ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:آشنایی با حدیث/ استادان دانشکده علوم حدیث؛ تحقیق دانشگاه قرآن و حدیث.
مشخصات نشر:قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۲۸۰ ص.
شابک:۱۰۰۰۰۰ ریال : 978-964-493-609-8
یادداشت:عنوان لاتینی شده : Ashnai ba Hadith.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس .
موضوع:حدیث
موضوع:حدیث -- تاریخ
شناسه افزوده:دانشگاه قرآن و حدیث
شناسه افزوده:موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره:BP۱۰۹/آ۵ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۲۶
شماره کتابشناسی ملی:۳۸۷۴۴۳۵
مقدمه15
بخش اول: دانش حدیث17
چیستی حدیث / عبد الهادی مسعودی19
اگر حدیث نبود / عبد الهادی مسعودی21
درآمد21
تفسیر قرآن22
حدیث و عقاید25
حدیث و فقه26
حدیث و اخلاق27
حدیث و دانشهای بشری / عباس پسندیده31
دانش دینی، چگونه شکل می گیرد؟32
تعامل گزاره های دینی با دانش بشری 33
روانْدرمانی36
آرزو و رضامندی37
مدیریت شهری38
سرگذشت حدیث / احمد غلامعلی41
درآمد41
ویژگیهای تاریخی حدیث شیعه42
همسان بودن سخن معصومان علیهم السلام 42
همراهی با معصومان علیهم السلام 43
اهمّیت میراث مکتوب44
پاسخگویی به سؤالات نوین45
دورانهای حدیثی شیعه45
روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله 45
تدوین احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله 46
روزگار فاطمۀ زهرا علیها السلام 49
روزگار امام علی علیه السلام 49
روزگار امام حسن و امام حسین علیهما السلام 51
روزگار امام سجّاد علیه السلام 52
روزگار امام باقر علیه السلام 53
روزگار امام صادق علیه السلام 55
اصول چهارصدگانه57
روزگار امام کاظم علیه السلام 58
روزگار امام رضا علیه السلام 59
روزگار امام جواد علیه السلام 61
روزگار امام هادی علیه السلام 62
نمونهای از احادیث امام هادی علیه السلام 63
روزگار امام حسن عسکری علیه السلام 63
روزگار امام مهدی علیه السلام 64
روزگار غیبت64
قرن چهارم و پنجم64
گونههای نگارش حدیث در قرن چهارم و پنجم65
سدههای ششم تا نهم هجری69
سدههای دهم تا دوازدهم هجری70
سدههای سیزدهم و چهاردهم73
روزگار معاصر74
منابع حدیث شیعه / هادی حجت77
درآمد77
جوامع حدیثی78
جوامع حدیثی متقدّم79
جوامع حدیثی متأخّر79
محمّد بن یعقوب کلینی80
الکافی81
ویژگیهای «الکافی»83
علّامه مجلسی84
بحار الأنوار86
انگیزۀ تألیف86
منابع بحار الأنوار87
ویژگیهای «بحار الأنوار»88
منابع دیگر89
تحف العقول89
ویژگیهای «تحف العقول»90
میزان الحکمه91
ویژگیهای «میزان الحکمه»92
نمونهای از روایات «الکافی»93
فهم حدیث / احمد غلامعلی97
نیاز و ضرورت97
پیشینه فهم حدیث98
مراحل فهم حدیث100
دست یابی به متنِ درست100
واژه شناسی101
شناخت ترکیبات103
شناسایی فضای بیان حدیث103
گردآوری احادیث هم خانواده104
دانش های بشری106
آسیب شناسی حدیث106
یاران حدیث / مهدی غلامعلی109
٢. زُرارة بن اَعیَن، فقیه توانا113
زندگی علمی114
جایگاه زراره نزد امامان115
٣. محمّد بن ابی عُمَیر، راوی پارسا116
دینداری117
تحمّل شکنجه118
زندگی علمی119
هویت121
منزلت یونس نزد امامان123
زندگی علمی124
چگونگی ولادت127
زندگی علمی128
زندگی علمی131
رهبری شیعه132
آثار132
تأسیس حوزۀ علمیۀ نجف133
مرواریدهای ساختگی / عبد الهادی مسعودی135
درآمد135
تفاوت حدیث ساختگی و ضعیف136
شناسایی احادیث ساختگی137
معیارهای نقد حدیث138
بدیهیات عقلی و حسّی138
نکته141
باورهای دینی مستند141
رویارویی با احادیث ساختگی142
آسیبشناسی نقد حدیث143
بخش دوم: معارف حدیث147
فرهنگ نیایش / احمد غلامعلی149
ضرورت دعا149
آداب دعا151
پیش از دعا153
هنگام دعا153
پایان دعا154
موانع اجابت دعا155
گسترة درخواست157
زیارت160
زیارت پیشوایان دین163
رهاورد زیارت164
آداب زیارت164
زیارتنامه165
جوان / احمد غلامعلی167
شادابی و نشاط167
آمادگی ذهنی169
شجاعت170
توانمندی171
راهکارهای شکوفایی173
الف) راه کارهای معرفتی173
تربیت و شناخت173
دین شناسی175
قرآن شناسی176
شناخت دوست و دشمن176
ب) راه کارهای رفتاری178
عبادت178
پرسشگری180
انتخاب دوستِ شایسته181
ورزش و تلاش182
روش علمآموزی / عباس پسندیده185
جایگاه علم در زندگی185
کدام دانش؟187
جهت دانش189
آداب علمآموزی191
انگیزۀ متعالی192
رعایت اولویتها194
خالی ساختن ذهن برای دانش195
آموزش چهره به چهره196
خوب گوش سپردن196
نگارش197
پرسیدن198
آداب پرسیدن199
اندیشیدن200
استمرار201
شکیبایی201
فروتنی در برابر آموزگار202
نزدیک هم نشستن203
میانهروی در خوراک203
سحرخیزی204
غنیمت شمردن خُردسالی و جوانی204
سلامت، بهداشت و تغذیه / عبد الهادی مسعودی207
سلامت207
بهداشت208
تغذیه209
پیوستگی و همبستگی / عبد الهادی مسعودی211
با دوستان212
راهکار اول: برابری و برادری212
راهکار دوم: خوش ... بودن212
راهکار سوم: به یاد دیگران بودن214
راهکار چهارم: هوشیاری215
راهکار پنجم: صداقت و وفاداری216
راهکار ششم: رفق و مدارا217
راهکار هفتم: ادب218
راهکار هشتم: آراستگی218
با استادان219
با نامهربانان220
با نامحرمان221
دوستی / عبد الهادی مسعودی225
اهمّیت دوستی225
عوامل دوستی226
موانع دوستی227
آزمودن و گزینش دوست228
آداب دوستی229
زهد و دنیاگریزی / قاسم شیرجعفری231
معنا شناسی «زهد»231
معنای لغوی231
معنای اصطلاحی231
آثار و فواید زهد232
خاستگاه زهد239
معرفت خدا239
دنیا شناسی240
شناخت آخرت241
آسیبشناسی زهد243
حقیقت زهد245
حدیث و ادب فارسی / رضا بابایی247
درآمد247
تأثیر واژگان248
دَرج249
حل249
ترجمه250
برآیندسازی251
تفسیر252
تلمیح255
تأثیر محتوایی256
احادیث داستانی / رضا بابایی259
هیزم جهنم259
اخلاق علمی260
شرم گناه261
امید261
خرافهستیزی پیامبر صلی الله علیه و آله 262
به جای عمل؟!263
کسی مانند همه263
بلا یا لطف؟264
یاران علی علیه السلام 264
عبادت خدا و خدمت به خلق265
عبادت در بازار265
با مردم و برای مردم266
پیشواز از پیشوایان267
مَثَلهای حدیثی / رضا بابایی269
تأثیر معنایی270
آدم که پیر شد، حرصش جوان میگردد270
آدم گرسنه، ایمان ندارد271
از قضا، سرکنگَبین، صفرا فزود272
استخوان در گلو و خار در چشم داشتن273
اوّل سلام، بعداً کلام!273
«ما خلق الله»اش، عیب دارد!274
با توکل، زانوی اُشتر ببند274
یک روز عدالت، بهتر از هزار سال عبادت274
هر سخن، جایی و هر نکته، مکانی دارد275
دوری و دوستی!276
تأثیر لفظی ـ معنایی276
إرحَم، تُرحَم!276
اُنظُر إلی ما قال وَ لا تَنظُر إلی مَن قال277
الجارُ، ثمَّ الدار278
بِشَرطِها و شُرُوطِها279
الحسودُ لایسُود279
الإنسان عبید الإحسان279
حدیث به عنوان روایتگر گفتار و رفتار والاترین و پاکترین پیشوایان دینی، همواره در دل مسلمانان جای داشته و سرچشمۀ جوشان معرفت در اندیشه و باورهای اسلامی بوده است و این مجموعه نیز در پی تعمیق این باور و استوارسازی آن بر پایۀ آگاهی و خردورزی است.
آنچه خواهید خواند، حاصل سالها تلاش فکری و تجربۀ عملی استادان دانشکده علوم حدیث است که دسترنج معنوی خود را بی دریغ و دلسوزانه به دامان جوانان و دانشدوستان مخاطب این کتاب میریزند، بی آن که رنج پیمودن مقدّمات طولانی را برای به دست آوردن این محصول گرانبها، بر آنان تکلیف کنند.
همۀ مشتاقان به آگاهی از معارف والای حدیث و علاقهمندان به فراگیری دانشهای پیرامونی آن، میتوانند این کتاب را دریچهای به مقصود خود ببینند و به فراخور نیاز و توان، از بخشهای گوناگون آن، بهره جویند
بخش نخست کتاب، به دانشهای پیرامونی حدیث (مانند: تعریفها، رابطهها و تاریخ حدیث) پرداخته، خواننده را با منابع، روش فهم و یاوران حدیث، آشنا میسازد و نسبت به بازماندۀ برخی احادیث ساختگی هشدار و شیوۀ مقابله با آنها را ارائه میدهد.
بخش دوم، رویکردی معرفتی به موضوعاتی داردکه شناخت بهتر آنها (بویژه از چشم معصومان) میتواند به تعامل با: خدا، خود، دیگر انسانها و جهان، کمک کند. این بخش، با «نیایش» آغاز میشود و در ادامه به «جوان»، «علم آموزی» و «سلامت
و بهداشت» میپردازد و سپس برخی مسائل مطرح در روابط انسانی را در دو مقالۀ «پیوستگی و همبستگی» و «دوستی» پی میگیرد. مقالۀ «زهد و دنیاگروی» نیز برای نیل به یک برداشت درست از مقولۀ زهد و تنظیم رابطۀ انسان و دنیا نوشته شده است.
در پایان، سه عنوان «حدیث و ادب پارسی»، «احادیث داستانی» و «مثلهای حدیثی»، ارتباط عمیق و پیوند ژرف و دیرین ادبیات ما ایرانیان را با سخنان آن جانهای پاک بشری، نشان میدهند و جریان همه سویۀ این معرفت زلال را در همۀ تار و پود فرهنگ ایرانی به تصویر میکشند.
امید که این مجموعۀ خُرد، دستگیر خوانندگان گرامی و دانشور کتاب برای رسیدن به قلّههای کمال و رشته نگاهدارندۀ ما در گذر از صراط باشد.
سپاسگزاری از همۀ نویسندگان دانشور و فرزانۀ کتاب ـ که بی همکاری صمیمانۀ آنان این مجموعه فراهم نمیآمد ـ ، بویژه جناب حجّة الاسلام مهدی غلامعلی ـ که افزون بر تألیف یک مقاله، رنج گردآوری و پیگیری کار را به جان خرید ـ و نیز آقایان: محمّد دلّال موسوی و محمدباقر نجفی ـ که در ویرایش و آمادهسازی کتاب، نقش اصلی را داشتهاند ـ و دیگر عزیزان دست اندرکار، وظیفهای اخلاقی است. خدای بزرگ منّان، همۀ آنان را در خدمت به نشر معارف اهل بیت عصمت و طهارت، توفیق دهد!
چیستی حدیث - پدیدآورنده : عبدالهادی مسعودی
عبد الهادی مسعودی (1)
حجة الاسلام والمسلمین مسعودی راهنمایی و مشاوره پایان نامه های متعددی را عهده دار بوده است. ایشان هم اکنون عضو هیئت علمی، مدیر گروه حدیث و معاون پژوهشی دانشکده علوم حدیث هستند.
حدیث یعنی نو، و با حادثه، به معنای پیشامد، همخانواده است. به سخن هم حدیث میگویند، چون نو به نو، پدید میآید. مسلمانان امّا، این واژه را برای سخنان همۀ آدمیان به کار نبردند. آنان، به گفتههای پیامبر بزرگ خدا، محمّد صلی الله علیه و آله حدیث میگفتند و اگر هم کسی سخنان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را برایشان نقل میکرد، به آن نقل قولها هم حدیث میگفتند. گفتار زیبای پیامبر صلی الله علیه و آله برای همگان، تازگی داشت و همه را به خود، جذب میکرد. آنان که در محیط جاهلی و روزگار تیرۀ خویش، بیشتر ناسزا شنیده و آزار میدیدند، در آغاز، آیههای زیبای قرآن را با شگفتی تمام شنیدند و سپس، دل به سخنان نغز پیامبری سپردند که آنها را از جنس کلام خود، امّا در سطحی فراتر و بالاتر میدیدند. قرآن نیز برایشان تازگی داشت، امّا آن را از جنس سخن انسان و حتّی فرستادۀ خدا نمیدیدند و با همۀ تواناییها و شیوایی و فصاحت و بلاغتشان، آن را فراتر از دایرۀ کلام خود و دیگر انسانها مینهادند.
1) عبد الهادی مسعودی در سال 1343 در قم متولد شد. در سال 1361 به حوزه علمیه قم قدم نهاد و دروس فقه، اصول، فلسفه و تفسیر را نزد اساتید نام آشنای حوزه فرا گرفت و خود نیز به تدریس در حوزه و دانشگاه پرداخت. وی فعالیت های پژوهشی خود را همزمان با تأسیس دار الحدیث سامان داد و تاکنون بیش از 55 کتاب و مقاله تألیف، ترجمه و یا تصحیح کرده است که برخی از آنها، به عنوان کتاب سال و فصل جمهوری اسلامی ایران، کتاب سال حوزه و یا کتاب سال ولایت، جایزه گرفتهاند.
مسلمانان، مجذوب رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله هم بودند و بدینسان، کارها و رفتارها و حتّی سکوتها و لبخندهای حاکی از رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله هم برایشان تازگی داشت و آن را برای یکدیگر، گزارش میکردند و این حکایت را نیز حدیث میگفتند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیست و سه سال در جامۀ پیامبری با مردم، زندگی کرد و اندک اندک، با گفتار و رفتار و سکوت و امضای خود، مجموعۀ بزرگِ نانوشته، امّا پیدا و پدیداری را پدید آورد و در هر نقطه از دو راهیهای زندگی، نشانی از هدایت نهاد و در هر دلی، نهالی کاشت تا باروری آن را در دنیای آیندۀ مسلمانان، به تماشا بنشیند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در این سالها، مانند هر انسان عادی دیگری میزیست، با همسران و فرزندان و دوستان و همسایگان و درخواست کنندگان و حتّی مخالفان و دشمنان خود، به سادگی سخن میگفت و مانند دیگر آدمیان میخورد و مینشست و راه میرفت و میخوابید. اصل این گفتارها و رفتارها، برای کسی تازگی نداشت و از این رو، آنها را حدیث نمیخواندند، هر چند شکل زیبا، مؤدّبانه و جذّاب همین رفتار و گفتار عادی، نقلِ مجالس همگان بود و هر گاه مراقبت، مواظبت و مداومت پیامبر صلی الله علیه و آله را بر کاری میدیدند، آن را نیز به نام سنّت و سیره، گزارش میکردند.
پس از پیامبر نیز، افرادی از خاندانش، بنا به تعیین خداوند، عهدهدار ادامۀ همین مسیر شدند. آنان، علم به قرآن و آگاهی از گفتار و رفتار پیامبر را، پشتوانۀ سخنان و کارها و همراهیها و موافقت و مخالفتهای خود قرار دادند. اینان نیز راهبر جامعه بودند و پیشوای مؤمنان و در کنار زندگی عادی و حرفهای معمولی خود، هر جا که نیاز پیش میآمد، پیامهای قرآن را برای معاصران خود، ترجمه میکردند و یا از دلِ احادیث پیامبر، سخنی بهجا و مناسب را بیرون میکشیدند و آن را همچون ستارههای درخشان، بر دلِ آسمان مینشاندند. آنان، چنان با قرآن و سنّت پیامبر، خو گرفته بودند که خود نیز قرآنی ناطق و گفتارشان، حدیثی قابل عمل بود و بدین سان، حدیث، استمرار یافت و تمدّن اسلامی را برای قرنها، تازه و با طراوات نگاه داشت و اکنون نیز در پی این است تا دوباره جانی تازه به کالبد امّت اسلامی بدمد. گفتنی است که مسلمانان، از آغاز تا کنون، پیوسته و همه جا، احادیث را برای یکدیگر، حکایت کرده و این حکایتها را «روایت» و «خبر» نامیده و به شخص گویندۀ حدیث، «محدّث» و «راوی» گفتهاند.
اگر حدیث نبود - پدیدآورنده : عبد الهادی مسعودی
بسیاری چیزها مانند خورشیدند، چنان روشن و پیدا و اثرگذار که تا هستند، کمتر کسی به طور کامل به آنها توجّه میکند، و چون میروند و یا کمفروغ میشوند، چشمها را به سوی خود میکِشند. در فرهنگ اصیل و کهن اسلام و ایران، قرآن و حدیث، چنین هستند. این دو، همراه همیشگی یکدیگر و همزاد تمدّن اصیل ایران اسلامیاند و هر دو، نقشهای پُررنگی در هویّت بخشیدن به اندیشهها و نگرشهای ما دارند. این نقش را میتوان از دو دیدگاه «تاریخی» و «تمدّنی»، بررسی کرد. دیدگاه تاریخی، تأثیر حدیث را بر علوم اسلامی بررسی میکند و دیدگاه تمدّنی، بهرهگیری از آن را در علوم انسانی بر میرسد. ما در اینجا تنها تعامل حدیث و علوم اسلامی را بررسی میکنیم و بهرهگیری از آن را در برخی از دانشهای نوین به بخش بعد واگذار میکنیم.(1)
«حدیث، مادرِ بسیاری از علوم اسلامی و یا همۀ آنهاست».(2)این جمله، از سخنان مقام معظّم رهبری است و به آسانی میتوان این تأثیر را در همۀ شاخههای علوم اسلامی، نشان داد. در این میان، نقش اصلی حدیث در علوم ویژۀ مسلمانان مانند:
تفسیر قرآن، کلام، عقاید و فقه آشکارتر است. حدیث در شکوفایی علومی مانند تاریخ و عرفان نیز، نقش بسزایی دارد.
خداوند، قرآن را برای هدایت بشر، آسان کرد و فرو فرستاد. از این رو، پیامهایش چنان عمومی و همهفهم است که با برقراری ارتباط زبـانی ـ به صورت مستقیم و یا از طریق ترجمه ـ ، همگان آن را در مییابند و تنها شرط بهره بردن، داشتن پروای درونی و عناد نورزیدن در برابر حقیقت است. امّا قرآن، در بسیاری از موارد، به جزئیات و تفصیل، نگراییده و به کلّیات و قواعد عمومی و دستورالعملهای اجمالی، بسنده کرده و این مهم از سوی خداوند، به عهدۀ پیامبر نهاده شده است:
(وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ...)؛(1)و ذکر ]قرآن[ را بر تو نازل کردیم تا آن را برای مردم تبیین کنی.
آنچه پیامبر در بیش از دو دهۀ پایانی عمر پُربرکت خویش، فرمود و به کار بست، در راستای تفصیل و تبیین همین آموزههای نازل شده در قرآن بود. پیامبر بزرگ خدا، پیام خدا را توضیح داد و آن را در زندگی شخصی و اجتماعی خود، اجرا و برای آموزش آنها به دیگران تلاش کرد. مجموعۀ عظیم سخنان و کردار او، یاریگر ما برای دریافت ناگفتههای قرآن و نیز درک مقصود و فهم پیامهای اصلی قرآن است و پاسخگوی بسیاری از پرسشها در بارۀ قرآن.
اگر اخلاق نیکو و رفتار پسندیدۀ پیامبر صلی الله علیه و آله را هم در این مجموعه در نظر آوریم، آنگاه میتوانیم نمونۀ عینی و خارجیِ آنچه را قرآن در صدد ساختن آن بوده، مجسّم کنیم و فهم قرآن را به لمس و احساس، تبدیل نماییم. قرآن، خود، این رهنمود را داده که مسلمانان، باید از پیامبر، الگو بگیرند و او را اُسوۀ خود قرار دهند:
(لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)؛(2)
به راستی برای شما در ]رفتار و روش[ پیامبر خدا، سرمشق نیکویی است.
زیرا او بر اخلاقی بس بزرگوارانه، سرشته شده است:
(وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ)؛(1)تو بر خویی بزرگ سرشتهای.
اینها همه افزون بر پاسخهای صریح در برابر پرسشهای گاه به گاه مسلمانان از مفاهیم عمیقترِ قرآن است. قرآن، مانند همۀ پیامهای مکتوب الهی، صاحبان افکار بلند و دانشمندان ژرفنگر را نیز مخاطب خود میداند و بخشی از آیهها و پیامهای خود را در سطح آنان، ارائه میدهد. این پیامها، گاه در ژرفای همین واژههای ساده بیان میشوند و به چنگ آوردن آنها، تنها از عهدۀ کسانی بر میآید که با صاحب سخن، خداوند سبحان و فرو فرستندۀ قرآن، ارتباطی تنگاتنگ دارند و بدینسان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سپس جانشینان معصوم، دانا و فرزانۀ او، پا به عرصۀ تفسیر و توضیح و کشف مفهومها و مقصودهای نهفتۀ قرآن مینهند. اگر معصومان علیهم السلام و سخنان آنان نبود، معنای برخی آیات، ارتباط آیات متعدّدی از قرآن با یکدیگر و همچنین مفهوم آیات متشابه قرآن، روشن نمیشد. پیشوایان معصوم ما، یکی از پس دیگری، علم به ودیعت نهادۀ الهی را از یکدیگر به ارث بردند و راهبر انسانها به سوی تعالیم اعتقادی، اخلاقی، فقهی و دیگر آموزههای عمیق قرآن شدند. نمونۀ زیر، چگونگی ارتباطدهیِ آیات قرآنی را به وسیلۀ معصومان علیهم السلام نشان میدهد.
روزی زنی را به ادّعای برقراری رابطۀ نامشروع، نزد خلیفۀ دوم آوردند. دلیل مدّعیان، آن بود که او شش ماه پس از ازدواج، فرزندی را به دنیا آورده است و چون دورۀ بارداری را حدّ اقل نُه ماه میدانستند، معتقد بودند که فرزند تولّد یافته، حاصل ارتباط نامشروع آن زن، پیش از ازدواج است. بر اساس دانش ناقص آن روزگار، دلیل مدّعیان، درست مینمود و خلیفه میخواست به مجازات زن فرمان دهد که امام علی علیه السلام فرمود: «فرزند، از آنِ شوهر همین زن است و زن، کیفر و مجازاتی ندارد».(2)
وقتی دلیل آن را از امام علیه السلام جویا شدند، با ارتباط دادن دو بخش کوتاه از دو آیۀ بسیار دور از هم، به راحتی اثبات کرد که جنین شش ماهه نیز میتواند به سلامت، به دنیا بیاید و هیچ اشکالی متوجّه زن نیست.
امام علی علیه السلام بخشی از آیۀ 223 سورۀ بقره(1)(از جزء دوم قرآن) که میفرماید: «مادرانی که میخواهند فرزندان خود را به طور کامل شیر دهند، آنها را دو سال کامل یعنی 24 ماه شیر دهند» را در کنار بخشی از آیۀ پانزدهم سورۀ احقاف(2)(در جزء بیست و ششم) که میفرماید: «مجموع بارداری و شیردهی کودک سی ماه است»، قرار داد و فرمود: «چون مجموع بارداری و شیردهی، سی ماه است و قرآن، شیردهی کامل را بیست و چهار ماه میداند، میتوان تصوّر کرد که زنی، شش ماه باردار بوده و بیست و چهار ماه هم شیر داده است».
کار دیگر پیشوایان هدایت، ارائۀ مصداقهای عینی و قابل دیدن برای برخی آیات قرآن است. همۀ شما، آیة الکرسی و آیات پس از آن را خواندهاید. اکنون از خود بپرسید که معنای بیرون بردن مؤمنان از تاریکیها بهسوی نور به وسیلۀ خدا چیست؟ امام صادق علیه السلام برای ارائه نمونۀ قابل لمس میفرماید:
یَعنی مِنْ ظُلُماتِ الذُّنوبِ إلیٰ نُورِ التَّوبةِ وَ المَغْفِرَةِ لِوَلایَتِهِمْ کُلَّ إمامٍ عادِلٍ مِنَ اللهِ.(3)یعنی بیرون بردن از تاریکیهای گناه به سوی نور توبه و آمرزش آنگاه که پیشوایی عادل و منصوب از سوی خداوند را به رهبری میپذیرند.
یعنی به دلیل قبول حکومت امام عادل و منصوب از سوی خداوند، جامعه، سالم میشود و از تاریکیِ گناهان به نور توبه، ره مییابد و بدینگونه، امام صادق علیه السلام ، آیه را بر مصداقی خارجی و قابل مشاهده، تطبیق میدهد، هر چند نمونهها و مصداقهای دیگری نیز برای آن، متصوّر است.
تعداد سخنان و آموزههای تفسیری پیشوایان معصوم، از صدها حدیث در میگذرد و شامل بخش قابل توجّهی از کتابهای حدیثی میشود. برخی دانشمندان حدیثدان و مفسّر، از دیرباز تا کنون، این سخنان را گِرد آورده و هر حدیث را در مجاورت آیۀ متناسب با آن، جای دادهاند. تفسیر العیّاشی، نوشتۀ محمد بن مسعود عیّاشی، از کهنترین این تفسیرهاست که تنها بخشی از آن، به دست ما رسیده است.
قرآن، با طرّاحی و شکلدهی عقاید مسلمانان و برقراری ستونها و اصول آن، مانند توحید و عدل، نگاه انسان را به هستی دگرگون کرد و او را با رمز و راز و سایه و نیمسایۀ آفرینش، آشنا نمود. در کنار قرآن، پیشوایان دین، به رازگشایی از اشارههای قرآن، همّت گماشتند و در تحکیم عقاید قرآنی کوشیدند. امام علی علیه السلام شگفتیهای آفرینش را در زیباترین پرنده، طاووس و یکی از کوچکترین جنبندگان، مورچه، بهُرخ میکشد و با خطبههای بلند و عمیق خود که در آغاز نهج البلاغه آمده است، در حدّ فهم برخی از مخاطبان خویش، تصویری از بخش پنهان هستی ارائه میدهد. امام سجّاد علیه السلام نیز در جامۀ دعا، پوشش رحمت و شفقت خدای رحمان را در پیشدید ما مینهد و امام صادق علیه السلام و امام رضا علیه السلام ، در گفتگوها و مناظرات خود با زندیقان، مسیحیان و یهودیان و دیگر دگراندیشان، حقّانیت اصول اعتقادی و باورهای عقیدتی مسلمانان را مستدل ساختهاند.
معصومان علیهم السلام گاه نیز دست انسان را گرفته، با خود به عوالم نارفتۀ بشر میبرند و از قبر و عالم برزخ و وقایع روز محشر و چگونگی حساب و عِقاب، آگاهمان میسازند و هشدارهای خود را همچون تازیانۀ سلوک، بر هوا و هوس ما مینوازند تا باریکی و تاریکی راه را در نظر آوریم و با توسّل به فانوس هدایت و شفاعت، بتوانیم از صراط باریکتر از مو و تیزتر از شمشیر، امّا مستقیم و راست، به سلامت بگذریم و به بهشتی که برایمان توصیف کردهاند، برسیم.
مجموعۀ سخنان معصومان علیهم السلام در عرصۀ عقاید و شناخت هستی، چنان فراوان است که آبشخور علم گسترده کلام گشته و این علم را چنان تناور ساخته که پهلو
به پهلوی فلسفه میزند. خوشبختانه، بسیاری از احادیث اعتقادی در کتاب دانشنامۀ عقاید اسلامی،(1)گِرد آمده و تدوین شده است.
بسیاری از احکام شریعت، بر اساس تعبّد و برای پرورش روح تسلیم و فرمانبُرداری در برابر خدای هستی، وضع شده است. خدای آفرینندۀ ما که نیازها، بایستهها و شایستههای زندگی ما را میداند، بخشی از این احکام را در قرآن، بیان کرده و بیان بخش عمدهتری را به عهدۀ پیامبر و جانشینان بر حقّ او نهاده است. چگونگی عملکرد انسان با خود، خدای خود و همنوعان، به وسیلۀ گفتار و کردار پیشوایان دین، تعیین، مرزبندی و مشخّص شده است. چه چیزهایی ضرور و لازماند و چه چیزهایی مناسباند، هر چند ضرور نیستند؟ چه چیزهایی همیشه لازم است و چه چیزهایی به وضعیت و موقعیت انسان، بستگی دارد؟ و هر یک از اینها، به چه شکل و تا چه اندازه باید به انجام برسند، و کمتر و بیشتر از آن، برای انسان چه زیانهایی دارد؟ اینها همه و همه، در حدیث، آمده است و فقیهان، برای یافتن حکم این امور، در کنار قرآن، به گنجینۀ بینظیر حدیث، مراجعه میکنند.
اگر حدیث نبود، فقیهان، ناگزیر بودند که به رأی و حدس خود، عمل کنند و در این صورت، پیروی و تقلید از آنان، لازم نبود و اساساً معلوم نبود که ما را به کجا میبردند و به کدام مقصد میرساندند. حدیث اما، پاسخهای پیشوایان را به پرسشهایی گزارش کرده که بسیار شبیه پرسشهای اکنون ما است، چگونگی و شروط وضو و نماز و روزه و حجّ و جهاد و خمس و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و هزاران حکم جزئی و کلّیِ دیگر خود را در واقع از حدیث، بر میگیریم و با خیالی آسوده و دلی مطمئن به حکم برخاسته از درون دین، به رهنمودهای
1) . این کتاب همۀ آیات و روایات مرتبط با اعتقادات را گردآوری و به ترتیب موضوعات کلامی: «سرچشمههای معرفت، توحید و صفات خدا، عدل، نبوّت و...» دستهبندی کرده و دار الحدیث آن را در بیش از ده جلد منتشر نموده است. این کتاب تألیف آیت الله ریشهری و ترجمۀ چند تن از همکاران ایشان است.
پیشوایان معصوم علیهم السلام عمل میکنیم و در واقع، زندگی خود را بر اساس این آموزههای فقهی، بنا مینهیم.
حدیث و فقه، چنان به هم پیوسته و در هم تنیدهاند که بیشتر جوامع روایی، یعنی کتابهای حدیثی بزرگ و دائرة المعارف گونه، مانند تهذیب الأحکام و من لا یحضره الفقیه به وسیلۀ فقیهان و برای رفع نیاز شریعت، نوشته شده است.
نمونۀ بزرگ این گونه کتابها، وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، با بیش از سی و پنج هزار متن حدیثی است که خود، برآمده از حدود هشتاد کتاب کوچک و بزرگ حدیثی است.
یک مثال جالب توجّه، احادیثی است که چگونگی وضوی پیامبر را شرح میدهند. اینک ترجمۀ یکی از این روایات را میآوریم:
زُرارة میگوید: امام باقر علیه السلام چگونگی وضوی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را به صورت عملی و این گونه به ما آموخت امام علیه السلام کاسۀ آبی خواست، یک مشت آب از آن گرفت و بر صورتش ریخت و هر دو سوی صورتش را دست کشید؛ سپس دست چپش را داخل ظرف آب کرد و یک مشت آب بر دست راستش ریخت و کنارههای آن را دست کشید و سپس دست راستش را به درون ظرف بُرد و بر دست چپش ریخت و مانند دست راست بر کنارههای آن دست کشید. آنگاه با آب باقیمانده در دستش و بدون آن که هیچ یک از دستانش را در ظرف آب فرو ببرد، سر و پاهایش را مسح کرد.(1)
برای نشان دادن تأثیر حدیث، یعنی گفتار و کردار پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام بر اخلاق مسلمانان، از روش جعفر بن ابی طالب، کمک میگیریم.وقتی فرستادگان قریش و مسلمانان مهاجرت کننده به حبشه، به مجلس نجاشی، پادشاه حبشه، وارد شدند، نمایندۀ مهاجران، جعفر بن ابیطالب، برای تبیین تعالیم اسلام، وضعیت مسلمانان را با جامعۀ پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله مقایسه و آنچه را قرآن و سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن
1) . وسائل الشیعة، ج ١، ص ٣٩٠، ح ١٠٢٥.
فرمان داده و به سوی آن دعوت نموده بودند، برای نجاشی مجسّم کرد. بیشتر آنچه او بدانها اشاره کرد، آموزههای اخلاقی مقبول همگان و تغییر دادن زشتی و بدی به زیبایی و نیکی بود. نتیجۀ این مقایسه نشان میدهد که اخلاق عملی مسلمانان، به طور مستقیم و کاملاً روشن، از قرآن و سپس، سخنان و عملکرد پیامبر اکرم و پس از ایشان، از سیرۀ ائمّۀ اطهار و دیگر پیشوایان دینی، سرچشمه میگیرد.
مسلمانان میدیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله با همۀ فضائل وجودی و بلند مرتبگیاش، در کنار آنها مینشیند و زیر گرمای آفتاب مدینه، با حوصله، به درد دلهای پیرزنی گوش میسپارد؛ پا به پای آنان، برای ساختن مسجد، سنگ میآورد و توهینها و درشتناکیهای بسیاری از اعراب جاهلی را تاب میآورد و جز به نرمی و لطافت، سخن نمیگوید و تنها به مدارا و دوستی، فرمان میدهد و با این همه، به گاه دفاع از مدینه و زنان و کودکان و دارایی مسلمانان، زودتر از همه، بر مَرکب خویش، سوار میشود و در میدان رزم، جلوتر از همگان، با دشمنان خونخوار و جسور میجنگد، آن گونه که براء بن عازب میگوید:
هنگامی که جنگ شدّت میگرفت، به [پشت سر] پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و رزمندۀ شجاع، کسی بود که همگام پیامبر باشد و دوشادوش ایشان، مبارزه کند.(1)
پندها و رهنمودها، درکنار دستگیریها و یاریهای پیامبر صلی الله علیه و آله و عمل به آنچه میفرمود، صداقت گفتارش را به مسلمانان، نشان میداد و مسلمانان، به روشنی، معنای (خُلُقٍ عَظِیمٍ)(2)را میفهمیدند و به آسانی و با اطمینان کامل قلبی، فرمان قرآن را در اُسوه قرار دادن او میپذیرفتند و به تدریج، همان خُلق و خو را در خود پدید میآوردند و سپس، نشر میدادند.
این راه تابناک، با دوازده خورشید دیگر، همچنان روشن مانْد و بخش قابل توجّهی از سخنان امامان و رفتار معصومان علیهم السلام ، به صورت آموزههای اخلاقی و دستورهای کلّی و عمومی اخلاق درآمد، مانند قاعدۀ طلایی:
اِجعَل نَفسَکَ میزاناً فیما بَینَکَ و بَینَ غَیرِکَ، فأَحِبَّ لِغَیرِکَ ما تُحبُّ لِنَفسِکَ وَ اکرَه لَهُ ما تَکرَهُ لَها؛(1)نفس خود را میزان رفتارت با دیگران قرار بده، آنچه برای خود دوست داری برای دیگران هم دوست بدار و آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند.
خوشبختانه، بسیاری از آموزههای اخلاقی معصومان، به صورت احادیث مستند، و بخشی هم بدون سند، حکایت شده و به کتابهای کوچک و بزرگ حدیثی، راه یافته است. اکنون، بخش بزرگی از کتابهای حدیثی مانند الکافی، کتاب من لایحضره الفقیه، بحار الأنوار و میزان الحکمة، شامل احادیث اخلاقی است و کتابهای حدیثی کهن و معتبری مانند الخصال صدوق، المحاسن برقی، و مکارم الأخلاق طبرسی، تقریباً ویژۀ اخلاق است.
به یقین، میتوان گفت: موعظهها و نصیحتهای واعظان سدههای نخست اسلام، بر آیات و احادیث، استوار بوده است و تا آنگاه که اخلاق حکیمان یونان، از طریق ترجمه، به عرصۀ جامعۀ اسلامی پا نهاد، تنها منبع اصلی درسهای اخلاق و منبرهای پند و اندرز، قرآن و سنّت بوده است و پس از ورود آرای حکیمان اخلاقی یونان نیز، حدیث، همچنان در کنار قرآن، نقش پُررنگی در تدوین رسالههای اخلاقی و تشکیل جلسات اخلاقی داشته است و کتابهای حدیث، یکی از اصلیترین منابع مورد مراجعۀ عالمان اخلاق بوده است. امروزه نیز درسهای اخلاق در کتابهای مرتبط، عموماً آکنده از حدیث است و اگر حدیث را از آنها کنار بگذاریم، جز چند جملۀ مشهور و اشعار زیبا، چیزی نمیماَند و جالب توجّه این که بسیاری از این اشعار و جملههای مشهور اخلاقی، یا ترجمۀ حدیث هستند و یا الهام گرفته از آن، که در گفتار «حدیث و ادب فارسی»، به آن پرداخته شده است.
1) . نهج البلاغه، نامۀ ٣١.
حدیث و دانشهای بشری - پدیدآورنده : عباس پسندیده
حدیث و دانشهای بشری
عباس پسندیده (1)
حجة الاسلام دکتر پسندیده هم اینک عضو هیئت علمی دانشکده علوم حدیث و مدیر واحد حدیث و علوم روانشناختی پژوهشکده علوم و معارف حدیث قم هستند.
از یک منظر، می توان علوم را به «دانش های اسلامی» و «دانش های بشری»، تقسیم کرد. دانشهای اسلامی، از وحی سرچشمه می گیرند و به کشف و طبقهبندی معارف موجود در قرآن و حدیث میپردازند. از جملۀ این علوم، میتوان به فقه، اصول فقه، کلام، تفسیر، علوم حدیث و علوم قرآن، اشاره کرد.
دانش های بشری، با تلاش و کوشش بشر به دست می آیند و در لابراتوارها و آزمایشگاه ها، کشف می شوند و در قلمرو انسان و طبیعت، به کشف و طبقهبندی قوانین حاکم بر جنبههای مختلف حیات انسان و همچنین طبیعت پیرامون او میپردازند. از علوم انسانی، میتوان به روانشناسی، جامعهشناسی، مدیریت، اقتصاد و... اشاره کرد و از علوم طبیعی، میتوان به زیستشناسی، نجوم، فیزیک، شیمی، پزشکی و... اشاره نمود.
تردیدی نیست که گزاره های دینی (قرآن و حدیث)، منبع اصلی دانش های اسلامی اند و دانشمندان مسلمان، با استناد به آنها، اقدام به نظریهپردازی میکنند.
1) عباس پسندیده در سال 1348 در محلات به دنیا آمد. تحصیلات حوزوی خود را در آنجا آغاز کرد و سطوح عالی را در قم ادامه داد. وی در سال 1373 با ورود به مؤسسه علمی فرهنگی دارالحدیث به فعالیتهای حدیثی خود سامان بخشید و در دانشکدۀ علوم حدیث به اخذ مدرک دکتری مدرسی معارف اسلامی نایل آمد. استاد پسندیده از سال 81 در حوزه و دانشگاه به تدریس پرداخت. بیش از دهها کتاب و مقاله رهآورد پژوهشهای ایشان است.
دانش های اسلامی، اساساً متنْ محور بوده، بدون گزاره های دینی، وجود نخواهند داشت . امّا پرسش اساسی این است که: آیا میان گزاره های دینی و دانش های بشری، می تواند رابطهای وجود داشته باشد؟ آیا متون دینی، در حوزۀ دانشهای بشری هم سخنی برای گفتن دارند؟ آیا متون دینی در دانش های بشری تأثیر دارند؟ و آیا دانش های بشری نیز می توانند به نوعی در گزاره های دینی، تأثیرگذار باشند؟ اینها نمونهای از پرسش هایی است که در این زمینه، وجود دارد و در این مجال، به طور خلاصه، به آنها پرداخته می شود.
بر اساس یک دیدگاه، هیچ رابطه ای میان این دو، وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد؛ زیرا اوّلاً متون مقدّس در اموری غیر از اخلاق و فقه و کلام، چیزی ارائه نکردهاند. ثانیاً روش تحقیق این دو نیز با هم متفاوت است. روش تحقیق در دانش های بشری، روش «تجربی» است، در حالی که تحقیق در متون مقدّس، روش کتابخانهای و غیر تجربی است. ثالثاً هیچ یک از کتاب های مقدّس، ساختار کتاب های علمی ـ پژوهشی را ندارند.
برای پاسخ به پرسشهای، نخستْ باید چگونگی شکلگیری دانشهای اسلامی را مرور کنیم تا مشخّص شود که آیا گزارههای دینی، میتواند در دانش بشری نقش داشته باشد یا نه؟ به نظر میرسد که برخی از شبههها در این باره، به ناآگاهی از چگونگی نقش گزارههای دینی در تولید دانش بر میگردد.
پرسشی که در این جا مطرح میشود، این است که: آیا آنچه دانش دینی شناخته می شود، به شکل تدوین شده، نازل شده و تلاش بشری هیچ نقشی در تدوین آن، نداشته است یا این که تدوین دانش های اسلامی و تبدیل آموزه های دینی به نظریه های علمی، به وسیلۀ دانشمندان، انجام شده است؟
واقعیت، این است که حتّی دانش های دینی، به شکل تدوین شده و ساختار یافته، نازل نشده اند. البته گزاره های دینی، از منطقی استوار و پشتوانه هایی علمی برخوردارند؛ ولی به صورت یک علم نازل نشده اند؛ بلکه علمی شدن آنها در نتیجۀ
تلاش اندیشمندان و پژوهشگران حوزۀ دین بوده است. اساساً بنای دین، بر این نیست که همه چیز را آماده کرده، به بشر، ارائه دهد. اگر چنین می بود، از سویی، راه تلاشها و فعّالیتهای علمی بشر، بسته میشد و رَخوت و سستی، بر جامعۀ علمی حاکم میشد و از سوی دیگر، پویایی و قدرت بهروز شدن دین، از بین میرفت. همچنین، واگذار کردن همۀ کارها به بشر نیز منطقی نیست؛ زیرا بسیاری از مسائل را نمی توان با تلاش علمی به دست آورد. بنا بر این ، تدبیر برتر، آن است که خطوط کلّی، به وسیلۀ دین، بیان گردد و راه درست، نشان داده شود و بقیۀ امور، به تلاش علمی و پژوهشی بشر، واگذار گردد. این، روشی است که اولیای دین برگزیده اند. امام رضا علیه السلام در این باره می فرماید:
عَلَینا إلقاءُ الاُصولِ إلَیکُم وعَلَیکُم التَّفَرُّع.(1)بیان کردن اصول، بر ماست و [بیان کردن] فرعیات [مسائل]، بر شماست.
از آنچه گفتیم، روشن می گردد که حتّی دانش های دینی نیز بدون تلاش علمی دانشمندان، شکل نمی گیرد و این گونه نیست که تدوین علمی این قبیل دانش ها نیز توسّط خودِ دین، انجام شده باشد؛ بلکه دین، اصول را ارائه می کند و سپس، تلاش علمی پژوهشگران، آن را توسعه داده، فروع مورد نیاز را استخراج میکند و ساختار علمی آن را شکل می دهد.
با توضیحاتی که داده شد روشن می شود که اگر بنا باشد گزاره های دینی در علوم بشری نیز نقش داشته باشند ، نقش آنها به شکلی خواهد بود که در دانش های دینی بود؛ یعنی ارائۀ اصول، از سوی دین و تلاش علمی، به وسیلۀ بشر. بنا بر این، اگر گفته شود که گزاره های دینی، در دانش های بشری نیز مطالبی برای ارائه کردن دارند ، نباید انتظار داشت که برای مثال، فلان دانش، از آغاز تا پایان، به صورت تدوین شده و طبقه بندی شده، توسّط دین عرضه شده باشد؛ بلکه ممکن است در فلان
1) . مستطرفات السرائر، ص 575.
رشتۀ علمی، اصولی توسّط دین، بیان شده باشد که تبیین و تفریع آن، باید توسّط اندیشمندان و پژوهشگران، صورت پذیرد. برای توضیح بیشتر، باید به چند نکته توجّه کرد:
١. گزارههای دینی یا از جانب خداوند متعال، نازل شدهاند و یا از جانب معصومان علیهم السلام صادر شدهاند. لذا منبع گزارههای دینی، به همۀ حقایق، آگاه است. خداوند متعال، خود همه قوانین هستی را، چه در حوزۀ انسان و چه در حوزه طبیعت، وضع کرده است و معصومان علیهم السلام به کمک خداوند متعال، از آنها آگاهاند. این ویژگی، سبب میشود که سخنان آنها، مطابق با قوانین حاکم بر عالمِ انسان و طبیعت باشد. بنا بر این، گزارههای دینی، پشتوانهای منطقی داشته، برگرفته از قوانین حاکم بر آفرینشاند. جالب این که هدف دانش نیز چیزی جز کشف این قوانین و طبقه بندی آنها نیست.
٢. هر چند گزارههای دینی، بر اساس قوانین حاکم بر هستی بیان شدهاند؛ امّا مستقیماً به بیان این قوانین نپرداختهاند. آنچه در ادبیات دینْ وجود دارد، آموزهها و راهکارهایی برای موفّقیت زندگی بشر است که مبتنی بر همان قوانین هستند و این، بدان جهت است که رسالت دین، هدایت و راهنمایی عموم مردم به سمت سعادت و موفّقیت است و عموم مردم، به مباحث علمی و فنّی نیاز ندارند؛ بلکه راهکار و دستور العمل میخواهند. کاری که اولیای دین میکنند، آن است که قوانین حاکم بر حیات انسانی را به آموزههای کاربردی تبدیل میکنند تا راهگشای عموم مردم باشد. این، کاری است که در همۀ رشتههای دانش بشری دیگر نیز اتّفاق میافتد.
برای نمونه، یک پزشک، هرگز تئوریها و مباحث دقیق علمی رشتۀ تخصّصی خود را در نسخۀ تجویز شده برای بیمار نمینویسد؛ بلکه با دستورهای دارویی، فقط به نوشتن چند راه حل، بسنده میکند؛ امّا این راه حلها، چه بسا مبتنی بر پژوهشهای دقیق و عمیقی باشد که برای رسیدن به نتیجۀ قطعی، سالهای طولانی زمان برده است. همچنین یک مهندس نقشهبرداری، هنگام ارائۀ نقشۀ ساختمان، به طرح مبانی نظری و محاسبات فنّی نمیپردازد؛ بلکه خطوطی را رسم میکند که شکل ساختمان را مشخّص میسازد و البته این خطوط، بر پایۀ همان مباحث نظری
و محاسبات فنّی، ترسیم میشوند. در دیگر رشتههای دانش نیز همین ماجرا وجود دارد، و این، بدان جهت است که مشکل مردم، این گونه برطرف میشود و آنان، چنین انتظاری از متخصّصان دارند.
با توجّه به آنچه گفته شد، اکنون بهتر میتوان فضای حاکم بر ادبیات دین را درک کرد. گزارههای دینی، ادبیاتی عمومی دارند. این، بدان جهت است که مردم برای هدایت خود، نیاز به این گونه آموزهها و دستور العملهای ساده، امّا دقیق و راهگشا دارند. ادبیات عمومی برای هدایت و راهنمایی همۀ افراد (دانشمند و بیسواد)، مفید است، در صورتی که اگر گزارههای دینی با ادبیاتی علمی و فنّی بیان میشد، فقط متخّصصان آن فن میتوانستند از آن، استفاده نمایند. پس بر اساس هدف و مخاطبی که دین دارد، باید از همین ادبیات، استفاده نماید؛ امّا داشتن ادبیات عمومی، به معنای ضدّ علم بودن نیست و همین ادبیات عمومی هم مطابق با قوانین است.
با این وصف، رسالت متخصّصان علوم دینی، آن است که با مطالعۀ گزارههای دینی، قوانین و قواعد آنها را کشف کرده، به تبیین و طبقهبندی آنها بپردازند؛ کاری که در علومی همانند فقه و کلام، صورت گرفته و یا در حال اجراست.
یک فقیه (دینشناس)، با مطالعۀ گزارههای فقهی دین ـ که غالباً برای مخاطبان عام، بیان شده ـ ، قوانین و قواعد فقهی شریعت را کشف و نظریهپردازی میکند و بر ساس آن، به طرّاحی و نظاممندسازی فقه میپردازد. یک متکلّم نیز با مطالعۀ گزارههای اعتقادی دین، به کشف اصول و قواعد اعتقادی میپردازد و با طبقهبندی آنها، نظام اعتقادات اسلامی را پیریزی میکند. این کار، توان پاسخگویی به مسائل روز و مباحث جدید را به فقیه و متکلّم میدهد.
در دیگر حوزههای علوم انسانی و طبیعی نیز همین اتّفاق، میتواند بیفتد. متخصّصان شاخههای مختلف دانش، همانند اقتصاد، مدیریت، جنگ، روانشناسی، جامعهشناسی، پزشکی، میتوانند با مطالعۀ روشمندانه و عمیق در گزارههای اقتصادی، مدیریتی، نظامی، روانشناختی، جامعهشناختی و پزشکی، قوانین و اصول مختلف حاکم بر هر موضوع را کشف کنند. با این کار، میتوانیم شاهد نظریههای
اسلامی در باب اقتصاد، مدیریت، جنگ، روانشناسی، جامعهشناسی، پزشکی و مانند آن باشیم. مهم این است که آموزههای دینی، چنین قابلیتی را دارند و در این میان، آنچه لازم است، تلاش پیگیرِ پژوهشگران علوم انسانی و علوم طبیعی در بارۀ این بخش از معارف دین است.
در دورههای نخست روانشناسی، رفتارگرایی، حاکم بود که حتّی منشأ شناخت و احساس انسان را نیز رفتار وی میدانستند و برای تغییر رفتار نیز معتقد بودند که باید از رفتار، شروع نمود و بر همین اساس، «رفتارْ درمانی» را بنا نهادند. در این دوره، آموزههایی از دین که برای تغییر رفتار انسان، بر اصلاح شناخت و تقویت معنویت، تأکید داشتند، غیرعلمی دانسته شده، فقط در حدّ موعظه و نصیحت، اهمّیت مییافتند. با انجام گرفتن تحقیقات جدید، داشنمندان به نقش محوری شناخت در رفتار و احساس، آگاه شدند و «شناختْ درمانی»، پا به عرصه نهاد. بر اساس این روش، بیماریهای روانی، منشأ شناختی دارند و لذا راه درمان آنها نیز اصلاح و تغییر شناختِ فرد است. برخی نیز با ترکیب این دو، «رفتار درمانی ـ شناختی» را مبنای کار خود قرار دادند. پس از این و در تکمیل تحقیقات، روش دیگری به نام «معنویتْدرمانی» مطرح شد. بر اساس این روش، منشأ پارهای از اختلالات و بیماریهای روانی، خلأ معنویت است. لذا با استفاده از تقویت معنویت، میتوان به درمان آنها پرداخت.
این در حالی است که هر سه روش مورد اشاره را در متون دینی میتوان یافت. برای نمونه، در باب درمان تکبّر، گاه از انجام دادن اموری که متکبّر از آنْ گریزان است، یاد شده، که یک روشِ رفتاری است،(1)و گاه از تفکر در عظمت خداوند و
1) . گاه برخی متکبّران، از انجام دادن کارهای شخصی خود و یا اقدام به کارهایی که به نظر آنها پست دانسته میشود، خودداری میکنند. در احادیث، برای درمان تکبّر، انجام دادن این گونه امور به وسیلۀ خود فرد، از راه های درمان تکبّر یاد شده است، مانند: حمل نیازهای خانواده و آنچه را از بازار خریده است، دوختن لباس و وصله زدن کفش.
کوچکی و ناچیزی بشر،(1)که روشی شناختی است، و گاه از اموری همچون نماز خواندن،(2)که در خطبۀ حضرت زهرا علیها السلام آمده و روشی معنوی است.
نمونۀ دیگر، حقیقتی است که دربارۀ، آرزوهای دور و دراز، آمده و بیشتر به موعظه میمانَد، امّا قابلیت نظریهپردازی دارد. امام علی علیه السلام در حدیثی می فرماید:
من کثر مناه قلّ رضاه.(3)هر کس آرزوهایش بسیار شود ، رضایتش، کم می شود.
در این حدیث، دو مؤلّفه وجود دارد: آرزو و رضامندی؛ و رابطهای که میان این دو مطرح شده، این است که «کثرت آرزو»، موجب «کاهش رضامندی» میگردد. علّت آن نیز بیان شده است. در برخی احادیث، آمده است که آرزوهای دور و دراز داشتن، موجب از بین رفتن لذّت نعمت و کوچک شمردن آن، کاهش شکر و حسرت خوردن به خاطر نرسیدن به آرزوها میگردد.(4)برخی دیگر از احادیث، به فریبنده بودن آرزوها اشاره نموده و آنها را موجب ناامیدی انسان، شمردهاند که فرد را به انتظاری بیپایان، دچار میسازد و همانند کسی که در پی سراب است، او را ناکام میکند و جز بر دامنۀ آرزوها و شدّت درد و رنج او نمیافزاید.(5)
با توجّه به همۀ آنچه گفته شد، به راحتی میتوان رابطۀ میان آرزو و رضامندی را به دست آورد و توضیح داد که چگونه افزایش آرزوها، موجب کاهش رضامندی میگردد. با این فرآیند و پس از کشف چراییها در این مورد و موارد مشابه آن، زمینه برای تولید علم و نظریهپردازی فراهم میشود.
برای نمونه، نظریۀ «تفاوت چندگانه»(1)در روانشناسی، به رابطۀ آرزو با رضامندی پرداخته است. میکالوس، معتقد است که رضامندی، حاصل تفاوت اندک بین پیشرفتها و آرزوهاست. بر اساس این نظریه، آرزوهای بزرگ، رضامندی را تهدید میکنند. در واقع، فاصلۀ بین هدف و پیشرفت،(2)با رضامندی به صورت همبسته، عمل میکند. بر اساس این نظریه، فاصلۀ هدف با پیشرفت آرزوهای بزرگ، به رضامندی اندکی منجر میشود. البته طبق سایر نظریهها، داشتن اهداف کلّی برای سلامت، مفید هستند؛ امّا هدفها، باید مناسب و صحیح انتخاب شوند.(3)این، نشان میدهد که آنچه در ظاهر، موعظه به نظر میرسد، میتواند نظریهای برای زندگی بهتر باشد و اینجاست که باز، قابلیت متون دینی برای نظریهپردازی در علوم انسانی، مشخّص میشود.
یکی از مسائل مهم در زندگی اجتماعی، چگونگی مدیریت شهری است. محلّ مناسب برای ساختن یک شهر جدید کجاست؟ در مکان یابی برای ساختن یک شهر، چه ویژگی هایی را باید مورد توجّه قرار داد؟ حقوق اوّلیۀ انسان ها در زندگی اجتماعی، کدام است؟ ضرورت های عمومی یک شهر، شهروندان آن مسلمان باشند یا کافر، چه چیزهایی است؟ ضرورت های شهر اسلامی، کدام است؟ و... .
اینها نمونه پرسش هایی است که در این گونه بحث ها، با آن رو به رو هستیم . پاسخ برخی از این پرسش ها را می توان در متون دینی یافت . با در دست داشتن این پاسخ ها، باید به نظریه پردازی در این موضوع پرداخت . در ادامه، به برخی از پاسخهایی که در احادیث آمده، اشاره خواهیم کرد:
در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمده که حقوق اوّلیۀ یک شهروند، چند چیز است: مسکن، پوشاک، خوراک و آب:
لَیسَ لإبنِ آدمَ حقٌّ فی سِویٰ هذِهِ الخِصالِ: بیتٌ یَسکُنُهُ، وَ ثَوبٌ یُواری عَورَتَهُ، وَ جِلْفُ
الخُبزِ، وَ الماءُ.(1)
در حدیث دیگری، امام صادق صلی الله علیه و آله ویژگی های محلّ سکونت مناسب را هوای پاک، آب گوارا و زمین حاصلخیز بر شمرده است.(2)
همچنین، در جای دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده که ضرورت های شهرنشینی برای همه انسان ها، اعم از مؤمن و کافر، عبارتاند از : امنیت ، عدالت و زمین حاصلخیز:
ثَلاثَةٌ یَحتاجُ النّاسُ إلیها طُرّاً: الأمنُ، وَ العَدلُ، وَ الْخَصْبُ.(3)
در حدیث دیگری از ایشان، به نیازمندی های یک شهر دینی، اشاره شده است:
سه چیز است که اهل هر شهری، در امور دنیا و آخرت خود، به آنها مراجعه میکنند، و اگر از آنها محروم باشند، زندگی آنان، سر و سامان نخواهد گرفت: اسلام شناس دانشمند پرهیزگار، زمامدارِ خیرخواه مُطاع ، و پزشک آگاه مورد اعتماد.(4)
از سوی دیگر برخی احادیث آنچه را برای یک شهر و یک جامعۀ انسانی نامناسب است، برشمردهاند. در یک روایت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سه گروه را نفرین کرده است: آلوده کنندگان اقامتگاههای عمومی، سلب کنندگان حقّ آب کشاورزی[ازدیگران]، و مسدود کنندگان راه ها. (5)
در روایتی از امام باقر علیه السلام نیز آمده که در حکومت مهدی قائم علیه السلام ، چند کار عمرانی و بهداشتی انجام می شود: عریض کردن راه های اصلی، بر طرف کردن موانع راه ها، جمع کردن فاضلاب از کوچه ها، و برداشتن ناودان هایی که آبشان به کوچه میریزد.(6)
از مجموع آنچه گفتیم، چنین به دست می آید که از دیدگاه احادیث، نیازها و ضرورت های مربوط به شهروندی در جامعه، عبارتاند از: امنیت، عدالت، مسکن، پوشاک، خوراک، محیط پاکیزه و هوای پاک، آب گوارا و زمین حاصلخیز.
همچنین به اسلامشناسِ پرهیزگار، زمامدار خیرخواه مُطاع و پزشک آگاه مورد اعتماد، نیاز است. آیا تأمین این نیازها، احتیاج به تخصّص های مختلف ندارد؟ آیا لازم نیست که متخصّصان متعّهدی از هر رشته، به پژوهش دربارۀ این سیاست های کلّی بپردازند و راه کارها و ابزارها را کشف کنند. آیا تحقّق چنین اموری، نیازمند راه داری، شهرداری، ادارۀ بهداشت و امثال آن نیست؟ آیا با در دست داشتن این امور، نمیتوان به نظریه پردازی در این زمینه، دست زد؟ آیا باید نشست تا دانشمندان غربی به تئوریزه کردن این امور بپردازند. آن گاه بگوییم که اسلام نیز چنین گفته است!؟!
در متون دینی، نکات فراوانی را دربارۀ این باره و نیز اصول مدیریت، می توان یافت. نکاتی دربارۀ وظیفۀ دولت و مأموریت آن در تأمین رفاه اقتصادی، امنیت، و حتی تکامل معنوی اوج این اصول را می توان در سفارشنامۀ علی علیه السلام به مالک اشتر، مشاهده کرد. در دیگر نامه های امیرمؤمنان علیه السلام و همچنین در سخنان و نامه های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز مطالب فراوانی در این باره آمده است. آیا نمی توان بر اساس آنها نظریهپردازی کرد و دیدگاه هایی مدیریتی و اقتصادی بنیان نهاد؟ ... .
سرگذشت حدیث - پدیدآورنده : احمد غلامعلی
احمد غلامعلی (1)
چگونه زیستن، بر اساس آموزههای اسلامی به «قرآن» و «حدیث» گره خورده است. قرآن، کتاب وحی الهی است که همۀ مسلمانان بر درستی آن، اتّفاق دارند. حدیث هم مادرِ همۀ علوم اسلامی است که همگان در بارۀ آن، یکسان نمیاندیشند. تفسیر قرآن، احکام و آداب زندگی و اخلاقِ فردی و اجتماعی، هرگز بدون حدیث، شکل واقعی خود را پیدا نمیکند. در این میان، برخی با سؤالات خویش، درستی حدیث را با تردید، رو به رو میکنند. یکی از بزرگترین شبهات مطرح شده، فاصلۀ زمانی ما تا زمان صدور حدیث است. به دیگر سخن، چنانچه ما به حضورِ اهل بیت علیهم السلام میرسیدیم، به سخنان آن بزرگواران، عمل میکردیم؛ ولی امروزه چگونه میتوانیم به گزارشهایی که از سخنان آنان انجام گرفته و به «حدیث» مشهور شدهاند، اعتماد کنیم؟ برخی فراتر از این شبهه را نیز پروراندهاند و بر این باورند که سخنان ساختگی (جعلی) با عنوان حدیث نیز فراوان یافت میشود. به نظر میرسد چنانچه
1) احمد غلامعلی در سال 1348 در تهران متولد شد. تحصیلات خود را در حوزه علمیه قم و نزد عالمان فرهیخته آغاز نمود و سپس در کنار تحصیل در دانشکدۀ علوم حدیث، به تدریس در حوزه و دانشگاه پرداخت. وی فعالیت های پژوهشی خود را با ورود به مؤسسه علمی فرهنگی دار الحدیث سامان داد و تاکنون پانزده اثر علمی به همت ایشان منتشر شده و مشاوره علمی چندین پایان نامه را بر عهده گرفته است. حجة الاسلام والمسلمین غلامعلی هم اکنون عضو هیئت علمی دانشکده علوم حدیث شهر ری و مدیر دفتر سیاستگذاری کلان پژوهشهای دار الحدیث است.
با سیر حدیث و دوره های گوناگون آن آشنا شویم، به راحتی بتوان به شُبهاتی از این دست، پاسخ گفت.
آنچه امروزه در اختیار ماست، متنی کهن است که باید با روش های شناخته شده و علمی، بر درستی آن، آگاهی یافت. یکی از راههای اطمینان از صدور حدیث، بررسی سیرِ تاریخی حدیث است. «سرگذشت حدیث»، متون حدیثی متداول روزگار ما را با روزگارِ پیامبرِ خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام پیوند میزند و فراز و فرودهای حدیث نگاری را پیشِ روی ما مینهد.
حدیث، با بعثت «پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله » متولّد شد، بدینسان که سخنان و رفتارهای پیامبر صلی الله علیه و آله ـ که به فرمودۀ قرآن کریم، الگوی نیکوی مسلمانان است ـ(1)، به وسیلۀ یارانش گزارش میشد و دانشمندان، همین گزارشها را حدیث نامیدند. پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز سخنان امامان معصوم ـ که همگی از اهل بیتِ پیامبر صلی الله علیه و آله بودند ـ ، به وسیلۀ یاران آن بزرگواران ثبت شد. بدینگونه، امروزه مجموعۀ حدیثی گرانبهایی از سخنان پیامبر خدا و پیشوایان معصوم علیهم السلام در اختیار ماست.(2)
در نگاه شیعه، تنها به سخنان و رفتار معصومان علیهم السلام ، حدیث گفته میشود؛ زیرا ایشان با منبع وحی در ارتباط اند و هر سخن دیگری، هر چند از یاران نیکْ کردارِ آنان باشد، اعتبار حدیث را ندارد.
از اینرو، در شناسایی حدیث واقعی و پاسداشت آن، باید کوشید. آشنایی با ویژگیهای تاریخ حدیث شیعه، که در پی میآید ارزشمندی میراث حدیثی ما را برمینماید.
نزد شیعیان، تمامی سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام یکسان است و هیچ گونه اختلافی میان احادیث نقل شده از پیامبر صلی الله علیه و آله با احادیثی که از امامان علیهم السلام روایت شده،
وجود ندارد. بنا بر این، به راحتی میتوان سخنی را که از پیامبر صلی الله علیه و آله به اجمال نقل شده، با حدیثِ طولانیای که از امام هادی علیه السلام نقل شده است، تفسیر کرد. امام صادق علیه السلام در این باره فرموده است:
حدیث من، حدیث پدرم علیه السلام است و حدیث پدرم، حدیث جدّم علیه السلام است، و حدیث جدّم، حدیث حسین علیه السلام است و حدیث حسین، حدیث حسن علیه السلام است و حدیث حسن، حدیث امیر مؤمنان علیه السلام است و حدیث امیر مؤمنان، حدیث پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است و حدیث پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، سخن خداوند است.(1)
همسان بودن سخنان معصومان علیهم السلام ، این فرصت را در اختیار پژوهشگران قرار میدهد تا چنانچه برداشت نادرست و یکسویهای از احادیث وجود داشته باشد، با کنار هم نهادن احادیث آنان در یک موضوع وتحلیل و بررسی آن، به نظر درستی دست یابند.
برای نمونه، احادیثی که بر دنیاگریزی تأکید میکنند، باید در کنار احادیثی قرار گیرند که به بهرهگیری از نعمتهای دنیا سفارش میکنند و گوشهنشینی و ترک دنیا را نکوهش مینمایند. در این صورت، میتوان نتیجه گرفت که نظر اسلام در بارۀ دنیا، دلبسته نبودن به آن و استفادۀ درست از نعمتهای دنیاست.
شیعیان، حدود سه سده از حضور پیشوایان معصوم علیهم السلام بهرهمند میشدند و با توجّه به این نگرش شیعی که همۀ امامان از هر گونه خطا وگناهی مصوناند، همراهی با ایشان، بسیار غنیمت بود؛ زیرا پیروان مکتب خلفا، تنها پیامبر صلی الله علیه و آله را معصوم میدانند و برای جبران آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله بیان نفرموده، به سخنان یاران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و شاگردان آنها که «تابعیان» نامیده میشوند، روی آوردند و در نتیجه، میراث حدیثی سنّیان، مملو از سخنان صحابیان و تابعیان است که در بسیاری از موارد، با یکدیگر سازگار نیستند.
امّا سخنان پیشوایان معصوم علیهم السلام ، همگی از یک منشأ است و همگونی آنها با یکدیگر، آشکار است.
1) . الکافی، ج 1، ص 53، ح 14.
جریانشناسی تاریخ حدیث شیعه، بیانگر اهمّیت نگارش در میان طرفداران اهل بیت علیهم السلام است، در حالی که جریان خلفا، بنا بر هر دلیلی، از نگارش احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله ممانعت میکردند و حتّی در مواردی، از نقل سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله هم باز میداشتند؛(1)ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینان معصومش، همواره بر نگارش احادیث، پافشاری میکردند. در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم:
قَیّدوُا العِلمَ بِالکِتابِ.(2)دانش را با نوشتن، به بند کشید.
همچنین هنگامی که ابو شاة یمنی، یکی از سخنرانیهای پیامبر صلی الله علیه و آله را پس از فتح مکّه شنید، از ایشان درخواست کرد که آن سخنان را برایش بنویسد، پیامبر صلی الله علیه و آله به یاران خود فرمود:
اُکتُبوا لأَبیشاة!(3)]سخنانم را[ برای ابو شاة بنویسید!
پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در دوران امیر مؤمنان علی علیه السلام ، کاتبان رسمی و غیر رسمی، به گردآوری سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام پرداختند و از این رو، میراث حدیثی شیعه، بر خلاف میراث حدیثی مکتب خلفا، از آغاز با نگارش همراه شد و شاگردان مکتب اهل بیت علیهم السلام با همۀ سختیها و ناملایمات، بسیاری از نگاشتهها را ثبت کردند و به نسل جدید، منتقل نمودند.
1) . پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، خلیفۀ اوّل و دوم، به بهانۀ پیشگیری از آمیختگی قرآن و حدیث، از نگارش احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله جلوگیری کردند. این دوره را دورۀ «منع تدوین حدیث» مینامند که تا حدود سال 100 هجری ادامه داشت. به نظر میرسد که مهم ترین انگیزۀ طرّاحان منع تدوین، از حجّیت انداختن کلام پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است. به هر روی، این ممنوعیّت صدمات جبران ناپذیری به احادیث اهل سنّت وارد کرد.
2) . تحف العقول، ص 36.
3) . مسند ابن حنبل، ج 2، ص 238.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و در زمان خلفا، سرزمینهای اسلامی گسترش یافت، به گونهای که مسلمانان در دوران خلافت بنی عبّاس، با سرزمینهای روم، یونان و ایران ـ که مهد تمدّنهای کهن بودند ـ ، همجوار شدند. ارتباط با سرزمینهای جدید، پرسشهای نوینی را پدید آورد که اعتقادات مسلمانانِ حجاز را به چالش میکشید و نیازمندِ عالمانی بود که بتوانند به این پرسشهای نو پدید، پاسخ دهند. احساس نیاز به پیشوایان معصوم علیهم السلام از همان سالهای نخستین پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ، کاملاً احساس شد، به گونهای که خلفا، بارها پس از ناتوانی از پاسخگویی به پرسشهای جدید، پرسش کنندگان را به امامانِ اهل بیت علیهم السلام ارجاع میدادند، امّا با روی کار آمدن بنی عبّاس و گسترش سرزمینهای اسلامی و از سوی دیگر، آزادی نسبیای که در برخی دورههای تاریخی پدید آمد، نقش پاسخگوییِ امامان، بیشتر آشکار شد. از ویژگیهای تاریخ حدیث شیعه، مجموعۀ گرانبهایی از احادیث است که بر اساس سؤالات نوین، پدید آمد و راهکار پاسخگویی به پرسشهای نوین را میتوان در آن یافت. امروزه، با روششناسی پاسخهای اهل بیت علیهم السلام ، به هر سؤال جدیدی که پدید میآید، بر اساس موازین اسلام، میتوان پاسخ داد.
حدیث شیعه، تا کنون چهارده سده را پشتِ سر نهاده است که حدود سه سدۀ نخست آن در حضور پیشوایان معصوم علیهم السلام بوده و یازده سدۀ آن نیز در دوران غیبت امام دوازدهم، مهدی موعود، بوده است.
تمامی آنچه به عنوان حدیث میشناسیم، در همان سه سدۀ نخست، پدید آمد. زادگاه حدیث، در مکّه و با بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله ، در میان جامعهای است که به شدّت از مظاهر تمدّن، رویگردان بود و ساختۀ دست خویش را به عنوان بُت، عبادت میکرد و زنده به گور کردن دختران را زشت نمیشمرد. در چنین جامعهای که خشونت، خرافه پرستی و فساد و فحشا، بیداد میکرد، پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد و قرآن، معجزۀ
جاوید خود، را برای مردم به ارمغان آورد. جذابیّت قرآن، مردم را به گرد ایشان، فراهم آورد و سخنان او ـ که همگی تفسیر و تبیین همان قرآن بود ـ ، سینه به سینه، در میان مردم رواج یافت.
سیزده سال، دوران سخت مکّه گذشت و با ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه و گسترش آیین اسلام و تشکیل حکومت، چهرۀ قدسی پیامبر صلی الله علیه و آله بیش از پیش مورد توجّه قرار گرفت و اهتمام به گردآوری سخنان ایشان، بیشتر شد. شیوۀ پیامبر خدا در بیان احادیث نیز بر اهمّیت سخنان ایشان افزود. پیامبر صلی الله علیه و آله احادیث را در زمان و موقعیّت مناسبی بیان میکرد و از پُر گویی، پرهیز کرده، سخنان مهم را سه بار تکرار میفرمود.
احادیث بر جای مانده از پیامبر صلی الله علیه و آله در موضوعات گوناگونی است؛ امّا دو موضوع، بیشتر مورد توجّه پیامبر صلی الله علیه و آله بود: نخست، احادیث اخلاقی که به فراخور جامعۀ آن روز، بیان شد و راهکار درست زیستن را به بشرآموخت؛ مانند این حدیث:
الخُلقُ الحَسَن یُذیبُ الخَطایا.(1)اخلاق نیکو، خطاها را ذوب میکند.
موضوع دیگر، احادیث فقهی و قواعد حقوقی بود. این دسته از احادیث، با توجّه به موقعیّت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه و تشکیل حکومت، پدید آمد.
در احادیث فقهی و حقوقی پیامبر صلی الله علیه و آله ، مسائل عبادی مانند نماز، روزه و احکام تجاری مسلمانان و کلّیات دیگری از شریعت اسلامی بیان شده است.
دوران بیست و سه سالۀ بعثت و هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله فراز و فرودهایی فراوانی داشت. دشواریهای تبلیغ دین در دوران سیزده ساله مکه و ناآرامیها و درگیریهای ده سالۀ حضور پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه سبب شد که احادیث برجای ماندۀ پیامبر صلی الله علیه و آله گاه به صورت شفاهی و گاه به صورت مکتوب فراهم آید. مسلمانان با
1) . نزهة الناظر، ص 16.
توجه به شخصیت محوری پیامبر، سخنان و رفتار ایشان را به ذهن میسپردند. نقل شفاهی در این دوران فراوان است و استناد به سخنان و سیرۀ پیامبر از همان زمان آغاز شد و سنّت پیامبر یکی از منابع علمی مسلمانان به شمار آمد. پیامبر صلی الله علیه و آله نیز بارها با سخنان، رفتار و تشویق و تأییدهای خود، اهمیت گِردآوری حدیث را تبیین میفرمود. نمونهای از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله در این باره را میآوریم.
اُکْتُبُوا لأبی شاة(1): برای ابو شاة (یمنی) بنویسید. «این سخن را پیامبر در پاسخ شخصی به نام ابوشاة یمنی که از ایشان خواسته بود، حدیث خود را تکرار کنند، فرمود».ـ قَیدّوا العِلمَ بالکِتابِ(2)؛ دانش را با نوشتن به بند کشید.اکْتُبُوا هذا العِلْمَ، فإنّکُم تَنْتَفِعُونَ بِهِ إمّا فی دُنْیٰاکم و إمّا فی آخَرِتکُم(3)؛ این دانش را بنویسید، چرا که شما در دنیا یا آخرت از آن بهرهمند میشوید.در زمان پیامبر عدهای از یاران با نگارش حدیث مخالف بودند از این رو به عبدالله پسر عمروعاص که مجموعهای از احادیث پیامبر را گِرد آورده بود، گفتند: تو هر سخنی را از پیامبر صلی الله علیه و آله مینویسی در حالی که او هم انسانی (همانند دیگران) است و از سرِ ناراحتی و یا خشنودی سخن میگوید. عبدالله از نوشتن باز ایستاد و این گفتۀ صحابه را به پیامبر صلی الله علیه و آله عَرضه داشت. رسول خدا فرمود: «اُکْتُبْ فَوَ الذی نَفسی بیده ما خَرَجَ مِنْهُ إلّا حَقٌّ(4)؛ بنویس سوگند به خدایی که جانم در دست اوست از این دهان جز سخن حق بر نمیآید».
سیره و رفتار عملی پیامبر هم حکایت از نگارش حدیث در زمان آن بزرگوار دارد. مرحوم آیة الله احمدی میانجی ـ از محققان معاصر ـ حدود سیصد متن مکتوب از نامههای پیامبر به شاهان، فراخوانهای برخی افراد به دین اسلام، پیمان
نامهها، آییننامههای مالیاتی و نوشتههایی در موضوعات دیگر را در مجموعهای به نام «مکاتیب الرسول» فراهم آورده است.
افزون بر آن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امام علی علیه السلام را هر روز فرا میخواندند تا احادیث فراوانی را بنویسند و نگهداری کنند.(1)
تأیید و تشویقهایی هم از پیامبر به یادگار مانده است که بیانگر اهمیت نگارش حدیث است. در گزارشی عبدالله بن عمر در حالی که کوچکترین فردِ کاروان بوده است، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید. پیامبر در این دیدار دربارۀ کسانی که به رسول خدا دروغ ببندند هشدار داد و جایگاه آنان را آتش دانست. عبدالله به یکی از همراهان میگوید: با این هشدار پیامبر شما چگونه جرأت میکنید که از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث نقل کنید؟ صحابی پیامبر به عبدالله پاسخ میدهد: ما چیزی از پیامبر نمیشنویم مگر آن که در نوشتهای نزد ما محفوظ است.(2)
این گزارش نشان میدهد که از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله برخی از یاران برای پرهیز از نقل نادرست و دروغ بستن به پیامبر، نگارش احادیث را ضروری میدانستند.
اهمیت گِردآوری سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله سبب شد در همان دوران برخی یاران رسول خدا مجموعهای از سخنان ایشان را گِرد آوردند. در این میان نگاشتههایی مانند «جامعه»، «کتاب علی»، «صحیفۀ علی» از شهرت خاصی برخوردار است و برخی مکتوبات مانند «الصحیفة الصادقة» نوشته عبدالله بن عمرو عاص هم در میان شیعه و سنی شناخته شدهتر است.
افزون بر نوشتههای مشهور یاد شده، مجموعههایی از یاران پیامبر موجود است که معمولاً با پیشوند «صحیفه» یا «نسخه» از آنان یاد شده است.(3)
برخی از یاران پیامبر که دارای آثار مکتوب بودهاند عبارتند از:
أبوذرغفاری، 2. سلمان فارسی، 3. ابو رافع، 4. اسماءبنت عمیس، 5. جابر بن عبدالله انصاری، 6. زید بن ثابت انصاری، 7. عبدالله بن عباس، 8. اُبی بن کعب،
ابوشاة یمنی، 10. ابوبکر.
فاطمۀ زهرا علیها السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله بیش از 95 روز زنده نماند؛ امّا در همین مدّت اندک، برخی از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را برای مردم، روایت و با هشدارهای خود، اهمّیت سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را گوشزد میفرمود. زهرا علیها السلام افزون بر آن که احادیث پیامبر خدا را نقل میکرد، خود نیز سخنان گُهرباری را به یادگار نهاد که از آن جمله، سخنان معروف به «خطبۀ فَدَک» است که در آن با استدلالهای متین و استواری، توطئۀ غاصبان خلافت را بر ملا کرد. مصحف فاطمة علیها السلام یا صحیفۀ فاطمیة، نام اثر دیگری است که از زهرا علیها السلام بر جای مانده و تنها در اختیار امامانِ شیعه بوده است و ما تنها ویژگیهای آن را میشناسیم. مصحف فاطمة، سخنانی است که به وسیلۀ فرشته، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به زهرا علیها السلام الهام میشد و حوادثی که در آینده رُخ میداد، در آن مجموعه، نوشته شده است. در این اثر، هیچ گونه سخنی از حلال و حرام الهی به میان نیامده است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام ، اگر چه جانشین بر حقّ پیامبر صلی الله علیه و آله بود؛ امّا حوادث پس از رحلت آن بزرگوار، علی علیه السلام را خانهنشین کرد و در مدّت 25 سال خانهنشینی اجباری امام علی علیه السلام ، سخنانی که از ایشان بر جای مانده، بسیار اندک است.
بیشترین احادیث امام علی علیه السلام مربوط به دوران حکومت ایشان است. این دوران، از سال 35 هجری آغاز شد و بیش از چهار سال و هشت ماه به طول انجامید. در این مدّت، امام با سخنرانیهایی عمومی که «خطبه» نامیده میشد و نیز دروسِ اختصاصی که برای برخی یارانش برگزار میکرد، مجموعۀ حدیثی سِتُرگی را پدید آورد. او که خود در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله از آموزشهای اختصاصی ایشان بهره برده بود، از
یارانش میخواست برای مردم، حدیث بگویند، به سؤالات آنان، پاسخ دهند و با دانشمندان، به گفتگو بنشینند.
سخنان حکمتآموز علی علیه السلام که به زیبایی بیان میشد، دوستداران دانش را به گِرد او فراهم میآورد و آنان با کوشش خود، سخنان امام را جمع میکردند. آنچه امروزه در اختیار ماست، نتیجۀ تلاش یاران امام است. برخی از یاران امام که سخنان ایشان را مینوشتند، عبارتاند از: اَصبَغ بن نُباته، ابو رافع، عبد الله بن عبّاس و سلیم بن قیس.
خوشبختانه، احادیث امام علی علیه السلام که به صورت نامه و یا خطابه بیان میشد، در موضوعات گوناگونی است. احادیث اعتقادی، اخلاقی، ادعیه، حقوق و قضا، بخشی از احادیث امام علی علیه السلام است.
شیوۀ امام در انتشار حدیث، بسیار نو و ویژه بود، به گونهای که امام برای اعضای خانواده، دوستان و عموم مردم، نامه مینوشت. برخی از این روشها، مانند نگارش نامه به عموم مردم، در زمان خلفای پیشین، سابقه نداشت و اهمّیت افکار عمومی در نزد امام علی علیه السلام را نشان میدهد. برای آشنایی با روشهای امام و نیز سخنان زیبایش، میتوان به کتاب نهج البلاغه ـ که گزیدهای از سخنان امام علی علیه السلام است ـ ، مراجعه کرد. برای نمونه، امام فرموده است:
قَدر الرَّجُلِ عَلی قَدرِ هِمَّتِه. (1)منزلت آدمی، به قدر همّت اوست.
افزون بر سخنان و نامههای امام علی علیه السلام ، سه اثر مکتوب دیگر از امام، گزارش شده است: کتاب علی علیه السلام ، صحیفۀ علی علیه السلام و مصحف علی علیه السلام . ویژگیهای هر یک از این نوشتهها، بسیار طولانی است. در اینجا تنها به این نکته اشاره میکنیم که دو اثر نخست، دو سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و نگارش امام علی علیه السلام است و مصحف علی علیه السلام ، کتاب قرآنی است که امام در حاشیۀ آن، نکات تفسیری و قرآنیای را که از پیامبر صلی الله علیه و آله فرا گرفته بود، نوشته است. این سه اثر، همواره امانتی در اختیار امامان شیعه علیهم السلام بوده است.
1) . نهج البلاغة، حکمت 47.
در سال 41 هجری، امام علی علیه السلام شهید شد و حسن بن علی علیه السلام به امامت رسید؛ امّا با نهایت تأسّف، مردم دنیازده به وعدههای معاویه، فریفته شدند و به سوی معاویه، روی آوردند. عدّهای نیز از تهدیدهای معاویه ترسیدند و امام حسن علیه السلام را تنها گذاشتند. امام که نافرمانی مردم را دید، ناگزیر، صلح با معاویه را پذیرفت. این شرایط، پس از شهادت امام حسن علیه السلام هم ادامه داشت و امام حسین علیه السلام نیز تا مرگ معاویه، با همان شرایط برادرش امام حسن علیه السلام ، رو به رو شد. بنا بر این، تفاوتی در تعداد و نیز موضوعات احادیث این دو امام بزرگوار، دیده نمیشود. شرایط دشوار و خفقانآور دوران معاویه، از سویی و کمکاری شیعیان، از سویی دیگر، سبب شد که تعداد احادیث بر جای مانده از امام حسن و امام حسین علیهما السلام ، بسیار اندک باشد و در موضوعاتی مانند اخلاق و فضائل اهل بیت علیهم السلام محدود شود. البته شیوۀ امام حسن علیه السلام که برای اثبات حقّانیت اهل بیت علیهم السلام با مخالفان، مناظره میکرد، در احادیثی مشهور به «احتجاج» به ما رسیده است. این مناظرات، شیوهای از بیان احادیث است که در دوران پس از امام حسین علیه السلام گسترش یافت. در میان احادیث امام حسین علیه السلام افزون بر موارد پیشگفته، دو نمونۀ حدیثی بیشتر رُخ مینماید: نخست، دعاهای امام حسین علیهم السلام است که یکی از آنها دعای مشهور «عرفه» است که در آن، امام، والاترین معارف دینی را در واژگانی زیبا به یادگار نهاده است. از این دعای گرانقدر است:
بار خدایا! ... مرا با گناهانم، بی آبرو مکن و مخواه که با افشای زشتیهای درونم، رسوا شوم. چنین مپسند که گناهانم، دست و پا گیرم شوند. نعمتهایی را که به من دادهای، از من مگیر.(1)
گونۀ دیگر از احادیث امام حسین علیه السلام ، احادیث حماسی آن بزرگوار است که با آغاز نهضت حسینی و حرکت امام از مدینه به سوی کربلا، صادر شده است، که در آن، افزون بر بیان مظلومیت اهل بیت و ستم خاندان یزید، احادیث زیبای توحیدی و مناجات با پروردگار، دیده میشود. مانند آخرین سخنان امام حسین علیهم السلام که در مذبح عشق، کربلا، فرمود:
1) . اقبال الأعمال، ج 2، ص 80 .
اَللهُّمَ اَنْتَ مُتَعالِی المکان، ... قادِرٌ عَلی ما تَشاءُ قَرِیبُ الرّحمةِ صادِقُ الوَعدِ. سابغ النِعمة. (1)بار خدایا! تو بلند مرتبهای... بر هر چه خواهی توانایی، رحمت و مهربانیات نزدیک، وعدهات راست و نعمتات کامل و فراوان.
این مجموعۀ بسیار زیبا، اهداف، روشها و روشنگریهای امام را نشان میدهد.
البته نامههایی از امام حسین علیهم السلام بر جای مانده است که در پاسخ کوفیان و یا کسانی که ایشان را از رفتن به کربلا باز میداشتند، نوشته شد؛ مانند نامۀ امام به ابن عبّاس و محمّد بن حنفیه.
دوران امامت امام سجّاد علیه السلام از عاشورای سال 61 هجری آغاز شد. ایشان در مدّت امامت 34 سالۀ خویش، با دشواریهای سیاسی و فرهنگی بسیاری رو به رو بودند. از یک سو، خونریزترین فرمانداران مانند حجّاج بن یوسف ثقفی، در شهر کوفه، مرکز شیعیان، حکمرانی میکردند و از دیگر سو، مردم به لهو و لعب فراوان، دلخوش کرده، از دین، رویگردان بودند. با این همه، امام سجّاد علیه السلام با روش خویش، بر مخالفان نیز تأثیر نهاد و به عنوان سرآمدِ تابعیان شناخته شد، به گونهای که همراهی با کاروان امام سجّاد علیه السلام برای مراسم حج، مایۀ افتخار همگان بود. حضور طولانی مدّت امام در میان مردم و رویکرد قشر فرهنگی به امام، سبب شد تا احادیث امام سجّاد علیهم السلام بسیار پُرشمارتر از امام حسن و امام حسین علیهما السلام باشد و امام نیز برای بیان معارف دینی، از شیوههای گوناگونی مانند خطبه، دعا، نگارش و... استفاده کردند که شاید مهمترین شیوه، همان دعا بود؛ زیرا حکومتیان نسبت به آن، حسّاسیت کمتری داشتند و از سویی، مردمی که با لهو و لعب و ساز و آواز، مأنوس بودند، با شنیدن دعاهای زیبای امام، لذّت ماندگار دعا را بر مستیهای زودگذر آوازهای حرام، ترجیح میدادند.
1) . مصباح المتهجد، ص ٨٢٧ .
از این رو، بیش از 250 دعا از امام سجّاد علیه السلام باقی مانده است. در میان مجموعههای دعایی امام، صحیفۀ سجّادیه، شهرت بیمانندی دارد. این کتاب را ـ که در ابتدا 75 دعا بوده است و امروزه، تنها 54 دعای آن باقی مانده است ـ ، امام به فرزندانش امام باقر علیه السلام و زید شهید املا میکرد و آن دو مینوشتند و بدین وسیله، امروزه، یکی از مکتوبات ارزشمند قرن اوّل هجری در اختیار ماست.
صحیفۀ سجّادیه، اثر ارزشمندی است که دقیقترین مسائل اعتقادی، اخلاقی و عرفانی را با لطیفترین واژگان، بیان نموده است و از یک سو، کتاب ناز و نیاز است و از دیگر سو، کتاب حرکت و خیزش انقلابی است. چه اندیشوران مسلمان و غیر مسلمانی که با مطالعۀ صحیفه، شگفتزده شدند و آثار زیبایی پیرامون این کتاب ارزشمند، بر جای نهادند.
در قسمتی از دعای بیستم آن میخوانیم:
أللَّهمَّ صَلِّ عَلیٰ محمَّدٍ و آلِهِ وَ صُنَ وَجهیَ بِالیَسارِ وَ لا تَبتَذِلْ جاهی بِالإقتارِ فَاَستَرزِقَ أهلَ رِزقکَ.بار خدایا! بر محمّد و خاندانش، درود فرست و با توانگری [بخشیدن به من] آبرویم را نگهدار و با تنگدستی، حرمت مرا از بین مبر که بر اثر آن، از روزیخواران تو، روزی بخواهم.
مجموعهای دیگر از سخنان امام سجّاد علیه السلام ، خطبههایی است که در مسیر کوفه تا شام و پس از آن، در مناسبتهایی در مدینه، بیان کرد.
امام باقر علیه السلام در سال 94 هجری به امامت رسید و در سال 114هجری شهید شد. مدّت بیست سال امامت امام محمّد باقر علیه السلام ، دوران شکوفایی و گسترش علوم بود. لقب «باقر العلوم» نیز بیانگر توسعۀ علمی به وسیله امام باقر علیه السلام است. به هر حال، دوران امامت امام محمّد باقر علیه السلام ، حدیث شیعه، دوران طلاییِ خویش را آغاز کرد و در پاسخگویی به شبهات فقهی و عقیدتی، سرآمدِ همۀ اندیشمندان جهان اسلام شد.
شرایط سیاسی ـ اجتماعی این دوران، نقش ویژهای در برنامههای امام باقر علیه السلام داشتند؛ زیرا برخی از فرمانروایان مستبد بنی امیّه، مانند حجّاج بن یوسف ثقفی و
ولید بن عبد الملک که به خشونت و قتل عام شیعیان، شهره بودند، به هلاکت رسیدند و حکومت بنی امیّه به روزهای پایانی خود، نزدیک میشد و درگیریهای سیاسی، افزایش یافته بود.
در سال یکصد هجری، یکی از حکمرانان بنی امیّه به نام عمر بن عبد العزیز، فرمان نگارش احادیث را صادر کرد و همین فرمان، زمینۀ اجتماعی خوبی را برای امام باقر علیه السلام فراهم آورد تا احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را برای مردم بازگو کند. مردمانی که از شنیدن این فرمان خرسند شدند، برای شنیدن سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله بهترین راه را مراجعه به اهل بیت میدانستند. بنا بر این، مجلس درس امام باقر علیه السلام پررُونق بود. امام نیز مردم را به نگارش و نقل حدیث، تشویق میکرد. امام به یکی از شاگردانش فرمود:
برای فرا گرفتن دانش بشتابید. سوگند به کسی که جانم در کفِ قدرت اوست، حدیثی که در حلال و حرام از راستگویی بشنوی، از دنیا و آنچه طلا و نقره در اوست، بهتر است.(1)
امام باقر علیه السلام برای مردمانی که پس از سالها، فرصت بهرهگیری از اهل بیت علیهم السلام را یافته بودند، بر دو نکته تأکید فرمود: نخست، محوریت قرآن و دوم، سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و بدینسان، سخنان پیامبر خدا پس از حدود نود سال، در جامعۀ اسلامی گسترش یافت. امام در این دوران، بر محور بودن قرآن، تأکید میکرد و به مردم میفرمود:
إذا حَدَّثتُکُم بِشَیءٍ فَسأَلونی عَن کِتابِ اللهِ.(2)هرگاه چیزی را به شما گفتم از من بپرسید (در کجای) قرآن است؟
امام پنجم، با این روش به مردم آموخت که تمام سخنان اهل بیت علیهم السلام از منشأ وحی است و هر چه از این خاندان میآموزند، تفسیر آیات قرآن و تبیین سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله است که از وحی برآمده بود و این ویژگی، امتیاز خاص احادیثِ اهل بیت علیهم السلام است.
امام برای انتشار احادیث، گاه برای همۀ مردم، در مجالس عمومی سخن میگفت و گاهی نیز برای یاران ویژهاش در مجالس خصوصی، نکات مهم اعتقادی و فقهی را بازگو میکرد. گاهی نیز از نامه بهره میبرد. روش دیگر امام باقر علیه السلام ارجاعات بود، بدین گونه که از یاران برجستهاش میخواست تا در مسجد بنشینند و برای مردم، حدیث بگویند و از مردم میخواست که برای مسائل دینی به آنان مراجعه کنند.
فضای علمی پدید آمده، سبب شد تا امام باقر علیه السلام شاگردان زِبَردستی را در رشتههای مختلف علمی تربیت کند که هر کدام از آنها در شهر و دیار خود، پاسخگوی مردم بودند. محمّد بن مسلم، زُرارة بن اَعیَن، ابان بن تَغلِب، نمونهای از شاگردان اندیشمند امام باقر علیه السلام بودند که حتّی دانشمندان سنّی از مراجعۀ به آنان، بینیاز نبودند.
احادیث فقهی و قواعد کلّی فقه ـ که راهگشای اجتهاد در مسائل جدید است ـ در میان احادیث امام باقر علیه السلام درخشش فوق العادهای دارد، هر چند موضوعات مهمّ دیگری مانند تفسیر قرآن، اعتقادات، اخلاق، دعا و تاریخ نیز مورد توجّه امام بود و احادیث گرانبهایی در رشتههای یاد شده از او به جای ماند. امام باقر علیه السلام با بیان احادیث تاریخی، سیرۀ رفتاری امام علی علیه السلام و ماجرای عاشورا را به خوبی برای ما به ارمغان نهاد.
نمونهای از احادیث اخلاقی امام باقر علیه السلام :
إنَّ الحَسَدَ لَیَأکُلَ الإیمانَ کَما تَأکُلُ النّارُ الحَطَبَ. (1)حسد، ایمان را میخورد، همانگونه که آتش، هیزم را میخورد.
امامت امام صادق علیه السلام از سال 114 هجری آغاز شد و در سال 148 با شهادت ایشان، خاتمه یافت. شرایط دوران امام صادق علیه السلام مانند دوران امام باقر علیه السلام بود، افزون بر آن که درگیریهای سیاسی میان حاکمان، افزایش یافت و سرانجام در سال 132 بنی امیّه، سقوط کرد و بنی عبّاس که به خاطر نسبتشان با عبّاس، عموی پیامبر،
1) . الکافی، ج 2، ص 306، ح 1.
ادّعای انتساب به پیامبر را داشتند، بر روی کار آمدند، اگر چه دشمنی بنی عبّاس با اهل بیت علیهم السلام کم نبود؛ ولی با این همه، درگیری میان بنی امیّه و بنی عبّاس، فضای خوبی را برای امام صادق علیه السلام پدید آورد.
شاگردان فقیه و دانشمند امام باقر علیه السلام نیز به محضر امام صادق علیه السلام میرسیدند و همین هستۀ اوّلیۀ شاگردان، سبب شد تا امام صادق علیه السلام مسائل دینی ژرفتری را برای ایشان بیان فرماید و قواعد کلّی اجتهاد را تبیین نماید.
اگر چه تمام دوران امام صادق علیه السلام یکسان نبود و در برخی سالها فشارهای حکومت، بسیار افزایش یافت، به گونهای که امام مجبور به ترک مدینه شد؛ ولی با این همه، امام توانست با بیان احادیث کلیدی، نظام فقهی شیعه را سامان دهد تا شیعیان هویت مستقل خویش را در یابند و توانایی پاسخگویی به هر پرسشی را داشته باشند و از همین رو، شیعۀ دوازده امامی به «شیعۀ جعفری» مشهور شد. امروز، در تمامی ابواب فقهی، حدیثی از امام صادق علیه السلام دیده میشود که بیانگر بر جای ماندن احادیثِ فراوان از آن بزرگوار است.
دانش گستردۀ امام باقر و امام صادق علیهما السلام ، نه تنها شاگردان فقیهی را تربیت کرد؛ بلکه بر دانشمندان سنّی نیز تأثیر نهاد، به گونهای که بسیاری از راویان غیر شیعی، روایت پیامبر صلی الله علیه و آله را از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند و شماری از آنان، از جمله ابو حنیفه پیشوای سنّیان حنفی؛ شاگردِ امام صادق علیه السلام بود.
بیشترین احادیث بر جای مانده از امام صادق علیه السلام ، همانند امام باقر علیه السلام در زمینۀ فقهی و قواعد کلّی دینپژوهی است و در موضوعات دیگر، مانند قرآن، اعتقادات، اخلاق و دعا نیز احادیث زیبایی از امام به ما رسیده است. دعاهای امام صادق علیه السلام بسیار گستردهاند و امام برای زمانها و مکانها و حالات مختلف بندگان، دعای ویژهای را تعلیم داده است. احادیث اخلاقی امام صادق علیه السلام نیز بیشتر در موضوع اخلاق اجتماعی است که اگر به اندکی از آن عمل شود، رفتار اجتماعی شیعیان، ضرب المثلِ صداقت و زیبایی خواهد شد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
مُجامَلَةُ النّاسِ ثُلثُ العقلِ.(1)خوشبرخوردی با مردم، یک سومِ خردمندی است.
رسالهها و نوشتههای کوچکی نیز به امام صادق علیه السلام منسوب است، از آن جمله، رسالۀ «الإهلیلجة» که در ردّ منکران ربوبیّت تحریر شده است، رسالۀ «التوحید» که امام برای مفضّل بن عمر نوشت و رسالۀ «الأهوازیة» که در پاسخ سؤالات عبد الله نجاشی، فرماندار اهواز، از امام به یادگار مانده است.
قرن دوم و بویژه دوران امام صادق علیه السلام ، دوران گسترش نگارشهای حدیثی است. راویان امام، احادیث را در جزوههای کوچکی که «أصل» نامیده میشد، مینوشتند. هر چند سابقۀ نگارش در شیعه، همزاد با حدیثِ زمانِ پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ ولی بیشترین اصول در این دوران پدید آمد. به مجموعۀ «اصلها»، اصول میگویند و تعداد آنها بسیار فراوان بوده است؛ امّا اصطلاح «اصول اربعمئة» یا «اصول چهارصدگانه» در میان نگاشتههای شیعی مشهور شد، به گونهای که سرچشمۀ کتابهای حدیثی بعد از خود شد. «اصول»، اهمّیت فراوانی دارند؛ زیرا صاحبان اصول، مطالب خویش را بدون واسطه و یا حداکثر با یک واسطه، از امام معصوم شنیده بودند و در جزوههای خویش مینوشتند و گاهی آن را به امام، ارائه میکردند و امام بر درستی احادیث آنها گواهی میداد. از این رو، برای دانشمندان شیعه، همواره جایگاه «اصول»، جایگاه بلند و فاخری بوده است.
در کنار امتیازات فراوان اصلها، موضوعی نبودن آنها از کاستیهای آنها به شمار میآمد؛ زیرا بیشتر اصول، احادیث را به طور پراکنده، گِرد آورده بودند و برای یافتن حدیثی در موضوعی مانند نماز، باید تمام اصول را جستجو میکردند و همین کاستی، سبب شد تا کتابهایی موضوعی در آینده نگاشته شود.
1) . تحف العقول، ص 366.
امام موسی کاظم علیه السلام در سال 148 هجری به امامت رسید و پس از 35 سال امامت، در سال 183 هجری به شهادت رسید. حاکمان عبّاسیِ دوران امام کاظم علیه السلام و بویژه هارون الرشید، فعّالیتهای امام را زیر نظر داشتند و با سختگیریها و برخوردهای شدید خود، مانع استفادۀ شیعیان از رهنمودهای امام میشدند تا آنجا که ایشان را به زندان افکندند و شیعیان را از دیدار امام، محروم نمودند.
فشارهای حکومت عبّاسی تا آنجا بود که شاگردان امام، جرئت نمیکردند که احادیث امام را با نامِ ایشان بر زبان آورند و از القابی مانند «أبو ابراهیم»، «أبو الحسن»، «عبد صالح» و «العالم» استفاده میکردند تا شناخته نشوند.
با تمامِ سختگیریها، امام در مدّت طولانی امامت خویش، سازمان شیعه را سازماندهی کرد و از طریق وکیلان به پرسش شیعیان در سراسر جهان اسلام، پاسخ میداد. پراکندگی شیعیان در سراسر جهان اسلام آن روز ـ که از جنوب شرقی ایران تا شمال افریقا را در بر میگرفت ـ و مشکلات دسترسی به امام معصوم، سبب شد تا شیوههای نشر حدیث، از دوران امام هفتم، تغییرات اساسی پیدا کند و امامان شیعه، از طریق «وکالت»، «مکاتبه»، «مسائل» و «احتجاجات» معارف ناب اسلامی را بیان کنند. در شیوۀ «وکالت»، فردِ مورد اطمینان امام، پاسخ سؤالات مردم را بیان میکرد. در شیوۀ مکاتبه، امام با نوشتن نامه به شیعیان، رهنمودهای لازم را بیان میفرمود. «توقیعات» نیز، اصطلاحی در فرهنگ شیعی به معنای گونهای خاص از نوشتههای امامان است و به یادداشتی میگویند که امام در همان برگهای که از وی سؤال پرسیده شده بود، مینوشتند و مطالب خویش را مهر میکردند. توقیع از نوشتهجات عادی برتر شمرده میشود. هر چند این اصطلاح، بعدها به نامههای مستقل امامان و بویژه امام مهدی(عج) هم اطلاق شد. شیوۀ «مسائل»، پاسخ به پرسشهایی بود که راویان بر اساس نیاز مردم، مطرح میکردند و امام به آنها پاسخ میداد که از مهمترین کتابهای مسائل بر جای مانده، کتاب مسائل علی بن جعفر است. علی بن جعفر، برادر دانشمند امام کاظم علیه السلام بود که پرسشهای فقهی خود را از امام پرسید و امام نیز به آنها پاسخ داد.
احتجاجات و یا مناظرات، شیوۀ دیگری از نشر حدیث است که هر یک از طرفین، حجّت و دلیل بر حق بودن خویش را ارائه میکرد و خوانندۀ امروزی با مطالعۀ احادیثِ احتجاجات، با شیوۀ استدلالی امامان علیهم السلام آشنا خواهد شد.
احادیث بر جای ماندۀ امام کاظم علیه السلام در موضوعات گونهگونی است: فقه، اعتقادات، اخلاق و عقل. بیشترین احادیثِ امام، در موضوع فقه است که بیانگر فراوانیِ پرسشهای فقهی است. احادیث اعتقادی امام، در محیطی پدید آمد که مباحث کلامی جدید، رواج داشت. عقل و جایگاه آن در معارفِ دینی نیز در میان احادیثِ امام کاظم علیه السلام جایگاهی والا و درخور دارد. کمترین احادیثِ بر جای مانده از امام کاظم علیه السلام در موضوعات اخلاقی است.
نمونهای از احادیث امام کاظم علیه السلام :
رَأسُ السَّخاءِ أَداءُ الأَمانةِ.(1)اوج سخاوت، امانتداری است.
امام رضا علیه السلام در سال 183 هجری به امامت رسید و در سال 203 هجری، در مرو به شهادت رسید. مدّت بیست سالۀ امامت امام رضا علیه السلام را میتوان به دو دورۀ کلّی تقسیم کرد: دورۀ نخست هفده سال به طول انجامید و امام علیه السلام در مدینه به سر میبرد که ادامۀ شرایطِ امامان پیشین بود دورۀ دوم، سه سال آخر عمر شریف امام رضا علیه السلام را شامل میشود که در خراسان گذشت و شرایط جدیدی برای امام فراهم آمد. دوران امامت امام رضا علیه السلام ، دوران ویژهای در تاریخ حدیث، محسوب میشود؛ زیرا آغاز پیدایش «جوامع موضوعی حدیث» است و احادیث «اُصول أربعمئة» ـ که پیشتر، از آن سخن گفتیم ـ ، به وسیلۀ یاران امام به کتابهایی که در بر گیرندۀ موضوعات مختلف فقهی بود، منتقل شد و کتابهای سیگانۀ حسین بن سعید و کتاب جامع احمد بن محمّد بن أبی نصر بَزَنطی، از آن جمله است. بنا بر این، دستیابی شیعیان به
1) . نزهة الناظر، ص 190.
احادیثِ امامان پیشین، آسان شد و آنها میتوانستند نظر امامان را در موضوعات گوناگون در یابند.
اهمّیت دیگر دوران امام رضا علیه السلام ، حضور ایشان در مرکز خلافت آن روزگار، یعنی خراسان بود. امام به اصرار مأمون، خلیفۀ عبّاسی، مجبور شد تا مدینه را ترک گوید و با پذیرفتن ولیعهدی مأمون، به خراسان برود. خراسان در آن دوره، یکی از مراکز حدیثی فقهی اهل تسنّن به شمار میآمد و محلّ آمد و شدِ دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان بود. امام از این فرصت پدید آمده، بهره برد و با شرکت در مناظرات علمی مختلف، دلایلِ امامتِ شیعه را به گونهای شفّاف بیان کرد، به گونهای که پس از امام رضا علیه السلام ، کمتر پرسشِ پاسخ نیافتهای در امر امامت، باقی ماند. ایشان، در این دوران، ادّعاهای ادیان دیگر را خنثا میکرد و با برگوییِ صفات خداوند متعال، یکتاپرستی ناب را ترویج مینمود. از همین رو، احادیثِ فراوانی در موضوع امامت و توحید از امام رضا علیه السلام برای ما باقی مانده است. برای نمونه، امام فرمود:
إنَّ الإمامةَ أُسُّ الإسلامِ النّامی و فَرعُهُ السامی.(1)امامت، ریشۀ بالندۀ اسلام و شاخۀ برافراشتۀ آن است.
پرداختن به فقه، از موضوعات مهمّی بود که امام رضا علیه السلام دربارۀ آن، احادیث فراوانی را به یادگار نهاد. احادیث تخصّصی فقهی در میان احادیث امام رضا علیه السلام بیشتر نمود دارد؛ زیرا شاگردان امام از احادیث فقهی امامانِ گذشته، باخبر بودند و کتابهایی موضوعی نیز در این باب، تدوین شده بود. بنا بر این، سؤالات آنان، سؤالاتی ابتدایی نبود، بلکه با تکیه بر دانشِ پیشینیان، پرسشهای جدید و دقیقتری را مطرح میکردند و امام نیز به آنان، پاسخی در خور می داد و بدینسان، مجموعهای از احادیث تخصّصی درفقه، پدید آمد.
دستهای دیگر از احادیث امام رضا علیه السلام ، احادیث تفسیری است که پاسخی به پرسشهای شیعه و سنّت از آیات قرآن کریم است.
1) . الکافی، ج 1، ص 200، ح 1.
نوشتههایی نیز به امام رضا علیه السلام نسبت داده شده که در میان آنها، احادیث صحیفۀ امام رضا علیه السلام ، از اعتبار ویژهای برخوردار است. در میان آثار منسوب به امام رضا علیه السلام ، چند نوشتۀ دیگر نیز وجود دارد که مهمترین آنها، رسالۀ ذهبیه و فقه الرضا علیه السلام است. رسالۀ ذهبیه، در مسائل پزشکی است که گویا امام رضا علیه السلام آن را به درخواست مأمون، نگاشته است، هر چند برخی پژوهشگران، بعضی از مطالب آن را از امام نمیدانند.
فقه الرضا علیه السلام نیز کتابی است در فقه که بسیاری از دانشمندان، در درستی انتساب آن به امام، تردید دارند و میتوان گفت که نگاشتۀ ایشان نیست.
امام جواد علیه السلام در سال 203 هجری در هشت سالگی به امامت رسید و در سال 220 هجری به شهادت رسید. متأسّفانه احادیث چندانی از امام نهم، به جا نمانده است؛ زیرا در این دوران، حسّاسیتهای حکومت، بیشتر شد و از سویی، در دوران امام رضا علیه السلام ، احادیثِ نامنظّم «اصول چهارصدگانه»، در کتابهای حدیثی منظّم و موضوعیای به نامِ «جوامع» تدوین شده بود و عالمان با مراجعه به این کتابها، مسائل جدید را برای مردم، بازگو میکردند.
عامل دیگری که سبب کاهش احادیث امام جواد علیه السلام شد، مراجعۀ مردم به عالمان شیعه، بنا بر سفارش امامان بود؛ چرا که پیشوایان معصوم، با این روش، مردم را برای دوران غیبت، آماده میکردند تا مردم بتوانند در زمان غیبت، پاسخ مسائل خویش را در یابند.
امام جواد علیه السلام در این دوران، با کتابتِ حدیث، به نشر معارف اسلامی پرداخت، به گونهای که حدود یک سوم از احادیث امام جواد علیه السلام به صورت نوشته بوده است. شیوۀ دیگری که امام جواد علیه السلام برای نشر حدیث برگزید، شیوۀ مناظره و احتجاج است. امام، از آغازین روزهای امامتش، با پاسخهای قوی به پرسشهای دانشمندان، گسترۀ دانش خویش را نمایان ساخت، به گونهای که در برخی متون میخوانیم که امام در یک مجلس، به سی هزار مسئله، پاسخ داد. هر چند پرسیده شدن این تعداد
مسئله در یک مجلس امکان نداشته است؛ ولی مطرح شدن این مطلب، میتواند بیانگر سؤالات بسیاری باشد که از امام پرسیده میشد.
در میان احادیث محدود امام جواد علیه السلام ، مناظرات ارزشمندی دیده میشود و احادیث دیگری نیز در موضوعات اخلاقی و فقهی، از ایشان برجای مانده است.
نمونهای از احادیث امام جواد علیه السلام :
أَفضَلُ العِبادة الإخلاصُ.(1)برترین عبادت، اخلاص است.
امام هادی علیه السلام در سال 220 هجری، در هشت سالگی به امامت رسید و در سال 254 هجری به شهادت رسید. دوران طولانی امامت امام هادی علیه السلام با سختگیریهای حاکمان وقت و بویژه متوکّل عبّاسی رو به رو بود و سرانجام، با فرا خواندن امام به منطقۀ نظامی سامرّا، ارتباط ایشان با پیروانش، بسیار محدود شد؛ امّا امام در همین دوران، احادیث گرانبهایی را بیان فرمود که در شهرهای مختلف سرزمین اسلامی منتشر میگردید. یکی از عوامل مهمّ انتشار احادیث امام، بهرهگیری از تشکیلات «وکالت» بود، به گونهای که وکیلان امام در شهرهای مختلف، مستقر بودند و سخنان امام را دریافت میکردند و به مردم میرساندند. ارتباط امام با وکلا و تنظیم روابط وکیلان با یکدیگر، بیانگر تشکیلات منسجم وکالت در این دوران است. امام در این دوران، در ملاقاتهای محدودی که با شیعیان داشت، موعظههای اخلاقی و احادیثِ اعتقادی شیعه را بیان میکرد و با توجّه به شُبَهات اعتقادیای که در بارۀ صفات خداوند مطرح بود، احادیث اعتقادی در زمینۀ اثبات توحید و ردّ جبر و تفویض را مطرح میکرد.
گونۀ دیگر از احادیثِ امام هادی علیه السلام در موضوع امامت بود؛ زیرا در جامعۀ آن روز، کسانی بودند که با زیادهروی در محبّت امامان، صفات خداوند را برای امام معصوم، ثابت میدانستند. این گروه، «غُلات» نامیده میشدند و همۀ امامان شیعه، از
1) . تنبیه الخواطر، ج 2، ص 109.
آنان بیزاری میجستند. امام هادی علیه السلام در بیان خویش، از سویی جایگاه والای امامت را به گونهای ترسیم میکرد که عظمت امام، محفوظ بماند و از سوی دیگر، غُلات نتوانند از این احادیث، سودجویی کنند.
الجاهلُ أسیرُ لسانِهِ.(1)نادان، در بند زبان خویش است.
یکی از احادیث گرانبهای امام هادی علیه السلام ، «زیارت جامعۀ کبیره» است که با آن زیارت نامه، میتوان تمام امامان علیهم السلام را زیارت کرد. «زیارت جامعه»، رابطۀ زیبای «توحید» و «امامت» را ترسیم میکند و به گونهای دقیق، جایگاه توحید را نشان میدهد و نقش امام معصوم را در جامعۀ توحیدی، تبیین مینماید.
در دوران امام هادی علیه السلام ، کتابهای با عنوان «مسائل» و «نوادر» که دو گونه از نگارشِ حدیث است، از شاگردان امام هادی علیه السلام به نسلهای بعد، منتقل شد.
امام حسن عسکری علیه السلام ، در سال 254 هجری به امامت رسید و در سال 260 هجری در سامرّا به شهادت رسید. مدّت کوتاه امامت امام حسن عسکری علیه السلام و فضای نظامی سامرّا ـ که دستگاه حکومت، در آن تمامِ رفتارها و دیدارهای امام را زیر نظر داشت ـ ، سبب کاهش ارتباط مردم با امام شد و در نتیجه، احادیثِ چندانی از این امام بر جای نمانده است. با این همه، امام به پرسشهای مردم، به صورت مکتوب، پاسخ میداد و در مواردی نیز با حکمت و موعظۀ خویش، مشتاقان را راه نمایی میفرمود. برخی از پژوهشگران، از یکصد و بیست جلد تفسیر امام عسکری علیه السلام سخن گفتهاند که امروز، تنها یک مجلّد آن، باقی است، ولی در درستیِ انتساب چنین کتاب تفسیری به امام، تردیدهای فراوانی وجود دارد و بهتر است که تفسیر موجود را منسوب به امام بدانیم. در احادیث اخلاقی بر جای مانده از امام حسن عسکری علیه السلام میخوانیم:
1) . الدرّة الباهرة، ص 41.
لا یَعرِفُ النِّعمَةَ إلّا الشّاکِرُ وَ لا یَشکُرُ النِّعمَةَ إلّا العارِفُ.(1)نعمت را جز سپاسگزار، ]قدر[ نشناسد و نعمت را جز آن که شناخته، سپاس نگزارد.
در این دوران، از چندین کتابِ «مسائل» نام برده شده که در آنها، شاگردان امام، پرسشهای خویش را برای امام میفرستادند و امام، پاسخ آنان را مینوشت. «مسائل محمّد بن حسن صَفّار» و «مسائل محمّد بن علی بن عیسی قمّی» و «مسائل ابو طاهر زُراری»، از جمله نگاشتههای اصحاب امامان است که در کتابهای فهرست، گزارش شده است.
امام دوازدهم، مهدی موعود، در سال 260 هجری به امامت رسید و از همان سال، غیبت صغرای ایشان آغاز شد و ارتباط شیعیان با آن امام، تنها از طریق وکلای ویژۀ ایشان، امکانپذیر بود. در این مدّت، جز تعداد اندکی از احادیث ـ که خادمان و نزدیکان امام، آنها را نقل کردهاند ـ ، سایر احادیث امام به صورت «توقیع» به دست ما رسیده است. توقیعات، گونهای خاص از نگارش بوده است که در آنها، نویسنده، مطالب خویش را مُهر میکرده و از نوشتهجات عادی، برتر شمرده می شود.
شیخ صدوق، در کتاب کمال الدین و شیخ طوسی در کتاب الغیبة، مجموعهای از توقیعات امام مهدی علیه السلام را آوردهاند.
با آغاز غیبت صغرا و محرومیت از دسترسی به امام معصوم، ضرورت نگارش احادیثِ امامان معصوم، بیشتر حس شد. شرایط سیاسی ـ اجتماعی سدههای چهارم و پنجم هجری، نیز برای اندیشمندان، فضایی علمی را پدید آورد و رهاورد آن، شکوفایی نگارشهای حدیثی در این دوران بود. برخی از شرایط سیاسی ـ اجتماعی
1) . نزهة الناظر، ص 222.
این دوران، مانند: به قدرت رسیدن وزرای آل بویه با گرایش شیعی، عالم بودن مسئولان حکومتی، صاحب بن عبّاد، ابو علی سینا و شاپور بن اردشیر به ایجاد فضای باز فرهنگی کمک کرد و همۀ دانشمندان توانستند افکار و اندیشههای خویش را مطرح سازند.
تأسیس مراکز علمی، مانند «دار العلمها» و کتابخانههای بزرگ در بغداد و ری نیز یاریگر این شکوفایی و روزگار زرین تمدّن اسلامی شد.
فضای پیشگفته، با همّت عالمان دینی، آثار حدیثی فراوانی را برای ما به یادگار نهاد، به گونهای که در این سالها، کتابهای حدیثی معتبر و سترگی در موضوعات گوناگون و با سَبکهای مختلف، تألیف یافتند که به مهمترین آنها اشاره میشود:
الف ـ جامعنگاری
الکافی از آنِ ثقة الاسلام کلینی، در هشت جلد [و با چاپ جدید در پانزده جلد]، کتاب من لا یحضره الفقیه، از آنِ شیخ صدوق، در چهار جلد و کتابهای تهذیب الاحکام، در ده جلد و الاستبصار، در چهار جلد، تألیف شیخ طوسی، عناوین چهار کتاب اصلی شیعه هستند که در تمام موضوعات فقهی و گاهی غیر فقهی، احادیث مهمّی را گرد آوردهاند که نزد شیعیان، اعتبار فراوانی دارند.
ب ـ مسندنگاری
مسندنگاری، گونهای از نگارش است که در آن، احادیث یک راوی را بدون در نظر گرفتن موضوعات آن، کنار هم مینهد.
نگارش مسند در میان شیعیان، چندان مرسوم نبود و دانشوران شیعی، به گردآوری حدیث در بارۀ یک موضوع، بیشتر اهمّیت میدادند؛ زیرا نگارشهای موضوعی در یافتن نظر نهایی معصومان مفیدتر است. در سدههای چهارم و پنجم هجری، پارهای از مسند نویسیها در میان شیعه پدید آمد، با این تفاوت که به گردآوری حدیث یک راوی نپرداختند، بلکه احادیثِ هر امامی را جداگانه، گِرد آوردند.کتاب تحف العقول ابن شعبۀ حَرّانی و نزهة الناظر حُلوانی، کتابهایی هستند
که احادیث امامان معصوم را به تفکیک، ذکر کرده اند و خواننده، برای خواندن احادیثِ هر امام، میتواند به آنها مراجعه کند.
ج ـ تکنگاری
از دیگر تلاشهای علمای حدیث در سدۀ چهارم و پنجم، نگارش در موضوعات ویژه است. برای نمونه، شیخ صدوق، با گردآوری احادیث خداشناسی، کتابِ ارزشمند التوحید را نگاشت و یا با رویکردی ذوقی، احادیثِعددی را کنار هم نهاد و کتاب الخصال را تدوین کرد. صفّار قمّی، یکی دیگر از عالمان این دوره است که کتاب بصائر الدرجات او در زمینۀ احادیثِ امامت است. التمحیص اِسکافی و مصادقة الإخوان شیخ صدوق نیز دو نمونه از تألیفات اخلاقی این دوره است.
د ـ امالی
امالی، به مجموعهای از احادیث، گفته میشود که استاد حدیث، در مناسبتهای مختلف، برای شاگردانش بیان میکرد و آنان نیز آن را با دقّت، مینوشتند. الأمالی شیخ صدوق، الأمالی شیخ مفید، الأمالی شیخ طوسی و الأمالی سید مرتضی، چهار کتابی هستند که با این عنوان، از این دوران، باقی مانده است.
ﻫ ـ تفسیر روایی
کتابهای تفسیر قرآن با استفاده از احادیث نقل شده از پیامبر خدا و اهل بیت بزرگوار ایشان، از دیگر آثار این دوران است. تفسیر العیّاشی، تفسیر القمّی، تفسیر فرات و التبیان شیخ طوسی، از کتابهای تفسیری تألیف شده در دو سدۀ یاد شده است.
و ـ غیبتنگاری
غیبت کبرا، آغاز شد، امّا غیبت امام، برای شیعیان که بیش از دو قرن با حضور امامِ معصوم در جامعه، خو گرفته بودند، بسیار دشوار بود. همین امر، سبب شد تا پرسشها و شُبهات فراوانی برای ایشان، پدید آید. این مسئله، اندیشمندان شیعی را واداشت تا در پاسخ به این شُبهات مطرح شده، کتابهایی را تألیف کردند که احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام در زمینۀ امر غیبت را فرا روی پرسشگران
قرار میداد و آنان را از سرگردانی، نجات میبخشید. کتابهای الغیبة نعمانی، کمال الدین شیخ صدوق و الغیبة شیخ مفید و نیز شیخ طوسی، ارمغان این دوران هستند.
ز ـ فقه الحدیث
فقه الحدیث، دانشی است که به بررسی محتوای روایت میپردازد. کتابهایی که در این موضوع، نگاشته میشوند، به فهم دقیقتر متن حدیث، یاری میرسانند. کتاب معانی الاخبار شیخ صدوق، از آثار ارزشمند این دوران است که معانی پارهای از احادیث را از زبان امامان معصوم برای ما گزارش میکند.
ح ـ کتابهای رجال
کتابهای رجال، به بررسی احوال راویان حدیث میپردازد و در آن، راویان را به گونهای توصیف میکند که پژوهشگر به سخن وی، اعتماد کند و یا آن که از روایات وی، دوری گُزیند. برای نمونه، وقتی عالم رجالی، راوی را با لفظ «ثِقَه» معرّفی کند، راوی، مورد اطمینان است و میتوان به روایت آن، عمل کرد و چنانچه از لفظ «کذّاب» استفاده نماید، راوی، دروغگوست و نمیتوان از روایت او سود جست. کتاب رجال الکشّی و رجال الطوسی، در این دوران نگاشته شدهاند.
ط ـ کتب فهرست
فهرست، گونهای دیگر از کتابهای نگاشته شده در سدههای چهارم و پنجم هجری است که نوشتهجات حدیثی اصحاب امامان علیهم السلام را برای ما گزارش میکنند.
الفهرست شیخ طوسی و الفهرست نجاشی، دو کتاب باقی مانده از این دوران است که با معرّفی اصحاب ائمّه، نامِ کتابهای ایشان را میآورد و فهرستی بلند از افتخارات شیعه را نمایان میسازد که نمونۀ مناسبی از پیوستگیِ نگارش احادیث در میان شیعیان است و بستر اعتماد به کتابهای حدیثی را فراهم میکند.
ی ـ تاریخ و سیره
با نگارش برخی از کتابهای تاریخی سنّیان، مانند تاریخ الطبری، نیازِ پرداختن به تاریخ پیشوایان معصوم، بیش از پیش احساس میشد. عالمان شیعه در سدههای چهارم و پنجم با نگارش کتابهایی، گوشهای از سرگذشت پیشوایان معصوم را به
تصویر کشیدند. الإرشاد و الجمل، دو تألیف مهم و بزرگ شیخ مفید و خصائص أمیر المؤمنین، نگارش سیّد رضی، نمونههایی از کتابهای تاریخی این دوران است که با گردآوری احادیثِ تاریخی، برخی حقایق دوران اهل بیت علیهم السلام را بازگو کردند.
ک ـ فضائل و مناقب
واژۀ «فضائل»، جمع «فضیلت»، به معنای برتری است و «مناقب» جمع «منقبت» است، به معنای آنچه مایۀ افتخار و مباهات است. کتابهای فضائل و مناقب، برتریها و شایستگیهای معصومان علیهم السلام را گرد آورده، بیان میکردهاند تا شیعیان، شناخت دقیقتری از امامان خویش داشته باشند.
فضائل أمیر المؤمنین، از ابن عقده و نوادر الأثر اثر جعفر بن محمّد قمی و شرح الأخبار، نوشتۀ قاضی نعمان مغربی، از جمله کتابهایی در موضوع فضائل هستند که در این دوره، تألیف شدهاند.
ل ـ دعا و زیارت
فضای باز سیاسی ـ فرهنگی سدههای چهارم و پنجم هجری و اهتمامِ دولتمردانِ شیعی به زیارتگاههای معصومان، سبب شد تا پژوهشگران شیعه، به گردآوری و تبویب دعاها و زیارات، همّت گمارند و مجموعههای مناسبی از دعا و زیارت را به یادگار نهند. از مهمترین کتابهای این دوره، کامل الزیارات ابن قولویه و مصباح المتهجّد شیخ طوسی هستند.
مدرسۀ حدیثی
مدرسۀ حدیثی، اصطلاحی است که بیانگر نوعی نگرش در شیوۀ دریافت، انتقال و نقد حدیث است. در دو سدۀ چهارم و پنجم، دو نوع نگرش به حدیث و تعامل با آن، وجود داشته است: نگرشی که بیشتر به متن حدیث، اهمّیت میداد و از نقد عقلی احادیث، کمتر استفاده میکرد که به «مدرسۀ حدیثی قم»، مشهور شد؛ و نگرش دیگر، برای عنصر عقل در ارزیابی احادیث، اهمّیت ویژهای قائل بود که به «مدرسۀ حدیثی بغداد»، مشهور شد.
دقت در گونههای نگارشی احادیث و گونهگونی آنها، نیاز مخاطبان و تلاش عالمان شیعی در سدههای چهارم و پنجم را نشان میدهد. حرکت علمی این دوران، دیری نپایید و با حملۀ ترکان سلجوقی به بغداد ـ که باعث از میان رفتن آل بویه شد ـ ، کتابخانههای بزرگ بغداد، در آتش سوخت و بزرگان شیعه، از جمله شیخ طوسی، ناگزیر به ترک بغداد و اقامت در نجف اشرف ـ که در آن روزگار، روستایی کوچک در جوار حرم امیر مؤمنان علیه السلام بود ـ ، شدند.
اگر چه شیخ طوسی توانست با جدّیت در تربیت علمی شاگردان خویش، حوزۀ علمیۀ شیعه را در کنار حرمِ امیر مؤمنان علیه السلام تأسیس کند؛ امّا شکوفایی و رشد نگارشهای حدیثی، متوقّف گردید و تا مدّتی نسبتاً طولانی، فعّالیتهای حدیثی در محدودهای بسیار اندک، پیگیری شد. به عبارتی، سدههای ششم تا نهم هجری، دوران رکود نسبی حدیث شیعه بوده است.
البته این رکود، به معنای یکسره کنار نهادنِ احادیث نیست؛ بلکه در این مدّت مدید، نگارشهای تخصّصی در موضوعاتی مانند فقه، رجال و ادعیه، پدید آمد و دانشمندانی مانند سیّد ابن طاووس و علّامۀ حلّی، کتابهای متعدّدی در بحث دعا، فقه و رجال، نوشتند. همچنین ارزشیابی سندی و دقّت در بررسی احوال راویان حدیث، از قرن هفتم، اهمّیت بیشتری یافت که تا امروز نیز «روش بررسی سندی» در میان حدیثپژوهان، جایگاهی در خور دارد.
شرحنویسی بر کتاب بیبدیل نهج البلاغة نیز در این دورۀ تاریخی رایج شد و شرحهای مهمّی مانند شرح ابن میثم بَحرانی و شرح ابن ابی الحدید معتزلی، رهاورد همین دوران است. در این دوره، خاندانهای دانشمندی مانند خاندان حلّی و ابن طاووس، نقش اساسی در پاسداری از میراث حدیثی شیعه داشتند و نویسندگان بزرگی از آنان به نگارش کتابهای گوناگون حدیثی پرداختند و آثار گرانبهایی بر جای نهادند.
علل رکود فعّالیتهای حدیثپژوهی را در این دوره، میتوان چنین برشمرد:
گستردگی فعّالیتهای حدیثی در سدههای چهارم و پنجم: هیمنۀ فعّالیتهای حدیثی در این دو قرن و بویژه آثار ارزشمند شیخ طوسی، تا سالها بر دیگر آثار دانشمندان شیعی سایه افکند، به گونهای که بسیاری از دانشمندان، از انجام دادن فعّالیتهای حدیثی جدید، خودداری کردند و به افقهای جدیدی غیر از حدیثپژوهی میاندیشیدند.
ضرورت مطالعات تخصّصی: با توجّه به تدوین جوامعِ حدیثی اوّلیه، عالمان شیعه، مطالعات تخصّصی را وجهۀ همّت خویش قرار دادند و در موضوعاتی مانند فقه و بررسیهای رجالی، تأمّل بیشتری کردند تا کتابهای فقهی ارزشمندی را برای ما به یادگار نهند.
شرایط نابهسامان سیاسی: در اواسط سدۀ پنجم هجری، ترکان سلجوقی به بغداد یورش بردند و از هر گونه فعّالیت علمی شیعیان، جلوگیری کرده، آن را سرکوب میکردند. برخورد با شیعیان تا سالها ادامه یافت؛ ولی عالمان شیعی با تلاش و مجاهدت خویش، از این میراث کهن، نگهداری کردند و آن را به نسلهای بعد سپردند.
قرن دهم هجری، پایانبخش دوران رکود حدیثپژوهی در نزد شیعه است؛ زیرا تحوّلات سیاسی در ایران، به روی کار آمدن حکومت صفویه انجامید و پادشاهان صفوی، زمینۀ مناسبی را برای ترویج شیعۀ اثنا جعفری فراهم آوردند. عالمان ژرفاندیش شیعی، از لبنان و عراق به ایران مهاجرت کردند و مباحث علمی، رونق فراوانی یافت.
این سالها با نام بزرگانی همچون محقّق کَرَکی، شهید ثانی، شیخ بهایی، محمّدتقی مجلسی (مجلسی اوّل)، محمّدباقر مجلسی (علّامۀ مجلسی) و ملّا محمّدامین استرآبادی، گره خورده است. بررسی زندگانی این بزرگان، جلوهای از تاریخِ حدیثپژوهی را پیشِ روی ما مینهد که در این مختصر نمیگنجد.
جریان اخباریگری نیز که با رویکرد افراطی به احادیث مینگریست و از نقد حدیث، پرهیز میکرد، در همین دوران و با اندیشههای ملّا محمّدامین استرآبادی
پدید آمد و همین نگرش، بر گسترۀ فعّالیتهای حدیثی، تأثیر نهاد و آثار گرانبهای حدیثی، در این سالها، رونق ویژهای یافتند.
بنا بر این، سه عنصر: زمینۀ سیاسی مناسب، گرد هم آمدن عالمان ژرفاندیش و ظهور جریان اخباریگری را میتوان از عوامل مهم رواج حدیثپژوهی در این سه قرن دانست.
عالمان شیعه نیز از زمینههای موجود، استفاده کردند و کارنامۀ فعّالیتهای حدیثی در این دوران، بسیار پُر فروغ و درخشان است.
مهمترین فعّالیتهای حدیثیِ این دوران، عبارت است از:
١. انتشار گستردۀ آثار حدیثی: نبود امکانات و فضای خفقان سدههای پیشین، فرصت تکثیر نوشتههای حدیثی را فراهم نیاورده بود و عالمان شیعی، تنها توانسته بودند تا نوشتههای حدیثی را به صورت محدود، نگهداری کنند. با روی کار آمدن دولت صفویه، فضای مناسبی پدید آمد و عالمان ژرفاندیش شیعی، آثار حدیثی را از سراسر جهان اسلام، گرد آوردند و به انتشار گستردۀ آنها همّت گماردند، به گونهای که تنها ملّا محمّدتقی مجلسی توانست با کوشش چهل سالۀ خود، کتابهای بسیاری را در کتابخانههای زمان خویش، جمعآوری نماید.
٢. جامعنگاری: پس از نگارش جوامع اوّلیه در سدههای چهارم و پنجم هجری، ضرورت نگارش جدیدی از جوامع حدیثی احساس میشد؛ زیرا جوامع اوّلیه، بیشتر به موضوعات فقهی پرداخته بودند و از کتابهای محدودی بهره برده بودند. بنا بر این، ملّا محسن فیض کاشانی، با گرد آوردن احادیث جوامع اوّلیه (کتب اربعه)، نظم جدیدی از احادیث فقهی را پدید آورد و کتاب الوافی را نگاشت. شیخ حرّ عاملی، دانشمند لبنانی مقیم ایران نیز افزون بر احادیث کتب اربعه، از بیش از هشتاد کتاب حدیثی دیگر نیز استفاده کرد و کتاب وسائل الشیعه را به عنوان کتاب مرجعِ مجتهدان، در سی جلد، به رشتۀ تحریر در آورد. علّامۀ مجلسی، بزرگمرد این روزگار بود که با تلاشی وصف ناشدنی خود، به گِردآوری احادیث غیرفقهی پرداخت و بزرگترین کتاب حدیثی موجود به نام بحار الأنوار را در موضوعات اعتقادی، معارف، تاریخ و اخلاق در یکصد و ده جلد نگاشت. او از منابع بسیاری
استفاده کرد که امروزه، برخی از آنها در اختیار ما نیست و ما تنها با رهاورد تلاش علّامۀ مجلسی، میتوانیم به میراث کهن خویش، پی ببریم.
٣. تکنگاریها: نوشتن کتاب بر اساس موضوعات مورد نیاز جامعه، از دیگر فعّالیتهای حدیثپژوهی این دوران است. برای نمونه، شیخ حرّ عاملی، احادیث قدسی را در کتابی به نام الجواهر السَنیّة، فراهم آورد. وی معتقد بود تا آن زمان در شیعه، چنین کتابی نگاشته نشده است. برخی دیگر از عالمان این دوره، بر پایۀ سفارشی از پیامبر صلی الله علیه و آله به گِرد آوری چهل حدیث (اربعین حدیث) و شرح و توضیح آن پرداختند. اگر چه این گونۀ نگارشی، پیشینهای کهن دارد؛ ولی در سدۀ دهم تا دوازدهم، گسترش یافت. الأربعین شیخ بهایی، الأربعین ملّا محمّدتقی مجلسی و الأربعون حدیثاً قاضی سعید قمی، از جملۀ این تألیفات است.
٤. تفسیر روایی: تفسیر قرآن بر اساس روایات، کار مهم دیگری بود که عالمان شیعی در سدههای یازدهم و دوازدهم، نمونههای با ارزشی را برای ما به یادگار نهادند. تفسیر الصافی ملّا محسن فیض کاشانی، البرهان فی تفسیر قرآن سیّد هاشم بحرانی و نور الثقلین عبد العلی حُوَیزی عروسی، از تفاسیر رواییِ این دوران است که آیات قرآن را با استفاده از احادیث، تفسیر کردهاند.
٥. شرحنگاری: یکی از مهمترین فعّالیتهای حدیثی سدههای یازدهم و دوازدهم، شرحِ کتابهای حدیثی مهم مانند الکافی، تهذیب الأحکام و کتاب من لا یحضره الفقیه است که تا پیش از این زمان، سابقه نداشت. عالمان شیعی با دقّت در کتابهای چهارگانه، بر آنها شرحهایی نوشتند و افزون بر آن، صحیفۀ سجّادیه و کتابهای در زمینۀ اصول اعتقادی و حدیث، مورد توجّه شارحان قرار گرفت و شرحهای استواری برای این کتابها نوشته شد.
٦. فارسینویسی: اگر چه برخی عالمان شیعی، در سدههای گذشته، آثاری را به فارسی نگاشتند و ترجمههایی از قرآن و تفسیر قرآن ( تفسیر ابو الفتوح) و احادیث کوتاه، در دسترس مردم بود؛ ولی استفاده از متون حدیثی، در انحصار عالمان دینی و آگاهان به زبان عربی بود.
سدۀ دهم تا دوازدهم، فرصت مناسبی بود که عالمان شیعی، آثار حدیثی را به فارسی برگردانند تا عموم مردم بتوانند از خواندن سخنان معصومان، لذّت ببرند. شیخ بهایی، ملّامحسن فیض کاشانی، آقاجمال خوانساری، ملّا محمّدتقی مجلسی و علّامه محمّدباقر مجلسی، از عالمانی هستند که آثار حدیثیِ زیبایی را به فارسی برگرداندند. جامع عبّاسی، شرح غرر الحکم، لوامع صاحبقرانی و ترجمۀ توحید مُفضّل، از آثار باقی ماندۀ این دوران به زبان فارسی است.
٧. غریبنگاری: در این دوران، شرح واژگان دشواریاب ـ که به «غریب»، شهرت دارند، رشد فزایندهای یافت و افزون بر توضیح واژگان دشوار در کتابهای الوافی و بحار الأنوار، کتاب مستقل مجمع البحرین و مطلع البدرین، اثر فخر الدین طُرَیحی، در این دوره نگاشته شد. طُرَیحی، با توجّه به احادیث پیشوایان معصوم، واژگان دشوار احادیث را تبیین کرده است.
٨. رجالشناسی: عالمانِ رجالی این دوران، با استفاده از آثار رجالی کهن، نوآوریهایی را در این علم، پدید آوردند، به گونهای که کتابهای ایشان تا سالها مورد استفادۀ عالمان حدیث قرار میگرفت. منهج المقال یا رجال الکبیر میرزا محمّد استرآبادی و مجمع الرجال قُهپایی ـ که در بر گیرندۀ کتب رجالی پیشین بود ـ ، از جملۀ تألیفات رجالی مهمّ این دوران است.
٩. مصطلحات: دانشی است که به بررسی کلی احوالات حدیث و چگونگی گزارشِ آن میپردازد. در سدههای دهم تا دوازدهم هجری، کتابهایی ویژۀ این دانش، نگاشته شد. شهید ثانی، دو کتاب البدایة و الرعایة را در این باره نگاشت. شیخ بهایی نیز با نگارش الوجیزه، کتابی مختصر و زیبا در شرح اصطلاحهای حدیثی به یادگار نهاد.
سدههای سیزدهم و چهاردهم هجری، شاهد ظهور تفکّرات جدیدی در اسلام بود؛ عالمان اصولی که در برابر افراطیگری اخباریان، مقاومت میکردند روشِ اجتهادی و ژرفنگری اصولی، از پذیرش بدون بررسی احادیث، سر بر میتافت و روایات را پس از نقد و بررسی علمی میپذیرفت.
تفکّر دیگر رایج این دوران، تفکّر شیخیه، به رهبری شیخ احمد احسایی و سیّد کاظم رشتی بود. آنان، روایات را با عرفان و فلسفه درآمیختند و با تأویل قرآنی، معارف دینی را رمزآلود ساختند. روش شیخیه، آثار نامطلوبی را در سراسر جهان اسلام، بر جای نهاد.
مکتب تفکیک، گونۀ دیگری از تفکرات حدیثی است که در قرن چهاردهم، به وسیلۀ مرحوم میرزا مهدی اصفهانی، پایهگذاری شد. طرفداران این نظریه، معارف قرآن و حدیث را معارفی الهی میدانستند و آگاهیهای فلسفی و عرفانی را معرفتی بشری میشمردند و اعتماد کامل به این گونه معارف بشری و خلط آنها را با فهم معارف دینی، شایسته نمیدانند.
صرف نظر از نوع تفکّرات رایج این دوران، آثار حدیثی زیبایی در این دو قرن، تألیف شدند که از آن میان، کتابهای مرحوم سید عبد الله شبّر ـ که در موضوعات گوناگون حدیثی، استواری و ایجاز را با هم آمیخته ـ ، درخور توجّه است. مصابیح الأنوار، در حلّ مشکلات روایات، الاصول الأصلیة و الأنوار اللّامعة از دیگر آثار مرحوم شُبّر است.
عبقات الأنوار مرحوم میرحامد حسین، از دیگر آثار سترگ حدیثی این دوره است که به اثبات اصل امامت و گزارش روایات گوناگون در این باره، پرداخته است.
مستدرک الوسائل، تألیف میرزا حسین نوری نیز از آثار حدیثی بزرگ سده چهاردهم است که احادیثی در تمامی ابواب فقهی، گرد آورده و در تکمیل وسائل الشیعة به رشته تحریر درآمده است.
آثار مرحوم آیة الله بروجردی در علم رجال و حدیث، از دیگر آثار ارزشمند این دوران است که با نوآوریهای خویش، خدمت شایستهای به علم حدیث کردند. شیوۀ ایشان در استفاده از احادیث و تبیین سندهای کتاب الکافی، بیانگر وسعت دیدِ آن عالم ژرفاندیش است.
تاریخ به هم پیوستۀ حدیث شیعه، بیانگر تلاش ستودنیِ عالمان دینپژوه است، به گونهای که حدیث، از سرچشمۀ صدور خویش به جزوههای کوچک، منتقل شده
و سپس به جوامع روایی و از آن جا به کتب اربعه، راه یافت و تا نگارش «جوامع ثانویۀ شیعه»، همواره حفظ و نگهداری میشد و امروزه، میتوان با ارزشیابی علمی حدیث، تا حدّ فراوانی اطمینان یافت.
با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و رویکرد دینی حکومت، فعّالیتهای حدیثی، رونق ویژهای یافت. عمومی شدن مباحث حدیثی در رسانهها و کاربرد حدیث در علوم گوناگون، بویژه علوم روانشناسی و جامعهشناسی، ضرورت پردازش علمی حدیث را مینمایاند. اگر چه در این زمینه، گامهایی برداشته شده است، امّا همچنان در اوّل راهیم.
معجمنگاری، شیوۀ نوینی در عرصۀ حدیثپژوهی در عصر ماست که دستیابی به احادیث را هموار میسازد. در این شیوه، احادیثِ کتابها بر اساس الفاظ و یا موضوعات، گزارش میشوند. پژوهشگر، با استفاده از معجم، میتواند تمامی احادیث یک واژه را در کنار هم مشاهده کند. معجم الفاظ بحار الأنوار، الکافی،
نهج البلاغة و دهها کتاب دیگر تاکنون نگاشته شده است.
استفاده از رایانه نیز از ویژگیهای دوران معاصر است. امروزه نرمافزارهای متعدّدی، احادیث شیعه و سنّی را ارائه میدهند که برای محقّقان، بسیار ارزشمند و کاربردی است.
در کنار فعّالیتهای نوین حدیثی، احیای میراث کهن حدیثی نیز از دیدِ عالمان معاصر، پنهان نمانده است و امروزه، بسیاری از آثار حدیثی کهن، با شیوهای چشمنواز، به چاپ سپرده شده و مراجعه به آثار دیرپا را آسان کرده است.
از جمله فعّالیتهای حدیثی دوران معاصر، تلاش برای همگانی کردن احادیث است. این تلاشها را در دو سطح، میتوان برشمرد: نخست، کتابهای حدیثی که برای پژوهشگران، نگاشته شده است و محققّان با مراجعۀ به آنها، تحقیقات خویش را بر پایۀ احادیث، استوار میسازند. دانشنامۀ میزان الحکمة، دانشنامۀ پیامبر اعظم، دانشنامۀ أمیر المؤمنین علیه السلام و دانشنامۀ احادیث پزشکی، از تألیفات آیة الله ریشهری و همکارانش در مؤسّسۀ علمی ـ فرهنگی دار الحدیث، و همچنین کتابهای مسند الامام علی علیه السلام ، مسند الإمام المجتبی علیه السلام ، مسند الإمام الشهید و... از آثار استاد عزیز الله
عطاردی، موسوعة الإمام الصادق، تألیف... سیّد کاظم قزوینی، آثار الصادقین، تألیف آیة الله صادق احسانبخش از جملۀ این منابع حدیثی است.
نوع دوم، کتابهای ارزشمندی هستند که با زبان امروزی، برای گروههای مختلف سنّی، نگاشته شده است که خواننده را با شیواییهای کلام معصوم، آشنا میکند. کتابهای سیّد مهدی شجاعی، نظیر: دست دعا، چشم امید، شکوای سبز، آیین زندگی ـ که احادیث اهل بیت علیهم السلام را برای جوانان، شرح و تبیین کرده است ـ و یا آثار سیّد محمّد مهاجرانی ـ که احادیث رفتاری پیامبر صلی الله علیه و آله را با ترانههای کودکانه عرضه میکند ـ و نیز مجلۀ حدیث زندگی ـ که مهارتهای اجتماعی را بر پایۀ متون دینی، عرضه میکند. نمونههای برجستۀ این گونه آثارند. گزینش احادیث کوتاه با ترجمههای زیبا و چهل حدیث نویسیِ موضوعی، از دیگر فعّالیتهای دوران معاصر است که برخی نویسندگان جوان ـ مانند غلامرضا حیدری ابهری ـ ، به آن همّت گماردهاند.
منابع حدیث شیعه - پدیدآورنده : هادی حجت
هادی حجت (1)
درآمد
گردآوری سخنان و ثبت سیرۀ عملی پیامبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام در طول بیش از دو قرن و نیم حضور پُربرکتشان، همواره مورد توجّه مسلمانان بوده است. این میراث ارزشمند که پس از آموزههای قرآن کریم، مهمترین منبع شناخت معارف اعتقادی، اخلاقی و احکام شرعی به شمار میرود، از آغاز، توسّط اصحاب و شاگردان آنها، به صورت شفاهی و یا کتبی، ثبت و به نسلهای بعدی منتقل میگردید. در روایات بسیاری از پیامبر خدا و ائمّۀ اطهار بر نگارش و نگاهداری احادیث، تأکید شده است. نوشتههای حدیثی، در ابتدا به صورت جزوههای کوچکی مشتمل بر چند حدیث، شکل گرفت. این نوشتهها، غالباً دارای نظم و موضوع بندی خاصّی نبود و صرفاً شامل تعدادی حدیث در موضوعات مختلف بود که راوی، در یک یا چند جلسه، از معصوم میشنید و آن را ثبت میکرد. به این جزوهها، «اصل»
1) هادی حجّت در سال 1347 در کرمان متولد شد. تحصیلات حوزوی خود را تا سطح 4 رشته تفسیر و علوم قرآن ادامه داد و سپس به تحصیلات دانشگاه روی آورد. وی دانش آموخته فلسفه در مقطع کارشناسی و علوم قرآن و حدیث در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری است و از سال 1369 به تدریس اشتغال داشته است. از ایشان تاکنون 12 اثر علمی در قالب کتاب و مقاله منتشر شده است که برخی از آنها در زمره آثار برتر کشوری قرار دارد. راهنمایی و مشاوره پایان نامه های متعددی در کارنامه فعالیت های علمی وی ثبت است. دکتر حجّت هم اکنون عضو هیئت علمی و معاون آموزشی دانشکده علوم حدیث هستند.
گفته میشد، چون از نوشته دیگری در تدوین آن استفاده نشده بود. بیشتر اصول در عصر امام باقر علیه السلام تا امام کاظم علیه السلام ، بهویژه در زمان امام صادق علیهم السلام تدوین شدهاند.(1)با توجّه به حجم کم و پراکندگی موضوعی روایات «اصول»، برخی از محدّثان در زمان ائمّه کوشیدند تا با جمعآوری روایاتِ یک موضوع خاص در مجموعهای مستقل، کار دسترسی به روایات را آسان سازند. از این رو، آثار متعدّدی با عنوان «کتاب» نگاشته شد. مانند کتاب الوضوء، کتاب الزکاة و کتاب الامامة از یونس بن عبد الرحمن.(2)
در زمان امام کاظم و امام رضا علیهما السلام و بعد از آن تا زمان غیبت صغرا ـ که ارتباط مستقیم با امامان، بهتدریج دشوارتر میشد ـ گروهی از عالمان شیعه، به تدوین کتابهایی که جامع احادیث در موضوعات گوناگون بود، اقدام کردند تا از این طریق، هم احادیثْ محفوظ بماند، و هم مراجعه به این کتابها برای یافتن حدیث، آسان گردد. به این کتابها، «جوامع اوّلیه»، گفته می شود.(3)
هر چند در گذر تاریخ، نسخه های اغلب اصول، کتابها و جوامع اوّلیه از بین رفته است، امّا بخش عمدهای از روایات این آثار ارزشمند، در جوامع حدیثی بعدی، با دستهبندی مناسبتر و تعداد بیشتری از روایات، ثبت و به نسلهای بعدی منتقل گردیده است.
هر چند اصطلاح «جوامع» بیشتر به کتابهایی اطلاق میشود که احادیث در آنها به ترتیب بابهای فقه مانند: طهارت، نماز، روزه، حج، جهاد، ارث گرد آمده(4)است اما برخی از این جوامع، مانند کتاب الکافی و بحار الأنوار، علاوه بر مباحث
1) . در این باره، ر.ک: پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص 193.
2) . رجال النجاشی، ص ٤٤٧ و ٤٤٨.
3) . جوامع اوّلیه، مانند: الجامع الکبیر فی الفقه، تألیف یونس بن عبد الرحمان و النوادر، تألیف احمد بن محمّد بن عیسی اشعری و المحاسن، تألیف احمد بن محمّد بن خالد برقی و... . امروزه، تنها بخشهایی از کتاب های النوادر و المحاسن، در دست ما است.
4) . ر.ک: معجم مصطلحات الرجال و الدرایة، ص 50.
فقهی، شامل مباحث دیگری مانند موضوعات اعتقادی و اخلاقی نیز هستند که بر جامعیت آنها افزوده است.
جوامع حدیثی موجود شیعه، به لحاظ تاریخی به دو دستۀ «جوامع حدیثی متقدّم» و «جوامع حدیثی متأخّر»، تقسیم میشوند.(1)
با آغاز دوران غیبت امام زمان علیه السلام و عدم امکان دسترسی مستقیم به امامان، ضرورت تدوین جوامع حدیثیای که شامل حجم بیشتری از روایات شیعه باشد، بیش از هر زمان دیگر، احساس میشد. از این رو، در قرنهای چهارم و پنجم هجری، سه نفر از بزرگترین محدّثان جهان اسلام، چهار کتاب اصلی روایی شیعه را تدوین کردند که به «کتب اربعۀ حدیثی» شهرت یافتهاند. از آنجا که نام هر سه مؤلّف، «محمّد» بوده است، آنان به «محمّدون ثلاثِ اوّل»، شهرت یافتهاند که به ترتیب تاریخی، عبارتاند از:
ابو جعفر محمّد بن یعقوب کلینی (م 329 ق)، مؤلّف الکافی
ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق) (م 381 ق)، مؤلّف کتاب مَن لایحضره الفقیه
ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی (م 460 ق)، مؤلّف تهذیب الأحکام و الاستبصار.
در قرنهای یازدهم و دوازدهم هجری، یعنی در عصر احیای مجدّد حدیث شیعه ـ که فعّالیتهای حدیثی، مجدّداً اوج گرفت ـ ، سه اثر مهم حدیثی دیگر، تألیف شد که از آنها با عنوان «جوامع حدیثی متأخّر» یاد میشود؛ آثاری که بهحق، از جامعترین و نفیسترین مجموعههای حدیثی شیعه به شمار میروند. از آنجا که نام مؤلّفان این سه جامع حدیثی نیز همچون نام مؤلّفان کتب اربعه، «محمّد» بوده، از آنها با تعبیر «محمّدون ثلاثِ دوم» یاد میشود. این بزرگان، به ترتیب تاریخی، عبارتاند از:
1) . برای شناخت گستردهتر جوامع حدیثی شیعه به کتاب «جوامع حدیثی شیعه» از همین قلم مراجعه کنید.
محمّد بن شاهمرتضی (ملّا محسن فیض کاشانی) (م 1091ق)، مؤلّف الوافی
محمّد بن حسن عامِلی (شیخ حُرّ عامِلی) (م 1104 ق)، مؤلّف وسائل الشیعة
محمّدباقر بن محمّدتقی مجلسی (م 1110 ق)، مؤلّف بحار الأنوار.
اینک به معرّفی تعدادی از این جوامع حدیثی و مؤلفان آنها میپردازیم.
ابو جعفر محمّد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی، معروف به «ثقة الإاسلام»،(1)از مشهورترین فقها و محدّثان امامیه است که در عصر غیبت صغرا میزیست.
قرائن تاریخی،(2)حاکی از آن است که وی، در نیمۀ دوم قرن سوم هجری، در روستای کُلَین،(3)در جنوب شهر ری، حوالی حسنآباد فعلی، چشم به جهان گشود.
کلینی، تحصیلات خود را در زادگاهش کُلین و در میان خانوادهای فرهیخته و اهل علم، آغاز کرد و با منابع علم حدیث و رجال، آشنا شد. وی برای کسب دانش و فراگیری حدیث، در طول حیات علمی خویش، به شهرهای مختلفی همچون ری، قم، بغداد و کوفه، سفر کرد. شهر ری که تا اواخر قرن سوم، تحت نفوذ اهل سنّت قرار داشت، در آن عصر به نقطۀ برخورد آرا و نظریات فرقههایی چون اسماعیلیه و مذاهبی چون شافعی، حنفی و شیعه، مبدّل شده بود و در واقع، قلب ایران محسوب میشد. کلینی، در ضمن تحصیلات خود، نه تنها با عقاید و نظریات مذاهب و گرایشهای مختلف، آشنا شد؛ بلکه به ماهیّت برخی از حرکتهایی که قصد داشتند تشیّع را از مسیر خود منحرف کنند، پی برد و به مقابله با آنها پرداخت.
1) . ثقة الإسلام، یعنی دانشمندی که مورد وثوق مسلمین است که کلینی، سرآمدِ فقها و محدّثان پیشین شیعه را بدان منسوب کردهاند (مفاخر اسلام، ج3، ص28، پاورقی2) .
2) . دربارۀ این قرائن، ر.ک: «مع الکلینی و کتابه الکافی»، مجلّۀ علوم الحدیث، ثامر هاشم العمیدی: سال اوّل، شمارۀ 1، ص156- 157.
3) . کُلَین، بر وزن حُسَین، در 38 کیلومتری شهر ری و ناحیۀ جنوب غربی جادۀ قم به تهران (نزدیک حسنآباد کنونی) است. به همین جهت، او را به لقب «رازی»، منسوب به ری هم خواندهاند ( مفاخر اسلام، ج3، ص27؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، ج1، ص138).
کلینی، در زمان خود، پیشوای علمای شیعه و چهرۀ درخشان آنها در ری و موثّقترین آنها در نقل حدیث بوده است.(1)
وی، بخش مهمّی از عمر خود را در شهر قم، شهر محدّثان و راویان شیعه، سپری کرد و با استفاده از محضر محدّثان نامداری چون احمد بن ادریس قمی، از یاران امام عسکری علیه السلام و نیز علی بن ابراهیم قمّی(2)و بسیاری دیگر از دانشمندان این شهر، بخش اعظم کتاب کافی را نگاشت.
کلینی، سپس به بغداد رفت که در آن زمان، یکی از مهمترین مراکز علمی ـ فرهنگی در جهان اسلام و محل عرضۀ آرا و عقاید بیشتر مذاهب اسلامی بود. افزون بر این آخرین نایب خاصّ امام زمان علیه السلام ، «علی بن محمّد سَمَری» در بغداد میزیست.
کلینی تا آخر عمر در بغداد زیست و در آنجا به تدریس و تعلیم الکافی پرداخت. این امر، زمینۀ انتشار و شهرت کتاب الکافی را در مرکز علمی آن عصر، فراهم آورد.
کلینی سرانجام پس از بیست سال تلاش در تدوین کتاب الکافی،(3)در حالی که بیش از هفتاد سال از عمر بابرکتش میگذشت، در شعبان سال 329 هجری، چشم از جهان فرو بست و در «باب الکوفه»ی بغداد، به خاک سپرده شد.(4)
الکافی، جامعترین و مهمترین کتاب در میان کتب اربعۀ شیعه است. علّامه مجلسی، کتاب الکافی را دقیقترین، جامعترین، بزرگترین و بهترین تألیف شیعه، معرّفی کرده است.(5)
1) . رجال النجاشی، ص377. ش ١٠٢٦.
2) . علی بن ابراهیم بن هاشم قمّی، از بزرگترین محدّثان و مفسّران حوزۀ قم که تفسیر قمی منسوب به او است (م بعد از307 ق).
3) . رجال النجاشی، ص377، ش ١٠٢٦.
4) . قبر وی، امروزه در سمت شرقی، جامع صفویه (آصفیه) در بغداد، قرار دارد («مع الکلینی و کتابه الکافی»، العمیدی؛ علوم الحدیث، سال اوّل، شمارۀ1، ص222؛ درایة الحدیث، جلالی حسینی، ص146).
5) . ر.ک: مرآة العقول، ج1، ص3.
مرحوم کلینی، در ابتدای الکافی، یکی از انگیزههای خود را در تألیف آن، ارائه کتابی دانسته که جامعِ تمام شاخههای اصلی علوم دینی باشد تا طالبان علم دین، از طریق اخبار معتبر، به علوم و سنن دین، دسترسی پیدا کنند.(1)
الکافی، حدود شانزده هزار حدیث دارد و در سه بخش اصلی، تنظیم گردیده است: اصول، فروع و روضه.
در آن روزگار، برای جدا ساختن بخشهای یک نوشته، به جای تعابیری همچون «فصل» یا «بخش»، بیشتر از تعبیر «کتاب»، استفاده میشد. اصول و فروع الکافی نیز دارای بخشهای متعدّدی هستند که با تعبیر «کتاب»، از یکدیگر متمایز شده است؛ مانند: کتاب التوحید، کتاب الحجّة، کتاب الطهاره و... . امّا روضه، باببندی ندارد و در آن روایات، یکی پس از دیگری، ذکر شده است.
اصول الکافی.(2)این بخش از کتاب، شامل مباحث اعتقادی و اخلاقی است. مرحوم کلینی، با چینشی دقیق و منطقی، ابتدا با استناد به روایات متعدّد، به اهمّیت عقل و جایگاه آن در شناخت معارف، پرداخته و سپس به فضیلت علمآموزی و آداب آن، مبادرت نموده است تا اهمیّت معرفت و آگاهی را در اثبات مبانی اعتقادی، روشن سازد. آنگاه، به مهمترین اصل اعتقادی، یعنی توحید و مباحث مربوط به خداشناسی پرداخته است. سپس در «کتاب الحجة»، ابتدا مباحث نبوّت و در پی آن، مباحث امامت را ذکر کرده است و پس از تحکیم اصول اعتقادی، در نیمۀ دومِ اصول الکافی، مباحث اخلاقی و تربیتی را آورده است؛ مباحثی از قبیل: حیا، تواضع، قناعت، غیبت، فضیلت دعا، فضیلت قرآن، آداب معاشرت و... .
مطالب این بخش از اصول الکافی، بسیار جذّاب و متنوّع و برای همگان، قابل استفاده است.
فروع الکافی. این بخش به روایات فقهی، از قبیل: نماز، زکات، روزه و حج، اختصاص دارد که به دلیل تخصّصی بودن مطالب، معمولاً مورد استفادۀ فقیهان، قرار میگیرد.
روضۀ الکافی. این بخش با 597 حدیث، شامل مباحث گوناگونی، همچون سخنرانیها و نامههای ائمّه علیهم السلام مواعظ، داستانها و مطالب تاریخی است و به دلیل همین تنوّع موضوعی، به«روضه»، یعنی بوستان، نامگذاری شده است.
برخی از ویژگیهای الکافی، عبارتاند از:
تألیف الکافی در عصر غیبت صغرا و نزدیک بودن تألیف آن به دوران حضور ائمّه.
جامعیت کتاب (اشتمال بر روایات اعتقادی، اخلاقی و فقهی) که این ویژگی، در دیگر کتب اربعه، وجود ندارد.
فزونی روایات آن نسبت به سایر کتب اربعه.
الکافی، از مهمترین و معتبرترین کتب رواییِ شیعه به شمار میرود و مجموعهای از نابترین و معتبرترین احادیث اعتقادی، اخلاقی و فقهی را در خود، گرد آورده است؛ لیکن بهندرت، ضعفهایی نیز در برخی از احادیث، بهویژه در بخش روضۀ آن به چشم میخورد که مورد بحث حدیثپژوهان، قرار گرفته است.
از مهمترین شروح الکافی، میتوان به شرح اُصول الکافی، اثر صدر الدین محمّد شیرازی، معروف به ملّا صدرا (م1050 ق) و مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، از علّامه محمّدباقر مجلسی (م1110 ق) اشاره کرد.
گفتنی است که بخشهای اصول و روضۀ الکافی، به فارسی ترجمه شده و جداگانه، منتشر شده است.
در بزرگداشت هزارۀ درگذشت کلینی نیز همۀ متن کافی، اعم از سند و متن احادیث و همچنین یک ترجمۀ نسبتاً قدیمی از بخش اصول آن به شیوۀ نوین علمی تصحیح و تبیین و نشر یافته است.(1)
1) . این کتابها به وسیلۀ انتشارات دارالحدیث به طبع رسیده و به همراه بیست نسخۀ خطی آن که مرجع تصحیح متن کافی بودهاند در یک لوح فشرده از سوی مؤسسۀ دارالحدیث عرضه شده است.
محمّدباقر فرزند محمّدتقی مجلسی،(1)معروف به «علّامه مجلسی»، در سال 1037 هجری، در شهر اصفهان، در خانوادهای اهل علم و فضیلت، دیده به جهان گشود. پدرش، ملّا محمّدتقی مجلسی، معروف به «مجلسی اوّل» (1003ـ1070ق)، محدّث و فقیهی بزرگ، و از شاگردان شیخ بهایی و میرداماد بوده که در زمان خویش، از مراجع تقلید شیعه به شمار میرفت و امامت جمعۀ شهر اصفهان را به عهده داشت.
علّامه مجلسی، تحصیلات خود را از چهار سالگی نزد پدر علّامهاش آغاز کرد.(2)وی از همان اوان کودکی، با هوشی سرشار و پشتکار فراوان، به تحصیل علوم متداول عصر خویش پرداخت و در اندک زمانی، همۀ علوم رسمی زمان خود را فرا گرفت.(3)
علّامه محمّدباقر مجلسی، در علوم اسلامی رایج آن عصر، به تحصیل پرداخت؛ امّا از آنجا که پدرش، گرایشهای حدیثی داشت و خود نیز علوم گوناگون اسلامی را برگرفته از حدیث میدانست، ادامۀ تحصیلات خود را صرف پژوهشهای حدیثی کرد. علّامه مجلسی، در علوم مختلف اسلامی، مانند: تفسیر، حدیث، فقه، اصول، تاریخ، رجال و درایه، سرآمدِ عصر خود بود. وی به نشر روایات معصومان، همّت گماشت و در این راه، کوشش بسیار نمود.
علّامه مجلسی، در سال 1098ق، با اصرار شاه سلیمان صفوی، سِمَت شیخ الاسلامی اصفهان را پذیرفت. «شیخالإسلام»، بالاترین و مهمترین منصب دینی و اجرایی در آن عصر بود. او همچنین در مشاجرات و دعاوی، قاضی و حاکم بود و تمام امور دینی، زیر نظر مستقیم او انجام می گرفت و وجوهات شرعی به محضر او فرستاده می شد. شیخ الاسلام، سرپرستی درماندگان و ایتام و... را نیز بر عهده داشت
که علّامه تا پایان عمر خویش، به این وظیفه نیز عمل میکرد. علّامه مجلسی، از این منصب، حدّ اکثر استفاده را نمود و تا سر حدّ امکان، در ترویج علم و حدیث شیعه و حمایت از مردم بیپناه و امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با ستم و زورگویی کوشید.(1)
دربارۀ فعالیتهای سیاسی علّامه مجلسی و ارتباط وی با حکومت صفوی، رک : مقالۀ «کتابشناسی و زندگی سیاسی علّامه مجلسی»، ابوالفضل سلطانمحمّدی: یادنامۀ مجلسی، ج 2، ص ٣ ـ ٣٠.
شهرت علّامه مجلسی، گذشته از مقام علمی و جامعیت و مرجعیتی که در دولت صفویه داشته، اصولاً مرهون تألیفات بسیار اوست.(2)
علّامه مجلسی، بیش از هفتاد کتاب و رسالۀ فارسی در موضوعات مختلف، تألیف کرده است که از آن میان، آثار ذیل را میتوان نام برد:
حلیة المتّقین، دربارۀ آداب و مستحبّات زندگی فردی و اجتماعی
حیات القلوب، دربارۀ زندگی انبیا و ائمّۀ اطهار
زاد المعاد، در ادعیه.
برای وی، بیش از ده اثر به زبان عربی نیز نام بردهاند(3)که برخی از آنها، چندین مجلّد است؛ مانند:
بحار الأنوار، که دائرة المعارف احادیث شیعه است در یکصد و ده جلد.
مرآة العقول، شرح الکافی است در بیست و شش جلد.
1) . برای توضیح بیشتر در این باره، ر.ک : مقالۀ «شرح حال علّامه مجلسی»، علی دوانی: شناختنامۀ علّامه مجلسی، ج 1، ص 24 - 26.
2) . برای آشنایی با فهرست آثار علّامه مجلسی، ر.ک: آشنایی با بحار الأنوار، احمد عابدی، ص ٦١ـ 6٦، شامل نام بیست اثر به عربی و 74 اثر به فارسی. نیز، ر.ک: مقالۀ «فهرست تصنیفات و تألیفات مولانا محمّدباقر مجلسی»، محمّد شیبانی: مجلّۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد، سال دهم، شمارۀ 2، 1341 ش، ص 203 - 210.
3) . مرحوم سیّد محسن امین، در أعیان الشیعة، دوازده عنوان. از آثار عربی ایشان را نام برده است ( ر.ک : ج 9، ص 183)؛ اما آقای احمد عابدی در کتاب آشنایی با بحار الأنوار، با تتبّعی که انجام داده، تعداد عناوین آثار عربی علّامه مجلسی را به بیست اثر رسانده است (ر.ک: ص 61- 62).
مهمترین اثر علّامه مجلسی، بحار الأنوار است که نام کامل آن، بِحارُ الأنوار الجامِعَةُ لِدُرَرِ أخبارِ الأَئِمَّةِ الأطهار است، به معنای: دریاهای نور، در بر گیرندۀ گوهرهای احادیث پیشوایان پاک.
بحار الأنوار، دائرة المعارف بزرگ حدیث شیعه است که تمام مسائل دینی را در بر گرفته است. از همین رو، این کتاب، شامل مباحث مختلف اسلامی، از تفسیر قرآن و تاریخ تا فقه و کلام و ... است و بهحق، آن را «دائرة المعارف تشیّع» نامیدهاند.
علّامه مجلسی، در راستای فعّالیتهای حدیثی خود، پیش از تألیف بحار الأنوار، دو اقدام مهم برای احیای کتب روایی شیعه، انجام داد:
جوامع حدیثی شیعه که تا عصر علّامه مجلسی نوشته شده بود، عمدتاً جامع احادیث فقهی بوده، کمتر به مباحث غیرفقهی پرداخته بودند، چنان که مرحوم کلینی، در بخش اصول الکافی، بخشی از احادیث غیر فقهی را گرد آورده بود؛ امّا همچنان احادیث بسیار دیگری از امامان شیعه در موضوعات مختلفی همچون معارف، اخلاق، تاریخ و... در لا به لای کتابهای روایی شیعه، وجود داشت که تا آن زمان، در یکجا گِرد نیامده و نظم موضوعی نیافته بود.
علّامه مجلسی، ابتدا بدون آن که در پیِ تألیف بحار الأنوار باشد، فهرستی موضوعی برای ده کتاب حدیثی غیر فقهی به نام فهرس مصنّفات الأصحاب، فراهم آورد(3)تا بدین وسیله، دسترسی به موضوعات آنها راحت شود. وی در این اثر،
بدون آن که متن روایات آن کتابها را نقل کند، در ذیل عناوین موضوعات، به ذکر نشانی روایت در هر کتاب، بسنده کرد. تدوین این فهرست، در سال 1070 هجری به پایان رسید.
علّامه، پس از مدّتی به دلیل مشکلاتی که در استفاده از این اثر برای مشاهدۀ روایات یک موضوع وجود داشت، تصمیم گرفت تا با استفاده از این فهرست، به جای ذکر آدرس و شمارۀ روایت، متن کامل آن را نقل کند و علاوه بر آن ده کتاب، از منابع دیگر روایی نیز بهره گیرد. شیوۀ علّامه، چنین بود که بر اساس فهرست یاد شده، ابتدا بابهای کتاب را مشخّص و سپس، روایات را در ذیل عناوین ابواب، درج میکرد. این، تصمیمی بود که به تألیف بزرگترین مجموعۀ حدیثی شیعه، یعنی بحار الأنوار، منجر شد.
در تألیف بحار الأنوار، از منابع بسیاری استفاده شده است. مرحوم مجلسی، در مقدّمۀ کتاب خود، ابتدا نام 378 اثر شیعه را به عنوان مصادر بحار الأنوار، آورده(1)و سپس، 85 منبع از اهل سنّت را نیز نام برده که در تدوین کتاب خود، از آنها استفاده کرده است.(2)این منابع، از حیث تنوّع موضوعات، بسیار گسترده اند و شامل کتب حدیث، فقه، اصول، تفسیر، رجال، انساب، تاریخ، کلام، فلسفه و لغت می شوند. بخش قابل توجّهی از این منابع، به منظور شرح و تبیین روایاتِ مورد استفاده قرار گرفته است.
شیوۀ چینش مطالب در بحار الأنوار بسیار متأثّر از کتاب الکافی است. البته تفاوتهایی هم در این بین دیده می شود، از جمله این که علّامه، برخی ابواب و موضوعات را برای اوّلین بار به صورت مستقل، مطرح کرده است، مانند «کتاب العدل و المعاد»، «کتاب السماء و العالم» و «کتاب قصص الأنبیاء».
کتاب بحار الأنوار، مشتمل بر یک مقدمه و 25 کتاب (بخش اصلی) و دهها هزار حدیث است. بحار الأنوار، چاپهای متعدّدی دارد که مشهورترین آن، چاپ یکصد و ده جلدی آن است.
مهمترین ویژگیهای بحار الأنوار عبارتاند از:
ذکر آیات قرآن. علّامه، هر بابی را با آیات مناسب با عنوان باب، آغاز نموده و پس از آن، اگر این آیات، احتیاج به تفسیر داشته باشند، نظر مفسّران را نقل کرده است(1)و پس از آن، روایات باب را نقل میکند.
جامعیت «بحار الأنوار»، نسبت به موضوعات مختلف. بررسی عناوین و روایات بحار الأنوار، نشان میدهد که این کتاب، شامل مسائل مختلف و متنوّع دینی است و تقریباً هیچ موضوعی از موضوعات گوناگون اسلامی نیست، مگر آن که علّامه مجلسی، بدان پرداخته و روایات آن را گرد آورده است.
ذکر رسالههای مستقل در «بحار الأنوار»: علّامه مجلسی، ضمن بحثهای خود در بحار الأنوار، گاهی به کتابها یا رسالههایی برخورد کرده که به جهت اختصار آن رساله و شدّت ارتباط موضوع آن با بحثهای بحار الأنوار، آن رساله را به صورت کامل و یکجا، نقل کرده است که تعداد آنها بالغ بر ٢٥ کتاب است.
توضیح و تفسیر احادیث. علّامه مجلسی، در موارد فراوانی پس از نقل حدیث، به شرح روایت و توضیح واژگان غریبِ حدیثْ پرداخته است. شروح علّامه مجلسی، یکی از مهمترین مزایای کتاب بحار الأنوار به شمار میرود.
یکی از اهداف مهم علّامه در بحار الأنوار، ثبت و دستهبندی روایات به منظور جلوگیری از نابودی آنها بود، تا بدین وسیله، میراث حدیثی شیعه را به نسلهای بعدی منتقل سازد و در ضمن، راه پژوهش و ارزیابی روایات، همچنان بر روی آیندگان، باز باشد. بحار الأنوار دریایی است از دُرّ و گوهرهای با ارزش. و
1) . بحار الأنوار، ج 1، ص 4.
صدفهای گرانبهای روایات معصومان علیهم السلام که گاه در کنار آنها اخبار و منقولات ضعیف و بیاساس نیز مشاهده میشود.
بر این اساس، استفاده از این مجموعه، برای کسانی مناسب است که تخصّص لازم در ارزیابی سندی و متنی احادیث را داشته باشند.
از آنجا که بحار الأنوار، مجموعۀ گستردهای از روایات در موضوعات مختلف بوده است، یافتن مطلب از چنین مجموعه عظیمی، نیاز به فهرستی مناسب و کارآمد داشته که مرحوم محدّث قمّی (مؤلّف کتاب مفاتیح الجنان) با تألیف کتاب سفینة البحار، تا حدّ بالایی آن را مرتفع ساخته است.
این اثر، با تنظیم الفبایی موضوعات، گزیدهای از روایات بحار الأنوار علّامه مجلسی است.
در طول تاریخ حدیث علاوه بر جوامع حدیثی، صدها کتاب حدیثی دیگر با اهداف و سبکهای گوناگون تدوین شده است که هر یک ویژگیهای خاص خود را دارد در اینجا به اختصار به معرفی دو اثر مفید و کارآمد در حوزۀ حدیث شیعه اکتفا میکنیم.
یکی از مشهورترین منابع حدیثی شیعه، کتاب تحف العقول،(1)تألیف أبو محمّد حسن بن علی حَرّانی،(2)از قرن چهارم هجری و معاصر با شیخ صدوق است. نام کامل این اثر، تحف العقول عن آل الرسول است. این کتاب، در میان علمای شیعه،
1) . متن عربی این کتاب با تحقیق و تصحیح و توضیحات مرحوم علی اکبر غفّاری، در یک جلد، توسّط مؤسسۀ انتشارات اسلامی قم، منتشر شده است. این اثر، به وسیلۀ آیة الله محمّدباقر کمرهای، به فارسی ترجمه شده و انتشارات اسلامیه، آن را منتشر کرده است.
2) . حَرّان، سرزمینی است در نزدیکی صِفیّن و یا در اطراف حلب. ابن شعبه، منسوب به یکی از این دو مکان است.
از جایگاه والایی برخوردار بوده، مؤلّف آن به علم و فضیلت و ادب، ستوده شده است. متون حدیثی موجود در تحف العقول، نشاندهندۀ علم و فضل مؤلّف آن است.(1)
مؤلّف، در مقدّمۀ کتاب خود می گوید:
علمای شیعه، کتابهای مختلفی در احکام و فرائض نوشته اند و لزومی برای نگارش جدید در آن موضوعات نیست. سخنان امامان علیهم السلام ، مشتمل بر حکمتها و مواعظ مختلفی است که شامل وعده و وعید و ترغیب بر مکارم اخلاق، و نهی از مساوی آن است. نیز شامل احادیث کوتاهی است که از آن بزرگان، نقل گردیده و معانِی بلندی در بر دارند. چون کتابی مشتمل بر این مواعظ، حکمتها و احادیث کوتاه، نوشته نشده بود، این کتاب را تألیف کردم و اسناد آن را حذف کردم تا کتاب، مختصر شود.(2)
احادیث این کتاب، عموماً حکمتها و مواعظ پیشوایان معصوم علیهم السلام در ترغیب به امر آخرت و بی اعتنایی به دنیا و توجّه به مکارم اخلاقی و آداب ممدوح دینی است.
تفکیک روایات بر اساس هر یک از معصومان علیهم السلام ، بدین نحو که مؤلّف کتاب، ابتدا سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سپس به ترتیب، سخنان یازده امام معصوم (غیر از امام مهدی علیه السلام ) را در ابواب جداگانه، جمع کرده است. وی در ذیل نام هر معصوم، چند سخنرانی بلند از او را ذکر می کند و در آخر سخنان کوتاه منقول از آن امام علیهم السلام ، را نقل می نماید.
در پایان کتاب، پس از بیان احادیث امام یازدهم، سفارشهای خداوند متعال به حضرت موسی و حضرت عیسی علیهما السلام و نیز اندرزهای مسیح علیه السلام در سه بخش
مستقل، نقل شده است. پایانبخش کتاب، وصایای مُفضّل بن عمر، به شیعیان است که حاوی سخنان ارزشمندی از امام صادق علیه السلام است.
اگر چه بیشتر احادیث تحف العقول، در سایر کتب حدیثی همانند الکافی و نهج البلاغة آمده است؛ ولی در بسیاری از موارد نیز دارای احادیث منحصر به فردی است که بسیار ناب و جالباند. نامۀ امام سجّاد علیه السلام به زُهری و حدیث بلندی دربارۀ خمس، از این موارد است.
استحکام متن احادیث تحف العقول در میان کتب روایی کم نظیر است.
کتاب میزان الحکمة،(1)تألیف آیت الله محمّدی ری شهری، معجمی کارآمد برای دسترسی سریع و آسان به احادیث معصومان علیهم السلام دربارۀ موضوعات گوناگون است. احادیث این کتاب، برگرفته از کتب حدیثی شیعه و نیز کنز العمّال تألیف حسام الدین هندی (م 975 ق) بزرگترین مجموعۀ احادیث نبوی است. میزان الحکمة، به فارسی و چند زبان دیگر نیز ترجمه شده است. در سالهای اخیر به کمک شیوههای نوین تحقیقی، مجموعۀ میزان الحکمه بسط یافته که تاکنون بیش از ده مجلّد از آن همراه شرح و تبیین بسیاری از احادیث و به زبان عربی و فارسی منتشر شده است.(2)
مؤلّف، در مقدمۀ کتاب، انگیزۀ خود از تألیف این اثر را چنین بیان میکند:
من ملاحظه کردم که کار گردآوری و باببندی روایات و احادیث مربوط به قضایای فقهی، اعم از عبادات و معاملات، به گونهای تقریباً کامل انجام گرفته است؛ امّا در خصوص مسائل فکری، اخلاقی و اجتماعی، سوگمندانه، چیزی یافت نمیشود و اگر هم کوششهایی صورت پذیرفته باشد، تقریباً قابل ملاحظه نیست.(3)
1) . میزان الحکمة، نخست در ده جلد، به چاپ رسید و سپس، در چهار جلد و یک جلد فهرست، همراه با اصلاحات سودمندی عرضه گردید. چاپ اخیر این مجموعه، به همراه ترجمۀ فارسی آن در پانزده جلد با فهرستهای مختلف و سودمند؛ توسّط مؤسسۀ علمی فرهنگی دار الحدیث، منتشر شده است.
2) . دانشنامۀ میزان الحکمة، تمامی روایات مرتبط با مسائل فکری، اخلاقی و اجتماعی از منابع مختلف حدیثی شیعه و اهل سنّت، استخراج شده و در ذیل موضوعات مشخّص، همراه با حل تعارضهای درونی و حلّ شبهات، عرضه میشود.
3) . میزان الحکمة، ج 1، ص 13ـ14.
میزان الحکمة، از ویژگیهای زیر، برخوردار است:
هدف از ارائه چنین اثری، نگرشی جامع به معارف دینی است که فهم عمیق تعالیم الهی را به دنبال دارد. این نگاه، محصول تفسیر هر آیه یا روایت در منظومۀ هماهنگ گزارههای دینی است. میزان الحکمة، با کنار هم نهادن آیات و روایات مربوط به هر موضوع ، رسیدن به این هدف را تسهیل میکند.
در این مجموعه، تلاش شده تا موضوعبندی احادیث، با دقّت نظر انجام گیرد و از تکرار احادیث یا تداخل عناوین، در حدّ امکان، خودداری شود.
میزان الحکمة، به بیان روایاتِ فقهی؛ نظر ندارد و تنها به ذکر احادیثی که مضمون اخلاقی یا اجتماعی در بر دارند و یا با مسائل فکری و اعتقادی مرتبطاند، میپردازد.
این اثر، شامل بیش از دو هزار آیه، 546 مدخل اصلی، 4260 مدخل فرعی و 23030 روایت (با حذف اسناد) است. عناوین اصلی کتاب؛ الفبایی و بر اساس ریشۀ کلمه در هر موضوع، تنظیم شده است که از مدخل «ایثار» (ریشۀ أثر) شروع و به مدخل «یقین» (ریشۀ یقن) ختم میشود. هر عنوان اصلی، زیرمجموعه ای از عناوین فرعی را در بر دارد.
به طور مثال، مدخل «صاد»، شامل این عناوین اصلی است: «صبح، صبر،
صحبت، صحّت، صدق، صدّیق و صدیق». ترجمه عناوین فرعی زیرمجموعۀ عنوان «صدیق (دوست)»، اینچنین است: شناخت فرد از طریق دوستان او، همانندی نفوس، گرایش انسان به همگنان خود، همنشین بد، افراد شایسته دوستی، یاران شایسته، و... .
گزیدهای از مهمترین مدخلها و احادیث این کتاب، در مجموعهای به نام منتخب میزان الحکمة، در یک جلد، منتشر شده که شامل 419 مدخل اصلی، 1900 مدخل فرعی و 6848 حدیث است.
الرَّاوِیةُ لِحَدِیثِنَا یشُدُّ بِهِ قُلُوبَ شِیعَتِنَا أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ.(1)کسی که احادیث ما را روایت کند و دلهای شیعیان ما را بدان استوار سازد، از هزار عابد، بهتر است.
٢. امام صادق علیه السلام :
إِنَّمَا یهْلِکُ النَّاسُ لِأَنَّهُمْ لَا یسْأَلُونَ.(2)همانا مردم چون نمیپرسند هلاک میشوند.
٣. امام صادق علیه السلام :
أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکرِ فِی اللهِ وَ فِی قُدْرَتِهِ.(3)بهترین عبادت، همواره اندیشیدن دربارۀ خدا و قدرت اوست.
٤. امام صادق علیه السلام :
خَفِ الله کأَنَّک تَرَاهُ وَ إِنْ کنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یرَاکَ فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لا یرَاکَ فَقَدْ کفَرْتَ وَ إِنْ کنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یرَاک ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیةِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیکَ.(4)چنان از خدا بترس که گویا او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی، او تو، را میبیند. اگر معتقد باشی که او، تو را نمیبیند کافر شدهای و اگر بدانی که او تو را میبیند و با حال معصیت، در برابر حضرتش حاضر شوی، او را کوچکترین ناظران بر خودت قرار دادهای.
٥. امام صادق علیه السلام :
مَنِ ابْتُلِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ بِبَلَاءٍ فَصَبَرَ عَلَیهِ کانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ أَلْفِ شَهِیدٍ.(1)هر مؤمنی به بلایی گرفتار شود و صبر کند، اجر هزار شهید برای اوست.
٦. امام صادق علیه السلام :
إِنَّ الْخُلُقَ الْحَسَنَ یمِیتُ الْخَطِیئَةَ کمَا تَمِیتُ الشَّمْسُ الْجَلِیدَ.(2)خُلق نیکو، گناه را آب میکند، چنانکه خورشید، آب را ذوب میکند.
٧. امام صادق علیه السلام :
لَا تَنْظُرُوا إِلَی طُولِ رُکوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِک شَی ءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَکهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِکَ وَ لَکنِ انْظُرُوا إِلَی صِدْقِ حَدِیثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ.(3)به طول دادن رکوع و سجود شخص نگاه نکنید زیرا به آن عادت کرده و اگر آن را ترک کند وحشتزده میشود، بلکه به راستگویی و ادای امانتش بنگرید.
٨ . منصور بن حازم:
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ قُلْتُ أَی الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ؟ قَالَ الصَّلَاةُ لِوَقْتِهَا وَ بِرُّ الْوَالِدَینِ وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللهِ.(4)به امام صادق علیه السلام عرض شد. کدام اعمال بهتر است؟ فرمود: نماز در وقت و نیکی با پدر و مادر و جهاد در راه خدای متعال.
٩. امام صادق علیه السلام :
قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ خَیرٌ مِنْ عِتْقِ أَلْفِ رَقَبَةٍ وَ خَیرٌ مِنْ حُمْلَانِ أَلْفِ فَرَسٍ فِی سَبِیلِ اللهِ.(5)
روا ساختن حاجت مؤمن از آزاد کردن هزار بنده و بار کردن هزار اسب در راه خدا بهتر است .
١٠. امام صادق علیه السلام :
قِرَاءَةُ الْقُرْآنِ فِی الْمُصْحَفِ تُخَفِّفُ الْعَذَابَ عَنِ الْوَالِدَینِ وَ لَوْ کانَا کافِرَینِ.(1)خواندن قرآن از روی آن، عذاب را از پدر و مادر میکاهد اگر چه آن دو کافر باشند.
1) . الکافی، ج 2، ص 613.
فهم حدیث - پدیدآورنده : احمد غلامعلی
حدیث به عنوان یک متن مقدس نیازمند فهم صحیح است. برکات وجودی و عملی احادیث اهل بیت هنگامی به دست میآید که حدیث به خوبی فهمیده شود. چنانچه حدیثی به درستی فهمیده نشود از آثار آن نمی توان بهره مند شد و از سویی بد فهمیدن حدیث، کژراهه های فکری و اجتماعی را پدید می آورد. از این روی فهمیدن حدیث بسیار پر اهمیت است. راه کار علمی و عملی برای رسیدن به مقصود واقعی پیشوایان معصوم علیهم السلام ، فهمِ روشمند حدیث است. دانشی که راه رسیدن به مقصود را نشان می دهد، «فقه الحدیث» نام دارد. تعریف برگزیده برای دانش فقه الحدیث چنین است:
دانشی است که به بررسی «متن» حدیث می پردازد تا در یک سیر روشمند ما را به مقصود اصلی گوینده نزدیک سازد.
نیاز و ضرورت
همه دانش های اسلامی بر حدیث استوار است و فهمیدن حدیث، مهم ترین دانشِ حدیثی، زیرا اگر حدیثی به خوبی فهمیده شود، دانشِ دینی برخاسته از آن معتبر و سودمند خواهد بود. امام صادق علیه السلام در باره اهمیت فهمیدن حدیث فرمودند:
حَدیثٌ تَدْرِیهِ خَیْرٌ مِنْ الفٍ تَروِیهِ.(1)حدیثی را بفهمی بهتر از آن است که هزار حدیث را نقل کنی.
1) . معانی الأخبار، ص 2.
افزون بر این، فوائد مهمِ دیگری در فهمِ حدیث نهفته است. یکی از فایده های شناخت درست حدیث، افزایش ایمان است. شناخت حدیث با شناخت دین رابطه ای مستقیم دارد و هر اندازه که حدیث بدانیم، باورهای دینی ما تقویت می شود و بدینسان مؤمن به بالاترین درجه های ایمان می رسد: امام باقر علیه السلام فرمود:
بِالدِرایاتِ للرّوایات یَعْلُو المؤمِنُ إلی أقصی درجاتِ الایمان.(1)مؤمن با فهمیدن روایات به بالاترین درجه ایمان می رسد.
یکی دیگر از فائده های مهمِ حدیث دانی، تشخیص درستی آن است. دانشمندان نزدیک به عصر امامان علیهم السلام با ارزیابی سخنانِ منسوب به ائمه علیهم السلام ، به درستی و یا نادرستی انتساب سخن به معصوم پی می بردند. این شیوه را برخی دانشمندان پسین هم پذیرفتند و پس از اُنس گرفتن زیاد با احادیثِ معصومین علیهم السلام ، از راه شناختِ محتوای حدیث، به درستی آن حکم می کردند.(2)
فهم حدیث همزاد حدیث است. از زمان پیامبر خدا برخی از یاران ایشان، پس از شنیدن سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله از اصطلاح و واژه های دشوارِ به کار رفته در آن و یا مقصود اصلی پیامبر صلی الله علیه و آله می پرسیدند و آن بزرگوار هم پاسخ می فرمود. نمونه:
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به سوی «ریاض الجنه؛ باغ های بهشت» بشتابید، اصحاب پرسیدند: «ریاض الجنة» چیست؟ پیامبر فرمود: حلقه های یادِ خدا.(3)
و یا در نمونه دیگری پیامبر خدا فرمود: دوست داشتنی ترین تسبیح نزد خداوند، «سُبحة الحدیث» است. از پیامبر پرسیدند: «سُبحة الحدیث» چیست؟ پیامبر فرمود: کسی که اخبارِ حرص و باطل دنیا را بشنود و در این هنگام (از چنین سخن هایی) اندوهگین شود و خدا را یاد کند.(4)
در زمان ائمه علیهم السلام نیز پرسش از مفاهیم و واژه های دیریاب ادامه پیدا کرد و گاه اصطلاح خاصی را امام معصوم به کار می برد و سپس به توضیح آن می پرداخت. برای نمونه امام کاظم علیه السلام فرمود: «امعة» نباشید. راوی پرسید: «امعة» چیست؟ امام فرمود:
لا تَقُلْ أنا مَعَ الناسِ وأنا کواحدٍ مِنَ الناس.(1)نگو من با مردمم و من مانند یکی از مردم هستم.
در حقیقت «امعة» اشاره به رفتارِ سست عنصرانی دارد که برای راحت طلبی خویش حاضرند از اصول خود دست بردارند و هر روز به رنگ و چهره ای متفاوت درآیند. امام کاظم علیه السلام با به کاربردن واژه ای کوتاه و سپس تبیین آن، ضرورت دست یابی به اراده قوی را بیان فرمودند. اراده استوار در برابر هر درخواستی سر تسلیم فرود نمی آورد.
در دوره امامان برخی از شاگردان ائمه علیهم السلام به تدریس واژه شناسی حدیث و برخی نیز با نگارش کتاب هایی، اختلافات ابتدایی میان احادیث را تبیین کردند.(2)
سال های پایانی دوره حضور ائمه علیهم السلام و سال های آغازین غیبت، همزمان با تدوین کتاب های موضوعی است. در مهم ترین نگارش ها که بعدها «کتب اربعه»(3)نام گرفت. مولفان، احادیث را به صورت موضوعی دسته بندی کردند. در این روش تمام احادیث پیرامون یک موضوع فراهم آمده است و خواننده مفهومِ احادیثی را که نیازمند توضیح است، به وسیله روایات تبیین کننده که در کنار آنها چیده شده اند، درمی یابد.
در سال های پس از تدوین کتب اربعه، شرح نویسی بر کتاب هایی همچون نهج البلاغة رواج یافت و با روی کار آمدن حکومت صفویه ـ در قرن دهم ـ فقه الحدیث هم مانند دیگر رشته های حدیثی رشد کرد. ملّا محمدتقی مجلسی و
فرزندش علّامه مجلسی به شرحِ گسترده احادیث پرداختند و دشواری های آن را برای عالمان و مشتاقانِ علوم اهل بیت گشودند.
در دوره صفویه واژه شناسی به نام «طریحی» کتاب «مجمع البحرین» را نگاشت و کوشید تا واژگان دشوار قرآن و حدیث را با نمونه های فراوان توضیح دهد.
عالمان معاصر نیز روش های دانش وران کهن را ادامه دادند و با تدوین شرح ها و مجموعه های حدیثی نوپدید به فهم امروزین حدیث یاری رساندند.
پژوهشگر حدیث پیش از بررسی متن حدیث به درستی متن اطمینان می کند و سپس به تحلیل آن می پردازد. برای اطمینان یافتن از درستی متن حدیث، به دو دانش حدیثی نیازمندیم:
الف ـ دانش رجال
ب ـ مآخذیابی.
در دانش رجال از درستی روایت کنندگان متن آگاه می شویم و در دانش مصدریابی با فراهم آوردن روایت ها و نسخه های گوناگون به متن اصلی نزدیک می شویم. در این مرحله پژوهشگر، با آگاهی های فراوانی که از دانش های کتاب شناختی دارد، متنِ درست حدیث را از میانِ نسخه های متعدد حدیث برمی گزیند. در این مرحله گاه اختلافاتی در واژه ها گزارش شده است که باید بهترین احتمال را برگزید. برای نمونه در حدیثی آمده است: «اِنَّ مِنَ القول عیالاً».(1)عیال در لغت به معنای نیازمندی و یا خانواده است.(2)و برخی جمله را چنین ترجمه کرده اند:
«برخی از سخنان عیال است یعنی سخنی که وبال بود در دنیا و آخرت».(3)
پژوهشگر در پژوهش خود، دو گزارش متفاوتی از این حدیث می یابد که این جمله را چنین گزارش کرده:
إنّ مِنَ القول عَیّاً.(1)
برخی از گفته ها پوچ اند.
إنّ مِنَ القولِ عدلاً.(2)
برخی از سخنان عدالت است.
«عیّ» وصفی است که فراوان با «قول» به کار می رود و به معنای سخنی بدون حجت، پوچ و ناقص است.(3)در اینجا اگر گزارش «عیّاً» برگزیده شود، همانند «عیالا» نیازمند به توجیه آن نیست و مفهوم جمله کاملاً مشخص است.
به ویژه آن که با دیگر جملات حدیث هم مطابقت دارد:
اِنّ مِنَ البیانِ سِحْراً وَمِنَ العلم جَهْلاً ومِنَ القولِ عیاً.(4)برخی از بیان ها سحرند و برخی دانش ها جهل و برخی سخن ها پوچ.
دومین مرحله فهم حدیث، واژه شناسی است. آنچه از پیشوایان معصوم در اختیار ماست «متنِ» سخنان ایشان است. بنا بر این، برای فهمِ مقصود امام، ابتدا باید «متن» حدیث فهمیده شود. برای فهمیدن متنِ عربی، چیرگی بر دانش «صرف» و «نحو» ضروری است. نیاز به صرف از آن رو است که در زبان عربی، ریشه کلمه به هیأت های گوناگون در می یابد و در هر هیئتی معنایی ویژه می یابد. برای نمونه از ریشه «علم» کلماتی مانند عالم، معلوم، معلّم، علیم، عُلِمَ و عَلِمَ استخراج می شود. هر یک از این واژگان معنایی متفاوت از دیگری دارند ولی تمامِ معانی آنها به «علم» باز می گردد.
دانش صرف برای یافتن معنای لغت بسیار ضروری است زیرا بر پایه قواعد عربی، گاه تغییراتی در کلمه صورت می پذیرد که شناسایی ریشه اصلی کلمه را دشوار می سازد. برای نمونه در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله می خوانیم:
المؤمِنُ موهٍ راقع.(1)
برای یافتن ریشه واژه «موه» احتمالات گوناگون وجود دارد: «م. و. ه’»، «و. ه’ . ی»، «و. ه. و» امّا تنها، «و. ه. ی» به معنای پاره شدن و شکافتن درست است. و معنای حدیث چنین می شود: مؤمن پاره کننده دوزنده است و مراد آن است که مؤمن با گناهانش دین خود را می شکافد ولی با توبه بار دیگر آن را می دوزد.
نمونه دیگر در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله می خوانیم: «إذا بعت فکل»(2)برای درست خواندن و نیز درست فهمیدن این حدیث، نیازمند دانش صرف هستیم. زیرا دو کلمه «بعت» و «فکل» بر پایه قواعد عربی تغییر یافته اند. «بِعْتَ» فعل ماضی مخاطب و ریشه آن «ب. ی. ع» به معنای فروختن است و کلمه «فکل» از حرف «فاء» و فعل امر «کِل» پدید آمده است. فعل امر «کِل» از ریشه «ک. ی. ل» به معنای پیمانه کردن است در این حدیث نیازمند دانستن نحو نیز هستیم تا بدانیم آمدن «إذا» جمله را به زمان حال و آینده می برد و آن را شرطی می کند. در نتیجه معنای حدیث چنین است: اگر چیزی را می خواهی بفروشی، آن را پیمانه [و معیّن] کن.
دانش صرف مقدمه ای برای یافتن معنای لغت است ولی این دانش به تنهایی برای فهمیدن معنای لغات به کار رفته در احادیث کافی نیست، زیرا احادیث، متون قدیمی هستند و در گذر زمان معنای برخی از کلمات تغییر یافته اند. از این روی حدیث پژوهان برای یافتن گوهر معنایی حدیث، راه های دشوار و نفس گیر را می پیمایند و پس از بازکاوی کتاب های لغت کهن، با مراجعه به متون قدیمی غیرحدیثی و برخی سخنان تبیین کننده امامان و دیگر قرینه ها، معنای درست واژه حدیث را در می یابند.
سومین مرحله فهمِ حدیث شناخت ترکیبات و شناخت جمله است. زیرا همیشه معنای تک تک واژه ها بیانگر معنای جمله نیست. در این مرحله «دانش نحو» و «علوم بلاغی» به مدد پژوهشگر حدیث می آید.
دانش نحو، چگونگی کاربرد کلمه در جمله را تعیین می کند و آشنایی با «علوم بلاغی»، آرایه های ادبی مانند مجازها، استعاره ها، اصطلاح ها و ضرب المثل های به کار رفته در حدیث را فرا روی خواننده حدیث قرار می دهد. در این مرحله خواننده حدیث باید مفهوم ضرب المثل و یا اصطلاح به کار رفته در حدیث را بداند تا به مفهومِ واقعی حدیث نزدیک شود و چنانچه تنها به ترجمه واژه های ضرب المثل بپردازد. معنای حدیث را در نمی یابد. برای نمونه ترکیباتی مانند «اُم الکتاب» «أحسن بیعی»(1)، «خَضْرة عَیشٍ»(2)، «عَقَبة کَؤود»(3)و «قَلَبْتُ ظهرَه و بَطْنَه»(4)به ترتیب به معنای «سوره حمد»، «تخفیف بده»، «زندگی در رفاه و نعمت»، «مرگ» و «آزمودن و سنجیدن» است در حالی که معنای مفردات آن متفاوت است.
در مرحله چهارم باید فضایی که حدیث در آن بیان شده است را بازسازی کرد، زیرا گوینده به تناسب فضای سخن و یا در پاسخ به پرسشی، سخن می گوید. از این روی گاه سخن گوینده برای مخاطبانی که در جلسه سخنرانی حاضرند، مفهوم است ولی برای کسانی که در جلسه حاضر نیستند و از پرسش ها و مسائلِ حاشیه ای آن ناآگاهند، مفهوم نیست. بنا بر این، برای فهم بهتر نیازمندِ گردآوری قرینه هایی هستیم که در کنار سخن امام معصوم علیه السلام و فهم دقیق سخن معصومین علیهم السلام بدون آنها ممکن نیست.
حدیث پژوهان، در مواردی که مفهومِ حدیث روشن نیست به گِردآوری همه قرینه ها می پردازند و از ره آورد همنشینی قرینه ها با سخن معصوم به مقصود اصلی امام علیه السلام نزدیک می شوند. برای نمونه در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله می خوانیم:
مَنْ بَشَرّنی بِخُروجِ آذار فله الجنة.(1)هر که مرا به خروج [ماه] آذار، بشارت دهد، به بهشت می رود.
ماه »آذار« دومین ماه از ماه های رومی و معادل نیمه فروردین تا اردی بهشت ماه است. این حدیث بدون توجه به فضای صدور آن چندان مفهوم نیست و برخی نویسندگان سُنّی آن را نپذیرفته اند امّا هنگامی که فضای صدور حدیث را در کنار آن قرار می دهیم. مفهوم حدیث تبیین خواهد شد: پیامبر صلی الله علیه و آله روزی در مسجد قبا در جمع گروهی از یارانش نشسته بود و فرمود: نخستین فردی که بر شما وارد شود، بهشتی خواهد بود. برخی از یاران بیرون رفتند تا شتابان بازگردند. و به سبب این خبر از بهشتیان شوند. پیامبر این موضوع را دانست از آن روی به جمع بازمانده فرمود: اکنون گروهی شتابان به مسجد وارد می شوند هر کدام از ایشان که «به من بشارت خروج آذار را دهد، به بهشت می رود». اصحاب وارد شدند و پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: اکنون در کدام ماه از ماه های رومی هستیم. ابوذر بلافاصله فرمود: «قَدْ خَرَجَ آذار: ماه آذار رفت».(2)این حدیث با بازسازی همان فضا نشان می دهد که هدف پیامبر معرفیِ ابوذر به عنوان فردی بهشتی بوده است و بشارت به تمام شدن ماه آذار تنها برای معرفی ابوذر بوده است.
پنجمین مرحله در فهم حدیث که بیشتر حدیث پژوهان به آن اهمیت می دهند، گردآوری احادیث دیگر و هم خانواده با حدیثِ مورد بحث است. چنین روشی از دیرباز مورد توجه فقیهان و محدثان شیعه بوده است. آنان با گِردآوری تمامی احادیث در یک موضوع، نَمای حقیقی هر موضوعِ حدیثی را ترسیم می کردند. برای
نمونه پیش از آن که نظر اسلام را در باره دنیا بیان کنند، تمامی احادیثی که در نکوهش و مدح دنیا بوده است را فراهم می آوردند و آن گاه محدوده نکوهش و مدح دنیا را از منظر پیشوایان معصوم علیهم السلام تعیین می کردند. گِردآوری «خانواده حدیث» گاه از گستردگی فهم ابتدایی حدیث می کاهد و گاه فهمِ ابتدایی ما را گسترش می دهد. برای نمونه در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله می خوانیم:
یا عَلی لا تَمزَح فیذهب بَهاؤُکَ.(1)ای علی شوخی نکن که ارج و احترامت از میان می رود.
و در حدیث دیگری از امام علی علیه السلام می خوانیم:
المِزاحُ یُورِثُ الضَغائِنَ.(2)شوخی، کینه ها را بر جای می نهد.
این دو حدیث هر گونه شوخی کردن را نکوهش می کند امّا در کنارِ حدیث زیر می توان دریافت که بیش از اندازه شوخی کردن پسندیده نیست:
کَثرةُ المِزاحِ یَذْهَبُ بِماءِ الوَجه.(3)شوخی زیاد، آبرو را می برد.
شیوه کنار هم نهادن احادیث و کشف ارتباط میان آن ها نیازمندِ انس فراوان با حدیث و فرا گرفتن قواعدی است که برخاسته از روش منطقی و عمومی در ارتباطهای زبانی انسان هاست. انسان ها برای فهمِ سخنان همدیگر مجموعه سخنان را کنار هم قرار می دهند و آنگاه به تحلیل سخن می پردازند.
برای دست یابی به مقصود اصلی امام در هر موضوعی، افزون بر کنار هم نهادن روایات یک موضوع، نیازمند مراجعه به احادیث متعارض و متضاد با آن موضوع هم هستیم. در این مرحله پژوهشگر با مراجعه به احادیثی که مفهوم آن در برابر مفهوم
موضوع مورد پژوهش است. به نظریه اسلام دست می یابد. برای نمونه پس از آن که روایات مزاح و شوخی را گرد آوردند به روایات حزن و اندوه هم مراجعه می کند و محدوده شادی و غم را در اسلام به دست می آورد.
مرحله ششم در فهم حدیث، ملاحظه دستاوردهای بشری است، خواه در حوزه علوم اسلامی مانند شرح ها و تفسیرهای دانشمندان و خواه در حوزه های دیگر مانند روان شناسی و جامعه شناسی برای فهم درست حدیث می توان از دانش های بشری سود جُست امّا چگونگی تأثیرپذیری حدیث از دستاوردهای دانشمندان نیازمند شناسایی فرآیندِ دقیق و ظریفی است که حدیث را به روزمرگی مبتلا نسازد. برای نمونه کسی که آموزه های روان شناسی را علم مطلق می پندارد و در برابر یافته های دانش نوینِ روان شناختی فروتن است گاه مقصود امام علیه السلام را به درستی در نمی یابد زیرا او بیش از آن که به حدیث بیندیشد به تأیید و توجیه داده های روانشناسی می اندیشد.(1)
در اینجا تنها به این مهم اشاره می کنیم که پژوهشگر حدیثی نمی تواند از کنارِ دستاوردهای بشری به سادگی عبور کند ولی این به معنای اثر پذیری همیشگی از دستاوردهای بشری نیست بلکه گاه دستاوردهای علمی نوپدید، سبب فهم بهتر از مقصود امام می شود و گاه نیز تأثیری بر فهم حدیث ندارد.
آخرین مرحله در فهم حدیث، شناخت دقیق آسیب هایی است که پژوهشگر را از فهمیدنِ درست حدیث باز می دارد. جستجوی ناقص، خلط معنای فارسی و عربی، پیروی از هواهای نفسانی و تقطیع نادرست حدیث از جمله آسیب هایی هستند که معنای واقعی حدیث را با فهم نادرست مواجه می کنند. برای نمونه در حدیثی مشهور از امام علی علیه السلام می خوانیم:
1) . نمونه هایی از کاربرد دستاوردهای بشری در فهم حدیث را در درس ؟؟؟، ص ؟؟؟ بنگیرید.
المرأة رَیحانة وَ لیستْ بِقهرمانة.(1)زن گل خوشبوی است و «قهرمان» نیست.
اُنس ما با زبان فارسی سبب می شود که قهرمان را در اینجا به معنای پهلوان بدانیم در حالی که قهرمان در زبان عربی معنای پیشکار و کارگزار مالی است و در این حدیث امام علی علیه السلام ، شوهر را از به کار گرفتن زن در امور مالی و شخصی خود نهی کرده است. و ارتباطی به قهرمانی ورزشی ندارد.
اکنون با توضیح مراحل هفت گانه فهمِ حدیث می توان به مقصود اصلی امام معصوم علیهم السلام نزدیک شد و حدیث را همان گونه که امام معصوم علیهم السلام در زمان خویش بیان کرده است، فهمید و از آثار ارزشمند آن بهره مند شد. توضیحات گسترده تر در باره فهم حدیث را در کتاب های تخصصی بخوانید.(2)
یاران حدیث - پدیدآورنده : مهدی غلامعلی
مهدی غلامعلی (1)
احادیث اهل بیت علیهم السلام ، به همّت یاران سختکوش ایشان، در حافظهها و یا دفاتر حدیثی آنها نگهداری و به نسلهای بعد، منتقل گردید. صدها کتاب حدیث که زینت کتابخانههای سراسر جهان است، مرهون زحمات طاقتفرسای راویان و محدّثان حدیث است. آنان، گاه برای ثبت یک یا چند روایت، خطرهای بسیاری را به جان میخریدند. چه بسیاری از راویان حدیث که به جرم نقل روایت، از جانب حاکمان ستمگر، به شکنجه، زندان، تبعید و حتّی مرگ، محکوم شدهاند. در روزگاران پیشین، گروهی از دانشمندان، برای سماع (شنیدن)، و تدوین و تدریس روایت، از شهری به شهر دیگر سفر میکردند. آنان، به امید دیدارِ استادان زبَردست حدیث، زحمتِ سفر را نادیده میانگاشتند.
حدیثپژوهی بدینگونه، تا قرن پنجم هجری، نمود بیشتری داشت و پس از آن، قسمت عمدۀ احادیث در کتابهای جوامع، گردآوری شد و کمتر حدیثی از نگاه تیزبینانۀ جوامعنگاران، پوشیده ماند.
1) مهدی غلامعلی در سال 1353 در تهران متولد شد. وی تحصیلات حوزوی خود را در همان شهر آغاز کرد و در حوزۀ علمیۀ قم تا سطوح عالی و تحصیلات جدید را تا مقطع دکتری مدرسی معارف اسلامی در دانشکدۀ علوم حدیث ادامه داد. او فعالیت های علمی پژوهشی خود را در سال 1375 با ورود به مؤسسه علمی فرهنگی دار الحدیث سامان داد و تاکنون 19 اثر علمی را تألیف و تصحیح کرده و مشاوره علمی چند پایان نامه را برعهده گرفته است. حجة الاسلام غلامعلی هم اینک عضو هیئت علمی دانشکده علوم حدیث و پژوهشگر گروه تاریخ حدیث پژوهشکده علوم و معارف حدیث هستند.
مطالعۀ زندگی محدّثان شیعه، ما را با چگونگی نقل احادیث و تلاشهای کمنظیر ایشان در پاسداری از میراث بزرگ پیامبر اسلام، آشنا میسازد. در این بخش به اختصار، با زندگانی شش تن از یاران حدیث که در پنج قرن نخست هجری، خوش درخشیدهاند، آشنا می شویم(1):
سخنوری و ولایتمداری نسبت به امام علی علیه السلام ، دو ویژگی مهم صَعصَة بن صوحان است. صَعصَعه، خطیبی چیرهدست و مشهور بود. او بارها در حضور امام علی علیه السلام و به فرمان ایشان، برای مردم به نیکویی سخن گفت. پس از امام علی علیه السلام نیز همواره، فضائل و برتریهای ایشان را شجاعانه، حتّی در حضور معاویه، بزرگترین دشمن امام علی علیه السلام با کلامی رسا و گویا، بیان کرد. به سبب این حقشناسی و شجاعت وی بوده که امام صادق علیه السلام در رثای وی، چنین فرموده است:
در میان همراهان امیر مؤمنان علیه السلام ، کسی جز صَعصَعه و یارانش، حقّ علی علیه السلام را نمیشناختند.(2)
سخنوری صعصعه در برخی از مواضع سیاسی او مشاهده میشود. یکی از آن مواضع، ارائه اعتراض مصریان به خلیفۀ سوم است.(3)
صعصعه، تنها با استناد به آیات قرآن، توانست تمام اعتراضات مصریان را در مدّتی اندک و با بیانی شیوا، به او منتقل کند. عثمان که از پاسخگویی درمانده بود، بر آنانْ خشم گرفت و فرمان داد تا آنها را بیرون کنند ودرها را به روی ایشان، ببندند. در جایی دیگر معاویه از همآوردی زبانی با او عاجز ماند.(4)
1) . برای آشنایی بیشتر با «یاران حدیث» میتوانید به کتاب «شاگردان مکتب ائمه» نوشته محمدعلی عالمی دامغانی و یا تک نگاریهای «راویان نور» مراجعه کنید.
2) . رجال الکشّی، ص 68، ش 122.
3) . تاریخ الطبری، ج 4، ص 323؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص 184، ح 6559.
4) . الامالی، طوسی، ص236، ح 418؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص 162، ح 6551. این متن، گویای توانایی وی در پاسخگویی هوشمندانه و سریع است.
او که شیفته امیرمؤمنان بود، پس از آن که ایشان، خلافت را به اصرار مردم پذیرفت، بسیار خرسند گشت؛ چه این که خلافت را تنها حقّ مولا علیه السلام میدانست. از این رو، نزد امام علی علیه السلام آمد و این گونه ارادت خود را ابراز کرد:
ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند، تو خلافت را زینت بخشیدی و آن، به تو زینت نداد. تو خلافتْ را بالا بردی. آن، تو را بالا نبُرد، و نیاز خلافت به تو، بیشتر از نیاز تو به آن است.(1)
صعصعة بن صوحان، در تمام جنگها همراه امام علی علیه السلام بود. او در جنگ جمل، پس از شهادت دو برادرش زید و سیحان ـ که از پرچمداران سپاه مولا علیه السلام بودند ـ پرچم آنان را به دوش گرفت و تا پایان جنگ، افتخار پرچمداری سپاه را از آنِ خود کرد.(2)
وی، در جنگ صِفّین علاوه بر فرماندهی بخشی از سپاه، فرستادۀ امام علیه السلام نیز بود و مأموریت داشت تا پیام امام علیه السلام را به معاویه، ابلاغ کند.(3)
در آخرین جنگِامیر مؤمنان علیه السلام که با خوارج در نهروان، شکل گرفت، صعصه، با گفتار و کردار خویش، سعی کرد تا آنان را از نبرد با سپاه حق، منصرف سازد و آن گاه که آنان بر دشمنی خویش پای فشردند، صعصعه، تا پایان نبرد، در کنار علی علیه السلام ایستاد و شجاعانه و با اطمینان و یقین کامل به حقانیت امیر مؤمنان با دشمنان جاهل او جنگید.(4)
او شاگرد مکتب علی علیه السلام است و معرفت را از امامش آموخته، در پاسخ امام علیه السلام که به عیادتش آمده و به اندرزش پرداخته و فرموده بود: مبادا این عیادت را مایۀ فخر فروشی سازی؛ جملهای گفت که در تاریخ، جاودانه مانْد. او گفت: نه، ای امیر مؤمنان! بلکه آن را منّتی از جانب خدا بر خود میدانم که اهل بیت و پسرعموی پیامبر خدا، به عیادتم آمده است.(5)
1) . تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 179؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص163، ح6552.
2) . الطبقات الکبری، ج6، ص221؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص160.
3) . وقعة صفّین، ص160،162و206؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص160.
4) . الاختصاص، ص121؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص161.
5) .تاریخ الیعقوبی، ج2، ص204؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص164.
در دهم جمادی اوّل سال 37 هجری، امام علی علیه السلام تصمیم گرفت تا وصیّتنامهای را برای فرزندان، پیروان و آیندگان بنویسد. امام برای این منظور، چهار تن از بزرگان را به عنوان شاهد بر وصیّت خویش برگزید که یکی از آنها، صعصعة بن صوحان بود،(1)و این، افتخاری بزرگ برای او به حساب میآید.
پیروی از حق و ولایتمداری وی، سبب گشت تا همواره، در مقابل دشمنان، شجاعانه بِایستد و در دفاع از امیر مؤمنانْ به زیبایی سخن گوید. سخنان شیوا و رسای او حتّی دشمنان را به اِعجاب، وامیداشت. روزی پاسخ عمرو بن عاص را چنان نیکو بیان داشت که عمرو بن عاص، به بیان او، حسادت ورزید و در پاسخش، در مانْد. معاویه به عمرو گفت: بینیات به خاک مالیده شد!(2)
او بارها با معاویه، احتجاج کرد. یکبار نیز معاویه، آنچنان از حاضرجوابی و سخنان نغز او، شگفتزده شد که همان جا گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم که از نسل او بودم!
آن گاه، رو به بنی امیّه کرد و گفت: مرد، باید چنین باشد!(3)
جاحِظ، یکی از ادیبان نامور عرب، بر این باور بود که صعصعة بن صوحان، در فنّ خطابه، از همۀ عربها، پیشتاز بوده است و بالاترین دلیل را بر این مدّعا را این میدانست که او در حضور امام علی علیه السلام و یا به درخواست ایشان، سخنرانی میکرد.(4)به عبارت دیگر، او را باید پدر تمام خطیبان عرب دانست.
از خدمتهای شایستۀ او، گزارش تاریخی جریانات جنگ صفّین.(5)و نقل سفارشنامۀ علی علیه السلام به مالک اشتر است.(6)این سفارشنامه، حکم مأموریت مالک اشتر
1) . الکافی، ج 7، ص 51، ح 7.
2) . دیوان المعانی، ج2 ص41؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص 169، ح 6558.
3) .مروج الذهب، ج 3، ص 47؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص168، ح 6556.
4) . البیان والتبیین، ج 1، ص 327و ص202؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص160.
5) . وقعة صفّین، ص 457 و 460؛ دانشنامۀ امیر المؤمنین، ج 12، ص160.
6) . رجال النجاشی، ص 203، ش 542.
بوده که امام علی علیه السلام به هنگام گماردن وی به حکومت مصر، برای او نگاشت. امام علی علیه السلام در این نامه، آیین کشورداری را به صورت مفصّل، برای مالک، تبیین کرده است. صعصعه، به روزگار حاکمیت ستمگرانۀ معاویه، زندگی را بدرود گفت.(1)
صَعصَعة بن صوحان، از یاران وفادار وقدرشناس امام علی علیه السلام است. او در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، مسلمان شد؛ ولی به خاطر دوریِ راه وکمیِ سن، نتوانست پیامبر صلی الله علیه و آله را ملاقات کند.
نام اصلی او «عبد رّبه» و لقبش «زُراره» بود(2)و با همین لقب نیز ناموَر شد. نام پدر او، اَعیَن و نام جدّش، سُنسُن بود. از نکات جالب در زندگی او، این است که جدّش، کشیشی مسیحی (ایرانی) بوده که برای تبلیغ آیین مسیح، به سرزمین روم، سفر کرده بود.(3)از آیین اوّلیۀ پدرش اَعیَن، اطلاع چندانی نداریم؛ امّا میدانیم که او نیز در آغاز، مسلمانْ نبوده است. اَعیَن، بردهای سختکوش و بسیار مؤدّب از اهالی روم بود. اربابش، فردی مسلمان بود و سعی کرد در مقام یک معلّم به او قرآن بیاموزد. سروش قرآن، حیات تازهای در روح اعین، دمید و او با مطالعۀ کتاب خدا، اسلام را بهترین آیین یافت و مسلمان شد. ارباب او نیز از این دگرگونیِ اعین، مسرور گشت و وی را آزاد ساخت.(4)
اعین، پنج پسر به نامهای: حمُران، بُکَیر، عبد الرحمان، عبد الملک و زُراره داشت(5)که همگی، اهل علم و فضل و ادب بودند و حتّی بسیاری از فرزندان آنان نیز از عالمان و راویان حدیث، به شمار میرفتند. دانشمندترین فرد در این خانواده، زُراره بوده است. از این رو، بعدها این نسل را به خاندان زُراره میشناختند.
زُراره، در علوم گوناگونی، سرآمد بوده است. او در زمان خویش، عالمی دینشناس، مفسّر، ادیب، شاعر و محدّثی مشهور بود، به گونهای که پیشوای دانشمندان شیعه به شمار می رفت.(1)او را فقیهترین فرد در بین فقهای عصرش دانستهاند.(2)
این دانشمند عالیمقام، شاگرد سه امام: امام باقر، امام صادق و امام کاظم علیهم السلام بوده است.(3)زُراره، در مجلس درس امام باقر و امام صادق علیهما السلام شرکت میکرد و احادیث بسیاری را از آن دو امام بزرگوار، آموخت. او تنها به تحصیل در مجالس درس عمومی آنها اکتفا نمیکرد؛ بلکه از امامان خواست تا در جلساتی خصوصی، تعلیمات بیشتری را به او بیاموزند. امامان علیهم السلام نیز وقتی تشنگی او را در تحصیل علوم اسلامی دیدند، راه را برای فراگیری بیشتر او، هموار ساختند.
زُراره که بیش از چهل سال در مکتب اهل بیت علیهم السلام درس آموخته بود(4)خود نیز معلّمی بزرگ برای طالبان حدیث گردید. او هزاران روایت را برای شاگردان خود، قرائت و شرح کرد و بدین سان، آنان را با علوم و معارف اسلامی، آشنا ساخت. شاگردان زُراره، همگی از دانشمندان بزرگ عصر خود گردیدند.
جُمَیل بن دُرّاج، یکی از شاگردان بسیار باهوش زُراره بوده است. او خود، بعدها از اساتید مشهور حدیث گردید و مجلس درس او، بسیار نیکو و جذّاب بوده است. آوردهاند که روزی، یکی از شاگردان، از جذابیّت و زیبایی کلاس جُمیل، تعریف میکند. جُمیل، وقتی سخن شاگردش را میشنود، بیاختیار، یادی از مجالس درسِ استادش میکند و میگوید: درسِ من کجا و درسِ زُراره، کجا؟! به خدا سوگند، ما شاگردان، در مجلس درس زُراره، آنچنان شیفتۀ او میشدیم که گویی کودکانی هستیم که گِرداگِرد آموزگار خویش، حلقه زدهایم.(5)
روزی یکی از دانشمندان شامی، به قصد مناظره با امام صادق علیه السلام و دشمنی با شیعه، به شهر مدینه میآید. او پس از ملاقات با امام علیه السلام ، انگیزۀ خود را از سفر خویش، بازمیگوید و درخواست مناظرۀ خود را با آن حضرت در دانشهای گوناگون (علوم قرآنی، ادبیات عرب، فقه، اصول عقاید و...)، مطرح میکند. امام علیه السلام او را برای مناظره در هر موضوع، به یکی از شاگردان خود، ارجاع داده، میفرماید: چنانچه توانستی بر هر کدام از این شاگردانم غلبهیابی، گویی بر من چیره شدهای».
آن گاه، او را در علم فقه، به زُراره ارجاع میدهد. دانشمند شامی، آنچنان از دانش فقه زُراره و دیگر شاگردان امام، به وجد می آید که ناگزیر، به برتری آنان، اعتراف میکند.(1)
گذشته از هزاران حدیثی که از زُراره در کتابهای حدیثی شیعه باقی مانده، چندین کتاب نیز نگاشته است.(2)امروزه، کمتر صفحهای از کتابهای اصلی حدیث شیعه، بهویژه کتب فقهی را میتوان گشود که نام زُراره در اسناد روایات آن نباشد.
در آموزههای روایی شیعه، زُراره، در شمار «حَواریان» امام باقر و امام صادق علیهما السلام معرّفی شدهاند که در روز قیامت با آن دو امام، همراه خواهند بود.(3)او را بدین جهت «حَواری» گفتهاند که همواره، رهرو و همراه با امامان معصوم، بوده و به شاگردی آنان و پیروی از اندیشۀ ایشان، شُهره گردیده است.
امام صادق علیه السلام ، همواره چهار نفر از یارانش را به نیکی یاد میکرد و آنها را از بهشتیان میدانست؛ چهار فقیه و راوی بزرگ شیعه که حافظان دین و مردانی الهی بودهاند(4): بُرید بن معاویۀ عِجْلی، ابو بصیر مرادی، محمّد بن مسلم و زُراره.(5)سرآمد
این افراد را میتوان، زُراره دانست. امام صادق علیه السلام معتقد بود که اگر این عدّه نبودند، احادیث پدران بزرگوارش از بین میرفت.(1)زُراره، آن قدر محبوب امامان بود که امام صادق علیه السلام دربارۀ او و چند نفر دیگر فرمود: «محبوبترینِ افراد در نزد من، در دنیا و آخرت، ایشان هستند».(2)
امام صادق علیه السلام در مدینه بود که یکی از فرزندان زُراره به نام حسین، از کوفه آمد وسلام پدرش را به آن حضرت رساند. امام علیه السلام او فرمود: «به پدرت، سلام مرا برسان و بگو: به خدا سوگند که من، در دنیا و آخرت، برای تو خیر میخواهم و به خدا سوگند که من، همواره از تو خشنود هستم».(3)
سرانجام، این دانشمند حدیثشناس و فقیه والامقام شیعه، به سال 150 ق، درحالی که قرآن در دست و شهادتین بر لب داشت، در شهر کوفه، دار فانی را وداع گفت.(4)
شیعیان، در نیمۀ دوم قرن دوم هجری، روزگار سختی را سپری میکردند. هارون الرشید، حاکم مستبد عبّاسی، نه تنها بر دوستداران امیر مؤمنان، زندگی را دشوار نموده بود؛ بلکه پیشوای شیعیان، امام موسی کاظم علیه السلام و بزرگان شیعه را بارها به زندان انداخت.
در این دوران، دانشمندان شیعه در پاسداری از حریم مذهب و پاسخگویی به نیازهای شیعیان، رسالت سنگینی را بر دوش خود، احساس میکردند. آنان با استفاده از احادیث به جا مانده از امامان پیشین و کتابهای روایی اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام به حلّ مشکلات مردم میپرداختند و گاهی نیز به سختی با امام کاظم علیه السلام ارتباط برقرار کرده، پاسخ مسائل جدید خود را از ایشان، جویا میشدند.
یکی از مهمترین و مشهورترین دانشمندان شیعه در عصر امام هفتم، محمّد بن ابی عُمَیر بود. وی در بغداد به دنیا آمده بود و در همانجا هم زندگی میکرد.(1)محمّد، افتخار شاگردی امام کاظم، امام رضا و امام جواد علیهم السلام را داشت و روایات متعدّدی را از امام کاظم و امام رضا علیهما السلام شنیده بود.
این عالم توانمند شیعه، در کنار، تألیف و تدریس، به تجارت نوعی پارچۀ ایرانی نیز مبادرت میورزید و از این رو، فردی ثروتمند بود که مشکلات مادّی نیازمندان را رفع میکرد. سرمایۀ وی را افزون بر پانصد هزار درهم، گزارش کردهاند.(2)
ابن ابی عُمَیر، مشهورترین عالم شیعی در بغداد، مرکز حکومت عبّاسی شناخته میشد. شهرت او، تنها به جهت دانش و موقعیت اجتماعیاش نبود؛ بلکه به دینداری، عبادت و پرهیزگاری نیز معروف بود در میان شیعیان و اهل سنّت، مورد احترام(3)و اعتماد(4)بود. سجدههای شکر او، گاه پس از نماز صبح، آغاز و تا نزدیکی ظهر، ادامه مییافت.(5)
روزی محمّد بن ابی عمیر، در حال سجدهای طولانی بود که توجّه یکی از شاگردانش به نام فضل بن شادان (/ شاذان) نیشابوری را به خود جلب نمود. او تعجّب خود را به استادش ابراز داشت. وی در پاسخ گفت: اگر سجدههای طولانی استادم جمیل بن دُرّاج را میدیدی، چه میگفتی؟!
سپس، خاطرۀ خودش را از مشاهدۀ سجدههای طولانی جمیل، باز گفت و افزود که خود جمیل نیز از سجدههای طولانی استادش، در شگفت بوده است.(6)عبادات
بسیار او، سبب شد که در بغداد به «صالح عابد»، شناخته شود و الگویی برای عبادت کنندگان گردد. (1)
دستگاه خلافت عبّاسی، تمام سرشناسان شیعه و مرتبطان با امام کاظم علیه السلام را دستگیر میکرد و به جرم اقدام در جهت براندازی حکومت عبّاسیان، به زندان میانداخت.
بنابراین، طبیعی میبود که ابن ابی عمیر که در مرکز حکومت حضور داشت، بارها مورد خشم هارون الرشید، قرار گیرد. دستگیری شخصیت والامقامی همچون او با چنان جایگاه اجتماعی، دشوار مینمود. از این رو، هر بار با بهانههای واهی، او را بازداشت میکردند. برای نمونه، هارون از او برای مسند قضاوت، دعوت به همکاری کرد(2)و نیک میدانست که ابن ابی عمیر، از پذیرش آن، خودداری میکند؛ چه این که طبق مبانی شیعه، یاریرسانی به حکومت طاغوت، همکاری با ظالمان بوده، معصیت به شمار میآید. پاسخ منفی ابن ابی عمیر، سبب شد که او به زندان بیفتد. هارون، بارها به بهانههای مختلف، او را به زندان انداخت و وی را شکنجه کرد. در یکی از دفعات، به او یکصد و بیست ضربۀ شلّاق زدند و در نوبت دیگری، یکصد و بیست هزار درهم از او گرفتند تا آزادش کنند.(3)
در این شکنجهها، از او میخواستند که اصحاب امام کاظم علیه السلام را معرّفی کند و اسرار شیعیان را برای آنان، بازگوید.(4)او در زیر ضربات چوپ و شلّاق دشمنان، ایستادگی میکرد و سخنی نمیگفت. روزی این ضربات، چنان شدید شد که دیگر تاب تحمّل آن را نداشت. نزدیک بود که لب به سخن باز کند که ناگاه، صدای یکی از شیعیان را شنید که میگفت: ای محمّد! پروا، پیشه کن و روزی را که برای محاسبه در برابر خدا خواهی ایستاد، به یاد آور.
این صدا بسان یک سروش غیبی، چنان نیرویی به او بخشید که توانست در برابر سختیهای زندان، مقاومت کند و شکنجهگران را ناکام بگذارد.(1)
این دانشمند خستگی ناپذیر شیعه، با برپایی جلسات متعدّد علمی و تدریسهای خود، به نشر احادیث و فقه اهل بیت علیهم السلام میپرداخت. او با تربیت شاگردان توانا در حدیث و فقه، توانست بسیاری از آموزههای رواییِ شیعه را به نسلهای بعد، منتقل سازد. برخی از دانشمندان، بر این باور بودند که او از فقیه مشهور همدورهاش، یعنی یونس بن عبد الرحمان، برتر بوده است.(2)
گاهی بین دانشمندان بزرگ شیعه، در مسائل علمی، اختلاف نظرهایی جدّی رُخ میداد، از ابن ابی عُمَیر، درخواست میکردند تا بین آنها داوری کرده، نظر صحیح را باز گوید. نمونهای از این داوریها، اعلام نظرِ او در مناظرهای است که بین هشام بن حکم و هشام بن سالم، رُخ داد. آن دو در علم کلام وعقاید، در شمارِ بزرگان شیعه بودند و هشام بن سالم، ابن ابی عمیر را به عنوان داور علمی پیشنهاد داد.(3)
محمّد بن ابی عُمَیر، در زمینۀ نگارش کتاب نیز بسیار موفّق بود. او توانست 94 کتاب حدیث بنگارد.(4)این تعداد نگارش، در قرن دوم هجری، بسیار قابل توجّه و اهمّیت است. او کتابهای خود را ـ که بسیارْ دقیق نگاشته شده بود ـ به شاگردانش میآموخت. متأسّفانه، تمام کتابهای او در حوادث روزگار، از بین رفت. برای نمونه، یکی از دفعاتی که محمّد را به زندان انداختند، خواهر او از ترس آن که کتابهای برادرش به دست مأموران حکومتی بیفتد، آنها را در صندوقچهای در زیر خاک، مخفی کرد تا پس از بازگشت دوباره، از آنها استفاده کند. دورۀ زندان او،
چهار سال طول کشید و در این مدّت، بارش باران و جاری شدن آب، کتابهایش را از بین برد.(1)
وقتی ابن ابی عمیر، از زندانْ آزاد شد، به سرعت، سراغ کتابها رفت و در نهایت ناباوری، با مُشتی کاغذ مچاله شده رو به رو شد و حاصل تلاشهای عمرش را بر باد رفته دید؛ امّا حافظۀ قوی او، سبب شد که متن بسیاری از احادیثی را که در کتابهایش آورده بود، از حفظ برای شاگردانش قرائت کند. آنچه او را میآزرد، این بود که اسناد بخشی از احادیث را فراموش کرده بود. به همین جهت متن آنها را به صورت مُرسَل (بدون سند) میخواند.
با این همه، داشتن حافظۀ قوی، احتیاط او در نقل روایات و اطمینان شاگردان به دانش او، سبب شد که روایاتِ بدون سند او را همسنگ روایات دارای سند بدانند.
شاگردان سختکوش او، تمام تلاش خود را به کار بستند تا احادیث از بین رفته را از حافظۀ استاد بازخوانی کنند و در کتابهای خود بنویسند. این تلاش قابل تقدیر، نتیجه داد و آنها توانستند بسیاری از میراث حدیثی شیعه را احیا کنند. در میان شاگردان او، چهار نفر بیش از دیگران، زحمت کشیدند که هر چهار نفر آنها از این محدّثان و راویان بزرگ، ایرانی بودند که نامهای آنها عبارت است از: ابراهیم بن هاشم قمی، حسین بن سعید اهوازی، احمد بن محمّد بن عیسی اشعری قمی و فضل بن شاذان نیشابوری.
هر کدام از این افراد، دهها کتاب حدیث نوشتند ودر آثار خود، از احادیث استاد خود، ابن ابی عُمیر نیز استفاده کردند. امروزه، به همّت این تلاشگران، هزاران حدیث از معصومان که توسّط محمّد بن ابی عمیر نقل شده، به دست ما رسیده است.
محمّد بن ابی عمیر، برای دفاع از شیعه و نشر علوم اهل بیت علیهم السلام ، جان ومال خویش را خالصانه فدا کرد و پس از زندگیای پُر فراز و نشیب، در سال 217 ق، دنیای فانی را وداع گفت.
1) ..همان، ص 326، ش 887.
بعد از شهادت امام صادق علیه السلام ، محدودیتهای گستردهای برای امامان علیهم السلام از جانب حکومت، ایجاد شد. شیعیان برای حلّ مشکلات و دریافت سؤالات خود، ناگزیر بودند به جای مراجعه به معصومان علیهم السلام نزد عالمانِ شیعی بروند. خوشبختانه، روایات متعدّدی در دوران امام باقر و امام صادق علیهما السلام از جانب ایشان، صادر شده بود و این میراث گرانبها ـ که در اختیار عالمان قرار داشت ـ پاسخگوی بسیاری از نیازهای علمی جامعه، بهویژه در زمینۀ مباحث فقهی بود. در این دوران، فقیهانِ شیعه را میتوان در دو گروه، جای داد:
نخست، گروهی که به صورت سنّتی در پاسخگویی به شیعیان، تنها به نقل روایت می پرداختند؛
دوم، گروهی که به جدا ساختن فقه از حدیث پرداخته، با تحلیل عقلی، اجتهاد میکردند و پاسخگوی نیازهای جامعه بودند. این گروه نیز با استناد به احادیث کلیدی و بنیادی، در چارچوب اندیشههای اهل بیت علیهم السلام اجتهاد میکردند.
بیشتر محدّثان، از گروه نخست بودند که به طور سنّتی از دورۀ پیامبر خدا وجود داشتند. امّا گروه دوم، از زمان امام صادق علیه السلام و با هدایت ایشان، شکل گرفتند. تعداد اندک و شیوۀ نوین فقیهان در پاسخگویی به مسایل فقهی، برای بخشی از شیعیان، قابل قبول نبود و همواره برای تشخیص صحّت عملکرد آنان، به معصومان مراجعه میکردند. از فقیهان گروه دوم، میتوان به بزرگانی همچون زُراره، ابان بن تَغلِب و یونس بن عبد الرحمان، اشاره کرد.
او از سرشناسان و پیشوایانِ بزرگ شیعه در قرن دوم هجری بوده است. از سال تولّد وی، اطّلاعی در دست نیست، ولی همین قدر میدانیم که وی در دورۀ حکومت هشام بن عبد الملک (م 125ق) به دنیا آمده است(1)و [در جوانی،] امام
1) . رجال النجاشی، ص 446، ش 1208.
صادق علیه السلام (ش148ق) را [در ایّام حج ] بین صفا و مروه،(1)و همچنین در روضۀ نبوی در مدینه، ملاقات کرده؛(2)ولی [به دلیل سن کم یا دلایلی دیگر] شاگردیِ ایشان را نکرده است.(3)او بعدها توانست از امام کاظم و امام رضا علیهما السلام روایت نقل کند.(4)
وی در دینداری، ولایتمداری و پرهیزگاری نیز شهره بوده است. در کارنامۀ عبادی او، بیش از پنجاه سفر حج و همین تعداد عمره، دیده میشود.(5)یونس، در پایبندی به ولایت و امامت امام رضا علیه السلام بسیار استوار بود.
پس از شهادت امام کاظم علیه السلام ، گروه انحرافی «واقفیه»، اموال دستگاه امامت را به ناحق، غصب کردند و منکر امامت امام رضا علیه السلام شدند. واقفیان، پیشتر از یاران و معتمدانِ امام هفتم بودند و از این رو، اموال بسیاری از امام در نزد آنان وجود داشت. آنان، چنان فریفتۀ دنیا گردیدند که حاضر نشدند آن اموال را به امام رضا علیه السلام بدهند. بنا براین، امامت ایشان را منکر شدند و برای جذب عالمان و افراد سرشناس، به آنان مبالغی رشوه پیشنهاد میکردند. واقفیان، مبلغ ده هزار دینار به یونس ـ که عالمی شناخته شده بود ـ پیشنهاد کردند و به وی گفتند که: «تو را ثروتمند میکنیم»، تا او نیز واقفی گردد و امامت امام هشتم را منکر شود.(6)این مبلغ، در آن زمان، بسیار قابل توجّه بود؛ ولی یونس، قاطعانه با آنانْ برخورد کرد، پیشنهاد آنان را نپذیرفت و حاضر به همکاری با آنها نشد.(7)
در جلسهای که سران شیعه پس از شهادت امام کاظم علیه السلام تشکیل داده بودند، یونس بن عبد الرحمان، اعلام کرد: «ای اهل مجلس! بدانید که بین من و خدای من، امامی جز علی بن موسی الرضا علیه السلام نیست. او، امام من است».(8)
این اعلام، ضربهای مهلک به اندیشۀ مزورانۀ واقفیان بود.
یونس بن عبد الرحمان، در نگاه اهل بیت علیهم السلام ، فقیه و عالمی برجسته و فردی مورد اعتماد، بود که صلاحیت فتوا دادن برای عموم شیعیان را داشت(1)و وی را با اندیشههای خود همسو میدانستند.(2)
امام رضا علیه السلام ، یونس بن عبد الرحمان را سلمان فارسی عصر خویش دانسته است.(3)عالِمی آشنا با علوم اهل بیت علیهم السلام که از زمرۀ آنان شمرده میشود.
امام رضا علیه السلام ، شیعیان را برای علمآموزی و دریافت فتوا، به وی ارجاع میداد.(4)عبد العزیز بن مهتدی، وکیل امام و از یاران نزدیک ایشان، میگوید: به امام رضا علیه السلام گفتم: من نمیتوانم در هر زمان که میخواهم، شما را ملاقات کنم. پس، دانش دینم را از چه کسی بیاموزم؟
امام پاسخ داد: «دینت را از یونس بن عبد الرحمان اخذ کن».(5)
در گزارشی دیگر، امام رضا علیه السلام به یونس میفرماید: «امام تو، از تو راضی است».(6)
همچنین امام رضا و امام جواد علیهما السلام بارها بهشت را برای یونس، تضمین کردهاند. (7)امام جواد علیه السلام نیز کتاب یوم واللّیلة، از ابتدا تا انتهای اثر یونس را ملاحظه و فرمود:
رَحِمَ اللهُ یونس! رَحِمَ اللهُ یونس! رَحِمَ اللهُ یونس!(8)رحمت خدا بر یونس باد... .
سالها بعد، امام حسن عسکری علیه السلام ، نیز وقتی این کتاب را مشاهده میکند، یونس را به نیکی میستاید و میفرماید:
أعطاهُ اللهُ بِکُلِّ حَرف نوراً یوم القیامة!(1)خداوند، در روز قیامت، برای هر حرف از آن، نوری به او عطا فرماید!
گفتنی است که ستایش یونس بن عبد الرحمان در منابع اوّلیه، بسیار بوده است و تنها بخشی از آنها به دست ما رسیده است.(2)
یونس بن عبد الرحمان، پس از یک دوره بیست سالۀ تحصیل علوم اسلامی، به مرحلۀ استادی رسید.(3)او هم شاگرد مستقیم دو امام، یعنی امام کاظم و امام رضا علیهما السلام بوده،(4)و هم به واسطۀ بعضی از اساتیدش، از امامان پیش از آنها، حدیث گزارش کرده است.
او برنامه زندگیاش را این گونه منظّم کرده بود که هر روز به چهل تن از برادران دینیاش سر میزد و سپس به خانه میآمد، غذا می خورد و خود را برای نماز، آماده میکرد و پس از آن، مشغول مطالعه، پژوهش و تألیف کتاب میگردید.(5)
فضل بن شاذان، یکی از محدّثان همدورۀ او میگوید: «در اسلام، کسی به ژرف کاوی و داناییِ از سلمان فارسی نیامده است و پس از او، فردی ژرفکاوتر و داناتر از یونس بن عبد الرحمان، نیامده است».(6)
یونس بیش از سی کتاب، نگاشته که نام آنها موجود است.(7)
در رثای او گفتهاند: علوم اهل بیت علیهم السلام به چهار نفر رسیده است که یکی از آنها، یونس بن عبد الرحمان است.(1)
از جمله کارهای ارزندۀ علمی یونس، آن است که با عرضۀ کتابهای حدیثی به امام رضا علیه السلام و با شیوههایی که از ایشان آموخته بود، به پالایش احادیث میپرداخت.(2)او چون بصیرت لازم را در حدیثشناسی داشت به خود اجازه نمیداد که هر روایتی را نقل کند، بلکه آن را بررسی میکرد و پس از آن که از صدور آن اطمینان مییافت، آن گاه آن را نقل میکرد.(3)چرا که او معتقد بود بخشی از احادیث، توسّط دشمنان شیعه، ساخته شده و در لابهلای کتابهای روایی، وارد شده است.(4)وی این شیوۀ نقد روایات را او از امامان آموخته بود و بر این باور بود که باید احادیث را به قرآن و سنّت، عرضه کرد. اگر با قرآن سازگار نبود، نمیتوان آن را حدیث معصومان دانست.(5)
شیوۀ نقد حدیثِ یونس، برای برخی از شیعیان، قابل قبول نبود. آنان میپنداشتند که با این شیوه، روایاتْ آسیب خواهند دید. از این رو، گاه نزد امام رضا میرفتند و علیه یونس، سخن میگفتند.
تلاش دیگر یونس بن عبد الرحمان، ارائۀ مباحث کلامی و اعتقادی بود. بخشی از این مباحث، مربوط به اثبات امامت امام رضا علیه السلام و انکار اندیشۀ واقفیان بود. گذشته از این، وی به مباحث توحیدی و... نیز میپرداختند. درک این مباحث، گاه برای مردم، دشوار بود.
عرصۀ دیگری که یونس در آن کوشش کرد، اجتهاد و فتوا دادن با استفاده از شیوۀ نوین اجتهادی آن روزگار بود. این اقدامات گوناگون و جدید از جانب عالمی
شیعی، برای عموم شیعیان ـ که همواره با عالمان سنّتی، سر و کار داشتند ـ ، تعجّب برانگیز بود. دشمنان یونس نیز از این نگاه تقریباً منفی جامعۀ شیعه به یونس، استفاده میکردند و آن را ملتهبتر مینمودند. بیتردید، در بخشی از این دشمنیها، نقش واقفیان بسیار پُررنگ بوده است. بیشتر مخالفان یونس، در شهر بصره بودند. آنان، هر از چند گاهی به امام رضا علیه السلام مراجعه میکردند و نارضایتی خود را از آنچه که آنها «انحراف» میدانستند، ابراز میکردند.
روزی گروهی از شیعیانِ بصریِ مخالف یونس، نزد امام رضا علیه السلام آمدند. امام، پیش از ورود آنان، از یونس که در خانۀ ایشان بود، خواست تا در پشت پرده، مخفی شود و از آن جا بیرون نیاید.
مخالفان یونس، نکات متعددی را علیه وی به امام رضا علیه السلام عرض کردند و سپس، خانۀ را ترک کردند و رفتند. یونس، در حالی که میگریست، از پشت پرده، خارج شد. امام علیه السلام که حال یونس را به خوبی درک میکرد، فرمود: «یونس! وقتی که امامت از تو راضی است، به سخن آنان، کاری نداشته باش... . یونس! اگر در دست تو، شیء ارزشمندی باشد و مردم، آن را بیارزش بخوانند و یا برعکس، آیا سخنان مردم برای تو ارزشی دارد و به حال تو تأثیری میگذارد؟».
یونس، پاسخ داد: نه.
امام فرمود: «وقتی که راه تو راه درست است و امامت نیز از تو خشنود است، سخنان مردم به تو زیانی نخواهد رساند».(1)
این گونه رفت و آمدها، همواره ادامه داشت و گاه امام از یونس، دفاع میکرد و گاه ترجیح میداد که با شیعیانِ مخالف یونس، مدارا کند. روزی یونس، همراه ابو جعفر بصری، خدمت امام رضا علیه السلام رسید و از برخوردهای نسنجیدۀ شیعیان با او و شاگردانش، شِکوه کرد. امام به او فرمود: «با آنان، مدارا کن. اندیشه [و خرد] آنان، کمتر از آن است که سخن شما را درک کنند».(2)
این مخالفتها، حتّی پس از وفات یونس نیز ادامه داشت؛(1)چرا که گروهی از شاگردان او که به «یونسی» شهرت یافته بودند، مرّوج اندیشههای استادشان بودند.
عبد العزیز بن مهتدی ـ که از اصحاب امام جواد علیه السلام بود ـ ، نامهای به آن حضرت، نوشت و نظر ایشان را در بارۀ یونس بن عبد الرحمان، جویا شد. امام به خطّ خویش، در پاسخ وی نوشت: «یونس را دوست بدار و بر او رحمت فرست، هر چند که مردم شهرت، با تو مخالفت ورزند».(2)
شهر قم در دوران غیبت صغرا، یعنی بخشی از قرن سوم و چهارم هجری، مرکز علمی جهان تشیّع بود و دانشجویان علوم اسلامی، از هر سو برای تحصیل به این شهر، سفر میکردند. یکی از عالمان مشهور در این شهر، پدر شیخ صدوق، علی بن حسین بن بابویه قمی بود. او در عصر خودش، بزرگترین استاد حدیث، فقیه و پیشوای دانشمندان قم بود، به گونهای که او را «شیخ القمیّین» میخواندند.
علی بن حسین بن بابویه قمی، با حسین بن روح، سومین نایب خاصّ امام زمان علیه السلام ـ در ارتباط بود، لذا گاه به عراق میرفت و مسائلی را از او میپرسید و گاهی نیز با نگارش نامه، ارتباط علمی خود را با حسین بن روح، تداوم میبخشید.(3)این دانشمند شیعه، بسیار علاقهمند بود تا فرزندی عالم داشته باشد که در ترویج مکتب اهل بیت علیهم السلام کوشا باشد. از این رو، به نایب امام زمان علیه السلام نامه نوشت و از او خواست که نامهاش را به امام علیه السلام برساند.
علی بن حسین، در آن نامه، از امام علیه السلام خواسته بود تا برای فرزنددار شدن او، دعا کند. وی میدانست که اگر امام علیه السلام برای او دعا کند، بهیقین دعای آن حضرت، مستجاب شده، فرزندی درستکار و مؤمن برایش به دنیا خواهد آمد.
مدّتی بعد نامهای از طرف امام مهدی علیه السلام به دست او رسید. در نامه، چنین آمده بود: «در بارۀ خواستۀ تو، برایت دعا کردیم و در آیندۀ نزدیک، دو فرزند پسرِ پُر خیر و نیکو، نصیب تو خواهد گردید».(1)
به دعای امام علیه السلام ، خداوند دو پسر به نامهای محمّد و حسین، به او عطا کرد که هر دو نفر، از اندیشمندان ومحدّثان شیعه گردیدند و در این میان، شهرت محمّد عالمگیر شد. او، همان ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه قمی (ابن بابویه)، معروف به «شیخ صدوق»، است. شیخ صدوق، نویسندۀ کتاب من لا یحضرۀ الفقیه، یکی از چهار کتاب اصلی شیعه در حدیث و مؤلّف دهها کتاب علمی دیگر است.
شیخ صدوق، همواره به این که با دعای امام عصر، زاده شده است، افتخار میکرد و میگفت: من به دعای صاحب الأمر علیه السلام به دنیا آمدهام.(2)
شیخ صدوق در سال 355 ق، به حوزۀ بغداد، وارد شد و با این که هنوز در سنین جوانی به سر میبرد بسیاری از بزرگان شیعه و دانشمندان آن دیار، برای کسب علم و استماع حدیث، در مجلس او حضور یافتند.(3)یکی از بزرگانی که از او در بغداد، حدیث شنیده شیخ مفید (م 413ق) است.
علمای شیعه، هر گاه از او یاد میکردند، وی را با عباراتی نظیر: « استاد بزرگ ما»، «فقیه شیعیان»(4)و «عالم جلیل القدر»(5)میستودند.
شیخ صدوق، از حافظۀ بسیار خوبی برخوردار بود و هزاران حدیث را به حافظۀ خود، سپرده بود. او تنها به حفظ حدیث اکتفا نکرده بود؛ بلکه آگاهی وی از علوم حدیث، سبب شده بود تا حدیثشناسِ ماهر و رجالیِ توانمندی گردد. از این رو، شیخ صدوق را در حدیث، ناقد و صاحب نظر میدانستند.
جالب این جاست که شیخ صدوق، برخی آثارش را در سفر و دور از موطن خویش نوشت. به عنوان نمونه، کتاب من لا یحضره الفقیه را در سفر به مناطق شمالی خراسان قدیم، تدوین کرد و در همان جا نیز آن را به یکی از شاگردانش آموخت.
در کتابهای حدیثی، از این دانشمند نامیِ شیعه، با عناوینی همچون: «رئیس المحدّثین»، «حجّة الإسلام»،(1)«صدوق بن الصدوق»، «عروة الإسلام»،(2)«رکن من أرکان الدّین»، «صدوق المسلمین»، «آیة الله فی العالمین» و «الشیخ الصدوق»، یاد کردهاند.
شیخ صدوق، تحصیلات خود را در زادگاه خود، قم، آغاز کرد. وی در همان سنین جوانی، به مرحلۀ استادی رسید و آوازۀ دانشش، در مراکز علمی آن روزگار، به گوشها رسید. او در شهر قم ـ که مرکز علوم دینی در جهان شیعه بود ـ به فراوانیِ علم و حفظ کردن حدیث، شهره بود و همانندی نداشت.
بزرگان ری، از او خواستند که برای زندگی و تدریس، به آن شهر سفر کند و او نیز پذیرفت. موطن اصلی او تا آخر عمر، شهر ری بود؛ اگر چه در این مدّت، دهها بار برای تعلیم و تعلّم، به شهرهای مختلف ایران، عراق و حجاز، سفر کرد.
از نکات مهم زندگی شیخ صدوق، سختکوشی او در کسب دانش است؛ چرا که در تمام عمر خود، تحصیل علوم دینی را رها نکرد و در هر شهر و دیاری که خبر از وجود عالمی مییافت، برای تکمیل دانش خویش، به نزد او میشتافت.
شیخ صدوق، بجز تدریس و تربیت شاگردان حدیث پژوه، به امر تألیف نیز اشتغال داشت و توانست حدود سیصد کتاب بنویسد. او بسیاری از این کتابها را در سفرهای علمیاش همراه خود میبرد و آنها را تدریس مینمود.
بسیاری از کتابهای شیخ صدوق، در گذر زمان، از بین رفتهاند و امروزه، تنها نامی از آن آثار، به جا مانده است. تنّوع نگارشی او، سبب شده تا آثار وی، میان آثار
دیگر دانشمندان، ممتاز گردد. خوشبختانه، تعدادی از کتابهای او هم باقی مانده که همواره، در شمار آثار پُر مراجعه و در چاپ و انتشار، پُرشمارگان، بوده است. برخی از این آثار او، عبارتاند از: صفات الشیعة، خصال، ثواب الأعمال، عِقاب الأعمال، عیون أخبار الرضا علیه السلام ، الأمالی، التوحید، علل الشرائع، فضائل الشیعة، کمال الدین و تمام النعمة، معانی الأخبار و جامعترین و مشهورترین اثر او، کتاب من لایحضره الفقیه.
آفتاب عمر پُربرکت شیخ صدوق، به سال 381ق، در شهر ری، غروب یافت. امروزه، آرامگاه او، معروف به «مقبرۀ ابن بابویه»، در شهر ری، زیارتگاه شیعیان اهل بیت علیهم السلام است.
امیران آل بویه، در قرنهای چهارم و پنجم هجری، توانستند در بدنۀ حکومت عبّاسیان، نفوذ کنند و مناصب اصلی حکومت را از آنِ خود گردانند. گفته شده که آنان، شیعه و یا متمایل به شیعه بودهاند و بیشتر وزیران آنها نیز علاقۀ وافری به توسعۀ دانش داشتند. از این رو، در دوران ایشان، فضای مناسبی برای عالمان دینی به وجود آمد. دانشمندان شیعه و سنّی هم از فرصت به وجود آمده، نهایت استفاده را بردند و به تألیف کتابهایی در علوم اسلامی و تدریس پرداختند. در این میان، شیعیان، از این فرصت، بیشتر استفاده کردند؛ چرا که این، نخستین باری بود که شیعیان، در سطح فراگیر، در بدنۀ حاکمیت، به ایفای نقش میپرداختند.
عالمان بسیاری در این دوره به فعاّلیتهای علمی پرداختند که برخی از آنها عبارتاند از: شیخ صدوق، ابن قولویه قمی، شیخ مفید، سیّد رضی، سیّد مرتضی و شیخ طوسی.
بیتردید، یکی از ستارگان تابناک آسمان دانش در این دوره، شیخ طوسی است. نام او، محمّد بن حسن و مشهور به «ابو جعفر طوسی» بوده است. این محدّث بزرگ، در رمضان سال 385 هجری،(1)در خراسان، چشم به جهان گشود و
1) . رجال ابن داوود، ص 306، ش 1327.
تحصیلاتش را در شهرهای خراسان، آغاز کرد، وی سپس، تصمیم گرفت برای کسب علم، به بغداد پایتخت مملکت اسلامی، سفر کند.
در قرن پنجم هجری، شهر بغداد، مرکز سیاسی جهان اسلام و مهمترین مرکز علمی آن روزگار به شمار میآمد. حضور پُرشمار و مؤثّر نویسندگان و اساتید علوم گوناگون، کتابخانههای متعدّد ـ که برخی از آنها هشتاد هزار جلد کتاب داشتند ـ ، وجود بازار نسخهنویسان (ویژۀ انتشار کتاب) و ... ، سبب شده بود که بغداد، کانون توجّه دانشدوستان و دانشجویان گردد. حدیثپژوهان شیعه وسنّی نیز در این شهر، به تدریس، مشغول بودند. همچنین شیخ مفید، بزرگترین دانشمند شیعۀ آن دوره نیز در بغداد، زندگی میکرد. او ضمن تدریس و نشر علوم اهل بیت علیهم السلام ، به تربیت شاگردان و پاسخگویی به شُبهات پیش آمده، مشغول بود.
محمّد بن حسن طوسی هم که تنها 23 سال از عمرش را سپری کرده بود، برای تکمیل تحصیلات خود، راهیِ بغداد شد.(1)او از همان ابتدا، به درک محضر شیخ مفید، نائل گشت. چیزی نگذشت که همکلاسهای او، برتری علمیِ وی را در میان دیگر شاگردانِ جوانِ شیخ مفید، دریافتند. هنوز پنج سال از آشنایی او با استادش نگذشته بود که شیخ مفید (م413ق)، جان به جانآفرین، تسلیم کرد. اگرچه مدّت شاگردی شیخ طوسی در محضر این استاد بزرگ، چندان طولانی نبود، امّا تأثیرپذیری شاگرد از اندیشه و نگرش استاد را در بسیاری از آثار او، میتوان مشاهده کرد.
شاهکار علمی شیخ طوسی، کتاب تهذیب الأحکام است که در همین سالها و با عنایت به آرا و نظریات شیخ مفید، تألیف گردید. این کتاب ده جلدی، یکی از مهمترین جوامع حدیثی شیعه به شمار میآید که شیخ طوسی، تألیف آن را در سنین جوانی خود (پیش از بیست و هشت سالگی)، آغاز کرده است. تدوین چنین اثری در جوانی، نشان از نبوغ سرشار این دانشمند بزرگ جهان اسلام دارد.
1) . همان جا.
پس از وفات شیخ مفید، دانشمندترین شاگرد او، سیّد مرتضی علم الهدی، ریاست حوزههای علمی شیعه را عهدهدار شد. شیخ طوسی نیز پس از آن، در کلاسهای درسی سیّد مرتضی، شرکت جُست. در این دوران، شیخ طوسی، در کنار تدریس و تحصیل، به تألیف آثار گوناگونی پرداخت.
پس از23 سال، سیّد مرتضی (م436ق) نیز وفات یافت و از آن پس، شیخ طوسی، سرآمدِ دانشمندان شیعه گردید و به طور رسمی، عهدهدار ریاست حوزههای علمی شیعه و زعامت شیعیان گردید.
گوشهای از تلاشهای طوسی در این دوران را میتوان بدینگونه برشمرد:
ـ تدریس حدیث، فقه، اصول فقه و بهویژه مباحث اعتقادی.
ـ تربیت شاگردان در دانشهای گوناگون اسلامی.
ـ تألیف کتابهای متعدّد در موضوعات مورد نیاز جامعه.
ـ پاسخگویی به شُبهات پیش آمده برای شیعیان در مناطق مختلف سرزمین اسلامی.
ـ تقویت فقه اجتهادی.
گفته میشود که نزدیک به سیصد تن از عالمان شیعه و شمار قابل توجّهی از عالمان اهل سنّت، درجلسات درسی وحدیثی وی، شرکت میکردند.(1)
شیخ طوسی، دهها کتاب در موضوعات گوناگون، نگاشته است که خود ایشان، نام این کتابها را در یکی از آثارش، یاد کرده است.
مهمترین نکته در بسیاری از تألیفات شیخ طوسی، نوآوریهای وی در پژوهش است که گاهی این نوآوری، در تدوین اثری جامع، دیده میشود و گاه، در مسئلهای علمی. در برخی از علوم، مانند فقه، کتاب جامعی تدوین نشده بود و شیخ طوسی،
1) . الاستبصار،ج1 ص 16، مقدمه محقق.
اوّلین کسی است که آثاری اینچنین خلق کرد. کتاب المبسوط در فقه، اوّلین اثر جامعی است که توسّط این دانشمند بزرگ، تألیف شد.
شیخ طوسی، در بیشتر کتابهایش، به یکی از شُبهات یا نیازهای موجود جامعه، پاسخ گفته است. این شبهات را معمولاً شاگردان وی مطرح میکردند و یا مردمان شهرهای دیگر، در قالب پرسش، برای او ارسال میکردند.
اکنون با عناوین بعضی از آثار وی، آشنا میشویم:
تهذیب الأحکام، در ده جلد، در بر دارندۀ چهارده هزار روایت فقهی.
الاستبصار، ده جلد، در بر دارندۀ 5511 روایت فقهی.
النهایة، که کتابی استنباطی در فقه است.
المبسوط، در هشت جلد، که کتابی جامع در فقه استنباطی است.
الخلاف، در شش جلد، که کتابی فقهی با نگاه به فقه اهل سنّت است.
عِدّة الاُصول، که در موضوع علم اصول است.
الرجال، که مجموعهای از نامهای راویانِ پیامبر صلی الله علیه و آله ، امامان علیهم السلام و محدّثان بزرگ پس از عصر امامان است.
الفهرست، که مجموعهای از نامهای نویسندگان شیعه و فهرست نام کتابهای ایشان تا قرن پنجم هجری است.
التبیان، ده جلد، در تفسیر کلّ قرآن.
شیخ طوسی، تا سال 448 هجری (یعنی حدود دوازده سال)، مسئولیت دانشمندان شیعه و هدایت علمی آنها را در بغداد، عهدهدار بود؛ امّا در این سال، ترکان سلجوقی به بغداد، حمله کردند و سلسلهای از آشوبها را علیه شیعه، سامان دادند. در نتیجۀ این حملات، خانه و کتابخانۀ شخصی شیخ طوسی، به تاراج رفت. از این رو، وی به همراه خانواده و جمعی از شاگردانش، به شهر نجف، مهاجرت کرد.(1)
1) . الخلاصة، ص 148، ش 46.
شیخ طوسی، مهاجرت تاریخی خود، حوزۀ علمیۀ نجف را در سال 448ق، تأسیس کرد. بدین سان، امروزه حدود هزار سال از عمر حوزۀ علمیۀ نجف، میگذرد.
شیخ طوسی، در نجف اشرف، برای جمع کوچکی از شاگردانش، به تدریس کتابهای حدیثی پرداخت. پسر او، ابو علی طوسی، از بهترین شاگردان وی بود که در تمام جلسات درسی پدرش، حضوری فعّال داشت و توانست کتابهایی علمی و حدیثی، تدوین کند.
نجف، در آن روزگار، شهرکی بسیار کوچک بود وساکنان اندکی را در خود، جای داده بود؛ امّا حضور شیخ طوسی و بعدها فرزند دانشمند او و تشکیل کلاسهای درسی آن دو، سبب شد که نجف، رونق ویژهای بیابد.
سر انجام، این محدّث پر آوازۀ ایرانی، در دوازدهم(1)محرّم سال 460 هجری، در همان شهر در گذشت و او را در خانهاش به خاک سپردند. امروزه، مقبرۀ او، معروف به «مسجد شیخ طوسی»، در نزدیکی حرم مطهّر امام علی علیه السلام قرار دارد.
1) . رجال ابن داوود، ص 306، ش 1327. برخی، 22 محرّم گفتهاند ( الخلاصة، ص 148، ش 46).
مرواریدهای ساختگی - پدیدآورنده : عبد الهادی مسعودی
هرگاه چیز باارزشی در اجتماع، یافت شود و مردم به آن رغبت بورزند، نمونههای بدلی آن، نیز پدید میآید. حدیث، از زمرۀ باارزشترین محصولات فرهنگی از صدر اسلام تاکنون بوده است؛ زیرا هر مسلمانی به رهنمودها و سخنان پیشوایان خود، علاقهمند است و چون کارایی و سودمندی عمل به آنها را در زندگی خود تجربه کند، شیفتگیاش بیشتر میشود. این ارزش عملی، همراه تقدّس و والاییِ گویندگان آن، حدیث و حدیثگویی را بر قلّۀ جامعۀ نوین اسلام نشانْد و افراد بسیاری را به سوی آن کشانْد.
افزون بر حقیقتدوستان و عالمان، دنیاپرستان نیز به انگیزۀ تقویت قدرت، زراندوزی و کسب اعتبار اجتماعی و سیاسی، به حدیث، روی آوردند. دستۀ دوم، حدیثسازان عالمنمایی را به خدمت گرفتند تا برای رسیدن به اهداف نامقدّسشان، سخنانی شبیه سخنان پیشوایان دینی بسازند و آنها را نشر دهند؛ امّا خوشبختانه، امامان همیشه بیدار شیعه و شاگردان دانشمند ایشان، ساختگی بودن بسیاری از این احادیث را کشف و بر ملا کردند و از رهگذر نقد و رویارویی مستقیم با سازندگان آنها، میراث حدیث را پاس داشتند؛ امّا محدودیتهای ایجاد شده برای امامان و پیروان ایشان، و نیز پراکندگی جغرافیایی و جمعیتی جاعلان، بخشی از احادیث جعلی را تا قرنها، همچنان پوشیده نگه داشته است و از این رو، شناسایی و پرهیز از عمل به آنها، وظیفۀ مسلمانان و در رأس آنان، حدیثشناسان است.
در این مجال، نگاهی کلّی به جعل حدیث و نقد آن می اندازیم و با برخی نمونههای آن، آشنا میشویم. این آشنایی و آگاهی، به ما کمک میکندکه نسبت به احادیث، با حسّاسیت بیشتری برخورد کنیم و از مراجعه به کارشناسان، برای تشخیص حدیث واقعی از ساختگی، دریغ نکنیم. در این جستار مختصر، از طریق مقایسۀ معیارها و نیمنگاهی به انگیزهها، راه رویارویی با برخی احادیث جعلی را بررسی میکنیم.
حدیث پژوهان کهن، احادیث را به دو دستۀ کلّی معتبر و صحیح، در برابر ضعیف و بیاعتبار، تقسیم میکردند. احادیث صحیح، یعنی احادیثی که متن مقبول و سند قابل اطمینانی داشتند. احادیث ضعیف نیز، به احادیثی گفته میشود که به صدور آنها از معصوم علیه السلام اطمینان نمییافتند. در کنار این دو دستۀ بزرگ، حدیثنماهایی اندک بودند که محدّثان، به وسیلۀ پژوهشهای گستردۀ خود، به ساختگی بودن بسیاری از آنها، پی برده بودند.
این حدیثنماها سخن و رفتارهایی بودند که به دروغ، به پیشوایی معصوم علیه السلام نسبت داده شدهاند. به سخن دیگر، معصوم علیه السلام چنین سخنی را نفرموده و چنین رفتاری را نداشته است؛ امّا کسی آن را برساخته و خود و یا با وسیله قرار دادن شخص دیگری، آن را به معصوم، نسبت داده و نقل کرده است. محدّثان پیشین، از این سخنان، با عبارتهای «حدیث بدون اصل»، و «حدیث باطل و منکر»، یاد کرده و انتساب دروغین آنها را گوشزد نمودهاند.
نکتۀ در خور توجّه، تفاوت سخنان جعلی با احادیث ضعیف است. حدیث ضعیف، یعنی حدیثی که قابل اعتماد نباشد؛ امّا آیا حتماً ساختگی است و یا تنها برای ما، ناشناخته و غیرقابل اطمینان است، روشن نیست. گاه حدیثی در کتابی بی نام و نشان، نقل میشود؛ امّا محتوای قابل قبولی دارد و انگیزهای برای جعل آن نمیتوان یافت و کسی هم متّهم به ساختن آن، نشده است. در اینجا، حدیث را «ضعیف» میخوانیم؛ امّا نمیتوانیم آن را جعلی بدانیم، زیرا ممکن است آن را
معصوم علیه السلام گفته باشد و ما راهی قابل اعتماد برای دسترسی به آن نیافتهایم. توجّه به این نکته، ما را در داوری نسبت به حجم و تعداد احادیث جعلی، محتاط میکند و موجب میشود که برخی آمارها را با دقّت بیشتری بررسی کنیم و از تعداد قابل اعتنای مجموع احادیث ضعیف و جعلی، فراوانی هر دو را نتیجه نگیریم. احادیث ضعیف، نسبتاً فراوان هستند؛ امّا اکنون و از پس سالها رویارویی عالمان و هوشیاری آنها، احادیث جعلی، چندان فراوان نیستند.
گفتنی است نقل و نشر احادیث جعلی، ممنوع است و پیامبر اکرم، به سازندۀ آن، وعدۀ دوزخ داده و ناقل آن را نیزـ در صورتی که متوجّه ساختگی بودن آن باشد ـ ، مانند جاعل آن، دروغگو دانسته است.(1)
تشخیص درستی و نادرستی حدیث، نیازمند آگاهیهای مناسب و سپس، دقّت نظر در هماهنگی مفهوم آن با مجموعه آموزههای دین و عقل است. کسی که به نقد حدیث و سنجش درستی آن، روی آورده، میداند که دربارۀ امری حسّاس و مهم، به کار پرداخته است و اگر دقّت نورزد و سادهلوحانه رفتار کند، انتساب دروغین عقیده، تفسیر و یا حکمی را به راستگوترین آدمیان، یعنی پیشوایان دین، پذیرفته و یا به ردّ گستاخانۀ سخن درست و رفتاری شایستۀ انتساب به اُسوههای انسانی، گرفتار شده است. سقوط نکردن در هر یک از این دو پرتگاه، نیازمند احتیاط در ردّ و قبول حدیث و مراجعۀ همیشگی به عالمان حدیثشناس است. از این رو، آنچه در پی میآید، تنها زنگ خطری برای دقّت ژرفتر و تشویق به مطالعه و مراجعه است، وگر نه هیچ یک به تنهایی نمیتوانند ساختگی بودن حدیثی را اثبات کنند، هر چند میتوانند اطمینان ما را به آن، کاهش دهند. به سخن دیگر، با در نظر گرفتن معیارها، ممکن است که اطمینان ما به حدیثی، کم شود؛ امّا همیشه از جعلی بودن حدیث، مطمئن نمیشویم، و حتّی گاهی نیز با یافتن معنایی نو، مقبول و مطابق با معیارها، از بیاعتمادی به حدیث، به سوی اطمینان به حدیث، روی میگردانیم.
1) . ر.ک : بحار الأنوار، ج 2، ص 158، ح 3.
ما در نخستین برخورد با حدیث، مانند هر آگاهیِ تازه وارد شده به ذهن، آن را با دانستههای پیشین و باورهای استوار خود، مقایسه میکنیم و در صورت تأیید و یا دست کم، مخالف نبودن با آنها، دانستۀ جدید را در کنار آنها مینشانیم. امّا اگر نتیجۀ این مقایسه، ناسازگاری و مخالفت با پیشدانستهها و باورهایمان باشد، دیگر نمیتوانیم به آن اعتماد کنیم، مگر آن که آن ناسازگاری به گونهای از میان برود؛ یا حدیث تازه واردی را درست ندانیم و آن را کنار بگذاریم و یا در پیشدانستههای خود، تردید کنیم و به نادرستی آنها پی ببریم. بر این پایه، اگر بخواهیم به نادرستی حدیثی اطمینان بیابیم، ابتدا باید از درستی آن دسته از باورها و دانستههایی که حدیث را با آنها میسنجیم، مطمئن شویم و سپس، ناسازگاری حدیث را با آنها نشان دهیم. اگر دانستههای پیشین، چنان قابل اعتماد باشند که بتوانند در برابر هر نکتۀ نادرستی، بایستند و حتّی از نام حدیث داشتن این آگاهی تازهوارد نهراسند، آنگاه نام آنها را «معیار نقد» مینهیم. معیارها باید مانند یک تراز، چنان استوار و راست و درست باشند که کژی هر چیزی را به ما بنمایانند و مسئلۀ اصلی، اطمینان یافتن به این درستی و استواری است. خوشبختانه، ما چند معیار استوار قابل اعتماد برای بررسی حدیث، در دسترس داریم که در قالب دو بخش به آنها اشاره میکنیم.
عقل، بزرگترین هدیۀ الهی به انسان است. انسان، در پرتو عقل، از دیگر موجودات خلقت، متمایز میشود و شناختی ژرف نسبت به واقعیت این جهان و بخش بزرگی از هستی مییابد. بشر، در پرتو عقل، راه خدا را در دنیا میبیند و به رهنمودهای او، پی میبَرَد. عقل، یاور انسان در بهرهگیری از پیامهای خدا برای زندگی بهتر و پاکیزهتر است و عقل فطری، میتواند میان پیامهای خدایی و شیطانی، تفاوت بگذارد. خِرد ناب و دست نخوردۀ بشر، بسیاری از راستیها و ناراستیها را با هم میسنجد و سپس، ردّ و قبول آنها را به انسان، توصیه میکند و هرگاه از درک این تفاوت، ناتوان شود، صادقانه، به عجز خود، اقرار و از صادر نمودن حکم، خودداری میکند.
به سخن دیگر، بسیاری از احادیث، پیامهایی روشن برای راهبری انسان در زندگی دارند و به وسیلۀ عقل پذیرفته میشوند و برخی نیز که با فهم روشن و بدیهی عقل، مخالف هستند، به وسیلۀ عقل، پذیرفته نمیشوند.
امامان بزرگوارما فرمودهاند که سخنی مخالف با عقل و بدیهیات نمیگویند؛ امّا خواستهاند که در سنجش، داوری و سپس حکم دادن، احتیاط کنیم. برای نمونه، اگر توانستیم که معنای دیگری برای حدیثی بیابیم و آن را با عقل بشر، سازگار کنیم، از این کار، غفلت نورزیم. امامان علیهم السلام ، در مواردی که سخنشان مخالف با بدیهیات نیست، امّا معنای روشنی از آن نمیفهمیم، ما را ملزم به پذیرش و باور نسبت آن نکردهاند، امّا خواستهاند که به جای انکار و ردّ آن، بگوییم که گویندهاش، معنای آن را بهتر میداند؛(1)و سپس، به انتظار روشن شدن معنا و حقیقت آن بنشینیم. گفتنی است که بسیاری از احادیث به ظاهر سخت و نامفهوم، از طریق مراجعه به عالمان، بهویژه محدّثان بزرگ پیشین، قابل فهم و پذیرش است و از این رو، به ردّ و انکار و یا حتّی تفسیری دیگر از آنها، نیاز نیست.
در اینجا حدیثی ساختگی را که به پیامبر اکرم نسبت دادهاند و مخالفت آن با عقل، به سادگی قابل تشخیص است، میآوریم:
إنَّ اللهَ لمّا أرادَ أنْ یَخلُقَ نَفسَهُ، خَلَقَ الخَیْلَ فَأجْراها حَتّیٰ عَرَقَتْ ثُمَّ خَلَقَ نَفسَهُ مِنْ ذلکَ العَرَقِ.(2)خداوند، هنگامی که خواست خود را بیافریند، اسب را آفرید و آن را دوانْد تا عَرَق کرد. سپس خود را از آن عَرَق آفرید.
روشن است که مقصود سازندۀ حدیث، زشت کردن چهرۀ دین و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است وگر نه خود، میدانسته که با اندکی اندیشهورزی، این معنا، قابل قبول هیچ مخاطبی نخواهد بود.
در دنباله، میتوانیم به معیار دیگری به نام حسّیات و تجربیات، اشاره کنیم که کارکرد آن، شبیه معیار عقل است. ما به سادگی میتوانیم استخوانهای پهلوی خود را بشماریم و یا از پزشکان بپرسیم و درستی احادیثی را بسنجیم که تعداد دندههای چپ و راست مردان را نامساوی و تعداد آنها را هفت، هشت و یا حتّیُنه عدد دانسته است.
کالبدشکافی و نیز رادیوگرافی، تعداد دندههای هر دو پهلوی مردان را با هم مساوی و تعداد آنها را دوازده عدد، اعلام کرده است. از این رو، امامان علیهم السلام و عالمان شیعه، برخی از این سخنان را که مخالف با حس و بدیهیات تجربی است ردّ کردهاند.(1)
تجربههای عمومی بشر و نیز دادههای علمی یقینآور را میتوانیم در درون این معیار جای دهیم؛ زیرا دانشهای تجربی یقینی، مانند محسوسات، نشانگر واقعیت خارجی هستند و از این رو، میتوانند وسیلۀ سنجش خوبی برای آن دسته از احادیثی شوند که دربارۀ زمین و آسمان، و طبیعت و کالبد انسان، سخن گفتهاند. آنچه مهم است، اطمینان ما از این یافتههای علمی است؛ زیرا تنها بخش اندکی از یافتههای تجربی و علمی، اطمینانآور بوده، یقین کامل به دست میدهند و بسیاری از گزارههای علمی، در حدّ فرضیههایی هستند که به صورت محدود، آزمایش شدهاند. فرضیههایی که کاربرد آنها، مسائل علمی و معمولی ما را در زندگی، حل میکنند و گاه تا چند دهه میپایند، امّا نمیتوانند به صورت کامل و یقینی، واقعیت و حقیقت را آن اندازه روشن کنند که هر گزارۀ رو در رو با خود را از اعتبار بیندازند.
گفتنی است انتساب درست گزارههای علمی به مبدأ اصلی آن نیز مهم و اثرگذار است. نمیتوان سخنی را تنها بر اساس انتساب به دانشمندی ناشناس و یا ادّعای علمی و تجربی بودن آن، وسیلۀ سنجش حدیث قرار داد. چه بسا ما فرضیهای را به گونهای ناقص، ترجمه و یا به شکلی خام و نادرست، تفسیر کنیم و آن را با حدیث، ناسازگار ببینیم و خود را از پیام حدیث، محروم کنیم.
1) . ر.ک : کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 326،ح 5702.
گسترۀ کاربرد معیار نیز در خور توجّه است. بدیهات عقلی و حسّی، و تجربههای علمی بشر، در دامنۀ وسیعی از شناخت هست و نیست این جهان و تشخیص درست و نادرستهای آن، مورد استفاده قرار میگیرند؛ امّا در بخش ناپیدای هستی، کاربرد ندارند و دربارۀ معلومات فرا بشری و ناظر به رویۀ دیگر این جهان نظری ندارند؛ چراکه با هیچ یک از حواسّ پنجگانۀ بشر، درک نشدهاند و قواعد و قانونهای آن دنیا، نامعلوم است.
ما در برزخ، چگونه به سر میبریم؟ اعمال ما به چه صورت، تجلّی مییابد؟ چگونگی محاسبه، ارتباط با فرشتگان و تنبیه و تشویق اُخروی، همه از مسائلی هستند که فراتر از عقل و تجربه هستند و از این رو، احادیث دربارۀ آنها را باید با معیار دیگری سنجید. احادیث مرتبط با عمل و عبادت، و اموری که نتیجۀ اصلی آنها در جهان آخرت، جلوه میکند، نیز ملحق به همین دسته است. در این موارد، شارع مقدّس، خواهان به انجام رسیدن کاری از سوی ماست؛ کاری که هنوز وقوع خارجی نیافته است تا عقل بتواند با شناخت آن، نظر شارع را نقد و بررسی کند. از این رو، بسیاری از احادیث فقهی، به وسیلۀ عقل بشر، قابل نقد نیستند، مگر آن دسته که بخشی از واقعیت خارجی را نشان دهند و یا با واقعیت خارجی، درگیر شوند.
هر مسلمان مؤمن، در طول زندگی دینی خود، با بررسیهای فردی و اجتماعی، به زنجیرهای از باورهای استوار و ریشهدار، اعتقاد پیدا میکند؛ باورهایی که از متن قرآن و حدیث، برگرفته شده و اطمینان، قابل استناد به آنها هستند. این اعتقادات، معیار مطمئنی برای نقد آنچه به دین و پیشوایان آن منسوب میشود، به شمار میآیند.
برای نمونه، هرگاه متنی مانند متن زیر به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله منسوب شود، به دلیل مخالفت آن با آموزههای قرآنی و گفتار و رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله ، به ساختگی بودن آن پی میبریم:
دَفنُ البَناتِ مِنَ المُکرَماتِ؛(1)به خاک سپردن دختران، از کرامتهاست.
این متن، در حقیقت، گونهای تأیید سنّت جاهلی برخی اعراب پیش از اسلام است که قرآن، آن را در آیات متعدّدی، محکوم کرده و پیامبر صلی الله علیه و آله آن را کاری سختْ نکوهیده دانسته است و به هیچ روی، نمیتوان آن را به اسلام و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله منسوب کرد.
خوشبختانه، این معیار، محدودیت معیار پیشین را ندارد و با این معیار، میتوان بخشی از احادیث ناظر به احکام فرا عقلی و اعتباری دین را نیز سنجید؛ زیرا آموزههای مسلّم و باورهای استوار دینی، خود نیز از مبدأ وحیانی و غیبی سرچشمه گرفتهاند و از این رو، قابلیت پهلو زدن به این احادیث را دارند. برای نمونه، اگر حدیثی جعلی، نماز صبح را واجب ندانست و یا آن را پنج رکعت دانست، به وسیلۀ آموزههای قرآنی و حدیثی، رد میشود، و یا اگر حدیثی ساختگی، شیعیان را از عمل به تکالیف دینی و تحمّل رنج جهاد و حجّ و روزه، بینیاز دانست و به صرف داشتن محبّت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله ، مجوّز ورود به بهشت را به آنان داد، با آیات و روایات متعدّدی، ناسازگار است؛ آیاتی که ایمان را همراه عمل صالح، نجاتبخش انسان میدانند و همچنین، احادیثی که هشدار میدهند که تنها به دوستی با اهل بیت علیهم السلام تکیه نکنید و به عبادت و عمل نیز بپردازید.(2)
پیشوایان دین، میدانستند که تشویق مردم به پیروی از ایشان و پراکندن عطر حدیث، برخی را وسوسه میکند تا گفتههای خود را سخنان ایشان، معرّفی کنند و در پی پذیرش آنان، گمراه شدگان را به دنبال خود بکِشند. آنان، حاکمان از دین بیرون رفته، درباریان ریاکار و عالمان دین به دنیا فروخته را میدیدند و توطئۀ آنان
را در جعل حدیث و انتساب دروغین سخنانی به ظاهر حدیثگونه را به پیامبر اکرم میفهمیدند. امامان علیهم السلام شاهد راهیابی عالمان یهودی و مسیحی تازهمسلمان به دربار حکومتهای اُمَوی و خلفای عبّاسی بودند و ارتباطات نهان سیاست و تزویر را با علم و دیانت دروغین، تشخیص داده بودند و دست قدرت را در پشت صحنۀ جعل و حدیثسازی، به آسانی مشاهده میکردند. از این رو، امامان علیهم السلام افزون بر حدیثگویی، به بررسی و نقد حدیث نیز روی آوردند. آنان، یاران خود را به فراگیری احادیث موجود در جامعۀ اسلامی، ترغیب کردند و سپس، عرضۀ آنها را بر ایشان، از این راویان خواستند و آنگاه به نقد این احادیث پرداختند.
ایشان، در مراحل مختلف این بررسی، معیارهایی برای نقد حدیث، در اختیار راویان نهادند و از آن میان، بر قرآن، سنّت و عقل، تأکید ورزیدند. امامان، همچنین، برخی جاعلان را افشا کردند و شگردها و کارهایشان را آشکار نمودند. این رویارویی همهجانبه و سازمان یافتۀ امامان و عالمان گرداگردِ ایشان، چندان ادامه یافت که در روزگار امامان متأخّر شیعه، بسیاری از احادیث ساختگی و جاعلان آنها، شناسایی و عالمان، از نقل و کتابت آنها پرهیز میکردند. این مبارزۀ مقدّس و عالمانه، پس از دورۀ حضور ائمه علیهم السلام استمرار یافت و دو حوزۀ علمی شیعه، یعنی بغداد و قم، به تدوین کتابهای بزرگ حدیثی و تألیف کتابهایی برای معرّفی کتابهای موجود و نویسندگان آنها پرداختند. از این رو، جز تعداد اندکی از احادیث ساختگی، به کتابهای بزرگ حدیثی شیعه، راه نیافت؛ امّا همین چند حدیث ناشناخته و بر جای مانده در برخی کتابها، عالمان را ناگزیر میکند تا همۀ احادیث را بررسی کنند، و ما را نیز موظّف میکند تا برای آگاهی از درستی هر حدیث، به عالمان و یا آثار علمی ایشان، مراجعه کنیم.
نگاه نقّادانه به حدیث، موجب میشود که به دام خرافاتی که بر آنها جامۀ حدیث پوشاندهاند، نیفتیم و آنچه را جزو دین نیست، به پیشوایان دین، نسبت ندهیم و در پی بدعتها و افزودههای مغرضان سودجو به دین نرویم. امّا اگر این نگاه، از حدّ
اعتدال فراتر برود و هر حدیثی را با کوچکترین شبهه و تردید، کنار بگذاریم، به آسیبی دیگر دچار میشویم: آسیب حذف برخی از سخنان پیشوایان و نادیده گرفتن بخشی از دین، که در هر دو صورت، ما را از دستیابی به تصویری کامل و منسجم از دین، محروم میسازد.
یکی از عوامل غلتیدن به ورطۀ ردّ شتابزدۀ حدیث، درست نفهمیدن و پی نبردن به مقصود اصلی آن است. نمونۀ زیر، میتواند شاهد خوبی باشد:
قالَ رَسُولُ اللهِ لإمرأةٍ سَأَلْتُه: أنَّ لی زَوجاً وَ بِهِ غِلْظَةٌ عَلَی َّ وَ إنّی صَنَعْتُ شَیئاً لِأعْطِفَهُ عَلَیَّ؟ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله : اُفٍّ لَکِ! کَدِرْتَ البِحارَ وَ کَدِرْتَ الطّینَ وَ لَعنَکِ المَلائِکَةُ الأخیارُ وَ مَلائِکَةُ السَّمواتِ وَ الأرضِ. قالَ: فَصامَتِ المَرأَةُ نَهارَها وَ قامَتْ لَیْلَها وَ حَلَقَتْ رَأسَها وَ لَبِسَتْ المُسوحَ، فَبَلَغَ ذلکَ النَّبیَّ صلی الله علیه و آله ، فَقالَ صلی الله علیه و آله : أنَّ ذلکَ لایُقْبَلُ مِنْها.(1)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به زنی که از ایشان پرسیده بود: «همسری دارم که با من، نامهربان است و من کاری کردم تا محبّت او را به سوی خود، جلب کنم»، فرمود: «وای بر تو! دریاها و زمین را تیره ساختی و فرشتگان برگزیده و فرشتگان آسمانها و زمین، تو را نفرین کردهاند».
زن، روزها را روزه گرفت و شبها به عبادت ایستاد، سرش را تراشید و جامۀ پشمی به تن کرد؛ امّا وقتی خبر آن به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، ایشان فرمود: «اینها، از آن زن، پذیرفته نمیشود».
ممکن است کسی این روایت را معارض با آیۀ شریفۀ: (إِنَّ اللهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْـرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء...)؛(2)خداوند شرک ورزیدن به خود را نمیآمرزد، اما ]گناه[ کمتر از آن را برای هر کسی که بخواهد، میآمرزد. ببیند و حکم به ردّ آن دهد؛ زیرا این آیۀ شریف، هر گناهی غیر از شرک را بهویژه در صورت توبه کردن از آن، قابل آمرزش الهی میداند. گناه این زن نیز شرک نبوده و به احتمال فراوان، گونهای سِحر و جادو بوده است. از این رو، نمیتوان آن را نابخشودنی دانست. پس نمیتوان
حدیث را با این معنا پذیرفت. امّا با نگاهی ژرفتر، میتوانیم بگوییم که پاسخ پیامبر اکرم، ناظر به توبۀ آن زن نیست؛ بلکه ناظر به کارهایی است که آن زن، آنها را به تصوّر نیکو بودن به انجام رسانده است. به سخن دیگر، توبه از سِحر و جادویی که دربارۀ همسرش به کار بسته، دست برداشتن از آن و کنار نهادن سِحر و جادوست، نه تراشیدن سر و جامۀ پشمینه به تن کردن و کنارهگیری از خانه و زندگی، که اگر خود، گناهی دوباره نباشد، به هیچ روی، توبه از سِحر به شمار نمیرود.
گفتنی است در نقدی معتدل و به دور از شتابزدگی، میتوان احادیث مشابه و قرینههای جانبیای برای هر حدیث، گِرد آورد و فهم خود را تصحیح نمود. اگر در پایان کار و پس از تحلیلها و بررسیهای دقیق، مفهوم حدیث، هنوز مخالف معیارهای مقبول بود، میتوان از آن حدیث، دست کشید.
آسیب دیگری که همواره، نقد حدیث را تهدید کرده و برخی را به داوری نادرست دربارۀ برخی احادیث، کشانده است، تمایلات شخصی، اجتماعی و تعصّبات قومی و عقیدتی است. آنان که به راحتطلبیخو گرفتهاند، احادیث مربوط به تلاش برای کسب روزی و یا جهاد با دشمنان خارجی و داخلی را به بهانۀ نقد و بررسی، تضعیف میکنند و آنان که دنیادوست و در پیِ جاه و مقام هستند، احادیث نکوهش محبّت دنیا و ترویج زُهد و گریز از تجمّلات زندگی را زیر سؤال میبرند.
در یک نقد علمی و صحیح، باید پیشداوریها و خواستههای خود را کنار بگذاریم و با نگاهی علمی و حقگرایانه، به سوی آنچه در دسترسمان است، برویم. در این صورت است که میتوانیم از خطا، در امان بمانیم و اگر هم دچار خطا شدیم، عذری داشته باشیم.
فرهنگ نیایش - پدیدآورنده : احمد غلامعلی
تمام مسلمانان، با مفهوم دعا به معنای خواندن، و زیارت به معنای دیدار، آشنا هستند؛ امّا همگان از «فرهنگ نیایش»، یکسان بهره نمیبرند. برخی، در سراسر زندگی با نیایش، مأنوساند و لذّت خواندن خدا را برتر از تمام لذّتها در دنیا میدانند و برخی نیز تنها به هنگام گرفتاری به خدا روی میآورند و او را ملتمسانه میخوانند. عدّهای نیز از دعا، خاطرۀ خوشی ندارند؛ زیرا به گمان خویش، خدا، پاسخ آنان را نمیدهد و آنچه را از خدا خواستهاند، نیافتهاند و بدین سان، از خدا روی برتافتهاند. درنگی در متون دینی، ضرورت دعا، آداب دعا و موانع اجابت دعا را نشان میدهد.
ضرورت دعا
انسان، موجودی است که از جسم و روح، تکوین یافته است. آدمی برای تأمین نیازمندیهای جسمیاش، تلاش میکند و با فراهم آوردن اسباب نشاط و رفاه، شاداب و سرزنده میشود.
روح نیز نیازمند توجّه است. عاطفه و عشق و محبّت، نیازمندیهای روح است، امّا اینهمه نمیتواند روح را فربه و شاداب سازد؛ زیرا چه بسیار عاشقانی که با وجود داشتن عاطفه و محبّت درونی شدید، روحی افسرده و غمگین دارند. دعا و نیایش واقعی، نه تنها ملالآور و کسالتبار نیست؛ بلکه نیروزا و نشاطآور است، به گونهای که حسّ عاطفه و محبّت را در سرشت آدمی بر میانگیزانَد و ریشۀ افسردگی و اضطراب را میخشکانَد.
در نگرش دینی، نیایش، عنصر مکمّلِ تکاپوی مادّی انسان است، بهگونهای که مؤمن با امید به خدا و درخواست از معدن رحمت الهی، با تمام توان، کوشش میکند و بدانچه به دست میآورد، خشنود است؛ زیرا در تلاش خود، کوتاهی نکرده است و به مقدّرات الهی نیز باور دارد. به دیگر سخن، کسی که به نیایش باور دارد، و کسی که اعتقادی به نیایش ندارد، در تلاش دنیوی خویش یکساناند با این تفاوت که نیایشگر، افزون بر تلاش دنیوی، به رحمت پروردگار خود هم امید دارد و سرانجامِ کارها را بر اساس مصلحت الهی میداند. بنا بر این، راهی برای افسردگی و اضطراب، باقی نمیمانَد. امّا آنکه از نیایش، روی بر میتابد، آنچه را برایش پدید میآید، نمیپذیرد و افسرده و مضطرب خواهد شد.
الکسیس کارْل،ـ فیزیولوژیست برجسته و برندۀ جایزۀ نوبل، نیایش را از نیازهای ژرف آدمی در کنار نیازهای ضرور، مانند خوردن و آشامیدن، میداند و آن را سبب پایداری ملّتها و تمدّنها بر میشمارد. او مینویسد:
هیچ ملّتی در تاریخ و هیچ تمدّنی در گذشته، به زوال قطعی فرو نرفت، مگر آنکه پیش از آن، سنّت نیایش در میان آن قوم، ضعیف شده بود.(1)
نیایشگر، با دعای خود، فراهم آوردن اسباب و عللی را درخواست میکند که از حیطۀ قدرت انسان، بیرون است؛ زیرا او میداند که تمام اسبابها در حیطۀ قدرت الهی است.
اهمّیت دعا در آیات قرآن و احادیث معصومان علیه السلام ، بسیار پُررنگ است، به گونهای که قرآن، ارزش آدمی را به دعای او میداند و میفرماید:
(قُل ما یَعبَؤُبِکُمْ رَبّی لَولا دُعاؤُکُم؛ (2)بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگارم، هیچ اعتنایی به شما نمیکند).
این آیه، به خوبی نشان میدهد که دعا، معیارِ ارزشمندیِ انسان در بارگاه الهی است و اگر انسان، قدر و ارزش خود را بشناسد، میتواند با خدا، سخن گوید و خدا نیز پاسخ او را میدهد:
(أُدعُونی أَستَجِب لَکُم؛(1)مرا بخوانید تا به شما پاسخ دهم).
آنکه خدا را بشناسد، بیدریغ، به عبادت او روی میآورد؛ زیرا بینیازی خدا و مؤثّر بودن او را در مییابد و از دگر سو، نیازمندی خود را احساس میکند. در اینجاست که انسان عابد، با خدا، نجوا میکند و او را میخواند. بنا بر این، آنچه نماد پرستش آدمی است، نیایش اوست. پیامبر اعظم، رابطۀ میان دعا و عبادت را چنین ترسیم فرموده:
الدُعاءُ مُخُّ العِبادَةِ.(2)دعا، مغزِ عبادت است.
نیایش، برخاسته از فطرت آدمی است و به هر گونهای میتوان خدا را خواند و با او سخن گفت؛ امّا تمامی ادیان برای نیایش، آدابی را ترسیم کردهاند. در دین اسلام نیز آدابی برای دعا، وارد شده است . مهمترین ادب دعا، «شناخت پروردگار» و «قطع امید» از غیرِ اوست. کسی که «قدرت و حکمت» خدا را بشناسد و آنگاه، او را بخواند، بیتردید، دعایش برآورده خواهد شد؛ زیرا برای چنین انسانی، پاسخ خداوند، همان اجابت دعاست؛ خواه خداوند، حاجتش را در این دنیا برآورد و یا آنکه بهتر و بالاتر از نیازش را در آخرت به او باز دهد. به هر حال، برای خداشناس واقعی، سخن گفتن با پروردگار، مهم است و همین که میداند خدا به گفتارش گوش فرا میدهد، بهترین اجابت الهی است. البته باید دانست که استجابت دعا، با شناخت پروردگار، رابطهای مستقیم دارد و به هر میزان که انسان، خداشناستر باشد، دعایش نیز به اجابت، نزدیکتر است، زیرا خدا را میشناسد و از درخواستهایی که مخالف حکمت پروردگار است، پرهیز میکند؛ ولی آن که با خدا بیگانه است، به هنگام گرفتاری، تنها به نیاز خود میاندیشد و حکمت خداوند را نادیده میگیرد و در نتیجه، به خواستۀ خود، دست نمییابد و از خدا، ناامید میشود.
در حدیثی آمده است که گروهی به امام صادق علیه السلام گفتند:
ما دعا میکنیم، ولی مستجاب نمیشود.
امام فرمود:
چون شما، کسی را میخوانید که او را نمیشناسید.(1)
انقطاع یا قطع امید از غیر پروردگار، یکی دیگر از آداب دعاست. نیایشگر، پس از شناخت خدا، هر قدرتی را در برابر او، ناچیز میداند و هر اندازه که ناامیدی از مخلوقات، بیشتر شود، روح دعا و پرستش، در او تقویت میشود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، راز خواندن خدا را چنین بیان فرموده است:
دلت را از هر چه غیر اوست، تهی کن و او را به هر نامی که میخواهی، بخوان.(2)
بنا بر این، شناخت خداوند و ناامیدی از غیر او، مهمترین کلید نیایش است . نیایشگر، باید بداند که در برابر کیست و از غفلت و بیتوجّهی بپرهیزد و آنگاه که از غفلت، کناره گیرد، دل او بیدار میشود و با مبدأ همۀ نیکیها، پیوند باطنی برقرار میکند و دعایش در آستانۀ اجابت، قرار میگیرد. آنکه در دام غفلتْ باقی بمانَد ، از پاسخ پروردگار، محروم خواهد ماند . امام علی علیه السلام در حدیثی میفرماید:
لا یَقبَلُ اللهُ دُعاءَ قَلبٍ لاهٍ.(3)خداوند، دعای غافلدلان را نمیپذیرد.
کسی که خدا را شناخت و از غیرِ او، روی برتافت ، تنها به هنگام گرفتاری به درگاه الهی روی نمیآورد؛ بلکه در خوشی و اندوه، با دعا، اُنس دارد و به راز و نیاز با خدا در روزگار گرفتاری، بسنده نمیکند. دعای چنین انسانی، به اجابتْ نزدیک است. در حدیثی قدسی، خداوند به پیامبرش داوود علیه السلام ، فرموده:
أُذکُرنی فی أیّامِ سَرّائِکَ حتّیٰ أستَجیبَ لکَ فی أیّامِ ضَرّائَکَ. (4)
در روزهای خوشی و آسایش، مرا یاد کن تا تو را در روزهای گرفتاری [و سخت]، اجابت کنم.
احادیث پیشوایان معصوم، سرشار از نکات ظریفی است که ادب دعا کردن را به ما میآموزد. اینک برای نمونه، به برخی از آداب دعا در احادیث، اشاره میکنیم:
بایسته است که نیایشگر، پیش از دعا، وضو بگیرد، رو به قبله بگردانَد و آنگاه، دو رکعت نماز بگزارد.(1)
در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
إذا أرَدتَ أن تَدعُوَ الله فَقَدِّم صلاةً أو صَدَقَةً أو خَیرَاً أو ذِکراَ.(2)هرگاه خواستی خدا را بخوانی، نمازی یا صدقهای یا کار نیکی و یا ذکری را پیش فرست.
هر دعایی با نام خدا، حمد و ثنای الهی و درود فرستادن بر پیامبر و خاندان پاک او آغاز میشود و سپس، باید خدا را با فروتنی و زاری خواند:
(أُدعوا رَبَّکُم تَضَرُّعاً و خُفیَةً؛(3)پروردگارتان را با زاری و نهانی بخوانید).
ادب فروتنی در برابر خداوند، برخاسته از معرفت انسان است و آدمی، در برابر عظمت پروردگار و مهربانی و چشمپوشی او، ناخودآگاه، احساس خُردی میکند و همین احساس، او را به زاری و سخن گفتن به آرامی وا می دارد. در چنین حالتی است که خداوند، دعا کردن بندهاش را دوست دارد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إغتَنموا الدُّعاءَ عِندَ الرِّقَة فَإنّها رحمَةً.(1)هرگاه در خود، احساس رقّت قلب کردید، دعا کردن را غنیمت شمرید.
نجوا کردن و آهسته سخن گفتن با خداوند، یکی دیگر از آداب دعاست؛ زیرا هیچ کس مانند او به انسان، نزدیک نیست.
یکی دیگر از زیباترین آداب دعا، بلندهمّتی و درخواستهای بزرگ داشتن است. از آنجا که نیایشگر، خدا را میشناسد و از فضل او درخواست میکند، بنا بر این، بیشترینها و برترینها را از خدا میجوید. پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است:
اِسْأَلُوا اللهَ وَ أجْزِلُوا؛ فَإِنَّه لا یَتَعاظَمُهُ شیئاً.(2)از خدا بخواهید و فراوان بخواهید؛ زیرا هیچ چیز، بر او گران نمیآید.
پافشاری بر دعا، یکی دیگر از آداب دعا کردن است. بنده از خداوند، ناامید نمیشود؛ بلکه بر خواستههای خویش، اصرار میورزد.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:
إِنَّ الله یُحِبُّ السّائلَ اللَّحوحَ.(3)خداوند، درخواست کنندۀ اصرارگر را دوست دارد.
انسانی که به اجابت دعاهای خود خوشبین است، بایسته است که دعای خود را با «آمین» گفتن به پایان رسانَد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، ادب پایان دعا را چنین آموزش داده:
إذا دَعا أحَدُکُم فلیُؤَمِّن عَلی دَعائِهِ.(4)هرگاه یکی از شما دعا کرد، آن را به «آمین» ختم کند.
گفتن«ما شاء الله»، «لا حول و لا قوّةَ إلّا بِالله» و نیز کشیدن کفِ دستها به صورت، از جمله آداب پایانی دعاست. آنگاه، دعا، با حمد الهی به پایان میرسد.
از مهمترین دغدغههای نیایشگر، برآورده نشدن درخواستهاست؛ زیرا وعدۀ الهی را حق میداند و با امید و آرزو، به درگاه خداوند، پناه میبَرَد و نیاز خویش را با امید اجابت، مطرح میکند، ولی پاسخی نمییابد.
موانع اجابت دعا را به سه دسته میتوان تقسیم کرد: نخستین دسته، بیتوجّهی به شرایط لازم برای اجابت دعا، مانند شناخت خدا، انقطاع، اخلاص و حضور قلب است. هر یک از شرایط پیش گفته فراهم نباشد ، انتظار اجابت دعا داشتن، دشوار است.
برای نمونه، پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است:
الدّعاءُ مَعَ حُضُورِ القَلْبِ لا یُرَدُّ.(1)دعای همراه حضور قلب، رد نمیشود.
دومین دسته از موانع اجابت دعا، رفتارهایی است که پروردگار را ناخشنود میکند و سبب تأخیر در اجابت و یا برآورده نشدن حاجات میگردد، مانند: گناه، که نافرمانی خداوند است و مهمترین مانع اجابت دعاست، گناهان گوناگون، مانند: ستم کردن به دیگران، نافرمانی از پدر و مادر، بُریدن از خویشاوندان، زِنا، ترک امر به معروف و نهی از منکر و حرامخواری، از مهمترین موانع استجابت دعا در پیشگاه الهی است.
زُدودن موانع پیشگفته، در برآورده شدن حاجتها، بسیار مؤثّر است. بنا بر این، احتمال داردکه دعا کننده، اخلاص و حضور قلب را در خود فراهم آورد؛ امّا بیدقّتی در منابع کسب درآمد، سبب شود تا لقمهای حرام، او را از به اجابت رسیدن دعایش دور سازد، چنانکه در حدیثی قدسی، خداوند متعال، فرموده است:
فَمِنکَ الدُّعاءُ وَ عَلیَّ الإجابةُ. فلا تَحتَجِبُ عنّی دَعوَةٌ إلّا دَعوَةُ آکِلُ الحَرام.(2)دعا کردن، از توست و اجابت کردن، بر عهدۀ من. هیچ دعایی از من پنهان نمیمانَد، مگر دعای حرامخوار.
سومین و مهمترین مانع اجابت دعا، حکمت پروردگار است. گاهی نیایشگر، تمامِ شرایط پیشگفته را فراهم میآورد و از تمامِ عواملِ باز دارندۀ اجابت، پرهیز میکند، ولی دعایش مستجاب نمیشود؛ زیرا حکمت پروردگار، برآورده شدن دعا را به صلاحِ او نمیداند.
حکمتِ الهی، دانش استوار خداوند است که از ظرائف و پیامد درخواستها، آگاه است و بر این اساس، گاهی برآورده شدن درخواست بنده را به ضرر دینِ او میداند و بر اساس لطف خویش، حاجت بنده را برآورده نمیسازد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این زمینه، فرموده است:
همانا بنده در آستانۀ رسیدن به حاجتی از حاجتهای دنیا قرار میگیرد؛ امّا خداوند، از فراز هفت آسمان، او را یاد میکند و میفرماید: «فرشتگان من! این بندهام، به حاجتی از حاجتهای دنیا، نزدیک شده است. اگر آن را برایش بگشایم، دری به سوی آتش بر او گشودهام. پس آن را از او دور کنید». بنده، انگشت حسرت میگزد و میگوید: چه کسی بر من در رسیدن به آن حاجت، پیشی گرفت؟ چه کسی به من نیرنگ زد؟ در صورتی که این، جز لطفی نیست که خداوند، در حقّ او نموده است.(1)
نگاهی به فرآیند «نیایش» و «برآورده نشدن نیاز»، نشان میدهد که در پارهای موارد، خداوند، در همین دنیا، جایگزینی بهتر از آنچه نیایشگر میخواهد، فرا رویش مینهد. امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
رُبَّما سَأَلتَ الشیءَ فَلَم تُعطَهُ وَ اُعْطیتَ خَیراً مِنهُ.(2)ای بسا که چیزی را خواستهای و به تو داده نشده است، امّا بهتر از آن، به تو داده شده است.
درنگی در حکمت خداوند، نیایشگر را از درخواستهای نابهجا، باز میدارد و او را به خواستن آنچه شایسته است، وا میدارد. برای نمونه، آن که خدا را حکیم
میداند، به خوبی دریافته است که خداوند، نظام عالم را از راه سبب و مسبّب، اداره میکند و در هر سببی، تأثیری ویژه نهاده است. بنا بر این، مطرح کردن درخواستهای نامعقول، مخالفت با حکمت خداوند است و خداوند، اینگونه دعاها را اجابت نمیکند. به سخن دیگر هیچ گاه رحمت خداوند بر حکمت او سبقت نمیجوید هر چند همواره از خشم و غضب او پیش است. در روایتی، به نقل از امام حسین علیه السلام آمده است:
روزی امیر مؤمنان علیه السلام با یارانش نشسته بود ... که زید بن صوحان عبدی، از ایشان پرسید: ... کدام دعا، بیاثرتر است؟ فرمود: «کسی که برای آنچه ناشدنی است، دعا کند».(1)
دقّت در شرایط اجابت دعا و موانع آن، نیایشگر را به طرح درخواستهای کارگشا، وادار میکند و او اگر چه بر درخواست خود، پافشاری میکند؛ ولی هرگز در برابر خدای یکتا، گستاخی و بیادبی را روا نمیداند.
در چه زمانی و در کدام مکان، باید خدا را خواند؟ و از او چه باید خواست؟
در متون حدیثی، زمانها و مکانهای مقدّسی برای نیایش، بیان شده و فهرستی از نیایشهای زیبا را میتوان یافت. اگر چه این زمان و مکانها، در سرعت بخشیدن به اجابت دعا، بسیار مؤثّراند؛ امّا آنچه مهم است، در دین مقدّس اسلام، بر خلاف برخی ادیان، نجوا با خدا، اختصاص به زمان و مکان خاصّی ندارد و نیایشگر، میتواند با خدای خود، با هر زبانی نیایش کند و در بیان درخواستهای خود، کوتاهی نورزد.
پیشوایان معصوم، از سویی مردم را به خواندن دعا ، سفارش میکردند و از سوی دیگر، برخی دعاهای نادرست را اصلاح میکردند. امام صادق علیه السلام ، در روایتی میفرماید:
1) . کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 381، ح 5833.
امیر مؤمنان علیه السلام شنید که مردی میگوید:« بار خدایا! از فتنه، به تو پناه میبرم». فرمود: «میبینم که از مال و فرزندت، به خدا پناه میبری! خداوند متعال میفرماید: (إنَّما أمْوالَکُمْ وَ أوْلادَکُمْ فِتنَةٌ؛ جز این نیست که داراییها و فرزندانتان، فتنهاند)؛ بلکه بگو: «بار خدایا! از فتنههای گمراه کننده، به تو پناه میبرم».(1)
سیرۀ پیشوایان معصوم علیهم السلام بیانگر آن است که هر گونه نیاز معقولی را به درگاه خداوند، مطرح میکردند: طلب خیرخواهی، رهایی از سرما و گرما، درخواست باران، سلامت جسم، درخواست فرزند، شفای بیمار، رحمت خواستن بر مردگان، شهادتطلبی و بینیاز ساختن، تنها گوشهای از دعاهایی است که پیشوایان دینی ما، بنا به درخواست مردم، از خداوند طلب میکردند. نکتۀ زیبا در دعاهای پیشوایان دینی، همهجانبهنگری آنان در درخواستهاست، به گونهای که وقتی از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستند که از خداوند، باران طلب کند، فرمود:
أللّهمَّ اسْقِنا غَیثاً مُغیثاً مَریعاً طَبَقَاً غَدَقاً غیرَ رائثٍ، نافِعَاً غَیرَ ضارٍّ.(2)بار خدایا! به ما بارانی کمک کننده، رویاننده، فراگیر، فراوان، بی تأخیر، سودمند و بی زیان، عطا فرما.
هر چند نیایش، در گرو الفاظ نیست و هر که با دل خویش به خدا روی آورد، خدا، به خواستۀ او آگاه است؛ امّا خداوند دوست دارد که بندهاش با او سخن گوید. بر همین اساس، بزرگان دین، دعاهای ماندگاری را برای ما به ارمغان نهادند که تمام شرایط دعا درآن، فراهم آمده است. صحیفۀ سجّادیه، دعای جوشن کبیر، دعای کمیل، دعای ابو حمزۀ ثُمالی، دعای ندبه و...، سرشار از معارفی هستند که خواننده را سیراب میکند.
خوشبختانه، امروزه برخی از نویسندگان خوشذوق، پارهای از نیایشهای معصومان را به زبان فارسی بازگرداندهاند که خواندنی است. اینک به چند نمونه، اشاره میکنیم:
أللّهمَّ إنّی أسألُکَ إیماناً تُباشِرُ قَلبی حَتّیٰ أَعلَمَ لا یُصیبُنی إلّا ما کَتَبتَ لی وَ رَضِّنی مِنَ المَعیشَةِ بِما قَسَمتَ لی.(1)خداوندا! از تو ایمانی میخواهم که به قلبم پیوسته باشد، چنانکه نیک بدانم که جز آنچه تو برایم نوشتهای، به من نمینرسد. مرا نسبت به بهرهای که از زندگی بخشیدهای، خشنود بدار.2. إلهی إنْ کانَتِ الخَطایا قَدْ أَسقَطَتْنی لَدَیکَ فَاصفَحْ عَنِّی بِحُسنِ تَوَکُّلی عَلَیکَ.(2)خدایا! اگر غبار خطاهایم، مرا از چشم تو انداخته است، تو به سبب نیکیِ توکّلم بر تو، از آنها چشم بپوش.
برداشتی از «دعای عهد»:
خداوندا! این آرزوی مرا، برآور و آن چشم امید را، به استجابت این دعا، روشن کن.
اگر در خاک بودم و او قدم بر آسمان گذاشت
اگر مُرده بودم و او زندگی آفرید
مرا نیزـ ای پروردگار من ـ
از خاک، برآر
مرا هم از قبر، بیرون آور
تا کفن خویش را بر تن پوشم
تا شمشیر خویش را برکشم
تا نیزه خویش را برگیرم
تا سرآسیمه و خروشان، فریاد برآورم
و در کوی و صحرا، لبّیک بگویم
تا در پاسخ فراخوانِ آن دعوتکننده، بشتابم.(1)
قائداً إلی رضوانِک و شوقی إلیک...
خدایا ! مباد که چشمۀ محبّت من به برکههای گِلآلود دیگران بریزد!
خدایا ! چشم جویباری عشق مرا به تماشای دریایت، روشنی ده.
خدایا ! مباد که دل من، اسیر جز تو شود و پیشانی قلبم، بر خاک محبّت دیگری بساید!
خدایا ! مباد که عندلیب دلم، غزلخوان بُستانی دیگر گردد!
خدایا ! مرغ دلم که در دام توست، مباد که یاد آشیان کند!
خدایا ! نکند که روی از من بتابی و نشود که نگاه حیرانم را منتظر بگذاری!
خدایا ! مرا شایستگی بهرهمندی از کنارت بخش، ای پاسخ دهنده و ای اجابت کننده! ای گُل بخشش دیگران از گلزار تو، ای باغبان رحمت!(2)
«زیارت»، از ریشه «زَوْر»، به معنای میل کردن به چیزی و رویگردانی از چیزی دیگر است.(3)زیارت، دیدار همراه با میل و محبّت است و زائر را از آن رو «زائر» مینامند که در هنگام زیارت، تنها آهنگ زیارت شونده را دارد و از هر چه غیر اوست، دست میشوید. هدف زائر، تکریم، بزرگداشت و اُنس گرفتن با زیارت شونده است.
زیارت، به مُردگان اختصاص ندارد و زیارت و دیدار زندگان در دین اسلام، جایگاهی بس والا دارد؛ زیرا هر گونه دیداری در تربیت فردی و اجتماعی، تأثیر مستقیم دارد. از همین رو، پیامبر خدا، دیدار اهل ایمان را با زیارت خدا همرتبه دانسته و فرموده است:
مَن زارَ أخاهُ المُؤمِنَ إِلی مَنزِلِهِ لا حاجَةً مِنهُ إلیهِ کُتِبَ مِن زُوّارِ اللهِ ، وَ کانَ حَقیقاً عَلَی اللهِ أَنْ یُکرِمَ زائِرَهُ. (1)هرکه نه به قصد نیازخواهی، بلکه به نیت دیدن برادر مؤمن خود به خانۀ او برود، از دیدارکنندگانِ خدا شمرده می شود و بر خداست که دیدار کنندۀ خود را گرامی بدارد.
گروه دیگری که دیدار با آنان سفارش شده است، دانشمندان هستند که نشست و برخاست با آنان، سبب فزونی دانش میشود، پیامبر صلی الله علیه و آله دیدار با دانشمندان را با زیارت خویش، برابر دانسته و فرموده است:
مَن زارَ عالِماً فَکأَنَّما زارَنی.(2)هر که با دانشمندی دیدار کند، گویی مرا زیارت کرده است.
در نگرش دینی، افزون بر زیارت زندگان، بر زیارت مُردگان نیز تأکید شده است؛ زیرا زیارت اموات، نوعی کشش درونی میان انسانهاست که از دست دادن نزدیکان خویش را باور نمیکنند و همچون گذشته با عزیزان خود مأنوس هستند. در نگاهی دیگر، زیارت مُردگان بر جهانبینی دینی، استوار است. در دین اسلام، زندگانی، پس از مرگ، وارد مرحلۀ جدیدی خواهد شد و کسی که از این دنیا رَخت بر میبندد، در دنیای دیگری به زندگانی برزخی و اُخروی خویش، ادامه میدهد و بنا بر جایگاهی که بر اثر اعمال نیک خود در این سرا به دست آورده است، در سرای دیگر هم تأثیرگذار خواهد بود. بنا بر این، زیارت مُردگان، هم برای آنان سودمند است، و هم برای زیارت کنندگان، آثار مفید معنوی و تربیتی بسیاری را به ارمغان میآورد. امام علی، در حدیثی، دربارۀ برخی از آثار و برکات زیارت مُردگان، چنین می فرماید:
زُورُوا مَوتاکم فَإِنَّهُم یفرَحُونَ بِزِیارَتِکم ، وَ لْیَطْلُبِ الرَّجُلُ حاجَتَهُ عِندَ قَبرِ أَبیهِ وَ اُمِّهِ بَعدَ ما یدعُو لَهُما.(3)
مُردگان خود را زیارت کنید؛ زیرا آنان، از دیدار شما، خوش حال می شوند. انسان، حاجت خود را باید در کنار قبر پدر و مادرش و پس از آن که برای آنها دعا کرد، [از خدا] بخواهد.
اسلام، زیارت را به عنوان آیینی دینی پذیرفت و برای آن، آداب ویژهای را ارائه داد. در متون دینی، بر زیارت خویشاوندان، مؤمنان، دانشمندان، اولیای الهی و بهویژه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله سفارش بسیاری شده است. دقّت در سفارش اسلام، بیانگر تشویق دین به ارزشهای والای توحیدی و انسانی است؛ زیرا زیارت کننده با زیارت قبور بزرگان، از تلاش ایشان برای صالحسازی فرد و جامعه، سپاسگزاری می کند و خدا را به پاس آفرینش انسانهای پاک، میستاید.
سیرۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز بیانگر اهمّیت زیارت مُردگان و تشویق به این سنّت مفید و سازنده است . پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در واقعۀ صلح حَُدیبیه، به منطقۀ ابواء، واقع در میان راه مکّه و مدینه رسید و خداوند، به پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داد تا قبر مادرش آمنه را زیارت کند . پیامبر صلی الله علیه و آله مزار مادرش را تعمیر کرد و بر سرِ مزارش چندان گریست که مسلمانان، از گریۀ او گریستند.(1)سپس در کنار قبر مادر، وضو ساخت و نماز گزارد.(2)مسلم نیشابوری، از بزرگان مکتب خلفا، ماجرای زیارت قبر مادر پیامبر صلی الله علیه و آله را آورده است و در ادامه، به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله آورده است:
فَزُوروا القُبُورَ فإِنَّها تُذَکِّرُ المَوتَ.(3)قبرها را زیارت کنید، که به یاد آورندۀ مرگ است.
پیشوایان دین، در هنگام زیارت قبور، اطرافیان خود را با اندرزهای سازنده و تأثیرگذار مینواختند و بدین سان، زیارت را از تنها پدیدهای عاطفی بودن، خارج میساختند و خداباوری و پارسایی را تعلیم میدادند، چنان که امام علی علیه السلام پس از زیارت اهل قبور و سخن گفتن با خفتگان در خاک، به یارانش رو کرد و فرمود:
أَما لَو اُذِنَ لَهُم فِی الکلامِ لَأَخبَرُوکم أَنَّ خَیرَ الزّادِ التَّقْوی. (1)بدانید که اینان، اگر اجازۀ سخن گفتن می داشتند، به شما خبر می دادند که: بهترین ره توشه، پرهیزگاری است.
زیارت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیه السلام ، برترین زیارت است. تمامی قرآنباوران، به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله عشق میورزند و بدینسان، رسالتِ برترین برگزیدۀ خدا را ارج مینهند:
(قُلْ لا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی.(2)بگو: بر این [رساندن پیام ]، هیچ مزدی از شما نمی خواهم، مگر دوستی دربارۀ خویشاوندان [نزدیکم ]).
زیارت امامان شیعه، پاسخ عملی به دعوت محبّتآفرین قرآن کریم بوده، پیوندی ناگسستنی با فرمان پروردگار دارد و بی تردید، سرانجامی نیکودر پیشِ روی زائران اهل بیت علیهم السلام است:
(وَ الَّذینَ یصِلُونَ ما أَمَرَ اللهُ بِهِ أَنْ یوصَل .....أُولئِک لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ.(3)و آنان که بدانچه خداوند فرموده است که بپیوندند، می پیوندند...، آنان راست سرانجام [نیک ] آن سرای ).
در میان زیارات امامان شیعه، بر زیارت امام حسین و امام رضا علیهما السلام ، تأکید بیشتری شده است؛ امّا این بدان معنا نیست که زیارت دیگر ائمّه، از ثواب کمتری برخوردار باشد در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
مَن زارَ واحِداً مِنّا کانَ کمَن زار الحُسینَ علیه السلام .(4)
هر که یکی از ما (امامان علیهم السلام ) را زیارت کند، چنان است که حسین علیه السلام را زیارت کرده است.
زیارت پیشوایان معصوم، دیدار با اموات نیست، بلکه دیدار با پاکانی است که در نزد خدا، زندهاند و با ارادۀ الهی، بر احوال این جهان، آگاهاند و برآن، اثر گذارند. زائر، در پیشگاه امام، به تکیهگاه مطمئنّی اعتماد میکند و خود را به نیرویی برتر از نیروهای طبیعت، پیوند میزند. مهمترین فواید زیارت را میتوان چنین برشمرد:
احساس امنیت. نخستین فایدۀ زیارت، رهایی از تنهایی و احساس امنیت در پرتو نیروی ملکوتی پیشوایان دین است. زائر به هنگام احساس تنهایی به بارگاه معنوی اهل بیت علیهم السلام پناه میبرد و خود را به کشتی نجات خاندان پیامبر، میسپارد.
عبادت حقیقی. دومین رهاورد زیارت، استمرار و تقویت روح بندگی خداوند است؛ زیرا زائر به اوج معنوی عبادت معصوم و کوشش وصف ناشدنی آن بندگان حقیقی خدا میاندیشد و از بندگی خود، شرمسار میشود و برای رسیدن به لذّت عبادت، بر تلاشِ عبادی خویش میافزاید.
شجاعت و فداکاری. همۀ امامان بزرگوار ما، در برابر ظلم و ستم ایستادند و با فداکاری خود، دین خدا را زنده کردند و شجاعانه، فاسدان زمان خویش را رسوا نمودند. زائر، شجاعت اهل بیت علیهم السلام را نظاره میکند و از ستمِ ستمکاران، انزجار میجوید و روح حماسه و دلاوری را میستاید.
گسترش روحیۀ همکاری. یکی از رهآوردهای زیارت که کمتر بدان پرداخته میشود، گسترش روحیۀ همکاری در میان زائران است. بیشتر سفرهای زیارتی، به شکل خانوادگی و یا گروهی صورت میگیرد. در سفرهای زیارتی، زائران کمک به یکدیگر را مقدّس میشمارند و بدینسان، روابط زیبای انسانی را به نمایش میگذارند.
در متون حدیثی برای زیارت، آداب ویژهای را تعیین کردهاند. مهمترین ادب زیارت، معرفت و شناخت امامی است که زائر به دیدار او میرود؛ زیرا دیدار کننده،
به تناسب مقام دیدار شونده، در سخن و رفتار خود، دقّت میکند. در نگاه دینی، پیامبر و امام معصوم، حجّت خدا بر خلقاند و اگر زائر به چنین شناختی دست یازد، از شفاعت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در قیامت، بهرهمند خواهد شد. امام رضا علیه السلام میفرماید:
أَلَا فَمَنْ زَارَنِی وَ هُوَ یعْرِفُ مَا أَوْجَبَ اللهُ ـ تَبَارَک وَ تَعَالَی ـ مِنْ حَقِّی وَ طَاعَتِی فَأَنَا وَ آبَائِی شُفَعَاؤُهُ یوْمَ الْقِیامَة.(1)هان! هر که مرا زیارت کند و آنچه را که خداوند ـ تبارک و تعالی ـ از حق و طاعت من، واجب کرده است، بشناسد، من و پدرانم در روز قیامت، شفیعان اوییم.
نیّت خالصانه ، دومین ادب زیارت است. زائر، تنها و تنها برای دیدار با امام معصوم به زیارت میرود و اگر چنین احساسی در زائر پدید آید، از برکات زیارت، سود خواهد جست. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرموده است:
مَنْ أَتَانِی زَائِراً فِی الْمَدِینَةِ مُحْتَسِباً کنْتُ لَهُ شَفِیعاً یوْمَ الْقِیامَة.(2)هر که در مدینه، به امید [ثواب و پاداش] به زیارت من آید، در قیامت، شفیع او خواهم بود.
استغفار و توبه، تکرار ذکر «الله أکبر» و «الحمد لله»، آرامش و وقار، غسل زیارت و پوشیدن لباس نو و پاکیزه، از دیگر آداب زیارت است که در میان احادیث پیشوایان دین، بر آنها تأکید شده است.
دیدار با امامان و سخن گفتن با ایشان، به هر زبان و بیانی ممکن است؛ امّا پیشوایان دین، آموزههای بلند معرفتی و اخلاقی را به شکل زیارتنامه، برای مسلمانان به یادگار نهادهاند. زیارتنامههای معتبری، مانند «زیارت امین الله»، «جامعۀ کبیره» و «زیارت عاشورا»، سرشار از معارف ژرفی است که زائر، با درنگی در آن،
شیوۀ سخن گفتن با خداوند و امامان را میآموزد و بهترین درخواستها را به برکت امامان، از خدا طلب میکند. برای نمونه، در «زیارت امین الله» میخوانیم:
اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِی مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِک رَاضِیةً بِقَضَائِک مُولَعَةً بِذِکرِک وَ دُعَائِک مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیائِک مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِک وَ سَمَائِک .(1)بارخدایا! جان مرا به تقدیرات خود، مطمئن به قضایت، خشنود، به یاد و خواندنت، مشتاق و نسبت به دوستان برگزیدهات، علاقهمند قرار ده و مرا در زمین و آسمانت، محبوب دیگران نما.
1) همان،ص40.
جوان - پدیدآورنده : احمد غلامعلی
جوانی آرزوی کودکان و گاه افسوس بزرگسالان است. کودکان برای رسیدن به جوانی روزشماری میکنند و کهن سالان آن را به نیکی یاد میکنند. در اهمیت جوانی همین بس که رویدادهای بزرگ تاریخ با همکاری جوانان به فرجام نشسته است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله راز موفقیّت خویش را همیاری جوانان میدانست و فرمود:
إنّ الله بعثنی بشیراً و نذیراً فحالَفَنی الشّبان وخالفنی الشیوخُ.(1)خداوند مرا بشارت دهنده و بیم دهنده برانگیخت پس جوانان هم پیمان من شدند و پیران مخالفان من.
احادیث اهل بیت علیهم السلام جوانی را فرصت ارزشمند بهره برداری از خوبیها میشمرند و جوانِ شایسته را کسی میدانند که از این فرصت برای رسیدن به «والاییها» بهره میبرد. در متون حدیثی، ویژگیهای جوان بیان شده است که با توجه به آنها میتوان راه رسیدن به چکاد والاییها را ترسیم کرد. مسیر نشاط و شادابیِ حقیقی و دوری از اضطراب و گناه. و اینک ویژگیها:
شادابی و نشاط
در زبان عربی دو واژۀ «شابّ» و «فتی» به معنای جوان است. در هر دو واژه شادابی و حرارت هفته است به گونهای که واژهشناسِ کهن عرب، ابن فارس، در تعریف «فتی» مینویسد:
1) . شباب قریش، ص 1.
بر شادابی و تازگی و جدید بودن دلالت میکند.(1)
شکوفایی و حرارت را هم در تبیین واژه «شاب» و «شباب» آوردهاند.(2)بنابراین واژگان عرب زبانان برای جوان تازگی، حرارت و شکوفایی را به عنوان مهمترین شاخصههای جوانی مینمایاند که اگر ادامه یابند جوانی نیز تداوم مییابد.
برخی از این راهها، معنویاند و برخی دیگر مادی. راهکارهای معنوی سبب پایداری شادمانی خواهند شد و سرور واقعی را در دلِ مؤمن ایجاد میکنند. امام صادق علیه السلام در حدیثی فرمود:
السُرورُ فی ثَلاثِ خِلالٍ فی الوَفاءِ وَرِعایَةِ الحُقُوقِ والنُهُوضِ فی النَوائِب.(3)شادمانی در سه خصلت است: در وفاداری، حقّ نگهداری و همیاری در گرفتاری.
وفاداری، حقّ نگهداری و مددرسانی در گرفتاریها سبب ماندگار شدن شادی میشود. انسان با ایمان با مددرسانی خود، به جامعه فایده میرساند و خود را مفید میداند و همین حسّ او را خشنود میکند. در روایات بر ایجاد فضای نشاط و شادابی دینی تأکید شده و انسان مؤمن به فضاسازی برای شادیِ ماندگار ترغیب کردهاند. افزون بر راهکارهای معنوی، برخی راهکارهای مادی هم برای شادی سفارش شده است از آن جمله در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله میخوانیم:
ثَلاثَةٌ یَفْرَحُ بِهِنَّ الجِسْمُ وَیَربُو: الطّیبُ والباسُ اللَّیِّنِ وَشُربُ العَسَلِ.(4)سه چیز است که بدن با آن، شاداب و سرزنده میشود: بوی خوش، لباس نرم و خوردن عسل.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در روایتی فرمود:
الطّیبُ نُشْرَةٌ والعَسَلُ نُشْرَةٌ والرّکُوبُ نُشْرَةٌ والنَظَرُ إِلَی الخضرةِ نُشْرَةٌ.
بوی خوش,نشاطآور است، عسل نشاطآور است. سوارکاری نشاط آور است. نگاه کردن به سبزه نشاط آور است.(1)
این روایات بیانگر رویکرد اسلام به نشاط و شادابی است و راه کارهای عملی اسلام در این باره همگی دست یافتنی است.
در این احادیث، تحرک بدنی، خوراک و فضا سه عنصر مؤثر در شادابیاند. امّا فراتر از راهکارهای عملی، باورهای صحیح و کِردارهای نیک سبب پایداری شادابی میشوند به گونهای که انسان مؤمن همواره با نشاط است.
امیرمؤمنان علیه السلام در وصف مؤمن فرمود:
تَراه بَعیداً کَسَلُهُ دائماً نَشاطُهُ.(2)مؤمن را چنان بینی که کسالت از وی دور و نشاط او همیشگی است.
آمادگی ذهنی، از دیگر ویژگیهای جوان است. جوان هر چه میخواند، میبیند و یا میشنود، در ذهن خود نگاه میدارد. امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامهای به فرزندش چنین نوشت:
انّما قَلبُ الحَدَثِ کالأرضِ الخالیةِ ما اُلْقِیَ فیها مِنْ شیءٍ قَبلَتْهُ.(3)همانا دل جوان مانند زمین خالی است که آن چه را در آن افکنده شود، میپذیرد.
با این توانایی شگفتانگیز لازم است جوان ورودیهای ذهن خویش، را مدیریت کند تا هر چیزی در ذهن او لانه نکند، برپایۀ متون دینی، تمایل جوانان به کارهای خیر بیش از کارهای ناپسند است. توجه به این واقعیّت برای جوانان بسیار امید بخش خواهد بود و تنها کافی است نسبت به دیدنیها و شنیدنیها و خواندنیها حساسیّت داشته باشند.
پیشوایان معصوم ما با توجه به روحیه خیر خواهی جوانان از مبلّغان دین میخواستند که روی سخن خویش را با جوانان قرار دهند تا کوشش دینیشان ثمر بخشد. امام صادق علیه السلام به یکی از یارانش که از تبلیغ مکتب اهل بیت خسته شده بود، فرمود:
عَلَیْکَ بالأحداثِ فانّهم اَسْرَعُ إلی کلّخیر.(1)جوانان را دریاب که آنان به سوی هر نیکی پرشتابترند.
توانایی جوان در خودسازی سبب شکلگیری شخصیت انسان در میان سالی و کهن سالی خواهد شد. به گونهای که خردمندی و نادانی انسان در همان دوران جوانی پدیدار خواهد شد. جوان خردمند، پیر فرزانه میشود و جوانان نادان، در کهنسالی هم نادان خواهد ماند. امیرمؤمنان علیه السلام نبرد خِرد و جهل را در آدمی چنین ترسیم کرد:
لا یَزالُ العقلُ والحُمقُ تبغالبان عَلَی الرَجلِ إلی ثمانِیَ عَشرةَ سَنَةً فَإذٰا بَلَغَهَا غَلَبَ عَلَیهِ اکثُرُهما فیه.(2)خرد و نابخردی برای تسلّط بر آدمی، با هم میجنگند و چون به آن سنّ رسید، آن که بیشتر است، بر او مسلّط میشود.
دومین ویژگی جوان، شجاعت و خطرپذیری اوست. جوان سر نترس دارد به گونهای که گاه روحیۀ شجاعت او به تهوّر و بی باکی میانجامد و با جسارت به عرصههای پرخطر وارد میشود. انسان شجاع ایستادگی در برابر هماوردان را دوست دارد.(3)
میدانهای نبرد از گذشته تاکنون همواره صحنههای زیبای شجاعت جوانان را به تصویر کشیدهاند. پیامبر صلی الله علیه و آله با توجه به ویژگیهای جوان از جمله شجاعت او بارها از
جوانان در سطح بالای مدیریتی و نظامی بهره برده است. اسامه بن زید در حالی که هجده ساله بود به فرماندهی لشکریان انتخاب شد(1)و عتّاب بن اسید در سنّ 21 سالگی به عنوان فرماندار مکّه منصوب شد.
پیامبر که از جوّ اشراف زادگی مکه آگاه بود و نافرمانی برخی از آنان را پیشبینی میکرد در پایانِ حکم نصب عتّاب بن اسید از مخالفان خواست که با وی به خاطر سنّ کم او به نافرمانی نپردازند زیرا:
فلیسَ الاکبرُ هو الافضَلَ بلِ الافضل هو الاکبر.(2)بزرگتر، شایستهتر نیست، بلکه شایستهتر بزرگتر است.
بدینگونه پیامبر اکرم شایستهسالاری را بر سنّ و سال ترجیح داد و به همه این را آموخت که در مکتب اسلام رشد روحی و عقلی برتر از رشد جسمی است.
بیتردید شجاعت همانند تمامی خصلتهای پسندیده، آفاتی هم دارد که باید به آنها هم توجه داشت. اعتماد بیش از حدّ به شجاعت سبب کاستی دوراندیشی میشود. بنابراین جوان شجاع از یکسو توانمندیهای خود را باور دارد و از دگر سو با مسائل پیشرویش واقعگرایانه روبرو میشود و رفتارهای خود را با استوار اندیشی تنظیم میکند.
توانمندی و نیرومندی یکی از شاخصههای مهم جوان است. قرآن کریم در بیان دورههای گوناگون عمر انسان، جوانی را با نیرومندی شناسانده است:
الله الذی خلقکم من ضعفٍ؛ خدا همان کسی است که شما را در حالی که ناتوان بودید آفرید [کودکی] ثم جَعَلَ من بعدِ ضعفٍ قُوّةً؛ آن گاه پس از ناتوانی نیرو بخشید [جوانی] ثم جَعَلَ مِن بعد قوةٍ ضَعفاً وشیبةً؛(3)سپس پس از توانمندی ناتوانی و پیری قرار داد [پیری].
در این آیه مراحل زندگی را ناتوانی، توانمندی و سپس ناتوانی میداند که بنابر ظاهر آیه و نظر مفسرین دوران جوان همان توانمندی و نیرومندی است.
آیۀ 67 سورۀ غافر نیز به نیرومندی ایام جوانی تصریح میکند:
(ثم یُخْرِجُکُم طِفْلاً ثمّ لِتَبْلُغُوا اشدّکم ثمّ لِتَکُونُوا شیوخاً)سپس شما را به صورت کودکی بَر میآورَد تا به نیرومندیتان برساند سپس پیر شوید.
با تأمل در دو آیۀ فوق منحنی «ناتوانی ـ توانمندی ـ ناتوانی» ترسیم میشود و کمال نیرومندی همان ایّام جوانی است. بنابراین هیچ زمانی همانند جوانی، زمینهساز شخصیت آدمی نیست. نکته زیباتر آن که توانمندی در این دوران توانمندی روحی و جسمی است و جوان همان گونه که به تربیت جسم خود میپردازد، باید به تقویت روح خود نیز در این دوران همّت گمارد.
یکی از راویان به نام اسحاق بن عمار از امام صادق علیه السلام پرسید: آیا مقصود از قوّت در آیه «خُذُوا ما آتیناکُم بقوةٍ؛ آنچه را به شما دادیم با قوّت بگیرید».(1)نیرومنـدی جسم است و یا نیرومندی جان؟ امام پاسخ داد: «مقصود نیرومندی جسم و جان، هر دو است».(2)
در آموزههای دینی، مؤمن نیرومند در نزد خداوند از مؤمن ناتوان بهتر و دوست داشتنیتر است(3)؛ تا آنجا که در دعای کمیل به عنون خواستهای از سوی امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
یا ربّ یا ربِّ قَوِّ عَلیٰ خِدْمَتِکَ جَوارِحی وَاشْدُدْ عَلَی العَزیمَةِ جَوانِحی.(4)پروردگارا، پروردگارا، اندامهای مرا به خدمتت نیرومند ساز و موجبات ارادهام را قوّت بخش.
چهار ویژگی توانمندی، شجاعت، شادابی و آمادگی ذهنی در بیشتر جوانان وجود دارد امّا همۀ آنان نمیتوانند از این استعدادها بهره کامل ببرند و به کمالِ خویش برسند. شکوفایی و یا کجروی در جوان هر دو بر پایۀ بهرهگیری از این ویژگیها شکل میگیرد.
پیشوایان دین علیه السلام برنامۀ تکامل جوانان را با توجه به واقعیتهای وجودی آنان فراهم آوردهاند و کجروان نیز با شگردهای خود جوانان را به کجروی سوق میدهند. در نخستین گام از آمادگی ذهنی جوان استفاده میکنند و دیدنیها و شنیدنیهای تحریک کننده را پیش روی جوان قرار میدهند. جوان برای شادابی خویش، خطرپذیری میکند و با اعتماد به توانمندی خویش هر پدیدۀ جدیدی را آزمایش میکند و ناخواسته در دامی گرفتار میشود که نمیتواند از آن رهایی یابد.
اهل بیت علیهم السلام برای شکوفایی استعدادهای جوان راههای زیر را فراروی جوانان قرار دادهاند که آنها را در دو دسته راهکارهای معرفتی و راهکارهای رفتاری تقسیم میکنیم:
به نظر میرسد مهمترین و فراگیرترین منبع رشد جوامع بشری تربیت است. رشدِ اقتصادی، پزشکی، سیاسی، فنی و مهندسی همگی مرهونِ تربیت صحیح است. تربیت اسلامی همواره به سوی رشد است و آفات تربیت بشری را هم ندارد، امّا راز موفقیّت تمامی تربیتها به کار بستن آنهاست. بنابراین در گام نخست باید برنامۀ تربیتی اسلام را شناخت و سپس آن را به کار بست تا ثمرۀ تربیت اسلامی را مشاهده کرد.
امیر مؤمنان علیه السلام به جوانان سفارش فرمود:
یا مَعْشَرَ الفتیانِ حَصِّنُوا اَعراضَکُم بِالأدبِ ودَینکُمْ بالعِلْمِ.(1)ای جوانان آبروی خویش را با ادب (تربیت) و دین خویش را با دانش نگه دارید.
1) . حکمتنامه جوان، ص 74 ح 50 به نقل از تاریخ یعقوبی ج 2 ص 210.
در سخن دیگری که به امام علی علیه السلام منسوب است. ایشان از جوانان میخواهند تا دانشی فراگیرند که در بزرگسالی به آن نیازمند میشوند.(1)
نگاه به آینده و تنظیم زندگی امروز بر پایۀ آینده نگری، به فعالیتهای جوان جهت میدهد و او را از بیهوده کاری باز میدارد. آنچه در جهتگیری انسان تأثیر دارد، شناخت خویشتن است. دیدن آینده وقتی ثمربخش خواهد بود که انسان تواناییهای خود را بشناسد و با نگاه به آینده و محاسبۀ توانایی خویش بهترین برنامه را ترسیم کند. در متون حدیثی تأکید فراوانی بر شناخت شده است. رسول خدا فرمود:
أفضلُکُم ایماناً أفضلُکُم مَعرِفَةً.(2)با ایمانترین شما، باشناختترین شماست.
و امام صادق علیه السلام فرمود:
لا یَقبَلُ اللهُ عَمَلاً إلّا بِمَعرِفَةٍ.خداوند هیچ عملی را جز با شناخت نپذیرد.(3)
پیچیدگیهای انسان به حدّی است که شناخت انسان همتراز شناخت پروردگار دانسته شده است.(4)جوان با تأمل در خویشتن در مییابد که نگاه به دنیا و آخرت در وجود او قرار داده شده است و بسنده کردن به دنیا نادیدهگرفتن نیمی از قدرت اوست. حواسّ ظاهری انسان به دریچهای تشبیه شده است که از یک سو میتواند مادّیات را حسّ کند و از دگر سو میتواند، معنویات را لمس کند. قرآن کسانی را که تنها از حواسّ خود برای دیدن دنیا استفاده میکند را از دایرۀ انسانیت خارج کرده است:
(لَهُم قُلُوبٌ لا یَفقَهونَ بِها و لَهُم اَعینٌ لا یبصرونَ بِها ولَهُم آذانٌ لا یَسمَعونَ بِها اولئک کالانعام؛(1)دلهایی دارند که به آن در نمییابند و چشمهایی دارند که به آن نمیبینند و گوشهایی دارند که به آن نمیشنوند. اینان بسان چارپایانند).
شناخت خویشتن، اِکسیری است که انسان را از کارهای سلب و بیهوده باز میدارد و هر اندازه شناخت انسان بیشتر شود از گمراهی وی کاسته خواهد شد. در حدیثی از امام علی علیه السلام میخوانیم:
مَن عَرَفَ قَدرَ نَفسِهِ لَم یُهنِها بِالفانیاتِ.(2)آن که شأن خود را بشناسد، آن را با کارهای فانی، خوار نمیسازد.
جوان وقتی شناخت را سرلوحۀ خویش قرار دهد به ویژگیهای خود پی میبرد و ارزش خود را میشناسد و تنها کارهای ارزشمند را به انجام میرساند.
خویش را نشناخت مسکین آدمی***از بزرگی آمد و شد در کمی
دین به معنای آیین زندگی است و اسلام به عنوان کاملترین دین از ژرفاندیشی استقبال و جوانان را تشویق میکند تا در دینِ خود ژرف بیندیشند و آن را اندیشیده و سنجیده و کامل فراگیرند.
از این رو روایات شیعی جوانان را به کسب آگاهی دینی تشویق کرده و ناآگاهی دینی را به شدّت نکوهیدهاند. امام باقر علیه السلام این سخن را تکرار فرموده است:
تَفَقَّهُوا وإلّا فأنتُم اَعْرٰابٌ.(3)آگاهی دینی کسب کنید وگرنه، بادیه نشینانی (نادان) خواهید بود.
و امام صادق علیهما السلام فرموده است:
لَوْ اُتیتُ بِشَابٍّ مِنْ شبابِ الشیعَةِ لا یَتَفَقَّهُ فِی الدّینِ لَأَدَّبتُهُ.(1)اگر جوانی از جوانان شیعه را بیابم که در پیِ دینپژوهی نیست، او را ادَب میکنم.
پیشوایان معصوم زمان دین پژوهی را آغاز جوانی میدانند به گونهای که جوان پیش از هجوم اندیشههای انحرافی(2)خود را با شناخت واقعی دین بیمه کند.
قرآن، کتاب قانون و معجزۀ الهی است. هرگونه أنس با قرآن مانند نگاه کردن، خواندن، تأمل کردن در آیات آن نتایج گرانبهایی را به ارمغان میآورد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به جوانان توصیه فرمود که در جوانی با قرآن مأنوس شوند:
مَنْ تَعَلَّم القرآنَ فی شَبیبَتِهِ اخْتَلَطَ بِلَحْمِهِ ودِمِه.(3)هر که قرآن را در جوانیاش فرا گیرد، با گوشت و خونش عجین میشود.
امیرمؤمنان علیه السلام نیز در نامهای به فرزندش، نخستین گامِ تربیتی را آموزش قرآن میداند:
وَأَنْ ابتدِئَکَ بتعلیم کتابِ اللهِ عزّوجلّ وتأویلِهِ وشرائع الاسلامِ واَحکامِهِ.(4)و این که نخست، به تو کتاب خدا را بیاموزم و تفسیر قرآن و شریعت اسلام و احکام آن را به تو تعلیم دهم.
چهارمین راهکار معرفتی شناخت دوست و دشمن است. جایگاه دوست در سرنوشت انسان تأثیر مستقیم دارد بنا بر این جوانِ علاقمند به خوشبختی باید در
شناخت دوست و دشمن دقت کند و تأثیر دوستی را به خوبی دریابد. در حدیثی از پیامبر آمده است:(1)لا تزالُ اُمّتی بِخَیرٍ ما تَحابُّوا وَتَهادَوا واَدَّوا الامانَةَ.(2)امت من تا هنگامی که یکدیگر را دوست بدارند، به یکدیگر هدیه دهند و امانتداری کنند، سعادتمند خواهند بود.
شناخت دشمن نیز برای جوان اهمیت دارد. دشمن توانمندیهای جوان را به خوبی میشناسد و از این رو دامهای خود را میگستراند تا ذهن و جسم جوان را تصرف کند. مؤثرترین دشمن آدمی همان هواهای نفسانی اوست که لحظهای از وی جدا نمیشود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
أعدی عَدُوّک نفسُکَ الَّتی بَینَ جَنبیکَ.(3)دشمنترین دشمنانت نفسِ توست که در میان دو پهلوی تو جای دارد.
شیطان، نفس و انسانهای شیطانصفت همگی در شمارِ دشمنانِ آدمی هستند و جوان در محاصرۀ دشمنان پیدا و نهان است که همواره باید گریزگاهی از مکر آنان فراهم آورد. در متون دینی برخی دامها و راهکارهای شیطان شناسانده شده است که شناخت آنها سبب هوشیاری جوان خواهد شد.
برخی از راهکارها و دامهای شیطان عبارت است از: خودنمایی زنان(4)، خلوت کردن با نامحرمان، چشمچرانی، بیکاری و همنشینی با بَدان زمینۀ نفوذ شیطان را فراهم میآورد. نمونهای از روایات اهل بیت علیهم السلام عبارت است از:
امام صادق علیه السلام :
النَظَرُ سَهمٌ مِن سِهامِ ابلیسَ مسمومٌ(5)؛
نگاه، تیری زهرآگین از تیرهای شیطان است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله :
لا یخلُوّنَ رجلٌ بامرأةٍ فإنَّ ثالثَهُما شیطانٌ؛(1)هیچ مردی با زنی خلوت نمیکند چرا که شیطان سوّمین آنان است.
در بارۀ بیکاری و تنپروری امام صادق علیه السلام میفرماید:
إنّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یُبْغِضُ کثرةَ النومِ وکثرةَ الفراغ؛خداوند، خواب بسیار و بیکاری فراوان را دشمن میدارد.(2)
و در بارۀ دوست بد امام جواد علیه السلام میفرماید:
إیاک ومُصٰاحَبَةَ الشَریرِ، فانَّه کَالسَیفِ المَسلولِ یَحسُنُ مَنظَرُهُ ویَقبُحُ اَثَرُهُ.(3)از همنشینی با شرور بپرهیز، چرا که مانند شمشیر آخته، خوش منظر و زشت اثر است.
با نگاهی به مجموعه روایات درمییابیم که راهکارهای شیطان بسیار متنوع و چه بسا خوش منظر است از این رو شناخت دقیق شیطان برای جوان ضرور است تا از هر گونه موارد شبهه ناک پرهیز کند.
خداشناسی و انس با خداوند مایۀ آرامش است و جوانی که بتواند با خداوند به نجوا پردازد و در بارگاه الهی پیشانی بر خاک بساید، لذّتی وصف ناشدنی مییابد که همۀ دلبریهای شیطانی را فرو میگذارد و به خدا میپردازد. امّا رسیدن به این لذّت زمانبر و اندکی دشوار است شاید از همین روست که برتری جوانان عبادت پیشه
بر پیرانی که در بزرگی به عبادت روی آوردهاند، به برتری پیامبران بر دیگر مردمان تشبیه شده است.(1)
هجوم شهوتها در جوانی است و جوانی که عبادت را بر شهوت ترجیح دهد مایۀ مباهات خداوند است:
إنّ اللهَ تعالی یُباهی بالشّابّ العابِدِ الملائِکَةَ، یَقُولُ: اُنظُروُا إلی عبدی! تَرَکَ شَهوَتَهُ مِنْ اَجَلی.(2)خداوند متعال به جوان عبادت پیشه، نزد فرشتگان افتخار میکند و میفرماید: بندهام را بنگرید به خاطر من، خواستههای خود را رها کرده است».
پاداش عبادت در جوانی، در دنیا و آخرت مشهود است. در آخرت بدون حسابرسی وارد بهشت میشود.(3)و در دنیا نیز به حکمت دست مییابد. در روایتی از پیامبر خدا میخوانیم:
مَنْ اَحْسَنَ عبادةَ اللهِ فی شَبیبَتِهِ، لَقّاهُ الله الحکمةَ عِنْدَ شَیْبَتِهِ.(4)آن که عبادت خدا را در جوانی نیکو به جای آورد، خداوند در پیری وی به او حکمت میآموزد.
بنابراین پیر فرزانه شدن، ریشه در دوران جوانی دارد و رسیدن به مراتب بالای خوبیها با قدمهای کوچک از دوران کودکی آغاز میشود و در دوران جوانی شتاب میگیرد و در کهن سالی بدون دغدغه ادامه مییابد. نمیتوان قلۀ نیکیها را مشاهده کرد و آرزوی رسیدن به آن را بدون گام نهادن بر دامنۀ کوه، در سر پروراند.
دومین شیوه برای شکوفایی استعدادهای جوان، پرسشگری است، پرسش از نادانستهها موجب میشود که سؤالات جوانی به شبهات تبدیل نشود، جوانی که از پرسیدن حیا میکند، سؤال خود را به مشکل و آن را به شبهه تبدیل کرده است پرسش ریشه در فهم دارد و کسانی که بهتر میفهمند، سؤالات زیباتری طرح میکنند. قرآن همگان را به پرسیدن ترغیب میکند:
فَسألوا أهلَ الذکرِ إن کنتم لا تعلمون.(1)پس اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید.
آخرین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کلید دانش را سؤال معرفی کرد و فرمود:
العِلْمُ خزائنُ و مِفْتٰاحُها السُؤالُ.(2)دانش گنجینه است و کلید آن پرسش.
امام صادق علیه السلام عامل نابودی مردم را پرسش نکردن میداند(3)و در سیرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام موارد گوناگونی است که پیر و جوان سؤالات خود را به راحتی میپرسیدند و جوابهایی قانع کننده میشنیدند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آنچنان فضایی را برای پرسش جوان فراهم آورده بود که جوانان به راحتی سؤالات خود را در موضوعات گوناگون و گاه چالشانگیز میپرسیدند.(4)امیرمؤمنان علیه السلام رشد و شکوفایی در بزرگسالی را مرهون سؤالات دوران کودکی میدانست و فرمود:
مَن سَأَلَ فی صِغرِهِ أجابَ فی کِبَرِهِ.(5)آن که در خردسالی بپرسد، در بزرگسالی پاسخ میدهد.
دین اسلام، دین گفتگو و منطق است و از این رو از طرح سؤال استقبـال میکند ولی باید سؤالات را از آگاهان پرسید تا پاسخ درست را دریافت کرد و پرسش از غیر دانایان سبب هلاکت و نابودی خواهد شد.
پس از آن که اهمیت شناخت دوست بررسی شد، در مرحلۀ رفتار گزینش دوست شایسته بسیار مهم است زیرا دوران جوان، دوران همنشینی و گرد هم آمدن است. جوان از بودن در جمع لذّت میبرد و به تفریحات گروهی بیش از سرگرمیهای فردی اهمیت میدهد. از این رو جوان با اراده به انتخاب دوستان خود، توجّه دارد و دوستانی را بر میگزیند که در راه پیشرفت مددکار او باشند.
پیشوایان معصوم علیه السلام دربارۀ «دوست و دوستی» سخنان گرانبهایی به ارمغان نهادهاند.(1)در میان سفارشات معصومین دو نکته برای جوانان بیشتر اهمیت دارد: نخست آزمودن دوستان و دیگر: حدّ نگهداشتن در دوستیها.
انتخاب دوست در جوانی، بیشتر پیرو احساسات است. جوان با دیدن چهره و یا رفتار و سخن دیگران، به ایشان علاقهمند میشود و به راحتی ارتباط دوستانه برقرار میکند. این گونه ارتباط در کودکی طبیعی است ولی جوان توانمند بیش از احساسات، شایسته است که از عقل خود بهره گیرد و کسی را به دوستی میگزیند که برایش سودمند باشد. امیرمؤمنان علیه السلام انتخابِ احساسی دوست را نشانۀ ضعف و ناتوانی میداند و میفرماید:
الطُمَأنینَةُ إلی کلِّ أحدٍ قَبلَ الاختِبارِ له عجزٌ.(2)اطمینان به هر کسی پیش از آزمودنش، ناتوانی است.
در روایتی دیگر که به امیرمؤمنان نسبت داده شده است، آزمودن دوست باید پیش از ارتباط دوستی صورت پذیرد وگرنه باید در ارتباطات دوستی احتیاط کرد. تا
به دوستی با بَدان گرفتار نشود.(1)
دومین نکته در دوستی جوانان، حدّ نگهداشتن در ارتباطات دوستانه است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
لا تَثِقْ بأخیک کُلَّ الثِّقَةِ فَإنَّ صِرْعَةَ الاسترسالِ لَنْ تُسْتَقالَ.(2)به دوستت اعتماد مطلق نکن زیرا زمین خوردن و از پای درآمدن بر اثر اعتماد بیجا، درمان و جبران ندارد.
جوان توانایی کامل دارد و اسراری را برای خود نگه میدارد و تمامِ رازهایش را به دیگران هر چند دوستان نزدیک بازگو نمیکند. جوانی که بتواند دوستی خود را مدیریت کند، از آفات دوستی هم نجات مییابد.
چهارمین راهکار رفتاری برای شکوفایی استعداد جوانان تحرّک و تلاش است. نیروی جوان نیازمند عرصهای برای بروز است که اگر نباشد، بیتردید به کسالت و خمودگی و یا کارهای نامشروع میکشد.
از همین رو ورزش و خوشیهای حلال برای جوان ضروری است، پیامبر خدا میفرماید:
اِلهَوا والعَبوا فإنّی أکرَهُ أن یُریٰ فی دینِکُم غِلظَةً.(3)سرگرمی داشته باشید و تفریح کنید چرا که من خوش نمیدارم در دین شما درشتی و سختی دیده شود.
گردش و مسافرت گروهی نیز برای باروری استعداد جوان و نهادینه کردن روح جمعی مفید است. یکی از یاران امام صادق علیه السلام ، امام را در منزل برادرشان مشاهده کرد. وقتی علّت حضور حضرت را در منزل برادر پرسید امام فرمود: «برای گردش و هواخوری آمدهام».(4)
گزارشهایی از سفرهای گروهی دیگر ائمه و یارانشان نیز موجود است.(1)
شنا، اسبسواری، تیراندازی و کشتی که ورزشهای رایج زمان پیامبر خدا و امامان علیهم السلام بوده مورد تشویق پیشوایان معصوم علیه السلام قرار گرفته است. برای نمونه در حدیثی از پیامبر خدا آمده است:
خَیْرُ لَهوِ المؤمنِ السِّباحَةُ.(2)بهترین سرگرمی مؤمن، شنا کردن است.
نمونههایی از کشتیهای پیامبر صلی الله علیه و آله ، امام علی علیه السلام و ... گزارش شده است.(3)و گاه پیامبر صلی الله علیه و آله مسابقاتی برگزار و به برندگان جایزه میداد.(4)
از روایات بر میآید که اگر جوان بر پایۀ آموزههای اسلامی رفتار کند، استعدادهای او شکوفا میشود و رشد و پیشرفت او به دور از آفات جوانی خواهد بود و برخی گناهان مانند غیبت، تهمت، حسد، نگاه ناپاک، فحشاء و ... که در تمامیِ اقشار جامعه امکان راهیابی دارد و زمینۀ آن در جوان بیشتر است و از او دور میشود.
جوان امروز با دقت در آموزههای دین و نگاه کردن به الگوهای جوان مسلمان از صدر اسلام تاکنون، میتواند، آیندۀ زیبا، شاد و پاکی را ترسیم کند و به سوی آن به سرعت نسیم بهاری، بشتابد.
روش علمآموزی - پدیدآورنده : عباس پسندیده
زندگی، به لحاظ زمانی، دو مقطع بسیار مهم و به هم پیوسته دارد که آنها را به نامهای «دنیا» و «آخرت» میشناسیم. نکتۀ مهم این که هر چند زندگی دنیا، کوتاه و گذراست و آخرت، پایدار و جاویدان، امّا اهمّیت زندگی دنیایی بسیار بیشتر است؛ زیرا چگونگی زندگی جاویدان ما در آخرت، در دنیا تأمین میشود. پس ما در این دنیا با دو سطح از زندگی، رو به رو هستیم: یکی، گذران زندگی دنیوی با همۀ اقتضائات مادّی آن؛ و دیگری، تأمین زندگی اُخروی که از دلِ حرکت در زندگی دنیوی به دست میآید.
سخن اساسی این است که موفّقیت در زندگی دنیوی و اُخروی، متوقّف بر دانش و کسب آن است. این، بدان جهت است که تأمین زندگی مادّی و معنوی، و نیز ارتقای کیفیت آن، جز با تلاش و کوشش به دست نمیآید:
(وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی).(1)
دنیا و آخرت را باید با تلاش و کوشش ساخت و به موفّقیت رسیدن تلاشها و کوششها، نیازمند آگاهی و بینش است. امام علی علیه السلام در بیان قانونی کلّی میفرماید:
ما مِن حَرَکةٍ إلّا و أنتَ مُحتاجٌ فیها إلی مَعرِفَةٍ.(2)هیچ حرکتی نیست، مگر آنکه در آن، نیازمند شناختی هستی.
تلاش بدون دانش، ناموفّق و شکست خورده است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، دربارۀ پیامد تلاش بدون پشتوانۀ علمی، میفرماید:
مَن عَمِلَ عَلی غَیرِ عِلمٍ کانَ ما یفسِدُ أکثَرَ مِمّا یُصلِحُ.(1)
آن کس که بیدانش، دست به کاری زند، بیش از آنکه اصلاح کند، تباه
میسازد.
و در کلام دیگری، پیامد آن را با استناد به آیهای از قرآن کریم، به رشته شدن پنبه، تشبیه کرده و میفرماید:
إذا عَمِلتَ عَمَلاً فَاعمَل بِعِلمٍ وَ عَقلٍ ، وَ إیّاکَ وَأن تَعمَلَ عَمَلاً بِغَیرِ تَدَبُّرٍ وَ عِلمٍ، فَإِنَّهُ
ـ جَلَّ جَلالُهُ ـ یقولُ : (وَلا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعدِ قُوَّةٍ أنکاثًا)(2).(3)هرگاه کاری انجام میدهی، با دانش و خِرد، انجام ده. مبادا کاری را بیتدبّر و دانش، انجام دهی! خدای بزرگوار میفرماید: (چون زنی مباشید که پس باز بافتن، رشتههای تابیدۀ خود را از هم گسست) .
تلاش ناآگاهانه، همانند حرکت در بیراهه است که نتیجهای جز دور شدن از موفّقیت ندارد. امام صادق علیه السلام در این باره میفرماید:
العامِلُ عَلی غَیرِ بَصیرَةٍ کالسّائِرِ عَلی غَیرِ الطَّریقِ، لا یزیدُهُ سُرعَةُ السَّیرِ إلاّ بُعداً.(4)عمل کنندۀ بیبصیرت، مانند رونده در بیراهه است. هر چه تندتر برود، از مقصد، دورتر میشود.
از آنچه بیان شد، روشن گشت که موفّقیت و کامیابی دنیا و آخرت، در سایۀ تلاش به دست میآید و تلاش موفّق نیز تنها در سایۀ دانش حاصل میشود. امّا سؤال این است که موفّقیت در کسب دانش، بسته به چیزهایی است؟
از پرسشهای مهم، این است که: اسلام، چه علومی را به رسمیّت میشناسد؟ آیا وقتی صحبت از علم میشود، تنها علوم دینی و به اصطلاح، حوزوی، منظور است یا علوم روز و مادّی... را نیز شامل میشود؟
در پاسخ، باید گفت: اسلام، هم به دنیا اهمّیت میدهد و هم به آخرت. مسئلۀ اساسی از دیدگاه اسلام، تکامل انسان است که در این دنیا صورت میگیرد و نتیجۀ آن در آخرت، نمایان میشود. زندگی دنیا، اگر هدف غایی قرار نگیرد، نه تنها اشکالی بدان وارد نیست؛ بلکه مورد تأیید و تأکید است. از این رو، دانشهای مربوط به مهارتهای زندگی دنیوی نیز با همین شرط، در اسلام، مطلوب است. اسلام، به کمک به انسان و برآوردن نیازها و برطرف کردن مشکلات وی، اهمّیت بسیار میدهد. روشن است که تحقّق بسیاری از این امور، بسته به کسب دانش است. از این رو، اسلام، علومی را که درجهت خدمت به بشر باشد، ارج مینهد.
به بیان دیگر، تحصیل هر دانشی که مقدّمۀ سازندگی مادّی و معنوی، دنیوی و اُخروی و فردی و اجتماعی است و بدون آن، اساس حیات مادّی و معنوی انسان در مخاطره قرار میگیرد، به صورت عینی(1)یا کفایی، بر مردم، واجب است. از نظر اسلام، آشنایی با دانشهایی که مقدّمۀ سازندگی فردیاند و افراد جامعه، بدون آنها، قادر به انجام دادن تکالیف اعتقادی خود نیستند ، بر فردْ فردِ جامعه، واجب است، که از آن جملهاند: شناخت اصول عقاید، شناخت واجبات و محرّمات، و ارزشها و ضدّ ارزشها، که برهمگان واجب است و یادگیری هر شخص، موجب رفع تکلیف از دیگران نمیشود. امّا دانش مورد تأیید، به این قِسم، ختم نمیشود. کسب دانشی که مقدّمۀ سازندگی و تأمین نیازهای اجتماعی است و جامعه بدون آن، قادر به ادامۀ حیات نیست و یا با مشکل جدّی رو به رو میشود و یا نمیتواند در مقابل تهاجم احتمالی دشمن، از خود دفاع کند، بر افرادی از جامعه که توان تحصیل آن دانش را
1) . واجب عینی، تکلیفی است که بر عهدۀ همۀ افراد جامعه است و انجام دادن آن به وسیلۀ برخی، موجب برداشته شدن تکلیف از دیگران نمیشود .
دارند، واجب کفایی است، بدین معنا که بر همۀ کسانی که استعداد تحصیل آن دانش را دارند، واجب است آن را بیاموزند؛ ولی اگر عدّهای به اندازۀ کفایت، برای آموختن آن اقدام کردند، تکلیف، از دیگران ساقط میشود.
بر این اساس، تعدّد رشتههایی که تحصیل آنها واجب کفایی است، به تناسب نیازهای جامعه، در زمانهای مختلف، متفاوت است. برای نمونه، تحصیل دانش اتمشناسی، در شرایطی که جامعۀ اسلامی ما به آن نیازمند نباشد، واجب نیست؛ ولی در شرایطی که برای دفاع از خود، به آن نیاز دارد، به موجب آیۀ (وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ،(1)در برابر آنان (دشمنان)، هر چقدر نیرو که میتوانید، فراهم آورید)، تحصیل آن، واجب کفایی است؛ و در صورتی که اشخاص بااستعداد که تواناییِ تحصیل این دانش را دارند، محدود باشند، واجب کفایی در مورد آنها، تبدیل به واجبِ عینی میگردد.
همچنین، آموختن هر دانشی که مقدّمۀ تقویت بنیۀ مادّی و یا معنوی فرد یا جامعه است، ولی بدون آن، ضربهای به نیازهای اصولی انسان وارد نمیشود، ممدوح و مستحبّ است و اگر کسی آن دانش را با انگیزۀ الهی بیاموزد، نزد خداوند متعال، پاداش دارد. کسب دانشهای مازاد بر نیازهای ضرور جامعه، از مصادیق تعلّمِ ممدوح، به شمار میرود.
امّا دانشی که مقدّمۀ فساد نیست، ولی سودی نیز در بر ندارد، اگر به طور مستقل مورد ارزیابی قرارگیرد، آموختن آن، مباح به شمار میآید؛ ولی اگر از این جهت که موجب تضییع عمر و به بطالت گذراندن زندگی میگردد و انسان را از مقصد حقیقی و غایی خود (یعنی انسانیت)، دور میکند، مورد ارزیابی واقع شود ، یادگیری آن، کاری لغو، ناپسند و مکروه محسوب میشود و به موجب آیۀ شریف (وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ؛(2)و آنان که از بیهودهکاری، رویگرداناند)، مسلمان باید از اینگونه امور، اجتناب نماید.
و در آخر، آموختن دانشهایی که برای خدمت جامعه به کار گرفته میشوند، اگر با قصد قربت و خدمت باشد، مستحب، و اگر تنها برای کسب منافع مادّی باشد مباح است.(1)
بنا بر این، علوم روز، نه تنها با دین منافاتی ندارند؛ بلکه میتوانند عامل مهمّی برای خدمت به دین و دینداران باشند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
خَیرُ العِلمِ ما نَفَعَ.(2)بهترین دانش، آن است که سودمند باشد.
امام صادق علیه السلام با بیان مصادیق این گونه دانشها و اشاره به برخیاز آنها میفرماید:
... همین گونه است کارد و شمشیر و نیزه و کمان و ابزارآلات دیگر که در صلاح و فساد از آنها استفاده میشود و اشکالی در یاد دادن و یاد گرفتن و مزد گرفتن بر آنها و در آنها نیست و بهکار گرفتن آنها، در جهت صلاح، برای همۀ مردم، مباح است و استفاده از آنها، [وبال و] در جهت فساد و زیان، حرام است. پس بر آموزنده و فراگیرنده، گناهی نیست؛ چون کاربرد آنها در جهات صلاح، بر کاربردهای دیگرشان، غلبه دارد و در جهت استفادۀ مردم و استواری و بقای آنان است و گناه، [و وبال، فقط] گریبانگیر کسی است که آنها را در جهت فساد و حرام، به کار میگیرد. (3)
مهم این است که دانش، جهت درستی داشته باشد. دانش اگر در خدمت اهداف شیطانی قرار گیرد، از هر وسیلهای خطرناکتر خواهد شد، ارزش خود را از دست خواهد داد و نه تنها با نادانی برابر میشود؛ بلکه از جهل، زیانبارتر میگردد؛ زیرا حرکت انسان را به سوی انحطاط و سقوط، تسریع میبخشد.
دانش، وقتی جهت حقیقی خود را از دست بدهد، مانند راهنمایی است که به جای آنکه انسان را در راه قرار دهد، او را به بیراهه کشانده، در چاه میاندازد. اینجاست که دانش هر چه بیشتر پیشرفت کند، برای جامعۀ انسانی خطرناکتر خواهد بود.
خطر بزرگی که امروز، بشر را تهدید میکند، این است که علم رشد کرده، ولی جوهر و جهت و خاصیت خود را از دست داده و در مسیر غلتیدن به انحطاط و سقوط ارزشهای انسانی و دینی به کار گرفته میشود.
با اندکی تأمّل، به سادگی میتوان دریافت که در جهان امروز، علم چه آفاتی را بر جامعۀ بشری تحمیل کرده است و تیغ تیز علم، در کفِ قدرتهای بزرگ، امّا شیطانی جهان، چه به روز انسانها آورده است. دزدانی که برای غارت سرمایههای مادّی و معنوی انسانها از چراغ علم بهره میگیرند، با قساوت هر چه تمامتر عمل میکنند و به هیچ چیز و هیچ کس، رحم نمیکنند.(1)
چو علم آموختی، از حرص، آنگه ترس، کاندر شب چو دزدی با چراغ آید، گُزیدهتر بَرَد کالا.
آیا فنون و ابزارهای دزدی و گسترش قتل و فساد را میتوان علم نامید؟! آیا دانشی که جامعه را به فساد و تباهی میکشد، علم است و نور، یا این که جهل است و ظلمت؟ اینجاست که معنای این سخن گهربار رسول گرامی اسلام، مشخّص میگردد که فرمود:
برخی از دانشها، نادانی است.(2)
این پرسش مطرح میشود که: چگونه علم میتواند موجب جهل گردد؟ آیا در این سخن، تناقض دیده نمیشود؟ با اندکی تأمّل، روشن می شود که پاسخ آن، منفی است و نه تنها تناقضی در کار نیست؛ بلکه کلامی نغز و دقیق است. هنگامی که علم، جوهر حقیقی خود را از دست داده باشد، با جهل برابر است. از همین رو، امام علی علیه السلام میفرماید:
دانش خود را به نادانی تبدیل نکنید.(1)
یعنی کاری نکنید که علم، بیخاصیت شده، دیگر عنوان علم بر آن صدق نکند.
علم، در دنیای امروز، با از دست دادن جوهر و جهت راستین خود، به این سرنوشت شوم، گرفتار شده و همچون جهل، کُشنده، فاسد کننده و خانمانسوز گردیده است؛ بلکه از جهل نیز زیانبارتر شده است. امیر مؤمنان علیه السلام چه زیبا و دقیق فرموده است:
بسی دانشمند که نادانیاش، او را کشته و دانشی که به همراه داشته، او را سودی نبخشیده است.(2)
سرنوشت رقّتانگیز عالِمی که بر اثر جهل، هلاک میشود، حقیقتاً شگفتانگیز است. هنگامی که سعد بن ابی وقّاص، گزارش سفری را برای پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند، جهل آنان را چنین به تصویر میکشد: ای پیامبر خدا! من از نزد قومی به سوی تو میآیم که با چهارپایانشان یکساناند!
پیامبر فرمود: «ای سعد! آیا تو را به چیزی شگفتتر از این، آگاه نکنم؟ قومی که آنچه را اینان نمیدانند، میدانند؛ امّا همانند ایشان،[در عمل،] نادانی میکنند».(3)
این سخن، زبانِ علم در جهان امروز است. جامعۀ متمدّن و آگاه این روزگار، حقیقتاً از نادانی در رنج است و قربانیِ جَهل خویش. اینچنین است که علم، بشر را به کرۀ ماه میرساند، امّا نمی تواند کمترین نقشی در حرکت انسان به سوی کمال مطلق، و رشد و تکامل انسانیت داشته باشد.(4)
علمآموزی، همانند هر کار دیگری، راه و روشی دارد و اگر کسی که از راه آن حرکت نکند، به نتیجۀ مطلوب، دست نمییابد. به همین جهت، روش علمآموزی، از
موضوعاتی است که مورد توجّه اهل بیت علیهم السلام قرار داشته است و آن بزرگواران، نکاتی مهم و اساسی در این باره، بیان کردهاند. هدف اصلی این بخش از آموزههای دینی، کمک به رهپویان وادی علم برای کسب موفّقیت و بِهروزی است. در ادامه، به این امور میپردازیم:
انگیزه، جهتگیری انسان در هر کاری را نشان میدهد. برای کامیابی در علمآموزی نیز انگیزه، نقشی اساسی دارد. در این گونه امور، معمولاً انگیزه، نادیده انگاشته میشود و تصوّر بر آن است که مهم، فرا گرفتن موادّ دانش است، غافل از آن که فراگیری دانش، برای عمل کردن است و اگر انگیزۀ جویندۀ دانش، نادرست باشد، در حقیقت، در مسیری نادرست، گام نهاده است و این، یعنی دور شدن از موفّقیت. برخی افراد، دانش را برای فخرفروشی، تقویت خود برای مجادله با دیگران، جلب مردم به سوی خود، تکبّر و خود برتربینی، خوبْ سخن گفتن و... فرا میگیرند، غافل از آن که نتیجهای جز ناکامی نخواهد داشت. در سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که هر کس به خاطر فخرفروشی، مجادله و جلب توجّه مردم، دانشی را بیاموزد، فرجام کارش دوزخ است:
لا تَطلُبُوا العِلمَ لِتُباهوا بِهِ العُلَماءَ، وَ لا لِتُماروا بِهِ السُّفَهاءَ، وَ لا لِتَصْرِفوا بِهِ وُجوهَ النّاسِ إلَیکم، فَمَن فَعَلَ ذلِک فَهُوَ فِی النّارِ، وَ لکن تَعَلَّموهُ لِله وَ لِلدّارِ الآخِرَةِ.(1)دانش را نجویید تا بدان، به دانشمندان، فخر بفروشید یا با نادانان، به جدل برخیزید و یا نظر مردم را به سوی خود بگردانید، که هرکس چنین کند، در آتش است؛ لیکن دانش را برای خدا و سرای آخرت، فراگیرید .
از آنجا که دوزخ، تجلّیگاه اعمال دنیوی ماست، معلوم میگردد که چنین شخصی در دنیا نیز ناکام خواهد بود. مردم، انسانهای فخرفروش، اهل بگومگو و خودمحوری را که همه را به سوی خود فرا میخوانند، دوست نمیدارند.
1) . همان، ح 911.
همچنین پیامبر اکرم، یکی از سفارشهای خضر علیه السلام به موسی علیه السلام را این گونه بیان میکند:
تَعَلَّم ما تَعَلَّمْتَ لِتَعمَلَ بِهِ، وَ لا تَعَلَّمهُ لِیتَحَدَّثَ بِهِ، فَیکونَ عَلَیک بورُهُ، وَ یکونَ لِغَیرِک نورُهُ.(1)آنچه را میآموزی، برای آن بیاموز تا بدان، عمل کنی، و برای آن میاموز تا از آن، سخن برانی، که[تنها] وبالش گریبان گیر تو میشود و نورش، از آنِ جز تو .
ایشان، در بارۀ انگیزه خودبرتربینی و مالاندوزی نیز میفرماید:
مَن تَعَلَّمَ العِلْمَ لِلتَّکبُّرِ ماتَ جاهِلاً، وَ مَن تَعَلَّمَ لِلقَولِ دُونَ العَمَلِ ماتَ مُنافِقًا، وَ مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلمُناظِرَة ماتَ فاسِقًا، وَ مَن تَعَلَّمَهُ لِکثرَة المالِ ماتَ زِندیقًا، وَ مَن تَعَلَّمَهُ لِلعَمَلِ ماتَ عارِفًا.(2)هرکس دانش بیاموزد تا بزرگی کند ، نادان میمیرد، و هرکس تنها برای گفتن، نه عمل کردن، فرا بگیرد ، منافق میمیرد و هرکس برای مناظره [و جدل] بیاموزد، فاسق میمیرد و هرکس برای فراوانیِ ثروت، بیآموزد، غیرمسلمان میمیرد و هرکس برای عمل کردن فرا گیرد، با معرفت میمیرد.
دانش را باید برای خدا فرا گرفت، حتّی اگر دنیوی باشد، به شرط مفید و سودمند بودن آن. فراگیری برای خدا، یعنی از آن جهت دانش را فرا گیریم که فضیلتی مورد تأیید خداوند متعال است و به انجام رساندن آن، خشنودی الهی را به دنبال داشته باشد و به وسیلۀ آن، بتوان به بندگان خدا، خدمت کرد و دین الهی را تقویت نمود و یا واجبات زندگی دنیوی و اخروی را ادا کرد.
دانش مفید، چه دینی باشد و چه غیر دینی، هم خودش نزد خداوند، ارزشمند است، و هم کارایی و کاربردی که در مقام عمل دارد، گرانبها و ارجمند. لذا با در نظر داشتن این شروط، میتوان در فراگیری و کاربست، انگیزۀ الهی داشت و چنین انگیزهای، لطف و پاداش الهی را در پی دارد، علاوه بر آن که فوایدی دنیوی نیز در بر خواهد داشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
مَن تَعَلَّمَ باباً مِنَ العِلمِ لِیعَلِّمَهُ لِلنّاسِ ابتِغاءَ وَجهِ اللهِ، أعطاهُ اللهُ أجرَ سَبعین نَبیَّا.(1)هرکس برای خدا، بابی از دانش را فراگیرد تا به مردم بیاموزد، خداوند، پاداش هفتاد پیامبر را به او عطا خواهد کرد.
و در کلام دیگری میفرماید:
مَن جاءَهُ المَوتُ وَ هُوَ یطلُبُ العِلمَ لِیُحییَ بِهِ الإِسلامَ، فَبَیْنَهُ وَ بَینَ النَّبِیینَ دَرَجَةٌ واحِدَةٌ فِی الجَنَّةِ.(2)اگر مرگ کسی فرا برسد، در حالی که در جستجوی دانش است تا اسلام را بِدان زنده گردانَد، در بهشت، میان او و پیامبران، تنها یک درجه فاصله خواهد بود.
یکی از رموز موفّقیت درآموختن، رعایت کردن اولویتهاست. دانشآموز موفّق، کسی است که در عصر حاضر که علوم گوناگونی وجود دارد، اولویتبندی کند و برای آموختن، از مهمترین آنها شروع کند. مهمترینِ دانشها، دانشی است که سرنوشت انسان به آن گِره خورده است. میگویند:
روزی مرد بادیهنشینی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت : نزد تو آمدهام تا از شگفتیهای دانش، چیزی به من بیاموزی.
پیامبر فرمود: «با اساس دانش، چه کردهای که از شگفتیهایش میپرسی؟!».
گفت: اساس دانش چیست؟
فرمود: «آیا پروردگار را، آنچنان که حقّ اوست، شناختهای؟».
بادیهنشین گفت: این شناخت، چگونه شناختی است؟
فرمود: «اینکه او را بدون مانند و شبیه و همتا بدانی، و اینکه یکتا، یگانه، پیدا و نهان، و نخست و پایان است؛ نه همتایی دارد و نه همانندی، این، حقّ شناخت اوست».
بادیهنشین گفت: آری. او را این گونه شناختهام.
فرمود: «در حقّ او، چه کردهای؟».
گفت: آنچه خدا خواسته است.
فرمود: «آیا مرگ را شناختهای؟».
گفت: آری.
فرمود: «چه چیز، برایش آماده ساختهای؟».
گفت: آنچه خدا خواسته است.
فرمود: «برو و اینها را محکم کن. سپس بیا تا از شگفتیهای دانش به تو بیاموزم».
هنگامی که آن مرد، پس از گذشت سالیانی، باز آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «دستت را بر دلت بگذار و سپس، آنچه را برای خود روا نمیداری، بر برادر مسلمانت نیز روا مدار، و آنچه را برای خود، روا میداری، برای برادر مسلمانت نیز روا بدار. این، از شگفتیهای دانش است».(1)
این کار، از دو جهتْ قابل توجّه است:
از یک سو، موفّقیت دانشاندوزی، متوقّف بر آن است. دانش، در ذهنی آرام و قرار میگیرد که برای آن، مهیا شده باشد. ذهن آشفته و ناآماده، قدرت فراگیری ندارد. لذا دانشآموز باید ذهن خود را از جاذبهها و حواشی پُر زرق و برق زندگی و لهو و لعبی که ذهن او را به خود مشغول ساخته و از امور بیفایده پُر میسازد، دور کند. دانش، نیاز به بستری بِکر و آرام دارد. از جمله سفارشهای خضر علیه السلام به موسی علیه السلام که در سخنان پیامبر اکرم، بدانها اشاره شده است، این بود که:
یا موسی! تَفَرَّغ لِلعِلمِ إنْ کنتَ تُریدُهُ، فَإِنَّمَا العِلمُ لِمَن یفرُغُ لَه.(2)ای موسی! اگر دانش را میخواهی، خود را برای[ آموختن] آن، فارغ ساز، که دانش از آنِ کسی است که خود را برایش فارغ سازد .
از سوی دیگر، این کار حقّی برگردن ماست. صاحب این حق نیز هم «دانش» است و هم «آموزگار دانش». هم دانش، مقدّس است، هم آموزگار، محترم. لذا بنا به فرمودۀ امام سجّاد علیه السلام ، حق دانش، آن است که با پرهیز از لذّتها و شهوتها، دل را پاکسازی کرده، ذهن را آماده، گوش را شنوا و هوش را تیز و گیرا سازیم.(1)حقّ آموزگار بر آموزنده نیز آن است که از همین راه، او را در فراگیری دانش، یاری کنیم.(2)
برای کسب دانش، راههای مختلفی وجود دارد؛ امّا بیتردید، کارآمد ترین راه، آموزش مستقیم و چهره به چهره است. این نوع آموختن، تأثیر بیشتری دارد و قدرت فراگیری را افزایش میدهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
خُذُوا العِلمَ مِن أفواهِ الرِّجالِ.(3)دانش را از دهان مردان (سخنان رو در رو را فرا بگیرید)، فرا بگیرید.
البته این به معنای نادیده گرفتن دیگر عوامل مؤثّر در یادگیری نیست.
یکی از عوامل موفّقیت در آموختن، خوب گوش دادن است. گوش دادن، غیر از شنیدن است. اگر با دقّت کردن، تأمّل و آمادگی به سخنی توجّه شود، این کار، با شنیدنی که به معنای شنیدن یک سری کلمات، بدون توجّه و دقّت در معنای آنهاست، فرق اساسی دارد. دانشآموز موفّق، کسی است که از هنر خوب گوش سپردن، بهرهمند باشد. به گفتۀ امام علی علیه السلام ، آنکه خوب گوش دهد، زود بهره خواهد بُرد.(4)
امام صادق علیه السلام در بیان مهارتهای دانشآموزی فرموده است که انسان، بیشتر باید شنونده باشد تا گوینده، و هنر خوب گوش کردن را بداند، همان گونه که به خوب سخن گفتن، اهمّیت میدهد، و سخن کسی را قطع نکند.(1)بنا بر این، خوب گوش کردن، هنری است که برای موفّقیت در تحصیل، باید آن را آموخت.
نگاه داشتن دانش، مهمتر از کسب آن است. دانش، فرّار است و اگر به درستی حفظ نشود، فراموش خواهد شد. لذا باید دانش را در بند کشید تا از ذهن، خارج نشود و راه آن نیز، ثبت و یادداشت کردن آن است. امام صادق علیه السلام تصریح کرده که دانش، جز با یادداشت، به خاطر سپرده نمیشود:
اُکتُبوا فَإِنَّکم لا تَحفَظونَ حَتّی تَکتُبوا.(2)بنویسید، که تا ننویسید، آن را به خاطر نخواهید سپرد.
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «دانش را در بند کنید».
از ایشان پرسیدند: در بند کردن دانش، چگونه ممکن است؟
فرمود: «با نگارش آن».(3)در روایتی نقل شده که وقتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مطلبی علمی را برای کسی بیان میفرمود، از وی میپرسید: «آیا[ برای نوشتن آن،] دوات، همراه داری؟».(4)
همچنین روزی امام حسن مجتبی علیه السلام ، پسران خود و برادرزادگانش را جمع کرد و به آنان فرمود: «شما کوچکترهای این نسل و بزرگترهای نسل آیندهاید. پس دانش بیاموزید. هرکس نمیتواند دانستههای خود را حفظ کند، آن را بنویسد و در خانه بگذارد».(5)
نوشتن هر مطلبی، علاوه بر از بَر شدن، فایدۀ مهم دیگر آن، افزایش اطمینان است. از آنجا که نوشتن، درصد خطا و فراموشی را به شدّت کاهش میدهد، موجب اطمینان و افزایش اعتماد به نفس در انسان میگردد. امام صادق علیه السلام در این باره میفرماید:
القَلبُ یتَّکلُ عَلَی الکتابَةِ.(1)دل، بر نگارش تکیه میکند.
پرسیدن، یکی دیگر از عوامل موفّقیت در آموختن است. در زندگی، پرسشهای فراوانی برای انسان پیش میآید. هنگام آموختن نیز ممکن است که ابهامهایی برای او به وجود آید و راه برطرف ساختن آنها، پرسیدن است. بدون پرسش، راهی برای دست یافتن به دانش و تبدیل جهل با دانایی، وجود ندارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
العِلمُ خَزائِنُ وَ مِفتاحُهَا السُّؤالُ، فَاسأَلوا رَحِمَکمُ اللهُ؛ فَإِنَّهُ یؤجَرُ أربَعَةٌ: السّائِلُ، وَ المُتَکلِّمُ، وَ المُستَمِعُ، وَ المُحِبُّ لَهُم.(2)دانش، گنجینه است و کلید آن، پرسش. پس ـ خدا رحمتتان کند ـ ، بپرسید که به چهارکس، پاداش داده میشود: پرسشگر، گوینده، شنونده، و دوستدار آنها .
یکی از موانع پرسیدن، خجالت کشیدن یا کمرویی است. امام زین العابدین علیه السلام در این باره میفرماید:
لا تَزهَد فی مُراجَعَةِ الجَهلِ، وَ إن کنتَ قَد شُهِرتَ بِتَرکهِ.(3)از پرسیدن دربارۀ نادانستهها، کوتاهی مکن؛ هرچند به دانش، نامَور شده باشی.
کسی که بخواهد دانشی را بیاموزد، نباید از پرسیدن، شرم کند. البته پرسیدن، خود آدابی دارد که اگر رعایت نشود، نتیجۀ عکس میدهد. لذا شایسته است که در ادامه به این بحث بپردازیم:
اوّلْ اندیشه، سپس پرسش
هر چند پرسش مربوط به ندانستههاست؛ امّا گاهی پرسش، نابخردانه و بدون تأمّل است. دو گونه پرسش، وجود دارد: پرسشهای شتابزده و ناپخته، و دیگری، پرسشهای سنجیده و همراه با درنگ. لذا سؤال جاهل با سؤال عالم، کاملاً متفاوت است. بنا بر این، به فرمودۀ امام علی علیه السلام ، لازم است که پیش از سؤال، دربارۀ آن اندیشید. (1)
کسی که تأمّل کند، درست نیز میپرسد. در ادبیات دینی، از این کار با عنوان «حُسن السؤال» یاد شده و نیمی از دانش، دانسته شده است.(2)همچنین تفکر پیشین، سبب میشود که انسان از طرح پرسشهای بیفایده، پرهیزکند. از جمله آدابی که برای پرسشگر در احادیث مطرح شده، نهی از پرسشهای بیفایده است. امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
سَلْ عَمّا یَعْنیکَ، وَ دِعْ ما لا یَعْنیکَ.(3)از آنچه به کارت میآید، بپرس و آنچه را به کارت نمی آید، واگذار .
پرسیدن برای دانستن
پرسش، باید برای دانستن باشد، نه برای درمانده کردن. برخی میپرسند تا طرف مقابل را درمانده و شرمنده سازند. رسول خدا صلی الله علیه و آله اینان را بدترینِ مردم دانسته و فرموده است:
شِرارُ النّاسِ الَّذینَ یسئَلونَ عَن شِرارِ المَسائِلِ؛ کی یُغَلِّطوا بِهَا العُلَماءَ.(4)بدترینِ مردم، کسانیاند که از بدترین مسئلهها میپرسند تا دانشمندان را به اشتباه بیندازند.
امام صادق علیه السلام نیز به شخصی به نام عنوان بصری میفرماید:
فَاسأَلِ العُلَماءَ ما جَهِلتَ، وَ إیّاکَ أنْ تَسئَلَهُم تَعَنُّتاً وَ تَجرِبَةً، وَ إیّاکَ أنْ تَعمَلَ بِرَأیکَ.(1)آنچه را نمیدانی، از دانشمندان بپرس، و مبادا برای درمانده کردن و آزمودن بپرسی! و زنهار که به رأی خود، عمل کنی!
لذا بسیار در روایات، آمده است که:
سَلْ تَفَقُّهاً وَ لا تَسْألْ تَعَنُّتاً.(2)
گاه ممکن است در کلاس و یا محضر یک عالم افراد گوناگون و متعددی، سؤال داشته باشند. در این موارد، باید نوبت را رعایت کرد و حقّ تقدم را محترم شمرد. امام صادق علیه السلام نقل میکند که دو مرد، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند: مردی از انصار و مردی از قبیلۀ ثقیف. مرد ثقیفی گفت: ای پیامبر خدا! نیازی دارم.
فرمود: «برادر انصاریات، مقدّم است».
گفت: ای پیامبر خدا! من عازم سفرم و عجله دارم.
مرد انصاری گفت: به او اجازه دادم و نوبتم را به او واگذار کردم.(3)
اندیشیدن
آموختن، به گوش کردن در کلاس درس و حفظ کردن آن، منحصر نمیشود. گام بعدی، اندیشیدن در آموختنیهاست. تفکر، موجب بارورشدن دانش میگردد. امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
مَن أکثَرَ الفِکرَ فیما تَعَلَّمَ، أتقَنَ عِلمَهُ وَ فَهِمَ ما لَم یَکُنْ یَفْهَمُ.(4)هرکس در آنچه فرا گرفته، نیک بیندیشد، دانشش را استوار کرده است و آنچه را نفهمیده، میفهمد.
در حقیقت، دانشی که به فهم نینجامد، بیفایده است. امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
ألا لا خَیرَ فی عِلمٍ لَیسَ فیهِ تَفَهُّمٌ.(1)هان! بدانید در دانشی که در آن، اندیشیدن نباشد، خیری نیست.
بنا بر این، باید وقتی را برای تأمّل و اندیشیدن در آموختهها قرار داد.
از دیگر رموز موفّقیت، استمرار در آموختن است. آموزش، فرآیندی طولانی و تدریجی است. برخی افراد، با هیجان نخستین، آموختن را آغاز میکنند؛ امّا به ناگاه، دلسرد شده، دست میکشند و نمیتوانند مسیر آموختن را تا پایان ادامه دهند. چنین افرادی، نمیتوانند موفّق باشند. آموختن، نیاز به تداوم و استمرار دارد. به فرمودۀ امام علی علیه السلام ، هرکس درس را پیگیری نکند، به فهم نخواهد رسید(2)و دانش، جز با تداوم در تحصیل، به دست نمیآید.(3)ایشان تصریح میکند:
مَن أکثَرَ مُدارَسَةَ العِلمِ لَم ینسَ ما عَلِمَ، وَ استَفادَ ما لَم یعلَم.(4)هرکس بسیار به [درس خواندن و] مباحثۀ علم بپردازد، آنچه را فرا گرفته، از یاد نمیبرد و آنچه را نمیدانسته فرا میگیرد.
راه دانش، راهی طولانی بوده، با دشواریهای فراوانی همراه است و گاه دیربازده نیز هست و ممکن است دانشآموز را خسته و دلزده کند. از این رو، آموختن، نیازمند شکیبایی است و بدون شکیبایی، نمیتوان این راه را پیمود. عیسی علیه السلام شکیبایی را درِ دانش میداند.(5)امام علی علیه السلام نیز بر لزوم بردباری تأکید کرده، میفرماید:
عَلَی المُتَعَلِّمِ أن یدئِبَ نَفسَهُ فی طَلَبِ العِلمِ، وَ لا یمَلَّ مِن تَعَلُّمِهِ، وَ لا یستَکثِرَ ما عَلِم.(1)بر جویندۀ دانش است که نفسش را به جستجوی دانش، عادت دهد و از فرا گرفتن آن، ملول نگردد و آنچه را فرا گرفته، بسیار نشمارد.
این مسئله، بُعد دیگری هم دارد. گاهی ممکن است دشوار آمدن دانش برای فرد، به خاطر سخت بودن پذیرش نشستن در موضع آموختن و پایین آمدن از جایگاه دانایی است. کسی که خود را در حالت آموختن قرار میدهد، به نداشتهها و نادانستههای خود، تصریح میکند. هر چند این کار، هرگز عیب نیست؛ ولی شاید برای برخی افراد، بویژۀ بزرگسالان و افراد مشهور، دشوار باشد. از این رو، شکیبایی در این وضعیتْ نیز عامل موفقیت خواهد بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
مَن لَم یصبِر عَلی ذُلِّ التَّعَلُّمِ ساعَةً، بَقِی فی ذُلِّ الجَهلِ أبَداً.(2)کسی که ساعتی بر خواریِ فراگرفتن، شکیبایی نورزد ، همواره در خواری نادانی باقی میمانَد.
بنا بر این، دانشآموز باید، بردبار و شکیبا باشد تا درخت دانش او به بار بنشیند.
از دیگر رموز موفّقیت، فروتنی در برابر آموزگار است. کسی که اهل تکبّر باشد، چیزی فرا نمیگیرد.
امام علی علیه السلام میفرماید:
لا یتَعَلَّمُ مَن یتَکبَّرُ.(3)کسی که تکبّر بورزد ، چیزی فرا نمیگیرد .
تکبّر و درشتی با آموزگار، برکت دانش را میبَرَد و کارایی آن را کاهش میدهد. دانشآموز، مدیون آموزگار است و موفّقیت آیندۀ او، ریشه در تلاش معلّم دارد. لذا
ادب و جوانمردی، حکم میکند که در برابر او، فروتن باشیم. به همین جهت، امام صادق علیه السلام میفرماید:
تَواضَعوا لِمَن طَلَبتُم مِنهُ العِلمَ.(1)در برابر آنکه از او دانش میجویید ، فروتنی کنید.
این حقیقت، این چنین در بیتی زیبا، بازگو شده است:
افتادگی آموز، اگر طالب فیضی***هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است
شیوۀ نشستن در مجلس یادگیری، تأثیر روانی بسیاری در یاددهی و یادگیری دارد. پراکنده نشستن، نشانۀ بیعلاقگی و سردی دانشآموزان است. لذا برای افزایش سطح آموزش، باید افراد نزدیک به هم نشسته، با علاقه مسائل را پیگیری کنند. رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
إذا جَلَستُمْ إلَیٰ المُعَلِّمِ أو جَلَستُم فی مَجالِسِ العِلمِ فَادنوا، وَلْیَجْلِسْ بَعضُکُم خَلْفَ بَعضٍ، وَ لا تَجلِسُوا مُتَفَرِّقینَ کما یَجلِسُ أهلُ الجاهِلِیةِ.(2)هنگامی که نزد آموزگار یا در مجلسهای دانش نشستید، به یکدیگر نزدیک شوید و پشتِ سر هم [ و بدون فاصله] بنشیند . مانند دوران جاهلی، پراکنده منشینید.
یکی از دلایل ناکامی در آموختن، پُرخوری است. پُرخوری، سبب کندی ذهن و کاهش قدرت یادگیری میشود. رسول خدا صلی الله علیه و آله ، از قول خداوند متعال، قانونی را در این باره بیان کرده است:
إنَّ اللّه یقولُ: وَضَعتُ خَمسَةً فی خَمسَةٍ وَ النّاسُ یطلُبونَها فی خَمسَةٍ فَلا یجِدونَها: وَضَعتُ العِلمَ فِی الجوعِ وَ الجَهدِ، وَ النّاسُ یطلُبونَهُ بِالشَّبعَةِ وَ الرّاحَةِ فَلا یجِدونَهُ... . (3)
خداوند می فرماید: «پنج چیز را در پنج چیز دادم، حال آنکه مردم، آنها را در پنج چیز دیگر میجویند و در نمییابند: دانش را در گرسنگی و کوشش قرار دادم و مردم، آن را در پُرخوری و راحتطلبی میجویند و نمییابند ... .
بنا بر این، از عوامل موفّقیت در آموختن، میانهروی در خوردن و پرهیز از پُرخوری است. این کار، سبب سبُک شدن و آمادگی روح برای فراگیری میشود.
سحرخیزی، از دیگر رموز موفّقیت در آموختن است. برای بامداد، برکتهای فراوانی شمرده شده که یکی از آنها، بالا بودن سطح یادگیری است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
اُغدوا فی طَلَبِ العِلمِ، فَإِنَّ الغُدُوَّ بَرَکةٌ وَ نَجاحٌ.(1)بامدادان، به جستجوی دانش برخیزید، که سحرخیزی، ]مایۀ[ برکت و کامیابی است.
ایشان، همچنین فرموده است:
اُغدوا فی طَلَبِ العِلمِ، فَإِنّی سَئلتُ رَبّی أن یبارِک لاُمَّتی فی بُکورِها.(2)بامدادان، به جستجوی دانش برخیزید، که من از پروردگارم خواستم تا بامدادِ امّتم را مبارک گردانَد.
پُرخوابی و از دست دادن این زمان، میزان موفّقیت را کاهش میدهد. لذا باید تدبیری اندیشید تا از اوقات بامداد، بیشتر استفاده شود. لازمۀ این کار، برنامهریزی برای زمان خواب و بیداری است.
یادگیری، فرآیند پیچیده و حسّاسی است که نیازمند بهترین و مناسبترین زمانهاست. همان گونه که باید بهترین اوقات روز را به یادگیری اختصاص دهیم، بهترین سالهای عمر را نیز باید برای این کار، در نظر بگیریم. در خُردسالی و
جوانی، ذهن انسان، بهترین آمادگی را برای آموختن دارد. پیامبرخدا صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
مَثَلُ الَّذی یتَعَلَّمُ العِلمَ فی صِغَرِهِ کمَثَلِ الوَشمِ عَلَی الصَّخرَةِ، ومَثَلُ الَّذی یتَعَلَّمُ العِلمَ فی کبَرِهِ کالَّذی یَکتُبُ عَلَی الماءِ.(1)کسی که در خُردسالی دانش بیاموزد، مانند نقش بر سنگ [، ماندگار] است و کسی که در بزرگسالی دانش بیاموزد، مانند کسی است که بر [روی] آب مینگارد.
معمولاً این دوران، با شور و هیجان همراه بوده، نیازمند کنترل است و اگر چنین نشود، موجب از دست رفتن فرصتهای مناسب برای یادگیری میگردد.
1) . همان، ح 102٨.
سلامت، بهداشت و تغذیه - پدیدآورنده : عبد الهادی مسعودی
سلامت، به معنای آسایش کامل جسمی، روحی و اجتماعی، مفهومی برتر از بیمار نبودن است. سلامت و بهداشت فردی و اجتماعی، نیاز به فراگیری دانش و هنر پیشگیری از بیماری ها دارد و نهادینه کردن آموزش ها و مراقبتهای ضرور برای حفظ سلامت فرد و جامعه، وظیفه ای همگانی و همیشگی است.
اسلام، دینی همهسونگر است و از راهنمایی های اساسی در این باره، فروگذار نکرده و پیشوایان دینی ما، بر فرمانها و سفارش های قرآن در این زمینه، تأکید کردهاند و افزون بر تأیید بسیاری از دانسته های طبّی بشر،(1)رهنمودهای متعدّدی در این راستا داده اند. مجموعۀ این آموزه ها، پایه های نخستینِ دانش طبّ اسلامی است. با ظهور پزشکان مسلمان و تغذیه از دو آبشخور دستورهای دینی و تجربه های کهن بشر، جامعۀ اسلامی قرن های پی در پی، یکی از بهترین و پیشرفتهترین جوامع انسانی در زمینۀ بهداشت و سلامت، بوده است. در این جا، برخی از آموزههای حدیثی مرتبط با سلامتی، پیشگیری، بهداشت و تغذیه را می آوریم.
سلامت
اسلام، سلامت را پایۀ بسیاری از احکام واجب و حرام خود، قرار
داده است. حکم به وجوب روزه،(2)و پرهیز از خوردن و آشامیدن موادّ
زیانآور(1)و مصرف نکردن موادّ مخدّر، در این راستا تعریف میشوند. احکام مستحب و مکروه نیز عموماً در بارۀ حفظ سلامت و سلامت بیشتر است. کم خوردن، خوب جویدن، به اندازه خوابیدن، ورزش کردن و... ، همه از سفارشهای پرتکرار اسلام برای حفظ سلامت است.(2)برخی از دستورهای دینی در این زمینه، چنان پیشرفته است که میتوان آنها را دستور العملی پزشکی و نه یک سفارش ساده دانست. برای نمونه، حدیثی را در بارۀ سلامت دندان میآوریم که امام رضا علیه السلام فرموده است:
شُربُ الماءِ البارِدِ عَقیبَ الشَّیءِ الحارِّ وعَقیبَ الحَلاوَةِ، یَذهَبُ بِالأَسنانِ.(3)آب سرد نوشیدن، پس از خوراکی و نوشیدنیِ داغ یا شیرین، دندانها را از بین میبَرَد.
بهداشت، یعنی نگهداری سلامت و آسایش جسمی و روحی فرد و اجتماع و سپس، ارتقای این حالت. دستورهای بهداشتی اسلام، بسیار فراوان هستند و در بسیاری از زمینه ها، از جمله نظافت بدن و لباس، تغذیۀ درست، جامه و کفش مناسب به تن کردن، استفاده از مسواک، عطر و نیز فعّالیت های بدنی مناسب و داشتن روابط صحیح و معتدل، به طور ویژه، سفارش شده است و برای هر یک از آنها چندین حدیث داریم.
اسلام، بر شست و شوی دستها قبل و بعد از غذا خوردن، تأکید فراوان کرده و آن را زمینۀ افزایش طول عمر، دانسته است.(4)پیشوایان دینی، به گرفتن ناخن نیز دستور اکید داده و آن را وسیلۀ پیشگیری از بیماریهای بزرگ دانستهاند.(5)همچنین
به شستن میوه پیش از خوردن آن، توصیه کردهاند.(1)امام علی علیه السلام لباس نظیف و پاکیزه را نیز زدایندۀ غم و اندوه، خوانده است. (2)
سفارشهای اسلام در بارۀ بهداشت، چنان فراوان است که میتوان آنها را متناسب با دستگاههای بدن (بینایی، شنوایی، چشایی و ...)، دستهبندی کرد و در هر بخش، دهها حدیث، عرضه نمود، همانگونه که در دانشنامۀ احادیث پزشکی، چنین دستهبندیای دیده میشود.(3)
تغذیه، پایۀ مهم سلامت و بهداشت، عامل بقا و رشد انسان و وسیلۀ اصلی حفظ حیات است. از این رو، جداگانه و به طور مستقل، به آن پرداختهایم. دستور اصلی اسلام در این زمینه، اعتدال در خوردن و آشامیدن و دوری کردن از اسراف است. (4)پیشوایان ما، کمخوری را مایۀ استواری بدن و پُرخوری را موجب بیماری انسان میدانند. (5)افزون بر این دستور کلّی، پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام ، خواصّ بسیاری از خوارکیها را به ما شناسانده و به استفاده از برخی، ترغیب کردهاند.
کتابهای متعدّدی در این زمینه، نوشته شده و احادیث فراوان، این موضوع را دستهبندی کردهاند. مصرف شیر، سبزی، ماهی، گوشت و نیز بسیاری از میوهها، در این احادیث، سفارش شده و خواصّ آنها، گوشزد شده است. کتاب معتبر الکافی، المحاسن برقی و دانشنامۀ احادیث پزشکی، مأخذ مناسبی برای آگاهی از این ویژگیهاست.
گفتنی است چگونگی و اندازۀ استفاده از این خوراکیها، باید به وسیلۀ کارشناسان تغذیه، معیّن شود و از مصرف بیرویه و بدون محاسبۀ آن، خودداری ورزید.
1) . همان، ص ٣٥٠، ح ٤.
2) .همان، ص ٤٤٤، ح ١٤.
3) . ر.ک: دانشنامۀ احادیث پزشکی، (ترجمۀ موسوعة الأحادیث الطبیّة) ٢ ج، محمّد محمّدی ری شهری، ترجمۀ دکتر حسین صابری، دار الحدیث، ١٣٨٣ش، اوّل.
4) . (کُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ)، (سورۀ اعراف، آیۀ ٣١).
5) . ر.ک: مکارم الأخلاق، ج ٢، ص ١٨٠، ح ٢٤٦٦؛ غرر الحکم، ح ٦٧٤٩.
پیوستگی و همبستگی - پدیدآورنده : عبد الهادی مسعودی
جوانی، فصل پیوند است و با هم زیستن. ما تنها آمده ایم اما تنها نیستیم و از تنهایی لذت نمی بریم. ما به مردم نیاز داریم و آنان به ما. همه ما از بدو تولّد، پدر و مادر و خواهر و برادر و یا برخی از اینها را در کنار خود می بینیم و اندک اندک، همسالان و همسایگان و همکلاسان و هم گروهی ها و بسیاری از هم های دیگر را، در نزدیکی خود می یابیم.
در بیرون از خانواده، ما با همسایگان و دوستان زندگی می کنیم. همشاگردی ها و معلمان نیز در اوقات و سال های تحصیل، در کنار ما هستند، و برای برخی از ما پیش می آید که در موقعیت های شغلی و تحصیلی و محل زندگی، با افرادی دیگر نیز برخورد کنیم.
در این میان، یکی از ما در دل دیگران جای می گیرد، همه ما او را دوست داریم و به او محبت می ورزیم، با او راحت تر می گوییم و می شنویم و آسان تر ارتباط برقرار می کنیم. گاه اسرار نهان خود را از پدر و مادر و خویش و نزدیک، پوشیده می داریم، اما با او در میان می گذاریم. او، سنگ صبور ما می شود و مایه تسکین روحی همه. نه ما از او می رنجیم و نه او از ما می رنجد.
در این جا، بنا داریم به راهکارهای استوارسازی و سالم نگاه داشتن این ارتباط بپردازیم و نیز آداب آن را از دیدگاه کسانی ارائه کنیم که خود، سالم ترین، عمیق ترین و استوارترین ارتباطها را با دیگران پی ریزی کرده اند و بسیاری از بزرگان تاریخ، شیدایی ترین پیوندها را با آنها داشته اند.
ما، همه دوست داریم دیگران به ما احترام بگذارند، عزّت و آبروی ما را حفظ کنند، عذر ما را بپذیرند و از خطای ما چشم بپوشند و آن را برای کسی نگویند و رازهای ما را فاش نکنند؛ آیا دیگران، اینها را از ما نمی خواهند؟ پس نخستین اصل در رفتار ـ که مهم ترین هم هست ـ ، این است: همان گونه با مردم رفتار کن، که دوست داری مردم با تو رفتارکنند.(1)
باید دوست را برادری بدانیم که فقط همزاد ما نیست،(2)بلکه برتر از این، او خود ماست و ما وظیفه داریم در رفتار با او، خودمان را به جای او بگذاریم(3). که اگر چنین کردیم، عدالت ورزیده ایم و لقب عادل، برازنده ماست.(4)
اگر به گفتار و رفتار خود، عملاً پیشوند خوش را بیفزاییم، حتماً ارتباطهای خوش و سرزنده ای خواهیم داشت.
در اولین لحظه دیدار و پیش از نزدیک شدن دوست، باید خوشرو باشیم. کلید گشودن دل دوست، خوشرویی و لبخند است. چهره شکفته، پیام محبّت است و فرستادن موج دوستی. لب گشودن، دل گشودن را به ارمغان می آورد و خود، اولین کار نیک در نخستین ثانیه های ارتباط است و در مقابل، ابروان گره خورده، بستن دریچه ارتباط.(5)
کار زیبای دیگر، خوشگویی است، سخن گفتن بدون تحقیر و مسخره کردن و سرزنش، سخن گفتن به قصد زدودن اندوه و از میان بردن بیم و در آغاز، سلام دادن.
سلام، یعنی سلامتی و آرامش، یعنی آرزوی تندرستی دوست و آسوده کردن او از گزند دست و زبان. و نیک روشن است که هر کس پیشدستی کند، مسابقه محبّت را برده است. سلام را کوچک تر به بزرگ تر تقدیم می کند، اما با سلام دادن، بزرگ تر می شود و بزرگ تر نیز باید خود را کوچک تر ببیند و زودتر سلام دهد، و کسی از پیامبر اکرم بزرگ تر نیست، اما هیچ کس نتوانست در سلام دادن، بر او پیشی بگیرد.(1)
خوش برخورد باشیم. با دوستِ از راه رسیده، دست بدهیم و چون صفحه دستان را بر هم می نهیم، بر دوستی هایمان پای بفشاریم و آوای محبّت را از همه سر انگشتانمان سردهیم و بدانیم که دست محبت خدا در میان ماست و دست آن یکی را می فشارد که دیگری را بیشتر دوست دارد،(2)اگر چه هر دو را با نگاه رحمت می نگرد و گناهان هر دو چون برگ درخت می ریزد.(3)و شاید به همین دلیل، پیامبر به هنگام مصافحه، دست خود را جدا نمی کرد و تا طرف دیگر، دستش را بیرون نمی کشید، ایشان نیز دست مبارکشان را عقب نمی کشید.(4)
خوشخویی را نیز بیفزایید. خوشگویی و خوشرویی و خوشخویی، در هم تنیده و تور دوستی را تابیده اند، به گونه ای که گستردن آن، محبت نیکان را شکار ما می کند. ما با سلام دادن، گفتار مؤدبانه و رفتار مقبول، محبت همه را جلب می کنیم و سخن زیبا، جواب زیبا می آورد.(5)
خوشخویی، یعنی تحمّل و شکیبایی و بردباری و دلسوزی و گذشت و انصاف. ما می توانیم سنگ صبور همدیگر باشیم و آب گوارایی برای تشنگانْ در کویر تفتیده زندگی.(6)
برخی به مجلس نیامده، از خود می گویند و خویشتن را مطرح و شیرین کاری های خود را بازگو می کنند و آن گاه هم که اندک توجهی به ما می کنند و می خواهند ما صحبت کنیم، به ما می گویند: بازیِ مرا دیدی؟!
اینان، نه ما را می بینند و نه از ما سراغ می گیرند و نه حضور و غیبت ما برایشان محسوس است، اما دوستان دیگری هم، به گرمی از ما احوالپرسی می کنند و از مشکلات ما صمیمانه جویا می شوند و از درس و مشق و خانه و کاشانه می پرسند و هر کجا که کمکی نیاز باشد، دست مردانگی و جوانمردی پیش می آورند و همچون انصار پیامبر در مدینه، ایثارگرانه، شام خود را برای دیگری می فرستند.(1)در مرور درس ها و حل تمرین ها، به یاریمان می شتابند و جزوه روزهای غیبت ما را در عیادتمان، هدیه می آورند. ما جزو کدامین دسته ایم؟
گره گشایی و حل مسائل مردم و البته از طریق حقّ و نه باطل، منحصر به کارهای بزرگ نیست. امام سجّاد علیه السلام هرگاه در راه به سنگ و کلوخی برمی خورد، از مرکب پایین می آمد و آن را به کناری می نهاد و دوباره بر مرکب می نشست و می رفت،(2)و ما نیز می توانیم کلاس و محلّه خود را تمیز کنیم و کاغذهای زمین ورزش را جمع کنیم. مهم، در اندیشه دیگران بودن و به مردم اندیشیدن است، امّا کار به حدّ توان و در مرز حقّ و راستی.
ما اگر هم نتوانیم، باید نیازمند را به سوی کسی که می تواند، راهنمایی کنیم و بدانیم که کمک، فقط کمک مالی نیست. آموختن یک نکته کوچک، ارائه راه حل یک مسئله ریاضی و زیست شناسی و دادن نشانی بهترین کتاب فروشی و معرفی یک کتاب خوب و سودمند، گاه از هزاران تومان صدقه، پر ارزش تر و برای روابط دوستی، تقویت کننده تر است. فراخوانی به خوبی ها و باز داشتن دوست از بدی ها و هشدار دادن به چاه ها و چاله های راه، نیز کمتر از اینها نیست.(3)شاد کردن دوست
غم زده و عیادت آسیب دیده و خودداری از تمسخر مصیبت دیده، همه در این اصل، جای می گیرند.(1)
همان گونه که انتخاب دوست و گزینش همسفران زندگی می باید بر اساس بینش درست و نگرش صحیح باشد و پس از آزمون های نهان و پیدای متعدد انجام گیرد، در طول دوستی و در ادامه همراهی نیز باید این شناخت و تیزبینی ادامه یابد. دوست، هر چند هم که دوست باشد، ممکن است روزگاری هر چند دور و ناپیدا، از حلقه دوستی بیرون رود و رشته محبتش را بگسلد. روزگار، یک جاده ناهموار و پر از فراز و نشیب های نادیدنی است و هر لحظه امکان دارد که همسفر ما در یکی از چاله ها بماند و با ما نیاید. آینده نگری و هوشیاری می گوید: اعتماد مطلق و لو دادن همه چیز و افشای همه اسرار نهان، شرط خردورزی نیست و شکست های حاصل از اعتماد مطلق، جبران ناپذیر است.(2)
این بدان معنا نیست که همه دوستی و محبّت خود را نثار دوست حقیقی امتحان داده خود نکنیم و مال و جان خود را از او دریغ داریم. هرگز! بلکه منظور، رعایت همزمانِ حق دوستی از یک سو و حق حکمت و خردورزی از سوی دیگر است. امام علی علیه السلام می فرماید:
اِبذِل لِصَدیقِک کلَّ المَوَدَّةِ، ولا تَبذِل لَهُ کلَّ الطُّمَأنینَةِ، وأعطِهِ کلَّ المُؤاساةِ، ولا تُفضِ إلَیهِ بِکلِّ الأَسرارِ؛ توفِی الحِکمَةَ حَقَّها، وَالصَّدیقَ واجِبَهُ. همه دوستی را نثار دوستت کن؛ امّا همه اعتمادت را نثارش مکن. از جان و مالت در راهش بگذر و با او همدردی کن؛ امّا همه رازهایت را با او در میان مگذار. بدین ترتیب، هم حقّ حکمت را به تمامی ادا کرده ای و هم حقوق دوستی را به جا آورده ای.(3)
جلوه دیگر هوشیاری، در ارتباطهای سه جانبه است. من با شما و هر دو با شخص سومی آشنا هستیم. یکی در این میان، از دیگری سخن چینی می کند و می خواهد یکی از سه نفر را از این حلقه ارتباط، خارج سازد. هوشیاری در برخورد خردمندانه با پدیده زشت سخن چینی، ترسیم گر هوشیاری در ارتباط و دوستی و نیز موجب استمرار آن است. سخن چین، ساحری اِغواگر است که جامه پند و اندرز به تن می کند و پرده سرّ و حجاب تغافل را می درد و بذر دشمنی می افشاند. از این رو، به منظور مغلوب نشدن در برابر این شگرد شیطانی، خداوند در قرآن، ما را از پیروی هر سخن چینی، باز داشته است؛ هر که باشد! و پیشوایان ما نیز دستور تکذیب وراندن سخن چین را صادر کرده اند؛ خواه خبر راست آورده و یا خبر را هم خود ساخته باشد!(1)
در زبان احادیث، صدق و صدیق به هم آمیخته اند و دوستی و محبّت، یادآور صفا و صمیمیت اند، اگر چه کسانی هستند که دم از دوستی می زنند و به واقع، سودای سود خود در سر دارند،(2)اما اینان دوستان زبانی اند. دوستان قلبی و حقیقی، دل صاف و روشن خود را در دستان بی فریب خود می نهند و آن را نثار و ایثار می کنند. اینان، نه دوست را فریب می دهند و نه پیمان می شکنند.(3)اینان، در بازار دوستی، کالای بی عیب آورده اند و از وسوسه های شیطان، رهیده و خود را آزاد ساخته اند.
صداقت در دوستی، درستی این ادعاست که ما دوست را نه برای منافع خود، که برای خود او می خواهیم و نه برای بهره گیری، که برای بهره دهی. ارزش دوست نه به جزوه شب آزمون است و نه به اندازه بهای غذا و توپ فوتبال و کتاب داستان. قیمت دوست به اندازه صداقت و صفا و راستی و درستی او و احترامش به محبّت و
پاییبندی اش به صمیمیت است. بهای دوست به پاسْ داشت دوستی و محبّت بدون غلّ و غشّ است و در این فضا، ما نه توقعی داریم تا از برآورده نشدنش برنجیم و نه به انتظار سودی نشسته ایم تا همه حقوق خود را تمام و کمال از او طلب کنیم؛ چرا که انصاف خواهی از دوستان، منافی با انصاف ورزی و مروّت است.(1)
زیبایی روح و آراستگی رفتار انسان، در مدارا و نرمی اوست.(2)همه ما گاه و بیگاه خشم می گیریم و جان خود را آلوده می سازیم. آلودگی های روح ما به حمام همیشگی نیاز دارند و آب این جان شویی، از چشمه رفق و مدارا می جوشد و با نرمی و سازگاری، روان می گردد.
دوستان، گاه خشم می گیرند و پرآشوب و با همهمه به ما هجوم می آورند و در این موقعیت، تنها مدارا و بردباری ماست که ارتباط را پابرجا نگه می دارد و خاموشی و تحمّل و نرمی است که ریسمان محبّت را محکم می سازد.
همراهی و همدلی، کلید موفقیت و گشاینده آسایش و آرامش است.(3)با رفق و مدارا، دوست سرسخت و دشمن کینه توز خود را در تور دوستی گرفتار می آوریم و سخت ترین موانع را از میانه راه می زداییم.(4)رفق و همدلی و همراهی، شاه کلید حل مسائل و آخرین چاره کارهای گره خورده است.(5)اگر این راهکار در کنار راهکار چهارم بنشیند و ما بتوانیم با همگام شدن، مشکلات دوست خود را درک کنیم و موقعیت های او را درست بسنجیم، همه عقده ها و گره های طناب دوستی را می گشاید و ما را بر تخت کرامت و بزرگی می نشاند و به آنچه از دیگران انتظار داریم، می رساند.(6)
ضابطه دوستی، ادب است و حتی دوستیِ عمیق و ریشه دار، بی نیاز از ادب نیست. این سخن که »میان دوستان، لزومی به رعایت ادب نیست«، نه حدیث است و نه درست! مگر توهین و زشتگویی و دشنام دهیِ دوستان، ما را ناراحت تر و افسرده تر نمی کند؟ آیا زشتی به خاطر ارتکاب از سوی شخص خاصّی، زیبا می شود؟! بی ادبی، فراتر از مرز خویش رفتن و تجاوز به حریم دیگران است و حریم دوست، بسی محترم تر و پر بهاتر است.(1)
زندگی خردمندانه و گفتار مؤدبانه و به دور از بدزبانی و زشتگویی و ستیزه جویی وسبکسری، همه، نمادهای ادب اند و دوستی فزا و دوستی آفرین. نام بردن دوست با احترام و عظمت و دوری از مسخره کردن و غیبت، یاوه و بیهوده نگفتن، و داد و فریاد نکشیدن و حنجره را آسوده نهادن نیز، از دیگر نمودهای ادب است و اینها نیز محبت افزایند. می توان گفت علت سفارش پیشوایان ما به پرهیز از شوخی های زیاد و بی جا، رعایت ادب دوستی است، شوخی هایی که به جای محبّت، بذر دشمنی می نشانند و کینه به بار می آورند.(2)
ما دوست داریم که دوست ما، ظاهری آراسته و اخلاقی زیبا داشته باشد و مطابق اصل نخست، باید خود نیز این گونه باشیم. خدا نیز دوست دارد که به گاه در آمدن به مسجد(3)و رفتن به نزد دوست، آراسته و تمیز و نظیف باشیم.(4)امام علی علیه السلام می فرماید:
لِیَتَزَیَّنْ أحدُکم لأخیهِ المُسلمِ إذا أتاهُ کما یَتَزَیَّنُ للغَریبِ الذی یُحِبُّ أن یَراهُ فی أحسَنِ الهَیئَةِ.
همان گونه که شما در برابر شخص غریب، آراسته و زیبا ظاهر می شوید، باید در برابر دوست خود نیز به بهترین هیئت و زیباترین شکل درآیید.(1)
ناگفته پیداست که این به معنای استفاده از لباس گران قیمت و روغن و عطر خارجی نیست. می توان لباس کهنه را تمیز و مرتب نمود و در عین فقر، بهنجار و بسامان بود. این بهنجار بودنِ ظاهر است که نشان از سازگاری انسان با محیط و اطرافیان و دوستان دارد و انگشت اشاره آنان را از ما دور می گرداند و زبان ایشان را از بدگویی ما و دل هایشان را از اظهار تنفّر از ما باز می دارد.(2)
تنها نکته باقیمانده، آن است که باطن و جان ما نیز باید آراسته باشد و زیبایی جان به ایمان و آرامش و خوشخویی و اعتدال است(3)و در یک کلمه اطاعت از خدا و در راه او بودن.(4)
پس بکوشیم از جاده هدایت الهی بیرون نرویم تا درونمان نیز زیبا باشد و دوستی ها و ارتباطها، بر سرعت ما در پیمودن مسیر انسانی به سوی مقصد خدایی بیفزاید، نه آن که از شتاب آن بکاهد.
استاد، یعنی کسی که حاصل زحمات پیگیر خود را در بسته های سخن به ما هدیه می دهد و دسترنج معنوی خود را در برگه های سپید محبت می پیچید و برایمان به ارمغان می آورد. استاد، در هر رشته و فنّی که به ما چیزی آموخته است، بر ما حقّی دارد و از این رو، قابل احترام و اکرام است(5)تا سر حدّ خدمت و اطاعت و تواضع در برابر او.(6)بزرگداشت استاد، به گوش سپاری و دقت و تمرکز به گاه آموزش است
و پایین آوردن صدا و اظهار فضل نکردن در برابرش، ساکت نگاه داشتن مجلس درس و حفظ حرمت او، بدگویی نکردن از او، دفاع کردن از او در پشت سرش و البته حقوق استاد، بیش از اینهاست.(1)
جوانی، بهار دوستی است و فصل شکوفه های پیوند، اما گاه و بیگاه، باد هجران می وزد، فصل سرد قهر آغاز می گردد و دل های آتشناک محبّت به سردی می گراید. در این میان، وظیفه ما دمیدن در تنور داغ محبّت و کوتاه کردن هجران است و تبدیل سه ماه به سه روز.(2)
جلوه های نامهربانی، رنگ تندتری نیز دارد. نامهربانی افراد ناسازگار که گاه در کنار ما حضور می یابند و در کلاس درس و یا خوابگاه دانشگاه و یا آسایشگاه و چادر پادگان، مزاحم همه می شوند. ما نه می خواهیم و نه خوب است که با اینان دوست شویم، اما ناگزیر از ارتباط با آنان هستیم. چاره کار در نیاشفتن است و تحمل کردن و یافتن راه ها و شیوه های سازگاری با ایشان. این، نشانه خرد و مهارت انسان است.(3)
آنچه مهم تر است، تصویر ذهنی ما از نامهربانی است. ما، دوستی را که همیشه می خندد و ما را تأیید می کند و هیچ مخالفتی از خود نشان نمی دهد، یار مهربان می دانیم و آن دیگری را که گاه به گاه، روی ترش می کند و مخالفتی نشان می دهد و خرده ای می گیرد، یار نامهربان می خوانیم.
اما این پندار، پرده ای بر حقیقت و مانعی برای شناخت است. پیشوایان ما، کسی را که خیرخواهانه از آنها ایرادی می گرفت، بهترین دوست خود می شمردند و انتقاد او را هدیه ای برای خود می دانستند (با آن که که عیب از ساحت امامان به دور است)، اما ما چه؟ گاه همه وجودمان از عیب، انباشته شده، اما دیده خودپسندمان آن
را نمی بیند. دوست است که چون بزرگی و پاکی مرا می خواهد، لب می گشاید و مرا در خلوت درونم به فکر فرو می برد و گاه به گریه می اندازد و مرا وامدار خود می سازد و نام خود را برای همیشه در خاطر من ثبت می کند؛ چرا که دوستی را که با او خندیده ام، از یاد خواهم برد، اما این دوست را هرگز.(1)دیده تیزبین دوست است که می تواند پرده غفلت دیدگان ما را بدرد و به کژی های جان ما آگاهی یابد و از ما بخواهد که آنها را برطرف سازیم.
دوست، آیینه دوست است و آینه شکستن خطاست. انتقاد دیگران، داروی تلخی در دهان ماست و نصیحت دوست، سوزنی برای بادکنک غفلت ما. از این روست که امام سجّاد علیه السلام حقّ منتقد را تواضع ما در برابر او و گوش سپاری ما به سخن او و سپس اندیشیدن به انتقاد او می داند، تا اگر درست بود، بپذیریم و تشکر کنیم و او را خیرخواه خود بدانیم و اگر نادرست بود، آن را به کناری بنهیم و باز هم سپاسگزار او باشیم.(2)
ما انسان های عادی، پای در خاک داریم و نشان از افلاک. گاه پای خاکی ما در پی چشمان غبار گرفته می رود و ما را بر زمین می کوبد. موسی علیه السلام ، پیش از پیامبری، در چنین ورطه ای گرفتار می آید. دو دختر جوان در کنار چاه آب، مظلومانه ایستاده اند. پدر، پیر است و دختران، چوپان گله . گوسفندان، تشنه اند و کناره چاه، پر از ازدحام شبان ها. به زحمت، گله تشنه را نگاه داشته اند تا در کشاکش آب کشیدن، با مردان، تماسی نیابند. منتظرند تا همه بروند و آن گاه، آب از چاه کشند. موسی، جوانی غیور و قوی، احترامی از سوی مردان نمی بیند و دل به حال دختران می سوزاند. پیش می آید و با دستان نیرومندش همه آن گله را سیراب می کند و بی هیچ چشمداشتی به سایه ای پناه می برد، گرسنه و تشنه. اندکی بعد، دختران چوپان را می بیند که با
وقار و شرم کامل، بر خاک های بیابان سینا گام می نهند و پیش می آیند. آنان، پیام شعیب علیه السلام را ابلاغ می کنند:
به نزد من بیا تا پاداش کارت را بدهم.
چگونه، من که راه را نمی دانم.
ما که می دانیم، با ما بیا.
باشد، اما شما جلوی من نروید. نمی خواهم چشمانم دائماً به شما باشد، حتّی از پشت سرتان.
پس چگونه راه را به تو نشان دهیم!
من جلو می روم اما هرگاه راه را به اشتباه پیمودم، (با پرتاب سنگ آگاه و) راهنمایی ام کنید.(1)
و بدین گونه، موسی علیه السلام خود را با عفّت ورزی و حیا از لغزشی احتمالی، دور نگه می دارد و همان گونه هم دختران شعیب. موسی می دانست که نگاه، تیر مسمومی از جانب شیطان است و تور پهن شده او(2)و چشم و گوش، جاسوسانی هستند که قلب را فریب می دهند و هرچه بخواهند، از او می گیرند. از این رو خداوند، حتی راه رفتن دختر شعیب را با حیا همراه کرده(3)و در خطاب به زنان پیامبر، شرط تقوا را، ناز و عشوه نریختن در سخن گفتن دانسته است؛ چرا که قلب بیمار دلان را وسوسه می کند،(4)و این نیست جز به سبب حضور فعالانه شیطان در این میان.
شیطان، نخستین حضور را در میان دو نامحرم دارد و از این رو، خلوت کردن دو نامحرم با یکدیگر، حرمت دارد و تنها ارتباط عمومی، آن گونه که حیا کردن از آدمیان را هم بر حیای از خداوند بیفزاید، شده است.
در سیره ائمه، احتیاطهای شدیدتری را نیز می یابیم. امام علی علیه السلام که مجسمه تقوا و عفاف و نیرومندی است، دوست نداشت به دختران جوان سلام کند و می فرمود:
«أتَخَوَّفُ أن یُعجِبَنی صَوتُها فَیَدخُلَ عَلَیَّ أکثَرُ ممّا طَلَبتُ مِنَ الأجرِ؛ می ترسم که از صدای آنها خوشم آید و بیش از آنچه از پاداش سلام دادنم بهره ببرم، از اغواگری شیطان به رنج افتم».(1)امام باقر علیه السلام ، نیز أبوبصیر نابینا را به سبب مزاحی که در مجلس خصوصی و هنگام تعلیم قرآن به زنی نامحرم نموده است، توبیخ می کند.(2)
دوستی - پدیدآورنده : عبد الهادی مسعودی
ندای پیشوایان اسلام، دوستی و مهرورزی بوده است و آرزوی آنان، اُنس و الفت داشتن مؤمنان با یکدیگر. این، آرزویی است که اگر فراگیر شود، جامعۀ اسلامی را گلستان اُنس بشری می کند و زمینۀ حرکت، رشد و پیشرفت را فراهم می آورد. در این جا چکیدۀ برخی سخنان این بزرگوار در بارۀ اهمّیت دوستی، عوامل و موانع دوستی، چگونگی انتخاب دوست و آداب دوستی می آوریم.(1)
اهمّیت دوستی
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، دوستی مسلمانان با یکدیگر را شرط خوشبختی امت، خود خوانده و آنان را به محبّتورزی و هدیه دادن به هم سفارش کرده است. (2)
اهمّیت دوستی، چندان است که حتّی خویشاوندان نزدیک نیز برای برپایی و تداوم این ارتباط، بدان نیاز دارند،(3)هر چند دوستی، نیاز چندانی به خویشاوندی ندارد و خود، گونهای از آن به شمار میآید. (4)
1) . علاقهمندان را برای آگاهی بیشتر، به کتاب دوستی در قرآن و حدیث ـ که بیش از هزار و پانصد حدیث را در این باره گردآوری و دستهبندی کرده است ـ ارجاع می دهیم. اطّلاعات کتابشناختی این اثر، چنین است: دوستی در قرآن و حدیث، (ترجمۀ کتاب المحبّة فی الکتاب و السنّة)، محمّد محمّدی ری شهری، ترجمۀ سیّد حسن اسلامی، دار الحدیث، ١٣٧٩ش، اوّل.
2) . عیون أخبار الرضاعلیه السلام ، ج 2، ص 29، ح 25.
3) . ر.ک: شرح نهج البلاغة، ج 20، ص 305، ح 489.
4) . الإرشاد، ج 1، ص 298؛ کنز الفوائد، ج 1، ص 319؛ بحار الأنوار، ج 77، ص 419، ح 40.
بر این اساس، پیشوایان دینی ما، مکرّر به افزایش دادن شمارِ دوستان، سفارش کرده و آنها را ساز و برگ روزگار آسودگی، و سپرِ روزهای سختی و بلا شمردهاند.(1)
دوست، نه تنها در این دنیا، که در سرای آخرت و در پیشگاه الهی نیز به کار میآید و اگر خوب و باخدا باشد، موجب شفاعت و نجات انسان میشود.(2)
گفتنی است که این سفارشها، تنها شامل دوستان راستین و حقیقی میگردد که بدان، اشاره خواهیم کرد.
شاید بارها از خود پرسیده باشیم: چرا فلانی، دوستان فراوانی گرفته است؛ ولی فلان همسایۀ ما یا همکارمان، دوستان اندکی دارد؟
پیشوایان ما در سخنان گرانبهای خویش، این پرسش را با بیان زمینههای شکلگیری دوستی، پاسخ دادهاند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، نیکویی کردن به دیگران را خمیرمایۀ دوستی(3)و هدیه دادن به یکدیگر را زُدایندۀ کدورتها و پیروی از نصیحت کننده را مایۀ دوستی دانستهاند.(4)
امام علی علیه السلام نیز خوشخویی را پدید آورندۀ دوستی خوانده و خوشرویی و خندهرویی به هنگام دیدار دوستان و احوالپرسی از آنان به گاه نبودنشان را از بهترین چیزهایی دانسته که دلِ دوستان را با آنها میتوان به دست آورد.(5)
امام صادق علیه السلام نیز نیکوکاری و خوشرویی را موجب به دست آوردن محبّت دیگران دانسته(6)و افزوده است:
هر کس از شرارت و بدی بدش بیاید، خداوند، دوستی و سازگاری مردم را نصیب او میکند. (1)
ایشان، در حدیث کوتاه دیگری، فرموده است:
ثَلاثَةٌ تورِثُ المَحَبَّةَ: الدّینُ، وَالتَّواضُعُ، وَ البَذْلُ.(2)سه چیز، دوستی به بار میآورد: دینداری، فروتنی و بخشش.
امام جواد علیه السلام نیز انصاف داشتن در روابط اجتماعی، همراهی با دیگران در خوشی، و همدردی در ناخوشی و نیز بازگشت به سرشت پاک انسانی را از عوامل جلب دوستی دیگران میداند.(3)
با توجّه به سخنان پیشوایان معصوم در بارۀ دوستی ـ که به برخی از آنها، اشاره شد ـ ، بدخویی، خودپسندی، بخل، بیانصافی و بدذاتی را میتوان از موانع دوستی دانست. خوشبختانه، احادیث متعددی، این برداشت را تأیید میکنند و به صراحت، همین خوها و رفتارهای ناپسند را مانع از نزدیک شدن به یکدیگر و دوستی با دیگران، دانستهاند. افزون بر اینها، امام صادق علیه السلام تفتیش از عقیده و دین مردم و عیبجویی از دیگران را از موانع دوستی شمرده است. و امام علی علیه السلام نیز خُردهگیری بر دوستان را از اسباب گسستن دوستی دانسته و ستیزهجویی و کشمکشهای لفظی با دوستان را بدانها افزوده است. مسخره کردن، خجالت دادن، جفا کردن، حسادت ورزیدن، کینهتوزی، خیانت و بیوفایی، سرزنش کردن بیش از اندازه و دست یاری به دوست ندادن و او را از یاد بردن، همه از موانع دوستی است و امامان علیهم السلام به تکْتک این خصلتهای ناپسند اشاره کرده و از آنها پرهیزاندهاند. در این جا، یکی از این احادیث را که در کتاب دوستی در قرآن و حدیث آمده،(4)میآوریم.
امام علی علیه السلام میفرماید:
مَنْ أطاعَ الواشیَ، ضَیَّعَ الصَّدیقَ.(1)هر کس از سخنچین، پیروی کند، دوست [خود] را تباه کرده است.
ما نمیتوانیم به همگان، اعتماد کنیم و با هر کس، دوست شویم. در آغازین روزهای آشنایی، لازم است که آزمونهایی را به کار ببریم تا دوست حقیقی و راستین را از دوستنماها، جدا کنیم و گُل دوستی را نثار کسی کنیم که سزاوار آن است. امام صادق علیه السلام آزمون ردهبندی دوستان را چنین بیان کرده است:
یُمتَحَنُ الصَّدیقُ بِثَلاثِ خِصالٍ ، فَإِن کانَ مُؤاتِیاً فیها فَهُوَ الصَّدیقُ المُصافی، و إلّاکانَ صَدیقَ رَخاءٍ لا صَدیقَ شِدَّةٍ: تَبتَغی مِنهُ مالاً، أو تَأمَنُهُ عَلی مالٍ، أو تُشارِکُهُ فِی مَکروهٍ.(2)دوست، با سه خصلتْ سنجیده می شود. پس اگر از آنها سرافراز بیرون آمد، دوستی است یکرنگ و [باصفا]، و گر نه، دوستِ دوران آسایش است، نه سختی: این که از او مالی بخواهی، یا او را بر مالی امین گردانی، و یا او را در کاری ناخوشایند [وی]، شریک سازی.
امام صادق علیه السلام در حدیثی دیگر، دوستان را به دو دسته، تقسیم میکند و دوست راستین را کسی میداند که با جان و یا دستکم مال خود، به آدمی یاری میرساند. ایشان، دوستی را که چنین نیست، قابل اعتماد نمیشِمُرد؛ بلکه سودجویی میداند که در پیِ لذّتها و بهرهمندی شخصیاش، در چهرۀ دوست، ظاهر شده است.(3)
گفتنی است تعداد کسانی که از آزمون دوستی، سربلند میآیند، اندک است و بسیاری از آنان، در پریشانحالی و سختی ما و هنگامی که به یاری و کمکرسانی آنها نیاز داریم، پراکنده میشوند؛ امّا این، به معنای نفی دوستی کردن با دیگران و دوری گُزیدن از افراد جامعه نیست.
امامان ما، خود فرمودهاند: دوستانتان را طبقهبندی کنید و صفا و صمیمت و رازگویی و اعتماد کامل را، تنها نثار دوستان حقیقی خود کنید و در برخورد و دوستی دیگران، به همان خوشرویی و شادی و شیرینْزبانی، بسنده کنید.(1)
گفتیم که دوستان حقیقی، اندکاند و از این رو، لازم است که افزون بر آزمودن دوست، آداب و اصولی را رعایت کنیم. نخستین اصل در دوستی را رفتار عاقلانه، و نه احساسی، میتوان دانست. نمیتوان بر پایۀ شور جوانی و عواطف سرشار دوستی، هر آنچه داریم، برای دوستی، بذل کنیم و رابطۀ صمیمانه را به نهایت برسانیم و هیچ پردهای در نیاویزیم. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
أحْبِبْ حَبیبَکَ هَوناً مّا عَسیٰ أنْ یَکونَ بَغیضَکَ یَوماً مّا، وَ أبغِض بَغیضَکَ هَوناً مّا عَسیٰ أن یَکونَ حَبیبَکَ یَوماً مّا.(2)با دوستت، چنان دوستی کن که شاید روزی، دشمنت گردد، و با دشمنت، چنان دشمنی کن که شاید روزی، دوستت گردد .
اصل دوم در دوستی، انصاف ورزیدن و دوری از ستم است. ما نباید اجازه دهیم که به ما ظلم شود و نه خود، ظلم کنیم. (3)هرچند توقّع انصافورزی کامل از دوست، خودْ بیانصافی است. (4)خوب است که مرز حقوق خود را مشخّص کنیم؛ امّا اگر در مسیر دوستی، کسی اندکی پایش لغزید، باید گذشت کنیم.
گفتنی است که ستم نکردن به دوست، تنها خوردنِ مال او نیست؛ بلکه دشنام دادن و ناسزاگویی در پیشِ رو و غیبت کردن و فریب دادن نیز، ستم به دوست است. (5)
اصل سوم دوستی میگوید: همان گونه که ما یاریِ دوست را میطلبیم، باید او را یاری دهیم و وی را در سختیها و ناخوشیها، رها نکنیم و به سان چشمهایش، دیدهبان و راهنمای او باشیم،(1)هر چند لازم نیست به خاطر او به حرام بیفتیم و برای او، به خود و دیگران، ظلم کنیم.(2)
دوستی، آداب بسیاری دارد. اعلام دوستی به دوست، گشادهرویی، مدارا و خوشگمانی، بایستههای دوستیاند و پرهیز از سوء ظن، ظاهرسازی و رفتار تصنّعی، تحقیر و آزار دادن، از دیگر اصول لازم برای بقای دوستی و دوام صفا و صمیمیت آن است. خوشبختانه، رهنمودهای پیشوایان دین در این زمینه نیز در هر موضوعی، گِرد آمده است.(3)
زهد و دنیاگریزی - پدیدآورنده : قاسم شیرجعفری
قاسم شیرجعفری (1)
حجة الاسلام شیر جعفری هم اینک پژوهشگر پژوهشکده علوم و معارف حدیثی قم و نیز مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی (نور) هستند.
واژۀ عربی «زهد»، به معنای بیرغبتی و بیاعتنایی به چیزی است و پیش از اسلام و در فرهنگ غیر دینی نیز این واژه، رواج داشته است . خوبی و بدی زهد، وابسته به آن چیزی است که زاهد به آن زهد میورزد. زهد به چیزهای فانی و زودگذر ، خوب و زهد به آخرت (الزهدُ فِی الآخرة) و زُهد نسبت به طاعت (الزهدُ فِی الطاعة)، به معنای بی اعتنایی به این دو امر، بد است.
زهد اصطلاحی، به معنای بی رغبتی نسبت به دنیا و جلوههای فریبنده و بیحاصل آن است. دعوت به زهد اصطلاحی، بیشتر برای رغبت به آخرت و کسب پاداش در آن جهان، صورت پذیرفته است.
1) قاسم شیر جعفری در سال 1347 در شهر ری به دنیا آمد. در سال 1365 وارد حوزه علمیه قم شد و تحصیلات خود را تا سطوح عالی ادامه داد. وی در سال 1383 موفق به اخذ مدرک سطح 3 (کارشناسی ارشد) شد و در سال 1377 با ورود به مؤسسه علمی فرهنگی دارالحدیث به پژوهشهای حدیثی روی آورد. ایشان تا کنون چندین اثر علمی را در قالب کتاب و مقاله تألیف، ترجمه و تصحیح کرده است.
گفتنی است بیرغبتی و بیاعتنایی به امور دنیوی در موارد غیر ضرور، باید بهگونهای باید باشد که به دنیای مورد نیاز برای کسب آخرت و کسب رضایت حق، لطمهای وارد نیاورد. به این مسئله، در «آسیبشناسی زهد»، بیشتر میپردازیم.
فواید و آثار زهد، بسیار است که به ده مورد از مهمترینِ آنها، اشاره مینماییم:
این ویژگی، در آدمی وجود داردکه هر قدر چیزی نزد او از ارزش بیشتری برخوردار باشد، جدا شدن از آن و از دست دادنش، برای او، ناگوارتر است. بررسی غم و اندوه در آدمی نشان میدهد که برخی دردهای روحی ناشی از علاقه و تعلّق خاطر به امور دنیوی است، و به سه شکل بروز میکند:
الف. اندوه از دست دادن چیزی در گذشته،
ب. ترس از دست دادن آن در آینده،
ج. نگرانی از به دست نیاوردن آن در آینده.
هر یک از این سه حالت، در صورتی اتّفاق میافتد که از دستدادهها و یا نگرانی از دست دادن یا به دست نیاوردن، به گونهای ارزشمند و مربوط به ما باشد. ویرانی خانۀ دشمن، اندوهی برای ما به بار نمیآورد و گرهی به پیشانی ما نمیاندازد. حال اگر نسبت ما با مال خودمان، همچون نسبتمان با مال دشمن باشد، لطمۀ به آن برایمان، اندوهآور نخواهد بود. انسانهای زاهد، آسوده خاطرترین انسانها هستند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
من زَهِدَ فِی الدُّنیا هَانَت عَلَیهِ المُصیباتُ.(1)هر کس به دنیا، بیرغبت باشد، پیشامدها بر او آسان میآید.
و امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
الزُّهدُ فِی الدُّنیا الراحةُ العُظْمی.(2)
زهد به دنیا، بزرگترین راحتی است.
مهمترین زیان دنیادوستی، مشغول نمودن انسان به بیهودگی و باز داشتن او از پرداختن به امور مهمّ مانند ایمان به خداوند و قوّت بخشیدن به آن در فضای جان است. بر اساس آیات و روایات، مرتبۀ انسان نزد خداوند، بسته به میزان شدّت ایمان و درجۀ آن است. حال، هر رفتاری که انسان را از تقویت ایمان و روشن نگاه داشتن چراغ آن در دل، باز دارد، به منزلت انسان زیان میرساند و رغبت به دنیا، از جملۀ آنهاست. امام صادق علیه السلام میفرماید:
حَرامٌ عَلَی قُلوبِکُمْ أَن تَعرِفَ حَلاوَةَ الإیمانِ حَتَّی تَزهَدَ فِی الدُّنیا.(1)بر دلهای شما، حرام است که شیرینی ایمان را بچشد، مگر آن که نسبت به دنیا، بیرغبت گردد.
این از آن روست که انسان، همزمان، توان توجّه به بیش از یک چیز را ندارد؛ چون یک دل بیشتر ندارد: (ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه).(2)پس دل، یا جای محبّت خدا و ایمان به اوست، یا جای دوستیِ دنیا و رغبت به آن.
مسلّم است کسی که برای خدا و جلب رضای او، زُهد ورزد و به جای عشق به دنیا، عشق به خدا و خداییها را در دل، ساکن کند، مورد عنایت الهی واقع شده، رحمت بر او نازل میشود و این رحمت، توفیقات معنوی و اُخرویِ بسیاری به دنبال خواهد داشت و خداوند، تلاش زاهد را به صورتهای گوناگون که مصلحت وی در آن باشد، جبران مینماید.
از امام علی علیه السلام در این باره نقل شده است:
إزهَدْ فی الدنیا تَنزِلْ علَیکَ الرَّحمَةُ. (3)دوستیِ دنیا را ترک کن تا رحمت، بر تو نازل شود.
حرکت به سوی خدا و شناخت او، امری باطنی و معنوی است که دل، آن را انجام میدهد. مَرکب این سیر، یاد قلبی پروردگار است. هرگاه دل به یاد خدا باشد، انسان، در سیر است و هرگاه از او غافل باشد، متوقّف یا در حال دور شدن از اوست. از این رو، خداوند، مؤمنان را از امور غفلتزا، بر حذر داشته، به ذکر خود، امر فرموده است:
(یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنوا لا تُلْهِکُمْ أمْوالُکُمْ وَلا أوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَمَنْ یَفْعَل ذلِکَ فَأُولئکَ هُمُ الْخاسِرُونَ).(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! داراییها و فرزندانتان، شما را از یاد خدا، باز ندارد، که هر کس چنین کند، زیانکار خواهد بود.
بنا بر این، آنچه بستری مناسب برای یاد خدا، فراهم میآورد، چیزی جز زُهد و بیرغبتی به دنیا و زینتهای فریبندۀ آن نیست.
نقل است که امام علی علیه السلام فرمود:
العِلمُ یُرشِدُکَ إلی ما أمَرَکَ اللهُ بهِ وَ الزُّهدُ یُسَهِّلُ لکَ الطریقَ إلَیهِ.(2)دانش، تو را به آنچه خدا به تو فرمان داده، راه مینماید، و زُهد، راه به سوی او را برایت، هموار میسازد.
عزیزانِ دنیا همگی بیرغبت و بیمحبّت به دنیا بودهاند و همین امر، سبب شده که برای کسب آن، به گناه و تبهکاری، روی نیاورند و در نتیجه، نزد خدا و خلق، عزیز و ارجمند گردند. گذشته از پیامبران الهی و بزرگان ادیان آسمانی، حتّی بودا و جانشینان و همسِلکان او نیز که نزد مردم عزیزند با قانون الهی در همین باب یعنی بیرغبتی به دنیا، عزیز شدهاند.
زُهد، پاداش اُخرویِ بسیار را نیز به دنبال دارد؛ زیرا علاوه بر آن که بسترساز خوبی برای طاعات و کسب آخرت است، خود نیز پاداش بسیار دارد؛ چه، خدای متعال، بهترینِ سپاس گزاران است. هر زیانی را که مؤمن به سبب زُهد، متحمّل شود،
و هر چه را در این دنیا هزینه کند، چند برابرش با همۀ سودها و رشدهای فرضی آن، برای او در آخرت، جبران خواهد نمود. از این روست که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله زاهد را پیروزِ دنیا، معرّفی مینماید:
أفلَحَ الزاهِدُ فی الدنیا ، حَظِیَ بِعِزِّ العاجِلَةِ وَ بِثَوابِ الآخِرَةِ (1)بیرغبتِ به دنیا، رستگار گردید؛ هم عزّت دنیا را بهره بُرد، و هم پاداش آخرت را.
دانشهای مادّی و معنوی، تنها با ذهن آرام و بدون درگیری با مشغلهها و محبّتها، کسب میشود. کسی که مشغول تماشای چیزی است یا عشق به چیزی، او را مشغول داشته، از مطالعه و تفکر، بهرهای نمیبرد.
این دل ناآرام، آمادگی نقشهای آسمانی و علوم الهی را ندارد و به حوض آب متلاطمی میمانَد که عکس ماه در آن نمیافتد و صورتها در آن، منعکس نمیشوند. به قول حافظ شیرینسخن:
خاطرت کِی رقمِ فیض پذیرد، هیهات!***مگر از نقش پراکنده، ورق ساده کنی
روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از خانه بیرون آمد و فرمود:
آیا کسی از شما هست که بخواهد خداوند، بیواسطۀ کسی، به او دانش بیاموزد و هدایتش کند؟ آیا کسی از شما هست که بخواهد خداوند، کوردلیِ او را بزُداید و بینا و بصیرش گردانَد؟بدانید ... که هر کس به دنیا، بیرغبت و آرزویش، کوتاه باشد، خداوند، بدون آموزش و هدایت ]کسی[، به او دانش میآموزد و هدایتش میکند.(2)
آری! توجّهات غیر لازم و محبّت نسبت به دنیا، روح را از تلاشهای فطری و معنوی ـ که زمینهساز عنایات الهی است ـ بینصیب میگذارد و سدّ راه تکامل روح میشود.
ارزش این حدیث، زُهد را بر مینماید که بدون آن، دستیابی به علوم الهی و هدایت عملی پروردگار ـ که دو فضیلت اساسی پیامبران است ـ ، ممکن نیست.
همگان، آرزو دارند که بدانند حکیمان بزرگ عالم، چگونه به حکمت و ادراک رسیدهاند و چه مسیری را طی کردهاند؟ بخشی از پاسخ را باید در زُهد و دنیاگریزی آنان، جستجو کرد. هرکس در پیِ هر چه باشد، راههای کسب آن، به رویش گشوده میشود و در نهایت، با رفع موانع، به آن میرسد. کسب حکمت و دانشهای باطنی و فطری نیز از همین قانون پیروی میکند. در این راه که مَرکبش کند و کاوِ باطنی است، مانع و خار راه، دنیادوستی و شیفتگی به آن است که زُهد، آن را برطرف کرده و سپس، حکمت و فرهیختگی، رخ مینماید. پیامبر اکرم، این نکته را به ابوذر، چنین گوشزد کرده است:
یا أبا ذَرٍّ! ما زَهِدَ عَبدٌ فی الدُّنیا إلّا أنْبَتَ اللهُ الْحِکْمَةَ فی قَلبِهِ، وَ أنطَقَ بِهَا لِسانَهُ، وَ یُبَصِّرُهُ عُیوبَ الدنیا وَ داءَها وَ دَواءَها، وَ أخرَجَهُ مِنْها سالِماً إلَی دارِ السَّلامِ.(1)ای ابو ذر ! هیچ بندهای دل از دنیا بر نمیکَنَد، مگر آن که خداوند، حکمت را در دل او میرویانَد و زبانش را به آن، گویا کرده، معایب و کاستیهای دنیا، و درد و درمان آن را به وی میشناسانَد و او را از دنیا، سالم، به سرای سلامت (بهشت)، میبَرَد.
هر چند مؤمن را نمیسِزَد که عبادات و زُهدش را جز برای رضای خدا و تقرّب به او انجام دهد، امّا سنّت الهی، بر آن است که هر کس، دل از دوستیِ دنیا برکَنَد، در مراتب یقین، بالا رود و به کمالاتی دست یابد که از دسترس بشر معمولی، خارج است. این، مزد دنیویِ تلاش وی است که به سبب شکرگزاری خدا، به او داده شده است. بی شک، تمام کرامتهای پیامبران و اولیا و نیز کارهای غیر عادی مرتاضان، از دل کندن آنها از دنیا نشئت گرفته و شیوۀ اصلی همگان، بی رغبتی به دنیا ریاضت و به پرواز در آوردن اندیشه در عالم معناست.
حواریان عیسی مسیح علیه السلام به آن بزرگوار گفتند: چگونه تو بر آب، راه میروی و ما نمیتوانیم؟ ایشان فرمود:
1) . بحار الأنوار، ج 77، ص 80، ح3.
وَ ما مَنزِلَةُ الدِّینارِ وَ الدِّرهَمِ عِندَکُم ؟دینار و درهم، نزد شما، از چه جایگاهی برخوردار است؟
آنان پاسخ دادند: نیکو و ارزشمند است.
مسیح علیه السلام فرمود: اما آن دو نزد من با ریگ بیابان برابرند.(1)
یعنی توجّه به دنیا و دارایی، مردم را از عروج به قلّههای کمال، باز داشته و دست و پای روحشان را بسته است. تلاشهای روح، ذهن آزاد میخواهد که دنیادوستان، از آن، بیبهرهاند.
پس از یاد خداوند، مهمترین عامل هدایت انسان در مسیر بندگی، یاد آخرت است؛ چنانچه از اهمّ وظایف پیامبران و جانشینان آنها ـ که به تعبیر قرآن، مذکّر(2)و یادآور بودهاند، یکی آن بوده که مردم را به یاد آخرت انداخته، از آن بترسانند و به آن، امید دهند. ایمان به آخرت و توجّه به پاداش و کیفر اعمال، عملاً مؤثّرترین راهکار برای اصلاح اعمال عموم مردم، بلکه معصوم و مُخلَص شدن پیامبران است.(3)از این روست که در قرآن و احادیث، بسیار از آخرت، سخن به میان آمده و توجّه به آن، از مؤمنانْ خواسته شده است و بهحق، در خودسازی و مبارزۀ با نفس امّاره، بیم و امید به آخرت، بسیار کارساز و کارگشاست؛ امّا بدیهی است که دنیادوستی و توجّه به آن، آفت بزرگ و زیانباری برای این حال و توجّه است که با زهد، مداوا میشود. در این باره، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
إنّما أرادُوا الزُّهدَ فِی الدنیا لِتَفرُغَ قُلوبُهُم للآخِرَةِ (4).آنان، بیاعتنایی به دنیا را، تنها از آن جهت میخواهند که دلهایشان، برای آخرتْ خالی شود.
در حدیثی دیگر، در این موضوع، ثمرهای بزرگ نیز برای یاد آخرت، عنوان گردیده و آمده است که امام محمّد باقر علیه السلام فرمود:
یاران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت گفتند: ای پیامبر خدا! از نفاق، بر خود میترسیم!
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «چرا از آن میترسید؟».
گفتند: ما هرگاه در محضر شما هستیم و ما را موعظه میکنی، بیم و ترس ]از خدا و آخرت[، دلمان را فرا میگیرد و دنیا را فراموش میکنیم و به آن، بی رغبت میشویم، چنان که گویی آخرت و بهشت و دوزخ را با چشم میبینیم. امّا همین که به خانههای خود رفته، فرزندانمان را میبوییم و زن و فرزند و ثروت را میبینیم، از آن حال و وضعی که در خدمت شما داشتیم، تقریباً باز میگردیم، به طوری که گویا اصلاً آن حالت را نداشتهایم. آیا از این امر، بیم نفاق بر ما داری؟
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: «هرگز! این، از گامهایی است که شیطان بر میدارد تا شما را به دنیا، راغب سازد. به خدا سوگند، اگر همان حالی را که در حضور من به شما دست میدهد، در خانههایتان نیز داشتید، فرشتگان، با شما دست میدادند و بر روی آب، راه میرفتید. (1)
در بسیاری احادیث، حسابرسی آخرت، حتّی در داراییهای حلال، سخت و پُر دردِسر دانسته شده است، انسان پس از مطالعۀ این احادیث، به دنیا، بیاعتنا و به نداشتن، متمایل میشود. امام صادق علیه السلام به این ویژگی زاهدان اشاره کرده است:
اَلَّذِی یَترُکُ حَلَالَهَا مَخَافَةَ حِسَابِهِ، وَ یَترُکُ حَرَامَهَا مَخَافَةَ عذَابِهِ. (2)زاهد، کسی است که حلالِ دنیا را از ترس حساب آن، و حرام آن را از ترس عذابش، رها میکند.
پس زُهد نورزیدن و زیادهروی در گردآوری مال، به این میانجامد که انسان آنچه را گرد آورده، در آخرت، به وَبال و گرفتاری او، مبدّل گردیده، مایۀ خواری او
میشود اما دوری از دنیا، او را بسان باد از صراط گذر میدهد.
زهد با همۀ فایدههای علمی و عملیاش، نیازمند سرچشمههایی است که بیرغبتی به دنیای فانی از درون آن بجوشد و شوق و رغبت انسان را به جلوههای شیطانی و زودگذر دنیا از ریشه بخشکاند و مبدأ میل آدمی را تغییر دهد.
احادیث معصومان علیهم السلام ، خاستگاههای متعددی را برای جوشش مستمرّ زهد از درون جان، نشان دادهاند که ما آنها را در چهار بخش کلی جای میدهیم:
نخستین خاستگاه زهد و مبدأ تغییر میل انسان از دنیای فانی به جهان باقی، شناخت خداوند و داراییهایی بیکران او است. فهم برتری آنچه خدا دارد بر آنچه ما به پندار خود داریم، کافی است آنچه را دوست داریم با وعدۀ صادق خداوند عادل به دیگری بسپاریم و یا در هر راهی که او فرموده هزینه کنیم و یا حتی از آن بپرهیزیم. به سخن دیگر شناخت خداوند و صفات عدالت، صداقت و غنای بی همانند او، ما را به آسانی از هر آنچه همو در این دنیا در اختیارمان نهاده است، جدا میکند و شوق نیل به آنچه را وعده داده است، چنان در ما بر میانگیزد که حاضر میشویم هر چه بیشتر بدهیم و از دنیا کنار بمانیم، تا داشتههای گرانبهای خدا را به دست آوریم. احادیث زیر دو رکن اصلی این معرفت، یعنی شناخت خدا و شناخت ارزش داشتههای خدا و تأثیر آنها را در زایش درونی زهد، نشان میدهد:
امام علی علیه السلام میفرماید:
أصلُ الزُّهدِ حُسنُ الرَّغبَةِ فی مَا عِندَ اللهِ. (1)اساس زُهد، رغبت نیکوست به آنچه نزد خداست.
امام صادق علیه السلام میفرماید: خدای متعال، در رازگوییهای خویش با موسی علیه السلام فرموده است:
1) . مستدرک الوسائل، ج 12، ص 47، ح 13481.
إنَّ عِبادِیَ الصّالِحِینَ زَهِدُوا فیها بِقَدْرِ عِلمِهِم بی، وَ سائِرُهُم مِن خَلقِی رَغِبُوا فیهَا بِقَدرِ جَهلِهِم بی، وَ ما مِنْ خَلقِی أحَدٌ عَظَّمَها فَقَرَّت عَینُهُ.(1)همانا بندگان صالح من، به اندازۀ شناختشان از من، دل از دنیا برکَنْدهاند و دیگر آفریدگان من، به اندازۀ جهلشان نسبت به من، به دنیا روی آوردهاند. هیچ یک از آفریدگان من از بزرگداشت دنیا، شادی و خرّمی ندید.
زهد و بی رغبتی به دنیا گاه با تمرینهای عملی و چشم بستن از دنیا، حاصل میشود و گاه با گشودن چشم دل به باطن جلوههای فریبای دنیا. در روش نخست، بیمی همواره در دل انسان جای گرفته که مبادا با برآمدن جلوهای فریبندهتر و جاذبهدارتر از قبل، پای زاهد بلغزد، اما در روش دوم هر چه زاهد پیشتر رود و شناختش به فریبندگی دنیا بیشتر شود، زهد او نیز افزایش مییابد.
امام علی علیه السلام در بیانی کوتاه و رسا، این حقیقت را چنین بیان کرده است:
أحَقَُّ النّاسِ بِالزَهادَةِ، مَنْ عَرَفَ نَقْصَ الدُّنیا.(2)سزاوارترین مردم به زهد ورزی، کسی است که عیب و نقص دنیا را بشناسد.
در روایات دیگری، زهد در دنیا را به خردمندان نسبت دادهاند و آن را با آگاهی ایشان نسبت به نظام ارتباطی دنیا و آخرت، پیوند زدهاند. روایت بلند امام کاظم علیه السلام به روشنی ارتباط فهم کار دنیا را با زهد نشان میدهد:
إنّ العُقَلاءَ زَهِدُوا فی الدنیا و رَغِبُوا فی الآخِرَةِ ، لأنّهم عَلِمُوا أنَّ الدنیا طالِبَةٌ و مَطلوبَةٌ ، و الآخِرَةَ طالِبَةٌ و مَطلوبَةٌ ، فَمَن طَلَبَ الآخِرَةَ طَلَبَتهُ الدنیا حَتَّی یَستَوفِیَ مِنها رِزقَهُ ، و مَن طَلَبَ الدنیا طَلَبَتهُ الآخِرَةُ فَیَأتِیهِ المَوتُ فَیُفسِدُ علَیهِ دُنیاهُ و آخِرَتَهُ.(3)خردمندان، به دنیا بیرغبتند و به آخرت مشتاق ؛ زیرا میدانند که دنیا طالب است و مطلوب و آخرت نیز طالب است و مطلوب ؛ چه، هر که آخرت را طلبد، دنیا در
طلب وی برآید، تا وی روزی خود را به تمام از آن دریافت کند و هر که دنیا را طلبد ، آخرت در طلب وی برآید و مرگش فرا رسد و دنیا و آخرتش را بر وی تباه کند .
ذیل روایت، تنها نگرانی زاهد را نیز برطرف میسازد و به او یادآور میشود که بیرغبتی به دنیا، منافاتی با طلب رزق ندارد و از روزی او نیز نمیکاهد. روایت امیرمؤمنان علیه السلام پشت گرمی دیگری در این باره است:
إنَّ زُهدَ الزَّاهِدِ فی هذِهِ الدُّنیَا لا یَنقُصُهُ مِمّا قَسَمَ اللهُ لَهُ فیها وَ إِن زَهِدَ، وإنَّ حِرْصَ الحَریصِ علی عاجِلِ زَهرَةِ ]الحَیاةِ[ الدُّنیَا لا یَزیدُهُ فیها وَ إِنْ حَرِصَ، فَالمَغبُونُ مَنْ حُرِمَ حَظُّهُ مِنَ الْآخِرَةِ.(1)بی اعتنایی شخص پارسا، به این دنیا، از روزیای که خداوند برای او مقدّر فرموده، چیزی نمیکاهد، هر چند بیاعتنایی و زهد ورزد، و حرصِ حریص بر زینتِ زودهنگام دنیا، چیزی بر روزی مقدّر او، نمیافزاید، هر چند حرص ورزد. پس زیانکار، کسی است که از بهرۀ آخرت خود، محروم بمانَد.
آگاهی از جهان واپسین و آنچه به کار آن جا میآید، از دو زاویه بر زهد اثر میگذارد، نخست ـ نعمتهایی که در ازای گذشت و کنارهگیری از نعمتهای دنیا به دست میآید و دوم، عذابهایی که در برابر رغبتهای لجام گسیخته و بیرون از حدّ و مرز دنیایی، سزاوار انسان میشود.
احادیث متعددی به نگرش نخست، اشاره کرده و به توصیف نعمتهای بهشتی پرداخته و برتری حقیقی آن را بر نعمتهای اندک و زودگذر دنیا نشان دادهاند. زیبایی و لذتی که در این سخنان، میشود، مقایسۀ دنیا و آخرت را از پایه، ویران میکند و سرور و شادمانی آنچه را در آخرت به ما میدهند با آنچه در اینجا داریم، قابل مقایسه نمیدانند. بزرگی، خجستگی، جاودانگی و خرّمی نعمتهای آخرت چنان است که میسزد انسان جاده دراز زندگی را در سنگلاخ مشکلات و زیر آفتاب
1) . الکافی، ج2، ص 129، ح6.
سوزان مصائب، طی کند تا به مقصود رسد، چه رسد به آن که از برخی لذتها دست شوید و یا بهرهگیری خود را از علفهای کنارۀ جاده کاهش دهد. امام علی علیه السلام به روشنی تمام، این قانون را چنین بیان کرده است:
زُهدُ المَرءِ فیما یَفنیٰ عَلیٰ قَدرِ یَقینهِ بِما یَبْقیٰ.(1)زهد و بیرغبتی انسان به آنچه فناپذیر است، به اندازۀ یقین اوست به آنچه پایدار است.
ایشان، در حدیثی دیگر به گونهای ظریف، امکان زهد ورزی را بدون شناخت آخرت نفی میکند و میفرماید:
کَیفَ یَزهَدُ فِی الدُّنیَا مَن لَا یَعرِفُ قَدرَ الآخِرَةِ ؟!(2)چگونه به دنیا بیرغبت گردد، آن که ارزش آخرت را نمیداند؟!
زاویۀ دوم اثرگذاری آخرتشناسی بر زهد، جنبۀ باز دارندگی عذابهای آن است. عذابهایی که انسان با شوق و رغبت بیاندازۀ خود به دنیا و جلوههای آن، برای خود میخرد. در پی ثروت دویدن و فقرا را ندیدن، به مقام و پول و قدرت اندیشیدن و به خود و خانواده نرسیدن، چشمان حریص راغب به دنیا را چنان میبندد و وی را با سر به چاه هلاکت میافکند که تنها تازیانۀ عذاب الهی او را بیدار میکند. احادیث متعددی به توصیف عذابهای اخروی پرداختهاند و سختی و دردناکی آنها را چنان به رخ کشیدهاند که بیم در افتادن به آنها، برای یک عمر پرهیز از حرام دنیا و بیرغبتی به حلال آن کافی است. سفارش امیر مؤمنان به فرزند برومند خویش، هشداری در این باره است:
أکثِرْ ذِکرَ الآخِرَةِ، وَ ما فیها مِنَ النَّعیمِ وَ العَذابِ الألِیمِ؛ فَإنَّ ذلکَ یُزَهِّدُکَ فِی الدُّنیا وَ یُصَغِّرُها عِندَکَ.(3)
آخرت و نعمتها و عذاب دردناک آن را بسیار، یاد کن؛ زیرا این امر، تو را به دنیا، بیاعتنا میسازد و آن را در نظرت، بیمقدار میکند.
امور مرتبط با کمال انسان، صورتهای گوناگونی دارند که تنها یکی از آنها درستترین و منطقیترین آنها است و بقیّه با افراط یا تفریط، همراهاند. زهد نیز از این دایره، مستثنا نیست و از این رو، نیازمند آسیبشناسی است تا از فهم نادرست و زیادهروی و کجروی در آن، اجتناب گردد.
حساسیت بحث از آن رو است که دنیایی که از زهد و ترک محبّت آن و گریز از فریبش سخن میگوییم، تنها بسترِ کسب آخرت است و کوچکترین خطا در برخورد با دنیا، چه در جانب افراط، و چه درجانب تفریط، به زیان آخرت، تمام خواهد شد و این نکته میطلبد که از روشنگری روایات در این باب، بهره گیریم و در مسیر، دائماً از چراغ عقل استفاده کنیم تا راه را از چاه بشناسیم.
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این باره نقل شده که فرمود:
طُوبی لِمَن تَواضَعَ للهِ ـ عَزَّ ذِکرُهُ ـ ، وَ زَهِدَ فیما أحَلَّ لَهُ مِن غَیرِ رَغبةٍ عَن سُنَّتی، وَ رَفَضَ زَهرَةَ الدُّنیا مِن غَیرِ تَحَوُّلٍ عَنْ سُنَّتی.(1)خوشا به حال آن که برای خدای والا یاد، فروتنی کند و از آنچه برایش حلال است، کناره گیرد، بی آن که از سنّت من، روی گردانَد، و جلوۀ دنیا را کنار بگذارد، بی آن که از سنّت من، منحرف شود.
در این حدیث شریف، به سه نکتۀ اساسی در باب زهد، اشاره شده است:
اوّل، انگیزۀ زهد است که خوب است برای تواضع و ادب در برابر خدای متعال باشد و لازمۀ این رغبت به خداوند، بیرغبتی به غیر اوست.
دوم، حلالهای دنیا و زینتهای آن نیز نباید مایه دلبستگی و رغبت انسان باشد هر چند حرامهای دنیا سزاوار اجتناب کلی و کامل هستند و باید از رغبت به آنها، به شدّت، خودداری شود.
1) . تحف العقول، ص 30.
سوم، حدّ زهد و بیرغبتی است که نباید به زیر پا نهادن سنت و سیرۀ پیشوایان دینی بینجامد و موجب رواج صوفیگری و بدعتهای مرتاضان و تارکان دنیا شود.
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
کانَ فیما نَاجَی اللّهُ بِهِ مُوسی علیه السلام : ... ما تَزَیَّنَ لِی المُتَزَیِّنُونَ بِمِثلِ الزُّهدِ فِی الدُّنیا عَمّا بِهِمُ الغِنی عَنهُ.(1)از جملۀ رازگویی خداوند با موسی علیه السلام این بود که: ... آراستگان، به هیچ زیوری برای من، همانند زهد به دنیا در آنچه از آن بینیازی است، آراسته نشدند.
یعنی نباید به بهانۀ زهد، از نیازمندیها و ضروریات زندگی ـ که قوام دنیا و آخرت به آن است و آبروی انسان را حفظ مینماید و از خواری، باز میدارد ـ نیز اجتناب گردد. این حدیث و حدیث پیشین، حدّ افراط در زهد را تعیین نمودهاند و از گسترش آن به فراتر از سنّت و نیازهای ضرور، باز داشتهاند.
امام صادق علیه السلام نیز در بیانی صریحتر فرموده است:
لَیسَ الزُّهدُ فی الدُّنیَا بِإِضاعَةِ المالِ، وَ لَا بِتَحریمِ الحَلالِ، بلِ الزُّهدُ فِی الدُّنیا أنْ لا تَکُونَ بِما فی یَدِکَ أوثَقَ مِنکَ بِما فی یَدِ اللهِy.(2)بیرغبتی به دنیا، استفاده نکردن از مال و یا حرام کردن حلال ]بر خود[ نیست؛ بلکه زهد، آن است که به آنچه در دست داری، مطمئنتر از آنچه در دست خداست، نباشی.
این حدیث، نیز اتلاف داراییها و حرام شمردن امور حلال را که همان تجاوز
از حدّ سنّت است زهد نمیداند. این حدیث، هدف از زهد ورزیدن را استفاده نکردن از دنیا نمیداند، بلکه، دلبستگی و اعتماد به آن را نادرست دانسته و از ما میخواهد که رغبت شدید به دنیا، مالکیت خدا را در همۀ داراییهای جهان از یادمان نبرد.
در تکمیل آسیبشناسی زهد که نشان میداد خطا در شناخت زهد، تباهی به بار میآورد، بهجاست که زهد را با استفاده از احادیث، بهتر بشناسیم و تدبّر بیشتری در ماهیّت آن بنماییم. مولانا، در مثنوی خویش، حقیقت زهد را با آوردن مثال، به خوبی نمایانده و واقعیّت را آشکار نموده است.
وی، انسان را همچون کِشتی و دنیا را همچون آب دریا دانسته است که آب در یک فرض، برای کِشتی، لازم و در یک فرضی دیگر، برای آن، حادثهخیز است. اگر کِشتی بر روی آب قرار بگیرد، حرکت، به وقوع میپیوندد و کِشتی به مقصد خود میرسد و بدون آن، به هیچ مقصدی نمیرسد؛ امّا اگر در این حال، کِشتی، سوراخ شود و آب به درون آن نفوذ کند، همین آب، کِشتی را به نابودی و غرق شدن میکشانَد:
آب در کِشتی، هلاک کِشتی است***آب در بیرون کِشتی، پُشتی است(1)
اگر جان مؤمن بر روی دریای دنیا و با بهرهوری از امکانات آن به سوی آخرتْ سیر نماید، هر لحظه به هدف، نزدیکتر میگردد؛ امّا اگر دنیا در جان مؤمن، نفوذ کند و دوستیاش، دل وی را فراگیرد، در دنیا، غرق میشود و به آخرت، نخواهد رسید، مگر آن که شکاف، کوچک و نَشتی، کم باشد که در این صورت، کِشتی، سنگین و حرکت آن، کُنْد میشود و وجود آب در کِشتی و بیرون ریختن آن، زحمت ایجاد میکند. این مثال، توضیحی مناسب و جامع برای احادیث این باب و منطبق بر همۀ سخنان است. از جمله، امام علی علیه السلام میفرماید:
الزُّهدُ کُلُّهُ فی کَلِمَتَینِ مِنَ القُرآنِ. قالَ اللّهُ تعالی: (لِکَیْلا تَأْسَوا عَلی ما فاتَکُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ).(2)فَمَن لَم یَأسَ عَلَی الماضِی وَ لَمْ یَفرَحْ بالآتی فَهُوَ الزَّاهِدُ.(3)همۀ زهد، در دو جمله از قرآن است. خدای متعال میفرماید: (تا بر آنچه از
دستتان میرود، اندوهگین نشوید و به آنچه به دستتان میرسد شادمانی نکنید). بنا بر این، کسی که برگذشته، اندوه نخورد و برای آنچه به دستش میرسد، شاد نشود، زاهد است.
اندوه نخوردن و شادمانی نکردن برای دنیا، ناشی از عدم دلبستگی به آن است و لازم نیست که انسان، از مال دنیا برخوردار نباشد، اما اگر برای جلوگیری از دلبستگی و رغبت به آن لازم شد که بخشی از آن را از خود دور کند باید چنین کند و میبینیم انبیا علیهم السلام هر یک به فراخور حال و تشخیصِ خود، اینگونه رفتار میکردند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز در بیانی نزدیک به مفهوم قرآنی زهد، فرموده است:
الزُّهدُ فِی الدُّنیا قَصرُ الأمَلِ، وَ شُکرُ کُلِّ نِعمَةٍ، وَ الوَرَعُ عَن کُلِّ ما حَرَّمَ اللّهُ.(1)زهد نسبت به دنیا، عبارت از کوتاه کردن آرزو و به جای آوردن شُکر هر نعمت و پرهیز از هرآن چیزی است که خداوند، حرام کرده است.
کوتاهی آرزو، کمترین مقدار ممکن از رغبت به دنیا در دل است. زاهد، از دنیا، کاخ و سلطنت و قدرت و شوکت نمیخواهد و همۀ آنچه را خداوند به او بخشیده بزرگ میبیند و سپاسگزاری آنها را بر خود وظیفه میداند. او نه تنها از برخی حلالها که از همۀ حرامها میپرهیزد و هیچ چیز دنیا را شایستۀ دلبستگی نمیبیند.
1) . تحف العقول، ص 58.
از میان سرچشمههایی که رود زلال و خروشان ادب پارسی از آنها جوشیده و به سوی دشتهای اندیشه، سرازیر شده است، جایگاه قرآن و حدیث، متفاوت و ممتاز است، تا آنجا که میتوان گفت: نظم و نثر فارسی، بیشترین وامگذاری را نسبت به متون دینی دارند. گویندگان بزرگ فارسی، همواره به قرآن مجید و سخن معصومان علیهم السلام نظر داشته و از هر فرصتی برای بازگویی آموزههای دینی، استفاده میکردهاند. کافی است نگاهی گذرا به غزلیّات حافظ یا مثنوی معنوی یا منطقالطیر عطار یا بوستان سعدی یا غزلیّات صائب تبریزی یا قصاید ملک الشعرای بهار و صدها شاعر و نویسندۀ دیگر بیندازیم تا دریابیم که بهحق، متون ادبی ما سرشار از آموزههای دینی و نکات قرآنی و مضامین روایی است.
تأثیر حدیث یا سخن معصومان علیهم السلام بر ادب فارسی، گسترهای فراگیر و بیمانند دارد؛ زیرا بیشتر شاعران بزرگ و نویسندگان نامی این سرزمین، شیفتۀ سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام بودهاند و تقریباً در هیچ موضوعی وارد نمیشدهاند، مگر آنکه روایات مناسب با آن موضوع را در کلام خود، میگنجاندهاند. حدیث، به لحاظ
1) رضا بابایی در سال 1343 درقزوین به دنیا آمد. در سال 1361 به حوزه علمیه قم راه یافت و تاکنون نیز به تحصیل و تحقیق و تدریس اشتغال دارد. وی عرصه ادبیات فارسی را برای پژوهش برگزید و آثار بدیعی را پدید آورد. بیش از 80 اثر در قالب کتاب و مقاله رهآورد پژوهشهای ایشان است. آقای بابایی هم اینک رییس انجمن قلم حوزه هستند.
تعداد و تنوّع موضوعات، بیش از هر منبع دیگری در دسترس بوده و به همین دلیل، حضورشان در آفرینشهای ادب و زبان فارسی بیشتر است.
اثرپذیری نظم و نثر فارسی از احادیث دینی، انواع گوناگون و سطوح مختلفی دارد که برخی از آنها را همراه با نمونه، ذکر خواهیم کرد. آنچه در پی میآید، توضیحی در بارۀ برخی راههای ارتباطی میان حدیث با زبان فارسی است که میکوشیم برای هر یک از این راهها، مثالهای مناسبی را ذکر کنیم:
یکی از رایجترین انواع تأثیرپذیری متون ادبی از حدیث، وامگیری واژگانی است؛ یعنی استفاده از واژه یا عبارت یا تعبیری که در یکی از احادیث، آمده است. این واژه یا تعبیر، ممکن است عیناً در متن ادبی تکرار شود و یا ترجمۀ آن بیاید. برای مثال، ترکیب «امّت مرحومه» در بیت زیر، برگرفته از حدیثی نبوی است:
امّت مرحومه، زین رو خوانْدمان***آن رسول حقّ و صادق در بیان(1)
در روایات آمده است که پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله امّت خود را «مرحومه» خوانده است؛ یعنی مردمی که بر آنان، رحمت نازل شده است. این ترکیب، در آغاز حدیثی، بدین گونه آمده است:
إنّ اُمَّتَهُ اُمّةٌ مَرحُومَةٌ.(2)
گاهی نیز واژه یا ترکیب یا تعبیری، از روایات، وام گرفته میشود. حافظ، سروده است:
جنگ هفتاد و دو ملّت، همه را عذر بِنِه***چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند(3)
تعبیر «جنگ هفتاد و دو ملّت»، در این بیت، برگرفته از حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله است که میفرماید: «امّت من، هفتاد و سه فرقه میشوند که جز یکی از آنها، همگی گمراهاند».(4)
نوع دیگری از حضور حدیث در ادب فارسی، دَرج است؛ یعنی آوردن حدیثی کامل، در بیت یا عبارتی. این نوع تعامل ادب فارسی با حدیث، یعنی درج حدیث در کلام گفتاری و نوشتاری، بسیار شایع و رایج است؛ زیرا درج سخن معصوم علیه السلام در کلام، اعتماد خواننده یا شنونده را بر میانگیزد و او را تسلیم میکند. برای نمونه، به ذکر چند عبارت کوتاه از چند اثر ادبی، بسنده میکنیم.
عطّار نیشابوری، در مقدّمۀ تذکره الاولیا مینویسد:
... از کودکی، دوستی این طایفه(اولیا)، در جانم موج میزد و همه وقت، مفرّحِ دل من، سخن ایشان بود. به امید آنکه: «المَرءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ»، به قدر وسعِ خویش، سخن ایشان را جلوه کردم.(1)
نیز در کلیله و دمنه، باب «شیر و گاو»، در داستان «ماهیخوار و پنجْپایک»(2)میخوانیم:
پنجپایک، برفت و ماهیان را خبر کرد و جمله، نزدیک او آمدند و گفتند: «المُستشارُ مُؤتَمَنٌ»،(3)و ما با تو مشورت میکنیم، و خردمند، در مشورت ـ اگر چه از او، دشمنْ چیزی پرسد، شرط نصیحت، فرو نگذارد.(4)
تغییر شکل عبارت در صورت الفاظ را «حل» یا «تحلیل» میگویند؛ زیرا گاهی تنگنای وزن و قافیه، شاعر را وا میدارد که صورت نخستینِ عبارتی را اندکی تغییر دهد. ناگفته پیداست که صنعت حل، تنها در شعر، جایز است و در آنجا نیز باید به حدّ اقل ممکن، بسنده کرد؛ زیرا دستکاری در کلام معصوم، خلاف ادب و احتیاط است. برای مثال، مولوی در مثنوی میگوید:
گفت پیغمبر که: عینایَ تنام***لا ینامُ قَلبی عَن ربِّ الْأنام(1)
یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «چشمان من میخوابند، امّا قلبم، هرگز از خدا، غافل نمیشود».
صورت اصلی این روایت شریف، اینگونه است:
تَنامُ عَینای وَلا یَنام قَلبی.(2)دو چشمم میخوابند؛ ولی قلبم نمیخوابد.
صنعت حل یا تحلیل، این امکان را فراهم میکند که شاعر، بتواند احادیث بیشتری را در شعر خود بیاورد؛ زیرا گاه تنگنای وزن و قافیه، مانع از آوردن عبارات عربی آیات و احادیث، در شعر میشود، امّا با اندکی دستکاری در صورت ظاهری عبارات، این مشکل، حل میشود. همچنان که گفتیم، از این آرایه، باید در حدّ ضرورت، استفاده کرد و اکنون میافزاییم که در حلّ عبارت، نباید معنای آن تغییر یابد.
گاهی اشعار و عباراتی در متون ادبی مییابیم که ترجمۀ دقیق یا آزادی از یک حدیث است. در این نوع از تأثیر، نویسنده یا شاعر، تصریح میکند که این سخن، از فلان معصوم علیه السلام است و برای مثال میگوید: «گفت پیغمبر که...» یا «این سخن، از مصطفاست...». به هر روی، فرق تأثیر گزارشی یا ترجمهای با تأثیر محتوایی، که پس از این خواهیم گفت، در همین نکته است که در اوّلی، به حدیث بودن سخن، تصریح میشود و در دومی، فقط به پیام و محتوای حدیث، اشاره میگردد.
برای تأثیر ترجمهای، سه مثال روشن میآوریم:
ناصر خسرو میگوید:
قیمت هر کس، به قدرِ علم اوست***اینچنین گفتهست امیر مؤمنان(3)
اصل سخن امیر مؤمنان، اینگونه است:
قِیمَةُ کُلِّ امْرءٍ ما یَعْلَم.(1)بهای هر کس، به اندازۀ دانش اوست.
مولوی بلخی، در مثنوی آورده است:
گفت پیغمبر: هر آن کو سِرّ، نهفت***زود گردد با مراد خویش، جفت(2)
از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
مَنْ کتَمَ سِرَّه حَصَلَ أَمْرُه.(3)هرکس رازش را پنهان کند، مقصودش حاصل میگردد.
امام محمّد غزالی نیز آورده است:
کبر، آن است که خویشتن را از دیگران، فرا پیش دارد و بهتر داند و از این [خود بزرگبینی]، اندر وی، بادِ نشاطی پدید آید. آن باد را که اندر وی پیدا شود، کبر گویند. و رسول صلی الله علیه و آله گفت: « [خدایا!] با تو، پناهم از باد کبر».(4)
شاعران و گویندگان بزرگ فارسی، گاهی از مفهوم آیه یا روایتی، ترکیب یا اصطلاح خاصّی میسازند.(5)این ترکیبسازی، برای آن است که بتوانند با کلمات کمتری، مراد خود را به شنونده، تفهیم کنند و در ضمن، پشتوانهای از متون دینی نیز برای سخن خود، داشته باشند. برای مثال، در چندین روایت و دعا که از معصومان علیهم السلام صادر شده است، سخن از سبقت داشتن رحمت الهی بر غضب او ست؛ یعنی رحمت خداوند، چنان است که پیش از غضب به او میرسد و او را نجات میدهد:
سَبَقَتْ رَحْمَتی غَضَبی.(1)رحمت من، بر غضبم، پیشی دارد.
در بیتی که خواهد آمد، میبینیم که حافظ، از مضمونِ حدیثی، ترکیب تازهای ساخته است، به نام «سابقه»:
گفتم: ای بخت! نخفتیدی و خورشید، دمید***گفت: با این همه از «سابقه»، نومید مشو(2)
امیدواری به «سابقه»، یعنی امید بستن به رحمتی که پیشروتر از غضب الهی است.
در تأثیر تفسیری، شاعر یا نویسنده، حدیثی را تفسیر یا تبیین میکند و ژرفای آن را نشان میدهد. گاه نیز دربارۀ بُعد دیگری از مفهوم آن حدیث ـ که کمتر بدان توجّه شده است ـ ، سخن میگوید. برای نمونه، در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام ، پُرخوری، دشمن تیزهوشی خوانده شده است:
البِطنَةُ تَمنَعُ الفِطنَةَ.(3)پُرخوری، مانع تیزهوشی است.
سنایی، این حدیث را شرح داده و نکاتی را بر آن، افزوده است:
چون خوری بیش، پیل باشی تو***کم خوری، جبرئیل باشی تو
هر که بسیارْخوار باشد***دان که بسیار، خوار باشد
نمونۀ دوم را از مثنوی میآوریم که حدیثی منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله را تفسیر کرده است. در روایت است که پیامبر صلی الله علیه و آله به اصحاب خود فرمود: «در فصل بهاران، خود را از باد بهاری مپوشانید تا بر شما بوَزَد».(1)
مولوی، این حدیث را تفسیر کرده و گفته است که مراد پیامبر خدا از باد بهاری، سخنهای نغزِ بزرگان است که باید بر روح انسان، وزیدن گیرند، تا دل او را زنده کنند.
گفت پیغمبر: ز سرمای بهار***تن مپوشانید یاران، زینهار!
زآنکه با جان شما، آن میکند***کآن بهاران، با درختان میکند
لیک بگریزید از سرما، خزان***کآن کند کو کرد با باغ و رَزان
راویان، این را به ظاهر بُردهاند***هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
آن خزان، نزد خدا نفس و هواست***عقل و جان، عین بهار است و بقاست(2)
همچنین حافظ، با نظر به حدیثی که در آن پیشبینی میشود مسلمانها به 73 فرقه تقسیم میشوند،(3)میگوید:
جنگ هفتاد دو ملّت، همه را عذر بِنه***چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند(4)
در واقع، در تفسیر حافظ، فرقهگرایی، برابر با افسانهگرایی است؛ امّا اگر از او بپرسیم که دلیل این افسانهگرایی و خرافهپرستی چیست، میگوید: فرقهسازان، چون حقیقت را ندیدهاند در پیِ افسانه و امور غیرواقعی افتادهاند. بنا بر این، معذورند؛ یعنی دلیل جنگ آنان با یکدیگر، ندیدنِ حقیقت است.
1) . مولوی، این حدیث را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده، امّا در احادیث نبوی، چنین سخنی دیده نشده، بلکه در نهج البلاغة، حکمت 128، حدیثی مشابه آن، آمده است. همچنین، ر.ک: شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج4، ص304.
2) . مثنوی، دفتر اوّل، بیت 2050 به بعد
3) . الأمالی، طوسی، ص524.
4) . دیوان حافظ، غزل 184.
عطّار نیشابوری نیز با اشاره به همین حدیث، گفته است:
یقین میدان که اینجا مذهب عشق***ورای مذهب هفتادواند است(1)
حدیث دیگری در برخی متون روایی آمده که برخی از شاعران بزرگ، آن را تفسیر و تأویل کردهاند. در این حدیث شریف، پیامبر عظیم الشأن اسلام میفرماید:
حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الایمانِ.(2)دوست داشتن وطن، از ایمان است .
سعدی، در تفسیر این حدیث، میگوید: هر چند صحیح است؛ امّا نمیتوان با استناد به آن، مهاجرت از وطن را نفی کرد:
سعدیا! حبّ وطن، گر چه حدیثی است درست***نتوان مُرد به سختی که: من، اینجا زادم
شیخ بهایی نیز وطن مورد اشاره در این حدیث را مصر و عراق و شام و ایران، و در واقع، منظور حدیث را وطن خاکی نمیداند:
این وطن، مصر و عراق و شام نیست***این وطن، شهری است، کو را نام نیست(3)
عطّار نیشابوری، همین مضمون را بازگویی میکند و تفسیر دیگری از حبّ الوطن، ارائه میدهد:
تو بی معشوق خود، با خویشتن آی***مشو بیرون به صحرا، با وطن آی
از آن حُبّ الوطن، ایمان پاک است***که معشوقت، درون جان پاک است(4)
یعنی وطن، عاشق درون اوست؛ زیرا اقامتگاه معشوقش در آنجاست. پس نیازی به بیرون رفتن از شهر و دیار نیست. مولوی هم میگوید:
مسکنِ یار است و شهرِ شاهِ من***پیش عاشق، این بوُد حبُّ الوطن(1)
آری! او نیز وطن را زمین خاکی نمیداند. او در جای دیگری، وطن را آن سوی عالم مادّی میخوانَد:
گر وطن خواهی، گذر زان سوی شَط***این حدیث راست را کم خوان غلط(2)
یعنی اگر در پی وطن واقعی خود هستی، باید تا آن سوی عالم مادّی بروی.
تلمیح، صنعتی ادبی است که در آن، شاعر یا نویسنده، برای تبیین یا روشنتر شدن معنای مورد نظر، به داستان یا مفهوم داستانی مشهور، اشاره میکند و از آن رهگذر، به موضوع بحث خود برمیگردد؛ برای مثال، حافظ، برای بیان آتشی که عشق، در جان او افکنده است، به داستان ابراهیم علیه السلام و آتش نمرود، اشاره میکند و میگوید:
یا رب، این آتش که در جان من است***سرد کن، زانسان که کردی بر خلیل(3)
گاهی این مفاهیم و داستانها، ریشۀ روایی دارند و در هیچ منبع دیگری، نمیتوان شاهدی برای آنها یافت. پیش از ذکر نمونه، یادآوری میشود که در تلمیح، شاعر یا نویسنده، قصدی جز توضیح مقصود خود را ندارد و اگر به داستان یا تمثیلی اشاره میکند، برای توضیح آنها نیست، بلکه برای استفاده از آنها در جهت تبیینِ مراد خویش است.
حافظ، در غزلی میگوید:
زاهد، ار رندی حافظ نکند فهم، چه باک؟***دیو، بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند(4)
در منابع روایی ما، آمده است که شیاطین، از خانهای که در آن قرآن خوانده میشود، میگریزند. ترجمۀ یکی از این احادیث، بدین قرار است: خانهای که در آن قرآن خوانند و خدا را یاد کنند، فرشتگان به آن، آمد و شد دارند و شیاطین، از آن میگریزند.(5)
بیشترین و رایجترین نوع تأثیرگذاری حدیث بر ادب فارسی، محتوایی است. وام گرفتن معنایی از حدیث، چنان حضور و وفوری در ادبّیات ما دارد که میتوان گفت: بخش عظیمی از معارف و مفاهیم ادبی ما، ریشه در متون روایی دارد. برای توضیح بیشتر، به چند مثال، بسنده می کنیم:
یک. مولوی میگوید:
آدمی، مخفی است در زیرِ زبان***این زبان، پردهست بر درگاه جان(1)
این بیت، برگرفته از این فرمایش از مولا علی علیه السلام است که:
المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ.آدمی، در زیر زبانش، پنهان است.
دو. امام حسین علیه السلام ، بنابر حدیث شریفی، در یکی از دعاهایش می گوید: «خدایا! من، تو را از بیم دوزخ و به شوق بهشت، بندگی نکردم؛ بلکه تو را شایستۀ بندگی یافتم. پس تو را بندگی کردم».(2)
مرحوم اخوان ثالث، شاعر معاصر، با توجّه به این حدیث، سروده است:
خدواندا! تو را هرچند، بیشک***چو توفیقت کند یاری، پرستم
ولی نز شوق جنّت، بیم دوزخ***که دانم هر دو را داری پرستم
تو را از بهر آن، کاندر دو عالم***پرستش را سزاواری پرستم(3)
سه. شیخ محمود شبستری، صاحب منظومۀ گلشن راز، در یکی از ابیات پایانی این گلشن حکیمانه و زیبا میگوید:
نشان ناشناسی، ناسپاسی است***شناسایی حق، در حقشناسی است(4)
یعنی علامت جهل، ناشُکری است و کسی که شکر نمیگزارد، معلوم است که معرفت و شناخت ندارد و نمیداندکه خداوند به او چه نعمتهایی را داده است. سپس، در مصرع دوم میگوید: کسی حق(خداوند) را میشناسد که نسبت به مردم، حقشناس باشد؛ یعنی تلاشهای دیگران را حقگزاری کند و سپاسگُزار آنان باشد. این مصراع، یادآور حدیث مشهوری است که در آن، آمده:
مَنْ لَمْ یَشکُرِ النّاسَ لَمْ یَشکُرِ اللهَ.(1)کسی که از مردم قدرشناسی نکند، شُکر خدا را نیز به جای نیاورده است.
چهار. فردوسی، در شاهنامه، به همه سفارش میکند که با دانشمندان، نشست و برخاست کنند و با آنان، مشورت نمایند و در کارها، از رأی و نظر آنان، سود ببرند:
همیشه، یکی دانشی(2)پیش دار***وِرا چون روان و تنِ خویش دار
بدانگه شود تاج خسرو، بلند***که دانا بُود نزد او، ارجمند(3)
امام علی علیه السلام در سفارشنامۀ خود به مالک، مهمترین نکتهها و آموزههایی را که حکمرانان اسلامی باید بدانند، بدو یادآور میشود؛ زیرا مالک، راهیِ مصر بود تا در آنجا از جانب امیر مؤمنان علیه السلام ، بر آن سرزمین اسلامی، حکمرانی کند. یکی از نصایح امام علیه السلام به مالک، این بود که: «تا می توانی، با دانشمندان و حکیمان، مجالست کن».(4)
پنج. زنده یاد سهراب سپهری، در شعر خاطرهانگیز «پشت دریاها»، خوانده یا شنیدهایم:
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم راند
پشت دریاها، شهری است
که در آن، پنجرهها، رو به تجلّی باز است
بام ها، جای کبوترهایی است
که به فوّارۀ هوش بشری مینگرند
شاخۀ معرفتی است...
دست هر کودک دهسالۀ شهر
پشت دریاها، شهری است
قایقی باید ساخت. (1)
بعید نمی نماید که سهراب، این شعر زیبا را وامدار حدیثی باشد که در آن ، سخن از شهری در پشت دریاها به میان آمده است. در این حدیث، میخوانیم:
خدای را در پشت دریاها، شهری است که وسعت آن، به اندازۀ چهل روز مسیر خورشید است. در آن شهر، مردمی زندگی میکنند که خدا را نافرمانی نمیکنند و شیطان را نمیشناسند.(2)
احادیث داستانی - پدیدآورنده : رضا بابایی
زندگی و گفتار پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام ، سرشار از آموزهها و درسهایی است که هر یک از آنها، همچون چراغی روشنگر راه مؤمنان است. در سخنان و سیرۀ معصومان علیهم السلام ، گاه حکایتهایی به چشم میخورند که به توجّه و تأمّل بیشتری نیاز دارند. این حکایتها، به زبانهای مختلفی بیان شده است؛ امّا هنوز جا دارد که باز، گفته و شنیده شوند.
در این نوشتار، برخی داستانهایی را که ریشۀ روایی دارند، میآوریم. شایان توجّه، اینکه برای گیرایی بیشتر، این داستانها را اندکی صحنهپردازی کردهایم؛ ولی کوشیدهایم که در اصل داستانها و عبارات و احادیث، هیچگونه دخل و تصرّفی صورت نگیرد.
روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با یارانش در سرزمینی خشک و بی آب و علف، فرود آمدند. ایشان، رو به یاران همراه خویش کرد و فرمود: «به اطراف بروید و هیزم، جمع کنید».
گفتند: ای پیامبر خدا! در این صحرای خشک، هیزمی نیست که ما آنها جمع کنیم!
فرمود: «هر کس به هر اندازه که میتواند، هیزم جمع کند».
یاران، روانۀ صحرا شدند و هر یک با دقّت و زحمت بسیار، تکّه چوبهای کوچک و خشکی را یافتند و آوردند. وقتی آن چوبهای کوچک و اندک را روی
هم ریختند، خرمن بزرگی از هیزم، فراهم شده بود. در این هنگام، پیامبر صلی الله علیه و آله به سخن آمد و فرمود:« نخست، باور نمیکردید که بتوان اینهمه هیزم جمع کرد؛ امّا دیدید که جمع شد! بدانید که گناهان کوچک نیز همینگونهاند. نخست، به نظر نمیآیند؛ امّا وقتی کنار هم قرار میگیرند و بر هم افزوده میشوند، انبوه عظیمی را پدید میآورند».(1)
در احادیث معصومان علیهم السلام ، گاه نکاتی به چشم میخورند که بهظاهر، داستان یا قطعۀ تاریخیاند؛ امّا بهواقع، از بزرگترین درسهای اخلاقی برای همۀ انسانها هستند. برخی از این داستانها، دربارۀ اخلاق عالمان یا وظیفۀ اخلاقی اهل علم است. از آن جمله، داستان زیر است که از امام صادق علیه السلام دربارۀ یکی از پیامبران بزرگ، نقل شده است:
روزی حضرت عیسی علیه السلام به حواریان خود گفت: «از شما خواهشی دارم. اگر قول میدهید که با خواهشم مخالفت نکنید، بگویم».
آنان گفتند: هر چه بگویی، اطاعت میکنیم.
عیسی علیه السلام از جای خود برخاست و شروع به شستن پاهای یارانش کرد. آنان، سخت شرمگین شده بودند؛ امّا چون قول داده بودند که با پیامبرشان مخالفت نکنند، سخنی نگفتند و تاب آوردند. وقتی عیسی علیه السلام از شستشوی پاهای آنها فارغ شد، حواریان گفتند: شگفتا! تو معلّم و پیامبر و مُراد مایی! این عمل، برازندۀ ما بود، نه سزاور تو.
عیسی علیه السلام فرمود: «پای شما یارانم را شُستم تا بدانید که سزاوارترینِ مردم برای خدمت به دیگران، عالماناند. خواستم به شما بیاموزم که معلّمانِ مردم، باید خادمترین و متواضعترینِ انسانها باشند. پس از من، شما بر مسند ارشاد و تعلیم مینشینید. لازم است که بدانید این مسند، شایستۀ کسانی است که کبر ندارند و غرور نمیورزند و شیوۀ آنان، خدمت و تواضع است. اقتضای حکمت و دانش،
1) . الکافی، ج 2، ص 288، ح 3.
تواضع و سرافکندگی است، نه کبر و سرکشی. دلی که نرم و خاضع نباشد، رویشگاه حکمت و معنویت نیست. آگاه باشید که گیاه، در زمین نرم میروید، نه در صخرههای سنگی کوهستان».(1)
مردی از اهل حبشه، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا! گناهان من، بسیار است. آیا درِ توبه به روی من، باز است؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آری. راه توبه، بر همگان، هموار است و تو نیز میتوانی قدم در این راه بگذاری».
مرد حبشی، از نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت؛ امّا مدّت چندانی نگذشت که بازگشت و گفت: ای رسول خدا! آیا آنگاه که من معصیت میکردهام، خداوند، مرا میدیده است؟
فرمود «آری».
مرد حبشی، آهی سرد از سینه بیرون داد و گفت: توبه، جُرم گناه را محو میکند و بنده را از آتش دوزخ، نجات میدهد؛ امّا با شرم گناه، چه میتوان کرد؟
آنگاه، فریادی کشید و در دَم، جان داد.(2)
کیسهای را بر دوش گذاشته بود و به سوی باغستانهای اطراف مدینه میرفت. یکی از دوستانش به او نزدیک شد و گفت: ای علی! چه بر دوش میکشی؟
گفت: «درخت خرما!».
مرد، از پاسخ علی علیه السلام ، در شگفت شد؛ امّا آنگاه که دید او چگونه از درون کیسه، هستههای خرما را بیرون میآورد و در زمین میکارد، دانست که منظور او چه بوده و چرا گفت که در کیسه، درخت خرما دارد.(3)
در اوایل هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه بود که خداوند، فرزندی به ایشان، عطا فرمود. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نام او را «ابراهیم» گذاشت و بسیار دوستش میداشت. امّا ابراهیم، بیش از هجده ماه عمر نکرد و درگذشت. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بهشدّت، اندوهگین شد. گاهی اشک میریخت و گاه با خدا، مناجات میکرد. گاهی نیز در دل، با کودک دلبند از دست رفتهاش، اینچنین نجوا میکرد: «ای ابراهیم! دل، میسوزد و اشک، میریزد و ما در فراق تو، غمگینیم؛ امّا هرگز بر خلاف رضای خداوند، سخنی نمیگوییم».
سوگ ابراهیم، فقط پیامبر صلی الله علیه و آله را اندوهگین نکرد. مدینه، یکپارچه، عزادار شد. در همین ساعات اندوهبار بود که ناگهان، هوا تیره و تار شد و خورشید، گرفت! کسوف، روزِ روشن مدینه را به شب بدْل کرد. مردم به یکدیگر میگفتند: «گویا خورشید نیز عزا گرفته و در سوگ ابراهیم، چهرۀ خود را پوشانده است».
اینگونه سخنان، به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید. ایشان، سکوت را جایز ندانست و به سوی مسجد آمد. سپس بر منبر، بالا رفت و فرمود: «ای مردم! بدانید که خورشید، گرفته است؛ امّا نه برای فرزند من».
آری! اگر پیامبر صلی الله علیه و آله نیز مانند بسیاری از رهبران سیاسی دیروز و امروز جهان، هدفی جز رسیدن به مسند قدرت و حکومت و مستحکمتر کردن آن نداشت، اینگونه با خرافهای که بهظاهر به نفع او بود، مخالفت نمیکرد؛ بلکه یا آن را تأیید میکرد و یا دستِ کم، سکوت مینمود تا ایمان مردم به او بیشترگردد. امّا پیامبر صلی الله علیه و آله ، همانسان که با کفر و شرک مبارزه میکرد، خرافات را نیز بر نمیتابید.(1)
استاد مطهّری در این باره مینویسد:
پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر آن احساسات، سکوت نکردند و نگفتند: «مردم، این طور فهمیدهاند. پس من هم ساکت باشم. هدف را ببینیم. وسیله، هر چه میخواهد، باشد!»؛ ]بلکه] بر منبر رفتند و مردم را آگاه کردند... و با این عمل، این منطق پست:«هدف، وسیله را توجیه میکند» را رد کردند.(2)
امام رضا علیه السلام برادری به نام زید داشت که برخی رفتارهای وی، چندان خوشایند امام علیه السلام نبود و هر از گاهی، امام علیه السلام به او تذکر و پندی میداد. در سالهایی که امام رضا علیه السلام در مرو بود، روزی در مجلسی حضور داشت که زید نیز در آن، حاضر بود. زید، خطاب به عدّهای از حاضران، پی در پی از فضائل خاندان خود و پدرانش میگفت و اینکه: ما، چنان و چنینیم. ناگاه، امام رضا علیه السلام سخن زید را قطع کرد و فرمود: «این چه سخنانی است که میگویی؟ آیا نمیدانی که هیچ فضیلتی، جای عمل صالح را نمیگیرد؟! هیچ کس نزد خدا، تافتۀ جدابافته نیست و بدون بندگی خدا و عمل صالح، به هیچ مرتبهای نمیتوان رسید. آیا تو نزد خدا، گرامیتر از پدرت موسی بن جعفر علیه السلام هستی؟! او همۀ عمر، خدا را بندگی کرد و هیچگاه به این فضائل نَسَبی، اعتماد و تکیه نداشت. پسر نوح نیز پیغمبرزاده بود؛ امّا در درگاه خدا، جایی نیافت و گرفتار توفان بلا شد».(1)
روزی، کسی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید تا حاجتش را بگوید؛ امّا وقتی رو در روی رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد، نتوانست سخنش را بگوید و هیبت پیامبر صلی الله علیه و آله ، چنان در دل او اثر کرد که زبانش، بند آمد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با دیدن این وضع، ناراحت شد و فرمود: «آیا دیدار من، زبانت را بست؟».
سپس خود را به او نزدیک کرد و در آغوشش گرفت و در همان حال، به او فرمود: «راحت باش. من از پادشاهان نیستم که با من، راحت نباشی. من، پسر زنی هستم که گوشت ماندۀ خشک میخورد»(2).(3)
نوشتهاند: پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به خانۀ یکی از مسلمانان رفت تا به دعوت او، پاسخ گفته باشد. هنگام ورود به حیاط خانه، مرغی را دید که بالای دیوار، تخم گذارد. آن تخم، از بالای دیوار به زمین افتاد و نشکست. پیامبر صلی الله علیه و آله در شگفت شد. صاحبخانه، به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ای پیامبر خدا! آیا تعجّب کردی؟ به خدایی که تو را به رسالت برگزید، هیچگاه زیانی به من نمیرسد و هیچ حادثهای بر من، فرود نمیآید.
پیامبر صلی الله علیه و آله همان دَم، از خانۀ آن فرد، خارج شد. صاحبخانه از ایشان پرسید: چرا باز میگردی؟! پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «کسی که هیچگاه مصیبتی نمیبیند، لطف خدا، شامل حال او نیست».(1)
امام صادق علیه السلام نیز میفرماید: «گرفتارترین و مبتلاترین مردم دنیا، پیامبران هستند. سپس، هرکس که به آنان، نزدیکتر است».(2)
شاعری نیز سروده است:
هر که در این بزم، مقرّبتر است***جام بلا، بیشترش میدهند
در بازگشت از جنگ صِفّین، یکی از همراهان امیر مؤمنان، نزد ایشان آمد و گفت: کاش برادرم در این جنگ، همراه ما بود و برایت شمشیر میزد!
امام علیه السلام فرمود: «آیا برادر تو میخواست همراه ما باشد و نتوانست، یا تمایلی به شرکت در این جنگ نداشت؟ نیت و تصمیم او، چه بود؟ آیا دلش با ماست و نیتّش همراهی ما در این جنگ بود؟».
گفت: آری، ای امیر مؤمنان! او میخواست که در رکاب شما باشد، امّا نتوانست.
امام علیه السلام فرمود: «برادرت، با ماست و گویی در این جنگ، حضور داشته است؛ زیرا دلش و عزم و نیتش با ماست. حتّی آنانی که هنوز پا به دنیا نگذاشتهاند و روزی
خواهند آمد و آرزو میکنند که کاش مرا در جنگهایم همراهی میکردند، آنان نیز از یاران مناند».(1)
فردی نزد امام صادق علیه السلام آمد و مشکلی را که به تازگی برای او پیش آمده بود، مطرح کرد. امام علیه السلام یکی از یارانش به نام صفوان را مأمور کرد که مشکل او را حل کند. صفوان، رفت و پس از ساعتی، بازگشت. امام علیه السلام از او پرسید: «چه شد؟».
صفوان گفت: خداوند، مشکلش را حل کرد.
امام علیه السلام به او فرمود: «این کار تو که وقت چندانی هم از تو نگرفت، نزد خدا از طواف کعبه، بهتر و برتر است».
امام علیه السلام سپس ادامه داد: «روزی کسی نزد عمویم حسن بن علی علیه السلام آمد و از ایشان، در برآوردن نیازی، یاری خواست. او، بیدرنگ، کفشهایش را پوشید و به راه افتاد تا که برای حلّ مشکل او، اقدام کند. در بین راه، از آن شخص پرسید: «چرا نزد برادرم حسین نرفتی؟».
آن شخص گفت: رفتم؛ امّا او را در حال اعتکاف و عبادت دیدم. به همین جهت، نخواستم خلوتش با خدا را بر هم بزنم».
امام حسن علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، اگر نیازت را به او میگفتی، در برآوردن آن، درنگ نمیکرد؛ زیرا برآوردن نیاز تو نزد او، بهتر از یک ماه اعتکاف است».(2)
نوشته اند: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله با یارانش نشسته بود که جوانی نیرومند، از کنار آنان، عبور کرد. یکی پرسید: این وقت صبح، به کجا میروی؟
گفت: به دکانم در بازار. همنشین پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: اگر در این وقتِ صبح، برای عبادت خدا بر میخاست، بهتر بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «این گونه نیست. کسی که برای تأمین معاش خود و خانوادهاش از خانه بیرون میرود، گویی در راه خدا، قدم بر میدارد».(1)
کاروان حاجیان، برای استراحت در مدینه توقّف کردند و سپس راهیِ مکه شدند. در بین راه، مردی که او نیز آهنگِ حج داشت، به آنان پیوست. آن مرد، به کاروانیان مینگریست تا با یکایک آنان، آشنا شود. ناگاه، چشمش به مرد میانْسالی افتاد که دائم، در تکاپو بود و میکوشید که به دیگران، کمک کند. لحظهای هم آرام و قرار نداشت و هر گاه مشکل کسی را حل میکرد، به سراغ نیازمند دیگری میرفت تا حاجت او را نیز برآورد. مرد تازهوارد، از کاروانیان، دربارۀ او پرسوجو کرد. گفتند: او را نمیشناسیم. وی در مدینه به ما پیوست. مردی نیکوکار و مهربان است. بدون اینکه کسی از او تقاضایی کند، دائم در حال خدمتگزاری و یاری رساندن به دیگران است.
مرد تازهوارد گفت: به خدا سوگند که اگر او را میشناختید، اینگونه از او کار نمیکشیدید و چنین، بر او گستاخ نبودید و همچون بردگان با او رفتار نمیکردید!
کاروانیان گفتند: مگر او کیست؟
گفت: او علی بن الحسین، زین العابدین، فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است.
اعضای کاروان، سراسیمه، از جای خود برخاستند و به نزد امام سجّاد علیه السلام رفتند. یکی، عذرخواهی میکرد، دیگری، از خدا آمرزش میخواست و سومی، پوزش میطلبید و چهارمی، گلایه میکرد که: چرا خود را به ما نشناساندی ؟ و...
امام علیه السلام فرمود: «من به طور ناشناس به کاروان شما پیوستم تا توفیق خدمتگزاری بیشتری داشته باشم. هرگاه با آشنایانم به سفر میروم، آنان، مرا از کار و تلاش، معاف میکنند و به حُرمت جدّم، مرا گرامی میدارند. خواستم که در میان شما ناشناس باشم تا بتوانم خدمتی کرده باشم و از این گونه از عبادت، محروم نمانم».(2)
به گفتۀ سعدی شیرازی:
طریقت، بجز خدمت خلق نیست***به تسبیح و سجّاده و دلق نیست(1)
همچنان که بزرگی و شُکوه بزرگان عرصۀ معنویت، با بزرگان و مقامات دنیوی فرق دارد، رفتار مردم با آنان نیز باید متفاوت باشد. در داستانی که در پی خواهد آمد، امام علی علیه السلام به ما میآموزد که نباید با اولیای خدا به گونهای رفتار کنیم که مردم با پادشاهان، رفتار میکنند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در سفری، در بازگشت به کوفه، به شهر انبار(2)رسید. وقتی ایشان به شهر انبار رسید، مردم آن جا به استقبال ایشان شتافتند و در پی مَرکب امام علیه السلام میدویدند. علی علیه السلام به آنان فرمود: «معنای این کار شما چیست؟».
آنان گفتند: این نوع استقبال، از سنّت های دیرینۀ ماست و هر گاه بزرگی به شهرمان وارد شود، به استقبالش میرویم و سپس مسافتی طولانی را در پی مَرکب او میدویم.
امام علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند که این کار برای فرمانروایانتان سودی ندارد. در دنیا خودتان را به رنج میاندازید و در آخرت نیز، بدبختی برایتان میآورد».(3)
مَثَلهای حدیثی - پدیدآورنده : رضا بابایی
مَثَل یا دَسْتان، نوعی بیان کوتاه و پُر معنا و نَغز است که در میان مردم، زبانزد شده باشد و به تناسب، بهکار میرود. به آوردن مَثَل در میان کلام، «ضرب المثل» میگویند و برای تفهیم بهتر معنا یا تأثیر بیشتر کلام، از آن استفاده میشود.
بسیاری از مَثَلها، ریشه در داستانی واقعی یا حکایتی ساختگی یا آموزهای دینی یا تجربهای شخصی دارند، و برخی نیز برآمده از رویدادی مهم و تاریخیاند. به داستانها یا ماجراهایی که به ساختن مَثَلی انجامیده است، شأن نزول آن مَثَل میگویند و تا کنون، پژوهشهای بسیاری در بارۀ منشأ یا بستر تاریخی مثلها، صورت گرفته است.(1)
بی شک، متون دینی و آموزههای اسلامی، از مهمترین منابع مردم ایران برای ساختن امثال و حِکم فارسی است. در این نوشتار، می کوشیم شماری از مَثَلهایی که ریشۀ آنها در یکی از احادیث معصومان علیهم السلام است، بازگوییم تا آشکار گردد که حدیث یا سخن معصوم علیه السلام ، چه اندازه الهامبخشِ مردم فارسیزبان برای ساختن این جملات کوتاه و ماندگار بوده است.
پیشتر یادآوری میکنیم که ارتباط بسیاری از مثلها با احادیث، چنان آشکار است که انکار آن، ممکن نیست؛ حتّی برخی مَثَلها با همان الفاظ و صورت عربی خود، زبانزد شدهاند. امّا مَثَلهایی نیز وجود دارند که با برخی احادیث، فقط
1) . برای نمونه، ر.ک: امثال و حکم، علیاکبر دهخدا، تهران، امیرکبیر، ریشههای تاریخی امثال و حکم، مهدی پرتوی آملی، تهران: سنایی.
همسویی و هممعنایی دارند و به دلایل لفظی و قرائن دیگر، نمیتوان در بارة آنها سخن از تأثیر و تأثّر گفت. به هر روی، آنچه خالی از شک و شُبهه است، وجود حتمی احادیث اسلامی در میان نخستین منابع مَثَلهای فارسی است.
تأثیر حدیث بر امثال فارسی، دستِ کم بر دو گونه است:
تأثیر معنایی؛
تأثیر لفظی ـ معنایی.
به سخن دیگر، برخی امثال، حاوی معنایی هستند که در حدیثی بیان شده است، بدون اینکه از الفاظ آن حدیث شریف، سود برده باشند؛ امّا شماری از مَثَلها، غیر از معنا، از الفاظ عربی متن حدیث نیز وام گرفتهاند و یا عینِ همان حدیثاند، بدون هیچ تغییری در لفظ و معنا. در ادامه، برای هر یک از دو صورت بالا، نمونههایی را ذکر می کنیم.
شمار بسیاری از مَثَلها و تمثیلهای فارسی، ریشه در احادیث نبوی صلی الله علیه و آله و روایات منقول از اهل بیت بزرگوار ایشان دارند که در بیشتر آنها، از الفاظ و جملات حدیثِ مربوط، استفاده نشده و به تأثیرپذیری محتوایی، بسنده شده است. همچنانکه پیشتر گفتیم، برخی از هممعناییها، از باب تَوارُد(1)است و نمیتوان مدّعی تأثیر بود. در این نوشتار، کوشیدهایم تا با آوردن نمونههایی، نشان دهیم که تأثیر حدیث، کاملاً آشکار است و از بابِ تَوارُد نیست.
برای نمونه، اندکی از بسیار و مُشتی از خروار را ذکر میکنیم:
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
یَهرَمُ ابنُ آدَمَ وَ یَشِبُّ مِنهُ اثْنانِ: الحِرصُ وَ طولُ الأَملِ.(2)آدمیزاد، پیر میشود، در حالی که دو چیز در او جوان میگردند: آز و آرزوی دراز.
این مَثَل را در جایی بهکار میبرند که شخصی در سن کهولت، همچنان به فکر گردآوری مال و منال باشد و کاری برای آخرت خود، انجام ندهد.
صائب تبریزی نیز با در نظر داشتن همین حدیث شریف، حرص در سن پیری را به خوابِ گران در وقت سحر، تشبیه کرده و گفته است:
آدمی پیر که شد، حرص، جوان میگردد***خواب، در وقت سحرگاه، گران میگردد(1)
در منابع حدیثی، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که میفرمود:
لَو لا الخُبزُ ما صُمْنٰا وَلا صَلَّینا.(2)اگر نان نبود، ما روزه نمیگرفتیم و نماز نمیگزاردیم.
در حکایات، آمده است: مردی از شدّت گرسنگی، مُشرِف به مرگ بود که شیطان، بر بالین او آمد و گفت: اگر ایمانت را به من بفروشی، به تو نان میدهم. مرد گرسنه، پذیرفت و قرصی نان از شیطان گرفت و خورد؛ امّا آنگاه که شیطان از او خواست که ایمانش را بدهد، گفت: من در حال گرسنگی، ایمانی نداشتم که به تو بفروشم! باید این را میدانستی و نانت را در برابر هیچ، به من نمیفروختی!(3)
یکی دیگر از مَثَلهایی که همین معنا را تأیید میکند و بسیار به کار میرود، جملة «اوّل وجود، بعداً سجود» است. یعنی نخست، باید وجود و توانی داشت تا بتوان با آن، خدا را عبادت کرد. ناگفته نماند که برخی از نااهلان، از این حقیقت، سوء استفاده کرده، میگویند: «تا وقتی که همه امکانات مادّی برای انسان فراهم نشده است، وظیفه ندارد که خدا را عبادت کند یا به امور معنوی بپردازد!».
این نظر نیز سخن ناروایی است؛ زیرا برای عبادت خدا، همین قدر که توش و توانی در روح و جسم انسان، وجود داشته باشد، کافی است و این مقدار نیرو، با
کمترین برخورداری از مواهب دنیا، میسّر میشود. بنا بر این، حاکمان جامعۀ دینی، همزمان با گسترش معنویت و اخلاق، باید بکوشند تا مسلمانان، از حدّ اقل امکانات رفاهی در زندگی، برخوردار باشند تا بهانهای برای سر باز زدن از عبادت خداوند و اخلاقگرایی باقی نماند.
این مَثَل، در واقع، مصراع بیت مشهوری از مثنوی مولاناست که میگوید:
از قضا، سرکنگبین،(1)صفرا فزود***روغن بادام، خشکی مینمود(2)
یعنی گاهی شربت سرکَنگَبین که از آن برای درمان بیماری صفرا استفاده میشود، این بیماری را شدّت میبخشد و روغن بادام که برای درمان یبوست به کار میرود، مزاج بیمار را خشکتر میکند.
این مَثَل را در جایی به کار میبرند که اثر کار یا برنامهای، خلاف منظور، از آب در آید و برگرفته از حدیثی از امام علی علیه السلام است که در آن میفرماید:
رُبَّمٰا کانَ الدَّواءُ داءً وَالدّاءُ دَواءً.(3)بسا درمانی که درد و دردی که درمان است.
اگر چه قرآن مجید و روایات اسلامی، هماره مسلمانان را به استفاده از وسائل و اسباب امور، توصیه و تشویق و توصیه میکنند؛ امّا گاهی اسباب مادّی، خلاف مقصود را نتیجه میدهند؛ چرا که ممکن است سبب دیگری، مانع نتیجهبخشی اسبابی شود که آنها را به کار گرفتهایم. بنا بر این، در عین اعتماد به اسباب و وسائل، هیچ گاه نباید از عوامل و سببهای دیگر، غافل شویم. به قول مولوی:
از سببسازیاش، من سوداییام***وز سببسوزیاش، سوفِسطاییام(1)
استخوان در گلو و خار در چشم داشتن، برگرفته از عبارتی از نهج البلاغة است که امیر مؤمنان علیه السلام در آن برای نشان دادن مظلومیت و تنهایی و سکوت اجباری خود، آن را بیان فرموده است. امام علیه السلام این سخن را برای بیان سختیهای دوران بعد از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله بر زبان آورد:
فَصَبرتُ وَ فِی العَین قَذیً وَ فِی الحَلقِ شَجاً.(2)خار در چشم و استخوان در گلو، صبر کردم.
امروزه نیز بسیاری از مردم، برای نشان دادن وضعیت دشواری که در آن قرار گرفتهاند و امکان دفاع از خود را ندارند، همین جمله را تکرار میکنند.
از سرور شهیدان، امام حسین علیه السلام نقل شده که پیش از سلام کردن، کلامی نگویید.(3)همچنین پیامبر اکرم فرموده است:
مَنْ بَدَأَ بِالکَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجیبُوهُ.(4)پاسخ کسی را که پیش از سلام کردن، سخن میگوید، ندهید.
سلام، آیینی است که نخستین لحظۀ ملاقات انسانها را با یکدیگر، شیرین و سرشار از دوستی میکند. کلامی که با سلام آغاز گردد، از درشتی و تندی و دشمنی، در امان است.
این جمله، یعنی شخص مورد اشاره، عقلش سالم و کامل نیست. گاهی نیز میگویند: «اوّلُ ما خَلَق اللهاش را اجاره داده است»؛ یعنی عقلش را به دیگری سپرده است و خود، نصیبی از خردمندی ندارد. بنا بر روایات، نخستین آفریدۀ خدا، عقل بود:
أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ العَقلَ.(1)
این مَثَل حدیثی را در جایی به کار میبرند که شخصی، چنان از خِرد و اندیشه، عاری باشد که گویی سهم خود را از عقل، به دیگری وا گذاشته و قوایی برای اندیشیدن ندارد.
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: شخصی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای پیامبر خدا! شترم را رها کنم و بر خدا، توکل کنم، یا زانوانش را ببندم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
أَعقِلْها وَتَوَکَّلْ عَلیَ اللهِ.(2)اشترت را ببند و بر خدا، توکل کن.
پیام این حدیث ـ که از مَثَلهای رایج نیز شده ـ ، این است که توکل، نباید بهانهای برای کمکاری و تنبلی یا بیکاری باشد؛ بلکه استفاده از وسیلهها و وسائط، شرط موفّقیت در هر کاری است.
این مَثَل، برگرفته از این سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است:
عَدلُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادَةِ سَبعینَ سَنَةٍ.(1)یک ساعت عدالت، بهتر از هفتاد سال عبادت است.
از این حدیث شریف و مَثَل فارسی یاد شده، چنین بر میآید که نزد بزرگان دین، هیچ فضیلتی بالاتر و بهتر از عدالت و انصاف نیست. در غزلی از حافظ میخوانیم:
شاه را بهْ بُود از طاعت صدساله و زهد***قدر یک ساعته عمری که در آن، داد کند(2)
این مَثَل، در اصل، مصراع مشهوری از این بیت از لسان الغیب حافظ شیرازی است که:
با خراباتنشینان، ز کرامات مَلاف ***هر سخن، وقتی و هر نکته، مکانی دارد(3)
در سخنان امیر مؤمنان، امام علی علیه السلام ، جملۀ کوتاهی آمده است که میتوان آن را ریشۀ این مَثَل و احتمالاً اثرپذیری حافظ در این مصراع دانست. امام علی علیه السلام فرموده است:
لِکُلِّ مَقامٍ مَقالٌ.(4)برای هر مکانی، سخنی است.
یعنی هر سخنی را باید در جای خود بر زبان جاری ساخت تا بیهوده و بیاثر نگردد. سخن یا نکتهای که در جای خود گفته نشود، همچون بارانی است که بیموقع ببارد و چه بسا خسارت هم به بار آورد.
مفهوم این مَثَل مشهور فارسی، این است که برخی انسانها به گونهای هستند که هر قدر همدیگر را کمتر ببینند، دوستی آنان، پایدارتر است. البته این واقعیت، عمومیت ندارد و بسا دوستانی که هر روز، در کنار یکدیگرند، ولی دوستی آنان، هیچگاه به دشمنی تبدیل نمیشود. امّا به طور معمول، اگر انسانها همواره و پیوسته در کنار هم باشند و دائم، همدیگر را ببینند، میزان علاقه و دوستیشان، کاهش مییابد؛ امّا اگر مدّتی دور از هم باشند، شوق دیدار دوباره، در دل آنان، شعلهور میشود.
در روایات آمده که یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله ، هرگاه که فرصت و امکانش را مییافت، به دیدار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میشتافت و چشم از روی مبارک ایشان، بر نمیداشت. روزی پیامبر بزرگوار اسلام، به آن صحابی خود فرمود:
زُرْ غِبّاً تَزدَدْ حُبّاً.(1)یک روز در میان دیدار کن تا مِهرت افزون گردد.
همچنانکه گفتیم، گاه در مَثَلی، روح و پیام حدیثی دیده میشود، امّا با الفاظ فارسی. گاهی نیز افزون بر معنا، الفاظ آن نیز برگرفته از حدیث شریفی از پیامبر صلی الله علیه و آله یا امامان معصوم علیهم السلام است. این مَثَلها، در واقع، تکرار همان احادیث نغز و کوتاه است که با همان شکل و شمایل عربی خود، شهرت یافتهاند. البته ممکن است کسی که یکی از این نوع مَثَلها را به کار میبَرَد، معنای تک تک کلماتش را نداند، امّا مراد و مقصود از آن را میداند. اکنون، چند نمونه از اینگونه امثال حدیثی را باز میگوییم:
در منابع حدیثی، از امام علی علیه السلام نقل شده که خطاب به یکی از یارانش فرمود:
1) . بحار الأنوار، ج71، ص355.
یا نوفُ! إرحَمْ تُرحَم.(1)ای نوف! رحم کن تا بر تو رحم آرند.
امروزه، این سخن را در قالب ضرب المَثَل به کار میبرند و مرادشان این است که تا بر دیگران رحم نکنی، دیگران هم بر تو رحم نخواهند کرد. از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز نقل شده که فرمود:
مَنْ لا یَرحَمْ، لا یُرْحَمْ.(2)کسی که رحم نمیکند، رحم نمیبیند.
نوشتهاند که روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و یکی از نوادگان دلبند خود را روی زانوانش نشانده بود و گهگاه، او را میبوسید. مردی ـ که گویا از بزرگان قریش بود ـ ، این عمل پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دید و به ایشان، اعتراض کرد و گفت: من، ده پسر دارم و تا کنون، هیچ کدام از آنان را نبوسیدهام.
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «کسی که در دل، رحم نداشته باشد، به او رحم نخواهد شد. اگر خداوند، رحم را از دل تو برداشته، گناه من چیست؟ مَن لا یَرْحَمْ لٰا یُرْحَمْ».(3)
عبارت فارسی این مَثَل(إرحَم، تُرحَم)، اینگونه است:
هر که رحمت نکند، بر وی، رحم نمیکنند.(4)
سعدی شیرین سخن نیز در یکی از قصایدِ خود میگوید:
ببری مال مسلمان و چو مالَت ببرند***بانگ و فریاد، برآری که: مسلمانی نیست!
از امام علی علیه السلام نقل شده که فرمود:
اُنظُر إلی ما قَالَ، وَ لا تَنظُر إلی مَن قَالَ.(5)
بنگر چه میگوید، منگر که میگوید.(1)
این سخن زیبا و متین، در جایی به کار گرفته میشود که کسی، سخن حق را به این بهانه که گویندۀ آن را دوست نمیدارد یا با آن مخالف است، نشنود یا آن را سبُک شمارد. بنا بر این، پیام این حدیث ارجمند ـ که اکنون، در شمار مَثَلهای رایج زبان فارسی به حساب میآید ـ ، آن است که باید سخن حق و صادق را پذیرفت و کاری نداشت که چه کسی آن را میگوید.
همچنین امام علی علیه السلام در نهج البلاغة میفرماید:
مَن استَقبَلَ وُجوهَ الآراءِ، عَرَفَ مَواقِعَ الخَطَاءِ.(2)کسی که به استقبال اندیشههای گوناگون رود، جایگاههای خطا را میشناسد.
معنای این عبارت، چنین است: «اوّل همسایه، سپس خانه». این سخن، در جایی به کار برده میشود که قصد بیان اهمّیت همسایگان و اولویت قائل شدن برای آنها را دارند. بسیاری از فارسیزبانان، این حدیث را هنگام خرید یا اجارۀ خانه نیز به کار میبرند و مرادشان، آن است که اوّل، باید از خوب بودن همسایهها، مطمئن شد و سپس، خانه را خرید یا اجاره کرد.
یکی از دو سبب ورود این حدیث ارجمند، نیز همین معنا را ثابت می کند. در کتاب الجعفریات آمده است که مردی نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت که قصد خرید خانه دارد، اما نمیداند در کجا و میان چه قبیلهای آن را تهیه کند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او فرمود: «الجار، ثمّ الدار»؛ اوّل همسایه، سپس خانه.(3)
سبب ورود دیگر این حدیث از امام حسن مجتبی علیه السلام چنین نقل شده است:
شبی مادرم ]فاطمه علیها السلام [ تا نزدیک سحر، مشغول نماز و دعا بود. من در بستر بودم و میشنیدم که او برای آشنایان و همسایگان، دعا میکند و یکایکِ آنها را نام
میبرد؛ امّا هیچ دعایی برای خود نکرد. هنگام سحر، از مادرم پرسیدم: چرا برای خود، دعا نکردی؟ فرمود: «پسرم! اوّل همسایه، سپس ]اهل [خانه».(1)
این جملۀ معروف که برگرفته از سخنان امام رضا علیه السلام در جمع مردم نیشابور است، به همین صورت عربی خود، به کار میرود و معنای آن، مشروط بودن چیزی به شرطی مهم یا شرطهای فراوان است.
امام رضا علیه السلام در مسیر سفر تاریخی خود به خراسان، آنگاه که در حلقۀ شیعیان نیشابوری قرار گرفت، خطاب به آنان فرمود:
از پدرم شنیدم که از پدرانش، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرد که ایشان، فرموده است: «از خداوند شنیدم که لا إله إلّا الله، دژ امن من است و هر که به این دژ، وارد شود، از عذاب من، در امان است» ... [امّا] به چندین شرط... .(2)
این مَثَل، به همین شکل، از امام علی علیه السلام نقل شده و معنای آن، این است که انسان حسود، هرگز سَروری و برتری نمییابد.
گفتنی است این حدیث ـ که به مَثَل نیز تبدیل شده است ـ ، گاهی این گونه معنا شده است: «حسود، هرگز نیاسود» یا «حسود، هرگز سود نمیبَرَد».
اگر چه این دو جمله، خود، دارای مضمونی مستقل و شاید درستی نیز باشند؛ امّا معنای حدیث مورد بحث، همان است که گفتیم.
این مَثَل، با تفاوتی اندک، در سخنان حکیمانۀ امام علی علیه السلام ، چنین آمده است:
الإنسانُ عَبدُ الإِحْسانِ.(1)آدمی، بندۀ احسان است.
یعنی انسانها در مقابل نیکی دیگران، خاضع و تسلیم میشوند.
برای مَثَلهایی که از احادیث، تأثیر لفظی ـ معنایی پذیرفتهاند، مَثَلها و مثالهای دیگری نیز وجود دارد که در این جا، برای رعایت اختصار، به ذکر فهرستوار آن بسنده میکنیم:
النّاسُ عَلی دینِ مُلوکِهِم.
یعنی: مردم، به شیوه و آیین پادشاهانشان، زندگی می کنند.
این جمله مانند حدیثی از امام علی علیه السلام است که فرمود: مردم، به حاکمانشان شبیهترند تا به پدرانشان.(2)
الإنسانُ حَریصٌ عَلیٰ ما مُنِع.(3)
یعنی: انسان، به آنچه از او منع میشود، حریص است. النّظافةُ مِنَ الإیمان.(4)یعنی: پاکیزگی، از نشانههای ایمان است. إنّ الله جمیل یُحبّ الجمال.(5)
یعنی: خداوند، زیباست، زیبایی را دوست دارد.