ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:شام انتظار/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۷۲ص.
شابک:978-600-7120-48-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:محمدبن حسن(عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - عریضهها
موضوع:نثر فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:مهدویت -- انتظار
شناسه افزوده:بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)
رده بندی کنگره:1393 2ش2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/8فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۶۰۴۴۷۹
بسم الله الرحمن الرحیم
شام انتظار
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک:4 ـ48 ـ7120ـ600ـ978
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 2400 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
شام انتظار
فهرست مطالب:
گفتگوی اول 5
گفتگوی دوّم 39
گفتگوی سوّم 59
بسم الله الرحمن الرحیم
شامم سیهتر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من بر آی که وقتِ دمیدن است
دیشب با خود فکر میکردم که چه شبها در هوای هوا از تو دور بودهام! چه شبها که مرده میخوابیدم و مرده بیدار میشدم!باید از منزل عادتها و روزمرگی خارج شد. آسمان از پشت بام این دل چیز دیگری است؛ خوب نشان میدهد قلبی که سیاه است هر چند به وسعت دریاها باشد به یک ماه نیاز دارد.
تو ای ماه امشب! پای گفتگویم بنشین و از سرگذشت ماه شب انتظار برایم سخن بگو.
(1)
امام مرا نزد خود فرا خواند و فرمود: ای عمّه! امشب افطار نزد ما باش که شب نیمه شعبان است و خدای تعالی امشب حجّت خود بر زمین را ظاهر میسازد.
ـ مولایم! مادر او کیست؟
ـ نرجس.
آسمانها و زمین انتظار چه را میکشد؟ او کیست؟ آسمانها قرنهاست که برای او دعا میکنند، برای روزی که قدومش بر زمین منّت گذارد! زمین از وقتی که برآمد انتظار با او بودن را دارد، روزی با دولت او روزی که بتواند ذخیرههایش را به خدمت صاحب خود بدهد، روزی که...
باران پیاپی میبارد، چنان که تا آن روز مانند آن دیده نشده است و زمینه آبادی و سرسبزی زمین را فراهم میکند. بارانی که شاید هم عقدههای نهفته دل زمین است که سالها بر سینه او سنگینی میکرد یا ذخیرههای دیگری دارد که از ابتدای چشم باز کردنش تاکنون برای صاحب خود نگه داشته است. به راستی آنان کیانند؟
گنجینههایی به شمار بدریّون، 313 نگین عالمتاب این عالم که به هر جا میروند برکت و روشنایی را به دنبال خود میبرند! برخی عجمند. روز روشن سوار برابر میآیند و برخی از آنها در حالی که در بستر خود خوابیدهاند، در مکه بدون وعده قبلی به محضر صاحب خود میرسند. گویا آن روز ماهِ مجلس بر منبر کوفه و 313 ستاره در اطراف نگین انگشتر در حال طوافند! آنان پرچم-داران و حاکمان خداوند بر خلقش در زمین هستند.
زمین دیری است که از ظلمت خود در آه و ناله است. بذر تاریکی از روزی در او پاشیده شد که شیطان به همراه آدم پا بر او گذاشت.
بیشک زمین آرزو دارد تسبیح خود را آشکار نماید، امّا تا زمانی که آلودگی بر آب جاری باقی است او چگونه میتواند درخشش خود را نشان دهد، چگونه میتواند بگوید که تشنگان بیابان دنیا! من زلال و گوارا هستم؟!
باید نجاست و خباثت برود و آن روزی است که دشمنان از آن در وحشتند؛ آن را دور میبینند و دوستان، بسیار نزدیک! آن، همان روز معلوم است که زمین قدمهای کثیف شیطان را برنمیتابد و دست به دعا برمیدارد تا صاحب و مالکش بیاید و به بدبختی و سیهروزی دنیا خاتمه دهد. با ماه خود چنان انسی دارد و چنان به محبوب خود مباهات میکند که دست از خورشید و ماه دیروزش میشوید. در آن روز، زمین با نور
پروردگار خود نورافشانی میکند؛ نوری که تاریکی در آن راه ندارد؛ نوری که وعده آمدنش قطعی است و در آن تخلّف راه ندارد؛ نوری که اگر بتابد کوری رخت برمیبندد و عزم بازگشت به سرش نمیزند.
او نوری است که قرار است پس از شبهای دوری و انتظار بازگردد؛ امّا چشمها روزی او را خواهند دید که قدر او را بشناسند، بدانند که سالهای سال است در نبود او چهها که از دست ندادهاند! بدانند که عمری در جهل و گمراهی به سر میبردند و الآن وقت آن رسیده که پلکها را باز کنند و مقدمش را با اشکهای وصال بشویند و بگویند:
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
(2)
عمّه گفت: «فدای شما شوم؛ اثری در او نیست!»
ـ عمه جان! همین بود که به تو گفتم.
چه کسی دیده که انسان تشنه، سَبوی آب را بشکند و سر در مرداب و لجنزار فرو ببرد و قرنها تشنگی خود را با سراب به خواب ببرد؟!
همه تشنهایم، همه به دنبال جاییم، همه چشم انتظاریم. «تو را من چشم در راهم...»
چه کنیم که راه صاحبخانه را گم کردهایم. درهای زیادی است که دستانمان با آنها آشناست، راههای زیادی است که جای گامهایمان بر آن باقی است؛ امّا هر چه بیشتر رفتیم، از منزل بیشتر دور افتادیم، هر چه بیشتر به دنبال روشنایی رفتیم، تاریکی ترسناکتری دامان ما را گرفت!
این در به دری، تشنگی و ترس همه به خاطر گم کردن نوری است که او را میخواهیم، ولی حاضر نیستیم برای وصالش،
خلوتی با دل داشته باشیم و به او بگوییم: درد تو یک چیز و دوایت تنها یک چیز است؛ دردت فراموشی خودت و درمانت بازگشت است! خود را در شلوغیها واگذاشتیم و گوشمان را با صدای تاریکی و جیغ پروحشت بستهایم. آیا وقت آن نشده که از این دست و پا زدن بیحاصل، از این دورهای بیمقصد راحت شویم؟ آیا هنوز خواستار سقوطیم؟ گامهای لرزان ما کنار درّهای است که جز آتش در درون خود...
250 سال بود که دستانی مهربان از آسمان به سمت ما دراز بود و شب و روز خود را در صدا زدنمان وقف کرد. چه قصه غمباری است!
ما به جای اینکه از گرمی آتش دنیا، دستان او را به سختی بفشاریم و چشم به یاری و دیدگانِ او ببندیم، تَبری به دست گرفتیم و...
وقتی ما را صدا زد هلهله و پایکوبی کردیم تا صدای او را نشنویم! چرا؟ برای اینکه ما را از کوره مُذاب جدا نکند و دستان ما را به دستان باد صبا نگذارد؛ برای اینکه چشمان کورمان را شفا ندهد و زیباییها را به ما ننماید و شاید هم برای اینکه نخواستیم با بودن با او از پیری رها شویم و به باغ جوانی پا بگذاریم.
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد تو کردم جوان شدم
آنها خود از دست ما اینچنین مینالند:
«کم بود از شما که به عهدتان وفا کند! پس از ما کشتند، به اسارت بردند و از ما بیخانمان کردند.»
چه شده که برای آمدن ماه دوازدهم باید ابرها از او روی بگیرند؟! مدتهاست که زمزمه آمدنش بود، امّا این باید رازی بماند!
حتی نام او را نباید گفت، نباید کسی بداند که قرار است این جمعیت آشفته، از بیخانمانی درآید!
نباید کسی بداند که او میداند شما هزاران ترک تشنگی از لبهایتان به قلبهایتان رسیده و او آمده که عطشتان را تسکین دهد.
شاید گناه یوسف هم همین بود که نباید دیده میشد. ماه کنعان اگر دیده شود باید یار چاه شود!
چه زمانی است که زیبایی شبها را سدّ آرزوهای سیاه و پوچ خود میبینیم. میبینیم که اگر او باشد ما از کام گرفتنهای خود بیکام میشویم! آخر او اجازه نمیدهد که ما آتش به شکم خود فرو کنیم، او نمیتواند به ما اجازه دهد بدنمان را به سگ هاری بدهیم که تا استخوانهایمان را خمیر نکرده، دست از ما برنمیدارد.
آری!
گناه یوسف این است که بر حال ما اسف میخورد؛ اگر مریض شویم، سرمان درد بگیرد یا حیران بمانیم برایمان گریه میکند! مادر از مهر او در عجب مانده. مادر هم به محبت او نیازمند است. مگر در شب تار کسی هست که از نور ماه بینیاز باشد؟!
ما هنوز ندانستهایم با چه مصیبت بزرگی داغدار شدهایم؛ داغی که آسمانها و زمین را به ناله و گریه درآورده، امّا ما هنوز میخواهیم ایستادگی و بینیازی خود را نشان دهیم؛ هنوز میخواهیم تشنگیمان را پنهان کنیم و با بوتههای خشک بیابان سیراب شویم؛ بوتههایی که سالهاست از قطرهای آب در آنها خبری نیست.
باد سوزان کویر صورتهایمان را سوزانده و دستهایمان از خارهایش جای سالمی
ندارد. آن چشم که تو را در انتظار است، غیر تو را چه نیاز است؟ چشمی که گرد گذارت بر مژگانش نشسته، دیگر توان بستن آن را ندارد. میترسد که تو از این راه بگذری و او از دین تو بماند. میترسد قبل از اینکه چشمانش به راه، سفید شود همچو یعقوب، یوسف خود را نبیند، آنگاه باید کلبه احزان بسازد و شب و روز چشمان سفیدش را به آمدنت و شنیدن صدایت تسکین دهد.
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
کی برسد که صدای کاروان مژده آمدنت را به یعقوب برساند؟ کی برسد که بوی پیرهنت دوای درد بیدرمان چشمان بیمار او شود؟ فقط بوی توست که میتواند پدر را آرام کند. او با بوی تو خوب آشناست. سالها انتظار و شبنشینی، سالها انتظار و روزگردی،
بویت را از مشام او نبرده! مگر میشود بوی یوسف در زندگی پدر کمرنگ شود؟ او همان یوسفی است که یعقوب هر روز ساعتها او را در آغوش خود میگرفت و میبویید. نمیدانم، شاید میدانست که روزی...
(3)
جهان بیتاب است؛ خوب میداند که بی او نمیتواند زندگی کند. اگر خوب به قلبش نگاه کنی، تیرهای غمش دل او را شکافته و اشکش را جاری کرده است. آبهای زمین! شما از اشکهای غم او هستید یا...
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است
سالهاست که از دست مردمانت، سکوت کردهای. چه سخت است درد داشتن، ولی زبان به دندان گرفتن و خاموش ماندن. چه سخت است که در انتظار دیرینهای، دستانت
را گشوده باشی، امّا نگذارند که محبوب، خرامان خرامان به سویت بیاید. گفتی باور نداری که با یک گل بهار نمیشود؛ چرا که دیدهای اگر رایحهای از گل نرگس به باغچه کوچک هستی برسد، بهارت همیشگی میشود! همان بهاری که تمامی ندارد! هر کجایش قدم بگذاری، طراوت و نشاط را احساس میکنی. آن روز وقتی زمین به خود نگاه میکند، میبیند پس از عمری پیری و خستگی دوباره به جوانی و امید رسیده است.
رمق از تو گرفته شد وقتی که دیدی صاحبت از بیوفایی ما خسته و دلخون شد؛ دیدی که ما راه میرویم و برایمان فرقی نمیکند که با اینگونه بودن، قدم بر قلب همه هستی میگذاریم. فرقی نمیکرد که با او باشیم یا با غیرش؛ دوستی، دوستی است دیگرچه فرقی میکند با او قدم بزنیم یا بر نام او قدم بگذاریم! چه فرقی می¬کند عطر گل
نرگس را به لباس افکارمان بزنیم یا دستهایمان را در دل تاریکی رها کنیم و به دنبال ناکجاآباد باشیم! چه فرقی می¬کند ما خوش باشیم و او ناراحت و محزون؟
آداب دل سپردن مدتهاست که از بین ما رخت بربسته است. در فرهنگ نامه¬ دل ما، جای نام او، قسمتی سفید است؛ گویا برای او برنامه¬ای نداریم. در مشق امشب دلمان، هیچ نامی از او برده نمی¬شود؛ چرا که مشقمان بدون او هم تمام می-شود. می¬شود نگاه کرد و چشم به راه نبود! می¬شود گوش داد، ولی منتظر رسیدن نام او نبود. می¬شود...
[میگوید: آمدم و چون سلام کردم و نشستم، نرجس آمد تا کفش مرا بردارد...]
پای رفتنش نیست. قدم¬ها شمرده¬تر شده است؛ نفس¬ها به شماره افتاده و نای راه رفتن از او گرفته شده! نمی¬دانم؛ شاید به خاطر غم
و درد فراوان است؛ داغی که کسی نمی¬داند چه مصیبتی است و چگونه می¬شود سال¬ها با او ساخت! شاید هم برای خبری است که آوازهاش همه جا پیچیده. او پس از چشم انتظاری می¬خواهد به چشم¬روشنی برسد؛ پس از تنهایی، به انس با دوست خود برسد.
تو را می¬گویم زمین! تو را چه شده؟ چرا لرزان گام برمی¬داری؟ رازهایی در دل¬داری که تاکنون محرمی نیافته¬ای برایش بازگو کنی. خونی به دل داشتی و نگفتی از چیست یا شاید می¬گفتی ولی ما نمی¬فهمیدیم؟!
ما می¬شنیدیم و می¬فهمیدیم امّا به روی خود نمی¬آوردیم. مگر می¬شود ندیده باشیم چگونه خسته شده¬ای.
«ظهر الفساد فی البرّ والبحر بما کسبت ایدی الناس»
و تو ای بیابان! چرا آبی به دل نداری؟ حرارتت از چیست؟ زردی رویت از چه روست؟
در تو گام می¬نهم، امّا جای قدم¬هایم نمیماند؛ نمی¬گذاری جایی بر دلت بماند! چند لحظه¬ای است که برگشته¬ام، ولی اثری از رد پایم دیده نمی¬شود! خیلی فکر کرده¬ام، جوابی غیر از این نیافتم که تو دلت را برای قدمهای دیگر آماده کرده¬ای، قدمهایی که آمدنت و رفتنت به خاطر اوست. حرارت دلت، از گرمای مهر اوست و زردی رویت از غصّه روی او؛ امّا ما نمی¬فهمیم.
ما که خوشیم و از کمترین گرما می¬رنجیم و از کوچک¬ترین زردی آزرده و دلگیر میشویم، چگونه می¬توانیم حال تو را درک کنیم؟! و به تو دلداری دهیم؟ اصلاً نوع غم تو فرق می¬کند!
در شب¬هایت، خنکایی میآید. مشتی از خاکت را برداشتم که بپرسم از چه رو روزها سوزان و شبها این¬چنینی؟
مشتم رها شد. ذره¬ها نرم¬نرمک به سمتی روانه شدند. شاید رفتنشان جوابم را دادند که ای بی¬خبر ز حال ما! شب، نقطه شروع گفتگوی ما با تصویر چشمانمان است. شب، بادی از کوی او دامن¬کشان به دیار ما می¬آید؛ مژده¬ای است که حرارت روز به پایان رسید. در این زمان ما را یارای صحبت با تو نیست یا ای کسی که به سختی دل بستن به یار، ناآگاهی! ما پای گرمی، سردی، سختی و مصیبت-های این دل سپردن مانده¬ایم. ما چون تو نیستیم که با خراشی دست از عهد و پیمان بشوییم.
سال¬هاست که به شوق وعده دیدار و وصال، از هر آرزویی دل بریده¬ایم! هر روز
عهدنامه¬ای می¬خوانیم و میثاق¬ها را تجدید می¬کنیم که اگر سال¬ها گذشت و صاحبمان نیامد، بمانیم و این عهد را بخوانیم و بدانیم که ما را به غیر او حاجتی نیست.
تو ای دریا! چه دلِ آشفته¬ای داری! چرا قدمی پیش و قدمی پس می¬گذاری؟ دلهره آمدن چه کسی را با خود داری؟
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
با هر آمدن و رفتنت صدایی در افق میپیچد. گویا نغمه¬ای بر لب داری و شعر عزم دیار و کوی یار را می¬خوانی!
سکوت را بشکن و جواب بگو. چه پیش آمده که اشک¬هایت تمامی ندارد و دل از غیر ناله و اشک رهانیده¬ای؟ انگار می¬گویی: «ما را سر سخن با نا آشنا نیست. ما را با تو چه کار؟ برو و ما را به حال خودمان واگذار.»
عمّه، می¬آید که ببیند کسی را که جهان در آرزوی دیدن اوست. چه سعادتی داشت که عمّه-ای برای او باشد و امشب در تاریکی فراموش کردن او، با چراغ دلش مهمان ماه خلقت باشد. چرا او باید برای آمدن صاحب، مهمان امام باشد؛ راز و رمزی است که فقط صاحب خانه از آن آگاه است.
مادر به عمّه سلام می¬کند؛ سلامی که به یاد «سلام حتی مطلع الفجر» می¬اندازد. امشب، به دستانِ او سلام میکند آنکه مایه سلامتی و رفع هر غم و اندوه است.
(4)
برای آمدن ماه، چه کار کرده¬ایم؟ درست بگویم: برای ماندن او و زندانی نکردنش چرا کاری نکردیم؟
چرا گذاشتیم یک بار دیگر یوسفی، آن هم یوسف زهرا بگوید: «زندان برای من، از ماندن در بین اینها محبوب¬تر است.»
امّا، خورشید جهان و آسمان اگر رهایش کنیم، رهایمان نمی¬کند؛ نمی¬گذارد تنها بمانیم؛ می¬داند که بی¬ نور خورشید بودن، ممکن نیست.
می¬داند که اگر پشت به او راه برویم، او نباید پشت کند؛ ولی چرا همیشه او باشد و ما برویم؟ چرا همیشه او با آغوش باز بیاید و ما فرار کنیم و چرا ما به دنبال دستان بخشنده او نباشیم؟ مگر نه این است که او غنی و ما فقیریم، مگر نه این است که او حرم است و کعبه، ما زائر و طواف¬کننده.
مَثَل او به ما، مثل کعبه است به پروانه. چه شده که کعبه به راه افتاده و او شده پروانه و ما شمع! بال و پرش در غصه و بی¬وفایی ما سوخته است و قلبش از بددلیِ ما حزین و دردش روز افزون...
او خورشید است و به نور ما زمینیان نیاز ندارد.
نورش چشم را می¬رباید! طوری به او نگاه می-کنیم که گویا او به جای ماست! گویا او به ما محتاج است و ما بینیاز از روی او!
باید برگشت. وقت اندک است. شاید در هاله فراق برود و دیگر برنگردد.
او بالاست و می¬بیند که در دل ما از او خبری نیست؛ می¬بیند که ما خوشیم، هر چند اوناخوش باشد و می¬بیند که پس از عمری دیدنش، باز هم دستی به سمت او دراز نمیکنیم؛ دستان خالیمان را به او نشان نمیدهیم که تهی¬دستیم، حتی نگاه یا نیم نظری هم به او نمی¬اندازیم.
پس چگونه حاضر است که بماند؟ نمیتواند ببیند که ما این¬گونه دور افتاده¬ایم و به عقب بازگشته¬ایم! برایمان اهمیت ندارد که به قعر این چاه بیفتیم یا...
گفت: «ای بانوی من و بانوی خاندانم! حالتان چطور است؟»
به مادر خبری رسیده که امشب قرار است از نور کودکی بزرگ، جهان بدرخشد؛ امشب وقت آمد و شد به سوی اوست!
در این لحظات چه احساسی درون او موج می¬زند!
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست
ـ مادر! کی است وقت آمدنت؟ از وقتی که خبر آمدنت را شنیده¬ام، از وقتی که شنیدم قرار است مادرت، گل نرگسی به جهان هدیه دهد و او را از چشم انتظاری برهاند، برای آمدنت قرار از دلم رفته. برای آمدنت لحظه¬شماری می¬کنم.
چه سخت است، منتظر بودن و چشم به راهی. امشب شام انتظار توست، شبی است که راه می¬روم و برای آمدنت دعا می¬کنم.
وعده داده¬ای که بیایی! مدت¬هاست که آرزوی آمدنت را دارم، مدت¬هاست که نام تو از زبانم نمی¬افتد و چشمانم به قدم¬های توست. چه می¬شود که بیایی، مرا ز غم برهانی.
انتظار مادر، انتظار تازه¬ای نیست. از آن شب، که در خواب مولای خود را دید، وقت شروع بی-قراری بود. آن شب بود که دانست، میهمان آسمان است. عقد او را در آسمان بستند و مسیر آمدنش را با بال ملائک فرش کردند. آنها قدر مادر صاحبشان را بهتر از ما می¬دانند؛ او را می¬شناسند که او برگزیده است.
نمی¬شود امام نور، از مادری بی¬نور باشد. نمی-شود آب حیات از چشمه¬ای خشک و بیابانی سوزان بجوشد.
قلم این¬گونه نوشت: «مادر آسمان، باید آسمانی باشد.»
(5)
بلا چیست؟
می¬گفت: «شاید بلا را بشود چنین معنی کرد: اگر چیزی برای هدف خاصی به وجود آمده باشد، ولی از آن باز بماند و مانعی بر سر راه او قرار گیرد او مبتلا است.»
و دیگری چنین ادامه می¬داد: «گاهی برگ درختی مبتلا می¬شود، گاهی پرنده¬ای یا... گاهی هم کل عالم و هر چه درون اوست، بلا دیده می-شود. اگر عالمی بلا ببیند، هر چه با اوست مصیبت دیده می¬شود.»
بلای آسمان و زمین به دور شدن از مسیر آمدنش است. آنها آمده¬اند تا روز با او بودن را ببینند.
آنها آمده¬اند تا صفحه¬ کاغذی باشند برای مشق شوق یار؛ برای اینکه او بنویسد و آنها زمزمه کنند، امّا اکنون «منتظران را به لب آمد نفس...»
آنها منتظرند تا بخوانند و روز با او بودن را ببینند. هنوز آن روز نیامده. زمان آمدنش چه وقت و چه روزی است؟
ـ عالم! با من سخن بگو، از بلایت، از مصیبتت، از...
ـ دردی است به دل، نمی¬شود باز کنی...
ـ این درد، چه دردی است که تو از او خلاصی نمی¬یابی؟
ـ آن غم نشود به غیرش ابراز کنی...
ـ ما هم تاکنون چشم به راه بوده¬ایم، امّا انتظار تو از جنس چیست که تمامی ندارد؟ هر وقت به تو نظر کردم، چنین بودی.
ـ فرق است میان غم ما و غم تو...
نمیدانم، مقصودش چیست. شاید هم باید این¬گونه باشم! آخر خیلی فرق است میان کسی که مبتلاست و میداند و کسی که از مصیبت خود خبر ندارد و احساس نمیکند
که هر چه داشته از دستش رفته! احساس نمیکند عمری است که به سمت نابودی حرکت کرده و به جای برگشتن، به سوی هلاکت میدود؛ حتی یک لحظه نمیایستد و درنگی نمیکند.
گویا قلم از دستم ناراحت است. انگار میگوید: «تو که خود میدانی مبتلایی، پس چرا چشمانت را باز نمیکنی که ببینی چه خبر است؟ چرا نمیخواهی ببینی یک قدمت بر لبه پرتگاه آتش است و قدم دیگر در دهان ماری افعی؟»
خدا نکند که به بیتوجهی عادت کنیم و واقعیتها را نادیده بگیریم؛ آتش را بُستان، چمنِ هلاکت را آزادی و رهایی و گمراهی را جستجو کردن بنامیم؛ دلمان خوش باشد به اینکه زندهایم و چشم عَلَف میبیند و گوش عربده میشنود؛ دلمان خوش باشد به هوایی
که هر روز تنفّس میکنیم، راهی که هر روز میپیماییم و شب مثل همیشه به خواب میرویم.
[گفتم: تو بانوی من و بانوی خاندان من هستی.]
دلهره شب بیشتر شده است. هر چه که بیشتر میگذرد، ترس او از دیر شدن دیدار، بیشتر میشود. ستارهها امشب جور دیگری میدرخشند؛ به یکدیگر نزدیکترند! شاید رازی یا بشارتی را در گوش یکدیگر زمزمه میکنند.
ـ میدانی امشب، چه شبی است؟
ـ همه، عمری است که در انتظار امشب ماندهایم. نمیدانم اگر خبر امشب را به ما نمیدادند، میتوانستیم برای ماندن طاقت بیاوریم یا نه!
ـ پس تو هم حالی مثل من داری! فکر میکردم خودم هستم که منتظر و چشم به راهم.
ـ من، تو و همه اطرافیانمان سالهای سال است که در گفتگوهایشان از او سخن میگویند. شنیدهام ماه نیز از حُسْن او در عجب مانده و هر شب برای سلامتی او دعا میکند.
درست میگویند، شاید سیاهی ماه به خاطر دوری و بیقراری است؛ هر چند که حرف دلش را کمتر بازگو میکند.
مزن چنگی به دل آرام جان، ماه خرامان
بپوشان گیسوان ای مه جبین بر ریخت سامان
کاش میدانستم این لحظات، در دلِ مادر چه خبر است؟ آیا به مادری توسّل کرده و به یاد آن شب است؟
[بعد از چهارده شب، در خواب دیدم که بهترین زنان عالمیان، فاطمه زهرا به دیدنم آمد. حضرت مریم با هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت بودند.
پس مریم به من گفت: «این، خاتونِ بهترین زنان و مادرِ شوهرِ تو، امام حسن عسکری است.»
دامنش را گرفتم و گریستم. شکایت کردم که امام از دیدن من پرهیز میکند.
آن حضرت فرمود: «چگونه فرزند من به دیدن تو بیاید، حال آنکه به خدا شرک میورزی. اگر میخواهی حقتعالی و مریم از تو خشنود گردند و امام حسن عسکری به دیدن تو بیاید، پس بگو:
«اشهد أن لا إله إلَّا اللّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه...»]
شاید او شنیده بود که سالهای سال قبل، آن مادر، فرزند نرجس خاتون را صدا زده بود؛ صدایی که هنوز هم جوهرهاش در کوچههای مدینه، بلکه در هر جای عالم شنیده میشود.
امشب قبل از آمدن، مادر هم باید در قافله منتظرین باشد؟
چه انتظاری در چه شبی! امشب ماه چون بدر است، کامل و سراسر نور؛ گویا خود را برای امشب به گونهای دیگر بیاراسته؛ میدرخشد و خاطرات هجران را از صفحه ذهن میگذراند. چه نیمههای ماه گذشت و نیامدی!
هر چند پیر و خسته و ناتوان شدم
هرگه که یاد تو کردم جوان شدم
دیگر کبودی لطمهها باید از رویت پاک شود. روزگاری است که کسی خنده رویت را ندیده. گویا به تو خبر دادهاند که ماهِ تو، نیمه ماه که رسد، برمیآید و شاید همین پاسخ سؤال همیشگیام باشد که چرا هر دم که به نیمه نزدیکتر میشویم، جمال روی تو
پررونقتر و پرنورتر میشود؛ مثل قدمهایی که به انتظار یار تا در منزل هر بار سریعتر و افروختهتر میشود.
وقتی اشکها را روانه میکنی، ابر به کمک میآید تا دیگران روی آشفتهات را نببینند. وقتی که دواندوان میآیی و دفتر هجران را ناتمام میبینی، آه میکشی که چرا دفتر انتظار تمامی ندارد؛ چرا همه میآیند، ولی او قدم بر دل ما نمیگذارد؛ چرا عاشقها و معشوقها آمدند و رفتند. هر بار منتظرانِ یاران،به دیدار و وصال رسیدند، امّا چشمان من به در سفید شد!
دیگر اثری از چشمان سیاهم نیست. امیدم شده، تو بیایی و بویت، مژده آمدنت را به من بدهد.
راستی! درست است که از هر کوی و برزن که گذر کنی بویت چو نامهای است که
از طرف بهار میآید؟ درست است تو منتظری و ما مسافران؟
شبی دیدم که بر دفتری نوشته بود:
عمریست که از ظهور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم
باید سخن را خلاصه کنم. درست است صحبت با حبیب، واژه خستگی را بیمعنا کرده، ولی عاشق باید متوجه فاصله خود با معشوق باشد و بداند که خاک ره او سرمه چشمان دل است. هر مقدار خاک برداشتی به همان اندازه میتوانی آن را توتیای چشمان خستهات کنی.
ما که سالهاست از او و ره او دور بودهایم، ما که با بودن او بیرمق و کور بودهایم، پس به کدامین خاک، چشمان زخمی خود را علاج کنیم؟
میدانی که تو ماه و من پروانه سوخته روی توام که خبر آمدنت را از هر دشت و صحرا جویا میشدم.
میدیدی که در ظلمت بودم ولی جویای تو. روزهایی که در جستجوی تو نبودم، به خاطر خسته شدن از انتظارت، کوچ کردن از کویت نبوده است. دردم اگر عالمی میدید، همه عالم آب میشد و...
در سفری غرق شکیباییام
ار نه جهان شهره به بیتابیم
در سفرت خسته ز ره نیستم
بیرمق از شدت بیخوابیم
سیاهیها ماندنی نیستند. تاریکی و اسیر ره بودن، روزی به پایان خواهد رسید.
روزی خواهد آمد که نوری وعده داده شده بتابد و هر چشم کور و بینایی را متوجه خود سازد. دستان پر رحمت خود را بر چشمان خواب آلودمان بنهد و ما را از خوابی چند هزار ساله بیدار کند. پس منتظر باش که آن روز رسیدنی است.
ساعتهاست که از ماه شبهای انتظار میگویی، از سنگینی دل میکاهی و عقده را از
درون میرهانی. کمتر کسی حال تو را میداند که چه کشیدی تا او بیاید و تو به مُراد خود برسی.
حدیثی در دل دارم برای همسفر شدن. به کمکت نیاز دارم که بگویی چرا تاکنون او نرسیده است، چرا گل به گلستان نرسیده است و چرا تا به حال یوسف گمگشته زهرا به کنعان نرسیده است؟!
شنیده بودم که اگر ما هم آنچه را که بنیاسرائیل انجام دادند، انجام میدادیم او تاکنون چشمهای ما را از بیماری و کوری رها کرده بود.
مفصّل از این مجمل را برایم بگو...
(1)
آنها نبودِ او را احساس کردند. دیدند که در نبود او به چه مصیبتی مبتلایند. این دردی است که درمانش اوست. این اضطرابی است
که تسکینش اوست. اوست که میتواند پاهایمان را هدایت کند.
چشم، بی او، یارای دیدن راه را ندارد. غبار راه، پردهای شده برای چشمان خستهمان تا بیشتر به بیراهه سقوط کنیم.
[مدتهاست که بنیاسرائیل از تاریکی با فرعون بودن به تنگ آمدهاند. ضجّهها و گریهها شهر را فرا گرفته است:
ـ خدایا! فرستادهات را به نزدمان بفرست. اوست که میتواند منجی و راهنمایمان باشد. ما قومی ضعیف هستیم که بدون او آواره و در راه ماندهایم.
و دیگری میگفت: «ای پروردگار پیامبر موعود! در آمدن نبیّت تعجیل بفرما. زخم ما، بی او درمان نمیشود.»]
روزهای انتظار برای آنها به سختی میگذرد. خواب، خوراک، گردش و تفریحشان
در اشک چشمانشان خلاصه میشود؛ در سوز جگر و دستان برآمدهشان دیده میشود. کیست که حال آنان را درک کند، ببیند و بداند که آنها در چه غمی میسوزند و ناله میزنند.
اینجا، بیابان با شهر فرقی ندارد. بنیاسرائیل در هر جا که بشود برای منجی خود دست به دعا برداشتهاند. زمزمهها قصد فروکش کردن ندارد. اینجا بین مادر، فرزند، پدر و... فرقی نیست؛ همه نجوای واحدی دارند. دل آسمان به درد آمده. چه نیازی و چه دردی! چه انتظاری!
کسی تاکنون چنین انتظاری را ندیده بود؟! دلها به هم گره و صداها به هم پیوند خوردهاند؛ فقط یک نام را میخوانند: نام موعود، هادی؛ نام او که با یادش، اشکها چون سیل از آسمان محزون این چشمها فرو میریزد.
پس از عمری دربهدری، روز وعده داده شده فرا رسید.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
فرج حاصل شد، انتظار به ثمر رسید و زمزمههای گرهخورده، گره از حیرت و سرگردانی گشود. موسی قدم گذاشت و تخت سیاهی به لرزه افتاد! دیگر غصهای نیست. برای همیشه آتش نبود او به گلستان حضورش تبدیل شد.
همچو پروانه، او را در حلقه محبت خود گرفتهاند. هر کس حرفهای به دل مانده چندین و چند سالهاش را برای او میگوید که در فراق او چه کشیده و تا رسیدنش چه دردهایی به جان و تنش رسیده است.
ـ ای ساربان! عمری است چشمانم بدین ره خیره مانده است. دیده از کف بدادم، لیکن
دم فرو بستم. هر روز، صبح و شام، نامه دلم به تو، این بود که: ای کاتب غم دل! غمنامه فراقت تا کی نوشته دارد؟!
اینجا همچو سرزمین بهار میماند. غنچه گل وصال بر گونهها خودنمایی میکند. غم، معنایِ خود را از دست داده است. انگار آسمان زمین است؛ زلالی، دوستی، و مهربانیاش را میتوان با همه وجود درک کرد.
نامههای قلبی، قابل شمارش نیست.
قبلهنماها فقط یک جهت را نشان میدهند: قبله دل.
یکی شرح غم خود را چنین میسراید:
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
همیشه در این فکر بودم، اگر بیایی چه بگویمت و از کدامین شام انتظار صحبت به میان آورم؟ از درد دلهایم با ماه بگویم یا دربهدریهای روی تو؟
موعود آمد. انتظار به صبح رهایی رسید. موجهای اضطراب به ساحل آرام آرامش رسید. کلبه ویرانه با او، دوباره رونق گرفت.
ولی گامها با او چقدر همراه میماند؟ چشمها در حضور او، چهقدر به او خیره میشود و به اشک میرسد؟ آیا «موسی»ی دلها، باز هم حرف اوّل را در بودن میزند؟ آیا گرمی انتظارش با وصالش به سردی نمیگراید؟ اگر همیشه کنارمان باشد، با ماه راه برود، همراهمان غذا بخورد و در جمعمان سخن بگوید باز هم تیرهای محبتش دل را آسمانی میکند؟
اگر بگوید: «حبیب چنین میگوید» باز هم در راه فرمانبرداری او گام برمیداریم؟
(2)
چون یوسف وقت رفتنش نزدیک شد، اهلبیت و یارانش را جمع کرد و برایشان از شدتی که به آنها خواهد رسید گفت:
ـ شما دائم در تنگنا خواهید بود تا خداوند ظاهر گرداند منجی خود را. از رسیدن آن منجی، مدتی است که میگذرد. این منتظران، همان چشم به رهان هستند!
[چون بنیاسرائیل قبول نکردند که بر روی آب بروند، خداوند به موسی وحی کرد: عصای خود را بر دریا بزن. چون عصا را زد، دریا شکافته شد و دوازده راه در میان دریا، به هم رسید. در میان راهها، آب ایستاده بود، مانند کوهی عظیم. آفتاب بر زمین دریا تابید تا زمین خشک شد. آنها دوازده گروه بودند. هر گروه در یک راه از آن راهها روانه شد.
آب دریا بالای سر آنها ایستاده بود، مانند کوه! پس ترس آنها را فرا گرفت. گروهی که با موسی بودند، به او رو کردند: «ای موسی! برادران ما چه شدند؟»
موسی فرمود: «آنها نیز همانند شما در دریا سیر میکنند.»
سخن حضرت موسی را نپذیرفتند! تا آنکه خداوند به دریا امر کرد: شبکه شبکه شو!» طاقها در میان آب به هم رسید، به طوری که یکدیگر را میدیدند و سخن میگفتند!]
موسی همان موساست یا بنیاسرائیل قومی دیگر شدهاند؟! مگر او نگار شبهای تار آنها نبود؟ مگر دستان او شفای درد سینه منتظران نبود؟ آیا شب روز شده و تاری به بیداری تبدیل شده یا درد جای خود را به عافیت و آسایش داده است؟
در فراق، قدر او بیشتر شناخته میشد؟ یا در وصال و حضور او؟
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
روزی دعا ذکر لبها شده بود و ناله کلام شبها. دل آسمان از نالهها کباب بود و از گریهها در تاب و تاب، اما...
[پس از گذر از دریا، در بیابانی فرود آمدند. گفتند: «ای موسی! ما را هلاک کردی؛ از آبادانی به بیابان آوردی! نه سایهای هست، نه درختی و نه آبی.» حقتعالی ابری فرستاد که روزها زیر سایه آن باشند و از آسمان مرغهای بریان برایشان فرستاد. چون سیر میشدند، مرغ به امر خداوند زنده میشد و پرواز میکرد.
نبی آنها، حضرت موسی، سنگی در میان لشکر گذاشت و عصا را بر آن زد؛ دوازده
چشمه زلال از آن به سوی هر گروه جاری شد. دوازده چشمه برای دوازده گروه!
مدتی که در این حال بودند، گفتند: «ای موسی! ما نتوانیم بر یک غذا صبر کنیم! از پروردگارت بخواه که برای ما از زمین، سبزی، خیار،عدس و... بیرون آورد!»
ـ ای قوم من! آیا خوب را رها می کنید و پستتر را طلب میکنید؟!]
اکنون ارزش چند قطره آب، از صاحب و آرزویمان بیشتر شده است! چند قطعه نان را بیشتر از او میخواهیم!
نمیدانیم او کیست؟ دلمان آنگونه که در گذشته او را میخواست، صدا نمیزند! اگر سالها هم گوش را از درِ خانه دل برنداری، حتی کلمهای از او نخواهی شنید. دیگر نخواهی شنید که:
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
دیروز طبل دل هر دم این صدا را مینواخت. اگر لحظهای سکوت او را فرا میگرفت، ترس بر جان غلبه میکرد که نکند مرگ او فرا رسیده! چرا که او یا باید از یار بگوید یا خاک مزار را بجوید.
دیروز که در منزل نگاه میکردی عکس منجی بر در و دیوار جا گرفته بود. بوی خانه، بوی انتظار را میداد؛ بوی چشم به راهی، اما امروز...
باید دوباره به شناسنامه امروز نگاه کرد.
[ـ ای موسی! بنیاسرائیل را به سرزمین مقدس ببر تا کفّار را از آنجا بیرون کنند و خود در آنجا ساکن شوند.
ـ ای قوم من! خداوند مقدّر فرموده که در این سرزمین مقدس داخل شوید، از فرمان او روی برنگردانید، وگرنه به گرفتاری و سختی میافتید.
آنها که ششصد هزار نفر بودند، روی به موسی کردند و گفتند: «ای موسی! در سرزمین مقدّس چند گروه نیرومند هستند که ما تاب مقاومت در مقابل آنها را نداریم. ما هرگز داخل آن شهر نمیشویم تا آنها از آن بیرون روند.»
فقط دو نفر به درخواست امامشان پاسخ دادند، امّا دیگران گفتند:
ـ ای موسی! ما هرگز داخل این شهر نمیشویم. تو و خدایت بروید جنگ کنید! ما تا آمدن شما اینجا نشستهایم!
موسی دستانش را به آسمان دراز کرد و به خدای خود چنین گفت: «پروردگارا! من
فقط صاحب جان خود و برادرم هستم. بین من و گروه پیمانشکن و گمراه، جدایی بینداز.]
چرا به اینجا رسیدیم؟ چقدر راه دور شد و چقدر ابر دلمان کمباران است.
دستان او را هنگام دعا دیدیم که چگونه پُرغصه دعا میکرد. دیدیم چگونه تنها بودنش را به درگاه خداوند اعلام میکرد.
میخواستیم که او بیاید و اینگونه از او پذیرایی کنیم؟! بر جای نرممان تکیه بزنیم و به او بگوییم: ما حوصله سختی کشیدن در راه تو را نداریم و نمیتوانیم چند روزی از خوشیهایمان بگذریم!
اگر در همان لحظه به ما فقط یک جمله میگفت که مگر شما نبودید که مرا میخواندید و برای آمدنم دعا میکردید؟ آن وقت...
[خداوند فرمود: «اینک بر آنها حرام شد که داخل آن سرزمین شوند.»
آنها بعد از چهل سال در زمین، سرگردان و حیران ماندند! چون شب میشد صدا میآمد: «شب شده، بار کنید و روانه شوید.» تا سحر راه میرفتند. پس خداوند به زمین امر میکرد تا آنها را به همان منزلِ سابقشان برگرداند!
میگفتند: «دیشب راه را خطا پیمودهایم!» باز، شب دیگر روانه میشدند و صبح در جای خود بودند!]
(3)
زمان به سرعت میگذرد و غریب بودن او احساس نمیشود. امشب به موسی وعده داده شد که پس از سی شب، کتاب «تورات» به او داده شود.
[صاحب آنها امروز باید بار ببندد و به مدت سی روز از میان آنها برود. بار دیگر، غیبت و دوری. یار به سوی «طور» روانه میشود و برادر را به جای خود، در میان قوم معرّفی میکند.
کمکم سی روز رو به پایان است. ساعاتی دیگر، امام بنیاسرائیلیان به سوی قوم خود بازمیگردد، اما از آسمان به او ندا میرسد که ما وعده را ده روز دیگر تمدید کردیم.
قوم، چون دیدند که موسی به نزدشان نیامد، اطاعتِ هارون را رها کردند و قصد جان او را کردند! گفتند: «موسی به ما دروغ گفت و از ما گریخت!»
قوم، زیورها و جواهرات را جمع کردند و برای خود، خدایی ساختند. «گوساله سامری» معبود قومی شد که فقط سی روز از امام خود دور بودند.
ده روز بعد، دهم ذیحجه، خداوند تورات را بر موسی نازل کرد و فرمود: «ای موسی! ما قوم تو را در نبود تو امتحان کردیم. سامری با گوسالهای از طلا که صدا میکرد، آنها را گمراه کرد».
ـ پروردگارا! گوساله از سامری است، صدا از کیست؟
ـ از من، ای موسی! چون دیدم که از من روی گردانیدند و به گوساله روی آوردند، امتحانشان را سختتر نمودم!]
موسی با چه حالی به سوی قوم خود برگردد و خود را چگونه به آنها برساند؟
روزی پس از خروج از نیل، از او خواستند که خدایی مانند بتها برای آنها قرار دهد، روزی دیگر به خاطر گناهانشان حاضر به استغفار و توبه کردن، نبودند و امروز...
[موسی غضبناک به سوی قوم برگشت. چون آنها را در آن حال مشاهده کرد، تورات را گذاشت و به سمت هارون رفت:
ـ چرا وقتی دیدی که آنها گمراه شدند از پی من نیامدی؟
ـ برادر! آنها قصد کشتن و نابودی من را داشتند.]
انتظار به کدام مسیر کشیده شد؟ مگر یار آنها، همچو دیگر یاران بود که با وصال، او را به حالش رها کنند؟ مگر در شام انتظار، پیمان سر در رهی بسته نشد؟ نگفتیم که اگر تو بیایی، وجودمان را ارزانی قدمهایت میکنیم؟
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
او آمد و ما رفتیم. میهمان به خانه آمد و ما به او پشت کردیم و در گردنههای سخت او را تنها گذاشتیم. نشان دادیم که این طومار محبت بینشان بود و گریهها برای او نبود. او ما را خواست، اما او را رها کردیم، ندای یاریش را بیپاسخ گذاشتیم و به سوی لشکر تاریکی و دشمنان او، با تمام توان دویدیم.
پل، شکسته و مجال آمدن او نیست. گردابها هر چه را که درون خود دارند، زیر و رو میکنند.
ماهیها سالهاست که از این آبها رخت بربستهاند، در آخرین کلامشان چنین نوشتند: «تا او نیاید ما برنمیگردیم.»
چه جمله عجیبی! مقصود از «او» چیست؟ آنها از چه کسی سخن میگفتند؟ مقداری جلوتر میروم. چمنزارهای اطراف رود، خشک و زرد و پریشان است! انگار نه انگار
فصل بهار است. آبها کمکم رنگ باختهاند و به رنگ قرمز درآمدهاند! آسمان یکپارچه لباس غروب و سرخی افق به تن کرده است.
این خیمهها چیست؟ صداها برای چیست؟ صدای گریه کودک، گریه مادر...
ـ آقا ببخشید! اینجا کجاست؟
ـ تو از کجا آمدهای؟! اینجا کربلاست! اگر به جانت علاقه داری، خودت را از اینجا خلاص کن.
(1)
خدایا! این خونها، خون کیست؟ چرا گریه میکنند؟ این سپاه یکپارچه آتش است. از دهانشان خون و آتش بیرون میآید. قفل بزرگی بر گوششان آویزان است و دلشان یکپارچه آلودگی و چرک آب و... نور از سپاهی دیگر به آسمان ساطع شده است؛ گویا آسمان آرزوی زمین شدن را دارد تا فرشی شود برای قدمهایشان.
بوی عطر سراسر خیمههای آنها را پر کرده است. قلبشان، دلم را به بهشت گمشده آرزوها میبرد؛ به جایی که همیشه در رؤیا آرزو داشتیم آنجا باشیم صفایِ رویشان دل را اسیر نگاهشان میکند. احساس میکنم دیشب برای خود عالمی داشتهاند؛ شاید هم منتظر بودهاند. انتظار...
[امام به فرزندان عقیل رو کرد و فرمود: «از میان شما، شهادت مسلم کافی است. از نظر من شما میتوانید بروید.» همه خاندان، لب به سخن گشودند و گفتند: «ای فرزند رسول خدا! مردم به ما چه خواهند گفت و ما به آنان چه پاسخی خواهیم داد اگر امام خود را رها کنیم؟ در حالی که نه در رکابش تیری انداختهایم، نه نیزهای به سوی دشمن پرتاب کردهایم و نه شمشیری زدهایم. نه، یابن رسول الله! به خدا سوگند از تو جدا نمیشویم؛ بلکه با
جانمان از تو محافظت میکنیم تا اینکه در برابر تو کشته شویم و به سرنوشت تو برسیم. خداوند، زندگی پس از تو را پست گرداند.]
اینها به چه میاندیشند و به کجا نظر دارند؟ گویا سالهاست که در پی یارِ خود بودهاند! رسم صاحبنوازی را از کجا چنین آموختهاند؟
اسبهای آنها نیز، نگاهی دیگر دارند.
ـ ای مرکبهای یاران حسین! به کجا نظارهگرید؟ به چه میاندیشید؟ میشود مرا هم به آسمانتان راه دهید؟
ـ خاک پای او، سالهاست که درمان چشمهای ماست. سالهاست که با دیدار او شفای دل یافتهایم.
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
ما با او آمدیم، قبل از آنکه او از ما طلب یاری کند. ما هم منتظر بودیم؛ منتظر با او بودن، منتظر گذاشتن او بر رکاب چشم انتظاریمان. پهلویم با دیدن او از درد تیر و نیزه آرامش میگیرد. خونم را فدای گَردِ قدمهایش کرده ام.
ـ آیا تا به حال، از محبتت به او گفتهای؟
سحر، بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهها کرد
عشق ناقابل، ارزش گفتن به معشوق عالم را ندارد. عاشقان پرشکسته و سوخته بسیاری،عشق روی او را پنهان داشتهاند؛ آنگاه من چگونه...
[سپس «مسلم بن عوسجه» برخاست و عرض کرد: «آیا ما تو را چنین تنها بگذاریم و از نزد تو برویم در حالی که اینچنین دشمن تو را محاصره کرده است؟ نه، به خدا سوگند!
خدا چنین روزی را به من ننمایاند. من به یاریت میآیم تا نیزهام را در سینه آنان بشکنم و تا هنگامی که قبضه شمشیر در دستانم هست، بر آنان فرود آورم و اگر سلاحی نداشته باشم با سنگ از تو دفاع میکنم و از تو جدا نمیشوم مگر اینکه پیش از تو بمیرم.»]
مردن یا زنده ماندن؟ ماندن یا فرار؟ یاری یا دوری؟
زمین و آسمانها از وفاداری او شرمنده شدند. شاید آسمان میخواهد عقده بگشاید و بگرید ولی خود را نگه داشته. شاید آفتاب از این جانبازی و عشق خجالتزده شده، ضربان قلبش سریعتر میتپد و تب، حرارت بدنش را بالا برده. ابرها، فوج فوج از دیدگان آسمان کنار میروند تا او ببیند که چگونه دلهای آسمانی، پایههای آسمان را به لرزه انداخته.
یاران بر گرد ماه خود حلقه زدهاند و از طواف خانه نور خسته نمیشوند؛ از روی او نفس میگیرند و با غم او جان میدهند و میمیرند.
شب، چادر سیاه خود را پهن کرده است، شاید پیشاپیش به استقبال مصیبتش رفته. ماه در حال تماشا کردن است.
نسیم، پرچمها را به این طرف و آن طرف حرکت میدهد. چند ساعتی است که سکوت همه جا را گرفته است؛ نه صدایی از خیمههای نور میآید، نه نعرهای از لشکریان آتش.
پیرمردی با محاسن سفید در گوشهای از خیمه امام نشسته و به گونهای در دریای افکارش فرو رفته که از اطرافش فارغ و جدا شده است. به چه میاندیشد؟ چرا با این سنّش به اینجا آمده؟ آیا نمیداند فردا قرار است چه بشود؟ مگر سنّ او مناسب جنگیدن
است؟ آن هم در چنین میدانی که جوان از هول و هراس، ستون بدنش به لرزه میافتد و دندانهایش پیوسته به هم سائیده میشود.
شاید به این میاندیشد که سالهاست در انتظار چنین روزی است که بیاید و به حبیب غریب خود برسد. خیلی دوست دارد پس از عمری صبر کردن و دیده به در دوختن، جان به صاحب خود بسپارد، با او گام بردارد، برایش قوّت دل باشد، هر وقت تنهاییاش را دید، دستان یاریاش را به آستان مظلوم او دراز کند و بگوید:
«ای عزیز و ای مولای ما! فقرم در پیشگاه تو، از ماه در شب تاریک آشکارتر است. دردم را میدانی و دوایم را میشناسی. با توشه و کولهباری خالی از سرمایه به سوی تو آمدهام؛ پس تو، بیارزشیام را قیمتی بده. خوب میدانم ارزش پیدا کردن در با تو بودن و با تو ماندن است.»
خیمهها در اینجا همچو دلها به یکدیگر پیوند خورده است. در فراسوی همه تصویرها و همه رزمآوران، ماه کوچکی خیمهها را در این شب تاریک، چون روز کرده، او هم «علی» است.
گهواره، آرام آرام در خیال خود به چپ و راست میرود. مادر، به روی ماه کودک خود چه میگوید؟
ـ علی من! مادر! آیا برای فردا آمادهای؟ وقتی پدر، تو را فراخواند، به دنبال پیدا کردن لباس و سپر نباشی! غذا خوردهای؟ آب چطور؟ شاید فردا آب نداشته باشیم!
مادر! کاش میشد امشب، زیر گلویت را با مقداری روغن نرم میکردم، آخر گلویت امشب خشکی دیگری دارد.
ـ مادر! لباسم را پوشیدهام و با پدر عهدی بستهام، عهدی که غیر از ما کسی از آن آگاه
نیست. ساعاتی پیش، وقتی پدر بر سر گهوارهام آمد، به من گفت: علی، بابا! فردا وقتی برادرت اکبر به نزدم آمد و از من آب خواست، به او چه بگویم؟ قول میدهی حداقل تو از من آب نخواهی؟!
(2)
اینها چگونه منتظرانیاند که چشم، دست، سر و تمام بدن و روحشان را برای محبوب، روی دست، به حضور او آوردهاند و هنوز اظهار عجز میکنند؟!
جز آستان توأم در جهان پناهی نیست
سر مرا به جز این در حوالهگاهی نیست
دیر زمانی است که با این بیابان سرِ راز و نجوا دارند؛ شاید در شبهایشان و در سجدههاشان از آن یاد و حتی با او، سر صحبت را باز میکردند:
ـ ای زمین عشق! ای جایگاه پرکشیدن! نام تو را بارها در شام و صباح زمزمه میکنم.
مولا و صاحبم غریب است.
در روز دیدار قدمهایم را محکم کن؛ چنانکه اگر بدنم پذیرای تیرکمانها و تیزی شمشیرها شود قدم به عقب نگذارم.
چشمان مولایم به پاهای من است که چقدر به او و راه او وفادارم. بیا با هم عهدی ببندیم که اگر پیکرم روزها زیر آفتاب ماند و سپس قطعههای بدنم را جدا کردند، برای آیندگان بگویی که...
ولی، ای سرزمین عشق! آخر چنان بدنم جذب خاک تو میشود و چنان خون در رگانت جاری می شود که یارای جداکردنم از تو برای کسی وجود ندارد.
ما سالهاست که پیمان عشق و انتظار را با اماممان، مهر کردهایم و جز شور او شورشی
به جانمان نیست. همین دیشب بود که وفاداری ما را مهر میکرد؛ میگفت: من، یاران و اصحابی را از شما وفادارتر و بهتر ندیدهام.
ـ یاران عشق! سالهاست که عاشقان امام، از این راه عبور میکنند، گریه میکنند و با یاد شما بال و پر زخمی را درمان میکنند.
کاش میدانستید، دیر زمانی است که چشم به راهتان بستهام و آرزوی وصلتان را دارم. هر شب و روز ذره به ذره وجودم سراغ شما را میگیرند.
خارهای بیابان نامهای به یاران نوشتهاند:
ـ ای زمین بلا! برای ساکنانت این را نوشته آرام و آهسته بخوان؛ ما یارای این کار را نداریم.
آنها چنین نوشتند: به ما خبر رسید که کاروان انتظار به همراه ماه شبهای انتظار به میهمانی تو خواهد آمد.
آنها سرگذشت سختی را در اینجا خواهند گذراند.
دختران کوچکی در این قافله هستند که پاهایشان طاقت دویدن ندارد. تشنگی، گرسنگی، فراق پدر، برادر و عمو و... توانشان را گرفته. اگر به تو پناه آوردند به آنها سایه بده. اگر ترس، پاهایشان را به سوی تو کشاند برایشان جای امنی باش.
ای چشم به رَهانِ امروز! ساعاتی است که در فکر فردا ماندهام. نمیدانم چه خواهم دید. آیا طاقت میآورم ببینم و نمیرم؟ بشنوم و گوشم را نگیرم؟ اصلاً قدمی کودکانه روی من بدود و من ساکت و خاموش بمانم! امیرتان، در پشت خیمهها دقایقی نظارهام میکرد. به او گفتم: دستان محبتت و گرمی دیدارت را ارزانیام کن.
امام من! من هم به نوازشت محتاج و اسیرم.
هر چه می خواهی زمین را هموار کن؛ به خدا، طاقت نگاه کودکان یتیمِ ماهم، ماه شبهای انتظارم را ندارم.
(3)
دقایقی است آسمان به زمین آمده. نوری زمین را به آسمان و آسمان را به زمین گره زده است. آیا ما هم مثل قوم حضرت موسی سالها انتظار روزمان را شب و شب را روز میکنیم، ولی پس از آمدنش...؟ یا چشم به راه یوسف زهرا(عج)، از سر و تن و آبرو میگذریم، برای او بذل میکنیم و به او در حلقه عاشقی خود اقتدا میکنیم؟
بیمهر رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است
وقت تنهایی فرا رسیده است. آسمانیان، ماه هستی را چهل روز به عرش خود بردهاند. مادر در تاب و تب این فراق کوتاه...
چه باشد آن فراق آخرش...