ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:منزل جانان/مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۶ص.؛ 5/9 × ۱۹سم.
شابک:978-600-7120-46-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع:نثر فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 8م2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:862/8فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۶۰۱۲۵۲
بسم الله الرحمن الرحیم
منزل جانان
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-46-0
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1200 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
منزل جانان
بسم الله الرحمن الرحیم
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید
سراسر هستی، منزل آنان است. باران به یُمن وجود ایشان میبارد و اگر زمین، فرشی گسترده و آسمان سقفی مطمئن است، از برکت وجود ایشان است.
سالهاست که الفاظ به شوق ایشان منظوم میشوند و روحالقدس آن را بر زبانها جاری میکند؛ اشعاری که هر کدام لطافتی از شکوفهها و طراوتی از بنفشههای بهارِ همیشه
سبز ایشان است؛ امّا در این بین کلمات «حافظ» بویی دیگر به خود گرفته و عطر دیگری به مشام میرساند.
برخی تصوّر میکنند او میپرستی بوده که به جز باده و مستی و جام چیزی در کلبه دل نداشته؛ ولی چگونه میشود که همو چنین میسراید:
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
کلام هموست که چنین میگوید:
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخنِ آشنا نگه دارد
¬برای قضاوت باید همه کلام را شنید، کلمهها را ملاک قرار نداد و به جملهها و سخنها گوش سپرد. مَیخواره را با اسم اعظم، چه کار که میگوید:
اسم اعظم بکند کار خود، ای دل خوش باش
که به ابلیس و حیل دیو مسلمان نشود
قلم در تأیید گفتار و سبک کلام او نیست؛ آنچه شرط انصاف را برمیآورد دلدادگی اوست.
در منزل جانان، چهل سخن گفته میشود با آنکه چشم، گوش، دست و... خداست با صاحب منزل که ما غافل از او به تخت مهمانیاش تکیه زدهایم. مقصود آن نیست که همه چهل بیت حافظ، او را به محبت نشانه گرفته، ولی فقط اوست که شایسته چنین خطاب و چنین کلامی است و شاید در وصف اوست که سروده: «خال مشکین که بدان عارض گندمگون است».
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبهاحزان شود روزی گلستان غم مخور
¬
(1)
پا رمق ندارد. روزها و شبهاست که دل خسته و پریشان حال به دنبال آب در این بیابان سرگردان است. چشمش رو به سیاهی میرود. پلکها را لحظهای میبندد و گاهی باز میکند. از شدّت تشنگی چند بار به زمین میافتد و برمیخیزد. آفتاب سوزش زیادی دارد و عرق، پیوسته صورتش را میشوید. گاهی باد ملایمی میوزد، جانی تازه میشود و دوباره سرگردانی شروع میشود.
قدر آب را شناخته، تشنگی را چشیده و سرگردانی را با پوست و خونش احساس کرده است. یکباره چشمها خبر از وصال میدهند و دستها از دور خنکا و زلالی آب را درک میکنند.
او پس از دربهدری و بیابانگردی شبانهروزی، اینک به آب رسیده. با شوقی خیرهکننده گامها را سریعتر به سمت چشمه
برمیدارد. دویدن با تمام قدرت، تنها علاج بیتابی دل اوست. آب را در آغوش میگیرد و با او به صحبت مینشیند. جرعهای از آن آب گوارا مینوشد و خدای را سپاسگزاری میکند.
ناگاه چشمش به تصویر خود در آینه شفاف چشمه میافتد. به پیشانی، چروک و به ابروها خم میاندازد و با ناراحتی زمزمه میکند:
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جَرَس فریاد میدارد که بربندید محملها
اکنون که به منزل او رسیدهام، بیم سرآمدن دیدار، آرام و قرار را از من ربوده است. خوشا آن کس که برایش اذن اقامت صادر شود؛ اذنی که حافظ ،آرزویش است؛ اذنی از جانب میزبان (عجّل اللّٰه تعالی فرجه الشریف).
در این مدّت اقامت، در این فکر بود؛آنکه به این عشق نیازمند است منم نه او. برای چشمه همیشه جاری، چه فرقی میکند که کنار او بیایند و از او بنوشند یا خیر... چه حاجت به ماه، توجه چشمان بیتأثیر ما؟! اوست که چشمها را محو خود نموده و دلها را از فرسنگها به منزل خود رسانده؛ بوی عطرش در آسمان و زمین پیچیده و باد صبا هر روز دامنکشان به وادی او برای عرض ارادت حاضر میشود. بود و نبود عشق ما برای او چه ضرری دارد؟ هیچ. ماییم که بیمحبت صاحب زمان به کوری و سیاهی منتهی میشویم.
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خط و خال چه حاجت روی زیبا را
هر زیبایی، از خوان او، به بودن رسیده است. به زیبایی محدود چشم و مو چه نیاز
دارد؟ ماییم که برای زیبا شدن، باید مسافر کوی او بشویم.
ترس از مرگ، این قافله را فرا گرفته است. هر کس با دیگری زمزمههایی دارد و از این ترس سخن میگوید؛ از نیستی، از فرسوده شدن و به هدر رفتن آرزوها.
در این هنگام ساربان ندا میدهد و میگوید:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
روزنههای امید در این غمخانه دمیده است. غم سنگین بر دلها چه زیبا جای خود را به تبسّم پر از امید سپرد.
غم هنگام رفتن چنین گفت: «آنکه مرگی پیش رویش نیست، از چه بترسد و برای چه به سراغ من بیاید؟ آنها راه را پیدا کردند.» عشق او، کلید راهگشای مشکلاتشان و آب
خنکی بر گرمای سوزان خونشان بود.با عشق به او مردن رنگ میبازد. او همیشه زنده است و هر که به سوی او برود، به چشمه حیات میرسد. بر صفحه دل روزگار اینچنین نگاشته شده:«همیشه بودن را باید تنها و تنها در نزد او جُست.»
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟
هر چه را که او بگوید همان است و هر طرف ما را ببرد، مقصد و مأوا در آنجاست.فقط اوست که ما را بیش از خودمان دوست میدارد و به حال ما آشناتر است تا خودمان. آشنایی که همیشه همراه است و هر وقت قصد صحبت کردن با او را داشته باشی، با صورتی متبسّم منتظر سخن گفتن توست؛ با مهربانی به همه سخنانت گوش میدهد و همه جا را قدم به قدم با تو همراه میشود.
او امام است، او مهدی است.
پس از گذشت روزگاری، اکنون قدر تو را شناختهایم، امروز است که درک هوایت بیتابمان کرده، امّا باز از تو اذن میگیریم. فرمان شما چیست؟وقت وصال فرا رسیده است یا باز هم باید چشم به راه و منتظر ماند؟
در جست و جوی تو از هر آشنا و غریب سراغ تو را میگیرد. شب، دیرهنگام به خواب میرود و صبح، سحرخیزان به شهر قدم میگذارد تا دوباره از او بپرسد و نشانی از او بگیرد. نشانی از آن کوی بینشان،پس از ساعتها پرسوجو، خسته و کوفته، به گوشهای تکیه زده و سر در گریبان خود فرو برده، آرام آرام با خود زمزمه فراق و دربهدری به لب دارد.
صورتش خنکایی را احساس کند و باد دستهای از موهایش را به این طرف و آن طرف صورتش میبرد. فکری از ذهنش میگذرد: «تاکنون از باد، خبر از کوی او نگرفتهام، او که هر روز در سفر است، شاید نامیاز دیار او شنیده باشد.»
ای نسیم سحر، آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشقکش عیّار کجاست؟
منتظر جواب او نمیماند و دوباره میگوید:
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجا؟
از سختیهایم با تو میگویم.
برای راهم نیاز به ماهی دارم، برای اینکه از این تاری و در به دری خلاصم کند و به سرزمین «ایمن» برساندم؛ به کوی پر آرامش و پر از امان. گویی ترسهای گذشته را از یاد میبرد و به آینده امیدوار میسازد.
گویی که باخبرش آشنا بودم؛ زمینش، بویش و سرسبزیش آشناست. انگار همین دیروز بود که آن را در خواب دیده بودم! زود باش صبا! نسیم سحر! از طور، منزلگه او، از آن موعد دیدار برایم سخن بگو. حافظ، برای تو رازی دارد؛ رازی که برای توست و خود آن رازی. به راستی که هر قدر محبوب باارزشتر میشود، راز او نیز رنگی دیگر به خود میگیرد. رازی که سالها در دل نگه داشته، رازی بین تو و او. رازی است به دل که نمیشود گفت. پس باید چکار کرد و آن را به کجا برد؟ سنگینی آن بر دل را چه باید کرد؟ باید به بیابان رفت، گودالی حفر کرد و ساعتها با زمین، این راز را گفت یا...
رازی است که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
خیر، محرم فقط خود صاحب راز است. باید راز را به او گفت. غیر از خودش چه کسی میداند که دل درمانده او چه میگوید؟
مدتی است به دنبال نوری میگردد. نمیدانم کسی به او گفته یا سرش در تاریکی به سنگی خورده که به شمع یا هر چه که او را از این دربهدری رهایی بخشد و به منزل جانان برساند، قانع است.
چشم را که بازتر میکند، میبیند حافظ چنین نگاشته:
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است
ماه رخ دوست... ماه... دوست... رخ او...
لحظاتی است که اینها را با خود میگوید و تکرار میکند: یعنی میشود به ماه رسید و دست از شمع و فانوسها کشید؟!
یعنی میشود در این شب تاریک، ماه شب چهارده، بدر تمام را پیدا کرد که بدرخشد و چشم هزاران هزار فانوس را به خود خیره کند؟!
پیغام میرسد آری! امام تو همان نوری است که خداوند وعده روشنی آمدنش را در تاریکی به او داده ...
(2)
با خود میگفت: «آیا تاکنون به دلِ خود مراجعه کردهای، تا نیازش را بشناسی؟ آیا تا به حال توانستهای سر و صداها را کنار گذاشته و در فضایی آرام با قلبت سخن بگویی؟»
اینگونه جواب میداد:
ماجرا هر چه باشد، برنامه داریم برای دلمان! عمری برای شادی و برآورده کردن حرفِ دل در حرکتیم، ولی از این کار جز حرفی بر زبان و فریب خود حاصلی نداریم!
حافظ سالهاست به پای حرف دلِ خود، چنین میگوید:
عرضه کردم دو جهان بر دلِ کار افتاده
به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست
آنچه که سالها طلبش میکنیم، ولی از او دور شدهایم؛ همان امامی است که او به دنبال ماست و ما فرار میکنیم، گویا از خود چیزی داریم که او باید به دنبال و به فکر ما باشد!
او که همیشه هست؛ کلام دل را میفهمد، احساسها را میداند و نبودنی برایش تصوّر نمیشود.
وقت آن نرسیده که زاویه دید خود را عوض کنیم و نظری به آینه جهاننما انداخته و به فکر فرو رویم؟
میگفت: شعلهای در دل برپا شده و گرمای او سوزشی برپا نموده که جز یک نام، نام دیگری را نمیخواهد و نمیخواند؛ فقط نام
او را که پدران او سالها بر زبان جاری کردند و بر تنهایی او گریستند؛ شعلهای که فروغش آسمانها را نیز فرا گرفته.
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهای است که در آسمان گرفت
خورشیدی که راه میبرد و کوی دوست را نشانت میدهد. خورشید نیز نبود و شعلهای به دل گرفت و چنین شد.
آسمان و خورشید، حرارت محبت او را به دل گرفته و گاهگاهی از بیقراری خود با اشک سخن میگوید و گاهی نیز با ابرها صورت بیقرار خود را میپوشاند.
امّا تو ای خورشید! میتوانی حال و هوای خود را برایمان شرح دهی؟
همان دل شعله گرفته، همانکه آتشی نهفته در درون داری و سکوت کردهای. میتوانی سخن بگویی از رنج و محبت ایّام فراق؟
صدای اوست که چنین پاسخی دارد:
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
جواب او منفی است. نمیشود از این درد سخن گفت، لفظی برای شرح قصّه فراق او یافت نمیشود. باید این گرما را به دل داشت تا فهمید که حرارت دوستی او با آسمان و دلش چه کرده.
آن روز که او رفت، خبر رفتنش شکی به دل نینداخت؛ ولی روزگار حدیث او را گفت؛ آنقدر که از هر کوی و برزنی صدای او به گوش میرسد، صدایی از حدیث آن یار سفرکرده، از خاک قدومش؛که قدر خودش را نشناختیم و اکنون در قحطی بی او بودن، به دنبال خاک رهِ او میگردیم؛ دست به دعا برداشتهایم و دعای سلامتیاش را نجوا میکنیم؛ نام و رنج دوریاش را سر میدهیم.
آری! نعمت چنین است؛ آنگاه که از دست رفت، قدر او شناخته میشود. تا بود به دعوتش اعتنایی نداشتیم و به ندایش پاسخی نمیگفتیم؛ تا در کنارمان حاضر بود سخنی از درد بی او بودن بر زبانمان نبود و دل، سخت دوریاش را انکار میکرد و بر فرض رفتنش، به خود وعده شادی و بیاعتنایی میداد. چه شده که امروز حافظ حرف دلها را فاش کرده و از طرف همگان میگوید:
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهانبین کنمش جای اقامت
او پله آسمان و پَر پرواز است. به او فکر میکنیم؟ به غیبتش چهطور؟
اینها سخنانی است که قلم از زبان آنهایی میگوید که دیروز بودند و امروز در جمع ما نیستند. سرشان با خاک مزار مأنوس شده و به ما اخطار میدهند، فریاد قدرشناسی،
سر میدهند. از خودشان میگویند که بودند و سرودند:
امروز که در دست توأم مرحمتی کن
فردا که شوم خاک، چه سود اشک ندامت؟
اگر امروز با او و در کنارش بودی، فردا میتوانی همسایه و همنشین باشی. اگر امروز دست تمنّای او را برداشتی، فردا میتوانی دست در دستانش بگذاری و اگر امروز با دل «عجّل اللّٰه تعالیٰ فرجه الشَّریف» زمزمه کردی، دیگر روز، که دست کوتاه و اشک ندامت بسیار است، به سوی او سرعت میگیری.
غروب است و کرانههای سرخ آسمان در بیکرانهها دیده میشوند. غروب است و دریا قاب عکسی است که تصویر همنشین خود را در لحظههای وداع به دل انداخته. غروب است و چشمان دلدادهای از رفتن خورشید، خیس اشک است. نمنم بارانِ چشمانش، گونههایش را در همین چند لحظه بارها و
بارها شسته، ولی نور امیدی از دلش به آسمان میتابد و با گریه، لبخندی عجین میشود و چنین راز لبخند خود را بازگو میکند:
در راه عشق مرحله قرب و بُعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
گویا او، همچو دریایی است که تصویر محبوب را در لحظات رفتن به دل گرفته است. عکس یار همیشه با او بوده، هر چه که قدم گذاشته و هر لحظهای که نفس کشیده؛ خورشید را همیشه به دل دارد، امّا قطرات دیدگان امام برای چیست؟ تا دیروز رشتهای گسسته بود و راهی پر خار! تا دیروز، گلی بیبو بود و زمینی بیثمر، ابری خالی از آب و انسانی همیشه در خواب. با امام بود که بو گرفت و ثمر داد و از خواب قدیمی به بیداری و روشنی رسید. دوست دارد همسفران نیز همیشه امام را ببینند و از دیدن او، مرهم به زخم های عمیقشان بگذارند، امّا او عزم رفتن
دارد. باز هم چنین است بر صفحه دلِ پرانتظارش تا باز دوباره بیایی و بر این ظلمتکده بتابی.
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا میفرستمت
شب و روز، در حال بدرقه کردن قافلهای است. آنها را آماده میکند، زمزمههایی با آنها دارد، پیغامهایی را به دستشان میسپارد. قافلهای از شمال آمده و قافلهای دیگر از... با همه توصیه و صحبتی دارد.
دعای خیر مرا به کوی او برسانید.
در نامهای که به دست باد صبا سپرد، اشک چشم را مُهر بر نامه کرد و نام فرستنده را خالی گذاشت.
فقط نوشت: «پیغامی است به صاحبِ ما».
از «صبا» خواست که نامه را نخواند و هر چه زودتر به دست صاحب نامه و صاحب
نویسنده آن برساند. او در گوشهای از نامه خود به دردها و سختی روزگارش اشاره کرد؛ به سوز دل و به دوستداشتنش به چشم و به غایب از چشمان.
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
(3)
او که همیشه بوده و ثابت کرده که میماند. روزها و شبها ما بیخبر از او، به فکرِ خود و لذتها بودیم. چقدر فرقمان عمیق است؛ فرقی که میفهماند همه کس نمیتواند امام باشد.
امام باید همیشه باشد تا هر زمان که عزم رفتن بود، پا به حرکت گذاشته و دستمان را فشرده، راهمان ببرد. او باید قلبی داشته باشد پر از محبّت، که از دردهایمان بگرید و دست از دعا برندارد؛ برایمان از خدای خود بخواهد
که مشتاق شویم، مشتاق رفتنی که چارهای از او نیست وگرنه طعمه درندگان و لقمه آتش خواهیم شد.
آیا روزی میرسد که بی او بودن و در راه ماندن را با جانمان بفهمیم؟ بفهمیم که:
تا دامن کفن نکشم زیر پایِ خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
آیا میرسد روزی که بوی گندابها را رها کنیم و با بوی او راهیِ راهِ همیشه بهار بشویم؟
از رهگذر خاکِ سر کوی شما بود
هر نامه که در دستِ نسیم سحر افتاد
اگر نسیم سحر، لطافتی به خود دارد، آن را از شما گرفته است. اگر بوی سحر مشامها را عطرآگین میکند، از نامهای است که شما در دستانِ خالیِ او گذاشتهاید.
آیا میرسد زمانی که چشم به راه خبری باشی؟ خبر آمدن کسی که با قدمش محنتها و غمها را به باد فراموشی میسپارد.
هر کس به دنبال فرا رسیدن آرزویی و آمدن محبوبی است. آیا میرسد که رنگ محبوب در چشمها عوض شود و نام او جلوهای دیگر بر دیدهها بدهد، دیدهها را راهبری کند، قلبها را از تاریکیها برهاند و به وادی روشنایی بکشاند؟
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
«نشد» را میشود «شد»کرد و دیدهها را میشود شست، به شرط شستن و رفتن. به شرط خواستن او و دوستداشتنش. همان محبتی که برای او بگذری از کوری و منجلاب و تاریکیها. به شرط همراه شدن با امام و او را تنها نگذاشتن.
شرطها اگر زیر پا گذاشته شود، نوشته شود اما بی مهر وفا باشد؛ دستهایی مانع بودنت میشود، مانع دیدن و فهمیدن میشود.
فرق مدّعی با جان برکف را نشانت خواهد داد که او میگوید و میرود و دیگری میرود و جان میسپارد و به عهد بسته خود وفا میکند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد
فاصلهها شکسته نخواهد شد و چشمها رویش را نخواهد داد و راز او دانسته نمیشود اگر نامحرم بودن ادامه یابد.
با خود، رازی را در میان میگذارد که درد و غمش رو به پایانی است. گویا دیشب به او مژدهای رسیده که سرگردانیها تمام میشود و چشم به یار آشنا روشن خواهد شد.
رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند
روزگار این چنین نخواهد ماند. او خواهد آمد...
او میآید اگر ما بخواهیم و با او همآهنگ و همفکر شویم. چگونه؟ ما کجا و او کجا؟ فاصله بسیار است و پای رفتن بیرمق.
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
همه روز به دنبال اوست که نشانی از او بیابد، نشانی از دیار ناپیدای او، تا که به سویش سفر کند، تا با دیدنش و شنیدن صدایش به غصّهها پایان دهد.
از ظلمت به نور و از مرگ دیرینه به حیات برسد؛ گویا دیشب به او نیز مژدهای برای رستن دادهاند.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
حق محبوب چیست؟این است که ما بنشینیم و او بیاید؛ما بدعهدی کنیم و او صبر کند؟
مصلحت دین من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره یاری گیرند
خیر، حق او همان حقی است که از سنگینیاش، آسمانها و زمین شانه خالی کردند؛ همان حقّی است که تنها او حق است و تنها همو به حقیقت میرساند، پس ما به سراغش برویم و درِ کویش را برای نجات بزنیم نه...
(4)
بیماری رو به وخامت است. طبیبی نمانده که به او رجوع نشده باشد. مشکل کار از کجاست؟ نسخهها بیاثر شده و همه درمانده گشتهاند. دست رد پشت دست رد!
تا که از منزل او پیامهایی به دل رسید:
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو در تو درد را نبیند که را دوا بکند
او چنین به یار پاسخ داد:
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود
با بیتابی چنین ادامه میدهد:
رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
یار پرسید آیا هوای دلت چنین است که دلدادهای برای ما میگفت:
ما در درون سینه هوایی نهفتهایم
بر باد رود، دل ما زان هوا رود
یعنی با رفتن محبت ما، جان او نیز از کفش برود. آیا اینگونهای؟
آیا فرق ما و ظلمت را به خود نشان دادی و به فکر نشستی؟؟!
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
سالک که غم یار و دل پر خون او را دید، به دل عتابی کرد و از غربت یار با او سخن گفت؛ غربتی که سنگ و درخت از آن بیقرار شدهاند و ما باکمان نیست. پس از لحظاتی با چشمانی گریان به یار نظر کرد و گفت:
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من سرو خرامان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
چشمها به زمین دوخت با رویی شرمنده و دلی درمانده.
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند، بیخبر نرود
(5)
صدایی از نزدیک به گوش میرسد. شاید نوای رفتن و صدای کاروان است که از خلقت عالم تاکنون منزل به منزل را طی کرده و روز
به روز نیز نزدیک میشود. اگر ما به استقبالش بشتابیم، اگر مشتاق بوی زلفش باشیم و دست از دامان او که امام و هادی است و منتظر ماست، کوتاه نکنیم...
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
اگر سحری دل را برای آمدنش آب و جارو کنی، رایحهای از او به مشام میرسد و دل خود اقرارنامهای مینویسد که:
خلوت دل نیست جای محبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
در این قافله، دوستدارانی هستند که از او دور نمیشوند، شور مجلسشان از او و سخن از اوست، از او میگویند و به او مینگرند؛ گویا از دیدن روی یار سیر نمیشوند، گویا عقدهای به دل دارند که با شبنمهایی به صورت، میخوانند:
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
گفت: من که در گوشهای حسرت این دلدادگی را میخورم و به حال غفلتهایم میگریستم، دست به آسمان گرفتم و گفتم:
ای صبا نکهتی از کوی یار به من آر
زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
قلبی که درد فراق او در آن نباشد، زنگار گرفته ایّام خواهد شد. هر قدمی که از راه برسد گامی بر آن میگذارد و میرفت. قلبی که پس از چند سال جای هزاران ردّ پا بر اوست، تنها درمان او، اکسیری است از جانب دوست:
قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
خاکِ درِ او، چشمه دل را زلال خواهد کرد...
اینها پیکهایی از حافظ بود که در منزل جانان خطاب به او فرستاد و رو به پایان است. سخنان پایانی چه شکننده است:
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
با امام معصوم، باامام ،با او میشود از بار زنجیرهایی که سالها آزادی و طعم آن را از ما ربوده خلاص شد و به رهایی رسید.
به گفته حافظ، به لذتی که حتی شیرینیهای حور و قصور را هم از یاد میبرد:
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای کوی تو برفت از یادم
این دم رفتنی، باید برای رفتن چه را گفت و از چه درد دلی سخن به میان آورد، از
کدامین صفحه این مشقنامه،نامه غمینی را انتخاب کرد و به باز کردن این غم کمکی نمود ؟ چگونه این غم دیرینهاش را میخواهد بگشاید؟
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق