلیه بها صاحب الروم فقال: ان أجبتنی فیها حملت الیک الخراج والاحملت إلی أنت خراجک، فلم یحسن أن یجیبه فبعثنی الیک أسألک. قال علی، علیه السلام: وما هی؟ قال: ما أول شئ اهتز علی وجه الارض؟ وأول شئ ضج علی الارض؟ وکم بین الحق والباطل؟ وکم بین المشرق والمغرب؟ وکم بین الارض والسماء؟ وأین تأوی أرواح المسلمین؟ وأین تأوی أرواح المشرکین؟ وهذه القوس ما هی؟ وهذه المجرۀ ما هی؟ والخنثی کیف یقسم لها المیراث؟ فقال له علی، علیه السلام: أما أول شئ اهتز علی الارض فهی النخلۀ، ومثلها مثل ابن آدم إذا قطع رأسه هلک وإذا قطعت رأس النخلۀ انما هی جذع ملقی... . فکتب بها معاویۀ إلی صاحب الروم فحمل خراجه وقال: ما خرج هذا الا من کتب نبوۀ، هذا فیها أنزل الله من الانجیل علی عیسی بن مریم علیه السلام».
2) (2)) . در آیه 99 سوره انعام میخوانیم: «وهو الذی أنزل من السماء ماء فأخرجنا به نبات کل شئ فأخرجنا منه خضرا نخرج منه حبا متراکبا ومن النخل من طلعها قنوان دانیۀ وجنات من أعناب والزیتون والرمان مشتبها وغیر متشابه انظروا إلی ثمره إذا أثمر وینعه إن فی ذلکم لآیات لقوم یؤمنون»؛ و اوست که از آسمان آبی فرستاد و به وسیله آن گیاهان گوناگون را از زمین رویاندیم، و از آن ساقهها و شاخههای سبز درآوردیم، و از آن دانههای متراکم را خارج میکنیم، و از شکوفه درخت خرما خوشههای سر فروهشته به وجود میآوریم و باغهایی از انگور و زیتون و انار شبیه به هم و بیشباهت به هم بیرون میآوریم؛ به میوهاش چون میوه دهد و به رسیدن و کامل شدنش با تأمل بنگرید، مسلماً در این امور برای قومی که ایمان میآورند، نشانههایی بر توحید، ربوبیّت و قدرت خداست. - در کتاب توحید مفضل نیز آمده است: (فی النخل وخلقۀ الجذع والخشب وفوائد ذلک): فکر یا مفضل فی النخل، فإنه لما صار فیه إناث تحتاج التلقیح جعلت فیه ذکورۀ اللقاح من غیر غراس فصار الذکر من النخل بمنزلۀ الذکر من الحیوان الذی یلقح الاناث لتحمل وهو لا یحمل تأمل خلقۀ الجذع کیف هو فإنک تراه کالمنسوج نسجا من خیوط ممدودۀ کالسدی وأخری معه معترضۀ کاللحمۀ کنحو ما ینسج بالأیدی وذلک لیشتد ویصلب ولا یتقصف من حمل القنوات الثقیلۀ وهز الریاح العواصف إذا صار نخلۀ ولیتهیأ للسقوف والجسور وغیر ذلک مما یتخذ منه إذا صار جذعا وکذلک تری الخشب مثل النسج فإنک تری بعضه مداخلا بعضه بعضا طولا وعرضا کتداخل اجزاء اللحم وفیه مع ذلک متانۀ لیصلح لما یتخذ منه من الآلات فإنه لو کان مستحصفا کالحجارۀ لم یمکن ان یستعمل فی السقوف وغیر ذلک مما یستعمل فیه الخشبۀ کالأبواب والأسرۀ والتوابیت وما أشبه ذلک ومن جسیم المصالح فی الخشب انه یطفو علی الماء فکل الناس یعرف هذا منه ولیس کلهم یعرف جلالۀ الأمر فیه فلو لا هذه الخلۀ کیف کانت هذه السفن والأظراف تحمل أمثال الجبال من الحمولۀ وأنی کان ینال الناس هذا الرفق وخفۀ المؤنۀ فی حمل التجارات من بلد إلی بلد وکانت تعظم المؤنۀ علیهم فی حملها حتی یلقی کثیر مما یحتاج إلیه فی بعض البلدان مفقودا أصلا أو عسر وجوده. (التوحید، مفضل بن عمر جعفی، ص 105).
جدا نشده و به فضا نریخته! کره زمین در فضا میچرخد، اما ما نمیافتیم، آبها از روی آن نمیریزند، گیاهان از روی آن کنده نمیشوند و... ؛ چه کسی اداره این امور را در دست دارد؟ آیا همه اینها اتفاقی است؟
از این رو، انسان باید عقل خود را به کار بگیرد تا حقایق عالم را درک کند وگرنه تفاوتی میان او و دیگر حیوانات عالم نیست. سعدی میگوید:
آدمی را عقل باید در بدن ور نه جان در کالبد دارد حمار. (1)
در رابطه با حیوانات نیز قرآن مجید انسانها را دعوت به تعقل میکند:
و اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و برای شما تجمل و زینت باشد، و چیزهایی در آینده جز این وسایل نقلیه حیوانی به وجود میآورد که شما نمیدانید.
آیا با تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟
چند بار قرآن درباره دریاها سخن گفته؟ همه اینها از انسان دعوت میکند درباره دریا و موجودات آن اندیشه کند.
یکی از موضوعات جالب توجه درباره دریا آن است که موجودات زنده دریا فقط در قسمت روشن آب که نور خورشید به آن میرسد زندگی نمیکنند، بلکه برخی از آنها در بخش تاریک دریا زیست میکنند. نور آفتاب تنها در چند صد متری آب نفوذ میکند و از آن به بعد تاریکی حکمفرماست. با این حال، حیواناتی که در این بخش تاریک زندگی میکنند، هم دوست شناسند و هم دشمن شناس. آنها در کدام کلاس دوستان و دشمنان خود را شناختهاند؟
مدتی پیش، در تهران ماهیای را به نمایش گذاشته بودند که در پشت
1) (1)) . این شعر سعدی به حقیقت زیباست و بعض ابیات آن در ردیف امثال سائر است. دریغ است مبلغان گرامی این میراث پند و حکمت را بر مردم نخوانند. بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار ای که دستت می رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار این که در شهنامهها آوردهاند رستم و روئینهتن اسفندیار تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا روزگار این همه رفتند و مای شوخچشم هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار ای که وقتی نطفه بودی بیخبر وقت دیگر طفل بودی شیرخوار مدتی بالا گرفتی تا بلوغ سرو بالایی شدی سیمین عذار همچنین تا مرد نامآور شدی فارس میدان و صید و کارزار انچه دیدی برقرار خود نماند وین چه بینی هم نماند برقرار دیر و زود این شکل و شخص نازنین خاک خواهد بودن و خاکش غبار گل بخواهد چید بی شک باغبان ور نچیند خود فرو ریزد ز بار این همه هیچ است چون میبگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار نام نیکو گر بماند ز آدمی جبه کزو ماند سرای زرنگار سال دیگر را که میداند حساب یا کجا رفت انکه با ما بود پار؟ خفتگان بیچاره در خاک لحد خفته اندر کله سر سوسمار صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ججای برادر سیرت زیبا بیار هیچ دانی تا خرد به یا روان؟ من بگویم گر بداری استوار ادمی را عقل باید در بدن جورنه جان در کالبد دارد حمار پیش از آن کز دست بیرونت برد گردش گیتی زمام اختیار گنج خواهی؟ در طلب رنجی ببر جخرمنی میبایدت؟ تخمی بکار چون خداوندت بزرگی داد و حکم خرده از خردان مسکین در گذر چون زبردستیت بخشید آسمان جزیردستان را همیشه نیک دار عذر خواهان را خطا کاری ببخش زینهاری را به جان ده زینهار شکر نعمت را نکویی کن که حق دوست دارد بندگان حقگزار جلطف او لطفی است بیرون از عدد فضل او فضلی است بیرون از شمار گر به هر مویی زبانی باشدت جشکر یک نعمت نگویی از هزار نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت ماندگار ملکبانان را نشاید روز و شب گاهی اندر خمر و گاهی در خمار کام درویشان و مسکینان بده تا همه کارت برآرد کردگار با غریبان لطف بیاندازه کن تا رود نامت به نیکی در دیار زور بازو داری و شمشیر تیز گر جهان لشگر بگیرد غم مدار از درون خستگان اندیشه کن وز دعای مردم پرهیزگار منجنیق آه مظلومان به صبح سخت گیرد ظالمان را در حصار با بدان بد باش با نیکان نکو جای گل گل باش و جای خار خار دیو با مردم نیامیزد نترس بل بترس از مردمان دیوسار هر که دد یا مردم بد پرورد دیر زود از جان برآرندش دمار با بدان چندانکه نیکویی کنی قتل مارافسا نباشد جز به مار جای که داری چشم عقل و گوش هوش پند من در گوش کن چون گوشوار نشکند عهد من الا سنگدل نشنود قول من الا بختیار سعدیا چندانکه میدانی بگو حق نباید گفتن الا آشکار هر که را خوف و طمع در کار نیست از ختا باکش نباشد وز تتار
2) (2)) . نحل، 8.
3) (3)) . غاشیه، 17.
گردنش مادهای فسفری قرار داشت. او وقتی گرسنه میشد مقداری سرش را پائین میآورد و به وسیله این ماده فسفری تا دو متری خود را روشن میکرد! وقتی هم احساس خطر میکرد، سرش را بالا میآورد و در تاریکی گم میشد! به واقع، چه کسی به این ماهی آموخته که برای پیدا کردن غذا سرش را این مقدار پائین بیاورد تا پیش رویش روشن شود؟ یا در هنگام احساس خطر سرش را بالا بیاورد تا در تاریکی بتواند خود را مخفی کند؟ آیا اینها را همان گوشت و استخوان یادش داده؟ اگر چنین است، انسان که گوشت و استخوان بیشتر و بزرگتری دارد، چرا او چنین تواناییای ندارد؟
بالجمله، از این دست شگفتیها در آسمان و زمین و دریا فراوان است. اهل اندیشه کم است تا در این خلقت اعجابآور اندیشه کند و راه بیابد و شاکر گردد:
«أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صٰافّٰاتٍ وَ یَقْبِضْنَ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ الرَّحْمٰنُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ بَصِیرٌ * أَمَّنْ هٰذَا الَّذِی هُوَ جُنْدٌ لَکُمْ یَنْصُرُکُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمٰنِ إِنِ الْکٰافِرُونَ إِلاّٰ فِی غُرُورٍ * أَمَّنْ هٰذَا الَّذِی یَرْزُقُکُمْ إِنْ أَمْسَکَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ * أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلیٰ وَجْهِهِ أَهْدیٰ أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ * قُلْ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ * قُلْ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ * وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ * قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ وَ إِنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ ». (1)
آیا ندانستهاند که پرندگان بالای سرشان را در حالی که بال میگشایند و میبندند، فقط خدای رحمان در فضا نگه میدارد؟ یقیناً او بر همه چیز بیناست. آیا آن کیست از سپاهتان که شما را به هنگام نزول عذاب در برابر خدای رحمان یاری دهد؟ کافران جز دچار فریب شیطان نیستند. یا کیست آنکه به شما روزی دهد، اگر خدا روزیاش را از شما باز دارد؟ نه
1) (1)) . ملک، 19- 26.
اینکه حقیقت را نمیدانند بلکه در سرکشی و نفرتِ از حق سرسختی و پافشاری میکنند. آیا کسی که نگونسار و به صورت افتاده حرکت میکند هدایتیافتهتر است یا آنکه راستقامت بر راه راست میرود؟ بگو: اوست که شما را آفرید و برای شما گوش و دیده و دل قرار داد، ولی اندکی سپاس میگزارید. بگو: اوست که شما را در زمین آفرید و به سوی او محشور میشوید. و میگویند: اگر راستگویید این وعده وقوع رستاخیز کی خواهد بود؟ بگو: دانش و آگاهی این حقیقت فقط نزد خداست و من تنها بیمدهندهای آشکارم.
قرآن سرگذشت اقوام پیشین را بدین جهت یاد میکند که مردم از آنها عبرت بگیرند. از این رو، خداوند دستور داده است در تاریخ با تعقل بنگریم و پند بگیریم. (1)گاهی برخی شعرای حکیم این قدر زیبا جریانات تاریخی را در فضای عقل طرح کردهاند که انسان از مطالعه آثارشان به تفکر وادار میشود. برای مثال، وقتی خاقانی شروانی به خرابههای شهر مدائن میرسد در مطلع قصیده بلند خود میگوید:
هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان ایوان مدائن را آئینه عبرت دان.
یا حافظ در بیوفایی دنیا و دل نبستن به آن میگوید:
تکیه بر اختر شبدزد مکن کاین عیّار
نیز این شعر:
نادره مردی ز عرب هوشمند
1) (1)) . البته، به نص صریح قرآن همه این آیات برای تعقل فرستاده شدهاند. در ابتدای سوره یوسف میخوانیم: «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ * الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ * إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ » .
بعد که مصعب سر و سردار شد
وقتی انسان با نگاه عقل به عالم نگاه میکند، همه چیز را پند میبیند. آری:
زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است. (1)
یکی دیگر از سفارشات قرآن کریم تفکر در وجود خویشتن است:
«وَ فِی الْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ * وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ». (2)
در زمین برای اهل یقین نشانههایی بر توحید، ربوبیت و قدرت خداست. و نیز در وجود شما نشانههایی است. آیا نمیبینید؟
بخش مهمی از کتاب توحید مفضل مربوط به وجود انسان است که امام صادق، علیه السلام، مفضل را به تفکر در خلقت انسان دعوت میکند.
گذر عمر و ناتوانی ما در نگهداشتن زمان درس بزرگ دیگری است که میتوان از تفکر در وجود خود گرفت. حافظ میگوید:
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس.
با هیچ وسیلهای جلوی گذر عمر را نمیتوان گرفت. جلوی ریختن مو، ضعیف شدن چشم، تحلیل رفتن نیروی بازو و کم قوت شدن زانو را نمیتوان گرفت. مانع خراب شدن معده و کند شدن کار کلیهها نمیتوان شد و در نهایت، پیری را نمیتوان به تعویق انداخت و جلوی ملکالموت را گرفت. پس، تا فرصتی هست باید قدر ایام حیات را دانست:
جوانی گفت با پیری دلآگاه
اما آیا این سخن جوانان را وادار به تعقل میکند؟
از مرگ نیز باید عبرت گرفت و درباره آن تفکر کرد و به فکر چاره افتاد. سعدی در مقدمه گلستان نگاه هوشمندانهای به مرگ کرده و این طور به نصیحت ابنای زمان پرداخته است:
بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند
«مرگآگاهی» به قدری در روایات ما حضور دارد که نمیتوان آن را به عنوان یکی از بنیانهای معنوی تفکر نادیده گرفت. از جمله، وجود مبارک پیامبر اکرم، صلی الله علیه وآله وسلم، در نصیحتی به ابوذر غفاری میفرمایند:
«یا أباذر! إذا تبعت جنازۀ فلیکن عقلک فیها مشغولا بالتفکر والخشوع، واعلم أنک لاحق به». (1)
در هنگام تشییع جنازه، عقل خویش را به تفکر و خشوع مشغول دار و بدان که بی تردید به او ملحق خواهی شد.
این همه تأکید به تفکر درباره مرگ برای این است که از خود سوال کنیم: آیا ما رهروان این کاروان نیستیم؟ آیا مرگ به سراغ ما نمیآید؟ آیا خانه آخر ما قبر نیست؟ مرکب آخر ما تابوت نیست؟ آخرین لباس ما کفن نیست؟ به راستی، چرا با چشم عقل به مرگ دیگران نگاه نکرده و در آن تأمل و تحقیق نمیکنیم؟
یک از مسائلی که قرآن به آن سفارش میکند تفکر در وجود پیامبر اسلام است، زیرا تفکر سبب میشود حق بودن پیامبر بر همه ثابت شود:
1) (1)) . میزان الحکمه، محمدی ریشهری، ج 4، ص 2977. درباره یاد مرگ روایات زیادی وارد شده است. از جمله: - مصباح الشریعۀ، منسوب به امام صادق (ع)، ص 171: قال الصادق علیه السلام: ذکر الموت یمیت الشهوات فی النفس ویقطع منابت الغفلۀ ویقوی القلب بمواعد الله ویرق الطبع ویکسر اعلام الهوی ویطفی نار الحرص ویحقر الدنیا وهو معنی ما قال النبی (صلی الله علیه وآله وسلم): فکر ساعۀ خیر من عبادۀ سنه وذلک عند ما تحل اطناب خیام الدنیا وتشدها بالآخرۀ ولا یسکن نزول الرحمه عند ذکر الموت بهذه الصفۀ ومن لا یعتبر بالموت وقلۀ حیلته وکثرۀ عجزه وطول مقامه فی القبر وتحیره فی القیامۀ فلا خیر فیه. قال النبی (صلی الله علیه وآله وسلم) اذکروا هادم اللذات قیل: وما هو یا رسول الله؟فقال: الموت ما ذکره عبد علی الحقیقۀ فی سعۀ إلا ضاقت علیه الدنیا ولا فی شدۀ إلا اتسعت علیه والموت اول منزل من منازل الاخرۀ وآخر منزل من منازل الدنیا فطوبی لمن اکرم عند النزول باولها وطوبی لمن احسن مشایعته فی آخرها والموت اقرب اشیاء من بنی آدم وهو یعده ابعد فما اجری الانسان علی نفسه وما اضعفه من خلق وفی الموت نجاۀ المخلصین وهلاک المجرمین ولذلک اشتاق من اشتاق الموت وکره من کره». - میزان الحکمه، محمدی ریشهری، ج 4، ص 2889: رسول الله (صلی الله علیه وآله): عودوا المریض واتبعوا الجنازۀ یذکرکم الآخرۀ. - همان، ص 2964: رسول الله (صلی الله علیه وآله): أفضل الزهد فی الدنیا ذکر الموت، وأفضل العبادۀ التفکر، فمن أثقله ذکر الموت وجد قبره روضۀ من ریاض الجنۀ. الإمام علی (علیه السلام): اذکروا هادم اللذات، ومنغص الشهوات، وداعی الشتات، اذکروا مفرق الجماعات، ومباعد الامنیات، ومدنی المنیات، والمؤذن بالبین والشتات. عنه (علیه السلام): کیف تنسی الموت وآثاره تذکرک؟ الإمام الصادق (علیه السلام): ذکر الموت یمیت الشهوات فی النفس، ویقلع منابت الغفلۀ، ویقوی القلب بمواعد الله، ویرق الطبع، ویکسر أعلام الهوی. عنه (صلی الله علیه وآله) - وقد مر بمجلس قد استعلاه الضحک -: شوبوا مجلسکم بذکر مکدر اللذات، قالوا: ومامکدر اللذات، قال: الموت. الإمام علی (علیه السلام): اوصیکم بذکر الموت وإقلال الغفلۀ عنه، وکیف غفلتکم عما لیس یغفلکم، وطمعکم فیمن لیس یمهلکم! فکفی واعظا بموتی عاینتموهم. الإمام علی (علیه السلام): أکثروا ذکر الموت، ویوم خروجکم من القبور، وقیامکم بین یدی الله عز وجل، تهون علیکم المصائب. - همان، ص 2976: رسول الله (صلی الله علیه وآله): ما من میت یوضع علی سریره فیخطی به ثلاث خطی إلا نادی بصوت یسمعه من یشاء الله: یا إخوتاه! ویا حملۀ نعشاه! لا تغرنکم الدنیا کما غرتنی ! ولا یلعبن بکم الزمان کما لعب بی ! اترک ما ترکت لذریتی ولایحملون عنی خطیئتی، وأنتم تشیعونی ثم تترکونی والجبار یخاصمنی. - همان، ص 2977: الإمام الباقر (علیه السلام): إذا کنت فی جنازۀ فکن کأنک أنت المحمول، وکأنک سألت ربک الرجعۀ إلی الدنیا لتعمل عمل من عاش، فإن الدنیا عند العلماء مثل الظل. الإمام الصادق (علیه السلام): إذا حملت جنازۀ فکن کأنک أنت المحمول، أو کأنک سألت ربک الرجوع إلی الدنیا لتعمل، فانظر ماذا تستأنف، ثم قال: عجبا لقوم حبس أولهم علی آخرهم، ثم نادی مناد فیهم بالرحیل وهم یلعبون.
2) (2)) . سبإ، 46.
بگو: من شما را فقط به یک حقیقت اندرز میدهم و آن اینکه دو دو و یک یک برای خدا قیام کنید، سپس درباره رفیقتان محمّد که عمری با پاکی ، امانت و صدق و درستی در میان شما زندگی کرده است بیندیشید که هیچ گونه جنونی ندارد، او برای شما از عذاب سختی که پیش روست، جز بیم دهندهای نیست.
آیا اندیشه نکردند که در همنشین آنان یعنی پیامبر اسلام هیچ نوع جنونی نیست؛ او فقط بیم دهندهای آشکار نسبت به سرانجام شوم بدکاران است.
واضح است که منظور این آیات تفکر در بدن و جسم پیامبر نیست، بلکه منظور تفکر در وجود معنوی پیامبر است. اندیشه در این بعد وجودی حضرت شخص را به این نتیجه میرساند که پیامبر انحراف فکری، انحراف عقلی، و انحراف روحی نداشته است. و این از سخنان ایشان به وضوح پیداست.
نقل کردهاند که طبیبی در مدینه حضور داشت، اما کسی برای مداوا به حضورش نمیرفت. روزی نزد پیامبر رفت و به ایشان عرض کرد: چرا در این شهر کسی مریض نمیشود؟ آب و هوایتان خوب است؟ غذایتان با کشورهای دیگر فرق میکند؟ یا منطقهتان منطقه ویژهای است؟
حضرت فرمودند: یکی از دستورات دین ما این است که تا گرسنه نشدید سر سفره ننشینید و تا کاملا سیر نشدید دست از غذا بردارید! (2)
طبیب گفت: شما طب را در همین دستور جای دادهاید. این مردم حق دارند مریض نشوند.
روزی، به عیادت مریضی رفته بودم و دکتر متخصصی معالجه او را بر عهده داشت که در اروپا تحصیل کرده بود. او همان طور که مریض را
1) (1)) . ادامه آیه چنین است: «أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ » ؛ آیا در فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت بر آسمانها و زمین و هر چیزی که خدا آفریده و اینکه شاید پایان عمرشان نزدیک شده باشد با تأمل ننگریستهاند؟ اعراف، 184 و 185.
2) (2)) . بحار الأنوار، ج 59، ص 290: وقال صلی الله علیه وآله: کل وأنت تشتهی، وأمسک وأنت تشتهی. وقال صلی الله علیه وآله: المعدۀ بیت کل داء، والحمیۀ رأس کل دواء، وأعط کل نفس ما عودتها.
معاینه میکرد به او گفت: لااقل یک حرف مرا گوش بدهید تا دوایتان را نصف کنم و کمتر مرا بیاورند بالای سرتان: «دیگر از کوره در نرو و عصبانی نشو!»
به او گفتم: آقای دکتر، حاضرید یک جمله از مکتب اهل بیت بنویسید. گفت: بفرمایید! گفتم: پیامبر و پیرو ایشان ائمه فرمودهاند:
«الغضب مفتاح کل شرّ». (1)
عصبانیت دری است به روی تمام بیماریها.
و« ان المعدۀ بیت الداء». (2)
معده منشأ همه بیماریهاست.
او میخواست بگوید: باورم نمیشود! اما رویش نشد. گفتم: این روایات در کتابهایی نوشته شدهاند که لااقل100 سال از تاریخ نگارششان گذشته است.
این را هم اضافه کنم که این گروه از فرمایشات پیامبر و ائمه غیر از دستورات بهداشتی جزئی دیگر از قبیل مسواک زدن و شانه کردن مو و استفاده از حوله و شرایط آب حمام و... است که در کتابهایی چون مکارم الاخلاق طبرسی و حلیۀ المتقین مجلسی و... آمده است؛ و غیر از مطالبی است که معصومین، علیهم السلام، در مقام تربیت معنوی و به منظور ملکوتی شدن انسان و برای کنترل زبان و چشم و دست و شکم و شهوت و قدم او بیان کردهاند. (3)حال سوال این است: آیا انسانی که انحراف فکری و روحی دارد این گونه حکیمانه سخن میگوید و 1500 سال پیش اعلام میکند که معده منشأ همه بیماریهاست؟ مگر جز این است که متخصصان علم پزشکی امروزه ثابت کردهاند که حق با ایشان بوده و انواع بیماریها (بیماری قند، کلسترول، سردرد، زخم اثنی عشر، بیماریهای روده و ...) از معده سرچشمه میگیرند؟
1) (1)) . کتاب الزهد، حسین بن سعید کوفی، ص 26: فضالۀ بن أیوب عن داود بن فرقد عن أبی عبد الله علیه السلام قال جاء اعرابی الی رسول الله صلی الله علیه وآله فقال: یا رسول الله علمنی شیئا واحدا فانی رجل اسافر فاکون فی البادیۀ. قال: لا تغضب، واستیسرها الاعرابی فرجع الی النبی صلی الله علیه واله فقال: یا رسول الله علمنی شیئا واحدا فانی اسافر واکون فی البادیۀ. فقال له النبی صلی الله علیه وآله: لا تغضب فاستیسرها الاعرابی فرجع فاعاد السؤال فاجابه رسول الله صلی الله علیه واله فرجع الرجل الی نفسه وقال: (لا اسئل عن شئ بعد هذا، - مشکاۀ الأنوار ، علی طبرسی، ص 383: عن الرضا (علیه السلام): الغضب مفتاح کل شر. - همان، ص 529: ومن کتاب روضۀ الواعظین: قال الصادق (علیه السلام): الغضب مفتاح کل شر. - بحار الأنوار ، علامه مجلسی، ج 1، ص 151 (از امام کاظم علیه السلام): یا هشام، الغضب مفتاح الشر، وأکمل المؤمنین إیمانا أحسنهم خلقا، وإن خالطت الناس فإن استطعت أن لا تخالط أحدا منهم إلا من کانت یدک علیه العلیا فافعل. - مستدرک سفینۀ البحار ، شیخ علی نمازی، ج 7، ص 597: ومن کلمات مولانا العسکری (علیه السلام): الغضب مفتاح کل شر.
2) (2)) . طب الأئمۀ، ابن سابور زیات، ص 6: والاخبار عن الصادقین (ع) مفسرۀ بقول أمیر المؤمنین (ع): المعدۀ بیت الداء والحمیۀ رأس الدواء، وعود کل بدن ما اعتاد، وقد ینجح فی بعض أهل البلاد من مرض یعرض لهم ما یهلک من استعمله لذلک المرض من غیر أهل تلک البلاد ویصلح لقوم ذوی عادۀ ما لا یصلح لمن خالفهم فی العادۀ الخ. - عوالی اللئالی، ابن ابی جمهور أحسائی، ج 2، ص 30: وقال النبی صلی الله علیه وآله: المعدۀ بیت الداء، والحمیۀ رأس الدواء، و أعط کل بدن ما عودته. قال فی مجمع البیان فی سورۀ الاعراف، فی تفسیر الآیۀ «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا» ما هذا لفظه: وقد حکی أن الرشید کان له طبیب نصرانی حاذق، فقال ذات یوم لعلی بن الحسین بن واقد: لیس فی کتابکم من علم الطب شئ، والعلم علمان علم الابدان وعلم الادیان؟! فقال له علی: قد جمع الله الطب کله فی نصف آیۀ من کتابه وهو قوله: کلوا واشربوا ولا تسرفوا. وجمع نبینا صلی الله علیه وآله الطب فی قوله: المعدۀ بیت الداء، والحمیۀ رأس کل دواء، وأعط کل بدن ما عودته. فقال الطبیب: ما ترک کتابکم ولا نبیکم لجالینوس طبا. - الفصول المهمۀ فی أصول الأئمۀ، حر عاملی، ج 3، ص 220: محمد بن الحسین فی العلل باسناد، یأتی فی تشریح الابدان عن الربیع صاحب المنصور، عن الصادق (ع) فی حدیث طویل، قال: اداوی الحار بالبارد والبارد بالحار، والرطب بالیابس والیابس بالرطب، وارد الامر کله الی الله عزوجل، واستعمل فی ذلک ما قاله رسول الله (ص): واعلم ان المعدۀ بیت الداء و أن الحمیۀ هی الدواء وأعود البدن ما اعتاد الی أن، قال: والله ما أخذت إلا عن الله تعالی.
3) (3)) . روزی، یکی از دکترها که از آمریکا آمده بود به مناسبتی با من آشنا شد. وقتی سخنان پیامبر را راجع به طب و بدن و امور روانی برایش گفتم بهت زده شده بود. میگفت: اینها را بنویسم بروم آمریکا به اساتید و دکترهای دیگر بگویم. شما چه دینی دارید! از او پرسیدم: غربیها به گریه کردنهای ما ایرادی ندارند؟ گفت: نه. شیعه در این زمینه از تمام ملتها جلوتر است. زیرا در آمریکا مطبهایی باز شده که به بیمار بعد از معاینه میگویند اگر 10 - 15 روز گریه کنی خوب میشوی و نیازی به دوا نداری! او میگفت شما محرم و صفر و ماه رمضان را دارید، دوایتان پیشتان است. ما بدبختیم که زندگی را باختهایم. (مولف)
آری، حق بودن پیامبر را از تفکر در احوال و آثار ایشان میتوان به دست آورد.
چنانکه از آیات قرآن مجید بر میآید میان «اهل دوزخ شدن» و «بیاندیشه زیستن» رابطه مستقیمی وجود دارد، زیرا قرآن تعطیلی عقل را سبب جهنمی شدن میداند و میفرماید: اگر از دوزخیان سوال شود که برای چه اهل جهنم شدید، پاسخ میدهند: به دو علت:
«وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ». (1)
یعنی اگر گوشمان را باز کرده بودیم تا حقایق و معارف توحید و سخنان انبیاء و ائمه را بشنویم، زندگی پاکی در دنیا داشتیم و اهل دوزخ نمیشدیم، اما نشنیدیم و تکبر کردیم؛ اگر با دید عقل به همه چیز نگاه میکردیم، در این آتش افروخته جای نمیگرفتیم. پس، جرم ما این است که گوش را بر شنیدن آنچه باید میشنیدیم بستیم و عقل را از آنچه باید دربارهاش فکر میکردیم محروم ساختیم!
آری، تفکر کلید راه یافتن به مینوی سعادت و بی فکری سبب درافتادن به ویل ندامت است.
1) (1)) . ملک، 11.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
مطابق آیه 70 از سوره مبارکه اسراء:
«وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً».
به یقین، فرزندان آدم را کرامت دادیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم سوار کردیم و به آنان از نعمتهای پاکیزه روزی بخشیدیم، وآنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.
و طبق آیه 72 از سوره مبارکه احزاب و آیه 4 از سوره تین:
«إِنّٰا عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ عَلَی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً».
یقیناً، ما امانت را که تکالیف شرعیه سعادتبخش است بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و آنها از به عهده گرفتنش به سبب اینکه استعدادش را نداشتند امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند، و انسان آن را پذیرفت. بیتردید او به علت ادا نکردن امانت بسیار ستمکار، و نسبت به سرانجام خیانت در امانت بسیار نادان است.
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ».
ما انسان را در نیکوترین نظم و اعتدال و ارزش آفریدیم.
و طبق این روایت و این حدیث قدسی:
«الانسان بنیان الله ملعون من هدم بنیانه ». (1)
«الانسان سری و انا سره ». (2)
وجود انسان در درخت عالم هستی با ارزشترین و پر قیمتترین شاخههاست، زیرا بر این شاخه میوهای قرار دارد که در عالم ظاهر و باطن، در عالم ملک و ملکوت، و در عالم غیب و شهود با ارزشتر از آن چیزی وجود ندارد و آن عقل است.
عقل قدرتی الهی است که انسان میتواند آن را در همه امور به کار گیرد و با قرار گرفتن بر مرکب اندیشه و تفکر که همواره میل به صعود و رفعت دارد، به مقام قرب حق و جایگاه مقربین برسد.
برای شناخت مقربین، کافی است نمونهای از آن ذکر شود تا با شناخت آن مفهوم این جایگاه نیز به دست آید. در ابتدا، باید گفت در مقابل کسانی که به مقام قرب رسیدهاند، کسانی قرار دارند که به اسفل السافلین - یعنی پستترین پستان- رهسپار شدهاند (3)و کارشان در این پستی به جایی رسیده که به فرموده قرآن مجید به هیزم جهنم تبدیل شدهاند:
«فَکٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً». (4)
حطب در لغت عرب به معنای هیزم است. منظور از حطب در این آیه انسان یا آدمیزادهای که لیاقتش دوزخ است نیست، بلکه هیزم است. یعنی این افراد به قدری از انسانیت دور شدهاند که از آنها نمیتوان به انسان تعبیر کرد. این هیزم در بازار قیامت خریداری ندارد، زیرا نه فایدهای بر آن مترتب است و نه به کاری میآید.
1) (1)) پینوشت . رک: تفسیر روح البیان، ج 1. غریب الحدیث، ابن قتیبه، ج 2، ص 370: جاء فی الحدیث، أن سلیمان النبی صلوات الله علیه، قال من هدم بنیان ربه فهو ملعون بین یدیه. یعنی، من قتل النفس، لأن الجسم بنیان الله وترکیبه، فإذا أبطله فقد هدم بنیان ربه. - مجمع البحرین، شیخ طریحی، ج 1، ص 254: وفی الحدیث: من هدم بنیان ربه فهو ملعون. ای من قتل نفسا بغیر حق لان الجسم بنیان الله تعالی.
2) (2)) . رک: تفسیر روح البیان، ج 1.
3) (3)) . اشاره است به این آیات: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ » . تین، 4 و 5.
4) (4)) . «وَ أَمَّا الْقٰاسِطُونَ فَکٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» . جن، 15.
از طرفی، موجودی که در دنیا چراغ عقل را خاموش کرده و لامپ فطرت را سوزانده و بنای وجدانش را ویران کرده به تعبیر قرآن قلبش بدل به سنگ و حتی سختتر از آن شده است:
«کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ». (1)
چنین انسانی در سنگدلی از سنگ سختتر شده و بدل به هیزم پوک و پوچی شده که موریانه گناه مغزش را خورده است. آیا چنین کسی میتواند توقع رفتن به بهشت داشته باشد؟ کسی که دهان خوردن نعمتهای الهی و معده هضم نعمتهای حق را ندارد؛ کسی که پوستش نعمتها را لمس نمیکند و گوش کر و چشم کورش صدای خدا را در بهشت نمیشنود و وجه الله را نمیبیند، چه سنخیتی با بهشت دارد؟ این معنای واقعی سقوط در اسفل السافلین است.
آیاتی که ذکر حضرت عیسی، علیه السلام، و مادر بزرگوارشان در آنها آمده بسیار قابل تأملاند. بخشی از این آیات برای زنان باید منشأ فکر و اثر باشد و بخشی دیگر برای جوانان.
مسئله مهم این است که بدانیم حضرت عیسی بیش از 33 سال در دنیا زندگی نکرده است. یعنی این همه کرامت و فضیلت و انسانیت در طی هشتاد یا صد سال از ایشان دیده نشده، بلکه ایشان در 33 سالگی در اوج مقام قرب جای گرفته بودند.
حضرت مریم دختری 17 16 ساله بیش نبود، اما از فرط پاکدامنی قرآن مجید او را با وصف «أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا» (2)معرفی میکند. وصف دیگر آن حضرت در قرآن «صدیقه» (3)است. یعنی ظاهر و باطن این دختر صدق
1) (1)) . - ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ » . بقره، 74.
2) (2)) . «وَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِیهٰا مِنْ رُوحِنٰا وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ ابْنَهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ » . أنبیاء، 91.
3) (3)) . اشاره است به: «مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کٰانٰا یَأْکُلاٰنِ الطَّعٰامَ انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیٰاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ » . مائده، 75.
محض بود و این خیلی مهم است که انسان در تمام حالاتش صادق بوده و ظاهر و باطنش اخلالی نداشته باشد.
وصف دیگری که خداوند حضرت را به آن معرفی میکند «قانت» (1)است. یعنی حضرت بندهای بود که تمام عبادات را در کمال اخلاص و شوق انجام میداد.
از این رو بود که ایشان در سنین جوانی کارش به جایی رسید که در آن محیط پر فساد گوشش برای شنیدن صدای فرشتگان الهی باز بود:
«إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَةُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ». (2)
یاد کنید زمانی که فرشتگان گفتند: ای مریم! یقیناً خدا تو را به کلمهای از سوی خود که نامش مسیح عیسی بن مریم است مژده میدهد که در دنیا و آخرت دارای مقبولیّت و آبرومندی و از مقربّان است.
این مقام کمی نیست که انسان صدای فرشتگان را بشنود. ای کاش، ما نیز بسیاری از صداها را نمیشنیدیم و در عوض صدای دعوت خدا و انبیا و امامان و صدای خوبان را میشنیدیم!
همچنانکه از آیه شریفه بر میآید حضرت عیسی، علیه السلام، یکی از مقربین است. حال سوال این است که آن حضرت چگونه مقرب شد؟ قدر مسلم این است که آن حضرت به واسطه قدرت جسمانی یا بدن نیکو از مقربین نشده است، بلکه به سبب به کارگیری عقل که او را در برابر حقایق ملکوتی و در برابر خدا و احکام الهی تسلیم کرده بود مقرب شده است. و این درسی است برای ما که با به کار گرفتن عقل و استفاده از این ارزش، استعداد بالقوه خود را تبدیل به ارزشی بالفعل کنیم. یعنی آن استعداد را تبدیل به حقیقت عینی نماییم. این کار نیز حرکتی عقلی و دینی لازم دارد که همه قادر به انجام آن هستند. البته، با صرف حوصله و ذوق و صبر و شوق.
ی
یادم هست در ایام جنگ و شبهای موشکباران تهران، مردم منبر را ترک نمیکردند و موشکبارانها بر جمعیت حاضر در جلسات اثری نگذاشته بود. مردم در آن مقطع زمانی مشتاق شهادت بودند و از جنگ و شهادت واهمهای نداشتند.
شب چهاردهم یا پانزدهم ماه مبارک رمضان آن سال، ساعت حدود 12 از منبر پایین آمدم و چند متر دورتر از جایگاه نشستم و به دیوار تکیه دادم. در این اثنا، جوان 23 22 سالهای با لباسی شبیه لباسهای دخترانه و آستین کوتاه و آرایش موی خاص آمد و جلویم نشست. معلوم بود شب اولی است که به جلسه آمده است. پرسید: حرفهایی که امشب زدید مال چه کسی بود؟ گفتم: اول بگو آنها را پسندیدهای یا خوشت نیامده؟ گفت: پسندیدهام. گفتم: قسمتی از این سخنان از آن کسی بود که تو را ساخته، یعنی خدا؛ قسمت دیگرش هم متعلق به نماینده خدا و جانشینان او بود، یعنی پیامبر و اهل بیت او.
پرسید: حال تکلیف من چیست؟ گفتم: در چه مورد؟ گفت: شما با وضع خیابان لالهزار آشنایی دارید؟ گفتم: قبل از انقلاب بدترین خیابان تهران بود. گفت: من آنجا شاگرد مغازه بودم. البته، مغازه را از آنجا بردیم، چون نمیگذاشتند آنجا کار کنیم. شغل من و استادم هم زنانهدوزی است و خانمها و دخترهایی که اغلب بیحجابند برای سفارش لباس پیش ما میآیند. ما بدن آنها را اندازه میگیریم و برایشان لباس میدوزیم، ولی به هر حال، به بازو و شانه و بدن آنها دست میزنیم و ... . با حرفهایی که من امشب شنیدم، معلوم شد کار من اشکال دارد؛ حالا چه باید بکنم؟ به شوخی گفتم: خداوند در قرآن وعده کرده که به افراد متدین در قیامت حورالعین میدهد. ظاهرا خداوند
روزی تو را در این دنیا هم قرار داده! در پاسخ لبخند سردی زد و گفت: چه کنم؟ گفتم: میتوانی از کارت دست برداری؟ چون خدا و پیامبر میگویند هم کارت حرام است، هم نگاههایت و هم اندازه گیریهایت. گفت: بروم با خدا آشتی کنم؟ گفتم: برو آشتی کن! و رفت.
از این ماجرا ده یا دوازده سال گذشت تا اینکه یک روز در یکی از خیابانهای قم دیدم کسی با محبت مرا صدا میزند. آمدم بروم طرفش، دیدم فردی روحانی با چهره نورانی و آثار سجده بر پیشانی نزدم آمد و بعد از احوالپرسی به ناهار دعوتم کرد. عذر خواستم، چون جای دیگری مهمان بودم. گفت: پس شب بیایید؟ گفتم: در تهران کاری دارم. گفت: در مسجد من، حدود چهارصد جوان خوب حضور مییابند. دوست دارم شما را ببینند. اول شب میتوانید به مسجد ما بیایید؟ گفتم: متاسفانه، بعد از ظهر باید به تهران برگردم! گفت: حال که نمیتوانی، آیا مرا شناختی؟ گفتم: نه. گفت: من آن زنانهدوز لالهزاریام!
از بوسه تو خاک زمین قدر لعل یافت بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم. (1)
این کارکرد عقل و اندیشه در انسان است. این گوهری است که انسان را مقرب میکند و از گناهان دور میسازد و او را شایسته نام انسان میکند.
ارزش انسان در نزد خدا به واسطه عقل است، زیرا بر اساس روایات محبوبترین چیزی که خداوند خلق کرده عقل است: امام باقر، علیه السلام، میفرماید:
«لما خلق الله العقل استنطقه، ثم قال له أقبل فأقبل، ثم قال له أدبر فأدبر، ثم قال له: وعزتی وجلالی ما خلقت خلقا هو أحب إلی منک، ولا اکملک إلا فیمن احب أما إنی إیاک آمر، وإیاک أنهی، وإیاک اثیب». (2)
وقتی خداوند عقل را آفرید به او گفت:... در تمام عالم هستی چیزی محبوبتر از تو خلق نکردم. به واسطه وجود تو امر به خوبی و نهی از بدی کردم و به خاطر تو به بندگان پاداش میدهم.
یعنی خداوند هر کس را در قیامت به بهشت ببرد به خاطر عقل اوست. به عبارت دیگر، هر کس عقلش را به کار گیرد و به وسیله تفکر حقانیت قیامت و قرآن و سخنان پیامبر و اهل بیت را بفهمد و به آنها عمل کند به بهشت میرود.
خداوند به خاطر داشتن بدن نیکو برای کسی در قیامت ارزش قائل نمیشود، زیرا باارزشترین بدنها متعلق به فیل است که وزن زیادی دارد. همچنین، به پوست و رنگبندی و بلندی قامت و گردن ارزش نمیدهد، که در این صورت پوست کرگدن و دم طاووس و قامت شتر و گردن زرافه باارزشترین چیزها بود. در عالم ملکوت ارزش انسان به عقل اوست. از این رو، در روایتی آمده است که وقتی نزد امام صادق، علیه السلام، از عبادات کسی تعریف کردند، حضرت فرمودند: از عقلش برای من بگویید. چقدر میفهمد و چه اندازه قدرت اندیشه دارد؟ (1)
آری، ارزش انسان به عقل و گستردگی اندیشه اوست. انسان عاقل با عقل بینهایت عالم در ارتباط است و با او پیوند دارد. و به راستی، اگر آدمی عقل خود را به عقل بینهایت پیوند بزند، چه ارزش و نصیبی در دنیا و آخرت خواهد داشت!
الهی دلی ده که جای تو باشد
1) (1)) . بحار الأنوار، ج 1، ص 84: ابن موسی، عن محمد بن یعقوب، عن علی بن محمد بن عبد الله، عن إبراهیم بن إسحاق الاحمر، عن محمد بن سلیمان، عن أبیه، قال: قلت لابی عبد الله الصادق ( علیه السلام ): فلان من عبادته ودینه وفضله کذا وکذا قال: فقال کیف عقله؟ فقلت: لا أدری، فقال: إن الثواب علی قدر العقل. إن رجلا من بنی إسرائیل کان یعبد الله عزوجل فی جزیرۀ من جزائر البحر خضراء نضرۀ کثیرۀ الشجر طاهرۀ الماء، وإن ملکا من الملائکۀ مر به، فقال: یا رب أرنی ثواب عبدک هذا، فأراه الله عزوجل ذلک، فاستقله الملک، فأوحی الله عزوجل إلیه أن اصحبه فأتاه الملک فی صورۀ انسی فقال له من أنت ؟ قال أنا رجل عابد بلغنا مکانک وعبادتک بهذا المکان فجئت لاعبد معک فکان معه یومه ذلک، فلما أصبح قال له الملک: إن مکانک لنزهۀ، قال: لیت لربنا بهیمۀ، فلو کان لربنا حمار لرعیناه فی هذا الموضع فإن هذا الحشیش یضیع، فقال له الملک: وما لربک حمار؟ فقال: لو کان له حمار ما کان یضیع مثل هذا الحشیش! فأوحی الله عزوجل إلی الملک إنما اثیبه علی قدر عقله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم اجمعین.
تصمیمهایی که پس از تفکر و اندیشه گرفته میشوند همواره تصمیمهای سودمندی هستند. اسلام مسلمانان را از تصمیمات عجولانه و شتابزدگی در انجام کارها نهی کرده است. این موضوع به قدری مطمح نظر بزرگان دین بوده که امیرالمومنین ، علیه السلام، فرموده است:
«أصل السلامۀ من الزلل الفکر قبل الفعل والرویۀ قبل الکلام». (1)
یعنی نباید در انجام کارها یا در سخن گفتن عجله کرد و شتاب ورزید، بلکه قبل از آن باید اندیشید. مبادا بدون اندیشه سخنی گفته شود که دل کسی را بسوزاند یا به عاطفه کسی لطمه بزند یا آبروی محترمی را ببرد یا مال کسی را در معرض خطر قرار دهد و امنیت خاطر کسی را به هم بریزد. امیر خسرو دهلوی میگوید:
حرفی که از آن کسی برنجد رنجیده شود کسی که سنجد. (2)
در پاسخ دادن به سوال هم باید ابتدا به اندیشه و تفکر پرداخت. چه
نیازی هست انسان در سخن گفتن یا در پاسخ دادن عجله کند؟ به همین قیاس، در امور دیگر هم نباید عجله کرد و شتاب ورزید؛ چرا که از رسول خدا، صلی الله علیه وآله وسلم، نقل شده است که فرمود:
«العجلۀ من الشیطان». (1)
عجله و شتاب از کارهای شیطان است.
وقتی خداوند متعال به ملائکه امر کرد تا بر آدم سجده کنند، شیطان شتابزده تصمیم گرفت و سجده نکرد، لذا به او گفته شد:
«قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ * وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ ». (2)
خدا گفت: از این جایگاه والا که مقام مقربان است بیرون رو که رانده شدهای. و بیتردید تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود.
گاهی شتاب در سخن گفتن یا عجله کردن در تصمیمگیری خسارتآور است. حتی گاهی این خسارت به حدی است که نمیتوان آن را جبران کرد. از این رو، اسلام به همه قاضیان سفارش میکند که پیش از صدور حکم، گفتههای مدعی و مدعیٌعلیه را به خوبی و از سر دقت بشنوند و ارزیابی کنند و دلایل هر دو طرف و شواهد آنان را به دقت بررسی نمایند. درست است که چنین کاری زمان میبرد، اما اگر در حکم دادن عجلهای صورت بگیرد و حقی پایمال شود یا آبرویی بر باد برود یا مالی تباه شود، دیگر امکان جبران آن نیست.
بخش مهمی از فرمایشات امام هشتم در زمان خودشان نوشته شده و بعد از مدت کمی به کتابهای معروف انتقال پیدا کرده است. از جمله، در کتاب مشکاۀ الانوار، قطعه زیبایی درباره فکر کردن و تصمیم گرفتن از
1) (1)) . عیون الحکم والمواعظ، علی بن محمد لیثی واسطی، ص 121. در این باره روایات زیر قابل تامل است: - سبل السلام، ابن حجر عسقلانی، ج 4، ص 201: عن سهل بن سعد رضی الله عنه قال: قال رسول الله (ص): العجلۀ من الشیطان... والعجلۀ هی السرعۀ فی الشئ، وهی مذمومۀ فیما کان المطلوب فیه الاناۀ، محمودۀ فیما یطلب تعجیله من المسارعۀ إلی الخیرات ونحوها، وقد یقال: لا منافاۀ بین الاناۀ والمسارعۀ، فإن سارع بتؤده وتأن فیتم له الامران والضابط أن خیار الامور أوسطها. - معدن الجواهر ، أبو الفتح کراجکی، ص 45: وأوصی حکیم ولده فقال: خذ یا بنی بأربعۀ واترک اربعۀ. فقال: وما هن؟ فقال: خذ حسن الحدیث إذا حدثت وحسن الاستماع إذا حدثت وأیسر المروءۀ إذا خولفت وبحسن البشر إذا لقیت. واترک محادثۀ اللئیم ومنازعۀ اللجوج ومماراۀ السفیه ومصاحبۀ الماقت. واحذر اربع خصال فثمرتهن اربع مکروهات: اللجاجه والعجلۀ والعجب والشره. فأما اللجاجۀ فثمرتها الندامۀ؛ واما العجلۀ فثمرتها الحیرۀ؛ واما العجب فثمرته البغضۀ؛ وأما الشره فثمرته الفقر. وکن من اربعۀ علی حذر: من الکریم إذا أهنته؛ ومن العاقل إذا أهجته؛ ومن الاحمق إذا مازحته؛ ومن الفاجر إذا صاحبته. واحتفظ من اربع نفسک تأمن ینزل بغیرک: العجلۀ واللجاج والعجب والتوانی. - معدن الجواهر، أبو الفتح کراجکی، ص 57: وأوصیک یا ولدی بست خصال فیها تمام العلم ونظام الادب: الاولی ألا تنازع فوقک؛ والثانیۀ أن لا تتعاطی ما لا تنال؛ الثالثۀ أن لا تقول ما لا تعلم؛ الرابعۀ أن لا یخالف لسانک فی قلبک؛ الخامسه ان لا یخالف قولک فعلک؛ السادسۀ أن لا تدع الامر إذا أقبل و أن لا تطلبه إذا أدبر. واحذر العجلۀ فان العرب کانت تسمیها أم الندامات وان فیها ست خصال: یقول صاحبها قبل أن یعلم؛ ویجیب قبل أن یفهم؛ ویعزم قبل أن یفکر؛ ویقطع قبل أن یقدر؛ ویحمد قبل أن یجرب؛ ویذم قبل أن یحمد. وهذه الخلال تکون فی أحد إلا صحب الندامۀ وعدم السلامۀ. - معدن الجواهر ، أبو الفتح کراجکی، ص 72: وأوصی حکیم بعض الملوک لمن خلفه علی ناحیۀ فقال أوصیک بعشر خصال: أوصیک بتقوی فانک ان تتقه یهدیک ویکفیک ویرضی عنک ومتی أرضی عبد ربه أرضاه؛ وآمرک ان لا تعجل فیما لا تخاف الفوت فان العجلۀ ثوب ندم... . - عیون الحکم والمواعظ، علی بن محمد لیثی واسطی، ص 23: العجلۀ تمنع الاصابۀ - جامع السعادات ، ج 2، ص 154 و أدب الضیافۀ، جعفر بیاتی، ص 146: أن یعجل المضیف فی إحضار الطعام، فإذا کانت العجلۀ من الشیطان فإنها مستثناۀ فی خمسۀ أمور هن من سنۀ رسول الله صلی الله علیه وآله: إطعام الضیف، وتجهیز المیت، وتزویج البکر، وقضاء الدین، والتوبۀ من الذنوب. - مفردات غریب القرآن، راغب اصفهانی، ص 323: عجل: العجلۀ طلب الشئ وتحریه قبل أوانه وهو من مقتضی الشهوۀ فلذلک صارت مذمومۀ فی عامۀ القرآن حتی قیل العجلۀ من الشیطان، قال (سأریکم آیاتی فلا تستعجلون - ولا تعجل بالقرآن - وما أعجلک عن قومک - وعجلت إلیک). فذکر أن عجلته وإن کانت مذمومۀ فالذی دعا إلیها أمر محمود وهو طلب رضا الله تعالی، قال : (أتی أمر الله فلا تستعجلوه - ویستعجلونک بالسیئۀ - لم تستعجلون بالسیئۀ قبل الحسنۀ - ویستعجلونک بالعذاب - ولو یعجل الله للناس الشر استعجالهم بالخیر - خلق الانسان من عجل). قال بعضهم من حمإ ولیس بشئ بل تنبیه علی أنه لا یتعری من ذلک وأن ذلک أحد الاخلاق التی رکب علیها وعلی ذلک قال (وکان الانسان عجولا)، وقوله: (من کان یرید العاجلۀ عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید) أی الاعراض الدنیویۀ، وهبنا ما نشاء لمن نرید أن نعطیه ذلک (عجل لنا قطنا - فعجل لکم هذه) والعجالۀ ما یعجل أکله کاللهنۀ، وقد عجلتهم ولهنتهم، والعجلۀ الاداوۀ الصغیرۀ التی یعجل بها عند الحاجۀ، والعجلۀ خشبۀ معترضۀ علی نعامۀ البئر وما یحمل علی الثیران وذلک لسرعۀ مرها. والعجل ولد البقرۀ لتصور عجلتها التی تعدم منه إذا صار ثورا، قال (عجلا جسدا) وبقرۀ معجل لها عجل.
2) (2)) . حجر، 34 و 35. نیز: قال فاخرج منها فإنک رجیم * وإن علیک لعنتی إلی یوم الدین. ص، 77 و 78.
وجود مبارک حضرت علی بن موسی الرضا، علیه السلام، نقل شده است که بسیار شنیدنی است. البته، معلوم نیست که امام این مطلب را در جلسهای عمومی بیان کردهاند یا در جمع چند تن از شیعیان و یارانشان، اما امام به سه مسئله مهم اشاره کرده و مسلمانان را به عمل به آنها سفارش کردهاند:
مسئله اول طرح شده در سخن امام که خداوند در قرآن مجید نیز بر آن تاکید کرده و تمام امتها را به آن سفارش کرده است پیشه کردن تقوا و اجتناب از گناه است. جالب این است که در قرآن مجید موضوع دیگری را سراغ نداریم که خداوند اجتناب از آن را به تمام امتها سفارش کرده باشند. بخش عمدهای از نهج البلاغه نیز درباره همین مسئله است. در روایات یازده امام و حتی امام عصر، علیهم السلام، هم - که روایات زیادی از ایشان نداریم- این مسئله مطرح شده است.
از بررسی آیات قرآن و روایات و مطالعه تاریخ میتوان به این نتیجه رسید که هر مرد یا زنی که در تاریخ حیات بشر به مقام مثبتی رسیده بر اثر عمل به این سفارش بوده است.
امام هشتم نیز در ابتدای سفارشاتشان میفرمایند:
«اتقوا الله».
تقوا پیشه کنید.
داستان یوسف پیامبر، علیه السلام، را از فرط شهرت همه میدانند. قرآن کریم در بیان سرگذشت این پیامبر بزرگ الهی چنین نقل میکند که در سفر سوم برادران یوسف به مصر، وقتی ده برادر با او رو به رو شدند باز
هم او را نشناختند. آن طور که نقل شده، قریب به چهل سال از جریان انداختن یوسف به چاه گذشته بود و چهره ایشان خیلی فرق کرده بود (ایشان در آن زمان حدود پنجاه سال داشت). در این سفر، ایشان رو به برادرانش کرد و فرمود:
«قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ ». (1)
گفت: آیا زمانی که نادان بودید، دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟
تا عزیز مصر نام یوسف را برد، این ده برادر ماتشان برد که حاکم مملکت مصر که منطقه زندگیش با منطقه کنعان فاصله زیادی دارد، از ماجرایی که جز ما کسی از آن خبر ندارد چگونه خبر دارد و یوسف را از کجا میشناسد؟ لذا، پرسیدند:
«قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» .
گفتند: شگفتا! آیا تو خود یوسفی؟
«قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی » .
گفت: من یوسفم و این برادر من است.
تعجب دیگر برادران او از این بود که چگونه کسی که در چاهش انداخته بودند عزیز مصر شده است؟ او در پاسخ تعجب ایشان گفت:
«قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ». (2)
همانا خدا بر ما منت نهاده است. بیتردید هر کس پرهیزکاری کند و شکیبایی ورزد، پاداش شایسته مییابد؛ زیرا خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.
آنچه موجب شد من عزیز مصر شوم این بود که زلف زندگیم را به هیچ گناهی گره نزدم؛ نه گناهان بیرونی و نه گناهان درونی که خیلی خطرناکتر از گناهان بیرونی هستند (مثل کبر، ریا، غرور، حسد)؛ دیگر اینکه در دینداری ثابتقدم ماندم و حوادث و جریانات تلخ و شیرین نتوانست مرا از مدار دین خارج کند. (3)
1) (1)) . یوسف، 89.
2) (2)) . یوسف، 90.
3) (3)) . قصص الانبیاء راوندی، ص 134: ... فدخلوا علی یوسف بکتاب ابیهم، فاخذه وقبله وبکی، ثم اقبل علیهم فقال: (هل علمتم ما فعلتم بیوسف واخیه) قالوا: اانت یوسف ؟ (قال: انا یوسف وهذا اخی) وقال یوسف: (لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم) و (اذهبوا بقمیصی هذا) بلته دموعی (فالقوه علی وجه أبی واتونی باهلکم اجمعین).. فاقبل ولد یعقوب علیه السلام یحثون السیر بالقمیص، فلما دخلوا علیه قال لهم: ما فعل ابن یامین؟ قالوا: خلفناه عند اخیه صالحا، فحمد الله عند ذلک یعقوب وسجد لربه سجده الشکر واعتدل ظهره، وقال لولده: تحملوا إلی یوسف من یومکم، فساروا فی تسعه ایام إلی مصر، فلما دخلوا اعتنق یوسف اباه ورفع خالته، ثم دخل منزله وادهن ولبس ثیاب الملک، فلما راوه سجدوا شکرا لله، وما تطیب یوسف فی تلک المده ولا مس النساء حتی جمع الله لیعقوب صلوات الله علیه شمله.
«وعلیکم بالتواضع والشکر والحمد».
سفارش دوم حضرت مربوط به تواضع است. ایشان به شیعیان سفارش میکنند که انسانهای فروتن و متواضعی باشند. به راستی، انسان از چه رو باید تکبر کند؟ کسی باید تکبر کند که همه نیروها از آنِ او باشد و چنین کسی در عالم فقط یکی است و آن وجود مقدس پروردگار است.
حقیقت وجودی ما را امیرالمومنین، علیه السلام، در دعای کمیل خویش ثبت کرده است. از این رو، اگر ما حقایقی را که در دعای کمیل ثبت شده به خودمان بباورانیم، ذرهای تکبر در وجودمان باقی نخواهد ماند. این جملات کسی است که تمام ارزشهای الهی و انسانی در وجودش گرد آمده است:
«وانا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین». (1)
چطور آدمی میتواند تکبر کند؟ و با چه رویی میتواند بگوید «من»؟ کدام من؟ تکبر چیزی بود که شیطان را رانده درگاه حق قرار داد و هر کس تکبر کند مانند او تیرهروز خواهد شد:
«فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاّٰ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ * قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعٰالِینَ * قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ * قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ * وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ ». (2)
پس فرشتگان همه با هم سجده کردند؛ مگر ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران شد. خدا فرمود: ای ابلیس! تو را چه چیزی از سجده کردن بر آنچه که با دستان قدرت خود آفریدم باز داشت؟ آیا تکبّر کردی یا از بلند مرتبهگانی؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدی و او را از گل ساختی. خدا گفت: از آن جایگاه بیرون رو که بیتردید تو رانده شدهای؛ و حتماً لعنت من تا روز قیامت بر تو باد.
قدیمها که در خانهها حمام نبود، مردم به حمامهای عمومی میرفتند. پیش از سال نو، مردم لباسهای نوشان را به حمام میبردند و بعد از اینکه خودشان را میشستند، میآمدند آرام آرام لباس میپوشیدند. به هر حال، حمام و رختکن گرم بود و عرق میکردند. بعد که کمی عرقشان خشک میشد، میرفتند خانه و منتظر مهمان میشدند و دید و بازدیدها شروع میشد. نقل است که روزی بایزید بسطامی (1)، عارف و صوفی معروف، به حمام رفته بود و لباسهای نوی عید را پوشیده بود و در حال برگشت به خانه بود:
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
مردم هم از سحر بلند شده بودند و مشغول تمیز کردن خانههاشان شده بودند. از قضا، یکی اتاقهایش را جارو کرده بود و خاکروبه و زباله و خاکستر خانهاش را در تشتی ریخته بود. بعد از اتمام کار، او لب پنجره منزل ایستاد تا محتویات تشت را در کوچه خالی کند، اما نگاه نکرد ببیند کسی از کوچه رد میشود یا نه!
عجله کار شیطان است. از طرفی، انسان عاقل تشت خاکروبه را در کوچه خالی نمیکند. اما اگر هم میخواهد این کار را بکند، چرا عجله میکند؟ آیا نباید نگاه کند ببیند کسی رفت و آمد میکند یا نه؟ به هر حال، او تشت خاکروبه را ناگاه در کوچه ریخت، آن هم درست روی سر و روی بایزید!
بایزید هم انسان پر نفوذ و باقدرتی بود و اگر اول طلوع آفتاب به مردم بسطام میگفت که من از کنار این خانه رد شدم و صاحب خانه خاکستر و خاک و آشغال منزلش را بر سر من ریخت، معلوم نبود مردم چه بر سر
1) (1)) . ابویزید طیفور بن عیسی بن سروشان (متوفی 234 یا 261 ق)، از عارفان بزرگ ایران در سدههای دو و سه هجری.
صاحب خانه میآوردند. اما به گفته سعدی این مرد در عوض:
همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی.
لباسهای بایزید همه کثیف شده بود و خاکروبه داخل گردنش رفته بود و تمام صورتش را خاک و خاکستر گرفته بود، اما به جای اینکه به صاحب خانه حرفی بزند، کناری ایستاد و با خود گفت:
که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی درهم کشم؟
اگر در قیامت بخواهند به حساب اعمال من برسند، لیاقت دوزخ را خواهم داشت. پس چرا از ریختن خاکستر و خاکروبهای بر رویم ناراحت باشم؟ نهایت امر این است که میروم خانه، لباس دیگری بر میدارم و دوباره میروم حمام. اینکه دیگر تلخی و عصبانیت ندارد! به واقع، اگر انسان بتواند این قدر متواضع و اهل فکر باشد، چقدر راحت زندگی خواهد کرد.
در ابتدای طلبگی، خداوند به من محبت کرد و افرادی را در مسیر زندگیم قرار داد که دوستان سالیان اول طلبگیام محسوب میشوند. خدا همگی را رحمت کند! چون هیچ کدام زنده نیستند (وقتی من 19 سالم بود آنها بالای 50 سال سن داشتند). همین قدر کافی است بگویم که روح تواضع به عالیترین صورتش در آنها وجود داشت.
روزی، یکی از آنها از من خواست یکی از پنج شنبهها که از قم به تهران میرفتم برای ناهار مهمانش باشم. یادم هست ظهر پنج شنبه بود که به منزل ایشان رفتم. با روی باز از من استقبال کرد و به داخل تعارف کرد. وقتی وارد اتاق شدم گفت:
نزدیک اذان ظهر است. نماز بخوانیم و ناهار بخوریم یا ناهار بخوریم و نماز بخوانیم؟ گفتم: انتخاب با شماست. دلتان می خواهد نماز بخوانیم و
ناهار بخوریم یا ناهار بخوریم و نماز بخوانیم؟ گفت: نماز بخوانیم. شما جلو میایستی من به شما اقتدا بکنم یا من جلو بایستم؟
این مرد کاسب بود و در میان دوستان دیگرمان هم که من به آنان اقتدا میکردم قصاب و راننده و بقال و... بودند. بخصوص رانندهای بین این افراد بود که ما اکثر نمازهایمان را به او اقتدا میکردیم و به راستی از اولیای خدا بود. بر خلاف آنکه رانندگی در اذهان بعضی از مردم شغلی معمولی است و عدهای حاضر نیستند حتی دخترشان را برای ازدواج به یک راننده بدهند، ولی من چند راننده در دوره عمرم دیدهام که به راستی انسان را به یاد اصحاب ائمه، علیهم السلام، میانداختند.
گفتم: شما جلو بایست!
قبول کرد و هشت رکعت نماز ظهر و عصر را با او خواندم. بعد از نماز، سفرهای پارچهای پهن کرد و دو تا نان و یک کاسه آب در آن گذاشت و گفت:
این هفته کاسبیام نچرخید. برای همین، پولی که امروز با آن ناهار تهیه کنم نداشتم و نتوانستم بیشتر از این تهیه کنم. نان را بزن در آب بخوریم!
این روزها که این مطلب را نقل میکنم، حدود 40 سال از آن میهمانی گذشته، ولی هنوز لذت آن میهمانی در حافظهام مانده است.
این طرز زندگی خیلی راحت است، اما اعتقاد و ایمان میخواهد. در عوض، اغلب مردم در چنین مواقعی اصحابِ «آی بد است» و «آبرویم رفت» و «چکار کنم» و «خجالت میکشم» و... اند. چنین پندارهایی از اسلام به دور است، زیرا در فضای اسلام زندگی خیلی راحت است.
امام صادق ، علیه السلام، میفرماید:
«من لم یستحی من طلب الحلال خفت مؤنته، ونعم أهله». (1)
آن که در طلب رزق حلال باشد، موونهاش کم و خانوادهاش نیکو میشوند.
1) (1)) . بحار الأنوار، ج 66، ص 406 : عن إبراهیم بن مهزیار، عن جعفر بن بشیر ، عن سیف عن أبی عبد الله علیه السلام قال: من أخرجه الله من ذل المعاصی إلی عز التقوی أغناه الله بلا مال، وأعزه بلا عشیرۀ، وآنسه بلا بشر، ومن خاف الله أخاف الله منه کل شئ ومن لم یخف الله أخافه الله من کل شئ، ومن رضی بالیسیر من المعاش رضی الله منه بالیسیر من العمل، ومن لم یستحی من طلب الحلال خفت مؤنته، ونعم أهله ومن زهد فی الدنیا أثبت الله الحکمۀ فی قلبه وأطلق بها لسانه ، وبصره عیوب الدنیا داءها ودواءها ، وأخرجه الله من الدنیا سالما إلی دار السلام» درباره کسب مال حلال، رک: بحارالانوار، ج 100، ص 1 به بعد، باب الحث علی طلب الحلال و معنی الحلال..
روزی که امیرالمومنین نزد پیامبر رفت و فاطمه زهرا را خواستگاری کرد، حضرت فرمود: علی جان، من چیزی برای جهازیه ندارم. حضرت عرض کرد: من هم چیزی نمیخواهم. (1)
این فضای اسلام است. در چنین فضایی، دیگر آبرویم رفت و بد است و... معنا ندارد. فضای دین فضای امنیت و آسایش و فضای «یُرِیدُ اللّٰهُ بِکُمُ الْیُسْرَ» است. فضای آبرویم رفت و ... نیست.
معلوم نیست چرا ما این همه دچار غلطکاری در خرجیم؟ دخترها بیجهت در خانه نمیمانند تا از سن ازدواجشان بگذرد. شرایط ازدواج خیلی سنگین است که این اتفاق میافتد. وقتی داماد را مجبور میکنند که دو مجلس بگیرد: یکی برای عقد و نامزدی و دیگری برای عروسی؛ خرید وسایل گوناگون را هم به او تحمیل میکنند و سر خرید عروس و رفتن به بازار او را متقبّل انواع و اقسام هزینهها میکنند؛ چنین شرایط تلخ و سنگینی سبب میشود جوانها از ازدواج رویگردان شوند. در نتیجه، پسرها بیزن میمانند و دخترها بیشوهر. به تبع، زنا و اعمال زشت دیگر هم شیوع پیدا میکند و جامعه تباه میشود. در حالی که این دستور اسلام نیست و بدیهی است که گناه زنا و اعمال حرام دیگر را خدا به پای پدر و مادران سختگیر و ایجاد کنندگان این شرایط مینویسد. (2)
جامعه امروز ما از اسلام واقعی بسی دور است. چه کسی میتواند خصوصیات یک جامعه اسلامی را به جامعه ما برگرداند؟ امروزه، شعارهای ما اسلامی است؛ نام خیابانهایمان اسلامی است؛ اما زندگیمان اسلامی نیست. چه فایدهای دارد نام یک بلوار یا شهرک، بلوار حضرت سیدالشهداء یا شهرک امام حسین باشد، ولی کسانی که در این مناطق
خانه و مغازه دارند اعمالشان سنخیتی با امام حسین نداشته باشد؟
که ای نفس من در خور آتشم
یکی قطره باران ز ابری چکید
ز خاک آفریدت خداوند پاک
انسان نباید مانند آتش باشد و به جان مملکت و ملت بیفتد؛ نباید امنیت و آسایش مردم را به هم بریزد؛ باید یاد بگیرد که تواضع پیشه کند و از خودخواهی و منیّت دست بشوید که از قدیم گفتهاند:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است. (1)
سومین سفارش امام هشتم این است که شکر نعمتهای خدا را به جا آورید. در معنای شکر، امام صادق ، علیه السلام، میفرمایند:
شکر آن است که نعمت خدا در گناه هزینه نشود. (2)
برای مثال، انسان نباید توانایی خود را که از خداست در راه شیطان صرف کند، زیرا این نهایت بیانصافی و ناجوانمردی است.
1) (2)) . از پوریای ولی است.
2) (3)) . رک: میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ج 2، ص 1484و1354: - العبد بین ثلاث: بین بلاء، وقضاء، ونعمۀ، فعلیه للبلاء من الله الصبر فریضۀ، وعلیه للقضاء من الله التسلیم فریضۀ، وعلیه للنعمۀ من الله الشکر فریضۀ. - الإمام علی (علیه السلام): لو لم یتواعد الله عباده علی معصیته، لکان الواجب ألا یعصی شکرا لنعمه. - عنه (علیه السلام): لو لم یتوعد الله علی معصیته، لکان یجب ألا یعصی شکرا لنعمه. - عنه (علیه السلام): أقل ما یجب للمنعم أن لا یعصی بنعمته. - عنه (علیه السلام): أقل ما یلزمکم لله ألا تستعینوا بنعمه علی معاصیه. - عن الصادق (علیه السلام): شکر النعمۀ اجتناب المحارم، وتمام الشکر قول الرجل : الحمد لله رب العالمین. - الإمام علی (علیه السلام): شکر کل نعمۀ الورع عن محارم له.
در ادامه، حضرت به داستانی اشاره میکنند بدین مضمون که روزی، زن و شوهر جوانی بودند که زندگی خود را تازه شروع کرده بودند. یک شب، داماد خواب دید فردی با چهرهای نورانی به او میگوید: خداوند عمر تو را دو قسمت کرده است: یک قسمت را برای تو ایام گشایش و ثروت قرار داده و قسمت دومش را ایام فقر و تهیدستی. کدام یک را اول انتخاب میکنی؟
انسان عاقل و اهل فکر عجله نمیکند. او هم در پاسخ تعجیل نکرد و در پاسخ گفت:من باید با شریک زندگیام در این باره مشورت کنم. اجازه بدهید با او صحبت کنم و پس از همفکری یکی را انتخاب کنم! گفت: باشد.
حقیقت مطلب این است که بعضی از خانمها در مشورت دادن به انسان سود فراوان به او میرسانند و خیلی خوب مشورت میدهند. از این گروهاند بانوانی چون: حضرت خدیجه، حضرت مریم، آسیه، صدیقه کبری و زینب کبری، سلام الله علیهن. متاسفانه، زنان در روزگار ما ارزش خود را فراموش کرده و خود را کوچک کردهاند وگرنه، خیلی بزرگ آفریده شدهاند.
به هرحال، داماد صبح برای خانم ماجرا را تعریف کرد و نظر او را خواست. زن گفت: به او بگو نصفه اول زندگی ما را ایام گشایش قرار دهد!
شب، دوباره آن مرد به خوابش آمد و از تصمیمشان جویا شد و او انتخابشان را گفت. وقتی ثروت بر این زوج سرازیر شد، خانم به شوهرش گفت: همسایههای کناری ما مشکل دارند، از مالی که خدا به ما ارزانی داشته به آنها هم کمک کنیم! به همین ترتیب، نیمه اول عمر خود را خوب زندگی کردند و خوب هم به دیگران کمک کردند.
این مدت که سپری شد، یک شب همان مرد به خواب شوهر آمد و گفت: فرصت شما تمام شد. حال، در نیمه دوم میخواهی چه کنی؟ گفت: صبر کن با شریک زندگیام صحبت کنم!
صبح فردا، ماجرا را برای همسرش گفت. زن گفت: پروردگار مهربان به ما وعده داده که «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ » (1)اگر نعمتهای مرا بیجهت و در راه گناه مصرف نکنید، نعمت را بر شما فراوانتر میکنم و او سزاوارتر است از اینکه به وعدهاش عمل کند.
امام هشتم میفرماید: شب دوباره آن مرد را به خواب دید. گفت: خدا وعده داده که ثروت شاکران را اضافه کند. گفت: در نیمه دوم زندگیتان، فقر از شما برداشته شد و بیش از پیش به شما نعمت خواهد رسید. (2)
این نتیجه عجله نکردن در تصمیم و تفکر پیش از انجام عمل و معنی واقعی شکر است. آری:
اگر فکر دل زاری نکردی
1) (1)) . ابراهیم، 7.
2) (2)) . مشکاۀ الأنوار، علی طبرسی، ص 69: عن معمر بن خلاد: قال الرضا (علیه السلام): اتقوا الله وعلیکم بالتواضع والشکر والحمد، إنه کان فی بنی إسرائیل رجل فأتاه فی منامه من قال له: إن لک نصف عمرک سعۀ فاختر أی النصفین شئت؟ فقال: إن لی شریکا، فلما أصبح الرجل قال لزوجته: قد أتانی فی هذه اللیلۀ رجل فأخبرنی أن نصف عمری لی سعۀ فاختر أی النصفین شئت، فقالت له زوجته: اختر النصف الأول، فقال لک ذاک، فأقبلت علیه الدنیا، فکان کلما کانت نعمۀ قالت زوجته: جارک فلان محتاج فصله، وتقول: قرابتک فلان فتعطیه. وکانوا کذلک کلما جاءتهم نعمۀ أعطوا وتصدقوا وشکروا، فلما کان لیلۀ من اللیالی أتاه رجل فقال: یا هذا، إن النصف قد انقضی فما رأیک؟ قال: لی شریک، فلما أصبح الصبح قال لزوجته: أتانی الرجل فأعلمنی أن النصف قد انقضی، فقالت له زوجته: قد أنعم الله علینا فشکرنا والله أولی بالوفاء، قال: فإن لک تمام عمرک.
قرآن مجید، ترجمه استاد حسین انصاریان، اسوه، تهران، 1386 ش.
محمدی ری شهری، محمد. میزان الحکمۀ، دارالحدیث، قم، 1375 ش.
شیخ صدوق ابوجعفر محمد بن علی بن حسین قمی (م 381 ق). الاعتقادات، تحقیق عصام عبد السید، بینا، بیتا.
سید رضی، أبو الحسن محمد بن الحسین بن موسی موسوی بغدادی (م 406 ق). نهج البلاغه، تحقیق شیخ محمد عبده، دارالمعرفه، بیروت، بیتا.
قزوینی، محمد بن یزید (م 275 ق). سنن ابن ماجۀ، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی، دار الفکر، بیروت، بیتا.
شیخ کلینی، محمد بن یعقوب (م 329 ق). الکافی، تحقیق علیاکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیه، قم 1388 ق.
علی بن محمد اللیثی الواسطی (م قرن 6 ق). عیون الحکم والمواعظ، تحقیق حسین حسنی بیرجندی، دار الحدیث، چ1، قم، 1376 ش.
مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی (م 1111 ق). بحارالانوار، موسسۀ الوفاء، بیروت، 1403 ق.
محمد بن طلحۀ الشافعی. مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول،
علامه حلی، (م 726 ق). تحریر الاحکام (ط.ق)، موسسه آل البیت، چاپ سنگی، بیتا.
ابن أبی جمهور الاحسائی (حدود 840 ق). عوالی اللئالی العزیزیۀ فی الاحادیث الدینیۀ، تحقیق شهاب الدین مرعشی نجفی و مجتبی العراقی، بینا، چ1، قم، 1403 ق.
علی بن ابراهیم قمی (م 329 ق). تفسیر القمی، تصحیح سید طیب جزایری، مؤسسه دار الکتاب، چ3، قم، 1404 ق.
شیخ صدوق. معانی الاخبار، تحقیق علی اکبر غفاری، انتشارات اسلامی، قم، 1361 ش.
أحمد بن محمد بن خالد البرقی (م 274 ق). المحاسن، تحقیق سید جلال الدین حسینی، دار الکتب الاسلامیه، قم، بیتا.
شیخ صدوق. امالی، تحقیق و نشر موسسه بعثت، چ1، قم، ق1413.
ابن ابی الحدید (م 656 ق). شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیۀ، قم، بیتا.
مناوی، محمد عبد الروؤف (م 1331 ق). فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، تحقیق احمد عبدالسلام، دار الکتب العلمیۀ، چ1، بیروت، 1415 ق.
طبرسی، أبی الفضل علی (م قرن 7 ق). مشکاۀ الانوار فی غرر الاخبار، با مقدمه صالح جعفری، مکتبۀ الحیدریۀ، چ2، نجف، 1385 ق.
ابن بابویه قمی، ابوالحسن علی بن حسین بن موسی (م 329 ق). فقه الرضا، تحقیق موسسه آل البیت، المؤتمر العالمی للامام الرضا، چ1، مشهد، 1406 ق.
حرانی، ابن شعبه (م قرن 4 ق). تحف العقول عن آل الرسول، تحقیق علیاکبر غفاری، موسسه نشر اسلامی، چ2، قم، 1363 ش.
ابن شهرآشوب سروی مازندرانی، ابوجعفر رشید الدین محمد بن علی (م 588 ق). مناقب آل أبی طالب، تحقیق جمعی از اساتید نجف، مکتبۀ الحیدریۀ، نجف، 1376 ق.
تمیمی مغربی، نعمان بن محمد (م 363 ق). شرح الاخبار فی فضائل الائمۀ الاطهار، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، موسسه نشر اسلامی، قم، بیتا.
شیخ مفید. الاختصاص، تحقیق علیاکبر غفاری، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم، بیتا.
بحر العلوم، سید محمد مهدی (م 1212 ). رجال السید بحرالعلوم (الفوائد الرجالیۀ)، تحقیق محمد صادق بحرالعلوم، مکتبۀ الصادق، تهران، چ1، 1363 ق.
ابراهیم ادهم230، 231
ابن أبی الحدید298
ابن خُصیب248
ابن زیاد 25، 334
ابن سینا 53 ,52 ,51، 268
ابن ملجم 171
ابن میثم 298
ابنبابویه 219
ابوجهل 174
ابوذر 336 ,300 ,83 ,50
ابوسفیان 174
أبوهاشم مکفوف 279
اتریش 140
اروپا 337 ,138 ,127 ,90 ,27
اسکندریه 328
آسیه228 ,226، 373
اصحاب رسّ 291
اصفهان 141
اصمعی 73
افغانستان 168
آلمان 139 ,68
امام باقر 356 ,305 ,302 ,301 ,279
امام جواد 172
امام حسن 370، 123، 137
امام حسین 293، 137، 371 ,228 ,214 ,213 ,123
امام خمینی 259 ,227 ,219 ,216
امام رضا 374 ,372 ,365 ,364 ,269 ,267 ,72 ,70
امام صادق 372 ,357 ,336 ,335 ,302 ,294 ,290 ,289 ,285 ,283 ,267 ,260 ,248 ,188 ,102 ,89 ,88 ,83 ,71، 243 ,19
امام عصر 247,245، 365 ,305 ,303 ,248
امام علی 371 ,367 ,363، 227 ,211 ,137 ,123 ,5، 26، 21 ,6 ,5، 26، 66، 71، 88، 120، 138، 188، 260،241، 292، 294، 296، 298، 299، 300، 304، 50، 291 ,248 ,171
امام کاظم 290 ,289 ,288 ,230 ,106
امام محمّد غزالی 107
امامزاده سید نصر الدین 243
آمریکا 227 ,127 ,90
انقلاب اسلامی 355
انگلستان 299 ,259 ,141 ,140 ,139
اوس (قبیله) 67
آیت اللَّه بروجردی 189 ,172، 216
ایران 259 ,257 ,168 ,140 ,139 ,52، 139 ,69
باغ بهارستان 259
بایزید 369 ,368
برلین 68
بصره 93 ,91 ,73
بغداد 109 ,75 ,73
بلخ 256 ,231 ,230 ,51
پاسکال 90
پامنار (محله) 140
تهران 356 ,355 ,332 ,259 ,247 ,243 ,142 ,140 ,127 ,29
جبرئیل 300 ,53 ,51
جرقویه 141
جنگ ایران و عراق 355
چنگیز خان 52
حاج میرزا حسن کرمانشاهی 247 ,243
حافظ 335 ,334
حجر اسماعیل 76
حجرالأسود 67
حرّ بن یزید ریاحی 293 ,292
حسن بن شعبه حرانی 50
حسن بن صیقل 185
حضرت ابراهیم 301، 303 ,302
حضرت آدم 351 ,331 ,169
حضرت اسماعیل 303
حضرت خدیجه 373
حضرت داوود 304
حضرت زینب 373
حضرت سلیمان 304
حضرت عیسی 354 ,353 ,186
حضرت فاطمه 373 ,123 ,22
حضرت مریم 186، 373 ,353
حضرت موسی 297 ,227 ,226
حضرت یوسف 366 ,365
حکومت قاجاریه 139
حمام فین کاشان 139، 259
خاقانی شروانی 334
خاندان پهلوی 291
خاندان تیمور 291
خاندان مغول 291
خراسان 172
خزرج (قبیله) 67
خواجه نصیر الدین طوسی 144 ,52، 268
خیابان ناصر خسرو 127
خیابان لالهزار 355
دانشگاه جندیشاپور 328
دروازه خراسان 247
دفاع مقدس 68
ربذه 51
رسول خدا 260 ,257 ,256 ,242 ,215 ,185 ,172 ,101 ,100 ,72 ,68 ,67 ,66 ,65 ,53 ,51 ,50 ,29 ,3,
371 ,364 ,338 ,339 ,338 ,337 ,336 ,306 ,303 ,300 ,295 ,292 ,288 ,287 ,280 ,279 ,269 ,267 ,261
رضاخان 245
روم 257
زبیر 305
ساسانیان 328
سعدی 217، 332 ,336 ,332 ,330
سید حسن مدرس 259
سید ابولقاسم خویی، آیت الله 299
شام 107
شاهرود 247 ,246
شعوانه 92 ,91
شهر ری 219
شهید مطهری 217
شوروی 227 ,125 ,121
شیخ فضل اللَّه وحید نوری، آیت الله 191، 259
شیخ مرتضی انصاری 191
شیراز 140
شیطان 274 ,197 ,195 ,190 ,171 ,102 ,22، 372 ,368 ,367 ,364
صدام 68
صدرالمتألهین 243
صفا 302
طائف 249
طبرسی 338
طلحه 305
طوس 52
عبدالرحمن سلمی 213
عبدالملک 334
عراق 305 ,168 ,69 ,25
عربستان 256 ,168 ,73
عرفات 75، 123
عزرائیل 335
علّامه حلی 52
علامه طباطبائی 168
علّامه مجلسی 49، 168 ,167، 338
علی بن مهزیار 248
عمر بن عبدالعزیز 6 ,5
عمر سعد 292 ,229 ,214
فتحعلی شاه 259
فرانسه 242
فرعون 228 ,226 ,22
فضیل عیاض 107 ,106، 110 ,109 ,108
فیثاغورس 53
فیض کاشانی 192، 294
قائم مقام فراهانی 259
قم 356 ,284 ,217 ,216 ,52
قوم ثمود 291
قوم عاد 291
قوم لوط 291
قوم نوح 291
کاشان 216
کاووس 334
کتابخانه انگلستان 140
کتابخانه لندن 140
کربلا 229
کعبه 302 ,67
کوفه 24
کیخسرو 334
گناباد 172
گوستاو لوبون 242
لاپلاس 137
لازار، ژیلبرت 139
لقمان 69
لندن 299
متفقین 68
محمدرضا شاه 227
مختار ثقفی 334 ,214
مدائن 334
مدرسه دارالفنون 139
مدینه 260 ,67، 337
مراغه 53
مرحوم کلباسی بزرگ 272، 273
مروه 302
مسجدالحرام 110 ,68
مسگر آباد 247
مسلم بن عقیل 25 ,24
مشعر 75
مشهد 246 ,245 ,70
مصر 366 ,365 ,226 ,168
مصعب بن زبیر 335
مصقله شیبانی 304
معاویه 304 ,174 ,22 ,5
مفضل 331 ,335
مقام ابراهیم 302
مکه
مکه 67، 110 ,106 ,75 ,73
ملا احمد نراقی 93 ,91
منی 75
مهد علیا 138
موسیونوزمال 140
میرزا آقا خان نوری 138
میرزا آقاسی ایروانی 139
میرزا تقی خان امیر کبیر 259، 138
میرزا تقیخان امیرکبیر
نذر بن مالک ارحبی 228
نظام العلماء 268
نمرود 22
نیکلسن، رینولد 139
نیوتن 125 ,124
نیویورک 142
نیوتن 329 ,328
هارون 106
هانی بن عروه 24، 25
هُشام بن حکم 290، 230
همدان 52
هندوستان 168، 328
هیتلر 68
یثربی، آیت اللَّه 216
یزید 174 ,26 ,25 ,22
یمن 213
یونان 328
«أأنتم أشد خلقا أم السماء بناها». 171
«اتقوا الله». 365
«إذ قالت الملائکۀ یا مریم إن الله یبشرک بکلمۀ منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم وجیها فی الدنیا والآخرۀ ومن المقربین». 301
«إذ قالت الملائکۀ یا مریم إن الله یبشرک بکلمۀ منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم وجیها فی الدنیا والاخرۀ ومن المقربین». 354
«إذا الشمس کورت * وإذا النجوم انکدرت * وإذا الجبال سیرت * وإذا العشار عطلت * وإذا الوحوش حشرت * وإذا البحار سجرت». 281
«إذا ألقوا فیها سمعوا لها شهیقا وهی تفور». 92
«إذا رأتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیظا وزفیرا». 92
«أشهد أن لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له» 271
«أصل الإنسان لُبّه وعقله ودینه ومروته». 21
«أصل السلامۀ من الزلل الفکر قبل الفعل والرویۀ قبل الکلام». 363
«اطلبوا العلم من المهد الی اللحد». 255
«اعطوا أعینکم حظها من العبادۀ». 72
«أفضل أعمال أمتی انتظار الفرج». 306
«أفضل العبادۀ ادمان التفکر فی اللّه وفی قدرته». 71
«افلا تعقلون». 178
«أفلا یتدبرون القرآن أم علی قلوب أقفالها». 141
«أفلا ینظرون إلی الإبل کیف خلقت. وإلی السماء کیف رفعت. وإلی الجبال کیف نصبت. وإلی الأرض کیف سطحت». 88
«أفلا ینظرون إلی الابل کیف خلقت». 332
«أفی الله شک فاطر السماوات والأرض». 85
«أفی الله شک فاطر السماوات والأرض». 87
«أفی الله شک فاطر السماوات والأرض». 90
«ألا إن حزب الشیطان هم الخاسرون». 197
«الا ان حزب الله هم المفلحون». 197
«الا ما شاء ربک عطاء غیر مجذوذ». 282
«الاسلام قَیّد الفِتْک». 26
«الانسان بنیان الله ملعون من هدم بنیانه». 352
«الانسان سرّی وانا سرّه». 352
«التفکر علی خمسۀ أوجه فکرۀ فی آیات اللَّه یتولد منه التوحید والیقین». 137
«التفکر علی خمسۀ اوجه». 21
«التفکر علی خمسۀ أوجه». 30
«التفکر یدعو إلی البر والعمل به». 67
«الحمد لله رب العلمین». 270
«الدنیا مزرعۀ الآخرۀ». 256
«الذین آمنوا وعملوا الصالحات طوبی لهم وحسن مآب». 288
«الرحمن الرحیم». 270
«السلام علیک أیها النبی ورحمۀ الله و برکاته. السلام علینا وعلی عباد اللَّه الصالحین. السلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته». 272
«العجلۀ من الشیطان». 364
«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». 248
«الغضب مفتاح کل شرّ». 338
«الله اکبر». 270
«الله الذی رفع السماوات بغیر عمد ترونها ثم استوی علی العرش وسخر الشمس والقمر کل یجری لاجل مسمی یدبر الامر یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون». 329
«اللهم إنی أسألک الامن والایمان بک والتصدیق بنبیک والعافیۀ من جمیع البلاء و الشکر علی العافیۀ والغنی عن شرار الناس». 51
«اللهم إنی أسألک الامن والایمان بک والتصدیق بنبیک والعافیۀ من جمیع البلاء و الشکر علی العافیۀ والغنی عن شرار الناس». 300
«الم * ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین * الذین یؤمنون بالغیب ویقیمون الصلاۀ ومما رزقناهم ینفقون * والذین یؤمنون بما أنزل إلیک وما أنزل من قبلک وبالآخرۀ هم یوقنون * أولئک علی هدی من ربهم وأولئک هم المفلحون». 257
«ألم نجعل الارض کفاتا * أحیاء وأمواتا * وجعلنا فیها رواسی شامخات وأسقیناکم ماء فراتا». 328
«ألم یأن للذین آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله وما نزل من الحق ولا یکونوا کالذین أوتوا الکتاب من قبل فطال علیهم الأمد فقست قلوبهم وکثیر منهم فاسقون». 109
«النظر فی المصحف» 72
«أن الأرض یرثها عبادی الصالحون». 304
«إن الذین آمنوا وعملوا الصالحات أولئک هم خیر البریۀ * جزاؤهم عند ربهم
جنات عدن تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها أبدا رضی الله عنهم ورضوا عنه ذلک لمن خشی ربه». 226
«ان الله لا یخلف المیعاد». 293
«ان المعدۀ بیت الداء». 338
«إن تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث». 232
«إن فی خلق السماوات والأرض واختلاف اللیل والنهار لآیات لأولی الألباب». 176
«إن فی خلق السماوات والأرض واختلاف اللیل والنهار لآیات لأولی الألباب». 86
«ان فی ذلک لایات لاولی الالباب». 178
«ان للَّه علی الناس حُجّتین حجۀ ظاهرۀ و حجۀ باطنۀ امّا الظاهرۀ فالرُّسل و الانبیاء و الائمۀ امّا الباطنۀ فالعقول». 230
«أن یُکتب هذا القول بالذهب». 289
«إنا عرضنا الامانۀ علی السماوات والارض والجبال فأبین أن یحملنها واشفقن منها وحملها الانسان إنه کان ظلوما جهولا». 351
«انظروا آثارنا فان آثارنا تدل علینا». 231
«أُنظروا» 231
«إنما العبادۀ التفکر فی أمر اللَّه عزّوجلّ». 72
«إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون». 91
«انی عبد الله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا». 187
«انی عبد الله». 187
«أو لم یتفکروا ما بصاحبهم من جنۀ إن هو إلا نذیر مبین». 337
«أو لم یروا إلی الطیر فوقهم صافات ویقبضن ما یمسکهن إلا الرحمن إنه بکل شئ بصیر * أمن هذا الذی هو جند لکم ینصرکم من دون الرحمن إن الکافرون إلا فی غرور * أمن هذا الذی یرزقکم إن أمسک رزقه بل لجوا فی عتو ونفور * أفمن یمشی مکبا علی وجهه أهدی أمن یمشی سویا علی صراط مستقیم * قل هو الذی أنشأکم وجعل لکم السمع والابصار والافئدۀ قلیلا ما تشکرون * قل هو الذی ذرأکم فی الارض وإلیه تحشرون * ویقولون متی هذا الوعد إن کنتم صادقین * قل إنما العلم عند الله وإنما أنا نذیر مبین». 333
«أوصیک بتقوی اللَّه». 260
«أوّل الفکر آخر العمل». 53
«أولئک أهل الایمان والتقی». 274
«أولئک یدعون إلی النار». 284
«أولم یتفکروا فی أنفسهم ما خلق الله السماوات والأرض وما بینهما إلا بالحق وأجل مسمی وإن کثیرا من الناس بلقاء ربهم لکافرون». 136
«اهدنا الصراط المستقیم». 270
«إیاک نعبد وإیاک نستعین». 270
«بسم الله الرحمان الرحیم». 271
«بسم الله الرحمن الرحیم». 270
«تتفکروا ما بصاحبکم من جنۀ». 66
«ثم استوی إلی السماء وهی دخان فقال لها وللأرض ائتیا طوعا أو کرها قالتا أتینا طائعین». 137
«ثم استوی إلی السماء وهی دخان». 89
«ثم دنا فتدلی. فکان قاب قوسین أو أدنی». 50
«حیث یجعل نفسه». 21
«خذ العلم مِن افواه الرجال». 5
«ذلک القرآن فاستنطقوه ولن ینطق ولکن أخبرکم عنه. ألا إن فیه علم ما یأتی، والحدیث عن الماضی، ودواء دائکم، ونظم ما بینکم». 120
«ذلک بما قدمت ایدیکم وان الله لیس بظلام للعبید». 283
«ربنا وابعث فیهم رسولا منهم یتلو علیهم آیاتک ویعلمهم الکتاب والحکمۀ ویزکیهم إنک أنت العزیز الحکیم». 303
«سبحان الذی أسری بعبده لیلا من المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا إنه هو السمیع البصیر». 50
«سبحان ربی الأعلی وبحمده». 271
«سبحان ربی العظیم بحمده». 271
«سخر لکم اللیل والنهار». 85
«سنریهم آیاتنا فی الآفاق وفی أنفسهم حتی یتبین لهم أنه الحق». 103
«شیعتنا الذین یقیمون الصلاۀ ویؤتون الزکاۀ ویحجون البیت الحرام و یصومون شهر رمضان ویوالون أهل البیت و یتبرئون من أعدائنا أولئک أهل الایمان و التقی...». 269
«صراط الذین أنعمت علیهم». 270
«عبدک الضعیف» 271
«عربا أترابا». 288
«عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم...». 227
«عِظنی». 53
«علیها ملائکۀ غلاظ شداد». 288
«غیر المغضوب علیهم ولا الضآلین ». 271
«فأتت به قومها تحمله قالوا یا مریم لقد جئت شیئا فریا * یا أخت هارون ما کان أبوک امرأ سوء وما کانت أمک بغیا * فأشارت إلیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا * قال إنی عبد الله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا * وجعلنی مبارکا أین ما کنت وأوصانی بالصلاۀ والزکاۀ ما دمت حیا». 186
«فإذا جاءت الصاخۀ * یوم یفر المرء من أخیه * وأمه وأبیه * وصاحبته وبنیه * لکل امرئ منهم یومئذ شأن یغنیه * وجوه یومئذ مسفرۀ * ضاحکۀ مستبشرۀ * ووجوه یومئذ علیها غبرۀ *
ترهقها قترۀ * أولئک هم الکفرۀ الفجرۀ». 297
«فإذا هی بیضاء للناظرین». 287
«فأما الذین اسودت وجوههم أکفرتم بعد إیمانکم فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون». 287
«فاما الذین شقوا ففی النار * خالدین فیها ما دامت السموات والأرض إلا ما شاء ربک إن ربک فعال لما یرید». 283
«فإما ترین من البشر أحدا فقولی إنی نذرت للرحمن صوما فلن أکلم الیوم إنسیا». 187
«فأمه هاویۀ». 286
«فإن الله خلق خلقا برحمته لرحمته». 284
«فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ». 23
«فزت ورب الکعبه». 171
«فسجد الملائکۀ کلهم أجمعون * إلا إبلیس استکبر وکان من الکافرین * قال یا إبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدی أستکبرت أم کنت من العالین * قال أنا خیر منه خلقتنی من نار وخلقته من طین * قال فاخرج منها فإنک رجیم * وإن علیک لعنتی إلی یوم الدین». 367
«فکرۀ فی آیات اللَّه ویتولد منه التوحید والیقین. وفکرۀ فی نعمۀ اللَّه ویتولد منه الشکر و المحبۀ. وفکرۀ فی وعید اللَّه ویتولد منه الرهبۀ. وفکرۀ فی وعد اللَّه ویتولد منه الرغبۀ. وفکرۀ فی تقصیر النفس فی الطاعات مع احسان اللَّه ویتولد منه الحیاء» 30، 32،31
«فلتکن سفینتک فیها تقوی اللَّه وحشوها الایمان». 291
«فما تنفعهم شفاعۀ الشافعین». 296
«فمثله کمثل الکلب إن تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث». 259
«فورب السماء والأرض إنه لحق مثل ما أنکم تنطقون». 75
«فهو فی عیشۀ راضیۀ». 286
«قاتله اللَّه کافراً، ما أفقهه». 26
«قال أنا یوسف وهذا أخی». 366
«قال إنی جاعلک للناس إماما». 302
«قال رسول الله، صلیاللهعلیهوآله: قالت الحواریون لعیسی: یا روح الله! من نجالس؟ قال: من یذکرکم الله رؤیته، ویزید فی علمکم منطقه ویرغبکم فی الآخرۀ عمله». 72
«قال فاخرج منها فإنک رجیم * وإن علیک اللعنۀ إلی یوم الدین». 364
«قال کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها وکذلک الیوم تنسی». 296
«قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف وأخیه إذ أنتم جاهلون». 366
«قالوا أئنک لانت یوسف». 366
«قبّح اللَّه مصقله». 304
«قد أفلح المؤمنون. الذین هم فی صلاتهم خاشعون. والذین هم عن اللغو معرضون.
والذین هم للزکاۀ فاعلون. والذین هم لفروجهم حافظون. إلا علی أزواجهم أو ما ملکت أیمانهم فإنهم غیر ملومین. فمن ابتغی وراء ذلک فأولئک هم العادون. والذین هم لأماناتهم وعهدهم راعون. والذین هم علی صلواتهم یحافظون. أولئک هم الوارثون». 104
«قد جاءکم بصائر من ربکم». 298
«قد جاءکم بصائر من ربکم». 298
«قد من الله علینا إنه من یتق ویصبر فإن الله لا یضیع أجر المحسنین». 366
«قل إنما أعظکم بواحدۀ أن تقوموا لله مثنی وفرادی ثم تتفکروا ما بصاحبکم من جنۀ إن هو إلا نذیر لکم بین یدی عذاب شدید». 336
«قل هو الله أحد * الله الصمد * لم یلد ولم یولد * ولم یکن له کفوًا أحد». 271
«قلت (لابی عبدالله): کیف یتفکر؟ قال: یمر بالدار والخربۀ، فیقول: أین بانوک؟ أین ساکنوک؟ ما لک لا تتکلمین». 185
«کالحجارۀ او اشد قسوۀ». 353
«کانوا لجهنم حطبا». 352
«کان أکثر عبادۀ أبی ذر رحمۀ الله علیه خصلتین: التفکر والاعتبار». 83
«کذلک نفصل الآیات لقوم یتفکرون». 178
«کما یقوم الذی یتخبطه الشیطان من المسّ». 232
«کیف نکلم من کان فی المهد صبیا». 187
«لا تحصی عجائبه ولا تبلی غرائبه». 168
«لا مال أعود من العقل و لا فقر أشد من الجهل». 248
«لا یموت فیها ولا یحیی » 287
«لایات لقوم یعقلون». 177
«لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم». 352
«لم یطمثهن إنس قبلهم ولا جان». 288
«لما خلق الله العقل استنطقه، ثم قال له أقبل فأقبل، ثم قال له أدبر فأدبر، ثم قال له: وعزتی وجلالی ما خلقت خلقا هو أحب إلی منک، ولا اکملک إلا فیمن احب أما إنی إیاک آمر، وإیاک أنهی، وإیاک اثیب». 356
«لمجموعون الی میقات یوم معلوم». 124
«لنخرج من شاء من عبادۀ العباد إلی عبادۀ الله ومن ضیق الدنیا إلی سعتها ومن جور الأدیان إلی عدل الاسلام... ». 256
«لو أنزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدعا من خشیۀ الله وتلک الأمثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون». 119
«لیس العباده کثرۀ الصلوۀ والصوم». 72
«ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». 19
«مأخوذا علی النبیین میثاقه». 300
«مرج البحرین یلتقیان * بینهما برزخ لا یبغیان». 177
«ملک یوم الدین». 270
«نبه بالتفکر قلبک». 71
«نفس المهموم لنا المغتم لظلمنا تسبیح». 289
«واتّق اللَّه ربک». 71
«واحفظنی برحمتک». 291
«وإذ ابتلی إبراهیم ربه بکلمات فأتمهن قال إنی جاعلک للناس إماما قال ومن ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین». 301
«وإذا سمعوا ما أنزل إلی الرسول تری أعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین». 103
«وأشهد أن محمداً عبده ورسوله اللهم صل علی محمد وآل محمد». 271
«واضمم یدک إلی جناحک». 287
«والاعتبار عند عجائبه». 73
«والتفکر فیه» 72
«والحدیث عن الماضی». 122
«والخیل والبغال والحمیر لترکبوها وزینۀ ویخلق ما لا تعلمون». 332
«والذین کفروا یتمتعون ویأکلون کما تأکل الأنعام والنار مثوی لهم». 193
«والذین کفروا یتمتعون ویأکلون کما تأکل الأنعام والنار مثوی لهم». 195
«والذین هم لفروجهم حافظون. إلا علی أزواجهم أو ما ملکت أیمانهم فإنهم غیر ملومین». 105
«والله الله فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم». 137
«والله یدعو إلی الجنۀ والمغفرۀ بإذنه». 284
«وأما الذین ابیضت وجوههم ففی رحمۀ الله هم فیها خالدون». 287
«وأما الذین سعدوا ففی الجنۀ خالدین فیها ما دامت السموات والأرض الا ما شاء ربک عطاء غیر مجذوذ». 281
«وأما الذین سعدوا ففی الجنۀ خالدین فیها ما دامت السموات والأرض». 282
«وأمرهم شوری بینهم». 216
«وانا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین». 367
«وإنما الدنیا منتهی بصر الأعمی، لا یبصر مما وراءها شیئا». 299
«وأوحی ربک إلی النحل أن اتخذی من الجبال بیوتا ومن الشجر ومما یعرشون * ثم کلی من کل الثمرات فاسلکی سبل ربک ذللا یخرج من بطونها شراب مختلف ألوانه فیه شفاء للناس إن فی ذلک لآیۀ لقوم یتفکرون». 86
«وبالأسحار هم یستغفرون». 102
«وتراهم ینظرون إلیک وهم لا یبصرون». 279
«وتعاونوا علی البر والتقوی». 188
«وتلک الأمثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون». 141
«وجاف عن اللیل جنبک». 71
«وجعلناهم أئمۀ یهدون بأمرنا وأوحینا إلیهم فعل الخیرات وإقام الصلاۀ وإیتاء الزکاۀ وکانوا لنا عابدین». 187
«وجعلنی مبارکا». 187
«وجنۀ عرضها السموات والأرض أعدت للمتقین». 285
«ودواء دائکم» 123
«وسارعوا إلی مغفرۀ من ربکم وجنۀ عرضها السموات والأرض أعدت للمتقین». 285
«وسخر لکم اللیل والنهار والشمس والقمر والنجوم مسخرات بأمره إن فی ذلک لآیات لقوم یعقلون». 84
«وسُکانّها الصبر». 291
«وشراعها التوکل». 291
«وضرب الله مثلا للذین آمنوا امرأۀ فرعون إذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنۀ ونجنی من فرعون وعمله ونجنی من القوم الظالمین». 228
«وعلی الله فلیتوکل المؤمنون». 291
«وعلیکم بالتواضع والشکر والحمد». 367
«وفی الارض آیات للموقنین * وفی أنفسکم أفلا تبصرون». 335
«وفی السماء رزقکم وما توعدون». 74
«وفی السماء رزقکم وما توعدون». 75
«وفی انفسکم أفلا تبصرون». 141
«وفی انفسکم افلا تبصرون». 235
«وفی أنفسکم أفلا تبصرون». 85
«وقالوا لو کنا نسمع أو نعقل ما کنا فی أصحاب السعیر». 339
«وقضی ربک ألا تعبدوا إلا إیاه وبالوالدین إحسانا إما یبلغن عندک الکبر أحدهما أو کلاهما فلا تقل لهما أف ولا تنهرهما وقل لهما قولا کریما * واخفض لهما جناح الذل من الرحمۀ وقل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا». 213
«وقیّمها العقل». 291
«وکذلک نری إبراهیم ملکوت السماوات والأرض ولیکون من الموقنین». 49
«ولا تزر وازرۀ وزر أخری». 297
«ولا یرضی لعباده الکفر». 294
«ولقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن والإنس لهم قلوب لا یفقهون بها ولهم أعین لا یبصرون بها ولهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالأنعام بل هم أضل أولئک هم الغافلون». 170
«ولقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن والإنس لهم قلوب لا یفقهون بها...». 172
«ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الأرض یرثها عبادی الصالحون». 303
«ولقد کرمنا بنی آدم وحملناهم فی البر والبحر ورزقناهم من الطیبات وفضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا». 351
«ولکن اکثر الناس لا یعلمون». 172
«ولله ملک السماوات والأرض». 89
«ولو شئنا لرفعناه بها ولکنه أخلد إلی الأرض واتبع هواه فمثله کمثل الکلب إن تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث». 195
«وما خلقنا السماوات والأرض وما بینهما إلا بالحق وان الساعۀ لآتیۀ فاصفح الصفح الجمیلّ». 103
«وما خلقنا السماوات والأرض وما بینهما لاعبین». 104
«وما یستوی الأعمی والبصیر * ولا الظلمات ولا النور * ولا الظل ولا الحرور * وما یستوی الأحیاء ولا الأموات إن الله یسمع من یشاء وما أنت بمسمع من فی القبور». 297
«وما یستوی الأعمی والبصیر». 280
«وما یعقلها إلا العالمون». 258
«ومن أعرض عن ذکری فإن له معیشۀ ضنکا ونحشره یوم القیامۀ أعمی * قال رب لم حشرتنی أعمی وقد کنت بصیرا». 295
«ومن اللیل فتهجّد به نافلۀ لک عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا». 101
«ومن کان فی هذه أعمی فهو فی الآخرۀ أعمی وأضل سبیلا». 295
«ومن کان فی هذه أعمی فهو فی الآخرۀ أعمی». 295
«ونظم ما بینکم». 125
«ویبرؤون من أعدائنا». 274
«ویجعل لکم جنات ویجعل لکم أنهارا». 306
«ویمددکم بأموال وبنین». 306
«ویوالون أهل البیت». 274
«یا أباذر! إذا تبعت جنازۀ فلیکن عقلک فیها مشغولا بالتفکر والخشوع، واعلم أنک لاحق به». 336
«یا أیها الذین آمنوا هل أدلکم علی تجارۀ تنجیکم من عذاب ألیم. تؤمنون بالله ورسوله وتجاهدون فی سبیل الله بأموالکم وأنفسکم ذلکم خیر لکم إن کنتم تعلمون». 99
«یا ایها المزمل. قم اللیل إلا قلیلا. نصفه أو انقص منه قلیلا. أو زد علیه...». 100
«یا بُنی ان الدنیا بحر عمیق قد غرق فیها عالم کثیر». 290
«یا داوود إنا جعلناک خلیفۀ فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق ولا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله إن الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحسابّ». 304
«یا علی لا فقر أشد من الجهل ولا مال أعود من العقل». 50
«یا هشام ان لقمان قال لابنه». 290
«یتمتعون ویأکلون کما تأکل الأنعام». 232
«یتولد منه التوحید والیقین». 106
«یحجون البیت الحرام». 272
«یرسل السماء علیکم مدرارا». 305
«یوم تبدل الأرض غیر الأرض والسموات وبرزوا لله الواحد القهار». 282
«یوم لا ینفع مال ولا بنون * إلا من أتی الله بقلب سلیم». 258
«یوم یأت لا تکلم نفس إلا بإذنه فمنهم شقی وسعید». 280
«یوم یأت لا تکلم نفس إلا بإذنه فمنهم شقی وسعید»، 281
آب نبود هست ریگ پایسوز 194
آدمی را عقل باید در بدن 332
آن پیرلاشه را که سپردند زیر خاک 336
آه چه دیدم که دو چشمم مباد! 334
از آن، دیو گردند از این آدمی. 372
از بوسه تو خاک زمین قدر لعل یافت 356
افتادگی آموز اگر طالب فیضی 372
اگر فکر دل زاری نکردی 374
الهی دلی ده که جای تو باشد 357
الهی عطا کن بر این بنده چشمی 357
الهی عطا کن مرا گوش و قلبی 357
الهی ندانم چه بخشی کسی را 357
امروز شاه انجمن دلبران یکی است 271
ای برادر تو همه اندیشهای 21
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان 334
با طبع بلند میل پستی نکند 218
باطل است آنچه مدعی گوید 108
بدو گفتم که مشکی یا عبیری 219
برگ درختان سبز در نظر هوشیار 330
برهنه زخمهای سخت خوردن 218
بزرگان نکردند در خود نگاه 372
بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند 336
بعد ز چندی سر آن خیرهسر 334
بعد که مصعب سر و سردار شد 335
بگفتا من گلی ناچیز بودم 219
بلندی از آن یافت کو پست شد 372
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین 335
بودم و دیدم بر ابن زیاد 334
به بیچارگی تن بینداخت خاک 372
به پیش من هزاران بار بهتر 218
به خاکستری روی درهم کشم؟ 369
به خاکستری روی درهم کشم؟ 372
به دریا بنگرم دریا ته وینم 90
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم 90
به عالم کار دیواری نکردی 374
به عمر خویشتن کاری نکردی 374
به کوه بیستون بی رهنمایی 218
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت 90
بیتامل جامه را بیرون کنی 194
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم. 356
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز. 270
پس در همه دهر یک مسلمان نبود. 268
پیاده راههای دور رفتن 218
پیروی از قول هر مجنون کنی 194
تا چه کند با تو دیگر روزگار. 335
تا رهی از کین و باشی در صواب 194
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو 334
تازهسری چون سپر آسمان 334
تکبر به خاک اندر اندازدت. 372
تکیه بر اختر شبدزد مکن کاین عیّار 334
تن روغن زده با زحمت و زور 218
تنگ چشمان نظر به میوه کنند 330
تو ای بنده افتادگی کن چو خاک 372
تو به سیمای شخص مینگری 331
تو را از عیش آزادی چه حاصل 374
تواضع سر رفعت افرازدت 372
جوابش گفت پیر خوشتکلم 335
جوانی گفت با پیری دلآگاه 335
چرا کار سزاواری نکردی 374
چنین میگفت با پیر عجوزی 219
چو خود را به چشم حقارت بدید 372
چو دزدی با چراغ آید گزیدهتر برد کالا. 258
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد 219
چو گردن کشید آتش هولناک 372
چو گل بشنفت این گفت و شنودم 219
چون سرفرازی نمود این کمی ج 372
حرفی که از آن کسی برنجد 363
حریص و جهانسوز و سرکش مباش 372
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند 336
خجل شد چو پهنای دریا بدید 372
خدابینی از خویشتنبین مخواه 372
خفته را خفته کی کند بیدار؟ 108
خمیری نرم و تازه چون حریری 219
خوشبخت کسی بود که اوقات عزیز 218
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر 336
دانا نخورد شراب و مستی نکند 218
در دهر چو من یکی و آن هم کافر 268
در نیستی کوفت تا هست شد. 372
در همه عمر از آن پشیمانیم. 331
دستکش او سر مختار شد 335
دلبر اگر هزار، ولی دل بر آن یکی است. 271
دو رویه زیر نیش مار خفتن 218
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو. 334
دیگر فکر شب تاری نکردی 374
رسید از دست محبوبی به دستم. 219
رنجیده شود کسی که سنجد. 363
روی همین مسند و این جایگاه 334
ز خاک آفریدت خداوند پاک 372
ز گرمابه آمد برون بایزید 368
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند 336
زبانی که در آن ثنای تو باشد 357
زخاک آفریدت چو آتش مباش 372
زمانه پندی آزادوار داد مرا 335
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است 335
زمستان توی آب شور رفتن 218
زیر همین قبّه و این بارگاه 334
سپهرش به جایی رسانید کار 372
ستمگر بر سرت زان شد مسلط 374
سزاوار تو باشد حق پرستی 374
سه پشته روی شاخ مور رفتن 218
شبانه با دو چشم کور رفتن 218
شبی در محفلی با آه و سوزی 219
شد بر مختار به روی سپر 334
شدی مغرور روز روشنی چند 374
شنیدستم که پیر پاره دوزی 219
شنیدم که وقتی سحرگاه عید 368
صدف در کنارش به جان پرورید 372
صرف هوس و هوی پرستی نکند. 218
طلعت خورشید ز رویش نهان 334
عقربی در جامهات دیدم بدان 194
عقل آن باشد که برگیری تو آب 194
فرو ریختش از سرایی به سر 368
کان گوش پر از صدای تو باشد 357
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس 335
کز هستیاش به روی زمین بر نشان نماند 336
کسی در سایه لطفت نیاسود 374
کف دست شکرانه مالان به روی 369
که ای نفس من در خور آتشم 369
که ای نفس من در خور آتشم 372
که ایام جوانی کردهام گم. 335
که بیناییش از ضیای تو باشد 357
که جایی که دریاست من کیستم 372
که خم گشتی چه میجویی در این راه؟ 335
که خود دفع ستمکاری نکردی 374
که رحمی بر گرفتاری نکردی 374
که شد نامور لولو شاهوار 372
که هم عاشق و هم گدای تو باشد 357
که یک جو زیر بار زور رفتن 218
کفر چو منی گزاف و آسان نبود 268
کمال همنشین در من اثر کرد 219
که از بوی دلاویز تو مستم؟ 219
که به هر شب چشمهای بینی روان 194
گر از پایی برون خاری نکردی 374
گر او هست حقا که من نیستم 372
گر تو را طفلی بگوید کای فلان 194
گر در آن ره آب بود، آن را بریز 194
گر یکی گوید در این ره هشت روز 194
گرفتم آن گل و کردم خمیری 219
گفت به عبدالملک از روی پند 334
گل اندر زیر خود گسترده پر کرد 219
گلی خوشبوی در حمام روزی 219
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش 334
ما تماشاکنان بستانیم 330
ما در آثار صنع حیرانیم 331
مابقی خود استخوان و ریشهای. 21
محکمتر از ایمان من ایمان نبود. 268
مرا با همنشینی مفتخر کرد 219
مرد باید که گیرد اندر گوش 108
معطر بود و خوب و دلپذیری 219
من از روزی که این جا پا نهادم ترک سر گفتم. 25
میان لانه زنبور رفتن 218
میان لرز و تب با جسم پر زخم 218
نادره مردی ز عرب هوشمند 334
نچینی گل ز باغ زندگانی 374
ندیدم چون تو عبرت مینمودم 219
نشان از قامت رعنا ته وینم. 90
نک، سر مصعب به تقاضای کار 335
نه از بستن نه از کشتن ندارم هیچ باکی 25
و لکن مدتی با گل نشستم. 219
وآن دگر گوید: دروغ است این بدان 194
ور نبود آب، وای بر مرد ستیز! 194
ور نوشته است پند بر دیوار 108
ور نه جان در کالبد دارد حمار. 332
وگرنه من همان خاکم که هستم. 219
هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان 334
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. 330
هرچه گفتیم جز حکایت دوست 331
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است. 372
همه گلهای عالم آزمودم 219
همی گفت شولیده دستار و موی 369
یکی تشت خاکسترش بی خبر 368
یکی قطره باران ز ابری چکید 372