ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : ابوطالب علیهالسلام اسوه مقاومت و ایمان: پژوهشی در پایمردی، ایمان و تکفیر یگانه حامی خاتم رسولان: اسدالله رضایی.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر، 1389.
مشخصات ظاهری : 192 ص.
فروست : آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر؛ 194.
شابک : 20000 ریال 978-964-180-112-2 :
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : کتابنامه: ص. 172- 192؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : ابوطالب بن عبدالمطلب، ، 91؟ -3قبل از هجرت.
موضوع : ابوطالب بن عبدالمطلب، 91؟ -3قبل از هجرت. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره : BP25/6/ر6الف2 1389
رده بندی دیویی : 297/931
شماره کتابشناسی ملی : 2092348
تقدیم به : روح بلند وملکوتی کریمه
اهل بیت فاطمه معصومه علیهاالسلام
و به : روح بنده خاکی
والد مرحوم !
طلیعه... 9
انگیزه، در رسالت قلم!... 11
بخش اول: ابوطالب، اسوه مقاومت وپایمردی
فصل اول: نگاهی کوتاه به زندگی ابوطالب علیهالسلام ... 17
نام و القاب ابوطالب علیهالسلام ... 18
ولادت ابوطالب... 19
پدر و مادر ابوطالب... 19
افتخار کفالت... 22
فاطمه بنت اسد... 23
فرزندان ابوطالب... 25
وفات ابوطالب... 26
سال حزن... 26
مزار ابوطالب... 27
فصل دوم: نقش ابوطالب علیهالسلام در حساسترین شرایط... 29
مقدمه... 29
کانون گرم و کودک بی پناه... 30
ابوطالب، تنهاترین حامی... 33
1 - 2 : پایمردی در حراست از جان پیامبر... 34
2 - 2 . مشاور فرهیخته... 35
3 - 2 . نخستین گام پیروزی در سایه مقاومت ابوطالب... 37
4 - 2 . شکایت قریش و عکسالعمل ابوطالب علیهالسلام ... 39
5 - 2 . خون بهای محمد صلیاللهعلیهوآله ... 40
6 - 2 . بسیج عمومی و عزم پولادین ابوطالب علیهالسلام ... 41
7 - 2 . تکذیب و تصدیق!... 44
8 - 2 . قطعنامهای ننگین و دژ مقاومت... 45
فصل سوم: مسلمانان در سایه حمایت ابوطالب... 51
آزارِ بستگانِ مسلمان... 51
اشرار قریش و عثمان بن مظعون... 53
بیمه شدن پناه جویان حبشه... 54
دعوت نجاشی به اسلام... 56
1 - 4 . اعتراض اهالی حبشه... 57
2 - 4 . رسول خدا و نماز برای نجاشی... 58
3 - 4 . استغفار برای نجاشی... 59
چکیده... 60
بخش دوم: ابوطالب تجلی ایمان
مقدمه... 63
مفهوم واژه ایمان و کفر... 64
فصل اول: روایات، جلوه گاه ایمان ابوطالب... 71
نعمت شفاعت و ابوطالب... 70
نور ابوطالب در بهشت... 73
ابوطالب و بتپرستی... 75
محکمترین دفاع از ابوطالب... 76
موضع گیری امامان دیگر... 78
امام سجاد علیهالسلام ... 78
امام باقر علیهالسلام ... 78
ضحضاح و تکذیب امام صادق علیهالسلام ... 80
واکنش امام رضا علیهالسلام ... 82
شهادت ابن عباس... 84
ابوطالب، ایفاگر نقش اصحاب کهف... 84
شهادت به صداقت و رسالت رسول خدا... 87
اسلام آوردن به زبان حبشه... 88
دعای شِفا... 89
رجاء کل خیر!... 90
جزای خیر... 90
ابوطالبِ موحد... 92
بییاوری... 94
نماز جماعت... 95
«اشعار» و «رفتار»، پنجرهای به سوی ایمان!... 96
از بعثت... 97
فصل دوم: بازتاب ایمان در شواهد تاریخی... 99
راستگویی و صداقت... 100
دروغ هرگز... 101
بیمانند... 102
درخت آسمانی... 104
درد فراق و اتمام حجت بر قریش!... 105
تصدیق در میدان عمل!... 107
بشارت به رسالت!... 109
استشهاد رسول خدا به اشعار ابوطالب... 110
ابوطالب و نشانههای خارق العاده... 113
1-9 . نظاره گر ستایش عبدالمطّلب... 114
2 - 9 . مجد محمد صلیاللهعلیهوآله از نگاه عبدالمطّلب... 115
3 - 9 . گواهیِ راهب به رسالت محمد... 115
4 - 9 . تا طلوع... 116
5 - 9 . از غذا... 117
6 - 9 . شاهد طلبِ باران... 117
7 - 9 . مدال افتخار کفالت فرستاده خدا... 118
8 - 9 . تو مبارک هستی... 121
9 - 9 . شنود اسرار جدید از بُحیرا... 122
10 - 9 . رهایی از تشنگی... 125
به محاکمه کشیدن وجدان قریش... 126
مباهات به پدر... 129
1 - 11 . برتری ابوطالب بر عفان... 130
2 - 11 . ابوطالب و ابوسفیان... 131
3 - 11 . ذریه ابراهیم علیهالسلام ... 133
4 - 11 . حاضر جوابی عقیل... 136
12 - واپسین کلام... 139
نقد و تحلیل... 142
1 - 13 . ایثار علی... 152
2 - 13 . مدح پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، در قصیده لامیه ... 154
پسر برادرم دروغگو نیست... 154
دشمنی قریش و عکسالعمل ابوطالب... 154
3 - 13 . خطاب به نجاشی... 155
4 - 13 . هشدار به بنی کعب... 156
5 - 13 . محمد مصطفی... 158
6 - 13 .برترین دین... 158
فصل سوم / چگونگی ایمان ابوطالب160
اعتقاد درونی... 162
مصلحت اهم یا تقیه؟... 164
چکیده... 171
کتابنامه... 172
این نوشتار بر آن است که از یک سو: ابوطالب علیهالسلام را به عنوان اسوه مقاومت و پایمردی در برابر کافران قریش درجهت دفاع از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، معرفی کند، بِدان امید که نسل امروزی در پرتو آشنایی با زندگی و فداکاریهایش وی را اسوه خویش در حراست از دین وشرف و دستآوردهای این مکتب جاودانه قرار دهند.
و از دیگر سو: ایمان، خداباوری وگرویدن ابوطالب علیهالسلام را به آیین اسلام و رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، که بسیاری از مسلمانان در آن تردید دارند، به اثبات رسانَد و آن راد مرد تاریخ را در این جبهه نیز اسوه مقاومت شناسانده و پرده از این حقیقت بردارد که تنها انگیزه که ابوطالب را آلوده و مشرک قلمداد مینمایند، خدشهدار ساختن شخصیت جاودانه و بی مانند فرزند او علی بن ابی طالب علیهالسلام بوده است. این توطئه از زمان امویان آغاز شد و همچنان در کتابها انعکاس مییابد!؛ از این رو:
در نختسین فصلِ بخش اول، با عنوان: «ابوطالب حامی همیشه بیدار» مروری هر چند کوتاه به زندگی یگانه مدافع پیامبر اسلام، «ابوطالب»
شده است. درفصل دوم، به حمایتهای ایثارگرانه ابوطالب علیهالسلام از پیامبر خدا با عناوینِ: «کانون گرم و کودک بی پناه»، «ابوطالب تنهاترین
حامی» ، «پایمردی در حراست از جان پیامبر»، «مشاور فرهیخته»، «نخستین گام پیروزی در سایه مقاومت ابوطالب»، شکایت قریش»، خونبهای محمد!» ، «قطعنامهای ننگین و دژ مقاومت»، و... اشاره رفته است؛ چه این که در فصل سوم، درباره حمایتهای او از مسلمانان با عناوینِ «آزارِبستگان مسلمان»، «اشرار قریش و عثمان بن مظعون»، «بیمه شدن پناه جویان حبشه» و «دعوت نجاشی به اسلام» مطالبی ارائه گردیده است.
بخش دوم با عنوان «ابوطالب، تجلی ایمان» پس از تعریف مفهوم واژه «ایمان» و«کفر» از دیدگاه اهل نظر، در نخستین فصل، «روایات، جلوهگاه ایمان ابوطالب» با استفاده از منابع مختلف، ایمان یگانه حامی رسول خدا را اثبات میکند.
دومین فصل درقالب «بازتاب ایمان در شواهد تاریخی»، حوادث، کرامات، دیدهها و شنیدهها درچارچوب نثر ونظم و قصاید بلند و زیبا، رستگاری عموی بزرگوار پیامبر خدا را به تصویر میکشد.
در قسمتی، ضمن طرح این سوءال که «آیا ایمان ابوطالب مخفیانه بوده یا بیپرده؟» با این پاسخ که ایمان او از دید مشرکان و حتّی توده مسلمانان، پنهان و از نظر خواص و انسانهای الهی و مورد اطمینان، آشکار بوده است، دامان بحث را جمع و از خوانندگان فرزانه این نوشتار برای رفع نواقص، مدد و راهنمایی میطلبد.
کلید واژهها: ابوطالب، کفیل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، پایمردی، اشراروسران قریش، کفر، شرک، ایمان، روایت، تاریخ، شعروقصیده.
از آنجا که بشر در همیشه تاریخ دنبال هدف بوده، به هرکاری که دست یازیده، انگیزهای خاص را جامه عمل پوشانده است؛ تلاش و
تحمل رنجها در طول ایام برای رسیدن به مادیات دنیایی است و با هموار ساختن مشقتهای عبادی و پرستش خداوند، رسیدن به کمال معنوی را جستوجو میکند؛ چه این که به کارگیری اندیشه نیز به انگیزه خدمت به فرهنگ انسانی، یا تخریب آن انجام میگیرد. از این رو، تاریخ نگاران وسیره نویسان از گذشتههای دور، با قلم فرسایی خویش همچنان مقصدی را میپیمایند تا دیدگاهشان را در قالب نوشتار متبلور سازند.
موضوعی که این قلم را به نوشتن واداشته، رسیدن به این حقیقت است که از یک سو: ابوطالب علیهالسلام را چنان که بوده به عنوان اسوه مقاومت و پایمردی معرفی کند و از سوی دیگر: پاسخ دهد که: آیا ابوطالب، به راستی آنگونه که بسیاری از دانشمندان اهل سنّت معتقدند، کافر بوده است؟ وچه انگیزهای برای این کار وجود داشته است؟ و قلم به دستان و آنان که نقل تاریخ را وظیفه خویش پنداشتهاند، چه هدفی را تعقیب کردهاند؟ چرا عدهای ابوطالب علیهالسلام را مشرک میدانند و بسیاری دیگر، اسلام و ایمان آن مرد بزرگوار را به رخ کشیدهاند؟
به راستی چه انگیزهای برخی مورخان و مفسران را وا داشته است که یگانه حامی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را در روزگاران سخت وطاقت فرسا مشرک بدانند؟ و این انگیزه از چه زمانی آغاز شد، و چرا؟
در پاسخ میتوان گفت: انگیزه این تلاش را جز این نمیتوان یافت که تکفیر ابوطالب علیهالسلام غرض سیاسی - اجتماعی داشته(1)، دستهای مرموز و اندیشههای ناپاک خواستهاند از این طریق شخصیت فرزند
جاودانی او، علیبنابی طالب علیهالسلام را خدشهدار سازند. و با این تیر مسموم، عظمت آن یگانه دوران را نشانه گیرند و به بشر اعلام بدارند که «علی» در خانوادهای مشرک بالیده و در دامان پدری کافر پرورش یافته و قدم به جامعه اسلامی گذاشته است، در نتیجه، او هیچ امتیازی با دیگر هم عصرانش ندارد!
بدیهی است وقتی در تمام مراحل زندگی آن حضرت هیچ نقطه ضعفی مشاهده نکردند به ناچار، اندیشههایشان را متوجه پدرشان و یگانه مدافع رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کردند.(2)
اما این که یاوه گوییهای پیش گفته از چه زمانی آغاز شد تا حقایق را پرده پوشی کنند؟ پاسخ را باید بسان دیگر حق کشیها و ستمها از زمان به قدرت رسیدن امویها به ویژه معاویه، جستوجو کرد. آری، سرآغاز اینگونه تهمتها وجعل فضایل برای خاندان اموی و کتمان و انکار مناقب خاندان عصمت و طهارت به خصوص علی علیهالسلام ، دستگاه معاویه بوده است(3)چه این که لعن و نفرین آن حضرت در منابر و جماعات و سختگیری بر پیروان او نیز ریشه در همان زمان داشته
1) 1 . اسنی المطالب / 50؛ الطرایف فی معرفة مذاهب الطوایف / 298؛ الحجة علی الذاهب الی تکفیر ابی طالب / 41؛ الصحیح من السّیرة النبی الاعظم صلیاللهعلیهوآله ، ج 3، ص 257.
2) 1 . ابوطالب مظلوم تاریخ / 19؛ ابوطالب چهره درخشان قریش / ششم (مقدمه). الامثل فی تفسیر کتاب المنزل، ج 6، ص220 و ابوطالب / 910.
3) 2 . اسنی المطالب / 5.
است؛ اما به گفته ابن ابی الحدید: «خورشید را نمیتوان با باد و نسیم پنهان کرد»!(1)
طرح افسانه «ایمان نیاوردن ابوطالب علیهالسلام » نیز از سوی عباسیان عنوان شده است تا خود را از این طریق در برابر علویان، شایستهتر برای خلافت قلمداد کنند و بگویند جَدّ ما عباس، ایمان آورد، ولی
جَدّ شما ابوطالب ایمان نیاورد!(2)
و بسیاری دیگر نیز که دست به قلم بردهاند، در پیِ نمایاندن و پیراسته ساختن خورشید تابناک علوی در آسمان مه آلود انسانی بوده اند، و هدفی جز دفاع از حق و حقانیت نداشتند؛ بدینسان توانسته اند انبوهی از تهمتهای بافته و پرداخته شده را از دامان «ابوطالب علیهالسلام » بزدایند و او را چون آب، زلال و پاک و چون کوه، استوار و گرویده به اسلام و رسول مکرم صلیاللهعلیهوآله معرفی کنند. در همین زمینه شیخ مفید 37 کتاب و صاحب منیةالراغب 45 اثرِ مستقل از عالمان نامدار سُنّی و شیعه نام میبرند که در باره ایمان آن مرد فداکار نگاشته شده است(3).
بخش اول:ابوطالب اسوه مقاومت وپایمردی
ابوطالب اسوه مقاومت وپایمردی
نگاهی کوتاه به زندگی ابوطالب(ع)
فصل اول
نگاهی کوتاه به زندگی ابوطالب علیهالسلام
در تاریخ بشر، فراز و نشیبهای زندگی انسانهای بزرگ و نامدار نیز عظیم و با اهمیت است. ابوطالب که خود، از این دسته انسانها است بی شک شایستهترین جایگاه را در تاریخ اسلام به خود اختصاص داده است و به حق، هیچ اندیشهمندی نمیتواند گسترش دین اسلام را بدون نقش وی و فرزند فرزانهاش تحلیل کند. آن دانشمند، چه زیبا از مقام این دو تجلیل کرده است:
«اگرابوطالب و فرزندش علی نبودند، دین اسلام پا نمیگرفت و شخصیت پیدا نمیکرد. این دو قیام کردند؛ پدر در مکه پناهگاه و حمایتگر بود، و فرزند در مدینه تا پای جان جنگید...».
او، نامش «عِمران»(1)وکنیهاش «ابوطالب» فرزند عبدالمطّلب،
یکی از درخشان ترین چهرههای عرب است، ولی بیشتر به «عبد مناف» شهرت دارد، چنان که عبدالمطّلب هنگام مرگش، نسبت به خاتم الانبیا صلیاللهعلیهوآله در شعری به او چنین وصیت کرده است:
«ای عبد مناف(2)(ابوطالب) کسی را به تو میسپارم که بعد از پدرش یگانه دوران است. وصیّ خود میکنم کسی را که کُنیهاش ابوطالب، نامش عبد مناف و دارای تجربه بسیار است. ای فرزند گرامیام ! بستگانت را گرامی بدار، به خصوص فرزند آن که غیبتی کرده، که بازگشت ندارد».(3)
برخی گفتهاند: اسم ابوطالب همان کنیه اوست، اما «واو» ابو به «یای» ابی اشتباه شده است.(4)
اما کنیه معروف او «ابوطالب»است
1) در یکی از زیارتهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمده: «السّلام علیک یا رسول اللّه، السّلام علی عمّک عمران...»: بحار الانوار، ج 100، ص 189؛ الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 7، ص 196 و ابوطالب / 11.
2) اگر چه «مناف» نام یکی از بتها است، در اصل از «مان نوف» به معنای بزرگی و یکی از صفات خداوند است. عبد مناف یعنی عبد خدای بزرگ؛ ابوطالب یگانه مدافع اسلام / 39.
3) بحار الانوار، ج 35، ص 183؛ دلایل النبوة، ج 2، ص 22؛ مواهب الواهب، 37 و 71 و الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 7، ص 198، رقم 10175.
4) همان، ج 7، ص 196 و عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب / 8.
5) چون فرزند ارشد او «طالب» نام داشته «ابوطالب» گفته میشود، از طالب نسلی باقی نمانده است، او در جنگ بَدر، از سوی قریش بالاجبار آورده شد ولی پس از جنگ اطلاعی از او به دست نیامد، نَه در میان کشته شدگان بود و نَه در میان اسیران و نَه به مکه بازگشت: الطبقات الکبیر، ج 1، ص 99 و شرح المولد النبوی / 298.
است.
ابوطالب را، با القابِ شیخ الابطح(1)سیّد البطحاء، رئیس مکه، شیخ قریش(2)، کفیل الرسول و عمّالرسول(3)یاد میکنند.
ابوطالب علیهالسلام سی و پنج سال قبل از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله (4)یعنی 535 میلادی در مکه، کنارِ خانه خدا، دیده به جهان گشود، او قد بلند، سپید روی(5)و شجاع بود.
پدرش «عبدالمطّلب» پسرهاشم، پسر عبد مناف، پسر قصّی، فرزند کلاب، فرزند مُرّة... از نجیبترین طایفه یعنی بنیهاشم جدّ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است(6). کنیه او ابو البطحاء و ابو الحارث(7)است و به شیبة الحمد(8)، عامر، سیّد البطحاء، ساقی الحجیج، ابو السّیادة و حافر
1) 5 . الشیخ الابطح او ابوطالب / 5.
2) 6 . شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 29.
3) 7 . براساس چند روایت که در بخشهای بعدی اشاره خواهد شد، از ابوطالب به «کفیل» و «عمّ» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یاد شده است.
4) 1 . الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 7، ص 196.
5) 2 . ابوطالب تجلی ایمان / 2 .
6) 3 . الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 7، ص 196.
7) 4 . کشف الغمّه فی معرفة الائمة، ج 1، ص 64.
8) 5 . تذکرة الخواص / 14.
زمزم، شهرت داشت.(1)
او شخصی است که: «نوری از صُلب ابراهیم علیهالسلام به اسماعیل علیهالسلام منتقل شد و از آن به ذرّیه او، تا رسید به عبدالمطّلب. کسی که فیل بزرگ برای او سَجده کرد. قصه اصحاب فیل از آنِ اوست «أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ...» به برکت همان نور بود که خداوند شرّ ابرهه را دفع کرد»(2). عبدالمطّلبی که از عالمان و حکمای قریش بود. او
مستجابالدعوة و حرام کننده شراب بود. نخستین کسی بود که از بتها دوری جُست...(3). او رئیس و دادستان در میان عرب(4)بود و فضایل بسیار داشت.
هنگام حفر چاهِ «زمزم» نذر کرد که اگر خداوند پسران او را به دَه تَن برساند، یکی از آنان را در راه خدا قربانی کند و خداوند نیز نذر او را با «عبداللّه علیهالسلام » پدرگرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برآورده ساخت. آنگاه که خواست به نذرش وفا کند، قرعه به دوستداشتنیترین فرزندش یعنی عبداللّه افتاد. او دست عبداللّه را گرفت تا چون جَدّش ابراهیم علیهالسلام اسماعیلش را به قربانگاه ببرد. ضجه و نالههای زنان، سدّ راه او شد. به پیشنهاد برخی میان عبداللّه و دَه شتر قرعه انداخت تا نُه بارونود شتر، همچنان عبداللّه سنگینی میکرد، ولی وقتی بارِ دَهُم میان او و صد شتر قرعه انداخت، صد شتر از قرعه بیرون آمد
و به جای عبداللّه در پیشگاه خداوند قربانی شد.(1)
وقتی سپاه ابرهه به خانه خدا هجوم آوردند، عبدالمطّلب در حالی که حلقه درِ کعبه را در دست داشت، میگفت: «پروردگارا! از تخریب خانهات ممانعت کن و نگذار صلیبهای آنان غالب و پیروز گردد. اینجا بود که خداوند لشکرش را فرستاد و سپاه ابرهه را نابود کرد...»(2)«وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبَابِیلَ...»(3).
عبدالمطّلب دَه پسر که مشهورترین آنان عبارتاند از: حارث، زبیر،
ابولهب، ابوطالب، حمزه، عباس و عبداللّه علیهالسلام و نیز شش دختر ، داشته است.(4)
هنگامی که محمد صلیاللهعلیهوآله در شش سالگی مادرش را از دست داد، جَدّ بزرگوارش کفالت او را بر عهده گرفت و سخت او را گرامی میداشت(5). عبدالمطّلب هنگام بدرود حیات، محمدِ هشت ساله را به فرزندش ابوطالب سپرد و درباره او فراوان سفارش کرد.(6)
او در 120 سالگی چهره در خاک برد(7)و در «جحون» کنار قبر جَدّش قصّی بن کلاب به خاک سپرده شد.(8)
از «امّ ایمن» نقل شده: وقتی عبدالمطّلب از دنیا رفت، محمّد صلیاللهعلیهوآله
1) 3 . المناقب المثالب، ج 1، ص 53 و تاریخ الخمیس، ج 1، ص 182.
2) 4 . الروض الانف، ج 1، ص 262.
3) 5 . فیل / 3.
4) 1 . مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 205 و شرح المولد النبوی / 299.
5) 2 . چنان که در بخشهای بعدی اشاره خواهد شد .
6) 3 . التبیین فی انساب القرشیین / 60.
7) 4 . الطبقات الکبیر، ج 1، ص 97.
8) 5 . شرح المولد النبوی / 299 و تذکرة الخواص / 18.
هشت سال داشت. روزی او را دیدم که کنار قبر جَدّش نشسته، اشک میریزد.(1)
مادر ابوطالب، «فاطمه» دختر عمروبن عائذبن عِمران بن محزوم است(2). فرزندان عبدالمطّلب از چند مادر بودند، ولی عبداللّه علیهالسلام ، ابوطالب و زبیر از فاطمه بنت عمرو هستند.(3)
یکی از افتخارهای بس بزرگ برای ابوطالب و همسر فداکارش
فاطمه بنت اسد، کفالت و میزبانی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله است. همانگونه که اشاره رفت و در بخشهای بعدی نیز گفته خواهد شد، عبدالمطّلب کفالت و تربیت تنها یادگار فرزندش عبداللّه را به ابوطالب سپرد و با کمال آرامش و ضمیری مملو از اطمینان از بابت محمد صلیاللهعلیهوآله چشم از جهان فروبست. ابوطالب نه تنها از این کار دلگیر نشد، که با اشتیاق تمام و آغوش باز، او را پذیرفت و بیدرنگ به خانه شتافت و به همسرش چنین مژده داد: «این پسرِ برادرم است و عزیزتر از همه فرزندان و اموالم خواهد بود. مواظب باش کسی کوچکترین تعرضی به او نداشته باشد. او نور چشمم و پاره تنم است، امرِ او امرِ من و نهیِ او نهیِ من خواهد بود...».(4)
به راستی از زمانی که این افتخار نصیب ابوطالب گردید تا لحظهای که مرگ میان او و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حایل گشت، خود را وقف حمایت، تربیت و نصرت برادرزادهاش کرد و هیچ کس را چون او دوست نمیداشت. همواره در کنار وی بود؛ نمیخوابید جز در کنار بستر او، و از منزل خارج نمیشد جز همراه او...(1).
حتّی در مسافرتها پسر برادرش را تنها نمیگذاشت. نخستین بار که ابوطالب عزم سفر شام کرد، محمد صلیاللهعلیهوآله را نگران دید و گفت: «به خدا سوگند، هرگز بدون تو از این شهر خارج نمیشوم»(2)چنانکه یادآوری خواهد شد، در این دوران ابوطالب علیهالسلام از محمد صلیاللهعلیهوآله که خویش را به سرعت از جهات مختلف برای رسالتی عظیم آماده میساخت، کراماتی بسیار دید و شنید.
فاطمه دختر اسدبنهاشم بن عبد مناف (که با ابوطالب درهاشم، هم نَسَب است) همسر ابوطالب از زنانی بود که در نخستین روزهای ظهور اسلام به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله ایمان آورد و همراه ایشان به مدینه هجرت گُزید. زنی بود که جای «آمنه بنت وهب» را برای رسول خدا پُر ساخته، به راستی حقّ مادری را به محمد صلیاللهعلیهوآله ادا کرد و میشود گفت: اساس شخصیت جاودانه رسول اللّه در دامان فاطمه شکل گرفت و در حقیقت او در منزل، نه تنها میزبان رسول خدا، بلکه یگانه
پناهگاه او بود.
هنگامی که فاطمه بنت اسد درمدینه از دنیا رفت، پیامبر سخت متأثر شد و مَحبتهایش را بیپاسخ نگذاشت. او را با پیراهن مبارکش کفن کرد(1)و به اسامة بن زید، ابو ایوب انصاری و عمر و، غلام سیاه دستور داد برای فاطمه قبری آماده کنند. وقتی به لحد رسید، خودش با دستان مبارک آن را حفر وخاکهایش را خارج کرد، و او را به خاک سپرد. آنگاه فرمود:
«... خدایا! به حقّ محمد و انبیای قبل از او مادرم فاطمه بنت اسد را مورد غفرانت قرار دِه و او را بر حجتهایش توانا ساز، قبرش را فراخ گردان: «فانّک ارحم الراحمین»(2).
حضرتش هنگام تشییع پیکر فاطمه بنت اسد با پای برهنه و با احتیاط قدم بر میداشت و در نماز بر جنازه او هفتاد تکبیر گفت. ابتدا در لحد وی خوابید(3)، سپس فاطمه
را در آن، جای داد. وقتی از حضرت درباره آنچه انجام داد پرسیدند، فرمود:
«با پیراهنم او را کفن کردم، تا روز قیامت که همه عریان محشور میشوند، عریان نباشد. این که قدمهایم را با احتیاط بر میداشتم، به دلیل ازدحام فرشتگان شرکت کننده در مراسم تشییع او بود. این که هفتاد تکبیر گفتم؛ چون فرشتگان خدا برای نماز جنازه فاطمه هفتاد صف تشکیل
داده بودند...(1)».
بنابر نقلی فاطمه بنت اسد نخستین میّتی بود که رسول خدا پس از تشریع نماز میت در اسلام، آن را بر بدن فاطمه اقامه کرد(2). چه این که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله به علی علیهالسلام فرمود:
«فاطمه بنت اسد، در حالی که بچههایش گرسنه بودند مرا سیر میکرد، و در حالی که فرزندانش غبارآلود و ژولیده بودند، مرا پاکیزه نگاه میداشت...»(3).
ابوطالب علیهالسلام چهارفرزند پسر، به نامهای طالب، عقیل، جعفر و علی علیهالسلام داشت، که هرکدام به فاصله دَه سال متولد گردیده بودند. همچنین چند دختر به نامهای امّهانی(هند)، جمانة و رابطه که برخی اسماء گفتهاند، داشته، که همه آنها از فاطمه بنتاسد بوده است.(4)
هنگامی که فاطمه بنت اسد ، خبر میلاد رسول خدا را
به شوهرش بشارت داد، ابوطالب گفت:
«رازی به تو میگویم، ولی با کسی در میان نگذار: تو به زودی فرزندی به دنیا میآوری که وصی و جانشین محمد خواهد شد!»(5).
درباره وفات ابوطالب و نیز این که نخست ابوطالب بدرود حیات گفته یا خدیجه همسر گرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ؟ دیدگاههای مختلفی ارائه گردیده است. برخی گفتهاند: میان مرگ ابوطالب و خدیجه سه روز فاصله بوده است(1). برخی وفات ابو طالب را 35 روز بعد از رحلت خدیجه علیهاالسلام دانستهاند(2). ولی در این اتفاق نظر است که رحلت جانکاه آن دو حامی اسلام، یکسال بعد از شکسته شدن حصر شِعب ابی طالب، یعنی سه سال قبل از هجرت، اتفاق افتاده است. و نیز مورخان و سیرهنویسان بیشتر بر این نظرند که در سال نُهم یا دَهُم بعثت مطابق با سال پنجاهم عامالفیل در حالی که شش ماه از حصر شِعب گذشته بود(3)در ماه رمضان یا نیمه شوال یا اول ذیقعده سال نُهُم و بنا بر قولی در رجب سال دَهُم بعثت درحالی که هشتاد و چند سال از عمرش گذشته بود، دار فانی را وداع گفت و سه روز پس از او، بانوی گرامی خدیجه بنت خویلد نیز پیامبر صلیاللهعلیهوآله را تنها گذاشت.(4)
مرگ آن دو بر پیامبر اسلام سخت گران تمام شد؛ به گونهای که آن
سال را سال «حُزن» و «اندوه» اعلام کرد و فرمود: «اجتمعت علی هذه الامّة فی هذه الایّام مصیبتان، لاادری بایّهما أنا اشدّ جزعاً: براین امت در این ایام دو مصیبت بزرگ وارد شد، نمیدانم بر کدامین آن بیشتر عزادار واندوهناک باشم!»(1).
قسطلانی با عنوان «عام الحُزن» میآورَد: «وقتی چهل و نُه سال وهشت ماه و یک روز از عمر شریف پیامبر گذشته بود، عموی او درحالی که هشتاد و نُه سال داشت، در سال دَهُم بعثت بدرود حیات گفت و پس از سه روز خدیجه به دیار باقی شتافت».(2)
در پِی رحلت ابوطالب، قریش جرأت یافتند تا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را بیشتر بیازارند. از آن پس درکوچهها و معابر عمومی جهّال قریش خاک و خاکستر بر سر و روی حضرت میانداختند(3). وقتی فشار بر آن حضرت به اوج خود میرسید، میفرمود: «عمو! چه زود فقدانت را دریافتم و بر من اثر گذاشت!»(4).
ابوطالب علیهالسلام در حالی که هشتاد و نُه، یا هشتاد و چهار بهار از عمرش گذشته بود، پسر برادرش را در اوج نیاز به یاری او، تنها نهاد و
در قبرستان قریش: «حجون»(1)در کنارِ پدرش عبدالمطّلب چهره در خاک کرد(2)و برای ابد از طعن و سرزنش قریش راحت شد. از گذشتههای دور، روی قبر او بارگاهی قرار داشت که توسط وهابیان ویران گردیده است(3).
نقش ابوطالب(ع) در حساسترین ...
فصل دوم
نقش ابوطالب علیهالسلام در حساسترین شرایط
هر پدیدهای که در بستر فرهنگ و بینش جامعه انسانی روی میدهد، طبیعتا، عکسالعملهای متفاوت آن جامعه را در پی دارد. برخی سرسختانه و تا پای مرگ با آن مخالفت میکنند، عدهای با جان و دل، تمام هستی شان را در راه آن فدا میسازند، بعضی هوادار دسته اول یا دومند، و دسته چهارم همچنان بی تفاوت میمانند.
دین اسلام نیز که یک انقلاب دینی و فکری به تمام معنا بود، هنگام طلوع خویش در تاریکترین فضا و وحشتزاترین شرایط و ظلمانیترین مکان، انعکاسهای یاد شده را به ارمغان آورد؛ از این رو ، عدهی بسیاری که دنیا و مقام شان را در خطر جدی میدیدند، عَلَم مخالفت برداشتند و از هیچ تلاشی برای محو این پدیده نوظهور، دریغ نکردند. در مقابل، برخی اندک ولی در نهایتِ مردانگی
و شَجاعت از تمام هستیشان برای حمایت اسلام و آورندهاش مایه گذاشتند که در رأس آنها سالار مکه ابوطالب علیهالسلام قرار دارد. در این فصل به بخشهایی از حمایتهای او از اسلام و رسول خدا اشاره
میگردد.
هنگامی که محمد، تنها حامی خود یعنی مادرش را از دست داد، جدّ نامدارش عبدالمطّلب سرپرستی او را بر عهده گرفت و تا واپسین لحظات عمرش به شایستگی از نور چشمانش حمایت کرد و در تربیت و شکوفایی او بسیار کوشید، حتّی در لحظههایی که روح بلندش به پرواز میآمد، نیز یاد نوه از جان عزیزترش او را آرام نگذاشت و پیوسته نگران آینده محمد صلیاللهعلیهوآله بود. آنگاه آرام گرفت وچشم از جهان فروبست که ابوطالب علیهالسلام پیمانی استوار در حمایت از محمد صلیاللهعلیهوآله با پدر بست و خیال او را آسوده ساخت. ابوطالب با این که خود عیالبار بود و از نظر شرایط زندگی، وضع مطلوبی نداشت نه تنها از این مسئوولیت سنگین، ناخرسند نبود، که به آن، مباهات میکرد. از این رو بیدرنگ به خانه بازگشت و کفالت برادرزادهاش را به همسر فداکارش بشارت داد. در ضمن، دورنمایی از ارجمندی محمد صلیاللهعلیهوآله را چنین به تصویر کشید: «باید بدانی که او، تنها یادگار برادرم است و نزد من از جانم عزیزتر و از مالم گرانبهاتر است. از این که کسی متعرض او بشود، جدّا پرهیز داشته باش...!» و در نقلی دیگر آمده: «این، فرزندم
محمد، و نور چشمانم است. دستور و نهی او، چون دستور و نهی من است، پس کسی نباید متعرضش گردد»(1).
ابوطالب در این سخن، از یک سو: والاترین جایگاه و عظمت را برای برادرزادهاش یادآوری میکند و از دیگر سو: به همه هشدارمی
دهد که هیچ کس نمیتواند با او مانند دیگر یتیمان برخورد کند. بیتردید هر ژرف اندیشی این جملهها را درباره یک کودک از شخصیتی چون ابوطالب، امری ساده و دور از بصیرتهای معنوی و الهی، تحلیل نمیکند.
فاطمه بنت اسد از گفتار شوهرش تبسمی کرد و گفت: «درباره فرزندم محمد صلیاللهعلیهوآله اینگونه توصیه میکنی؟ درحالی که او محبوبتر از جان و فرزندان من است»(2).
ابوطالب از گفتار همسرش سخت خوشحال گردید و همواره از حضور پُرشور محمد صلیاللهعلیهوآله در کانون خانوادهاش خرسند بود. محمد نیز در خانه او بیشتر از پیش شکوفا میشد و میرفت تا جهان تاریک زمان خود را، روشنی بخشد. سالار مکه که پیوسته میدید هر روز بیش از روز دیگر بر ادب و جمال او افزوده میشود، به وجد میآمد وگاهی میگفت:
«نور چهره تو در زیبایی و درخشندگی، آن چنان است که بر
نورخورشید و ماهِ ما پیشی میگیرد. به خدا قَسَم تو، آرزوها و خواستههای ما هستی؛ آرزویی که نورش متعالی است. تو نور همه مخلوقات و بنیهاشمی، و به وسیله تو برای هر بزرگی و کمالی، گشایش حاصل خواهد شد. و نیز تو بالاترین افتخار و عظمتی و به حق برای هر بلندمرتبهای فَرَجی خواهی بود».(1)
رسول اکرم از آن دوران شیرین و فراموش ناشدنی به ویژه فداکاریهای فاطمه بنت اسد یاد میکند؛ به مَحبتهای او ارج مینهد و به علی علیهالسلام هنگامی که در فقدان مادرش اشک میریزد ،
میفرماید: بلکه فاطمه مادر من هم بود: «یا علی فلقد کانت (فاطمه بنت اسد) تجوع اولادها و تَشبَعنِی، وتشعث اولادها و تُدهِنَنی...»؛ ای علی! فاطمه بنت اسد مرا سیر میکرد در حالی که بچههایش گرسنه بودند. بچههایش ژولیده بودند، اما مرا آرایش میکرد ...»(2).
ابن سعد دانشمند بزرگ اهل سنّت برخوردهای کریمانه ابوطالب با محمد را والاتر از تصور انسان وصف میکند، آنگونه که هیچ پدری با فرزندانش چنان صمیمانه و فداکارانه اُنس نمیگیرد. او مینویسد: «هنگامی که عبدالمطّلب بدرود حیات گفت، ابوطالب سرپرستی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را بر عهده گرفت و همواره با او بود. این درحالی بود که ابوطالب، ثروتی نداشت. اورا فراتر از فرزندانش دوست میداشت، وهمیشه کنارِ او میخوابید وجز با او از منزل خارج نمیشد. ابوطالب
چنان شیفته پیامبر بود وبه او عشق میورزید، که هرگز همانند آن دیده نشده بود، وهمیشه خود به اوطعام میداد»(1).
به اتفاقِ تاریخ نویسان، ابوطالب علیهالسلام در سختترین شرایط تنها مدافع واپسین فرستاده خدا روی زمین بود؛ گویی از ابتدای خلقت، کفالت و حمایت بی دریغ آن حضرت، جزوِ سرشت عموی گرانمایهاش بوده است. از این رو هنگامی که عبدالمطّلب درد فراق را احساس کرد، دست محمد صلیاللهعلیهوآله را که طفلی بیش نبود در دست
ابوطالب گذاشت و سفارش بسیاری درباره او کرد. ابوطالب علیهالسلام در جواب پدر گفت: «ای پدر! درباره او توصیه فراوان نکن، من از او چیزهای عجیبی شنیدهام»(2).
به راستی که وی، همواره خود را کفیل رسول خدا میدانست؛ و به حق به پیمانی که با پدرش بسته بود، سخت پای بند وتا پای جان وفادار ماند.
در این قسمت به نمونههایی از حمایتهای بی مانندِ او، اشارهای هر چند کوتاه میشود.
1) 2 . الطبقات الکبیر، ج 1، ص 119: لمّا توفی عبدالمطلب قبض ابوطالب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فکان معه، کان ابوطالب لامال له وکان یحبّه حبّا شدیداً لایحبّه ولده، وکان لا ینام الا جنبه ویخرج معه و صبّ ابوطالب صبابة لم یصب مثلها شیء قطّ و کان یخصّه بالطعام. و سبل الهدی و الرشاد، ج 2، ص 135 و بحارالانوار، ج 15، ص 407.
2) 1 . بحار الانوار، ج 35 ص 85.
1 - 2 : پایمردی در حراست از جان پیامبر
ابوطالب علیهالسلام به معنای واقعی کلمه، خود را درهمه شرایط مدافع پیامبر میدانست و هیچگاه تحمل جدایی برادرزادهاش را نداشت. محمد صلیاللهعلیهوآله نیزتاب فراق عموی خویش را نمیآورد، از این جهت آنگاه که ابوطالب علیهالسلام عزم مسافرت تجارتی شام را کرد پسر برادر را نگران و محزون دید وگفت: «به خدا قَسَم تنها از این شهر خارج نمیشوم و از او جدا نمیگردم»(1).
طبری مورخ نامداراهل سنّت پس از نقل داستان دیدار وگفتار راهب نصرانی درباره نشانههای نبوت محمد صلیاللهعلیهوآله مینویسد: «ابوطالب علیهالسلام او را سریعاً به مکه باز گرداند»(2)، شتابِ بیدرنگ ابوطالب علیهالسلام دربازگشت به مکه بدون این که سفر تجارتی را که در آن
زمان امری حیاتی محسوب میشد، به سر برسانَد، جز برای حفظ جان پیام آور الهی نبوده است؛ زیرا بعد از مطّلع شدن راهب و همسفران وی، هستیِ عزیزش را درخطر میدید؛ از این رو شتابناک به مکه بازگشت تا در حفظ جان محمد صلیاللهعلیهوآله کوچکترین کوتاهی از خود نشان نداده باشد. طبیعی است که این کار، خود نهایت ایثار، صداقت و پایمردی او را به رسول اسلام صلیاللهعلیهوآله میرساند.
با توجه به اطلاعات راهبان و بزرگان اهل کتاب به ویژه یهودیان از
نشانههای نبوت، حراست از جان پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله قبل از بعثت، بسیار جدی و غیر قابل انکار بوده است و این مسأله وظیفه ابوطالب را سخت سنگین و دشوار میساخت. چنان که «بحیرا» دانشمند مسیحی پس از مشاهده علامتهای رسالت به خصوص با دیدن «مُهر نبوت» بر کتف حضرت، اشک از چشمانش جاری شد و به ابوطالب گفت: «ای مرد! در بازگرداندن این بچه به زادگاهش شتاب کن؛ زیرا اگر میدانستی در این سرزمین چه اندازه دشمن دارد، او را با خود نمیآوردی...»(1).
2 - 2 . مشاور فرهیخته
ابوطالب علیهالسلام تنها حفظ جان پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بر عهده نداشت، بلکه گسترش آرمانهای او نیز یکی از مهمترین دغدغههای ابوطالب علیهالسلام بود؛ زیرا شیخ مکه جاودانگی و عزت محمد را در سایه فراگیریِ دین و رسالت او میدانست و به خوبی دریافته بود که اگر جان برادرزادهاش مورد تهدید خطرها و کینههای سران اهل کتاب و قریشِ
مشرک، قرار میگیرد، به دلیل اهداف و پیامهای بلند و آسمانی اوست، وگرنه محمد صلیاللهعلیهوآله را همگان دوست میداشتند و به نیکی یاد کرده، به او لقب «امینِ» قریش داده بودند.
به همین دلیل هنگامی که زمینه تا حدودی فراهم شد، پیام
1) 1 . مواهب الواهب / 172؛ بحارالانوار، ج 15، ص 193-198 و کمال الدین و تمام النعمة / 182 - 183.
آورخدا از سوی خدایش فرمان یافت که: «اینک رسالتش را آشکار سازد»؛ طبیعی بود که جایگزین کردن «خدای واحد» به جای «خدایان متعدد» درمیان مردمی که سخت خودخواه بودند، بسیار دشوار و محتاج پشتوانهای اجتماعی - سیاسی بود؛ و رسول خدا چنین پشتوانهای محکم را جز در ابوطالب سراغ نداشت. اینجا بود که با راهنمایی عباس بن عبدالمطّلب نزد ابوطالب رفت و نظر او را در این مورد جویا شد. ابوطالب علیهالسلام بدون درنگ با گفتار محکم و آهنین خود، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نه تنها دلگرم و تشویق کرد؛ که آرمان پدرش عبدالمطّلب را نیز بدرقه راه برادرزادهاش کرد و گفت: «اخرج یابن اخی فانّک بالمنیع کعباً...: فرزند برادرم! مأموریتت را به انجام برسان، تو مقامی بس رفیع و حزب وگروهی استوار و پدری بلند مرتبه داری. به خدا سوگند هیچ زبانی به تو آزار نمیرساند، جز این که با زبانهای آهنین آزرده شود و دشمنان تو با شمشیرهای تیز و بُرنده از تو دورگردند. به خدا سوگند، عرب مطیع ورام توخواهد شد... همانا پدرم عبدالمطّلب با خواندن همه کتابهای آسمانی میگفت: به حق از صُلب من پیامبری برگزیده خواهد شد، که دوست دارم زمانش را درک کنم و به او ایمان آورم و از فرزندانم هر کس وی را درک کند باید به او بگراید»(1).
بی تردید دادن مشورتی این چنین استوار، از مردی که جز صلابت
و پایمردی از او انتظار نمیرفت ، بس سرنوشتساز بود؛ زیرا وی از یک سو: رسول خدا را بیش از پیش مصممتر و بُرندهتر میساخت و از
1) 1 . الطرایف / 303 و الغدیر، ج 7، ص 388.
سوی دیگر: خیرهسرانِ شرک را که جایگاه اجتماعی خود را درخطر توفان حرکت فرهنگی و عقیدتی نوظهور میدیدند هراسناکتر و پریشان احوالتر میکرد.
3 - 2 . نخستین گام پیروزی در سایه مقاومت ابوطالب
البته این عنایت تنها در دوران زندگی قبل از رسالت برادزادهاش نبود، بلکه بعد از بعثت، در دشوارترین شرایط که آن رهبر فرزانه اسلام جز خدایش کسی را نداشت، ابوطالب علیهالسلام و خدیجه فداکار علیهاالسلام او را دلگرمی میدادند.
روی همین عنایت آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله طبق آیه شریفه: «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ...»؛(1)مأموریت یافت ابتدا دعوت خویش را در میان بستگانش، علنی سازد، ابوطالب علیهالسلام نقش اساسی خود را ایفا کرد؛ زیرا اصل مطرح کردن چنین قضیهای برای سران مغرور شرک، بس سنگین تمام میشد.(2)چه این که دوبار پس از صرف طعام، مجلس توسط «ابولهب» به هم ریخت؛ بار سوم که ابولهب لب به اعتراض گشود ، ابوطالب علیهالسلام خطاب به او گفت:
«ساکت باش ای اعور! تو را چه به این کار!» سپس به حاضران فرمود: کسی برنخیزد! همه نشستند. آنگاه متوجه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شده، عرض کرد:
«سَرور من! به پاخیز، هر آنچه دوست داری و نیز رسالت
پروردگارت را ابلاغ کن، که تو راستگو و تصدیق شده هستی»(1).
این نخستین پیروزی خاتم الانبیا صلیاللهعلیهوآله بود که در پرتو یاری ومقاومت عموی فداکارش به ارمغان آمد و توانست پیام خدایش را به گوش سردمداران شرک چون: ابوجهل، ابولهب و... برسانَد و خدایان دروغینشان را باطل و اعتقاد آنان را موهوم اعلام کند . در این محفل تاریخی، نه تنها رسالت خویش را به در و دیوار قلبهای تاریک مشرکان نوشت، که شالوده جانشینی پسر عمّ خود علی بن ابی طالب علیهالسلام را نیز ریخت؛ آنسان که ابوجهل و دیگران به عنوان تمسخر به ابوطالب علیهالسلام گفتند: «تو مأمور شدی که از پسرت علی پیروی کنی!»(2).
چنین توفیق بی نظیر در آن زمان حساس، جز در سایه عنایتهای الهی وحمایت ویژه سردار مکه امکان پذیر نبود؛ چون هیچ کس نمیتوانست به مردمی که در اوج غرور و تکبر قرار داشتند، بگوید : دست از خدایانتان بردارید! و از مردی فرمان بَرید که در طول زندگی خویش نه سایه پدر بر سر داشت؛ نه مَحبت مادر را و نه سرمایهای، تا هزینه رسیدن به اهدافش سازد. آیا جز این بود که ابوطالب علیهالسلام برای آن حضرت هم پدر بود؛ هم جای نوازشهای گرم مادر را پرکرده بود، وهمْ سنگری بود مستحکم، دربرابر هجمههای دشمنِ سرسخت وخونآشام؟
4 - 2 . شکایت قریش و عکسالعمل ابوطالب علیهالسلام
آنگاه که مشرکان قریش باور کردند که به راستی رسول تازه
فرستاده شده، خدایانشان را تهدید میکند و آنها را مُشتی سنگ و چوب بی شعور میخواند، دسته جمعی نزد بزرگ مکه (ابوطالب علیهالسلام ) ، شکایت آوردند که: برادرزادهاش را از اهانت به خدایانشان باز دارد؛ چگونه خدایانی بسیار را رها ساخته، به یک خدا دل ببندیم؟(1)
ابوطالب علیهالسلام شکایت قریش را به اطلاع محمد صلیاللهعلیهوآله رساند و رسول خدا فرمود:
«ای عمو! اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند، دست از هدفم برنخواهم داشت». حضرت احساس کرد ابوطالب علیهالسلام دست از حمایت او برداشته؛ لذا اندکی دلگیر شد، ولی ابوطالب علیهالسلام با سخنان محکم و گرمش فرمود: «ای برادرزاده! برو هر آنچه دوستداری بگو، به خدا قَسَم هرگز تو را تسلیم آنها نخواهم کرد»؛ در همین باره ابیاتی بلند و حماسی که اوج مقاومت او را در برابر کفار نشان میدهد از ابوطالب نقل شده است: «واللّه لن یصلوا الیک...: به خدا سوگند! هرگز دست ناپاک آنان به تو نخواهد رسید، مگر این که من چهره درخاک کنم ومدفون گردم!، به رسالتت ادامه دِه، که هیچ گزندی متوجه تو نخواهد بود، وبا این کارِ خود چشمهارا روشن ساز(2)
واللّه لن یصلوا الیک بجمعهم حتی اوسّد فی التراب دفینا
فامض لامرک ما علیک غضاضة ابشر و قرّ بذلک منک عیوننا
ودعوتنی و زعمت انک ناصحی فلقد صدقت و کنت قدماً امینا
سبل الهدی و الرشاد، ج 2، ص 327؛ الطرایف / 301؛ مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 53؛ البدایة و النهایة، ج 3-4، ص 53 و تاریخ ابن الوردی، ج 1، ص 138.
».5 - 2 . خون بهای محمد صلیاللهعلیهوآله
قریشیان بعد از آن که دریافتند ابوطالب علیهالسلام همچنان سرسختانه از محمد صلیاللهعلیهوآله حمایت میکند و شمار مسلمانان بیشتر از پیش میگردد، دست به نقشهای دیگر زدند و بر آن شدند که خوش سیماترین جوان آن روزگار «عمارة بن ولید» را نزد او آورند تا وی را به فرزندی قبول کرده، محمد صلیاللهعلیهوآله را برای کشتن به آنها بسپارد؛ چرا که میپنداشتند علاقه ابوطالب علیهالسلام به برادرزادهاش بر اساس تعصب خانوادگی است، یا شیفته زیبایی ظاهری او گردیده است. ولی زهی پندار باطل که آن مرد ایثارگر این ترفند را نیز نقش بر آب ساخت و به نقل طبری، گفت: «به خدا سوگند، بدمعاملهای با من انجام میدهید!... به خدا هرگز چنین کاری را نمیکنم!»(1).
گفت و گوهای سرانِ قریش با ابوطالب علیهالسلام درباره تسلیم کردن محمد به آنها و پذیرش خون بهای او یعنی «عمارة بن ولید» در کتابهای تاریخی و سیره انعکاسی وسیع یافته، ولی از آنجا که ابوطالب علیهالسلام با برخی به تندی و با برخی دیگر مصلحت جویانه
1) 1 . تاریخ طبری، ج 1 ص 545؛ الغدیر، ج 7، ص 401؛ الغدیر، ج 1، ص 219؛ السیرة النبویة، ج 1، ص 76؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 2، ص 327؛ البدایة و النهایة، ج 3-4، ص 53 و المناقب و المثالب / 87.
برخورد میکند ، معلوم میشود قریش به او سخت فشار آورده بودهاند. هنگامی که «مطعم بن عدی» جسورانه به ابوطالب میگوید: «قد اَنْصَفَک قومُک و قصد والتخلّص منک: به حق، قومت با تو، به انصاف ومدارا برخورد کردهاند ومصمماند تو را از این مشکل برهانند» او به خشم آمده، میفرماید: «لا واللّه ما اَنْصَفُونی، اعطیهم ولدی یقتلونه و آخذ ولدهم
فاغذوه....؟!: نَه، به خدا قَسَم غیر منصفانه حرف میزنید. آیا فرزندم را به شما تحویل بدهم تا او را بکُشید و فرزندتان را بیاورم غذا دَهَم...!»(1)
اما وقتی ابوجهل به ابوطالب میگوید: «ما جواب ما جئناک فیه و شکوناه الیک من ابن اخیک!: جواب ما درباره شکایت از پسر برادرت چیست؟»، سالار مکه، موضع مسالمت جویانه میگیرد و میفرماید: «سأنهاه عن ذلک(2)»، به زودی وی را از این کار باز خواهم داشت. و با این بیان، اجتماع قریش را متفرق میسازد. او سیاست وقت کشی و گذر زمان را در پیش گرفته، قضیه را به زمانی دیگر محول میکند؛ زیرا به خوبی میدانست که هر چه زمان بگذرد به نفع رسول اللّه خواهد بود و خداوندْ دین و فرستادهاش را یاری خواهد کرد .
6 - 2 . بسیج عمومی و عزم پولادین ابوطالب علیهالسلام
قریشیان برای به زانو درآوردن رسول خدا، هر اقدامی که به نظرشان موءثرمی افتاد، میکردند. یکی از راههای جلوگیری از اشاعه
فرهنگ یکتاپرستی ورستگاری، تبلیغات روانی بر ضدّ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله بود و سران کفر ضمن اعلام بسیج عمومی پیمان بستند همگان انزجار خود را در هر قالبی، به محمد صلیاللهعلیهوآله آشکار سازند و او را از نظر روحی بیازارند. یکی از سران قریش به نام «عقبة بن ابی معیط» در جمعِ هم قطارانش اعلام کرد: «اصبروا علی آلهتکم انّ هذا شیء یراد...: درراه خدایان تان استوار باشید که این خواسته شماست(1)»؛ و براین
اساس با خدایانشان تجدید میثاق کردند.
شامگاه همان روز، ابوطالب که همچنان محمد صلیاللهعلیهوآله را از نظر دور نمیداشت، وی را ندید. جویای او شد، ولی حضرت را نیافت. سخت نگرانِ جانِ پیامبر خدا شد؛ بیدرنگ جوانان بنیهاشم را فراخواند و دستور داد هرکدام شمشیری بُرنده در دست گرفته همراه او، وارد مسجد شوند. ابوطالب هنگام رفتن به مسجد ، با «زید بن حارثه» برخورد میکند و از او سراغ محمد صلیاللهعلیهوآله را میگیرد. زید میگوید: او با من بود. و ابوطالب را از سلامت پیامبر اطمینان میدهد؛ ولی ابوطالب میگوید: «لاادخل بیتی حتی اراه: وارد خانه نمیشوم تااورا باچشمانم ببینم» زید به سرعت خود را خدمت رسول خدا به خانهای در «صفا» میرسانَد و او را از نگرانی عمویش آگاه میسازد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله نزد ابوطالب میآید، وقتی ابوطالب او را میبیند، میفرماید: «یا ابن اخی أین کنت، أکنت فی خیر؟!:کجا بودی؟ آیا سلامت
1) 3 . الطبقات الکبیر، ج 1ص173؛ الطرایف / 304 ایمان ابوطالب / 24 و الغدیر، ج 7، ص 389: در این کتاب داستانهایی دیگر نیز آمده است.
هستی؟!» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عمو را از سلامت خود مطمئن میسازد.
ولی ابوطالب در عین حال در برابر بسیج عمومی قریش ساکت نمیماند و صبحگاهان با همان جوانانِ شمشیر به کف، سرزده وارد اجتماع آنان میشوند و فریاد میزند: آیا میدانید چه تصمیمی دارم؟ گفتند: خیر . آنگاه به جوانان دستور میدهد آنچه دردست دارند، نمایان سازند. همه شمشیرهای خود را آشکار میسازند، و ابوطالب خطاب به قریش میفرماید: «به خدا قَسَم اگر محمد صلیاللهعلیهوآله را بکُشید، هیچ یک از شما را زنده نخواهم گذاشت تا همه ما نابود شَویم». وقتی آنان، عزم و جدیت همراه با تهدید ابوطالب را بازتاب پیمان عمومی
خویش دانستند، همه و بیشتر ابوجهل در برابر بزرگِ مکه شرمنده و رسوا شدند(1).
چه این که ابوطالب در برابر تصمیم نابخردانه قریش، با اشعاری کوبنده و آهنین حمایت بی دریغ خود را از پیام آور خدا صلیاللهعلیهوآله اعلام کرده و هشدار میدهد:
«آن روز که قریش، برای حفظ افتخارشان اجتماع کردند؛ عبد مناف بدانند که مایه مباهات در بنیهاشم است، و همانا محمد، برگزیده خداوند، افتخار آنان است ولی خوب و بدِ قریش، به مقابله با ما برخاستند، اما بدانند بر ما ظفر نمییابند، وشکیبایی شان را به خطا از دست میدهند.
1) 1 . الطبقات الکبیر، ج 1 ، ص 172: «واللّه لوقتلتموه مابقیت منکم احداً، حتی نتفانی نحن وانتم».
چون، ما همواره تا پای جان در برابر آزارهایشان، از او(محمد) حمایت میکنیم و به سنگهای رها شده به سوی وی پاسخ میدهیم»(1)
وان فخرت یوما فانّ محمّداً هو المصطفی من سرّها و کریمها
تداعت قریش غثّها و سمینها علینا فلم تظفر و طاشت حلومها
ونحمی حماها کلّ یوم کریهة ونضرب عن احجارها من یرومها
.7 - 2 . تکذیب و تصدیق!
همانگونه که یادآوری شد، ابوطالب علیهالسلام به راستی خودش را وقف حراست از جان و آرمانِ واپسین فرستاده خدا کرده بود و هرگز با کسی سازش نکرد؛ حتّی با بستگان نزدیکش که سرِ ناسازگاری با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را داشتند ، سخت برخورد میکرد. از این رو، ابوایوب
انصاری نقل میکند: روزی پیامبر اسلام در بازار «ذیالمجاز» مردم را به یکتاپرستی فرا میخواند، «عباس» عموی او [قبل از مسلمان شدن [در حالی که سخنان پیامبر را میشنید، میگفت:گواهی میدهم تو دروغگو هستی (اشهد انّک کذّاب) هنگامِ بازگشت، قضیه را با «ابولهب» در میان گذاشت: آنگاه هر دو برادر، فریاد میزدند: «انّ ابن اخینا کذّاب فلا نعرّنکم عن دینکم: پسرِ برادرما دروغگو است، شما را از دین تان نگردانَد!».
ابوطالب وقتی از این داستان باخبر شد، به عباس وابولهب فرمود: «ماتریدانِ ترتبّت ایدیکما»(2)، واللّه انّه لصادق القیل» و سپس این اشعار را
انشا کرد : (ای محمد!) توامین خدایی که هرگز دروغ نمیگویی، آنچه میگویی راست است، نه لهو ونه بازیچه . ای فرستاده خدا! تو رسول خدایی ، و من میدانم که صاحب عزت، بر تو کتاب فرو فرستاده است»(1)
انت الامین اللّه لا کذب والصادق القول لا لهو و لا لعب
انت الرسول رسول اللّه نعلمه علیک: نزل من ذی العزة الکتب
.این داستان از دو جهت در تاریخ اسلام اهمیت دارد و عمق قضیه را آشکار میسازد، از یک سو: سرسختی و مقاومت جبهه مخالفان تا آنجا پیش میرود که حتّی عموهای آورنده دین جدید، بر ضدّ او قد عَلَم کرده، بیپرده به تکذیبش میپردازند؛ و از دیگر سو: نشان میدهد ابوطالب با چه مشکلات اجتماعی عجیبی مواجه بوده است و چگونه توانسته در مقابل سیل سختیها و رنجهای گسترده، با قامت
راست به مبارزه پردازد.
8 - 2 . قطعنامهای ننگین و دژ مقاومت
وقتی واپسین تیر مشرکان مکه به سنگ میخورَد، تصمیم نهایی خود را برای به تسلیم واداشتن ابوطالب علیهالسلام میگیرند و در ضمنِ قطعنامهای ننگین، هم سوگند میشوند تا هرگونه روابط اجتماعی - اقتصادی را بر خاندان ابوطالب تحریم کنند. و تا آنجا پیش میروند که ابوطالب دست از خانه و کاشانه خویش برداشته، به «شِعب ابی
1) 2 . مناقب آل ابی طالب، ج1، ص51 و مواهب الواهب / 87:
طالب» عزیمت میکند و با تحمل سخت ترین شرایط، از جانِ فرستاده خدا، حفاظت کرده، آنجا را دژ محکم و پایگاه مقاومت قرار داد.
مضمون قطعنامه سران قریش، هر چند ظاهرا همانند قطعنامههای استکبار امروزی درباره تحریم روابط اجتماعی و اقتصادیِ ساده و معمول آن روز بوده است، در واقع بزرگترین پیمان در نوع خود به شمار میآید ودر حقیقت با تمام قدرت، نابودی خاندان بنیهاشم و در رأس آن، ابوطالب و سرانجام: رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را پیریزی کرده بودند؛ چنان که ابن اثیر در کتابش مینویسد:
«قریش، ضمن قطعنامهی متعهد شدند که نَه به بنیهاشم و بنی عبدالمطّلب زن بدهند و نَه از آنان زن بگیرند، نَه از آنها چیزی بخرند و نه چیزی به آنها بفروشند؛ همه آن را تأیید و برای تأکید بیشتر و پایدار ماندن برآن، صحیفه را داخل کعبه آویختند...! و نقض آن را مشروط به تسلیم شدن به خواستهای خود کردند»(1).
این قطعنامه ظالمانه باعث شد بنیعبدالمطّلب و بنیهاشم جز ابولهب، مکه را برای حفظ جان رسول خدا به دستور ابوطالب علیهالسلام ترک گفته، در شِعب، پناه گُزینند.
این پیمان عمومی بر ضدّ خاندان رسالت، عده زیادی را خرسند
1) 1 . الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 504 و السیرة النبویة، ج1، ص 287.
ساخت. از جمله وقتی ابولهب از بنیهاشم جدا شد، به «هند» دختر عقبه (همسر ابوسفیان) برخورد و گفت: «کیف رأیت نصری اللات و العزّی دیدی چگونه بتهای بزرگ یعنی لات وعزّی را یاری دادم!»، هند گفت: «لقد أحسنت». براساس این پیمان، بنیهاشم دو سال یا بیشتر از آن در شِعب با بدترین شرایط محاصره بودند(1).
در کتاب البدایة والنهایة علاوه برآنچه ابن اثیر آورده است، علت تحریم بنیهاشم را چیزی دیگر میداند وآن این که سرانِ قبایل عرب برای چارهاندیشی و رهایی از دست رسول خدا، واپسین گامها را برداشتند و مصمم شدند از یک سو: بیشترین فشارها و آزارها را بر مسلمانان وارد سازند تا دست از آیین محمد بردارند و از سوی دیگر: عزم خود را جزم کردند پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را علناً و در ملأ عام بکشند. وقتی ابوطالب علیهالسلام از تصمیم آنها باخبر شد، بنی عبدالمطّلب را گرد هم فراخواند و دستور داد با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وارد شِعب شده، آن جا را پایگاه حراست از جان پیامبر صلیاللهعلیهوآله قرار دهند و نگذارند کسی وارد آنجا شده و پیامبر را بکشد. بنی عبدالمطّلب اعم از کافر و مسلمان (جز ابولهب) از دستور او پیروی کردند.
آنگاه که بزرگان طوایف قریش، از تدبیر ابوطالب آگاه شدند و
1) 1 . اسماعیل بن کثیر الدمشقی، البدایة و النهایة، ج 34 ص91: «لایجالسوهم و لایبایعوهم، ولایدخلوا بیوتهم حتی یسلّموا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله للقتل، و کتبوا فی مکرهم صحیفة و عهودا ومواثیق لایقبلوا مِن بنیهاشم صلحاً ابداً و لایأخذهم رأفةً حتی یسلّموه للقتل».
نقشه شُومشان را نقش برآب دیدند، گرد هم آمدند و قعطنامه کردند که: «بابنیهاشم، نشست و برخاست و معامله نداشته باشند، و به خانههایشان نروند، قریشیان با این حیله در واقع پیمانی محکم بستند که هیچ صلحی را نپذیرفته و با آنها هرگز مدارا نکنند، مگر این که محمد را برای کشتن به آنان تحویل دهند»(1).
به نظر میرسد این بخشی از گفتار ابن کثیر برخلاف آنچه مشهور است، رَوَند طبیعی صدور قعطنامه را بسیار منطقی وخِرَدپسندانه به تصویر میکشد؛ زیرا صِرف تحریم روابط اجتماعی و اقتصادی از سوی بزرگان قریش، کاربرد چندانی نداشت و نمیتوانست بنیهاشم را متقاعد سازد، و بنیهاشم با توجه به این که یکی از تیرههای بزرگ و پرجمعیت مکه بودند، میتوانستند کاستیهای خود را به گونهای در میان خودشان رفع کنند. گذشته از اینکه دراطراف مکه تیرههایی دیگر نیز ساکن بودند و بنیهاشم توانِ آن را داشتند که روابط اقتصادی خود را با آنها تنظیم کنند، بیآن که از تحریم قریش آسیب ببینند.
از این رو، میتوان گفت: طرح اصلی سرانِ شرک، کشتن علنی رسول خدا آن هم نه توسط یک یا چند قبیله، بلکه به واسطه همه قبایل مشرک مکه بوده، تا بنیهاشم نتوانند درمقابل آنان صف آرایی کنند. طبیعی است که چنین توطئه ناجوانمردانهای بس خطرناک و
1) 1 . البدایة و النهایة، ج 3، ص 92.
شکننده بود، بدینسان شیخ مکه با زیرکی و هوشیاری تمام، دستور تَرک مکه را میدهد تا درمکانی دور از چشم قبیله شرک، جانِ پیامبر
آسمانی را حفاظت کنند؛ و دستاورد این تصمیمِ بخردانه وی، صدور قطعنامه آن چنانی از سوی بزرگان مکه میشود.
چه این که تأمل در مضمون قطعنامه که میگوید: «لایقبلوا من بنیهاشم صلحاً ابداً و لا یأخذهم بهم رأفة حتی یسلّموه للقتل».(1)این معنا را تأیید میکند.
همچنین به نقل تاریخ نویسان مبنی براینکه ابوطالب در مدتِ اقامت در شِعب، هر شب بر بالین حضرت حاضر شده، او را از سوء قصد احتمالی پیشگیری میکرد و هنگامی که همگان میخوابیدند محلّ استراحت او را تغییر داده، یکی از پسرانش (علی علیهالسلام ) یا یکی از برادرانش را به جای محمد صلیاللهعلیهوآله میخواباند(2)، این مطلب را قطعی میسازد که نقشه اصلی قریش، ترور پیامبر بوده است، و چون با عکسالعمل جدی و حساب شده ابوطالب رو به رو میشوند، قطعنامه صادر میکنند.
اما به هرحال، این ایثارگری وپایمردیها و هموار ساختن بدترین شرایط و به جان خریدن وحشتناکترین ستمها که حتّی زنها و بچهها خودشان را با برگ درختان از مرگ نجات میدادند، جز با دین باوری
و دین مداری ابوطالب قابل تحلیل نیست. در حمایتهای ابوطالب علیهالسلام از رسول خدا همان بس که امام صادق علیهالسلام میفرماید: هنگامی که ابوطالب علیهالسلام وفاتش سر رسید، خداوند به رسولش پیام داد: مکه را ترک کند؛ چون دیگر در آن شهر یاوری ندارد(1).
1) 3 . اصول کافی، ج1، ص440 ؛ کتاب الحجة من ابواب التاریخ، باب مولد النبی و ابوطالب / 29.
مسلمانان در سایه حمایت ...
فصل سوم
مسلمانان در سایه حمایت ابوطالب
همانگونه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سایه حمایتهای بی امان ابوطالب علیهالسلام از گزند مشرکان درامان ماند، شیفتگان به او و مکتب اسلام نیز، از حمایتهای شیخ مکه بینصیب نمیماندند. وی همواره از مسلمانان در برابر آزارهای کفار دفاع کرده ، با پشتیبانی بیپرده خویش درداخل و خارج مکه به آنان دلگرمی میداد.
هر چند فداکاریها وحمایتهای او از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله این قسمت از تاریخ را تحتالشعاع قرار داده است و سبب شده جانبداریِ ابوطالب از مسلمانان از دیدِ واقعهنگاران دور بماند، در عین حال در لابهلای منابع تاریخی، مواردی یافت میشود که در این بخش به اشاره چند نمونه بسنده میکنیم.
وقتی سران شرک تصمیم گرفتند که: هرکس به بستگان مسلمان
خود، سخت بگیرد تا دست از اعتقاد جدیدشان برداشته، به دامان کفر بازگردند و اطراف محمد صلیاللهعلیهوآله را خالی سازند، شرایط زندگی بر
مسلمانان بیش از پیش دشوار شد. هنگامی که ابوطالب از تصمیم سرانِ قبایل با خبر شد، بنیهاشم را فرا خواند و در اجتماع آنها اعلام کرد: «کسی حق ندارد رسول خدا و مسلمانان را بیازارد و از قریش پیروی کند»(1)همه جز ابولهب قبول کردند؛ آنگاه در وصف آنها اشعار زیر را انشا کرد:
«دیدم قومی بی مروت و بیانصاف را که چگونه هر دوستی و پیوندی را بریدند، و دشمنی و عنادشان را بر ما آشکار ساخته، و از دشمنان پیروی کردند. و ما از هر سرزنش کننده و هر بدی که بر باطل باشد، به پروردگار انسان پناه میبَریم»(2).
از تاریخ صدر اسلام چنین بر میآید: تا زمانی که تعداد مسلمانان اندک بود، ادامه حیات تا حدودی در مکه امکان داشت، اما همین که از یک سو: بر تعداد پیروان قرآن افزوده شد، به همان اندازه فشارهای سران کفر رو به فزونی گذاشت و از سوی دیگر: در توانِ ابوطالب نیز نبود که در برابر قریش، قد عَلَم کند و درایت وی و سیاست روز، نیز آن را نمیپسندید. اینجا بود که رسول خدا دستور مهاجرت داد؛ لذا در تاریخ آمده: وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رنجها و ستمهای کفار بر یارانش را میدید، در حالی که خودش درپناه خدا و عمویش در آسایش به
سر میبرد، وعمویش نمیتوانست جلوی آزار آنان به مسلمانان را بگیرد، فرمود: «اگر به حبشه مهاجرت کنید، در امان خواهید ماند...»(1).
در مکه، هنگامی که مبارزه مشرکان با مسلمانان و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اوج میگرفت، ابوطالب پیوسته مدافع آنان بود. «عثمان بن مظعون» در ابتدای بعثت وقتی کنارِ کعبه میایستاد، به موعظه میپرداخت و مردم را از بتپرستی برحذر میداشت. عدهای از جوانان شرور قریش به او حمله کردند و یکی از آنها چنان ضربهای بر یکی از چشمان او وارد ساخت که گویا کاسه چشمش کَنده شد. ابوطالب وقتی از این جریان آگاه شد سخت خشمگین گردید و تصمیم گرفت چشم ضارب را بیرون آورَد! قریشیان گرداگردش را گرفتند و قَسَمش دادند دست از ضارب بردارد و در مقابل، دیه بگیرد؛ ولی ابوطالب سوگند یاد کرد راضی نمیشود مگر این که همان چشمی را که کنده شده از جا برکنَد(2)!، بسیار طبیعی بودکه از یک سو: وقتی قریش، آن همه ایستادگی و پایمردی را از ابوطالب دردفاع از مسلمانان میدید تا حدودی و حدّاقل در حضور وی جرأت اهانت به آنان را به خود نمیدادند، و از دیگر سو: حمایتهای بیدریغ او از مسلمانان همواره باعث دلگرمی آنان میشد؛ به گونهای که لحظهای در پیشبرد اهداف خود درنگ نمیکردند.
همو بود که درخارج از مکه نیز موءمنان از توجهاش بی بهره نمیماندند، آنجا که به دستور خداوند(1)وقتی عدهای از مسلمانان به سرپرستی «جعفر بن ابی طالب علیهالسلام » به حبشه مهاجرت کردند و مورد استقبال «نجاشی» قرار گرفتند، ابوطالب سخت مسرور شد واشعاری به این مضمون در مدح پادشاه حبشه سرود و برای وی فرستاد:
کاش میدانستم جعفر (جعفر بن ابی طالب) و عمروعاص (فرستاده قریش نزد نجاشی برای بازگرداندن مهاجران) و دشمنان نزدیک پیامبر ، چه کردند؟؛
آیا احسان و الطاف نجاشی به جعفر و همراهان او رسید؟؛
یا افراد خبیثی مانع شدند؟؛
ای نجاشی! مردم نیک اندیش میدانند که تو شخصی شریف و بزرگوار هستی؛
به افرادی که به تو پناهنده شدهاند سخت نمیگذرد. و میدانند خداوند مقامی بلند و ارجمند به تو داده و اسباب نیکیها را در اختیارت گذاشته است(2)
ألا لیت شعری کیف فی الناس جعفر و عمرو و اعداء النّبی الاقارب
وهل نال احسان النجاشی جعفراً و اصحابه ام عاق ذاک شاغب
وتعلم خیار الناس انک ماجدو کریم لایشقی لدیک المجانب
ونعلم بان اللّه زدک بسطة واسباب خیر کلها بک لازب.
.نجاشی از قدردانیِ مردی چون ابوطالب سخت خرسند گردید و بیش از پیش، با مسلمانان مهاجر که تعدادشان به 83 تا 88 نفر میرسید(1)، احسان میکرد.
طبیعی بود که درآن شرایط حساس وغیرقابل تحمل که حتّی موءمنان در خانههایشان آسایش نداشتند، کارنجاشی بالاترین حمایت از مسلمانان بود، و چه این که اشعار مدح ابوطالب از نجاشی، امنیت و سلامت هجرت کنندگان را بیمه کرد؛ از این رو، به هدایا و فرستادگان قریش برای اخراج مهاجران از حبشه توجهی نکرد
و آنان را سرشکسته و ذلیلانه بازگرداند که این خود، از یک سو: برای مسلمانان درخارج از مرزهای جزیرةالعرب پیروزی عظیمی به شمار میآمد و از سوی دیگر: مهاجران به عنوان سفیران دین توحید واسلام، برای نخستین بار، پیام رهایی انسانیت را با حضور و رفتارشان به گوش انسانهای آزاده و خردمند رساندند.
نکته بسیار جالب توجه این که «عمروعاص» و«عمارة بن ولید» فرستادگانِ مشرکان برای بازگرداندن هجرت گُزیدگان، وقتی از خود نجاشی مأیوس شدند و نتوانستند نظر وی را دربازگرداندنِ مسلمانان جلب کنند، به ناچار، به همسر پادشاه حبشه متوسل گشتند، ولی باز
1) 2 . الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 496 و تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 29-30.
توفیق موافق حالشان نگشت(1)، ونجاشی با توجه به متأثر شدن از آیات قرآن کریم و توضیحات دلنشین جعفر بن ابی طالب، و اشعار بلند و مردانه ابی طالب، دست رد بر سینه قاصدان قریش زد وآنان را مفتضحانه نزدِ اربابانشان بازگرداند.
ابوطالب نه تنها از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پیروان اوحمایت کرد، که درترویج دین و آرمان پیامبرخدا نیز درنگ نکرد و نقش حیاتی خود را در هجرت مسلمانان به حبشه و نصرت و یاری دین، به خوبی ایفا کرد(2). ابوطالب علیهالسلام هنگامی که دریافت پادشاه حبشه از اشعار او که در واقع خود، نوعی ترویج اسلام و دفاع از فرهنگ اسلامی بود، خوشحال شده، از این فرصت طلایی نهایت استفاده را برد و خرسندانه ضمن اشعار بس بلند و معنادار دیگر، نجاشی را به دین
اسلام فراخواند:
«پادشاه حبشه خوب میداند که «محمد» وزیر وجانشین موسی و پسر مریم است. و برای هدایتی از آن دست که آنها آوردند، به ارمغان دارد و همگی به فرمان خدا راه مینمایند و به او پیوند میدهند. و شما مسیحیان در کتابتان احوال او (محمد) را میخوانید، خواندنی درست و نه داستانی و دروغین؛ وَ تو، نجاشی آن چنانی که از امت محمد به تو روی
نیاوردهاند مگر آنکه با بزرگداشت و تجلیل تو بازگشته باشند...»(1).
از مضمون این اشعار فهمیده میشود ابوطالب علیهالسلام انسانی معمولی نبوده، بلکه در زمره فرهیختگان دوران خود وآشنا به کتابهای آسمانی بوده است؛ لذا چنین اشعاری از او دور از انتظار نخواهد بود.
اما این که: نجاشی، دعوت ابوطالب را لبیک گفته است یا نه؟ بحث مفصّلی را میطلبد؛ ولی از تاریخ بر میآید که پادشاه حبشه در مجموع، حتّی هنگام حضور مسلمانان درسر زمین او، به دین اسلام گرویده ؛ هر چند از دید دیگران پوشیده مانده باشد. اما این تأثیرگذاری در او، از آیات تلاوت شده توسط جعفر یا فرهنگِ رفتاری مسلمانان به ویژه جفعر بن ابی طالب، یا اشعار ابی طالب باشد، مهم نیست. فقط میتوان گفت: هیچ یک از عوامل یاد شده بدون تأثیر نبوده و آنچه به مسأله اهمیت خاصی میدهد اصلِ گرویدن او به دین اسلام است، که این بخش را با ذکر شواهدی بر ایمان سلطانِ حبشه پایان میدهیم:
1 - 4 . اعتراض اهالی حبشه
مردم حبشه از برخوردهای پادشاه خود، نجاشی (که نام اصلی او «اَصْحَمَة» است) با مسلمانانِ پناه گُزین، به او مشکوک شدند و اعتراض کردند: تو از دین ما جدا شدی (قالوا انّک فارقت دیننا و خرجوا
1) 1 . الحجة علی الذهب / 240 و مواهب الواهب / 216.
علیه...)، این اعتراض وقتی صورت گرفت که نجاشی برای بازگشت مهاجران کشتی آماده کرده، و شخصاً مهمانان خود را مشایعت کرد و هنگام خداحافظی به جعفر بن ابی طالب گفت: «اگر در این سفر شکست خوردی و عقب نشینی کردی، هرجا خواستی برو، واگر پیروز شدی، استوار باشید» آنگاه در چیزی نوشت: «و هو یشهد ان لا اله الاّ اللّه و انّ محمّداًعبده و رسوله و انّ عیسی عبده و رسوله و روحه و کلمته والقاها الی مریم...؛ سپس آن نوشته را زیر قبایش نمود ودرمیان قوم خود رفت وبا آنها گفتوگو کرد...»(1).
2 - 4 . رسول خدا و نماز برای نجاشی
براساس نقل تاریخ، نجاشی در زمان پیامبر اسلام بدرود حیات گفته است؛ و هنگامی که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله از وفات وی باخبر شد، به نیت نجاشی با عدهای در جایگاه نماز قرار گرفت و چهار تکبیر گفت(2).
ابن کثیر مینویسد: «بعضی عالمان گفتهاند: دلیل نمازگزاردن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای نجاشی این بود که وی ایمان خود را از مردم حبشه کتمان میکرد و هنگامی که از دنیا رفت، کسی از مسلمانان در
آنجا نبود تا بر جنازه او، نماز بگزارد»(3).
بخاری از جابر بن عبداللّه انصاری نقل میکند که: قال النبی صلیاللهعلیهوآله حین مات النجاشی: «مات الیوم رجل صالح فقوموا فصلّوا علی اخیکم اصحمة: امروز مردی صالح بدرود حیات گفت. به پا خیزید برای برادر خویش اصمحة نماز بگزارید». در نقلی دیگر میآوَرد: «انّ النبی صلیاللهعلیهوآله صلی علی اصحمة النجاشی تکبّر علیه اربعاً تابعه عبدالصمد»(1).
3 - 4 . استغفار برای نجاشی
همچنین نقل شده که وقتی نجاشی از دنیا رفت، پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله برای او مغفرت و آمرزش طلبید(2)تاریخ حمیدی، میافزاید: «این خود، گواهی محکم است بر اینکه ایمان ویقین به رسالت رسول اللّه در نجاشی رسوخ کرده و پایدار شده است»(3). چه این که متن نامه نجاشی به رسول خدا، هیچ تردیدی در اسلام وی باقی نمیگذارد: «بسم اللّه الرحمن الرحیم الی محمّد رسول اللّه من النجاشی الاصحم بن ابحر، سلام علیک یا نبی اللّه من اللّه و رحمة اللّه و برکاته، لا اله الاّ هو الذی هدانی الی الاسلام... و اشهد انّک رسول اللّه صادقاً مصدقا...»(4).
1) 2 . صحیح بخاری، ج 5، ص84، باب موت النجاشی.
2) 3 . البدایة و النهایة، ج 3-4 ، ص 84.
3) 4 . تاریخ حمیدی، ج2، ص119: هذا شاهد علی رسوخ ایمانه وقوة یقینه برسالة محمّد صلیاللهعلیهوآله .
4) 5 . بحارالانوار، ج 18، ص 419. و اعلام الوری باعلام الهدی، ج1، ص 119 ؛ ترجمه :... ای نبی خدا! سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد . جز آن که مرا به اسلام راهنمایی کرد، خدایی نیست... و گواهی میدهم که تو رسول خدا، راستگو و تصدیق شده هستی... .
چکیده
او نامش عِمران، کنیهاش ابوطالب و در تاریخ مشهور به ابوطالب بوده وعموی گرامی رسول اللّه وپدر امیر موءمنان علی علیهالسلام ، فرزند بزرگ مکه عبدالمطّلب است. وی پس از عبدالمطّلب به افتخار سرپرستی رسولاللّه رسید و به حق از آن حضرت به ویژه بعد از رسالتِ برادرزادهاش، در عرصههای مختلف حمایت کرد و در این راه از هیچ تلاشی دریغ نورزید وتاپای جان در برابر کافران قریش که همه منافع خویش را برباد رفته میدیدند، ایستاد. او نه تنها از رسول خدا، که از مسلمانان داخل و خارج مکه حمایت کرد، تا آنجا که وقتی از دنیا رفت، فرمان الهی بر پیامبر رسید که: «ای محمد! مکه را ترک کن، که دیگر درآن شهر یاوری نداری»(1).
1) 1 . اصول کافی، ج1،ص520، ح31.
بخش دوم:ابوطالب ، تجلی ایمان
آنچه در بخش نخست درباره نقش ابوطالب گذشت، این نتیجه را برای انسانهای منصف و آزاداندیش به ارمغان میآورد که ابوطالب بیشترین حق و احترام را بر پیروان اسلام داشته و دارد. او بیش از آنچه تصور میرود، نهایت ایثار و فداکای را در مورد پیامبر، دین و مسلمانان از خود نشان داده است؛ و به حق نمیشود تاریخ اسلام را با قطع نظر از نقش ابوطالب در برقراری و گسترش دین خدا، تحلیل کرد. همانگونه که ابن ابی الحدید دانشمند بزرگ اهل سنّت در ابیات بلند خود میگوید: اگر حمایتهای ابوطالب در مکه و فرزندش علی علیهالسلام در مدینه نبود، دین اسلام، پا نمیگرفت...»(1).
از این رو، هر محقق ژرف اندیش و بی غرض حتّی بدون در نظر گرفتن روایات، شواهد تاریخی و اشعار بلند خود ابوطالب، با اندک تأملی در عملکردها و از خود گذشتگیهای وی، او را از مخلصترین و نابترین گروندگان به دین اسلام قلمداد خواهد کرد، و در ایمانش هیچ تردیدی به خود راه نخواهد داد. همانگونه که بسیاری از
1) 1 . شرح نهج البلاغه، ج 14 ، ص 84.
اندیشهمندان اسلامی (سنّی و شیعه) بر این باور، پای فشرده، به دفاع از اسلام و ایمان او پرداختهاند.(1)
ولی در عین حال عدهای دیگر از تاریخ نگاران و سیره پردازان و مفسران اهل سنّت، بر این باورند که آن راد مرد تاریخ، اسلام نیاورد و درحال شرک از دنیا رفت!(2).
اکنون به جاست نخست مفهوم واژگان «ایمان» و «کفر» از منظر دانشمندان اهل سنّت که عمدتاً مدعی مشرک بودن ابوطالباند ارزیابی شود تا خواننده گرامی با توجه به این جهت، این بخش را از نظر بگذراند .
در میان اندیشهمندان عامّه تعریفی جامع از «ایمان» وجود ندارد، و هر یک آن را بر اساس تلقی خود از آیات و روایات، تعریف کردهاند. قاضی عضدالدین ایجی یکی از متکلمان بنام اهل سنّت میگوید: انّ الایمان فی اللّغة التصدیق، قال تعالی: حکایةً عن اخوة یوسف: «وما انت بموءمن لنا: ایمان درلغت، تصدیق کردن است؛ آنگونه که خداوند همین معنا را از برادران یوسُف حکایت میکند، آنان به پدرشان درباره یوسُف گفتند:
توهرگز سخن مارا باورنخواهی کرد»(1)پیامبر خدا فرمود: «ایمان، عبارت است از این که به خدا و کتابهای آسمانی وفرشتگان او ایمان آورَد»، یعنی تصدیق کند. اما دراصطلاح شرع عبارت است از : «تصدیق کردن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نسبت به آنچه میدانیم به عنوان ضرورت دین آورَده است، تصدیق
نسبت به آنچه میدانیم تفصیلاً آورده است و تصدیق اجمالی به آنچه میدانیم اجمالاً آورده است»(2).
شعرانی دانشمندی دیگر ، ایمان، را چنین تعریف میکند : «الایمان ان توءمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله والیوم الآخر و توءمن بالقدر خیره و شرّه...».(3).
العینی، در شرح بخاری میگوید: گروهی از دانشمندان گفتهاند: «الایمان فعل القلب فقط: ایمان فقط کار قلب است»، و میافزاید که اهل نظر در همین تعریف دو دسته شدهاند: مذهب محققین که اشعری و اکثر ائمه مانند قاضی عبدالجبار واستاد ابی اسحاق اسفراینی و حسین بن فضل و برخی دیگر؛ ایمان را صِرف تصدیق قلبی دانستهاند، یعنی تصدیق رسول خدا و آنچه او آورده است.
دسته دوم گفتهاند: «الایمان معرفة اللّه تعالی وحده بالقلب: ایمان تنها
1) 2 . یوسُف / 17.
2) 1 . المواقف بشرح السید الشریف علی بن محمّد الجرجانی ج3، ص527: الموقف السادس، المرصد الثالث، مقصد اول: قال علیه السلام: الایمان ان توءمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله، ای تصدّق؛ واما فی الشرّع و هو متعلق ما ذکرنا من الاحکام فهو عندنا، وعلیه اکثر الائمة کالقاضی و الاستاذ: «التصدیق للرّسول فیما علم مجیئه به ضرورة، فتفصیلا ما علم تفصیلا، و اجمالا فیما علم اجمالا».
3) 2 . الیواقیت والجواهر ، ج 1، ص 373.
شناخت قلبی خداوند است»، واقرار به زبان، نَه رکن و نَه شرط ایمان است. حتّی اگر کسی قلباً خدا را بشناسد ولی با زبان، انکار نماید، ودرهمان حال از دنیا برود، موءمن کامل است (دیدگاه جهم بن صفوان).
در ادامه دیدگاه گروههایی دیگر از اهل نظر را نقل میکند که برخی گفتهاند: «انّ الایمان عمل باللسان» برخی دیگر گفتهاند: «انّ الایمان عمل القلب و اللسان معاً» اما در اینکه «اقرار به زبان» شرط ایمان
است یا جزء آن؟ بعضی آن را شرط ایمان نمیدانند، ولی بعضی دیگر آن را فقط شرط اجرای احکام دنیایی همچون : توارث و مناکحه میپندارند، وجمعی اندک اقرار به زبان را رکن ایمان میشمارند؛ حتّی گفتهاند: «کسی که قلبا رسول خدا را تصدیق نماید، هر چند که اقرار به زبان نداشته باشد با این که میتواند بازبان اقرار کند، نزد خداوند موءمن است؛ و این معنا هماهنگتر با لغت و عُرف است»(1).
زینی دحلان میگوید: «ایمان در شرع: «التصدیق القلبی بوحدانیة اللّه تعالی و رسالة النبی والتصدیق بکلّ ما جاء به عن اللّه تعالی»(2)، است.
در روایات اهل سنّت نیز تعریف ایمان به صورتهای مختلف منعکس شده، به گونهای که نمیتوان گفت کدام گزینه تعریف اصلی آن است، بلکه صرفا معیارهای ایمان را چون: «دانش به توحید»(3)،
1) 1 . عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج 1 ، ص 101، باب الایمان: فمن صدق بقلبه ولم یقرّ بلسانه مع تمکنّه من الاقرارکان موءمناً عنداللّه تعالی وهذا اوفق باللغة والعرف. اسنی المطالب ؛ الهدف اللاعلام / 22-23 و الیواقیت و الجواهر، ج 1، ص 374.
2) 2 . اسنی المطالب / 4.
3) 3 . صحیح مسلم، ج1، ص94؛ کتاب الایمان، باب 10، ح43.
«معرفت خدا ونبی»(1)و «مَحبت رسول خدا»(2)را ارائه میدهد.
اما مفهوم واژه «کفر»، ضدّ ایمان خواهد بود؛ چنان که باقلانی میگوید: «الکفر ضد الایمان،..که عبارت است از جاهل بودن به خدا و تکذیبی که قلب انسان را از معرفت به او مانع میشود»(3).
قاضی عضدالدین، کفر را چنین تعریف میکند: «الکفر، وهوخلاف
الایمان، فهو عندنا عدم التصدیق الرسول فی بعض ما علم مجیئه به ضرورة.»(4)
از تعاریفِ ارائه شده، اولاً: بر میآید که: «ایمان»، در لغت به معنای «تصدیق مطلق» است.
و در اصطلاح شرع، نزدِ اکثر اندیشهمندان اهل سنّت عبارت خواهد شد از : معرفت خدا و تصدیق رسول اللّه وکُلّ ما جاء به النبی. و «کفر» عدم تصدیق رسول اللّه معنا خواهد داد.
اما در این که اقرار به زبان، جزء ورکن ایمان است یا شرط آن؟ وحدت نظر وجود ندارد و بسیاری از صاحبنظران، جز گروهی اندک، آن را حتّی شرط برای ایمان نمیپندارند. همچنین درباره ترادف واژه «اسلام» و «ایمان» نیز آرای مختلفی طرح شده است؛ عالمان معتزله و برخی دیگر گفتهاند: «این دو واژه مترادفند، یعنی
1) 4 . المعجم الکبیر، ج 18، ص124، ح253.
2) 5 . صحیح مسلم، ج1، ص 98، ح 69 و 70 و عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج1، ص 118.
3) 6 . تمهید الاوائل و تلخیص الدلایل / 394 : وهو الجهل بالله عزوجل، و التکذیب به الساتر بقلب الانسان عن العلم به، فهو المغطّی للقلب عن المعرفة الحق.
4) 1 . المواقف، ج 3، ص 544؛ مقصد سوم، الموقف السادس.
اسلام همان ایمان است. آنان با استناد به آیه 85 آل عِمران براین باورند که غیر از اسلام، دینی دیگر پذیرفته نیست : «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه...»(1).
عدهای دیگر، «ایمان را خصلتی از اسلام دانسته و گفتهاند: «به هر اطاعتی که از روی انقیاد و تسلیم امر پروردگار باشد، اسلام گفته میشود، و ایمان، خصلتی از اسلام است؛ لذا به هر ایمانی اسلام گفته میشود، ولی هر اسلامی ایمان نیست»(2).(3)
ثانیاً: این نکته را نباید از نظر دور داشت که تعریف اسلام و ایمان بسان دیگر مفاهیم اسلامی، در سدههای سوم و چهارم تدوین و ارائه گردیده، و دور از خِرَد است که این مفاهیم را درباره کسانی که در سالهای نخست ظهور اسلام چشم از جهان فروبستهاند، مانند ابوطالب تطبیق کرد؛ زیرا در آن روزگار، بسیاری از عنوانهای دینی چون: نماز، روزه، زکات، خُمس ، جهاد و... تشریع نشده بود؛ از این رو حدیث مسلم در صحیح خود: «بنی الاسلام علی الخمس، شهادة ان لا اله الاّ اللّه و انّ محمّداً رسول اللّه و اقام الصلوة و ایتاء الزکاة والحج والصوم»(4)، قطعاً در سالهای پس از رحلت ابوطالب صادر شده است
1) 2 . المواقف، ج 3، ص 530.
2) 3 . تمهید الاوایل / 392 و عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج 1، ص 109.
3) 4 . از دیدگاه مذهب اهل البیت علیهالسلام : الاسلام هو الاقرار بالشهادتین، و هوالذی یحقن به الدّماء والاموال. و الایمان: هو الاقرار باللسان، والعقد بالقلب، والعمل بالجوارح، و انّه یزید بالاعمال، و ینقص بترکها، و کل موءمن مسلم و لیس کل مسلم مومناً: نظریات علم الکلام عند الشیخ المفید / ص 16 .
4) 1 . صحیح مسلم، ج 1، ص 67، باب 2.
و شامل او نخواهد گشت.
چنان که باقلانی میگوید: «الایمان هو التّصدیق بالله تعالی وهو العلم، والتصدیق یوجد بالقلب» و میافزاید : «اگر کسی بر این معنا دلیل بخواهد، میگویم: قاطبه اهل لغت اجماع دارند ایمان در لغت، قبل از نزول قرآن ورسالت پیامبر خدا به معنای تصدیق قلبی بود، و غیر از آن، معنایی برای ایمان در عُرف وجود نداشت(1).
بنابراین، درباره ابوطالب هنگام رحلتش باید سراغ معیارهایی دیگر چون: حمایت و نصرتِ رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله و شواهد دیگر رفت. و هیچ بُعدی ندارد که آن روزها یکی از معیارهای ایمان، مَحبت به رسول اللّه بوده باشد و بیتردید ابوطالب در رأس محبان حضرت قرار داشت. و حدیثِ مسلم «لایُؤمن احدکم حتی اکون احبّ الیه من ولده و والده والنّاس اجمعین»(2)، شاهدی محکم بر این معنا خواهد بود.
با توجه به این مقدمه، در این بخش میکوشیم روایات، شواهد تاریخی و دیدگاههایی که ایمان ابوطالب به خدا و رسولش را آشکارا اثبات و بازگو میکنند، ارائه کنیم.
روایات ، جلوهگاه ایمان ابوطالب
فصل اول
روایات، جلوه گاه ایمان ابوطالب
با در نظرداشتِ مفهوم واژه «ایمان» از دیدگاه اندیشهمندان اهل سنّت، در این فصل به نمونههایی از روایاتی که در منابع روایی شیعه و سُنّی نقل شده است اشاره میشود.
جلالالدین سیوطی در کتاب خود میگوید: تمّام در کتاب فوایدش، از ابن عساکر و وی از ابن عمر نقل کرده که رسول خدا فرمود: «اذا کان یوم القیامة شفعت لابی، و امّی، و عمّی ابی طالب و اخرة فی الجاهلیة: من روز قیامت از پدرم ومادرم وعمویم ابوطالب وبرادرم که درجاهلیت بود، شفاعت میکنم»(1). ثعلبی و سیوطی نیز نقل میکنند: عن
1) 1 . کفایة الطالب اللبیب فی خصائص الحبیب المعروف به خصایص الکبری، ج1، ص147.
رسول اللّه اوحی الیّ: «انّی حرّمت النار علی بطن حملک و حجر کفلک...»(1).
چه اینکه همین روایت در منابع شیعه نیز از علی علیهالسلام به این کیفیت نقل شده که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «جبرئیل بر من نازل شد و فرمود: ای محمد ! شفاعت تو را درباره شش تَن از بستگانت میپذیرم» (انّ ربّک یقرئک السلام) یا محمّد انّ اللّه عزّوجلّ شفّعک فی ستّة، بطن حملک آمنة بنت وهب، و صلب انزلک عبد اللّه بن عبدالمطلب، وحجرکفلک ابوطالب، وبیت آواک عبدالمطلب، واخ کان لک فی الجاهلیة(2)و ثدی ارضعک حلیمة بنت ابی ذویب(3).
با توجه به این که روایات یاد شده درکتابهای متعدد و با اسناد مختلف و لحنهای گوناگون نقل شده، متواتر یا نزدیک به تواتر خواهد بود، که اولاً: شفاعت پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآله از ابوطالب مسلّم قلمداد شده و طبیعی است که شفاعت به هیچ وجه شامل حال مشرک نخواهد شد و آیاتی چند نه تنها شفاعت را از کافران منتفی میداند،
1) 2 . الکشف و البیان، ج 7، ص254؛ الرسائل التسع / 160: رساله چهارم و معانی الاخبار / 136.
2) 1 . حلبی در سیره خود آورده: یعنی اخاه من الرضاعة و هو ابن حلیمة السعدیة. السیرة الحلبیة، ج1، ص 351 و الروض الانف، ج 2، ص174: «... و عمّی ابی طالب و اخی من الرضاعة یعنی ابن السعدیّة...».
3) 2 . بحارالانوار، ج 35، ص108؛ الحجة علی الذاهب / 48؛ اصول کافی (موسوعة الکتب الاربعة)، ج 1، ص 518، باب 147؛ روض الجنان و روح الجنان (تفسیر ابوالفتوح)، ج 4، ص210؛ الامالی / 703، مجلس 88 و الغدیر، ج7، ص 428 ترجمه: آمنه دختر وهب که تو را در رَحِمش جای داد، عبداللّه پسر عبدالمطّلب که تو را از نسل او قرار داد، ابوطالب که تو را کفالت کرد، عبدالمطّلب که تو را در خانهاش پناه داد، و برادری که در جاهلیت داشتی و حلیمه دختر ابی ذوئیب که تو را شیر داد.
که خِرَد هرانسانی نیز مخالف عدالت الهی به حساب میآورد. آیاتی چون: 48 مدّثر : «فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعِ-ینَ» و 109 طه : «یَوْمَئِ-ذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْم-نُ وَرَضِیَ لَهُ قَوْلاً»، به شدت کافران را از شفاعت محروم میکند؛ چه این که آیاتی بسیار از جمله: آیه 13
لقمان، شرک و کفر را ظلم بزرگ برخداوند میشمارد.(1)
ثانیاً: شفاعت درفرهنگ دینی همواره به طلب مغفرت وبخشش از خطاها و معصیتها اختصاص ندارد، بلکه چه بسا برای بالا بردن درجات معنوی صورت میگیرد، و مقصود پیامبر خدا از شفاعت پدر ومادرش و ابوطالب، علوّ درجات آنان خواهد بود.(2)
گذشته از این، خداوند در کتاب آسمانیاش فرمود: «إِنَّ الَّذینَ یُوءْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِی الدُّنْیا وَ اْلآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذابًا مُهینًا»(3)آیا آزاری بالاتر از این است که بگوییم: ابوطالب مشرک از دنیا رفته است؟ در حالی که حامی رسول خدا بود و دوستش میداشت، چنان که حضرت به عقیل فرمود: «تو را از دو جهت دوست میدارم (حبّاً لک و حبّاً لابی طالب لانّه کان یحبّک)(4)، اگر ابوطالب مشرک از دنیا رفته باشد، چگونه و با چه معیاری وی را دوست میداشت و به او وعده شفاعت میدهد؟ با این که قرآن براساس آیه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا
تَتَّخِذُوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ...»(1)ملاک دوستی و دشمنی را آشکارا بیان میدارد. و بیتردید مصداق «عدوّ» جزکافر ومشرک نمیتواند باشد؛ زیرا شفاعت خود ، مصداق عینی «مودت» خواهد بود.
در منابع روایی نیز «استوارترین پایه و رکن ایمان، دوستی و
دشمنی برای خدا»(2)ذکر شده است. امام سجاد علیهالسلام فرمود:
«حمد خدایی را که هیچ فاجری را بر من مسلط نکرد تا مَحبت او در قلبم نفوذ کند؛ زیرا مَحبت فاجران سبب داخل شدن درآتش جهنم خواهد شد»(3).
جابر بن عبداللّه انصاری در روایتی طولانی مسایلی پیچیده را از رسول خدا پرسیده و پاسخ دریافت کرده است. در بخشی از آن میگوید: به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عرض کردم: اکثر مردم میگویند: ابوطالب کافر از دنیا چشم فرو بسته است! پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«ای جابر! پروردگارت عالِم به غیب است، همانا وقتی شب معراج به آسمان عرش رسیدم، چهار نور درخشان را دیدم،
عرضه داشتم: الها! این نورها چیست؟ خطاب شد: ای محمد! آن نور عبدالمطّلب، این نور عمویت ابوطالب، وآن دیگری نور عبد اللّه پدرت، و چهارمی نور برادرت طالب، است. گفتم: الهی! آنها چگونه به این درجه رسیدهاند؟ خطاب شد: به وسیله کتمان ایمان و اظهار کفرشان وصبر وپایداری برآن، تا اینکه دارفانی را وداع گفتند».(1)
در تأیید همین معنا روایاتی نزدیک به تواتر رسیده است، که
رسول خدا فرمود: «نقلنا من الاصلاب الطاهرة الی ارحام الزکّیة»(2).
این روایت گواه بر ایمان پدران و اجداد رسول خدا از جمله ابوطالب است؛ زیرا اگر او مشرک میبود، براساس صریح آیه «إِنَّما المُ-شْرِکُونَ نَ-جَسٌ»(3)نجسند، ونجاست خلاف طهارت خواهد بود و نمیتواند در بهشت نوری داشته باشد.
گرچه ابن ابی الحدید معتزلی بعد از نقل روایت «اصلاب طاهره» استدلال به آن را به این دلیل ضعیف میشمارد که: «مقصود از منزه دانستن آبا و اجداد و امهات رسول خدا، تنزیه از سفاح و زنا و نکاح به شبه است ، نَه طهارت از شرک»(4)، روشن است که این نظر از جهاتی قابل قبول نیست؛ چرا که اولاً: فاسد نبودن نکاح خاندان
پیامبر خدا از مسلّمات دین اسلام به حساب میآید(1)زیرا تردیدی نیست که خداوند پیامبر خود را از میان کسانی بر میگزیند که از صُلب پاک و نسل پاکیزه به دنیا آمده باشد، و عیبگیری اَعراب به نکاح شبه و اشتباه انساب درمورد توده مردم معنا پیدا میکند، نه درباره پیامبران خدا. ثانیاً: طبق روایت، گواهی رسول خدا بر «طهارت»، عام است که هم شامل نکاح صحیح و هم طهارت از شرک و ناپاکی اعتقادی میشود. از این رو، اگر کسی گواهی پیامبر را به یکی از دو جهت منحصر میسازد باید دلیلی بر آن اقامه کند.(2)
ثالثا: آیات 127 و 128 سوره بقره، ایمان و اسلام پدران رسول خدا را آشکارا ثابت میکند.
اصبغ بن نباته میگوید: از امیرالموءمنین علی علیهالسلام شنیدم که میگفت: «به خدا سوگند، هیچگاه پدرم ابوطالب واجدادم عبدالمطّلب وهاشم وعبد مناف، بت نپرستیدند. گفته شد: آنها چه را عبادت میکردند؟ فرمود: آنان بر اساس آیین ابراهیم علیهالسلام به سوی خانه خدا نماز میگزاردند، و به دین اوپای بند بودند»(3).
1) 4 . التعظیم / 64.
2) 5 . الحجة علی الذاهب / 57.
3) 1 . کمال الدین و تمام النعمة، ص172، ح32 و روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج 15، ص 105: سمعت امیرالموءمنین یقول: و اللّه ما عبد ابی، و لا جدّی عبدالمطلب، و لاهاشم، و لا عبد مناف صَمَناً قط، قیل له: فما کانوا یعبدون؟ قال: و کانوا یصلّون الی البیت علی دین ابراهیم علیهالسلام متمسّکین به. البرهان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص85. مواهب الواهب... / 86؛ تفسیر گارز، جلاء الاذهان... ، ج7، ص189 و شبهای پیشاور / 770 .
علی علیهالسلام دراین روایت قَسَم یاد میکند ابوطالب و...هرگز بت نپرستیدهاند، بلکه موحد و برآیین ابراهیم خلیل علیهالسلام بودهاند و مراسم عبادی خویش را براساس دین آن مرد خدا انجام میدادهاند. طبیعی است کسانی که به ابراهیم ایمان داشتهاند، قطعاً به خاتم انبیا ایمان خواهند آورد.
براساس روایت صحیح، به نقل «کراجکی» از امام صادق علیهالسلام ، از پدرانش فرمود: روزی امیرالموءمنین علی علیهالسلام در حیاط مسجد کوفه نشسته بود ومردم در اطرافش حلقه زده بودند. وقتی مردی برخاست و گفت: یا امیر الموءمنین! تو در اینجا نشستهای، در حالی که پدرت ابوطالب درآتش عذاب میسوزد. علی علیهالسلام فرمود: «مَه، فضّ اللّه
فاک...:» محکم ترین و دندان شکن ترین پاسخ را داد، و ابوطالب را از شفیعان روز جزا و نور او را بالاترین نور ، جز پنج نور ، دانسته است. بر پایه این روایت، حضرت بر آشفت و فرمود:
«ساکت باش! خدا دهنت را بشکند، سوگند به خدایی که محمد را به حق مبعوث کرد، اگر پدرم همه گناهکاران روی زمین را شفاعت کند، خداوند از او میپذیرد. آیا پدرم در عذاب است، در حالی که فرزندش تقسیم کننده بهشت و
جهنم است؟ قَسَم به خدای محمد، همانا نور ابوطالب جز نور پنج کس (محمد، علی، فاطمه، حسنین، امامان از نسل حسین) نور همه مخلوقات را خاموش میکند. بدانید نور او از نور ما است که خداوند آن را دو هزار سال قبل از آدم آفرید»(1).
روایتِ یاد شده اولاً: نه تنها اسلام و ایمان ابوطالب علیهالسلام را اثبات میکند، که او را تا اوج عظمت و رستگاری بالا بُرده، در ردیف اولیای خدا قرار میدهد.
ثانیاً: علی علیهالسلام که جز برای خدا خشم نمیگیرد و نرمِش از خود نشان نمیدهد، از شنیدن در عذاب بودنِ پدرش در برابر سؤال کننده سرسختانه موضع میگیرد.
ثالثاً: قَسَم میخورد اگر ابوطالب روز قیامت بخواهد همه گناهکاران روی زمین را شفاعت کند، خداوند از وی میپذیرد و همگان به خاطر او بخشیده میشوند.
رابعاً: این که روز رستاخیز، نور ابی طالب ، جز نورچهارده
معصوم ، از نور همه مخلوقات، پُر فروغ تراست، به گونهای که نور دیگران را خاموش میسازد؛ هیچ تردیدی در ایمان ابوطالب باقی نمیگذارد و او را چون خورشید، درخشنده میسازد.
خامسا: لحن روایت و سوءال، نشان میدهد که در زمان خلافت
1) 1 . کنزالفوائد، ج 1، ص 183؛ الحجة علی الذاهب / 72؛ الدمعة الساکبة،ج1، ص38؛ الدرجات الرفیعة / 50 و بحارالانوار، ج 35، ص110.
علی علیهالسلام طرح شده و شاید سوءال کننده از عاملان معاویه یا حدّاقل کسانی بوده، که ناخودآگاه تحت تأثیر تبلیغات وی قرار گرفته و اما پاسخ دندان شکن امیر موءمنان هیچ تردیدی را باقی نگذاشته است.
امام سجاد علیهالسلام
وقتی از حضرت زینالعابدین درباره ایمان ابوطالب سوءال میشود، امام میفرماید: «واعجبا! چگونه ابوطالب موءمن نباشد. در حالی که خداوند به پیامبرش دستور داده که هیچ زنی موءمن درنکاح مرد کافر باقی نماند، وفاطمه بنت اسد از نخستین روزهای ظهور اسلام، ایمان آورد و تا رحلت ابوطالب همچنان همسر او بود»(1). به راستی اگر هیچ دلیلی بر ایمان ابوطالب نبود، همین شاهد زنده تاریخی، دربطلان دیدگاه کفر ابوطالب و اثبات رستگاری او کافی بود.
امام باقر علیهالسلام
آنگاه که از امام باقر علیهالسلام پرسیده میشود که:مردم(ناس) میگویند ابوطالب در ضَحْضِاح!(2)از آتش است، امام علیهالسلام فرمود: «اگرایمان
ابوطالب در یک کفه ترازو قرار گیرد و ایمان این خَلق در کفه
دیگر ، بیتردید ایمان ابوطالب سنگینی خواهد کرد». سپس فرمود: «آیا اینها نمیدانند امیرالموءمنین در زمان حیاتش دستور داد که از سوی عبداللّه (پدر رسول خدا) و پدرش ابوطالب حج انجام دهد و بعد از خودش وصیت به انجام آن دو کرد؟»(1).
شناختهشدهترین ومعروف ترین حدیث شرکِ ابوطالب که در منابع اهل سنّت، همچون: صحیح بخاری(2)و صحیح مسلم(3)و الطبقات ابن سعد(4)نقل شده، روایت «ضحضاح» است ونویسندگان و مفسران و سیرهپردازان دیگر، براساس اعتماد بیش از حد به کتابهای یادشده از آنها مایه گرفتهاند. این روایات در حقیقت بیش از یک روایت (خبر واحد) نمیتواند باشد که درقالب چند روایت عنوان شده است. به عبارت دیگر: دو سوءال دراین روایت مطرح
1) 1 . الدرجات الرفیعة / 49 و شرح نهج البلاغه، ج14، ص68: مراد از «ناس و خَلق» در این روایت وروایات بعدی، کنایه از اهل سنت است: لو وضع ایمان ابی طالب فی کفّة میزان، و ایمان هذا الخلق فی الکفة الاخری، لرجح ایمانه، ثم قال: الم تعلموا انّ امیرالموءمنین کان یأمر ان یحجّ عن عبداللّه و ابیه ابی طالب فی حیاته ثم اوصی وصیته بالحجّ عنهما.
2) 2 . صحیح بخاری، ج 5-6، ص130، باب102: قصة ابی طالب ، ح 388: ..حدّثنا العباس بن عبدالمطلب، قال للنبی:ما اغنَیت عن عمّک، فانّه کان یحوطک ویغضب لک؟ قال: هوفی ضَحْضاح من نار، و لولا أنا لکان فی الدّرک الأسْفل من النار.
3) 3 . صحیح مسلم، ج1، ص247، باب شفاعة النبی لابی طالب، حدیث 357: عن العباس بن عبدالملطلب انّه قال: یا رسول اللّه! هل نفعت اباطالب بشیء؟ فانّه یحوطک ویغضب لک؟ قال: نعم، هو فی ضحضاح من نار، ولولا أنا کان فی الدرک الاسفل من النار.
4) 4 . الطبقات الکبیر، ج1، ص102: عن العباس بن عبدالمطلب، قال: قلت: یا رسول اللّه: هل نفعت اباطالب بشیء؟ فانّه کان یحوطک و یغضب لک؟ قال: نعم. وهو فی ضحضاح من النار ولولا ذلک لکان فی درک الاسفل.
گردیده است؛ یکی این که ابوطالب از ایثارگریها وفداکاریهایش به
رسول خدا نفع میبَرد یا نه؟ دیگر این که: شفاعت پیامبر خدا شامل حال او میشود یا خیر؟ پیامبرخدا فرموده است: اگر من نبودم او در آتش جهنم میماند، ولی من او را در ضحضاح از آتش در آوردم!
اما گذشته از این که اسناد این روایت قابل قبول نیست (که جای بحثش این جا نیست)، با بیان علی علیهالسلام که به پدرش از همه نزدیکتر بود، و نیز فرمایش امام سجاد، امام صادق و امام رضا علیهمالسلام که نقل خواهدشد، سازگاری ندارد.
ضحضاح و تکذیب امام صادق علیهالسلام
ابوعبداللّه محمد بن ادریس بر اساس سند صحیح از ابی بصیر، ازلیث المرادی نقل میکند که به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: سیدی انّ الناس یقولون انّ اباطالب فی ضحضاح من نار، یغلّی منه دماغه! فقال علیهالسلام : کذبوا واللّه، انّ ایمان ابی طالب لو وضع فی کفة میزان، و ایمان هذا الخلق فی کفة میزان، لرجح ایمان ابی طالب علی ایمانهم، ثم قال: کان واللّه امیرالموءمنین: یأمر ان یحجّ عن ابی النبی، وامّه و عن ابی طالب فی حیاته، ولقد اوصی فی وصیته بالحج عنهم بعد مماته.(1)
همچنین شیخ فقیه ابوالفضل بن الحسین الحلبی به استناد خود از علی بن حسان و او از عمویش عبدالرحمان بن کثیر نقل میکند که: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: انّ الناس یزعمون انّ اباطالب فی ضحضاح من
1) 1 . الحجة علی الذاهب 84-85؛ الدمعة الساکبة، ج2، ص39؛ بحارالانوار، ج 35 ، ص112 و المواهب الواهب / 92.
نار، فقال: کذبوا، ما بهذا، نزل جبرئیل علی النبی صلیاللهعلیهوآله قلت و بما نزل؟ قال: أتی جبرئیل فی بعض ما کان علیه، فقال: یا محمّد! انّ ربّک یقرئک السلام و یقول لک: انّ اصحاب الکهف اسرّوالایمان واظهروا الشرک، فآتاهم اللّه أجرهم
مرّتین، وانّ اباطالب اسرّ الایمان واظهر الشرک، فآتاهم اجره مرّتین، وماخرج من الدنیا حتی اتته بشارة من اللّه تعالی بالجنة، ثم قال: کیف یصفونه بهذا الملاعین وقد نزل جبرئیل لیلة مات ابوطالب، فقال: یا محمّد! اخرج من مکة فمالک بها ناصر بعد ابی طالب.(1)
مرحوم ثقةالاسلام کلینی به سند خود از اسحاق بن جعفر نقل میکند که به پدرم امام صادق علیهالسلام گفته شد: انّهم یزعمون انّ اباطالب کان کافراً؟ فقال: کذبوا کیف یکون کافراً و هو یقول:
الم تعلموا انّا وجدنا محمّداً نبیّاً کموسی خُطّ فی اوّل الکُتُب
و در حدیث دیگر آمده: کیف یکون ابوطالب کافراً و هو یقول:
لقد علموا انّ ابْنَنا لا مُکَذّب لدینا و لا یعبأُ بقیل الاَباطل(2)
ابن عباس در پاسخ همین سوءال گفته است: و کیف لم یکن مسلماً، و هوالقائل: و قد علموا انّ ابننا... انّ اباطالب کان مثله کمثل اصحاب الکهف...(3)
چه این که بر اساس نقل صحیح، امام صادق علیهالسلام از یونُس سوءال کرده که: یا یونُس!، ما یقول الناس فی ایمان ابی طالب؟ او درجواب میگوید: جعلت فداک، یقولون: هو فی ضحضاح من نار، یغلیّ منها امّ رأسه،
فقال: کذب اعداء اللّه، انّ اباطالب من رفقاء النبیین والصدیقیین والشهداء والصالحین و حسن اولئک رفیقاً.(1)
واکنش امام رضا علیهالسلام
براساس سندی که رجال شناسان درآن هیچ تردیدی ندارند، شیخ
ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه، میگوید: عبدالعظیم بن عبداللّه العلوی، المدفون بالرّی درحالی که بیمار بود، ضمن نامهای به امام رضا نوشت، و درباره حدیث ضحضاح کسب تکلیف کرد: «یکتب الیابالحسن الرضا، عرفنی یابن رسول اللّه عن الخبر المروی انّ اباطالب فی ضحضاح من نار، یغلیّ منه دماغه، فکتب الیه الرضا: بسم اللّه الرحمن الرحیم: اما بعد، فانّک ان شککت فی ایمان ابی طالب کان مصیرک الی النار»(2).
کراجکی و علامه مجلسی همین جواب امام هشتم را از طریق دیگر نقل میکنند، که در آن، «ابان بن محمد» میگوید: به امام رضا علیهالسلام نامه نوشتم، امام پاسخ داد: «بسم اللّه الرحمن الرحیم: اما بعد، فمن یَبْتَغِ غیر سبیل المؤمنین نولّه ما تولّی، انّک ان لم تقرّ بایمان ابی طالب کان مصیرک الی النار»(3).
بنابراین: اولاً: از لحن سوءالها و پاسخها پیداست که از زمان خلافتِ علی علیهالسلام تا دوران امام هشتم که حکومت بنیعباس، کم کم رو به سقوط میگراید ودرگیر مسایل داخلی خود میشود، همچنان
دستهای ناپاک، کفر و معذب بودن ابوطالب را بر سرِ زبانها میانداختند. چنان که روایات ضحضاح همه به «مغیرة بن شعبة» مستند میگردد، که وی علاوه بر انحرافهای فراوان ، در دشمنی با بنیهاشم معروف بوده است.(1)
ثانیا: نگاهی کوتاه به متن پرسشها و جوابها، هر محقق رژفنگر و منصفی را به این نتیجه میرسانَد که اصل ایجاد تردید در ایمان ابوطالب جنبه تهاجمی داشته و از سوی دشمنان علی علیهالسلام دامن زده
شده است و شیعیان هیچگاه در رستگاری ابوطالب تردید نداشتند. سوءالات بزرگان شیعه از امامان علیهالسلام نیز برای روشن ساختن اذهان توده مردم بوده است؛ زیرا مقصود از واژه «الناس» که در روایات به صورت استعاره به کار رفته، غیر پیروان اهل بیت بودهاند.
ولی طبیعی است که تبلیغات مسموم، آن هم به گونهای گسترده با پشتوانه زر و زور و تزویر، گاهی آثار منفی خود را حتّی بر شعییان نیز میگذارد، و شاید یکی از کسانی که تحت تأثیر قرار گرفته باشد، ابان بن محمد بوده، که با حالت تردید به امام رضا علیهالسلام مینویسد: «جعلت فداک انّی شککت فی ایمان ابی طالب» ولی سپاس خدایی را که اگر «ظلمت» آفرید، محو آن، را به وسیله «نور» قرار داد. و دیدیم که چگونه امام «رستگاری جَدّش ابوطالب» را اثبات کرد.
آری، به راستی، اگر تاریخ تشیع، چنین پاسخهایی محکم وجاودان را درخود ثبت نمیکرد، معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد!
1) 3 . بحارالانوار ، ج 35 ، ص 112 ، ح 44 .
پیروان طوفان زده آنان به کدام ساحل نجات پناه میبردند؟ و این همه تهمتها وطعنها را با کدامین سپر از باورهای خویش دفع میکردند؟.
وقتی از عبداللّه بن عباس بن عبدالمطّلب درباره اسلام وایمان ابوطالب میپرسند، در جواب میگوید: چگونه او مسلمان نباشد، در حالی که این شعر از آنِ اوست:
ولقد علموا اَنّ ابْنَنا لا مُکذَّب لَدَینا وَ لایَعْبَأُ بقیل الاَباطل
وانّ اباطالب کان مثله کمثل اصحاب الکهف، حین اسرّوالایمان و اظهروا الشّرک فآتاهم اللّه اجرهم مرّتین.(1)
در منابع روایی فراوان، ابوطالب به اصحاب کهف(که داستانش در سوره کهف آیات 9 - 27 یکی از زیباترین داستانها قلمداد شده و در عین حال تاریخ و سرانجامِ تبار کفر وایمان را به تصویر میکشد) تشبیه
1) 1 . الامالی / 712، حدّثنا محمّد بن محسن بن احمد بن الولید، قال: حدّثتنی الحسن من مثل الدقاق قال: حدّثنی الحسن بن علی بن علی بن فضّال، عن مروان بن مسلم، عن ثابت بن دینار الثمالی، عن سعید بن جبیر عن عبداللّه بن عباس انّه سأله، رجل فقال له: یا بن عمّ رسول اللّه اخبرنی عن ابی طالب هل کان مسلم؟... بحارالانوار، ج 35، ص72: وهمه میدانندکه فرزند ما محمد هیچگاه نزد ما تکذیب نشده است وگفتههای باطل را ناچیز میشمارد. وابوطالب همانند اصحاب کهف بود ، که ایمان خویش را کتمان، و تظاهر به شرک میکرد وخداوند دو پاداش به وی داد.
شده است؛ از آن جمله امام صادق علیهالسلام فرمود: «آمن ابوطالب بحساب الجُمَّل و عَقَدَ بیده ثلاثا و ستّین» او با حساب جُمّل [حروف ابجد] ایمان آورد و با دستش رقم 63 را نشان داد . آنگاه فرمود: انّ مَثَلُ ابی طالب مثل اصحاب الکهف، اسرّوالایمان و اظهروا الشّرک فآتاهم اللّه اجرهم مرّتین(1): حکایت ابوطالب ، همان حکایت اصحاب کهف است . آنان ایمانشان را پنهان ساخته ، اظهار شرک کردند و خدا نیز دو بار پاداششان داد.
همین روایت از آن امام به سندی دیگر که هیچ شکی در صحتش نیست، چنین نقل شده است: عن علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن ابن ابی عمیر، عن هشام بن سالم، عن ابی عبداللّه قال: انّ مثل ابی طالب مثل اصحاب الکهف، اسرّو الایمان و اظهروا الشرک، فآتاهم اللّه اجرهم مرتین.(2)
در نقل دیگرامام صادق علیهالسلام فرمود: انّ رسول اللّه قال: انّ اصحاب الکهف اسرّوا الایمان و اظهرو الشرک، فآتاهم اللّه اجرهم مرّتین، انّ اباطالب اسرّو الایمان و ظهر الشرک فآتاه اللّه اجره مرّتین(3).
این روایات که در منابع مختلف بازگو شدهاند، از یک سو: ضمن قطعی دانستن اسلام و ایمان ابوطالب، به یک اصل قرآنی و بنیادی
1) 1 . الامالی / 712، ح12، مجلس 89؛ بحارالانوار، ج 35، ص77؛ روضة الواعظین / 139؛ الفصول المختارة / 286 و اصول کافی، ج1، ص520، باب 167، ح 28.
2) 2 . البرهان فی تفسیر القرآن، ج6، ص81.
3) 1 . بحارالانوار، ج 35، ص111؛ الغدیر، ج7، ص422؛ اصول کافی، ج1، ص520؛ الحجة علی الذاهب / 408؛ الامالی / 344؛ روضة الواعظین / 121 و شرح نهج البلاغه، ج14، ص70.
اشاره دارد(1)وآن «خداباوری پنهانی» است. و شکی نیست که همرنگ شدن با توده کفار به انگیزه حفظ ابهّت و عظمت با «قلب مملو از ایمان» درجهت حمایت از دین و پیامبر دین(2)هم خِرَدپسند و هم دینپسند خواهد بود.
و از سوی دیگر: با همانندی میان اصحاب کهف و ابوطالب، پاداش مضاعف را برای وی نوید میدهد. و این خود حاکی از عظمت و شُکوه ابوطالب است؛ زیرا کسی میتواند اَجرِ دو چندان داشته باشد که خداوند رفتار وکردار او را که مبتنی بر اعتقاداتش است پسندیده باشد.
گذشته از همه، درطول تاریخ عَرضه داشتن آموزههای دینی از سویهادیان الهی برای نجات بشر، همواره با موانعی جدّی روبه رو بوده است، و نه تنها موءمنان، که فرستادگان خدا، نیز سختیها و رنجهای بی شماری را درراه نیل به اهدافشان متحمل شدهاند. داستانهای پیامبران بنی اسرائیل، اصحاب کهف، موءمن آل فرعون و صدها نمونه دیگر، شاهد زنده و گویای مقابله تبار کفر با تبار ایمان
است. از این رو عدهای سرسختانه ایمان و اعتقادشان را مکتوم نگاه میداشتند، تا دین خدا همچنان پایدار و جاودانه بماند.
بر اساس روایات، ابوطالب از نادرکسانی است که نه تنها خود را که دین خدا و پیامبر و شیفتگان او را، زیر پرده ماندگار ساخت و توانست یک تنه، نقش تمام اصحاب کهف را ایفا کند. چنان که امام
حسن عسکری علیهالسلام نقش ابوطالب را چنین به تصویر میکشد:
«خداوند به رسولش وحی کرد که: به حق ، تو را به وسیله دو پیرو وشیعه تأیید کردم؛ پیروی که تورا پوشیده یاری داد وپیروی که آشکارا به تویاری رساند. آن که تو را زیر پرده نصرت داد، بزرگ و با فضیلت ترین آنها، عمویت ابوطالب بود، و اما آنکه آشکارا تو را یاری کرد بزرگ وبا فضیلتترین آنها، فرزندش علی بن ابیطالب بود. سپس فرمود: انّ اباطالب کموءمن آل فرعون یکتم ایمانه(1).
ابن عباس از پدرش عباس بن عبدالمطّلب نقل میکند: روزی ابوطالب خواست درحضور قریش فضیلت و کرامت پیامبر را نشان دهد، به برادرزادهاش گفت: «ای پسرِ برادر! آیا خداوند تو را به رسالت برگزیده است؟ پیامبرخدا فرمود: آری. ابوطالب گفت: معجزهای که انبیا برای اثبات نبوتشان میآورند به ما نشان بده! رسول خدا فرمود:
آن درخت را فراخوان و بگو محمد صلیاللهعلیهوآله میگوید: به اذن پروردگار جلو بیا. ابوطالب درخت را فراخواند. دیدم درخت از جا کنده شد و نزدیک آمده، در برابر پیامبر سَجده کرد. سپس دستور داد درخت به
1) 1 . الحجة علی الذاهب / 362: انّ اللّه تبارک و تعالی اوحی الی رسوله: انّی قد ایّدتک بشیعتین: شیعة تنصرک سرّاً و شیعة تنصرک علانیة، فامّا التی تنصرک سرّاً فسیّدهم و افضلهم عمّک ابوطالب، و امّا التی تنصرک علانیة فسیّدهم و افضلهم ابنه علی بن ابی طالب. سپس فرمود: انّ اباطالب کموءمن آل فرعون یکتم ایمانه.
جای خود بازگشت. آنگاه ابوطالب گفت: گواهی میدهم که توراستگو هستی. آنگاه به علی علیهالسلام گفت: فرزندم! ملازم پسر عمویت باش. و در نقل دیگر فرمود: کنارِ پسر عمویت نماز بگزار»(1).
از مضمون روایت پیداست که ابوطالب در رسالت و صداقت پسر برادرش هیچ تردیدی نداشته است، چه این که طبع قضیه نیز همین معنا را اقتضا میکند؛ زیرا کسی که از اوان کودکی در دامان ابوطالب رشد کرده و شبانه روز نه تنها در کنارش که در قلبش جای داشته باشد، نباید از کوچکترین حادثهای که برای او اتفاق میافتد، بی اطلاع باشد؟ از این رو، سوءالِ «یابن اخی، اللّه ارسلک؟» مشاهده حرکت درخت و کرنش آن در پیشگاه پیامبر خدا، و گواه و شهادت قولی بر راستگویی او، همه برای تثبیت رسالت و گواه عملی آن فرستاده خدا خواهد بود. وابوطالب با این کارخود میخواست در حضور خودش سنّت جاودانه تعجیز را از چشم بدخواهان و منکران آن حضرت ببیند، و ذلت و بیچارگی قوم خود و اوج عظمت برادرزادهاش را نظاره گر باشد؛ و این معنا جز در سایه ایمان عمیق به خدا و فرستاده او نمیتواند تحقق یابد.
ابوذر غفاری فداکارترین صحابی پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآله درباره ایمان
1) 1 . بحارالانوار، ج 35، ص 71؛ الامالی / 712، مجلس 89؛ الحجة علی الذاهب / 128؛ روضة الواعظین / 139، مجلس ذکر ما یدل علی ایمان ابی طالب؛ الغدیر، ج 7، ص 439، ح 32 و مواهب الواهب / 89.
ورستگاری ابوطالب میگوید: قَسَم به خدایی که جز او خدایی نیست، ابوطالب از دنیا نرفت مگر این که به زبان حبشه اسلام آورد. روزی به رسول خدا گفت: آیا زبان حبشه را میدانی؟ حضرت فرمود: «ای عمو! همانا خداوند همه زبانها را به من آموخته است». آنگاه ابوطالب گفت: «اسدن بلصاقا طالها» یعنی خالصانه گواهی میدهم که معبودی جز خداییگانه نیست. سپس پیامبر اشک ریخت و فرمود: «خداوند چشمانم را به ابوطالب روشن ساخت»(1). درروایات دیگر این تعبیر به چشم میخورَد که: انّ اباطالب قد اسلم بحساب الجُمَّل(2).
اَنس بن مالک که همواره درخدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بوده، میگوید: وقتی ابوطالب بیمار شد، پیامبر خدا به عیادتش آمد. ابوطالب به برادرزادهاش گفت: ای پسرِ برادر! برایم دعا کن تا عافیت یابم. آن حضرت فرمود: «اللهمّ اشف عمّی!» و ابوطالب بهبود یافت(3).
دعا و طلب عافیت توسط رسول خدا برای ابوطالب از یک سو و به اجابت رسیدن و شِفای او از جانب خدا، از سوی دیگر، گواه بسیار روشنی بر ایمان و رستگاری ابوطالب است.
1) 1 . الغدیر، ج7، ص442، ح36 و المواهب الواهب / 88.
2) 2 . معانی الاخبار،ج2، ص 285 و اصول کافی، ج1، ص521، ح 33، باب 167، مولد النبی.
3) 3 . الاصابة فی تمییز الصحابة، ج7، ص203؛ اسنی المطالب / 34 و الخرائج و الجرائح فی معجزات النبی، ج1، ص 49، ح 67: فصل روایات عامة: انّ اباطالب مرض، تدخل علیه رسول اللّه: فقال: یابن اخی! ادع ربّک الذی تعبده ان یعافنی، فقال النبی: اللهم اشف عمی، فقام فکأنّما انشط من عقال. دلایل النبوة، ج 2، ص184.
عباس بن عبدالمطّلب از رسول خدا میپرسد: «یارسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ! برای ابوطالب امیدوار هستی؟ فرمود: همه خیر را از پروردگارم برای او امید دارم»(1).
بس واضح است که اولاً: خیر و نیکی ، آن هم «همه خیر» جز برای موءمن شیفته، روا نخواهد بود. همچنین بعید است که عبارت «کُلّ خیر» در روایت به معنای تخفیف عذاب باشد؛ زیرا تخفیف عذاب «خیر» نیست تا چه رسد« کُلّ خیر»؛ از این جهت معنای «کُلّ خیر» همان «داخل شدن در بهشت» خواهد بود(2)در فرهنگ دینی، خود، یکی از نشانههای ایمان و رستگاری است.
ثانیاً: این نکته را میفهماند که پیامبرخدا از حال باطنی و ایمان عمویش کاملاً اطلاع داشته و در اعتقاد راسخ و پایداری وی هیچ تردیدی نداشته است، وگرنه هیچگاه «کُلّ خیر» را برای او آرزو نمیکرد؛ چون میدانست سرانجامِ کفار، خلود در جهنم خواهد بود(3).
هنگامی که ابوطالب بدرود حیات میگوید، و برادزادهاش را
1) 1 . الطبقات الکبیر، ج 1، ص 103: قال: اخبرنا عفان بن مسلم، اخبرنا حماد بن سلمة، عن ثابت، عن اسحق بن عبداللّه بن الحارث، قال: قال العباس: یا رسول اللّه، اترجوا لابی طالب، قال: کل الخیر ارجوا من ربّی. الطرایف / 294؛ شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 68؛ الحجة علی الذاهب / 72؛ تذکرة الخواص / 19 و الروض الانف، ج2، ص147.
2) 2 . اسنی المطالب / 57.
3) 3 . الحجة علی الذاهب / 72.
درمیان بیرحمترین دشمنان تنها میگذارد، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله با شکوهترین وزلالترین احساسات خویش را درباره عموی فداکارش
ابراز میدارد، و با این شهادتِ شفاهی و رفتاریِ خود، ایثارگریهای بیمانند و ایمان و شیفتگی وی را به نمایش میگذارد. این معنا در مجامع روایی و تاریخی به شکلها ولحنهایی مختلف بازگو شده است. از جمله یعقوبی مورخ مشهور به نقل از علی علیهالسلام چنین میآورَد: «وقتی به رسول اللّه گفته شد: ابوطالب از دنیا رفت، این خبر برقلب حضرت سخت گران آمد وبه شدت غمگین شد. سپس بر ابوطالب وارد شد؛ چهار بار طرف راست پیشانی وسه بار طرف چپ پیشانی او را دست کشید. آنگاه فرمود: «یا عمّ! ربّیت صغیراً، وکفلت یتیماً، و نصرت کبیراً، فجزاک اللّه عنّی خیراً، فمشی بین یدی سریره و جعل یعرضه و یقول: وصلتک رحم، و جزیت خیرا».
و در نهایت : پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله با این جمله: «اجتمعت علی هذه الأمّة فی هذه الایّام مصیبتان، لا ادری بایّهما أنا اشدّ جزعاً، یعنی مصیبة خدیجة و ابی طالب»(1)که اوج عظمت ابوطالب را میرساند، حزن واندوه خود و امت اسلا میرا اعلام میدارد.
بیگمان برهیچ اندیشهمند آگاه از مفاهیم وواژههای دینی، پوشیده نیست که جملههایی چون: «عظم ذلک فی قلبه» «اشتدّ له جزعه» و «مسح جَبِینَه...» «ربّیت صغیراً» «جزاک اللّه عنّی خیراً» و «جزیت خیراً»، رساترین شاهد بر رستگاری ابوطالب خواهند بود. به
1) 1 . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 35؛ دلایل النبوة، ج2، ص 349: باب وفات ابی طالب؛ الطرایف / 305، ح393؛ تذکرة الخواص / 19؛ بحارالانوار، ج 35، ص 68 و الامالی / 489، مجلس63، ح663.
راستی اگر این کلمات که جز در مورد موءمن کاربرد ندارند، گواه بر ایمان او نباشند، معلوم میشود لجاجت و عناد بر جان و روح انسان حکمفرما است و این، دردی است مزمن که درمانش را باید از
خداوند خواست.
در منابع روایی، احادیثی بسیار به چشم میخورَد که موحد بودن ابوطالب را یادآور میشود. ابن حجر عسقلانی که سرسختانه او را به شرک متهم میسازد، از علی بن متیم نقل میکند که: از جدّم شنیدم و وی از علی علیهالسلام نقل میکرد که: ابوطالب در همه حالات از عبدالمطّلب پیروی میکرد تا این که به دین وی از دنیا رفت، و وصیت کرد او را در قبر عبدالمطّلب به خاک بسپاریم. وقتی رسول خدا را از مرگ وی با خبر کردم، فرمود: او را برای دفن آماده کن. او را غسل دادیم و کفن کردیم و به «حجون» بردیم، قبر عبدالمطّلب را شکافتیم و دیدیم بدن او سالم و رو به قبله است؛ ابوطالب را با او دفن کردیم. راوی (متیم) میافزاید که: «علی علیهالسلام و هیچ یک از پدران او جز خداوند تبارک و تعالی را پرستش نکردند، تا این که از دنیا رَخت بر بستند».(1)
سپس ابن حجر، این روایت را به زعم خود چنین از اعتبار میاندازد: وهذه سلسلة شیعة من الغلاة فی الرّفض! رافضیها به این حدیث خرسند
1) 1 . الاصابة فی تمییز الصحابة، ج7، ص202.
نباشند؛ چون با روایات اصح و قابل اعتماد(1)، تعارض دارد.
بر اهل دانش مخفی نیست که اولاً: نقل روایت توسط راویان شیعی و پیروان خاندان عصمت و طهارت نه تنها جُرم نیست که با وجود پاسداران همیشه بیدار ومعصوم از یک سو، وسرگذشت تأسف بار و غم انگیز احادیث اهل سنّت درطول بیش از یک قرن، از
سوی دیگر، راویان شیعه در مقایسه با روات اهل سنّت، متقن ترین و بیپیرایهترین راویاناند. ثانیاً: مقصود این عالِم اهل سنّت از روایات «اصح» همان روایات ضحضاح است که برخی آنها را مستندِ مشرک بودن ابوطالب دانستهاند. ثالثا: روایات دیگر با سندهای دیگر در موحد بودن ابوطالب علیهالسلام هیچ تردیدی را باقی نمیگذارد:
عامربن واثلة، و او از علی علیهالسلام نقل میکند که فرمود: انّ ابی(ابوطالب) حین حضره الموت شهده رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فاخبرنی عنه بشیء احبّ الیّ من الدّنیا و مافیها(2).
عکرمة، از ابن عباس (عبداللّه بن عباس) نقل میکند که گفت: اخبرنی العباس بن عبدالمطلب انّ اباطالب شهد عند الموت ان لااله الّااللّه، و انّ محمّداً رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله - همین مضمون از امام صادق علیهالسلام نیز رسیده است.(3)
1) 2 . همان.
2) 1 . الحجة علی الذاهب / 112 و مواهب الواهب / 95: هنگامی که پدرم بدرود حیات میگفت، رسول اللّه نظاره گر او بود، وحضرت از او چیزی به من خبر داد که نزد من از دنیا وآنچه در آن است دوست داشتنیتر بود(شهادتین).
3) 2 . بحار الانوار، ج 35، ص 113، ح46 و47 و شرح نهج البلاغه، ج14، ص71: «وروی عن علی علیهالسلام انّه قال: مامات ابوطالب حتی اعطی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله من نفسه الرضا».
همانگونه که محمدبن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله درآغاز، بارِ سنگین رسالت را به دستور خدا به دوش میگیرد، هنگام انجام رسالت نیز فرمان
«هجرت» را فرا راه خویش قرار میدهد. آنگاه که ابوطالب چهره درخاک میبَرد، جبرئیل امین از عرش به فرش فرود میآید و این پیام جاودانه را بدرقه راه رسول خدا میسازد: «یا محمّد! اخرج من مکة، فلیس لک فیها ناصر: ای محمد! از مکه خارج شو؛ چون دیگر در این شهر یاوری نداری. وقریش درصدد انتقام از رسول خدا برآمدند، تا این که پیامبر، شبانه به کوهِ حَجون پناه برد»(2).
اگر هیچ روایتی جز همین روایت نبود، برای اثبات ایمان و رستگاری ابوطالب کفایت میکرد؛ زیرا در فرهنگ ادیان الهی، به ویژه آیین نجاتبخش اسلام، هیچگاه به مشرک، لقب «ناصرِ» دین خدا وناصرِ پیامبرخدا داده نمیشود. و از آنجا که در این روایت خداوند درباره ابوطالب عنوان بس بزرگ وپر افتخار «ناصر» را به کار برده
1) 3 . روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج 15، ص150.
2) 1 . اصول کافی، ج1، ص520، ح31: «علی، عن ابن ابی نصر، عن ابراهیم بن محمّد الاشعری، عن عبید بن زرارة، عن ابی عبداللّه قال: لمّا توفّی ابوطالب نزل جبرئیل علی رسول اللّه فقال: یا محمّد!...». کمال الدین و تمام النعمة ، ص173، ح31 و الحجة علی الذاهب / 341.
است، نه تنها کوچکترین تردیدی را باقی نمیگذارد، که او را جزو اولیا و مقربان خود قلمداد میکند.
نه تنها ابوطالب خود، سبب دلگرمی و پشتوانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود که دیگران، به ویژه فرزندانش را به پیروی از او تشویق میکرد. ابن اثیر میگوید: «وقتی ابوطالب، پیامبر و علی را - در حالی که باهم نماز میخواندند دید - و علی در طرف راست او ایستاده بود، به جعفرگفت: کنار پسر عمویت بِایِست و نماز بگزار؛ و وی در طرف
چپ حضرت به نماز ایستاد»(1).
همین روایت با اندکی افزوده از امام صادق نیز نقل شده است(2): وقتی جعفر در کنار رسول خدا و علی علیهالسلام که نخستین نماز جماعت در اسلام را خواندند، به نماز ایستاد، ابوطالب بسیار خوشحال گشت و این اشعار را با خود زمزمه کرد:
انّ علیاً و جعفراً ثقتی عند ملمّ الزمان والکرب...
«به راستی که علی وجعفر مورد اعتماد واتکای منند. آن هنگام که سختیها و مصیبتهای روزگار فرا رسد، پسر عمویتان را یاری کنید، خوار و تنهایش مگذارید، که به منزله برادرم است. پدر و مادرم فدایش باد...».
1) 1 . اسدالغابة فی معرفة الصحابة، ج 1، ص542، ش759: جعفر بن ابی طالب: روی انّ اباطالب رأی النبی صلیاللهعلیهوآله وعلیّاً رضی اللّه عنه، یصلّیان، و علیّ عن یمینه، فقال لجعفر(رضی اللّه عنه): صلّ جناح ابن عمّک، وصلّ عن یساره.
2) 2 . بحارالانوار، ج 35، ص68؛ روضة الواعظین / 140 ؛ الطرایف / 305 اسنی المطالب / 11 و مطالب السئول فی مناقب آل الرسول صلیاللهعلیهوآله ، ج1، ص55.
عالِم دیگر اهل سنّت در کتاب خود(1)میآورَد: ابوطالب همواره به علی علیهالسلام میگفت : «از پسر عمویت پیروی کن وکلامش را بشنو؛ چون او جز خیر و نیکی برای تو نمیآورَد. آن دو، نماز را به جماعت میخواندند و ایمانشان را کتمان میکردند، تا خداوند دینش را آشکار ساخت».
تردیدی نیست که هیچ مشرکی، آن هم درآن شرایط حساس و آشفته، از کسی که خود را آورنده دینی میخوانَد که همه ارزشها وزیر ساختهای اعتقادی و فرهنگیشان آنان را زیر سوءال بردهاند، و
خود آنان را خرافه پرست و خدایان شان را مرده و بی روح میدانند، اینگونه حمایت نمیکنند؛ زیرا نه خِرَد و منطق میپسندد کسی هیچ اعتقادی به دین جدید نداشته باشد، ولی به دیگران فرمان دهد که به دستورهایش معتقد و تسلیم باشند، و نَه عُرف و فطرت کنجکاوانه انسانی، آن را شایسته میداند؛ چرا که خواهد پرسید: «فرمانِ پدر به چشم!» اما چرا خودت مطیع آن نیستی! از این رو، دستور ابوطالب به فرزندش، و همچنین اشعار او، خود گواهی روشن بر ایمان وی است.
همانگونه که اشعار وگزارههای منظوم، جلوهگاه فرهنگ اعتقادی و باورهای درونی انسان به شمار میآید، رفتار و عملکردهای انسان نیز همین نقش را بر عهده دارند. درباره عموی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله هر دو بُعد قضیه در منابع روایی مورد توجه قرار گرفته، آنجا که ابوبصیر از
1) 3 . الهدایة الکبری / 51: «و کان ابوطالب یقول لعلیّ علیهالسلام اطِع ابن عمّک و اسمع قوله فانّه لایأتوک الاّ خیراً...».
امام باقر علیهالسلام اینگونه نقل میکند: «ابوطالب از دنیا نرفت، مگر مسلمان و موءمن؛ چون از یک سو اشعار او از دیگر سو، مَحبت، ونصرت او به پیامبر ، دشمنی او با دشمنان پیامبر، دوستی او با دوستان پیامبر، تصدیق آنچه پیامبر از سوی خداوند آورده، دستور وی به فرزندانش علی و جعفر علیهماالسلام که به پیامبر و دین او ایمان آورند و این که پیامبر را بِهترین خَلق خدا و دعوت کننده به سوی حق و مسیر مستقیم و رسول پروردگار عالَم میدانست؛ همه دلیل بر ایمان و رستگاری اوست»(1).
کتاب نهایة الطلب و غایة السئول فی مناقب آل الرّسول تألیف عالِم حنبلی، ابراهیم بن علی بن محمد الدینوری(2)به استناد از ابوطالب چنین نقل میکند: «حدّثنی محمّد بن اخی - و کان واللّه صدوقا - قال: قلت له: بمَ بعثت یا محمّد؟ قال: بصلة الارحام، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکاة»(3). حلبی در سیره خود این روایت را چنین بازگو میکند:... بصلة الارحام، و ان لایعبد اللّه وحده، ولا یعبد معه غیره(4).
در همان کتاب، از عروة بن عمر الثقفی نقل میکند که: «سمعت اباطالب قال: سمعت ابن اخی الامین یقول: اشکر ترزق، و لا تکفر فتعذب»(5).
در این دو روایت اولاً: از آنجا که «صلوات» و «زکات» در روزهای حیات ابوطالب به معنای متعارف امروزی آن، عمل نمیشد قطعاً یا جزء اهداف رسالت پیامبرخدا بوده که درآینده جامه عمل میپوشیده، یا به معنای متعارف آن روزها، یعنی نماز نافله (دو رکعتی) و صدقات است.
ثانیاً: مضمون آن دو، هیچ تردیدی را در اسلام و رستگاری او باقی نمیگذارند؛ زیرا یک «کافر» هرگز از پیامبر خدا چنین مطالبی را نقل نمیکند.
بنابراین: روایاتی که در این فصل به عنوان نمونه از میان دَهها حدیث از منابع مختلف از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وائمه علیهمالسلام درباره ایمان ابوطالب بازگو شد، سندهایی گویا بر رستگاری آن مرد فداکار است.
بازتاب ایمان در شواهد تاریخی
فصل دوم
بازتاب ایمان در شواهد تاریخی
تاریخ از گذشتههای دور، نقش بسیار مهم و ارزشمندی در پیشرفت وتوسعه واصلاح جوامع انسانی داشته است، وهمواره آیندگان از روزنه تاریخ، به روش و مَنشِ گذشتگان خود در همه ابعاد دینی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... نظر انداختهاند و با استفاده از دانش و بینش و تجربیات آنان، حیات اجتماعی و فردی خود را پیریزی کردهاند؛ و در یک کلام: تاریخ، پنجرهای است همیشه گشوده، که گذشته را به آینده مینمایاند.
یکی از موارد کاربرد ملموس تاریخ، بهرهگیری از آن ، برای آشنایی با شخصیتها و چهرههای مهمّ ابنای بشر است. و بیگمان یکی از آن چهرههای ناب و در عین حال مظلوم، شخصیت جاودانی ابوطالب بن عبدالمطّلب عموی گرامی رسول خدا است؛ ابوطالبی که همه تاریخ نویسان و سیرهپردازان به اتفاق آرا خدمات و فداکاریهای وی را به اسلام و مسلمانان و پیامبر، غیر قابل وصف میشمارند:
لو لا ابوطالب و ابنه لما مثّل الدین شخصا فقاما
فذاک بمکة آوی و حامی و هذا بیثرب جسّ الحماما...(1)
ولی با وجود این، گروهی او را مشرک و کافر قلمداد میکنند، و بر مدعای خود سخت پای میفشارند؛ به همین دلیل، این فصل، شواهدِ ایمان و اسلام او را دست چین و از منظر شما میگذرانَد.
نخستین روزهایی که رسول خدا دستور یافت رسالت خویش را در میان نزدیکان و عشیره خود، آشکار سازد(3)، نگرانی و اضطراب طبیعی، رسول خدا و دیگران را از یک سو و غیر منتظره بودن موضوع، برای سرانِ فامیل از سوی دیگر، قضیه را سخت حساس ساخته بود، و همانگونه که انتظار میرفت برخی بزرگان عشیره، عکسالعمل سخت انکارانه از خود به نمایش گذاشتند، و دو بار محفل توسط ابولهب عموی پیامبر به هم ریخت؛ اما بارِ سوم ابوطالب، با متانت و تدبیری ویژه حاضران را میخکوب کرد و خطاب به برادرزادهاش فرمود: «سَرور من! به پا خیز، هر آنچه دوست داری و نیز رسالت پروردگارت را ابلاغ کن! که تو، راستگو و تصدیق شده هستی»(4)
1) 1 . شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 84.
2) 1 . برخی از این شواهد، در منابع اسلامی به عنوان حدیث مطرح گردیدهاند، ولی چون مستند به رسول خدا، یا یکی از ائمه علیهمالسلام نیستند، نمیتوانند به عنوان حدیث مطرح باشند.
3) 2 . شعرا / 214: «وَأَنْ-ذِرْ عَ-شِ-یرَتَکَ الأَقْ-رَبِینَ...».
4) 3 . الطرایف / 300؛ السیرة النبویة، ج1، ص 166 و الغدیر، ج7، ص395.
در آن شرایط بسیار سرنوشت ساز، برخورد ابوطالب ابّهت دروغین و غرور موسفیدان طایفه رسول خدا را شکست و نیز، درسایه عنایت الهی و حمایت ابوطالب، گامِ آغازین کامیابی برداشته شد. همچنین واژههایی چون: «بلّغ رسالة ربّک» «انّک صادق
المصدّق» و «یا سیّدی» ضمن این که ایمان او را به خدا و رسولش مسلّم میسازند، دلالت دارد که او از گذشته اطلاع کافی از رسالت برادرزادهاش داشته است. چنان که زینی دحلان میگوید: «ابوطالب حدود 15 سال قبل از بعثت رسول خدا، با نشانههایی که از او دیده بود، از رسالتش اطلاع داشت».(1)
وقتی سران قریش شکایت خود را نزد ابوطالب آوردند که: پسر برادرش را از توهین به خدایانشان باز دارد، پس از آن که ابوطالب قضیه را با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در میان گذاشت، حضرت اندکی احساس کرد عمویش دست از حمایت او کشیده است! ولی عموی فداکارش با سخنانی محکم او را بیش از پیش دلگرم ساخت: «ای پسرِ برادر! برو هر آنچه دوست داری بگو. به خدا سوگند هرگز تورا تسلیم دشمن نخواهم کرد». چه این که در جواب آنها گفت: «واللّه ما کذب ابن اخی قطّ»(2).
به راستی، گواهی به صداقت فردی دیگر همراه با تأکید و قَسَم، چه پیامی را ارائه میدهد؟ و میان این که بگوید: «اشهد انّ محمّداً رسول اللّه» ، یا بگوید: «به خدا قَسَم راست میگویی»، چه تفاوتی وجود دارد؟ درحالی که میدانیم گواهی به رسالت رسول خدا به هر زبان و در هر قالبی که باشد، کفایت میکند.
هنگام ازدواج رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با خدیجه آن بانوی فداکار، این ابوطالب است که خطبه عقدِ وصلت آن دو را ایراد میکند، ودرآن خطبه که بسیاری از مخالفان و موافقان، آن را در کتابهای خود منعکس کردهاند، چنین میگوید:
«حمد و سپاس خدایی را که ما را از فرزندان ابراهیم علیهالسلام و ذرّیه اسماعیل علیهالسلام قرار داد،... [بدانید] این فرزند برادرم است که هیچ مردی از قریش هم وزنش نخواهد شد جز این که محمد از نظر شرافت، نجابت، عقل و... بر او برتری خواهد یافت و هیچ مردی با او مقایسه نمیشود مگر این که نزد او بزرگ و ارجمند نمایاند،... به خدا سوگند در آینده جز خبر عظیم و منزلت شریف و جلالت بزرگ و... در انتظارش نخواهد بود».(1)
1) 1 . صفة الصفوة، ج1، ص34؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص264؛الکامل المبرّد ج3، ص232؛ سبل الهدی والرشاد، ج2، ص165؛ المواهب اللدنیة، ج1، ص192. شرح المولد النبوی / 328؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم ، ج 2، ص315؛ السیرة النبویة، ج1، ص93 و حیاة محمد فی احادیث الشیعة / 32 .
ابوطالب نه تنها، خطبه ازدواج پیامبرخدا را جاری میسازد که اصل این از دواج، با مشورت وی صورت میگیرد. آن هنگام که خدیجه پیشنهاد از دواج خود را با محمد صلیاللهعلیهوآله در میان میگذارد، رسول خدا فرمود: «با عمویم مشورت میکنم و انشاء اللّه نظرم را به اطلاع شما میرسانم». پس از مشورت با او، ابوطالب نظر خودش را اینگونه اعلام میدارد: «ای فرزندم! خدیجه از طایفه محترم و بزرگی
است. با او از دواج کن و مخالفت نکن؛ چون او از نظر بزرگی، نَسَب، شرافت و مال بر همگان برتری دارد»(1).
این خطبه، که سالها قبل از بعثت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ایراد شده، از چند جهت حایز اهمیت است:
نخست این که به محتوای دعاهای ابراهیم خلیل علیهالسلام آنگونه که قرآن کریم حکایت میکند(2)، اشاره شده است. آن پیامبر خدا دردعای خود امنیت شهر مکه و مسلمان بودن و باقی ماندن بر آن را برای برخی از ذریّه خود و اسماعیل مسألت میدارد، و ابوطالب با این که هنوز از قرآن واسلام خبری نیست، دقیقاً همان مطالب را یادآور میشود، و از آن جهت که خداوند آنان را از ذریه ابراهیم و تبار اسماعیل قرار داده، خدا را سپاس میگوید. این معنا نمیتواند
توجیهی داشته باشد جز این که بگوییم او و خاندانش کاملاً موحد بودهاند و از همه خصوصیات دین الهی اطلاع داشته، خودشان را مصداق دعاهای ابراهیم میدانستهاند .
دوم این که ابوطالب از جایگاه اجتماعی محمد و آیندهای که به سرعت به سوی آن پیش میرفت، مطّلع بود، و خوب میدانست که محمد به چه موقعیت عظیمی دست مییابد ، در غیر این صورت نمیگفت: «وهو واللّه بعد هذا له نبأ عظیم...» .
بنابراین : کسی که اینگونه محمد را میشناسد و سرانجامش را سبز و پُرشکوه میبیند، امکان ندارد به او ایمان نداشته باشد.
عبداللّه بن جهم از پدرش و او از جَدّش نقل میکند که ابوطالب میگفت: «پدرم عبدالمطّلب در خواب دید درختی از پشتش روییده و شاخههای آن به آسمان رسیده و شرق و غرب را فراگرفته است و هیچ نوری درخشانتر از نور او ندیدم، به گونهای که نور آن هفتاد برابر نور خورشید بود. و دیدم گروهی از عرب قریش به شاخههای آن چسبیدهاند و گروهی تصمیم دارند آن را قطع کنند، اما وقتی میخواهند نزدیکِ درخت شوند، جوانی که خوش سیماتر از او ندیده بودم، مانع آنها میگردد... وقتی این خواب را با کاهنی در میان گذاشت، گفت: «به زودی از نسل تو مردی متولد خواهد شد که مالک مشرق و مغرب گردیده و مردم از او پیروی میکنند. عبدالمطّلب به ابوطالب میگفت: شاید تو، آن مولود باشی. اما وقتی رسول خدا تولد
یافت و به رسالت برگزیده شد، ابوطالب این داستان را نقل میکرد و میگفت: کانت الشجرة واللّه اباالقاسم الامین!: به خدا سوگند آن درخت اباالقاسم محمد امین بوده است»(1).
اهمیت این شاهد تاریخی در آن است که ابوطالب با وجود اتهام به کفر از سوی عدهای این داستان را بازگو کرده، آن درخت را به محمد تفسیر میکند و سوگند میخورَد که: پیامبرِ خدا امین است. و بالتَّبَع آن جوان خوش سیما هموست که دستهای قریش را از قطع آن درخت مانع میشود. در تیجه تردیدی نیست که چنین بیانی هیچ توهمی را در رستگاری وی باقی نمیگذارد.
ابوطالب در بستر مرگ همچنان برای رسول خدا نگران است. اوبا شناخت خود از آن مردم لجوج ، جا داشت پس از خود، نگران برادرزادهاش باشد. از این رو، راه چاره را در این میبیند که برای واپسین بار حجت را بر آنان به عنوان بزرگ مکه، تمام کند و با فراخوانیِ سران قوم، در جمعشان میگوید: «شما را درباره محمد به خیر و نیکی توصیه میکنم؛ چون او امین درمیان قریش و راستگو در میان عرب است، و او دارنده هر چیزی است که شما را بِدان سفارش میکنم. او اَمری (قرآن) را آورده که قبل از آن پوشیده بود، زبانها آن
1) 1 . الخصائص الکبری ج1، ص67؛ الامالی / 334، ح 391، مجلس 45؛ کمال الدین و تمام النعمة / 171، ح30، باب12؛ روضة الواعظین / 64: مجلس مولد النبی و اسنی المطالب / 35 .
را انکار میکردند، ودشمنان از آن هراس داشتند. به خدا سوگند، گویا میبینم که فقیران و مسکینان عرب و بادیهنشینانِ اطراف مکه و مستضعفان به دعوت او اجابت میگویند، وگفتهاش را تصدیق کرده، امر وی را بزرگ میشمارند... پس سران قریش وبتهایشان فرومایه میگردند و خانههایشان خراب میشود و ضعیفانشان به بزرگی میرسند. ای جمعیت قریش! برایِ محمد دوستدار وبرای گروه اوحمایتگر باشید. به خدا سوگند، اَحَدی مسیر او را نمیپیماید جز این که به رشد میرسد، و هدایت را نمیپذیرد جز این که به سعادت میرسد. اگر خداوند به من مهلت دهد و اجلم را به تأخیر اندازد، خودم فتنهها را کفاف میدهم و سختیها را از او دور میسازم...»(1).
این بخش از وصیت ابوطالب، سراسر تصدیق و اعتراف به
رسالت آن بزرگوار است. جملههایی چون: «اوصیکم بمحمد خیر» «انّه امین قریش» «قدجاءکم بامر قبله الجنان» «ایم اللّه کأنّی انظر الی صعالیک العرب..» «قد اجابوا دعوته» «واللّه لایسلک سبیله احد الاّ رشد»، و «لا یأخذ احد بهدیه الاّ سعد»... همه گواه زنده براسلام و ایمان اوست، و هیچگاه با کفر و شرک سازگاری ندارد؛ زیرا شخص بدون باور واعتقاد محکم هرگز نمیگوید به خدا قَسَم راه او جز به رشادت، و هدایت او جز به سعادت نمیانجامد.
1) 1 . المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، ج1، ص 265-266؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص 300-301؛ تاریخ ابن الوردی، ج1، ص133؛ سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص429؛ السیرة النبویة ج1، ص 87-88 و بحارالانوار، ج 35، ص 107.
ابوطالب که همواره خود را کفیل وحامی پیامبر خدا میدانست، در هیچ شرایطی حاضر نبود کسی به برادر زادهاش، کوچکترین اهانت و توهینی روا دارد، و حتّی در برابر نزدیکترین کسانی که وی را تکذیب میکردند، آرام نمیگرفت. ابوایوب انصاری نقل میکند که: روزی رسول خدا در بازار «ذی المجاز» مردم را به سوی خدا فرا میخواند. عباس بن عبدالمطّلب پس از گوش دادن به سخنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله با صدای بلند میگفت: «اشهد انّک کذّاب» او در مسیر راه به برادرش ابولهب برخورد و داستان را با وی در میان گذاشت. آنگاه هر دو فریاد میزدند: «همانا پسرِ برادر ما دروغگو است. پس مواظب باشید شما را در آیینتان نفریبد».
وقتی پیامبر خدا جریان را با ابوطالب در میان گذاشت، وی به عباس و ابولهب گفت: «چه میخواهید؟ بریده باد دستهای شما. به خدا سوگند او جز راست نمیگوید. آنگاه این اشعار را انشا کرد:
انت الامین اللّه لاکذب والصادق القول لا لهو ولا لعب
انت الرسول، رسول اللّه نعلمه علیک تنزّل من ذی العزّة الکتب(1)
چه این که وقتی ابولهب به پیامبر خدا آزار میرساند، ابوطالب به وی گفت: «ای ناقص! به خدا سوگند، با تمام توان اورا نصرت میدهم وبه حق از او حمایت میکنم. سپس به رسول اکرم فرمود: ای پسرِ برادر! هرگاه خواستی مردم را به سوی پروردگارت فراخوانی، مرا با
1) 1 . مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 59: ما ترید ان تربّت ایدیکما و اللّه انّه لصادق القیل.
خبر ساز تا باسلاح، تو را همراهی کنم...»(1).
با اندکی مقایسه میان این دو عمو، در مییابیم که اولاً: برخورد آن دو، با رسول خدا، به فاصله میان زمین و آسمان تفاوت دارند، یکی میگوید: «پسر برادرم کذّاب است»، دیگری میگوید: «به خدا سوگند او راستگو است»، و حتّی دررفت و آمد عادی، برادرزادهاش را با سلاح همراهی میکند!... به راستی! چه چیزی باعث تفاوت در دو نفر با یک نسبت، یک موقعیت و یک خون، میگردد؟ آیا جز تمایز کفر و ایمان، چیزی دیگر میتواند این رفتار متضاد را ایجاد کند؟.
ثانیاً: ابوطالب، نه تنها با زبان، رسالت و نبوت پسر برادرش را تصدیق میکند، که با عمل وتمام وجودش او را تأیید مینماید؛ چرا که چنین رفتاری مخلصانه، جز از موءمن فداکار انتظار نمیرود.
ثالثا: از کسانی که میپندارند حمایتها و فداکاریهای ابوطالب از رسول خدا، بر پایه تعصب و همخونی خانوادگی استوار بوده است(2)، باید پرسید: این موارد را با چه معیاری تحلیل میکنید؟ مگر ابولهب عموی دیگر رسول خدا نبود که سورهای مستقل در مذمت وی نازل میشود؟(3)، اگر تعصب، حاکم بر این روابط نبوده که قطعا نبوده، پس
باید ریشه این دو برخورد متفاوت را، در سایه کفر و ایمان آن دو، جستوجو کرد.
برانگیخته شدن محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله به نبوت به عنوان خاتم رسولان در کتابهای آسمانی ادیان دیگر، مخصوصا بزرگان و راهبان مسیحی، سالها قبل از بعثت آن حضرت، مطرح بوده است؛ زیرا نشانههایی از او دیده میشد. این قضیه برای برخی افراد خانواده ابوطالب مسلّم شده بود. از جمله فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب میگوید: کنارِ منزل ما نخلستانی قرار داشت که حدود چهل نفر از بچههای محل، از جمله محمد از آن، خُرما میچیدند و برای خوردن از همدیگر میربودند، ولی من یک روز ندیدم که محمد صلیاللهعلیهوآله مانند دیگر بچهها از دست کسی خُرما گرفته و خورده باشد. روزی محمد صلیاللهعلیهوآله در خواب ماند وخُرمای منزل تمام شده بود. وقتی بیدار شد، به طرف نخلستان رفت و به درخت فرمود: «ایّها الشّجرة أنا جایع!» دیدم درخت خُرما شاخههای خودش را فرود آورد تا محمد از آن خُرما برداشت!
از این حادثه خیلی متعجب شدم و آن را با ابوطالب بازگو کردم. او گفت: همانا او بدون شک نبی است و توهَم پس از سی سال ، فرزندی به دنیا خواهی آورد که وزیر او خواهد شد. همانگونه که ابوطالب گفته بود علی علیهالسلام متولد شد».(1)
همچنین فاطمه بنت اسد در گزارش کیفیت ولادت پیامبر برای
1) 1 . الخرائج و الجرائح فی معجزات النبی، ج 1، ص 139 و حیاة محمد فی احادیث الشیعه / 21.
شوهرش میگوید: «... وقتی محمد متولد شد، با دست راستش بر زمین تکیه داده، سر به سوی آسمان بلند کرد و نوری از او به طرف بالا صعود کرد؛ به طوری که افق پر از نور شد. ابوطالب به همسرش گفت: این راز را فاش نکن که به زودی مولودی را به دنیا میآوری که وصیّ او خواهد شد.(1)شبیه همین روایت از امام صادق علیهالسلام نیز نقل شده است با تفاوت در این عبارت که: اصبری لی سبتاً آتیک بمثله الاّ النبوة»(2).
از آنچه بازگو شد، معلوم میشود، ابوطالب از آینده درخشان پسرِ برادرش کاملاً اطلاع داشته، او را نبی میدانسته است و این که میگوید: «انّما یکون نبیاً آتیک بمثله الاّ النبوة» خود گواه بر موحد بودن او خواهد بود.
یکی از شواهدی که اسلام و ایمان ابوطالب را آشکارا اثبات میکند، داستان مشهور «استسقا»ی ابوطالب با واسطه قرار دادن پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله است. «جلهمة بن عرفة» نقل میکند که از شدت خشکسالی سخت در مضیقه بودیم. روزی با عدهای وارد مکه شدیم و به «لات» و«عزّی» پناه بردیم. پیرمردی زیبا وخوش رأی را دیدم که میگفت: به کجا از حق دور میشَوید؟! در میان شما هنوز ذرّیه ابراهیم و اسماعیل علیهالسلام حضور دارد. گفتند: منظورت ابوطالب است؟
گفت: آری. همه نزد او شکایت بردیم.
ابوطالب با پسربچهای (محمد) که چون خورشید میدرخشید از
منزل خارج شد و کنارِ خانه خدا قرار گرفت، سپس پشت آن پسر بچه را به کعبه چسباند! محمد صلیاللهعلیهوآله با انگشتان خود به سوی آسمان اشاره و راز و نیاز میکرد. ناگهان دیدیم آسمانِ صاف، پُر از ابرشد و شروع به باریدن کرد، به گونهای که جویها و نحرها مملو از آب شدند. ابوطالب میگفت:
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للارامل...
بزرگوار وسفیدی که ابرها از رویارویی با صورتش پرآب میشوند، فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان. و از آنها هاشم، آنان که در معرض هلاکند به او پناه میبرند، و نزدش در رحمت و نعمتند...(1).
حلبی در کتاب یاد شده خود این نکته را نیز میافزاید : «هنگامی که قریش رسول خدا را میآزردند: ابوطالب بارها این برکتِ او را به آنان گوشزد میکرد» .
چه این که وقتی مردم مدینه از خشکسالی نزد رسول خدا شکایت بردند، پیامبر خدا دعا کرد و بارانی شدید بارید؛ به حدی که مردم دچار مشکل شدند وبار دوم نزد حضرت آمدند، پیامبر فرمود: «اللّهم حوالینا ولاعلینا» آنگاه فرمود: «اگر ابوطالب صحنه امروز را
1) 1 . السیرة الحلبیة ، ج 2 ، ص 81؛ صحیح بخاری، ج 21، ص 453: کتاب الاستسقاء، ح 946؛ المواهب اللدنیة، ج 1، ص 184؛ شرح المولد النبوی المسمی بالکوکب الانور / 301؛ تاریخ الخمیس، ج 1، ص 253؛ سبل الهدی و الرشاد، ج2، ص 137؛ اسنی المطالب / 37؛ الخصایص الکبری، ج 1، ص 146؛ الحجة علی الذاهب / 310-315؛ بحارالانوار، ج 18، ص 14، ح 18 و الخرائج الجرائح، ج 1، ص 58، ح 99.
میدید سخت خوشحال میشد».(1)
در نقل دیگر آمده که حضرت فرمود: «اگر ابوطالب شاهد این صحنه میبود، به خاطر گذشته یعنی شعرش (وابیض یستسقی الغمام
بوجهه...) خرسند میگشت».(2)
همین قضیه به روایت دیگر چنین بازتاب یافته است: وقتی با دعای رسول خدا باران شدید بارید، به حدی که باعث آزار مردم شد وبا دعای دوباره حضرت باران بند آمد، وابرها از آسمان مدینه کنار رفت، لبخند بر لبان پیامبر خدا نقش بست و فرمود: «لله دُرّ ابی طالب: از خدا ، خیر کثیر باد ابوطالب را، اگر زنده بود چشمش روشن میشد. چه کسی شعر او را برای ما انشاد میکند؟ علی علیهالسلام فرمود: یا رسول اللّه! مقصودتان این شعر است: وابیض یستسقی الغمام بوجهه؟...(3).
این شاهد تاریخی از چند لحاظ اسلام ورستگاری ابوطالب را ثابت و قطعی میسازد:
اولاً: ابوطالب ذرّیه ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام قملداد شده است، و شکی نیست که نسل پاک آنان موحد و موءمن بودهاند.
ثانیاً: ابوطالب با آشنایی و آگاهی از محمد و جایگاه وی در پیشگاه پروردگارش، او را واسطه میان خود و خدایش قرار داده و خواستههای مردم را درخواست میکند.
ثالثاً: استشهاد پیامبر خدا به شعر ابوطالب از یک سو و خشنودی حضرت به دلیل تجدید خاطرات گذشته عموی فداکارش وبه ثمرنشستن زحمات وآرزوهای وی، از سوی دیگر میتواند گواه محکمی بر دین باوری ورستگاری ابوطالب باشد .
دوران پیش از بعثت پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله که همان دوران کودکی، نوجوانی و جوانی او را در بر میگیرد، برای همه بستگانش خاطره انگیز و فراموش نشدنی بوده است، و همگان از زیبایی، خوشخُلقی، متانت، پاکی، کرامت و...او سخن به میان میآوردند، و همه اقوام، به وی به دید احترام مینگریستند.
یکی از کسانی که محمد صلیاللهعلیهوآله را فراوان دوست میداشت و به او عشق میورزید، عموی فداکارش ابوطالب بود.(1)ابوطالب علیهالسلام بیش از چهل سال از جان و مال خود در راه عظمت و دین او مایه گذاشت و لحظهای در حمایت از برادرزادهاش درنگ نکرد؛ چنان که خود حضرت میفرماید: «یا عم! ربیّت صغیراً، و کفلت یتیماً، و نصرت کبیراً، فجزاک اللّه عنی خیراً...»(2).
و این نبود، جز این که به عظمت پسر برادرش وآیین نجات بخش او ایمان داشت؛ زیرا ابوطالب نه تنها از روزهای آغازین رسالت محمد صلیاللهعلیهوآله کرامتها و نشانههای خارق العادهای از وی دید و شنید،
که از دوران کودکی او نیز علامتهای اعجاب انگیزی، مشاهده و لمس کرد؛ از این رو، امکان ندارد به پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآله ایمان نیاورده باشد. در این بخش به نمونههایی از نشانههای قبل از رسالت، اشاره میگردد.
1-9 . نظاره گر ستایش عبدالمطّلب
وقتی خبر سُرورآمیز ولادت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به جَدّش عبدالمطّلب که کنارِ خانه خدا با فرزندانش از جمله ابوطالب و
عدهای دیگر از اقوام خود نشسته بودند، دادند؛ بینهایت خوشحال شد. ابوطالب دید که پدرش از جا بر برخاست و با همان جمعیت وارد منزل شد. نوزاد تازه رسیده را در آغوش گرفت و خدا را بسیار سپاس گفت. آنگاه در حالی که وارد خانه خدا میشد میگفت:
الحمد لله الذی اعطانی هذا الغلام الطّیب الارد ان...
«سپاس خدایی را که این بچّه پاکیزه و آرام بخش را به ما عطا کرد، و او را در گهواره بر سایر نوزادان آقایی و بزرگی بخشید. او را در پناه این خانه که دارای ارکان است قرار میدهم... او را از شرّ صاحبان کید و پَستیِ حسودان در پناه تو قرار میدهم، ای خدایی که نام او را در قرآن وکتابهای آسمانی دیگر «احمد» برگزیدی...».(1)
بیگمان، رفتار عبدالمطّلب برای ابوطالب سخت جالب و نشان دهنده دیدگاه او درباره محمد، است.
1) 1 . تاریخ الخمیس، ج 1، ص 204؛ المنتظم فی تاریخ الملوک، ج 2، ص 249 و حیاة محمد فی احادیث الشیعه / 20.
2 - 9 . مجد محمد صلیاللهعلیهوآله از نگاه عبدالمطّلب
بسیاری از ارباب سیره و تاریخ آوردهاند که برای عبدالمطّلب در کنار کعبه، فرشی میگستراندند و هیچ یک از فرزندان و بستگانش جرأت نداشتند، برآن بنشینند جز محمد. وقتی عموهایش از نشستن وی روی آن فرش جلوگیری میکردند، جَدّش میگفت: به فرزندم کاری نداشته باشید. سپس دست بر پشت او میکشید و میگفت: «انّ لابنی هذا شأنا...».(1)
ابوطالب بارها چنین صحنههایی را از پدرش دیده بود، ولی این
بار دید که محمد را چگونه نوازش کرد؛ کنارش جا داد و به فرزندانش هشدار داد که: «او آیندهای درخشان دارد و کودکی معمولی نیست».
3 - 9 . گواهیِ راهب به رسالت محمد
دانشمند فرهیخته مرحوم علامه مجلسی(2)از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که وقتی محمد صلیاللهعلیهوآله به دوازده ماهگی رسید، دچار بیماری چشم شد. عبدالمطّلب به فرزندش ابوطالب گفت: پسر برادرت را به «عراف جحفه» نزد طبیب راهب بِبَر، تا چشم او را مداوا کند. ابوطالب برادرزادهاش را به صومعه برد؛ همین که راهب قنداقه محمد را باز کرد و نگاهش به وجود مبارک آن حضرت افتاد، دید نوری درخشنده چون نور
خورشید از او ساطع گشت. بیدرنگ گفت:«اشهد ان لا اله الاّ اللّه، و انّک محمّد رسول اللّه حقاً حقاً، و انّک الذی یبشّربه فی التوراة والانجیل، علی لسان موسی و عیسی...» از صومعه بیرون آمد و به ابوطالب گفت: فرزندم! او را بازگردان، هیچ چیزش نیست!
ابوطالب به او میگوید: «ای راهب! وای بر تو! گفتار بس بزرگی از تو درباره او شنیدم! در جواب گفت: شأن و جایگاه پسر برادرت والاتر از سخنان من است. هنگامی که قریش تصمیم میگیرند او را بکشند، تو یاور و مدافعش هستی...» .
4 - 9 . تا طلوع
گروهی از تیره «بنی مدلج» که قیافه شناسانی معروف بودند، با عبدالمطّلب بزرگِ قریش، نشست و برخاست داشتند. روزی با نگاه
کردن به محمد صلیاللهعلیهوآله به عبدالمطّلب گفتند: «ای عبدالمطّلب! درحفظ و حراست محمد صلیاللهعلیهوآله کوشا باش؛ زیرا ما قدمی شبیهتر به مقام ابراهیم علیهالسلام از قدم او نمیبینیم. عبدالمطّلب رو به ابوطالب کرد و گفت: آنچه این قوم در مورد پسر برادرت میگویند بشنو!»(1).
گویا عبدالمطّلب عزم آن داشته که ابوطالب را برای پس از خود و فرداهای تلخ، آماده سازد، تا او چون کوه در برابر طوفانهای بنیان کن، استوار باشد.
1) 1 . تاریخ الخمیس، ج 1، ص 239 و المنتظم فی تاریخ الملوک، ج 2، ص 274.
5 - 9 . از غذا
ابوطالب با تمام وجودش میدید و لمس میکرد که پدرش عبدالمطّلب خطاب به «اُمّ أیمن» میگفت: ای «برکة»! هیچگاه از فرزندم محمد غفلت نکن؛ زیرا اهل کتاب معتقدند او پیامبر این امت است. و عبدالمطّلب هرگز طعام نمیخورد، مگر این که میگفت: فرزندم محمد را بیاورید. و تا او نمیآمد ، چیزی نمیخورد».(1)
آیا کسی که شاهد چنین صحنههایی بوده و عظمت پیامبر را چنین از زبان پدرش نقل میکند، میتواند به او ایمان نداشته باشد؟
و باز از «اُمّ أیمن» نقل میکند که: وقتی عبدالمطّلب مشغول غذا خوردن میشد پیامبر کنارش مینشست...و عبدالمطّلب میگفت: «امیدوارم محمد صلیاللهعلیهوآله به شرافت و عظمتی برسد که هیچ عربی قبل و بعد از او به آن مقام رسیده باشد، و به زودی وی به جایگاهی عُظما میرسد...»(2).
6 - 9 . شاهد طلبِ باران
مکه سالیان از خشکسالی میسوخت. مردم نزد بزرگ خود یعنی عبدالمطلّب شکایت آوردند. شیخِ مکه پس از هفت بار طواف خانه دوست، محمد را در حالی که هفت سال داشت، روی دوش گذاشته، با گروهی برفراز کوه «ابوقُبیس» رفتند و با واسطه قرار دادن محمد،
نزول برکت آسمانی را از پیشگاه خداوند مسألت کرد و مردم نیز «آمین» گفتند. هنوز مردم به خانههای خود نرسیده بودند که باریدن باران آغاز شد و همگان را سیراب کرد. شیوخ عرب پس از شنیدن این داستان، گفتند: هنیئاً لک یا ابا لبطحاء. «رُقیقه» بزرگ مکه را اینگونه وصف میکند:(1)
«شَیبة الحمد (عبدالمطّلب) شهر ما را که حیات و زندگی در آن باز ایستاده بود با طلب بارانَش از خداوند، سیراب کرد و باران درآن دائم شد؛ پس به وسیله آب، گیاهان سبز روییدند و جویها جاری گشت، و چارپایان و درختان به زندگی بازگشتند».
چنین صحنهای باشکوه، برای بسیاری مردان و زنان مکه به ویژه ابوطالب، بس عظیم و اعجاب آور بود، و قطعاً برجان و روان ابوطالب تأثیر میگذاشت و او را مهیای گرویدن به آیین برادرزادهاش میساخت.
7 - 9 . مدال افتخار کفالت فرستاده خدا
در کتابهای تاریخی، یکی از حوادث مهمّ سال هشتم ولادت پیامبر اسلام را، مفتخر شدن ابوطالب به عنوان کفیل وی به حساب آوردهاند. در چگونگیِ به عهده گرفتن این کفالت افتخارآمیز، برخی گفتهاند میان «زبیر بن عبدالمطّلب» و« ابوطالب» قرعه انداخته شد و
1) 1 . تاریخ الخمیس، ج 1، ص 239 و الخصایص الکبری، ج 1، ص 136-137؛ دلایل النبوة، ج 2، ص 16-17؛ المنتظم، ج 2، ص 276؛ السیرة الحلبیة ، ج 1، ص 82؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 2، ص 132؛ الطبقات الکبیر، ج 1، ص 71 و اسنی المطالب / 37 .
قرعه به نام ابوطالب درآمد. یا این که خود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ابوطالب را برای مَحبت و اُنس بیشترش برگزید.(1)ولی بنا بر شواهد، مسلّم است این مسؤولیت خطیر بنابر وصیت عبدالمطّلب به وی واگذار شد. اشعاری نیز که از عبدالمطّلب نقل شده، این گزینه را قطعی میسازد:
اُوصیک یا عبد مناف بعدی بموحّد بعد ابیه فرد
اوصیتُ مَن کنیتُه بطالب عبد مناف وهوذو تجارب...
ای عبد مناف (ابوطالب)! بعد از خودم تو را به موحدی که تنها یادگار پدرش است، وصیت میکنم؛ توصیه میکنم به کسی که کنیهاش ابوطالب و نامش عبد مناف و دارای تجربههای زیادی است...(2).
چه این که در بخشی از وصیت عبدالمطّلب میخوانیم: «وقتی در بستر مرگ قرار گرفت، به ابوطالب گفت: «ای ابوطالب! همواره حافظ ونگهبان محمد باش؛ محمدی که رایحه پدرش را استشمام نکرده است... ای ابوطالب! مواظب باش که او به منزله کبد در بدنِ توست. همانا من همه فرزندانم را ترک میگویم، ولی تو را به محمد سفارش میکنم؛ چون تو با پدر او از یک مادر هستی. چنانچه روزگار محمد صلیاللهعلیهوآله را درک کردی، بدان که من به او از هر کسی بیناتر و داناتر
بودم؛ اگر توانستی او را پیروی کنی(ایمان آوری) حتماً این کار را انجام دِه، و او را با زبان و دست و مالت یاری کن؛ زیرا به خدا سوگند او بر
شما آقایی خواهد کرد و به چیزی دست مییابد که هیچ یک از پدران ما به آن دست نیافتهاند...»(1).
در ادامه نقل شده که: فمات عبدالمطلب... فضمّه ابوطالب الی نفسه لایفارقه ساعة من لیل و لانهار، کان ینام معه حتی لا یأتمن علیه احد(2).
اما این که چرا عبدالمطّلب پس از وفاتش کفالت نوهاش را به ابوطالب میسپارد، در حالی که او فقیر بود(3)، و فرزندان دیگری حتّی بزرگتر و غنیتر از ابوطالب حضور داشتند؟ بسیار روشن است که اولاً : سپردن محمد صلیاللهعلیهوآله به دست هر کسی، کار آسانی نبود؛ زیرا عبدالمطّلب با اندیشه و آزمودن کافی، شایستگیهای ابوطالب را برای این کار، دریافته بود، و خوب میدانست که از عهده این مهم بر میآید، ولی تأکید فراوان میکند، تا آنجا که ابوطالب میگوید:(4)
لاتوصنی ان کنت بالمعاتب بثابت الحقّ علیَّ واجب... :
«درباره محمد سفارشهای شدید و غلیظ نکن؛ چون ثابت قدم ماندن بر حق بر من واجب است . محمد دارای شکیبایی و درخشش است، قلب من با او است...» .
ثانیاً: عبدالمطّلب همچون مردان دیگر، انسانی عادی نبود وهمانند دیگران نمیاندیشید، او که سالها اداره پاکترین خانه را بر عهده داشت و بزرگ و سر رشته دار قریش بود، هیچگاه نمیتوانست
سرنوشت پیامبر آینده خدا را به دست ابولهب و همسرش «حمالة الحطب» بسپارد، و شاید این امری اختیاری نبوده باشد، بلکه وی از سوی خداوند مأمور بوده است که ابوطالب و فاطمه بنت اسد را میزبان گرم و صمیم محمد سازد(1).
8 - 9 . تو مبارک هستی
ابوطالب علیهالسلام در طول میزبانی خود از پسر برادرش مسایل اعجاب انگیز و غیر عادیِ فراوان دیده است؛ از جمله این که چون او ، هم از نظر مالی وضع خوبی نداشت و هم عایلهمند بود، در سیرکردن خانوادهاش دچار مشکل میشد، اما وقتی محمد صلیاللهعلیهوآله به جمع خانواده پیوست وضعیت فرق کرد. یعنی آنگاه که اهل وعیالش بدون محمد صلیاللهعلیهوآله غذا میخوردند، سیر نمیشدند ولی هنگامی که با محمد صلیاللهعلیهوآله غذا صَرف میکردند، نه تنها سیر میشدند که اضافه هم میآمد؛ از این رو، وقتی غذا را حاضر میکردند، ابوطالب میگفت: «انتم کما انتم: صبر کنید تا پسرم بیاید. ابوطالب بارها وقتی این صحنه را میدید، به رسول خدا میگفت: انک لمبارک»(2).
ابوطالب موارد زیادی از این قبیل را دیده و با جان و دل لمس کرده، که هر کدام به تنهایی در تحول و رستگاری او کافی است.
9 - 9 . شنود اسرار جدید از بُحیرا
محمد، که مرحله کودکی را پشت سر گذاشته و به دوره نوجوانی و
جوانی پا نهاده، و با شتاب خود را برای رسالتی بزرگ آماده میساخت، هیچگاه از عموی فداکارش وزحمتهای او، غافل نبود و تلاش میکرد با او، در اداره امور و معاش خانواده همکاری کند. از این رو، آنگاه که ابوطالب بارِ سفر تجارت شام را بست، موافقت عمویش، را جلب کرد تا او را در این سفر همراهی کند. در مسیر شام، وقتی کاروان عمو و همراهان در کنار «دَیرِ» راهبِ مسیحی اتراق میکنند، عالِم مسیحی که «جرجیس» نام داشته، متوجه امری غیر عادی میشود. وی با دعوت مسافران به این نتیجه میرسد که نوجوان 12 ساله در کاروان ، همان موعودِ گذشتگان و پیامبر آیندگان است.
راهب، برای این که یقین کند این نوجوان، پیامبر خاتم است، ابتدا در حضور ابوطالب او را به «لات» و «عزّی» بتهای بزرگ قریش، سوگند میدهد که هر آنچه میپرسد، جواب دهد. پیامبر خدا میفرماید: «با قَسَم دادن به لات و عزّی از من چیزی نپرس، که نزد من چیزی مبغوض تر از آنها نیست»، بحیرا او را به خداوند سوگند داده و پاسخهایش را میگیرد. آنگاه که به یقین میرسد او همان است که بشر در انتظارش است، به ابوطالب میگوید: «با فرزند برادرت به شَهرت بازگرد و او را از شرّ یهود حراست کن. به خدا سوگند اگر یهود اورا ببینند و آنگونه که من شناختم بشناسند حتماً به وی آسیب خواهند رساند؛ زیرا پسر برادرشما شأن عظیمی دارد. فخرج عمّه
ابوطالب سریعاً حتی اقدمه مکة...»(1).
قسطلانی و سیوطی و عدهای دیگر مینویسند: وقتی راهب
نصاری محمد صلیاللهعلیهوآله را شناخت، به ابوطالب گفت: «هذا سید للعالمین، هذا یبعثه اللّه رحمة للعالمین، (هذارسول ربالعالمین!) حاضران گفتند: از کجا میدانی؟ گفت: وقتی شما از گردنه عبور میکردید هیچ درخت و سنگی باقی نماند، مگر این که برای سَجده کردن به زمین افتاد و آنها، جز برای پیامبر سَجده نمیکنند. در نقل قسطلانی این جمله نیز از قول راهب افزوده شده است: «من خاتم انبیا را از غضروفی که پایین کتفش قرار دارد میشناسم؛ چون این علامت را در کتابهای خود یافتم»(2).
با توجه به این واقعه هر خردمندی، نتیجه میگیرد ابوطالب با اینکه از گذشته درجریان قضایا بوده، در این حادثه ویژه به اسراری بیشتر پی میبَرد که او را مصمم تر میسازد: نخست، با مشاهده نشانههای نبوت در پسر برادرش و این که او از شنیدن نام «لات» و «عزّی» سخت برآشفته میشود، و نیز وقتی که سوءالهای عالِم مسیحی را با بِهترین وجه پاسخ میگوید، تردیدی برایش باقی نمیماند که برادرزادهاش فرستاده خدا خواهد بود وگفتهها و
1) 1 . المواهب اللدنیة...، ج 1، ص 187. سیرة ابن اسحق / 72 - 75؛ اکمال الدین و تعام النعمة ص 183-187، باب 14 و صفة الصفوة، ج 1، ص 33.
2) 1 . المواهب اللدنیة، ج 1، ص 187؛ الخصایص الکبری، ج 1، ص 141؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص 258؛ الروض الانف، ج2، ص 216-220 ؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ج 2، ص 290-295؛ محمد پیامبر خدا / 35-38؛ الهدایة الکبری / 49؛ شرح المولد النبوی... / 30؛ الطبقات الکبیر، ج 1، ص 129؛ دلائل النبوة، ج 2، ص 27-29؛ صفة الصفوة، ج 1، ص 33 و السیرة النبویة، ج1، ص 161.
سفارشهای پدرش عبدالمطّلب را تحقق یافته مییابد.
دوم، این که خطر یهود را برای پیامبر جدّی میشمارد، و از همان لحظه مسؤولیت خود را سنگینتر از گذشته احساس میکند؛ چرا که: فخرج عمه ابوطالب سریعاً حتی اقدمه مکة...(1)و برای حفظ و حراست برگزیده خدا، عزمش را جزم میکند و میگوید: «کلاّ، ان شاء اللّه لم
یکن اللّه لیضیعه»(2)، چنان که همین احساس را در قالب اشعاری اینگونه بازگو میکند(3):
انّ ابن آمنة النبی محمّداً عندی بمَثَل منازل الاولاد:
«راستی که محمد صلیاللهعلیهوآله فرزند آمنه، نزد من از فرزندانم بلند مرتبهتر است. و هنگامی که شتران سرخ مو [درکاروان] با توشههاشان ره میسپردند، او، افسار شتر مرا گرفت و دلم برایش سوخت... کاروان به سوی دورترین جهت معیّن ره سپردند... تا این که به بُصری، رسیدند و... دانشمندی (بحیرا) را ملاقات کردند، که داستان و خبری درست از او (محمد) به آنها داد و جماعت حسودان را از وی منع کرد. گروهی یهودی آن هنگام که سایه ابرها ظاهر شدند، برای کشتن محمد هجوم آوردند، ولی بحیرا آنها را نهی کرد...» .
سوم، با توجه به این که ابوطالب در جریان این سفر تاریخی پس از دیدن صحنههای اعجاب انگیزی چون: توجه عالِم مسیحی به امر غیر عادی درکاروان به دلیل حضور محمد صلیاللهعلیهوآله (حرکت ابرها) ، نشان
دادن علامتهای نبوت و ... هرگز درصدد انکار آنها بر نمیآید، معلوم میشود او موحد و خداباور بوده است؛ چرا که اولاً: خود ابوطالب حرکت ابرها را بالای سرِ کاروان اینگونه وصف میکند: «هرگاه حرکت میکردیم ابرها نیز حرکت میکردند، و وقتی توقف میکردیم ابرها نیز باز میایستادند»(1).
ثانیاً: ابوطالب، هنگام گفتوگوی محمد با جرجیسِ راهب، شاهد تنفر شدید برادرزادهاش از لات و عزّی بوده است، اما نه تنها در برابر
توهین به بتها عکسالعمل منفی نشان نمیدهد که در هیچ موردی تاریخ، ابوطالب را مدافع و حامی خدایان ساختگی یاد نکرده است. به راستی اگر او مشرک و بتپرست بود، چگونه با وجودِ توجه به حساسیت عجیب کافران قریش، به بتها، از خدایانش دفاع نکرد؟
10 - 9 رهایی از تشنگی
ابن سعد وخطیب و ابن عساکر از عمروبن سعید نقل میکنند که ابوطالب میگفت: «من با برادرزادهام محمد در «ذی المجاز» بودیم، که تشنگی شدیدی مرا فراگرفت. به محمد گفتم: تشنگی، مرا آزار میدهد. درحالی که چیزی همراه او نبود، به طرف زمین خَم شد و ناگهان آب را مشاهده کردم و به من گفت: ای عمو! بنوش. من هم نوشیدم و از تشنگی رهایی یافتم»(2).
1) 3 . الخرائج والجرائح فی معجزات النبی، ج 1، ص 138، ح 224.
2) 1 . المنتظم فی تاریخ الملوک، ج 2، ص 284؛... فثنی ورکه، فقال یا عم اعطشت؟ قال: نعم. فاهوی بعقبه الی الارض فاذا بالماء، فقال: اشرب یا عم! فشربت. الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 7 ؛ السیرة الحلبیة، ج 1، ص 90؛ الطبقات الکبیر، ج 1، ص 27، ذکر علامات النبوة فی رسول اللّه و تذکرة الخواص...، ج 1، ص 35.
آنچه یادآوری شد، نمونههایی بود که ابوطالب قبل از رسالت برادرزادهاش با همه وجود خود، لمس کرد، با وجود این، چگونه امکان دارد او با دیدن و شنیدن این همه شگفتی از محمد به دین و رسالت وی، ایمان نیاورده باشد؟
یکی دیگر از شواهد همیشه جاوید و زنده بر اثبات ایمان
ابوطالب، جریان نقض شدن منشور بین اقوام جزیرةالعرب بر ضدّ خاندان ابوطالب است. منشوری که از سوی سران قریش برای به ستوه آوردن ابوطالب و تسلیم کردن پیامبر خدا به آنان، وضع ودر خانه خدا آویخته شده بود، و همگان خود را به مضامین آن که تحریم همه جانبه بنی ابوطالب بود، متعهد میدانستند. ابوطالب که برای حراست از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چارهای جز ترک شهر نداشت، با همه بستگان به شِعب رفتند و نزدیک سه سال، تلخترین و جانکاهترین شرایط را بر خود هموارساختند؛ به گونهای که ابن کثیر میگوید: «شبها ناله وفریاد جانسوز بچههای خُردسال از شدت گرسنگی تا آن سوی شِعب شنیده میشد».(1)
وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عمویش را از بطلان قطعنامه قریش آگاه کرد،
1) 1 . البدایة والنهایة، ج 3، ص 93.
ابوطالب با شگفتیِ تمام پرسید: «چه کسی این خبر را به تو داده، درحالی که نَه کسی وارد این دژ شده و نَه کسی خارج از آن رفته است وتو هَم که اهل کذب نیستی؟ درجواب فرمود: اخبرنی ربّی! ابوطالب گفت: «انّ ربّک الحق و أنا اشهد انّک صادق!».(1)
عموی پیامبر بدون درنگ نزدِ بزرگان قریش شتافت و گفت: «من نزدتان آمدهام تا امری را که درآن انصاف است به شما خبر دَهَم»، آنان وقتی شیخ مکه را با این حال دیدند و حرفهایش را شنیدند، به وجد آمدند از این که توانستهاند او را به زانو در آورند و اکنون آمده یگانه دشمن آنان، یعنی محمد را تسلیم کند، ولی ابوطالب برخلاف انتظار
آنان گفت: «پسرِ برادرم که هرگز دروغ نمیگوید، به من اطلاع داد خداوند از قطعنامهتان بیزار است و جز نام خدا همه محتوای آن را محو کرده است، فقط کینه و قطع صِله رَحِمِ شما را به ما باقی نهاده است، شما واقعاً نسبت به ما عمداً ستم روا داشتید. صحیفه را باز کنید، اگر سخن برادر زادهام درست باشد، هوشیار باشید که به خدا سوگند تا واپسین نَفَس و آخِر کسی که از ما به دام مرگ میافتد، محمد را تسلیمتان نخواهم کرد ولی اگر نادرست باشد، او را تسلیم شما میکنم؛ میخواهید بکُشید، میخواهید زنده بگذارید! همه گفتند: منصفانه گفتی (قالوا قد انصفنا...).
1) 2 . حلیة الابرار فی احوال محمد و آله الاطهار، ج 1، ص 101 باب 11: انما أتیتکم لاعطیکم امراً فیه نصف . در بعضی نقلها آمده که ابوطالب گفت: انّ اللّه عزوجل قد بعث علی صحیفتکم الارضة، فلم تدع لله تعالی اسماً الا اثبتته و نفت منها الظلم و القطیعة والبهتان: همان 102؛ و البدایة و النهایة ، ج 3 ، ص 92.
اما وقتی قطعنامه را آوردند و گشودند، همانگونه یافتند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خبر داده بود، یعنی جز نام خدا چیزی باقی نمانده بود! عده بسیاری که وجدانشان مرده بود و پای کبر و غرور روی آن گذاشته بودند، گفتند: «هذا سحرٌ من صاحبکم!»(1).
ابوطالب که از یک سو: حقیقت را آنگونه آشکارا یافت و چشمهای سرانِ سنگدل قوم را آن چنان خیره شده دید و از سوی دیگر: لجاجتهای آنان را در برابر خدا و رسولش، غیر منصفانه و ظالمانه یافت، سخت محزون گردیده، با یاران خود به خدا پناه بردند و درحالی که پرده کعبه در دستها و عظمت خدا در دلهایشان بود، این جملهها را بر سر زبانها راندند: «الّلهم انصرنا ممّن ظلمنا، و قطع ارحامنا، واستحلّ ما یحرم علیه منّا...»(2)وقتی به شِعب بازگشتند، با
مشورتِ رسول خدا دستور داد به خانههای خود باز گردند.
نگاه منصفانه به داستان ، نَه تنها هیچ شکی را در ایمان آن مرد فداکار باقی نمیگذارد، که از اوج ایمان او پرده بر میدارد؛ زیرا اولاً : نَفْس تحمل آن همه رنجها و دست کشیدن از همه داراییها و هستیِ خود و زندگی در دِژ، آن هم در شرایطی بس دردآور، نمیتواند جز معلول یک نیروی فوق تصور بشر و الهی که همان نیروی ایمان است، باشد. ثانیاً: جملههایی که ابوطالب بر زبان جاری میکند، همچون:
1) 1 . البدایة والنهایة، ج 3 ، ص 92 و 104؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص 31؛ الطبقات الکبیر، ج 1، باب ذکر علامات النبوة؛ السیرة النبویة، ج 1، ص 306-309؛ الحجة علی الذاهب... / 196؛ اسنی المطالب... / 41؛ دلائل النبوة، ج 2، ص 313؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 85 ، ح 141؛ محمد پیامبر خدا 131 و سیرة ابن اسحق / 162.
2) 2 . الطبقات الکبیر، ج1، ص 179.
«انّ ربّک الحق و أنا اشهد انّک صادق» ، «انّ ابن أخی اخبرنی و لم یکذبّنی» ، «انّ اللّه برئی من هذه الصحیفتکم» ودعای «اللهم انصرنا ممن ظلمنا...» با کدام شرک و کفری سازگاری دارد؟ اگرابوطالب با همه اینها مشرک وکافر بوده و مشرکان قریش نیز، مانند ابوطالب میاندیشیدند و همانند او میگفتند و عمل میکردند، پس مبارزه پیامبر خدا با کدام مظاهر شرک بوده است! در نتیجه دو جبهه کفر و ایمان، و دعوای قریش و پیامبر خدا، معنایی نداشته، در حالی که قطعاً چنین نیست.
تردیدی نیست که پس از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله علی بن ابی طالب علیهالسلام با قطع نظر از جنبه عصمت وامامتش، نخستین فردی است که سمبل و آینه تمام نمای ابعاد شخصیتی (خداپرستی، زهد، اخلاق، شَجاعت، سیاست ، دانش ، تقرب به رسول خدا و...) یک مسلمان واقعی محسوب میشود، و نه تنها از مذاهب و فِرَق اسلامی، که گروههای
غیراسلامی نیز او را سرآمدِ یک انسان متعالی وکامل میشمارند(1).
علی، آن مردی است که ابن ابی الحدید(2)دانشمند مشهور اهل سنّت او را در بُعد انسان شناختی اینگونه معرفی میکند: «من درباره مردی که دشمنانش به فضل و برتری او اعتراف دارند، چه بگویم؟
مردی که بدخواهانش ممکن نیست مناقب و فضایل او را انکار و کتمان کنند؛ فضل وکرامت او چون «مُشک» مانَد، که هرچه پنهانش کُنی ، رایحهاش منتشر میگردد و هرچه مکتومش بداری ، بیشتر میدمد؛ و چون خورشید مانَد، که باد نمیتواند او را مستور سازد و او چون پرتو نور خورشید است که اگر چشمی آن را نبیند، چشمهای فراوانی خواهند دید...».
چنین شخصیتی که کوچکترین تا بزرگترین اندیشهها و کردههایش را جز برمعیار «رضای خدا» استوار نمیسازد، در مواردی به پدرش ابوطالب چنین افتخار میکند.
1 - 11 . برتری ابوطالب بر عفان
در جریان تبعید «اباذر» صحابی گرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله توسط عثمان بن عفان به «رَبَذَه» مروان بن حَکم ، مأمور اجرای دستور خلیفه اعلام کرد کسی حق ندارد اباذر را بدرقه کند، ولی علی علیهالسلام ، حسنین علیهماالسلام ؛ عقیل، عبداللّه بن جعفر و عَمّار یاسر، آن یار رسول خدا را تا قسمتی از مسیر همراهی کرده، او را با هزاران اندوه، وداع گفتند. با رسیدن این خبر به عثمان، میان وی و علی علیهالسلام در همین
زمینه سخنانی رد و بدل شد. عثمان با حمایت از مروان گفت: «به خدا، نزدِ من تو بر مروان برتری نداری و پدرت نیز از پدر او بِهتر نیست...!».
علی برآشفت و فرمود: «...به خدا سوگند! به حق من از تو والاترم و پدرم از پدرت، ومادرم از مادرت با فضیلتتر است. این خانواده
صیل من است، اگر راست میگویی تو خانوادهات را با همین ویژگیها برشمار!» عثمان از فرموده امام ، سخت غضبناک شد؛ به گونهای که چهرهاش سرخ گردید(1).
2 - 11 . ابوطالب و ابوسفیان
میان علی و معاویه، مکاتبات و نامههایی متعدد مبادله شده است. روزی معاویه به مشاور تبهکارش گفت: میخواهم دیگر بار به علی بن ابی طالب نامه بنویسم و او را به شام فراخوانم! عمرو خندید و گفت: «ای معاویه! تو کجا و خدعه کردن علی کجا؟ معاویه پاسخ داد: مگر من از عبد مناف نیستم؟ او گفت: هستی، ولی علی و یارانش نبوت دارند، اگر میخواهی بنویس».
پسر ابوسفیان در نامهاش برای علی علیهالسلام ضمن بیان این که جنگ، هیچکدام از ما را بر دیگری برتری نمیبخشد، نوشت: «تو شام را میخواهی، ولی بدان که من نه با شما بیعت میکنم ونه از شما فرمان میبَرم، هر آنچه توآن را میخواهی من هم میخواهم؛ زیرا ما هم از فرزندان عبد مناف هستیم. دیگر برتری نداریم مگر به فضیلتی که هیچ عزیزی به آن ذلیل نمیگردد وهیچ آزادی به آن بنده و عبد
نمیشود. والسلام»(2).
علی علیهالسلام پس از دریافتِ نامه، به کاتب خود «عبداللّه بن رافع»
دستور میدهد، جواب فرزند ابوسفیان را چنین بنویسد : «...واین که ادعا کردی همه فرزندان «عبد مناف» هستیم، آری چنین است، اما جدّ شما «امیّه» چونان جدّ ما «هاشم» و«حرب» همانند «عبدالمطّلب» و«ابوسفیان» مانند «ابوطالب» نخواهند بود! هرگز ارزش مهاجران چون اسیران آزاد شده نیست، و حلالزادگان همانند حرامزادگان نخواهند بود و آن که را بر حق است با آن که بر باطل است نمیتوان مقایسه کرد...»(1).
ابن مَزاحم پس از نقل متنِ نامه ، میافزاید: «وقتی نامه علی علیهالسلام به معاویه رسید، آن را مدتی از «عمرو بن عاص» مخفی نگه داشت و پس از مدتی برای وی خواند. عمرو معاویه را سخت شماتت و علی را آنچنان تعظیم کرد که اَحَدی از قریش او را چنان به عظمت یاد نکرده بود و اشعار زیر را برای فرزند ابوسفیان خواند:
ألا لله درّک یا ابن هند ودرّ الآمرین لک الشهود
اتطمع لاأبالک فی علِیّ و قد قرع الحدیدُ علی الحدید
معاویه از اشعار عمرو سخت متعجب شد و به وی گفت: ای عمرو! رأی مرا ضایع وعلی را به عظمت یاد کردی؟ او در جواب گفت: «اما رأی و نظر تو برباد رفته بود، اما این که علی را تعظیم کردم،
1) 2 . همان؛ نهج البلاغه همراه معجم المفهرس، نامه 17؛ مروج الذهب و معادن الجواهر، ج 3، ص 23؛ وقعة الصفین / 471 و شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 123: در این کتاب با این که از کتاب ابن مزاحم نقل میکند، جمله «ولا ابوسفیان کابی طالب» را نمیآورد، در حالی که در منبع اصلی وجود دارد.
تو عظمت وبزرگی علی را بیشتر از من میدانی ولی آن را کتمان
میداری و من آن را آشکار میسازم...»(1).
3 - 11 . ذریه ابراهیم علیهالسلام
علی علیهالسلام در نامهای دیگر، محکم ترین و منطقیترین مطالب را به معاویه گوشزد میکند، که به بخشهایی از آن اشاره میگردد:
ای معاویه! آگاه باش، ما همان اهل البیت آل ابراهیم علیهالسلام هستیم که مورد حسادت قرار گرفتهایم. حسادت به ما همچون حسادت به پدران ما، در زمانهای پیشین است. خداوند فرمود: «آل ابراهیم و آل لوط»... و فنحن آل نبیّنا محمد صلیاللهعلیهوآله ،... و نحن اولوالارحام... و نحن اهل البیت الذی «اذهب عنهم «الرجس اهل البیت و طهّرهم تطهیراً»»(2).
هر پیامبری برای خودش در دعوت به خدا روش خاص، ذریه واهل، وصی و جانشینی در میان اهلش دارد. تو ای معاویه! نمیدانی که ابراهیم فرندش یعقوب را و او هنگام مرگ، فرزندانش را جانشین خود قرار داد؟ و محمد صلیاللهعلیهوآله این جانشینی را به اهل بیتش وصیت کرد و... و ما اهل این دعوت هستیم.
رسول خدا از ما است وما از او... بعضی از ما سزاوارتر در ولایت و میراث هستیم... تو عداوت و حسادت و بُغضت را به ما
آشکار کردی و در شکستنِ عهد خدا و تحریف آیات الهی زیادهرَوی میکنی... .
از آل ابراهیم علیهالسلام ... فرا میخوانم...(1).
پسر ابوسفیان در جواب نامه امیرالمؤمنین مینویسد: «نامهات به من رسید، بسیار از ابراهیم، اسماعیل، آدم، نوح، انبیا و محمد صلیاللهعلیهوآله و قرابت و منزلت و حق به پیامبر سخن گفته بودی، در حالی که خداوند در کتابش فرمود: «لم یتخذ ولداً و لم یکن له شریک فی الملک» (اِسرا/111) پس درکجای قرآن فضیلت قرابت و حق و اسم و امامت تو... آمده است؟»(2).
علی علیهالسلام به این نامه معاویه نیز پاسخی محکم تر از گذشته داد: «...ای معاویه! این که در جواب نامهام مرا به دلیل نام بردن پدرانم چون: ابراهیم، اسماعیل وانبیای الهی سرزنش کردی، [بِدان] کسی که پدرانش را یاد میکند بِدان جهت است که آنان را دوست میدارد؛ زیرا یاد آنان مَحبت ودوستی باخدا ورسول است؛ ومن تو را بر دشمنی و بغض آنان عتاب میکنم؛ زیرا بغضشان بغض خدا است، و همچنین تو را برای یادآوری پدرانت سرزنش میکنم؛ چون دوستی آنان کفر است!»(3)
1) 1 . الغارات، او الاستنفار والغارات، ج 1، ص 199.
2) 2 . همان.
3) 3 . الغارات / 123: اما الذی عیّرنی به یا معاویة من کتابی و کثرة ذکر آبائی، ابراهیم و اسماعیل و النبیین، فانّه من احبّ آباءه اکثر ذکرهم؛ فذکرهم حبّ اللّه و رسوله، و أنا اُعیّرک ببغضهم، فانّ بغضهم بغض اللّه و رسوله، و اعیّرک بحبّک آبائک و کثرة ذکرهم، فانّ حبهم کفر...
علی علیهالسلام در نامهای دیگر به خود خواهیهای زاده ابوسفیان چنین پاسخ میدهد: «معاویه! از ادعاهای بی جایت دست بردار، که تیرت به خطا رفته است. همانا ما، دست پرورده و ساخته پروردگار خویشیم، و مردم تربیت شدگان مایند. این که با شما طرح
خویشاوندی ریختیم، ما از شما همسر برگزیدیم و شما نیز از ما همسر انتخاب کردید، و با شما برابر رفتار کردیم، هیچگاه عزتِ گذشته و فضیلتِ پیشین را از ما باز نمیدارد. شما چگونه با ما برابرید؟ درحالی که رسول خدا از ما و دروغگوی رسوا (ابوجهل) از شماست؛ حمزه شیر خدا (اسداللّه) سیدالشهدا از ما و ابوسفیان (اسدالاحفاف)(1)از شما ودوآقای بهشت از ما ، کودکان در آتش افکنده شده (صِبیة النار)(2)از تو و بِهترین زنان عالَم از ما و (حمالةالحطب) از تو... از ما این همه فضایل و از شما آن همه رسواییها»(3).
با توجه به این که امام بارها معاویه را به دلیل بدکاری و پیشینه پدرانش مذمت میکند، ولی معاویه هیچگاه به پدر او یعنی ابوطالب اشاره نمیکند؛ و به راستی اگر ابوطالب به ایمان و خداباوری شُهرت
1) 1 . ابوسفیان را به دلیل سوگند دادن قبیلههای گوناگون برای نَبَرد با رسول خدا، به تمسخر «شیر سوگندها» نامیدند.
2) 2 . وقتی «عُقبه» از سران کینهتوز قریش در جنگ بَدر دستگیر شد، هنگام کشته شدن از پیامبر پرسید: مَنْ لِلصّبیّة یا محمّد؟ (چه کسی سرپرست فرزندانم باشد؟) پیامبر فرمود: النّار (آتش جهنم) از آن پس به «صِبیة النّار» شُهرت یافت.
3) 3 . سفینة البحار / 324 و نهج البلاعه، نامه 28، بند 11 معجم.
نمیداشت قطعا عدم ایمان وی را به رخ فرزندش میکشید. چنان که معاویه در برخوردهایی غرضآلود با عقیل بن ابی طالب ، او را به کفر عمویش ابولهب سرزنش میکند.
4 - 11 . حاضر جوابی عقیل
معاویه برای این که از یک طرف نمیتوانست دشمنی دیرینه خود را با علی پنهان بدارد و از طرف دیگر میخواست عظمت عقیل بن
ابی طالب را بشکند، روزی به وی گفت: «مرحبا برجل عمّه ابولهب» عقیل بیدرنگ گفت: «اهلا برجل عمّته حمالة الحطب فی جیدها حبل من مسدّ»(1). یا این که وقتی معاویه به عنوان تمسخر به عقیل گفت: «یاابا یزید، ماظنّک بأبی لهب(بعمّک ابی لهب(2)) عقیل این گونه جوابی در خور شأن او داد: «یا معاویة، اذا دخلت النار، فخذ علی یسارک تجده مفترشاً عمّتک حمّالة الحطب، أفنا کح فی النار خیرٌ ام منکوح؟ پسر ابوسفیان مجبورانه گفت: کلاهما سواء»(3).
بخشهایی از مکاتبات امام علی علیهالسلام با معاویه که یادآوری شد(4)
1) 1 . خوش آمدی که عمهاش هیزمکش دوزخیان و در گردنش طنابِ از آتش محکم تنیده است.
2) 2 . ای ابایزید! درباره عمویت ابولهب چه نظری داری؟!
3) 3 . الغارات ، ج 2 ، ص 553، ای معاویه! وقتی وارد جهنّم شدی به چپ خویش نگاه کن، عمّهات هیزمکش دوزخیان را خواهی دید. آنگاه در خواهی یافت که شوهری در آتش (ابولهب) بِهتر است یا همسرِ در آتش (امّ جمیل دختر حرب عمه معاویه ؟!، همسر ابولهب) معاویه گفت: هر دو مساوی هستند و به خدا سوگند هر دو شرورند.
4) 4 . قسمتهایی از مکاتبات به تفصیل آورده شد، بدان جهت است که خوانندگان عزیز بدانند که علی از جهات مختلف معاویه را نکوهش میکند، اما معاویه هرگز از ابوطالب چیزی نمیگوید.
همه بیانگر مباهات کردن علی به پدرانش از جمله ابوطالب است. و با توجه به این که دوست و دشمن به خوبی میدانند علی علیهالسلام اولاً: فرزند ابوطالب کسی نیست که کوچکترین حرکتش را بدون رضای خداوند انجام دهد، و آن همه مجد وعظمت را که با پایمردی وایثار، در راه خدا به دست آورده، فدای فخر فروشی کند، و این که در عین حال دَهها برتری وکرامت را برای پدرانش از جمله ابوطالب بر میشمارد، از یک حقیقت مسلّم پرده بر میدارد، و آن ایمان و اسلام ابوطالب است. به عبارت دیگر: امیر موءمنان درمطالب عنوان شده به
چند محور اساسی و بنیادی اشاره میکند، که عبارتاند از:
برتر دانستن پدرش ابوطالب را از «عفّان» پدر عثمان و «ابوسفیان» پدر معاویه.
تعظیم عمروبن العاص، به علی علیهالسلام و گوشزد به معاویه که: تو بیشتر از من عظمت وجایگاه علی علیهالسلام را میدانی ، ولی پنهان میکنی و من آشکار میسازم!
علی علیهالسلام خود را از ذراری ابراهیم خلیل و اسماعیل و جزء اهل البیت رسول خدا و وصی، و امام مردم میشمارد، و بالتَّبَع ابوطالب نیز جزئی از پیکر آن شجره طیبه است.
یاد و گرامیداشت پدرانش را، مَحبت به خدا و رسولش، و یاد و مباهات به پدران معاویه را، کفر و بغض با خدا و رسول میداند.
میان خاندان ابوطالب و تبار بنی امیه، هیچگاه برابری و مقایسه
وجود ندارد؛ زیرا راستگو از ما، درغگو از شما، حمزه سیدالشهدا از ما، ابوسفیان بدنام از شما... .
از سوی دیگر: عثمان و معاویه با توجه به این که، هر دو، هم ابوطالب را دیده بودند و هم از فداکاریها و اعتقادات فردی و اجتماعی او اطلاع داشتند، و همچنین با توجه به اینکه پدران آن دو، ظاهرا اسلام آورده بودند، در عین حال در هیچ بخشی به شرک وکفر ابوطالب اشاره نمیکنند. به ویژه معاویة که آنچه از دستش بر میآمد، همچون: دستور لعن وسَبّ علی علیهالسلام بر منابر، جعل احادیث مذمت،
آزار و ترور و زندانی کردن پیروانش و... را از علی علیهالسلام دریغ نمیداشت، ولی حتّی یک مورد طعن به ابوطالب درنامههای او دیده نمیشود، درحالی که علی علیهالسلام بارها پدران وی از جمله ابوسفیان را مذمت کرده، دوستیِ او را کفر میشمارد(1).
ثانیاً: اگر ابوطالب علیهالسلام مشرک از دنیا میرفت، علی علیهالسلام هرگز با آن همه زهد وپارساییاش، به وجود پدرش مباهات نمیکرد؛ زیرا بیتردید پس از پیامبر خدا، علی علیهالسلام نخستین ، بلکه تنها کسی است که نه تنها با اصول و معیارهای دین اسلام و قرآن آشناست، که قرآن
1) 1 . عقیدة ابی طالب / 47 (سی دی معجم العقائدی)؛ ابوطالب موءمن قریش / 273 و سیرة الامام علی بن ابی طالب علیهالسلام ، ج 1، ص 55 .
گویا و تصویر عینی از رسول خدا خواهد بود. چه این که اگر درطول تاریخ کسی به آیات 22 مجادله و یکم ممتحنه که مودت و دوستی با دشمنان خدا (کافران) را به شدت نفی میکند، پای بند بوده باشد، علی علیهالسلام دررأس آنان میدرخشد، و در نتیجه نَفْسِ مباهاتِ علی علیهالسلام به ابوطالب، گواهی زنده و گویا بر ایمان و رستگاری پدرش است.
12 - واپسین کلام
یکی از بخشهای تاریخ اسلام که حساسیت زیادی دارد، واپسین لحظات حیات ابوطالب علیهالسلام است؛ لحظهای که از یک طرف: پیامبر خدا و مسلمانان بزرگترین حامی خود را از دست میدادند، و از طرف دیگر: قریشیان برداشته شدن مانع دستیابی به محمد صلیاللهعلیهوآله را انتظار میکشیدند. و از آن جا که در منابع اسلامی، داستان رحلت ابوطالب به شکلهای مختلف ثبت شده، شایسته است نخست متن حادثه را نقل کرده، آنگاه به نقد آن بپردازیم(1).
محمد بن اسحاق بن یسار (85-151) حادثه را این گونه نقل میکند:
«وقتی ابوطالب در بستر بیماری قرار داشت، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درکنار او آمد و فرمود: «ای عمو! کلمه «لا اله الاّ اللّه» را بر زبان جاری کن تا روز قیامت شفاعتم برتو حلال گردد. ابوطالب گفت: به خدا سوگند اگر نبود که تو و خاندانت پس از من سرزنش میشَوید و این که
1) 2 . در منابع اسلامی این داستان با عنوان حدیث مطرح شده است ولی چون مستند به یکی از معصومین علیهمالسلام نیست، در این جا به عنوان شاهد تاریخی یادآوری شده است.
برای ترس از مرگ به آن اقرار کردهام، تو را با گفتنِ آن خوشحال میکردم . اما چون از شدت مرض سنگین شد، دیدم لبهایش به حرکت افتاد. عباس نزدیک وی شد تا کلامش را بشنود، سپس گفت: یا رسول اللّه! آنچه را خواسته بودی بر زبان جاری کرد. پیامبر فرمود: من نشنیدم»(1).
بیهقی همین حادثه را از ابن عباس اینگونه نقل میکند: قال ابن عباس: «لمّا أتی رسول اللّه اباطالب فی مرضه...»(2).
ابن هشام داستان را طولانیتر از دیگران باز میگوید: «بزرگان قوم چون: ابوجهل، امیّة بن خلف، ابوسفیان، عتبه و شیبه نزدِ ابوطالب اجتماع کرده، به او گفتند: «تو از ما هستی، میترسیم از دنیا بروی، در حالی که میان ما و پسر برادرت سخت آشفته است. میخواهیم رهایش کنی؛ او ما را ذلیل ساخته و ما وی را خوار کردهایم. او را از ما و ما را از او باز دار... ابوطالب کسی را به دنبال پیامبر فرستاد تا حضرت نزد ابوطالب آمد. ابوطالب گفت: ای پسر برادر! اینها همه
اَشراف و بزرگان قومت هستند، این جا آمدهاند تا چیزی به تو بدهند و تو چیزی از آنها بگیری. پیامبر خدا فرمود: یک کلمه به من عطا کنند و در عوض، عرب را مالک شوند... وقتی آنان این حرف را شنیدند، متفرق گشتند.
سپس ابوطالب گفت: ای پسر برادر! چیز زیادی از اینها
درخواست نکردی؛ رسول خدا به طمع اسلام وی فرمود:ای عمو! آن کلمه را بر زبان جاری کن...»(1).
ابن عساکر این داستان را از عباس بن عبدالمطّلب میآوَرد که: «وقتی رسول خدا در کنار ابوطالب به وی فرمود: «آن کلمه را بر زبان جاری کن تا...» ابوطالب گفت: اگر بیم عار و سرزنش بر تو و خاندانت نبود چشمت را به آن روشن میساختم، و چنانچه آن را در زندگی از من میخواستی حتماً انجام میدادم... در آن لحظه که «جمیلة بنت حمالة الحطب» نزد ابوطالب حضور داشت گفت: بر دین اسلام مُرد... تا این که عباس آن جمله را گفت و رسول خدا فرمود: لم اسمعه»(2).
علامه مجلسی حادثه را همانند ابن عساکر آورده است ، با این تفاوت که: جمیلة بنت حرب حمالة الحطب گفت: یا اباطالب مت علی دین الاشیاخ...(3).
ابی الفداء در کتاب خود با عنوان ذکر وفات ابی طالب مینویسد: بعد از نقل داستان به همان مضمونی که بازگوشد؛ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در
جواب عباس که گفت: واللّه یابن اخی لقد قال الکلمة التی امرته ان یقولها، فرمود: حمد خدایی را که تو را هدایت کرد، ای عمو! در ادامه
1) 1 . السیرة النبویة ، ج 2، ص 27-29 و البدایة والنهایة، ج3، ص 99؛ با تلخیص.
2) 2 . تاریخ دمشق، ج 70، ص 228-255؛ به شماره 894: اخبرنا ابوالقسام بن السمرقندی، أنا عاصم بن الحسن بن محمّد بن علی، أنا ابوعمر بن مهدی، انبئنا ابوالعباس بن عبده، أنا احمد بن یحیی الصوفی، نا عبدالرحمن بن شریک، ناابی، عن ابی اسحق، عن العباس بن معبد بن العباس، عن بعض اهله، عن العباس بن عبدالمطلب انّه قال:... .
3) 3 . بحارالانوار، ج 35، ص 76: باب 3، فی نسب و احوال والدین علی، روایت 11.
میگوید: هکذا روی عن ابن عباس، والمشهور انّه مات کافراً(1).
ابن ابی الحدید در این باره مینویسد: وقد روی باسانید کثیرة، بعضها عن العباس بن عبدالمطلب، و بعضها عن ابی بکر بن ابی قحافة، انّ اباطالب ما مات حتی قال: «لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه». والخبر مشهورٌ انّ اباطالب عند الموت قال کلاماً خفیاً، فاصغی الیه اخوه العباس، ثم رفع رأسه الی رسول اللّه فقال: یابن اخی، واللّه لقد قالها عمک ولکنه ضعف عن أن یبلغک صوته(2).
مرحوم بَحرانی میگوید: رسول خدا به عمویش فرمود: «یا عم، کلمة واحدة تجب لک بها شفاعتی یوم القیامة، فقال: یابن اخی، صدّقت، انت نبی حقٍّ، و ربک اله الحق، و دینُک دینُ حقّ»(3).
روضة الواعظین حادثه را چنین نقل میکند: وقتی ابوطالب از دنیا رفت، فقالوا: «انّ اباطالب یحرّک بها شفتیه، و اشار باصبعه، فسرّ النبی بذلک و استغفر له»(4).
نقد و تحلیل
این داستان که به عنوان روایت مطرح شده، با قطع نظر از اسناد آن، از چند جهت قابل ارزیابی است:
1 . در بسیاری از منابع (سیره ابن اسحاق، دلایل النبوة و سیره ابن
هشام) شاهد و نظاره گرصحنه «ابن عباس» یعنی عبداللّه بن عباس بن عبدالمطّلب، قلمداد شده است، ولی این معنا با واقعیتهای عینی، سازگاری ندارد؛ زیرا ابن عباس یا در سال هجرت رسول اللّه از مکه به مدینه متولد شده، که در این صورت اصلاً ابوطالب را ندیده است، یا در واپسین سال محاصره شِعب ابیطالب به دنیا آمده، که براساس این احتمال هنگام مرگ ابوطالب سه سال بیشتر نداشته است(1). وقطعاً پسر بچه چند ساله نمیتوانسته، شاهد حادثهای بس بزرگ که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را سال حزن و اندوه نامید، باشد؛ از این رو، ابن عباس با عباس بن عبدالمطّلب اشتباه شده است.
ثانیاً: براساس نقل ابن عساکر، هنگامی که ابوطالب رحلت کرد، «جمیلة بنت حرب» در آن مجلس حضور داشته و گفته: «ابوطالب به آیین اسلام مُرد» و در نَقلِ بحار الانوار، گفته: «برآیین اشیاخ» مُرد. ثعلبی در تفسیر خود به همین جمله «دختر حرب»، احتمال مسلمان بودن ابوطالب را قوی ارزیابی کرده، آن را با نامه علی علیهالسلام که به معاویه
1) 1 . عبداللّه بن عباس حبر اللامة وترجمان القرآن / 442.
نوشت: لیس ابوطالب کأبی سفیان...(1)تأیید میکند.(2)
ابن حجر درکتاب خود بعد از نقل روایت یاد شده، میگوید: به تصنیف بعضی از شیعهها دست یافتم که در آن، اسلام ابوطالب را اثبات کرده بودند، و یکی از دلیلهای اقامه شده همین روایت عباس بن عبدالمطّلب است. سپس در رد آن میگوید: «این روایت با روایت صحیح سعید بن مسیب معارض است، واین جواب ما بِهتر از جوابی است که گفته شده: عباس این شهادت را قبل از این که اسلام بیاورد، داده است»(4).
ابن کثیر پس از این که میگوید: بعضی از شیعیان و غیر آنها از غُلات ، به روایت عباس بن عبدالمطّلب بر ایمان ابوطالب استدلال کردهاند، مینویسد: اولاً: سند این روایت ضعیف است؛ چون گفته: «عن بعض اهله» ثانیاً: با روایت صحیح ناسازگاری دارد(1).
با توجه به آنچه یاد آوری شد سه چالش در روایت عباس بن عبدالمطّلب طرح شده است که اولاً: از نظر سند منقطع است. ثانیاً: با روایت صحیح معارض است. ثالثا: روایت گزارش و شهادت عباس است که مقبول نخواهد بود.
ولی با نگاهی منصفانه و غیر جانبدارانه، اشکالات مطرح شده از چند جهت قابل قبول نخواهند بود.
الف: معتقدان به اسلام و ایمان ابوطالب به ویژه شیعیان هیچگاه تنها این روایت را دلیلی بر مدعای خود نمیدانند؛ زیرا اولاً؛ با وجود روایات و شواهد تاریخی و اَشعاری فراوان از خود آن مرد فداکار، هیچ نیازی به این روایت نمیبینند(2).
ثانیاً: طرفداران ایمان شیخ مکه معتقدند او از گذشتههای دور، دیندار بوده است، ولی از روی مصالح، ایمان خود را از کافران قریش پنهان نگاه میداشت(3)و چه این که مسلمان شدن در واپسین لحظات عمر، هیچ ارزشی نخواهد داشت، و آیه 18 سوره نسا، آشکارا چنین اسلام آوردنی را مردود میشمارد. و این که در مکتب اهل بیت،
شهادتین و گواهی به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله اهمیت ویژهای دارد، از باب حسن و استحباب است(1)نه از آن جهت که کافر یا مسلمان بودن میت آشکار گردد.
ب: ضعف سند روایت عباس، با توجه به روایات فراوانی که ایمان ابوطالب را ثابت میکند و همچنین شواهد تاریخی و اشعار زنده و
گویا جبران خواهد شد.
ج: مراد از روایت یا روایات صحیحی که ادعا شده با روایت عباس در تعارضند، همان روایت ضحضاح، است که به تفصیل، نقد شد و معتبر نبودنش اثبات گردید.
د: اما این که شهادت عباس بن عبدالمطّلب را بدان جهت که او آن روزها مسلمان نبوده است، غیر مقبول پنداشتهاند، نَه تنها دلیل ندارد، که شواهدی خلاف آن را ثابت میکند. به عبارت دیگر: اگرچه گفته شده: عباس بعد از هجرت پیامبر خدا به مدینه، وقبل از فتح مکه به دین اسلام گرویده،(2)
ولی بسیاری معتقدند او مدتها قبل، اسلام اختیار کرده بود، اما آن را مخفی نگاه میداشت تا اولاً: در مکه بماند اوضاع وحوادثی که درآن شهر اتفاق میافتد، برای رسول خدا گزارش کند.
ثانیا: ماندن او در مکه، باعث تقویت مسلمانانِ باقی مانده در آن دیار، میشد.(3)
1) 3 . جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، ج 2، ص 12، کتاب الطهارة، الاول فی الاحتضار (مجموعه 15 جلدی).
2) 1 . سیرة آل البیت النبی، ج 1، ص 285 و اسدالغابة...، ج 3، ص 109.
3) 2 . سیرة آلالبیت النبی، ج 1، ص 285؛ اسدالغابة، ج 3، ص 109؛ الطبقات الکبیر، ج 4، ص 12 و الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 3، ص 511، به شماره 4552.
ثالثا: بانگاه به شواهد تاریخی و عمیق شدن در آنها، این مدعا به اثبات میرسد:
بودند، حضرت را در خانه عباس بن عبدالمطّلب یافتند و نخستین قرار ملاقات با رسول خدا را با عموی او گذاشتند، و عباس به آنان گفت: «نیتهای خود را با کسی درمیان نگذارید تا دشمنان شما و رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله از این ملاقات اطلاع پیدا نکنند»(1).
همچنین او، در آن اجتماع سرنوشت ساز در حالی که دو ثلث از شب سپری شده بود، خود را سپر رسول خدا کرده، تا عقبه وی را همراهی کرد و نخستین کسی بود که زبان به سخن گشود وخطاب به مردان دلباخته مدینه گفت: «ای گروه خزرج! همانا محمد صلیاللهعلیهوآله از آنِ ماست و خوب میدانید که او در عزت و امنیت به سر میبَرد... پس اگر شما به آنچه او را فرا میخوانید، وفادارید و برآن پای میفشارید، این شما و این پیامبر خدا. ولی اگر بخواهید او را تحویل کفار بدهید، از همین لحظه دست از او بردارید که او عزت و سربلند است...»(2).
نویسنده کتاب ذخایر العقبی بعد از نقل داستان مینویسد: «عباس در همان جلسه دست پیامبر خدا را گرفت و با او تجدید بیعت کرد»(1).
این شاهد تاریخی، آشکار میسازد که عباس، قبل از این حادثه مسلمان بوده است. گرچه طبری و ابن حجر اصرار دارند که وی در آن زمان کافر بوده است، نمیشود پذیرفت او، با این که کافر بوده، با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله آنگونه همکاری کند. همچنین حضور رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله در خانه عباس، تنظیم قرار ملاقات توسط او و تجدید بیعتش با پیامبر خدا، هیچکدام با کفر وی سازگاری ندارد؛ چرا که ابولهب نیز عموی دیگر حضرت بود و هیچگاه کوچکترین همکاری از وی سراغ نداریم .
عمویم عباس را نکُشید!: قریش، در نخستین نَبَردِ تمام عیار خود با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان، از همه امکانات و نیروی خویش، بهره گرفتند، حتّی بنیهاشم و به ویژه عموی پیامبرخدا عباس را در این جنگ آوردند، تا آنچه را در توان داشتند برای نابودی دین اسلام، به نمایش بگذارند، به اجماع همه مورخان ، آوردن عباس در صحنه نَبَرد، به اجبار صورت گرفته است. ابن حجر درباره وی مینویسد: «عباس دوسال قبل از رسول خدا متولد شد... و در جنگ بَدر همراه مشرکان حضور داشت(2)از این رو، پیامبر صلیاللهعلیهوآله درجنگ بَدر، میان مبارزان مسلمان اعلام کرد: «من لقی العباس فلا یقتله، فانّه خرج مستکرهاً(3)».
ای عمو! مقام خود را حفظ کن: ابن اثیر با اسناد خود از سهل بن الساعدی نقل میکند که: عباس، درابتدای هجرت، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اجازه خواست که مکه را ترک گفته و درمدینه حضور پیامبر برسد. حضرت فرمود: «یا عم! اقم مکانک الذی انت، فانّ اللّه یختم بک الهجرة کما ختم بی النبوة...»(1)، و در جای دیگر آمده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به عمویش نوشت: «انّ مقامک بمکة خیر لک...»(2).
جایگاه عباس نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله : بی گمان احترام و ارج گذاری رسول خدا به یارانش، القا کننده یک نوع پیام خواهد بود، و آن این که شخصیت و تأثیرگذاری آنان باید با توجه به جهات مختلف و شرایط آن روزگار تحلیل شود. از این رو، در شرح حال عباس، این نکته
برجستگی خاصی دارد که: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عمویش را بسیار گرامی میداشت، تا آنجا که هشام بن عروه از پدرش و او از عایشه نقل میکند که: «به راستی که بزرگداشتِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از عمویش عباس برای من اعجاب آور بود!»
همچنین اَنس بن مالک میگوید: کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله اشدّ الناس لطفاً بالعباس(3)، در بخشی دیگر از پیامبر خدا نقل شده که فرمود: «مردم! هر کسی عمویم عباس را بیازارد، گویا مرا آزرده است؛ چون عموی مَرد از ریشه پدرش است،...»(4).
با توجه به موارد اشاره شده، نه تنها نمیتوان گفت عباس بن عبدالمطّلب هنگام مرگ ابوطالب، مسلمان نبوده، که گواه روشن بر اسلام او خواهند بود. به ویژه اگر میان برخوردهای عباس در سالهای نخست بعثت(1)با سالهای پنجم بعثت به بعد که نمونههای آن در قضیه عقبه دوم ذکر شد مقایسهای صورت گیرد، قطعاً احتمال یاد شده تقویت خواهد شد.
گذشته از این، ابوطالب آن مرد دلسوز و عاقبتاندیش، قبل از مرگش به برادرش عباس، سفارشِ پیامبر را میکند:
اوصی بنصرالامین الخیر مشهده بعدی علیّاً و عمّ الخیر عباساً(2)
تردیدی نیست که اگر عباس، اسلام نیاورده بود، هیچگاه ابوطالب هنگام مرگ به اوسفارش رسول خدا را نمیکرد! زیرا میان او و ابولهب از این جهت هیچ تفاوتی وجود نخواهد داشت.
در نتیجه شهادت عباس بر این که: ابوطالب در واپسین لحظههای عمرش شهادتین را بر زبان جاری ساخت، مورد قبول خواهد شد؛ البته این، هیچگاه بِدان معنا نخواهد بود که ابوطالب قبل از آن، رستگار نبوده است؛ زیرا او نیز مانند دیگر مسلمانان «شهادتین» را واپسین جملههای حیات خویش قرار داده و به سوی پروردگارش شتافته است.
بر اساس همین معنا، علامه مجلسی در توضیح جمله «لولا ان یکون علیک و بنی ابیک غضاضة، لاقررت عینک...» مینویسد: «بنابر
صحتِ این روایت عباس ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با این که میدانست، ابوطالب موءمن است او را مکلف به اظهار اسلام کرد تا قومش اسلام او را بدانند؛ و اگر ابوطالب در لحظات نخست از آن امتناع ورزید، بدان جهت بود که چنانچه ایمان خود را آشکار سازد و پس از آن زنده بماند، نتواند از پیامبر خدا حمایت کند، اما وقتی از زندگی مأیوس گشت ایمانش را اظهار کرد»(1).
چه این که زینی دحلان دانشمند اهل سنّت همین دیدگاه را ابراز میدارد. او ضمن بر شمردن علل و انگیزههای امتناع ابوطالب علیهالسلام از اظهار اسلام میگوید: «یکی از علتهای جواز مخفی نگهداشتن عقیده به اسلام، این خواهد بود که یکی از بستگان انسان مورد آزار و اذیت قرارگیرد، بلکه بالاتر اگر ظالمی او را به تلفظ به کفر وادارد، مُجاز است تلفظ کند»؛ چون قرآن فرمود: «إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمانِ»(2).
به همین جهت ابوطالب درظاهر از اظهار اسلام، امتناع ورزید تا
بتواند از برادرزادهاش حمایت و دفاع کند؛ زیرا ابوطالب بعداز عبدالمطّلب رئیس قریش بود و کفار قریش به احترام او از آزار و رسول خدا پرهیز میکردند، چون میپنداشتند ابوطالب به آیین آنان است حمایتهای او از پیامبر را قبول داشتند. ولی اگر میدانستند اسلام آورده، نه تنها حمایتهایش را قبول نداشتند ، که با خود ابوطالب به قتال بر میخاستند و او را بیش از پیامبر آزار میدادند. و
شکی نیست که این عذر، برای امتناع وی از اظهار اسلام، عذری قوی و محکم است، درحالی که قلب او مملو از ایمان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود(1).
یکی از شواهد تاریخی، بر ایمان و رستگاری ابوطالب، اشعار و قصاید بلند و زیبایی است، که از آن مرد نستوه به جای ماندهاند؛ زیرا همانگونه که واژههای «نثر» و عادی میتوانند بیانگر بینش و اعتقادات انسانی باشند، قطعههای منظوم، ظریفانهتر و گویاتر این رسالت را عهده دار خواهند بود. به ویژه اگر هرمحقق تیزبین، به زمان و شرایط شکل گیری قصاید توجه کند، بی تردید پردههای ابهام زدوده وواقعیت بسان خورشید تابناک نمایان میگردد.
اشعاری که از ابوطالب علیهالسلام بر جای مانده، با توجه به این نکته که زبان شعر، در زمان او بُرندهترین و کاربردیترین ابزار اندیشه قلمداد میشده ، اهمیتی دو چندان مییابد . در این جا به چند نمونه از قصاید وقطعههای او که گرایشش را به اسلام، بسنده میگردد. هر چند در
بحثهای گذشته به گزیدههایی از اشعار پر محتوای او اشاره شد.
1 - 13 . ایثار علی
ابوطالب سه سال در شِعب، هر شب بستر خواب پیامبر خدا را
1) 1 . اسنی المطالب... / 6؛ با تلخیص.
جابهجا میکرد وفرزندش علی علیهالسلام را به جای او میخواباند. شبی علی از پدرش پرسید: «یا ابتاه! انی مقتول؟»(1)ابوطالب در پاسخ اشعار زیر را انشا کرد:
اصبرن یا بُنَیَّ فالصّبر أحجی کل حیّ مصیره لشعوب...
«فرزندم! صبرکن که صبر شایسته است، و هر زندهای به سوی مرگ باز خواهد گشت. همانا که تورا بذل این راه کردم. بَلا آزمایش بسیار سخت است؛ آزمایش درراه دوست و فرزندش (عبداللّه و پیامبر) هر زندهای اگرچه از افزونیِ عمر خسته شود، سرانجام طعم مرگ را خواهد چشید».
شیرمرد جوان ، علی علیهالسلام ، در جواب پدرش پایمردی و جان نثاریِ خود را اینگونه به تصویر میکشد:
أتامرنی بالصّبر فی نصر احمد؟ و واللّه ما قلت الذی قلت جازعاً...
«آیا مرا به صبر و پایداری در یاریِ محمد صلیاللهعلیهوآله فرمان میدهی؟ حال آن که به خدا سوگند آنچه گفتم از سرِ ترس نبود، ولی دوست داشتم که یاریام را ببینی، و بدانی که همواره فرمانبردارم. زود باشد که در راه خدا برای یاری احمد، پیامبر هدایت و ستوده درکودکی و نوجوانی بکوشم...»(2).
2 - 13 . مدح پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، در قصیده لامیه
قصیده «لامیه» از مشهورترین و طولانیترین اشعار ابوطالب و حدود صد ویازده بیت است، که کتابهای تاریخی و سیره به بخشهایی از آن پرداختهاند. در این جا، برخی ابیات قصیده را از نظر میگذرانیم.
پسر برادرم دروغگو نیست
هنگامی که قریش، محمد را به بهانههای مختلف تکذیب میکند، ابوطالب علیهالسلام چنین به تصدیق او برمیخیزد:
وایدّه رب العباد ینصره واظهر دیناً حقّه غیر زایل
فقد علموا انّ ابننا لامکذب لدینا و لا یعنی بقول الا باطل...
پروردگارِ بندگان، او (محمد) را تأیید و یاری میکند و دین حقّ او را تثبیت و زایل ناشدنی خواهد کرد. آیا نمیدانید که فرزند ما محمد، نزد ما تکذیب ناشده است و ما درمورد او، به گفتار شیاطین اعتنا نمیکنیم؟ او بزرگْ مردی است از زمره بلندمرتبهترین مهتران، که منسوب است به خاندانی که در عرصه بزرگیها صاحب برتریاند، به جان خودم سوگند که از روی دلبستگی به احمد، خود را به مشقتی بیرون از طاقت افکندم و او را پیوسته، چون دوستداران دوست داشتهام...(1).
دشمنی قریش و عکسالعمل ابوطالب
آنگاه که قریشیان، با سرسختی ابوطالب مواجه و از متوسل شدن
1) 1 . المناقب والمثالب / 92؛ البدایة والنهایة، ج3، ص 46؛ الروض الانف، ج 3، ص 63-68 و شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 79.
به او برای حلّ قضیه ناامید گردیدند، راه کینه و تهدید را در پیش گرفتند . ابوطالب در قصیدهای دشمنی آنان را غیر کارآمد وصف میکند:
لمّا رأیت القوم لاودّ فیهم وقد قطعوا کلّ العری والوسائل...
«آن گاه که دیدم در قوم مَحبتی نیست، و تمام بندها و پیوندها را گسستهاند، و ما را با دشمنی و آزار تمام افکندهاند، و... بر ضدّ ما با گروهی متهم و مظنون پیمان بستهاند و پشت سرِ ما، از غیض، انگشت به دندان میگزند، خود را چون نیزه انعطاف پذیر و شمشیر برّان درخشانی از یادگارهای بزرگان به صبوری واداشتم . از هر که با بدی با ما طعنه زَنَد و به باطل با ما ستیزد، و از هر کینهورزی که در عیبجوییِ ما بکوشد،.. از همه اینها به خداوند مردم پناه میبَرم... به خدا محمد را تسلیم نخواهیم کرد مگر آنکه در اطرافش به خاک افتیم. و دراین راه، فرزندان و زنانمان را فراموش میکنیم. و به خدا سوگند اگرکار از آنچه میبینم سختتر شود، ما نیز شمشیر خود را بربزرگان خواهیم کشید، و ...»(1).
3 - 13 . خطاب به نجاشی
در بخشی ، خطاب به نجاشی پادشاه حبشه میگوید:
تعلم ملیک الحبش انّ محمّدا وزیرٌ لموسی والمسیح بن مریم...:
«پادشاه حبشه (مردان نیک وبرگزیده) میدانند که محمد، وزیر
1) 1 . سیرة ابن اسحق / 156؛ البدایة والنهایة، ج 3، ص 43؛ الروض الانف، ج 3، ص 63؛ الحجة علی الذاهب / 296-299 و المواهب اللدنیة، ج 1، ص 185-186.
وجانشین موسی و پسر مریم (عیسی) است. و هدایتی از آن دست که آنها آوردند، به ارمغان دارد و همگی به فرمان خدا راه مینمایند،
و به او پیوند میدهند. و- شما- مسیحیان در کتابتان احوال او (محمد) را میخوانید؛ خواندنی دُرُست و نَه داستانی و دروغین. و تو نجاشی! آن چنان که از امت محمد به تو روی نیاوردهاند، مگر آن که با بزرگداشت و تجلیل تو باز گشته باشند...»(1).
4 - 13 . هشدار به بنی کعب
زمانی که سردمداران شرک نتوانستند با مذاکره ابوطالب را متقاعد سازند تا برادرزادهاش را از انجام رسالتش باز دارد، از یک سو: آزار رسول خدا را پیشه کردند و به سفیهان و جاهلان خود دستور دادند به محمد در معابر و گذرگاهها توهین کنند، و از سویی نیز: تحریم همه جانبه بنیهاشم را در ضمن قطعنامهای امضا کردند. روزی که سفیهانشان محتوای شکمبه شتر را بر سر وصورت حضرت انداختند، ابوطالب سخت غضبناک شد. ابتدا دستور داد حاضران قریش، همان کثافات را بر سبیلهای خود بمالند، سپس اشعار زیر را انشا و آنان را به شدت تهدید کرد:
ألا ابلغا عنّی علی ذات بیننا لویّاً و خصّا من لویّ بنی کعب
و الم تعلموا انّا وجدنا محمّداً نبیّاً کموسی خطّ فی اوّل الکتب...
«آیا دشمنی و بدی از ما بر تیره «لوءی» مخصوصاً کعب از لوءی
1) 1 . سیرة ابن اسحق / 221-222؛ الروض الانف، ج3، ص 244؛ المناقب والمثالب / 109؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج 1، ص 117 و المستدرک الصحیحن، ج2، ص 623.
رسیده است؟ آیا ندانستند که ما محمد را پیامبری چون «موسی» یافتیم که نامش در کتابهای پیشین آمده است؟ همانا در میان بندگان، مَحبت محمد را قرار نداده وتردیدی نیست که خداوند مَحبت و دوستی را مخصوص او قرار داده است. و همانا آنچه را شما
(جماعت قریش) به عنوان صحیفه بر دیوار کعبه آویختهاید، برایتان چون فریاد بچّه شتر شُوم و نحس ماند. به هوش باشید، به هوش باشید! قبل از این که خاکِ نمناک شما را دریابد... و به پروردگار این خانه سوگند که ما احمد را تسلیمِتان نخواهیم کرد...(1).
در بخشی دیگر ضمن هشدار به قریش چنین به «خاتمیت» رسول خدا اعتراف میکند: «خوابهای شیطانی را در مورد محمد صلیاللهعلیهوآله به نادانی به کار نبندید. و در این باره امر و دستورهای گمراهان چپ رو و نامبارک را پیروی نکنید. شما آرزو میکنید محمد صلیاللهعلیهوآله را بکُشید و همانا این آرزویتان چون خواب شیطانی است. سوگند به خدا! که نمیتوانید اورا بکشید... پنداشتهاید که ما محمد صلیاللهعلیهوآله را تسلیمتان خواهیم کرد و حال آن که به سنگهای پرتاب شده شما پاسخ محکم میدهیم...او امین و محبوب در میان بندگان است و پروردگار قاهر، او را «خاتم» در خاتمهها نامگذاری کرده است، مردم بر پیامبری او
1) 1 . سیرة ابن اسحق / 157؛ البدایة و النهایة، ج 3، ص 70؛ الروض الانف، ج 3، ص 283؛ المناقب و المثالب / 120؛ حلیة الابرار، ج 1، ص 33؛ مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 63؛ الرسول والرسالة... / 41؛ الدرجات الرّفیعة فی طبقات الشیعة / 52؛ ایمان ابوطالب / 22: شیخ میفرماید: این داستان خود دلیل بر این است که اولاً: ابوطالب بر آن جماعت ریاست داشته و قریش به او احترام میگزاردند، ثانیاً: غضبناک شدن او به دلیل حمایت از رسول خدا بوده است.
بُرهان و شُکوه میبینند، و هیچ جاهلی در میان پیروان او جایگاه عالِم را ندارد. او پیامبری است که پروردگارش به او وحی میکند و کسی که طریق او را بر نگزیند راه پشیمانی را پیموده است»(1).
5 - 13 . محمد مصطفی
ابوطالب، وقتی سرسختی سرانِ قریش را میبیند، بنیهاشم را برای پاسداری از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرا میخوانَد و او را، مایه افتخار آنان بر میشمارد:
اذا جمعت یوماً قریش لمفتخر فعبد مناف سرّها و صمیمها....
«اگر تمام قریش، روزی برای بزرگ نمایی و برشمردن افتخارها، گرد هم آیند، عبد مناف بی پیرایه ترین و بخشندهترین آنها است. و اگر بزرگان عبدمناف گرد هم آیند، شریفترین و کهنترین و دیرپاترین شان بنیهاشم خواهد بود. واگر بنیهاشم روزی تفاخر کند. باید به محمد تفاخر کنند؛ چرا که او از میان پاکترین و بخشندهترین آنها برگزیده شده است».(2)
6 - 13 .برترین دین
آنگاه که ابوطالب میبیند، به راستی قریشْ ظالمانه درمقابل پیامبر خدا قد برافراشتهاند و جز به کشتن او رضا نمیدهند، ضمن اعلام
حمایت شدید، به صداقت وامانتداری محمد صلیاللهعلیهوآله و برتریِ دین او، گواهی میدهد و میگوید: به مرامت پایدار باش، و آنچه دوست میداری انجام بده: «فواللّه لااسلمک لشیء ابداً»:
واللّه لن یصلوا الیک بجمعهم حتی اوسّد فی التراب دفیناً...
«به خدا سوگند که با تمام جمع ونیرویشان هرگز به تو دست نخواهند یافت، مگر آن که من چهره درخاک کشم. پس دعوتت را آشکار کن ، که برتو عیب وننگی نیست. و با دعوتت بشارت دِه و چشمها را روشن ساز. مرا دعوت کردی و دانستم که تو نصیحت گرِما
هستی، و فراخواندی ، و در دعوتت امین بودی...»(1).
1) 1 . سیرة ابن اسحق / 155؛ تذکرة الخواص / 18؛ شرح المولد النبوی / 234؛ الروض الانف، ج 3، ص 55؛ الکشاف،ج 2، ص 13 و الدرجات الرفیعة / 52.
چگونگی ایمان ابوطالب
فصل سوم
چگونگی ایمان ابوطالب
آنچه گذشت، این نتیجه را به ارمغان آورد که ابوطالب، آن مرد ایثارگر و نستوه، نه تنها مسلمان از دنیا رَخت بر بست، که ایمان و رستگاری او با ایمان توده امت اسلامی قابل مقایسه نخواهد بود و نور اوچون خورشید میدرخشد، و خود اگربخواهد در صفِ شفاعت کنندگان قرار میگیرد(1). اما این سوءال باقی میماند که ایمان او به چه کیفیت بوده؟ آیا وی ایمانش را از دیگران مخفی میداشت ، یا بیپرده رستگاری خود را ابراز مینمود؟ و اگر چنین است چرا فراوانی از اهل سنّت، مصرّانه او را کافر میپندارند؟
از این رو، شایسته است دراین قسمت به چگونگی ایمان عموی نامدار رسول خدا اشارهای هر چند کوتاه صورت گیرد؛ باشد که خواننده ارجمند به گونهای شایسته، پاسخِ سوءالهای یاد شده را
1) 1 . نک: بحثهای گذشته.
دریابد.
نخست باید گفت: با توجه به منابع تاریخی و سرگذشتْ نامهها،
چند دیدگاه در بُعد دینی ابوطالب ابراز شده است:
گروهی معتقدند ابوطالب از ابتدای بعثت به برادرزادهاش ایمان آورد، ولی برای مصلحت (حفظ و حراست وحمایت از رسول خدا) ایمانش را مخفی نگاه داشت.
بسیاری بر این عقیدهاند که او مشرک از دنیا رفت، و به دعوت پیامبر خدا و اسلام، جواب منفی داد.
گروهی دیگر اعتقاد دارند وی صراحتاً و بدون هیچ هراسی ایمان آورد وآن را ابراز داشت.
دستهای ایمان او را به دلیل حمایتهای بیدریغش از رسول خدا، به خدا واگذار کرده اند.
برخی که در رأس آنها عبدالحمید بن ابی الحدید قرار دارد، متوقف و متحیر ماندهاند(1).
چهار دیدگاه نخست را دکتر رفاعی در کتاب خود طرح و به شواهد هر کدام اشارهای کوتاه کرده است(2). او میافزاید: دیدگاه سوم از آنِ شیعیان امامیه، بسیاری از زیدیه، برخی شیوخ معتزله، گروهی از صوفیه واندکی از اهل سنّت است. وی دیدگاه دوم را به سیره نویسان و جمهور اهل سنّت نسبت میدهد.
آنگاه با توجه به بحثهای صورت گرفته ، این نتیجه را فراروی ما
قرار میدهد که: دیدگاههای دوم وچهارم وپنجم از جهات مختلف بی اعتبار است و هیچ تردیدی در بیپایگی آنها باقی نمیمانَد و از میان دو دیدگاه دیگر، دیدگاه نخست را میتوان تأیید کرد. به عبارت دیگر: میتوان میان دو دیدگاه اول و سوم را جمع کرد وگفت: ابوطالب از
ابتدا موحد بود وازنخستین روزهای مبعوث شدن برادرزادهاش اسلام آورد، ولی از روی حکمت و مصلحت، ایمان خود را از مشرکان قریش مخفی نگاه میداشت تا درسایه تدبیر مصلحتجویانه بتواند از دین خدا و رسول اوحمایت کند، اما در عین حال هیچگاه تظاهر به شرک و بتپرستی نیز نکرد.
از سوی دیگر: درمیدان عمل و زبان شعر که هر دو، بستر و ظرفیتی گسترده دارند، بی پروا و بدون پرده ایمان و رستگاری خویش را ابراز کرد و هیچ تردیدی را باقی نگذاشت. به تعبیر دیگر: ابوطالب بر اساس سیاستی که در پیش گرفت، ایمان خود را از قریش و حتّی توده مسلمانان پنهان میداشت ولی از خواص و انسانهای وارسته و مورد اطیمنان چون: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، و علی علیهالسلام ، اباذرو... مخفی نمیداشت. این شیوه در زندگی وی، سبب شد ناآگاهان که حشر و نشر وی را با کافران میدیدند، چنین پندارند که او کافر از دنیا رفته است. برای اثبات این مدعا با ذکر دو نکته، بحث را جمع میکنیم.
مکتوم نگهداشتن باورهای اعتقادی، درتاریخ دینی بشر، امری تازه و غیرمنتظره نبوده است. مروری بسیار کوتاه در آن بخش از کتاب
آسمانی اسلام (قرآن)، که فراز و نشیبهای سرگذشت موءمنان را گوشزد میکند، این قضیه را به خوبی روشن میسازد؛
موءمن آل فرعون: داستان موءمن آل فرعون، درفضای خفقان و وحشت فرعونی دوران حضرت موسی علیهالسلام (1)یکی از مواردی است که
قرآن کریم آن را برای بیداری مسلمانانِ گرفتار در چنگال فرعونیان زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یادآوری میکند. موءمن آل فرعون از دودمان خود فرعون یعنی نژاد قبطیان و خواصّ دربار بود که میکوشید ایمان خویش را پنهان نگه داشته و تقیه کند.(2)
اصحاب کهف: داستان عبرت آور اصحاب کهف(3)، یکی دیگر از مصادیق ادعای یاد شده است که عدهای اعتقادِ یکتاپرستی خود را برای حفظ جانشان، نه تنها پنهان نگه داشتند که وقتی شرایط را برخود دشوار یافتند به غاری پناه بردند؛ مدتی در آنجا مکث کردند و دیگر بار زنده شدند.(4)خداوند نیز به پاس حُسن نیت واقدام شایسته آنان سرگذشتشان را در کتاب آسمانی خود جزء امور عبرت انگیز برای بشر خطاکار، گوشزد، و به پیامبر اسلام یادآوری میکند این داستان آن گونه که اتفاق افتاده، امری تازه و عجیب نیست. این انسان است که به دلیل اُنس به امور مادّی از امور دیگر چون: معاد غفلت میکند(5).
1) 1 . غافر 28: دیگر بار «قالَ رَجُلٌ مُ-ؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ وَقَدْ جاءَکُمْ بِالبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ...».
2) 1 . المیزان، ج 17، ص 523.
3) 2 . کهف / 1 - 26: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الکَهْفِ وَالرَّقِ-یمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً * إِذ أَوَی الفِتْیَةُ...».
4) 3 . المیزان، ج 13، ص 404: داستان اصحاب کهف از نظر قرآن.
5) 4 . همان، ج 23، ص 342.
مماشات و تظاهر: حتّی قرآن کریم، برای این که یک موءمن بتواند در جامعه کفر و شرک به حیات مادّی و معنوی خود ادامه دهد و هستیاش به باد نرود، انکار زبانی و تظاهر به شرک را مُجاز میشمارد و تکلیف او را از دستور کلی عذاب کافران و مرتدان استثنا میسازد(1).
بنابراین ، از نظر تاریخی، ابراز عقیده به خداوندِ یگانه و پیامبران الهی در جوامع بشری همواره با موانع و مشکلاتی روبهرو بوده است؛ از این رو، عدهای بر اساس شرایط روزگار خویش با این که موءمن بودهاند، ولی نتوانستهاند اعتقاد واقعی خود را آشکار سازند، و مماشات با کفار را در پیش گرفتند، که ابوطالب یکی از آن موارد بود.
از آنجا که دین اسلام برای پیروانش هیچ یک از راههای ایمن سازی را از نظر دور نداشته، در فرهنگ اعتقادیاش یک اصل اساسی به نام «تقیه» یا مصلحتاندیشی، با شرایط خاص ودر زمان خاص، برای حفظ جان موءمن درنظر گرفته است. قرآن کریم پس از نهی شدید موءمنان از دوستی و ولیّ گرفتن کفار، «تقیه» را به عنوان عامل حفظ جان آنان یادآور میشود:
«... إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ»(2).
علامه طباطبایی در تفسیر آیه میآورد: «وکوتاه سخن این که: کتاب
و سنّت هر دو برجواز تقیه به طور اجمال دلالت دارند؛ اعتبار عقل نیز موءید این حکم است؛ چون دین جز این نمیخواهد و شارع جز این هدفی ندارد که حق را زنده کند و جان تازه ببخشد. و بسیار میشود که تقیه کردن و بر حسب ظاهر طبق دلخواه دشمن و مخالفان عمل کردن، مصلحت دین و حیاتِ آن را چنان تأمین میکند که ترک تقیه آن را تأمین نمیکند. و این قابل انکار نیست، مگرکسی که بخواهد منکِر واضحات شود»(1).
و باز میگوید: «اخبار در مشروعیت تقیه از طریق ائمه اهل بیت، بسیار است و شاید، به حدّ تواتر برسد... آیه نیز بر آن دلالت دارد؛ دلالتی که به هیچوجه نمیتوان آن را انکار کرد»(2). در منابع روایی شیعی، تقیه وحدود و شرایط آن به عبارتهای مختلف انعکاس یافته است، که در اینجا به اشاره دو نمونه بسنده میگردد؛
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «التقیّة فی کل شیء یفطرّ الیه ابن آدم فقد احله اللّه له»(3).
از امیرالموءمنین علی علیهالسلام آمده: «التقیّة من افضل الاعمال الموءمن، یصون بها نفسه و اخوانه عن الفاجرین، و قضاء حقوق الاخوان اشرف الاعمال المتقین، یستجلب مودّة الملائکة المقربین، و شوق الحور العین»(4).
1) 2 . المیزان، ج 3، ص 240.
2) 1 . همان / 254.
3) 2. وسایل الشیعه ، ج 16، ص 214: کتاب الامر النهی، ابواب امر به معروف...، باب 25، ح 2: در هر چیزی که فرزند حضرت آدم علیهالسلام به آن مضطر باشد، خداوند تقیه را در آن حلال کرده است.
4) 3 . همان، باب 28، ح 4،: با فضیلتترین اعمال مؤمن، تقیه است؛ زیرا مؤمن با تقیه جان خود و برادرانش را از شرّ بدکاران حفظ میکند، و ادا کردن حقوق برادران ایمانی از شریفترین اعمال پرهیزکاران است، مؤمن با تقیه دوستی فرشتگان مقرّب الهی و اشتیاق حوریان بهشتی را جلب میکند. برای اطلاع بیشتر به این کتاب مراجعه شود.
در منابع اهل سنّت نیز تقیه به عنوان یک اصل پذیرفته شده، قلمداد گردیده است: بخاری در صحیح خود پس از آوردن آیات 106 نحل و28 آل عمران و75 و97 نسآ ، این اصل را یادآوری کرده و و میگوید: قال الحسن: التقیة الی یوم القیامة(1).
ابن حجر عسقلانی بعد از تعریف تقیه که: «الحذر من اظهار ما فی النفس من معتقد و غیره، للغیر» در توضیح این که تقیه جایز است یا نه،
میگوید: «قال الحسن البصری: تقیه برای موءمن تا روز قیامت جایز است، مگر در قتل»(2). وی در قسمتی دیگر بعد از نقل داستان ابیالجندل که گفت: «ای گروه مسلمانان! برگردید به سوی مشرکان»؛ از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این گونه نقل میکند: «رسول خدا فرمود: ای ابا جندل! صبر را پیشه کن، وحساب کن، من مخالفت ندارم وخداوند برای تو فَرَج و راه خروج از این حال قرار خواهد داد»، سپس به نقل از «خطابی» میگوید: «عالمان قضیه ابیالجندل را دو گونه توجیه کردهاند؛ یکی از توجیهات این است که وقتی مسلمان از جانش هراس داشته باشد، خداوند تقیه را برای وی مباح کرده است و رخصت داده که اگر «توریه» ممکن نباشد، کفر را بر زبان آوَرَد، با این که در باطن موءمن است(3).
سیوطی در تفسیر خود میآورَد: ابن جریز وابن ابی حاتم از طریق عوفی از ابن عباس در مورد آیه شریفه: «إِلاّ أَنْ تَ-تَّ-قُوا مِنْهُمْ تُقاةً» (آل عِمران/28) گفتهاند: تقیه به زبان، آن است که کسی با این که قلباً موءمن است، از ترس مردم (ناس) برخلاف آن تکلم کند...»(1).
ابن کثیر نیز در توضیح آیه میگوید: یعنی کسی که در برخی شهرها و زمانها از شرّ مردمِ آنجا با این که در قلب موءمن است، در ظاهر تقیه نماید، و همان روایتِ ابن عباس را نقل میکند(2).
قرطبی پس از نقل روایت ابن عباس و فتوای حسن بصری، محدوده و شرایط تقیه را چنین تبیین میکند: «وقتی موءمن در میان
کفار زندگی میکند اگر بر جانش هراس داشته باشد، باید با زبان دورویی ومداهنه نماید، درحالی که قلبش مطمئن به ایمان است. البته تقیه جز درمواردی که قتل، نقص عضو و آزار و اذیت عظیمی در پی داشته باشد، جایز نیست»(3).
ابی شیبه در کتاب خود با نقل چندین روایت درباره تقیه، روایت ذیل را چنین نقل میکند: «حدّثنا شریک عن جابر عن ابی جعفر قال: التقیة اوسع ما بین السماء الی الارض»(4).
بنابر آنچه یادآوری شد باید گفت پنهان نگهداشتن ایمان (در حالی که قلب مملو از ایمان باشد) و حتّی تظاهر به شرک، نَه تنها از دیدگاه
پیروان اهل البیت علیهمالسلام که از دیدگاه اهل سنّت نیز امری مسلّم و غیر قابل تردید است.
در نتیجه با توجه به روایات بسیار که در آنها ابوطالب، به موءمن آل فرعون و اصحاب کهف تشبیه شده(1)و نیز شرایط خاص و دشمنی سرسختانه قریش با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، ابوطالب علیهالسلام آن مرد فداکار و خستگیناپذیر بدون این که هیچگاه اظهار شرک کند، با حفظ سیادت خود در میان قریش، ایمان و اسلام خویش را پنهان نگاه داشت، تا در سایه آن بتواند نه تنها از جان رسول خدا و دین او حمایت کند، که مصلحت کُلّ بنیهاشم ومسلمانان را تأمین کرد، و شکی نیست که این کار بزرگترین مصلحت وبالاتر از حفظ جان خودِ او به حساب میآید؛ چنان که فرزندش علی علیهالسلام میفرماید: «کان واللّه ابوطالب بن عبدالمطلب موءمناً مسلماً یکتم ایمانه مخافة بنیهاشم ان تنابذها قریش»(2).
چه این که بسیاری از اندیشهمندان همین نظر را درباره چگونگی ایمان عموی پیامبر ابراز داشتهاند: نویسنده کتاب الحجة علی الذاهب... میآورد: «اباطالب سیّد و آقای قریش و رئیس بدون رقیب بود. قریش درحالی که بت میپرستیدند، از او فرمان میبردند وبه دستورهایش گردن مینهادند. هنگامی که خداوند دینش را اظهار و رسولش را برانگیخت، ابوطالب از او حمایت کرد و به وی یاری رساند، ولی اسلام و ایمان خود را کتمان میکرد؛ چون در غیر این صورت نمیتوانست از دین و رسول خدا حمایت کند.
طبیعی بود که اگر ابوطالب مانندِ دیگر مسلمانان عقیده وایمان خودرا علنی میساخت، قریش به وی به دیدِ دشمن مینگریستند و با او همانند دیگر مسلمانان معامله میکردند، و به فرمانهایش گوش نمیدادند؛ از این رو ابوطالب ضمن کتمان ایمان خود با حفظ ریاستش با کافران حشر و نشر داشت و... در اجتماعشان حضور مییافت»(1).
تا این که خداوند پایههای دینش را در قلبها محکم کرد و مسلمانان افزون شدند، و در خارج از جزیرة العرب حضور یافتند و از آیینش تبلیغ کردند. اسلام در جایْ جایِ جهان پُرآوازه شد و یهود و نصاری باور کردند که دین اسلام پا گرفت. آنگاه ابوطالب با قلبی آرام و باطنی مملو از ایمان بدرود حیات گفت. همه مورخان معتقدند وقتی ابوطالب به جوار پروردگارش شتافت، جبرئیل نازل شد وبه پیامبر فرمان داد که: «قدماتَ ناصِرَکَ فَاخرُج منهم، وامَرَه بِالمُهاجرة»(2).
همچنین دانشمندی دیگر مینویسد: «این که ابوطالب به دین عرب رغبت نشان میداد و به آن تظاهر میکرد، در حالی که پیامبر را تصدیق و به نبوت او اقرار کرد؛ به دلیل «تقیه» و دفاع از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود؛ زیرا اگر اسلام خویش را آشکار میساخت، از چشم اَعراب میافتاد و دیگر نزد آنان احترام نداشت...»(3).
اندیشهمندی دیگر مینگارد: «بنابراین: ابوطالب باید به رسالت
پسر برادرش ایمان آورده باشد، ولی آن را علنی نساخت؛ زیرا شرایط وحکمت و سیاست روزگار، آن را اقتضا میکرد و اگر در همان ابتدای بعثت، ایمان خود را آشکار میساخت، بیدرنگ همه قریش از او میرمیدند و از آن نقشی که ایفا میکرد، باز میماند...»(1).
1) 2 . ملحمة الامام علی او العقیدة العلویة المبارکة / 47.
چکیده
هر چند بسیاری از عالمان اهل سنّت بر پایه جعلیات و تهمتهایی که از دوران معاویه آغاز شد و به منابع اهل سنّت راه یافت، ابوطالب علیهالسلام را مشرک میپندارند ، با توجه به روایات فراوانِ رسیده از اهل البیت علیهمالسلام و شواهد زنده تاریخی و به ویژه اَشعار و قصیدههای بلند و پر معنایی که از خود ابوطالب باقی ماندهاند، هیچ تردیدی در ایمان و خدا باوری و اعتقاد او به رسالت رسول خدا، وجود ندارد، ولی چون آن مرد فداکار، مصلحت را در مخفی نگهداشتن باورهای خویش میدید آن رابرای توده مردم اظهار نمیکرد؛ تا بتواند همچنان به حمایت از رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان بپردازد وباسرانِ شرک مماشات نماید، و به حق توانست با پایمردی ومقاومت خود بزرگترین افتخارها را درتاریخ اسلام از آنِ خویش کرده، و به عنوان اسوه مقاومت مطرح باشد؛ وچه زیبا گفت آن اندیشهمند اهل سنّت که:
لولا ابوطالب وابنه لما مُثِّل الدین شخصا فقاما
فذاک بمکة آوی وحامی وهذا بیثرب جسّ الحماما...(1)
1) 1 . شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 84: اگر ابوطالب و فرزندش علی نبودند، دین اسلام، وجود نمییافت. آنان قیام کردند؛ پدر در مکه، پناهگاه و حامی بود و فرزند در مدینه، تا پای جان جنگید... .
کتابنامه
1 . قرآن کریم، ترجمه آیت اللّه ناصر مکارم شیرازی.
2 . آلوسی، السیدمحمود (1270 ق) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، تهران، انتشارات جهان.
3 . آل سید علیخانی، سید محمدعلی، ابوطالب و بنوه، نجف اشرف، ط اول، مطبعة الادب، 1969 م.
4 . ابراهیم حسن، حسن، تاریخ الاسلام والسیاسی والدینی والثقافی والاجتماعی، قاهرة، ط هفتم، ملتزم النشر والطبع، 1964م.
5 . ابن سیدالناس، محمدبن عبداللّه بن یحیی، (671- 734 ه ق)، السیرة النبویة - المسی عیون الاثر فی فنون المغاذی والشمائل والسیر، طبعة جدیدة ومصححه، موءسسة عزّالدین، 1406 ق / 1986 م.
6 . ابن اسحق، محمدبن اسحاق بن یسار(85 -151 ق) سیرة ابن اسحق، به تحقیق سهیل زکار، قم، دفتر مطالعات تاریخ و فرهنگ اسلامی، زمستان 1368 .
7 . ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، به تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، بیروت، ط دوم، مطبعة الحیدریه، 1389 ق /1969م.
8 . ابن حنبل احمد، مسند احمدبن حنبل، بیروت، ط اول، مکتب الاسلامی، دار صادر، 1389 ق / 1969 م.
9 . ابن حزم، علی بن احمد (م 456 ق )، المحلی، به تصحیح احمد شاکر، بیروت، دار الآفاق، بیتا.
10 . ابن عربی، محمدبن عبداللّه(368- 456 ق )، احکام القرآن، بیروت، ط اول، دارالفکر، 1409 ق.
11 . ابن الجوزی، عبدالرحمن بن علی بن محمد(م596 ق )، المنتظم فی تاریخ الملوک والامم، به تحقیق محمد عبدالقادر عطا، مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیة، 1412 ق / 1992م.
12 . ابن جوزی ، الوفا باحوال المصطفی، تصحیح و تعلیق محمد زهری البخاری، و ریاض، موءسسة السعدیة بالرضا.
13 . ابن عساکر، علی بن الحسین(م571 ق )، تاریخ دمشق، به تحقیق و تعلیق علی عاشور الجنوبی، بیروت دار احیاء التراث العربی، 1421 ق /2001م.
14 . ابن ابراهیم، سلیمان و ای - دنت، محمدپیامبر خدا، قم، چ اول، کتاب فروشی صحافیان، 347 ق .
15 . ابن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، به تحقیق عبداللّه محمود شامة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1423 ق / 2002م.
16 . ابوریه، محمود، بازرگان حدیث، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، تهران، کتاب فروشی محمدی، بیتا.
17 . ابی داوود، سلیمان بن اشعث السجستانی(202-275 ق )، سنن ابی داوود، شرح و تعلیق السید محمد - عبدالقادر عبدالخیر...، قاهره، دارالحدیث.
18 . ابی السعود، محمدبن محمد(م951 ق )، تفسیر ابی السعود - المسمی
ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
19 . ابی شیبة(م235 ق )، المصنف، به تحقیق سعید محمد اللحام، بیروت، ط اول، دارالفکر، 1409 ق.
20 . اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، بیروت، دارالکتاب
الاسلامی، بیتا.
21 . الازهری، سلیمان، بلوغ المارب فی نجاة آبائه و عمّه ابی طالب، به تحقیق و تعلیق سامی العزیزی و زهرا اکادمی، قم، ط اول، مطبعة سید الشهدا، 1421 ق .
22 . الاسبر، محمدعلی، ابوطالب عملقا الاسلام الخالد، بیروت، ط اول، دارالتعارف، 1411 ق /1991م.
23 . استرآبادی، محمدبن الحسن الخوی،(686 ق )، شرح شافیة مع شرح شواهد عبدالقادر البغدادی، به تحقیق وتصحیح محمد نور الحسن...، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1395 ق .
24 . اصفهانی، علی بن الحسین ابی الفرج (284- 356 ق )، مقاتل الطالبین، ترجمه سیدهاشم رسولی محلاتی و مقدمه علی اکبر غفاری، ایران، چ دوم، نشر صدوق.
25 . الاصفر، ابن عنبه، عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، به تحقیق و تعلیق جمعی از محققین بیروت، ط اول، مکتبة الثقافة الدنیة، 1421 ق / 2001 م.
26 . العک، الشیخ خالد عبدالرحمن، موسوعة عظماء حول الرسول، بیروت، ط اول، دار النفایس، 1412 ق /1991 م.
27 . اندلسی، محمدبن یوسف الشهرباین حیان، (م745 ق )، البحر المحیط، به تحقیق عبدالموجود، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیه، 1413 ق /1991م.
28 . انطاکی، عبدالمسیح، ملحمة الامام علی او العقیدة العلویة المبارکة، بیروت، ط دوم، موءسسة الاعلمی، 1411 ق /1991 م.
29 . الایجی، عبدالرحمن بن احمد(220- 360 ق )، المواقف، به شرح السید شریف الجرجانی، تحقیق و تخریج عبدالرحمن عمیرة، بیروت، ط اول، دارالجلیل، 1417 ق / 1997م.
30 . الامین، السید محسن، اعیان الشیعة، به تحقیق و تخریج حسن الامین،
بیروت، دارالتعارف، 1406 ق /1994م.
31 . الامینی، عبدالحسین احمد، الغدیر فی الکتاب والسنة، بیروت، ط اول الممیزة، موءسسة الاعملی للمطبوعات، 1414 ق /1994م.
32 . ------------- ، ابوطالب مظلوم تاریخ، ترجمه انتشارات بَدر، تهران، انتشارات بَدر، بهار1359.
33 . الباقلانی، ابی بکر محمدبن الطیب (م403 ق )، تمهیدالاوائل و تلخیص الدلایل، تحقیق عماد الدین احمد حیدر، بیروت، ط سوم، موءسسة الکتب الثقافیه،1414 ق / 1993م.
34 . البَحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، به تحقیق و تعلیق جمعی از علمای بیروت، ط اول، موءسسة الاعملی، 1419 ق /1999م.
35 . ------------- ، حلیة الابرار فی احوال محمّد و آله الاطهار علیهمالسلام ، به تحقیق غلام رضا مولانا بروجردی، قم، ط اول، موءسسة المعارف الاسلامیه، 1411 ق .
36 . بخاری، محمدبن اسماعیل بن ابراهیم (م256 ق )، صحیح البخاری، شرح وتعلیق قاسم الشماعی الرفاعی، بیروت، دار القلم ، بیتا.
37 . الرزنجی، جعفر(1250-1317 ق )، شرح المولد النبوی - المسمی بالکوکب الانور علی عقد الجوهری الازهر- به تحقیق و تصحیح محمد
نورالحسن...، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1395 ق .
38 . البغدادی، محمدبن محمدبن النعمان بن معلم، معروف به شیخ مفید(336- 413 ق )، الفصول المختاره، به تحقیق سیدعلی میر شریفی، بیروت، ط دوم، دارالمفید ، 1414 ق / 1993م.
39 . ایمان ابوطالب، به تحقیق موءسسة البعثة، الموءتمر للعالمی لالفیة للشیخ المفید، 1413 ه .
40 . ------------- ، اوائل المقالات، بیروت، ط دوم، دار المفید، 1414 ق / 1993 م.
41 . البغوی، حسین بن مسعود الفرّا(م516 ق )، تفسیر البغوی، المسمی معالم التنزیل، به تحقیق عبدالرحمن العبک و مروان سوار، بیروت، ط سوم، دارالمعرفه ، 1413 ق / 1992 م.
42 . بلخی، محمّدبن برهان الدین خاوند شاه، معروف به میرخوند، روضة الصفا، تلخیص و تهذیب عباس زریاب، تهران، چ اول، انتشارات علمی، پاییز 1373.
43 . البهبهانی ، محمدبن عبدالکریم ، الدمعة الساکبة فی احوال النبی والعترة الطاهرة، بیروت، موءسسة الاعلمی مکتبة العلوم العامة البحرین، 1409 ق / 1988م.
44 . البیهقی احمدبن الحسن (358-384 ق )، دلایل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعة، به تحقیق و تعلیق عبدالمعطی قلجعی، بیروت، ط اولی.
45 . ----------- ، السنن الکبری، به تحقیق عبدالقادر عطا، بیروت ، ط اول، دارالکتب العلمیة1414 ق / 1996 م. از نسخه دیگر این کتاب همراه جوهر النقی، بیروت، دار المعرفه، چاپ شده نیز، استفاده گردیده است.
46 . التمیمی، عبدالرحمن بن ابی حاتم محمدبن ادریس(م327 ق )، الجرح والتعدیل، به تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیة، 1416 ق / 1996م.
47 . التمیمی، نعمان بن محمد المغربی(م363 ق )، المناقب والمثالب، به تحقیق ماجدبن الاحمد العطیة، بیروت، ط دوم، موءسسة الاعلمی للمطبوعات، 1423 ق / 2002 م.
48 . ------------ ، شرح الاخبار فضائل الائمة الاطهار، قم، موءسسة النشر الاسلامی التابعة، لجماعة المدرسین.
49 . التنکابنی، محمدبن عبدالفتاح (1040-1124 ق )، سفینةالبحار، به تحقیق سیدمهدی رجایی، قم، ط اول، طبع امیر، 1419 ق / 1377 ش.
50 . الثعلبی، ابوالحسن احمد (م 427 ق )، الکشف والبیان المعروف به تفسیر الثعلبی، به تحقیق ابی محمدبن عاشور، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1422 ق / 2002 م.
51 . الثقفی، ابراهیم بن محمد سعید المعروف به ابن هلال، الغارات، او الاستنفار والغارات، به تحقیق و تعلیق السید عبدالزاهراء الحسینی، بیروت، ط اول، دارالکتاب الاسلامی، 1410 ق / 1990م.
52 . جرج جرداق، الامام علی صوت العدالة الانسانیة، بیروت، منشورات مکتبة الحیاة، 1970 م.
53 . الجرجانی، ابو المحاسن حسین بن الحسن، تفسیر گارز، جلاء الاذهان و جلاء الاحزان، تصحیح و تعلیق میر جلالالدین الحسینی، ارموی، ط اول، محدث، 1378 ق/ 1337 ش.
54 . الجرجانی، عبداللّه بن عدی (227 - 365 ق )، الکامل فی ضعفاء الرجال،
بیروت، ط سوم، دارالفکر.
55 . الجزری، المبارک بن محمدبن اثیر، تتمة جامع الاصول فی احادیث الرسول، اعداد و ترتیب یوسف محمد التفاعی، بیروت، ط اولی، دارالفکر، 1405 ق / 1985 م.
56 . الجزری، عزّالدین بن اثیر علی بن محمد (م630 ق )، اسد الغابة فی معرفة الصحابة، به تحقیق و تعلیق علی محمد المعوّض- احمد عبدالموجود، بیروت، دارالکتب العلمیه.
57 . ------------ ، (544 - 606 ق )، النهایة فی غریب الحدیث والاثر، به اهتمام ابوفضل عاشور، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1422 ق / 2001 م.
58 . الجوزی، جمال الدین عبدالرحمن بن علی(م597 ق )، زاد المنیر فی علم التفسیر، به تحقیق محمدبن عبدالرحمن عبداللّه، بیروت، ط اول، دارالفکر، 1407 ق / 1987 م.
59 . ---------------- ، صفة الصفوة، صنع و فهرسه عبدالسلام محمدهارون، بیروت، ط اول، دارالفکر، 1413 ق / 1992 م.
60 . حر عاملی، الشیخ محمدبن الحسن (م1104 ق )، وسائل الشیعة -تفصیل وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعة، به تحقیق موءسسة آل البیت علیهالسلام قم، ط دوم، موءسسة آل البیت علیهالسلام ، 1414 ق .
61 . حلبی، علی بن محمدبرهان الدین، السیرة الحلبیة مع حاشیة دحلان، بیروت، المکتبة الاسلامیه.
62 . الحلی، رضی الدین علی بن موسی بن طاووس، (م664 ق )، الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، قم، مطبعة الخیّام، 1400 ق.
63 . الحنفی، شمس الدین عبدالرحمن بن الجوزی(581 - 654 ق )، تذکرة
الخواص - المعروف بتذکرةالخواص الامة فی خصائص الائمة، با مقدمه السید محمدصادق بحرالعلوم، بیروت، موءسسة اهل البیت علیهالسلام ، 1401 ق /1981 م.
64 . الحمیدی، عبدالعزیز عبداللّه، التاریخ الاسلامی، مواقف و عبر، اسکندریه، ط اول، دار الدعوة للطبع والنشر والتوزیع، 1418 ق / 1998 م.
65 . الحنابذی، سلطان محمد الملقب به سلطان علی شاه، تفسیر بیان السعادة فی مقامات العبادة، بیروت، ط دوم، موءسسة الاعلمی للمطبوعات، 1407 ق / 1988 م.
66 . حوّی، سعید، الاساس فی التفسیر، بیروت، ط دوم، دارالسلام، للطباعة والنشر، 1409 ق / 1989 م.
67 . خازن، علی بن محمدالبغدادی المعروف بالخازن، مختصر تفسیر الخازن، المسمی لباب التأویل فی معانی التنزیل، به اختصار عبدالغنی وقّر، بیروت، ط اول، الیمامة للطباعة والنشر، 1415 ق / 1996 م.
68 . الخصیبی، حسین بن حمدان (م 336 ق )، الهدایة الکبری، بیروت، ط چهارم، موءسسة البلاغ، 1411 ق .
69 . الخنیزی، عبداللّه، ابوطالب موءمن قریش، بیروت، ط اول، المکتب العالمی للتألیف والترجمة، 1381 ق / 1969 م.
70 . دشتی، محمد - سید کاظم محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، همراه متن، قم، موءسسه تحقیقاتی امیرالموءمنین علیهالسلام .
71 . الدمشقی، اسماعیل بن کثیر(701-744 ق )، البدایة والنهایة، به تحقیق عبدالرحمن الاوفی، محمدغازی بیضون، بیروت، ط دوم، دار المعرفة، 1417 ق / 1997م.
72 . ------------ ، تفسیر القرآن العظیم، به تحقیق و حاشیه محمدحسین
شمسالدین، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیه، 1419 ق / 1998 م.
73 . ------------ ، السیرة النبویة، به تحقیق مصطفی عبدالواحد، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
74 . ------------ ، مختصر تفسیر ابن کثیر، اختصار الشیخ محمدکریم راجح، بیروت، دارالمعرفة، 1406 ق / 1986 م.
75 . ------------ ، مختصر فی اخبار البشر، بیروت، دارالفکر، دارالجار، 1375 ق / 1956 م.
76 . ------------ ، معجزات النبی صلیاللهعلیهوآله ، به تحقیق و تعلیق الشیخ عبدالحفیظ فرغلی، عبدالحمید مصطفی، قاهرة المکتبة القیمه.
77 . الدیابکری، حسین بن محمدبن الحسن، تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس، بیروت، موءسسة شعبان للنشر والتوزیع، دار صادر.
78 . الدینوری، عبداللّه بن مسلم بن قتیبة (213-276 ق )، الامامة والسیاسة المعروف به تاریخ الخلفاء، به تحقیق علی شیری، قم، ط اول، مطبعة امیر - انتشارات الشریف الرضی، 1413 ق / 1371 ش.
79 . الذهبی، محمدبن احمدبن عثمان(م747 ق )، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر الاعلام، به تحقیق عمر عبدالسلام قدمرمی، بیروت، ط دوم، دارالکتاب
العربی، 1409 ق / 1989 م.
80 . الرازی، عبدالرحمن بن محمدبن ادریس(م 327 ق )، تفسیر القرآن العظیم مستنداً عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والصحابة والتابعین، به تحقیق سعد محمد الطیب، صدا بیروت، مکتبة العصریه، 1419 ق / 1999 م.
81 . الرازی، محمد، تفسیر الکبیر، تهران، ط دوم، دارالکتب العلمیه.
82 . رازی، حسین بن علی بن محمد ابوالفتوح (نیمه قرن ششم)، روض
الجنان وروح الجنان فی تفسیر القرآن، به تصحیح محمد جعفر یاحقی و مهدی ناصح، مشهد، آستان قدس رضوی، بهار 1369.
83 . الراوندی، قطبالدین (م573 ق )، الخرائج والجرائح فی معجزات النبی صلیاللهعلیهوآله ، قم، مؤسسة الامام الهادی علیهالسلام ، ذیحجة 1409 ق .
84 . الرفاعی، السید طالب الحسینی، عقیدة ابی طالب (سی دی معجم العقائدی ).
85 . الرفاعی، السید یعقوب یوسف، امیرالموءمنین علی بن ابی طالب من المیلاد الی استشهاد، قاهره، دار الفضیله.
86 . رمضان، یونس، بغیة الطالب فی معرفة علیبن ابی طالب، بیروت، ط اول، موءسسة الاعملی، 1413 ق /1993م.
87 . الرومی، یاقوت بن عبداللّه الحموی، معجم البلدان، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، دار بیروت، 1399 ق / 1979م.
88 . الزمخشری، محمود بن عمرجاراللّه(م528 ق )، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل وعیون الاقاویل فی وجوه التأویل، قم، ط اول، مکتب الاعلام الاسلامی،1414 ق .
89 . الزهری، محمدبن سعدبن منیع(م230 ق )، الطبقات الکبیر، به تحقیق علی محمد، قاهره، ط اول، مکتبة الخانجی، 1421 ق /2001. م، چاپهای قبلی این مجموعه 11 جلدی به نام الطبقات الکبری، است.
90 . الزیلعی، عبداللّه بن یوسف الحنفی(م762 ق )، نصب الرایة الاحادیث الهدایة، قاهره، دار الحدیث.
91 . الزینی دحلان، احمد الشافعی(م1304 ق )، اسنی المطالب فی نجاة ابی طالب، اعداد و تقدیم صالح الوردانی، بیروت، الهدف للاعلام. نسخه دیگر آن به
اهتمام السید یوسف بن السید محمد الموءید الحسنی، ط دوم.
92 . ------------- ، السیرة النبویة، به تصحیح و طبع الشیخ ناجی السوید، بیروت، ط اول، دار احیاء التراث العربی، 1416 ق / 1995م.
93 . ------------- ، ابوطالب چهره درخشان عرب، ترجمه نشر سعدی، تهران، نشر سعدی، 1351.
94 . سپهر، محمدتقی لسان الملک (1216-1297 ق )، ناسخ التواریخ زندگانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله به اهتمام جمشید کیان فر، چ اول، انتشارات اساطیر، 1380 .
95 . السنجری، طالب، حیاة محمد فی احادیث الشیعة، بیروت، ط اول، دارالمجتبی، 1418 ق.
96 . سعید الخن، مصطفی، عبداللّه بن عباس حبرالامّة و ترجمان القرآن، دمشق، ط چهارم، دارالقلم، 1415 ق / 1994م.
97 . السهیلی، عبدالرحمن،(508-581 ق )، الروض الانف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام، به تحقیق و تعلیق عبدالرحمن الوکیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، مؤسسة التاریخ العربی ، 1421 ق /1992م.
98 . السیوطی، جلالالدین عبدالرحمن(م911 ق )، الاتقان فی علوم القرآن، به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ط دوم، منشورات الرضی، 1367.
99 . السیوطی، جلالالدین عبدالرحمن(م911 ق )، الدرالمنثور فی تفسیر بالمأثور، تصحیح و تخریج الشیخ نخدت نجیب، بیروت، ط اول، دار احیاء التراث العربی، 1421 ق / 2001 م.
100 . ------------ ، التعظیم والمنة فی انّ الابوی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی الجنة، به
تحقیق محمدمخلوف، مصر، دار جوامع الکلم.
101 . ------------- ، کفایة الطالب فی خصائص الحبیب، المعروف بخصائص
الکبری، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیة، 1405 ق .
102 . ------------ ، الرسائل التسع، بیروت، ط اول، دار احیاء العلوم، 1409 ق / 1988 م.
103 . سیدقطب، فی ظلال القرآن، بیروت، ط هفتم، دار احیاء التراث العربی،1391 ق / 1971م.
104 . سیدرضی، محمدبن ابی احمد(359- 406 ق)، نهج البلاغه، همراه معجم المفهرس.
105 . الشافعی، کمالالدین محمدبن طلحة (582-656 ق )، مطالب السئول فی مناقب آل الرسول علیهالسلام ، به تحقیق ماجدبن احمد العطیة، بیروت، ط اول، موءسسةام القری للتحقیق والنشر، ذیحجة1420 ق .
106 . الشاهرودی، علی النمازی، مستدرکات علم الرجال الحدیث، تهران، ط اول، مطبعة حیدری، رجب 1415 ق .
107 . شبّر، السید عبداللّه، الجواهر الثمین فی تفسیر الکتاب المبین، با مقدمه السید بحرالعلوم، کویت، مکتبة الالفین، 1407 ق / 1986م.
108 . ------------ ، حق الیقین فی معرفة اصول الدین، صیدا، مطبعة العرفان، (چاپ قدیم).
109 . الشعرانی، الشیخ عبدالوهاب، کشف الغمة عن جمیع الامة، مصر، دارالکتب العربیة الکبری، (سنگی).
110 . ------------- ، الیواقیت والجواهر فی بیان عقائد الاکابر، ضبط وتصحیح عبدالوارث محمدعلی، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیه، 1419 ق /1998م.
111 . شبلنجی، مؤمن بن حسن (ازعلمای قرن سیزدهم). نورالابرار فی مناقب آل بیت النبی المختار، منشورات الشریف الرضی.
112 . الشوکانی، محمدبن علی بن محمد(م1250 ق )، فتح القدیر- الجامع بین فنّی الروایة والدرایة من علم التفسیر-، بیروت، ط سوم، دارالمعرفه، 1417 ق / 1997م.
113 . الشهرستانی، محمدبن عبدالکریم(479-548 ق ) الملل والنحل، به تحقیق امیر علی مهنّا - علی حسن فاعور، بیروت، ط چهارم، دارالفکر، 1415 ق / 1995م.
114 . الشیبانی عزّالدین ابوالحسن بن اثیر(555- 630 ق )، الکامل فی التاریخ، بیروت، موءسسة التاریخ العربی، 1414 ق / 1994 م.
115 . الشیبانی، عبدالرحمن بین علی بن محمدالمشهور بابن الدیبع، حدائق الانوار و مطالع الاسرار- فی سیرة النبی المختار و علی آله المصطفی الاخیار - ، به تحقیق عبداللّه ابراهیم الانصاری، بیروت، ط دوم: مکتبة المکیة ، 1413 ق .
116 . الشیرازی،السیدعلیخان(م1120ق )، الدرجات الرفیعة فی طبقاتالشیعة، با مقدمه سید محمدصادق بحرالعلوم، قم، منشورات مکتبة بصیرتی، 1397 ق .
117 . شیرازی، سلطان الواعظین(1291 ق )، شبهای پیشاور در دفاع از حریم تشیع، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
118 . الصالحی، محمدبن یوسف الشامی(م942 ق )، سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد، به تحقیق و تعلیق عادل احمد عبدالمعبود- علی محمدمعوض، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیة، 1414 ق /1993م.
119 . الصنعانی، عبدالرزاق بن همان، المصنف، به تحقیق حبیب الرحمن الاعظمی، بیروت، ط دوم، المکتبة الاسلامی، 1403 ق / 1983م.
120 . الطایی، نجاح، سیرة الامام علی بن ابی طالب علیهالسلام ، بیروت، و لندن، ط اول، دارالهدی لاحیاء التراث، رمضان 1424 ق / 2003م.
121 . الطباطبائی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه
مدرسین حوزه علمیه قم.
122 . طبرسی، ابی علی الفضل الحسن - من اعلام القرن السادس هجری - اعلام الوری باعلام الهدی - سلسلة مصادر بحار الانوار -، به تحقیق موءسسة آل البیت علیهالسلام ، قم، ط اول، موءسسة آل البیت لاحیاء التراث، 1417 ق .
123 . ------------ ، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، به تحقیق جمعی از علمای بیروت، ط اول، موءسسة الاعلمی للمطبوعات، 1415 ق /1995 م.
124 . الطبری، محمدبن جریر(224- 310 ق )، تاریخ الطبری - تاریخ الامم والملوک -، به تحقیق ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار سویدان.
125 . ------------ ، المسترشد فی امامة امیرالموءمنین علی بن ابی طالب، به تحقیق الشیخ الاحمد المحمودی، کوشانپور، ط اول، موءسسة الثقافة الاسلامیه.
126 . الطبری، محب الدین احمدبن عبداللّه(م694 ق )، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، مکتبة المقدسی، 1356.
127 . ----------- ، جامع البیان عن تأویل القران، بیروت، دارالفکر، 1415 ق .
128 . الطبرانی، سلیمان بن احمد(220-360 ق )، المعجم الکبیر، به تحقیق حمدی عبدالمجید السلفی، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
129 . الطبسی، محمّدرضا النجفی(م 1405 ق)، منیة الراغب فی ایمان ابی طالب، به تحقیق محمدجعفر الطبسی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1417 ق 1375 ش.
130 . الطوسی، ابی جعفر محمدبن الحسن(385 - 460 ق )، التبیان فی تفسیر القرآن، به تحقیق و تصحیح احمد حبیب قصیر العاملی ، بیروت، دار احیاء
العربی.
131 . العاملی، السید جعفر مرتضی، الصحیح من السیرة النبی الاعظم صلیاللهعلیهوآله ، بیروت، ط چهارم، دار الهادی للطباعة والنشر والتوزیع، 1415 ق / 1995م.
132 . ------------ ، حقائق الهامة حول القرآن الکریم، قم، جامعه مدرسین حوزه
علمیه قم.
133 . عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علی بن ابی طالب، تهران، چاپخانه حیدری، اسفند 1353.
134 . عبدالفتاح، قاضی، اسباب النزول عن الصحابة والمفسرین، بیروت، موءسسة دارالندوة الجدیدة للطباعة والنشر، 1408 ق /1978م.
135 . العجیلی، سلیمان بن عمر الشافعی (م 1204 ق )، الفتوحات الالهیة، به توضیح تفسیر الجلالین...، به تصحیح ابراهیم شمس الدین، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیه، 1416 ق /1996م.
136 . العسقلانی، احمدبن علی بن حجر (م 852 ق )، الاصابة فی تمییز الصحابة، به تحقیق و تعلیق عادل احمد عبدالموجود و علی محمد معوض، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیة، 1415 ق /1995 م.
137 . ------------- ، فتح الباری شرح البخاری، بیروت، ط سوم، دارالفیجاء، للطباعة والنشر، 1421 ق / 2000 م.
138 . -------------- ، لسان المیزان، به تحقیق عادل احمد عبدالموجود - علی محمد معوض، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیه، 1416 ق / 1996 م.
139 . العسکری، نجم الدین، ابوطالب حامی الرسول، نجف اشرف، مطبعة الآداب، 1380 ق.
140 . فرغلی، الشیخ عبدالحفیظ - حمزه و عبدالحمید، سیرة آل البیت
النبی صلیاللهعلیهوآله ، بیروت، مکتبة القیمه.
141 . فضل اللّه، السید محمدحسن، تفسیر من وحی القرآن، بیروت، ط دوم، دارالملک، 1419 ق / 1998 م.
142 . فقیه یوسف، یوسف بن احمدبن عثمان، تفسیر الثمرات الیانعة والاحکام الواضحة القاطعة، بیروت، ط اول، مکتبة التراث الاسلامی الجمهوریة الیمنیّة،1423 ق /2002 م.
143 . قاضی، عنایت اللّه ، حاشیة الشهاب المسمات - علی تفسیر البیضاوی، بیروت، دار صادر.
144 . قربانی زرّین، باقر ، ابوطالب، تهران، شرکت نشر و تبلیغ نیک معارف، 1371.
145 . القرطبی، محمدبن احمد الانصاری، الجامع الاحکام القرآن فی تفسیر القرآن (تفسیر قرطبی)، بیروت ، ط اول، دارالکتب العلمیه، 1420 ق /2000 م.
146 . القسطلانی، احمدبن محمد (851-923 ق )، المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، به تحقیق صالح احمدالشامی، بیروت، ط اول، مکتب الاسلامی، 1412 ق/1991م.
147 . القمی، ابی جعفر محمدبن علی بن الحسین بن بابویه صدوق(م381 ق )، امالی، به تحقیق موءسسة البعثة، قم، ط اول، موءسسة البعثة، 1417 ق .
148 . ---------------- ، علل الشرایع، بیروت، ط اول، موءسسة الاعلمی، 1408 ق / 1988 م.
149 . ---------------- ، کمالالدین و تمام النعمة، بیروت، موءسسة الاعلمی، 1412 ق / 1991م.
150 . ---------------- ، معانی الاخبار، به تصحیح علی اکبر غفاری، بیروت،
موءسسة الاعلمی، 1410 ق /1990م.
151 . الکاندهلوی، الشیخ محمدیوسف، حیات الصحابة، به تحقیق و تعلیق و مقدمه جمعی از علمای بیروت، ط دوم، دارالکتاب العربی، 1410 ق / 1990م.
152 . کاشانی، محمدبن المرتضی المعروف بالمولی محسن فیض(1007-1091 ق ) کتاب الصافی فی تفسیر القرآن، به تحقیق السید محسن الحسنی الامینی، طهران، ط اولی، داراالکتب الاسلامیة، 1419 ق / 1377 ش.
153 . الکراجکی، محمدبن علی بن عثمان الطرابلسی(م449 ق )، کنز الفوائد، به تحقیق و تعلیق عبداللّه نعمه، قم، منشورات دارالذخائر، 1410 ق .
154 . کلینی، محمدبن یعقوب،(م328/329 ق )، اصول کافی - موسوعة الکتب الاربعة فی احادیث النبی صلیاللهعلیهوآله والعترة-، تصحیح و تعلیق محمدجعفر شمسالدین، بیروت، دارالمعارف للمطبوعات، 1411 ق /1990م.
155 . ----------- ، روضة الکافی- موسوعة الکتب الاربعة فی احادیث النبی و العترة -، به تحصیح و تعلیق محمد جعفر شمسالدین، بیروت، دارالمعارف للمطبوعات، 1411 ق / 1990 م.
156 . مارتن- مکدرموت، تعریب علیهاشم، نظریات علم الکلام عندالشیخ المفید، مشهد، ط اول، آستان قدس رضوی، 1413 ق / 1371 ش.
157 . المازندرانی، ابی جعفر محمدبن علی بن شهر آشوب (488 - 588 ق ) ، مناقب آل ابی طالب، به تحقیق و فهرست یوسف البقاعی، بیروت، ط دوم، دارالاضواء، 1412 ق / 1991 م.
158 . الماوردی، علی بن محمد حبیب(364-450 ق )، النکت والعیون، به تعلیق السید المقصود بن عبدالرحیم، بیروت، دارالکتب العلمیة - موءسسة الکتب الثقافیه.
159 . المبرد، محمدبن یزید المعروف بالمبرّد النحوی(277-365 ق )، الکامل المبرد، به شرح من الشیخ ابراهیم محمدبن الدلجمونی الازهری، مصر، میدان الازهر.
160 . مجلسی، محمدباقر،(م1111 ق )، بحارالانوار - الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار - بیروت، ط سوم، داراحیاء التراث العربی، 1403 ق / 1983 م.
161 . ---------------- ، مِرآت العقول فی شرح اخبار آل الرسول، اخراج ، مقابله و تصحیح السیدهاشم الرسولی، تهران دارالکتب الاسلامیه، 1370 .
162 . محقق، محمدباقر، نمونه بینات در شأن نزول آیات از نظر شیخ طوسی...، تهران، چاپخانه حیدری، اسفند 1350 .
163 . محمدی اشتهاردی، محمد، ابوطالب یگانه مدافع اسلام - ترجمه منیة
الراغب...، تهران، انتشارات قائم.
164 . محمود، بدرالدین ابی محمد(م855 ق )، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
165 . المراغی، احمد مصطفی، تفسیر المراغی، بیروت، ط دوم، دار احیاء التراث العربی، 1985 م.
166 . المرتضی، رسائل الشریف المرتضی، تقدیم و اعداد السید احمد الحسینی، السیدمهدی رجایی، قم، دار القرآن، مدرسه آیت اللّه العظمی گلپایگانی، مجموعه اول، 1405 ق .
167 . المزّی، جمال الدین ابی الحجاح یوسف (654 - 747 ق )، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، باحاشیه ابن حجر و تحقیق احمد علی عبید و حسن احمد آغا، بیروت، دارالفکر، 1411 ق / 1994 م.
168 . المسعودی، علی بن الحسین (م 346 ق )، مروج الذهب و معادن الجواهر،
به شرح عبدالامیر علی مهنّا، بیروت، موءسسة الاعلمی، 1411 ق / 1991 م.
169 . المصری، محمدبن منظور، لسان العرب، بیروت، ط اول، دار صادر، 1997 م.
170 . المعافری، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، به تحقیق و تعلیق جمال ثابت، محمدمحمود، قاهره، ط دوم، دارالحدیث، 1419 ق / 1998 م.
171 . المقدمی، عبداللّه بن احمدبن محمد القدامة(م620 ق)، التبیین فی انساب القرشیین، به تحقیق و تعلیق محمدنایف الدلیمی، بیروت، ط دوم، عالم الکتب، مکتبة النهضة، 1408 ق / 1988 م.
172 . مکارم شیرازی، ناصر، الامثل فی کتاب المنزل، بیروت، موءسسة البعثة، 1413 ق ق ط اول، 1413 ق.
173 . ----------- ، تفسیر نمونه، با همکاری جمعی از نویسندگان، قم، چ پانزدهم، مدرسه امیرالموءمنین علیهالسلام ، 1377 .
174 . المنقری، نصربن مَزاحم (212 ق )، وقعة الصفین، به تحقیق و شرح عبدالسلام محمدهارون، قاهره، ط سوم، موءسسة العربیة الحدیثة للطبع والنشر، 1382 ق - منشورات مکتبة آیة اللّه نجفی، 1404 ق .
175 . مهران، محمدبیوتی - استاد جامعه اسکندریه وام القری -، الامام علی بن ابی طالب، به اهتمام سید محمود مرهندی اصفهانی، ط دوم، 1419 ق / 1377 ش.
176 . الموسوی، فخاربن معد ابی علی (م 630 ق )، الحجة علی الذاهب الی تکفیر ابی طالب، به تحقیق السید محمد بحرالعلوم، قم، ط اول، انتشارات سیدالشهدا ، 1410 ق .
177 . الموسوی، عبدالحسین شرف الدین، شیخ المضیره ابوهریرة، بیروت، ط
پنجم، دارالزهرا، 1406 ق / 1986م .
178 . ------------ ، الشیخ الابطح او ابوطالب، صور بیروت، ط سوم، دار الارقم، رمضان 1407 ق / 1987 م .
179 . النجفی، الشیخ محمد حسن (م1266 ق )، جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، بیروت، ط اول، موءسسة المرتضی - دار المورخ العربی، 1413 ق / 1992 م.
180 . النقدی، الشیخ جعفر بن محمد (1203- 1369 ق )، مواهب الواهب فی فضائل والدامیر الموءمنین ابی طالب علیهالسلام ، به تحقیق دکتر محمدهادی الامینی، بیروت، ط دوم، شرکة الکتبی للطباعة والنشر ، 1413 ق / 1993 م.
181 . النوری، السید ابوالمعاطی.، الجامع فی الجرح والتعدیل لاقوال الخاری.، بیروت، ط اولی، عالم الکتب، 1412 ق / 1992 م.
182 . النسائی، احمدبن شعیب (م303 ق )، سنن النسائی، با شرح سیوطی، بیروت، ط سوم، دار المعرفه، 1414 ق / 1994 م.
183 . ------------ ، (م303 ق )، تفسیرالنسائی، به تحقیق و تعلیق جری بن
عبدالخالق...، بیروت، ط اول، موءسسة الکتب الثقافیه، 1410 ق / 1990 م.
184 . النیشابوری، الشیخ محمّد بن الفتال (م 508 ق )، روضة الواعظین، تعلیق و تصحیح الشیخ حسین الاعلمی بیروت، ط اول، موءسسة الاعلمی للمطبوعات، 1406 ق / 1986م.
185 . النیشابوری، مسلم بن الحجاج القشیری،(206-261 ق )، صحیح مسلم، به تحقیق و تعلیق موسی شاهین - احمد عمرهاشم، بیروت، ط اول، موءسسة عزالدّین للطباعة والنشر، 1407 ق / 1988 م.
186 . النیشابوری، محمدبن عبداللّه الحاکم، المستدرک علی الصحیحین، به تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1411 ق / 1990م.
187 . النیشابوری، علی بن احمد الواحدی (م 468 ق )، الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، به تحقیق و تعلیق عادل عبدالموجود - علی محمد معوض، بیروت، ط اول، دارالکتب العلمیة، 1415 ق / 1994 م.
188 . ---------------- ، الاسباب النزول، تخریج و تدقیق عصام بن عبدالمحسن، الحمیدی، بیروت، ط اول، مؤسسة الریان للطباعة والنشر، 1411 ق / 1991 م.
189 . وحدة تألیف...، تاریخ الاسلام(1) وحدة تألیف الکتب الدراسیة، ط اول، المنظمة العالمیة للحوزات والمدارس الاسلامیه، 1421 ق .
190 . یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب بن جعفر الکاتب العباسی، تاریخ یعقوبی، قم، موءسسه نشر فرهنگ اهل البیت علیهالسلام ، دار صادر.
ترجمه این کتاب: ترجمه تاریخ یعقوبی، محمد ابراهیم آیتی، تهران، چ ششم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت آموزش عالی، 1371 ق .