ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:وقت رفتن/مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۶ص.؛ 9/5 × ۱۹سم.
شابک:978-600-7120-47-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 7و2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۶۰۱۲۵۷
بسم الله الرحمن الرحیم
وقت رفتن
(لحظههای ناب پرکشیدن)
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-47-7
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 900
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
وقت رفتن
...لحظههای ناب پرکشیدن...
مصطفی رضایی
فهرست مطالب:
ساعت اوّل 16
ساعت دوّم 22
بسم الله الرحمن الرحیم
روایتی باید گفت، قصّهای باید خواند از آنان که ماندند و ما رفتیم؛ مایی که خود را به گذر زمانه سپرده و با باد ملایم همچو پری خویش را به دربهدریهای دوران سپردیم.
حکایتی باید گفت، حکایتی زیبا، حکایتی ماندنی از رفتن...
(1)
سرای اوّل: وقتی سر سوداییاش، هدف ترکش خمپاره شد، لبخندی از جنس نور بر لبانش نشسته بود.
دستش را بالا آورد، شاید به نشانه سلامی دیگر و رفت تا برای همیشه جاودانه بماند. وقتی هوا روشن شد و وقت نجوا فرا رسید، تیمّم کرد و نشسته نماز صبح را خواند.
ناگهان پس از چند دقیقه صدای آشنای «الله اکبر» خبر از تیری داد که به قسمت راست سرِ او اصابت کرده بود...
سرای دوّم: شب عجیبی است. سکوت، خلوت و خاموشی شب، همه را به خود فرا میخواند. فرمانده گردان سخن میگوید و بچهها گریه میکنند. گهگاه بغضی گلوی فرمانده را میفشارد.
ساعتها بعد وقتی به دنبال گمگشتهاش میگشت، وقتی از نفس میافتاد، چشمانش به صورتی با تبسمی آشنا و قدیمی گره میخورد، که
شتابان برای وضو حرکت میکرد. در همین نزدیکی کبوتری به انتظارش نشسته بود.
صدای نهیبی به گوش رسید. پس از فروکش کردن گرد و خاک و دود، انگار سالم به طرف سنگر میرفت.
چهرهاش از همیشه آرامتر و معصومیتش بیشتر بود! بدون اینکه با کسی حرف بزند وارد سنگر شد. دستش را روی قلبش گذاشته بود.
کمی بعد، دهانش پر از خون شد؛ ترکش به قلبش اصابت کرده بود...
خودش را به طرف روزنامهای که در سنگر افتاده بود کشاند. با صدای آمبولانس، بیرون دویدم. چشمانش چه میدید؟!
دستش را روی قلبش میگذاشت و برمیداشت و روی روزنامه چیزی مینوشت.
وقت رفتن با شور و شعفی وصفنشدنی لبخندی زد؛ غنچه لبخند در صورتی که زرد شده بود.
اشک در چشمانش حلقه زد. جملهای را چند بار خواند. با خون قلبش نوشته بود: «السلام علیک یا اباعبدالله»
با عجله به سوی آمبولانس رفت. نمیدانم چرا همیشه زود دیر میشود. با گل لبخند بر چهرهاش به دیدار معبود شتافت...
تبسّمی کرد و گفت: «تقدیر هر چه باشد همان میشود.»
لحظاتی بعد، پشت کانال شروع به خواندن نماز کرد. در نماز مهمانی کنارش نشست و او را دعوت به رفتن کرد؛ خمپارهای که او را به آرزویش رساند. می خواستم خودم را بالای سرش برسانم که مهمانی دیگر... خمپاره روی پیکرش اصابت کرد و شاخ و برگش را پرپر کرد...
(2)
پرتو اوّل: هوا رو به تاریکی میرفت. آتش دشمن روی تپه میبارید. خمپارهها در آن نزدیکی فرود آمدند و ترکشها زوزهکشان سفرههای خود را پهن میکردند.
صداها که فروکش کرد، دیگر صدایی نمیشنید و جوابی نمیداد!
آرام روی زمین خوابیده بود. همه مضطرب و نگران اطرافش را گرفته بودند. ترکش قسمتی از سرش را برده بود.
چند دقیقه قبل لبانش در حال ذکر گفتن بود. پرچمدار گردان بود؛ پرچمدار پرچمی که نشان و اسمی خاص بر او نقش بسته بود. برای فتح تپهها حرکت کرد. تسبیح و مهر همراه همیشگیاش بود!
پس از عملیات هر چه به دنبالش گشتند، اثری از او پیدا نکردند. در همین حوالی پیکری توجه انسان را به سوی خود جلب میکند؛ خود او بود با مشت گره کرده، به پرواز درآمده بود. تسبیح از لباسش آویزان و مهر نمازش به رسم دوستی باز هم در کنارش مانده بود. چشمانش رو به آسمان به چه میاندیشید؟
پرتو دوّم: در حالی که بغض در گلو داشت، آرام گفت: «آخر نفهمیدم ارباً اربا یعنی چه؟» پاره جان امام، «علیِ» او را میگفت.
میگفت: «یا باید بدانم تکهتکه شدن یعنی چه یا درکش کنم...»
در بهشت زهرا وقتی بدنش را از روی دستها آرام بر زمین گذاشتند، دیدند خمپاره او را چه قدر خوب به جوابش رسانده بود.
پرتو سوّم: آن روز بعد از کار شناسایی مشغول خواندن سوره نجم بود که از او پرسید: «این آیات آخر چه معنی میدهد؟»
ـ این آیات یعنی شهادت!
هر از چند گاهی در آن منطقه صفیر خمپارهای از آسمان بانگ رفتن میسرود. عجیب است، شاید آن روز خبر داشت که قرار است بانگی دیگر در آنجا و در آن لحظات زده شود! مرا فرستاد تا از بچههای ارتش سؤالی بپرسم.
هنوز برای سؤال، از سنگر دور نشده بودم که خمپارهای درست درون سنگر فرود آمد.
سریع برگشتم. هنوز زنده بود. در همان حال میگفت: «به بچههای مصدوم برسید.»
او را سوار ماشین کردند. در مسیر
بازگشت لبهایش تکان میخورد. گوشم را نزدیک بردم؛ آهسته میگفت: «یاحسین، یاحسین» گویا اینها همه با هم پیمانی بسته بودند که اینگونه بودند؛
پرتو چهارم: سحرگاه سوار بر قایق، به سمت منطقه «طلائیه» به راه افتاد. در حال شناسایی منطقه بود که ناگاه انفجار خمپاره...
ترکش به سر «سیّد» اصابت کرده بود. در همان حال بلند شد. دستهایش را به آسمان برد و نجوای عاشقانهای با معبود کرد. کسی نمیدانست با معبودش چه میگوید. اندکی بعد زانو زد و آرام به سجده رفت؛ سجدهای که او را با لحظه رفتن پیوند میزد؛ پیوندی که او را وارد دیاری جدید کرد...
پرتو پنجم: صبح زود، حال عجیبی داشت؛ مثل مرغی که میخواست از قفس پرواز کند.
لحظهای آرام و قرار نداشت. پس از ورود به منطقه عملیاتی و رسیدن به نقطه پنج ضلعی هواپیمای عراقی از ارتفاع پایین به طرف آنها خیز برداشته بود.
از ماشین خارج شدند. همه جا را دود و آتش فرا گرفته بود. احساس کرد پرواز میکند، امّا نه! پرواز تا خدا لیاقت میخواهد. پس از درنگی بلند شد و به دنبال «محمدحسن» گشت.
چشمهایش به او راست میگفت یا...؛ او در میان خون و آتش با بدنی پاره پاره سر از بدنش جدا شده بود...
دیشب، خواهرش خواب دیده بود که برادر در کربلا، کنار ضریح ایستاده است...
پرتو ششم: جای قدمها حکایت از تصویری دیگر دارد.
چند قدمی از ماشین دور نشده بود که گلولههای توپ چیزی را به او رسانید، خبر رفتن؛ آن هم چه رفتنی!
به گوشهای پرت شدم. بعد از چند لحظه از جا بلند شدم. همه جا را دود فرا گرفته بود. از او خبری نبود.
خوب نگاه کردم. چشمانم نمیخواست این صحنه را باور کند: غرق خون روی زمین افتاده بود. پاهایم بیرمق و سست شد. همانجا نشستم و التماس کردم: «حرف بزن...»
امّا عباس تیپ کربلایی شده بود. همچو مقتدای خود، فرق سرش با این ترکش شکافته شده بود. در وصیتنامه هم سخن از رفتن زده بود به مقصد کربلا...
(3)
از روزی که خبر شهادت پدر را رساندند جرأت نکرده بود سراغ دفترچه خاطرات و یادگاریهایش برود.
دیشب خواب دید که پدر دفترچه را در دست گرفته و به «مهدی» نشان میدهد:
ـ پسرم! این یادگاری ایست که طی سالها چشمم اشک ریخت و قلم از خونِ دل جوهر گرفت و نوشت.
اینها خبرهایی از آسمان است که ملائک برای تبرّک از یاران آخرالزمانی امام عصر،فوج فوج به زمین میآمدند و توشه تقرّب را از آنها میگرفتند...
از خواب که بیدار شد، سراسیمه سراغ وسایل پدر رفت. لباس، چفیه و پلاک پدر را بوسید. برای دقایقی چشمانش از اشک
خیس شد و درد در قلب پرغصهاش چنگ انداخت. دفترچه را برداشت. خواب به چشمانش نمیآمد. باید می خواند و به یاد پدر قطره قطره اشک از ابر پرغصّه دل میباراند.
اولین نما: شدّت درگیری زیاد بود. لحظاتی بعد، خبر جدیدی پشت بیسیم اعلام شد: «گردان حمله را آغاز کرده، پاسگاه تصرّف شد...»
آن شب، همه پشت موانع گیر کرده بودند، هیچکس نمیدانست باید چه کار کند. در همین لحظات یکی از بچهها کاری کرد که رایحه عاشورا یک بار دیگر تمام منطقه را فرا گرفت.
دوید، جلو رفت و روی سیمهای خاردار خوابید! رو به بچهها گفت: «از روی من عبور کنید!»
فرصت تصمیمگیری نبود، باید بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور میکردند!
آن شب زیر منوّر کاملاً معلوم بود خارهای سیم در بدنش فرو رفته است. قطرههای خون از همه بدن او جاری شده بود!
دومین نما: وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیات با موفّقیت آغاز شد. با همان حالتی که خون از بدنش جاری بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تحمّل ندارم. از تو شهادت میخواهم.»
عجیب بود؛ در همان لحظه گلولهای بر چهره نورانی او نشست...
صفحهها چه بوی غمگینی به خود گرفتهاند... دست کرد درون جیبش، همه را
درآورد. به یکی تسبیح، یکی انگشتر، یکی عطر و به دیگری هم جانماز هدیه داد. من هم نگاهش میکردم، جلو آمد و پیشانیام را بوسید و گفت: «این هم برای تو.»
همه رفتند مرخصی. او هم با چند نفر نیرو برای شناسایی تپه سبز به راه افتاد.
توی راه گفت: «تا به حال این بو رو تو جبهه حس نکرده بودم!»
پرسیدم: «چه بویی؟»
گفت: «بوی کربلا میاد!»
در مسیر بازگشت دوباره به همان منطقه رسیدیم. کارِ شناسایی تمام شده بود. باز زمزمه کرد: «چه بوی خوشی میاد! این بو، عطر کربلاست.» از ما فاصله گرفت. کمی جلوتر رفت. یکباره صدای مین والمری و... چه زود به کربلا رسید!
راستی چگونه به اینجا رسیده بودند...؟
وقتی که خوب میدان مین را برّرسی کرد،وسط میدان مین چهار سیم تله بود.
«حسین» دو دست خود را بین سیم تله گذاشت. تا بچهها بتوانند از روی دستش عبور کنند! کار سخت و نفسگیری بود. اگر مین منفجر میشد، او اوّلین کسی بود که شهید میشد و پَر میکشید.
او فرمانده و فدایی لشکر بود. با طرحریزی او «کربلای 2» به اجرا درآمد.
چند ساعت راهپیمایی در برف و یخبندان توان نیروها را کاهش میداد ارتفاعات را تصرّف کردند. آتش دشمن زیاد بود. بچهها همچنان مقاومت میکردند. به همراه حسین زیر آتش بودیم. صدای یک بسیجی میآمد که به دور خود میپیچید و
در آستانه شهادت بود. حسین آنجا ماسک خود را درآورد و به صورت او زد، امّا خودش هم به شدت شیمیایی شد. او برای همیشه در همان ارتفاعات ماند و به آرزوی دیرینهاش رسید...
«خطوط روی کاغذ حکایت از گریه و لرزش دستان پدر داشت. هنوز نمیدانم چه دیده بود که اینگونه نگاشته؛»
سومین نما: در عملیات «والفجر 8» در فاو، فرماندهی غواصان را به عهده داشت. زمان شناسایی قبل از عملیات بود؛ وقتی اروند را آنقدر خروشان دید، گفت: «خدایا! تو به همه مسائل آگاه هستی. تو شاهدی. خدایا! تو موسی را از نیل گذراندی، ما را نیز از اروند بگذران...»
دست و پاهایمان آن شب، پس از دعا، آرامیِ اروند را به راحتی احساس میکرد.
طی عملیات، زمانی که شیمیایی زدند، فرمانده اولین کسی بود که به کمک همرزمان رفت، همانجا شیمیایی شد و از ناحیه چشم صدمه دید، ولی باز هم با روحیّه خوب نیروها را به صبر دعوت میکرد. در «کربلای 5» هم، با شروع عملیات عراقیها منطقه را گلولهباران کردند.
سیمهای خاردار حلقوی به لباس بچهها گیر کرده بود و نمیتوانستند عبور کنند.
فرمانده برای سرعت بیشتر، روی سیمهای خاردار خوابید تا بچهها بتوانند سریعتر از روی او حرکت کنند. در همان حال هم گردان را هدایت میکرد. عملیات با رهبری او پیش رفت؛ آن شب مواضع دشمن تصرّف شد. به عقب برگشتم. او مانند کبوتری خونین بال، روی سیمهای خاردار مانده بود. گلولهای از پهلویش وارد
شده و به قلبش رسیده بود. حالتی شبیه رکوع داشت. اشک در چشمانم حلقه زده بود. برای یک لحظه تمام خاطراتش از صفحه ذهنم گذشت.
با او خداحافظی کردم، برای آخرین بار...
«ساعتهاست که پای درد دل دیرینهی پدر نشسته؛ درد دلی که سالها پیش باید میخواند؛ ولی فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت...
مشاهده لباس پدر و حتی خاطرات او، دل «مهدی» را آب میکند؛ چاره چیست! اگر آن روزها از وسایل پدر مقداری فاصله نمیگرفت دِق میکرد.
هر چند لحظهای که نوشتهها را میخواند، چفیهای که از آخرین رفتن پدر،
به یادگار دارد را به چشم میگیرد و عقده سالها فراق پدر را با چفیه در میان میگذارد.
ساعتی است که اتاق، عجیب بوی پدر را گرفته. وجود او را کاملاً احساس میکند. انگار در کنار پسر خود نشسته و خود درد دیرینه را برایش نجوا میکند. چقدر دوست داشت پدر بود و در این دقایق او را در آغوش میگرفت و سر بر شانههای او اشک غم میریخت؛ ولی افسوس! پدر جان رفتی و فرزندت هر روز بارها در کوچه باغ خاطراتت میرود، مثل یک چشم به راه...»
اولین تابش: دوستم، پس از چند بار ترور منافقین، جان سالم به در برده بود. وقتی در مرخصی بود به زندان شهر میرفت. زندانیها، از منافقین گرفته تا معتادین و قاچاقچیها، همه
او را دوست داشتند، میایستادند پشت سرش به نماز!
بعد از نماز رو به آنها گفت: «بیایید با صداقت رو به خدا کنید...» صدای هق هق گریه بود که شنیده میشد.
زیارت عاشورایش ترک نمیشد. عاشق حضرت زهرا بود. یک بار گفت: «بالای سر مجروحی رسیدم. سرش را تکان دادم. گفت: به من دست نزن، سرم بر بالین حضرت است، بعد هم به شهادت رسید.»
این بار نوبت او بود. هنگام برگشت مجروح شده بود، ولی میخندید! میگفت: «واقعاً آرامش دارم، این ترکشها به هر کسی نمیخورد، اینها نشان دارد، این ترکشها به من امید میدهد که خدا مرا دوست دارد و از او دور نیستم.»
همیشه میگفت: «من چیزی را برای انقلاب و اسلام ندادم، نه دستی، نه پایی، نه چشمی و نه سری...»
چه تمنّایی! سرانجام گلوله مستقیم تانک دشمن به او اصابت کرد و قطعههای بدن او... به یاد کربلا...
همسرش میگفت: در معراج الشهدا وقتی او را دیدم سر و تمام بدنش ترکش خورده بود، یک پایش قطع شده بود و تمام پیکرش سوخته بود. به حدّی که قابل شناسایی نبود. آرام و قرار نداشتم تا اینکه به خوابم آمد:
ـ چرا اینقدر غصّه میخوری؟قبل از شهادتم تانکهای زیادی از دشمن را نابود کردم.
لحظه شهادت هیچ دردی نکشیدم چون حضرت عباس علیه السلام در کنارم...
دومین تابش: قافله شهدا، عزم سفر داشت، به سوی دوست با کاروانی چشم به دیدار مادر. غوّاصان به سمت جزیره «امّ الرصاص» رفتند؛ امّا خبری از آنها نشد. قرار شد یکی از بچههای اطلاعات به سمت جزیره رفته و با بیسیم به ما خبر بدهد.
قایق امواج را میشکافت و به سوی دشمن میرفت. بیسیم فرمانده در کنارش روشن بود. گوشی بیسیم را محکم گرفته بودم و گوش میکردم. فقط صدای موتور قایق و امواج اروند میآمد. در نزدیکی ساحل جزیره یک باره به او حمله کردند؛ نارنجکی در داخل قایق...
صدایش را به راحتی میشنیدم که سه بار به حضرت زهرا سلام داد، بعد هم با صدای سوزناکی آخرین کلماتش را زمزمه کرد: مادر...!
چهقدر رفتنها به هم شباهت داشتند، انگار همه یک گمشده را میجویند!
عاشق حضرت زهرا علیها السلام بود، آخرین حرفش هم به یاد ایشان بود: «میخواهم مثل او بینشان باشم...»
همسرش میگفت: «صدای زنگ در آمد. آمده بودند دنبالش. بدرقهاش کردم.وقتی برگشتم، دیدم پلاکش را جا گذاشته. تازه فهمیدم منظورش از گمنامی چه بود. گمنام رفت، جسمی هم از او...»
«پدر ادامه داد:»
شب و روزی نیست که دفترچهام از خاطرات چشمانم پُر نشود. صمیمیترین دوستم، تسبیحی به دست داشت و ذکری را آرام تکرار میکرد؛ ذکری که چگونگی رفتن را حکایت میکرد.
میگفت: «هر کس در زندگی هر چه به دل داشته باشد، همان را لحظه رفتن زمزمه میکند. دوست دارم ذکر پروازم "صلّی الله علیک یا اباعبدالله " باشد.» این همان زمزمه آشنای دیرینهاش بود. همیشه اینگونه است؛ حرفهای درست را دیر باور میکنیم.
هر خمپاره یکی را با خود راهی میکرد. سراسیمه به دنبال او گشتم. کنار سنگ با بدنی پُرخون، به سختی دو زانو نشست؛ دست به سینه. رمز رفتنش «صلی الله علیک یا اباعبدالله» بود.
«دفتر خاطرات،یکی پس از دیگری ورق میخورد. فقط ماییم که به زمین فرو میرویم، حتی تقاضای کمکی هم از آنان که رمز رفتن را در سینهها داشتند، نداریم».
سومین تابش:گفت: «وقت شهادت من یه تیر میخوره توی پهلوم! الآن موقعش نیست!»
وقتی مصیبتهای حضرت زهرا علیها السلام را میشنید، دریای دلش چه طوفانی میشد. بارها دیده بودم وقتی مداح روضه میخواند، قدرت تحمّل خود را از دست میداد و غش میکرد. حتّی در اوج شادی و خوشحالی با شنیدن نام حضرت اشک میریخت.
خودروی آنها روز آخر وقتی در کمین افتاد، گلوله دوزمانه به پهلویش اصابت کرد.
اینها آخرین صفحاتی است که مینگارم به امید اینکه...
چهارمین تابش: به آرامی خداحافظی کرد و من با تأسف از این جدایی، پیشانی او را بوسیدم.اگر میدانستم این آخرین دیدار ماست، آن شب او را ترک نمیکردم.
پس از «کربلای 5» به خاطر مجروحیتم در بیمارستان بستری شدم. همانجا بود که بچهها خبر آوردند عباس شهید شده است. نمیتوانستم باور کنم.
چند روز بعد که همسنگرش را دیدم، وقت رفتنش را چنین وصف میکرد: در خط مقدّم مشغول کار بودیم. ناگهان دیدم هوا پر از غبار است. به طرف عباس رفتم، اما دیر شده بود. او سر در بدن نداشت. با تعجب دیدم پیکر بیسر او که رو به قبله بود، پس از تکانی، به امامش چنین سلام داد: «السلام علیک یا اباعبدالله»
لحظات آخر است. بوی رفتن را احساس میکنم. قلم به دست گرفتهام تا آخرین خاطرات کاروان پرواز را بنگارم که چگونه پرکشیدند.
«جملههای آتشین پدر، دل پرخون پسرش «مهدی» و...»
پنجمین تابش: در جبهه «عین خوش» در مراسم عزاداری، چنان به سینهاش میزد که همه سینهاش زخمی شده بود.
دوستانی که در روز عملیات با او بودند برایم گفتند: «وقتی که محمد، آماج تیرهای مستقیم دشمن قرار گرفت و بر زمین افتاد، با زحمت زیاد، همانطور که از جای جای بدنش خون فوّاره میکشید، یکی دو بار سرپا شد و گفت: "السلام علیک یا اباعبداله" و آنگاه با دوست خلوت کرد...»
خدایا! چه بسیار از دوستانم که اینگونه رفتند؛ یکی وضو گرفت و برای نماز به سنگر رفت، اذان و اقامه را خواند، ناگهان گلولههای مستقیم تانک و سنگر...
ششمین تابش: آنها در حالی که ذکر «یاحسین» و «یا ابالفضل» میگفتند، نماز ظهرشان را به مولایشان در کربلا اقتدا کردند. دوست عزیز دیگرم که پدرش هر بار موقع رفتن او را به حضرت ابوالفضل میسپرد، هنگام شهادت، یکی از چشمانش بر اثر اصابت ترکش، مانند اینکه تیر مستقیمی خورده باشد، کاملاً از بین رفت و به خاطر ترکش دیگر، سرش از پشت متلاشی شده بود؛ مُچ یکی از دستانش قطع و فقط به لایه نازکی بند بود؛ و پرسوزتر اینکه تمام استخوانهایش بر اثر موج شدید انفجار خرد شده بود. آن روز فهمیدم بیمه حضرت ابوالفضل بودن یعنی چه!
هفتمین تابش: اکنون به یاد صحنهای هستم که چند دقیقه پیش دو چشمانم به غم دلم افزود. آخرین صحنهای که امید دارم پس از آن نوبت خودِ من باشد.
گلوله توپی بالاتنهاش را به کلّی برد و باقیمانده جسدش از روی پلاکی که به کمر بسته بود و مهر و تسبیحی که در جیب داشت، شناسایی شد. امروز که این صحنه را دیدم، بیاختیار به یاد صحبتهای آن روزش افتادم که چشمانش را به زمین دوخته بود و میگفت:
«دوست دارم مثل امام حسین علیه السلام به شهادت برسم، طوری که بدنم توی آفتابِ داغ بماند و پارههایش را کسی نتواند جمع کند مگر خود آقا...»
امروز خبر مفقودالجسد بودنش در کل گردان پیچیده بود...
«نزدیک سحر شده، چفیهای که در دست مهدی است، دیگر جای خشکی ندارد درست مثل بدن پدر؛ آخر از مادر شنیده
بود پدر توی آبها به دیدار دوست پیوسته. شهادت در آب؛ پاکِ پاک شدن...
ساعت نُه صبح بود که تلفن خانه زنگ خورد:
ـ بله، بفرمایید...
ـ مهدی! مامان کی بود؟
ـ از دوستای قدیمی پدره، امروز میخواد بیاد یه امانتی از پدر رو بهمون بده و بره.
ـ امانتی؟!
ساعت ده، دوست پدر از راه رسید.
ـ آقا! خواهش میکنم بفرمایید داخل.
ـ نه، باید امانتی رو بدم و برم. دیشب خواب پدرتون رو دیدم...
در حالی که به حرفهایش ادامه میداد، اشک تمام پهنای صورتش را گرفته بود:
ـ این نوار، یادگار پدر شما و بهترین همرزم منه که سالهاست گوش میدهم و با اون اشک میریزم. دیشب ازم خواست اون رو به شما برسونم. گفت به مهدی بگو اینها ادامه «وقتِ رفتنه»، ادامه بودن با امام غایب و غریب؛ همان که به خاطر او، اسمتو مهدی گذاشتم.
ادامه حرفهای پدر را از نوار گوش میداد:»
حکایتهای رفتن با مسافر سالهای انتظار؛ همان کسی که ما انتظار قیام او را میکشیم؛ همان کسی که با قافلهای از شهدا خواهد آمد...
«مهدی هنوز کنار دوست پدر ایستاده که او رو به مهدی کرد و آرام با بارانی از اشک لحظههای آخر پدر راکه تاکنون پسر او
نشنیده بود، زمزمه کرد؛ لحظات آخری که شاید این نوار، بهانهای برای گفتن آنها بوده...
به مواضع دشمن نزدیک شدیم. صدای گلولهها هر لحظه بیشتر میشد. یکباره با صدای بلند و دردناک گفت: «یامهدی»
نگاهی به او انداختم. گلولهای پهلویش را شکافته بود. به حالت سجده روی زمین زانو زد. به سرعت به سمت او دویدم و زخمش را بستم. هنوز ذکر «یامهدی» بر لب داشت. رفتم تا کمک بیاورم. ناگهان در همان محل انفجاری رخ داد و سینه و دست چپش را برد؛ قلبش پیدا شد، مثل یک لاله سرخ!
گویی این بار قلبش بود که میگفت: یا مهدی...