ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریعتی سبزواری، محمدباقر، ۱۳۱۹ -
عنوان و نام پدیدآور : مناظره و تبلیغ: فن مناظره ،مجادله ،مغالطه و خطابه/محمدباقر شریعتیسبزواری؛ ویراستار ابوالفضل طریقهدار.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)،مرکز تخصصی امامت و مهدویت، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۴۸ص.
شابک : ۳۸۰۰۰ ریال978-964-7428-77-4:
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Mohammad Baqer Shariati Sabzevari. Debate and Propagation.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۲۴۶- ۲۴۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : اسلام -- تبلیغات
موضوع : سفسطه
رده بندی کنگره : BP۲۲۸/ش۴م۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۷۵۵۴۴۸
مناظره و تبلیغ (فن مناظره، مجادله، مغالطه و خطابه)
مؤلف: محمدباقر شریعتی سبزواری
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
نوبت چاپ: سوم/ زمستان 1391
شابک: 978-964-7428-77-4
شمارگان: دو هزار نسخه
قیمت: 7000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)، مرکز تخصصی مهدویت/ خیابان شهدا/ کوچه آمار (22)/ بن بست شهید علیان/ ص.پ: 119- 37135/ همراه: 09109678911/ تلفن: 7737801/ فاکس:7737160
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355-15655
www.imammahdi-s.com m info@imammahdi-s.com
با قدردانی و تشکر از همکارانی که در تولید این اثر نقش داشتهاند:
اعضای محترم شورای کتاب حجج اسلام مجتبی کلباسی، محمدصابر جعفری، مهدی یوسفیان، محمدرضا فؤادیان و آقایان احمد مسعودیان (مدیر داخلی)، ابوالفضل طریقهدار (ویراستار)، عبدا… شریفی (مدیر فروش)، مرتضی دانش طلب (مدیر مالی)، عباس فریدی (صفحه آرا و طراح جلد) و کلیه کسانی که ما را یاری نمودند.
مدیر مسئول انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
حسین احمدی
کد فایل: 09126-7
پیش گفتار8
فصل اول:
مبادی تصوریه و تصدیقیه مناظره
تعریف مناظره و اقسام آن20
ضرورت مناظره و فواید آن22
مبادله گفتاری بهترین راه تفهیم مقاصد26
تاریخ و پیشینه مناظره27
قدمت مناظره در ایران29
تکامل مناظره در اسلام31
مناظره در میان مسلمانان33
شرایط مناظره کنندگان35
مناظره و گفت وگوی سودمند40
کسب مهارتهای لازم43
شرایط مناظره با ادیان و مکاتب45
مبادی و دلایل مناظره47
قیاسات مناظره48
قیاس تام48
قیاس اضماری49
قیاس استقرایی49
قیاس تمثیلی52
قیاس دو حدی53
قیاس مرکب54
مراحل مناظره55
شیوههای مناظره57
الف. روش مباحثهای57
ب. روش دیالکتیکی58
ج. گفت وگوی دو نفری (دیالوگ)59
د. شیوه گفت وگو در سمینارها59
ه. سمپوزیوم (یا گفتوگوی جمعی)60
و. میزگرد و مناظره60
ز. بحث رسمی و مشورتی61
ح. پرسش و پاسخ جمعی یا دو نفری61
ط. شیوه سخن پژوهان پیشرو62
ی. روش مناظره با ملحدان64
ک. مناظره منطقی65
اقسام مناظره66
الف. مناظرة علمی66
ب. مناظرة کلامی67
ج. مناظرة سیاسی69
توسل به تهمت و افتراء69
طرح مطالب شعارگونه69
شانتاژهای سیاسی70
فرق مناظره و نظایر آن با برهان71
فرق مناظره و منازعه72
ابزارهای جلسه73
سائل و مجیب73
محتوای مناظره و منابع آن74
تنظیم فهرست جامع74
حضور نقّاد معتبر76
آداب مناظره76
آداب مناظره از نظر اسلام77
آداب مناظره از نظر غربی ها85
بایدها و نبایدها در مناظره گران86
مناظره و گفت وگو از نظر قرآن87
عوامل موفقیت در مناظره89
الف. تسلط کامل بر موضوع90
تنوع و نوآوری90
ساده و طبیعی90
سلامت ترکیب91
یک دست بودن91
ضرورت تمرین در مناظره91
مناظره، آفات و آسیب ها92
موانع گفت وگو و مناظره99
فصل دوّم:
جدل و مجادله قواعد، شرایط آداب و مراحل آن
مروری بر صناعات خمس104
جدل و مجادله105
جدل و مجادله چیست؟106
خصایص مناظره و جدال احسن در قرآن107
جدل از نظر منطقیون، فقها و ادبا108
روش قرآن در مجادله109
محاوره چیست110
اشتراک و امتیاز مناظره، جدل و خطابه113
تفاوت مناظره با جدل و خطابه114
فواید آشنایی با مجادله اصطلاحی114
شرط موفقیت در مجادله116
شرایط پیروزی در مجادله116
جدل و مجادله در سنت و کتاب117
خطرهای مجادله ناروا در جامعه117
ممنوعیت مجادله با چند دسته122
مجادلههای نامشروع125
یک. جدال از روی جهل125
دو. جدال شیطانی126
سه. روح غرور و تکبر127
چهار. جدال برای کوبیدن حق128
پنج. نهی از جدال غیراحسن128
مشخصات نیکوترین جدال130
تصویر نمونههای قرآنی136
فرق جدال و مراء138
راههای مقابله قرآن در مجادله143
فصل سوم:
مغالطه
مغالطه یا سفسطه154
تعریف مغالطه155
اجزای ذاتی و خارجی156
فایده مغالطه157
موضوع مغالطه158
انواع مغالطه158
مغالطه نقل قول ناقص165
مغالطه تحریف165
تفسیر نادرست167
مغالطه توسل به جهل167
مغالطه طلب برهان از مخالفان167
فصل چهارم:
متون مناظرهها
در محضر امام مجتبی178
با عمرو بن عثمان183
با عمرو بن عاص183
با ولید بن عقبه185
با عتبه بن ابی سفیان186
با مغیره بن شعبه187
با مروان بن حکم189
مناظره با عبدالله نافع190
مناظره با اسقف مسیحیان192
مناظره با طاووس یمانی194
گفت وگوی امام باقر علیه السلام با قتاده197
مناظره با عبدالله بن معمر لیثی198
پسر بودن حسن و حسین علیه السلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 199
مناظره با هشام بن عبدالملک201
هشتم. مناظره دیگر با هشام202
مناظره با ملحدان205
مناظره امام صادق علیه السلام با ابوحنیفه206
مسلمان شدن عبدالله دیصانی208
ابطال مدعای خصم از کلامش209
مناظره امام هشتم علیه السلام با رؤسای مذاهب211
مناظرات امام جواد علیه السلام 214
مناظرهای سیاسی از امام جواد216
فصل پنجم:
سخنوری
اهمیت و ضرورت سخنوری220
تعریف خطابه221
شرایط یک سخنور223
مشخصههای اسلوب خطابه227
اطناب چیست؟227
وضوح معنا و عبارات228
عرضه خوب229
شورانگیزی و حماسه سازی229
رعایت مقتضای حال230
اجزای سخنرانی230
الف. شرایط درآمد خوب231
ضرورت و عدم لزوم مقدمه231
آن جا که حذف مقدمه مطلوب است232
ویژگیهای مقدمه مطلوب233
انواع مقدمه233
ب. موضوع234
ویژگی موضوع234
ج. تدلیل234
د. خاتمه234
تناسب خاتمه با هدف235
نکاتی در حسن خاتمه235
تفنید، پنجمین رکن خطابه235
وسایل و ابزارهای تفنید235
تفاوتهای خطابه از همانندهای آن237
مشترکات مکالمه و خطابه237
شاعر و خطیب237
شاعر238
خطیب238
مراحل هنرنمایی در خطابه238
تفاوتهای نگارشی و خطابی239
آداب و شرایط سخنور239
اعتماد به نفس241
نکات لازم در اعتماد به نفس241
عمود و اعوان خطابه242
چرا از دلایل منطقی در خطبه استفاده نمیگردد؟243
رسالت اصلی خطیب243
تسخیر عواطف مهمتر است یا اقناع عقل؟243
شور انگیزی243
عوامل شورانگیزی243
انواع گفتار خطابی244
آفات سخنوری245
یکم. کثرت مطالب247
دوم. کثرت مواعظ و شورانگیزی247
سوم. طرح مطالب تکراری و بیضابطه سخن گفتن247
کتابنامه248
برای بیداری مقام جمعی جز مشاوره و مناظره چاره نیست و بدون فضای انتقاد سالم و آزادی بیان و گفتگوی آزاد با حمایت حکومت اسلامی و هدایت علما و صاحب نظران، تولید علم و اندیشه دینی و در نتیجه تمدن سازی و جامعه پردازی نا ممکن و یا بسیار مشکل است.
مقام معظم رهبری
کتابها و مقالات زیادی در باب مناظره و گقتگو منتشر شده است، ولی آن چه که تاکنون نشر و تدوین یافته و مییابد بیشتر مناظرات و متون گفتگوهاست نه فن مناظره، وانگهی کتابهایی هم که در فنون مناظره نوشتهاند در واقع هدفشان طرح فن مجادله اصطلاحی است نه مناظره اسلامی.
در کتابهای منطقی هم با کمال تأسف غالبا مناظره هم سنگ با مجادله قلمداد شده است؛ لیکن نگارنده مناظره را صنعت مستقلی میشمارد و کلماتی از طراحان صناعات خمس جهت اثبات این مدعا مطرح نمودهایم. علامه طوسی میفرماید:
جدل را نباید با مناظره اشتباه گرفت، زیرا در مناظره دو تن که به دو عقیدة متقابل معتقدند، و با یکدیگر به بحث می پردازند، بدون این که قصد الزام یکدیگر را بر قبول موضعی داشته باشند بلکه غرض اصلی آنها کشف حقیقت است و هم این که اگر حق بودن یکی از دو طرف معلوم شد طرف مقابل لازم است به آن اذعان کند.(1)
بنا بر این در مناظره اسلامی اصولاً طرف مقابل خصم نیست، بلکه یاور و معینی است که به کمک گفتگوی با وی یک حقیقت مجهول و مبهمی باید کشف شود مانند مباحثات حوزوی و کنفرانسهای علمی، ضمناً در زمان ما هم بعضی از معاصرین کتابهایی در این باره نوشتهاند و از آداب، شرایط، مراحل و آفات مناظره سخن به میان آوردهاند، لیکن نه به عنوان فن مناظره اسلامی که تعریف و غایت و قواعد و مبادی خاصی داشته باشد، بلکه خواستهاند به فن مجادله سر و صورت اخلاقی بدهند و از کلام ستیزی، آنان را بر حذر دارند. غافل از اینکه مجادله، مجادله است و طبیعتا ملزومات خود را ایجاب میکند و داخل کردن اخلاق در جدال اصطلاحی (به معنای رایج آن) معنا ندارد.
مرحوم مظفر نیز مناظره را به معنای مجادله گرفته؛ سپس به تعریف و اصول و مبادی آن پرداخته است.(2)ولی به مناظرة اسلامی اشاره نکرده است؛ گویی مناظره اسلامی نداریم و هرچه هست مجادله است. سایر کتابهای منطقی و غیرمنطقی نیز به همین روش مشی کردهاند، ولی شگفت از بعضی از مؤلفان که تحت عنوان «مناظره در قرآن و سنت» مطالبی نوشتهاند، اما همان راه منطقیها را طی کردهاند و این در حالی است که سخن از مناظره برهانی، جدلی، مغالطی، شعری و خطابی به عنوان اقسام مناظره هم به میان آوردهاند! سپس به تعریف جدل، مغالطه، شعر، خطابه، برهان و مبادی آنها پرداخته و مناظره قرآنی را با مجادلة یونانی خلط کردهاند. البته ایشان به آداب و اخلاق در باب مناظره به مفهوم جدل، اشاره کردهاند در حالی که در مجادله فنی اخلاق اسلامی مطرح نیست و اگر فرضا مطرح باشد ماهیت جدل را هم تغییر نمیدهد. بعضی از نویسندگان مناظره لغوی را بر سر هر یک از صناعات خمس درآوردهاند ولی هیچکدام از آنان مناظره اسلامی یا جدال احسن را به عنوان صنعت مستقل و ششم مطرح نکردهاند، چرا که مناظره را
غیر از مجادله نمیدانستهاند و جدال احسن هم که یک اصطلاح قرآنی است نه از شاخههای مجادلة یونانی. اصولا جدال احسن در بحث مجادله اصطلاحی مطرح نبوده و نیست.
عدم حصر قیاسات در صنایع خمس
جای بسی تعجب است ـ با اینکه منطقیها تصریح کردهاند که حصر قیاسات در صناعات خمس حصر عقلی نیست، بلکه حصر استقرایی و نسبی است و میشود فنون دیگری بر آن افزود ـ لیکن متکلمان و منطقیون چنین جرئت و جسارتی را به خود راه ندادهاند تا حتی الامکان فن مناظره اسلامی را بر صناعات بیفزایند تا چه رسد به فنون و هنرهای دیگر و این در حالی است که تئاتر، سینما، تعزیه، شبیهخانی و فیلم حتی امروزه با آهنگهای موسیقی نیز خلق الله را به سوی خداپرستی و شیطانگرائی دعوت میکنند و اینها هر کدام برای خود صنعت مستقلی هستند و تعریف و هدف و کاربرد متنوع و مجزایی دارند.
درست است که کلمه مناظره گاهی درکلام خواجه طوسی و علامه حلّی بر مجادله اطلاق شده است، ولی بیشک منظورشان همان جدال اصطلاحی و صنعت مجادله است وگرنه آنان میدانند که مناظره یک صناعت دیگری است که دارای تعریف ویژه و هدف مجزایی است، چنانچه خواهد آمد. از سوی دیگر مخالفان اسلام و تشیع برای ترویج مکتب خویش و تخریب اسلام و قرآن غالبا از طریق مجادله، مغالطه، سفسطه، شعر، خطابه و مناظرات گفتاری و نوشتاری وارد عرصه نبرد سرد شده و میشوند، بنابراین بر تمام مسلمانان و حافظان دین خدا لازم است که راه و رسم تبلیغات مناسب با زمان را بیاموزند و مهارتهای لازم را در فنون مذکور به ویژه در مناظره اسلامی کسب نمایند تا بتوانند حکیمانه به دفاع و مقابله به مثل بپردازند. وانگهی هدف اصلی مبلغان باید ترویج شیوههای مناظره با آداب و مبادی و شرایط خاص آن باشد و از فن جدل و مغالطه صرفا در ضرورتها و موانع و بنبستها، آن هم در حد مقابله به مثل با عناصر لجوج و روشن شدن حقیقت برای مستمعان استفاده نمایند. به قول شاعر: کلوخ اند از را پاداش سنگ است.
راه و رسم تبلیغ در اسلام
قرآن درباره شیوه تبیلغ و هدایت مردم به آئین اسلام میفرماید: ((ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة وجادلهم بالتی هی احسن ان ربک هو اَعْلَمُ بِِمَن ضَلَّ عن سِبیلهِ و هُو اَعلم بالمهتدین))(1).
خدای متعال دعوت به دین حق را در چهارچوب حکمت و موعظه حسنه قرار داده ولی جدال احسن را صرفا برای دفع شبهات جدالگران و اسکات و اقناع آنان مقرر ساخته است. حکمت در آیه، اشاره به دعوت بر اساس برهان منطقی و دلایل خردپذیر علمی و دینی است(2)که شامل گفتگو، مناظره و محاوره در قالبهای متنوّع و حکیمانه میشود. بیجهت نیست که راغب اصفهانی حکمت را به معانی «اصابة الحق بالعلم و العقل» و یا «وضع الشّئ فی موضعه» معنا کرده است. هر کدام از این معانی که باشد دعوت به آیین اسلام و دفاع از مکتب اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید از طریق یافتههای علم و عقل به دست آید و به شیوة روشمند، حکیمانه، عاقلانه، عالمانه و منطبق بر موازین عقلانی و دلایل مقبول و مطابق با فرهنگ زمان
1) نحل، آیه 125.
2) در کلیه زیارتنامههای پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) و در زیارت جامعه کبیره میخوانیم: «و نَصَحْتُم لَه فِی السَِرّ وَ العَلانیة و دعوتم الی سبیله بالحکمة و الموعطة الحسنة.» تنها دعوت حکیمانه نیکو را در قالب مناظره و گفتگو شاخصه هدایت و رهنمود و اولیاء الهی دانسته و سخن از مجادله احسن نیامده است.
صورت گیرد. اتخاذ چنین خط مشی تبلیغی بیگمان معلومات بسیار و آموختن فنون مختلف بیشماری را میطلبد که در این میان آموزش فن مناظره به عنوان صنعت ششم نسبت به صناعات خمس در اولویت اول قرار دارد، زیرا مؤثرترین و نافذترین شیوهها محسوب میشود، چرا که از طریق مجادله تنها میشود اسکات کرد، نه اقناع. لیکن حکمت عقلانی ایجاب میکند که تبلیغ حکیمانه در قالب مناظرات عالمانه و عادلانه اسلامی چه به صورت خطابه یا نوشتار به مخاطبان باید عرضه شود، زیرا بهترین راه و رسم اثرگذاری است که میتواند در جامعه ایجاد موج کند و طرفهای درگیر را به تسلیم وادار سازد چنانچه مناظره رسول اکرم با پنج گروه یهودی، مسیحی، مادی، ثنوی (دوگانه پرستان) و بتپرستان مدینه آن هم در اوایل بعثت شاهد گویایی است بر تأثیر فوری مناظره در قلوب زنگارزده عناصر منحرف و متعصبان متصلّب. چنانچه متن مناظره مؤدبانه را در کتاب خواهید خواند. بخشی از آن چنین است: رسول اکرم با ادبیات متعالی و تعبیرات عقلائی و شیوه مناظره اسلامی آنان را چنان جذب و مجاب و قانع کرد که گفتند:
به ما مهلت بده تا در این گونه مسایل بیندیشیم. پیغمبر در پایان برای بیدار شدن ضمیر وجدان و فطرت انسانی به آنان فرمودند: «اگر با دلهای پاک و با دید انصاف و عقل خدادادی بیندیشید خداوند هدایت را نصیبتان خواهد کرد». امام جعفر صادق علیه السلام پس از نقل مناظره می فرماید: سوگند به پروردگاری که پیامبر را به حق مبعوث نمود سه روز بیشتر طول نکشید که تمام این 25 نفر که در قالب پنج گروه به مصاف و مناظره با پیغمبر آمده بودند به حضور حضرت شرفیاب و همگی مسلمان و تسلیم حقیقت شدند و در کمال صراحت و صداقت گفتند «ما رَأیْنا مِثلَ حُجّتِک یا مَحَمّد، نشهد انک رسول الله.»؛(1)یا محمد تاکنون مانند حجت و دلیل تو ندیده بودیم و کسی این گونه با ما مناظره نکرده بود؛ شهادت می دهیم که تو رسول خدایی.(2)
در مناظرات ائمه دین و اصحاب فاضل و علما و متکلمان اسلامی نیز همین نقش و تأثیر مثبت را مشاهده میکنیم. شگفت از بزرگان حوزه و دستاندرکاران فرهنگی و تبلیغی کشور که چرا در باب هدایت از سیره پیامبر اکرم و ائمه اطهار و شیوة مناظره آن حضرات در مقام طرح و برنامه بهره نمیگیرند و فن مناظره را تدوین و رایج نمیسازند.
موعظه چیست؟
اما هدف از موعظه حسنه، که در آیه پیشین مطرح گردید عبارت است از تبلیغِ گفتاری که مصداق رایج آن میتواند سخنرانی، مناظره، مواعظ غیر مستقیم اخلاقی و گفتمان دینی باشد که اینها نیز به نوبه خود قواعد و شرایطی دارند و آداب و آفاتی که باید آموخت و مواعظ نیکو را از غیر نیکو به یاری روانشناسی و عقلانیت با الهام از روایات اهلبیت و سیره و سنت نبوی شناخت و به کار گرفت. و چون مجادله اصطلاحی از نظر اسلام حرام و منشأ کینهتوزی و دشمنتراشی میشود، مجادله احسن در آیه پیشنهاد شده است، چرا که این نوع مجادله تولید عداوت نمیکند، بلکه در واقع به منزله پلی است برای عبور از فن مجادله به صنعت مناظره مطلوب و عقلایی.
منشأ پیدایش مناظره مطلوب
بدیهی است آن قدرتی که نعمت زبان و نطق و بیان به انسان عنایت کرده و آدمی را بر سایر موجودات برتری بخشیده بیشک نیروی تعقل و تفکر و ابتکار و نوآوری را نیز به آدمیان مرحمت فرموده است تا به کمک آن، صناعات خمس را تدوین و تولید نموده و بهترین شیوههای تبلیغ را در قالب مناظرات و غیره بسازد تا با تعلیم و با تمرین آن را به کار گیرند، زیرا به قول دکتر فاستر:
صرف تحصیل فن مناظره و مجرد بررسی شاهکارهای سخنرانی بی آنکه انسان در مناظرات عملی شرکت کند و به تمرین و ممارست بپردازد عملی خشک و بی روح است، مباحثات شفاهی بمراتب شورانگیزتر از مناظرات قلمی است.(1)
چنانچه مجرد داشتن این دو نعمت اعطایی، سبب نمیشود که انسان درست بیندیشد و صحیح تکلم کند، بلکه موجب میشود تا نخبگان بشر از طریق به کار بردن عقل و تجربه و دقت در گفتگوهای عاقلانه و اثر گذارِ خردمندان و پیامبران قواعدی را کشف و تدوین نمایند تا به یاری آن قواعد و موازین، آدمیان از خطای در تفکر و سخن گفتن مصونیت پیدا کنند و طریق اثرگذاری بهتر را در همنوعان خویش بشناسند. چنانچه علم منطق، ادبیات، معانی، بیان و بدیع، فنون مغالطه، مجادله، و به کارگیری و استفاده از فنون شعر، مناظره، محاوره و فن سخنوری همة اینها توسط نوابغ بشری وضع، کشف و به صورت قاعده و فن و هنر تدوین گردیده است؛ مثلاً به گفته حاج ملا هادی سبزواری علم منطق را ارسطو تصنیف کرده است،(2)سپس فیلسوفان بزرگ مانند ابنسینا و فارابی و بزرگان دیگر آن را تکمیل نمودهاند تا بشر علم به قوانین، تعریفها، استدلالها و معیار صحیح اندیشیدن را بیاموزد و فکرشان از خطا در استدلال و اندیشه مصونیت پیدا کند.(3)
منطقیها نیز علم منطق را برای نیل به اهداف در سه بخش تدوین و تنظیم نمودهاند: تصورات، تصدیقات و صناعات خمس؛ با اینکه صناعات پنجگانه از سایر مسایل منطقی ضروریتر و مهمتر است بلکه از واجبات علم منطق به شمار میآید، ولی کمتر در کانون توجه حوزههای علمیه قرار گرفته، بلکه مورد غفلت واقع شده است. امروزه در حوزههای علمی و دینی تنها به تدریس صنعت برهان از مجموعه صناعات خمس اکتفا کردهاند و از سایر صناعات که برای مبلغان مفیدتر است غفلت نمودهاند. اسفناکتر اینکه از طرح و تدوین «صنعت مناظره» که ششمین فن گفتگو و عالیترین فن محاوره است غافل ماندهاند،(4)حتی ابوعلی سینا که از همه دانشمندان بیشتر به صناعات خمس پرداخته است، ولی از تدوین فن مناظره اسلامی غفلت نموده است با اینکه مناظره را فن مستقلی تلقی کرده که تعریف و هدف معینی دارد تا آنجا که در تعریف مناظره میگوید: مناظره از نظر و اعتبار گرفته شده است علم النظر یعنی علم استدلال و کلام و هدف از آن بحث و گفتگو پیرامون دو نظر و عقیدة متقابل است که هر یک از آندو طرف عهدهدار تأیید یکی از آن دو عقیده است. و منظورشان ایجاد علم و معرفت در طرف مقابل میباشد؛ از اینرو مناظره به
1) ر.ک: آداب مناظره و سخنوری، نوشته دکتر صالح ص128.
2) در منظومه حاجی سبزواری میفرماید: اَلّفَهُ الحکیم رَسْطا لِیسُ مِیراثِ ذِی القَرنین القدیس.
3) علم منطق، ص7.
4) در سوره مجادله آیه یکم میفرماید: «قد سمع الله قول اللتی تجادل فی زوجها و تَشتکی الی الله تحقیقاً؛ خداوند متعال شنید گفتار آن زنی که با شوهرش مجادله کرده و به خدا شکایت میکرد و الله یسمع تحاورکما خداوند گفتگوی شما را هم شنید. معلوم میشود محاوره بار مثبت دارد و غیر از مجادله است (بلکه محاوره یک نوع گفتگوی مؤدبانه و عاقلانه است)
آموزش ملحق میشود، چرا که غرض آندو دستیابی به علم و معرفت میباشد.(1)
همانطور که اشاره شد خواجه طوسی و علامه حلی هم مناظره را غیر از مجادله میدانند، اما جای بسی تأسف است که قلم به دست نگرفتهاند تا مناظره اسلامی را سر و صورتی مستقل بدهند و از مجموعة مناظرات رسول اکرم و ائمه اطهار و اصحاب فاضل و اهل کلام بهره گرفته و درصدد احیا و تدوین آن به مثابة فن ششم برآیند، بلکه تنها توصیه کردهاند که مناظره را با مجادله اشتباه نگیرند ولی باید به این اسطوانههای علم و درایت گفت مناظره چیست؟ تا با جدال اشتباه نگیریم؛ وانگهی چرا به صنایع خمس سر و صورتی عالی دادید ولی از تدوین فن مناظره با مبادی تصوری و تصدیقی آن غفلت نمودید. ولی در عصر ما دنیای غرب در مدارس و دانشگاهها از فن مناظره [نه مجادله] به صورت بهینه استفاده کرده و میکنند به گونهای که بر فرهنگ آنان حاکم گردیده است و کتابهای مستقلی در این زمینه نوشتهاند. دکتر پال مونرو در دائرة المعارفی که به کمک بیش از هزار دانشمند تألیف کرده مینویسد:
روزگاری که هنوز کتاب چاپ نشده و یگانه راه پرورش فکر مباحثه و مناظره بود در اروپا کار به جایی رسیده بود که روزانه به یکی دو مناظره در خانه و خارج خانه بسنده نمی شد، بلکه از بام تا شام در داخل شهر و بیرون شهر همه جا میدان مباحثه و مناظره بر پا بود.(2)
استورات میل، فیلسوف انگلیسی (1873ـ1701م) در شرح حال خود مینویسد:
بارها گفته ام و باز می گویم از تاریخی که در مناظرات شرکت جستم افکار بدیع و مستقلی پیدا کردم و آغاز قوه ابتکار و استدلال فکری من از همان روز است.(3)
دکتر رابینز استاد مناظره در دانشگاه آبوا مینویسد:
مناظره وسلیه ای است طبیعی برای جمع آوری و نشر علم؛ به هر اندازة که تمدن قومی بیشتر ترقی کند آن قوم در مباحثه قویتر گردد. صفحات تاریخ از تأثیرات مناظره در امور دنیا حکایت کند.(4)
اما دریغا به قول حافظ
سالها دل طلب جامِ جم از ما میکرد
آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
گویا سرنوشت ما بر این رقم خورده که باید بنشینیم تا از یونان و دنیای غرب فن مناظره مستقِلّ از جدل و مغالطه برای ما تدوین و ارسال گردد. ما خودمان چنین جرئت و خلاقیتی نداریم. (5)
جدایی قیاسات مناظره از مجادله
بوعلی سینا در منطق الشفاء فصلی دربارة جدایی قیاسات جدلی از قیاسات مناظره گشوده و پس از ذکر ویژگیهای مناظره نتیجه میگیرد که مناظره از سنخ مجادله نیست.(6) سپس اضافه میکند «اینکه گفته میشود صناعتِ جدل در مناظره مفید است و عکس آن نیز سودمند میباشد دلیل بر وحدت جدل و مناظره نیست، بلکه مجادله اخصّ از مناظره است، چرا که مجادله گفتگویی است مشروط بر منازعه و گفتار
1) منطق الشفاء، ج6، 22.
2) منطق الشفاء، ج6، 22.
3) منطق الشفاء، ج6، 22.
4) آداب مناظره و خطابه، دکتر پاشا صالح،ص129ـ127.
5) امروز علاوه بر منطق صوری، منطقهای دیالکتیک، پراگماتیزم و پوزیتویسم (منطق تجربی) و منطق ریاضی نیز وارد صحنه علوم و معارف شدهاند. مبلغان لازم است مختصری از آنها را هم بشناسند و نقدشان را نیز بدانند. در این رابطه اسس المنطقیه مرحوم صدر مراجعه شود. امروز علاوه بر منطق صوری منطقهای دیالیک تیک الخ.
6) منطق الشفاء، ص49.
ستیزی. مسئله حق و باطل بودن در مجادله مطرح نمیباشد، بلکه هدف ابطال دلیل خصم است به هر نحوی که ممکن باشد، خواه حق یا باطل، درست عکس مناظره که هدف تنها اثبات حق و کشف حقیقت و ابطال باطل براساس محبت و صداقت است،(1)لیکن نمیفرمایدقیاسات مناظره کدام است.
در کلمات خواجه طوسی و علامه حلی هم با اینکه گاهی واژة مناظره در معنای مجادله به مفهوم لغوی و مجازی به کار گرفته میشود، ولی این دو بزگوار در جوهر النضید کلامی دارند که قیاسات جدلی را از قیاسات فن مناظره به طور کلی جدا میسازد، میفرماید:
در قیاسات جدلی غرض به دست آوردن حق و باطل نیست بل هو طلب ما یُفْحَمُ به الخصم فی المناظرة و المجادله و یقطَعَهُ عن الاحتجاج و یَظْهَر به علی خَصْمِهِ عندَ السّامِعین سواء کان حقا او غیره.(2)
یعنی منظور از جدل و مناظرة به اصطلاح جدلی اسکات و بستن زبان خصم در مقام مناظره و مجادله است و همچنین قطع دلیل وی از مدعایش و غلبه بر وی در برابر شنوندگان، خواه حق باشد یا باطل؛ غرض اصلی کوبیدن طرف مقابل است، ولی مناظره یک صنعت دیگری است که دارای تعریف و غایت مجزایی است و راه و رسم دیگری را میطلبد و شرایط خاص خود را دارد.
مبادی تصوری مناظره
اکنون وقت آن رسیده است که مناظرة اسلامی را تعریف کنیم. باید گفت:
مناظره [در نقطه مقابل مجادله] عبارت است از صناعت علمی و دینی که یَقْتَدِرُ مَعها عَلی اِقامة الحجة مِنَ الْمُقدّماتِ المُسَلَّمةِ او المشهوره او البراهین العقلیة و النّقلیةِ عَلی مَطلوبٍ یُریدَ وَ عَلی مُحافَظَهِ ای وَضعٍ المُطابق للواقع و الحقیقة بحیث لایتوجه الیها مناقضةٌ و الغرض منها کشف الحقیقه علی المناظرین او المستمعین و ابطال باطل علی سبیل المحبة و التودد وَ الرّحمة.(3)
یعنی مناظره یک صناعت علمی و دینی و عقلانی است که انسان به وسیله آن قدرت پیدا میکند بر اقامه دلیل از مقدمات مسلم، مشهور، مقبول و یا از مقدمات عقلی و نقلی بر اثبات مدعایی که مطلوب است و برای حفاظت از هر عقیدهای که مطابق با واقع و حقیقت است به گونهای که نقضی حتی المقدور بر آن وارد نگردد مشروط بر این که گفتگو از روی محبت، دوستی، منطق و صداقت باشد نه دشمنی و ستیزهجویی، و هدف از مناظره کشف حقیقت و یا نفی باطل برای مناظرهگران و مستمعان است نه اسکات و کوبیدن. در مناظره ـ برخلاف مجادله ـ اقناع حس غلبه و برتریجویی و به اصطلاح غالب و مغلوب و حاکم و محکوم در کار نیست، چرا که این امور از اهداف شیطان و ضدارزشی به حساب میآید، بلکه هدف از آن روشنگری و برطرف شدن ابهامات برای رسیدن به تفاهم و تقارب است که اخوت و انسانیت در مناظره مطلوب اقتضای آن را دارد؛ آنان میخواهند یک معضل اعتقادی اجتماعی و یا اقتصادی به کمک مناظره حل و فصل گردد تا طرفین به وحدت نظر دست پیدا کنند. قیودی که در این تعریف آمده مناظره را از صناعات خمس به ویژه از مجادله، مغالطه، شعر و خطابه کلاً جدا میسازد. بنابراین مناظره از نظر نگارنده یک نوع گفتگوی سازنده و روشنگرانهای است که براساس انصاف، محبت و صداقت باشد و به یاری
دلایل عقلی، نقلی، فلسفی و منطقی مشهور است و مقبولات در قالب گفتگوی محبتآمیز بین طرفین برای کشف حقیقت انجام گیرد.(1)
بیگمان با این تعریف و آن هدف مناظره مورد نظر را از مجادله کاملا جدا میشود، زبیدی در تاج العروس مناظره را معادل مذاکره گرفته است و چنین تعریف میکند:
مناظره در میان دو طرف است که راجع به مسایل اخلاقی، سیاسی، مذهبی و قانونی و نظایر آنها به تبادل نظر بپردازند و قضاوت نهایی توسط فرد سوّمی که میان دو طرف به حکمیت می پردازد بیان شود.(2)
راغب اصفهانی نیز در تعریف مناظره میگوید:
مناظره عبارت است از گفتگو و نکته بینی دو جانبه و رو در رو در آن چه انسان بدان معتقد است و این همان بحث و کاوش است که اعم از قیاس می باشد؛ چون هر قیاسی نظر و کاوش است؛ اما هر نظری قیاس نیست. (مفردات راغب ماده نظر)
چند نکته ضروری
به قول رهبر خرد برهان از حجت و دلیلی که اعتقاد جازم و مطابق با واقع را میرساند تشکیل شده و مبادی برهان منحصر است در یقینیات،(3)بنابراین قیاسات برهانی الزاماً دو طرف لازم ندارد در حالی که در مناظره داشتن دو طرف الزامی است؛ وانگهی مناظره جدلی و مغالطی همان جدل و مغالطه است و مناظره خطابی و شعری نمیتواند از اقسام مناظره به مفهوم اصطلاحی آن باشد. البته مناظره اصطلاحی میتواند به مناظره برهانی، علمی، منطقی، فلسفی، کلامی، سیاسی، اقتصادی، دینی و اجتماعی به مناسبتهای موضوع تقسیم شود؛ چرا که هدف از مناظره نیز دستیابی به واقعیت و احقاق حق و ابطال باطل براساس محبت و انصاف و دلیل و برهان است و به قول بوعلی سینا به جز برهان، صناعات و قیاسات دیگر نمیتواند یقین ما را اشباع نماید.(4)از جانب دیگر علمای علم منطق اصول گفتگو را به هشت قسم تقسیم کرده اند:
1) غربیها مناظره را هوشآزمایی و نبرد افکار تعریف کردهاند و گفتهاند در این نبرد پیروزی نصیب کسی است که در مسایل غور و تأمل کند آداب مناظره و فن خطابه دکتر پاشا صالح، ص129.
2) تاج العروس من جواهر القاموس، ج7، ص542.
3) رهبر خرد، ص335.
4) المنطق الشفا، کتاب جدل، ص19.
5) موسوعة مصطلاحات علم المنطق عند العرب، ص1011 و 933. عالمان قدیم در زمینه آداب مناظره کتابهایی نوشتهاند، اما از مبادی تصوری و قیاسات و آفات آن غافل ماندهاند مثل کتابهای آداب البحث خواجه نصیر، آداب البحث شیخ سلیمان البحرانی، آداب البحث سمرقندی، آداب البحث ابن میثم بحرانی، آداب البحث علامه حلی، آداب البحث و المناظره میرغیاث الدین، آداب التخاطب، آداب المناظره تنکابنی، آداب المناظره شیخ احمد نجفی، آداب المناظره عبدالغفار رشتی، آداب المناظره شیخ مهذب الدین و میرفخرالدین و ماحوزی و فاضل کبیر کاشی.
در این تقسیم مناظره را از مجادله جدا ساختهاند؛ معانده نیز همان مغالطه اصطلاحی است.
مناظرههای رسول اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام با علمای ادیان و معاندان دین ـ که نمونههایی از آنها را در همین کتاب آوردهایم ـ دلیل روشنی است بر جدایی ماهیت مناظره از مجادله و نظائر آن.
1) تاریخ طبری، ج2، ص436 ؛ البدایة و النهایة، ح5، ص200؛ طبقات ابن سعد، ج2، ص246. طبق نظر بعضی از مورخین عایشه به ابوبکر گفت: به جای پیامبر (ص) نماز جماعت بخوانند، ولی وقتی رسول خدا متوجه شد دستور داد حضرت علی (ع) و فضل بن عباس زیر بغل پیغمبر را گرفتند و چون به نزدیک محراب مسجد رسید دید ابوبکر در محراب میخواهد اقامه نماز جماعت کند «فاو مأبه ان تاخر عنه» اشاره کرد و ابوبکر کنار رفت و رسول خدا در محراب ایستاد. ( طبقات ابن سعد، ج2، ص204؛ ارشاد مفید، ج1، ص181؛ بحار الانوار، ج22، ص466).
در مباحث مناظره مانند جدل نیز از کلمه «وضع» و «موضع» و «سایل» و «مجیب» استفاده شده است. مقصود از وضع، رأیی است که شخص بدان اعتقاد داشته و یا ملزم به قبول میشود، هرچند که عقیده نداشته باشد. چرا که با «وضع» و «مواضع» است که نظریات سیاسی و اجتماعی و اعتقادی افراد مشخص میشود، از اینرو ایستادگی و حفظ آن مطلوب است. از سوی دیگر هر مناظرهای به سایل و مجیب نیز نیاز دارد.
در این کتاب سعی داریم مناظره را - که از یک سو با مجادله احسن قرآنی شباهتهایی داشته و از جانب دیگر سابقه تاریخی در اسلام و میان ملتها دارد – در قالب مناظره به عنوان یک فن مستقل با تمام مبادی تصوریه و تصدیقیه و قواعد، آداب و ضوابط و آفات آن بیان کنیم و هم چنین موارد اشتراک و افتراق آن را با فنون مجادله، مغالطه و خطابه نیز مشخص سازیم تا برای کسانی که به این نوع فن تبلیغ علاقه دارند مفید و راهگشا باشد.
فن دیگری که لازم است مبلغان از آن آگاه باشند مغالطه است؛ زیرا با کمال تأسف قیاس مغالطه بیشتر از قیاس برهان در کلمات فیلسوف نمایان و سیاسیکاران وجود دارد. بر این اساس، مبحثی گذرا جهت آشنایی با این فن و خصوصیات آن اختصاص یافته است.(1)و از سویی دانستن فن مغالطه نظیر شناختن آفات و میکروب ها در پزشکی و گیاپزشکی و پیراپزشکی است که اگر افراد فریب خورده یا مغرضان بخواهند او را فریب دهند یا ذهن طرف و یا مخاطبان را مسموم کنند مناظرهگر توان مقابله به مثل را داشته باشد و فریب نخورد.
فن خطابه، یکی از فنون دیگری است که در این کتاب به صورت اجمال به آن پرداخته شده است. تبلیغ گفتاری در واقع فن اصلی مبلغان حوزوی میباشد که همگی باید با قواعد و مبادی سخنوری و انواع و آفات آن آشنا شوند، زیرا بدون آشنایی با فن خطابه مبلغ نمیتواند در عرصههای اجتماعی و حتی در مناظرات، تبلیغ سودمندی داشته باشد. ولی متأسفانه درس رسمی و عمومی حوزه نمیباشد.
فن شعر نیز از فنونی است که مبلغان باید از قواعد و ضوابط آن بیاطلاع نباشند چرا که شعر نو و قدیم بسیار اثرگذار است. تأکید میشود که وجود برخی از مشترکات در مبادی تصوریه و تصدیقیه، صنایع خمس دلیل بر وحدت آنها در اصول و قواعد نمیشود بلکه هر کدام موازین خاص خود را دارند و مناظره در تعریف و هدف از مجادله و مغالطه و خطابه جدا میشود گرچه در قسمتی از هدف که اقناع و ترغیب باشد و بعضا مبادی با خطابه اشتراک دارد.
اثر حاضر مجموعهای فنی و تخصصی است که برای مبلغان دینی و مدافعان اسلام و آشنایان با صناعات خمس نگاشته شده است. از این رو عموم مردم بدون آموزشهای لازم نمیتوانند از آن بهره کافی ببرند، وانگهی این نوشته میتواند متن درسی باشد و
1) علما میگویند علم سحر حرام است ولی برای ابطال سحر و زدودن عوارض آن جایز است، هاروت و ماروت دو فرشته بودند آمدند تا ساحران و رمالان و جادوگران را رسوا سازند و مشت آنان را باز نمایند. لیکن مجبور بودند اول فنون مذکور را بیاموزند و سپس راه ابطال آن را نیز تعلیم دهند، تا مشت آنها را باز کرده اثرات سحر و جادو را خنثی نمایند ولی متأسفانه گروهی یادگرفته سوء استفاده نمودند.
اساتید فن برای مبلغان و نوآموزان مباحث آن را مطرح و تشریح نمایند و سپس از نظر علمی و کاربردی آنان را بیازمایند، آنانی که برای اداره جلسات مناظره مناسب باشند باید شناسایی شده و به کسب معلومات ضروری و اطلاعات لازم تشویق و مجهز شوند و با تعلیمات و تمرینات کافی جهت اعزام و شرکت در مناظرات به مناسبتهای مختلف اعزام شوند.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
محمدباقر شریعتی سبزواری
هر علم و فنی نیازمند روشن شدن مبادی تصوریه و تصدیقیه آن میباشد وگرنه نمیتوان بر آن نام علم و فن نهاد. مبادی تصوریه هر علمی عبارت است از: تعریف، موضوع و فایده و اجزاء و جزئیات و اعراض ذاتیه آن علم و هم چنین واضع آن فن و تاریخ پیدایش و پیشینه آن، چرا که تصور مسائل هر علمی به آنها بستگی دارد ولی مبادی تصدیقیه عبارت است از قضایای بدیهی که موجب توصل و کشف تصدیقیات مجهول میشود و آن را اصول متعارفه مینامند که یکی از آنها امتناع اجتماع و ارتقاع نقیضین است و از سایر قضایای فلسفی تشکیل میدهد مانند ثبوت شیء لشی فرع ثبوت مثبت له(1)محمولی بر موضوعی بار نمیشود و از آن سلب هم نمیگردد مگر به کمک ام القضایا و در صورتی که مبادی تصدیقیه بدیهی نباشد یا قبول آن به دلیل حُسن ظنِّ شاگرد به استاد باشد آن را «اصول موضوعه» مینامند.
تعریف بر دو قسم است: لفظی و اصطلاحی. مناظره از نظر لغت از ماده «نظر» اشتقاق یافته و به معنای نگاه و دیدن آمیخته با تفکر است. نظر کردن در امری یعنی فکر و تأمل در آن چیز؛ علم النظر یعنی علم استدلال که معمولا به علم کلام گفته میشود، مناظره: گفت وگویی است متفکرانه در موضوعی از موضوعات براساس ضوابط و موازین خاص. بنابراین میتوان گفت: مناظره در اصطلاح اسلامی عبارت است از: گفتوگوی دو نفر یا
1) تعریف مشترک دیگر بین مناظره و جدال این است: «صَناعة تمکن الانسان من اقامة الحجج المؤلّفه من المسلمات او من ردّها حسب الارادة و من الاحتراز عن لزوم المناقضة فی المحافظة علی الوضع» جدل یا مناظره صناعتی است که انسان را بر اقامه براهین ساخته شده از مسلمات یا ردّ آنها مطابق خواسته خودش قادر میسازد تا از وضع خود دفاع کند به طوری که نقضی بر آن وارد نشود.
بیشتر، براساس استدلال و دلایل مقبول طرفین به منظور کشف حقیقت و اقناع طرف مقابل و یا حاضران در جلسه (یا بینندگان و شنوندگان از طریق صدا و سیما) یا روشهای دیگر منتها بر اساس انصاف و محبت، بر خلاف مجادله. گاهی گفته میشود «المناظرة من النظر و الاعتیار و الغرض منها المباحثه عن الرأیین المتقابلین، یعنی مناظره از ماده نظر و اعتبار گرفته شده و غرض از آن بحث و گفتگو در باره دو عقیده متقابل است. هر یک از طرفین مناظره متکفل اثبات یکی از آندو میشود.(1)ولی آنانی که مناظره را به مفهوم مجادله گرفتهاند این گونه تعریف کرده اند:
«انها صناعة علمیة یقتدر معها - حسب الامکان - علی اقامه الحجة من المقدمات المسلمة علی ای مطلوب یراد و علی محافظةِ ای وَضع یَتّفقُ عَلی وجه لاتَتَوجّه علیه مناقضة» به عبارت روشنتر، مناظره فنی است که انسان به وسیله آن با استفاده از مقدمات مقبول و مواد استدلالهای پذیرفته شده بتواند هر مطلبی را که بخواهد اثبات کند و هر عقیدهای را که خواست مردود جلوه دهد، به گونهای که تناقض متوجه کلام طرف نشود(2)و این نیازمند آشنایی با قواعد آنها و تمرین فراوان است. مناظره موضوع مشخصی ندارد و هر موضوعی از موضوعات علمی، اجتماعی، اخلاقی، سیاسی، اقتصادی، فقهی و فلسفی میتواند در معرض مناظره و با جدل و گفت و گو قرار گیرد. فایده مناظره راستین هم کشف حقیقت و اقناع طرف مقابل و سایر مخاطبان براساس حکمت و محبت است نه ستیزه جویی و دشمنی.
سه تن از اساتید سخنوری و مناظره در دانشگاههای مختلف آمریکا «مناظره» را هوشآزمایی و نبرد افکار تعریف کردهاند که در این نبرد پیروزی نصیب کسی است که به صورت مؤثری در مسائل غور کند و گوی سبقت را در این میدان میتواند برباید که در اندیشه و افکار مهارت و شایستگی خاص نشان دهد.(3)
در هر صورت از نظر نگارنده: مناظره یک نوع گفت و گوی سازنده و مبادله گفتاری و کلامی است بر اساس انصاف و صداقت و به یاری دلایل مقبول و گفتار محبت آمیز برای کشف حقیقت، هر چه باشد. از این رو پیش از آن که به قواعد و شیوههای گوناگون مناظره پرداخته شود لازم است پس از بیان تعریف و موضوع، نخست به فایده و ضرورت این فن
برای همگان به ویژه برای دانشجویان و طلاب علوم دینی و دانشمندان مناظره گر به طور مبسوطتری اشاره کنیم:
همان گونه که مطرح شد مقصود از مناظره در این کتاب تبیین، شاخهای از مقولة جدال اصطلاحی نیست بلکه در حقیقت از سنخ «جدال احسن است» که قرآن آن را پیش نهاد نموده و بر آن تأکید کرده است نه مجادله اصطلاحی که از صناعات پنج گانه است. بیگمان جدال احسن که قرآن آن را اعلام داشته به نوبه خود قواعد و ضوابط خاصی را در پی دارد و میتواند روش نیکوترین مجادله و تبلیغ را که همان شیوة «مناظره اسلامی» است به انسان بیاموزد و بیگمان اگر فن مناظره و جدال احسن را هنر مستقلی خارج از صناعات خمس بدانیم از جاده مستقیم منحرف نشدهایم، چرا که در فن مجادلة منطقی، «جدال احسن» وجود ندارد و از اقسام آن به شمار نرفته است.
گذشته از اینکه از تعریف مناظره بر میآید که صنعت مستلقی است. از صناعات پنجگانه علم منطق نمیباشد. همان گونه در دایرة المعارف بستانی میگوید: «مناظره علمی است که چگونگی آداب هر طریقی را برای اثبات و از آن مباحثه و در اصطلاح اهل علم بر نظریه پردازی دو طرف در دو موضوع متخالف برای اثبات مدعای درست نیز گفته شده است و هو اخصّ من القیاس. (1)بنابراین تعریفها مناظره نه از مقوله قیاس است نه از فنون مجادله و مغالطه ونه از سنخ فن خطابه است بلکه یک فنی است مستقل و مجزّا.
در این قسمت به ضرورت مجادله احسن و مناظره و گفتوگوهای سازنده میپردازیم.
یکم. انسانها، به ویژه مبلغان دینی، در باب آراء و عقاید مذهبی و مسائل سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی و سایر مسائل روزمره با اندیشههای دیگران یا دگراندیشان در مباحث مختلف، درگیرند و هر کسی در این عرصهها برای اثبات عقاید خویش و تبلیغ آن در جامعه دلایل و برداشتهایی دارد و مایل است دیگران را با خود هم عقیده و همراه سازد، طبعاً در مقام بحث و گفتوگو کار آنها گاهی از مناظره معقول گذشته و به جدل کشیده میشود. و به اصطلاح دو طرز تفکر و یا دو نحله کلامی یا سیاسی در برابر هر «وضعی» موضع
1) قاموس منطق اللغة العربیه، ص907، ناشر مکتبه لبنان.
میگیرند: گروهی در صدد اثبات آن «وضع»(1)، جمعی در مقام ابطال آن برمی آیند، به همین جهت، جدال و مناظره کلامی در مسائل سیاسی، اجتماعی و اعتقادی پدید میآید و هر گروهی در جستوجوی دلایل مقبول بر اثبات مطلوب خویش و اسکات و یا اقناع خصم یا طرفدارانشان و یا مستمعان و مخاطبان بیطرف، میباشند. اگر کسی در فن گفتوگو و مناظره وارد نباشد نمیتواند در مقابل رقیبان مقاومت نماید و از آن جایی که مبلغان دینی وظیفه دارند مردم را در این گونه حوادث و توفانهای اعتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در حد ممکن یاری رسانیده و هدایت کرده و نگذارند جمهور مردم تحت تأثیر گفتارهای باطل قرار گیرند پس لازم است قواعد و آداب مناظره را بدانند تا در مناظرهها عملا پیروز شوند.
دوّم. اگر چه برهان منطقی در مباحثهها راهی استوار و تضمین شده است لیکن علل و عواملی باعث میشود که در مواردی برهان به کار نیاید و آشنایی به طرق سفسطه، جدل و یا مناظره ضرورت پیدا کند، چرا که طرف مقابل او یا مستعمان مناظره غالباً فهم برهان را ندارند، از این رو مجادله گران میخواهند با هوچی گری و سفسطه بازی مخاطبان را متوجه گفتار خود نمایند از این رو یادگیری و تعلیم آن بر کارشناسان دینی ضروری است.
سوم. هر موضوعی که مورد بحث و مناظره دو گروه واقع میشود از نظر علم منطق، بلکه در متن واقع یک برهان راستین بیشتر ندارد، از این رو هر دو گروه نمیتوانند به آن تمسک جویند، چرا که حقیقت در هر مسئلهای یکی بیش نیست؛ وقتی در بحث و موضوعی، حق با یک طرف باشد طرف مقابل باید قانع گردد وگرنه ناگزیر به سفسطه و جدل روی میآورد تا مدعای باطل خود را اثبات و نظریه حق را باطل نماید.
چهارم. معمولا عقلِ توده مردم از ادراک مقدمات برهان عاجز است، چرا که معمولا مقدمات برهان از قضایای مشهور و مأنوس اذهان عموم تشکیل نمیشود ولی در مجادله و مناظره که هدف، اسکات یا اقناع خصم در برابر مردم میباشد معمولا از شیوههای جدلی استفاده میشود؛ البته از نظر اسلامی تا جدال احسن در میان باشد نوبت به سفسطه و مجادله نمیرسد؛ جز این که حق طلب به مقابله به مثل در بعضی از موارد ناگزیر شود.
پنجم. هر کسی که بتواند بر اثبات مدعای خود برهان بیاورد یا آن را به هر نحوی شده به مخاطبان تفهیم کند و یا از قضایای مأنوس و مألوف استفاده کند مانعی ندارد، ولی اگر
1) مقصود از وضع رای و عقیده است.
ذهن طرف مقابل و یا شنوندگان از فهم برهان قاصر باشند بیشک باید راه جدل و سفسطه را بشناسد و به کار برد و یا به حکم ((فاعتدوا علیهم بمثل ما اعتدی علیکم)) با رقیب مبارزه به مثل کند وگرنه شکست میخورد بنابراین در صورت ارائه دلایل سفسطه آمیز از سوی رقیب، طرف مقابل اگر با جدل مغالطه یا مناظره آشنا نباشد و مقابله به مثل نکند گرچه حق با او باشد باز هم از نظر مخاطبانِ کم تجربه و شنوندگانِ عامی، محکوم به شکست تلقی خواهد شد.
ششم. فواید جنبی دیگری نیز بر صناعت مناظره و مشابهات آن مترتب است که عبارت است از:
تقویت و تمرین ذهن برای تحصیل مقدمات برهان، صاحب این صناعت میتواند در هر مسئلهای، مقدمات فراوانی را در قالب استدلالهایی خطابی، مناظرهای، فلسفی و دینی و یا جدلی به گونهای اقامه نماید و طرف مقابل را بدون ایجاد خصومت، خلع سلاح کند.
تحصیل یقین و کسب مهارت، چرا که انسان با قدرت مناظره میتواند برای هر یک از طرفین ایجاب و سلب، مقدماتی فراهم نماید، سپس صحت و سقم هر کدام را نفی و اثبات نموده و حق را بیرون بیاورد.
آسان شدن فهم مصادرات(1)و آن عبارت است از اصول پذیرفته شدهای که فهم آن برای نوآموزان، مشکل است مانند اصول موضوعه و متعارفه که در منطق و ریاضیات و سایر فنون مطرح میباشد، از این رو با مقدمات جدلی و مناظرات کلامی زمینه تصدیق و فهم آنها فراهم میشود. بدون این که نوآموزان توجه به اصول موضوعه و مصادرات داشته باشند.
بسیاری از افراد روحیه غلبه جویی دارند مبلغان نیز برای خدا میخواهند بر معاندین و یا شکاکها غالب شوند، از این رو باید با قواعد مناظره، جدل و سفسطه آشنا باشند و اگر مجلس ایجاب کرد در صورت لزوم با دو پهلو سخن گفتن و مبهم گویی و یا با دلیل روشن
1) مبادی تصدیقیه علم هرچند واضح و روشن میباشند مانند امتناع اجتماع نقیضین و ارتفاع آن دو لیکن نوآموز ممکن است با شک و تردید به آن ها بنگرد و یا با سفسطه به انکار کشیده شود چنان چه منطق مادی با طرح آشتی تضادها موضوع فوق را زیر سؤال برده است. و شب و روز را دو امر متناقض میداند که پیوسته با هم جمع میشوند غافل از این که شب و روز در دو زمان پیدا میشوند و یا اتم دارای بار الکتریسیته مثبت و منفی است؛ منفی ضد مثبت است، در صورتی که در مقام مفهوم ضداند نه بر حسب مصداق غافل از این که به قول شاعر: در تنـاقض هشت وحدت شـرط دان وحدت موضوع و محمول و مکان وحدت شرط و اضافه، جزء و کل قوه و فعــل است در آخــر زمــــان
بر خصم چیره شوند و به اصطلاح آنان را با طرح سؤالات و شبهات مبهوت سازند چنان چه خواهیم دانست که قرآن نیز چنین جدالی را تأیید کرده است )فبهت الذی کفر((1).
نوآموزان پیش از رسیدن به مرحلهای که بتوانند برای هر مدعایی برهان اقامه نمایند نیازمند استفاده از شیوههای غیر برهانی میباشند تا ذهنشان ورزیده و خلاق و فکرشان برای اقامه برهان نیرومند و آماده گردد و بر معلومات و سرعت انتقال آنان، افزوده شود پس نخست باید شیوههای مغالطه، سفسطه، مناظره و جدل را بیاموزند.
مبلغان جوان در عصر ارتباطات و انفجار اطلاعات و گفتگوی تمدنها لازم است با شیوههای مناظره آشنا شوند چرا که ممکن است در برابر هجوم سفسطههای جدید و قدیم مخالفان قرار گیرند اگر با قواعد این فنون از طریق نوشتاری و کتاب جامعی آشنا نباشند بسا امکان دارد تحت تأثیر مقالات باطل قرار گیرند و در عقاید خود متزلزل شوند چنان چه در زندان ستم شاهی گروهی از طلاب جوان و مبتدی تحت تأثیر سفسطههای منافقین واقع شده و برخی از آنان از روحانیت جدا شدند(2)مبلغ باید با دشمن فرضی و ساختگی به بحث و گفت وگو پرداخته و او را محکوم سازند. استاد ما مرحوم محقق داماد قدس سرّه میفرمود: یکی از شاگردانم میگفت: من هر کتابی را که میخوانم فکر میکنم حق با نویسنده است. به او گفتم هنوز مجتهد نشده ای. آدمی باید در هر زمینهای نقّاد و موشکاف باشد تا حق و باطل را از هم جدا سازد. شهید مطهری هموار سفارش میکردند و میفرمودند: موضوعی مطالعه کردن و تمام نظریات را جمع کردن، خصلت نقادی را در انسان بارور میسازد، مطالعات متفرق، ذهن را از خلّاقیّت میاندازد و آدمی را کلکسیونی از حفظیات میسازد، و قدرت تحلیل را باز میستاند.
اکثریت قاطع مردم در زندگی و نیز در ارتباط با یکدیگر و اعضای خانواده و یا مخالفان سیاسی و اعتقادی، گرفتار تضاد در عقیده میشوند و میل دارند به نحو شایستهای امور داخلی را حل و فصل نمایند. امروز در دنیای سیاست و اقتصاد «مذاکره»، «مباحثه» و
1) بقره، آیه 258. در حدیث درباره عالمان فاسد و درباری دارد که فباهتوهم فی دینکم. (کافی ج2، ص 376) آنان را با طرح پرسش ها و مجادله ها مبهوت و متحیر سازید، برخی از بیسوادها معنا کرده اند که به آنان تهمت بزنید غافل از این که تهمت زنی در عرصه اخلاق اسلامی درباره بدعت گذاران نیز نادرست است.
2) آنان جنیان را به سازمان جاسوسی سیا و موساد و عوامل مخفی تفسیر میکردند، فی قلوبهم زیغ را بینش تنگ نظرانه، «و الشفع والوتر» را قسم به تزوآنتی تز و سنتز، نه به نماز شفع و وتر در نماز شب، معنا میکردند و افراد مبتدی تحت تأثیر قرار میگرفتند. در صوتی زیغ به معنای میل به باطل است نه ضیق.
«مناظره» از موضوعات مهم و حیاتی تلقی میشود، زیرا مناسبترین و سریعترین راه حلها از طریق «مذاکره» و گفت وگوست و از این راه است که میتوانیم به بدبینیها و سوء تفاهمهایی که منشأ پیدایش تضادهای داخلی است خاتمه دهیم.
افراد به هنگام مناظره و گفت وگو، اطلاعات لازم را در اختیار یکدیگر قرار میدهند و از چند و چونِ نظریات یکدیگر باخبر میشوند و در نتیجه هر کدام به خواستههای مطلوب خود دست یافته و بعضاً راه حل عقلانی و منطقی آن را پیدا میکنند و در نهایت به مقصود میرسند. «مذاکره» پدیده تازهای نیست که بخواهیم ضرورت آن را بازگو سازیم.
افراد بشر در تمام مقاطع زندگی با این امر مهم سروکار داشته و دارند. گفت وگو و مذاکره در خرید و فروش، در کسب و تجارت، در حل اختلافات سیاسی، اجتماعی و خانوادگی، در انتقادها، تشویقها، تجلیلها، گزینشها، تنبیهها، توجیهها، تودیعها و مشاورهها، نقش مهمی را ایفا میکند، ولی در صورتی میتوانیم به نتیجه مطلوب برسیم که از ضوابط مذاکره و گفت وگوی صحیح و مفید اطلاعات کافی داشته باشیم. در غیر این صورت، «مذاکره» در نهایت به «مجادله» و «مشاجره» و آن دو نیز به «منازعه» منجر میشود و تضادها را تشدید خواهد کرد و به جای تفاهم و دوستی کینه و کدورت، اختلاف و نزاع پدیدار میگردد. بسا ممکن است عناصر متعصب و نادان مجادله و مناظره را به نزاع و منازعه فیزیکی بکشانند. همانگونه که در مشاجرات سیاسی و منازعات ورزشی و گاهی در مجلس نمایندگان نیز این گونه برخوردها و منازعات به چشم میخورد.
مناظره مانند مجادله و مغالطه و نظائر آن و فن خطابه به موضوع خاصی ندارد و هر مقوله از مقولات را میتواند در بر گیرد و شامل میشود و در هر موضوعی میشودبه مناظره پرداخت.
در هر صورت یکی از امتیازهای انسان بر حیوان، قوه ناطقه و تکلم است؛ تنها انسان است که از طریق گفت وگو روابط خود را با همنوعان خویش برقرار کرده و از اندیشه و مقاصد یکدیگر اطلاع پیدا میکند. این حقیقت ذاتی و فطری یکی از تکیه گاههای پیامبران در تبلیغ رسالتها و پیامهای آسمانی بوده است و همین غریزه فطری باعث
مجادلههای گوناگون اقوام مختلف با پیامبران شده است.
مجادله نوح با قوم کافر خویش و هم چنین گفت وگوی هود و صالح و سایر پیامبران با امتهای ملحد خود به ویژه ابراهیم خلیل با خویشاوندان گمراه و حتی با طبیعت پرستان زمان و سرکرده نمرودیان که به بحث مینشیند از مقوله جدال نیکو بوده است و آنان را مبهوت میسازد. لوط و شعیب با اقوام خود و موسی با فرعون و حضرت عیسی با متعصبان یهودی، همه اینها از وجود نمونههای بارز گفت وگوهای دینی در آن زمان به حساب میآیند. از همه مهمتر و روشنتر احتجاجهای پیامبر اسلام با مشرکان عرب و مسیحیان نجران و ماده پرستان و منکران خدا و معاندان زمان است که صورت مناظرات و به شکل نیکوترین مجادلههای پیامبر و مسلمانها در کتابها انعکاس قابل توجهی دارد.
پس از پیامبر، اهل بیت عصمت و طهارت این شیوه را ادامه دادند وبا اقدام به سنت نیکوی پیامبران، گامهای برجستهای در این راه برداشتند: مناظره امام علی با دانشمندان یهود درباره خدا و صفات او، در منابع دینی و تاریخ اسلام ثبت شده است، امام حسن و امام حسین نیز بارها با معاویه و هوادارانش به گفت وگو پرداخته و آنان را محکوم نمودهاند، مناظرههای امام باقر و امام صادق با بقایای خوارج و ملحدان زمان و منکران خدا در نیمه اول قرن دوم هجری از نمونههای برجستة جدال نیکو بلکه نیکوترین جدال است که برخی از آنها را در بخش پایانی کتاب مطالعه خواهید نمود.
البته مناظره در میان اغلب ملتهای پیشین نیز سابقه داشته است که به چند نمونه از تاریخ مناظره بسنده میکنیم.
پیش از پرداختن به اصول مناظره لازم است به سابقه و تاریخ پیدایش مناظره و جدل اشاره کنیم.
جدل و مناظره، تاریخی به قدمت پیدایش انسان ناطق و متفکر دارد، چرا که انسانها از عصر پیدایش تاکنون همه روزه در مطالب علمی و گفت وگوهای روزمره سیاسی، اجتماعی و خانوادگی گرفتار مجادله و یا مناظره میشوند. و مناظره و جدال به یک معنا رسمیترین روش بحث و استدلال است که از قدیم متداول بوده. در کتاب قصص الانبیاء استاد عبدالوهاب النجار تحت عنوان «الجدال فی القرآن» از یک نوع مناظره بین ابلیس و پروردگار که هنگام خلق آدم و امر به سجده کردن به وجود آمده، یاد
میکند.
آن گونه که در قرآن آمده ذات اقدس الهی از ابلیس پرسید: چرا مخلوقی را که با دست قدرت آفریدم و از روح خود در آن دمیدم سجده نکردی؟ ابلیس گفت: مرا از آتش که دارای نور و نیرو و حرارت است آفریدی و آدم را از خاک تیره و ظلمانی، بدین دلیل من افضل و اشرف هستم و بر آدم خاکی سجده نمیکنم. هم چنین از مناظرهای به شکل استفسار ملائکه از خدای متعال یاد میکند که پس از اعلام خلافت حضرت آدم در زمین عرضه داشتند: آیا کسی را خلیفه و جانشین خود قرار میدهی که آنان در زمین خونریزی و فساد بر پا میکند، در حالی که ما تو را تقدیس میکنیم و به حمد تو سپاسگزاریم؟ خدا فرمود: من از آنچه شما نمیدانید آگاهی دارم.(1)در آن کتاب از جدال مشرکان و کفار و قوم نوح و ابراهیم، لوط، عاد و ثمود و غیره که در قرآن از آنها سخن به میان آمده نیز مطالبی آمده است.
پس از نظر قرآن، جدال و مناظره به آغاز خلقت انسان برمیگردد؛ بنابراین یونانیها آن را به وجود نیاوردهاند، بلکه مناظره و نظایر آن با پیدایش اولین انسانها در کره زمین به وجود آمده است. لیکن مناظره و گفتگو به صورت هدفمند و مدوّن به قرون پنجم و ششم پیش از میلاد بر میگردد در یونان قدیم مکاتب اعتقادی از یک سو و اختلافات مالی از سوی دیگر باعث شد که بازار بحث و مناظره و جدل رونق پیدا کند و قرن پنجم را میشود نقطه تضاد عقاید و پیدایش سوفسطائیان نامید. سردمداران سفسطه دلایل سفسطه و جدل را به علاقه مندان بحث و گفتگو آموزش داده و راههای غلبه بر برقیب را میآموختند. تا آن جا که پروتا گورس و پرودیکوس از اولین افرادی بودند که به آن سر و صورتی دادند پروتاگورس کتابی به نام«فن اقناع» نوشت و مشهور شد وی به شهرهای یونان میرفت و مجالس بحث و گفتگو برپا میساخت» آنان به قدری به مباحث فن مناظره اهمیت میدادند که آموزش آن را به عنوان شغل انتخاب نموده و به تعبیر افلاطون مغازه دارانی بودن با کالاهای معنوی.(2)سقراط و شاگردش روش مباحثه را به شیوه«مائیوتیک» ادامه میدادند.(3)
1) آنگاه با تعلیم علم الاسما به آدم آن را بر فرشتگان عرضه داشت از پاسخ فرو ماندند، ولی حضرت آدم آن را بیان کرد. ملائکه در برابر علم آدم خاضع و به امر الهی بر وی سجده کردند و فهمیدند که در آدم ظرفیت و استعدادی است که در آنها نیست.
2) تاریخ فلسفه، ج1، ص123.
3) تاریخ فلسفه، ج1، ص152. در این روش استاد به مناظره گران یاری میرساند تا مفاهیم درست را در موضوع مباحثه محور قرار داده و تعریف هایی ارائه داده و سپس صحت و سقم ان را با محک زندگی روز مره میآزماید. به همین منوال ادامه داده تا به تعریف جامع و صحیح دست پیدا شود. (تاریخ فلسفه، ج1، ص152).
ارسطو از انواع دیگری از برهان و استدلالها دیگر سخن گفته مانند استدلالهای جدلی، خطابهای، مکابرهای، مناقشهای و سفسطی، که میگوید: مطلوب جدل ادای پاسخ است، خطابه در امر دفاع و وارد ساختن اتهام است، مکابره استدلالی در جهت موفقیت مباحثه است، مناقشه ادامه بحث بدون توجه به تحصیل نتایج مشخص است و سفسطه هدفش به خطا انداختن طرف مخالف و تحصیل نتایج غلط است. جدل با خطابه و مکابره با مناقشه قریب الافق میباشند.(1)
امروزه نیز مناظره با نظم و ترتیب خاصی مرسوم است، این شیوه بحث و گفت وگو، به نوبة خود قواعد معینی دارد و با منازعه نباید اشتباه شود. مباحثات عمومی به خصوص مناظره یکی از وسایل مهمی است که برای پرورش فکر و قوه ناطقه و تقویت نیروی اراده و ایمان از قدیمترین روزگاران تا زمان حاضر به کار برده میشود و هر ملتی فراخور عقاید و فرهنگی که داشتهاند به شکلی در این میدان قدم نهادهاند، سقراط، سرسلسله حکمای یونان برای ابطال سفسطه و سوفسطائیان از این فن استفاده شایانی کرده است. البته سوفسطائیان و سفسطه را سرگذشتی است که در این مختصر نمیگنجد.(2)
هر چند آثار قدیم ایران در این نوع مباحث از میان رفته است، ولی به اقرار بعضی از شرق شناسان غربی، کاخ بلند دانش و مناظره پیش از طلوع منطق و فلسفه در یونان در ایران برپا بوده است، یکی از ایران شناسان شهیر آمریکایی پروفسور ویلیم جکس مینویسد:
این که گفتهاند فیثاغورث زیردست استادان «مغ» تعلیم یافته شاید به کلی بیاساس نباشد، ما میدانیم افلاطون آرزو داشت برای تحصیل علم و دانش به مشرق
مسافرت نماید. ولی جنگ های ایران و یونان مانع گردید از این که به آرزوی خود برسد پیروان پرادیقوس معاصر سقراط به داشتن آثار زردشت مباهات می کردند.(1)
با کمال تأسف چون آثار قدیم این نوع معارف به کلی محو شده است به طور قطع و یقین نمیدانیم چه قسم مناظره و سخنوری در این سرزمین رایج بوده و مناظره در ایران باستان چه صورت و شکلی داشته است یکی از اساتید مینویسد:
در آثار پهلوی پیش از اسلام به زبان پهلوی کتابی است به اسم «درخت آسوریک» در مناظره بین نخل و بز که مرحوم بهار ترجمه کرده و در مقدمه دیوان پروین اعتصامی که بیشتر قطعات آن به طرز سؤال و جواب و مناظره بسته شده متذکر شده که این شیوه از قدیم الایام مخصوص ادبیات شمال و غرب ایران بوده است.(2)
در آثار سخن سرایان بزرگ ایران به میزان کافی مناظراتی داریم که گوینده گاه در طرف مثبت و گاه در طرف منفی قضیه داد سخن داده است و دلایل مطرح شده چه در مقام اثبات چه در قسمت نفی، به اندازهای قوی است که خواننده میپندارد حقیقت همان است که طرف گفته است در طرف نفی و یا اثبات و جز آن نیست؛ این معنا خود بر بلندای پایگاه سخنوران ایران و تخصص و مهارت آنها در فن احتجاج و مناظره دلالت دارد.
در میان شاعران مسلمان نیز بیشتر مناظرات به شاعران آذربایجان و عراق اختصاص داشته و قصائد اسدی طوسی که در مقوله مناظره است مجموعاً در آذربایجان ساخته شده و سایر مناظرات به شکل نظم و یا نثر از نظامی گرفته تا خواجوی کرمانی گواه بر این مدعاست.(3)
شیوه مناظره از قدیمترین اسلوب حسن ادای مقصود و یکی از بزرگترین سبکهای سخنگویی در شمال و غرب ایران بوده است، ولی معلوم نیست چرا تا این حد در برابر سبک خراسانی محکوم به زوال شده است تا آن جا که جز قسمت کمی از آن در کتابهای خطی بر جای نمانده است.
جدال سعدی با مدعی، مناظرات عقل و عشق شیخ، مناظره شب و روز اسدی طوسی،
شمع و چراغ، پروانه و شمع، جام و غلیان، تیغ و قلم و مناظرات مولوی در حدوث و قدم و جبر و اختیار از این امر حکایت میکند. یک نمونه از مولوی میآوریم:
تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت
گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گر بپرّانیم تیر آن نی زماست
ما کمان و تیراندازش خداست
این نه جبر و معنی جبّاری است
ذکر جبّاری برای زاری است
گر نبودی اختیار این شرح چیست
وین دریغ و خجلت و آزرم چیست(1)
در آغاز قرن دوم هجری بر اثر رابطه مسلمانان با ملل دیگر و ترجمه کتابهای یونانی و ایرانی به عربی، باعث نفوذ فرهنگ اجنبی در بلاد اسلامی گردید، به گونهای که تمایلات ملحدانه و جریانهای انحرافی ظهور پیدا کرد، ماده گرایان از فضای آزاد اسلام در مکه و منا، سفر و حضر، حتی مسجد پیامبر واماکن مقدس دیگر فرصت یافتند تا به ترویج اندیشههای باطل و ایجاد شبهات بپردازند. رسول اکرم و امامان معصوم با سعه صدر و حوصله تمام توانستند به اشکالات مادیون و پیروان مذاهب مشهور پاسخ دهند. پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امام علی علیه السلام و فرزندانش این سنت رسول خدا را ادامه دادند. گفته میشود گفتار امام هشتم غالباً در سه سال آخر عمرش در طوس به برکت مناظره صادر گردیده است.
توجه به مباحثه، مناظره و نقادی در مکتب تشیع باعث به وجود آمدن فرهنگ تحقیق به گونه مضاعف در حوزههای علمی و دینی شیعه گردید؛ به گونهای که از عصر تشکل شیعه تاکنون دانشجویان علوم دینی هیچ گاه تسلیم مدعای اساتید به صورت یک سویه و بدون چون و چرا نشده و نمیشوند، حتی در محضر گرامیترین اساتید با مراعات ادب و اخلاق، شاگردان از نقد و اشکال نمودن دریغ نمیداشتند و این همآوردی و مناظره و مباحثه دینی را بیادبی و بیحرمتی به استاد تلقی نمیکردند، چرا که از سلف صالح آموخته بودند که «حیاة العلم باالّردّ و الّنقد» اهمیت هر مدرس و استاد در این مکتب بستگی به وجود شاگردان نقاد و مناظره گر دارد، چرا که بدون اشکال و پاسخ و تقریر و نقد و مناقشه بر متون تقریرات و مشاوره و مناظره با اساتید و هم مباحثهها علاقه جمعی و روح
1) برای تفصیل بیشتر ر. ک: محمود شهابی، رهبر خرد .
تحقیق بیدار نمیشود و به گفته مقام رهبری:
برای بیداری مقام جمعی جز مشاوره و مناظره چاره نیست و بدون وجود فضای انتقادی سالم و آزادی بیان و گفت وگوی آزاد و حمایت حکومت اسلامی و هدایت علما و صاحب نظران، تولید علم و اندیشه دینی و در نتیجه تمدن سازی و جامعه پردازی ناممکن و یا بسیار مشکل خواهد بود.(1)
امام خمینی قدس سرّه پس از تبعید به عراق و استقرار در نجف اشرف درس خارج فقهی را شروع کردند، لیکن برخلاف انتظارمعمول در درسهای حوزوی، دیدند کسی در بین درس اشکال نمیکند؛ از شاگردان و علما تقاضا کردند که اشکالات خود را بیپرده مطرح سازند، از این رو شور و نشاطی در محضر درس امام به وجود آمد.
یکی از اساتید درس خارج ما از نقد و تحلیل نظریات فقهی امام راحل رحمة الله به خاطر وجود علاقه مندان امام رحمة الله خویشتن داری میکردند، نگارنده عرض کردم با وجود بنده و دیگر یاران صدیق امام در حوزه درس حضرت عالی هیچ واهمهای از طرح و نقد نظرات حضرت امام نداشته باشید، چرا که گرمی بخشیدن به مجالس مباحثه و مناظره علمی ـ اعتقادی و سیاسی ـ اجتماعی، ساز و کارهای مناسب خود را میطلبد، به همین جهت برای انسجام بخشی و سازماندهی به نیروهای متخصص و متعهد و ایجاد بستری مناسب راهی جز به وجود آوردن تشکلهای علمی و گروههای مباحثه و مناظره به نظر نمیرسد. احیای سنت گفت وگو و مناظره با ادیان و مذاهب و صاحبان اندیشه و تفکرات تازه، بهترین راه تولید علم و تفکرات جدید اعتقادی و کلامی است، حتی به گفته آقای محمدیری شهری:
«گفت وگوی تمدنها برای مشخص شدن حقیقت برای مردم جهان است، چرا که سران استکبار جز منطق زور و تزویر چیزی را پذیرا نمیباشند. آنان خواهان گفت وگو نیستند و هدفشان از آزادی رهایی از قیود اخلاقی و انسانی است، نه آزادی فکر و اندیشه. موافقت آنها با گفت وگوی تمدنها و نامیدن سال 2001 میلادی به این نام بیش از این که یک اقدام فرهنگی باشد رنگ سیاسی دارد، با وجود آن برای حوزههای علمیه یک پیام مهم فرهنگی را در بر دارد و آن این است که پذیرش چنین پیشنهادی به عنوان گفت وگوی تمدنها و ادیان و دعوت از ریاست جمهوری سابق یک فرصت است. گرچه آنان با پذیرش آن میخواهند ژست آزادی خواهی بگیرند، لیکن گفت وگوی یک مبلغ اسلامی به
1) نقل از گفتار مقام رهبری.
نام «احمد دیدات» با علمای مسیحی در برابر صدها بیننده و فیلم بردار نشان دهنده باز بودن فضای مناسب در جهان کنونی برای گفت وگوی ادیان است. حوزههای علمیه از این فرصت طلایی باید نهایت استفاده را به عمل آورده و افراد مستعدی را در این راه تربیت کنند و به مجامع جهانی اعزام نمایند.(1)
با ظهور اسلام مناظره مفهوم تازهای پیدا کرد. جلسات مناظره به شکلهای مختلفی ترتیب داده میشد، در مجالس مناظراتی که متکلمان بغداد، تشکیل میدادند، حاضران در بیان اعتقادات آزاد بودند، در صورتی که به عقاید و آراء دیگران اهانتی روا نمیداشتند. بر اساس همین تفکر اسلامی بود که ملحدان زمان امام صادق علیه السلام آزادانه در اصول عقاید به مناظره میپرداختند و پاسخ مناسب را دریافت میکردند. کتاب توحید مفضل در این راستا نوشته شده است:
مفضل بن عمر در مسجد مدینه نشسته بود، شنید که ابن ابی العوجاء با یکی از اصحابش کلمات کفرآمیزی را مطرح میکنند. مفضل به مجرد شنیدن، فریاد زد و او را کافر و زندیق خطاب کرد. ابن ابی العوجاء گفت: اگر اهل کلامی بیا با هم به مباحثه بپردازیم، در صورتی که مدعای خود را با دلیل اثبات کردی میپذیریم و اگر اهل کلام نیستی، مرا با تو کاری نیست. اگر از اصحاب جعفر بن محمدی او هرگز با گفتار خشمگینانه و رکیک ما را مورد خطاب و عتاب قرار نداده است. با این که سخنانی به مراتب بدتر و زشتتر از ما میشنید، لیکن سعه صدر و تحملی عجیب از خود نشان میداد. حقیقتاً او مردی است حکیم و بردبار و عاقل و متین و از دائره رفاقت و مدارا گام بیرون نمیگذارد. او به دلایل ما چنان گوش فرا میداد گمان میکردیم تحت تأثیر منطق ما قرار گرفته است، ولی پس از استماع کامل، سخنان ما را با بیان موجز و دلایل قاطع ابطال میساخت.(2)قرآن کریم نیز از دشنام دادن به مشرکان در مجامع عمومی و مقابله با آنها نهی میکند و میفرماید:
(( وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ
فَیَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ ))؛(1)
به کسانی که غیر خدا را میخوانند ناسزا نگویید که آنها هم عکس العمل نشان دهند و از روی جهل و عداوت و بدون علم و معرفت به ذات اقدس متعال اهانت میکنند.
مباحثه و مناظره در اسلام باید به جدل و مراء منجر نشود و از اغراض شخصی و احساسات کودکانه و تعصبات جاهلانه پیراسته باشد. به گفته سعدی:
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانا خود ستیزد با سبکبار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحب دل نگه دارند مویی
هم ایدون سرکش و آزرم جویی
اگر از هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت خویی داد دشنام
تحمل کرد و گفت: ای نیک فرجام!
بتر ز آنم که خواهی گفتن آنی
که دانم عیب من چون من ندانی
ولتر نویسنده نامدار فرانسوی - که از طرفداران آزادی سخن و نوشتار به شمار میرود - با ژان ژاک روسو روابطش تیره بود. روزی شنید که مقامات سوئیس دستور دادهاند تمام کتابهای روسو را درباره اصول حقوق سیاسی بسوزانند. ولتر با شتاب به دیدن او رفت و این عبارت تاریخی را بیان کرد:
من به هیچ وجه با تو هم عقیده نیستم و هیچ کدام از سخنان تو را قبول ندارم، ولی سخن گفتن حق توست و من برای دفاع از حق تو اگر لازم باشد جان خود را نثار می کنم.(2)
از پیشینه مناظره در میان غربیها اطلاعات چندانی نداریم. چون برخی از متفکران اسکولاستیک در قرون وسطی مانند ماتریالیستها چنان گرفتار دکمی و جزمیت شده بودند که احتمال خطا در تفکرات خود نمیدادند تا احساس نیاز به مناظره داشته باشند، ولی طلوع و غروب فلسفهها و تحولات علمی و ظهور رنسانس موجب شد که غربیها به
پلورالیسم و تکثرگرایی روی آورند. موضوع گفتگوی تمدنها در دنیا طرفداران زیادی پیدا کرده است. گرچه معدودی از غربیها مانند هانتینگتون Huntington سخنی از جنگ تمدن و فرهنگها به میان آوردهاند لیکن امروز طرفداران قابل توجهی ندارند و ایده گفتگوی تمدنها گوی سبقت را ربوده است. به همین جهت مناظره و گفتگو در دنیای غرب جایگاه رفیعی پیدا کرده است. فرانسیس بیکن لردو رولام توماس هابس جان لاک و نیوتن را میشود از پیشتازان مناظره در قرن هفتم در انگلستان بشماریم بیکن معتقد است تنها فایدهای که بر منظق ارسطو متصور است آن میباشد که این منطق، فن مباحثه و شیوههای غلبه بر حریف را به علاقه مندان میآموزد، اما دانستن شیوههای پیروزی در مباحثه مطلبی است و علم غلبه بر طبیعت و رسیدن به حقایق علمی به منظور بهره وری از آنها در عمل و کاربردشان در جهت نفع بشر مطلب دیگری است.(1)
جان لاک نیز کتابی نوشته به نام «تحقیق در فهم بشر» چون در جلسه مباحثهای شرکت کرد و دید هیچ نتیجهای از آن فراهم نیامد.
در هر صورت مناظره در دنیای غرب از اهمیت فوق العاده برخوردار است و در طی مباحث به آن پرداخته شده است.
از مهمترین شرایط و آموزشها که در این دو مقوله میتوان مطرح ساخت و قواعد عقلی نیز آن را میطلبد گزینش افراد خاصی است با شرایطی که ذیلا اشاره میشود تا مناظره به هدف واقعی برسد؛ در غیر این صورت لغو و بینتیجه خواهد ماند.
و هم چنین بر قضایای مشهورات، مسلمات و مظنونات نیز آشنا و مسلط باشد به خصوص در باب استدلالهای تمثیلی، مغالطهای، اشعار، ضرب المثلها، حکایتها و کلمات بزرگان در این گونه موضوعات تسلط کامل داشته باشد.
1) تاریخ منطق، ص441.
نشسته است از آرامش کافی در طول گفت وگو برخوردار بوده و از عجله و شتاب پرهیز نماید.
ظاهرت چون گور کافر پر حلل
باطنت قهر خدا عزوجل
ظاهرت طعنه زند بر با یزید
با طنت را ننگ میدارد یزید
گر که پوشیمش ز بنده پروری
تو چرا رسوایی از حد میبری
در این صورت با یک اخطار و با جلوگیری مجری از طی مسیر انحرافی مناظره او به اصل بحث برگردانیده شود.
باشد نه منفعل.
پرهیز از الفاظ رکیک: از فحش و تکفیر و الفاظ رکیک و نازیبا و طرح مسائل ضدارزشی و پرسشهای نابجا باید پرهیز گردد، زیرا این نوع گفتهها دلالت دارد که طرف مقابل قافیه را باخته است و اگر حریف از این حربه استفاده کرد بهترین فرصت برای دفاع و ارائه نقاط ضعف گوینده آن است. طرح مسائل شخصی و خانوادگی طرف مقابل و یا پریدن به اشخاص دیگر که از دایره جلسه مناظره خارج میباشند نشان ضعف و بداخلاقی و هوچی گری و نداشتن منطق است گرچه ممکن است در وصول به هدف مقطعی بیتأثیر نباشد لیکن در پیشگاه خدا و خلق آگاه محکوم است چرا که از نظر اسلام هدف وسیله را توجیه نمیکند.(1)
قاطعیت: مناظره گر باید قرص و محکم و با دلیل و قاطعیت سخن بگوید نه با فریاد و جنجال و نه با ظن و گمان بلکه با منطق و برهان در عرصه گفت و گو بماند، چرا که سروصدا نشانة ضعف علمی و منطقی اوست: ((فأتوا برهانکم ان کنتم صادقین)).(2)
عدم مناظره با معاندان: حتی الامکان باید از مناظره با افراد ریاست طلب و برتری جو و خودخواه و معاند در جلسه خصوصی و عمومی به خصوص در مبارزات انتخابی دوری نمود، چرا که چنین کسی هرگز زیر بار حق نخواهد رفت بلکه با تردستی و دروغ پراکنی و حقه بازی در برابر اکثریت ناآگاه به هدفش دست پیدا خواهد کرد در حالی که اگر چنین جلسهای نبود وی به هدف نمیرسید. چنان چه بحث و مذاکره با افرادی که مجذوب یک مرام و یا مفتون یک مرشد و مراد و یا صاحب قدرت و مقامی شده باشند و او را حق مطلق و مربی بیمانند، میشمارند، باید پرهیز کرد، چون هیچ مریدی را از مرادش ولو باطل باشد با مباحثه و مناظره معمولا نمیتوان جدا کرد مگر در طول زمان اعمال خلاف شرعی را از مربی اخلاق و یا مرادشان مشاهده نمایند و برگردند. کسانی که دست و پای مراد مطاع را میبوسند و نیم خورده او را شفا میدانند و تسلیم محض اویند و گفتار او را
وحی منزل میدانند چگونه با بحث و گفت وگو هدایت میشوند؛(1)آنان هرگز دست از مراد برنمی دارند البته شرکت در مناظرههای عمومی و یا تلویزیونی که باعث روشن شدن آحاد ملت میشود و جلو تداوم ریاست طلبان گرفته میشود مانعی ندارد. هم چنین با زمامدار یک کشور نیز نباید به صورت خصوصی یا عمومی به مباحثه پرداخت، زیرا اگر او شکست بخورد مناظره گر را از تاریخ و جغرافیا حذف میکند و یا محبوس میسازد و اگر گفت وگو با وی دوستانه باشد ولی خلاف نظر او را بازگوید با او دشمن شده و در مواقع مناسب ضربه را به وسیله ایادیش بر وی وارد خواهد ساخت، چنان چه کسانی که با حجاج بن یوسف ثقفی و یا معاویه به مباحثه و جدال میپرداختند و آنان را محکوم میساختند بیدرنگ حکم قتل آنها صادر میشد و بعضاً زندانی میشدند و یا از تمام مسئولیتها عزل میشدند و اگر صاحب قدرت خیلی کینه توز نباشد حاضر نخواهد شد به این گونه افراد پستی یا مقامی را تفویض نماید.(2)
1) در مکتب تشیع هرگز نباید جز امام معصوم دیگری را الگو و حجت قرار داد و او را حق مطلق دانست و بدون قید و شرط از وی اطاعت نمود. امام صادق فرمود: ایا ان تنتصب رجلاً دون الحجة فتصدقه فی کل ما قال به؛ بپرهیز از از این که کسی را غیر از حجت الهی مقام مطاع قرار دهی و آن چه را او بگوید باور داشته و مطیع باشی. (اصول کافی، ج2، ص398). در حدیث دیگر فرمود: و تدعوالناس الیه نه تنها خودت مطیع باشی بلکه مردم را هم به اطاعت از او دعوت کنی، این کار گناهی است نا بخشودنی. (المستدرک، ج11، ص383؛ وسائل الشیعه، ج27، ص30).
2) مناظره زینب کبرا با ابن زیاد و محکومیت او باعث شد که ابن زیاد درصدد قتل دختر علی برآید، لیکن هجوم بچههای امام حسین به سوی عمه سادات و در حلقه محاصره قرار دادن دختر فاطمه و هم چنین زن بودن و داغدار بودن وی باعث انصراف ابن زیاد از کشتن حضرت زینب گردید.
در مناظره، شاگردان با اصولی روبه رو می شوند که متکی به علم منطق است و به زودی توجه پیدا می کنند که برای اقامه دلیل و استدلال آشنایی با علم منطق لازم دارند و هر کس بخواهد درست استدلال نماید جز این که فن منطق را فراگیرد چاره ندارد.(1)بلکه صناعات خمس را باید بدانند و بیاموزند.
آن قوم که در مباحثه قوی تر گردد پیشرفت خواهد داشت، زیرا صفحات تاریخ از تأثیرات مناظره در امور دنیا حکایت می کند مخصوصاً از آن جهت که یکی از نیروهای بزرگ آموزش و پرورش به شمار می رود.(2)
در دنیای غرب اکثر دانشمندان آموزش و پرورش بر این باورند که برای کارهای دشوار و خطیر کشور، نوعاً کسانی شایستهاند از طرف ملت برگزیده شوند که در انجمنهای مناظره بیشتر ورزیده شده باشند، زیرا در مناظره، یک دانشجوی ماهر تمام مایههای علمی و عملی و گوهر ذاتی خود را به کار میبندد و تا آخرین مرحله لیاقت و استعداد، کوشش و تلاش مینماید تا گفتارش شیرین و دلایلش مورد پسند و سزاوار تصدیق و تحسین باشد و به مجرد این که یک بار به این افتخار نائل میشود لذت آن را به زودی فراموش نمیکند به قول حافظ:
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد کس که در این نکته شک و ریب کند
اگر دانشجو با دقت کافی و اسلوب منظم کتاب مناظره را بخواند و عملاً به کارگیرد، در نتیجه ممارست، صوت و آهنگ او به تدریج موزون شود و قوه ناطقهاش بیآن که خود
متوجه باشد رو به کمال میرود، سرعت انتقال و حاضر جوابی و نیروی تجزیه و تحلیل از نتایج مسلم این فن است. کسانی که در این علم از نظر فنّی و عملی مجرب باشند اگر به مناظره دعوت شوند قوای فکری خود را فی الفور تمرکز دهند و به گونه ارتجالی با طلاقت زبان و رفتاری خالی از تکلف اعتماد و احترام جمع را به خود جلب مینمایند.
رئیس یکی از دانشکدههای حقوق آمریکا مینویسد:
نام بعضی دانشجویان را پس از فراغت از تحصیل به ندرت کسی شنیده است ولی بالعکس بسیاری از دانشجویان دیگری که در انجمن های مناظره وارد بوده اند حدیث سخنشان در بسیط زمین گسترش یافته و در تالار کنگره ها و مجالس قانون گذاری و مجامع بین المللی طنین افکنده و برخی در مقامات فرهنگی و قضایی، اجتماعی و سیاسی پایگاهی بلند یافته و خدمات درخشانی به کشورشان انجام داده اند.(1)
در کتابی که سه تن از استادان سخنوری و مناظره در آمریکا نوشتهاند مناظره را هوش آزمایی و نبرد افکار تعریف کرده و چنین گفته اند:
در این نبرد، پیروزی نصیب کسی است که به وجه مؤثری در مسائل غور کند و گوی سبقت را در این میدان برباید و در اندیشه و گفتار مهارت و شایستگی خاصّی از خود نشان دهد. شما نیز هر گاه وارد این میدان شوید خواهید توانست نیروی خود را برای احراز مقام رهبری و نفوذ در عقیده شنوندگان بیازمایید و معلوم کنید تا چه اندازه میتوانید درباره مسائل حیاتی ـ اجتماعی، مستمعین خود را با خود هم فکر و هم آهنگ سازید.(2)
اصولاً گفتگو در حالی میتواند مفید باشد که شرایط ذیل را داشته باشد
طرفین مناظره یکدیگر را درک کنند و خود را به جای شخص رقیب مورد نظر قرار دهند و نظریات او را در موضوع مورد اختلاف ارزیابی نمایند و در صدد ایجاد رابطه منطقی و اصولی با هم باشند. بهتر است در آغاز مناظره و گفت وگو طرفداری از حق و حقیقت، را گوشزد نموده و حق محوری را هدف قرار دهند و در طول مناظره به طور مکرر یادآوری نمایند که هیچ قصد و منظوری جز حل و فصل عادلانه موضوع و کشف حقیقت ندارند و در صورتی که مناظره گر مذهبی باشد خاطر نشان سازد که هدف از این گفت وگو حل مشکل و جلب رضای خداست نه کسب امتیاز یا اقناع حس برتری جویی و غلبه و یا کسب شهرت و محبوبیت، زیرا وجاهت اجتماعی و منافع دنیوی با حقیقت طلبی، قابل معامله و سزاوار مبادله نمیباشد.
شایان ذکر است که تخلیة تنشهای عصبی، باعث تخلیه اطلاعات و برداشتهای طرف مقابل نیز میشود و شرایط را برای برقراری تفاهم کامل و تحلیل مسائل فراهم میآورد. انسان منصف میکوشد طرف مقابل را عصبانی نسازد تا مذاکره ادامه یابد و مباحثه از روال طبیعی خارج نشود. گرچه برخی از طرفهای درگیر میدانند با عصبانی کردن رقیب، میتوانند طرف مقابل را شکست دهند، ولی این شیوه، از حکمت عقلانی و اخلاق اسلامی محسوب نمیشود. هر چه مناظرهگر موازین اخلاقی را بیشتر رعایت نماید در پیروزی نهایی او مؤثرتر خواهد افتاد و محبوبیت اجتماعی پیدا خواهد کرد.
سخنان درست او را بپذیرید و از بازگو ساختن حق و اعتراف به گفتار درست در جمع تماشاچیان و مخاطبان دریغ نمیورزید. این گونه فضاسازیها بسیار سودمند و ارجمند میباشد، زیرا آن چه که اهمیت دارد نتیجه گیری نهایی و حق طلبی است و نباید از این نوع گفتارها ترسید. برخی از گفتههای طرف مقابل را پذیرفتن، به مفهوم مغلوب شدن نیست؛ مثلاً در مقامِ مناظره با ماتریالیستها و منکران خدا میتوانیم از مسلمات آنان شروع کنیم؛ مثلاً میپرسیم: آیا جهان هستی وجود دارد؟ میگوید: بله. آیا تمام اجزای جهان تأثیر متقابل در هم دارند؟ جواب مثبت است. بنابراین، ازلیتی باید در کار باشد که او منشأ پیدایش هستی و پدیدههای هستی باشد. میگوید: صحیح است. میگوییم: لیکن آن موجود ازلی و ابدی به دلایل روشن نمیتواند ماده و طبیعت باشد، زیرا به عقیده شما مناط علیت و علت احتیاج یک چیز به علت، صرف «موجود» بودن آن چیز است نه «حدوث» و یا «فقر وجودی» و نه «امکان ذاتی و داشتن ماهیت»، بنابراین ماده به عنوان «موجود اولیه» چون موجود بوده است باید به علت داشته و نمیتواند ازلی و بیعلت باشد، پس ماده باید آغازی داشته باشد، اگر چه ممکن است پایان نداشته باشد و...
اجتناب از توبیخ و ملامت: از ملامت و هتک حرمت و توبیخ طرف مذاکره، مناظره گر حق طلب جداً باید بپرهیزد و شخصیت و غرور طرف مقابل را نشکند که در این صورت، امیدی به سازش و مصالحه و تفاهم باقی نخواهد ماند. ممکن است طرف مقابل از هتاکی و جسارت از شما بترسد و سکوت کند، ولی در نهایت این سکوت به خصومت ریشه دار منتهی میشود و برای جبران اهانتها در موقعیتهای مناسب فریاد برآورد و در نهایت بر ضد شما به عکس العمل شدیدی دست زند: «و لا تلومن خاطئا بِخَطیئَته»؛ خطاکار را به علت خطایش مورد سرزنش قرار ندهید، چرا که توبیخ، او را جریحه دار و مأیوس و احیاناً گستاخ خواهد کرد.
استماع مطالب: هنگامی که طرف مذاکره توضیحاتی میدهد مقتضای ادب اسلامی ایجاب میکند که با تمام وجود به سخنان او گوش فرا داده و کلام او را قطع نکنیم واین سیره رسول خدا و امامان معصوم و حکیمان است. با این رفتار ثابت میکنید که برای طرف مقابل حق و حقوقی قائل هستید و او را صاحب فکر و اندیشه میدانید. دویدن در میان حرف دیگران نشانه غرور، بداخلاقی، بیاعتنایی و بیادبی است. اگر ایرادی هم دارید یادداشت نمایید و پس از پایان گفتههای او در پاسخهای خویش بگنجانید.
عدم خروج از موضوع: سعی کنید از موضوع بحث خارج نشوید، به جای اثبات
اشتباهات و خطاکاریهای طرف مقابل، بیشتر در مورد اصل موضوع و خواسته خود گفت و گو کنید و مذاکره را به مسیر مطلوبی برسانید. از اهرم عاطفه و ادب بهره برداری بیشتری کنید، زیرا بذل ادب و تقدیم عواطف، سنگ سخت را نرم میکند: ((کانّه ولی حمیم))(1). اصرار به خطای طرف مقابل بر تیرگی روابط میافزاید و روح عناد و لجاج را برمی انگیزد.
ترک مقابله به مثل: اگر طرف مقابل شما لجوج و یک دنده است، تا میتوانید مقابله به مثل نکنید و قضاوت را به حاضران و یا بینندگان و شنوندگان واگذار نمایید، چون ترک مقابله به مثل، از کرامت انسان است. وانگهی شما با عمل متقابل همانند او بر لجاجتش خواهید افزود، بلکه سعی کنید راه حل مناسبتری ارائه بدهید. مؤمن باید سعی کند و از مجادله احسن و نیکوترین شیوه مناظره استفاده کند. اگر شرایط ایجاب کرد ابراهیم وار نخست با او همراهی کرده آنگاه راه حل بهتری را به آنها ارائه دهید و دلیل اعراض را متذکر شوید و ندای ((انی لا احبّ الا فلین)) سر دهید.
عرضه بر حکمیت: اگر بحث و مناظره به جای باریک رسید و مخاطبان سردر گم شدند نوبت به حکمیت میرسد؛ اگر با استمداد از شیوههای فوق، مسئله حل نشد، داور و میانجی بیطرف و عادل و مقبولی پیشنهاد کنید که قضاوت و گفتار او، فصل الخطابِ مذاکرات و مناظرات باشد. حکمیت در قرآن تثبیت شده(2)و در عصر حاکمیت امام علی علیه السلام اجرا شده است گرچه عمروعاص از طریق مکر و فریب وارد شد و ابوموسی اشعری را فریب داد، و حضرت علی علیه السلام به این نوع حکمیت رضایت نداشت. گرچه اصل حکمیت را با تعیین نماینده واقعی میپذیرفت.
طرفین مناظره کننده هر کدام باید مهارتها و آموزشهای لازم را در امور زیر به دست آورده باشند:
یکم. در ساختن عکس قیاس مهارت داشته باشد؛ یعنی بتواند یک قیاس را از طریق تقابل تضاد و یا تناقض به صورت چهار قیاس بسازد بدین شکل: نقیض نتیجه و یا ضدّ آن را با یکی از مقدمات ترکیب ساخته تا نقطه مقابل آن بدست آید؛ مثلاً هر انسانی حیوان است و هر حیوانی جوهر است پس هر انسانی جوهر است. یکی از راههای عکس این قیاس چنین است که بگویی: هیچ انسانی جوهر نیست و هر حیوانی جوهر است پس هیچ انسانی حیوان نیست.(1)
دوم. در ساختن عکس مستوی و عکس نقیض موضوع و محمول نیز وارد باشد، چرا که این مهارت به او کمک میکند که بتواند ادلّه متعددی برای اثبات مطلوب و یا ابطال مدعای خصم اقامه کند.
سوم. مهارت در ارائه مقدمات فراوان برای اثبات و یا ابطال هر مطلوبی از مواضع مختلف و امور دیگری که بر قدرت وی در بیان استدلالهای متعدد میافزاید.
چهارم. مناظره گر باید در فن سخنوری نیز توانمند باشد تا بتواند توجه حاضران را به خود جلب کرده و ستایش و تحسین مخاطبان را برانگیزد. وانگهی باید توجه داشته باشد که اصل و جان مایة مناظره همانا صحبت است که مبتنی بر قیاس، استقراء و تمثیل است و حکیمان آن را عمود و پایة سخنوری و مناظره دانستهاند؛ از این رو باید مناظرهگران با قیاسات برهانی، خطابی، شعری، جدلی و سفسطی آشنا باشند و به ویژه از صناعات خمس به سوفسطیقا توجه خاصی مبذول دارند و بدین وسیله به اشتباهات عمدی یا سهوی مغالطهگران پی برند و حقیقت را از تدلیس وتلبیس باز شناسند. آری، دانستن ایهام انعکاس و مصادره به مطلوب و اشتراک لفظ به جوهر لفظ و سوء تألیف و سوء اعتبار حمل و تفصیل مرکب و ترکیب مفصل و جمع مسائل در مسئله واحد و نهادن چیزی که علت نیست به جای علت و اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات و سایر مغالطات را کاملاً بشناسد تا پرده تدلیس را پاره کند و چهرة حقیقت را از پشت پردههای تدلیس ارائه دهند.
فورمولهای تشنیع و استهزاء لغزشهایی را که از راه لفظ یا معنا ممکن است پیش آید روشن سازد و لیکن برای تمیز بین حق و رهایی از نکبات شرک و الحاد و ادبار و خرافات و اوهام تکیهگاه قویتری لازم است و آن هم کلام خداست.
پنجم. باید زمان مناظره را با دقت و مهارت بین خود و حریف، عادلانه تقسیم کند و
1) ر.ک: اساس الاقتباس، ص 309 و التحصیر، ص 178.
مجری برنامه را کنترل نماید؛ مثلاً هر کدام پانزده دقیقه سخن بگویند، چرا که اگر به حریف میدان داده شود زمام سخن را در دست گرفته و توجه مخاطبان را به خود جلب میکند و قسمت اعظم زمان بحث و گفت وگو را اشغال کرده مستمعان را خسته میکند تا زمینه برای طرف مقابل باقی نگذارد و در ذهن مخاطبان غالب و پیروز مباحثه محسوب شود.
پس از بیان شرایط گفت وگوی مفید و سودمند اکنون راهکارهای مناظره را در خصوص هوارداران مذاهب مطرح میسازیم تا باعث بصیرت بیشتر گردد:
وجود توانمندی برای مناظره؛ بر اساس مبانی علمی و دینی اگر انسان مناظر حضور ذهن و تسلط بر مبانی دینی و علمی طرف مقابل نداشته باشد شکست میخورد و مناظره به مقصد نهایی نمیرسد؛
توجه به مشترکات دینی و مختصات هر کدام در ابعاد اعتقادی، اخلاقی و احکام؛
شناخت کامل آرای دیگران و درک مقاصد آنان؛ از منابع معتبر و مقبول طرفین
آگاهی و بیداری در برابر بذرهای تفرقه و بدبینی و شناسانیدن دشمنان مشترک به یکدیگر؛
شناخت عوامل همبستگی و هماهنگی بین پیروان مذاهب و سوق دادن مناظره به این جهت؛
محور قرار دادن ارزشهای علمی معنوی و اصول پذیرفته شده اخلاقی و دینی و رعایت انصاف، گذشت صداقت و حاکم قرار دادن وجدان و مشترکات در مناظره؛
تکرار جلسهها و گفت و شنودها به گونه مستمر تا دستیابی به حقیقت؛
برخورداری از حسن نیت و مدارا و باور داشتن به آزادی اندیشه و تحلیل مسائل عقلی و دینی؛
طرح مسائل بر اساس مبانی اصلی هر مکتب نه بر اساس ذهنی و عرفی به ویژه سنتهای غلط اجتماعی؛
طرح مباحث در فضای سالم و آرام به دور از تشنج و برخوردهای احساسی و عصبی و جنجالهای سیاسی؛
برخورداری از سعه صدر و بردباری و تحمل آرای مخالفان؛
عنایت به هدف و نتایج گفتوگو و پذیرش حاکمیت ادیان الهی به عنوان محور
همبستگی؛
در مناظرات پیامبران و امامان مصعوم تمام این معیارها به کار گرفته شده است. اگر در مناظرات ائمه اهل سنت دقت کنیم خواهیم فهمید که مجموعه گفت وگوها از عصر امام باقر علیه السلام و شاگردانش مانند هشام بن سالم، هشام بن حکم، مومن طاق، حمران، طیار و… از ارزشمندترین میراثهای دینی ما در باب مناظره است و رسالههایی چون توحید مفضل و اهلیلجه، گواهی روشن بر این سنت میباشد.
گزارشهای مبسوط این مناظرهها بر غنای مباحث اعتقادی و کلامی شیعه افزوده و بیانگر آداب اخلاقی در گفت وگو و تحمل و شکیبایی امامان را در برابر آرای مخالفان، جسارتها و سفسطههای آنان نشان میدهد که ما باید از آنها بهره گرفته و مناظره را بر آن شیوه قرار دهیم و پاسدار سیره اسوهها و الگوهای خود باشیم.
کتابهای نهج الحق، النقض، المراجعات، الرحله المدرسیه، گفتگوی مادی و الهی، گفتگوی تمدنها در قرآن و حدیث حاصل کار محققان با نظارت آقای ری شهری آداب المناظرة قاضی عضدالدین عبدالرحمن ایجی چاپ قاهره در المحجة البیضاء 1424. مناظرة دکتر وپیر و دهها کتاب دیگر شاهد استمرار این سنت حسنه است و متکلمانی چون شیخ مفید، سید مرتضی، ابن عقیل، کراجکی، طبرسی، علامه حلی، خواجه نصیرالدین طوسی، علامه شوشتری، علامه بلاغی و فخر رازی و سایر اساتید فنون گفت وگو و مناظره، با عنوان نوابغ بزرگ، این راه و رسم مترقی را پیمودند. چرا چنین نباشد؟! دینی که معجزه ابدی آن از جنس سخن و کلام است و گفتههای پیامبران و صالحان و مومنان با کافران و ملحدان را باز گو میسازد، باید پیروان حقیقی و مبلغان راستین اسلامی را بر این امر یاری رساند و به روش مجادله احسن ترغیب و تحریص نماید.
بی علت نیست که حضرت علی، امام المتکلمین والحکما علیه السلام میفرماید:
اضربوا بعض الرأی علی بعض یتولد منه الصواب؛(1)
1) غررالحکم، ح 2569.
برخی اندیشه ها را با اندیشه های دیگر به هم بزنید تا حقیقت به دست آید.
آری با تضارب افکار و عقاید است که مسئله جدید تولید میشود.
در جای دیگر میفرماید:
من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطا؛(1)
هر کس آراء گوناگون را بداند، مواضع خطا برای او آشکار می شود.
مبلغان اسلام دو رسالت سنگین دارند: یکی ابلاغ پیامهای حقیقی به مخاطبان به شیوه مواعظ حکیمانه و نیکو و دیگر شفافسازی حقایق در شکل مناظره با ملحدان یعنی از یک سو مذاهب اسلامی و ادیان الهی باید توجیه شوند، از جانب دیگر گفت وگوی با هر کدام از این دو گروه قواعد و آداب خاصی میطلبد که مبلغ باید خود را به آن مجهز سازد.
همان گونه که در قیاس برهان نتیجه بخش، باید مواد قضیه و اشکال آن صحیح و یقینآور باشد، مناظره نیز به مواد قضایای مناسب و دلایل سودمند نیاز دارد که باید آماده شود.
مبادی اولیه مناظره عبارت است از: مشهورات، مسلمات و مقبولات؛ با این تفاوت که به کار گرفتن مشهورات برای «سائل» و «مجیب» هر دو جائز است، اما به کاربردن مسلمات تنها برای «سائل» رواست. البته باید توجه داشت که مشهورات بر سه قسم است:
مشهورات ظاهری: یعنی قضایایی که در بدو امر مشهورند ولی شهرت آنها پس از تأمل و دقت زایل میشود.
مشهورات حقیقی: یعنی آن سلسله از قضایایی که شهرت آنها پس از تأملات ثابت میماند.
شبه مشهورات: یعنی قضایایی که شهرت آنها به هر علتی که باشد به سبب یک عارض غیر لازم پدید آمده و با زوال آن، شهرت نیز منتفی میشود. در میان این اقسام تنها مشهورات حقیقی از اعتبار و صلاحیت برخوردار است، ولی مشهورات ظاهری تنها در صناعت خطابه و مناظره به کار برده میشود، ولی قضایای شبه مشهورات در صناعت مغالطه به کار میآید و بس که اسمش را «مشاغبه» میگذارند. ممکن است مشهورات واقعاً حقیقی
1) میزان الحکمه، باب المراء.
باشد و مناظرهگر میتواند آنها را در قیاس خود به کار برد، چنان چه اگر مخاطبان و مناظره کنندگان بر یک امری و دلیلی و فاق داشته و بر صحت و مقبولیت آن معترف و پذیرا باشند نیز میتواند در مناظره از آن استفاده شود. علت این که شهرت در قضایای مشهوره به علت و سبب نیازمند میباشد چون شهرت در قضیه مشهوره، ذاتی نیست بلکه امری عارضی است، از این رو بیگمان هر امر عارضی سببی دارد، ولی حقیقی بودن قضیه یک امر ذاتی است و نیاز به علت ندارد و سرّ آن که از مبادی به حساب آمده این است که سبب شهرت آن قضایا پیش مردم به قدری روشن است که گویا شهرت از ذات قضیه میجوشد و این یک نوع غفلت و مسامحه عرفی است. البته مبادی استدلال مناظره و غیره به حسب ماده استدلال بر برهان، جدل، مغالطه و شعر و خطابه تقسیم میشود و در مناظره از همه مبادی قیاسها میشود استفاده کرد. از این رو بعضیها مناظره به پنج قسم برهانی، مغالطی، جدلی، خطابی و شعری منقسم نمودهاند لیکن مناظره به معنی الاخص از قیاساتی که ذیلاً آمده استفاده میشود وانگهی مناظره از نظر ما فن مستقلی است و از مطالعه جدا است. برهان، مجادله و شعر و خطابه گرچه از صناعات خمس نیز میشود بهره جست.
اکنون در صدد بیان صورت قضایا در «حجج مناظرهای» و به عبارت دیگر قیاسات آن میباشیم و آن شش قسم است: قیاس تام، قیاس اضماری، قیاس استقرائی، قیاس تمثیلی، قیاس دو حدی، قیاس مرکب.
قیاسی است که هر دو مقدمه آن در برگیرنده حد اوسط یا یکی از طرفین نتیجه باشد، مثال: هر معلولی را علتی است، مجموعه جهان معلول است پس جهان خلقت علتی خارج از مجموعه را میطلبد. در این قیاس، معلول ـ که حد اوسط است ـ در کبرا و صغرا ذکر شده است؛ همان گونه که در نتیجه نیز هر دو مقدمه بیان گردیده است (جهان و علت).
قیاس تام بر دو گونه است: قیاس عقلی و منطقی و دیگری، قیاس مناظرهای، جدلی و خطابی. نخست، فرق قیاس منطقی را با قیاسات مناظره، جدل و خطابه بیان میکنیم، سپس به قیاس مناظرهای به گونه اخص میپردازیم:
ـ قیاس منطقی که همان برهان عقلی است، بر مقدمات یقینی و استوار میباشد، ولی در قیاسات مناظره و نظایر آن غالباً از مقدمات ظنی مانند مقبولات، مشهورات و مظنونات، محمودات استفاده میشود؛ گرچه از مقدمات یقینی هم میشود بهره جست، لیکن عموم مخاطبان از درک مسائل عقلی ناتوانند.
ـ در قیاس منطقی به کمترین الفاظ و معانی باید بسنده کرد به میزانی که صورت کبرای قیاس درست شود، ولی در قیاسات صناعات مذکور اطناب و تفصیل مطلوب است نه ایجاز و نه تطویل.
ـ در شکل قیاسهای منطقی نمیتوان تصرفی کرد، بلکه یک عالم منطقی مطابق یکی از اشکال چهارگانه قیاس، استدلال میکند، اما مناظره گر و مجادل و خطیب در تصرف در اشکال قیاس از حیث تقدم و تأخر مقدمات مختار است، ممکن است از نتیجه شروع کند و در صغرا و کبرا به صورتهای دلخواه تصرف کند؛ مثلاً میگوییم خداوند نعمتهای فراوانی به بشر عنایت کرده که قابل احصاء و شماره نیست ((و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها)) در هیچ یک از نعمتهای اعطایی ذات اقدس الهی در قرآن کریم منتی نگذاشته است، ما باید با انفاق کردن نعمتهای مادی و معنوی شکر نعمت را پاس داریم و با عبادت الهی شکر منعم را چرا که سپاس نعمت و منعم هر دو واجب عقلی و شرعی است.
ارسطو و فارابی قیاس ضمیر را قیاسی دانستهاند که یکی از مقدماتش حذف شده باشد،(1)این که به طرف مقابل بگوییم جهان متغیر است پس حادث میباشد در این قیاس، کبرا مضمر است و اگر صغری، مضمر باشد آن را قیاس «دلیل» گویند، مثل این که گفته شود هر چه عقل را زینت بخش باشد شرف انسانی است. زینت عقل، علم است، بنابراین علم، مایة زینت و شرافت انسان است. کابرد قیاس اضماری در مناظره و خطابه ودیگر صناعا، کاربرد قابل توجهی دارد.
از حکم جزیی به حکم کلی رسیدن است؛ یعنی هر حکمی که بر مصادیق یک نوع به
1) ابن سینا، اشارات و تنبیهات، ترجمه حسن ملک شاهی، ج2، ص 449.
گونه مساوی بار شود بیشک در مفهوم کلی آن جزئیات نیز باید آن حکم صدق کند، چرا که مشت نمونه خروار است. به کمک استقرای تام از روی جمیع جزئیات و افراد، حکم کلی صادر میشود، زیرا آن چه در تمام افراد محقق باشد در کلی آن نیز صادق است، مثل این که بگوییم هر جسمی یا صاحب روح است یا نیست یا از نباتات است یا از نوع جماد و هر یک از اینها که قابل تحول و قسمت پذیر است نیاز به مکان دارد، پس هر جسمی که قابل تقسیم باشد مکان میخواهد، یا هر فلزی در حرارت انبساط پذیر میباشد. این نوع استقراء در مناظره و صناعات و مشابه آن کاربرد دارد، از یک قضیه منفصله به عنوان صغری و از چندین قضیه حملیه تشکیل میشود میگوییم: هر متحرکی یا از سنخ نباتات است و یا حیوان و جماد است و هر نباتی بدون شک جسم است چنانچه هر حیوانی نیز جسم است و هر جمادی نیز از جنس جسم است و هر نباتی بدون شک جسم است. در این قیاس، موضوع نتیجه، موضوع قضیه منفصله و محمول آن محمول در قضایای حملیه قرار گرفته یعنی هر متحرکی جسم است.
استقرای ناقص ـ همان گونه که از اسمش پیداست ـ از روی بعضی از افراد و مصادیق حکم بر کلی صادر میشود و بر خلاف استقرای تام، غالباً مفید ظن است. حضرت علی علیه السلام میفرماید:
یا کمیل الناس ثلاثه: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح لم یستظیئوا بنورالعلم و لم یلجئوا الی رکن وثیق»
ای کمیل، مردم سه دسته اند: علمای ربانی، دوم دانش طلبانی که در راه نجات، به دنبال تحصیل علمند و سوم، احمقان بی سر و پا که دنبال هر صدایی می دوند و با هر بادی حرکت می کنند؛ همانان که از نور علم، روشن نشده اند و به رکن محکمی پناه نبرده اند.
این تقسیم از نظر جامعه شناسی علوی کاملا صحیح است گرچه عالم ربانی در جایگاه و مراتب مختلف قراردارد تا آن جا که به ائمه معصومین و غیر آن قابل تقسیم است. فرمودند: «نحن العلماء و شیعتنا المتعلمون»،(1)که این عبارت اشاره به مصداق اتم و کامل علمای ربانی دارد و متعلمان نیز درجاتی دارند: برخی ممکن است از طلاب علوم دینی باشند و
1) کافی، ج1، ص 194.
بعضی دانشگاهی و از اساتید، ولی "همج رعاع" کسانی هستند که مانند پشهها به هر سو متمایل میشوند و در جهت باد حرکت میکنند، همگی عوام نیستند، بسا ممکن است فقیه یا استاد دانشگاه باشند و در عقاید دینی و تحلیلهای اجتماعی و خبری که باید متکی به استدلال و برهان منطقی و یا سیاسی باشد قوی نباشند.(1)
در هر حال از این دو نوع استقراء، غالباً استقرای ناقص در مناظره به کار برده میشود، ولی در خطابه و مجادله از استقرای ناقص کمتر بهره گرفته میشود، چرا که بیشتر از تمثیل و قیاس ضمیر استفاده میشود.
متکلمان در مناظره و جدل بیش از خطابه به قیاس و استقرا تمسک میجویند، ولی خطیبان به قیاس و تمثیل بیشتر تکیه میکنند، چون قیاس استقرایی به صورت استدلال از تمثیل نزدیکتر است، چرا که در استقراء به مقدار زیادی با تفحص در جزئیات استفاده میشود ولی در تمثیل صرف مشابهت کافی است.
حسن استقراء تمثیل در این است که یک نمونه برداری از چیزی میشود و مجموعه را بر آن حکم حمل مینمایند و میگویند یک قطره از آب دریا را میآزماییم و هر گونه املاحی در آن باشد در مجموع آن دریا نیز وجود دارد؛ مثلاً با تجزیه شعاعی از خورشید که در عدسی آزمایشگاه میتابد میتوانند ذخایر موجود در خورشید را به دست آورند. و هم چنین انسان یک نمونه جامعی است از عالم خلقت، آن چه در جسم و جان آدم قرار دارد در مجموعه جهان هستی نیز وجود دارد. به گفته شاعر:
جهان انسان شد و انسان جهانی
از این پاکیزهتر نبود بیانی
ای قطره تو غافلی که دریا
در جوی تو میرود هویدا
در برج تو ماه و آفتاب است
لیکن پس پرده حجاب است
تو نامه خداییای نامه سر به مهر
بگشای مهر نامه ببین تا در آن چه هاست
از آفرینش آن چه تو خواهی ز کل و جزء
در ذات خود بجوی که جام جهان نماست
1) دکتری از دوستان ما معتقد بود که عوامل استعمار امام را حل را بر انگیخته تا جمع کثیری کشته شوند تا دنیا گرفتار قحطی مواد غذایی نشوند. یکی از عالمان وجود امام زمان (عج) با قاعده استصحاب خواسته ثابت کند و این امر جز ساده اندیشی و بی خبری از شرایط زمان چیز دیگری نیست.
ای بشر غیر تو کس مظهر یزدانی نیست
تو همان درّ یتیمی که تو را ثانی نیست
تو آن آینه غیب نمای ملکوت
بهتر از ذات تو بر ذات تو برهانی نیست
قیاس تمثیل عبارت است از اثبات حکمی در یک امر جزئی برای ثبوت آن در امر جزئی دیگر به سبب علت مشترک و مشابهتی که میان آن دو برقرار میباشد، مثال: جهان مانند یک خانه مسکونی از اجزایی تشکیل شده بنابراین حادث است؛ زیرا هر مرکب که نیازمند اجزا است، در احداث و ترکیب به علت فاعلی نیاز دارد؛ چنان که در ساختن خانه به بنا نیاز است. تمثیل، گاهی به صورت داستان مطرح میشود؛ خواه داستان واقعی و از مقوله تاریخ باشد یا افسانه و داستان مجازی و ساختگی، مانند حکایتهای کلیله و دمنه و یا قصههای مولوی.
قیاس تمثیلی، در خطابه دینی کاربرد بسیار دارد و میتواند اثرگذار باشد؛ مانند این که گفته شود: دنیا مانند مار واقعی است؛ ظاهری نرم و خوش و خط و خال دارد، ولی در باطن آن زهر کشنده است. یا اجل و سرآمد زندگی به گرگی در میان بیابان تشبیه شود که آدمی از آن، به طرف چاهی فرار کرده و در آن به ریشه درختی آویزان شده باشد؛ در عمق چاه میبیند اژدهایی دهن باز کرده و آماده بلعیدن است و بالای چاه، گرگ اجل در کمین است؛ در این حال، انسان همانگونه که به ریشههای درخت چسبیده، مقابل خود، کندوی عسلی میبینید که هر گاه انگشتی در آن فرو برد، زنبوری میگزد. از جانب دیگر مشاهده میکند موریانهها ریشه درخت را میجوند؛ یعنی نوش و نیش دنیا و غم و شادی آن همواره درهم آمیخته است و: ((کلّ نفس ذائقة الموت)) قانون کلی و اجتناب ناپذیر است. آیة ((اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیّده)) از وقوع مرگ قطعی حکایت دارد.
به هر جهت، در مناظره نیز قیاس تمثیل کارآمد است شهرت و مقام به مثابه گلوله نجاست است و آدمهای مقام طلب همچون سگانی هستند که برای بدست آوردن نجاست میجنگند.
به قول امام راحل حکومتهای دنیا برای گلو بزرگی ماننده کره زمین دیگران برای نجاست مختصری میجنگند.
در این نوع قیاس، مناظر کننده در گام نخست، مطلبی را از طرف مقابل میگیرد، سپس آن را به دو قسم متباین تقسیم مینماید که هر دو قسم، گفتار او را نقض و باطل میکند. این قیاس را «ذوالقرنین» نیز گفتهاند؛ چرا که گویی چنین شخصی، از چپ و راست به دشمن شاخ میزند مانند مشتزنی پیروز، با ضربات پیاپی، طرف مقابل را مغلوب میکند. در این باب نمونههای زیادی موجود است که به چند مورد اشاره میکنیم:
اما بعد، فقد عَلمْتُما وَ إن کتمتما، انّی لم أرِدِ الناسَ حتّی أرادونی و لَمْ اُبایعْهُم حتّی بایَعُونی و إنّکما مِمَّن أرادنی وَ بایَعَنی وَ إنّ لَم تُبایعنی... فإنْ کنْتُما بایَعتُمانی طائعینِ فارْجِعا و تُوبا إلی الله مِنْ قَریب و إنّ کنتما بایعتُمانی کارهینَ فقد جَعَلْتُما لی عَلَیکما السبیلَ بإظهارِکما الطاعة و اسرارکما المعصیة(1)
شما دو نفر که با من بیعت کرده اید، اگر بیعت شما از روی میل و رغبت بوده است، برگردید و از شکستن آن، توبه کنید و اگر از روی کراهت و بی رغبتی بوده است، پس راه اعتراضی برای من باقی گذاشته اید؛ زیرا در ظاهر، ابراز اطاعت و انقیاد کرده اید و در باطن، نافرمانی را پیشه خود ساخته اید [یعنی ما مأمور به ظاهریم، نه باطن].
نمونه دوم - خطبه طارق بن زیاد است. وی پس از این که به دستور او سپاهش قدم در ساحل اسپانیا گذاشتند، فرمان داد قایقها را آتش زدند، سربازها فریاد برآوردند: «چرا قایقها را آتش زدی و راه فرار را به روی ما بستی؟» طارق، کنار امواج دریا ایستاد و با خطابهای آتشین به آنان، چنین پاسخ داد:
ایها الناس البحر ورائکم والعدو أمامکم فلیس لکم والله إلا الصدق والصبر.(2)
ای مردم، پیشاپیش شما دشمن و پشت سر شما دریاست اگر فرار کنید در دریا غرق می شوید و اگر به سوی دشمن بروید کشته می شوید ولی راهی جز صداقت و پایداری در میدان این جنگ ندارید و...
نمونه سوم، شعری از ابوالعلاء معری است که در قالب آن، صورت مناظره را بیان کرده است:
زَعَم المُنَجِّم و الطبیبُ کلاهما
اَن لامَعادَ، فَقُلتُ ذاک إلیکما
ان صح قولکما فلست بنادم
ان صح قولی فالوبال علیکما
آنان که منکر معادند، در هر صورت باختهاند، زیرا اگر حرف آنها درست باشد، من که به قیامت معتقدم، پشیمان نخواهم شد؛ چرا که اطاعت خدا کردهام و از معاصی که در زندگی باعث بدبختی است، اجتناب نمودهام؛ ولی اگر گفته من صحیح باشد، وبال و عذاب منکران، مسلّم است.(1)
این قیاس از مقدماتی ترکیب شده که دو تای آن نتیجه میدهد سپس این نتیجه با مقدمه نتیجه دیگر، ترکیب میشود باز هم نتیجهای میدهد و هم چنین پیش میرود تا مطلوب نهایی حاصل گردد. این نوع قیاس دو قسم است: موصول و مفصول.
موصول آن است که مناظره گر در طی مناظره به نتایج قیاسات تصریح کند؛ مثلاً شیئی بسیط جزء ندارد، نفس انسان در مرتبه ادراکات بسیط است، پس جزء ندارد و آن چه جزء ندارد قابل تقسیم نیست و آن چه قابل تقسیم نباشد تحول پذیر نمیباشد و آنچه قابل تحول نیست ثابت است. و هر چه ثابت باشد مجرد است و آن چه مجرد است باقی است پس روح بعد از مرگ باقی است و با مرگ بدن روح از بین نمیرود.
مفصول، قیاسی است که نتایج قیاسات در آن تصریح نشده باشد مانند کلام امام علی علیه السلام :
أیها الناسُ إیّاکم و تَعَلُّمَ النُّجُومِ إلاّ مَا یُهْتَدَی بِهِ فِی بَرٍّ أوْ بَحْرٍ، فَإنَّها تَدْعُوا إلی الکهانَةِ و المنجُم کالکاهِنِ وَ الکاهِنُ کالسّاحِرِ و السّاحِرُ کالکافِرِ وَ الْکافِرُ فِی النّار سُیِروا عَلی اسْمِ الله؛(2)ای مردم از آموختن علم نجوم جز آن چه در خشکی و دریا شما را یاری میرساند دوری کنید (ریاضیات آن) چرا که تکیه بر احکام نجوم یک نوع غیب گویی و کهانت است کاهن به منزله ساحر است و ساحر کافر است و کافرهم در آتش است، پس همواره به نام خدا حرکت کنید. یا به قول یکی از
دانشمندان غربی انسان امروز بر سر دو راهی قرار دارد یا دین اسلام را باید بپذیرد و یا به راه کفر برود چرا که ادیان کنونی پر از خرافات است و هر خرافه ای ضد عقل و علم است پس اصول ادیان کنونی ضد علم وخرد است آن دینی که مطابق علم و عقل است تنها اسلام است و بس.
مناظره دو مرحله دارد: اثبات مدعا و ابطال ادلّه طرف مقابل و به اصطلاح «تفیند» و مناقشه. این دو مرحله در مورد طرفین مناظره صادق است. مرحله نخست فراهم آوردن دلایل و شواهدی است که هر گاه طرف نفی به اقامه دلایل و شواهد متقابلا توفیق پیدا نکند در بدو نظر باعث پیروزی طرف اثباتی میگردد، از این رو نکات اساسی و عناصر و اجزای قضیه را مانند یک پرونده حقوقی یا جزایی باید تجزیه و تحلیل نمود؛ مثلاً در مورد سرقت، قانون انگلستان و امریکا میگوید: سرقت باید مقرون به تکمیل پنج شرط باشد:
شکستن حرز 2. دخول در منطقه جرم 3. ورود به محلی که ممکن باشد 4. در شب وارد شده باشد 5. به قصد ارتکاب جرم داخل شود. بنابراین پیش از این که متهمی به ارتکاب جرمی محاکمه و محکوم گردد باید شرایط مذکور احراز گردد. در مناظرات اسلامی نیز در مرحلة اثبات موضوع به همین منوال باید تجزیه و تحلیل نمایند و چون این نوع گفتوگوها صرفاً به منظور تغییر روشها و سیاستها صورت میپذیرد از این رو پرسشهایی نظیر سؤالهای ذیل از سوی سائل به ذهن تبادر میکند:
آیا تغییر ضرورت دارد؟
آیا تغییر پیشنهادی نیازهای ما را برآورده میسازد؟
آیا سودی که بر تغییر این روش مترتب میشود بیش از زیان آن نیست؟
آیا پیشنهاد مذکور شدنی است؟
آیا بهترین راهی که اوضاع و احوال و شرایط زمان و مکان ایجاب میکند این نوع تغییر است. این گونه سؤالها متشکل و یک نواخت، کار مناظره را آسان خواهد کرد، ولی اگر این راه بیکم و کاست و پیوسته اساس طرز استدلال باشد مقدار زیادی از تازگی و اصالت و ابتکاری که از مختصات مناظره محسوب میشود از میان میرود.
طرف نفی میتواند به چهار طریق به مناظره بپردازد:
اول - نقض دلایل طرف اثبات: مثلاً در برابر اشکال این که اگر جهان را علتی است به
نام خدا؛ پس خدا با چه علتی به وجود آمده است، میگوییم شما اهم معقتدید جهان را ماده و طبیعت آفریده پس ماده را چه کسی خلق کرده است؟
ولی بر این شیوه خطرات زیادی مترتب میشود و کمتر در مناظراتی که جنبه مسابقه دارد مورد استفاده قرار میگیرد.
دوم - به وسیله دفاع از وضع موجود و اقامه دلیل بر ردّ آن: در واقع طریقه بحث فوق مبتنی بر این است که هیچ گونه نیازی به تغییر نمیباشد طرف اثبات در اشتباه به سر میبرد.
سوم - به وسیله تعدیل: در این مورد، طرفِ نفی، باور میکند که وضع موجود رضایت بخش نمیباشد و چنان چه تغییری روی دهد مطلوب است، لیکن نحوه تغییر را به کیفیتی که طرفِ اثبات در نظر دارد مطلوب نمیداند و مدعی است اصلاحات و تعدیلاتی ممکن است به عمل آید. بدین شکل، طرفدارِ نفی وضع موجود اقرار میکند که این وضع مطلوب نیست و با تغییرات جزیی میتوان کاستیها را جبران کند.
چهارم - پیشنهاد متقابل: در این طریقه ـ که کمتر معمول میباشد ـ طرف نفی از بیخ و بن با طرف اثبات مخالفت میکند با وجود این که درباره لزوم تغییر وضع موجود با طرف اثبات موافق است. در عین حال طرف نفی مدعی میشود که تصمیم دیگری غیر از آن چه طرف اثبات پیشنهاد کرده بود به کار گرفته است. در این صورت، رعایت دو نکته ضروری است: یکی این که پیشنهاد متقابل باید کاملا روشن بیان گردد و دیگر این که طرح او با طرف اثبات باید به گونه صریح و شفاف منافات داشته باشد، هر گاه حریف ثابت کند که پیشنهاد طرف نفی با پیشنهاد طرف اثبات مانعة الجمع نیست در این صورت طرف نفی از پیشنهاد متقابل خود طرفی نبسته است.
معمولا نطق اول و آخر را طرفِ اثبات، ایراد میکند و در مناظراتی که هر دستهای دو سخنور دارند برنامه نطقها به ترتیب ذیل است:
ناطقِ اوّل، طرف اثبات و نفی و ناطق دوّم نیز طرف اثبات و نفی، پس از چند دقیقه تنفس دو تن از سخنوران در ردّ دلایل حریفان خود بدین ترتیب پاسخ میگویند: دلایل ناطقان طرف اثبات را ناطق اول طرف نفی ردّ میکند، سپس جواب ادله سخنوران طرف نفی را ناطق اول طرف اثبات، میدهد و با بیانات وی مناظره پایان میپذیرد.
میگویند شیوة استاد بزرگ فن مناظره، آقای لینکن اینگونه بود که:
چون حریف بیانات خود را به پایان می رسانید به پا می خاست با روحی پاک و لهجه ای شفاف آن چه را که حریف گفته بود بهتر ازخود او خلاصه می کرد سپس یکایک دلایل و شواهد و مستندات او را درهم می شکست.
شیوه استاد شهید مطهری در مناظراتِ گفتاری و نوشتاری بر این منوال بود که گفتار و عقاید حریفان را بهتر از خودشان تبیین کرده سپس به صورت روشن آنها را ابطال مینمود(1)
مناظره، از نظر روشها و شیوهها نیز اقسامی دارد:
در ایران قبل از اسلام – همانگونه که گفته شد – بیشتر گفت وگوها در شکل مناظره و مباحثه بوده است. پس از ظهور اسلام در کشورمان، آیین مباحثه بین طلاب علوم دینی به طور گسترده رواج یافت و تا عصر مشروطیت بازار جدل و مباحثه در تمام ساحتها همچنان گرم و با حرارت بود. هم اکنون در مذاکرات علمی حوزههای دینی و گاهی در دانشگاهها نیز از این روش استفاده میشود.
مباحثه بر وزن «مفاعله» است و دستکم باید دو طرف داشته باشد، تا بدین وسیله صحت و سقم یک عبارت یا مضمونی تحلیل یا درس استاد، تقریر و نقد یا تثبیت شود. هدف از کاربرد این روش، کشف واقعیت، تبادل نظر، پرورش اندیشه و فهم صحیح و تعمیق مطلب است. البته گاهی گفت وگو به غلبه یکی بر دیگری انجامیده و زمانی برای استفاده متقابل و فهم و تکرار نظریات اساتید به کار برده میشود. عادت طلاب، این است که موضوعی را بیدلیل نمیپذیرند؛ از این رو مباحثه میتواند ذهن و ادراک فراگیران و اساتید را تقویت کند، تا هر دو طرف بتوانند از ادعای خود دفاع کنند و طی بحث و گفت وگوها نیز به حقیقت دست یابند؛ به قول ناصر خسرو:
چون و چرا بیار که بر جاهل گیتی چو حلقه تنگ از این جا شد
1) یادم هست در دورانی که در در زندان ستمشاهی بودم، هواداران کمونیست ها کتاب نقدی بر مارکسیسم شهید مطهری را میخواندند و معتقد بودند علامه مطهری بهتر از خود مارکس و انگلس مبانی مارکسیسم را تبیین و روشن کرده است؛ از این رو برای آشنایی با مبانی مارکسیسم، از کتاب شهید استفاده میکردند؛ اما از خواندن پاسخهای وی ممنوع شده بودند!
در گذشته حتی گفتار واعظان هم مورد مناظره و نقد و بررسی شنوندگان قرار میگرفت. به گونهای که برخی گفتههای سخنران را گروهی از شنوندگان به نقد میکشیدند. آن گاه گوینده و گروهی به دفاع برمی خاستند و مباحثهای رخ میداد. گاهی بین مباحثهکنندگان، کلمات تند و تیزی مبادله میشد؛ ولی چون هدفشان روشن شدن حقیقت بود، در پایان بحث، همة کدورتها از میان میرفت و فضای بحث و گفت وگو به صفا و محبت تبدیل میشد. مباحثاتی که در حوزههای دینی بین استاد و شاگردان انجام میشود از این قبیل است. این شیوه، به منظور به دست آوردن دیدگاههای علمی و اجتماعی صاحب نظران و تقریر صحیح آن در اذهان صورت میگیرد. هیچ استادی نمیتواند عقاید خویش را بر شاگردان تحمیل کند؛ بلکه با آزادگی و بیغرضی با یکدیگر به مباحثه میپردازند. آن برداشتی که مطابق برهان عقلی و نقلی است، در اختیار دیگران گذاشته میشود و آرای مخالفان، با احترام و متانت در معرض مناقشه قرار میگیرد یا مؤدبانه مورد انتقاد و ابطال قرار میگیرد.
مباحثه درس استاد نیز برای تبیین نظریات و انتقاد از تقریرات درسی و دفاع از گفتههای اساتید صورت میگیرد که گفتهاند: درس بیبحث پایدار نماند. بسیاری از فضلای حوزوی، مباحثه را مهمتر از درس استاد میدانند. مناظره نیز میتواند در قالب مباحثه صورت گیرد و در نتیجه آنچه حق است، به دست آید؛ ولی با آداب و شرایطی که گفته شد. ولی اگر به مراء و مجادله کشیده شود نامطلوب و ضد اخلاق اسلامی است که در مباحث طبلگی بعضاً انجام میگردد.
دیالکتیک dialectic کلمهای یونانی است که از اصل «دیالگو» مشتق شده و به معنای مباحثه و مناظره به روش خاصی است که معمولا سقراط دانشمند یونانی بکار میگرفت. سقراط، برای رفع اشتباه و اثبات خطای طرف مقابل، روش خاصی در پیش میگرفت، به این گونه که از مقدمات ساده شروع به پرسش میکرد و از طرف مقابل، اقرار میگرفت. وی، به تدریج، پرسشهای خود را ادامه میداد، تا آن جا که ناگهان طرف مقابل متوجه میشد به مدعای سقراط اعتراف کرده است. این روش، در علوم تربیتی امروز به نام «روش سقراطی» معروف است. افلاطون شاگرد سقراط نیز این واژه را در شیوه مخصوص
خود در راستای راهبرد عقل برای کسب معرفت حقیقی اصطلاح کرده است.(1)
غربیها این روش را «دیالوگ» مینامند. در این نوع گفت وگو، دو تن که از نظر دانش و بینش و احیاناً از لحاظ سنی در یک مرتبهاند در جایگاه مناظره قرار میگیرند. رئیس جلسه، که آموزگار کلاس است، دربارة کیفیت و کمیت مباحثه به این دو تن و همچنین حاضران تذکرات و رهنمودهای لازم را میدهد و مدت سخن گفتن هر کدام را مشخص میسازد و موضوع گفت وگو و موارد اختلاف را معین مینماید. هر گاه تعداد مباحثه کنندگان زیادتر باشد همگان با نظم و ترتیب مخصوص، شرکت میجویند، آن گاه رئیس جلسه چند نفر از شنوندگان را برای همکاری دعوت مینماید و گاهی نیز یکی از آنان به نمایندگی از سوی هر کدام و یا جمعی از آنان سخن میگوید تا هدف کاملا روشن شود، ولی هرگز وظیفه داوری خود را از یاد نمیبرد. سخنان جدی و قاطع دو نفر دوست و یا همکلاسی در زمینه موضوع معین نیز از این قرار است: هدف، طرح مطالب تازه، نقد و بررسی تفکر، و شرکت حضار در مذاکرات است تا مبهمات روشن و عقاید جدیدی مطرح و نفی و اثبات گردد.
جلسات علمی یا سمینارها به منظور تحقیق درباره موضوع مهمی تشکیل میگردد و یک یا چند روز ادامه پیدا میکند. کیفیت برگزاری جلسات بحث و تحقیق بدین شکل است: مؤسسات فرهنگی اداری و یا اجرایی مشکلات کار خود را بر طبق دعوتی که میکنند از پیش به اطلاع افراد صاحب نظر میرسانند و از آنان میخواهند تا ضمن مقاله و یا گفتمان یکی از موضوعات پیشنهاد شده را به منظور حل و فصل آن در سمینار مطرح نمایند. جلسه اول به نطقهای مقدماتی و مقالات افتتاحی اختصاص پیدا میکند ودر همان نشست اولیه، موضوعات مورد نظر تفکیک و تقسیم میشود و برای هر قسمتی،
1) «افلاطون» معتقد است علم، به افراد جزئی و محسوس تعلق نمیگیرد، زیرا متعلق علم، باید کلی باشد، نه جزئی. معرفت حقیقی درک «مُثُل» است و این معرفت، در روح هر کس، قبل از این که به دنیا بیاید، حاصل شده است. علم و دانش در این جهان، در واقع تذکر و یادآوری است نه تعلیم و آموزش. به عقیده افلاطون از راه ورزش فکری و از طریق ذوق و عشق، باید نفس را به گذشته متذکر نمود و این شیوه کسب معرفت را دیالکتیک مینامیم (شهید مطهری، مجموعه آثار، ج6، ص70 و 72).
کمیسیونی تعیین و اعلام میگردد. حاضران در جلسه، طبق تخصص و با تعیین قبلی در کمیسیونهای مربوط شرکت مینمایند و با هم به گفت وگو میپردازند. و نتیجه مباحثات و مناظرات خود را مکتوب نموده و در اختیار دانشمندان از طریق مدیر سمینار میگذارند.
انجمنی است که در آن جمعی از مردم در یک موضوع خاص به بحث و گفت وگو میپردازند این هم یک نوع مناظره است.
این روش را - که یک درجه بالاتر از سمینار و جلسه بحث و تحقیق است - پروفسور فیلیس استاد کالج میشیگان آمریکا وضع کرده است. در چنین جلسهای، تمام صاحب نظران حاضر در جلسه و همچنین شنوندگان میتوانند اظهار نظر و گفتههای دیگران را تنقید و یا تأیید کنند. اما در سخن جویی به تناسب موضوع و تخصص و جنبههای مختلف، موضوعات از نظر اهمیت و اولویت افراد متخصص با تعیین قبلی موضوع تحقیق را تهیه و یا به صورت خلاصه مقالاتی تدوین نموده و نسخهای از آن را در اختیار رئیس جلسه میگذارند و در روز گردهمایی هر کس فقط در دایره تخصص خود به مبادله گفتار میپردازند و اگر حاضران در جلسه نظریهای داشته باشند باید کتباً به رئیس جلسه اعلام نموده تا مورد بررسی صاحب نظران قرار گیرد؛ مانند سمپوزیوم نفت و….
در پایان بحث، رئیس جلسه خلاصه نظریات و گفت وگوها را مطرح کرده و به پرسشهای حاضران پاسخ میدهد.
ظهور این اصطلاح و مناظره را مورخان به کینک آرثور، زمامدار انگلیس (متوفای قرن 6 م) نسبت میدهند. میگویند: نخست میز مدوّری را که از سنگ مرمر ساخته شده بود به وی هدیه میدهند. نامبرده به سبب علاقهای که به این میز داشته همواره بزرگان و نجبای کشور را دعوت و جلسه دیدار و مشورت را پیرامون آن برگزار میکرده است و در این میزگرد حوادث و مشکلات سیاسی و پیشامدهای ناگوار و مسائل اقتصادی را طرح کرده و به هر کس یک بار اجازه صحبت میدادهاند و پس از نقد و تحلیل، سرانجام نظر خود را به مرور به اجرا میگذاشته است. شاید آخرین کنفرانس میزگرد جهان را، مولود سیاست مقاومت منفی گاندی پیشوای شبه قاره هندوستان دانسته که در کاخ «بوکینگهام» برپا گردید. در این کنفرانس، محمدعلی جناح از رهبران بزرگ مسلمان
جعفری شبه قاره پاکستان نیز شرکت داشته است. آن دو با گفت وگو و با تمهیدات خاصی استقلال کامل سرزمین خود را به دست آوردند. امروز هم گفتوگو به روش میزگردی معمول و متداول است تعدادی گردهم مینشینند و نظریات خود را پیرامون مسائل حساس با شخصیتهای محبوب ملت ابراز میدارند.
در این نشست، مسئول یک اداره یا وزیر مربوطه، همکاران را جمع میکند و درباره مشکلات اداری و اجرایی به مشورت میپردازد و با اعضای خود تبادل نظر مینماید. این جلسه با دعوت قبلی در روز معین تشکیل میگردد. رئیس مجلس یک نفر را به عنوان دبیر برمی گزیند. سپس مشکلات را مطرح میسازد و هر کسی به نوبت و با اجازه دبیر جلسه درباره حل معضلات مخصوص سخن میگویند، بسا ممکن است هر کدام درست در نقطه مقابل یکدیگر راه حلی ارائه دهند و نظر دیگری را ردّ کنند. دبیر جلسه، خلاصه مذاکرات را جمع بندی و پس از تصویب حاضران به مقام بالاتر اعلام میکند تا موانع و مشکلات وزارت خانه مربوطه را برطرف سازند.
در تاریخ ادبیات فارسی نیز گویندگان برجسته، قسمتی از آثار خود را به این نوع مناظره اختصاص دادهاند و در این مورد به سخن سرایی پرداختهاند. فردوسی شاعر ایران زمین، مناظره خسرو انوشیروان با مؤبد مؤبدان را به نام «هفت مجلس» با مهارت و بلاغت تمام به رشته نظم کشیده است. گویندگان بزرگ دیگر، چون سعدی و نظامی هم مناظرههایی ثبت کردهاند و در نیم قرن اخیر نیز پروین اعتصامی قطعاتی شیوا در گفت وگو بین موضوعات گوناگون زندگی سروده است.(1)در اروپا و آمریکا مناظره از کارهای مهم دبیرستانها و دانشگاه هاست. استوارت میل، فیلسوف شهیر انگلیسی - که موفقیت خود را در فلسفه مرهون مناظرههای دوران دبیرستان میداند - مینویسد:
1) محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت روزی گذشت پادشهی از گذر گهی
از زمانی که در مناظرات شرکت جستم افکار بدیع و مستقلی پیدا کردم. آغاز قدرت ابتکار و استدلال فکری من از همان روز است.(1)
در آمریکا روزی نیست که در دانشگاهی مناظرهای ترتیب داده نشود و یا نمایندگان دانشگاههای بزرگ برای مناظره آماده نشوند و مردم با شور و هیجان آنان را همراهی نکنند.(2)در این نوع مناظره، معمولا چهار یا شش یا هشت تن به صورت دو گروه متضاد در برابر هم قرار میگیرند و دربارة موضوعات مختلف به مناظره میپردازند؛ مثلاً آیا سعادت در ثروت است یا علم؟ آیا آرامش در راست گویی است یا دروغ گویی؟ آیا حجاب از ضروریات است؟ یا خیر هر کدام دلایل خود را ارائه میدهند و گروهی نظرات را تضعیف و یا تصدیق مینمایند.
گاهی مناظره در بین دانش آموزان یک کلاس ترتیب داده میشود و پس از اجرای برنامه در سه جهت به آنان نمره میدهند:
درستی جملات و مطابقت آنها با قواعد و دستور زبان؛
قدرت استدلال؛
احساساتی که حاضران در جلسه در خلال سخنان گوینده به تناسب عبارات، ابراز میدارند. ولی برای اصل موضوع نمره نمیدهند، زیرا دستهای ممکن است موضوع خاص و یا شیوه نادرستی را انتخاب کنند و در مقام سفسطه و مجادله بر رقیب پیروز شوند.
این روش بدین شکل است که گروهی مرکب از ده تا بیست نفر یک جا برای گفتگو جمع میشوند، یک نفر به عنوان رهبر گروه، مذاکرات را به طور کلّی هدایت میکند؛ در این شکل مناظره، دستوری از پیش برای جلسه تهیه نشده و معلوم نیست چه کسانی سخن خواهند گفت، هر کس هر جایی که نشسته بدون این که اجازه بگیرد سخن خود را مطرح میسازد و بحث به طور طبیعی به صورت «الکلام یجرالکلام» پیش میرود. سخن گویان در اطراف میز روی صندلیها تکیه زدهاند و در کنار چراغی پرنور و محیطی شاعرانه و آمیخته با
صفا، مشکلات خود را در معرض آرای مختلف میگذارند و با رعایت نظم و عدالت به نوبت حرف میزنند. ابتدا رهبر جمعیت برای فتح باب، مطلبی را مطرح میکند، آن گاه از حاضران جلسه نظرخواهی میکند. یکی از اهداف این گونه گفت وگوها این است که افراد ساکت و خجالتی را به حرف آورند و فقط سعی میکنند که گفتار از دایره موضوع خارج نشود. در پایان جلسه، نتیجه به گونه اختصار بیان میشود و مطلبی را که هنوز به نتیجه مطلوب نرسیدهاند به جلسه بعد موکول مینمایند. رهبر مدّبر و مدیر کسی است که افراد کم حرف و ساکت را به سخن بکشاند و دریای راکد عقلها را به موج اندازد. به قول سعدی:
گفتم که به گوشهای چو سنگی
بنشینم و روی خود به دیوار
دیدم که میسرم نگردد
تو سنگ برآوری به گفتار
این طریقه را در آمریکا «گروه سخن پژوهان پیشرو» مینامند.
برای مناظره و گفت وگو انواع دیگری نیز در کتابها موجود است، ولی به جهت متروک بودن آنها تنها به نامشان بسنده میکنیم:
گروه «هم سخن» و یا «همه سخن» که جامع تمام روشهای مناظره است در واقع مخلوطی است از شیوههای قدیم و جدید و هریک اسم خاصی دارد مانند مناظره حل مسائل و مشکلات، مناظره گروه بحث و تحقیق، مناظره گروه سخن جوی، مناظره قضایی یا جدال علنی و عمومی و پیشرفت تدریجی.
عمدة ترکیبات اقسام مناظره که براساس محکمی استوار است عبارتند از:
مجلس نطق و بیان: در این گونه مجلس پس از سخنرانی جلسه «بحث و مناظره» تشکیل میشود. اکثر مستعمان در آن شرکت کرده و به مباحثه میپردازند.
مجلس نطق و بحث و نظر: که این شیوه مورد توجه دانشمندان است. در گام اول نطقی که جنبة رسمی دارد ایراد میگردد، سپس رئیس جلسه نطق مختصری را مطرح کرده، آنگاه اعضای جلسه با طرح سؤالات و اظهار عقاید خود در حلقه مباحثه شرکت مینمایند. دانشمندانی که قبلاً دربارة بیانات اصلی ناطق یا ناطقین اصلی اظهار نظر کردهاند وارد بحث و مذاکره میشوند تا اعضای جلسه آماده شوند.
اکنون این بخش را با اشعار مولوی به پایان میرسانیم.
باقی این گفتهاید بیزبان
در دل آن کس که دارد نور جان
در جهان جان کنم جولان همی
بگذرم زین نم درآیم در یمی
قصه کوته کن که رفتم در حجاب
هین خمش و الله اعلم بالصواب
در این نوع مناظرهها باید از ائمه اطهار الگو بگیریم، امامان در بعضی از موارد از گفت وگوی برخی از شاگردان با ملحدان جلوگیری میکردند، زیرا هر فردی توان مناظره را با دیگری ندارد، اشخاصِ کار آزموده و با هوش میخواهد تا بتواند با مادیون و سایر مذاهب به مناظره بپردازد.
وانگهی در این نوع مباحثات، گذشته از معلومات سرشار، ذهن وقّاد، قدرت ارتجال و حاضر جوابی و شکیبایی بسیار و تحمل فراوان نیز ضرورت دارد. مناظرههای امام صادق علیه السلام با ابوشاکر دیصانی و ابن ابی العوجا و سایر سردمداران الحاد و هم چنین مناظره امام هشتم علیه السلام با گروهی از آنان اگر درست نگریسته باشیم میفهمیم که متون مناظرهها سرشار از حکمت و ادب و عاری از خشونت و پرخاش گری میباشد و طبق سنت دینی «المجالس باالامانه» حفظ اسرار شبهه افکنان و ملحدان را هم تضمین میکردند، چرا که اگر مردم متعصب یا قضات رسمی گفتهها و اعترافات آنها را میفهمیدند بسا آنان را محکوم و به قتل میرسانیدند یا به تبعید (نفی بلد) محکوم میکردند و اگر حضرت علی علیه السلام و سایر امامان خوارج و غالیان را طرد میکردند بدین علت بود که خوارج جز تهمت و فحاشی و برخورد مسلحانه و قتل و غارت راهی در پیش نمیگرفتند و غالیان که اغلب آنان سنی و یا چند امامی و بعضاً دوازده امامی بودند آنان ائمه را از جایگاه انسان کامل فراتر برده و به سر حد خدایی میرسانیدند. در نتیجه عدهای برگشته و گروهی نیز میگرویدند و سپس خود به جای آنان مینشستند و یا با محبت افراطی و یا بغض کور، سخنان ائمه را تحریف میکردند تا مگر فرصت هدایت مردم را از ائمه بگیرند و بسا آنان عامل نفوذی دشمنان اسلام و حاکمان عصر بودند و میخواستند مردم را از اهل بیت پیغمبر به هر نحوی که شود جدا نمایند ناگزیر ائمه آنها را از خود طرد میکردند و مورد لعن و نفرین قرار میدادند.(1)
1) یکی از سخنرانان از شخصیت محرّمی به آیت الله العظمی تعبیرکرد. گفتند تو که به این آقا در حد اجتهاد معتقد نیستی چرا چنین میگویی؟ گفته بود: تادیگران یاد بگیرند و خواص خشمگین شوند.
امام باقر علیه السلام با حسن بصری و نافع و هشام بن عبدالملک و سالم از غیر شیعیان نیز به بحث میپردازد ولی حاضر نیست با حمزه زبیدی و بنان و مغیره بن سعید و ابوالخطاب که به شیعه گری تظاهر میکردند گفت وگو کند، بلکه آنان را طرد میکند، امام صادق و امام هشتم نیز آنان را طرد و لعن میکردند ولی با ابوحنیفه و رهبران معتزله و زیدیه به گفت وگو میپردازند.
آری، ائمه اطهار علیه السلام در حوزههای برون دینی و درون دینی با افراد به مناظره پرداختهاند جز با کسانی که اهل انصاف نبوده و یا از ستمگران محسوب میشدند با سایر افراد از طریق مذاکره وارد میشدند. این شیوه برگرفته از قرآن کریم است که میفرماید: ((و لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هی احسن الا الذین ظلموا منهم))(1)
علامه طباطبائی میفرماید:
مقصود از «ظالمان» به قرینة سیاق، کسانی هستند که مدارا و نرمی با آنان کارساز نیست، بلکه نیکوترین جدال از نظر آنان ضعف یا ترفندی است از سوی مناظره گر تا آنان را در عقیده متزلزل کنند.(2)
در حوزه درون دینی، مناظرة امام کاظم با ابویوسف شاگرد ابوحنیفه و هم چنین امام جواد با یحیی بن اکثم را میتوان نام برد.(3)
مناظره در علم منطق، روش خاصی دارد که ذیلا بیان میشود:
1- کیفیت آن بدین گونه است که سائل با تکیه بر مسلمیاتِ مجیب و با استفاده از گفتههای او، پرسشهایی را مطرح میکند که حافظِ «وضع»، باید به آنها پاسخ دهد و به این ترتیب با طرح سؤالها به تدریج به مقصود خویش که کشاندن طرف مقابل به تناقض گویی است نزدیک شود.
2- سائل، مقدماتی را که مجیب پذیرفته است به شکل قیاس جدلی میسازد تا بدین وسیله بتواند «وضع» مجیب را نقض کند و از مسلماتِ مجیب، به نتایجی برسد که
بطلانش آشکار است.
3- مجیب میکوشد «وضع» خود را در برابر ایرادهای سائل تثبیت سازد. طی این مراحل هر یک از مجیب و سائل باید به نکات و ضوابط زیر که در منطق تحت عنوان «وصایا» آمده است توجه نماید:
یکم- تصور موضعی که مقدمه را از آن جا خواهد گرفت؛ یعنی سائل پیش از طرح سؤال باید موضعی را که مقدمه استدلال از آن به دست میآید شناسایی کند.
دوّم- آمادگی ذهنی برای راهها و روشهایی که با توسل به آن پاسخ دهنده را به تسلیم وادار ساخته و به وسیله مقدمه و تقبیح و توبیخ منکران این امر، یعنی شناسایی روشی که میخواهد از طریق آن مجیب وی را به تسلیم وادارد.
سوّم - تصریح به آن چه در ضمیر دارد بر وجه خطاب یا غیر آن،
یعنی سائل باید مطلوب خود را که مستلزم نقض وضع مجیب است با صراحت بیان کند.
به طور کلی سائل ماهر، کسی است که قدرت بیان برای تفهیم مطالب خود داشته باشد.
قبل از هر چیز مناظره کنندگان در آغاز بحث که به اثبات یا ابطال آن میپردازند، باید از تواناییهای که ذیلا میآید برخوردار باشد:
آشنایی کامل با قضایای مشهور و متناسب با موضوع و احاطه بر آنها؛
توانایی به کار بردن مشهورات مسلمات و مقبولات به هنگام نیاز؛
اشنایی به مفاهیم جمله هایی چون مشترک، منقول، متواطی، مشکک، متباین و مترادف و نیز داشتن قدرت تشخیص و تشریح و تفصیل آنها؛
توانایی تشخیص متشابهات و جداسازی آنهااز یکدیگر به وسیله خواص از عوارض و فصول.
قدرت در باین (تشابه مختلفات به ذاتیات و غیر آن)
مناظره نیز مانند سایر فنون، اقسامی دارد: مناظره برای اثبات حق است ولی مجادله برای اسکات خصم، لازم ا ست مبلغان با اقسام مناظره آشنا شوند. چرا که موفقیت دراین عرصه منوط به معرفت اقسام مناظره است.
در این نوع مناظره، دو شخص یا دو گروه دربارة یک موضوع علمی به مناظره
میپردازند؛ فی المثل آیا کورتاژ یک عمل انسانی است یا ضد ارزشی؟
یک گروه، حامی عمل کورتاژ میباشند و معتقدند کثرت اولاد، مشکلات زیادی را نه تنها برای خانوادهها به ویژه مادر به وجود میآورد بلکه به کشور و جامعه جهانی نیز آسیب جدی وارد میسازد. گروه دیگر، این عمل را یک نوع آدم کشی و جلوگیری از تولید انسان میدانند و بر این باورند که اگر نطفه منعقد شد نباید آن را از میان برداشت. مادران حامله میتوانند با شیر و عسل و داروهای مفید، جلو پوکی استخوان و سایر جهات ضعف بدنی را بگیرند حتی بعضی از پزشکان بر این باورند که تکمیل لذت جنسی مادران پس از زایمان حاصل میگردد اما کمبود مواد غذایی در جهان مربوط به کثرت نسل انسان نیست بلکه مولود عدم عدالت در توزیع امکانات و ظلم و تبعیض حکومتهای سلطه گر میباشد. به علاوه، بسیاری از مواد غذایی در دل خاک و فضای گسترده جهان موجود است که به عنوان مواد خام هنوز استخراج نشدهاند و اگر مسابقه تسلیماتی نبود و امکانات در مسیر استخراج معادن و منابع مواد غذایی صورت میگرفت کمبودی وجود نمیداشت...
وانگهی رزاق عالم خداست «هر آنکس که دندان دهد نان دهد»، دین باوران عموماً کورتاژ را یک عمل نامشروع میدانند مگر این که جان مادر در زایمان در مخاطره قرار گیرد یا بحث و گفت وگو درباره ادراکات ذهنی آیا علم و ادراک در سلولهای مغز است یا در ظرف روح و سلولها وسیله عبور و یادآوری است؟(1)
این نوع مناظره نیز پیشینه دیرینهای دارد پیامبران با اقوام لجوج و عنود درباره توحید و یکتاپرستی معاد و عدل الهی، مناظراتی در برابر مجادلات مشرکان به طور کلی و مقابل ملحدان به گونه اخص داشتهاند، قرآن کریم مختصری از آن مناظرات را آورده است. مسلمانان پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره حدوث و قدم قرآن به جدال پرداختند. مناظرات در امامت و نبوت و هم چنین مناظرات اشاعره و معتزله درباره عدل و امامت و جبر و اختیار و حسن و قبح عقلی اشیاء، معروف است. هم اکنون مناظرات پراکندهای میان مذاهب اسلامی با وهابیها درباره توسل و شفاعت و زیارت قبور پیامبر و اولیای الهی ادامه دارد؛ به ویژه با شیعه اثنی عشری که معتقد به توسل به ارواح پیامبران و امامان
1) همین قلم، تحریری بر اصول و فلسفه و روش رئالیسم، ج 1، ص122.
معصوم علیهم السلام می باشند نیز مسئله روز است شیعه به حکم آیه (یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و اتبغو الیه الوسیله)(1)روح پاک پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام که همواره زنده و شاهد اعمال ما هستند میتوانند وسیلهای برای استجابت دعا و شفای بیماران و قضای حوایج به اذن الهی باشند در صورت فقدان وسیله به حکم آیه قرآن و نبود اخلاص و عمل بسا میسر نشود و شفاعت آنان در پیشگاه خدا باعث صعود انسان به بهشت و نجات انسان از عذاب گردد، این عمل نه تنها شرک نیست بلکه عین توحید است. چگونه پیراهن حضرت یوسف باعث بینایی چشمان حضرت یعقوب میشود(2)چگونه واسطه قرار دادن پیامبر و ائمه اطهار موجب اجابت دعای مضطری به اذن الهی نشود و طلب استغفار از ناحیه آنها باعث قبولی توبه بندگان متوسل در برابر خدا نگردد. چگونه بوسیدن حجرالاسود با این که سنگی بیش نیست مطلوب و شرک نیست ولی بوسیدن خانه خدا و قبور پیامبران و امامان شرک است. التبه بوسیدن ضریح توسل نیست بلکه تبرک و احترام و تقدس است این نوع مناظرات کلامی و اعتقادی در تاریخ اسلام رایج و متداول بوده است. مناظره در امامت که بین شیعه و سنی در طول تاریخ صورت گرفته است مانند داستان هشام بن حکم در مجلسی که وزیر هارون ترتیب داده بود و مباحثه را به امامت کشانیدند، هشام گفت: امام و خلیفه رسول خدا باید داناترین فرد باشد، اگر روزی جامعه اسلامی در مورد سؤالات علمی یا مشکل اعتقادی در بن بست قرار گرفت امام باید به میدان آمده و امت را از بن بست مذکور آزاد نماید و مشکل اعتقادی امت را برطرف سازد، چنان چه حضرت علی علیه السلام در تمام مشکلات و مسائل مرجع و فصل الخطاب جامعه اسلامی پس از رحلت نبی مکرم بود خلیفه دوّم طبق اسناد اهل سنت بارها اظهار میداشت: «لو لا علی لهلک العمر»(3).
هم چنین امام باید اشجع الناس و اقوی الناس باشد که در مواقع خطر ملت را تشجیع
1) مائده، آیه35.
2) اذْهَبُواْ بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا. یوسف، 96-94.
3) استیعاب ابن عبد البر، ج3/1013، فکان عمر یقول لو لا علی دررالسمطین، ص130 و 132، ابن قتیبه در سنن مختلف الحدیث152 و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج1/18. قال عمر غَیرُ مرّة یعنی عمر بارها میگفت: اگر علی نبود هلاک میشدم. (شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص211، فی یوم احد.
به جنگ و جهاد و کشور را از شکست نجات دهد و هم چنین باید اتقی الناس و زاهدترین مردم باشد تا بتواند اسوه و الگو برای تمام قشرهای امت باشد. وزیر هارون به اندرون سری زد و دید هارون انگشت تحیّر به دندان گرفته است که چگونه با وجود چنین منطق نافذ و شمشیر قاطع و حضور امام معصوم تا کنون توانستهام به حکومت ادامه میدهم یا مناظره شیخ مفید با عمرو بن عبید معتزلی نیز مشهور است.
این گونه مناظرات معمولا در میان نمایندگان مجلس یا کاندیداهای رؤسای جمهور و یا اساتید اقتصاد و طراحان سیاست اقتصادی و فرهنگی در زمینه طرح برنامهها و نقد سایر کاندیداها از شیوه موجود اقتصادی فرهنگی و سیاست خارجی دولت صورت میگیرد و هم چنین مطرح ساختن برنامههای دولت در مسائل اقتصادی، فرهنگی سیاسی و اجتماعی و ارائه تحلیلهای مختلف اقتصادی و فرهنگی متفاوت انجام میگیرد؛ مثلاً راهکارهای مبارزه با تورم و اعتیاد، بیکاری و ایجاد اشتغال و غیره.
در صورتی این نوع مناظرهها مشروع مفید و معقول میباشد که تمام آداب و اخلاق و چارچوبهای شرعی و قانونی و علمی آن مراعات گردد، وگرنه به منازعات سیاسی و گروهی تبدیل خواهد شد و به جای محبت، کینه و دشمنی تولید خواهد کرد. خروج از محدوده آداب و اخلاق. مناظره را به مجادلات نا مشروع میکشاند و تضادهای داخلی را تشدید میسازد موارد خروج از دایره مناظرههای مشروع بسیار است به چند مورد اشاره میکنیم:
بدین معنا که برای جلب توجه اکثریت مردم و برانگیختن احساسات عمومی به تهمتها و بدگوییها از شخصیتهای معروف یا از قشرهای مختلف سیاسی و دینی پرداخته شود، چرا که ممکن است اقشار پابرهنه درباره آنها به دلیل جو سازی حساس شده باشند و به سود تهمت زنان تحت تأثیر القائات قرار گیرند. در هر صورت انتقادهای نامشروع و نامعقول یعنی با حمله به عناصر سرشناس، از روحانیت، بازاریها و یا قشر ثروتمند یا دانشگاهی و زندگی آنان را به چالش کشیدن، خروج از موازین مناظره میباشد.
طرح مطالب شعار گونه؛ از قبیل من کاخ نشینان را فدای کوخ نشینان خواهم کرد یا وعدههای غیر قابل عمل با ابهام گوییها میتوان احساسات را برانگیخت مثل این که: من
غارتگران بیت المال و مفسدان اقتصادی را به ملت معرفی میکنم و آنان را رسوا خواهم کرد و مسائلی از این قبیل، میتواند جنگ روانی به وجود آورد و حال این که بحث اصلی مثلاً چگونگی مهار تورم و بیکاری و جلوگیری از اعتیاد و فساد جوانها و یا طرح و برنامههای اداره کشور میباشد. محور اصلی باید مبارزه با فقر فرهنگی و اقتصاد بیمار باشد و حمله به طبقات مختلف جامعه قطع نظر از ضد ارزشی بودن دردی را دوا نمیکند، بلکه تنها ممکن است رأی قشرهای احساساتی و عوام بیاطلاع را به صورت نامشروع به چنین شخصی اختصاص دهد.
در یکی از استانهای کشور نامزد نامطلوبی با حمله به روحانیت در آن استان و شهرهای اطراف رأی بالایی را به دست آورد که قطعاً نامشروع بود. چرا که او در تبلیغات و شعارهایش گفته بود: چه شد که آقایان و بعضی از دست اندر کاران و نمایندگان ناگهان صاحب الآف و الوف شدید، منزل آن چنانی، ماشین آخرین سیستم را از کجا آوردید؟ همین نامزد انتخاباتی، با پراکندن این گونه سخنان تهمت گونه و ضد ارزشی و نامعقول در آن مقطع زمانی به مجلس شورای اسلامی راه یافت، در صورتی که اگر روحانیت و سایر اقشار را زیر ضربات شدید انتقاد نمیگرفت قطعاً رقیب روحانی و یا شخص دیگری رأی میآورد؟ لیکن هرکس متخصص جنگهای روانی باشد میتواند با شانتاژهای سیاسی و ضد اخلاقی اکثریت مردم را در برخی از مقاطع به سود خود تحریک کند.
نظام اسلامی باید برای چنین جوسازیها و شانتاژها سیاسی و اجتماعی فکری بکند، چرا که نتیجه انتخابات گاهی به سود این گونه افراد هتاک و بیآزرم تمام خواهد شد. قانون نباید در برابر این نوع تبلیغات نامشروع ساکت باشد؛ مگر فریب دادن مردم یا وعدههای دروغ و تشدید تضادهای طبقاتی و تهمت و افتراء رأی آوردن، یا فریب آنها از طریق خریدن رأی با پول شخصی یا از منابع دولتی چه فرق دارد؟ تازه وی با تهمت و افترا و فرافکنی و صرف امکانات عمومی یک خلاف شرع آشکاری را نیز مرتکب شده و حیثیت افراد محترم را زیر سؤال برده و احیاناً بر باد داده است. مگر در احادیث اسلامی نیامده است: «اذا اتّهم المؤمن اخاه انماثّ فی قلبه الایمان کالملح فی الماء؛(1)اگر فرد مومنی به برادر خود تهمت بزند ایمان در قلبش از بین میرود همانطور که نمک در آب حل میشود».
1) کافی، ج2، ص 362 و 171 و المستدرک ج9، ص 46.
آقای دکتر صالح پاشا در کتاب آداب سخن مینویسد: دلیل عمدة نیشهای آلودهای که در کشور ما یا سایر بلاد به بعضی از افراد روحانی وشخصیتهای سرشناس میزنند به خاطر توقعات بیش از حد توده مردم از پیشوایان دینی است در صورتی که عالمان ربانی رنجهای فراوان برده و ریاضتهای بسیاری کشیدهاند و تلخیها و مرارتهای بیشماری در زندگی چشیدهاند و مجاهدانی در دامان خود پروریدهاند، و یا انتقادهای تند و گزنده به رجال بزرگ دین گاهی از تعصب و یا تخریب و اغراض شخصی و احیانا تخیلات واهی و توهم ناروا و بدبینی بر میخیزد. یادم نمیرود یکی از گروههای جنگهای چریکی در ایران میگفت: از پای سخنرانی فلان شخصیت روحانی در هیئت انصارالحسین افراد تربیت شده را شناسایی کرده و به عضویت میگیریم.(1)به هر حال غیبت کننده صلاحیت دینی و اخلاقی خود را به کلی از دست میدهد، اگر شورای نگهبان هم او را محکوم و مجرم نشناسند مجلسیها باید اعتبار نامة او را امضا نکنند و به وصیت امام راحل که فرمود: «نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیفتد» عمل کنند.
برهان بر مقدماتی یقینی استوار میباشد که در ظرف خارج، حقیقت دارد و عقل سلیم و دقیق آن را پذیر است، اما مناظره، مباحثه، مجادله و خطابه بر مقدمات مقبول و پذیرفته شده طرفهای مقابل و هوادارانش مبتنی میباشد، خواه توده مردم قبول داشته باشند یا خیر؛ یعنی از مشهوراتِ عام و قضایای رایج میان مردم باشد یا فقط گروه خاصی آن را پذیرفته باشند و خواه با واقعیتهای خارج منطبق باشد یا نباشد.
مناظره، جدل و مباحثه و گفت وگو حداقل قائم به دو طرف است عکس برهان که انسان برای تنها خودش میتواند دلیل اقامه نماید.
در بحث پیشین گفته شد که هر موضوعی و مدعایی یک دلیل بیشتر ندارد و ممکن است دو طرف مناظره گر هر دو برای اثبات مدعای خود اقامه برهان نمایند، اما مناظره و مشابهات آن این گونه نیست، چرا که هدف در مناظره، مباحثه و مجادله اسکات و یا اقناع خصم است از طریق قضایای مقبول الطرفین یا مقبول طرف مقابل میباشد.
برهان ـ چنانچه در جای خود ثابت شده است - تنها به صورت قیاس و اشکال اربعه
1) آداب سخن، ص210.
تألیف میشود عکس مناظره، محادثه و مجادله که اضافه بر قیاس سایر حجتها را در بر میگیرد مانند استقراء و تمثیل، بنابراین از نظر صورت، مناظره و همانند انش اعم از برهان میباشد و غالباً به شکل قیاس و استقراء و از قضایای مشهور و مقبول ساخته میگردد.
البته مناظره در قالب برهان منطقی نیز امکان دارد ولی در این صورت باید طرفین از مقدمات یقینی مانند اولیات، مشاهدات، مجربات متواترات، فطریات، حدسیات که از جهاتی شبیه مجربات است در این نوع مناظره استفاده بکنند.
اکنون نوبت آن رسیده که ضرورت آشنایی مبلغان و نوآموزان را با فن جدل در شاخه منازعه بیان کنیم؛ به ویژه این که مشترکات زیادی بین جدل و منازعه و تبلیغ گفتاری یا سخنوری وجود دارد. پیش از این بحث، باید بدانیم که مناظره، تابع قوانین خاص است و با منازعه فرق اصولی دارد:
برخلاف مناظره که هدفش تنها روشن شدن حقیقت است. منازعه قطع نظر از تولید دشمنی و خصومت، غالباً به زد و خورد فیزیکی و خونین منجر میشود،(1)چرا که همراه با غضب و کینه و خودخواهی است، ولی مناظره برخاسته از حس کنجکاوی و حقیقت طلبی انسان است. در منازعه ادب در گفتار و اعمال رعایت نمیشود بلکه گفتهها با تهمت و افترا و فحاشی و گاهی برخورد فیزیکی همراه میباشد، عکس مناظره که ادب در گفتار و نزاکت در رفتار از آداب آن میباشد. در منازعه هدف اصلی جز غلبه و کوبیدن طرف مقابل و رسوا
1) (( و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم )) (انفال، آیه46).
نمودن چیزی نیست، ولی در مناظره هدف والایی چون کشف حقیقت و تولید وحدت در کار میباشد. مناظره یکی از ابزارهای مهم تقویت فکر و اندیشه و بالا رفتن فرهنگ اجتماعی است؛ بر خلاف منازعه که نتیجهاش خرد شدن اعصاب و کوبیدن اندیشههای مخالف و تشدید دشمنیها است و هر ملتی به نوعی در این میدان گام برداشته است. بنابراین جدال را نباید با مناظره اشتباه کرد. چرا که در مناظره دو شخصی که دو عقیده متضاد دارند با یکدیگر به گفتگو میپردازند. بدون این که قصد محکوم ساختن یکدیگر را داشته باشند و هدف اصلی آن دو کشف حقیقت است لذا به مجرد این که حق بودن قول یک طرف معلوم شد رقیب تسلیم میشود.
در گام سوم دو میز در دو جهت برای مناظره گران گذاشته میشود تا اوراق، کتابها و اسناد و مدارکی که مورد استناد اصحاب مناظره است روی آن بگذارند و از نطقهای مخالفان یادداشت برداری کنند. قضات یا داوران باید در جایگاههای مختلف تالار بنشینند و پس از ختم مناظره در اتاق خلوتی جهت مشاوره جمع شوند. داوران روی برگهایی که در دست دارند به هر یک از سخنرانان سه نمره میدهند: یک نمره برای استدلال صحیح و نمره دیگر برای رعایت قواعد ادبی و دستور زبان نمره سوم برای سبک بیان و جذابیت سخن و موازین فصاحت و بلاغت و آداب و اخلاق.
مناظره مانند مجادله، مباحثه و محاوره حداقل بین دو طرف صورت میگیرد که یکی را «سائل» و دیگری را «مجیب» میگویند. سائل که در صدد گرفتن اعتراف از «مجیب» است حداقل باید به سه نکته توجه کند: اولا پیش از طرح سؤال در بدو امر، مواضعی را که از آنها مقدمات مشهور به دست میآید در ذهن خود حاضر نماید. ثالثاً: زمینه پذیرش آن مقدمه از طرف مجیب و محکومیت منکرین آن مقدمه را فراهم نماید. ثالثاً: از خصم، پیش از آغاز مناظره اعترافهای لازم را گرفته باشد؛ به طوری که مجالی برای انکار آنها در خلال مباحثه برای او باقی نگذارد.
در هر صورت، مناظره کنندگان باید مدتی در جست و جوی یافتن مواد استدلالی و شواهد مناسبی برای پیشبرد مناظرات باشند و در نوشتن و تجدید نظر کردن صورت نطق و گفت وگوی خود بکوشند تا در کرسی مناظره پیروز و توانمند شوند. بسیاری از مبلغان هنگامی به اهمیت و ضرورت این فن پی بردهاند که در میدان سخن و مناظره مغلوب حریف خود واقع شدهاند بنابراین رمز کامیابی، سعی در فراهم ساختن مطالب مناسب و عمل و تمرین و ممارست است نه مجرد استعداد ذاتی و داشتن آهنگ گیرا و ذوق سرشار.
در هر صورت، نخستین قدم در مناظره، تهیه معلومات و گردآوری مطالب است. در این میدان، جمع آوری دلایل و شواهد تایخی و گردآوری جملههای فصیح و بلیغ و مدارک و منابع معتبر ضروری است، چرا که نود درصد موفقیتها مربوط به رنج و زحمتی است که باید صرف تحقیق، مطالعه و یادداشت برداری و تمرینات بنماید.
گام بعدی، تهیه و تنظیم فهرست جامعی از کتابها و رسالهها و مقالاتی است که در جراید و مجلات دنیا از طریق اینترنت و کتاب خانههای دیجیتالی در موضوع مناظره منتشر گردیده است.
از تجزیه و تحلیل مطالب و تهذیب و تنقیح دلایل و ترتیب و تنظیم شواهد و حذف زواید در جلسات نباید دریغ نمود. مناظره گرانِ تبلیغی، برای کسب مهارت باید یادداشتهای خود را با هم بخوانند و مورد نقد واصلاح قرار دهند و پاسخهای لازم را برای احتجاج حریف پیش بینی کننند، با حربه آمار و ارقام صحیح و اطلاعات دقیق و دلایل متقن و مثالهای روشن، آماده نفی و اثبات و جرح و تعدیل شوند و توجه نمایید که دشوارترین قسمت مناظره در این مرحله است و علت بسیاری از پیروزیها و شکستهای اصحاب مناظره از همین جا مایه میگیرد.
به قول سعدی:
ندارد کسی با تو ناگفته کار ولیکن چو گفتی دلیلش بیار
سخنران اول که در طرف نفی واقع شده بار دیگر موضوع مناظره را اعلام میکند، ولی به صورت نفی مثلاً میگوید: تصمیم گرفته شد که طلاب پایه نهم نباید در نیم سال اول تحصیلی سخنوری را بیاموزند، سپس نظر خود را در مردود بودن این نظریه یا مقبول
بودن آن بیان نماید. تعریفاتی که طرف اثبات برای اصطلاحات مورد بحث مناظره بیان ساخته و اظهار میدارد علی الاصول باید از پیش به توافق رسیده باشند تا او نیز تاریخچه و موضوع مناظره را شرح میدهد و از تکرار آن چه سخنران اول بیان داشته پرهیز نماید و تنها به مطالب روشنگرانه نظریه خود بپردازد و در این مرحله در مقام ردّ استدلال طرف مقابل بر نیاید، تنها تقسیمات عمده بحث را از جنبه منفی قضیه برشمارد. بخشی را که شخصاً قبول کرده و قسمتهای دیگر بحث را که به عهده سخنران دوم طرف نفی واگذار شده تذکر دهد آن گاه به بیان ادلّه خود پردازد.
سپس سخنران دوم طرف اثبات، وارد بحث شده و بعد از وی سخنران دوم طرف نفی بر کرسی خطابه مینشیند. آخرین دفاع طرف اثبات را سخنران اول طرف اثبات در جواب ادلّه ردّیه طرف نفی و آخرین دفاعیه طرف نفی را سخنران اول طرف نفی در ردّ ادلّه طرف اثبات بر عهده میگیرند. در آخرین دفاع نباید مطالب تازه بگویند و اگر گفتند توبیخ یا جریمه شوند. در این مرحله تنها به دلایل طرف مقابل جواب میدهند و بس. طرح مسائل جدید، خروج از موضوع مناظره است و طرف مقابل را برمی انگیزاند تا او هم مطالب جدیدی مطرح نماید. و ساز و کار مناظره را بر هم بزند.
توجه کنید که بار سنگین استدلال اصولا بر دوش طرف اثبات قضیه است، زیرا او همواره خواهان دگرگون شدن وضع موجود است نه طرف نفی. اگر طرف اثبات بتواند فوایدی را که بر فکر او مترتب است به ثبوت رساند در برابر زحمت و رنجی که لازمه تغییر وضع موجود است تعادلی به وجود آید.
روی سخن وی نخست با رئیس جلسه سپس با مستمعین باشد نه مخالفین. ورود به مسائل شخصی طرفین به هیچ وجه جائز نیست وگرنه در برابر اعتراض رئیس جلسه قرار میگیرد. فردوسی میسراید:
هر آن کس که دانش فرامش کند
زبان را زگفتار خامش کند
مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست
زبان را نگهدار باید بدن
نباید زبان را به زهر آژدن
ز دانش چو جان تو را مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست
شوخی و مزاح در مناظره راه ندارد مگر آن که روشنگر مطلب باشد. و رفع خستگی از مخاطبان کند.
غیر از هیئت داوران، نقّادِ متبحّری لازم است تا بیانات هر یک از سخنوران مناظره گر را از جوانب مختلف بررسی و مورد انتقاد قرار دهد و این امر بسیار ضروری است، زیرا به فرموده شیخ مصلح الدین سعدی: «متکلم را تا کس، عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد». به هنگام انتقاد نه تنها ارزش دلایل طرفین از نظر کمیت و کیفیت ملحوظ میشود بلکه طرز بیان و مهارت اصحاب مناظر در رعایت قواعد و آداب آن نیز در نظر گرفته میشود.
کار داوران در آن است که تشخیص بدهند کدام طرف بهتر از عهده تجزیه و تحلیل و اقامه دلایل ذکر قراین و شواهد برآمده و چه کسی بهتر و مؤثرتر سخن گفتهاند.
آداب مناظره، مجموعه ضوابطی است که به هنگام بحث و گفت وگوی فلسفی، کلامی، علمی، دینی فرهنگی و اقتصادی باید مراعات شود و در اصطلاح دانشمندان اسلامی مقصود از مباحثه آن است که اثبات حکم ثبوتی یا سلبی از راه اقامه برهان کنند. در تعریف آداب مناظره گفته میشود: «صناعتی است نظری که انسان را به کیفیت مناظره و شرایط آن آشنا سازد تا در مباحثه و الزام و غلبه بر خصم خطا نکند».(1)
هدف اصلی دو طرف گفت وگو آن است که به یاری یکدیگر به کشف حقیقت نایل آیند و مشکلی از مشکلات را برطرف سازند، به قول خواجه طوسی:
مناظره میان دو صاحب رأی متقابل میباشد که هر کدام متکفل بیان رأی و نظر خود باشند مشروط بر این که هر دو طرف بعد از وضوح به کشف حقیقت مساعدت کنند و مباحثه در واقع استکشاف امر غامضی است از طریق تعاون.(2)وی اضافه میکند:
مباحثه و مناظره نباید با منازعه معانده و مغالطه اشتباه شود و یکی گرفته شود، زیرا غرض معاند همواره اظهار نقصان منطق مخاطب و تفهیم او بود و غرض از مغالطه، تمویه است.(3)و(4)
نکته قابل توجه این است که مؤلفان اسلامی معمولا جدل و مناظره را در ارتباط با
یکدیگر مطرح ساختهاند: گاهی «آداب المناظره» را ذیل کتاب الجدل آوردهاند چنان چه خواجه طوسی در کتابهای جوهر النضید و اساس الاقتباس از همین خط مشی تبعیت کرده است. با وجود این، جدل و مناظره تفاوت ظریفی با هم دارند که خواجه متذکر آن شده است، وی میگوید:
چون مقصد از جدل الزام مخالف است از این رو لا محاله نزاعی را در بردارد و در اغلب مواقع جدل با نوعی از عناد و حیله و ترفند احتیاج افتد.(1)
قبل از بیان آداب مناظره لازم است اصطلاحاتی که در طی گفت وگو لازم است مطرح سازیم:
الف. سائل یا ناقض وضع: کسی است که میخواهد وضع را به گونهای بشکند که حافظ وضع را به تناقض گویی کشاند.
ب. مجیب یا حافظ وضع: کسی است که از وضع به گونهای دفاع میکند که اگر محکوم شد گرفتار تناقض گویی نشود.
ج. منع یعنی عدم پذیرش مقدمه با آوردن دلیلی بر ردّ آن موضع: یعنی حکم کلی را که احکام جزیی از آن برمیاید به گونهای مطرح کند که هر یک از این احکام برای مقدمه شدن در قیاس جدلی به کار رود.
د. نقض اجمالی، نقض تفصیلی و جز آن که نیاز به توضیح ندارد.
پس از روشن شدن این اصطلاحات اکنون به کیفیت و چگونگی مناظره از نظر اسلامی میپردازیم.
مناظره در حقیقت عبارت است از: تبادل افکار و عقاید و نقد آنها که اگر مربوط به مسائل دینی و احکام باشد بدون شک مناظره در حقیقت تبادل افکار و آراء و نظریات است که اگر مناظره مربوط به دین و احکام دینی باشد بدون شک مناظره عضوی از پیکره دین محسوب میشود مشروط بر این که شرایط و آداب آن در عمل مراعات گردد. برای مناظره در اسلام آدابی مطرح است که اگر رعایت شود چنین مناظرهای صد در صد سودمند تکامل بخش و راهگشا خواهد بود؛ به عبارت دیگر، کسی که برای رضای خدا و هدایت خلق و استحکام مبادی دین و اخلاق به مناظره پردازد و قدرت و شرایط آن را
1) اساس الاقتباس، ص447.
داشته باشد بدون شک به موفقیت نهایی دست پیدا میکند.
انگیزه و شرایط اساسی و اصولی مناظره عبارت است از مسایل زیرین:
غایت و منظور اهل بحث و گفتوگو نباید بر کرسی نشاندن نظریه خود باشد و یا ارائه علم کثیر و فضل فروشی و نشاندادن قدرت بر تثبیت موضوع و رأی خویش چرا که این گونه جهتگیریها در بحث و مجادله در حقیقت نوعی تظاهر و ریاکاری تلقی میشود، یکی از نشانههای اخلاص در مناظره، امید تأثیرگذاری مثبت در طرفهای مناظره کننده و یا هواداران او باشد، اگر بداند که طرف مقابل هرگز سخن حق را نمیپذیرد و مخاطبان نیز پذیرای حق نمیباشند، اگر چه در طول مباحثه به خطا و اشتباه خود هم پی ببرند ولی به هر حال هرگز تسلیم حق نمیشوند در این صورت هرگز وارد عرصه مناظره نخواهد شد، زیرا میداند که به هدف مشروع نمیرسد بلکه نتایج سویی دارد و از جانب دیگر یک عمل لغو و اتلاف وقت است اما اگر اهل ریا و تظاهر باشد بیگمان از مناظره کناره گیری نخواهد کرد زیرا مناظره فرصتی مساعد است برای شهرت طلبی و فضل فروشی و ریاکاری.
مضاف بر این، اگر مناظره منجر به مجادله و منازعه شود قطعاً طرفین گرفتار گناه کبیره میشوند در این صورت باید جلسه مناظره را به عنوان مجلس حرام ترک گفته و در صورت امکان، به تعطیلی بکشاند.
از او تقلید میکند به مخالفت برخیزد و اگر مسئله اعتقادی و کلامی باشد باز هم در آن باید هر دو متخصص باشند و اگر طرف مقابل علمش بالاتر باشد باید از نظریات او پیروی نماید و اگر یک مسئله سیاسی و اجتماعی و اقتصادی باشد در آن رشته نیز باید متبحّر و کارشناس باشد. بدون تخصص در یک موضوع مناظره عمل لغو و پوچی بیش نمیباشد.
مناظره باید در یک مسئله مهم اعتقادی اجتماعی، علمی و یا عملی و اخلاقی انجام شود مسائل جزیی و غیرمبتلا به، نباید محور مناظره قرار گیرد؛ همانگونه که گفته شد هدف اصلی روشن شدن حقیقت است. از این رو نباید گفتار خود را طولانی نماید و از حد و مرز معقول خارج شود چنان چه مناظرهگر نباید به اصل مناظره مغرور و فریفته شود و گمان کند که مناظره در مسائل جزیی و نادر شگفت انگیز و موجب پرورش ذهن و رشد نیروی تحقیق و استدلال میشود، چرا که این تصورات غالباً مخصوص کسانی میباشد که خواستار اقناع هواهای نفسانی و اظهار فضل میباشند.
جلسه مناظره حتی المقدور باید در خلوت و از تیررس دید عموم به دور باشد، چرا که در این صورت به تمرکز فکر و صفای اندیشه برای ادراک حقیقت کمک بیشتری میشود و از تظاهر و ریا نیز پیراسته و از حرص و غلبه پاک خواهد بود. بیشک حفظ چنین انگیزه و نیت پاکی در حضور مردم برای مناظرهگران بسیار مشکل است.
مناظره گر مؤمن هدفش جویای حقیقت است و به دنبال پیدا کردن گمشده خویش میباشد. اگر به گمشده خود در طی مناظره دست پیدا کند اشک شوق میریزد، و خدای منان را سپاسگذار است و شریک مناظره را یار و مددکار خودش در این راستا میداند نه خصم و دشمن اگر شریک مناظره وی را به اشتباهش واقف نماید و یا زمینه فهم حقیقت را برای او ظاهر و فراهم سازد. از وی باید تشکر کند امام علی میفرماید:
خذوالحق من اهل الباطل و لا تأخذو الباطل من اهل الحق؛ حق را از اهل باطل بگیرید و باطل را از اهل حق نگیرید.(1)
1) فردوس الاخبار، ج 2، ص 168 و فرمود: «خذوالحکمة ولو من المشرکین» اثبات الهدی، ج 1، ص 46.
مقابل باشد لیکن روی هم رفته سخنان او زمینه را برای ظهور یک مسئله حق آماده ساخته است، از این رو باید از کلام او استقبال کند.
نه این که تناقضات را به رخ او کشیده و او را در برابر دیگران تحقیر و سبک نماید، چرا که این عملیات از عناد و دشمنی برمی خیزد و ساحت مؤمن از این گونه اعمال پاک و منزه است.
مناظره گرِ متعهد و طالب حق باید با کسی که علم و تخصص کافی در آن موضوع دارد به مناظره بپردازد تا از علم او بهره مند گردد، ولی غالباً مناظره گران با کارشناسان و متخصصان اندیشمند به مناظره نمیپردازند تا مبادا مغلوب شوند و همواره به دنبال افراد ضعیف و ناتوانند تا در ابتدای گفتوگو او را محکوم ساخته و پیروزی خود را در حضور تماشاچیان به نمایش بگذارند، اینان همواره خوف آن دارند که نکند حق بر زبان طرف مقابل جاری گردد و مخاطبان به وی علاقه پیدا کنند ولی اگر هدف از مناظره استفاده متقابل باشد با افراد قوی باید روبهرو شود.
پیروی از علم و یقین: قرآن به این حقیقت عقلانی بشر را ارشاد میکند و میفرماید: ((وَ لا تَقفُ ما لَیس لَک بِه علم(1)))، از چیزی که به آن علم نداری پیروی مکن. یعنی دربارة موضوعی که علم و اطلاع نداری با کسی گفت وگو نکن و به مناظره نپرداز چون هر حرکت کوری که مولود جهل باشد نتیجه مثبتی ندارد در آیه دیگر مجادله گران جاهل را محکوم میکند:
((ها انتم هولاء حاججتم فیما لکم به علم فلِمَ تُحاجّون فیما لیس لکم به علم و الله یعلم و انتم لا تعلمون))؛(2)
شما کسانی هستید که درباره آنچه بدان علم داشتید با مخالفان به مناظره پرداختید، پس چرا اکنون درباره چیزی که بدان علم ندارید به گفت وگو و مناظره میپردازید، حقیقت را خدا میداند و شما نمیدانید پیروی از علم تنها در حوزه برون دینی مطرح نمیباشد بلکه در حوزه درون دینی نیز تاکید شده است. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
من قال فی القرآن بغیر علم فلیتبوأ مقعده من النار؛ هر کس بدون علم و آگاهی به قرآن، مطلبی را نسبت دهد، جایگاهش آتش است.(3)
رسیدن به واقعیتها باشد باید همواره گفتههای اشخاص به تنهایی مورد نقد و بررسی قرار گیرد، ولی حرمت گوینده باید محفوظ بماند در صورتی که هدف رسوا کردن و تحقیر طرف مقابل باشد در این صورت به نقد گوینده پرداخته میشود نه گفتههای وی و این نیز از مقوله جدل و منازعه است نه مناظره. قرآن میفرماید: ((الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه))؛ کسانی که همه گفتهها را میشنوند و بهترین آن ها را برمی گزینند. آنان به راستی صاحبان اندیشه و خردند، اری اگر زمینه طرح گفتوگو فراهم شود کسانی که گفتارها را میشوند و بهترین آنها را انتخاب میکنند صاحبان مغز و هم آنان از رستگاران میباشند. امام علی علیهم السلام میفرماید: «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال»؛ به محتوا و مطلب بنگرید نه به گوینده آن.
باز آن حضرت علیهم السلام فرمود: خذوا الحق من اهل الباطل و لا تاخذوا الباطل من اهل الحق؛(1)حق را از اهل باطل بگیرید، اما باطل را از اهل حق قبول نکنید. و باز فرمود: خُذِ الحکمه و لا یضرک مِنای و عاء خَرَجَتْ.(2)حقیقت را بگیر از هر ظرفی که خارج شود، زیرا گرفتن گفتههای حکیمانه برای تو ضرری نخواهد داشت، ولی از دست دادن حکمت زیانبار و مایه تأسف است. مناظره گر باید به گفتارهای طرف مقابل بنگرد نه گویندة فاسدی که حرف حقی میزند و چه بسیارند عناصر ولایتمدار که سخنان آلوده بر زبان جاری میسازند یا مینویسند که وقاحت از آن میبارد و با فرهنگ ولایت در تضاد میباشد.
تکیه بر حق: در مناظره مشروع و معقول، مناظره گر راستین تنها بر حق و حقیقت تکیه میکند و پشت گرمی او به حقیقت است. وی باور دارد که چون از منطق و برهان درست پیروی میکند و تمام همت و هدفش اثبات حق و نفی باطل است به مناظره دلگرم میشود. چنانکه امام علی علیه السلام فرمود: بالحق یستظهر المحتج؛ به وسیله حق است که احتجاج کننده دلگرم و خویش را غالب میبیند.
تکیه بر منابع قرآن و سنت: مناظره گرِ متعهد و حق طلب باید در هر مقولهای سعی کند از قرآن و سنت حقیقت را استنباط میکند و مطابق شیوه قرآن و احادیث معتبر به نفی و اثبات مدعا بپردازد به خصوص با مذاهب اسلامی و گروههای سیاسی باید
کسی که پایبند مذهب میباشد از راه قرآن وارد شود.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
من خاصم به فلح و من قاتل به نَصَر و من قام به هدی الی صراط مستقیم؛ هر کسی که به کمک قرآن مناظره کند پیروز می شود کسی به یاری قرآن پیکار کند و به پا خیزد به صراط مستقیم هدایت خواهد شد(1)
بعضی از اشخاص در وضعیت فکری خاصی قرار دارند که اقتضا میکند با آنان از طریق سنت و حدیث نبوی به مخاصمه پرداخته شود. چنانچه امام علی علیه السلام هنگامی که ابن عباس را برای مناظره با خوارج اعزام کرد فرمود:
لا تُخاصِمْهم بِالقرآن لانه حَمّالُ ذو وجوه تقول و یقولون، ولکن حاججهم بالسنه فانهم لن یجدوا عنها محیصاً؛(2)در خصوص خوارج با قرآن با آنها مباحثه نکنید چون قرآن قابل حمل بر وجوهی است که بحث به جایی نمیرسد، ولی با سنت به بحث بپردازید چرا که دایرهاش محدود است و راه فرار را به روی آنها مسدود میسازد.
امام سجاد در صحیفه سجادیه به زبان نیایش میفرماید: اللهم صل علی محمد و آل محمد و اجعل لی یدی علی من ظلمنی و لساناً علی من خاصمنی و ظفراً بمن عاندنی؛(5)پروردگارا! برای من دستی قرار بده بر کسی که به من ظلم روا داشته پیروز شوم و زبانی عنایت کن تا بر کسی که با من عناد و دشمنی ورزیده و بر ضد من به مخاصبه برخاسته غلبه یابم.
هواهای نفسانی است نیز باعث بدبینی طرفهای مقابل میشود. حضرت علی در موارد عدیدهای تعصب را محکوم میسازد. و غیرت دینی را تأیید میکند. در یکی از خطبهها میفرماید: اگر هم کسی از داشتن تعصب ناگزیر باشد و نتواند خویش را از قید و بند آن آزاد سازد بهتر این است که در جهت مکارم اخلاق تعصب بورزد؛ یعنی نسبت به عفو و گذشت انفاق و ایثار و فداکاری در راه خدا و جهاد و دستگیری از مستمندان و یتیمان، تعصب داشته باشد. البته چنین تعصبی اگر محقق شود بار بسیار مثبت خواهد داشت که از هزاران تن یکی پیدا میشود که در عرصه مکارم اخلاق متعصب باشد، چون تعصب پیروی از جهل و هواهای نفسانی و پافشاری و لجاجت بر باطل با وجود حق است، و پیروی از مکارم اخلاق عین علم و عقل و ایمان است.
درباره امامان معصوم نیز نباید تعصب ورزید این گونه تعصب، زاده افراط در محبت است و چنین عشقی انسان را از جاده حق منحرف میسازد امام علی فرمود: سَیَهلِک فِیَّ صِنْفان: محبُّ مُفْرِط یَذْهَبُ بِهِ الحبُّ إلی غیرالحقِّ و مُبْغِضٌ مُفرطَّ یَذْهَبُ بِهِ البُغضُ الی غیرالحَقَ؛ حب مفرط باعث غلو و انحراف میشود و بغض مفرط نیز باعث میشود که از دائره قضاوت حق نسبت به ائمه خارج میشود و بهترین مردم برای من «النمطُ الاوسطُ فَا الزُموهُ»، اعتدال در محبت است. این روش را ملتزم باشید.(1)
در کلامی دیگر میفرماید: «هلک فِیَّ رجلان: محبّ قال(2)و مبغض غال دوستی که در محبت غلو میکند و دشمنی که در عداوت زیاده روی میکند. هر دو محکوم میباشند. به عقیده نگارنده، تعصب در برداشتهای غلط دینی و اطاعت بیچون و چراست که امثال طالبان و القاعده را به انفجارات خونین و انتحارهای نامشروع و فجیع وادار ساخته و میسازد و این همه فاجعه به وجود میآورد و چهره اسلام را در دنیا ملکوک مینمایند. بنابراین به نظریات و برداشتهای غلط امثال بن لادن و ملاعمر و رهبران القاعده نباید عناصر طالبانی تعصب جاهلانه داشته باشند، چرا که اطاعت در معروف است نه آدم کشی و منکر. خوارج از متعصبان در دین بودند یعنی برداشتهای غلطی از دین داشته و بر آن تعصب عملی میورزیدند؛ از اینرو با امام زمان جنگیدند و ایشان خروج کردند. تعصب جز در مکارم اخلاق محکوم است و تنها در غیرت دینی مطلوب میباشد.
قرآن کریم برای فضاسازی در گفت وگوها به ما درس میدهد که بدون تعصب ورزیدن به طرفهای مناظره بگوییم: ((انا و ایاکم علی هدی او فی ضلال مبین))(1)که شاید طرف مقابل بر صراط حق باشد و اشتباه از ما باشد یا عکس آن. در ادامه میفرماید: ((قل لا تسالون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون)).(2)گفت وگوی ما برای بیان حق و روشن شدن حقیقت میباشد ممکن است راه شما درست باشد، ممکن است روش ما صحیح باشد، راه درست مناظره در این است که ما به باورهای خود و گذشته کاری نداشته باشیم، در این جلسه چنین وانمود شود میخواهیم راه صحیح را پیدا کنیم چون در هر حال بقای بر باطل قبیح است. پس از جرایم گذشته ما نپرسید و ما هم از کارهایی که میکنید نمیپرسیم. فعلاً در صدد گفتگو برای کشف حقیقتیم نه مچ گیری.
حق طلبی و تدیّن؛ مناظرهگرِ حق طلب و متدین، کسی است که پیوسته واجبات شخصی را که بر عهده دارد به خوبی از عهده انجام آن برآمده باشد تا بتواند به این واجب اجتماعی نیز لباس عمل بپوشاند. کسی که التزام قولی و عملی به موازین اسلامی دارد میتواند در مناظره و در گفتار و عمل از خط دین و صراط مستقیم خارج نشود و آن کس که التزام عملی و اعتقادی ندارد آزاد است چون هدفِ اصلی شکست دادن طرف مقابل به هر وسیله ممکن است.
اگر این نوع مباحثه از واجبات کفایی باشد و کسی نباشد که از عهده آن برآید بر کسی که از عهده مناظره برمیآید واجب است اقدام کند. وگرنه برگزار نشدن چنین جلساتی بهتر میباشد، زیرا بسا ممکن است به حیثیت اسلام و نظام لطمه وارد شود و شخصیتهای معروف توسط منازعه گران فاسق و لاابالی آبروی آنها ریخته شود، گرچه در این صورت چنین منازعه گری صلاحیت دینی و اخلاقی خود را نیز از دست میدهد. اگر توبه و استغفار نکند و به کسانی که تهمت زده حلالیت نطلبد صلاحیت اخلاقی و سیاسی را از دست میدهد و در صورتی که حکومت اسلامی بخواهد به وظیفه خود عمل کند باید عدم کفایت سیاسی و یا عدم صلاحیت اخلاقی این گونه اشخاص را در دستور کار قرار دهد و مسئولیتهای مهمی را در اختیار آنان نگذارد، بلکه لازم است از پستهای کلیدی هم در صورت عدم احراز توبه و صلاحیت دینی حذف شوند.
فواید علمی معتنابه؛ بسیاری از مناظرهها باید دارای فایده عملی و یا نظری باشد.
وگرنه یک حرکت لغو است و اعراض از آن لازم میباشد، قرآن میفرماید: ((و الذینهم عن اللغو معرضون))؛(1)و در آیه دیگر میفرماید: ((و اذا یستمعو اللغو اعرضو عنه))(2). بلکه مطلوب در این است که سخن خوب را بشنوند و بهترین را گزینش کنند. ((الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ))(3)دو مدال واقعی به این گونه افراد اعطا میشود اینان کسانی هستند که خدا آنان را هدایت کرده و دیگر اینان صاحبان لب و عقل میباشند.
مناظره و به تعبیر غربیها دیالوگ بدین گونه رواست که شرکت کنندگان پیش از شناخت قواعد و مبادی مناظره و رعایت آداب آن باید به تمام معنا از فلسفه انعقاد جلسات آگاه شوند تا با فرصت کافی خود را برای برگزاری آن آماده نمایند. لازم است در بدو امر، زمان، روز و ساعت و محل مناظره از سوی نمایندگان دو طرف زودتر از موعد مقرر در جلسهای، تعیین شود. در این جلسه اولا درباره انشای عبارت که موضوع مناظره است دقت کافی به عمل آید و طرفین در این خصوص توافق کامل حاصل کرده باشند، و در ثانی در مورد تعریف اصطلاحات مربوط به موضوع مناظره نیز هر دو طرف اتفاق نظر پیدا کنند و گرنه ناخودآگاه گرفتار سخنان ضد و نقیض خواهند شد.
سوم اینکه رئیس جلسه و قضات (داوران) با توافق طرفین پیش از مناظره انتخاب شده و به هر یک از آنان ورقهای داده میشود که موضوع مناظره و سبک نمره دادن و مطالبی که باید در مورد آنها نمره داد در آن برگه یادآوری شود؛ به عبارت دیگر، موضوعات مناظره با عبارتهای مثبت تنظیم میشود، ولی مفهوم و منطوق قضیه خلاف اوضاع و احوال جاری میباشد؛ به طور مثال «تمام طلاب پایه نهم باید آیین سخنوری را در نیم سال دوم عملا بیاموزند» این کلام مثبتی است لیکن خلاف اوضاع و احوال موجود است.
چهارم؛ موضوعاتی که برای مناظره مشخص میگردد باید مربوط به حساسترین مسائل روز باشد تا هم اصحاب مناظره و هم شنوندگان به شرکت در آن علاقه مند شوند.
و نکته آخر اینکه درباره موضوع مناظره میباید اطلاعات کافی در دسترس هر دو طرف
فراهم شده باشد تا اصحاب مناظره بتوانند خود را به نحو شایستهای آماده سازند.
مناظرِ حق طلب برای تثبیت مدعا در اذهان طرفهای مناظره و مستعمان، بهتر است از اشعار نغز و نصوص دینی و مَثَلهای جاری و گفتار حکیمانة حکیمانِ محبوب و علوم روز هم استفاده نماید، چرا که نقل کلام بزرگان و شخصیتهای مقبول و تشبیه و تمثیلهای جذاب، بر شکوه و اقناع مخاطبان مناظره میافزاید و بهتر میتواند در ذهن عموم شنوندگان غلبه توأم با اقناع را حاصل کند. آری، گاهی یک مثال زنده و گفتار حکیمانه در جلب اقناع از دهها دلیل منطقی مؤثرتر میباشد. در دانشگاه تبریز از جلال آل احمد پرسیدند: آیا طبق نظریه داروین انسانها از میمون زاده شده اند؟ ایشان گفت: من کاری به اصول داروین ندارم، من احساس میکنم که زاده انسان باشم نه مولود میمون، من آدمی زادهام نه میمون زاده، (کف زدن حضّار).
از تحقیر و ناسزا گفتن و دست انداختن حریف مقابل به شدت باید پرهیز کرد، زیرا گذشته از این که باعث کینه و دشمنی میشود مستمعان نیز از چنین مناظرهای متنفر و سخنان طرف مقابل را، که موازین ادب و نزاکت را رعایت نماید، بهتر خواهند پذیرفت. مضاف بر این که مناظره به وجه احسن انجام نخواهد گرفت و مناظرهگرِ متعهد، به آمال مشروع و هدف معقول دست پیدا نخواهد کرد.
آهنگ گفتار در مناظره باید معتدل و در حد معقول باشد، صدا را از حد معمول نباید بلندتر نمود، زیرا این کار موقعیت طرف مخاصمه گر را تضعیف کرده و مستمعان، فریاد او را دلیل بر شکست وی خواهند دانست پس شایسته است به جای خشم و فریاد، کلام خود را محکم، متین و خالی از هر گونه ضعف و سستی بیان نماید. به قول شاعر:
دلایل قوی باید و معنوی
نه رگهای گردن به حجت قوی
در گفت وگو با حریف، فروتن و متواضع باشد.
مناظرِ خردمند، کلام خصم را در هنگام سخن گفتن قطع نکند بلکه با تمام وجود سخنان او را تا حد مقرر گوش دهد. سپس به پاسخ آنها بپردازد.
تا آن جا که امکان دارد از مناظره نمودن با ریاکاران و هوچیبازان و کسانی که تنها در پی غلبه و ستیزه جویی هستند در جمع اندک بایستی خودداری نماید. مگر هدف هدایت هواداران و تقویت مؤمنان و دفاع از حق و حقوق دیگران باشد که در این صورت
لازم است از روش مجادله و مغالطه استفاده کرده تا طرف مقابل را در بن بست قرار داده و با طرح مسائل مختلف و مغالطات متنوع او را محکوم و مجاب سازد که گفتهاند پاداش کلوخ انداز جز سنگ نیست و اطلاق آیه مبارک این گونه موارد شامل میشود: (( فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکمْ فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکمْ))(1). ولی اگر فحاشی کند نباید مقابله به مثل کرد.(2)
در عین حال، در طول مناظره باید ادب اخلاق وقار و متانت حفظ شود. در جریان مناظره حضرت ابراهیم با نمرود، حضرت ابراهیم دید نمرود از مسیر اصلی خارج شده به مغالطه و سفسطه روی آورده است، زنده کردن انسان را به آزاد کردن زندانی و میراندن را به کشتن و اعدام یک انسان بیگناه تفسیر میکند. در این هنگام، حضرت ابراهیم فرمود: خدای من خورشید را از مشرق طالع میسازد و در مغرب ناپدید میسازد تو اگر خدای جهانی خورشید را از مغرب طالع و در مشرق ناپدید ساز. در این جا بود که نمرود مبهوت و محکوم گردید: ((فبهت الذی کفر(3))).
قرآن مجید، گفت وگو و مناظره معقول را به عنوان یک نوع تمایل فطری و خواست درونی بشر میداند. بیجهت نیست ماده قول و گفتار 527 مرتبه در قرآن آمده است و ماده مجادله و جدل 32 بار تکرار شده و یک سورهای به نام مجادله آمده است. پیداست که چنین روحیهای در نوع ابنای بشری از ذات آنها مایه میگیرد. حتی قرآن از جدال انسان در قیامت هم پرده برمی دارد.
قیامتی که هول و هراس و ندامت از آثار لاینفک رستاخیز برای همه مردم است، در عین حال بشر در آن عرصه وحشتناک نیز از مجادله دست برنمی دارد.
((یوم تاتی کل نفس تجادل عن نفسه))(1)در آن روزی که هر کسی برای نجات خود جدال میکند تا گرفتار عذاب نشود.
2- ((و کان الانسان اکثر شیئی جدلا))(2)به روشنی برداشت میشود که روحیه جدال در نهاد انسان هست که اگر در مسیر درستی به کار رود و تبدیل به مجادله احسن گردد بار مثبت خواهد داشت، چنان چه در سوره مجادله اولین آیهاش میفرماید: ((قد سمع الله قول التی تجادل فی زوجها و تشتکی الی الله و الله یسمع تحاورکما ان الله سمیع بصیر(3))). این که این نوع مجادله مورد عنایت باری تعالی واقع شده و خداوند گفت وگو و محاوره آن زن را با پیامبر شنیده است چنین برمیآید که مجادله و محاوره گاهی با هم جمع میشوند و بار مثبت پیدا میکنند.
3- ماده محاوره و گفت وگو نیز سه بار در قرآن آمده است، ولی محاوره اعم است از مجادله و مناظره، قرآن کریم مناظره را به مفهوم گفت وگو با رعایت شرایط ذیل تاکید دارد.
اول) پیروی از علم و یقین: ((ولا تقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا)).
دوم) ضرورت شناخت طرف مقابل از نظر داشتن معلومات و مهارت و شیوه برخورد با معاندان و دیگر اشخاص.
سوم) پذیرش وجود اصل اختلاف در میان اقوام و ملل دنیا گرچه اختلاف آنان در مورد آیین حق از روی جهل و دشمنی و در یک کلمه هواهای نفسانی است و قرآن فرمود: ((فما اختلفو الا من بعد ما جائهم العلم بغیا بینهم)).(4)در هر حال اصل اختلاف یک امر واقعی است. لیکن اختلاف پس از تحصیل یقین و علم جاهلانه و نارواست.
چهارم) آرزوی خوشبختی نسبت به دیگران و احترام متقابل از همنوعان: ((انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرامکم عند الله اتقاکم)).(5)آن کس که کرامت بشر را باور نداشته باشد به مناظره نخواهد پرداخت. خواجه عبدالله انصاری کلام دلکشی
دارد که برای مناظرهگران مفید و ضروری است. میگوید:
بدان ای عزیز که زندگانی بر مرگ وقتی ترجیح دارد که این ده چیز نگه دارد؛ اول با حق سبحانه و تعالی به صدق، دوّم با خلق به انصاف، سوّم با نفس به قهر، چهارم با مهتران به عزّت، پنجم با کهتران به شفقت ششم، با دوستان به نصیحت، هفتم با دشمنان به مروت، هشتم با عالمان به تواضع، نهم با مستمندان به سخا و دهم با جاهلان به خموشی.
در جای دیگر میگوید: کار خام مکن و هر کاری کنی جز تمام مکن و در هوا و هوس مقام مکن و هوا و حرص را بر خود رام مکن.
گر از پی شهوت و هوا خواهی رفت
از من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگر که کهای و از کجا آمدهای
میدان که چه میکنی کجا خواهی رفت
مناظره یک فن پیچیده و یک هنر و مهارت است. تواناییهای علمی، ادبی و اطلاعات وسیع و عمومی قابل توجهی میطلبد. درعین حال مناظره و مناظره گران باید از سلسله از ضوابط علمی و معنوی بهره مند باشد. 1. آستمداد از خدا، از آیات قرآن و سیره پیشوایان این موضوع استفاه میشود که حضرت موسی علیه السلام هنگامی که مأموریت پیدا میکند میگوید: ((رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی. وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی. وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی)) 2. توانایی علمی: کسانی که توانایی لازم را در مناظره ندارند نباید در این وادی قدم بگذارند. در این ورطه کشتی فرو شد هزار یکی تختهای بر نیامد کنار. امام صادق علیه السلام به یکی از اصحابش بنام طیار فرمود: اما امثال شما میتوانید در عرصه مناظره حضور داشته باشید. چون مهارت کافی را دارید. 3. برخورد منطقی و منصفانه. در مناظره خشونت و بیانصافی روا نیست. البته استاد باید با شیوه اهل بیت سالک را هدایت کند و گرنه در روایات آمده است امام صادق علیه السلام فرمود: ایاک ان تنصِبَ رجلاً دون الجحة فتصدقه فی کل ما قال. بپرهیز از این که کسی را غیر از امام معصوم برای خود هادی قرار بدهی و هرچه گفت بپذیری و مردم را به پیروی از وی دعوت کنی.(1)جز معصومان علیهم السلام تمام شخصیتها اشتباه میکنند. امام راحل عظیم الشأن از
1) اصول کافی، جلد2/298، بحار، ج70/150 و ج22/83.
اشتباهات خود سخن میگفت، در شرایطی که همگان تسلیم او بودند.
پیش از آغاز مناظره طرفهای درگیر باید اطلاعات کافی درباره موضوع بحث و مناظره داشته باشند، زیرا بدون مهارت و آگاهی زبان به سخن و گفتار گشودن جز سرافکندگی و محکومیت ثمری نخواهد داشت. امام علی علیه السلام میفرماید: «ما من حرکة الا و انت محتاج فیها الی معرفة»(1)نیاز به شناخت داری. بدون معرفت در یک وادی قدم گذاشتن ممکن است سردرگمی به وجود آورد. مانند سیر و سلوک بدون استاد است.
قطع این مرحله با رهبری خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
شاعر دیگر در مودر آگاهانه سخن گفتن سروده است:
در بساط نکته دانان خودفروشی فضل نیست
یا سخن دانسته گویای مرد بخرد یا خموش
موضوع مناظره نباید معمولی و تکراری باشد بلکه لازم است از نظر محتوا و شیوه بیان از تنوع و ابتکار و نوآوری، سرشار باشد. مطالبی تازه در قالبهای جدید و با سبکی نو تعبیر گردد تا مستمعان را نشاطی تازه و انبساطی بیاندازه دست دهد، چرا که حاضران در جلسه، ذوقیات مختلفی دارند: برخی به مطالب فلسفی، کلامی و عرفانی اشتیاق دارند، بعضی اهل شعر و ادب هستند و جمعی به حدیث و تفسیر علاقه مندند و گروهی به تاریخ و علوم روز دلبستگی دارند. طرح مطالب طنزآمیز و لطیفههای نغز در مناظره، بیمشتری نخواهد بود، چنان چه تمثیل و تشبیه نیز خریدارانی دارد.
مناظره باید به صورت طبیعی و ساده و بیپیرایه با جمله بندیهای کوتاه و رسا و زیبا آغاز و به انجام برسد و از به کار گرفتن کلمات نامفهوم و جمله بندیهای نامأنوس و طولانی پرهیز شود، هم چنین از طرح موضوعات غامض و پیچیده علمی و فلسفی باید اجتناب گردد، بلکه مفاهیم جالب و مورد نیاز را در جملات شیرین و قابل فهم ریخته به مستمعان عرضه دارند تا در عین بیتکلفی مناظره محکم و با صلابت اداره شود.
1) محمدرضا حکیمی و دیگران، الحیاة، ج1، ص 51.
کلمات و جملههایی که در مناظره به کار برده میشود باید از سلامت ترکیب و تلفظ صحیح برخوردار باشد، زیرا ترکیب و استفاده از جمله بندیهای نامأنوس آفتی است برای مناظره گران راستین و موفقیتی است برای طرفهای مقابل، علاوه بر این باید عبارت مناظره در مفاهیم مورد نظر ظهور داشته باشد، حذف و ترکیب و تقدیم و تأخیر در کلمات، تقدیم متعلقات فعل بر آن در محاورات، همگی باید روی قاعده و حساب و کتاب باشد، مگر غلطهای معروفی که صحیح آن به کلی مهجور شده باشد مانند «خِوَلّی» به جای «خولی» و «چِنین» به جای «چُنین».
صورت مناظره چه در قالب گفتههای «مجیب» و یا گفتار «سائل» از نظر حسن ترکیب و زیبایی در تعبیر، باید یک دست باشد، چرا که اگر بخشی از مطالب مناظره در قالب تعبیرات زیبا و عمیق و مطابق با فرهنگ زمان ریخته و عرضه گردد ولی نیمی دیگر به سبک عبارتهای کهنه و قدیمی بیان گردد ناهمگونی به وجود میآورد و در شنوندگان ایجاد تردید میکند و گمان میبرند بخشی از مناظره حفظی است و برخی خود ساخته. اصولا ابتذال در جمله بندیها، با صلابت تألیف و زیبایی آنها در یک مجموعه مناظره، جالب نیست مانند لباس زیبایی است که با پارچه کهنهای وصله زده باشند، از این رو شروع و ختم آن باید از نظر جمله بندی و سبک بیان یک نواخت باشد، یعنی مناظره باید آغاز و انجام جالبی داشته باشد؛ همان گونه که با جملات شیرین و موضوع جالبی به شکل باشکوه و ادیبانهای شروع میشود به همان وضع هم شایسته است پایان پذیرد، چرا که در بخش پایانی اگر عبارتها به تدریج سست و عوامانه و به شکل کوچه و بازاری و تکراری عرضه گردد، در این صورت به حیثیت «مجیب» و یا «سائل» و یا هر دو طرف ضربه وارد خواهد شد. تضاد بین مبدأ و مختم در نوع تعبیرات از آفات مناظره است.
مناظره، فن پیچیدهای است که تواناییهای لازم و موقعیتهای مناسبی را میطلبد تا به پیروزی برسد، از این رو باید مبلغ با اندیشه درست و دستمایه کامل وارد این صحنه شود و آموزشهای کافی و تمرینهای زیادی دیده باشد. ذوق و استعداد خاصی داشته باشد. امام
صادق علیه السلام در دانشگاه خود هر کدام از اصحاب را در رشته مخصوصی تربیت میکرد: "حمران بن اعین" در قرآن و "ابان بن تغلب" در ادبیات عربی و "مومن طاق" در فقه و فقاهت و "طیار" و "هشام بن سالم" و "هشام بن حکم" در مباحث کلامی و اعتقادی.(1)
امام به "یونس بن یعقوب" اجازه مناظره نمیدهد، میفرماید: «اگر میتوانستی خوب مناظره کنی اجازه میدادم، آن گاه امام او را به سوی اصحابش روانه میکند، او هم حمران بن اعین و احول و هشام بن سالم و قیس بن ناصر را میآورد، امام هشام بن حکم را میطلبد و مجلس مناظرهای تشکیل میشود و امام شخصاً بر سیر مناظره و مباحث آنان نظارت میکند و قوت و ضعف مناظره را بازگو میسازد.(2)
در مناظره اسلامی و عقلانی به گونه منطقی آفاتی وجود ندارد و عنوان فوق در صورتی صحیح است که مناظره اسلامی از چارچوب قواعد عقلائی و ضوابط آداب و اخلاق خارج گردد. در این صورت مناظره به مجادله تبدیل گردیده و طبیعتاً به مجادله، مغالطه و سفسطه کشیده میشود و به جای تولید علم، فتنه و آفت تولید میکند.
بنابراین عنوان فوق یک نوع مسامحه و به اعتبار خروج از دائره شرعی و عقلی درست است.
یکم - پیروی از ظن و گمان: مادامی که انسان در موضوعی به مرحله علم و یقین نرسد و یا هدفش از شرکت در مباحثه دست یابی به علم و یقین نباشد به مناظره نباید بپردازد.
چون ((انّ الظّنّ لا یغنی من الحق شیئاً)).(3)گمانه زنی و حدس و تخمین از آسیبهای مناظره شکلی است نه واقعی.
دوم - تعصب و لجاجت: این خصلتها گفت وگو را به نتیجه مطلوب نمیرساند و جز کینه و عناد ثمری ندارد. بلکه مناظره به منازعه کشیده میشود و اگر مناظره در سطح عمومی باشد جامعه را به دو قطب متضاد تقسیم خواهد کرد و به وحدت ملی آسیب جدی وارد خواهد آورد.
سوم- تقلید کور از نیاکان: قرآن چنین تقلیدی را حرام تلقی کرده و از زبان مشرکان
مقلد بازگو میسازد: که در مقام مناظره با پیامبران ((قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آبائنااو لو کان آبائهم لا یعلمون شیئاً و لا یهتدون))؛(1)آنان گفتند: آنچه در نزد آباء و اجداد خود یافتیم برای ما کافی است، آیا هرچند پدرانشان چیزی نمیدانسته و هدایت نیافته بودند؟ حضرت علی فرمود: «انّ الحقّ و الباطل لا یعرفان بالناس؛ حق و باطل با عمل و با رفتار مردم به دست نمیآید»؛(2)نخست باید معیارهای حق و باطل را بشناسیم سپس ببینیم حق و باطل در چه کسانی جمع شده است. به ویژه این که مناظره در عرصه اندیشههای جدید اجرا میشود، بنابراین حق و باطل محتوای مناظره را، با منابع معتبری همچون عقل و علم باید سنجید و شناسایی نمود و اگر مسئله دینی باشد باید با مراجعه به کتاب و سنت حق و باطل را بشناسند و سپس به مناظره پردازند. و اگر محتوا علمی، فلسفی و یا اخلاقی باشد باید به منابع معتبر علمی فلسفی و اخلاقی مراجعه و بازشناسی شود.
چهارم - عدم تسلط و بیاعتمادی به خویشتن: مناظره گران از نظر علمی و زبان آوری خود را در حد یک مناظره گر نیرومند و قابل قبولی مشاهده نمایند؛ آن هم از روی علم و عقل نه از روی جهل و خودخواهی اگر در حد مطلوب بر مطلب مسلط نباشد مناظره آنها بیفایده و لغو بلکه سفسطه است و موجب اتلاف وقت مردم و ترک آن مطلوب میباشد.
پنجم - تکبر و غرور: این صفت زشت از آفات و موانع مناظره واقعی محسوب میشود و مناظره گران با این ویژگیهای منفی هرگز به هدف نمیرسند. طرفهای درگیر سعی کنند غرور و تکبر خود را درمان نمایند و یا حداقل مخفی نگه دارند و در گفتوگو به کار نبرند و متواضعانه صحبت کنند وگرنه مناظره به منازعه تبدیل خواهد شد و بینندگان و شنوندگان هم چنین مناظرهای را بر نمیتابند، غرور و کبر، باعث تحقیر طرف مقابل میشود، آدمهای مغرور و متکبر، دیگران را مورد استهزا و سخریه قرار میدهند متکبر هرگز به اشتباه خود اعتراف نخواهد کرد.
امام صادق از رسول گرامی نقل میکند: «عظیمترین و خطرناکترین خاصیت تکبر خوار شمردن مردم و سبک ساختن حق است»، راوی توضیح بیشتری خواست، امام فرمود: «در صورتی که حق را نشناسی و در برابر حق لجاجت به خرج بدهی و از اهل
حق خرده گیری کنی و بیجهت آنها را مورد انتقاد قرار دهی متکبر محسوب میشوی در حقیقت چنین فردی با یکی از شئون خداوند متعال به نزاع برخاسته و در عظمت و کبریایی با او به همآوردی دست زده است که در این صورت در حدیث قدسی فرمود: «چنین کسی را درهم میشکنم.»(1)
پیامبر فرمود: لا یدخل الجنّة من کانَ فی قلبه مثقال ذرة من الکبر؛(2)اگر ذرهای «کبر» در قلب کسی رسوخ کند وارد بهشت نخواهد شد.
ششم- روحیه مراء و کینه توزی: این صفات پلشت، در گفتگو و مناظره دل را بیمار و بر کینه و دشمنی میان برادران دینی میافزاید: در حقیقت مناظره به مراء کشیده میشود و این گونه گفتوگو از نظر عقل و دین منفور و حرام است. امام حسین فرمود:
ایاکم والمراء و الخصومه فانهما یُمرّضان القلوب علی الاخوان و ینبت علیهما النفاق؛(3)از مراء و کینهتوزی در مقام گفتگوها بپرهیزید، زیرا این دو، قلبها را علیه برادران، بیمار میسازد و تخم نفاق در دلها میرویانند. شخصی را میشناسم که در قنوت پیوسته میخواند: ((لَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا))(4)خدایا کینه و کدورتی در دلهای ما نسبت به مؤمنان قرار نده. همین شخص به مناسبتی با یکی از دوستانش چند دقیقه به مراء و جدال پرداخت اکنون نمیخواهد قیافة دوستش را مشاهده کند گویا دشمن جانی او شده است و طرف مقابل نیز چنین است.
چرا که مناظره کننده معمولا نمیتواند خود را از تیررس غضب نگه دارد به خصوص اگر گفتار او را طرف مقابلش بدون دلیل مردود اعلام نماید در این صورت اگر بر انتقام قادر نباشد کینه در دل نگه داشته و یک روزی منفجر خواهد شد. با توجه به این که مراء و جدال، زادة کینه توزی است از این رو مراء کننده با این که در عقیده خود شک دارد با وجود آن از روی لجاجت و دشمنی هم که شده راه انکار را پیش میگیرد. امام حسین به مراء کننده فرمود: من بحثی با تو ندارم در دینم یقین دارم تو اگر شک داری برو تحقیق
کن، سپس فرمود: مالی و للمراء؛(1)
هفتم- خودستایی و عیبجویی: خودستایی و تجسس از معایب و کاستیهای طرف مقابل، مناظره را به بیراهه میکشاند و هواداران را به دو گروه متضاد تقسیم میکند. خودستایی علاوه بر این که بسیار زشت است و خداوند متعال از آن نهی فرموده است از قدر و منزلت انسان نیز میکاهد و مورد خشم خدا واقع میشود و در بین جامعه منفور قرار میگیرد.
هشتم - نفاق و دورویی: یعنی در مناظرهها سیاسیکاری هم روای نیست به ظاهر از رقیب تعریف میکند و گرم میگیرد ولی در باطن طناب دار به گردن او میآویزد. این گونه شیوهها از اخلاق مناظره کاملا به دور است بلکه از آفات آن محسوب میشود، چرا که امکان ندارد از نوع سخن گفتن آنها این نوع نفاق مرموز نمایان نشود. وانگهی چه بسا شنوندگان از دشمنی دیرینه یکی از طرفین مناظره نسبت به دیگری اطلاع داشته باشند و ادعای دوستی را دروغ بدانند. در این صورت، اظهار محبت و اشتیاق، دروغی بیش نخواهد بود. پس بهتر است با نقد برنامهها شروع کنند و نفیاً و اثباتاً از تعریف یا نقد شخص رقیب دریغ نمایند.
نهم - حق ستیزی و عدم پذیرش آن: مناظره باید در راستای احیای حق و روحیة حق پذیری باشد؛ به گونهای که اگر مخالف، سخن درستی بزند طرف مقابل بیدرنگ آن را بپذیرد نه این که از پذیرش حق امتناع ورزد، به خاطر این که مبادا پذیرش حق از رقیب باعث پیروزی او شود. از این رو از طریق سفسطه و جدال و توسل به نیرنگ و تلبیس، سخن درست و صحیح او را باطل جلوه دهد و شومترین چیز برای او جاری شدن حق بر زبان رقیب تلقی شود. بیشک چنین کسی بر جدال و مراء تدریجاً عادت میکند به قول شطرنجباز حرفهای تهران: «چنان بر فریب کاری معتاد شده بودم که دوستان حتی پدر و مادرم را هم خود ناآگاه فریب میدادم و احساس میکردم که عمر و عاص شدهام». سفسطهگَرِ حقستیز هم به تدریج بر رد نظریه دیگران گرچه بر حق باشد عادت میکند هر کس حرفی بزند او با مراء و جدال مایل است حرف درست او را باطل جلوه دهد قرآن میفرماید: ((و من اظلم ممن افترا علی الله کذباً او کذّب بالحق لما جائه))؛(2)کیست ستمکارتر از کسی که بر خدا دروغ را بسته یا حق را تکذیب کند بعد از این که بر او روشن شده باشد.
بیشک عدم پذیرش حق و تکذیب آن از کبر و غرور و روحیه گفتار ستیزی مایه
میگیرد. در تاریخ از ابی درداء و ابی امامه و واثله و انس نقل شده که روزی رسول اکرم بر ما وارد شد در حالی که ما درباره یکی از مسائل دینی به جدال و بحث پرداخته بودیم تا رسول اکرم بحث ما را شنید آنچنان خشمگین شد که تا کنون چنین حالتی از او ندیده بودیم سپس فرمود: «ملتهایی که پیش از شما بودند به خاطر جدال و ستیزه جویی گرفتار انحطاط و نابودی شدند از ستیزه جویی دست بردارید، زیرا مؤمن با کسی به جدال و ستیزه برنمیخیزد، ستیزه جویی نکنید چون ستیزه گر سخت زیان کار است. جدال و مراء را کنار بگذارید، چون در قیامت آنان را شفاعت نمیکنم، با هم به ستیزه و مجادله نپردازید، زیرا من برای کسی که دست از مجادله بر دارد سه خانه در بهترین نقاط بهشت تضمین میکنم، از مراء و جدال پرهیز کنید، زیرا نخستین چیزی که خدا بعد از بت پرستی و شرک بر من حرام کرد مراء بود(1)
در حدیث دیگر فرمود: در قیامت، سه کس از هر دری که دلخواه آنهاست وارد بهشت میشوند: 1) کسی که اخلاق نیکو و رفتار پسندیده داشته باشد 2) فردی که در نهان و آشکار ترس از خدا را در دل نگه دارد 3) شخصی که از جدال و مراء خودداری کند گرچه حق با او باشد.(2)
با حقستیزی و حق گریزی مناظرهگران، به مقصد درست نمیرسند، بلکه اگر یکی از طرفین مناظزه کننده حق ستیز باشد مناظره و گفت وگوی حقطلب با وی بیفایده و بیمعنا خواهد بود. و نظاره گران به هیچ کدام گرایش پیدا نخواهند کرد.
دهم- رشک و حسد: حسد از آفات مناظره است. مادامی که حسد در دل حسود مخفی باشد و به کار نیفتد مانعی ندارد، اما اگر در طی مناظره ظهور کند مناظرهگر حسود از هیچگونه اهانت و تحقیر و توهین نسبت به محسود فروگذار نخواهد بود. قرآن فرمود: از شر حسود وقتی ظاهر سازد به خدا پناه ببرید. حسود از کارهای حسادتانگیز خود به سیادت و قدرت نمیرسد «الحسود لا یسود».(3)
یازدهم- خشم و نفرت: آدم خشمگین هرگز نمیتواند مناظره را به خوبی به پایان
برساند بلکه باعث میشود غضب کند و به ناسزا و فحاشی بپردازد فرمودند: غضب ایمان را فاسد میکند؛ همانگونه که سرکه عسل را(1)
دوازدهم - سفسطه: اثبات هر مدعایی دلیل درستی میخواهد، صرف ادعا کافی نیست، بلکه دلیل مقبول و درستی میطلبد، چرا که اگر بنا باشد هر کس باسفسطه و مغالطه، رأی خود را به کرسی بنشاند مباحثه از روال معقول خارج شده و به جنجال لفظی منجر میشود. قرآن کریم کلام دل پذیری دارد میفرماید:
((امّن یبدأ الخلق ثم یعیده و من یرزقکم من السماء و الارض أ اِلهٌ مع الله قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین))؛(2)چه قدرتی خلق و آفرینش را آغاز می کند و سپس آن را باز می آفریند و چه کسی است که از آسمان و زمین به شما روزی می دهد؟ آیا معبودهایی همراه با خدا وجود دارد؟ جواب منفی است؟ بگو: اگر راست می گویید برهان بر مدعای خویش بیاورید.
در مقام دیگر میفرماید:
((ام اتخذوا من دونه الهة قل هاتوا بُرهنکم هذا ذکر من معی و ذکر من قبلی بل اکثرهم لا یعلمون الحق فهم معرضون))؛(3)آیا غیر از خدا معبودهایی را اتخاذ کرده اید این یادنامه هر کسی است که با من است و یادنامه هر که پیش از من بوده [نه]، بلکه بیشترشان حق را نمی شناسند و در نتیجه، از آن روی گردانند.
در هر مقولهای بدون علم و دلیل، مدعا را مطرح کردن و با مغالطه و سفسطه به گمان خود اثبات کردن از ضعف و جهل گوینده به شمار میآید. ممکن است گروهی از ابلهان و احمقها به صورت موقت، تحت تأثیر قرار گیرند ولی در نهایت باطل شکست خوردنی و رفتنی است: ((ان الباطل کان زهوقا))(4)
سیزدهم - گفتار متناقض: در مناظره و مجادله، مطالب طرفهای درگیر نباید با هم تعارض و تناقض داشته باشد، چون هر کدام در گفتارشان تناقض باشد باعث میشود که بخشی از گفتارش قسمت دیگر را نفی کند. چنین مناظرهای خودش را محکوم میکند،
نمیتواند طرفهای معارض را قانع نماید، مشرکان مکه وقتی آیات روشن را میدیدند میگفتند: ((یقولوا سحرٌ مستمّر))(1)این یک سحر بادوام است در حالیکه استمرار، با عمل سحر متناقض است از زبان فرعون میگوید: «ساحرٌ و مجنون»(2)چرا که ساحران بیش از حد معمول زیرک و با سیاست هستند، نه مجنون و احمق.
پانزدهم- انزوا و کناره جویی یکی از آفتهای مناظره در جایی است که به قهر و فاصله گرفتن از مردم و قطع رابطه با دوستان منجر میشود. و این از آثار کینه توزی، است زیرا وقتی در میان اهل مناظره بذر نفرت و انزجار پاشیده شد خشم و غضب از لایههای آن رخ مینماید چرا که هر یک از طرفین هنگامی که مدعی است که حق از هر جهت با اوست و دیگری در اشتباه میباشد و بر امر باطل خویش اصرار میورزد و با اراده قطعی و جنجالگونه بر خلاف رأی طرف مقابل پای میفشارد. ثمری جز کینه و قهر ندارد، در حالیکه داود بن کثیر میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: پدرم از رسول خدا روایت کرده که میفرمود: «اگر دو فرد مسلمان از هم دوری کنند و قهر کنند و در مدت سه روز با هم آشتی نکنند از حوزه ایمان و اسلام بیرون میباشند و میان آنان هیچگونه ولایت و پیوند محبت برقرار نیست، هر یک از آنها در آشتی و صلح پیش قدم شوند در قیامت زودتر به بهشت میرود.(3)
چهاردهم - سخنان ناروا و حرام: یکی از آفات مناظره، سخنان ناهنجار و توهینآمیزی است که به راست یا دروغ طرفین مناظره متوجه یکدیگر یا بستگان هر کدام مینمایند و این عمل از لوازم کینه توزی و نتایج منفی مناظره میباشد، چرا که مناظره نادرست هرگز از نقل سخنانی که به منظور نکوهش و توهین از طرف مقابل با نزدیکانشان صادر میشود عاری نباشد. گاهی مناظرهگر، سخنان طرف مقابل را تحریف و دگرگون ساخته و بازگو میسازد و این امر جز دروغ و افتراء و دغلکاری چیز دیگری نیست و گاهی با صراحت طرف مقابل را به حماقت و نادانی و عدم توجه به مسائل ابتدایی متهم میسازد و هدفش بیآبرو کردن رقیب است و تمام این اعمال و گفتهها قطع نظر از گناهان کبیره بودن پیوندهای محبت را میگسلد و دوستیهای کهنه را به دشمنی مبدل میسازد از نظر
اسلام تعداد روایاتی که از این نوع گفتار و رفتار نهی میکند از حد احصاء خارج است.
نبی مکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تمام شئون و حیثیت یک مسلمان بر مسلمان دیگر حرام میباشد، یعنی از حرمت و اعتبار برخوردار است: خون و مال، عرض و آبروی او دارای حرمت میباشد.(1)
ایها الناس، الذین امنوا بلسانه و لم یؤمن (و لم یسلم) بقلبه لا تغتابوا المسلمین و لا تتبعوا عوراتهم، فأنّ من تتّبع عورة اخیه تتّبع الله عورته؛ ای مردمی که به زبان اظهار ایمان می کنید ولی قلب و درون شما از دین و ایمان تهی است از بدگویی در غیاب مؤمنین بپرهیزید و در صدد پی جویی از عیوب و نقایص برادران مسمان بر نیایید، زیرا هر کسی که نسبت به عیوب دیگران کنجکاوی و تجسس کند خداوند او را در درون خانه اش رسوا کند.»(2)
پانزدهم- بدخواهی و شادی از اندوه دیگران: یکی از آفات مناظره بدخواهی مناظره گران نسبت به یکدیگر است. کسی که از بدبختی رقیبان شاد گردد و از موفقیت آنان اندوهگین شود همواره علاقه و اشتیاق به اسکات و کوبیدن رقیبان دارند. اگر زمینه بحث و گفتوگو به وجود آید با جدال و سفسطه از کوبیدن رقیب خویشتن داری نخواهند کرد.
در طریق مناظره ممکن است موانعی پیشآید که با تدبیر و سیاست باید آنها را برطرف ساخت تا زمینهها برای برگزاری جلسات فراهم گردد. این موانع را به اجمال، برمی شماریم:
مانع یکم - سیاستمداران و قدرتهای حاکم: اینان به عللی گاهی جلو مناظرههای سودمند و روشنگر را میگیرند و مانع برگزاری چنین جلساتی میشوند. آنان بر خلاف حکومتهای عدل و آزادی، آگاهی ملت را برای حکومت خویش خطرناک میدانند و یا احساس ضعف در برابر رقیب نموده از برقراری جلسه مناظره با مخالفان و دگراندیشان به احتمال پیروزی آنها سرباز میزنند.(3)
قدرت طلبی و خود محوری در چهره استعماری یا استبدادی میتواند مانع گفت وگوهای آزاد باشد، در حالی که هدف از مناظره نه تضعیف مذاهب و نه دعوت به دین خاصی است و نه نفی حکومت هاست، چرا که از نظر اسلام ((لااکراه فی الدین قد تبیّن الرّشدَ مِن الغی))(1)یعنی اجبار و الزامی در پذیرش دین نیست به ویژه در مقطعی که راه رشد و هدایت از طریق غیّ و گمراهی کاملا روشن شده باشد در این صورت الزامی در کار نیست که هر استانی باید آن را بپذیرد لیکن اگر به خاطر منافع شخصی و مصالح قومی از اتخاذ مذهب حق خودداری نماید بیگمان در قیامت مسئول است و بازخواست آن با خدای خویش و وجدان حق پرستی اوست.
مانع دوم - عدم آگاهی از آرای دیگران: گاهی فقدان اطلاعات کافی مانع برگزاری گفت وگوها میشود و حال آن که یکی از اهداف مناظره مطلع شدن مخاطبان از عقاید سایر مذاهب و نحلهها میباشد.
مانع سوم - گرایشهای افراطی: منظور این است که قوم گرایی و نژادپرستی یا شخصیت گرایی، از مقولة گرایشهای افراطی هستند که با اصل دین که مکتب گرایی باشد در تضادند، ولی گاهی مانع گفت وگوی آزاد میشوند. پیروان افراطی مذاهب یا گروههای سیاسی اجازه نمیدهند که شخصیت محبوب آنها مورد نقد و تحلیل قرار گیرند. در جلسه مناظرهای که مفاخر علم و فلسفه در کمال آزادی مورد نقد قرار میگرفت یکی از نقادان به محض اینکه به نقد «فقیه فقید» محبوب طرف مقابل پرداخت یکی از هواداران روحانی چنان فریاد برآورد کرد و منتقذ را نرسانده و جلو او را گرفت و نگذاشت ناقد نظریه باطل او را در فلسفه مطرح سازد.
مانع چهارم - مطلق گرایی: پیروان هر دینی، که غالباً خود را حقیقت مطلق و مسلک و عقاید خویش را مطابق با واقع میشمارند، برای تشکیل مناظرهها موضوعیتی قائل نبوده و آن را حرکت لغو و نمایشی میدانند چرا که آنان عقاید مخالفان را صد در صد باطل میشمارند و عقیده خود را صد در صد حق میپندارند. به همین دلیل، گفت وگو را بیفایده قلمداد کرده و میکنند و مانع تشکیل چنین جلساتی میشوند. ولو به فرض تشکیل شرکت نمیکنند.
مانع پنجم - عدم آشنایی با فرهنگ هم بستگی: پیروان ادیان همگی این حقیقت را نمیدانند که اتحاد بین ادیان الهی یک ضرورت است و فواید زیادی از نظر اقتصادی،
1) بقره، آیه 256.
سیاسی و فرهنگی دارد. کمترین فایده آن، تشکل امت واحده در برابر کفر جهانی است تا با افکار الحادی و منکران دین و خدا به مقابله پردازند و چنین دریافتی نیازمند جلسات مناظره بین علمای مذاهب و رجال فاضل دارد. به قول مولوی:
ده چراغ ار حاضر در مکان
هر یکی باشد به صورت غیر آن
فرق نتوان کرد نور هر یکی
چون نبودش روی آری بیشکی
اطلب المعنی من الفرقان قل
لا نفرّق بین آحاد الرسل
آری، در این دنیای پرفتنه و آشوب خداپرستان جهان در راه جهاد با بیدینی و الحاد به مشترکات باید دست یازند و با اعتصام به حبل الله با کفر جهانی به پیکار پردازند.
مانع ششم - تعصبات دینی و جاذبههای عاطفی: برخی به دلیل کششهای عاطفی نسبت به بزرگان دینی و تعصبات مذهبی، گفت وگو را در موضوعات دینی نادرست میپندارند؛ در صورتی که سیره همه پیامبران بر احتجاج و مناظره استوار بوده است. مناظره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه دین با مخالفان و مباحثه حضرت ابراهیم با نمرودیان و موسی با فرعون و درباریان و نوح با سردمداران قوم خود شاهد زندهای بر جریان این سیره در طول تاریخ است. فواید مناظره فراتر از تعصبات دینی و ملی است، چرا که اگر هدف روشن شدن حقیقت و هدایت طرف مقابل باشد مناظره بهترین راه شفاف سازی حقیقت و دستیابی به آن میباشد، چون در مناظره آراء و اندیشهها به هم برخورد کرده و حقیقت به بهترین وجه نمایان میشود، به فرموده امام علی علیه السلام «من استقبل وجوه آلاراء عَرَفَ مواقعَ الخطا»(1)کسی که آراء گوناگون را بداند، مواضع خطا را به خوبی میشناسد.
در جای دیگر فرمودند: اضربوا بعض الرایِ بِبَعضٍ یَتَوَلَّد مِنْهُ الصّواب؛(2)بعضی آراء را با برخی دیگر مقایسه کنید صواب از آن به وجود میآید.
مرحوم آیة الله بروجردی میفرمودند: اگر ما روایات و آراء فقه اهل سنت را مطالعه نکنیم نمیتوانیم فقه اهل بیت را درست ادراک کنیم، زیرا روایات ما ناظر بر روایات و مبانی اهل سنت میباشد.
وانگهی بهترین راه زمینه سازی برای ایجاد وفاق بین مذاهب طرح آراء فقهی و اعتقادی فرق اسلامی با دلایل عقلی و نقلی و مقایسه آنها با یکدیگر است تا روشن شود
که اختلاف آراء فقهی و عقیدتی در تمام مذاهب اسلامی هست ولی هرگز مانع وحدت و اتفاق نشده و نمیشود. چرا که همة مذاهب در احکام و فتاوا با هم اختلاف دارند. همین تفاوت در احکام شرعی و کلامی باعث ایجاد مذاهب پنج گانه اسلامی شده است و اگر این تفاوتها نبود مذاهب اسلامی در مذهب واحدی مثل مالکی، حنفی، حنبلی، جعفری و یا شافعی خلاصه میشد و مذاهب مختلفی در میان نبود پس آنچه مهم است وحدت در اصول است نه فروع. ((إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکمْ فَاتَّقُونِ))(1)
باید از ایجاد اختلاف پرهیز کرد و از خدا ترسید.
1) انبیاء، 109.
پیش از ورود به بحث مجادله، و علل پیدایش آن نخست، ضرورت صناعات پنجگانه را به صورت گذرا مرور میکنیم و سپس به مباحث جدال میپردازیم:
اگر منظور از اقامه دلیل این باشد که مجهولی را به راستی برای خود و یا مخاطب تبدیل به معلوم کند و حقیقتی را کشف نماید که معمولا در فلسفه و علوم چنین هدفی منظور است در این نوع قیاس باید از موادّی استفاده شود که یقینآور و غیرقابل تردید باشد، قیاسی که بتواند حقیقتی را کشف کند «برهان» نامیده میشود. ماده چنین برهانی باید یا از باشد مانند این که بگوییم خورشید جسمی است که نور و حرارت میدهد و یا از مجربات مانند این که پنی سیلین کانون چرکین را از میان میبرد و یا از اولیات (بدیهیات اولیه) میباشد مانند کل از جزئش بزرگتر است. متواترات، حدسیات قضایایی که قیاساتها معها.
گاهی هدف، اقناع ذهن مخاطب است برای این که به کاری ترغیب و یا از عملی بازداشته شود در این صورت کافی است از دلایل غیرقطعی ولی مقبول و مشهور استفاده شود. مثل این که میخواهیم شخصی را از گناه بازداریم زیانهای احتمالی آن را گوشزد میکنیم، مانند مواد مخدر. این در قیاس خطابی اتفاق میافتد.
گاهی هدف استدلال کننده صرفاً این است که چهره مطلوب را در آیینه خیال مخاطب، زیبا یا زشت جلوه دهد، در این صورت با پوشاندن جامههای زیبا یا زشت خیالی به مطلوب، قیاس استدلالی خویش را زینت میدهد و این از قیاسات شعری است که از تشبیهات استعارات و کنایات آکنده است. مَجازات نیز از این مقوله است، شعر مستقیماً با خیال سر و کار دارد و از آن جایی که میان تصورات و احساسات رابطه برقرار میشود به
این معنا که هر تصوری به دنبال خود احساسی را بیدار میکند شعر از این طریق احساسات را در اختیار میگیرد و انسان را گاهی به کارهای شگفتآور وامیدارد یا از آن باز میدارد یکی از نمونهها اشعار معروف رودکی است که امیرنصر، شاه سامانی را برای بازگشت به بخارا تحریک و تشویق کرد:
بوی جوی مولیاناید همی
یاد یار مهرباناید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میاناید همی
ای بخارا شادباش شاد زی
میر، زی تو شادماناید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسماناید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستاناید همی
چون رودکی به این بیت رسید امیر از تخت فرود آمد و بدون کفش پای در رکاب نهاد و روی به بخارا گذاشت.(1)
از آن جایی که مجادله با مناظره اسلامی از یک سو مشابهتها و اشتراکاتی دارند از جانب دیگر مناظرهگران گاهی ناچار میشوند به مجادله روی آورند و برای اسکات رقیب از آن استفاده نمایند و مبلغان نیز به آموختن آن نیازمند میباشند، از این رو برخی از مسایل مجادله و شرایط آن را در حدی که مفید است نیز مطرح میسازیم.
علمای منطق گفته اند:
اگر هدف، مغلوب کردن و ابطال نظریه مخالف باشد که در نتیجه، وی به تسلیم یا اسکات وادار شود، آن را استدلال جدلی مینامند. که شیوهها مختلفی میتواند داشته باشد، معروفترین آن بدین صورت است که گوینده سؤالاتی را مطرح میسازد تا ناخودآگاه پاسخ دهنده را به بن بست بکشاند و در برابر نظریه خود خاضع گرداند. بنابراین، فن جدل مجموعهای از قواعد و اصولی است که طریقه مجادله را میآموزد. برای نیل بدین مقصود لازم نیست از امور یقینی استفاده شود، بلکه باید مواد استدلال، مورد قبول دو طرف متخاصم باشد، خواه ذاتاً یقینی باشد یا نباشد. بلکه به صرف این که دلایل طرفین
1) همین قلم، تحریری بر اصول فلسفه علامه طباطبایی و شهید مطهری، ج 3، ص94.
تنها مقبولیت عمومی داشته باشد و یا مورد قبول مخالف باشد کافی است.
چنانچه قبلا گفته شد که مجادله اجمالا مورد تأیید قرآن است، زیرا بعضی از افراد جز از طریق مجادله در برابر حق خاضع نمیشوند ولی در فرهنگ اسلامی، مجادله احسن در واقع میتواند همان مناظره مطلوب باشد که شرایط و قواعد آن مورد بحث قرار گرفت لیکن چون مطلب به مجادله کشیده شد در این قسمت پس از تعریف مجادله به خصوصیت جدال احسن و یا مناظره اسلامی میپردازیم.
جدل در لغت به معنای عناد و خصومت و شدت دشمنی و مقابلة با خصم است تا او را از رأی خود منصرف سازد.(1)راغب اصفهانی آن را گفتار ستیزی و غلبه بر طرف مقابل میداند و مینویسد:
الجدل المفاوضه علی سبیل المنازعه و المغالبه، لالزام الخصم أصله من جدلت الحبل،ای أحکمت فتله؛(2)
جدل عبارت است از: مباحثه بر اساس گفتار ستیزی و غلبه بر طرف مقابل برای الزام مخالف به پذیرش قول مجادل. و ریشه آن از «جدلت الحبل» است؛ یعنی رشتهاش را محکم تاباندم.
مجادله از ریشه «جدلت الحبل» گرفته شده و به معنای محکم تاباندن است، زیرا هر کدام از طرفین مجادله گر میکوشند تا دیگری را از عقیدهاش برگردانند و او را در پیچ و خم استدلال تابانیده و به زمین بزند. ابوالبقاء در کتاب کلیات میگوید: «جدال، یعنی شخصی مدعای طرف مقابل را با دلیل و یا شبه دلیل دفع کند و این جز با منازعه صورت نمیگیرد».(3)
در اصطلاح منطقیها، جدل یکی از صناعات خمس میباشد که عبارت است از: ملکه و قدرتی که انسان توانایی پیدا میکند بر اقامه حجت به وسیله مقدماتی که از مسلمیات و یا مشهورات حقیقی و مقبولات ترکیب یافته که طرف مقابل را به پذیرش وادار میسازد و یا اسکات میکند.
مناظره و جدال احسن را ویژگی هایی است که با تبیین آن به اضافه مشخص نمودن اهداف متعالی، امتیازات آن از جدل مصطلح روشن میشود و اشتراکات آن با مناظره نیز مشخص میگردد.
1- هدف، کشف حقایق بر اساس برهانی است که بر امور عینی و مصادیق خارجی دلالت دارد، مانند داستان نوح، ابراهیم، موسی و عیسی و نوع مجادله آنان با اقوام و طوایف.
2- قرآن در مناظره نیکو و نیکوترین مجادله سیاست خاصی را تعقیب میکند و آن بدین شکل است که وضعیت روحی و روانی و فکری و عصبی مخاطبانش را مورد توجه قرار میدهد و در مقام مجادله به درمان وی میپردازد؛ مثلا:
حضرت ابراهیم چون عناد و تعصب قوم را شناخت و فهمید با مجادله و مناظره قابل هدایت نمیباشند و آمادگی روحی و روانی برای پذیرش حق ندارند در قدم نخست با آنها همراهی کرد و خود را ستاره پرست و ماه و خورشید را معبود خود تلقی نمود. آنان سخت خوشحال شدند ولی پس از افول ستارگان همه آنان را از ستاره پرستی به ماه پرستی سوق داد، پس از ناپدید شدن ماه آنان را از ماه پرستی به خورشید پرستی کشانید و فرمود: این بزرگتر و نور و حرارتش بیشتر است، سپس با شعار ((انی لااحب الآفلین))(1)، عقاید آنان را در هم ریخت و فرمود: ((انّی وَجَّهتُ وَجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین))(2)
3- تنوع در خطابات و تلوّن در بیان حوادث و اخبار و معرفی شخصیتها باعث احیای عقلهای خفته و بیدار شدن فطرتهایی است که غبار غفلت گرفته و به همین دلیل ترس را با امید و وعده را با وعید بشارت را با انذار توأم میسازد تا موجب آرامش نفوس و ترغیب به دستیابی آرزوها گردد.
4- قرآن از مجادله گران دعوت به گفتوگو مباحثه و محاوره میکند لیکن بر اساس علم و آگاهی چنان چه دعوت به حق را هم از روی علم و حکمت صحیح میشمارد و
مجادله درباره خدا را بدون علم و آگاهی و منابع استدلالی، نادرست میداند: ((و منهم من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر))(1)
برخی جدل را این گونه تعریف کرده اند:
«هو ما تَرَکبَ مِنْ مقدمات مشهورة او مسلّم بها إِمّا عند الجمیع او عند الخصم».
جدل قیاسی است که از مقدمات مشهور و یا مقبول همگان و یا مورد پذیرش طرف مقابل فراهم میشود. در کتاب محیط آمده است: «هو القیاس المؤلّف من مقدمات مشهورة او مسلمة ای قیاس مفید لتصدیق لا تعتبر فیه الحقیقه وعد مها بل عموم الاعتراف او التّسلیم» ثم قال و الغرض منه التزام الخصم و افحام من هو عاجز عن ادراک مقدمات البرهان؛(2)جدل عبارت است از دلیلی که از مقدمات مشهور یا از مسلمیات فراهم شده باشد سپس میگوید به شکل هر قیاسی که مفید تصدیقی باشد درآید خواه حقیقت باشد یا باطل بلکه به مجرد این که عموم اعتراف کنند و یا تسلیم شوند، سپس میگوید: هدف التزام خصم و تفهیم کسی است که او از ادراکات مقدمات ناتوان میباشد.
این نوع تعریف یک تعریف اصطلاحی است که متأخرین ساختهاند و آن عبارت است از گفتاری که هدف آن اقامه دلیل مطابق اعتقاد جدال گران است خواه دلیل برهانی باشد یا اقناعی و یا خطابی.
این جاست که فرق جدال منطقی و قیاس جدلی روشن میگردد در جدال منطقی هدف کشف حقیقت یا باطل نیست بلکه مقصد اصلی به اعتراف و تسلیم واداشتن خصم میباشد؛ به عبارت دیگر، هدف در مجادله منطقی و اصطلاحی الزام خصم به قبول مدعای طرف مقابل یا اسکات و انقطاع کلام است، ولی جدل راستین در نگاه عالمان و ادیبان بر محور دستیابی به حقیقت استوار میباشد. البته در صورت ناچاری اگر مجادله گر با یک نوع حیله و ترفند علمی طرف مقابل را به تسلیم یا الزام به قبول نتایج مقدماتی که وارد ساخته برای حل قضیه متنازع فیه وادارد اشکالی ندارد، از این رو در مجادله باید از مقدماتی بهره جست که از مسلمات خصم باشد، گرچه برای خردمندان روشن و شفّاف
نباشد. این روش با شیوه مناظره مطلوب نمیسازد، چون مناظره گر باید مقدمات استدلالش از روشنترین مبادی برای عقل بشر باشد، چون او طالب حقیقت در طرز برهان است و قصدش تنها الزام خصم نیست.
کلمه جدل و مجادله 29 بار در قرآن تکرار شده است و در معنای مجادله حق و یا باطل بکار رفته است و گاهی به معنای دفاع آمده است. قرآن میفرماید و لا تجادل عن الذین یختانون انفسهم؛(1)از کسانی که به خود خیانت میکنند دفاع مکن.
لیکن سبک قرآن در مجادله به شکل بهترین اسلوب هاست، چرا که برای هر مناسبتی اسلوب خاصی را به کار میبرد همواره با احتجاجات معجزه همراهی میکند. آیات 65 تا 69 سوره طه این مدعا را اثبات میکند. موسی با فرعون اول گفتوگو میکنند چون حق را نمیپذیرد در نهایت به معجزه متوسل میشود.
قرآن از شیوه مجادله به مفهوم لغوی و اصطلاحی استفاده نمیکند مگر در صورتی که دشمن در مقام معارضه و خصومت دست به جدل بزند، در اینگونه موارد است که قرآن دشمنانش را از طریق جدال احسن و با استدلال نیکو، ملزم به قبول میکند و این از باب «سدّ ذرایع»(2)است تا مردم در پرتگاه منازعه و جدل سقوط نکنند ولی به طور طبیعی درهای مراء و جدال را به روی مردم باز نمیکند، چون هر کس از این راهها بدون قید و شرط وارد شود. بدون شک در تاریکی جهل و لجاجت و دشمنی سقوط خواهد کرد و مجادله را در غیر موضع خود به کار خواهد گرفت، چرا که جدل هدفش الزام خصم و غلبه بر اوست. ولی در مناظره یک نوع گفت وگو و تردد کلام بین دو شخص صورت میگیرد به این هدف که هر کدام گفتار و عقاید خود را تصحیح کند و گفته طرف مقابل را باطل نماید با وجود تمایل طرفین برای ظهور حق. در قرآن از کلمه حوار و محاوره نیز استفاده شده است که خود مفهوم خاصی را میرساند.
اما در تعریف محاوره گفته شده: «هی المراجعة فی الکلام و منه التحاور الی التجاوب و هی ضرب من ادب الرّفیع و اسلوب من اسالیبه و قدورد الجدل و المحاوره فی موضع واحد فی سورة المجادله ((قد سمع الله قول اللتی تجادل فی زوجها))؛(1)محاوره عبارت است از گفت و شنود و یا تبادل پاسخ به سؤالات یکدیگر و این عمل یک نوع ادب و ادبیات بلند مرتبه و اسلوبی روشمند از روشهای گفتاری است. گاهی مجادله با محاوره در جایگاه واحدی قرار میگیرند چنان که در سوره مجادله قرار گرفته است که فرمود خداوند شنید گفتار بانویی را که با تو در مورد شوهرش مجادله میکرد و خدا محاوره و گفتوگوی آنها را شنید ولی جدال احسن در قرآن یک سبک مخصوص و ارجمندی است که به چند نمونه از، اشاره میکنیم:
یکم ـ در مجلس مناظرهای که مأمون برای علمای مذاهب تشکیل داده بود و حضرت رضا علیه السلام به عنوان نماینده مسلمانان در آن محفل شرکت فرموده بود، امام علیه السلام با پاپ اعظم در موضوع «الوهیت»(2)به گفت وگو پرداختند. حضرت دیدند که وی اهل منطق و حکمت نیست و به جدل میپردازد. بدین جهت، آن حضرت روش استدلال را تغییر داده و از طریق مجادله احسن وارد گفت وگو شده و چنین فرمود: «عیسی مسیح از هر جهت بلند مرتبه بود، اما فقط یک عیب داشت که برخلاف دیگر پیامبران به عبادت و نیایش علاقهای از خود نشان نمیداد!؟»
پاپ اعظم با کمال تعجب گفت: «این سخن از جناب عالی عجیب و غیر منصفانه است، زیرا زهد و عبادت حضرت مسیح زبانزد خاص و عام است و او از همه مردم عابدتر بود».
حضرت بلافاصله فرمود: «اگر حضرت عیسی از همه عابدتر بود بفرمایید که چه کسی را عبادت میکرد؟ و معبودش که بود؟ آیا عبادت دلیل بر عبودیت و بندگی نیست؟ آیا عبودیت دلیل بر عدم الوهیت وی نیست؟ پس، عیسی بنده خداست».(3)
به این ترتیب، امام هشتم علیه السلام با استفاده از عقیده مقبول و مجادله احسن، وی را محکوم نمود.
دوّم ـ یکی از دانشمندان الهی، با گروهی به سیاحت پرداختند. در بین آنها فردی بود
که گرایشهای مادی داشت و بر این عقیده اصرار میکرد که جهان خود به خود پدید آمده است همواره لجاجت و تأکید میکرد. پس از طی مسافت به یک ساختمان گلی رسیدند. الهی گفت: رفقا ببینید که باد و توفان چه ساختمانی در این جا ساخته است!
مادی گفت: مگر باد و توفان میتواند چنین عمارتی را بسازد؟
الهی گفت: چه اشکالی دارد؟
مادی گفت: باد و توفان عقل ندارند و قادر به نقشه کشی ساختمان نیستند، بنا و کارگر در کار نیست ولی این عمارت بیانگر این است که انسانی عاقل و مهندسی لایق به کمک گروهی از بنّا و کارگر ساختمانی آن را ساخته و پرداخته است.
الهی گفت: «اگر نمیشود این ساختمان کوچک روی تصادف و اتفاق و به وسیلة باد و طوفان ساخته شود پس چگونه ممکن است این کاخ مجلل آسمان با آن همه ستارگان ثابت و سیار بدون مبدأ عاقل و حکیمی خلق شده باشد؟»
بی فکر طبیعت ساخت این عالم لاتحصی
بیفکر نمیسازد یک خانه چرا دهقان؟
بدین وسیله رقیب در بنبست قرار گرفت و به فکر فرو رفت.
سوم ـ مجادله امام صادق علیه السلام و ابوحنیفه: ابوحنیفه با این که از شاگردان امام صادق علیه السلام بود،(1)به دلیل وابستگی به قدرت حاکم و غاصب در برههای از زمان، در برابر استادش موضع گرفت. همواره در مجالس و محافل میگفت: یکی از منابع شناخت احکام دینی «قیاس» است و من بر طبق قیاس فتوا میدهم. روزی باامام صادق علیه السلام رو به رو شد. امام با طرح چند سؤال مقدماتی او را محکوم کرد. فرمود: آیا قتل نفس و آدم کشی گناهش بیشتر است یا زنا؟ عرض کرد: آدم کشی به مراتب از زنا بالاتر است. فرمود: پس چرا خداوند در مورد قتل، شهادت دو نفر را کافی میداند، ولی در مسئله زنا چهار شاهد عادل لازم است آن هم باید عین هم گواهی دهند تا ثابت شود و حدود الهی جاری گردد، در صورتی که طبق قیاس تو باید شهادت یک تن در زنا کافی باشد. ابوحنیفه مبهوت گردید. امام بلافاصله سؤال بعدی را مطرح نمود و پرسید: آیا نماز مهمتر است یا روزه؟ جواب داد: نماز مهمتر است. حضرت فرمود: پس طبق منطق قیاس تو زنی که عادت ماهانه (پریود) میشود باید نمازها را که در
1) و میگفت لو لا السنتان لهلک النعمان، کتاب ائمه الفقه عبدالرحمن شرقا وی، ج2/90، المراجعات، ص15، عبدالله بن سبا، ج1/16.
این حال نخوانده، قضا کند نه روزهها را، در صورتی که مسئله عکس آن است. سپس پرسید: آیا منی نجستر است یا بول؟ گفت: منی و نطفه، فرمود: پس چرا بعد از زوال عین منی با یک مرتبه شستن لباس پاک میشود ولی چیزی که با بول نجس شده باشد دوبار باید شسته شود. امام صادق علیه السلام بدین شیوه (جدال احسن) قیاس را باطل نمود بدون این که به نزاع و مراء بپردازد اثبات کرد قیاس در دین صحیح نیست.
چهارم ـ مجادله امام جواد علیه السلام با یحیی بن اکثم و، مجادله شیخ مفید با عمربن عبید معتزلی در مورد امامت، جدال حضرت ابراهیم علیه السلام با نمرود و مجادله پیغمبر درباره زنده شدن مردگان با ابوجهل از نمونههای روشن میباشند نمونه دیگر، که در سوره یس (آیه 78) ذکرش به میان آمده است: (و ضرب لنا مثلاً و نسی خلقه….). نمونه پنجم مجادله مرحوم فلسفی با جمعی از دانشجویان است که ذکر آن خالی از لطف نیست.
مرحوم فلسفی میفرمود: روزی چهار تن از دانشجویان به منزل آمدند و مسائلی را پرسیدند. یکی از آنان پرسید: چرا نماز را باید به عربی بخوانیم. بنده بعضی از حکمتهای آن را بازگو نمودم، ولی قانع نشد. گفت: من نماز را به فارسی میخوانم و هر کس به هر زبانی که حرف میزند باید نماز را هم به همان زبان بخواند. خداوند متعال نیز به همه زبانها آگاه است مضاف بر این، اگر انسان به فارسی بخواند میفهمد با خدا چه میگوید؟ من گفتم: تو چرا نماز را میخواهی به فارسی بخوانی؟ گفت: فارسی زبان ملی من است و میفهمم چه میگویم. پرسیدم: شما هر چه به زبان فارسی باشد میفهمی؟ گفت: بله. پرسیدم: این شعر حافظ را معنا کن:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدمی بسرشتند و به پیمانه زدند
عاکفان حرم سرّ عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
طرف متحیر شد. گفتم عزیزان بروید نماز را به عربی بخوانید چون رمز وحدت اسلامی و عربی زبان بین المللی مسلمانهاست و حافظ هویت یک مسلمان نماز است وانگهی حمد و سوره قابل ترجمه و اقعی نیست باید تفسیر شود و این باعث طولانی شدن زمان نماز میشود ولی قرائت عربی حامل تمام اسرار سوره است.
پنجم ـ مجادله حضرت ابراهیم علیه السلام با طاغوت زمان، یعنی نمرود خیره سر نیز از باب مجادله احسن است:
((المتر الی الّذی ابراهیم فی ربّه ان آتاه الله الملک اذ قال ابراهیم ربّی الّذی یحیی و یمیت))؛(1)آیا دیدی کسی که با ابراهیم در مورد پروردگارش به مخاصمه پرداخته بود آن گاه ابراهیم گفت: پروردگار من آن قدرتی است که زنده می کند و می میراند. نمرود در پاسخ گفت: من هم زنده می سازم و می میرانم. آن گاه دستور داد یک زندانی بی گناه را اعدام کردند و یک نفر اعدامی را آزاد ساختند.
حضرت ابراهیم علیه السلام دید نمرود خیره سر از روش منطقی استفاده نمیکند و به سفسطه و مجادله میپردازد. شیوه را تغییر داد و گفت:
((فان الله یات بالشمس من المشرق فأت بها من المغرب فَبُهِتَ الذی کفَر و الله لا یهدی القوم الظالمین))؛(2)
خداوند خورشید را از مشرق طالع می سازد، اگر راست می گویی تو از مغرب پدیدار ساز. نمرود کافر مبهوت شد و خداوند قوم ظالم را هدایت نمی کند.
بدین سان زمینه مجادله و مغالطه را به روی او بست.
جدل با مناظره و سخنوری در سه امر مشترکند:
در نداشتن موضوع خاص، بدین معنا که همه معارف بشری قابل جدل، خطابه و مناظره است.
اشتراک در هدف، که اقناع و غلبه بر مخاطب باشد، هر سه فن، شنونده را قانع و متقاعد میکند؛ منتها جدل تنها هدفش اسکات مخاطبان است ولی مناظره اسکات به اضافه اقناع و باور، در مقابل خطابه اقناع به اضافه ترغیب را تأمین میکند در خطابه و مناظره اقناع و تسلیم طرف مقابل حاصل میشود.
وحدت در مواد قضایا و استدلال، هر سه فن از مشهورات و مقبولات و مظنونات تشکیل میشوند. ولی جالب در این فنون سه گانه آن است که عامل امتیاز، عین عامل اشتراک است.
موارد افتراق مناظره جدل و خطابه در گام اول نیز در همان سه چیز است:
مناظره به مطالب علمی، اعتقادی، سیاسی و… که هدف آن کسب یقین باشد نه اقناع یا اسکات حریف و هوادارانش، معمولا تعلق میگیرد. گرچه احیاناً در برخی از جلسات خاص، مناظره و مجادله علمی ضرورت پیدا میکند و مبلغان باید پیش بینی کرده و آمادگی لازم را برای این گونه گفت وگوها داشته باشند، ولی اصولا به کار بردن روش مناظره و سخنوری در مسائل علوم یقینی، نامأنوس و احیاناً غیرمعمول است، مگر درباره مخاطبانی که از قشرهای تحصیلکرده و فاضل باشند، در این صورت از دلیل عقلی و منطقی استفاده میشود زیرا مخاطب واقعی در این گونه موارد، عموم مردم نیستند، بلکه افراد متخصص و مشخصی منظور نظرند. البته کاربرد جدل و مناظره در مطالب علمی، به منظور غلبه بر خصم و یا به قصد تعلیم و تعلم و یا کشف حقیقت مانعی ندارد، از این رو برای خطیب مناظره گر جایز نیست که برهان علمی را مانند براهین ریاضی، هندسی و جبر و مقابله در فن خطابه در جهت اقناع و ترغیب به کار گیرد برخلاف مجادِل و یا مناظرهگر که در برخی از شرایط میتوانند از برهان استفاده کنند.
غایت جدل، اسکات خصم و هدف مناظره اقناع طرف مقابل از یک سو و رضای مخاطبان از سوی دیگر و کشف حقیقت و پیشبرد آن از جانب سوم میباشد، ولی خطابه هدفش اقناع و ترغیب مخاطب به چیزی که سخنور در نظر دارد.
مواد قضایا در مناظره و خطابه، مشهورات ظاهری و مقبولات و مسلمیات طرفین است، ولی مواد استدلال در جدل و مجادله، مشهورات حقیقی و مقبولات مورد توجه رقیب است. این نکته قابل ذکر است که صورتهای مختلف جدل از قیاس و استقرا تشکیل میگردد، ولی مناظره غالباً به قیاس و تمثیل اتکاء دارد و گاهی هم از استقراء بهره برداری میشود.
با توجه به اینکه در قرآن کریم، سورهای به عنوان مجادله نازل شده و محاوره را در اولین آیه در کنار مجادله قرار داده لازم است فواید آن را مستقلا بیان کنیم.
یکم- انسان در زندگی اجتماعی، با اندیشهها و آرای گوناگون و متضادی برخورد میکند و نمیتواند از کنار آنها بیتفاوت بگذرد و به صحت و سقم ان نیندیشد، به ویژه
مبلغان مذهبی و روشنفکران متعهد و دلسوز باید با چنین افرادی که اندیشههای انحرافی خویش را بر اساس جدل و شبهه افکنی نشر میدهند، به مقابله برخیزند و اگر سخنان آنان حق است، بپذیرند و اگر نادرست است، با استدلال روشنگری نمایند و نقاط ضعف و احیاناً خطرات چنین اعتقادات را گوشزد نمایند و در صورت لزوم به یاری جدال احسن، که با مناظره تا حدودی وحدت دارد، بیدارشان سازند و اگر سفسطه گران را نشد محکوم نمود حداقل باید آثار تخریبی افکارشان را با مجادله خنثی کنند. استفاده از چنین شیوهای از آن رو لازم است که نمیتوان همگان را با برهان منطقی قانع ساخت، زیرا هر مسئله و برهانی مخاطب خاصی را میطلبد و بیشتر افراد اجتماع، دلیل منطقی را بر نمیتابند و غالباً از راه جدل تأثیر میپذیرند و از همین رهگذر هم باید روشن شوند.
دوم- در هر موضوع جنجالی و اختلافی یک حقیقت و یک دلیل بیش وجود ندارد، بنابراین وقتی حق با گروهی و یا شخصی باشد طبیعتاً طرف مقابل به سفسطه و مجادله روی میآورد. متفکران متعهد در برابر این آشفتگیها ناگزیرند از فن مجادله و یا مناظره برای اقناع و یا اسکات مجادله گران استفاده نمایند. تا مخاطبان را به گمراهی نکشانند.
سوم- بیشتر مردم اگر مقدمات استدلال از سنخ مشهورات رایج در میان آنان نباشد از درک آن باز میمانند. وانگهی، هدف مجادله گران غالباً الزام مخالف در برابر انظار و حضور مخاطبان است، پس ناگزیر باید از مقدمات مشهور، مأنوس و بومی به شیوه جدل، استفاده شود.
چهارم - هر شخصی در مسائل اختلافی نمیتواند بر اثبات ادعای خود استدلال منطقی اقامه نماید، چرا که آشنایان به دلایل منطقی بسیار اندک میباشند. از این رو، غالباً به جدل و یا مناظره متوسل میشوند. مبلغ و سخنور و روشنفکرِ مسئول، ناگزیر باید قواعد جدل را بشناسند و به این وسیله سعی کنند آنان را اقناع سازند و به حق پذیری وادار نمایند.
پنجم- اصولاً جدل، اسلوب دیگری از اقامه دلیل است، چرا که در برهان منطقی اعتماد تنها بر مقدمات یقینی استوار است که آدمی را به حقیقت مطلق میرساند، ولی در جدل از مقدماتی بهره میبرند که تنها از منظر مجادله گران از مسلمیات و مقبولات میباشد، خواه واقعیت داشته باشد یا نداشته باشد. از این رو آشنایی با این اسلوب لازم است.
تمایز دیگر در این است که قوام مجادله بر دو شخص و یا دو گروه استوار است، ولی برهان منطقی برای آموزش دیگران و رسانیدن آنان به حقیقت است و تعداد نفرات در آن شرط نیست.
ششم - در قیاس منطقی تنها باید به اشکال چهارگانه معروف متمسک شد و منطقی نمیتواند در مقدمات آن تصرف کند، اما در جدل و مناظره و خطابه این گونه نیست و میتوان مقدمات را پس و پیش کرد و از مقبولات مجادله کننده بهره جست و اگر لازم باشد بعضی از مقدمات حذف میشود و با لواحق قیاس و سایر دلایل نیز درهم میآمیزد.
بنابراین، جدل یک سلسله قواعدی است که مجادله گر به کمک آنها میتواند دلیلی را برای نفی یا اثبات مدعایی اقامه کند؛ بدون این که در چارچوب خاصی خود را مقید و محدود سازد.
مجادله کننده باید بر مسلمیات مخاطبان و عقاید طرف مقابل تسلط کامل داشته باشد. دارای حضور ذهن بوده و از قدرت ارتجال و حاضر جوابی نیز بهره مند باشد. طلاقت زبان، روانی بیان، تسلط بر اصطلاحات روز و عبارتهای زیبا و به روز، هم چنین محفوظات و معلومات بسیار داشته باشد، به خصوص در موضوعی که مجادله صورت میگیرد. تکیه بر نقاط اختلاف و توافق، رعایت اصل صداقت، عدالت و انصاف در طی مجادله و آموختن شیوه و شرایط مجادله احسن، از ابزارها و لوازم مجادله گرانی است که میخواهند از حق حمایت کنند. اگر آنان این شرایط را نداشته باشند جدالشان اگر به زیان حقیقت تمام نشود حاصلی نخواهد داشت.
با توجه به اهمیت جدل در تکمیل فن مناظره، سخنوری و تبلیغ و ضرورت شناخت قواعد آن و خطرهای جدال باطل و جاهلانه و شیوع گفتار ستیزی در جامعه به ویژه در میان رجال سیاسی و روحانی و یا خانوادهها، بر آن شدیم تا ضوابطی را از کتاب و سنت تقدیم نماییم تا سخنوران مناظره گر با تمام ابعاد آن آشنا شوند و مردم را به مجادله احسن راهنمایی نمایند و خود نیز در مقام سخن از صراط مستقم و راه حق منحرف نشوند و در پرتگاه مراء و جدال باطل سقوط نکنند، از این رو، نخست شرایط مجادله موفق را بیان میکنیم، آن گاه به مجادله از منظر کتاب و سنت و سایر منابع میپردازیم.
1- آگاهی بر مسلمیات مخاطب و تسلط بر عقاید طرف مقابل؛
2- حضور ذهن و قدرت ارتجال و حاضر جوابی؛
3- آشنایی با موازین مجادله؛
4- طلاقت زبان و روانی بیان؛
5- تسلط بر اصطلاحات روز و جمله بندیهای مناسب و زیبا؛
6- رعایت اصل صداقت، عدالت و انصاف در مجادله؛
7- تکیه بر نقاط اختلافی نه نقطههای توافق. مگر مصلحت جلسه و یا تنقیح موضوع و یا تحدید مورد اختلاف ایجاب نماید؛
8- آموختن شیوههای مختلف نیکوترین مجادله و استفاده بهینه از این روش ها؛ چرا که از نظر اسلام تنها مجادله احسن، مطلوب و تحسین برانگیز است.
جدل با مشتقاتش همان گونه که ذکرش رفت 29 مرتبه در قرآن به کار رفته است. از مجموع مصادیق و مضامین آنها چنین برمیاید که مجادله به صورت کلی از منظر قرآن مطلوب نمیباشد، زیرا در قرآن اهل جدال غالبا مورد نکوهش قرار گرفتهاند. البته گاهی مجادله برای مقابلة به مثل ضرورت پیدا میکند، چون نمیتوان مجادله گران را به حال خود رها نمود، که در این صورت هم خود را گمراه میسازند و هم دیگران را، همان گونه که آموختن سحر و جادو برای ابطال سحر و نجات مسحور ضرورت دارد، ولی در غیر این صورت مطلقاً حرام است. از دیدگاه قرآن تنها جدال احسن مورد تأیید قرار گرفته است و سایر انواع آن، بعضا ممنوع و یا نامشروع تلقی گردیده است جز در جهت محکوم کردن مجادله گران بیانصاف و مغالطه گر کذّاب، آنچه که مطلقاً حرام است مراء و گفتوگوی خصمانه و بدون هدف است و همچنین منازعه که احیانا به زد و خورد منتهی میشود.
حدیث یک - پیامبر فرمود:
ما أوتی الجدل قوم الاضلّوا؛
به هیچ قومی روحیه مجادله داده نشده؛ مگر این که آن ها گمراه شده اند.
در حدیث دیگر فرمود:
ما ضل قوم الّا أوثقوا الجدل؛(1)
هیچ ملتی گمراه نشد مگر این که روح مجادله در میان آن ها رایج گردید.
بنابراین، یکی از عوامل گمراهی ملتها رواج مجادله و گفتار ستیزی در میان آنهاست. از سوی دیگر، آگاهان جامعه نمیتوانند در برابر مجادله گران تماشاگر باشند و سکوت کنند؛ بلکه باید به چاره جویی بپردازند و با مجادله به جنگ آنها بپردازند. البته قرآن کریم از یک سو جدال بر سر حقایق دینی را به گونه مطلق ممنوع نساخته است. لیکن تمام جدالهای ناروا و بیحاصل را جایز ندانسته است. این نوع مجادلهها نیز اشکال و انواع مختلفی دارد و مصادیق گوناگونی پیدا میکند که از نظر قرآن و سنت، تنها مجادله به شیوه احسن، مطلوب است که با شرایط خاصی مصداق پیدا میکند. و احیاناً اسکات مجادله گر نیز با حربه مجادله مشروع خواهد بود. در روایات نیز به این مسئله مهم اشاره شده است که به چند حدیث اشاره میکنیم:
حدیث 1- لا یکمل عبد حقیقة الایمان حتی یدع المراء و الجدال، و ان کان محقاً؛(2)
حقیقت ایمان هیچ بنده ای کامل نمی شود مگر آن که جدال و مراء را ترک نماید؛ گرچه حق با او باشد.
حدیث 2 - امام هادی علیه السلام فرمود:
«مراء و جدال، دوستیهای کهن و قدیمی را تباه میسازد. پیمانهای محکم را از میان میبرد و کمترین مطالبه در این نوع مجادلهها تلاش هر یک از طرفین برای غلبه بر دیگری است و بیشک، خصلت برتری جویی پایه اصلی و عامل اساسی دشمنیها و جدایی هاست». بسا مجادلههایی که باعث جدایی دوستان از یکدیگر میشود و بذر کینه را در قلوب آنها میباشد.
حدیث 3 - رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ان أوّل ما نهانی عنه ربّی عزوجل عبادة الأوثان و شرب الخمر و ملاحات الرجال؛(3)
از اولین چیزهایی که پروردگارم مرا نهی کرد، یکی بت پرستی بود و دیگر خوردن شراب و سوم مخاصمه و جر و بحث افراد با یکدیگر.
حدیث 4 - از همان حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمود:
«من خانه ای در قسمت پایین و میانه و بخش علیا و بالای بهشت برای کسی که مجادله و مراء را ترک نماید، تضمین می کنم».(1)
حدیث 5 - خاتم پیامبران فرمود:
هر کس چهار عمل را بر عهده گیرد من چهار خانه در بهشت برایش تضمین میکنم:
حدیث 6 - أورع الناس من ترک المراء و أِنْ کانَ مُحِقاً؛(2)
پرهیزگارترین مردم کسی است که مراء را ترک گوید گرچه حق با او باشد.
حدیث 7 - امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت فرمود:
«اِن مِنَ التَّواضع اَن یَرضَی الرجل بالمجلس دون المجلس، و ان یسلّم علی من یلقی، و ان یترک المراء، و ان کان محقاً، وَ لا یُحِبُّّ اَنْ یُحْمَد علی التقوی؛(3)
از نشانه های تواضع این است که انسان وقتی که وارد جلسه ای شد هر جا که خالی بود بنشیند و هیچ نقطه ای برایش اهمیت نداشته باشد، با هر کس که ملاقات و برخورد کرد سلام کند و مراء و جدال را ترک گوید گرچه حق با او باشد و دوست نداشته باشد که او را به تقوا و ایمان بستایند چرا که مایه اعجاب می شود.
حدیث 8 - از، امام باقر علیه السلام روایت شده است:
لا تخاصموا الناس؛ فانّ الناس لو استطاعوا أن یحبّونا لاحبّونا؛(4)
با مردم درباره مقامات و کرامات ما به بحث و جدل و ستیزه گویی نپردازید، زیرا اگر مردم بر محبت ما قدرت و ظرفیت داشتند قطعاً ما را دوست خواهند داشت.
حدیث 9 - معلم بزرگ اخلاق امام علی علیه السلام میفرماید:
ایاکم و الجدال؛ فانه یورث الشک فی دین الله؛(1)
از جدال و گفتار ستیزی درباره دین پرهیز کنید، زیرا باعث شک و تردید در دین الهی می شود.
حدیث 10 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
ذرو المراء؛ فأنه لاتفهم حکمته و لا تؤمن فتنته؛(2)
مراء را ترک کنید؛ زیرا حکمت و مصلحت و جایگاه او فهمیده نمی شود و از فتنه اش کسی در امان نمی ماند.
شاید بدین جهت مراء در تمام اشکالش در اسلام جایز نیست چون حکمت آن به دست نمیآید و فتنه و اختلاف به بار میآورد. دروغ مصلحت آمیز مشخص است، ولی فلسفه مراء قابل شناخت نیست. انسان در مراء هر مصلحتی را دنبال نمیکند بلکه کار گفتوگوی آنها به نزاع و رسوایی کشیده میشود.
حدیث 11- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«من ترک المراء و هو محق؛ بنی له بیت فی اعلی الجنه: و من ترک المراء و هو مبطل بنی له بیت فی ربض الجنه و قال: ما ضل قوم الا أوثقواالجدل»؛(3)
کسی که مراء را ترک کند و حق به جانب او باشد برای او در قسمت بالای بهشت خانه ای ساخته می شود و همچنین اگر کسی که بر باطل است مراء را رها کند، (به یمن این کار، که علی رغم میل شدید نفسانی حرام) را رها کرده خانه ای برای او در بخش پایین بهشت ساخته می شود. هیچ ملتی گمراه نگردید مگر این که به جدال روی آوردند و بر آن اعتماد نمودند.
حدیث 12- جابر جعفی میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود:
گروهی بر پدرم وارد شدند و نزاع و جدالی که با مردم در مسائل قرآنی کرده بودند، عیناً برای او بازگو ساختند. پدرم فرمود: آیا با کتاب خدا آشنایی دارید و ناسخ و منسوخ آن را می شناسید؟ جواب دادند: خیر. فرمودند: «پس چرا در مورد چیزی که نمی دانید با مردم به نزاع می پردازید؟ نمی ترسید که در طی بحث و جدال ناخودآگاه حلالی را حرام و حرامی را حلال بشمارید؟ تنها کسی می تواند درباره کتاب خدا به بحث و گفت وگو بپردازد که حلال و حرام آن را بداند.(1)
حدیث 14- علی بن ابی طالب فرمود:
الجدل فی الدین یفسد الیقین؛(2)
جدال در واقع نوعی لجاجت در مقابل حق است که به زبان آورده میشود و به همان میزان که جدال مورد نهی واقع شده، لجاجت و عناد نیز مطرود قرار گرفته است. و از همه مهمتر مجادله دینی است که یقین را فاسد میسازد. در نتیجه انسان به شک و تردید میافتد.
حدیث15 ـ امام علی علیه السلام فرمود:
اللّجوج لا رأی له؛ آدم لجوج رأی و نظر درستی ندارد.
زیرا روحیه لجاجت باعث میشود که لجبازان هرگز نظریه طرف مقابل را (اگر چه حق بدانند)، نپذیرند و روشنترین مسئله را انکار نمایند.آدم لجوج گرفتار تکبر و خود برتر بینی میشود.
انسان در اوج لجاجت حاضر است تمام مقدسات را زیر پا بگذارد و مسلمات را زیر سؤال ببرد. در گرایشهای حزبی و اندیشههای اعتقادی، اگر لجاجت پیدا شود بدترین انسانهای هوادار گروه، در نظر مجادل، عنصر مطلوب جلوه داده شود و بهترین انسانهای منتقد، گروه مقابل در دید آنان بدترینها تلقی شود. یکی از محدثان حوزه علمیه قم با فلسفه مخالف بود و میگفت: بسم اللهی که در اول کتاب منظومه حکمت نوشته شده کفر و الحاد است. بیجهت نیست امام صادق علیه السلام ترک مراء و لجاج را یکی از نشانههای فروتنی میداند و میفرماید:
«و أن تترک المراء و ان کنت محقّاً و رأس الخیر التواضع».(3)
در فرهنگ اسلامی ترک مجادله مجاز اگرچه در شکل احسن آن باشد با چند گروه توصیه و تأکید شده است:
یکم- همان گونه که گفته شد جدال به گونه مطلق حرمتی ندارد؛ اگر شرایط و بسترهای مناسب فراهم گردد. بدون شک باید از مجادله به شکل احسن و یا نیکوی آن دریغ نداشت؛ مثلاً یکی از آن شرایط، آمادگی طرفین برای پذیرش حق است اگر آمادگی روحی در کار نباشد مجادله در تمام اشکالش لغو و بیثمر است. حتی جدال احسن نیز کارآیی ندارد و ترکش از فعلش بهتر خواهد بود. بنابراین، در صورت عدم آمادگی روحی، فکری و علمی، باید از هر نوع مجادلهای دوری کرد. در این قسمت به برخی از احادیث بسنده میشود:
حدیث یکم- حضرمی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«یهلک أصحاب الکلام و ینجو المسلّمون»؛(1)
اصحاب مجادله و کلام ستیزان هلاک میشوند؛ ولی کسانی که در برابر گفتار حق تسلیم میشوند نجات مییابند جملهای به عنوان مضمون حدیث معروف است که: «النّجاة فی الصّدق کما ان الهلاک فی الکذب»(2)نجات در راست گویی است، چنان که هلاکت در دروغ گویی است.
در ادامه حدیث فوق میفرماید: اشخاصی که تسلیم واقعیت و گفتههای حق میشوند عناصر نجیبی هستند که در قضاوت تنها به گفتن این که فلان شخص حق پذیر است، لکن آن دیگری حق پذیر نیست، اکتفا میکنند و بیجهت به مجادله نمیپردازند. آنان با ماهیت و خصلتهای ذاتی افراد آشنا هستند و ظرفیت و استعدادهای آنان را میشناسند. به خدا سوگند! اگر مردم از خمیر مایه آفرینش و چگونگی خلقت خویش آگاه بودند با هم اختلاف پیدا نمیکردند. هر کس استعدادی، سلیقهای و طبیعتی دارد و نمیتوان موضوعی را که طبیعت افراد از پذیرش آن امتناع دارد بر آنها تحمیل کرد.
حدیث دوم –
«فلا تخاصموا الناس لدینکم؛ فأنّ المُخاصَمةَ مُمرِضةٌ للقلب. انّ اللّه قال لنبیّه انّک لا
تهدی من أحببت و لکنّ الله یهدی من یشاء أفأنت تکره النّاس حتّی یکونوا مؤمنین ذرو الناس؛ فانّ الناس اخذوا عن الناس و انکم أخذتم عن رسول الله و علی علیه السلام و لا سواء».(1)
درباره دین و آیین رایج با مردم به نزاع نپردازید؛ چرا که مجادله و ستیز در دین، دلها را مریض و علیل میسازد. تحقیقاً خداوند متعال به پیامبرش فرمود: تو آن کس را که دوست داری نمیتوانی هدایت کنی، تنها خداست که هر کس را بخواهد هدایت میکند. آیا تو مردم را مجبور میکنی تا ایمان بیاورند؟ مردم را به حال خود واگذارید؛ زیرا آنان دین خود را از مردم معمولی گرفتهاند و شما از رسول خدا و علی مرتضی آموختهاید و این دو با هم مساوی نیستند (مراد از ناس در این حدیث کسانی هستند که از ولایت علی علیه السلام بیبهرهاند و مرجعیت اصلی اهل بیت را قبول ندارند خواه شیعه باشند و یا اهل سنت
دوم- جدال با مفتون و عاشق. گروهی دیگری که بر ترک جدال با آنان، حتی به شیوه احسن توصیه شده است افراد عاشق پیشه اند؛ عناصری که مفتون و شیدای یک نفر و یا مسلکی شدهاند و یا گرایش شدید، و مجذوب حزب و گروهی میباشند. مجادله با این دسته، برای بازگرانیدن آنها جز اتلاف وقت و تحریک دشمنی ثمری ندارد. این بدان میماند که انسان به کسی که عاشق زنی شده بگوید: آن زن، ملعون و مطرود است. بیا دست از وی بردار. ولی او مفتون است و جز زیبایی و صداقت چیزی در معشوق مشاهده نمیکند.
آن که مجنون زلف اوست چه سود
که دهی پند یا نهی بندش
بلکه مواعظ نامناسب، و غیر روان شناسانه بر لجاجت او میافزاید و زبان حالش این خواهد بود:
من عاشقم گواه من این قلب چاک چاک
در دست من جز این سند پاره پاره نیست
مجادله در این حالت اثری ندارد؛ مگر این که در فرایند زمان به تدریج خودش در مورد آن محبوب به شک و تردید بیفتد. افرادی در جامعه پیدا میشوند که فردی را چون بت میپرستند. نمیتوان حتی با مجادله احسن چنین اشخاص را به آن بدبین نمود، این گونه افراد باید به حال خود رها شوند، چرا که از امام علی علیه السلام : «حبک الشیء یُعمی وَ یُصِم(2)عشق به چیزی عاشق را در مورد آن کور و کر میسازد». وی نمیتواند عیب محبوب را مشاهده
کند و یا آماده شنیدن عیوبش باشد. او هر چه میبیند کمال و جمال است. کسی که سالهای متمادی گاو را میپرستد با مجادله ارشاد نخواهد شد،مگر حادثهای اتفاق بیفتد و باعث تنبّه او شود.مانند «اربٌّ یبول الثّعلبان برأسه؛ روباهی روی سر بتی بول کرد صاحب بت عصبانی شد گفت آیا تو اربابی که نمیتوانی روباهی را از خویش برانی
چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ایاکم و جدال کل مفتون؛ فانّه ملقّن حجّته الی انقضاء مدّته»؛
از مجادله با هر مفتون و عاشقی پرهیز کن، زیرا او به گمان خودش حجت و دلیل خود را تا زمان معین دریافته و بدان پای بند است.
مگر این که در عشق و علاقه به تردید افتد که در این صورت میتوان با وی به گفت وگو پرداخت. مجادله با عاشقان مال و منال و شهرت و ریاست و ملک و مرام و همچنین شیفتگان مرشدان و مربیان اخلاق و مجذوبان قدرتهای حکومتی و دلباختگان حریت و آزادی نیز بیفایده است. عاشق در فراق محبوب مریض میشود و درمانش، وصال و یا جایگزینی محبوب دیگری است و با گفت وگو قابل ارشاد نمیباشد.
سوم - با مرده دلان: گروه سوم، مرده دلانی هستند که نمیتوانند حقیقت را بفهمند تا پذیرا گردند. قرآن میفرماید: ((إِنَّک لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ))؛
تو نمیتوانی به گوش مردگان آهنگ حق را برسانی و بدین سان افرادی که قوه سامعه را از دست دادهاند و گوش شنوا ندارند، دعوت تو را نمیپذیرند بلکه پشت به آن میکنند.
((صُمٌّ بُکمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ)) کسانی که کر و لال و نابینا هستند نمیشود به آنها حسّ بینایی و شنوایی بخشید، بنابراین آنها از باطل برنمیگردند. بر اثر لجاجت و طغیان در برابر حق.
((خَتَمَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ)) دلهای آنها مهر و موم شده است، بدین جهت هرگز حقایق به قلب و دل آنها نفوذ نمیکند. مگر این که وضع خاص و استثنایی پیدا شود. برخی در زندان و یا در بستر بیماری متنبه و بیدار میشوند؛ چون زمینه بازنگری و بازگشت به خویشتن به دور از هیاهو در زندان یا به هنگام بیماری برای آنها فراهم میگردد. البته کسانی هم ممکن است به دلیل شکنجه جسمی و یا روحی به اعترافاتی دست یازند که از نظر شرعی مسموع و
حجت نمیباشد در زمان شاه شبکهای را دستگیر نمودند از رهبر گروه زیر شکنجه اعتراف گرفته بودند که با کشتی زیر دریایی از بحر خزر به اقیانوس اطلس رفتیم تا ابزارهای خرابکاری تهیه کنیم و به ایران بیاوریم رئیس دادگاه زمان شاه اظهار داشت. پسر جان از دریای خزر به اقیانوس اطلس راهی نیست،او گفته بود: جناب رئیس اگر شکنجهای که من شدم تو هم شده بودی از دریای خزر به اقیانوس آرام نیز راه پیدا میکردی.
در این قسمت به مهمترین جدالهای ناروا میپردازیم:
نفس مجادله در اسلام مطلوب نیست بلکه بعضاً جائز و مکروه است جز این که براساس نیکوترین مجادله باشد و یا جنبة دفاع از حق و ساکت ساختن خصم به خود بگیرد ولی اگر شرایط لازم را نداشته باشد بدون تردید و نامشروع و حرمت مضاعف خواهد داشت.
مجادله اگر از روی علم و منطق و روی مبانی صحیح نباشد، جز گمراهی و سرگردانی نتیجهای ندارد و ثمره چنین جدالی تضییع عمر، ارتکاب گناه، گسستن پیوندهای دوستی، تشدید دشمنیها و تضادهای داخلی است و هیچ گونه فایده و سودی بر آن مترتب نمیباشد. به همین جهت، مجادله در این موارد از خرد و منطق به دور است و قرآن کریم این گونه جدالهای جاهلانه را محکوم میسازد، چون عمل پوچ و بیثمری است و مؤمن و آدم خردمند باید از آن دوری کند.
((وَمِنْ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًی وَلَا کتَابٍ مُنِیرٍ)).(1)
برخی از مردم بدون این که علم و اطلاعی داشته باشند و یا از طریق کتاب و منابع روشن گرانهای وارد مذاکره شوند، درباره ذات اقدس الهی و با هر موضوعی که علم ندارند جاهلانه به مجادله میپردازند.
مثلاً گفت وگو درباره صفات ذاتی و افعال الهی در صورتی معقول است که بر پایه علم و آگاهی و از روی منابع صحیح و آسمانی باشد.
در آیه دیگر میفرماید:
1) حج، آیه 8 و لقمان، آیه 20.
(( وَمِنْ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کلَّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ)).(1)
گروهی از مردم بدون هیچ علم و دانشی درباره خدا به مجادله برمی خیزند و در این زمینه از هر شیطان متمرد و سرکشی پیروی میکنند.
آنان نخست، تصویر نادرستی از ذات اقدس الهی یا در مورد مثلا توحید ذاتی و افعالی و توحید در عبادت در ذهن خویش ترسیم میکنند آن گاه به جدال میپردازند: یکی میپندارد خدا نور است؛ دیگری جسم لطیفی میداند؛ بعضی میپندارند در قیامت دیده میشود؛ گروهی خدا را نیروی طبیعت میدانند؛ بعضی آن را زاییده اراده انسان میشمارند و برخی پدر آسمانی و جمعی قدرت موهوم و گروهی تریاک مخدّر توده ها. بعضی هر گونه توسل و خضوع در برابر غیر خدا را حتی به عنوان وسیله هم شرک تلقی میکنند. بعضی بتهای سنگی و فلزی را نیز واسطه فیض میپندارند یکتایی الله را در عبادت و بندگی مسئله عجیب و باورنکردنی میپندارند.
هر کسی از ظن خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
این گونه مجادلهها از جهل و نادانی نشئت گرفته و از منظر خردمندان مطرود و محکوم است. آنان مفهوم صحیحی از خداوند متعال ندارند. قدرت او را بر احیای مردگان غیر ممکن تلقی میکنند و برای او صفات خارج از ذات میانگارند. آیه نخست به گونه ظریفی به منبع کتاب و سنت و عقل اشاره میکند که مجادله نیز باید منبع و مأخذی داشته باشد و پا در هوا نمیتوان مجادله کرد. در مسائل علمی نیز وضع بدین منوال است. گفت وگو درباره حقیقت روح، جن و ملائکه نیز از نوع جدال باطل و نادرست است و جز ضرر و زیان هیچ سودی ندارد، چون انسانها در حقیقت نه روح را کشف کرده و نه جن و ملک را دیدهاند، بلکه تخیلات و موهوماتی را که خود ساخته، واقعیت میپندارند و همان تصورات ذهنی خود را نفی و یا اثبات میکنند، وگرنه حقیقت روح، جن و ملائکه را جز خدا و پیامبر و اولیای معصومین علیهم السلام دیگر به درستی نمیداند. اصل وجود آن معلوم است لیکن کیفیت و شکل و اندام و نوع زندگی آنها در هالهای از ابهام قرار دارد.
برخی از مجادلهها الهام گرفته از شیاطین انسی و جنی است که جز تیرگی، خستگی،
1) حج، آیه 3.
تباهی و ضلالت هیچ گونه فایدهای بر آن مترتب نیست. در قرآن میفرماید:
((و انّ الشیاطین لیوحون الی أولیائهم لیجادلوکم))(1)
شیطانها (انسی و جنی) به اولیا و دوستان خویش مطالبی را مخفیانه القا مینمایند تا (گروهی را گمراه و) با شما (اهل حق) مجادله نمایند (شبهاتی را طرح میکنند تا ذهن و فکر جوانان را به آشفتگی بکشانند).
آنان ندانسته یا آگاهانه القائات دشمن را بازگو میسازند و بدین وسیله حقایق دین را زیر سؤال میبرند و میگویند: اگر انسان و جهان را خدا خلق کرده است پس خدا را چه کسی آفریده؟ و یا میگویند؟ مگر خدا نمیدانست شیطان سرانجام چنین مسیری را میپیماید پس چرا او را آفرید؟ و دهها شبهه دیگر. گروههای منحرف برای جذب ساده لوحان و گمراهان از این شیوههای شیطانی بهره میجویند. البته دانشمندان دیروز و امروز بدین شبهات پاسخهای قاطع و روشن دادهاند و جای هیچ گونه شک و نگرانی را باقی نگذاشتهاند.(2)ولی بعضیها در همین شبهات هم به مجادله میپردازند.
برخی مجادلههای ناحق از غرور و تکبر مجادلهگر مایه میگیرد. قرآن میفرماید:
((إِنَّ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلَّا کبْرٌ مَا هُمْ بِبَالِغِیهِ ...))؛(3)
آنان که درباره آیات خدا و احکام الهی به جدال برمی خیزند بدون اینکه برهان و سندی به آنان رسیده باشد، مجادله آنان به سبب کبر و غروری است که در دل دارند، ولی هرگز به آرمانهای برخاسته از کبر و نخوت نخواهند رسید.
جدال در این آیه از دو جهت محکوم شده است: یکی از نظر تفوق طلبی و روحیه تکبر و غلبه جویی و دیگری از نظر فقدان دلیل و منطق، که هر یک به نوبه خود خصلتی است ضدارزشی و جدالی است برخاسته از جهل و نادانی. آری خودخواهی است که انسان را به این نوع جدال وا میدارد؛ چرا که خودپرستان نظرات خویش را بالاترین اندیشه و عقاید طرف مقابل را بیاساس میداند. آیات خدا را افسانه میشمارند.
((... وَجَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکیْفَ کانَ عِقَابِ ...))؛(1)
با (مستمسکی از) باطل به جدال حق میپردازند تا مگر حق طلبان را مغلوب و منکوب سازند.
چنین مجادلهای بدترین شکل جدال محسوب میشود چرا که با حربه باطل به جنگ حق میپردازند وانگهی آیه از عذاب ناگهانی آنها سخن میگوید.
((لَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ))؛(2)
با اهل کتاب و پیروان ادیان جز به شیوه احسن و عالیترین شکل جدال، مجادله ننمایید. چراکه زمینههای ان، در کتابهای آسمانی موجود است وانگهی آنان مانند مشرکان و ملحدان روح لجاجت ندارند.
گرچه میتوان گفت در آیه مذکور اهل کتاب موضوعیت ندارد؛ بلکه باید با هر مکتب و اندیشهای مجادله احسن کرد و از ویژگیهای اهل بیت نباید غافل شد. از این ایه و آیات مشابه برمیاید که جدال بر سه قسم است:
الف) مجادله به شیوه معمول و متداول که از نظر قرآن مکروه و بعضاً ممنوع است.
ب) مجادله به شیوه نیکو که از نظر مجادله گران و عموم مقبول است، ولی از نظر قرآن زیاد مطلوب نیست، زیرا در غالب موارد، بدون توجه به منبع علمی و عقلانی به بحث میپردازند و به انگیزه برتری جویی انجام میگردد و باعث خصومت و دل آزاری میشود و بعضاً بیفایده و لغو است. به علاوه با این شیوهها نمیتوان در طرف مقابل اثر مثبت گذاشت و مشکل ذهنی آنان را برطرف ساخت. احیاناً ممکن است از جدال نیکو دشمنی برنخیزد و برای سرگرمی محض انجام شده باشد، ولی لغو و پوچی چنین جدالی را نمیتوان انکار نمود. پس جدال نیکو نیز از نظر اسلام مقبولیت ندارد، البته اگر جدال در جهت دفاع حق و ابطال دلیل مجادله گر باطل برای روشنگری مخاطبان جلسه صورت بگیرد مانعی ندارد چون خداوند متعال مجادله را به طور کلی و مطلق حرام نکرده است.
ج) مجادله احسن. تنها شیوهای که مطلوب شارع مقدس است جدال احسن میباشد
که ثمره آن پذیرش دلیل صحیح مخالفان و نفی دلیل نادرست آنان است. چنین جدالی چون بر اساس مودت و دوستی بین مجادله گران انجام میگیرد دشمنی نمیآورد هدف، از این گونه مجادلهها تکامل مباحث عقلانی و استفاده متقابل مجادله گران از مطالب حق و سودمند بر اساس و معیار این شعار قرآنی است.
((فَبَشِّرْ عِبَادِی الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِک الَّذِینَ هَدَاهُمْ اللَّهُ وَأُوْلَئِک هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ))؛(1)
به آن بندگانی که سخن را میشنوند و بهترین آن را میپذیرند و از آن پیروی میکنند بشارت ده، آنان کسانی هستند که خداوند آنها را هدایت کرده و هم آنان صاحبان اندیشه و از خردمندان محسوب میشوند.
آنان که به سخنان مخالف و موافق گوش فرا داده و بدون توجه به وضع گوینده و پیش داوریها و سایر جهات سیاسی و ملاحظات اجتماعی و عوام زدگی، گفتار او را در حوزه عقل بررسی کرده و بدون دخالت دادن تعصب و لجاجت، بهترین آن را میپذیرند. آنان هدایت شده و صاحب اندیشه و خردند. این افراد تشنه حقیقت و جویای واقعیت هستند. مضمون این آیه از امتیازها و افتخارات آیین اسلام است و بس. هیچ مذهب و مرامی، حتی اکثر گروههای سیاسی و اجتماعی به پیروان خود اجازه نمیدهند گفتار دیگران را گوش دهند و نوشتههای مخالفان را مطالعه نمایند تا چه رسد به ترغیب و انتخاب بهترین ها. یادم نمیرود گروههای چپ (منظور مارکسیستها و…) در زندان؛ کتابهای شهید مطهری را ممنوع ساخته بودند. علت این ممنوعیت ضعف منطق آنها و ترس و هراس از منطق قوی آن شهید عالی مقام بود. ولی سیاست اسلام مبتنی بر «فضای آزاد فکری و فرهنگی» است و بندگان خردمند و راستین را کسانی میداند که اهل تحقیق و گفت وگو هستند و از شنیدن آرای دیگران وحشت ندارند. چنانچه بدون قید و شرط، تسلیم هر گفته و مرامی هم نمیشوند، بلکه با دقت و هوشیاری، تحلیلها، گفتهها و نوشتهها را مطالعه میکنند سپس آنالیز و بررسی کرده و بهترین آنها را برمی گزینند. بنابراین انتخاب شیوة جدال احسن و بهترین شکل مجادله مطابق با فطرت دل و طبیعت عقلانی بشر است. زیرا اگر کسی کالای بد و خوبی را مشاهده کند بیشک جنس خوب را برمی گزیند. اگر خوب و خوبتر را ببیند
1) زمر، آیه 18.
خوبتر را گزینش میکند و اگر نیکو و نیکوترین را بنگرد نیکوترین را برمی گزیند. این قانون در تمام شئون زندگی بشر جاری است. در مقام گفتار و نظریههای علمی، دینی، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی نیز آنچه را از نظر عقل سلیم و منطق، بهترین به حساب میآید میپذیرد و راه رسم زندگی خود را بر آن منطبق میسازد.
اکنون شاخصهها و عوامل بهترین نوع جدال را - که از قرآن روایات و عقل و حکمت بهره گرفتهایم - ذیلا بیان میداریم تا مجادلهای که مجاز و مستحسن است، مشخص شود. و خصوصیات شخص مجادله گر نیز روشن گردد البته طرف مقابل وی نباید از عناصری باشد که مجادله با آنان به طور کلی نهی گردیده است:
مجادله گر در صدد غلبه جویی نباشد، بلکه تمام توجه و هدفش کشف حقیقت باشد در صورتی که مجادله گری حق طلب طرف مقابل را به اسکات و سکوت واداشت، بدون مکث تأمل بحث دیگری به میان آورد تا رقیب احساس شکست و حقارت در برابر دیگران نکند تا مبادا روحیه عناد و لجاج در وی زنده شود. بلکه تحت تأثیر بزرگواری و کرامت رقیب حق گرا قرار گیرد.
مجادله باید علمی، اجتماعی، سیاسی، دینی و حساب شده باشد. دو طرف باید شناخت کافی و معلومات لازم را درباره موضوع بحث داشته باشند آن گاه به مجادله بپردازند؛ بحث و مجادله روی موضوعی غیر علمی و گمانه زنیها صورت نگیرد و اگر یک طرف بر مبانی و مسائل مسلط است طرف مقابل باید تسلیم شود.
با دلیل باطل نباید به جنگ باطل دیگر رفت؛ گرچه پیروزی در آن باشد، بلکه از طریق براهین صحیح و معقول، بیاساس بودن مدعای باطل را باید روشن ساخت. در فرهنگ قرآنی با حربه باطل، موضوع باطل را کوبیدن، مجادله ناروا و باطل میباشد، گرچه این حربه، باعث شکست و یا الزام مخالف شود؛ به عبارت دیگر، از هو و جنجالهای سیاسی و اجتماعی در مقام جدال باید پرهیز کرد، زیرا اگر در عرصه مجادله از ابزارهای نادرست استفاده شود اولا: شنوندگان هوشمند قانع نمیشوند و ممکن است طرف مقابل از جو سازی و جنجال آفرینی به طور مقطعی بترسد و ساکت شود ولی در انتظار فرصت مساعد خواهد نشست تا به هنگام مقتضی پاسخ شانتاژها را بدهد و در ثانی، اگر نتیجه هم صحیح باشد وقتی بطلان مقدمات روشن گردید بیگمان نتیجه هم زیر سؤال خواهد رفت. اسلام معتقد به این که «هدف وسیله
را توجیه میکند» نمیباشد باید با وسیله مشروع به هدف مطلوب و مقبول رسید.
((ولا یجرمنکم شنآن قوم علی الّا تعد اعدلوا هو أقرب للتّقوی))؛(1)
دشمنیهای گروهی (بدگوییها و بدرفتاری آنان) شما را وادار نسازد که عدالت را در گفتار و رفتار با آن قوم کنار بگذارید؛ بلکه عدالت و انصاف را در همه موارد و درباره تمام افراد، معاند و دوست به کار ببرید که به تقوا نزدیکتر است.
((ان الله یأمر بالعدل و الاحسان))؛(2)
به تحقیق خداوند (در تمام ساحتها) به عدل و احسان فرمان میدهد.
در مجادله نیز رعایت انصاف و عدالت کاربرد روشنی دارد.
در مجادله احسن حتی المقدور و در صورت لزوم از اهرم عاطفه و خیرخواهی باید بهره جست و از رعایت ادب و نزاکت غافل نشد، زیرا در این نوع گفت وگوها انگیزه و هدف، هدایت متخاصم و هواداران اوست تا بر شمار و عدد پیروان حق افزون گردد و اختلافات فکری از مسلمانان برداشته شود. در جدال احسن، هرگز انگیزه اصلی طرد و نفی مخالفان نیست، بلکه هدف ارشاد آنان و هواداران آنهاست و بالاتر از آن هدف، روشن شدن بیشتر حق و استفاده متقابل نیز از طرفهای مخالف است. رسول اکرم با حدیث «خذو الحکمة ولو من اهل الضلال» مسلمانان را از تعصب و دگمی آزاد میسازد. تا حکمت و دانش را حتی از افراد معاند نیز دریابند.
مجادله باید در موضوعات بسیار مهم و حیاتی صورت گیرد نه در مسائل جزئی و روزمره زندگی، مثل جدالهایی که در امور بیارزش یا کم ارزش خانوادگی، و یا مسافرتهای سیاحتی و زیارتی صورت میگیرد. مانند: مکان و جای خواب و استراحت و یا
غذا. در این موارد گذشت و سکوت بهتر است. آدم عاقل نباید مانند کودکان لجباز، برای مسائل پیش پا افتاده و گذرا به جدال و مراء بپردازد. در قرآن میفرماید: ((لارفث و لافسوق و لاجدال فی الحج))(1)در سفر حج و عمره مقاربت، دروغ و جدال نیست و نباید باشد، چرا که فلسفه حج برای خودسازی و تهذیب نفس است. اعتراضات ناروا، نزاع و حتی شوخیهای رکیک نیز صحیح نیست. البته مؤمن باید در سفر و حضر، بشاش و شوخ طبع باشد و در دلها سرور و بهجت به وجود آورد، اما در عین حال باید، عفت کلام و تقوا را همواره رعایت کند و از حد اعتدال خارج نشود. پیامبر فرمود:
«و الذی نفسی بیده ما بین السماء و الأرض ما من عمل أفضل من الجهاد فی سبیل الله او حجة مبرورة لا رفث و لا فسوق و لا جدال؛(2)
سوگند به کسی که جانم در قبضه قدرت اوست! در بین آسمان و زمین عملی برتر از جهاد در راه خدا و یا حج نیکو و مقبول که در آن آمیزش و گناه و جدال نباشد، وجود ندارد.
در تفسیر قرطبی، شش قول درباره جدال حرام ذکر کرده است: برخی گفتهاند جدال به معنای مراء میباشد که خشم دیگران را برانگیزاند و به ناسزاگویی منتهی شود، ولی از مذاکره علمی و اظهار نظر در مسائل اجتماعی و رفاهی لازم، نهی نشده است. برخی جدال را به ناسزاگویی تعبیر نمودهاند. ولی گروهی از عالمان هر سخنی را که موجب تعریف از خود و تنقید از دیگران گردد حرام میشمارند، حتی نزاع درباره حج ابراهیمی را جدال دانسته اند؛ یعنی هر کسی مدعی باشد که تنها طواف و منا وسعی صفا و مروه و نماز وی در حج، به شیوه ابراهیمی انجام میشود، اهل جدال میباشند جمعی جدال را به فخر فروشی و مجادله در ماههای حرام تفسیر نموده واین نوع تعبیر را درست تلقی کردهاند.
بیهقی به نقل ابن عباس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکند:
الرّفث الاعرابه و التعریض للنساء بالجماع، والفسوق: المعاصی کلّها، والجدال جدال، الرّجل صاحبه؛(3)
«رفث» ناسزا گفتن و هم بستر شدن با زنان است و «فسوق» تمام معاصی را در
برمی گیرد و جدال هم گفت وگوی خصمانه با دوستان و هم سفران است.
در جدال احسن، هدف تحقیر طرف مقابل و اثبات تفوق و ارضای روح برتری جویی بر رقیب نیست؛ بلکه، از سیطره و نفوذ در افکار و اعماق روح جدال گر و هواداران او برای تحقق هدایت و تعظیم آنان است. به همین دلیل شیوه مجادله راستین (جدال احسن) با جدال متعارف و مصطلح، تفاوتهای اصولی دارد - که بعضاً ذکر گردید - و به جهت اهمیت و تکمیل موضوع، اصول دیگری را بیان میداریم:
در مجادله احسن نباید پافشاری کرد که مطلب صحیح و حق به عنوان گفته «من»، باید مورد قبول طرف مقابل واقع شود، چون سنّ و سوادم بیشتر است بلکه باید به گونهای جدال صورت گیرد که به طرف مقابل بفهماند که قبول این مطلب صحیح، ثمره فطرت پاک و برآمده از اندیشه و طرز تفکر تابناک خود اوست، نه به سبب استواری دلیل وی، بلکه اندیشه درست و حق طلبی در ضمیر خود ناآگاه و سرشت نیالوده وی پنهان بود و مجادله باعث ظهور آن گردید. شاید برای تثبیت این نوع مجادله است که قرآن مجید بسیاری از حقایق مهم توحید و نفی شرک در عبادت و دیگر مسائل را در پوشش استفهام انکاری و یا تقریری آورده است؛ مانند ((أفی الله شک فاطر السموات و الأرض))؛(1)((أ اله مع الله)).(2)
((هل یستوی الّذی یعلمون و الّذین لا یعلمون انما یتذکر أولی الألباب))؛(3)
آیا کسانی علم و دانش دارند با آنان که علمی ندارند مساوی هستند؟ بیشک صاحبان خرد این حقیقت را میدانند.
((ولا تسبّوا الّذین یدعون من دون الله فیسبّوا الله عدواً بغیر علم))؛(4)
به معبودها و مقدسات مشرکان و عناصر گمراه، به طور کلی و یا در مقام گفتمان نباید ناسزا و بدگویی کنید که ثمره آن بدگویی متقابل آنان نسبت به ذات اقدس الله بر اثر
جهالت و فقدان معرفت میشود.
بلکه با احترام و دلیل باید با آنها برخورد نمود حضرت ابراهیم وقتی بتها را شکست تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت و گفت: «بل فَعَلَه کبیُرهم» شاید بت بزرگ چنین کرده باشد از او بپرسید اگر بتوانند حرف بزنند حقیقت را خواهند گفت.
به علاوه این نوع گفتار ستیزی و جدال باعث میشود به هیچ وجه مجادله گر در برابر حقیقت خاضع نشود بلکه حس دشمنی و لجاجت وی تحریک میشود و روحیه حق پذیری او ماهها بلکه سالها به تعویق میافتد.
با کمال تأسف برخی در گفتوگوها چنین شیوهای را در پیش میگیرند که به ایجاد عداوت و لجاجت در جبهه مقابل واز دست دادن گروههای خودی میانجامد. این گونه تبلیغ، باعث بدبینی جوانان و عناصر بیتفاوت و مخالفان سطحی به اسلام میشود. تهمتی که سردمداران شرک بر ضد پیامبر و شیوه تبلیغی او به راه انداخته بودند این بود که میگفتند «سبّ الهتنا و فرّق جماعتنا و أفسد شبّاننا؛ پیامبری که ظهور کرده به خدایان ما ناسزا گفته است اجتماع ما را به تفرقه و اختلاف وا داشته و جوانان ما را از نظر اعتقادی فاسد ساخته است». آنان در واقع میخواستند چنین تلقین نمایند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بدترین شیوه تبلیغی را پیش گرفته است. در صورتی که در تبلیغ حکیمانه، بلکه در جدال احسن هم نهایت عدل و انصاف و ادب در گفتار و احترام به مقدسات به کار برده میشود تا به جای ایجاد حس لجاجت احساس حق پذیری آنان برانگیخته شود؛ مثلاً در قرآن کریم، گفت و شنود در برابر شراب و قماربازی را این گونه بازگو میسازد:
((یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر و منافع للنّاس))؛ از تو دربارة شراب و قمار میپرسند، بگو در آنها گناه(1)بزرگی نهفته است و منافع و سودهای مادی نیز دارد ولی زیانها و خطرات آن دو به مراتب بیشتر و بزرگتر از سود مادی آنهاست.
چون در جلسههای قمار، بازنده از برنده آن بیشتر است؛ بلکه برنده نیز، روز دیگر در صف بازندگان قرار میگیرد و نقدینگی به جای صرف در تولید و سازندگی و کسب و تجارت و سرمایه گذاریهای سازنده، تنها از کیسهای به جیب دیگری نقل و انتقال پیدا میکند و به علاوه کینه و دشمنی شدیدی را در بین بازندگان نسبت به برندگان به وجود
1) بقره، آیه 219.
میآورد، پیوندهای دوستی و حتی خویشاوندی را به کلی بر هم میزند و دهها عوارض و خطرهای ویرانگری که بشر به تدریج تجربه کرده و خواهد کرد. قمارخانة مونت کارلوها شاهد فجایعی میباشد که از قماربازان بین المللی رخ میدهد اعتراف به منافع اجمالی شراب و قمار برای افراد خاص و یا حکومت، منتهای انصاف در مجادله است و مقایسه بین سود و زیان آن دو یکی از بهترین شیوههای جدال و تبلیغ و تصمیم سازی در میان آحاد جامعه است.(1)
((ادفع بالّتی هی أحسن فاذا الّذی بینک و بینه عداوةٌ کأنّه ولی حمیم))؛(2)
به عالیترین وجه با بدیها دیگران مقابله کنید. در این صورت، خواهید دید بین تو و کسی که دشمنی میکرده (چنان دوستی به وجود میآید) که گویی دوست صمیمی و گرم بوده است.
گفت وگوی پیامبران با مخالفان، حتی جباران زمان و سرسختترین دشمنان و شیوه عملی آنان را اگر در قرآن کریم مطالعه کنیم، بدین حقیقت پی خواهیم برد به موسی خطاب میکند: ((اذهبا الی فرعون انه طغی فقولاله قولا لیّنا لعله یتذکر او یخشی)) (3)و به علاوه درسهای آموزنده بلکه دقیقترین مسائل روان شناختی تبلیغ و راه نفوذ در قلوب دیگران را نیز دریافت خواهیم نمود. مناظره پیامبر با پنج گروه یهودی، مسیحی، مادی، ثنوی (دو گانه پرست) و اعراب مشرک با روشی معقول و لحنی جذاب و گیرا باعث شد که همگی مجذوب خلق و خوی رسول خدا و تسلیم اسلام شوند. این شکل مباحثه و گفت وگو میتواند الگوی روشن و کاربردی برای مبلغان بر طبق شیوه«جدال احسن» باشد.(4)
نکته دیگر آن که، جدال احسن در قرآن جامعترین تعبیر است که تمام روشهای صحیح و معقول مباحثه و مناظره را شامل میگردد. نیکوترین جدال مفهوم وسیعی دارد که از کیفیت گزینش الفاظ و عبارتهای زیبا گرفته تا محتوا و مفاهیم متعالی، نزاکت و نرمی آهنگ و ادب در گفتار را نیز در بر میگیرد؛ به عبارت دیگر، در نیکوترین جدال، مؤدبانهترین تعبیرات گنجانیده شده است. لحن گفتار کاملا صمیمی و دوستانه است. گفت وگویی است که از هر گونه توهین، فریاد و آهنگ خشونت بار پیراسته میباشد، زیرا هدف در «مجادله احسن» برتری جویی و شرمنده ساختن طرف مقابل نیست، بلکه هدف، تأثیر سخنان منصفانه در عمق جان مجادله گران است. انگیزه حق گویان مهذّب هرگز کوبیدن و تحقیر طرف مخاصم نبوده و نیست؛ از سوی دیگر، اسلام چنان آیین با ظرفیتی است که مجادله با مذهب حق را ممنوع نساخته است، ولی تأکید قرآن بر آن است که جدال باید بر اساس برهان و حساب و کتاب و از روی علم و آگاهی انجام شود نه بر پایه جهل و نادانی. قرآن به مجادله گر جاهل میفرماید: ((قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین))(1)بگو اگر از راستگویان هستید بر ادعای خود برهان اقامه نمایید.
در آیه دیگر درباره دهریها میفرماید:
((ما لهم بذلک من علم انهم الا یخرصون))؛(2)
آنان بر گفتارهای خود علم و یقین ندارند تنها از روی حدس و گمان سخن میگویند.
اگر علمی در کار بود دلیل بر عامه ارائه میدادند و به صرف ادعا بسنده نمیکردند اگر دلیل داشتند اقامه میکردند و به سفسطه نمیپرداختند.
قرآن مجید در موارد بیشماری در برابر مجادله گران با اقامه دلایل گوناگون نیکوترین جدال را برای پیروان خود به تصویر میکشد که آیات سوره بقره (آیه 258) و سوره یس آیات 77 تا آیه 83 از نمونههای برجسته این شیوه است.
آیات 47-54 سوره طه گفت وگوی حضرت موسی را با فرعون به گونهای کاربردی بازگو ساخته که تصویری از مجادله احسن را به نمایش گذاشته است و در مقابل تصویری
از مجادله گران باطل را نیز نشان داده است که چگونه آنان به زشتترین جدال دست میزدند و با سفسطهها و بهانه جوییها میکوشیدند تا حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند و به اغوای مردم ساده دل بپردازند. مسخرگی، استهزا، تهدید، افترا و انکار بدون دلیل از شیوههای مجادلههای زشت گمراهان و مخالفان پیامبران است، اما در قطب مقابل رسولان الهی در برابر آنان به استدلال منطقی آمیخته با مهر و محبت میپرداختند. البته نباید غفلت شود که مجادله احسن، تنها به شیوه و رعایت آداب و اخلاق مناظره تحقق پیدا نمیکند بلکه معلومات فراوانی لازم دارد؛ سیطره علمی بر تمام سفسطههای مخالفان و پاسخ به آنها و هم چنین آگاهی بر قوانین و موازین مجادله را میطلبد. از این رو هر کسی نمیتواند به مجادله احسن با مخالفان بپردازد؛ بلکه یکی از مهمترین شرایط، تسلط کافی بر موضوع مورد نزاع و آشنایی به تمام زوایا و گریزگاه هاست. به همین جهت امامان علیه السلام برخی را از ورود به عرصه جدال و مناظره نهی میکردند. حمزه بن محمد ملقب به «طیار» میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: «به من گفتهاند که حضرت عالی از مناظره ما با مردم ناراحت میباشید. امام در پاسخ فرمود:
أمّا مثلک فلانکره، من اذا طار یحسن أن یقع و أن وقع یحسن أن یطیر؛ فمن کان مثل هذا لانکرهه؛(1)
اما کسی که همانند تو باشد مانعی ندارد از آن رو که تو از کسانی هستی وقتی پرواز می کند و اوج می گیرد به شایستگی می تواند بنشیند و آن گاه که می نشیند به شایستگی قادر است پرواز کند. آن کس که چنین شرایطی دارد ما از مناظره او نگران و ناخشنود نیستیم.
هدف امام این است کسی که میخواهد به مناظره و مجادله با مخالفان بپردازد باید قدرت علمی و شرایط لازم را داشته باشد تا بتواند بدون سقوط در ورطه اشتباه و مجادله حرام و یا به بن بست رسیدن در برابر خصم، به خوبی از عهده مناظره و مجادله احسن برآید، حداقل، محکوم نشود و بیانصافی هم نکند و دشمن تراش نباشد.
دوم. مناظره هشام بن حکم از چهرههای نام بردار و شاگردان کلامی امام صادق علیه السلام با عمرو عبید معتزلی، معروف است. روزی امام ششم به هشام فرمود:
1) رجال کشی، ص 298.
یا هشام! لا تکاد تقع تلوی برجلیک اذا هممت بالأرض طرت مثلک فلیکلّم النّاس فاتّق الزّلة و الشّفاعة من ورائها، ان شاءالله؛(1)
ای هشام! تو با هر دو پا به زمین نمی خوری به علت این که تا بخواهی به زمین بیفتی پرواز می کنی. پس با مردم حرف بزن و از لغزش خود را نگه دار شفاعت ما در پی آن خواهد آمد، ان شاءالله.
در این حدیث امام به هشام تکلیف میکند با مردم حرف بزند و مناظره کند و علت آن را چنین باز میگوید که تو هرگز در مقام مباحثه به زمین نخواهی خورد به مجرد این که احساس خطر کنی با هوش و فراستی که داری، فکرت به سوی معلومات ذخیره شده پرواز میکند و درجا جواب مخالف را خواهی داد. بنابراین امثال تو شایستگی مباحثه با مخالفان را احراز کردهاند.
گفتیم بحث و گفت وگو هنگامی مفید و برطرف کننده مشکلات است که طرفین در صدد کشف حقیقت باشند و حداقل یک طرف حق جو و حق طلب و هدفش تثبیت و روشن شدن یک شبهه و معضل از معضلات اعتقادی اخلاقی و...، باشد. در غیر این صورت، مناظره و مجادله به مراء کشیده میشود. و مراء و جدال ناروا نیز، جز خرد شدن اعصاب و تشدید دشمنیها و بیآبروشدن مؤمنان نتیجهای ندارد. از این رو در اسلام مراء به تمام اشکال آن ممنوع اعلام گردیده است.
حضرت علی میفرماید:
من ضنّ بعرضه فلیدع المراء؛(2)کسی که از آبروی خود بیمناک است مراء را ترک کند.
چرا که مراء و جدال باطل معمولا به توهین و نزاع منجر میگردد و طرف مقابل دست به افشاگری و یا تهمت میزند. و آبروریزی میکند در حدیث دیگر امیرمؤمنان میفرماید:
ایّاکم والمراء و الخصومة؛ فأنّهما یمرضان القلوب علی الاخوان و ینبت علیهما النفاق؛(3)
از مراء و ستیزه جویی دوری کنید، زیرا این دو کار قلوب را بیمار و مکدر می سازد و بذر نفاق و دورویی را در سرزمین دل های می کارد و می رویاند
تنها تأثیری که این نوع مجادلههای مراء گونه، به جای میگذارد، تشدید روحیه لجاجت و دشمنی است که اگر مثلاً طرف مقابل از صاحبان زور و پول باشد طرف دیگر به جهت ترس و یا طمع، منافقانه گفتار غیرمنطقی و مزخرف او را تصدیق میکند و هنگامی که در صف دوستان قرار گیرد، تصدیق خود را از روی ترس و یا طمع اظهار خواهد نمود. این نوع مجادلهها و مناظرهها به مراء برمی گردد، ولی بین آنها تفاوتهایی نیز هست:
یکم- مراء غالباً برای خودنمایی و اظهار فضل و کمال صورت میگیرد، ولی جدال و مجادله برای تحقیر طرف مخاصم و غلبه جویی بر اوست.
دوم- مراء به حملات ابتدایی و تهاجمی در بحث و گفت وگو گفته میشود، ولی جدال به هجمههای تدافعی.
سوم- جدال نوعاً در مسائل غیرعلمی صورت میگیرد، ولی شامل مناظره علمی، دینی، نزاعهای خانوادگی و منازعات سیاسی و اجتماعی میشود، ولی مراء غالباً در مسائل علمی است. لیکن جنبه منفی بافی آن میچربد.
چهارم- گفته میشود مراء معمولا جبهه گیری در برابر حقیقت بعد از ظهور آن است، ولی جدال گفتاری است که قبل از کشف حقیقت هم صورت میگیرد.
پنجم- مراء در امری است که طرفهای مخاصمه هر دو در آن تردید داشته و هیچ کدام به یقین نرسیده باشند، ولی در مجادله ممکن است هر دو طرف حقیقت را بدانند و یا یک طرف بداند و با وجود آن به مجادله برخیزند. از این نکته نیز نباید غفلت کرد که مراء با مجادله ناروا در بسیاری از موارد در حکم و موضوع مشترکند؛ البته مراء، با تمام اشکالی که پیدا میکند، ناروا و مذموم است، چرا که نه مراء احسن داریم و نه مرای نیکو، بلکه مطلق مراء نارواست. ششم- مراء به طور مطلق ممنوع است، ولی مجادله بعضاً ممنوع و در مواردی مباح و در برخی از مصادیق مکروه تنها و جدال باطل در اغلب موارد حرام است.
در برخی از موارد حساس بر ترک مراء تأکید شده است چون خطر آفرین است.
ستُّتة لایمارون: الفقیه و الرئیس و الدنی و البذی و امرأة و الصبی؛(1)
با شش دسته نباید به مراء و به بحث و جدال بی حاصل پرداخت: فقیه، رئیس، آدم پست، انسان فحّاش و بی حیا، زن و بچه (کودک).
ترک مراء و مجادله با هر یک از این گروهها دلایل خاصی دارد؛ مثلاً در حدیثی، علت ترک مجادله با فقیه و سفیه را چنین توضیح داده شده است: در خصوص فقیه میفرماید: به جهت طرد کردن و کینه پیدا کردن است، زیرا ترک معاشرت او ضرر و زیان مادی و معنوی برای طرف مقابل ممکن است داشته باشد. در مورد سفیه و نادان میفرماید: جدال با نادان و غلبه بر او باعث میشود که انسان همواره مورد اذیت و آزار وی قرار گیرد. رئیس او را میکوبد، آدم فحاش از ناسزاگویی دست برنمیدارد، آدم بیحیا او را رسوا میکند زن و بچه نیز کینه در دل میگیرند و در زندگی مشکلساز میشوند.
سبب الشحناء، کثرة المراء؛(2)
«علت کینه توزی، زیادی و کثرت مراء است».
ایّاک و المراء؛ فانّه یحبط عملک، و ایّاک و الجدال؛ فانّه یوبقک، و ایّاک و کثرة الخصومات؛ فانّها یبعدک من الله؛ (3)
از مراء بپرهیز که عمل تو را تباه می سازد و از جدال بپرهیز که تو را به هلاکت می اندازد و از درگیری و دشمنی با مردم بپرهیز که تو را از خدا دور می کند.
لاتمارین العلماء فیرفضوا، و لا تمارین السفهاء فیجهلوا علیک؛(4)
با دانشمندان مراء و ستیزه نکن که تو را رها کرده و ترک معاشرت کنند و با نادانان مراء نکن که با تو برخورد نادرست می کند.
المراء یفسد الصداقة، یحلّل العقدة، و أقلّ ما فیه أن تکون فیه المغالبة أسّ أسباب القطیعة؛(1)
مراء و ستیزه جویی، دوستی های قدیم و کهنه را تباه می سازد و پیوندهای محکم را می گسلد. کمترین زیان مراء، منازعه و غلبه جویی بر یکدیگر است و منازعه اساس هر گونه گسستن و جدایی است.
لا محبّة مع کثرة المراء؛(2)
با وجود ستیزه جویی و مراء، محبت و علاقه ای باقی نمی ماند.
«قال الحسین علیه السلام : المراء لایخلو من أربعة أوجه: امّا أنت تماری و صاحبک فیماتعلمان، فقد ترکتما بذلک النّصیحة و طلبتما الفضیحة أضعتم ذلک العلم»؛
مراء و جدال انسان از چهار صورت خارج نیست؛
اول- حق را هر دو طرف میدانند، ولی دوست دارند در مورد آن به دعوا و جنجال بپردازند و فضل بفروشند و خود را مطرح کنند در این صورت خیرخواهی را کنار گذاشته و در پی رسوا کردن یکدیگر هستند و علم را ضایع نمودن است.
دوم- هیچ کدام حقیقت را نمیشناسند و هر دو جاهل به حکم و موضوع میباشند، ولی برای اقناع انگیزههای درونی، به جدال روی آورده و منازعه میکنند؛ مانند مرایی که درباره تعداد اصحاب کهف قرآن نقل میکند، چون دیدگاههای مردم، صرف فرض و حدس بود و تنها خداوند عدد آنها را میداند و بس، قرآن گفتارشان را به مرای ظاهری تعبیر میکند.(3)
در سوره شوری هم درباره کسانی که راجع به قیامت به مراء میپردازند میفرماید: «آنها در گمراهی عمیق و شدید قرار دارند».(4)
سوم- صورت دیگر آن است که تو میدانی، ولی طرف مقابل حقیقت مطلب را نمیداند. اگر مخاطب حق طلب باشد باید از جدال احسن استفاده شود، چرا که در ماهیت مراء، حق طلبی نیست تنها گفتار ستیزی و غلبه جویی است.
چهارم- عکس صورت سوم است، طرف مقابلت حق را میداند، ولی تو نمیدانی؛ اگر جوینده حقی، فوراً بپذیر و اگر اعتماد نداری با سکوتت مجادله را ترک کن و گرنه عمل حرامی مرتکب شده ای. در صورت اول که هر دو میدانند، ولی بیجهت به مجادله میپردازند در واقع دوستی و محبت و خیرخواهی را رها میکنند و طبیعتاً کار به کدورت و جدایی کشیده میشود.(1)
این نوع جدال است که علم و معرفت را تباه میکند، چه در حقیقت مجادله گران در این نوع مجادله، طالب رسوایی و افتضاح یکدیگرند. در صورت چهارم، مراء و جدال هتک حرمت علم و عالم است. پس در هر صورت باید مراء رها شود. در ادامه میفرماید: «هر کس انصاف را پیش بگیرد و حق را بپذیرد و مراء را کنار بگذارد، تحقیقاً ایمانش محکم و معاشرت با او سودمند و عقل و دین او نیز مصونیت پیدا میکند».(2)
چرا که مراء گاهی انسان را دچار شک و تردید میسازد و به ایمانش ضربه وارد میسازد. سرّ این که امامان بر ترک مراء توصیه کردهاند بدین جهات است. در تاریخ آمده است: مردی با کمال جسارت به امام حسین علیه السلام عرض کرد: بیا بنشین تا درباره دین با هم مناظره کنیم. حضرت فرمود: من در موضوع دین روشنم و مسائل دینی را میدانم اگر تو از دین خبر نداری میتوانی بروی و بیاموزی. آن گاه فرمود: «مالی و للممارات؛ مرا با مراء چه کار است». این شیطان است که پیوسته چنین افرادی را به وسوسه میاندازد و به آنان وحی میکند که با مردم درباره دین به نزاع و جدال پردازند. تا مردم گمان نبرند که آنان آدمهای بیاطلاع و ناتوانی هستند.(3)
((و انّا او ایّاکم لعلی هدی او فی ضلال مبین))؛(1)ما و شما یا بر هدایتیم یا ضلالت در بحث و گفتوگو روشن خواهد شد.
همراهی کردن حضرت ابراهیم با ستاره پرستان و ماه و خورشید پرستان سپس با شعار (انی لا احب الآفلین) آنان را به تفکر واداشتن روشی است که قرآن با مشرکان و ملحدان در جهت هدایت و راهنمایی آنها در پیش گرفته است و از شیوه خاصی خارج از فن مجادله وارد کارزار شده و آنان را به تفکر و اندیشه درباره معبودهای ساختگی وا میدارد.
ولی با اهل کتاب از روش تخطئه و الزام نمودن آنها به اعتراف استفاده میکند، چرا که آنان با علم و آگاهی راه انکار را پیش کشیدهاند، یهود و نصارا حضرت محمد را کاملا میشناختند و آماده ظهور او بودند.
اما جدالی که با منافقان در پیش میگیرد آهنگی متفاوت و خشن و سخت گیرانه و آمیخته با تهدید و وعده عذاب دارد، چرا که آنان به ظاهر خود را مؤمن میدانند و در خفا ضربه میزنند از این رو منافقان از تمام گروهها خطرناکتر میباشند:
((یا ایها الذین آمنوا جاهدو الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم و مأوایهم جهنم))
گویا از هدایت منافقان شکل یافته، مأیوس است: (سواء علیهم أأنذرتهمام لم تنذرهم لا یؤمنون ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب الیم) کار آنهااز هدایت و انذار گذشته است. گویا بر قلب و مسامع آنها مهر خورده و بر چشمانشان پرده افتاده است.
مباهله به جای مناظره
بعضی از مستشرقان میگویند پیامبر و مسلمانان به جای مجادلههای منطقی و گفت وگوی عقلانی چرا به مباهله روی میآورند در صورتی که مباهله آخرین راه پس از مناظره
1) سبأ، آیه 24.
با اهل کتاب بوده است. قرآن صریحاً امر میکند: ((ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنه؛ و جادلهم بالّلتی هی احسن)). وقتی در صدر اسلام مجادلهها و گفت وگوها به جایی رسید مسئله مباهله پیش میآمد آیه مباهله با نصارای نجران چنین است:
((فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابنائکم…))؛ پس هر آن کس که درباره تو بعد از این که علم به احوال آنها پیدا کردی که اهل منطق نیستند و بیجهت به مجادله میپردازند و مناظره نمیتواند آنان را قانع سازد آن گاه به مباهله به عنوان آخرین راه دعوت کن.
از آیه مفهوم میشود که مباهله پس از احتجاج است لیکن چون عالمان نصارای نجران از روی عناد و لجاج دعوت اسلام را با دلیل و برهان قبول نکردند و راه سفسطه و بهانه جویی را در پیش گرفتند آیه مباهله آمد و از اسلوب غضب الهی و انتقام از دروغ گوها استفاده شده است پیش از اینها قرآن از اقامه حجت بر بطلان ادعای آنان، سخن گفته است. آنها معتقد بودند که حضرت عیسی ممکن نیست بدون پدر متولد شده باشد در پاسخ میفرماید: ((انّ مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون))(1)مثل عیسی در پیشگاه خدا همچون حضرت آدم است که از خاک او را خلق کرد سپس روح در کالبد آن دمیده شد او نه پدر داشت و نه مادر چگونه عیسی را نمیتواند بدون پدر خلق کند.
در سوره مائده در مقام مجادله از باب نقص دلیل میفرماید:
((ما المسیح بن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرّسل و امّه صدیقة کانا یأکلان الطعام))؛ حضرت مسیح نیز جز پیامبری از پیامبران نیست و مادرش صدیقه است که هر دو طعام میخوردند و در بازارها برای تأمین حوایج راه میرفتند.
پس حضرت عیسی تافته جدا بافته نیست بلکه پیغمبری است از مادر متولد شده و اهل غذا و مسکن و مرگ و میر است، پس چگونه میتواند اله و معبود باشد و یا اب و ابن روح القدس هر سه معبود باشند. در صورتی که خود مخلوق میباشند.
آیههای 142 و 143 سوره انعام بر این روش گواهی میدهد چون مشرکان حیوانات نر
1) ال عمران، آیه 59 و مائده آیه 75.
را یک بار حرام نمودند و ماده را بار دیگر حرام تلقی کردند، خداوند متعال به طریق سبر و تقسیم سخن آنان را ابطال میکند میفرماید: خلق عالم مخصوص خدای متعال است نخست یکایک وجوه را به شکل مبسوط بیان میکند و جمله «ثمانیة ازواج» که عطف بیان «حمولة و فرشا» در آیه قبلی است که «حموله» به معنای چارپایان بزرگسال است چون توان حمل بار را دارند و «فرشاً»، حیوانات خوردسال که برای سوار شدن مناسب است کلمه «ازواج» جمع زوج است که هم به معنای عدد و هم به مفهوم عدد 1 که همراه جفت خود باشد و چارپایانی که ذکر شده چهار گروه است ضأن (میش) معز (بز) بقر (گاو) ابل (شتر) این چهار نوع از نظر این که نر و ماده دارند مورد بحث قرار گرفته است.
خداوند هشت زوج حیوان آفریده هر کدام مشتمل بر نر و مادهاند بگو آیا خداوند «نرینة» آنها را حرام کرده و یا مادهها را و یا آن بچههایی که در شکم مادهها قرار دارد اگر راست میگوئید از علم و مدرکی که دارید مرا با خبر سازید.
((ام کنتم شهداء اذ وصّیکم الله بهذا(1))).
شق دوّم این است آیا شما علمی را که به گمان خود دارید از طریق فکر و تأملات عقلانی خودتان تحصیل کردهاید یا به دلیل عقلی و یا نقلی دست یافتهاید یا از خدا شنیدهاید پس دلیل حرمت آن از دو حال خارج نیست: یا از جهت مذکر بودن است یا مؤنث بودن و «رحم» نیز که مشتمل بر هر دو میباشد، بنابراین علت حرمت یا باید تعبدی باشد یا عقلانی یا به وحی الهی یا ابلاغ رسول یا از طریق شنیدن از خدا و یا شاهد اعلام حرمت باشید. این کل وجوه تحریم با برهان سبر و تقیسم میتواند باشد: قسم اول حرمت ذکور حیوانات، دوم حرمت جمیع اناث، سوّم تحریم هر دو با هم پس آن چه آنها گفتهاند باطل است این که در بعضی اوصاف حرام باشند مثل مذکر بود این یک نوع افترای به خدا و رسول است.
خلاصه کلام، حرمت یا به وصف ذاتی است یا عارضی یا به وحی الهی یا امر رسول خدا اما به حسب ذات حیوانات مذکور حرام نمیباشد، چون ذاتاً حرام گوشت مثل سگ و خوک نیستند و نصی از رسول خدا هم بر حرمت نداریم: ((و لا تقولوا لما تصف السنتکم الکذب هذا حلال و هذا حرام لتفتروا علی الله الکذب))؛(2)بعضی از شما حرام و حلال
حیوانات دیگر را به خدا نسبت میدهید تا بر خدا دروغ ببندید. این کار درستی نیست.
((الم نجعل له عینین و لساناً و شفتین و هدیناه النجدین))؛ آیا برای شما دو چشم و زبان و دو لب، قرار ندادیم و به راه خیر و شر هدایت نکردیم. آن که دو چشم و زبان و دو لب به انسان داده و به راه خیر و شر او را هدایت کرده است میتواند بر او تسلط داشته باشد و دوباره او را بیافریند.
چنان که در رد قول مسیحیها که حضرت عیسی را چون بدون پدر متولد شد ابن الله مینامیدند، میفرماید:
((انّ مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون))،(1)((الحق من ربک فلا تکن من المتمرین))، اگر عیسی به خاطر نداشتن پدر ابن الله میشود، پس حضرت آدم که فاقد پدر و مادر هر دو میباشد. باید به طریق اولی فرزند خدا و معبود بشریت باشد، حرف حق در اختلافات از ناحیه پروردگار است از شک کنندگان نباش، پس بیپدر بودن مجوزی برای عبادت حضرت عیسی نمیشود همانگونه که آدم ابوالبشر که پدر و مادری نداشت معبود شمرده نشد.
1) آل عمران، آیه59.
در آیه دیگر از زبان مشرکین فرمود: (و ما قدرو الله حق قدره) خدا را نشناختند کسانی که گفتند خداوند برای بشر رسولانی نفرستاده است در صورتی که میدانند حداقل حضرت موسی را با کتاب و نور و معجزه فرستاد، آیة دیگری برای قیاس خلف در قرآن عبارت است از آیه ((و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً))(2)اگر قرآن از ناحیه غیر الله نازل شده بود قطعاً اختلاف زیادی در آن یافت میکردند و تناقضات فراوانی در آن دیده میشد چون کل قرآن با تمام تنوعی که دارد دارای وحدت سیاق و اسلوب واحد و هدف و مقصود واحدی را تعقیب میکند از نظر نثر مسجع بیبدیل و بیهمانند و یک نواخت است و از نظر مضمون و معنا نیز بر یک رویه است معلوم میشود که از ساحت حکیم آگاه و علم مطلق صادر گردیده است چرا که در سراسر قرآن تضادی دیده نمیشود.
((و ضرب لنا مثلاً و نسی خلقه قال من یحی العظام و هی رمیم))؛(3)در بدو خلقت آدم، اصولاً استخوانی نبود انسان را به این صورت ایجاد کرد پس میتواند مجدداً زنده سازد او به آفرینشهای گوناگون عالم و بر هر چیزی آگاهی دارد سپس مثل میزند به درخت اخضر که آب و آتش در آن جمع شده است در حالی که با هم متضادند. خدایی که میتواند اضداد را به هم پیوند دهد چگونه نمیتواند استخوانهای پراکنده را مجدداً زنده کند.
((افکلّما جاءکم رسولٌ بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذّبتم و فریقا تقتلون))؛(1)آیا هرگاه خدا احکامی برخلاف هواهای نفسانی شما به وسیله رسولش بیاورد استکبار میورزید گروهی را تکذیب و جمعی از رسولان را به قتل میرسانید این یک نوع زورگویی و تحکم است مگر احکام خدا باید مطابق امیال نفسانی مردم باشد یا برطبق مصالح واقعی آنها مقرر گردد تحکم و زورگوی در همه جا محکوم است تا چه رسد به امر دین.
قرآن برای ابطال دلیل مجادله گر گاهی به طریق دلالت وجود اثر بر وجود مؤثر تمسک میجوید میفرماید: ((و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین))،(2)از پیش در اینباره سخن گفته شده و این رؤیت برای تحصیل اطمینان و تحکیم یقین است سپس از دیدن ستاره و ماه و خورشید بر وجود آنها برای معبودیت استدلال میکند لیکن پس از افول آنها میگوید من در پی آن خدای ثابت و خالق زمین و آسمانم و به آیینی که از هر گونه خرافات پیراسته باشد، روی میآورم سپس به احتجاج ابراهیم با قومش میپردازد که دلیلی بر اثبات مدعای خود ندارند ولی حضرت دلیل بر ضد مدعای آنها دارد.
گاهی در مجادله خصم را ملزم میکند که این مدعا لوازمی دارد که احدی بر آن ملتزم نمیباشد.
((انّ الذین یدعون من دون الله لن یخلقوذباباً ولوااجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لا یستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب))(3)آنانی که غیر خدا را معبود خود ساختهاند و آنان را میخوانند هرگز قدرت بر خلق یک مگس ندارد و اگر چیزی را مگس از آنها برباید نمیتوانند آن را باز پس بگیرند طالب و مطلوب هر دو ناتوانند ولی آنها چنان که شایسته است خدای را نشناختند.
معبودهایی که به کمک پرستندگان خود نمیتوانند یک مگسی را خلق کنند چگونه میتوانند سرنوشت بشر را تعیین نمایند و این امر بر آنها مشهود و عینی است. چرا که آنان
اعتراف دارند که معبودهای بشری قادر بر خلق و جلب منفعت و دفع ضرر از پرستندگان خود نمیباشند چگونه آنان را معبود و قدرت حاکم بر سرنوشت میپندارند در آیه دیگر فرمود: ((و جعلوا لله شرکاء الجنّ و خلقهم و خرقوا له بنین و بنات بغیر علم سبحانه و تعالی عمّا یصفون))(1)مشرکان برای خدا شریکانی از جنس جنیان قرار دادند با اینکه آنها را خدا خلق کرده است و بدون علم و آگاهی برای خدا پسران و دخترانی تصور کردند و خدای متعال منزه است از آنگونه که آنان توصیف میکنند.
قرآن اولا محتوای آیات خود را بزبان عربی فصیح معرفی میکند که در اصالت و بلاغت آن شکی نیست و امکان ندارد رسول اکرم آن را از غلام عجمی آموخته باشد یا از طریق تجربه باطنی و حالت مکاشفه ساخته باشد. در صورتی که اساطین فصاحت و بلاغت و غولهای ادبیات از آوردن چنین گفتاری در عصر نزول تا زمان حاضر ناتوان بوده و هستند حتی از آوردن یک سوره کوچک عاجز مانده اند: ((فلیأتو بحدیث مثله))؛(2)پس گفتاری مانند قرآن بیاورند.
در ثانی رسول اکرم چهل سال پیش از رسالت در میان قوم عرب زندگی کرده و در طول آن، آیاتی مثل قرآن از وی شنیده نشده است آن هم در میان قوم امّی و بیسواد نه امت باسواد و این نشان میدهد قرآن اعجاز بزرگی و پدیدة خارقالعادهای است.
استدلال به قصههای اصیل و بیسابقه و حقایقی که از یک امّی امکان صدور ندارد مانند داستانهای ابراهیم، یوسف و موسی در ابطال عبادت کواکب و سایر معبودهای بشری و اربابهای قلابی.
گاهی مطالب خصم را با تصحیح دعوا و اثبات کذب مدعا مطرح میسازد.
به عنوان نمونه ((قالوا لن تمسّنا النّار الّا ایّاما معدودة قل أتخذتم عندالله عهداً فلن یخلف الله عهده ام تقولون علی الله ما لا تعلمون))؛(3)گفتند ما جز ایام موقتی در عذاب نخواهیم ماند بگو آیا عهدی از خدا گرفتهاید که هرگز شکسته نمیشود یا دروغ میبندید. در این نوع آیات رد ادعای خصم از محتوای کلام به دو شکل صورت گرفته است:
الف- شاخصهای در کلام است که بدون کنایه برای اثبات حکمی، صفتی را مشخص میکند، ولی در واقع آن صفت مثبت به غیر کسانی که آنها در نظر دارند منطبق میشود: ((یقولون لئن رجعنا الی المدینة لنخرجنّ الاعزّ منها الاذلّ وللّه العزه و لرسوله و للمؤمنین و لکن المنافقین لا یعلمون))؛(1)
هنگامی که به مدینه برگشتیم عزیزان ذلیلان را از مدینه بیرون خواهند کرد ولی عزت مال خدا و رسول و مؤمنان است لکن منافقان نمیدانند.
گمان دارند عزت مال آنهاست و خواری و ذلت مال مؤمنان و حال آن که مطلب درست عکس آن اتفاق افتاد درست است عزیزان ذلیلان را بیرون میکنند ولی عزیزان منافقان نبودند. بلکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان عزیز بودند.
ب- با حمل لفظ در کلام غیر، برخلاف مرادش پاسخ آنها را میدهد.
((و منهم الذین یؤذون النّبی و یقولون هُوَ اُذَنٌ، قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین))(2)
مقصود از اذن بودن مرادشان دهن بین و خوش باور و ساده لوح بودن است سپس پاسخ میدهد بگو گوش بودن برای شما بهتر است، چرا که مؤمنان به شما اعتقاد میورزند و مطالب کذب شما را راست پنداشته و میپذیرند. چون ایمان به خدا و اعتماد به مؤمنان دارند و گمان میکنند شما از مؤمنان هستید ولی آنان که رسول اکرم را آزار میکنند عذاب الیمی برای آنها فراهم خواهد شد و نفاق آنها روشن میشود.
((ما اتخذالله من ولد و ما کان معه من اله اذا لذهب کلّ اله بما خلق و لعلی بعضهم علی بعض سبحان الله عما یصفون))"(3)خداوند فرزندی اتخاذ نکرده است و اگر با او خدایان دیگری بود هر کدام به آنچه خلق کردهاند میپرداختند و بعضی از آنها بر دیگری برتری میجستند ولی چون این گونه نیست پس خدا نه ولدی دارد و نه همراهانی و از این گونه توصیفها پاک و منزه میباشد.
((الم تر الی الذی حاجّ ابراهیم فی ربه ان آتاه الله الملک اذ قال ابراهیم ربّی الذی یحیی و یمیت قال انااحیی و امیت قال ابراهیم فان الله یأت باالشمس من المشرق فأت بها من المغرب فبهت الذی کفرو)).(1)حضرت ابراهیم در مجادله از طریق زنده کردن و میراندن وارد شد نمرود کسی را که محکوم به اعدام بود آزاد کرد و یک فرد معمولی را کشت در واقع مغالطه هم کرد فی الفور حضرت به دلیل دیگری پرداخت که راهی برای مغالطه نباشد: خدای من خورشید را از مشرق طالع میسازد اگر تو خدا هستی از مغرب طالع ساز که همگی مبهوت شدند.
((ان الذین کذبوا بآیاتنا و استکبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السماء و لا یدخلون الجنّه حتی یلج الجمل فی سمّ الخیاط))؛(2)
تحقیقاً کسانی که آیات ما را تکذیب و استکبار میورزند درهای آسمان به روی آنان باز نمیشود و داخل بهشت نمیشوند مگر این که شتر از منفذ سوزن عبور کند.[در واقع تعلیق بر محال میکند].
در علم منطق مغالطه یکی از صناعات پنجگانه است چرا که گاهی هدف، صرفاً اشتباهکاری و گمراه کردن مخاطب است. در این صورت یک امر غیریقینی را به جای یقینی، و یا امر غیر مقبول را به جای مقبول، و یا یک امر غیرظنی را به جای امر ظنی قالب میزند، این را قیاس «مغالطه» یا «سفسطه» مینامند دانستن فن مغالطه به فرموده علامه مطهری: شناختن آفات و میکروبهای مضر و سمومات است و از آن جهت لازم است تا انسان از آنها احتراز و دوری کند و یا اگر کسی خواست او را فریب داده و مسموم کند، فریب نخورد و یا اگر کسی مسموم شده باشد، بتواند او را معالجه کند، دانستن و شناختن انواع مغالطهها برای این است که انسان شخصاً در دام نیفتد و به دیگران نیز بیاموزد تا آنان نیز از طریق مغالطه فریب نخورند و یا گرفتاران در بند مغالطه را نجات دهند،
منطقیها سیزده نوع مغالطه را ذکر کردهاند که در این مختصر نمیگنجد ما تنها به برخی از آنها اشاره میکنیم. مغالطه به طور کلی بر دو قسم است: یا لفظی است یا معنوی.
مغالطة لفظی آن است که منشأ مغالطه، لفظ باشد. مانند این که لفظ مشترکی که دارای دو معنای مختلف است «حد وسط» قیاس و دلیل قرار دهند لیکن در صغرای قیاس یک معنا را در نظر بگیرند در کبرای قیاس معنای دیگر را، قهراً آنچه در قیاس مکرر شده لفظ است نه معنا و نتیجهای که گرفته میشود طبعاً غلط است، مانند لفظ «شیر» که در فارسی مشترک است میان مایع سفیدی که از پستان حیوانات دوشیده میشود و حیوان درنده و خونخوار را نیز «شیر» میگویند به قول شاعر:
آن یکی شیر است کادم میخورد
آن دگر شیر است کادم میدرد
بنابراین صورت قضیه این میشود آن چه در پستان حیوان و انسان است شیر است و شیر آدم را میخورد پس شیری که در پستان است درنده و خونخوار است این «مغالطه»
است گاهی به انسان قوی هیکل فیل گفته میشود (مجازاً) اکنون قیاسی میسازیم:
زید فیل است هر فیلی عاج دارد پس زید عاج دارد
این هم مغالطه است.
مغالطه معنوی به لفظ ارتباطی پیدا نمیکند بلکه مربوط به معناست مثل آن چه از قول دکارت در نفی ارزش قیاس نقل شده است که میگوید:
«در هر قیاس اگر مقدمات معلوم باشد نتیجه خود به خود معلوم است و نیازی به آوردن قیاس نیست و اگر مقدمات مجهول است قیاس نمیتواند آن را معلوم کند، پس در هر حال قیاس بیفایده است»
مغالطة این دلیل و قیاس در این جاست که میگوید: «اگر مقدمات معلوم باشد نتیجه خواه ناخواه معلوم است»، در صورتی که معلوم بودن مقدمات، موجب معلوم شدن قهری نتیجه نیست بلکه معلوم بودن مقدمات به اضافه اقتران آن معلومات با یکدیگر، سبب معلوم شدن نتیجه میگردد، آن هم نه هر اقترانی بلکه اقتران به شکل خاصی که منطق عهده داربیان آن است. پس این مغالطه از این جا پیدا شد که یک مطلب نادرست در پوشش یک مطلب درست در قیاس بالا جای گرفته است.
شناختن انواع مغالطهها و تطبیق آنها به موارد و مصادیق که از چه نوع مغالطهای است گرچه فهم آن مشکل است ولی ضروری و لازم است، از جانب دیگر قیاسات مغالطهای در کلمات فیلسوف نمایان و سیاسی کاران به مراتب بیشتر از قیاس صحیح کاربرد دارد، بنابراین باید مغالطه را آموخت.
در هر صورت، مغالطه یکی از فنونی است که برخی مناظره گران از آن استفاده میکنند تا بر حریف، پیروز شوند. در این جا مهمترین شگردها و روشهای مغالطه را یادآور میشویم:
مغالطه در لغت به معنای یکدیگر را به غلط انداختن، و دلیل سست و غلطآوردن است در اصطلاح علم بلاغت سکاکی آن را «اسلوب حکیم» معنا کرده است ولی سیوطی: پاسخ دادن طرفین به چیزی که انتظار نمیرفت معنی نموده ابن اثیر در خصوص مغالطات
معنوی میگوید چنین مغالطهای از شیرینترین کلام و لطیفترین سخن است چرا که مشتمل بر توریه است.(1)
معروفترین تعریف مغالطه آن است که گفته اند: قیاسی است مرکب از وهمیات یا مشبهات. مغالطه در تعریف کلیتر منحصر به استدلال نیست بلکه انواع خطاها را دربرمی گیرد. تعریف روشنتر آن این است: «مغالطه قیاس و استدلال فاسدی است که منتج به نتیجه صحیحی نباشد و فساد آن یا از جهت ماده است یا صورت و یا هر دو». به قول ابنرشد اندلسی: همان گونه که برخی از مردم واقعاً عابد و زاهدند و بعضی به ظاهر عابد، ولی در واقع اهل ریا و خودنمایی میباشند و تشخیص آن برای معاصران و آیندگان بسیار مشکل است، چنان چه بعضی از فلزات واقعاً طلا و نقره هستند، برخی به آنها آب طلا و نقره زده شده است، هم چنان بعضی از قیاسها هم واقعاً قیاساند و برخی شبه قیاس، اما در حقیقت قیاس نیستند که آنها را مغالطه مینامیم.(2)
امروزه هر گونه خطا و لغزش در تفکر و استدلال و بحث را مغالطه میشمارند.
مغالطه میتواند سهوی و ناخودآگاه باشد و یا به گونه عمدی و برای فریب مخاطب صورت بگیرد که به اعتباری آن را سفسطه مینامند.
مواد مغالطه شبیه مواد برهان و جدل است و صورت آن شبیه قیاس صحیح و منتج.
مغالطه در دو بخش انجام میشود: یا به سبب وجود امری است که در قیاس وجود دارد یا به سبب وجود امری است خارج از قیاس مغالطهای.
مغالطه عام الورود عبارت از قیاسی است که به وسیله آن هم اثبات مطلوب و هم نقیض آن ممکن باشد.(3)
مغالطات موجود در قیاس نیز یا مربوط به الفاظ است و یا غیرالفاظ، بنابراین به طور کلی مغالطه سه قسم میشود: لفظی، معنوی و بیرونی (عرضی)، پس به چند نکته باید توجه کرد:
تعداد مغالطات محدود به آن چه میآید نیست؛
بحث ما بیشتر مربوط به مغالطات بیرون از استدلال یا همان مغالطات عرضی است؛
برخی از مغالطات در صورتی مغالطه محسوب میشوند که به تنهایی به جای برهان یقین آور، بنشیند.
بنابراین اگر به همراه برهان بیایند دیگر مغالطه نیستند بلکه باعث تقویت دلیل و مدعا نیز میشوند؛ به عنوان مثال: استناد به کلمات بزرگان، تحریک احساسات، آوردن شعر و داستان و توسل به تشبیهها و تمثیلها در تقویت دلیل و مدعا نقش اساسی دارد.
می توان گفت قیاس مغالطه بیشتر از قیاس صحیح و منطقی در کلمات فیلسوف نمایان وجود دارد، از این رو شناختن انواع مغالطه و تطبیق آن به موارد آن ضروری و لازم است.
از دیگر فواید صنعت مغالطه این است که در مقابل مناظره و جدل برای ابطال عقیده کسی به کار میرود که مصلحتی در آن است یا به نیت برطرف ساختن حالت نادرستی است که در شخص دیده میشود؛ یعنی به کمک مغالطه میخواهد توان علمی او را بیازماید و یا برای بازگرداندن او از عقیدهای که دارد به کار میرود.
اما گاهی مغالطه از روی سوء نیت و به قصد ریا و تظاهر به دانایی به کار میرود و هدف آن فضل فروشی و غلبه بر دیگران و به کرسی نشاندن عقیده خویش است، آنچه انسان را به این نوع مغالطه برمی انگیزد عقده روحی و یا آگاهی به ضعف و نقص خویش است. او میکوشد تا به هر طریقی که هست ضعف خود را جبران کند و چون از طریق معلومات و علم نمیتواند کمبودهای خود را برطرف کند به مغالطه و تظاهر به علم متوسل میشود تا به گمان خود عیب خود را بپوشاند.(1)
با وجود تمام آنچه گفته شد فایده این صنعت و هنر عبارت است از:
1) منطق مطهری، ص 471.
استدلال کننده در پناه این صناعت میخواهد خود را از غلط و اشتباه مصون نگه دارد، زیرا کسی که مدخل مغالطه را بشناسد راه خروج را نیز میداند.
با شناخت قواعد مغالطه میتوان در مقابل مغالطه گران ایستاد و از حق دفاع کرد.
با شناخت فنون مغالطه میتوان با اهل مغالطه با سلاح خودشان مبارزه کرد، چنانچه گفتهاند آهن با آهن شکافته میشود و کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
اصولا ذهن هر انسان حساس و پر مطالعه لبریز از مغالطات میباشد، بنابراین غواص دریای معارف باید برای پیدا کردن گوهر حقیقت، آب این دریا را از آلودگیها و رسوبات بیالاید و برای دستیابی به این هدف باید اوهام و خیالات اهل مغالطه را بشناسد.
مغالطه مانند مناظره، مجادله و خطابه محدود به موضوع خاصی نیست بلکه تمام آن چه را که به برهان و جدل ارتباط مییابد دربر میگیرد.
بنابراین، موضوعات مغالطه به اندازه موضوعات برهان و جدل و خطابه نامحدود است و مسائل آن نیز به اندازه مسائل آنهاست، تنها فرق آنها در این است که برهان و جدل و مناظره صناعت واقعی میباشند، اما مغالطه به ظاهر شبیه قیاس است که معلول ضعف تشخیص و تصور ادراک کننده میباشد و مواد استدلالی این صناعت عبارت است از: مشبهات و وهمیات. گویا مغالطه گر با سحر و جادو قضایای مغالطی را به شکل برهان مینمایاند و افراد معمولی را تحت تأثیر قرار میدهد.
مغالطه مانند سایر صناعات خمس انواعی دارد:
مغالطه در اشتراک لفظی: این نوع مغالطه با استفاده از واژههایی که دارای دو یا چند معنا هستند بدون آوردن قرینهای که دال بر معنای مورد نظر باشد صورت میگیرد. از آن لفظی که در صغرا قرار میگیرد معنایی اراده میشود برخلاف آن لفظی که حد وسط در کبرا، قرار گرفته است که معنای دیگری دارد مثل این که گفته شود این کتاب قیمت ندارد؟ یعنی یا بیارزش است یا ارزش زیادی دارد.
مغالطه در ابهام ساختاری: که به وسیله به کار گرفتن جملهای که میتواند دو یا چند گونه بیان از آن فهمیده شود، مثل: «چون از او گشتی، همه چیز از تو گشت»، برای این
مصرع، چند معنا محتمل است.
«شما استعداد زیادی در بعضی از رشتهها دارید، به زودی موفقیتی نصیب شما یا یکی از بستگان شما میشود». «یک زن گندم گونی درصدد سحر و جادو کردن در میان خانواده شماست، خطری را چندی قبل از سر گذرانیدهاید» و امثال این جملهها که طرف را فریب داده و باعث تشویش افکار یک خانواده میشود. گاهی برخی از مرتاضان از روی کتاب مطالبی بازگو میسازند تمام اینها مغالطه است.
اهمال در سور قضایا، مثال: غذاخوریهای بین راه بهداشتی نیستند، در این جا اهمال سور به خاطر سوء استفاده و کلی نشان دادن این مفهوم است نمیگوید بعضی از غذاخوریها یا تمام آنها خراب است. تا صریحا مغالطه صورت گیرد. «طرفداران اصلاحات آمریکایی هستند» «اصولگرایان متحجر ند» کسانی که ولایت مطلقه فقیه را قبول ندارند ضد انقلاب و شمن اسلام میباشند. اهمال سور برای مغالطه است تا مردم تعمیم دهند.
مغالطه سورهای کلی نما: در این مغالطه از سوری استفاده میشود که حالتی مبهم اما شبه کلی دارد مانند:
اکثر قریب به اتفاق مردم افسردگی دارند، یا90% قضات رشوه میگیرند، 80% آقازادهها غارت گرند، 90% مستمندان فرهنگ ندارند، 90% غربتیها لجوج و دروغگو هستند»
تعریف دوری: مانند اینکه: از عارفی پرسیدند جوانمردی چیست؟ گفت: ترک کامجویی. گفتند ترک کامجویی چیست؟ گفت: جوانمردی. این یک نوع دور است. و مغالطه.
مغالطه بزرگ نمایی و کوچک نمایی: مثال: فلانی چندهزار شاگرد دارد در صورتی که بیش از دویست شاگرد ندارد کسی را میخواهند به عنوان کاندیدا معرفی کنند میگویند «صدها کتاب و مقاله دارد» و حال آنکه سه کتاب بیشتر تدوین نکرده است. «فلانی آدم بیسوادی است» در صورتی که در حد دکترا سواد دارد. «فلانی ثروت بیحساب دارد، «فلانی نماز شبش ترک نشده است». در حالی که ثروت محدود است و نماز شب هم گاهی خوانده و زمانی ترک میشود. فلانی درس خارج میگوید «در صورتی یک شاگرد بیشتر ندارد شاید هم بحث او باشد.
کوچک نمایی: بعضی افراد بیشخصیت فرصت طلب یا مغرض گاهی که یک اسطوانه علم و دانش را به اسم کوچک یاد میکنند، شاید به نوایی برسد با حذف کلمه آقا و جناب که منتهای بیادبی و اهانت است یاد میکند. امام راحل رحمة الله میفرمود: آقای شاه، جناب شاه، من تو را نصیحت میکنم هیچگاه از فرهنگ بیادبان استفاده نکرد، میفرمود به شخص اعدامی هم پیش از اعدام نباید جسارت کرد و یا او را با اسم کوچک صدا زد تا تحقیر شود.
توریه ظاهری غلط انداز دارد ولی منظور گوینده چیز دیگری است شیخ انصاری معتقد است که توریه دروغ نیست نه در عرف و نه در شریعت امام صادق فرمود مردی کسی را در خانهاش میطلبد او به کنیزش میگوید بگو این جا نیست (یعنی پشت در) و این دورغ نیست و جایز است.(1)
از مجموع روایات یک ضابطه کلی فهمیده میشود «هرگاه لفظ و جمله از نظر مفهوم لغوی و عرفی قابلیت دو معنا را داشته باشد ولی ذهن مخاطب آن را بر معنای خاصی تطبیق دهد در حالی که گوینده معنای دیگری را اراده کرده باشد چنین توریهای دروغ نیست.
اما اگر«لفظ» یک معنا بیشتر نداشته باشد ولی گوینده بدون قرینه در معنای مجازی به کار برد این توریه حرام است حتی اگر مصداق کذب نباشد ولی باعث ضلالت و گمراهی مردم میشود و باز هم حرام میباشد اما اگر نه دورغ باشد و نه مفسدهای داشته باشد بلکه مصلحتی در کار باشد جایز و گاهی واجب است.
حجاج بن یوسف ثقفی جلاد معروف از سعید بن جبیر پرسید: خلیفه بعد از رسول خدا کیست؟ جواب داد «من بنته فی بیته» مضمون جمله «کسی که دخترش در خانه اوست»، این پاسخ با خلافت ابوبکر و حضرت علی هر دو میسازد. یا پرسید من چه طور آدمی هستم؟ گفت: «عادل» هستی. حجاج گفت کفر مرا ثابت کرد چون یک معنای آن عدول از حق است.
1) وسائل الشیعه، ج8، ص580؛ ابواب العشر، حدیث8.
تحریف یا در لفظ است یا در معنا. تحریف لفظی مثل این است که «زیغ» را «ضیق» بنویسی یا معنی کنی به خاطر وحدت تلفظ ((فاما الذین فی قلوبهم زیغ)) یعنی میل به باطل، ولی ضیق تنگی است. به خاطر وحدت تلفظ منافقین خلق در زندان این گونه معنی میکردند: «کسانی که بینش تنگ نظرانه دارند در پی آیات متشابهات هستند» چنین معنی میکردند تا به مقصد برسند در صورتی که «زیغ» به معنای گرایش به باطل است. و الشفع و الوتر را قسم به تز و آنتی تز و سنتز و والفجر را سوگند به انفجار، معنا میکردند.
خطرناکترین تحریفهای معنوی تفسیر قانون اساسی و مطالب امام راحل رحمة الله بر طبق سلیقة شخصی و به سود برداشتهای جناحی است. میگویند ملاک وضعی فعلی اشخاص است. برای این که مخالفان را بکوبند بقول معروف چون با ما نیستی پس بر مایی.
الف. مغالطه بستن راه استدلال: میگوید شما هنوز جوان و خام هستید، هنوز کار اجرایی نکردهاید، حق داری نفهمی. یا میگوید این حرف دل است و اگر اهل حال باشی آن را میفهمی، عرفان چشیدنی است نه گفتنی و خواندنی، عنایت اهل بیت علیهم السلام باعث شد که فلان حرف را بزنم دست خودم نبود. ابوابی در این مجلس بروی من باز شد، خودشان باز کردند یا «فلانی آدم بیخودی است من میتوانم از چهره و قیافهاش تشخیص دهم». این چیزها را همه نمیفهمند. به واعظی گفتند: چرا به فلان شخصیت اهانت کردی؟ جواب داد: استخارهام خوب آمد تا در سخنرانی حمله نمایم، غافل از این که با استخاره نمیشود به کسی اهانت کرد. مضاف بر این که این نوع استخاره نه سند صحیحی دارد و نه حجیتی.(1)البته هواشناسی گاهی وادار میکند انسان به شخصیتهایی حمله کند تا
1) آنچه در اخبار و مباحث فقهی آمده استخاره واقعی دو رکعت نماز است و پس از سلام سر به سجده گذاشته صد و یکمرتبه استغفرالله برحمته یغیرة فی عافیه» و به خدا و اگذار نمودن، در این نوع استخاره مجوز حمله کردن وجود ندارد.
خود را تثبیت کرده و یا سکوی مناسبی گردد برای مقام بالاتر یا خود را از گروهی جدا نماید و موضع جدید خود را به نمایش گذارد، این افراد با این نوع مغالطهها رضای مخلوق را بر سخط خالق ترجیح میدهند و گاهی هم با انتقاد تند و تیز به این و آن سابقه سوء خود را میخواهند بپوشانند. و یا سابقة مطلوبی برای آینده بسازند.
ب. مغالطه به ادعای روشن و بدیهی بودن: میگوید مدعای من بسیار واضح و مثل روز روشن است و نیاز به استدلال ندارد،من تعجب میکنم چرا بعضیها این مسئله روشن را نمیفهمند. او چنان شانتاژ بازی میکند که مخاطب بیچاره به خاطر این که از اتهام ضعف و نادانی بگریزد سکوت میکند، مغالطهگر به سخنان خود ادامه میدهد بعضیها به اندازه یک حیوان و گوساله هم نمیفهمند در صورتی که هر بیسوادی فهم آن را دارد. لیکن مغالطهگر میخواهد با این نوع ترفندها رقیب را به انفعال بکشاند و از صحنة سیاسی حذف کند.
ج. مغالطه مسموم: نسبت دادن یک صفت منفی به مخالفان مدعا یا کسانی که در آن تردید میکنند. مخاطب ناگزیر میشود برای این که مصداق گفتههای او واقع نشود سکوت کند؛ مثلا میگوید: تمام افراد جز کسانی که عقده جنسی دارند با مدارس مختلط دختران و پسران موافقند. همه افراد مملکت جز منافقین با حکومت موافق هستند، هر کس رأی به فلان کاندیدا ندهد منافق است از اینرو اشخاصی که از جوسازیها بترسند ترسو باشند میگویند ما به همان کاندیدای مورد نظر جنابعالی رأی دادهایم.(1)
نوع دیگر این مغالطه در فشار روانی قرار دادن مخاطب است؛ به این معنا که خشم مخاطب را بر میانگیزد و ذهن او را مشوّش میسازد. میگوید: تو آدم گذشته نیستی،
د. مغالطه از طریق مدح و ستایش: میگوید شما اهل ذوق و ادب هستید و اگر به دوستان حاضر در جلسه پیشنهاد کنم همگی رأی مثبت خواهند داد از عقل و درایت شما بعید میدانم برخلاف نظر من سخن بگویی، با سوابق علمی و اخلاقی که در حضرت عالی سراغ دارم از تو بعید میدانم این گونه فکر کنی، با استفاده از مغالطه او را به مقصد خود ترغیب میکند و به اعتراف و انحراف میکشاند.
1) در یک منطقه ای پخش کرده و هرکس به فلان کاندیدا رأی ندهد همسرش بر وی حرام میشود.
غربتی بازی میباشد. به ظاهر گفتوگو در شکل مناظره صورت میگیرد ولیکن از نظر قاعده، منازعه و مخاصمه است و از نظر محتوا مغالطه میباشد. بنای مغالطه گر در این شیوه مغالطی به طرح مسائلی است که رقیب و یا رقبا پیش بینی نکرده باشند و ناگهان در برابر آن موضوعات و پرسشها قرار گیرند، چرا که این نوع مسائل مطروحه خارج از موضوع و نامربوط است و صرفاً برای تحت تأثیر قرار دادن مخاطبان ساده دل و رسیدن به هدفهای سیاسی و یا انتخاباتی است.
مغالطه گر با طرح اتهامات کلی و یا مسائل شخصی، افراد را در مخمصه قرار میدهد؛ مثلاً به رقیب میگوید: بیا اندوختههای مالی و داراییهایمان را به مردم عرضه بداریم و متراژ منزل شخصی و مسکونی را در معرض دید ملت قرار دهیم. اینگونه مسائل هیچ ربطی به مناظره ندارد بلکه یک نوع منازعه و دعوا و در نهایت مغالطه است، چرا که رقیب فرصت پاسخ به مسائل انحرافی و خارج از موضوع را ندارد و اگر پاسخ دهد فرصت از کف میرود ممکن است یکی پدرش در نوجوانی مرده باشد و فقیر و یتیم شده باشد و اگر فرضاً مادرش ازدواج مجددی هم انجام داده باشد ناپدری به بچههای یتیم آن زن معمولا کاری ندارد تنها عهده دار شام و نهار و تحصیلات آنها باشد ولی طرف مقابل ممکن است پدرش مالک و ثروتمند باشد و میراث زیادی از خود گذاشته باشد یا رقیب مغالطه گر جوان باشد، هنوز به میزان کافی فعالیت تجاری و اداری نکرده تا ثروتی به هم بزند و منزل بزرگی تهیه کند ولی طرف مقابلش هفتاد سال یا بیشتر عمر کرده حقوق بگیر بوده و در بعضی از کارها اقتصادی مشارکت کرده باشد و نسبت به گذشته منزل وسیعتری فراهم ساخته است و حتی ممکن است ثروت زیادی داشته باشد ولی در دست دیگران به نام دیگران.
البته مقصد مغالطه گر از طرح مسائل انحرافی و طفره رفتن از پاسخ دادن به پرسشهای سائل یک نوع فرار از جواب یا ممکن است عوام فریبی و جلب توجه اکثریت مردم و برانگیختن احساسات آنها باشد تا مگر رأی اکثریت را به دست آورد. چون میداند غالب مردم زیر خط فقر زندگی میکنند. میتواند با این نوع سخنان مغالطه آمیز و جنگ روانی خود را به هدف نزدیک کند و مردم گمان کنند وی بسیار شجاع و مشهود و مجاهد است در حالی که به فرموده امام علی علیه السلام «افضل الجهاد کلمة عدل عند امام جائر» وگرنه حمله به کسانی که حکومت از تضعیف آنها ناخرسند نیست بلکه بسا با سکوت خود تمایل و چراغ سبز نشان میدهد تا هواداران جرئت بیشتری پیدا کرده و منتقدان را سخت بکوبند، این
گونه گفتهها ممکن است فرصت طلبی یا نامردی باشد نه شجاعت، فرافکنی تلقی گردد نه صداقت و کرامت این عمل یک نوع مغالطه و فرصت طلبی است یا حمله به آمریکا و روس و انگلیس نیز از قوت قلب منتقدان سیاسی سرچشمه نمیگیرد بلکه مصرف داخلی دارد چرا که این هجمهها قابل تعقیب نمیباشد و در دائره خط قرمزها قرار ندارد تا خطرساز باشد چنان چه حمله رجال سیاسی به مراجع تقلید و روحانیت شیعه در حاکمیت صدام تهور و شیردلی نبود بلکه فضاحت بود نه بیباکی و وقاحت بود و نه رشادت، به همین دلیل مورد عنایت و تشویق قرار میگرفت. اگر مردی پیدا میشد به شخص صدام حمله میکرد عنصر شجاعی به حساب میآمد و گرنه این نوع انتقادات وقاحت و مظلوم کشی است.
در عین حال نباید منکر شد که این نوع تبلیغات و هجمههای سیاسی به صورت زودگذر برای مغالطه گر در بین عوام سودمند است و میتوانند گروهی فرصت طلب از این راه به مقاصد خویش دست پیدا کنند گرچه در آینده نه چندان دور چنین ترفندها خباثت طرف را برای هوادارانش نیز روشن خواهد کرد و در پیشگاه عدل الهی رسوا خواهد شد:
فردا که دادگاه قیامت شود به پا شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
از اینگونه مغالطات بسیار زیاد است اغلب روزنامهها گرفتار مغالطات آماری، مغالطه دروغ در لباس حق، بزرگنمایی، کوچکنمایی و سیاه نمایی شدهاند به نمونههایی اشاره میکنیم:
برادران یوسف گفتند پدر جان ما به مسابقه رفته بودیم و یوسف را برای نگهداری اثاثیه تنها گذاشته بودیم گرگ آمده و او را خورده است پیراهن پاره و خون آلود او بهترین گواه ماست.(1)مغالطات از این دست به آسانی قابل تشخیص نیست ولی دقت در محتوای سخن و توجه به کم حافظه بودن دروغگو، باعث میشود که صدر و ذیل کلام او متناقض باشد؛ از این راه مغالطه روشن میشود راه دیگر کشف مغالطه به قرائن و شواهد است مثلاً یوسف و زلیخا به سوی درب خروجی شتافتند ذلیخا رسید و پیراهن یوسف را از پشت درید و ناگهان عزیز مصر را دیدند، زلیخا مکارانه گفت اگر کسی نظری سویی به همسرت داشته باشد جزایش چیست؟ غیر از اینکه زندانی شود و یا عذاب شدیدی بچشد؟
یوسف گفت: او از من کام خواست و به طرف من دوید و از پشت سر پیراهنم را پاره کرد. شوهر او حقیقت را یافت و گفت: کید و مکر زنان بسیار بزرگ و پیچیده است و قصد
1) یوسف، آیه 12.
نداشت یوسف را زندانی کند لیکن دید باعث رسوایی دربار خواهد شد.
توصیه دیگر برای کشف مغالطه توجه به شخصیت گوینده است. هر کس رسول اکرم را میدید میگفت: ما هذا وَجْهُ کذّاب؛ این چهره دروغگو نیست ولی اگر شخصیت مقبولی سابقه صداقت ندارد باید در حال او تفحص کرد(1).
گاهی گفتار دیگران به گونه کامل نقل نمیشود. به عنوان نمونه درباره دیوان شعر شاعر منتقدی مینویسد: «این دیوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذت بخشی دارد ولی هرگز در برابر اشعار قوی برابری نمیکند اما اگر به دیوان بهتری دسترسی نداشته باشید توصیه میکنم در تنهایی به مطالعه اشعار بپردازید».(2)این کلام اگر ناقص نقل شود اینگونه خواهد شد «دیوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذتبخشی دارد… توصیه میکنم در تنهایی به مطالعه این اشعار بپردازید». این یک نوع مغالطه در نقل ناقص عبارت منتقد است.
تحریف یعنی منحرف کردن چیزی از مسیر اصلی آن یعنی تغییر و تبدیل یا دخل و تصرف در مطالب دیگران به گونهای که معنا و مفهوم آن مغایر با معنا و مفهوم اصلی آن باشد. تحریف مغالطهای بسیار خطرناک و در طول تاریخ در حد بسیار وسیعی صورت گرفته است. و منشأ انحرافات مهمی شده است، چرا که ماهیت موضوع را عوض میکند کتابی که ممکن است منشأ هدایت باشد در صورت تحریف باعث ضلالت میشود؛ مثلاً در جهان بینی دینی مسئله آفرینش انسان در زمین در تورات بدین صورت مطرح شده است که خداوند متعال آدم و حوا را در بهشت قرار داد، به آنان گفت: از همه درختان باغ بیممانعت بخورید، اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن خوردی خواهی مرد، مار که از همه حیوانات صحرایی که خدا ساخته هوشیارتر بود، به زن (حوا) گفت: آیا حقیقتاً خدا گفته است که از همه درختان نخورید. زن به مار گفت: از میوه
درختان باغ میخوریم لکن از میوه درختی که در وسط باغ است. خدا گفت از آن نخورید و لمس نکنید مبادا بمیرید مار به زن گفت: هر آینه نخواهید مرد بلکه خدا میداند روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود»(1)در این داستان دو تحریف بزرگ صورت گرفته یکی این که مطابق این تفسیر شجره ممنوعه درخت علم و آگاهی است و خدا نمیخواهد انسان آگاه و بامعرفت شود و در ثانی شیطان از طریق حوا حضرت آدم را فریب داد.
استاد مطهری میفرماید:
«به نظر من هیچ تحریفی در طول تاریخ به اندازه این تحریف به بشریت زیان وارد نکرده است، زیرا این تحریف برای اندیشههای دینی خیلی گران تمام شد و مسئله تضاد علم و دین را در میان یهود و مسیحیت و اروپای امروز به وجود آورد و گفتند دین داری با علم و دانش نمیسازد یا باید دین داشت و علم و دانش را کنار گذاشت و در جهل و نادانی زیست یا علم را گرفت و دین را کنار گذاشت و عمل نکرد، کلیسا در قرون وسطا مسئله خشونت و تفتیش عقاید و برخورد با دانشمندانی همچون گالیله و کپرینگ، تأثیر تحریف مذکور را نشان داد و ضربه بزرگی به تعالیم دینی وارد کرد تحریف دوّم که در توریات اتفاق افتاده این است که شیطان ابتدا حوا را فریب داد و حوا آدم را منحرف ساخت گویا زن همواره عنصر گناه و شیطان کوچک است ولی مرد در ذات خود از گناه مبراست ولی قرآن میفرماید: ((فوسوس لهما الشیطان)) شیطان آن دو را با هم وسوسه کرد و در ثانی درخت ممنوع، سنبل درخت حرص و طمع است که در تحلیل نهایی به جهل و نادانی برمیگردد، در طول تاریخ قوم یهود قهرمان میدان تحریف بوده است».(2)
((من الذینها دوا یحرفون الکلم عن مواضعه(3)))؛ بعضی از یهودیان سخنان را تحریف و جابه جا میکردند. تحریف و قلب حقایق یکی از کارهای اساسی یهود در طول تاریخ بوده است و متأسفانه غیر از قرآن که از تحریف مصون است کار آنها به متون حدیثی ما هم سرایت کرد و چند هزار حدیث جعل کردهاند که در اصطلاح به «اسرائیلیات» معروف شده است که شناخت تعالیم اسلامی را مشکل ساخته است.
یکی از انواع مغالطهها تفسیرهای نادرستی است که از نصوص اسلامی شده و میشود.
استاد مطهری تصریح میکند آن چه سبب شده که حادثه بزرگی، مانند واقعه کربلا برای ما تا حدودی از اثر و خاصیت بیفتد و کمرنگ شود تفاسیر نادرست از آن میباشد که خطر آن در نقل و قول و تحریف به مراتب بیشتر و عمیقتر است(1)، مانند این که بگوییم امام حسین شهید شد تا امت را شفاعت کند و گناه آنان را ببخشاید، یا تمام غرق گناهیم و یک حسین داریم.
سقراط یکی از دانشمندان نامدار یونانی و از نوابغ معروف است میگفت: من دانش زیادی ندارم و تنها دانش من این است که میدانم جاهل و نادانم(2)
بعضی میگویند: «اعتقاد به وجود جن خرافهای بیش نیست، زیرا من نه آنها را دیدهام و نه کتاب علمی در این باره خواندهام» یا گفته میشود من به طور جدی به مسئله بخت و شانس معتقدم چون هیچ دلیلی بر رد آن ارائه نشده است، من به روح معتقد نیستم چون روح را ندیدهام» یک پزشک جراح گفته بود تا من روح را زیر چاقوی جراحی احساس نکنم نمیپذیرم» این مثالها زاده جهل است که به صورت مغالطه مطرح شده است. (عالم شدن چه مشکل آدم شدن محال است؛ میبخور منبر بسوز و مردم آزاری نکن)
مغالطهگر مدعایی را مطرح میکند سپس اعلام میدارد هر کس مخالف است دلیل بیاورد و انتقادها را مطرح نماید مثلاً کسی مدعی است تورم، گرانی و بیکاری 2% بیشتر نیست هر کس قبول ندارد دلیل بیاورد و اثبات کند که این گونه نیست. در حالی که در واقع 26٪ میباشد.
گاهی به مرجع و منبع کاذبی ارجاع میدهد؛ مثلاً میگوید: تله پاتی، قرائت افکار، پیشگویی و پیش بینی دروغ است در دائرة المعارف فرهنگ جهانی نوشته است در
صورتی که طرف مقابل نمیداند که چنین دائرة المعارفی وجود ندارد.
و یا چنین مطلبی در کتاب مذکور موجود نیست،قرآن این نوع مغالطه را محکوم میسازد: ((و اذا قیل ان وعدالله حق و الساعة لا ریب فیها قلتم ما ندری مالساعة ان نظنّ الا ظنّا و ما نحن بِمُسْتَیقنین))(1)کافران هرگاه گفته شود بدون تردید وعده خدا حق است و در قیامت تردیدی نیست گفتید ما نمیدانیم قیامت چیست آن را جز گمانی نمیپنداریم و یقین به آن نداریم.
گاهی مغالطه طلب پاسخ از حوادث اتفاق نیفتاده است ولیکن رقیب از صحت و سقم آن بیخبر است. فی المثل میپرسد چرا فرزندت دیروز به ناموسم توهین کرد. رقیب از درستی و نادرستی آن خبری ندارد. از پاسخ فوری فرو میماند ولی شوندگان نسبت به وی بدبین میشوند. ولی دو ساعت بعد از گفتگو میفهمد دروغ گفته است لیکن زمینه پاسخ منتفی شده است. یا در روزنامه شما روز دو شنبه کاری کاتوری بر ضد من به چاپ رسیده است. طرف اشراف بر آن ندارد نمیتواند پاسخ قاطع بدهد. میفهمد دروغ بوده است. شعاع دفاع وی محدودهای را فرا میگیرد یا در سطح وسیعی در زمان انتخابات شایعه میاندازند که فلان مقام مقدس فلان کاندیدا را صالح قلمداد کرده و گفته من او را تأیید میکنم. حتی اگر آقا اعلامیه بدهد و تکذیب نماید باز هم چندان فایده ندارد. شعاع تکذیبیه از ده نفر نمیگذرد و حال آنکه آن شایعه در تمام کشور پیچیده است تا دروغ آن روشن شود. شایعه ساز به مقصد رسیده است. گرچه این نوع تبلیغات رذالت است امام با استفاده از سادگی بعضی از افراد او به مقصد دست یافته است.
اینها مجموعه مطالعاتی است که باید مبلغ و مناظره گر پیش بینی کرده و مقابل به مثل کند. ((فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکمْ))
1) جاثیه، آیه 32.
در این قسمت، نمونههایی از مناظرات رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و برخی از ائمه دین را میآوریم تا خوانندگان محترم بدانند یکی از عالیترین شیوه ترویج و احیای اسلام همانا بازگشت به مناظرات و گفتوگوهای رسول اعظم و امامان شیعه با ملحدان زمان و دانشمندان مذاهب است. احیای سنت مناظره و گفتوگو در عرصههای دینی سیاسی و اجتماعی میتواند حقانیت اسلام را به شیوة بسیار جذاب به گوش جهانیان برساند و طریق مکتب تشیع را تقویت نماید و روح وحدت و اتحاد ملی و اسلامی را تشدید کند از همه بالاتر سطح فکر و فرهنگ عمومی را بالا برده و ضرورت بحث مناظره و نیز، مجادله ضروری را در مواقع لازم روشن سازد.
وانگهی احتجاجهای حضرت رسول و امام علی علیه السلام و سایر ائمه دین و اصحاب راستین پیامبر و امامان در فرصتهایی پیش آمده بهترین راه تبلیغ و گسترش دین خدا بوده است و هم اکنون نیز بهترین سلوک تبلیغی میباشد. افسوس که حوزههای علمی غفلت کردهاند. و از تعلیم و آموزشهای لازم مبلغان دست کشیدهاند و در این بخش به چند نمونه از متون مناظرهها اکتفا شده است، چنان چه در این مناظرات دقت کنیم خواهیم دید تمام قواعد مجادله احسن و مناظره نیکو که بیان شد در این نوع مناظرهها به کار رفته است.
پیش از آغاز صورت مناظرهها را طرح یک پرسش در قالب حدیثی اشاره میکنیم:
آیا پیامبر اکرم مجادله میکرد؟
از امام صادق علیه السلام پرسیدند: آیا رسول اکرم نیز مجادله میکرد؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود: به مقتضای پندار شما باید پذیرفت که رسول اسلام در برابر دستورها و مسئولیتهایی که از
جانب خدا داشت کوتاهی کرده باشد، در صورتی که قرآن دستور میدهد: ((و جادلهم بالّتی هی احسن))،(1)و(2)بنابراین پس از دستورهای صریح قرآن رسول اکرم(ص) چگونه میتوانست مجادله و احتجاج با مخالفان را ترک کرده و در انجام این وظیفه کوتاهی کرده باشد. سپس امام صادق خبری از پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام و او هم از پدرانش بازگو ساخته تا میرسد به امیرمؤمنان که فرموده است: گروهی از پیشوایان پنج فرقه (یهودی، مسیحی، دهری، مانوی و بت پرستان) با یکدیگر تبانی کردند تا به محضر حضرت رسول رسیده و به مجادله و احتجاج پردازند. تا مگر حضرت را در موارد اختلافی محکوم نمایند. در این جلسه نخست، جماعت یهود لب به سخن گشودند و گفتند: ما معتقدیم که عزیر پیغمبر، پسر خداست و میخواهیم با تو در این موضوع گفتوگو کنیم، اگر با ما موافقت کردی ما حق سبقت خواهیم داشت و گرنه به دشمنی و مخالفت خواهیم پرداخت.
گروه نصارا هم اظهار داشتند: ما هم مسیح را پسر خدا میدانیم و بر این باوریم که او با خدا متحد و یکی شده است و آمدهایم با تو مناظره کنیم و بدیهی است در صورت توافق حق تقدم خواهیم داشت و در صورت مخالفت قهراً با شما دشمن خواهیم بود. سپس مادی گراها (دهریه) نیز اظهار کردند ما معتقدیم جهان و آنچه در عالم است قدیم و ازلی است و آغاز و انجام ندارد، در این قسمت با شما مجادله میکنیم اگر با ما هم عقیده شدی فضیلت و برتری ما ثابت خواهد شد و در غیر این صورت مخالفت خود را اعلام خواهیم کرد. جماعت مانوی هم گفتند: ما بر این باوریم که تدبیر جهان از دو مبدأ نور و ظلمت سرچشمه گرفته اگر مخالف باشی. با تو دشمن خواهیم بود. سپس گروه «مشرکان» اظهار داشتند: ما هم میگوییم این اوثان (بت ها) خدایان ما میباشند آمدهایم تا عقیده شما را کشف کنیم، در صورت عدم توافق با این نظر، ما نیز مانند دیگران دشمن سرسخت تو خواهیم بود و اگر موافق باشی به فضل و برتری ما اعتراف کرده ای.
حضرت رسول پس از بیان مدعاهای آنان فرمودند: من پروردگاری را پرستش میکنم که یکتا و بیهمتاست و شریک و نظیری برای او نیست و معبودی قابل ستایش و پرستش جز او در عالم نیست. من رسول آفریدگار جهانم و برای جهانیان مبعوث گشتهام تا به نعمتهای ابدی بشارت داده و از غضب و عذاب او بترسانم. سپس روی کرد به جمع
یهودیان و فرمود: آیا شما میخواهید من عقیده شما را بدون دلیل بپذیرم؟ گفتند: خیر، فرمود: پس روی چه منطق و برهانی معتقد شدهاید که عزیر نبی، پسر خداوند است؟ جواب دادند: کتاب مقدس تورات در میان بنی اسرائیل متروک و از میان برداشته شده بود به حدی که کسی قدرت احیای آن را نداشت و در چنین شرایطی به وسیله عزیر نبی مجدداً زنده و به وجود آمد، از این رو معتقدیم عزیر پسر خداست، چرا که این امر بزرگ به وسیله او صورت عمل گرفته و به همت روحانیت وی احیا گردیده است.
رسول اکرم فرمودند: در این صورت حضرت موسی برای احراز این مقام سزاوارتر است، چون اصل کتاب تورات توسط او نازل شده است؛ مضاف بر این که کرامات و معجزات زیادی از وی مشاهده گردیده است. مطابق این منطق لازم است موسی بن عمران دارای مقامی به مراتب برتر از عزیر باشدو سزاوار است که روحانیت او تورات را مجدداً احیا کنند. وانگهی منظور شما از «ابن الله» بودنِ عزیر آن است که خداوند متعال ـ نسجیر بالله ـ مانند سایر پدران با جفت خود هم بستر شده و عزیر تولد یافته است، پس در این صورت خدای جهان را مانند یکی از موجودات مادی محدود و تصور کردهاید و برای او صفاتی چون مخلوقات نسبت دادهاید پس باید خدا هم مانند سایر موجودات حادث و مخلوق بوده و محتاج به آفریننده دیگری باشد.
نماینده یهودیها: مقصود از ولادت به این معنا نیست، چون چنین سخنی کفر و نادانی است بلکه از نظر شرافت و عظمت میگوییم عزیر پسر خداست، چنانچه استادی به شاگردش میگوید: تو پسر من هستی و نظرش همان تجلیل و تعظیم و اظهار محبت است و گرنه کوچکترین نسبت سببی بین آنها نیست و به مناسبت توجه خاص از جانب خدای متعال، عزیر پسر خدا تلقی شده است.
رسول اکرم فرمود: در این صورت پاسخ شما همان گفتار نخستین است، زیرا به مقتضای این سخن موسی بن عمران برای این مقام سزاوارتر و در اولویت قرار داشت بلکه اگر عزیر را پسر خدا تلقی کنیم حضرت موسی را باید برادر یا استاد و مولای خدا بدانیم تا برتری او نسبت به عزیر روشن گردد. چنانچه در همین مثال اگر استاد بخواهد احترام بیش از حد خود را به شاگردش برساند میگوید استاد و شیخ من است یا برادر و پدر و رئیس من، آیا روا میدانید که گفته شود موسی بن عمران برادر یا عمو، یا استاد و پدر و مولای خدا باشد تا از عزیر عقب نماند.
یهودیها از پاسخ رسول خدا مبهوت و متحیر ماندند و گفتند: اجازه بدهید در این
موضوع تحقیق و مطالعه بیشتری انجام دهیم.(1)رسول اکرم فرمود: اگر با نیت خالص و پاک در گفتار و رفتار خودتان فکر کنید و برای دستیابی به حقیقت تلاش کنید. خداوند راه حقیقت را به شما نشان میدهد.
سپس حضرت، رو به مسیحیها، کرد و فرمود: شما میگویید پروردگار متعال با پسر خود حضرت مسیح متحد گشته است؟ این گفته ابهام دارد از شما میپرسم آیا مراد شما از حلول و اتحاد این است که ذات اقدس ازلی و قدیم تنزل کرده و با یک موجود حادثی متحد گشته است؟ یا حضرت عیسی که موجود حادثی است(2)با موجود ابدی یکی شده است و یا مقصود شما از اتحاد به دلیل شرافت و نهایت تجلیل و تکریم خدای متعال از حضرت عیسی است. در صورت اول از نظر برهان عقلی محال است چرا که قدیم و ازلی هرگز تبدیل به حادث نمیشود و حادث نیز تبدیل به موجودی ازلی و ابدی نمیشود، زیرا قدیم و حادث از هر جهت (مفهوم و مصداق) ضد یکدیگر و نقیض هم میباشند و در صورت سوم نیز معلوم است که حضرت مسیح یکی از مخلوقات و بندگان برگزیده خداوند متعال بوده و حادث میباشد ودر مقطع خاصی از مادر متولد شده است. در هر صورت پسر خدا بودن و متحد و برابر شدن خداوند قدیم با عیسای که پدیده حادث و مخلوق است محال و ممتنع میباشد.
نصارا: نظر ما این است که خدای منان درباره حضرت مسیح الطاف و توجهات و عنایات خاص و بیپایان را مبذول داشته است و معجزات و خوارق عاداتی به دست او انجام داده است و او را مورد تکریم و تشریف قرار داده است بدین جهت او را متحد و پسر خدا میدانیم.
رسول اکرم: مگر آنچه که به یهودیان گفتم نشنیدید؟ سپس مطالبی که درباره عزیر گفته بودند دوباره تکرار کرد. جماعت مسیحی نیز ساکت شدند. یکی از مسیحیها پرسید: مگر شما حضرت ابراهیم را خلیل الله نمیدانید.
رسول اکرم: چرا، ابراهیم در اثر عبادت و رضا و تسلیم به مقام خلّت رسید.
ـ پس برای چه حاضر نیستید عیسی را هم ابن الله بدانید.
ـ خلیل از ماده خَلَّه (به فتح اول و تشدید لام) است و خَلَّه به معنای فقر و احتیاج
است و معنای حقیقی خلیل شخص نیازمند و فقیر است و از آن جایی که حضرت ابراهیم با تمام فقر و نیازی که داشت به منتها درجه عفت و غنای نفس رسید، آنگاه از دیگران انقطاع کامل یافت و تنها به سوی پروردگار متوجه شد به این دلیل لقب «خلیل الله» به او داده شد، حتی وقتی که در منجنیق گذاشتند تادر آتش بیفکنند جبرئیل از ناحیه خدای متعال آمد تا او را یاری کند و مأموریت خود را عرضه داشت حضرت ابراهیم گفت به غیر خدا حاجتی ندارم و یاری او مرا بس است: ((حسبی الله و نعم الوکیل))، به این جهت به این لقب مفتخر گردید. اگر خلیل را از ماده خِلّه (به کسر خا و تشدید لام) هم بگیریم به معنای تحقیق در خلال معانی و توجه به لطایف و حقایق و رموز و اسرار خواهد بود؛ یعنی حضرت ابراهیم خلیل الله است از نظر توجه به دقایق و رموز و حقایق، باز هم ارتباطی به استدلال شما نخواهد داشت و هیچگونه محذور و مانع عقلی و یا تشبیه مخلوق به خالق و یا نزدیک ساختن قدیم به حادث پیش نمیآید.(1)
سپس در ادامه فرمود: اگر دلیل و مدرک شما برای پسر بودن حضرت مسیح این است که ابراهیم خلیل الله است لازم است معتقد باشید که موسی نیز پسر خداست، زیرا وی نیز کلیم الله است وانگهی معجزاتی که از او صادر شده کمتر از حضرت عیسی نیست بلکه جائز است موسی را پسر یا پدر و یا رئیس یا عموی خدا بدانید.
یکی از مسیحیها گفت: حضرت مسیح خودش در انجیل آسمانی میفرماید: من به سوی پدر خود و پدر شما میروم.
رسول اکرم: اگر شما به این جمله استناد کنید و صحت این کلام را تصدیق نمایید لازم است اعتراف داشته باشید که اصحاب حضرت عیسی و شنوندگان کلام او همگی پسر خدا هستند، زیرا در این جمله آنان را نیز پسران خدا تلقی نموده است.
پس اطلاق پسر خدا به حضرت مسیح به خاطر معجزات و امور مختص به او نیست، زیرا عنوان پسر خدا را به دیگران هم اطلاق کرده است در صورتی که آنان فاقد این مراتب میباشند، پس این عنوان اختصاص به آن حضرت نداشته بلکه به هر شخص خداپرست نیز گفته شده است شما این جملهها را میخوانید لیکن از مضمون آن غفلت دارید اگر شما میخواهید معنای ظاهری این کلمات را اراده نمایید، پس چرا نمیگویید مراد از کلمه پدر، حضرت آدم یا نوح است که پدران حقیقی حضرت مسیح و دیگران میباشند
1) ذره ای از غذایی که لابه لای دندان میماند خلال گفته میشود.
چگونه این معانی را نفی کرده و معانی دیگری اراده کرده اید.
نصارا، ساکت شده و اعتراف کردند تا امروز مجادله گر زبردستی مانند شما ندیده بودیم مهلتی بدهید تا بیشتر در این موضوع تأمل کنیم.
سپس پیامبر اعظم به سوی جماعت «دهری ها» توجه کرده فرمود: از کجا و به چه دلیلی میگویید همه اشیاء و موجودات جهان قدیم و همیشگی بوده آغاز و انجامی برای آنها نیست.
مادیون: آن چه با چشم مشاهده کنیم به آن اعتقاد پیدا میکنیم چون آغازی برای این اشیاء ندیدهایم و فنا و انقراضی نیز نمیبینیم پس حکم میکنیم که مجموعهها آغاز و انجامی ندارند. (ازلی و ابدی هستند)
رسول اکرم: آیا شما ازلی و ابدی بودن آنها را با چشم دیدهاید؟
ـ خیر.
ـ پس اگر دعوی مشاهده کنید میباید شما هم با همین عقل و فکر و قوای جسمانی که دارید ابدی و ازلی باشید تا بتوانید همه اشیا را به صفت قدیم و ازلی بودن مشاهده کنید و این امر خود برخلاف حس و عیان بوده و مخالف شهود و علم همه عقلا و افراد بشر میباشند البته چنین ادعایی نخواهید کرد.
مادیون: درست است ما قدیم بودن و باقی بودن موجودات را با چشم ندیدهایم.
رسول اکرم: پس در این صورت شما باید توقف کرده و به هیچ طرف حکم نکنید، زیرا طبق اعتراف خودتان نه حدوث اشیاء را مشاهده کردهاید و نه قدیم بودن آنهارا و نه فنا و بقای آنها را پس چگونه میتوانید یک طرف را انتخاب و اختیار کرده و طرف دیگر را نفی کنید آیا شما شب و روز را میبینید که هر یکی پشت سر دیگری پیوسته در جریان است؟
ـ آری.
ـ آیا این جریان و ترتیب میان شب و روز از زمانهای پیشین بوده و خواهد بود.
ـ آری.
ـ آیا ممکن است این نظم و ترتیب به هم بخورد و شب و روز در یکجا جمع شوند؟
ـ ممکن نیست.
ـ پس در این صورت شب و روز از یکدیگر جدا میباشند و چون مدت یکی سپری شد دیگری رخ مینماید پس شما به حدوث شب روز اعتراف کردید.
ـ آیا برای شب و روز آغازی هست یا ازلی و بینهایت میباشند، در صورت اول منظور
ما که حدوث باشد ثابت میشود و در صورت دوم باید شما بگویید چگونه ممکن است چیزی که پایان دارد از جهت آغاز غیرمتناهی باشد.
ـ درست است.
ـ شما معتقد به قدیم بودن موجودات هستید آیا در این عقیده تأمل کردهاید.
ـ البته فکر کردهایم.
ـ آیا مشاهده میکنید که موجودات جهان همگی به هم محتاج و به یکدیگر مرتبط و در وجود وبقا به یکدیگر نیازمندند و تا مانند اجزاء و مصالح ساختمانی به هم پیوند نخورند، ساختمانی به وجود نمیآید سایر اشیاء نیز مرکب از اجزایی هستند اکنون که فهمیدیم موجودات جهان به یکدیگر مرتبط و نیازمندند چگونه میتوانیم آنها را قدیم و ثابت به پنداریم موجودات قدیم و ابدی به هم محتاج و مرتبط نمیباشند وگرنه قدیم و ابدی نخواهد بود وانگهی معنای حادث بودن چه خواهد بود آنچه به عقیده شما قدیماند اگر حادث بودند چطور میشدند و چه نوع علائمی داشتند؟
دهریون - نیز در برابر استدلال رسول اکرم حیران و سرگردان شدند و از توصیف معنای حدوث ناتوان گشتند، زیرا هر چه در معنای حدوث میخواستند بگویند قهراً باموجودات قدیم به عقیده آنها تطبیق میکرد و از این لحاظ غمگین و احساس شکست کردند.(1)
این مناظره با جماعت مشرکان و مانویها نیز ادامه دارد ولی به خاطر مبسوط بودن از ذکر آن صرف نظر میشود.
سبط اکبر رسول خدا همیشه در مناظراتش پیروز میشد و دشمنانش را به شکست و ناتوانی میکشانید و معاویه که شاهد شکست مخالفان امام علیه السلام در مباحثات و مناظرت مختلف بود و آنها را در برابر ضربات کوبنده منطق امام علیه السلام مغلوب و مفتضح میدید، به آنها سفارش میکرد که از گفت و گو با امام بپرهیزند.(2)
این نوع مناظرات که تصویری از ادب مشاجره را در آن عصر ترسیم مینماید به صورت یک میراث اصیل فرهنگی به دست دوستداران منطق و ادب رسیده است. شیرینی گفتار و
حاضر جوابی و قدرت منطق و هیبت و حلم و عقل و درایت امام علیه السلام باعث شده که دشمنانش نیز زبان به تصدیقش بگشایند.
معاویه در مورد او میگفت: «درباره هیچ کس به قدر حسن بن علی این احساس را نداشتهام که وقتی سخن میگوید، ادامة گفتار او را دوست بدارم».(1)
و زمانی که در حضورش از امام حسن علیه السلام یاد شد گفت: «اینها مردمی هستند که سخن گفتن به آنان الهام شده است».(2)
معاویه مجالسی فراهم میساخت و دوستان نزدیک خود را جمع میکرد تا با امام حسن علیه السلام مفاخره و مجادله کنند و در حقیقت این مجالس صحنه پیکار دسته جمعی آنان با امام حسن علیه السلام و هدف سیاسی آنها راه اندازی جنگ اعصاب و روان با امام علیه السلام و شیعیانش بود که اینک جانشین جنگ گرم ساخته بودند.
اما میزان بدرفتاری این گروه با امام حسن علیه السلام در این گونه مجالس و صبر و تحمل عجیب و نجیبانه آن حضرت در برابر گفتار خصومت بار معاویه و درباریانش و حلم و متانت امام را آشکار میسازد.
امام حسن علیه السلام که به گفتة عبدالله بن جعفر «صخرة تسخیر ناپذیر و دور از تیررس و برتر از ستیغ بود»(3)چندان پیراسته خوی بود که او را از سقوط به حضیض این نوع مشاجرات و ستیزهجوییها باز میداشت. با این حال از پاسخ به آنان خودداری نمیکرد. میفرمود: «به خدا سوگند اگر این نبود که بنی امیه مرا به ناتوانی در گفتار محکوم سازند، بیتردید از پاسخ دادن به آنان خودداری میکردم».(4)امام علیه السلام با منطق قوی و رسای خود که در هم کوبندة عناد روزافزون ایشان بود پاسخ میداد و آنان را به تسلیم و خضوع و سرافکندگی وادار میساخت.
در تمام این مجالس امام حسن علیه السلام حریف پیروز و نیرومندی در برابر مردمی لئیم، ضعیف و مغلوب بود؛ و آن که بیش از همه احساس ضعف و شکست میکرد، رئیس آنان معاویه بود. امام علیه السلام هر یک از حریفان را تنها و جدا پیش میکشید و بارزترین خصوصیات
حسبی و نسبی او را که خود او بدان تکیه داشت. مطرح میساخت و بدان اعتراض و ایراد میکرد.
از امویها کسانی که بیشتر ازدیگران در این نوع مجالس حضور داشتند عمرو بن عاص، مغیره بن شعبه، عمرو بن عثمان، عتبه بن ابی سفیان، ولید بن عقبه، مروان بن حکم، زیاد بن ابیه و عبدالله بن زبیر بودند.
زبیر بن بکار در کتاب المفاخرات خود میگوید: روزی افراد مذکور پیش معاویه جمع شدند و از امام حسن علیه السلام بدگویی کرده و گفتند: ای امیرالمؤمنین! همانا حسن بن علی نام و یاد پدرش را زنده کرده است. هر سخن که میگوید، مردم او را تصدیق میکنند؛ و هر فرمان که میدهد، اطاعت میشود و برای او و برگرد او کفشها از پای در آورده و اجتماعاتی فراهم میگردد. معاویه گفت: از من چه میخواهید؟ گفتند: پیام بده و احضارش کن تا او را و پدرش را دشنام دهیم و او را توبیخ و سرزنش کنیم.
معاویه گفت: من این کار را به مصلحت نمیبینم. آن گروه با اصرار از معاویه خواستند که این کار را انجام دهد.
معاویه مجلسی ترتیب داد و به دنبال امام حسن علیه السلام فرستاد بیاید. امام علیه السلام به نزد معاویه آمد و مورد تجلیل و احترام فراوان او قرار گرفت. معاویه گفت:
«ای ابامحمد، در واقع اینان به دنبال تو فرستادند و فرمان مرا نبردند».(1)
امام علیه السلام فرمود: «سبحان الله، خانه، خانة تست و اجازة آن در اختیار تو، به خدا قسم اگر سخن آنها را پذیرفتهای و از نیت آنان آگاهی، ناسزاها به حساب شما گذاشته خواهد شد و اگر آنها نظرشان را بر تو تحمیل کردهاند، چه مرد ناتوانی هستی. نمیدانم کدامین را بپذیرم، اگر میدانستم که این گروه چنین قصدی دارند، من هم عدهای از بنی عبدالمطلب را با خودم میآوردم. ولی من هرگز از تو و آنها باکی ندارم. محبوب من خداست و خدا دوست نیکو کاران است».(2)
معاویه خندید و گفت: یا ابا محمد در القای سخن آزاد باش.
معاویه گفت: حرفشان این است که عثمان مظلومانه کشته شده و قاتلش هم پدرت
میباشد. در این هنگام عمرو بن عثمان به سخن آمد و این مناظره را آغاز کرد:
من هرگز انتظار نداشتم که روزی را ببینم که پدرم عثمان امیرالمؤمنین با آن وضع فجیع به قتل رسد و قاتلینش زنده بمانند. فرزندان عبدالمطلب عثمان را کشتند تا شاید بر روی نعشش، عروس خلافت را در آغوش کشند.
آن گاه فریاد کرد.
شما رجال عرب! اشراف اسلام! به حرف من گوش کنید، شما قضاوت کنید، شما داد مرا بگیرید. آیا سزاوار است حسن بن علی و پسران عبدالمطلب زنده باشند؟ و خون پدرم پایمال شود؟
تنها قتل عثمان نیست. پدر این مرد نوزده تن از اشراف بنی امیه را در لب چاه بدر گردن زد. آیا بنی امیه حق قصاص ندارند؟ آیا نباید فرزندان کسی را که قاتل اشراف بنی امیه است به جرم پدر گردن بزنند؟
آن گاه خاموش شد و عمرو بن عاص شروع به سخن کرد:
گوش کنای حسن!ای پسر علی! ما تو را به این محفل کشانیده ایم تا به یک سلسله واقعیتها صریحاً اعتراف کنی.ای پسر ابوتراب! اقرار کن که پدرت ابوبکر صدیق را محرمانه مسموم ساخت و بعد با گروهی از آتش پرستان ایرانی توطئه چید و عمر فاروق را در مسجد به قتل رسانید و سپس عثمان ذوالنورین را هم در نتیجه با تحریکات سیاسی خود از میان برداشت، و این کارها را در آرزوی خلافت انجام داد.
ای حسن! تو و پدرت ابوتراب هر دو از بدترین خلق شمرده میشوید و اگر اکنون تو را از دم شمشیر گذرانیم، در پیشگاه خدا گناهکار نخواهیم بود و ملت اسلام هم ملامتی نخواهد داشت.
عتبه بن ابی سفیان برادر معاویه سخنان او را ادامه داد:
پدرت دشمن قریش و قاتل قریش بود. او علاوه بر نوزده تن قریشی، عثمان را کشت؛ و توای حسن در ردیف قتله عثمان به شمار میآیی و قاتل به فرمان قرآن محکوم به قصاص است و ما اگر تو را از میان برداریم، به دستور قرآن رفتار کردهایم.
تو ای حسن! در طلب خلافت بیهوده زحمت کشیدهای، تو باید میدانستی که مرد این کار نیستی.
سپس زمام سخن را به ولید بن عقبه بن ابی معیط داد.
ولید گفت: شما بنی هاشم همین که عثمان را بر سریر خلافت دیدید، بر وی حسد
بردید و چون قدرت نداشتید با وی به جنگ و ستیز برخیزید، این جا و آن جا نشستید، بنابر انتقاد و اعتراض گذاشتید. معایب و سستیها و لغزشهای کوچک او را بر شمردید و مردم را بر ضد او برانگیختید و سرانجام به خاک و خونش کشیدید.
شما این کار را صرفاً در آرزوی حکومت و حب دنیا انجام داده اید. اکنون در چنگ اولیای خونش گرفتارید و سزاوار است که جزای کردار خود را دریابید.
مغیره بن شعبه رو به امام حسن علیه السلام کرد و گفت:
می خواهید بگویید که علی کشندة عثمان نبود؟ قبول داریم، اما برای ما بگویید که چرا قاتلان او را به خدمت خود راه داد و از آنان حمایت کرد؟
اعتراف کنید که خون خلیفة مظلوم به ناحق بر خاک ریخته شد و علی قاتل اوست، وی دشمن بیرحم قریش بود. با شمشیرش میکشت و با زبانش بد میگفت. مگر این طور نیست؟
امروز امیرالمؤمنین معاویه وَلیّ خون عثمان است و حق اوست که تو و برادرت را به قصاص عثمان به قتل برساند.
مروان بن حکم سخنان مغیره را ادامه داد و خطاب به امام حسن علیه السلام گفت:
ای کشندة عثمان وای دشمن آل امیه! گمان کردی که میتوانی روی مقابر قریش و بر خونهای خشکیدة عثمان، طرح سلطنت بریزی و سریر خلافت بگذاری؟ هیهات.
محال است که آل امیه بگذارند شما به هدف خویش دست یابید. شما نه تنها شایسته خلافت و سلطنت نیستید، بلکه ما شایسته ایم شما را به کیفر خون هایی که ریخته اید به قتل برسانیم.
سپس ساکت شد و سکوتی خشمناک مجلس را فرا گرفت.(1)
حسن بن علی علیه السلام به موجب رعایت ادب و قواعد مناظره و مجادله احسن هم چنان ساکت نشسته بود و زشتگوییهای اطرافیان معاویه را میشنید، هنگامی که گفتار زشت و تهمتهای ناروا و کینه توزانه آنها تمام شد سربلند کرد و رویش را به جانب معاویه گردانید و فرمود:
به من فضل الهی، خداوندی را ستایش میکنم که شما همگان را به نور هدایت ما رهنمون کرد و بر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که پرچمدار علم و تقوا بود، درود میفرستم. اکنون حضار را
1) جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ج3، ص305.
به گواهی میگیرم.
ای پسر ابوسفیان! ابتدا با تو سخن میگویم،ای پسر آکلة الاکباد. آن چه امروز از دهان این و آن شنیده ام، همه را تو به من گفتهای و این دشنامها را به حساب تو میگذارم.
باید بگویم که سخت به خطا رفته ای. این سیاست که به عقیدة تو سیاستی زیرکانه و خردمندانه است، بسیار سخیف و پست و مستحق شکست است.
اکنون درک خواهی کرد که با این همه توهینها، مقام اقدس و عرشی مرا نتوانستی به پستی نشانی و جز حقارت و ذلت خویش چیزی بدست نخواهی آورد.
ای کاش اکنون در مسجد رسول خدا و در محضر مهاجر و انصار نشسته بودیم و رجال اسلام سخنان شما را میشنیدند. به خدا قسم در آنجا تو و اطرافیانت جرأت نمیکردید نسبت به علی بن ابی طالب علیه السلام چنین ناهنجار سخن بگویید.
اینکای معاویه، دربارة تو و آنان چیزهایی خواهم گفت که به مراتب کمتر از آن است که در شما نهفته و سرشته شده است.
اکنون گوش کنید:
علی علیه السلام آن هنگام که به اقتدای به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در برابر دو قبله نماز گذاشت توای معاویه در آن هنگام لات و عزی را میپرستیدی. آیا علی آن کسی نیست که دوبار با رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کرد. یکی بیعت رضوان و دیگری بیعت فتح و توای معاویه در بیعت نخستین کافر بودی و در بیعت دوم هم این از بیعت عهد و پیمان شکسته بودی.
آیا این علی نیست که در راه تبلیغ و آموختن کلمة حق و ترویج توحید در کنار چاه بدر جهاد کرد و شمشیر کشید و پرچم اسلام به دوشش بود و توای پسر هند جگر خوار در آن جا پرچمدار بت پرستان بودی.
آیا به خاطر داری که غزوة احزاب، علی در پیش روی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پرچم اسلام را بر دوش داشت، در حالی که تو پرچم کفر و شرک و نفاق را بر دوش میکشیدی. خداوند در هر سه جنگ حجتش را آشکار ساخت و دین خود را یاری کرد و گفتار پیامبرش را در مورد پیروزی لباس تحقق بخشید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در همة این جنگها از پدرم خشنود بود و از تو و پدرت خشمگین.(1)
آیا این علی نیست که در واقعة خیبر به فرمان خدا، قلعههای پولادین یهودیان را
1) بحارالانوار، ج44،ص 74.
گشود در حالی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قبلاً در حق وی فرموده بود: «فردا پرچم را به دست کسی میسپارم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش نیز او را دوست میدارند(1)».
آیا این علی نیست که لقب کرّار غیر فرّار به وی داده شد.
آیا این علی نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در موردش فرمود: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا أنه لا نبی بعدی»(2)آیا این علی نیست که در خطابة غدیر، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وی را مولای مؤمنین و مؤمنات نامید.
آیا این علی نیست که شهوات و لذات دنیا را بر خود حرام کرده بود تا آنجا که این آیة شریفه در حق او فرود آمد: «یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما احل الله لکم».(3)
آن جا بود که پروردگار متعال وی را از این همه زهد و پارسایی منع فرمود. سپس رو کرد به حاضران، و فرمود:
آیا این معاویه نیست که چندین بار مورد لعنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قرار گرفت. زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را چند مرتبه احضار فرمود و چون نمیتوانست دل از خوراک بر کند، مورد نفرین رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قرار گرفت که خداوند شکم او را سیر مفرمای.
بار دیگر با پدرش ابوسفیان و برادرش یزید میآمدند، در حالی که پدرش بر شتر سوار بود و یزید از جلوی شتر و معاویه از عقب شتر حرکت میکردند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر هر سه تن لعنت فرستاد.
ای معاویه! اکنون کار تو به جایی رسیده که مرا به حضور خویش دعوت میکنی و سگهای گزندة خود را به سوی من میدوانی؟ گمان کردهای میتوانی مقام مرا از علو و
1) برای اطلاع بیشتر ر.ک: سیره النبویه، ج3/349؛ حلیة الاولیاء ابونعیم، ج1/62؛ ابن عساکر، ج1/205 حدیث 269؛ سنن ترمذی، ج5/569؛ فرائد السمطین، ج1/259؛ مجمع الزوائد، ج6/151؛ طبقات ابن سعد، ج2/110؛ تذکره سبط بن جوزی، ص24؛ صحیح بخاری، ج5/22؛ تاریخ طبری، ج3/12 و دهها منبع دیگر. این حدیث یک دلالت مطابقی دارد و یک دلالت التزامی با دلالت مطابقی علی را میبرد به عرش با دلالت التزامی دیگران را میزند به فرش.
2) صحیح ترمذی (چاپ بولاق مصر) 1293، ج2/ ص310 و المستدرک الصحیحن حافظ ابیعد اله چاپخانه نظامیه حیدر آباد هند سال 1324، ج2 /337 و مسند احمد حنبل چاپ میمنه مصر 1313، ج پنجم، ص322.
3) مائده، آیه 87 و 88.
اعتبارش فرود آوری و به پستی بکشانی؟
تو نمیدانی مرتبهای که با اراده و قدرت الهی بالا گرفته باشد با دست تو پست نخواهد شد و آن کس را که خدا عزیز و شریف خواسته، خلق خدا نمیتوانند از عزت و شرافتش بکاهند.(1)
در این جا امام حسن علیه السلام مکث کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید و نگاهش را از معاویه به سوی عمرو بن عثمان برگردانید و فرمود: ای پسر عثمان! با آن حماقت و نادانی که در ذات تو است، قدرت فهم و کشف امور سیاسی را در تو نمیبینم. تو کجا و در محفل آدمیزادگان سخن گفتن کجا؟ گفتار تو شایسته جواب نیست. قصه تو قصه آن پشهای است که وقتی بر نخله خرمایی نشست هنگام برخاستن به آن نخله گفت: خود را نگاه بدار که میخواهم پرواز کنم. نخلةخرما در جوابش به استهزاء خندید و گفت: من نشستن تو را احساس نکردهام تا برای برخاستن تو خود را نگاه بدارم.
تو در چشم من آن قدر حقیر هستی که نمیتوانم به دوستی و دشمنی تو فکر کنم. بر من بسیار دشوار است که به موجود فرومایهای چون تو پاسخ گویم.
تو علی علیه السلام را به گونه ناشایستی یاد کردی و او را سزاوار دشمنی دانستی. چرا علی علیه السلام سزاوار سبّ است؟ آیا نقصی در نژاد او و یا سستی در دین او یافته ای؟ آیا نسبت و مراتب علی علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دور است؟ آیا از دست علی علیه السلام به دین اسلام زیانی رسیده؟ آیا علی علیه السلام در حکومت و قضاوت خود از عدالت سرپیچیده؟ آیا علی علیه السلام مردی دنیا دوست بوده؟
اگر علی علیه السلام را به هر کدام از این نقایص نسبت دهی، تنها خود را رسوا کرده ای؟
گفته بودی علی علیه السلام نوزده تن از بت پرستان بنی امیه را در جنگ بدر کشته است.
این افتخار بزرگی در زندگی علی علیه السلام است؛ مگر نمیدانی که مشرکین قریش به دست خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به هلاکت رسیدهاند. (2)
امام علیه السلام آن گاه به عمرو بن عاص نگریست و فرمود: مگر تو آن لعین ابتر نیستی که
مادرت به فحشا و فجور معروف بود. تو همان کودک ناپاک و آلودهای هستی که پنج نفر(1)از مردان قریش ادعای پدری تو را اظهار داشتهاند. و عاقبت مادرت، تو را به لئیم ترین و خبیث ترین رجال قریش نسبت داد و از آن روز پدرت به نام عاص بن وائل شناخته شد.
مگر پدرت با صراحت خود را دشمن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نمینامید و میگفت: محمد ابتر است و وقتی بمیرد نامش و دینش و سر و صدایش فراموش خواهد شد. آن گاه سورة شریفة «کوثر» در پاسخ وی نازل شد. و خدای عزوجل پدرت را ابتر نامید. تو خود نیز در تمام جنگها رویاروی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میجنگیدی. تو از سرسخت ترین دشمنان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بودی و به آروزی شکست اسلام میجنگیدی؟ تو بودی که با اصحاب کفر و شرک به کشتی نشستی و به حبشه رفتی تا نجاشی را به قتل عمویم جعفر طیار و مهاجرین اسلام تشویق کنی. تو سعی بسیار به کار بردی تا شریعت اسلام را درهم شکنی، ولی خداوند قادر و قاهر سعی تو را بیهوده گذاشت.
حال تو از عثمان یاد میکنی؟ تو خود بر ضد عثمان تبلیغ و توطئه و دسیسه داشتی. تو آن قدر مردم را بر ضد عثمان بر آشفتی و بر شوراندی که یک باره شمشیرها را از غلاف کشیدند و به قصد جانش برخاستند و در این هنگام که آتشها افروخته شد، خود به فلسطین گریختی و خویشتن را از معرکه کنار کشیدی و پس از قتل عثمان به معاویه پیوستی و فریاد واعثمانا سر دادی.(2)
من تو را به بغض و عداوت آل رسول صلی الله علیه و آله و سلم ملامت نمیکنم و از تو توقع دوستی ندارم. تو همواره با آل هاشم در جاهلیت و در اسلام، عداوت داشتی. تو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را با شعر هفتاد بیتی هجو کردی و دل مقدسش را رنجاندی و او به درگاه خداوند عرض کرد: «پروردگارا! من شاعر نیستم و سزاوار نیست که شعر بگویم و پسر عاص را با شعر پاسخ گویم ولی تو به عدد هر بیت از این قصده، وی را لعنت فرمای».
آیا تو شایسته هستی که با نوة رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به حجت و منطق سخن گویی و دربارة مردی چون علی بن ابیطالب علیه السلام به یاوه، دهان باز کنی؟ و یاوه سرایی نمایی.(3)
عمرو بن عاص پاسخی جز سرافکندگی نداشت. در این هنگام امام علیه السلام به ولید بن عقبه نگاهی افکند و فرمود: توای ولید اگر با علی علیه السلام دشمن نباشی چه کنی؟ تو را بر دشمنی پدرم علی علیه السلام ملامت نمیکنم، زیرا پدرت با دم شمشیر او کشته شد و تو را به جرم شراب خواری هشتاد تازیانه زد.
ماجرای میگساری تو چنان شهرت یافت که حطیئه شاعر عرب آن ماجرا را به شعر یاد کرد:
شهد الحطیئه حین یلقی ربه
ان الولید احق بالعذر
نادی و قدتمت صلاتهم
ش
أأزیدکم سکرا و مایدری
لیزیدهم اخری ولو قبلوا
لَاَتَتْ صلاتهم علی العُشر(1)
بامدادان حطئیه به هنگام نماز صبح دید ولید را که بعد از نماز در حالت مستی، عذرخواهی میکند.
و میگوید: نماز فجر را خواندم، آیا زیاده بخوانم برای شما؟ در حالی که نمیداند، چرا میخواهد نماز زیادتر بخواهند و اگر مردم میپذیرفتند، نماز صبح او از ده رکعت تجاوز میکرد.
تو چگونه با علی دشمن نباشی که او را خدای متعال در قرآن مؤمن نامید و به تو عنوان فسق داد. آنجا که فرمود: «أفمن کان مؤمناً کمن کان فاسقاً لا یستوون»(2)آیا آن کس که مؤمن است، مانند کسی است که فاسق است؟ هرگز آنها برابر نیستند.و نیز فرمود: «ان جاء کم فاسق بنبأ فتبینوا أن تصیبوا قوماً بجهاله فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین»(3)چنان چه فاسقی برای شما خبری نقل کرد، بررسی کنید. زیرا در صورت اعتماد به او با نادانی جهل روبرو خواهید گشت و همگی بر این اعتماد، نادم و پشیمان خواهید شد.
این معنی تا آن جا شهرت یافت که حسان بن ثابت شاعر نامی انصاری در پیرامونش قصیدهای سرود و طی قصیده اش چنین گفت:
أنزل الله ذوالجلال علینا
فی علی و فی الولید قرآناً
فتبُّوّا الولید منزل کفر
و علیٍ تَبَّوَّأُ الایمانا
لیس من کان مؤمناً یعبدالله
کمن کان فاسقاً خوّانا
سوف یدعی الولید بعد قلیل
و علیٌّ الی الجزاء عیانا
فعلی یجزی هناک جنانا
و هناک الولید یجزی هوانا(1)
پروردگار ذوالجلال برای ما در حق علی علیه السلام و ولید قرانی (آیاتی) فرستاد.
خداوند علی را در کفة ایمان و ولید را در کفة کفر قرار داده و فرمود: هرگز مؤمنی که خدایش را عبادت کرده، به مانند فاسق جنایتکار نیست.
دیری نخواهد گذشت که ولید و علی علیه السلام هر دو در پیشگاه خدا خواهند ایستاد.
در آن روز ولید، کافر و علی علیه السلام مؤمن شناخته خواهد شد.
و در آن جا علی علیه السلام پاداش بهشت جاویدان خواهد یافت و ولید به سزای کفر و فسق خویش خواهد رسید.
ای ولید! تو را با قریش چه کار؟ تو اصلاً قریشی نیستی تا سخن از قریش به زبان آوری، پدرت مردی بت پرست از مردم صفوریه(2)به نام «ذکوران» بود. تو کوچکتر و پلیدتر از آن هستی که نام قریش به زبان آوری.
تو ادعا داری که ما عثمان را به قتل رساندیم و بیخبری که طلحه و زبیر و عایشه نتوانستند این تهمت ناحق و ناشایست را به علی علیه السلام بچسبانند.
خوب است به خویشتن بپردازی و سر ننگین خویش را به گریبان فرو بری.(3)
امام علیه السلام آن گاه روبه برادر معاویه، عتبه نمود و فرمود: ای عتبه! تو نه مرد صاحب رای و نظری که مستحق جواب باشی و نه از اهل خردی که بتوانم با تو گفت و گو کنم تا تو حقایق را درک کنی. نه شخصیت سودمندی داری که کس به سود تو چشم طمع بدوزد و نه اقتدار و کفایتی داری که دیگران از تو بترسند. با این وجود به علی علیه السلام دشنام میدهی و شرم نمیکنی که مردم بدانند که غلام غلام علی از تو شریفتر و گرامیتر و گرانمایهتر است؟
تو که با غلام و بردة علی علیه السلام توانایی برابری نداری، با علی علیه السلام چه گفت و گویی داری؟ من به تو پاسخ نخواهم گفت. اما تو باید بدانی که خداوند متعال تو و پدر و مادرت را به مجازات و سزایتان خواهد رسانید. تو از نسل قومی هستی که خداوند در قرآن کریم میفرماید: ((عَامِلَةٌ نَّاصِبَةٌ تَصْلَی نَارًا حَامِیَةً تُسْقَی مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ لَّیْسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلَّا مِن ضَرِیعٍ لَا یُسْمِنُ وَلَا یُغْنِی مِن جُوعٍ))(1). آن هایی که پیوسته عمل کردهاند ـ و شرارت را دنبال نمودهاند ـ در آتش سوزان وارد میگرداند، از چشمههای بسیار داغ به آنان مینوشانند، غذایی جز ضریع (خار خشک تلخ و بدبو) ندارند، غذایی که نه آنان را فربه میکند و نه از گرسنگی نجات میدهد.
ای عتبه! تو مرا به قتل تهدید میکنی و میخواهی به بهانة خون عثمان از دم شمشیر بگذرانی؟ آیا شرم نمیکنی؟ اگر مرد شمشیر و جنگ بودی، چرا آن مرد را که در رختخواب همسرت یافتی، از دم شمشیر نگذرانیدی؟
تو را بر سبّ علی علیه السلام سرزنش نمیکنم. زیرا علی علیه السلام آن کسی است که برادرت حنظله را در جنگ احد کشت و جدت عتبه را با مشارکت حمزه در جنگ بدر از میان برداشت. و عمویت را با فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مدینه اخراج کرد.
اما این که گفتی من در طلب خلافتم، در حالی که لیاقت ندارم به خلافت فکر کنم. باید بدانی که به خدا قسم من از همه مردم به این مقام شایستهتر و لایق ترم. اما از همه بیشتر به خاطر امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم میتوانم گذشت و فداکاری کنم. اما برادر تو (معاویه) خون انسانها را از آبهای دجله و فرات بیمقدارتر میشمارد و متمردانه از فرصت استفاده کرد و سریر سلطنت را غصب کرد. او مردی حیله باز است که نسبت به مردم مکر و نیرنگ ورزیده و بالاخره روزی هم به جزای خدعه و فریبش خواهد رسید.
اما این که گفتی علی شر قریش برای قریش است. همه میدانند که علی علیه السلام در حکومت خود عدالت داشت. انسانی را که سزاوار رحمت و مرحمت بود، تحقیر نمیکرد و مظلومین و ستمدیدگان را نمیکشت.
در پایان امام علیه السلام رو به مغیره بن شعبه کرد. او از قبیله ثقیف و مردی سیاس و زیرک بود و در عین حال به فسق و فجور شهرت شگرفی داشت، گویند مغیره زمانی که از جانب عمر
1) غاشیه، آیات 7 ـ 3.
ولایت بصره را داشت، محکوم به رجم شد. اما عمر از مجازات معافش کرد، داستان این گونه است که چون او را به زنا نسبت دادند و سه گواه شهادت خود را به صراحت ادا کردند، نوبت گواهی دادن زیاد بن ابیه رسید. عمرگفت: چهرة مردی را میبینم که امید دارم سبب شود مردی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم (1)سنگسار نگردد. چون همراه آنان گواهی نداد نتیجه آن شد که مغیره از کیفر و مرگ حتمی رهایی یافت و آن سه گواه را تازیانه زد.(2)
امام علیه السلام به مغیره بن شعبه فرمود: با خدای متعال دشمنی کردن و قرآن کریم را ناچیز شمردن و پیامبرش را به دروغ نسبت دادن و زنا کردن و از کیفر رجم گریختن. گمان مدارای پسر شعبه که از حیطة قدرت الهی میتوانی گریخت. تو کسی هستی که بر درب خانة فاطمه علیها السلام هجوم آوردی و مادرم را آزردی. این کار تو اهانت به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مخالفت با او و شکستن حریم قدس و نبوتش بود. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مادرم را سیدة زنان اهل بهشت نامید.(3)
تو علی علیه السلام را به قتل عثمان متهم ساختی. در عین این که علی علیه السلام پرهیزگارتر و شریفتر و پاکتر از این گونه تهمتها و آلایشها است.
تو که امروز به نام عثمان گریبان پاره میکنی، به من بگو در حق عثمان چه خدمتی کردی و به او چه کمکی نمودی؟ در طائف در منزل خویش خیانت و جنایت انجام دادی و به احیای مجدد قوانین جاهلیت پرداختی و برای نابودی اسلام و محو آن از هیچ توطئهای کوتاهی نکردی.
از ابوبکر و عمر یاد کردی و مسرورانه به ذکر غلبه و قدرتشان پرداختی و ندانستی که این چیرگیها و سلطنتها، ملاک حق و حقیقت نیست.
فرعون چهارصد سال بر مصر حکومت کرد و در آن وقت موسی و هارون دو پیامبر بزرگ الهی هموراه در غم و اندوه و زحمت بودند. پس این دنیا در ملک مطلق الهی است. اوست که به مشیت خود یکی را در دنیا کامیاب و دیگری را ناکام میگذارد. کامیابان
1) به نوشته ابن اثیر مردی از مهاجران؛ الاغانی، ج16، ص97.
2) داستان در بسیاری از کتابها چون تاریخ طبری، الکامل فی التاریخ، فتوح البلدان، و فیات الاعیان و أغانی آمده است.
3) مستدرک الصحیحین معروف به حاکم نیشابوری چاپ هند ج3 ص151 و مسند امام احمد بن حنبل چاپ میمنه مصر ج5، ص391 و حلیه الاولیاء، ج 4، ص190.
نمیتوانند خویشتن را به دلیل این کامیابی، به خدا نزدیک بشمارند و ناکامها نیز به نام این که ناکام ماندهاند، از رحمت و مرحمت ذات الهی دور نخواهند بود. گاهی مصیبت و ناکامی و شکست را به رسم آزمایش و امتحان به انسانهای نیکوکار میدهند و گاهی زمام سلطنت و قدرت را در مشت مردم فاجر و فاسق میگذارد: «و ان ادری لعله فتنة لکم و متاع الی حین»(1)و نمیدانم شاید این آزمایشی برای شماست و مایة بهره گیری تا مدتی معین. تو گمان مبر،ای مغیره که شکست علی علیه السلام بر شکست حقیقت او گواه است. نه این طور نیست. علاوه بر آن مردم طاغی و عاصی که بر اقوام و ملل غلبه کردهاند و قدرت یافتهاند، چندی کام راندهاند. اما این کامرانی به فنا و دمارشان خاتمه یافت و همین کامرانی برای آنان ناکامی ابدی و حرمان از رحمت الهی به بار آورد.(2)
امام علیه السلام آن گاه رو به مروان بن حکم نمود و فرمود: این تویی که خویشتن را شریف میخوانی؟ تو اگر عثمان را نفریفته بودی و مظالم خویش را به حساب او، بر ملت اسلام تحمیل نکرده بودی، روزگارش تباه نشده بود.
قاتل عثمان در حقیقت آن کس است که به خاطر او این فتنهها بر پا شد و تو وزیر نابخرد که طغیان شهوات خویش را ابتدا با خون مردم و سپس با خون عثمان، تسکین بخشیده ای.
درست است که امروز زمام قدرت را به دست گرفته اید، ولی مردمی پست و دون صفت هستید که حشمت سلطنت بر چهرة شما دیده نمیشود و عظمت ملوک از شما انتظار نمیرود.
امام علیه السلام که از نظر روحی خسته به نظر میرسید از جایش بلند شد و در حالی که آیة کریمة ((الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات))(3)را تلاوت میفرمود رو به معاویه کرد و فرمود: ای معاویه! سوگند به خدا، شما که همگی از خبیثان هستید، با هم سنخیت دارید و تجمع میکنید؛ اما ما که از طیبین و طیبات هستیم، با شما قرین و دمساز نیستیم.
سپس از مجلس خارج شد، در حالی که رسوایی عجیبی برای آنان به بار آورده بود. در این هنگام معاویه به نکوهش آنان پرداخت و گفت: من اخطار کردم که شما توان معارضه با حسن بن علی علیه السلام را ندارید. هرگز مایل نبودم که چنین جریانی را در حضورم ببینم و این شما بودید که وادارم کردید تا موجبات سرشکستگی خود و خاندانم را فراهم سازم.(1)
از امام باقر مناظرههای زیادی بازگو شده است که به چند نمونه اشاره میکنیم:
عبدالله بن نافع از دشمنان امیرمومنان حضرت علی علیه السلام بود و میگفت: اگردر روی زمین کسی بتواند مرا قانع سازد که در کشتن «خوارج نهروان» حق با علی بوده است من به او روی خواهم آورد، اگر چه در مشرق یا مغرب بوده باشد.
به عبدالله گفتند: آیا میپنداری فرزندان علی علیه السلام نیز نمیتوانند این موضوع را برای تو ثابت کنند؟ گفت مگر در میان فرزندان او دانشمندی هم هست؟
گفتند: این خود سند نادانی تو میباشد! مگر ممکن است در دودمان حضرت علی علیه السلام دانشمندی نباشد؟ پرسید: در این زمان دانشمند آنان کیست. امام باقر علیه السلام را به او معرفی کردند و او با یاران خویش به مدینه آمد و از امام تقاضای ملاقات کرد… امام به یکی از غلامان خویش فرمان داد تا بار و بنة آنان را داخل منزل فرود آورده و به او بگویند فردا نزد امام حاضر شود. مطابق وعده ملاقات، فردای آن روز عبدالله با یاران خویش به مجلس آن حضرت آمدند و امام باقر نیز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حالی که جامهای سرخ فام بر تن داشت و چهرهاش چون ماه درخشان و زیبا بود فرمود:
سپاس ویژه خدایی راست که آفرینندة زمان و مکان و چگونگی آنهاست، حمد خدایی
1) بحارالانوار، ج44، ص70 ـ 86؛ و نیز ر.ک: اعیان الشیعه، ج1، ص575؛ تذکرة الخواص، ص182؛ الاحتجاج، ج1، ص410 ـ 416؛ الحسن بن علی، دراسه و تحلیل، ص153؛ ر.ک: جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ج3، ص304 ـ 313 این روایت توسط ابو مخنف، لوط بن یحیی بن سعید بن مخنف بن سلیم ازدی و یزید بن ابی حبیب (سویدازدی) نقل شده است.
راکه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمین است ملک اوست… گواهی میدهم که جز الله خدایی نیست و محمد بندة برگزیده و پیامبر اوست، سپاس خدایی را که به نبوتش ما را گرامی داشت و به ولایتش ما را مخصوص گردانید.
ای گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر کدامتان فضیلتی از علی بن ابی طالب به خاطر دارید بگویید. حاضران هر کدام فضیلتی را بیان کردند تا سخن به حدیث خیبر رسید، گفتند: پیامبر در نبرد با یهودیان خیبر پس از این که گروههایی به سرکردگی یکی دو تن از صحابه معروف رفتند و بینتیجه برگشتند فرمود: «لا عطَین الرایه غداً رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرّاراً غیرَ فَرّار لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه» فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که دوستدار خدا و پیامبر است و خدا و پیامبر نیز او را دوست میدارند، رزم آوری است که هرگز از صحنه جنگ فرار نمیکند و از نبرد فردا باز نمیگردد تا خداوند به دست او حصار یهودیان را فتح فرماید(1)امیرمؤمنان سپرد و آن قهرمان نامی و گرامی با نبردی شگفتی آفرین با کشتن مرحب خیبری یهودیها را منهزم ساخت و قلعة عظیم آنان را گشود.
امام باقر علیه السلام به عبدالله بن نافع فرمود: دربارة این حدیث چه میگویی؟ گفت: حدیث درستی است، اما علی بعدها کافر شد و خوارج را به ناحق کشت! و میزان در هر زمان وضع فعلی افراد است.
فرمود: مادرت در سوگ تو بنشیند، آیا خدای متعال آنگاه که علی را دوست میداشت میدانست که او خوارج را میکشد یا نمیدانست؟! اگر بگویی خدا نمیدانست کافر خواهی بود. گفت: میدانست. فرمود: بگو ببینم چون حضرت فرمانبردار خداوند بود او را دوست میداشت یا خیر؟ گفت: او را به خاطر فرمان برداری دوست میداشت؛ یعنی اگر در آینده نیز گناهکار میبود خداوند میدانست هرگز دوستدار او نمیبود، پس معلوم میشود کشتن خوارج از روی اطاعت خدا صورت گرفته است، سپس فرمود: برخیز که محکوم شدی و جوابی نداری. عبدالله برخاست و این آیه را تلاوت کرد: ((حتی یتبین لکم الخیط الا بیض
1) سیره حلبی ج 2، ص 443؛ سیره ابن هشام، ج3، ص 349 و مجمع البیان ج 9، ص 120. این حدیث یک دلالت مطابقی دارد و یک دلالت التزامی با دلالت مطابقی حضرت علی علیه السلام را به عرش میبرد و با دلالت التزامی دیگران را به فرش فرود میآورد.
من الخیط الاسود من الفجر))(1)صبح آشکار شد و گفت خدا بهتر میداند رسالت خویش را در چه خاندانی قرار دهد: ((و الله اعلم حیث یجعل رسالته)).(2)
هشام در سال 106 ه ق امام باقر و امام صادق علیهم السلام را به شام احضار نمود، دربار هشام و شهر دمشق برای ابراز عظمت علمی پیشوای پنجم، محیط مساعدی نبود ولی از حسن اتفاق پیش از آنکه امام شهر دمشق را ترک کند فرصت بسیار مناسبی پیش آمد که وی برای بیدار ساختن افکار مردم و معرفی عظمت ومقام علمی ولایت و امامت به خوبی از آن استفاده نمود و افکار عمومی را منقلب ساخت.
ماجرا از این قرار بود هشام دست آویز مناسبی برای جسارت بیشتر به پیشگاه امام پنجم در دست نداشت ناگزیر با مراجعت امام باقر علیه السلام به مدینه موافقت کرد. هنگامی که امام علیه السلام همراه فرزند گرامی خود از مرکز خلافت خارج میشدند در انتهای میدان مقابل قصر، با جمعیت انبوهی روبهرو گردیدند که همگی منتظر نشسته بودند هنگامی که از وضع آنان و علت اجتماعشان جویا شدند. گفتند: این افراد از کشیشان و راهبان مسیحی هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود گرد آمدهاند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ میباشند تا مشکلات علمی و دینی خود را از او بپرسند و پاسخ دریافت نمایند. امام علیه السلام به میان جمعیت تشریف برد و به طور ناشناس در آن مجمع بزرگ شرکت فرمودند. این خبر به هشام گزارش داده شد وی افرادی را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده و از نزدیک ناظر حرکات امام باشند. طولی نکشید که اسقف بزرگ مسیحیان که فوق العاده پیر و سال خورده بود وارد شد و با شکوه و احترام فراوان در صدر مجلس قرار گرفت. آنگاه نگاهی به جمعیت انداخت سیمای امام محمد باقر علیه السلام توجه وی را به خود جلب نمود رو به امام کرد و پرسید: از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟
ـ از مسلمانان.
ـ از دانشمندان آنان هستید یا افراد عوام و بیسواد؟
ـ از افراد بیسواد آنان نیستم.
ـ اول من سئوال کنم یا شما میپرسید؟
ـ اگر مایلید شما سئوال کنید.
ـ به چه دلیل شما مسلمانان ادعا میکنید که اهل بهشت غذا میخورند و میآشامند ولی مدفوعی ندارند؟ آیا برای این موضوع نمونه و نظیر روشنی در این جهان وجود دارد؟
ـ بلی، نمونه روشن آن در این جهان، جنین است که در رحم مادر تغذیه میکند ولی مدفوعی ندارد!
ـ کشیش مسیحیان با تعجب پرسید: عجبا! پس شما که گفتید از دانشمندان نیستید؟
ـ من چنین نگفتم بلکه گفتم از بیسوادان آنها نیستم!
اسقف فکری کرد و گفت: سئوال دیگری دارم: به چه دلیل عقیده دارید که میوهها و نعمتهای بهشتی هر چه خورده شود کم نمیشود و هر چه از آنها مصرف شود باز به حال خود باقی بوده و کاهش پیدا نمیکند؟ آیا نمونه روشنی از میان پدیدههای این جهان میتوان برای این موضوع ذکر کرد؟
امام فرمودند: آری، نمونه روشن آن در عالم محسوسات، آتش است. شمااگر از شعله چراغی صدها چراغ را روشن کنید شعله چراغ اول به جای خود باقی است و از آن به هیچ وجه کاسته نمیشود!
سؤال دیگری دارم مرا خبر ده دو برادر که هر دو در یک ساعت مردند به هنگام رحلت یکی پنجاه سال از عمر او سپری شده بود و دیگری صد و پنجاه سال، حضرت فرمود آن دو فرزند عزیر و عزیز بودند که در یک ساعت از مادر متولد شدند و سی سال با هم زندگی کردند پس حقتعالی عزیر را میرانید و بعد از صد سال او را زنده کرد و بیستسال با برادر
خود زدگانی کرد و هر دو در یک ساعت بدرود حیات گفتند.
اسقف هر سئوال مشکلی که به نظرش میرسید از امام علیه السلام پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت به شدت ناراحت و عصبانی شد؛ رو کرد به جمعیت و گفت: مردم شما دانشمند والا مقامی را که به مراتب اطلاعات و معلومات مذهبی او از من بیشتر است به اینجا آوردهاید تا مرا رسوا سازید و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و داناترند؟ به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده
بمانم مرا در میان خود نخواهید دید! این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت.(1)
طاووس یمانی یکی از شخصیتهای معنوی و از پارسایان، عارفان و متکلمان معروف عصر امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام بود که برای خود، حلقة درس و شاگردانی داشت که به اصحاب طاووس معروف بودند.
ابوبصیر میگوید: روزی امام باقر علیه السلام در مسجدالحرام نشسته بود و در اطرافش گروهی از ارادتمندان آن حضرت گرد آمده بودند، در این هنگام طاووس یمانی با چند تن از اطرافیان خود وارد مسجد شدند و در کنار حضرت باقر علیه السلام نشستند. یمانی به امام باقر عرض کرد اجازه میدهید سئوالی بکنم؟
ـ اجازه داری هر چه میخواهی بپرسی.
ـ چه روزی بود که در آن یک سوم از مردم مردند؟
ـ اشتباه کردی منظورت این است که در چه زمان و روز، یک چهارم مردم مردند؟ آن روزی بود که قابیل، هابیل را کشت و آن روز تمام مردم دنیا چهار نفر بودند. آدم، حوا، قابیل، هابیل با کشته شدن هابیل در واقع یک چهارم مردم دنیا از بین رفت.
ـ شما صحیح فرمودید من اشتباه کردم و پرسید: کدام یک از این دو نفر (هابیل، قابیل) پدر مردم جهان هستند؟
ـ نسل امروز بشر از هیچکدام از هابیل و قابیل نیست بلکه نسل مردم از نسل شیث است که پسر دیگر آدم بود.
ـ چرا نام آدم راآدم نهادند؟
ـ برای اینکه سرشت آدم را از ادیم زمین، یعنی قشر و لایه زیرین زمین برداشتند.
ـ چرا حوا را حوا نامیدند؟
ـ چون حضرت حوا صورت گندم گونی داشت، بعضی گفتهاند سرخی متمایل به سبزه را نیز حوا میگویند.
ـ شیطان را برای چه ابلیس نامیدند؟
1) بحارالانوار، ج46، ص 307 و 313. گفته میشود همان شب خدمت امام رسید پس از دیدن معجزات به اسلام گروید. روایت دیگری رسیده که وقتی خبر مناظره در شام پیچیده و به گوش هشام رسید آن حضرت را محبوس نموده اول جایزه فرستاد و... (منتهی الآمال شیخ عباس قمی، ج2، ص223).
ـ چون ناامید از رحمت خداوند شده بود.
ـ جن را از چه جهت جن نامیدند؟
ـ زیرا آنها دیده نمیشوند.
ـ توسط چه کسی اولین دروغ در دنیا گفته شد و آن دروغ چه بود؟
ـ آن از ناحیه شیطان بود وقتی که گفت من از آدم بهترم، چرا که من از آتش و او از خاک است.
ـ کدام دسته بودند که در عین اینکه شهادت درست دادند ولی دروغ میگفتند؟
ـ آنها منافقین بودند آن موقعی که گفتند ما گواهی میدهیم که تو پیامبر خداوندی؛ در آیه میفرماید: ((اذا جائک المنافقین قالوا نشهد انک لرسول و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنافقین لکاذبون))؛(1)
در زمانی که منافقین نزد تو آمدند و گفتند ما گواهی می دهیم که تو پیامبر خدای و پروردگارت می داند که تو رسول خدایی ولی گواهی می دهد که منافقین دروغ می گویند. چون در شهادت آن ها قلب با زبان موافق نبود.
یمانی پرسید: کدام پرنده بود که فقط یک بار پرید و دیگر بار نپرید و نخواهد پرید؟ و خداوند جریان آن را در قرآن ذکر کرده است؟
امام باقر فرمودند: آن پرنده طور سیناست، خداوند آن را بر روی بنی اسرائیل به پرواز درآورد به طوری که با پرهای گسترده خود بر سر آنها سایه افکند که حامل انواع عذاب بود به همین قسمت قرآن اشاره میکند: ((و اذا نتقتا الجبل فوقهم کانه ظلة و ظنوا انه واقع بهم))(2)
قطعه ای از کوه طور را همچون پرنده مخوفی به صورت سایبان بالای سر آن ها برافراشتیم و به طوری که آنان پنداشتند بر سرشان فرود خواهد آمد. سخت ترسیدند.
یمانی پرسید: کدام فرستاده خدا بود که از جن و بشر و ملائکه نبود و خداوند او را فرستاد و در قرآن جریان آن ذکر شده است.
امام باقر علیه السلام فرمودند: آن فرستاده کلاغ بود موقعی که قابیل برادر خود را کشته بود نمیدانست چگونه بدن او را پنهان کند خداوند در این مورد میفرماید: ((فبعث الله غراباً
یبحث فی الارض لیریه کیف یواری سوأة اخیه))(1)نتیجه پسر آدم متوجه شد جسد برادرش را چگونه دفن نماید.
ـ چه کسی بود که همنوعان خود را بیم داد و بر حذر داشت با اینکه از جنس بشر و جن و ملائکه نبود و در قرآن داستانش آمده است؟
ـ او مورچه بود که گفت: ای مورچهها وارد شوید به لانه هایتان مبادا سلیمان و سپاهیان او شما را لگدمال کنند در حالی که نمیدانند شما بر سر راه آنها هستید؟!
ـ به چه کسی دروغ بستند با اینکه از جن و بشر و ملائکه نبود و در قرآن نیز بیان شده است؟
ـ او همان گرگی است که برادران یوسف گفتند: یوسف را دریده است.
ـ کدام چیزی بود که کم آن حلال ولی زیاد آن حرام بود؟
ـ آن نهر طالوت بود که خداوند خوردن کمی از آن آب را حلال و بیشترش را حرام نمود میفرماید: ((الّا من اغترف غرفة بیده))
مگر کسی که یک مشت آب بردارد.
ـ کدام نماز است که بدون وضو خوانده میشود و کدام روزه است که خوردن و آشامیدن آن را باطل نمیکند؟
ـ نماز بدون وضو همان صلوات بر پیامبر فرستادن است و اما روزه این آیه است: ((انی نذرت للرّحمن صوماً فلن اکلم الیوم انسیاً))؛
من امروز را برای خدا روزه گرفته ام و با احدی سخن نمی گویم.
ـ آن چیست که کم و زیاد میشود و آن چیست که فقط زیاد میشود و کم نمیشود و آن چیست که کم میشود و زیاد نمیشود؟
ـ آنچه زیاد و کم میشود ماه است، آنچه زیاد میشود و کم نمیشود دریا و خودنمایی است و چیزی که کم میشود ولی زیاد نمیشود عمر است، عمر انسان که هر چه بر آن گذشت از آن کاسته میگردد و دیگر برنمی گردد(2)
زید شحام میگوید: قتاده بن دعامه خدمت امام باقر رسید. حضرت فرمود: ای قتاده تو فقیه مردم بصره هستی؟
ـ مردم چنین میگویند.
ـ شنیدهام قرآن تفسیر میکنی؟
ـ آری.
ـ از روی علم تفسیر مینمایی یا از طریق جهالت و نادانی؟
ـ از روی علم.
ـ اگر واقعاً از روی علم باشد تو شخصیت با ارزشی هستی، اینک من یک سئوال دارم.
ـ سئوال خود را بفرمایید؟
امام باقر علیه السلام فرمود: بگو ببینم خداوند در این آیه که در سوره سباء فرمودند چه منظوری دارد: ((و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاماً آمنین)) (1)
ـ منظور کسی است که با زاد و توشه و با سواری حلال، قصد زیارت خانه خدا را کند وی در امان خواهد بود تا به خانواده خود برگردد.
ـ تو را به خدا قسم گاهی اتفاق نمیافتد که شخصی با زاد و توشه و مرکب حلال، آهنگ زیارت خانه خدا را کند و به سوی مکه حرکت کند ولی در بین راه دزدها اموالش را به سرقت برند و او را بزنند به طوری که او کشته شود.
ـ چرا گاهی اتفاق میافتد پس آیه منظورش آن نیست.
اگر قرآن را از پیش خود تفسیر کنی باعث هلاکت خود و دیگران میشوی.ای قتاده! این آیه مربوط به کسی است که از منزل خود با زاد و توشه و مرکب سواری حلال خارج شده و قصد خانه خدا را بکند به این شرط که عارف به حق ما باشد و از عمق دل ما را دوست بدارد چنانچه خداوند در این آیه اشاره میکند که حضرت ابراهیم عرض میکند: ((فاجعل افئده من الناس تهوی الیهم)).
خدایا دل های گروهی از مردم را متوجه خاندان من بکن که آنان اهل بیت مرا دوست بدارند.
منظور از دوست داشتن، علاقه به خانه خدا نیست اگر منظورش خانه خدا بود باید میفرمود: «تهوی الیه» دوست بدارد آن را، به خدا سوگند منظور از دعای ابراهیم ما
1) سباء، آیه 18.
بودیم؛ یعنی اگر کسی از عمق دل ما را دوست داشته باشد حج او قبول میشود و در غیر این صورت قبول نخواهد شد و اگر چنین بود یعنی حج توأم با دوستی اهل بیت بود آن وقت از عذاب جهنم در روز قیامت در امان خواهد بود. قتاده عرض کرد: به خدا قسم از این پس دیگر همین طور تفسیر خواهم کرد.(1)
عبدالله بن معمر به حضور امام علیه السلام آمد و گفت: به من خبر رسیده که تو به جواز متعه (ازدواج موقت) فتوا میدهی؟!
حضرت فرمودند:
ـ خداوند چنین ازدواجی را در قرآنش حلال کرده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را سنت خود قرار داده و تمام اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن عمل کردهاند.
ـ ولی عمر بن خطاب از آن نهی کرده است.
ـ تو بر قول صاحب و رفیق خود (عمر) باش و من بر طبق قول رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفتار میکنم.
ـ آیا خوش داری که شخصی یکی از بانوان و دختران منسوب به شما را متعه نماید؟
ـای نادان، خوش داشتن و نداشتن ما در این جا دلیل بر جواز و عدم جواز متعه نیست و نمیشود آن خدایی که در قرآنش ازدواج موقت را تجویز کرده و آن را بر بندگانش روا داشته(2)از تو و از آن کسی که از روی تعصب و غیرت نادرست آن را نهی نموده به مراتب نسبت به بانوان غیرتمندتر است، از تو میپرسم: آیا خوش داری بعضی از زنان خویشاوند تو همسر یکی از بافندههای (جولابافان) مدینه گردد؟
عبدالله گفت: خوش نداریم. به چنین اشخاصی زن بدهیم
1) محمد حسین، موسوی کاشانی، بر امام سجاد و امام باقر چه گذشت، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1379، گوهر اندیشه، ص 161.
2) (( فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَلَا جُنَاحَ عَلَیْکمْ فِیمَا تَرَاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیمًا حَکیمًا )) ؛ (نساء، آیه24) زنان بی مانع بر شما حلال است اختیار کنید در حالی که پاکدامن باشید. (و از زنا کردن خودداری نمایید) و زنانی را که متعه (ازدواج موقت) میکنید مهریه آنها را واجب است بپردازید و گناهی بر شما نیست در صورتی که پس از تعیین مهریه هرگونه توافق کنید خداوند حکیم و داناست.
ـ چرا حلال خدا را بر اساس خوش داشتن و خوش نداشتن و امیال نفسانی حرام میکنی؟
ـ من حلال خدا را حرام نکردهام ولی جولاباف تناسبی با خانواده ما ندارد تا ازدواج صورت گیرد.
ـ خداوند متعال عمل همان بافنده را میپسندد و به کارش راغب است و حوریه بهشت را به خاطر عمل نیکش همسر او میگرداند ولی تو بر اثر خودخواهی و غرور به خویشاوند شدن با او بیمیل هستی و او را برای ازدواج نمیپسندی در این صورت هواهای نفسانی خود را بر دستور خدا مقدم میداری.
عبدالله در برابر بیان مستدل و کوبنده امام باقر علیه السلام خندید و گفت: تصور نمیکنم جز اینکه سینههای شما کانونهای رویش درختان علم است که میوه آن درختها برای شماست و برگ هایش برای مردم.(1)
امام باقر علیه السلام روشن کرد که تناسب خانوادهها از نظر دینی به نوع حرفه و شغل برنمی گردد بلکه به اعتقاد به اسلام و التزام عملی به آن، خانوادهها را به هم نزدیک و متناسب میسازد: ((ان اکرمکم عند الله اتقیکم)) هیچ عاملی جز علم و تقوا ملاک امتیاز نیست، هم کفو بودن زن و مرد نه ثروت است و نه قدرت و نه طایفه و قبیله بلکه تنها مسلمان بودن است و بس و ازدواج موقت در صورت ضرورت یک ازدواج معقول و مشروع است نه بوالهوسی که اگر کسی ازدواج دایم را هم به انگیزه هوسرانی یا ثروت و زیبایی دختر و یا پسر انجام دهد بقا و دوامی ندارد و مطلوب شارع مقدس نمیباشد. ازدواج موقت در مواقع ضروری و برای جلوگیری از گناه تشریع شده است و این همان ازدواج دوستانه است که برتراند راسلها نیز زن و مرد آن مطلوب خواندهاند.(2)
امام باقر علیه السلام یکی از شاگردانش به نام ابوالجارود را واسطه قرار داد تا مناظره زیر را با منکران پسر بودن حسن و حسین نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انجام دهد. ابوالجارود گفت: آنها (بنی امیه و پیروانش) نظریه اینکه حسن و حسین علیه السلام پسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند را انکار
میکردند. امام باقر علیه السلام فرمود: در رد این عقیده چگونه با آنها به مناظره پرداختی؟
ـ به آنها گفتم خداوند در قرآن میفرماید: ((و من ذرّیته داود و سلیمان… و زکریا و یحیی و عیسی…))
یعنی از دودمان ابراهیم، داوود و سلیمان... و زکریا و یحیی و عیسی و... است.
در صورتی که عیسی پدر نداشت خداوند از طریق مادرش مریم (س) او را از فرزندان ابراهیم دانسته و نیز به آیه مباهله که خداوند میفرماید: ((قل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم))
بگو بیایید ما فرزندان مان را، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را، شما نیز همسرانتان را حاضر سازید.
بر آنها احتجاج کردم و گفتم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم طبق فرمان این آیه حسن و حسین علیهم السلام را به عنوان پسران خود به مباهله با گروه مسیحی آورد.
امام باقر علیه السلام فرمودند: آنها چه گفتند:
ـ گفتند گاهی فرزند دختر، فرزند سببی به حساب میآید ولی نه فرزند صلبی (که از نسل او حساب شوند).
ـای ابوالجارود سوگند به خدا آیهای از قرآن را میآورم که از آن فهمیده میشود که حسن و حسین علیهم السلام فرزندان رسول خد صلی الله علیه و آله و سلم از صلب او بودند و جز کافران به قرآن کسی قدرت انکار آن را ندارد.
ـ آن آیه کدام است؟
ـ در قرآن میخوانیم: ((حرمت علیکم امهاتکم و بناتکم و اخواتکم... و حلائل ابنائکم الذی فی اصلابکم))؛
حرام شده است بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و همچنین همسرهای پسرانتان که از صلب و (نسل) شما هستند.
ای ابوالجارود از منکران بپرس آیا ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با همسران امام حسن و امام حسین علیه السلام جایز است؟ اگر در پاسخ گفتند: آری، دروغ میگویند و اگر گفتند نیست مدعای ما ثابت میشود. سپس فرمود: سوگند به خدا حسن و حسین علیه السلام پسران صلبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند و ازدواج همسران آنان بر آن حضرت حرام نبود مگر به خاطر پیوند صلبی
که حسن و حسین علیهم السلام با پیامبر دارند.(1)
هشام بن عبدالملک (دهمین طاغوت اموی) در مراسم حج شرکت کرده بود، وقتی همراه غلام آزاد شدهاش به نام «سالم» وارد مسجدالحرام گردید دید امام باقر علیه السلام در گوشهای از مسجد نشسته و مردم در اطراف ایشان برای پرسیدن مسائل گرد آمده بودند. سالم به هشام گفت: این شخص محمد بن علی الباقر علیه السلام است. هشام پرسید: همان کسی که مردم کوفه شیفته او شده اند؟ سالم: آری. هشام: نزد او برو و به او بگو امیرمؤمنان هشام میپرسد در روز طولانی قیامت مردم تا آن هنگام که از حساب خدا فارغ میگردند چه میخورند و چه مینوشند؟
سالم نزد امام باقر علیه السلام آمد و همین سئوال را از جانب هشام، مطرح کرد. امام باقر علیه السلام فرمود: مردم در روی زمین محشور میشوند و در آن زمین گرده نان صاف و سفیدی است و چشمههایی از آب و مواد غذایی مناسب در آن وجود دارد، از آنها میخورند و مینوشند.
هشام وقتی این جمله را شنید پیش خود پنداشت که بر امام چیره شده است به سالم گفت:نزد او برو و بگو آنها در قیامت چنان به بلا و حوادث هولناک محشر گرفتار هستند که خوردن و آشامیدن را فراموش خواهند کرد.
سالم همین سئوال را از امام علیه السلام نمود. امام فرمود: اگر چنین باشد لازم میشود که آنهایی که در میان آتش دوزخ معذب هستند مشغولتر و فراموش کارتر باشند و اصلا به یاد خوردن و نوشیدن نیفتند و حال اینکه خداوند در قرآن از قول دوزخیان میفرماید که به بهشتیان میگویند: ((اَنَ افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله))(2)مقداری آب یا آنچه که به شما خدا روزی داده بر ما ببخشید و به ما برسانید یا در قعر دوزخ از تشنگی فریاد میزنند و آب میطلبند ((وَإِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ))؛(3)و اگر از شدت عطش شربت آبی مطالبه کنید آبی از مس گداخته به آنها داده میشود که صورت آنان را میگذازد.
معلوم میشود آنها در سختترین عذاب و بحرانیترین شرایط از خوردن و نوشیدن
غافل نمیشوند. هشام وقتی که این پاسخ را شنید درمانده شد و دیگر سئوالی نکرد.(1)
در تاریخ آمده است که هشام همراه نافع غلام آزاد شده عمر بن خطاب در سنه 106 هجری قمری وارد مسجد الحرام شدند، نگاه نافع به امام باقر علیه السلام افتاد که در نزدیکی رکن کعبه ایستاده جمعیت بسیاری اطرافش را گرفته و از او سئوال میکردند و او پاسخ میداد. نافع گفت: این مرد کیست که مردم اینگونه مجذوب او شدهاند. هشام: این شخص محمد بن علی علیه السلام امام باقر است. نافع: من اکنون نزد او میروم و پرسشهایی برای او مطرح خواهم کرد که هیچ کس جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پاسخ دادن آنها قادر نیست. هشام: برو شاید او را شرمنده سازی.
نافع، در میان فشار جمعیت خود را نزد امام باقر علیه السلام رسانید و گفت: ای محمد بن علی! من تورات و انجیل، زبور و قرآن را خواندهام، حلال و حرام مذکور در آنها را میدانم؛ نزد شما آمدهام تا مسائلی را بپرسم که جز پیامبر یا وصی او یا پسر پیامبر هیچکس به جواب آن پرسشها قادر نیست.
امام باقر علیه السلام سرش را بلند کرد و فرمود: هر چه میخواهی بپرس.
ـ بین عیسی و محمد صلی الله علیه و آله و سلم چند سال فاصله بود؟
ـ مطابق رای تو پاسخ دهم یا مطابق رای خودم.
ـ مطابق هر دو رای پاسخ بده.
ـ به نظر من پانصد سال فاصله بود ولی به نظر تو ششصد سال.
ـ در قرآن خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چنین میخوانیم: ((و اسئل من ارسلنا من قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن الهة یعبدون))؛(2)و از رسولان ما که پیش از تو گسیل داشتیم جویا شو آیا در برابر خدای رحمان خدایانی که مورد پرستش قرار گیرند مقرر داشتهایم؟ سؤال من این است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از کدام پیامبری پرسیده است با اینکه بین او و عیسی پانصد سال فاصله بود؟ امام باقر علیه السلام در این وقت این آیه را که مربوط به معراج پیامبر است خواند: ((سبحان الذی
اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا))؛(1)
آیا منزه است خدایی که بنده اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصی که گرداگردش را پربرکت ساخته ایم سیرش داد تا برخی از آیات و نشانه های خود را به او نشان دهیم.
سپس فرمود: یکی از نشانههایی که خداوند به محمد صلی الله علیه و آله و سلم نشان داد این بود که هنگامی که او را در شب معراج به بیت المقدس آورد پیامبران پیشین و پسین را نزد آن حضرت را حاضر کرد و در آنجا نماز جاعت برپا شد و همه آنان به محمد صلی الله علیه و آله و سلم اقتدا کردند، بعد از نماز جماعت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم از آنها پرسید: بر چه چیز گواهی میدهید و چه معبودی را میپرستید؟ رسولان و پیامبران همگی پاسخ دادند گواهی میدهیم که معبودی جز خداوند یکتا و بیهمتا نیست و تو رسول خدا هستی و ما عهد و پیمان خود را بر این اساس با تو برقرار میسازیم.(2)
ـ درست فرمودیای ابوجعفر، اکنون به من خبر بده از قیامت آنگاه که آسمانها و زمین دگرگون میشوند در آن هنگامی که مردم از حساب و کتاب فارغ گردند چه میخورند و چه مینوشند.
ـ نان سفیدی هست که از آن میخورند تا از حساب غافل گردند.
ـ آنها در آن رویداد مخوف و هراس انگیز قیامت طبیعتا از خوردن و نوشیدن غافل خواهند بود.
ـ آیا آنها غافل ترند یا آنان که در درون آتش دوزخ قرار گرفتهاند؟
ـ آنان که در درون دوزخ معذب میباشند طبعاً غافل ترند.
ـ خداوند از قول دوزخیان نقل میکند که به بهشتیان میگویند به ما آب و غذا برسانید. بنابراین عذاب و بلا آنها را از خوردن و آشامیدن باز نمیدارند، وقتی دوزخیان غذا خواستند ملائکه عذاب به آنها از غذای زقوم خواهند داد، وقتی آب میخواستند به آنها از آب سوزان دوزخ مینوشانند.(3)
راست گفتیای پسر رسول خدا، یک مسئله دیگر دارم به آن هم پاسخ دهید. امام باقر علیه السلام :
ـ آن چیست؟
ـ به من خبر بده خدا از چه زمانی بوده است؟
ـ «سبحان من لم یزل و لا یزال فردا صمدا لم یتخذ صاحبه ولا ولدا»؛ پاک و منزه است آن خدایی که از ازل بوده و تا ابد خواهد بود خدایی که یکتا و بینیاز است و همنشین و فرزندی ندارد.
مطابق پارهای از روایات در این هنگام امام باقر علیه السلام به او رو کرد و فرمود: اینک من سئوالی از تو دارم مرا به آن خبر بده.
ـ آن چیست؟
ـ نظر تو درباره خوارج نهروان که علی علیه السلام آنها را در جنگ نهروان به قتل رسانید چیست؟ با توجه به اینکه نافع به خوارج هم عقیده داشت؟ اگر بگویی امیرمومنان علی علیه السلام آنها را به طور عادلانه و به حق کشته از مذهب خودت مرتد شدی و اگر بگویی علی علیه السلام به ناحق آنها را به قتل رسانید با چنین نسبتی به علی علیه السلام کافر گشته ای!
نافع، خود را در بن بست عجیبی دید در حالی که سخت درمانده شده بود از آنجا دور شد. در این هنگام به امام باقر علیه السلام خطاب کرد و گفت: «انت و الله اعلم الناس حقاً حقاً» به خدا سوگند تو به حق و راستی آگاهترین انسانها هستی.
پس نافع نزد هشام آمد هشام پرسید: چه کردی؟ نافع گفت: سخن را کوتاه کن سوگند به خدا به راستی که این شخص امام باقر علیه السلام اعلم مردم است و به حق پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و بر اصحابش سزاوار است که او را به عنوان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود بدانند.(1)
طرح و مطالعه متون مناظرههای امامان معصوم شیوه بحث و مناظره را به بهترین وجه به ما میآموزند به ویژه مناظرههای امام صادق با گروههای مختلف جنبه کاربردی دارد و روشهای مناظره را با آن گروهها روشن میسازد که به چند نمونه اکتفا میشود.
1) محمد، محمدی اشتهاردی، پرتوی از زندگانی 14 معصوم علیه السلام ، نگاهی به زندگی امام باقر علیه السلام ، تهران، نشر مطهری، 74، ص 42 ـ 46.
ابن ابی العوجا یکی از سردمداران مادی گرای آن زمان است که مناظرات زیادی در قالب پرسشهای متنوع با حضرت داشته است و نقل آنها بسیار مفید به نظر میرسد:
1- روزی با جمعی از هوادارانش خدمت امام صادق علیه السلام رسیدند و با طرح سئوالی به مناظره پرداختند. در نخستین کلام به یک اصل عقلایی و اسلامی اشاره کرد تا از خطر دستگاه قضایی در امان بماند او گفت: المجالس بالامانه (سخنان خصوصی در مجالس امانت است) حضرت فرمود: سئوالت را مطرح کن، در امانی. عرض کرد: تا کی شما مسلمانان هر سال این صحرای سوزان و شوره زار را طی کرده و به این بنای سنگی روی آورده و پناهنده میشوید و این خانه از سنگ و گل ساخته شده را عبادت میکنید و در اطراف آن طواف کرده و ناله سر میدهید. هیچ حکیم و صاحب نظری چنین عملی را انجام نمیدهد، پس شما که اس و اساس این کار هستی و حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم جدتان آن را تأسیس نموده و این مناسک را انجام داده حکمت آن را بازگو فرمایید.
امام صادق صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تحقیقاً خدای متعال هر کس را گمراه کرد و چشم قلب او را کور نمود دین حق را سبک بشمارد و به آن پناهنده نگردد، در این صورت است که شیطان ولی و سرپرست و ارباب و قرین او میشود و پس از این که او را به سرچشمه هلاکت وادار ساخت به حال خود رها میسازد، آگاه باش که کعبه خانهای است که ذات مقدس متعال بندگانش را به عبادت در آن فرا خوانده و آنان را به تعظیم و تکریم و زیارت آن وادار فرموده است تا آنان در این سرزمین شوره زار و تفتیده گرد هم آیند و در پرتو انجام مناسک حج، امتحان شوند و هم چنین این محل را فرودگاه تمام پیامبران و قبله نمازگزاران قرار داد، پس کعبه نمادی است از بهشت برین و راهی است به سوی جلب رحمت و مغفرت حق تعالی و این بیت رفیع از روی کمال اخلاص و صمیم ایمان ساخته شده و اکنون جایگاه عظمت و جلال و کبریائیت خدای رحمان میباشد وانگهی خالق جهان هزاران سال پیش از گسترش زمین، بیت الله الحرام را (به شکل جزیره کوچکی) در وسط کره زمین به وجود آورد، سپس از آن نقطه به تدریج زمین را گسترش داد: «ما خلق الله عزوجل بقعة فی الارض احبّ الیه منها»؛ خداوند معبدی را محبوب تر از آن در زمین نیافریده است، پس کعبه سزاوارترین مکان مقدسی است که اوامر و نواهی آفریننده جانها و بدنها، اطاعت گردد و از روی آوردن به کعبه که سنگ و گلی بیش نیست به هنگام نماز و عبادت پرستش حق کنند غافل از این که نمازگزاران در حال نماز به امر خدا با توجه به
سوی کعبه، آفریدگار یگانه را میپرستند و در سوره حمد میخوانند ((ایاک نعبد و ایاک نستعین)) ما مسلمانها تنها و تنها تو را میپرستیم و از تو فقط کمک میطلبیم و بس، فلسفه توجه به کعبه به خاطر این است که قدیمی ترین معبد توحیدی است که به دستان باکفایت پیامبر بزرگ و یکتاپرستان زمین بنا گردیده است؛ همانگونه که قرآن میفرماید: ((ان اول بیت وضع للناس للذی ببکه مبارکاً و هدی للعالمین)).(1)
باتوجه به قدمت بیت عتیق و عبادت باری تعالی، این معبد، قداست فوق العادهای یافته و در جهت ایجاد وحدت مسلمانان و تربیت نمازگزاران نقش به سزایی دارد، چرا که در زمان واحد میلیونها تن با کلام واحد و زبان واحد با حضرت حق سخن میگویند پس کعبه نماد وحدت و رمز اتحاد مسلمانان جهان است. استلام حجر نیز رمز بیعت با ابراهیم خلیل است و برای یکتا پرستی بیعتی است با حضرت محمد برای آنان که در عصر بعثت حاضر نبودند.
ابوحنیفه و پیروان او چندین قاعده به نامهای قیاس، استحسان و مصالح مرسله، برای استخراج احکام تعیین نمودند که حقیقت آنها عمل کردن به رای انسان بود. آنان این قاعدهها را مانند کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مدرک احکام قرار میدادند و آن کس که احکام را استخراج میکرد «مجتهد» و کار او را «اجتهاد» مینامیدند.
امام صادق علیه السلام با آنها و ردّ عقایدشان از کتاب و سنت کمک میگرفت و به مقابله برمیخاست و آنان را شکست میداد. داستان زیر یک نمونه از این مناظرات است:
ابن جمع میگوید: به جعفر بن محمد وارد شدم، ابن ابی لیلی و ابوحنیفه نیز با من بودند، حضرت به ابن ابی لیلی گفت: این مرد کیست؟
ـ او مردی است که در دین بینا و با نفوذ است.
امام ـ شاید به رای خود قیاس میکند؟ سپس رو به ابوحنیفه کرد و فرمود: ای نعمان پدرم از جدم روایت کرده که رسول خدا فرمود: نخستین کسی که در امر دین به رای خود قیاس کرد ابلیس بود و خداوند متعال هر کسی را که به رای خود در دین قیاس کند در روز قیامت با ابلیس قرین خواهد کرد، زیرا شیطان به قیاس عمل نمود.
1) کافی، ج4، ص239 و من لا یحضره الفقیه، ج3، ص457.
سپس امام جعفر صادق علیه السلام از ابوحنیفه میپرسد: میتوانی اجزای بدنت را قیاس کنی؟
ـ نه.
ـ پس میدانی که چرا خداوند شُوری را در دو چشم، تلخی را در گوشها، خنکی را در بینی و گوارایی را در لبها قرا داده است؟
ـ نمیدانم.
ـ خداوند متعال به لطف و فضل خودش بر فرزندان آدم علیه السلام چشمها را به صورت پیه آفریده و نمک و شوری را در آن دو قرار داد تا پیه آن، دیده را نبندد و تلخی را در گوشها قرار داده تا اینکه حشرات و حیوانات در گوش نروند که از مغز آن بخورند و آب را در بینی قرار داده تا اینکه نفس را بالا و پایین ببرد و رایحه نیکو را بیابد و گوارایی را در ذائقه گذاشته تا اینکه انسان لذت طعام و نوشیدنیها را درک کند.
سپس از ابوحنیفه در مورد کلمهای که اولش شرک و آخرش ایمان است سئوال کرد؛ وی در پاسخ گفت: نمیدانم. حضرت فرمود: «لا اله الا الله». سپس فرمود: کدام یک نزد خداوند متعال عظیمتر است. قتل یا زنا؟
ـ قتل نفس.
ـ خداوند متعال در مورد قتل دو شاهد قرار داد و در زنا جز به چهار شاهد راضی نمیشود. و این، با قیاس تو متضاد است. سپس فرمود: به من بگو آیا بول نجستر است یا نطفه؟
ـ نطفه. (منی)
ـ پس چرا منی پس از زوال عین نجاست با یک بار آب ریختن پاک میشود ولی بول را دو بار آب باید بریزیم تا پاک شود؟
ـ آیا نماز مهمتر است یا روزه؟
ـ نماز.
ـ پس چرا زن در حال حیض از نماز و روزه معافاند ولی پس از پاک شدن واجب است روزهها را قضا کند ولی نمازهای فوت شده قضا ندارد.
ابوحنیفه مبهوت شد. در ادامه این مناظره امام صادق علیه السلام سئوالهای دیگری در مورد احکام از ابوحنیفه پرسیدند که وی نتوانست آنها را با رای و قیاس پاسخ دهد.(1)از جمله
1) بحارالانوار، ج10، ص 222.
آن پرسید آیا زن ضعیفتر است یا مرد؟ گفت: زن. فرمود: پس چرا ارث زن را نصف ارث مرد قرار داده است و به مرد سهمش دو برابر زن تشریع کرده است آیا با قیاس تو میسازد؟ گفت: خیر. پرسید: چرا خداوند دست دزدی را که ده درهم سرقت کرده حکم به قطع دست او کرده است ولی اگر کسی دست انسانی را قطع کند باید پنج هزار درهم دیه بپردازد؟ آیا با قیاس تو سازگار است؟…(1)
عبدالله دیصانی از دانشمندان عصر امام صادق علیه السلام بود ولی طبیعی مسلک بود و اعتقاد به وجود خدا نداشت. نام برده صیت و آوازه امام صادق علیه السلام را شنیده بود، روزی با راهنمایی دوستانش نزد آن حضرت آمد و گفت: مرا به معبودم راهنمایی کن.
امام صادق علیه السلام به جایی اشاره کرد و فرمود: در آنجا بنشین. عبدالله نشست در همین هنگام یکی از کودکان امام که تخم مرغی در دست داشت و با آن بازی میکرد به اطاق آمد. امام فرمود: آن تخم مرغ را به من بده، کودک تخم مرغ را به امام داد. امام صادق علیه السلام آن را در دست گرفت و به عبدالله نشان داد و فرمود: ای دیصانی! این تخم مرغ را نگاه کن که از چند لایه پوشیده شده است: پوست کلفت، پوست نازک، سفیده که زیر آن پوست نازک قرار دارد و همچون نقره روان است، لایة چهارم زرده است که به شکل طلایی آب شده است ولی پوسته نازکی آن را دربرگرفته تا با آن نقره روان نیامیزد و آن نقره روان نیز با آن طلای زرد مایع، مخلوط نمیشود و به همین وضع باقی است نه سامان دهندهای از میان آن بیرون آمده که بگوید من آن را ساختهام و نه تباه کنندهای از بیرون به درونش رفته که بگوید من آن را تباه کردهام و بر کسی روشن نیست که برای تولید «فرزند نر» درست شده یا برای تولید «فرزند ماده»، ناگهان پس از مدتی شکافته میشود و پرندهای مانند طاووس از آن بیرون میآید آیا به نظر تو چنین تشکیلات ظریفی دارای تدبیر کنندهای نیست؟
عبدالله دیصانی در برابر این سئوال مدتی سر به زیر افکند سپس در حالی که نور ایمان بر قلبش تابیده بود سر را بلند کرد و گفت: گواهی میدهم که معبودی جز خدای یکتا نیست.(2)
ابوشاکر دیصانی از دانشمندان معروف عصر امام صادق علیه السلام و بنیانگذار مکتب دیصانیه بود. وی پیش از مسلمان شدن در صف منکران توحید قرار داشت و معتقد به خدای نور و ظلمت بود و همواره میکوشید تا با بحثهای کلامی، عقیده خود را ثابت کند و اسلام را نقض نماید.
او روزی مقداری خاک و آب در داخل شیشهای ریخت و پس از چند روز، حشرات و کرمهایی در داخل آن، تولید شدند. آنگاه به میان مردم آمد و چنین ادعا کرد: من این حشرات و کرمها را آفریدم، زیرا سبب پیدایش آنها من بودم بنابراین آفریدگار آنها من هستم.
گروهی از مسلمانان این موضوع را به امام صادق علیه السلام خبر دادند، آن حضرت فرمود: از وی بپرسید: تعداد کل حشرات داخل شیشه چقدر است؟ وانگهی تعداد نر و ماده آن چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ سپس از او بخواهید که آنها را به شکل دیگری تغییر دهد، زیرا کسی که خالق آنهاست توانایی بر تغییر آنها نیز خواهد داشت.
آن گروه با طرح همین پرسشها با جعد بن درهم نیز مناظره کردند، او از پاسخ دادن درمانده شد و به این ترتیب نقشهاش نقش بر آب گردید.
یکی دیگر از مناظرات امام صادق علیه السلام گفت و گوی علمی او با دانشمدان مصری است که پس از مناظره به دین اسلام گروید. وی پسری داشت به اسم عبدالله که به او ابوعبدالله میگفتند، او منکر خدا بود و اعتقاد داشت که جهان هستی خود به خود آفریده شده است. برای اثبات سخن خود به جست و جوی امام صادق علیه السلام پرداخت، تا او را پیدا کند. گفتند آن حضرت در مدینه زندگی میکند لذا به مدینه مسافرت کرد. وقتی به مدینه رسید سراغ امام صادق علیه السلام را گرفت، گفتند: برای انجام مراسم حج به مکه مشرف شده است، از این رو به مکه رهسپار گردید تا به کنار کعبه رسید. مشاهده کرد امام صادق علیه السلام مشغول طواف کعبه است او هم به صفوف طواف کنندگان پیوست و از روی عناد به امام صادق علیه السلام تنه زد. امام با کمال ملایمت به وی فرمود: نامت چیست؟ گفت: عبدالملک (بنده سلطان). امام علیه السلام فرمود: کنیه تو چیست؟ گفت: ابو عبدالله. (پدر عبدالله) امام علیه السلام فرمود: این سلطان و ملکی که تو بنده او هستی از حاکمان زمین است یا آسمان؟ و پسرت که بنده خداست آیا بنده خدای آسمان است یا بنده خدای زمین؟ هر پاسخی که بدهی محکوم میگردی، عبدالملک چیزی نگفت و از سخن امام قیافهاش را درهم کشید.
امام فرمود: آیا قبول داری که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطن دارد.
ـ آری.
ـ آیا زیر زمین رفتهای؟
ـ نه.
ـ پس چه میدانی که در زیر زمین چه خبر است؟
ـ چیزی از زیرزمین نمیدانم، ولی گمان میکنم که در زیر زمین چیزی وجود ندارد.
ـ گمان و شک یک نوع درماندگی است.
آنگاه امام به او فرمود: آیا به آسمان بالا رفتهای؟
ـ نه.
ـ آیا به مشرق و مغرب رفتهای؟
ـ خیر.
ـ عجبا! تو که نه به مشرق رفتهای و نه به مغرب، نه به داخل زمین فرو رفتهای و نه به آسمان بالا رفتهای با آن همه جهل و ناآگاهی باز منکر خدایی. آیا شخص عاقل چیزی را که نمیداند انکار میکند؟!
ـ تاکنون هیچ کس با من اینگونه سخن نگفته و مرا چنین در تنگنای استدلال قرار نداده است.
امام علیه السلام در ادامه فرمود: بنابراین تو شک داری و معتقدی که شاید چیزهایی در بالای آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟
ـ آری، شاید چنین باشد. (به این ترتیب منکر خدا از مرحله انکار به مرحله شک و تردید رسید)
ـ کسی که آگاهی ندارد بر کسی که آگاهی دارد نمیتواند برهان و دلیل بیاورد.
ای برادر مصری! مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمیبینی که در صفحه افق آشکار میشوند و به ناچار در مسیر تعیین شده خود گردش کرده و سپس باز میگردند، اگر خورشید و ماه نیروی رفتن دارند پس چرا بر میگردند و اگر مجبور به حرکت در مسیر خود نیستند پس چرا شب، روز نمیشود و به عکس، روز، شب نمیگردد؟ به خدا سوگند آنها در حرکت و مسیر خود مجبورند و کسی که آنها را مجبور به حرکت کرده از آنها فرمانرواتر و استوارتر است.
شمس به گردش شده چون مستقیم ذلک تقدیر العزیز العلیم
قمر ببین بیحرکت بس متین فآیة لمعشر المتقین
وقتی گفتارها و استدلالهای محکم امام علیه السلام به اینجا رسید عبدالملک از مرحله شک به مرحله ایمان رسید و در حضور امام علیه السلام ایمان آورد و گواهی به یکتایی خدا و حقانیت اسلام و امامت حضرت داد و آشکارا گفت: خدا پروردگاری است که حکم و فرمانش فراتر از زمین و آسمانهاست و آنها را نگه داشته است.(1)
از سوی مأمون خلیفه عباسی مجلس با شکوهی ترتیب داده شد تا روسای مذاهب در آن جلسه با امام هشتم به بحث و مناظره بپردازند. در این مجلس جاثلیق (پاپ اعظم مسیحیان)، و راس الجالوت (رهبر یهودیها) و هیربد (بزرگ پیشوای زرتشتیان) و عمران صابی (رهبر ستاره پرستان) و قسطاس (فیلسوف رومی) و تعدادی از متکلمان شرکت داشتند این محفل در طی سه سال برای نخستین بار در قرن سوم هجری در مرو (مرکز خلافت عباسی) منعقد شد. خوشبختانه تاریخ تا حدود قابل قبولی متن گفتوگوها را ثبت کرده است.
در این مجلس علمی، رجال دولت و شخص مأمون نیز حضور داشتند و هر کس در جایگاه تعیین شده نشسته بودند. امام هشتم علیه السلام وارد شد و در کنار مامون در صدر مجلس قرار گرفت. مامون خلیفه عباسی با نگاهی به جاثلیق گفتوگو را آغاز کرد گفت: آقای جاثلیق این شخصیتی که در کنار من جلوس کرده پسر عموی من علی بن موسی بن جعفر از فرزندان فاطمه زهرا و علی بن ابی طالب است، من دوست دارم با او سخن بگویی. جاثلیق گفت: چگونه با عالمی حرف بزنم که به دین او ایمان ندارم. امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمود: ای جا ثلیق اگر من با انجیل با تو احتجاج کنم قبول داری؟ جا ثلیق: مگر میتوانم آنچه را انجیل گفته نپذیرم به خدا سوگند علی رغم میل باطنی، به گفتههای حضرت عیسی (اگر روشن شود از اوست) هر چه باشد گردن مینهم.
مجلس با گرمی آغاز شد، امام هشتم با کتاب انجیل به مصاف جا ثلیق رفت و برخی از تناقضات آن کتاب را مشخص نمود فرمود: آقای جاثلیق به خدا قسم ما به حضرت عیسی ایمان داریم و ایرادی جز کمی روزه و نماز و ناتوانی اودر عبادت چیزی از آن حضرت سراغ نداریم.
1) احتجاج طبرسی، ج1، ص75.
ـ به خدا سوگند با این اظهار نظر عملت را تباه و منطق خویش را ضعیف گردانیدی و من تو را داناترین مسلمانها میدانستم.
ـ چگونه چنین برداشتی از سخن من پیدا کردی؟
ـ از این که گفتی عیسی در عبادت ناتوان بود و کمتر به نماز و روزه میپرداخت در حالی که عیسی همه روزه روزه دار بود و شبها به عبادت و مناجات میپرداخت به گونهای که شبها نمیخوابید و تا صبح عبادت میکرد.
امام از این فرصت استفاده کرده فرمود: مگر معبودی جز خودش (یعنی حضرت عیسی) وجود دارد که قابل پرستش باشد؟ آیا خودش را میپرستید؟ یا خدای جهان را چرا که میدانید عابد هرگز معبود نمیشود؟
جاثلیق در بن بست عجیبی قرار گرفت پس از سکوت کوتاهی معبود بودن حضرت عیسی را چنین توجیه و استدلال کرد که او چون مردگان را زنده میکرد و بیماری خوره (پیس) را شفا میداد بدین جهت معبودی است قابل پرستش.
حضرت در پاسخ فرمودند: «یسع» نیز کارهایی همانند حضرت عیسی را میکرد بر سطح آب راه میرفت و نابینایان و بیماران مبتلا به برص (پیس) را شفا میبخشید ولی قومش او را خدایش ندانستند و مورد پرستش قرار ندادند. «حزقیل» پیامبر نیز کار مسیحایی میکرد و سی و پنج هزار نفر را پس از گذشت شصت سال از مرگ آنها زنده ساخت، ولی به مرتبه خدایی نرسید.
جاثلیق از پاسخ فرو ماند، امام هشتم برای حفظ شخصیت و حرمت او عنان بحث را به کتاب انجیل کنونی معطوف داشت و فرمود:
این کتاب، آن انجیل مقدسی که ذات اقدس الهی بر عیسی بن مریم نازل کرد نمیباشد، زیرا دستخوشِ تحریف و تغییر واقع شده است و دلیل آن همان تعدد اناجیل اربعه است، لطفاً با من از انجیلی سخن بگو که پس از یافتن مجدداً آن را از دست دادید و چه کسی این انجیل را برای شما نوشته است.
جا ثلیق: ما آن را تنها یک روز گم کرده بودیم تا آنکه یوحنّا و متّی انجیل دست نخورده را برای ما آوردند.
امام هشتم علیه السلام در پاسخ فرمود: چقدر اطلاعات تو از سرگذشت انجیل و علمای آن اندک است، اگر موضوع به آن گونه که گمان میکنی باشد پس چرا درباره انجیلها با یکدیگر اختلاف کردهاید؛ به خصوص درباره همین کتاب انجیلی که در دست شماست. اگر این
کتاب همان انجیل واقعی و اولیه باشد، دیگر نزاع و اختلافی در میان نبود. موقعی که انجیل اول مفقود گردید مسیحیان، نزد علمای خود شتافته و رفتند و اظهار نمودند که حضرت عیسی به قتل رسیده و کتاب انجیل را از دست دادهایم و شما علمای ما هستید چه در دست دارید: «لوقا»، «یوحنا» و «متی» گفتند: انجیل در سینههای ماست و آن را روزهای یک شنبه هر هفته سفر به سفر برای شما خواهیم خواند تا همه آنها را گرد آوریم.
شکست جاثلیق و بهت و حیرت وی در میان دیگران، محسوس بود، امام برای اینکه زیاد خفیف و تحقیر نشود از وی دست کشید و رو کرد به راس الجالوت (بزرگ یهودیها) و فرمود: چه دلیلی بر اثبات نبوت موسی دارید؟ راس الجالوت در پاسخ گفت: موسی اعجازی را به همراه خود آورد که هیچکدام از پیامبران پیشین نداشتند. حضرت فرمود: نمونه آن را بیان کنید. راس الجالوت اظهار داشت: مثل شکافتن دریا و تبدیل عصا به اژدها و زدن یک ضربه عصا بر سنگ و دوازده چشمه بیرون آوردن و داشتن ید و بیضا در برابر بینندگان و کارهای خارق العادهای که احدی از مخلوقات خدا قادر به انجام آن نمیباشند.
امام هشتم علیه السلام : راست گفتی اینها حجت و دلیل نبوت او بودند چون کارهایی انجام میداد که مردم از آوردن همانند آنها ناتوان بودند. به من بگو آیا هر کس ادعای پیامبری کند و حجتهایی همانند موسی داشته باشد به طوری که دیگران از آوردن آن معجزات ناتوان باشند بر شما لازم نمیشود که او را تصدیق کنید.
ـ خیر؟ زیرا هیچکس را در جایگاه موسی که مدعی معجزه است نمیپذیریم، مگر اینکه کارهای خارق العادهای نظیر حضرت موسی به همراه بیاورد.
ـ چگونه به نبوت پیامبرانی که پیش از حضرت موسی بودند اعتراف دارید در صورتی که نه دریا را شکافته و نه عصایی را به مار تبدیل نموده و نه ید و بیضایی داشتهاند؟
ـ پیامبرانی که در طول تاریخ اعمالی انجام میدادند که مردم نمیتوانستند انجام بدهند یا ابزارهایی را به همراه داشتند که دیگران نداشتند حضرت موسی هم مثل آنها را داشت ما چنین پیامبرانی را تصدیق داریم.
ـ پس چرا نبوت حضرت عیسی را تصدیق نمیکنید در صورتی که مردگان را زنده میکرد و کور مادرزاد را بینا و بیماری (برص) را درمان کرده و از خاک و گل پرنده میساخت و به اذن الهی زنده میشد و پرواز میکرد.
ـ درباره عیسی بن مریم این نوع کارهای خارق العاده را شنیدهایم ولی با چشم ندیدهایم حضرت فرمود: مگر معجزات موسی را با چشم دیدهاید، مگر نه این است که از
اصحاب مورد اعتماد حضرتش شنیدهاید؟
ـ صحیح است.
ـ این هم مثل اخبار متواتر و کتمان ناپذیری است که از معجزات حضرت عیسی به ما رسیده است، پس چرا موسی را تصدیق نکرده ولی نبوت عیسی و معجزاتش را باور دارید و چرا نبوت پیامبر آخرالزمان حضرت محمد را با آن همه معجزاتی که به گونه متواتر شنیدهاید ایمان نمیآورید؟
راس الجالوت ساکت شد و آنگاه حضرت با سران سایر مذاهب بدین منوال به بحث و گفتوگو پرداخت که تمام آن در این کتاب نمیگنجد.(1)
مأمون از «طوس» به بغداد آمد و امام جواد را از مدینه به بغداد دعوت کرد و ازدواج دخترشام الفضل را به آن حضرت پیشنهاد کرد، حضرت سکوت کرد. انتشار این خبر، انفجاری در میان بنی عباس به وجود آورد و اعتراضاتی برپا ساخت. مأمون عباسی جلسهای ترتیب داد که در یک طرف امام جواد علیه السلام قرار داشت و یحیی بن اکثم در مقابل امام قرار گرفت و جمع کثیری از رجال سیاسی و فرهنگی هم حضور داشتند. مأمون خواست تا عظمت علمی امام جواد را نشان دهد و بدین وسیله آنان را ساکت نموده و دخترش را به عقد امام محمدتقی برساند و به اهدافی که در نظر دارد برسد. آنان به دلیل شهرت علمی یحیی بن اکثم را حاضر ساختند. یحیی به مأمون گفت: اجازه میدهید سؤالی در محضر ابوجعفر مطرح نمایم؟ مأمون گفت: از خود او اجازه بگیر. یحیی رو به امام نمود و پرسید: فدایت شوم اجازه میدهی پرسشی را مطرح سازم؟
امام فرمود: بپرس. یحیی گفت: در مورد کسی که در حال احرام شکاری را به قتل برساند چه میفرمایید و حکمش چیست؟ حضرت فرمود: این مسئله صورتهای فراوانی دارد که باید مشخص شود آیا این قتل در خارج از حرم بوده یا در داخل حرم، کشنده آن از حرمت این کار مطلع بوده یا از حرام بودن آن اطلاعی نداشته است، آیا به عمد و از روی قصد آن را کشته است یا از روی سهو و اشتباه مرتکب این عمل گردیده است. وانگهی باید دید قاتل از نوع بردگان بوده یا از آزادگان، آیا از نظر سنی صغیر و نابالغ بوده یا کبیر و
1) بحارالانوار، ج10، ص 302 ـ 305.
بالغ، آیا اولین بارش بوده که چنین کاری کرده یا بار دوم بوده که در حرم صیدی را کشته، آیا این صید مقتول، از نوع پرنده بوده یا غیر پرنده، از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ و آیا قاتل پس از قتل آن صید، از کار خود پشیمان شده یا قصد تکرار آن را داشته است. این عمل در شب صورت گرفته یا در روز، احرام وی به عنوان عمره مفرده بوده یا در حال احرام حج تمتع؟
این پرسشها یحیی بن اکثم را متحیر ساخت و حاضران را مبهوت نمود که چگونه جوادالائمه در نه سالگی این گونه احاطه علمی بر فروع فقهی دارد و این سئوال را چنین عالمانه تشریح و شقوق آن را بیان میکند. ناتوانی و شکست در چهره یحیی بن اکثم نمایان گردید و زبانش به لکنت افتاد، به طوری که همه حاضران قدرت علمی امام جواد و شکست یحیی را به وضوح دریافتند. مأمون از امام تقاضا کرد که شخصاً صورتهای مسئله را بیان کند. امام جواد علیه السلام فرمود:
بلی، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شکار کند و شکار از پرندگان بزرگ باشد، کفارهاش یک گوسفند است و اگر در داخل حرم کشته باشد، کفارهاش دو برابر است و اگر جوجه پرندهای را در بیرون حرم به قتل برساند، کفارهاش یک بره گوسفندی است که تازه از شیر گرفته شده باشد و اگر آن را در حرم بکشد هم بره و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد و اگر شکار از حیوانات وحشی باشد چنانچه گورخر باشد کفارهاش یک گاو است و اگر شتر مرغ باشد کفارهاش یک شتر است و اگر آهو باشد کفاره آن یک گوسفند است.
اگر هر کدام از اینها را در حرم کشته باشند کفارهاش دو برابر میشود و اگر شخص محرم کاری بکند که قربانی بر وی واجب شود، اگر در احرام حج تمتع باشد باید قربانی را در «منا» ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در مکه قربانی کند، کفاره شکار برای عالم و جاهل به مسئله و حکم آن، در این موارد یکسان است. منتها در صورت تعمد علاوه بر وجوب کفاره، گناه نیز کرده است ولی در صورت خطا و اشتباه، گناه از او برداشته شده است. کفاره شخص آزاد بر عهده خود اوست ولی کفاره برده و غلام به عهده صاحب و مالک او میباشد و بر کودک صغیر کفاره نیست ولی بر کبیر کفاره واجب است و عذاب آخرت از کسی که از کردهاش نادم شده و توبه کرده است برداشته میشود ولی آنکه پشیمان نیست کیفر خواهد شد.
مأمون گفت: احسنت یا اباجعفر، خدا پاداش نیک دهد اکنون مناسب است شما نیز از یحیی بن اکثم سئوالی بپرسید. امام جواد علیه السلام به یحیی گفت: اجازه میدهی سئوالی بپرسم؟
عرض کردم فدایت شوم اختیار با شما است، اگر از جواب عاجز ماندم از حضرت عالی استفاده خواهم کرد. ابوجعفر فرمود: چه میگویی در مورد مردی که در بامداد به زنی نگاه میکند و آن نگاه حرام است و چون آفتاب بالا آمد آن زن بر وی حلال میشود و چون ظهر فرا رسد مجدداً بر او حرام میشود و چون هنگام عصر میرسد بر او حلال میگردد و چون آفتاب غروب کند باز هم بر او حرام میگردد و به هنگام طلوع فجر بر وی حلال میگردد؟ این چگونه زنی است و با چه چیز حلال و حرام میشود؟
یحیی گفت: به خدا قسم، من به پاسخ این پرسش راه ندارم و علت حرام و حلال شدن متناوب آن را نمیدانم و اگر صلاح میدانید از جواب آن هم ما را آگاه فرمایید.
امام جواد علیه السلام فرمود: این زن کنیز مردی بوده است که صبحگاهان مرد بیگانهای به او نگاه میکند و چنین نگاهی حرام است و چون روز بالا میآید کنیز را از صاحبش میخرد و بر او حلال میشود چون ظهر فرا میرسد او را آزاد میکند، و مجدداً بر وی حرام میگردد و بعد از ظهر باز او را به حباله نکاح خود درمی آورد، بر او حلال میشود به هنگام مغرب او را «ظهار» میکند، بدین جهت بر وی حرام میشود، موقع نماز عشا کفاره ظهار داده، مجدداً بر او حلال میگردد و چون نیمی از شب میگذرد او را طلاق رجعی میدهد و از این رو حرام میشود و هنگام طلوع فجر به او رجوع میکند و آن زن بر وی برای چندمین بار حلال میگردد.(1)
در منابع تاریخی از تشکیل مجلس دیگری برای مناظره امام جواد و یحیی بن اکثم یاد شده که در این مجلس، مناظره، جنبه سیاسی پیدا کرده است و میخواسته امام جواد علیه السلام را در بن بست سیاسی قرار دهد. وی در این جلسه میپرسد: نظر شما درباره این روایت چیست که نقل شده جبرئیل امین بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و اظهار داشت: ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم خداوند عزوجل سلام میرساند و از تو میخواهد که از ابابکر سئوال کنی که آیا او از من (خدا) راضی است یا نه، تحقیقاً من از وی راضی هستم؟
امام جواد علیه السلام پاسخ داد: هر گاه حدیثی نقل شد آن را به کتاب خدا عرضه بدارید، هر گاه موافق با قرآن بود قبول کنید و اگر مخالف بود قبول نکنید و این حدیث مطابق کتاب خدا
1) ق، آیه16.
نیست، چرا که خداوند میفرماید: ((و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید))(1)ما آدمی را آفریدهایم و میدانیم که در ضمیر و باطنش چه وسوسههایی دارد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
با این حساب مگر برای پروردگار رضایت باطنی ابوبکر مخفی بوده تا به پیامبر مأموریت بدهد که آن را بپرسد؛ این عقلا محال است، خداوند از سرائر و ضمایر انسانها آگاهی دارد.
یحیی بن اکثم پرسید: نظر شما درباره این حدیث که گفته شده مَثَل ابی بکر و عمر در روی زمین مانند جبرئیل و میکائیل در آسمان است چیست؟
امام فرمود: این را هم باید دربارهاش تامل کرد، زیرا جبرئیل و میکائیل دو فرشتهای هستند که در تمام مدت عمرشان هیچگونه معصیتی نکردهاند و لحظهای از اطاعت پروردگار غافل نبودهاند، ولی آن دو مدتی در حال شرک و بت پرستی به سر بردهاند و اکثر روزها پیش از مسلمان شدن در حال شرک گذرانیدهاند، پس محال است که آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کنیم.
برای بار سوم پرسید: در حدیث آمده است آن دو از آقایان و بزرگان و پیران اهل بهشت میباشند؟
امام جواد فرمود:این روایت نیز منطبق با واقع نیست، چون اهل بهشت همگی جوان هستند و در میان آنها پیری وجود ندارد و این روایت را بنی امیه ساختهاند تا با روایت رسول خدا مخالفت کنند، زیرا حضرت فرمود: «ان الحسن و الحسین علیهما السلام سیدی شباب اهل الجنه».(2)
البته امامان معصوم هر یک مناظراتی مناسب با زمان خویش داشتهاند، ولی در اینجا به همین چند نمونه اکتفا میکنیم و همگان را به مطالعه مناظرات ائمه و اصحابش با ملحدان و منکران و علمای شیعه و اهل سنت دعوت میکنیم و امید است صاحب قلمی پیدا شود و تمام مناظرات رادر یک مجموعه گردآوری کرده و در اختیار حوزهها و فضلای جامعه بگذارد.
فن خطابه که از صناعات خمس است برای مبلغین و سخنوران از فنون دیگر اهمیت و ضرورت بیشتری دارد، زیرا برای تمام کسانی که دارای ایده و هدف الهی میباشند. سخنوری یکی از بهترین راه ارشاد و تبلیغ میباشد. در برخی از آیات قرآن، تبلیغ حکیمانه و مواعظ نیکو را عالیترین رسالت برای داعیان الی الله میشمارد. قرآن میفرماید: ((ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم باللتی هی احسن انّ ربّک هو اعلم بمن ضلّ عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین)).
دعوت حکیمانه به راه خدا شامل مناظره و بحث و گفتوگوی عالمانه و مباحثات مؤدبانه در عرصه گفتاری، رفتاری و نوشتاری نیز میشود، در این صورت از نیکوترین جدال که ضوابط آن در قرآن و احادیث مشخص گردیده باید استفاده کرد. در زیارت معصومین علیهم السلام ضمن این که بر اقامه نماز و پرداخت زکات و امر به معروف و نهی از منکر و جهاد فی سبیل الله آنان شهادت داده میشود، تبلیغ رسالت ایشان در قالب دعوت حکیمانه و مواعظ نیکو نیز مورد تأکید و شهادت زائران قرار میگیرد، ولی مجادله احسن در زیارت نامههای مأثور مورد توجه قرار نگرفته است. یعنی گفته نمیشود و جادلت فی الله احسن الجدال بلکه در زیارتنامه تنها به جهاد و دعوت براساس حکمت و موعظه اکتفا شده است: «اشهد انک جاهدتَ فی الله حق جهاده و عملت بکتابه و اتّبعتْ سنن نبیّه»(1)و در زیارت جامعه میخوانیم: «ودعوتم اِلی سَبیله بالحکمة و الموعظة الحسنه»(2). معلوم میشود آن چه از رفعت جایگاه برخوردار است شیوه دعوت بر اساس حکمت و موعظه حسنه است و جدال نیکوتر در ضرورتها مورد استفاده قرار میگیرد، از اینرو تنها به جهاد حکیمانه و مواعظ
نیکو و نستوه آنها شهادت میدهیم. مجادله در قالب نیکوترین که همان مناظره مطلوب است اولاً و بالذات در دعوت انبیاء و اولیاء اولویت ندارد. و هنگام ضرورت و لزوم از آن استفاده میشود. ولی کار اصلی انبیا و اولیا، تبلیغ گفتاری بر اساس حکمت و موعظه نیکو است. در طول تاریخ هر جا زمینه مساعد میشد پیامبران و اوصیای آنان لب به سخن میگشودند. شیوه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه نیز همین بوده است.
نخست باید به مبادی تصوریه و تصدیقیه این فن پرداخته سپس به سایر مباحث آن. اصول مبادی خطابه عبارتند از تعریف، موضوع، فایده و غایت که به صورت گذرا اشاره میشود.
تعریف بر دو قسم است: لغوی و اصطلاحی، خطابه در لغت به مفهوم سخن گفتن و ایراد سخن است و در اصطلاح فن اقناع و ترغیب، یا فنّ تصرف در عقل و احساس مستمعان از طریق جملات مهیّج و فصیح و بلیغ به مقتضای حال و مقام به منظور اقناع و ترغیب به صورت مشافهه است یا به قول بوعلی سینا: «خطابه قوه و صناعتی است بر تکلف اقناع ممکن در هر یک از امور مفرده»(1). تعریف بوعلی قیودی دارد:
«قوه» ملکه نفسانی است که منشأ صدور افعال و گفتار ارادی بدون تکلف در این فن است خواه از طریق آموزش قواعد فنی به اضافه تجربه و تمرین به دست آمده باشد، و یا به طور طبیعی و ارثی، لیکن این قوه اخص از استعداد خطابی است که در عموم یافت میشود. قوه اقناع در بسیاری از افراد هست لیکن اقناعی که از طریق ملکه خطابی پیدا میشود به تمرین و تجربه و تعلیم نیازمند است، به چنین ملکهای صناعت اطلاق میشود.
«تکلف» به اراده و اختیار قاطع تا پایان کار پرداختن، گفته میشود نه به انجام آن به صورت کلفت و مشقت و یا اجبار و اکراه.
«اقناع ممکن» سعی و تلاش خطیب برای حصول تصدیق ظنی غالب در مستمعان میباشد مقصود از «امور مفرده» یعنی خطابه موضوع خاصی ندارد بلکه در هر موضوعی از موضوعات و مقولهای از مقولات صورت میگیرد چون خطابه مثل جدل موضوع محدودی
1) ابن سینا، کتاب شفا (بخش خطابه)، دکتر محمدسلیم سالم، ج4، ص28.
ندارد، چنان چه کلمه و کلام از حیث صحت و اعتلال یا اعراب و بنا موضوع علم نحو و صرف باشد و تصور و تصدیق موضوع علم منطق است و از این روی و بنا بر این، تمام مسائل نحو و صرف و منطق روی این کلمه و کلام یا تصور و تصدیق میچرخد هر علمی موضوع مشخصی دارد طب درباره بدن بحث میکند و ریاضیات درباره عدد. «قوه» در تعریف بوعلی به منزله جنس است برای صناعات خمسه و «اقناع ممکن» فصل است که خطابه را از دیگر صناعات جدا میسازد چرا که «اقناع» خطابی با دلایل خطابه حاصل میشود.
مرحوم مظفر میگوید: خطابه علمی است که به واسطه آن جمهور مردم را میشود قانع ساخت، چرا که هر امری قابل اقامه برهان نیست و مردم همگی اهل برهان عقلی نیستند وانگهی اثبات همه موضوعات برای هر فردی با استدلال ممکن نیست.(1)«ملکه» عبارت است از قدرت راسخهای در نفس گوینده که میتواند در فنون گفتار تصرف و در نفس مستمع اثرگذار باشد و بر مرادش مخاطب را ترغیب و اقناع کند. اقناع بر دو قسم است: الف - اقناع علمی، منطقی، فلسفی، طبی و… ب- اقناع شعری و خطابی.
در بخش اول برهان مخصوص عقلی و یا علمی به کار میرود تا اقناع حاصل گردد، به طور کلی برهان بر دو قسم است برهان لمی و انّی. اولی از علّت به معلول دوّمی از معلول به علت پی بردن است. برهان شعری از قضایای خیالی و دلایل خطابی از مظنونات، مشهورات و مقبولات تشکیل شده است.
در خطابه: از برهان انی و لمی نیز در موارد خاص استفاده میشود چنان که از مبادی برهان نیز خطیب میتواند برای دانشجویان منطق و فلسفه بهره مند گردد. لیکن به طور نادر و استثنایی اتفاق میافتد.
باید گفت خطابه مانند جدل موضوع خاصی ندارد، بلکه همه موضوعات قابل خطابه و مجادله میباشد.
اقناع و ترغیب است؛ گوینده اول باید مستمع را اقناع نماید، سپس او را به هدفی که دارد ترغیب
1) منطق مظفر بخش خطابه.
و تحریص کند.(1)باید دید سخنوری چه شرایطی دارد.
برای سخنوری شرایطی است که باید به نوآموزان و مبلغان از نظر گذرانیده سپس وارد عرصه خطابه شده و تصمیم بگیرند، البته در شیوه تبلیغ به صورت مناظره نیز این مسایل جاری است.
ایمان نظری و عملی به روش خطابه در تبلیغ و اثرگذاری و هدایت مردم و هم چنین عمل به محتوای سخن تا عالم بیعمل نشود و سخن از قلب خارج شده و بر دلها بنشیند.
آمادگی جسمی و روحی: از نظر حنجره قوی و روحاً آمادگی برای اتخاذ شغل خطیر خطابه و تحمل تمام مضرات و خطرات و فراز و نشیب آن، را داشته باشد.
ذوق و سلیقه، عشق و علاقه به سخنوری باعث میشود که در این مسیر مشکلات را هضم و موانع را هموار سازند.
تقیّد به آداب ظاهری مانند نظافت کفش و لباس و بهداشت دهان و دندان ضروری است چرا که عکس آن نفرت آفرین است.
دارای محاسن و مکارم اخلاق باشد، محاسن اخلاق در برخورد کلامی و معاشرت معمولی با مردم صورت میگیرد، ولی مکارم اخلاق مانند عفو و گذشت و خوبی کردن به کسانی که بدی کردهاند. در این راستا پیغمبر به کسی که از اقوام و دوستان شکایت داشت که به او توهین میکرد فرمود: «صِل مَنْ قَطعک و اعف عن من ظلمک واعط من حرمک و احسن بمن اساء علیک»،(2)قرآن میفرماید: ((و لا تستوی الحسنه و لا السیئه ادفع بالتی هی احسن فاذالذی بینک و بینه عداوةٌ کأنّه ولی حمیمٌ))(3)مؤمن با مخالفان باید رئوف باشد.
دعوت باید صرفاً برای پیشبرد راه خدا باشد: ((و من احسن قولا ممّن دعا الی اللّه و عمل صالحا و قال انّنی من المسلمین))،(4)اخلاص، عامل مهمی در پیشبرد تبلیغ است.
مجهز شدن مبلغان به علوم مقدماتی چون آموختن ادبیات و معانی بیان و بدیع و در یک کلام آشنایی با فن سخنوری و ذخیره ساختن مایههای علمی که در این فن ضرورت دارد، از علوم قرآنی حدیثی تاریخی و نقضاً مطالبی از علوم طبیعی تا مسائل اجتماعی عبرتهای روزگار و اشعار نغز و مسایل حکمتآمیز.
آشنایی با فرهنگ و تحولات زمان و همآهنگی با آن در کیفیت محتوا و آهنگ و ادبیات روز و علوم زمان که فرمودند «العالم بزمانه لایهجم علیه اللوابس». به قول شاعر:
به تقلید گویندگان کهن
نکردم گنه گر نگفتم سخن
سخنگوی باشد زبان زمان
که حال زمان را بود ترجمان
زمان را کسی ترجمانی کند
که با منطقش همزبانی کند
درخت کهن پایدش بوی مرگ
به پیوند تو نو کند بار و برگ
کهن تا نگشتی نوآموز باش
به هر روز دارای آن روز باش
طرح موضوع واحد و پرورش آن در خطابه به فرموده قرآن: ((قل انّمااعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فرادا))، موعظه واحده میتواند مؤثر باشد. با طرح کثرت موضوعات و تکثر پندیات در یک سخنرانی نه اقناع حاصل میشود و نه ترغیب. پس مفید نیست؛ چرا که سخنرانی تنها اطلاع رسانی نیست بلکه طرح معلومات به روش خاص برای حصول اقناع و ترغیب مستمعان است.
مطالعه کافی و عمیق در هر موضوعی از موضوعات سخنرانی، به قول مرحوم فلسفی بیست ساعت مطالعه برای یک ساعت سخنرانی، آن هم به گونهای بررسی کرده باشد که محتوای سخن را هضم و جذب کرده و با روانش متحد کرده باشد تا در سخن تجلی کند.
در سخن پنهان شدم چون بوی گل در برگ گل
هر که میخواهد ببیند در سخن بیند مرا
در نظر گرفتن مناسبات سیاسی و اجتماعی روز، بلکه حوادث جهان اسلام، رعایت مقتضای حال و مقام که از ضروریات تبلیغ مؤثر و کامیاب است.
مطالعه کتابهای ادیبان و آشنایی بانثر و اشعار زیبا همراه با محتوای پربار کلام آنان.
بر خطیب لازم است از تجربیات سایر سخنوران و استفاده از سبک و آهنگ آنان با شنیدن سخنرانیها، کمال استفاده را بکند و قبل از گویندگی شنونده خوبی باشد.
سخنور باید دارای تقوا صداقت و صراحت لهجه باشد و در گام نخست خود عامل
به گفتههایش باشد تا از مخاطبان انتظار پیروی داشته باشد.
((الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کنتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ))(3).
در آیه دیگر میفرماید: ((وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکمْ مَا لَیْسَ لَکمْ بِهِ عِلْمٌ))(4)اصولاً گفتار مبلغان در منبر و محضر باید دقیق و حساب شده و قرآنی باشد که قسمتی از آیات آن را به اجمال میآوریم:
1ـ ((فَلْیَتَّقُوا اللَّهَ وَلْیَقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا))(5)((وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفًا))(6).
2ـ ((قولا بلیغاً))(7)3ـ ((و قل لهم قولا میسوراً))(8)4ـ ((و قل لهما قولا کریما))(9)((و قولا معروفاً))(10)((و عملا صالحاً))(11)گفتار نباید لغو و رکیک باشد بلکه باید محیط تبلیغی را بهشتی نماید. ((لایَسمعون فیها لغواً و لا تأثیما الا سلاما سلاماً))(12)سخن زشت و منکر نباشد ((و انهم لیقولون منکراً من القول وزوراً))(13)((انه لقول فصل و ما هو بالهزل))(14)گفتار محفوظ است: ((ما یلفظ من قول الالدیه رقیب عَتِید))(15)((و هُدوا الی الطیّب مِنَ القول))(16)((قولاً ثقیلاً))(17).
پس گفتار باید:
1ـ محکم، متین و با سند باشد؛ 2ـ معروف، نیکو و خوش آیند باشد؛ 3ـ گفتار باید رسا و مقصود متکلم را برساند تا سخن قابل فهم و آسان باشد از نظر محتوا هم نباید توقعات سختگیرانه از مخاطب باشد، مثلاًُ لازم نیست گفته شود برای توبه کردن باید گوشت بدن ذوب شود و گوشت و پوست جدیدی بروید، بلکه ندامت از گناه و ملامت خویش و جبران آن کافی است. 4ـ زیباترین سخن از نظر الفاظ و عالی ترین از جهت محتوا؛ 5ـ سخن لغو و گناه نباید باشد مانند بدگویی از اشخاص پاک و هتاکی نسبت به گروهها و احزابی که محکوم به اسلامند، البته حرف باطل را نقد کردن زهد که باشد مطلوب است؛ 6ـ سخن نباید منکر و زشت و دروغ و باطل باشد. و کفی با المرء کذباً ان تحدّثَ بکلّ ما سَمَعه.
در دورغ بودن یک انسان کافی است از اینکه هر چه شنید بازگو سازد.
گفتار باید صریح و جدی باشد و از هزل و شوخیهای رکیک جدا گردد.
قول طیب و پاکیزه گفتاری است که از هرگونه غرضورزی و آلودگی پیراسته باشد.
سخن باید ارزشمند و گرانسنگ باشد. گوینده باید توجه داشته باشد عین گفتههای او ضبط و نگهداری میشود و انسان در برابر گفتارش مثل کردارش مسئولیت دارد: ((انّ السّمع و البَصَر و القؤ ادکل اولئک کان عند مسئولاً))(1).
و پیش از آن نخست به شرایط سخنوری توجه کند اگر مبلغی استعداد ذاتی و طبیعی نداشته باشد و آهنگ گرم و حنجره قوی و جذابی ندارد راه دیگری را برای تبلیغ انتخاب کند مثل کلاسداری و با تخته سیاه کار کردن یا از طریق نوشتاری یا اجرای برنامههای هنری و یا دعوت از سخنرانان موفق و بسترسازی برای سخنرانی آنان، خدمت کند و یا در مواقع مناسب هر بار حدیثی را مطرح کرده و مسائل شرعی را بازگو سازد.
کسی میتواند سخنور موفق شود که تمام شرایط در وی جمع شده باشد.
چون در فن سخنوری هدف اقناع و ترغیب است ناگزیر باید سبک و اسلوب خاصی
1) اسراء، آیه 36.
تعقیب شود همان گونه که شاعران و نویسندگان زبردست نیز هر کدام شیوه و روش مخصوصی دارند که با ذوق و استعداد و ظرفیت و توان آنان مناسب است. سخنوری نیز از این قاعده مستثنا نمیباشد. خطیب قطع نظر از اعتدال خلقت و زیبایی منظر و حنجره گیرا باید در خطابه از سبک و اسلوب مخصوصی پیروی کند گرچه برخی از سخنوران در خطابه سیاسی نبوغ دارند و بعضی در سخنوری اجتماعی و حفلی و گروهی در سخنرانیهای علمی و جمعی و گروهی در سخنرانیهای اخلاقی و توصیفی، گروهی و در اداره مجالس سوگواری تخصص دارند و بعضاً در روضه خوانی و تکیه به صوت میتوانند رشد قابل توجهی داشته باشند. در هر حال اسلوب خطابی دارای شاخصههایی است که باید رعایت شود. مشخصات اسلوب خطابی را در پنج اصل میتوان خلاصه کرد:
الف) اطناب؛ نه ایجاز و نه تطویل
ب) روشنی مفاهیم و عبارات؛
ج) عرضه خوب؛
د) شورانگیزی؛
ه) رعایت مقتضای حال و مقام.
اطناب در نقطه مقابل تطویل و ایجاز قرار دارد، چرا که اگر سخنرانی به تطویل منجر شود باعث خستگی و مخل بلاغت است و اگر موجز باشد مخل به فصاحت است.
بنابراین اطناب حد وسط بین ایجاز و تطویل است در عین این که باید از مطالب و عبارات حشو و زواید و پرانتزهای ناروا پرهیز شود تا ارتباط کلام گسسته نشود و فهم آن برای مستمعان سنگین نیاید و موجب تشویش مستمعان نشود که مخل به فصاحت است و نه تطویل که باعث ملالت است(1). اکنون باید دید اطناب چیست؟ اطناب تکرار یک موضوع و معنا در قالبهای مختلف و تعبیرات شیرین و متنوع است تا مطلب در اذهان شنوندگان بنشیند و مقصد روشن گردد. البته تکرار معنا نباید با تکرار عین جملات و کلمات گفته شده باشد بلکه باید در قالبهای متنوع و عبارتهای مجزا صورت گیرد؛ مثلاً
1) در بعضی از مجالس بیش از یک ربع سخن گفتن تطویل است. گاهی مقتضای مقام روضه خوانی است نه سخنرانی.
آن معنا گاهی به زبان شعری تکرار گردد و زمانی در قالب قول حکیم و دانشمندی و هم چنین در ضمن حدیث و آیهای و قول مفسری حتی در شکل بیان استدلال، تمثیل، تشبیه، طنز و داستان بیان گردد تا از هر جهت دردل مستمعان بنشیند. نمونه آن را میتوانید در خطبه جهاد نهج البلاغه مطالعه کنید: «ان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لِخاصّة اولیائه... به».
دومین رکن اسلوب سخنوری وضوح محتوای سخنرانی و روشن بودن عباراتی است که باید محتوا را تبیین نماید؛ یعنی جملهها و عبارتها، سلیس و روان و مفهوم باشد و از کلمات و جملههای نامأنوس و پیچیده اجتناب شود وگرنه مدعا روشن نخواهد شد. خطیبی میگفت جنگ و جهاد عبارت است از: «مصارعت فلسفی و ارادی علی سبیل کلیه». یا در خصوص حلال شدن گوسفند سؤالی شد عالمی جواب داد: «در صورتی که به وسیله آلت حدیدیّه قطع اوداج اربعه با ذکر بسمله مستقبلا الی القبله تحقق یابد حلال میشود و الا محکوم به حلیت نیست».
وانگهی موضوع بحث نیز از مسائل مشکل و پیچیده نباشد که از سطح افکار عمومی و گوینده بیرون باشد، چرا که مستمعین، اکثراً افراد معمولی میباشند بحث اراده و مشیت و «جبر و اختیار» و قضا و قدر، دلایل تجرد روح، مناط علیت شبهه این گونه از معضلات مسائل کلامی و فلسفی است.
تا سر حد ممکن از طرح موضوعات غامض و غیرقابل فهم برای عموم باید پرهیز کرد مگر در مجالس خاصی که اکثریت قریب به اتفاق افراد تحصیل کرده باشد همگی مهندس یا دانشجویان کلام و فلسفه و یا علما و فضلای دین باشند. در تعبیرات از جملات مبهم و چندپهلو باید اجتناب کرد جز در سخنرانیهای سیاسی و در اشعار و نثر نوشتاری، سلیس بودن عبارتها غیر از عامیانه و ساده بودن است. بلکه تعبیرات در عین روشنی باید از استحکام و صلابت و زیبایی و تازگی و طراوت برخوردار باشد.
حسن عرضه مربوط به چینش منطقی و عاطفی مطالب است. فروشندگان هنرمند گاهی گوشت یا میوهها و سایر کالاها را به قدری عالی میچینند که انسان هوس خرید
میکند. در سخنرانی نیز باید هر چیزی جای خودش قرار بگیرد، خطبه، آیه، مقدمه، ذی المقدمه، اطناب با تعبیرات متنوع، دلایل خطابی، حسن تفنید، نتیجهگیری، شورانگیزی، حسن خاتمه و گریز به ذکر مصائب. هر چیزی به جای خویش نیکوست.
از آیه ((ادع الی سبیل ربک باالحکمه))، چنین بر میآید که چینش مطالب در دعوت نیز باید حکیمانه باشد و متن سخنرانی هم توأم با مواعظ نیکو و مجادله احسن باشد لیکن با حفظ تداعی معانی، تشریح موضوع به صورت مطلوب صورت گیرد. یعنی رعایت اصول سخن پیوندی، وانگهی عرضه خوب تنها در چینش حکیمانه مطالب نیست بلکه آهنگ جالب و رعایت آداب ظاهری و باطنی، ادای عبارات به شکل مطلوب و سخنسرایی با آهنگ گرم، رعایت جزر و مد صوتی، اجتناب از یکنواخت صحبت کردن، چاشنی طنز و ذوقیات بر آن افزودن، ذکر تاریخهای معتبر و توجه به رویدادها و تطبیق با حوادث عینی و ملموس زمان و نتیجه گیری مفید تا مستمعان با دست پر مجلس را ترک گویند و احساس کنند یک مشکل قرآنی، اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی، تاریخی، ادبی و روحی و علمی آنها برطرف شده و تکرار مکررات نبود.
شورانگیزی در سخنرانی به منظور تحریک عواطف و ترغیب احساسات است که معمولا در اواخر سخنرانی صورت میگیرد برای رسیدن به این مقصد خطیب از جملات مهیج و خیال انگیز و محرک باید استفاده کند. اقناع عقل با دلایل خطابی است ولی ترغیب و تحریک دل با جملات احساس برانگیز و محرک عواطف صورت میگیرد. جلب توجه به آداب نیکو و لحن گیراست، چرا که زبان خطابه بیشتر زبان احساس است نه برهان و تمرین بسیار و ذوق سرشار و قوه ارتجال و مواعظ روح انگیز لازم دارد. در قرآن آیات شورآفرین فراوان است مانند: ((الم یأن للذین امنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله))(1)این آیه «فضیل عیّاض» راهزن معروف را منقلب ساخت یا آیة ((لوانز النا هذالقرآن علی جبل لرئیته خاشعا متصدعاً عن خشیة الله)).(2)
مخاطب شناسی، زمان شناسی آشنای با جوّ موجود محیط و کشور میتواند مقتضای حال و مقام را به سخنور الهام کند که گفتهاند هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد. در مجالس مردان از فلسفه حیض و نفاس و یا شوهرداری نباید حرف زد در محفل فقها درباره حرمت شراب و قمار صحبت کردن عدم توجه به مقتضای حال است. سخنران باید مستمع را بشناسد و عقدههای آنان را بگشاید انگیزه تجمع و فلسفه تشکیل جلسه را بداند. مرحوم فلسفی میگفت: سخنوری در مجلسی آیهای را که یهودی را تبرئه میکند و مسلمان فاسقی را محکوم میسازد مطرح نمود، یکی از شنوندگان گفت: آقا در این موقعیتی که اسرائیل دارد فلسطینیها را میکوبد شما یهودی را تبرئه میکنی خشمگینانه مجلس را ترک کرد. این گفته خلاف مقتضای حال بود در میان مستمندان از ثروتمندان تعریف کردن با حال و مقام نمیسازد چنان چه در میان ثروتمندان از «ثروت» بدگویی نمودن نیز با مقتضای حال در تضاد است. در مجلسی که برای شهادت ائمه منعقد شده است حدیثی از آن امام و نقل کرامت و فضیلتی تا مقدمة روضه خوانی باشد کافی است، مجلسی که مستمعان عجله دارند تنها باید به ذکر مصیبت بسنده شود، یا حدیثی و گرنه سخنرانی نا مطلوب و عدم رضایت مستمعان را بر میانگیزد.
ارسطو معتقد است که برای سخنرانی چهار رکن است: الف) مقدمه ب) عرض موضوع ج) تدلیل د) خاتمه. اگر مقدمه مناسبت با ذی المقدمه نداشته نباشد و یا فاقد استحکام و جذابیت باشد چنین سخنوری مستمعان را از دست میدهد. هدف از مقدمه سه چیز است: یکی جلب توجه مستمعان، دوم استمالت و تألیف قلوب آنان، سوم برانگیختن و ترغیب شنوندگان به موضوع.
حسن صداقت و دیگر مقدمات معقول باشد که برای گوش دادن اصل موضوع آماده نماید. 5)تعبیرات مقدمه روشن و زیبا و با صلابت باشد نه مبهم و موجز. وانگهی سخنران بر خطبه و محتوا و الفاظ مقدمه باید مسلط باشد تا ذهنش برای طرح ذالمقدمه و سایر مطالب آماده شود. به هر حال مقدمه در سخنرانی برای سخنران و مستمع غالباً ضروری است ولی گاهی حذف آن مطلوب میباشد.
الف) سخنور اگر مبغوض و مورد خشم مخاطبان باشد، گاهی تبلیغات ناجوانمردانه و تهمت و افترای دشمنان یا دوستان نادان سخنوری را در نظر مستمعان ملکوک و مبغوض میسازد، در این صورت سخنور با مهارت باید عواطف مستمعان را با خود همراه سازد.
مقدمه قطع نظر از مطالب قطعی و مقبول باید رنگ عاطفی هم داشته باشد تا ذهنیت مستمع را برای پذیرش موضوع آمادهتر سازد، مثل این که بگویی برخی مرا ضدولایت میشمارند و حال آن که در راه تثبیت ولایت لطمات زیادی خوردهایم. هر مدعا دلیل میخواهد. مخالفان من محکوماند، چرا که بیدلیل مرا متهم ساختهاند.
مقدمه برای آمادگی اذهان است جهت استماع، فرصت اقامه برهان نیست به این علت باید مقدمه از بدیهیّات و مسلمات باشد تا مستمع برای ذالمقدمه آماده پذیرش گردد گاهی با اشعار نیز میشود جلب توجه کرد مانند بو علی سینا:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یکی از نمونههای برجسته این فن، مقدمة خطبة امام سجاد در شام است که نخست، اصل و تبار خود را متذکر میشود سپس شعار «أنابن مکة و منی انا بن زمزم و صفا انا بن من حمل الرکن باطراف الرّداء» سر میدهد و اذهان را پاکسازی و مجذوب میکند.
ب) موضوع مورد اکراه مستمع باشد؛ سخنور، مبغوض نیست، بلکه موضوع در نظر مستمعان مطلوب نمیباشد: مثل مسئله حجاب در میان بدحجابان و ولایت فقیه در میان بدخواهان. باید با یک مقدمهای نخست شخصیت زنان را در اسلام علل بدحجابی در میان بانوان را مطرح نمود یا بحث ولایت فقیه در میان مخالفان، مقدمه و فضاسازی میخواهد.
ج) طرح یک مسئله تکراری؛ با یک مقدمه باید اهمیت موضوع را جلوه دهد و فلسفه تکرار آن را شرح نماید که از زاویه دیگری بحث میکند.
د) دفع شبهات پیش بینی نشده، مثل مقدمه خطبه همام پیش از بیان صفات متقین رفع شبهه مینماید تا گمان نشود که متقین یک تافته جدا بافتهاند از آن هنگام که در رحم مادر بودهاند از متقین محسوب میشوند. مانند رجبعلی خیاط که به زعم سادهلوحان با لگد زدن در رحم به مادرش فهمانید که مال حرام وارد خانه شده است در صورتی که جز معصومین احدی نمیتواند چنین باشد و هرگز چنین کرامتی از ائمه اطهار در شکم مادر نیز نقل نشده است و برای احدی از بزرگان دین اتفاق نیافتاده است. جنین در رحم مادر از اولیای خدا نیست و فهمش از حیوان هم کمتر است باید بیرون بیاید و ریاضت بکشد تا از اولیای الهی شود.(1)
گرچه پس از بیان ارکان خطابه مهمترین مسئله که رعایت آن در خطابه لازم است وجود مقدمه میباشد که به منزله زمینه سازی برای توجه به سخنرانی است، ولی در بعضی از موارد همین مقدمه نه تنها ضرورت ندارد بلکه باید حذف گردد.
مواردی که مقدمه در سخنرانی لازم نیست و باید حذف کرد ذیلا میآوریم:
یکم- توجه شدید مستمع به اصل مطلب مانند بیان خبری یا حل مشکلی، یا مستمعان در انتظار نقل پیامی و یا افشای مسئلهای یا ذکر مصیبتی میباشند مقدمه چینی نامطلوب است و مخاطبان آمادگی برای شنیدن درآمد را ندارند.
دوّم- نداشتن وقت کافی برای مقدمه؛ یک ربع بیشتر وقت نیست، باید به اصل مطلب بسنده شود.
سوّم- ضیافتهای عمومی که مردم برای میهمانی و حرف شام و نهار آمدهاند نه استماع سخنرانی.
در بعضی از موارد هم وجود و فقدان مقدمه یکسان است؟
در خطابهای که سخن از واقعیتهای محسوس و ملموس جامعه است و انسان بخواهد از آثار، نتایج و آفات آن واقعیت عینی را بازگو سازد، طرح مقدمات ضرورت ندارد؛ مثلاً خصلت مردم کرد، عرب و عشایر یا خصوصیتهای ماه مبارک رمضان و محرم، ماجرای بعثت.
1) کیمای محبت .
الف)صلابت لفط و معنا: درآمد سخن گذشته از این که با فکر و فرهنگ مستمع دمساز باشد از جمله بندیهای زیبا و دل نشین باید استفاده شود. مقدمه پیش درآمد موسیقی است باید ذهن مستمع را آماده سازد.
ب) رعایت اصل تناسب با موضوع و به ویژه مقتضای حال و مقام
ج) مقدمه از لحاظ زمان هم با ذالمقدمه متناسب باشد اگر بیست دقیقه خطابه است سه دقیقه مقدمه باشد.
د) پیراستگی از اظهار ضعف و تذلل - نباید به جای حسن مطلع در مقدمه از ناتوانی خود سخن بگوید به جای تواضع به تذلل بگراید.
گرچه مقدمه شکل مخصوصی ندارد تا خطیب خود را در آن محدود سازد و آن چهارچوب را انتخاب کند، بلکه آزاد است که به تناسب موضوع برای سخن خود مقدمه ایجاد کند؛ در عین حال بدون شرایط هم نیست.
بنابر آنچه بر زبان خطبای سلف متداول گشته انواع مقدمه به شرح ذیل است:
1- مقدمه افتتاحیه.
2- مقدمه ادیبانه با شعر و نثر زیبا.
3- مثل معروف و یا گفته حکیمی یا آیه و حدیث مناسب.
4- اشاره به زیارت امام حسین با السلام علیک یا ابا عبدالله.
5- حمد و ستایش خدا و درود بر محمد و آلش.
6- بسترسازی برای طرح موضوع و بیان مقصود.
7- مقدمه به صورت تقسیم موضوع و تعیین حدود آن و مشخص کردن بحث مورد نظر.
8- براعت استهلال با سخن حکمت امیز، مَثَلِ رایج، آیه، بیت، حدیث.
9- برای تقریب ذهن و فهم ذی المقدمه.
10- برای دفع شبهه احتمالی مانند مقدمه خطبه متقین (خلق الخلق حین خلقهم) مقدمه خطبه همام که میخواهد تساوی در خلقت بشر و ممتاز شدن برخی از آنها به حسن اختیار را برساند.
11- شکل تفنید؛ مثلاً با نقد گفتار مخالف سخن را آغاز کند؛ یعنی با کلامی از خصم مقدمه را شروع میکنند؛ مثلاً میگویند رسول اکرم از دنیا رفت ولی وصیتی در مورد
خلیفه بعد از خودش نکرد و حال آن که در زمان حیات به هر کجا که میرفت جانشینی میگذاشت وانگهی مؤمنان را همواره به وصیت امر میکند. وصایای حضرت علی و اصحاب هنگام موت بسیار است.
دومین رکن خطبه طرح موضوع است. خطیب باید مدعای خود را به بهترین وجه مطرح ساخته و پرورش دهد، اگر در سخنرانی موضوع سخن مشخص نباشد مانند خیمهای است که ستون نداشته باشد؛ به عبارت بهتر، خطیب ممکن است مقدمه را حذف کند ولی موضوع سخن را هرگز،
زیرا حقیقت یک خطابه عبارت است از بیان موضوع و تفسیر و اثبات آن.
موضوع سخن باید از ویژگی خاصی بهره مند باشد و اطناب صورت گیرد تا به هدف کمک کند.
دلیل خطابی از مقبولات، مشهورات ظاهری و مظنونات تشکیل میشود که باید برای اثبات مدعا بهره جست.
چهارمین جزء تشکیل دهنده پیکره سخن خاتمه است.
بسیاری از بزرگان فن خطابه حسن مختم را از حسن مطلع مهمتر دانستهاند. چرا که پایان سخن باید طوری جذاب و لطیف باشد که حلاوت و طراوت خطابه را در ذائقه مستمعان نگه دارد به گونهای که از ختم سخنرانی افسوس بخورند و برای سخنرانی بعد آمادگی پیدا کنند، مانند خطبه شقشقیه. که ابن عباس میگوید افسوس خوردم.
ختام سخن باید با اهداف سخنوری منطبق باشد. به عنوان نمونه اگر هدف ترغیب است در خاتمه سخن باید تحریک احساسات و ایجاد میل و رغبت نماید.
اگر هدف اقناع است دلائل خطابی را به طور اختصار با عبارات دلپذیر تکرار و شور انگیزی کند.
تکرار رئوس مطالب با عبارات جدید و جذاب و نتیجه گیری؛
در قالب تمثیل مناسب با هدف باید سخن را خاتمه داد؛
با عبارات مؤثر و نافذ و هدفمند سخن را پایان دادن؛
با نکات نغز و اشعار لطیف و ذوقی، سخن را به فرجام برساند به گونهای که حلاوت آن در مذاق مستمعان بماند؛
اگر مباحث متوالی است باید موضوع بحث آینده را به صورت جذاب مطرح نماید تا مستمع را برای آن موضوع برانگیزد تا در جلسه آتی شرکت کند.
آن چه باید پرهیز شود
1- طنز نابجا 2- پوزش در قالب ناتوانی 3- بسط کلام و طرح زواید و حواشی4- اجتناب از عبارات مبتذل 5- طرح جملات یأسآور 6- سخن نامناسب و بیارتباط 7- جملات اهانت آمیز و دعاهای نامناسب 8- تملق و مداحی 9- دعای بیش از حد لازم 10- مدح از قدرت. 11. ستایش از مؤسس بیش از لزوم
تفنید: مناقشه آراء و عقاید مختلف برای ابطال مدعا و دلایل طرف مقابل میباشد. بزرگان فن خطابه میگویند: خطیب قبل از ختم سخن از تفنید باید استفاده کند. سپس شور انگیزی نماید.
1- تحلیل فکر باطل: شاخ و برگ به آن دادن و آشکار نمودن چهره زشت آن.
2- انکار: در برابر مخالف تسلیم نشود تنها به دلیل اتکا داشته باشد و نظر مخالف را باطل سازد.
3- موافقت: با واقعیت نظریه مخالف موافقت کند ولی با کیفیت وقوع مخالفت نماید، مثلاً قتل صورت گرفته ولی عمدی نبوده است. یا مقتول با برخورد نامناسب زمینه را فراهم ساخته است.
4- استدراک: در برابر اعتراض خصم اشکال مشابهی بیاورد. مثل دلیل نقضی.
5- استفاده از سخن خصم علیه او؛ مثلاً ما اصل علیّت را قبول داریم اما علل و عوامل
منحصر به علتهای مادی و هم چنین علل مکشوفه نیست و در ثانی علتهای کشف شده نیز تمام علل مکشوف مادی نیست و مافوق علل مادی هم در جهان، مانند اژدها شدن عصا و ید بیضاء و مرده زنده شدن و…
نمونه ای از تفنید
مثلا شعر غلطی در بین مردم رایج است مورد مناقشه قرار گیرد، مانند:
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
طاعت ار دست نیاید گنهی باید کرد
در این شعر باید مناقشه کرد که اولا: با حیله و تزویر صحیح نیست انسان در دل کسی راه پیدا کند. نه دوست و نه دشمن و اگر طاعت از دست او نیاید درست نیست مرتکب گناه شود و خود را آلوده کند وانگهی علت اینکه در صورت عدم قدرت بر اطاعت، گناه باید کند چیست؟ در ثانی مگر در همه جا میشود در دل دوست نفوذ کرد، شاید در دوستان ساده لوح ممکن باشد؛ اما در دوستان هشیار هرگز میسور نیست. از جانب دیگر به قول شاعر:
مکر و فریب، حربة نامرد مردم است
نامرد، حیله بازد و مردی رها کند
انسان باید با دوست از طریق صداقت و محبت وارد شود. تا در دل او راه پیدا کند آن هم هدف معقول.
وانگهی نگهداری دوست از پیدا کردن دوست به مراتب مشکلتر است. شاعر دیگری میگوید میبخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن درست نیست. اگر میخوردی حد اقل خانواده را میآزاری اگر منبر سوزاندی مردم مقصد راسوزاندهای.... باشد و منبر بسوزاند قطعاًَ مردم آزاری بیشتر خواهد کرد.
تفنیدی که منطقیهای جدید بر اجزای خطابه افزودهاند به عقیده نگارنده شبیه مجادله احسن است که در تبلیغ گفتاری در قرآن آمده است:
((ادع الی سبیل ربک باالحکمه و الموعظة الحکمه و جادلهم بالتی هی احسن)).
مثال دینی و تاریخی: می گویند پیامبر از دنیا رفت ولی وصیت نکرد. پس چرا وقتی به هر کجا می رفت جانشین معرفی کرد و چرا به وصیت تأکید کرده است؟ پس جریان کاغذ و قلم چیست؟
خطابه با مکالمه و شعر اشتراکات و تفاوتهایی دارد؛ مکالمه روزمرّه از خطابه در موارد زیرین جدا میشوند:
1- مکالمه، هنرمندی و قواعدی لازم ندارد لیکن خطابه یک نوع هنر و هنر نمایی است.
2- در مکالمه عبارات ادیبانه مطلوب نیست بلکه ادیبانه سخن گفتن نامأنوس است باید الفاظ و لحن سخن شکسته و معمولی باشد، و به زبان رایج عکس سخنرانی.
3- معمولا در صدد تصرف عقل و عاطفه نمیباشد، برخلاف خطابه.
4- برای تفهیم مقاصد و رفع حوایج انجام شود و یا صرفاً سرگرمی و شکوائیه است؛ ولی در خطابه حوائج اجتماعی ملحوظ است.
5- یک نواخت حرف زدن در گفتگوی مطلوب است، در خطابه نامطلوب.
6- بر پایه ایجاز استوار است ولی ممکن است به اطناب و تطویل؛ اما در خطابه اطناب صحیح است نه ایجاز.
7- پیش بینی قبلی لازم ندارد به مجرد ملاقات صحبت آغاز میشود، ولی در سخنرانی مطالعه و پیش بینی میشود.
8- سخن دو طرفه باید صورت گیرد متکلم وحده بودن در مکالمهها روا نیست؛ ولی سخنور متکلم وحده است.
9- پایان مکالمه قابل پیش بینی نیست عکس سخنرانی.
1- عدم رعایت ادبیات رسمی که در نویسندگی لازم است و همچنین دکلمهوار سخن گفتن و معمول نمیباشد.
2- برای تفهیم و تفهم به کار میروند.
3- آخر بعضی از کلمات در هر دو فن حذف میشود.
مشترکات شعر و خطابه را میتوان اینگونه برشمرد:
1- در شدت و قوت احساسات و تخیّل و قدرت تصویر و تجسم حوادث
2- آرایش معانی با عبارات جالب در مقام تعبیر و انشاد.
3- در جذب عاطفه عمومی شاعر و سخنور همسان میباشد
4- تصرف در نفوس شنوندگان و نفوذ در عقل و دل آنان
تفاوتهای شاعر و خطیب در موارد ذیل است:
1- به اوزان و قافیه شدیداً تکیه میکند.
2- در اشعار آفاق خیال شاعر وسیعتر است.
3- اسلوب خطبه محدود است و شاعر تحت تأثیر تخیلات، شعر میسراید.
4- حالات روحی شاعر متأثر از اوضاع و شرایط جامعه است.
5- سبک و سیاق خاص دارد.
1- به توازن جملات و شیوه القای خطبه معتقد است.
2- از قدرت خیال به طور محدود استفاده میکند؛ آن هم در مرحله شورانگیزی.
3- در مقام ارتجال و شبه ارتجال میباشد و خطبه را در حضور مستمع میپروراند.
4- در مقام اقناع و ترغیب است، از دلایل مناسب استفاده میکند.
5- دارای سیاق مختلف است.
6- از الفاظ زیبا و قابل فهم شنونده استفاده میکند.
1- ایجاد و آفرینش: ایجاد تفکر و مطالعه برای استنباط معانی و هدفمند کردن مطالب.
2- تنسیق و تنظیم و ترتیب معانی و مطالب بر اساس تداعی معانی.
3- تعبیر: قرار دادن معانی در اسلوب مناسب و الفاظ و جمله بندیهای زیبا و جذاب.
اسلوبهای مختلف:
اسلوب عمیق و بلند که دکلمه وار صورت میگیرد.
اسلوب ساده در سخنرانیهای معمولی و مواعظ به کار برده میشود.
اسلوب متوسط نه براساس اسلوب عمیق و بلند است و نه معمولی؛ حد وسطی است.
فرق خطابه و نویسندگی را در امور زیر میتوان خلاصه کرد:
1- در ایجاد معنا و تنظیم مطالب مشترک هستند؛
2- در مرحله تعبیر و سخنرانی اختلاف دارند، زیرا سخنور با سلیقه شخص تعبیرپردازی میکند، ولی در نویسندگی سلیقه شخص مطرح نیست، بلکه شرایط جامعه و مخاطبان را نویسنده باید مدیریت کند.
1- در نگارش کثرت استدلال لازم و مطلوب است در خطابه به کمترین دلیل و مطلب باید بسنده نمود ولی پرورش مطالب و شاخ و بال دادن پسندیده است.
2- در نگارش، رعایت حال خواننده و شنونده لازم نیست، در خطابه لازم است.
3- در نگارش، موقعیت زمانی و مکانی وجود ندارد در خطابه موقعیت زمانی و مکانی باید رعایت گردد.
4- در نگارش، رعایت وضع ظاهری نویسنده لازم نیست، با ژولیدگی میتوان نویسنده بود، اما در خطابه لازم است، زیرا لباس و نظافت خطیب کارساز و از استدراجات گوینده است.
نگارش و خطابه هر دو مطالب را خلق و ایجاد میکنند؛ یکی با زبان، دیگری با قلم.
1- رعایت آداب ظاهری و معنوی: ایمان و تعهد، خیرخواهی، تواضع، بیغرضی، دانا و بصیر، با تجربه و متین، مجموع گفتار و رفتارش حاکی از این امور باشد، آداب ظاهری مانند نظافت بدن و لباس رعایت حسن اخلاق، پرحوصله، خوش لهجه، خطیب دانا سخن را سنجیده و مطالعه شده و اشکالات را پیش بینی کرده سپس به سخن میپردازد. سخنگوی زشت خوی بدکردار خودپسند و مغرور، منفور است. سخنگو باید دارای عزت و کرامت باشد، خود را ذلیل نکند اگر در مقام عمل و گفتار اشتباه کرد، پوزش بخواهد، مؤدب و جدی حرف بزند، مقتضای حال و مقام را ملاحظه کند، فراز و نشیب و جزر و مد صوتی را در طول سخنرانی رعایت نماید. چرا که گاهی تند و باحرارت سخن گفتن مطلوب است و جای دیگر آرام سخن گفتن ولی یک نواخت سخن گفتن نامطلوب میباشد.
2- برانگیختن و شورانگیزی: انسان همواره مغلوب احساسات است نه مجذوب دلیل و برهان، با مطالب عقلانی نمیتواند شور آفرینی کند، چرا که عقل نمیتواند مستمعین را به راه بیندازد، لذا سخنور باید گذشته از اقامه دلیل، از عوامل شورانگیزی نیز استفاده کند تا بتواند شنوندگان را از بدیها باز دارد و به خوبیها ترغیب نماید؛ یعنی با برانگیختن عواطف و احساسات مخاطبان به جنگ غرایز آنها بیاید و هواهای نفسانی را با تمایلات خوبتر کنترل کند، چون در انسان بنیادهای شور و عواطف و انگیزههای مهر و کینه و نفرت و جاذبه وجود دارد. در آداب ظاهری تنوع در آهنگ، درست نشستن، با تسبیح و کاغذ و قلم بازی نکردن دستها را بیش از حد و نامناسب حرکت ندادن. ضمناً آب و هوای
مجلس باید معتدل، پاک و صاف باشد، زیرا صوت در هر ثانیه 341 متر در حرارت 16 درجه سانتی گراد سرعت دارد و اگر هوا آلوده و سنگین و پر از دود باشد از سرعت صدا کاسته و باعث سردردی و حواسپرتی میشود؛ با گشودن پنجرهها و جلو سیگار کشیدن را گرفتن مشکل حل میشود، اشاره و حرکات مناسب دست و سر و چشم و ابرو در تفهیم مقصد مؤثر است، عکس آن، حرکات بیجا و نامناسب باعث تشویش ذهن مستمعان میگردد. سخنرانی که بدن خود را در حال سخنرانی به جلو و عقب حرکت میداد باعث تشویش غالب شنوندگان میشد، چندین بار مستمع تذکر داد، ولی فایده نبخشید و حرکات این خطیب مایه مضحکه و حالت زشتی را تداعی مینمود.
زیر و بم به صدا دادن و حالت و لحن صوت را با متن و مضمون جملاتی که بر زبان جاری میکند منطبق ساختن از لوازم کارآمدی است، سخنور به هنگام سخن با گوش و قلب و عواطف و احساسات و نگاه و معرفت جویی شنوندگان و حفظ شخصیت خود درگیر است، از این رو مانند بازیگر صحنه نمایش به اتکای هنرمندی و متانت و استمداد از حافظه و تجربه باید نقش ایفا کند تا اقناع و ترغیب حاصل گردد. از لفاظی بپرهیزد و حقیقت را هرگز فدای اغراض شخصی نکند، عبوس و غمگین و عصبی و خشمگین نیز نباشد.
3- آداب معنوی: شناخت روحیه شنوندگان از آن جهت ضرورت دارد تا هر دسته را مطابق با ثقه و آرمانهای آنها مدیریت کند در طی سخنرانی از دیگران برتر نشمارد؛ نخست بر تمایلات خویشتن غلبه کند تا بتواند جلو تمرد هواهای نفسانی مستمعان را بگیرد. اگر معلم اخلاق تابع تمایلات شخصی باشد چگونه میتواند شاگردان را ارشاد نماید. نباید از خوشیها و نعمتهای خود برای محرومین بازگو کند. باید راه انطباق با هر طبقه را در درون خود پرورش دهد و همواره خود را خدمت گزار صادق و متعهد قلمداد نماید. تا همگی او را مظهر فضیلت و پاکی بدانند. از سرعت انتقال و ارتجال و حضور ذهن برخوردار باشد. حافظه قوی، حاضرجوابی، موقع شناسی، توجه به بازتاب و بازخورد شنوندگان، در برابر گفتارش از طریق چشمها، خمیازهها و حرکات مثبت و منفی آنان داشته باشد و با مهارتی رفع دشواری و اشتباهات خود را جبران نماید. در برابر بعضی از بینظمیهای جلسه و شنونده صابر و بردبار باشد. اگر تعمدی در مخاطب دید با چند جمله کوتاه و طنزآمیز عاری از خشم و غضب آنچه از دیگران میبیند برطرف نماید. با تعریف از مستمعان آنان را به سکوت دعوت کند، همیشه سند و دلیل را در دست داشته باشد تا در جواب پرسش ناگهانی یکی مسمعان عاجز نماند، سخنوری را شغل مادی قرار ندهد تا مردم با دید کاسب کار به او نگاه نکنند، سعی کند منبع درآمد دیگری برای
خود اتخاذ نماید تا در سخنوری اخلاص را نگهدارد
تو کار همچو گدایان بشرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پرروی داند
اعتماد به نفس با ترس معقول از سخنرانی در حضور مردم منافاتی ندارد، مگر اینکه ترس جنبه وسواس به خود بگیرد و نامعقول باشد، که در این صورت از آفات سخنرانی محسوب میگردد. به هر حال اعتماد به نفس برای سخنور امری لازم است که اگر وجود نداشته باشد نمیتواند مطالب را به طور منظم و مطابق اسلوب خاص بیان نماید.
نطق را کلمه به کلمه حفظ نکنیم بلکه با مطالعه عمیق و نظم دقیق به شکل تداعی معانی آن را به حافظه بسپاریم؛
هرگز به ترس خود اقرار نکنیم و به فراموشی مطلبی، شعری و آیهای فکر نکنیم؛
مهندسی و طرح نطق خود را از پیش تهیه و در حافظه بگنجانیم؛
یادداشتهای مختصر به عنوان سر فصل سخنرانی در کاغذ کوچک همراه داشته باشید؛
تسلط بر موضوع سخن و بال و پر آن و شرط حصول اعتماد و اطمینان است.
ممارست و تمرین (حسن اعتماد را پرورش میدهد)؛
با شور و اشتیاق ایراد سخن کنید نه با کسالت و اکراه (خنده پیش از سخنرانی)؛
با حرکات اعضا ترس را برطرف سازید؛
لغات را با تلفظ صحیح به کار برید، به ویژه لغات خارجی متداول در سخنرانی؛
تلقین به نفس کنید که چرا بترسم؛
نگاه را از مستمع برندارید و میان آنها تقسیم کنید، به سقف و کف محل سخنرانی یا یک نقطه خیره نشوید؛
تسلط بر مقدمة خطبه داشته باشید تا اضطراب برطرف شود؛
از تقلید مو به مو در سبک و آهنگ الفاظ از دیگر سخنوران بپرهیزید، چون کپی او معرفی خواهید شد؛
موضوعی را انتخاب کنید که با نیازهای روحی و دردهای جامعه و غالب شنوندگان هماهنگ باشد.
عمود خطابه: دلایل و شواهدی است که سخنگو برای (باوراندن) سخنان خویش به کار میگیرد. عمود زیربنای اصلی سخنرانی است، به طوری که اگر اقامه دلیل نشود خیمه سخن بیستون میماند.
اعوان خطابه چند قسم است:
الف) اعوان فنی یا استدراجات گوینده، شنونده و گفتار،
لفظ گیرا و زیبا؛
لحن گیرا؛
قیافه جذاب.
حرکات مناسب اعضا
2- اعوان مربوط به شنونده
3- مربوط به نوع گفتار،
ب) اعوان غیر فنی یا شهادت قولی، فعلی و نوشتاری:
1- قولی: بهره گیری از کلام کسانی که مورد قبول افکار عمومی و یا مخاطبان است مثل قرآن، روایات، شعر که در مقدمات خطابه شهادت قولی از عمود خطابه محسوب میشود.
2- شهادت حالی: به صفات و محبوبیت گوینده برمی گردد هر چه بیشتر باشد سخن او نافذتر است.
عمود: کلامی که به وسیله آن اقناع ایجاد شود مانند دلایل خطابی.
اعوان: به گفتار و کرداری که در ایجاد باور و تأثیرگذاری به عمود سخن کمک میکند میگویند. به عبارت دیگر چیزی که در اقناع مؤثر باشد.
عمود و اعوان خطابه از قضایای زیر تشکیل میگردد:
1- مظنونات؛
2- مقبولات؛
3- مشهورات: مراد از مشهورات ظاهری است نه حقیقی. مثل حسن و قبح عقلی؛
3- آمیزهای از قضایای ذکر شده.
چون اکثر مردم تابع احساسات هستند نه ادراکات؛ و غالب مردم احساساتشان بر عقل آنها غالب است و از جزئی به کلی عبور میکنند.
ارسطو میگوید: بیان ادله علمی و یقینی برای تودههای مردم بیهوده است، چرا که علوم و مسائل یقینی از عقل و فکر مایه میگیرد نه از مشاعر و احساس.
پس اقامه حجت در خطابه با برهان منطقی و علمی تفاوت دارد، خطیب باید مقدمات استدلال را به مقتضای حال پس و پیش کند و شاخ و برگ تازه دهد و متنوع سازد تا نشاطآور گردد.
رسالت اصلی خطیب برانگیختن عقل و عواطف مستمعین است، نه بیان وظایف آنها. به عبارت دیگر عوامل اقناع و فنون تسخیر و احساس را به کار گرفتن و در هر خطابه از مستندات مخصوص استفاده کردن.
برای سخنور آنچه مهم است تسخیر عواطف است که با الفاظ شورانگیز و خیال آفرین، خلق میشود، چرا که جامعه از یک روح و عاطفه جمعی برخوردار است و احساس واحدی دارد.
چه ضرورتی در تحریک عواطف و شورانگیزی در خطابه میباشد؟ چون خطابه اقناع عقل و ترغیب مردم است.
باتوجه به آنکه مردم را تنها از راه دلایل خطابی و عقلی نمیتوان راهنمایی کرد؛ لذا باید به تحریک عواطف و شورانگیزی عنایت نمود، تا به سوی مقصد خطیب حرکت کند.
ایمان به محتوای سخن از نظر عملی، نظری، عقلی و قلبی.
حرارت در گوینده «افسرده دل افسرده کند انجمنی را» انسانی که از سوز دل و عمق ایمان و با حرارت سخن گوید مؤثر است.
مرا سوزی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
باید چنین سوزی را از خدای متعال درخواست نمود. به قول بافقی:
الهی سینهای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل بیسوز غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان سینه پر دود
زبانم را به گفتن آتش آلود
نکته سنج و موقع شناس: شناخت جهت احساسات و در دست گرفتن نبض مستمع و جوّ اجتماعی و انگیزههای نهفته در دلها و مشارکت روحی و وجدانی با مستمع.
تحریک روحیه لذت طلبی و بیم از عواقب لذتهای زودگذر و نامشروع. معروف است وقتی دل نمیخواهد انسان کور میشود. در عرصه عبادت گفتهاند: اگر دل تمایل دارد مستحبات را هم به جا آورید، اما اگر اقبال نداشت به واجبات باید بسنده شود.
رعایت مقتضای حال: این اختصاص به کل سخنرانی دارد ولی در تحریک هم باید مراعات شود شورانگیزی بدون تناسب اثر دراز مدتی ندارد.
تناسب گوینده و شنونده: تحریک جوانها با میان سالان فرق دارد و نوع تحریک کردن گوینده نوجوان با میان سال نیز متفاوت است.
حرکت در خط مستقیم و حاشیه نرفتن، پراکنده گویی ارواح مستمعان را متمرکز نمیکند تا شورپذیر شود.
سیطره شخصیتی یک خطیب، ابهت طبیعی، جذابیت اندام، نفوذ معنوی و هیبت خطیب از نظر مقام و پست اجتماعی در صورتی که آمیخته با قداست باشد.
در کهنترین تقسیم، خطابه سه قسم است: استشاری یا حملی، قضایی و استدلالی. به تعبیر دیگر:
منافرات: مربوط به زیبایی و زشتی اشیاء در حال حاضر،
مشاجرات: مربوط به مشاجره یا شکایت یا عذر و ندامت است (مربوط به گذشته)
مشاورات: مربوط به متقاعد کردن مردم بر انجام آنچه صلاح آنها است و ترک آنچه ناپسند است برای آنها.
خطابه در تقسیم جدید، هفت قسم است:
یکم. سخنرانی سیاسی؛
دوم. قضایی (دادستان، وکیل مدافع)؛
سوم. جنگی و رزمی؛
چهارم. حفلی (اجتماعی)؛
پنجم. تأبینی (سوگواری)؛
ششم. دینی و اخلاقی؛
هفتم. علمی و گزارشی
امروز سخنرانیهای توجیهی، تفریحی و تودیعی نیز بر آن افزوده شده است که هر کدام برای خود اقسامی پیدا میکنند و هر یک شرایط و ویژگیهای خاصی دارد که در کتاب دربارة سخنوری بیان شده است.(1)
آفات سخنرانی را فهرستوار میآوریم و شرح آن به اساتید واگذار میشود
لکنت زبان، فقدان استعداد ذاتی، به اضافة عدم علاقه به فن سخنوری و شیوه تبلیغ خطایی.
عدم معرفت به موازین سخنوری و اهمیت ندادن به آن، عدم تحمل تمرینها و ممارستها.
عدم رعایت نظافت و بهداشت دهان و دندان؛ بوی عفونت دهان، زردی دندانها، لباس کثیف، و نامناسب و نفرتانگیز.
طرح مباحث غامض و تخصصی برای شنوندگان عادی و غیر متخصص.
موضعگیریهای سیاسی و القای مطالب جنجالی و انتقاد گروهی و تثبیت گروه دیگر از آفات است.
امام فرمود: روحانیت نباید گرایش به حزب و گروهی داشته باشند تا چه رسد به عضویت بلکه پدری مهربان برای همه گروهها باشند.
حضرت علی فرمود: «و الله لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله».
پرهیز از مطالب غلوآمیز درباره ائمه و اولیای الهی و مطالب خلاف عقل و ادراک عمومی به عنوان کرامت.
تواضع در سخن و اجتناب از گفتار مغرورانه، چرا که غرور حالتی است که در گفتار مغرور نمایان میگردد.
توجه به مال اندوزی و تجارت از طریق وعظ و خطابه و تبیلغ دین، نه هدایت و ارشاد.
داوریهای غیر منصفانه و افراطی در سخنرانیها.
اعراض از سیرة عملی و تبلیغی پیامبران و اوصیاء آن حضرت در برخورد مخاطبان.
ارائه تحلیلهای خام، انحرافی و یک جانبه از مسائل سیاسی اجتماعی و اعتقادی باعث قهر مستمعان میشود و تلقی جناحی از خطیب و ساده اندیشی مردم را دلزده میکند.
سطحی نگری در مطالب و عدم هضم دقیق.
1) ر.ک: همین قلم، درباره سخن و سخنوری، چاپ مؤسسه بوستان کتاب، قم، 1386.
فقدان طرح و عرضه جذاب در خطابه.
فقدان اطلاعات کافی از محیط تبلیغی و عدم آشنایی با فرهنگ، ادبیات، اخلاق و آداب و حساسیتهای مردم آن سامان.
محرومیت از بصیرت کافی و بینش دینی و اجتماعی. قرآن میفرماید: ((قَدْ جَاءَکمْ بَصَائِرُ مِنْ رَبِّکمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهَا وَمَا أَنَا عَلَیْکمْ بِحَفِیظٍ)) (1)، ((قل هذه سبیلی ادعا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی)).(2)البته منظور بصیرت اسلامی است وگرنه هر گروهی خود را بصیر و دیگران را بیبصیرت میداند. میگویند هر کس با ما باشد بصیرت دارد و آنکه با ما نیست بصیر نمیباشد.
عدم گزینش موضوعات دقیق و مبتلا به؛ گاهی داشتهها و یافتههای ما انتخابگر موضوعات سخنرانی است نه دردهای جامعه و مسایلی که مردم درگیرند.
فقدان اخلاص و عزت نفس
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفت کیمیاگری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
فقدان سوز و حرارت و حرص به هدایت
عدم توجه به زمان سخنرانی و اطاله آن که باعث خستگی مستمعان میشود و خلوت شدن مجالس و نماز جمعه را در پی دارد.
نقل قولهای بیسند و تکیه بر خواب و خرافات به جای مطالب مستند و دلایل عقلی و نقلی از منابع معتبر.
عدم دقت در محتوا و شکل خطابه و پراکندگی در گفتار.
عدم توجه به تهذیب و خودسازی و غفلت از اینکه فاقد شیئ معطی شیئ نمیشود، توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند.
کثرت مواعظ به تناسب کثرت موضوعات در یک سخنرانی به خلاف کلام خدا ((قل انما اعظکم بواحده)) را نادیده گرفتن غافل از این که طبع انسانها از پذیرش مواعظ بسیار، امتناع دارد.
عدم اتخاذ موضوعاتی که با درد جامعه میسازد و معایب آنها را برطرف میکند،
هر جامعهای را معایبی است و کاستیهایی و نقاط قوتی که سخنور باید بداند.
در پایان، تأکید مجدد به بعضی از موارد با اهمیت خالی از لطف نیست:
در سخنرانی، کمترین مطالب باید به بهترین شکل شرح و بسط داده شود تا اطناب صورت گیرد، تلگرافی و مبهم صحبت کردن یا بیش از حد طولانی کردن از آفات است. مستمعان غالباً از نیم ساعت سخنرانی خوب، استقبال میکنند، تنها در ماه رمضان سه ربع خوب سخن گفتن به اضافه سخن خوب در مساجد، از خطیب مشهور مطلوب است. یک آشپز ماهر مواد غذایی را به میزان معین و با توجه به تعداد نفرات باید آماده سازد تا برنج مانند پشمک برآمده و خورشت با کمترین آب پخته شود آن هم به میزان ظرفیت ظرف، اگر روغن آن را زیاد بریزد و یا آب را بیش از حد در دیگ غذا قرار دهد دانههای برنج به هم چسبیده و همچون کوفته برنجی محکم میشود.
مواعظ بیش از حد نیز از آفات است؛ قرآن فرمود: ((قل انما اعظکم بواحدة)) به تجربه ثابت شده که موعظه در منبر در موضوع واحد آن هم در چند سخنرانی میتواند اثرگذار باشد؛ ولی اگر کثرت گناهان و معایب در یک سخنرانی محور نقد و نهی از منکر قرار گیرد اگر تأثیر منفی نداشته باشد مؤثر هم نخواهد بود؛ چراکه طبع بشر از پذیرش پند زیاد امتناع دارد.
یک نواخت حرف زدن، مغرورانه سخن گفتن، از جملههای نامأنوس و نامفهوم استفاده کردن، اهانت به مستمعان و یا توهین به مخالفان، تعریف از خود، مداحیهای ناروا از دیگران تملق و چاپلوسی از اقطاب قدرت و ثروت، انتقادهای مغرضانه، انتقاد از افراد خوشنام به انگیزة محبوبیت پیش قدرتمندان، همگی از آفات سخنوری است.
خطابه فنی است مبسوط باید مانند درسهای عمومی در حوزهها تدریس شود.
1.آمدی تمیمی، عبدالواحد، غرر الحکم و درر الکلم، دانشگاه تهران، 1360ش.
2.ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دار صادر، بیروت، 1402ق.
3.ابن حرزی، یوسف بن فرغلی، تذکرة الخواص، مکتبة النبوی، طهرا [بیتا].
4.ابن خلکان، احمدبن محمود، فرضیات الاعیان، دارالمعرفة، بیروت، 1413ق.
5.ابن سعد، محمدبن کاتب وافذی، طبقات الکبری، دار صادر، بیروت[بیتا].
6.ابن سینا، حسین بن محمد، اشارات و تنبیهات، بیروت، دارالفکر، 1415ق.
7.ابن منظور، جمال الدین محمد، لسان العرب، دار صادر، بیروت، 1410ق.
8.ابن هشام، عبدالملک هشام، السیرة النبویه، مکتبة المصطفی، قم، 1355ق.
9.اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة فی حدفة الائمه، دارالکتاب الاسلامی، بیروت، 1401ق.
10.اصبهانی، احمدبن عبدالله، حلیة الاولیاء، دارالکتاب العربی، بیروت، 1387ق.
11.اصفهانی، ابونعیم، حلیة الاولیاء، دارالکتاب العربی، بیروت، 1387ش.
12.امین عاملی، محمدبن حسن، اعیان الشیعه، دارالنشر، بیروت، 1417ق.
13.بخاری، عبدالله محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، دار ابن اکثیر، دمشق، 1410ق.
14.برقی، ابی جعفر احمدبن محمد، المحاسن، المجع العالمی لاهل البیت، قم، 1413ق.
15.برقی، ابی جعفر احمدبن محمد، المحاسن، المجمع العالمی لأهل البیت، قم، 1413ق.
16.بلاذری، احمدبن محمد، فتوح البلدان، دارالفکر، بیروت، 1415ق.
17.پاشا صالح، آداب سخن، انتشارات اقبال، 1369ش.
18.ترمذی، عیسی، محمدبن عیسی، سنن ترمذی، داراحیاء التراث، بیروت [بیتا].
19.جصاص، محمدبن جعفر، احکام القرآن، دارالهدی، بیروت، 1412ق.
20.حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1411ق.
21.حر عاملی، شیخ محمدبن حسن، وسایل الشیعه، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1402ق.
22.حسینی، سیدجعفر و سید باقر، اسالیب البدایع فی القرآن، بوستان کتاب قم، 1387ش.
23.حکیمی، محمدرضا و دیگران، الحیاة، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، 1362ش.
24.حنبل شیبانی، احمدبن محمد، مسند احمد حنبل، دارالفکر، بیروت، 1414ق.
25.دیلمی، حسن بن ابی حسن، الاعلام، مؤسسه آل البیت، قم، 1408ق.
26.راغب اصفهانی، مفردات راغب، دارالفکر، بیروت، 1405ق.
27.سجادی، سیدجعفر، فرهنگ علوم عقلی، انشارات دانشگاه تهران، 1361ش.
28.سیوطی، جلال الدین محمد، الدر المنثور، دارالاحسان، بیروت، 1427ق.
29.شریعتی سبزواری، محمدباقر، تحریری بر اصول فلسفه وروش رئالیسم، مؤسسه بوستان کتاب، قم، 1385ش.
30.شریعتی سبزواری، محمدباقر، درباره سخن و سخنوری، بوستان کتاب، قم، 1382ش.
31.شهابی، محمود، رهبر خرد، دانشگاه تهران، 1361ش.
32.صبحی صالح، نهج البلاغه، بیروت، دارالکتب
الاسلامیه، 1427ق.
33.صدوق، محمدبن علی (شیخ صوق)، من لایحضره الفقیه، انشارات دارالفکر، بیروت، 1425ق.
34.طباطبائی، محمدحسین، المیزان، انتشارات اسماعیلیان، قم، 1392ق.
35.طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، دارالمعرفه، بیروت، 1408ق.
36.طبرسی، منصور احمدبن علی، احتجاج، دارالاسوه، تهران، 1413ق.
37.طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، دارالفکر، بیروت، 1405ق.
38.طوسی، خواجه نصیرالدین، اساس الاقتباس، تهران، انتشارات دانشگاه، 1362ش.
39.طه حسین، علی و فرزندانش، ترجمه احمد آرام، نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1359ش.
40.فیض کاشانی، صدر محسن، محجة البیضاء، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1407ق.
41.قرطبی، عبدالله احمدبن محمد، تفسیر قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1405ق.
42.قمی، حاج شیخ عباس، مفاتیح الجنان، انشارات حسنین، قم، 1372ش.
43.کشی، محمدبن حسن، رجال کشی، مؤسسة ال البیت، قم، 1404ق.
44.کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1388ق.
45.متقی هندی، علاء الدین، کنز العمال، مکتبة التراث الاسلامی، بیروت، 1389ق.
46.مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، دارالفکر، بیروت، 1415ق.
47.محمدی اشتهاردی، محمد، پرتوی از زندگانی 14 معصوم، نگاهی به زندگی امام باقر، تهران، نشر مطهری، 1374ش.
48.محمدی ری شهری، محمد، کیمیای محبت، انشارات دارالحدیث، قم، 1385ش.
49.محمدی ری شهری، محمد، گفت و گوی تمدنها در قرآن و حدیث، انتشارات دارالحدیث، قم، 1374ش.
50.محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمة،
انتشارات دارالحدیث، قم، 1372ش.
51.مطهری، مرتضی، انسان و ایمان، انشارات صدرا، قم، 1375 ش.
52.مطهری، مرتضی، حماسه حسینی، انشارات صدرا، قم، 1381 ش.
53.مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، انشارات صدرا، تهران، 1372ش.
54.مطهری، مرتضی، مسئله شناخت، انشارات صدرا، قم، 1365ش.
55.مطهری، مرتضی، منطق، انتشارات صدرا، قم، 1375ش.
56.مظفر،محمدرضا، المنطق، انتشارات دارالفکر، بیروت، 1427ق.
57.مفید، محمدبن نعمان، اختصاص، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1414ق.
58.مفید، محمدبن نعمان، الارشاد، نشر اسلامی، قم، 1375ش.
59.مفید، محمدبن نعمان، امالی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم [بیتا].
60.مکی، شیخ زین الدین، منیة المرید، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1409ق.
61.منذری شامی، عبدالعظیم، الترغیب و التذهیب، داراحیاء التراث، بیروت، 1388ق.
62.موسوی کاشانی، محمدحسین، بر امام سجاد و امام باقر چه گذشت؟، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1379ش.
63.مهدوی دامغانی، مهدی، جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، نشر نی، تهران، 1380ش.
64.نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، دارالفکر، بیروت، 1425ق.
65.یاقوت حموی، معجم البلدان، دارالفکر، بیروت، 1405ق.
66.یعقوبی، احمد بن أبی یعقوب، تاریخ یعقوبی، دار صادر، بیروت [بیتا].
67.یعقوبی، احمدبن أبی یعقوب، تاریخ یعقوبی، دارصادر، بیروت، 1411ق.